ghaemiyeh.com
سرشناسه : میلانی، حسن، ۱۳۳۸ -
عنوان و نام پدیدآور : فراتر از عرفان: خداشناسی فلسفی و عرفانی از نگاه وحی و عرفان/ حسن میلانی.
مشخصات نشر : قم: عهد، ۱۳۸۲.
مشخصات ظاهری : ۳۱۹ص.
شابک : ۲۰۰۰۰ریال964-5763-16-9 : ؛ ۳۷۰۰۰ ریال (چاپ دوم)
یادداشت : پشت جلد بهانگلیسی:.Hassan Milani: out of my sticism
یادداشت : چاپ دوم: پاییز ۱۳۸۷.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : خداشناسی (اسلام) -- فلسفه
موضوع : خدا -- اثبات
موضوع : شناخت (فلسفه)
موضوع : عرفان
رده بندی کنگره : BT۱۰۲/م۹ف۴ ۱۳۸۲
رده بندی دیویی : ۲۱۲
شماره کتابشناسی ملی : م۸۲-۲۳۸۵
فراتر از عرفان: خداشناسی فلسفی و عرفانی از نگاه وحی و عرفان
حسن میلانی
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر تو
ای کعبه سپید توحید
ای چشمه نور در وادی ظلمات
ای تنهاترین تنها
و ای مسافر بیابان
غربت و تنهایی "توحید" را دیدم
و تنهایی تو را به یاد آوردم
که "تو" خود پیکره توحید و تجلّی معرفتی
و غربت توحید، نشانی از غربت و تنهایی توست
به امید آن روز که بیایی
و خاکیان را درس توحید و معرفت دهی
آنسان که افلاکیان را معرفت آموختی
و زمینیان را از ظلمت و تیرگی اوهامشان برهانی
آنچنان که سماواتیان را از الحاد و شرک رهایی دادی
فسلام علیک حین تقرء و تبین
و سلام علیک حین تهلّل و تکبّر
و سلام علیک حین تمجد و تمدح
و السلام علیک بجوامع السلام
اللهمّ أحی بولیک القرآن، و أرنا نوره سرمداً...
مقدمه. 13
فصل اول. 15
ارکان شناخت صحیح آفریدگار و آفریدگان.. 15
اصل اول: هر موجود ممکنی، عددی (= قابل پذیرش کمی و زیادی) است. 17
اصل دوم: هر موجود عددیای متجزّی است.. 19
اصل سوم: نامتناهی، محال و موهوم است.. 23
اصل چهارم: موجود دارای مقدار و اجزا (= ممکن)، حادث حقیقی (= دارای ابتدای وجود) است. 39
اصل پنجم: زمان و مکان، متجزّی و حادث حقیقی میباشد.. 42
اصل ششم: موجود حادث، نیازمند به خالق است.. 44
اصل هفتم: موجود مقداری، خالق نتواند بود.. 44
اصل هشتم: ممکن (= مقداری)، مجرد از زمان نیست.. 46
اصل نهم: ذات خداوند متعال هرگز شناخته نمیشود. 47
اصل دهم: تقابل وجود خالق و خلق، تقابل "متجزی" و "غیر متجزی" است. 54
اصل یازدهم: آنچه بر خلق (موجود دارای مقدار و اجزا) روا باشد، ویژه خود آنهاست. 55
اصل دوازدهم: اقرار به وجود خالقی که هم "هست" و هم "بر خلاف همه چیز است"، ضروری است. 57
فصل دوم. 65
آفرینش و خلقت، نه تطوّر و صدور 65
آیا خداوند همانند خلق است؟!. 72
تباین، ملاک خالقیت... 74
فلسفه و عرفان جدایی و تباین خالق و خلق را انکار میکند. 82
فلسفه و عرفان، یک چیز یا دو چیز!؟. 87
فصل سوم. 97
شناخت توحید بر اساس وحی و برهان نه فلسفه و عرفان 97
وحدت عددی، وحدت حقیقی، وحدت موهوم. 97
وحدت موهوم. 99
اشتباه معرفت بشری در شناخت معنای توحید. 107
فلسفه و عرفان خداوند را نامتناهی و عین وجود اشیا میپندارد. 109
فعل بینهایت؟!. 121
اوهام پیرامون معنای وحدت خداوند. 128
نقد برهان فلسفی اثبات واجب الوجود. 149
فصل چهارم. 157
ادعای نابجای ادراک کنه ذات خداوند. 157
ادعای اهل فلسفه در مورد معرفت کنه ذات خداوند. 159
شناخت مخلوقات، تنها راه شناخت خداوند. 165
معرفة الله بالله (شناخت خداوند به خودش) یعنی چه؟. 172
تفکّر در ذات خداوند گمراهی است... 192
فراترین درجه معرفت خداوند. 197
فلسفه و عرفان خداوند را شبیه خلق، بلکه عین وجود آن میداند. 199
فصل پنجم. 207
افسانه وجود مجرّدات... 207
انحصار موجود، به ذات متجزی و ذات متعالی از اجزاء. 212
جز خداوند متعال همه چیز جسم است و جسمانی.. 215
انگیزه اهل فلسفه در اعتقاد به وجود عالم مجردات.. 221
کلمات اهل فلسفه پیرامون عالم مجردات.. 225
نادرستی اعتقاد به تولّد عقول مجرده از ذات متعالی خداوند. 232
آیا ملائکه همان موجودات مجردند؟!. 248
فصل ششم. 253
فراتر از زمان و مکان. 253
فصل هفتم. 267
دیدن خداوند! هرگز! 267
فصل هشتم. 285
اوهام پیرامون اصالة الوجود و اصالة الماهیة. 285
معنای حقیقی اصالت وجود (1). 285
معنای حقیقی اصالت وجود (2). 287
نمونهای از مبانی و عبارات فلاسفه و عرفا 291
معنای حقیقی اصالت وجود (3). 300
اصالت وجود (4). 310
نگاهی به ادله اصالت وجود. 312
مبنای بحث اصالت یا اعتباریت وجود و ماهیت... 342
ملاصدرا و اصالت وجود. 346
توضیح نظریه اصالت وجود صدرایی.. 346
نقد اساس نظریه اصالت وجود صدرایی.. 348
فصل نهم. 367
فلسفه و عرفان حدوث عالم را نمیپذیرد. 367
فصل دهم. 401
اراده صفت فعل است نه ذات... 401
فصل یازدهم. 423
ملاک معلولیت... 423
فصل دوازدهم. 433
علم خداوند متعال عین اشیاء نیست... 433
فصل سیزدهم. 439
نسبت خداوند متعال با صفات... 439
فصل چهاردهم. 451
جبر و وحدت وجود. 451
عرفان و جبر 463
چرا جبر؟!. 467
معنای جبر چیست؟. 478
جبر و اختیار از نگاه وحی... 482
فصل پانزدهم. 493
تکلیف فراتر از قدرت... 493
فصل شانزدهم. 499
اعتقاد به بدا، نشان اهل توحید. 499
فصل هفدهم. 509
نظری اجمالی به کتابهای "بدایة الحکمة" و "نهایة الحکمة" 509
مقایسه کوتاهی بین مبانی و مطالب کتاب کشف المراد با نهایه و بدایه 510
نمونههایی از نصوص و مبانی کتاب "بدایة الحکمة" و "نهایة الحکمة" در مقایسه با مبانی عقل و برهان و قرآن: 520
وحدت و عینیت وجود خالق و مخلوق؛ و داخل دانستن وجود همه اشیاء در ذات خدا، و انکار خلقت و آفرینش الهی در دو کتاب مورد اشاره: 520
خداوند مجموعه تمامی اشیاء است یا خالق فراتر از آنها؟!. 523
عالم، حاصل اراده و ایجاد باری است یا خود خدا؟!. 524
اعتقاد به شریک باری تعالی در دو کتاب مورد اشاره: 524
نفی وجود خالق متعال در دو کتاب مورد اشاره: 527
تحریف معنای حقیقی علت و معلول و خالق و مخلوق. 528
آیا خدا یعنی همه موجودات، و کلّ عالم هستی؟!. 529
آیا همه ممکنات، واجب الوجود و قدیم و مراتب و اجزای ذات خدایند؟! 529
آیا خلق کردن و رزق دادن خداوند غیر اختیاری است؟!. 531
نفی حدوث حقیقی و مخلوقیت و ابتدا داشتن عالم در دو کتاب مورد اشاره: 531
آیا ذات خدای تعالی شبیه یا هم سنخ خلق است؟!. 533
اعتقاد به آلهه و خدایان متعدد و ارباب انواع، و نسبت دادن خلقت و ربوبیت به غیر خدا 534
تغیر و تطور ذات خداوند به اطوار و صورتهای مختلف: 536
عجز و ناتوانی باری تعالی از خلق و آفرینش بیش از یک چیز: 537
آیا اراده الهی صفت ذات خداوند و به معنای علم اوست یا صفت فعل او؟! 537
آیا قدرت خدای تعالی به معنای مبدء بودن ذات او برای صدور اشیاء است؟! 539
آیا ذات و علم خداوند تعالی دارای اجمال و تفصیل و حدوث است؟! 540
آیا علم خداوند حصولی است؟!. 542
آیا ما مجبوریم یا مختار؟ و آیا هر فعلی فعل خداست؟ و آیا اعتقاد به اختیار عقیده شیعة است یا معتزله؟ و آیا شیعیان با پرستندگان بتها و ستارگان مساویند؟! 543
آیا عقیده به قضا و قدر الهی ملازم با نفی اختیار، و اسناد افعال خلق به خداست؟! 548
فصل هجدهم. 551
نقد مکتب تفکیک میرزا مهدی اصفهانی.. 551
فصل اول: وحدت وجود و انکار معنای حقیقی خلقت... 552
فصل دوم: سوفسطائیگری و کشف و شهود. 556
فصل سوم: نصوص ایشان در ادّعای معرفت ذات خداوند تعالی! 557
سند مکتب میرزای مهدی اصفهانی و سایر وحدت وجودیان معاصر 564
میرزای اصفهانی و داستان غیر واقعی دیدار امام زمان علیه السلام. 566
فصل نوزدهم. 569
اندیشههای زمینی، یا درسهای آسمانی؟! 569
آیا خداوند همانند خلق است؟!. 72
تباین، ملاک خالقیت.. 74
فلسفه و عرفان جدایی و تباین خالق و خلق را انکار میکند. 82
فلسفه و عرفان، یک چیز یا دو چیز!؟. 87
فصل سوم. 97
شناخت توحید بر اساس وحی و برهان نه فلسفه و عرفان. 97
وحدت عددی، وحدت حقیقی، وحدت موهوم. 97
وحدت موهوم. 99
اشتباه معرفت بشری در شناخت معنای توحید. 107
فلسفه و عرفان خداوند را نامتناهی و عین وجود اشیا میپندارد 109
فعل بینهایت؟!. 121
اوهام پیرامون معنای وحدت خداوند. 128
نقد برهان فلسفی اثبات واجب الوجود. 149
فصل چهارم. 157
ادعای نابجای ادراک کنه ذات خداوند 157
ادعای اهل فلسفه در مورد معرفت کنه ذات خداوند. 159
شناخت مخلوقات، تنها راه شناخت خداوند. 165
معرفة الله بالله (شناخت خداوند به خودش) یعنی چه؟. 172
تفکّر در ذات خداوند گمراهی است.. 192
فراترین درجه معرفت خداوند. 197
فلسفه و عرفان خداوند را شبیه خلق، بلکه عین وجود آن میداند 199
فصل پنجم. 207
افسانه وجود مجرّدات.. 207
انحصار موجود، به ذات متجزی و ذات متعالی از اجزاء. 212
جز خداوند متعال همه چیز جسم است و جسمانی.. 215
انگیزه اهل فلسفه در اعتقاد به وجود عالم مجردات.. 221
کلمات اهل فلسفه پیرامون عالم مجردات.. 225
نادرستی اعتقاد به تولّد عقول مجرده از ذات متعالی خداوند. 232
آیا ملائکه همان موجودات مجردند؟!. 248
فصل ششم. 253
فراتر از زمان و مکان. 253
فصل هفتم. 267
دیدن خداوند! هرگز! 267
فصل هشتم. 285
اوهام پیرامون اصالة الوجود و اصالة الماهیة 285
معنای حقیقی اصالت وجود (1). 285
معنای حقیقی اصالت وجود (2). 287
نمونهای از مبانی و عبارات فلاسفه و عرفا 291
معنای حقیقی اصالت وجود (3). 300
اصالت وجود (4). 310
نگاهی به ادله اصالت وجود. 312
مبنای بحث اصالت یا اعتباریت وجود و ماهیت.. 342
ملاصدرا و اصالت وجود 346
توضیح نظریه اصالت وجود صدرایی.. 346
نقد اساس نظریه اصالت وجود صدرایی.. 348
فصل نهم. 367
فلسفه و عرفان حدوث عالم را نمیپذیرد 367
فصل دهم. 401
اراده صفت فعل است نه ذات.. 401
فصل یازدهم. 423
ملاک معلولیت.. 423
فصل دوازدهم. 433
علم خداوند متعال عین اشیاء نیست.. 433
فصل سیزدهم. 439
نسبت خداوند متعال با صفات.. 439
فصل چهاردهم. 451
جبر و وحدت وجود 451
عرفان و جبر. 463
چرا جبر؟!. 467
معنای جبر چیست؟. 478
جبر و اختیار از نگاه وحی.. 482
فصل پانزدهم. 493
تکلیف فراتر از قدرت.. 493
فصل شانزدهم. 499
اعتقاد به بدا، نشان اهل توحید 499
فصل هفدهم. 509
نظری اجمالی به کتابهای "بدایة الحکمة" و "نهایة الحکمة" 509
مقایسه کوتاهی بین مبانی و مطالب کتاب کشف المراد با نهایه و بدایه 510
نمونههایی از نصوص و مبانی کتاب "بدایة الحکمة" و "نهایة الحکمة" در مقایسه با مبانی عقل و برهان و قرآن:. 520
وحدت و عینیت وجود خالق و مخلوق؛ و داخل دانستن وجود همه اشیاء در ذات خدا، و انکار خلقت و آفرینش الهی در دو کتاب مورد اشاره:. 520
خداوند مجموعه تمامی اشیاء است یا خالق فراتر از آنها؟!. 523
عالم، حاصل اراده و ایجاد باری است یا خود خدا؟!. 524
اعتقاد به شریک باری تعالی در دو کتاب مورد اشاره:. 524
نفی وجود خالق متعال در دو کتاب مورد اشاره:. 527
تحریف معنای حقیقی علت و معلول و خالق و مخلوق.. 528
آیا خدا یعنی همه موجودات، و کلّ عالم هستی؟!. 529
آیا همه ممکنات، واجب الوجود و قدیم و مراتب و اجزای ذات خدایند؟! 529
آیا خلق کردن و رزق دادن خداوند غیر اختیاری است؟!. 531
نفی حدوث حقیقی و مخلوقیت و ابتدا داشتن عالم در دو کتاب مورد اشاره: 531
آیا ذات خدای تعالی شبیه یا هم سنخ خلق است؟!. 533
اعتقاد به آلهه و خدایان متعدد و ارباب انواع، و نسبت دادن خلقت و ربوبیت به غیر خدا 534
تغیر و تطور ذات خداوند به اطوار و صورتهای مختلف:. 536
عجز و ناتوانی باری تعالی از خلق و آفرینش بیش از یک چیز: 537
آیا اراده الهی صفت ذات خداوند و به معنای علم اوست یا صفت فعل او؟! 537
آیا قدرت خدای تعالی به معنای مبدء بودن ذات او برای صدور اشیاء است؟! 539
آیا ذات و علم خداوند تعالی دارای اجمال و تفصیل و حدوث است؟! 540
آیا علم خداوند حصولی است؟!. 542
آیا ما مجبوریم یا مختار؟ و آیا هر فعلی فعل خداست؟ و آیا اعتقاد به اختیار عقیده شیعة است یا معتزله؟ و آیا شیعیان با پرستندگان بتها و ستارگان مساویند؟! 543
آیا عقیده به قضا و قدر الهی ملازم با نفی اختیار، و اسناد افعال خلق به خداست؟! 548
فصل هجدهم. 551
نقد مکتب تفکیک میرزا مهدی اصفهانی.. 551
فصل اول: وحدت وجود و انکار معنای حقیقی خلقت... 552
فصل دوم: سوفسطائیگری و کشف و شهود. 556
فصل سوم: نصوص ایشان در ادّعای معرفت ذات خداوند تعالی! 557
سند مکتب میرزای مهدی اصفهانی و سایر وحدت وجودیان معاصر 564
میرزای اصفهانی و داستان غیر واقعی دیدار امام زمان علیه السلام. 566
فصل نوزدهم. 569
اندیشههای زمینی، یا درسهای آسمانی؟! 569
آیا وجود خداوند، همان وجود خلق است، یا او موجودی است برتر؟!
آیا برتری وجود خداوند بر خلق را چه معناست؟!
آیا ما صورتهای وجود خداوندیم یا مخلوقات او؟!
آیا خداوند موجودی نامتناهی است؟! و اگر نیست آیا موجودی ناقص است و محدود؟!
آیا تفاوت وجود خالق و مخلوق به کوچکی این و بزرگی آن، و محدودیت این و سعه وجودی آن است؟!
آیا هر چه در خلق هست، خداوند هم آن را دارد؟! اگر دارد چگونه ممکن است دارای اجزا نباشد؟! و اگر ندارد، چگونه آن را به دیگران اعطا میکند؟!
آیا وجود خداوند متعال هر زمان و مکانی را پر کرده است؟!
آیا زمان و مکان، حادثند و مخلوق؟!
حدوث زمان و مکان چگونه تصور میشود؟!
فاعل افعال بشر کیست؟! آیا ما در افعال خویش مجبوریم یا مختار؟
و آیا...
شناخت شایسته مسائل مبدأ و معاد بر اساس وحی و برهان، والاترین هدف جویندگان سعادت ابدی و ابدیت
سعادت است؛ این مختصر به یاری خداوند متعال، با مقدم داشتن توضیحی پیرامون پایههای شناخت صحیح خداوند، به نمونههایی از تعالیم مدرسه وحی و برهان در مقابل پرداختههای اندیشهکاوان مسلکهای معرفت بشری نگاهی خواهد انداخت.
نیز به بررسی تطبیقی آموزههای مکتب وحی با سایر آرا و نظریات معرفتی خواهیم پرداخت که ادعای یکسان بودن رجوع به معلّم عرشی و فرشی در اقامه برهانِ عقلی، خلاف عقل و تجربه روشن و آشکار است، و با نصوص قطعی نیز سر سازش ندارد.
در این نوشته سعی شده است استدلالات عقلی _ در حد وسع این کوتاه _ کامل و تمام باشد، و به بیان نصوص مکتب وحی هم، از جهت اشتمال بر محکمترین براهین، و وضوح مضامین والایی که دارند تیمن جستهایم.
قم، حسن میلانی
شناخت شایسته و صحیح ذات قدوسی که هرگز شناخته نخواهد شد _ و فراترین درجه شناخت او، تنها علم عالمیان به وجود، و غیرقابل شناخت بودنِ ذات او میباشد(1)
شناخت خود را برای احدی بیش از این قرار نداده است که بدانند او را ادراک نخواهند کرد. معرفت کسانی را که اعتراف به تقصیر در معرفت او دارند مشکور داشته، و همین معرفت ایشان را شکر خویش قرار داده است، همانطور که علم عالمیان به غیرقابل ادراک بودن خود را ایمان دانسته است.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: الحمد للّه الّذی أعجز الأوهام أن تنال إلّا وجوده. (التوحید، 72؛ بحار الأنوار،4 / 221):
حمد و ستایش خداوندی را که اوهام و اندیشهها را از اینکه جز به وجود او رسند ناتوان ساخته است.
و میفرمایند: لم تجعل للخلق طریقاً إلی معرفتک إلّا بالعجز عن معرفتک. (بحار الأنوار، 94 / 150):
برای خلق خویش غیر از ناتوانی و عجز آنان، هیچ راهی به سوی معرفت و شناخت خود قرار ندادهای.
امام صادق علیه السلام میفرمایند: من نظر فی اللّه کیف هو، هلک. (کافی، 1 / 93؛ بحار الأنوار، 3 / 259):
هر کس اندیشه کند که ذات خداوند چگونه است، هلاک خواهد شد.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: کمال معرفته التصدیق به. (نهج البلاغه، خطبه اول):
فراترین درجه شناخت خداوند، تصدیق به وجود اوست.
بر توجه به اصول ذیل استوار است:1) . امام سجاد علیه السلام میفرمایند: لم یجعل فی أحد من معرفة إدراکه أکثر من العلم بأنّه لا یدرکه، فشکر معرفة العارفین بالتقصیر عن معرفته، وجعل معرفتهم بالتقصیر شکراً، کما جعل علم العالمین أنّهم لا یدرکونه إیماناً. (بحار الأنوار، 78 / 142، از تحف العقول):
اصل اول: هر موجود ممکنی، عددی (= قابل شمارش، و پذیرش کمی و زیادی) است.
اصل دوم: هر موجود عددیای، متجزّی است.
اصل سوم: نامتناهی، محال و موهوم است.
اصل چهارم: موجود دارای مقدار و اجزا (= ممکن)، حادث حقیقی (= دارای ابتدای وجود) است.
اصل پنجم: زمان و مکان، متجزی و متناهی و حادث حقیقی میباشد.
اصل ششم: موجودِ حادث، نیازمند به خالق است.
اصل هفتم: موجود مقداری، خالق نتواند بود.
اصل هشتم: موجود ممکن (= مقداری)، مجرد از زمان نیست.
اصل نهم: ذات خداوند متعال هرگز شناخته نمیشود چه اینکه:
الف) آنچه شناخته شود متجزی و مخلوق است.
ب) ذات فراتر از مقدار، قابل شناخت و وصول نیست.
ج) تنها راه علم به وجودِ ذاتِ فراتر از مقدار، علم به وجودِ مخلوقات آن است.
اصل دهم: تقابل وجود خالق و خلق، تقابل مقدار و
غیر مقدار است.
اصل یازدهم: آنچه بر خلق (= موجود دارای مقدار و اجزا) روا باشد، ویژه خود آنهاست.
اصل دوازدهم: اقرار به وجود خالقی که هم "هست"، و هم "بر خلاف همه چیز است"، ضروری است.
اینک به توضیح مختصری پیرامون اصول دوازدهگانه فوق میپردازیم:
آنچه پذیرای وجود باشد، وجود مثل و مانند آن نیز ممکن است، براین اساس هر چیزی که ایجاد آن ممکن باشد حقیقتی عددی (= قابل شمارش) بوده، و واقعیتی قابل زیاده و نقصان دارد.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
إنّی ما وجدت شیئاً صغیراً ولا کبیراً إلّا وإذا ضمّ إلیه مثله صار أکبر.(1)
من هیچ چیز کوچک یا بزرگی نیافتم مگر اینکه هر گاه مثل آن بر آن افزوده گردد بزرگتر خواهد شد.
و میفرمایند:
إنّ الأشیاء لو دامت علی صغرها، لکان فی الوهم أنّه متی ما ضمّ شیء إلی مثله کان أکبر.(2)
بر فرض که اشیا بر کوچکی خود باقی میماندند، باز هم در وهم چنان بود که هر گاه چیزی به مثل خود افزوده میشد بزرگتر میگردید.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
کلّ ما قدّره عقل أو عرف له مثل فهو محدود.(1)
هر چیزی که عقل آن را در نظر شناسد، یا اینکه برای آن مثل و مانند
شناخته شود دارای حد خواهد بود .
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
کلّ محدود متناه إلی حدّ، فإذا احتمل التحدید احتمل الزیادة، وإذا احتمل الزیادة احتمل النقصان.(2)
هر چیزی که قابل شناخت باشد متناهی به حد خاصی است، و چون قابل تحدید باشد قابل افزایش خواهد بود، و هر چیزی که قابل افزایش باشد قابل نقصان است.
امام جواد علیه السلام میفرمایند:
إنّ ما سوی الواحد متجزّئ، واللّه واحد لا متجزّئ ولا متوهّم بالقلّة والکثرة، وکلّ متجزّئ أو متوهّم بالقلّة والکثرة فهو مخلوق دالّ علی خالق له.(3)
همانا جز خداوند یگانه، همه چیز دارای اجزا است، و خداوند یکتا نه دارای اجزا است و نه قابل تصور به کمی و زیادی میباشد. هر چیزی که دارای اجزا بوده یا قابل تصور به کمی و زیادی باشد مخلوق است و دلالت بر این میکند که او را خالقی میباشد.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
إنّه لیس شیء إلّا یبید أو یتغیّر أو یدخله التغیّر والزوال أو ینتقل من لون إلی لون، ومن هیئة إلی هیئة، ومن صفة إلی صفة، و من زیادة إلی
نقصان، ومن نقصان إلی زیادة، إلّا ربّ العالمین.(1)
هیچ چیزی نیست مگر اینکه از میان میرود و دگرگون میشود، یا اینکه تغییر و زوال را در آن راه است، یا اینکه از رنگی به رنگی دیگر، و از شکلی به شکل دیگر، و از صفتی به صفتی دیگر، و از زیاده رو به نقصان، یا از نقصان رو به زیادی میرود مگر پروردگار عالمیان.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
... لافتراق الصانع والمصنوع، والحادّ والمحدود.(2)
... زیرا لازم است که آفریدگار و آفریده، و حد نهنده و محدود شده تفاوت داشته باشند.
هر چیزی که پذیرش وجود، و فرض تعدد و قبول زیاده و نقصان درباره آن امکان داشته باشد (= ممکن الوجود)، دارای مقدار واجزا میباشد، و عقل به روشنی مییابد که فرض تعدد و تکثّر و زیاده و نقصان از خواصّ کمیت و مقدار بوده، و تصور آنها جز درباره شیء دارای مقدار و اجزا ممکن نیست. به خواست خداوند تعالی در بحث اثبات توحید و یگانگی خالق متعال بیان خواهیم داشت که دلیل بر استحاله تعدد ذات باری این است که: امکان تعدد و تکثّر، فرعِ بر دارای مقدار و اجزا بودنِ شیء است، و از آنجا که خداوند جلّ و تقدس جزء و کلّ و مقدار ندارد محال است که شریک و دوم و سوم برای او بتوان فرض کرد.
امام مجتبی علیه السلام میفرمایند:
الحمد للّه الّذی لم یکن... له شخص فیتجزّئ، ولا اختلاف صفة فیتناهی.(1)
سپاس خداوندی را که... دارای پیکره نیست که متجزّی شود، و دارای صفات گوناگون نیست که تناهی پذیرد.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
فهو الواحد الّذی لا واحد غیره لأنّه لا اختلاف فیه.(2)
پس او واحد و یکتایی است که جز او واحدی نباشد، زیرا وجود او گونهگونه نیست.
[بنابراین اعتقاد به وجود مجرداتی که هم متعدد باشند و هم جزء نداشته باشد عقیدهای نادرست است زیرا: اولا: گفتیم که: حکم مذکور (ملازمه فرض تعدد با کمیت و مقدار) از بدیهیات میباشد. ثانیا: در فرض مذکور _ یعنی در صورت فرض تعدد و تکثّر موجوداتی که دارای مقدار و اجزا نباشند _ بدون شک هر یک از افراد چنین مجموعهای، جزئی از کلّ آنها خواهد بود (به گونهای که مثلا مجموع ده فردِ آنها دارای مقداری از وجود است که نه فردِ آنها آن مقدار را ندارد، و هر هشت فرد از آنها دارای مقداری از وجود است که هفت فرد از آنها دارای آن مقدار از وجود نیست و همینطور)، پس مجموعه ده فردِ آنها قابل انقسام به ده جزء میباشد، و هر حقیقتی که قابل انقسام به عدد معینی باشد به کمتر و بیشتر از آن نیز قابل تقسیم است، چه اینکه بدیهی است اگر عدم قابلیت انقسام در مورد چیزی ذاتی آن باشد مطلقا قابل انقسام نخواهد بود، و چنانچه ذاتی آن نباشد تفاوتی بین کمی و زیادی انقسامات، و کوچکی و بزرگی اجزای آن
نمیباشد. در نتیجه، هر فرد از افراد دهگانه قابل انقسام به انقسامات مختلف و دارای اجزا خواهد بود.
لازم به ذکر است در مثال مذکور (مجردات دهگانه)، فرقی نمیکند که وجود هر یک از مجرداتِ فرضشده محیط بر مراتب پایینتر از خود باشد، یا اینکه هر یک از آنها در مقابل دیگری وجودی مستقل داشته باشند، بلکه در صورت اول _ که عقیده معتقدین به تشکیک وجود نیز بر آن مبنا استوار است _ به طور بدیهی مرتبه دهم، مرکب و متشکل از ده جزء میباشد، چنانکه سایر مراتب نیز نسبت به مراتب پایینتر از خود دارای چنین حکمی هستند. از همه اینها گذشته اعتقاد به اینکه یک حقیقت (مانند مثال، یا مانند عقول عشره فلسفی)، تنها به عددی معین قابل تقسیم بوده و به بیشتر از آن قابل تقسیم نباشد مستلزم اعتقاد به وجود جزء لایتجزّی میباشد که بطلان آن در محل خود ثابت است. مضافا بر اینکه باید دانست بین کم متّصل و کم منفصل تفاوت ذاتی وجود نداشته، و تفاوت آنها صرفا امری اعتباری است.
چنانچه کسی خیال کند: "برخی موجودات، دارای حدود وجودیای هستند که آن حدود موجب محدودیت برخی، و سعه وجود برخی دیگر از آنها نسبت به دیگری میباشد، ولی هیچکدام از این موجودات دارای کمیت و مقدار نیست". باید دانست که چنین شخصی به معنای کمیت و مقدار توجه ندارد، بلکه اصل معنای کمیت و مقدار را پذیرفته است، و تنها از آوردن نام آن پرهیز دارد، چنانکه "نهایة الحکمة" مینویسد:
من الواجب فی التشکیک أن یشمل الشدید علی الضعیف وزیادة.(1)
در تشکیک لازم است که "شدید" مشتمل بر "ضعیف" باشد و زیادت بر آن نیز داشته باشد.
و "تعلیقات کشف المراد" مینویسد:
... وهذا الإطلاق الحقیقیّ الإحاطیّ حائز للجمیع، ولا یشذّ عن حیطته شیء.(2)
اطلاق حقیقی فراگیر، همه چیز را در بر دارد، و هیچ چیز از دایره وجود آن بیرون نیست.
"سبزواری" نیز در مورد معنای شدت و نورانیت وجود میگوید:
إنّ الکثرة التی من حیث الشدة والضعف والتقدّم والتأخّر وغیرهما فی أصل الحقیقة الوجودیّة، کاشفة عن الأشملیّة والأوسعیّة وفقد السلب بما هو سلب الوجود.(3)
کثرت و بیشتریای که در اصل حقیقت وجودی، از حیث شدت و ضعف و پیشی و پسی _ و غیر آن دو _ وجود دارد، بیان کننده شمول و وسعت بیشتر، و نداشتن کمبود _ از حیث اینکه کمبود وجود است _ میباشد.
و در "تعلیقه نهایة الحکمة" آمده است:
وأمّا علم العلّة بالمعلوم علماً حضوریّاً فیمکن تعلقّه بالموجود المادّیّ بما أنّه موجود مادّیّ. والإشکال بأنّه: لا حضور للموجود المادّیّ لنفسه فکیف یکون حاضراً للعالم؟ مندفع بأن غیبوبة أجزائه بعضها عن بعض لا تنافی حضورها للفاعل المفیض.(4)
علم حضوری علّت به معلوم، ممکن است که حتّی به موجود مادی هم در عین مادی بودنش تعلّق بگیرد. و این اشکال که گفته شود: موجود مادی حتّی برای خودش هم حضور ندارد پس چگونه ممکن است که برای عالم حاضر باشد، پاسخ آن این است که: غایب بودن بعضی از اجزای موجود مادی از بعضی دیگر، منافات با حضور آن برای فاعل مفیض ندارد.
"وحدت از دیدگاه عارف و حکیم" مینویسد:
تشکیک در مرآی عارف و مشهد شهود او به معنای سعه و ضیق مجالی و مظاهر حقیقت واحده است.(1)
یکی از شواهد روشن استحاله وجود مجردات این است که خودِ فلسفه به ناچار معنای تجرد و بساطت را از حقیقت آن برگردانده، و به معنای "احاطه ذاتی و وسعت وجودی" که به صراحت مستلزم "ترکیب حقیقی" و "داشتن اجزای مقداری" و "عدم بساطت و تجرد" است تأویل میکند. به یاری خداوند متعال شواهد روشن این مطلب را در موارد فراوانی از این نوشته نشان خواهیم داد.]
بر اساس حکم بدیهی عقل، حقیقت مقداری و عددی و دارای جزء و کل، در هر مقداری که موجود شود باز هم قابل زیاده و نقصان میباشد و محال است که افرادی نامتناهی از آن حقیقت محقّق شود.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
1) . حسن زاده، حسن، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، 61.
ما احتمل الزیادة کان ناقصاً، وما کان ناقصاً لم یکن تامّاً.(1)
هر چیزی که قابل زیادت و فزونی باشد ناقص است، و هر چیزی که ناقص باشد کامل نیست .
أنت الّذی لا تحدّ فتکون محدوداً.(2)
تو آن هستی که وصف نمیشوی که در نتیجه محدود باشی.
امام مجتبی علیه السلام میفرمایند:
الّذی لم یکن له... اختلاف صفة فیتناهی.(3)
خداوندی که... دارای صفات مختلف و گوناگون نیست، که در نتیجه متناهی گردد.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
کلّ مسمّی بالوحدة غیره قلیل.(4)
هر واحدنامی جز او، کوچک و اندک است.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
إنّ الکیفیّة جهة الصفة والإحاطة.(5)
همانا کیفیت داشتن، نشانه موصوف شدن و به احاطه درآمدن است.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
ومن قال: متی؟ فقد وقّته، ومن قال: فی م؟ فقد ضمّنه، ومن قال: إلی مَ؟ فقد نهّاه، ومن قال: حتّی مَ، فقد غیّاه، ومن غیّاه فقد غایاه، ومن غایاه
فقد جزّأه، ومن جزّأه فقد وصفه، ومن وصفه فقد ألحد فیه.(1)
و هر کس از زمان وجود او پرسد او را دارای وقت و زمان دانسته، و هر کس از مکان او پرسد ذات او را دربر گرفته دانسته، و هر کس برای او حدود وجود جوید او را دارای حدود و مقادیر انگاشته، و هر کس او را محدود انگارد او را دارای اجزا دانسته، و هر کس او را متجزّی داند او را قابل وصف پنداشته، و هر کس او را قابل وصف داند ملحد شده است.
و در مناظره رسول اللّه؟ص؟ با دهریان آمده است:
أو لستم تشاهدون اللیل والنهار وأحدهما بعد الآخر؟ فقالوا: نعم، فقال: أفترونهما لم یزالا ولا یزالون؟ فقالوا: نعم، قال؟ص؟: أفیجوز عندکم اجتماع اللیل والنهار؟ فقالوا: لا، فقال: فإذن ینقطع أحدهما عن الآخر فیسبق أحدهما ویکون الثانی جاریّاً بعده. فقالوا: کذالک هو، فقال؟ص؟: قد حکمتم بحدوث ما تقدّم من لیل أو نهار ولم تشاهدوهما، فلا تنکروا للّه قدرته.(2)
آیا نمیبینید که وجود شب و روز یکی پس از دیگری است؟ گفتند: چرا. فرمودند: آیا میپندارید که آنها ازلی هستند؟ گفتند: آری. فرمودند: آیا جایز میدانید که شب و روز همزمان باشند؟ گفتند: نه. فرمودند: پس باید هر یک از آنها تمام شود تا نوبت دیگری برسد؟ گفتند: آری، چنین است. فرمودند: اینک با اینکه شب و روزهای گذشته را ندیدهاید، به حدوث آنها اقرار کردید، پس قدرت خداوند را انکار نکنید.
و همان حضرت میفرمایند:
أتقولون ما قبلکم من اللیل والنهار متناه أم غیر متناه؟ فإن قلتم: غیر متناه، فقد وصل إلیکم آخر بلا نهایة لأوّله، وإن قلتم: إنّه متناه، فقد کان
ولا شیء منهما.(1)
آیا شما میگویید شبها و روزهای قبل از شما متناهی است یا نامتناهی؟ اگر بگویید نامتناهی است، پس آخر چیزی به شما رسیده است که اول آن را نهایتی نیست!! و اگر بگویید متناهی است پس هیچکدام از آن دو موجود نبودهاند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
إنّ اللّه تبارک وتعالی لا یوصف بزمان ولا مکان، ولا حرکة ولا انتقال ولا سکون، بل هو خالق الزمان والمکان والحرکة والسکون، تعالی عمّا یقول الظالمون علوّاً کبیراً. (2)
همانا خداوند قابل توصیف به داشتن زمان و مکان و حرکت و انتقال و سکون نیست، او آفریننده زمان و مکان و حرکت و سکون است، فراتر است از آنچه ستمگویان میاندیشند فراتری بزرگی.
إنّه أیّن الأین وکیّف الکیف.(3)
همانا خداوند تعالی "مکان" و "کیفیت" را ایجاد فرموده است.
توضیح بیشتر درباره محال بودن وجود نامتناهی این است که:
حقیقت عددی _ چه کم متّصل فرض شود و چه کم منفصل، و چه حصّههای متعدد وجودی، و چه مراتب شدید و ضعیفِ یک حقیقت، محال است که نامتناهی و نامحدود باشد زیرا:
الف) هر عددی که فرض کنیم همان عدد به اضافه یک فراتر از مفروض اول خواهد بود، پس هرگز مرتبه نامتناهی آن تحقّق نخواهد یافت.
ب) عدد، حقیقتی قابل زیاده و نقصان است و چنانچه تحقّق مرتبه نامتناهی آن ممکن باشد لازم میآید آن مرتبه قابل زیاده نباشد، یعنی لازم میآید عدد به آخر رسیده و محدود و متناهی باشد. و این فرض مستلزم خلافِ ذات، و خلافِ فرض، و خلاف بدیهی است.
ج) از هر حقیقت عددی و شمارشی که آن را نامتناهی فرض کردهایم مقدار معینی میکاهیم، اگر باقیمانده با مفروض اولی مساوی باشد تساوی دو مقدار غیرمساوی لازم میآید، و چنانچه باقیمانده از مفروض اولی کمتر باشد محدود و متناهی خواهد بود و مفروض اولی نیز که مقدار معینی بر آن افزون دارد باید متناهی و محدود باشد.(1)
فإن قلت: إنّ مراتب الأعداد غیر متناهیة، إذ لا عدد إلّا وفوقه عدد، ولا شکّ أنّ عدد آحادها یجب أن یکون أزید من ألوفها مثلاً، مع أنّهما غیر متناهیین. قلت: هذا الذی یوجب استحالة وجود الأعداد جمیعاً إذ لو وجدت لزم أن یکون آحادها لا یزید علی ألوفها وهو محال، فلیست الأعداد موجودة بعین ما ذکرناه.
... وقد أغرب فی هذا المقام صاحب الأسفار حیث قال: إنّ العلم بأنّ کلّ ما یحتمل الزیادة والنقصان یکون متناهیاً إمّا من البدیهیّات أو من النظریّات، والأوّل باطل وإلّا لم یقع الاختلافات فیه بین العقلاء لکنّهم اختلفوا... والمسلمون اتّفقوا علی أنّ معلومات اللّه ومقدوراته لا نهایة لها... وکذلک یعلم بالبدیهة أنّ مراتب العدد غیر متناهیة، مع أنّ الألوف الغیر المتناهیة أکثر من الآحاد الغیر المتناهیة بألف مرّة، والحرکات المستقبلة سیّما حرکات أهل الجنّة _ غیر متناهیة، مع أنّ کلّاً من هذه الأمور قابل للزیادة والنقصان. وإذا ضممنا هذه المعتقدات مع اعتقاد الفلاسفة صار إجماعاً منعقداً علی أنّ الغیر المتناهی مما یجوز أن یقبل الزیادة والنقصان، فکیف یکون العلم بامتناعه بدیهیّاً. فإذن هذه القضیّة لا یمکن الجزم بها إلّا بالبرهان، وذلک البرهان لا یتقرّر إلّا فی ما یحتمل التطبیق، وبیانه أنّ الموجب للتناهی هو أنّه یجب انتهاء الناقص إلی حدّ لا یبقی منه شیء، ویبقی من الزائد بعده، وهذا إنّما یجب أن لو تعذر وقوع جزء من الجملة الناقصة فی مقابلة جزئین من الزائدة، وإلّا لم یجب انتهاء الناقص فی حدّ یکون بعده للزائد شیء بإزائه منه، وذلک فی ما یحتمل الانطباق، وفی ما یمتنع انطباق جزئین من إحدی الجملتین علی جزء واحد من الأخری، کاستحالة وقوع جسمین فی حیّز واحد وکاستحالة وقوع علّة ومعلول فی مرتبة إحدیهما... أمّا الأمور التی لا انطباق بینهما لا بالطبع ولا بالوضع بل بالجعل فقطّ، فکلّ ما یجعل من إحدی الجملتین بقوّته الخیالیّة بإزاء الآخر من الأخری یکون عدداً متناهیاً، لکن یمکن أن یبقی من الجملتین ما لا یقوی علی استحضاره، لأنّ عقولنا _ ونحن فی هذه الدار _ لا تقدر علی أفعال وانفعالات غیر متناهیة، فلم یظهر الخلف فی البواقی إلّا بهذا الشرط. انتهی محلّ الحاجة من نقل کلامه.
أقول: أمّا ما استند إلیه فی إبطال ضروریّة القاعدة من وقوع الاختلافات بین العقلاء، فعجیب، إذ الضروریّ قد یتحمّل الشبهة فیقع من جهتها الاختلاف، وأیضاً إنّ البصائر مختلفة کالأبصار قوّة وضعفاً، فکما أنّ بصراً یدرک ما لا یدرکه الآخر من المحسوسات، فکذلک قد تدرک بصیرة ما لا تدرکه الأخری من الضروریّات. وأعجب منه ما استنتجه من الأمثلة التی ذکرها من إطباق العقلاء علی جواز قبول غیر المتناهی للزیادة والنقصان، فإنّ جملة من الأمثلة من قبیل ما یستحیل وجوده کذلک _ أی غیر متناه کمعلومات اللّه ومقدوراته _، فإنّه یستحیل وجودهما تماماً فی الخارج. وکذلک أنواع الأکوان المقدورة والحرکات المستقبلة نحوها، فإنّ الجواب الذی ذکرناه فی مراتب العدد _ التی من جملة أمثلته أیضاً _ هو الجواب فی أمثاله. وأعجب منه حصره الدلیل علی القاعدة بالتطبیق الذی قرّره بمجرد أنّه لم یجد دلیلاً آخر، وقد عرفت من تقریرنا فی التنبیه علی هذه القاعدة أنّه لا یتحقّق الزیادة إلّا ولا بدّ أن یکون للزائد مقدار لا یکون قدر ذلک المقدار بعینه للناقص فی نفس الأمر، کالساعات للأزمنة... ولا مساس للقول بأنّه یجوز أن یکون ما بإزاء ساعة من الناقص ساعتین من الزائد، إذ لو جاز ذلک لجاز أن یکون الناقص أزید من الزائد بکثیر بهذا الحساب... فإن قلت: إنّ حکم العقل غیر قابل للتخصیص، فلا بدّ أن لا یجری ما ذکرت فی موارد النقوض التی أشرت إلی بعضها. قلت: أمّا النقوض بالموجودات _ کالنفوس المفارقة وحرکات الأفلاک ونحوها، من نقض القاعدة بما هو منتقض بنفسها، فإنّ القاعدة حاکمة بامتناعه، وجوازه فرع بطلانها، وکلّ من یصحّحها لا یصحّحه... أمّا النقوض بالمعدومات کمراتب الأعداد ونحوها، فالجواب أنّ قضیّة "أنّ الکلّ أعظم من الجزء" قضیّة مقدّرة الموضوع، یعنی أنّ الکلّ إذا وجد فهو أعظم من الجزء، وأمّا المعدوم الخارج عن الذهن والخارج فلا یخبر عنه ولا میز فیه، فلیس فیه کلّ ولا جزء ولا زائد ولا ناقص. ثمّ إنّه قد جزاه اللّه بإصراره فی إنکار القاعدة الشریفة التی نصّ علیها المعصوم، بفضیحة الغلط فی الحساب فی قوله: "مع أن الألوف الغیر المتناهیة أکثر من الآحاد الغیر المتناهیة بألف مرّة"، فإنّ الصحیح أن یقول: "أقلّ منها بما لا یتناهی"، ولفضیحة الدار الأخری أخزی وأمرّ وأدهی. فإن قلت: إنّ المعدومات متحقّقة فی علمه تعالی. قلت: تحققّها فی علمه بریء عن العدد، سبحانه أحصی الأعداد من غیر أن یوجد فیه آحاد. إذا عرفت ما تلوناه علیک فقد علمت أنّ دخول اللانهایة فی الکثرة _ أیّ کثرة کانت _ ممتنع، لعدم قبولها الوجود إلّا بقدر متناه، سواء کان لها اجتماع أم لا، وسواء کان لها ترتیب فی الطبع أو فی الوضع أم لا، فیلزم وجوب تناهی الحرکات والانفعالات، ووجوب تناهی جمیع التنزّلات والترقّیات، ووجوب تناهی کلّ قویّ ینحلّ إلی الضعیف وشیء فوقه.
وأمّا تهویل صاحب الأسفار بلزوم التعطیل فی صنع اللّه وجوده، وانقطاع فیضه وکرمه، فیؤمننا الجواب عنه بأنّ اللّه تبارک وتعالی لیس بزمانیّ حتّی یکون فارغاً فی زمان عن شأنه. بل هو اللّه العظیم الشأن الخالق للزمان والمکان، لیس بینه وبین شأنه زمان حتی یلزم تعطیله فیه عن ذلک الشأن، ولیس انتهاء الزمان والزمانیّات إلی عدم غیر زمانیّ یوجب انقطاع فیضه وکرمه، لأنّ الانقطاع لا یصدق إلّا بعدم زمانیّ فتأمّل. ثمّ إنّ انقطاع الفیض إن کان من لوازم إمکانه، فالنقصانات الإمکانیّة فی الفیض والکرم لا یوجب نقصاً فی الذات. بل جعل الفیض قدیماً حینئذ یوجب انثلام وحدة الواجب تعالی ویفضی إلی أن یمتنع عن الأزل معناه، تعالی اللّه الواحد القیّوم أن یثنی فیضه بثناء نفسه، قال مولانا أمیر المؤمنین علیه السلام: ولو کان شیء معه قدیماً لکان إلهاً ثانیاً... نسأل اللّه التوفیق لأن نهتدی بدلالة ولیّه إلی سواء الطریق، وأن یجعله لنا خیر دلیل وخیر ورفیق، وصلّی اللّه علیه وعلی آبائه صلوة بشأنه تعالی فی حقّهم تلیق... واعلم أنّ کبری هذا الاستدلال من کلام الإمام الصادق علیه السلام ، حیث استدل به علی تنزیهه تعالی عن الجسمیّة بأنّ الجسم محدود، وإذا کان محدوداً کان قابلاً للزیادة والنقصان. وفی هذا القدر کفایة لمن استبصر. (حائری مازندرانی، علی بن فضل اللّه، الحجّة البالغة للحجّة البالغة فی قمع المذاهب المختلفة الزائغه، 12 _ 17).
1) . در کتاب "الحجّة البالغة للحجّة البالغة فی قمع المذاهب المختلفة الزائغه" آمده است:
[تذکر نکاتی پیرامون موهومبودنِ وجودِ نامتناهی لازم است:
[تذکر نکاتی پیرامون موهومبودنِ وجودِ نامتناهی لازم است:
1 . "عدد"، واقعیت خارجی ندارد و نماد معدود میباشد، لذا منظور حقیقی از موضوعِ احکامی که گفتیم تمامی موجودات قابل اتّصاف به وصف "نامتناهیبودن"، و همه اشیای دارای اجزای واقعی خارجی میباشد.(1)
2 . مجموعهای را که دائما قابل زیادت است، و افراد آن هر چه زیاد شوند پیوسته محدود و متناهی خواهند بود _ مانند عمر جاویدان اهل بهشت _، "نامتناهی لایقفی" (= غیر ایستا)، مینامند، (گر چه صحیح این است که آن را "متناهی لایقفی" بنامیم). در "شرح تجرید" آمده است:
ولمّا کان التزاید غیر متناه بل کلّ مرتبة یفرضها العقل یمکنه أن یزید علیها واحداً فیحصل عدد آخر مخالف لما تقدّم به بالنوع کانت أنواع العدد غیر متناهیة.(2)
3 . هنگامی که گفته میشود: "عدد نامتناهی است"، منظور از آن همان "نامتناهی لایقفی" است. و معنای آن این است که: هر عدد یا معدودی که در نظر گرفته شود دائما قابل زیادت و افزایش است، و هرگز واقعیتی
1) . چنانکه در "شرح تجرید" آمده است: قال: وکلّ واحد منها أمر اعتباریّ یحکم به العقل علی الحقائق إذا انضمّ بعضها إلی بعض فی العقل انضماماً بحسبه. أقول: کلّ واحد من أنواع العدد أمر اعتباریّ لیس بثابت فی الأعیان بل فی الأذهان یحکم به العقل علی الحقایق کأفراد الإنسان أو الفرس أو الحجر أو غیرها إذا انضمّ بعض تلک الأفراد إلی البعض. (علامه حلّی، شرح تجرید الاعتقاد، تحقیق زنجانی، 103).
2) . علامه حلّی، شرح تجرید الاعتقاد، تحقیق زنجانی، 103.
نامتناهی و غیرقابل زیادت نخواهد بود.
4 . چنانچه کسی نامتناهی را موجودی حقیقی بداند و در عین حال بگوید:
"این موجود نامتناهی جزء ندارد و قابل فرض زیاده ونقصان نیست"، معنای نامتناهی را نفهمیده است و توجه ندارد که موضوع "تناهی و عدمتناهی" مقدار است، و قابلیت زیاده و نقصان خاصیت ذاتی مقدار و شیء دارای اجزا میباشد. این سخن درست مانند این است که کسی معنای جسم را نفهمیده، و نداند که موضوع تصور جسمیت، طول و عرض و عمق است، سپس مثلا در مورد خداوند بگوید: "خداوند جسمی است که نه طول دارد، و نه عرض، و نه ارتفاع، و نه زمان، و نه مکان، و نه...".(1)
و شیخ طوسی؟ق؟ میفرماید: ولا یجوز وصفه بأنّه جسم مع انتفاء حقیقة الجسم عنه، لأنّ ذلک نقض اللغة، لأنّ أهل اللغة یسمّون الجسم ما له طول وعرض وعمق، بدلالة قولهم "هذا أطول من هذا" إذا زاد طولاً، و"هذا أعرض من هذا" إذا زاد عرضاً و"هذا أعمق من هذا" إذا زاد عمقاً، و"هذا أجسم من هذا" إذا جمع الطول والعرض والعمق. فعلم بذلک أنّ حقیقة الجسم ما قلناه، وذلک یستحیل فیه تعالی، فلا یجوز وصفه بذلک. وقولهم " إنّه جسم لا کالأجسام " مناقضة، لأنّه نفی ما أثبت نفیه، لأنّ قولهم "جسم" یقتضی أنّ له طولاً وعرضاً وعمقاً، فإذا قیل بعد ذلک "لا کالأجسام" اقتضی نفی ذلک نفیه، فیکون مناقضة. ولیس قولنا "شیء لا کالأشیاء" مناقضة، لأن قولنا "شیء" لا یقتضی أکثر من أنّه معلوم ولیس فیه حسّ، فإذا قلنا "لا کالأشیاء المحدثة" لم یکن فی ذلک مناقضة. (شیخ طوسی؟ق؟، الاقتصاد، 38 _ 39).
1) . چنانکه در "شرح تجرید" نیز بیان شده است که: قال: والجنس معروض التناهی وعدمه. أقول: یرید بالجنس الکمّ من حیث هو هو، فإنّه جنس لنوعی المتّصل والمنفصل، وهو الذی یلحقه لذاته التناهی وعدم التناهی، وإنّه عدم الملکة لا العدم المطلق. (علامه حلّی؟ق؟، شرح تجرید الاعتقاد، تحقیق زنجانی، 221).
با توجه به آنچه بیان داشتیم پاسخ این سخن روشن است، چه اینکه امور مذکور از مختصّات عدد و کمیت و مقدار است، نه عدد و مقداری که متناهی باشد تا اینکه بتوان وجود نامتناهی موهوم را از آن استثنا کرد.
نیز در تعلیقه "نهایة الحکمة" آمده است:
إنّ النسبة المذکورة [النسبة بین الجزء والکلّ] إنّما هی بین الأمور المتناهیة، وأمّا اللا متناهی فلیس له مقدار، ولا نسبة مقداریّة بینه وبین أجزائه حتّی یقال إنّ نصفه مثلاً أقلّ من الکلّ بنسبة متناهیة.(1)
تنها در بین امور متناهی نسبت جزء و کل وجود دارد، و اما نامتناهی نه دارای مقدار است و نه بین آن و اجزایش نسبت مقداری وجود دارد که بتوان درباره آن مثلا گفت: نصف آن از کل آن، به نسبت متناهی کمتر است.
پاسخ این گفتار نیز با توجه به آنچه بیان داشتیم آشکار است؛ علاوه بر اینکه اگر این سخن درست باشد، تمامی براهینی که برای ابطال تسلسل آورده شده است باطل میشود، چه اینکه همه آنها متوقّف بر ملاحظه نسبت میان "فرد و مجموع" و "جزء و کل" میباشد. لذا بر اساس سخن فوق هرگز برای ابطال تسلسل نمیتوان گفت:
"... پس باید ورای این سلسله ربطها و تعلّقات وجود مستقلّی باشد که
1) . مصباح، محمد تقی، تعلیقة علی نهایة الحکمة، 279.
همگی آنها..."(1)
و نیز دیگر نمیتوان گفت:
"اگر سلسلهای از موجودات را فرض کنیم که هر یک از حلقات آن وابسته و متوقّف بر دیگری باشد... کل این سلسله... و باید ناچار موجودی را در رأس این سلسله فرض کرد که..."(2)
از جهت معنای لغوی نیز کلمات "متناهی" و "نامتناهی" و "محدود" و "غیرمحدود" تنها در مورد موضوعاتی به کار میرود که دارای کشش و امتداد و اجزا باشند.(3)
کتاب العین: والنهایة: الغایة، حیث ینتهی إلیه الشیء، وهو النهاء، ممدود. والإنهاء: إبلاغک الشیء، و أنهیت إلیه السهم، أی: أوصلته إلیه. والنهی: الغدیر حیث ینخرم السیل فی الغدیر فیوسع. وتنهیة الوادی: حیث تنتهی إلیه السیول، ویتبسط فتهدأ فتنقع. وجمعه: التناهی. قال أبو الدقیش: کلمة لم أسمعها من أحد: نهاء النهار: ارتفاعه قراب نصف النهار. غیی: الغایة: مدی کلّ شیء وقصاره، والغایة انتهاء الشیء ونهایته، لسان العرب: والنُّهْیَةُ والنِّهایة: غایة کلّ شیء وآخره، والنِّهایةُ: کالغایة حیث یَنْتَهِی إلیه الشیء، وهو النِّهاء، ممدود. یقال: بلَغَ نِهایَتَه. وانْتَهَی الشیءُ وتَناهَی ونَهَّی: بلغ نِهایَتَه؛ وفی الحدیث ذکر سِدرة المُنْتَهی أَی یُنْتَهی ویُبْلَغ بالوصول إِلیها ولا تُتجاوز، وهو مُفْتَعَلٌ من النِّهایة الغایة. والنَّهْی والنِّهْی: الموضع الذی له حاجز یَنْهَی الماء أَن یَفِیض منه، وقیل: هو الغدیِر فی لغة أَهل نجد. ونَفْسٌ نَهاةٌ: منتهیة عن الشیء. وتناهَی الماءُ إِذا وقف فی الغدیر وسکن. وأَنْهَیْتُ إِلیه الخَبَر فانْتَهی وتَناهَی أَی بلَغ. وتقول: أَنْهَیْتُ إِلیه السهم أَی أَوصلته إِلیه. وأَنْهَیْتُ إِلیه الکتابَ والرسالة. اللحیانیّ: بَلَغْتُ مَنْهَی فلان ومَنْهاتَه ومُنْهاه ومُنْهاتَه. وأَنْهَی الشیءَ: أَبلغه. وناقة نَهِیةٌ: بلغت غایة السمَن، هذا هو الأصل ثم یستعمل لکلّ سمین من الذکور والإناث، إِلا أَنّ ذلک إِنّما هو فی الانْعام. وحکی عن أَعرابیّ أَنّه قال: و اللّه لَلْخُبْزُ أَحبُّ إِلی من جَزُورٍ نَهِیة فی غداة عَرِیة. ونُهْیَةُ الوَتِد: الفُرْضَةُ التی فی رأْسه تَنْهَی الحبلَ أَن یَنْسلخ. ونُهْیة کلّ شیء: غایَته. والنُّهْیَةُ: العقل، بالضمّ، سمّیت بذلک لأنّها تَنْهَی عن القبیح. وهم نُهاءُ مائة ونِهاء مائة أَی قدر مائة کقولک زُهاء مائة. ونُهاء الماء، بالضمّ: ارتفاعه. مجمع البحرین: قوله تعالی: «عند سدرة المنتهی» أی الذی إلیه ینتهی علم الملائکة. وفی الحدیث: إلیها ینتهی علم الخلائق. والمنتهی: موضع الانتهاء لم یجاوزها أحد وإلیه ینتهی علم الملائکة وغیرهم، لا یعلم أحد ما وراءها. وفی وصف الصانع تعالی: لم یتناه إلی غایة إلا کانت غیره. قیل: تقرأ علی صیغة الخطاب، أی لم یبلغ ذهنک إلی اسم إلا کان ذلک الاسم غیره. ونهایة الشیء بالکسر: آخره وأقصاه. ونهایات الدور: حدودها. وانتهی الأمر: بلغ نهایته، وهی أقصی ما یمکن أن یبلغه. والإنهاء: الإبلاغ. وفی الدعاء: أسألک بمنتهی الرحمة من کتابک المراد غایة الرحمة، والمعنی برحمتک کلّها، لأنّ الوصول إلی الغایة وصول إلی الجمیع. والغایَةُ أَقْصی الشیء.
در کتابهای لغت فارسی نیز "بینهایت" و "نامتناهی" به معنای بیکران، پایانناپذیر، بیشمار، بیحد، تمامناشدنی، چیزی که انتها نداشته باشد، دانسته شده است. تعلیقه "نهایة الحکمة" ادلّه بطلان نامتناهی را نپذیرفته، مینویسد:
إنّ العدد أمر یقبل التنصیف وسایر النسب الکسریّة، ولهذا فلا یصدق
إلّا علی الأمور المحدودة فالأمور التی لا تتناهی لا تکون معروضة للعدد بما أنّها غیر متناهیة.(1)
عدد، قابل نصفشدن و پذیرش سایر نسبتهای کسری است، لذا جز بر امور متناهی صدق نمیکند، پس اموری که نامتناهیند معروض عدد نخواهند بود.
5 . چنانچه کسی حقیقتی را پیش از کم شدن، و بعد از کم شدن مساوی بداند، معلوم میشود که به معنای حقیقی کم شدن و زیاد شدن و قابلیت زیاده و نقصان توجه ندارد.
6 . برخی پنداشتهاند که در روایات اهل بیت؟عهم؟ خداوند متعال با عنوان "نامتناهی" وصف شده است. این افراد اشتباها تقابل "متناهی" و "نامتناهی" را تقابل دو معنای نقیض انگاشتهاند، و روایاتی را که برای بیان فراتری ذاتی خداوند متعال از قابلیت اتّصاف به اوصاف مخلوقات و مقداریات و حقایق قابل زیاده و نقصان وارد شده است، به معنای نامتناهی ساخته اوهام خود _ که وجود آن ذاتا محال است _ حمل کردهاند.
7 . خداوند متعال ذات علم و قدرت است، و دارای علم و قدرت عددی و متجزی قابل اتّصاف به تناهی و عدمتناهی نمیباشد. لذا اگر کسی علم خداوند را به نحو معدولةالمحمول، "نامتناهی" _ که موضوع آن صرفا مقدار و عدد بوده، و تقابل آن با "متناهی" منحصر به حیثیت زیاده و نقصان است _ بداند، خداوند را دارای صفات متجزی و عددی و مخلوق دانسته است.(2)
ابن میثم بحرانی نیز علم خداوند را عددی ندانسته، میفرماید: ومنهم من أنکر کونه عالماً بما لا نهایة له. وحجّتهم... أنّه یلزم أن یکون فی ذاته علوم موجودة غیر متناهیة. هذا محال. والجواب... نمنع الملازمة... سنبیّن أن علمه تعالی ذاته، فلا تعدّد فیه إذن، وإنّما یقع التعدّد والتغایر فی نسب أذهاننا له إلی کلّ معلوم... فلا یلزم إذن تعدّد علوم موجودة لذاته. (بحرانی، ابن میثم، قواعد المرام فی علم الکلام، 99).
8 . اهل فلسفه وجود نامتناهی را در صورتی که افراد آن همزمان ومترتّب بر هم نباشند محال نمیدانند. این اعتقاد، نادرست و خلاف واقع میباشد زیرا با توجه به آنچه بیان داشتیم روشن است که فرض وجود بینهایت به طور مطلق ثبوتا ممتنع است.
9 . گاهی گفته میشود: ¥ = ¥ + ¥ و ¥ =¥ _ ¥ و ¥ =¥ ×¥ و 0 = ¥: 1 و ¥ =¥ +¥، و... باید دانست که اینگونه عبارات هیچ ربطی به اثبات وجود "نامتناهی" و "بینهایت" ندارد، و منظور از آوردن آنها محاسبات خاصی است که در واقع به "نامتناهی لایقفی" برمیگردد. "دایرة المعارف فارسی" در مورد "بینهایت" در اصطلاح ریاضیات مینویسد: عددی بزرگتر از هر عدد دیگر، یا (به جای "بینهایت دور"). موضعی که نسبت به دستگاه مقایسه در وراء هر حدی واقع است... علامت ¥ (یا ¥ +، که به اضافه بینهایت خوانده میشود) که آن را به مجموعه اعداد حقیقی ملحق میکنند، و بزرگتر از هر عدد حقیقی میشمارند... علامت ¥ _ (بخوانید منهای بینهایت) را نیز به همان مجموعه ملحق میکنند، و آن را کوچکتر از هر عدد
حقیقی (اعم از مثبت یا منفی) محسوب میدارند. وارد کردن این علامات به منظور تعمیم و تسهیل بیان احکام است. هیچیک از علامات ¥ + و ¥ (به اضافه بینهایت، و منهای بینهایت) در واقع عدد نیستند. ولی گاهی از طریق اهمال آنها را در شمار اعداد به حساب میآورند. و مینویسد: بینهایت کوچک ریاضی اساسا متغیر است، یک مقدار ثابت هر قدر هم کوچک باشد بینهایت کوچک ریاضی نیست].
10 . در طول تاریخ اعتقادی شیعی، اعتقاد به محالبودنِ وجود نامتناهی از امور مسلّم و بدیهی بوده است، و اعتقاد به آن به توسط فلسفه یونان و عرفای اهل سنّت در بین برخی از ایشان رخنه کرده است.(1)
و میفرماید: فیؤدّی إلی وجود ما لا نهایة له. (أبو الصلاح حلبی، تقریب المعارف، 81).
و میفرماید: وذلک یؤدّی إلی إیجاد ما لا یتناهی من المشتهیات. (أبو الصلاح حلبی، تقریب المعارف، 87).
و میفرماید: ولأنّه یوجب علیهم تقدّم تکلیف علی تکلیف إلی ما لا نهایة له... وذلک محال. (أبو الصلاح حلبی، تقریب المعارف، 136).
و میفرماید: إنّ ذلک یقتضی تقدّم تکلیف قبل تکلیف إلی ما لا یتناهی، وذلک محال. (أبو الصلاح حلبی، الکافی، 53).
شیخ طوسی میفرماید: إنّ وجود ما لا نهایة له محال. (شیخ طوسی، الاقتصاد، 24).
و میفرماید: لأنِّه لو وجب ذلک لأدّی إلی وجوب ما لا یتناهی، وذلک محال. (شیخ طوسی، الاقتصاد، 82).
شرح تجرید مینویسد: إنّ وجود ما لا یتناهی محال علی ما یأتی. (علاًمه حلّی، شرح التجرید، تحقیق آملی، 35).
و مینویسد: قال: وأمّا تناهی جزئیّاتها فلأنّ وجود ما لا یتناهی محال للتطبیق. (علاًمه حلّی، شرح التجرید، تحقیق آملی، 261).
و مینویسد: وهکذا إلی ما لا یتناهی وهو محال. أمّا أوّلاً فلمّا بیّنا من امتناع وجود ما لا یتناهی مطلقاً، وأمّا ثانیاً فلأنّ تلک الإضافات موجودة دفعة ومترتّبة فی الوجود باعتبار تقدّم بعض المضاف إلیه علی بعض فیلزم اجتماع أعداد لا تتناهی دفعة مترتّبة وهو محال اتّفاقاً، وأمّا ثالثاً فلأنّ وجود الإضافات یستلزم وجود المضاف إلیه فیلزم وجود ما لا یتناهی من الأعداد دفعة من ترتّبها، وکلّ ذلک مما برهن علی استحالته. (علاًمه حلّی، شرح التجرید، تحقیق آملی، 368 _ 369).
شرح إحقاق الحق مینویسد: وأمّا ما ذکره آخراً من أنّه لا یلزم التسلسل المحال لفقدان شرط الترتب " الخ " فدلیل علی جهله بشرائط استحالة التسلسل عند المتکلّمین، فإنّ وجود ما لا یتناهی فی الخارج محال عندهم مطلقاً سواء کان هناک ترتّب أو لا، کما صرّحوا به وعرفه من له أدنی تحصیل. (مرعشی، شرح إحقاق الحق، 1 / 244 و شیخ طوسی، الاقتصاد، 27 _ 31؛ سیّد مرتضی، الشافی فی الإمامة، 1 / 162؛ سیّد مرتضی، الانتصار ، 407؛ محقق حلّی، المسلک فی أصول الدین، 101؛ ابن میثم بحرانی، قواعد المرام، 57).
1) . ابو الصلاح حلبی میفرماید: فیلزم ما قلناه من وجود ما لا نهایة له، مع استحالته بدلیل وجوب حصر ما وجد. (أبو صلاح حلبی، تقریب المعارف، 76).
موجود دارای مقدار و اجزا و عدد از هر جهت محدود بوده، و از حیث زمان و مکان لزوما متناهی است. علاوه بر اینکه حقیقت متجزی و قابل وجود و عدم، نیازمند به این است که دیگری آن را ایجاد کند، و هرگز نمیتوان موجودی را که ازلی بوده و عدم نداشته باشد ایجاد کرد، و گرنه تحصیل حاصل لازم میآید.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
إنّ ما لم یزل لا یکون مفعولاً... إنّ الفعل کلّه محدث.(1)
آنچه ازلی باشد مفعول و مخلوق نخواهد بود... همانا هر فعلی حادث و مخلوق است .
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
إنّه لو کان معه شیء فی بقائه لم یجز أن یکون خالقاً له، لانّه لم یزل معه فکیف یکون خالقاً لمن لم یزل معه؟(2)
اگر چیزی در بقا با خداوند میبود دیگر ممکن نبود که خداوند خالق آن چیز باشد، چه اینکه در این صورت آن چیز پیوسته با خداوند بوده است، پس چگونه ممکن است خداوند آفریننده چیزی باشد که ازلا با او موجود بوده است؟!
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
یقول لما أراد کونه: "کن" فیکون. لا بصورت یقرع ولا نداء یسمع، وإنّما کلامه سبحانه فعل منه أنشأه ومثّله، لم یکن من قبل ذلک کائناً، ولو کان قدیماً لکان إلهاً ثانیاً.(3)
آنچه را اراده فرماید، تنها میگوید: "باش"، پس میباشد. نه به وسیله صدایی که شنیده شود، و نه به ندایی که به گوش رسد. و همانا کلام او سبحانه، فعل اوست که پیش از آن موجود نبوده است و او آن را انشا میفرماید و ایجاد میکند، و اگر قدیم بود معبود دومی بود.
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
إنّ اللّه تبارک وتعالی لم یزل عالماً قدیماً، خلق الأشیاء لا من شیء ومن زعم أنّ اللّه تعالی خلق الأشیاء من شیء فقد کفر، لأنّه لو کان ذلک الشیء الّذی خلق منه الأشیاء قدیماً معه فی أزلیّته وهویّته کان ذلک أزلیّاً، بل
خلق اللّه الأشیاء کلّها لا من شیء.(1)
همانا خداوند پیوسته عالِم و قدیم بوده است. اشیاء را از چیزی نیافریده است و هر کس معتقد باشد که خداوند اشیاء را از چیزی آفریده است تحقیقا کافر شده است. زیرا اگر آن چیزی که اشیاء از آن آفریده شدهاند قدیم بوده، در ازلیت و هویت با خداوند وجود داشته است، پس آن چیز ازلی خواهد بود. خداوند تعالی اشیاء را از چیزی نیافریده است.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
... فإن کنت صنعتها وکانت موجودة فقد استغنیت بوجودها عن صنعتها.(2)
... اگر من آن را در حالی که موجود بوده است ایجاد کرده باشم، هیچ نیازی به ایجاد کردن آن نداشتهام، چرا که آن خودش موجود بوده است.
و میفرمایند:
إیجاد الموجود محال.(3)
ایجاد کردن چیزی که خودش موجود باشد محال است.
خواجه نصیر الدین طوسی ؟ق؟ در "تجرید الاعتقاد" میفرماید:
ولا قدیم سوی اللّه تعالی.
هیچ موجود ازلیای جز خداوند تعالی وجود ندارد.
و علامه حلّی ؟ق؟ در شرح آن مینویسد:
قد خالف فی ذلک جماعة کثیرة، أمّا الفلاسفة فظاهر لقولهم بقدم العالم... وکلّ هذه المذاهب باطلة، لأنّ کل ما سوی اللّه ممکن، وکلّ
ممکن حادث.(1)
گروه فراوانی با این امر مخالفت کردهاند، و مخالفت کردن اهل فلسفه هم روشن و آشکار است، زیرا ایشان اعتقاد دارند که همه چیز ازلی و قدیم است... همه این مذاهب باطل است، زیرا تمامی ماسوای خداوند ممکنند، و هر ممکنی حادث میباشد.
زمان و مکان، (چه دارای وجودی اصیل فرض شوند و چه انتزاعی) مقداری و عددی و دارای اجزا میباشند و محال است که وجودی نامتناهی و ازلی داشته باشند.
تصدیق به حدوث زمان و مکان، صرفا امری عقلی میباشد و (همانطور که دیدنِ "واحد" برای شخص دوبین، و دریافتِ "موجود سه بعدی" برای تختهسیاه، و "زندگی در خارج آب" برای ماهی، و "دیدنِ رنگ سفید" برای شخصی که شیشه عینک او قرمز است، و دریافتِ" صداها ورنگهای دارای طول موج ماورا و مادون طول موجی که گوش و چشم بشر قادر به ادراک آن است" برای افراد انسان محال میباشد) تصور عدمِ زمان و مکان، برای مخلوقی که به هر چیزی از دریچه زمان و مکان و مقدار مینگرد، محال است. حقیقت معنای عدم زمان و مکان، تنها به این صورت مورد توجه نفس و تصدیق عقل قرار میگیرد که نقیض معنای زمان و مکان میباشد.(2)
1) . کشف المراد، 57.
2) . چنانکه دریافتِ موضوع مثالهای فوق برای افراد یادشده محال است، التفات آنها نیز به این مثالها به خودی خود غیرممکن است، و باید در این مورد توسط افرادی هدایت شوند که ادراکات ایشان فراتر از ادراکات خود این اشخاص باشد؛ لذا در جای خود بیان شده است که قبل از مرحله اقرار وتصدیق عقل به وجود خداوند متعال، التفات و توجه مخلوقات به موضوع خدای واقعی تنها توسط خود او صورت میگیرد، و بدون گذشتن از این مرحله تعریف، اثبات مثبتین و انکار منکرین وجود خداوند، به خدای واقعی تعلّق نخواهد گرفت. البتّه دراین صورت مسأله اثبات وجود خداوند، تعبّدی نشده و دور نیز لازم نمیآید، زیرا التفات به موضوع از هر راهی که باشد، اثباتا ونفیا ربطی به دوری و عقلی یا غیر عقلی بودن اثبات یا انکار آن موضوع ندارد.
وروی أنّه سئل علیه السلام: أین کان ربّنا قبل أن یخلق سماء وأرضاً؟ فقال علیه السلام: "أین" سؤال عن مکان، وکان اللّه ولا مکان.(1)
و روایت شده است که از آن حضرت [امیر المؤمنین ] علیه السلام سؤال شد: پروردگار ما پیش از آنکه آسمان و زمین را بیافریند کجا بود؟ فرمودند: "کجا" پرسش از مکان است و حال اینکه خداوند بود و مکان نبود.
عن زرارة قال قلت لأبی جعفر علیه السلام: أکان اللّه ولا شیء؟ قال: نعم، کان ولا شیء. قلت: فأین کان یکون؟ قال وکان متّکئاً فاستوی جالساً وقال: أحلت یا زرارة، وسألت عن المکان إذ لا مکان.(2)
زراره گوید به امام صادق علیه السلام عرض کردم: آیا خداوند بود و هیچ چیز دیگری نبود؟ فرمودند: آری، گفتم: پس در چه مکانی بود؟ در این هنگام آن حضرت که تکیه داده بودند راست نشستند و فرمودند: ای زراره، سخنی محال گفتی، زیرا از مکان پرسیدی در حالی که هیچ مکانی وجود نداشت.
هر چیزی که پدید آمدن آن ممکن باشد، محال است خود به خود پدید آید و ناچار باید ایجادکننده و پدیدآورندهای داشته باشد.
خداوند متعال میفرماید:
<أم خلقوا من غیر شیء؟!>
(1)امام صادق علیه السلام میفرمایند: ولا بدّ للمخلوق من الخالق.(2)
مخلوق قطعا باید خالق داشته باشد.
و میفرمایند:
کیف یخلق لا شیء شیئاً؟!(3)
چگونه ممکن است که "هیچ"، چیزی بیافریند؟!
و میفرمایند:
إنّک تعلم أنّ المعدوم لا یحدث شیئاً.(4)
تو خود میدانی که "معدوم"، چیزی ایجاد نمیکند.
شیء مقداری و دارای اجزای معین، محدود به حدودِ وجودِ خود بوده و بنابر حکم بدیهی عقل، قدرت افزودن بر ذات خویش، و به تعبیر دیگر قدرت بر ایجاد مثل خود
را ندارد.
خداوند متعال میفرماید:
<أَم هُمُ الخَالِقُونَ>(1)
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
کیف ینشئ الأشیاء من لا یمتنع من الإنشاء.(2)
چگونه ممکن است موجودی که خودش قابل آفرینش است، اشیاء را بیافریند؟!
و میفرمایند:
لعجز کلّ مبتدأ عن ابتداء غیره.(3)
... چرا که هر موجود دارای ابتدایی، از وجود دادن به غیر خود عاجز و ناتوان است.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
کلّ معط منتقص سواه.(4)
جز خداوند متعال، هر اعطا کنندهای از وجودش کاسته میشود.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
إنّ کلّ صانع شیء فمن شیء صنع، واللّه الخالق اللطیف الجلیل خلق وصنع لا من شیء.(5)
هر سازندهای اشیاء را از چیزی دیگر میسازد، ولی خداوند آفریدگارِ
ناشناخته والامقام بدون اینکه اشیاء را از چیزی بسازد آنها را ایجاد و خلق فرموده است.
و میفرمایند:
کلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه... کیف یجری علیه ما هو أجراه ویعود فیه ما هو ابتدأه.(1)
هر چه در خلق باشد در خالق وجود ندارد، و هر چه در آن ممکن باشد در آفریدگارش ناممکن است... چگونه بر او جاری شود آنچه خودِ او آن را جاری نموده است، یا به او باز گردد آنچه او آن را احداث فرموده است؟!
هر چیزی که حادث و دارای ابتدای وجود باشد، به طور بدیهی زمان بر آن میگذرد و محال است که مجرد از زمان باشد.
امام زین العابدین علیه السلام میفرمایند:
وجعلت لکلّ شیء أمداً، وقدّرت کلّ شیء تقدیراً.(2)
و برای هر چیزی پایان و انتهایی قرار دادی، و اندازه هر چیزی را معین و مشخّص فرمودی.
چه اینکه:
الف) آنچه شناخته شود متجزی و مخلوق است.
ب) ذات فراتر از داشتن مقدار و اجزا، قابل شناخت و وصول نیست.
ج) تنها راه علم به وجودِ ذاتِ فراتر از مقدار، وجودِ
مخلوقات آن است.
موجودی که ذات و صفات و حالات آن، موردِ شناخت مستقیم و بدون واسطه واقع شود دارای تمیز و پیکره خاصّ مخلوقی(1)
الحمد للّه الّذی لم یکن... له شخص فیتجزّئ. (بحار الأنوار، 4 / 298):
حمد خداوندی را که... شخص ندارد که در نتیجه آن دارای اجزا باشد.
بوده، و حقیقتی عددی و متجزی و حادث و قابل زیاده و نقصان است.امام رضا علیه السلام میفرمایند:
کلّ معروف بنفسه مصنوع.(2)
هر چیزی که شناخته شود، مصنوع و مخلوق است.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
لیس بإله من عرف بنفسه، هو الدالّ بالدلیل علیه.
هر ذاتی که در شناخت آید معبود نیست، خداوند به واسطه دلیل بر وجودِ خود راه مینماید.
حضرت سید الشهداء علیه السلام میفرمایند:
لیس بربّ من طرح تحت البلاغ.(3)
هر چیز که بدان توان رسید، پروردگار نیست.
1) . تمیز و تشخّص خاصّ خلقی آن است که حقیقتی متجزی و عددی را از مانند آن مشخّص و جدا میکند. مقابل این معنا تباین ذاتی موجود متجزی با موجود متعالی از داشتن مقدار و اجزاست. امام مجتبی علیه السلام میفرمایند:
2) . عیون اخبار الرضا علیه السلام ، 1 / 151؛ بحار الأنوار، 4 / 228.
3) . تحف العقول، 244؛ بحار الأنوار، 4 / 301.
و میفرمایند:
احتجب عن العقول کما احتجب عن الأبصار، و عمّن فی السماء احتجابه عمّن فی الأرض، قربه کرامته و بعده إهانته.(1)
از عقلها همانسان پنهان است که از دیدگان در نهان است، و از اهل آسمان همانگونه پوشیده است که از اهل زمین پوشیده است. قربِ او گرامی داشتن اوست، و بُعد و دوری از او خوارکردن اوست.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
... إذاً لقامت فیه آیة المصنوع، ولتحوّل دلیلاً بعد ما کان مدلولاً علیه.(2)
... وگرنه نشانه مخلوقیت در او پدیدار میشد، و به جای اینکه با دلیل به وجود او رسیده شود خود دلیل بر وجود غیر خویش میشد.
... ولما کان للبارئ معنی غیر المبروء.(3)
... و برای حقیقت وجود خالق و آفریدگار، معنایی جز مخلوق و آفریده شده، باقی نمیماند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
کلّ موصوف مصنوع وصانع الأشیاء غیر موصوف بحدّ مسمّی.(4)
هر موجودِ قابل وصف و شناخت مصنوع است، و آفریننده اشیاء به هیچ بیانی قابل توصیف نیست.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
جلّ أن تحلّه الصفات لشهادة العقول أنّ کلّ من حلّته الصفات مصنوع.(5)
فراتر از این است که صفات بر او درآیند، زیرا عقول گواهند بر اینکه هر کس به حلیه صفات آراسته گردد مصنوع و مخلوق میباشد.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
کلّ ما وقع علیه حدّ فهو خلق اللّه.(1)
هر چیز که مورد وصف و بیان واقع شود، خلقِ خداوند است.
و میفرمایند:
واعلم أنّه لا تکون صفة لغیر موصوف، ولا اسم لغیر معنی، ولا حدّ لغیر محدود.(2)
بدانکه صفت جز برای موصوف نباشد، و اسم بدون معنا نشاید، و تنها ذات محدود است که در وصف و بیان آید.
امام امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
وانحسرت الأبصار عن أن تناله فیکون بالعیان موصوفاً وبالذات التی لا یعلمها الّا هو عند خلقه معروفاً.(3)
و دیدگان ناامیدند از اینکه به او رسند تا در نتیجه به آشکار شدن موصوف شده، و به آن ذاتی که جز او آن را نشناسد نزد خلقش معروف و شناخته شده باشد.
... ولا خرقت الأوهام حجب الغیوب فتعتقد فیک محدوداً فی عظمتک... ولا کیفیّة فی أزلیّتک ولا ممکناً فی قدمک.(4)
...اوهام و اندیشهها حجابهای غیب را نشکافته است که تو را در عظمتت محدود اعتقاد کند.
و میفرمایند:
ولم یعلم لک مائیّة وماهیّة فتکون للأشیاء المختلفة مجانساً.(1)
تو با اشیای گوناگون همجنس و شبیه نیستی تا اینکه در نتیجه حقیقت ذات تو در شناخت آمده باشد.
حضرت اباعبداللّه الحسین علیه السلام میفرمایند:
لا تدرکه العلماء ولا أهل التفکیر بتفکیرهم إلّا بالتحقیق إیقاناً بالغیب.(2)
عالمان به اندیشه خود، و اندیشمندان به تفکر خویش او را ادراک نتوانند، مگر به ایمان یقینی و حقیقیای که به ذات نهان او به دست آورند.
و میفرمایند:
یصیب الفکر منه الإیمان به موجوداً، ووجود الإیمان لا وجود صفة.(3)
فکر درباره او تنها به ایمان به وجود او میرسد، نه اینکه به حقیقت ذات و وصفِ او دست یابد.
متقابلا موجودی که جزء و مقدار نداشته و عددی نباشد، هرگز مورد شناخت واقع نمیشود و تنها راه علم به وجودِ غیرقابل شناخت او، وجود آثار و افعال و مخلوقات او میباشد:
امام امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
دلیله آیاته ووجوده إثباته.(4)
دلیل وجود او نشانههای آفرینشش میباشد، و راهبردن به وجود او منحصر به اثبات اوست.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
بصنع اللّه یستدلّ علیه.(1)
تنها از راه خلقت و آفرینش خداوند متعال بر وجود او استدلال میشود.
و میفرمایند:
وفیها أثبت غیره ومنها أنیط الدلیل.(2)
غیریت خود با اشیاء را در خود اشیاء نمایانده است، و دلیل بر وجود او منوط به وجود اشیاء است.
و میفرمایند:
بها تجلّی صانعها للعقول.(3)
نمایان شدن خداوند متعال برای عقول، به واسطه مخلوقات است.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
بها تجلّی صانعها للعقول وبها امتنع من نظر العیون.(4)
خداوند به آفرینش اشیاء خود را برای عقول نمایانده، و به ملاک قابل رؤیت بودن خودِ همانها دیدهشدن او ممتنع است.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
إلهی بدت قدرتک ولم تبد هیئته فجهلوک وبه قدّروک والتقدیر علی غیر ما به وصفوک، وإنّی بریء یا إلهی من الذین بالتشبیه طلبوک، لیس کمثلک شیء، إلهی ولن یدرکوک، وظاهر ما بهم من نعمک دلیلهم علیک لو عرفوک، وفی خلقک یا إلهی مندوحة أن یتناولوک، بل سوّوک بخلقک
فمن ثمّ لم یعرفوک، واتّخذوا بعض آیاتک ربّاً فبذلک وصفوک، تعالیت ربّی عمّا به المشبّهون نعتوک.(1)
خداوندا، قدرتت نمایان و ذات تو در نهان است، تو را نشناختند و به جهل خویش توصیف کردند، و حقیقت تو غیر از آن است که میگویند. بار خدایا من از آنان که با تشبیه جویای تویند بیزارم، هیچ چیز همانند تو نیست. هرگز تو را نخواهند شناخت و اگر تو را درست میشناختند، آثار آفرینش و ظهور نعمت تو بر ایشان برای راهنمائیشان بر وجود تو کافی بود، اما ایشان تو را با خلقت همسان دانستند، لذا تو را نشناخته، برخی از مخلوقات تو را پروردگار انگاشتند و تو را مانند آن پنداشتند. فراتری تو ای پروردگار من از آنچه اهل تشبیه تو را به آن میستایند.
و میفرمایند:
إنّه الظاهر لمن أراده لا یخفی علیه، لمکان الدلیل والبرهان علی وجوده فی کل ما دبّره وصنعه مما یری، فأیّ ظاهر أظهر وأبین أمراً من اللّه تبارک وتعالی فإنّک لا تعدم صنعته حیثما توجّهت وفیک من آثاره ما یغنیک.(2)
همانا او از جهت دلیل و برهانی که در تمامی آنچه ایجاد فرموده و تدبیر مینماید بر وجود او دلالت میکند، برای هر کس که او را قصد کند آشکار است و هرگز مخفی نمیشود. پس کدامین ظاهر، امرش از خداوند ظاهرتر است؟ چرا که تو به هر کجا روی کنی آفرینش او را میبینی، و در وجود خودِ تو آنقدر از آثار او هست که از همه چیز بینیازت میکند.
امام کاظم علیه السلام میفرمایند:
یا هشام إنّ اللّه تبارک وتعالی أکمل للناس الحجج بالعقول ونصر النبییّن بالبیان ودلّهم علی ربوبیته بالأدلّة.(3)
ای هشام همانا خداوند در پرتو عقول حجتها را برای بندگان کامل فرموده، و پیامبران را با شرح و بیان به سوی ایشان گسیل داشته، و ایشان را به واسطه ادلّه بر ربوبیت خویش راه نموده است.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
... ولا یعرف إلّا بخلقه تبارک وتعالی.(1)
خداوند متعال جز از طریق مخلوقات خویش شناخته نمیشود.
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
إنّ اللّه تعالی أظهر ربوبیّته فی إبداع الخلق.(2)
همانا خداوند تعالی ربوبیت خویش را در ابداع خلق ظاهر فرموده است.
حضرت رضا علیه السلام میفرمایند:
و کیف ینشئ الأشیاء من لا یمتنع من الإنشاء، إذاً لقامت فیه آیة المصنوع و لتحوّل دلیلاً بعد ما کان مدلولاً علیه.(3)
چگونه اشیاء را ایجاد کند آن کسی که خودش از پذیرش وجود امتناعی ندارد؟موجودی که حدوث درباره آن امکان داشته و پذیرای وجود باشد دارای نشان مصنوعیت است، و به جای اینکه [از وجود آثار او] به وجود او پی برده شود، خود دلیل بر وجود غیر خواهد بود.
تقابل و تباین وجود خالق و مخلوق از این جهت نیست
که اولی (خالق) دارای وجودی نامتناهی(1)از حیث زمان و مکان بوده، و دومی (مخلوق) مرتبهای یا حصّهای یا مقداری _ حقیقتا یا اعتبارا _ از آن وجود را دارا باشد. بلکه تباین ذات خالق و مخلوق از این جهت است که مخلوق، موجودی دارای امتداد و مقدار و اجزا و زمان و مکان _ که تمامی آنها لزوما محدود و متناهی است _ میباشد؛ و خالق متعال، فراتر از داشتن جزء و کل و امتداد و مقدار و عدد و زمان و مکان است.
بنابراین، تصور مصاحبت و تعاصر وجود خالق و خلق، و سؤال از قبلیت و بعدیت در مورد آفرینش زمان و مکان _ که هر دو لزوما محدود و متناهی میباشند، تصورا باطل بوده، و موضوعا منتفی میباشد.(2)
زمان و مکان، کوچکی و بزرگی، تناهی و عدم تناهی، دخول و خروج، تولّد و صدور، تجلی و ظهور، تعدد و تکثّر،
1) . گر چه عقل به طور بدیهی حکم میکند که موضوع زیاده و نقصان جز کمیت و مقدار چیزی نیست، اما با صرف نظر از این حکم بدیهی باید دانست که تقابل "تناهی و عدمتناهی" و نیز تقابل "مراتب تشکیکی وجود" به تصریح خودِ اهل فلسفه و عرفان تقابل زیاده و نقصان است. و البتّه قابلیت زیاده و نقصان، ملاک معلولیت و مخلوقیت است، فتعالی اللّه عمّا یقول الظالمون المشبّهون اللّه بخلقه علوّاً کبیراً.
2) . به یاری خداوند متعال توضیح خواهیم داد که غفلت از این مهم، اساس ضلالتها و خطاهای بیشمار در مکتب معرفت فلسفی و عرفانی شده است.
وجدان(1)و فقدان، جزء و کل، اطلاق و تقیید، شدت و ضعف، وقوه و فعل(2)از ملکات و ویژگیهای اشیای دارای مقدار و اجزا و عدد میباشد و ثبوتا به غیر شیء متجزی و عددی و مخلوق نسبت داده نمیشود.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
التوحید أن لا تجوّز علی ربّک ما جاز علیک.(3)
توحید آن است که هر چه بر تو روا باشد، بر پروردگارت روا ندانی.
و میفرمایند:
کلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه... کیف یجری علیه ما هو أجراه ویعود فیه ما هو ابتدأه.(4)
هر چه در خلق موجود باشد در خالق آن پیدا نمیشود، و هر چه در مورد
1) . در مورد علم و قدرت و سایر صفات ذات خداوند در جای خود بیان شده است که اوذات علم و قدرت و... است، نه ذاتی که دارای صفات مذکور باشد.
2) . اهل فلسفه بر این پندارند که "فعلیت" مساوی با وجود است، لذا گمان میکنند که نفی فعلیت درباره هر چیز مستلزم نفی وجودِ آن میباشد؛ این اندیشه باطل است زیرا "فعلیت"، معنایی اضافی و در مقابل "قوه" میباشد ، و دلالت بر نحوی از انحای وجود همان چیزی میکند که ذاتا دارای قوه و امکان خاص است. لذا خداوند متعال موضوعا از قابلیت اتّصاف و قوه و فعل خارج است. تمامی اشکالاتی که درباره "نامتناهی" بیان داشتیم، به موضوع "فعلیت تام" هم وارد است.
3) . بحار الأنوار، 4 / 264.
4) . التوحید، 40؛ بحار الأنوار، 4 / 230.
آن ممکن باشد درباره آفریدگارش ناممکن است... چگونه بر او جاری شود آنچه خودِ او آن را جاری نموده است، یا به او باز گردد آنچه او آن را احداث فرموده است؟!
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
تأویل الصمد: لا إسم، ولا جسم، ولا شبه، ولا صورة، ولا تمثال، ولا حدّ، ولا حدود، ولا موضع، ولا مکان، ولا کیف، ولا أین، ولا هنا، ولا ثمّة، ولا خلأ، ولا ملأ، ولا قیام، ولا قعود، ولا سکون، ولا حرکة، ولا ظلمانیّ، ولا نورانیّ، ولا روحانیّ، ولا نفسانیّ، ولا یخلو منه موضع، ولا یسعه موضع، ولا علی لون، ولا خطر علی قلب، ولا علی شمّ رائحة، منفیّ عنه هذه الأشیاء.(1)
تأویل صمد این است که [خداوند] نه اسم است و نه جسم، و نه شبیه دارد و نه صورت، و نه تمثال دارد، و نه حد دارد، و نه حدود دارد، و نه موضع دارد، و نه جایگاه دارد، و نه کیفیت دارد، و نه مکان و اینجا و آنجا دارد، و نه خالی است، و نه پر است، و نه قیام وقعود و سکون و حرکت دارد، و نه ظلمانی است و نه نورانی، و نه روحانی است و نه نفسانی، و نه جایی از او خالی است، و نه موضعی او را در بردارد، و نه رنگ دارد، و نه بر قلب خطور میکند، و نه بویی دارد، همه اینها از او نفی میشوند.
لیس فی الأشیاء بوالج، ولا عنها بخارج.(2)
نه در اشیاء فرو رفته، و نه از آنها خارج است.
بدیهی است تمامی موارد مذکور _ مانند ملکه و عدم _ از خواصّ اشیای دارای مقدار و مخلوق بوده، و خداوند فراتر از قابلیت اتّصاف به صفات مخلوقات است.
موجود منحصر است به:
الف) موجود دارای اجزا و ابعاض و زمان و مکان (مخلوق)
ب) موجود فراتر از داشتن اجزا و ابعاض و زمان و مکان (خالق)
بین این دو سنخ، تصور وجودِ هر گونه واسطهای محال است.(1)
بین خالق و مخلوق چیز سومی وجود ندارد، و خداوند آفریننده اشیا است بدون اینکه آنها را از چیزی آفریده باشد.
و امام رضا علیه السلام میفرمایند: إنّما هو اللّه وخلقه، لا ثالث بینهما، ولا ثالث غیرهما. (عیون اخبار الرضا علیه السلام ، 1 / 175 _ 176؛ التوحید، 438):
تنها او (خداوند) است و خلق او، سومی بین آنها نیست، و غیر از آن دو چیز دیگری وجود ندارد.
و مجموعه اشیای دارای جزء و کل و مقدار و عدد را _ که محال است وجود آنها چه از جهت زمان، و چه از جهت مکان نامتناهی باشد _ خالق و آفرینندهای است بر خلاف همه آنها که آیتِ مصنوعیت و ملاک مخلوقیت و معلولیت (تجزّی و قابلیت زیاده و نقصان) در او وجود ندارد. او حقیقتِ دارای مقدار و اجزا و زمان و مکان و مراتب و حصص وجودی نداشته، هرگز به صفات مخلوقات متّصف نمیگردد، و به ذات متعالی و والای
1) . امام صادق علیه السلام میفرمایند: لیس بین الخالق والمخلوق شیء، واللّه خالق الأشیاء لا من شیء. (التوحید، 143؛ بحار الأنوار، 4 / 161):
خود قابل تصور و توهّم و شناخت و ادراک و وجدان و وصول و صدور و تولید و تولّد و ظهور و تجلّی و تعدد و تکثّر و وصف شدن به تناهی و عدم تناهی نمیباشد.
امام جواد علیه السلام میفرمایند:
إنّ ما سوی الواحد متجزّئ، واللّه واحد لا متجزّئ ولا متوهّم بالقلّة والکثرة، وکلّ متجزّئ أو متوهّم بالقلّة والکثرة فهو مخلوق دالّ علی خالق له.(1)
همانا جز خداوند یگانه، همه چیز دارای اجزا است، و خداوند یکتا نه دارای اجزا است و نه قابل تصور به کمی و زیادی میباشد. هر چیزی که دارای اجزا بوده یا قابل تصور به کمی و زیادی باشد مخلوق است و دلالت بر این میکند که او را خالقی میباشد.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
لیس بذی کبر امتدّت به النهایات فکبّرته تجسیماً، ولا بذی عظم تناهت به الغایات فعظّمته تجسیداً، بل کبر شأنا وعظم سلطاناً.(2)
بزرگی او این گونه نیست که جوانب مختلف، وجودِ او را به اطراف کشانده باشند و گرنه در این صورت تو او را تنها جسمی بزرگ انگاشتهای، و دارای آن چنان عظمتی نیست که همه اطراف به او پایان یافته باشند و گرنه در این صورت تو او را تنها جسدی بزرگ پنداشتهای، بلکه او دارای بزرگی شأن و عظمت سلطنت است.
و میفرمایند:
هو الذی لم یتفاوت فی ذاته، ولم یتبعّض بتجزئة العدد فی کماله.(3)
او ذاتی که اجزای گوناگون ندارد، و کمالش تجزیه عددی نمیپذیرد.
و میفرمایند:
إنّه أحدیّ المعنی، یعنی به أنّه لا ینقسم فی وجود ولا عقل ولا وهم، کذلک ربّنا.(1)
خداوند حقیقتی واحد است، یعنی نه در وجود، و نه در عقل، و نه در وهم، هرگز قابل انقسام نیست. چنین است پروردگار ما.
و میفرمایند:
ومن جزّأه فقد وصفه، ومن وصفه فقد ألحد فیه.(2)
هر کس خداوند را دارای اجزا بداند او را موصوف دانسته، و هر کس او را وصف کند در معرفت او بر الحاد رفته است.
و میفرمایند:
ومن جزّأه فقد جهله.(3)
و هر کس او را دارای اجزا داند، به تحقیق او را نشناخته است.
و میفرمایند:
تعالی الملک الجبّار أن یوصف بمقدار.(4)
فراتر است خداوند فرمانروای قدرتمند از اینکه به مقدار وصف شود.
و میفرمایند:
ما تصوّر فهو بخلافه.(5)
هر چه تصور شود، خداوند بر خلاف آن است.
و میفرمایند:
... الذی لمّا شبّهه العادلون بالخلق المبعّض المحدود فی صفاته، ذی الأقطار والنواحی المختلفة فی طبقاته _ وکان الموجود بنفسه لا بأداته _ انتفی أن یکون قدروه حقّ قدره.(1)
... همان خداوندی که هنگامی که ستمگران او را به خلقی که دارای اجزا و صفاتِ محدود، و دارای مکان و مراتب مختلف میباشد تشبیه کردند، _ در حالی که او موجود بنفسه است، نه موجود به ادات (و اجزای) وجودی _، معلوم شد او را آنچنان که باید نشناختهاند.
و میفرمایند:
ولا تناله التجزئة والتبعیض.(2)
جزءداشتن و قسمتپذیرفتن را به ساحت او راه نیست.
و میفرمایند:
مبائن لجمیع ما أحدث فی الصفات.(3)
با اوصاف، تمامی چیزهایی که خلق نموده، مخالف و مباین است.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
إنّ اللّه تبارک وتعالی خلو من خلقه وخلقه خلو منه، وکلّ ما وقع علیه اسم شیء ما خلا اللّه فهو مخلوق، واللّه خالق کلّ شیء، تبارک الذی لیس کمثله شیء.(4)
همانا خداوند جدا از خلقش، و خلقش جدا از او میباشند.و هر چیزی که نام شیء بر آن توان نهاد مخلوق و آفریدهشده است مگر خداوند. خداوند آفریننده همه چیز است، بس والاست آنکه هیچ چیز مانند او
نیست.
امام کاظم علیه السلام میفرمایند:
هو القدیم وما سواه محدث، تعالی عن صفات المخلوقین علوّاً کبیراً.(1)
تنها اوست که ازلی است و جز او همه اشیاء حادث و مخلوقند، فراتر است از داشتن صفات مخلوقات و از همانندی با آنها فراتری بزرگی.
و میفرمایند:
کلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه... إذاً لتفاوتت ذاته ولتجزّأ کنهه...(2)
هر چه در مخلوق باشد در خالق و آفریدگارش پیدا نمیشود، و هر چه در خلق ممکن باشد در آفرینندهاش ممتنع است... و گرنه وجودش دارای اجزای متعدد میشد.
و میفرمایند:
هو اللطیف الخبیر السمیع البصیر الواحد الأحد الصمد الذی لم یلد ولم یولد ولم یکن له کفوا أحد، منشیء الأشیاء ومجسّم الأجسام ومصوّر الصور، لو کان کما یقولون لم یعرف الخالق من المخلوق، ولا المنشیء من المنشأ، لکنّه المنشیء فرق بین من جسّمه وصوّره وأنشأه إذ کان لا یشبهه شیء ولا یشبه هو شیئاً.(3)
اوست خداوند غیرقابل شناخت آگاه شنوای بینای یکتای یگانه بیمانندی که هیچ چیز از او صادر نشده و او خود نیز از هیچ چیزی پدید نیامده است و هیچ چیزی مانند او نیست. آفریننده اشیاء و خالق اجسام و پدید آورنده صور است. اگر چنان بود که ایشان میپندارند خالق و مخلوق و آفریننده و آفریده شده تفاوتی نداشتند، در حالی که او
آفریننده و خالق است و فرق است بین او و اجسامی که او آنها را آفریده و صورت داده است. زیرا هیچ چیزی مانند او نیست و او نیز مانند هیچ چیزی نمیباشد.
و نیز میفرمایند:
ما سوی اللّه فعل اللّه... وهی کلّها محدثة مربوبة أحدثها من لیس کمثله شیء هدی لقوم یعقلون، فمن زعم أنّهنّ لم یزلن معه فقد أظهر أنّ اللّه لیس بأوّل قدیم ولا واحد...
قالت النصاری فی المسیح إنّ روحه جزء منه ویرجع فیه، وکذلک قالت المجوس فی النار والشمس إنّهما جزء منه وترجع فیه. تعالی ربّنا أن یکون متجزّیّاً أو مختلفاً، وإنّما یختلف ویأتلف المتجزّئ، لأن کلّ متجزّئ متوهّم، والکثرة والقلّة مخلوقة دالّ علی خالق خلقها...
قد کان ولا خلق وهو کما کان إذ لا خلق. لم ینتقل مع المنتقلین... إنّ الأشیاء کلّها باب واحد هی فعله...
ویحک، کیف تجترئ أن تصف ربّک بالتغیّر من حال إلی حال وأنّه یجری علیه ما یجری علی المخلوقین، سبحانه لم یزُل مع الزائلین ولم یتغیّر مع المتغیّرین.(1)
جز خداوند متعال، همه اشیاء خلق خداوند هستند... و همه آنها حادث و تحت تدبیر میباشند، آنها را آن کسی که هیچ همانندی ندارد ایجاد فرموده است تا اینکه راهنما و هدایتی باشد برای کسانی که تعقّل و اندیشه میکنند.
پس هر کس گمان کند که اشیاء ازلیاند خداوند را قدیم یکتا ندانسته است... مسیحیان درباره عیسی میگویند که روح او جزء خداست و به وجود خدا باز میگردد، مجوسیان نیز برآنند که آتش و خورشید جزء خداوندند و به او باز میگردند. والاتر است پروردگار ما از اینکه متجزّی یا دگرگون باشد.
همانا تنها چیزی دارای ذات ناهمگون یا همگون است که دارای جزء باشد، زیرا هر موجودِ دارای جزئی قابل تصور و توهّم است. کمی و زیادی، مخلوق بوده و دلالت میکند بر اینکه خالقی آن را پدید آورده است...
1) . احتجاج، 405 _ 408؛ بحار الأنوار، 10 / 344.
خداوند وجود داشت و هیچ خلقی موجود نبود. هم اکنون نیز او _ همانگونه که هیچ خلقی وجود نداشت_، با خلقِ دارای انتقال و دگرگونی خود، منتقل و دگرگون نشده است... همه اشیاء از یک بابند و آن این است که همه فعل پروردگارند... وای بر تو، آیا چگونه جسارت میورزی که پروردگار خود را موصوف به تغیر از حالی به حالی دیگر بدانی، و آنچه را که بر مخلوقات بار میشود بر او بار کنی؟!! منزّه است او؛ نه با موجوداتِ قابل زوال، دگرگونی میپذیرد، و نه با مخلوقات متغیر، تغییرپذیر است.
امام جواد علیه السلام میفرمایند:
جلّ وعزّ عن أداة خلقه وسمات بریّته وتعالی عن ذلک علوّاً کبیراً.(1)
فراتر و والاتر است از داشتن اجزا و نشانههای خلقش فراتری بزرگی.
تا اینجا بیان پایههای شناخت صحیح خداوند جلّت عظمته را به پایان بردیم و به این نتیجه رسیدیم که: تمامی ماسوای خداوند، حقایقی دارای کمیت و کیفیت، و موجوداتی قابل زیاده(= موجود شدنِ مثل و مانند آنها) و نقصان (= انعدام) میباشند، که به ایجاد و آفرینشِ خالقی که بر خلافِ همه آنها بوده، و فراتر از داشتن جزء و کلّ و مقدار و اجزا است، آفریده شدهاند، و به مشیت و خواست او موجود و باقیاند.
1) . بحار الأنوار، 4 / 154؛ کافی، 1 / 117؛ التوحید، 194.
فلسفه و عرفان، معنای حقیقی آفرینش و خلقت را نمیپذیرد، ابتدا داشتنِ وجود عالم را انکار میکند، و بر این اعتقاد است که: وجود عالم "صادر" و "پدیدآمده از ذات خداوند" _ بلکه عین ذات و هستی او _ است.
در پاورقی "اصول فلسفه و روش رئالیسم" چنین آمده است:
هر حادث و پدیدهای به عقیده فلاسفه مسبوق است به ماده قبلی، پس اینکه بشر نمیتواند از "هیچ" یک چیز بسازد، مربوط به عجز و ناتوانی بشر نیست، بلکه این کار فی حد ذاته محال و ممتنع است. طبق این نظریه شرط اول پیدایش یک موضوع وجود ماده است.(1)
"ابن سینا" میگوید:
الفیض إنّما یستعمل فی الباری والعقول لا غیر، لأنّه لمّا کان صدور الموجودات عنه علی سبیل اللزوم لا لإرادة تابعة لغرض بل لذاته، وکان صدورها عنه دائماً بلا منع ولا کلفة تلحقه فی ذلک، کان الأولی به أن یسمّی فیضاً:(2)
فلسفه و عرفان، معنای حقیقی آفرینش و خلقت را نمیپذیرد، ابتدا داشتنِ وجود عالم را انکار میکند، و بر این اعتقاد است که: وجود عالم "صادر" و "پدیدآمده از ذات خداوند" _ بلکه عین ذات و هستی او _ است.
در پاورقی "اصول فلسفه و روش رئالیسم" چنین آمده است:
هر حادث و پدیدهای به عقیده فلاسفه مسبوق است به ماده قبلی، پس اینکه بشر نمیتواند از "هیچ" یک چیز بسازد، مربوط به عجز و ناتوانی بشر نیست، بلکه این کار فی حد ذاته محال و ممتنع است. طبق این نظریه شرط اول پیدایش یک موضوع وجود ماده است.(1)
"ابن سینا" میگوید:
الفیض إنّما یستعمل فی الباری والعقول لا غیر، لأنّه لمّا کان صدور الموجودات عنه علی سبیل اللزوم لا لإرادة تابعة لغرض بل لذاته، وکان صدورها عنه دائماً بلا منع ولا کلفة تلحقه فی ذلک، کان الأولی به أن یسمّی فیضاً:(2)
کلمه "فیض و ترشّح" تنها درباره خداوند و عقول مجرد گفته میشود نه درباره غیر آنها، و اطلاق نام "فیض" درباره او اولویت دارد، زیرا صدور موجودات از او به نحو حتمی و لزوم میباشد نه اینکه بر مبنای اراده هدفمند او باشد، بلکه اشیاء به مقتضای ذات او از او پدید میآیند، و این "صدور" امری دائمی و همیشگی و بدون زحمت میباشد.
پاورقی "اصول فلسفه و روش رئالیسم" مینویسد:
صدور موجودات از مبدأ کل و صانع کل که به حکم برهان، بسیط و واحد من جمیع الجهات است بر طبق نظامی معین است، یعنی صدور موجودات به ترتیب است و حتما پای معلول اول (مقصود اولیت زمانی نیست) و بلاواسطه، در کار است و سپس پای معلول معلول اول، و همینطور.(1)
مخفی نماند که با پذیرش مبانی فلسفی و اعتقاد به ازلیت عالم، "اول" نامیدنِ چیزی به عنوان "معلولِ اول"، به هر معنایی که باشد عین تناقض است.
در کتاب "هزار و یک نکته" آمده است:
عالم قدیم است.(2)
"شرح منظومه" مینویسد:
متکلّمین میگویند: عالم حادث زمانی است به این معنا که اگر به قهقرا برگردیم... بالاخره به لحظهای میرسیم که عالم پدید آمده، و قبل از آن لحظه عالمی نبوده است. میگویند اگر عالم حادث زمانی نباشد قدیم زمانی است و اگر قدیم زمانی باشد بینیاز از علّت و خالق است... اما حکمای الهی معتقدند که عالم قدیم است یعنی اصول و ارکان عالم ازلی است و از لحاظ زمان هر اندازه به عقب برگردیم به مبدأ و آغاز شروعی نمیرسیم، زمان ابتدا و انتهایی ندارد. از نظر حکمای الهی "کلّ حادث مسبوق بمادة ومدة: هر چیز تازهای قبلا ماده حامل
استعدادی داشته است و هم پیش از او زمانی بوده است".(1)
ملاصدرا مینویسد: لا شکّ أنّ ذاته علّة مقتضیة لما سواه علی ترتیب معیّن ونظام معیّن، فإنّه مقتض بذاته للصادر الأوّل"، وبتوسّطه للثانی، وبتوسّطهما للثالث، وهکذا إلی آخر الوجودات. (اسفار، 6 / 178).
و مینویسد: کلّ معلول من لوازم ذات علّته المقتضیة إیّاه. (اسفار، 6 / 177).
هر معلولی از لوازم ذات علت خود که مقتضی آن است میباشد.
تفسیر "المیزان" مینویسد: نفاد وجود الأشیاء وإنتهائها إلی أجلها لیس فناءً منها وبطلاناً لها علی ما نتوهّمه بل رجوعاً وعوداً منها إلی عنده وقد کانت نزلت من عنده، وما عند اللّه باق فلم یکن إلّا بسطاً ثمّ قبضاً، فاللّه سبحانه یبدؤ الأشیاء بسط الرحمة، ویعیدها إلیه بقبضها وهو المعاد الموعود. (طباطبایی، محمد حسین، تفسیر المیزان، 10 / 11).
ولی مکتب وحی و برهان، خداوند متعال را خالق و آفریننده تمامی موجودات میداند، و ذات او را "واحد حقیقی" و "موجود متعالی از داشتن جزء و کل" معرفی نموده، اعتقاد به صدور و پدیدار شدن اشیا از ذات متعالی خداوند را باطل و غیر معقول میشمارد.
قرآن کریم میفرماید:
<بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ. قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ. اللَّهُ الصَّمَدُ. لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ. وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ>.
به نام خداوند بخشنده مهربان، بگوی اوست خداوند یکتا، خداوند بیمانند و بینظیر، هیچ چیز از او پدید نیامده، و او خود نیز از چیزی پدید نیامده است، و هیچ همانند ندارد.
امام رضا علیه السلام در توصیف خداوند میفرمایند:
1) . مطهری، مرتضی، شرح منظومه، 1 / 256 _ 257.
هو اللطیف الخبیر السمیع البصیر الواحد الأحد الصمد، الذی لم یلد ولم یولد ولم یکن له کفواً أحد. منشئ الأشیاء ومجسّم الأجسام ومصوّر الصور، لو کان کما یقولون لم یعرف الخالق من المخلوق، ولا المنشئ من المنشأ، لکنّه المنشئ، فرق بین من جسّمه وصوّره وأنشأه، إذ کان لا یشبهه شیء ولا یشبه هو شیئاً.(1)
خداوند ناشناخته خبیر شنوای بینای واحد یکتای بیهمانندی که چیزی از او صادر نشده، و خود نیز از چیزی پدید نیامده است و هیچ همانند ندارد، آفریننده اشیاء و اجسام، و صورتدهنده همه صورتها، اگر چنان بود که میگویند بین خالق و مخلوق و ایجاد کننده و ایجادشده تفاوتی نمیماند، و حال اینکه او آفریدگار است، بین او و اشیاء فرق است زیرا هیچ چیز مانند او نیست و او نیز مانند هیچ چیزی نیست.
و در پاسخ سؤال از حقیقت توحید میفرمایند:
کلّ من قرء قل هو اللّه أحد وآمن بها فقد عرف التوحید. قلت: کیف یقرأها؟ قال: کما یقرأها الناس، وزاد فیه: کذلک اللّه ربّی، کذلک اللّه ربّی، کذلک اللّه ربّی ثلاثاً.(2)
هرکس سوره "قل هو اللّه" را قرائت کند و به آن ایمان داشته باشد به تحقیق توحید را شناخته است. گفتم: چگونه آن را بخواند؟ فرمودند: همانگونه که مردمان میخوانند، سپس افزودند: خدای من چنان باشد، خدای من چنان باشد، خدای من چنان باشد.
عمران صابی فیلسوف(3)زمان حضرت رضا علیه السلام همانند
1) . عیون اخبار الرضا علیه السلام ، 1 / 127؛ بحار الأنوار، 4 / 173.
2) . عیون اخبار الرضا علیه السلام ، 1 / 133 _ 134.
3) . در آغاز ورود فلسفه به میان مسلمانان، عنوان فیلسوف از متکلّم جدا نبوده و فیلسوفان را هم با عنوان متکلّم میشناختهاند، با تأمل در اعتقادات سلیمان و دیگر قرائن و شواهدی که این مختصر را گنجایش ذکر آن نیست روشن میشود که سلیمان نیز مصداق کامل یک شخص فیلسوف بوده است، و گرنه متکلّمین والامقام شیعی از دوران خود امامان؟عهم؟ تا به حال در تمامی این مباحث با فیلسوفان مخالف بوده، و نظریات ایشان را مردود دانستهاند.
سایر فیلسوفان بر اساس اعتقاد خود مبتنی بر "صدور اشیا از ذات خداوند" از آن حضرت پرسید:
یا سیّدی، ألا تخبرنی عن الخالق إذا کان واحداً لا شیء غیره ولا شیء معه ألیس قد تغیّر بخلقه الخلق؟ قال الرضا علیه السلام: قدیم، لم یتغیّربخلقه الخلق، ولکنّ الخلق یتغیّر بتغییره.(1)
مولای من، آیا برایم نمیگویید خداوندی که یکتاست و هیچ چیز غیر از او نبود، و هیچ چیز با او وجود نداشت، آیا با آفریدن اشیاء دگرگونی نیافت؟! حضرت رضا علیه السلام فرمودند: خداوند متعال قدیم است، به آفرینش اشیاء تغییر نمییابد بلکه مخلوقات به تغییردادن او تغییر مییابند.
و چون اعتقاد به صدور اشیا از ذات خداوند مستلزم این است که ذات او در معرض تغییر و تغیر و زوال باشد(2)لذا فیلسوف مذکور منصفانه اعتراف میکند:
یا سیّدی، فإنّ الذی کان عندی أنّ الکائن قد تغیّر فی فعله عن حاله بخلقه الخلق.
قال الرضا علیه السلام: أحلت یا عمران فی قولک: إنّ الکائن یتغیّر فی وجه من
1) . التوحید، 433؛ عیون أخبار الرضا علیه السلام ، 1 / 171؛ بحار الأنوار، 10 / 212.
2) . فلسفه بر این پندار است که وجود خداوند به مقتضای ذات خودش متجلّی و متطور به صورتهای گوناگون است، بر اساس روایت فوق، و نیز بر اساس حکم بدیهی عقل این پندار باطل است، چه اینکه بدیهی است تطور و تجلّی شیء به صور گوناگون جز تغیرات آن چیزی نیست، و تغیر هر شیء نیازمند وجود تغییر دهندهای است که غیر از خود آن شیء باشد، و محال است که تغیرات یک شیء مستند به ذات خودش باشد.
الوجوه حتّی تصیب الذات منه ما یغیّره. یا عمران، هل تجد النار یغیّرها تغیّر نفسها؟ وهل تجد الحرارة تحرق نفسها، أو هل رأیت بصیراً قطّ رأی بصره؟ قال عمران: لم أر هذا. ألا تخبرنی یا سیّدی أهو فی الخلق أم الخلق فیه؟ قال الرضا علیه السلام: جلّ هو عن ذلک، لیس هو فی الخلق ولا الخلق فیه، تعالی عن ذلک وسأعلمک ما تعرفه به ولا حول ولا قوة إلا باللّه.(1)
مولای من، من چنین میپنداشتم که خداوند با آفرینش خلق دگرگونی یافته است.
حضرت رضا علیه السلام فرمودند: ای عمران، از روی نادانی گفتی که ذات خداوند همانند اشیای دیگر تغیر مییابد، ای عمران، آیا مییابی که تغیر آتش خودش را متغیر سازد؟ یا اینکه حرارت خودش را بسوزاند؟ یا اینکه چشمی خودش را ببیند؟! عمران گفت: هرگز چنین چیزی ندیدهام، آیا نمیگویید که خداوند در خلق خود است یا خلق در وجود اویند؟ ! حضرت رضا علیه السلام فرمودند: او اجلّ از آن است، نه او در خلق است، و نه خلق در اویند، فراتر از این وصف است، به زودی معرفت او را به تو بیاموزم تا او را بشناسی، ولا حول ولا قوة إلا باللّه.
حضرت رضا علیه السلام در رد اعتقاد به "صدور اشیا" از ذات خداوند که "پندار فیلسوفان" است، و در بیان بطلان اعتقاد به "تجلّی ذات خداوند" به صورت کائنات که عقیده "اهل عرفان" است، به ابنقره نصرانی میفرمایند:
ما تقول فی المسیح؟! قال: یا سیّدی، إنّه من اللّه. فقال: وما ترید بقولک "من"، ومن علی أربعة أوجه لا خامس لها؟
أترید بقولک "من" کالبعض من الکلّ فیکون مبعضاً؟!
أو کالخلّ من الخمر، فیکون علی سبیل الاستحالة؟!
أو کالولد من الوالد فیکون علی سبیل المناکحة؟!
أو کالصنعة من الصانع، فیکون علی سبیل المخلوق من الخالق؟
1) . عیون اخبار الرضا علیه السلام ، 1 / 171 _ 172؛ التوحید، 434؛ بحار الأنوار، 10/313.
أو عندک وجه آخر فتعرّفناه؟ فانقطع.(1)
درباره "عیسی" چه عقیده داری؟!
گفت: مولای من، او را از خدا میدانم، حضرت فرمودند: منظورت از کلمه "از" چیست؟ چه اینکه "از" چهار معنا دارد که پنجمی برای آنها نیست.آیا منظورت از کلمه "از" مانند معنای "جزء از کل" است، که در نتیجه خداوند دارای "اجزا" باشد؟ یا مانند "سرکه از شراب" است، که لازم آید خداوند دارای "تغیر" و "دگرگونی" باشد؟ یا مانند "فرزند از پدر" است، که از راه مناکحت باشد؛ یا مانند "صنعت" و "فعل" از صانع و فاعل را میگویی که بر روش "خالق و مخلوق" باشد؟
یا وجه پنجمی داری که برای ما بگویی؟! پس او در جواب فرو ماند.
اندیشه بشری بر این است که باید بین علّت و معلول و خالق و مخلوق سنخیت و شباهت باشد، این اندیشه از اینجا نشأت میگیرد که فلسفه و عرفان آفرینش خداوند را به تغیرات و تبدلات مخلوقات او قیاس کرده، و اشیا را پدید آمده و صادر شده از ذات خداوند (بلکه عین ذات و هستی او) میانگارد نه آفریده او، فلسفه و عرفان، در این باره میگوید:
من الواجب أن یکون بین المعلول وعلّته سنخیّة ذاتیّه.(2)
لازم است که بین معلول و علّت آن، شباهت و سنخیت و همانندی ذاتی وجود داشته باشد.
إنّ السنخیّة بین الفاعل وفعله ممّا لا یعتریه ریب ولا یتطرّق إلیه شائبة
دغدغة.(1)
شباهت و همانندی بین فاعل و فعل او، از اموری است که هیچ شک و دغدغهای در آن راه ندارد.
إنّ الواحد لا یصدر عنه إلّا الواحد، ولمّا کان الواجب تعالی واحداً بسیطاً... لا یفیض إلّا واحداً بسیطاً... لمکان المسانخة بین العلّة والمعلول.(2)
از ذات یگانه، جز یک چیز پدید نمیآید،... و چون واجب تعالی یگانه بسیط میباشد، جز یک ذات یگانه بسیط افاضه نمیکند... زیرا علّت و معلول باید شبیه هم باشند.
بر اساس آنچه بیان داشتیم بطلان این اندیشه آشکار است، در رد این پندار به این نصوص نیز اشاره میکنیم:
خداوند متعال میفرماید:
ما آمن بی من فسّر برأیه کلامی، وما عرفنی من شبّهنی بخلقی.(3)
هر کس کلام مرا بر اساس نظر واندیشه خویش تفسیر کند به من ایمان نیاورده است، و هر کس مرا با خلقم همانند داند مرا نشناخته است.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
من شبّه اللّه تعالی بخلقه فهو مشرک.(4)
هر کس خداوند متعال را همانند خلقش بداند مشرک است.
و میفرمایند:
الهی بدت قدرتک ولم تبد هیئة فجهلوک وقدّروک، والتقدیر علی غیر ما به وصفوک، وإنّی بریء یا إلهی من الذین بالتشبیه طلبوک، لیس کمثلک
شیء، إلهی ولن یدرکوک وظاهر ما بهم من نعمک دلیلهم علیک لو عرفوک، وفی خلقک یا إلهی مندوحة أن یتناولوک، بل سوّوک بخلقک فمن ثمّ لم یعرفوک، واتّخذوا بعض آیاتک ربّا فبذلک وصفوک، فتعالیت ربّی عمّا به المشبّهون نعتوک.(1)
خداوندا، قدرت تو آشکار و ذاتت نهان است، لذا تو را نشناختند و به داشتن اندازهها و اشکال و صور وصف نمودند، در حالی که حقیقت تو بر خلاف آن چیزی است که ایشان تو را به آن توصیف نمودند. و من _ ای خدای من _ از کسانی که تو را از راه تشبیه میجویند بیزارم. هیچ چیز همانند تو نیست. خداوندا، هرگز تو را نخواهند شناخت، اگر اهل فهم بودند نعمتهای آشکاری که به ایشان دادهای آنان را برای دلالت بر تو کافی بود. و وجود مخلوقات تو برای ایمان آوردن ایشان به تو کفایتشان میکرد.
ایشان تو را با خلقت یکسان انگاشتند لذا تو را نشناختند، و برخی از مخلوقات تو را خدا پنداشتند و تو را به اوصاف آنها موصوف داشتند، تو فراتری ای خدای من، از آنچه اهل تشبیه درباره تو میگویند فراتری والایی.
فلسفه و عرفان و اندیشه بشری، آفرینش را به معنای "صدور" و "پدیدارشدن چیزی از چیز دیگر" دانسته، "سنخیت و شباهت" خالق و مخلوق را ملاک تصحیح رابطه آن دو(2)میانگارد و میگوید: "اعطا کننده باید
آنچه را که اعطا میکند در ذات خود دارا باشد، و محال است موجودی که فاقد چیزی است آن را برای دیگری بیافریند".
اما مکتب وحی و برهان، "تباین" ذاتی خالق و مخلوق، و فراتری وجود آفریننده از شباهت و سنخیت با مخلوق را ملاک امکان خلق و آفرینش میداند و میگوید: "هر چه در خلق باشد در خالق و آفریننده آن نیست چه اینکه مخلوق حقیقتی دارای مقدار و اجزا و قابل زیاده و نقصان است(1)و خالق متعال ذاتی است فراتر از داشتن مقدار و اجزا".(2)
"واجبالوجود همه چیز را به نحو اعلی و اتم در وجود خود داشته و واجد کمالات همه اشیا میباشد".
روشن است این سخن، جز تغییری در ظاهر عبارت نبوده، نه مخلوقیت واقعی اشیا و نه دارای ابتدای وجود بودن آنها را اثبات میکند، و نه مشکل لزوم تجزّی در ذات خالق جلّ و علا را پاسخگو است، و نه وجود مخلوقات را جدا و خارج از ذات خالقشان میداند. و آن را جز به این معنا نمیتوان تفسیر کرد که گفته شود: "اشیا قبل از ظهور و بروز و تغییریافتن خود به صورت عالم موجود، به نحوی دیگر _ مثلا به نحوی فشردهتر یا با تجزیه و ترکیبی دیگر _ تشکیل دهنده وجود خداوند بودهاند!! شایان توجه است اهل فلسفه و عرفان بساطت و عدم ترکّب را _ که به منظور بیان جزء نداشتن خداوند به کار میرود _ تحریف کرده و میگویند: ترکیب یعنی "محدود بودنِ وجود شئ"، و بساطت یعنی "نامتناهی بودن و فراگیری وجودی" و "در برداشتن همه چیز به نحو اطلاق یا عموم و شمول".
1) . توضیح دادیم وإن شاء اللّه به طور مفصّلتر نیز بیان خواهیم داشت که: اعتقاد فیلسوفان در مورد عالم مجردات _ یعنی موجوداتی که بدون جزء میباشند و خارج از زمان و مکانند، و واسطههای صدور و تولّد اشیا از ذات خداوند قرار میگیرند _ نیز اساسی ندارد، و وجود عالم مجردات ذاتا محال بوده، اعتقاد به آن خلاف مقتضای برهان است. بر اساس بیان مذکور بطلان اعتقاد ایشان در مورد ممکنالوجودی که آن را دارای وجود ازلی و قدیم میدانند نیز روشن میگردد. چه اینکه بدیهی است ماسوای خداوند متعال، همه مخلوق و دارای ابتدای وجود میباشند و هر چیزی که دارای ابتدای وجود باشد مجرد از زمان نخواهد بود.
2) . گرچه مقتضای قواعد و مبانی فلسفی و عرفانی این است که همه اشیا به عین وجود واقعی خود در ذات خداوند حضور و وجود داشته باشند، و اهل فلسفه و عرفان خود به حضور ذوات اشیا در وجود خداوند تصریح کردهاند، اما گاهی میگویند:
بدیهی است موجودی که از ذات خود مایه میگذارد و اعطای او از ذات و حقیقت وجود او سرچشمه میگیرد مخلوق و قابل تجزیه و انقسام است، چنین موجودی هرگز چیز جدیدی پدید نمیآورد، بلکه در حقیقت ذات خودش منقسم و متغیر و متبدل میگردد نه اینکه به دیگری چیزی اعطا کند. چنانکه مثلا روغن و نمک هیچگاه به چیزی چربی و شوری اعطا نمیکنند، بلکه خود ذرات چرب یا شور آنها تغییر مکان داده و آثار خود را در جایی دیگر ظاهر میسازند، اما خالقآن است که بدون نیاز به خمیرمایه وجودی اشیا، به آنها اعطای وجود نموده، وآنها را پس از عدم و نیستی مطلق بیافریند.
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
إنّ اللّه تعالی خلو من خلقه وخلقه خلو منه، وکلّ ما وقع علیه اسم شیء
فهو مخلوق ما خلا اللّه.(1)
خداوند متعال خالی از خلق خویش، و خلق او خالی از وجود خداوندند، و هر چیز که نام شیء بر آن توان نهاد مخلوق است به جز خداوند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
لا یلیق بالذی هو خالق کلّ شیء إلّا أن یکون مبائناً لکلّ شیء متعالیاً عن کلّ شیء، سبحانه وتعالی.(2)
خالق همه چیز را نمیسزد مگر اینکه مخالف با همه چیز، و متعالی از وجودِ همه اشیاء باشد.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
کلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه.(3)
آنچه در آفریدهها باشد در آفریدگارش وجود ندارد، و هر چه در مورد خلق ممکن باشد در صانع و آفرینندهاش ممتنع و محال است.
و همان حضرت علیه السلام میفرمایند:
کیف یجری علیه ما هو أجراه، أو یعود فیه ما هو ابتدأه، إذّا لتفاوتت ذاته ولتجزّأ کنهه ولامتنع من الأزل معناه، ولما کان للبارئ معنی غیر المبروء.(4)
چگونه بر او جریان یابد آنچه خود آن را جاری فرموده است، یا به او برگردد آنچه خود او آن راآفریده است؟ در این صورت ذاتش دارای اجزای متفاوت شده و ازلیتش محال میگردید، و خالق را معنایی جز مخلوقبودن باقی نمیماند.
و میفرمایند:
لیس فی محال القول حجّة، ولا فی المسألة عنه جواب، ولا فی معناه له تعظیم، ولا فی إبانته عن الخلق ضیم إلّا بامتناع الأزلیّ أن یثنّی، ولما لا بدء له أن یبتدء.(1)
در سخن محال حجت نباشد، و سؤال از آن را پاسخی نیست، و معنای آن به خداوند عظمت و بزرگی نمیدهد، و جدا کردن خداوند از خلقش موجب ستم بر او نمیگردد، چرا که محال است ازلی تعدد پذیرد، و چیزی را که اول ندارد نقطه شروعی باشد.
و میفرمایند:
بتشعیره المشاعر عرف أن لا مشعر له، وبتجهیره الجواهر عرف أن لا جوهر له، وبمضادّته بین الأشیاء عرف أن لا ضدّ له، وبمقارنته بین الأمور عرف أن لا قرین له، ضادّ النور بالظلمة، والجلایة بالبهم، والجسو بالبلل، والصرد بالحرور، مؤلّف بین متعادیاتها، مفرّق بین متدانیاتها، دالّة بتفریقها علی مفرّقها، وبتألیفها علی مؤلّفها، ذلک قول اللّه تعالی: «<وَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنا زَوْجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُون> ففرق بها بین قبل وبعد لیعلم أن لا قبل له ولا بعد.(2)
به اینکه مشاعر و جواهر را آفریده است معلوم میشود که خود او را ذهن و فکر و جوهر نباشد، و به اینکه بین اشیاء تضاد و تقارن قرار داده است معلوم میگردد که خود او را ضد و قرینی نیست، نور را با ظلمت، و فهم را با کودنی، و خشکی را با تری، و سرما را با گرما مخالف و ضد هم قرار داد، اشیای مخالف را هماهنگ نمود، و بین اشیای نزدیک فاصله انداخت. به این جدایی و هماهنگی نشان از وجود جداکننده و هماهنگکننده داد، و همین است گفتار او که میفرماید: "هر چیزی را زوج بیافریدیم شاید شما متذکر گردید" به واسطه اشیاء "قبل و بعد" را وجود داد تا دانسته شود که خود او را قبل و بعد نیست.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
الدالّ علی قدمه بحدوث خلقه... وباشتباههم علی أن لا شبه له... مستشهد بحدوث الأشیاء علی أزلیّته، وبما وسمها من العجز علی قدرته، وبما اضطرّها إلیه من الفناء علی دوامه.(1)
به حدوث خلق بر قدم خویش، و به همانند داشتن آنها بر همانند نداشتن خود دلالت فرمود، حدوث اشیاء را شاهد ازلیت خود، و عجز آنها را دلیل قدرت خود، و فناپذیری آنها را آیتِ دوام خود قرار داد.
و امام رضا علیه السلام میفرمایند:
الدالّ علی وجوده بخلقه، وبحدوث خلقه علی أزلیّته، وباشتباههم علی أن لا شبه له... فالحجاب بینه وبین خلقه لامتناعه مما یمکن فی ذواتهم، ولإمکان ذواتهم مما یمتنع منه ذاته، ولافتراق الصانع والمصنوع، والربّ والمربوب، والحادّ والمحدود.(2)
آفرینش را دلیل بر وجود خود قرار داد، و به حدوث خلق بر ازلیت خود، و به همانندبودنِ آنها بر همانند نداشتن خویش دلالت نمود، پس حجاب بین او و خلقش از این است که هر چه در ذات خلق ممکن باشد، در ذاتِ او ناممکن، و هرچه در ذات او غیرممکن باشد در ذات خلق ممکن است. و از این جهت است که باید بین صانع و مصنوع، و آفریدگار و آفریده شده، و محدود کننده با محدود فرق و تفاوت باشد.
امام رضا علیه السلام اعتقاد به سنخیت بین خالق و مخلوق را کاملا بر خلاف تفکر دینی، و مبائن با سنّت وحی معرفی میفرمایند؛ یونس بن عبدالرحمن گوید:
کتبت إلی أبی الحسن الرضا علیه السلام سألته عن آدم هل کان فیه من جوهریّة الربّ شیء، فکتب الیّ جواب کتابی:
لیس صاحب هذه المسألة علی شیء من السنة، زندیق.(1)
در نامهای از امام رضا علیه السلام درباره حضرت آدم علیه السلام پرسیدم که آیا از جوهریت خداوند در او نشانی بود یا خیر؟ امام علیه السلام در پاسخ نگاشتند:
صاحب این سؤال بر راه و روش وحی و نبوت نمیاندیشد و زندیق است.
و همان حضرت میفرمایند:
إنّ الخلق یمسک بعضه بعضاً، ویدخل بعضه فی بعض ویخرج منه، واللّه جلّ وتقدّس بقدرته یمسک ذلک کلّه، ولیس یدخل فی شیء ولا یخرج منه، ولا یؤوده حفظه، ولا یعجز عن إمساکه.(2)
خلق، نگهدارنده یکدیگر و قابل دخول و خروج در همدیگرند، و خداوند همه را به قدرت خویش نگه میدارد، نه در چیزی داخل میشود و نه از چیزی خارج میگردد. حفظ اشیاء او را خسته نمیکند و از نگهداشتن آنها عاجز نمیگردد.
چنانکه بیان داشتیم قاعده معروف فلسفی که میگوید: "معطی شیء فاقد آن نمیباشد" کاملا بر خلاف معارف مکتب وحی و عقل و برهان است، و خالق و معطی وجود باید فراتر از ذات مخلوق باشد نه واجد و دارنده آن. "وجدان" و "فقدان" از شؤون ذات دارای مقدار و اجزا است، جزءداشتن ملاک مخلوقیت است، و ذات دارای اجزا و مقدار، مخلوق و متعین به حدود وجود خود بوده، قدرت بر آفرینش غیر ندارد. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
<أَمْ هُمُ الْخالِقُون؟>(1)
یا ایشان خود خالقند؟!
<إِنَّ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَه>.(2)
آنانکه جز خداوند متعال میخوانید هرگز مگسی نیافرینند ولو اینکه کمککار هم باشند.
و امام رضا علیه السلام میفرمایند:
کیف ینشئ الأشیاء من لا یمتنع من الإنشاء.(3)
آنکه پذیرای وجود باشد، چگونه ممکن است چیزی بیافریند؟!
و میفرمایند:
لعجز کلّ مبتدء عن ابتداء غیره.(4)
زیرا هر موجود دارای ابتدایی، از آفریدن غیر خود ناتوان است.
و همان حضرت میفرمایند:
إنّما هو اللّه وخلقه، لا ثالث بینهما ولا ثالث غیرهما، فما خلق اللّهلم یعد أن یکون خلقه، وقد یکون الخلق ساکناً ومتحرّکاً ومختلفاً ومؤتلفاً ومعلوماً ومتشابهاً، وکلّ ما وقع علیه حدّ فهو خلق اللّه.(5)
بین خداوند و خلق او موجود سومی وجود ندارد. آنچه آفریده است از دایره مخلوقات او بیرون نتواند بود، خلق گاه ساکنند و گاهی متحرک، و برخی همگونند و برخی مختلف، و بعضی شناخته شدهاند و بعضی ناشناخته و مبهم؛ و هر چیز که دارای حد و اندازه باشد آفریده
خداونداست.
وجوب تباینِ ذاتی خالق و مخلوق، از امور مسلّم مکتب برهان و وحی است، اما معرفت فلسفی و عرفانی صریحا تباین و جدایی خالق و خلق را انکار میکند، و فراتر از اعتقاد به وجوب سنخیت خالق و مخلوق، وجود عینی آن دو را واقعا یکی میداند، در کتاب "علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الالهیة" آمده است:
کلّ ما عداه فهو فیضه، فلا یکون أمراً مبائناً عنه.(1)
هر چه غیر خدا باشد رشحه ذاتِ اوست پس جدا از او نمیباشد.
در "تعلیقات کشف المراد" نیز وجود عقلی که در پندار فیلسوفان صادرشده و پدیدآمده از ذات احدیت است، چیزی غیر از وجود خداوند دانسته نشده و در این باره آمده است:
وما قالوه من أنّ العقل یعقل ذاته... فلیس عقلاً مبائناً وموجوداً متمایزاً عن فاعله سبحانه.(2)
اینکه گفتهاند "عقل"[اول موجودی که در پندار فیلسوفان از ذات خداوند پدیدار میشود] ذات خود را مییابد... موجودی مباین و متمایز و جدا از وجود آفریننده خود نیست.
و نیز چنین آمده است:
إنّ الأمر عند النظر التامّ فوق التفوّه بالعلّیّة والمعلولیّة لأنّ الکلّ فیضه.(1)
چون به نظر تام نگریسته شود، امر] وجود خدا و خلق] بالاتر از علّیت و معلولیت است، زیرا همه چیز ترشّح وجود خداوند است.
و نیز:
إنّ التمایز بین الحقّ سبحانه وبین الخلق لیس تمایزاً تقابلیّاً، بل التمایز هو تمیّز المحیط عن المحاط بالتعیّن الإحاطیّ والشمول الإطلاقیّ... وهذا الإطلاق الحقیقیّ الإحاطیّ حائز للجمیع، ولا یشذّ عن حیطته شیء... وکون العلّة والمعلول علی النحو المعهود المتعارف فی الأذهان السافلة لیس علی ما ینبغی بعزّ جلاله وعظموته سبحانه وتعالی.(2)
تمایز بین خداوند و خلق، تمایز تقابلی و دوگانگی نیست، بلکه مانند چیزی است که درون دیگری قرار گرفته، و یکی از حیث اطلاق و بیقید و بند بودن شامل دیگری بوده بر آن احاطه داشته باشد. و این مطلق و بیقید بودنِ فراگیر، همه چیزها را در خود دارد و هیچ چیزی از حیطه و دایره وجود آن خارج نخواهد بود. و تصور معنای علّت و معلول به گونه معروف و مشهورِ آن که در اذهان سطح پایین صورت گرفته است سزاوار عظمت و جلال خداوند نیست.
به روشنی پیداست آنچه فلسفه و عرفان درباره معنای علّت و معلول و خالقیت خداوند متعال میگوید جز تحریفی آشکار در معنای علّیت و خالقیت نیست، چه اینکه به مقتضای عقل و برهان و وحی و قرآن و عرف و لغت معنای قطعی علّیت و خالقیت خداوند متعال نسبت به ماسوای او این است که: علّت و معلول و خالق و مخلوق واقعا دو چیزند و خداوند همه چیز را پس از نیستی واقعی آنها ایجاد فرموده است، نه اینکه اشیا و مخلوقات مراتب و یا صورتهای ظهور ازلی و ابدی ذات
او باشند. لذا به هیچ عنوان نمیتوان پذیرفت که گفته شود:
هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد
دل برد و نهان شد
هر دم به لباسی دگر آن یار بر آمد
گه پیر و جوان شد
نه نه که همو بود که میگفت انا الحق
در صورت بلها
منصور نبود آنکه بر آن دار بر آمد
نادان به گمان شد(1)
و یا اینکه گفته شود:
حدیث ما سوی اللّه
را رها کن
به عقل خویش این را
زآن جدا کن
چه شک داری در این
کاین چون خیال است
که با وحدت دوئی
عین ضلال است
و یا اینکه گفته شود:
الکلّ فی جنب الوجود المطلق
بالذات عین الربط والتعلقّ
ففی قبال ذاته القدسیّة
روابط لیس لها نفسیّة
صرف الوجود ذاته البسیطة
بکلّ معلولاته محیطة
فإنّه کما اقتضی الشهود
کلّ الوجود کلّه الوجود
فإنّه بمقتضی الجمعیّة
حقیقة الحقایق العینیّة
إیجاده عین ظهوره فلا
أقوی حضوراً منه عند العقلا
وما سواه ممکن تعلّقیّ
ومحض ربط بالوجود المطلق
والربط فی مرحلة الشهود
عین ظهور واجب الوجود(2)
و یا:
أنا الحقّ کشف اسرار
است مطلق
بجز حق کیست تا گوید
انا الحقّ
هر آن کس را که اندر
دل شکی نیست
یقین داند که هستی
جز یکی نیست
جناب حضرت حق را دویی
نیست
در آن حضرت من و ما
وتویی نیست
من و ما و تو و او
هست یک چیز
که در وحدت نباشد
هیچ تمییز
حلول و اتّحاد اینجا
محال است
که در وحدت دوئی
عین ضلال است
و یا:
تمام موجودات را حضرت حق دارا بود، در آن زمان که خبر از آسمان نبود آسمان را دارا بود... تمام اشیا در مقام ذات مندرج بودهاند... تمام ذرات از آنجا تابش کرده است. عطا کننده قبل از عطا دارد ولی هنوز آن را به نمایش درنیاورده است.(1)
و یا:
والربط فی مرحلة الشهود
عین ظهور واجب الوجود
ولا یعدّ فی قبال الظاهر
ظهوره فضلاً عن المظاهر(2)
و یا:
آنها که طلبکار خدایید
خود آیید
حاجت به طلب نیست
شمایید شمایید
ذاتید و صفاتید و
گهی عرش و گهی فرش
باقی ز خدایید و مبرا
ز فنایید(3)
در پاورقی "اصول فلسفه و روش رئالیسم" نیز آمده است:
قرآن مخلوقات را به نام آیات میخواند... یعنی حقیقت آنها عین ظهور و تجلّی ذات حق است،... از نظر اهل عرفان و همچنین فیلسوفانی که حکمت متعالیه را شناختهاند و مخصوصا مسائل وجود را آنچنانکه باید
ادراک کردهاند، دلالت مخلوقات بالاتر از این است، طبق این مشرب فلسفی، مخلوقات عین ظهور و نمایش ذات خداوندند، نه چیزهایی که ظاهر کننده خداوندند... حاجی سبزواری در منظومه معروف خود میگوید:
با همه پنهانیش هست
در اعیان عیان
با همه بیرنگیش در
همه ز او رنگ و بوست
تحقیقات عمیق صدرالمتألهین در این زمینه که شاهکار این مرد بزرگ است و منحصر به شخص خود اوست و از عالیترین اندیشههای بشری است ثابت کرده که معلول عین نیاز و عین ارتباط و عین تعلّق و وابستگی به علّت است، علّت مقوم وجود معلول است. و معلولیت مساوی است با ظهور و تشاًن و جلوه بودن... معلول عین تجلّی و ظهور علّت است... آنچه وجود دارد تنها ذات لایزال الهی است با افعالش که تجلّیات و ظهورات و شؤونات او میباشند.(1)
در کتاب "آموزش فلسفه" نیز درباره عدم تباین و جدایی ذات خالق و خلق چنین آمده است:
وجود عینی معلول، استقلالی از وجود علّت هستیبخش به او ندارد و چنان نیست که هر کدام وجود مستقلّی داشته باشند... این مطلب از شریفترین مطالب فلسفی است که مرحوم صدرالمتألّهین آن را اثبات فرموده و به وسیله آن راهی به سوی حل بسیاری از معضلات فلسفی گشوده است، و حقّاً باید آن را از والاترین و نفیسترین ثمرات فلسفه اسلامی به شمار آورد... بدین ترتیب سراسر هستی را سلسلهای از وجودهای عینی تشکیل میدهد که قوام هر حلقهای به حلقه بالاتر، و از نظر مرتبه وجودی نسبت به آن محدودتر و ضعیفتر است، و همین ضعف و محدودیت ملاک معلولیت آن میباشد تا برسد به مبدأ هستی که از نظر شدت وجودی نامتناهی و محیط بر همه مراتب امکانی و مقوم وجودی آنها میباشد.(2)
چنانکه بارها گفتهایم باید دانست این عقیده فلسفی (یکی دانستن حقیقتِ علّت و معلول، و منحصر دانستن جهت تعدد آنها به اختلاف در مرتبه) که شاهکار فلسفه محسوب میشود، مطلبی است که بر خلاف حکم بدیهی عقل و وجدان، و بر خلافِ مقتضای دلالت نصوص فراوان، و نیز بر خلاف اعتقادات قطعی اهل ادیان، تنها برای تبیین و توجیه عقیده وحدت وجود و یکیدانستن حقیقت وجود خالق و خلق ارائه شده است، و البتّه اعتقاد به آن صریحا مستلزم پوچ و باطلدانستن دین و تکلیف و جزا و پاداش و غیر آن میباشد.
مضافا بر اینکه مطلب مذکور به هیچ عنوان اختراع جدیدی نبوده، و جوهره مسالک و مکاتب عقیدتی بشری در مقابل عقاید الهیین در تمام گستره تاریخ چیزی جز آن نبوده است.
این مطلبی کاملا نادرست و برداشتی کاملا سطحی است که برخی میپندارند بین نظریه فلسفی ملاصدرا و عقیده اهل عرفان این تفاوت موجود است که اهل فلسفه وجود را دارای مراتب مختلف پنداشته و تفاوت وجود ممکن و واجب را به اختلاف از جهت مراتب میدانند، ولی اهل عرفان اختلاف مراتب تشکیکی را قبول ندارند و خالق و خلق را عینا یکی میشمارند؛ خودِ ملاصدرا نیز به این تفاوت ملتزم نبوده و صرفا مقلّد اهل عرفان و مکاشفات موهوم آنها است، چنانکه در اسفار مینویسد:
إنّ الوجود حقیقة واحدة هی عین الحقّ ولیس للماهیّات والأعیان الإمکانیّة وجود حقیقیّ... وإنّ الظاهر فی جمیع المظاهر والماهیّات والمشهود فی کلّ الشؤون والتعیّنات لیس إلّا حقیقة الوجود بل الوجود الحقّ بحسب تفاوت مظاهره وتعدّد شؤونه وتکثّر حیثیّاته... بل
الممکنات باطلة الذوات هالکة الماهیّات أزلاً وأبداً والموجود هو ذات الحقّ دائماً وسرمداً... فانکشف حقیقة ما اتّفق علیه أهل الکشف والشهود من أنّ الماهیّات الإمکانیّة أمور عدمیّة.... بمعنی أنّها غیر موجودة لا فی حدّ أنفسها بحسب ذواتها ولا بحسب الواقع... کما قیل شعراً:
وجود اندر کمال خویش
ساری است
تعینها امور اعتباری
است
... وفی کلمات المحقّقین [ومراده منهم هو أهل العرفان [إشارات واضحة بل تصریحات جلیّة بعدمیّة الممکنات أزلاً وأبداً... فإذن لا موجود إلّا اللّه... وکتب العرفاء کالشیخین العربیّ وتلمیذه صدر الدین القونویّ مشحونة بتحقیق عدمیّة الممکنات وبناء معتقداتهم و مذاهبهم علی المشاهدة والعیان.(1)
همانا "وجود"، حقیقت واحدی است که عین حق میباشد و ماهیات و اعیان امکانی دارای وجود حقیقی نیستند... و آن چیزی که در همه مظاهر و ماهیات ظاهر، و در همه شؤون و تعینات مشهود و آشکار است چیزی جز حقیقت وجود نبوده، بلکه چیزی جز وجود حق به حسب تفاوت مظاهر و تعدد شؤون و تکثّر حیثیات آن نمیباشد...
بلکه أزلا و ابدا ممکنات ذاتشان باطل و ماهیتشان هالک است، و آنچه پیوسته و دائما موجود است همان ذات حقّ است... بنابراین حقیقت آنچه اهل کشف و شهود بر آن اتّفاق دارند ظاهر میشود که میگویند ماهیات امکانی اموری عدمی و غیرموجودند... به این معنا که آنها اصلا موجود نیستند نه در حد نفس خود و به حسب ذاتشان، و نه به حسب واقع... کما اینکه به زبان شعر گفته شده است:
وجود اندر کمال خویش
ساری است
تعینها امور اعتباری
است
... و در کلمات محقّقین[ که مقصودش از آنان همان اهل عرفان است] اشارات آشکاری، بلکه تصریحات روشنی بر این مطلب است که: ممکنات ازلا و ابدا عدمی هستند... بنابراین هیچ موجودی جز خدا در کار نیست... و کتب عرفا مانند شیخ عربی و شاگردش صدرالدین قونوی پر از تحقیق درباره عدمی بودن ممکنات است، و بنای اعتقادات و
1) . ملاصدرا، اسفار، 2 / 339 _ 342.
مذاهب ایشان بر مشاهده و عیان است.
پیشوای فیلسوفان تصریح میکند:
إنّ لجمیع الموجودات أصلاً واحداً أو سنخاً فارداً هو الحقیقة والباقی شؤونه، وهو الذات وغیره و[کذا [أسماؤه ونعوته، وهو الأصل وما سواه أطواره وشؤونه، وهو الموجود وما ورائه جهاته وحیثیاته... فما وصفناه أوّلا إنّ فی الوجود علّة ومعلولاً بحسب النظر الجلیل قد آل آخر الأمر بحسب السلوک العرفانیّ إلی کون العلّة منهما أمراً حقیقیّاً والمعلول جهة من جهاته ورجعت علّیّة المسمّی بالعلّة وتأثیره للمعلول إلی تطوّره وتحیّثه بحیثیّة لا انفصال شیء مباین عنه.(1)
همانا جمیع موجودات را ریشه و اصل واحدی است که واقعیت تنها همان است و بقیه همه شؤون آنند، تنها او حقیقت است و غیر او اسما و اوصاف او میباشند، اصل او است و ما سوای او صورتها و شؤون اویند، موجود تنها اوست و بعد از آن همه جهات و حیثیات اویند... پس اینکه ما در ابتدای امر بنابر اندیشه بزرگ گفتیم که در صحنه وجود علّت و معلولی هست، به اقتضای سلوک عرفانی در پایان به آنجا کشانده شد که: از آن دو، تنها علّت، امرِ حقیقی است و معلول جهتی از جهات آن میباشد، و علّیت و تأثیرِ آن چیزی که علّت نامیده شده است به دگرگون شدن و جهات مختلف پیدا کردن خود او بازگشت، نه به این که معلول چیزی غیر از آن و جدا از آن باشد.
[جای بسی شگفتی است که در فلسفه، در پذیرش تناقضات اینقدر سهل انگاری میشود که دو عقیدهای که اصلا قابل جمع نیستند، هر دو با هم پذیرفته شده، یکی از آنها محصول نظر جلیل شمرده میشود، و دیگری نتیجه سلوک عرفانی و کشف و شهود عینی!!
علاوه بر اینکه ملاصدرا در این کلام خویش چنین میاندیشد که: اشیا یا باید از ذات خدا منفصل و جدا شده باشند و یا اینکه تطور و ظهور و تجلّی و صورت
1) . ملاصدرا، اسفار، 2 / 300 _ 301.
دگرگون شده ذات او باشند، او خیال میکند به دلیل اینکه منفصل شدن اشیا از ذات خدا باطل است پس حتما باید اشیا صورتهای خودِ ذات خداوند باشند. در حالی که یک شخص الهی که بر اساس برهان و تعالیم مکتبِ وحی میاندیشد، اساس تفکرش با نحوه تفکر فیلسوفان متفاوت است، یک شخص الهی، همانطور که جدا شدن اشیا از ذات خداوند را باطل میداند، تغیر و تطور و صورت پذیری ذات خداوند به صور اشیا را نیز باطل و محال میداند، یک شخص موحّد حقیقی و پایبند حکم عقل و برهان، اشیا را مخلوق خداوند یکتا میداند و میگوید اشیا نه جداشده از ذات خداوندند، و نه تطورات و صورتهای ذات او، بلکه همه چیز مخلوق خداوند جلّ و علا است که آنها را بدون سابقه و مایه وجودی آنها ایجاد فرموده و از نیستی به هستی آورده است].
همو میگوید:
فالحقیقة واحدة ولیس غیرها إلّا شؤونها وفنونها و حیثیّاتها وأطوارها ولمعات نورها و ظلال ضوئها وتجلیّات ذاتها،
کلّ ما فی الکون وهم
أو خیال
أو عکوس فی المرایا
أو ضلال [ظلال](1)
پس حقیقت چیز واحدی است و چیزهای دیگر جز شؤون و فنون و حیثیات و دگرگونیها و شعاعهای نور و سایههای پرتو و نمودهای ذات او نیستند. همه موجودات یا وهم و خیالند، و یا صورتهای آیینهای و یا گمراهیها[سایهها]میباشند.
مضافا بر اینکه اهل فلسفه که وجود را دارای مراتبی میدانند که صرفا اعتباری است و به گونهای میباشد
1) . ملاصدرا، اسفار،47 / 1.
که اصلا موجب تعدد حقیقی نمیگردد، هرگز عقیدهای غیر از آنچه اهل عرفان میگویند ابراز نداشتهاند، چنانکه رساله "وحدت از دیدگاه عارف و حکیم" اعتراف میکند که:
... واین[ اعتقاد به شدت و ضعف وجود] بعینه کلام اهل اللّه یعنی عارفان باللّه است چه اینکه آنان بر این مبنیاند که وجود به اعتبار تنزّلش در مراتب اکوان، و ظهورش در حظائر امکان، و به اعتبار کثرت وسائط، خفای آن اشتداد مییابد، لذا ظهور کمالاتش ضعیف میشود و به اعتبار قلّت وسائط خفای آن اشتداد مییابد و ظهورش قوی میگردد... لذا اطلاق وجود بر قوی اولی از اطلاقش بر ضعیف است.(1)
خلاصه اینکه از جهت اصول و مبانی، هیچ تفاوتی بین نحلههای مختلف فلسفی و عرفانی وجود ندارد. مکتب "مشاء" و "اشراق" و "حکمت متعالیه ملا صدرا" و "عرفان هندی" و "بودایی" و "یونانی" و "ابنعربی" و... همه یک چیز میگویند.
بدیهی است هر کس نپذیرد که خداوند تعالی اشیا را بدون سابقه وجودی آنها لا من شیء، آفریده است _ که البته تمامی فیلسوفان و عارفان این چنینند _ باید "ذات خدا و خلق" را عیناً یک چیز بداند، و تعدّد و تغایر آنها را صرفا امری اعتباری و غیر واقعی _ مانند تفاوت بین "کل و اجزای آن" یا "دریا و امواج آن" _ بشمارد.
ملاصدرا صریحاً اعتراف میکند که اعتقاد به دارای مراتب بودن وجود، چیزی است که فلسفه آن را فقط در مقام بحث و تعلیم عنوان میکند و گرنه حقیقت آن چیزی نیست که با عقیده وحدت وجود و موجود صوفیان
1) . حسن زاده آملی، حسن، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، 60.
و عارفان منافی باشد.(1)
و سبزواری در حاشیه أسفار (1 / 419): فخالقیته وعلیته لزید إضافته الإشراقیة الإیجادیّة والإیجاد الحقیقیّ لا المصدریّ هو الوجود الحقیقیّ... فإنَّ ما هو مناط وجود زیدٍ وإیجاده الحقیقیّ وجمیع ما یحتاج إلیه وجوده موجود فی مقام علیّته تعالی الحقَّة؛ لأنَّ بسیط الحقیقة کلُّ الأشیاء بنحو أعلی وکذا فی مقام علّیّته الحقیقیّة الظلّیّة لأنّه کما أنَّ الکثرة فی الوحدة کذلک الوحدة فی الکثرة.
شرح حکمت متعالیه هم مینویسد:
نه آن که وحدت شخصی محییالدین وحدت خام باشد و با تعقّل فلسفی ناسازگار؛ بلکه عقل ناب بعد از عبور از سر پل تشکیک و ارجاع آن به مظاهر و تنزیه حقیقت هستی از هر گونه تعدد، ولو تعدّد مراتب، به آن نایل میگردد.(2)
نیز گفته میشود:
قول به سریان و جریان وجود در عالم هستی تقریبا از جهت کلی مقبول همه فلاسفه (اعم از مشائیه متأخر وفلاسفه اشراقی) و نیز عرفا (اعم از ناقصان و کاملان) است. این است که متأخرین از حکما، بیش و کم بین گفتار فلاسفه و عرفا جمع کردهاند و نظریه تشکیک از جهت کلی مقبولیت عمومی یافته است... مثل مرحوم آقا سید صالح خلخالی از شاگردان مرحوم جلوه که مینویسد: " مرجع و مآل مذهب عرفا و صوفیه قاطبة راجع است به مسلک صدر الحکماء و المتألهین... و بعد
1) . او میگوید: وممّا یجب أن یعلم أن إثباتنا لمراتب الوجودات المتکثّرة، ومواضعتنا فی مراتب البحث والتعلیم علی تعدّدها وتکثّرها، لا ینافی ما نحن بصدده من ذی قبل إن شاء اللّه من اثبات وحدة الوجود والموجود ذاتاً وحقیقةً، کما هو مذهب الأولیاء والعرفاء من عظماء الکشف والیقین. (اسفار، 1/71).
2) . عبد الله جوادی آملی، شرح حکمت متعالیه، بخش یکم، جلد ششم، 201.
از شیوع تحقیقات... صدر الدین شیرازی... چندان مخالفتی در بین دو فریق [قائلان به تشکیک در مراتب و مظاهر] نمانده".
استاد علامه جلال الدین همایی در این باب طی نامهای خطاب به حضرت استاد سید جلال الدین آشتیانی مرقوم فرمودهاند: "کسی که به غور گفتار عرفا و حکمای فهلوی رسیده باشد، بین اختلاف مراتب و اختلاف مظاهر فرقی نمییابد... والعالم کلّه ظهور الحقّ الأوّل... والتشکیک فی المظاهر هو عین التشکیک فی المراتب.(1)
گرچه ملا صدرا از طرفی به شدت بر ابن سینا میتازد که چرا نتایج فلسفه را که البته در همه فلسفهها همان وحدت وجود خالق و مخلوق است نفهمیده است، اما ناخواسته اعتراف میکند که او _ بلکه خود ارسطو _ هم به آن نتایج رسیده، و معنای امکان حقیقی و حدوث اشیاء را انکار و تأویل باطل میکند، چنانکه میگوید:
والعجب من الشَّیخ مع تورُّطه فی العلوم وقوَّة حدسه وذکائه فی المعارف أنّه قصر إدراکه عن فهم هذا المعنی. وأعجب من ذلک أنّه ممّا قد تفطّن به فی غیر الشَّفاء حیث ذکر فی التعلیقات أنّ الأشیاء کلَّها واجبات للأوَّل تعالی ولیس هناک إمکان ألبتّه. وفی کتاب "إثولوجیا" المنسوب إلی المعلّم الأوَّل تصریحات واضحة بأنّ الممکنات کلَّها حاضرة عند المبدأ الأوَّل علی الضرورة والبتّ... فإنَّ الزَّوال والغیبة عن بعض الموجودات لا یستلزم الزَّوال والغیبة عن بعض آخر، فکیف عن حقیقة الوجود المحیط بجمیع الأشیاء.(2)
و عجب از شیخ است که با همه مهارتی که در علوم، و با آن قوت حدس و ذکاوتی که در معارف دارد، چگونه ادراکش از فهم این معنا قاصر آمده، و عجیبتر از آن این است که خود او در غیر شفاء به آن متفطن شده
است، همانجا که در تعلیقات گفته که اشیا همگی برای خدای تعالی واجبند و در آنجا اصلا "امکان" وجود ندارد. و در کتاب "إثولوجیا" که منسوب به معلم اول است هم تصریحات واضحی وجود دارد که ممکنات همگی نزد مبدأ اول به نحو ضرورت و بتّ حاضرند... چراکه زوال و غیبت از بعضی از موجودات مستلزم زوال و غیبت از بعض دیگر نیست، تا چه رسد به حقیقت وجود که محیط به جمیع اشیا است.
قال الشیخ الرئیس فی بعض رسائله: الخیر الأوّل بذاته ظاهر متجلّ لجمیع الموجودات... بل ذاته بذاته متجلّ... ولیس تجلّیه إلّا حقیقة ذاته (لأنّ تجلّیه ظهوره، وظهور الشیء لیس مبائناً عنه، وإلّا لم یکن ظهور ذاک الشیء).(1)
شیخ الرئیس در بعضی از رسائل خود گفته است که "خیر اول" به ذات خود برای جمیع موجودات ظاهر و متجلّی است... بلکه ذاتش به ذات خود متجلّی و آشکار است... و تجلّی او نیست مگر حقیقت ذاتش (زیرا تجلّی او ظهورش میباشد، و ظهور شیء، مبائن از خود شیء نیست، وگرنه ظهور آن شیء نخواند بود).
1) . ن. ک: تجلّی و ظهور، 52.
شناخت صحیح خداوند متعال، همان شناخت معنای واقعی توحید او جل و علاست به گونهای که اگر معنای وحدت و یگانگی خداوند متعال به طور صحیح شناخته نگردد، اقرار به وجود او با هر گونه بتپرستی میسازد. در این فصل به یاری خداوند متعال به توضیح معنای حقیقی توحید بر اساس برهان و تعالیم مکتب وحی پرداخته، و بطلان اندیشههای بشری در این مورد را بیان میداریم.
"وحدت" دارای دو معنا میباشد:
الف) "وحدت اعتباری" یا "وحدت عددی"
ب) "وحدت حقیقی"
"وحدت اعتباری" یا "وحدت عددی" آن است که ما مقداری معین
از یک حقیقت دارای مقدار و اجزا را (که در حقیقتِ ذات خود متکثّر و متجزّی و غیرواحد است) "واحد" اعتبار کرده و آن را
شناخت صحیح خداوند متعال، همان شناخت معنای واقعی توحید او جل و علاست به گونهای که اگر معنای وحدت و یگانگی خداوند متعال به طور صحیح شناخته نگردد، اقرار به وجود او با هر گونه بتپرستی میسازد. در این فصل به یاری خداوند متعال به توضیح معنای حقیقی توحید بر اساس برهان و تعالیم مکتب وحی پرداخته، و بطلان اندیشههای بشری در این مورد را بیان میداریم.
"وحدت" دارای دو معنا میباشد:
الف) "وحدت اعتباری" یا "وحدت عددی"
ب) "وحدت حقیقی"
"وحدت اعتباری" یا "وحدت عددی" آن است که ما مقداری معین
از یک حقیقت دارای مقدار و اجزا را (که در حقیقتِ ذات خود متکثّر و متجزّی و غیرواحد است) "واحد" اعتبار کرده و آن را
مبنای شمارش قرار دهیم، مانند اینکه هر کرهای را (که در حقیقت ذات خود دارای اجزای متعدد است) واحد فرض کرده و کره زمین، کره ماه، کره مریخ، کره خورشید و... را بشماریم. یا مقداری از یک کره را واحد فرض (و اعتبار) کرده و مثلا بگوییم: قاره آسیا، قاره اروپا، قاره آفریقا، و...
یا مقدار معینی از مساحت یک قاره را کشور فرض کرده و کشورها و همچنین پس از آن شهرها و خیابانها و کوچهها را بشماریم،
در موارد مذکور واحدی که آن را مبنای شمارش قرار دادهایم واحد حقیقی نبوده و در حقیقتِ ذات خود دارای اجزای متعدد و متکثّر میباشد، لذا آن را "واحد عددی" و "واحد اعتباری" مینامیم.
در مقابل معنای فوق، معنای دیگری برای "واحد" وجود دارد و آن واقعیتی است که به نفس حقیقت خود جزء نداشته، و به نفس ذات خود قابل تعدد و تکثّر و قبول زیاده و نقصان و تناهی و عدمتناهی و داشتنِ دوم و سوم نیست؛ چه اینکه بدیهی است امکان تعدد و تکثّر و داشتن دوم و سوم، فرعِ بر مقداری و متجزّیبودن ذات است، و "واحد حقیقی" _ که البتّه مصداقی جز وجود قدوس خداوندندارد _ به نفس ذات متعالی خود فراتر از داشتن شبیه و نظیر و شریک و مثل و مانند و دوم و سوم میباشد.
(امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
إنّ ما لا ثانی له لا یدخل فی باب الأعداد.(1)
موجودی که دوم ندارد در باب اعداد داخل نمیشود.)
این معنا "واحد حقیقی" نامیده میشود که وحدت و غیر قابل تعدد بودن، و نیز غیر قابل انقسام بودنِ آن لازمه حقیقت وجود آن است و به اعتبار و فرض ما بستگی ندارد.(2)
فلسفه و عرفان را پندار بر این است که "واحد عددی" به معنای این است که شیء "محدود" باشد، و "واحد حقیقی و غیر عددی" به معنای این است که شیء "نامحدود و نامتناهی" باشد، لذا وحدت خداوند را از این جهت میداند که میگوید: نامتناهی بودنِ ذات خداوند جایی برای وجود غیر او باقی نگذاشته، و هستی بیکرانِ او به جهت سعه وجودی و فراگیری مطلقش ذاتا قابل تعدد نیست.
1) . بحار الأنوار، 3 / 206 _ 207
2) . قابلیت وصف به "تناهی و عدم تناهی"، و داشتن دوم و سوم و شریک و مانند _ همانند ملکه و عدم _ از شؤون ویژه ذات دارای مقدار و اجزا است، توصیف خداوند متعال _ که واحد حقیقی است به هر یک از دو طرف آن (متناهی و نامتناهی) نادرست است، و از آنجا که حقیقت عددی و موجود دارای جزء و کل در هر مقداری که محقّق شود پیوسته محدود و قابل زیاده و نقصان است، موضوع "نامتناهی" مطلقا محال بوده و اعتقاد به وجود آن امری موهوم و نادرست میباشد.
با توجه به آنچه بیان داشتیم(1)
الف) موضوع تصور "متناهی و نامتناهی" مقدار و عدد است.
ب) تعدد و تکثّر و تجزّی و قابلیت زیاده و نقضان، لازمه ذات حقیقت مقداری میباشد.
ج) "وجود نامتناهی" در حقیقتِ ذات خود دارای تکثّر و تجزّی و قابلیت انقسام بوده، و وحدت آن "وحدتِ اعتباری" خواهد بود. و خداوند متعال واحد حقیقی متعالی از داشتن جزء و بعض است نه واحد اعتباری دارای مراتب مختلف، یا حصص و شؤون گوناگون، یا اجزا و ابعاض خارجی بینهایت.
معلوم میشود وحدت فلسفی مذکور، "وحدت موهوم" است نه وحدت حقیقی.(2)خلاصه اینکه فلسفه و عرفان، وحدت خداوند متعال را از جهت بینهایتبودن وجود میپندارد و میگوید:
چون ذات خداوند متعال هستی نامتناهی و نامحدود است، پس فرض وجود برای هیچ چیز دیگر در جنب هستی نامتناهی او امکان ندارد؛
در حالی که از دیدگاه برهان و وحی، دلیل "وحدت خداوند" این است که تعدد و تکثّر فرع بر مقدار بوده، و
1) . یعنی بیان داشتیم که:
2) . شایان توجه است که اعتقاد به وجود "نامتناهی غیرمقداری"، و موجود "نامتناهی بدون جزء"، به خودی خود متناقض است. زیرا چنانکه گفتیم اولا اتّصاف به "تناهی و عدم تناهی" از شؤون ذات دارای مقدار و اجزا و قابل زیاده و نقصان است؛ ثانیا نتایجی که اهل فلسفه و عرفان از نامتناهیبودن ذات خداوند میگیرند (مانند وحدت وجود، و خارجنبودن اشیا از ذات خداوند) به هیچ عنوان با این معنا (یعنی نامتناهی بدون جزء و مقدار) موافقت ندارد.
همانند "جزء و کل" و "تناهی و عدم تناهی"، اتّصاف به آن از شؤون ذات متجزی و مخلوق است؛ و خداوند متعال خالق مقادیر، و مبائن با همه اوصاف و اعیان تمامی اشیا میباشد، و به ذات متعالی از داشتنِ مقدار واجزای خود، قابل تعدد و تکثّر و داشتنِ دوم و سوم و شریک نمیباشد.
حضرت رضا علیه السلام در توصیف "وحدانیت" خداوند متعال میفرمایند:
هو اللطیف الخبیر السمیع البصیر الواحد الأحد الصمد الذی لم یلد ولم یولد ولم یکن له کفواً أحد، منشئ الأشیاء، ومجسّم الأجسام، ومصوّر الصور، لو کان کما یقولون لم یعرف الخالق من المخلوق، ولا المنشئ من المنشأ، لکنّه المنشئ فرق بین من جسّمه وصوّره وأنشأه إذ کان لا یشبهه شیء ولا یشبه هو شیئاً.
قلت: أجل، جعلنی اللّه فداک، لکنّک قلت: الأحد الصمد، وقلت: لا یشبه شیئاً، واللّه واحد والإنسان واحد، ألیس قد تشابهت الوحدانیّة؟ قال: یا فتح، أحلت، ثبّتک اللّه تعالی، إنّما التشبیه فی المعانی، فأمّا فی الأسماء فهی واحدة وهی دلالة علی المسمّی، وذلک لأن الإنسان وإن قیل: "واحد"، فإنّما یخبر أنّه جثّة واحدة ولیس بإثنین، فالإنسان نفسه لیست بواحدة لأنّ أعضائه مختلفة، وألوانه مختلفة کثیرة غیر واحدة، وهو أجزاء مجزّأة، لیست بسواء، دمه غیر لحمه، و لحمه غیر دمه، وعصبه غیر عروقه، وشعره غیر بشره، وسواده غیر بیاضه، وکذلک سائر جمیع الخلق. فالإنسان واحد فی الاسم لا واحد فی المعنی، واللّه جلّ جلاله واحد لا واحد غیره، لا اختلاف فیه، ولا تفاوت ولا زیادة ولا نقصان، فأمّا الإنسان المخلوق المصنوع المؤلّف من أجزاء مختلفة وجواهر شتّی غیر أنّه بالاجتماع شیء واحد.(1)
اوست خداوند غیرقابل شناخت خبیر شنوای بینای یکتای بیمانندی که
1) . کافی 1 / 118 _ 119 ؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام ، 1 / 127 _ 128؛ التوحید، 61 _ 63؛ بحار الانوار، 4 / 173 _ 174.
چیزی از او پدید نیامده، و خود نیز از چیزی پیدا نشده است، و او را هیچ شبیه و همانند نیست. آفریننده اشیاء و اجسام و صور، اگر چنان بود که میگویند خالق و آفریننده با مخلوق و آفریده شده تفاوتی نداشت، و حال اینکه او آفریننده و خالق و صورت دهنده است، و بین او و سایر اشیاء تفاوت است چه اینکه هیچ چیز همانند او نیست و او نیز به هیچ چیزی شباهت ندارد.
گفتم: خداوند مرا فدایتان گرداند شما فرمودید: خداوند یکتای بیمانند است و هیچ شبیه و نظیر ندارد، و حال اینکه هم خداوند واحد است و هم انسان واحد است، آیا این دو در وحدانیت شبیه هم نیستند؟!
فرمودند: خداوند تو را ثابت قدم بدارد، همانا تشبیه تنها از جهت معانی است، اما از جهت اسما هر دو یکی هستند و دلالت بر مسمی میکنند. اگر چه به انسان واحد گفته میشود، اما منظور این است که انسان هیکل واحدی است و دو تا نیست، حقیقت وجود انسان واحد نیست زیرا اعضای او مختلفند و او آمیخته از رنگهای متفاوت است و اجزای گوناگون دارد، خون و گوشت و رگ و پیوند و مو و پوست و سپید و سیاهش غیر همند. بقیه مخلوقات نیز چنینند، پس انسان در اسم واحد است و در حقیقتِ وجود و معنا واحد نیست. اما خداوند جل جلاله واحدی است که جز او واحدی وجود ندارد، اجزای مختلف و گوناگون نداشته، و ذات او دارای زیادت و نقصان نیست. انسان مخلوق مصنوع، از اجزای مختلف و مواد گوناگون تشکیل یافته است که از اجتماع و به هم پیوستن آنها چیز واحدی پدید آمده است.
به روشنی میبینید که بر اساس بیان آن حضرت، تصور وحدت و یگانگی ذات خداوند به معنای فراگیری و شمول ذات او نسبت به همه چیز _ که همان نظریه "وحدت وجود" میباشد، و اعتقاد اهل فلسفه و عرفان در مورد حقیقت وجود و وحدت خداوند متعال است مردود و باطل بوده، و امام علیه السلام وحدت خداوند متعال را به معنای فراتر بودن وجود او از داشتن جزء و کل و مقدار و عدد و تناهی و عدم تناهی و زیادت و نقصان
بیان میفرمایند.
رسول اکرم؟ص؟ میفرمایند:
اللّه واحد وأحدیّ المعنی والإنسان واحد ثنویّ المعنی، جسم، وعرض، وبدن، وروح.(1)
خداوند هم در اسم و هم در معنا واحد است، ولی انسان تنها در اسم واحد است و در معنا دوگانگی دارد. جسم است و عرض، و بدن است و روح.
زندیقی از امام صادق علیه السلام پرسید:
... فکیف هو اللّه الواحد؟
... معنای "وحدت خداوند" چیست؟
امام علیه السلام فرمودند:
واحد فی ذاته فلا واحد کواحد، لأنّ ما سواه من الواحد متجزّئ، وهو تبارک وتعالی واحد لا متجزّئ ولا یقع علیه العدّ.(2)
در ذات خود واحد و یکتا است نه اینکه مانند واحدهای دیگر باشد، زیرا هر واحدی غیر از خداوند دارای اجزا است، ولی او واحد است، نه متجزّی است، و نه قابل شمارش.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
واللّه جلّ جلاله هو واحد لا واحد غیره، لا اختلاف فیه ولا تفاوت ولا زیادة ولا نقصان.(3)
خداوند جلّ جلاله واحد است و جز او واحدی وجود ندارد. اجزای مختلف و متفاوت ندارد و زیاده و نقصان را در او راه نیست.
... إنّ أعرابیّاً قام یوم الجمل إلی أمیر المؤمنین علیه السلام فقال: یا أمیر المؤمنین، أتقول: إنّ اللّه واحد؟ قال: فحمل الناس علیه وقالوا: یا أعرابیّ، أما تری ما فیه أمیر المؤمنین من تقسّم القلب؟ فقال أمیر المؤمنین علیه السلام: دعوه، فإنّ ما یریده الأعرابیّ هو الذی نریده من القوم، ثمّ قال:
یا أعرابیّ، إنّ القول فی "أنّ اللّه واحد" علی أربعة أقسام، فوجهان منها لا یجوزان علی اللّه، ووجهان یثبتان فیه، فأمّا اللذان لا یجوزان علیه فقول القائل: "واحد" یقصد به باب الأعداد فهذا ما لا یجوز، لأنّ ما لا ثانی له لا یدخل فی باب الأعداد، أما تری أنّه کفر من قال: إنّه ثالث ثلاثة، وقول القائل: هو واحد من الناس، یرید به النوع من الجنس فهذا ما لا یجوز، لأنّه تشبیه وجلّ ربّنا وتعالی عن ذلک. وأمّا الوجهان اللذان یثبتان فیه فقول القائل: هو واحد لیس له فی الأشیاء شبه، کذلک ربّنا، وقول القائل: إنّه أحدیّ المعنی یعنی به: أنّه لا ینقسم فی وجود، ولا عقل، ولا وهم، کذلک ربّنا.(1)
در هنگامه جنگ جمل مردی از اعراب از امیر المؤمنین علیه السلام پرسید: آیا شما خداوند را واحد میدانید؟ پس مردم از هر طرف به او هجوم آوردند که مگر پریشانی و مشغولیت امیر المؤمنین علیه السلام را نمیبینی؟ امیر المؤمنین علیه السلام فرمودند: وایش گذارید چه اینکه ما برای همان چیزی میجنگیم که این عرب در جستوجوی آن است. سپس فرمودند: ای مرد عرب، سخن درباره "وحدت خداوند" بر چهار قسم است، دو وجه آن در مورد او جایز نیست، و دو وجه دیگر از آنها برای او ثابت است. آن دو وجهی که درباره او ممکن نیست یکی این است که کسی بگوید: "خدا واحد است"، و مقصودش از آن، معنای باب اعداد باشد. این وجه جایز نیست زیرا موجودی که دوم ندارد در باب اعداد داخل نمیشود، مگر نمیبینی آن کس که خداوند را "سومی سه تا" دانست کافر شد. معنای دوم این است که کسی بگوید: "خداوند یکی از مردمان است"، و منظورش این باشد که او نوعی از یک جنس است. این هم جایز نیست زیرا آن تشبیه است و پروردگار ما فراتر از آن است. اما آن دو وجهی که برای خداوند ثابت است یکی سخن کسی است که بگوید:
1) . التوحید، 83؛ بحار الأنوار، 3 / 206 _ 207.
"او واحد است، و در میان همه اشیاء هیچ چیزی شبیه او نیست"، و پروردگار ما چنین میباشد. دیگری سخن کسی است که بگوید: "خداوند از جهت معنا واحد است"، به این معنا که خداوند در وجود و در عقل و در وهم، قابل انقسام نیست، و چنین است پروردگار ما.(1)
اشیا، از خزائن خود جدا نشدهاند. و خزائن اشیا، نزد حق تعالی بودن را وانگذاشتهاند.و نزد حقّ تعالی بودن، از ذات حق تعالی مفارقت نجسته است. پس هر کس یکی از این امور سه گانه را مشاهده کند، هر سه را مشاهده کرده است. و در صحنه وجود هیچ احدیتی جز احدیت مجموع وجود ندارد.
و میگوید: کلّ ذلک من عین واحدة لا، بل هو العین الواحدة، وهو العیون الکثیرة:
همه آنها از یک عین است، نه، بلکه او خودش عین واحد است، و او خودش عیون کثیر است. (به نقل از: حسن زاده، حسن، رسالهی لقاء اللّه، 78).
و قیصری در شرح آن گوید: أی کلّ ذلک الوجود الخلقیّ، صادر من الذات الواحدة، ثم أضرب عنه لانّه مشعر بالمغایرة، فقال: بل ذلک الوجود الخلقی هو عین تلک العین الواحدة الظاهرة فی مراتب متعدّدة، وذلک العین الواحدة الّتی هی الوجود المطلق، هی العیون الکثیرة باعتبار المظاهر المتکثّرة. کما قال:
سبحان من أظهر ناسوته
سرّ سنا لاهوته الثاقب
ثمّ بدا فی خلقه ظاهراً
فی صورة الآکل والشارب
فانظر ما ذا تری. (به نقل از: حسن زاده، حسن، رساله لقاء اللّه، 78 _ 79).
یعنی: همه آن وجودهای خلقی، صادر از همان ذات واحد است، و چون از این سخن بوی مغایرت میآید، از آن برگشته و میگوید: بلکه آن وجود خَلقی، عینِ همان واحدی است که در مراتب متعدد ظاهر است. و آن ذات واحدی که همان وجود مطلق است به اعتبار مظاهر فراوانش، خودِ همان عیون کثیر و فراوان میباشد.
ابن عربی میگوید: ثمّ السرّ الذی فوق هذا فی مثل هذه المسألة أنّ الممکنات علی أصلها من العدم ولیس وجود إلّا وجود الحقّ بصور أحوال ما هی علیه الممکنات فی أنفسها وأعینها فقد علمت من یلتذّ ومن یتألّم. (ابن عربیّ، فصوص الحکم، الفصّ الیعقوبیّ، 1 / 96).
قیصری میگوید: شرح: أی الأعیان الممکنة باقیة علی أصلها من العدم، غیر خارجة من الحضرة العلمیّة کما قال فی ما تقدم: والأعیان ما شمّت رائحة الوجود بعد، ولیس وجود فی الخارج إلّا وجود الحقّ متلبّسا بصور أحوال الممکنات فلا یلتذّ بتجلّیاته إلّا الحقّ، ولا یتألّم منه سواه. (شرح فصوص الحکم، 674) .
"وحدت از دیدگاه عارف و حکیم" مینویسد: شک نیست که هیئت مجموعیه و صور احاطیهای که اشیا راست برای آنها حقیقتی ورای این خصوصیات و احدیت جمع آنها نیست. (حسنزاده آملی، حسن، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، 64 _ 66).
تفسیر المیزان مینویسد: الروابط الوجودیّة غیر خارجة الوجود عن وجود موضوعها ومن تنزّلاته. (طباطبایی، محمد حسین، تفسیر المیزان، 1 / 411) .
در عین حال در تفسیر المیزان اعتراف شده است که:
إنّ من الضروریّ الثابت بالضرورة من الکتاب والسنة أنّ اللّه تعالی لا یوصف بصفة الأجسام، ولا ینعت بنعوت الممکنات مما یقضی بالحدوث، ویلازم الفقر والحاجة.(طباطبایی، محمد حسین، تفسیر المیزان، 2 / 103).
1) . ابن عربی صریحا میگوید: إنّ الاشیاء لم تفارق خزائنها، وخزائن الاشیاء لم تفارق عندیّة الحقّ تعالی، وعندیّة الحقّ تعالی لم تفارق ذات الحقّ تعالی، فمن شهد واحدة من هذه الامور الثلاثة فقد شهد المجموع، وما فی الکون أحدیّة إلّا أحدیّة المجموع. (ابن عربیّ، فصوص الحکم، الفص الیعقوبیّ، 1 / 96).
معرفت بشری در پی اشتباه آشکار خویش در مورد تفسیر معنای وحدت حقیقی خداوند، و به اقتضای اعتقاد خود به نامتناهی بودن ذات خالق و اطلاق وجودیاش، هیچ چیزی را جدا از هستی او و مبائن با وجود وی نمیداند، و حقیقت وجود هر چیز و هر زمان و مکان را جلوهای و حصّهای از وجود خداوند دانسته، ادراک هر چیز را عین ادراک وجود او میشمارد؛ ولی مکتب وحی و برهان، خداوند را خالق و آفریننده همه چیز، و مبائن و مخالف با همه آنها، و فراتر از امکان هر گونه وصول و ادراک و احاطه و شناخت معرفی مینماید. امام رضا علیه السلام میفرمایند:
هو أیّن الأین وکان ولا أین، وکیف الکیف وکان ولا کیف، فلا یعرف بکیفوفیّة، ولا بأینونیّة، ولا یدرک بحاسّة، ولا یقاس بشیء.(1)
او "مکان" را مکان نمود او بود در حالی که مکان وجود نداشت، و "کیفیت" را کیفیت فرمود واو بود در حالی که کیفیت وجود نداشت، پس او را متّصف به کیفیت و مکان نمیتوان شناخت، با هیچ حسی ادراک نمیشود و با هیچ چیزی مقایسه نمیگردد.
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
له القدرة والملک أنشأ ما شاء بمشیّته، لا یحدّ، ولا یبعّض، ولا یفنی.(2)
قدرت و سلطنت از آن اوست، هر چه خواست به مشیت خود بیافرید، وصف نمیپذیرد، جزء ندارد، و فنا نمیپذیرد.
آری، معرفت بشری، "عدم تناهی" و "اطلاق وجودی" را ملاک وجوبِ وجود دانسته، و عینیت ذات خداوند با اشیا و "وحدت وجود" را از آن نتیجه میگیرد.
اما معرفت الهی، نفسِ تعالی و فراتری ذاتی خداوند جلّ و علا را ملاک الوهیت و خالقیت او میداند، و معرفت صحیح را در اعتقاد به تباین ذاتی خالق و مخلوق ارائه میدهد:
... قال الرجل: فإذا إنّه لا شیء إذا لم یدرک بحاسّة من الحواسّ. فقال أبوالحسن علیه السلام: ویلک، لمّا عجزت حواسّک عن إدراکه أنکرت ربوبیّته، ونحن إذا عجزت حواسّنا عن إدراکه أیقنّا أنّه ربّنا وأنّه شیء بخلاف الأشیاء... هو أجلّ من أن یدرکه بصر، أو یحیطه وهم، أو یضبطه عقل، قال: فحدّه لی، قال: لا حدّ له، قال: لم؟ قال: لأنّ کلّ محدود متناه إلی حدّ، فإذا احتمل التحدید احتمل الزیادة، وإذا احتمل الزیادة احتمل النقصان، فهو غیر محدود ولا متزائد ولا متناقص، ولا متجزّئ ولا متوهّم.(1)
... آن مرد گفت: اگر خداوند با هیچ حسی از حواس ادراک نمیشود، پس اصلا وجود ندارد، حضرت رضا علیه السلام فرمودند: چه میگویی؟! تو همینکه حواست از ادراک او عاجز شد ربوبیتش را انکار کردی؟! و حال اینکه ما هنگامی که حواسمان از ادراک او عاجز آمد، یقین کردیم که او پروردگار ماست و بر خلاف همه اشیاء میباشد... او فراتر از این است که به ادراک بصر آید، یا وهم او را در برگیرد، یا عقل او را بشناسد.
گفت: پس او را برای من وصف فرمای، فرمودند: توصیف او ممکن نباشد. گفت: چرا؟ فرمودند: زیرا هر چیز که در وصف آید متناهی به حدی خواهد بود، و چون قابل تحدید باشد، قابل زیادت خواهد بود، و اگر قابل زیادت باشد قابل نقصان نیز خواهد بود. پس او نه محدود است و نه قابل زیادت، و نه قابل نقصان، و نه متجزّی و نه قابل توهّم.
"تناهی و عدم تناهی" از شؤون و خواص ذات مقداری و دارای اجزا است و اگر گاهی گفته شود: "خداوند متعال متناهی و محدود نیست"، نباید نتیجه گرفت که ذات او نامحدود و نامتناهی است، بلکه
1) . عیون اخبار الرضا علیه السلام ، 1 / 108 _ 109.
آنچنانکه در مورد "ملکه و عدم" گفته میشود، سلب تناهی و حد از ذات متعالی او تنها برای بیان عدم قابلیت اتّصاف او به صفات اشیای متجزی و مخلوق میباشد.
چنانکه گفتیم فلسفه و معرفت بشری، غافل از اینکه اتّصاف به "تناهی و عدم تناهی" از شؤون ویژه اشیای مخلوق و دارای مقدار است، چنین میپندارد که چون ذات خداوند متعال محدود و متناهی نیست، پس باید نامتناهی و نامحدود باشد، لذا هستی را منحصر به وجود خدا دانسته، و وجود خداوند را عین وجود کلّ اشیا میشمارد، و جز وجود او وجود هیچ چیز دیگری را نمیپذیرد.(1)
إنّ من عجائب الأمور أنّ کثیراً من القشریّین یرون هذه الآیات والأحادیث الکثیرة ولا سیّما کلام أمیر المؤمنین وهی صریحة فی وحدة الوجود، ویقولون بأنفسهم إنّ وجود الحقّ غیر محدود، ومع ذلک لا یقولون بوحدة الوجود، إنّ وحدة الوجود إن لم تکن صحیحة فیلزم أن یکون الحقّ تعالی محدوداً، تعالی اللّه عن ذلک علوّاً کبیراً. (حسن زاده، حسن: رساله إنه الحق، 66 _ 67).
و تفسیر "المیزان" مینویسد:الواحد الذی لا حدّ لمعناه ولا نهایة له فلا یحتمل فرض الکثرة... ولا یشذّ عن وجوده شیء من معناه... بل کلّ ما فرض له ثان فی معناه فإذا هو هو. (طباطبایی، محمد حسین، تفسیر المیزان، 6 / 95).
و مینویسد: وله تعالی من کلّ کمال محضه، وإن شئت زیادة تفهّم وتفقّه لهذه الحقیقة القرآنیّة، فافرض أمراً متناهیاً وآخر غیر متناه، تجد غیر المتناهی محیطاً بالمتناهی بحیث لا یدفعه المتناهی عن کماله المفروض أیّ دفع فرضته، بل غیر المتناهی مسیطر علیه بحیث لا یفقده المتناهی فی شیء من أرکان کماله... فکلّما فرضنا شیئاً من الأشیاء ذا شیء من الکمال فی قباله تعالی لیکون ثانیاً له وشریکاً، عاد ما بیده من الکمال للّه سبحانه محضاً... وهذا المعنی هو الذی ینفی عنه تعالی الوحدة العددیّة...فهو تعالی واحد بمعنی أنّه من الوجود بحیث لا یحدّ بحدّ حتّی یمکن فرض ثان له فی ما وراء ذلک الحدّ. (طباطبایی، محمد حسین، تفسیر المیزان، 6 / 89 _ 90).
1) . رساله "إنه الحق" مینویسد:
فلسفه و عرفان میگوید:
کلّ ما هو بسیط الحقیقة فهو بوحدته کلّ الأشیاء، لا یعوزه شیء منها... إنّ البسیط کلّ الموجودات من حیث الوجود والتمام.(1)
هر موجودی که در ذات خود قید و بند و محدودیت نداشته باشد به نفس وحدت خود، عینِ همه چیزها است و هیچیک از موجودات خارج از ذات او نیستند... همانا ذاتِ بسیطِ بدون قید، از حیث وجود و تمامیت، نفسِ همه موجودات است.
و میگوید:
کلّ ما ندرکه فهو وجود الحقّ فی أعیان الممکنات... وإذا کان الأمر علی ما ذکرته لک فالعالم متوهّم ما له وجود حقیقیّ، فهذا حکایة ما ذهب إلیه العرفاء الإلهیّون والأولیاء المحقّقون.(2)
آنچه ادراک میکنیم، نفسِ وجود حقّ در وجود عینی مخلوقات است... و حال که امر بدینسان است که برایت گفتم، نتیجه این میشود که عالم موجودی وهمی و خیالی است و وجود حقیقی و واقعی ندارد، این است بیان آنچه که عرفای الهی و اولیای محقّق بدان اعتقاد دارند.
و میگوید:
أمّا الواجب جلّ ذکره فلیس له حد محدود... ولا نهایة لوجوده... فلا یخلو عنه سماء ولا أرض ولا سماء ولا برّ ولا بحر ولا عرش ولا فرش.(1)
واجب جل ذکره محدود نیست... و وجود او را نهایتی نباشد... پس نه آسمانی از او خالی است و نه زمینی و نه خشکیای و نه دریایی و نه بلندیای و نه پستیای.
و میگوید:
إنّ وجوده تعالی لا یشوب بعدم شیء من الأشیاء.(2)
همانا وجود خداوند تعالی آمیخته و مترکب با عدم هیچیک از اشیا و موجودات نیست.
و همچنین میگوید:
إنّ جمیع الموجودات عند أهل الحقیقة والحکمة الإلهیّة المتعالیة عقلاً کان أو نفساً أو صورة نوعیّة من مراتب أضواء النور الحقیقیّ وتجلّیّات الوجود القیّومیّ.(3)
نزد اهل حقیقت و حکمتِ والامقامِ الهی، همه موجودات اعم از عقل و نفس و صورت نوعیه، همه و همه از طبقات پرتو نور حقیقی، و آشکار شدن وجود قیومی خداوندند.
و میگوید:
لیس فی دار الوجود غیره دیّار، وکلّ ما یترائی فی عالم الوجود أنّه غیر الواجب المعبود فإنّما هو... فی الحقیقة عین ذاته.(4)
در صفحه وجود، جز خدا دیاری نیست و احدی وجود ندارد، و هر چیزی که در عالم وجود به عنوان غیر واجب معبود مینماید در حقیقت عین ذات اوست.
و میگوید:
إنّ کلّ محدود فهو مخلوق، وإنّ ما لیس بمخلوق فهو لیس بمحدود إلی حدّ، فلا نهایة لوجوده.(1)
هر موجود دارای حد و مقدار و اندازهای مخلوق است، و آنچه که مخلوق نباشد محدود به هیچ حدی نیست، پس وجودِ آن، اندازهای ندارد و نامتناهی است.
و نیز:
واجب الوجود صمد است، هیچ کمی و نبودی در آن راه ندارد... شواهد ربوبیه بدین معنا اشارت دارد که فرمود "کل بسیط الحقیقة من جمیع الوجوه فهو بوحدته کلّ الأشیاء"... و چون وجود غیرمتناهی است و شامل و جامع جمیع خیرات و فعلیات است که هیچ چیزی از حیطه وجودی او خارج نیست اشاره بدان نتوان کرد.(2)
و نیز:
إنّ الإطلاق الذاتیّ لا یشذّ عن شیء ولا یشذّ عنه شیء.(3)
همانا اطلاق ذاتی چنان است که هیچ چیزی از آن بیرون نبوده، و آن نیز از هیچ چیزی خارج و جدا نیست.
و نیز:
إنّ اللّه سبحانه موجود مطلق لا یعزب عن شیء ولا یعزب عنه شیء.(4)
1) . جوادی آملی، عبد اللّه، علیّ بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیّة، 40.
2) . حسنزاده آملی، حسن، خیرالاثر در ردّ جبر و قدر، 201 _ 202.
3) . جوادی آملی، عبد اللّه، علیّ بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیّة، 26.
4) . جوادی آملی، عبد اللّه، علیّ بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیّة، 33.
همانا خداوند سبحانه موجود بدون حد و مرز و مطلقی است که از هیچ چیز جدا نبوده، و هیچ چیزی از ذات او خارج نیست.
و نیز:
لیس الموجود الأزلیّ إلّا واحداً مطلقاً غیر محدود، فلا غیر هناک حتّی تباین معه، إذ لا مجال للغیر فی تجاه الموجود الغیر المتناهی.(1)
موجود ازلی جز واحد بدون قید نامتناهی نیست، پس غیر از او چیزی وجود ندارد که با آن مبائن باشد، زیرا در مقابل موجودِ بیانتها، مجالی برای وجود غیر آن باقی نمیماند.
و نیز:
غیرتش غیر در جهان نگذاشت
لاجرم عین جمله اشیا شد
و نیز:
إنّ غیر المتناهی قد ملأ الوجود کلّه... فأین المجال لفرض غیره.(2)
همانا موجود نامتناهی همه وجود را پر کرده و فرا گرفته است،... پس چه جایی برای فرض وجودِ غیر او باقی میماند؟!
و نیز:
إنّها [الذات الإلهیّة] هی الظاهرة بصورة الحمار والحیوان.(3)
به تحقیق که آن، [ذات الهی] به صورت الاغ و حیوان ظاهر شده است.
در "تعلیقات کشف المراد" آمده است:
حیث إنّه تعالی وجود صمدیّ، فهو الواحد الجمیع.(4)
از آنجا که خداوند وجود صمدی است، پس او همان یگانهای است که همه اشیا میباشد.
در کتاب "وحدت از دیدگاه عارف و حکیم" تحت عنوان "تعین اطلاقی و احاطی واجب به بیان کمل اهل توحید" آمده است:
اکنون شایسته است که تعیین موعود را بر مبنای رصین و قویم وحدت شخصیه وجود به بیان کمل اهل توحید عنوان و تقریر کنیم تا وحدت از دیدگاه عارف با حفظ کثرت مبین شود و در عین حال که غیرتش غیر در جهان نگذاشت تمیز او از غیر معلوم گردد.
تعین بر دو وجه متصور است یا بر سبیل تقابل، و یا بر سبیل احاطه که از آن تعبیر به احاطه شمولی نیز میکنند و امر امتیاز از این دو وجه بدر نیست. زیرا که شیء از مغایر خود ممتاز است به اینکه صفتی خاص در این شیء است و صفتی دیگر مقابل آن صفت در شیء مغایر آن، چون تمایز مقابلات از یکدیگر که در این تمایز ممتازان تعدد واقعی خارجی از یکدیگر دارند چون تمایز زید از عمرو و بقر از غنم و حجر از شجر و نحو آنها، این وجه تمایز و تعین بر سبیل تقابل است.
وجه دوم که بر سبیل احاطه است چنان است که صفتی برای این متمیز ثابت است و برای متمیز دیگر ثابت نیست چون تمیز کلی از آن حیث که کل است نسبت به اجزایش، و تمیز عام از آن حیث که عام است نسبت به جزئیاتش. امارات تمیز در قسم اول که تمیز تقابل بود ناچار خارج از متعین است زیرا که بدیهی است آن امارات نسبتهایی است که از امور متقابله پدید آمده است.
اما در قسم دوم ممکن نیست که امارات تمیز، امر زائد بر متعین باشد چه اینکه بدیهی است به عدم آن امر که فرض زائد بودنش شد حقیقت متعین منتفی میگردد، و به وجود او حقیقت متعین متحقق میگردد.زیرا که حقیقت کل همانا که کلیت او به اعتبار احاطه او به اجزایش تحقق مییابد و به این احاطه از اجزایش امتیاز پیدا میکند.
و همچنین عموم عام، عموم را به اعتبار احاطه او به خصوصیات و جزئیات و جامع بودنش مر آن خصوصیات راست و به این احاطه از خواص خود امتیاز مییابد، و شک نیست که هیئت مجموعیه و صور
احاطیهای که اشیا راست برای آنها حقیقتی ورای این خصوصیات و احدیت جمع آنها نیست.
حال گوییم که تعین واجب تعالی از قبیل قسم دوم است زیرا که در مقابل او چیزی نیست تا تمیز تقابلی داشته باشد.
خلاصه مطلب این که تمایز و تعین دو چیز و جدای از یکدیگر به بودن صفاتی و خصوصیاتی در این یکی است که مقابل آن صفات در آن دیگر هم ثابت است که هر یک از این دو واجد صفاتی خاص است و به آن صفات از یکدیگر متمایزند در این دو صورت آن دو تمایز تقابلی دارند.و ظاهر است که امارات تمیز در این قسم خارج از متعین است زیرا که آنها نسبتهاییاند که از امور متقابله پدید میآیند، به مثل چون امارت تشخص زید از عمرو که هر یک به صفاتی که دارا است متمیز از دیگری است.
اما تعین و تمیز متمیز محیط و شامل به مادونش چون تمیز کل از آن حیث که کل است به صفتی است که برای کل است و از اسماء مستأثره اوست و خارج و زائد از او نیست بلکه به وجود او متحقق و به عدم او منتفی است.
و چون هیچ جزء مفروض کل بدان حیث که کل است منحاز از کل نیست زیرا که کل نسبت به مادونش احدیت جمع دارد، لاجرم تمایز بین دو شیء نیست بلکه یک حقیقت متعین به تعین شمولی است و نسبت حقیقةالحقایق با ماسوای مفروض چنین است.
و این معنا از سوره مبارکه توحید به خوبی مستفاد است که چنان نفی را سریان دارد که نام و نشانی برای ماسوی نگذشت تا سخن از دو وجود به میان آید و اعتناء و اعتباری به تمایز تقابلی داده شود خواه دو وجود صنفی که از هر یک از لم یلد و لم یولد مستفاد است و خواه دو وجود نوعی که از و لم یکن له کفوا احد (1)
و در "الهی نامه" چنین آمده است:
1) . حسنزاده آملی، حسن، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، 64 _ 66، چاپ اول، 1379.
صمد فقط تویی که جز تو پُری نیست، و تو همهای که صمدی.(1)
الهی، همه گویند خدا کو، حسن گوید جز خدا کو.(2)
الهی، از من برهان توحید خواهند، و من دلیل تکثیر.(3)
الهی، از حسن پرسند توحید یعنی چه؟ حسن گوید تکثیر یعنی چه؟(4)
الهی، دو وجود ندارد، و یکی را قرب و بعد نبود.(5)
الهی، نهر بحر نگردد ولی تواند با وی بپوندد و جدولی از او گردد.(6)
الهی، کی شریک دارد تا تو را شریک باشد؟!
الهی، من واحد بی شریکم، چگونه تو را شریک باشد؟!(7)
الهی، قول و فعل قائل و فاعلند در لباس دیگر که "کلّ یعمل علی شاکلته" در کتاب تدوین و تکوین جز مصنف آن کیست؟!(8)
الهی، عمری کو کو میگفتم و حال هو هو میگویم.(9)
الهی، از من و تو گفتن شرم دارم، انت انت.(10)
الهی، تا به حال میگفتم: "لا تأخذه سنة و لا نوم"، الان میبینم مرا هم "لا تأخذنی سنة و لا نوم". (این جمله در چاپهای بعدی تغییر داده شده
1) . حسنزاده آملی، الهی نامه، 49.
2) . حسنزاده آملی، الهی نامه، 13.
3) . حسنزاده آملی، الهی نامه،.14.
4) . حسنزاده آملی، الهی نامه،.15.
5) . حسنزاده آملی، الهی نامه،.18.
6) . حسنزاده آملی، الهی نامه، 22.
7) . حسنزاده آملی، الهی نامه، 27.
8) . حسنزاده آملی، الهی نامه، 28.
9) . حسنزاده آملی، الهی نامه، 32.
10) . حسنزاده آملی، الهی نامه، (چاپ اول)، 24.
است).(1)
الهی، شکرت که دی دلیل بر اثبات خالق طلب میکردم و امروز دلیل بر اثبات خلق میخواهم.(2)
الهی، حسن تویی و حسن حسننما است.(3)
الهی، تا حال تو را پنهان میپنداشتم حال جز تو را پنهان میدانم.(4)
الهی، چگونه حسن از عهده شکر جودت برآید که دار نامتناهی وجودت را به او بخشیدی.(5)
الهی، از گفتن نفی و اثبات شرم دارم که اثباتیم، "لا إله إلّا اللّه" را دیگران بگویند و "اللّه" را حسن.(6)
یادمان نرود که خداوند متعال میفرماید:
<شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَ الْمَلائِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیم>(7)
و میفرماید:
<قُلْ إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنَّنی بَریءٌ مِمَّا تُشْرِکُون>.(8)
و رسول خدا؟ص؟ میفرمایند:
ما قلت ولا قال القائلون قبلی مثل "لا إله إلّا اللّه".(1)
نه من و نه کسانی که قبل از من بودهاند هرگز مانند "لا إله الا اللّه" را بر زبان نیاوردهاند.
و میفرمایند:
کلّ جبّار عنید من أبی أن یقول "لا إله إلّا اللّه".(2)
ستمگر لجوج آن است که از گفتن "لا إله الّا اللّه" خودداری کند.
و میفرمایند:
ما من الکلام کلمة أحبّ إلی اللّه من قول "لا إله إلّا اللّه".(3)
هیچ گفتاری نزد خداوند از "لا إله الّا اللّه" محبوبتر نیست.
و میفرمایند:
خیر العبادة قول "لا إله إلّا اللّه".(4)
گفتن "لا إله الّا اللّه" بهترین عبادت است.
و میفرمایند:
قال اللّه لموسی علیه السلام: یا موسی، لو أنّ السموات وعامریهن والأرضین السبع فی کفّة و "لا إله إلّا اللّه" فی کفّة مالت بهن "لا إله إلّا اللّه".
خداوند به موسی علیه السلام فرمود: ای موسی، اگر آسمانها و زمینهای هفتگانه و اهل آنها در یک طرف، و "لا إله الّا اللّه" در طرف دیگر باشد، "لا إله الّا اللّه" بر همه آنها فزونی دارد.
مخفی نماند اینکه مکتب وحی روی گفتن کلمه "لا إله
الّا اللّه" تأکید میکند(1)و اهل عرفان گاهی اصرار دارند قسمت نفی آن را کنار گذاشته و فقط به قسمت اثبات آن اقرار کنند از این جهت است که از دیدگاه مکتب وحی موجودیت حقیقی دو مصداق دارد یکی "خالق" و دیگری "مخلوق"، لذا باید الوهیت و معبودیت و ازلیت را از یکی نفی کرده و برای دیگری اثبات کرد، اما اهل فلسفه و عرفان هیچ موجودیتی برای غیر خدا قبول نداشته، پرستش هر چیزی را پرستش خدا میدانند و هر گونه بت پرستی را حقیقت توحید و خداپرستی میشمارند و میگویند:
مسلمان گر بدانستی
که بت چیست
بدانستی که دین در
بتپرستی است
و نیز:
چون به دقّت بنگری آنچه در دار وجود است وجوب است و بحث در امکان برای سرگرمی است.(2)
در کتاب "تلخیص الالهیات" نیز وجود اشیا و مخلوقات، مباین با خداوند و خارج از وجود او دانسته نشده و در این باره چنین آمده است:
المعلول قائم بعلّته المفیضة لوجوده وما هذا شأنه لا یکون خارجاً عن وجود علّته... فلازم الوقوع فی حیطته وعدم الخروج عنها کون الأشیاء
1) . ملاهادی سبزواری در حاشیه اسفار (اسفار، 1 / 71) معانی وحدت وجود را "توحید خاص" و "خاصّ الخاص" و "اخصّ الخواص" مینامد، و توحید کسانی را که با تکلّم به کلمه "لا إله إلا اللّه" وجود و موجود را متعدد و جدا از هم میدانند "توحید عامی" که اکثر مردم برآنند میشمارد.
2) . حسن زاده آملی، حسن، ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، 107.
کلّها حاضرة لدی ذاته.(1)
وجود معلول به وجود علّت آفریننده خود قیام دارد، و هر چیزی که این گونه باشد از وجود علّت خود خارج نیست،... پس لازمه واقع شدن در دایره وجودی آن و خارج نبودن از آن، این است که همه اشیا در ذات او حضور داشته باشند.
در کتاب "علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الالهیة" نه تنها ذات خداوند متعال "بینهایت" دانسته شده، بلکه خلق و تدبیر الهی نیز نامتناهی انگاشته شده و در این مورد چنین آمده است:
إنّ مقتضی التوحید الربوبیّ، وإطلاق التدبیر الغیر المتناهی، هو أنّه لا یوجد شیء إلّا بتدبیره تعالی.(2)
مقتضای توحید ربوبی و بی حد و مرز بودنِ تدبیر غیر متناهی این است که هیچ چیزی خارج از تدبیر خدای تعالی موجود نشود.
با اینکه بدیهی است تدبیر، یک حقیقت عددی است و حقیقت عددی محال است بینهایت باشد. علاوه بر اینکه اگر تدبیرات الهی بینهایت میبود دیگر جایی برای امکان وجود یافتن چیزی دیگر باقی نمیماند که سخن از دخول یا خروج آن از تدبیر الهی در میان آید.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
أمّا الواحد، فلم یزل واحداً کائناً لا شیء معه بلا حدود ولا أعراض ولا یزال کذلک، ثم خلق خلقاً مبتدعاً مختلفاً بأعراض وحدود مختلفة... لا لحاجة کانت منه إلی ذلک. إنّه لو کان خلق ما خلق لحاجة، لم یخلق إلّا من یستعین به علی حاجته، ولکان ینبغی أن یخلق أضعاف ما خلق، لأنّ الأعوان کلّما کثروا کان صاحبهم أقوی.
والحاجة یا عمران، لا یسعها لأنه لم یحدث من الخلق شیئاً إلّا حدثت فیه حاجة أخری، ولذلک أقول: لم یخلق الخلق لحاجة.(1)
خداوند یگانه، ازلا یکتا و بدون حدود و اعراض بود و هیچ چیزی با او وجود نداشت. سپس خلقی دارای اعراض و حدود مختلف و گوناگون ابداع فرمود... نه به جهت نیازی که به آنها داشت، و اگر قرار بود مخلوقات را به خاطر نیاز خود بیافریند جز کسانی را که به وجود آنها در رفع نیاز خود بکوشد نمیآفرید، و سزاوار بود که چندین برابر آنچه آفریده است بیافریند، زیرا کمککاران هر چه بیشتر باشند صاحب آنها نیرومندتر خواهد بود. ای عمران، نیازمندی پایان ندارد، زیرا هیچ چیزی خلق نمیشود مگر اینکه موجب حاجت تازهای میگردد، به همین جهت است که میگویم خلق را برای رفع نیاز خویش نیافریده است.
در کتاب مورد اشاره، صفات فعل خداوند متعال در عین کثرت، واحد دانسته شده و در این باره چنین آمده است:
إنّ صفات الفعل _ مع کثرتها _ ترجع إلی فیض واحد متطوّر بأطوار خاصّة، وذلک هو ما مرّ من مولانا الرضا علیه السلام فی قوله: "إنّ الواحد... لیس یقال له أکثر من فعل وعمل وصنع"، فلیس له ضمیر و قصد زائد مع الفعل _ کما فی الإنسان المخلوق بل إنّما أمره واحد _ وهو (کن) أی الصنع وإنّما التعدّد فی المصنوع، کما أنّ (کن) _ أی الإیجاد أمر بسیط له
1) . التوحید، 430 _ 431.
ثبات، وإنّما الترکّب والتغیّر فی الموجود المعبّر عنه ب: (یکون).(1)
"صفات فعل" با وجود فراوانی خود، در اصل جز فیض واحدی نیستند که به صورتهای مختلف در میآید، و این مطلب همان چیزی است که مولایمان حضرت رضا علیه السلام فرمودند که: "همانا درباره واحد تعالی بیشتر از آفریدن یا ساختن یا انجام دادن، چیزی گفته نمیشود"، خداوند مانند انسان نیست که فکر و اندیشه و قصدی زائد بر فعل داشته باشد، بلکه امر او واحد است و آن همان "آفریدن" است و تعدد تنها در ناحیه مصنوعات و مخلوقات میباشد.
کما اینکه ایجاد و آفریدن نیز امر بسیطی است که دارای ثبات است و ترکب و تغیر تنها در موجودی است که از آن ب"میباشد" تعبیر میشود.
"قرآن کریم" عقیده فوق را اعتقادی نادرست دانسته و به شدت با آن مبارزه نموده، میفرماید:
<وَقالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ یُنْفِقُ کَیْفَ یَشاء>.(2)
یهودان پندارند که دست خداوند بسته است، دستشان بسته و بر ایشان لعنت باد که چنین گویند، بلکه دست خداوند باز است، هر گونه که بخواهد اعطا مینماید.
و امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه فوق میفرمایند:
<وَقالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ>: لم یقولوا: "إنّه هکذا"، ولکنّهم قالوا: "قد فرغ من الامر فلا یزید ولا ینقص". فقال اللّه جلّ جلاله تکذیباً لقولهم: <غُلَّتْ أَیْدیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ یُنْفِقُ کَیْفَ یَشاء>، ألم تسمع اللّه یقول: <یَمْحُو اللَّهُ ما یَشاءُ وَیُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ
الْکِتاب>.(1)
"یهودیان گفتند: دست خداوند بسته است"، منظور آنان این نبود که: "این چنین"، بلکه گفتند: "کار خدا پایان یافته است، پس هیچ چیزی کم و زیاد نمیکند". خداوند در تکذیب آنان فرمود: "دستشان بسته باد، و به جهت این گفتارشان بر ایشان لعنت باد. بلکه دست خداوند باز است هر گونه بخواهد انفاق میکند". آیا نشنیدهای که خداوند عزّ و جل میفرماید: "خداوند هر چه بخواهد محو و اثبات میفرماید و نزد او امالکتاب است"؟
برخی از اشکالات کلام مزبور:
صفات فعل خداوند متعال، جز نفس افعال اختیاری او چیزی نیست، و فعل یا واحد است یا کثیر، بنابراین محال است که در عین کثرت خود واحد باشد.
افعال خداوند متعال حقیقتا متعدد است، و اعتقاد به اینکه: "از خداوند متعال یک فعل بیشتر صادر نشده است"، اختصاص به اهل فلسفه دارد که آن را بر مبنای قاعده نادرست "الواحد لا یصدر عنه إلا الواحد: از واحد، جز واحد پدید نیاید" گفتهاند، و عالم را پدید آمده از ذات خداوند متعال پنداشتهاند، و حال اینکه عالم "مخلوق" خداوند است نه "صادر" و پدید آمده از ذات او.
کلام حضرت رضا علیه السلام که به آن اشاره شد، با توجه به قبل و بعد روایت مذکور و با توجه به روایات صریح دیگری که در این باره آمده است بدین معنا است که: "خداوند متعال در فعل خود نیاز به فکر و اندیشه و تصمیمگیری و وسیله و آلت و ابزار ندارد و درباره او تنها گفته میشود که: "انجام داد" و "آفرید"، نه اینکه معنایش این باشد که خداوند متعال تنها یک فعل دارد و
1) . التوحید، 167 _ 168.
همان یک فعل به صورتهای مختلف متطور میشود و جلوه میکند.
... قال عمران... فأخبرنی بأیّ شیء علم ما علم، أبضمیر أم بغیر ذلک؟
قال الرضا علیه السلام... یا عمران، ألیس ینبغی أن تعلم أنّ الواحد لیس یوصف بضمیر، ولیس یقال له أکثر من "فعل" و"عمل" "صنع"، ولیس یتوهّم منه مذاهب وتجزئة کمذاهب المخلوقین وتجزئتهم.(1)
عمران گفت: پس بفرمایید خداوند آنچه را میداند به چه وسیلهای میداند؟ آیا با فکر و اندیشه است یا با غیر آن؟! امام رضا علیه السلام فرمودند:... ای عمران باید بدانی که خداوند یکتا متّصف به داشتن مغز و اندیشه نمیشود و درباره او بیش از این گفته نمیشود که: "انجام داد" و "خلق کرد" و "آفرید". و هرگز درباره او مانند مخلوقات تصور وجود اجزا نشاید.
بین معنای مصدری فعل و ایجاد، با ذات موجود خارجی خلط شده است. ایجاد، معنای مصدری و فعلی بوده به معنای آفرینش خداوند میباشد، و هرگز ممکن نیست که عین وجود خارجی مخلوق باشد. مخلوقات و آفریدههای جهان، نتیجه آفرینش و فعل خداوند میباشند، نه خود معنای آفریدنِ الهی. بساطت و ترکب و تطور به اطوار مختلف نیز از اوصاف مخلوقات خداوند است، و توصیف فعل و آفریدن خداوند _ که معنایی مصدری است _ به این اوصاف بیمعناست.
ایجاد، معنای مصدری است، و ثبات معنای مصدری و فعلی محال است.(2)
1) . التوحید، 432.
2) . امام رضا علیه السلام: وَ أَمَّا الْأَعْمَالُ وَ الْحَرَکَاتُ فَإِنَّهَا تَنْطَلِقُ لِأَنَّهَا لَا وَقْتَ لَهَا أَکْثَرَ مِنْ قَدْرِ مَا یَحْتَاجُ إِلَیْهِ فَإِذَا فَرَغَ مِنَ الشَّیْءِ انْطَلَقَ بِالْحَرَکَةِ وَ بَقِیَ الْأَثَرُ وَ یَجْرِی مَجْرَی الْکَلَامِ الَّذِی یَذْهَبُ وَ یَبْقَی أَثَرُه. التوحید، 432.
در کتاب مذکور آمده است:
وحیث إنّه موجود بسیط وواحد محض، یصحّ القول بأنّ فیضه الصادر منه أمر واحد بسیط مطلق، داخل فی الأشیاء لا بالممازجة، و خارج عنها لا بالمباینة، من دون أن یراد من الفیض الواحد الفعل الواحد العددیّ، لأنّ العدد وغیره من الکمیّات وهکذا سائر الأعراض، إنّما تقع فی المراتب النازلة والوسطی من مراتب ذلک الفیض الواحد بالوحدة الإطلاقیّة، فلا مجال للوحدة العددیّة بالنسبة إلی فیضه العمیم ولطفه المطلق _ المعبر عنه بوجه اللّه والفیض المنبسط وهذا هو المراد من القاعدة الفلسفیّة الناطقة: ب: "أنّ الواحد لا یصدر عنه إلّا الواحد".(1)
از آنجا که خداوند موجود بسیط و واحد محض است، پس میتوان گفت که رشحه پدید آمده از ذات او، امر واحد بسیط مطلقی است که بدون در آمیختگی با اشیا داخل در آنهاست، و بدون جدایی از آنها خارج از آنها میباشد.
و مراد از فیض و رشحه واحد نیز واحد عددی نیست، زیرا عدد و کمیات و اعراض دیگر در مراتب و طبقات پایینتر و وسطترِ آن فیضِ واحدِ دارای وحدتِ اطلاقی میباشند، پس درباره فیض عمیم و لطف مطلق او که با عنوان "وجهاللّه" و "فیض منبسط" از آن یاد میشود مجالی برای وحدت عددی باقی نمیماند. و منظور از قاعده فلسفیای که میگوید: "از ذاتِ واحد جز حقیقت واحد پدید نمیآید"، نیز همین است.
کلام فوق در تباین آشکار با "معارف برهانی و وحیانی" است چرا که:
1) . جوادی آملی، عبد اللّه، علیّ بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیّة، 40.
معنای بساطت در اصطلاح فیلسوفان(1)باید دانست که موضوع فرض "بساطت و ترکب" به معنای واقعی آن، _ همانند تناهی و عدم تناهی تنها ذات متجزی و مخلوق است، و خداوند متعال خالق مقادیر و بر خلاف اشیای دارای اجزا بوده، و شأنیت اتّصاف به اوصاف آنها را ندارد، لذا او نه بسیط است و نه مرکب، و نه متناهی است و نه نامتناهی. نیز در جای خود بیان شده است که تحقّق شیء بسیط _ مانند آنچه درباره نامتناهی گفتیم در عالم مقدار نیز محال است.
اگر فیض خداوند عین ذات اوست پس صدور آن از ذات خداوند چه معنایی دارد؟ و اگر غیر اوست پس چگونه دو ذات بسیط واحد مطلق پیدا شدند و موجب محدودیت یکدیگر نشدند؟!
"دخول بدون ممازجت" و "خروج بدون بینونت"، صفت ذات خداوند متعال است. وصف مذکور بیانگر این است که "دخول امتزاجی" و "خروج بینونی"ملکه و ویژگی حقایق متجزی است. این وصف اشاره به فراتری ذاتی خداوند از داشتن مقدار و اجزا _ که نتیجه تباین ذاتی او با خلق است _ دارد. بنابراین محال است که این وصف، وصف غیر ذات خداوند و صفت فعل او باشد. بدیهی است تمامی ماسوای خداوند متعال اشیایی عددی و متجزی میباشند و دخولشان با ممازجت، و خروجشان با مبائنت است، و اعتقاد به دخول بدون ممازجت، و خروج بدون مباینت، در مورد سنخ حقایق
1) . گفتیم که فلسفه معنای بساطت را که برای بیان "جزء نداشتن" خداوند متعال به کار برده میشود کاملا تحریف کرده، و آن را به معنای "نقصان نداشتن" و "کل اشیا بودن" و "سعه وجودی نامتناهی" میگیرد!!
متجزی و عددی ذاتا محال است.
غیر از ذات خداوند متعال، همه چیز عددی است؛ و استثنا کردن چیزی که آن را فیض خداوند پنداشتهاند از مطلق عدد، نادرست است.
فرض وجودِ دو واحد غیر عددی، مستلزم جواز اجتماع نقیضین است، چه اینکه فرض دوئیت تنها در مورد حقیقت عددی ممکن است، و فرض وجود فرد دوم برای حقیقت غیرعددی خلاف ذات آن میباشد. بنابراین عقیده مذکور به جای این که پای ماسوای خداوند را به عالم وحدت حقیقی باز کند، وجود متعالی خداوند را به عالم مقدار و عدد و وحدت اعتباری کشانده، و اعتقاد به وحدت حقیقی او را محال میسازد.
اعتقاد به صدور اشیا از ذات خداوند متعال باطل است. تمامی اشیا مخلوق و آفریده حقّ متعالند نه صادر از ذات او.
ذاتی که در حقیقت وجود خود قابل تنزّل به مراتب و دارا بودن کمیات و اعراض باشد، دیگر ممکن نیست دارای بساطت و وحدت حقیقی نیز باشد.
ذاتی که از آن صدور چیزی امکان داشته باشد، دیگر ممکن نیست مرکب نباشد و نام واحد بر آن نهاده شود.
"فلسفه" میگوید:
إنّ ذات الواجب... صرف الوجود... وصرف الشیء واحد بالوحدة الحقّة التی لا تتثنّی ولا تتکرّر، فکلّ ما فرضت له ثانیاً عاد أوّلاً فالواجب لذاته واحد لذاته.(1)
1) . طباطبایی، محمد حسین، نهایة الحکمة، 278.
ذات واجب... وجود صرف است... و هر چیز که صرف و خالص باشد واحد حق است و قابل تکرار و دوم داشتن نیست.
و میگوید:
تعدّد الواجب بالذات، هو تعدّد موجودین غیر متناهیین بلحاظ الوجود والکمالات الوجودیّة، وهو یستلزم تناهی کلّ واحد منهما.(1)
تعدد واجب بالذات، یعنی تعدد دو موجود نامتناهی از لحاظ وجود و کمالات وجودی، و این مستلزم این است که هر یک از آن دو متناهی و محدود باشند.
و میگوید:
لا یمکن تعدّد الواجب لأنّه لو تعدّد لکان المفروض واجباً محدود الوجود ثانی اثنین فلم یکن محیطاً بکلّ وجود.(2)
تعدد واجبالوجود ممکن نیست زیرا اگر واجبالوجود متعدد باشد لازم میآید که مفروض ما محدود بوده، و شیء دومی باشد، ودر این صورت محیط به وجود همه اشیا نخواهد بود.
و میگوید:
إنّ معنی تصدیق موجود خارجیّ غیر محدود بحدّ فی مرتبة من مراتب الوجود، ملازم للتصدیق بأنّه لا شریک له فی الوجود الخارجیّ.(3)
معنای تصدیق به وجود موجود خارجیای که محدود به هیچ مرتبهای از مراتب وجود نباشد، ملازم با این است که برای او را در وجود خارجی هیچ شریکی نباشد.
و میگوید:
ولیس صرف الشیء إلّا واحداً
إذ لم یکن له بوجه فاقداً
فهو لقدس ذاته وعزّته
صرف وجوده دلیل وحدته(1)
ما لم یکن وجود ذات الواجب
صرفاً ومحضاً لم یکن بواجب
إذ کلّ محدود بحدّ قد غدا
مفتقراً والخلف منه قد بدا(2)
و میگوید:
إنّ وحدة الوجود إن لم یکن صحیحة فیلزم أن یکون الحقّ تعالی محدوداً.(3)
اگرعقیده وحدت وجود صحیح نباشد، لازم میآید که حق تعالی محدود و متناهی باشد.
در کتاب "آموزش فلسفه" نیز آمده است:
دلیل وحدت واجب الوجود این است که وجود الهی بینهایت کامل است و چنین وجودی تعدد بردار نیست.(4)
و در کتاب "علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیّة" آمده است:
إنّ أمتن البراهین علی توحید اللّه سبحانه، هو أنّه موجود مطلق غیر مقیّد بشیء ولا نهایة لوجوده، فحینئذ لا مجال لفرض إله آخر، لأنّه فرض محال، لا أنّه فرض للمحال، إذ إدراک الموجود المطلق الغیر المتناهی لا یدع مجالاً لفرض واجب آخر، حیث إنّ غیر المتناهی قد ملأالوجود کلّه، فأینما تولّوا وجوه عقولکم فثمّ وجه الواجب الواحد الغیر المحدود؛ فأین المجال لفرض غیره. وهذا الأصل أعنی کون الواجب موجوداً صرفاً غیر محدود بحدّ وغیر متناه إلی نهایة، هو الأساس لغیر واحد من المعارف المستفادة من العترة الطاهرة علیهمالسلام .
والدلیل علیه أیضاً، هو أنّه لو کان محدوداً لکان مخلوقاً لأنّ کلّ محدود فله حدّ لا یتعدّاه، ولیس واجداً لما وراء حدّه فله حادّ یعیّن حدّه الخاصّ، فکلّ محدود فهو مخلوق، وکلّ مخلوق فله خالق لا یکون مثله محتاجاً إلی خالق. لأنّ وجوده عین ذاته فلا یحتاج إلی غیره _ کما أنّ الحادث یحتاج إلی قدیم لا یکون مثله، فمبدء الحادث، هو الممتنع من الحدوث وهو القدیم فی الأزل. فبهذا التحلیل یمکن أنّ یستدلّ لوحدة الخالق بنفس وجوده الغیر المتناهی، لأنّ إطلاق الوجود وعدم تناهیه لیس وصفاً زائداً وأمراً خارجاً عن أصل الوجود، بل لیس إلّا تأکّده وشدّة نوریّته، فلا یکون وصفاً زائداً، فحینئذ یکون إطلاقه وعدم تناهیه _ الذی هو عبارة عن أصل وجوده ومتن حقیقته دلیلاً علی وحدته.(1)
محکمترین برهان بر توحید خداوند سبحانه این است که او موجودی مطلق و رها از هر قید و بند است، و وجود او را هیچ نهایتی نباشد، لذا جایی برای فرض معبودی دیگر باقی نمیماند، چرا که این خود فرضی محال است نه اینکه فرض چیز محالی باشد. زیرا ادراک موجود بینهایت مطلق، جایی برای فرض واجبی دیگر باقی نمیگذارد. چه اینکه "غیرمتناهی" تمامی وجود را پر کرده است. پس صورت عقلهای خود را به هر طرف آورید، آنجا وجه واجب واحد غیرمحدود است، پس مجال فرض وجود غیر آن کجاست؟ قانون "نامتناهی و صرف الوجود بودن واجب الوجود"، اساس معارف بسیاری است که از خاندان نبوت؟عهم؟ استفاده میشود.
دلیل دیگر بر وحدت خداوند این است که اگر او محدود باشد، مخلوق خواهد بود، زیرا هر محدودی را حدی است که از آن تجاوز نمیکند، و دارای آنچه خارج از حد اوست نمیباشد، پس یک محدود کنندهای دارد که آن را محدود به حد معین آن میسازد. پس هر محدودی مخلوق است، وهر مخلوقی را خالقی باشد که مانند آن نیازمند خالق نیست، زیرا وجودش عین ذاتش میباشد پس محتاج به غیر نیست. کما اینکه حادث هم محتاج به موجود قدیمی است که مانند خودش نباشد. پس مبدء حادث، آن قدیم در ازل است که حدوث درباره آن ممکن نیست. و
1) . جوادی آملی، عبد اللّه، علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیّة، 36.
بنابراین تحلیل، ممکن است که برای وحدت خالق، به نفس وجود غیرمتناهیش استدلال شود، زیرا اطلاق و عدم تناهی وجود، وصفی زائد و امری خارج از اصل وجود نبوده، بلکه جز تأکد و شدت نوریت آن چیزی نیست. بنابراین اطلاق و نامتناهی بودن او _ که عبارت از اصل وجود و متن حقیقت اوست، دلیل بر وحدت او میباشد.
نقد و اشکال:
وما فی الکون أحدیّة إلّا أحدیّة المجموع.(1)
و در صحنه وجود هیچ احدیتی جز احدیت مجموع وجود ندارد.
وحدت از دیدگاه عارف وحکیم مینویسد:
شک نیست که هیئت مجموعیه و صور احاطیهای که اشیا راست برای آنها حقیقتی ورای این خصوصیات و احدیت جمع آنها نیست.(2)
و چنانچه منظور از "اطلاق" و "صرافت"، معنای "نامتناهی بودن" باشد، باید گفت که وجود نامتناهی ثبوتا و اثباتا محال است و اعتقاد به آن عقیدهای موهوم و نادرست میباشد. در فلسفه به دو وجهی که گفتیم به روشنی اشاره شده است چنانکه "تعلیقه نهایة الحکمة" مینویسد:
"إنّ الصرافة قد تستعمل فی الماهیّات و... یقال "صرف الشیء لا یتثنّی ولا یتکرّر" ومفاده أنّ کلّ ماهیّة بصرف النظر عن عوارضها واحدة وحدة ماهویّة ومفهومیّة، وموطن هذه الصرافة والوحدة هو الذهن فقط... وقد تستعمل الصرافة فی الوجود فیراد بها خلوصه عن الجهات الماهویّة والعدمیّة... ومرجعها إلی الکمال واللاتناهی المطلقین، ویختصّ الوجود الصرف بالواجب تبارک وتعالی... و یستدلّ بصرافة وجوده تعالی علی وحدته... لأنّه لو فرض له ثان کان له کمال استقلالیّ یکون الواجب الأوّل فاقداً لشخصه، فیلزم أن یکون متّصفاً بعدم ذلک الکمال الموجود فی الواجب الآخر المفروض، وهذا ینافی صرافه وجوده وعدم اتّصافه بصفة عدمیّة. أمّا الکمالات الموجودة فی مخلوقاته فلیست مستقلّة عنه ولا یکون الواجب فاقداً لها، حتی یلزم من ثبوتها ثبوت ثان له سبحانه.(1)
"صرافت"، گاهی در مورد ماهیات به کار میرود و... گفته میشود: "شیء صرف به جهت صرافت خود قابل تکرار نیست"، و معنای آن این است که هر ماهیتی با صرف نظر از عوارضِ آن، واحد است به وحدت ماهوی و مفهومی، و جایگاه این صرافت و وحدت تنها ذهن است... دیگرگاه، "صرافت" در مورد "وجود" استعمال میشود و منظور از آن "خالص بودن وجود از جهات عدمی" است... و مرجع آن به کمال و نامتناهی بودنِ مطلق است. وجودِ صرف مختصّ به واجباست... و به همین صرافتِ وجود خدا، بر وحدتش استدلال میشود... زیرا اگر برای او دومی در نظر گرفته شود باید آن دوم دارای کمال استقلالیای باشد که آن کمال استقلالی در واجب اول موجود نباشد، پس لازم میآید که واجب اولی متّصف باشد به نداشتن کمالی که آن کمال را در واجب
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، تعلیقة علی نهایة الحکمة، 91 _ 92.
دیگری _ که وجود آن را فرض کردهایم _ موجود دانستهایم، و این معنا با صرافت وجودِ او و عدم اتّصافش به صفت عدمی منافات دارد. کمالاتی هم که در مخلوقات اوست مستقل از وجود او نیستند، و واجب فاقد آن کمالات نمیباشد که از ثبوت آنها فرد دومی برای وجود خدا لازم آید.
"اطلاق و تقیید" و "تناهی و عدم تناهی" از خواصّ حقیقت متجزی و شیء مخلوق و دارای اجزا است، و خداوند متعال فراتر از آن است که قابل اتّصاف به صفات مخلوقات میباشد.
اگر ممکن باشد چیزی که وجود آن "بینهایت" فرض شده است واجب الوجود باشد، دارای بینهایت اجزای مقداری خواهد بود که هیچ دلیلی برای ممکن الوجود دانستن آن اجزا باقی نمیماند و نام هر یک از آنها را خدا میتوان گذاشت، _ چه اینکه اعتقاد به وجود "بینهایت غیر مقداری و غیر متجزّی"، به خودی خود متناقض است تا چه رسد به اینکه گفته شود تمامی اشیای دارای جزء و کل در آن ذات بینهایت حضور دارند و هیچ چیزی خارج از ذات آن وجود ندارد!!، و با فرض بینهایت خدایان، چگونه مجال برای وجود دو خدا وجود نخواهد داشت؟!
فرض وجود نامتناهی برای همان فردِ اول آن محال میباشد، بنابراین نوبت به این نمیرسد که گفته شود: به علّت نامتناهی بودن ذات خداوند، فرض إله دیگر فرض محال است.
نتیجه این سخن که گفته شود: "چون وجود غیرمتناهی کل وجود را فرا گرفته است، پس جایی برای غیر باقی نمیگذارد"؛ "وحدت وجود" است نه "وحدت آفریدگار عالمیان"؛
و فرق "وحدت وجود" با "وحدت خداوند" این است که مدعی وحدت وجود میگوید: "غیر از ذات واجبالوجود هیچ چیز در کار نیست، نه خلقی است و نه مخلوقی، و نه عابدی است و نه عبادتی، و نه آفریدهای است و نه موجودی، بلکه حقیقت عالم هستی منحصر است در وجود یک شخص نامتناهی (خداوند) که هر لحظه به صورتی جلوه میکند"؛ ولی معتقد به وحدت خالق متعال میگوید: "عالم حقیقتا موجود است، و جهان هستی واقعا مخلوق و آفریده خداوند میباشد، نه جزء خالق است و نه کلّ او، و نه صورت اوست و نه جلوه او".
اعتقاد به نامتناهی بودن ذات خداوند و فراگیری ذات و هستی او نسبت به تمامی اشیا، اساس معارف اهل فلسفه و عرفان است و ربطی به معارف عترت طاهرة صلوات اللّه علیهم ندارد، بلکه از دیدگاه "برهان و عترت"؟عهم؟ اعتقاد به وجود "نامتناهی" و "بینهایت بودن ذات خداوند متعال" کاملا مردود و غیرمعقول است.
درست است که هر چیزی محدود باشد مخلوق است، اما از این مطلب نمیتوان نتیجه گرفت که ذات خالق نامحدود و بینهایت است، بلکه صحیح این است که گفته شود: "محدودیت" و "عدم محدودیت" از خواص و شؤون ذات متجزی و مخلوق است، و وجود خداوند، متعالی از اتّصاف به صفات مخلوقات و اشیای متجزی است، او نه محدود است و نه نامحدود، بلکه او خالق و آفریننده همه اشیا، و مباین و مخالف با همه آنهاست.
ملاک عدم نیاز خداوند به آفریننده، نامتناهیبودنِ او نیست، بلکه ملاک خالقیت آفریدگار متعال و عدم نیازمندی او به خالق و آفریننده، همان فراتری وجود او از
قابلیت اتّصاف به تناهی و عدمتناهی، به جهتِ نداشتن جزء و کلّ و مقدار و عدد، و تباین ذاتی او با مخلوقات متجزی قابل وجود و عدم است.
ذات قدیم محال است که "مبدء" حادث واقع شود، بلکه "خالق" و آفریننده آن است. بدیهی است مبدأ بودن وجود خداوند متعال نسبت به مخلوقات چنانکه قواعد فلسفی_ مانند قاعده "الواحد" و قاعده "وجوب سنخیت بین علّت و معلول" و غیر آن به صراحت گویای آن است تصویری جز معنای "تولّد" و "ترشّح" وجود خلق از وجود خالق متعال نمیپذیرد.(1)
اهل فلسفه وجود را حقیقی دارای مراتب دانسته و آن را به دو قسم "متناهی" و "غیرمتناهی" تقسیم میکنند. ایشان گاهی ادعا میکنند که به همین جهت مذهب آنان با عارفانِ وحدت وجودی تفاوت دارد. اینک میگوییم: اگر تقسیم فوق تقسیمی واقعی است، پس نفس وجود اشیای متناهی دلیل بر این است که وصف عدمتناهی زائد بر اصل وجود میباشد، چه این که اگر وصف عدمتناهی وصفی زائد بر حقیقت وجود نمیبود، امکانِ وجود شیء متناهی از میان میرفت و جایی برای تقسیم موجود به متناهی و نامتناهی باقی نمیماند؛ و اگر تقسیم مذکور تقسیمی واقعی نیست باید اهل فلسفه بپذیرند که هیچ تفاوتی بین مذهب ایشان و
1) . گر چه به کار بردن عنوان "مبدأ بودن" در مورد خداوند متعال تعبیر مناسبی نیست، ولی اگر گاهی معتقدین به مخلوقیت واقعی اشیا این تعبیر را به کار میبرند منظور ایشان همان خالقیت خداوند متعال است، نه مبدأ تنزّل و تجلّی وجود اشیا بودنِ او، که اساس تفکّر فلسفی و عرفانی را تشکیل میدهد.
مذهب وحدت وجودِ عارفان که بارها به بطلان آن اعتراف کردهاند باقی نمیماند.
اگر وصف "عدم تناهی"، وصفی زائد و خارج از حقیقت وجود نامتناهی _ با صرفنظر از موهوم بودن آن _ نباشد، لازم آید که وجود هیچ شیء محدودی _ جز همان حقیقت موهوم _ در خارج ممکن نباشد. و التزام به چنین نتیجهای مخالف حکم بدیهی عقل بوده، و انکار وجود حقیقی اشیای محدود و مخلوق، انکار بدیهی میباشد.
تشکیک حقیقت وجود و دارای مراتب بودن آن، قابل قبول نیست، و معنای شدت و ضعف در وجود، مانند هر حقیقت عددی دیگر، غیر از معنای تفاوت اشیا از جهت پذیرش زیاده و نقصان، و تفاضل در اجزای وجود آنها هیچ تصویر دیگری نمیپذیرد.(1)
هیچ چیزی نیست مگر اینکه از میان میرود و دگرگون میشود ، یا اینکه تغییر و زوال را در آن راه است، یا اینکه از رنگی به رنگی دیگر، و از شکلی به شکل دیگر، و از صفتی به صفتی دیگر، و از زیاده رو به نقصان، یا از نقصان رو به زیادی میرود مگر پروردگار عالمیان.
فلسفه خود درباره علّت و معلول میگوید:
العلّة هی تمام المعلول.(2)
"علّت"، تمام و کمال معلول است،
1) . امام صادق علیه السلام میفرمایند: إنّه لیس شیء إلّا یبید أو یتغیّر أو یدخله التغیّر والزوال أو ینتقل من لون إلی لون، ومن هیئة إلی هیئة، ومن صفة إلی صفة، و من زیادة إلی نقصان، ومن نقصان إلی زیادة، إلّا ربّ العالمین. (کافی، 1 / 115؛ التوحید، 314؛ بحار الأنوار، 4 / 182).
2) . طباطبایی، محمد حسین، نهایة الحکمة، 169.
وتمام الشیء هو الشیء وما یفضل علیه.(1)
و "تمام بودن"، به معنای نفسِ همان شیء و زائد بر آن بودن است.
"نهایة الحکمة" مینویسد:
لا اشتداد وتضعّف بین المستقیم والمستدیر إذ من الواجب فی التشکیک أن یشمل الشدید علی الضعیف وزیادة، وقد تبیّن أنّ المستقیم لا یتضمّن المستدیر وبالعکس.(2)
بین خط مستقیم و منحنی، شدت و ضعف نیست؛ زیرا در تشکیک لازم است که شدید مشتمل بر ضعیف باشد و زیادت بر آن نیز داشته باشد، در حالی که روشن شد که خطّ راست در بردارنده خطّ منحنی نبوده، و خطّ منحنی هم خطّ راست را در بر ندارد.
"تعلیقة علی نهایة الحکمة" نیز در تفسیر تشکیک و معنای ضعف وجود معلول نسبت به علّت مینگارد:
فیعرف المعلول بنقص الوجود وشوبه بالأعدام.(3)
نشانه معلولیتِ معلول این است که در وجود نقصان داشته و با عدمها آمیخته است.
و مینویسد:
إنّ حقیقة الوجود لا تقتضی نقصاً ومعنی عدمیاً مطلقاً.(4)
حقیقت وجود اقتضای هیچگونه نقصان و کمبود و معنای عدمی ندارد.
"وحدت از دیدگاه عارف و حکیم" مینویسد:
تشکیک در مرآی عارف و مشهد شهود او به معنای سعه و ضیق مجالی و مظاهر حقیقت واحده است.(1)
"تعلیقات کشف المراد" مینویسد:
... وهذا الإطلاق الحقیقیّ الإحاطیّ حائز للجمیع، ولا یشذّ عن حیطته شیء.(2)
اطلاق حقیقی فراگیر، همه چیز را در بر دارد، و هیچ چیز از دایره وجود آن بیرون نیست.
"سبزواری" در مورد معنای شدت و نورانیت وجود میگوید:
الوجود عنده حقیقة واحدة ذات مراتب متفاوتة بالشدة والضعف ونحوهما وهذا التفاوت لا ینافی الوحدة لأنّ ما به التفاوت عین ما به الاتّفاق، بل یؤکّد الوحدة حیث إنّ دائرة إثباته ووجدانه کلّما کان أوسع وأغزر کان سلوبه وفقدانه أقلّ وأعوز، ولذا سمّی هذه الکثرة کثرة نورانیّة، والماهیّات کثرة ظلمانیّة.(3)
در نظر او [ملاصدرا]، "وجود" حقیقت واحدی است که از جهت قوتداشتن و ضعیفبودن _ و مانند آن _ دارای مراتب متفاوت میباشد، البتّه این تفاوتها منافاتی با وحدت آن ندارد، زیرا آنچه سبب تفاوت شده است، عینِ همان چیزی است که سبب وحدت میباشد، بلکه معنای وحدت را تأکید نیز میکند، زیرا هر چه دامنه وجود و دارایی آن وسیعتر و جوشندهتر باشد، نداشتنها وکمبودهای آن کمتر و نایابتر خواهد بود. و به همین جهت است که این بیشتری را بیشتری نورانی نامیدهاند، و ماهیات را بیشتری ظلمانی.
و میگوید:
إنّ الکثرة التی من حیث الشدة والضعف والتقدّم والتأخّر وغیرهما فی أصل الحقیقة الوجودیّة کاشفة عن الأشملیّة والأوسعیّة وفقد السلب بما هو سلب الوجود.(1)
کثرت و بیشتریای که در اصل حقیقت وجودی، از حیث شدت و ضعف و پیشی و پسی _ و غیر آن دو _ وجود دارد، بیانکننده شمول و وسعت بیشتر، و نداشتن کمبود _ از حیث اینکه کمبود وجود است _ میباشد.
و در "تعلیقه نهایة الحکمة" آمده است:
وأمّا علم العلّة بالمعلوم علماً حضوریّاً فیمکن تعلقّه بالموجود المادّیّ بما أنّه موجود مادّیّ. والإشکال بأنّه: لا حضور للموجود المادّیّ لنفسه فکیف یکون حاضراً للعالم؟ مندفع بأنّ غیبوبة أجزائه بعضها عن بعض لا تنافی حضورها للفاعل المفیض.(2)
علم حضوری علّت به معلول، ممکن است که حتّی به موجود مادی هم در عین مادی بودنش تعلق بگیرد. و این اشکال که گفته شود: موجود مادی حتّی برای خودش هم حضور ندارد پس چگونه ممکن است که برای عالم حاضر باشد، پاسخ این است که: غایب بودن بعضی از اجزای موجود مادی از بعضی دیگر، منافات با حضور آن برای فاعل مفیض ندارد.
إنّ تجرد المعلوم فی العلم الحضوریّ بالغیر غیر لازم، وإنّ غیبوبة الشیء المادّیّ عن ذاته لا یستلزم غیبوبته عن فاعله المفیض، کیف والمعلول مادّیّاً کان أو مجرّداً لیس إلّا عین الربط بالعلّة فهی مهیمنة علیه ومحیطة به بتمام معنی الکلمة، ولا یتمّ ذلک إلّا بحضوره عندها.(3)
در مورد علم حضوری به غیر لازم نیست که معلوم مجرد باشد، و غایب
بودن شیء مادی از خودش، مستلزم این نیست که از فاعل مفیضش هم غایب باشد، چه اینکه معلول _ چه مادی باشد و چه مجرد _ جز عین ربط به علّت چیز دیگری نیست؛ بنابراین، علّت _ به تمام معنای کلمه _ مسلّط و محیط و دربردارنده معلول است، و این امر ممکن نیست مگر اینکه معلول در ذات علّت حضور داشته باشد.
تمامی مثالهایی هم که اهل فلسفه و عرفان برای تبیین مسأله تشکیک وجود به آن استناد کردهاند مانند حقیقت نور، و عدد، و حرکت، و خط، و... چیزهایی هستند که اختلاف افراد آنها تنها از جهت زیاده و نقصان میباشد.
[با وجود چنین مبانی و قواعد و تصریحاتی، شگفت است که باز هم اهل فلسفه و عرفان میکوشند برای خداوند وجودی مجرد از داشتن جزء و کل و ماده وجسم و زمان و مکان ارائه دهند، چنانکه میگویند:
إنّ بعض الجهلة من المتصوّفین المقلّدین الّذین لم یحصّلوا طریق العلماء العرفاء، ولم یبلغوا مقام العرفان، توهّموا لضعف عقولهم ووهن عقیدتهم وغلبة سلطان الوهم علی نفوسهم، أن لا تحقّق بالفعل للذات الأحدیّة المنعوتة بألسنة العرفاء بمقام الأحدیّة وغیب الهویّة وغیب الغیوب مجردةً عن المظاهر والمجالی، بل المتحقّق هو عالم الصورة وقواها الروحانیّة والحسیّة، واللّه هو الظاهر المجموع لا بدونه... وذلک القول کفر فضیح وزندقة صرفة، لا یتفوّه به من له أدنی مرتبة من العلم، ونسبة هذا الأمر إلی أکابر الصوفیّة ورؤسائهم افتراء محض وإفک عظیم، یتحاشی عنها أسرارهم وضمائرهم، ولا یبعد أن یکون سبب ظنّ الجهلة بهؤلاء الأکابر إطلاق الوجود تارة علی ذات الحقّ، وتارة علی المطلق الشامل، وتارة علی المعنی العام العقلی، فانّهم کثیراً ما یطلقون الوجود علی المعنی الظلّیّ الکونیّ، فیحملونه علی مراتب التعیّنات والوجودات الخاصّة، فیجری علیه أحکامها.(1)
1) . ملاصدرا، اسفار، 345.
برخی از کسانی که ادعای تصوف دارند ولی نادان و کورند و روش عالمان عارف را به دست نیاورده و به مقام عرفان نرسیدهاند، از روی ضعف عقول و سستی عقیده و غلبه پادشاه وهم بر نفوس خویش، گمان کردهاند: ذات احدیت _ که در زبان اهل عرفان موصوف به مقام احدیت و نهانی هویت و نهانی در نهان است دارای وجودِ فعلی بر کنار از مظهرها و جلوهها نبوده، و آنچه که متحقّق است همان عالم صورتها و قوای روحانی وحسی آن میباشد، و خداوند همان مجموعه ظاهر است و جز آن وجودی ندارد... این گفتار، کفر رسوا و زندقهی صرف است، کسی که دارای پستترین مرتبهی علم باشد دهان خود را به آن آلوده نمیکند، و نسبت دادنِ این امر به بزرگان و رؤسای صوفیان، افترای محض و تهمت بزرگی است که باطن وجود ایشان از آن برکنار است. بعید نیست که سبب این گمان نادانان دربارهی بزرگان این باشد که اطلاق وجود گاهی بر ذات حق میشود، و گاهی بر مطلقی که شامل همه چیز است، و گاهی دیگر بر معنای عام عقلی؛ زیرا ایشان بسیار میشود که وجود را بر معنای وجود سایهای اطلاق کرده، پس آن را بر مراتب تعینات وجودات مخصوص حمل میکنند، لذا احکام آنها بر آن جاری میشود.
بار دیگر در مبانی و تصریحات اهل فلسفه و عرفان در مسائل مذکور تأمل کنید تا به روشنی ببینید که راه فرار از اشکالات فوق بنبستی است که ایشان را هرگز از آن رهایی ممکن نیست.(1)
اهل فلسفه در اینجا میگویند: "همه اشیا _ حتّی اجسام و مادیات _ بدون حدودِ وجود خود، و به نحو أعلی و أتم در ذات خداوند وجود و حضور دارند".
اما ملاصدرا به بطلان اساس اینگونه پاسخها نیز معترف است و میگوید:
ولا تصغ إلی قول من یقول هذه المکوّنات الجسمانیّة وان کانت فی حدود أنفسها جسمانیّة متغیّرة، لکنّها بالإضافة إلی ما فوقها من المبدأ الأوّل وعالم ملکوته ثابتة غیر متغیّرة. وذلک لأن نحو وجود الشیء فی نفسه لا یتبدّل بعروض الإضافة، وکون الشیء مادّیّاً عبارة عن خصوصیّات وجوده، ومادّیّة الشیء وتجرّده عنها لیسا صفتین خارجتین عن ذات، کما أنّ جوهریّة الجوهر ووجوده الخاصّ شیء واحد، وکذا عرضیّة العرض ووجوده، فکما أنّ وجوداً واحداً لا یکون جوهراً وعرضاً باعتبارین، کذلک لا یکون مجرّداً ومادّیّاً باعتبارین. (عرشیه، 225).
در اینجا ملاصدرا _ که از یک طرف از مبانی فلسفی دست برنمیدارد، و از طرف دیگر به بطلان اینگونه پاسخها، که البتّه تنها جواب اهل فلسفه در این مورد میباشد اعتراف کرده است _، در مقام چارهجویی _ همانند سوفسطائیان _ وجودِ حقیقی اشیای محسوس را انکار کرده، و آنها را سایههای اشیایی میپندارد که در ذات خداوند موجودند!!
او میگوید: نعم لو قیل هذه الصورة المادّیّة حاضرة عنده تعالی بصورها المفارقة بالذات، وبتبعیّتها هی أیضا معلومة بالعرض، لکان موجّهاً. وقد مرّ أنّ ما عند اللّه هی الحقائق المتأصّلة من الأشیاء، ونسبتها إلی ما عند اللّه کنسبة الظلّ إلی الأصل. (ملاصدرا، عرشیه، 225 _ 226).
البتّه روشن است که با این پاسخ اولا: اشکال رفع نشده، بلکه محکمتر میگردد. ثانیا: این عقیده مستلزم سوفسطائیگری و انکار وجود حقیقی اشیا است. ثالثا: اگر اشیا لا شیء محضند پس بالعرض هم ممکن نیست معلوم واقع شوند، و اگر شیئیت دارند چگونه ملاصدرا آنها را از حضور و وجود در ذات خداوندی که آن را نامتناهی میداند خارج کرده، و وجود خداوند نامتناهی خود را محدود به غیر آن اشیا میکند؟! رابعا: لازم میآید که علم خداوند به اشیا و مخلوقاتِ محسوس، حصولی باشد.
ابنعربی صریحا میگوید:1) . گر چه هر کس مبانی فلسفی را پذیرفته باشد باید سخن فوق را نیز بپذیرد و همه اجسام ومادیات را در ذات خداوند موجود و حاضر بداند _ و تعالی اللّه عن ذلک علوّاً کبیراً _ أما خود ملاصدرا این عقیده را در نهایتِ سخافت شمرده و در رد آن میگوید:... فمحال أن یکون المعقول تجسّماً، والمجسّم معقولاً. (عرشیه، 225).
إنّ الأشیاء لم تفارق خزائنها، وخزائن الأشیاء لم تفارق عندیّة الحقّ تعالی، وعندیّة الحقّ تعالی لم تفارق ذات الحقّ تعالی، فمن شهد واحدة من هذه الأمور الثلاثة فقد شهد المجموع، وما فی الکون أحدیّة إلّا أحدیّة المجموع.(1)
اشیا، از خزائن خود جدا نشدهاند. و خزائن اشیا، "نزد حق تعالی بودن" را وانگذاشتهاند. و "نزد حقّ تعالی بودن"، از ذات حق تعالی مفارقت نجسته است. پس هر کس یکی از این امور سه گانه را مشاهده کند، هر سه را مشاهده کرده است. و در صحنه وجود هیچ احدیتی جز "احدیت مجموع" وجود ندارد.
و "وحدت از دیدگاه عارف و حکیم" مینویسد:
شک نیست که هیئت مجموعیه و صور احاطیهای که اشیا راست برای آنها حقیقتی ورای این خصوصیات و احدیت جمع آنها نیست.(2)]
در کتاب "علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیّة" مطلب چنین ادامه مییابد:
وهذا هو الحریّ بأن یستفاد من قوله تعالی: <شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُو>، أی ألوهیّته یشهد بوحدته، لأنّ الألوهیّة المطلقة الغیر المتناهیة، تکون شاهدة بأنّه لا شریک له تعالی، ولا مجال لفرضه أصلاً.
فهو تعالی دلیل نفسه فی التوحید _ کما أنّه کذلک فی أصل الثبوت
إنّ الأشیاء لم تفارق خزائنها، وخزائن الأشیاء لم تفارق عندیّة الحقّ تعالی، وعندیّة الحقّ تعالی لم تفارق ذات الحقّ تعالی، فمن شهد واحدة من هذه الأمور الثلاثة فقد شهد المجموع، وما فی الکون أحدیّة إلّا أحدیّة المجموع.(1)
اشیا، از خزائن خود جدا نشدهاند. و خزائن اشیا، "نزد حق تعالی بودن" را وانگذاشتهاند. و "نزد حقّ تعالی بودن"، از ذات حق تعالی مفارقت نجسته است. پس هر کس یکی از این امور سه گانه را مشاهده کند، هر سه را مشاهده کرده است. و در صحنه وجود هیچ احدیتی جز "احدیت مجموع" وجود ندارد.
و "وحدت از دیدگاه عارف و حکیم" مینویسد:
شک نیست که هیئت مجموعیه و صور احاطیهای که اشیا راست برای آنها حقیقتی ورای این خصوصیات و احدیت جمع آنها نیست.(2)]
در کتاب "علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیّة" مطلب چنین ادامه مییابد:
وهذا هو الحریّ بأن یستفاد من قوله تعالی: <شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُو>، أی ألوهیّته یشهد بوحدته، لأنّ الألوهیّة المطلقة الغیر المتناهیة، تکون شاهدة بأنّه لا شریک له تعالی، ولا مجال لفرضه أصلاً.
فهو تعالی دلیل نفسه فی التوحید _ کما أنّه کذلک فی أصل الثبوت
ببرهان الصدّیقین _ لأن الوجود الحقّ الذی لا یشوبه شیء فهو واجب بذاته وجوباً أزلیّاً _ کما فی محلّه _ وحیث إنّه صرف الوجود وصرف الشیء لا یتکرّر، فالواجب الخالق لا یتثنّی ولا یتکرّر.
وحیث إنّه بسیط محض، والبسیط المحض لا یفقد شیئاً وإلّا صار مرکبّاً من وجدان شیء وفقدان شیء آخر، وهذا هو شرّ التراکیب _ کما قیل _(1)لعدم رجوعه إلی البساطة أصلاً فلا مجال حینئذ لفرض الواجب الثانی، وإلّا لزم أن یکون کلّ واحد منهما واجداً لنفسه وفاقداً لشقیقه، فیصیر مرکبّاً لا بسیطاً.(2)
آنچه گفته شد شایسته است که از این گفته خداوند تعالی: "خداوند شهادت میدهد که جز او معبودی نباشد" استفاده شود. یعنی الوهیتش شاهد بر وحدانیتش میباشد، زیرا الوهیت مطلق غیر متناهی، شاهد بر این است که او را هیچ شریکی نبوده، و مجالی برای فرض وجود غیر او باقی نمیماند.
پس خود خدای تعالی، دلیل بر توحید خود است _ چنانکه در اصل ثبوت بر اساس برهان صدیقین نیز چنین باشد _ زیرا وجود حقّی که هیچ چیز با او آمیخته نیست، چنان که در جای خود نیز گفته شده است _ وجودِ ذاتی ازلی دارد، و چون خداوند وجود صرف است و هر چیزی که صرف باشد قابل تکرار نیست، پس واجب الوجودِ خالق نیز دوم و تکرار نمیپذیرد.
و چون خداوند بسیط محض است، و بسیط محض هیچگونه فقدان ندارد و گرنه مرکب از داشتن و نداشتن میشد، که این داشتن و نداشتن چنانکه گفته شده است _ و گوینده آن حکیم سبزواری در حاشیه اسفار استبدترین نوع ترکیب میباشد، زیرا اصلا به بساطت باز نخواهد گشت پس جایی برای فرض وجود واجب دوم باقی نمیماند، وگرنه هر کدام از آن دو دارای وجود خود، و فاقد وجود همتای خود شده، و در نتیجه مرکب میشد نه بسیط.
نقد و اشکال:
بنابراین ذات خداوند متعال از این جهت دلیل بر وحدت ذات خویش است که "جزء" و "کل" و "مقدار" و"اجزا" و "تناهی" و "عدم تناهی" و "اطلاق" و "تقیید"را نسبتی با ذات متعالی او نیست، نه اینکه "عدم تناهی" و "سعه وجودی" او جایی برای وجود شریک باقی نگذاشته باشد.
لذا تأویل آیه مذکور به معنای اطلاق و عدم تناهی وجودی خالق صحیح نبوده و آن برهانی که باید "برهان صدیقین" نامیده شود برهانی است که مکتب وحی اقامه فرموده است و بر اساس آن خداوند را متعالی از اتّصاف به صفات مخلوقات و مقادیر میداند، نه برهان "وجوب و امکان" که اختراع اهل فلسفه و عرفان است و خالق و خلق را شبیه و همسنخ بلکه عین یکدیگر دانسته، وجود عالم و همه اشیا را قدیم و ازلی و ملازم با وجود خداوند میانگارد، و معنای واقعی آفرینش و خلقت را انکار میکند و...
ندارد که حکم به امتناع تکرر وجود آن معنا داشته باشد.
و این اشتباه آشکاری است که فلسفه و عرفان بر خلاف مقتضای برهان و حتّی بدون مناسبت با عرف و لغت، "بساطت" را به معنای "عدم محدودیت" و "اطلاق در وجود عینی"، و در نتیجه به معنای "همه اشیا بودن"؛ و "ترکیب" را به معنای "محدودیت" و "تناهی" معنا میکند،و بر اساس این تحریف در معنای ترکیب ادعا میکند که هیچ موجودی حتّی اجسام و مادیاتِ دارای زمان و مکان و اجزای مختلف، از حیطه وجود خداوند خارج نیست، و این حضور و وجود اشیا در ذات خداوند متعال هیچ اشکالی نداشته، با بساطت وجود او به معنای نامتناهیبودن او هیچ گونه تنافی ندارد؟! اختلاف بین "مکتب عقل و وحی" با "مکتب فلسفه و عرفان" در مورد معنای بساطت و ترکب ذات خداوند اختلافی لفظی نیست که با تغییر دادن کلمات و تعبیرات بتوان اختلاف بین آن دو را رفع کرد. بدیهی است اگر این راه حل درست میبود هیچ تفاوتی بین حقّ و باطل نمیماند و ممکن بود هر باطلی را با تغییر الفاظ و عباراتِ آن عین حق دانست.
"نهایة الحکمة" مینویسد:
وهذا المعنی... نوع من البساطة والترکیب فی الوجود غیر البساطة والترکیب... من جهة الأجزاء الخارجیّة أو العقلیّة أو الوهمیّة... إنّ المرتبة... کلّما عرجت وزادت قرباً من أعلی المراتب قلّت حدودها واتّسع
وجودها حتّی یبلغ أعلی المراتب فهی مشتملة علی کلّ کمال وجودیّ من غیر تحدید ومطلق من غیر نهایة .(1)
این معنا... نوعی از بساطت و ترکیب در وجود است که غیر از بساطت و ترکیب از جهت اجزای خارجی یا عقلی یا وهمی میباشد...
هر چه مرتبه بالاتر رود و به بالاترین مراتب نزدیکتر شود، حدودش کمتر میشود، و وجودش وسیعتر میگردد، تا اینکه به بالاترین مراتب برسد، که آن مشتمل است بر همه کمالات وجودی، بدون هر گونه حد و نهایتی .
إنّ الخالق واحد لا شریک له، لأنّ المطلق الغیر المتناهی قد ملک الوجود کلّه فلا مجال لغیره، إذاً الثانی المفروض لا بدّ وأن یکون له من الوجود سهم، ولا سهم لغیر المطلق المذکور منه أصلاً فهو الخالق مطلقاً، کما قال سبحانه: <اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْء> فمن صدق علیه اسم الشیء؛ فهو مخلوق للّه تعالی، ومشمول لسعه رحمته وخلقته.(2)
همانا خالق، واحد است و شریکی ندارد، زیرا مطلق غیرمتناهی، همه وجود را شامل شده و مجالی برای وجود غیر او نیست، چرا که آن چیز دومی که فرض کردهایم به ناچار باید سهمی از وجود داشته باشد، در حالی که غیر از آن موجود مطلق بینهایت را هیچ سهمی از وجود نیست پس خالق مطلقا اوست، چنانکه خود او _ سبحانه فرماید: "خداوند خالق همه چیز است"، پس هر چیز که اسم "شیء" بر آن صادق باشد، مخلوق خدای تعالی است، و مشمول وسعت رحمت و آفرینش او
میباشد.
اینک جای این پرسش هست که:
در صورتی که وجود مطلق نامتناهی، همه وجود را پر کرده و جایی برای غیر خود باقی نگذاشته باشد، مخلوق چه سهمی از وجود تواند داشت تا اسم شیء بر آن صادق آید، و مخلوق خداوند متعال باشد و مورد تکلیف و امر و نهی و ثواب و عقاب و جزا و پاداش قرار گیرد.
اگر غیر از ذات خداوند متعال هیچ چیزی سهمی از وجود ندارد، و هیچ مجالی برای وجود غیر خداوند نیست، پس چگونه میتوان گفت: هر چیز که نام شیء بر آن توان نهاد مخلوق خداوند است؟!
در اینجا شایسته است نگاهی به نمونهای از آخرین تحقیقات و نظرات فلسفی درباره برهان اثبات وجود خداوند و برخی از اشکالات آن داشته باشیم.
اهل فلسفه میگویند:
وجود، حقیقتی دارای مراتب است و هر مرتبهای از آن را که در نظر بگیریم، مرتبهای از آن بالاتر و مرتبهای از آن پائینتر وجود دارد. وجودِ هر مرتبهای معلولِ مرتبه بالاتر از خود، و علّت مرتبه پایینتر از خود است. وجودِ هر مرتبه پایینی، خارج از حیطه وجودی مرتبه بالاتر از خود نیست و وجود جدا و مستقل از آن ندارد. بالاترین مرتبه وجود _ که بینهایت، بلکه بینهایت فراتر از بینهایت است _ همان وجود خداوند است که واجبالوجود و علّت کل، یعنی محیط بر کل است و هیچ چیزی خارج از
وجود آن نیست.(1)
نقد و اشکال:
اشکال اول) حقیقتی که دارای مراتب باشد _ به گونهای که هر مرتبهای از آن که فرض شود مرتبهای فراتر از آن قابل تصور باشد _ سلسلهای عددی بوده و نامتناهی لا یقفی (غیر ایستا) نامیده میشود. چنین حقیقتی محال است به وجود مرتبهای منتهی شود که نامتناهی حقیقی (با صرف نظر از محالیت ذاتی وجود نامتناهی حقیقی) باشد، تا اینکه ممکن باشد نام آن را واجب الوجود یا غیر آن بگذاریم، لذا وجودِ موضوعِ واجب الوجودِ فلسفی ذاتا محال است، و برهان ایشان ثبوتا باطل میباشد. فلسفه خود میپذیرد که:
إنّ العدد لیس بمتناه، و معناه أنّه لا یوجد مرتبة من العدد إلّا ویمکن فرض ما یزید علیها، وکذا فرض ما یزید علی الزائد، ولا تقف السلسلة حتّی تنقطع بانقطاع الاعتبار، ویسمّی غیر المتناهی اللایقفی، ولا یوجد من السلسلة دائماً بالفعل إلّا مقدار متناه و ما یزید علیه فهو فی القوّة. وأمّا ذهاب السلسلة بالفعل إلی غیر النهایة علی نحو العدول دون السلب التحصیلیّ فغیر معقول.(2)
همانا عدد پایان ندارد، و معنای این سخن این است که هیچ مرتبهای از
1) . رجوع شود به: ملاصدرا، اسفار، 6 / 16؛ طباطبایی، محمد حسین، نهایة الحکمة، 269؛ طباطبایی، محمد حسین، تعلیقه اسفار، 1 / 45؛ مصباح یزدی، محمد تقی، تعلیقة علی نهایة الحکمة، 45 229؛ جوادی آملی، عبد اللّه، علیّ بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیّة، فصل اول و دوم؛ خرازی، محسن، بدایة المعارف الإلهیّة، 32 34؛ سبحانی، جعفر، الإلهیات علی هدی الکتاب والسنة والعقل، 2 / 15 20؛ مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، 2 / 372؛ مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، 4 / 219؛ مطهری، مرتضی، پاورقی اصول فلسفه و روش رئالیسم، 5 / 92 _ 93.
2) . طباطبایی، محمد حسین، نهایة الحکمة، 112 _ 113.
عدد پیدا نمیشود مگر اینکه فرض فراتر از آن نیز ممکن است، و همچنین فراتر از آن فراتر را نیز میتوان مفروض داشت، و این سلسله جز به انقطاع فرض ما انقطاعی ندارد. و آن، نامتناهی لایقفی] حقیقتی که در هیچ حدی متوقّف نمیشود،ولی دائما محدود است] میباشد. از این سلسله، هیچگاه جز مقداری متناهی و محدود، وجودِ فعلی پیدا نمیکند. وآنچه قابل افزایش بر آن است تنها قابل وجود است؛] نه موجودِ فعلی [اما اینکه این سلسله بالفعل نامتناهی باشد _ به نحو عدول نه به نحو سلب تحصیلی _ غیر معقول است.
بنابراین موجب شگفتی بسیار است که چسان مطلب به این سادگی در طول صدها سال تعمق و تفکر از نظر اهل فلسفه دور مانده و ایشان بین احکام نامتناهی لایقفی (که هرگز نامتناهی نخواهد شد)، با نامتناهی حقیقی (که البتّه صرفا موجودی موهوم بوده و وجود آن محال ذاتی است) خلط کردهاند.
اشکال دوم) موضوع فرض "تناهی و عدم تناهی" _ مانند "ملکه و عدم"، تنها حقیقت متجزی و عددی است، و نسبتدادنِ آن به ذاتی که بر خلاف مقدار و عدد است موضوعا باطل میباشد. لذا فرض موجود نامتناهیای که جزء و کل نداشته باشد به خودی خود متناقض است، و خداوند متعال که جزء و کلّ و مقدار و عدد و زمان و مکان ندارد، ذاتا به کوچکی و بزرگی و کمی و زیادی و تناهی و عدمتناهی وصف نمیشود. امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
لیس بذی کبر امتدّت به النهایات فکبّرته تجسیماً، ولا بذی عظم تناهت به الغایات فعظّمته تجسیداً، بل کبر شأناً وعظم سلطاناً.(1)
بزرگی او به این گونه نیست که جوانب مختلف، وجودِ او را به اطراف کشانده باشند، و گرنه تو او را تنها جسمی بزرگ انگاشتهای، و دارای
1) . نهج البلاغه، خطبه 185؛ بحار الأنوار، 4 / 261.
آن چنان عظمتی نیست که همه اطراف به او پایان یافته باشند، و گرنه در این صورت تو او را تنها جسدی بزرگ پنداشتهای، بلکه او دارای بزرگی شأن و عظمت سلطنت است.
اشکال سوم) جز خداوند متعال، همه اشیا، قابل وجود و عدمند؛ و مخلوق، حقیقتی دارای مقدار و اجزا است که نسبت ذاتِ آن با وجود و عدم کاملا یکسان و مساوی است، و فرض هر گونه اولویت وجودی برای آن خلافِ ذاتش میباشد. تفاوت و تعدد و تمایز اشیای متجزی و مخلوق نیز به نفسِ اجزای عینی و ترکیبی آنها میباشد، و اعتقاد به تعدد و تفاوت اشیا از جهت تشکیک و شدت و ضعف وجود آنها در ضمن یک حقیقت بسیط و بدون جزء و غیرقابل زیاده و نقصان، غیرمعقول و خلاف ذات آنها است. امام جواد علیه السلام میفرمایند:
إنّ ما سوی الواحد متجزّئ، واللّه واحد لا متجزّئ ولا متوهّم بالقلّة والکثرة، وکلّ متجزّئ أو متوهّم بالقلّة والکثرة فهو مخلوق دالّ علی خالق له.(1)
همانا جز خداوند یگانه، همه چیز دارای اجزا است، و خداوند یکتا نه دارای اجزا است و نه قابل تصور به کمی و زیادی میباشد. هر چیزی که دارای اجزا بوده یا قابل تصور به کمی و زیادی باشد مخلوق است و دلالت بر این میکند که او را خالقی میباشد.
شکی نیست که حقیقت دارای مراتب حقیقتی عددی است، وموضوع عدد "کمیت و مقدار و قابلیت زیاده و نقصان" میباشد. فلسفه خود درباره محال بودنِ تشکیک در مورد حقایق دارای کمیت معترف است که:
1) . التوحید، 193؛ کافی، 1 / 116؛ احتجاج، 2 / 442؛ بحار الأنوار، 4 / 153.
إنّ الکمّ لا یوجد فیه التشکیک بالشدة والضعف وهو ضروریّ أو قریب منه، نعم یوجد فیه التشکیک بالزیادة والنقص.(1)
همانا در کمیت و مقدار، تشکیک از جهت شدت و ضعف وجود ندارد، و این حکم یا بدیهی است و یا نزدیک به بدیهی. آری در آن تشکیک از جهت زیاده و نقصان پیدا میشود.
خودِ اهل فلسفه و عرفان نیز برای عقیده "تفاوت تشکیکی اشیا"،تفسیری جز "تفاوت کمی (مقداری) آنها" نیافته، و به صراحت پذیرفتهاندکه: تفاوت وجود خالق و خلق از جهت محدودیتِ خلق، و عدم محدودیت و احاطه وجودی خداوند است، و هیچ چیزی _ حتّی مادیات و اجسام، از حیطه وجود حقّ متعال خارج نمیباشد.
ملا هادی سبزواری میگوید:
من لوازم الوجوب، التمامیّة وفوق التمامیّة بالنسبة إلی الوجودات الّتی دونه، وسیجیء أنّ تمام الشیء هو الشیء وما یفضل علیه؛ وأنّ البسیط کلّ الأشیاء دونه بنحو أعلی.(2)
از لوازم واجبالوجود بودن، تمامیت و فوق تمامیت نسبت به وجودات پایینتر از آن میباشد. و به زودی خواهیم گفت که "تمامیت یک چیز"، خودِ همان چیز میباشد وفزونیهای بر آن. و نیز خواهیم گفت که: وجودِ بسیط (خداوند)، مساوی با تمامی اشیا و موجودات پایینتر از آن به نحو اعلی میباشد.
ملاصدرا نیز تصریح میکند:
إنّ تمام الشیء هو الشیء وما یفضل علیه.(3)
کمال و تمام شیء، یعنی خودِ همان شیء و فزونتر بر آن.
بنابراین اعتقاد به تفاوت تشکیکی اشیا از جهت شدت و ضعفِ در وجود، موهوم بوده، و نتیجه مبانی فلسفی در مورد تفاوت خالق و خلق _ که از آن با تعبیر شدت و ضعف یاد میشود _ منحصر به این میشود که: یکی بینهایت از دیگری بزرگتر باشد و دیگری بینهایت از آن کوچکتر! فسبحانه و تعالی عمّا یصفه الواصفون، وینحله المحددون من صفات الأقدار ونهایات الأقطار. بلکه با توجه به اینکه "بینهایت بزرگ"و "بینهایت کوچک" مصداق واقعی نداشته و وجود هر دوی آنها محال ذاتی است، نتیجه این میشود که بر اساس تعریف ایشان خالق و مخلوق هر دو ممتنعالوجود (چیزی که وجودِ آن ذاتا محال است) باشند.
اشکال چهارم) بر اساس برهان قطعی عقلی و ضرورت غیرقابل انکارِ مکتب وحی و شرع، آفریننده و خالق و علتّ حقیقی وجود مخلوقات آن است که آنها را ایجاد فرموده باشد، ولی چنانچه بر اساس برهان فلسفی مذکور، علّت و معلول را اینگونه تفسیر کنیم که: معلول مرتبهای از وجود علت است که خارج از حیطه وجود آن نبوده و وجود مستقل و جدا از آن ندارد، بدون شک مخلوقات را اجزای وجود خداوند دانستهایم نه مخلوقات او.
شکی نیست که مخلوقات، در هستی خود، هرگز مستقل نیستند، اما عدمِ استقلالِ وجودی اشیا، به این معنا نیست که وجود آنها خارج از ذات خداوند متعال نیست، بلکه وضوحا به این معنا است که: وجود و بقای آنها وابسته به اراده و مشیت و ایجاد خداوند میباشد و بدون آفرینش و مشیت او وجود و بقا نخواهند داشت.
اشکال پنجم) موجودی که دارای بینهایت مراتب
وجودی فرض شده باشد دارای بینهایت اجزا میباشد، و اعتقاد به واجب الوجودی که مرکب از بینهایت اجزا باشد (که تنها معنای واقعی ترکیب نیز همین است، نه ترکیب از وجود و عدم، که صرفا امری اعتباری میباشد و بدون جهت آن را از اقسام ترکیب، بلکه بدترین اقسام ترکیب نامیدهاند) در حقیقت اعتقاد به بینهایت واجب الوجود میباشد، نه اعتقاد به خدای واحد یگانه بینظیری که ذاتا غیرقابل انقسام و تولید و تولّد و صدور و تجلّی و ظهور و تصور و توهّم است.
اشکال ششم) گرچه اعتقاد به وجود نامتناهی، موهوم و خلاف مقتضای عقل و برهان است، اما اعتقاد به وجود بینهایتی که مرتبهای فراتر از آن، آنهم بینهایت فراتر و نامتناهیتر از آن!! وجود داشته باشد به هیچ وجه قابل توجیه نیست.
از دیدگاه برهان و وحی، امکان "معرفت و شناخت" تنها درباره موجودی است که دارای "مقدار و اجزا" باشد، موجود بر خلاف مقدار ذاتا از حیطه وصول و ادراک و شناخت خارج میباشد. چنین موجودی جز از طریق آثار و مخلوقات خود مورد تصدیق قرار نمیگیرد، و هرگز علم به کنه وجود آن حاصل نمیشود.
این مطلب درست بر خلاف دیدگاه معرفت بشری است که کنه ذات خداوند را "حقیقت وجود" میداند(1)
... وخالف فی ذلک جماعة من الصوفیِّة من الجمهور، فحکموا بأنّه تعالی یتّحد مع أبدان العارفین، حتی أنّ بعضهم قال: إنّه تعالی نفس الوجود، وکلّ موجود هو اللّه تعالی! وهذا عین الکفر والإلحاد. والحمد لله الذی فضّلنا باتّباع أهل البیت دون أهل الأهواء الباطلة. (علامه حلی، نهج الحق وکشف الصدق، 57).
و "قواعد المرام" مینویسد:
البحث التاسع: حقیقة اللّه تعالی غیر معلومة لغیره بالکنه، خلافاً لجمهور المعتزلة والأشعریّ... احتجّ الخصم: بأنّ حقیقة اللّه تعالی عین وجوده، ووجوده معلوم، فحقیقته معلومة. والمقدّمتان قد سبق بیانهما. جوابه: إنّ الأوسط فی هذه الحجّة غیر متّحد فی المقدّمتین، فإنّ وجوده الذی هو عین حقیقته هو وجوده الخارجیّ الخاصّ، ووجوده المعلوم هو المحمول علیه وعلی غیره... وحینئذ لا تتمّ الحجّة. (بحرانی، ابن میثم، قواعد المرام فی علم الکلام، 75 _ 76)
و1) . این عقیده در اصل از پندارهای نادرست اهل سنّت و مخالفان مکتب عصمت؟عهم؟ است که توسط عرفای سنّیمذهب به اندیشه شیفتگان تفکّر عرفانی و فلسفی راه یافته است، علامه حلّی؟ق؟ در "نهج الحق" در مورد بطلان اعتقاد به وحدت خالق و خلق مینویسد:
حقیقت وجود را به "هستی مطلق و بیانتها" _ که شامل همه چیز و مجموعه کائنات است _ تفسیر میکند، و ذات خداوند را بدون واسطه و به خودی خود قابل وصول و ادراک و شهود و شناخت میشمارد.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
ممتنع عن الأوهام أن تکتنهه، وعن الأفهام أن تستغرقه، وعن الأذهان أن تمثّله، قد یئست من استنباط الإحاطة به طوامح العقول، ونضبت عن الإشارة إلیه بالاکتناه بحار العلوم... قد ضلّت العقول فی أمواج تیّار إدراکه، وتحیّرت الأوهام عن إحاطة ذکر أزلیّته... ولا وصف یحیط به... فلا إلیه حدّ منسوب، ولا له مثل مضروب... تعالی عن ضرب الأمثال والصفات المخلوقة علوّاً کبیراً.(1)
امکان ندارد که وهمها حقیقت وجود او را دریابند، و فهمها به کنه ذات او برسند، و ذهنها او را ممثّل سازند، عقلهای بلندپرواز از یافتن حقیقت ذات او مأیوسند، و دریاهای علم از اشاره به کنه وجود او میخشکند... عقلها در امواج طوفان ادراک او گمند، و اوهام از یاد ازلیت او در تحیرند، نه وصف، او را درمییابد...و نه زبان، حقیقت او را بیان میدارد، و نه مثالی برای شناساندن او پیدا میشود... فراتر از این است که به وصفها و مثالهای مخلوق شناخته شود فراتری بزرگی.
و میفرمایند:
1) . التوحید، 70 _ 72؛ بحار الأنوار، 4 / 222.
...لا إیّاه وحّد من اکتنهه، ولا حقیقته أصاب من مثّله، ولا به صدّق من نهّاه ولا صمد صمده من أشار إلیه، ولا إیّاه عنی من شبّهه، ولا له تذلّل من بعّضه، ولا إیّاه أراد من توهّمه.(1)
...آنکه به جستجوی کنه وجود او پردازد از توحید او دور افتاده است، و آن که او را به مثال شناسد به حقیقت شناخت او نرسیده است، و هر کس او را در اندازه آورد ایمان به او نیاورده است، و آنکه ذات او را در نظر آورد یکتایی و صمدانیت و نظیر نداشتن او را از نظر دور داشته است، هر کس او را شبیه و همسنخ خلق داند او را قصد نکرده است، و هر کس او را دارای جزء بداند عظمت او را از میان برده است، و هر کس او را در توهّم آورد او را اراده نکرده است.
فلسفه ادعا میکند کنه وجود غیرقابل شناخت خداوند را شناخته، و دانسته است که خدا چیزی جز "حقیقت وجود" نبوده، و حقیقت وجود نیز چیزی جز کلّ موجودات و واقعیات جهان هستی نمیباشد، چنانکه ملاصدرا میگوید:
توحید عرشی: إعلم أنّ ذاته تعالی حقیقة الوجود بلا حدّ، وحقیقة الوجود لا یشوبه عدم، فلابدّ أن یکون بها وجود کلّ الأشیاء وأن یکون هو وجود الأشیاء کلّها إذ لو کانت تلک الذات وجود الشیء بعینه أو الأشیاء بأعیانها ولم تکن وجوداً لشیء آخر أو لأشیاء أخری لم تکن حقیقة الوجود، فإذن لمّا کان واجب الوجود محض حقیقة الوجود الصرف الذی لا أتمّ منه فلا خارج عنه إلّا النقائص العدمیّة والأعدام، فهو کلّ الذوات ولا یشذّ عنه شیء من الموجودات من حیث کونه موجوداً بل من حیث کونه ناقصاً أو معدوماً.(2)
توحید عرشی: بدانکه کنه ذات خداوند تعالی "حقیقت وجود نامتناهی"است و حقیقت وجود با هیچ عدمی نمیآمیزد، پس باید حتما وجود همه اشیا به آن بوده و آن هم وجود همه اشیا باشد زیرا اگر آن ذات، وجود یک شیء یا چند شیء بوده، و وجود شیء یا اشیایی دیگر نباشد، لازم میآید که حقیقت وجود نباشد، پس از آنجا که خدا محضِ حقیقت وجود صرف است که هیچ چیز کاملتر از او وجود ندارد، هیچ چیزی خارج از وجود او نخواهد بود مگر نقائص عدمی، پس او خود همه چیزها است و هیچ یک از موجودات از حیث موجود بودن از وجود او خارج نیست، بلکه تنها از این جهت از او خارج است که یا محدود است و یا اصلا وجود ندارد.
و در "تحفة الحکیم" آمده است:
وحیث إنّه وجود محض
فکونه کلّ الوجود فرض
صرف الوجود ذاته البسیطة
بکلّ معلولاته محیطة
فإنّه کما اقتضی الشهود
کلّ الوجود کلّه الوجود
فذاته بمقتضی الجمعیّة
حقیقة الحقائق العینیّة
وکنهه یعرف بالشهود
لا غیر کالرسوم والحدود
وهو وجود مطلق کما وصف
وکونه خیراً بدیهیّاً عرف
ما لم یکن وجود ذات الواجب
صرفاً ومحضاً لم یکن بواجب(1)
باید گفت با صرف نظر از اینکه "وجود صرف" محال است در خارج مصداق داشته باشد، این تناقضی آشکار است که از طرفی گفته شود: "ذات خداوند شناخته نمیشود"، و از طرف دیگر گفته شود: "کنه ذات خداوند وجود است و به علم حضوری شناخته میشود"، مضافا بر اینکه در نظر اهل فلسفه و عرفان، اینگونه غیرقابل شناخت بودن (یعنی غیرقابل شناخت بودن از حیث کنه
1) . اصفهانی، محمد حسین، تحفة الحکیم.
وجود)، اختصاصی به وجود خداوند متعال نداشته بلکه از دیدگاه آنان همه اشیا از این جهت غیر قابل شناخت میباشند، چنانکه "تعلیقه نهایة الحکمة" مینویسد:
إنّ العقل لا یعرف کنه الوجود الحقیقیّ، وإنّ الموجودات حقایق مجهولة الأسامی، فإنّ شأن العقل إنّما هو إدراک المفاهیم، الذی هو أحد أقسام العلم الحصولی، والوجود الخارجیّ لا یعرف بما أنّه حقیقة عینیّة إلّۀا بالعلم الحضوریّ.(1)
همانا عقل، کنه وجود حقیقی را نمیشناسد و موجودات حقایقی بینشانند، زیرا شأن عقل تنها شناخت مفاهیم که یکی از اقسام علم حصولی است میباشد، اما وجود خارجی از حیث اینکه حقیقت عینی است جز به علم حضوری شناخته نمیشود.
این را هم بگوییم: چنانکه ادعای شناخت خداوند به وسیله حصول صورت او در ذهن مستلزم این است که خداوند وجودی متجزّی و مخلوق داشته باشد، ادعای شناخت او به علم حضوری نیز دارای مفاسد بیشتری بوده و مستلزم این است که خالق متعال و ماسوای او _ که اشیایی دارای مقدار و اجزا و قابل انقسامند _ عینا یک چیز بوده، و هر کدام عینا در ذات دیگری به نحو جزء و کل حضور داشته باشند، و این مطلب خلاف عقل و نقل و فطرت توحیدی میباشد.(2)
و در رساله "اعتقادات" آمده است: لا یجوز التفکیر فی کیفیّة علمه أنّه حضوریّ أو حصولیّ، ولا فی سائر صفاته أکثر ممّا قرّروا و بیّنوا لنا، فإنّه یرجع إلی التفکّر فی ذاته تعالی وقد نهینا عن التفکّر فیه فی أخبار کثیرة. (علامه مجلسی ؟ق؟، اعتقادات، 20).
... ولا یجب التفکّر فی أنّه حضوریّ أو حصولیّ أو نحو ذلک. (شبّر، سید عبد اللّه، حق الیقین، 25).
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، تعلیقة علی نهایة الحکمة، 39.
2) . تقسیم علم به دو قسم حصولی و حضوری اساسی نداشته و خلاف مقتضای برهان است. "مبدأ و معاد" مینویسد: و چنانکه علم به حقیقت ذات او محال است، پس علم به حقیقت علم او نیز محال خواهد بود.لیکن معلوم است که: [علم باری تعالی به معلومات]به عنوان حصول...صورت...نیست و همچنین به عنوان حضور ذوات معلومات نزد او نیست، زیرا که این معنا پیش از وجود آنها معقول نیست و علم واجب تعالی به اشیا پیش از وجود آنها مثل علم اوست به آنها در وقت وجودش.پس علم او به نحوی دیگر است غیر از این دو نحو، و حقیقت آن بر ما معلوم نیست و دلیلی بر انحصار راه علم در این دو وجه نیست. (خوانساری، جمال الدین؟ق؟، مبدأ و معاد، 16).
از جهت علم حضوری هم باید دانست که شناخت ذات خداوند و سایر اشیا در نظر اهل فلسفه و عرفان یکسان است، و ایشان معتقدند که هر معلولی در ذات علّت خود حضور داشته و به اندازه وجود خود دارنده وجود علّت خویش است و به آن علم حضوری دارد.(1)
ومی نویسد: العلم لیس إلّا الوجود. (اسفار، 6 / 24):
و مینویسد: کما أنّ وجود الأشیاء علی ما هی علیها من توابع وجود الحقّ سبحانه، فکذا معقولیّتها وشهودها علی ما هی علیها، من توابع معقولیّة الحقّ ومشهودیّته. (اسفار، 2 / 363):
سبزواری مینویسد: إنّ معرفة حقیقة أیّ وجود کان بالحضور تستلزم معرفة مقدّماته. (حاشیه اسفار، 6 / 24).
و میگوید: العلم لیس إلّا الوجدان، ومرتبة فوق التمام من حقیقة الوجود واجدة... لکلّ الوجودات التی دون تلک المرتبة بنحو أعلی، فهی عالمة بها. (حاشیه اسفار، 6 / 24).
البتّه روشن است که با پذیرش این سخنان در مورد حقیقت علم دیگر هرگز نمیتوان گفت: إنّ العلم عبارة عن الوجود بشرط أن لا یکون مخلوطاً بمادّة. (ملاصدرا، عرشیه، 222).
و نیز نمیتوان گفت: علمه تعالی بالممکنات لیس... عین ذوات الممکنات الخارجیّة، لأنّ علمه قدیم والممکنات کلّها حوادث. (ملاصدرا، عرشیه، 224).
"لقاء اللّه" مینویسد: وقد أفاد فی ذلک فیلسوف العرب یعقوب بن اسحاق الکندیّ... بقوله: إذا کانت العلّة الأولی متّصلة بنا لفیضه علینا وکنّا غیر متّصلین به إلّا من جهته علی قدر ما یمکن فینا ملاحظته علی قدر ما یمکن للمفاض علیه أن یلاحظ المفیض، فیجب أن لا ینسب قدر إحاطته بنا إلی قدر ملاحظتنا له لأنّها أغزر وأوفر وأشدّ استغراقاً...
گفتم همه ملک
حسن سرمایه توست
خورشید فلک چو
ذره در سایه توست
گفتا غلطی ز
ما نشان نتوان یافت
از ما تو هر
آنچه دیدهای پایه توست
وتبصّر ممّا قدّمنا أنّه ما من موجود إلّا وهو علم الحقّ تعالی لأنّ علمه بما سواه حضوریّ إشراقیّ. (حسنزاده، حسن، لقاء اللّه، 198).
رساله لقاء اللّه برای دفاع از عقاید وحدت وجودیان، در ضمن کتابی به عنوان جلد نوزدهم شرح نهج البلاغه _ از علامه خویی _ چاپ شده است.
لازم به ذکر است که علامه خویی علی رغم دیدگاه رساله لقاء اللّه، در کتاب خود به شدت به رد و ابطال عقیده وحدت وجود پرداخته است.
1) . ملاصدرا مینویسد: إنّ المعلول کما حقّقناه لیس إلّا نحواً خاصّاً من تعیّنات العلّة ومرتبة معیّنة من تجلّیاتها، فمن عرف حقیقة العلّة عرف شؤونها وأطوارها، بخلاف من عرف المعلول فإنّه ما عرف علّته إلّا بهذا النحو الخاصّ. (اسفار، 2 / 363):
با توجه به آنچه گذشت چنانچه کسی بگوید: درست است که اهل فلسفه میگویند: کنه ذات خداوند همان حقیقتِ وجود است، اما خود ایشان بیان میدارند که حقیقت وجود قابل شناخت نیست، چنانکه ملاهادی سبزواری میگوید:
مفهومه من أعرف الأشیاء
وکنهه فی غایة الخفاء
پاسخ این که این پندار با غفلت کامل از مبانی و تصریحات اهل فلسفه در این باره حاصل شده است زیرا اهل فلسفه شناخت حقیقتِ وجود را تنها به علم حصولی محال میدانند نه به علم حضوری، ایشان درباره شناخت حقیقت وجود که آن را همان ذات خداوند میدانند، میگویند:
ما به حقیقت هستی نمیتوانیم پی ببریم زیرا... شناختن هر چیزی یا به واسطه ماهیت آن میباشد، و یا به واسطه خواصّ آن، و در حقیقت هستی هیچکدام از این دو چیز حقیقتا تحقّق ندارد... پس از این روی باید گفت ما به هیچ وسیلهای واقعیت هستی را نمیتوانیم بشناسیم و از همین جا روشن است که واقعیت هستی باید یا بالذات و خود به خود معلوم و یا شناختن وی محال باشد، و چون ما به واقعیت پی بردهایم باید اینگونه نتیجه گرفت که واقعیت بالذات معلوم است و هرگز مجهول نمیشود _ یعنی فرض واقعیت مجهوله عینا فرض واقعیت بیواقعیت است.(1)
1) . طباطبایی، محمد حسین، اصول فلسفه و روش رئالیسم، مقاله هفتم. در توضیحاتی که در پاورقی کتاب "اصول فلسفه و روش رئالیسم" در مورد کلام فوق داده شده است اشتباه شده است زیرا معلوم است که سخن فوق در مورد شناخت واقعیت وجود است نه مفهوم وجود، در حالی که در پاورقی کتاب چنین پنداشته شده است که بحث متن کتاب در مورد علم به مفهوم وجود است نه علم حضوری به حقیقت آن.
با توجه به آنچه گذشت چنانچه کسی بگوید: درست است که اهل فلسفه میگویند: کنه ذات خداوند همان حقیقتِ وجود است، اما خود ایشان بیان میدارند که حقیقت وجود قابل شناخت نیست، چنانکه ملاهادی سبزواری میگوید:
مفهومه من أعرف الأشیاء
وکنهه فی غایة الخفاء
پاسخ این که این پندار با غفلت کامل از مبانی و تصریحات اهل فلسفه در این باره حاصل شده است زیرا اهل فلسفه شناخت حقیقتِ وجود را تنها به علم حصولی محال میدانند نه به علم حضوری، ایشان درباره شناخت حقیقت وجود که آن را همان ذات خداوند میدانند، میگویند:
ما به حقیقت هستی نمیتوانیم پی ببریم زیرا... شناختن هر چیزی یا به واسطه ماهیت آن میباشد، و یا به واسطه خواصّ آن، و در حقیقت هستی هیچکدام از این دو چیز حقیقتا تحقّق ندارد... پس از این روی باید گفت ما به هیچ وسیلهای واقعیت هستی را نمیتوانیم بشناسیم و از همین جا روشن است که واقعیت هستی باید یا بالذات و خود به خود معلوم و یا شناختن وی محال باشد، و چون ما به واقعیت پی بردهایم باید اینگونه نتیجه گرفت که واقعیت بالذات معلوم است و هرگز مجهول نمیشود _ یعنی فرض واقعیت مجهوله عینا فرض واقعیت بیواقعیت است.(1)
1) . طباطبایی، محمد حسین، اصول فلسفه و روش رئالیسم، مقاله هفتم. در توضیحاتی که در پاورقی کتاب "اصول فلسفه و روش رئالیسم" در مورد کلام فوق داده شده است اشتباه شده است زیرا معلوم است که سخن فوق در مورد شناخت واقعیت وجود است نه مفهوم وجود، در حالی که در پاورقی کتاب چنین پنداشته شده است که بحث متن کتاب در مورد علم به مفهوم وجود است نه علم حضوری به حقیقت آن.
معرفت خداوند جز از راه تصدیق عقلی به وجود او از جهت "وجود آثار و مخلوقات" او امکان ندارد، و معرفتِ مستقیم و بدون واسطه، تنها به مخلوقات و اشیای دارای مقدار و اجزا تعلّق میگیرد.(1)
و میفرماید: وقد بیّنا أنّه لا یجوز إثباته علی صفة لا یقتضیها الفعل لا بنفسه ولا بواسطة. (شیخ طوسی، الاقتصاد، 41).
"قواعد المرام" مینویسد: البحث التاسع: حقیقة اللّه تعالی غیر معلومة لغیره بالکنه، خلافاً لجمهور المعتزلة والأشعریّ.
لنا: أنّها غیر معلومة بالبدیهة _ وهو بدیهیّ _، ولا بالنظر لأن تعریف الشیء إمّا أن یکون بنفسه _ وهو باطل مطلقاً کما علمت _، أو بما یکون داخلاً فیه، أو بما یکون خارجاً عنه، أو بما یترکّب عنهما. والأوّل والثالث فی حقّ الواجب لذاته محال، إذ لا جزء له، والثانی هو التعریف بالاسم أو بالرسم الناقص، وقد علمت أنّ التعریف بالاسم أو الصفة إنّما یفید تصور أمر ما له ذلک الاسم أو تلک الصفة، فأمّا حقیقة ذلک الشیء مما لا یفید الاسم أو الصفة، فإذن شیء من أسماء اللّه تعالی وصفاته التی تعتبرها أذهاننا له لا یوجب تصوّر حقیقته بالکنه.
احتج الخصم: بأنّ حقیقة اللّه تعالی عین وجوده، ووجوده معلوم، فحقیقته معلومة. والمقدّمتان قد سبق بیانهما.
جوابه: أنّ الأوسط فی هذه الحجّة غیر متّحد فی المقدّمتین، فإنّ وجوده الذی هو عین حقیقته هو وجوده الخارجیّ الخاصّ ووجوده المعلوم هو المحمول علیه وعلی غیره... وحینئذ لا تتمّ الحجّة. (بحرانی ابن میثم، قواعد المرام فی علم الکلام، 75 _ 76).
1) . شیخ طوسی؟ق؟ میفرماید: إنّ الطریق إلی إثباته تعالی وإثبات صفاته أفعاله، فلا یجوز أن یثبت علی صفة لا یدلّ علیها الفعل إمّا بنفسه أو بواسطة، لأنّا إن لم نراع هذا الأصل لزم أن یکون له کیفیّة وکمّیّة وغیر ذلک من الأقوال الفاسدة، وذلک باطل. (شیخ طوسی، الاقتصاد، 37).
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
کلّ معروف بنفسه مصنوع... بصنع اللّه یستدلّ علیه، وبالعقول تعتقد معرفته، وبالفطرة تثبت حجّته، خلق اللّه الخلق حجاباً بینه وبینهم.(1)
هر چیزی که مورد شناخت واقع شود مصنوع و مخلوق است...از آفرینش خداوند متعال بر وجود او استدلال میشود، و به واسطه عقول ایمان و معرفت به او حاصل میشود، و به فطرتحجت او قرار مییابد، مخلوقیت خلایق خود حجاب بین خالق و خلق است.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
لیس بإله من عرف بنفسه، هو الدالّ بالدلیل علیه.(2)
هر چیزی که شناخته شود معبود نیست، خداوند آن است که به وسیله دلیل بر وجود خود راهنمایی میکند.
سید الشّهدا علیه السلام میفرمایند:
لیس بربّ من طرح تحت البلاغ.(3)
آنکه در دسترس وصول و رسیدن باشد، پروردگار نیست.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
ما تصوّر فهو بخلافه.(4)
هر چه در تصور آید، خداوند بر خلاف آن است.
و میفرمایند:
دلیله آیاته، ووجوده إثباته.(1)
دلیل وجود او آیات و نشانههای اویند، و وجود او اثبات اوست.(2)
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
ولا یعرف إلّا بخلقه تبارک وتعالی.(3)
خداوند جز به خلق خویش شناخته نمیشود.
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
لم تره العیون بمشاهدة العیان، ورأته القلوب بحقائق الإیمان، لا یعرف بالقیاس، ولا یدرک بالحواسّ، ولا یشبه بالناس، موصوف بالآیات، معروف بالعلامات.(4)
دیدگان او را به مشاهده عیانی ندیدهاند، و دیدههای دلها به حقیقت ایمان او را یافتهاند. با مقایسه شناخته نمیشود، و با حواس ادراک نمیگردد، و به مردمان شباهت ندارد . تنها به آیات خود وصف میشود، و شناخت او از راه نشانههایش میباشد.
1) . بحار الأنوار، 4 / 253، از احتجاج.
2) . امام رضا و امام سجاد علیهماالسلام میفرمایند: إلهی بدت قدرتک ولم تبد هیئته، فجهلوک وبه قدّروک، والتقدیر علی غیر ما به وصفوک، وإنّی بریء یا إلهی من الّذین بالتشبیه طلبوک، لیس کمثلک شیء، إلهی ولن یدرکوک، وظاهر ما بهم من نعمک دلیلهم علیک لو عرفوک، وفی خلقک یا إلهی مندوحة أن یتناولوک، بل سوّوک بخلقک فمن ثمّ لم یعرفوک، واتّخذوا بعض آیاتک ربّا فبذلک وصفوک، تعالیت ربّی عمّا به المشبّهون نعتوک. (بحار الأنوار، 3 / 293).
3) . بحار الأنوار، 3 / 193.
4) . کافی، 1 / 97؛ بحار الأنوار، 4 / 26.
و میفرمایند:
بها تجلّی صانعها للعقول، وبها احتجب عن الرؤیة، وإلیها تحاکم الأوهام، وفیها أثبت غیره، ومنها أنیط الدلیل، وبها عرّفها الإقرار، وبالعقول یعتقد التصدیق باللّه، وبالإقرار یکمل الإیمان به.(1)
آفریدگارِ اشیاء از راه خود مخلوقات برای آنها تجلّی کرده است. و به _ ملاک قابل رؤیت بودن خودِ آنها_، قابل رؤیت نیست، و تحاکم اوهام را به سوی خود آنها کشانده است، و در خود آنها تباین و غیریت خود با اشیاء را اثبات فرموده است، آنها را دلیل بر وجود خود قرار داده است، و به وجود خودِ آنها ایمان و اقرار به وجود خود را شناسانده است، تصدیق به وجود خداوند به وسیله عقل حاصل میشود، و با اقرار به وجود او ایمان کامل است.
و میفرمایند:
... إذاً لقامت فیه آیة المصنوع، ولتحوّل دلیلاً بعد ما کان مدلولاً علیه.(2)
... در این صورت نشانه مصنوعیت در وجود او پدیدار میشد، و پس از اینکه باید به واسطه غیرِ او بر وجود او استدلال میشد، گویای نیازمندی خویش بوده، و خودِ او دلیل بر وجود غیرِ خود میگردید.
"عمران صابی" فیلسوف زمان حضرت رضا علیه السلام از آن حضرت پرسید:
یا سیّدی، فبإیّ شیء عرفناه؟ قال: بغیره.قال: فأیّ شیء غیره؟ قال الرضا علیه السلام: مشیّته واسمه وصفته وما أشبه ذلک، وکلّ ذلک محدث مخلوق مدبر.(3)
مولای من، خداوند را به چه چیز میشناسیم؟ امام علیه السلام فرمودند: به وسیله غیر او؛ گفت: غیر او چیست؟ حضرت فرمودند: مشیت و اسم
و صفت او و مانند آن. و همه اینها مخلوق و محدث میباشند.
و فرمودند:
ویستدلّ علیه بخلقه حتی لا یحتاج فی ذلک الطالب المرتاد إلی رؤیة عین، ولا استماع أذن، ولا لمس کفّ، ولا إحاطة بقلب.(1)
به وجود خلق بر وجود او استدلال میشود تا اینکه جوینده را نیاز به دیدن چشم، یا شنیدن گوش، یا لمس دست، و یا احاطه با قلب نباشد.
در کتاب "علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الالهیة" آمده است:
إنّ التفکّر فی أمر اللّه تعالی _ الذی جعله مولانا الرضا علیه السلام أصل العبادة ومغزاها _ إنّما یتمّ بمعرفة آیاته النفسیّة وغیرها، عدا ما للوحدیّ من أولیائه الذین یعرفونه تعالی به تعالی ویعرفون غیره به، لا أنّهم یعرفونه بغیره _ اذ لیس لغیره من الظهور ما لیس له حتّی یکون ذلک الغیر هو المظهر له.(2)
تفکر در امر خدا... _ که مولایمان حضرت رضا علیه السلام آن را اصل و ریشه عبادت قرار دادهاند _ با معرفت آیات نفسیه الهی و غیر آن تمام میشود، جز اینکه اندکی از اولیای خداوند او را به خودش میشناسند، و غیر خدا را هم به خداوند میشناسند نه اینکه خداوند را به واسطه غیر او بشناسند. زیرا هیچ چیزی غیر از خداوند هیچگونه ظهوری ندارد که خداوند آن ظهور را نداشته باشد تا اینکه آن چیز بتواند ظاهر کننده خداوند باشد.
ادعای فوق، مطلب درستی نیست زیرا چنانکه گفتیم راه شناخت خداوند _ که دارای مقدار و اجزا و زمان و مکان و شکل و شبح و... نیست _ منحصر است به تصدیق عقلی به وجود او از طریق وجود آثار و مخلوقاتِ
او، و در عرض این راه، راه دیگری وجود ندارد(1)
"قد أورد الکفعمیّ "ره" أیضاً هذا الدعاء فی البلد الأمین، وإبن طاووس فی مصباح الزائر کما سبق ذکرهما، ولکن لیس فی آخره فیهما بقدر ورق تقریباً وهو من قوله "إلهی أنا الفقیر فی غنای" إلی آخر هذا الدعاء، وکذا لم یوجد هذه الورقة فی بعض النسخ العتیقة من الإقبال أیضاً، وعبارات هذه الورقة لا تلائم سیاق أدعیة السادة المعصومین أیضاً، وإنّما هی علی وفق مذاق الصوفیّة، ولذلک قد مال بعض الأفاضل إلی کون هذه الورقة من مزیدات بعض مشایخ الصوفیّة ومن إلحاقاته وإدخالاته. وبالجملة هذه الزیادة إمّا وقعت من بعضهم أولاً فی بعض الکتب، وأخذ إبن طاووس عنه فی الإقبال غفلة عن حقیقة الحال، أو وقعت ثانیاً من بعضهم فی نفس کتاب الإقبال، ولعلّ الثانی أظهر علی ما أومأنا إلیه من عدم وجدانها فی بعض النسخ العتیقة وفی مصباح الزائر، واللّه أعلم بحقائق الأحوال. (بحار الأنوار، 98 / 227).
کفعمی "ره" هم در کتاب بلد الأمین، و ابن طاووس هم در مصباح الزائر همان طور که قبلا گفتیم این دعا را آوردهاند، ولی در آخر آن دو کتاب تقریبا به اندازه ورقی از آن نیست، و آن "إلهی أنا الفقیر فی غنای" تا آخر این دعا میباشد، و هم چنین این ورقه در بعضی نسخ عتیقه کتاب اقبال وجود ندارد، و عبارات این ورقه با سیاق ادعیه سادات معصومین نیز همخوانی ندارد، و فقط بر وفق مذاق صوفیه میباشد، و لذا بعضی از افاضل این ورقه را از مزیدات بعضی مشایخ صوفیه و الحاقات و ادخالات ایشان نشان کردهاند. و خلاصه این زیادت یا در ابتدا توسط بعضی از ایشان در برخی کتب واقع شده، و ابن طاووس با غفلت از حقیقت حال آن را در اقبال آورده است، و یا اینکه ثانیاً توسط بعضی از ایشان در نفس کتاب اقبال اضافه شده است، و شاید بنابر آنچه که گفتیم که در بعضی نسخ عتیقه اقبال و در مصباح الزائر نیز یافت نشده است احتمال دومی اظهر باشد، واللّه أعلم بحقائق الأحوال.
که1) . بر اساس دلالت نصوص فراوان و غیرقابل انکار، خداوند متعال در عالم ذر (موجودات کوچک) معرفت خود را به بندگان عطا فرموده، و از همگان بر ربوبیت خویش و ولایت اولیای خود پیمان گرفته است. در جای خود به طور مفصّل بیان شده است که تعریف عالم ذر نیز بر اساس معرفی خداوند از جهت ارائه آیات و مخلوقات اوبوده است، و کسانی که معرفت عالم ذر را معرفتی در عرض شناخت خداوند از راه دلالت آثار و افعال او میشمارند بر خطا میباشند. برخی از کسانی که معرفت و شهود ذات خداوند را امری ممکن میدانند، به افزوده آخر دعای امام حسین علیه السلام در روز عرفه استناد میکنند، برای بیان اشتباه این افراد این گفتار مرحوم مجلسی را میآوریم:
اختصاص به برخی از اولیای خدا داشته باشد، بلکه اولیای حقیقی خداوند متعال، تنها او را از راه آثار و آیات و مخلوقاتش میشناسند که در همین صورت البتّه او را به خودش شناختهاند نه به غیر او، زیرا معنای "شناخت خداوند متعال به خودش"، این نیست که ذات او بدون واسطه و از غیر طریق آثارش مورد شناخت قرار گرفته و شهود شده باشد، بلکه معنای صحیح معرفت خداوند به خودش و نه غیر خودش، دارای وجوه دیگری است که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
وجه اول) از آنجا که ذات خداوند، متعالی از دارا بودن مقدار و اجزا، و منزّه از داشتن شکل و شبح و شبیه و مثل و مانند و نظیر است:
هو شیء بحقیقة الشیئیّة، وإنّه شیء بخلاف الأشیاء.(1)
او شیئی واقعی است، و او چیزی بر خلاف همه چیزها میباشد.
پس هیچ چیزی غیر از خودِ او آینه شناخت و معرفی او واقع نمیشود و تنها او را باید به خودش شناخت نه چیزی دیگر:
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
إنّما یشبّه الشیء بعدیله، وأمّا ما لا عدیل له فکیف یشبّه بغیر مثاله.(2)
همانا هر چیزی به همانند خود تشبیه میشود، و اما چیزی که هیچ همانندی ندارد چگونه به غیر مثال و همانند خود تشبیه شود؟
لا شبه، ولا مثل ولا ضدّ، ولا ندّ... ولا یعرف الّا بخلقه.(3)
خداوند را نه شبه، و نه مانند، و نه ضدی است... و جز به خلق خود شناخته نشود.
... سئل امیر المؤمنین علیه السلام بم عرفت ربّک؟
قال: بما عرّفنی نفسه.
قیل: وکیف عرّفک نفسه؟
قال: لا یشبهه صورةٌ ولا یحسّ بالحواسّ، ولا یقاس بالناس، قریب بعده، بعید فی قربه، فوق کلّ شیء ولا یقال شیء تحته، وتحت کلّ شیء ولا یقال شیء فوقه، أمام کلّ شیء ولا یقال شیء خلفه، وخلف کلّ شیء ولا یقال شیء أمامه، داخل فی الأشیاء لا کشیء فی شیء، سبحان من هو هکذا ولا هکذا غیره.(4)
از امیر المؤمنین علیه السلام سؤال شد که پروردگار خود را به چه چیزی شناختید؟
فرمودند: به آنچه خودش خود را به آن به من شناساند.
گفته شد: چگونه خود را به شما شناساند؟
فرمودند: هیچ صورتی شبیه او نیست، و با حواس حس نمیشود، و با انسان ها مقایسه نمیگردد. در عین دوری خود نزدیک است، و در عین نزدیکی خود دور است، فوق هر چیزی هست و نمیتوان گفت که چیزی تحت اوست، و تحت هر چیزی هست و نمیتوان گفت که چیزی فوق اوست، جلو هر چیزی هست و نمیتوان گفت که چیزی پشت اوست، و پشت هر چیزی هست و نمیتوان گفت که چیزی جلو اوست،داخل در اشیا هست نه مانند چیزی داخل چیز دیگر، منزه است آن که چنین است و هیچ کس جز او چنین نیست.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
من زعم أنّه یعرف اللّه بحجاب أو بصورة أو بمثال فهو مشرک؛ لأنّ الحجاب والمثال والصورة غیره، وإنّما هو واحد موحّد، فکیف یوحّد من زعم أنّه عرفه بغیره،
إنّما عرف اللّه من عرفه باللّه، فمن لم یعرفه به فلیس یعرفه، إنّما یعرف غیره... یسمّی بأسمائه وهو غیر أسمائه والأسماء غیره والموصوف غیر الواصف، فمن زعم أنّه یؤمن بما لا یعرف فهو ضالّ عن المعرفة.(1)
هر کس را گمان آن باشد که خدای را به پرده مثال یا صورتی شناسد مشرک است؛ چرا که حجاب و مثال و صورت، غیر او است.
همانا او واحد یکتاست پس چگونه موحّد است آنکه پندارد خداوند را به غیر او میشناسد، تنها کسی خداوند را میشناسد که او را به خودش بشناسد. و هر کس او را به خودش نشناسد پس او را نشناخته، بلکه غیر او را شناخته است، بین خالق و مخلوق چیزی وجود ندارد، و خداوند خالق و آفریننده اشیاء است نه به اینسان که آنها را از چیزی دیگر آفریده باشد.
امام کاظم علیه السلام میفرمایند:
1) . التوحید ، 141.
ولیس للّه حدّ ولا یعرف بشیء یشبهه.(1)
خداوند را هیچ تعریفی نیست، و به هیچ چیزی که شبیه او باشد شناخته نشود.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
فلیس اللّه عرف من عرف بالتشبیه ذاته.(2)
پس خدای را نشناخته هر کس که او را به تشبیه شناسد.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
إعرفوا اللّه باللّه، والرسول بالرسالة، وأولی الأمر بالمعروف والعدل والإحسان.(3)
خدا را به خدا، و رسول را به رسول، و اولی الامر را به امر به معروف و عدل و احسان بشناسید.
امام سجاد علیه السلام میفرمایند:
من کان لیس کمثله شیء وهو السمیع البصیر کان نعته لا یشبه نعت شیء فهو ذاک.(4)
آن کس که هیچ چیز همانند او نیست و او سمیع و بصیر است، وصفش مانند هیچ وصفی نیست، او چنان است.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
یا من دلّ علی ذاته بذاته، وتنزّه عن مجانسة مخلوقاته، وجلّ عن ملائمة کیفیّاته.(5)
ای کسی که بر ذات خود به ذات خود دلالت نموده، و از مجانست با مخلوقات خود تنزه جسته، و از همگونی با کیفیات آنها فراتر است.
و میفرمایند:
یا هو، یا من هو هو، یا من لیس هو إلّا هو، یا هو، یا من لا هو إلّا هو.(1)
ای او، ای کسی که او اوست، ای کسی که او نیست مگر او، ای او، ای کسی که اویی نیست مگر او [و جز او، همه چیز مجموعهای از اجزا و صفات و کیفیاتند، اما او ذات است بدون صفاتی که غیر ذات، و قابل سلب از ذات و تبدل به صفات دیگر باشند].
یا هو، یا من لا یعلم ما هو، ولا کیف هو، ولا أین هو، ولا حیث هو إلّا هو.(2)
ای او، ای آن که هرگز دانسته نشود که او چیست، و چسان است، و کجا است مگر او [که برتر از داشتن کیفیت و چگونگی و مکان است].
یا الله، یا هو، یا هو، یا من لیس کهو إلّا هو، یا من لا هو إلّا هو.(3)
ای خدا، ای او، ای آنکه چون او نباشد مگر او، ای آن که اویی نیست مگر او.
وجه دوم) موجود، در نظر مخلوق منحصر است به ذات دارای مقدار _ حال یا متناهی و یا نامتناهی _ و احتمال وجود ذاتی که مباین با مقدار، و متعالی از جزء و کل باشد صرفا در نظر او منتفی است.
بنابر این تا هنگامی که خداوند متعال خودش بشر را از این غفلت در فکر، و خطای در تصور و عدم التفات به موضوع لایق برای الوهیت نجات ندهد، و او را به وجود
متعالی از مقدار و اجزای خود متوجه نفرماید، موضوع حقیقی خداشناسی، برای مخلوق، مجهول مطلق خواهد بود، و در این حال تکلیف او به معرفت تکلیف به ما لا یطاق میباشد.
پس تنها خود اوست که اولا مخلوقات را متوجه وجود خودش _ به عنوان ذاتی که بر خلاف همه اشیا است _ میسازد، و ثانیا از راه وجود مخلوقاتِ خود، وجود خویش را برای عقول اثبات مینماید.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
فعرّفهم نفسه ولو لا ذلک لن یعرف أحد ربّه.(1)
پس خود را به ایشان شناساند و اگر چنان نمیکرد هرگز احدی پروردگار خود را نمیشناخت.
همان حضرت میفرمایند:
ولو لا ذلک لم یدر أحد من خالقه ولا من رازقه.(2)
و اگر چنان نبود احدی نمیدانست که خالق و رازقش کیست.
امام سجاد علیه السلام میفرمایند:
بک عرفتک وأنت دللتنی علیک ودعوتنی إلیک، ولو لا أنت لم أدر ما أنت.(3)
تو را به تو شناختم، و تو مرا بر خود راه نمودی، و به خود دعوت فرمودی، و اگر چنان نبود نمیدانستم که تو چه هستی.
... قلت للعبد الصالح علیه السلام: هل فی الناس استطاعة یتعاطون بها المعرفة؟
قال: لا، إنّما هو تطوّل من اللّه.
قلت: أفلهم علی المعرفة ثواب إذا کان لیس فیهم ما یتعاطونه بمنزلة
الرکوع والسجود الذی أمروا به ففعلوه؟
قال: لا، هو تطوّل من اللّه علیهم وتطوّل بالثواب.(1)
به امام کاظم علیه السلام گفتم: آیا در انسانها توان و قدرتی هست که با آن به معرفت دست یابند؟
فرمودند: خیر، همانا آن تفضلی از خداوند است.
گفتم: پس آیا ایشان را بر آن ثوابی هست در حالی که به منزله رکوع و سجودی که به آن امر شدهاند و انجام میدهند نیست؟
فرمودند: خیر، آن تفضلی از خداوند است، همان طور که به ایشان ثواب را هم تفضل میفرماید.
... قلت لأبی الحسن الرضا علیه السلام: للناس فی المعرفة صنع؟
قال: لا.
فقلت: لهم علیها ثواب؟
قال: یتطوّل علیهم بالثواب کما یتطوّل علیهم بالمعرفة.(2)
به امام رضا علیه السلام گفتم که مردمان را در معرفت صنعی است؟
فرمودند: خیر.
گفتم: برای ایشان بر آن ثواب است؟
فرمودند: به ایشان با دادن ثواب تفضل فرماید، همان طور که به ایشان با اعطای معرفت تفضل فرمود.
عن أبی عبد اللّه علیه السلام: أنّه سئل عن المعرفة أمکتسبة هی؟
قال: لا.
فقیل له: فمن صنع اللّه وعطائه هی؟
قال: نعم، ولیس للعباد فیها صنع، ولهم اکتساب الأعمال.(3)
از امام صادق علیه السلامدر مورد معرفت سؤال شد که آیا اکتسابی است؟
فرمودند: نه.
گفته شد: که پس از صنع و عطای الهی است؟
فرمودند: آری، و بندگان را در آن صنعی نیست، بلکه تنها اکتساب اعمال از ایشان است.
... قلت لأبی عبد اللّه علیه السلام: هل جعل فی الناس أداة ینالون بها المعرفة؟
قال: لا، إنّ علی اللّه البیان، <لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها ولا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا ما آتاها>.(1)
به امام صادق علیه السلام گفتم: آیا در انسانها وسیلهای قرار داده شده است که بدان به معرفت رسند؟
فرمودند: خیر، همانا بر خداوند است که بیان فرماید، و خداوند هرگز جز به اندازه توان و قدرت، تکلیف نفرماید، و جز به آن چه داده است تکلیف نکند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
لم یکلّف اللّه العباد المعرفة ولم یجعل لهم إلیها سبیلاً.(2)
خداوند بندگان را مکلف به معرفت نفرمود، و برای ایشان به سوی آن راهی قرار نداد.
و میفرمایند:
لیس للّه علی خلقه أن یعرفوا، وللخلق علی اللّه أن یعرّفهم، وللّه علی الخلق إذا عرّفهم أن یقبلوا.(3)
برای خداوند بر بندگان نیست که او را بشناسند، و برای خلق بر خداست که خودرا به ایشان بشناساند، و برای خداوند بر خلق است که آنگاه که به ایشان معرفت داد بپذیرند.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
هو الدالّ بالدلیل علیه، والمؤدّی بالمعرفة إلیه.(1)
خداوند به واسطه دلیل بر وجودِ خود راه مینماید، و خود اوست که به معرفت می رساند.
... المعرفة صنع من هی؟
قال [الصادق علیه السلام]: من صنع اللّه، لیس للعباد فیه صنع.(2)
... معرفت و شناخت، صنع و ساخته کیست؟
[امام صادق علیه السلام] فرمودند: از صنع خداوند است، بندگان را در آن هیچ صنعی نیست.
وجه سوم) نسبت هر گونه خیر و نیکی _ که از جمله آنها وجود نعمتِ عقل و معرفت باشد _ به خداوند متعال، اولی از نسبت آنها به مخلوق میباشد:
<لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیم ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما
أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِک>.(3)
هیچ قدرت و توانی نباشد مگر به خداوند بلند مرتبه بزرگ، هر خوبی که به تو رسد از خداوند، و هر بدی که به تو رسد از خود توست.
<إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّی>.(4)
همانا نفس به شدت به بدیها فرمان دهد مگر اینکه پروردگارم رحم کند.
<وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَکی مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَنْ یَشاء>.(5)
و اگر فضل خداوند و رحمت او بر شما نبود احدی از شما هرگز پاک نمیشد، و لکن این خدای است که هر کس را خواهد پاک میکند.
<یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا، قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَیَّ إِسْلامَکُمْ بَلِ اللَّهُ یَمُنُّ عَلَیْکُمْ أَنْ هَداکُمْ لِلْإِیمان إِنْ کُنْتُمْ صادِقِین>.(1)
بر تو منت مینهند که اسلام آوردهاند! بگوی: اسلامتان را بر من منت ننهید، بلکه خدای را بر شما منت است که به ایمان هدایتتان کرد اگر صادق هستید.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
لا یدرک مخلوق شیئاً إلّا باللّه، ولا تدرک معرفة اللّه إلّا باللّه.(2)
مخلوق چیزی درک نکند مگر به خدای، و معرفت خداوند ادراک نشود مگر به خداوند.
فلیس أحد أن یبلغ شیئاً من وصفک، ولا یعرف شیئاً من نعتک إلّا ما حدّدته له ووفّقته إلیه وبلّغته إیاه.(3)
هیچ کس به ذرهای از وصف تو نرسد و ذرهای از وصف تو را نشناسد مگر همان را که تو خود برای او بیان داشتهای، و او را به آن رساندهای.
یابن آدم، أنا أولی بحسناتک منک، وأنت أولی بسیّئاتک منّی، عملت المعاصی بقوّتی التی جعلتها فیک.(4)
خداوند عزّ و جلّ میفرماید:
زاده آدم، من به خوبیهایت از خودت سزاوارترم، ولی نسبت به بدیهایت خودت از من سزاوارتری، تو گناهان را به قدرتی که در وجود تو نهادهام انجام میدهی.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
فجعلت لی سمعاً یسمع آیاتک، وعقلاً یفهم إیمانک، وبصراً یری قدرتک، وفؤاداً یعرف عظمتک، وقلباً یعتقد توحیدک.(1)
پس برای من سمعی قرار دادی که آیات تو را بشنود، و عقلی که ایمان به تو را بفهمد، و دیدهای که قدرت تو را ببیند، و قلبی که عظمت تو را بشناسد، و دلی که به توحید تو معتقد شود.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
لم یقدروا علی عمل ولا معالجة فی أبدانهم المخلوقة إلّا بربّهم.(2)
در ابدان خلق شده خویش بر هیچ کار و فعالیتی توان ندارند مگر به پروردگارشان.
وفی الدعاء عن النبیّ؟ص؟: یا من فتق العقول بمعرفته، وأطلق الألسن بحمده، وجعل ما امتنّ به علی عباده کفاءاً لتادیة حقّه صلّ علی محمّد وآل محمّد و...(3)
و در دعای از پیامبر ؟ص؟ است که ای آن که عقلها را بر معرفت خود آفرید، و زبانها را به حمد خود گویا فرمود، و آن چه را که خود به بندگان عنایت فرمود کفایت بر ادای حق خویش پذیرفت بر محمد و آل او درود فرست و...
امام سید الشهداء علیه السلام میفرمایند:
به توصف الصفات لا بها یوصف، وبه تعرف المعارف لا بها یعرف.(4)
صفات به او شناخته شوند و او به صفات شناخته نگردد، و معارف به او شناخته شوند و او به آنها در شناخت نیاید.
امام سجاد علیه السلام میفرمایند:
بک عرفتک وأنت دللتنی علیک ودعوتنی إلیک، ولو لا أنت لم أدر ما أنت.(1)
تو را به تو شناختم، و تو مرا بر خود راه نمودی، و به خود دعوت فرمودی، و اگر چنان نبود نمیدانستم که تو چه هستی.
ولو لا أنت ربّی ما اهتدینا إلی طاعتک، ولا عرفنا أمرک، ولا سلکنا سبیلک.(2)
اگر تو نبودی ای پروردگار من، به سوی طاعت تو راه نمییافتیم و راه تو را نمیپیمودیم.
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
یا من أتحفنی بإلإقرار بالوحدانیّة، وحبانی بمعرفة الربوبیّة، وخلّصنی من الشکّ والعمی.(3)
ای کسی که تحفه اقرار به وحدانیت خویش را به من عنایت فرمود، و از معرفت ربوبیت خود مرا بهرهور ساخت، و مرا از شک و کوری نجات داد.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
عرفت محمّداً ؟ص؟ باللّه حین خلقه وأحدث فیه الحدود من طول وعرض، فعرفت أنّه مدبّر مصنوع باستدلال وإلهام منه وإرادة، کما ألهم الملائکة طاعته وعرّفهم نفسه بلا شبه ولا کیف.(4)
پیامبر ؟ص؟ را به خداوند شناختم که او را خلق فرمود و حدود طول و عرض را در او احداث فرمود، پس به استدلال و الهام و اراده خود او دانستم که او تدبیر شده و مصنوع است، همان طور که به ملائکهاش طاعت خود را الهام فرمود، و خود را بدون شبیه و کیفیت به ایشان شناساند.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
وهکذا جمیع الأسماء وإن کنّا لم نسمّها کلّها، فقد تکتفی للاعتبار بما ألقینا إلیک؛ واللّه عوننا وعونک فی إرشادنا وتوفیقنا.(1)
و همین طور است جمیع اسماء و اگر چه همه آنها را نام نبردیم ولی برای فهمیدن، آن چه برایت بیان داشتیم کافی است، و خداوند در ارشاد و توفیقمان کمک ما و کمک توست.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
... <فَلَمَّا أَفَلَ الْکَوْکَبُ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِین>، لأنّ الأفول عن صفات المحدث لا من صفات القدیم... إنّ العبادة لا تحقّ لمن کان بصفة الزهرة والقمر والشمس، ونّما تحقّ العبادة لخالقها وخالق السموات والأرض، وکان ما احتج به علی قومه ما ألهمه اللّه وآتاه کما قال اللّه تعالی: <وَتِلْکَ حُجَّتُنا آتَیْناها إِبْراهِیمَ عَلی قَوْمِه>...(2)
هنگامی که کوکب غروب کرد فرمود غروب کنندگان را دوست نمیدارم، زیرا غروب کردن از صفات چیزهای محدث است، نه از صفات قدیم... همانا عبادت برای کسی که به صفت زهره و ماه و خورشید است شایسته نیست، و تنها برای خالق آنها و خالق آسمانها و زمین شایسته است.
امیر المؤمنین و امام باقر و امام صادق؟عهم؟ میفرمایند:
فسبحانک تثیب علی ما بدؤه منک، وانتسابه إلیک، والقوّة علیه بک، والإحسان فیه منک، والتوکّل والتوفیق له علیک.(3)
پس منزهی تو، پاداش میدهی بر آن چه ابتدای آن از خود توست، و انتساب و توان بر آن از خود تو، و توکل و توفیق بر آن از خود توست.
امیر المؤمنین علیه السلام در تفسیر آیه: <هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسان> میفرمایند:
سمعت رسول اللّه ؟ص؟ یقول: إنّ اللّه قال: ما جزاء من أنعمت علیه بالتوحید إلّا الجنّة.(1)
از رسول خدا ؟ص؟ شنیدم که میفرمودند: همانا خداوند فرماید که پاداش آن کس که نعمت توحیدش ارزانی داشتهام جز بهشت چه خواهد بود؟
با توجه به آنچه گفتیم نادرستی این سخن نیز روشن میشود که گفته شده است:
إنّ معرفة اللّه سبحانه تقع علی وجوه بعضها أعرف من بعض، نحو معرفته تعالی به تعالی بدون الافتقار إلی الواسطة _ وذلک منهج الصدّیقین فی التوحید ونحو معرفته تعالی بمعرفة النفس التی هی المرقاة إلی معرفته تعالی _ وذلک منهج من یسلک فی نفسه لیصل إلی بارئه ونحو معرفته تعالی بمعرفة الموجودات الآفاقیّة التی هی آیات إلهیّة _ وذلک منهج من یسلک فی غیره لینتهی إلی بارئه تعالی.(2)
شناخت خداوند _ سبحانه _ بر وجوه گوناگونی صورت میپذیرد که بعضی از آنها شناخته شدهتر از دیگری میباشند، مانند اینکه شناخت خداوند تعالی به خودِ او و بدون نیاز به واسطه حاصل شود _ که این راه صدیقین در مسیر توحید است _، طریق دیگر شناخت خداوند از راه شناخت نفس است _ و این راه و روش کسی است که در خویشتن سیر میکند تا به پروردگارش برسد _. راه سوم شناخت خداوند از طریق موجودات آفاقی است که آیاتی الهی میباشند، _ و این روش کسی است که در غیر خداوند سلوک میکند تا به خدا منتهی شود _.
کتاب "علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الالهیة" کلام حضرت رضا علیه السلام: "کلّ معروف بنفسه مصنوع: هر
چیزی که مورد شناخت قرار گیرد مخلوق است؛ را چنین معنا میکند که "صانع، به ذات و ماهیت خود شناخته نمیشود، بلکه حقیقت ذاتِ او جز وجود محض چیزی نیست و عقل کنه او را درک نمیکند زیرا مثال و صورتی ندارد که مساوی با او و حاکی از او باشد."
کتاب مزبور در این باره مینویسد:
ونحو قوله علیه السلام فی عدم إمکان الاکتناه بذاته تعالی، وأنّه لا ماهیّة له: "کلّ معروف بنفسه مصنوع". حیث أفاد علیه السلام بأنّ ما لا یکون مصنوعاً لشیء أصلاً، بل هو صانع جمیع الأشیاء، لا یکون معروفاً بنفسه _ أی بذاته وماهیّته إذ لا ماهیّة له وراء الوجود المحض الذی لا یدرکه العقل بالکنه إذ لا صورة له تحکیه، ولا مثال له یحاذیه، لانّه لیس کمثله شیء.(1)
گفتار حضرت رضا علیه السلام در مورد عدم امکان شناخت ذات خداوند متعال و ماهیت نداشتن او که میفرمایند: "هر چه به نفس خود شناخته شود مصنوع و مخلوق است"، میرساند که چیزی که اصلا ساخته چیز دیگر نباشد بلکه صانع جمیع اشیا است، به خودش شناخته نمیشود _ یعنی به ذات و ماهیت خود شناخته نمیشود _ زیرا ورای وجود محضی که عقل به علّت نداشتن صورت و مثال حاکی و مساوی با آن، کنه آن را ادراک نمیکند، ماهیتی ندارد.
نقد و اشکال:
اولا: صرف همین سخن که گفته شود: "کنه وجود خداوند متعال وجود محض است"، صریحا ادعای شناخت حقیقت و کنه ذات خداوند متعال است.
1) . جوادی آملی، عبد اللّه، علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیّة، 17 _ 18.
ثانیا: صورت و مثال ذهنی نداشتن آن، ربطی به تصحیح این مدعا ندارد که: "کنه ذات او قابل شناخت نیست"، زیرا بر اساس اعتقادات اهل فلسفه و عرفان، شناخت شیء به وسیله صورت و مثالِ آن مربوط به شناخت اشیا از جهت ماهیت آنهاست نه کنه وجود آنها. لذا فلسفه صریحا شناخت کنه ذات خداوند را ممکن میداند بلکه در این مورد بین شناخت کنه وجودِ خالق و خلق هیچ تفاوتی قائل نبوده، هر دو را معلوم به علم حضوری (= متّحد در وجود)، میداند.
"وجود" معنای واضحی دارد و آن حکایت از واقعیت و ثبوت و عدم بطلان شیء میباشد، و در این مورد هیچ فرقی نمیکند که چیزی که وجود آن مورد تصدیق قرار گرفته است (موضوع) ذاتی "مقداری" و "قابل تصور" (مخلوق) باشد یا "حقیقتی بر خلاف آن" (خالق)،
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
إنّه شیء بحقیقة الشیئیّة.(1)
خداوند یک شیء واقعی و حقیقی است.
و میفرمایند:
لا یثبت الشیء إلاً بإنیّة ومائیّة.(2)
هیچ چیز نیست مگر اینکه دارای هویت و ماهیت است.
توضیح بیشتر اینکه: حقیقت و شیئیت و ماهیت دارای دو مصداق است: یکی حقیقت متجزی قابل تصور و توهّم (مخلوق)، و دیگری ذات بر خلاف آن (خالق)، که درباره هر دوی آنها حکم به وجود میشود؛ و اما اینکه واقعیتی به نام "حقیقت وجود صرف بدون ماهیت" داشته باشیم، از فراوردههای نامعقول فکر فلسفی، و در نتیجه این است که فلسفه در مرحلهای پیشتر "ماهیت" را بر خلاف معنای صحیح آن، به معنای "محدودیت شیء" در مقابل "عدم تناهی آن" پنداشته، و پس از آن خطای دیگری مرتکب شده و آن این است که "اطلاق" را که امری "اعتباری" است امری "واقعی و عینی" پنداشته است، و در مرحلهای پس از آن نیز اشتباها "اطلاق" را از معنای واقعی و معقول آن تحریف کرده، و به معنای موهومِ "نامتناهی" برگردانده است.
معتقدین به "وحدت وجود" هم که ادعا میکنند خداوند را به خودش شناختهاند نه به غیر او، در واقع به این جهت است که هیچ چیزی غیر از وجود نامتناهی اشیا _ که همان را ذات خداوند متعال میپندارند _ قبول ندارند تا آن را واسطه شناخت چیزی دیگر قرار دهند، چنانکه از ملاصدرا نقل کردیم که:
کلّ ما ندرکه فهو وجود الحقّ فی أعیان الممکنات.(1)
هر چیزی که ادراک میکنیم همان وجود حق در اعیان مخلوقات میباشد.
در فلسفه و عرفان هر "ذات" و "وصف" و "فعلی"، فانی در ذات و وصف و فعل الهی دانسته شده، و وجود هر حقیقتی غیر از حقیقت وجود خداوند مورد انکار قرار گرفته، و چنین معرفتی "معرفت خدا به خدا" نام یافته و به اولیای خاصّ خداوند نسبت داده میشود، چنانکه در کتاب "علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الالهیة" در این باره چنین آمده است:
لا إله إلّا اللّه وحده وحده وحده، ناظر إلی مراتب التوحید، من التوحید الذاتیّ والوصفیّ والفعلیّ، لفناء جمیع الذوات فی ذاته تعالی، وفناء جمیع الأوصاف فی وصفه تعالی، وفناء جمیع الأفعال فی فعله تعالی، لأن <کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاَّ وَجْهَه> و<أَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ>، حتّی فی نفس التولیة والأین... لأنّ الإطلاق الذاتیّ لا یشذّ عن شیء ولا یشذّ عنه شیء. ومثل هذه المعرفة والتعریف لا یتیّسر إلّا لخواصّ أولیائه الذین یعرفون اللّه باللّه... فحینئذ لا یعرفون شیئاً إلّا ما عرّفهم اللّه إیّاه.(2)
"لا إله إلّا اللّه وحده وحده وحده"، نظر به مراتب سهگانه توحید یعنی: "توحید ذاتی" و "وصفی" و "فعلی" دارد، زیرا همه اشیا در ذات خداوند فانی و نابودند، و همه صفات در وصف خداوند فانیاند، و هیچ فعلی جز فعل خداوند وجود ندارد، چون هر چیزی نابود است جز وجه پروردگار، و هر کجا روی کنید آنجا روی خداست، حتّی در نفس روی کردن و مکان... زیرا بدون قید و بند بودنِ ذاتی، هیچ کم نمیآورد و هیچ چیزی از آن خارج نیست. چنین معرفت و شناختی جز برای اولیای خاصّ خداوند که خدا را به خدا میشناسند میسر نمیشود... ایشان هیچ چیزی نمیشناسند مگر آنچه که خداوند آن را به ایشان شناسانده است.
تذکر نکاتی درباره این کلام ضروری است:
بلکه به این معنا است که: "خالق و آفریدگار جهان واحد است و شریک و نظیر و مثل و مانند ندارد، و ماسوای او مخلوقات و آفریدههای اویند، نه شریک و مثل و مانند او، و نه جلوه و صورت او، و نه اشیای صادر شده از ذات او".
معنای صحیح "توحید خداوند متعال در صفات" این است که: تنها ذات متجزی و مخلوق است که متّصف به صفات میگردد و خداوند متعال بر خلاف تمامی صفات و موصوفات بوده، ذات علم و قدرت و حیات و سمع و بصر است، صفات اشیا و مخلوقات ویژه خود آنها میباشد، و ادعای فنای آنها (صفات مخلوقات) در صفات خداوند متعال نامعقول و نادرست است.
معنای صحیح "توحید فعل" خداوند هم این است که: "خداوند را در فعل و خلق خود شریک و کمکی نیست"، نه اینکه همه افعال مخلوقات، فانی در فعل او بوده و هیچ فعلی جز فعل خداوند وجود نداشته باشد، و تمامی افعال خوب و بد بندگان به ساحت قدس و جلال او نسبت داده شود.
آیات مذکور نیز اشاره به این نکته دارد که آنچه برای غیر خداوند است باطل میباشد(1)و خداوند متعال هرگز
1) . رجوع کنید به: کافی، 1 / 143؛ التوحید، باب 12؛ بحار الأنوار، 4 / باب 1 _ 3 _ 5.
به داشتن مکان متّصف نمیشود، و معنای آنها این نیست که هیچ چیز و هیچ جا خارج از ذات خداوند نبوده و هیچ چیزی جز ذات مطلق او وجود ندارد.
چنانکه گفتیم فلسفه و عرفان پس از مرحله اثبات وجود خداوند متعال، تفکر و تعمق در شناخت کنه وجود و حقیقت او را جایز دانسته، و بر خلاف مقتضای براهین محکم عقلی _ که وجود نامتناهی را محال میداند _ از این تفکر و تعمق نابجای خود نتیجه میگیرد که: ذات خالق متعال "حقیقت وجود" و "هستی نامتناهی" است!
در حالی که بدیهی است وصف و معرفت و ادراک جز به ذات مخلوق و حقیقت دارای مقدار تعلّق نمیگیرد، و البتّه نتیجه نگاه مخلوق به خالق، و کوشش و تعمق او در راه شناخت ذات او جز این نخواهد بود که او را حقیقتی دارای حصص (با نگاه عرفانی)، و حقیقتی دارای مراتب (با نگاه فلسفی) _ حال یا متناهی و یا نامتناهی، بلکه به تصریح سردمداران معرفت بشری بینهایت نامتناهیتر از نامتناهی!!؟ _ ببیند و خیال کند که حقیقت وجود خدا را شناخته و به معرفت کنه ذات او دست یافته است لذا مکتب اهل بیت؟عهم؟ ضمن اقامه استوارترین براهین، هر گونه تفکر در راه شناخت
کنه وجود و حقیقت ذات خالق متعال را موجب گمراهی و ضلالت میشمارد، و از پایان این تفکرات باطل این گونه خبر میدهد که امام صادق علیه السلام میفرمایند:
إیّاکم والتفکّر فی اللّه، فإن التفکّر فی اللّه لا یزید إلّا تیهاً، إنّ اللّه لا تدرکه الأبصار ولا یوصف بمقدار.(1)
از تفکر در ذات خداوند بپرهیزید که تفکر در ذات خداوند جز سرگشتگی و فزونی حیرت و گمراهی نتیجهای ندارد، همانا خداوند قابل ادراک نیست و به داشتن مقدار وصف نمیشود.
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
إنّ الناس لا یزال لهم المنطق حتّی یتکلّموا فی اللّه، فإذا سمعتم ذلک فقولوا: لا إله إلّا اللّه الواحد الذی لیس کمثله شیء.(2)
سخن گفتن برای مردمان پیوسته آزاد است تا هنگامی که کلام را به ذات خداوند بکشانند، پس چون دیدید از آن سخن میگویند بگویید: معبودی نیست مگر خداوند واحدی که هیچ چیز مانند او نیست.
امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه <وأن إلی ربک المنتهی> میفرمایند:
إذا انتهی الکلام إلی اللّه فأمسکوا... إنّ قوماً تکلّموا فی ما فوق العرش فتاهت عقولهم حتّی کان الرجل ینادی من بین یدیه فیجیب من خلفه، وینادی من خلفه فیجیب من بین یدیه.(3)
هنگامی که سخن به خداوند رسید توقّف کنید... همانا گروهی درباره آنچه مافوق عرش است سخن راندند پس عقلهایشان حیران شد تا آنجا
که اگر ایشان را از پیش میخواندند از پشت سر جواب میدادند، و اگر آنان را از پشت سر ندا میدادند از رو به رو پاسخ میگفتند.
امام سجاد علیه السلام در مذمت "اهل تفکر و تعمق در ذات الهی" میفرمایند:
إنّ اللّه تعالی علم أنّه یکون فی آخر الزمان أقوام متعمّقون فأنزل اللّه تعالی: <قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ. اللَّهُ الصَّمَدُ> الآیات. ومن سورة الحدید إلی قوله: <وَهُوَ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُور>، فمن رام وراء ذلک فقد هلک.(1)
خداوند تعالی میدانست که در آخرالزمان گروههایی پیدا میشوند که در شناخت ذات الهی کنکاش و تعمق میکنند، پس خداوند متعال این آیات را فرستاد: "بگو او خدای یکتاست، خداوند بینیاز غیر قابل شناخت است" تا آخر آیات. و آیات سوره حدید تا آنجا که میفرماید: "و او از اسرار درونها آگاه است"، پس هر کس فراتر از آن را قصد کند به تحقیق هلاک خواهد شد.
امیر المؤمنین علیه السلام ترک تعمق در ذات الهی را رسوخ در علم دانسته، میفرمایند:
ما کلّفک الشیطان علمه ممّا لیس علیک فی الکتاب فرضه ولا فی سنّة الرسول وأئمّة الهداة أثره، فکل علمه إلی اللّه ولا تقدّر علیه عظمة اللّه. واعلم یا عبد اللّه، أنّ الراسخین فی العلم هم الذین أغناهم اللّه عن الاقتحام علی السدد المضروبة دون الغیوب، إقراراً بجهل ما جهلوا تفسیره من الغیب المحجوب، فقالوا: <آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا>، وقد مدح اللّه اعترافهم بالعجز عن تناول ما لم یحیطوا به علماً، وسمّی ترکهم التعمّق فی ما لم یکلفهم البحث عن کنهه رسوخاً.(2)
اندیشهای را که شیطان تو را به آن وامیدارد و در قرآن و سنّت پیامبر و امامان هدی اثری از آن نمییابی، پس علم آن را به خداوند واگذار، و عظمت خداوند را با آن مسنج، و بدان ای بنده خدا که راسخین در علم
کسانی هستند که خداوند متعال آنان را از هجوم بردن به دروازههای ممنوع شده عالم غیب بینیاز فرموده است، ایشان به ندانستن غیب محجوبی که آن را نمیدانند اقرار دارند و میگویند: "به آن ایمان داریم همه از نزد پروردگار ماست". خداوند اعتراف ایشان به عجز از رسیدن به آنچه که به آن احاطه علمی ندارند را ستوده است، و ترک تعمق و اندیشیدن آنان درباره چیزی را که به دانستن کنه آن تکلیف نشدهاند رسوخ در علم نامیده است.(1)
و میفرمایند: والغلو [وفی روایة أخری: العتوّ] علی أربع شعب علی التعمّق والتنازع والزیغ والشقاق؛ فمن تعمّق لم ینته إلی الحقّ ولم یزدد إلبا غرقاً فی الغمرات لا تنحسم منه فتنة إلّا غشیته أخری، فهو یهوی فی أمر مریج. (بحار الأنوار، 65 / 348؛ 69 / 89).
فلسفه و عرفان میگوید:
للمعرفة درجات حسب درجات العارفین به، لأنّ أدناها _ کما أفاده علیه السلام _ هو: الإقرار بأنّه لا إله غیره، ولا شبه ولا نظیر، وأنّه قدیم مثبت موجود غیر فقید، وأنّه لیس کمثله شیء. وفوق هذه المرتبة هو ما یستفاد من سورة الإخلاص النازلة لأقوام متعمّقین، حیث سئل مولانا الرضا علیه السلام عن التوحید: فقال: کلّ من قرء <قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَد> وآمن بها فقد عرف التوحید، قلت: کیف یقرأها؟ قال: کما یقرء الناس، وزاد فیه: کذلک اللّه ربّی، کذلک اللّه ربّی، کذلک اللّه ربّی. لأنّ فی هذه السورة إشارة إلی الهویّة المطلقة والألوهیّة والأحدیّة والصمدیّة البحتة.(2)
معرفت به تناسب درجات عارفین درجاتی دارد زیرا پایینترین درجه آن چنانکه آن حضرت علیه السلام میفرماید اقرار به این است که معبودی جز خداوند نبوده شبیه و نظیر ندارد موجودی قدیم است و هیچ چیز همانند او نیست، و بالاتر از این مرتبه آنست که از سوره اخلاص استفاده میشود و مخصوص گروه اهل تعمق و تیزاندیشی است چنانکه از مولایمان حضرت رضا علیه السلام درباره توحید سئوال شد و آن حضرت فرمودند: هر کس قل هو اللّه را بخواند و به آن ایمان داشته باشد هر آینه به توحید اقرار کرده است. گفتم: چگونه آن را بخواند؟ فرمودند: همانگونه که مردمان میخوانند. پس افزودند: چنان است پروردگار من، چنان است پروردگار من، چنان است پروردگار من. زیرا در این سوره اشاره است به هویت مطلق و الوهیت احدی و صمدیت بحت و خالص.
نادرستی این سخن واضح است، چه اینکه چنانکه گفتیم بالاترین درجه معرفت خداوند و پایینترین آن یکی بوده و همان تصدیق به وجود اوست و بس. مخصوصا اینکه آیات مزبور عقاید فیلسوفان درباره خداوند را صریحا تخطئه کرده و اعتقاد به تولّد و صدور اشیا از ذات او و نیز اعتقاد به شباهت و سنخیت و عینیت بین خالق و مخلوق را مردود دانسته و خداوند را خالق و باری و مصور اشیا و موجودی غیرقابل شناخت و فراتر از داشتن زمان و مکان معرفی میفرماید نه حقیقت موهوم نامتناهی متصور به صور و اشکال گوناگون و متجلّی به جلوههای مختلف مخلوقات.
روایت مورد اشاره نیز اهل تعمق و تفکر در ذات خداوند را اهل ضلالت دانسته و تجاوز آنان از حدود مدلول آیات مزبور را مذمت فرموده و موجب هلاکت میداند، ولی اهل فلسفه و عرفان _ مانند ملاصدرا _ این مذمت صریح را مدح خود پنداشته و اعتراف نمودهاند که منظور از افراد مورد اشاره در روایتِ فوق، خودِ ایشان میباشند.
با توجه به آنچه گفتیم روشن است نصوصی که از تفکر درباره ذات خداوند نهی میکند بر اساس ملاک بسیار روشنی صادر شده، تمامی افراد را در بر میگیرد و هرگز صحیح نیست که درباره آن گفته شود:
النهی إرشادیّ متعلّق بمن لا یحسن الورود فی المسائل العقلیّة العمیقة.(1)
نهی از تفکر در ذات خداوند تنها بیانگر این است که کسی که مسائل عقلی عمیق را خوب نمیفهمد نباید در ذات خداوند تفکر کند.
مکتب معرفت بشری را پندار بر این است که هر چه اعتقاد به سعه وجودی خداوند فراتر رود معرفت کاملتر میباشد، در نظر ایشان انکار وجود مخلوقات و ماسویاللّه، و اعتقاد به انحصار وجود به ذات او و وحدت وجود فراترین مرتبه معرفت و شناخت محسوب میشود.
اما در مکتب وحی و معرفت الهی معصومین؟عهم؟ فراترین درجه معرفت خداوند و پایینترین درجه آن یکی، یعنی همان علم به وجود اقدس او بوده، هر گونه تفکر در ذات خداوند اسباب ضلالت و گمراهی شمرده میشود، و ازدیاد معرفت و محبّت الهی جز از طریق تفکر و اندیشه در فعل و صنع و احسان و انعام الهی امکانپذیر نیست.
(باید توجه داشت که سیر تکاملی معرفت الهی تنها در مسیر تفکر در فعل او انجام مییابد و در درجات مختلف صبر و تسلیم و توکل و رضا و تفویض و خشوع و محبّت و...تجلّی میکند که سیر در این مسیر را پایانی
1) . طباطبایی، محمد حسین، المیزان، 19 / 53.
نبوده و فوق هر درجهای درجهای دیگر است، لذا بسیار نابجاست که گفته شود اگر قرار باشد امر خداشناسی به تصدیق به وجود خداوند تمام شود و تفکر در ذات الهی جایز نباشد لازم میآید که دامنه معارف الهی بسیار محدود گردد. مضافا بر اینکه دامنه مباحث تنزیهی توحیدی در مکتب اهل بیت؟عهم؟ آنقدر وسیع است که نه تنها با هیچ تفکر و اندیشه و مکتبی قابل مقایسه نیست، بلکه دیگران همه در این وادی گرفتار تشبیهند و معرفت تنزیهی از اختصاصات مکتب اهل بیت عصمت؟عهم؟ است).
فتح بن یزید جرجانی گوید: از حضرت رضا علیه السلام درباره نازلترین درجه معرفت پرسیدم و آن حضرت فرمودند:
الإقرار بأنّه لا إله غیره ولا شبیه ولا نظیر، وأنّه مثبت قدیم موجود غیر فقید، وأنّه لیس کمثله شیء.(1)
اقرار به اینکه معبودی جز او نیست، شبیه و نظیر ندارد، موجود و قدیم است، معدوم نیست و هیچ چیز مانند او نباشد.
امیر المؤمنین علیه السلام درباره فراترین درجه معرفت خداوند میفرمایند:
وکمال معرفته التصدیق به.(2)
و کمال معرفت خداوند، تصدیق به وجود اوست.
حضرت رضا علیه السلام میفرمایند:
بالعقول یعتقد التصدیق باللّه، وبالإقرار یکمل الإیمان به.(3)
در پرتو عقول، ایمان به وجود پروردگار حاصل میشود، و با اقرار به
وجود او ایمان کامل است.
در مکتب برهان و دین، مذهب اهل تعطیل در مورد معرفت خداوند باطل است. و معنای تعطیل این است که بشر حتّی از بحث درباره وجود خداوند طفره رفته و یا اینکه وجود او را انکار کند، اما پس از اقرار به وجود خداوند هر گونه تعمق و تحقیق و جستجو درباره معرفت کنه ذات او داخل در مسأله تشبیه است.
فلسفه و عرفان به این مسأله مهم توجه نداشته، پس از بحث اثبات وجود خداوند، در مورد شناخت حقیقت ذات او بحث میکند، و در نهایت کنه وجود او را عین وجود و هستی مطلق و بیمنتها میداند که به صورت اشیای گوناگون ظهور کرده است. این عقیده مستلزم تشبیه ذات خداوند به ممکنات از حیث ذات و سنخ وجود(1)
فقال رسول اللّه؟ص؟: أخطأتم الطریق وضللتم، أمّا أنتم... فقد وصفتم ربّکم بصفة المخلوقات، أو یحلّ ربّکم فی شیء حتّی یحیط به ذاک الشیء، فأیّ فرق بینه إذا وبین سائر ما یحلّ فیه من لونه وطعمه ورائحته ولینه وخشونته وثقله وخفته، ولم صار هذا المحلول فیه محدثاً قدیماً دون أن یکون ذلک محدثاًوهذا قدیماً؟ وکیف یحتاج إلی المحالّ من لم یزل قبل المحالّ وهو کان لم یزل، وإذا وصفتموه بصفة المحدثات فی الحلول فقد لزمکم أن تصفوه بالزوال، وما وصفتموه بالزوال والحدوث فصفوه بالفناء، لأنّ ذلک أجمع من صفات الحالّ والمحلول فیه، وجمیع ذلک متغیّر الذات، فإن کان لم یتغیّر ذات الباری تعالی بحلوله فی شیء جاز أن لا یتغیّر بأن یتحرّک ویسکن ویسودّ ویبیضّ ویحمرّ ویصفرّ وتحلّه الصفات التی تتعاقب علی الموصوف بها حتّی یکون فیه جمیع صفات المحدثین ویکون محدثاً، تعالی اللّه عن ذلک علوّاً کبیراً.
ثم قال رسول اللّه صلی الله علیه وآله: فإذا بطل ما ظننتموه من أن اللّه یحلّ فی شیء فقد فسد ما بنیتم علیه قولکم. قال: فسکت القوم وقالوا: سننظر فی أمورنا. (احتجاج، 1 / 22).
میباشد، بلکه موجب انکار وجود خالق متعال و1) . گاهی وحدت وجودیان میگویند: ما با کسانی که قائل به اتّحاد و حلول ذات خداوند در مخلوقات میباشند، و نیز با کسانی که خدا و خلق را شبیه هم میدانند تفاوت داریم، زیرا اعتقاد به حلول و اتّحاد و شباهت خالق و خلق تنها در صورتی ممکن است که ما دو موجود قبول داشته باشیم. در حالی که ما یک موجود بیشتر قبول نداریم!! با توجه به آنچه بیان داشتیم روشن است که: این سخن ایشان نه تنها گویای اعتقاد آنان به شباهت ذات خداوند با سنخ وجود خلقی _ چه موجود باشد و چه موجود نباشد _ است، بلکه مساوی با انکار وجود خداوند میباشد. و گویا وحدت وجودیان این عقیده را از اعتقاد به حلول و اتّحاد بهتر و معقولتر پنداشتهاند که به این صراحت از آن گریخته، و به این پناه آوردهاند!! در مناظره رسول خدا؟ص؟ با بتپرستان آمده است:
خالقیت اوست.
اساس معرفت مکتب عقل و برهان و دین، بر تنزیه مطلق خداوند متعال از وجود و صفات مخلوقات استوار است، اما مکتب معرفت بشری نه از تشبیه ذات خداوند ابایی دارد، و نه تنزیه ذات خداوند متعال را لازم میداند، بلکه ترک تفکر در شناخت ذات خداوند متعال را مصداق تعطیل میشمارد، و ذات قدوس خداوند جلّ وعلا را عین اشیا میانگارد.
در کتاب "علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الالهیة" چنین آمده است:
یجب التحرّز عن التنزیه الصرف، کما یجب التنزّه عن التشبیه المحض، للزوم الاتّقاء عن حدّی التعطیل والتشبیه.(1)
خداوند را نباید تنزیه صرف کرد، کما اینکه از تشبیه محض نیز باید پرهیز کرد؛ زیرا از دو طرف تعطیل و تشبیه باید کناره گرفت.
گر چه ما بیان داشتیم که اساس معرفت صحیح خداوند متعال بر تنزیه صرف وجود او است، و هر گونه بحث و فحص در مورد شناخت حقیقت ذات خداوند متعال داخل در مراتب تشبیه بوده، و گمراهی و مورد منع میباشد. أما اگر کسی به مبانی اهل فلسفه و عرفان در مورد معنای علّت و معلول و خدا و خلق آگاهی داشته باشد، به خوبی میداند که بر اساس مبانی ایشان باید بین دو معنای تعطیل و تشبیه _ که کاملا نقیض هم میباشند _ جمع کند، و نه تنها هیچ راهی برای گریز از تنزیه و تشبیه مطلق ندارد، بلکه باید در این مورد صریحا قائل به اجتماع نقیضین شود.
"ابن عربی" گوید:
اعلم أنّ التنزیه عند أهل الحقایق فی الجناب الإلهیّ عین التحدید والتقیید، والمنزّه إمّا جاهل وإمّا صاحب سوء أدب.(2)
بدان که تنزیه در نظر کسانی که در مورد خداوند به حقایق دست یافتهاند، عین محدود کردن و در بند کشیدن ذات خداوند است، و کسی که خداوند را منزّه از وجود همه چیز میداند یا نادان است و یا بیادب!
"وحدت از دیدگاه عارف و حکیم" به نقل از "ابن عربی" مینویسد:
إنّ الحقّ المنزّه هو الخلق المشبّه.(1)
همانا خداوندِ منزّه، خودِ همان خلق تشبیه شده است
و نیز "ابن عربی" میگوید:
فإن قلت بالتشبیه کنت محدّداً
وإن قلت بالتنزیه کنت مقیّداً
وإن قلت بالأمرین کنت مسدّداً
وکنت إماماً فی المعارف
سیّداً(2)
اگر خداوند را شبیه خلق دانی او را محدود کردهای؛ و اگر او را منزّه از وجود همه مخلوقات بدانی، پس او را مقید و در بند دانستهای؛ و اگر او را هم شبیه همه چیز دانی و هم منزّه از وجود همه چیز، در معارف امام و پیشوا خواهی بود!
و میگوید:
ونزّهه وشبّهه
وقم فی مقعد صدق(3)
خداوند را هم منزّه از همه چیز بدان و هم شبیه و مانند همه چیز، تا به معرفت راستین دست یافته باشی!
در رساله "انه الحق" درباره خداوند آمده است:
مغایر و مباین چیزی نیست، و چیزی مباین او نیست.(4)
انیّت محضهای را که... شیخ در فصل چهارم مقاله هشتم الهیات شفاء(5)اثبات کرده است، تنزیهی است که عین تشبیه است، نه تنزیه از تنزیه و تشبیه.(6)
تنزیه یعنی اینکه: خداوند را همانند ماسوای او ندانیم، و تشبیه یعنی اینکه: او را مانند غیر او بدانیم؛ این دو معنا صریحا دو معنای نقیض هم میباشند، و این بسیار عجیب است که مدعیان شناخت کنه ذات الهی به این صراحت به اجتماع نقیضین قائل شده و آن را محال نمیدانند، چنانکه ارتفاع نقیضین را هم محال ندانسته و قائل به تنزیه از تنزیه و تشبیه شدهاند. حضرت رضا علیه السلام در پاسخ سلیمان مروزی _ که بین: "عین خدا بودن یک شیء" و "غیر او بودن آن" تناقضی نمیبیند _ میفرمایند:
یا جاهل، إذا قلت: "لیست هو"، فقد جعلتها غیره؛ وإذا قلت: "لیست هی غیره"، فقد جعلتها هو.(1)
نادان، هنگامی که بگویی آن عین وجود خدا نیست، پس آن را غیر او قرار دادهای؛ و وقتی بگویی غیر او نیست، پس آن را خود او قرار دادهای.
و امام صادق علیه السلام میفرمایند:
لم یکن بین الإثبات والنفی منزلة.(2)
بین نفی و اثبات چیز سومی وجود ندارد.
گذشته از اینکه بدترین معنای تشبیه، همان ادعای مسلک فلسفه و عرفان است که اشیا و مخلوقات را مراتب وجود و یا جلوههای مختلف ذات خداوند میشمارد و خدا و خلق را عین هم میداند.
رساله "انه الحق" مینویسد:
إنّ سریان الهویّة الإلهیّة فی الموجودات کلّها أوجب سریان جمیع
الصفات الإلهیّة فیها من الحیوة والعلم والقدرة والسمع والبصر وغیرها، کلّیّها وجزئیّها.(1)
جاری شدن ذات خداوند در همه چیز، موجب شده است که تمامی صفات الهی یعنی حیات و علم و قدرت و سمع و بصر و غیر آن، همه و همه در موجودات جریان یافته باشد.
و مینویسد:
واجب الوجود اگر حدود و خواصّی داشته باشد، بر ضد بعضی از ممکنات یا بر ضد تمام ممکنات، البتّه آنهایی که صفات و خواصّ ضدی دارند، به زودی معدوم و برطرف شده از بین میروند؛ بلکه باید گفت: هر یک از ممکنات حدی است از خواصّ نامحدود او، و مرتبهای است از تجلیات او... گرچه گفتن و شنیدن این سخن دشوار است، ولی حقیقت است که شیطان هم مظهر اسم یامضلّ است، و به هر حال در هر مخلوقی یک نشانه و صفتی که نمونه ضعیف بسیار ضعیفی از اسامی و صفات حقّ است، موجود است... بسیط الحقیقة کل الاشیاء، معنایش همین است... تمام صفات که در ممکنات هست به طور اعلی و اتم در او هست.(2)
در رساله "لقاء اللّه" در مورد تشابه خالق و خلق آمده است:
صفات الممکن نوعان؛ نوع منه لازم جهة وجوده، وهذا لا یخالف صفات الواجب، بل یشبهها.(3)
صفات مخلوقات دو نوع است؛ یک قسم از آن لازمه جهت وجود آن است که این قسم مخالف با صفات خداوند نیست، بلکه شبیه صفات خداوند است.
در حالی که حضرت رضا علیه السلام فرمودند:
کلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه.(1)
هر چه در خلق باشد در خالقش پیدا نمیشود، و هر چه در مخلوق ممکن باشد درباره آفرینندهاش ممتنع است.
و امام صادق علیه السلام میفرمایند:
من شبّه اللّه بخلقه فهو مشرک، إنّ اللّه تبارک وتعالی لا یشبه شیئاً، ولا یشبهه شیء، وکلّ ما وقع فی الوهم فهو بخلافه.(2)
هر کس خداوند را شبیه خلقش بداند مشرک است، خداوند به هیچ چیز شبیه نیست، و هیچ چیز همانند او نیست، و هر چه در نظر آید خداوند بر خلاف آن است.
یکی از اختصاصات اندیشههای فلسفی، اعتقاد به وجود عالم مجردات است، "آفرینش"، به معنای: "وجود بخشیدن به اشیا بعد از عدم و نیستی آنها" نزد اهل فلسفه و عرفان پذیرفته نیست، و ایشان خلقت را به معنای: "صدور و تولّد اشیا از ذات خداوند" و یا "تطور او به صورتهای گوناگون" میدانند، لذا میگویند ربط ذاتی بین وجود خداوند _ که بسیط و واحد از همه جهات است _ با اشیای مادی _ که موجوداتی مرکب و دارای اجزایند _ امکان ندارد، مگر اینکه موجودات بسیط دیگری _ که هم سنخ و شبیه با ذات خداوند میباشند _، در این میان واسطه صدور و تولّد موجودات از ذات خداوند گردند. آن واسطهها همان مجرداتی هستند که در نظر آنان خارج از زمان و مکان و مقدار و اجزا و قوه و استعداد میباشند.
فیلسوفان عالم مجرداتِ مورد بحث را "عالم عقول" نیز مینامند، و عقول مجرد(1)در نظر ایشان همان
1) . در اندیشه متأخّر فلسفی و عرفانی که صرفا به وحدت وجود و عینیت تمامی اشیای مادی و دارای زمان و مکان با ذات خداوند کشانده شده است، مسأله تجرد و بساطت وجود، به تحولات و تغییرات اساسی انجامیده و موجب شده است که: معنای آن به سوی سعه وجودی و عدم تناهی ذاتی تحریف شود، شگفت است که چگونه اهل فلسفه و عرفان هنوز هم به تدوین و تشریح قواعدی میپردازند که حتّی در نظر خود ایشان کاملا پوچ و بیاساس است.
یکی از اختصاصات اندیشههای فلسفی، اعتقاد به وجود عالم مجردات است، "آفرینش"، به معنای: "وجود بخشیدن به اشیا بعد از عدم و نیستی آنها" نزد اهل فلسفه و عرفان پذیرفته نیست، و ایشان خلقت را به معنای: "صدور و تولّد اشیا از ذات خداوند" و یا "تطور او به صورتهای گوناگون" میدانند، لذا میگویند ربط ذاتی بین وجود خداوند _ که بسیط و واحد از همه جهات است _ با اشیای مادی _ که موجوداتی مرکب و دارای اجزایند _ امکان ندارد، مگر اینکه موجودات بسیط دیگری _ که هم سنخ و شبیه با ذات خداوند میباشند _، در این میان واسطه صدور و تولّد موجودات از ذات خداوند گردند. آن واسطهها همان مجرداتی هستند که در نظر آنان خارج از زمان و مکان و مقدار و اجزا و قوه و استعداد میباشند.
فیلسوفان عالم مجرداتِ مورد بحث را "عالم عقول" نیز مینامند، و عقول مجرد(1)در نظر ایشان همان
1) . در اندیشه متأخّر فلسفی و عرفانی که صرفا به وحدت وجود و عینیت تمامی اشیای مادی و دارای زمان و مکان با ذات خداوند کشانده شده است، مسأله تجرد و بساطت وجود، به تحولات و تغییرات اساسی انجامیده و موجب شده است که: معنای آن به سوی سعه وجودی و عدم تناهی ذاتی تحریف شود، شگفت است که چگونه اهل فلسفه و عرفان هنوز هم به تدوین و تشریح قواعدی میپردازند که حتّی در نظر خود ایشان کاملا پوچ و بیاساس است.
واسطههای صدور و تولّد اشیا از ذات خالق متعال شمرده میشوند.(1)
پاورقی "اصول فلسفه و روش رئالیسم" مینویسد:
صدور موجودات از مبدأ کل و صانع کل که به حکم برهان، بسیط و واحد من جمیع الجهات است، بر طبق نظامی معین است، یعنی صدور موجودات به ترتیب است و حتما پای معلول اول (مقصود اولیت زمانی نیست) و بلاواسطه، در کار است و سپس پای معلول معلول اول، و همینطور.(2)
این اندیشه از نگاه عقل و برهان قابل پذیرش نیست، و
1) . اهل فلسفه و عرفان در قسم علوم طبیعی و افلاکشناسی و امثال آن، عقاید بسیار موهونی داشتند، زمین را مرکز جهان میدانستند و اجرام آسمانی را میخکوب بر سقف آسمان پنداشته، مدارهای حرکت آنها را افلاکی در گردش به گرد زمین میشمردند. ایشان با ظهور علوم جدید دست از همه پندارهای خود در این باره برداشتند، و دیگر از آنها هیچ سخنی به میان نمیآورند. ولی با اینکه مکتب علم وحی و نبوت پیوسته پرده از بطلان اصل و فرع اعتقادات آنان در قسم الهیات برداشته، و عقاید ایشان در این باره را از اساس باطل دانسته است، هنوز هم بر ترویج و تدریس آنها کوشایند، و پیوسته اصرار میورزند که عقاید مکتب وحی را بر طبق پندارهای نادرست خویش تأویل کنند.
2) . مطهری، مرتضی، پاورقی اصول فلسفه و روش رئالیسم، 1 _ 3 / 510.
با اساس علوم و معارف آسمان سازش ندارد.
ما برای روشن شدن نادرستی اعتقاد به وجود عالم مجردات، و محال بودن وجود چنین اشیایی، اشارهای به برخی مقدماتی _ که در ابتدای کتاب بیان داشتیم _ نموده، و سپس به طور مفصّل بر اساس برهان و علوم و معارف ادیان، به رد اعتقاد ایشان در این باره میپردازیم.
مقدمات مذکور عبارتند از:
الف) آنچه قابل وجود باشد قابل زیاده و نقصان و قابل تکرار در وجود خواهد بود؛ چه اینکه اگر قابل تکرار در وجود نبود، فردِ اولِ آن نیز موجود نمیشد، و چنان حقیقتی البتّه وجودی عددی و مقداری و متجزّی(1)دارد؛
1) . ممکن است کسی خیال کند که بین عددی بودنِ شیء با دارای اجزا بودنِ آن ملازمهای وجود ندارد، و مجردات در عین اینکه متعددند اما دارای جزء نیستند؛ بطلان این عقیده واضح است؛ زیرا بدون شک هر دو موجودِ مجرد، نسبت به وجود یک فرد از آنها از وجود بیشتری برخوردار است، و هر یک از آن دو، جزئی از کلّ آنها میباشد.و چنانچه کسی بپندارد که: "اگر موجود مجردی داشته باشیم و مجرد دیگری هم با آن فرض شود، بر وجود آنها افزوده نشده است، و وجود یکی و دوتای آنها مساوی است"، معنای جزء و کل، و کمتر و بیشتر، و زیاده و نقصان، و واحد و کثیر را درک نکرده است. علاوه بر اینکه فلسفه میگوید: "مجردات، نسبت به اشیایی که در مراتب پایینتر از وجود آنهایند معطی و مفیض وجود میباشند، و معطی هر چیزی باید فاقد آن نباشد"، لذا در نظر ایشان تمامی معلولات حتّی اجسام و مادیات با سلب حدود عدمی آنها (یعنی بدون اینکه وجود علّت، محدود به وجود آنها گردد) ، به عین وجود متجزی و قابل انقسام خود در ذات علل مجرد و _ علّةالعلل که خود خداوند است _ حضور دارند. ایشان وقتی که میگویند "مراتب بالاتر دارنده وجود مراتب نازلتر به نحو اعلی و اتم میباشند"، منظورشان این است که: حدود عدمی آنها در ذات علّت نیست"، و منظورشان از این سخن نیز این است که: وجودِ علّت (خداوند)، وسیعتر از سایر اشیا بوده، و محدود به اجزا و حدود وجود آنها نمیباشد، نه اینکه اجزا و ابعاض مقداری و قابل انقسام اشیا خارج از وجود خداوند باشد. با توجه به این قواعد و مبانی و توضیحاتی که بیان شد، دیگر بسیار عجیب است که کسی تمامی اشیای دارای زمان و مکان و ا جزا و مقادیر را در وجود علل مجرد _ بلکه در نفس وجود خداوند متعال _ حاضر و موجود بداند، و باز هم ادعا کند که: وجود خدا و سایر مجردات بدون زمان و مکان و اجزا میباشد!!
چه اینکه پذیرش زیاده و نقصان فرع بر دارای مقدار و اجزا بودنِ شیء است.
ب) خالق متعال ذاتی بر خلاف همه اشیا، و فراتر از داشتن مقدار و اجزا و عدد است، و چون جزء و کل و مقدار ندارد، پس فرض دوم و سوم و شریک برای آن ذاتا محال است، و فرض تعدد و تکثّر درباره او خود به خود امکان ندارد.
ج) بین خالق و مخلوق، و به عبارت دیگر بین "ذات مقداری" و "ذاتی که بر خلاف مقدار" است، چیز سومی وجود ندارد.
با توجه به این مقدمات روشن میشود اعتقاد به وجود مجردات و اشیای متعددی که خارج از اجزا و زمان و مکان و قوه و استعداد و حرکت باشند، و در نظر اهل فلسفه واسطه صدور (تولّد) اشیا از ذات خداوند محسوب میشوند، اساسی نداشته، و تقسیم مخلوقات
خداوند متعال به "ثابت و متحرک"، "حادث ذاتی و حادث زمانی"، "موجود بالقوه (قابل تغیر) و موجود بالفعل (غیر قابل تغیر)"، و "مجرد و مادی" _ که از ارکان فلسفه است _ بدون ملاک واقعی میماند.
چنانکه حکم روشن عقل و برهان، و سیاق _ بلکه صراحت _ نصوص فراوان دلالت میکند بر اینکه: موجود تقسیم نمیشود مگر به خالق و مخلوق، که دومی همان حقیقت مقداری و عددی و قابل زیاده و نقصان و دارای اجزا است، و اولی ذاتی است که بر خلاف آن میباشد، و جزء و کلّ و مقدار و تعدد و تکثّر ذاتا در آن راه ندارد، این دو قسم به تمام ذات خود مباین و مخالف هم میباشند به گونهای که قسم اول ذاتا در قسم متجزی و عددی داخل نمیشود، و قسم دوم نیز ذاتا محال است که از مقدار و عدد خارج گردد.
فلسفه معتقد است ذات و جوهره اشیای مادی در حرکت به سوی کمال است، و این حرکت پیوسته ادامه دارد تا آنجا که موجود مادی از زمان و مکان و مقدار و اجزا خارج شده و کاملا مجرد شود (حرکت جوهری).
بر اساس آنچه گفتیم نادرستی اعتقاد به حصول تجرد برای اشیای مادی در نتیجه حرکت جوهری نیز روشن میشود؛ چه اینکه هرگز امکان ندارد چیزی که دارای اجزا است در جوهر و ذات خود حرکت و رشد کند تا اینکه از زمان و مکان و قوه و مقدار _ که لوازم غیر قابل انفکاک وجود آن هستند _ خارج شود، و از مقدار و اجزا _ که مقوم ذات آنند _ فارغ گردد، بدیهی است هر حقیقت عددی، متجزی و مخلوق است، و وجود هر مخلوقی قائم به اجزا و ابعاض خود بوده، خروجش از آن مستلزم خروج شیء از ذات خویش و مساوی با انعدام آن میباشد.
آنچه دارای زمان و مکان است، هرگز قابل خروج از آن نیست، و آنچه بالقوه _ یعنی قابل تغییر یافتن است _ ابدا ازقوه و استعداد خارج نمیگردد، و هرگز "بالفعل تام" یعنی غیرقابل تغییر نمیشود، وگرنه خلاف ذات، خلاف فرض، و خلاف بدیهی لازم میآید. خلاصه حقیقتی که عددی است و قابل زیاده و نقصان میباشد، برای ابد چنان خواهد بود، و خروجش از مقدار و اجزا مساوی با خروج آن از ذات خویش و عین نیستی و عدم آن است.
گذشته از اینکه اهل فلسفه حصول تجرد برای شیء مادی را مقید به گذشت زمان میدانند، و معتقدند شیئی که در قید ماده و دارای قوه و استعداد است، در نتیجه حرکت جوهری و تکامل و رشد خود پس از عبور از مراحل تکامل به تجرد دست مییابد، این اعتقاد اقرار و اعتراف صریحی است به دارای زمان بودن آنچه که ایشان آن را مجرد پنداشتهاند؛ زیرا چیزی که حصول آن مقید به رسیدن زمانی خاص باشد، مقید به زمان است نه مجرد از زمان.
روایات خاندان عصمت صلوات اللّه علیهم اجمعین _ که بر اساس تجربه روشن وآشکار معرفت صحیح برهانی را جز از مکتب تعلیم ایشان نتوان گرفت _، همیشه در مقام وصف خداوند متعال و بیان انحصار عنوان خالق و معبود به او، به نفی جسمیت و صورت و شبح و سایر صفات مقدار از او اکتفا کردهاند، و اگر عالم مجردات امکان وجود میداشت، و وجود واسطهای بین وجود مقداری و موجود بر خلاف مقدار قابل تصور میبود، هرگز این تعریف و استدلال درست نبود، و مجردات
داخل در تعریف خدا میشدند، و تعدد خدایان اثبات میشد نه وحدت خداوند. زندیقی از امام صادق علیه السلام پرسید:
إنّ اللّه تعالی ما هو؟ فقال علیه السلام: هو شیء بخلاف الأشیاء؛ إرجع بقولی "شیء" إلی أنّه شیء بحقیقة الشیئیّة، غیر أنّه لا جسم، ولا صورة، ولا یحسّ، ولا یجسّ، ولا یدرک بالحواسّ الخمس، لا تدرکه الأوهام، ولا تنقصه الدهور، ولا تغیّره الأزمان.(1)
خدای تعالی چیست؟ امام علیه السلام فرمودند: او چیزی است بر خلاف همه چیز، از اینکه میگویم: "او چیزی است" بر آن شو که او حقیقتا و واقعا چیزی است جز اینکه نه جسم است و نه صورت و نه محسوس است و نه به حواس پنجگانه ادراک میگردد، اوهام او را در نیابند، و زمانها از او نکاهند، و در او تغییری ایجاد نکنند.
این تقابل در تقسیم، و انحصار موجود به دو نوع که یکی مخلوق تودار (اجوف) مقداری، و دیگری خالق صمد واحد احد بر خلاف مقدار و اجزا است، به وضوح بر بطلان اعتقاد به وجود عالم مجردات دلالت میکند، چنانکه امام صادق علیه السلام از طرفی میفرمایند:
الحمد للّه الذی لا یحسّ، ولا یمسّ، ولا یدرک بالحواسّ الخمس، ولا یقع علیه الوهم، ولا تصفه الألسن.
سپاس خداوندی را که نه حس شود و نه پیدا گردد، به حواس پنجگانه یافت نگردد، و وهم بر او واقع نشود، و زبانها از وصف او عاجزند.
و از طرف دیگر بیان میدارند:
فکلّ شیء حسّته الحواسّ، أو جسّته الجواسّ، أو لمسته الأیدی، فهو مخلوق.(2)
آنچه محسوس یا قابل وصول باشد، یا با دستها لمس شود مخلوق است.
و حتّی درباره روح میفرمایند:
والروح جسم رقیق ألبس قالباً کثیفاً.(1)
روح، جسم رقیقی است که قالب غلیظی بر آن پوشانده شده است.
و درباره شیاطین:
فقال: کیف صعدت الشیاطین إلی السماء وهم أمثال الناس فی الخفة والکثافة، وقد کانوا یبنون لسلیمان بن داوود من البناء ما یعجز عنه ولد آدم؟! قال: غلّظوا لسلیمان کما سخّروا، وهم خلق رقیق غذائهم التسنّمّ(2)والدلیل علی ذلک صعودهم إلی السماء لاستراق السمع ولا تقدر الجسم الکثیف علی الارتقاء إلیها إلّا بسلّم أو سبب.(3)
(زندیق) گفت: شیاطین چگونه به آسمان فرا میروند و حال اینکه ایشان نیز در خلقت و غلظتِ وجود همانند مردمان میباشند، و برای سلیمان بن داوود قصرهایی بنا مینهادند که فرزندان آدم از ساختن آن عاجزند؟!
حضرت فرمودند: همانطور که برای سلیمان مسخّر شدند، غلظت وجودی نیز یافتند، آنها موجوداتی رقیق و لطیف میباشند و غذای خود را از هوا برمیگیرند، دلیل بر این مطلب فرارفتن ایشان به آسمان برای استراق سمع است، و حال اینکه جسم غلیظ را توان رفتن به آسمان نیست مگر به وسیله نردبان یا چیزی دیگر.
امام جواد علیه السلام میفرمایند:
الکیفیّة للمخلوق المکیّف، فربّنا تبارک وتعالی لا شبه له، ولا ضدّ، ولا ندّ،
ولا کیفیّة، ولا نهایة، ولا تصاریف.(1)
داشتن کیفیت، مخصوص مخلوق کیفیتدار است، پس پروردگار مارا نه شبیهی است و نه ضدی و نه همانندی و نه کیفیتی و نه نهایتی و نه دگرگونی وتغیر وتبدلی.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
وإنّما الکیف بکیفیّة المخلوق؛ لأنّه الأول، لا بدء له، ولا شبه، ولا مثل، ولا ضدّ، ولا ندّ.(2)
همانا کیفیت، جز به کیفیت مخلوق محقّق نگردد؛ چرا که خداوند "اول" است نه ابتدایی دارد، و نه او را شبه و مانند و ضدی باشد.
ماسوای خداوند تعالی جز جسم به معنای عام آن _ که شامل همه چیزهای قابل وجود و متحقّق در اجزا و مقدار است _ نمیباشد.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
لأنّ کلّ شیء جری فیه أثر ترکیب لَجسمٌ.(3)
هر چیز که در آن اثر ترکیب جاری باشد جسم میباشد.
و لذا در مقام تنزیه خداوند متعال از داشتن اشباه و امثال، و برای جدا کردن خالق از همه ما سوای او کافی است تنها از او سلب صورت و جسمیت شود، چنانکه امام هادی علیه السلام میفرمایند:
سبحان من لیس کمثله شیء، لا جسم ولا صورة.(1)
منزّه است خداوندی که هیچ چیزی مثل و مانند و شبیه او نیست، نه جسمی و نه صورتی.
جز ذات خداوند متعال، همه چیز در معرض تغییر و تغیر و زوال است، و این مطلب با اعتقاد به وجود مخلوقاتی مجرد از زمان و مکان و قوه و استعداد و مقدار منافات دارد، امام صادق علیه السلام میفرمایند:
إنّه لیس شیء إلّا یبید أو یتغیّر، أو یدخله التغیّر والزوال، أو ینتقل من لون إلی لون، ومن هیئة إلی هیئة، ومن صفة إلی صفة، ومن زیادة إلی نقصان، ومن نقصان إلی زیادة إلّا ربّ العالمین، فإنّه لم یزل ولا یزال واحداً... لا تختلف علیه الصفات والأسماء کما تختلف علی غیره مثل الإنسان الذی... یتبدّل علیه الأسماء والصفات، واللّه بخلاف ذلک.(2)
هیچ چیزی نیست مگر اینکه از میان میرود و دگرگون میشود، یا تغییر و زوال را در آن راه است، یا از رنگی به رنگی دیگر، و از شکلی به شکل دیگر، و از صفتی به صفتی دیگر، و از زیاده به نقصان، یا از نقصان رو به زیادی میرود مگر پروردگار عالمیان، او پیوسته و پیوسته واحد است صفات و اسمای پی در پی بر او واقع نشوند آنسان که بر غیر او درمیآیند، مانند انسانی که... اسما و صفات بر او متبدل میشوند و خداوند بر خلاف آن است.
و نیز:
إنّ اللّه تبارک وتعالی خلو من خلقه وخلقه خلو منه، وکلّ ما وقع علیه اسم شیء ما خلا اللّه فهو مخلوق، واللّه خالق کلّ شیء تبارک الذی لیس کمثله شیء.(3)
همانا خداوند خالی از خلق خود، و خلق او خالی از اویند، و هر چیزی که نام شیء بر آن واقع شود جز خداوند، مخلوق است. و خداوند خالق هر چیزی است، منزّه است آنکه چیزی همانند او نیست.
اگر بنا باشد ذات خداوند دارای مقدار باشد، و یا اینکه اشیایی خارج از مقدار و اجزا و زمان و مکان وجود داشته باشد، بین خالق و مخلوق فرقی نخواهد ماند:
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
ویله، أما علم أنّ الجسم محدود متناه، والصورة محدودة متناهیة، فإذا احتمل الحدّ احتمل الزیادة والنقصان، وإذا احتمل الزیادة والنقصان کان مخلوقاً. قلت: فما أقول؟ قال أبو عبداللّه: لا جسم ولا صورة وهو مجسّم الأجسام ومصوّر الصور، لم یتجزّأ ولم یتناه ولم یتزاید ولم یتناقص، لو کان کما یقول لم یکن بین الخالق والمخلوق فرق ولا بین المنشئ والمنشأ، لکن هو المنشئ، فرق بین من جسّمه وصوّره وأنشأه إذ کان لا یشبهه شیء ولا یشبه هو شیئاً.(1)
... وای بر او، چسان نداند که جسم محدود و متناهی است، و صورت نیز متناهی و محدود میباشد، پس چون قابل زیاده و نقصان شد، مخلوق خواهد بود. گفتم: پس چه بگویم؟ فرمودند: نه جسم است و نه صورت، او آفریننده اجسام و صورت دهنده صور است، متجزّی و متناهی نباشد، و تزاید و تناقص نپذیرد، اگر چنان بود که او میگوید فرقی بین خالق و مخلوق و ایجاد کننده و ایجاد شده نمیماند، او آفریدگار و ایجاد کننده است، با آنچه آن را جسم و صورت نموده و وجودش داده است فرق دارد، چرا که هیچ چیز شبیه او نیست و او نیز به هیچ چیز همانند نباشد.
جز ذات مقدس خداوند متعال همه چیز دارای مثال، و قابل شناخت به واسطه صورت و همانند میباشد، و موجود بدون مثل و مقدار
1) . التوحید، 99؛ بحار الأنوار، 3 / 302.
و مثال محال است بیش از یکی باشد، لذا تجرد خاصّ ذات اقدس اوست و بس:
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
من زعم أنّه یعرف اللّه بحجاب أو بصورة أو بمثال فهو مشرک؛ لأنّ الحجاب والمثال والصورة غیره، وإنّما هو واحد موحّد، فکیف یوحّد من زعم أنّه عرفه بغیره، إنّما عرف اللّه من عرفه باللّه، فمن لم یعرفه به فلیس یعرفه، إنّما یعرف غیره، لیس بین الخالق والمخلوق شیء، واللّه خالق الأشیاء لا من شیء.(1)
هر کس را گمان آن باشد که خدای را به پرده مثال یا صورتی شناسد مشرک است؛ چرا که حجاب و مثال و صورت غیر او است، همانا او
واحد یکتاست پس چگونه موحّد است آنکه پندارد خداوند را به غیر او میشناسد، تنها کسی خداوند را میشناسد که او را به خودش بشناسد. و هر کس او را به خودش نشناسد پس او را نشناخته، بلکه غیر او را شناخته است، بین خالق و مخلوق چیزی وجود ندارد، و خداوند خالق و آفریننده اشیاء است نه به اینسان که آنها را از چیزی دیگر آفریده باشد.
و حضرت امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
حدّ الأشیاء کلّها عند خلقه إیّاها.(2)
بر تمامی اشیاء به هنگام آفرینش آنها حد نهاد.
و امام رضا علیه السلام میفرمایند:
کلّ جسم مغذّی بغذاء إلّا الخالق الرازق، فإنّه جسّم الأجسام وهو لیس بجسم ولا صورة، لم یتجزّأ ولم یتناه ولم یتزاید ولم یتناقص، مبرّأ من ذات ما رکّب فی ذات من جسّمه وهو اللطیف الخبیر السمیع البصیر، الواحد الأحد الصمد، لم یلد ولم یولد ولم یکن له کفواً أحد، منشئ الأشیاء ومجسّم الأجسام ومصوّر الصور، لو کان کما تقول المشبّهة لم
یعرف الخالق من المخلوق، ولا الرازق من المرزوق، ولا المنشئ من المنشأ، لکنّه المنشئ، فرق بین من جسّمه وصوّره وشیّأه وبیّنه إذا کان لا یشبهه شیء.(1)
هر جسمی را غذایی است مگر خالق رازق را، او اجسام را آفریده و خود نه جسم است و نه صورت، نه جزء دارد و نه اندازه، نه فزونی پذیرد و نه کاستی، از حقیقت وجود آنچه آن را در اجسام ترکیب فرموده است مبرا است، و او آگاه شنوای بیناست، واحد احد صمد است، چیزی از او پدید نیامده و خود از چیزی تولّد نیافته است، ایجاد کننده اشیاء و آفریننده اجسام و صورت دهنده صور است، اگر چنان بود که تشبیه کنندگان میگویند، خالق از مخلوق شناخته نمیشد و رازق با مرزوق تفاوتی نداشت، او ایجاد کننده است و با آنچه آفریده و صورت داده است تفاوت دارد چرا که او را هیچ شبیهی نباشد.
امام جواد علیه السلام میفرمایند:
إنّ ما سوی الواحد متجزّئ، واللّه واحد لا متجزّئ ولا متوهّم بالقلّة والکثرة. وکلّ متجزّئ أو متوهّم بالقلّة والکثرة فهو مخلوق دالّ علی خالق له.(2)
غیر از خدای واحد همه چیز دارای اجزا است، و خداوند واحد احد است نه جزء دارد و نه قابل تصور و توهّم به کمی و زیادی میباشد، هر چیز متجزّی و قابل تصور به کمی و زیادی مخلوق است و دلیل بر وجود خالق خود میباشد.
و امام صادق علیه السلام میفرمایند:
فهو الواحد الذی لا واحد غیره؛ لأنّه لا اختلاف فیه.(3)
او واحدی است که هیچ واحدی جز او نباشد؛ چرا که در ذات او اجزای
مختلف وجود ندارد.
و میفرمایند:
فاللّه تبارک وتعالی فرد واحد لا ثانی معه... والخلق یمسک بعضه بعضاً بإذن اللّه ومشیّته. وإنّما اختلف الناس فی هذا الباب حتّی تاهوا وتحیّروا وطلبوا الخلاص من الظلمة بالظلمة، فی وصفهم اللّه بصفة أنفسهم، فازدادوا من الحقّ بعداً، ولو وصفوا اللّهبصفاته، و وصفوا المخلوقین بصفاتهم لقالوا بالفهم والیقین ولما اختلفوا.(1)
خداوند فرد واحد است، دومی ندارد... بعضی از مخلوقات، بعضی دیگر را به اذن و مشیت خداوند بر پا میدارند، مردمان در این باب اختلاف پیدا کردند تا آنجا که سرگردان شدند، و با ظلمت و جهل جویای رهایی از جهل و ظلمت شدند که خداوند را به صفات خودشان وصف نمودند، پس جز بر دوری خود از خداوند نیفزودند، و اگر خدای را به صفات خودش میستودند و مخلوقین را نیز به صفات خودشان وصف میکردند، به فهم و یقین میرسیدند و به اختلاف نمیافتادند.
حضرت امام رضا علیه السلام میفرمایند:
بمقارنته بین الأمور عرف أن لا قرین له... ذلک قول اللّه: <وَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنا زَوْجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُون>.(2)
به تقارنی که میان امور قرار داد معلوم میشود که او را قرینی نباشد... و مراد سخن خداوند که میفرماید: "از هر چیزی دو زوج بیافریدیم شاید متذکر شوید" نیز همین است.
گفتیم منشأ اعتقاد اهل فلسفه به وجود مجردات این است که موجودی همسنخ و شبیه و همجنس با ذات خداوند متعال بیابند که واسطه صدور اشیای دیگر از
وجود خدای تعالی شده و برزخ بین آن دو باشد، و به توسط آن اتّصال وجودی ذات اشیا به ذات خدا در نظر ایشان تصحیح شود(1)ولی چنانکه روشن شد اصل این مبنا _ یعنی اعتقاد به صدور و تولّد مخلوق از ذات خالق _ اشتباه و نادرست است، بلکه همه چیز مخلوق و آفریده ذات متعالی آفریدگار است نه فرزندان و موالید و اشیای صادر شده از ذات او.(2)
... فأنکرنا أن یکون فاعل واحد یفعل الشیء وضدّه، بل لکلّ واحد منهما فاعل، ألا تری أنّ الثلج محال أن یسخن کما أنّ النار محال أن تبرد، فأثبتنا لذلک صانعین قدیمین ظلمة ونوراً. فقال لهم رسول اللّه صلی الله علیه وآله: أفلستم قد وجدتم سواداً وبیاضاً وحمرة وصفرة وخضرة وزرقة، وکلّ واحدة ضدّ لسائرها لاستحالة اجتماع مثلین منها فی محلّ واحد کما کان الحرّ والبرد ضدّین لاستحالة اجتماعهما فی محلّ واحد؟ قالوا: نعم. قال: فهلّا أثبتم بعدد کلّ لون صانعاً قدیماً لیکون فاعل کلّ ضدّ من هذه الألوان غیر فاعل الضدّ الآخر؟ قال: فسکتوا. (طبرسی، الاحتجاج، 1 / 21).
خداوند متعال میفرماید:
1) . فلسفه کهن، تعداد این واسطهها و عقول مجرد را منحصر به ده عدد میدانست، متأخرین از اصل این عقیده برنگشتهاند اما تعداد آنها را تعیین نمیکنند (رجوع کنید به: طباطبایی، محمد حسین، بدایة الحکمة، 174؛ نهایة الحکمة، 317) معنای تجرد و بساطت نیز در نظر فلاسفه متأخر، با دیدگاه پیشینیان کاملا متفاوت و متناقض است، تبیین و پذیرش هر دو عقیده در کتابهای فلسفی، نشانه عدم تأمل و توجه شایسته به مطلب است.
2) . در گفتوگوی میان پیامبر گرامی؟ص؟ با ثنویان آمده است:
<لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَد. وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَد>.
نه چیزی از او صدور و تولّد یافته، و نه او خود از چیزی متولّد و صادر شده است، و هرگز او را همانندی نیست.
و میفرماید:
<وَجَعَلُوا لِلَّهِ شُرَکاءَ الْجِنَّ وَ خَلَقَهُمْ وَ خَرَقُوا لَهُ بَنینَ وَ بَناتٍ بِغَیْرِ عِلْمٍ سُبْحانَهُ وَ تَعالی عَمَّا یَصِفُون. بَدیعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنَّی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ صاحِبَةٌ وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیم. ذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ وَکیل. لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطیفُ الْخَبیر. قَدْ جاءَکُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِیَ فَعَلَیْها وَ ما أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفیظ. وَ کَذلِکَ نُصَرِّفُ الْآیاتِ وَ لِیَقُولُوا دَرَسْتَ وَ لِنُبَیِّنَهُ لِقَوْمٍ یَعْلَمُون. اتَّبِعْ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکین>.(1)
و میفرماید:
وما عرفنی من شبّهنی بخلقی.(2)
آنکه مرا تشبیه به خلقم کند (به سنخیت وشباهت بین خالق و مخلوق معتقد باشد) مرا نشناخته است.
و امام رضا علیه السلام میفرمایند:
من شبّه اللّه بخلقه فهو مشرک، ومن وصفه بالمکان فهو کافر.(3)
هر کس خداوند را شبیه خلقش داند مشرک است، و هر که او را به داشتن مکان وصف کند کافر است.
اگر _ چنانکه فلسفه میپندارد _ خلقت بر مبنای صدور و تولّد اشیا از ذات خداوند متعال میبود، البتّه به جای اینکه تجرد مخلوقاتِ پدید آمده از ذات او ثابت شود، ترکیب و تجزیه و تغیر در ذات متعالی خداوند لازم
میآمد. امام صادق علیه السلام در رد اساس اندیشه کسانی که میپندارند امر آفرینش اشیا نیازمند واسطههای وجودی است، میفرمایند:
وأمّا من قال إنّ النور والظلمة بینهما حکم فلا بدّ من أن یکون أکبر الثلاثة الحکم... وهذه مقالة المدقونیّة والحکایة عنهم تطول.(1)
و اما کسی که میگوید میان نور و ظلمت باید واسطهای باشد، پس لازم آید که آن واسطه بزرگترین آن سه باشد... این گفتار مدقونیان است که بیان داستان ایشان به طول میانجامد.
فلسفه بنابر قاعده "الواحد لا یصدر عنه إلّا الواحد: از ذاتِ واحد، جز واحد پدید نمیآید" میگوید:
آنچه از خداوند بلاواسطه پدید میآید، باید همانند و شبیه او باشد.
و ما بیان داشتیم که این عقیده و اندیشه از اساس آن باطل است چنانکه سیدالشهداء علیه السلام میفرمایند:
تعالی أن یخرج منه شیء وأن یتولّد منه شیء کثیف أو لطیف، (ولم یولد): ولم یتولّد من شیء ولم یخرج من شیء کما تخرج الأشیاء الکثیفة من عناصرها کالشیء من الشیء... ولا کما تخرج الأشیاء اللطیفة من مراکزها... لا بل هو اللّه الصمد الذی لا من شیء ولا فی شیء ولا علی شیء، مبدع الأشیاء وخالقها، ومنشئ الأشیاء بقدرته... فذلکم اللّه الصمد الذی لم یلد ولم یولد.(2)
خداوند فراتر از آن است که از چیزی تولّد یابد یا اینکه چیز رقیق یا غلیظی از او پدید آید، هرگز از او چیزی خارج نشده است، نه مانند اشیای غلیظی که از عناصر خود خارج میشوند، و نه مانند اشیای لطیف و رقیقی که از مراکز خود بیرون میآیند. او آفریننده اشیاء و خالق آنهاست، و به قدرت خویش آنها را پدید آورده است پس اوست
خداوندی که نزاده و زاده نشده است.
و امام کاظم علیه السلام میفرمایند:
الحمد للّه الذی کان إذ لم یکن شیء غیره وکوّن الأشیاء فکانت کما کوّنها.(1)
سپاس خداوندی را که وجود داشت آنگاه که هیچ چیز غیر او نبود، و اشیاء را آفرید پس همانگونه که او ایجادشان فرمود موجود شدند.
"نهایة الحکمة" برای اثبات عالم مجردات و عقول مینویسد:
قد تحقّق فی مباحث العلّة والمعلول أنّ الواحد لا یصدر عنه إلّا الواحد ولمّا کان الواجب تعالی واحداً بسیطاً من کلّ وجه، لا تتسرّب إلیه جهة کثرة لا عقلیّة ولا خارجیّة واجداً لکلّ کمال وجودیّ وجداناً تفصیلیّاً فی عین الإجمال لا یفیض إلّا وجوداً واحداً بسیطاً له کلّ کمال وجودیّ لمکان المسانخة بین العلّة والمعلول، له الفعلیّة التامّة من کلّ جهة والتنزّه عن القوّة والاستعداد.
غیر أنّه وجود ظلیّ للوجود الواجبیّ، فقیر إلیه متقوّم به غیر مستقل دونه فیلزمه النقص الذاتیّ والمحدودیّة الإمکانیّة التی تتعیّن بها مرتبتها فی الوجود و یلزمها الماهیّة الإمکانیّة. والموجود الذی هذه صفتها عقل مجرّد ذاتاً وفعلاً، متأخّر الوجود عن الواجب تعالی من غیر واسطة متقدّم فی مرتبه الوجود علی سائر المراتب.(2)
در مباحث علّت و معلول ثابت شد که از واحد جز واحد پدید نیاید، و چون واجب تعالی از هر جهت واحد و بسیط است و هیچ گونه کثرت عقلی و خارجی را به او راه نباشد، و هر کمال وجودی را به طور تفصیل در عین اجمال آن دارا میباشد، جز وجود واحدی را ترشّح نکند، که آن واحد دوم نیز به علّت وجوب شباهت و همانندی علّت و معلول دارای
همه کمالات وجودی و فعلیت تام و کامل از هر جهت بوده، از قوه و استعداد منزّه است. با این فرق که آن وجود صادر شده از خداوند، نسبت به وجود خدا وجودی سایهوار و نیازمند است و وجودی مستقل از وجود او ندارد، لذا نقص ذاتی و محدودیت امکانی که موجب تعین رتبی و ماهیت امکانی او میباشد لازمه وجود آن است.
و موجودی که اینگونه باشد، عقلی است که در ذات و هستی و فعل خود مجرد است و نسبت به وجود خدا بدون اینکه واسطهای در کار باشد تأخّر وجودی دارد، ولی در مرتبه وجود از بقیه مراتب وجودی پیشتر است.
نقد و اشکال:
علّت حقیقی آن چیزی است که به دیگری وجود دهد و آن را پس از نیستی مطلق ایجاد فرماید و بیافریند، و صدور و تولّدِ یک چیز از چیز دیگر ربطی به واقع معنای علّیت ندارد، و بر فرض که بتوان نام این معنا را علّیت گذاشت، ربطی به آفرینش و ایجاد خداوند متعال ندارد.
واحد حقیقی آن است که ذاتا نمیتواند دوم داشته باشد، چه اینکه تعدد فرع بر وجود مقدار و اجزا است و ذاتی که واحد حقیقی است و اصلا جزء و کل ندارد محال است که واحد دیگری قرین و همسنخ او پیدا شود.
صدور، همان تولّد است که از آوردن نام صریح آن احتراز شده است، و صدور و تولّد جز در مورد ذات مرکب و دارای اجزا امکان ندارد.
بین دو ادعای زیر تناقض صریح وجود دارد:
الف) واجب الوجود از هر جهت بسیط است و هیچ جهت کثرت عقلی و خارجی در آن ندارد.
ب) واجب الوجود دارای هر گونه کمال وجودیای به طور تفصیل در عین اجمال میباشد.
زیرا چیزی که دارای کمالات وجودی فرض شود قطعا مرکب و دارای اجزا خواهد بود، و ذات خداوند تعالی فراتر
از قابلیت اتّصاف به وجدان و فقدان است.
جمع بین وجدان تفصیلی و اجمالی نیز تناقض دیگری است، و واقع خارجی محال است که یک چیز بیشتر باشد.
فرض وجود اجمالی در مورد حقایق عینی و خارجی ذاتا محال است.
چگونه ممکن است دو موجود واحد بسیط فرض شوند که هر دو دارای هر گونه کمال وجودی باشند؟! اگر آن دو عین همند پس چگونه دو چیز محسوب میشوند؟! و اگر دو تایند پس چگونه هستی یکی وجود دیگری را محدود نمیکند؟! مجموعه کمالات وجودی، همان چیزی است که فلسفه آن را بینهایت مینامد، بنابراین چگونه ممکن است موجود بینهایت دو تا باشد؟!
فلسفه و عرفان در بحث اثبات وحدت خداوند میگوید: چون خدا موجود بینهایت است و وجود دو موجود بینهایت ممکن نیست، بینهایت بودن ذات خداوند جایی برای وجود غیر او باقی نگذاشته است؛
اینک جای این پرسش هست که اگر وجود دو حقیقت نامتناهی و دارای تمامی کمالات وجودی اشکالی ندارد، چگونه میتوان برای اثبات وحدت خداوند به دلیل فوق تمسک کرد؟!
مگر اینکه گفته شود:
إنّ الواجب لذاته، فوق ما لا یتناهی بما لا یتناهی شدّة!!(1)
واجب الوجود، به اندازهای نامتناهی از نامتناهی هم شدیدتر است!
اما در این کلام نیز جای این سؤال هست که: آیا
1) . طباطبایی، محمّد حسین، نهایة الحکمة، 320.
نامتناهی به چه معنایی تصور شده است که چیزی بینهایت فراتر از آن هم پیدا شد؟!
مضافا بر اینکه موجود بینهایتی که موجود دیگری بینهایت فراتر از آن فرض شود، بینهایت پست و ضعیف و محدود خواهد بود، اینک آیا چنین موجودی را بر چه اساسی میتوان بینهایت نام کرد؟!
همسنخی بین علّت و معلول نامعقول است زیرا اگر معلول از ذات علّت پدید آمده است که در واقع معلول آن نیست بلکه جزئی از هستی آن است و اجزای یک شیء چیزی غیر از خود آن شیء نیستند که سخن از سنخیت یا عدم سنخیت درباره آن دو معنایی داشته باشد. و اگر علّت، معلول را آفریده و به آن وجود داده است _ که البتّه معنای واقعی علّیت خداوند نسبت به مخلوقات چیزی جز این نیست _ پس سنخیت و شباهت بین آن دو به هیچ عنوان امکان ندارد و خالق باید بر خلاف مخلوق و متعالی از وجود آن باشد.
فعلیت تامة نیز امری است که وجود آن ذاتا محال است، "قوه و فعل" دو معنای اضافی و نسبی بوده، و موضوع آن ذات مقداری و قابل کمال است، و ذات متجزی و قابل کمال هرگز به مرحله عدم تناهی و فعلیت تامه نمیرسد، و گرنه خلاف ذات، خلاف فرض، و خلاف بدیهی لازم خواهد آمد.
ظلّ و سایه خدا بودنِ عقل مجرد، دارای معنای صحیحی نیست، بدیهی است چیزی که استقلال وجودی نداشته، و وجود آن متقوم به ذات خداوند باشد، جزء خداوند خواهد بود نه سایه او.
چیزی که دارای تمام کمالات وجودی شمرده شد (عقل مجرد)، چگونه میتواند نقص ذاتی داشته و دارای
محدودیت امکانی باشد؟! مگر نه این است که فلسفه ملاک امکان را "نقصان کمالات وجودی"، و ملاک وجوب وجود را نیز "عدم تناهی" و "دارا بودن تمامی کمالات وجودی" میداند؟!
خلاصه اینکه این عقل موهومی که در ذات و فعل خود مجرد است، به چه ملاکی وجود آن متأخّر از واجب است، و آیا تأخّر در اینجا چه معنایی دارد؟! اگر هر یک از آن دو دارای تمامی کمالات وجودیاند، به چه ملاکی _ به جز صرف نامگذاری _ باید یکی از آن دو واجبالوجود، و دیگری ممکنالوجود باشد؟!
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
... فبما یستدلّ علی أنّ أحدهما خالق لصاحبه؟!(1)
... پس چه دلیلی وجود دارد که یکی از آنها خالق دیگری است؟!!
و حضرت رضا علیه السلام میفرمایند:
... فکیف یکون خالقاً لمن لم یزل معه؟!(2)
... چگونه ممکن است خداوند خالق چیزی باشد که به طور ازلی و پیوسته با او وجود داشته است؟
مراتب تشکیکی، و تفاوت آنها از حیث شدت و ضعف وجود از اساس باطل است.
"نهایة الحکمة" در مورد توجیه اعتقاد به تعدد مجردات و جهت تمیز آنها از یکدیگر مینویسد:
إنّ کلّ مجرّد فنوعه منحصر فی فرد... نعم یمکن الکثرة الأفرادیّة فی العقل المجرّد فی ما لو استکملت أفراد من نوع مادیّ، کالإنسان بالسلوک الذاتیّ والحرکة الجوهریّة من نشأة المادّة والإمکان إلی نشأة التجرّد والفعلیّة الصرفة، فیستصحب التمیّز الفردیّ الذی کان لها عند کونها فی أوّل وجودها فی نشأة المادّة و القوّة.(1)
افراد هر نوع مجردی منحصر به وجود یکی است... کثرت افراد در عقول مجرد تنها در صورتی امکان دارد که افراد یک نوع مادی مانند انسان در نتیجه سلوک ذاتی و حرکت جوهری از نشئه ماده و امکان تا عالم تجرد و فعلیت کمال یابند، و تمیز فردیای را که در زمان اول وجود خود در نشئه ماده وقوه داشتهاند با خود استصحاب کنند.
نقد و اشکال:
چنانکه خود کتاب مذکور در سطری قبل از آنچه بیان شد درباره تعدد افراد یک نوع مینویسد:
فکلّ ماهیة کثیرة الأفراد فهی مادّیّة.
هر ماهیتی که افرادش کثیر باشد، مادی خواهد بود.
بدین نکته نیز باید توجه داشت که ملاک صحیح امتناع تعدد و تکثّر در افراد طولی و عرضی یکی بوده، فرض تعدد برای موجود مجرد مطلقا محال است.
1) . طباطبایی، محمّد حسین، نهایة الحکمة، 316.
در مورد کثرت افراد عرضی، این اشکال نیز به اهل فلسفه وارد است که چنانچه اصالت وجود پذیرفته شده، و ماهیات صرفا اموری اعتباری باشند، تعدد و تکثّر واقعی هیچگونه ملاکی نخواهد داشت. و باید همانند سوفسطائیان هر گونه تعدد و کثرتی را انکار کرد.(اهل فلسفه نیز به ورود این اشکال اعتراف کردهاند).(1)
در مورد کثرت افراد طولی نیز این پرسش برای همیشه بیپاسخ خواهد ماند که: اگر تعدد افراد طولی بر اساس تشکیک خاصّی بوده، و وجود مراتب نازله خارج از مراتب بالاتر نباشد، و در خارج جز یک وجود نامتناهی چیزی نداشته باشیم، آیا جز صرف اعتبار چه منشأی برای تعدد و تکثّر موجودات باقی نخواهد ماند؟!
اگر تعدد افراد مجرد در یک نوع محال است، پس چگونه این امر محال درباره انسان سالک استثنا پذیرفت؟!
خروج شیء متجزی و ممکنالوجود، از مقدار و اجزا و داشتن استعداد مطلقا محال است، و از فرض وقوع آن، خلاف ذات، و خلاف فرض، و خلاف بدیهی لازم میآید، بنابراین چگونه میتواند حرکت جوهری، موجود را از نشأه ماده و امکان، به تجرد و فعلیت صرف برساند؟!
وجود نشأه تجرد و فعلیتِ صرف ذاتا محال است، و وجود ماسویاللّه جز در مقدار و عدد و جزء و کل امکان ندارد. وجود خداوند متعال نیز شأنیت اتّصاف به قوه وفعل را نداشته وموضوعا از این بحث خارج است.
موجودی که از ذات خود دگرگون شده و بنابر فرض گفته شده، از ماده وقوه رسته و تمیز وجودی خود را به طور مطلق از دست داده است، چگونه آن تمیز را
1) . رجوع شود به: مصباح یزدی، محمد تقی، تعلیقة علی نهایة الحکمة، 44.
استصحاب میکند؟! و معنای این استصحاب را در کجا باید جست؟! در اصول فقه یا در فلسفه یا جای دیگر؟!
چنانکه گفتیم فلسفه میگوید: اولین چیزی که از ذات خدا پدید میآید بنابر قانون "وجوب سنخیت و همانندی علّت و معلول" باید شبیه خداوند باشد، و این واسطه بلکه واسطههای دیگری نیز باید در کار باشد تا کمکم امر صدور و پدید آمدن عالم ماده از ذات خداوند راست آید و خدا را ممکن شود که عالم مواد را وجود دهد.
"نهایةالحکمة" در این باره مینویسد:
إنّ الصادر الأوّل الذی یصدر من الواجب تعالی، عقل واحد هو أشرف موجود ممکن، وإنّه نوع منحصر فی فرد، وإذ کان أشرف وأقدم فی الوجود، فهو علّة لما دونه وواسطة فی الإیجاد وإنّ فیه أکثر من جهة واحدة تصحّ صدور الکثیر منه، لکن الجهات الکثیرة التی فیه لا تبلغ حدّاً یصحّ به صدور ما دون النشأة العقلیّة بما فیه من الکثرة البالغة فمن الواجب أن یترتّب صدور العقول نزولاً إلی حدّ یحصل فیه من الجهات عدد یکافئ الکثرة التی فی النشأة التی بعد العقل.(1)
اولین چیزی که از خداوند پدید میآید، موجود واحدی به نام عقل است و آن شریفترین موجودی است که وجود آن ممکن است، و نوع آن یک فرد بیشتر ندارد. و چون در وجود شریفتر است علّت موجودات پایینتر از خود و واسطه در ایجاد آنها میباشد.
این صادر اول دارای، جهات متعددی است که به واسطه آن جهات،
1) . طباطبایی، محمّد حسین، نهایة الحکمة، 316 _ 317.
صدور کثیر از آن را ممکن میسازد، لکن جهات کثیره آن به حدی نیستند که صدور همه آنچه را که پایینتر از نشئه تجرد است _ با همه کثرتی که در آن وجود دارد _ امکانپذیر سازد، لذا لازم است صدور عقول مجرده تا حدی پایین آید که تعدد جهات در آن به اندازهای حاصل شود که کثرت واقع در نشئه بعد از نشئه تجرد را پاسخگو باشد.
نقد و اشکال:
گفتیم عالم مخلوق خداوند است نه صادر و پدید آمده از ذات او.
در صورت صدور عالم از ذات خدا، اثبات وحدت حقیقی، هم برای خدا محال خواهد شد و هم برای عقلی که آن را واحد نامیدهاند.
قاعده فلسفی "امکان اشرف" میگوید:
إنّ الممکن الأشرف یجب أن یکون أقدم فی مراتب الوجود من الممکن الأخسّ، فلا بد أن یکون الممکن الذی هو أشرف منه قد وجد قبله.(1)
ممکن برتر باید از ممکن پستتر در مراتب وجود پیشتر باشد، و قطعا باید قبل از آن وجود یافته باشد.
در حالی که نفس همین قاعده اقتضا میکند چنین موجودی که اشرف ممکنات باشد اصلا تحقّق پیدا نکند، چه اینکه فراتر از وجود هر مرتبهای امکان وجود بینهایت افراد دیگر متصور است، و وقتی که قرار باشد وجود هر مرتبهای متوقّف بر این باشد که پیش از آن بینهایت افراد ممکنِ اشرف از آن موجود شوند، هرگز نوبت به وجود آن مرتبه نخواهد رسید.
فرض تعدد و تکثّر برای موجودی که مجرد انگاشته شده است، ذاتا محال است.
ادعای "انحصار افراد هر نوع مجرد به یک فرد" نابجا
1) . طباطبایی، محمّد حسین، نهایة الحکمة، 319.
است چه اینکه اگر فرض تعدد برای موجود مجرد محال باشد، فرض تعدد انواع آن هم محال است؛ و اگر فرض تعدد برای آن (موجود مجرد) ذاتا ممکن باشد، تعدد افراد هر نوع نیز ممکن خواهد بود.
اعتبار این وجوه برای خود ذات واجب چه اشکالی دارد؟! _ علاوه بر اینکه امور اعتباری و بدون عینیت واقعی و خارجی چگونه ممکن است که در متن واقع و خارج منشأ اثر بوده، و علّت وجود سایر مراتب محسوب شوند؟! _ اگر فلسفه واقعا به لزوم سنخیت و همانندی علّت و معلول پایبند است، پس باید بپذیرد وجود هزار واسطه را هم که فرض کند باز هم یا باید خدا ماده و مرکب باشد، و یا باید عالم ماده، واجب الوجود بسیط و واحد از جمیع جهات دانسته شود. به راستی چرا فلسفه نمیپذیرد که قدرت خداوند متعال مطلق است و برای اینکه اشیا را بیافریند از ذات خود مایه نمیگذارد، بلکه او جل و علا عالم را پس از عدم مطلق و نبودن واقعی آن ایجاد نموده است؟! پاورقی "اصول فلسفه و روش رئالیسم" مینویسد:
هر حادث و پدیدهای به عقیده فلاسفه مسبوق است به ماده قبلی، پس اینکه بشر نمیتواند از "هیچ" یک چیز
بسازد، مربوط به عجز و ناتوانی بشر نیست، بلکه این کار فی حد ذاته محال و ممتنع است. طبق این نظریه شرط اول پیدایش یک موضوع وجود ماده است.(1)
در حالی که واضح است یکی از شرایط تناقض وحدت در زمان است و محالیت ذاتی تنها در صورتی لازم میآید که یک شیء در یک آن هم موجود باشد و هم معدوم، اما اینکه چیزی بر اساس آفرینش خداوند، پس از نبودن خود، موجود شود؛ و یا اینکه در اثر اراده خداوند بعد از بودن خود معدوم و نابود گردد، هرگز محالیت ذاتی ندارد. و اینکه بشر نمیتواند چیزی خلق کند یا از بین ببرد، تنها ناشی از عجز و ناتوانی اوست نه محال بودن ذاتی ایجاد یا از بین بردن آن چیز؛ و خداوند متعال که هیچگونه عجز و ناتوانی ندارد، همه چیز در حیطه قدرت اوست، اوست که میآفریند و ایجاد میکند، و از بین میبرد و معدوم مینماید:
<وَهُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیر>.(2)
و او بر هر چیز تواناست.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
کلّ صانع شیء فمن شیء صنع، واللّه لا من شیء صنع ما خلق.(3)
هر صانعی اشیاء را از چیزی دیگر میسازد، اما خداوند آفریدههای خود را از چیزی دیگر نساخته است.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
وإنّ کلّ صانع شیء فمن شیء صنع، واللّه الخالق اللطیف الجلیل خلق
وصنع لا من شیء.(1)
هر سازندهای اشیاء را از چیزی دیگر میسازد، ولی خداوند خالق لطیف جلیل اشیاء را آفرید بدون اینکه آنها را از چیزی دیگر ساخته باشد.
بنابراین درست نیست ما عجز و ناتوانی بشر از آفریدن اشیا را بهانهای برای محدود کردن قدرت خالق متعال قرار دهیم، و بگوییم: عالم اگر قدیم نبود و موجودات ازلی نبودند، خمیر مایه ایجاد نداشت و امکان خلق آن موجود نبود!! و خیال کنیم همانگونه که بشر نمیتواند بدون ماده قبلی چیزی بسازد، خداوند هم قدرت ندارد بدون ماده قبلی چیزی بیافریند وذات خودش را تجزیه وتقسیم کرده به صور مختلف به نمایش میگذارد!!
"حاشیه بحار الانوار" مینویسد:
العالم المادّیّ عالم الحرکة والتکامل، والنفس أیضاً لتعلّقها بالبدن المادّیّ بل اتّحادها به محکوم بهذا الحکم فهی لا تزال تسیر فی منازل السیر وتعرج علی مدارج الکمال وتقرب إلی الحق المتعال حتّی تصل إلی ثغور الإمکان والوجوب. فعندئذ ینتهی السیر وتقف الحرکة <وأَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی>، ومنازل السیر هی المراتب المتوسّطة بین المادّة وبین أشرف مراتب الوجود و هی بوجه تنقسم إلی مادّیّة وغیر مادّیّة والأولی هی المراحل التی تقطعها حتی تصل إلی التجرّد والثانیة هی المراتب الکمالیّة العالیة فوق ذلک. وحیث إنّ نسبة کلّ مرتبة عالیه بالنسبة إلی ما تحته نسبة العلّة إلی المعلول والمعنی الاسمیّ إلی الحرفیّ والمستقلّ إلی غیر المستقلّ کانت المرتبة العالیة مشتملة علی کمالات المرتبة الدانیة من غیر عکس، فکلّما أخذ قوس الوجود فی النزول ضعفت المراتب وکثرت الحدود العدمیّة، وکلّما أخذ فی الصعود اشتدّت المراتب وقلّت الحدود إلی أن تصل إلی وجود لا حدّ له أصلاً. ووصول النفس إلی کلّ مرتبة عبارة عن تعلّقها بتلک المرتبة، وبعبارة أخری بمشاهدة النفس ارتباطها
1) . کافی، 1 / 120؛ التوحید،63 _ 186؛ بحار الانوار 4 / 174.
بها بحیث لا تری لنفسها استقلالاً بالنسبة إلیها، وإن شئت قلت: بفنائها عن ذاتها وخروجها عمّا له من الحدود بالنسبة إلیها.(1)
عالم مادی، عالم حرکت و تکامل است، نفس نیز چون به بدن مادی تعلّق دارد _ بلکه عینا با آن یکی است _ دارای همین حکم است و پیوسته در منازل سیر و پلّههای کمال بالا میرود و به خدا نزدیک میشود تا به مرزهای امکان و وجوب راه یابد، اینجاست که دیگر سیر به پایان رسیده و حرکت متوقّف میشود که: "و نهایت به سوی خداست". منازل مذکور، همان مراتب متوسط بین ماده و برترین مراتب وجود میباشد که از جهتی به مادی و غیر مادی تقسیم میشود.
قسم اول همان مراتبی هستند که نفس آن را میپیماید تا به تجرد برسد، و قسم دوم مراتب کمالیه عالیه فوق آن میباشد و چون نسبت هر مرتبهای به پایینتر از خود، نسبت علّت و معلول و معنای حرفی به اسمی و مستقل به غیر مستقل است، مرتبه عالیه مشتمل بر کمالات مرتبه پستتر میباشد و نه بر عکس.
پس قوس وجود هر چه رو به نزول آید مراتب ضعیفتر شده و حدود عدمی بیشتر میشوند، و هر چه رو به صعود رود مراتب شدیدتر و حدود و قید و بندها کمتر میشود تا به حدی از وجود برسد که اصلا حد و مرز ندارد. و منظور از رسیدن نفس به هر مرتبهای عبارت از تعلّقش به آن مرتبه، و به عبارت دیگر منظور از آن، مشاهده ارتباط نفس به آن مرتبه میباشد به گونهای که نفس برای خود در برابر آن مرتبه اصلا استقلالی نبیند، و چنانچه خواستی میتوانی بگویی: از وجود خود نیست شده و از حدود خود نسبت به آن مرتبه خارج گردد.
نقد و اشکال:
1) . مصباح یزدی، محمّد تقی، حاشیه بحار الأنوار، 58 / 47.
و ماسویاللّه، قابل حرکت و تغیرند و حرکت اختصاص به عالم ماده ندارد، چنانکه در نفس مطلب مذکور به وجود حرکت در مراتب کمالیه فوق تجرد، آنهم تا مرزهای وجوب و امکان! صریحا اعتراف شده است.
لازمه تجرد مجردات این است که در آنها قوه و استعداد و حرکت و تکامل وجود نداشته باشد، بنابراین اعتقاد به وجود حرکت و تکامل درباره عالم مجردات، حاصل غفلت آشکار از معنای حقیقی تجرد است.
حرکت پیوسته ماده به سوی کمال _ چه به عنوان حرکت جوهری باشد و چه غیر آن _، از ادعاهای بدون برهان بلکه خلاف ضرورت فلسفه است، و با وجود نقائص و معاصی و کفر و نمونههای فراوان ارتداد واعتقادات باطل و خلاف دین و برهان مکاتب بشری که جهان راپر کرده است در تناقض میباشد.(1)
إنّ من الضروریّ أنّ النشأة نشأة المادّة والحاکم فیها قانون التحوّل والتکامل، فما من موجود من الموجودات التی هی أجزاء هذا العالم إلّا وهو متدرّج الوجود متوجّه من الضعف إلی القوّة ومن النقص إلی الکمال فی ذاته وفی جمیع توابعه ولواحقه من الأفعال والآثار. ومن جملتها الإنسان الذی لا یزال یتحوّل ویتکامل فی وجوده وأفعاله و آثاره التی منها آثاره التی یتوسّل إلیها بالفکر والإدراک. فما من واحد منّا إلّا وهو یری نفسه کلّ یوم أکمل من أمس ولا یزال یعثر فی الحین الثانی علی سقطات فی أفعاله وعثراث فی أقواله الصادرة منه فی الحین الأوّل، وهذا أمر لا ینکره من نفسه إنسان ذو شعور. (طباطبایی، محمد حسین، تفسیر المیزان، 1 / 66).
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
1) . تفسیر "المیزان" مینویسد:
... <وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یَعْقِلُون؟> فإنّه ردّ علی الزنادقة الذین یبطلون التوحید ویقولون: إنّ الرجل إذا نکح المرأة وصارت النطفة فی الرحم، تلقّته أشکال من الغذاء ودار علیه الفلک ومرّ علیه اللیل والنهار فیولد الإنسان بالطبائع من الغذاء ومرور اللیل والنهار. فنقض اللّه علیهم قولهم فی حرف واحد فقال: <وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یَعْقِلُون> قال: لو کان هذا کما یقولون ینبغی أن یزید الإنسان ما دامت الأشکال قائمة واللیل والنهار قائمان والفلک یدور، فکیف صار یرجع إلی النقصان کلّما ازداد فی الکبر إلی حدّ الطفولیّة ونقصان السمع والبصر والقوّة والفقة والعلم والمنطق حتّی ینقص وینتکس فی الخلق، ولکن ذلک من خلق العزیز الحکیم وتقدیره.(1)
"هر کس را عمر طولانی دهیم از وجود او بکاهیم، پس چرا اندیشه نمیکنند"؛ این آیه بر رد زندیقانی است که توحید و قدرت و مشیت الهی را انکار میکنند و میگویند: چون مردی با زنی نکاح کند و نطفه در جای خود قرار یابد، غذاهای مختلف به آن رسد و فلک بر آن بگذرد و شب و روز بر آن جاری شود، پس انسان به سبب امور طبیعی مانند غذا و گذشت شب و روز تکون و تولّد مییابد.
خداوند در یک کلمه عقاید ایشان را باطل نموده و فرموده است: "و هر کس را طول عمر دهیم از خلقتش بکاهیم پس آیا اندیشه نمیکنند" میفرماید: اگر آنگونه بود که ایشان خیال میکنند [که هر چیزی در اثر حرکت جوهری رو به کمال است]مادام که طبیعت پا برجا و شب و روز در جریان و فلک در حرکت است، انسان نیز باید پیوسته رو به فزونی و کمال باشد، پس چسان است که، هر چه عمرش زیادتر میشود رو به نقصان میرود تا اینکه به حد طفولیت میرسد و در شنوایی و بینایی و قوت و فهم و علم و بیان نقصان مییابد، و در خلق رو به کاستی میرود، بلکه اینها همه اثر قدرت و خلقت و تقدیر خدای عزیز حکیم است.
و خداوند متعال میفرماید:
1) . تفسیر قمّی، 2 / 217؛ بحار الأنوار، 9 / 231.
<لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی أَحْسَنِ تَقْویم. ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلین>(1)
ما انسان را در بهترین صورت بیافریدیم، سپس او را به پستترین درجات بازگردانیدیم.
و رسول اللّه؟ص؟ میفرمایند:
کلّ مولود یولد علی الفطرة، فأبواه یهوّدانه و ینصّرانه.(2)
هر فرزندی بر فطرت توحید به دنیا میآید، سپس پدر و مادرش او را به گمراهی و ضلالت یهودیت و نصرانیت میکشانند.
بنابراین اعتقاد به حرکت پیوسته نفس به سوی کمال و قرب حقّ متعال، از ادعاهای _ خالی از برهان و خلاف بداهت است. بلکه چه بسیار نفسی که پیوسته رو به پستی رفته و با فاصله گرفتن از مکتب هدایت و معرفت حجج الهی هر لحظه بر بعد و دوری خود از خداوند و معرفت و شناخت حقیقی او بیفزاید.
4 . اتّحاد بین دو چیز متعلّق به یکدیگر، خلاف عقل و برهان است، و در این مورد تفاوتی بین نفس و بدن و غیر آن دو وجود ندارد.
5 . همسنخ بودنِ وجود واجب و ممکن از پندارهای نادرست فلسفی است؛ و در نظر عقل و برهان، خدا و خلق یک حقیقت و یک سنخ وجود نیستند که بین آنها حد و مرزی فرض توان کرد به گونهای که بر اساس سیر در مراتب آن حقیقت، فاصله وجودی خالق و خلق قابل کمی و زیادی و قرب و بعد باشد، و برای فرار از التزام به رسیدن ممکنات به درجه وجوب و خدایی بتوان در آنجا حد و مرزی تصور کرده، و در محلّ مخصوصی توقّف
سیر را لازم دانست. چنانکه تأویل آیه <وأَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی> هم بر این معانی بیمورد و دور از معنای حقیقی آیه است.
معنای صحیح تقرب به سوی خداوند متعال، قرب معنوی است نه سیر وجودی و ذاتی، که بتوان آن را دارای مراتب متوسط بین ماده و اشرف مراتب وجود پنداشته و برخی از مخلوقات را از برخی دیگر به خداوند نزدیکتر انگاشت. چنانکه امام حسین علیه السلام میفرمایند:
احتجب عن العقول کما احتجب عن الأبصار، و عمّن فی السماء احتجابه عمّن فی الأرض، قربه کرامته و بعده إهانته.(1)
از عقلها همانسان پنهان است که از دیدگان در نهان است، و از اهل آسمان همانگونه پوشیده است که از اهل زمین پوشیده است. قربِ او گرامی داشتن اوست، و بُعد و دوری از او خوارکردن اوست.
و امام رضا علیه السلام میفرمایند:
لیس شیء من خلقه أقرب إلیه من شیء ولا شیء أبعد منه من شیء.(2)
هیچ چیزی از مخلوقات به او از دیگری نزدیکتر نیست، ونیز هیچیک از آنها از او دورتر از دیگری نمیباشد.
شخصی به نام ابوقره خدمت حضرت رضا علیه السلام عرضه داشت: چه کسی به خداوند نزدیکتر است، ملائکه یا اهل زمین؟!
حضرت رضا علیه السلام فرمودند:
إن کنت تقول بالشبر والذراع، فإنّ الأشیاء کلّها باب واحد هی فعله، لا یشتغل ببعضها عن بعض یدبّر أعلی الخلق من حیث یدبّر أسفله، و یدبّر أوّله من حیث یدبّر آخره، من غیر عناء و لا کلفة و لا مؤونة و لا مشاورة و لا نصب. و إن کنت تقول من أقرب إلیه فی الوسیلة فأطوعهم
له.(1)
اگر به وجب و ذراع میگویی که همه اشیاء برای او یکسان، و مخلوق او میباشند. به خاطر بعضی از آنها از بعضی دیگر غافل نمیگردد. بالاترین خلق را همانگونه تدبیر میفرماید که پستترین آنها را، و اول آنها را همچنان میپرورد که آخرینشان را، بدون هیچگونه زحمت و سختی و کمکجویی و خستگیای؛ و اگر میگویی که چه کسی از حیث وسیله و منزلت به او نزدیکتر است، پس آن مطیعترین ایشان میباشد.
6 . اعتقاد به اینکه: "وجود حقیقتی دارای مراتب است، و مرتبهای به عنوان اشرف مراتب دارد"، از پندارهایی است که با عقل و برهان نمیسازد. چه اینکه أولا تصور مراتب مختلف برای یک حقیقت صرفا امری اعتباری است؛ و ثانیا حقیقتی که تصور مراتب برای آن ممکن باشد، فراتر از هر مرتبهای از مراتب آن وجود مرتبهای دیگر قابل تصور است و محال است که به وجود مرتبهای به عنوان اشرف مراتب منتهی شود. از چنین حقیقتی با عنوان بینهایت لایقفی (غیر ایستا) یاد میشود که تحقّق مرتبه تمام وکمال مطلق در مورد آن محال میباشد، و در هر مرتبهای که محقّق شود پیوسته محدود و متناهی خواهد بود. بنابراین فرض صعود در مراتب وجود تا حد وصول به شدتِ وجودیای که اصلا حد نداشته باشد، خلاف ذات شیء قابل صعود و نزول است، و اعتقاد به نامتناهی بودن مراتب مذکور و غیر آن جزء اوهام نامعقول میباشد.
7 . فرض مراتب کمالیه عالیه فوق حد تجرد برای مجردات، با مجردبودن آنها تناقض دارد، بلکه در نفس
1) . بحار الأنوار، 10 / 346 _ 347، از احتجاج.
خود نیز متناقض است.
8 . نسبت علّت به معلول را چون نسبت معنای اسمی به حرفی دانستن، از مبانی نادرست و نامعقول فلسفی است، بلکه معلول آن است که علّت آن را ایجاد و خلق میکند نه اینکه معلول مرتبهای از ذات آن (علّت) باشد؛ بدیهی است اشیا آفریدهها و مخلوقات حضرت حقّ متعالند نه مراتب وجود او.
9 . مستقل نبودن مخلوقات در وجود خود، به معنای این است که آنها آفریدههای خداوندند و در وجود خود محتاج به آفرینش و ایجاد الهیاند، نه به این معنا که در ذات خود وجود نداشته و مرتبه پستی از حقیقت وجود و ذات خداوند <وتعالی اللّه عما یقول الظالمون علوا کبیرا> بوده، و خارج از وجود خداوند اصلا وجود نداشته باشند.
10 . وصول نفس به هر مرتبه را گاهی به معنای "تعلّق"، و گاهی به معنای "فنای از ذات"دانستن، و گاهی به معنای "ندیدن استقلال"، وگاهی به معنای "اتّحاد و عینیت واقعی" انگاشتن،تناقض در تناقض است، نه یک معنا و چند تعبیر.
حاشیه مذکور ادامه میدهد:
وبعد هذه المقدّمة نقول: الحدود اللازمة لکلّ مرتبة العارضة لحقیقة وجود الشیء الذی فی تلک المرتبة هی التی تحجب ذلک الشیء من الوصول إلی المرتبة العالیة وإدراک ما لها من الکمال والعظمة، فإذا خرج الشیء عن هذه الحدود وخلع تلک القیود أمکنه الترقّی إلی درجة ما فوقه، فیری عندئذ ذاته متعلّقة به غیر مستقلّة عنه ویعرف ما له من البهاء والشرف والکمال والعظمة، فتلک الحدود هی الحاجبة عن حقیقة الوجود المطلقة عن کلّ قید، والنفس الوالهة إلی اللذائذ المادّیّة هی المتوغّلة فی ظلمات الحدود وغواشی القیود، وهی أبعد النفوس عن الحقّ تعالی، فکلّما انخلعت من القیود المادّیّة، وقطعت تعلّقها عن زخارف هذه الدنیا الدنیّة اقتربت من عالم النور والسرور والبهاء والحبور، حتّی تتجرّد تجرّداً سامیاً فتشاهد نفسها جوهراً مجرّداً عن
المادّة والصورة، وعند ذلک خرجت عن الحجب الظلمانیّة، وهی حقیقة الذنوب والمعاصی، والأخلاق الذمیمة، ورأسها حبّ الدنیا والإخلاد إلی أرض الطبیعة، وقد روی الفریقان عن النبیّ؟ص؟ "حبّ الدنیا رأس کلّ خطیئة" لکنّها بعد محتجبة بالحجب النورانیّه وهی ألطف وأرقّ ولذا کان تشخیصها أصعب، ومعرفتها إلی الدقّة والحذاقة أحوج، فربّ سالک فی هذه المسالک لمّا شاهد بعض المراتب الدانیة زعم أنّه وصل إلی أقصی الکمالات وأرفع الدرجات، وصار ذلک سبباً لتوقفه فی تلک المرتبة واحتجابه بها،... فمن شمله عنایة الحقّ وساعده التوفیق فخصّه اللّه بعبادته... وقد ظهر مما ذکرنا أنّ معنی ارتفاع الحجاب مشاهدة عدم استقلال النفس فلا یوجب ارتفاع الحجب کلاً انعدام العالم رأساً، بل إنّما یوجب معاینة ما سوی اللّه تعالی متعلّقاً به غیر مستقلّ بنفسه فلا یلزم منه محال ولا ینافی شیئاً من أصول الدین واللّه الهادی والمعین.(1)
و بعد از این مقدمه میگوییم: حدود و مرزهای وجودیای که برای هر مرتبه لازم است، و عارض حقیقت چیزی که در آن مرتبه است میگردد، همان چیزی است که آن شیء را از وصول به آن مرتبه و ادراک کمال و عظمت آن رتبه در پرده میدارد، پس چون شیء از این مرزها خارج شود و آن بندها را بگسلد، ترقی به درجه مافوق برایش ممکن شود، اینجاست که ذات خود را متعلق و وابسته به آن مرتبه مییابد، و شرافت و کمال و عظمت آن رتبه را میشناسد. و آن بندها، حجاب او نسبت به حقیقت وجود مطلق از هر قید و بند است. پس نفسی که شیدای لذائذ مادی و غرق در ظلمت حدود و پردههای قیود است، دورترین نفوس از حق تعالی است، و هر چه از قیود مادیت رها شود و از زینتهای این دنیای پست منقطع گردد، به عالم نور و سرور و بهاء نزدیکتر گردد، تا جایی که به درجه بلند تجرد دست یابد و وجود خود را مجرد و رها از ماده و صورت ببیند، آنگاه از حجابهای ظلمت _ که همان حقیقت گناهان و معاصی و اخلاق زشت و ناپسند که سرسلسله
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، حاشیه بحار الأنوار، 58 / 48.
آنها محبّت و دوستی دنیا و دلبستگی به طبیعت است _ بیرون آید.
شیعه و سنّی از رسول اللّه؟ص؟ روایت کردهاند که: "محبّت دنیا رأس هر بدی است"، لکن حجاب آن مرتبه حجابی نورانی است که لطیفتر و نازکتر است و لذا تشخیص آن نیز دشوارتر است، و شناخت آن به دقّت و زرنگی نیاز بیشتری دارد، چه بسیار سالکی که در این راهها چون بعضی مراتب پست را مشاهده کند، خیال کند که به بالاترین کمالات و درجات واصل شده است، و همین امر سبب توقّف او در آن مرتبه و احتجابش به وسیله آن مرتبه باشد.
پس هر کس عنایت حق شامل حالش شد و توفیق الهی یارش آمد، و خداوند به عبادت خویش اختصاصش داد...
از آنچه، بیان داشتیم معنای رفع حجابها و معنای مشاهده وابستگی نفس معلوم شد، پس رفع کلی حجابها لازم نمیآورد که اساس عالم نیست و نابود شود، بلکه تنها موجب میشود که ماسوای خدا وابسته و متعلّق به ذات خدا دیده شود، پس هیچ محالی از آن لازم نمیآید و هیچ منافاتی با هیچیک از اصول دین نخواهد داشت. و خداوند هدایتگر و یاور است.
نقد و اشکال:
1 . در نظر اهل ذوق و عرفانِ گریزان از عقل و برهان،(1)وجود منحصر به یک حقیقت واحد است که هر لحظه به صورتی جلوه میکند، چنانکه در نظر اهل فلسفه نیز واقعیتِ موجود تنها یک حقیقت نامتناهی است به نام وجود، که مراتب ضعیف وجود را در ذاتِ خود نهفته دارد و بس. در نظر ایشان همین حقیقت هم علّت است و هم معلول، و هم خالق است و هم مخلوق، و به تعبیر صحیحتر نه علّت است و نه معلول، و نه خالق است و نه مخلوق، با این حال دیگر
1) . رجوع کنید به: "سراب عرفان"، بخش دوم: گریز اهل عرفان از دلیل و برهان، از مؤلف.
خروج از حدود و خلع قیود و ادراک کمال و عظمت و وصول به مرتبه بالاتر و حاجب و محجوب بودن بر طبق این مبانی چه معنای صحیحی میتواند داشته باشد؟!(1)و بنابر مبنای مذکور، وَلَه به لذّات مادی چه معنایی داشته و چه ربطی به قرب و بعد حقّ متعال دارد؟! و حدود چگونه سبب ظلمت میشوند؟! و حصول تجرد چگونه تصور میشود؟!
و سیر در مراتب وجودِ دارای مراتب فلسفی، و یا حقیقت وجود واحد عرفانی، چگونه امکان دارد، و ارتباط آن با حقیقت گناهان و معاصی و اخلاق ذمیمه چه معنایی میپذیرد؟!
بر اساس تفکر فلسفی و عرفانی، ربطی و غیراستقلالی بودن هر مرتبهای، امری قهری و عینی برای آن بوده و غیرقابل انفکاک از نفس مراتب است، و در نظر اهل فلسفه وعرفان حضور هر چیزی در ذات خود، حقیقت علم آن چیز شمرده میشود، در این صورت ارتفاع حجاب چه معنایی پیدا میکند و معنای صحیح عبادت چگونه تصویر میشود، و فرض وجود عالمی که قابل انعدام باشد چگونه ممکن است که ارتفاع حجابها موجب انعدام کلّی آن عالم نشده و هیچ محالی لازم نیاید؟ و چسان این مبانی و تصورات که خالق و خلق را دو چیز نمیداند منافاتی با اصول دین پیدا نمیکند؟!
مگر روشنترینِ اصول و مبانی ادیان این نیست که ما
1) . لازم به ذکر است که بر اساس مبانی ایشان تصور هر گونه حرکت و صعود و نزول برای مراتب وجود محال ذاتی بوده، و مانند استحاله تصور جابجایی در مراتب اعداد، تصور سیر و حرکت مزبور خلاف ذات مرتبهبودن مراتب است.
همه بنده و آفریده خداوند متعالیم، که برای تحصیل معرفت و عبادت او و بهرهوری از نعمتهای ابدیش خلق شدهایم، نه مرتبهای از ذات اوییم، و نه در مراتب وجود او سیر میکنیم، و نه جلوه و صورت حقیقت وجود اوییم؛ و نه طاعت و عبادت به ما وسعت وجودی میدهد و وجود ما را به صقع وجوب نزدیک میکند، و نه سعه وجودی نامتناهی موهوم برای خالق متعال کمال و فضیلت به شمار میرود، و نه محدودیت در وجود، نقص و عیب مخلوق و بنده مطیع و فرمانبر پروردگار بوده و یا قابل انفکاک از ذات اوست؟!
اهل فلسفه غالبا آیات و اخباری را که در مورد ملائکه و روح و امثال آن وارد شده است منطبق بر موجودات عالم مجردات میدانند، در حالی که مجردات به عقیده ایشان دارای وجود ازلی و قدیم میباشند نه حادث، و نیز ایشان وجود مجردات را خارج از مقدار و اجزا و صورت و شکل و زمان و مکان میدانند و قرآن و اخبار هیچیک از این اوصاف را درباره هیچ مخلوقی _ چه ملائکه و چه غیر آن _ نمیپذیرد، بلکه جنّ و ملک و روح را نیز به وصف حدوث و مخلوقیت و داشتن زمان و مکان و فرارفتن به آسمان، و فرود آمدن به زمین، و داشتن شکل و شبح و صورت و پر و بال و جزء و کل و کوچکی و بزرگی و حرکت و سکون که همه آنها صفات اجسام و حقایق متجزی و عددی و مخلوق است توصیف میفرماید.
خداوند متعال میفرماید:
<الْحَمْدُ لِلّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جاعِلِ الْمَلائِکَةِ رُسُلاً أُولی أَجْنِحَةٍ مَثْنی وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ یَزیدُ فِی الْخَلْقِ ما یَشاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ>.(1)
به نام خداوند بخشنده مهربان و رئوف، سپاس خداوندی را که آفریدگار آسمانها و زمین است و ملائک را پیامآورانی دارای دو، سه و چهار بال قرار داده است، هر چه بخواهد در خلق بیفزاید، همانا خداوند بر انجام هر کاری تواناست.
و میفرماید:
<وَ یَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ وَ نُزِّلَ الْمَلائِکَةُ تَنْزیلاً>.(2)
<وَتَرَی الْمَلائِکَةَ حَافِّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِم>.(3)
و فرشتگان را میبینی که بر گرد عرش حلقه زده، تسبیح گوی پروردگارشان میباشند.
<یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِکَةُ صَفًّا>.(4)
روزی که ملائکه و روح صف میبندند.
و درباره فرشتگانی که به مهمانی حضرت ابراهیم علیه السلام آمدند میفرماید:
<وَنَبِّئْهُمْ عَنْ ضَیْفِ إِبْراهیم. إِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقالُوا سَلاماً قالَ إِنَّا مِنْکُمْ وَجِلُون. إِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقالُوا سَلاماً قالَ إِنَّا مِنْکُمْ وَجِلُون. قالُوا لا تَوْجَلْ إِنَّا نُبَشِّرُکَ بِغُلامٍ عَلیم>.(5)
ایشان را از داستان مهمانان ابراهیم آگاه کن، آن گاه که بر او وارد شدند
و گفتند: سلام، پس ایشان گفتند که ما از شما ترسانیم، گفتند: مترس، ما تو را به مولود بردباری مژده میدهیم.
و درباره فرشتگانی که برای عذاب قوم لوط فرود آمدند میفرماید:
<قالَ فَما خَطْبُکُمْ أَیُّهَا الْمُرْسَلُون. قالُوا إِنَّا أُرْسِلْنا إِلی قَوْمٍ مُجْرِمین>.(1)
گفت: شما را چه کاری است ای فرستادگان؟! گفتند: ما به سوی گروهی مجرم و گناهکار فرستاده شدهایم.
<فَلَمَّا جاءَ آلَ لُوطٍ الْمُرْسَلُون. قالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ مُنْکَرُون>.(2)
هنگامی که فرشتگان نزد خاندان لوط آمدند گفت: شما گروهی ناشناختهاید.
<وَجاءَ أَهْلُ الْمَدینَةِ یَسْتَبْشِرُونَ. قالَ إِنَّ هؤُلاءِ ضَیْفی فَلا تَفْضَحُونِ. وَاتَّقُوا اللَّهَ وَلا تُخْزُونِ. قالُوا أَ وَلَمْ نَنْهَکَ عَنِ الْعالَمینَ>.(3)
و اهل شهر با روی خندان بیامدند، لوط گفت: اینان میهمان منند پس آبروی مرا حفظ کنید، از خداوند بترسید و مرا خوار نکنید. گفتند: مگر ما تو را از مردم روزگار فرمان پرهیز ندادیم؟
و امام باقر علیه السلام درباره "روح" _ که در آدم دمیده شده است _ و در مورد علّت اضافه آن به نام خداوند میفرمایند:
إنّما أضافه إلی نفسه لأنه اصطفاه علی سائر الأرواح کما اصطفی بیتاً من البیوت فقال: "بیتی"، وقال لرسول من الرسل: "خلیلی" وأشباه ذلک، وکلّ ذلک مخلوق مصنوع محدث مربوب مدبّر.(4)
همانا خداوند تعالی روح را ازاین جهت به خود نسبت داد، که آن را بر
ارواح دیگر برتری داده است، همانگونه که خانهای از خانهها را برگزید و فرمود: "خانه من". و درباره پیامبری از پیامبران فرمود: "دوست من"، و نظائر آن. و همه آنها مخلوق و ساخته شده و پدید آمده و مورد تربیت و تدبیرند.
و امام صادق علیه السلام در رد پندار کسانی که ذات خداوند متعال را قابل صدور و تولید میدانند میفرمایند:
إن اللّه تبارک و تعالی أحدٌ صمد لیس له جوف، و إنما الروح خلق من خلقه.(1)
همانا خداوند یکتای بدون جزء است که اندرون ندارد، و روح،تنها آفریدهای از آفریدههای او میباشد.
1) . بحار الأنوار، 4 / 13، از التوحید.
فلسفه و عرفان و اندیشه بشری، خالق و مخلوق و علّت و معلول را متعاصر و متلازم در وجود، و هر دو را قدیم و أزلی میشمارد، لذا از التزام به دارای زمان بودن ذات خالق گزیری نخواهد داشت.
اما مکتب اهل عصمت و معدن نبوت با إقامه براهین قاطع، تمامی ماسویاللّه و حتّی نفس زمان را متناهی و حادث حقیقی دارای ابتدای وجود دانسته، خداوند را خالق زمان و مکان، و متعالی از قابلیت نسبت به آن دو معرفی مینماید.
بدیهی است اتّصاف به زمان (چه متناهی فرض شود و چه نامتناهی) همانند ملکه و عدم از شؤون ویژه ذات عددی و دارای مقدار و اجزا بوده و به هیچ عنوان به ذات خداوند متعال نسبت داده نمیشود.(1)
و میفرماید: قال: (والجهة). أقول: هذا حکم من الأحکام اللازمة لوجوب الوجود وهو معطوف علی الزائد، وقد نازع فیه جمیع المجسّمة فإنّهم ذهبوا إلی أنّه تعالی جسم فی جهة وأصحاب أبی عبد اللّه بن کرّام اختلفوا، فقال محمد بن الهیصم: إنّه تعالی فی جهة فوق العرش لا نهایة لها والبعد بینه وبین العرش أیضاً غیر متناه. وقال بعضهم: البعد متناه. وقال قوم منهم: إنّه تعالی علی العرش کما تقوله المجسّمة، وهذه المذاهب کلّها فاسدة لأنّ کلّ ذی جهة فهو مشار إلیه ومحلّ للّکوان الحادثة فیکون حادثاً فلا یکون واجباً. (علامه حلّی، شرح تجرید،406 / 407).
ابن میثم ؟ق؟ میفرماید: البحث الرابع: أنّه تعالی لیس فی مکان ولا جهة ولا حیّز، خلافاً للکرّامیّة، فإنّهم اتّفقوا علی أنّه تعالی فی جهة: ثمّ زعمت الهیصمیّة أنّه فوق العرش فی جهة لا نهایة لها وبینه وبین العرش بعد غیر متناه، وزعمت العابدیّة أنّ بینهما بعداً متناهیّاً، وقال بعض الهیصمیّة إنّه علی العرش کما ذهب إلیه سائر المجسّمة.
لنا وجوه: (الأول) إنه لو کان فی مکان لم یخل عن الأکوان الحادثة، واللازم باطل فالملزوم کذلک. أمّا الملازمة: فلأنّ کونه فی المکان إن کان أوّل کون له فهو کون الحدوث، أو کوناً ثانیاً إما فی ذلک المکان وهو السکون، أو فی غیره وهو الحرکة. وعلی التقدیرات فهی حادثة ولا خلو للکائن عنها لما مرّ. وأمّا بطلان اللازم، فلأنّه لو لم یخل عن الأکوان الحادثة لکان حادثاً علی ما مرّ أیضاً، وکلّ حادث ممکن فالواجب ممکن. هذا خلف.
(الثانی) لو کان فی مکان أو جهة أو حیّز لاستحال قیامه فی الوجود بدونه، واللازم باطل فالملزوم کذلک. بیان الملازمة: أنّ کلّ ما کان فی الحیّز أو المکان فإنّه لا ینفکّ عن مقدار وشکل، وکلّ ما کان کذلک استحال استغناؤه فی الوجود عن الحیّز والمکان، والمقدّمتان جلیّتان. بیان بطلان اللازم: أنّه لو کان کذلک لکان قیامه فی الوجود موقوفاً علی وجود الغیر وکان مفتقراً فی وجوده إلی الغیر. هذا خلف.
(الثالث) أنّه ثبت فی علم الهیئة والمجسطیّ أنّ السماوات والأرض کریّة، وإذا کانت کذلک کانت الجهة التی فوق رأس من کان ببلاد المشرق بعینها أسفل لمن کان ببلاد المغرب وبالعکس، فلو کان سبحانه فی جهة فوق لکان کونه فوقاً لقوم مستلزماً لکونه أسفل لقوم آخرین، وذلک ممّا یأباه الخصم وینکره. (بحرانی، ابن میثم، قواعد المرام فی علم الکلام، 70).
1) . علامه حلّی ؟ق؟ میفرماید: المسألة الثانیة عشرة فی أنّه تعالی لیس بمتحیّز قال: (والتحیّز). أقول: هذا عطف علی الزائد أیضاً، فإنّ وجوب الوجود یقتضی نفی التحیّز عنه تعالی، وهذا حکم متّفق علیه بین أکثر العقلاء وخالف فیه المجسّمة، والدلیل علی ذلک أنّه لو کان متحیّزاً لم ینفکّ عن الأکوان الحادثة وکلّ ما لا ینفکّ عن الحادث فهو حادث _ وقد سبق تقریر ذلک _ وکلّ حادث ممکن فلا یکون واجباً هذا خلف، ویلزم من نفی التحیّز نفی الجسمیّة.
فلسفه و عرفان و اندیشه بشری، خالق و مخلوق و علّت و معلول را متعاصر و متلازم در وجود، و هر دو را قدیم و أزلی میشمارد، لذا از التزام به دارای زمان بودن ذات خالق گزیری نخواهد داشت.
اما مکتب اهل عصمت و معدن نبوت با إقامه براهین قاطع، تمامی ماسویاللّه و حتّی نفس زمان را متناهی و حادث حقیقی دارای ابتدای وجود دانسته، خداوند را خالق زمان و مکان، و متعالی از قابلیت نسبت به آن دو معرفی مینماید.
بدیهی است اتّصاف به زمان (چه متناهی فرض شود و چه نامتناهی) همانند ملکه و عدم از شؤون ویژه ذات عددی و دارای مقدار و اجزا بوده و به هیچ عنوان به ذات خداوند متعال نسبت داده نمیشود.(1)
و میفرماید: قال: (والجهة). أقول: هذا حکم من الأحکام اللازمة لوجوب الوجود وهو معطوف علی الزائد، وقد نازع فیه جمیع المجسّمة فإنّهم ذهبوا إلی أنّه تعالی جسم فی جهة وأصحاب أبی عبد اللّه بن کرّام اختلفوا، فقال محمد بن الهیصم: إنّه تعالی فی جهة فوق العرش لا نهایة لها والبعد بینه وبین العرش أیضاً غیر متناه. وقال بعضهم: البعد متناه. وقال قوم منهم: إنّه تعالی علی العرش کما تقوله المجسّمة، وهذه المذاهب کلّها فاسدة لأنّ کلّ ذی جهة فهو مشار إلیه ومحلّ للّکوان الحادثة فیکون حادثاً فلا یکون واجباً. (علامه حلّی، شرح تجرید،406 / 407).
ابن میثم ؟ق؟ میفرماید: البحث الرابع: أنّه تعالی لیس فی مکان ولا جهة ولا حیّز، خلافاً للکرّامیّة، فإنّهم اتّفقوا علی أنّه تعالی فی جهة: ثمّ زعمت الهیصمیّة أنّه فوق العرش فی جهة لا نهایة لها وبینه وبین العرش بعد غیر متناه، وزعمت العابدیّة أنّ بینهما بعداً متناهیّاً، وقال بعض الهیصمیّة إنّه علی العرش کما ذهب إلیه سائر المجسّمة.
لنا وجوه: (الأول) إنه لو کان فی مکان لم یخل عن الأکوان الحادثة، واللازم باطل فالملزوم کذلک. أمّا الملازمة: فلأنّ کونه فی المکان إن کان أوّل کون له فهو کون الحدوث، أو کوناً ثانیاً إما فی ذلک المکان وهو السکون، أو فی غیره وهو الحرکة. وعلی التقدیرات فهی حادثة ولا خلو للکائن عنها لما مرّ. وأمّا بطلان اللازم، فلأنّه لو لم یخل عن الأکوان الحادثة لکان حادثاً علی ما مرّ أیضاً، وکلّ حادث ممکن فالواجب ممکن. هذا خلف.
(الثانی) لو کان فی مکان أو جهة أو حیّز لاستحال قیامه فی الوجود بدونه، واللازم باطل فالملزوم کذلک. بیان الملازمة: أنّ کلّ ما کان فی الحیّز أو المکان فإنّه لا ینفکّ عن مقدار وشکل، وکلّ ما کان کذلک استحال استغناؤه فی الوجود عن الحیّز والمکان، والمقدّمتان جلیّتان. بیان بطلان اللازم: أنّه لو کان کذلک لکان قیامه فی الوجود موقوفاً علی وجود الغیر وکان مفتقراً فی وجوده إلی الغیر. هذا خلف.
(الثالث) أنّه ثبت فی علم الهیئة والمجسطیّ أنّ السماوات والأرض کریّة، وإذا کانت کذلک کانت الجهة التی فوق رأس من کان ببلاد المشرق بعینها أسفل لمن کان ببلاد المغرب وبالعکس، فلو کان سبحانه فی جهة فوق لکان کونه فوقاً لقوم مستلزماً لکونه أسفل لقوم آخرین، وذلک ممّا یأباه الخصم وینکره. (بحرانی، ابن میثم، قواعد المرام فی علم الکلام، 70).
1) . علامه حلّی ؟ق؟ میفرماید: المسألة الثانیة عشرة فی أنّه تعالی لیس بمتحیّز قال: (والتحیّز). أقول: هذا عطف علی الزائد أیضاً، فإنّ وجوب الوجود یقتضی نفی التحیّز عنه تعالی، وهذا حکم متّفق علیه بین أکثر العقلاء وخالف فیه المجسّمة، والدلیل علی ذلک أنّه لو کان متحیّزاً لم ینفکّ عن الأکوان الحادثة وکلّ ما لا ینفکّ عن الحادث فهو حادث _ وقد سبق تقریر ذلک _ وکلّ حادث ممکن فلا یکون واجباً هذا خلف، ویلزم من نفی التحیّز نفی الجسمیّة.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
إنّ اللّه تعالی یجلّ عن الأین ویتعالی عن المکان. کان فی ما لم یزل ولا مکان، وهو الیوم علی ذلک، لم یتغیّر من حال إلی حال.(1)
همانا خداوند فراتر از این است که مکان داشته باشد او ازلا بود و مکان نبود اینک نیز چنان است و از حالی به حال دیگر تغییر نیافته است.
و میفرمایند:
حارت الأوهام أن یکیّف المکیّف للأشیاء ومن لم یزل بلا مکان ولا یزول باختلاف الأزمان.(2)
اندیشهها در حیرتند از اینکه کیفیت دهنده اشیاء را چگونه دانند، و یا اینکه آن کسی را که پیوسته بدون مکان بوده و به گذشت زمانها زوال نمیپذیرد چگونه تصور کنند.
و امام صادق علیه السلام میفرمایند:
إنّ اللّه تبارک وتعالی لا یوصف بزمان ولا مکان، ولا حرکة ولا انتقال ولا
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
إنّ اللّه تعالی یجلّ عن الأین ویتعالی عن المکان. کان فی ما لم یزل ولا مکان، وهو الیوم علی ذلک، لم یتغیّر من حال إلی حال.(1)
همانا خداوند فراتر از این است که مکان داشته باشد او ازلا بود و مکان نبود اینک نیز چنان است و از حالی به حال دیگر تغییر نیافته است.
و میفرمایند:
حارت الأوهام أن یکیّف المکیّف للأشیاء ومن لم یزل بلا مکان ولا یزول باختلاف الأزمان.(2)
اندیشهها در حیرتند از اینکه کیفیت دهنده اشیاء را چگونه دانند، و یا اینکه آن کسی را که پیوسته بدون مکان بوده و به گذشت زمانها زوال نمیپذیرد چگونه تصور کنند.
و امام صادق علیه السلام میفرمایند:
إنّ اللّه تبارک وتعالی لا یوصف بزمان ولا مکان، ولا حرکة ولا انتقال ولا
سکون، بل هو خالق الزمان والمکان والحرکة والسکون، تعالی عمّا یقول الظالمون علوّاً کبیراً.(1)
همانا خداوند قابل توصیف به داشتن زمان و مکان و حرکت و انتقال و سکون نیست، او آفریننده زمان و مکان و حرکت و سکون است، فراتر است از آنچه ستمگویان میاندیشند فراتری بزرگی.
امام کاظم علیه السلام میفرمایند:
إنّ اللّه تبارک وتعالی کان لم یزل بلا زمان ولا مکان، وهو الآن کما کان.(2)
خداوند پیوسته بوده است بدون زمان و مکان، و الان نیز چنان است.
حضرت رضا علیه السلام میفرمایند:
لا تصحبه الأوقات، ولا تضمنه الأماکن... سابق الأوقات کونه، والعدم وجوده، والابتداء أزله.(3)
اوقات و زمانها مصاحب او نیستند، و مکانها ذات او را در بر ندارند، وجود او قبل از وجود اوقات و زمانها است، هستی او بر عدم پیشی جسته، و ازلیت او بر ابتدا سبقت گرفته است.
و میفرمایند:
لا تصحبه الأوقات.(4)
زمانها مصاحب وجود خداوند نیستند.
اهل فلسفه و عرفان گر چه گاهی به لزوم فراتر بودن ذاتِ خداوند از اتّصاف به زمان و مکان اعتراف کردهاند،
اما چنین پنداشتهاند که معنای فراتری وجود خداوند از زمان و مکان این است که وجود او اختصاص به زمان و مکان خاصّی نداشته بلکه در تمامی زمانها و مکانها موجود است، لذا بر اساس اعتقاد خود به وحدت وجود و نامتناهی دانستن ذات خداوند، حقیقت وجود او را در پهنه زمان و مکان گسترانیده و گفتهاند:
إنّ الحقّ تعالی لا إشکال فی کون وجوده الخارجیّ غیر محدود بحدّ وغیر فاقد لکمال، وأنّه موجود فی کلّ مکان وزمان وجوداً حقیقیّاً خارجیّاً.(1)
بدون تردید وجود خارجی خداوند هیچگونه حد و نقص و فقدانی ندارد، و او در هر زمان و مکانی وجود حقیقی خارجی دارد.
و نیز گفتهاند:
خواننده محترم از هم اکنون باید بداند که خدای حقیقی، خدایی که پیامبران واقعی او را معرفی کردهاند، خدایی که حکمت الهی اسلامی آن را میشناسد نه در آسمان است و نه در زمین، و نه در مافوق آسمانها است و نه در ظلمات و نه در آغاز عالم. در همه زمانها و همه مکانها است و به همه چیز محیط است...
بس که هست از همه
سو و ز همه رو راه به تو
به تو برگردد اگر
راهروی برگردد(2)
و نیز:
إنّ غیر المتناهی قد ملأ الوجود کلّه، فأینما تولّوا وجوه عقولکم فثمّ وجه الواجب الواحد الغیر المحدود، فأین المجال لفرض غیره.(3)
غیرمتناهی، همه جای وجود را فرا گرفته است، و روی عقلهای خود را به هر طرف آورید آنجا وجه واجب واحد غیر محدود است، بنابراین چه
جایی برای فرض وجود غیر او باقی میماند؟!
و نیز:
أینما تولّوا فثمّ وجه اللّه، حتّی فی نفس التولیة والأین... لأنّ الإطلاق الذاتیّ لا یشذّ عن شیء ولا یشذّ عنه شیء.(1)
به هر کجا روی آورید آنجا صورت خداوند است، حتّی در نفس روی آوردن و مکان؛ زیرا فراگیری ذاتی، چیزی است که همه چیز را در بردارد و هیچ چیز از آن خارج نیست.
"ملاصدرای شیرازی" میگوید:
إنّ الحقّ المنزّه عن الزمان موجود فی کلّ وقت من الأوقات لا علی وجه الاختصاص والتعلیق، والحقّ المنزّه عن المکان موجود فی کلّ واحد من الأمکنة لا علی وجه التقیید والتطبیق... فهو مع کلّ موجود بکلّ جهة من غیر تقیید ولا تکثّر، فهو علی کلّ شیء ولیس فی شیء، وفی کلّ زمان ولیس فی زمان، وفی کلّ مکان و لیس فی مکان.(2)
همانا حقّ منزّه از زمان، بدون وجه اختصاص و تعلیق، در هر زمانی از زمانها موجود است، و حقّ منزّه از مکان، بدون وجه تقیید و تطبیق، در هر مکانی از مکانها وجود دارد... او بدون تقیید و تکثّر، در هر جهتی موجود است، پس او با همه چیزها هست و در چیزی خاص نیست، و او در همه زمانها هست و در زمانی خاص نیست، و در همه مکانها هست و در مکانی خاص نیست.
و در "تفسیر المیزان" چنین آمده است:
إنّه علی کلّ شیء حاضر أو مشهود، لا یختصّ بجهة دون جهة، وبمکان دون مکان، وبشیء دون شیء، بل شهید علی کلّ شیء، محیط بکلّ شیء. فلو وجده شیء لوجده علی ظاهر کلّ شیء وباطنه.(3)
خداوند بر هر چیزی حاضر است و مشاهده میشود، و به جهت و مکان و چیز خاصّی اختصاص ندارد، بلکه بر همه اشیا مشهود و محیط است چنانکه اگر چیزی او را بیابد بر ظاهر و باطن همه چیز خواهد یافت.
چنانچه کسی وجود خداوند متعال را ملازم با چیز دیگر بداند دیگر هرگز نمیتواند وجود هیچیک از آن دو را مجرد از زمان فرض کند، بلکه باید بپذیرد که لازمه این تلازم این است که وجود خداوند را دارای زمان دانسته باشد، نه این که در مورد آن اشیای ملازم با وجود خداوند متعال قائل به تجرد شود، لذا با پذیرش مبانی فلسفی هرگز صحیح نیست گفته شود:
إنّ التزامن إنّما یتصوّر بین أمرین زمانییّن، وأمّا إذا کان أحد الأمرین غیر واقع فی ظرف الزمان کالواجب تعالی فلا یتصوّر تقارنهما فی الزمان أصلاً، ولعلّه بذلک تنحسم مادّة کثیر من المجادلات.(1)
همانا همزمان بودن، تنها در مورد دو چیز است که دارای زمان باشند، اما اگر یکی از آن دو چیز مانند خداوند تعالی خارج از زمان باشد دیگر نمیشود آن دو را مقارن در زمان دانست، و شاید با این بیان ریشه بسیاری از مجادلات کنده شود.
و یا اینکه گفته شود:
اگر علّت و معلول از قبیل مجردات باشند و هیچکدام زمانی نباشند، در این صورت تقارن زمانی آنها مفهومی نخواهد داشت، همچنین اگر معلول، زمانی باشد ولی علّت، مجرد تام باشد. زیرا معنای "تقارن زمانی" این است که دو موجود در "یک زمان" تحقّق یابند در صورتی که مجرد تام در ظرف زمان، تحقّق نمییابد و نسبت زمانی هم با هیچ موجودی ندارد. ولی چنین موجودی نسبت به معلول خودش احاطه وجودی و حضور خواهد داشت و غیبت معلول از آن، محال خواهد بود و این مطلب با توجه به رابط بودن معلول نسبت به علّت هستیبخش، وضوح
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، تعلیقة علی نهایة الحکمة، 236.
بیشتری مییابد.(1)
پاسخ سخنان فوق این است که: دخول در زمان، لازمه غیرقابل انفکاک فرض معیت و تلازم وجودی علّت و معلول و خالق و مخلوق است، تا چه رسد به اینکه تمامی مخلوقاتِ دارای زمان و مکان، در احاطه وجودی خداوند و عین ربط به او دانسته شده، و گمان شود که اشیا حاضر در ذات خداوند بوده و وجودی خارج از وجود او نداشته باشند، بدیهی است در این صورت هرگز نمیتوان پذیرفت که معلول و مخلوق، قابل انقسام و دارای جزء و مقدار و زمان و مکان باشد ولی خود خداوند قابل انقسام و دارای جزء و مقدار و زمان و مکان نباشد.
لذا فلسفه خود تصریح میکند که:
... قاعده دیگر که از تلازم علّت و معلول، استنباط میشود این است که علت تامة میبایست تا پایان عمر معلول باقی باشد...(2)
بنابراین اعتقاد اهل فلسفه، به وجوب معیت علّت و معلول _ و اینکه وجود اشیا لازمه وجود خداوند است نه اینکه ایجاد و اراده او جلّ و علا علّت هستی مخلوقات باشد، به جای اینکه پای اشیائی به نام مجردات را به ماورای زمان باز کند، دامن جلال و عظمت خالق زمان و مکان را، به حیطه زمان میکشاند و اعتقاد به فراتری وجود باری تعالی از اتّصاف به زمان را محال میسازد.
بدیهی است چنانچه مخلوق بخواهد از دریچه تصور و توهّمِ خود، به موضوع حدوث زمان و مکان بنگرد، حدوث زمان و مکان را در زمان و مکانی وسیعتر که بستری برای حدوث زمان و مکان باشد تصور خواهد کرد و در نتیجه
به امتناع حدوث حقیقی آن دو حکم خواهد نمود، ولی روشن است که در این جهت _ همچون احولی که بخواهد "یک" را ببیند، یا کسی که بخواهد با عینک قرمز رنگ سفید را مشاهده کند، یا ماهیای که بخواهد زندگی در خارج آب را تجربه کند، یا تختهسیاهی که بخواهد وجود موجود سه بعدی را در ذات خود حاضر سازد _، اشتباه او از ناحیه این است که میخواهد با ادراک و تصور و توهّم خود که به هر چیزی تنها از عینک مقدار و زمان و مکان مینگرد، عدم زمان و مکان را ببیند.
و این در حالی است که از جهت دلالت برهان عقلی، هرگز جای شک و تردید در محدودیت و تناهی زمان و مکان و مقدار و عدد ممکن نیست، و البتّه در صورتی که عقل به محدودیت هر حقیقت عددی _ حتّی نفس زمان و مکان _ حاکم باشد، و وهم به امتناع حدوث زمان و مکان حکم کند، حکم عقل بر وهم مقدم است، و عقل هرگز محکوم حکم وهم نخواهد بود. از اینجا معلوم میشود کسی که میگوید:
من قال بحدوث الزمان قال بقدمه من حیث لا یشعر.(1)
هر کس قائل به حدوث زمان شود بدون اینکه خودش بفهمد قائل به قدم زمان شده است.
بدون اینکه خودش بفهمد حکم وهم را بر عقل مقدم داشته، و در نتیجه _ من حیث لایشعر، و بدون اینکه خودش بفهمد _ بر خلافِ حکم قطعی عقل و وحی، به قدم زمان معتقد شده است!!
با توجه به توضیحاتی که داده شد معلوم میشود اگر
1) . طباطبایی، محمد حسین، نهایة الحکمة، 232 ، به نقل از ارسطو.
کسی حتّی وجود خداوند را اینگونه تصور کند و بپندارد که: "او قبل از وجود اشیا وجود داشته است، و همزمان با وجود اشیا نیز موجود است، و پس از این نیز موجود خواهد بود"، قطعا وجود او را دارای زمان و مکان دانسته و معنای فراتری از زمان را درک نکرده است، و این تصور او درباره خالق متعال ناشی از این است که از عینک زمان و مقدار به وجود خداوند نگریسته است. در حالی او خالق زمان است و ممکن نیست که زمان، _ حتّی بعد از وجود خود، بر او جریان یابد؛ چنانکه امام کاظم علیه السلام میفرمایند:
إنّ اللّه تبارک وتعالی کان لم یزل بلا زمان ولا مکان، وهو الآن کما کان.(1)
همانا خداوند تبارک و تعالی پیوسته بدون زمان و مکان بوده است، و هم اکنون نیز چنان است.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
کیف یجری علیه ما هو أجراه، ویعود فیه ما هو أبداه، ویحدث فیه ما هو أحدثه. إذاً لتفاوتت ذاته، ولتجزّأ کنهه، ولامتنع من الأزل معناه.(2)
چگونه بر او جاری شود آنچه خود آن را جاری نموده است، یا به او باز گردد آنچه خودِ او آن را ایجاد فرموده است، یا در او پدید آید آنچه خودِ او آن را احداث فرموده است. اگر چنان بود ذاتش دگرگون، و وجودش دارای اجزای مختلف، و ازلیت وجود او ممتنع میشد.
و امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
بل حارت الأوهام أن یکیّف المکیّف للأشیاء، ومن لم یزل بلا مکان، ولا یزول باختلاف الأزمان.(3)
اوهام حیرانند از اینکه کیفیت دهنده اشیاء و کسی را که پیوسته بدون مکان بوده و به گذشت زمانها زوال نمیپذیرد چگونه تصور کنند.
و امام رضا علیه السلام میفرمایند:
لا تصحبه الأوقات.(1)
زمانها مصاحب وجود او نمیباشند.
و میفرمایند:
ففرّق بها بین قبل وبعد لیعلم أن لا قبل له ولا بعد.(2)
به وسیله آنها (اشیاء) بین قبل و بعد را جدایی انداخت، تا دانسته شود که خود او را قبل و بعد نمیباشد.
اقتران، چیزی جز معیت نیست، و دخول در زمان لازمه نفس فرض دوئیت و معیت است، نه دوئیت و معیتی که در زمان باشد. علّت این امر آن است که اصولا نمیتوان دو نوع معیت و اقتران فرض و تصور کرد به گونهای که یکی از آنها در زمان و دیگری خارج از زمان باشد.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
... وشهادة الاقتران بالحدوث، و شهادة الحدوث بالامتناع من الأزل الممتنع من الحدوث. فلیس عرف اللّه من عرف بالتشبیه ذاته.(3)
اقتران گواه بر حدوث است؛ و حدوث، گواه بر امتناع ازلیتی است که حدوث آن ازلیت محال میباشد. پس هر کس ذات خداوند را از راه تشبیه بشناسد او را نشناخته است.
و میفرمایند:
بمقارنته بین الأشیاء عرف أن لا قرین له.(1)
و به مقارنهای که بین اشیاء قرار داد دانسته شد که او را قرینی نیست.
بنابراین، نفس فرض معیت و مقارنت بین خالق و خلق مستلزم این است که او را قابل دوم داشتن فرض کنیم؛ و قابلیت دوم داشتن، مستلزم مقداری و متجزّی و مخلوق بودن خداوند است، چنانکه امیرالمومنین علیه السلام میفرمایند:
ومن قرنه فقد ثنّاه، ومن ثنّاه فقد جزّأه، ومن جزّأه فقد جهله.(2)
هر کس او را مقارن داند پس او را دو دانسته است. و هر کس او را دو بداند، او را دارای اجزا شمرده است، و هر کس او را دارای اجزا شمارد به او جاهل است.
بنابراین، اصلا ممکن نیست دو شیء، معیت و تلازم وجودی داشته باشند و هر دو یا حتّی یکی از آن دو، خارج از زمان باشد.
اندیشه بشری و فلسفه و عرفان، ذات متعالی خداوند را متجلّی به جلوههای مخلوقات، و متلبّس به لباس اعیان ممکنات میداند. چنانکه پیروان مکتب خلفای غیر معصوم نیز ذات او جل و علا را قابل رؤیت و مشاهده میدانند. حضرت رضا علیه السلام در رد ایشان میفرمایند:
إنّ اللّه تبارک وتعالی لا یوصف بمکان، ولا یدرک بالأبصار والأوهام.(1)
همانا خداوند به داشتن مکان وصف نمیشود، و با چشمها و اوهام ادراک نمیگردد.
و در تفسیر این آیه: <کَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُون>: "هرگز، ایشان امروز از دیدار پروردگارشان محرومند" میفرمایند:
إنّ اللّه تعالی لا یوصف بمکان یحلّ فیه فیحجب عنه فیه عباده، ولکنّه یعنی أنّهم عن ثواب ربّهم لمحجوبون.(2)
خداوند تعالی به مکان در نمیآید، که در نتیجه از چشم بندگانش در حجاب رود، ولکن منظور این است که ایشان از ثواب و پاداش
پروردگارشان محرومند.
و در تفسیر این آیه: <وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَة. إِلی رَبِّها ناظِرَة>، در آن روز برخی از چهرهها شادمان، به سوی پروردگارشان نظر دارند، میفرمایند:
یعنی: مشرقة تنتظر ثواب ربّها.(1)
یعنی با شادمانی انتظار ثواب و پاداش پروردگارشان را دارند.
عبدالسلام بن صالح هروی گوید:
قلت لعلیّ بن موسی الرضا علیه السلام ما تقول فی الحدیث الذی یرویه أهل الحدیث، إنّ المؤمنین یزورون ربّهم فی منازلهم فی الجنّة؟ فقال علیه السلام: یا أباصلت، إنّ اللّه تبارک وتعالی فضّل نبیّه محمّداً؟ص؟ علی جمیع خلقه من النبییّن والملائکة، وجعل طاعته طاعته، ومتابعته متابعتة، وزیارته فی الدنیا والآخرة زیارته.
فقال: <مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّه> وقال: <إِنَّ الَّذینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللَّهَ یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدیهِم>.
وقال النبیّ؟ص؟: من زارنی فی حیاتی أو بعد موتی فقد زار اللّه تعالی. ودرجة النبیّ؟ص؟ فی الجنّة أرفع الدرجات، فمن زاره فی درجته فی الجنّة من منزله فقد زار اللّه تبارک وتعالی. قال فقلت له: یابن رسول اللّه؟ص؟ فما معنی الخبر الذی رووه: أنّ ثواب "لا إله إلّا اللّه" النظر الی وجه اللّه تعالی.
فقال علیه السلام: یا أباصلت، من وصف اللّه تعالی بوجه کالوجوه فقد کفر، ولکن وجه اللّه تعالی أنبیاؤه ورسله وحججه صلوات اللّه علیهم. هم الذین بهم یتوجّه إلی اللّه وإلی دینه ومعرفته.
وقال اللّه تعالی: <کُلُّ مَنْ عَلَیْها فان. وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرام>.وقال: <کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاَّ وَجْهَه> فالنظر إلی أنبیاء اللّه تعالی ورسله وحججه؟عهم؟ فی درجاتهم ثواب عظیم للمؤمنین یوم القیامة.
وقد قال النبی؟ص؟: من أبغض أهل بیتی وعترتی، لم یرنی ولم أره یوم القیامة. وقال: إنّ فیکم من لا یرانی بعد أن یفارقنی.
1) . عیون اخبار الرضا علیه السلام ، 1 / 115؛ التوحید، 116؛ بحار الانوار 4 / 28.
یا أباصلت، إنّ اللّه تبارک وتعالی لا یوصف بمکان ولا یدرک بالأبصار والأوهام.(1)
به امام رضا علیه السلام عرض کردم: چه میفرمایید درباره حدیثی که اهل حدیث نقل میکنند که اهل ایمان پروردگار خود را در بهشت در منازل خویش زیارت میکنند؟
فرمودند: ای اباصلت، همانا خداوند پیامبرش؟ص؟ را بر جمیع خلق خود حتّی انبیا و ملائکه برتری و فضیلت داده است، طاعت و پیروی او را طاعت خویش خوانده، و زیارت او در دنیا و آخرت را زیارت خویش دانسته، پس فرموده است: هر کس رسول را اطاعت کند هر آینه خداوند را اطاعت کرده است. و فرموده است: آنانکه با تو بیعت میکنند همانا با خداوند بیعت کردهاند، دست خداوند بالای دست ایشان است.
و رسول اللّه؟ص؟ فرمودهاند: هر کس مرا در حیات یا بعد از مرگم زیارت کند، به تحقیق خداوند را زیارت کرده است. و درجه پیامبر؟ص؟ در بهشت، فراترین درجات است، پس هر کس او را در آن درجه در بهشت از منزل خویش زیارت کند، تحقیقا خداوند را زیارت کرده است.
گفتم: ای فرزند رسول خدا، پس معنای این خبر چیست که میگویند: ثواب لا إله الا اللّه نظر به وجه خداوند تعالی است. امام علیه السلام فرمودند: ای اباصلت، هر کس خداوند را به داشتن وجهی مانند وجه دیگران وصف کند، کافر شده است.بلکه وجه خداوند تعالی پیامبران و رسولان و امامان؟عهم؟ هستند، ایشانند که به واسطه آنان به خداوند و دین و معرفت او روی آورده میشود. خداوند تعالی میفرماید: هر کس بر زمین است فانی میشود و وجه پروردگار تو که دارای جلال و عظمت است باقی میماند. و میفرماید: هر چیزی هلاک و نابود است جز وجه خداوند. پس نظر کردن به انبیاء و رسولان الهی و امامان در درجاتشان ثواب عظیمی است برای اهل ایمان در روز قیامت.
رسول خدا؟ص؟ فرمودند: هر کس خاندان و عترت مرا دشمن بدارد،
1) . التوحید، 117 _ 118؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام ، 1 / 115 _ 116؛ بحار الانوار، 4 / 3.
روز قیامت از دیدن من محروم است و من نیز او را دیدار نخواهم کرد. و فرمودند: از میان شما کسانی هستند که بعد از جدا شدن از من هرگز مرا نخواهند دید.
ای اباصلت، همانا خداوند به مکان نسبت داده نمیشود و با دیدگان و اوهام و اندیشهها ادراک نمیگردد.
حسین بن خالد گوید:
قلت للرضا علیه السلام: یابن رسول اللّه، إنّ الناس یروون أنّ رسول اللّه؟ص؟ قال: إنّ اللّه خلق آدم علی صورته. فقال: قاتلهم اللّه، لقد حذفوا أوّل الحدیث، إنّ رسول اللّه؟ص؟ مرّ برجلین یتسابّان، فسمع أحدهما یقول لصاحبه: قبّح اللّه وجهک و وجه من یشبهک. فقال؟ص؟ له: لا تقل هذا لأخیک، فإنّ اللّه خلق آدم علی صورته.(1)
به امام رضا علیه السلام گفتم: ای فرزند پیامبر، مردم روایت میکنند که رسول خدا؟ص؟ فرموده است: خداوند آدم را به صورت خود آفریده است.
حضرت فرمودند: خدا ایشان را بکشد، قسمت اول حدیث را حذف کردهاند، رسول خدا؟ص؟ بر دو نفر گذشتند که به یکدیگر ناسزا میگفتند، حضرت شنیدند که یکی از آن دو نفر به دیگری میگوید: صورت تو و هر کس شبیه توست زشت و قبیح باد.
پس آن حضرت؟ص؟ به او فرمودند: به برادرت اینچنین مگوی، چرا که خداوند آدم را به صورت خودِ او آفریده است.
بنابر مبانی اهل فلسفه و عرفان غیر از وجود خداوند متعال هیچ موجودی در کار نیست و لذا ایشان چنین میپندارند هر چیزی دیده میشود همان ذات خداوند است که بدون واسطه دیده و ادراک شده است و چنانکه نقل کردیم "ملاصدرا" میگوید:
1) . التوحید، 153؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام ، 1 / 119 _ 120؛ بحار الانوار، 4 / 11.
کلّ ما ندرکه فهو وجود الحقّ فی أعیان الممکنات... وإذا کان الأمر علی ما ذکرته لک فالعالم متوهّم ما له وجود حقیقیّ، فهذا حکایة ما ذهب إلیه العرفاء الإلهیون والأولیاء المحقّقون.(1)
آنچه ادراک میکنیم، نفسِ وجود حق است که در وجود عینی مخلوقات دیده و ادراک میشود... و حال که امر بدینسان است که برایت گفتم، پس نتیجه این میشود که عالم موجودی وهمی و خیالی است و وجود حقیقی و واقعی ندارد، این است بیان آنچه که عرفای الهی و اولیای محقّق بدان اعتقاد دارند.
و همچنین میگوید:
ومحصّل الکلام إنّ جمیع الموجودات عند أهل الحقیقة والحکمة الإلهیّة المتعالیة عقلاً کان أو نفساً أو صورة نوعیّة، من مراتب أضواء النور الحقیقیّ وتجلّیات الوجود القیّومیّ.(2)
و خلاصه کلام اینکه نزد اهل حقیقت و حکمتِ والامقامِ الهی، همه موجودات اعم از عقل و نفس و صورت نوعیه، همه و همه از طبقات پرتوهای نور حقیقی، و ظهورات وجود قیومی خداوندند.
و همچنین مینویسد:
لیس فی دار الوجود غیره دیّار، وکلّ ما یترائی فی عالم الوجود أنّه غیر الواجب المعبود فإنّما هو... فی الحقیقة عین ذاته.(3)
در صفحه وجود، جز خدا دیاری نیست، و احدی وجود ندارد، و هر چه که در عالم وجود به عنوان غیر واجب معبود به نظر میآید، در حقیقت عین ذات اوست.
متأسفانه برخی ظاهربینان بدون توجه به مبانی و
تصریحات اهل فلسفه و عرفان در مورد دیدهشدن ذات خداوند، چنین میپندارند که جهان و پدیدههای آن در نظر ایشان از جهت مخلوق بودن خویش، آیات و نشانههای وجود خالق خود میباشند نه اینکه خود خداوند به صورت اشیا درآمده ودیده شده باشد؛ در حالی که این پندار بسیار بیمورد بوده و بر خلاف تصریحات خود اهل فلسفه و عرفان در مورد شهود و دیدهشدن خداوند است و تنها کسانی چنین میاندیشند که از مبانی اعتقادی فلسفی و عرفانی غافل بوده و بدون تحقیق در این باره سخن میرانند.
در "تفسیر المیزان" چنین بیان شده است که:
"دیدن خداوند نه به این معنا است که علم و یقین به وجود او داریم، چنانکه به این معنا هم نیست که با چشم دیده شود، بلکه به این معنا میباشد که ذات و حقیقت وجود او بدون هیچ حجابی شهود و یافته شده، و مورد رؤیت و لقا قرار میگیرد، چرا که او به حقیقتِ وجود، و عینِ ذاتِ خود در هر چیزی حضور و وجود دارد و در ظاهر و باطن هر چیزی پیدا میباشد".
تفسیر مزبور در این باره چنین مینویسد:
لا ریب أنّ الآیات تثبت علماً ما ضروریّاً لکن الشأن فی تشخیص حقیقة هذا العلم الضروریّ فإنّا لا نسمّی کلّ علم ضروریّ رؤیة وما فی معناه من اللقاء ونحوه...
لکن بین معلوماتنا ما لا نتوقّف فی إطلاق الرؤیة علیه... نقول أری أنّی أنا وأرانی أرید کذا... وأحبّ کذا...، أی أجد ذاتی و أشاهدها بنفسها من غیر أن أحتجب عنها بحاجب، وأجد وأشاهد إرادتی الباطنة التی لیست بمحسوسة ولا فکریّة، وأجد فی باطن ذاتی کراهة وحبّاً وبغضاً ورجاء وتمنّیاً وهکذا.
و... حکایة الإنسان عن نفسه أنّه یراه یرید و یکره و یبغض فإنّه یرید أنّه یجد هذه الأمور بنفسها وواقعیّتها، لا أنّه یستدلّ علیها فیقضی بوجودها من طریق الاستدلال، بل یجدها من نفسه من غیر حاجب یحجبها...
وتسمیة هذا القسم من العلم الذی یجد فیه الإنسان نفس المعلوم بواقعیّته الخارجیّة رؤیة مطّردة، وهی علم الإنسان بذاته وقواه الباطنة وأوصاف ذاته وأحواله الداخلیّة، ولیس فیها مداخلة جهة أو مکان أو زمان أو حالة جسمانیّة أخری غیرها فافهم ذلک وأجد التدبّر فیه.
... واللّه سبحانه فی ما أثبت من الرؤیة یذکر معها خصوصیّات ویضمّ إلیها ضمائم یدلّنا ذلک علی أنّ المراد بالرؤیة هذا القسم من العلم الذی نسمّیه فی ما عندنا أیضاً رؤیة...
إنّه علی کلّ شیء حاضر أو مشهود لا یختصّ بجهة دون جهة، وبمکان دون مکان، وبشیء دون شیء، بل شهید علی کلّ شیء، محیط بکلّ شیء. فلو وجده شیء لوجده علی ظاهر کلّ شیء وباطنه، وعلی نفس وجدانه، وعلی نفسه. وعلی هذه السمة لقائه لو کان هناک لقاء لا علی نحو اللقاء الحسّیّ الذی لا یتأتّی ألبتّة إلّا بمواجهة جسمانیّة، وتعیین جهة ومکان وزمان.
... ولو رأوه لرأوه بقلوبهم أی أنفسهم لا بأبصارهم وأحداقهم... إنّ للإنسان شعوراً بربّه غیر ما یعتقد بوجوده من طریق الفکر واستخدام الدلیل بل یجده وجداناً من غیر أن یحجبه عنه حاجب.
...إنّ هذا العلم المسمّی بالرؤیة واللقاء یتمّ للصالحین من عباد اللّه یوم القیامة... وأمّا فی هذه الدنیا... فهو فی طریق هذا العلم، لن یتمّ له حتّی یلاقی ربه...
والقرآن الکریم أوّل کاشف عن هذه الحقیقة علی هذا الوجه البدیع، فالکتب السماویّة السابقة علی ما بأیدینا ساکتة عن إثبات هذا النوع من العلم باللّه، وتخلو عنه الأبحاث المأثورة عن الفلاسفة الباحثین عن هذه المسائل. فإنّ العلم الحضوریّ عندهم کان منحصراً فی علم الشیء بنفسه حتّی کشف عنه فی الإسلام. فللقرآن المنّة فی تنقیح المعارف الإلهیّة.
... العلم من جهة الرؤیة... هو کمال العلم الضروریّ باللّه... فهذا هو المسؤول دون الرؤیة بمعنی الإبصار بالتحدیق. وإذ أثبت اللّه سبحانه الرؤیة بمعنی العلم الضروریّ فی الآخرة، کان تإبید النفی راجعاً إلی تحقّق
ذلک فی الدنیا...(1)
نعم هناک علم ضروریّ خاصّ یتعلّق به تعالی غیر العلم الضروریّ الحاصل بالاستدلال، تسمّی رؤیة؛ وإیّاه تعنی الآیات والروایات الظاهرة فی إثبات الرؤیة، لما فیها من القرائن الکثیرة الصریحة فی ذلک وموطن هذه المعرفة الآخرة.(2)
... إنّ هذه الرؤیة لیست هی الاعتقاد والایمان القلبیّ المکتسب بالدلیل، کما أنّه غیر الرؤیة البصریّة الحسّیّة... فحقیقة الرؤیة ثابتة وهی نیل الشیء بالمشاهدة العلمیّة من غیر طریق الاستدلال الفکریّ؛ بل هناک عدّة من الأخبار تنکر أن یکون اللّه سبحانه معلوماً معروفاً من طریق الفکر، وسیأتی بعضها.(3)
از کلام فوق این نکات استفاده میشود:
ما معلوماتی داریم که ذات آنها را بدون حجاب مشاهده میکنیم و اطلاق دیدن درباره آنها صحیح است.
ما ذات و حب و بغض و اراده و کراهتِ خود را به ذاتِ خودِ آنها و بدون واسطه و حجاب می یابیم نه اینکه از طریق استدلال به وجود آنها پی ببریم.
این یک قاعده کلّی است که هر گاه انسان چیزی را به نفس واقعیت و خارجیاش بیابد میتواند بر آن اطلاق رؤیت و دیدن نماید، مانند همین مورد که انسان به خودش و اوصاف ذاتی و قوای داخلیاش بدون مداخله جهت و زمان و مکان و حالت جسمانی علم دارد.
رؤیت خداوند به این معنا است که ما ذات او را به عین واقعیت خارجیاش بدون حجاب و بدون مداخله
جهت و زمان و مکان و حالت جسمانی مییابیم.
مشهود و حاضر بودن خداوند، اختصاص به جهت و مکان و زمان خاصّی نداشته بلکه احاطه و حضور و دیده شدن او در ظاهر و باطن هر چیز، و در هر زمان و مکان، و در نفسِ وجودِ همه اشیا میباشد.
این نحوه از علم به وجود خداوند که نام آن رؤیت و دیدن خداوند است، در آخرت برای بندگان صالح خداوند حاصل میشود؛ و انسان در دنیا، تنها در طریق رسیدن به این علم است.
قرآن کریم اولین چیزی است که با بیان مسأله قابلِ دیدن بودنِ خداوند به این نحوه جدید، بر دیگران منّت نهاده است.
فلسفه اهل بحث، علم حضوری را منحصر به علم شیء به خودش میداند و از این مطلبی که قرآن آن را کشف کرده است خالی میباشد.
علمی که از جهت دیدن خداوند حاصل میشود علم کاملی است که به نحو ضروری درباره او حاصل میشود و غیر از دیدن با حدقه چشم است.
از آنجا که خداوند خودش را در آخرت قابل رؤیت میداند پس اینکه به حضرت موسی علیه السلام میفرماید: «لن ترانی»: "هرگز مرا نخواهی دید"، به این معنا است که: تنها در دنیا مرا هرگز نخواهی دید.
علمی که از ناحیه دیدن و رؤیت خداوند حاصل میشود غیر از معنای علم به وجود اوست که از ناحیه استدلال بر وجود او حاصل میشود.
اخبار چندی وجود دارد که بیان میکند خداوند از طریق فکر معلوم و شناخته نمیشود لذا حقیقتِ معنای این رؤیت، رسیدن به شیء از طریق مشاهده علمی
است.
با اندک تأملی ظاهر است که اعتقاد به نکات فوق از اختصاصات علوم فلسفی و بشری میباشد و ربطی به معارف قرآنی و الهی ندارد. اینک ما به طور مختصر به جواب آنچه گفته شد اشاره میکنیم:
چنانکه گفتیم هر چیزی که به ذات خود قابل شناخت و وصول باشد دارای زمان و مکان و مقدار و اجزا است، و خداوند متعال جز از طریق استدلال عقلی دلالتِ مخلوق بر وجود خالق شناخته نمیشود.
حتّی اگر بپذیریم اطلاق رؤیت بر برخی از چیزهایی که به ذات خود ادراک و یافته و وجدان میشوند صحیح باشد، اما هرگز نمیتوان گفت که رؤیت خداوند نیز به همین معنا است، بلکه _ چنانکه توضیح دادیم براهین عقلی و نصوص قطعی دلالت میکند که لقای خداوند متعال هرگز به معنای شهود و یافته شدن ذات او بدون واسطه نمیباشد.
هیچ دلیلی وجود ندارد که ثابت کند علم انسان به ذات و صفات و قوای داخلیاش بدون واسطه باشد، بلکه ادعّای خروج این علم از زمان و مکان بدیهیالبطلان است، خداوند متعال در مورد حدوث علم خلق میفرماید:
<وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً>(1)
خداوند متعال شما را به دنیا آورد در حالی که هیچ چیز نمیدانستید.
و امام صادق علیه السلام در مورد واسطههای شناخت عقل میفرمایند:
وکذلک العقل أیضاً ظاهر بشواهده مستور بذاته.(2)
عقل هم چنین است که از راه نشانههای وجود خود شناخته و معلوم و آشکار میباشد، و ذات آن مستور و نهان است.
و میفرمایند:
یقف العقل علی حدّه من معرفة الخالق فلا یعدوه، ولکن یعقله بعقل أقرّ أنّ فیه نفساً ولم یعاینها ولم یدرکها بحاسّة من الحواسّ.(1)
عقل در مورد شناخت خداوند در حد خود وقوف کرده و از آن تجاوز نمیکند بلکه او را با همان عقلی میشناسد که در پرتو آن اقرار کرده است که در وجود او نفسی وجود دارد اگر چه آن نفس را ندیده و با هیچیک از حواس ادراک نکرده است.
سألت أبا عبد اللّه علیه السلام عن قول اللّه: <وَ هُوَ اللَّهُ فِی السَّماواتِ وَ فِی الْأَرْض>قال: کذلک هو فی کلّ مکان.قلت بذاته؟ قال: ویحک إنّ الأماکن أقدار، فإذا قلت فی مکان بذاته لزمک أن تقول فی أقدار وغیر ذلک.ولکن هو بائن من خلقه، محیط بما خلق علماً وقدرة وإحاطة وسلطاناً.(2)
از امام صادق علیه السلام در مورد این آیه پرسیدم که خداوند میفرماید: و اوست خداوند در آسمانها و در زمین، فرمودند: او در هر مکانی چنان میباشد، پرسیدم: به ذات خود؟!
فرمودند: چه میگویی! همانا مکانها مقادیرند پس چون گفتی به ذات خود در مکان است لازم آید که او را دارای مقادیر و اندازهها و غیر آن دانسته باشی در حالی او جدای از خلق خود است و به همه آنچه آفریده است علم و قدرت و احاطه و سلطنت دارد.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
فإن کانت تلک المعرفة من جهة الرؤیة إیماناً فالمعرفة التی فی دار الدنیا من جهة الاکتساب لیست بإیمان لأنّها ضدّه فلا یکون فی الدنیا أحد مؤمناً لأنّهم لم یروا اللّه.(1)
اگر معرفتی که بر اساس رؤیت است ایمان باشد پس معرفتی که در دنیا از جهت اکتساب حاصل است ایمان نخواهد بود زیرا این دو ضد همند، پس هیچ کس در دنیا مؤمن نخواهد بود زیرا آنان خداوند را ندیدهاند.
اگر معنای معرفت و ایمان و رؤیت ولقا، حضور و شهودِ واقعی هر چیزی نسبت به خودش باشد، دیگر چگونه میتوان در دنیا این معنا را از موجودات سلب کرد و حصول آن را مختصّ به آخرت دانست؟! مگر ممکن است حضور و وجود چیزی را از خود آن چیز در موطنی از مواطن سلب کرد؟!
اگر تفسیر مذکور در مورد معرفت و ایمان و رؤیت و لقا پذیرفته شود، تفاوت میان مؤمن و کافرانی که از لقای خداوند محجوب و محرومند در این باره چه خواهد
1) . کافی، 1 / 96 _ 97؛ التوحید، 110؛ بحار الانوار، 4 / 56.
بود؟! و جهت اختصاص آن به اهل ایمان چه چیزی میباشد؟!
ادعای اینکه ایمان لقائی کامل، تنها در آخرت برای بندگان صالح خداوند حاصل میشود مستلزم این است که _ العیاذ باللّه _ تمامی انبیا و اولیای الهی با ایمان ناقص، و تنها در طریق رسیدن به ایمان کامل به خداوند از دنیا رفته باشند!!
کشف معنای جدیدی که در مسأله دیده شدن خداوند از ابداعیات قرآن پنداشته شده، و نیز کلمات فلاسفه اهل بحث خالی از آن دانسته شده است، اولا ربطی به معارف قرآنی ندارد؛ ثانیا فلسفه جدید نسبت به فلسفه قدیم، فرد دیگری برای علم حضوری که غیر از "علم شیء به نفس خود" و "وجدان ذات خویش" باشد نشان نداده است، بلکه تنها کاری که در این مورد انجام داده این است که بر خلاف عقل و برهان و دین، علّت و معلول را یکی دانسته، و از باب اعتقاد به وحدت وجود گفته است که چون خالق و خلق یکی بیش نبوده و عین هم میباشند، هر کس حقیقتِ وجودِ خود را بیابد، حقیقت و کنهِ وجود خدا را یافته، و ذات خداوند را رؤیت و شهود کرده است!! چنانکه شبستری میگوید:
صفاتش را ببین امروز
اینجا
که تا ذاتش توانی
دید فردا
تویی تو نسخه نقش
الهی
بجو از خویش هر چیزی
که خواهی
چو تو بیرون شوی
او اندر آید
به تو بی تو جمال
خود نماید
نماند در میانه هیچ
تمییز
شود معروف و عارف
جمله یک چیز(1)
بنابراین، بر اساس مبانی فلسفه و عرفان باید همانند
1) . دیوان مثنوی گلشن راز
صدرالفلاسفه گفت که: "کل ما ندرکه فهو وجود الحق فی أعیان الممکنات: (هر چیزی که میبینیم همان وجود حق است که در اعیان ممکنات ظاهر شده است)" نه اینکه گفته شود: ذات خداوند با حدقه چشم دیده نمیشود.
اگر رؤیت ذات خداوند از ناحیه این باشد که وجود او در هر زمان و مکان و ظاهر و باطن هر چیز حاضر و مشهود است دیگر چگونه میتوان ادعا کرد خداوند قابل رؤیت بصری با حدقه چشم نیست؟!
علم ضروری و ایمان کامل، تنها در نتیجه استدلال صحیح عقلی به دست میآید؛ و علمی که از ناحیه رؤیت و یا وجدان و شهود شیء باشد قابل خطا بوده و مستلزم یقین نیست، مانند سرابی که آب مینماید و نیز مانند وحدت وجودی که عارفان را در شهود آید و یا دیدار خداوند که برخی دیگر را ادعای آن باشد.
نصوصی که در مورد رؤیت خداوند وارد شده، اختصاصی به آخرت ندارد و معنای صحیح آن هم در دنیا ممکن است و هم در آخرت، چنانکه معنای فلسفی و باطل آن نیز نه در دنیا ممکن است و نه در آخرت.
بدیهی است اگر نصّی وارد میشد که صریحا دلالت بر این میکرد که خداوند دیده میشود، لازم بود آن را به معنایی تأویل کنیم که مخالف با اصول قطعی عقلی و دینی نباشد؛ تا چه رسد به اینکه آیتِ «لن ترانی» را که صریحا به معنای دیده نشدن خداوند برای ابد است تخصیص زده،و آن را در مورد دیدن خداوند در دنیا بدانیم، و یا اینکه بتوانیم آن را به معنای دیگری تأویل کنیم!!
ذهن و فکر و عقل قابل تصور و توهّم و تعقّل نیست؛ نه اینکه از طریق فکر و استدلال عقلی به وجود او نمیتوان پی برد.
در کتاب "الغدیر" چنین آمده است:
صاحب مفتاح السعاده از "ابوحامد غزالی" نقل میکند که در برخی از تألیفاتش گفته است: من در اوایل عمرم منکر احوال صالحین و مقامات عارفین بودم تا اینکه از خوابها بهرهمند شدم و خدا را در خواب دیدم! خدا به من گفت: ای اباحامد. گفتم: آیا تو شیطانی که با من سخن میگویی؟!
گفت: نه من خدایم که از هر شش طرف تو را در بر دارم! پس گفت: ای اباحامد یاوههایت را کنار بگذار و همنشین کسانی باش که آنها را در زمین خود محل نظر خویش قرار دادهام و ایشان دنیا و آخرت را به محبّت من فروختهاند.
گفتم تو را به عزّتت قسم میدهم که شیرینی خوشبینی نسبت به ایشان را به من بچشانی. پس گفت: آری چنین کردم و مانع بین تو و ایشان این است که به حبّ دنیا بپردازی، پس قبل از اینکه با خواری از آن خارج شوی با اختیار از آن بیرون شو که نوری از انوار قدس خود را بر تو افشاندم اینک برو و سخن آغاز کن.
گوید: با خوشحالی و سرور از جای جستم و رفتم پیش شیخ یوسف بافنده و داستان خوابم را برایش گفتم. او تبسمی کرد و گفت: اینها برگههای اوایل کار ما بود که آن را از میان بردیم، اگر همراه من آیی چشم درونت را به میله تأیید چنان سرمهای کشم که عرش و اهل عرش را ببینی، بلکه به آن هم راضی نشوی تا اینکه آن کس را که هیچکس او را نمیبیند ببینی! پس خالص شوی و بر طور عقلت بالا روی و مانند حضرت موسی علیه السلام از خدا بشنوی که: من پروردگار عالمیانم!
و صاحب الغدیر ؟ق؟ در پاسخ میفرماید:
از خود سِتا بر تو سلام باد! کاش میفهمیدم آیا در دهان شیطان نمیگنجد که ادعای خدایی کند و به دروغ بگوید من خدایی هستم که تو را از شش طرف در میان دارم؟! چنانکه سایر مدعیان خدایی در
گذشته نیز چنین دهان گندهای داشتهاند، آیا غزّالی به مجرد ادعا از کجا فهمید که آن شخص خدا است؟ ! و دیگر احتمال نداد که باز هم شیطان باشد؟ ! و اگر واقعا خوابش را راست دانست و تصدیق کرد که خدا با او سخن گفته است پس چرا دست از یاوهها و داستان سراییهایش بر نداشته و همچون شیخ بافندهاش جز به داستانهای دروغین نپرداخت؟!
و ای کاش در دکان استاد بافندهاش سرمهای یافت میشد که چشم و دل او را طوری باز میکرد که گناهان بزرگ نوشتههایش در کتاب خود "احیاء"را بر جان نخرد که آن همه ریاضتهای غیر مشروع مانند قصّه دزد حمام و مانند آن و سخن از منع یزید ملعون در باب آفات لسان و اباطیل فراوان دیگر را در آن آورده است. واقعا چقدر سرمه استاد بافنده تند و تیز بوده است که به هر کس اثر کند آنچنان چشمش را باز میکند که به دیدن عرش و اهل عرش هم اکتفا نمیکند تا اینکه آن کسی را ببیند که هرگز دیده نمیشود! و مانند حضرت موسی خطاب بشنود که من پروردگار جهانیانم!
و من تا آخر ندانستم که آیا موسی که در شنیدن خطاب با او شریک بوده است، آیا در رؤیت خدا هم با او شریک بوده است؟! و البتّه شاید صاحب این هذیانات خودش را از موسی هم بالاتر میداند که موسی با این که از انبیای اولوالعزم بوده است به او خطاب شده است که: ای موسی هرگز مرا نخواهی دید. پس باید هم سالک غزلپرداز چنین باشد. (1)
فقال الأمینیّ فی جوابه: مادح نفسه یقرءک السلام!! لیت شعری هل کان یضیق فم الشیطان عن أن یقول: أنا اللّه المحیط بجهاتک الستّ، کما لم تضق أفواه المدّعین للربوبیّة فی متألف الدهر؟ فمن أین عرف الغزالیّ بصرف الدعوی أنّه هو اللّه؟ ولما ذا لم یحتمل بعد أنّه هو الشیطان؟ وإن کان قد صدق الرؤیا وأذعن بأنّ اللّه هو الذی خاطبه فلما ذا لم یدع الأساطیر وقد خوطب ب: "ذر الأساطیر" ولم ینسج علی نول النّساج شیخه إلّا التافهات؟ ولیته کان یوجد فی صیدلیّة النساج کحلٌ آخر تحدّ بصر الغزالیّ وبصیرته حتّی لا یبوء بإثم کبیر ممّا فی إحیائه من ریاضیّات غیر مشروعة محبذة من قبله کقصة لصّ الحمّام وغیرها، وحدیث منعه عن لعن یزید اللعین فی باب آفات اللسان إلی أمثاله الکثیر الباطل. وما أحدّ إثمد النسّاج الذی یترک من اکتحل به لا یرضی بعد رؤیته العرش ومن حوله، حتّی یشاهد ما لا تدرکه الأبصار، ویسمع الخطاب _ کما سمعه موسی علیه السلام _ <أنا اللّه ربّ العالمین>. و أنا إلی الغایة لا أدری أنّ موسی علیه السلام المشارک له فی السماع هل شارکه فی الرؤیة؟ ولعلّ صاحب الهذیان یجد نفسه مربیّة علی نبیّ اللّه موسی الذی هو من أولی العزم من الرسل وخوطب بقول اللّه العزیز: <لن ترانی یا موسی>! هکذا فلیکن السالک المجاهد الغزّال. (الغدیر، 11 / 160).
1) . قال صاحب مفتاح السعادة: قال _ أبو حامد الغزالیّ فی بعض مؤلّفاته: کنت فی بدایتی منکراً لأحوال الصالحین ومقامات العارفین حتّی حظیت بالواردات، فرأیت اللّه تعالی فی المنام. فقال له: یا أبا حامد، قلت: أو الشّیطان یکلّمنی؟ قال لا. بل أنا اللّه المحیط بجهاتک الستّ. ثم قال: یا أبا حامد! ذر أساطیرک وعلیک بصحبة أقوام جعلتهم فی أرضی محلّ نظری، وهم أقوامٌ باعوا الدارین بحبّی. فقلت: بعزّتک إلّا أذقتنی برد حسن الظنّ بهم. فقال: قد فعلت ذلک والقاطع بینک وبینهم تشاغلک بحبّ الدنیا، فاخرج منها مختاراً قبل أن تخرج منها صاغراً، فقد أمضیت علیک نوراً من أنوار قدسی، فقم وقل. قال: فاستیقظت فرحاً مسروراً وجئت إلی شیخ یوسف النسّاج فقصصت علیه المنام فتبسّم وقال: یا أبا حامد! هذا ألواحنا فی البدایة فمحوناها، بلی إن صحبتنی سأکحل بصر بصیرتک بأثمد التأیید حتّی تری العرش ومن حوله ثم لا ترضی بذلک حتّی تشاهد ما لا تدرکه الأبصار فتصفو من کدر طبیعتک، وترقی علی طور عقلک وتسمع الخطاب من اللّه تعالی _ کما کان لموسی علیه السلام _ <أنا اللّه ربّ العالمین>.
از ابتدای خلقت حضرت آدم ابو البشر تا کنون، اساس مکتب تمامی انبیای الهی؟عهم؟ و سایر عقلای عالم بر دعوت به سوی مخلوقیت جهان هستی، و اثبات حدوث، و موجود شدن آنها در پی آفرینش و ایجاد آفریدگار متعال بوده است.
افراد مقابل ایشان، پیوسته معتقد به ازلیت عالم و اصالت وجود و هستی اشیاء بوده، معنای خلقت و آفرینش را انکار کرده، و وجود عالم را ازلی و همیشگی و غیر مخلوق شمردهاند.
در این میان اهل فلسفه و عرفان هم معتقدند که:
آنچه در جهان خارج، واقعیت و عینیت و اصالت دارد حقیقتِ وجود نام دارد که حقیقتی لذاته (غیر مخلوق) و ازلی و ابدی میباشد، نه اشیاء و مخلوقاتی که آفریده خداوند متعال، و قابل وجود و عدم حقیقی باشند.
ماهیات و همه اشیای عالم، ظهورات و اشکال و صورت ها وجلوههای مختلفی هستند که از دگرگونیها و تطورات همان حقیقت ازلی و ابدی و غیر قابل وجود و عدم که همان ذات داوند است حاصل میشوند، و در
از ابتدای خلقت حضرت آدم ابو البشر تا کنون، اساس مکتب تمامی انبیای الهی؟عهم؟ و سایر عقلای عالم بر دعوت به سوی مخلوقیت جهان هستی، و اثبات حدوث، و موجود شدن آنها در پی آفرینش و ایجاد آفریدگار متعال بوده است.
افراد مقابل ایشان، پیوسته معتقد به ازلیت عالم و اصالت وجود و هستی اشیاء بوده، معنای خلقت و آفرینش را انکار کرده، و وجود عالم را ازلی و همیشگی و غیر مخلوق شمردهاند.
در این میان اهل فلسفه و عرفان هم معتقدند که:
آنچه در جهان خارج، واقعیت و عینیت و اصالت دارد حقیقتِ وجود نام دارد که حقیقتی لذاته (غیر مخلوق) و ازلی و ابدی میباشد، نه اشیاء و مخلوقاتی که آفریده خداوند متعال، و قابل وجود و عدم حقیقی باشند.
ماهیات و همه اشیای عالم، ظهورات و اشکال و صورت ها وجلوههای مختلفی هستند که از دگرگونیها و تطورات همان حقیقت ازلی و ابدی و غیر قابل وجود و عدم که همان ذات داوند است حاصل میشوند، و در
خارج از تلقی و برداشت و توهمات و خیالات ذهن، دارای هیچگونه وجود واقعی و عینی نیستند و هیچی مخلوقی وجود ندارد.
وجود بر دو گونه است: یکی وجود مطلق و نامتناهی، و دیگری وجود محدود و متناهی که البته دومی نیز جز مراتب وجود خدا (به تعبیر فلسفی)، یا حصه های ذات او (به تعبیر عرفانی)، یا اجزای وجود وی (بر اساس حقیقت مطلب) چیز دیگری نمیباشد.
ماهیت، به معنای محدودیتِ مراتب و حصه ها و اجزای ذات خداست، لذا خود خداوند که مجموعه بینهایت آنها است محدویت و ماهیت ندارد.
اشیاء و واقعیات خارجی، نه از جهت وجود قابل آفرینش و از بین بردن میباشند، و نه از جهت ماهیت.
در نظر ایشان دلیل بر اینکه هیچ واقعیتی قابل آفرینش و ایجاد نبوده، و پس از عدم و نیستی پدید نشده، و حتی خداوند هم نتوانسته و نمیتواند هیچ موجودی خلق کند این است که واقعیت اشیا، نفس حقیقت وجود ازلی و ابدی خود خداوند است، و از فرض عدم و حدوث و ایجاد آنها سلب شیء از خودش، و تحصیل حاصل، و نقص وجود خدا، و سوراخ بودن ذات او لازم میآید.
و دلیل بر اینکه معدوم و فانی شدن اشیاء محال است و حتی خداوند هم نمیتواند چیزی را معدوم و نیست کند نیز در نظر ایشان همین است که آنها نفس حقیقت وجود ازلی و ابدی خداوند میباشند، و از فرض عدم و رفع وجود آنها سلب شیء از خود آن، نقصان و محدودیت وجود خدا و سوراخ بودن ذات او لازم میآید.
و علت اینکه ماهیت اشیاء قابل وجود و عدم نیست هم به پندار ایشان این است که ماهیت، شکل و صورت
و تعین و تطوّر وجود خدا است، نه چیزی غیر از آن، و اصلا صلاحیت اتصاف به وجود و عدم را ندارد مگر به عنوان صفت و شکل و صورت ذات خدا.
بنابراین بر مبنای ایشان آنچه واقعیت خارجی و عینیت حقیقی محسوس و ملموس را تشکیل میدهد، حقیقتی ازلی و ابدی و نامتناهی است و خدا یعنی همین! که تنها صورتها و شکل های آن در تغیر و دگرگونی است و مخلوقات هم یعنی همین!
پس این وجود نامتناهی، همان وجود خدای فلسفه و عرفان است که جامع و شامل و عین همه اشیاء میباشد، و جز آن هیچ چیز دیگری وجود ندارد که خداوند آن را آفریده باشد یا بتواند آن را معدوم نماید.
نحوه نگاه به مسأله "وجود"، از دیدگاه کسی که واقعیت عینی را حقیقت وجود ازلی و ابدی متطور به اطوار پیوسته میبیند (وحدت وجود)، با نگاه کسی که دیدگاهی توحیدی و الاهی دارد، و اشیاء را به نفسِ هویتِ واقعی آنها غیر ذات احدیت دانسته، و آنها را مخلوق و موجود و باقی به ایجاد و ابقا و مشیت خداوند متعال میشمارد کاملا متفاوت است.
معنای "ماهیت" نیز بر اساس دو دیدگاه فوق کاملا متفاوت میباشد، چه اینکه شخص موحّد و الاهی، ماهیت اشیاء را عین واقعیت و هویتِ قابل وجود و عدم حقیقی آنها میداند که به ایجاد خالق متعال موجود شده، و مصداق واقعی عناوینی مانند: وجود، حادث، متجزی، انسان، درخت، سنگ، کوه، دریا و... میباشند، و البته چنانچه خداوند متعال آنها را معدوم و نیست
فرماید مصداق هیچکدام از این عناوین _ چه معقولات اولی مانند انسان و درخت و...، و چه معقولات ثانوی مانند وجود و حادث و... _ نخواهند بود.
در این مقام باید کاملا در نظر داشت که اصلا سخن از اصالت ماهیت و چیزی که به خودی خود غیر از خودش هیچ چیزی نیست (ماهیت من حیث هی، نه موجود و نه معدوم)، در میان نیست، بلکه سخن از واقعیت داشتن ماهیتی در میان است که با آفریده شدن خود، هم مصداق واقعی معقولات ثانیه مانند وجود و موجود و شیئ و ماهیت است، وهم مصداق حقیقی و واقعی درخت و انسان و کوه و دریا که معقولات اولی هستند.
(معقولات ثانیه، معانی ای هستند که در خارج مصداق و وجودی در عرض عناوین و معقولات اولی ندارند بلکه صفت عقلی همان معقولات اولی میباشند، یعنی ما در خارج درخت و انسان و کوه و دریا و خدا (معقولات اولی) داریم اما چیزی به نام وجود یا وجوب یا امکان (معقولات ثانیه) نداریم که غیر از همان کوه و درخت و دریا و انسان و خدا باشد).
در مسأله وجود، در دیدگاه فلسفی و عرفانی، به ناچار واقعیت اشیای خارجی، عین حقیقت وجود محضی شمرده میشود که ذاتا قابل عدم نیست، لذا بر اساس دیدگاه ایشان هرگز نمیتوان گفت: "عالم مخلوق و حادث است، و اشیاء بدون آفرینش و ایجاد خداوند متعال موجود نبودهاند"، و یا اینکه: "چنانچه خداوند اراده فرماید همه موجودات معدوم و نابود میشوند".
بنابر این "اصالت وجود"، جز با نفی خلقت، و انکار غیریت خالق و مخلوق قابل تبیین نبوده، و کسانی که قائل به اصالت وجود میباشند اگر معنای خلقت و آفرینش و جعل را واقعا قبول داشته باشند، بدون اینکه
خودشان متوجه باشند در واقع عقیده مخالفان را به روشنی پذیرفتهاند و با آنان هیچ اختلافی ندارند.
در مسأله ماهیت نیز اصالت وجودی هرگز اشیاء را به عنوان چیزهایی واقعی که خداوند متعال آنها را خلقت فرموده است قبول ندارد، بلکه گاهی (با صرف نظر از تداخل برخی تعاریف) میگوید: "ماهیات صرفا خواب و خیال و اوهامند و جز حقیقت وجود چیزی در کار نیست".
و گاهی میگوید: "ماهیات جلوهها و تطورات مختلف همان حقیقت واحد ازلی و ابدیاند".
دیگرگاه میگوید: "ماهیات حدود وجوداتند که از مراتب مختلف حقیقت وجود گرفته میشوند".
اصالت وجودیان گاهی دیگر ماهیات را ازلا و ابدا اعیان ثابت در ذات خداوند، و قائم به حقیقت وجود _ که در نظر ایشان جز خدا چیز دیگری نیست _ میشمارند.
و دیگرگاه آنها را ماهیاتی میشمارند که جز خودشان هیچ چیزی نبوده، و ازلا و ابدا بویی از وجود نبردهاند، بلکه هر گونه وجودی که برای آنها فرض شود صورت و تطوری از حقیقت وجود بوده نه غیر آن و...
وقتی گفته میشود ماهیت اعتباری است... این امر اعتباری... آیا کاملاً ساختة ذهن است یا نسبت واقعی با خارج دارد؟ در پاسخ به این سوال چند جواب داده شده است:
ماهیات ظهورات وجود واحد شخصی الهی هستند. مثل امواج نسبت به دریا. (قول عرفا)
ماهیت ظهور وجود (با مصادیق متعددش) است در ذهن (عبارت علامه طباطبائی در نهایه)
ماهیت حد و نفاد وجود است. (انسان عبارت است از: لیس بوجود حجری, شجری و مانند آن)
ماهیت ظهور حد وجود است در ذهن. (دیدگاه حضرت آیت الله مصباح)
ماهیت نحوه متن وجود خارجی است. (دیدگاه استاد فیاضی)(1)
گوییم: بدیهی است که مراد ملا صدرا و همه فلاسفه و عرفا، و تفسیر موافق با مبانی فلسفه و عرفان، تنها همان معنای واضح البطلان اول است، و بقیه اقوال هیچ ربطی به مبانی فلسفه، و عبارات فلاسفه ندارد، و شواهد این مطلب را به گونه مکرر بیان داشتهایم.
با توجه به نظرگاه وحدت وجودیان، روشن است که عقیده "اصالت وجود" با "عقیده وحدت وجود" عینا یکی است. و در مورد "اعتباری بودن ماهیت" نیز، اصالت و وحدت وجود به صورت پیشفرض و مصادره، به گونهای در نظر گرفته شده است که در نتیجه، اعتقاد به خلقت و انکار اصالت وجود فلسفی بدیهی البطلان بوده، و هر کسی به طور ناخود آگاه تسلیم نظریه باطل قائلین به "اصالت و وحدت وجود" گردد.
صدر المتالهین که قائل به اصالت وجود شد... از آراء و عقائد عرفا الهام میگرفت... همان طوری که در بسیاری از موارد دیگر نیز نظریه عرفا را تایید کرده... علی هذا صدر المتالهین را نمیتوان مبتکر اصالت وجود دانست... مسائل وجود و بالاخص دو مسئله اساسی آنها اصالت وجود و تشکک وجود بیش از آن اندازه که مستند به فلسفه قدیم یونان است از یک طرف مستند به نظریه عرفا است و از طرف دیگر در نتیجه مبارزه با عقائد متکلمین پیدا شده.(2)
البته کتاب انسان کامل میافزاید:
عرفا... توحید آنها وحدت وجود است... در این مکتب انسان کامل در
آخر عین خدا میشود؛ اصلا انسان کامل حقیقی، خودِ خداست.(1)
گرچه ملاصدرا و برخی اهل فلسفه و عرفان گاهی میکوشند تفاوت اعتقاد خود با صوفیان را در این ارائه دهند که بگویند: "صوفیان جاهل (جهله متصوفه) وجود خدا را عین عالم هستی میدانند و برای او وجودی ورای سایر موجودات قبول ندارند، اما ما در عین اینکه وجود خداوند را عین همین اشیاء میدانیم برای او وجودی ورای سایر موجودات عالم هستی قبول داریم"، اما با توجه به این که ملاصدرا مانند سایر اهل فلسفه و عرفان، وجود را منحصر به یک حقیقت نامتناهی و واحد شخصی میداند، و وجود هر چیز دیگری در عرض آن را محال میشمارد، کاملا روشن است که کوشش مذکور، نافرجام، و بر خلاف مبانی وتصریحات روشن اهل فلسفه و عرفان _ و نیز خود ملاصدرا _ در موارد بیشمار میباشد.
ما قبل از ادامه بحث، برای فهم بهتر اصالت وجود و رابطه آن با وحدت وجود، نمونهای از نتایج فلسفه و عرفان در عبارات فلاسفه و عرفا را میآوریم:
واجبالوجود همه چیزهاست؛ هیچ چیز از او بیرون نیست.(2)
منزه آنکه اشیا را ظاهر کرد، و خود عین آنها است.(3)
همانا خداوند منزه، همان خلق دارای همانند است!(1)
تحقیقا آن [ذات الهی] همان است که به صورت خر و حیوان ظاهر شده است.(2)
او به صورت خلق خود، بلکه عین هویت و حقیقت خلق خود است.(3)
انسان بر صورت رب خود مخلوق است. بلکه حقیقت و هویت انسان عین حقیقت و هویت حق است... لذا هیچیک از حکما و علما بر معرفت نفس و حقیقت آن اطلاع نیافتند مگر رسل الهی و أکابر صوفیه.(4)
عارف حق را در هر چیزی؛ بلکه عین هر چیزی میبیند.(5)
حق مشهود است و خلق موهوم... زیرا جز یکی بیش نیست و جز او عدم
1) . إنّ الحقّ المنزّه هو الخلق المشبّه. (ابن عربی، فصوص الحکم، 30، 78؛ وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، حسن زاده، 1362ش، 76، به نقل از ابن عربی؛ اسفار، 2/88).
2) . إنّها [الذات الإلهیّة] هی الظاهر بصور الحمار والحیوان. (شرح قیصری بر فصوص الحکم، 252). در نسخه دیگر: إنّ لکلّ شیء، جماداً کان أو حیواناً، حیاة وعلماً ونطقاً وإرادة، وغیرها ممّا یلزم الذات الإلهیّة، لأنّها هی الظاهرة بصور الجماد والحیوان. (شرح فصوص، قیصری، شرح قیصری، 726).
3) . ابن عربی، فصوص الحکم، فص شعیبیّ 286.
4) . فإنّه علی صورته خلقه، بل هو عین هویّته وحقیقته ولهذا ما عثر أحد من الحکماء والعلماء علی معرفة النفس وحقیقتها إلّا الإلهیّون من الرسل والصوفیّة: (ابن عربی، فصوص الحکم، 125؛ با شرح و ترجمه ممد الهمم، حسن زاده آملی، 311).
5) . إنّ العارف من یری الحقّ فی کلّ شیء بل یراه عین کلّ شیء. (ابن عربی، فصوص الحکم، 192، سال 1366؛ شرح قیصری، 96).
است.(1)
هنگامی که ما خداوند را شهود میکنیم خودمان را شهود کردهایم، زیرا ذات ما عین ذات اوست، هیچ مغایرتی بین آن دو وجود ندارد جز اینکه ما به این صورت درآمدهایم و او بدون صورت است...؛ و هنگامی که او ما را شهود میکند، ذات خودش را _ که تعیّن یافته و به صورت ما درآمده و ظهور کرده است _ مشاهده میکند.(2)
آنان که طلبکار خدایید خدایید
بیرون ز شما نیست،شمایید شمایید
ذاتید و صفاتید، گهی عرش و گهی فرش
در عین بقایید و منزه ز فنایید(3)
معیّت حق سبحانه با بنده نه چون معیّت جسم است با جسم، بلکه چون معیّت آب است با یخ، و خشت با خاک.(4)
من نگفتم: "این سگ خداست". من گفتم: "غیر از خدا چیزی نیست"... وجود بالاصالة و حقیقة الوجود در جمیع عوالم... اوست تبارک و تعالی!(5)
همه عالم خودِ اوست.(6)
غیر متناهی که صمد حق است به حیث که لا یخلو منه شیء ولا یشذّ منه
1) . [1]مآثر آثار حسن زاده آملی، 2/89.
2) . (فإذا شهدْناه شهدْنا نفوسَنا) لأنّ ذواتنا عین ذاته، لا مغایرة بینهما إلّا بالتعیّن والإطلاق... و(إذا شهدَنا) أی الحقّ (شهِدَ نفسَه) أی ذاته الّتی تعیّنت وظهرت فی صورتنا. (شرح فصوص الحکم، 389).
3) . کلیات دیوان شمس تبریزی، چاپ دهم، 1371 / 269.
4) . روجی، شمس الدین محمد، مجله معارف، ش 44.
5) . حسینی تهرانی، روح مجرد، 515.
6) . شرح گلشن راز لاهیجی،158.
مثقال عشر عشر أعشار ذره.(1)
معنای علیت و افاضه خداوند به این باز میگردد که خود او به صورتهای مختلف و گوناگون درمیآید.(2)
همانا نامتناهی تمام وجود را پر کرده است، پس چگونه جایی برای فرض غیر او خواهد ماند؟(3)
من و ما و تو و او هست یک چیز
که در وحدت نباشد هیچ تمییز(4)
والربط فی مرحلة الشهود
عین ظهور واجب الوجود(5)
چون به دقت بنگری آنچه در دار وجود است وجوب است و بحث در امکان برای سرگرمی است!(6)
چون یک وجود هست
و بود واجب و صمد
از ممکن این همه سخنان فسانه چیست؟(7)
غیرتش غیر در جهان نگذاشت
لاجرم عین جمله اشیا شد!(8)
آنچه دیده میشود همان حق است؛ و خلق، وهم و خیال میباشد.(9)
1) . إنّه الحقّ، حسن زاده، حسن، 46، سال 1373.
2) . رجعت العلّیّة والإفاضة إلی تطوّر المبدأ الأوّل بأطواره. (مشاعر، ملا صدرا، 54).
3) . إنّ غیر المتناهی قد ملأ الوجود کلّه... فأین المجال لفرض غیره. (جوادی آملی، عبد الله، علی بن موسی الرضا والفلسفة الإلهیّة، 36 فروردین 1374).
4) . شبستری.
5) . کمپانی.
6) . حسن زاده آملی، حسن، ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، 107.
7) . مآثر آثار حسن زاده آملی، 1/72.
8) . شبستری.
9) . الحقّ هو المشهود، والخلق موهوم. (شرح فصوص الحکم، 715).
هر چه غیر خدا باشد رشحه ذات اوست پس جدا از او نمیباشد.(1)
تعیّن بر دو وجه متصور است یا بر سبیل تقابل، و یا بر سبیل احاطه که از آن تعبیر به احاطه شمولی نیز میکنند، و امر امتیاز از این دو وجه بدر نیست... تعیّن واجب تعالی از قبیل قسم دوم است زیرا که در مقابل او چیزی نیست، و او در مقابل چیزی نیست تا تمیّز تقابلی داشته باشد... خلاصه مطلب این که... تعیّن و تمیّز متمیّز محیط و شامل به مادونش، چون تمیّز کل از آن حیث که کل است... و نسبت حقیقة الحقایق با ماسوای مفروض چنین است.(2)
تمثیلی که به عنوان تقریب در تشکیک اهل تحقیق توان گفت آب دریا و شکنهای اوست که شکنها [امواج] مظاهر آبند و جز آب نیستند و تفاوت در عظم و صغر امواج است.(3)
دعوت انبیا همین است که ای بیگانه به صورت، تو جزء منی... بیا ای جزء، از کل بیخبر مباش!(4)
ز حد نقص خود سوی کمالی
به سوی کل خود در ارتحالی(5)
هر یک از ممکنات، مظهر یک اسم از اسمای حقند، هر چند گفتن و شنیدن این سخن دشوار است ولی حقیقت این است که شیطان هم مظهر اسم "یا مضلّ" است!(6)
آنچه موجود است از آن جهتکه موجود است چیزی جز ذات حق
1) . کلّ ما عداه فهو فیضه، فلا یکون أمراً مبائناً عنه. (جوادی آملی، عبد الله، علی بن موسی الرضا والفلسفة الالهیِة، 39 فروردین 1374).
2) . وحدت از دیدگاه عارف و حکیم"، حسن زاده، حسن.
3) . حسن زاده، حسن رساله "انه الحق"، 50، سال 1373.
4) . شمس تبریزی، مقالات، 1377 شمسی، 1 / 162.
5) . حسن زاده آملی، تعلیقه بر آغاز انجام، 87.
6) . "إنه الحقّ"، حسن زاده، حسن، 68، به نقل از رساله شعرانی.
نیست، و اصلا چیزی جز ذات خداوند و تجلیات او در پهنه هستی موجود نیست.(1)باید همه حقائق به ظاهر موجود را جلوههایی از آن وجود یکتا دانست که در لباس مخلوقات و در قالب معین و محدود به جلوهگری میپردازد.(2)
تمام اشیا در مقام ذات مندرج بودهاند... تمام ذرات از آنجا تابش کرده است.(3)
وجود حقمتعال متن وجود جمادات و نباتات و حیوانات و انسانها است، یعنی ما دو وجود نداریم، بلکه هر چه هست یک وجود است که در قوالب و اندازههای گوناگون ظهور کرده است، نه اینکه وجود زمین غیر از وجود آسمان، و وجود آسمان غیر از وجود حق متعال بوده باشد.(4)
چه راحت است که از همان ابتدا سوفسطی بشویم و بگوییم اصلا الفی نداریم. و چه عجیب است که بالاخره همه ما در این مسیر باید سوفسطی شویم و بگوییم نه ما هستیم و نه دیگران هستند. فقط خداست و خدا. حرف اول و آخر خدا است، و خدا است دارد خدایی میکند. از آن به بعد دیگر انسان هیچ نگرانی ندارد و راحت میشود!(5)مراد ما از وحدت وجود، عینیت وجود زمین و وجود آسمان با وجود حق متعال است!(6)انسان قابلیت رسیدن تا مقام ذات را دارد، و چون میبیند که نمیتواند آن ذات را پایین بیاورد و ذات را خودش کند لذا خودش بالا
میرود و او میشود!(1)
ممکنات... چون شؤون و روابط بیحدند نظیر امواج و دریا.(2)
شایسته است که بلندترین هدف، مندرجشدن ذاتهای ما در درون ذات واجب باشد، همانطور که قطره در دریا قرار مییابد.(3)
و اما تفسیر حصر وجود در خدا به اینکه خداوند موجود بالذات است و دیگران موجود بالغیر و مُوجِد آنها خداوند است هرگز با وحدت شخصی وجود هماهنگ نیست.(4)در عرفانْ، جهان نسبت به واجب تعالی نه وجود رابطی دارد مانند عرض و نه وجود رابط دارد مانند حرف و اصرار صدر المتألّهین (قدس سره) سودی ندارد، زیرا بر اساس وحدت شخصی وجود تنها مصداقی که برای مفهوم وجود است همانا واجب است که مستقل میباشد و هرگز مصداق دیگری برای او نیست.(5)هیچ موجودی جز خداوند نیست و هرچه جز وجه او همواره معدوم است.(6)
فلسفه و عرفان برای مبتدیان ادعا میکند که ما اجتماع نقیضین را محال میدانیم، چنان که میگوید:
اصل "امتناع تناقض" و اصل "اثبات واقعیت" دو "اصل متعارف" عمدهای است که مورد استفاده استدلالات و براهین فلسفی قرار میگیرد. در حقیقت این دو اصل به منزله دو بال اصلی است که سیر و
1) . شرح نهایة الحکمة، داوود صمدی آملی، 86.
2) . [2]حسن زاده آملی، مآثر آثار، 1/72.
3) . سید کمال حیدری، من الخلق الی الحقّ، 1426 ق. 87.
4) . جوادی آملی، عبد الله، تحریر تمهید القواعد، 1 / 65.
5) . جوادی آملی، عبد الله، تحریر تمهید القواعد، 1 / 72.
6) . جوادی آملی، عبد الله، تحریر تمهید القواعد، 3 / 395.
پرواز فلسفی قوه عاقله را در صحنه پهناور هستی میسر میسازد.(1)
و از طرف دیگر به بهانه واهی کشف و شهود، صریحا مقتضای عقل و برهان و فهم و ادراک را انکار میکند و میگوید:
خلاصه سخن اینکه در عقل نظری شیء واحد یعنی عین ذات خارجی در صورتی که علت است معلول نمیشود. ولی در این نظر فوق حکم عقلی که حکم کشف و شهود است این است که ذات، مجمع أضداد و متصف به ضدین و جامع نقیضین است... ذات باری... هم علت است و هم معلول!(2)
به علّیت حکم کن اما آنرا به این معنا برگردان که علّیت دارای صور و شؤون مختلف شدن است نه معنای توحید که معتزلی به آن معتقد است!(3)
ملاصدرا شیطان را دارای نور، و نور او را شایسته عبادت میداند، و مخالفان این مطالب را احمق و نادان و مجنون میشمارد، و میگوید:
بدان که همه چیز در عالم اصلش از حقیقت الهی، و سرش از اسم الهی است، و این را جز کاملان نمیشناسند!... خدا مجمع موجودات، و محل بازگشت همه چیز است، و همه اشیا مظاهر اسماء و محل های تجلی صفات اویند!... حبیب من این چیزها را خوب بفهم که به مطالبی رسیدیم که اذهان اینها را نمی فهمد، و دسته احمقها و دیوانهها از شنیدن این اسرار به جنب و جوش میآیند! و بفهم سخنی را که گفته است: همانا نور شیطان از نار عزت خداست، و اگر نور شیطان ظاهر
میشد همه خلایق او را میپرستیدند!(1)
(وجود حق متعال متن وجود جمادات و نباتات و حیوانات و انسانها است، یعنی ما دو وجود نداریم، بلکه هر چه هست یک وجود است که در قوالب و اندازههای گوناگون ظهور کرده است، نه این که وجود زمین غیر از وجود آسمان، و وجود آسمان غیر از وجود حق متعال بوده باشد). )از آنجا که حقایق هستی بی منتها است پس فهم حقایق اشیا نیز بی منتها بوده و همچنان ادامه دارد. یا نباید الف را به زبان آورد همچون سوفسطیها که اصلا قائل به موجود بودن خود نیستند، و یا این که به محض اقرار نمودن بدان باید آن را ادامه داد. و چه راحت است که از همان ابتدا سوفسطی بشویم و بگوییم اصلا الفی نداریم. و چه عجیب است که بالاخره همه ما در این مسیر باید سوفسطی شویم و بگوییم نه ما هستیم و نه دیگران هستند. فقط خداست و خدا. حرف اول و آخر خدا است، و خدا است دارد خدایی میکند. از آن به بعد دیگر انسان هیچ نگرانی ندارد و راحت می شود(. (نه تنها نمیخواهیم از معلول به علت برسیم بلکه قصد نداریم از علت به معلول هم راه یابیم به دلیل این که ما اصلا معتقد به علت و معلول جدا نیستیم). (مراد ما از وحدت وجود، عینیت وجود زمین و وجود آسمان با وجود حق متعال است). (فیلسوف و عارف هر دو قائل
به وحدت وجود هستند... تمام انبیاء و ائمه و همه حجج و رسولان الهی فیلسوفند و اینان فلاسفه اصلیاند). (انسان قابلیت رسیدن تا مقام ذات را دارد، و چون میبیند که نمیتواند آن ذات را پایین بیاورد و ذات را خودش کند لذا خودش بالا میرود و او میشود). (جنات درجات دارد تا آن جا که می فرماید "وادخلی جنتی"، که این جنت، جنت ذات است).(2)
اینک پس از بیان برخی عبارات و نصوص فلسفه و عرفان، بحث اصالت وجود و معنای آن را ادامه میدهیم:
برخی اهل بحث در مورد معنای اصالت وجود فلسفی چنین تصوری دارند:
هر موجود واقعی و عینی، در تحلیل عقلی _ نه در خارج _ مرکب از وجود است و ماهیت. از این دو، تنها یکی دارای واقعیت عینی است و دیگری به تبع یا به عرض اولی(1)موجود است.
حال باید دید آیا اشیای خارجی و واقعیات عینی، مصداق بالذات وجودند و صدق عنوان ماهیت بر آنها به عرض وجود است، یا بر عکس هر چیزی به طور بالذات مصداقِ ماهیت است، و مصداق وجود بودن آن به تبع و عرض ماهیت میباشد.(2)
و میافزایند:
واقعیات و موجودات عینی نمیتوانند بالذات هم مصداق وجود باشند و هم مصداق ماهیت، وگرنه لازم میآید که یک چیز دو چیز باشد.
نیز نمیشود که اشیای واقعی مصداق بالذات و بلاواسطه ماهیت باشند، زیرا ماهیت به خودی خود نه موجود است و نه معدوم (الماهیّة من حیث هی لیست إلّا هی، لا موجودة ولا معدومة) بنابر این اصالت از آن وجود است نه ماهیت.
این سخنان نادرست است زیرا:
1 . آنچه ایشان از آن به عنوان اصالت وجود دفاع کردهاند دقیقا همان عقیده مخالفان اصالت وجود و قائلین به خلقت و جعل و آفرینش هویات و حدوث عالم است نه اصالت وجود فلسفی.
معنای حقیقی اصالت وجود و اعتباریت ماهیت فلسفی این است که عالم خارج و عینی، حقیقتی نامتناهی و غیر قابل جعل و رفع، و مساوی با ذات خدا بوده، و هویات و اشیاء، حتی شیطان و اجسام، حدود و اشکال مختلف ذات خدا، بلکه اوهام و خیالات میباشند و بس.(1)
کلّ ما فی الکون وهم أو خیال: همه موجودات وهم و خیالند. (اسفار، 1 / 47).
الحضرة الوجودیّة إنّما هی حضرة الخیال ثمّ تقسّم ما تراه من الصور إلی محسوس ومتخیّل، والکلّ متخیّل... ولا یقرب من هذا المشهد إلاً السوفسطائیّة. (ابن عربی، الفتوحات، 4 جلدی، 5/ 525):
حضرت وجود، فقط حضرت خیال است، سپس همان صور خیالی را به دو قسم محسوس و خیالی تقیسم میکند، در حالی که همه خیالند... و به این مقام نزدیک نیستند جز سوفسطائیان.
چه شک داری در این کاین چون خیال است. (شبستری).
این عالم چیز دیگری جز ادراک نیست. (معارف الهیه، حلبی، محمود، نسخه خطی).
اصلا در این عالم هیچ چیز دیگری جز ادراک نیست. (معارف الهیه, حلبی، محمود، نسخه خطی).
بیرون ز تو نیست آن چه در عالم هست. (معارف الهیة، حلبی، محمود، نسخه خطی).
قال محی الدین العربی فی بیت شعر فی فصوص الحکم: "إنّما الکون خیال وهو حقّ فی الحقیقة؛ کلّ من یعرف هذا حاز أسرار الطریقة". (رجوع کنید به: تجلی وظهور، 107).
ابن عربی در بیت شعری در فصوص الحکم گفته: همه وجود خیال است و در حقیقت، حق همین است؛ و هر کس که این را بفهمد به اسرار طریقت واصل شده است.
چون به دقت بنگری آن چه در دار وجود است وجوب است، و بحث در امکان برای سرگرمی است. (حسن زاده آملی، حسن، ممد الهمم، 107).
چون یک وجود
هست و بود واجب و صمد
از ممکن این
همه سخنان فسانه چیست؟
(صمدی، آملی، داوود، مآثر آثار حسن زاده آملی، 1/72).
چه راحت است که از همان ابتدا سوفسطی بشویم و بگوییم اصلا الفی نداریم. و چه عجیب است که بالاخره همه ما در این مسیر باید سوفسطی شویم و بگوییم نه ما هستیم و نه دیگران هستند. فقط خداست و خدا! (شرح نهایة الحکمة، داوود صمدی آملی، 15).
الخلق متوهّم، والحقّ متحقّق. (صمدی، آملی، داوود، مآثر آثار، 1 / 72):
خلق متوهم و حق متحقق است.
1) . چنان که گویند:
خود ایشان معترفند که:
این مسأله معمولاً به این صورت عنوان میشود که آیا وجود اصیل است و ماهیت اعتباری، یا اینکه ماهیت اصیل است و وجود اعتباری؟ ولی خود صدر المتألهین آن را به این صورت عنوان کرده است که «وجود، دارای حقیقت عینی است، و مفاد تلویحی آن به قرینه مقام، این است که ماهیت دارای حقیقت عینی نیست.(1)
بنابر این روشن است که کلام ملا صدرا در "حقیقت
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، 1 / 316.
عینی بودنِ وجود" چیزی است و مدعای ایشان (یعنی اینکه مفهوم «موجود»... دلالت بر تحقق مصداق آن ماهیت دارد.(1)) چیزی است کاملا غیر آن! بلکه مدعای ایشان دقیقا همان نظریه مخالفان اصالت وجود، و ابطال نظریه ملا صدرا و اتباع وی است.
بحث در این نیست که کدام یک از مفهومها مستقیما از خارج به ذهن میآید و کدام با تحلیل عقلی به دست میآید یا اینکه کدام از موجودیت حکایت میکند و کدام نمیکند. .. اصلا بحث این نیست، چون بحث در معنا بود نه در مفهوم(2).
واحد و... (به عنوان معقول ثانی) میباشد و هرگز هم لازم نمیآید که یک چیز، چند چیز باشد.
در مورد وجود و ماهیت هم امر کاملا همین طور است و هر واقعیت خارجی مانند "انسان"، مصداق واقعی انسان (به عنوان معقول اولی) و وجود و حادث و مخلوق و... (به عنوان معقول ثانی) میباشد، و هیچ اشکال و مجازیتی هم لازم نمیآید.
نیز، مراد از اصالت داشتن هویات در این بحث، معنای معقول ثانی آنها نیست، چرا که ماهیت به معنای عام خود که شامل هه جواهر و اعراض میشود نیز در خارج دارای حقیقت و واقعیت و مصداقی در عرض سنگ و چوب و درخت و انسان و علم و جهل و رنگ و... ندارد، همان طور که البته وجود به معنای معقول ثانی هم(1)در نظر تمام اهل بحث و به اعتراف ملا صدرا، اعتباری است و در خارج دارای عینیت نیست، بلکه مراد از آنها نفس هویات عینی خارجی مانند انسان و زمین و آسمان و... است.
لازمه این نسبت این است که بپذیرند مثلا میر داماد که به قول ایشان اصالت ماهوی است، ویا ملا صدرا که
1) . (قائلین به اصالت ماهیت هم اعتراف دارند که خود این مفهوم، مفهومی است اعتباری، به تعبیر دیگر بحث درباره «مفاهیم ماهوی» است، نه مفهوم «ماهیت»). (مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، 317).
به قول خودش سالها قائل به اصالت ماهیت بوده، و بعد اصالت وجودی شده است، در آن سالهای متمادی، فکر میکردهاند که ماهیت من حیث هی که نه موجود است و نه معدوم عین اصالت و خارجیت بوده است! و این واقعا اهانت بزرگی است که مدافعان ایشان هرگز زیر بار آن نمیروند!
به اعتراف خود اصالت وجودیان، موضوع دوئیت وجود و ماهیت تحلیل عقل است و در خارج اصلا دوئیتی نیست، لذا اگر ماهیات خارجی مثل انسان و زمین و آسمان نباشند حکم عقل به وجود آنها نیز اساسا منتفی است.
اگر مراد از اصالت وجود این است که وجود، جز ثبوت اشیاء چیزی نبوده، و وجود ماهیات همان ثبوت و تحقق آنها است، و اشیاء در وجود و تحقق و ثبوت خود نیاز به وجود و ثبوت و تحقق دیگری ندارند؛ این سخن کاملا درست است، ولی وضوحا معنای آن این است که متن واقع و خارج، وجود ماهیات است نه وجود خود وجود، یا چیزی به نام حقیقت وجود مستقل از ماهیات! و خواجه طوسی و حتی شیخ اشراق(1)
شیخ اشراق تنها معنای معقول ثانی وجود را اعتباری میداند ولی ملاصدرا و اتباع وی بدون توجه به این مطلب او را اصالت ماهوی میدانند! ببینید:
[شیخ اشراق، نه تنها به اصالت ماهیت اعتقادی ندارد، بلکه از مدافعان سرسخت اصالت وجود میباشد. دلیلی که ملا صدرا و پیروان او بر اصالت وجود ذکر کردهاند عینا در بیانات شیخ اشراق وجود دارد.
... وجودی که در نزد شیخ اشراق... معنای اعتباری است، به معنای معقول ثانی فلسفی است که این عقیده مورد قبول ملا صدرا نیز میباشد. (نشریه اندیشههای فلسفی، زمستان 1384 _ شماره 4 ، 32).]
البته تذکر این نکته در مورد کلام فوق لازم است که ایشان گفتند:
“مؤلف از راه رابطه علی و معلولی انوار در نزد شیخ اشراق ثابت میکند که به نظر او علت به معلول خود وجود اعطا میکند.”
در حالی که این مطلب نه در مورد شیخ اشراق و نه در مورد ملا صدرا و نه در مورد هیچ فیلسوف و عارف دیگری حقیقت ندارد، چرا که ایشان وجود دادن و معدوم کردن را اصلا قبول ندارند، و هر گز حتی خداوند را خالق و وجود دهنده هیچ چیزی نمیدانند، بلکه معتقدند که علت و معلو ل یک چیزند و عالم تطور ذات علت است، و آن دو هرگز دوئیت ندارند که بخواهد یکی به دیگری وجود بدهد یا ندهد، و چنان چه گاهی در فلسفه و عرفان سخن از علت و معلول، و وجود دادن یکی به دیگری بشود غفلت از مبانی فلسفه و عرفان، و از مطالب ربوده شده از علم کلام است.
و بلکه تمامی عقلا(2)چرا که بدیهی است کل اشیاء هم اشیای موجودند، نه حقیقت موهوم وجود بدون ماهیات! و اوهام و خیالات بودن ماهیات!!
همین را میگویند و چنانچه کسی غیر این مطلب را به ایشان نسبت داده و بر آن اساس ایشان را قائل به اصالت ماهیت بداند به کنه کلام و مراد ایشان نرسیده است، و بحث را از محل نزاع خارج نموده است.
در تجرید الاعتقاد و شرح آن کشف المراد میخوانیم:
مسأله پنجم در اینکه وجود حقیقتی زائد بر حصول عینی نیست.
فرمود (خواجه طوسی): و وجود، حقیقتی که ماهیت، در خارج به آن حاصل گردد نیست.
گویم (علامه حلّی): گروهی غیر محقّق گفتهاند که وجود حقیقتی است قائم به ماهیت، که مقتضی حصول ماهیت در خارج است، در حالی که این عقیدهای سخیف است که عقل به بطلان آن شهادت میدهد،زیرا از قیام آن حقیقت به ماهیت در خارج، لازم می آید که پیشاپیش ماهیت در خارج محقق باشد، پس اگر حصول ماهیت در خارج مستند به آن حقیقت باشد دور محال لازم آید [ لازم آید که ماهیت قبل از حصول خود، حاصل باشد]، بلکه وجود، صرف تحقّق ماهیت در خارج است، نه اینکه حقیقتی باشد که ماهیت به آن در خارج موجود باشد.(1)
قال (الخواجة الطوسیّ): ولیس الوجود معنی تحصل به الماهیّة فی العین بل الحصول.
أقول (العلّامة الحلّیّ): قد ذهب قوم غیر محقّقین إلی أنّ الوجود معنی قائم بالماهیّة یقتضی حصول الماهیّة فی الأعیان، وهذا مذهب سخیف یشهد العقل ببطلانه، لأنّ قیام ذلک المعنی بالماهیّة فی الأعیان یستدعی تحقّق الماهیّة فی الخارج، فلو کان حصولها فی الخارج مستنداً إلی ذلک المعنی لزم الدور المحال، بل الوجود هو نفس تحقّق الماهیّة فی الأعیان، لیس ما به تکون الماهیّة فی الأعیان. (کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، 29).
و اگر منظور از اصالت وجود این است که وجود اشیاء که همان تحقق ماهیات است (وجود = تحقق؛ اشیاء = ماهیات) به امری ورای ثبوت و وجود آنهاست و نام آن
1) . المسألة الخامسة فی أنّ الوجود لیس هو معنی زائداً علی الحصول العینیّ.
امر، وجود است، بطلان این پندار نیازی به توضیح نداشته و مستلزم تسلسل است.
علامه حلّی؟ق؟ میفرماید:
لیس الوجود ماهیّة خارجیّة علی ما بیّنّاه... ولیس فی الموجودات شیء هو وجود أو شیء. بل الموجود إمّا الإنسان أو الحجر أو غیرهما. ثمّ یلزم من معقولیّة ذلک أن یکون موجوداً.((1))
ماهیت حقیقت خارجی ندارد... و در موجودات چیزی نداریم که "وجود" باشد، بلکه موجود یا انسان است، و یا سنگ، و یا غیر آن دو، که پس از تعقل آنها، وصف موجودیت حاصل است.
صاحب مواقف در مسئله زیاده وجود بر ماهیت که موضوع انتزاعی بودن وجود را بیان میکند میگوید ابن سینا در شفا تصریح دارد که وجود از معقولات ثانیه است و ما بحذائی در خارج علاوه بر ماهیات که معقولات اولیهاند ندارد... حق در نزد حکما این است که... وجود از معقولات ثانیه است که در خارج واقعیت ندارد و موجود نیست و هر چیزی که موجود نیست معدوم است زیرا واسطهای بین موجود و معدوم در کار نیست.(2)
بلکه این هم عبارت خود ایشان:
مفهوم «موجود»... از معقولات ثانیه فلسفی بهشمار میرود و دلالت بر تحقق مصداق آن ماهیت دارد.(3)
(اما این سخن که:
اگر ماهیت موجود است، به این وجود موجود است، وجود موجود است بنفسه، ماهیت موجود است، اما لا بنفسه بل بالوجود.(4)
در مسأله اصالت وجود و اعتباریت ماهیت، سخن بنده این است که اگر عقل به وجود بنگرد، در مییابد که برای موجودیت تقید به چیزی نمیخواهد "الوجود موجود بذاته لا بحیثیته".(1)
نیز سخن درستی نیست زیرا وجود اصلا موجود نیست که بعد گفته شود بنفسه و بذاته موجود است، بلکه صحیح این است که گفته شود ماهیت موجود است به نفس همان تحقق و ثبوت و وجود خود، نه به وجود و ثبوت و تحقق دیگری که مستلزم تسلسل است، و وجود هم دائما همان وجود ماهیت است نه وجود بالذات و بنفسه).
و اگر منظور از اصالت وجود این است که حقیقت اشیاء _ مانند صور مختلف عارض بر خمیر مجسمه سازی _ صرفا تطورات و صوری هستند که قوام آنها به حقیقتی ازلی و ابدی و نامتناهی به نام وجود و ذات خدا بوده، و جعل و خلقت و آفرینش و وجود آنها به گونهای که چیزی غیر از ذات خدا باشند محال است _ که مدعای صریح اصالت وجودیان دقیقا همین است و تمامی تفاسیر دیگر از روی ناآگاهی از محل نزاع میباشد.
در واقع این عقیده همان عقیده اصالت و وحدت وجود، در مقابل عقیده به خالق و مخلوق در مکتب عقل و برهان و وحی میباشد.
در مورد ماهیت نیز:
اگر مراد از اصالت ماهیت، این است که ماهیت من حیث هی و مجرد از وجود و عدم، دارای واقعیت عینی و
1) . غلامرضا فیاضی، .http://www.ensani.ir/fa/content/78217/default.aspx
خارجی است، باید دانست که هیچ عاقلی چنین سخنی نگفته و نسبت آن به منکران اصالت وجود اتهامی بیمورد، و ناشی بی اطلاعی از محل نزاع است.
و اگر مراد از اصالت ماهیت این است که متن واقعیت و عینیت عبارت است از ماهیات اشیاء بدون وجود آنها، و ماهیات اصلا در خارج وجود ندارند که باز هم منکران اصالت وجود هرگز چنین سخنی نمیگویند، بلکه تمام کلام در این است که وجود از معقولات ثانی بوده، و حکم عقل در باره هویات و اشیاء است، و خودش در خارج مصداقی مستقل از ذات و هویت خالق و مخلوقات او ندارد، آن چه وجود دارد همان خالق و مخلوق است، همان طور که "امکان وجود"از معقولات ثانی کلامی است، و وصف عقلی انسان و درخت و کوه و دریا میباشد، و خودش در خارج اصالت و واقعیتی در کنار انسان و درخت و کوه ودریا و... ندارد.
آموزش فلسفه مینویسد:
واژه «ماهیت» که مصدر جعلی از «ما هو» (چیست؟) میباشد، در اصطلاح فلاسفه بهصورت اسم مصدر (چیستی) بهکار میرود، ولی با همان شرط تجرید از معنای «حدث» تا اینکه قابل حمل بر ذات باشد.
این واژه در فلسفه به دو صورت استعمال میشود که یکی از آنها اعم از دیگری است. اصطلاح خاص آن را به این صورت تعریف میکنند: «ما یقال فی جواب ما هو»، یعنی مفهومی که در پاسخ از سؤال درباره چیستی شیئی گفته میشود، و طبعاً در مورد موجوداتی بهکار میرود که قابل شناخت ذهنی باشند... اما اصطلاح اعم آن را به این صورت تعریف میکنند: «ما به الشیء هو هو» و آن را شامل حقیقت عینی وجود و شامل ذات مقدس الهی نیز میدانند...
در این مبحث منظور از واژه «ماهیت» همان اصطلاح اول است، ولی
نه مفهوم خود این کلمه یا ماهیت به حمل اولی، بلکه بحث درباره مصادیق این مفهوم، یعنی ماهیت به حمل شایع مانند «انسان» است؛ زیرا قائلین به اصالت ماهیت هم اعتراف دارند که خود این مفهوم، مفهومی است اعتباری، به تعبیر دیگر بحث درباره «مفاهیم ماهوی» است، نه مفهوم «ماهیت».(1)
اشکال:
1 . منظور از ماهیت در محل نزاع هویت اشیاء است نه حد و تعریف اشیا، و کسی که خیال کند محل نزاع در ماهیت به معنای چیستی اشیاء است متوجه محل نزاع نشده است، لذا تعریف ماهیت، به تلقی اذهان از واقعیات نیز خروج از محل بحث است.
2 . وجود به معنای بودن در مقابل نبودن، از احکام عقلی و معقولات ثانی کلامی است نه واقعیتی خارجی و مستقل در کنار واقعیات دیگر مانند سیب و درخت و انسان.
به تعبیر دیگر، ما در خارج انسان و درخت و سیب و خدا و جن و ملک داریم، و هرگز چیزی به نام وجود نداریم که غیر از سیب و انسان و درخت و خالق و مخلوق باشد.
همان طور که در اعراض خارجی مانند مایع بودن برای آب، میعان صفت آب است نه چیزی در عرض آن و جدای از آن، اعراض عقلی مانند وجود و امکان و وجوب هم صفت _ البته صفت عقلی و معقول ثانی _ آب و انسان و درخت و خالق و مخلوق است نه چیزی در کنار آن، و واقعیتی خارجی و مستقل و جدای از آن، و اگر ملا صدرا و اتباع وی به این مطلب توجه شایسته داشته و خلط مباحث نمیکردند هرگز اصالت وجود را قابل مطرح
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، 317.
کردن نمیدانستند.
3 . منظور از عینیت ماهیت، در این بحث همان واقعیت و هویت خارجی اشیاء مانند خدا و انسان و درخت و کوه و دریا است که دارای آثار واقعی میباشند، و اگر ملاصدرا و اتباع وی توجه شایسته به این معنا داشتند و خیال نمیکردند که محل بحث، ماهیت من حیث هی است _ که صرفاً امری عقلی است نه خارجی _، هرگز ماهیت را امری اعتباری و غیر واقعی نمیدانستند.
4 . استعمال وجود، برای اشاره به واقعیت خارجی، استعمالی در غیر محل نزاع، بلکه استعمالی مجازی است، و در این صورت البته وجود و ماهیت یک چیزند نه دو چیز، و از هر جهت یک حکم دارند نه دو حکم. لذا در این فرض سخن از اصالت یکی و عدم اصالت دیگری کاملا بیاساس است، کما اینکه سخن از اولا و بالذت بودن یکی، و ثانیا و بالعرض بودن دیگری، خروج از محل نزاع، و بحثی بی فایده، و نزاعی لفظی و بحثی لغوی است.
آموزش فلسفه مینویسد:
آیا واقعیت عینی اصالتاً در ازاء مفهوم ماهوی قرار میگیرد و بالعرض، مفهوم وجود بر آن حمل میشود یا بر عکس، اصالتاً در ازاء مفهوم وجود قرار میگیرد و بالعرض مفهوم ماهوی بر آن حمل میگردد؟ و به دیگر سخن: آیا واقعیت عینی، مصداق بالذات ماهیت است یا وجود؟(1)
پاسخ واضح است زیرا واقعیت عینی، از حیث وصف
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، 231.
عقلی به ازای مفهوم وجود است، و از حیث حقیقت عینی، به ازای مفهوم ماهیت؛ به عبارت دیگر همان واقعیت عینی که قطعا مصداق و ما به ازای مفهوم ماهوی است واقعا متصف به وصف عقلی وجود هم میباشد، و اصلا تقابلی که شما درست کردهاید که "یا این و یا آن"، بی اساس و موهوم است.
مضافا گفتیم که بحث شما، هیچ ربطی به بحث اصالت وجود فلسفی ندارد، و آن چه گفتهاید هیچ فایدهای هم بر آن بار نمیشود، و نزاعی کاملا لفظی و مهمل است.
بحث شما در حقیقت، نزاع در حقیقت یا مجاز بودن اطلاق وجود یا ماهیت در استعمال است که جای بحث آن کتب لغت است؛ در حالی که بحث اعتقادی آن بسیار مهم و ملاک و پایه و اساس اثبات یا انکار توحید است.
و مینویسد:
آیا واقعیت عینی همان است که مفاهیم ماهوی از آن حکایت میکنند، یا اینکه ماهیات تنها نمایانگر حدود و قالبهای واقعیتهای خارجی هستند و آنچه حکایت از ذات واقعیت و محتوای قالبهای مفهومی آنها میکند، مفهوم وجود است که عنوانی برای خود واقعیت بهشمار میرود و ذهن بهوسیله آن، متوجه ذات واقعیت میگردد.(1)
گوییم:
بدون شک حکایت ونمایانگری _ که همان معنا داری الفاظ مستعمل، در مقابل الفاظ مهمل است _ شأن همه مفاهیم است، چه مفهوم وجود باشد و چه مفهوم ماهیت، قطعا مفهوم وجود حکایت از ذات واقعیت و محتوای قالب های مفهومی آن ها نمیکند، و اصلا
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، 237.
تعیین هویت واقعیات شأن آن نیست، بلکه وجود و هم چنین عدم، فقط اخبار از نفی و یا ثبوت هویات عینیه میکند، ولی این مطلب اقرار به ثبوت و خارجیت هویات است نه اصالت و عینیت وجود.
مضافا مکررا گفتیم که مطالب شما هیچ ربطی به بحث اصالت وجود یا ماهیت فلسفی، و عینیت داشتن وجود که مدعای ملا صدرا است ندارد، و شما اصلا به باطن محل نزاع التفات ندارید، زیرا ما بارها گفتیم که بحث حقیقی فلسفه در این است که آیا وجود عالم خارج وجودِ غیر قابلِ جعل ازلی، و خمیر مجسمه سازی(1)
به هر رنگی
که خواهی جامه میپوش
که من آن قد
رعنا میشناسم
... جماد یک صورت است از صور این وجود، و نبات و حیوان و جمله صور را این چنین میدان، و الله اسم مجموع است. (حسن زاده آملی، حسن،ممد الهمم، 39 _ 40).
ذات خدا (اصالت وجود) است، یا اینکه عالم خارجِ محسوس و ملموس، مجعول و حادث و دارای خالق است (بطلان اصالت وجود).محل شایسته برای بحث و نزاع _ که تمامی اهل بحث، حتی شیخ اشراق هم آن را همین گونه مطرح کردهاند _ این است که بگوییم آیا اشیایند که در متن عینیت موجودند، یا خودِ وجود _ که معقول ثانی است _ وجود
1) . چنان که گفتهاند: بدان که اگر کسی از موم صد چیز بسازد و به ضرورت صد شکل و صد اسم پیدا آید و در هر شکلی چندین اسامی دیگر باشد (شکل شیر ساختیم در شکل شیر چندین اسم است مانند سر و گوش) اما عاقل داند که بغیر موم چیز دیگر موجود نیست و این جمله اسامی که پیدا آمده، اسامی موم است، که موم بود که به جهات مختلف و به اضافات و اعتبارات آمده است.
عینی دارد!
و البته هر عاقلی میفهمد که وجود از معقولات ثانی است، و از واقعیت داشتن آن در خارج، تسلسل لازم میآید، و این هویات و اشیاء هستند که به صفت انتزاعی وجود متصف شدهاند و واقعیت یافته اند، و واقعیت یافتن آنها هم نفس ثبوت آن هاست، نه اینکه به "وجود"، وجود و واقعیت یابند، و گرنه باز هم لازم میآید که برای وجود، وجود دیگری فرض شود و تسلسل لازم میآید.
و مینویسد:
ادله اصالت وجود...
هنگامی که یک مفهوم ماهوی مانند مفهوم «انسان» را مورد دقت قرار میدهیم... این مفهوم بهگونهای است که میتوان وجود را از آن سلب کرد، بدون اینکه تغییری در مفاد آن حاصل شود... و به همین جهت است که هم موضوع برای وجود واقع میشود، و هم برای عدم. پس ماهیت بهخودیخود نمیتواند نمایانگر واقعیت خارجی باشد، وگرنه حمل «معدوم» بر آن، نظیر حمل یکی از نقیضین بر دیگری میبود، چنانکه حمل عدم بر وجود چنین است.(1)
گوییم:
و این تأیید واضح شما بر این است که هویت و شیئیت خالق و خلق است که موضوع واقعی وصف "وجود و عدم" _ که حکم عقل و معقول ثانی است قرار میگیرد، پس عینی بودن وجود و عدم کاملا غیر معقول است، و این همان مذهب قطعی و صریح مخالفان اصالت وجود است!
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، 237.
گفتهاند:
این همان مطلبی است که فلاسفه بر آن اتفاق دارند که ماهیت از آن جهت که ماهیت است، نه موجود است و نه معدوم، یعنی نه اقتضای وجود دارد و نه اقتضای عدم (الماهیه من حیث هی هی لیست إلاً هی، لا موجوده ولا معدومه) و به همین جهت است که هم موضوع برای وجود واقع میشود، و هم برای عدم.(1)
گوییم:
اولا این مطلب ربطی به اتفاق فلاسفه ندارد بلکه همه متکلمان و قائلان به خلقت و مخالفان اصالت وجود بر آن اتفاق دارند.
ثانیا فلسفه هرگز نمیتواند به مطلب فوق معتقد باشد تا چه رسد به اتفاق فلاسفه در آن! بلکه فلسفه اصلا به وجود و عدم واقعی و خلقت و آفرینش ماهیات اعتقاد ندارد بلکه آنها صرف اوهام و خیالات میداند.
و فلسفه مانند همیشه برای رد شدن از هر بن بستی، از مبانی و مطالب متکلمان و قائلان به خلقت وام میگیرد، و پس از رهایی از بن بست پرچم فلسفه را بر میافرازد، و در واقع فضائح فلسفه را با وام گرفتن از عقاید صحیح مخالفانشان میپوشاند.
ثالثا این مطلب هیچ ربطی به محل نزاع ندارد و هیچ عاقلی ماهیت من حیث هی را موجود ندانسته است نه بالذات و نه بالعرض.
گفتهاند:
شاهد دیگر بر اینکه ماهیت نمایانگر واقعیت عینی نیست، این است که برای حکایت از یک واقعیت خارجی ناچاریم از قضیهای استفاده کنیم که مشتمل بر مفهوم وجود باشد، و تا وجود را بر ماهیت حمل
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، 237.
نکنیم، از تحقیق عینی آن سخنی نگفتهایم.(1)
گوییم:
شکی نیست که واقعیت و عدم واقعیت عینی مفاد مفهوم وجود و عدم است، و اما آن چه واقعا به وجود و عدم متصف میشود خود شیء مانند خدا و خلق است، لذا آن چه میگویید مبطل مدعای اصالت وجود است نه مثبت آن!
شما خودتان وجود به معنای تحقق عینی را بر "ماهیت" حمل کردید! و اگر ماهیت واقعا موجود نشده است شما چگونه وجود را بر آن حمل کردید؟! آیا این جز تناقض گویی و پذیرش مذهب مخالفان اصالت وجود چیز دیگری است؟
مضافا گویا شما فکر میکنید که مخالفان شما معتقدند که ماهیت معدومه، یا ماهیت مجرد از وجود و عدم خارجیت دارد!
اصلا آیا هیچ عاقلی چنین حرفی میزند که شما آن را ردّ کنید؟!
و آیا واقعا حاضرید بگویید ملا صدرا که سالها اصالت ماهوی بود چنین اعتقاد مضحکی داشت؟!
اگر میگوییم ماهیت اعتباری است، یعنی معنای ماهیت نه صورت ذهنی، نه مفهوم! تصور را نمیگوییم، متصور را میگوییم. آنچه مفهوم از آن حکایت میکند موضوع بحث است.(2)
متأسفانه آن چیزی که شما آن را ردّ میکنید اصلا
عقیده مخالفان شما نیست، و آن چیزی هم که اثبات میکنید نه تنها اصلا ربطی به مدعای اصالت وجودیان ندارد، بلکه نفس عقیده مخالفان اصالت وجود است.
گفتهاند:
همین نکته بهترین دلیل است بر اینکه مفهوم وجود است که دلالت بر واقعیت عینی میکند(1)،
گوییم:
بلی، اما بر واقعیت عینی و موجودیت "ماهیت"، نه "وجودِ وجود" که مطلبی جدّا واهی و مستلزم تسلسل است!
گفتهاند:
و به قول بهمنیار در کتاب التحصیل چگونه وجود دارای حقیقت عینی نباشد، درحالیکه مفاد آن چیزی جز تحقق عینی نیست؟(2)
گوییم:
بلی قطعا معنای مطابقی وجود، همان دارا بودن حقیقت عینی است، اما حقیقت عینی و ثبوت ماهیت نه خودِ وجود! کلام بهمنیار و بوعلی و... هم جز این نیست، و این دقیقا مذهب مخالفان شماست بدون هیچ کم و کاستی!
گفتهاند:
بعضی از طرفداران اصالت ماهیت گفتهاند درست است که خود ماهیت در ذات خودش فاقد وجود و عدم است و اقتضایی نسبت به هیچکدام از آنها ندارد و به این معنا میتوان آن را «اعتباری» محسوب داشت، ولی هنگامی که انتساب به جاعل و ایجادکننده پیدا میکند، واقعیت
خارجی مییابد و در چنین حالی است که گفته میشود ماهیت، اصالت دارد.
ولی روشن است که انتسابی که توأم با واقعیت یافتن ماهیت میباشد، در گرو ایجاد، یعنی وجود بخشیدن به آن است، و این نشانه آن است که واقعیت آن همان وجودی است که به آن افاضه میشود.(1)
گوییم:
وجود به "آن" افاضه میشود یعنی چه؟! و "آن" چیست که وجود به آن افاضه شود؟! چرا طبق حکم واضح عقل نمیگویید ماهیت موجود میشود، و واقعا اشیاء تحقق و وجود مییابند!! در حالی که صریحا به این مطلب بارها اعتراف نمودید!
ثانیا اگر شما واقعیت یافتن ماهیت را قبول دارید، پس اصالت وجودی و قائل به اعتباری یا وهم بودن ماهیت _ که شاه بیت اصالت وجود است _ نمیباشید، و فقط مطالب واضح البطلان ایشان را زیر پوشش مطالب صحیح مخالفان میپوشانید!
ثالثا مگر بر مبنای فلسفه و اصالت وجود نشنیده و نخواندهاید که "الماهیة ما شمت را ئحة الوجود ابداً؟!(2)پس این چه افاضه ایی است؟! و نتیجه این افاضه چه چیز خواهد بود؟!
گفتهاند:
دلیل دیگر بر اعتباری بودن ماهیت این است که... در علوم حضوری، اثری از ماهیت یافت نمیشود؛ درصورتیکه اگر ماهیت اصالت
میداشت، میبایست متعلق علم حضوری نیز واقع شود؛ زیرا در این علم است که خود واقعیت عینی بدون وساطت صورت یا مفهوم ذهنی، مورد ادراک و مشاهده درونی قرار میگیرد.(1)
گوییم:
آری البته بر مبانی فلسفه و عرفان اصالت وجودی، در علم حضوری، گر چه صورت واسطه، اما باز هم نفس ماهیات و هویات عینی و واقعیت سنگ و چوب و انسان و حیوان و اعیان نجسه در ذات عالم _ حتی در ذات خدا _ حضور دارد! پس باز هم مدعای اصالت وجودیان ثابت نشد مگر به نحو مصادره، و انکار خلقت، و سوفسطائی گری و نفی وجود مخلوقات، و وحدت وجود خالق و مخلوق!
و بر مبنای مخالفان اصالت وجود که مطلب روشن تر است، زیرا در مبنای ایشان، در علم حضوری فقط ماهیت اشیاء حضور دارد نه وجود اشیاء؛ مگر نخواندهاید که مثلا آتش خارجی در ذهن حاضر نمیشود که ذهن را بسوزاند، بلکه تنها صورتی از آن _ که همان ماهیت آن است _ معلوم حضوری بلا واسطه نفس میشود، وگر نه تضاعف صور، و تسلسل لازم میآید.
گفتهاند:
دلیل دیگر بر اصالت وجود و اعتباری بودن ماهیت، این است که... هیچ واقعیت خارجی از آن جهت که واقعیت خارجی است، نمیتواند متصف به کلیت و عدم تشخص گردد. از سوی دیگر هیچ ماهیتی تا وجود خارجی نیابد متصف به تشخص و جزئیت نمیشود. از اینجا بهدست میآید که حیثیت ماهوی همان حیثیت مفهومی و ذهنی است که شأنیت صدق بر افراد بیشمار را دارد، و واقعیت عینی مخصوص
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، 328.
وجود میباشد؛ یعنی مصداق ذاتی آن است.(1)
گوییم:
بلی، همانطور که گفتید:
هیچ ماهیتی تا وجود خارجی نیابد متصف به تشخص و جزئیت نمیشود.(2)
ولی این همان مذهب مخالفان اصالت وجود است، نه مذهب کسانی که حتی ماهیت جزئیخارجی را هم موجود نمیدانند! و باید بدانید که احدی نگفته است که ماهیت کلی که موطن آن ذهن است در خارج تحقق و تشخص دارد! بلکه ماهیت جزئی انسان و حیوان و درخت است که در خارج موجود است.
گفتهاند:
دلیل دیگری بر اصالت وجود نیز میتوان اقامه کرد مبنی بر آنچه مورد قبول فلاسفه است که ذات مقدس الهی، منزه از حدودی است که با مفاهیم ماهوی از آنها حکایت شود؛ یعنی ماهیت به معنای مورد بحث ندارد؛ درصورتیکه اصیلترین واقعیتها و واقعیتبخش به هر موجودی است، و اگر واقعیت خارجی مصداق ذاتی ماهیت بود، بایستی واقعیت ذات الهی هم مصداق ماهیتی از ماهیات باشد.(3)
گوییم:
بلی، قطعا و به حکم قطعی عقل و وحی، و بلکه به اعتراف همه فلاسفه و عرفا ذات الهی مصداق ماهیتی از ماهیات است:
قال السائل: فله إنّیّة ومائیّة؟!
قال [الإمام الصادق علیه السلام]: نعم، لا یثبت الشیء إلّا بإنیّة ومائیّة.(1)
سائل پرسید: آیا او دارای انیت و ماهیت نیز هست؟
امام علیه السلام فرمودند: آری، هیچ چیز وجود ندارد مگر با انیت و ماهیت.
و به اعتراف خودتان:
واژه ماهیت... در فلسفه به دو صورت استعمال میشود که یکی از آنها اعم از دیگری است... اصطلاح اعم آن را به این صورت تعریف میکنند ما به الشییء هو هو و آن را شامل حقیقت عینی وجود و شامل ذات مقدس الهی نیز میدانند.(2)
اما شما معنای ماهیت در محل بحث را اشتباه گرفتهاید، چرا که ماهیت به معنای حدود اصلا محل بحث نیست، بلکه بر خلاف مدعای شما مورد بحث همان ماهیت به معنای هویت و شیئیتی است که به اعتراف خودتان ملاک صحت واقعی حمل وجود بر انّیات و ماهیات است.
گفتهاند:
در اینجا ممکن است شبههای به ذهن بیاید که مبنای اصالت وجود این است که واقعیت عینی، مصداق ذاتی وجود است(3)و لازمهاش این است که مصداق بالعرض برای ماهیت باشد، یعنی حمل ماهیتی مانند انسان بر افراد خارجیاش بالعرض و با واسطه در عروض باشد، و اتصاف به چنین مفهومی، اتصافی مجازی و قابل سلب است. بنابراین باید سلب مفهوم انسان از افراد خارجی صحیح باشد و این چیزی جز سفسطه نیست.
پاسخ این است که همانگونه که در تقریر دلیل اول اشاره کردیم، حمل هر ماهیتی بر افراد خارجیاش از نظر عرفی و ادبی، حمل حقیقی و خالی از تجوز است، اما احکام دقیق فلسفی، تابع حقیقت و مجاز عرفی و ادبی نیست، چنانکه کلید حل آنها را نمیتوان میان قواعد مربوط به الفاظ جستوجو کرد، و چهبسا استعمالی که از نظر ادبی، حقیقت باشد و از نظر فلسفی، مجاز شمرده شود، و برعکس چهبسا اطلاقی که از نظر ادبی، مجاز ولی از نظر فلسفی، حقیقت باشد؛ مثلاً علمای ادبیات و اصول فقه گفتهاند که معنای حقیقی مشتقات عبارت است از ذاتی که مبدأ اشتقاق برای آن ثابت باشد (معنای المشتقّ ذاتٌ ثَبَتَ له المبدء)، چنانکه «عالم» یعنی کسی که «علم» دارد، و «موجود» یعنی چیزی که «وجود» دارد.
پس اگر واژه «موجود» بر خود وجود عینی اطلاق شود، از نظر ادبی مجاز خواهد بود، ولی از نظر فلسفی چنین نیست.(1)
گوییم:
این پاسخ جدّا بی معنا، و صرفا لفّاظی است، و ساختن "حقیقت و مجاز فلسفی"، هیچ شباهتی به مطلب علمی ندارد.
ثانیا از دلیل مذکور لازم آمد که اشیاء حقیقتا موهوم باشند، نه اینکه فقط مجازی عرفی باشد که کسی بتواند به بهانه بی اعتباری قواعد ادبی در مباحث عقلی، قواعد روشن و قطع ی عقلی را زیر پا بگذارد.
ثالثا از فرض عینیت برای وجود، لازم میآید که صفت بدون موصوف محقق شود، و معقول ثانی منقلب به معنای ماهوی شود، و چیزی عینیت داشته باشد که نه خالق است و نه مخلوق، و نه زمین و نه آسمان، و نه... بلکه فقط وجود است!!
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، 330.
گفتهاند:
چنین است که صدرالمتألهین بارها در کتابهای خودش تأکید میکند که «ماهیت، شَبَح ذهنی یا قالب عقلی برای حقیقت عینی است.(1)
گوییم:
اگر ملا صدرا فکر کرده است که مخالفان وی ماهیت را به معنای شبح ذهنی، یا قالب عقلی برای واقعیات عینی، دارای اصالت و خارجیت دانستهاند قطعا متوجه محل نزاع نشده است؛ و اگر خودش هم زمانی که اصالت ماهوی بوده، چنین اندیشهای داشته است پس در فهم مطالب واضح عقلی واقعا بی استعداد بوده است.
اگر میگوییم ماهیت اعتباری است، یعنی معنای ماهیت نه صورت ذهنی، نه مفهوم! تصور را نمیگوییم، متصور را میگوییم. آنچه مفهوم از آن حکایت میکند موضوع بحث است.(2)
گفتهاند:
با این توضیحات روشن شد که جایگاه حقیقی ماهیات، از آن جهت که ماهیت است، فقط ذهن است و تحقق عینی آن همان وجود افرادش میباشد.(3)
گوییم:
بلی، قطعا به اقرار خودتان تحقق عینی آن، همان وجود افرادش _ یعنی وجود افراد ماهیت _ میباشد، نه تحقق عینی وجود! و این همان مذهب مخالفان
شماست!
گفتهاند:
با نظر دقیق فلسفی هیچگاه ماهیت، بالذات تحقق عینی نمییابد.(1)
گوییم:
بلکه هنگامی که خداوند متعال چیزی خلق میفرماید قطعا آن چیز بالذات تحقق مییابد و موجود میشود نه اینکه به وجود موجود شود، وگرنه تسلسل، و وجودِ وجود، و وجودِ وجودِ وجود و... لازم میآید.
تفسیرتان در مورد مبنای اشکال کاملا بی ربط است، و به بهانه بیاعتباری قواعد صر ف و نحو در فلسفه، قواعد قطعی و روشن عقلی را زیر پا میگذارید.
بعد از وضوح بطلان اصل، نیازی به بحث از فرع نیست، وقتی که معلوم شد وجود وصف عقلی ماهیات است و خودش دارای حقیقت نیست، دیگر به بحث از وحدت یا عینیت مشتق و مبدء نیازی نیست.
به عبارت دیگر شما میگویید وجود به وجود دیگر موجود نیست بلکه خودش موجود است نه به وجود دیگر !! در حالی که منکر گوید وجود وصف عقلی خالق و مخلوق است، و خود وجود ورای عینیت خالق و مخلوق اصلا خارجیت ندارد که بخواهد خودش موجود باشد یا به وجود دیگر!!
گفتهاند:
قائلین به اصالت ماهیت، به شبهاتی تمسک کردهاند که مهمترین آنها این دو شبهه است:
شبهه اول: اگر وجود اصیل و دارای واقعیت عینی باشد، بایستی بتوان مفهوم «موجود» را بر آن حمل کرد و معنایش این است که وجود دارای
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، 332.
وجود است، پس باید برای آن، وجود عینی دیگری فرض کرد که به نوبه خود موضوع برای «موجود» واقع میشود، و این جریان تا بینهایت ادامه مییابد و لازمهاش این است که هر موجودی دارای بینهایت وجود باشد!
از اینجا بهدست میآید که وجود امری است اعتباری و تکرار حمل «موجود» بر آن، تابع اعتبار ذهن است.
جواب شبهه اول: مبنای این شبهه استناد به قواعد لفظی است که لفظ «موجود» از آن جهت که مشتق است، دلالت بر ذاتی میکند که مبدأ اشتقاق (وجود) برای آن ثابت باشد و لازمه آن، تعدد ذات و مبدأ است. پس هنگامی که مفهوم «موجود» بر وجود عینی حمل میشود، باید آن را ذاتی فرض کرد که مبدأ اشتقاق، که امر دیگری است، برای آن ثابت باشد و همچنین... .
اما بارها خاطرنشان کردهایم که مسائل فلسفی را نمیتوان براساس قواعد صرف و نحو و دستور زبان حلوفصل کرد. مفهوم موجود در عرف فلسفی تنها نشانهای از تحقق عینی و خارجی است، خواه حیثیت تحقق خارجی در ظرف تحلیل ذهنی، غیر از حیثیت موضوع قضیه باشد و خواه عین آن باشد؛ مثلاً هنگامی که این مفهوم بر ماهیتی حمل میشود، بین موضوع و محمول تعدد و تغایری منظور میگردد، ولی هنگامی که بر ذات وجود عینی حمل میشود، معنایش این است که وجود خارجی عین حیثیت موجودیت است.
به دیگر سخن حمل مشتق بر ذات، همیشه نشانه تعدد و تغایر ذات با مبدأ اشتقاق نیست، بلکه گاهی نشانه وحدت آنهاست. حاصل آنکه معنای حمل موجود بر وجود عینی، این است که خودش عین موجودیت و واقعیت عینی و منشأ انتزاع مفهوم «موجود» است، نه اینکه با وجود دیگری موجود شده باشد.(1)
گوییم:
اشکال در غایت متانت است؛ و پاسخ، جدّا بی اساس و لفّاظی است، چرا که اگر گویید ماهیت موجود شد _
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، 332 _ 333.
که بارها صریحا اقرار نمودید _ که این همان عقیده مخالفان شماست، و اگر گویید که وجود بدون ماهیت موجود شده است که بارها غیر معقول بودن آن را تکرار کردیم!
گفتهاند:
شبهه دوم: شبهه دیگر این است که اگر واقعیت عینی مصداق بالذات وجود باشد، معنایش این است که هر واقعیتی بالذات موجود است و لازمهاش این است که هر واقعیت خارجی واجبالوجود باشد، در صورتی که موجود بالذات تنها خدای متعالی است.
جواب شبهه دوم:... واژه «بالذات» گاهی در مقابل «بالغیر» بهکار میرود و معنایش این است که واسطه در ثبوت ندارد، چنانکه در مورد خدای متعالی گفته میشود که «موجود بالذات» یا «واجبالوجود بالذات» است، یعنی بالغیر نیست و علت ایجادکننده ندارد، و به تعبیر دیگر حمل «موجود» یا «واجبالوجود» بر او، نیازمند به واسطه در ثبوت نیست.
همین واژه گاهی در مقابل «بالعرض» بهکار میرود و معنایش این است که حمل محمول نیاز به واسطه در عروض ندارد، هرچند نیازمند به واسطه در ثبوت باشد. چنانکه بنابر اصالت وجود میگوییم واقعیت عینی، مصداق بالذات موجود است، ولی ماهیت، مصداق بالعرضِ آن میباشد.
طبق اصطلاح دوم هم وجود خدای متعالی _ که واسطه در ثبوت ندارد و طبق اصطلاح اول نیز «بالذات» است _ مصداق بالذات وجود میباشد و هم وجود مخلوقات که علت آفریننده و واسطه در ثبوت دارد، و معنایش این است که موجودیت، صفت حقیقی وجود آنهاست نه صفت ماهیتشان، و از دیدگاه فلسفی، ماهیتها بالعرض متصف به موجودیت میشوند.(1)
گوییم:
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، 333 _ 334.
گفتید: "موجودیت، صفت حقیقی وجود آنهاست نه صفت ماهیتشان"، در حالی که این عبارت کاملا نادرست است چرا که موجودیت، صفت حقیقی خدا و خلق است، نه صفت حقیقی وجود خدا و خلق!
و در هر حال گوییم:
باز هم اشکال جدّا محکم، و پاسخ جدّا نادرست است، و ایشان اصلا با حفظ مبانی فلسفی پاسخ نداده اند، بلکه برای پاسخ دادن مثل همیشه به مبانی کلامی و مخالفان وحدت وجود پناه آورده، و در نهایت آب را به آسیاب فلسفه ریختهاند!
گویا ایشان غافلند که در مکتب اصالت وجودی صدرایی اصلا غیری وجود ندارد که وجود بالغیر مراد باشد!(1)
لذا خود اصالت وجودیان اشکال را پذیرفته، و وجود همه چیز غیر از ذات واحب الوجود را انکار کرده، و عالم را وهم وخیال دانسته، و شیطان و فرعون و موسی را عینا یکی، و اجزای ذات خدا دانسته، و بت و گوساله را هم غیر ذات واجب الوجود بالذات ندانسته، و بت پرستی
1) . و اما تفسیر حصر وجود در خدا به اینکه خداوند موجود بالذات است و دیگران موجود بالغیر و مُوجِد آنها خداوند است هرگز با وحدت شخصی وجود هماهنگ نیست. در عرفانْ، جهان نسبت به واجب تعالی نه وجود رابطی دارد مانند عرض و نه وجود رابط دارد مانند حرف و اصرار صدر المتألّهین (قدس سره) سودی ندارد، زیرا بر اساس وحدت شخصی وجود تنها مصداقی که برای مفهوم وجود است همانا واجب است که مستقل میباشد و هرگز مصداق دیگری برای او نیست. هیچ موجودی جز خداوند نیست و هرچه جز وجه او همواره معدوم است. (جوادی آملی، عبد الله، تحریر تمهید القواعد، 1 / 65 / 72 / 395).
و گوساله پرستی را هم عین پرستش ذات خداوند شمردهاند که شواهد آن را مکررا بیان داشتهایم.
ادامه دادهاند:
خلاصه: سادهترین دلیل بر اصالت وجود این است که ماهیت ذاتاً اقتضایی نسبت به وجود و عدم ندارد، و چنین چیزی نمیتواند نمایانگر واقعیت عینی باشد. نیز تا مفهوم وجود را حمل بر ماهیت نکنیم، از واقعیت عینی آن سخنی نگفتهایم.(1)
پاسخ:
بلکه ماهیت ذاتاً بر سه قسم است:
وجودش محال و ممتنع است
عدمش محال است
اقتضایی نسبت به وجود و عدم ندارد، و خالق متعال آن را موجود میفرماید، و هر کس وجود آن را وهم و خیال و اعتباری بداند اولا سوفسطی است، ثانیا ندانسته که اگر خود وجود خارجیت داشته باشد تسلسل لازم آید.
اما در عین حال این مطلب هیج ربطی به محل بحث و مدعای مخالفان عینیت وجود ندارد.
نیز به اعتراف خودتان تا مفهوم وجود را حمل بر ماهیت نکنیم، از واقعیت عینی آن سخنی نگفتهایم، اما این مطلب، اعتراف به عقیده مخالفان عینیت وجود، و ابطال ادعای اصالت وجودیان است.
ادامه دادهاند:
بعضی از طرفداران اصالت ماهیت گفتهاند که ماهیت اصیل، ماهیتی است که انتساب به جاعل یافته باشد. در برابر آنان باید گفت
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، 334.
انتسابی که توأم با واقعیت یافتن ماهیت باشد، هنگامی حاصل میشود که جاعل آن را ایجاد کند. پس اصالت از آنِ وجودی است که به ماهیت افاضه میشود.(1)
پاسخ:
بلی، همانطور که گفتید:
انتسابی که توأم با واقعیت یافتن ماهیت باشد، هنگامی حاصل میشود که جاعل آن را ایجاد کند. پس اصالت از آنِ وجودی است که به ماهیت افاضه میشود.(2)
اما این اعتراف به عقیده مخالفان عینیت وجود و ابطال ادعای اصالت وجودیان است. و به جای اینکه بگویید:
پس اصالت از آنِ وجودی است که به ماهیت افاضه میشود
باید بگویید:
پس عینیت، از آن ماهیتی است که ایجاد شده است.
ادامه دادهاند:
دلیل دوم بر اصالت وجود این است که در علم حضوری، که خود واقعیت عینی بیواسطه مورد شهود قرار میگیرد، اثری از ماهیت یافت نمیشود.(3)
گوییم:
گفتیم که در علم حضوری جز نفس حضور و عینیت ماهیات و هویات چیز دیگری در کار نیست و این واضح ترین دلیل بر نقض، و بلکه اثبات ضد مدعای اصالت وجودیان و منکران عینیت ماهیت است.
ادامه دادهاند:
دلیل سوم این است که حیثیت ذاتی واقعیتهای خارجی، حیثیت تشخص و اِبا از صدق بر افراد است، درصورتیکه ماهیت ابایی از صدق بر افراد ندارد و بدون وجود تشخص نمییابد.(1)
گوییم:
بلی، تا ماهیت موجود نشود تشخص ندارد، ولی وضوحا ماهیت است که موجود شده نه وجود که وصف عقلی ماهیت و معقول ثانی است، و این بطلان اصالت وجود، و اثبات عقیده مخالف آن است!
ادامه دادهاند:
دلیل چهارم این است که اگر واقعیت خارجی مصداق ذاتی ماهیت بود، باید خداوند متعالی هم دارای ماهیت باشد.(2)
گوییم:
بله، خداوند متعال، به اعتراف همه فلاسفه و عرفا، ماهیت به معنای اصل انّیت و تحقق هویت را دارد وگر نه معدوم و موهوم خواهد بود!
واژه ماهیت... در فلسفه به دو صورت استعمال میشود که یکی از آنها اعم از دیگری است... اصطلاح اعم آن را به این صورت تعریف میکنند ما به الشیء هو هو و آن را شامل حقیقت عینی وجود و شامل ذات مقدس الهی نیز میدانند.(3)
چنان که خداوند متعال، ماهیت به معنای حد و حدود وجود که مختص به مخلوقات و اشیای دارای اجزا است
ندارد، ولی این نه ربطی به اثبات اصالت وجود دارد، و نه ربطی به ابطال مدعای مخالفان!
ادامه دادهاند:
ممکن است توهم شود که اگر واقعیت عینی را مصداق بالعَرض ماهیت بدانیم، باید سلب ماهیت از آن صحیح باشد، درصورتیکه مثلاً سلب «انسان» از اشخاص خارجی صحیح نیست.(1)
پاسخ آن است که منظور از مصداق بالعرض بودن واقعیت برای ماهیت این است که ماهیت تنها از حدود و قالبهای واقعیات حکایت میکند نه از ذات آنها، و این حدود هرچند از نظر عرفی دارای واقعیت هستند، اما از نظر دقیق فلسفی اموری عدمی بهشمار میروند...(2)
گوییم:
ماهیت به معنای حدود و قالبهای واقعیات، نه خود هویات و اشیاء که شما از آن بحث میکنید اصلا ربطی به محل نزاع ندارد، و مراد احدی از مخالفان اصالت وجود هم نیست، و قطعا خود شما هم هرگز حاضر نیستید که این مطلب واهی را به ملاصدرا در سالهای طولانی که اصالت ماهوی بود نسبت دهید!
ادامه دادهاند:
یکی از شبهات طرفداران اصالت ماهیت این است که اگر وجود امری عینی بود، باید حمل «موجود» بر آن صحیح باشد، یعنی وجودی برای آن اثبات شود که به نوبه خود موضوع برای مفهوم «موجود» قرار گیرد، و لازمه آن اثبات وجودهای نامتناهی برای هر موجود واحدی است!
که خود واقعیت عینی منشأ انتزاع این مفهوم است.(1)
گوییم:
بله شکی نیست که خود واقعیت عینی منشأ انتزاع است، اما آیا واقعیت عینی، نفس خالق و مخلوق است یا حقیقت وجود؟!
لذا اولا این اول نزاع است و پاسخ شما جز مصارده چیزی نیست!
ثانیا فرض واقعیت عینی، بدون فرض اینکه صفت عقلی هویت اشیاء چه خالق و چه مخلوق باشد جدّا موهون و مستلزم عینی و خارجی بودن معقول ثانی و تسلسل است.
ادامه دادهاند:
شبهه دیگر آنکه، اگر واقعیت عینی مصداق بالذات موجود باشد، لازمهاش این است که هر موجودی واجبالوجود باشد.
پاسخ این است که منظور از «بالذات» در اینجا، در مقابل «بالعرض» است، نه در مقابل «بالغیر»، و مفادش این است که واسطه در عروض ندارد، نه اینکه واسطه در ثبوت هم نداشته باشد تا لازمهاش واجبالوجود بودن هر موجودی باشد.(2)
گوییم:
این اشکال را که بسیار جدی است عموم آگاهان از مبانی فلسفه و عرفان پذیرفته اند، و نیازی به تکرار شواهد آن نیست.
گفتهاند:
منظور از دو مفهوم متقابل اصیل و اعتباری در اینجا، این است که
کدامیک از دو مفهوم ماهوی و مفهوم وجود، ذاتاً و بدون هیچ واسطه دقیق فلسفی، از واقعیت عینی حکایت میکند. یعنی بعد از قبول اینکه واقعیت عینی در ذهن بهصورت «هلیة بسیطه» منعکس میشود، که موضوع آن یک مفهوم ماهوی، و محمول آن مفهوم «وجود» است که با حمل اشتقاق و بهصورت مفهوم «موجود» بر آن حمل میشود، و طبعاً هریک از آنها به شکلی قابل حمل بر واقعیت عینی خواهد بود و میتوان گفت مثلاً «این شخص خارجی، انسان است»، چنانکه میتوان گفت «این شخص، موجود است» و هیچکدام از آنها از نظر عرفی و ادبی مجازی نیست، درعینحال از دیدگاه دقیق فلسفی این سؤال طرح میشود که با توجه به وحدت و بساطت واقعیت عینی، و با توجه به اینکه تعدد این مفاهیم و حیثیات مخصوص به ظرف ذهن است، آیا باید واقعیت عینی را همان حیثیت ماهوی دانست که مفهوم وجود با عنایت خاص عقلی و با وساطت مفهوم ماهوی بر آن حمل میشود و ازاینرو جنبه فرعی و ثانوی دارد، یا اینکه واقعیت عینی همان حیثیتی است که با مفهوم وجود از آن حکایت میشود و مفهوم ماهوی تنها انعکاسی ذهنی از حدود و قالب واقعیت و وجود عینی است که با عنایت دقیقی خود آن محسوب میشود، و در واقع مفهوم ماهوی است که جنبه فرعی و ثانوی دارد؟
در برابر این سؤال اگر شق اول را پذیرفتیم و واقعیت عینی را مصداق ذاتی و بیواسطه ماهیت دانستیم، قائل به اصالت ماهیت و اعتباری بودن وجود شدهایم، و اگر شق دوم را پذیرفتیم و واقعیت عینی را مصداق بالذات و بیواسطه مفهوم وجود دانستیم و مفهوم ماهوی را قالبی ذهنی برای حدود واقعیتهای محدود شمردیم، قائل به اصالت وجود و اعتباری بودن ماهیت شدهایم.
مفهوم ماهوی را قالبی ذهنی برای حدود واقعیتهای محدود شمردیم، قائل به اصالت وجود و اعتباری بودن ماهیت شدهایم(1).
پاسخ بسیار ساده است چرا که:
گذشته از اینکه این مطلب ربطی به مدعای اصالت
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، 318 _ 319.
وجودیان و ابطال عقیده مخالفان ندارد، اصولا مفهوم وجود با ماهیت هم عرض نیستند که این تعارض بین آنها فرض شده، و اولا و بالذات بودن یکی، مستلزم ثانیا و بالعرض بودن دیگری باشد، بلکه موطن و جایگاه ماهیت که معقول اولی است خارج است؛ و جایگاه وجود که معقول ثانی است عقل است نه عینیت و خارجیت، وگر نه انقلاب معقول ثانی به معقول اولی، بلکه تسلسل لازم میآید.
همانطور که مثلا آب، هم مصداق آب، هم مصداق مایع، و هیچ کدام نسبت به دیگری اولا و بالذات، یا ثانیا و بالعرض نیست.
در حالی که مثلا مفهوم "انسان" و "شیر"، دو معنای ماهوی هم عرض هستند، لذا اگر گفته شود: "علی شیر است" قطعا ممکن نیست که او مصداق هم عرض یا اولا و بالذات هر دو باشد، لذا به ناچار یکی معنای حقیقی و دیگری مجازی است.
"سیب" و "موجود" هم _ که محل نزاع است _ دو مفهوم هم عرض نیستند بلکه اولی مفهوم ماهوی، و دومی معقول ثانی است، و فرض تعارض و اولیت و ثانویت و مجاز یا حقیقت بودن در مورد آنها نادرست است.
گفتهاند:
اما واژه «حقیقت» که در کلام صدرالمتألهین در عنوان این مسأله بهکار رفته بود نیز دارای اصطلاحات متعددی است، از این قرار:
حقیقت به معنای استعمال لفظ در معنایی که برای آن وضع شده، در مقابل مجاز که استعمال آن در معنای دیگری است که نوعی مناسبت با معنای حقیقی داشته باشد؛ مثلاً استعمال «شیر» به معنای حیوان درنده معروف، حقیقت، و به معنای انسان نیرومند، مجاز است؛
حقیقت به معنای شناخت مطابق با واقع، چنانکه در مبحث
شناختشناسی گذشت؛
حقیقت به معنای ماهیت، چنانکه گفته میشود دو فرد انسان «متفق الحقیقه» هستند؛
حقیقت به معنای واقعیت عینی؛
حقیقت به معنای وجود مستقل مطلق که منحصر به خدای متعالی است و در اصطلاح عرفا بهکار میرود و در برابر آن، وجود مخلوقات را «مجازی» مینامند؛
حقیقت به معنای کنْه و باطن، چنانکه گفته میشود حقیقت ذات الهی قابل درک عقلی نیست.
روشن است که منظور از حقیقت در اینجا همان اصطلاح چهارم است.(1)
گوییم:
در مورد چهارم اگر همان واقعیت عینی هویت خالق و مخلوق را گویید که همان عقیده مخالفان شما است، و آنچه شما همیشه به عنوان محل نزاع مطرح مینمایید همان معنای اول است که در اینجا آن را خارج از محل نزاع میدانید!
و اگر واقعیت عینی نفس وجود، نه ماهیت عینی متصف به وصف عقلی وجود را گویید که مستلزم تسلسل و انقلاب، وبه اعتراف خودتان مفهومی اعتباری است.
و اگر واقعیت عینی وجودی که بی نهایت و ازلی و غیر قابل جعل بوده و ماهیات تنها اشکال و صور و تطورات آن هستند که البته این دقیقا محل نزاع، و همان مذهب وحدت وجود، و انکار خالقیت خالق متعال، و تغیر و تطور ذات احدیت، و نفی تمام امور و مبانی عقلی، و نفی نبوت و امامت و تکلیف و جزا و پاداش و معاد و...
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، 319.
است.
گفتهاند:
توضیح محل نزاع: شکی نیست که هر موجودی که دارای مفهوم ماهوی باشد، مفهوم مربوط بر آن حمل میشود، چنانکه مفهوم «انسان» بر اشخاص خارجی قابل حمل است. همچنین شکی نیست که مفهوم وجود (بهصورت حمل اشتقاق) بر هر موجود خارجی حمل میگردد، و حتی در مورد خدای متعال هم که ماهیت ندارد میتوان گفت موجود است. بهعبارت دیگر از دیدگاه عقلی، هر موجود ممکنالوجودی دارای دو حیثیت است: یکی حیثیت ماهیت، و دیگری حیثیت وجود. چنانکه فلاسفه گفتهاند: «کل ممکن زوج ترکیبی، مرکب من ماهیه و وجود»، و این همان مطلبی است که بارها اشاره کردهایم که انعکاس واقعیتهای خارجی در ذهن بهصورت قضیهای است که معمولاً (یعنی در امور ذیماهیت) از یک مفهوم ماهوی و مفهوم وجود تشکیل مییابد.
در چنین مواردی اگر فرض شود که در ازای هریک از این دو مفهوم، یک حیثیت عینی و خارجی وجود دارد، یعنی مفهوم ماهوی از یک حیثیت عینی، و مفهوم وجود از حیثیت عینی دیگری حکایت میکند که در خارج با یکدیگر ترکیب شدهاند، و به دیگر سخن ترکیب موجود از وجود و ماهیت، ترکیبی خارجی و عینی است، معنای این فرض آن است که هم ماهیت اصیل است و هم وجود.(1)
گوییم:
قطعا این کلام بی وجه است زیرا این دو هم عرض نیستند و از واقعی بودن هر کدام در موطن خودش _ یعنی تحقق هویت در عالم و موطن خارج، و تحقق حکم به وجود در عالم و موطن عقل و اعتبار و معقول ثانی _
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، 319 _ 320.
هیچ ترکیب یا دوئیت یا تعارضی(1)
http://www.ensani.ir/fa/content/78217/default.aspx )
لازم نیاید.مثال: دو معنای "انسان" و "سرو" دو معنای ماهوی هم عرض هستند لذا یک واقعیت خارجی ممکن نیست که مصداق واقعی هر دو باشد، اما "کاغذ" و "سفیدی" دو هویت هم عرض نیستند که بگوییم این چیز یا باید کاغذ باشد ویا سفید! و بگوییم: اگر حقیقتا کاغذ باشد باید مجازا سفید باشد وگر نه لازم میآید که یک چیز دو چیز باشد!، بلکه بدیهی است که یک چیز هم میتواند حقیقتاا کاغذ باشد، و هم حقیقتا سفید؛ همین طور "انسان" و "موجود" و "ممکن الوجود" سه امر هم عر ض نیستند که گفته شود یک چیز یا باید انسان باشد و یا موجود و یا ممکن الوجود! و اگر مصداق حقیقی یکی از آن ها باشد حتما باید مصداق مجازی و غیر حقیقی دیگری باشد! چرا که بدیهی است یک چیز میتواند هم حقیقتا انسان باشد، و هم حقیقتا موجود، و هم حقیقتا ممکن الوجود.
گفتهاند:
ولی این فرض صحیحی نیست؛ زیرا اگر هر موجودی دارای دو حیثیت عینی باشد، هریک از آنها بهصورت قضیه دیگری در ذهن منعکس میشود که مشتمل بر دو مفهوم است و باید در ازای هریک از آنها
1) . "چه مفاهیمی میتوانند اتحاد مصداقی داشته باشند؟ مفاهیمی که متسانخ باشند. شما نمیتوانید مصادیق یک مقوله را عیناً مصداق مقوله دیگری قرار دهید؛ مثلاً مصداق مقوله کم خط است. خط به حسب تقرر ماهویش با رنگ به حسب تقرر ماهویش نامتسانخ است، یعنی هر کدام از مقوله جدایی است. رنگ از مقوله کیف است و خط از مقوله کم است". (حسین عشاقی،
کردن نمیدانستند.
3 . منظور از عینیت ماهیت، در این بحث همان واقعیت و هویت خارجی اشیاء مانند خدا و انسان و درخت و کوه و دریا است که دارای آثار واقعی میباشند، و اگر ملاصدرا و اتباع وی توجه شایسته به این معنا داشتند و خیال نمیکردند که محل بحث، ماهیت من حیث هی است _ که صرفاً امری عقلی است نه خارجی _، هرگز ماهیت را امری اعتباری و غیر واقعی نمیدانستند.
4 . استعمال وجود، برای اشاره به واقعیت خارجی، استعمالی در غیر محل نزاع، بلکه استعمالی مجازی است، و در این صورت البته وجود و ماهیت یک چیزند نه دو چیز، و از هر جهت یک حکم دارند نه دو حکم. لذا در این فرض سخن از اصالت یکی و عدم اصالت دیگری کاملا بیاساس است، کما اینکه سخن از اولا و بالذت بودن یکی، و ثانیا و بالعرض بودن دیگری، خروج از محل نزاع، و بحثی بی فایده، و نزاعی لفظی و بحثی لغوی است.
آموزش فلسفه مینویسد:
آیا واقعیت عینی اصالتاً در ازاء مفهوم ماهوی قرار میگیرد و بالعرض، مفهوم وجود بر آن حمل میشود یا بر عکس، اصالتاً در ازاء مفهوم وجود قرار میگیرد و بالعرض مفهوم ماهوی بر آن حمل میگردد؟ و به دیگر سخن: آیا واقعیت عینی، مصداق بالذات ماهیت است یا وجود؟(1)
پاسخ واضح است زیرا واقعیت عینی، از حیث وصف
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، 231.
حرفی و رابط در قضایا باشد، جای چنین فرضی درباره آن نیست که حکایت از واقعیت عینی کند و به قول صدرالمتألهین دارای حقیقت عینی باشد، و طبعاً چارهای جز قول به اصالت ماهیت نخواهد بود.
پذیرفتن تحلیل موجودات امکانی به دو مفهوم وجود و مفهوم ماهوی؛ یعنی اگر کسی چنین بپندارد که مفهوم وجود چیزی جز مفهوم ماهیت نیست، چنانکه از بعضی از متکلمین نقل شده که معنای وجود در هر قضیهای، همان معنای ماهیتی است که موضوع آن را تشکیل میدهد، در چنین فرضی باز جای تردید بین اصالت ماهیت و اصالت وجود باقی نمیماند، و اصالت ماهیت متعین خواهد بود، ولی بطلان این فرض در درس بیست و دوم روشن گردید.
پذیرفتن اینکه ترکیب وجود و ماهیت، ترکیبی ذهنی است و در متن خارج دو حیثیت متمایز وجود ندارد که یکی در ازای مفهوم ماهوی، و دیگری در ازای مفهوم وجود قرار گیرد؛ یعنی فرض اصالت هردو، فرض صحیحی نیست، چنانکه بیان شد.
بر اساس این سه اصل، مسئله به این شکل، مطرح میشود که آیا واقعیت عینی اصالتاً در ازاء مفهوم ماهوی قرار میگیرد و بالعرض، مفهوم وجود بر آن حمل میشود یا بر عکس، اصالتاً در ازاء مفهوم وجود قرار میگیرد و بالعرض مفهوم ماهوی بر آن حمل میگردد؟ و به دیگر سخن: آیا واقعیت عینی، مصداق بالذات ماهیت است یا وجود؟ بنابر فرض اول، شناخت ماهیات و احکام ماهوی، همان شناخت واقعیتهای عینی است؛ ولی بنابر فرض دوم، شناخت ماهیات به معنای شناخت قالبهای موجودات و حدودی است که در ذهن منعکس میشود نه شناخت محتوای عینی آنها.(1)
گوییم:
ترکیب دو چیز غیر همعرض، حتی در ذهن هم غلط است تا چه رسد به خارج، هیچ چیزی نه در ذهن و نه در خارج، مرکب از وجود و ماهیت نیست که نوبت به بحث از اصالت یکی و عدم اصالت دیگری برسد، وجود و
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، 321.
ماهیت نه مانند سکنجبین است که مرکب از سرکه و انگبین خارجی باشد، و نه مانند آب و مایع بودن است که یکی جوهر و دیگری عرض خارجی باشد، بلکه وجوب و امکان و وجود و عدم و.. اوصاف و احکام عقلی برای هویات عینی است، لذا اساس عقیده اصالت وجود، اوهن از بیت عنکبوت است.
برخی مدعیاند که عقیده "اصالت وجود" و عقیده "وحدت وجود" دو چیزند، و "اصالت وجود" مقدمهای است که به کمک مقدماتی دیگر به عقیده "وحدت وجود" میانجامد.
چنان که گفتهاند:
صدر المتالهین برهان دیگری را اقامه فرموده... و بیان آن از سه مقدمه تشکیل مییابد. 1) اصالت وجود و اعتباری بودن ماهیت...2) مراتب داشتن وجود... 3) ملاک نیاز معلول به علت همان ربطی بودن و تعلقی بودن وجود آن نسبت به علت.(1)
این عقیده اشتباه است و اگر در معنای "اصالت وجود" فلسفی به خوبی تأمل شود کاملا روشن میشود که عقیده اصالت وجود فلسفی بدون نیاز به هیچ مقدمه دیگری عینا همان وحدت وجود و انکار وجود خالق متعال است.
کتاب مزبور میافزاید:
با توجه به این مقدمات میتوان برهان صدیقین را بر اساس مشرب صدر المتالهین به این صورت تقریر کرد.
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، 2 / 342.
مراتب وجود به استثناء عالیترین مرتبه آن که دارای کمال نامتناهی و بینیازی و استقلال مطلق میباشد عین ربط و وابستگی است و اگر آن مرتبه اعلی تحقق نمیداشت سایر مراتب هم تحقق نمییافت زیرا لازمه فرض تحقق سایر مراتب بدون تحقق عالیترین مرتبه وجود این است که مراتب مزبور مستقل و بینیاز از آن باشند در حالی که حیثیت وجودی آنها عین ربط و فقر و نیازمندی است.(1)
گوییم:
با این تقریر، دیگر اصالت وجود" تمام برهان شما _ که البته انکار خدا و اثبات وجوب ذاتی خود عالم است _ شد نه مقدمه آن! چنان که"اصول فلسفه و روش رئالیسم" مینویسد:
وقتی که ثابت شد اصالت از آن وجود است و ثابت شد که حق تعالی وجود محض و واقعیت محض است و عدم و ماهیت در او راه ندارد و ثابت شد که کمال مساوی وجود است و عدم و ماهیت منشا نقص میباشند پس ذات حق کمال واقعی را دارا است زیرا کمال واقعی آنست که به وجود و واقعیت برگردد و از احکام و لوازم وجود و واقعیت بوده باشد و چون ذات حق وجود محض است پس کمال محض است.(2)
آموزش فلسفه" میافزاید:
بدیهی است که این برهان فرع بر اصالت وجود است.(3)
باز هم گوییم:
بیان شما تمام اصالت وجود است و اصلا اصل و فرعی در کار نیست.
چنان که سبزواری در مورد برهانی که ملاصدرا برای اثبات واجب الوجود فلسفی _ که در واقع جز اثبات وحدت وجود، و انکار خالق متعال چیز دیگری نیست _ آورده است، به هیچ دلیل و برهان و بیان و مقدمهای تمسک نمیکند جز اصالت وجود!! چنان که میگوید:
الأسدّ الأخصر أن یقال بعد ثبوت أصالة الوجود: إنّ حقیقة الوجود التی هی عین الأعیان وحاقّ الواقع حقیقة مرسلة یمتنع علیها العدم، إذ کلّ مقابل غیر قابل لمقابل والحقیقة المرسلة التی یمتنع علیها العدم واجبة الوجود بالذات، فحقیقة الوجود الکذائیّة واجبة بالذات وهو المطلوب.(1)
همانا حقیقت وجود که عین اعیان و حاق واقع است حقیقت بی قید بی انتهایی است که عدم آن محال است، زیرا هر امر مقابلی، مقابل خود را قبول نمیکند، و حقیقت بی قید بی انتهایی که عدمش محال باشد واجب الوجود بالذات است، پس حقیقت وجود این چنینی، واجب بالذات است، و مقصد ما همین بود.
و "شرح بدایة" در همین مورد و در توضیح کلامی که از سبزواری نقل کردیم مینویسد:
سبزواری... مدعی است که برهان او از برهان صدر المتألهین استوارتر، و در عین حال کوتاهتر است، و تنها بر یک مقدمه فلسفی مبتنی است و آن اصالت وجود است... پس اصالت وجود، عقل ما را مستقیما به ذات حق رهبری میکند نه چیز دیگر.(2)
مؤلف "بدایة و نهایةالحکمة" نیز در استدلال بر وجود واجب نقل میکند:
«إنّ حقیقة الوجود التی هی عین الأعیان وحاقّ الواقع... یمتنع علیها
العدم واجبة الوجود بالذات.(1)
«همانا حقیقت وجود که عین اعیان و حاق واقع [و شامل همه اشیاء] است... واجب الوجود بالذات میباشد و عدم آن محال است.
با توجه به توضیحاتی که داده شد معلوم میشود بحث اصالت وجود یا ماهیت، تنها بر اساس اندیشه کسانی بنا شده است که پیشاپیش وحدت وجود را پذیرفته، و در واقع اصالت وجود را توضیحی برای تبیین عقیده وحدت وجود قرار دادهاند. و هر کسی با اندک تأمل مییابد که این بحث با مبانی مکتب عقل و وحی _ که بر اساس خالقیت خداوند و مخلوقیت و قابل وجود و عدم بودن حقیقی اشیا، وتباین ذاتی بین آن دو سخن میگوید _ در تضاد آشکار است.(2)
با این حال در نقد نکات فلسفی فوق تذکر میدهیم که:
محال است "وجود" _ که معقول ثانی و صفت عقلی اشیا، اعم از خالق و مخلوق است _ به نفس خود
1) . طباطبایی، محمد حسین، نهایة الحکمة، 268.
2) . و چه به جا اعتراف کردهاند که: دستگاههای ستمگر بنی امیه و بنیعباس که بهناحق مسند حکومت اسلامی را اشغال کرده بودند، بهشدت به پایگاهی مردمی در میان مسلمانان احساس نیاز میکردند، و در حالی که اهلبیت پیامبر؟ص؟ یعنی همان اولیای بهحق مردم، معدن علم و خزانهدار وحی الهی بودند، دستگاههای حاکم برای جلب افراد، وسیلهای جز تهدید و تطمیع در اختیار نداشتند. از اینرو کوشیدند تا با تشویق دانشمندان و گردآوری صاحبنظران، به دستگاه خویش رونقی بخشند و با استفاده از علوم یونانیان و رومیان و ایرانیان در برابر پیشوایان اهلبیت؟عهم؟ دکانی بگشایند. (مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، 1 / 34).
واقعیت داشته باشد، بلکه آنچه هست شیء موجود است و بس.
مخفی نماند که خود اهل فلسفه و عرفان در تفسیر مدعای خود، حقیقت وجود را، به عدم تناهی در وجود تفسیر کرده، و مجموعه نامتناهی موجودات را حقیقت وجود و واجب الوجود میانگارند، و این خود اعترافی آشکار است بر اینکه ممکن نیست حقیقت وجود به نفس خود مصداق داشته باشد، چه اینکه مجموعه اشیای موجود هم، شیء موجود است نه نفس وجود.
فلسفه برای اثبات عینیت حقیقت وجود میگوید:
لمّا کانت حقیقة کل شیء هی خصوصیة وجوده التی یثبت له، فالوجود أولی من ذلک الشیء بأن یکون ذا حقیقة، کما أن البیاض أولی بکونه أبیض مما لیس ببیاض وعرض له البیاض. فالوجود بذاته موجود وسائر الأشیاء غیر الوجود لیست بذواتها موجودة، بل الوجودات العارضة لها.(1)
نسبت سفید بودن به "سفیدی"، از نسبت سفید بودن به چیزهایی که سفید نیستند و سفیدی بر آنها عارض میشود سزاوارتر است، و چون حقیقت هر چیزی همان خصوصیت وجود آن است که برایش ثابت میباشد، پس "وجود"، از آن چیز، بلکه از هر چیزی سزاوارتر به این است که دارای حقیقت باشد. پس وجود خودش موجود است، اما سایر اشیاء که غیر وجودند خودشان موجود نیستند بلکه وجودهای عارض بر آنها موجود است.
1) . رجوع کنید به: اسفار، 1 / 38 _ 39.
با تدبر در کلام ملاصدرا و نیز تصریحات وی و اتباعش در موارد مختلف، و با توجه به لوازم و آثار و نتایجی (مانند غیر قابل خلق و عدم بودن واقعی موجودات، و متطور شدن ذات احدیت به اطوار و صورتهای مختلف و...) که او و سایر اهل فلسفه بر عقیده "اصالت و عینیت حقیقت وجود" مترتب میدانند مراد ایشان از امثال سخن فوق این است که:
واقعیت عینی و خارجی را وجودی مطلق و بینهایت تشکیل میدهد، و تمامی اشیاء و ماهیاتی که موجود به نظر میآیند صرفا اموری خیالی و غیر واقعیاند که از دگرگونیهای همان حقیقت مطلق و بینهایت حاصل میشوند. حقیقتبودنِ هر حقیقتی به تطور همان حقیقت وجود مطلق و بینهایت است، پس خود آن حقیقت از هر حقیقتی سزاوارتر به این است که دارای حقیقت و واقعیت باشد و هیچ چیز دیگری غیر وجود آن حقیقت بینهایت دارای واقعیت و عینیت نیست.
استدلال ملاصدرا در مورد اثبات اصالت و عینیت حقیقت وجود که قرنهاست اساس افکار و اندیشههای فلسفی و عرفانی صدر الفلاسفه و پیروان او را تشکیل میدهد دارای اشکالات آشکاری است که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
الف) شکی نیست که حقیقت بودنِ اشیاء به نفس وجود آنها است و بدون وجود، جز عدم و بطلان و نیستی هیچ چیزی نیستند، اما سخن در این است که آیا این وجود، حقیقتی مخلوق و قابل عدم و نیستی است که دلالت بر وجود خالقی متعالی از قابلیت وجود و عدم، و فراتر از داشتن جزء و کل میکند (نظریه خلق، و
انتسابی که توأم با واقعیت یافتن ماهیت باشد، هنگامی حاصل میشود که جاعل آن را ایجاد کند. پس اصالت از آنِ وجودی است که به ماهیت افاضه میشود.(1)
پاسخ:
بلی، همانطور که گفتید:
انتسابی که توأم با واقعیت یافتن ماهیت باشد، هنگامی حاصل میشود که جاعل آن را ایجاد کند. پس اصالت از آنِ وجودی است که به ماهیت افاضه میشود.(2)
اما این اعتراف به عقیده مخالفان عینیت وجود و ابطال ادعای اصالت وجودیان است. و به جای اینکه بگویید:
پس اصالت از آنِ وجودی است که به ماهیت افاضه میشود
باید بگویید:
پس عینیت، از آن ماهیتی است که ایجاد شده است.
ادامه دادهاند:
دلیل دوم بر اصالت وجود این است که در علم حضوری، که خود واقعیت عینی بیواسطه مورد شهود قرار میگیرد، اثری از ماهیت یافت نمیشود.(3)
گوییم:
گفتیم که در علم حضوری جز نفس حضور و عینیت ماهیات و هویات چیز دیگری در کار نیست و این واضح ترین دلیل بر نقض، و بلکه اثبات ضد مدعای اصالت وجودیان و منکران عینیت ماهیت است.
گرم بودنِ هر چیز، به خصوصیت حرارت و گرمی آن است، پس حقیقت حرارت و گرمی از هر چیزی سزاوارتر به این است که گرم باشد!
شیرین بودنِ هر چیز، به شیرینی آن است، پس حقیقت شیرینی اولی به این است که شیرین باشد!
زوج بودنِ هر عددی، به زوجیت آن است، پس حقیقت زوجیت اولی به زوج بودن است!
سنگین بودنِ هر چیز به این است که سنگین باشد، پس حقیقت سنگینی اولی به این است که سنگین باشد!
عجیب بودنِ این مثالها به این است که دارای حقیقت عجیب و غریب بودن است، پس حقیقتِ عجیب و غریببودن، اولی به این است که عجیب و غریب باشد!
ج) تحقق حقیقت سفیدی ورای اشیای سفید محال ذاتی است و هرگز ممکن نیست نفس حقیقت سفیدی ورای اشیای سفید دارای مصداق باشد، لذا اصل مبنای مسأله اصالت و فر عیت و تبعیت از بنیان آن ویران است. و اگر گفته میشود: "فرض محال، محال نیست". باید دانست حکمی که از فرض وجود چیزی که وجود واقعی آن محال است استنتاج شده باشد ربطی به امکان وقوع حقیقی آن چیز نداشته، بلکه تنها ملازمه عقلی مقدم و تالی را بیان میکند و بس. مثلا چنانچه گفته شود: "اگر عدد سه زوج باشد قابل تقسیم بر دو است"؛ تنها ملازمه مقدم و تالی بنابر همان فرض محال را بیان داشتهایم و نباید از آن نتیجه بگیریم که: "عدد سهای که قابل تقسیم بر دو است واقعا در خارج موجود میباشد"، چه اینکه حکم مذکور در واقع مناقض این حکم است که: "اگر آن عدد واقعا سه باشد دیگر زوج نخواهد بود". و البته به همین جهت است که چنین
فرضی را فرض محال میگوییم.
در مثالهایی که بیان داشتیم بدیهی است عقل، فرض تحقق موضوعات مذکور را بنابر هر تقدیری محال میداند، و موضوع اولویتهای مذکور را موهوماتی میبیند که فرض وجود آنها محال ذاتی است.
اگر گفته شود: حکم عقل به استحاله وجود موضوع مثالهای فوق از این جهت است که موضوعات یاد شده دارای وجود عرضی و وصفی میباشند، و عرض و وصف محال است که بدون جوهر و موصوف وجود داشته باشند.
پاسخ این است که حکم عقل به استحاله عینیت وجود، بسیار بدیهیتر از مثالهای مذکور است، چه اینکه گر چه صفات و اعراض، وجودی مستقل از جواهر و موصوفات خود ندارند، اما در عین حال عرض هم وجود خارجی دارد، لذا فرض غلط اصالت عرض و صفت در نظر عقل بسیار آسانتر از فرض عینیت و واقعیت و اصالت وجود که معقول ثانی است میباشد، بنابراین حکم عقل درباره استحاله وجودِ موضوعِ حقیقتِ وجود، روشن تر از حکم آن درباره استحاله وجود موضوعات مثالهای بیان شده است.
لذا خود همین امر موجب شده است که اهل فلسفه به هنگام طرح مسأله اصالت وجود و ماهیت، در مورد معنای "وجود" و "ماهیت" و "اصالت"، خلطهای فراوان داشته باشند تا آنجا که ناچار شدهاند معنای ماهیت را از حقیقت خود تحریف کرده، و به معنای "حدود وجود شیء"، و "قالبهای ذهنی شناخت اشیا"، و "ظهورات مختلف حقیقت ازلی و ابدی وجود" معرفی کنند _ که البته پذیرش همه آن ها مبتنی بر پذیرش اصالت وجود
در مرحله پیشتر است.
ما به جهت فضای کاملا غیر علمی، و سفسطه باری که فلاسفه تحت عنوان اصالت وجود مطرح کردهاند ناچار شدیم وارد این مسأله شویم، و گرنه هر عاقلی بداند که این بحث جز تناقض در فکر و اندیشه، و سر در گمی، و دور شدن از عقاید صحیح عقلی و برهانی و وحیانی نتیجه دیگری ندارد، به گونهای که با رجوع به متون فلسفی میبینید اهل فلسفه پیوسته یکدیگر را در فهم و کاربرد صحیح مسأله اصالت وجود مورد تهاجم قرار داده، و حتی خود ملاصدرا و شیخ اشراق و ابن سینا را هم در این مورد از قاصرین دانستهاند!!
چنان که گفتهاند:
صدر المتالهین سخت اظهار تعجب میکند از اینکه شیخ اشراق از یک طرف قائل باصالت ماهیت و اعتباریت وجود میشود و از طرف دیگر تحت عنوان نور اظهاراتی میکند که هیچگونه با اصالت ماهیت سازگار نیست.(1)
و گفتهاند:
متأخرین حکما سربسته اصالت وجود را به مشائین نسبت میدهند اگر مشائین از قدیم چنین عقیدهای داشتهاند میبایست ابن سینا که رئیس المشائین لقب یافته صریحا این عقیده را قبول یا لااقل نقل کرده باشد و حال آنکه هر کسی در این باب یک نوع عقیده برای ابن سینا قائل است.(2)
بلکه در نظر خود ملا صدرا گویا همه فلاسفه در همه زمانها، دارای دو عقیده متضاد اصالت وجود و اصالت ماهیت!! بودهاند و این صریحا یعنی نفهمیدن و سر در
گمی همه آنها!:
خود صدر المتالهین در اسفار میگوید من خودم در سابق قائل باصالت ماهیت بودم و شدیدا از قدما دفاع میکردم و معتقد بودم که همه آنها قائل به اصالت ماهیت بودهاند تا آنکه خدا مرا هدایت کرد و بطور وضوح بر من ثابت شد که اصالت با وجود است مشار الیه بعدا که اصالت وجود میشود عینا روشن سابق خویش را تکرار میکند یعنی بشدت از قدماء دفاع می کند و میگوید همه آنها اصالت وجودی بودهاند... و البته این خود دلیل واضحی است بر مطلب ما زیرا اگر مسأله اصالت وجود مثل پارهای از مسائل در نزد قدما مطرح بود خود صدر المتالهین که در دو زمان دو عقیده دارد درباره قدما دو عقیده متضاد پیدا نمیکرد.(1)
اصالت وجودیها از مبانی خود و موارد کاربرد آنها هم آگاهی شایسته ندارند!:
برخی از آن براهین در عین اینکه طرفداران اصالت وجود به آنها اعتماد کردهاند بوی اصالت ماهیت میدهد.(2)
صدرا نیز حد اکثر استفاده را از اصالت وجود در اینجا نکرده است...(3)
در اینجا آخوند روی سبک اصالت ماهیت بحث کرده.(4)
ملا صدرا که بماند، گفتهاند حتی اعاظم و اساتید بزرگ فلسفه و عرفان بعد از او، حتی اسفار و مطالب ملا صدرا را هم نفهمیدهاند:
بحث در این نیست که کدام یک از مفهومها مستقیما از خارج به ذهن
میآید و کدام با تحلیل عقلی به دست میآید یا اینکه کدام از موجودیت حکایت میکند و کدام نمیکند. .. اصلا بحث این نیست، چون بحث در معنا بود نه در مفهوم(1)
مقالۀ عینیت وجود و ماهیت؛ کتاب نقد 1384/شمارۀ 35.
.تفسیرهای اساتید بزرگوار ما از اصالت وجود از سخنان علامه در بدایه و نهایه ما را بدین جا رساند که وجود در خارج است و اعتباریت ماهیت را به این معنا فهمیده بودیم که ماهیت در خارج نیست. وقتی بنده اینطور فهمیدم و تقریر کردم، به نظرم آمد که اصالت وجود و اعتباریت ماهیت درست نیست و باید به اصالت وجود و ماهیت قایل شد؛ یعنی هم وجود در خارج است و هم ماهیت... بعدها که در کلمات ملاصدرا دقیق شدم، به نظرم آمد که آن چه بنده نامش را اصالت وجود و ماهیت گذاشتهام و به آن معتقد هستم، همان چیزی است که ملاصدرا به عنوان اصالت وجود و اعتباریت ماهیت قایل به آن است...
آنچه را که قبلاً معتقد بودم، هماکنون نیز معتقدم. ولی دیگر نام آن را اصالت وجود و ماهیت نمیگذارم، بلکه آن را اصالت وجود و اعتباریت ماهیت مینامم و معتقدم به اینکه مراد ملاصدرا هم در بحث اصالت وجود و اعتباریت ماهیت همین است... آنچه من میگویم، سخن ملاصدرا است و در محدوده همان بحث اول یعنی در زمینه اصالت وجود است... آری ملاصدرا هم همین را میخواهد بگوید...
ملاصدرا میگوید: وجود در خارج عین ماهیت است و این تفاوت اساسی این تفسیر با آن تفاسیر دیگری است که ما از اساتیدمان شنیدهایم و علامه طباطبایی (ره) دارند. علامه طباطبایی تصریح میکند که محال است ماهیت عین وجود باشد؛ ولی ملاصدرا چندین بار بیان داشته که ماهیت در خارج عین وجود است.(2)
مراد از اصالت _ برخلاف آنچه که از فرمایشات حضرت علامه و اساتید بزرگوار میفهمیدیم_ موجودیت نیست، بلکه اصالت به معنای
موجودیت بالذات است.(1)
ماهیت اعتباری است، نه یعنی حد وجود! اگر کسی توانست یک جا نشان دهد که وقتی ملاصدرا میگوید ماهیت، حد وجود است، مرادش حد به معنای مرز باشد، نه به معنای حد منطقی که به معنای معرف ذاتیات وجود است!(2)
و در آخر معترفند که همه کسانی که فلسفه را با بدایه و نهایه و اسفار میخوانند _ یعنی تقریبا عموم اساتید و مؤلفین و طلاب محترم فلسفه! _ به فهم صحیحی نمیرسند، بلکه یک حرف از آن ها را هم نمیفهمند!:
استاد مطهری (ره) از قول استاد خود مرحوم علامه طباطبایی چنین نقل فرمودند: «زمانی که ما اسفار میخواندیم، در تلقی درس کوشش فراوانی داشتیم و در موقع تقریر مباحث نیز زحمت بسیاری میکشیدیم. به سبب وجود این تلاشها به تدریج این توهم پدید آمد که اگر آخوند (ملاصدرا) زنده شود و بخواهد مطالب خود را به این ترتیبی که من تقریر میکنم، بنویسد، یقیناً نخواهد توانست.(3)
ولی بعد از چندین سال دیگر زحمت کشیدن:
فهمیدم از اسفار یک حرف را هم نفهمیدهام!!(4)
و باز هم:
بنابراین عرض میکنم: جناب استاد فیاضی _ آن طور که در خاطر دارم _ تقریباً شانزده _ هفده سال بود با توجه به برداشتی که از فرمایشات آخوند داشتند و نیز با عنایت به آنچه که از اساتید بزرگوارشان تلقی
کرده بودند، در برابر نظر مرحوم آخوند موضع میگرفتند و به اصالت وجود و ماهیت قایل بودند و بر این نظر هم پافشاری میکردند؛ ولی اکنون به لطف خدا پس از سالها تحقیق و تدریس، برای ایشان تطوری در فکر به وجود آمده است و به این نتیجه مبارک[!] رسیدهاند که وجود و ماهیت در خارج متحدند... و میفرمایند که مراد آخوند هم همین است. این نظر نسبت به نظر سابق ایشان بسیار پیشرفتهتر است و جای شکر آن باقی است.(1)
و در آخر مدعیاند:
منشأ این دعوا خود ملاصدرا است.(2)
آری! اما از جهت اینکه سر تا پای کلمات او، تناقضات واضح، و مطالب بی اساس خلاف عقل و برهان است، به گونهای که هر مدعی ای یا خودش مجبور شود اقرار کند که نفهمیده است، و یا استاد بعد از او بگوید که استاد ما نفهمیده بود!
فاعتبروا یا اولی الابصار! که این اندیشه واهی چگونه کوس رسوایی شیفتگان خود را بر بام فلک نواخته است! که:
اگر اصل را با وجود، و موجود را واحد شخصی عقیده کردی اعلم دورانی، اگر چه الف را از با تشخیص ندهی... و بالعکس اگر راجع به وحدت موجود اظهار نظر کنی جاهلترین مردمی اگر چه اعلم دوران باشی!(3)
د. سلب سفیدی از حقیقت سفیدی محال است و مستلزم سلب شیء از خود آن میباشد. سلب وجود از حقیقت وجود نیز بنابر اعتراف خود اهل فلسفه محال
بوده و مستلزم سلب شیء از خود آن میباشد، لذا اگر واقعیت اشیای خارجی نفس حقیقت وجود باشد تصور عدم و فرض مخلوقیت واقعی برای همه اشیاء محال، و همه عالم واجب الوجود بالذات خواهد بود.
اگر چه اهل فلسفه به این نتیجه عقیده خود _ یعنی ازلیت و ابدیت و انکار مخلوقیت واقعی اشیاء _ به صراحت ملتزم میباشند، اما بدون تردید التزام به آن بر خلاف یکی از بدیهیترین اصول عقلی و قطعیترین پایههای معارف الهی است.
و اما تفسیر ماهیت به معنای حدود وجود که از تجلیات وتطورات پیوسته حقیقت وجود به ظهور میرسد، چیزی است که تنها بر اساس نظریات فلسفی و عرفانی، و پس از پذیرش وحدت وجود و انکار خلقت انجام میگیرد تا اینکه پوششی باشد برای چهره کریه نظریه اصالت و وحدت وجود، که ذات خالق تبارک و تعالی را مجموعه مراتب یا حصههای وجودی، و یا مجموعه موجودات محدود میداند.
بنابراین، حق این است که در تبیین مسأله وجود بر اساس عقل و برهان، و بدون پیشفرض گرفتنِ عقیده
اصالت و وحدت وجود، چنین گفته شود:
حقیقتِ شیء بر دو قسم است:
الف) حقیقت دارای اجزا و قابل وجود و عدم حقیقی و حادث، که واقعا مخلوق وآفریده خداوند متعال است، نه حقیقتی ازلی وابدی و غیر قابل عدم.
ب) حقیقت متعالی از داشتن جزء و کل و مقدار و اجزا (خالق تبارک و تعالی)، که فراتر از قابلیت اتصاف به ازلیت و ابدیت امتدادی و زمانی مکانی بوده، و متعالی از امکان پذیرش تغیر و تبدل و تجلی در صور مختلف و گوناگون است.
با توجه به این تقسیم، کاملا روشن میشود که طرح مسأله "اصالت وجود" به گونهای که در کتب اهل فلسفه و عرفان مطرح است با پیشفرض مسأله اصالت وجود _ بلکه وحدت موجود _ طرح شده، و به نحو مصادره پذیرفته شده، بلکه اصالت و وحدت وجود، دو نام برای یک معنا، و مشترک لفظی میباشند.
لذا در مکتب معرفت الهی، هم مخلوقات دارای شیئیت واقعی میباشند که به ایجاد و مشیت باری تعالی موجود و باقیاند، و هم خداوند متعال "شیئی" است که مورد تصدیق قرار گرفته و حکم به وجود آن میشود، نه اینکه مصداق حقیقت وجود نامتناهی موهوم بوده، و ماهیت و انیت او نیز نفس همان وجود خیالی، و عین اعیان ممکنات باشد.
او تبارک و تعالی شیء است به حقیقت شیئیت، و حقیقتا ماهیت و انیت دارد، و به نفس تعالی ذاتی خود فراتر از داشتنِ مقدار و اجزا و قابلیت اتصاف به تناهی و عدم تناهی، و خارج از هر گونه تصور و توهم و وصول و ادراک و وصف و بیان میباشد.
جالب این است که معرفت بشری در مراحل ابتدایی
موجود را به "واجب و ممکن" تقسیم مینماید، سپس "ممکن" را به "جوهر و عرض" منقسم میداند، پس از آن "عرض" را دارای اقسامی میشمارد که یکی از آنها "کمیت و مقدار" میباشد. آنگاه همه این تقسیمات را از یاد برده، وجود خداوند را به طور نامتناهی در پهنه زمان و مکان _ که جز به کمیت و مقدار نسبت داده نمیشود _ گسترانیده، وجود او را مزاحم وجود همه چیز میداند و "وحدت وجود" را از آن نتیجه میگیرد.
معرفت بشری و اصالت و وحدت وجودی، تنها از عینکی به واقعیت مینگرد که جز زمان و مکان و مقدار و مخلوق را نمینمایاند، لذا وجود را منحصر به موجود قابل اتصاف به تناهی و عدم تناهی میبیند، و بر اساس همین پندار نادرست، در حالی که از وجود حقیقت متعالی و منزه از داشتن مقدار و اجزا، و قابلیت اتصاف به تناهی و عدم تناهی، کاملا غافل است، وجود را به دو قسم "متناهی و غیرمتناهی تقسیم کرده، موجود نامتناهی را واجب الوجود، و موجود متناهی را ممکن الوجود میداند، و در قدمی پس از آن میگوید: با فرض وجود موجودِ نامتناهی، مجالی برای وجود غیر آن باقی نمیماند، پس هیچ چیزی جز خداوند وجود ندارد، و ممکنات جز تطورات و صورتهای گوناگون ذات او چیزی نیستند (وحدت وجود)، و حال اینکه:
اولا: موجود، منحصر به موجود قابل اتصاف به تناهی و عدم تناهی (امتدادی و متجزی) نیست،
ثانیا: اعتقاد به وجود نامتناهی از اوهام ساخته ذهن بشری است، چه اینکه وجود نامتناهی به خودی خود محال بوده و حتی در عالم مقدار هم وجود آن ممکن نیست.
ثالثا: موجود نامتناهی هم بر فرض پذیرش آن لزوما دارای اجزای مقداری حقیقی است و واجب الوجود نتواند بود.
رابعا:...
زندیقی از امام صادق علیه السلام پرسید:
حقیقت ذات خداوند متعال چیست؟
حضرت فرمودند: او چیزی است بر خلاف همه چیزها، از اینکه میگویم او "شیء" است اثبات معنایی واقعی را بفهم، و نتیجه بگیر که او دارای شیئیت حقیقی است، ولی نه جسم است و نه صورت، نه محسوس میشود و نه با حواس پنجگانه ادراک میگردد، نه اوهام او را درمییابند و نه زمانها از او میکاهند و دگرگونش میسازند.
سائل پرسید: آیا او را سمیع و بصیر میدانید؟
امام علیه السلام فرمودند: او سمیع بصیر است، شنوای بدون جارحه و بصیر بدون آلت است، اما او به نفس حقیقت ذات خود شنواست و به نفس وجود متعالی خود بیناست، و اینکه میگویم به نفس خود شنوا و بیناست نه بدین معناست که او چیزی است و نفس چیزی دیگر، لکن تعبیری از خویش آوردم چرا که تو سؤال میکنی و من میخواهم به تو بفهمانم.
پس میگویم: به کل خود میشنود البته نه اینکه او کلی داشته باشد که دارای اجزا باشد، لکن خواستم به تو بفهمانم و تعبیر از آن من است. و حاصل کلام من جز این نیست که او سمیع بصیر عالم خبیر است، بدون اینکه ذاتی دارای اجزای متفاوت و مختلف داشته باشد.
سائل پرسید: پس او چیست؟!
امام صادق علیه السلام فرمودند: او پروردگار است، او معبود است، او الله است، و گفته من: "الله" تنها اثبات این حروف "الف و لام و ها" نیست، بلکه من معنا را در نظر دارم، و آن معنا همان ذاتی است که آفریننده اشیاء و صانع آنهاست، این حروف آن معنا را میرساند، و او همان واقعیتی است که به نام الله و رحمان و رحیم و عزیز و مانند آن خوانده میشود، و او همان معبود جلّ و عزّ است.
سائل گفت: ما هیچ چیز در نظر نمیآوریم مگر اینکه مخلوق میباشد.
امام صادق علیه السلام فرمودند: اگر چنان باشد که تو میگویی، پس تکلیف
به توحید از گردن ما برداشته است، زیرا ما مکلف نیستیم به چیزی اعتقاد داشته باشیم که اصلا توجهی به آن ممکن نیست.
ولکن میگوییم: هر چیزی که با حواس یافته شود ادراک میگردد، پس هر چه که حواس آن را بیابد و بشناسد مخلوق است.
و ما ناچاریم که وجود صانع اشیاء را نیز اثبات کنیم، به گونهای که نه نفی لازم آید و نه تشبیه، زیرا نفی همان ابطال و عدم است، و تشبیه نیز از آن مخلوقی است که ترکیب و تألیف در وجود آن آشکار است.
چون مخلوقات موجودند پس صانع و خالق اشیاء را باید اثبات کرد، چرا که مخلوقات به ناچار باید خالق داشته باشند و آن خالق غیر خود آنهاست و شبیه آنها نیست.
سائل گفت: اگر شما وجود او را اثبات کردید، پس او را تعریف کرده و قابل شناخت نیز دانستهاید.
امام علیه السلام فرمودند: ذات او را تعریف و بیان نکردم بلکه تنها او را اثبات کردم، زیرا بین "بودن و نبودن" چیز سومی وجود ندارد.
سائل گفت: آیا او دارای انیت و ماهیت نیز هست؟
امام علیه السلام فرمودند: آری، هیچ چیز وجود ندارد مگر با انیت و ماهیت.
سائل پرسید: آیا دارای کیفیت نیز هست؟
حضرت فرمودند: خیر، زیرا کیفیت چیزی است که شیء به واسطه آن مورد وصف و شناخت و ادراک قرار میگیرد. ما ناچاریم از تعطیل و تشبیه خارج شویم، زیرا هر کس او را نفی کرد انکار وجود او نموده، ربوبیت او را ابطال کرده است. و هر کس او را شبیه غیر دانست او را دارای اوصاف مخلوقات و مصنوعاتی که لایق ربوبیت نیستند اثبات کرده است.
باید ذاتی را اثبات کرد بدون کیفیت، به گونهای که غیر او سزاوار آن نباشد، و او در آن حقیقت شریک و همانند نپذیرد، و مورد احاطه و ادراک و شناخت قرار نگیرد، و جز خود او آن را نشناسد.(1)
قال السائل: فتقول إنّه سمیع بصیر؟
قال: هو سمیع بصیر، سمیع بغیر جارحة وبصیر بغیر آلة، بل یسمع بنفسه ویبصر بنفسه. لیس قولی: "إنّه یسمع بنفسه ویبصر بنفسه" أنّه شیء والنفس شیء آخر، ولکن أردت عبارة عن نفسی إذ کنت مسؤولاً وإفهاماً لک إذ کنت سائلاً.
وأقول: یسمع بکلّه، لا أنّ الکلّ منه له بعض، ولکنّی أردت إفهاماً لک والتعبیر عن نفسی، ولیس مرجعی فی ذلک إلّا إلی أنّه السمیع البصیر العالم الخبیر بلا اختلاف الذات ولا اختلاف المعنی.
قال السائل: فما هو؟
قال أبو عبد الله علیه السلام: هو الربّ وهو المعبود وهو الله.
ولیس قولی: "الله" إثبات هذه الحروف: "ألف، لام، هاء"، ولکنّی أرجع إلی معنی، هو شیء خالق الأشیاء وصانعها؛ وقعت علیه هذه الحروف وهو المعنی الذی یسمّی به الله والرحمن و الرحیم والعزیز وأشباه ذلک من أسمائه وهو المعبود جلّ وعزّ.
قال السائل: فإنّا لم نجد موهوماً إلّا مخلوقاً.
قال أبو عبد الله علیه السلام: لو کان ذلک کما تقول، لکان التوحید عنّا مرتفعاً. لأنّا لم نکلّف أن نعتقد غیر موهوم.
ولکنّا نقول: کلّ موهوم بالحواسّ مدرک، فما تجده الحواسّ وتمثّله فهو مخلوق، ولا بدّ من إثبات صانع الأشیاء خارج من الجهتین المذمومتین:
إحدیهما: النفی، إذ کان النفی هو الإبطال والعدم.
والجهة الثانیة: التشبیه، إذ کان التشبیه من صفة المخلوق الظاهر الترکیب والتألیف.
فلم یکن بدّ من إثبات الصانع لوجود المصنوعین.
والاضطرار منهم إلیه أثبت أنّهم مصنوعون وأنّ صانعهم غیرهم ولیس مثلهم...
قال السائل: فقد حدّدته إذ أثبتّ وجوده!
قال أبو عبد الله علیه السلام: لم أحدّه ولکن أثبتّه، إذ لم یکن بین الإثبات والنفی منزلة.
قال السائل: فله إنّیّة ومائیّة؟!
قال: نعم، لا یثبت الشیء إلّا بإنیّة ومائیّة.
قال السائل: فله کیفیّة؟
قال لا، لأنّ الکیفیة جهة الصفة والإحاطة، ولکن لا بدّ من الخروج من جهة التعطیل والتشبیه، لأنّ من نفاه أنکره ورفع ربوبیّته وأبطله، ومن شبّهه بغیره فقد أثبته بصفة المخلوقین المصنوعین الذین لا یستحقّون الربوبیّة.
ولکن لا بدّ من إثبات ذات بلا کیفیّة، لا یستحقّها غیره ولا یشارک فیها ولا یحاط بها ولا یعلمها غیره. (توحید، 244 _ 247).
1) . فما هو؟ قال علیه السلام: هو شیء بخلاف الأشیاء، ارجع بقولی: شیء إلی إثبات معنی وأنّه شیء بحقیقة الشیئیّة، غیر أنّّه لا جسم ولا صورة لا یمسّ ولا یجسّ ولا یدرک بالحواسّ الخمس، لا تدرکه الأوهام، ولا تنقصه الدهور، ولا یغیّره الأزمان.
برخی از نکاتی که از حدیث شریف استفاده میشود:
1 . خداوند متعال در ذات و حقیقت خود با اشیاء تباین دارد و عقیده فیلسوفان به سنخیت و همانندی وجود خالق و مخلوق، و نیز پندار عارفان مبتنی بر عینیت و یکیبودن ذات خالق و مخلوق نادرست و بیوجه است.
2 . کنه ذات خداوند متعال "وجود" نیست، بلکه او شیئی است بحقیقت شیئیت، که مورد تصدیق و حکم به وجود قرار میگیرد.
3 . خداوند متعال _ بر خلاف پندار اهل فلسفه و عرفان _، وجود مطلق یا عام شامل همه چیز نیست و حصه ها و مراتب مختلف وجودی و جزء و کل ندارد.
4 . ذات خداوند متعال دارای اجزای مختلف نیست، پس صدور اشیاء از ذات او که عقیده فیلسوفان است، و نیز تجلی او به صور اشیای گوناگون که پندار عارفان است غیرممکن است.
برخی از نکاتی که از حدیث شریف استفاده میشود:
1 . خداوند متعال در ذات و حقیقت خود با اشیاء تباین دارد و عقیده فیلسوفان به سنخیت و همانندی وجود خالق و مخلوق، و نیز پندار عارفان مبتنی بر عینیت و یکیبودن ذات خالق و مخلوق نادرست و بیوجه است.
2 . کنه ذات خداوند متعال "وجود" نیست، بلکه او شیئی است بحقیقت شیئیت، که مورد تصدیق و حکم به وجود قرار میگیرد.
3 . خداوند متعال _ بر خلاف پندار اهل فلسفه و عرفان _، وجود مطلق یا عام شامل همه چیز نیست و حصه ها و مراتب مختلف وجودی و جزء و کل ندارد.
4 . ذات خداوند متعال دارای اجزای مختلف نیست، پس صدور اشیاء از ذات او که عقیده فیلسوفان است، و نیز تجلی او به صور اشیای گوناگون که پندار عارفان است غیرممکن است.
5 . هرگاه از حقیقت ذات خداوند سؤال شود، هر پاسخی که اشاره به بیان ذات و حقیقت وجود او داشته باشد نادرست است، پس نمیتوان کنه ذات او را، چنانکه اندیشه بشری میپندارد با عنوان حقیقت وجود معرفی کرد، بلکه تنها با عناوینی مانند معبود، خالق، رب، چیزی برخلاف همه چیزها و امثال آن مورد اشاره و اثبات قرار میگیرد.
تنزیه مطلق ذات خداوند، و ممنوعیت تفکر در ذات او که رکن اساسی ادیان است مستلزم این نیست که حکم ما به وجود او تبارک و تعالی به مجهول مطلق تعلق گرفته باشد و تعطیل لازم آید.
7 . تعطیل و تشبیه، هر دو نادرست است، اما بعد از مرحله اثبات وجود، هر گونه اندیشه و یا وصفی که برای شناخت حقیقت ذات او باشد مصداق "تشبیه" است.
بنابراین سیره اهل فلسفه و عرفان که پس از مرحله اثبات وجود خداوند به بحث از حقیقت وجود او میپردازند و در نهایت نفس حقیقت وجود نامتناهی را به عنوان کنه ذات خداوند متعال تعیین میکنند نادرست بوده و دخول در تشبیه است.
8 . اثبات وجود خداوند متعال تنها از راه وجود مخلوقات او میباشد و ادعای اهل فلسفه و عرفان مبنی بر اینکه وجود او بدون واسطه و به خودی خود مورد اثبات قرار میگیرد نادرست است.
یکی از زندیقان به امام رضا علیه السلام عرض کرد:
آیا میتوان گفت که خداوند هم چیزی است؟
امام علیه السلام فرمودند: آری، خودش نیز در قرآن از خود به این عنوان یاد کرده و فرموده است: "بگوی آیا کدامین چیز شهادتش از خداوند برتر است، بگوی خداوند بین من و شما شاهد است"، پس او چیزی است
که هیچ چیز همانند او نیست.(1)
حضرت رضا علیه السلام میفرمایند:
ذاته حقیقة وکنهه تفریق بینه وبین خلقه.(2)
ذات او حقیقت و کنه وجود او جدایی و فراتری او از خلقش میباشد.
در پندار اهل فلسفه و عرفان آفرینش اشیاء بدون ماده پیشین مطلقاً محال است، ایشان امکان وجود هر چیز را مشروط به وجود اصل و سابقه وجودی آن میدانند، و وجود عالم را ازلی و قدیم و متعاصر با وجود خداوند، بلکه عین ذات او میشمارند، و اعتقاد به حدوث عالم و دارای ابتدا بودن وجود آن را نادرست میانگارند.
"ملا صدرا" میگوید:
إنّ العقول المفارقة خارجة عن الحکم بالحدوث لکونها ملحقة بالصقع الربوبیّ لغلبة أحکام الوجود علیها، فکأنّها موجودة بوجوده تعالی لا بإیجاده. وما سوی العقول من النفوس والأجسام وما یعرضها حادثة بالحدوث الطبیعیّ _ أی الزمانیّ _.(1)
عقولِ مفارق (موجودات مجرد) از حکم حدوث خارج میباشند، زیرا آنها ملحق به دامنه وجود ربوبیاند و احکام وجود بر آنها غالب است، گویا به وجود خداوند تعالی موجودند نه به ایجاد و آفرینش او. و ما سوای عقول، یعنی نفوس و اجسام و آنچه بر اجسام عارض میشود دارای حدوث طبیعی _ یعنی زمانی _ میباشند.
توجه کنید که منظور ملاصدرا در این گفتار خویش، از
1) . درر الفوائد، 263، و رجوع شود به اسفار، 5/206 _ 248.
در پندار اهل فلسفه و عرفان آفرینش اشیاء بدون ماده پیشین مطلقاً محال است، ایشان امکان وجود هر چیز را مشروط به وجود اصل و سابقه وجودی آن میدانند، و وجود عالم را ازلی و قدیم و متعاصر با وجود خداوند، بلکه عین ذات او میشمارند، و اعتقاد به حدوث عالم و دارای ابتدا بودن وجود آن را نادرست میانگارند.
"ملا صدرا" میگوید:
إنّ العقول المفارقة خارجة عن الحکم بالحدوث لکونها ملحقة بالصقع الربوبیّ لغلبة أحکام الوجود علیها، فکأنّها موجودة بوجوده تعالی لا بإیجاده. وما سوی العقول من النفوس والأجسام وما یعرضها حادثة بالحدوث الطبیعیّ _ أی الزمانیّ _.(1)
عقولِ مفارق (موجودات مجرد) از حکم حدوث خارج میباشند، زیرا آنها ملحق به دامنه وجود ربوبیاند و احکام وجود بر آنها غالب است، گویا به وجود خداوند تعالی موجودند نه به ایجاد و آفرینش او. و ما سوای عقول، یعنی نفوس و اجسام و آنچه بر اجسام عارض میشود دارای حدوث طبیعی _ یعنی زمانی _ میباشند.
توجه کنید که منظور ملاصدرا در این گفتار خویش، از
1) . درر الفوائد، 263، و رجوع شود به اسفار، 5/206 _ 248.
حدوث نفوس و اجسام، همان حدوث آن به آن و لحظه به لحظه بر مبنای حرکت جوهری ازلی است، نه اینکه واقعا به حدوث و آفرینش حقیقی و دارای ابتدای وجود بودنِ عالم نفوس و اجسام معتقد باشد.
و نیز میگوید:
الفیض من عند الله باق دائم، والقائم متبدّل زائل فی کلّ حین، وإنّما بقاؤه بتوارد الأمثال، کبقاء الأنفاس فی مدّة حیاة کلّ واحد من الناس.(1)
فیض از جانب خداوند دائما باقی است، و عالم هر لحظه در حال تبدل و زوال است. بقای عالم از جهت این است که هر آن، امثالِ آن پی در پی وارد میشود مانند بقای نَفَسهای آدمیان در مدت زندگی هر یک از ایشان.
و مینویسد:
لا هویّة من الهویّات ولا شخص من الأشخاص فلکاً کان أو عنصراً، بسیطاً کان أو مرکّباً، جوهراً کان أو عرضاً إلّا وقد سبق عدمُه وجودَه، ووجودُه عدمَه سبقاً زمانیّاً.(2)
همه چیزها و همه اشخاص چه فلک باشند و چه عنصر، و چه بسیط باشند و چه مرکب، و چه جوهر باشند و چه عرض، عدمشان قبل از وجودشان بوده است و نیز وجودشان قبل از عدمشان میباشد به قبلیت و سبقت زمانی.
"ابن سینا" میگوید:
صدور الموجودات عنه علی سبیل اللزوم... وکان صدورها عنه دائماً بلا منع ولا کلفة.(3)
صدور موجودات از باری تعالی به طور لزوم میباشد... و این صدور و
ترشح امری دائمی و همیشگی و بدون رنج و زحمت میباشد.
"شرح منظومه" مینویسد:
متکلمین میگویند: عالم حادث زمانی است به این معنا که اگر به قهقرا برگردیم... بالاخره به لحظهای میرسیم که عالم پدید آمده، و قبل از آن لحظه عالمی نبوده است... اما حکمای الهی معتقدند که عالم قدیم است یعنی اصول و ارکان عالم ازلی است و از لحاظ زمان هر اندازه به عقب برگردیم به مبدأ و آغاز شروعی نمیرسیم، زمان ابتدا و انتهایی ندارد.
از نظر حکمای الهی "کلّ حادث مسبوق بمادّة ومدّة: هر چیز تازهای قبلا ماده حامل استعدادی داشته است و هم پیش از او زمانی بوده است".(1)
در پاورقی "اصول فلسفه و روش رئالیسم" چنین آمده است:
هر حادث و پدیدهای به عقیده فلاسفه مسبوق است به ماده قبلی، پس اینکه بشر نمیتواند از "هیچ" یک چیز بسازد، مربوط به عجز و ناتوانی بشر نیست، بلکه این کار فی حد ذاته محال و ممتنع است. طبق این نظریه شرط اول پیدایش یک موضوع وجود ماده است.(2)
نیز پاورقی "اصول فلسفه و روش رئالیسم" مینویسد:
صدور موجودات از مبدأ کل و صانع کل که به حکم برهان، بسیط و واحد من جمیع الجهات است بر طبق نظامی معین است، یعنی صدور موجودات به ترتیب است و حتما پای معلول اول (مقصود اولیت زمانی نیست) و بلاواسطه، در کار است و سپس پای معلول معلول اول، و
همینطور.(1)
(مخفی نماند که با پذیرش مبانی فلسفی و اعتقاد به ازلیت عالم، "اول" نامیدنِ چیزی به عنوان "معلولِ اول"، به هر معنایی که باشد عین تناقض است).
ملاصدرا مینویسد:
إنّه مقتض بذاته للصادر الأوّل... إلی آخر الوجودات.(2)
همانا ذات خدا مقتضی صادر اول است... تا آخر وجودات.
و مینویسد:
کلّ معلول من لوازم ذات علّته المقتضیة إیّاه.(3)
هر معلولی از لوازم ذات علت خود است.
تفسیر "المیزان"، پدید شدن عالم و معاد را به معنای باز و بسته شدن ذات الهی دانسته، مینویسد:
وجود الأشیاء... نزلت من عنده... فلم یکن إلّا بسطاً ثمّ قبضاً... وهو المعاد الموعود.(4)
وجود اشیاء از نزد خدا پایین آمده... پس جز گسترده شدن و جمع شدن نیست... و همین معاد موعود است.
"هزار و یک نکته" مینویسد:
عالم قدیم است.(5)
تعلیقات کشف المراد مینویسد:
لیس له سوی فضلاً عن أن یکون حادثاً او قدیماً!(1)
یعنی اصلا جز خدا هیج چیزی وجود ندارد تا چه برسد به اینکه حادث یا قدیم باشد!
ایشان پیوسته با نظریه متکلمین در باره حدوث عالم به انحای مختلف مقابله میکنند بلکه عنوانی دارند تحت عبارت: "برهان حدوث و نقد تفکر کلامی درباره آن"!(2)
تسنیم، 16 / 608.
و گویند:
صعوبت وحدت شخصی وجود هرگز اجازه نمیدهد کسی که تفکر کلامی دارد توان اثبات آن را داشته باشد، گرچه از مبانی فلسفی هم برخوردار باشد.(3)
تحریر تمهید القواعد، 1 / 72.
عالم در محور عوارض و اوصاف متغیّر است و هر متغیّری نیز در محور تغیّرش حادث است، بنابراین عالم در محور اعراض و عوارض و اوصاف حادث است نه در متن هویت خود.(4)
تسنیم، 16 / 610.
ممکن است اصل جرم، ازلی باشد و اوصاف آن که جسم و جرم بدون آنها نخواهد بود، به گونه نامتناهی و متعاقب نه مجتمع، یافت شوند، پس حدوثْ متعلق به روبنای عالم طبیعت است نه زیربنای آن.(5)
تسنیم، 16 / 614.
محققین شریعت و آشنایان با حکمت، فیض خداوند را قدیم دانسته و تعطیل محض را در هیچ فرضی جایز نمیدانند، و لیکن غیر محققین از اهل کلام... ایجاد اوّلین مخلوق را به اراده و مشیت خداوند استناد دادهاند، به این صورت که خداوند بعد از آن که هیچ چیزی نبوده اراده
ایجاد اشیاء را نمود.(1)
رحیق مختوم، 1_3 / 326.
برخی از متکلّمین برای حفظ حدوث عالم اراده ازلی و ثابت الهی را نیز منکر شدهاند و حوادث عالم را به ارادههای متجدّد و مستمر الهی نسبت دادهاند و گمان بردهاند خداوند سبحان پس از ایجاد هر شیء اراده جدید پیدا کرده و شیئی نوین خلق میکند.(2)
رحیق مختوم، 2 _ 2ْ / 371.
چارهای جز استناد عالم به اراده ذاتی واجب نیست، و اراده ذاتی که غیر از اراده فعلی بوده و در بعضی از شواهد شرعی نیز مورد اشاره واقع شده است،گرچه از جهت مفهوم، مغایر با علم و قدرت و... است و لیکن از جهت مصداق، عین آنها و در نتیجه همانند آنها قدیم و ازلی است.(3)
رحیق مختوم، 1 _ 3 / 326.
اراده ذاتی خداوند سبحان که علّت تامه است، عین قدرت خداوند میباشد و قدرت وی نیز عین ذات اوست.(4)
رحیق مختوم، 2 _ 5 / 470.
از نظرگاه عقل و برهان و وحی، اعتقاد به ازلیت اراده و قدم عالم باطل است. طالبان براهین و استدلالات این موضوع به بخش اول همین کتاب و تألیفات اعلام مکتب مانند شیخ الطایفه و شیخ مفید و سید مرتضی و حلبی و خواجه نصیر الدین طوسی و علامه حلی و فاضل مقداد و امثال ایشان قدس الله اسرارهم رجوع نمایند.
برخی از نصوص مکتب را که مشتمل بر براهین متقن و رد شبهات فلاسفه نیز میباشد در اینجا میآوریم.
مرحوم خواجه نصیر الدین طوسی میفرماید:
إنّ وجود الممکن من غیره، فحال إیجاده لا یکون موجوداً لاستحالة إیجاد
الموجود، فیکون معدوماً، فوجود الممکن مسبوق بعدمه، وهذا الوجود یسمّی حدوثاً، والموجود محدثاً. فکلّ ما سوی الواجب من الموجودات محدث، واستحالة الحوادث لا إلی أوّل _ کما یقوله الفلسفیّ _ لا یحتاج إلی بیان طائل بعد ثبوت إمکانها المقتضی لحدوثها.
وجود ممکن از غیر خودش میباشد، پس ایجاد آن باید در حالی باشد که پیش از آن موجود نباشد زیرا ایجاد چیزی که موجود باشد محال است. پس معدوم بوده است و وجود آن پس از عدمش میباشد. نام این گونه وجود، حدوث است. پس تمامی ماسوای خداوند متعال محدث میباشند، و با توجه به امکان حوادث که مقتضی حدوث آنها میباشد دیگر بطلان نظریه فلاسفه که میگویند: "حوادث ابتدا ندارد" نیاز به بیان ندارد.
و میفرماید:
الواجب المؤثّر فی الممکنات قادر، إذا لو کان موجباً لکانت الممکنات قدیمة، واللازم باطل _ لما تقدّم _.(1)
خداوندی که ممکنات را آفریده است قادر میباشد زیرا اگر غیر مختار میبود لازم میآمد که مخلوقات ازلی باشند در حالی که چنان که گفتیم ازلیت مخلوقات باطل است.
و میفرماید:
ولا قدیم سوی الله تعالی.
غیر از خداوند تعالی هیچ موجود ازلیای وجود ندارد.
مرحوم علامه حلی در شرح این کلام، در رد مذاهب فلسفی میفرماید:
وکلّ هذه المذاهب باطلة، لأنّ کلّ ما سوی الله ممکن، وکلّ ممکن حادث.(2)
تمامی این مذاهب (مذاهب فلسفی در مورد ازلیت و قدیم بودن موجودات) باطل است، زیرا تمای ماسوای خداوند ممکن الوجود است، و هر ممکنی هم حادث میباشد.
و البته مبنای سخنان فوق همان اصول و مبانی نورانی و برهانی معلمان الهی است چنانکه امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
یقول لما أراد کونه: "کن" فیکون. لا بصورت یقرع ولا نداء یسمع، وإنّما کلامه سبحانه فعل منه أنشأه ومثّله، لم یکن من قبل ذلک کائناً، ولو کان قدیماً لکان إلهاً ثانیاً.(1)
درباره هر چیزی که آن را اراده فرماید، تنها میگوید: "باش"، پس میباشد. نه به وسیله صدایی که شنیده شود، و نه به ندایی که به گوش رسد. و همانا کلام او سبحانه، فعل اوست که پیش از آن موجود نبوده است و او آن را انشا میفرماید و ایجاد میکند، و اگر قدیم بود معبود دومی بود.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
المشیّة والإرادة من صفات الأفعال، فمن زعم أنّ الله تعالی لم یزل مریداً شائیاً فلیس بموحّد(2).
مشیت و اراده از صفات افعال میباشند. پس هر کس معتقد باشد خداوند تعالی ازلا دارای اراده و مشیت بوده است، موحد نیست.
رسول خدا ؟صل؟، ضمن سخن با دهریین فرمودند:
أتقولون ما قبلکم من اللیل والنهار متناه أم غیر متناه؟
فإن قلتم أنّه غیر متناه فقد وصل إلیکم آخر بلا نهایة لأوّله، وإن قلتم متناه فقد کان ولا شیء منهما.(3)
آیا شما میگویید شبها و روزهای قبل از شما متناهی است یا نامتناهی؟ اگر بگویید نامتناهی است، پس آخری به شما رسیده است که اول ندارد! و اگر بگویید متناهی است پس هیچ کدام از آن دو موجود نبودهاند.
امام رضا علیه السلام از امیر المؤمنین علیه السلام نقل میفرمایند:
الحمد لله الذی لا من شیء کان، ولا من شیء کوّن ما قد کان، المستشهد بحدوث الأشیاء علی أزلیّته.(1)
حمد خداوندی را که از چیزی پدید نیامده، اشیاء را نیز از چیزی ایجاد نفرموده، و حدوث اشیاء را گواه بر ازلیت خویش قرار داده است.
و نیز آن حضرت میفرمایند:
إنّ کلّ صانع شیء فمن شیء صنعه، والله الخالق اللطیف الجلیل خلق وصنع لا من شیء.(2)
هر سازندهای اشیاء را از چیزی دیگر میسازد، و خداوند آفریدگارِ ناشناخته والامقام اشیاء را بدون اینکه آنها را از چیزی بسازد ایجاد فرموده است.
زندیقی از امام صادق علیه السلام پرسید:
من أیّ شیء خلق الله الأشیاء؟
قال علیه السلام: لا من شیء.
فقال: کیف یجیء من لا شیء شیء؟
قال علیه السلام: إنّ الأشیاء لا تخلو إمّا أن تکون خلقت من شیء أو من غیر شیء، فإن کانت خلقت من شیء کان معه فإنّ ذلک الشیء قدیم، والقدیم لا یکون حدیثاً ولا یفنی ولا یتغیّر...
قال: فمن أین قالوا: إنّ الأشیاء أزلیّة؟
قال: هذه مقالة قوم حجدوا مدبّر الأشیاء فکذّبوا الرسل ومقالتهم
والأنبیاء وما أنبأوا عنه، وسمّوا کتبهم أساطیر، و وضعوا لأنفسهم دیناً بآرائهم واستحساناتهم...
لو کانت قدیمة لم یتغیّر من حال إلی حال، وإنّ الأزلیّ لا تغیّره الأیّام ولا یأتی علیه الفناء.(1)
خداوند اشیاء را از چه چیزی آفریده است؟
امام علیه السلام فرمودند: آنها را از چیزی نیافریده است.
گفت: چگونه ممکن است از "هیچ"، چیزی پدید آید؟!
فرمودند: اشیاء یا باید از چیزی آفریده شده باشند، ویا اینکه از چیزی آفریده نشده باشند، اگر از چیزی آفریده شده باشند که آن چیز با خداوند بوده است پس آن چیز قدیم خواهد بود، در حالی که قدیم نمیتواند حادث باشد و فنا و دگرگونی بپذیرد.
گفت: پس از کجا گفتهاند که اشیاء ازلیاند؟!
فرمودند: این گفتار، اعتقاد کسانی است که وجود مدبّر اشیاء را انکار کردهاند، انبیا و گفتار آنان را تکذیب نموده، و خبرهای آنها را دروغ شمردهاند. کتابهای آنها را افسانه انگاشته، و برای خویشتن مذهبی بر اساس اندیشهها و افکار خود بنا نهادهاند... اگر قدیم میبود دگرگونی در احوال نمیپذیرفت، ازلی آن است که زمانها آن را دگرگون نمیسازند، و فنا و نیستی در آن راه ندارد.
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
إنّ الله تبارک وتعالی لم یزل عالماً قدیماً، خلق الأشیاء لا من شیء ومن زعم أنّ الله تعالی خلق الأشیاء من شیء فقد کفر، لأنّه لو کان ذلک الشیء الذی خلق منه الأشیاء قدیماً معه فی أزلیّته وهویّته کان ذلک أزلیّاً، بل خلق الله عزّ وجلّ الأشیاء کلّها لا من شیء.(2)
همانا خداوند تبارک و تعالی پیوسته عالم و قدیم بوده است. اشیاء را از چیزی نیافریده است و هر کس معتقد باشد که خداوند اشیاء را از چیزی آفریده است تحقیقا کافر شده است. زیرا اگر آن چیزی که اشیاء از آن
آفریده شدهاند قدیم بوده، در ازلیت و هویت با خداوند وجود داشته است پس خودِ آن چیز ازلی خواهد بود. بلکه خداوند تعالی اشیاء را از چیزی نیافریده است.
و میفرمایند:
إنّ الله تبارک وتعالی قدیم والقدم صفة دلّت العاقل علی أنّه لا شیء قبله، ولا شیء معه فی دیمومیّته، فقد بان لنا بإقرار العامّة مع معجزة الصفة، أنّه لا شیء قبل الله، ولا شیء مع الله فی بقائه، وبطل قول من زعم أنّه کان قبله أو کان معه شیء، وذلک أنّه لو کان معه شیء فی بقائه لم یجز أن یکون خالقاً له، لأنّه لم یزل معه فکیف یکون خالقاً لمن لم یزل معه؟ ولو کان قبله شیء کان الأوّل ذلک الشیء لا هذا، وکان الأوّل أولی بأن یکون خالقاً للأوّل الثانی.(1)
همانا خداوند تبارک و تعالی قدیم است، و قِدم آن صفت خداوند است که به عاقل میفهماند هیچ چیز قبل از او نبوده است، و هیچ چیز در جاودانگی با او نخواهد بود. پس به اختصاصی بودنِ صفت خداوند و به اقرار همگان برای ما آشکار شد که چیزی قبل از خداوند نبوده و چیزی در بقایش با او نخواهد بود، و اعتقاد کسانی که میپندارند قبل از او یا با وجود او چیزی بوده است باطل شد. زیرا اگر چیزی در بقا با خداوند میبود دیگر ممکن نبود که خداوند خالق آن چیز باشد، چه اینکه در این صورت آن چیز پیوسته با خداوند بوده است پس چگونه ممکن بود خداوند خالق چیزی باشد که همیشه با او بوده است؟ و اگر قبل از خداوند چیزی میبود موجود اولی آن بود نه این، و آن اولی سزاوارتر بود که خالق این یکی باشد.
و امام رضا علیه السلام در ضمن سخن با عمران صابی فیلسوف زمان خود، درباره خداوند متعال میفرمایند:
إنّ الله المبدئ الواحد الکائن الأوّل لم یزل واحداً لا شیء معه، فرداً لا ثانی
1) . توحید، 186 _ 187؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، 1/145؛ کافی، 1/120؛ بحار الأنوار، 4/176 _ 177
معه، لا معلوماً ولا مجهولاً ولا محکماً ولا متشابهاً ولا مذکوراً ولا منسیّاً ولا شیئا یقع علیه اسم شیء من الأشیاء غیره. ولا من وقت کان، ولا إلی وقت یکون، ولا بشیء قام، ولا إلی شیء یقوم، ولا إلی شیء استند، ولا فی شیء استکن، وذلک کلّه قبل خلقه الخلق إذ لا شیء غیره، وما أوقعت علیه من الکلّ فهی صفات محدثة وترجمة یفهم بها من فهم.
واعلم أنّ الإبداع والمشیّة والإرادة معناها واحد وأسماؤها ثلاثة... والله تبارک وتعالی سابق للإبداع لأنّه لیس قبله عزّ وجلّ شیء ولا کان معه شیء.(1)
همانا خداوند آفریننده واحد موجود اول، پیوسته واحد و فرد بوده است بدون اینکه با او چیز دیگری موجود باشد. نه چیزی شناخته شده، و نه چیزی ناشناخته، و نه چیزی آشکار و نه چیزی مبهم، و نه چیزی بیان شده و نه چیزی وا مانده و رها شده، و نه چیزی که بتوان نام شیء بر آن نهاد، هیچ چیز نبود غیر از خداوند، و خداوند نه ابتدای وجود داشته و نه زمان و انتهای وجود خواهد داشت، نه وجودش به چیزی قائم است، و نه تکیه گاهی دارد، و نه در چیزی جای گرفته است.
اینها همه قبل از آفرینش مخلوقات بود که هیچ چیز غیر از او وجود نداشت. و آنچه عنوان کل بر آن مینهم همه صفاتی محدث، و بیانی است که هر کس فهمید به واسطه آن فهمید. و بدان که ایجاد و خواست و اراده را معنایی واحد است و نامهایی سه گانه... و خداوند تبارک و تعالی پیش از ایجاد اشیاء وجود داشت زیرا قبل از خداوند و با خداوند هیچ چیز وجود نداشته است.
حضرت موسی بن جعفر؟عهما؟ میفرمایند:
هو القدیم وما سواه مخلوق محدث، تعالی عن صفات المخلوقین علوّاً کبیراً.(2)
خداوند قدیم است و جز او همه چیز مخلوق و حادث است، فراتر است
از صفات مخلوقات فراتری بزرگی.
در مکتب وحی و برهان، حدوث اشیاء دلیل بر وجود خالق متعال و آفریننده جهان است، اما فلسفه چون حدوث حقیقی عالم را انکار میکند، به جای "برهان حدوث و قدمِ" اهل ادیان، به چیزی که بر آن نامِ "برهان وجوب و امکان" نهاده است تمسک میجوید، و در ضمن تقریر این برهان میکوشد در عین دست برنداشتن از اعتقاد به ازلیت عالم، تصویری از وجود خداوند را نیز ارائه دهد.
در حالی که برهان فلسفی وجوب و امکان مطلبی نادرست است و وجود خداوند را اثبات نمیکند. تنها یکی از اشکالات آن این است که از یک طرف عالم را ازلی و قدیم میداند و از طرف دیگر دارای مبدء و مستند به وجود غیر، تناقضی واضح و آشکار است.
(مخفی نماند گروهی از متکلمین که در مسأله اثبات وجود خداوند به برهان وجوب و امکان تمسک کردهاند، منظورشان از ممکنالوجود معنایی است که مصداق آن جز حادث چیز دیگری نیست، نه ممکنالوجودی که هرگز عدم نداشته، و دارای وجود ازلی باشد، لذا تناقض مذکور فقط بنابر مبانی فلسفی لازم میآید).
جمعی از اهل بحث به تباین برهان "حدوث و قدم" و "وجوب و امکان" توجه ننموده و آن دو را در ردیف هم میپندارند، چنانکه در کتاب "علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الالهیة" چنین آمده است:
إنّ کلّ موجود حادث فله مبدء أزلیّ قدیم. وإنّ کلّ موجود لا یکون وجوده عین ذاته، فهو محتاج إلی موجود یکون وجوده عین ذاته _ وهذا هو
برهان الحدوث، وبرهان الإمکان الدارج فی الفلسفة الإلهیّة.(1)
هر موجود حادثی مبدئی ازلی و قدیم دارد، و هر موجودی که وجودش عین ذاتش نباشد، محتاج به موجودی است که وجودش همان خودش باشد، و این همان "برهان حدوث" و "برهان امکان" است که در فلسفه الهی جای دارد.
پیرامون این کلام تذکراتی لازم مینماید:
الفیض إنّما یستعمل فی البارئ والعقول لا غیر، لأنّه لمّا کان صدور الموجودات عنه علی سبیل اللزوم لا لإرادة تابعة لغرض بل لذاته، وکان صدورها عنه دائماً بلا منع ولا کلفة تلحقه فی ذلک، کان الأولی به أن یسمّی فیضاً.(2)
فیضان و ترشح را تنها درباره خدا و عقول مجرد میتوان استعمال کرد نه غیر آنها، زیرا صدور موجودات از وجود خدا از راه لزوم و به طور غیر قابل انفکاک و بدون اراده هدفمند او بوده، مقتضای ذات او میباشد، و این صدور امری دائمی و بدون رنج و زحمت است، پس همان بهتر که نام آن فیضان و ترشح گذاشته شود.
ملا صدرا مینویسد:
المراد من المبدء البسیط أنّ حقیقته التی یتجوهر ذاته هی بعینها کونه مبدءاً لغیره.(3)
مبدء بسیط، حقیقتِ جوهری ذاتی آن، عینا همان مبدء غیر بودنِ آن است.
نهایة الحکمة مینویسد:
إن المبدء الذی یصدر عنه وجود المعلول، هو وجود العلّة الذی هو نفس ذات العلّة.(1)
مبدئی که وجود معلول از آن پدید میآید، همان وجود علت است که نفس ذات علت میباشد.
سبزواری میگوید:
إنّ الأثر لیس شیئا علی حیاله بل هو ظهور مبدئه.(2)
اثر، چیزی در مقابلِ آن نیست، بلکه ظهور مبدء خود است.
برهان "وجوب و امکان" که عالم را دارای وجود نامتناهی و ازلی و پیوسته میشمارد نمیتواند آن را دارای مبدء نیز بداند، زیرا نامتناهی آن است که مبدء ندارد و اعتقاد به "مبدء داشتن" و "مبدء نداشتن" یک چیز تناقض است.
احتیاج عالم به خداوند متعال در برهان "حدوث و قدم" به ملاک احتیاج مخلوق به خالق و آفریننده است، اما احتیاج عالم به خدا در نظر برهان فلسفی "وجوب و امکان" در حقیقت از باب احتیاج "جزء به کل" و "صادر به مصدر" و "فرزند به مادر" و "رشحه به منبع ترشح" است.
برهان "حدوث و قدم" یک برهان کلامی است نه فلسفی، و با اصول و مبانی فلسفه تباین اساسی دارد، و برهان "وجوب و امکان" یک برهان فلسفی است و از
حیث حصول نتیجه و اثبات وجودِ آفریدگارِ متعالی از وجود خلق _ بلکه به طور مطلق _ نیز عقیم میباشد، چه اینکه بدیهی است اعتقاد به "ازلیت وجود عالم" با اعتقاد به "بطلان تسلسل" متناقض است، و برهانی که مبتنی بر دو عقیده متناقض باشد برهان نخواهد بود.
در کتاب مورد اشاره مطلب چنین ادامه مییابد:
کلّ ما لم یکن ثمّ کان، فوجوده قائم بغیره، وکلّ قائم بغیره معتمد علی غیره فهو معلول... حسب ما تقدّم عن مولانا الرضا علیه السلام حیث قال:... کلّ قائم فی سواه معلول... فتحصّل أنّ وجود الحادث آیة وجود الواجب القدیم.(1)
هر چیزی که نبوده و بعد به وجود آمده است، وجودش قائم به غیر و بنا نهاده بر آن است... بنابر آنچه که از گفتار مولایمان حضرت رضا علیه السلام بیان شد که فرمودند:... هر چیز که وجودش قائم در غیر باشد معلول است... نتیجه این میشود که: وجودِ حادث، علامتِ وجودِ خدای قدیم است.
در این جا نیز باید تذکر داد که:
معنای صحیح قائم به غیر بودنِ عالم، مخلوق بودنِ آن است به این تفسیر که خداوند متعال جهان را پس از نیستی مطلق آفریده است و وجود همه اشیاء وابسته به اراده و ایجاد اوست، اما فلسفه معلول بودن و قائم به غیر بودن را به گونهای تفسیر میکند که در حقیقت به معنای "لازمه ذات غیر بودن" یا "جزء غیر بودن" و "وجودِ در غیرِ خود" یعنی "در حیطه علت خود بودن" است.
استناد کلام مزبور در عقیده خود، به فرموده امام رضا علیه السلام وجهی ندارد، زیرا معنای روایت مذکور این نیست که وجود معلول از حیطه وجود علت خارج نبوده
1) . جوادی آملی، عبد الله، علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیة، 28و29.
و معلول وجودی غیر از هستی علت ندارد، بلکه معنای صحیح روایت این است که مخلوق و معلول وجودش در زمان و مکان و اجزا و ابعاضی است که هیچ کدام ذات مخلوقات نیست بلکه دائما زمان و مکان و اجزای هر چیزی قابل تغیر و تبدل است، در حالی که خداوند متعال وجودِ آن چنانی ندارد، اسماء و صفات بر او مبتدل نمیشوند و ذات متعالی او در اجزا و ابعاض مختلفه تحقق نمییابد.
فلسفه درباره ازلیت عالم و امتناع ایجاد اشیاء بعد از عدم حقیقی میگوید:
لا یمکن أن یحدث موجود مادّیّ بدون سبب مادّیّ... إذ کلّ حادث مادّیّ فهو مسبوق بمادّة حاملة لاستعداده ومدّة خاصّة تکون وعاء لتحقّقة، فکیف یمکن أن یوجد حادث مادّیّ بلا سبب طبیعیّ أصلاً.(1)
هرگز امکان ندارد که موجودی مادی، بدون سببی مادی حادث شود... زیرا قبل از وجود یافتن هر موجودِ حادث مادی، مادهای وجود دارد که حامل زمینه وجود و زمان لازم برای تحقق آن است، پس چگونه ممکن
1) . جوادی آملی، عبدالله، علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیة، 139 _ 140.
است که موجودی مادی بدون سبب طبیعی موجود شود؟!
در اینجا تذکر میدهیم که:
لم یخلق الأشیاء من أصول أزلیّة، ولا من أوائل أبدیّة.(1)
خداوند متعال اشیاء را از مواد ازلی و ابدی نیافریده است.
و میفرمایند:
کلّ صانع شیء فمن شیء صنع، والله لا من شیء صنع ما خلق.(2)
هر صانعی ساخته خویش را از چیزی دیگر میسازد، و اما خداوند متعال مخلوقات خود را از هیچ چیز دیگر نیافریده است.
و امام رضا علیه السلام میفرمایند:
وإنّ کلّ صانع شیء فمن شیء صنع، والله الخالق اللطیف الجلیل خلق وصنع لا من شیء.(3)
هر صانعی، اشیاء را از چیز دیگری میسازد، ولی خداوند غیر قابل شناخت بزرگوار اشیاء را بدون مایه وجودی آفریده است.
مذکور عین اعتقاد به قدم تمامی مادیات است و چنانکه گفتیم نام حادث بر آن نهادن بی وجه است. بلکه از زمانهای دوردست جوهر عقیده کسانی که در مقابل اهل عقل و وحی به قدم عالم و تجدد اکوان قائل بودهاند چیزی جز عقیده فوق نبوده است.
تمامی ماسوای خداوند تبارک و تعالی مخلوق اوست و هر مخلوقی حادث و دارای ابتدای وجود است، چه اینکه ایجاد چیزی که موجود است و عدم ندارد، تحصیل حاصل و محال بدیهی میباشد؛ و آنچه وجودش ابتدا داشته باشد داخل در زمان است. بنابراین اعتقاد به تجرد از زمان، درباره چیزی که مخلوق و دارای ابتدای وجود است _ بلکه در باره هر موجودی که درآن قبل و بعد وجود دارد_ تناقضی ظاهر است. به هر حال موجودی که وجود آن پیوسته مسبوق به ماده باشد قدیم و ازلی بوده و نام حادث بر آن نهادن ملاک صحیحی ندارد، عنوان حادث ذاتی هم از اصطلاحات مشتمل بر تناقض ذاتی فلسفه بوده و البته منظور از آن همان چیزی است که وجود آن ابتدا نداشته و دارای حرکت دائمی میباشد.
چنانچه آفرینش اشیاء بدون سابقه وجودی آنها امری محال باشد، دیگر نمیتوان بین موجود مادی و غیر مادی فرق گذاشته و تنها یکی از آن دو را نیازمند به مدت و سابقه وجودی دانست. لذا فلسفه و عرفان وجود همه چیز را ازلی و ابدی میداند و وجود اشیاء را صورتهای گوناگون ذات خداوند میشمارد، در این صورت در واقع، وجودِ خودِ خداوند است که هر آن قوه و استعدادِ صورت و فعلیت دیگر قرار گرفته، ولی از تصریح به عنوان قوه و استعداد درباره او پرهیز شده است.
چنانچه این رشته ازلی و نامتناهی "قوه و فعل" واقعیت داشته باشد، تحقق هر فعلیتی متوقف بر تمام شدن بینهایت قوه و فعل قبل از آن خواهد بود، و از آنجا که تمام شدنِ "بینهایت" محال است لازم میآید که هیچ چیزی موجود نشود، و از آن جا که واجب الوجود ایشان هم چیزی جز همان تطورات بی نهایت نیست، لازم آید که واجب الوجودشان هم ممتنع الوجود باشد!
اعتقاد به محال بودنِ حدوثِ شیء مادی بدون سبب طبیعی، مستلزم اعتقاد به عجز و ناتوانی خداوند متعال در آفرینش اشیاء است، و در پاسخ اندیشه های فلسفی که خلق لا من شیء را محال و مستلزم اجتماع نقیضین میداند میگوییم که آفرینش به معنای ایجاد شیء دارای ابتداء میباشد، و فرض وجود شیء بعد از عدمِ آن مستلزم اجتماع نقیضین و وجود و عدم در آن واحد نیست که کسی خیال کند حدوث اشیاء امتناع ذاتی دارد و متعلق قدرت واقع نمیشود.
صدور، از مقوله فعل و دارای حقیقتی عددی میباشد، و ازلیت و دوام فعل، خلافِ ذاتِ آن است، بلکه مستلزم عدم تناهی حقیقت عددی نیز میباشد که بطلان آن را قبلا بیان داشتیم.
اعتقاد به قِدمِ عالم، خلاف ضرورت برهان و ادیان میباشد.(1)برخی مدعیاند ملاصدرا با اختراع نظریه حرکت جوهری، اختلاف اساسی و عمیق مکتب وحی و فلسفه در مورد حدوث و قدم عالم را از میان برداشته است. این پندار کاملا بیاساس است. عقیده حرکت
1) . رجوع شود به: بحار الأنوار، 57؛ سید اسماعیل طبرسی نوری ؟ق؟، کفایة الموحدین، جلد اول؛ علیاحمدی، سید قاسم، وجود العالم بعد العدم، نشر مولود کعبه، قم.
جوهری اصلا اختراع جدیدی نیست. ملاصدرا هم حرکت جوهری را امری ازلی میداند و به هیچ عنوان معنای حقیقی آفرینش و حدوث واقعی عالم را نمیپذیرد.
فلسفه در مورد اشیایی که آنها را مجرد و غیرمادی میانگارد میگوید:
قد ظهر من تعریف القوّة والفعل أنّهما یوجدان فی ما هو واقع فی ظرف الزمان، لکن قد یراد بما بالفعل ما لیس فیه قوّة وإمکان لشیء آخر فیختصّ بالمفارقات ویقال إنّها فعلیّات لا قوّة معها، أمّا ما بالقوّة فیختصّ بالمادّیّات. وینقدح هاهنا سؤال هو أنّه هل یوجد فی المادّیّات ما لا یکون مسبوقاً بقوّة وإمکان فی شیء آخر أو لا؟ وجوابهم عن هذا السؤال هو أنّ کلّ حادث فهو مسبوق بمادّة حاملة لقوّة وجوده. فلو وجد ما لم یکن مسبوقاً بمادّة کذلک لم یکن حادثاً زمانیّاً... وأمّا من یقول بحدوث العالم المادّیّ برمّته بمعنی وجود المبدء الزمانیّ له، فیقول إنّ المادّة الأولی إبداعیّة غیر مسبوقة بعدم زمانیّ لکنّه ینکر قِدمَها، ولا یری تلازماً بین کونها إبداعیّة وکونها قدیمة.(1)
این سخن مشتمل بر نکات زیر میباشد:
از تعریف "قوه و فعل"، معلوم میشود تنها اشیایی دارای قوه و فعل میباشند که دارای زمان باشند.
برخی چیزهای دارای فعلیت هستند که دارای قوه و قابلیت تغییر نیستند و مجرد از داشتن ماده و زمان میباشند.
آنچه دارای قوه و قابلیت تغیر باشد، مادی است.
وجود شیء مادی، پیوسته پس از وجود مادهای است که حامل قوه وجود آن میباشد.
چیزی که ازلا دارای قوه وجود نباشد حادث زمانی نیست.
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، تعلیقة علی نهایة الحکمة، 283.
خلاصه مراد از مطلب "4" و "5" این است که: ممکنات دارای اقسامند:
الف) موجودی که ازلا دارای ماده و قوه وجود میباشد (مادی ازلی)
ب) موجودی که در خارج از زمان وجود یافته، و حادث زمانی نیست (مجرد)
ج) ممکن است کسی کل عالم مادی را حادث بداند، و حدوث و دارای مبدءِ زمانی بودنِ عالم به این معنا باشد که: ماده اولی ابداعی است، به گونهای که نه وجود آن پس از زمان عدم آن بوده است، و نه قدیم میباشد.
این اشکالات به نکات فوق وارد میشود:
بدیهی است هر کس وجود اشیاء را مخلوق خداوند بداند و معتقد باشد که او تبارک و تعالی قدرت دارد هر چیزی را بدون سابقه وجودی آن خلق کرده و به هر صورتی تغییر دهد، به روشنی میپذیرد وجود مفارقاتی که استعدادِ "دیگر شدن" نداشته باشند محال است. چه اینکه خداوند تعالی که میتواند هر چیزی را به هر صورتی خلق کند البته قادر است آنرا به هر صورتی تغییر دهد و از هر فعلیتی به فعلیت دیگر درآورد.(1)
1) . ما با صرف نظر از مبانی مکتب وحی و برهان میگوییم که حتی بر اساس عقیده اهل فلسفه و عرفان هم _ که اشیاء را صادر از ذات خداوند میدانند، یا وجود او جل و علا را متجلی و ظاهر به صورتهای مختلف در شمار میآورند _ نه تنها امکان ذاتی "قوه و فعل" در مورد ممکنات قابل نفی نیست، بلکه بر اساس باورهای ایشان نفس وجود خداوند جل و علا هم داخل در قوه و فعل شده، و وجود او هر لحظه قوهای برای فعلیت و ظهور و تجلی تازهای قرار گرفته است. در این صورت نه تنها راه برای اعتقاد به وجود مجرداتِ خارج از زمان باز نشده، بلکه حقیقتِ وجود خالق عزّ و جلّ نیز داخل در زمان شده است، زیرا هر چیزی که دارای حالات و دگرگونیها و تجلیات مختلف باشد بدون شبهه داخل در زمان میباشد.
الف. زمان ابتدا ندارد، و همه اشیاء دارای وجود ازلی و پیوسته میباشند.
ب. زمان ابتدا ندارد، ولی سایر اشیاء نبودهاند و پس از گذشت زمانِ عدمِ خود، به وجود آمدهاند.
فلاسفه بر اساس این پندار خود میگویند که به هر حال نمیتوان وجود عالم را دارای ابتدا دانست زیرا در هر صورت باید پذیرفت که زمان (که یکی از اجزای عالم است) دارای وجود ازلی و قدیم میباشد.
در حالی که حق این است که حدوث حقیقی عالم به گونه سومی است که اندیشه فلسفی و عرفانی از آن کاملا غافل است، و آن این است که بگوییم: زمان، مانند سایر اشیاء مخلوق است، و همه اشیا، حتی زمان و مکان هم دارای ابتدای حقیقی میباشند، و حقیقت قبل و بعد و اینجا و آنجا، با آفرینش زمان و مکان محقق شده است.(1)
1) . گرچه تصور عدم زمان و مکان برای مخلوقی که به هر چیزی از دریچه زمان و مکان مینگرد محال است، اما تصدیق به حدوث زمان و مکان بر اساس برهان عقلی هیچ مانعی ندارد، همانطور که وجود خداوند متعال هم قابل تصور خاص نیست ولی به معنای "چیزی که قابل تصور و شناخت نیست و بر خلاف همه اشیاء _ شیء بخلاف الأشیاء _ میباشد" وجود آن مورد تصدیق عقلی قرار میگیرد.
بنابراین لازمه باطل بودنِ حدوث ما سوی الله به گونهای که بیان شد (یعنی بطلان حدوث آنها پس از گذشت زمان عدم آنها) این نیست که همه چیز را دارای وجود ازلی و همیشگی بدانیم، بلکه _ چنانکه در نحوه سوم گفتیم _ در اینجا راه سومی هست که بر اساس آن هم میتوان عالم را حادث و دارای ابتدای وجود دانست و هم غیر مسبوق به زمانی که ظرف عدم آنها باشد.
بنابراین روشن است که اختلاف "مکتب عقل و وحی" با "اهل فلسفه و عرفان" در مورد حدوث و قدم عالم،
اختلافی لفظی نیست که با آوردنِ نام "ابداع"، بدون پذیرفتن معنای واقعی آن _ بلکه تحریف معنای حقیقی آن به معنای باطل ازلیت مجردات در مقابل ازلیت عالم جسمانی _ بتوان اختلاف را رفع کرد، بلکه تا زمانی که اهل فلسفه معنای واقعی حدوث تمامی عوالم و ابداعی و ایجادی بودن آنها _ و حتی نفس زمان _ را نپذیرند، و حدوث را به معنای "حدوث ذاتی" (وابستگی ازلی موجودی به موجود دیگر) یا "حرکت جوهری" (که حرکتی ازلی و پیوسته میباشد) تفسیر کنند، معنای واقعی حدوث و مخلوقیت عالم را نپذیرفتهاند، و تنها کاری که کردهاند این است که نام حادث را بر چیزی نهادهاند که واقعا آن را قدیم و ازلی میدانند.
آنچه ایشان به عنوان موجود مادی ابداعی حادث و غیر قدیم ارائه داده اند، دقیقا همان معنای حدوث واقعی عالم در نظر اهل ادیان و مخالفان فلسفه است که البته هیچ فیلسوفی آن را قبول ندارد، و ایشان در این مورد از طرف خودشان بدون رضایت فلاسفهای که از ایشان دفاع میکنند از مواضع فلاسفه کاملا عقب نشینی کرده، و عقیده مخالفان را پذیرفته اند، و بدون اینکه مخاطب را متوجه این عقب نشینی نمایند صحنه را عوض کرده اند.
به هر حالکسی که عقیده اول (یعنی حدوث اشیاء پس از عدم آنها در ظرف زمان) را باطل بداند تنها در صورتی میتواند عالم را حادث و ابداعی بداند که عقیده سوم (حدوث و دارای ابتدا بودن تمامی ما سوی الله و نفس زمان) را بپذیرد، ولی فلسفه که هم عقیده اول را باطل میداند و هم عقیده سوم را نمیپذیرد، هرگز نمیتواند ماده اولی را ابداعی بداند و ملتزم به قدم عالم هم
نگردد، لذا چنانکه گفتیم فلسفه "زمان" را قدیم دانسته میگوید:
لمّا کان الزمان متّصفاً بالذات بالقبلیّة والبعدیّة بالذات غیر المجامعتین، کان کلّ جزء منه مسبوق الوجود بعدمه الذی مصداقه کلّ جزء سابق علیه، فکلّ جزء من الزمان حادث زمانیّ بهذا المعنی وکذلک الکلّ، إذ لمّا کان الزمان مقداراً غیر قارّ للحرکة التی هی خروج الشیء من القوّة إلی الفعل تدریجاً کان فعلیّة وجوده مسبوقة بقوّة وجوده وهو الحدوث الزمانیّ.
وأمّا الحدوث بمعنی کون الزمان مسبوقاً بعدم خارج من وجوده سابق علیه سبقاً لا یجامع منه القبل البعد، ففیه فرض تحقّق القبلیّة الزمانیّة من غیر تحقّق الزمان. وإلی ذلک یشیر ما نقل عن المعلّم الأوّل: "إنّ من قال بحدوث الزمان فقد قال بقدمه من حیث لا یشعر".(1)
از آنجا که زمان ذاتا متّصف به قبل و بعد ذاتی میباشد که آن قبل و بعد با هم جمع نمیشوند، وجود هر جزء از زمان پس از عدم خود آن جزء است که مصداق عدمِ آن جزء، وجود جزء قبل از آن میباشد. پس هر جزء از زمان به این معنا حادث میباشد [که گر چه خود آن جزء قبلا معدوم بوده، ولی جزء دیگری از زمان به جای آن موجود بوده است]. کل زمان هم به همین معنا حادث است، چه اینکه زمان مقدار حرکتی است که بقاء ندارد، و "حرکت"، خروج تدریجی شیء از قوه به فعل است، پس فعلیت وجود آن پس از قوه وجود آن میباشد و همین [حرکت و تجدد ازلی اجزای زمان]، معنای حدوث زمانی است.
اما "حدوث" به این معنا که زمان دارای عدمی خارج از وجود خود باشد که آن عدم به گونهای بر زمان سبقت داشته باشد که قبل و بعد آن جمع نگردد، دارای این اشکال است که در این صورت بدون اینکه فرض زمان کرده باشیم، قبلیت زمانی را فرض کردهایم. سخنی هم که از معلم اول [ارسطو] نقل شده است به همین معنا اشاره دارد که میگوید: "هر کس قائل به حدوث زمان گردد، بدون اینکه خودش بفهمد قدم زمان را پذیرفته است".
1) . طباطبایی، محمد حسین، نهایة الحکمة، 231، 232.
عقیده فوق بر این است که: "هر جزء از اجزای زمان حادث است، ولی قبل از وجود هر جزئی از زمان، جزئی دیگر از آن وجود داشته است و معنای حدوث زمان نیز همین میباشد".
روشن است که این عقیده عین اعتقاد به قدم زمان است نه حدوث آن، بلکه معنای حدوث زمان این است که اصل وجودِ زمان دارای ابتدا بوده و بدون آفریده شدنِ زمان، اصلا زمانی موجود نبوده، لذا کل زمان به این معنا حادث است که بدون خلقت زمان هیچ یک از اجزای آن موجود نبودهاند، نه اینکه قبل از هر جزئی از زمان، جزئی دیگر از آن وجود داشته است.
پاسخ اشکال فوق هم این است که قبلیت عدم زمان بر وجود آن، قبلیتِ زمانی نیست، و بدون آفریده شدنِ زمان، اصلا "قبل" وجود ندارد، لذا سخن از مجامع یا غیر مجامع بودنِ قبل با بعدِ آن بیمورد بوده، و هرگز نمیتوان فرض کرد که سبقت وجودِ زمان بر عدمِ آن نیز به زمان بوده و قبل از هر جزئی از زمان جزئی دیگر از آن وجود داشته باشد. تصور نابجای مذکور ناشی از این است که به عدم زمان نیز از دریچه زمان نگریسته شده است، لذا معلم اول فیلسوفان "من حیث لا یشعر" پنداشته است که اعتقاد به حدوث زمان، "من حیث لا یشعر" مستلزم اعتقاد به قدم آن است.(1)
1) . در کلامی که نقل کردیم بین احکام "امکان ماهوی" با "امکان استعدادی" نیز خلط شده است، چه اینکه حدوث حقیقی زمان متوقف بر امکان ذاتی و ماهوی حقیقتِ زمان است، نه امکان استعدادی و حرکت ازلی آن از قوه به فعل. به عبارت دیگر حدوث حقیقی زمان متوقف بر این است که وجود و عدم ذاتا برای آن ممکن باشد (امکان ماهوی)، نه اینکه قبل از حدوث هر فعلیتی، دارای فعلیتی سابق بر آن بوده، و وجود فعلیتهای پیوسته، و قبل و بعدهای ازلی، وجود آن را تشکیل داده باشد (امکان استعدادی).
نکته مهمی که در بحث "حدوث و قدم" باید در نظر داشت _ و فلسفه و عرفان کاملا از آن غافل است _ این است که "حدوث زمان" تنها به معنای "دارای ابتدا بودن آن" است، نه "حدوث آن بعد از زمانِ عدمِ آن" و "مسبوق بودن وجودِ آن به زمان عدم آن"، لذا نمیتوان از استحاله معنای اخیر، قدم زمان را نتیجه گرفت، و کاملا بیمورد است که گفته شود: "فرض حدوث زمان مستلزم فرض قدم آن است زیرا اگر زمان حادث باشد باید قبل از آن زمانی وجود داشته باشد که در ظرف وجود آن، زمان معدوم بوده وپس از آن حادث شود".
علت نادرستی این سخن آن است که تصور معنای "قبل و بعد" نسبت به اصل زمان _ که مخلوق و حادث واقعی است و بدون وجود آن اصلا قبل و بعدی وجود ندارد اشتباه میباشد، و منشأ این اشتباه در مرحلهای پیشتر این است که از عینکی که جز زمان را نمینمایاند به عدم زمان نگریسته شده است، لذا چنین پنداشته شده است که عدم زمان هم باید حتما در ظرف زمان بوده، و زمان حتما باید موجودی قدیم و ازلی باشد.
مهمتر از نکتهای که بیان داشتیم این است که دانسته شود تباین و تقابل وجود خداوند متعال با ماسوای او، تباین و تقابل "ذات امتدادی" و "غیر امتدادی" است، نه تقابل "حدوث" به معنای "تناهی و امتداد محدود زمان"، در مقابل "قدم" به معنای "عدم تناهی و امتداد بی نهایت زمان"، که هر دو متفرع بر وجود زمان و مقدار میباشد؛ کما اینکه تباین وجود خالق و خلق به معنای
تقابل "تناهی در داشتن مکان و اجزا"، در مقابل "عدم تناهی ذاتی و احاطه وجودی بر همه چیز" نیز نمیباشد، که این دو نیز فرع بر وجود مکان و مقدار و اجزا برای هر دوی آنها میباشد.
ملا صدرا نیز از دقت نظر قائلین به حدوث عالم غفلت نموده، و بر اساس برداشتها و تفسیرات سطحی فلاسفه در مورد اعتقاد قائلین به حدوث عالم قضاوت نموده، و همه کسانی را که با نظریات فلسفه مخالفند مشرک دانسته، میگوید:
واعلم أنّ أکثر الناس یصعب علیهم الإعراب عن مذهبهم و عن محلّ الخلاف، فإنّهم إذا قالوا: العالم حادث، فإن سئل عنهم: ما أردتم بذلک؟ وقعوا فی الحیرة!
لأنّهم إن عنوا به أنّه محتاج إلی الصانع المؤثّر، فخصمهم قائل به علی أتمّ وجه و آکده، لأنّه قائل بافتقاره إلی المؤثّر حدوثاً و بقاءاً ذاتاً و صفة.
و إن عنوا به أنّ العالم یسبقه عدم زمانیّ، فلا یمکنهم الاعتراف به لأنّ العالم جملة ما سوی الله عندهم، و الزمان من جملة العالم، فکیف یتقدّم الزمان علی العالم لیکون تقدّم العدم علیه تقدّماً زمانیّاً؟
و إن أفصحوا عن مذهبهم بأن العالم لیس بقدیم، فیقول الفیلسوف: إنّه لیس بقدیم، لأنّه لیس بواجب الوجود.
و إن عنوا أنّ العالم لیس بدائم، فیقال: ما ذا أردتم بذلک؟ فإنّ الدائم قد یعنی به معنی عرفیّ و هو مستمرّ الوجود زماناً طویلاً، و دوام العالم بهذا المعنی لا نزاع فیه فی المشهور لدی الجمهور.
و إن عنوا به أنّه کان وقت لم یکن فیه العالم، فهو مخالف لمذهبه إذ لیس قبل العالم وقت لم یکن فیه العالم، إذ هو بمنزلة قوله: قبل الوقت وقت لم یکن فیه وقت!
و إن قال واحد منهم: أردت به أنّه لیس بأزلیّ، یستفسر الأزلیّ و عاد التردید و المحذور المذکور.
و إن قال: الذی فی الذهن متناه، یسلّم له أنّ القدر الذی فی ذهنه من أعداد الحرکات متناه، و لکن لا یلزم من ذلک توقّف وجود العالم علی
غیر ذات البارئ.
ثمّ إذا فرض لها مجموع ما فهی أیضاً حادثة.
و إن قال: أعنی بالحدوث أنّه کان معدوماً فوجد، إن أراد بمفهوم "کان" السبق الزمانیّ، فهو مع کونه متناقضاً یخالف مذهبه، لاستدعائه وجود الزمان قبل العالم و هو من جملة العالم.
و إن أراد به السبق الذاتیّ فخصمه قائل به، فإنّ الفیلسوف معترف بأنّ عدم الممکن یتقدّم علی وجوده تقدّماً ما.
و إن قال: إنّ البارئ مقدّم علی العالم بحیث یکون بینه و بین العالم زمان، فلیس هذا مذهبه، إذ لیس قبل العالم شیء عنده غیر ذات البارئ، و هو مذهب الحکیم بعینه.
فیتعیّن التقدّم الحقیقیّ الذی هو فی الحقیقة تقدّم، فلا یتعیّن النزاع هاهنا إلّا أن یقول أحد الخصمین: إنّه توقّف العالم علی غیر ذات الله، و لم یکف فی وجوده ذاته و صفاته! و یقول الآخر: یکفی.
و حینئذ یتبیّن المشرک من غیر المشرک!(1)
از سخنان ملا صدرا استفاده میشود که:
· فلاسفه هم به کاملترین وجه، عالم را محتاج به صانع و مؤثر میدانند.
· چون زمان هم از جمله عالم و ماسوی الله است پس حدوث عالم محال است.
· فیلسوف هم عالم را قدیم نمیداند، یعنی آن را واجب الوجود نمیداند.
· قبل از وجود عالم وقت و زمانی نیست که گفته شود در آن وقت عالم نبوده است.
· نتیجه این که وجود عالم جز بر ذات باری تعالی متوقف نیست. و هر کس که غیر این عقیده فلاسفه را
1) . الأسفار الأربعة، 3/160 _ 162.
بگوید، یعنی وجود عالم را ازلی و ملازم با ذات خدا نداند مشرک است.
· کسی که میگوید عالم معدوم بوده و موجود شده است یا باید زمان را قدیم و سابق بر وجود عالم بداند، و یا اینکه مانند فلاسفه معتقد به ازلیت عالم و فقط سبق ذاتی واجب، و تلازم و تعاصر و همزمانی وجود خدا و عالم شود.
این اشکالات به سخنان ملا صدرا وارد میشود:
· فلاسفه به هیچ عنوان عالم را محتاج به صانع و مؤثر و آفریننده نمیدانند، بلکه معنای خلقت و تأثیر و آفرینش را به معانی باطل تأویل و تحریف میکنند. در نظر فلاسفه عالم قدیم است و ایشان اصلا خدا و خلق را دو چیز حقیقی نمیدانند که بتوانند یکی را واجب الوجود و دیگری را ممکن الوجود بدانند.
· عالم معدوم بوده و موجود شده است، ولی نه زمان قدیم است و نه سبق خالق و مخلوق سبق ذاتی و تلازم و تعاصر وجودی است، بلکه تصور سبق و لحوق و تعاصر و تلازم بین خالق فراتر از داشتن زمان و مکان و امتداد وجود، با مخلوقات متجزی و دارای زمان و مکان از اساس باطل است.
اصولا این فکر فلاسفه باطل است که میپندارند حدوث زمان هم باید به زمانی دیگر باشد، بلکه حق این است که زمان حادث و مخلوق است، ولی عدم آن در ظرف زمان واقع نبوده، و خداوند متعال هم دارای وجود امتدادی نیست که ممکن باشد از تلازم و تعاصر وجودی وی با مخلوقات سخنی گفته شود.
بنابر این زمان از جمله ماسوی الله است ولی ازلی و
ملازم وجود باری تعالی نبوده، حادث و دارای ابتدای وجود است و حدوث عالم محال نمیباشد. قبل از وجود عالم، وقت و زمان نیست، ولی جهان و زمان دارای ابتدای وجود بوده، نه عالم قدیم است، و نه عدم جهان در ظرف زمان واقع است.
· تلازم وجود خالق و مخلوق باطل، و مستلزم انکار معنای خالقیت باری تعالی، و ابطال قدرت و اختیار وی بوده، و وجود عالم متوقف بر ایجاد و آفرینش خالق متعال است نه ملازم با ذات، یا عین وجود او، و آفرینش و ایجاد مخلوقات هم فعل باری تعالی است نه ذات اوست، و نه شریک او.
در مکتب فلسفه و عرفان "اراده خداوند" متعال، تنها به معنای علم و رضا و عنایت و توجه به صدور غیر اختیاری اشیاء از ذات متعالی او، و یا به جلوه درآمدن و تموج و تعین یافتن حقیقت وجود او شمرده میشود،(1)
بر همین اساس در نظر ایشان اراده او _ جل و علا _ از "صفات ذات"، و "ازلی"، و "عین ذات او" انگاشته میشود، ولی در مکتب علم و عصمت الهی و نیز به مقتضای براهین مسلم عقلی، اراده خداوند "حادث" و از
1) . تفاوتهایی که در تبیین و تشریح مسائل مختلف معرفتی، بین نحلههای مختلف فلسفی و عرفانی معروف و متداول میان مسلمانان به چشم میخورد، با توجه به اشتراک همه آنها در اصول و مبانی فکری، قابل ارجاع به حقیقت واحدی است، و مصروف داشتن وقت در جهت یافتن تفاوتهای آنها، مخصوصا با توجه به موهون بودنِ اصول و مبانی فکری ایشان و نیز تناقضات فراوانی که در هر فرد از آن مکاتب (مشاء، اشراق، فلسفه صدرایی، عرفان، تصوف ابن عربی، تصوف خانقاهی و...) وجود دارد، تلاشی کاملاً بیمورد است، بلکه اصول و مبانی همه مشترک است و فقط نام آن ها متعدد است.
"صفات فعل" و به معنای "ایجاد" و تکوین الهی است، نه علم و رضای او به آنچه ذات او آن را اقتضا میکند.
فلسفه میگوید:
إنّ الأثر لیس شیئاً علی حیاله بل هو ظهور مبدئه.(1)
اثر، چیزی در مقابلِ آن نیست، بلکه ظهور مبدء خود است.
الفیض الأقدس ظهور الذات بکسوة الأسماء والصفات ولوازمها من الأعیان الثابتات وهو الرحمة الصفتیّة، وهو فی اصطلاح العرفاء غیر الفیض المقدّس لأنّه ظهوره فی مجالی الماهیّات الإمکانیّة فی مقام الفعل، ولهذا یسمّی الرحمة الفعلیّة، فذلک هو التجلّی الصفاتیّ وهذا هو التجلّی الأفعالیّ.(2)
فیض اقدس، ظهور و نمایان شدن ذات خداوند در لباس اسماء و صفات و اعیان ثابته که از لوازم ذات خداوند میباشد.
فیض اقدس همان رحمت صفتیه است که در اصطلاح عرفا غیر از فیض مقدس میباشد چرا که فیض مقدس نمایان شدن ذات خداوند درصورتهای ممکنات و مخلوقات در مقام فعل است. و به همین جهت آن را رحمت فعلیه مینامند. بنابر این آن یک، نمایان شدن صفاتی خداوند، و این یکی نمایان شدن افعالی ذات باری است.
المراد من المبدء البسیط أنّ حقیقته التی بها یتجوهر ذاته هی بعینها کونه مبدء لغیره.(3)
منظور ما از مبدأ بسیط این است که حقیقت جوهری ذات آن عینا همان مبدئیت وجودی او نسبت به غیر وی میباشد. [مانند دریایی که حقیقت ذات آن همان حصه ها و امواج و ظهورات آب به صورتهای
مختلف میباشد].
فإذا ثبت أنّ کلّ فاعل تامّ فهو بنفس ذاته فاعل، وبهویّته مصداق للحکم علیه بالاقتضاء والتأثیر، فثبت أنّ معلوله من لوازمه الذاتیّة المنتزعة عنه المنتسبة إلیه بسنخه وذاته.(1)
حال که ثابت شد هر فاعلی که کامل باشد نفس ذاتش فاعلیت است، و به نفس هویتش مصداق محکومیت به اقتضا و تأثیر میباشد نتیجه میشود که معلولش از جهت سنخ و ذات خود از لوازم ذاتی وی بوده، از نفس ذات او گرفته شده و به او نسبت داده میشود [مانند تموج دریا که از ذات دریای متموج گرفته شده و به دریا نسبت داده میشود].
إنّ المبدء الذی یصدر عنه وجود المعلول هو وجود العلّة الذی هو نفس ذات العلّة.(2)
همانا مبدئی که وجود معلول از آن در صدور و ظهور و تجلی و بروز میآید همان وجود علت است که جز نقس ذات علت چیز دیگری نیست.
وفعله وهو تجلّی نوره
تشاًن الظاهر فی
ظهوره
لا أنّه تشاًن الذات بما
یقابل الوجود عند الحکما
وهذه حقیقه التوحید
قرّة عین العارف الوحید(3)
إیجاده عین ظهوره فلا
أقوی حضوراً منه عند العقلا
هذا حضور فی مقام الفعل
وربما یدعی بعلم فعلیّ(4)
و میگوید:
إنّ صفات الفعل_ مع کثرتها _ ترجع إلی فیض واحد متطوّر بأطوار خاصّة.(1)
علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیة، 55.
صفات فعل [مانند امواج دریا] با همه کثرتی که دارند بازگشتشان به فیض واحدی [مانند دریای ظاهر و نمایان] است که متطور به اطوار و صورتهای مختلف میباشد.
و میگوید:
إنّ وحدته الإطلاقیّة مبدء لفیض واحد منبسط علی جمیع الأشیاء من صدر العرش إلی ساقة الفرش.(2)
علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیة، 41.
همانا وحدت اطلاقی خداوند [نامحدود و نامتناهی بودن او]، مبدء فیض واحدی است که بر جمیع اشیاء از صدر عرش تا ساق فرش منبسط و پخش است.
و میگوید:
وحیث إنّه موجود بسیط وواحد محض، یصحّ القول بأنّ فیضه الصادر منه أمر واحد بسیط مطلق داخل فی الاشیاء لا بالممازجة وخارج عنها لا بالمبائنة، من دون أن یراد من الفیض الواحد الفعل الواحد العددیّ، لأنّ العدد وغیره من الکمّیّات وهکذا سائر الأعراض إنّما تقع فی المراتب النازلة أو الوسطی من مراتب ذلک الفیض الواحد بالوحدة الإطلاقیّة، فلا مجال للوحدة العددیّة بالنسبة إلی فیضه العمیم ولطفه المطلق _ المعبّر عنه بوجه الله والفیض المنبسط _ وهذا هو المراد من القاعدة الفلسفیّة الناطقة بأنّ الواحد لا یصدر عنه إلا الواحد.(3)
علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیة، 39 _ 40.
از آنجا که وی موجودی بسیط [بسط و گسترش یافته] و واحد محض
[نامتناهی] است پس صحیح است که بگوییم فیضان [و تموج و غلیان] او امری واحد و بسیط مطلق [نامتناهی] است که هم داخل اشیاء است بدون ممازجت و آمیختگی، هم خارج از آنهاست بدون مبائنت و جدایی [زیرا در واقع اصلا دوئیت و غیریتی در کار نیست] بدون اینکه مراد از فیض واحد، واحد عددی [و دو حقیقت متمایز و جدا از هم] باشد، زیرا عدد و مقادیر و اندازههای دیگر در مراتب پایین و متوسط آن فیض واحد نامتناهی جای میگیرند. پس دیگر جای ندارد که نسبت به فیض عمومی و لطف نامتناهی او _ که صورت خدا و فیضان فراگیر نامیده میشود _ وحدت عددی [و غیریت واقعی ] تصور شود. و منظور از قاعده فلسفی "الواحد لا یصدر عنه إلّا الواحد": "واحد را جز ظهور واحدی ممکن نیست" نیز همین مطلب میباشد.
در مقابل این نظریات فلسفی و عرفانی چنانکه که گفتیم در مکتب وحی و برهان، اراده خداوند "حادث" و از "صفات فعل" و به معنای "ایجاد" و تکوین الهی است، نه علم و رضای او به آنچه ذات او وجود آن را اقتضا میکند، و نه چیزی دیگر.
... عن صفوان بن یحیی قال، قلت: لأبی الحسن علیه السلام: أخبرنی عن الإرادة من الله تعالی ومن الخلق؟
فقال: الإرادة من المخلوق الضمیر وما یبدو له بعد ذلک من الفعل. وأمّا من الله عزّ وجلّ فإرادته إحداثه لا غیر ذلک، لأنّه لا یروّی ولا یهمّ، ولایتفکّر، وهذه الصفات منفیّة عنه، وهی من صفات الخلق، فإرادة الله تعالی هی الفعل لا غیر ذلک، یقول له: "کن"، فیکون. بلا لفظ ولا نطق بلسان ولا همّة ولا تفکّر، ولا کیف لذلک کما أنّه بلا کیف(1).
صفوان بن یحیی گوید به حضرت رضا علیه السلام عرض کردم: بیان دارید که حقیقت اراده درباره خالق و خلق چگونه است؟
1) . عیون أخبار الرضا علیه السلام، 1/119؛ توحید، 147؛ بحار الأنوار، 4/137.
فرمودند: اراده در مورد خلق اندیشه است و فعلی که بعد از آن از او صادر میشود. و اما اراده خداوند عزّ وجلّ تنها "احداث" و "ایجاد" و "فعل" اوست نه چیز دیگر، زیرا او تفکر واندیشیدن ندارد و اینها صفات خلق است نه خداوند.
پس اراده او تبارک و تعالی جز فعل او چیزی نیست. درباره هر چیز تنها میگوید: "باش"، پس موجود میشود. بدون اینکه سخنی بر زبان راند یا تلفظ و تفکر و اندیشهای داشته باشد، و ایجاد او نیز همچون ذات او کیفیت و چگونگی ندارد.
سلیمان مروزی فیلسوف زمان حضرت رضا علیه السلام از آن حضرت میپرسد:
ما تقول فی من جعل الإرادة اسماً وصفة مثل حیّ وسمیع وبصیر وقدیر؟
قال الرضا علیه السلام: إنّما قلتم، حدثت الأشیاء واختلفت لأنّه شاء وأراد، ولم تقولوا: حدثت واختلفت لأنّه سمیع بصیر. فهذا دلیل علی أنّها لیست بمثل سمیع ولا بصیر ولا قدیر.
قال سلیمان: فإنّه لم یزل مریداً، قال: یا سلیمان، فإرادته غیره؟ قال: نعم، قال: فقد أثبتّ معه شیئاً غیره لم یزل، قال سلیمان: ما أثبتّ، قال الرضا علیه السلام: أهی محدثة؟ قال سلیمان: لا، ما هی محدثة!
فصاح به المأمون وقال: یا سلیمان، مثله یعایا أو یکابر؟! علیک بالإنصاف، أما تری من حولک من أهل النظر؟
ثم قال: کلّمه یا أبا الحسن، فإنّه متکلّم خراسان، فأعاد علیه المسألة فقال: هی محدثة یا سلیمان، فإنّ الشیء إذا لم یکن أزلیّاً کان محدثاً، وإذا لمیکن محدثاً کان أزلیّاً. قال سلیمان: إرادته منه کما أن سمعه منه، وبصره منه، وعلمه منه.
قال الرضا علیه السلام: فإرادته نفسه. قال: لا، قال علیه السلام: فلیس المرید مثل السمیع والبصیر...
ثم قال الرضا علیه السلام:... إنّ المرید غیر الإرادة، وإنّ المرید قبل الإرادة، وإنّ الفاعل قبل المفعول. وهذا یبطل قولکم: إنّ الإرادة والمرید شیء واحد.(1)
1) . صدوق (قدس سره)، توحید، 445 _ 446؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، 183 _ 184؛ بحار الأنوار، 10/332 _ 333.
چه میفرمایید درباره کسی که "اراده" را نیز مانند "زنده" و "سمیع"و "بصیر" و "قدیر"، اسم و صفت خداوند بداند؟ حضرت رضا علیه السلام فرمودند: شما میگویید: "اشیاء ایجاد شدند و به اشکال مختلف در آمدند چون خداوند اراده فرمود"، و نمیگویید: "ایجاد شدند و دارای انواع مختلف شدند چون خداوند سمیع و بصیر است"، پس همین دلیل است بر اینکه اراده مانند سمیع و بصیر و قدیر نیست.
سلیمان گفت: خداوند به طور ازلی و پیوسته اراده کرده است.
حضرت فرمودند: سلیمان، آیا اراده او غیر اوست؟ گفت: آری،
امام علیه السلام فرمودند: پس تو با او، غیر او را به طور ازلی موجود دانستهای!
سلیمان گفت: نه، موجود نمیدانم.
حضرت فرمودند: آیا آن حادث است؟ گفت: نه، حادث نیست.
در اینجا مأمون فریاد بر آورد و گفت: سلیمان، آیا با همچون اویی نادانی و لجاجت و عناد میورزی، انصاف بده، مگر نمیبینی اهل فکر و نظر گردت را فرا گرفتهاند.
سپس گفت: یا ابالحسن، با او بحث را ادامه دهید که او فیلسوف خراسان است، امام علیه السلام دوباره فرمودند: سلیمان، آن حادث است، زیرا چیزی که ازلی نباشد باید حادث باشد، و اگر حادث نباشد ازلی خواهد بود.
سلیمان گفت: اراده نسبت به خداوند مانند سمع و بصر و علم اوست.
امام رضا علیه السلام فرمودند: پس باید اراده او جز خود او چیزی نباشد.
گفت: نه چنین نیست. حضرت فرمودند: پس مرید بودن مانند سمیع و بصیر بودن نیست.
سپس امام رضا علیه السلام فرمودند: همانا مرید غیر از اراده است، مرید قبل از اراده وجود دارد، و فاعل قبل از فعل موجود است. و این مطلب سخن شما را باطل میکند که میگویید: اراده و مرید هر دو یک چیزند.
ثمّ قال الرضا علیه السلام: یا سلیمان، ألا تخبرنی عن الإرادة فعل هی أم غیر فعل؟ قال: بل هی فعل. قال: فهی محدثة لأنّ الفعل کلّه محدث. قال: لیست بفعل. قال: فمعه غیره لم یزل... قال سلیمان: إنّها کالسمع والبصر والعلم، قال الرضا علیه السلام: قد رجعت إلی هذا ثانیة، فأخبرنی عن السمع
والبصر والعلم أمصنوع؟ قال سلیمان: لا، قال الرضا علیه السلام: فکیف نفیتموه، فمرّة قلتم: لم یرد، ومرّة قلتم: أراد، ولیست بمفعول له؟!...
قال سلیمان: إنّها مصنوعة، قال علیه السلام: فهی محدثه لیست کالسمع والبصر، لأنّ السمع والبصر لیسا بمصنوعین وهذه مصنوعة... قال سلیمان: إنّما عنیت أنّها فعل من الله لم یزل، قال: ألا تعلم أنّ ما لم یزل لا یکون مفعولاً وحدیثاً وقدیماً فی حالة واحدة؟! فلم یحر جواباً(1).
امام رضا علیه السلام ادامه دادند: سلیمان، بگو که آیا اراده فعل است یا غیر فعل؟!
گفت: فعل است. حضرت فرمودند: پس آن حادث است، زیرا فعل به طور کلی حادث است.
گفت: فعل نیست! حضرت فرمودند: پس با وجود خداوند چیز ازلی دیگری هست!
سلیمان گفت: اراده همانند سمع و بصر و علم است.
حضرت فرمودند: باز به همین مطلب برگشتی، بگوی که آیا سمع و بصر و علم مصنوع میباشند؟ سلیمان گفت: خیر. حضرت فرمودند: پس چگونه شما اراده را نفی میکنید، گاهی میگویید: "اراده نکرد"، و گاهی میگویید: "اراده کرد"، و حال آنکه آن را فعل خدا هم نمیدانید؟!
سلیمان گفت: اراده مصنوع است. حضرت فرمودند: پس حادث خواهد بود و مانند سمع و بصر نیست، زیرا سمع و بصر مصنوع نیستند و اراده مصنوع است.
سلیمان گفت: منظورم این است که آن هم فعل خداست و هم ازلی میباشد.
حضرت فرمودند: آیا نمیدانی چیزی که ازلی باشد، فعل نخواهد بود و در حالت واحد نمیشود هم حادث باشد و هم قدیم و ازلی؟!
سلیمان دیگر پاسخی نیافت...
و نیز آن حضرت در ادامه سخن با سلیمان مروزی میفرمایند:
1) . صدوق قدس سره، توحید، 448 _ 450.
فالإرادة محدثة، وإلّا فمعه غیره... قال سلیمان: لأنّ إرادته علمه، قال الرضا علیه السلام: یا جاهل، فإذا علم الشیء فقد أراده؟! قال سلیمان: أجل! قال علیه السلام: فإذا لم یرده لم یعلمه؟! قال سلیمان: أجل! قال علیه السلام: من أین قلت ذاک! وما الدلیل علی أنّ إرادته علمه؟! وقد یعلم ما لا یریده أبدا وذلک قوله عزّ وجلّ <وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ> فهو یعلم کیف یذهب به وهو لا یذهب به أبداً، قال سلیمان: لأنّه قد فرغ من الأمر فلیس یزید فیه شیئاً، قال الرضا علیه السلام: هذا قول الیهود، فکیف قال الله عزّ وجلّ: <ادْعُونی أَسْتَجِبْ لَکُم>... فکیف قال عزّ وجلّ: <یَزیدُ فِی الْخَلْقِ ما یَشاء>، وقال عزّ وجلّ: <یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ> وقد فرغ من الأمر؟! فلم یحر جواباً.(1)
پس یا اراده حادث است و یا اینکه با وجود خداوند چیزی دیگر به طور ازلی وجود دارد... سلیمان گفت: چون اراده خداوند همان علم اوست.
حضرت رضا علیه السلام فرمودند: ای جاهل، آیا هرگاه خداوند چیزی را بداند، آن را اراده هم کرده است؟! سلیمان گفت: آری.
حضرت فرمودند: پس اگر آن را اراده نکند، به آن علم ندارد؟!
سلیمان گفت: آری. حضرت فرمودند: این چه حرفی است که میزنی؟! و چرا میگویی اراده خداوند همان علم اوست؟ و حال اینکه او چیزهایی را میداند که هرگز آن را اراده نفرموده است، چنانکه میفرماید: "اگر اراده میکردیم تمام آنچه را که به تو وحی کردهایم از میان میبردیم"، پس میداند که چگونه آن را از میان ببرد وگر چه هرگز چنین کاری نخواهد کرد.
سلیمان گفت: چون کار خداوند تمام شده است و دیگر چیزی به آن افزوده نمیشود!
امام رضا علیه السلام فرمودند: این اندیشه یهودیان است، اگر دستش از کار بسته است پس چگونه میفرماید: "مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم"، و چگونه میفرماید: "هر چه بخواهد در خلق بیفزاید،" و میفرماید: "آنچه را بخواهد از بین میبرد و آنچه را بخواهد ثابت میدارد و نزد او ام
1) . التوحید، 451 _ 452؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، 1/189؛ بحار الأنوار، 10/336.
الکتاب است"؟!
در اینجا سلیمان از جواب دادن عاجز ماند و دم فرو بست.
سلیمان مروزی در ادامه میگوید:
فإنّ الإرادة القدرة، قال الرضا علیه السلام: وهو عزّ وجلّ یقدر علی ما لا یریده أبداً، ولا بدّ من ذلک لأنّه قال تبارک وتعالی: <وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ> فلو کانت الإرادة هی القدرة، کان قد أراد أن یذهب به لقدرته، فانقطع سلیمان. قال المأمون عند ذلک: یا سلیمان هذا أعلم هاشمی. ثمّ تفرّق القوم.(1)
اراده همان قدرت است، امام رضا علیه السلام فرمودند: خداوند عزّ و جلّ بر چیزهایی قدرت دارد که هرگز آن را اراده نخواهد کرد زیرا خودش تبارک و تعالی میفرماید: "اگر میخواستیم، آنچه را که به تو وحی کردهایم از میان میبردیم". اگر اراده همان قدرت میبود پس باید آن را از میان برده باشد، چون قدرت بر آن را داشته است. سلیمان در جواب فرو ماند و مأمون گفت: ای سلیمان این دانشمندترین فرزندان هاشم است،(2)سپس قوم متفرق شدند.
1) . توحید، 454؛ عیون أخبار الرضا علیه السلام، 1/190 _ 191؛ بحار الأنوار، 10/337 _ 338.
2) . البته از غرضورزی مأمون در توصیف علم حضرت رضا علیه السلام غفلت نشود چه اینکه امام "معدن علم الهی" است و هرگز با سایر خلق مقایسه نمیگردد چنانکه امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند: لا یقاس بآل محمّد علیهم السلام من هذه الأمّة أحد، ولا یسوّی بهم من جرت نعمتهم علیه أبداً. (نهج البلاغه: خطبه دوم؛ غرر الحکم): احدی از این امت با خاندان پیامبر؟عهم؟ مقایسه نمیشود، و دست پروردگان ایشان هرگز با آنان مساوی نخواهند بود.
فلسفه و عرفان و معرفت بشری، "ذات" و "فعل" خداوند متعال را دو مرتبه از یک حقیقتِ قابلِ تنزل و تطور به مراتب و منازل و اطوار مختلف میداند، ولی معرفت برهانی و وحیانی، فعل خداوند متعال را حقیقتا "فعل او" و چیزی غیر از ذات متعالی او برمیشمارد نه مرتبهای از ذات یا تطوری از هستی او.
در کتاب "علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الالهیة" چنین آمده است:
معنی کون الشیء وصفاً للفعل لا للذات، هو أنّه ینتزع من مقام الفعل ویوجد بوجوده، وینعدم بانعدامه، من دون أن یتّصف به الذات وینتزع من مقامه، وإلّا لزم الجمع بین طرفی النقیض، وهو أن یکون موجود واحد _ بما أنّه واحد بسیط _ محدوداً ولیس بمحدود، وموجوداً ولیس بموجود. لأنّ الوصف المحدود إذا کان عین الذات الغیر المحدود، یلزم المحذور الأوّل، ولأنّ الوصف المحدود إذا کان موجوداً تارة ومعدوماً أخری _ وهو مع ذلک عین الذات _ یلزم المحذور الثانی.(1)
معنای "صفت فعل" در مقابل "صفت ذات" این است که صفت فعل از مقام فعل گرفته میشود، و با وجود فعل وجود مییابد، و با عدم فعل هم از میان میرود بدون اینکه ذات به آن صفت متصف شود و آن صفت از مقام ذات گرفته گردد. چرا که در غیر این صورت جمع بین دو نقیض لازم میآید، یعنی لازم میآید که موجود واحد، با اینکه واحد بسیط است، هم محدود باشد و هم نامحدود، و هم موجود باشد و هم غیرموجود، زیرا وصف محدود هنگامی که عین ذات غیر محدود باشد محذور اول لازم میآید، و وصف محدودی که عین ذات باشد چنانچه گاهی موجود باشد و گاهی غیر موجود، محذور دوم لازم میآید.
1) . جوادی آملی، عبد الله، علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیة، 51.
این سخن بر این مبنا استوار است که به پیروی از نظریاتِ فلسفی، فعل از حقیقت معنای خود _ که معنای مصدری است _ تحریف شده، و ارتباط آن با وجود خداوند متعال رابطه فعلی (انجام دادنی) نباشد، لذا در این سخن حقیقت فعل و فاعل آن چنان متحد در وجود دانسته شده که گمان شده است بین وجود فعل و فاعل (مانند نقاش و نقاشی او، و بنّا و بنای او، و انسان و خوردن او، و نجار و در ساختن او) از جهت محدودیت و عدم محدودیت، و وجود و عدم، تلازم میباشد. و به دنبال آن از آنجا که البته اعتقاد به محدودیت ذات خداوند باطل است چنین چارهاندیشی شده است که ذات، به مرحلهای به نام "فعل" تنزل کرده باشد، تا اینکه این تنزل، مصحح فرض محدودیتِ وجود صادر، و ترکب او از وجود و عدم گردد.(1)
به هر حال به تذکراتی که پیرامون سخن نقل شده لازم است اشاره میکنیم:
1) . با همه این احوال باز هم به این تناقض واضح التفات نشده است که محدودیتِ وجودِ صادرِ مذکور با بساطت آن _ که در فلسفه دقیقا به معنای "عدم محدودیت" و "عدم ترکب از وجود و عدم"میباشد _ قابل جمع نبوده و تناقض و تهافت قاعده "الواحد لا یصدر عنه الا الواحد" با خودش به هیچ عنوان قابل حل نیست، چرا که اگر دوئیت است پس چه طور دو تا نامتناهی موجود شد؟! و اگر وحدت است پس صدور و فعل و فاعل چه معنای دارد؟!
بدیهی است اگر چنین تنزلی برای ذات امکان داشته و بتوان فعل خداوند را به این معنای نادرست تأویل کرد دیگر در این صورت معنای واقعی فاعلیت قابل تصور نبوده، بلکه جز صورتِ دگرگون شدهای از ذات خداوند _ و تعالی الله عن ذلک _ هیچ چیز دیگری در میان نیست.
اساسا تفاوت صفات ذات خداوند متعال با صفات فعل در این نیست که اولی وصف منتزع از مرتبهای از ذات خداوند یا عین خودِ آن مرتبه باشد، و دومی وصف ذاتِ او و یا عین خودِ او، بلکه تصور تنزل وجود اقدس خداوند متعال به مراتب مختلف از اساس باطل است. و در عین حال در مورد صفات فعلِ او نیز نفسِ حقیقت ذات خداوند متعال نسبت به افعالی که آنها را انجام میدهد یا ترک میکند به فاعلیت متصف میشود، به عبارت دیگر همانطور که در صفات ذات، نفس ذات است که حقیقت علم و قدرت و... میباشد، در صفات فعل هم نفس ذات خداوند است که فعلِ خلق و رزق و... را انجام میدهد و به خالقیت و رازقیت وصف میشود، نه کسی غیر از ذات احدیت.
هم معدوم خواهد بود! چرا که فعل او هم جز ذات او چیزی نیست!!
"در صورتی که حقیقت محدودی با ذات نامحدودی عینیت داشته باشد لازم میآید که یا ذاتِ محدود نامحدود بوده و در خارج از حد خود وجود داشته باشد ویا اینکه ذات نامحدود محدود بوده و در خارج از حد محدود وجود نداشته باشد، و هر دو فرض مستلزم تناقض و وجود و عدم میباشد."
البته مخفی نماند چنانکه گفتیم اصل مطلب باطل است زیرا اولا وجود نامتناهی موضوعا محال است. ثانیا خداوند متعال دارای وجود متجزی و عددی نیست و شأنیت اتصاف به محدودیت و عدم محدودیت را ندارد. ثالثا ذات و فعل دو سنخ وجودند و تصور تلازم وجودی بین آن دو غیر معقول است.
در کتاب مذکور آمده است:
کلّ وصف وجودیّ هو کمال للموجود بما أنّه موجود، ولیس فی نفسه نقصاً، ولا فی إسناده إلی الکمال المحض _ أی الحقّ سبحانه _ نقص، ولکنّه محدود وله مقابل آخر مثله فی المحدودیّة، فهو من الأوصاف الفعلیّة لله سبحانه.(1)
هر وصف کمالیای که برای موجود از حیث موجود بودنش کمال بوده و به خودی خود نقص نباشد، و در نسبت دادن آن به کمال محض _ یعنی خداوند _ نیز نقص نباشد، ولی آن وصف کمالی مذکور محدود بوده و دارای طرف مقابلی _ که در محدودیت مثل آن است _ نیز باشد، از
1) . جوادی آملی، عبد الله، علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیة، 51.
اوصاف فعلیه خداوند سبحان است.
(مبنای این سخن نیز بر این است که معنای فعل از حقیقتِ خود _ معنای مصدریِ خلق کردن و انجام دادن _ تحریف شده و به معنای یکی از مراتبی گرفته شده باشد که ذات خداوند به آن تنزل یافته است تا در این صورت بتوان وجود نامحدود خداوند را در آن مرتبه به محدودیت وصف کرد).
در اینجا هم این تذکرات لازم است:
اولا: صفت ذات و صفت فعل دو مرتبه از یک حقیقت نبوده و یک سنخ وجود نیستند که ملاک تفاوت آنها به محدودیت و عدم محدودیت باشد، بلکه صفت ذات، همان ذات خداوند متعال است که متعالی از داشتن مقدار و عدد و امتداد وجود است لذا شأنیت اتصاف به محدودیت و عدم محدودیت را ندارد، و صفت فعل، فعل او و کاری که انجام میدهد میباشد. و حقیقتِ فعل هم حقیقتی حادث و عددی میباشد و در هر مقداری که تحقق یابد لزوما محدود خواهد بود.
ثانیا: صفت فعل در صورتی که از معنای حقیقی خود تحریف نشود نه از حیث وجود کمال برای ذات است و نه از حیث عدم نقص وجودی آن شمرده میشود، بلکه فعل ذات است و ربطی به حقیقت وجود او ندارد، و در صورتی که به معنای فلسفی و تحریف شده آن گرفته شود (یعنی اینکه مرتبهای از مراتب تنزل یافته ذات باشد) فرضِ هرگونه عدم و محدودیت برای آن، مستلزم محدودیت و عدم در ذات خداوند است، زیرا بدون تردید از جهت متن واقع و عینیت، هر مرتبهای از مراتب فرض شده جز خودِ ذات هیچ چیز دیگری نبوده، و در هر مرتبهای خودِ ذات به کل وجود خویش _ و تعالی الله عن
هذه الأوصاف علوّاً کبیراً کبیراً _ به آن مرتبه تنزل کرده است. و از همین جاست که میبینیم بنابر مبانی و تصریحات آشکار اهل فلسفه، فعل و تدبیر خداوند نیز نامحدود و نامتناهی شمرده میشود.
کتاب مزبور ادامه میدهد:
ثمّ إنّ الکمال الوجودیّ لمّا کان کأصل الوجود مقولاً بالتشکیک، فیمکن أن یکون له مراتب بعضها وصف ذاتیّ أزلیّ وبعضها وصف فعلیّ حادث. وذلک کالعلم فإنّه حقیقة ذات مراتب، بعضها _ وهو علم الذات بذاته وبغیره، علماً بسیطاً فی الأزل _ عین الذات، وبعضها عین الفعل _ وهو العلم التفصیلیّ المتکثّر بالفعل _ وکالإرادة فإنّه أیضاً حقیقة ذات مراتب، بعضها _ وهو الابتهاج الذاتیّ المصون عن أیّ تغیّر، المتّحد مع العلم بالنظام الأصلح مصداقاً، المتغایر معه مفهوماً، لأنّ مفهومَی الابتهاج والعلم متغایران _ عین الذات؛ وبعضها _ وهو الإیجاد الخارجیّ المسبوق بالعلم والقدرة _ عین الفعل.(1)
از آنجا که کمال وجودی همانند اصل وجود، حقیقتی دارای مراتب است، پس ممکن است بعضی از مراتب آن وصف ازلی و ذاتی خداوند بوده و برخی دیگر وصف فعلی و حادث او باشند. مانند علم که حقیقتی است دارای مراتب که بعضی از آن مراتب _ مانند علم بسیط ازلی به ذات و غیر ذات _ عین ذات است، و بعضی دیگر _ مانند علم تفصیلیای که بالفعل متکثر است _ عین فعل است، و نیز مانند اراده که آن هم حقیقتی دارای مراتب است که بعضی از آن مراتب _ و آن مرتبه، همان ابتهاج ذاتی مصون از هر گونه تغیر است که با علم به نظام اصلح در مصداق یکی است ولی از جهت مفهوم متغایر است، زیرا مفهوم ابتهاج و علم با هم متغایرند _ عین ذات میباشد؛ و برخی دیگر از آن مراتب _ که همان ایجاد خارجی است که علم و قدرت پیش از آن موجودند _ عین فعل میباشند.
1) . جوادی آملی، عبد الله، علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیة، 53 _ 54.
(مبنای این سخن نیز همان چیزی است که در دو نمونه پیش از آن توضیح دادیم).
به این کلام هم اشکالاتی وارد است از جمله:
مبنای سخنان فوق بر این است که علم به معنای وجود بوده، و وجود هم مشکک باشد و بارها تذکر دادهایم آنچه را که فلسفه تفاوت تشکیکی وجود میداند چیزی جز تفاوت به زیاده و نقصان و جزء و کل، و کثرت و غیریت اشیاء از جهت غیریت اجزا و ابعاض آنها نیست.
علم خداوند متعال جز ذات او چیزی نیست و وصف آن به تکثر، و نیز تقسیم آن به علم ازلی و علم فعلی و حادث باطل است، بلکه اعتقاد به حدوث علم برای خداوند متعال چه به معنای وجود باشد، و چه به معنای دانستن و جاهل نبودن _ بسیار عجیب میباشد. کما اینکه اتصاف حقیقت وجود خداوند متعال به صفت فعلی حادث _ چه به معنای تنزل در مراتب باشد و چه غیر آن _ مستلزم حدوث و تغیر در ذات او است، و صفات فعل خداوند متعال نفس فعل اویند نه وصف حقیقت وجود و واقعیت ذات و هستی او.
حقیقت دارای مراتب، حقیقتی عددی و متناهی و قابل زیادت است و خداوند متعال فراتر از عدد و قابلیت وصف به تناهی و عدم تناهی میباشد.
عین هم دانستن علم و فعل _ که دو حقیقت کاملا مبائنند _ غیر معقول است.
اراده خداوند متعال نفس ایجاد و فعل اوست، و دارای مراتب بودن آن مفهوم صحیحی ندارد.
تصور معنای ابتهاج ذاتی به خودی خود محال است چه اینکه انفکاک معنای "ابتهاج" و "تغیر" از یکدیگر
ممکن نیست، و هر تغیری غیری بوده، ذاتی بودنِ آن محال، بلکه دقیقا مساوی با انکار قانون علیت است. بنابر این بطلان مصون از تغیر دانستن ابتهاج نیز واضح است.
اراده خداوند متعال نفس ایجاد و فعل اوست، و به معنای "ابتهاج" یا "علم به نظام اصلح" گرفتن آن نادرست است. بدیهی است علم به نظام اصلح، صفت ذات خداوند متعال بوده و به هیچ عنوان از او قابل سلب نیست، اما فعل و اراده چیزی است که گاهی به خداوند متعال نسبت داده میشود و گاهی از او سلب میگردد.
اراده خداوند متعال نفس ایجاد و فعل او و حادث میباشد و تقسیم آن به دو قسم اراده ذاتی و اراده حادث نادرست و نامعقول است.
اگر چه تفسیر اراده خداوند متعال به ایجاد او، تفسیر صحیحی است، اما با غفلت از مبانی فلسفه و عرفان صورت گرفته و موافق با مبانی اهل کلام بیان شده است، وگرنه معنای حقیقی ایجاد و آفرینش در نظر اهل فلسفه و عرفان به هیچ عنوان پذیرفته نیست و واقعیت آن به معنای صدور و تولد و ترشح و تطور و تجلی وجود خداوند به صورتهای گوناگون تأویل میگردد.
در جای دیگری از کتاب مزبور نیز با غفلت از مبانی فلسفه و عرفان چنین آمده است:
إنّ الإرادة إنّما هی علّة تحقّق المراد... وما یمکن أن یتعلّق به الإرادة _ وهو الفعل الخارجیّ یستحیل أن یکون أزلیّاً... فأزلیّة الإرادة ممتنعة، وعند امتناعها یتعیّن کونها محدثة وإلّا ارتفع النقیضان.(1)
1) . جوادی آملی، عبد الله، علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیة، 53.
اراده، علت تحقق یافتن مراد است...و آنچه که ممکن است مورد تعلق اراده واقع شود _ که همان فعل خارجی است _ محال است ازلی باشد، پس ازلیت اراده ممتنع است و اراده باید حتما حادث باشد و گرنه ارتفاع نقیضین لازم میآید.
روشن است که در نظر اهل فلسفه و عرفان وجود همه چیز حتی اراده خداوند متعال ازلی و قدیم بوده، و در نظر ایشان هیچ چیزِ حادث حقیقی وجود ندارد. چنانکه از نوشتههای خود کتاب مورد اشاره نیز روشن شد که حتی همان ارادهای هم که در آنجا حادث نام شده است جز مرتبهای از حقیقت وجود خدای ازلی قدیم انگاشته نشده است.
بدون تردید بر مبنای برهان و کتاب و سنت، اراده خداوند متعال صفت فعل او بوده و مطلقا حادث میباشد، اما در کتاب مزبور مرتبهای از اراده همان علم و صفت ذات خداوند دانسته شده و در این باره چنین آمده است:
إنّ الإرادة المعهودة فی الکتاب والسنّة، هی صفة الفعل. وأسنی مراتبها _ التی هی المتّحدة مع العلم بالنظام الأصلح مصداقاً المتغایرة معه مفهوماً هی صفة الذات.(1)
آن ارادهای که از کتاب و سنت شناخته میشود صفت فعل است، و بالاترین مراتب آن _ که از جهت مصداق متحد با علم به نظام اصلح است ولی از جهت مفهوم با آن مغایرت دارد _ صفت ذات میباشد.
و:
ثمّ إنّه قد یکون لجمیع تلک المراتب _ التی بعضها عین الذات، وبعضها خارج عنه ووصف لفعله اسم واحد، وذلک کالعلم. وقد لا یکون لها معنی فارد، وذلک کالقدرة والإحیاء لأنّ الإحیاء مرتبة نازلة من القدرة _
1) . جوادی آملی، عبد الله، علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیة، 55.
التی هی عین الذات _ والقدرة هی المرتبة العالیة منها، إلّا أنّ لکلّ واحد منهما اسماً یختصّ به.(1)
گاهی تمامی آن مراتب که بعضی عین ذات و بعضی خارج از ذات و وصف فعل میباشند اسم واحدی دارد، مانند علم. و گاهی دیگر معنای واحدی ندارد مانند قدرت و احیا، زیرا احیا خود مرتبه نازلهای از قدرت است که آن قدرت عین ذات است و قدرت مرتبه عالی آن است، و هریک از آن دو اسمی مخصوص دارد.
در این مورد علاوه بر اشکالاتی که بیان شد باید دانست که اراده خداوند متعال غیر از علم اوست؛ و "احیا"، فعل خداوند و یکی از موارد فعل و اعمال قدرت او، و حادث است، و محال است که مرتبهای از قدرت که قدیم و ذات احدیت است باشد.
1) . جوادی آملی، عبد الله، علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیة، 54.
ذاتی که قائم به خود است، در غیرِ خود _ یعنی در زمان و مکان و اجزا و مقدار و شبح و تشخص معینی که ظرف تحقق شیءِ دارای مقدار و اجزا است و دائما نسبت به ذات شیء قابل سلب و تغییر و تبدیل میباشد _ محقق نمیشود، فرض اینکه چنان ذاتی دارای حالت خاصی میباشد ذاتا محال بوده، اسماء و صفات بر او مبتدل نمیشوند، وتصور هر گونه تغیر و دگرگونی نسبت به آن بی مورد است.
و بر عکس، معلول ذاتی دارای مقدار و اجزا بوده، و قابل تحقق در تعینات مختلف و در مصادیق اسماء و صفاتِ قابلِ تبدل و تغیر بالذات است، و همین خصوصیت ملاک و آیت معلولیت آن است. بنابراین، "معلول" و "موجود فی غیره"، با "موجود قائم بنفسه" تباین ذاتی دارد، نه جزء او تواند بود و نه کل او، و نه جلوه و ظهور او تواند بود و نه مرتبهای از حقیقت وجود او.
معرف بشری و فلسفه و عرفان، ذات علت و معلول و خالق و مخلوق را پیوند میدهد، و معلول را به طور حقیقی جلوهای و یا مرتبهای و یا جزئی از وجود علت میانگارد، و بر این پندار است که ملاک معلولیت
محدودیتِ در وجود؛ و ملاک علیت، ِسعه وجودی علت، و شمول ذاتی آن نسبت به معلول، و در مورد خداوند متعال عدم تناهی آن در مراتب یا وسعتِ وجود است که دقیقا همان معنای جزء و کل میباشد.
مکتب عقل و برهان، همگام با نصوص صادر شده از مدرسه علم معادن وحی الهی و خاندان نبوت و رسالت، بر این تفسیر از معنای علت و معلول در مورد خداوند عزوجل خط بطلان کشیده، و خالق متعال را منزه و فراتر از هر گونه پیوستگی و نسبت ذاتی با مخلوقات معرفی نموده، و هرگز وجود او را به عنوان مجموعه کائنات از حیث شمول و یا اطلاق و یا شدت مرتبه وجودی نمیپذیرد.
حضرت رضا علیه السلام میفرمایند:
کلّ قائم فی سواه معلول.(1)
هر موجودِ قائم در غیر خود، معلول است.
با توجه به توضیحاتی که دادیم معنای روایت فوق کاملا معلوم میشود و نیز معلوم میشود که حمل آن بر معنای فلسفی و عرفانی و وحدت وجودی، بر خلاف ضرورت عقل و وحی بوده ومساوی با انکار حقیقت معنای علت و معلول و خالق و مخلوق، و تأویل آن به معنای جزء و کل میباشد.
نیز حضرت رضا علیه السلام میفرمایند:
خلق الله الخلق حجاباً بینه وبینهم، ومباینته إیّاهم مفارقته أینیّتهم، وابتداؤه إیاهم دلیل علی أن لا ابتداء له، لعجز کلّ مبتدء عن ابتداء غیره، وإدواؤه إیّاهم دلیل علی أن لا أداة فیه، لشهادة الأدوات
1) . عیون اخبار الرضا علیه السلام، 1 /124.
بفاقة المادّین.(1)
آفرینش الهی خود حجاب بین خالق و مخلوق است، و جدایی ذاتی خداوند از خلق و ابتداء دادن او به وجود ایشان دلیل بر این است که خود او را ابتدایی نباشد، زیرا هر موجودِ دارای ابتدایی از ابتدا نمودن به وجود غیر عاجز و ناتوان است. و اینکه آنها را دارای ادوات قرار داده است دلیل بر این است که در خودِ او اداتی وجود ندارد، زیرا وجودِ ادوات گواه بر نیازمندی دارندگان آنها میباشد.
و میفرمایند:
فأسماؤه تعبیر وأفعاله تفهیم، وذاته حقیقة، وکنهه تفریق بینه وبین خلقه وغیوره تحدید لما سواه، فقد جهل الله من استوصفه وقد تعداه من اشتمله وقد اخطأه من اکتنهه، ومن قال: کیف، فقد شبّهه، ومن قال: لم؟ فقد علّله، ومن قال: متی؟ فقد وقّته، ومن قال: فی م؟ فقد ضمّنه، ومن قال: الی مَ؟ فقد نهّاه، ومن قال: حتّی مَ، فقد غیّاه، ومن غیّاه فقد غایاه، ومن غایاه فقد جزّأه، ومن جزّأه فقد وصفه، ومن وصفه فقد ألحد فیه.(2)
اسمای او تعبیر، و افعال او تفهیم، و ذات او حقیقت، و کنه او جدا دانستنش از خلق، وحقیقت غیر خلق بودنش در حد و اندازه دانستن غیر اوست. هر کس وصف او طلبد او را نشناخته، و هر کس او را با خلق درآمیزد سخن از او نگفته، و هر کس طالب شناخت کنه وجود او باشد بر خطا رفته است.
هر کس گوید: خداوند چگونه است؟ او را شبیه غیر دانسته، و هر کس در جستجوی علت او باشد او را معلول و مخلوق پنداشته، و هر کس از زمان وجود او پرسد او را دارای وقت و زمان دانسته، و هر کس از مکان او پرسد ذات او را دارای اجزا دانسته، و هر کس برای او حدود وجود جوید او را دارای حدود و مقادیر انگاشته، و هر کس او را محدود انگارد
او را دارای اجزا دانسته، و هر کس او را متجزی داند او را قابل وصف پنداشته، و هر کس او را قابل وصف داند ملحد شده است.
چرا که صحت سؤال از زمان و مکان و علت و غایت و نهایت و کیفیت و وصف، مانند ملکه و عدم تنها در مورد ذات متجزی و مخلوق است، و نسبت آن به ذات متعالی از مقدار و عدد ثبوتا باطل است.
و نیز امام رضا علیه السلام میفرمایند:
لا تغیّبه مذ، ولا تدنیه قد... ولا توقّته متی، ولا تشمله حین، ولا تقاربه مع، إنّما تحدّ الأدوات أنفسها، وتشیر الآلة إلی نظائرها.(1)
"از" و "کی" او را دارای زمان نمیکند، "حین" و "آن" شامل او نمیشود، معیت را به ساحت جلال او راه نیست، آلات و ادوات تنها بیانگر خود و امثال خود میباشند.
برهان و وحی، معلول و مخلوق را آن چیزی میداند که وجود ازلی نداشته و خداوند متعال آن را آفریده باشد. چه اینکه بدیهی است تحصیل حاصل محال بوده و چیزی را که وجود داشته باشد نمیتوان موجود کرد. اما فلسفه و عرفان میگوید:
معلول آن چیزی است که هرگز معدوم نبوده و با وجود علت پیوسته وجود داشته و وجود آن خارج از ذات علت خود نمیباشد.
بدیهی است این تعریف و تفسیر درباره وجود معلول تفسیری نادرست است زیرا چیزی که خارج از وجودِ چیز دیگر نباشد جزء آن است نه معلول آن، و با وجود کل موجود است نه به آفرینش آن.
کتاب "علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الالهیة" مینویسد:
إنّ الموجود إذا لم یکن وجوده عین ذاته، کان قائماً بغیره ومتحقّقاً فیه
1) . عیون اخبار الرضا علیه السلام، 1/125.
ومعتمداً علیه _ أی معلولاً _ وعکس نقیضه هو، بأن ما لا یکون معلولاً، فهو لیس قائماً فی سواه ومعتمداً علیه، بل هو القائم بذاته الغنیّ عن غیره.(1)
اگر موجودی وجود عین ذاتش نباشد قائم به غیر و متحقق در غیر و معتمد بر غیر _ یعنی معلول _ است، و عکس نقیض این قضیه این است که هر چیزی که معلول نباشد قائم در غیر و معتمد بر غیر نیست بلکه بینیاز از غیر است(2).
نقد و اشکال:
1 . "وجود" که حکم عقلی و معقول ثانی است بلکه ذات ندارد و هرگز ممکن نیست عین ذات چیزی باشد لذا فلسفه و عرفان مجبور شده است عین ذات بودنِ وجود برای خداوند را این گونه تفسیر کند که بگوید: "وجود خداوند ماهیت و حد و تناهی نداشته و مطلق و نامتناهی و کل اشیاء است". که بطلان این تفسیر نیازی به توضیح ندارد چه اینکه:
اولا: کل اشیاء نیز اشیایی میباشند که موجودند نه نفس حقیقت وجود که معقول ثانی و امری عقلی است نه ذات خارجی قابل فرض تناهی یا عدم تناهی، همان
1) . جوادی آملی، عبد الله، علی بن موسی الرضا علیه السلام، 18.
2) . مبنای این سخن، این عقیده فلسفی است که: واقعیت خارجی، نفس حقیقت وجود است؛ حقیقت وجود، لذاتها (به خودی خود) موجود است؛ معلول، وجودی خارج از ذات علت (حقیقت وجود=ذات خداوند متعال) ندارد؛ معنا و ملاک معلولیت، "وجود در غیر خود داشتن" است. (رجوع کنید به: اسفار، 1/38؛ مطهری، مرتضی، اصول فلسفه و روش رئالیسم، حاشیه، مقاله هفتم، و...). بطلان تمامی این موارد را بارها توضیح دادهایم.
طور که مثلا همه اشیای ممکن الوجود باز هم اشیای ممکنند نه حقیقت امکان که حکم عقل و معقول ثانی است و اصلا ذات خارجی ندارد، و نیز همه اشیای سفید یا گرم روی هم باز هم اشیای سفید یا گرم میباشند نه حقیقت سفیدی و حرارت.
ثانیا: کسانی که میگویند: وجود خداوند متعال عین ذاتش میباشد اگر عبارتشان را حمل بر مسامحه نکنیم غلط بودن آن واضح است و تعبیر صحیح در این مورد این است که گفته شود: ذات باری تعالی فراتر از این است که با وجود و عدم متقابل و امکانی قابل نسبت و سنجش باشد.
باید دانست که "تناهی و عدم تناهی" معقول ثانی، و وصف ذاتی کمیات، و از اوصاف حقایق عینی و خارجی است، و از تصور کمی و زیادی در آنها نشأت میگیرد؛ بنابر این اگر وصف تناهی یا عدم تناهی، نفس یک حقیقت (چه حقیقت موهوم وجود باشد و چه غیر آن) میبود، بنابر اصول فلسفه یکی از این سه امر لازم میآمد:
الف. مصادیق آن حقیقت هم متناهی باشند و هم غیرمتناهی، (و این در صورتی است که "تناهی و عدم تناهی"، هر دو وصفی زائد بر آن حقیقت نبوده، و قابل انفکاک از آن حقیقت نباشند)، و این مستلزم اجتماع نقیضین است.
ب. آن مصادیق فقط متناهی باشند (و این در صورتی است که تنها "تناهی" وصف زائد بر آن حقیقت نباشد) و این امر به صراحت غرض از استدلال را نقض کرده و اساس اعتقادات اهل فلسفه وعرفان را منهدم میسازد.
ج. تمامی مصادیق آن حقیقت فقط نامتناهی باشند (و این در صورتی است که تنها "عدم تناهی" وصف زائد
بر آن حقیقت نباشد). و حال اینکه نفی وجود اشیای محدود و متناهی، خلاف ضرورت و بداهت و نیز خلاف مقتضای برهان و وحی در مورد مخلوقیت ماسوای باری تعالی است.
ثالثا: اگر چنانکه فلسفه میپندارد اشیای خارجی عین حقیقت متاصل وجود میبودند، دیگر سلب وجود از اشیاء محال میشد و هیچ چیزی قابل عدم نبود، در حالی که انکار مخلوقیت و قابل وجود و عدم بودن ماسوای خداوند متعال خلاف بداهت عقلی و انکار ضرورت دینی است.
رابعا: اعتقاد به نامتناهی بودن ذات خداوند، باطل و موهوم است زیرا:
الف) تحقق موضوع نامتناهی محال ذاتی است.
ب)موضوع قابل اتصاف به تناهی و عدم تناهی، ذات دارای اجزا و امتداد است.
ج) عدم تناهی، ملاک وجوب وجود نیست.
البته مخفی نماند که اهل فلسفه و عرفان، به دو نتیجه باطلی که گفته شد _ یعنی انکار وجود حقیقی اشیای محدود، و نیز غیر قابل عدم بودن اشیاء ملتزم بوده، وجود ماسوای خداوند را اوهام شمرده، و همه چیز را ازلی و ابدی و غیر قابل عدم بالذات میدانند چنانکه ملاصدرا خالقیت حق تعالی را محال دانسته و میگوید:
إنّ ما لا یکون وجوداً ولا موجوداً فی حدّ نفسه لا یمکن أن یصیر موجوداً بتأثیر الغیر وإفاضته، بل الموجود هو الوجود وأطواره وشؤونه وأنحاؤه... کما قیل شعراً:
وجود اندر کمال خویش
ساری است
تعینها امور اعتباری
است(1)
1) . ملاصدرا، اسفار، 2/341.
آنچه که به خودی خود نه وجود باشد و نه موجود، هرگز ممکن نیست که به تأثیر و افاضه غیر موجود شود، بلکه موجود تنها خودِ وجود و اطوار و شؤون و صورتهای گوناگون آن است. چنانکه به زبان شعر گفته شده است:
وجود اندر کمال خویش
ساری است
تعینها امور اعتباری
است
و در "تعلیقات کشف المراد" آمده است:
الوجود من حیث هو هو هو الحقّ سبحانه. والوجود الذهنیّ والخارجیّ والأسمائیّ ظلاله... کلّ واحد من المطلق والمقیّد مرآة للآخر بوجه.(1)
وجود از حیث ذات خودش همان حق سبحانه است، و وجود ذهنی و خارجی و اسمایی سایههای آن هستند... وجود مطلق و مقید هرکدام از وجهی نمایانگر دیگری است.
"ممد الهمم" مینویسد:
چون به دقت بنگری آن چه در دار وجود است وجوب است، و بحث در امکان برای سرگرمی است.(2)
چون یک وجود هست و بود واجب و صمد
از ممکن این همه سخنان فسانه چیست؟!(3)
رساله "وحدت از دیدگاه عارف و حکیم" مینویسد:
وجود چون قابل وجود و عدم نیست واجب لذاته است، و وجود اصل همه موجودات و قائم بر همه و قیوم همه و همه قائم به او هستند.(4)
"تعلیقات کشف المراد" مینویسد:
فالوجود غیر مجعول مطلقاً، کما أنّه غیر قابل للعدم مطلقاً، لاستحالة
انفکاک الشیء عن نفسه وانقلابه إلی غیره.(1)
وجود، به هیچ عنوان قابل جعل نیست، همانطور که اصلا قابل عدم نیز نمیباشد، چرا که محال است چیزی از حقیقت خود جدا شده و به غیر خود تبدیل گردد.
2 . معنای قائم به غیر بودن معلول این نیست که متحقق در ذات علت و شأنی از شؤون و تطوری از تطورات هستی آن باشد، بلکه معنای صحیح آن این است که علت معلول را ایجاد نموده و معلول به خودی خود پدید نیامده وبه مشیت خویش خود را باقی نگه نداشته است. بدیهی است هر گونه ربط و پیوند ذاتی بین ذات علت وجود دهنده (خالق) و معلولِ حقیقی (مخلوق) محال است. و چیزی که شأنی از شؤونات دیگری بوده، و خارج از آن تحقق نداشته باشد، جزء آن است نه معلول و مخلوق آن.
3 . اگر معنای معلولیت این باشد که معلول متحقق در ذات علت است، دیگر چگونه میتوان ادعا کرد که علت غنی و بینیاز از غیر خود میباشد، مگر ممکن است چیزی مستغنی و بینیاز از چیزهایی باشد که از هستی او خارج نبوده و متحقق در ذات او میباشند؟! مضافا بر اینکه محدودیت و متجزی بودن و حجم و ابعاد داشتن و امکان و احتیاج به غیر، در مورد چیزی که چیزی دیگر در ضمن او متحقق است از بدیهیترین مسائل میباشد.
1) . حسن زاده آملی، حسن، تعلیقات کشف المراد، 477.
اندیشه بشری و فلسفه و عرفان، علم را به معنای وجود دانسته، و عالم بودن ذات خداوند را نیز به معنای "عینیت ذات الهی با اشیا" و یا "فراگیری ذات او نسبت به همه چیز" میداند، حدوث عالم را انکار کرده و حضور ازلی آن در ذات خداوند را نفس علم خداوند میشمارد.
در کتاب "الهی نامه" آمده است:
الهی، چگونه حاضر نباشم که معلوم تو بلکه علم توأم.(1)
رساله "لقاء الله" مینویسد:
إنّ إدراک کلّ شیء هو بأن ینال حقیقة ذلک الشیء المدرک بما هو مدرک بل بالاتّحاد معه کما رآه طائفة من العرفاء وأکثر المشائین والمحقّقون.(2)
ادراک هر چیزی به این است که به حقیقت آن شیء مدرک رسیده شود، بلکه بنابر نظر گروهی از عرفا و اکثر مشائیین و محققین به این است که با آن اتحاد حاصل شود.
و مینویسد:
اندیشه بشری و فلسفه و عرفان، علم را به معنای وجود دانسته، و عالم بودن ذات خداوند را نیز به معنای "عینیت ذات الهی با اشیا" و یا "فراگیری ذات او نسبت به همه چیز" میداند، حدوث عالم را انکار کرده و حضور ازلی آن در ذات خداوند را نفس علم خداوند میشمارد.
در کتاب "الهی نامه" آمده است:
الهی، چگونه حاضر نباشم که معلوم تو بلکه علم توأم.(1)
رساله "لقاء الله" مینویسد:
إنّ إدراک کلّ شیء هو بأن ینال حقیقة ذلک الشیء المدرک بما هو مدرک بل بالاتّحاد معه کما رآه طائفة من العرفاء وأکثر المشائین والمحقّقون.(2)
ادراک هر چیزی به این است که به حقیقت آن شیء مدرک رسیده شود، بلکه بنابر نظر گروهی از عرفا و اکثر مشائیین و محققین به این است که با آن اتحاد حاصل شود.
و مینویسد:
إنّه ما من موجود إلّا وهو علم الحقّ تعالی، لأنّ علمه بما سواه حضوریّ إشراقیّ، لم یعزب عن علمه مثقال ذرّة.(1)
هر موجودی بعینه علم حقّ تعالی است، زیرا علم او بما سوایش حضوری اشراقی است و هیچ ذرّهای از علم او خارج نیست.÷
کتاب "تعلیقه نهایة الحکمة" حضور همه اجسام و مادیات را در ذات احدیت بلا مانع دانسته، و نام آن را "علم" نهاده و مینویسد:
وأمّا علم العلّة بالمعلوم علماً حضوریّاً فیمکن تعلّقه بالموجود المادّیّ بما أنّه موجود مادّیّ. والإشکال بأنّه: لا حضور للموجود المادّیّ لنفسه فکیف یکون حاضراً للعالم؟ مندفع بأنّ غیبوبة أجزائه بعضها عن بعض لا تنافی حضورها للفاعل المفیض.(2)
علم حضوری علت به معلول، ممکن است که حتی به موجود مادی هم در عین مادی بودنش تعلق بگیرد. و این اشکال که گفته شود: موجود مادی حتی برای خودش هم حضور ندارد پس چگونه ممکن است که برای عالم حاضر باشد؟ پاسخ این است که غایب بودن بعضی از اجزای موجود مادی از بعضی دیگر، منافات با حضور آن برای فاعل مفیض ندارد.
و نیز:
إنّ تجرّد المعلوم فی العلم الحضوریّ بالغیر غیر لازم، وإنّ غیبوبة الشیء المادّیّ عن ذاته لا یستلزم غیبوبته عن فاعله المفیض، کیف والمعلول مادّیّاً کان أو مجرّداً لیس إلّا عین الربط بالعلّة فهی مهیمنة علیه ومحیطة به بتمام معنی الکلمة، ولا یتمّ ذلک إلّا بحضوره عندها.(3)
در مورد علم حضوری به غیر لازم نیست که معلوم مجرد باشد، و غایب بودن شیء مادی از خودش، مستلزم این نیست که از فاعل مفیضش هم غایب باشد، چه اینکه معلول _ چه مادی باشد و چه مجرد _ جز عین ربط به علت چیز دیگری نیست؛ بنابراین، علت _ به تمام معنای کلمه _ مسلط و محیط و دربردارنده معلول است، و این امر ممکن نیست مگر اینکه معلول در ذات علت حضور داشته باشد.
در حالی که در مکتب وحی و برهان، تفسیر علم به معنای "حضور و وجود یک ذات در ذاتی دیگر" _ با صرف نظر از اینکه بازگشت آن به وحدت کل و اجزاء، و اتحاد عاقل و معقول، و وحدت وجود است _ پذیرفته بلکه معقول نیست، و از نظر عقل و وحی همه اشیاء حادث و دارای ابتدای وجود بوده و علم خداوند متعال به وجود عالم حتی مشروط به حضور و وجود و آفرینش آن هم نیست تا چه رسد به اینکه عین حضور و وجود آن ها در ذات اقدس باری تعالی باشد:
الحسین بن بشّار، عن أبی الحسن علیّ بن موسی الرضا علیه السلام قال: سألته أیعلم الله الشیء الذی لم یکن، أن لو کان کیف کان یکون؟
قال: إنّ الله تعالی هو العالم بالأشیاء قبل کون الاشیاء، قال عزّ وجلّ <إِنَّا کُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُون> . وقال لأهل النار: <لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ> وقال للملائکة لمّا قالت: <أَ تَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُون>. فلم یزل الله عزّ وجلّ علمه سابقاً للأشیاء قدیماً قبل أن یخلقها، فتبارک ربّنا وتعالی علوّاً کبیراً، خلق الأشیاء وعلمه بها سابق لها کما شاء، کذلک ربّنا لم یزل عالماً سمیعاً بصیراً.(1)
حسین بن بشار گوید به امام رضا علیه السلام عرض کردم: آیا خداوند متعال چیزی را که هرگز نبوده است میداند که اگر موجود بود چگونه بود؟!
1) . عیون اخبار الرضا علیه السلام، 1/118؛ توحید، 136 _ 137؛ بحار الأنوار، 4/78 _ 79.
حضرت فرمودند: خداوند تعالی قبل از وجود اشیاء به آنها عالم است، خود میفرماید: "ما مینوشتیم آنچه را شما انجام میدادید".
و درباره اهل دوزخ میفرماید: "اگر ایشان باز گردانده شوند، به آنچه که از آن نهی شده بودند باز میگردند و ایشان دروغ میگویند". و به ملائکه فرمود آنگاه که گفتند: "آیا در آن کسی را قرار میدهی که فساد میکند و خونریزی مینماید، و حال اینکه ما به حمد و تقدیس تو تسبیح گوییم؟ فرمود: من میدانم چیزهایی را که شما نمیدانید".
پس علم خداوند عزّ و جلّ ازلا قبل از اشیاء بوده است و پیش از خلق آنها قدیم میباشد. منزه است پروردگار ما و فراتر است فراتری بزرگی. اشیاء را آفرید و علمش به آنها پیش از آنهاست همانگونه که اراده فرمود. اینگونه پروردگار ما ازلا عالم و سمیع و بصیر است.
علم خداوند متعال چیزی جز ذات او تبارک و تعالی نیست، و حقیقتی متجزی و عددی و دارای مراتب نیز نمیباشد. اما فلسفه و معرفت بشری علم خداوند را دارای مراتب دانسته و به حادث و قدیم تقسیم میکند چنانکه در کتاب "علی بن موسی الرضا علیه السلام و الفلسفة الالهیة" آمده است:
إنّ الکمال الوجودیّ الذی له مراتب _ بعضها بسیط أزلیّ، وبعضها حادث فیما لا یزال _ تکون مرتبته الأزلیّة عین الذات الواجبة، ومرتبته الحادثة عین الفعل الممکن، وذلک کالعلم.(1)
کمال وجودیای که دارای مراتب است _ که بعضی از آن مراتب بسیط ازلیاند و برخی دیگر به طور همیشگی و ازلی حادث میباشند _ مرتبه ازلیاش عین ذات خداست، و مرتبه حادثش عین فعلی که ممکن است میباشد، مانند علم.
برخی اشکالات این کلام عبارتند از:
1) . جوادی آملی، عبد الله، علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیة، 55.
نیست بلکه مجموعه کمالات، مخلوق اویند و ذات متعالی از مقدار و اجزای او تبارک و تعالی منزه از جمع و تفریق و مقدار و عدد و نقص و کمال میباشد. بدیهی است حقیقت دارای مراتب، حقیقتی عددی و متجزی و مخلوق و محدود است، و خداوند متعال خالق آن و مبائن با آن میباشد.
هر چیزی یا حادث است و یا ازلی، و معقول نیست که در ازل حادث باشد، مگر بر مبنای فلسفه و عرفان که حتی اجتماع نقیضین را هم محال نمیداند!(1)
علم خداوند متعال چیزی جز ذات متعالی او نیست و مرتبه حادث ندارد.
" علم" و "فعل" دو حقیقت متباینند و هرگز ممکن نیست یکی از آن دو عین دیگری باشد.
"فعل"، مطلقا حادث است و اعتقاد به ازلیت آن با اصل فعل بودن آن منافات دارد.
1) . چنان که گویند: خلاصة الکلام هو أنّه من جهة العقل النظری إنّ الشیء الواحد یعنی عین الذات الخارجیّة فی الصورة التی تکون علّة لا تکون معلولة، ولکن فی هذا النظر الذی هو فوق الحکم العقلی والذی هو حکم الکشف والشهود أنّ الذات مجمع الأضداد، ومتّصفة بالضدین، وجامعة النقیضین... إنّ ذات الباری... تکون علّة ومعلولة!». (حسن زاده آملی، حسن، ممد الهمم، 493).
اندیشه بشری خداوند متعال را ذات دارای صفات دانسته، سپس سخن از "زیادت صفات بر ذات"، و یا "عینیت ذات و صفات او" در میان میآورد، اما معرفت مکتب وحی بر این اساس است که خداوند متعال ذات علم و قدرت است، نه ذاتی که دارای صفت علم و قدرت باشد، لذا سخن از عینیت یا زیادت ذات و علم و قدرت او موضوعا منتفی است. بدیهی است ذات متصف به صفت و دارای کیفیت، متجزی و متبعض و قابل زیاده و نقصان و وجود و عدم بوده، و متقابلا ذات متعالی از مقدار و اجزا، به خودی خود متعالی از "داشتن و نداشتن"، و فراتر از قابلیت اتصاف به صفات است، چه اینکه ذات و صفت وضوحا دو چیزند نه یک چیز، بدین معنا که هر ذات دارای صفتی را میتوان بر صفت و حالتی دیگر فرض کرد، و البته با فرض اینکه ذاتی دارای صفات باشد، دیگر ادعای عینیت ذات و صفات با نفس مفروض اولی در تناقض است.(1)و از همین جا معلوم
1) . با صرف نظر از اینکه ذات دارای صفت و کیفیت، خودش خودش نیست مگر از باب ضرورت به شرط محمول؛ چرا که چنین ذاتی ضرورتا دارای اجزا و ابعاض بوده و قابل تحقق در صور و اجزا و ابعاض علی البدل میباشد.
اندیشه بشری خداوند متعال را ذات دارای صفات دانسته، سپس سخن از "زیادت صفات بر ذات"، و یا "عینیت ذات و صفات او" در میان میآورد، اما معرفت مکتب وحی بر این اساس است که خداوند متعال ذات علم و قدرت است، نه ذاتی که دارای صفت علم و قدرت باشد، لذا سخن از عینیت یا زیادت ذات و علم و قدرت او موضوعا منتفی است. بدیهی است ذات متصف به صفت و دارای کیفیت، متجزی و متبعض و قابل زیاده و نقصان و وجود و عدم بوده، و متقابلا ذات متعالی از مقدار و اجزا، به خودی خود متعالی از "داشتن و نداشتن"، و فراتر از قابلیت اتصاف به صفات است، چه اینکه ذات و صفت وضوحا دو چیزند نه یک چیز، بدین معنا که هر ذات دارای صفتی را میتوان بر صفت و حالتی دیگر فرض کرد، و البته با فرض اینکه ذاتی دارای صفات باشد، دیگر ادعای عینیت ذات و صفات با نفس مفروض اولی در تناقض است.(1)و از همین جا معلوم
1) . با صرف نظر از اینکه ذات دارای صفت و کیفیت، خودش خودش نیست مگر از باب ضرورت به شرط محمول؛ چرا که چنین ذاتی ضرورتا دارای اجزا و ابعاض بوده و قابل تحقق در صور و اجزا و ابعاض علی البدل میباشد.
میشود که اعتقاد به زیادت صفات بر ذات خداوند نیز به طریق اولی مردود و نادرست میباشد.
امیر المومنین علیه السلام میفرمایند:
وکمال الإخلاص له نفی الصفات عنه، لشهادة کلّ صفة أنّها غیر الموصوف، وشهادة کلّ موصوف أنّه غیر الصفة.(1)
کمال خالص دانستن و تنزیه خداوند متعال این است که صفات از او نفی شوند، زیرا هر صفتی شهادت میدهد که آن چیزی غیر از موصوف است، و هر موصوفی گواهی میدهد که آن چیزی غیر از صفت است.
و میفرمایند:
فمن وصف الله فقد قرنه، ومن قرنه فقد ثنّاه، ومن ثنّاه فقد جزّأه، ومن جزّأه فقد جهله(2).
هر کس او را مقارن داند پس او را دو دانسته است. و هر کس او را دو بداند، او را دارای اجزا شمرده است، و هر کس او را دارای اجزا شمارد نسبت به او جاهل است.
و میفرمایند:
جلّ أن تحلّه الصفات، لشهادة العقول أنّ کلّ من حلّته الصفات مصنوع.(3)
فراتر از این است که صفات بر او درآیند، زیرا عقول گواهی دهند که هر کس صفات بر او در آیند مصنوع میباشد.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
وکلّ موصوف مصنوع، وصانع الأشیاء غیر موصوف بحدّ مسمّی.(1)
هر چه در وصف آید مصنوع است، و آفریننده اشیاء به هیچ وصفی متصف نیست.
حضرت رضا علیه السلام میفرمایند:
نظام توحید الله تعالی نفی الصفات عنه، لشهادة العقول أنّ کلّ صفة وموصوف مخلوق، وشهادة کلّ موصوف أنّ له خالقاً لیس بصفة ولا موصوف، وشهادة کلّ صفة وموصوف بالاقتران، وشهادة الاقتران بالحدوث، وشهادة الحدوث بالامتناع من الأزل الممتنع من الحدوث، فلیس عرف الله من عرف بالتشبیه ذاته.(2)
قانون توحید خداوند تعالی این است که صفات از او نفی گردد، زیرا عقول گواهی دهند که هر صفت و موصوفی مخلوق است، و هر موصوفی شهادت دهد که او را خالقی است که نه صفت است و نه موصوف، هر صفت و موصوفی شاهد بر اقترانند. و اقتران، گواه حدوث است. و حدوث گواهی دهد که وجود ازلیاش ممتنع است. پس هر کس ذات خداوند را از راه تشبیه شناسد، او را نشناخته است.
و میفرمایند:
لا دیانة إلّا بعد معرفة، ولا معرفة إلّا بالإخلاص، ولا إخلاص مع التشبیه، ولا نفی مع إثبات الصفات للتشبیه، فکلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه.
لا تجری علیه الحرکة والسکون، وکیف یجری علیه ما هو أجراه، ویعود فیه ما هو ابتدأه؟ إذا لتفاوتت ذاته، ولتجزء کنهه، ولامتنع من الأزل معناه، ولما کان للبارئ معنی غیر المبروء.(3)
دین داشتن نشاید مگر بعد از معرفت، و معرفت ممکن نیست مگر با
جدا دانستن خداوند از همه چیز. با اعتقاد به تشبیه، جدا دانستن خداوند از خلق امکان ندارد. و با وجود اثبات صفات، نمیتوان وجود خداوند را از مخلوقات جدا نمود، چرا که با وجود اثبات صفات تشبیه لازم میآید.
هر آنچه در خلق است در خالق او نیست، و هر چه در آفریده ممکن باشد در مورد صانع و آفریننده او ممتنع است.
حرکت و سکون به او راه نیابد، چگونه بر او جاری شود آنچه خود جاری فرموده است، و به او بازگردد آنچه خود آن را ایجاد نموده است؟ در این صورت ذاتش دارای اجزا، و ازلیت وجودش غیرممکن میشد، و برای خالق معنایی جز مخلوقیت نمیماند.
در کتاب "علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الالهیة" درباره صفات خداوند متعال چنین آمده است:
الصفات الکمالیّة _ التی تکون هی عین الذات _ فکمال التوحید، هو إثباتها لها، لأنّ الذات الفاقدة لها تکون محدودة، لخروجها عن تلک الذات _ ولا شیء من المحدود بواجب ولا خالق _ فمن وصفه تعالی بصفة کمالیّة هی عین ذاته فقد وحّده. ومن وحّده فقد نزّهه عن العدد. ومن قدّسه عن العدد فقد أثبت أزله، وکذلک یوصف الله سبحانه.(1)
کمال توحید در مورد صفات کمالیه _ آنهایی که عین ذات میباشند _ این است که آنها برای ذات خداوند اثبات شوند. زیرا ذاتی که آنها را نداشته و آنها خارج از او باشند محدود میشود، و هر چیز که محدود باشد واجب الوجود و خالق نتواند بود _ پس هر کس خداوند را به صفت کمالیهای که عین ذات باشد وصف کند او را واحد یکتا دانسته است. و هر کس او را واحد داند از عدد تنزیه کرده است، و هر کس او را از عدد منزه داند، او را ازلی دانسته است، و خداوند سبحانه این چنین وصف میشود.
از آنچه گذشت اشکالاتی که به این کلام وارد است
1) . جوادی آملی، عبد الله، علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الالهیة، 46 _ 47.
روشن میشود، از جمله آن اشکالات این است که:
کمال توحید خداوند متعال _ چنانکه روایاتی که گذشت نیز صریحا بیان میداشت _ "نفی صفات" از او به طور مطلق است، وگرنه با فرض وجود ذات و صفت، دیگر ادعای عینیت آن دو، به خودی خود غیرمعقول است، _ لشهادة کل صفة أنها غیر الموصوف: صفت، خود شهادت میدهد که چیزی غیر از موصوف است و نمیتواند عین آن باشد". خداوند متعال ذات علم و قدرت و حیات و سمع و بصر است، نه ذاتی که دارای این صفات بوده و بتوان این صفات را عین او یا زائد بر او دانست.
نیز در کتاب "علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الالهیة" آمده است:
المراد من الصفات المنفیّة، هی الزائدة منها علی الذات لأنّها التی تشهد علی المغایرة، کشهادة الموصوف بها علیه.(1)
مراد از صفاتی که باید نفی شوند تنها همان صفاتی هستند که زائد بر ذات میباشند، زیرا تنها همانها هستند که همانند موصوف دلیل مغایرت میباشند.
کمال التوحید هو نفی الصفات الزائدة وإثبات الصفات العینیّة.(2)
کمال توحید، نفی صفات زائد بر ذات، و اثبات صفات عین ذات میباشد.
در حالی که روایات مزبور _ که مشتمل بر برهان قطعی هم میباشند _ صریحا دلالت میکنند که صفت داشتن به طور مطلق، دلیل بر غیریت و شاهد بر
بینونیت ذات و صفت است. و ذات متعالی خداوند که فراتر از مقدار و عدد است، به "وجدان و فقدان" نسبت داده نمیشود، چه اینکه وجدان و فقدان از شؤون و ویژگیهای توصیفی ذات اجزا و مخلوق است، و خداوند متعال خالق اشیای دارای اجزا و ابعاض، و قابل اتصاف به صفات، و داشتن و نداشتن است.
صفتی که با فرض خروج آن از ذات، نقص و محدودیت ذات لازم آید، وجودش نیز مستلزم این است که هم خودش و هم موصوفش مقداری و متجزی و عددی و قابل وجود و عدم باشند.
چنانکه "نداشتن" موجب محدودیت میشود، "داشتن" نیز موجب ترکیب و تجزی حقیقی و محدودیت است، زیرا ذات قابل داشتن، متجزی و عددی است و اعتقاد به "نامتناهی بودن" درباره ذات متجزی و عددی بلکه به طور مطلق اعتقادی موهوم است.
بنابراین اتصاف خداوند متعال به صفات کمالیهای که عین ذات او باشند، هم محالیت ذاتی دارد، و هم بر خلاف معنای توحید ذات متعالی از مقدار و عدد و کمال و نقص و قابلیت اتصاف به صفات است.
توضیح بیشتر اینکه حقیقت علم (به عنوان مثال) دو سنخ است:
الف. علم مقداری و متجزی و قابل زیاده و نقصان و وجود و عدم _ که حقیقت آن قابل تصور و ادراک بوده، و بنابر مبانی مختلف گاهی به عنوان صورت حاصل از شیء نزد عقل، یا حضور یا... شناخته و شناسانده میشود.
ب. علم غیرمقداری و غیرقابل زیاده و نقصان و وجود و عدم _ که هرگز مفهوم قابل تصور و ادراک نداشته، و در مقام تصور جز به عنوان "حقیقتی که خلاف جهل
است" شناخته و شناسانده نمیشود، مفهومی که مطابق با معنای اول باشد مفهوم علم به معنای خاص خلقی آن میباشد، و مفهومی که دلالت بر معنای علم از سنخ دوم میکند "مفهوم عام علم" و نیز "معنای مختص آن به خداوند متعال" است.
بر اساس توضیح مذکور میگوییم: علم خداوند متعال مفهومی قابل تصور و توهم به معنای خاص آن ندارد، و جز به اینکه "خلاف جهل" _ (مفهوم علم به معنای عام آن) است مورد اثبات و توجه عقل قرار نمیگیرد، پس خداوند متعال عالم است نه مانند سایر عالمان.
صفات او تبارک و تعالی صفات اقرار است نه احاطه، به این معنا که حقیقت علمِ متعالی از قابلیتِ داشتنِ اجزا، در حالی مورد تصدیق قرار میگیرد که مانند سایر چیزها _ که ذات آنها مورد تصور و شناخت مستقیم قرار میگیرد _ نبوده، و مورد شناخت و احاطه تصوری واقع نمیشود، و جز با ارجاع آن به سلب معنای مقابل آن (عدم جهل)، شناسانده نمیگردد، چه اینکه هر چیزی که حقیقت آن قابل توهم و شناخت مستقیم باشد قابل زیاده و نقصان و مخلوق میباشد، و علم خالق تبارک و تعالی _ همانند وجود او جل و علا _ چنان نبوده و بر خلاف آن میباشد.(1)
1) . همانطور که در مرحله اثبات وجود خداوند متعال، حقیقت ذات او به خودی خود مورد شناخت مستقیم و بدون واسطه عقل قرار نمیگیرد، _ بلکه این سایر اشیاء هستند که به خودی خود قابل ادراک و تصور بوده، و مقدمه اقرار و تصدیق عقلی به وجود خداوند به عنوان "ذاتی که بر خلاف همه اشیاء است و هرگز قابل تصور و شناخت نمیباشد" قرار میگیرند _، مفهوم علم و قدرت و حیات نیز ابتداءًا در معنای خاص قابل تصور و ادراک آن که مخلوق و قابل زیاده و نقصان است شناخته میشود، و سپس مقدمه اقرار و تصدیق به وجود همان عناوین به معنای عام آن، در مورد خالق جل و علا قرار میگیرد. لذا بحث از "زیادت و عینیت ذات و صفات" که متفرع بر عددی بودن هر دوی آنهاست موضوعا منتفی میگردد.
بنابراین، هنگامی که خداوند متعال را بر خلاف همه چیزهای دیگر و اوصاف آن ها میشماریم نفس همان چیزی را که اثبات کردهایم نفی نمیکنیم تا اینکه تناقض لازم آید، لذا وقتی میگوییم: "خداوند متعال شیئی است بر خلاف اشیاء" درست نیست چنین اشکال شود که "شیء بودن" با "خلاف شیء بودن" متناقض است، و "عالم بودن" با "بر خلاف عالمان بودن" متناقض است و...؛ بلکه در تمامی این موارد معانی و مفاهیم و اوصاف خاص خلقی را نفی کرده، و معنای عام مقسمی یا معنای خاص الهی آن ها را اثبات کنیم. (در مورد مثال مذکور، علم دارای مقدار و اجزا و قابل وجود و عدم و زیاده و نقصان معنای خاص خلقی علم است، و حقیقت علم متعالی از این اوصاف معنای الهی آن، و مقسم هر دوی آنها معنای عام علم میباشد).
نیز ممکن است کسی چنین اشکال کند: "در صورتی که صفات خداوند متعال به سلب مقابل آنها برگردانده شود اگر منظور از این معانی (مانند نفی جهل)، نقیض همان معانی اثبات شده باشد نتیجه سخن اثبات همان اوصاف (مانند علم) خواهد بود و در این صورت اولا اصلا معنای جدیدی افاده نشده است، وثانیا محذورات ناشی از اثبات علم عود خواهد کرد؛ واگر منظور از معنای مورد نفی، نقیض معانی اثبات شده نباشد،
تعطیل و اثبات واسطه بین علم و جهل، و بین وجود و عدم، و رفع نقیضین لازم خواهد آمد." پاسخ این اشکال هم این است که بگوییم: هنگامی که اثبات علم و سایر صفات خداوند متعال را به سلب معنای مقابل آن (مانند نفی جهل) ارجاع میدهیم، صفات مذکور (مثلا جهل) را به معنایی کاملا مبائن و بی ربط با نقیض خودشان (مثلا علم) استعمال نمیکنیم که تعطیل لازم آید، کما این که آنها را به نفی عین معانی مقابل آنها برنمیگردانیم که "عدم افاده معنای جدید" لازم آید، بلکه حقیقت وجوب ارجاع صفات باری تعالی به سلب مقابلات آنها اشاره است به نفی مفهومِ خاص خلقی صفات (مانند علم مقداری و متجزی و قابل شناخت) و اثبات معنای خاص الهی آنها (مانند علم متعالی از داشتن مقدار و اجزا و فراتر از داشتن قابلیت وجود و عدم) که دارای صورت خاص قابل تصور وتوهم و شناخت نبوده، و فرض زیادت و عینیت آن با ذات موضوعا منتفی میباشد.
نکته دیگری که اقتضا میکند صفات خداوند متعال به سلب معنای مقابل آنها برگردانده شوند این است که سلبهای متعدد از یک حقیقت، هرگز موهم تعدد و تکثر در آن حقیقت نیست(1)ولی توصیف یک حقیقت به
1) . اگر چه در مورد حقیقت مقداری و عددی هم میتوان سلبهای متعدد را به آن نسبت داد، اما این دو سلب با هم تفاوت دارند زیرا در مورد حقیقت غیر عددی، ارجاع به سلب، به منظور اثبات معنای عام یا معنای خاص الهی است در حالی که لحاظ کردن چنین امری در مورد مخلوقات باری تعالی باطل و نادرست است.
اوصاف متعدد، لا اقل موهم تجزّی و کثرت حقیقی آن است، چه اینکه فرض عینیت ذات و صفت موضوعا محال بوده، و اتصاف موصوف به صفت، فرع بر متجزی بودن صفت و موصوف میباشد.
حضرت رضا علیه السلام در ارشاد فیلسوف زمان خود عمران صابی به طریق صحیح وصف باری تعالی و اسماء و صفات لایق او میفرمایند:
واعلم أنّه لا تکون صفة لغیر موصوف، ولا اسم لغیر معنی، ولا حدّ لغیر محدود، والصفات والأسماء کلّها تدلّ علی الکمال والوجود ولا تدلّ علی الإحاطة کما تدلّ الحدود التی هی التربیع والتثلیث والتسدیس، لأنّ الله عزّ وجلّ تدرک معرفته بالصفات والأسماء ولا تدرک بالتحدید بالطول والعرض والقلّة والکثرة واللون والوزن وما أشبه ذلک، ولا یحلّ بالله جلّ وتقدّس شیء من ذلک حتی یعرفه خلقه بمعرفتهم أنفسهم بالضرورة التی ذکرنا. ولکن یدلّ علی الله عزّ وجلّ بصفاته، ویدرک بأسمائه، ویستدلّ علیه بخلقه حتی لا یحتاج فی ذلک الطالب المرتاد إلی رؤیة عین و لا استماع أذن ولا لمس کفّ ولا إحاطة بقلب.
ولو کانت صفاته جلّ ثناؤه لا تدلّ علیه وأسماؤه لا تدعو إلیه والمعلمة من الخلق لا تدرکه لمعناه، لکانت العبادة من الخلق لأسمائه وصفاته دون معناه، فلو لا أن ذلک کذلک لکان المعبود الموحّد غیر الله، لأنّ صفاته وأسمائه غیره. أفهمت؟ قال: نعم، یا سیّدی.(1)
بدان که صفت بدون موصوف نمیشود، اسم بدون معنا نیست، و تعریف جز در مورد ذات قابل شناخت نمیباشد.
صفات و اسمای خداوند متعال تنها بر کمال و وجود دلالت دارند، و بیانگر حقیقت ذات او به نحوی که در حیطه ادراک درآید نمیباشند، و همانند حدودی که دلالت بر شکل داشتن و مربع و مثلث و شش ضلعی بودن میکنند نیستند.
زیرا معرفت خداوند متعال به واسطه اسماء و صفات به دست میآید، اما با تحدید به طول و عرض و قلت و کثرت و رنگ و وزن و امثال آن
1) . عیون اخبار الرضا علیه السلام، 1/141؛ صدوق؟ق؟، التوحید، 437.
ادراک نمیگردد زیرا هیچ یک از این معانی بر خداوند جل و تقدس راه نمییابد که خلقش همچون معرفت خویشتن او را نیز بشناسند. بر خداوند عزّ و جلّ به صفاتش دلالت میشود و او تبارک و تعالی به نامهایش شناخته میگردد، و به وجود خلق بر وجود او استدلال میشود تا اینکه اهل شک و تردید برای ایمان آوردن به او نیاز به دیدن با چشم و لمس با دست و احاطه با قلب و فکر نداشته باشند.
اگر قرار بود صفات خداوند جل ثناؤه دلالت بر او نکنند، و نامهایش بر او راه ننمایند و از آنها حقیقت وجود خداوند قصد نشود، عبادت خلق بر اسماء و صفات او واقع میشد نه بر معنای حقیقی خداوند. و اگر چنین بود معبودی که یگانه دانسته شده است، غیر خداوند متعال میشد، زیرا صفات و اسمائی که دلالت بر وجود او میکنند غیر از خود اویند. آیا فهمیدی؟ گفت: آری، ای مولای من.
فاضل مقداد "قدّس الله روحه" میفرماید:
إنّه لیس له صفة زائدة علی ذاته، بل لیس له صفة أصلاً کما أشار إلیه ولیّ الله بقوله: وکمال الإخلاص له نفی الصفات عنه لشهادة کلّ صفة أنّها غیر الموصوف.(1)
خداوند صفت زائد بر ذات خود ندارد، بلکه او تبارک و تعالی اصلا صفت ندارد چنانکه حجت خداوند به این مطلب اشاره نموده و میفرماید: وکمال اخلاص (جدا کردن خداوند از خلق) او این است که صفات از او نفی شود زیرا هر صفتی شهادت میدهد که چیزی غیر از موصوف است.
و در شرح توحید صدوق، در مورد شرح فرموده امام رضا علیه السلام (وأصل معرفة الله توحیده) آمده است:(2)
توحید تنها در صورتی انتظام مییابد که صفات را عینا و زیادة از خداوند
تعالی نفی کنیم، به این معنا که خداوند سبحانه مانند مخلوقات مصداق آن مفهومات نباشد، بلکه صفات او جل سلطانه صفات اقرار میباشد نه صفات احاطه و انتزاع و امام رضا علیه السلام به همین مطلب اشاره نموده میفرماید: نظام توحید خداوند نفی صفات از او است.
یعنی آن چیزی که توحید حقیقی به آن انتظام مییابد و به واسطه آن عارف بالله موحد حقیقی میگردد این است که صفات از خداوند نفی گردد به این معنا که تمامی صفات نیکوی او به سلب نقائص و نفی متقابلات آنها برگردانده شود نه اینکه گفته شود: ذاتی است و صفاتی که قائم به آن ذات، یا قائم به خود صفات، یا عین ذات خداوند میباشند، "زیرا عقول شهادت میدهند که هر صفت و موصوفی مخلوق است".
این سخن امام علیه السلام اعتقاد به وجود صفات عینیه و زائده عارضه را باطل میکند. یعنی عقل صریح دور از شبههها حکم میکند که صفت و موصوف هر دو مخلوقند چه آن صفات عینیه باشند و چه زائد و قائم به ذات خداوند تعالی.
...اینها همه با قطع نظر از این است که عینیت و اتحاد ذات و صفت ذاتا محال میباشد، چه اینکه ذات آن چیزی است که مستغنی بوده و نیازمند نیست اما صفت چیزی است که محتاج و نیازمند به موصوف میباشد، و بدیهی است که اتحاد آن دو ممتنع میباشد چرا که از اتحاد آن دو لازم میآید که محتاج، محتاج الیه (و بالعکس) بوده؛ و نیز یک چیز به خودش محتاج و نیازمند باشد. (1)
1) . قاضی سعید قمی، شرح توحید صدوق قدس سره، 1/115 تا 119.
عدل الهی از اصول ضروری اصول اسلام است که البته در مقام تفسیر و تبیین آن انحرافات بیشمار و بس خطیر گردنگیر شمار فراوانی از اهل بحث شده است.
این بحث مبتنی بر اصول مهمی میباشد مانند:
اثبات علم و حکمت خداوند متعال
اثبات اختیار و حل مشکل جبر
اثبات حسن و قبح عقلی
که خطای در هر یک از آنها موجب خطاهای غیر قابل چشم پوشی در نتایج خواهد بود ولی با این حال از شگفتیهای باب معارف و عقاید این است که پایهگذاران مکاتب معرفت بشری هیچ گاه در حل شبهات باب جبر به نقطه روشنی نرسیدهاند بلکه بحث از عدل الهی بر اساس مبانی ایشان که همه چیز را معلول علل و مقدمات ضرورت بخش ما قبل خود میدانند، از حیث ثبوت منتفی و ممتنع میباشد. چنان که در مورد مسأله حسن و قبح هم باید دانست که با پذیرش قواعد فلسفی و عرفانی، در اثبات عدل الهی به بنبست خواهیم رسید و حتی دلیلی بر قبح و استحاله وقوعی تکلیف مالایطاق هم نخواهیم داشت.
معارف بشری غالبا "علم" را به معنای "وجود و
حضور" تفسیر میکنند(1)
و مینویسد، کما أنّ وجود الأشیاء علی ما هی علیها من توابع وجود الحقّ سبحانه، فکذا معقولیّتها وشهودها علی ما هی علیها، من توابع معقولیّة الحقّ ومشهودیّته. (اسفار، 2/363).
سبزواری مینویسد: إنّ معرفة حقیقة أیّ وجود کان بالحضور تستلزم معرفة مقدّماته. (حاشیه اسفار، 6/176).
و میگوید: العلم لیس إلّا الوجدان، ومرتبة فوق التمام من حقیقة الوجود واجدة... لکلّ الوجودات التی دون تلک المرتبة بنحو أعلی، فهی عالمة بها. (حاشیه اسفار، 6/24).
البته روشن است که با پذیرش این سخنان در مورد حقیقت علم دیگر هرگز نمیتوان گفت: إن العلم عبارة عن الوجود بشرط أن لا یکون مخلوطا بمادة. (ملاصدرا، عرشیه، 222).
و نیز نمیتوان گفت: علمه تعالی بالممکنات لیس... عین ذوات الممکنات الخارجیّة، لأنّ علمه قدیم والممکنات کلّها حوادث. (ملاصدرا، عرشیه، 224).
"لقاء الله" مینویسد: وقد أفاد فی ذلک فیلسوف العرب یعقوب بن اسحاق الکندی... بقوله: إذا کانت العلة الأولی متّصلة بنا لفیضه علینا وکنّا غیر متّصلین به إلّا من جهته علی قدر ما یمکن فینا ملاحظته علی قدر ما یمکن للمفاض علیه أن یلاحظ المفیض، فیجب أن لا ینسب قدر إحاطته بنا إلی قدر ملاحظتنا له لأنّها أغزر وأوفر وأشدّ استغراقاً...
وتبصّر ممّا قدّمنا أنّه ما من موجود إلّا وهو علم الحقّ تعالی لأنّ علمه بما سواه حضوریّ إشراقیّ. (حسنزاده، حسن، لقاء الله، 198).
این رساله برای دفاع از عقاید وحدت وجودیان، در ضمن کتابی به عنوان جلد نوزدهم شرح نهج البلاغه _ از علامه خویی _ چاپ شده است. لازم به ذکر است که علامه خویی علی رغم دیدگاه مؤلف رساله لقاء الله، در کتاب خود به شدت به رد و ابطال عقیده وحدت وجود پرداخته است.
و این خود راهی است که در1) . ملاصدرا مینویسد: العلم لیس إلا الوجود. (اسفار، 6/24).
نتیجه به بن بست نفی عدل الهی میانجامد و ما در این جا به یاری خداوند متعال به طور خلاصه و مختصر به مسأله جبر و اختیار میپردازیم.
قانون ضرورت علی و معلولی (یعنی پیدا شدن هر امر حادثی به دنبال علل و عواملی ضرورت بخش) یکی از اصول و قواعد مسلم فلسفی است.
بدیهی است با اعتقاد به چنین اصلی باید به طور قطعی پذیرفت که هیچ فاعلی در فعل خویش دارای اختیار نبوده و تمامی امور _ اعم از مراحل تصور و تصدیق و اراده و انتخاب و حرکت و... به نحو جبر و ضرورت تحقق مییابد.
فلسفه میگوید:
"الشیء ما لم یجب لم یوجد".(1)
کلّ محمول حصل لموضوع، فإنّ ذلک الحصول یجب أن یکون مسبوقاً بالضرورة. فإنّه ثبت فی الحکمة: أنّ الشیء ما لم یجب لم یوجد. (موسوعة مصطلحات فخر رازی، 419).
تصریح به شمول قاعده "الشیء ما لم یجب لم یوجد" حتی نسبت به فعل اختیاری و فعل باری تعالی:
الاختیار حادث بعد ما لم یکن فله علّة وحدوثه عنه بلزوم... فیکون إذن الأشیاء الممکنة ما لم یجب لم یوجد. (رسائل ابن سینا، 2 / 142).
ما البرهان علی أن الخلق من لوازم واجب الوجود بذاته؟ ج ط_ لأنّ الخلق معلول، وقد بیّنا أنّ المعلول ما لم یجب لم یوجد، فإمّا أن یتعلّق وجوده بالواجب الوجود، أو یتسلسل. (المباحثات، ابن سینا، 112؛ المباحثة الخامسة).
ممکنات تا به سر حد وجوب نرسند موجود نمیشوند یعنی تا علل معده لازم و شرائط خاص حاصل نشود هیچ موجود ممکن از حیز عدم بعالم وجود نیاید چنانکه هر یک از افعال ارادی نیز تا مقدمات و شرائط لازم آن فراهم نشود حاصل نخواهد شد... «الشیء ما لم یجب لم یوجد»... «کلّ ممکن محفوف بالوجوبین» که وجوب سابق و لا حق باشد. (فرهنگ معارف اسلامی، 3 / 2101).
أنباذقلس الحکیم... قد وجّه کلامه بعض العلماء بأنّه إنّما أنکر العلّة الغائیّة فی فعل واجب الوجود بالذات لا غیر إذ هو معترف بأنّ: ما لم یجب لم یوجد. (اسفار، 1 / 211).
صدرا گوید... معنی قادر این نیست که به طور مطلق «یصحّ منه صدور کلّ ما یشاء»... ابن سینا گوید: ... مختار در حکم مضطرّ است توضیح این که... فقط ما میدانیم که به اختیار خود فعلی را انجام میدهیم لکن اگر خوب بنگریم در مییابیم که حکم به اختیار و همینطور طرف دیگر آن اجبار بس دشوار است... ملا صدرا... اراده خداوند مانند ذات او واجب الوجود است... و اراده، ذاتی خداوند است و قابل تغییر نیست... پس اراده او و رضایت او علم او است به فیضان اشیاء از او... اراده در آدمیان... موقعی که رجحان پدید آمد و به سرحدّ وجوب رسید الزاما واقع میشود و یا وقوع آن ممتنع میشود و در این مرحله فرقی بین فعل معطوف به اراده و غیر آن نیست... فعل و صنع علت در معلول، ایجاب است لا غیر، زیرا گفتهاند و ثابت شده است که «الشیء ما لم یجب لم یوجد»، و مادام که شیء بر حال امکان است، فرض وقوع و لا وقوع در آن محال است و تعیین یکی از دو طرف وجود و عدم در موقعی است که به سر حدّ وجوب وجود و یا وجوب عدم رسیده باشد... موقعی که به سرحدّ وجوب رسید دیگر صحت فعل و ترک بیمعنی است. (فرهنگ اصطلاحات فلسفی ملاصدرا، بحث قدرت...، 385).
قد دریت أنّ الوجوب منتهی سلسلة الإمکانات، وإنّ الممکن ما لم یجب لم یوجد، فالعلّة ما لم یجب صدور المعلول عنها لم یوجد المعلول، فکلّ علّة واجب العلیّة، وکلّ معلول واجب المعلولیّة، فلا یجوز تخلّف أحدهما عن الآخر ولا انفکاکهما فی الوجود، إلّا أنّ المعلول مع العلّة وبها، والعلّة مع المعلول لا به. (اصول المعارف، فیض کاشانی، 63).
نیز ببینید: نهایة الحکمة، مرحله رابعة، فصل خامس، "الشیء ما لم یجب لم یوجد"؛ و مرحله ثامنة، فصل ثالث، فی وجوب وجود المعلول عند وجود علته التامة؛ و مرحله ثانی عشر، فصل ثانی عشر، و فصل رابع عشر، تصریحا هر دو قاعده را هم در خدا و هم در افعال اختیاری جاری میداند.
و: الإلهیات، سبحانی، جعفر، 1 /600، و المیزان، 13 / 72.
1) . تصریح به شمول قاعده "الشیء ما لم یجب لم یوجد" نسبت به همه چیز، بدون استثنای افعال اختیاری:
"همه چیز [حتی فعل و انتخاب و اختیار انسان] به نحو ضرورت و وجوب تحقق مییابد".
برخی فیلسوفان با وجود اعتقاد به این قاعده به گونهای که آن را یک اصل مسلم عقلی و خدشه ناپذیر و غیر قابل استثنا میدانند باز هم سعی بر آن دارند که اختیار خداوند و بندگان او را امری پذیرفته بدانند که البته این تلاشها پیوسته بینتیجه و غیر مفید مانده است چه اینکه بدیهی است یا باید از کلیت قانون ضرورت علی و معلولی دست برداشته و فعل فاعل مختار را اسیر مقدمات ضروری و ضرورت بخش پیش از خود ندانست، و یا اینکه باید برای همیشه از اثبات اختیار صرف نظر کرد.
در مورد علت و معلول سخن از دو قاعده در میان میآید:
"همه چیز [حتی فعل و انتخاب و اختیار انسان] به نحو ضرورت و وجوب تحقق مییابد".
برخی فیلسوفان با وجود اعتقاد به این قاعده به گونهای که آن را یک اصل مسلم عقلی و خدشه ناپذیر و غیر قابل استثنا میدانند باز هم سعی بر آن دارند که اختیار خداوند و بندگان او را امری پذیرفته بدانند که البته این تلاشها پیوسته بینتیجه و غیر مفید مانده است چه اینکه بدیهی است یا باید از کلیت قانون ضرورت علی و معلولی دست برداشته و فعل فاعل مختار را اسیر مقدمات ضروری و ضرورت بخش پیش از خود ندانست، و یا اینکه باید برای همیشه از اثبات اختیار صرف نظر کرد.
در مورد علت و معلول سخن از دو قاعده در میان میآید:
الف) کلیت قانون علت و معلول، یعنی اینکه هیچ معلولی بدون علت نیست، و این قانون به هیچ عنوان قابل خدشه و انکار و استثناء نیست.
ب) کلیت جبر علی و معلولی، یعنی اینکه هر معلولی نتیجه ضروری علت خود میباشد و تمامی علل حتی اراده خدا و خلق به نحو ضروری حاصل شده، و در نتیجه هیچ گونه فعل اختیاری واقعی وجود ندارد. فلسفه و عرفان به اشتباه این قانون دوم را هم کلی و غیر قابل استثناء میداند لذا وجود هرگونه اراده و فعل اختیاری را انکار کرده و یا آن را به معانی نادرستی همچون علم، رضا، عنایت و ابتهاج تأویل میکند و میگوید:
اگر بنا شود ما برای افعال انسان علل تامهای که نسبت آن افعال به آن علل تامه ضرورت باشد، و وجود و عدم آن افعال صرفا وابسته به وجود و عدم آن علل تامه باشد قائل نشویم، باید زمام آن فعل را صرفا به دست تصادف بسپاریم.(1)
اما مکتب وحی و برهان تنها قانون اولی را کلی میداند و معتقد است که هر معلولی باید علتی داشته باشد و این قانون هرگز قابل استثنا نیست. اما قانون دوم کلی نبوده، و برای خداوند و هر فاعل مختار دیگری فعل و ترک کاملاً مساوی بوده، و هیچگونه ضرورتی بر فعل یا ترک افعال برای خداوند، و نیز صدور طاعت یا معصیت از بندگان حاکم نیست.
بنابر این بدون اینکه کلی بودن قانون علت و معلول تخصیص بخورد یا چنانکه اهل فلسفه میپندارند تصادف و اتفاق پیش آید افعال اختیاری واقعا علت دارند اما علیت و فاعلیت فاعل مختار به نحو ضروری نبوده و فعل اختیاری به اختیار فاعل مختار از او صادر میشود.
1) . مطهری، مرتضی، اصول فلسفه و روش رئالیسم، حاشیه، 3/167.
توضیح اینکه در هر فعلی که فاعل مختار انجام میدهد دو معلول وجود دارد که باید از علت آنها جستجو کرد:
1 . نفس فاعلیت فاعل مختار مانند نوشتن نامه، یا خوردن شراب، یا به جای آوردن نماز، که ترک آنها هم کاملا به اختیار اوست و هیچ گونه علت ضرورت بخشی بر آنها حاکم نیست.
2 . تحقق فعل فاعل مختار مانند نوشته شدن نامه، یا خورده شدن شراب، یا خوانده شدن نماز که معلول و نتیجه فاعلیت اوست، و علت ضرورت دهنده آن همان فاعلیت فاعل مختار میباشد.
در این مطلب که اثر فاعلیت فاعل مختار (مانند نوشته شدن نامه، یا خورده شدن شراب، یا خوانده شدن نماز) به نحو ایجاب و ضرورت در پی فاعلیت او (مانند نوشتن نامه، یا خوردن شراب، یا به جای آوردن نماز) صورت میپذیرد هیچ گونه شکی نیست بلکه سؤال اصلی این است که آیا نفس فاعلیت فاعل مختار _ مانند شراب خوردن یا نماز خواندن _ نیز خود معلول علتی ضرورت بخش _ مانند عوامل روحی و محیطی و تربیتی و... میباشد یا نه بلکه نفس فاعل مختار به گونهای است که بدون تبعیت از هر گونه ضرورتی یکی از دو طرف فعل یا ترک را انتخاب میکند و هرگز مقدماتی درونی و بیرونی به نحو ایجاب و ضرورت دست او را به حرکت و نوشتن و خوردن و انجام دادن یا طاعت یا معصیت وادار نمینماید.
انتخاب شق اول (صدور فعل در اثر عوامل درونی و بیرونی ضرورت بخش) مقتضی التزام به جبر و نفی اختیار است، و پذیرفتن شق دوم عینا همان استثنای در
قانون ضرورت علی و معلولی در خصوص افعال فاعل مختار میباشد.
بنابر این روشن است که تاکید برخی بر ضرورت داشتن تحقق فعل در پی وجود علت خود که همان فاعلیت نفس میباشد مانند ضرورت نوشته شدن نامه در پی نوشتن آن، نه منکری دارد و نه ربطی به بحث جبر و اختیار. کما اینکه ادعای استثنا ناپذیری ضرورت علی و معلولی در همه جا _ حتی در مرحله به فاعلیت در آمدن نفس و اعمال قدرت آن _ که اعتقاد اهل فلسفه است عین التزام به جبر است و بس، و در پاسخ ایشان باید گفت آن قانونی که کلیت دارد و استثنا نمیپذیرد قانون علیت است نه ضرورت علی و معلولی چه اینکه بین علل از حیث دخول در این دو قانون عموم و خصوص مطلق میباشد به گونهای که هر علت اختیاری از افراد قانون کلی علت و معلول هم هست اما هر علتی علت اختیاری نیست بلکه در افعال اختیاری، فاعلیت واقعا معلول نفس فاعل مختار میباشد اما نه به نحو ایجاب و ضرورت و چنانکه گفته شد اصولا بحث جبر و اختیار این نیست که آیا آثار فاعلیت انسان به نحو ضرورت و وجوب حاصل میشود یا نه، بلکه در این باره است که آیا نفس فعل و ترک انسان و طاعت یا معصیت او نتیجه و معلول ضروری و وجوبی مقدمات و علل قبل از آن است یا خیر.
و البته همان طور که گفته شد تمامی کسانی که پنداشتهاند ضرورت علی و معلولی قانونی کلی و غیر قابل استثنا است و فاعلیت انسان نیز نتیجه ضرورتهای امور پیش از خود میباشد ناگزیر از التزام به جبر خواهند بود و لو اینکه خود از مدعیان اختیار و مدافعان آن باشند مانند:
لا شیء فی سلسلة الوجود الإمکانیّ إلّا وهو واجب موجب بالغیر، والعلل تنتهی إلی الواجب بالذات وهو العلّة الموجبة لها ولمعلولاتها(1).
تمامی موجودات سلسله امکان، واجب و موجب بالغیر و بدون اختیار بوده، و تمامی علل به واجب بالذات برمیگردند که او خود سبب ایجاب و اضطرار آنها و معلولاتشان میباشد.
إذا تمّ العلم بکون الفعل خیراً أعقب ذلک شوقاً من الفاعل إلی الفعل، فالخیر محبوب مطلقاً مشتاقاً إلیه إذا فقد وهذا الشوق کیفیّة نفسانیّة غیر العلم السابق قطعاً وأعقب ذلک الإرادة _ وهی کیفیّة نفسانیّة غیر العلم السابق وغیر الشوق قطعاً _ وبتحقّقها یتحقّق الفعل الذی هو تحریک العضلات بواسطة القوّة العاملة المنبثّة فیها(2).
وقتی که علم به خیر بودن فعل تمام شد، شوق فاعل به سوی آن را به دنبال خواهد داشت، چرا که خیر مطلقا محبوب بوده و چنانچه موجود نباشد شوق به سوی آن حاصل میشود. به دنبال آن، اراده که کیفیتی نفسانی، و قطعا چیزی غیر از علم سابق و شوق میباشد پدید آمده و به تحقق آن، فعل که همان تحریک عضلات به واسطه قوه عامله است محقق میگردد.
آری، فلسفه به طور کلی وجود "اختیار" را در عالم نپذیرفته، هر فاعلیتی را بر اساس جبر و ضرورت علی و معلولی تفسیر میکند، و هر فعلی را _ با واسطه و یا بدون واسطه _ به ساحت قدس و جلال خداوند متعال نسبت میدهد، چنانکه در کتاب "نهایة الحکمة" آمده است:
ما من شیء ممکن موجود سوی الواجب بالذات حتّی الأفعال الاختیاریّه، إلّا وهو فعل الواجب بالذات، معلول له بلا واسطة أو
بواسطة أو وسائط.(1)
غیر از واجب بالذات، همه ممکنات حتی افعال اختیاری، فعل خداوند است که بدون واسطه یا با واسطه از آن او میباشد.
و نیز:
قد عرفت أنّ الفاعلیّة طولیّة وللفعل انتساب إلی الواجب بالفعل بمعنی الإیجاد وإلی الإنسان المختار بمعنی قیام العرض بموضوعه.(2)
قبلا دانستی که فاعلیت طولی بوده و فعل دارای انتسابی فعلی به معنای ایجاد به خداوند است، و دارای انتسابی به معنای قیام عرض به موضوعش نسبت به انسان مختار میباشد.
و در کتاب "آموزش فلسفه" آمده است:
فلاسفه پیشین، استناد پدیدهها و از جمله افعال اختیاری انسان را به خدای متعال به عنوان علت العلل، اثبات میکردهاند.
با توجه به تعلقی بودن وجود معلول توحید افعالی تبیین روشنتر و صحیحتری مییابد و افعال اختیاری انسان هم از این نظر مستند به خداوند متعال خواهند بود که افاضه وجود و تأثیر استقلالی مخصوص اوست.(3)
در کتاب "علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الالهیة" در این باره چنین آمده است:
الجبر العلّیّ _ الناطق به قاعدة "الشیء ما لم یجب لم یوجد" هو الوجوب السابق علی تحقّق أیّ شیء لا یکون وجوده عین ذاته.(4)
حتمیت و جبر علّی _ که قاعده: "هیچ چیزی تا قطعی و حتمی نشود
وجود پیدا نمیکند" بیان میدارد_، همان حتمیت و قطعیتی است که بر تحقق هر چیزی که وجودش عین ذاتش نباشد پیشی و سبقت دارد.
و نیز:
إنّ الإنسان المتفکّر المختار مبدء قریب للفعل الوجودیّ، ثمّ المبادی العالیة المنتهی إلی مبدء المبادی علل وسطیّة منتهیة إلی مسبّب الأسباب لصدور ذلک الفعل الوجودیّ... إلّا أنّها تکون أسباباً له بطریق مبادیه _ التی منها تروّی الإنسان وإرادته و انتخابه لأحد طرفی الممکن _ وهذا هو المنزلة الوسطی بین منزلتی الإفراط والتفریط علی مسلک الفلسفة المتعالیة.(1)
انسان متفکر مختار، مبدء نزدیک فعل وجودی است، بعد از آن مبادی بالاتری وجود دارند که علتهای وسط بوده و به سبب تمامی اسباب برای صدور آن فعل وجودی منتهی میشوند، _ که البته آن علتهای وسطی به عنوان مقدمههایی هستند که از جمله آن مقدمات میباشد اندیشه انسان و اراده و انتخاب او یکی از دو طرفی را که وجود آن امکان دارد _ و این همان منزلت وسط بین دو طرف افراط و تفریط بر اساس مسلک فلسفه متعالیه میباشد.
سخن فوق گر چه در ظاهر از اختیار انسان سخن میراند ولی حقیقت این است که در صورتی که بر اساس قاعده "الشیء ما لم یجب لم یوجد: تا چیزی ضرورت و وجوب پیدا نکند تحقق نمییابد" هر چیزی باید علت جبری و ضرورت دهنده داشته باشد، پس فعل انسان، و حتی اندیشه و اراده و انتخاب او نیز باید به طور ضرورت و وجوب از او صادر شود، و در این صورت نه اختیار معنایی دارد، و نه تفکر انسانی ربطی به اختیار او دارد، و نه جایی برای انتخاب انسان باقی میماند، و نه فعل ممکنی وجود دارد که بخواهد اختیار و انتخاب به
1) . جوادی آملی، عبد الله، علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیة، 89.
آن تعلق بگیرد.
فلسفه میگوید:
الحرکة لازمة ضرورة بالقدرة، والقدرة محرّکة ضرورة عند انجزام المشیّة، والمشیّة تحدث ضرورة فی القلب عقیب الداعی، فهذه ضروریّات یترتّب بعضها علی بعض ولیس لنا أن ندفع وجود شیء منها عند تحقّق سابقه، فلیس یمکن لنا أن ندفع المشیّة عند تحقّق الداعی للفعل ولا انصراف القدرة إلی المقدور بعدها، فنحن مضطرّون فی الجمیع.(1)
حرکت، لازمه ضروری قدرت است. و قدرت، پس از جزمی شدن مشیت ضرورتا به کار میافتد. و مشیت، به طور جبری به دنبال داعی در قلب پدید میآید. پس اینها همه ضرورتهاییاند که برخی بر برخی دیگر مترتبند و ما بر دفع هیچکدام از آنها پس از تحقق مرحله سابقش قدرت نداریم. پس برای ما امکان ندارد که با وجود تحقق داعی به انجام فعل، مشیت را دفع کنیم. یا اینکه بعد از تحقق مشیت قدرت را از مقدور باز داریم. پس ما در تمامی این احوال مضطر و بدون اختیار میباشیم.
سپس فیض کاشانی به اشعار حافظ _ که کاشف از جبری بودن او نیز هست _ اشاره کرده و میگوید:
بارها گفتهام و
بار دگر میگویم
که من دل شده این
ره نه به خود میپویم
در پس آینه طوطی
صفتم داشتهاند
آنچه استاد ازل گفت
بگو میگویم
من اگر خارم اگر
گل چمنآرایی هست
که از آن دست که میپروردم
میرویم
در کتاب "الهی نامه" نیز آمده است:
جز این نمیشد، با که درآویزیم.(2)
و نیز:
شکرت که اقتضای عین ثابت حسن، اغتذای از مأدبه محمد و آل محمد
در این زمینه عرفان پا را فراتر گذاشته و میگوید: "جز ذات خداوند هیچ موجود دیگری وجود ندارد که سخن از جبر و اختیار آن در میان آید".
شبستری میگوید:
کدامین اختیار ای
مرد جاهل
کسی را کاو بود
بالذات باطل
چو بود توست یکسر
جمله نابود
نگویی اختیارت از
کجا بود
کسی کاو را وجود
از خود نباشد
بذات خویش نیک و
بد نباشد
مؤثر حق شناس اندر
همه جای
ز حد خویشتن بیرون
منه پای
هر آن کس را که مذهب
غیر جبر است
نبی فرمود کاو
مانند گبر است
چنان کان گبر یزدان
و اهرمن گفت
همین نادان احمق
ما و من گفت
مقدر گشته پیش از
جان و از تن
برای هر یکی کاری
معین
جناب کبریایی لاابالی
است
منزه از قیاسات
خیالی است
چه بود اندر ازل
ای مرد نااهل
که این یک شد محمد
و آن ابوجهل
کرامت آدمی را ز
اضطرار است
نه آن کاو را نصیبی
ز اختیار است(3)
در کتاب "رسائل توحیدی" آمده است:
در جهان خارج هیچ فعلی نیست مگر فعل خداوند سبحان، و این حقیقتی است که برهان و ذوق هر دو بر آن دلالت دارد(1).
و در کتاب "خیر الاثر در رد جبر و قدر" آمده است:
فاعل، در هر موطن اوست، و موثری جز وی نیست.(2)
مذهب عرفان میگوید:
"موجودات همچون صورتهایی در آیینه، هیچ حقیقتی ندارند، تنها نشاندهنده ذات خداوندند و هرگز وجود حقیقی ندارند"،
در کتاب "علی بن موسی علیه السلام والفلسفة الالهیة" آمده است:
إنّ استحالة التفویض علی مشرب التوحید الأفعالیّ أظهر، لوضوح امتناع تفویض الأمر الخارجیّ إلی صورة مرآتیّة _ لا حقیقة لها عدا حکایة ذی الصورة _ کما أنّ امتناع الجبر علی هذا المشرب أیضاً أبین _ لأنّ الإکراه إنّما یتصّور فی ما یکون هناک شیء موجود له اقتضاء وإرادة _ وأما الصورة المرآتیّة _ التی لا واقعیّة لها عدا الإرائة والحکایة _ فلا مجال لفرض إکراهها وجبرها. کما أنّها لا مجال أیضاً لتفسیر المنزلة بین المنزلتین علی منهج الحکماء من توجیه العلّة القریبة والمتوسّطة و البعیدة، إذ لا علیّة للصورة المرآتیّة أصلاً حتی یبحث عن کونها قریبة أو لا(3).
محال بودن تفویض بر اساس مشرب توحید افعالی روشنتر است، زیرا امتناع تفویض امر خارجی به صورت آئینهای _ که هیچ وجود واقعیای جز نمایاندن ندارد _ روشن و آشکار است، پس جایی برای فرض اکراه و اجبار آن صورت آئینهای در میان نمیماند.
همانطور که بر روش فلاسفه _ که علت نزدیک و متوسط و دور را
میپذیرند _ نیز مجالی برای تفسیر امر بین امرین باقی نمیماند، زیرا صورت آئینهای اصلا علیت ندارد که بخواهد از نزدیک یا دور بودن آن علیت بحث شود.
و در ادامه چنین آمده است:
إنّه علی المشرب الرابع وهو التوحید الأفعالیّ المبحوث عنه فی العرفان النظریّ، المشهود فی العرفان العملیّ لا وجود له [الإنسان وغیره من الممکنات] إلّا مجازاً بحیث یکون إسناد الوجود إلیه إسناداً إلی غیر ما هو له نظیر إسناد الجریان إلی المیزاب فی قول من یقول: "جری المیزاب" _ لأنّ الموجود الإمکانیّ علی هذا المشرب صورة مرآتیّة لا وجود لها فی الخارج...، فحینئذ یصیر معنی نفی الجبر والتفویض عن تلک الصورة، وإثبات المنزلة الوسطی بین طرفی الإفراط والتفریط، من باب... المجاز فی الإسناد... لأن القول بأنّ تلک الصورة الحاکیة التی لا وجود لها فی الخارج _ لیست مجبورة ولا مفوّضاً إلیها، قضیّة سالبة بانتفاء موضوعها... الإنسان وأیّ موجود آخر درجة من درجات فاعلیّته سبحانه، إذ لا فاعل إلّا من هو ربّ العالمین.(1)
بنابر مشرب توحید افعالی که در عرفان نظری مورد بحث است و در عرفان عملی به شهود میآید، اصلا برای آن [انسان و بقیه مخلوقات] وجودی در کار نیست مگر مجازا به گونهای که اسناد وجود به انسان در حقیقت برای خود انسان نیست، همانگونه که وقتی میگوییم: "ناودان جاری شد" در حقیقت، جاریشدن در مورد خود ناودان واقع نشده است _ زیرا موجود امکانی بر اساس مشرب عرفان عملی تنها صورتی آیینهای است که در خارج اصلا وجود ندارد.
بنابراین، معنای نفی جبر و تفویض از آن صورت، و اثبات منزلت سوم بین افراط و تفریط برای آن، از باب مجاز در اسناد است، زیرا سخن از جبر یا اختیار آن صورتی که تنها نمایانگر غیر است _ و خود آن را اصلا در خارج وجودی نیست _ قضیه سالبهای است که اصلا موضوع
1) . جوادی آملی، عبد الله، علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیة، 89 _ 94.
ندارد... انسان و تمامی موجودات دیگر، درجهای از درجات فاعلیت خداوند سبحانه میباشند، زیرا هیچ فاعلی جز پروردگار عالمیان وجود ندارد.
در مورد کلمات مزبور میگوییم:
1 . همانطور که بنابر مشرب توحید افعالی عارفان، موضوع جبر و تفویض منتفی میشود، مسأله اختیار بندگان و امر بین الامرین هم منتفی شده و جایی برای اثبات اختیار و امر بین الامرین باقی نمیماند.
2 . تشبیه انسان به صورت آیینهای درست نبوده، و مناقض با مسلک خودِ اهل عرفان و وحدت وجودیان میباشد، چه اینکه صورت آیینهای در عین اینکه حکایت از صاحب صورت میکند ولی خودش وجود مستقل از صاحب صورت دارد در حالی که اهل عرفان برای انسان و سایر مخلوقات به هیچگونه وجودی غیر از وجود خداوند متعال اعتقاد ندارند، بنابراین، آوردن این مثال به جای اینکه اذهان را به فهم منظور ایشان نزدیک کند، آنها را از فهم آن دورتر میسازد. با این توضیح روشن میشود که داخل کردن این مبحث در بحث مجاز در اسناد نیز کاملا بیوجه بوده، و مناقض با اصول و مبانی مکتب عرفان و وحدت وجود است، زیرا بر اساس مطالب ایشان اصلا غیری در کار نیست که بتوان فعل را ولو به مجاز عقلی به آن نسبت داد.
آنان که جبر علی و معلولی را به عنوان یک قانون کلی پذیرفتهاند و در نتیجه ملتزم به جبر نیز گشتهاند منتهای عذرشان این بوده است که پنداشتهاند مقتضای برهان جز آن نبوده و از مقتضای برهان نمیتوان دست برداشت. چنانکه میگویند:
وهذا الوجوب الغیریّ منتة إلی الواجب بالذات، فهو العلّة الأولی للفعل والعلّة الأولی علّة للمعلول الأخیر، لأنّ علّة الشیء علّة لذلک الشیء. فهذه أصول ثابتة مبیّنة فی الأبحاث السابقة(1).
و این وجوب غیری، بازگشتش به واجب بالذات است، پس او خود علت اولی فعل بوده؛ و علت اولی، علت معلول اخیر نیز میباشد. زیرا علتِ علت شیء، علت خود شیء نیز میباشد. و اینها اصول ثابت و روشن بحثهای گذشته میباشد.
و کتاب "معارف اسلامی 1 _ 2"، جمعی از مؤلفان، صفحه 122 مینویسد:
... اختیار، به هیچ وجه منافاتی با دو قانون مذکور (علیت و معلولیت، ضرورت علت و معلول) ندارد، زیرا معنای اختیاری بودن افعال انسان این نیست که افعال انسان بیعلت تحقق یافته و وجود پیدا میکند، بلکه معنای آن این است که اراده انسان جزء العلة است و بدون تحقق اراده، علت تامه محقق نمیشود، و طبق همان دو قانون معلول نیز تحقق نخواهد یافت، و بالعکس انکار دو قانون مذکور که مرادف با اعتقاد به تصادف است...
اشکال در مطلب فوق نیز ظاهر است، زیرا اگر حدوث اراده در انسان _ که جزء العله شمرده شده است _ تابع قانون ضرورت علی و معلولی باشد دیگر هیچ راه گریزی از التزام به جبر نخواهد ماند، و اگر تابع کلیت ضرورت علی و معلولی نباشد پس استثنا در این قانون را پذیرفته اند، مضافا بر این که تصادف نیز هیچ ربطی به استثنا در قانون جبر علی و معلولی ندارد بلکه تصادف در صورتی لازم میآید که:
1 . کسی تحقق فعل فاعل مختار را تابع اعمال قدرت و سلطنت فاعل مختار نداند و منکر کلیت قانون علت و
1) . نهایة الحکمة، 302.
معلول و اثر و مؤثر شود، نه کلیت قانون جبر و ضرورت علت و معلول.
2 . کسی در هیچ جا یعنی حتی در علل طبیعی که اختیاری از خود ندارند نیز ضرورت علی و معلولی را قبول نداشته باشد.
و اما استثنا در جبر علی و معلولی و انکار ضرورت علی و معلولی به نحو سالبه جزئیه _ یعنی در خصوص افعال اختیاری _ نه تنها انکار اصل علیت و مستلزم تصادف نیست، بلکه بدون آن اثبات اختیار محال میباشد.
"اصول فلسفه و روش رئالیسم"، اختیار واقعی را معنایی سطحی و ساده نامیده، و جبر را به جای اختیار واقعی پذیرفته، مینویسد:
اختیار به معنایی که انسان به نظر ساده و سطحی میپذیرد، تحقق ندارد... اختیاری که انسان دارد این است که کاری که انجام میدهد، نسبت به خودش که یکی از اجزای علت است نسبت ضرورت ندارد، اگر چه در عین حال نسبت به مجموع اجزای علت که مجموع انسان و غیر انسان است نسبت ضرورت دارد.(1)
جلد سوم (صفحه 152) و غیر آن نیز "ضرورت" در "علل غیر اختیاریه" را به معنای "نسبت معلول به علت تامه" شمرده، و "امکان" در "علل اختیاریه" را به معنای نسبت آنها به علت ناقصه میداند.
این تفسیرات در مورد معنای فعل اختیاری و تمایز آن از افعال جبری به هیچ وجه قابل قبول نیست چه اینکه اگر واقعا مناط اختیاری بودن فعل، عدم ضرورت آن نسبت به علل ناقصه آن باشد، تمامی افعال و حوادث جبری و غیر اختیاری نیز اختیاری خواهند بود! زیرا همه
1) . مطهری، مرتضی، اصول فلسفه و روش رئالیسم، حاشیه، 3 / 197 _ 199.
ضروریات نیز با علت ناقصهشان، نسبت ضرورت و وجوب(1)ندارند؛ کما اینکه بر مبنای فلسفه، تمامی افعال اختیاری نیز غیر اختیاری خواهند بود، زیرا فلسفه اراده را هم که جزء العله میداند، آن را خارج از قانون کلی جبر علی و معلولی نمیداند، پس نسبت هر فعل اختیاری نیز با مجموع اراده، و سایر اجزای علت تامه، ضرورت خواهد بود.
به عبارت دیگر، در این صورت نهایتا فرق بین امور اختیاری و غیر اختیاری جز به یک امر اعتباری نبوده، و از جهت واقع و حقیقت، هیچ تفاوتی بین آن دو نخواهد ماند، بلکه هر فعلی _ چه نماز خواندن و شراب خوردن باشد، و چه سوزاندن آتش و نور دادن خورشید _ به اعتبار نسبت آن با جزء علتش اختیاری، و به اعتبار نسبت آن به تمامی اجزای علتش غیر اختیاری خواهد بود، و هیچ تفاوتی بین فعل اختیاری و غیر اختیاری در میان نخواهد ماند!
اشکال سوم اینکه نسبت هر فعل با علل ناقصه آن امتناع است نه امکان، و اینکه کسی در جواب بگوید: "الواجب والممتنع بالاختیار لا ینافی الاختیار بل یؤکده"، مساوی با گم کردن محل بحث است، چه اینکه بارها توضیح دادیم سخن در اصل فاعلیت و انتخاب و اختیار فعل و ترک است، نه وجوب یا امتناع فعل یا ترک پس از انتخاب فاعل.
گذشته از اینکه اصلا تمام بحث جبر و اختیار در مورد
1) . بلکه حتی اگر مبنای نادرست ایشان راه هم بپذیریم، باید بگوییم که نسبت افعال با علل ناقصه شان امتناع است نه امکان!
همان مرحله فاعلیت انسان است که جزء العلهاش شمردهاند، و ضمیمه کردن بقیه مقدمات اصلا ربطی به بحث جبر و اختیار ندارد، وگر نه تمامی پدران و مادران هر انسان تا برسد به حضرت آدم و حوا، و خود خداوند هم که علة العللش نامند، همگی علت گناهان او بودند، چرا که همه آن ها جزء العله او در شمارند!
مقدمه کتاب "عدل الهی" مشرب و مبانی جبری مسلکان یونانی و تابعان ایشان را بر مبانی عقلی و برهانی اعاظم علما و مدافعان مکتب قرآن و عترت ترجیح داده و مینویسد:
از جنبه عقلی به دو گونه ممکن بود بحث شود: کلامی و فلسفی، ولی نظر به اینکه مشرب استدلالی متکلمین را در این گونه مسائل صحیح نمیدانم، و بر عکس مشرب حکمای اسلامی را صحیح و متقن میدانم، از سبک متکلمین به طور کلی پرهیز کردم و از سبک حکما استفاده کردم.
و همه افعال را چه گناه و معصیت و ظلم و ستم باشد و چه طاعت و عدالت و احسان ونیکی، معلول ضرورت و غیر اختیاری دانسته، مینویسد:
چون بین هر علت و معلولی، رابطه ضرورت وجود دارد، بین همه حوادث ضرورت حکم فرماست، اصولی که اثبات این پیوستگی ضروری و عمومی بر آن متکی است، از این قرار است:
1 . قانون علت و معلول عمومی
2 . ضرورت علت و معلول
3 . سنخیت علت و معلول
4 . جهان هستی همه به یک علت العلل منتهی میشود.(1)
با توجه به آنچه گفته شد، اشکال در اصل دوم بیان شده روشن است، چنانکه اصل سوم و چهارم نیز صحیح
1) . مطهری، مرتضی، عدل الهی، 138.
نیست، زیرا در جایی که قیام معلول به علت، از حیث اعمال قدرت و اختیار فاعل باشد قاعده لزوم سنخیت باطل است، و هر فاعل مختاری در آن واحد و شرایط یکسان هم میتواند عادل و مطیع باشد و هم ظالم و عاصی، بدیهی است سنخیت، بلکه عینیت و تطور، تنها در علل و عوامل طبیعی جاری است و ربطی به بحث ما، یعنی فعل فاعل مختار، ندارد.(1)و در نتیجه اصل چهارم نیز که _ بیان میکند بازگشت همه افعال و معالیل موجود در جهان، به نحو ضرورت و وجوب، به علة العلل واحد است _ صحیح نبوده و از مقایسه نابجای ذات فاعل مختار با علل و عوامل طبیعی که دو سنخ کاملا مباین و جدا میباشند حاصل شده است.
برخی فیلسوفان به "لزوم تسلسل در صورت اختیاری بودن افعال" نیز استدلال کرده، و از این جهت همه ارادهها و افعال را به نحو ضرورت به عله العلل استناد دادهاند؛ این استدلال نیز صحیح نیست، زیرا گر چه تحقق یافتن افعال موجود مختار بر اساس فاعلیت و اعمال قدرت اوست، اما اعمال قدرت او بر اعمال قدرت دیگری توقف ندارد که تسلسل لازم بیاید، بلکه اعمال قدرت و فاعلیت او به نفس اختیار و تساوی فعل و ترک نسبت به قدرت او میباشد، و اصولا معنای اختیار جز همین مطلب چیز دیگری نیست. امام صادق علیه السلام میفرمایند:
1) . بلکه در همین فرض هم قانون سنخیت باطل است چه اینکه در این موارد در واقع معلول، صورتی دیگر از ذات علت بوده و در حقیقت اصلا دوئیت و غیریت و علت و معلولی در کار نیست که سخن از لزوم سنخیت یا عدم سنخیت آنها ممکن باشد.
خلق الله المشیّة بنفسها.(1)
خداوند مشیت را به مشیت دیگری ایجاد نفرموده است.
و نیز میفرمایند:
لم یزل الله عالماً قادراً ثم أراد.(2)
خداوند متعال پیوسته عالم و قادر بوده سپس اشیاء را ایجاد فرمود.
روشن است که "مشیت" در روایت فوق به معنای نفس ایجاد و به کار گیری قدرت میباشد، زیرا در مورد خداوند وجود اراده و مشیت به معنای کیف نفسانی محال است، و در مورد افعال بشر نیز ورای تصورات و تصدیقات نفسانی، علیت او چیزی غیر از ایجاد و فاعلیت و اعمال قدرت او نیست لذا مدلول روایت متضمن حل بزرگترین شبهات باب جبر و اختیار _ مانند توهم "لزوم تسلسل" و "وجوب توقف فعل بر علل ضرورت بخش قبل از خود" _ میباشد، و اختیار را، هم درباره انسان، و هم درباره خداوند اثبات میکند، کما اینکه ادله جبریها در مورد انسان، به نفی اختیار خداوند نیز سرایت میکند، و جبر در فعل الهی را هم لازم دارد، و جواب نیز همان است که بیان شد.
مطلب دیگر اینکه اگر واقعا در صورت اختیاری بودن فعل تسلسل لازم بیاید، با اعتقاد به جبر و ضرورت داشتن اراده نیز مطلب حل نمیشود، زیرا بدیهی است که در فرض پذیرش ضرورت علت و معلول هم هرگز مشکل تسلسل حل نمیشود، چرا که وجود هر علت ضرور ت بخشی متوقف بر علتی دیگر بوده، و تسلسل
لازم میآید و وجود همه سلسله محال میگردد! _ و هرگز برای سلسله علل ابتدایی نمیتوان فرض کرد که با در میان کشیدن پای اراده علة العلل و واجب الوجود به عنوان راس سلسله مشکل حل شود، بلکه در این فرض اثبات وجود واجب و ابطال تسلسل هم عقیم خواهد ماند.
پاورقی "اصول فلسفه و روش رئالیسم"، مینویسد:
یگانه فرضی که اختیار و آزادی انسان را تصحیح میکند نظریهای است که مبتنی بر قبول قانون ضرورت علی و معلولی است. و اما سایر نظریهها علاوه بر آنکه مبتنی بر محالاتی از قبیل صدفه و تسلسل علل است، مخالف آزادی و اختیاری است.(1)
و نیز به تفاوت واضح فعل اختیاری که بدون علت نیست و علت آن همان نفس فاعل مختار است، با تصادف به معنای فعلی که اصلا فاعل و علت نداشته باشد توجه ننموده، مینویسد:
اگر بنا بشود ما برای افعال انسان علل تامهای که نسبت آن افعال با آن علل تامه ضرورت باشد، و وجود و عدم آن افعال صرفا وابسته به وجود و عدم آن علل تامه باشد قائل نشویم، باید زمام آن فعل را صرفا به دست تصادف بسپاریم و معتقد شویم خود انسان به هیچ وجه دخالتی در آن فعل نمیتواند داشته باشد.(2)
روشن است که اشکال ایشان وارد نیست زیرا چنانکه گذشت _ حتی با تسامح در معنای حقیقی علت و معلول _ قانون "ضرورت و جبر علی و معلولی" به طور کلی مورد انکار نیست تا ایشان بگویند: در این صورت
لازم میآید هر معلولی از هر علتی صادر شود. و همه چیز بر مبنای تصادف محقق شود بلکه در آنجا که ضرورت علی و معلولی قبول باشد _ یعنی علل طبیعی که در واقع معلول، صورتی تغییر یافته از ذات علت میباشد _ مانند ذرات ابری که به صورت باران در میآید، و یا آبی که به صورت بخار در میآید _ هرگز ممکن نیست که هر معلولی از هر علتی صادر شود، و نقضهای ایشان هم از خصوص همین مورد تجاوز نمیکند. و در آنجا که ضرورت علی و معلولی مورد انکار است _ یعنی افعال اختیاری _، روشن است که از نفس فاعل مختار کاملا ممکن است که در شرایط واحد افعال مختلف صادر شود، و منکر چنین مطلبی منکر بداهت و واقعیتی است که کاملا آن را در وجود خود مییابد. و از همین جاست که واقعا صحیح است گفته شود: از شخص واحد ممکن است در شرایط واحد هم معصیت صادر شود و هم طاعت، و هیچ ضرورت و وجوبی برای تعیین صدور یکی از آن دو بر او حاکم نیست.
خلاصه سخن این که اعتقاد به کلی بودن قاون ضرورت علی و معلولی، و یکسان بودن روند حوادث طبیعی و اعمال اختیاری، انکار بدیهی، و مایه تردید در بدیهیات دیگر و سبب التزام به جبر است، و بر باد رفتن تکلیف، و بیهوده بودن شرایع، و اسناد تمامی قبایح و ظلمها و شرور و کفر و شرک به ساحت مقدس خداوند را به دنبال خواهد داشت وتعالی الله عن ذلک علوّاً کبیراً.
معتقدین به کلیت قانون ضرورت علی و معلولی همه جا خواستهاند تنها با دخالت دادن اسم اختیار و اراده و انتخاب انسان، از التزام به جبر بپرهیزند، و حال اینکه اشکال این نیست که اختیار و انتخاب _ با هر گونه تفسیری _ دخیل هست یا خیر، بلکه اشکال این است که
آن انتخاب نیز تابع کلیت جبر علی و معلولی، و معلول ضروری مقدماتی از قبیل تصور، تصدیق، شوق مؤکد و... میباشد یا خیر؟! و چون فلسفه قائل به کلیت قانون و استثنا ناپذیری آن میباشد راهی هم به حل مشکل جبر نخواهد داشت.
در این اشکال و جواب دقت کنید:
1 . (اشکال به جبریون): آثار اختیار مانند امر و نهی و تربیت و تبلیغ و دعوت و اقدام و فداکاری در انسان، با نفی کامل اختیار نمیسازد.
2 . (جواب جبریون): اراده انسان جزء علت فعل است.
3 . (اشکال به جواب ایشان): مستشکل با تسلیم همین مقدمه اشکال خود را متوجه میسازد، و چنانکه روشن است مستشکل نمیگوید که انسان یکی از اجزای علت فعل نیست، بلکه میگوید با اینکه انسان یکی از اجزای علت فعل است، و با اینکه در خارج به واسطه اجتماع این جزء و بقیه اجزا، با صفت وجوب موجود میشود، ولی تا فعل نسبت به انسان متساوی الطرفین نبوده باشد، یعنی تا نسبت فعل انسان به انسان "امکان" نبوده باشد، به طوری که ممکن باشد از فاعل صادر شود و ممکن باشد صادر نشود، امر و نهی و پاداش و کیفر و تعلیم و تربیت و دعوت و فداکاری در راه فعل معنا ندارد؛ در این صورت آیا پاسخ دادن به این مستشکل به اینکه انسان از اجزای علت فعل خودش است، و فعل انسان بدون انسان وجود خارجی پیدا نمیکند خنده آور نیست؟!!(1)
دقت شود که پاسخی که در این جا خنده آور شمرده شده است عینا همان چیزی است که فلاسفه قائل به کلیت جبر علی و معلولی و حتی خود ایشان بارها آن را در جواب دیگران گفتهاند، چنانکه مثلا گفتهاند:
الإنسان نفسه فجزء من أجزاء العلّة التامّة نسبة الفعل إلیه بالإمکان
1) . مطهری، مرتضی، اصول فلسفه و روش رئالیسم، حاشیه، 3 / 177.
دون الوجوب والکلام فی إیجاب العلة التامّة لا مطلق العلّة.(1)
انسان جزئی از اجزای علت تامه است، و نسبت فعل به او امکان است نه وجوب، و کلام ما در ایجاب علت تامه است نه مطلق علت.
"اصول فلسفه و روش رئالیسم"هم مینویسد:
افعال انسان نیز با پیدایش علل تامه آنها ضرورت پیدا میکنند، علت تامه فعل انسان مرکب است از مجموع غرائز و تمایلات و عواطف و سوابق ذهنی و قوه عقلی و سنجش و موازنه و مآل اندیشی و قدرت عزم و اراده... آن چیزی که به فعل وجود میدهد و ضرورت میبخشد همانا ترجیح و انتخاب و اراده خود انسان است.(2)
و مینویسد:
مقدمات و علل افعال اختیاری، اخیتاری نیست و شرایط اختیاری بودن فعلی این نیست که مقدمات آن فعل اختیاری باشد.(3)
1) . وأمّا حدیث الاختیار فقد زعم قوم أنّ الفاعل المختار کالإنسان مثلا بالنسبة إلی أفعاله الاختیاریّة علّة تستوی نسبتها إلی الفعل و الترک فله أن یرجّح ما شاء منهما من غیر إیجاب لتساوی النسبة. وهو خطأ فلیس الإنسان الفاعل باختیاره علّة تامّة للفعل بل هو علّة ناقصة و له علل ناقصة أخری... إذا اجتمعت صارت علّة تامّة یجب معها الفعل و أمّا الإنسان نفسه فجزء من أجزاء العلّة التامّة نسبة الفعل إلیه بالإمکان دون الوجوب والکلام فی إیجاب العلّة التامّة لا مطلق العلّة. علی أنّ تجویز استواء نسبة الفاعل المختار إلی الفعل و عدمه إنکار لرابطة العلّیّة و لازمه تجویز علّیّة کلّ شیء لکلّ شیء و معلولیّة کلّ شیء لکلّ شیء. (طباطبایی، محمد حسین، نهایة الحکمة، 161).
2) . مطهری، مرتضی، اصول فلسفه و روش رئالیسم، حاشیه، 154.
3) . مطهری، مرتضی، اصول فلسفه و روش رئالیسم، حاشیه، 163.
و به موارد فوق اضافه کنید که ایشان همه چیز حتی خود اختیار و انتخاب را هم در تمام مراحل آن تابع جبر علی و معلولی میدانند. و با همه این تصریحات باز هم میگویند:
آری تنها در مورد تعقل و محاسبه و سنجش میتوان گفت که بلاواسطه در اختیار من است!(1)
با اینکه بدیهی است با توجه به اصول و مبانی فلسفی که هر چیزی را بدون استثنا معلول ضرورتهای پیش از خود میداند تعقل و محاسبه و سنجش هم قطعا اختیاری نبوده، و حصول آن تابع ضرورت خیالی علت و معلول در فلسفه، و خارج از دائره انتخاب انسان است.
در کتاب "اصول فلسفه و روش رئالیسم" جلد سوم، صفحه 163، جدا دانستن طلب از اراده، مخالف اصول فنی و منطقی شمرده شده، و اما از آنجا که پذیرفتن اختیار، با یکی دانستن اراده و طلب امری محال است در جلد سوم، صفحه 232، به جدا بودن آزادی و انتخاب از اراده اعتراف شده است. در مورد اول بعد از شمردن مراحل و مقدمات ضروری که منجر به صدور فعل میشود آمده است:
برخی از متکلیمن قائل به یک مرحله علاوهای شدهاند که علاوه بر مراحل گذشته یک مرحله دیگر وجود دارد و آن عبارت است از تهاجم و حمله نفس به سوی عمل، نام این مرحله را گاهی طلب و گاهی اختیار گذاشتهاند ولی این فرضیه مبتنی بر ملاحظات علمی فنی نیست، بلکه صرفا منظور فرض کنندگان این فرض فرار از شبهه جبر (به زعم خودشان) بوده و از این رو ارزش علمی ندارد که قابل بحث و
1) . مطهری، مرتضی، اصول فلسفه و روش رئالیسم، حاشیه، 3 / 165.
انتقاد باشد، طلب کردن یا اختیار کردن چیزی، سوای اراده کردن نیست.
و در مورد دوم آمده است:
معنای اختیار این نیست که اراده آزاد است که خود به خود و بدون علت پیدا شود، و همچنین این نیست که آزاد و مختاریم که اراده کنیم یا اراده نکنیم، و خلاصه ما نسبت به فعل خارجی آزادیم، نه نسبت به مقدمات نفسانی آن فعل، و آنچه که ضمیر انسان گواهی میدهد بیش از این نیست.
بدیهی است اراده همان امر نفسانی است، و طلب همان فعل اختیاری خارجی است، لذا ایشان بدون توجه همان چیزی را پذیرفتهاند که در کلام سابقشان آن را باطل دانستند و به متکلمین نسبت دادند.
آیا عدم اختیار در فاعلیت، تنها در مواردی است که جبر از خارج ذات فاعل به آن تحمیل گردد، مانند کسی که دست او را گرفته و بر خلاف میل او تکان دهند، یا حتی موردی که فعل لازمه و مقتضای ذات خود شیء باشد، و هیچ اجبار کننده خارجی هم وجود نداشته باشد، باز هم از مصادیق فعل غیر اختیاری است، چنانکه مثلا اگر کسی بگوید: "چون مقتضای ذات خداوند فیضان و ترشح وجود است، عالم باید از او صادر شود، و وجود عالم لازمه لاینفک ذات خدا میباشد به گونهای که حتی خود خدا هم نمیتواند مانع صدور عالم از ذات خودش گردد." آیا خداوند را قادر مختار میداند یا خیر؟!
آنچه مسلم است این است که بین دو مثال مذکور فرقی وجود ندارد، و در هر دو صورت قدرت و اختیار از علت سلب شده و تحقق معلول در حیطه ایجاد و اعدام و سلطه و قدرت حقیقی او نمیباشد، با وجود این، در
کتاب بدایة الحکمة آمده است:
إنّه تعالی مختار بالذات اذ لا إجبار الّا من أمر وراء الفاعل یحمله علی خلاف ما یقتضیه، ولیس ورائه تعالی إلّا فعله، و الفعل ملائم لفاعله، فما فعله من فعل هو الذی تقتضیه ذاته و یختاره بنفسه.(1)
خداوند متعال ذاتاً مختار است زیرا اجبار تنها در صورتی است که از خارج و ورای ذات فاعل بر آن تحمیل شود و آن را بر خلاف مقتضای ذاتش وادارد، در حالی که ورای خداوند تعالی هیچ چیزی وجود ندارد مگر فعل خود او، و فعل هم موافق با وجود فاعل خود میباشد، پس تمام افعال اختیاری خداوند همان چیزهایی است که ذات او آن را اقتضا میکند.
بدیهی است بر اساس کلام ایشان خداوند تعالی ذاتا غیر مختار بوده و فعل و ترک در اختار و تحت قدرت و سلطنت او نخواهد بود.
به عبارت دیگر بر اساس کلام ایشان ذات احدیت جبر ذاتی دارد نه جبر غیری! و مختار نبودنش مستند به ذات خودش است نه کسی غیر از ذات خودش!
و عین همین اشکال به کتاب آموزش فلسفه هم وارد است که درباره موضوعی که شأنیت اختیار دارد مینویسد:
تنها فاعل مختاری که در شرایط خاص و تحت تاثیر عامل خارجی قویتری اختیار خود را از دست میدهد مجبور نامیده میشود.(2)
نیز در همان صفحه آمده است:
پیش از آنکه فلاسفه اسلامی انواع مختلف فاعلهای ارادی از قبیل "فاعل بالعنایه"، و "فاعل بالرضا" و "فاعل بالتجلی" را اثبات کنند، چنین تصور میشد که فاعل مختار منحصر به "فاعل بالقصد" است، و
از این روی بعضی از متکلمین، فاعلیت خدای متعال را هم از همین قبیل میدانستند، و حتی بعد از آنکه فلاسفه اسلامی، ساحت الهی را از اینگونه فاعلیت که مستلزم نقص و صفات امکانی است منزه دانستند، بعضی از متکلمین ایشان را متهم به انکار مختار بودن پروردگار نمودند، ولی حقیقت این است که عالیترین مراتب اختیار منحصر به ذات مقدس الهی است، و نازلترین مراتب آن در فاعلیت بالقصد وجود دارد.(1)
با توجه به آنچه گفته شد روشن است که:
اولا فاعل بالعنایه و بالرضا و بالتجلی را اختیاری در کار نمیماند، پس از جانب متکلمین اتهامی در کار نبوده است؛
ثانیا توهم ملازمه بین اختیار واقعی و قصد نفسانی در تمامی موارد حتی درباره خداوند متعال که مبنای اشکال ایشان میباشد، مطلبی نادرست، و نسبت آن به متکلمین هم از روی بی اطلاعی است؛
ثالثا اینکه، فرض مراتب و تشکیک در حقیقت اختیار مناقض با اصل اختیار است چه اینکه فعل اختیاری آن است که دو طرف فعل و ترک آن کاملا ممکن باشند و فرض هر گونه تفاوت بین آنها، فرض اولویت ممکن، و مستلزم انقلاب امکان فعل به وجوب یا امتناع میباشد.
باز هم در "آموزش فلسفه" آمده است:
عالیترین مراتب اختیار مخصوص به خدای متعال است، زیرا نه تنها تحت تاثیر هیچ عامل خارجی قرار نمیگیرد، بلکه از تضاد گرایشهای درونی هم منزه است، سپس مرتبه اختیار "مجردات تام" است زیرا تنها تحت تسخیر اراده الهی هستند ولی نه هیچگونه فشاری بر آنها وارد میشود و نه دستخوش تضادهای درونی و تسلط یکی از گرایشها بر دیگری قرار میگیرند، اما نفوس متعلق به ماده مانند انسان دارای
1) . مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، 2 / 89.
مرتبه نازلتری از اختیار هستند.(1)
چنانکه گفته شد ضرورت و جبر ذاتی بدترین نوع جبر و نفی اختیار است، زیرا در جبر غیر ذاتی ممکن است که فاعل واقعا مختار باشد ولی شخص خارجی او را مجبور به فعل یا ترک کند، اما در جبر ذاتی که فلسفه به خداوند نسبت میدهد ذات احدیت از چنین فاعلی نیز پستتر دانسته شده است!
مضافا بر اینکه مادام که تساوی فعل و ترک برای فاعل پذیرفته نشده، و فعل و ترک در تحت سلطه و اعمال قدرت فاعل نباشد، نفی تاثیر عوامل خارجی و تضاد گرایشهای درونی، برای اثبات اختیار کافی نیست، و با صرف نظر از تناقضات آشکار در عبارت "مجردات تام"(2)که معلوم نیست از تجرد چه معنای صحیحی میتوان تصور کرد که با تعدد بسازد، و تمامیت و غیر تمامیتی داشته باشد؛ چگونه میتوان موجودی را مسخر غیر دانست، در حالی که هیچگونه فشاری بر او وارد نشود؟!
فلسفه و عرفان، اختیار و فاعلیت(3)، بلکه اصل وجود(4)را از بندگان و مخلوقات سلب میکند، و هر فعلی را به
خداوند متعال نسبت میدهد. مکتب اهل بیت علیهم السلام از بطلان این پندار نیز پرده برداشته است، چنانکه حسن بن علی وشاء گوید از حضرت رضا علیه السلام پرسیدم:
الله فوّض الأمر إلی العباد؟ فقال: هو أعزّ من ذلک، فقلت: أجبرهم علی المعاصی؟ قال: الله أعدل وأحکم من ذلک.
ثمّ قال: قال الله عزّ وجلّ: یابن آدم، أنا أولی بحسناتک منک، وأنت أولی بسیئاتک منّی، عملت المعاصی بقوّتی التی جعلتها فیک.(1)
آیا خداوند امر بندگان را به خودشان واگذار کرده است؟ حضرت فرمودند: عزت خداوند بیش از آن است، گفتم: پس آیا ایشان را مجبور به معاصی و گناهان کرده است؟ فرمودند: خداوند عادلتر و حکیمتر از آن است. سپس فرمودند: خداوند عزّ و جلّ میفرماید: "زاده آدم، من به خوبیهایت از خودت سزاوارترم، ولی نسبت به بدیهایت خودت از من سزاوارتری، تو گناهان را به قدرتی که در وجود تو نهادهام انجام میدهی.
نزد حضرت رضا علیه السلام سخن از جبر و تفویض در میان آمد، پس آن حضرت فرمودند:
ألا أعطیکم فی هذا أصلاً لا تختلفون فیه ولا یخاصمکم علیه أحد إلّا کسرتموه، قلنا: إن رأیت ذلک،
فقال: إنّ الله تعالی لم یطع بإکراه، ولم یعص بغلبة، ولم یهمل العباد فی ملکه، هو المالک لما ملّکهم، والقادر علی ما أقدرهم علیه، فإن ائتمر العباد بطاعته لم یکن الله عنها صادّاً ولا منها مانعاً، وإن ائتمروا بمعصیته فشاء أن یحول بینهم وبین ذلک فعل، وإن لم یحل ففعلوا فلیس هو الذی أدخلهم فیه،
ثمّ قال علیه السلام: من یضبط حدود هذا الکلام فقد خاصم من خالفه.(2)
آیا در این باره اصلی به شما اعطا نکنم که هرگز در آن اختلاف پیدا نکنید و هیچ کس در مورد آن با شما مخاصمه نکند مگر اینکه او را
درهم شکنید؟
گفتیم: اگر دوست دارید.
حضرت فرمودند: اطاعت خداوند تعالی به اجبار نیست، معصیت و نافرمانی نیز به مغلوبیت خداوند انجام نمییابد و او بندگان را در ملک خویش سر به خود رها نکرده است.
اوست مالک آنچه که به ایشان تملیک نموده است، و اوست قادر بر آنچه ایشان را بر آن قدرت عطا فرموده است.
اگر بندگان پذیرای فرمان طاعت او باشند مانع و جلوگیر ایشان نخواهد بود، و چنانچه راه معصیت او پویند، اگر بخواهد بین ایشان و گناهان حائل شود انجام میدهد. و در صورتی که حائل و مانع نشود و ایشان معصیت کنند، او نیست که ایشان را داخل گناهان کرده است.
سپس امام علیه السلام فرمودند: هر کس حدود این گفتار را ضبط کند، بر مخالفان خود غالب آید.
حضرت رضا علیه السلام میفرمایند:
من شبّه الله تعالی بخلقه فهو مشرک، ومن نسب إلیه ما نهی عنه فهو کافر.(1)
هر کس خداوند تعالی را به خلقش تشبیه کند مشرک است، و هر کس آنچه را از آن نهی فرموده است به او نسبت دهد کافر است.
عن إبراهیم بن أبی محمود قال: سألت أبا الحسن الرضا علیه السلام عن قول الله تعالی <وَ تَرَکَهُمْ فی ظُلُماتٍ لا یُبْصِرُون> فقال: إنّ الله تبارک وتعالی لا یوصف بالترک کما یوصف خلقه، ولکنّه متی علم أنّهم لا یرجعون عن الکفر والضلال منعهم المعاونة واللطف، وخلّی بینهم وبین اختیارهم.
قال: وسألته عن قول الله عزّوجلّ <خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِم> قال: الختم هو الطبع علی قلوب الکفّار عقوبة علی کفرهم.کما قال الله عزّ وجلّ: <بل طبع الله علیها بکفرهم فلا یؤمنون إلّا قلیلاً>
1) . عیون اخبار الرضا علیه السلام، 1/93.
قال: وسألته عن الله عزّ وجلّ هل یجبر عباده علی المعاصی؟ فقال: بل یخیّرهم ویمهلهم حتی یتوبوا، قلت: فهل یکلّف عباده ما لا یطیقون؟ فقال: کیف یفعل ذلک وهو یقول: <وَ ما رَبُّکَ بِظَلاًمٍ لِلْعَبید>.
ثم قال علیه السلام: حدّثنی أبی موسی بن جعفر عن أبیه جعفر بن محمد؟عهم؟ أنّه قال: من زعم أنّ الله تعالی _ یجبر عباده علی المعاصی أو یکلّفهم ما لا یطیقون فلا تأکلوا ذبیحته، ولا تقبلوا شهادته، ولا تصلّوا ورائه، ولا تعطوه من الزکاة شیئاً.(1)
ابراهیم بن ابیمحمود گوید: از امام رضا علیه السلام درباره معنای فرموده خداوند متعال: "و ایشان را در تاریکیها وا گذاشت پس نمیبینند" پرسیدم، حضرت فرمودند:
همانا خداوند تبارک و تعالی مانند خلق خود به ترک کردن و واگذاشتن نسبت داده نمیشود، ولی هر گاه که دید ایشان از کفر و گمراهی خود دست برنمیدارند لطف و کمک را از ایشان باز داشته، و بین ایشان و اختیارشان مانع نمیگردد.
گوید:: و پرسیدم درباره فرموده خداوند عزّ و جلّ: "خداوند بر دلها و گوشهای ایشان مهر زد.
حضرت فرمودند: ختم به معنای مهر زدن بر قلوب اهل کفر به عقوبت کفرشان میباشد.
چنانکه خداوند عزّ و جلّ میفرماید: "خداوند به خاطر کفرشان بر دلهایشان مهر زد پس ایمان نمیآورند جز گروهی اندک".
گوید: و پرسیدم آیا خداوند متعال بندگانش را به گناهان مجبور میدارد؟
امام علیه السلام فرمودند: بلکه ایشان را مخیر میسازد و مهلت میدهد که باز گردند و توبه کنند.
گفتم: آیا بندگان را به چیزهایی تکلیف میکند که قدرت بر آن نداشته باشند؟
فرمودند: چگونه چنان کند در حالی که خودش میفرماید: "پروردگار تو به بندگان ستم نمیکند".
1) . عیون اخبار الرضا علیه السلام، 1/101.
سپس فرمودند: پدرم موسی بن جعفر از پدرشان جعفر بن محمد؟عهم؟ نقل فرمودند که آن حضرت بیان داشتند: هر کس گمان کند خداوند تعالی بندگانش را مجبور به انجام گناهان میسازد، یا ایشان را به چیزهایی تکلیف میکند که قدرت بر آن را ندارند، نه ذبیحهاش را بخورید، و نه شهادتش را قبول کنید، و نه پشت سرش نماز بخوانید، و نه به او زکات بدهید.
... دخلت علی علیّ بن موسی الرضا بمرو، فقلت له: یابن رسول الله، روی لنا عن الصادق جعفر بن محمّد؟عهما؟ قال: إنّه لا جبر ولا تفویض بل أمر بین أمرین، فما معناه؟
قال: من زعم أنّ الله یفعل أفعالنا ثمّ یعذّبنا علیه فقد قال بالجبر، ومن زعم أن الله عزّ وجلّ فوّض أمر الخلق والرزق إلی حججه؟عهم؟ فقد قال بالتفویض، والقائل بالجبر کافر، والقائل بالتفویض مشرک، فقلت له: یابن رسول الله فما أمر بین أمرین؟ فقال: وجود السبیل إلی إتیان ما أمروا به، وترک ما نهوا عنه.
فقلت له: فهل لله عزّ وجلّ مشیّة وإرادة فی ذلک؟ فقال: فأمّا الطاعات فإرادة الله ومشیّته الأمر بها والرضا لها والمعاونة علیها. وإرادته ومشیّته فی المعاصی النهی عنها والسخط لها والخذلان علیه.(1)
... در مرو خدمت امام علی بن موسی الرضا؟عهما؟ رسیدم و عرضه داشتم:
فرزند رسول الله، برای ما از امام صادق علیه السلام روایت شده است که فرمودهاند: "نه جبر است و نه تفویض، بلکه چیزی است بین آن دو"، آیا معنای این سخن چیست؟
حضرت فرمودند:هر کس بپندارد خداوند اعمال ما را انجام میدهد سپس ما را بر آن معذب میدارد معتقد به جبر است، و هر کس گمان کند خداوند عزّ و جلّ امر خلق و رزق را به حجج خویش علیهم السلام واگذار کرده است قائل به تفویض شده است. قائل به جبر کافر است و معتقد به تفویض مشرک میباشد.
1) . عیون اخبار الرضا علیه السلام، 1/101 _ 102.
گفتم: یابن رسول الله، پس امر بین آن دو چیست؟
فرمودند: وجود راه به سوی آنچه به انجام آن امر، یا از ترک آن نهی شدهاند.
گفتم: آیا خداوند عزّ و جلّ را نیز در مورد آن مشیت و اراده است؟
فرمودند: اراده و مشیت خداوند در مورد طاعات، امر به آن و رضای به آن و کمک نمودن به آن است. و در مورد معاصی و گناهان اراده ومشیت او، نهی از آن، و خشم و نارضایتی از آن، و کمک نکردن بر آن است.
و نیز حضرت رضا علیه السلام میفرمایند:
من قال بالتشبیه والجبر فهو کافر مشرک، ونحن منه براء فی الدنیا والآخرة.(1)
هر کس به تشبیه و جبر اعتقاد داشته باشد کافر مشرک است، و ما در دنیا و آخرت از او بیزاریم.
مأمون، خلیفه غاصب زمان آن حضرت از ایشان درباره معنای این آیه پرسید که خداوند متعال میفرماید:
<وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَنْ فِی الْأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمیعاً أَ فَأَنْتَ تُکْرِهُ النَّاسَ حَتَّی یَکُونُوا مُؤْمِنین>.
فقال الرضا علیه السلام: حدّثنی أبی موسی بن جعفر عن أبیه جعفر بن محمّد، عن أبیه محمّد بن علیّ، عن أبیه علیّ بن الحسین، عن أبیه الحسین بن علیّ، عن أبیه علیّ بن أبی طالب علیهم السلام، قال: إنّ المسلمین قالوا لرسول الله؟صل؟: لو أکرهت یا رسول الله من قدرت علیه من الناس علی الإسلام لکثر عددنا وقوینا علی عدوّنا، فقال رسول الله؟صل؟: ما کنت لألقی الله عزّ وجلّ ببدعة لم یحدث إلیّ فیها شیئاً وما أنا من المتکلّفین، فأنزل الله تعالی علیه: یا محمّد <وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَنْ فِی الْأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمیعا> علی سبیل الإلجاء والاضطرار فی الدنیا کما یؤمنون عند المعاینة ورؤیة البأس فی الآخرة،
ولو فعلت ذلک بهم لم یستحقّوا منّی ثواباً ولا مدحاً لکنّی أرید منهم أن
1) . عیون اخبار الرضا علیه السلام، 1/118.
یؤمنوا مختارین غیر مضطرّین، لیستحقّوا منّی الزلفی والکرامة ودوام الخلود فی جنّة الخلد. <أَ فَأَنْتَ تُکْرِهُ النَّاسَ حَتَّی یَکُونُوا مُؤْمِنین> وأمّا قوله تعالی: <وَ ما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاً بِإِذْنِ اللَّه> فلیس ذلک علی سبیل تحریم الإیمان علیه، ولکن علی معنی أنّها ما کانت تؤمن إلّا بإذن الله، وإذنه أمره لها بالإیمان ما کانت مکلّفة متعبّدة وألجأه إیّاها إلی الإیمان عند زوال التکلیف والتعبّد عنها.فقال المأمون: فرّجت یا أبا الحسن، فرّج الله عنک.
فأخبرنی عن قول الله تعالی <الَّذینَ کانَتْ أَعْیُنُهُمْ فی غِطاءٍ عَنْ ذِکْری وَ کانُوا لا یَسْتَطیعُونَ سَمْعا>؟
فقال علیه السلام: إنّ غطاء العین لا یمنع من الذکر، والذکر لا یری بالعین، ولکنّ الله عزّ وجلّ شبّه الکافرین بولایة علیّ بن أبی طالب؟عهما؟ بالعمیان، لأنّهم کانوا یستثقلون قول النبیّ صلّی الله علیه وآله وسلّم فیه، فلایستطیعون له سمعاً، فقال المأمون: فرّجت عنّی، فرّج الله عنک.(1)
حضرت رضا علیه السلام در پاسخ فرمودند: پدرم موسی بن جعفر از پدرش جعفر بن محمد از پدرش محمد بن علی از پدرش علی بن الحسین از پدرش علی بن ابیطالب علیهم السلام نقل فرمودند که مسلمانان به رسول خدا؟صل؟ عرض کردند: یا رسول الله، اگر هر کس از مردم را که میتوانستید به پذیرفتن اسلام مجبور مینمودید تعداد ما زیاد میشد و در مقابل دشمن خود نیرومندتر میشدیم.
رسول الله؟صل؟ فرمودند: هرگز خداوند را با بدعتی که مرا به آن امر نفرموده است ملاقات نخواهم کرد و بدون فرمان الهی تکلیفی بر دوش خود نمینهم.
آنگاه خداوند تعالی بر او این آیت فرستاد که: ای محمد، اگر پروردگار تو میخواست همه اهل زمین در دنیا از راه اجبار و اکراه ایمان میآوردند، همانطور که در هنگام مرگ و دیدن عذاب آخرت ایمان میآورند. ولی اگر چنین میکردم دیگر آنان مستحق ثواب و مدح من نبودند، و حال اینکه من از ایشان میخواهم که در حال اختیار و بدون اجبار ایمان
1) . عیون اخبار الرضا علیه السلام، 1/111 _ 112.
آورند، تا مستحق پاداش و گرامیداشت من، و زندگی جاودانه بهشت برین گردند. پس آیا تو مردمان را مجبور میکنی که ایمان بیاورند.
و اما اینکه خداوند تعالی میفرماید: "هیچکس بدون اذن خداوند ایمان نمیآورد"، به این گونه نیست که ایمان آوردن برای او غیر ممکن باشد، بلکه به این معنا است که بدون اذن الهی ایمان نمیآورند، و اذن خداوند همان امر او به ایمان است، کسی را در حال زوال تکلیف به آوردن ایمان مجبور نساخته است. مأمون گفت: مشکل ما را گشودی یا اباالحسن، خداوند گره از کارت بگشاید.
حضرت رضا علیه السلام میفرمایند:
خرج أبو حنیفة ذات یوم من عند الصادق علیه السلام، فاستقبله موسی بن جعفر؟عهما؟ فقال له: یا غلام، ممن المعصیة؟ قال: لا تخلو من ثلاث، إمّا أن تکون من الله تعالی _ ولیست منه _، ولا ینبغی للکریم أن یعذّب عبده بما لا یکتسبه، وإمّا أن تکون من الله عزّ وجلّ ومن العبد، فلا ینبغی للشریک القویّ أن یظلم الشریک الضعیف، وإمّا أن تکون من العبد _ وهی منه _، فإن عاقبه الله تعالی فبذنبه، وإن عفی عنه فبکرمه وجوده.(1)
روزی ابوحنیفه از نزد امام صادق علیه السلام خارج شد، و با موسی بن جعفر؟عهما؟ رو به رو شده از آن حضرت پرسید: پسر، معصیت از آن کیست؟
فرمودند: از سه حال خارج نیست، یا از خداوند تعالی است _ و البته از او نیست _ در این صورت کریم را نمیسزد بندهاش را به جهت کاری که انجام نداده است عذاب نماید.و یا از خداوند عزّ و جلّ و بنده هر دو باهم است، در این صورت برای شریک قوی شایسته نیست که شریک ضعیف را مورد ستم قرار دهد. و یا از بنده است _ و البته از اوست _ پس اگر خداوند او را عقاب نماید به خاطر گناه خود اوست، و اگر او را عفو نماید پس به کرم و جود و بزرگواری اوست.
و نیز حضرت رضا علیه السلام میفرمایند:
1) . عیون اخبار الرضا علیه السلام، 1/113 _ 114.
دخل رجل من أهل العراق علی أمیر المؤمنین علیه السلام فقال: أخبرنی عن خروجنا إلی أهل الشام أبقضاء من الله تعالی وقدره؟ فقال له امیر المؤمنین علیه السلام: أجل یا شیخ، فوالله ما علوتم تلعة ولا هبطتم بطن واد إلّا بقضاء من الله وقدره.
فقال له الشیخ: عند الله أحتسب عنائی یا أمیر المؤمنین، فقال علیه السلام مهلاً یا شیخ، لعلّک تظنّ قضاء حتماً وقدراً لازماً! لو کان کذلک لبطل الثواب والعقاب والأمر والنهی والزجر، وأسقط معنی الوعد، ولم تکن علی المسیء لائمة ولا لمحسن محمدة، ولکان المحسن أولی باللائمة من المذنب، والمذنب أولی بالإحسان من المحسن، تلک مقالة عبدة الأوثان وخصماء الرحمن وقدریّة هذه الأمّة ومجوسها.
یا شیخ، إنّ الله تعالی کلّف تخییراً ونهی تحذیراً، وأعطی علی القلیل کثیراً، ولم یعص مغلوباً ولم یطع مکرهاً، ولم یخلق السموات والأرض وما بینهما باطلاً. <ذلِکَ ظَنُّ الَّذینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذینَ کَفَرُوا مِنَ النَّار>
قال: فنهض الشیخ وهو یقول:
أنت الإمام الذی نرجو بطاعته
یوم النشور من الرحمن غفراناً
أوضحت من دیننا ما کان ملتبساً
جزاک ربّک عنّا فیه إحساناً
فلیس معذرة فی فعل فاحشة
قد کنت راکبها فسقاً وعصیاناً
لا لا ولا قائلاً ناهیه أوقفه
فیها عبدت إذاً یا قوم شیطاناً
و لا أحبّ ولا شاء الفسوق ولا
قتل الولی له ظلماً وعدواناً
أنّی یحبّ وقد صحّت عزیمته
ذو العرش أعلن ذاک الله إعلاناً(1)
مردی از عراقیان خدمت امیر المؤمنین علیه السلام شرفیاب شد و پرسید: آیا رفتن ما به سوی اهل شام به قضا و قدر الهی بود یا خیر؟ امام علیه السلام پاسخ فرمودند:
آری ای مرد، سوگند به خدا هیچ بلندی را بالا نرفتید، و از هیچ پستی فرود نیامدید مگر اینکه به قضا و قدر الهی بود.
پیرمرد گفت: رنج و زحمتم از دست رفت یا امیر المؤمنین!
1) . عیون اخبار الرضا علیه السلام، 1/113_114.
امام علیه السلام فرمودند: صبر کن شیخ، گویا میپنداری که قضا و قدر حتمی و قطعی است، اگر چنان میبود ثواب و عقاب و امر و نهی بیهوده بود، وعد و وعید بیمعنا میشد، بر زشتکار سرزنشی نبود، و ستایش نیکوکار جای نداشت، نیکوکاران از بدکاران به سرزنش شایستهتر بودند و گناهکاران نیز از نیکوکاران به احسان سزاوارتر، اینها اعتقادات بت پرستان و دشمنان خداوند و قدریها و مجوسان این امت است.
ای شیخ، همانا خداوند تعالی بندگان را به تکالیف، امر اختیاری نموده، و به جهت پرهیز دادن نهی فرموده است، در مقابل عمل اندک پاداش فراوان عنایت فرموده، در مقابل گناهان مغلوب نگشته و با اکراه و اجبار اطاعت نمیشود. او آسمانها و زمین را به گزاف و بیهوده نیافریده است، این پندار کسانی است که کافر شدند، پس وای بر آنان که کفر ورزیدند از آتش دوزخ.
پیرمرد از جای برخاست در حالی که میگفت:
تو آن امامی هستی که ما در پی طاعت او روز قیامت از خداوند رحمان امید مغفرت داریم، مشکلات دینی ما را رفع فرمودی، خداوند تو را جزای خیر عطا فرماید. هر عمل زشتی را که ما به فسق و عصیان مرتکب شدیم در آن معذور نیستیم. نمیگویم که خداوند ما را در گناه و معصیت انداخته است چه اینکه در این صورت پیرو شیطان شدهام، خداوند فسوق و نیز کشتن ولیش را دوست نداشته و هرگز نمیخواهد، کجا آن را دوست دارد و حال اینکه خود صریحا کراهت خود را اعلام فرموده است.
بر اساس اصول روشن مکتب معرفتی معصومین علیهم السلام آنچه خداوند متعال تکوینا و تشریعا انجام میدهد دارای غرض، و نیز دارای حکمت و مصلحت واقعی بوده، و محال است فعل گزاف و بیهوده و ظلم و خلاف حکمت از او صادر شود.
این عقیده مسلم و روشن نیز بر اساس مبانی اهل فلسفه و عرفان به هیچ عنوان قابل پذیرش نیست و در نظر ایشان وجود مصالح و حِکم واقعی افعال انکار شده، و یا به معانی نادرست دیگری تأویل میشود. البته منشأ این انکار آنجا است که اهل فلسفه وجود هر چیزی را تنها در محدوده قانون جبر و ضرورت علت و معلول میپذیرند، و اهل عرفان هم وجود هر چیزی را عین تجلی ذات خداوند بر اساس نظامی معین و مشخص میدانند.
بدیهی است با انکار حسن و قبح عقلی و اعتقاد به اعتباری بودن حسن و قبح، و نفی وجوب هدفمند بودن افعال خداوند، راه اثبات نبوت و امامت و معاد و حسن تکلیف، و نیز راه اثبات وجوب اطاعت امر و نهی خدا و رسول و امام معصوم بسته میشود، لذا اهل سنت و اهل فلسفه و عرفان برخی از مسائل مذکور را از اساس
منکر شده، و برخی دیگر را به معانی نادرست دیگری تأویل کرده، و به اقامه ادله نادرستی در مورد آنها اکتفا کردهاند، فلسفه در این باره میگوید:
ادراکات اعتباری در مقابل ادراکات حقیقی است. ادراکات حقیقی انکشافات و انعکاسات واقع و نفس الامر است(1)... ادراکات اعتباری فرضهایی است که ذهن به منظور رفع احتیاجات حیاتی آنها را ساخته و جنبه وضعی و قراردادی و فرضی و اعتباری دارد و با نفس الامر سر و کاری ندارد... ادراکات حقیقی ارزش منطقی دارد و ادراکات اعتباری ارزش منطقی ندارد(2)
مانند حسن عدل و قبح ظلم و عادل بودن خداوند و وجوب عصمت امام و پیامبر!
... ادراکات اعتباری تابع احتیاجات حیاتی و عوامل مخصوص محیط است و با تغییر آنها تغییر میکند... ادراکات اعتباری نسبی و موقت و غیر ضروری است.(3)و نیز:
خوب و بد (حسن و قبح در افعال) دو صفت اعتباری میباشند که در هر فعل صادر و کار انجام یافته، اعم از فعل انفرادی و اجتماعی معتبرند.(4)
و نیز:
... مسائلی که در این مقاله بیان نمودیم به شرح ذیل میباشد:
یک سلسله از علوم داریم که مطابق خارج از توهم ندارند (اعتباریات).
علوم اعتباری تابع احساسات درونی میباشند...
در مورد اعتبارات برهان جاری نمیشود...
ضابط اعتباری بودن علمی اینست که نسبتِ باید را میتوان به آن متعلق فرض کرد...
وجوب، نخستین اعتبار است.
حسن و قبح، اعتبارهای قبل الاجتماع هستند...
از راه بعضی از اعتبارات، در بعضی دیگر میتوان تصرف کرد و یا اعتبار ثابت را از کار انداخت...
اعتبار ریاست و مرئوسیت و لوازم آنها...
اعتبار امر و لوازم آن.(1)
حافظان شریعت رسول خدا، خاندان معصوم آن حضرت، به بیان نادرستی اعتقاد به "جواز تکلیف ما لایطاق (فراتر از قدرت و توان)"، _ که مذهب برخی از اهل سنت و پیروان مکتب خلفای غیر معصوم میباشد نیز پرداختهاند.
ابراهیم بن عباس گوید:
سمعت الرضا علیه السلام وقد سأله رجل أیکلّف الله العباد ما لا یطیقون؟ فقال: هو أعدل من ذلک، قال: أفیقدرون علی کلّ ما أرادوه؟ قال: هم أعجز عن ذلک.(2)
از امام رضا علیه السلام شنیدم در پاسخ مردی که پرسید: آیا خداوند بندگان را به فوق قدرت و طاقتشان تکلیف میکند؟ فرمودند: خداوند متعال عادلتر از آن است. پرسید: آیا بر هر چه اراده کنند قدرت دارند؟ فرمودند: مردمان ناتوانتر از آنند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
الله تبارک وتعالی أکرم من أن یکلّف الناس ما لا یطیقونه، والله أعزّ من
أن یکون فی سلطانه ما لا یرید.(1)
خداوند تبارک و تعالی کریمتر از آن است که بندگان را به چیزی امر کند که قدرت انجام آن را نداشته باشند، و خداوند قدرتمندتر از آن است که در مملکت او امری وقوع یابد که خلاف اراده او میباشد.
و نیز:
إنّ الناس فی القدر علی ثلاثة أوجه: رجل یزعم أنّ الله عزّ وجلّ أجبر الناس علی المعاصی، فهذا قد ظلّم الله فی حکمه فهو کافر، و رجل یزعم أنّ الأمر مفوّض إلیهم، فهذا قد أوهن الله فی سلطانه فهو کافر، ورجل یزعم أنّ الله کلّف العباد ما یطیقون ولم یکلّفهم ما لا یطیقون، وإذا أحسن حمد الله، وأذا أساء استغفر الله، فهذا مسلم بالغ.(2)
همانا مردمان در اعتقاد به قدر بر سه گونهاند: یکی آن کس که میپندارد خداوند انسانها را بر گناهان مجبور کرده است که این چنین شخصی خداوند را در حکمش ظالم دانسته پس کافر میباشد. دومی کسی که پندارد امر به خود بندگان واگذار شده است، و چنین کسی سلطنت خداوند را سست و بیپایه دانسته، پس او نیز کافر است، و سومین کس آن است که میگوید خداوند بندگان را به چیزی که قدرت انجام آن را دارند امر کرده، و به چیزهایی که قدرت انجام آن را ندارند فرمان نداده است، پس چون کار خوبی انجام دهد شکر و حمد خداوند به جای آورد، و چون بد کند استغفار کند، و این مسلمان کامل است.
مخفی نماند که اعتقاد به محال بودن تکلیف ما لا یطاق _ یعنی محال بودن اینکه خداوند بندگانش را به اموری فراتر از قدرتشان امر کند _ تنها در صورتی ممکن است که مسأله حسن و قبح عقلی را بپذیریم، نه اینکه مانند برخی اهل سنت، عقلی بودن حسن و قبح را انکار
کرده، و حسن و قبح را مستند به شرع بدانیم، یا مانند اهل فلسفه آن را از امور اعتباری محسوب داریم، و یا مانند اهل عرفان وجود خلق و ماسوای خداوند را هیچ بشماریم.
فلسفه گوید:
اعتبار فایده و غایت در عمل از اعتبارات عامه هستند... لزوم فائده در عمل _ باید کار آرمان داشته باشد _ یکی از اعتبارات عمومی است که به نحوی که در آغاز سخن گفته شد از اصل مفهوم اعتبار استنتاج میشود.(1)
و:
از نظر حکمای الهی اسلامی... حسن و قبح نیز به گونهای دیگر تفسیر شد، از حوزه معقولات نظری که ارزش کشف و ارائه حقیقت دارد خارج گردید و جزء اندیشههای ضروری عملی اعتباری قرار گرفت و به همین دلیل به هیچ وجه به عنوان معیار و اعتبار برای افعال باری تعالی پذیرفته نشد، حکما بر خلاف متکلمین هرگز از این مفاهیم در سطح معارف ربوبی استفاده نکردند.(2)
در سراسر حکمت الهی اسلامی هرگز به این اصل، که در حقیقت نوعی تعیین تکلیف و وظیفه برای خداوند است استفاده نشده است.(3)
و البته چنانکه گفتیم اگر حسن و قبح عقلی انکار شده و جزء امور اعتباری دانسته شود، اساس اکثر مسائل اعتقادی و معارف ربوبی متزلزل شده، و راه به سوی
اثبات آنها بسته میشود.
در کلام مستند و مستدل شیعی، شبهات اهل فلسفه در این باره به روشنی پاسخ داده شده است که در مورد آن میتوان به کتاب "کشف المراد" و امثال آن مراجعه نمود.
نکته دیگری که تذکر آن لازم مینماید این است که تنها کسی میتواند از حسن و قبح عقلی سخن بگوید (و حتی آن را اعتباری بداند) که وجود قدرت و اختیار را پذیرفته، و باید و نبایدها را امری ممکن بداند.
اما فلسفه و عرفان که وقوع هر حادثهای را تنها در مسیر جریان جبر علی و معلولی میپذیرد، هرگز نمیتواند حسن و قبح را _ حتی به معنای اعتباری آن _ قبول داشته باشد تا چه رسد به اینکه بتواند آن را امری عقلی و غیر اعتباری بداند.
گر چه اعتقاد به بدا از اساسیترین ارکان معارف آسمانی میباشد به گونهای که انکار آن در ارتباط مستقیم با انکار قدرت مطلقه خداوند متعال است، اما حقیقت بدا نزد اکثر اهل اسلام ارزش و معنای واقعی خود را از دست داده، و مورد انکار پیروان مکتب خلفای غیر معصوم _ اهل سنت _ قرار گرفته است.
فلسفه نیز به اقتضای اعتقاد خود به کلیت جبر علی و معلولی گزیری از انکار بدا و یا تأویل آن به وجوه نادرست ندارد.
حضرت رضا علیه السلام در مجلس مأمون خلیفه غاصب عباسی، با سلیمان مروزی که فیلسوف نامی خراسان در آن زمان بود، پیرامون مسأله بدا بیاناتی داشته و به ارشاد او پرداختهاند. امام علیه السلام در این باره میفرمایند:
وما أنکرت من البداء یا سلیمان، والله یقول: <أَ وَ لا یَذْکُرُ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ یَکُ شَیْئا> ویقول عزّ وجلّ: <وَ هُوَ الَّذی یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعیدُه> ویقول: <بَدیعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض> ویقول عزّ وجلّ: <یَزیدُ فِی الْخَلْقِ ما یَشاء> ویقول: <بدء خلق الإنسان من طین> ویقول عزّ وجلّ: <وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا یُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ>... قال سلیمان: هل رویت فیه شیئاً عن آبائک؟ قال: نعم، رویت عن أبی عبد الله علیه السلام أنّه قال: إنّ لله عزّ وجلّ علمین: علماً مخزوناً مکنوناً لا
یعلمه إلّا هو، من ذلک یکون البداء، وعلماً علّمه ملائکته و رسله، فالعلماء من أهل بیت نبیّه یعلمونه...
لقد أخبرنی أبی عن آبائه أنّ رسول الله؟صل؟ قال: إنّ الله عزّ وجلّ أوحی إلی نبیّ من أنبیائه أن أخبر فلان الملک أنّی متوفیه إلی کذا و کذا، فأتاه ذلک النبیّ فأخبره، فدعا الله الملک وهو علی سریره حتی سقط من السریر، فقال: یا ربّ، أجّلنی حتی یشبّ طفلی وأقضی عمری، فأوحی الله عزّ وجلّ إلی ذلک النبیّ أن ائت فلان الملک فاعلمه أنّی أنسیت فی أجله وزدت فی عمره خمس عشرة سنة، فقال ذلک النبیّ: یا ربّ، إنّک تعلم أنّی لم أکذب قطّ، فأوحی الله عزّ وجلّ إلیه: إنّما أنت عبد مأمور فأبلغه ذلک، <لا یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ>.
ثمّ التفت إلی سلیمان فقال: أحسبک ضاهیت الیهود فی هذا الباب، قال: أعوذ بالله من ذلک، وما قالت الیهود؟ قال: قالت: <یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَة> یعنون: أنّ الله قد فرغ من الأمر فلیس یحدث شیئاً، فقال الله عزّ وجلّ: <غُلَّتْ أَیْدیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا>، ولقد سمعت قوماً سألوا أبی موسی بن جعفر؟عهما؟ عن البداء، فقال: وما ینکر الناس من البداء، وأن یقف الله قوماً یرجیهم لأمره؟!
... قال سلیمان للمأمون... لا أنکر بعد یومی هذا البداء ولا أکذّب به إن شاء الله(1).
سلیمان، در مورد بدا چه چیزی را انکار میکنی؟ و حال اینکه خداوند متعال میفرماید:
"آیا انسان متذکر نمیشود ما از پیش او را بیافریدیم در حالی که هیچ نبود". و میفرماید: "اوست که به آفرینش ابتدا نموده است سپس آن را اعاده میفرماید". و میگوید: "آفریننده و بنا نهنده آسمانها و زمین". و میگوید: "آنچه بخواهد در خلق بیفزاید". و میفرماید: "ابتداء نمود خلق انسان را از گل". و میگوید: "و گروهی دیگر وانهاده شدهاند برای امر خداوند، یا عذابشان میکند و یا اینکه ایشان را میآمرزد"...
سلیمان گفت: آیا در این باب روایتی هم از پدران خویش دارید؟
1) . توحید، 444_443.
امام علیه السلام فرمودند: آری، از امام صادق علیه السلام روایت میکنم که فرمودند: خداوند عزّ و جلّ را دو علم است، علمی مخزون و مکنون که جز او آن را نداند، بدا نیز از همین علم است، و علمی دیگر که آن را به ملائکه و پیامبرانش آموخته است، علمای اهل بیت پیامبرش نیز آن را میدانند... پدرم از پدرانشان نقل فرمودند که رسول الله ؟صل؟ فرمودند:
خداوند عزّ و جلّ به یکی از پیامبرانش وحی فرمود که به فلان پادشاه خبر ده که من او را تا فلان وقت از دنیا خواهم برد. آن پیامبر به او خبر داد و آن پادشاه بر روی تخت خود به درگاه الهی آنقدر دعا کرد تا از تخت به زیر افتاد، عرضه داشت: بار خدایا، مرا مهلت ده تا فرزندم بزرگ شود و عمر خود را سپری کنم.
خداوند عزّ و جلّ به آن پیامبر وحی فرمود: نزد آن پادشاه برو و به او بگوی که من اجلش را تأخیر انداختم و پانزده سال بر عمرش افزودم.
آن پیامبر عرضه داشت: خداوندا، خودت میدانی که من هرگز دروغ نگفتهام.
خداوند عزّ و جلّ وحی فرمود: تو تنها بندهای مأمور هستی، خبر را برسان که خداوند درباره آنچه انجام میدهد هرگز مؤاخذه نمیگردد.
در اینجا امام علیه السلام به سلیمان روی کردند و فرمودند: چنان میبینم که در این باب با یهودیان هم آواز شدهای!
سلیمان گفت: از این مطلب به خدا پناه میبرم، مگر یهود چه میگویند؟
حضرت فرمودند: یهودیان میگویند: دست خدا بسته است. منظورشان این است که کار خداوند تمام شده است و هیچ امر جدیدی احداث نمیکند، پس خداوند متعال فرموده است: "دستهایشان بسته باد، و بخاطر این گفتارشان بر ایشان لعنت باد".
گروهی از پدرم حضرت موسی بن جعفر؟عهما؟ درباره بدا پرسیدند، حضرت پاسخ دادند: مردمان در مورد بدا و این مسأله که خداوند گروهی را برای امر خویش وا نهاده باشد چه انکاری دارند؟
در اینجا سلیمان از عقیده فلسفی خود _ که بر اساس آن وقوع هر چیزی را تنها در محدوده ضرورت علت و معلول ممکن میدانست، و دست
خداوند را بسته میانگاشت توبه کرد و گفت:
... پس از این روز دیگر بدا را انکار نخواهم کرد، و ان شاء الله آن را تکذیب نخواهم نمود.
امام صادق علیه السلام نیز میفرمایند:
ما بعث الله عزّ وجلّ نبیّاً حتی یأخذ علیه ثلاث خصال، الإقرار بالعبودیّة، وخلع الأنداد، وأن الله یقدّم ما یشاء ویؤخّر ما یشاء(1).
خداوند عزّ و جلّ هیچ پیامبری را نفرستاد مگر اینکه بر سه مطلب از او پیمان گرفت: اقرار به عبودیت و خلع انداد، واینکه خداوند هر چه را بخواهد پیش میاندازد، و هرچه را بخواهد مؤخر میدارد.
ونیز:
ما عبد الله عزّ وجلّ بشیء مثل البداء.(2)
در طریق عبادت خداوند عزّ و جلّ هیچ چیزی فراتر از اعتقاد به بدا وجود ندارد.
و حضرت رضا علیه السلام میفرمایند:
ما بعث الله نبیّاً قطّ إلا بتحریم الخمر، وأن یقرّ له بالبداء.(3)
خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نفرموده مگر اینکه شراب را تحریم کند و برای خداوند به بدا اقرار نماید.
فلسفه معتقد است که جبر علی و معلولی یک قانون کلی است، در نظر ایشان هر چیزی حتی اراده خدا و
خلق بر اساس ضرورت پیدا میشود،(1)
برخی از کسانی که در مقابل قانون "ایجاب علت تامه نسبت به معلولش" راه فراری نیافتهاند گفتهاند که: "علت وجود عالم اراده واجب است نه ذاتش"، و این سخیفترین گفتاری است که در این باب گفته شده است!!
امام صادق علیه السلام میفرمایند: إرادته إحداثه لا غیر ذلک... فإرادة الله الفعل لا غیر ذلک. (کافی، 1 / 110): اراده خداوند متعال، تنها احداث اوست، نه غیر آن... اراده خداوند تعالی، تنها فعل اوست، نه چیز دیگر.
و محال است که اختیار به معنای واقعی خود، _ یعنی به طوری که فعل و ترک برای فاعل کاملا مساوی و وابسته به انتخاب و اختیار او باشد _ وجود داشته باشد.چنانکه عرفان نیز غیر از وجود خداوند، وجود همه چیز
1) . بدون شک خداوند متعال در امر علیت و خالقیت خود برای آفرینش اشیاء به احدی نیاز ندارد، ولی در این مورد باید دانست که أولاً معنای علت تامه مختاره مانند علت تامه طبیعی غیر مختاره نیست که فعل و ترک در اختیارش نبوده، و وجودِ معلول لازمه غیر قابل انفکاک ذات علت باشد، بلکه علت تامه مختاره آن است که در علیت خود نیاز به غیر خود ندارد. ثانیا علت وجود مخلوقات، ایجاد و اراده خداوند متعال است نه نفسِ وجودِ او تبارک و تعالی، برهان و کتاب و سنت گواهی قطعی بر این مطلب است، و شبهات اهل فلسفه در این مورد _ چنانکه در محل خود بیان شده است _ کاملاً بیاساس میباشد. با این حال بسیار جای شگفتی است که برخی بر اساس مبانی فلسفی گفتهاند: بعض من لم یجد بدّا من إیجاب العلّة التامّة لمعلولها، قال بأنّ علّة العالم هی إرادة الواجب دون ذاته تعالی. وهو أسخف ما قیل فی هذا المقام. (طباطبایی، محمد حسین، نهایة الحکمة، 163):
را انکار کرده و میگوید: تنها ذات خداوند است که بر اساس ضرورتهای غیر قابل تغییر، در قوس نزول و صعود تجلی کرده، پایین آمده و بالا میرود:
وإنّ فی دائرة الوجود
قوسین للنزول والصعود(1)
این دو عقیده، با اعتقاد به قدرت و اختیار خداوند در تمامی امور و افعال بدایی و غیر بدایی تضاد و منافات دارد. لذا اعتقاد به بدا _ که از مهمترین ارکان عقیده دینی و برهانی محسوب میشود _ دو عقیده فلسفی و عرفانی فوق را شدیدا تخطئه کرده و بر خلاف مقتضای عقل و وحی برمیشمرد. در "حاشیه اصول کافی" درباره بدا چنین آمده است:
إنّ علمه تعالی بالموجودات والحوادث مطابق لما فی نفس الأمر من وجودها فله تعالی علم بالأشیاء من جهة علله التامّة وهو العلم الذی لا بداء فیه أصلاً، وله علم بالأشیاء من جهة مقتضیاتها التی موقوفة التأثیر علی وجود الشرائط وفقد الموانع. وهذا العلم یمکن أن یظهر خلاف ما کان ظاهراً منه بفقد شرط أو وجود مانع، و هو المراد بقوله تعالی: <یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ>(2).
علم خداوند نسبت به موجودات و حوادث، با وجود واقعی و عینی آنها مطابق است. پس خداوند متعال را علمی به اشیاء است که از جهت علل تامه آنها میباشد _ و آن همان علمی است که اصلا در آن بدا وجود ندارد _، و او را علمی به اشیاء است که از جهت مقتضیات آنها میباشد که تأثیر آن مقتضیات متوقف بر وجود شرائط و فقدان موانع است لذا ممکن است گاهی شرطی مفقود شده و یا مانعی پیدا شود و خلاف چیزی که از آن ظاهر بوده آشکار شود. مراد از فرموده خداوند نیز همین است که میفرماید: " خداوند محو میکند هر چه را که بخواهد و اثبات میکند".
نادرستی گفتار فوق واضح است زیرا:
بنابر مبانی اهل فلسفه، علم خداوند نفس وجود و واقعیت اشیاء میباشد، لذا فرض تطابق یا عدم تطابق آن با واقع و نفسالامر وجهی ندارد.
بنابر مبانی فلسفی و عرفانی هر چیزی طبق نظامی خاص و غیرقابل تغییر جاری میشود و وقوع بدا بلکه وجود فعل اختیاری مطلقا محال است.
علم خداوند متعال نفس ذات اوست و هیچ تغییری در آن راه ندارد، علم او به فقد شرط و وجود مانع نیز ازلی بوده و محال است که حدوث یا ظهور تازهای داشته و یا به گونهای باشد که امری بر خلاف آن ظهور یابد(1)، لذا نمیتوان علم خداوند را دارای وجوه متعدد دانسته و نسبت به بعضی از وجوه آن احتمال جهل و ظهور خلاف آن را داد. اهل فلسفه وجود فعل به معنای واقعی آن را به طور کلی انکار میکنند، لذا بدا را به معنای علم میگیرند در نتیجه به اشکالات غیر قابل حلی گرفتار میشوند. و چنانچه توجه شود که بدا از مقوله علم نیست بلکه از مقوله فعل بوده و رابطه آن با قدرت مطلقه خداوند میباشد نه علم او، تمامی اشکالات از میان میرود، چه اینکه بدیهی است از طرفی علم خداوند هرگز موجب تحدید قدرت او نمیشود، و از طرف دیگر مقتضیات فعل و ترک بر اساس تغییر مصالح و مفاسد متعلقات آنها، و نیز در اثر
1) . غفلت نشود که ظهور خلاف مذکور باید نسبت به خود خداوند و علم او در نظر گرفته شده باشد نه برای غیر او؛ زیرا بین علم خداوند به علل اشیاء و ظهور آنها برای غیر او ربطی وجود ندارد که سخن از خلاف یا وفاق آن دو جای داشته باشد.
دعا و عبادت و طاعت و معصیت بندگان، قابل تغییر میباشد؛ لذا وقوع بدا برای فاعل مختار حکیم، امری کاملا حکیمانه و موافق اصول و مبانی مسلم عقلی و برهانی میباشد. بدیهی است علیرغم اینکه علم و قدرت خداوند متعال که هرگز تغییر و تبدیلی در آن امکان ندارد، و خداوند تعالی هرگز به دو طرف مقابل آنها مانند "علم و جهل" و "قدرت و عجز" متصف نمیشود، اما اتصاف او به دو صفت فعلی نقیض هم مانند "آفریدن و نیافریدن" و "آمرزیدن و نیامرزیدن" هیچ مانعی نداشته، بلکه دلیل بر اطلاق قدرت و سلطنت تامه او میباشد. و چنانچه کسی فعل و ترک هر امری را برای خداوند قادر متعال کاملا مساوی بداند، و امکان افعال باری تعالی را محدود به دایره جبر و ضرورت علی و معلولی و مقتضای ذات ربوبی نداند، هرگز مجبور نخواهد بود بدا را انکار کرده و یا آن را به معانی باطل و نادرست تأویل کند، و یا علم خداوند متعال را به دو قسم علم غیر قابل تغییر و علم قابل تغییر! _ که همان جهل است _ تقسیم کند، و بدا را به معنای تغییر علم خداوند متعال و جهل او بداند.
آیه مورد اشاره نیز هیچ دلالتی بر تقسیم علم خداوند به علم به علل تامه در مقابل علم به علل ناقصه (که خود علمی ناقص است وگرنه هیچ فرقی با قسم اول ندارد) نداشته، و بیانگر این است که قدرت خداوند متعال مطلق است و هیچ چیز _ حتی علم و اِخبار او نسبت به آینده _ دست او را نمیبندد و شأنیت تحدید قدرت مطلقه او را ندارد.
موانع منتفی باشد.
ظاهر شدن خلاف مقتضیات و موانع، تنها نسبت به علم کسی قابل تصور است که دارای علم ناقص بوده و به علل تامه جاهل باشد، نه نسبت به علم خداوند که هیچگونه جهلی ندارد. لذا تعدد جهتی که در کلام فوق برای علم خداوند درست شده است نه تنها مستلزم جهل خداوند به وجود شرایط و رفع موانع است، بلکه مستلزم تناقض نیز میباشد، و نه تنها در مورد بدا مشکلی را حل نمیکند بلکه مشکلی بر مشکل میافزاید.
بر خلاف مقتضای قواعد فلسفی، ایجاد شرائط و مقتضیات و علل تامه نیز در حیطه قدرت و حاکمیت مطلق خداوند است و خارج دانستن این موارد از قابلیت وقوع بدا در آنها نادرست است.
اگر قرار باشد مطلق بودن علم خداوند با بدا منافات داشته باشد، با اصل اختیار و قدرت مطلقه او نیز منافی خواهد بود، و چنانکه اهل جبر میگویند علم خداوند مستلزم جهل او و نفی اختیار خداوند بلکه همه مخلوقات خواهد بود.
مخفی نماند که اکثر شبهات اهل بحث در مسأله بدا و جبر و اختیار، ناشی از این است که احکام باب علم و قدرت را در هم آمیخته و مقتضیات این دو باب را با هم خلط نمودهاند.
بدیهی است علم خداوند مطابق با واقع بوده، و هر یک از علل و معلولات چه ایجابی و چه اختیاری، همان طور که هستند متعلق علم خداوندند، نه به این نحو که حتی افعال اختیاری هم به نحو وقوع وجوبی و اضطراری معلومِ خداوند باشند.
بنابراین در مورد علل ایجابی، علم خداوند به ایجابی
بودن آنها تعلق گرفته است؛ و در مورد علل اختیاری، به اختیاری بودن آنها؛ و در عین حال قدرت خداوند متعال حاکم بر همه افعال بوده نه علم به آینده موجب تحدید قدرت او میشود، و نه اِخبارش از آنچه واقع خواهد شد دست او را میبندد؛ چنانکه عصاره اعتقاد به بدا هم چیزی جز این نیست، چه اینکه عقیده به بدا بیانگر این است که هیچ چیزی دست قدرت خداوند متعال را نمیبندد، و البته قضا و قدر و علم به آینده و اخبار از آنچه واقع خواهد شد مقولهای جدا از مقوله قدرت و اختیار است و هرگز موجب تحدید قدرت نمیگردد.
کتابهای "بدایة الحکمة" و "نهایة الحکمة" کتابهایی بسیار مشهور و معروف است که به طور کلی جامع اصول و مبانی انواع فلسفههای مشاء، اشراق، صدرایی، تفکیک، تصوف، و عرفان ابن عربی(1)میباشد و در بسیاری از مؤسسات و حوزههای علمیه به عنوان علوم عقلی و برهانی مورد توجه و تدریس قرار دارد.
این دو کتاب حقا نهایت اعجاب و شگفتی اهل فلسفه و عرفان را برانگیخته است لذا بسیار شایسته بلکه فرض و لازم است که از دیدگاه عقل و برهان و مبانی تعالیم آسمانی قرآن و معصومان؟عهم؟ نیز مورد بررسی و تأمل قرار گیرد.
پیشاپیش تذکر میدهیم که شخصیت تمامی علما و اندیشمندان و مدافعان معارف قرآن و معصومین؟عهم؟
1) . بلکه مکتب تفکیک هم، چرا که مبانی مکتب تفکیک همان مطالب و فلسفه و عرفان است که به جای مطالب مخالف با فلسفه و عرفان ارائه میشود.
برای ما محترم است و هرگز نباید نقد اندیشهها را نقد اشخاص و صاحبان اندیشه دانست. بدیهی است که هر انسان غیر معصومی ممکن است در معرض خطاها و اشتباهات ناخواسته واقع شود و مخصوصا اگر قبل از اجتهاد در علوم عقلی مکتب وحی، به آموختن فلسفه و عرفان و تصوف پرداخته باشد، و از ابتدا وارد وادی اصطلاحات فلسفه و عرفان، و حسن ظن و دلبستگی شدید به منحرفان از معارف والای مکتب قرآن و اهل بیت؟عهم؟ شده باشد.
بدون تردید عقل، بزرگ موهبت الهی است که حتی انبیا و حجج الهی را هم به وسیله آن میشناسیم و تصدیق میکنیم، اما آیا عقل ما به درجه عقل انبیاست و مصون از خطا و اشتباه؟! یا اینکه آن چه در ما وجود دارد فکر است و مخلوطی از عقل و خطا و اشتباه و جهل مرکب؟! عقل حجت خداست اما تا کجا؟! آیا اگر ما برخی از تعلیمات قطعی الصدور انبیا را نفهمیدیم باید فهم و فکر و اندیشه و استدلال خود را محکوم کنیم یا باید هر چه از سخنان ایشان را فهمیدیم قبول کنیم و هر چه را نادرست انگاشتیم انکار کنیم؟! آیا آن چیزی که ضروریات مکتب انبیا را تخطئه میکند واقعا عقل ماست، یا فکر و اندیشه و جهل مرکبی که ما بیجهت نام آن را عقل گذاشتهایم؟! و آیا این کار جز این است که ما به اسم عقل! به بدترین وجه با عقل درافتادهایم، و به خاطر برخی مسائل نظری محتمل الخطای خود به مبارزه با بدیهیترین حکم عقلی که تسلیم در مقابل صاحبان معجزه است رفتهایم؟!
“کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” عالم را حادث و مخلوق میداند، حدوث ذاتی عالم را باطل، و مستلزم غیر مختار بودن خداوند میشمارد، ولی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة” عالم را قدیم و ازلی و حادث ذاتی _ که همان ازلی است _ میشمارد؛
“کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” خداوند را خالق عوالم میداند، ولی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة” وجود باری تعالی را در لفافه اثبات انکار میکند، و خود عالم را واجب الوجود بالذات _ حتی نه واجب بالغیر _ میداند؛(1)
«همانا حقیقت وجود که عین اعیان و حاق واقع [و شامل همه اشیا] است... واجب الوجود بالذات میباشد و عدم آن محال است. (شواهد بیشتر را در عنوان بعدی ببینید).
1) . فی إثبات الوجود الواجبی... عین الأعیان وحاقّ الواقع... واجبةالوجود بالذات... و هو المطلوب. (نهایة الحکمة، 268):
2) . تقدّم الوجود علی الوجود فهو تقدّم آخر غیر ما بالعلّیّة إذ لیس بینهما تأثیر وتأثّر ولا فاعلیّة ولا مفعولیّة بل حکمهما حکم شیء واحد له شؤون وأطوار وله تطوّر من طور إلی طور. (طباطبایی، محمد حسین، نهایة الحکمة، 226، به نقل از صاحب اسفار):
«تقدم وجود بر وجود، تقدم علّیت نیست، بلکه تقدمی دیگر است، زیرا تأثیر و علّیت و فاعلیت و مفعولیتی بین وجودها نیست، و حکم وجودها حکم یک چیز واحد است که شؤون اطوار و صورتها و دگرگونیها دارد و از حالتی به حالت دیگر در میآید». (شواهد بیشتر را در عنوان بعدی ببینید).
کتاب “کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” ذات احدیت را قابل دیدن نمی داند، ولی بر اساس مبانی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة” هر چیزی که دیده میشود جزئی و مرتبه ای و شکلی و صورتی از ذات خداست؛
“کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” قاعده الواحد را در مورد خداوند باطل و مستلزم جبر و عجز او میداند، ولی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة” جز صدور شیء واحد را از خالق متعال جایز نمی شمارد؛
“کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” وجود مجردات ازلی را انکار میکند، ولی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة” اثبات؛
“کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” وجود آلهه متعدده، و شریک باری تعالی را نفی و انکار میکند، ولی مبانی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة” اثبات؛
“کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” ذات احدیت را متعالی از جسمیت و داشتن داخل و خارج و درون و بیرون میداند، ولی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة” همه چیز، حتی همه اجسام ومادیات را داخل و درون ذات خدا؛(1)
«وجودهای امکانی هر چه باشند... محاط خدایند یعنی از او بیرون نیستند. (شواهد بیشتر را در عنوان بعدی ببینید).
1) . الوجودات الإمکانیّة کائنة ما کانت... محاطة له بمعنی ما لیس بخارج». (طباطبایی، محمد حسین، نهایة الحکمة، 301):
“کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” تعدد قدما را تعدد واجب، و شرک میداند، ولی مبانی “نهایة الحکمة و بدایة الحکمة” مدافع آن است؛
“کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” اراده را حادث و غیر ذات خدا میداند، و فعل و ترک را حادث و تحت سلطنت و اختیار باری تعالی میشمارد، ولی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة”اراده را واجب و قدیم و ازلی و عین ذات خدا دانسته، و فعل و ترک را خارج از سلطنت واقعی باری تعالی می شمارد؛(1)
«عقیده کسانی که میگویند علت ایجاد عالم، مشیت و اراده خداست نه ذات او، عقیدهای نادرست است و معنای صحیحی ندارد».
إذا کانت العلّة التامّة موجودة وجب وجود معلولها. (طباطبایی، محمد حسین، بدایة الحکمة، 86):
«هر گاه علت تامه موجود باشد وجود معلول آن واجب است».
(شواهد بیشتر را در عنوان بعدی ببینید).
کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” عالم را مخلوق لا
1) . «قول بعضهم إنّ علّة الإیجاد مشیئته و إرادته تعالی دون ذاته کلام لا محصّل له» (طباطبایی، محمد حسین، بدایة الحکمة، 162):
(شواهد بیشتر را در عنوان بعدی ببینید).
«إنّ العلّة تمام وجود معلولها... أن تمام الشیء هو الشیء وما یفضل علیه». (طباطبایی، محمد حسین، نهایة الحکمة، 234 _ 269):
«علت، تمام وجود معلول است... و تمام شیء، خود آن شیء است و بیشتر از آن».
(شواهد بیشتر را در عنوان بعدی ببینید).
1) . ... فی إثبات ذاته تعالی... لبطلان الغیر... إذ لا غیر هناک... (طباطبایی، محمد حسین، بدایة الحکمة، 156):
... در اثبات ذات خدای تعالی... به جهت بطلان همه چیز غیر از او... چون اصلا آنجا غیر او چیزی نیست...
2) . من الواجب فی التشکیک أن یشمل الشدید علی الضعیف وزیادة . (طباطبایی، محمد حسین، نهایة الحکمة، 118):
در تشکیک، و اجب است که شدید، مشتمل باشد بر ضعیف و زیادت بر آن.
“کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” تمامی ادله فلاسفه بر قدم عالم _ چه ذاتی و چه غیری _ را ابطال میکند، ولی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة” از همه آن ها دفاع؛
“کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” ملاک علیت و معلولیت را، فاعلیت و ایجاد میداند، ولی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة” ملاک علیت و معلولیت را به معنای تطور ذات علت، و جزء و کل میداند، و در حقیقت “کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” علت و معلول را اثبات میکند، ولی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة” انکار در لفافه اثبات؛
“کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” دور و تسلسل را باطل و محال میداند، ولی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة” ظاهر عنوانش ابطال دور و تسلسل است، ولی متن و محتوایش اثبات دور و تسلسل، و التزام صریح به آن دو است؛
“کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” معاد را به معنای حقیقی آن اثبات میکند، ولی مبانی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة” معنای معاد را از حقیقت آن تحریف کرده، به معنای رجوع و دخول اشیاء به ذات احدیت میداند، و در حقیقت“کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” معاد را اثبات کرده است ولی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة” انکار در لفافه اثبات؛
“کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” قدرت باری تعالی را به معنای حقیقی سلطنت و اختیار واقعی او بر فعل و ترک، و ایجاد و اعدام میداند، ولی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة” معنای حقیقی قدرت را تحریف کرده و آن را به معنای اشتمال ذات باری
بر همه موجودات، و جزء و کل میداند، و در حقیقت“کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” قدرت باری تعالی را اثبات کرده است ولی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة” انکار در لفافه اثبات؛
“کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” علم را به معنای حقیقی دانستن میداند، ولی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة” معنای حقیقی علم را تحریف کرده به معنای وجود اشیاءو ذوات اجسام در ذات باری میداند، و در حقیقت “کشف المراد فی تجرید الاعتقاد”علم باری تعالی را اثبات میکند، ولی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة” انکار در لفافه اثبات؛
“کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” عدل و حکمت و قضا و قدر را اثبات میکند، ولی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة” انکار در لفافه اثبات؛
“کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” حسن و قبح عقلی را اثبات میکند، ولی مبانی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة” معنای آن دو را تحریف نموده، و در لفافه اثبات، حقیقت آن دو را انکار میکند؛
“کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” تمامی ادله فلاسفه و اشعری ها در اثبات جبر را ابطال میکند، و انسان را فاعل افعال و معاصی خود میداند، ولی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة” از همه ادله مخالفان دفاع میکند، و همه افعال و گناهان و معاصی را هم با واسطه بلکه بلا واسطه، فعل خدا میداند؛(1)
«پس هیچ چیز ممکن موجودی غیر از واجب الوجود بالذات نیست _ حتی افعال اختیاری _ مگر اینکه فعل واجب الوجود بالذات، و معلول بیواسطه یا با یک واسطه یا با چند واسطه اوست... پس او تعالی، فاعل قریب و بیواسطه هر فعل و فاعل آن است...».
(شواهد بیشتر را در عنوان بعدی ببینید).
1) . فما من شیء ممکن موجود سوی الواجب بالذات حتّی الأفعال الاختیاریّة إلّا وهو فعل الواجب بالذات معلول له بلا واسطة أو بواسطة أو وسائط... فهو تعالی فاعل قریب لکلّ فعل ولفاعله... (طباطبایی، محمد حسین، نهایة الحکمة، 301):
“کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” رآلیست و واقع گرا است، ولی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة” نفس را مجرد، و منقطع محض از عالم خارج میداند، و در حقیقت مدافع سوفسطائی گری و منکر واقعیت، تحت عنوان بی محتوای اثبات واقعیت است؛
“کشف المراد فی تجرید الاعتقاد” قائل به وجوب نبوت و امامت است و مکلفین را مستغنی از معصوم نمیداند، و جهل مرکب و خطای غیر معصومین را انکار نمیکند، ولی “نهایة الحکمة و بدایةالحکمة” منکر جهل مرکب بوده، هر یقینی را عین واقع، و هر کافر و ملحد متیقنی را معصوم و غیر مخطی میداند؛(1)
در بین تمامی انواع قیاس، تنها قیاس برهانی است که دارای نتیجه یقینی میباشد، کما اینکه تنها یقین است که کاشف از وجه واقع در بین اعتقادات میباشد.
(شواهد بیشتر را در عنوان بعدی ببینید).
1) . ... إن القیاس البرهانی هو المنتج للنتیجة الیقینیة من بین الأقیسة کما أن الیقین هو الاعتقاد الکاشف عن وجه الواقع من بین الاعتقادات. (طباطبایی، محمد حسین، نهایة الحکمة، 4):
به شهادت صریح مشاهیر فلسفه و عرفان(2)
البته متضلع در فهم حکمت متعالیه، و متوغل در نیل صحف اصیل عرفانی که در راس همه آنها همین دو صحیفه یاد شده است , به حکم محکم ما مقر و معترف است و نیازی به ذکر شواهد نیست.
تمام مباحث رفیع و عرشی اسفار منقول از فصوص و فتوحات و دیگر صحف قیمه و کریمه شیخ اکبر و پرورش یافتگان بلا واسطه و یا مع الواسطه او است». (دوّمین یادنامه علامه طباطبایی، تهران 1984، حسن حسن زاده آملی / 16 و 36).
«اساتید برای ما از مرحوم قاضی حکایت می کردند که آن جناب می فرمود : بعد از مقام عصمت و امامت , در میان رعیت احدی در معارف عرفانی و حقائق نفسانی در حد محیی الدین عربی نیست و کسی به او نمی رسد . و نیز فرمود که ملاصدرا هر چه دارد از محیی الدین دارد و در کنار سفره او نشسته است». (دوّمین یادنامه علامة طباطبایی، تهران 1984، حسن حسن زاده آملی / 41).
در اسلام هیچ کس نتوانسته است یک سطر مانند محیی الدین بیاورد. (مطهری، مرتضی، شرح مبسوط منظومه، 1 / 238 _ 239. به نقل از صاحب نهایة الحکمة).
بعضی ها مانند ملاصدرا در مقابل احدی به اندازه محیی الدین خضوع ندارند یعنی امثال ابوعلی سینا را در مقابل محیی الدین هیچ می شمارند. (مطهری، مرتضی، شرح مبسوط منظومه، 1 / 238 _ 239).
همچنین، احترام و بزرگداشتی که صدر المتالهین نسبت به ابن عربی داشته نیاز به بیان ندارد و می دانیم که وی در حکمت متعالیه در بسیاری از مطالب وامدار ابن عربی بوده است.
خضوع زائد الوصف وی (صدر المتالهین) نسبت به محی الدین، به طوری که در برابر هیچ حکیم و عارفی چنین تخضّعی ندارد، گواه بر مطلب است؛ چنان که بسیاری از مبانی حکمت متعالیه وامدار عرفانی است که ابن عربی پایهگذار نامدار آن است. (جوادی آملی، عبد الله، آوای توحید، ۷۸).
«إنّ أبرز مرتکزات الحکمة المتعالیة تثوی فی کتابات الشیخ محی الدین بن عربی (638 _ 560 ه) بالأخصّ کتابیه "فصوص الحکم" و"الفتوحات المکّیّة"، وإن کلّ ما یعود لصدر الدین الشیرازی هو تشیید الأبنیة البرهانیّة لمقولات الشیخ الأکبر وأمّهات أفکاره، بحیث لم یکن کتاب "الحکمة المتعالیة" إلا صیغة برهانیّة لمقولات ابن عربی وأفکاره...
أما الشیخ جوادی آملیّ... یقوله فیه: "إنّ جمیع ما قاله الآخرون وکتبوه بالعربیّة والفارسیّة، نثراً کان أو نظماً فی الماضی والحاضر یعدّ بضعة نسبة إلی بحر محی الدین الموّاج"."... إنّ الکثیر من مبانی الحکمة المتعالیة مدینة إلی العرفان الذی أرسی قواعده المعروفة ابن عربیّ نفسه". (ینظر: رسالة القرآن، جوادی آملی، عبد الله، مؤسسه فرهنگی رجاء ، تهران 1991، 107).
تفید هذه الشهادات إجمالًا أنّ الجذور المعرفیّة لصدر الدین الشیرازیّ تعود إلی الشیخ ابن عربیّ». (کسار، جواد علیّ، التوحید، 1/230، تقریر دروس سیّد کمال حیدری، حاشیه کتاب).
کتاب1) . ... وعلیها مبنی القواعد الإسلامیة. (کشف المراد، 170):
مبنای تمامی قواعد اسلامی بر آن (پذیرش حدوث و دارای ابتدای حقیقی بودن عالم، نه تنها حدوث ذاتی موهوم) استوار است.
2) . «امهات و اصول این مباحث عرشی به کلماتی تامه و عباراتی وزین و رصین، در صحف مکرمه اکابر اهل عرفان بخصوص فتوحات مکیه و فصوص، و دیگر خزائن علمیه شیخ اکبر محیی الدین عربی، مدون است. و خود صدر المتالهین در مواضع عدیده هم خود آن بزرگ را به بزرگی اسم می برد و هم صحف علمیه اش را که با احدی از اکابر علماء و مشایخ اهل تحقیق و اعاظم اهل کشف و شهود چنان خشوع و تواضع ندارد و سر فرود نمیآورد، و کسی را به اوصاف او نستوده است،, چه خود بهتر از هر کس داند که اساس حکمت متعالیه او فتوحات و فصوص است و اسفار عظیم او شرحی محققانه بر آنها است.
“نهایة الحکمة و بدایةالحکمة”، خلاصه و چکیده و تأیید و تشیید مبانی کتاب اسفار است، و کتاب اسفار نیز به تصریح ایشان، خلاصه و چکیده و تأیید و تشیید مبانی کتاب فتوحات و فصوص ابن عربی است، که بطلان آنها را مکررا نشان دادهایم.
نمونههایی از نصوص و مبانی کتاب "بدایة الحکمة" و "نهایة الحکمة" در مقایسه با مبانی عقل و برهان و قرآن(1):
بر اساس توحید برگرفته از عقل و برهان و قرآن و اهل بیت؟عهم؟، قطعا خداوند خالق مخلوقات است، نه اینکه ذات قدوس او به صورتهای گوناگون موجودات عالم
1) . مدارک دو کتاب بر اساس نسخه نرم افزار مؤسسه کامپیوتری نور است.
“نهایة الحکمة و بدایةالحکمة”، خلاصه و چکیده و تأیید و تشیید مبانی کتاب اسفار است، و کتاب اسفار نیز به تصریح ایشان، خلاصه و چکیده و تأیید و تشیید مبانی کتاب فتوحات و فصوص ابن عربی است، که بطلان آنها را مکررا نشان دادهایم.
نمونههایی از نصوص و مبانی کتاب "بدایة الحکمة" و "نهایة الحکمة" در مقایسه با مبانی عقل و برهان و قرآن(1):
بر اساس توحید برگرفته از عقل و برهان و قرآن و اهل بیت؟عهم؟، قطعا خداوند خالق مخلوقات است، نه اینکه ذات قدوس او به صورتهای گوناگون موجودات عالم
1) . مدارک دو کتاب بر اساس نسخه نرم افزار مؤسسه کامپیوتری نور است.
درآمده، و وجود خداوند مبدأ و سرچشمه جوشش و صدور و فیضان آنها از ذات خود باشد، به عبارت دیگر عالم حادث است، و خداوند متعال عالم را بدون سابقه وجودی آن، خلقت و ایجاد فرموده است، نه اینکه عالم قدیم باشد، و یا اینکه خداوند متعال از ذات خودش مایه گذاشته، و موجودات اجزا، یا حصهها، یا صورتهای ذات باری تعالی باشند:
<بَدیعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنَّی یکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ صاحِبَةٌ وَ خَلَقَ کُلَّ شَیءٍ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیءٍ عَلیمٌ.>(1)
<ما کانَ لِله أَنْ یتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ سُبْحانَهُ إِذا قَضی أَمْراً فَإِنَّما یقُولُ لَهُ کُنْ فَیکُونُ.>(2)
<لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَد>(3)
<أَلا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْکِهِمْ لَیقُولُونَ وَلَدَ الله وَ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ.>(4)
بنابر این ذات باری تعالی وجودی امتدادی نیست، و درون و بیرون ندارد، و غیر از مخلوقات خود است نه عین آنها، و بدون شک هیچ موجودی در ذات خدا نیست. این مطالب از قطعیترین مطالب عقلی و برهانی است
اما آیا مبانی کتاب "بدایة الحکمة" با مطالب مذکور موافق است که خداوند را عین همه موجودات عالم دانسته و میگوید:
«إنّ حقیقة الوجود التی هی عین الأعیان وحاقّ الواقع... یمتنع علیها
العدم واجبة الوجود بالذات».(1)
«همانا حقیقت وجود که عین اعیان و حاق واقع [و شامل همه اشیا] است... واجب الوجود بالذات میباشد و عدم آن محال است.
«لا یشذ عنه وجود».(2)
«هیچ وجودی از او بیرون نیست.
«الوجودات الإمکانیّة کائنة ما کانت... محاطة له بمعنی ما لیس بخارج».(3)
«وجودهای امکانی هر چه باشند... محاط خدایند یعنی از او بیرون نیستند.
«إنّ ذاته المتعالیة مبدأ لکلّ کمال وجودیّ ومبدأ الکمال غیر فاقد له ففی ذاته حقیقة کلّ کمال یفیض عنه وهو العینیّة».(4)
«همانا ذات متعالیه، مبدأ همه کمالات وجودی است؛ و مبدأ کمال، فاقد آن کمال نمیباشد [غفلت نشود که کمال و وجود در فلسفه یک چیزند نه دو چیز] بنابر این حقیقت هر کمال در ذات اوست، و این معنای عینیت و یکی بودن است. [و البته بر اساس تعریف علم حضوری در فلسفه، علم خداوند و بلکه همه صفات خدا نفس وجودهای عینی اشیاء است]
حضرت رضا علیه السلام میفرمایند:
«ذاته حقیقة، وکنهه تفریق بینه وبین خلقه».(5)
«ذات او حقیقت، و کنه او جدا دانستن او از خلق اوست.
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«إنّ الله تعالی خلو من خلقه وخلقه خلو منه، وکلّ ما وقع علیه اسم شیء فهو مخلوق ما خلا الله عز ّ وجلّ».(1)
«خداوند تعالی از خلق خود خالی و خلق او نیز از او خالیند، و هر چیزی که اسم شیء بر او واقع شود مخلوق است مگر خداوند عز وجل.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
«کلّ ما یوجد فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه».(2)
«هر چه در خلق باشد در خالق آن نیست، و هر چه در مخلوق ممکن باشد در آفریننده آن محال است».
بر اساس توحید عقل و قرآن و اهل بیت؟عهم؟، قطعا خداوند متعال خالق اشیاء است نه مجموعه اشیاء، اما کتاب "نهایة الحکمة"، وجود باری تعالی را عین وجود هر شیء به علاوه اشیای دیگر میشمارد نه خالق فراتر از آنها و میگوید:
«إنّ العلّة تمام وجود معلولها... أن تمام الشیء هو الشیء وما یفضل علیه».(3)
«علت، تمام وجود معلول است... و تمام شیء، خود آن شیء است و بیشتر از آن».
بر اساس توحید قرآن و اهل بیت؟عهم؟، قطعا وجود عالم، حادث و مخلوق و اثر ایجاد باری تعالی است نه معلول ذات و لازمه هستی او:
«بَدیعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنَّی یکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ صاحِبَةٌ وَ خَلَقَ کُلَّ شَیءٍ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیءٍ عَلیمٌ.>(1)
اما کتاب "نهایة الحکمة" الحکمة میگوید:
«قول بعضهم إنّ علّة الإیجاد هی إرادة الواجب بالذات دون ذاته المتعالیة کلام لا محصّل له».(2)
«بعضی عقیده دارند که علت ایجاد عالم، اراده خداست نه ذات خدا، در حالی که این عقیده نادرست است».
«فالعلّة هی نفس الوجود الذی یصدر عنه وجود المعلول».(3)
«علت، خود همان وجودی است که وجود معلول از آن صادر میشود».
اساس توحید قرآن و برهان و اهل بیت؟عهم؟ این است که خداوند متعال در الوهیت و خالقیت خود شریکی ندارد و ما سوای خداوند مخلوقات اویند:
<الَّذی لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لَمْ یتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ یکُنْ لَهُ شَریکٌ فِی الْمُلْکِ وَ خَلَقَ کُلَّ شَیءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدیراً.>(4)
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
«وَإِنَّمَا هُوَ الله عَزَّ وَجَلَّ وَخَلْقُهُ لَا ثَالِثَ بَینَهُمَا وَلَا ثَالِثَ غَیرُهُمَا فَمَا خَلَقَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ لَمْ یعْدُ أَنْ یکُونَ خَلْقَه».(1)
«همانا آنچه هست خداوند است و خلق او، و هیچ چیز سومی بین آن دو و غیر آن دو وجود ندارد، بنابر این آنچه که خدای تعالی آفریده است ممکن نیست که مخلوق و آفریده او نباشد».
اما کتاب "بدایة الحکمة" و "نهایة الحکمة" به جای اینکه خدایی و خالقیت را برای ذات احدیت اثبات کند، بر عکس آن را برای نفس وجود اعیان و اجسام و مخلوقات اثبات میکند، و به جای اینکه وجود إله دوم و شریک خدا را نفی کند، بر عکس وجود هر چیزی غیر از خدا را نفی میکند، زیرا _ بر خلاف مبانی عقل و برهان و وحی و قرآن که صفت تجزی و امتداد و وسعت و گستردگی را از اختصاصات موجودات مخلوق و دارای امتداد و مکان و زمان و جسم میداند _ بر مبنای فلسفه وجود خدا آن چنان وسیع و گسترده است که هیچ جایی برای مخلوقات باقی نگذاشته است، و هیچ چیزی غیر از خدا وجود ندارد ولو اینکه شیطان و فرعون و نمرود باشد:
«إنّ حقیقة الوجود التی هی عین الأعیان وحاقّ الواقع... یمتنع علیها العدم واجبة الوجود بالذات».(2)
«همانا حقیقت وجود که عین اعیان و حاق واقع [و شامل همه اشیا] است... واجب الوجود بالذات میباشد و عدم آن محال است».
«حقیقة الوجود... لا ثانی لها فهی واجبة الوجود بالذات».(3)
«حقیقت وجود [که گفته شد عین اعیان موجودات و حاق واقع است]... اصلا دوم ندارد، پس خود آن واجب الوجود بالذات است».
«واجب الوجود تعالی حقیقة الوجود الصرف التی لا ثانی لها... إذ کلّ ما فرض ثانیاً لها عاد أولا».(1)
«واجب الوجود تعالی، حقیقت وجود صِرف [و بینهایتی] است که اصلا دوم ندارد... زیرا هر چیزی که دومیِ آن وجود صِرف [و بینهایت] فرض شود خودِ همان اولی خواهد بود».
... فی إثبات ذاته تعالی... لبطلان الغیر... إذ لا غیر هناک...(2)
... در اثبات ذات خدای تعالی... به جهت بطلان همه چیز غیر از او... چون اصلا آنجا غیر او چیزی نیست...
کتاب "نهایة الحکمة" بر این است که چیزهایی از ذات خدا صادر شده است که با خود خدا مساویند، و خداوند عاجز است از اینکه غیر از آن وجود مساوی با خود چیز دیگری ایجاد کند:
«الواجب تعالی... لا یفیض إلّا وجوداً واحدا بسیطاً له کلّ کمال وجودیً».(3)
«واجب تعالی... افاضه نمیکند مگر وجود واحد بسیطی را که دارای تمامی کمالات وجودی است».
دو کتاب "بدایة الحکمة" و "نهایة الحکمة"، وجود خالق و آفرینندهای را که غیر وجود عالم است نمیپذیرد، و ذات خدای تعالی را عین همه اشیاء میداند و اصلا
غیریت و جدایی و دوگانگی خالق و مخلوق را قبول ندارد، و ذات خدای تعالی را متطوّر به صور اشیای مختلف میشمارد، و تقدم وجود خدای تعالی بر وجود ممکنات را به نحو تطور و دگرگون شدن ذات احدیت میداند، و نمی پذیرد که وجود عالم به إیجاد خدای تعالی و خلقت وتأثیر و فاعلیت اختیاری او باشد:
«تقدّم الوجود علی الوجود فهو تقدّم آخر غیر ما بالعلّیّة إذ لیس بینهما تأثیر وتأثّر ولا فاعلیّة ولا مفعولیّة بل حکمهما حکم شیء واحد له شؤون وأطوار وله تطوّر من طور إلی طور».(1)
«تقدم وجود بر وجود، تقدم علّیت نیست، بلکه تقدمی دیگر است، زیرا تأثیر و علّیت و فاعلیت و مفعولیتی بین وجودها نیست، و حکم وجودها حکم یک چیز واحد است که شؤون اطوار و صورتها و دگرگونیها دارد و از حالتی به حالت دیگر در میآید».
«قول بعضهم إنّ علّة الإیجاد مشیئته و إرادته تعالی دون ذاته کلام لا محصّل له».(2)
«عقیده کسانی که میگویند علت ایجاد عالم، مشیت و اراده خداست نه ذات او، عقیدهای نادرست است و معنای صحیحی ندارد».
دو کتاب مورد اشاره، معنای علّیت و معلولیت را به گونهای تفسیر و تأویل میکند که در حقیقت همان معنای جزء است که خارج از کلّ خود نبوده و متقوّم به وجود کلّ است نه به إیجاد و ابداع و خلقت و آفرینش، این معنای واضح البطلان را تشکیک وحمل حقیقت و
رقیقت! مینامند و التفات ندارند که این معنایی که ساخته و پرداختهاند و آن را تشکیک و حمل حقیقت و رقیقت نامیدهاند نفس معنای جزء و کل است نه چیز دیگر:
«الوجودات الإمکانیّة کائنة ما کانت... محاطة له بمعنی ما لیس بخارج».(1)
«وجودهای امکانی هر چه باشند... محاط خدایند یعنی از او بیرون نیستند».
«إنّ الموجود الرابط... هو موجود فی غیره... بمعنی ما لیس بخارج... لا بمعنی الجزئیّة والترکب... وهو نوع من حمل الحقیقة والرقیقة».(2)
«همانا موجود رابط... در غیر خود موجود است... به این معناکه خارج از آن نیست... ولی نه به معنای جزئیت و ترکیب[!]... و این نوعی از حمل حقیقت و رقیقت است[!]»
«إنّ ما سواه من الموجودات معالیل له... حاضرة عنده بوجوداتها».(3)
290.
«همانا همه موجودات ماسوای او، معلولهای اویند... و با وجودهای خود نزد او حاضرند».
کتاب "نهایة الحکمة" با تصرف در معنای علیت، ذات خدای تعالی را عین هر شیء به اضافه غیر آن شیء به آن شیء میداند؛ لذا از نظر فلسفه، وجود خدای تعالی مساوی با وجود جمیع اشیاء است:
«إنّ العلّة تمام وجود معلولها». (1)
«همانا علت، تمام وجود معلول است».
إنّ تمام الشیء هو الشیء وما یفضل علیه».(2)
«همانا تمام شیء، خود همان شیء است و آنچه که زاید بر آن است».
«من الواجب فی التشکیک أن یشمل الشدید علی الضعیف وزیادة».(3)
در تشکیک، و اجب است که شدید، مشتمل باشد بر ضعیف و زیادت بر آن».
بر اساس حکم ضروری عقل و برهان و مسلمات ادیان بدیهی است که ذات احدیت، متجزی و مرکب از وجود اشیاء نیست و غیر وجود مخلوقات خود است؛ و فرض مرکب بودن شیء از اجزای عدمی! که فلسفه آن را ساخته و پرداخته است بیاساس است.
در دو کتاب کتاب "بدایة الحکمة" و "نهایة الحکمة" وقتی که میخواهند عقیده خود در باره وسعت وجود خدا و شمول ذات او نسبت به جمیع اشیاء را بیان کنند چنین مثال میزنند که یک نور غیر متناهی شامل جمیع انوار است به گونهای که هیج جایی برای وجود هیچ نور دیگر باقی نمیگذارد بلکه همه نورهای دیگر، داخل در همان نور اولی و جزء وحصه ومرتبهای از همانند.
البته خیال نشود که ایشان فقط مثالی برای تقریب به ذهن زده اند؛ خیر، بلکه این زیاده و نقصان واقعا اعتقاد ایشان در مورد خدای تعالی است. بگذریم که اگر ایشان این مطلب را فقط به عنوان مثالی هم مطرح کرده بودند باز هم بدترین مثال برای بیان توحید واقعی و معرفت حقیقی خداوند بود، و این است نصی از عبارات ایشان:
النور حقیقة واحدة بسیطة متکثّرة فی عین وحدتها ومتوحّدة فی عین کثرتها کذلک الوجود حقیقة واحدة ذات مراتب مختلفة بالشدة والضعف».(1)
«نور حقیقت واحد بسیطی است که در عین کثرت خود واحد است[!] و در عین وحدت خود کثیر است[!] همین طور وجود هم حقیقت واحدی است که دارای مراتب مختلف شدید و ضعیف میباشد».
«إنّ وجود المعلول بقیاسه إلی علّته وجود رابط موجود فی غیره».(2)
«همانا وجود معلول نسبت به وجود علت خود رابط و موجود در غیر خود میباشد».
«لا معنی لتخلّل العدم بین وجود العلّة التامّة ووجود معلولها بأی نحو فرض... ففرض... وجود العلّة التامّة ولا وجود لمعلولها بعد... خلف ظاهر».(3)
«فاصله شدن عدم، بین وجود علت تامه و وجود معلول آن، به هر نحوی که فرض شود بیمعناست... پس فرض... وجود علت تامه [خدا] در حالی که معلول آن [یعنی عالَم]، با آن نباشد... خلافی آشکار است».
کتاب "نهایة الحکمة" معتقد است که خلق کردن و رزق دادن خداوند به اختیار او نبوده، بلکه لازمه ذات اوست، و خلق و رزق بر اساس اشراق ذات است، یعنی به معنای این است که ذات خدا به صورت اشیاء ظاهر شده است نه اینکه خدا آنها را آفریده و ایجاد کرده باشد:
«فکونه تعالی بحیث یخلق وکونه بحیث یرزق إلی غیر ذلک صفات واجبة ومرجعها إلی الإضافة الإشراقیّة».(1)
«اینکه خدا به گونهای باشد که خلق کند و روزی دهد و همچنین بقیه صفات او واجب و لازم است، و معنای آن به اضافه اشراقیه برمی گردد».
بر اساس معارف مکتب عقل و برهان و وحی، عالم و جمیع ما سوای خدای تعالی مخلوق و حادث حقیقی است، و زمان هم حادث و مخلوق است، نه اینکه قدیم و أزلی و متعاصر و متلازم با وجود حق عزّ و جلّ باشد، و لکن میبینیم که کتاب "بدایة الحکمة" و "نهایة الحکمة" اعتقاد به قدم عالم داشته و اعتقاد به حدوث عالم را تخطئه میکند، بلکه عقیده به حدوث عالم را _ که از ضروریات ادیان و عقائد امامان ما؟عهم؟ است _ سخیفترین عقاید و ناشی از عدم شعور معتقدین به آن میشمارد! چنان که مینویسد:
1) . طباطبایی، محمد حسین، نهایة الحکمة، 57.
«إنّ قدرته تعالی هی مبدئیّته للإیجاد وعلّیته لما سواه وهی عین الذات المتعالیة ولازم ذلک دوام الفیض».(1)
«همانا قدرت خدای تعالی همان مبدء بودن او برای ایجاد، و علیت او برای ماسوا است، و آن عین ذات متعالیه است، و لازمه این مطلب دوام و ازلیت فیض و وجود عالم است».
«وأمّا الحدوث بمعنی کون وجود الزمان مسبوقاً بعدم خارج من وجوده... ففیه... وإلی ذلک یشیر ما نقل عن المعلّم الأوّل أنّ من قال بحدوث الزمان فقد قال بقدمه من حیث لا یشعر».(2)
«حدوث به این معنا که قبل از زمان، زمان نباشد... نادرست است... و مطلبی هم که از معلم اول [ارسطو] نقل شده است به همین نکته اشاره دارد که: هر کس به حدوث زمان معتقد شود نافهمیده و نادانسته به قدم زمان معتقد است».
«العالم بجمیع أجزائه حادث ذاتاً مسبوق الوجود بوجود الواجب لذاته... وأمّا ما صوّره المتکلّمون فی حدوث العالم یعنی ما سوی البارئ سبحانه زماناً بالبناء علی استحالة القدم الزمانیً فی الممکن... ففیه أنً...»(3)
«عالم با جمیع اجزایش، حادث ذاتی [یعنی چیزی که هم حادث است و هم ازلی!] بوده، و بعد از وجود واجب بالذات [خدا] است... و عقیده متکلمان [مانند شیخ مفید و طوسی و سید مرتضی و صدوق و خواجه طوسی و علامه حلی و مجلسی و عموم اعاظم و اساطین اسلام غیر از فلسفه مشربان] در مورد حدوث زمان عالم _ یعنی ماسوای خداوند سبحانه _ بر این اساس که ازلی بودن وجود ممکن محال است... عقیدهای نادرست است».
«کلّ حادث زمانیّ فإنّه مسبوق بقوّة الوجود... وهذا الإمکان أمر
خارجیّ... فإذن لکلّ حادث زمانیّ مادّة سابقة علیه تحمل قوّة وجوده».(1)
«هر حادث زمانی، متأخر از امکان وجود است... و این امکان یک امر خارجی است[!]... بنابر این قبل از هر چیزی که حادث زمانی باشد مادهای وجود داشته که آن امکان را حمل کرده است».
بر اساس معارف مکتب عقل و برهان و وحی، هر کس چیزی را شبیه خداوند و هم سنخ او دانسته، و خدا را به مخلوقات تشبیه کند خدا را نشناخته است. خداوند متعال میفرماید:
«ما عرفنی من شبّهنی بخلقی».(2)
«هر کس مرا تشبیه به خلقم کند مرا نشناخته است».
ولی در کتاب "نهایة الحکمة" به وضوح میبینیم:
«إنّ الواحد لا یصدر عنه إلّا الواحد ولمّا کان الواجب تعالی واحداً بسیطاً من کلّ وجه... لا یفیض إلّا وجوداً واحداً بسیطاً له کلّ کمال وجودیّ لمکان المسانخة بین العلّة والمعلول».(3)
«از واحد جز واحدی صادر نشود و چون واجب تعالی از هر جت واحد و بسیط است... جز یک وجود واحد بسیط که همه کمالات وجودی را دارد خلق نکند زیرا باید بین علت و معلول هم سنخی باشد».
«من الواجب أن یکون بین المعلول وعلّته سنخیّة ذاتیّة».(4)
«واجب است که بین معلول و علتش سنخیت ذاتی باشد».
و گفتیم که در دو کتاب مورد اشاره، وجود چیزهایی صادر شده از ذات الهی ادعا شده است که با خود خدا مساویند، و خداوند عاجز است از اینکه غیر از آن وجود مساوی با خود چیز دیگری خلق کند:
«الواجب تعالی... لا یفیض إلّا وجوداً واحداً بسیطاً له کلّ کمال وجودیّ».(1)
«واجب تعالی... افاضه نمیکند مگر وجود واحد بسیطی را که دارای تمامی کمالات وجودی است».
«إنّ هذا العالم المادیّ معلول لعالم نوریّ مجرّد عن المادّة متقدّس عن القوّة».(2)
«همانا این عالم مادی، معلول و آفریده عالمی نوری و مجرد از ماده، و فراتر از امکان و تغیر است».
«مرتبة الوجود العقلیّ معلولة للواجب تعالی بلا واسطة وعلّة متوسّطة لما دونها من المثال ومرتبة المثال معلولة للعقل وعلّة لمرتبة المادّة والمادّیّات».(3)
«مرتبه وجود عقلی، بلا واسطه آفریده واجب تعالی است و خالق متوسط برای ما دون عالم مثال میباشد، و مرتبه مثال آفریده عقل و خالق مرتبه عالم ماده و مادیات است».
«مفیض الصورة العقلیّة جوهر عقلیّ مفارق للمادّة فیه جمیع الصور
العقلیّة الکلّیّة... مفیض الصور العلمیّة الجزئیّة جوهر مثالیّ مفارق فیه جمیع الصور المثالیّة الجزئیّة».(1)
«خالق صورت عقلی، جوهری عقلی و بدون ماده است که تمامی صور عقلی کلی در آن میباشد... خالق صور علمی جزئی، جوهر مثالی عقلی بدون مادهای است که تمام صور مثالی جزئی در آن است».
«إنّ عالم العقل علّة مفیضة لعالم المثال وعالم المثال علّة مفیضة لعالم المادّة».(2)
«همانا عالم عقل، آفریننده عالم مثال است؛ و عالم مثال آفریننده عالم ماده است».
«عالم العقل علّة لعالم المثال وعالم المثال علّة مفیضة لعالم المادّة.(3)
عالم عقل، آفریننده عالم مثال است؛ و عالم مثال آفریننده عالم ماده ».
بدیهی است که ذات خداوند جل و علا قابل تطوّر و دگرگونی به اطوار و احوال و شؤون مختلف نیست:
امام رضا علیه السلام فرمودند:
«وای بر تو، آیا چگونه جسارت میورزی که پروردگار خود را موصوف به تغیر از حالی به حال دیگر بدانی، و آنچه را که بر مخلوقات بار میشود بر او بار کنی؟!»(4)
ولی مطالب دو کتاب مذکور، بر خلاف عقل و برهان و ضروریات جمیع ادیان، مبتنی بر اعتقاد به تطور و دگرگون شدن ذات خدای تعالی، و عینیت و یکی بودن وجود خالق و مخلوق است، چنان که کتاب "نهایة الحکمة" تقدم وجود بر وجود را مطلقا به تطور میداند نه به تأثیر و ایجاد و آفرینش و خلقت موجودات:
«تقدّم الوجود علی الوجود فهو تقدّم آخر غیر ما بالعلّیّة إذ لیس بینهما تأثیر وتأثّر ولا فاعلیّة ولا مفعولیّة بل حکمهما حکم شیء واحد له شؤون وأطوار وله تطوّر من طور إلی طور».(1)
«تقدم وجود بر وجود، از باب علیت نیست بلکه نوع دیگری از تقدم است، زیرا بین دو وجود، هیچ تأثیر و تأثر و فاعلیت و خالقیت و مفعولیت و مخلوقیت نیست، بلکه حکم آن دو حکم وجود واحدی است که دارای شؤون و اطوار و دگرگونیهاست، و از حالی به حال دیگر میرود».
بدیهی است که قدرت باری تعالی کامل و تام و عام است نه اینکه محدود به وجوب صدور فقط یک چیز از آن بوده و محال باشد که ذات احدیت یک فعل بیشتر داشته باشد.
<وَ لله مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الله عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ.>(2)
<أَ وَ لَمْ یرَوْا أَنَّ الله الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ قادِرٌ عَلی أَنْ یخْلُقَ مِثْلَهُمْ وَ جَعَلَ لَهُمْ أَجَلاً لا رَیبَ فیهِ فَأَبَی الظَّالِمُونَ إِلاً کُفُوراً.>(3)
ولی کتاب "نهایة الحکمة"مینویسد:
«الواجب تعالی... لا یفیض إلّا وجوداً واحداً».(1)
«واجب تعالی... جز یک وجود نمیآفریند».
بر اساس ضرورت حکم عقل و تعالیم مدرسه وحی، اراده خدای تعالی حادث است، و اراده او غیر از علم اوست:
«قَالَ سُلَیمَانُ لِأَنَّ إِرَادَتَهُ عِلْمُهُ قَالَ الرِّضَا علیه السلام یا جَاهِلُ فَإِذَا عَلِمَ الشیء فَقَدْ أَرَادَهُ قَالَ سُلَیمَانُ أَجَلْ قَالَ فَإِذَا لَمْ یرِدْهُ لَمْ یعْلَمْهُ قَالَ سُلَیمَانُ أَجَلْ قَالَ مِنْ أَینَ قُلْتَ ذَاکَ وَمَا الدَّلِیلُ عَلَی أَنَّ إِرَادَتَهُ عِلْمُهُ وَقَدْ یعْلَمُ مَا لَا یرِیدُهُ أَبَداً وَذَلِکَ قَوْلُهُ عَزَّ وَجَلَّ وَلَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَینا إِلَیکَ فَهُوَ یعْلَمُ کَیفَ یذْهَبُ بِهِ وَلَا یذْهَبُ بِهِ أَبَدا».(2)
«سلیمان گفت: زیرا اراده او همان علم اوست! امام رضا علیه السلام فرمودند: ای جاهل! پس هر گاه چیزی را بداند آن را اراده کرده است؟! سلیمان گفت: آری! حضرت فرمودند: پس هرگاه چیزی را اراده نکرده باشد آن را نمیداند؟!سلیمان گفت: آری! حضرت فرمودند: از کجا این را میگویی؟! و کدام دلیل در کار است که اراده او علم اوست؟! در حالی که خداوند قطعا چیزهایی را میداند که هرگز آن را اراده نمیکند، و خودش عزّ و جلّ میفرماید: اگر میخواستیم آن چه را که به تو وحی کردهایم از بین میبردیم! پس خدا میداند که چگونه آن را از بین ببرد اما هرگز آن را از بین نمیبرد!»
و ذات باری تعالی قدیم است ولی اراده او فعل او و
حادث است و عین ذاتش نیست:
«قَالَ الرِّضَا علیه السلام: وَیلَکَ کَمْ تُرَدِّدُ هَذِهِ الْمَسْأَلَةَ وَقَدْ أَخْبَرْتُکَ أَنَّ الْإِرَادَةَ مُحْدَثَةٌ لِأَنَّ فِعْلَ الشیء مُحْدَث».(1)
«امام رضا علیه السلام فرمودند: وای بر تو! چه قدر این مطلب را تکرار میکنی! در حالی که من به تو گفتم که اراده محدث است، زیرا فعل هر چیز محدث است».
ولی بر خلاف حقایق فوق در کتاب "نهایة الحکمة" میخوانیم:
«وعلمه الذی هو عین ذاته علّة لما سواه».(2)
«و علم خدا که عین ذات اوست، علت وجود ماسوای اوست«.
«بعض من لم یجد بدّاً من إیجاب العلّة التامّة لمعلولها قال بأنّ علّة العالم هی إرادة الواجب دون ذاته تعالی وهو أسخف ما قیل فی هذا المقام».(3)
«بعضی افراد [مانند شیخ مفید و طوسی و سید مرتضی و صدوق و خواجه طوسی و علامه حلی و مجلسی و عموم اعاظم و اساطین اسلام غیر از فلسفه مشربان] که از اقرار به ایجابی و ضروری بودن وجود معلول نسبت به علت تامه راه فراری نداشتهاند ناچارا معتقد شدهاند که علت عالم، اراده و خلقت و آفرینش خداوند متعال است نه ذات خدا، و این عقیده پستترین عقیده در این مورد است[!].»
در مقابل این نظریات فلسفی و عرفانی چنانکه که گفتیم در مکتب وحی و برهان، اراده خداوند "حادث" و از "صفات فعل" و به معنای "ایجاد" و تکوین الهی است، نه علم و رضای او به آنچه ذات او وجود آن را اقتضا
میکند، و نه چیزی دیگر.
حضرت رضا علیه السلام می فرمایند:
«إرادته إحداثه لا غیر ذلک... فإرادة الله تعالی هی الفعل لا غیر ذلک، یقول له: "کن"، فیکون. بلا لفظ ولا نطق بلسان ولا همة ولا تفکر».(1)
«اراده خداوند عز وجل تنها "احداث" و "ایجاد" و "فعل" اوست نه چیز دیگر... پس اراده او تبارک و تعالی جز فعل او چیزی نیست. درباره هر چیز تنها میگوید: "باش"، پس موجود میشود. بدون اینکه سخنی بر زبان راند یا تلفظ و تفکر و اندیشهای داشته باشد».
بر اساس عقل و برهان و قرآن و سنت، فعل هر فاعلی غیر از خود آن فاعل است، و "قادر و مختار بودن" به معنای این است که فاعل بتواند فعلی را انجام داده یا ترک کند، نه این که ذاتش بدون توانایی بر فعل و ترک، مبدء تطور و تغیر و صورت پذیری به صور مختلف اشیاء باشد، اما "نهایة الحکمة" مانند همیشه کاملا بر عکس مینویسد:
«قدرته مبدئیّته لکل شیء سواه بذاته».(2)
نقدرت خدا، مبدئیت او به ذات خود است برای تمامی اشیا».
«إنّ قدرته تعالی هی مبدئیّته للإیجاد وعلّیته لما سواه وهی عین الذات المتعالیة».(3)
«همانا قدرت خدای تعالی، همان مبدئیت او برای إیجاد، و علّیت او برای ما سوای اوست که آن عین ذات متعالی او میباشد».
بدون شک ذات خدای تعالی و علم او اجمال و تفصیل ندارد، و اعتقاد به آن جدا موهون بلکه تناقض واضح است ولی بر خلاف ضرورت عقل و وحی در دو کتاب میبینیم که:
«إنّ له تعالی علماً إجمالیّاً فی عین الکشف التفصیلیّ».(1)
«همانا برای او تعالی، علمی اجمالی در عین کشف تفصیلی است».
«فما سواه من شیء فهو معلوم له تعالی فی مرتبة ذاته المتعالیة علماً تفصیلیّاً فی عین الإجمال وإجمالیّاً فی عین التفصیل... أمّا المجرّدة منها فبأنفسها وأمّا المادّیّة فبصورها المجرّدة. فتبیّن بما مرّ أنّ للواجب تعالی علماً... وأنّه علم إجمالیّ فی عین الکشف التفصیلیّ وأنّ له تعالی علماً تفصیلیّاً بما سوی ذاته من الموجودات فی مرتبة ذواتها خارجاً من الذات المتعالیة وهو العلم بعد الإیجاد».(2)
«تمام چیزهایی که غیر خداست در مرتبه ذات متعالی خدا برای او معلوم است به علم تفصیلی در عین اجمال، و علم اجمالی در عین تفصیل... مجردات بدون واسطه برای او معلومند [بر اساس علم حضوری فلسفی، ذات آنها در ذات خدا موجود است]، و مادیها به واسطه صورتهای مجرد خود برای او معلومند [در ذات او موجودند]. پس روشن شد که واجب تعالی را علمی است... و آن علم اجمالی در عین کشف تفصیلی است و او تعالی به ماسوای ذات خود علم تصیلی در مرتبه ذوات آنها دارد که خارج از ذات اوست و آن همان علم بعد از
ایجاد است».
«فهو معلوم عنده علماً إجمالیّاً فی عین الکشف التفصیلیّ».(1)
«پس آن نزد او معلوم است علمی اجمالی در عین کشف تفصیلی».
«یکشف بتفاصیل صفاته التی هی عین ذاته المقدّسة عن إجمال ذاته کالواجب تعالی».(2)
«کشف میکند به تفاصیل صفاتش که عین ذات مقدس اوست از اجمال ذاتش مانند واجب تعالی».
«ولمّا کان الواجب تعالی واحداً بسیطاً من کلّ وجه لا یتسرّب إلیه جهة کثرة لا عقلیّة ولا خارجیّة واجداً لکلّ کمال وجودیّ وجداناً تفصیلیّاً فی عین الإجمال».(3)
«از آنجا که واجب تعالی از هر جهتی واحد بسیط است وهیچ جهت کثرت عقلی و خارجی به او راه ندارد واجد همه کمالات وجودی است واجدیتی تفصیلی در عین اجمال».
بر اساس عقل و شرع مسلّم است که ذات احدیت عالم به همه چیز هست اما نه ذوات اشیاء در ذات خداوند حضور دارند (علم حضوری)، ونه صورتی از اشیاء در ذات احدیت حاضر شده یا نقش بسته است (علم حصولی)، اما "بدایة الحکمة" کاملا بر عکس مینویسد:
«فهی معلومة له علماً حضوریّاً فی مرتبة وجوداتها المجرّدة منها
بأنفسها والمادّیّة منها بصورها المجرّدة».(1)
«پس آنها برای او معلومند به علمی حضوری در مرتبه وجودهای آنها، مجردات به نفس خودشان و بدون واسطه در ذات او حضور و وجود دارند، و مادیها صورتهای مجرد آنها [علم حصولی] در ذات او حضور و وجود دارد».
آیا ما مجبوریم یا مختار؟ و آیا هر فعلی فعل خداست؟ و آیا اعتقاد به اختیار عقیده شیعة(2)
و علامه حلّی در شرح آن میفرماید: والضرورة قاضیة باستناد أفعالنا إلینا. (کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، 308).
و نیز علامه حلی میفرماید: والحقّ أنّا فاعلون، ویدلّ علیه العقل والنّقل. (استقصاء النظر فی القضاء والقدر، 34).
است یا معتزله؟ و آیا شیعیان با پرستندگان بتها و ستارگان مساویند؟!عقل و برهان و قرآن و ادیان، انسانها را فاعل افعال و گناهان و معاصی خود میدانند:
خداوند متعال میفرماید:
<ذلِکَ بِما قَدَّمَتْ أَیدِیکُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ لَیسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِید>.(3)
<فَأَصابَهُمْ سَیئاتُ ما عَمِلُوا>.(4)
<ذلِکَ بِما قَدَّمَتْ یداکَ وَ أَنَّ اللَّهَ لَیسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِید>.(5)
<لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اکْتَسَبَ مِنَ الْإِثْم>.(1)
<إِنَّما تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُون>.(2)
<جَزاءً بِما کانُوا یعْمَلُون>.(3)
اما کتاب "نهایة الحکمة" بر اساس مبانی فلسفه معتقد است که همه افعال، حتی همه گناهان و معاصی فعل خداست! و هیچ فاعلی غیر خدا وجود ندارد:
«فما من شیء ممکن موجود سوی الواجب بالذات حتّی الأفعال الاختیاریّة إلّا وهو فعل الواجب بالذات معلول له بلا واسطة أو بواسطة أو وسائط... الوجودات الإمکانیّة کائنة ما کانت... الذوات وما لها من الصفات والأفعال أفعال له. فهو تعالی فاعل قریب لکلّ فعل ولفاعله... ولا منافاة بین کونه تعالی فاعلاً قریباً... وبین کونه فاعلاً بعیداً... فإنّ لزوم البعد... علی ما یفیده النظر البدویّ والقرب هو الذی یفیده النظر الدقیق».(4)
«پس هیچ چیز ممکن موجودی غیر از واجب الوجود بالذات نیست _ حتی افعال اختیاری _ مگر اینکه فعل واجب الوجود بالذات، و معلول بیواسطه یا با یک واسطه یا با چند واسطه اوست... وجودهای امکانی هر چه باشند... ذات و همه صفات و افعال آنها افعال خداست. پس او تعالی، فاعل قریب و بیواسطه هر فعل و فاعل آن است... و بین اینکه او تعالی فاعل بیواسطه و قریب... یا فاعل با واسطه و بعید آنها باشد هیچ منافاتی نیست... زیرا بعید بودن آن... بر اساس نظر ابتدایی است، و فاعل بلاواسطه و قریب بودن او بر اساس نظر دقیق است».
«لا حکم للمعلول إلّا وهو لوجود العلّة وبه. فهو تعالی الفاعل المستقلّ... لا مؤثّر فی الوجود إلّا هو... فهو تعالی فاعل کلّ شیء والعلل کلّها مسخّرة له».(1)
«معلول هیچ حکمی ندارد مگر اینکه آن حکم برای علت او و به علت اوست پس او تعالی فاعل مستقل است... جز او هیچ مؤثر و فاعلی در هستی نیست... پس او تعالی فاعل هر چیز است و علتها همه مسخر اویند».
«إن الواجب تعالی مبدأ لکل ممکن موجود وهو المبحث المعنون عنه بشمول إرادته للأفعال».(2)
«واجب تعالی مبدأ هر ممکن موجود است، و این همان مبحث به نام "شمول اراده او برای همه افعال" میباشد».
«إنّ ما سوی الواجب بالذات سواء کان جوهراً أو عرضاً وبعبارة أخری سواء کان ذاتاً أو صفة أو فعلاً له ماهیّة ممکنة بالذات... یحتاج... إلی مرجّح یعیّن ذلک ویوجبه وهو العلّة الموجبة فما من موجود ممکن إلّا وهو محتاج فی وجوده حدوثا وبقاء إلی علّة توجب وجوده وتوجده... وذهب جمع من المتکلّمین وهم المعتزلة ومن تبعهم إلی أنّ الأفعال الاختیاریة مخلوقة للإنسان لیس للواجب تعالی فیها شأن بل الذی له أن یقدر الإنسان علی الفعل بأن یخلق له الأسباب التی یقدر بها علی الفعل کالقوی والجوارح التی یتوصّل بها إلی الفعل باختیاره الذی یصحّح له الفعل والترک فله أن یترک الفعل ولو أراده الواجب وأن یأتی بالفعل ولو کرهه الواجب ولا صنع للواجب فی فعله. علی أنّ الفعل لو کان مخلوقاً للواجب تعالی کان هو الفاعل له دون الإنسان فلم یکن معنی لتکلیفه بالأمر والنهی ولا للوعد والوعید ولا لاستحقاق الثواب والعقاب علی الطاعة والمعصیة ولا فعل ولا ترک للإنسان علی أنّ کونه تعالی فاعلاً للأفعال الاختیاریّة وفیها أنواع القبائح والشرور کالکفر والجحود وأقسام المعاصی والذنوب ینافی تنزه ساحة العظمة والکبریاء عمّا لا یلیق بها.
ویدفعه... أنّ البرهان قائم علی أنّ الإیجاد وجعل الوجود خاصّة للواجب تعالی لا شریک له فیه ونعم ما قال صدر المتألّهین؟ق؟ فی مثل المقام "ولا شبهة فی أنّ مذهب من جعل أفراد الناس کلّهم خالقین لأفعالهم مستقلّین فی إیجادها أشنع من مذهب من جعل الأصنام والکواکب شفعاء عند الله." انتهی ج 6 ص 370... للفعل انتساب إلی الواجب بالفعل بمعنی الإیجاد وإلی الإنسان المختار بمعنی قیام العرض بموضوعه».(1)
«همانا غیر از واجب بالذات همه چیزها چه جوهر باشد وچه عرض، و به عبارت دیگر چه ذات باشد و چه صفت و چه فعل ذات، ماهیتی ممکن بالذات است... که محتاج است... به مرجحی که آن را به نحو وجوبی و غیر اختیاری معین و موجود کند که آن مرجح همان علت الزام کننده میباشد، بنابر این هیچ موجود ممکنی نیست مگر اینکه حدوثا و بقائا در وجود خود محتاج است به علتی که آن را به نحو ایجابی موجود کند... و گروهی از متکلمین که همان معتزله و اتباع ایشانند معتقدند که افعال اختیاری پدید آمده از انسان است، و خدا در فعل آنها شأنی ندارد، بلکه کار خدا به عقیده این گروه این است که انسان را قادر بر فعل میکند، به این گونه که برای او اسبابی خلق میکند که با آنها قدرت بر فعل پیدا میکند، مانند قوا و اعضایی که با آنها به فعل اختیاری خود میرسد و فعل و ترک را برای او ممکن میسازد به گونهای که برای انسان ترک ممکن میشود و لو اینکه خدا آن را بخواهد، و یا اینکه فعل را انجام دهد ولو اینکه خدا آن را نخواهد(2)و در فعل انسان صنع واجب وجود
ندارد».(1)
«و این عقیده باطل است... برهان قائم است بر اینکه ایجاد و جعل وجود فقط مخصوص خداست بدون هیچ شریکی در به وجود آوردن؛ و صدر المتألهین؟ق؟ در این مورد خیلی خوب گفته است که گفته شکی در این نیست که عقیده کسانی که افراد انسانی را به وجود آورنده استقلالی افعال خود میدانند زشتتر از مذهب کسانی است که بتها و ستارگان را شفیعان نزد خدا قرار دادهاند. اسفار، ج 6 ص 370. فعل انتسابی به واجب دارد به معنای اینکه خدا آن0 را ایجاد میکند، و انتسابی هم به انسان مختار دارد به معنای قیام عرض به موضوع خود است».
واضح است که خداوند تعالی فاعل مختار است و انسان هم با قدرتی که خداوند به او داده است فاعل افعال و گناهان خود میباشد ؛ و اعتقاد به جبر و نسبت دادن افعال بندگان به خداوند باطل است اما دو کتاب "بدایة الحکمة" و "نهایة الحکمة" مینویسد:
«إنّ العلّة التامّة یلزم من وجودها وجود المعلول ومن عدمها عدمه».(2)
«معلول، لازمه وجود علت تامه است، و عدم معلول هم لازمه عدم علت میباشد».
«إذا کانت العلّة التامّة موجودة وجب وجود معلولها».(3)
«هر گاه علت تامه موجود باشد وجود معلول آن واجب است».
«إنّ المعلول لا ینفکّ وجوده عن وجود علّته کما أنّ العلّة التامّة لا تنفکّ عن معلولها».(4)
«وجود معلول از وجود علت خود انفکاک پذیر نیست، کما اینکه علت
تامه هم از معلول خود انفکاک ندارد».
«إنّ الواجب بالذات علّة تامّة ینتهی إلیه کل موجود ممکن بلا واسطة أو بواسطة أو وسائط بمعنی أنّ الحقیقة الواجبیّة هی العلّة بعینها».(1)
«همانا واجب بالذات، علت تامهای است که تمامی موجودات ممکن [و بر مبنای فلسفه حتی همه گناهان و معاصی] بدون واسطه یا با یک واسطه و با با چند واسطه به او میرسند به معنای اینکه خود حقیقت واجب [خدا] علت و به وجود آورنده است».
آشکار است که قضا و قدر الهی در مورد افعال بندگان، به معنای اجبار و سلب اختیار از ایشان نیست.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
«مهلاً یا شیخ! لعلّک تظنّ قضاء حتماً وقدراً لازماً، لو کان کذلک لبطل الثواب والعقاب والأمر والنهی».(2)
«صبر کن پیرمرد! گویا تو خیال میکنی که قضای الهی امری جبری و قَدَر او امری حتمی است! اگر چنین بود ثواب و عقاب و امر و نهی باطل میشد!»
اما میبینیم که کتاب "نهایة الحکمة" قضا و قدر الهی را به معنایی دانسته است که موجب نفی اختیار و مستلزم مجبور دانستن خالق و خلق میشود، چنان که مینویسد:
«إنّ علمه التفصیلیّ بالأشیاء وهو عین ذاته علّة لوجودها... ولا شیء فی
سلسلة الوجود الإمکانیّ إلّا وهو واجب موجب بالغیر... وإذ کانت الموجودات الممکنة... علماً فعلیّاً للواجب تعالی فما فیها من الإیجاب قضاء منه تعالی... وغرضهم من عقد هذا البحث [القدر] بیان أنّ الممکن لیس مرخی العنان فیما یلحق به من الصفات والآثار مستقلّاً عن الواجب تعالی فیما یتّصف به أو یفعل بل الأمر فی ذلک إلیه تعالی فلا یقع إلّا ما قدّره... کما أنّ غرضهم من بحث القضاء بیان أنّ الممکن لا یقع إلّا بوجوب غیریّ ینتهی إلیه».(1)
«علم تفصیلی خدا به اشیاء که عین ذات اوست علت وجود اشیاء است... و هیچ چیزی در سلسله وجود امکانی نیست مگر اینکه به نحو وجوب و لزوم وابسته به وجود غیر است... و چون وجودهای امکانی... علم فعلی واجب تعالی میباشد پس هر جبر و ایجابی که در ممکنات است همان قضای الهی میباشد... و غرض اهل بحث از این بحث [قدَر] بیان این مطلب است که ممکن الوجود در صفات و افعال خود جدای از خدا و به اختیار خود نیست بلکه امر آن به سوی خداست، و هیچ چیزی واقع نمیشود مگر به قدَر الهی... کما اینکه غرض ایشان از بحث قضا هم بیان این مطلب است که ممکن واقع نمیشود مگر به وجوب غیریای که منتهی به او [خدا] میشود».
«إذا تمّ العلم بکون الفعل خیراً أعقب ذلک شوقاً من الفاعل إلی الفعل... وأعقب ذلک الإرادة... وبتحقّقها یتحقّق الفعل الذی هو تحریک العضلات بواسطة القوّة العاملة المنبثّة فیها».(2)
«وقتی که علم به خوب بودن فعل کامل شود [خود به خود] شوق فاعل به فعل را به دنبال دارد... و آن اراده را به دنبال دارد... و با تحقق اراده فعل که حرکت عضلات به واسطه قوه عامله نهاده شده در آن است محقق میگردد».
میرزا مهدی اصفهانی، مدتهای مدیدی از عمر خویش را به سیر و سلوکهای عرفانی وحدت وجودی سپری نمود، سپس از نجف اشرف به مشهد مقدس نقل مکان نموده، با ادّعای توبه و بازگشت از مطالب فلسفی و عرفانی، به نقد فلسفه و عرفان پرداخت و شاگردانی تربیت کرد، اما تأمل در خور نشان میدهد که مکتب ایشان گرچه تحت عنوان نقد و ابطال فلسفه و عرفان شهرت یافته است، ولی بر خلاف این شهرت، مطالبی تحویل داده است که عینا همان مطالب فلاسفه و عرفا میباشد، و با مبانی مکتب عقل و وحی و اعتقادات فقها و علمای بزرگوار شیعه کاملا مباین است. چنان که:
الف) نظریه مکتب ایشان این است که جز وجود خداوند هیچ وجودی در کار نیست. و خداوند نمیتواند هیچ چیزی خلق نماید، و الا لازم میآید وجود خودش محدود شود.
ب) در مکتب مذکور پیمودن راه استدلال عقلی و برهانی، و کسب یقین به معارف الهی از طریق آن، صرفاً ضلالت و گمراهی و طریق مجانین است، در این مکتب تمامی تصوّرات و تصدیقات، ضلالت و جهالت است.
ج) در مورد معرفت واقعی خداوند باید در حالت نفی
تعقّل و تفکّر، کنه وجود خداوند را در وجود خود یافت و کشف و وجدان کرد. و اینک تفصیل مطالب ایشان در سه فصل:
پیروان میرزای اصفهانی در طریق معرفت خداوند تعالی و رابطه خالق و خلق، دقیقاً همان راهی را میروند که فلاسفه رفتهاند، چرا که ایشان نیز منکر معنای حقیقی خلقت و آفرینش بوده، و وجود اشیاء را به نفس وجود خدا میدانند، نه به آفرینش الهی. چنانکه میگویند:
کائنات از جهت ذات، بدون اینکه جعل و آفرینشی در کار باشد موجود و محقّق به خدایند. و همین است جاعلیت ذاتی بدون فعل خداوند... ذات مجعولاتی که به این غیر موجودند مجعولیت ذاتی میباشد بدون اینکه جعل [خلقت] و فعل و تأثیر و مانند اینها باشد.(1)
هر گاه به این وجود [صادر اول] از نظر شکل و صورت و این بودن آن نگاه کنی، ناچار باید آن را نور محمد و مخلوق بدانی و حق نداری بگویی که آن خداست... و اگر نظر به اصل نوریت و وجود آن کنی و از تعین و شکل آن چشم بپوشی، به طور کلی از خلق صرف نظر کرده و به خدا توجه نمودهای.(2)
1) . إنّ حیث ذات الکائنات هو الکون والتحقّق به بلا جعل... وهذه هو الجاعلیّة الذاتیّة بلا فعل منه تعالی... یکون حیث ذات المجعولات بهذا الغیر مجعولة بالذات... بلا جعل ولا فعل ولا تأثیر ولا غیرها. (میرزا مهدی اصفهانی، معارف القرآن).
2) . کلّما توجّهت إلی هذا النور بوجه الهذیّة لا مناص لک من القول بأنّه نور محمد ومخلوق... ولو نظرت إلی أصل نوریّته وغمضت العین عن هذیّته، فقد صرفت النظر عن الخلق بالکلّیة وتوجّهت إلی الله تعالی. (تقریرات، میرزای اصفهانی، 65).
غیر از خدا و وجود او هیچ چیزی نیست وگرنه لازم میآید خدا محدود باشد.(1)هیچ وجودی نیست مگر وجود خدا. (2)
ظاهر و آشکار فقط خداست، و جز او هیچ چیزی وجود ندارد، و احدی غیر از او در کار نست، و هیچ جایی از او خالی نیست. ((3)
ومن أقوال العرفاء: «یقول ابن عربی وجمیع العرفاء بالله: إنّ معرفة الله ممکنة للإنسان». (حسینی تهرانی، محمّد حسین، روح مجرّد، 70، نشر علامه طباطبایی، چاپ ششم، شعبان 1421 ه.ق).
)قاعده (سنخیت) در اعطای حق، کمالات نوری را، جاری است، انوار علم و حیات و سایر کمالات نوری علم ذاتی حق و اشراقات ذاتیه اوست.(4)
نور خدا همیشه مطلق غیر متعین است، در عین این که این مخلوقات اسماء و تعینات و صفات اویند.(5)
در واقع و نفس الأمر، با قطع نظر از شکلها و محدودیتها... او [محمد؟ص؟] خدای تعالی است.(6)
1) . لیس شیء غیره تعالی وغیر وجوده وإلّا یلزم التحدید. (میرزا مهدی اصفهانی، تقریرات، 98).
2) . لا وجود إلا وجود الله. (معارف الهیه، حلبی، محمود، 784).
3) . الظاهر هو الله فقطّ، ولیس شیء سواه، ولا أحد غیره، ولا یخلو عنه مکان». (میرزا مهدی اصفهانیّ، تقریرات، تقریر شیخ محمود حلبی، 69 70).
4) . عارف و صوفی چه میگویند، تهرانی، 238، 268.
5) . فنور الله مطلق غیر متعیّن أبداً فی عین کون هذه المخلوقات أسمائه وتعیّناته وصفاته. (میرزا مهدی اصفهانی، تقریرات، 68).
6) . فی الواقع ونفس الأمر مع قطع النظر عن التعیّنات والمضایق... فإذا هو [محمّد؟ص؟] الله تعالی. (تقریرات درس میرزا مهدی اصفهانی، 67 _ 68).
در عالم به هیچ وجه شرک نمیباشد.(1)شیطان هم نور وجود دارد. وجود نور است.(2)حتی شمر هم دارای نور ولایت است.(3)
اگر در مقابل و به محاذات علم و قدرت خدا، علم و قدرت و وجود دیگری باشد لازم میآید که خدا علم و قدرت و وجود خودش را واجد، و علم و قدرت و وجود دیگران را فاقد باشد، پس در خدا ترکیب پیش میآید... بنا بر این غیر وجود و نور و علم و قدرت خدا، وجود و نور و علم و قدرت دیگری نیست.(4)
بر همگان روشن است که اختلاف اساسی مکتب وحی و برهان
با فلسفه و عرفان، و در صدر ایشان با خود صدر الفلاسفه، در این
است که مکتب وحی و برهان میگوید همه ما سوی الله مخلوق خداوندند و او آنها را "لا من شیء" یعنی بدون سابقه وجودی آنها آفریده است. امّا فلسفه و عرفان منکر معنای حقیقی خلقت است، و اشیاء را در مقابل خداوند موجود نمیداند، بلکه آنها را مانند معنای حرفی، قائم به خدا، و در حقیقت جزء خدا میداند نه مخلوق او. پیروان میرزای اصفهانی در این جهت نیز تابع ایشانند و میگویند:
کائنات اعم از پیغمبر یا غیره ظلاند... قائم بالذات نیستند. قائم به غیرند... رتبه بشر، رتبه حیات و وجود نیست. بنا بر این چنانچه قائل به این مطلب باشیم شرک محض است.(1)و معنای بالغیر بودن در عالم تشبیه، مانند سایه شیء است.(2)
ملا صدرا... میگوید ممکنات، وجود امکانی، وجود رابطه است، اصلا معنای حرفی محض است، معنای حرفی استقلال به هیچ وجه ندارد. حرف هو القائم بالغیر.(3)ملا صدرا میگوید وجود امکانی مثل معنای حرفی است، کنهش بالغیر است، اینجا درست فهمیده.(4)
در حقیقت وجود نخواهد شد که چیز دیگری موجود باشد. در نور شمس وجود، وجود دیگری موجود نمیشود و الا اجتماع نقیضین میشود.(5)
حقیقت مختص ذات خداوند است. ذات مختص حضرت ربّ العزه میباشد. پس تو ذات، خدا هم ذات؟ تو حقیقت، خدا هم حقیقت؟ نه نه نه. غلط محض است کفر محض است. اگر چنین باشد پس تو هم مقابل خدایی. تو یکی خدا هم یکی!(6)
1) . معرفت نفس، تحریر یگانه، 361 _ 360، میرزا مهدی اصفهانی، ابواب الهدی، سال 1387، 130.
2) . ومعنی کونها بالغیر فی عالم التشبیه کظلّ الشیء. (انوار الهدایة، 24، میرزا مهدی اصفهانی، ابواب الهدی، سال 1387، 123).
3) . معارف الهیه، حلبی، محمود، دوره دوم، خطی، 307.
4) . معارف الهیه، حلبی، محمود، دوره دوم، خطی، 307.
5) . معرفت نفس، تحریر یگانه، 335 _ 334، میرزا مهدی اصفهانی، ابواب الهدی، سال 1387 130.
6) . معرفت نفس، تحریر یگانه، 357 _ 356، میرزا مهدی اصفهانی، ابواب الهدی، سال 1387، 129.
اتباع میرزای اصفهانی تنها راه واقعی معرفت را جدا شدن از تفکّر و تعقّل میدانند، بلکه واقعیت را فقط شهود نفسی خود میدانند و نام این شیوه نادرست را هم حجیت ذاتی عقل! و شناخت عقل به عقل، و شناخت وجود به وجود، و معرفت خدا به خدا میگذارند:
تمامی معقولات بدیهی و ضروری، ظلمت است، و کشف کردن حقیقتهای نوری یا ظلمانی با آنها عین باطل میباشد. و طلب معرفت از این راه، عین گمراهی و ضلالت آشکار است، چرا که آن کج راهه و روش دیوانگان است.(1)تصورات و تصدیقات هیچ نتیجهای ندارند جز یقین، و هیچ امانی هم از خطای یقین در کار نیست.(2)
برای فهم حقیقی مطالب عالم اظله و اشباح راه منحصر در تجرید و خلع بدن و وجدان نمودن خویش است... در این حالت خودتان را وجدان میکنید و روزنهای از آن مقام اظله و اشباح را خواهید فهمید. من متغیرم پس مغیر دارم، اینها تمام صور عقلیه است. اینها وجدان خدا نیست.(3)
این راه فقط تجرید میخواهد تجرید از علایق، خلاص شدن از علایق، همه علایق را بر طرف کردن، این راهش است. بعد منتظر بودن است
1) . إنّ المعقولات الضروریّة مظلمة الذات، واستکشاف الحقائق النوریّة أو الظلمانیّة بها عین الباطل، وطلب المعرفة من هذا الطریق عین الضلال المبین، فإنّه طریق معوج، وهو سلوک المجانین. (میرزا مهدی اصفهانی، ابواب الهدی، چاپ اول، سال 1387، 294).
2) . التصورات والتصدیقات لا یفیدان إلا الیقین. ولا أمان لخطأ الیقین. (میرزا مهدی اصفهانی، ابواب الهدی، نسخه نجفی، 69).
3) . معارف الهیه، حلبی، محمود، نسخه خطی، دوره دوم، 163.
که ببیند از حق چه میریزد توی دلش.(1)
تا انسان معتدل است و هوشیاری دارد، هرگز کسی نمیتواند به او بگوید که تو خدایی!(2)
عین خود خدا را یافتند نه مفهوم واجب الوجود، و نه مفهوم مصداق.(3)یافتن خدا تنها از سیر وجدان میسّر است (نه عقل و...).(4)
پس اعتقاد به محال بودن معرفت خدا و بستن باب معرفت کنه ذات خدا... باطل میباشد.(5)
مشاهده او ولهی و اندکاکی است و انسان چیزی نمیتواند بگوید.(6)
«ظاهر و آشکار فقط خداست، و جز او هیچ چیزی وجود ندارد، و احدی غیر از او در کار نیست، و هیچ جایی از او خالی نباشد».((7)
البته عرفا هم گویند: «یقول ابن عربی وجمیع العرفاء بالله: إنّ معرفة الله ممکنة للإنسان». (حسینی تهرانی، محمّد حسین، روح مجرّد، 70،چاپ ششم، شعبان 1421 ه.ق).
)1) . معارف الهیه، حلبی، محمود، نسخه خطی، دوره دوم، 37.
2) . حلبی، محمود، معارف الهیه، نسخه آستان قدس رضوی،754.
3) . معارف الهیه، حلبی، محمود، نسخه خطی، دوره دوم، 131.
4) . معارف الهیه، حلبی، محمود، نسخه خطی، دوره دوم، 181.
5) . فالقول بامتناع معرفة الله وسدّ باب معرفة الکنه... قول باطل. (تقریرات درس میرزا مهدی اصفهانی 69 _ 70).
6) . معارف الهیه، حلبی، محمود، درس چهل و پنجم.
7) . أنّ شهود کنهه تعالی ممکن... بل الظاهر هو الله فقطّ، ولیس شیء سواه، ولا أحد غیره، ولا یخلو عنه مکان. (میرزا مهدی اصفهانی، تقریرات، تقریر شیخ محمود حلبی، 69 70).
«و خدای تعالی... به ذات خود ظاهر و آشکار است».((1))
مراد از فطرت توحیدی، معرفت و شناخت میباشد نه عقیده به خدا.(2)این مشاهده قلبی بدون واسطه هر گونه تصور و مفهومی انجام مییابد.(3)
«خدای متعال در این عالم نیز ذات مقدسش را برای طایفه خاصی به نفس مقدسش نیز معرفی میفرماید».(4)
نیز در توضیح عقائد مدرسه تفکیک گفته شده است:
«... طریقی دیگر در مسأله شناخت... "عرفان الله" به "الله" است.
با توجه به اینکه حضرت حقّ هرگز معقول و متصوَّر نیست، و به هیچ درکی از وسائل درک ظاهری و باطنی مدرک نمیباشد، میتوان گفت که خداوند متعال از طریق تعریف ذات به ذات شناخته میشود. برخی روایاتی که در آنها "اِعرِفُوا الله بالله" آمده است را بر همین معنا حمل کرده، و بعضی با توجیهاتی به این معنا خدشه کردهاند... این معنای دوم غیر از شناخت از طریق فطرت و شناخت از طریق استدلال به آیات است...
امام علیه السلام میفرمایند: "فَتَجَلّی لَهم سبحانه فی کتابه مِن غیر أن یَکُونوا رَأوهُ"... این معنا، از معرفتِ فطری جداست. معرفت فطری این بود که در فطرت انسان (بی استدلال و چیدن مقدّمه) تعلّق به حضرت حقّ هویداست...
روشن است جلوه در این جا به معنای تطوُّر یا تنزّل خدا نمیباشد؛ جلوه به معنای اینکه آیتی از آیات حضرت حقّ، غیر از این آیات محسوس به حواس ظاهری (که مسأله استدلال به آیات در آن جهت مطرح است) برایش تحقّق پیدا میکند، این گونه میشود که "فتجلّی لهم سبحانه فی کتابه من غیر اَن یکونوا رأوه" بی آنکه مسأله دیدن با چشم مطرح باشد؛ یعنی دیدن به حقیقت ایمان و همان شناخت خاصِّ وجدانی.
در اینجا میتوان گفت که خود این یافت و وجدان و تجلّی حضرت حقّ در قرآن، کاشف از إعجاز قرآن نیز میباشد».((1))
نقد واشکال:
ما بیان داشتیم که راه علم به وجود خداوند تعالی، و شناخت علم و قدرت و احسان و غفران و عفو و جود و رحمت او، و نیز علم به أنیس و مونس و رحیم و کریم و سمیع و مجیب و قریب بودن او، تنها و تنها استدلال عقلی بر او، از طریق فعل و خلق اوست، و معرفت ذات باری تعالی از غیر راه دلالت عقل مطلقاً ممتنع است، لذا بطلان آنچه که به نام معرفت الذات بالذات گفتند، نیازی به توضیح ندارد.
و با این حال باز هم میگوییم:
اولاً: اگر منظور از معرفة الله بالله تعالی، معرفت ذات او باشد، باید دانست که چنین معرفتی مطلقاً ممتنع است، چه به واسطه صورت وهمی باشد، و چه صورت عقلی، و چه غیر آن، و استثنای در آن به هر عنوانی که باشد غلط واضح است، و اگر مراد از آن معرفت و اقرار به وجود و علم و قدرت و سایر صفات او، به عنوان شیء بخلاف الأشیاء، باشد پس هیچ اشکالی در آن نیست، و
1) . سیّدان، جعفر، الهیّات در نهج البلاغة،درس پنجم، مجله مکتب وحی شماره هفتم، خرداد 1388.
از آن أصلاً لازم نمیآید که ذاتش متصوّر به صوری مانند صور مخلوقات متجزّی و متغیّر او گردد، وگر نه یا تعطیل لازم میآید، ویا وحدت وجود و موجود، و لو اینکه خود قائلش نخواسته باشد.
ثانیاً: پس از این که اعتراف کردید که خداوند به هیچ وسیلهای شناخته نمیشود، دیگر به چه وسیلهای او را شناختید که بعد از آن بخواهید نام آن را معرفة الله بالله، یا چیز دیگر بگذارید؟! آیا این جز تناقض واضح چیز دیگری است؟!
آیا معقول است که کسی بگوید: "من فلانی را به هیچ یک از مدرکات ظاهری و باطنی خود درک نمیکنم، اما او را به خودش میشناسم"!؟
در این صورت عارف کدام است؟ و معنای معرفت بدون مدرک او چیست؟! و آیا این گفتار غیر از قول به وجدان و یافتن ذات خدای تعالی به حضور ذات اوست؟! و آیا این چیزی غیر از عقیده وحدت وجود و موجود است؟!
ثالثاً: اگر معرفت فطری، ولو در عالم ذرّ با همه وضوح و ظهوری که شما ادعا میکنید از غیر جهت عقل، و از غیر جهت معرفت آیات الهی دالّ بر او باشد، بلکه طبق ادعای شما به این باشد که انسان فقط برای نفس خود تعلّق به خدا بیابد، ارزش این وجدان که مستند به الزام و تسلیم عقل نباشد چه خواهد بود؟! و از کجا فهمیده میشود که این وجدان القای شیاطین یا خیالات باطل نیست؟!
و در این صورت آیا فرق آن با وجدان ذات خدای تعالی در مکاشفاتی که عرفا و فلاسفه توهم کردهاند چیست؟!
رابعاً: "وجدان" در مصطلح این گروه به معنای یقین و ادراک علمی، و استدلال عقلی نیست، و گرنه بازگشتش
به همان معرفت عقلی، و بر خلاف تصریحات خود ایشان خواهد بود؛ بلکه وجدان، در نظر ایشان به معنای این است که مخلوق واجد ذات خداوند تعالی گردد!
در حالی که بدیهی است که واجدیّت مخلوق، ذات خالق را، نفس عقیده قائلین به وحدت وجود و موجود است.
خامساً: اگر شما آیتی از آیات خدای تعالی را وجدان کنید، و خیال کنید که آن چیزی نیست که دلالت عقلی بر خدای تعالی کند، پس چگونه ممکن است که جلوهای از جلوههای ذات و تطوّری از تطوّرات و تنزّلات او هم نباشد؟ آیا اگر آن، چیز ی نباشد که عقلا بر خدا دلالت کند، باز هم خود ذات خدا نیست؟!
و آیا آنجا واسطهای بین ذات خدای تعالی و مخلوقات خداوند که غیر اویند و دلالت بر او میکنند وجود دارد؟ بدیهی است وقتی که آن در نظر شما چیزی نباشد که به استدلال بر خدای تعالی دلالت کند به ناچار خود خدا و جلوهای از من جلوات ذات او، و تطوّری از تطوّرات او خواهد بود، ولو اینکه شما از التزام به آن بگریزید، یا اصلا ملتفت آن نباشید.
سادساً: مقام قرآن و معارف عالی آن، اجلّ از این است که این مطالب مخالف عقل و شرع، به عنوان معجزات و حقائق بیّنات آن، به آن نسبت داده شود.
سابعاً: شما از کجا ادعا میکنید که چنین تعلّقی وجود دارد؟ در حالی که وارد شده است:
امام صادق علیه السلام :
«إنّ الله خلق الناس کلّهم... لا یعرفون إیماناً بشریعة ولا کفراً بجحود((1))
1) . فرق بین عدم ایمان با کفر جحود، این است که جحود محقّق نمیشود مگر بعد از التفات به موضوع، ولی عدم ایمان حتی در صورت عدم التفات به موضوع هم ممکن است.
ثمّ بعث الله الرسل تدعوا العباد إلی الإیمان به».((1))
خداوند تعالی همه انسانها را بیافرید... نه ایمان به شریعتی را میشناختند، و نه کفری به جحود را، سپس انبیا را مبعوث فرمود بندگان را به ایمان به او فرا خوانند.
و شیخ صدوق؟رح؟ فرماید:
«قد سمعت بعض أهل الکلام یقول: لو أنّ رجلاً ولد فی فلاة من الأرض ولم یر أحداً یهدیه ویرشده حتّی کبر وعقل ونظر إلی السماء والأرض لدلّه ذلک علی أنّ لهما صانعاً ومحدثاً.
فقلت: إنّ هذا شیء لم یکن وهو إخبار بما لم یکن أن لو کان کیف کان یکون، ولو کان ذلک لکان لا یکون ذلک الرجل إلّا حجّة الله تعالی ذکره علی نفسه...
وأمّا استدلال إبراهیم الخلیل علیه السلام بنظره إلی الزهرة، ثمّ إلی القمر، ثمّ إلی الشمس، وقوله: <فَلَمَّا أَفَلَتْ قالَ یا قَوْمِ إِنِّی بریءٌ مِمَّا تُشرکُونَ> فإنّه علیه السلام کان نبیّاً ملهماً مبعوثاً مرسلاً وکان جمیع قوله بإلهام الله عزّ وجلّ إیّاه وذلک قوله عزّ وجلّ: <وَتِلْکَ حُجَّتُنا آتَیناها إِبراهِیمَ عَلی قَوْمِهِ> ».((2))
از بعضی از اهل کلام شنیدم که میگفتند: اگر انسانی در بیابانی به دنیا بیاید و احدی را هم نبیند که او را هدایت و ارشاد کند، تا اینکه بزرگ و عاقل شود و نظر به آسمان و زمین کند، این فکر و نظر او را دلالت بر این کند که زمین و آسمان را صانع و محدثی هست.
پس من گویم: همانا این چیزی است که هرگز پیدا نشده، و خبر دادن بیاساس از چگونگی چیزی است که یافت نشده، و اگر یافت میشد این گونه می بود!!
اگر چنین چیزی باشد، آن انسان جز حجت خدای تعالی بر خویش
نخواهد بود.
و اما استدلال ابراهیم خلیل در هنگام نظر کردنش به زهره سپس به ماه و سپس به خورشید که فرمود: «چون غروب کردند فرمود: ای قوم من از آن چه شما شرک می ورزید بیزارم» به این جهت است که او نبی الهام شده و مبعوث و رسول بود، و تمام سخنان او به الهام خدای عز و جل به او بود، لذا باری تعالی فرماید: «و آن حجت ما بود که به ابراهیم در مقابل قومش دادیم».
و نیز سیّد هاشم بحرانی؟رح؟ گوید:
«واعلم أیّها الأخ أنّ بعض العلماء ذهب إلی أنّ معرفة الله فطریّة ضروریّة، وبعضهم إلی أنّها ثابتة بالاستدلال.
والصحیح الثانی، فإنّها ثابتة بالاستدلال وإن کان دلیلها وجدانیّاً، وهی الآیات المنصوبة من السماء والأرض وما فیهما وما بینهما. فإنّ جمیع المشاهدات وجمیع المحسوسات دالّة علی وجوده دلالة بیّنة واضحة منیرة منکشفة».((1))
بدان برادر که بعضی از علما گفتهاند که معرفت خداوند فطری و بدون نیاز به استدلال است، و برخی دیگر گفتهاند که آن فقط از راه استدلال است
و صحیح این است که آن ثابت به استدلال است، و اگرچه دلیلش روشن و وجدانی است که همان آیات منصوب زمین و آسمان، و موجودات بین آنها میباشد، چرا که جمیع آنچه مشاهده و حس میشود، به گونهای روشن و واضح و آشکار گواه بر وجود اویند».
شکی نیست که حفظ سلسلهها و مراتب و روابط خاصّ مرید و مرادی _ و لو اینکه تحت عنوان استاد و
1) . معالم الزلفی، 19.
شاگرد باشد _ و لزوم رعایت اجازات(1)از اصول ضروری و مسلم مرام متصوفه است، و این مسأله هم، خلاف ضروریات مبانی اسلام و مکتب اهلبیت؟عهم؟ میباشد. با این حال باز هم مکتب میرزای اصفهانی از این رویه نادرست پیروی کرده، چنانکه گاهی در مکتب ایشان هم ادّعا میشود میرزا مهدی اصفهانی پس از روی گرداندن از فلسفه و عرفان، در عالم لا فکری به خدمت شخصی به نام صاحب علم جمعی میرسیده، و از او کسب معارف مینموده است. و جالب این که بر اساس آنچه در کتاب تقریرات، به طور رمزی و سری بیان شده است، استاد و سر سلسله این مکتب نیز، جز استاد عرفای وحدت وجودی دوران معاصر (جولایی گمنام و مشکوک الهویة) کس دیگری نیست. همانها که میرزا به شدّت ادّعای مخالفت با آنها را داشته، و بر بطلان و انحراف آنان تأکید میورزیده است. چنان که در کتاب "طرائق الحقایق" _ که تألیف رحمت علی شاه نعمت اللهی شیرازی میباشد، و در بیان طریقه صوفیان شاه نعمت اللهی، و شرح حال مشایخ و اقطاب صوفیه نگاشته شده است _ و نیز در کتاب "لب اللباب" میخوانیم:
حدود متجاوز از یکصد سال پیش در شوشتر... آقا سید علی شوشتری... به تصدی امور عامّه از تدریس و قضا و مرجعیّت اشتغال داشته. یک روز ناگهان کسی در منزل را میزند... در را باز میکند میبیند شخص جولایی _ بافندهای _ است... میگوید: فلان حکمی را که نمودهاید طبق دعوی شهود... صحیح نیست... ملک متعلق به طفل یتیمی است و قباله آن در فلان محل دفن است. این راهی که شما
1) . این نوع اجازه بدعتی بیاساس بوده، و غیر از اجازه اجتهاد و روایت است که از روشهای فقها میباشد.
در پیش گرفتهاید صحیح نیست... و میرود. آیت الله در فکر فرو میرود این مرد که بود و چه سخنی گفت؟ در صدد تحقیق برمیآید. معلوم میشود که در همان محل، قباله ملک یتیم مدفون است و شهود بر ملکیت فلان، شاهد زور بودهاند. بسیار بر خود میترسد... شب بعد... جولا در میزند میگوید: آقا سید علی شوشتری، راه این نیست که شما میروید. و در شب سوم... جولا میگوید: معطل نشوید... به نجف اشرف مشرف شوید و وظایفی را که به شما گفتهام انجام دهید و پس از شش ماه در وادی السلام نجف اشرف به انتظار من باشید... مرحوم شوشتری... در اولین وهلهای که وارد نجف اشرف میشوند، در وادی السلام هنگام طلوع آفتاب مرد جولا را میبیند که گویی از زمین جوشیده و در برابرش حاضر گردید و دستوراتی داده و پنهان شد. مرحوم شوشتری... طبق دستورات جولا عمل میکنند تا میرسند به درجه و مقامی که قابل بیان و ذکر نیست... استاد بزرگوار عارف بی بدیل مرحوم حاج میرزا علی آقا قاضی تبریزی از شاگردان مکتب مرحوم آقا سید احمد کربلایی هستند که ایشان و حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی و حاج شیخ محمد بهاری شاگردان آخوند ملا حسینقلی همدانی و او شاگرد سید علی شوشتری و او هم صاحب داستان جولا بودهاند. این است سلسله اساتید ما که بالاخره به آن شخص جولا منتهی میشود، ولی آن مرد جولا چه کسی بوده و به کجا ارتباط داشته... هیچ معلوم نیست.(1)
واقعاً انسان از اعتماد ایشان به شخصی ناشناس به شگفت میآید! جایی که فقها حتی در یک مسأله فرعی و مختصر فقهی به روایت شخص مجهول اعتماد نمیکنند، چگونه فلاسفه و عرفا و پیروان میرزای اصفهانی در مطلبی که تمام اصول و فروع دین و امر دنیا و آخرت ایشان را تحت الشعاع قرار میدهد خود را موظف به اجرای دستورات کسی قرار میدهند که به
1) . حسینی تهرانی، محمد حسین، لب اللباب، 154 _ 158.
صراحت اعتراف میکنند اصلا معلوم نیست چه کسی بوده، یا با چه نیروهایی ارتباط داشته است. آن هم بر اساس خبری که هر مرتاض بیدینی ممکن است مانند آن را بگوید! و نیز اصلا معلوم نیست که آیا آن سند ساختگی بوده است یا واقعی؟ روشن است که این روش جولا منافی و مخالف با ضرورت دین اسلام است، چه اینکه سیره و سنّت قطعی اسلام و مسلمانان به طور پیوسته بر حکم بر مبنای شهادت شهود جریان داشته و دارد.
برخی پیروان میرزای اصفهانی درباره وی مدّعیاند:
... حضرتش به او نظری خاص داشتهاند؛ لبان او را بوسیدهاند؛ بر او تجلّی فرمودهاند؛ حضرت او را انتخاب کردهاند که متحمّل علومشان بشود و علومشان را پخش کند... متوسّل به حضرت شده بود. حضرت در بیداری بر سر قبر هود و صالح در وادی السلام نجف تشریف فرما شدند و بر او تجلّی کردند، و راه را به او نمایاندند. آن بزرگ این چنین آدمی بوده است... سرانجام متوسّل به حضرت شد، و ایشان بر او تجلّی کردند. نواری سبز رنگ که با خطی نورانی بر آن عبارات زیر نوشته شده بود، جلو سینه مبارکشان بود: "طلب المعارف من غیر طریقنا أهل البیت مساوق لإنکارنا". وقد أقامنی الله وأنا حجّة بن الحسن.(1)
داستان فوق از جهات متعددی مخدوش است زیرا:
1) . حلبی، محمود، معارف الهیه، درس اول.
اصل عبارت منسوب به حضرت تحریف شده است، زیرا میرزا به قلم خود مینویسد که عبارت چنین بوده است: "طلب المعارف من غیرنا اهل البیت مساوق لانکارهم"! نه "لانکارنا".
نام حضرت، غلط و بر خلاف قواعد عربی میباشد، چرا که صحیح این است که گفته شود الحجة ابن الحسن، نه حجة بن الحسن! و این نام در پشت ورقه بوده است نه امضای آن مطلب.
غلط دیگر از جهت قواعد عربیت این است که همزه وصل "ابن" در کتابت و امضای امام زمان علیه السلام حذف شده است.
عبارت مذکور هیچ فضیلتی را اثبات نمیکند بلکه امامان معصوم؟عهم؟ بارها چنین مطلبی را حتی به مخالفان خود هم فرمودهاند و با ایشان اتمام حجت فرمودهاند.
اگر تحمّل علوم اهل بیت؟عهم؟ از راه مراجعه به کتب اخبار و روایات بوده است که قطعا تحمل و پخش آنها سالها و بارها قبل از وجود میرزا انجام یافته است، و اگر از راه کشف و شهود و تجرید و خلسه و... بوده است، پس بر چه اساسی آقایان با شیخیه و صوفیه و عرفا مخالفت و مبارزه میکنند؟!
به طور کلی هرگز نباید برای افراد غیر معصوم مقاماتی ساخت که اختصاص به معصومین؟عهم؟ دارد، و هیچ تفاوتی نمیکند که نام او را قطب بگذارد یا مرشد، یا استاد، یا پیر، یا دارای علم کلی، یا صاحب علم جمعی، یا صاحب نفس و اجازه، یا رکن رابع،یا انسان کامل، یا دارای چشم برزخی، یا عارف ربّانی، یا فقیه صوفی، یا...
روی برتافتن بشر از درسهای مکتب وحی، و استبداد او به اندیشه خود در دریافت مسائل مبدأ و معاد، مانند این است که کودک از کلاس درس ریاضی گریخته، و به حلّ مسائل خود بر اساس بافتههای کودکانه وهم و خیال خویش دل خوش دارد، با این تفاوت که حلّ صحیح مسائل درسی برای کودک، گاهی بدون استاد هم ممکن است، اما تا به حال مکاتب اعتقادی بشر در شرق و غرب عالم نشان ندادهاند که بدون هدایت رهبران الهی به معرفت صحیحی در مسائل مبدأ و معاد دست یافته باشند.
و این خود یکی از هزاران دلیل روشن و استوار بر حقانیت مکتب تشیع و پیروان اهلبیت؟عهم؟ _ که تنها مذهب زنده و مصون از تحریف در تمامی جهان است در مقابل تمامی ادیان و مذاهب تحریف شده و مکاتب عقیدتی بشری میباشد.
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
إنّا لو حدّثنا برأینا ضللنا کما ضلّ من کان قبلنا، ولکنّا حدّثنا ببیّنة من
ربّنا بیّنها لنبیّه؟ص؟ فبیّنه لنا.(1)
ما اگر بر اساس نظر و اندیشه خود سخن میگفتیم، مانند کسانی که قبل از ما گمراه شدند گمراه میشدیم.
لکن سخن ما بر اساس بیان روشنی است که پروردگارمان برای پیامبر؟ص؟ خود بیان داشته، و آن حضرت آن را برای ما بیان فرمودهاند.
هم باید دانست دانش آموزی که مسائل ریاضی خود را با راهنمایی استاد میفهمد و درک میکند، متعبّد به گفته استاد نیست و اتّهام تقلید و تعبّد بر او بستن خطا و ناروا است.
چنانکه انسانی هم که متمسک به هدایت مکتب وحی و امامت است _ و دانشآموز عقل را تنها به دبستان علوم برهانی معلّمان آسمانی میفرستد نه به کلاس درس معلّمانی که خود اسیر اوهامند و دیگران را نیز به راه خود میکشانند ، فراترین درجات معارف الهی را از منطق و برهانی که مکتب وحی اقامه میفرماید اخذ کرده، و از خلط اوهام و خیالات نادرست با آنچه مقتضای عقل و برهان است نیز در امان مانده. دامنه خطا و اشتباه او نسبت به خوداندیشانِ به خاکاندر بسیار اندک و منحصر به خطا در دریافت تعالیم مکتب وحی بوده، و به هنگام حسابرسی، در همین مقدار اندک نیز معذور خواهد بود.
امام کاظم علیه السلام میفرمایند:
نصب الخلق لطاعة اللّه، ولا نجاة إلّا بالطاعة، والطاعة بالعلم، والعلم بالتعلّم، والتعلّم بالعقل یعتقد، ولا علم إلّا من عالم ربّانیّ، ومعرفة العالم بالعقل.(2)
خلق برای طاعت خداوند آفریده شدهاند، و نجاتی نباشد جز به طاعت، و طاعت تنها از راه علم است، و علم به آموختن است، و آموختن به واسطه عقل فهمیده میشود، و علم نیست مگر از عالم ربّانی و حجت الهی، و معرفت عالم به راهبری عقل است.
و میفرمایند:
إنّ اللّه جلّ وعزّ أکمل للناس الحجج بالعقول، وأفضی إلیهم بالبیان ودلّهم علی ربوبیّته بالأدلّة.(1)
خداوند حجتها را برای بندگان به واسطه عقول تمام نموده، و با بیانْ راه آنان را هموار فرموده، و به واسطه ادلّه ایشان را به ربوبیت خویش راه نموده است.
اگر ما از تمامی ضلالتهایی که به ضرورت گردنگیر خوداندیشان و فلسفهبافان میشود صرف نظر کنیم، باز هم جای این سؤال هست که: با وجود اینکه خداوند متعال نعمت وجود معلّمان آسمانی را به بشر ارزانی داشته است آیا به چه دلیلی میتوان در مقابل این نعمت شگرف ناسپاسی کرده، و به تعلیم و تعلّم و ترویج افکار خودآفریده و اندیشههای کسانی پرداخت که قطعا با انبیا و امامان معصوم؟عهم؟ بیارتباط بودهاند، و باید با تحمل زحمتهای فراوان اندیشههای آنان را به معانیای که بر خلاف کلمات صریح خود ایشان است برگرداند، و سپس آن را به تعالیم آسمانی مکتب وحی چسبانید؟
1) . تحف العقول، 384؛ بحار الأنوار، 1 / 132.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
إنّ اللّه لو شاء لعرّف العباد نفسه، ولکن جعلنا أبوابه وصراطه وسبیله والوجه الذی یؤتی منه.(1)
اگر خدا میخواست خود را به بندگان میشناساند، و لکن ما را ابواب و راههایی قرار داده است که تنها از جهت آن به سوی خداوند رفته میشود.
یونس بن یعقوب میگوید:
کنت عند أبی عبد اللّه علیه السلام فورد علیه رجل من أهل الشام فقال: إنّی رجل صاحب کلام وفقه وفرائض وقد جئت لمناظرة أصحابک. فقال أبو عبد اللّه علیه السلام: کلامک من کلام رسول اللّه؟ص؟ أو من عندک؟ فقال: من کلام رسول اللّه؟ص؟ و من عندی. فقال أبو عبد اللّه علیه السلام فأنت إذا شریک رسول اللّه. قال: لا، قال: فسمعت الوحی عن اللّهیخبرک؟ قال: لا، قال: فتجب طاعتک کما تجب طاعة رسول اللّه؟ص؟؟ قال: لا.
فالتفت أبو عبد اللّه علیه السلام إلیّ فقال: یا یونس بن یعقوب، هذا قد خصم نفسه قبل أن یتکلّم.(2)
نزد امام صادق علیه السلام بودم که مردی از اهل شام وارد شد و گفت: من شخصی صاحب کلام و فقه و فرائض میباشم و اینک آمدهام تا با اصحاب شما مناظره کنم. امام صادق علیه السلام فرمودند: آیا کلام تو از کلام پیامبر است یا اینکه از پیش خود سخن میگویی؟ گفت: هم از کلام پیامبر است، و هم از پیش خودم. امام صادق علیه السلام فرمودند: تو شریک پیامبری؟! گفت: نه. امام علیه السلام فرمودند: پس از طرف خداوند به تو وحی و آگاهی رسیده است؟ گفت: نه. حضرت فرمودند: پس آیا اطاعت تو مانند اطاعت پیامبر واجب است؟ گفت: نه. در این هنگام امام علیه السلام روی به من کردند و فرمودند: ای یونس ابن یعقوب، این شخصی است که قبل از اینکه سخن بگوید خود را محکوم نمود.
... قال أبو عبد اللّه علیه السلام للزندیق...الظنّ عجز لما لا تستیقن... أیّها الرجل لیس لمن لا یعلم حجّة علی من یعلم، فلا حجّة للجاهل علی العالم. یا أخا أهل مصر. تفهّم عنّی فإنّا لا نشکّ فی اللّه أبداً.(1)
... امام صادق علیه السلام به زندیق فرمودند: ظن و گمان، عجز و ناتوانی است نسبت به آنچه که به آن یقین نداری... ای مرد، کسی را که نمیداند، در مقابل کسی که میداند حجتی نباشد، پس شخص جاهل را در مقابل شخص عالم هیچ حجتی نیست. ای برادر مصری، از من بگیر و بفهم، زیرا ما هرگز در خداوند شک نمیکنیم.
عجیب این است برخی با اینکه ضلالتهای فکر بشری در بدیهیترین مسائل معرفتی مبدأ و معاد را میبینند، باز هم گمان میکنند که تنها در فروع و احکام دین باید به معلّمان آسمانی رجوع کرد، و در رسیدن به معارف توحیدی هیچ نیازی به ایشان در میان نیست!!(2)
یونس بن عبدالرحمن گوید:
قلت لأبی الحسن الأوّل علیه السلام: بما أوحّد اللّه؟ فقال: یا یونس، لا تکوننّ مبتدعاً من نظر برأیه هلک، ومن ترک أهل بیت نبیّه ضلّ، ومن ترک کتاب اللّه وقول نبیّه کفر.(3)
به امام کاظم علیه السلام عرض کردم توحید الهی را چگونه بیابم؟ فرمودند:
1) . التوحید، 294 _ 295.
2) . در تفسیر "المیزان" آمده است: إنّ التوحید ونفی الشرکاء لیس ممّا یرجع فیه إلی بیان النبوّة، فإنّه ممّا یستقلّ به العقل وتقضی به الفطرة، فلا معنی لعدّه فضلاً علی الناس من جهة الاتّباع، بل هم والأنبیاء فی أمر التوحید علی مستوی واحد وشرع سواء، ولو کفروا بالتوحید فإنّما کفروا لعدم إجابتهم لنداء الفطرة، لا لعدم اتّباع الأنبیاء. (طباطبایی، محمد حسین، تفسیر المیزان، 11 / 123).
3) . کافی، 1 / 56.
در علم توحید و خداشناسی بدعتگذار مباش و در این راه با پای خود گام مزن، هر کس بر اساس نظر خویش بنگرد هلاک خواهد شد، و هر کس اهل بیت پیامبرش را واگذارد گمراه خواهد شد، و هر کس کتاب خدا و گفتار رسولش را وانهد کافر خواهد شد.
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
بلیّة الناس علینا عظیمة، إن دعوناهم لم یستجیبوا لنا، وإن ترکناهم لم یهتدوا بغیرنا.(1)
ما سخت گرفتار مردمانیم، اگر فرایشان بخوانیم اجابتمان نکنند، و اگر وایشان گذاریم هرگز به وسیله غیر ما هدایت نیابند.
و میفرمایند:
إنّما یعرف اللّه ویعبده من عرف اللّه وعرف إمامه منّا أهل البیت، ومن لا یعرف اللّه ولا یعرف الإمام منّا أهل البیت فإنّما یعرف ویعبد غیر اللّه هکذا واللّه ضلّالا.(2)
همانا تنها کسی خداوند را میشناسد و عبادت میکند که خداوند و امامی را که از ما خاندان است بشناسد. و کسانی که خداوند و امامی را که از ما اهل بیت است نمیشناسند، جز این نیست که سوگند به خداوند گمراهانه غیر خدا را شناخته و عبادت میکنند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
لو لا نحن ما عرف اللّه.(3)
اگر ما نبودیم، خداوند هرگز شناخته نمیشد.
و میفرمایند:
کذب من زعم أنه من شیعتنا و هو متمسّک بعروة غیرنا.(1)
دروغ میگوید کسی که خود را از شیعیان ما بداند، در حالی که به دامان غیر ما متمسک باشد.
و امام کاظم علیه السلام میفرمایند:
لا تأخذنّ معالم دینک عن غیر شیعتنا، فإنّک إن تعدّیتهم أخذت دینک عن الخائنین الذین خانوا اللّه ورسوله وخانوا أماناتهم. إنّهم اؤتمنوا علی کتاب اللّه جلّ جلاله فحرّفوه وبدّلوه، فعلیهم لعنة اللّه ولعنة رسوله وملائکته ولعنة آبائی الکرام البررة، ولعنتی ولعنة شیعتی إلی یوم القیامة.(2)
هرگز معالم دین خویش را از غیر شیعیان ما مگیر، چرا که اگر تو از ایشان بگذری، دین خود را از کسانی گرفتهای که به خداوند و پیامبرش و امانتهای الهی خیانت کردهاند. ایشان بر کتاب خداوند جل جلاله امین شمرده شدند ولی معنای آن را تحریف کرده و تغییر دادند، پس تا روز قیامت لعنت خداوند و فرشتگان او و لعنت پدران بزرگوار من و لعنت من و شیعیان من بر ایشان باد.
آری، با توجه به این نصوص، و نیز با توجه به ضلالتهای روشن و آشکاری که در مسائل روشن و بدیهی اصول اعتقادی _ مانند اعتقاد به جبر و تشبیه و وحدت وجود و ازلییت عالم و... _ گردنگیر تمامی مکتبسازان دور از رهنمودهای اولیای آسمانی شده است، بسی شگفت است که کسی خیال کند تنها در فروع دین نیازمند به مکتب وحی بوده، در اصول اعتقادات خویش هیچ نیازی به معلّمان آسمانی ندارد!! و در پیمودن این راه خطرناک رجوع به ارسطو و افلاطون و
مانند ایشان را با رجوع به مدرسهی درس و تعلیم پیامبران و امامان معصوم یکی بداند!!
و این چنین است که میبینیم معرفت توحید حقیقی تنها اختصاص به اولیای وحی الهی و معادن علم او، خاندان نبوت و امامت؟عهم؟ داشته، و خداوند متعال جز از طریق ایشان شناخته نمیگردد. در معارف الهی برهانِ صحیح تنها برهانی است که معصومین؟عهم؟ اقامه فرمودهاند. و در این مورد دیگران هرگز از خلط احکام عقل و وهم در امان نبودهاند.
رسول اللّه؟ص؟ به امیر المؤمنین میفرمایند:
إنّک والأوصیاء من بعدک عرفاء لا یعرف اللّه إلّا بسبیل معرفتکم.(1)
تو و جانشینانت اهل معرفتی هستید که خداوند جز از راه شناخت شما شناخته نمیشود.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
من دان اللّه بالرأی لم یزل دهره فی ارتماس.(2)
هر کس معرفت خداوند را بر اساس نظر و اندیشه خود بجوید تمام عمر در حیرت و سرگشتگی خواهد ماند.
و میفرمایند:
نحن الأعراف الذی لا یعرف اللّه إلّا بسبیل معرفتنا، إلی أن قال: إنّ اللّه لو شاء لعرّف العباد نفسه، ولکن جعلنا أبوابه وصراطه وسبیله والوجه الذی یؤتی منه، إلی أن قال: ولا سواء حیث ذهب الناس إلی عیون کدرة، یفرغ بعضها فی بعض، وذهب من ذهب إلینا إلی عیون صافیة لا نفاد لها
ولا انقطاع.(1)
ما آیینههای شناختی هستیم که خداوند جز از راه شناخت ما شناخته نمیشود... اگر خداوند میخواست خویشتن را به بندگانش میشناساند اما ما را راه و جهتی قرار داده است که تنها از آن جهت به سوی او رفته میشود.... بین مردمانی که به سوی جویهای آب کثیفی که در همدیگر میآمیزند روی آوردند، با کسانی که به سوی ما و چشمهسارهای آب گوارایی روی آوردند که هرگز تمامی و پایان ندارد تفاوتی آشکار است.
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
بنا عبد اللّه، وبنا عرف اللّه، وبنا وحّد اللّه، ومحمّد حجاب اللّه تبارک وتعالی.(2)
خداوند به واسطه ما عبادت، و به واسطه ما شناخته شد. و به واسطه ما یگانه و یکتا دانسته شد. و محمد ؟صل؟ نمایاننده شناخت خداوند میباشد.
و میفرمایند:
یا أبا حمزة، یخرج أحدکم فراسخ فیطلب لنفسه دلیلاً، وأنت بطرق السماء أجهل منک بطرق الأرض، فاطلب لنفسک دلیلاً.(3)
ای اباحمزه، هر یک از شما برای پیمودن چند فرسنگ راه دنبال راهنما میگردد، در حالی که تو نسبت به راههای آسمان از راههای زمین جاهلتری، پس برای خویشتن راهنمایی بجوی.
امام عسکری علیه السلام میفرمایند:
لو لا محمّد والأوصیاء من ولده کنتم حیاری کالبهائم.(1)
اگر رسول خدا؟ص؟ و اوصیای او که از خاندان پاک اویند نبودند، همانند حیوانات سرگردان و حیران بودید.
و در زیارت جامعه کبیره میخوانیم:
السلام علی محالّ معرفة اللّه... أعزّکم بهداه، وخصّکم ببرهانه... ورضیکم... أرکاناً لتوحیده... فالراغب عنکم مارق، واللازم لکم لاحق... ونوره وبرهانه عندکم،... من أتاکم نجی، ومن لم یأتکم هلک،... من أراد اللّه بدء بکم، ومن وحّده قبل عنکم.
سلام بر جایگاههای شناخت خداوند،... خداوند شما را با هدایت خودش گرامی داشته و به برهان خویش مخصوص نموده... و ارکان توحید خویش قرار داده است... پس هر کس از شما روی بگرداند از دین بیرون رفته، و هر کس در پیوند با شما باشد در پیوند با دین است... نور و برهان خداوند نزد شماست... هر کس نزد شما آمد نجات یافت و هر کس از شما گسست هلاک گشت... هر کس خداوند را قصد کرد از شما شروع نمود، و هر کس به توحید او دست یافت تنها از شما پذیرفت.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
الأوصیاء أبواب اللّه التی یؤتی منها، ولو لا هم ما عرف اللّه، وبهم احتج اللّه علی خلقه.(2)
اوصیا راههای رسیدن به معرفت خداوند هستند، و اگر ایشان نبودند خداوند هرگز شناخته نمیشد. خداوند آنان را حجت بر تمامی خلق خویش قرار داده است.
حضرت رضا علیه السلام ضمن سخن با عمران صابی فیلسوف زمان خود میفرمایند:
ولکنّ القوم تاهوا و عموا وصمّوا عن الحقّ من حیث لا یعلمون، وذلک
قوله <وَ مَنْ کانَ فی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمی وَ أَضَلُّ سَبیلاً> یعنی: أعمی من الحقایق الموجودة، وقد علم ذوو الألباب أن الاستدلال علی ما هناک لا یکون إلّا بما هاهنا. من أخذ علم ذلک برأیه وطلب وجوده وإدراکه عن نفسه دون غیرها لم یزدد من علم ذلک إلّا بعداً لأن اللّهجعل علم ذلک خاصّة عند قوم یعقلون ویعلمون ویفهمون.(1)
مردمان به گونهای که خود نمیفهمند در جستجوی حق حیران و کور و گنگ شدند و این است که خداوند میفرماید: "هر کس در اینجا کور باشد در آخرت کورتر خواهد بود" یعنی در فهم حقایق موجود کورتر خواهد بود، اهل فهم میدانند که استدلال برای آنچه آنجا است جز از آنچه در اینجا است نشاید. و هر کس علم آن را از اندیشه خود بگیرد، و فهم و ادراک آن را از نظر خود بجوید، جز بر دوری خویش از علم آن نیفزاید. زیرا خداوند علم آن را تنها در نزد گروهی گذاشته است که میفهمند و میدانند.
و نیز میفرمایند:
ولا یعرف أحد من الخلق کیف ذلک إلا اللّه ومن اطّلعه علیه من رسله وأهل سرّه والمستحفظین لأمره وخزّانه القائمین بشریعته،(2)
احدی از خلق نمیداند که آن چگونه است مگر خداوند و انبیا و اهل سر و حافظان امر و خزانهداران علم او که دین او را حفظ میکنند.
و میفرمایند:
وإنّما اختلف الناس فی هذا الباب حتّی تاهوا وتحیّروا وطلبوا الخلاص من الظلمة بالظلمة فی وصفهم اللّه تعالی بصفة أنفسهم فازدادوا من الحقّ بعداً، ولو وصفوا اللّه بصفاته ووصفوا المخلوقین بصفاتهم لقالوا بالفهم والیقین ولما اختلفوا، فلمّا طلبوا من ذلک ما تحیّروا فیه ارتبکوا فیه واللّه
یهدی من یشاء إلی صراط مستقیم.(1)
مردمان در این باره به اختلاف افتادند تا آنجا که سرگردان و حیران شده و خواستند با ظلمت از ظلمت رهایی یابند که خداوند را به اوصاف خویش وصف کردند، پس بر دوری خود از حق افزودند. و اگر خداوند را به صفات خدایی، و مخلوقات را به صفات مخلوقی وصف میکردند، از روی فهم و یقین سخن گفته و اختلاف پیدا نمیکردند. ولی چون چیزی را اراده کردند که در آن حیران شدند از پای افتادند، و خداوند هر کس را که بخواهد به راه راست هدایت میفرماید.
با توجه مختصری در آنچه گذشت معلوم میشود که معارف الهی را تنها باید توسط هدایتگران مکتب وحی دریافت، چه اینکه بین معارف الهی و برهانی با اندیشههای فلسفی و عرفانی فاصله بسیار وجود دارد و: امام علیه السلام امام است، نه فیلسوف؛ و این ادعایی نابجاست که گفته شود:
الفیلسوف الکامل هو الإمام _ حسب ما عرّفه الفارابیّ _ وسائر الفلاسفة الإلهیّین أمّته وحواریه وصحبه وتلامیذه، لأنّ ذلک الفیلسوف الکامل هو العالم الربانیّ، وهؤلاء المتفکّرین فی الفلسفة الإلهیّة هم المتعلّمون علی سبیل النجاة،(2)
بنابر تعریف فارابی، فیلسوف کامل امام میباشد و بقیه فلاسفه الهی امت و حواری و اصحاب و شاگردان اویند، زیرا آن فیلسوف کامل عالم ربّانی است، و این متفکرین در فلسفه الهی دانشجویان طریق نجات هستند.
و یا اینکه گفته شود:
قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند. عرفان در حقیقت تفسیر
انفسی قرآن است و برهان لسان عارفان است.(1)
و یا اینکه گفته شود:
نقش عرفای اسلام در احیاء معارف اسلامی این است که قرآن را به کمک روایات تفسیر انفسی نمودهاند.(2)
فیلسوف کامل امام است...پس قرآن و عرفان و برهان را از یکدیگر جدایی نیست.(3)
و نیز از کمال غفلت است که گفته شود:
علم تصوف و عرفان یکی از شعب معارف اسلامی است که از کتاب مجید و سنّت ختمی مرتبت و اخبار واصله از اهلبیت عصمت و طهارت گرفته شده است.(4)
و یا اینکه گفته شود:
طریقه اهل سلوک... همان طریقه انبیا و اولیاست.(5)
و یا اینکه گفته شود:
بدون شک طریقه متصوفه و اهل کشف به این معنایی که ذکر شد ترجیح بر طریقه اهل نظر دارد. لذا کلمات عرفا در اسرار راجعه به مبدء و معاد دلپذیرتر از مبانی کلمات حکما و طریقه انبیاء عظام و ائمه کرام است!!(6)
1) . حسن زاده آملی، حسن، هزار و یک کلمه، 1 / 47.
2) . حسن زاده آملی، حسن، مجموعه مقالات، 152 _ 153.
3) . حسن زاده آملی، حسن، صد کلمه در معرفت نفس، 17 _ 18.
4) . آشتیانی، جلالالدین، شرح مقدمه قیصری، 45.
5) . آشتیانی، جلالالدین، شرح مقدمه قیصری، 45.
6) . آشتیانی، جلال الدین، شرح مقدمه قیصری بر فصوص الحکم، 74.
آنچه آوردیم تنها اشارتی بود به قطرهای از دریای بیکران تناقضات "اندیشههای فلسفی و عرفانی" با "علوم و معارف وحیانی و برهانی" تا خردمندان آزاداندیش و جویای سعادت ابدی را هشداری باشد که علم خویش را از کجا بجویند، و از پرتو علوم و هدایتهای چه کسانی بهرهور گردند، چه اینکه "برهان و وحی" دو واقعیت غیرقابل انفکاکند که هرگز اوهام و اندیشههای زمینخیز را برنمیتابند.
در پایان امید داریم این کوشش ناچیز گامی در راه احیای معارف والای قرآن و مکتب اهل بیت عصمت؟عهم؟، و تفخیم و بزرگداشت نعمت عظمای عقل و برهان بوده، و مورد قبول و خوشنودی خلیفه خداوند در پهنای مملکت وجود قرار بگیرد.
سلام بر سپیده علم و معرفت
در فجر ظهور نور
در صبح نزدیک
ألیس الصبح بقریب؟!
اللّهم عجّل فرجه، وقرّب زمانه
وکثّر أنصاره، وأهلک أعدائه
والسلام علی الحقّ الجدید،
والعالم الذی علمه لا یبید،
وعلی أتباعه و أشیاعه وأنصاره،
فرّج
اللّه تعالی عنه و عنّا به عاجلاً قریباً.
إنّی ما وجدت شیئاً صغیراً ولا کبیراً إلّا وإذا ضمّ إلیه مثله صار أکبر. 17
إنّ الأشیاء لو دامت علی صغرها، لکان فی الوهم أنّه متی ما ضمّ شیء إلی. 17
کلّ ما قدّره عقل أو عرف له مثل فهو محدود. 18
کلّ محدود متناه إلی حدّ، فإذا احتمل التحدید احتمل الزیادة، وإذا احتمل. 18
إنّ ما سوی الواحد متجزّئ، واللّه واحد لا متجزّئ ولا متوهّم بالقلّة والکثرة. 18
إنّه لیس شیء إلّا یبید أو یتغیّر أو یدخله التغیّر والزوال أو ینتقل من لون إلی. 19
... لافتراق الصانع والمصنوع، والحادّ والمحدود. 19
الحمد للّه الّذی لم یکن... له شخص فیتجزّئ، ولا اختلاف صفة فیتناهی. 20
فهو الواحد الّذی لا واحد غیره لأنّه لا اختلاف فیه. 20
ما احتمل الزیادة کان ناقصاً، وما کان ناقصاً لم یکن تامّاً. 24
أنت الّذی لا تحدّ فتکون محدوداً. 24
الّذی لم یکن له... اختلاف صفة فیتناهی. 24
کلّ مسمّی بالوحدة غیره قلیل. 24
إنّ الکیفیّة جهة الصفة والإحاطة. 24
ومن قال: متی؟ فقد وقّته، ومن قال: فی م؟ فقد ضمّنه، ومن قال: إلی مَ؟ 25
أو لستم تشاهدون اللیل والنهار وأحدهما بعد الآخر؟ فقالوا: نعم، فقال: 25
أتقولون ما قبلکم من اللیل والنهار متناه أم غیر متناه؟ فإن قلتم: غیر متناه 26
إنّ اللّه تبارک وتعالی لا یوصف بزمان ولا مکان، ولا حرکة ولا انتقال ولا. 26
إنّه أیّن الأین وکیّف الکیف. 26
إنّ ما لم یزل لا یکون مفعولاً... إنّ الفعل کلّه محدث. 39
إنّه لو کان معه شیء فی بقائه لم یجز أن یکون خالقاً له، لانّه لم یزل معه 40
یقول لما أراد کونه: "کن" فیکون. لا بصورت یقرع ولا نداء یسمع، وإنّما 40
إنّ اللّه تبارک وتعالی لم یزل عالماً قدیماً، خلق الأشیاء لا من شیء ومن زعم 40
... فإن کنت صنعتها وکانت موجودة فقد استغنیت بوجودها عن صنعتها. 41
إیجاد الموجود محال. 41
وروی أنّه سئل علیه السلام: أین کان ربّنا قبل أن یخلق سماء وأرضاً؟ فقال علیه السلام: "أین" 43
عن زرارة قال قلت لأبی جعفر علیه السلام: أکان اللّه ولا شیء؟ قال: نعم، کان ولا. 43
ولا بدّ للمخلوق من الخالق. 44
کیف یخلق لا شیء شیئاً؟! 44
إنّک تعلم أنّ المعدوم لا یحدث شیئاً. 44
کیف ینشئ الأشیاء من لا یمتنع من الإنشاء. 45
لعجز کلّ مبتدأ عن ابتداء غیره. 45
کلّ معط منتقص سواه. 45
إنّ کلّ صانع شیء فمن شیء صنع، واللّه الخالق اللطیف الجلیل خلق و 45
کلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه... 46
وجعلت لکلّ شیء أمداً، وقدّرت کلّ شیء تقدیراً. 46
کلّ معروف بنفسه مصنوع. 47
لیس بإله من عرف بنفسه، هو الدالّ بالدلیل علیه. 47
لیس بربّ من طرح تحت البلاغ. 48
احتجب عن العقول کما احتجب عن الأبصار، و عمّن فی السماء احتجابه 48
... إذاً لقامت فیه آیة المصنوع، ولتحوّل دلیلاً بعد ما کان مدلولاً علیه. 48
... ولما کان للبارئ معنی غیر المبروء. 48
کلّ موصوف مصنوع وصانع الأشیاء غیر موصوف بحدّ مسمّی. 49
جلّ أن تحلّه الصفات لشهادة العقول أنّ کلّ من حلّته الصفات مصنوع. 49
کلّ ما وقع علیه حدّ فهو خلق اللّه. 49
واعلم أنّه لا تکون صفة لغیر موصوف، ولا اسم لغیر معنی، ولا حدّ لغیر. 49
وانحسرت الأبصار عن أن تناله فیکون بالعیان موصوفاً وبالذات التی لا یعلمها 49
... ولا خرقت الأوهام حجب الغیوب فتعتقد فیک محدوداً فی عظمتک. 50
ولم یعلم لک مائیّة وماهیّة فتکون للأشیاء المختلفة مجانساً. 50
لا تدرکه العلماء ولا أهل التفکیر بتفکیرهم إلّا بالتحقیق إیقاناً بالغیب. 50
یصیب الفکر منه الإیمان به موجوداً، ووجود الإیمان لا وجود صفة. 51
دلیله آیاته ووجوده إثباته. 51
بصنع اللّه یستدلّ علیه. 51
وفیها أثبت غیره ومنها أنیط الدلیل. 51
بها تجلّی صانعها للعقول. 52
بها تجلّی صانعها للعقول وبها امتنع من نظر العیون. 52
إلهی بدت قدرتک ولم تبد هیئته فجهلوک وبه قدّروک والتقدیر علی غیر ما 52
إنّه الظاهر لمن أراده لا یخفی علیه، لمکان الدلیل والبرهان علی وجوده فی. 53
یا هشام إنّ اللّه تبارک وتعالی أکمل للناس الحجج بالعقول ونصر النبییّن. 53
... ولا یعرف إلّا بخلقه تبارک وتعالی. 53
إنّ اللّه تعالی أظهر ربوبیّته فی إبداع الخلق. 54
و کیف ینشئ الأشیاء من لا یمتنع من الإنشاء، إذاً لقامت فیه آیة المصنوع. 54
التوحید أن لا تجوّز علی ربّک ما جاز علیک. 56
کلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه 56
تأویل الصمد: لا إسم، ولا جسم، ولا شبه، ولا صورة، ولا تمثال، ولا حدّ 56
لیس فی الأشیاء بوالج، ولا عنها بخارج. 57
إنّ ما سوی الواحد متجزّئ، واللّه واحد لا متجزّئ ولا متوهّم بالقلّة والکثرة 58
لیس بذی کبر امتدّت به النهایات فکبّرته تجسیماً، ولا بذی عظم تناهت به 59
هو الذی لم یتفاوت فی ذاته، ولم یتبعّض بتجزئة العدد فی کماله. 59
إنّه أحدیّ المعنی، یعنی به أنّه لا ینقسم فی وجود ولا عقل ولا وهم 59
ومن جزّأه فقد وصفه، ومن وصفه فقد ألحد فیه. 60
ومن جزّأه فقد جهله. 60
تعالی الملک الجبّار أن یوصف بمقدار. 60
ما تصوّر فهو بخلافه. 60
... الذی لمّا شبّهه العادلون بالخلق المبعّض المحدود فی صفاته، ذی الأقطار. 60
ولا تناله التجزئة والتبعیض. 61
مبائن لجمیع ما أحدث فی الصفات. 61
إنّ اللّه تبارک وتعالی خلو من خلقه وخلقه خلو منه، وکلّ ما وقع علیه اسم 61
هو القدیم وما سواه محدث، تعالی عن صفات المخلوقین علوّاً کبیراً. 62
کلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه.. 62
هو اللطیف الخبیر السمیع البصیر الواحد الأحد الصمد الذی لم یلد ولم یولد 62
ما سوی اللّه فعل اللّه... وهی کلّها محدثة مربوبة أحدثها من لیس کمثله 63
قالت النصاری فی المسیح إنّ روحه جزء منه ویرجع فیه، وکذلک قالت. 63
قد کان ولا خلق وهو کما کان إذ لا خلق. لم ینتقل مع المنتقلین... إنّ.. 63
ویحک، کیف تجترئ أن تصف ربّک بالتغیّر من حال إلی حال وأنّه یجری علیه 63
جلّ وعزّ عن أداة خلقه وسمات بریّته وتعالی عن ذلک علوّاً کبیراً. 64
هو اللطیف الخبیر السمیع البصیر الواحد الأحد الصمد، الذی لم یلد ولم یولد 68
کلّ من قرء قل هو اللّه أحد وآمن بها فقد عرف التوحید. قلت: کیف یقرأها؟ 68
یا سیّدی، ألا تخبرنی عن الخالق إذا کان واحداً لا شیء غیره ولا شیء معه 69
یا سیّدی، فإنّ الذی کان عندی أنّ الکائن قد تغیّر فی فعله عن حاله بخلقه 70
قال الرضا علیه السلام: أحلت یا عمران فی قولک: إنّ الکائن یتغیّر فی وجه من الوجوه 70
ما تقول فی المسیح؟! قال: یا سیّدی، إنّه من اللّه. فقال: وما ترید بقولک "من" 71
أترید بقولک "من" کالبعض من الکلّ فیکون مبعضاً؟! 71
أو کالخلّ من الخمر، فیکون علی سبیل الاستحالة؟! 71
أو کالولد من الوالد فیکون علی سبیل المناکحة؟! 71
أو کالصنعة من الصانع، فیکون علی سبیل المخلوق من الخالق؟ 71
أو عندک وجه آخر فتعرّفناه؟ فانقطع. 71
ما آمن بی من فسّر برأیه کلامی، وما عرفنی من شبّهنی بخلقی. 73
من شبّه اللّه تعالی بخلقه فهو مشرک. 73
الهی بدت قدرتک ولم تبد هیئة فجهلوک وقدّروک، والتقدیر علی غیر ما به 73
إنّ اللّه تعالی خلو من خلقه وخلقه خلو منه، وکلّ ما وقع علیه اسم شیء فهو 76
لا یلیق بالذی هو خالق کلّ شیء إلّا أن یکون مبائناً لکلّ شیء متعالیاً عن کلّ. 76
کلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه. 77
کیف یجری علیه ما هو أجراه، أو یعود فیه ما هو ابتدأه، إذّا لتفاوتت ذاته و 77
لیس فی محال القول حجّة، ولا فی المسألة عنه جواب، ولا فی معناه له 77
بتشعیره المشاعر عرف أن لا مشعر له، وبتجهیره الجواهر عرف أن لا جوهر له 78
الدالّ علی قدمه بحدوث خلقه... وباشتباههم علی أن لا شبه له... مستشهد 78
الدالّ علی وجوده بخلقه، وبحدوث خلقه علی أزلیّته، وباشتباههم علی أن لا. 79
کتبت إلی أبی الحسن الرضا علیه السلام سألته عن آدم هل کان فیه من جوهریّة الربّ.. 79
لیس صاحب هذه المسألة علی شیء من السنة، زندیق. 80
إنّ الخلق یمسک بعضه بعضاً، ویدخل بعضه فی بعض ویخرج منه، واللّه جلّ. 80
<أَمْ هُمُ الْخالِقُون؟>. 81
<إِنَّ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَه>. 81
کیف ینشئ الأشیاء من لا یمتنع من الإنشاء. 81
لعجز کلّ مبتدء عن ابتداء غیره. 81
إنّما هو اللّه وخلقه، لا ثالث بینهما ولا ثالث غیرهما، فما خلق اللّهلم یعد أن. 81
إنّ ما لا ثانی له لا یدخل فی باب الأعداد. 98
هو اللطیف الخبیر السمیع البصیر الواحد الأحد الصمد الذی لم یلد ولم یولد 100
قلت: أجل، جعلنی اللّه فداک، لکنّک قلت: الأحد الصمد، وقلت: لا یشبه شیئاً 101
اللّه واحد وأحدیّ المعنی والإنسان واحد ثنویّ المعنی، جسم، وعرض، وبدن. 102
... فکیف هو اللّه الواحد؟ 103
واحد فی ذاته فلا واحد کواحد، لأنّ ما سواه من الواحد متجزّئ، وهو تبارک. 103
واللّه جلّ جلاله هو واحد لا واحد غیره، لا اختلاف فیه ولا تفاوت ولا زیادة 103
... إنّ أعرابیّاً قام یوم الجمل إلی أمیر المؤمنین علیه السلام فقال: یا أمیر المؤمنین. 103
یا أعرابیّ، إنّ القول فی "أنّ اللّه واحد" علی أربعة أقسام، فوجهان منها لا. 104
هو أیّن الأین وکان ولا أین، وکیف الکیف وکان ولا کیف، فلا یعرف بکیفوفیّة 107
له القدرة والملک أنشأ ما شاء بمشیّته، لا یحدّ، ولا یبعّض، ولا یفنی. 107
... قال الرجل: فإذا إنّه لا شیء إذا لم یدرک بحاسّة من الحواسّ. فقال. 108
<شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَ الْمَلائِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ 118
<قُلْ إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنَّنی بَریءٌ مِمَّا تُشْرِکُون>. 118
ما قلت ولا قال القائلون قبلی مثل "لا إله إلّا اللّه". 118
کلّ جبّار عنید من أبی أن یقول "لا إله إلّا اللّه". 119
ما من الکلام کلمة أحبّ إلی اللّه من قول "لا إله إلّا اللّه". 119
خیر العبادة قول "لا إله إلّا اللّه". 119
قال اللّه لموسی علیه السلام: یا موسی، لو أنّ السموات وعامریهن والأرضین السبع فی. 119
أمّا الواحد، فلم یزل واحداً کائناً لا شیء معه بلا حدود ولا أعراض ولا یزال. 121
والحاجة یا عمران، لا یسعها لأنه لم یحدث من الخلق شیئاً إلّا حدثت فیه 121
<وَقالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ. 123
<وَقالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ>: لم یقولوا: "إنّه هکذا"، ولکنّهم قالوا: "قد فرغ. 123
... قال عمران... فأخبرنی بأیّ شیء علم ما علم، أبضمیر أم بغیر ذلک؟ 124
قال الرضا علیه السلام... یا عمران، ألیس ینبغی أن تعلم أنّ الواحد لیس یوصف.. 124
لیس بذی کبر امتدّت به النهایات فکبّرته تجسیماً، ولا بذی عظم تناهت.. 152
إنّ ما سوی الواحد متجزّئ، واللّه واحد لا متجزّئ ولا متوهّم بالقلّة والکثرة 153
ممتنع عن الأوهام أن تکتنهه، وعن الأفهام أن تستغرقه، وعن الأذهان أن. 158
...لا إیّاه وحّد من اکتنهه، ولا حقیقته أصاب من مثّله، ولا به صدّق من نهّاه 159
کلّ معروف بنفسه مصنوع... بصنع اللّه یستدلّ علیه، وبالعقول تعتقد معرفته 166
لیس بإله من عرف بنفسه، هو الدالّ بالدلیل علیه. 166
لیس بربّ من طرح تحت البلاغ. 167
ما تصوّر فهو بخلافه. 167
دلیله آیاته، ووجوده إثباته. 167
ولا یعرف إلّا بخلقه تبارک وتعالی. 167
لم تره العیون بمشاهدة العیان، ورأته القلوب بحقائق الإیمان، لا یعرف.. 168
بها تجلّی صانعها للعقول، وبها احتجب عن الرؤیة، وإلیها تحاکم الأوهام 168
... إذاً لقامت فیه آیة المصنوع، ولتحوّل دلیلاً بعد ما کان مدلولاً علیه. 168
یا سیّدی، فبإیّ شیء عرفناه؟ قال: بغیره.قال: فأیّ شیء غیره؟ قال الرضا 169
ویستدلّ علیه بخلقه حتی لا یحتاج فی ذلک الطالب المرتاد إلی رؤیة عین. 169
هو شیء بحقیقة الشیئیّة، وإنّه شیء بخلاف الأشیاء. 172
إنّما یشبّه الشیء بعدیله، وأمّا ما لا عدیل له فکیف یشبّه بغیر مثاله. 172
لا شبه، ولا مثل ولا ضدّ، ولا ندّ... ولا یعرف الّا بخلقه. 172
... سئل امیر المؤمنین علیه السلام بم عرفت ربّک؟ 173
قال: بما عرّفنی نفسه. 173
قیل: وکیف عرّفک نفسه؟ 173
قال: لا یشبهه صورةٌ ولا یحسّ بالحواسّ، ولا یقاس بالناس، قریب بعده 173
من زعم أنّه یعرف اللّه بحجاب أو بصورة أو بمثال فهو مشرک؛ لأنّ الحجاب.. 174
إنّما عرف اللّه من عرفه باللّه، فمن لم یعرفه به فلیس یعرفه، إنّما یعرف.. 174
ولیس للّه حدّ ولا یعرف بشیء یشبهه. 174
فلیس اللّه عرف من عرف بالتشبیه ذاته. 174
إعرفوا اللّه باللّه، والرسول بالرسالة، وأولی الأمر بالمعروف والعدل والإحسان. 175
من کان لیس کمثله شیء وهو السمیع البصیر کان نعته لا یشبه نعت شیء 175
یا من دلّ علی ذاته بذاته، وتنزّه عن مجانسة مخلوقاته، وجلّ عن ملائمة 175
یا هو، یا من هو هو، یا من لیس هو إلّا هو، یا هو، یا من لا هو إلّا هو. 175
یا هو، یا من لا یعلم ما هو، ولا کیف هو، ولا أین هو، ولا حیث هو إلّا هو. 176
یا الله، یا هو، یا هو، یا من لیس کهو إلّا هو، یا من لا هو إلّا هو. 176
فعرّفهم نفسه ولو لا ذلک لن یعرف أحد ربّه. 177
ولو لا ذلک لم یدر أحد من خالقه ولا من رازقه. 177
بک عرفتک وأنت دللتنی علیک ودعوتنی إلیک، ولو لا أنت لم أدر ما أنت. 177
... قلت للعبد الصالح علیه السلام: هل فی الناس استطاعة یتعاطون بها المعرفة؟ 177
قال: لا، إنّما هو تطوّل من اللّه. 177
قلت: أفلهم علی المعرفة ثواب إذا کان لیس فیهم ما یتعاطونه بمنزلة الرکوع. 177
قال: لا، هو تطوّل من اللّه علیهم وتطوّل بالثواب. 177
... قلت لأبی الحسن الرضا علیه السلام: للناس فی المعرفة صنع؟ 178
قال: لا. 178
فقلت: لهم علیها ثواب؟ 178
قال: یتطوّل علیهم بالثواب کما یتطوّل علیهم بالمعرفة. 178
عن أبی عبد اللّه علیه السلام: أنّه سئل عن المعرفة أمکتسبة هی؟ 178
قال: لا. 178
فقیل له: فمن صنع اللّه وعطائه هی؟ 178
قال: نعم، ولیس للعباد فیها صنع، ولهم اکتساب الأعمال. 178
... قلت لأبی عبد اللّه علیه السلام: هل جعل فی الناس أداة ینالون بها المعرفة؟ 179
قال: لا، إنّ علی اللّه البیان، <لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها ولا یُکَلِّفُ اللَّهُ. 179
لم یکلّف اللّه العباد المعرفة ولم یجعل لهم إلیها سبیلاً. 179
لیس للّه علی خلقه أن یعرفوا، وللخلق علی اللّه أن یعرّفهم، وللّه علی الخلق. 179
هو الدالّ بالدلیل علیه، والمؤدّی بالمعرفة إلیه. 180
... المعرفة صنع من هی؟ 180
قال [الصادق علیه السلام]: من صنع اللّه، لیس للعباد فیه صنع. 180
لا یدرک مخلوق شیئاً إلّا باللّه، ولا تدرک معرفة اللّه إلّا باللّه. 181
فلیس أحد أن یبلغ شیئاً من وصفک، ولا یعرف شیئاً من نعتک إلّا ما حدّدته له 181
یابن آدم، أنا أولی بحسناتک منک، وأنت أولی بسیّئاتک منّی، عملت المعاصی. 181
فجعلت لی سمعاً یسمع آیاتک، وعقلاً یفهم إیمانک، وبصراً یری قدرتکً. 182
لم یقدروا علی عمل ولا معالجة فی أبدانهم المخلوقة إلّا بربّهم. 182
وفی الدعاء عن النبیّ؟ص؟: یا من فتق العقول بمعرفته، وأطلق الألسن. 182
به توصف الصفات لا بها یوصف، وبه تعرف المعارف لا بها یعرف. 183
بک عرفتک وأنت دللتنی علیک ودعوتنی إلیک، ولو لا أنت لم أدر ما أنت. 183
ولو لا أنت ربّی ما اهتدینا إلی طاعتک، ولا عرفنا أمرک، ولا سلکنا سبیلک. 183
یا من أتحفنی بإلإقرار بالوحدانیّة، وحبانی بمعرفة الربوبیّة، وخلّصنی من. 183
عرفت محمّداً ؟ص؟ باللّه حین خلقه وأحدث فیه الحدود من طول وعرض... 184
وهکذا جمیع الأسماء وإن کنّا لم نسمّها کلّها، فقد تکتفی للاعتبار بما ألقینا 184
... <فَلَمَّا أَفَلَ الْکَوْکَبُ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِین>، لأنّ الأفول عن. 184
فسبحانک تثیب علی ما بدؤه منک، وانتسابه إلیک، والقوّة علیه بک. 185
سمعت رسول اللّه ؟ص؟ یقول: إنّ اللّه قال: ما جزاء من أنعمت علیه بالتوحید 185
إنّه شیء بحقیقة الشیئیّة. 188
لا یثبت الشیء إلاً بإنیّة ومائیّة. 188
کلّ ما ندرکه فهو وجود الحقّ فی أعیان الممکنات. 189
إیّاکم والتفکّر فی اللّه، فإن التفکّر فی اللّه لا یزید إلّا تیهاً، إنّ اللّه لا تدرکه 193
إنّ الناس لا یزال لهم المنطق حتّی یتکلّموا فی اللّه، فإذا سمعتم ذلک فقولوا: 193
إذا انتهی الکلام إلی اللّه فأمسکوا... إنّ قوماً تکلّموا فی ما فوق العرش.. 193
إنّ اللّه تعالی علم أنّه یکون فی آخر الزمان أقوام متعمّقون فأنزل اللّه تعالی: 194
ما کلّفک الشیطان علمه ممّا لیس علیک فی الکتاب فرضه ولا فی سنّة الرسول. 194
الإقرار بأنّه لا إله غیره ولا شبیه ولا نظیر، وأنّه مثبت قدیم موجود غیر فقید 198
وکمال معرفته التصدیق به. 198
بالعقول یعتقد التصدیق باللّه، وبالإقرار یکمل الإیمان به. 198
یا جاهل، إذا قلت: "لیست هو"، فقد جعلتها غیره؛ وإذا قلت: "لیست هی. 203
لم یکن بین الإثبات والنفی منزلة. 203
کلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه. 205
من شبّه اللّه بخلقه فهو مشرک، إنّ اللّه تبارک وتعالی لا یشبه شیئاً، ولا یشبهه 205
إنّ اللّه تعالی ما هو؟ فقال علیه السلام: هو شیء بخلاف الأشیاء؛ إرجع بقولی "شیء" 213
الحمد للّه الذی لا یحسّ، ولا یمسّ، ولا یدرک بالحواسّ الخمس، ولا یقع. 213
فکلّ شیء حسّته الحواسّ، أو جسّته الجواسّ، أو لمسته الأیدی، فهو مخلوق. 213
والروح جسم رقیق ألبس قالباً کثیفاً. 214
فقال: کیف صعدت الشیاطین إلی السماء وهم أمثال الناس فی الخفّة 214
الکیفیّة للمخلوق المکیّف، فربّنا تبارک وتعالی لا شبه له، ولا ضدّ، ولا ندّ، ولا. 215
وإنّما الکیف بکیفیّة المخلوق؛ لأنّه الأول، لا بدء له، ولا شبه، ولا مثل، ولا. 215
لأنّ کلّ شیء جری فیه أثر ترکیب لَجسمٌ. 215
سبحان من لیس کمثله شیء، لا جسم ولا صورة. 216
إنّه لیس شیء إلّا یبید أو یتغیّر، أو یدخله التغیّر والزوال، أو ینتقل من لون إلی. 216
إنّ اللّه تبارک وتعالی خلو من خلقه وخلقه خلو منه، وکلّ ما وقع علیه اسم 216
ویله، أما علم أنّ الجسم محدود متناه، والصورة محدودة متناهیة، فإذا 217
من زعم أنّه یعرف اللّه بحجاب أو بصورة أو بمثال فهو مشرک؛ لأنّ الحجاب.. 218
حدّ الأشیاء کلّها عند خلقه إیّاها. 219
کلّ جسم مغذّی بغذاء إلّا الخالق الرازق، فإنّه جسّم الأجسام وهو لیس.. 219
إنّ ما سوی الواحد متجزّئ، واللّه واحد لا متجزّئ ولا متوهّم بالقلّة والکثرة. و 220
فهو الواحد الذی لا واحد غیره؛ لأنّه لا اختلاف فیه. 220
فاللّه تبارک وتعالی فرد واحد لا ثانی معه... والخلق یمسک بعضه بعضاً 220
بمقارنته بین الأمور عرف أن لا قرین له... ذلک قول اللّه: <وَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ 221
وما عرفنی من شبّهنی بخلقی. 223
من شبّه اللّه بخلقه فهو مشرک، ومن وصفه بالمکان فهو کافر. 223
وأمّا من قال إنّ النور والظلمة بینهما حکم فلا بدّ من أن یکون أکبر الثلاثة 223
تعالی أن یخرج منه شیء وأن یتولّد منه شیء کثیف أو لطیف، (ولم یولد): 224
الحمد للّه الذی کان إذ لم یکن شیء غیره وکوّن الأشیاء فکانت کما کوّنها. 224
... فبما یستدلّ علی أنّ أحدهما خالق لصاحبه؟! 229
... فکیف یکون خالقاً لمن لم یزل معه؟! 229
کلّ صانع شیء فمن شیء صنع، واللّه لا من شیء صنع ما خلق. 236
وإنّ کلّ صانع شیء فمن شیء صنع، واللّه الخالق اللطیف الجلیل خلق. 236
... <وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یَعْقِلُون؟> فإنّه ردّ علی الزنادقة الذین. 239
کلّ مولود یولد علی الفطرة، فأبواه یهوّدانه و ینصّرانه. 240
احتجب عن العقول کما احتجب عن الأبصار، و عمّن فی السماء احتجابه 241
لیس شیء من خلقه أقرب إلیه من شیء ولا شیء أبعد منه من شیء. 242
إن کنت تقول بالشبر والذراع، فإنّ الأشیاء کلّها باب واحد هی فعله، لا. 242
إنّما أضافه إلی نفسه لأنه اصطفاه علی سائر الأرواح کما اصطفی بیتاً من. 250
إن اللّه تبارک و تعالی أحدٌ صمد لیس له جوف، و إنما الروح خلق من خلقه. 251
إنّ اللّه تعالی یجلّ عن الأین ویتعالی عن المکان. کان فی ما لم یزل ولا. 255
حارت الأوهام أن یکیّف المکیّف للأشیاء ومن لم یزل بلا مکان ولا یزول. 255
إنّ اللّه تبارک وتعالی لا یوصف بزمان ولا مکان، ولا حرکة ولا انتقال ولا. 256
إنّ اللّه تبارک وتعالی کان لم یزل بلا زمان ولا مکان، وهو الآن کما کان. 256
لا تصحبه الأوقات، ولا تضمنه الأماکن... سابق الأوقات کونه، والعدم 256
لا تصحبه الأوقات. 256
من قال بحدوث الزمان قال بقدمه من حیث لا یشعر. 262
إنّ اللّه تبارک وتعالی کان لم یزل بلا زمان ولا مکان، وهو الآن کما کان. 262
کیف یجری علیه ما هو أجراه، ویعود فیه ما هو أبداه، ویحدث فیه ما هو 262
بل حارت الأوهام أن یکیّف المکیّف للأشیاء، ومن لم یزل بلا مکان، ولا. 263
لا تصحبه الأوقات. 263
ففرّق بها بین قبل وبعد لیعلم أن لا قبل له ولا بعد. 263
... وشهادة الاقتران بالحدوث، و شهادة الحدوث بالامتناع من الأزل الممتنع. 264
بمقارنته بین الأشیاء عرف أن لا قرین له. 264
ومن قرنه فقد ثنّاه، ومن ثنّاه فقد جزّأه، ومن جزّأه فقد جهله. 264
إنّ اللّه تبارک وتعالی لا یوصف بمکان، ولا یدرک بالأبصار والأوهام. 267
إنّ اللّه تعالی لا یوصف بمکان یحلّ فیه فیحجب عنه فیه عباده، ولکنّه 267
یعنی: مشرقة تنتظر ثواب ربّها. 268
قلت لعلیّ بن موسی الرضا علیه السلام ما تقول فی الحدیث الذی یرویه أهل. 268
فقال: <مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّه> وقال: <إِنَّ الَّذینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما. 268
وقال النبیّ؟ص؟: من زارنی فی حیاتی أو بعد موتی فقد زار اللّه تعالی. ودرجة 268
فقال علیه السلام: یا أباصلت، من وصف اللّه تعالی بوجه کالوجوه فقد کفر، ولکن. 268
وقال اللّه تعالی: <کُلُّ مَنْ عَلَیْها فان. وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ 269
وقد قال النبی؟ص؟: من أبغض أهل بیتی وعترتی، لم یرنی ولم أره یوم 269
یا أباصلت، إنّ اللّه تبارک وتعالی لا یوصف بمکان ولا یدرک بالأبصار و 269
قلت للرضا علیه السلام: یابن رسول اللّه، إنّ الناس یروون أنّ رسول اللّه؟ص؟ قال: إنّ 270
<وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً>. 277
وکذلک العقل أیضاً ظاهر بشواهده مستور بذاته. 277
یقف العقل علی حدّه من معرفة الخالق فلا یعدوه، ولکن یعقله بعقل أقرّ. 277
سألت أبا عبد اللّه علیه السلام عن قول اللّه: <وَ هُوَ اللَّهُ فِی السَّماواتِ وَ فِی الْأَرْض>. 278
فإن کانت تلک المعرفة من جهة الرؤیة إیماناً فالمعرفة التی فی دار الدنیا 279
قال السائل: فله إنّیّة ومائیّة؟! 322
قال [الإمام الصادق علیه السلام]: نعم، لا یثبت الشیء إلّا بإنیّة ومائیّة. 322
ذاته حقیقة وکنهه تفریق بینه وبین خلقه. 365
یقول لما أراد کونه: "کن" فیکون. لا بصورت یقرع ولا نداء یسمع، وإنّما 374
المشیّة والإرادة من صفات الأفعال، فمن زعم أنّ الله تعالی لم یزل مریداً 375
أتقولون ما قبلکم من اللیل والنهار متناه أم غیر متناه؟ 375
فإن قلتم أنّه غیر متناه فقد وصل إلیکم آخر بلا نهایة لأوّله، وإن قلتم متناه 375
الحمد لله الذی لا من شیء کان، ولا من شیء کوّن ما قد کان، المستشهد 375
إنّ کلّ صانع شیء فمن شیء صنعه، والله الخالق اللطیف الجلیل خلق. 376
من أیّ شیء خلق الله الأشیاء؟ 376
قال علیه السلام: لا من شیء. 376
فقال: کیف یجیء من لا شیء شیء؟ 376
قال علیه السلام: إنّ الأشیاء لا تخلو إمّا أن تکون خلقت من شیء أو من غیر شیء.. 376
قال: فمن أین قالوا: إنّ الأشیاء أزلیّة؟ 376
قال: هذه مقالة قوم حجدوا مدبّر الأشیاء فکذّبوا الرسل ومقالتهم والأنبیاء و 376
لو کانت قدیمة لم یتغیّر من حال إلی حال، وإنّ الأزلیّ لا تغیّره الأیّام ولا. 376
إنّ الله تبارک وتعالی لم یزل عالماً قدیماً، خلق الأشیاء لا من شیء ومن زعم 377
إنّ الله تبارک وتعالی قدیم والقدم صفة دلّت العاقل علی أنّه لا شیء قبله 378
إنّ الله المبدئ الواحد الکائن الأوّل لم یزل واحداً لا شیء معه، فرداً لا ثانی. 379
واعلم أنّ الإبداع والمشیّة والإرادة معناها واحد وأسماؤها ثلاثة... والله 379
هو القدیم وما سواه مخلوق محدث، تعالی عن صفات المخلوقین علوّاً 380
لم یخلق الأشیاء من أصول أزلیّة، ولا من أوائل أبدیّة. 385
کلّ صانع شیء فمن شیء صنع، والله لا من شیء صنع ما خلق. 385
وإنّ کلّ صانع شیء فمن شیء صنع، والله الخالق اللطیف الجلیل خلق و 385
... عن صفوان بن یحیی قال، قلت: لأبی الحسن علیه السلام: أخبرنی عن الإرادة 405
فقال: الإرادة من المخلوق الضمیر وما یبدو له بعد ذلک من الفعل. وأمّا من. 405
ما تقول فی من جعل الإرادة اسماً وصفة مثل حیّ وسمیع وبصیر وقدیر؟ 406
قال الرضا علیه السلام: إنّما قلتم، حدثت الأشیاء واختلفت لأنّه شاء وأراد، ولم تقولوا 406
قال سلیمان: فإنّه لم یزل مریداً، قال: یا سلیمان، فإرادته غیره؟ قال: نعم 406
فصاح به المأمون وقال: یا سلیمان، مثله یعایا أو یکابر؟! علیک بالإنصاف.. 406
ثم قال: کلّمه یا أبا الحسن، فإنّه متکلّم خراسان، فأعاد علیه المسألة فقال: 407
قال الرضا علیه السلام: فإرادته نفسه. قال: لا، قال علیه السلام: فلیس المرید مثل.. 407
ثم قال الرضا علیه السلام:... إنّ المرید غیر الإرادة، وإنّ المرید قبل الإرادة، وإنّ. 407
ثمّ قال الرضا علیه السلام: یا سلیمان، ألا تخبرنی عن الإرادة فعل هی أم غیر فعل؟ 408
قال سلیمان: إنّها مصنوعة، قال علیه السلام: فهی محدثه لیست کالسمع والبصر. 408
فالإرادة محدثة، وإلّا فمعه غیره... قال سلیمان: لأنّ إرادته علمه، قال. 409
فإنّ الإرادة القدرة، قال الرضا علیه السلام: وهو عزّ وجلّ یقدر علی ما لا یریده أبداً 410
کلّ قائم فی سواه معلول. 424
خلق الله الخلق حجاباً بینه وبینهم، ومباینته إیّاهم مفارقته أینیّتهم، وابتداؤه 424
فأسماؤه تعبیر وأفعاله تفهیم، وذاته حقیقة، وکنهه تفریق بینه وبین خلقه 425
لا تغیّبه مذ، ولا تدنیه قد... ولا توقّته متی، ولا تشمله حین، ولا تقاربه مع. 426
الحسین بن بشّار، عن أبی الحسن علیّ بن موسی الرضا علیه السلام قال: سألته 435
قال: إنّ الله تعالی هو العالم بالأشیاء قبل کون الاشیاء، قال عزّ وجلّ <إِنَّا 435
وکمال الإخلاص له نفی الصفات عنه، لشهادة کلّ صفة أنّها غیر الموصوف.. 440
فمن وصف الله فقد قرنه، ومن قرنه فقد ثنّاه، ومن ثنّاه فقد جزّأه، ومن. 440
جلّ أن تحلّه الصفات، لشهادة العقول أنّ کلّ من حلّته الصفات مصنوع. 440
وکلّ موصوف مصنوع، وصانع الأشیاء غیر موصوف بحدّ مسمّی. 441
نظام توحید الله تعالی نفی الصفات عنه، لشهادة العقول أنّ کلّ صفة و 441
لا دیانة إلّا بعد معرفة، ولا معرفة إلّا بالإخلاص، ولا إخلاص مع التشبیه 441
لا تجری علیه الحرکة والسکون، وکیف یجری علیه ما هو أجراه، ویعود فیه 442
واعلم أنّه لا تکون صفة لغیر موصوف، ولا اسم لغیر معنی، ولا حدّ لغیر. 448
ولو کانت صفاته جلّ ثناؤه لا تدلّ علیه وأسماؤه لا تدعو إلیه والمعلمة من. 448
خلق الله المشیّة بنفسها. 472
لم یزل الله عالماً قادراً ثم أراد. 472
الله فوّض الأمر إلی العباد؟ فقال: هو أعزّ من ذلک، فقلت: أجبرهم 482
ثمّ قال: قال الله عزّ وجلّ: یابن آدم، أنا أولی بحسناتک منک، وأنت أولی. 482
ألا أعطیکم فی هذا أصلاً لا تختلفون فیه ولا یخاصمکم علیه أحد إلّا. 483
فقال: إنّ الله تعالی لم یطع بإکراه، ولم یعص بغلبة، ولم یهمل العباد فی. 483
ثمّ قال علیه السلام: من یضبط حدود هذا الکلام فقد خاصم من خالفه. 483
من شبّه الله تعالی بخلقه فهو مشرک، ومن نسب إلیه ما نهی عنه فهو کافر. 484
سألت أبا الحسن الرضا علیه السلام عن قول الله عن قول الله تعالی <وَ تَرَکَهُمْ فی 484
قال: وسألته عن قول الله عزّوجلّ <خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِم> قال. 484
من زعم أنّ الله تعالی _ یجبر عباده علی المعاصی أو یکلّفهم ما لا یطیقون. 484
از امام رضا علیه السلام درباره معنای فرموده خداوند متعال: "و ایشان را در. 484
إنّه لا جبر ولا تفویض بل أمر بین أمرین، فما معناه؟ 485
قال: من زعم أنّ الله یفعل أفعالنا ثمّ یعذّبنا علیه فقد قال بالجبر، ومن زعم 486
فقلت له: فهل لله عزّ وجلّ مشیّة وإرادة فی ذلک؟ فقال: فأمّا الطاعات.. 486
من قال بالتشبیه والجبر فهو کافر مشرک، ونحن منه براء فی الدنیا والآخرة. 487
إنّ المسلمین قالوا لرسول الله؟صل؟: لو أکرهت یا رسول الله من قدرت علیه 487
ولو فعلت ذلک بهم لم یستحقّوا منّی ثواباً ولا مدحاً لکنّی أرید منهم أن. 487
فأخبرنی عن قول الله تعالی <الَّذینَ کانَتْ أَعْیُنُهُمْ فی غِطاءٍ عَنْ ذِکْری وَ کانُوا 488
فقال علیه السلام: إنّ غطاء العین لا یمنع من الذکر، والذکر لا یری بالعین، ولکنّ. 488
خرج أبو حنیفة ذات یوم من عند الصادق علیه السلام، فاستقبله موسی بن جعفر. 489
دخل رجل من أهل العراق علی أمیر المؤمنین علیه السلام فقال: أخبرنی عن. 490
فقال له الشیخ: عند الله أحتسب عنائی یا أمیر المؤمنین، فقال علیه السلام مهلاً یا 490
قال: فنهض الشیخ وهو یقول: 490
سمعت الرضا علیه السلام وقد سأله رجل أیکلّف الله العباد ما لا یطیقون؟ فقال: 495
الله تبارک وتعالی أکرم من أن یکلّف الناس ما لا یطیقونه، والله أعزّ من أن. 496
إنّ الناس فی القدر علی ثلاثة أوجه: رجل یزعم أنّ الله عزّ وجلّ أجبر الناس.. 496
وما أنکرت من البداء یا سلیمان، والله یقول: <أَ وَ لا یَذْکُرُ الْإِنْسانُ أَنَّا 499
إنّ الله عزّ وجلّ أوحی إلی نبیّ من أنبیائه أن أخبر فلان الملک أنّی متوفیه إلی. 500
ثمّ التفت إلی سلیمان فقال: أحسبک ضاهیت الیهود فی هذا الباب، قال: 500
قال سلیمان للمأمون... لا أنکر بعد یومی هذا البداء ولا أکذّب به إن شاء 500
ما بعث الله عزّ وجلّ نبیّاً حتی یأخذ علیه ثلاث خصال، الإقرار بالعبودیّة، و 502
ما عبد الله عزّ وجلّ بشیء مثل البداء. 502
ما بعث الله نبیّاً قطّ إلا بتحریم الخمر، وأن یقرّ له بالبداء. 503
«إنّ الله تعالی خلو من خلقه وخلقه خلو منه، وکلّ ما وقع علیه اسم شیء 522
«کلّ ما یوجد فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع. 523
«وَإِنَّمَا هُوَ الله عَزَّ وَجَلَّ وَخَلْقُهُ لَا ثَالِثَ بَینَهُمَا وَلَا ثَالِثَ غَیرُهُمَا فَمَا خَلَقَ اللهُ. 525
«ما عرفنی من شبّهنی بخلقی». 533
«قَالَ سُلَیمَانُ لِأَنَّ إِرَادَتَهُ عِلْمُهُ قَالَ الرِّضَا علیه السلام یا جَاهِلُ فَإِذَا عَلِمَ الشیء فَقَدْ 537
«قَالَ الرِّضَا علیه السلام: وَیلَکَ کَمْ تُرَدِّدُ هَذِهِ الْمَسْأَلَةَ وَقَدْ أَخْبَرْتُکَ أَنَّ الْإِرَادَةَ مُحْدَثَةٌ 538
«إرادته إحداثه لا غیر ذلک... فإرادة الله تعالی هی الفعل لا غیر ذلک، یقول. 539
«مهلاً یا شیخ! لعلّک تظنّ قضاء حتماً وقدراً لازماً، لو کان کذلک لبطل. 548
«إنّ الله خلق الناس کلّهم... لا یعرفون إیماناً بشریعة ولا کفراً بجحود ثمّ 562
إنّا لو حدّثنا برأینا ضللنا کما ضلّ من کان قبلنا، ولکنّا حدّثنا ببیّنة من ربّنا 569
نصب الخلق لطاعة اللّه، ولا نجاة إلّا بالطاعة، والطاعة بالعلم، والعلم 570
إنّ اللّه جلّ وعزّ أکمل للناس الحجج بالعقول، وأفضی إلیهم بالبیان ودلّهم 571
إنّ اللّه لو شاء لعرّف العباد نفسه، ولکن جعلنا أبوابه وصراطه وسبیله 572
کنت عند أبی عبد اللّه علیه السلام فورد علیه رجل من أهل الشام فقال: إنّی رجل. 572
فالتفت أبو عبد اللّه علیه السلام إلیّ فقال: یا یونس بن یعقوب، هذا قد خصم نفسه 572
... قال أبو عبد اللّه علیه السلام للزندیق...الظنّ عجز لما لا تستیقن... أیّها الرجل. 573
قلت لأبی الحسن الأوّل علیه السلام: بما أوحّد اللّه؟ فقال: یا یونس، لا تکوننّ. 573
بلیّة الناس علینا عظیمة، إن دعوناهم لم یستجیبوا لنا، وإن ترکناهم لم 574
إنّما یعرف اللّه ویعبده من عرف اللّه وعرف إمامه منّا أهل البیت، ومن لا. 574
لو لا نحن ما عرف اللّه. 575
کذب من زعم أنه من شیعتنا و هو متمسّک بعروة غیرنا. 575
لا تأخذنّ معالم دینک عن غیر شیعتنا، فإنّک إن تعدّیتهم أخذت دینک. 575
إنّک والأوصیاء من بعدک عرفاء لا یعرف اللّه إلّا بسبیل معرفتکم. 576
من دان اللّه بالرأی لم یزل دهره فی ارتماس. 576
نحن الأعراف الذی لا یعرف اللّه إلّا بسبیل معرفتنا، إلی أن قال: إنّ اللّه لو 577
بنا عبد اللّه، وبنا عرف اللّه، وبنا وحّد اللّه، ومحمّد حجاب اللّه تبارک وتعالی. 577
یا أبا حمزة، یخرج أحدکم فراسخ فیطلب لنفسه دلیلاً، وأنت بطرق السماء 578
لو لا محمّد والأوصیاء من ولده کنتم حیاری کالبهائم. 578
السلام علی محالّ معرفة اللّه... أعزّکم بهداه، وخصّکم ببرهانه... ورضیکم 578
الأوصیاء أبواب اللّه التی یؤتی منها، ولو لا هم ما عرف اللّه، وبهم احتج اللّه. 579
ولکنّ القوم تاهوا و عموا وصمّوا عن الحقّ من حیث لا یعلمون، وذلک قوله 579
ولا یعرف أحد من الخلق کیف ذلک إلا اللّه ومن اطّلعه علیه من رسله وأهل. 580
وإنّما اختلف الناس فی هذا الباب حتّی تاهوا وتحیّروا وطلبوا الخلاص من. 580
إنّ اللّه تبارک وتعالی لا یوصف بزمان ولا مکان، ولا حرکة ولا انتقال ولا. 26
إنّه أیّن الأین وکیّف الکیف. 26
إنّ ما لم یزل لا یکون مفعولاً... إنّ الفعل کلّه محدث. 39
إنّه لو کان معه شیء فی بقائه لم یجز أن یکون خالقاً له، لانّه لم یزل معه 40
یقول لما أراد کونه: "کن" فیکون. لا بصورت یقرع ولا نداء یسمع، وإنّما 40
إنّ اللّه تبارک وتعالی لم یزل عالماً قدیماً، خلق الأشیاء لا من شیء ومن زعم 40
... فإن کنت صنعتها وکانت موجودة فقد استغنیت بوجودها عن صنعتها. 41
إیجاد الموجود محال. 41
وروی أنّه سئل علیه السلام: أین کان ربّنا قبل أن یخلق سماء وأرضاً؟ فقال علیه السلام: "أین" 43
عن زرارة قال قلت لأبی جعفر علیه السلام: أکان اللّه ولا شیء؟ قال: نعم، کان ولا. 43
ولا بدّ للمخلوق من الخالق. 44
کیف یخلق لا شیء شیئاً؟! 44
إنّک تعلم أنّ المعدوم لا یحدث شیئاً. 44
کیف ینشئ الأشیاء من لا یمتنع من الإنشاء. 45
لعجز کلّ مبتدأ عن ابتداء غیره. 45
کلّ معط منتقص سواه. 45
إنّ کلّ صانع شیء فمن شیء صنع، واللّه الخالق اللطیف الجلیل خلق و 45
کلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه... 46
وجعلت لکلّ شیء أمداً، وقدّرت کلّ شیء تقدیراً. 46
کلّ معروف بنفسه مصنوع. 47
لیس بإله من عرف بنفسه، هو الدالّ بالدلیل علیه. 47
لیس بربّ من طرح تحت البلاغ. 48
احتجب عن العقول کما احتجب عن الأبصار، و عمّن فی السماء احتجابه 48
... إذاً لقامت فیه آیة المصنوع، ولتحوّل دلیلاً بعد ما کان مدلولاً علیه. 48
... ولما کان للبارئ معنی غیر المبروء. 48
کلّ موصوف مصنوع وصانع الأشیاء غیر موصوف بحدّ مسمّی. 49
جلّ أن تحلّه الصفات لشهادة العقول أنّ کلّ من حلّته الصفات مصنوع. 49
کلّ ما وقع علیه حدّ فهو خلق اللّه. 49
واعلم أنّه لا تکون صفة لغیر موصوف، ولا اسم لغیر معنی، ولا حدّ لغیر. 49
وانحسرت الأبصار عن أن تناله فیکون بالعیان موصوفاً وبالذات التی لا یعلمها 49
... ولا خرقت الأوهام حجب الغیوب فتعتقد فیک محدوداً فی عظمتک. 50
ولم یعلم لک مائیّة وماهیّة فتکون للأشیاء المختلفة مجانساً. 50
لا تدرکه العلماء ولا أهل التفکیر بتفکیرهم إلّا بالتحقیق إیقاناً بالغیب. 50
یصیب الفکر منه الإیمان به موجوداً، ووجود الإیمان لا وجود صفة. 51
دلیله آیاته ووجوده إثباته. 51
بصنع اللّه یستدلّ علیه. 51
وفیها أثبت غیره ومنها أنیط الدلیل. 51
بها تجلّی صانعها للعقول. 52
بها تجلّی صانعها للعقول وبها امتنع من نظر العیون. 52
إلهی بدت قدرتک ولم تبد هیئته فجهلوک وبه قدّروک والتقدیر علی غیر ما 52
إنّه الظاهر لمن أراده لا یخفی علیه، لمکان الدلیل والبرهان علی وجوده فی. 53
یا هشام إنّ اللّه تبارک وتعالی أکمل للناس الحجج بالعقول ونصر النبییّن. 53
... ولا یعرف إلّا بخلقه تبارک وتعالی. 53
إنّ اللّه تعالی أظهر ربوبیّته فی إبداع الخلق. 54
و کیف ینشئ الأشیاء من لا یمتنع من الإنشاء، إذاً لقامت فیه آیة المصنوع. 54
التوحید أن لا تجوّز علی ربّک ما جاز علیک. 56
کلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه 56
تأویل الصمد: لا إسم، ولا جسم، ولا شبه، ولا صورة، ولا تمثال، ولا حدّ 56
لیس فی الأشیاء بوالج، ولا عنها بخارج. 57
إنّ ما سوی الواحد متجزّئ، واللّه واحد لا متجزّئ ولا متوهّم بالقلّة والکثرة 58
لیس بذی کبر امتدّت به النهایات فکبّرته تجسیماً، ولا بذی عظم تناهت به 59
هو الذی لم یتفاوت فی ذاته، ولم یتبعّض بتجزئة العدد فی کماله. 59
إنّه أحدیّ المعنی، یعنی به أنّه لا ینقسم فی وجود ولا عقل ولا وهم 59
ومن جزّأه فقد وصفه، ومن وصفه فقد ألحد فیه. 60
ومن جزّأه فقد جهله. 60
تعالی الملک الجبّار أن یوصف بمقدار. 60
ما تصوّر فهو بخلافه. 60
... الذی لمّا شبّهه العادلون بالخلق المبعّض المحدود فی صفاته، ذی الأقطار. 60
ولا تناله التجزئة والتبعیض. 61
مبائن لجمیع ما أحدث فی الصفات. 61
إنّ اللّه تبارک وتعالی خلو من خلقه وخلقه خلو منه، وکلّ ما وقع علیه اسم 61
هو القدیم وما سواه محدث، تعالی عن صفات المخلوقین علوّاً کبیراً. 62
کلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه.. 62
هو اللطیف الخبیر السمیع البصیر الواحد الأحد الصمد الذی لم یلد ولم یولد 62
ما سوی اللّه فعل اللّه... وهی کلّها محدثة مربوبة أحدثها من لیس کمثله 63
قالت النصاری فی المسیح إنّ روحه جزء منه ویرجع فیه، وکذلک قالت. 63
قد کان ولا خلق وهو کما کان إذ لا خلق. لم ینتقل مع المنتقلین... إنّ.. 63
ویحک، کیف تجترئ أن تصف ربّک بالتغیّر من حال إلی حال وأنّه یجری علیه 63
جلّ وعزّ عن أداة خلقه وسمات بریّته وتعالی عن ذلک علوّاً کبیراً. 64
هو اللطیف الخبیر السمیع البصیر الواحد الأحد الصمد، الذی لم یلد ولم یولد 68
کلّ من قرء قل هو اللّه أحد وآمن بها فقد عرف التوحید. قلت: کیف یقرأها؟ 68
یا سیّدی، ألا تخبرنی عن الخالق إذا کان واحداً لا شیء غیره ولا شیء معه 69
یا سیّدی، فإنّ الذی کان عندی أنّ الکائن قد تغیّر فی فعله عن حاله بخلقه 70
قال الرضا علیه السلام: أحلت یا عمران فی قولک: إنّ الکائن یتغیّر فی وجه من الوجوه 70
ما تقول فی المسیح؟! قال: یا سیّدی، إنّه من اللّه. فقال: وما ترید بقولک "من" 71
أترید بقولک "من" کالبعض من الکلّ فیکون مبعضاً؟! 71
أو کالخلّ من الخمر، فیکون علی سبیل الاستحالة؟! 71
أو کالولد من الوالد فیکون علی سبیل المناکحة؟! 71
أو کالصنعة من الصانع، فیکون علی سبیل المخلوق من الخالق؟ 71
أو عندک وجه آخر فتعرّفناه؟ فانقطع. 71
ما آمن بی من فسّر برأیه کلامی، وما عرفنی من شبّهنی بخلقی. 73
من شبّه اللّه تعالی بخلقه فهو مشرک. 73
الهی بدت قدرتک ولم تبد هیئة فجهلوک وقدّروک، والتقدیر علی غیر ما به 73
إنّ اللّه تعالی خلو من خلقه وخلقه خلو منه، وکلّ ما وقع علیه اسم شیء فهو 76
لا یلیق بالذی هو خالق کلّ شیء إلّا أن یکون مبائناً لکلّ شیء متعالیاً عن کلّ. 76
کلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه. 77
کیف یجری علیه ما هو أجراه، أو یعود فیه ما هو ابتدأه، إذّا لتفاوتت ذاته و 77
لیس فی محال القول حجّة، ولا فی المسألة عنه جواب، ولا فی معناه له 77
بتشعیره المشاعر عرف أن لا مشعر له، وبتجهیره الجواهر عرف أن لا جوهر له 78
الدالّ علی قدمه بحدوث خلقه... وباشتباههم علی أن لا شبه له... مستشهد 78
الدالّ علی وجوده بخلقه، وبحدوث خلقه علی أزلیّته، وباشتباههم علی أن لا. 79
کتبت إلی أبی الحسن الرضا علیه السلام سألته عن آدم هل کان فیه من جوهریّة الربّ.. 79
لیس صاحب هذه المسألة علی شیء من السنة، زندیق. 80
إنّ الخلق یمسک بعضه بعضاً، ویدخل بعضه فی بعض ویخرج منه، واللّه جلّ. 80
<أَمْ هُمُ الْخالِقُون؟>. 81
<إِنَّ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَه>. 81
کیف ینشئ الأشیاء من لا یمتنع من الإنشاء. 81
لعجز کلّ مبتدء عن ابتداء غیره. 81
إنّما هو اللّه وخلقه، لا ثالث بینهما ولا ثالث غیرهما، فما خلق اللّهلم یعد أن. 81
إنّ ما لا ثانی له لا یدخل فی باب الأعداد. 98
هو اللطیف الخبیر السمیع البصیر الواحد الأحد الصمد الذی لم یلد ولم یولد 100
قلت: أجل، جعلنی اللّه فداک، لکنّک قلت: الأحد الصمد، وقلت: لا یشبه شیئاً 101
اللّه واحد وأحدیّ المعنی والإنسان واحد ثنویّ المعنی، جسم، وعرض، وبدن. 102
... فکیف هو اللّه الواحد؟ 103
واحد فی ذاته فلا واحد کواحد، لأنّ ما سواه من الواحد متجزّئ، وهو تبارک. 103
واللّه جلّ جلاله هو واحد لا واحد غیره، لا اختلاف فیه ولا تفاوت ولا زیادة 103
... إنّ أعرابیّاً قام یوم الجمل إلی أمیر المؤمنین علیه السلام فقال: یا أمیر المؤمنین. 103
یا أعرابیّ، إنّ القول فی "أنّ اللّه واحد" علی أربعة أقسام، فوجهان منها لا. 104
هو أیّن الأین وکان ولا أین، وکیف الکیف وکان ولا کیف، فلا یعرف بکیفوفیّة 107
له القدرة والملک أنشأ ما شاء بمشیّته، لا یحدّ، ولا یبعّض، ولا یفنی. 107
... قال الرجل: فإذا إنّه لا شیء إذا لم یدرک بحاسّة من الحواسّ. فقال. 108
<شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَ الْمَلائِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ 118
<قُلْ إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنَّنی بَریءٌ مِمَّا تُشْرِکُون>. 118
ما قلت ولا قال القائلون قبلی مثل "لا إله إلّا اللّه". 118
کلّ جبّار عنید من أبی أن یقول "لا إله إلّا اللّه". 119
ما من الکلام کلمة أحبّ إلی اللّه من قول "لا إله إلّا اللّه". 119
خیر العبادة قول "لا إله إلّا اللّه". 119
قال اللّه لموسی علیه السلام: یا موسی، لو أنّ السموات وعامریهن والأرضین السبع فی. 119
أمّا الواحد، فلم یزل واحداً کائناً لا شیء معه بلا حدود ولا أعراض ولا یزال. 121
والحاجة یا عمران، لا یسعها لأنه لم یحدث من الخلق شیئاً إلّا حدثت فیه 121
<وَقالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ. 123
<وَقالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ>: لم یقولوا: "إنّه هکذا"، ولکنّهم قالوا: "قد فرغ. 123
... قال عمران... فأخبرنی بأیّ شیء علم ما علم، أبضمیر أم بغیر ذلک؟ 124
قال الرضا علیه السلام... یا عمران، ألیس ینبغی أن تعلم أنّ الواحد لیس یوصف.. 124
لیس بذی کبر امتدّت به النهایات فکبّرته تجسیماً، ولا بذی عظم تناهت.. 152
إنّ ما سوی الواحد متجزّئ، واللّه واحد لا متجزّئ ولا متوهّم بالقلّة والکثرة 153
ممتنع عن الأوهام أن تکتنهه، وعن الأفهام أن تستغرقه، وعن الأذهان أن. 158
...لا إیّاه وحّد من اکتنهه، ولا حقیقته أصاب من مثّله، ولا به صدّق من نهّاه 159
کلّ معروف بنفسه مصنوع... بصنع اللّه یستدلّ علیه، وبالعقول تعتقد معرفته 166
لیس بإله من عرف بنفسه، هو الدالّ بالدلیل علیه. 166
لیس بربّ من طرح تحت البلاغ. 167
ما تصوّر فهو بخلافه. 167
دلیله آیاته، ووجوده إثباته. 167
ولا یعرف إلّا بخلقه تبارک وتعالی. 167
لم تره العیون بمشاهدة العیان، ورأته القلوب بحقائق الإیمان، لا یعرف.. 168
بها تجلّی صانعها للعقول، وبها احتجب عن الرؤیة، وإلیها تحاکم الأوهام 168
... إذاً لقامت فیه آیة المصنوع، ولتحوّل دلیلاً بعد ما کان مدلولاً علیه. 168
یا سیّدی، فبإیّ شیء عرفناه؟ قال: بغیره.قال: فأیّ شیء غیره؟ قال الرضا 169
ویستدلّ علیه بخلقه حتی لا یحتاج فی ذلک الطالب المرتاد إلی رؤیة عین. 169
هو شیء بحقیقة الشیئیّة، وإنّه شیء بخلاف الأشیاء. 172
إنّما یشبّه الشیء بعدیله، وأمّا ما لا عدیل له فکیف یشبّه بغیر مثاله. 172
لا شبه، ولا مثل ولا ضدّ، ولا ندّ... ولا یعرف الّا بخلقه. 172
... سئل امیر المؤمنین علیه السلام بم عرفت ربّک؟ 173
قال: بما عرّفنی نفسه. 173
قیل: وکیف عرّفک نفسه؟ 173
قال: لا یشبهه صورةٌ ولا یحسّ بالحواسّ، ولا یقاس بالناس، قریب بعده 173
من زعم أنّه یعرف اللّه بحجاب أو بصورة أو بمثال فهو مشرک؛ لأنّ الحجاب.. 174
إنّما عرف اللّه من عرفه باللّه، فمن لم یعرفه به فلیس یعرفه، إنّما یعرف.. 174
ولیس للّه حدّ ولا یعرف بشیء یشبهه. 174
فلیس اللّه عرف من عرف بالتشبیه ذاته. 174
إعرفوا اللّه باللّه، والرسول بالرسالة، وأولی الأمر بالمعروف والعدل والإحسان. 175
من کان لیس کمثله شیء وهو السمیع البصیر کان نعته لا یشبه نعت شیء 175
یا من دلّ علی ذاته بذاته، وتنزّه عن مجانسة مخلوقاته، وجلّ عن ملائمة 175
یا هو، یا من هو هو، یا من لیس هو إلّا هو، یا هو، یا من لا هو إلّا هو. 175
یا هو، یا من لا یعلم ما هو، ولا کیف هو، ولا أین هو، ولا حیث هو إلّا هو. 176
یا الله، یا هو، یا هو، یا من لیس کهو إلّا هو، یا من لا هو إلّا هو. 176
فعرّفهم نفسه ولو لا ذلک لن یعرف أحد ربّه. 177
ولو لا ذلک لم یدر أحد من خالقه ولا من رازقه. 177
بک عرفتک وأنت دللتنی علیک ودعوتنی إلیک، ولو لا أنت لم أدر ما أنت. 177
... قلت للعبد الصالح علیه السلام: هل فی الناس استطاعة یتعاطون بها المعرفة؟ 177
قال: لا، إنّما هو تطوّل من اللّه. 177
قلت: أفلهم علی المعرفة ثواب إذا کان لیس فیهم ما یتعاطونه بمنزلة الرکوع. 177
قال: لا، هو تطوّل من اللّه علیهم وتطوّل بالثواب. 177
... قلت لأبی الحسن الرضا علیه السلام: للناس فی المعرفة صنع؟ 178
قال: لا. 178
فقلت: لهم علیها ثواب؟ 178
قال: یتطوّل علیهم بالثواب کما یتطوّل علیهم بالمعرفة. 178
عن أبی عبد اللّه علیه السلام: أنّه سئل عن المعرفة أمکتسبة هی؟ 178
قال: لا. 178
فقیل له: فمن صنع اللّه وعطائه هی؟ 178
قال: نعم، ولیس للعباد فیها صنع، ولهم اکتساب الأعمال. 178
... قلت لأبی عبد اللّه علیه السلام: هل جعل فی الناس أداة ینالون بها المعرفة؟ 179
قال: لا، إنّ علی اللّه البیان، <لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها ولا یُکَلِّفُ اللَّهُ. 179
لم یکلّف اللّه العباد المعرفة ولم یجعل لهم إلیها سبیلاً. 179
لیس للّه علی خلقه أن یعرفوا، وللخلق علی اللّه أن یعرّفهم، وللّه علی الخلق. 179
هو الدالّ بالدلیل علیه، والمؤدّی بالمعرفة إلیه. 180
... المعرفة صنع من هی؟ 180
قال [الصادق علیه السلام]: من صنع اللّه، لیس للعباد فیه صنع. 180
لا یدرک مخلوق شیئاً إلّا باللّه، ولا تدرک معرفة اللّه إلّا باللّه. 181
فلیس أحد أن یبلغ شیئاً من وصفک، ولا یعرف شیئاً من نعتک إلّا ما حدّدته له 181
یابن آدم، أنا أولی بحسناتک منک، وأنت أولی بسیّئاتک منّی، عملت المعاصی. 181
فجعلت لی سمعاً یسمع آیاتک، وعقلاً یفهم إیمانک، وبصراً یری قدرتکً. 182
لم یقدروا علی عمل ولا معالجة فی أبدانهم المخلوقة إلّا بربّهم. 182
وفی الدعاء عن النبیّ؟ص؟: یا من فتق العقول بمعرفته، وأطلق الألسن. 182
به توصف الصفات لا بها یوصف، وبه تعرف المعارف لا بها یعرف. 183
بک عرفتک وأنت دللتنی علیک ودعوتنی إلیک، ولو لا أنت لم أدر ما أنت. 183
ولو لا أنت ربّی ما اهتدینا إلی طاعتک، ولا عرفنا أمرک، ولا سلکنا سبیلک. 183
یا من أتحفنی بإلإقرار بالوحدانیّة، وحبانی بمعرفة الربوبیّة، وخلّصنی من. 183
عرفت محمّداً ؟ص؟ باللّه حین خلقه وأحدث فیه الحدود من طول وعرض... 184
وهکذا جمیع الأسماء وإن کنّا لم نسمّها کلّها، فقد تکتفی للاعتبار بما ألقینا 184
... <فَلَمَّا أَفَلَ الْکَوْکَبُ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِین>، لأنّ الأفول عن. 184
فسبحانک تثیب علی ما بدؤه منک، وانتسابه إلیک، والقوّة علیه بک. 185
سمعت رسول اللّه ؟ص؟ یقول: إنّ اللّه قال: ما جزاء من أنعمت علیه بالتوحید 185
إنّه شیء بحقیقة الشیئیّة. 188
لا یثبت الشیء إلاً بإنیّة ومائیّة. 188
کلّ ما ندرکه فهو وجود الحقّ فی أعیان الممکنات. 189
إیّاکم والتفکّر فی اللّه، فإن التفکّر فی اللّه لا یزید إلّا تیهاً، إنّ اللّه لا تدرکه 193
إنّ الناس لا یزال لهم المنطق حتّی یتکلّموا فی اللّه، فإذا سمعتم ذلک فقولوا: 193
إذا انتهی الکلام إلی اللّه فأمسکوا... إنّ قوماً تکلّموا فی ما فوق العرش.. 193
إنّ اللّه تعالی علم أنّه یکون فی آخر الزمان أقوام متعمّقون فأنزل اللّه تعالی: 194
ما کلّفک الشیطان علمه ممّا لیس علیک فی الکتاب فرضه ولا فی سنّة الرسول. 194
الإقرار بأنّه لا إله غیره ولا شبیه ولا نظیر، وأنّه مثبت قدیم موجود غیر فقید 198
وکمال معرفته التصدیق به. 198
بالعقول یعتقد التصدیق باللّه، وبالإقرار یکمل الإیمان به. 198
یا جاهل، إذا قلت: "لیست هو"، فقد جعلتها غیره؛ وإذا قلت: "لیست هی. 203
لم یکن بین الإثبات والنفی منزلة. 203
کلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه. 205
من شبّه اللّه بخلقه فهو مشرک، إنّ اللّه تبارک وتعالی لا یشبه شیئاً، ولا یشبهه 205
إنّ اللّه تعالی ما هو؟ فقال علیه السلام: هو شیء بخلاف الأشیاء؛ إرجع بقولی "شیء" 213
الحمد للّه الذی لا یحسّ، ولا یمسّ، ولا یدرک بالحواسّ الخمس، ولا یقع. 213
فکلّ شیء حسّته الحواسّ، أو جسّته الجواسّ، أو لمسته الأیدی، فهو مخلوق. 213
والروح جسم رقیق ألبس قالباً کثیفاً. 214
فقال: کیف صعدت الشیاطین إلی السماء وهم أمثال الناس فی الخفّة 214
الکیفیّة للمخلوق المکیّف، فربّنا تبارک وتعالی لا شبه له، ولا ضدّ، ولا ندّ، ولا. 215
وإنّما الکیف بکیفیّة المخلوق؛ لأنّه الأول، لا بدء له، ولا شبه، ولا مثل، ولا. 215
لأنّ کلّ شیء جری فیه أثر ترکیب لَجسمٌ. 215
سبحان من لیس کمثله شیء، لا جسم ولا صورة. 216
إنّه لیس شیء إلّا یبید أو یتغیّر، أو یدخله التغیّر والزوال، أو ینتقل من لون إلی. 216
إنّ اللّه تبارک وتعالی خلو من خلقه وخلقه خلو منه، وکلّ ما وقع علیه اسم 216
ویله، أما علم أنّ الجسم محدود متناه، والصورة محدودة متناهیة، فإذا 217
من زعم أنّه یعرف اللّه بحجاب أو بصورة أو بمثال فهو مشرک؛ لأنّ الحجاب.. 218
حدّ الأشیاء کلّها عند خلقه إیّاها. 219
کلّ جسم مغذّی بغذاء إلّا الخالق الرازق، فإنّه جسّم الأجسام وهو لیس.. 219
إنّ ما سوی الواحد متجزّئ، واللّه واحد لا متجزّئ ولا متوهّم بالقلّة والکثرة. و 220
فهو الواحد الذی لا واحد غیره؛ لأنّه لا اختلاف فیه. 220
فاللّه تبارک وتعالی فرد واحد لا ثانی معه... والخلق یمسک بعضه بعضاً 220
بمقارنته بین الأمور عرف أن لا قرین له... ذلک قول اللّه: <وَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ 221
وما عرفنی من شبّهنی بخلقی. 223
من شبّه اللّه بخلقه فهو مشرک، ومن وصفه بالمکان فهو کافر. 223
وأمّا من قال إنّ النور والظلمة بینهما حکم فلا بدّ من أن یکون أکبر الثلاثة 223
تعالی أن یخرج منه شیء وأن یتولّد منه شیء کثیف أو لطیف، (ولم یولد): 224
الحمد للّه الذی کان إذ لم یکن شیء غیره وکوّن الأشیاء فکانت کما کوّنها. 224
... فبما یستدلّ علی أنّ أحدهما خالق لصاحبه؟! 229
... فکیف یکون خالقاً لمن لم یزل معه؟! 229
کلّ صانع شیء فمن شیء صنع، واللّه لا من شیء صنع ما خلق. 236
وإنّ کلّ صانع شیء فمن شیء صنع، واللّه الخالق اللطیف الجلیل خلق. 236
... <وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یَعْقِلُون؟> فإنّه ردّ علی الزنادقة الذین. 239
کلّ مولود یولد علی الفطرة، فأبواه یهوّدانه و ینصّرانه. 240
احتجب عن العقول کما احتجب عن الأبصار، و عمّن فی السماء احتجابه 241
لیس شیء من خلقه أقرب إلیه من شیء ولا شیء أبعد منه من شیء. 242
إن کنت تقول بالشبر والذراع، فإنّ الأشیاء کلّها باب واحد هی فعله، لا. 242
إنّما أضافه إلی نفسه لأنه اصطفاه علی سائر الأرواح کما اصطفی بیتاً من. 250
إن اللّه تبارک و تعالی أحدٌ صمد لیس له جوف، و إنما الروح خلق من خلقه. 251
إنّ اللّه تعالی یجلّ عن الأین ویتعالی عن المکان. کان فی ما لم یزل ولا. 255
حارت الأوهام أن یکیّف المکیّف للأشیاء ومن لم یزل بلا مکان ولا یزول. 255
إنّ اللّه تبارک وتعالی لا یوصف بزمان ولا مکان، ولا حرکة ولا انتقال ولا. 256
إنّ اللّه تبارک وتعالی کان لم یزل بلا زمان ولا مکان، وهو الآن کما کان. 256
لا تصحبه الأوقات، ولا تضمنه الأماکن... سابق الأوقات کونه، والعدم 256
لا تصحبه الأوقات. 256
من قال بحدوث الزمان قال بقدمه من حیث لا یشعر. 262
إنّ اللّه تبارک وتعالی کان لم یزل بلا زمان ولا مکان، وهو الآن کما کان. 262
کیف یجری علیه ما هو أجراه، ویعود فیه ما هو أبداه، ویحدث فیه ما هو 262
بل حارت الأوهام أن یکیّف المکیّف للأشیاء، ومن لم یزل بلا مکان، ولا. 263
لا تصحبه الأوقات. 263
ففرّق بها بین قبل وبعد لیعلم أن لا قبل له ولا بعد. 263
... وشهادة الاقتران بالحدوث، و شهادة الحدوث بالامتناع من الأزل الممتنع. 264
بمقارنته بین الأشیاء عرف أن لا قرین له. 264
ومن قرنه فقد ثنّاه، ومن ثنّاه فقد جزّأه، ومن جزّأه فقد جهله. 264
إنّ اللّه تبارک وتعالی لا یوصف بمکان، ولا یدرک بالأبصار والأوهام. 267
إنّ اللّه تعالی لا یوصف بمکان یحلّ فیه فیحجب عنه فیه عباده، ولکنّه 267
یعنی: مشرقة تنتظر ثواب ربّها. 268
قلت لعلیّ بن موسی الرضا علیه السلام ما تقول فی الحدیث الذی یرویه أهل. 268
فقال: <مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّه> وقال: <إِنَّ الَّذینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما. 268
وقال النبیّ؟ص؟: من زارنی فی حیاتی أو بعد موتی فقد زار اللّه تعالی. ودرجة 268
فقال علیه السلام: یا أباصلت، من وصف اللّه تعالی بوجه کالوجوه فقد کفر، ولکن. 268
وقال اللّه تعالی: <کُلُّ مَنْ عَلَیْها فان. وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ 269
وقد قال النبی؟ص؟: من أبغض أهل بیتی وعترتی، لم یرنی ولم أره یوم 269
یا أباصلت، إنّ اللّه تبارک وتعالی لا یوصف بمکان ولا یدرک بالأبصار و 269
قلت للرضا علیه السلام: یابن رسول اللّه، إنّ الناس یروون أنّ رسول اللّه؟ص؟ قال: إنّ 270
<وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً>. 277
وکذلک العقل أیضاً ظاهر بشواهده مستور بذاته. 277
یقف العقل علی حدّه من معرفة الخالق فلا یعدوه، ولکن یعقله بعقل أقرّ. 277
سألت أبا عبد اللّه علیه السلام عن قول اللّه: <وَ هُوَ اللَّهُ فِی السَّماواتِ وَ فِی الْأَرْض>. 278
فإن کانت تلک المعرفة من جهة الرؤیة إیماناً فالمعرفة التی فی دار الدنیا 279
قال السائل: فله إنّیّة ومائیّة؟! 322
قال [الإمام الصادق علیه السلام]: نعم، لا یثبت الشیء إلّا بإنیّة ومائیّة. 322
ذاته حقیقة وکنهه تفریق بینه وبین خلقه. 365
یقول لما أراد کونه: "کن" فیکون. لا بصورت یقرع ولا نداء یسمع، وإنّما 374
المشیّة والإرادة من صفات الأفعال، فمن زعم أنّ الله تعالی لم یزل مریداً 375
أتقولون ما قبلکم من اللیل والنهار متناه أم غیر متناه؟ 375
فإن قلتم أنّه غیر متناه فقد وصل إلیکم آخر بلا نهایة لأوّله، وإن قلتم متناه 375
الحمد لله الذی لا من شیء کان، ولا من شیء کوّن ما قد کان، المستشهد 375
إنّ کلّ صانع شیء فمن شیء صنعه، والله الخالق اللطیف الجلیل خلق. 376
من أیّ شیء خلق الله الأشیاء؟ 376
قال علیه السلام: لا من شیء. 376
فقال: کیف یجیء من لا شیء شیء؟ 376
قال علیه السلام: إنّ الأشیاء لا تخلو إمّا أن تکون خلقت من شیء أو من غیر شیء.. 376
قال: فمن أین قالوا: إنّ الأشیاء أزلیّة؟ 376
قال: هذه مقالة قوم حجدوا مدبّر الأشیاء فکذّبوا الرسل ومقالتهم والأنبیاء و 376
لو کانت قدیمة لم یتغیّر من حال إلی حال، وإنّ الأزلیّ لا تغیّره الأیّام ولا. 376
إنّ الله تبارک وتعالی لم یزل عالماً قدیماً، خلق الأشیاء لا من شیء ومن زعم 377
إنّ الله تبارک وتعالی قدیم والقدم صفة دلّت العاقل علی أنّه لا شیء قبله 378
إنّ الله المبدئ الواحد الکائن الأوّل لم یزل واحداً لا شیء معه، فرداً لا ثانی. 379
واعلم أنّ الإبداع والمشیّة والإرادة معناها واحد وأسماؤها ثلاثة... والله 379
هو القدیم وما سواه مخلوق محدث، تعالی عن صفات المخلوقین علوّاً 380
لم یخلق الأشیاء من أصول أزلیّة، ولا من أوائل أبدیّة. 385
کلّ صانع شیء فمن شیء صنع، والله لا من شیء صنع ما خلق. 385
وإنّ کلّ صانع شیء فمن شیء صنع، والله الخالق اللطیف الجلیل خلق و 385
... عن صفوان بن یحیی قال، قلت: لأبی الحسن علیه السلام: أخبرنی عن الإرادة 405
فقال: الإرادة من المخلوق الضمیر وما یبدو له بعد ذلک من الفعل. وأمّا من. 405
ما تقول فی من جعل الإرادة اسماً وصفة مثل حیّ وسمیع وبصیر وقدیر؟ 406
قال الرضا علیه السلام: إنّما قلتم، حدثت الأشیاء واختلفت لأنّه شاء وأراد، ولم تقولوا 406
قال سلیمان: فإنّه لم یزل مریداً، قال: یا سلیمان، فإرادته غیره؟ قال: نعم 406
فصاح به المأمون وقال: یا سلیمان، مثله یعایا أو یکابر؟! علیک بالإنصاف.. 406
ثم قال: کلّمه یا أبا الحسن، فإنّه متکلّم خراسان، فأعاد علیه المسألة فقال: 407
قال الرضا علیه السلام: فإرادته نفسه. قال: لا، قال علیه السلام: فلیس المرید مثل.. 407
ثم قال الرضا علیه السلام:... إنّ المرید غیر الإرادة، وإنّ المرید قبل الإرادة، وإنّ. 407
ثمّ قال الرضا علیه السلام: یا سلیمان، ألا تخبرنی عن الإرادة فعل هی أم غیر فعل؟ 408
قال سلیمان: إنّها مصنوعة، قال علیه السلام: فهی محدثه لیست کالسمع والبصر. 408
فالإرادة محدثة، وإلّا فمعه غیره... قال سلیمان: لأنّ إرادته علمه، قال. 409
فإنّ الإرادة القدرة، قال الرضا علیه السلام: وهو عزّ وجلّ یقدر علی ما لا یریده أبداً 410
کلّ قائم فی سواه معلول. 424
خلق الله الخلق حجاباً بینه وبینهم، ومباینته إیّاهم مفارقته أینیّتهم، وابتداؤه 424
فأسماؤه تعبیر وأفعاله تفهیم، وذاته حقیقة، وکنهه تفریق بینه وبین خلقه 425
لا تغیّبه مذ، ولا تدنیه قد... ولا توقّته متی، ولا تشمله حین، ولا تقاربه مع. 426
الحسین بن بشّار، عن أبی الحسن علیّ بن موسی الرضا علیه السلام قال: سألته 435
قال: إنّ الله تعالی هو العالم بالأشیاء قبل کون الاشیاء، قال عزّ وجلّ <إِنَّا 435
وکمال الإخلاص له نفی الصفات عنه، لشهادة کلّ صفة أنّها غیر الموصوف.. 440
فمن وصف الله فقد قرنه، ومن قرنه فقد ثنّاه، ومن ثنّاه فقد جزّأه، ومن. 440
جلّ أن تحلّه الصفات، لشهادة العقول أنّ کلّ من حلّته الصفات مصنوع. 440
وکلّ موصوف مصنوع، وصانع الأشیاء غیر موصوف بحدّ مسمّی. 441
نظام توحید الله تعالی نفی الصفات عنه، لشهادة العقول أنّ کلّ صفة و 441
لا دیانة إلّا بعد معرفة، ولا معرفة إلّا بالإخلاص، ولا إخلاص مع التشبیه 441
لا تجری علیه الحرکة والسکون، وکیف یجری علیه ما هو أجراه، ویعود فیه 442
واعلم أنّه لا تکون صفة لغیر موصوف، ولا اسم لغیر معنی، ولا حدّ لغیر. 448
ولو کانت صفاته جلّ ثناؤه لا تدلّ علیه وأسماؤه لا تدعو إلیه والمعلمة من. 448
خلق الله المشیّة بنفسها. 472
لم یزل الله عالماً قادراً ثم أراد. 472
الله فوّض الأمر إلی العباد؟ فقال: هو أعزّ من ذلک، فقلت: أجبرهم 482
ثمّ قال: قال الله عزّ وجلّ: یابن آدم، أنا أولی بحسناتک منک، وأنت أولی. 482
ألا أعطیکم فی هذا أصلاً لا تختلفون فیه ولا یخاصمکم علیه أحد إلّا. 483
فقال: إنّ الله تعالی لم یطع بإکراه، ولم یعص بغلبة، ولم یهمل العباد فی. 483
ثمّ قال علیه السلام: من یضبط حدود هذا الکلام فقد خاصم من خالفه. 483
من شبّه الله تعالی بخلقه فهو مشرک، ومن نسب إلیه ما نهی عنه فهو کافر. 484
سألت أبا الحسن الرضا علیه السلام عن قول الله عن قول الله تعالی <وَ تَرَکَهُمْ فی 484
قال: وسألته عن قول الله عزّوجلّ <خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِم> قال. 484
من زعم أنّ الله تعالی _ یجبر عباده علی المعاصی أو یکلّفهم ما لا یطیقون. 484
از امام رضا علیه السلام درباره معنای فرموده خداوند متعال: "و ایشان را در. 484
إنّه لا جبر ولا تفویض بل أمر بین أمرین، فما معناه؟ 485
قال: من زعم أنّ الله یفعل أفعالنا ثمّ یعذّبنا علیه فقد قال بالجبر، ومن زعم 486
فقلت له: فهل لله عزّ وجلّ مشیّة وإرادة فی ذلک؟ فقال: فأمّا الطاعات.. 486
من قال بالتشبیه والجبر فهو کافر مشرک، ونحن منه براء فی الدنیا والآخرة. 487
إنّ المسلمین قالوا لرسول الله؟صل؟: لو أکرهت یا رسول الله من قدرت علیه 487
ولو فعلت ذلک بهم لم یستحقّوا منّی ثواباً ولا مدحاً لکنّی أرید منهم أن. 487
فأخبرنی عن قول الله تعالی <الَّذینَ کانَتْ أَعْیُنُهُمْ فی غِطاءٍ عَنْ ذِکْری وَ کانُوا 488
فقال علیه السلام: إنّ غطاء العین لا یمنع من الذکر، والذکر لا یری بالعین، ولکنّ. 488
خرج أبو حنیفة ذات یوم من عند الصادق علیه السلام، فاستقبله موسی بن جعفر. 489
دخل رجل من أهل العراق علی أمیر المؤمنین علیه السلام فقال: أخبرنی عن. 490
فقال له الشیخ: عند الله أحتسب عنائی یا أمیر المؤمنین، فقال علیه السلام مهلاً یا 490
قال: فنهض الشیخ وهو یقول: 490
سمعت الرضا علیه السلام وقد سأله رجل أیکلّف الله العباد ما لا یطیقون؟ فقال: 495
الله تبارک وتعالی أکرم من أن یکلّف الناس ما لا یطیقونه، والله أعزّ من أن. 496
إنّ الناس فی القدر علی ثلاثة أوجه: رجل یزعم أنّ الله عزّ وجلّ أجبر الناس.. 496
وما أنکرت من البداء یا سلیمان، والله یقول: <أَ وَ لا یَذْکُرُ الْإِنْسانُ أَنَّا 499
إنّ الله عزّ وجلّ أوحی إلی نبیّ من أنبیائه أن أخبر فلان الملک أنّی متوفیه إلی. 500
ثمّ التفت إلی سلیمان فقال: أحسبک ضاهیت الیهود فی هذا الباب، قال: 500
قال سلیمان للمأمون... لا أنکر بعد یومی هذا البداء ولا أکذّب به إن شاء 500
ما بعث الله عزّ وجلّ نبیّاً حتی یأخذ علیه ثلاث خصال، الإقرار بالعبودیّة، و 502
ما عبد الله عزّ وجلّ بشیء مثل البداء. 502
ما بعث الله نبیّاً قطّ إلا بتحریم الخمر، وأن یقرّ له بالبداء. 503
«إنّ الله تعالی خلو من خلقه وخلقه خلو منه، وکلّ ما وقع علیه اسم شیء 522
«کلّ ما یوجد فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع. 523
«وَإِنَّمَا هُوَ الله عَزَّ وَجَلَّ وَخَلْقُهُ لَا ثَالِثَ بَینَهُمَا وَلَا ثَالِثَ غَیرُهُمَا فَمَا خَلَقَ اللهُ. 525
«ما عرفنی من شبّهنی بخلقی». 533
«قَالَ سُلَیمَانُ لِأَنَّ إِرَادَتَهُ عِلْمُهُ قَالَ الرِّضَا علیه السلام یا جَاهِلُ فَإِذَا عَلِمَ الشیء فَقَدْ 537
«قَالَ الرِّضَا علیه السلام: وَیلَکَ کَمْ تُرَدِّدُ هَذِهِ الْمَسْأَلَةَ وَقَدْ أَخْبَرْتُکَ أَنَّ الْإِرَادَةَ مُحْدَثَةٌ 538
«إرادته إحداثه لا غیر ذلک... فإرادة الله تعالی هی الفعل لا غیر ذلک، یقول. 539
«مهلاً یا شیخ! لعلّک تظنّ قضاء حتماً وقدراً لازماً، لو کان کذلک لبطل. 548
«إنّ الله خلق الناس کلّهم... لا یعرفون إیماناً بشریعة ولا کفراً بجحود ثمّ 562
إنّا لو حدّثنا برأینا ضللنا کما ضلّ من کان قبلنا، ولکنّا حدّثنا ببیّنة من ربّنا 569
نصب الخلق لطاعة اللّه، ولا نجاة إلّا بالطاعة، والطاعة بالعلم، والعلم 570
إنّ اللّه جلّ وعزّ أکمل للناس الحجج بالعقول، وأفضی إلیهم بالبیان ودلّهم 571
إنّ اللّه لو شاء لعرّف العباد نفسه، ولکن جعلنا أبوابه وصراطه وسبیله 572
کنت عند أبی عبد اللّه علیه السلام فورد علیه رجل من أهل الشام فقال: إنّی رجل. 572
فالتفت أبو عبد اللّه علیه السلام إلیّ فقال: یا یونس بن یعقوب، هذا قد خصم نفسه 572
... قال أبو عبد اللّه علیه السلام للزندیق...الظنّ عجز لما لا تستیقن... أیّها الرجل. 573
إنّی ما وجدت شیئاً صغیراً ولا کبیراً إلّا وإذا ضمّ إلیه مثله صار أکبر. 17
إنّ الأشیاء لو دامت علی صغرها، لکان فی الوهم أنّه متی ما ضمّ شیء إلی. 17
کلّ ما قدّره عقل أو عرف له مثل فهو محدود. 18
کلّ محدود متناه إلی حدّ، فإذا احتمل التحدید احتمل الزیادة، وإذا احتمل. 18
إنّ ما سوی الواحد متجزّئ، واللّه واحد لا متجزّئ ولا متوهّم بالقلّة والکثرة. 18
إنّه لیس شیء إلّا یبید أو یتغیّر أو یدخله التغیّر والزوال أو ینتقل من لون إلی. 19
... لافتراق الصانع والمصنوع، والحادّ والمحدود. 19
الحمد للّه الّذی لم یکن... له شخص فیتجزّئ، ولا اختلاف صفة فیتناهی. 20
فهو الواحد الّذی لا واحد غیره لأنّه لا اختلاف فیه. 20
ما احتمل الزیادة کان ناقصاً، وما کان ناقصاً لم یکن تامّاً. 24
أنت الّذی لا تحدّ فتکون محدوداً. 24
الّذی لم یکن له... اختلاف صفة فیتناهی. 24
کلّ مسمّی بالوحدة غیره قلیل. 24
إنّ الکیفیّة جهة الصفة والإحاطة. 24
ومن قال: متی؟ فقد وقّته، ومن قال: فی م؟ فقد ضمّنه، ومن قال: إلی مَ؟ 25
أو لستم تشاهدون اللیل والنهار وأحدهما بعد الآخر؟ فقالوا: نعم، فقال: 25
أتقولون ما قبلکم من اللیل والنهار متناه أم غیر متناه؟ فإن قلتم: غیر متناه 26
إنّ اللّه تبارک وتعالی لا یوصف بزمان ولا مکان، ولا حرکة ولا انتقال ولا. 26
إنّه أیّن الأین وکیّف الکیف. 26
إنّ ما لم یزل لا یکون مفعولاً... إنّ الفعل کلّه محدث. 39
إنّه لو کان معه شیء فی بقائه لم یجز أن یکون خالقاً له، لانّه لم یزل معه 40
یقول لما أراد کونه: "کن" فیکون. لا بصورت یقرع ولا نداء یسمع، وإنّما 40
إنّ اللّه تبارک وتعالی لم یزل عالماً قدیماً، خلق الأشیاء لا من شیء ومن زعم 40
... فإن کنت صنعتها وکانت موجودة فقد استغنیت بوجودها عن صنعتها. 41
إیجاد الموجود محال. 41
وروی أنّه سئل علیه السلام: أین کان ربّنا قبل أن یخلق سماء وأرضاً؟ فقال علیه السلام: "أین" 43
عن زرارة قال قلت لأبی جعفر علیه السلام: أکان اللّه ولا شیء؟ قال: نعم، کان ولا. 43
ولا بدّ للمخلوق من الخالق. 44
کیف یخلق لا شیء شیئاً؟! 44
إنّک تعلم أنّ المعدوم لا یحدث شیئاً. 44
کیف ینشئ الأشیاء من لا یمتنع من الإنشاء. 45
لعجز کلّ مبتدأ عن ابتداء غیره. 45
کلّ معط منتقص سواه. 45
إنّ کلّ صانع شیء فمن شیء صنع، واللّه الخالق اللطیف الجلیل خلق و 45
کلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه... 46
وجعلت لکلّ شیء أمداً، وقدّرت کلّ شیء تقدیراً. 46
کلّ معروف بنفسه مصنوع. 47
لیس بإله من عرف بنفسه، هو الدالّ بالدلیل علیه. 47
لیس بربّ من طرح تحت البلاغ. 48
احتجب عن العقول کما احتجب عن الأبصار، و عمّن فی السماء احتجابه 48
... إذاً لقامت فیه آیة المصنوع، ولتحوّل دلیلاً بعد ما کان مدلولاً علیه. 48
... ولما کان للبارئ معنی غیر المبروء. 48
کلّ موصوف مصنوع وصانع الأشیاء غیر موصوف بحدّ مسمّی. 49
جلّ أن تحلّه الصفات لشهادة العقول أنّ کلّ من حلّته الصفات مصنوع. 49
کلّ ما وقع علیه حدّ فهو خلق اللّه. 49
واعلم أنّه لا تکون صفة لغیر موصوف، ولا اسم لغیر معنی، ولا حدّ لغیر. 49
وانحسرت الأبصار عن أن تناله فیکون بالعیان موصوفاً وبالذات التی لا یعلمها 49
... ولا خرقت الأوهام حجب الغیوب فتعتقد فیک محدوداً فی عظمتک. 50
ولم یعلم لک مائیّة وماهیّة فتکون للأشیاء المختلفة مجانساً. 50
لا تدرکه العلماء ولا أهل التفکیر بتفکیرهم إلّا بالتحقیق إیقاناً بالغیب. 50
یصیب الفکر منه الإیمان به موجوداً، ووجود الإیمان لا وجود صفة. 51
دلیله آیاته ووجوده إثباته. 51
بصنع اللّه یستدلّ علیه. 51
وفیها أثبت غیره ومنها أنیط الدلیل. 51
بها تجلّی صانعها للعقول. 52
بها تجلّی صانعها للعقول وبها امتنع من نظر العیون. 52
إلهی بدت قدرتک ولم تبد هیئته فجهلوک وبه قدّروک والتقدیر علی غیر ما 52
إنّه الظاهر لمن أراده لا یخفی علیه، لمکان الدلیل والبرهان علی وجوده فی. 53
یا هشام إنّ اللّه تبارک وتعالی أکمل للناس الحجج بالعقول ونصر النبییّن. 53
... ولا یعرف إلّا بخلقه تبارک وتعالی. 53
إنّ اللّه تعالی أظهر ربوبیّته فی إبداع الخلق. 54
و کیف ینشئ الأشیاء من لا یمتنع من الإنشاء، إذاً لقامت فیه آیة المصنوع. 54
التوحید أن لا تجوّز علی ربّک ما جاز علیک. 56
کلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه 56
تأویل الصمد: لا إسم، ولا جسم، ولا شبه، ولا صورة، ولا تمثال، ولا حدّ 56
لیس فی الأشیاء بوالج، ولا عنها بخارج. 57
إنّ ما سوی الواحد متجزّئ، واللّه واحد لا متجزّئ ولا متوهّم بالقلّة والکثرة 58
لیس بذی کبر امتدّت به النهایات فکبّرته تجسیماً، ولا بذی عظم تناهت به 59
هو الذی لم یتفاوت فی ذاته، ولم یتبعّض بتجزئة العدد فی کماله. 59
إنّه أحدیّ المعنی، یعنی به أنّه لا ینقسم فی وجود ولا عقل ولا وهم 59
ومن جزّأه فقد وصفه، ومن وصفه فقد ألحد فیه. 60
ومن جزّأه فقد جهله. 60
تعالی الملک الجبّار أن یوصف بمقدار. 60
ما تصوّر فهو بخلافه. 60
... الذی لمّا شبّهه العادلون بالخلق المبعّض المحدود فی صفاته، ذی الأقطار. 60
ولا تناله التجزئة والتبعیض. 61
مبائن لجمیع ما أحدث فی الصفات. 61
إنّ اللّه تبارک وتعالی خلو من خلقه وخلقه خلو منه، وکلّ ما وقع علیه اسم 61
هو القدیم وما سواه محدث، تعالی عن صفات المخلوقین علوّاً کبیراً. 62
کلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه.. 62
هو اللطیف الخبیر السمیع البصیر الواحد الأحد الصمد الذی لم یلد ولم یولد 62
ما سوی اللّه فعل اللّه... وهی کلّها محدثة مربوبة أحدثها من لیس کمثله 63
قالت النصاری فی المسیح إنّ روحه جزء منه ویرجع فیه، وکذلک قالت. 63
قد کان ولا خلق وهو کما کان إذ لا خلق. لم ینتقل مع المنتقلین... إنّ.. 63
ویحک، کیف تجترئ أن تصف ربّک بالتغیّر من حال إلی حال وأنّه یجری علیه 63
جلّ وعزّ عن أداة خلقه وسمات بریّته وتعالی عن ذلک علوّاً کبیراً. 64
هو اللطیف الخبیر السمیع البصیر الواحد الأحد الصمد، الذی لم یلد ولم یولد 68
کلّ من قرء قل هو اللّه أحد وآمن بها فقد عرف التوحید. قلت: کیف یقرأها؟ 68
یا سیّدی، ألا تخبرنی عن الخالق إذا کان واحداً لا شیء غیره ولا شیء معه 69
یا سیّدی، فإنّ الذی کان عندی أنّ الکائن قد تغیّر فی فعله عن حاله بخلقه 70
قال الرضا علیه السلام: أحلت یا عمران فی قولک: إنّ الکائن یتغیّر فی وجه من الوجوه 70
ما تقول فی المسیح؟! قال: یا سیّدی، إنّه من اللّه. فقال: وما ترید بقولک "من" 71
أترید بقولک "من" کالبعض من الکلّ فیکون مبعضاً؟! 71
أو کالخلّ من الخمر، فیکون علی سبیل الاستحالة؟! 71
أو کالولد من الوالد فیکون علی سبیل المناکحة؟! 71
أو کالصنعة من الصانع، فیکون علی سبیل المخلوق من الخالق؟ 71
أو عندک وجه آخر فتعرّفناه؟ فانقطع. 71
ما آمن بی من فسّر برأیه کلامی، وما عرفنی من شبّهنی بخلقی. 73
من شبّه اللّه تعالی بخلقه فهو مشرک. 73
الهی بدت قدرتک ولم تبد هیئة فجهلوک وقدّروک، والتقدیر علی غیر ما به 73
إنّ اللّه تعالی خلو من خلقه وخلقه خلو منه، وکلّ ما وقع علیه اسم شیء فهو 76
لا یلیق بالذی هو خالق کلّ شیء إلّا أن یکون مبائناً لکلّ شیء متعالیاً عن کلّ. 76
کلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه. 77
کیف یجری علیه ما هو أجراه، أو یعود فیه ما هو ابتدأه، إذّا لتفاوتت ذاته و 77
لیس فی محال القول حجّة، ولا فی المسألة عنه جواب، ولا فی معناه له 77
بتشعیره المشاعر عرف أن لا مشعر له، وبتجهیره الجواهر عرف أن لا جوهر له 78
الدالّ علی قدمه بحدوث خلقه... وباشتباههم علی أن لا شبه له... مستشهد 78
الدالّ علی وجوده بخلقه، وبحدوث خلقه علی أزلیّته، وباشتباههم علی أن لا. 79
کتبت إلی أبی الحسن الرضا علیه السلام سألته عن آدم هل کان فیه من جوهریّة الربّ.. 79
لیس صاحب هذه المسألة علی شیء من السنة، زندیق. 80
إنّ الخلق یمسک بعضه بعضاً، ویدخل بعضه فی بعض ویخرج منه، واللّه جلّ. 80
<أَمْ هُمُ الْخالِقُون؟>. 81
<إِنَّ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَه>. 81
کیف ینشئ الأشیاء من لا یمتنع من الإنشاء. 81
لعجز کلّ مبتدء عن ابتداء غیره. 81
إنّما هو اللّه وخلقه، لا ثالث بینهما ولا ثالث غیرهما، فما خلق اللّهلم یعد أن. 81
إنّ ما لا ثانی له لا یدخل فی باب الأعداد. 98
هو اللطیف الخبیر السمیع البصیر الواحد الأحد الصمد الذی لم یلد ولم یولد 100
قلت: أجل، جعلنی اللّه فداک، لکنّک قلت: الأحد الصمد، وقلت: لا یشبه شیئاً 101
اللّه واحد وأحدیّ المعنی والإنسان واحد ثنویّ المعنی، جسم، وعرض، وبدن. 102
... فکیف هو اللّه الواحد؟ 103
واحد فی ذاته فلا واحد کواحد، لأنّ ما سواه من الواحد متجزّئ، وهو تبارک. 103
واللّه جلّ جلاله هو واحد لا واحد غیره، لا اختلاف فیه ولا تفاوت ولا زیادة 103
... إنّ أعرابیّاً قام یوم الجمل إلی أمیر المؤمنین علیه السلام فقال: یا أمیر المؤمنین. 103
یا أعرابیّ، إنّ القول فی "أنّ اللّه واحد" علی أربعة أقسام، فوجهان منها لا. 104
هو أیّن الأین وکان ولا أین، وکیف الکیف وکان ولا کیف، فلا یعرف بکیفوفیّة 107
له القدرة والملک أنشأ ما شاء بمشیّته، لا یحدّ، ولا یبعّض، ولا یفنی. 107
... قال الرجل: فإذا إنّه لا شیء إذا لم یدرک بحاسّة من الحواسّ. فقال. 108
<شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَ الْمَلائِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ 118
<قُلْ إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنَّنی بَریءٌ مِمَّا تُشْرِکُون>. 118
ما قلت ولا قال القائلون قبلی مثل "لا إله إلّا اللّه". 118
کلّ جبّار عنید من أبی أن یقول "لا إله إلّا اللّه". 119
ما من الکلام کلمة أحبّ إلی اللّه من قول "لا إله إلّا اللّه". 119
خیر العبادة قول "لا إله إلّا اللّه". 119
قال اللّه لموسی علیه السلام: یا موسی، لو أنّ السموات وعامریهن والأرضین السبع فی. 119
أمّا الواحد، فلم یزل واحداً کائناً لا شیء معه بلا حدود ولا أعراض ولا یزال. 121
والحاجة یا عمران، لا یسعها لأنه لم یحدث من الخلق شیئاً إلّا حدثت فیه 121
<وَقالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ. 123
<وَقالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ>: لم یقولوا: "إنّه هکذا"، ولکنّهم قالوا: "قد فرغ. 123
... قال عمران... فأخبرنی بأیّ شیء علم ما علم، أبضمیر أم بغیر ذلک؟ 124
قال الرضا علیه السلام... یا عمران، ألیس ینبغی أن تعلم أنّ الواحد لیس یوصف.. 124
لیس بذی کبر امتدّت به النهایات فکبّرته تجسیماً، ولا بذی عظم تناهت.. 152
إنّ ما سوی الواحد متجزّئ، واللّه واحد لا متجزّئ ولا متوهّم بالقلّة والکثرة 153
ممتنع عن الأوهام أن تکتنهه، وعن الأفهام أن تستغرقه، وعن الأذهان أن. 158
...لا إیّاه وحّد من اکتنهه، ولا حقیقته أصاب من مثّله، ولا به صدّق من نهّاه 159
کلّ معروف بنفسه مصنوع... بصنع اللّه یستدلّ علیه، وبالعقول تعتقد معرفته 166
لیس بإله من عرف بنفسه، هو الدالّ بالدلیل علیه. 166
لیس بربّ من طرح تحت البلاغ. 167
ما تصوّر فهو بخلافه. 167
دلیله آیاته، ووجوده إثباته. 167
ولا یعرف إلّا بخلقه تبارک وتعالی. 167
لم تره العیون بمشاهدة العیان، ورأته القلوب بحقائق الإیمان، لا یعرف.. 168
بها تجلّی صانعها للعقول، وبها احتجب عن الرؤیة، وإلیها تحاکم الأوهام 168
... إذاً لقامت فیه آیة المصنوع، ولتحوّل دلیلاً بعد ما کان مدلولاً علیه. 168
یا سیّدی، فبإیّ شیء عرفناه؟ قال: بغیره.قال: فأیّ شیء غیره؟ قال الرضا 169
ویستدلّ علیه بخلقه حتی لا یحتاج فی ذلک الطالب المرتاد إلی رؤیة عین. 169
هو شیء بحقیقة الشیئیّة، وإنّه شیء بخلاف الأشیاء. 172
إنّما یشبّه الشیء بعدیله، وأمّا ما لا عدیل له فکیف یشبّه بغیر مثاله. 172
لا شبه، ولا مثل ولا ضدّ، ولا ندّ... ولا یعرف الّا بخلقه. 172
... سئل امیر المؤمنین علیه السلام بم عرفت ربّک؟ 173
قال: بما عرّفنی نفسه. 173
قیل: وکیف عرّفک نفسه؟ 173
قال: لا یشبهه صورةٌ ولا یحسّ بالحواسّ، ولا یقاس بالناس، قریب بعده 173
من زعم أنّه یعرف اللّه بحجاب أو بصورة أو بمثال فهو مشرک؛ لأنّ الحجاب.. 174
إنّما عرف اللّه من عرفه باللّه، فمن لم یعرفه به فلیس یعرفه، إنّما یعرف.. 174
ولیس للّه حدّ ولا یعرف بشیء یشبهه. 174
فلیس اللّه عرف من عرف بالتشبیه ذاته. 174
إعرفوا اللّه باللّه، والرسول بالرسالة، وأولی الأمر بالمعروف والعدل والإحسان. 175
من کان لیس کمثله شیء وهو السمیع البصیر کان نعته لا یشبه نعت شیء 175
یا من دلّ علی ذاته بذاته، وتنزّه عن مجانسة مخلوقاته، وجلّ عن ملائمة 175
یا هو، یا من هو هو، یا من لیس هو إلّا هو، یا هو، یا من لا هو إلّا هو. 175
یا هو، یا من لا یعلم ما هو، ولا کیف هو، ولا أین هو، ولا حیث هو إلّا هو. 176
یا الله، یا هو، یا هو، یا من لیس کهو إلّا هو، یا من لا هو إلّا هو. 176
فعرّفهم نفسه ولو لا ذلک لن یعرف أحد ربّه. 177
ولو لا ذلک لم یدر أحد من خالقه ولا من رازقه. 177
بک عرفتک وأنت دللتنی علیک ودعوتنی إلیک، ولو لا أنت لم أدر ما أنت. 177
... قلت للعبد الصالح علیه السلام: هل فی الناس استطاعة یتعاطون بها المعرفة؟ 177
قال: لا، إنّما هو تطوّل من اللّه. 177
قلت: أفلهم علی المعرفة ثواب إذا کان لیس فیهم ما یتعاطونه بمنزلة الرکوع. 177
قال: لا، هو تطوّل من اللّه علیهم وتطوّل بالثواب. 177
... قلت لأبی الحسن الرضا علیه السلام: للناس فی المعرفة صنع؟ 178
قال: لا. 178
فقلت: لهم علیها ثواب؟ 178
قال: یتطوّل علیهم بالثواب کما یتطوّل علیهم بالمعرفة. 178
عن أبی عبد اللّه علیه السلام: أنّه سئل عن المعرفة أمکتسبة هی؟ 178
قال: لا. 178
فقیل له: فمن صنع اللّه وعطائه هی؟ 178
قال: نعم، ولیس للعباد فیها صنع، ولهم اکتساب الأعمال. 178
... قلت لأبی عبد اللّه علیه السلام: هل جعل فی الناس أداة ینالون بها المعرفة؟ 179
قال: لا، إنّ علی اللّه البیان، <لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها ولا یُکَلِّفُ اللَّهُ. 179
لم یکلّف اللّه العباد المعرفة ولم یجعل لهم إلیها سبیلاً. 179
لیس للّه علی خلقه أن یعرفوا، وللخلق علی اللّه أن یعرّفهم، وللّه علی الخلق. 179
هو الدالّ بالدلیل علیه، والمؤدّی بالمعرفة إلیه. 180
... المعرفة صنع من هی؟ 180
قال [الصادق علیه السلام]: من صنع اللّه، لیس للعباد فیه صنع. 180
لا یدرک مخلوق شیئاً إلّا باللّه، ولا تدرک معرفة اللّه إلّا باللّه. 181
فلیس أحد أن یبلغ شیئاً من وصفک، ولا یعرف شیئاً من نعتک إلّا ما حدّدته له 181
یابن آدم، أنا أولی بحسناتک منک، وأنت أولی بسیّئاتک منّی، عملت المعاصی. 181
فجعلت لی سمعاً یسمع آیاتک، وعقلاً یفهم إیمانک، وبصراً یری قدرتکً. 182
لم یقدروا علی عمل ولا معالجة فی أبدانهم المخلوقة إلّا بربّهم. 182
وفی الدعاء عن النبیّ؟ص؟: یا من فتق العقول بمعرفته، وأطلق الألسن. 182
به توصف الصفات لا بها یوصف، وبه تعرف المعارف لا بها یعرف. 183
بک عرفتک وأنت دللتنی علیک ودعوتنی إلیک، ولو لا أنت لم أدر ما أنت. 183
ولو لا أنت ربّی ما اهتدینا إلی طاعتک، ولا عرفنا أمرک، ولا سلکنا سبیلک. 183
یا من أتحفنی بإلإقرار بالوحدانیّة، وحبانی بمعرفة الربوبیّة، وخلّصنی من. 183
عرفت محمّداً ؟ص؟ باللّه حین خلقه وأحدث فیه الحدود من طول وعرض... 184
وهکذا جمیع الأسماء وإن کنّا لم نسمّها کلّها، فقد تکتفی للاعتبار بما ألقینا 184
... <فَلَمَّا أَفَلَ الْکَوْکَبُ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِین>، لأنّ الأفول عن. 184
فسبحانک تثیب علی ما بدؤه منک، وانتسابه إلیک، والقوّة علیه بک. 185
سمعت رسول اللّه ؟ص؟ یقول: إنّ اللّه قال: ما جزاء من أنعمت علیه بالتوحید 185
إنّه شیء بحقیقة الشیئیّة. 188
لا یثبت الشیء إلاً بإنیّة ومائیّة. 188
کلّ ما ندرکه فهو وجود الحقّ فی أعیان الممکنات. 189
إیّاکم والتفکّر فی اللّه، فإن التفکّر فی اللّه لا یزید إلّا تیهاً، إنّ اللّه لا تدرکه 193
إنّ الناس لا یزال لهم المنطق حتّی یتکلّموا فی اللّه، فإذا سمعتم ذلک فقولوا: 193
إذا انتهی الکلام إلی اللّه فأمسکوا... إنّ قوماً تکلّموا فی ما فوق العرش.. 193
إنّ اللّه تعالی علم أنّه یکون فی آخر الزمان أقوام متعمّقون فأنزل اللّه تعالی: 194
ما کلّفک الشیطان علمه ممّا لیس علیک فی الکتاب فرضه ولا فی سنّة الرسول. 194
الإقرار بأنّه لا إله غیره ولا شبیه ولا نظیر، وأنّه مثبت قدیم موجود غیر فقید 198
وکمال معرفته التصدیق به. 198
بالعقول یعتقد التصدیق باللّه، وبالإقرار یکمل الإیمان به. 198
یا جاهل، إذا قلت: "لیست هو"، فقد جعلتها غیره؛ وإذا قلت: "لیست هی. 203
لم یکن بین الإثبات والنفی منزلة. 203
کلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه. 205
من شبّه اللّه بخلقه فهو مشرک، إنّ اللّه تبارک وتعالی لا یشبه شیئاً، ولا یشبهه 205
إنّ اللّه تعالی ما هو؟ فقال علیه السلام: هو شیء بخلاف الأشیاء؛ إرجع بقولی "شیء" 213
الحمد للّه الذی لا یحسّ، ولا یمسّ، ولا یدرک بالحواسّ الخمس، ولا یقع. 213
فکلّ شیء حسّته الحواسّ، أو جسّته الجواسّ، أو لمسته الأیدی، فهو مخلوق. 213
والروح جسم رقیق ألبس قالباً کثیفاً. 214
فقال: کیف صعدت الشیاطین إلی السماء وهم أمثال الناس فی الخفّة 214
الکیفیّة للمخلوق المکیّف، فربّنا تبارک وتعالی لا شبه له، ولا ضدّ، ولا ندّ، ولا. 215
وإنّما الکیف بکیفیّة المخلوق؛ لأنّه الأول، لا بدء له، ولا شبه، ولا مثل، ولا. 215
لأنّ کلّ شیء جری فیه أثر ترکیب لَجسمٌ. 215
سبحان من لیس کمثله شیء، لا جسم ولا صورة. 216
إنّه لیس شیء إلّا یبید أو یتغیّر، أو یدخله التغیّر والزوال، أو ینتقل من لون إلی. 216
إنّ اللّه تبارک وتعالی خلو من خلقه وخلقه خلو منه، وکلّ ما وقع علیه اسم 216
ویله، أما علم أنّ الجسم محدود متناه، والصورة محدودة متناهیة، فإذا 217
من زعم أنّه یعرف اللّه بحجاب أو بصورة أو بمثال فهو مشرک؛ لأنّ الحجاب.. 218
حدّ الأشیاء کلّها عند خلقه إیّاها. 219
کلّ جسم مغذّی بغذاء إلّا الخالق الرازق، فإنّه جسّم الأجسام وهو لیس.. 219
إنّ ما سوی الواحد متجزّئ، واللّه واحد لا متجزّئ ولا متوهّم بالقلّة والکثرة. و 220
فهو الواحد الذی لا واحد غیره؛ لأنّه لا اختلاف فیه. 220
فاللّه تبارک وتعالی فرد واحد لا ثانی معه... والخلق یمسک بعضه بعضاً 220
بمقارنته بین الأمور عرف أن لا قرین له... ذلک قول اللّه: <وَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ 221
وما عرفنی من شبّهنی بخلقی. 223
من شبّه اللّه بخلقه فهو مشرک، ومن وصفه بالمکان فهو کافر. 223
وأمّا من قال إنّ النور والظلمة بینهما حکم فلا بدّ من أن یکون أکبر الثلاثة 223
تعالی أن یخرج منه شیء وأن یتولّد منه شیء کثیف أو لطیف، (ولم یولد): 224
الحمد للّه الذی کان إذ لم یکن شیء غیره وکوّن الأشیاء فکانت کما کوّنها. 224
... فبما یستدلّ علی أنّ أحدهما خالق لصاحبه؟! 229
... فکیف یکون خالقاً لمن لم یزل معه؟! 229
کلّ صانع شیء فمن شیء صنع، واللّه لا من شیء صنع ما خلق. 236
وإنّ کلّ صانع شیء فمن شیء صنع، واللّه الخالق اللطیف الجلیل خلق. 236
... <وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یَعْقِلُون؟> فإنّه ردّ علی الزنادقة الذین. 239
کلّ مولود یولد علی الفطرة، فأبواه یهوّدانه و ینصّرانه. 240
احتجب عن العقول کما احتجب عن الأبصار، و عمّن فی السماء احتجابه 241
لیس شیء من خلقه أقرب إلیه من شیء ولا شیء أبعد منه من شیء. 242
إن کنت تقول بالشبر والذراع، فإنّ الأشیاء کلّها باب واحد هی فعله، لا. 242
إنّما أضافه إلی نفسه لأنه اصطفاه علی سائر الأرواح کما اصطفی بیتاً من. 250
إن اللّه تبارک و تعالی أحدٌ صمد لیس له جوف، و إنما الروح خلق من خلقه. 251
إنّ اللّه تعالی یجلّ عن الأین ویتعالی عن المکان. کان فی ما لم یزل ولا. 255
حارت الأوهام أن یکیّف المکیّف للأشیاء ومن لم یزل بلا مکان ولا یزول. 255
إنّ اللّه تبارک وتعالی لا یوصف بزمان ولا مکان، ولا حرکة ولا انتقال ولا. 256
إنّ اللّه تبارک وتعالی کان لم یزل بلا زمان ولا مکان، وهو الآن کما کان. 256
لا تصحبه الأوقات، ولا تضمنه الأماکن... سابق الأوقات کونه، والعدم 256
لا تصحبه الأوقات. 256
من قال بحدوث الزمان قال بقدمه من حیث لا یشعر. 262
إنّ اللّه تبارک وتعالی کان لم یزل بلا زمان ولا مکان، وهو الآن کما کان. 262
کیف یجری علیه ما هو أجراه، ویعود فیه ما هو أبداه، ویحدث فیه ما هو 262
بل حارت الأوهام أن یکیّف المکیّف للأشیاء، ومن لم یزل بلا مکان، ولا. 263
لا تصحبه الأوقات. 263
ففرّق بها بین قبل وبعد لیعلم أن لا قبل له ولا بعد. 263
... وشهادة الاقتران بالحدوث، و شهادة الحدوث بالامتناع من الأزل الممتنع. 264
بمقارنته بین الأشیاء عرف أن لا قرین له. 264
ومن قرنه فقد ثنّاه، ومن ثنّاه فقد جزّأه، ومن جزّأه فقد جهله. 264
إنّ اللّه تبارک وتعالی لا یوصف بمکان، ولا یدرک بالأبصار والأوهام. 267
إنّ اللّه تعالی لا یوصف بمکان یحلّ فیه فیحجب عنه فیه عباده، ولکنّه 267
یعنی: مشرقة تنتظر ثواب ربّها. 268
قلت لعلیّ بن موسی الرضا علیه السلام ما تقول فی الحدیث الذی یرویه أهل. 268
فقال: <مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّه> وقال: <إِنَّ الَّذینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما. 268
وقال النبیّ؟ص؟: من زارنی فی حیاتی أو بعد موتی فقد زار اللّه تعالی. ودرجة 268
فقال علیه السلام: یا أباصلت، من وصف اللّه تعالی بوجه کالوجوه فقد کفر، ولکن. 268
وقال اللّه تعالی: <کُلُّ مَنْ عَلَیْها فان. وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ 269
وقد قال النبی؟ص؟: من أبغض أهل بیتی وعترتی، لم یرنی ولم أره یوم 269
یا أباصلت، إنّ اللّه تبارک وتعالی لا یوصف بمکان ولا یدرک بالأبصار و 269
قلت للرضا علیه السلام: یابن رسول اللّه، إنّ الناس یروون أنّ رسول اللّه؟ص؟ قال: إنّ 270
<وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً>. 277
وکذلک العقل أیضاً ظاهر بشواهده مستور بذاته. 277
یقف العقل علی حدّه من معرفة الخالق فلا یعدوه، ولکن یعقله بعقل أقرّ. 277
سألت أبا عبد اللّه علیه السلام عن قول اللّه: <وَ هُوَ اللَّهُ فِی السَّماواتِ وَ فِی الْأَرْض>. 278
فإن کانت تلک المعرفة من جهة الرؤیة إیماناً فالمعرفة التی فی دار الدنیا 279
قال السائل: فله إنّیّة ومائیّة؟! 322
قال [الإمام الصادق علیه السلام]: نعم، لا یثبت الشیء إلّا بإنیّة ومائیّة. 322
ذاته حقیقة وکنهه تفریق بینه وبین خلقه. 365
یقول لما أراد کونه: "کن" فیکون. لا بصورت یقرع ولا نداء یسمع، وإنّما 374
المشیّة والإرادة من صفات الأفعال، فمن زعم أنّ الله تعالی لم یزل مریداً 375
أتقولون ما قبلکم من اللیل والنهار متناه أم غیر متناه؟ 375
فإن قلتم أنّه غیر متناه فقد وصل إلیکم آخر بلا نهایة لأوّله، وإن قلتم متناه 375
الحمد لله الذی لا من شیء کان، ولا من شیء کوّن ما قد کان، المستشهد 375
إنّ کلّ صانع شیء فمن شیء صنعه، والله الخالق اللطیف الجلیل خلق. 376
من أیّ شیء خلق الله الأشیاء؟ 376
قال علیه السلام: لا من شیء. 376
فقال: کیف یجیء من لا شیء شیء؟ 376
قال علیه السلام: إنّ الأشیاء لا تخلو إمّا أن تکون خلقت من شیء أو من غیر شیء.. 376
قال: فمن أین قالوا: إنّ الأشیاء أزلیّة؟ 376
قال: هذه مقالة قوم حجدوا مدبّر الأشیاء فکذّبوا الرسل ومقالتهم والأنبیاء و 376
لو کانت قدیمة لم یتغیّر من حال إلی حال، وإنّ الأزلیّ لا تغیّره الأیّام ولا. 376
إنّ الله تبارک وتعالی لم یزل عالماً قدیماً، خلق الأشیاء لا من شیء ومن زعم 377
إنّ الله تبارک وتعالی قدیم والقدم صفة دلّت العاقل علی أنّه لا شیء قبله 378
إنّ الله المبدئ الواحد الکائن الأوّل لم یزل واحداً لا شیء معه، فرداً لا ثانی. 379
واعلم أنّ الإبداع والمشیّة والإرادة معناها واحد وأسماؤها ثلاثة... والله 379
هو القدیم وما سواه مخلوق محدث، تعالی عن صفات المخلوقین علوّاً 380
لم یخلق الأشیاء من أصول أزلیّة، ولا من أوائل أبدیّة. 385
کلّ صانع شیء فمن شیء صنع، والله لا من شیء صنع ما خلق. 385
وإنّ کلّ صانع شیء فمن شیء صنع، والله الخالق اللطیف الجلیل خلق و 385
... عن صفوان بن یحیی قال، قلت: لأبی الحسن علیه السلام: أخبرنی عن الإرادة 405
فقال: الإرادة من المخلوق الضمیر وما یبدو له بعد ذلک من الفعل. وأمّا من. 405
ما تقول فی من جعل الإرادة اسماً وصفة مثل حیّ وسمیع وبصیر وقدیر؟ 406
قال الرضا علیه السلام: إنّما قلتم، حدثت الأشیاء واختلفت لأنّه شاء وأراد، ولم تقولوا 406
قال سلیمان: فإنّه لم یزل مریداً، قال: یا سلیمان، فإرادته غیره؟ قال: نعم 406
فصاح به المأمون وقال: یا سلیمان، مثله یعایا أو یکابر؟! علیک بالإنصاف.. 406
ثم قال: کلّمه یا أبا الحسن، فإنّه متکلّم خراسان، فأعاد علیه المسألة فقال: 407
قال الرضا علیه السلام: فإرادته نفسه. قال: لا، قال علیه السلام: فلیس المرید مثل.. 407
ثم قال الرضا علیه السلام:... إنّ المرید غیر الإرادة، وإنّ المرید قبل الإرادة، وإنّ. 407
ثمّ قال الرضا علیه السلام: یا سلیمان، ألا تخبرنی عن الإرادة فعل هی أم غیر فعل؟ 408
قال سلیمان: إنّها مصنوعة، قال علیه السلام: فهی محدثه لیست کالسمع والبصر. 408
فالإرادة محدثة، وإلّا فمعه غیره... قال سلیمان: لأنّ إرادته علمه، قال. 409
فإنّ الإرادة القدرة، قال الرضا علیه السلام: وهو عزّ وجلّ یقدر علی ما لا یریده أبداً 410
کلّ قائم فی سواه معلول. 424
خلق الله الخلق حجاباً بینه وبینهم، ومباینته إیّاهم مفارقته أینیّتهم، وابتداؤه 424
فأسماؤه تعبیر وأفعاله تفهیم، وذاته حقیقة، وکنهه تفریق بینه وبین خلقه 425
لا تغیّبه مذ، ولا تدنیه قد... ولا توقّته متی، ولا تشمله حین، ولا تقاربه مع. 426
الحسین بن بشّار، عن أبی الحسن علیّ بن موسی الرضا علیه السلام قال: سألته 435
قال: إنّ الله تعالی هو العالم بالأشیاء قبل کون الاشیاء، قال عزّ وجلّ <إِنَّا 435
وکمال الإخلاص له نفی الصفات عنه، لشهادة کلّ صفة أنّها غیر الموصوف.. 440
فمن وصف الله فقد قرنه، ومن قرنه فقد ثنّاه، ومن ثنّاه فقد جزّأه، ومن. 440
جلّ أن تحلّه الصفات، لشهادة العقول أنّ کلّ من حلّته الصفات مصنوع. 440
وکلّ موصوف مصنوع، وصانع الأشیاء غیر موصوف بحدّ مسمّی. 441
نظام توحید الله تعالی نفی الصفات عنه، لشهادة العقول أنّ کلّ صفة و 441
لا دیانة إلّا بعد معرفة، ولا معرفة إلّا بالإخلاص، ولا إخلاص مع التشبیه 441
لا تجری علیه الحرکة والسکون، وکیف یجری علیه ما هو أجراه، ویعود فیه 442
واعلم أنّه لا تکون صفة لغیر موصوف، ولا اسم لغیر معنی، ولا حدّ لغیر. 448
ولو کانت صفاته جلّ ثناؤه لا تدلّ علیه وأسماؤه لا تدعو إلیه والمعلمة من. 448
خلق الله المشیّة بنفسها. 472
لم یزل الله عالماً قادراً ثم أراد. 472
الله فوّض الأمر إلی العباد؟ فقال: هو أعزّ من ذلک، فقلت: أجبرهم 482
ثمّ قال: قال الله عزّ وجلّ: یابن آدم، أنا أولی بحسناتک منک، وأنت أولی. 482
ألا أعطیکم فی هذا أصلاً لا تختلفون فیه ولا یخاصمکم علیه أحد إلّا. 483
فقال: إنّ الله تعالی لم یطع بإکراه، ولم یعص بغلبة، ولم یهمل العباد فی. 483
ثمّ قال علیه السلام: من یضبط حدود هذا الکلام فقد خاصم من خالفه. 483
من شبّه الله تعالی بخلقه فهو مشرک، ومن نسب إلیه ما نهی عنه فهو کافر. 484
سألت أبا الحسن الرضا علیه السلام عن قول الله عن قول الله تعالی <وَ تَرَکَهُمْ فی 484
قال: وسألته عن قول الله عزّوجلّ <خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِم> قال. 484
من زعم أنّ الله تعالی _ یجبر عباده علی المعاصی أو یکلّفهم ما لا یطیقون. 484
از امام رضا علیه السلام درباره معنای فرموده خداوند متعال: "و ایشان را در. 484
إنّه لا جبر ولا تفویض بل أمر بین أمرین، فما معناه؟ 485
قال: من زعم أنّ الله یفعل أفعالنا ثمّ یعذّبنا علیه فقد قال بالجبر، ومن زعم 486
فقلت له: فهل لله عزّ وجلّ مشیّة وإرادة فی ذلک؟ فقال: فأمّا الطاعات.. 486
من قال بالتشبیه والجبر فهو کافر مشرک، ونحن منه براء فی الدنیا والآخرة. 487
إنّ المسلمین قالوا لرسول الله؟صل؟: لو أکرهت یا رسول الله من قدرت علیه 487
ولو فعلت ذلک بهم لم یستحقّوا منّی ثواباً ولا مدحاً لکنّی أرید منهم أن. 487
فأخبرنی عن قول الله تعالی <الَّذینَ کانَتْ أَعْیُنُهُمْ فی غِطاءٍ عَنْ ذِکْری وَ کانُوا 488
فقال علیه السلام: إنّ غطاء العین لا یمنع من الذکر، والذکر لا یری بالعین، ولکنّ. 488
خرج أبو حنیفة ذات یوم من عند الصادق علیه السلام، فاستقبله موسی بن جعفر. 489
دخل رجل من أهل العراق علی أمیر المؤمنین علیه السلام فقال: أخبرنی عن. 490
فقال له الشیخ: عند الله أحتسب عنائی یا أمیر المؤمنین، فقال علیه السلام مهلاً یا 490
قال: فنهض الشیخ وهو یقول: 490
سمعت الرضا علیه السلام وقد سأله رجل أیکلّف الله العباد ما لا یطیقون؟ فقال: 495
الله تبارک وتعالی أکرم من أن یکلّف الناس ما لا یطیقونه، والله أعزّ من أن. 496
إنّ الناس فی القدر علی ثلاثة أوجه: رجل یزعم أنّ الله عزّ وجلّ أجبر الناس.. 496
وما أنکرت من البداء یا سلیمان، والله یقول: <أَ وَ لا یَذْکُرُ الْإِنْسانُ أَنَّا 499
إنّ الله عزّ وجلّ أوحی إلی نبیّ من أنبیائه أن أخبر فلان الملک أنّی متوفیه إلی. 500
ثمّ التفت إلی سلیمان فقال: أحسبک ضاهیت الیهود فی هذا الباب، قال: 500
قال سلیمان للمأمون... لا أنکر بعد یومی هذا البداء ولا أکذّب به إن شاء 500
ما بعث الله عزّ وجلّ نبیّاً حتی یأخذ علیه ثلاث خصال، الإقرار بالعبودیّة، و 502
ما عبد الله عزّ وجلّ بشیء مثل البداء. 502
ما بعث الله نبیّاً قطّ إلا بتحریم الخمر، وأن یقرّ له بالبداء. 503
«إنّ الله تعالی خلو من خلقه وخلقه خلو منه، وکلّ ما وقع علیه اسم شیء 522
«کلّ ما یوجد فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکلّ ما یمکن فیه یمتنع. 523
«وَإِنَّمَا هُوَ الله عَزَّ وَجَلَّ وَخَلْقُهُ لَا ثَالِثَ بَینَهُمَا وَلَا ثَالِثَ غَیرُهُمَا فَمَا خَلَقَ اللهُ. 525
«ما عرفنی من شبّهنی بخلقی». 533
«قَالَ سُلَیمَانُ لِأَنَّ إِرَادَتَهُ عِلْمُهُ قَالَ الرِّضَا علیه السلام یا جَاهِلُ فَإِذَا عَلِمَ الشیء فَقَدْ 537
«قَالَ الرِّضَا علیه السلام: وَیلَکَ کَمْ تُرَدِّدُ هَذِهِ الْمَسْأَلَةَ وَقَدْ أَخْبَرْتُکَ أَنَّ الْإِرَادَةَ مُحْدَثَةٌ 538
«إرادته إحداثه لا غیر ذلک... فإرادة الله تعالی هی الفعل لا غیر ذلک، یقول. 539
«مهلاً یا شیخ! لعلّک تظنّ قضاء حتماً وقدراً لازماً، لو کان کذلک لبطل. 548
«إنّ الله خلق الناس کلّهم... لا یعرفون إیماناً بشریعة ولا کفراً بجحود ثمّ 562
إنّا لو حدّثنا برأینا ضللنا کما ضلّ من کان قبلنا، ولکنّا حدّثنا ببیّنة من ربّنا 569
نصب الخلق لطاعة اللّه، ولا نجاة إلّا بالطاعة، والطاعة بالعلم، والعلم 570
إنّ اللّه جلّ وعزّ أکمل للناس الحجج بالعقول، وأفضی إلیهم بالبیان ودلّهم 571
إنّ اللّه لو شاء لعرّف العباد نفسه، ولکن جعلنا أبوابه وصراطه وسبیله 572
کنت عند أبی عبد اللّه علیه السلام فورد علیه رجل من أهل الشام فقال: إنّی رجل. 572
فالتفت أبو عبد اللّه علیه السلام إلیّ فقال: یا یونس بن یعقوب، هذا قد خصم نفسه 572
... قال أبو عبد اللّه علیه السلام للزندیق...الظنّ عجز لما لا تستیقن... أیّها الرجل. 573
قلت لأبی الحسن الأوّل علیه السلام: بما أوحّد اللّه؟ فقال: یا یونس، لا تکوننّ. 573
بلیّة الناس علینا عظیمة، إن دعوناهم لم یستجیبوا لنا، وإن ترکناهم لم 574
إنّما یعرف اللّه ویعبده من عرف اللّه وعرف إمامه منّا أهل البیت، ومن لا. 574
لو لا نحن ما عرف اللّه. 575
کذب من زعم أنه من شیعتنا و هو متمسّک بعروة غیرنا. 575
لا تأخذنّ معالم دینک عن غیر شیعتنا، فإنّک إن تعدّیتهم أخذت دینک. 575
إنّک والأوصیاء من بعدک عرفاء لا یعرف اللّه إلّا بسبیل معرفتکم. 576
من دان اللّه بالرأی لم یزل دهره فی ارتماس. 576
نحن الأعراف الذی لا یعرف اللّه إلّا بسبیل معرفتنا، إلی أن قال: إنّ اللّه لو 577
بنا عبد اللّه، وبنا عرف اللّه، وبنا وحّد اللّه، ومحمّد حجاب اللّه تبارک وتعالی. 577
یا أبا حمزة، یخرج أحدکم فراسخ فیطلب لنفسه دلیلاً، وأنت بطرق السماء 578
لو لا محمّد والأوصیاء من ولده کنتم حیاری کالبهائم. 578
السلام علی محالّ معرفة اللّه... أعزّکم بهداه، وخصّکم ببرهانه... ورضیکم 578
الأوصیاء أبواب اللّه التی یؤتی منها، ولو لا هم ما عرف اللّه، وبهم احتج اللّه. 579
ولکنّ القوم تاهوا و عموا وصمّوا عن الحقّ من حیث لا یعلمون، وذلک قوله 579
ولا یعرف أحد من الخلق کیف ذلک إلا اللّه ومن اطّلعه علیه من رسله وأهل. 580
وإنّما اختلف الناس فی هذا الباب حتّی تاهوا وتحیّروا وطلبوا الخلاص من. 580
من الواجب فی التشکیک أن یشمل الشدید علی الضعیف وزیادة. 22
وهذا الإطلاق الحقیقیّ الإحاطیّ حائز للجمیع، ولا یشذّ عن حیطته شیء. 22
إنّ الکثرة التی من حیث الشدة والضعف والتقدّم والتأخّر وغیرهما فی. 22
وأمّا علم العلّة بالمعلوم علماً حضوریّاً فیمکن تعلقّه بالموجود المادّیّ بما 22
ولمّا کان التزاید غیر متناه بل کلّ مرتبة یفرضها العقل یمکنه أن یزید علیها 31
إنّ النسبة المذکورة [النسبة بین الجزء والکلّ] إنّما هی بین الأمور المتناهیة 33
إنّ العدد أمر یقبل التنصیف وسایر النسب الکسریّة، ولهذا فلا یصدق إلّا. 35
ولا قدیم سوی اللّه تعالی. 41
قد خالف فی ذلک جماعة کثیرة، أمّا الفلاسفة فظاهر لقولهم بقدم العالم 41
الفیض إنّما یستعمل فی الباری والعقول لا غیر، لأنّه لمّا کان صدور الموجودات.. 65
من الواجب أن یکون بین المعلول وعلّته سنخیّة ذاتیّه. 72
إنّ السنخیّة بین الفاعل وفعله ممّا لا یعتریه ریب ولا یتطرّق إلیه شائبة 72
إنّ الواحد لا یصدر عنه إلّا الواحد، ولمّا کان الواجب تعالی واحداً بسیطاً 72
کلّ ما عداه فهو فیضه، فلا یکون أمراً مبائناً عنه. 82
وما قالوه من أنّ العقل یعقل ذاته... فلیس عقلاً مبائناً وموجوداً متمایزاً 82
إنّ الأمر عند النظر التامّ فوق التفوّه بالعلّیّة والمعلولیّة لأنّ الکلّ فیضه. 83
إنّ التمایز بین الحقّ سبحانه وبین الخلق لیس تمایزاً تقابلیّاً، بل التمایز هو 83
إنّ لجمیع الموجودات أصلاً واحداً أو سنخاً فارداً هو الحقیقة والباقی شؤونه 89
کلّ ما هو بسیط الحقیقة فهو بوحدته کلّ الأشیاء، لا یعوزه شیء منها 110
کلّ ما ندرکه فهو وجود الحقّ فی أعیان الممکنات... وإذا کان الأمر علی ما 110
أمّا الواجب جلّ ذکره فلیس له حد محدود... ولا نهایة لوجوده... فلا یخلو 111
إنّ وجوده تعالی لا یشوب بعدم شیء من الأشیاء. 111
إنّ جمیع الموجودات عند أهل الحقیقة والحکمة الإلهیّة المتعالیة عقلاً کان. 111
لیس فی دار الوجود غیره دیّار، وکلّ ما یترائی فی عالم الوجود أنّه غیر. 112
إنّ کلّ محدود فهو مخلوق، وإنّ ما لیس بمخلوق فهو لیس بمحدود إلی حدّ 112
إنّ الإطلاق الذاتیّ لا یشذّ عن شیء ولا یشذّ عنه شیء. 113
إنّ اللّه سبحانه موجود مطلق لا یعزب عن شیء ولا یعزب عنه شیء. 113
لیس الموجود الأزلیّ إلّا واحداً مطلقاً غیر محدود، فلا غیر هناک حتّی تباین. 113
إنّ غیر المتناهی قد ملأ الوجود کلّه... فأین المجال لفرض غیره. 113
إنّها [الذات الإلهیّة] هی الظاهرة بصورة الحمار والحیوان. 114
حیث إنّه تعالی وجود صمدیّ، فهو الواحد الجمیع. 114
المعلول قائم بعلّته المفیضة لوجوده وما هذا شأنه لا یکون خارجاً عن. 120
إنّ مقتضی التوحید الربوبیّ، وإطلاق التدبیر الغیر المتناهی، هو أنّه لا یوجد 121
إنّ صفات الفعل _ مع کثرتها _ ترجع إلی فیض واحد متطوّر بأطوار خاصّة 122
وحیث إنّه موجود بسیط وواحد محض، یصحّ القول بأنّ فیضه الصادر منه 125
إنّ ذات الواجب... صرف الوجود... وصرف الشیء واحد بالوحدة الحقّة 128
تعدّد الواجب بالذات، هو تعدّد موجودین غیر متناهیین بلحاظ. 128
لا یمکن تعدّد الواجب لأنّه لو تعدّد لکان المفروض واجباً محدود الوجود 129
إنّ معنی تصدیق موجود خارجیّ غیر محدود بحدّ فی مرتبة من مراتب.. 129
إنّ وحدة الوجود إن لم یکن صحیحة فیلزم أن یکون الحقّ تعالی محدوداً. 130
إنّ أمتن البراهین علی توحید اللّه سبحانه، هو أنّه موجود مطلق غیر مقیّد 130
والدلیل علیه أیضاً، هو أنّه لو کان محدوداً لکان مخلوقاً لأنّ کلّ محدود فله 130
وما فی الکون أحدیّة إلّا أحدیّة المجموع. 132
"إنّ الصرافة قد تستعمل فی الماهیّات و... یقال "صرف الشیء لا یتثنّی ولا. 133
العلّة هی تمام المعلول. 137
وتمام الشیء هو الشیء وما یفضل علیه. 137
لا اشتداد وتضعّف بین المستقیم والمستدیر إذ من الواجب فی التشکیک أن. 138
فیعرف المعلول بنقص الوجود وشوبه بالأعدام. 138
إنّ حقیقة الوجود لا تقتضی نقصاً ومعنی عدمیاً مطلقاً. 138
... وهذا الإطلاق الحقیقیّ الإحاطیّ حائز للجمیع، ولا یشذّ عن حیطته 139
الوجود عنده حقیقة واحدة ذات مراتب متفاوتة بالشدة والضعف ونحوهما 139
إنّ الکثرة التی من حیث الشدة والضعف والتقدّم والتأخّر وغیرهما فی. 140
وأمّا علم العلّة بالمعلوم علماً حضوریّاً فیمکن تعلقّه بالموجود المادّیّ بما 140
إنّ تجرد المعلوم فی العلم الحضوریّ بالغیر غیر لازم، وإنّ غیبوبة الشیء 140
إنّ بعض الجهلة من المتصوّفین المقلّدین الّذین لم یحصّلوا طریق. 141
إنّ الأشیاء لم تفارق خزائنها، وخزائن الأشیاء لم تفارق عندیّة الحقّ تعالی. 144
وهذا هو الحریّ بأن یستفاد من قوله تعالی: <شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُو>. 145
فهو تعالی دلیل نفسه فی التوحید _ کما أنّه کذلک فی أصل الثبوت.. 145
وحیث إنّه بسیط محض، والبسیط المحض لا یفقد شیئاً وإلّا صار مرکبّاً 145
وهذا المعنی... نوع من البساطة والترکیب فی الوجود غیر البساطة والترکیب.. 148
إنّ الخالق واحد لا شریک له، لأنّ المطلق الغیر المتناهی قد ملک الوجود کلّه 148
إنّ العدد لیس بمتناه، و معناه أنّه لا یوجد مرتبة من العدد إلّا ویمکن فرض... 151
إنّ الکمّ لا یوجد فیه التشکیک بالشدة والضعف وهو ضروریّ أو قریب منه 153
من لوازم الوجوب، التمامیّة وفوق التمامیّة بالنسبة إلی الوجودات الّتی. 154
إنّ تمام الشیء هو الشیء وما یفضل علیه. 154
توحید عرشی: إعلم أنّ ذاته تعالی حقیقة الوجود بلا حدّ، وحقیقة الوجود 159
إنّ العقل لا یعرف کنه الوجود الحقیقیّ، وإنّ الموجودات حقایق. 161
مفهومه من أعرف الأشیا 164
إنّ التفکّر فی أمر اللّه تعالی _ الذی جعله مولانا الرضا علیه السلام أصل العبادة و 169
إنّ معرفة اللّه سبحانه تقع علی وجوه بعضها أعرف من بعض، نحو 186
ونحو قوله علیه السلام فی عدم إمکان الاکتناه بذاته تعالی، وأنّه لا ماهیّة له: 186
لا إله إلّا اللّه وحده وحده وحده، ناظر إلی مراتب التوحید، من التوحید 190
للمعرفة درجات حسب درجات العارفین به، لأنّ أدناها _ کما أفاده علیه السلام 195
النهی إرشادیّ متعلّق بمن لا یحسن الورود فی المسائل العقلیّة العمیقة. 197
یجب التحرّز عن التنزیه الصرف، کما یجب التنزّه عن التشبیه المحض... 200
اعلم أنّ التنزیه عند أهل الحقایق فی الجناب الإلهیّ عین التحدید 201
إنّ الحقّ المنزّه هو الخلق المشبّه. 201
فإن قلت بالتشبیه کنت محدّداً 202
ونزّهه وشبّهه 202
إنّ سریان الهویّة الإلهیّة فی الموجودات کلّها أوجب سریان جمیع الصفات.. 203
صفات الممکن نوعان؛ نوع منه لازم جهة وجوده، وهذا لا یخالف.. 204
قد تحقّق فی مباحث العلّة والمعلول أنّ الواحد لا یصدر عنه إلّا الواحد ولمّا 225
غیر أنّه وجود ظلیّ للوجود الواجبیّ، فقیر إلیه متقوّم به غیر مستقل دونه 225
إنّ الواجب لذاته، فوق ما لا یتناهی بما لا یتناهی شدّة!! 227
إنّ کلّ مجرّد فنوعه منحصر فی فرد... نعم یمکن الکثرة الأفرادیّة فی. 230
فکلّ ماهیة کثیرة الأفراد فهی مادّیّة. 230
إنّ الصادر الأوّل الذی یصدر من الواجب تعالی، عقل واحد هو أشرف.. 232
إنّ الممکن الأشرف یجب أن یکون أقدم فی مراتب الوجود من الممکن. 233
العالم المادّیّ عالم الحرکة والتکامل، والنفس أیضاً لتعلّقها بالبدن المادّیّ. 236
وبعد هذه المقدّمة نقول: الحدود اللازمة لکلّ مرتبة العارضة لحقیقة 244
إنّ الحقّ تعالی لا إشکال فی کون وجوده الخارجیّ غیر محدود بحدّ وغیر. 257
إنّ غیر المتناهی قد ملأ الوجود کلّه، فأینما تولّوا وجوه عقولکم فثمّ وجه 257
أینما تولّوا فثمّ وجه اللّه، حتّی فی نفس التولیة والأین... لأنّ الإطلاق الذاتیّ. 258
إنّ الحقّ المنزّه عن الزمان موجود فی کلّ وقت من الأوقات لا علی. 258
إنّه علی کلّ شیء حاضر أو مشهود، لا یختصّ بجهة دون جهة، وبمکان. 259
إنّ التزامن إنّما یتصوّر بین أمرین زمانییّن، وأمّا إذا کان أحد الأمرین غیر واقع. 259
کلّ ما ندرکه فهو وجود الحقّ فی أعیان الممکنات... وإذا کان الأمر علی ما 271
ومحصّل الکلام إنّ جمیع الموجودات عند أهل الحقیقة والحکمة الإلهیّة 271
لیس فی دار الوجود غیره دیّار، وکلّ ما یترائی فی عالم الوجود أنّه غیر. 272
لا ریب أنّ الآیات تثبت علماً ما ضروریّاً لکن الشأن فی تشخیص حقیقة هذا. 273
لکن بین معلوماتنا ما لا نتوقّف فی إطلاق الرؤیة علیه... نقول أری أنّی أنا 273
و... حکایة الإنسان عن نفسه أنّه یراه یرید و یکره و یبغض فإنّه یرید أنّه 273
وتسمیة هذا القسم من العلم الذی یجد فیه الإنسان نفس المعلوم 273
... واللّه سبحانه فی ما أثبت من الرؤیة یذکر معها خصوصیّات ویضمّ إلیها 273
إنّه علی کلّ شیء حاضر أو مشهود لا یختصّ بجهة دون جهة، وبمکان. 273
... ولو رأوه لرأوه بقلوبهم أی أنفسهم لا بأبصارهم وأحداقهم... إنّ. 274
...إنّ هذا العلم المسمّی بالرؤیة واللقاء یتمّ للصالحین من عباد اللّه 274
والقرآن الکریم أوّل کاشف عن هذه الحقیقة علی هذا الوجه البدیع. 274
... العلم من جهة الرؤیة... هو کمال العلم الضروریّ باللّه... فهذا هو.. 274
نعم هناک علم ضروریّ خاصّ یتعلّق به تعالی غیر العلم الضروریّ. 274
... إنّ هذه الرؤیة لیست هی الاعتقاد والایمان القلبیّ المکتسب بالدلیل. 274
لیس الوجود ماهیّة خارجیّة علی ما بیّنّاه... ولیس فی الموجودات شیء هو 308
الأسدّ الأخصر أن یقال بعد ثبوت أصالة الوجود: إنّ حقیقة الوجود التی هی. 344
«إنّ حقیقة الوجود التی هی عین الأعیان وحاقّ الواقع... یمتنع علیها العدم 345
لمّا کانت حقیقة کل شیء هی خصوصیة وجوده التی یثبت له، فالوجود أولی. 346
إنّ العقول المفارقة خارجة عن الحکم بالحدوث لکونها ملحقة بالصقع. 367
الفیض من عند الله باق دائم، والقائم متبدّل زائل فی کلّ حین، وإنّما بقاؤه 368
لا هویّة من الهویّات ولا شخص من الأشخاص فلکاً کان أو عنصراً، بسیطاً کان 368
صدور الموجودات عنه علی سبیل اللزوم... وکان صدورها عنه دائماً بلا منع. 369
إنّه مقتض بذاته للصادر الأوّل... إلی آخر الوجودات. 370
کلّ معلول من لوازم ذات علّته المقتضیة إیّاه. 370
وجود الأشیاء... نزلت من عنده... فلم یکن إلّا بسطاً ثمّ قبضاً... وهو 370
لیس له سوی فضلاً عن أن یکون حادثاً او قدیماً! 371
إنّ وجود الممکن من غیره، فحال إیجاده لا یکون موجوداً لاستحالة 373
الواجب المؤثّر فی الممکنات قادر، إذا لو کان موجباً لکانت الممکنات.. 373
ولا قدیم سوی الله تعالی. 374
وکلّ هذه المذاهب باطلة، لأنّ کلّ ما سوی الله ممکن، وکلّ ممکن حادث. 374
إنّ کلّ موجود حادث فله مبدء أزلیّ قدیم. وإنّ کلّ موجود لا یکون وجوده 381
الفیض إنّما یستعمل فی البارئ والعقول لا غیر، لأنّه لمّا کان صدور. 381
المراد من المبدء البسیط أنّ حقیقته التی یتجوهر ذاته هی بعینها کونه 382
إن المبدء الذی یصدر عنه وجود المعلول، هو وجود العلّة الذی هو نفس.. 382
إنّ الأثر لیس شیئا علی حیاله بل هو ظهور مبدئه. 382
کلّ ما لم یکن ثمّ کان، فوجوده قائم بغیره، وکلّ قائم بغیره معتمد علی. 383
لا یمکن أن یحدث موجود مادّیّ بدون سبب مادّیّ... إذ کلّ حادث مادّیّ. 384
قد ظهر من تعریف القوّة والفعل أنّهما یوجدان فی ما هو واقع فی ظرف.. 388
لمّا کان الزمان متّصفاً بالذات بالقبلیّة والبعدیّة بالذات غیر المجامعتین، کان. 393
وأمّا الحدوث بمعنی کون الزمان مسبوقاً بعدم خارج من وجوده سابق علیه 393
واعلم أنّ أکثر الناس یصعب علیهم الإعراب عن مذهبهم و عن محلّ الخلاف.. 396
لأنّهم إن عنوا به أنّه محتاج إلی الصانع المؤثّر، فخصمهم قائل به علی أتمّ 396
و إن عنوا به أنّ العالم یسبقه عدم زمانیّ، فلا یمکنهم الاعتراف به لأنّ. 396
و إن أفصحوا عن مذهبهم بأن العالم لیس بقدیم، فیقول الفیلسوف: إنّه 397
و إن عنوا أنّ العالم لیس بدائم، فیقال: ما ذا أردتم بذلک؟ فإنّ الدائم قد 397
و إن عنوا به أنّه کان وقت لم یکن فیه العالم، فهو مخالف لمذهبه إذ لیس.. 397
و إن قال واحد منهم: أردت به أنّه لیس بأزلیّ، یستفسر الأزلیّ و عاد التردید 397
و إن قال: الذی فی الذهن متناه، یسلّم له أنّ القدر الذی فی ذهنه من. 397
ثمّ إذا فرض لها مجموع ما فهی أیضاً حادثة. 397
و إن قال: أعنی بالحدوث أنّه کان معدوماً فوجد، إن أراد بمفهوم "کان" 397
و إن أراد به السبق الذاتیّ فخصمه قائل به، فإنّ الفیلسوف معترف بأنّ. 397
و إن قال: إنّ البارئ مقدّم علی العالم بحیث یکون بینه و بین العالم زمان. 397
فیتعیّن التقدّم الحقیقیّ الذی هو فی الحقیقة تقدّم، فلا یتعیّن النزاع هاهنا 397
و حینئذ یتبیّن المشرک من غیر المشرک! 398
إنّ الأثر لیس شیئاً علی حیاله بل هو ظهور مبدئه. 402
اثر، چیزی در مقابلِ آن نیست، بلکه ظهور مبدء خود است. 402
الفیض الأقدس ظهور الذات بکسوة الأسماء والصفات ولوازمها من. 402
المراد من المبدء البسیط أنّ حقیقته التی بها یتجوهر ذاته هی بعینها کونه 402
فإذا ثبت أنّ کلّ فاعل تامّ فهو بنفس ذاته فاعل، وبهویّته مصداق للحکم 403
إنّ المبدء الذی یصدر عنه وجود المعلول هو وجود العلّة الذی هو نفس.. 403
وفعله وهو تجلّی نوره 403
إنّ صفات الفعل_ مع کثرتها _ ترجع إلی فیض واحد متطوّر بأطوار خاصّة. 404
إنّ وحدته الإطلاقیّة مبدء لفیض واحد منبسط علی جمیع الأشیاء من صدر. 404
وحیث إنّه موجود بسیط وواحد محض، یصحّ القول بأنّ فیضه الصادر منه 404
معنی کون الشیء وصفاً للفعل لا للذات، هو أنّه ینتزع من مقام الفعل و 412
کلّ وصف وجودیّ هو کمال للموجود بما أنّه موجود، ولیس فی نفسه نقصاً 415
ثمّ إنّ الکمال الوجودیّ لمّا کان کأصل الوجود مقولاً بالتشکیک، فیمکن أن. 416
إنّ الإرادة إنّما هی علّة تحقّق المراد... وما یمکن أن یتعلّق به الإرادة 419
إنّ الإرادة المعهودة فی الکتاب والسنّة، هی صفة الفعل. وأسنی مراتبها 420
ثمّ إنّه قد یکون لجمیع تلک المراتب _ التی بعضها عین الذات، وبعضها 420
إنّ الموجود إذا لم یکن وجوده عین ذاته، کان قائماً بغیره ومتحقّقاً فیه 427
إنّ ما لا یکون وجوداً ولا موجوداً فی حدّ نفسه لا یمکن أن یصیر موجوداً 429
الوجود من حیث هو هو هو الحقّ سبحانه. والوجود الذهنیّ والخارجیّ و 430
فالوجود غیر مجعول مطلقاً، کما أنّه غیر قابل للعدم مطلقاً، لاستحالة 431
إنّ إدراک کلّ شیء هو بأن ینال حقیقة ذلک الشیء المدرک بما هو مدرک. 433
إنّه ما من موجود إلّا وهو علم الحقّ تعالی، لأنّ علمه بما سواه حضوریّ. 434
وأمّا علم العلّة بالمعلوم علماً حضوریّاً فیمکن تعلّقه بالموجود المادّیّ بما 434
إنّ تجرّد المعلوم فی العلم الحضوریّ بالغیر غیر لازم، وإنّ غیبوبة الشیء 434
إنّ الکمال الوجودیّ الذی له مراتب _ بعضها بسیط أزلیّ، وبعضها حادث.. 436
الصفات الکمالیّة _ التی تکون هی عین الذات _ فکمال التوحید، هو إثباتها 442
المراد من الصفات المنفیّة، هی الزائدة منها علی الذات لأنّها التی تشهد 443
کمال التوحید هو نفی الصفات الزائدة وإثبات الصفات العینیّة. 443
إنّه لیس له صفة زائدة علی ذاته، بل لیس له صفة أصلاً کما أشار إلیه ولیّ. 449
"الشیء ما لم یجب لم یوجد". 453
لا شیء فی سلسلة الوجود الإمکانیّ إلّا وهو واجب موجب بالغیر، والعلل. 459
إذا تمّ العلم بکون الفعل خیراً أعقب ذلک شوقاً من الفاعل إلی الفعل. 459
ما من شیء ممکن موجود سوی الواجب بالذات حتّی الأفعال الاختیاریّه 459
قد عرفت أنّ الفاعلیّة طولیّة وللفعل انتساب إلی الواجب بالفعل بمعنی. 460
الجبر العلّیّ _ الناطق به قاعدة "الشیء ما لم یجب لم یوجد" هو الوجوب.. 460
إنّ الإنسان المتفکّر المختار مبدء قریب للفعل الوجودیّ، ثمّ المبادی. 461
الحرکة لازمة ضرورة بالقدرة، والقدرة محرّکة ضرورة عند انجزام المشیّة 462
إنّ استحالة التفویض علی مشرب التوحید الأفعالیّ أظهر، لوضوح امتناع. 464
إنّه علی المشرب الرابع _وهو التوحید الأفعالیّ المبحوث عنه فی العرفان. 465
وهذا الوجوب الغیریّ منتة إلی الواجب بالذات، فهو العلّة الأولی للفعل. 467
الإنسان نفسه فجزء من أجزاء العلّة التامّة نسبة الفعل إلیه بالإمکان. 476
إنّه تعالی مختار بالذات اذ لا إجبار الّا من أمر وراء الفاعل یحمله علی خلاف.. 479
أنت الإمام الذی نرجو بطاعته 490
وإنّ فی دائرة الوجود 504
إنّ علمه تعالی بالموجودات والحوادث مطابق لما فی نفس الأمر من. 504
«إنّ حقیقة الوجود التی هی عین الأعیان وحاقّ الواقع... یمتنع علیها 521
«لا یشذ عنه وجود». 522
«الوجودات الإمکانیّة کائنة ما کانت... محاطة له بمعنی ما لیس بخارج». 522
«إنّ ذاته المتعالیة مبدأ لکلّ کمال وجودیّ ومبدأ الکمال غیر فاقد له ففی. 522
«ذاته حقیقة، وکنهه تفریق بینه وبین خلقه». 522
«إنّ العلّة تمام وجود معلولها... أن تمام الشیء هو الشیء وما یفضل علیه». 523
«قول بعضهم إنّ علّة الإیجاد هی إرادة الواجب بالذات دون ذاته المتعالیة 524
«فالعلّة هی نفس الوجود الذی یصدر عنه وجود المعلول». 524
«إنّ حقیقة الوجود التی هی عین الأعیان وحاقّ الواقع... یمتنع علیها 525
«حقیقة الوجود... لا ثانی لها فهی واجبة الوجود بالذات». 526
«واجب الوجود تعالی حقیقة الوجود الصرف التی لا ثانی لها... إذ کلّ ما 526
... فی إثبات ذاته تعالی... لبطلان الغیر... إذ لا غیر هناک... 526
«الواجب تعالی... لا یفیض إلّا وجوداً واحدا بسیطاً له کلّ کمال وجودیً». 526
«تقدّم الوجود علی الوجود فهو تقدّم آخر غیر ما بالعلّیّة إذ لیس بینهما تأثیر 527
«قول بعضهم إنّ علّة الإیجاد مشیئته و إرادته تعالی دون ذاته کلام لا. 527
«الوجودات الإمکانیّة کائنة ما کانت... محاطة له بمعنی ما لیس بخارج». 528
«إنّ الموجود الرابط... هو موجود فی غیره... بمعنی ما لیس بخارج. 528
«إنّ ما سواه من الموجودات معالیل له... حاضرة عنده بوجوداتها». 528
«إنّ العلّة تمام وجود معلولها». 529
إنّ تمام الشیء هو الشیء وما یفضل علیه». 529
«من الواجب فی التشکیک أن یشمل الشدید علی الضعیف وزیادة». 529
النور حقیقة واحدة بسیطة متکثّرة فی عین وحدتها ومتوحّدة فی عین کثرتها 530
«إنّ وجود المعلول بقیاسه إلی علّته وجود رابط موجود فی غیره». 530
«لا معنی لتخلّل العدم بین وجود العلّة التامّة ووجود معلولها بأی نحو فرض... 530
«فکونه تعالی بحیث یخلق وکونه بحیث یرزق إلی غیر ذلک صفات.. 531
«إنّ قدرته تعالی هی مبدئیّته للإیجاد وعلّیته لما سواه وهی عین الذات.. 532
«وأمّا الحدوث بمعنی کون وجود الزمان مسبوقاً بعدم خارج من وجوده 532
«العالم بجمیع أجزائه حادث ذاتاً مسبوق الوجود بوجود الواجب لذاته 532
«کلّ حادث زمانیّ فإنّه مسبوق بقوّة الوجود... وهذا الإمکان أمر خارجیّ. 533
«إنّ الواحد لا یصدر عنه إلّا الواحد ولمّا کان الواجب تعالی واحداً بسیطاً من. 533
«من الواجب أن یکون بین المعلول وعلّته سنخیّة ذاتیّة». 534
«الواجب تعالی... لا یفیض إلّا وجوداً واحداً بسیطاً له کلّ کمال وجودیّ». 534
«إنّ هذا العالم المادیّ معلول لعالم نوریّ مجرّد عن المادّة متقدّس عن. 534
«مرتبة الوجود العقلیّ معلولة للواجب تعالی بلا واسطة وعلّة متوسّطة لما 535
«مفیض الصورة العقلیّة جوهر عقلیّ مفارق للمادّة فیه جمیع الصور. 535
«إنّ عالم العقل علّة مفیضة لعالم المثال وعالم المثال علّة مفیضة لعالم 535
«عالم العقل علّة لعالم المثال وعالم المثال علّة مفیضة لعالم المادّة. 535
«تقدّم الوجود علی الوجود فهو تقدّم آخر غیر ما بالعلّیّة إذ لیس بینهما تأثیر 536
«الواجب تعالی... لا یفیض إلّا وجوداً واحداً». 537
«وعلمه الذی هو عین ذاته علّة لما سواه». 538
«بعض من لم یجد بدّاً من إیجاب العلّة التامّة لمعلولها قال بأنّ علّة العالم 538
«قدرته مبدئیّته لکل شیء سواه بذاته». 540
«إنّ قدرته تعالی هی مبدئیّته للإیجاد وعلّیته لما سواه وهی عین. 540
«إنّ له تعالی علماً إجمالیّاً فی عین الکشف التفصیلیّ». 540
«فما سواه من شیء فهو معلوم له تعالی فی مرتبة ذاته المتعالیة علماً 540
«فهو معلوم عنده علماً إجمالیّاً فی عین الکشف التفصیلیّ». 541
«یکشف بتفاصیل صفاته التی هی عین ذاته المقدّسة عن إجمال ذاته 541
«ولمّا کان الواجب تعالی واحداً بسیطاً من کلّ وجه لا یتسرّب إلیه جهة کثرة 541
«فهی معلومة له علماً حضوریّاً فی مرتبة وجوداتها المجرّدة منها بأنفسها 542
«فما من شیء ممکن موجود سوی الواجب بالذات حتّی الأفعال الاختیاریّة 544
«لا حکم للمعلول إلّا وهو لوجود العلّة وبه. فهو تعالی الفاعل المستقلّ. 544
«إن الواجب تعالی مبدأ لکل ممکن موجود وهو المبحث المعنون عنه 545
«إنّ ما سوی الواجب بالذات سواء کان جوهراً أو عرضاً وبعبارة أخری سواء 545
ویدفعه... أنّ البرهان قائم علی أنّ الإیجاد وجعل الوجود خاصّة للواجب.. 545
«إنّ العلّة التامّة یلزم من وجودها وجود المعلول ومن عدمها عدمه». 547
«إذا کانت العلّة التامّة موجودة وجب وجود معلولها». 547
«إنّ المعلول لا ینفکّ وجوده عن وجود علّته کما أنّ العلّة التامّة لا تنفکّ. 547
«إنّ الواجب بالذات علّة تامّة ینتهی إلیه کل موجود ممکن بلا واسطة أو 548
«إنّ علمه التفصیلیّ بالأشیاء وهو عین ذاته علّة لوجودها... ولا شیء فی.. 549
«إذا تمّ العلم بکون الفعل خیراً أعقب ذلک شوقاً من الفاعل إلی الفعل. 549
کائنات از جهت ذات، بدون اینکه جعل و آفرینشی در کار باشد موجود و 552
هر گاه به این وجود [صادر اول] از نظر شکل و صورت و این بودن آن نگاه 552
قاعده (سنخیت) در اعطای حق، کمالات نوری را، جاری است، انوار علم و 553
نور خدا همیشه مطلق غیر متعین است، در عین این که این مخلوقات اسماء 553
در واقع و نفس الأمر، با قطع نظر از شکلها و محدودیتها... او [محمد 553
در عالم به هیچ وجه شرک نمیباشد. شیطان هم نور وجود دارد. وجود 554
اگر در مقابل و به محاذات علم و قدرت خدا، علم و قدرت و وجود دیگری. 554
کائنات اعم از پیغمبر یا غیره ظلاند... قائم بالذات نیستند. قائم به غیرند 555
ملا صدرا... میگوید ممکنات، وجود امکانی، وجود رابطه است، اصلا. 555
در حقیقت وجود نخواهد شد که چیز دیگری موجود باشد. در نور شمس.. 555
حقیقت مختص ذات خداوند است. ذات مختص حضرت ربّ العزه میباشد 555
تمامی معقولات بدیهی و ضروری، ظلمت است، و کشف کردن حقیقتهای. 556
برای فهم حقیقی مطالب عالم اظله و اشباح راه منحصر در تجرید و خلع. 556
این راه فقط تجرید میخواهد تجرید از علایق، خلاص شدن از علایق. 556
تا انسان معتدل است و هوشیاری دارد، هرگز کسی نمیتواند به او بگوید که 557
عین خود خدا را یافتند نه مفهوم واجب الوجود، و نه مفهوم مصداق. 557
پس اعتقاد به محال بودن معرفت خدا و بستن باب معرفت کنه ذات خدا 557
مشاهده او ولهی و اندکاکی است و انسان چیزی نمیتواند بگوید. 557
«ظاهر و آشکار فقط خداست، و جز او هیچ چیزی وجود ندارد، و احدی غیر 557
«و خدای تعالی... به ذات خود ظاهر و آشکار است». 558
مراد از فطرت توحیدی، معرفت و شناخت میباشد نه عقیده به خدا 558
«خدای متعال در این عالم نیز ذات مقدسش را برای طایفه خاصی به 558
«... طریقی دیگر در مسأله شناخت... "عرفان الله" به "الله" است. 558
با توجه به اینکه حضرت حقّ هرگز معقول و متصوَّر نیست، و به هیچ درکی 558
امام علیه السلام میفرمایند: "فَتَجَلّی لَهم سبحانه فی کتابه مِن غیر أن یَکُونوا رَأوهُ" 558
روشن است جلوه در این جا به معنای تطوُّر یا تنزّل خدا نمیباشد؛ جلوه 559
در اینجا میتوان گفت که خود این یافت و وجدان و تجلّی حضرت حقّ. 559
«قد سمعت بعض أهل الکلام یقول: لو أنّ رجلاً ولد فی فلاة من الأرض ولم 562
فقلت: إنّ هذا شیء لم یکن وهو إخبار بما لم یکن أن لو کان کیف کان یکون. 562
«واعلم أیّها الأخ أنّ بعض العلماء ذهب إلی أنّ معرفة الله فطریّة ضروریّة 563
والصحیح الثانی، فإنّها ثابتة بالاستدلال وإن کان دلیلها وجدانیّاً، وهی. 563
حدود متجاوز از یکصد سال پیش در شوشتر... آقا سید علی شوشتری. 565
حضرتش به او نظری خاص داشتهاند؛ لبان او را بوسیدهاند؛ بر او تجلّی. 566
الفیلسوف الکامل هو الإمام _ حسب ما عرّفه الفارابیّ _ وسائر الفلاسفة 581
قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند. عرفان در حقیقت تفسیر. 581
نقش عرفای اسلام در احیاء معارف اسلامی این است که قرآن را به کمک.. 581
فیلسوف کامل امام است...پس قرآن و عرفان و برهان را از یکدیگر. 581
علم تصوف و عرفان یکی از شعب معارف اسلامی است که از کتاب مجید 582
طریقه اهل سلوک... همان طریقه انبیا و اولیاست. 582
بدون شک طریقه متصوفه و اهل کشف به این معنایی که ذکر شد ترجیح. 582
إنّ الأمر عند النظر التامّ فوق التفوّه بالعلّیّة والمعلولیّة لأنّ الکلّ فیضه. 83
إنّ التمایز بین الحقّ سبحانه وبین الخلق لیس تمایزاً تقابلیّاً، بل التمایز هو 83
إنّ لجمیع الموجودات أصلاً واحداً أو سنخاً فارداً هو الحقیقة والباقی شؤونه 89
کلّ ما هو بسیط الحقیقة فهو بوحدته کلّ الأشیاء، لا یعوزه شیء منها 110
کلّ ما ندرکه فهو وجود الحقّ فی أعیان الممکنات... وإذا کان الأمر علی ما 110
أمّا الواجب جلّ ذکره فلیس له حد محدود... ولا نهایة لوجوده... فلا یخلو 111
إنّ وجوده تعالی لا یشوب بعدم شیء من الأشیاء. 111
إنّ جمیع الموجودات عند أهل الحقیقة والحکمة الإلهیّة المتعالیة عقلاً کان. 111
لیس فی دار الوجود غیره دیّار، وکلّ ما یترائی فی عالم الوجود أنّه غیر. 112
إنّ کلّ محدود فهو مخلوق، وإنّ ما لیس بمخلوق فهو لیس بمحدود إلی حدّ 112
إنّ الإطلاق الذاتیّ لا یشذّ عن شیء ولا یشذّ عنه شیء. 113
إنّ اللّه سبحانه موجود مطلق لا یعزب عن شیء ولا یعزب عنه شیء. 113
لیس الموجود الأزلیّ إلّا واحداً مطلقاً غیر محدود، فلا غیر هناک حتّی تباین. 113
إنّ غیر المتناهی قد ملأ الوجود کلّه... فأین المجال لفرض غیره. 113
إنّها [الذات الإلهیّة] هی الظاهرة بصورة الحمار والحیوان. 114
حیث إنّه تعالی وجود صمدیّ، فهو الواحد الجمیع. 114
المعلول قائم بعلّته المفیضة لوجوده وما هذا شأنه لا یکون خارجاً عن. 120
إنّ مقتضی التوحید الربوبیّ، وإطلاق التدبیر الغیر المتناهی، هو أنّه لا یوجد 121
إنّ صفات الفعل _ مع کثرتها _ ترجع إلی فیض واحد متطوّر بأطوار خاصّة 122
وحیث إنّه موجود بسیط وواحد محض، یصحّ القول بأنّ فیضه الصادر منه 125
إنّ ذات الواجب... صرف الوجود... وصرف الشیء واحد بالوحدة الحقّة 128
تعدّد الواجب بالذات، هو تعدّد موجودین غیر متناهیین بلحاظ. 128
لا یمکن تعدّد الواجب لأنّه لو تعدّد لکان المفروض واجباً محدود الوجود 129
إنّ معنی تصدیق موجود خارجیّ غیر محدود بحدّ فی مرتبة من مراتب.. 129
إنّ وحدة الوجود إن لم یکن صحیحة فیلزم أن یکون الحقّ تعالی محدوداً. 130
إنّ أمتن البراهین علی توحید اللّه سبحانه، هو أنّه موجود مطلق غیر مقیّد 130
والدلیل علیه أیضاً، هو أنّه لو کان محدوداً لکان مخلوقاً لأنّ کلّ محدود فله 130
وما فی الکون أحدیّة إلّا أحدیّة المجموع. 132
"إنّ الصرافة قد تستعمل فی الماهیّات و... یقال "صرف الشیء لا یتثنّی ولا. 133
العلّة هی تمام المعلول. 137
وتمام الشیء هو الشیء وما یفضل علیه. 137
لا اشتداد وتضعّف بین المستقیم والمستدیر إذ من الواجب فی التشکیک أن. 138
فیعرف المعلول بنقص الوجود وشوبه بالأعدام. 138
إنّ حقیقة الوجود لا تقتضی نقصاً ومعنی عدمیاً مطلقاً. 138
... وهذا الإطلاق الحقیقیّ الإحاطیّ حائز للجمیع، ولا یشذّ عن حیطته 139
الوجود عنده حقیقة واحدة ذات مراتب متفاوتة بالشدة والضعف ونحوهما 139
إنّ الکثرة التی من حیث الشدة والضعف والتقدّم والتأخّر وغیرهما فی. 140
وأمّا علم العلّة بالمعلوم علماً حضوریّاً فیمکن تعلقّه بالموجود المادّیّ بما 140
إنّ تجرد المعلوم فی العلم الحضوریّ بالغیر غیر لازم، وإنّ غیبوبة الشیء 140
إنّ بعض الجهلة من المتصوّفین المقلّدین الّذین لم یحصّلوا طریق. 141
إنّ الأشیاء لم تفارق خزائنها، وخزائن الأشیاء لم تفارق عندیّة الحقّ تعالی. 144
وهذا هو الحریّ بأن یستفاد من قوله تعالی: <شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُو>. 145
فهو تعالی دلیل نفسه فی التوحید _ کما أنّه کذلک فی أصل الثبوت.. 145
وحیث إنّه بسیط محض، والبسیط المحض لا یفقد شیئاً وإلّا صار مرکبّاً 145
وهذا المعنی... نوع من البساطة والترکیب فی الوجود غیر البساطة والترکیب.. 148
إنّ الخالق واحد لا شریک له، لأنّ المطلق الغیر المتناهی قد ملک الوجود کلّه 148
إنّ العدد لیس بمتناه، و معناه أنّه لا یوجد مرتبة من العدد إلّا ویمکن فرض... 151
إنّ الکمّ لا یوجد فیه التشکیک بالشدة والضعف وهو ضروریّ أو قریب منه 153
من لوازم الوجوب، التمامیّة وفوق التمامیّة بالنسبة إلی الوجودات الّتی. 154
إنّ تمام الشیء هو الشیء وما یفضل علیه. 154
توحید عرشی: إعلم أنّ ذاته تعالی حقیقة الوجود بلا حدّ، وحقیقة الوجود 159
إنّ العقل لا یعرف کنه الوجود الحقیقیّ، وإنّ الموجودات حقایق. 161
مفهومه من أعرف الأشیا 164
إنّ التفکّر فی أمر اللّه تعالی _ الذی جعله مولانا الرضا علیه السلام أصل العبادة و 169
إنّ معرفة اللّه سبحانه تقع علی وجوه بعضها أعرف من بعض، نحو 186
ونحو قوله علیه السلام فی عدم إمکان الاکتناه بذاته تعالی، وأنّه لا ماهیّة له: 186
لا إله إلّا اللّه وحده وحده وحده، ناظر إلی مراتب التوحید، من التوحید 190
للمعرفة درجات حسب درجات العارفین به، لأنّ أدناها _ کما أفاده علیه السلام 195
النهی إرشادیّ متعلّق بمن لا یحسن الورود فی المسائل العقلیّة العمیقة. 197
یجب التحرّز عن التنزیه الصرف، کما یجب التنزّه عن التشبیه المحض... 200
اعلم أنّ التنزیه عند أهل الحقایق فی الجناب الإلهیّ عین التحدید 201
إنّ الحقّ المنزّه هو الخلق المشبّه. 201
فإن قلت بالتشبیه کنت محدّداً 202
ونزّهه وشبّهه 202
إنّ سریان الهویّة الإلهیّة فی الموجودات کلّها أوجب سریان جمیع الصفات.. 203
صفات الممکن نوعان؛ نوع منه لازم جهة وجوده، وهذا لا یخالف.. 204
قد تحقّق فی مباحث العلّة والمعلول أنّ الواحد لا یصدر عنه إلّا الواحد ولمّا 225
غیر أنّه وجود ظلیّ للوجود الواجبیّ، فقیر إلیه متقوّم به غیر مستقل دونه 225
إنّ الواجب لذاته، فوق ما لا یتناهی بما لا یتناهی شدّة!! 227
إنّ کلّ مجرّد فنوعه منحصر فی فرد... نعم یمکن الکثرة الأفرادیّة فی. 230
فکلّ ماهیة کثیرة الأفراد فهی مادّیّة. 230
إنّ الصادر الأوّل الذی یصدر من الواجب تعالی، عقل واحد هو أشرف.. 232
إنّ الممکن الأشرف یجب أن یکون أقدم فی مراتب الوجود من الممکن. 233
العالم المادّیّ عالم الحرکة والتکامل، والنفس أیضاً لتعلّقها بالبدن المادّیّ. 236
وبعد هذه المقدّمة نقول: الحدود اللازمة لکلّ مرتبة العارضة لحقیقة 244
إنّ الحقّ تعالی لا إشکال فی کون وجوده الخارجیّ غیر محدود بحدّ وغیر. 257
إنّ غیر المتناهی قد ملأ الوجود کلّه، فأینما تولّوا وجوه عقولکم فثمّ وجه 257
أینما تولّوا فثمّ وجه اللّه، حتّی فی نفس التولیة والأین... لأنّ الإطلاق الذاتیّ. 258
إنّ الحقّ المنزّه عن الزمان موجود فی کلّ وقت من الأوقات لا علی. 258
إنّه علی کلّ شیء حاضر أو مشهود، لا یختصّ بجهة دون جهة، وبمکان. 259
إنّ التزامن إنّما یتصوّر بین أمرین زمانییّن، وأمّا إذا کان أحد الأمرین غیر واقع. 259
کلّ ما ندرکه فهو وجود الحقّ فی أعیان الممکنات... وإذا کان الأمر علی ما 271
ومحصّل الکلام إنّ جمیع الموجودات عند أهل الحقیقة والحکمة الإلهیّة 271
لیس فی دار الوجود غیره دیّار، وکلّ ما یترائی فی عالم الوجود أنّه غیر. 272
لا ریب أنّ الآیات تثبت علماً ما ضروریّاً لکن الشأن فی تشخیص حقیقة هذا. 273
لکن بین معلوماتنا ما لا نتوقّف فی إطلاق الرؤیة علیه... نقول أری أنّی أنا 273
و... حکایة الإنسان عن نفسه أنّه یراه یرید و یکره و یبغض فإنّه یرید أنّه 273
وتسمیة هذا القسم من العلم الذی یجد فیه الإنسان نفس المعلوم 273
... واللّه سبحانه فی ما أثبت من الرؤیة یذکر معها خصوصیّات ویضمّ إلیها 273
إنّه علی کلّ شیء حاضر أو مشهود لا یختصّ بجهة دون جهة، وبمکان. 273
... ولو رأوه لرأوه بقلوبهم أی أنفسهم لا بأبصارهم وأحداقهم... إنّ. 274
...إنّ هذا العلم المسمّی بالرؤیة واللقاء یتمّ للصالحین من عباد اللّه 274
والقرآن الکریم أوّل کاشف عن هذه الحقیقة علی هذا الوجه البدیع. 274
... العلم من جهة الرؤیة... هو کمال العلم الضروریّ باللّه... فهذا هو.. 274
نعم هناک علم ضروریّ خاصّ یتعلّق به تعالی غیر العلم الضروریّ. 274
... إنّ هذه الرؤیة لیست هی الاعتقاد والایمان القلبیّ المکتسب بالدلیل. 274
لیس الوجود ماهیّة خارجیّة علی ما بیّنّاه... ولیس فی الموجودات شیء هو 308
الأسدّ الأخصر أن یقال بعد ثبوت أصالة الوجود: إنّ حقیقة الوجود التی هی. 344
«إنّ حقیقة الوجود التی هی عین الأعیان وحاقّ الواقع... یمتنع علیها العدم 345
لمّا کانت حقیقة کل شیء هی خصوصیة وجوده التی یثبت له، فالوجود أولی. 346
إنّ العقول المفارقة خارجة عن الحکم بالحدوث لکونها ملحقة بالصقع. 367
الفیض من عند الله باق دائم، والقائم متبدّل زائل فی کلّ حین، وإنّما بقاؤه 368
لا هویّة من الهویّات ولا شخص من الأشخاص فلکاً کان أو عنصراً، بسیطاً کان 368
صدور الموجودات عنه علی سبیل اللزوم... وکان صدورها عنه دائماً بلا منع. 369
إنّه مقتض بذاته للصادر الأوّل... إلی آخر الوجودات. 370
کلّ معلول من لوازم ذات علّته المقتضیة إیّاه. 370
وجود الأشیاء... نزلت من عنده... فلم یکن إلّا بسطاً ثمّ قبضاً... وهو 370
لیس له سوی فضلاً عن أن یکون حادثاً او قدیماً! 371
إنّ وجود الممکن من غیره، فحال إیجاده لا یکون موجوداً لاستحالة 373
الواجب المؤثّر فی الممکنات قادر، إذا لو کان موجباً لکانت الممکنات.. 373
ولا قدیم سوی الله تعالی. 374
وکلّ هذه المذاهب باطلة، لأنّ کلّ ما سوی الله ممکن، وکلّ ممکن حادث. 374
إنّ کلّ موجود حادث فله مبدء أزلیّ قدیم. وإنّ کلّ موجود لا یکون وجوده 381
الفیض إنّما یستعمل فی البارئ والعقول لا غیر، لأنّه لمّا کان صدور. 381
المراد من المبدء البسیط أنّ حقیقته التی یتجوهر ذاته هی بعینها کونه 382
إن المبدء الذی یصدر عنه وجود المعلول، هو وجود العلّة الذی هو نفس.. 382
إنّ الأثر لیس شیئا علی حیاله بل هو ظهور مبدئه. 382
کلّ ما لم یکن ثمّ کان، فوجوده قائم بغیره، وکلّ قائم بغیره معتمد علی. 383
لا یمکن أن یحدث موجود مادّیّ بدون سبب مادّیّ... إذ کلّ حادث مادّیّ. 384
قد ظهر من تعریف القوّة والفعل أنّهما یوجدان فی ما هو واقع فی ظرف.. 388
لمّا کان الزمان متّصفاً بالذات بالقبلیّة والبعدیّة بالذات غیر المجامعتین، کان. 393
وأمّا الحدوث بمعنی کون الزمان مسبوقاً بعدم خارج من وجوده سابق علیه 393
واعلم أنّ أکثر الناس یصعب علیهم الإعراب عن مذهبهم و عن محلّ الخلاف.. 396
لأنّهم إن عنوا به أنّه محتاج إلی الصانع المؤثّر، فخصمهم قائل به علی أتمّ 396
و إن عنوا به أنّ العالم یسبقه عدم زمانیّ، فلا یمکنهم الاعتراف به لأنّ. 396
و إن أفصحوا عن مذهبهم بأن العالم لیس بقدیم، فیقول الفیلسوف: إنّه 397
و إن عنوا أنّ العالم لیس بدائم، فیقال: ما ذا أردتم بذلک؟ فإنّ الدائم قد 397
و إن عنوا به أنّه کان وقت لم یکن فیه العالم، فهو مخالف لمذهبه إذ لیس.. 397
و إن قال واحد منهم: أردت به أنّه لیس بأزلیّ، یستفسر الأزلیّ و عاد التردید 397
و إن قال: الذی فی الذهن متناه، یسلّم له أنّ القدر الذی فی ذهنه من. 397
ثمّ إذا فرض لها مجموع ما فهی أیضاً حادثة. 397
و إن قال: أعنی بالحدوث أنّه کان معدوماً فوجد، إن أراد بمفهوم "کان" 397
و إن أراد به السبق الذاتیّ فخصمه قائل به، فإنّ الفیلسوف معترف بأنّ. 397
و إن قال: إنّ البارئ مقدّم علی العالم بحیث یکون بینه و بین العالم زمان. 397
فیتعیّن التقدّم الحقیقیّ الذی هو فی الحقیقة تقدّم، فلا یتعیّن النزاع هاهنا 397
و حینئذ یتبیّن المشرک من غیر المشرک! 398
إنّ الأثر لیس شیئاً علی حیاله بل هو ظهور مبدئه. 402
اثر، چیزی در مقابلِ آن نیست، بلکه ظهور مبدء خود است. 402
الفیض الأقدس ظهور الذات بکسوة الأسماء والصفات ولوازمها من. 402
المراد من المبدء البسیط أنّ حقیقته التی بها یتجوهر ذاته هی بعینها کونه 402
فإذا ثبت أنّ کلّ فاعل تامّ فهو بنفس ذاته فاعل، وبهویّته مصداق للحکم 403
إنّ المبدء الذی یصدر عنه وجود المعلول هو وجود العلّة الذی هو نفس.. 403
وفعله وهو تجلّی نوره 403
إنّ صفات الفعل_ مع کثرتها _ ترجع إلی فیض واحد متطوّر بأطوار خاصّة. 404
إنّ وحدته الإطلاقیّة مبدء لفیض واحد منبسط علی جمیع الأشیاء من صدر. 404
وحیث إنّه موجود بسیط وواحد محض، یصحّ القول بأنّ فیضه الصادر منه 404
معنی کون الشیء وصفاً للفعل لا للذات، هو أنّه ینتزع من مقام الفعل و 412
کلّ وصف وجودیّ هو کمال للموجود بما أنّه موجود، ولیس فی نفسه نقصاً 415
ثمّ إنّ الکمال الوجودیّ لمّا کان کأصل الوجود مقولاً بالتشکیک، فیمکن أن. 416
إنّ الإرادة إنّما هی علّة تحقّق المراد... وما یمکن أن یتعلّق به الإرادة 419
إنّ الإرادة المعهودة فی الکتاب والسنّة، هی صفة الفعل. وأسنی مراتبها 420
ثمّ إنّه قد یکون لجمیع تلک المراتب _ التی بعضها عین الذات، وبعضها 420
إنّ الموجود إذا لم یکن وجوده عین ذاته، کان قائماً بغیره ومتحقّقاً فیه 427
إنّ ما لا یکون وجوداً ولا موجوداً فی حدّ نفسه لا یمکن أن یصیر موجوداً 429
الوجود من حیث هو هو هو الحقّ سبحانه. والوجود الذهنیّ والخارجیّ و 430
فالوجود غیر مجعول مطلقاً، کما أنّه غیر قابل للعدم مطلقاً، لاستحالة 431
إنّ إدراک کلّ شیء هو بأن ینال حقیقة ذلک الشیء المدرک بما هو مدرک. 433
إنّه ما من موجود إلّا وهو علم الحقّ تعالی، لأنّ علمه بما سواه حضوریّ. 434
وأمّا علم العلّة بالمعلوم علماً حضوریّاً فیمکن تعلّقه بالموجود المادّیّ بما 434
إنّ تجرّد المعلوم فی العلم الحضوریّ بالغیر غیر لازم، وإنّ غیبوبة الشیء 434
إنّ الکمال الوجودیّ الذی له مراتب _ بعضها بسیط أزلیّ، وبعضها حادث.. 436
الصفات الکمالیّة _ التی تکون هی عین الذات _ فکمال التوحید، هو إثباتها 442
المراد من الصفات المنفیّة، هی الزائدة منها علی الذات لأنّها التی تشهد 443
کمال التوحید هو نفی الصفات الزائدة وإثبات الصفات العینیّة. 443
إنّه لیس له صفة زائدة علی ذاته، بل لیس له صفة أصلاً کما أشار إلیه ولیّ. 449
"الشیء ما لم یجب لم یوجد". 453
لا شیء فی سلسلة الوجود الإمکانیّ إلّا وهو واجب موجب بالغیر، والعلل. 459
إذا تمّ العلم بکون الفعل خیراً أعقب ذلک شوقاً من الفاعل إلی الفعل. 459
ما من شیء ممکن موجود سوی الواجب بالذات حتّی الأفعال الاختیاریّه 459
قد عرفت أنّ الفاعلیّة طولیّة وللفعل انتساب إلی الواجب بالفعل بمعنی. 460
الجبر العلّیّ _ الناطق به قاعدة "الشیء ما لم یجب لم یوجد" هو الوجوب.. 460
إنّ الإنسان المتفکّر المختار مبدء قریب للفعل الوجودیّ، ثمّ المبادی. 461
الحرکة لازمة ضرورة بالقدرة، والقدرة محرّکة ضرورة عند انجزام المشیّة 462
إنّ استحالة التفویض علی مشرب التوحید الأفعالیّ أظهر، لوضوح امتناع. 464
إنّه علی المشرب الرابع _وهو التوحید الأفعالیّ المبحوث عنه فی العرفان. 465
وهذا الوجوب الغیریّ منتة إلی الواجب بالذات، فهو العلّة الأولی للفعل. 467
الإنسان نفسه فجزء من أجزاء العلّة التامّة نسبة الفعل إلیه بالإمکان. 476
إنّه تعالی مختار بالذات اذ لا إجبار الّا من أمر وراء الفاعل یحمله علی خلاف.. 479
أنت الإمام الذی نرجو بطاعته 490
وإنّ فی دائرة الوجود 504
إنّ علمه تعالی بالموجودات والحوادث مطابق لما فی نفس الأمر من. 504
«إنّ حقیقة الوجود التی هی عین الأعیان وحاقّ الواقع... یمتنع علیها 521
«لا یشذ عنه وجود». 522
«الوجودات الإمکانیّة کائنة ما کانت... محاطة له بمعنی ما لیس بخارج». 522
«إنّ ذاته المتعالیة مبدأ لکلّ کمال وجودیّ ومبدأ الکمال غیر فاقد له ففی. 522
«ذاته حقیقة، وکنهه تفریق بینه وبین خلقه». 522
«إنّ العلّة تمام وجود معلولها... أن تمام الشیء هو الشیء وما یفضل علیه». 523
«قول بعضهم إنّ علّة الإیجاد هی إرادة الواجب بالذات دون ذاته المتعالیة 524
«فالعلّة هی نفس الوجود الذی یصدر عنه وجود المعلول». 524
«إنّ حقیقة الوجود التی هی عین الأعیان وحاقّ الواقع... یمتنع علیها 525
«حقیقة الوجود... لا ثانی لها فهی واجبة الوجود بالذات». 526
«واجب الوجود تعالی حقیقة الوجود الصرف التی لا ثانی لها... إذ کلّ ما 526
... فی إثبات ذاته تعالی... لبطلان الغیر... إذ لا غیر هناک... 526
«الواجب تعالی... لا یفیض إلّا وجوداً واحدا بسیطاً له کلّ کمال وجودیً». 526
«تقدّم الوجود علی الوجود فهو تقدّم آخر غیر ما بالعلّیّة إذ لیس بینهما تأثیر 527
«قول بعضهم إنّ علّة الإیجاد مشیئته و إرادته تعالی دون ذاته کلام لا. 527
«الوجودات الإمکانیّة کائنة ما کانت... محاطة له بمعنی ما لیس بخارج». 528
«إنّ الموجود الرابط... هو موجود فی غیره... بمعنی ما لیس بخارج. 528
«إنّ ما سواه من الموجودات معالیل له... حاضرة عنده بوجوداتها». 528
«إنّ العلّة تمام وجود معلولها». 529
إنّ تمام الشیء هو الشیء وما یفضل علیه». 529
«من الواجب فی التشکیک أن یشمل الشدید علی الضعیف وزیادة». 529
النور حقیقة واحدة بسیطة متکثّرة فی عین وحدتها ومتوحّدة فی عین کثرتها 530
«إنّ وجود المعلول بقیاسه إلی علّته وجود رابط موجود فی غیره». 530
«لا معنی لتخلّل العدم بین وجود العلّة التامّة ووجود معلولها بأی نحو فرض... 530
«فکونه تعالی بحیث یخلق وکونه بحیث یرزق إلی غیر ذلک صفات.. 531
«إنّ قدرته تعالی هی مبدئیّته للإیجاد وعلّیته لما سواه وهی عین الذات.. 532
«وأمّا الحدوث بمعنی کون وجود الزمان مسبوقاً بعدم خارج من وجوده 532
«العالم بجمیع أجزائه حادث ذاتاً مسبوق الوجود بوجود الواجب لذاته 532
«کلّ حادث زمانیّ فإنّه مسبوق بقوّة الوجود... وهذا الإمکان أمر خارجیّ. 533
«إنّ الواحد لا یصدر عنه إلّا الواحد ولمّا کان الواجب تعالی واحداً بسیطاً من. 533
«من الواجب أن یکون بین المعلول وعلّته سنخیّة ذاتیّة». 534
«الواجب تعالی... لا یفیض إلّا وجوداً واحداً بسیطاً له کلّ کمال وجودیّ». 534
«إنّ هذا العالم المادیّ معلول لعالم نوریّ مجرّد عن المادّة متقدّس عن. 534
«مرتبة الوجود العقلیّ معلولة للواجب تعالی بلا واسطة وعلّة متوسّطة لما 535
«مفیض الصورة العقلیّة جوهر عقلیّ مفارق للمادّة فیه جمیع الصور. 535
«إنّ عالم العقل علّة مفیضة لعالم المثال وعالم المثال علّة مفیضة لعالم 535
«عالم العقل علّة لعالم المثال وعالم المثال علّة مفیضة لعالم المادّة. 535
«تقدّم الوجود علی الوجود فهو تقدّم آخر غیر ما بالعلّیّة إذ لیس بینهما تأثیر 536
«الواجب تعالی... لا یفیض إلّا وجوداً واحداً». 537
«وعلمه الذی هو عین ذاته علّة لما سواه». 538
«بعض من لم یجد بدّاً من إیجاب العلّة التامّة لمعلولها قال بأنّ علّة العالم 538
«قدرته مبدئیّته لکل شیء سواه بذاته». 540
«إنّ قدرته تعالی هی مبدئیّته للإیجاد وعلّیته لما سواه وهی عین. 540
«إنّ له تعالی علماً إجمالیّاً فی عین الکشف التفصیلیّ». 540
«فما سواه من شیء فهو معلوم له تعالی فی مرتبة ذاته المتعالیة علماً 540
«فهو معلوم عنده علماً إجمالیّاً فی عین الکشف التفصیلیّ». 541
«یکشف بتفاصیل صفاته التی هی عین ذاته المقدّسة عن إجمال ذاته 541
«ولمّا کان الواجب تعالی واحداً بسیطاً من کلّ وجه لا یتسرّب إلیه جهة کثرة 541
«فهی معلومة له علماً حضوریّاً فی مرتبة وجوداتها المجرّدة منها بأنفسها 542
«فما من شیء ممکن موجود سوی الواجب بالذات حتّی الأفعال الاختیاریّة 544
«لا حکم للمعلول إلّا وهو لوجود العلّة وبه. فهو تعالی الفاعل المستقلّ. 544
«إن الواجب تعالی مبدأ لکل ممکن موجود وهو المبحث المعنون عنه 545
«إنّ ما سوی الواجب بالذات سواء کان جوهراً أو عرضاً وبعبارة أخری سواء 545
ویدفعه... أنّ البرهان قائم علی أنّ الإیجاد وجعل الوجود خاصّة للواجب.. 545
«إنّ العلّة التامّة یلزم من وجودها وجود المعلول ومن عدمها عدمه». 547
«إذا کانت العلّة التامّة موجودة وجب وجود معلولها». 547
«إنّ المعلول لا ینفکّ وجوده عن وجود علّته کما أنّ العلّة التامّة لا تنفکّ. 547
«إنّ الواجب بالذات علّة تامّة ینتهی إلیه کل موجود ممکن بلا واسطة أو 548
«إنّ علمه التفصیلیّ بالأشیاء وهو عین ذاته علّة لوجودها... ولا شیء فی.. 549
«إذا تمّ العلم بکون الفعل خیراً أعقب ذلک شوقاً من الفاعل إلی الفعل. 549
کائنات از جهت ذات، بدون اینکه جعل و آفرینشی در کار باشد موجود و 552
هر گاه به این وجود [صادر اول] از نظر شکل و صورت و این بودن آن نگاه 552
قاعده (سنخیت) در اعطای حق، کمالات نوری را، جاری است، انوار علم و 553
نور خدا همیشه مطلق غیر متعین است، در عین این که این مخلوقات اسماء 553
در واقع و نفس الأمر، با قطع نظر از شکلها و محدودیتها... او [محمد 553
در عالم به هیچ وجه شرک نمیباشد. شیطان هم نور وجود دارد. وجود 554
اگر در مقابل و به محاذات علم و قدرت خدا، علم و قدرت و وجود دیگری. 554
کائنات اعم از پیغمبر یا غیره ظلاند... قائم بالذات نیستند. قائم به غیرند 555
ملا صدرا... میگوید ممکنات، وجود امکانی، وجود رابطه است، اصلا. 555
در حقیقت وجود نخواهد شد که چیز دیگری موجود باشد. در نور شمس.. 555
حقیقت مختص ذات خداوند است. ذات مختص حضرت ربّ العزه میباشد 555
تمامی معقولات بدیهی و ضروری، ظلمت است، و کشف کردن حقیقتهای. 556
برای فهم حقیقی مطالب عالم اظله و اشباح راه منحصر در تجرید و خلع. 556
این راه فقط تجرید میخواهد تجرید از علایق، خلاص شدن از علایق. 556
تا انسان معتدل است و هوشیاری دارد، هرگز کسی نمیتواند به او بگوید که 557
عین خود خدا را یافتند نه مفهوم واجب الوجود، و نه مفهوم مصداق. 557
پس اعتقاد به محال بودن معرفت خدا و بستن باب معرفت کنه ذات خدا 557
مشاهده او ولهی و اندکاکی است و انسان چیزی نمیتواند بگوید. 557
«ظاهر و آشکار فقط خداست، و جز او هیچ چیزی وجود ندارد، و احدی غیر 557
«و خدای تعالی... به ذات خود ظاهر و آشکار است». 558
مراد از فطرت توحیدی، معرفت و شناخت میباشد نه عقیده به خدا 558
«خدای متعال در این عالم نیز ذات مقدسش را برای طایفه خاصی به 558
«... طریقی دیگر در مسأله شناخت... "عرفان الله" به "الله" است. 558
با توجه به اینکه حضرت حقّ هرگز معقول و متصوَّر نیست، و به هیچ درکی 558
امام علیه السلام میفرمایند: "فَتَجَلّی لَهم سبحانه فی کتابه مِن غیر أن یَکُونوا رَأوهُ" 558
روشن است جلوه در این جا به معنای تطوُّر یا تنزّل خدا نمیباشد؛ جلوه 559
در اینجا میتوان گفت که خود این یافت و وجدان و تجلّی حضرت حقّ. 559
«قد سمعت بعض أهل الکلام یقول: لو أنّ رجلاً ولد فی فلاة من الأرض ولم 562
فقلت: إنّ هذا شیء لم یکن وهو إخبار بما لم یکن أن لو کان کیف کان یکون. 562
«واعلم أیّها الأخ أنّ بعض العلماء ذهب إلی أنّ معرفة الله فطریّة ضروریّة 563
والصحیح الثانی، فإنّها ثابتة بالاستدلال وإن کان دلیلها وجدانیّاً، وهی. 563
حدود متجاوز از یکصد سال پیش در شوشتر... آقا سید علی شوشتری. 565
حضرتش به او نظری خاص داشتهاند؛ لبان او را بوسیدهاند؛ بر او تجلّی. 566
الفیلسوف الکامل هو الإمام _ حسب ما عرّفه الفارابیّ _ وسائر الفلاسفة 581
قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند. عرفان در حقیقت تفسیر. 581
نقش عرفای اسلام در احیاء معارف اسلامی این است که قرآن را به کمک.. 581
من الواجب فی التشکیک أن یشمل الشدید علی الضعیف وزیادة. 22
وهذا الإطلاق الحقیقیّ الإحاطیّ حائز للجمیع، ولا یشذّ عن حیطته شیء. 22
إنّ الکثرة التی من حیث الشدة والضعف والتقدّم والتأخّر وغیرهما فی. 22
وأمّا علم العلّة بالمعلوم علماً حضوریّاً فیمکن تعلقّه بالموجود المادّیّ بما 22
ولمّا کان التزاید غیر متناه بل کلّ مرتبة یفرضها العقل یمکنه أن یزید علیها 31
إنّ النسبة المذکورة [النسبة بین الجزء والکلّ] إنّما هی بین الأمور المتناهیة 33
إنّ العدد أمر یقبل التنصیف وسایر النسب الکسریّة، ولهذا فلا یصدق إلّا. 35
ولا قدیم سوی اللّه تعالی. 41
قد خالف فی ذلک جماعة کثیرة، أمّا الفلاسفة فظاهر لقولهم بقدم العالم 41
الفیض إنّما یستعمل فی الباری والعقول لا غیر، لأنّه لمّا کان صدور الموجودات.. 65
من الواجب أن یکون بین المعلول وعلّته سنخیّة ذاتیّه. 72
إنّ السنخیّة بین الفاعل وفعله ممّا لا یعتریه ریب ولا یتطرّق إلیه شائبة 72
إنّ الواحد لا یصدر عنه إلّا الواحد، ولمّا کان الواجب تعالی واحداً بسیطاً 72
کلّ ما عداه فهو فیضه، فلا یکون أمراً مبائناً عنه. 82
وما قالوه من أنّ العقل یعقل ذاته... فلیس عقلاً مبائناً وموجوداً متمایزاً 82
إنّ الأمر عند النظر التامّ فوق التفوّه بالعلّیّة والمعلولیّة لأنّ الکلّ فیضه. 83
إنّ التمایز بین الحقّ سبحانه وبین الخلق لیس تمایزاً تقابلیّاً، بل التمایز هو 83
إنّ لجمیع الموجودات أصلاً واحداً أو سنخاً فارداً هو الحقیقة والباقی شؤونه 89
کلّ ما هو بسیط الحقیقة فهو بوحدته کلّ الأشیاء، لا یعوزه شیء منها 110
کلّ ما ندرکه فهو وجود الحقّ فی أعیان الممکنات... وإذا کان الأمر علی ما 110
أمّا الواجب جلّ ذکره فلیس له حد محدود... ولا نهایة لوجوده... فلا یخلو 111
إنّ وجوده تعالی لا یشوب بعدم شیء من الأشیاء. 111
إنّ جمیع الموجودات عند أهل الحقیقة والحکمة الإلهیّة المتعالیة عقلاً کان. 111
لیس فی دار الوجود غیره دیّار، وکلّ ما یترائی فی عالم الوجود أنّه غیر. 112
إنّ کلّ محدود فهو مخلوق، وإنّ ما لیس بمخلوق فهو لیس بمحدود إلی حدّ 112
إنّ الإطلاق الذاتیّ لا یشذّ عن شیء ولا یشذّ عنه شیء. 113
إنّ اللّه سبحانه موجود مطلق لا یعزب عن شیء ولا یعزب عنه شیء. 113
لیس الموجود الأزلیّ إلّا واحداً مطلقاً غیر محدود، فلا غیر هناک حتّی تباین. 113
إنّ غیر المتناهی قد ملأ الوجود کلّه... فأین المجال لفرض غیره. 113
إنّها [الذات الإلهیّة] هی الظاهرة بصورة الحمار والحیوان. 114
حیث إنّه تعالی وجود صمدیّ، فهو الواحد الجمیع. 114
المعلول قائم بعلّته المفیضة لوجوده وما هذا شأنه لا یکون خارجاً عن. 120
إنّ مقتضی التوحید الربوبیّ، وإطلاق التدبیر الغیر المتناهی، هو أنّه لا یوجد 121
إنّ صفات الفعل _ مع کثرتها _ ترجع إلی فیض واحد متطوّر بأطوار خاصّة 122
وحیث إنّه موجود بسیط وواحد محض، یصحّ القول بأنّ فیضه الصادر منه 125
إنّ ذات الواجب... صرف الوجود... وصرف الشیء واحد بالوحدة الحقّة 128
تعدّد الواجب بالذات، هو تعدّد موجودین غیر متناهیین بلحاظ. 128
لا یمکن تعدّد الواجب لأنّه لو تعدّد لکان المفروض واجباً محدود الوجود 129
إنّ معنی تصدیق موجود خارجیّ غیر محدود بحدّ فی مرتبة من مراتب.. 129
إنّ وحدة الوجود إن لم یکن صحیحة فیلزم أن یکون الحقّ تعالی محدوداً. 130
إنّ أمتن البراهین علی توحید اللّه سبحانه، هو أنّه موجود مطلق غیر مقیّد 130
والدلیل علیه أیضاً، هو أنّه لو کان محدوداً لکان مخلوقاً لأنّ کلّ محدود فله 130
وما فی الکون أحدیّة إلّا أحدیّة المجموع. 132
"إنّ الصرافة قد تستعمل فی الماهیّات و... یقال "صرف الشیء لا یتثنّی ولا. 133
العلّة هی تمام المعلول. 137
وتمام الشیء هو الشیء وما یفضل علیه. 137
لا اشتداد وتضعّف بین المستقیم والمستدیر إذ من الواجب فی التشکیک أن. 138
فیعرف المعلول بنقص الوجود وشوبه بالأعدام. 138
إنّ حقیقة الوجود لا تقتضی نقصاً ومعنی عدمیاً مطلقاً. 138
... وهذا الإطلاق الحقیقیّ الإحاطیّ حائز للجمیع، ولا یشذّ عن حیطته 139
الوجود عنده حقیقة واحدة ذات مراتب متفاوتة بالشدة والضعف ونحوهما 139
إنّ الکثرة التی من حیث الشدة والضعف والتقدّم والتأخّر وغیرهما فی. 140
وأمّا علم العلّة بالمعلوم علماً حضوریّاً فیمکن تعلقّه بالموجود المادّیّ بما 140
إنّ تجرد المعلوم فی العلم الحضوریّ بالغیر غیر لازم، وإنّ غیبوبة الشیء 140
إنّ بعض الجهلة من المتصوّفین المقلّدین الّذین لم یحصّلوا طریق. 141
إنّ الأشیاء لم تفارق خزائنها، وخزائن الأشیاء لم تفارق عندیّة الحقّ تعالی. 144
وهذا هو الحریّ بأن یستفاد من قوله تعالی: <شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُو>. 145
فهو تعالی دلیل نفسه فی التوحید _ کما أنّه کذلک فی أصل الثبوت.. 145
وحیث إنّه بسیط محض، والبسیط المحض لا یفقد شیئاً وإلّا صار مرکبّاً 145
وهذا المعنی... نوع من البساطة والترکیب فی الوجود غیر البساطة والترکیب.. 148
إنّ الخالق واحد لا شریک له، لأنّ المطلق الغیر المتناهی قد ملک الوجود کلّه 148
إنّ العدد لیس بمتناه، و معناه أنّه لا یوجد مرتبة من العدد إلّا ویمکن فرض... 151
إنّ الکمّ لا یوجد فیه التشکیک بالشدة والضعف وهو ضروریّ أو قریب منه 153
من لوازم الوجوب، التمامیّة وفوق التمامیّة بالنسبة إلی الوجودات الّتی. 154
إنّ تمام الشیء هو الشیء وما یفضل علیه. 154
توحید عرشی: إعلم أنّ ذاته تعالی حقیقة الوجود بلا حدّ، وحقیقة الوجود 159
إنّ العقل لا یعرف کنه الوجود الحقیقیّ، وإنّ الموجودات حقایق. 161
مفهومه من أعرف الأشیا 164
إنّ التفکّر فی أمر اللّه تعالی _ الذی جعله مولانا الرضا علیه السلام أصل العبادة و 169
إنّ معرفة اللّه سبحانه تقع علی وجوه بعضها أعرف من بعض، نحو 186
ونحو قوله علیه السلام فی عدم إمکان الاکتناه بذاته تعالی، وأنّه لا ماهیّة له: 186
لا إله إلّا اللّه وحده وحده وحده، ناظر إلی مراتب التوحید، من التوحید 190
للمعرفة درجات حسب درجات العارفین به، لأنّ أدناها _ کما أفاده علیه السلام 195
النهی إرشادیّ متعلّق بمن لا یحسن الورود فی المسائل العقلیّة العمیقة. 197
یجب التحرّز عن التنزیه الصرف، کما یجب التنزّه عن التشبیه المحض... 200
اعلم أنّ التنزیه عند أهل الحقایق فی الجناب الإلهیّ عین التحدید 201
إنّ الحقّ المنزّه هو الخلق المشبّه. 201
فإن قلت بالتشبیه کنت محدّداً 202
ونزّهه وشبّهه 202
إنّ سریان الهویّة الإلهیّة فی الموجودات کلّها أوجب سریان جمیع الصفات.. 203
صفات الممکن نوعان؛ نوع منه لازم جهة وجوده، وهذا لا یخالف.. 204
قد تحقّق فی مباحث العلّة والمعلول أنّ الواحد لا یصدر عنه إلّا الواحد ولمّا 225
غیر أنّه وجود ظلیّ للوجود الواجبیّ، فقیر إلیه متقوّم به غیر مستقل دونه 225
إنّ الواجب لذاته، فوق ما لا یتناهی بما لا یتناهی شدّة!! 227
إنّ کلّ مجرّد فنوعه منحصر فی فرد... نعم یمکن الکثرة الأفرادیّة فی. 230
فکلّ ماهیة کثیرة الأفراد فهی مادّیّة. 230
إنّ الصادر الأوّل الذی یصدر من الواجب تعالی، عقل واحد هو أشرف.. 232
إنّ الممکن الأشرف یجب أن یکون أقدم فی مراتب الوجود من الممکن. 233
العالم المادّیّ عالم الحرکة والتکامل، والنفس أیضاً لتعلّقها بالبدن المادّیّ. 236
وبعد هذه المقدّمة نقول: الحدود اللازمة لکلّ مرتبة العارضة لحقیقة 244
إنّ الحقّ تعالی لا إشکال فی کون وجوده الخارجیّ غیر محدود بحدّ وغیر. 257
إنّ غیر المتناهی قد ملأ الوجود کلّه، فأینما تولّوا وجوه عقولکم فثمّ وجه 257
أینما تولّوا فثمّ وجه اللّه، حتّی فی نفس التولیة والأین... لأنّ الإطلاق الذاتیّ. 258
إنّ الحقّ المنزّه عن الزمان موجود فی کلّ وقت من الأوقات لا علی. 258
إنّه علی کلّ شیء حاضر أو مشهود، لا یختصّ بجهة دون جهة، وبمکان. 259
إنّ التزامن إنّما یتصوّر بین أمرین زمانییّن، وأمّا إذا کان أحد الأمرین غیر واقع. 259
کلّ ما ندرکه فهو وجود الحقّ فی أعیان الممکنات... وإذا کان الأمر علی ما 271
ومحصّل الکلام إنّ جمیع الموجودات عند أهل الحقیقة والحکمة الإلهیّة 271
لیس فی دار الوجود غیره دیّار، وکلّ ما یترائی فی عالم الوجود أنّه غیر. 272
لا ریب أنّ الآیات تثبت علماً ما ضروریّاً لکن الشأن فی تشخیص حقیقة هذا. 273
لکن بین معلوماتنا ما لا نتوقّف فی إطلاق الرؤیة علیه... نقول أری أنّی أنا 273
و... حکایة الإنسان عن نفسه أنّه یراه یرید و یکره و یبغض فإنّه یرید أنّه 273
وتسمیة هذا القسم من العلم الذی یجد فیه الإنسان نفس المعلوم 273
... واللّه سبحانه فی ما أثبت من الرؤیة یذکر معها خصوصیّات ویضمّ إلیها 273
إنّه علی کلّ شیء حاضر أو مشهود لا یختصّ بجهة دون جهة، وبمکان. 273
... ولو رأوه لرأوه بقلوبهم أی أنفسهم لا بأبصارهم وأحداقهم... إنّ. 274
...إنّ هذا العلم المسمّی بالرؤیة واللقاء یتمّ للصالحین من عباد اللّه 274
والقرآن الکریم أوّل کاشف عن هذه الحقیقة علی هذا الوجه البدیع. 274
... العلم من جهة الرؤیة... هو کمال العلم الضروریّ باللّه... فهذا هو.. 274
نعم هناک علم ضروریّ خاصّ یتعلّق به تعالی غیر العلم الضروریّ. 274
... إنّ هذه الرؤیة لیست هی الاعتقاد والایمان القلبیّ المکتسب بالدلیل. 274
لیس الوجود ماهیّة خارجیّة علی ما بیّنّاه... ولیس فی الموجودات شیء هو 308
الأسدّ الأخصر أن یقال بعد ثبوت أصالة الوجود: إنّ حقیقة الوجود التی هی. 344
«إنّ حقیقة الوجود التی هی عین الأعیان وحاقّ الواقع... یمتنع علیها العدم 345
لمّا کانت حقیقة کل شیء هی خصوصیة وجوده التی یثبت له، فالوجود أولی. 346
إنّ العقول المفارقة خارجة عن الحکم بالحدوث لکونها ملحقة بالصقع. 367
الفیض من عند الله باق دائم، والقائم متبدّل زائل فی کلّ حین، وإنّما بقاؤه 368
لا هویّة من الهویّات ولا شخص من الأشخاص فلکاً کان أو عنصراً، بسیطاً کان 368
صدور الموجودات عنه علی سبیل اللزوم... وکان صدورها عنه دائماً بلا منع. 369
إنّه مقتض بذاته للصادر الأوّل... إلی آخر الوجودات. 370
کلّ معلول من لوازم ذات علّته المقتضیة إیّاه. 370
وجود الأشیاء... نزلت من عنده... فلم یکن إلّا بسطاً ثمّ قبضاً... وهو 370
لیس له سوی فضلاً عن أن یکون حادثاً او قدیماً! 371
إنّ وجود الممکن من غیره، فحال إیجاده لا یکون موجوداً لاستحالة 373
الواجب المؤثّر فی الممکنات قادر، إذا لو کان موجباً لکانت الممکنات.. 373
ولا قدیم سوی الله تعالی. 374
وکلّ هذه المذاهب باطلة، لأنّ کلّ ما سوی الله ممکن، وکلّ ممکن حادث. 374
إنّ کلّ موجود حادث فله مبدء أزلیّ قدیم. وإنّ کلّ موجود لا یکون وجوده 381
الفیض إنّما یستعمل فی البارئ والعقول لا غیر، لأنّه لمّا کان صدور. 381
المراد من المبدء البسیط أنّ حقیقته التی یتجوهر ذاته هی بعینها کونه 382
إن المبدء الذی یصدر عنه وجود المعلول، هو وجود العلّة الذی هو نفس.. 382
إنّ الأثر لیس شیئا علی حیاله بل هو ظهور مبدئه. 382
کلّ ما لم یکن ثمّ کان، فوجوده قائم بغیره، وکلّ قائم بغیره معتمد علی. 383
لا یمکن أن یحدث موجود مادّیّ بدون سبب مادّیّ... إذ کلّ حادث مادّیّ. 384
قد ظهر من تعریف القوّة والفعل أنّهما یوجدان فی ما هو واقع فی ظرف.. 388
لمّا کان الزمان متّصفاً بالذات بالقبلیّة والبعدیّة بالذات غیر المجامعتین، کان. 393
وأمّا الحدوث بمعنی کون الزمان مسبوقاً بعدم خارج من وجوده سابق علیه 393
واعلم أنّ أکثر الناس یصعب علیهم الإعراب عن مذهبهم و عن محلّ الخلاف.. 396
لأنّهم إن عنوا به أنّه محتاج إلی الصانع المؤثّر، فخصمهم قائل به علی أتمّ 396
و إن عنوا به أنّ العالم یسبقه عدم زمانیّ، فلا یمکنهم الاعتراف به لأنّ. 396
و إن أفصحوا عن مذهبهم بأن العالم لیس بقدیم، فیقول الفیلسوف: إنّه 397
و إن عنوا أنّ العالم لیس بدائم، فیقال: ما ذا أردتم بذلک؟ فإنّ الدائم قد 397
و إن عنوا به أنّه کان وقت لم یکن فیه العالم، فهو مخالف لمذهبه إذ لیس.. 397
و إن قال واحد منهم: أردت به أنّه لیس بأزلیّ، یستفسر الأزلیّ و عاد التردید 397
و إن قال: الذی فی الذهن متناه، یسلّم له أنّ القدر الذی فی ذهنه من. 397
ثمّ إذا فرض لها مجموع ما فهی أیضاً حادثة. 397
و إن قال: أعنی بالحدوث أنّه کان معدوماً فوجد، إن أراد بمفهوم "کان" 397
و إن أراد به السبق الذاتیّ فخصمه قائل به، فإنّ الفیلسوف معترف بأنّ. 397
و إن قال: إنّ البارئ مقدّم علی العالم بحیث یکون بینه و بین العالم زمان. 397
فیتعیّن التقدّم الحقیقیّ الذی هو فی الحقیقة تقدّم، فلا یتعیّن النزاع هاهنا 397
و حینئذ یتبیّن المشرک من غیر المشرک! 398
إنّ الأثر لیس شیئاً علی حیاله بل هو ظهور مبدئه. 402
اثر، چیزی در مقابلِ آن نیست، بلکه ظهور مبدء خود است. 402
الفیض الأقدس ظهور الذات بکسوة الأسماء والصفات ولوازمها من. 402
المراد من المبدء البسیط أنّ حقیقته التی بها یتجوهر ذاته هی بعینها کونه 402
فإذا ثبت أنّ کلّ فاعل تامّ فهو بنفس ذاته فاعل، وبهویّته مصداق للحکم 403
إنّ المبدء الذی یصدر عنه وجود المعلول هو وجود العلّة الذی هو نفس.. 403
وفعله وهو تجلّی نوره 403
إنّ صفات الفعل_ مع کثرتها _ ترجع إلی فیض واحد متطوّر بأطوار خاصّة. 404
إنّ وحدته الإطلاقیّة مبدء لفیض واحد منبسط علی جمیع الأشیاء من صدر. 404
وحیث إنّه موجود بسیط وواحد محض، یصحّ القول بأنّ فیضه الصادر منه 404
معنی کون الشیء وصفاً للفعل لا للذات، هو أنّه ینتزع من مقام الفعل و 412
کلّ وصف وجودیّ هو کمال للموجود بما أنّه موجود، ولیس فی نفسه نقصاً 415
ثمّ إنّ الکمال الوجودیّ لمّا کان کأصل الوجود مقولاً بالتشکیک، فیمکن أن. 416
إنّ الإرادة إنّما هی علّة تحقّق المراد... وما یمکن أن یتعلّق به الإرادة 419
إنّ الإرادة المعهودة فی الکتاب والسنّة، هی صفة الفعل. وأسنی مراتبها 420
ثمّ إنّه قد یکون لجمیع تلک المراتب _ التی بعضها عین الذات، وبعضها 420
إنّ الموجود إذا لم یکن وجوده عین ذاته، کان قائماً بغیره ومتحقّقاً فیه 427
إنّ ما لا یکون وجوداً ولا موجوداً فی حدّ نفسه لا یمکن أن یصیر موجوداً 429
الوجود من حیث هو هو هو الحقّ سبحانه. والوجود الذهنیّ والخارجیّ و 430
فالوجود غیر مجعول مطلقاً، کما أنّه غیر قابل للعدم مطلقاً، لاستحالة 431
إنّ إدراک کلّ شیء هو بأن ینال حقیقة ذلک الشیء المدرک بما هو مدرک. 433
إنّه ما من موجود إلّا وهو علم الحقّ تعالی، لأنّ علمه بما سواه حضوریّ. 434
وأمّا علم العلّة بالمعلوم علماً حضوریّاً فیمکن تعلّقه بالموجود المادّیّ بما 434
إنّ تجرّد المعلوم فی العلم الحضوریّ بالغیر غیر لازم، وإنّ غیبوبة الشیء 434
إنّ الکمال الوجودیّ الذی له مراتب _ بعضها بسیط أزلیّ، وبعضها حادث.. 436
الصفات الکمالیّة _ التی تکون هی عین الذات _ فکمال التوحید، هو إثباتها 442
المراد من الصفات المنفیّة، هی الزائدة منها علی الذات لأنّها التی تشهد 443
کمال التوحید هو نفی الصفات الزائدة وإثبات الصفات العینیّة. 443
إنّه لیس له صفة زائدة علی ذاته، بل لیس له صفة أصلاً کما أشار إلیه ولیّ. 449
"الشیء ما لم یجب لم یوجد". 453
لا شیء فی سلسلة الوجود الإمکانیّ إلّا وهو واجب موجب بالغیر، والعلل. 459
إذا تمّ العلم بکون الفعل خیراً أعقب ذلک شوقاً من الفاعل إلی الفعل. 459
ما من شیء ممکن موجود سوی الواجب بالذات حتّی الأفعال الاختیاریّه 459
قد عرفت أنّ الفاعلیّة طولیّة وللفعل انتساب إلی الواجب بالفعل بمعنی. 460
الجبر العلّیّ _ الناطق به قاعدة "الشیء ما لم یجب لم یوجد" هو الوجوب.. 460
إنّ الإنسان المتفکّر المختار مبدء قریب للفعل الوجودیّ، ثمّ المبادی. 461
الحرکة لازمة ضرورة بالقدرة، والقدرة محرّکة ضرورة عند انجزام المشیّة 462
إنّ استحالة التفویض علی مشرب التوحید الأفعالیّ أظهر، لوضوح امتناع. 464
إنّه علی المشرب الرابع _وهو التوحید الأفعالیّ المبحوث عنه فی العرفان. 465
وهذا الوجوب الغیریّ منتة إلی الواجب بالذات، فهو العلّة الأولی للفعل. 467
الإنسان نفسه فجزء من أجزاء العلّة التامّة نسبة الفعل إلیه بالإمکان. 476
إنّه تعالی مختار بالذات اذ لا إجبار الّا من أمر وراء الفاعل یحمله علی خلاف.. 479
أنت الإمام الذی نرجو بطاعته 490
وإنّ فی دائرة الوجود 504
إنّ علمه تعالی بالموجودات والحوادث مطابق لما فی نفس الأمر من. 504
«إنّ حقیقة الوجود التی هی عین الأعیان وحاقّ الواقع... یمتنع علیها 521
«لا یشذ عنه وجود». 522
«الوجودات الإمکانیّة کائنة ما کانت... محاطة له بمعنی ما لیس بخارج». 522
«إنّ ذاته المتعالیة مبدأ لکلّ کمال وجودیّ ومبدأ الکمال غیر فاقد له ففی. 522
«ذاته حقیقة، وکنهه تفریق بینه وبین خلقه». 522
«إنّ العلّة تمام وجود معلولها... أن تمام الشیء هو الشیء وما یفضل علیه». 523
«قول بعضهم إنّ علّة الإیجاد هی إرادة الواجب بالذات دون ذاته المتعالیة 524
«فالعلّة هی نفس الوجود الذی یصدر عنه وجود المعلول». 524
«إنّ حقیقة الوجود التی هی عین الأعیان وحاقّ الواقع... یمتنع علیها 525
«حقیقة الوجود... لا ثانی لها فهی واجبة الوجود بالذات». 526
«واجب الوجود تعالی حقیقة الوجود الصرف التی لا ثانی لها... إذ کلّ ما 526
... فی إثبات ذاته تعالی... لبطلان الغیر... إذ لا غیر هناک... 526
«الواجب تعالی... لا یفیض إلّا وجوداً واحدا بسیطاً له کلّ کمال وجودیً». 526
«تقدّم الوجود علی الوجود فهو تقدّم آخر غیر ما بالعلّیّة إذ لیس بینهما تأثیر 527
«قول بعضهم إنّ علّة الإیجاد مشیئته و إرادته تعالی دون ذاته کلام لا. 527
«الوجودات الإمکانیّة کائنة ما کانت... محاطة له بمعنی ما لیس بخارج». 528
«إنّ الموجود الرابط... هو موجود فی غیره... بمعنی ما لیس بخارج. 528
«إنّ ما سواه من الموجودات معالیل له... حاضرة عنده بوجوداتها». 528
«إنّ العلّة تمام وجود معلولها». 529
إنّ تمام الشیء هو الشیء وما یفضل علیه». 529
«من الواجب فی التشکیک أن یشمل الشدید علی الضعیف وزیادة». 529
النور حقیقة واحدة بسیطة متکثّرة فی عین وحدتها ومتوحّدة فی عین کثرتها 530
«إنّ وجود المعلول بقیاسه إلی علّته وجود رابط موجود فی غیره». 530
«لا معنی لتخلّل العدم بین وجود العلّة التامّة ووجود معلولها بأی نحو فرض... 530
«فکونه تعالی بحیث یخلق وکونه بحیث یرزق إلی غیر ذلک صفات.. 531
«إنّ قدرته تعالی هی مبدئیّته للإیجاد وعلّیته لما سواه وهی عین الذات.. 532
«وأمّا الحدوث بمعنی کون وجود الزمان مسبوقاً بعدم خارج من وجوده 532
«العالم بجمیع أجزائه حادث ذاتاً مسبوق الوجود بوجود الواجب لذاته 532
«کلّ حادث زمانیّ فإنّه مسبوق بقوّة الوجود... وهذا الإمکان أمر خارجیّ. 533
«إنّ الواحد لا یصدر عنه إلّا الواحد ولمّا کان الواجب تعالی واحداً بسیطاً من. 533
«من الواجب أن یکون بین المعلول وعلّته سنخیّة ذاتیّة». 534
«الواجب تعالی... لا یفیض إلّا وجوداً واحداً بسیطاً له کلّ کمال وجودیّ». 534
«إنّ هذا العالم المادیّ معلول لعالم نوریّ مجرّد عن المادّة متقدّس عن. 534
«مرتبة الوجود العقلیّ معلولة للواجب تعالی بلا واسطة وعلّة متوسّطة لما 535
«مفیض الصورة العقلیّة جوهر عقلیّ مفارق للمادّة فیه جمیع الصور. 535
«إنّ عالم العقل علّة مفیضة لعالم المثال وعالم المثال علّة مفیضة لعالم 535
«عالم العقل علّة لعالم المثال وعالم المثال علّة مفیضة لعالم المادّة. 535
«تقدّم الوجود علی الوجود فهو تقدّم آخر غیر ما بالعلّیّة إذ لیس بینهما تأثیر 536
«الواجب تعالی... لا یفیض إلّا وجوداً واحداً». 537
«وعلمه الذی هو عین ذاته علّة لما سواه». 538
«بعض من لم یجد بدّاً من إیجاب العلّة التامّة لمعلولها قال بأنّ علّة العالم 538
«قدرته مبدئیّته لکل شیء سواه بذاته». 540
«إنّ قدرته تعالی هی مبدئیّته للإیجاد وعلّیته لما سواه وهی عین. 540
«إنّ له تعالی علماً إجمالیّاً فی عین الکشف التفصیلیّ». 540
«فما سواه من شیء فهو معلوم له تعالی فی مرتبة ذاته المتعالیة علماً 540
«فهو معلوم عنده علماً إجمالیّاً فی عین الکشف التفصیلیّ». 541
«یکشف بتفاصیل صفاته التی هی عین ذاته المقدّسة عن إجمال ذاته 541
«ولمّا کان الواجب تعالی واحداً بسیطاً من کلّ وجه لا یتسرّب إلیه جهة کثرة 541
«فهی معلومة له علماً حضوریّاً فی مرتبة وجوداتها المجرّدة منها بأنفسها 542
«فما من شیء ممکن موجود سوی الواجب بالذات حتّی الأفعال الاختیاریّة 544
«لا حکم للمعلول إلّا وهو لوجود العلّة وبه. فهو تعالی الفاعل المستقلّ. 544
«إن الواجب تعالی مبدأ لکل ممکن موجود وهو المبحث المعنون عنه 545
«إنّ ما سوی الواجب بالذات سواء کان جوهراً أو عرضاً وبعبارة أخری سواء 545
ویدفعه... أنّ البرهان قائم علی أنّ الإیجاد وجعل الوجود خاصّة للواجب.. 545
«إنّ العلّة التامّة یلزم من وجودها وجود المعلول ومن عدمها عدمه». 547
«إذا کانت العلّة التامّة موجودة وجب وجود معلولها». 547
«إنّ المعلول لا ینفکّ وجوده عن وجود علّته کما أنّ العلّة التامّة لا تنفکّ. 547
«إنّ الواجب بالذات علّة تامّة ینتهی إلیه کل موجود ممکن بلا واسطة أو 548
«إنّ علمه التفصیلیّ بالأشیاء وهو عین ذاته علّة لوجودها... ولا شیء فی.. 549
«إذا تمّ العلم بکون الفعل خیراً أعقب ذلک شوقاً من الفاعل إلی الفعل. 549
کائنات از جهت ذات، بدون اینکه جعل و آفرینشی در کار باشد موجود و 552
هر گاه به این وجود [صادر اول] از نظر شکل و صورت و این بودن آن نگاه 552
قاعده (سنخیت) در اعطای حق، کمالات نوری را، جاری است، انوار علم و 553
نور خدا همیشه مطلق غیر متعین است، در عین این که این مخلوقات اسماء 553
در واقع و نفس الأمر، با قطع نظر از شکلها و محدودیتها... او [محمد 553
در عالم به هیچ وجه شرک نمیباشد. شیطان هم نور وجود دارد. وجود 554
اگر در مقابل و به محاذات علم و قدرت خدا، علم و قدرت و وجود دیگری. 554
کائنات اعم از پیغمبر یا غیره ظلاند... قائم بالذات نیستند. قائم به غیرند 555
ملا صدرا... میگوید ممکنات، وجود امکانی، وجود رابطه است، اصلا. 555
در حقیقت وجود نخواهد شد که چیز دیگری موجود باشد. در نور شمس.. 555
حقیقت مختص ذات خداوند است. ذات مختص حضرت ربّ العزه میباشد 555
تمامی معقولات بدیهی و ضروری، ظلمت است، و کشف کردن حقیقتهای. 556
برای فهم حقیقی مطالب عالم اظله و اشباح راه منحصر در تجرید و خلع. 556
این راه فقط تجرید میخواهد تجرید از علایق، خلاص شدن از علایق. 556
تا انسان معتدل است و هوشیاری دارد، هرگز کسی نمیتواند به او بگوید که 557
عین خود خدا را یافتند نه مفهوم واجب الوجود، و نه مفهوم مصداق. 557
پس اعتقاد به محال بودن معرفت خدا و بستن باب معرفت کنه ذات خدا 557
مشاهده او ولهی و اندکاکی است و انسان چیزی نمیتواند بگوید. 557
«ظاهر و آشکار فقط خداست، و جز او هیچ چیزی وجود ندارد، و احدی غیر 557
«و خدای تعالی... به ذات خود ظاهر و آشکار است». 558
مراد از فطرت توحیدی، معرفت و شناخت میباشد نه عقیده به خدا 558
«خدای متعال در این عالم نیز ذات مقدسش را برای طایفه خاصی به 558
«... طریقی دیگر در مسأله شناخت... "عرفان الله" به "الله" است. 558
با توجه به اینکه حضرت حقّ هرگز معقول و متصوَّر نیست، و به هیچ درکی 558
امام علیه السلام میفرمایند: "فَتَجَلّی لَهم سبحانه فی کتابه مِن غیر أن یَکُونوا رَأوهُ" 558
روشن است جلوه در این جا به معنای تطوُّر یا تنزّل خدا نمیباشد؛ جلوه 559
در اینجا میتوان گفت که خود این یافت و وجدان و تجلّی حضرت حقّ. 559
«قد سمعت بعض أهل الکلام یقول: لو أنّ رجلاً ولد فی فلاة من الأرض ولم 562
فقلت: إنّ هذا شیء لم یکن وهو إخبار بما لم یکن أن لو کان کیف کان یکون. 562
«واعلم أیّها الأخ أنّ بعض العلماء ذهب إلی أنّ معرفة الله فطریّة ضروریّة 563
والصحیح الثانی، فإنّها ثابتة بالاستدلال وإن کان دلیلها وجدانیّاً، وهی. 563
حدود متجاوز از یکصد سال پیش در شوشتر... آقا سید علی شوشتری. 565
حضرتش به او نظری خاص داشتهاند؛ لبان او را بوسیدهاند؛ بر او تجلّی. 566
الفیلسوف الکامل هو الإمام _ حسب ما عرّفه الفارابیّ _ وسائر الفلاسفة 581
قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند. عرفان در حقیقت تفسیر. 581
نقش عرفای اسلام در احیاء معارف اسلامی این است که قرآن را به کمک.. 581
فیلسوف کامل امام است...پس قرآن و عرفان و برهان را از یکدیگر. 581
علم تصوف و عرفان یکی از شعب معارف اسلامی است که از کتاب مجید 582
طریقه اهل سلوک... همان طریقه انبیا و اولیاست. 582
بدون شک طریقه متصوفه و اهل کشف به این معنایی که ذکر شد ترجیح. 582
پشت جلد:
هیچکس را نمییابم که او را پروردگار یکتا و بیهمتای خود بدانم!
نه نور را، و نه نار را، و نه ماه را، و نه ستاره را!
نه حقیقت وجود نامتناهی موهوم اهل فلسفه را!
و نه یافته خلوتهای ذکر و تلقین و کشف شهود اهل عرفان را!
آنچه در خود یابم جز من نیست!
و آنچه در حیطه شهود و وصول و ادراک من است چون من!
همه چون منند، و نیازمند به خالق و آفریدگار!
پس کیست آفریدگار یکتا و بیهمتای من؟ و تو؟ و اینها؟ و آنها؟
و چیست معنای آفریدگاری و یکتایی او؟
این نوشته در پی آن است که معرفت خداوند را از گرداب توهمات فلسفی و عرفانی برهاند،
و معنای حقیقی توحید را بر اساس مبانی مکتب برهان و وحی بنمایاند.
رسول خدا صلّی الله علیه وآله:
إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ: مَا جَزَاءُ مَنْ أَنْعَمْتُ عَلَیْهِ بِالتَّوْحِیدِ إِلَّا الْجَنَّة. (توحید، 29).
خداوند عز و جل فرمود: پاداش آن کس که نعمت توحیدش دادهام جز بهشت نخواهد بود.
امام صادق علیه السلام:
لَوْ یَعْلَمُ النَّاسُ مَا فِی فَضْلِ مَعْرِفَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَا مَدُّوا أَعْیُنَهُمْ إِلَی مَا مَتَّعَ اللَّهُ بِهِ الْأَعْدَاءَ مِنْ زَهْرَةِ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ نَعِیمِهَا... وَ لَنُعِّمُوا بِمَعْرِفَةِ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ وَ تَلَذَّذُوا بِهَا تَلَذُّذَ مَنْ لَمْ یَزَلْ فِی رَوْضَاتِ الْجِنَانِ مَعَ أَوْلِیَاءِ اللَّهِ. (کافی، 8 / 248).
امام صادق علیه السلام فرمودند:
اگر مردمان میدانستند که در فضل معرفت خداوند چها باشد، هرگز به متاع فریبای زندگی دنیا که به دشمنان داده است چشم نمیانداختند... و به معرفت خدای جلّ و عزّ متنعم میشدند؛ و با اولیای خدا، چونان کسانی که برای ابد در باغهای بهشتند، در لذت بودند.
پشت جلد:
هیچکس را نمییابم که او را پروردگار یکتا و بیهمتای خود بدانم!
نه نور را، و نه نار را، و نه ماه را، و نه ستاره را!
نه حقیقت وجود نامتناهی موهوم اهل فلسفه را!
و نه یافته خلوتهای ذکر و تلقین و کشف شهود اهل عرفان را!
آنچه در خود یابم جز من نیست!
و آنچه در حیطه شهود و وصول و ادراک من است چون من!
همه چون منند، و نیازمند به خالق و آفریدگار!
پس کیست آفریدگار یکتا و بیهمتای من؟ و تو؟ و اینها؟ و آنها؟
و چیست معنای آفریدگاری و یکتایی او؟
این نوشته در پی آن است که معرفت خداوند را از گرداب توهمات فلسفی و عرفانی برهاند،
و معنای حقیقی توحید را بر اساس مبانی مکتب برهان و وحی بنمایاند.
رسول خدا صلّی الله علیه وآله:
إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ: مَا جَزَاءُ مَنْ أَنْعَمْتُ عَلَیْهِ بِالتَّوْحِیدِ إِلَّا الْجَنَّة. (توحید، 29).
خداوند عز و جل فرمود: پاداش آن کس که نعمت توحیدش دادهام جز بهشت نخواهد بود.
امام صادق علیه السلام:
لَوْ یَعْلَمُ النَّاسُ مَا فِی فَضْلِ مَعْرِفَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَا مَدُّوا أَعْیُنَهُمْ إِلَی مَا مَتَّعَ اللَّهُ بِهِ الْأَعْدَاءَ مِنْ زَهْرَةِ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ نَعِیمِهَا... وَ لَنُعِّمُوا بِمَعْرِفَةِ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ وَ تَلَذَّذُوا بِهَا تَلَذُّذَ مَنْ لَمْ یَزَلْ فِی رَوْضَاتِ الْجِنَانِ مَعَ أَوْلِیَاءِ اللَّهِ. (کافی، 8 / 248).
امام صادق علیه السلام فرمودند:
اگر مردمان میدانستند که در فضل معرفت خداوند چها باشد، هرگز به متاع فریبای زندگی دنیا که به دشمنان داده است چشم نمیانداختند... و به معرفت خدای جلّ و عزّ متنعم میشدند؛ و با اولیای خدا، چونان کسانی که برای ابد در باغهای بهشتند، در لذت بودند.