ghaemiyeh.com
سرشناسه:قهرمانیفرد، طاهره
عنوان و نام پدیدآور:خضر در ادبیات [کتاب]/ طاهره قهرمانیفرد.
مشخصات نشر:قم: آستانه مقدسه قم،انتشارات زائر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری:۲۱۶ ص.
فروست:آستانه مقدسه قم پژوهشکده علوم و معارف قرآنی علامه طباطبایی (ره)؛ ۵۶.
شابک:۲۵۰۰۰ ریال: 978-964-180-168-9
یادداشت:فروست روی جلد: ۶۱.
یادداشت:کتابنامه: [۲۰۵]- ۲۱۶؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:خضر، پیامبر
موضوع:خضر در ادبیات فارسی
شناسه افزوده:آستانه مقدسه قم. انتشارات زائر
شناسه افزوده:پژوهشکده علوم و معارف قرآنی علامه طباطبایی(ره)
رده بندی کنگره:BP۸۸/۴/ق۹خ۶ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۱۵۶
شماره کتابشناسی ملی:۲۷۵۵۳۵۶
خضر در ادبیات
طاهره قهرمانیفرد.
بسم الله الرحمن الرحیم
مقدمه پژوهشکده 11
مقدمه 13
فصل اول
معرفی خضر علیه السلام 19
وجه لقب خضر علیه السلام 21
اسطوره یا واقعیت 26
وجود خضر علیه السلام 30
نبوت خضر علیه السلام 32
تعبیرهای مختلف از خضر 36
انسانی آرمانی 36
خضر نام دیگر انسان کامل است 37
تاویلهای دیگر از خضر 38
تعریف خضر از خویش 42
فصل دوم
ملاقاتهایخضر علیه السلام 43
ملاقات خضر علیه السلام با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام 45
ملاقات علی علیه السلام با خضر علیه السلام در نخلستان کوفه 46
دیدار خضر از علی علیه السلام در باب الفیل 47
دیدار خضر از علی علیه السلام در مسجد کوفه 47
تسلیت خضر علیه السلام به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم 48
ملاقات خضر علیه السلام با امام باقر علیه السلام 49
حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دربارهی خضر علیه السلام 50
ملاقاتهای خضر با پیامبران و اولیاء پیشین 45
دیدار با ذوالقرنین و یافتن آب حیات 52
ملاقات خضر و موسی علیه السلام 57
ذکر تاویلاتی از داستان خضر و موسی 61
شمس و مولانا (تکرار داستان موسی خضر) 69
نظر شمس راجع به خضر 70
نمونههای از دیدار مشایخ صوفیه با خضر 71
ابراهیم ادهم 72
ابو سعید ابوالخیر 74
داستانی دیگر از شیخ ا بو سعیدابوالخیر 74
بوالعباس قصاب 75
محمدبن علی ترمذی 76
روزبهان بقلی 77
حمزهی عقیلی 77
دیدار شیخ نجم الدین کبری (شیخ ولی تراش) با خضر 78
حضور خضر در مجلس اولیا 78
حضور در مجلس مولانا 78
صحبت خضر و مولانا 79
خرقهی ابن عربی 80
دیدار شاعران با خضر علیه السلام 81
خضر پیشرو لشکر مغول 81
حقیقت دیدار خضر 82
مدعیان دیداربا خضر 84
برخورد ملامت گونه با آرزومندان خضر 86
تعالیم خضر 91
دو حدیث از خضر 93
فصل سوم
جلوههایگونهگون خضر علیه السلام 97
اندیشههای متأثر ازداستان خضر 99
آرزوی جاودانگی و جستجوی آب حیات 100
قدیمی ترین جویندگان جاودانگی 101
جاودانان دیگر 103
کیخسرو 106
اهمیت پیر 107
اطاعت از پیر 109
علم لدنّی 113
فصل چهارم
خضر در منابع روایی 117
حکمت عمر طولانی خضر علیه السلام 120
ازدواج خضر علیه السلام 123
نماز حضرت خضر علیه السلام 125
خضر در دعا 126
دعای مشلول 127
دعای ام داوود 127
دعایی از خضر 128
فصل پنجم
باز تاب داستانهای خضر در شعر فارسی 129
الف: خضر در مدیحه سرایی 132
منجیک ترمذی (متوفای 315 ه -) 132
دقیقی طوسی (متوفای 419 ه -) 133
عنصری (متوفای 431 ه -.) 134
منوچهر دامغانی (متوفای 432 ه -.) 135
اولین منبع ادبی سفر خضر و اسکندر 136
ب: خضر در شعر حماسی 136
قطران تبریزی (متوفای 465 ه -) 140
مسعود سعد سلمان (متوفای 515 ه -) 141
انوری (متوفای 582 ه -) 142
خاقانی (متوفای 595 ه -) 143
عیادت خضر از خاقانی 146
تفقد خضر علیه السلام از خاقانی 148
خضر در اندیشه نظامی (متوفای 599 ه (155
نظامی، خضر و اسکندر 158
وجه تسمیة اسکندر به ذوالقرنین 161
تصویر خضر در شعر سعدی 164
ب: خضر در شعر مذهبی و عرفانی 167
ناصر خسرو (متوفی 481 ه) 167
سنایی (متوفی 535 ه -) 169
عطار (متوفی 618 ه -) 170
بی خدا آب حیات آتش بود 172
برداشتهای عرفانی از آب حیات 175
مولانا و آب حیات 178
خضر و موسی در شعر مولانا 182
تعبیر عرفانی مولانا از اسکندر ذوالقرنین 188
مَثَل آب حیات و تاریکی 190
تجلّی خضر در شعر حافظ 191
جامی (متوفای 898 ه -) 196
خصوصیات شناخته شدة خضر در ادبیات 197
فصل ششم
خضر در اعتقادات مردم ایران 201
اماکنی منسوب به خضر 203
منابع و مآخذ 207
داستان خضر در معارف دینی از جایگاهی ویژه برخوردار است این داستان علاوه بر آنکه داستانی قرآنی است - هر چند نام خضر در قرآن نیامده است - در ادبیات و متون ادب عرفانی مورد توجه خاص بوده، سوره کهف قرآن کهف قرآن است، غاری است که اسرار فراوانی در آن نهفته است. تنها داستان موسی و «عبداً من عبادنا» اسرار فراوانی دارد که تاویلات زیادی نیز بر آن ذکر شده است. غزالی که احیاء العلوم و به تبع آن شهید ثانی در منیة المرید و مفسرانی که به تفسیر عرفانی و اشاری اهتمام دارند هر کدام به نوعی به حلّ رموز و بیان درسهای این داستان پرداختهاند.
جایگاه داستان خضر در مباحث اعتقادی نیز درخور توجه است مخصوصاً که روایات فراوانی طول عمر حضرت مهدی علیه السلام را به عمر خضر تشبیه کردهاند. مساله آب حیات و عمر جاودانه و تاویلات آن، بحث علم لدنی و تفاوت آن با علم غیب یا اسم اعظم، بحث عمل به باطن، تعبد یک شخص به ظاهر و دیگری به باطن، عدم آگاهی موسی از رموز کارهای خضر، شریعت، طریقت و حقیقت، اذکار و ادعیه خضر، رابطه خضر با اولیاء الهی خصوصاً با اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و... همه از گنجینههای غار قرآن است که نیاز به فحص و کاوش فراوان دارد.
اثر حاضر تلاشی است در جهت مطالعه برخی از مسائل مرتبط با این موضوع قرآنی. و لازم است که در اینجا قدردانی و تشکر خود را از نویسنده فرهیخته آن اظهار داشته امید آنکه مقبول حضرت حق واقع شود.
قطع این مرحله بیهمرهی خضر مکن ظلماتست بترس از خطر گمراهی
پژوهشکده علوم و معارف قرآنی
علامه طباطبائی رحمه الله
ای پیر مسافران والا وی خادم خانقاه بالا
ای حافظ بحر و بحر حکمت ای خازن کوه و کوه عصمت
با مشعلهی تو رسته زآفات وادی سپران راه ظلمات
بر کوههی قاف محمل توست بنگاه خسان چه منزل توست
(خاقانی)
خضر لقب پیامبری جاوید است که نام اصلیاو «تالیا» و از نوادگان نوح است. معجزهاش این بود که بر چوب خشکی نشست و آن چوب سبز شد. و چون به هر جا قدم مینهاد با خود سر سبزی به همراه داشت؛ خَضِر (سبز وخرم) لقب گرفت.
خضر در ارتباط با دو داستان در میان مسلمانان مشهور است. یکی داستان سفر او با ذوالقرنین و رسیدن به آب حیات و دیگر داستان همراهی موسی با خضری که ارشاد حضرت موسی را به عهده داشت. بر خلاف حضرت موسی و ذوالقرنین که پیش از اسلام هم شخصیتهایی شناخته شدهاند، در هیچ کدام از منابع تاریخی و دینی قبل از اسلام نامی از خضر نیست. بلکه خضر برای اولین بار زمانی معرفی شد که آیاتی از سورهی کهف در شرح احوال حضرت موسی بر پیامبر نازل شد و حضرت در تبیین این ایات فرمودند که: «عبد صالح» کسی جز
خضر نیست و پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز احادیثی از ائمهی معصوم نقل شد که به معرفی خضر پرداخت.
بنابراین داستان خضر و موسی که ریشهی قرآنی دارد از قطعیت تاریخی برخوردار است. لیکن در قرآن به سفر او با ذوالقرنین، اشارهای نشده است. بعضی از مفسّران طول عمر او را به آب حیاتی نسبت میدهند، که در سفر با ذوالقرنین بدان دست یافته است ولی دانشمند و مفسر معاصر، علّامه طباطبایی، میفرمایند: «در قرآن هیچ خبری از قضیهی آب حیات نیست و جز گفتهی بعضی مفسرین و قصه سرایان از اهل تاریخ مأخذی اصیل و قرآنی ندارد که بتوان بدان استناد جست، وجدان حسی هم آن را تایید نمیکند. لذا آب حیات افسانهای بیش نیست. ولی اینکه خضر پیامبری باشد که خدا به او طول عمر داده و هنوز هم زنده است قابل قبول است و هیچ دلیل عقلی و نقلی برخلافش نیست و در علت جاودانگی او روایت داریم که حضرت آدم برای طول عمر او دعا کرده است. دربارهی شخصیت خضر افسانههایی نقل شده که خالی از اساطیر قبل از اسلام نیست.»
جلوههای خضر، به عنوان یک انسان کامل و آرمانی و در رابطه با یافتن آب حیات و زندگی جاوید، مواردی است که او را به اسطوره نزدیک میکند و در بحث اسطوره شناسی، خضر را باید جزو اساطیری دانست که واقعیت تاریخی دارند ولی به مرور زمان و در پوششی از افسانهها و آرمانها به شخصیتهایی اسطورهای تبدیل شدهاند.
خضر به عنوان نمودی از انسان کامل و رمزی از فرشتهی راهنما در بین اهل تصوف و عرفان از جایگاه ویژهای برخوردار است.
و در تعریف او میگویند: «خضرُ عالم و اهل الارض رئیس الابدال»(1)
نامههای عین القضاة، ص 293.
زیرا که او صاحب علم لدّنی است؛ علمی که در مدرسه حاصل نشود و در هیچ کتابی ننوشتهاند، علمی که بیهیچ واسطه از حق دریافت میشود.از همان زمانی که تصوف و عرفان اولین گامهای خود را بر میداشت حضور زندهی خضر را در کنار مشایخ صوفیه میتوان دید. خضری که سجّاده به دوش است و خرقه میپوشد و چون فرشتهای سبز پوش در بیابانها به نجات سالک میآید و گاه در میان امواج دریایی متلاطم و طوفانی بر سالک ظاهر شده، کشتی او را به ساحل میکشاند. خضری که به ابراهیم ادهم، اسم اعظم آموخته و مصاحب ابو سعید ابوالخیر است. ابن عربی هم خرقهی خود را به او منسوب میکند. خضری که در درس مولوی حاضر میشود و در صف آخر مینشیند و نه تنها بخشی از کتب صوفیه را به خود اختصاص میدهد بلکه داستانهایش موضوعی برای تأویلات عارفانه میشود.
به طور خلاصه غیر از ملامتیه که خود را از خضر هم پنهان میکردند و در عرصهی تجرید توجه به خضر را نوعی شرک میدانستند، تلاش برای دیدار خضر، یاور اعجاز کار همهی مشایخ بزرگ، در همهی دوران تصوف جلوه میکند. البته تنها اینان نبودند که آرزوی دیدار پیر سبز پوش خود را داشتند که عوام نیز از دیدار خود با خضر سخنها گفتهاند و قدمگاهها و زیارتگاههایی در جای جای ایران به نام خضر یا خضرِ زنده مشهور است، نشان اعتقاد و ارادت ایرانیان به حضرت خضر است.
«و گاه چنین به نظر میرسد که دیدار با خضر اساساً یک فکر ایرانی باشد»(2).
بیگمان چنین خضری فراز و نشیب ادبیات را هم به خود دیده است. از همان زمان شکوفایی شعر فارسی (اواخر قرن سوم ه -. ق) که مفاهیم دینی کم کم جایگاه خود را در شعر پیدا میکرد. خضر نیز همراه با پیامبران دیگر قدم به دامنههای سر سبز شعر فارسی نهاد و تا اوج قلههایی که دست خورشید را میبوسند، تا آنجا که مولانا را به شمس برساند، پیش تاخت و در هر دورهای از شعر فارسی به گونهای جلوه کرد و هر دم به لباسی دگر آن یار برآمد.
«دربارهی کیفیت کاربرد داستان پیامبران در شعر قرن چهارم هجری به سبب از میان رفتن اغلب شعرها نمیتوان قضاوت درستی کرد اما شعر اواخر قرن چهارم و پنجم تا حدی نمایانگر این امر است. در این دوره از آنجا که شعر غالبا در خدمت مدح است. بسیاری از مفاهیم عالی و حتی اشاره به داستان پیامبران نیزدر خدمت مدح اغراق آمیز ممدوح است»(1)
داستان پیامبران در کلیات شمس، ص 6.
. به طور مثال فرخی، سلطان محمود را مانند خضر میداند که پیوسته در سفر است و عنصری سفر دینارهایی که از کوهها و دریاها گذشتهاند تا به دست او برسند، به سیر و سفر خضر مانند میکند.به طور کلی در این دوره، خضر بیشتر در رابطه با جاودانگی، آب حیات و سیر و سفرهایش مطرح میشود و تصویر سازیهای شاعران (در معنای محدود یعنی تشبیه و استعاره و کنایاتی که در این زمینه به کار میبرند) از این حد فراتر نمیرود و تنها به برجستهترین صفات خضر اشاره میشود و هیچ نشانی از سفر او با ذوالقرنین، همراهی موسی با او و رمز و تأویلهایش نیست، ولی همزمان با این شاعران، فردوسی اولین کسی است که داستان سفر خضر و اسکندر و یافتن آب حیات را به نظم آورده و این داستان را تمثیلی از چیرگی تقدیر بر انسان دانسته و پس از فردوسی نظامی هم این داستان را با شرح و جزئیات بیشتری به رشته نظم کشیده است، فردوسی و نظامی هر دو خضر را پیامبری دانستهاند که با نوشیدن
1) (1)
آب حیات جاودانگی یافت ولی نظامی به این مورد هم که خضر به هر جا قدم مینهاد سر سبزی با خود به همراه داشت، اشاره کرده است.
در میان شاعران غیر عارف به یقین میتوان گفت که هیچ شاعری به اندازه خاقانی از خضر سخن نگفته است. فرهنگ لغوی وسیع، آشنایی همه جانبه با علوم عصر همراه با تخیلّی نیرومند، مهمترین علل تنوع شعری اوست. او نه تنها با استفاده از عناصر داستان خضر و موسی و خضر و اسکندر، ترکیبات جدید و استعارهها و تشبیهات بدیع میآفریند، «در شعر او اساطیر مربوط به خضر، گاه با افسانههای راجع به «جام جم» به دلیل ارتباط اسکندر با جام و خضر رابطه پیدا کرده و گاهی با روایات مربوط به جم اقتران یافته است.
کرمش چشمه سار مشرب خضر قلمش سربهای خاتم جم(1)
فرهنگ اساطیر و اشارات داستانی در ادبیات فارسی، ص 183.
»خاقانی در شعر خویش بارها از دیدار خود با خضر سخن گفته و او را ستوده است. ولی هنوز از تأویلات عرفانی اثری نیست، بلکه پس از قرن ششم و با رواج تصوف و رونق گرفتن بازار رمز و تاویل، پیر سبز پوشی که مظهر عشق و اسم باطن الهی است، در ادبیات جلوهای دگر مییابد و پس از پیمودن جادههای شعر عارفانهی سنایی و عطار در شعر مولانا رنگارنگ ترین جامهی رمز و تاویل را به تن میکند و مثالی از شمس مولانا میشود. خضر پس از آنکه شعر مولانا را پیمود و مبارک پی شد. حال دیگر پیری کامل است که حافظ میتواند در گذر از ظلمات، از او همت طلبد. در شعر حافظ اگر چه بعضی از مضامینی که از خضر به وجود آمده، تکراری است. ولی نوآوریهایی هم دیده میشود. در شعر عارفانهی جامی هم بیشتر با تکرار مضامین و تصاویر شاعران پیشین مواجهیم. ضمن اینکه
1) (1)
در ذکر داستان خضر از وسعت مفاهیمی که شاعران عارف، پیش از او داشتهاند خبری نیست.
در یک نظر، در شعر فارسی علاوه بر اینکه آب حیات زمینهای برای ساختن کنایه و تشبیه و استعاره گشته، مایهای برای تاویلات عارفانه بوده است. داستان خضر و اسکندر در تمام دورانها تمثیلی برای ناگزیری از تقدیر است و داستان خضر و موسی در شعر عارفانه تمثیلی برای اطاعت مرید، از خضر زمان خویش است.
خضر دامن سبز خویش را بر ادبیات گسترد و گویا کوزه اش از زخم جاودانگی ترک داشت که دیوان شاعران با آب حیات خضر تر شد.
خضر مسافر، خضر پیر، خضری که در غربت جاودانگیاش آشناترین واژهی ره جویان شد خضری که خدای مهربان نیز نامی از او نبرد و راز «عبد صالح» خویش را فاش نکرد و با این همه راز داری در شگفتم «کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد.»
و در حکمت عمر طولانیش گفتهاند: خضر زندگی را بهانه کرد تا برسد به روزی که مونسی برای آخرین گل تنهای محمدی، امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف باشد که «ما للغریب سوی الغریب انیس».
آب حیات و خضر شد در غم تو فسانهای کاش برای دیدنت داشت دلم بهانهای
«نگارنده»
«خضر khezr کلمهای است عربی، در نزد مسلمانان نام پیامبری است زنده که آب حیات نوشید و مرشد موسی بود»(1).
برخی از تفاسیر، تلفظ کلمهی «خضر» را به چهار صورت - به کسر و فتح «خاء» و نیز کسر و سکون «ضاء» یعنی «خِضْر، خَضِر، خِضِر - خَضْر» صحیح دانستهاند؛ لیکن معروف همان «خضر» به کسر خاء و سکون ضاءاست.(2)
واژهی خضر به معنای رنگ سبز است. در این که چرا او به خضر ملقب شده، در علل الشرایع حدیثی از امام صادق علیه السلام روایت شده است به این مضمون که:
خضر، نبی مرسل بوده است و معجزهی او این بوده که چون بر چوب یا شاخهی خشک یا زمین بایر مینشست، آن شاخه یا نشستگاه او سبز میشد به همین جهت خَضِر یعنی؛ سرسبزی آور نامیده میشد(3).
«انّه کان لا یجلس علی خشبة یابسة و لا ارض بیضاء الّا ازهرت خضراء و انّما سمی خضراً لذلک»(4).
اما در این که نام اصلی او چه بوده، اختلاف نظر وجود دارد. بعضی میگویند: اسم اصلی او به نقل بسیاری از منابع «تالیا» (یا بلیا) بن ملکان بن عابر یا عامربن ارفخشد بن سالم بن نوح بود.(1)
به قول دیگری نام او «ایلیابن ملکان» و خضر لقبش بود. «برای آنش خضر خواندند که ابوهریره روایت کرد از رسول علیه السلام که او را برای آن خضر خواندند که او بر پوستین سفید نشست و در زیر او سبز شد. مجاهد گفت: برای آنش خضر خواندند که چون نماز کردی پیرامنش یکبار سبز شدی.
عبدالله بن مبارک گفت: که ابن جرع گفت: [چون] موسی علیه السلام خضر را یافت بر طبقهی سبز نشسته [بود] بر روی آب»(2).
ایلیا بر وزن کیمیا به لغت سریانی که لغت ترسایان باشد نام امیرالمومنین علیه السلام و نام یکی از پیامبران بنیاسرائیل و نام شهریست که ایلیای نبی منسوب است به آن شهر، و نام بیت المقدس و بعضی گویند نام اصلی خضر است.(3)و به لغت سریانی ایلیا به معنی صدیق اکبر است.(4)
دربارهی نام اصلی خضر در ترجمه تفسیر طبری چنین آمده است:
«گروهی نیز میگویند که وی پیامبر بود به درست و نام وی «الیسع» بود و این که خدای به قرآن گفت: «و اسمعیل و الیسع» و این نام خضر است»(5).
و بعضی گفتهاند:
خضر لقب پیامبری است که نام اصلی او «ارمیا» است. چرا که هر جا او مینشیند سبزه میروید یا آنکه سیرش همیشه در سبزه زارها است. خضر بهار در قدم دارد هر جا او پا گذارد در حال سبز شود و همین یکی از نشانههای یافتن خضر است.(1)
فرهنگ آنندراج، ج 2، ص 1668.
بعضی هم بر این عقیدهاند که خضر، همان «الیاس نبی» است.(2)اما عدهای میگویند:
«خضر برادر زادهی الیاس است و نام اصلی او بلیان بر وزن غلیان میباشد.»(3)
و در کازرون قریهای است که در آنجا محل و مرقد اولیاءالله بسیار است و خضر علیه السلام آن را بنا کرده است و منسوب به نام نامی خود یعنی بلیان ساخته است.(4)
طبری از ابن اسحق چنین نقل میکند:
«شنیدم خدای عزّوجّل یکی از مردم بنیاسرائیل را بر آنها پادشاهی داد که ناشیه بن اموص نام داشت و خدای خضر را به پیمبری به سوی آنها فرستاد و نام خضر چنانکه وهب بن منبه آورده است. «اورمیا بن خلقیا» بود و از اعقاب هارون بن عمران بود»(5).
اما طبری این سخن را قبول نمیکند و در رد آن میگوید:
«چنانکه معلوم است خضر پیش از موسی و هم در ایام او بوده است و گفتار آنها که پنداشتهاند وی اورمیا پسر خلقیا بوده، درست نیست زیرا اورمیا به روزگار بخت النصر بود و از موسی تا بخت النصر چندان فاصله هست که آسان توان دانست و این سخن را که خضر پیش از موسی بن عمران بوده بدین سبب مرجّح شمردیم که ابن کعب از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آورده که یار موسی بن عمران و دانایی که خدای عزّوجّل گفته بود او را بجوید خضر بود»(1)
همان، ص 287.
.بعضی نیز گفتهاند:
خضر از اعقاب یکی از پیروان ابراهیم خلیل الرحمان بود که به دین وی گروید و با او از سرزمین بابل هجرت کرده بود و نام او «بلیا بن ملکان بن فالغ بن عامربن شالخ بن ارفخشد بن سام بن نوح» بود و گویند پدر وی پادشاهی بزرگ بود.
ابوجعفر گوید:
به گفتهی عموم اهل کتاب، خضر به دوران افریذون شاه پسر اثفیان بود و به قولی به روزگار موسی بن عمران علیه السلام بود و به قولی جزء همراهان ذوالقرنین بزرگ بود که در ایام ابراهیم خلیل الرحمان علیه السلام میزیست و چنانکه گفتهاند: این ذوالقرنین همان افریذون بن اثقیان بود و خضر همراه وی بود.(2)و با این سخن، اصل او را به ایران نسبت میدهند.
در الکامل ابن اثیر آمده است:
«عبدالله بن شوذب گوید: خضر از مردم فارس بود و الیاس از بنیاسرائیل، آنها هر سال یک بار در محلی معین با همدیگر دیدار میکنند.»(1)
(اخبار ایران از الکامل)، ص 22.
و قول دیگر اینکه «مادرش رومی و پدرش از پارس بوده»(2).
انوشاذیه که فرقهای از مجوس باشند، گویند:
خضر یار همهی انبیاست و جز از وی کسی یار انبیا نبود و او برادر جمشید بود(3)و جمشید هم پادشاه ایران بود، بنابراین خضر هم ایرانی است اما این سخن چندان مشهور نیست.
با اینکه در کتب بنیاسرائیل نامی از او برده نشده است(4)گروهی معتقدند که خضر همان ایلیای نبی و از پیامبران بنیاسرائیل است(5)و در تفسیر ابوالفتوح رازی و چند تفسیر دیگر از اهل سنت نام خضر را «ایلیا» دانستهاند اما در پاورقی چنین آمده:
ایلیا سالها پس از موسی علیه السلام بلکه پس از داوود و سلیمان به دنیا آمده و تطبیق او با خضر به نظر صحیح نمیآید(6).
اما در روایات اهلبیت علیهم السلام نام او «تالیا» معرفی شده است. از جمله در روایتی طولانی است که مردی از اهل شام در مسجد کوفه، خدمت حضرت علی علیه السلام شرفیاب میشود و سوالهایی میپرسد، از جمله نام شش نفر از پیامبران را میپرسد که به دو اسم معروفند. و حضرت میفرماید: «یوشع بن نون» همان «ذوالکفل» و «یعقوب، اسرائیل» و «خضر، تالیا» و «یونس، ذوالنون» و «عیسی، مسیح» و محمد صلی الله علیه و آله و سلم، احمد» نام برده شدهاند.
اما نسبت او بر اساس روایت محمد بن عماره از امام صادق علیه السلام چنین است: او «تالیا بن ملکان، بن عابر، بن ارفخشد، بن سام، بن نوح.» است. بنابراین آنچه که در روایات اسلامی از نام خضر مشهور است همان «تالیا» است. تلفظ دقیق آن، خِضِر بوده که در زبان فارسی خضر (به کسر خا و سکون ضا) به کار میرود و این به دلیل سهولت تلفظ است.
یکی از سؤالهایی که در شناخت شخصیت متعالی خضر علیه السلام مطرح میشود این است: ایا وقایعی که در رابطه با او نقل شده؛ مانند داستان خضر و موسی و خضر و ذوالقرنین و داستان دستیابی به آب حیات، داستانهایی نماد گونه و رمزی و اسطوره و تمثیلاند یا اینکه ریشه در یک حقیقت تاریخی دارند؟
بر خلاف حضرت موسی علیه السلام و ذوالقرنین که پیش از اسلام هم شناخته شدهاند. موسی به عنوان پیامبر صاحب رسالت یهود معروف بوده و «ذوالقرنین شخصیتی است که در اشعار عرب قبل از اسلام از او به عنوان ملکی بزرگ نام برده شد و عدالت این پادشاه را عرب از مفاخر خود میدانست.»(1)
تفسیر المیزان، ج 13، ص 531.
در هیچ کدام از منابع تاریخی و دینی پیش از اسلام نامی از خضر علیه السلام نیست(2).اگر چه احوال انبیا بدان سان که در ایات قرآنی تقریر میشد با پارهای تفاوتها غالباً در تورات و انجیل و در آن چه نزد یهود و نصارا، کتاب مقدس تلقی میگشت نیز مذکور بود ولیکن تعدادی از آنها نیز به قرآن اختصاص داشت. که از آن جمله قصهی اصحاب کهف، داستان ذوالقرنین و خضر علیه السلام را میتوان بر وجه مثال دراینجا ذکر کرد(1)
در قلمرو وجدان (سیری در عقاید، ادیان و اساطیر)، ص 380.
.در قرآن هم از نام اصلی ذوالقرنین یادی نشده و از خضر هم نامی نیست ولیکن از همان روزهای نزول ایات سورهی کهف در بین مسلمانان این سوال مطرح شد که «عبد صالح» کیست؟ و نام او چیست؟ و چرا حضرت موسی علیه السلام همراهی با او را آرزو کرد و بر آن اصرار ورزید. و احادیثی که راجع به این سوالات گفته شد چه اززبان شخص پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم و چه ائمهی معصوم علیهم السلام در حقیقت، اولین منبع تفسیری ما در فهم این ایات است. علاوه بر اینکه اخبار متواتری از طریق جوامع روائی و اهل سنت بر این تاکید دارند که این «عبد صالح» همان خضر جاوید است و داستان خضر و موسی جزء حوادث واقعی است.
قرآن هم بیانگر این مطلب است که داستان سفر خضر و موسی یک داستان تاریخی است نه تمثیلی. زیرا قرآن برای بیان مثلها و داستانهای تمثیلی از کلماتی نظیر «کاف تشبیه»، «مثل» و «کمثل» استفاده نموده و این الفاظ نشانهی تمثیلی بودن آن است. لیکن در باب وقایع تاریخی، داستان با لفظ «اذ» یا «اذا» آغاز میشود و این الفاظ هم به زمان وقوع حادثه و زمان تاریخی و داستان اشاره دارد؛ مثلاً میفرماید: «و ذاالنون اذ ذهب...» و «اذ نادی زکریا...» یعنی همه اینها در یک زمان مشخص پیش آمده گرچه آن زمان برای ما کاملاً دقیق ومشخص نیست و دربارهی داستان خضر و موسی نیز میفرماید:
1) (1)
وَ إِذْ قالَ مُوسی لِفَتاهُ...1
یعنی این داستان و این واقعه در یک زمان تاریخی پیش آمده و اسطوره نیست که در آن زمان و مکان واقعی وجود نداشته باشد و اشخاص خیالی و ساختهی ذهن باشند و فرض اینکه این داستان، تخیلی باشد پنداری بیاساس است و در این مورد علامه طباطبایی رحمه الله میفرماید:
چنین وجهی که این داستان را تخیلی بدانیم جز با تقدیر گرفتن، درست نمیشود و تقدیر هم دلیل میخواهد، حال آن که ظاهر کتاب عزیز مخالف با آن است. (1)(تقدیر در ایات مورد نظر)
در باب سفر خضر و ذوالقرنین به سوی ظلمات جهت رسیدن به آب حیات هم داستانهایی مشهور است و روایاتی نقل شده که خواهد آمد. اما در قرآن اشارهای به آن نشده است. هر چند پس از ذکر داستان موسی و عبد صالح بلافاصله داستان ذوالقرنین مطرح میشود و این توالی نباید بیعلت باشد و لیکن به صراحت اشارهای به همراهی خضر و ذوالقرنین و جستجوی آب حیات نشده است و به گفتهی علاّمه طباطبایی:
در قرآن هیچ خبری از قضیهی چشمهی حیات نیست و جز گفتهی بعضی مفسرین و قصه سرایان از اهل تاریخ ماخذی اصیل و قرآنی ندارد که بتوان به آن استناد جست. وجدان حسی هم آن را تایید نکرده و در هیچ ناحیه از نواحی کرهی زمین چنین چشمهای یافت نشده است.
گر چه به طوری که در روایات آمده خضر یکی از انبیاء الهی است و خدا او را طول عمر داده و تا امروز هم زنده است و این مقدار از مطالب دربارهی خضر عیبی ندارد و قابل قبول هم هست زیرا دلیل عقلی و یا نقلی قطعی بر خلافش
1) (2) تفسیر المیزان، ج 13، ص 573.
نداریم و لیکن دربارهی شخصیت او در میانهی مردم حرفهایی طولانی در تفاسیر مطوّل آمده و قصهها و حکایات دربارهی اشخاص که او را دیدهاند نقل شده که روایات راجع به آن خالی از اساطیر قبل از اسلام نیست(1)
تفسیر المیزان، ص 574.
.علّامه طباطبایی رحمه الله طول عمر خضر علیه السلام را میپذیرد ولی علت این طول عمر را نوشیدن آب حیات نمیداند بلکه علت دیگری که مورد قبول اوست برای آن نقل میکند:
در روایتی که دُرّ منثور از دار قطبی و ابن عساکر از ابن عباس نقل کردهاند و چنین آمده: که او (خضر) فرزند بلافصل آدم است و خدا بدین جهت زنده اش نگه داشته تا دجّال را تکذیب کند. و در بعضی دیگر که در دُرّ منثور از ابن عساکر از ابن اسحاق روایت کرده که حضرت آدم برای بقای او تا روز قیامت دعا کرده است(2)و دعای حضرت آدم را دلیل بقای خضر میداند. و آب حیات را افسانهای بیش نمیداند.
از اینجا است که این چهرهی تاریخی، خضر مرموز و ناشناخته، قدم به دنیای پر رمز و راز اسطوره میگذارد دنیایی که میتواند از خضر چهرهای آشناتر بسازد و بر قامتش جامهای از جنس خیال، تمثیل، نماد و رمز بپوشاند و بر ساختهی خویش بنازد و افتخار کند. و مطابق میل خویش او را ببیند و بشناسد و بشناساند.
از خصایص اسطوره این است که در آن همچون مدینهی فاضله، بشر دنیایی برتر و بالاتر از این دنیا را میجوید، اما تفاوت اسطوره « mythe » با مدینهی فاضله « utopie » در این است که مدینهی فاضله، تجسم ذهنی و انتزاعی مردم
روشنفکر است و حال آن که اسطوره غریزهی عمیق طبقات فرو دست جامعه را نمودار میسازد(1)
تجلی شاعرانهی اساطیر در اشعار خاقانی، ص 48.
.در داستان خضر هر دو را میتوان دید هم اسطوره و هم مدینهی فاضله را. وقایع تاریخی وقتی قدم به عرصهی هنر و ادب میگذارند لباسی تازه به تن میکنند و رنگ و بوی دیگری مییابند. و شاعر همان طور که از طبیعت جاندار و بیجان برای بیان مقصود خویش یاری میگیرد از تاریخ و اسطوره هم وام میگیرد ولی همیشه هم وامدار آنها نیست بلکه گاهی خود، آفرینندهی اساطیر است. و به بیان دیگر میتوان گفت: ادبیات از تاریخ، اسطوره میسازد. و خود را محدود به واقعیتها نمیکند.
شخصیتها در داستانهای اساطیری دو گونهاند؛ یا اصلاً وجود خارجی نداشتهاند و صرفاً ساختهی ذهناند و یا اینکه اگر هم وجود واقعی داشتهاند به مرور زمان شاخ و برگهایی بدان افزوده شده که چهرهی اصلی را به سختی میتوان شناخت.
دربارهی شخصیت خضر علیه السلام نیز آن قدر افسانه پردازی و داستان سازیها شده که حتی صاحبان دین و معرفت نیز گاه در وجود او شک کردهاند به طور مثال:
شیخ صدر الدین اسحق قونوی در «تبصرة المبتدی و تذکرة المنتهی» خضر را موجودی در عالم مثال میداند(2).
و بعضی از عرفا این قول را هم نپذیرفتهاند که خضر موجودی در عالم مثال باشد.
ازجمله عبدالرزاق کاشانی که میگوید:
«و امّا کون الخضر علیه السلام شخصاً انسانیاً او روحانیاً یتمثّل بصورته لمن یرشده غیرمحقق عندی؛ اما این که خضر موجودی باشد با شخصیت انسانی یا روحانی که برای مریدان خود متمثل و ظاهر شود برای من ثابت نشده است»(1)
اصطلاحات الصوفیه، واژهی خضر.
.عدهای نیز وجود او را پذیرفتهاند اما نه به عنوان بشر، بلکه او را فرشتهای یا ملکی مقرب میدانند و دلایلی هم برای آن ذکر کردهاند. «مارودی» هم در کتاب تفسیرش، خضر را از ملائکهی الهی دانسته است.
اما آنچه مشهور است، وجود خضر به عنوان بشری متعالی است که علم لدُنّی صفت او و به جاودانگی موصوف است و آن که هدایت موسی را به عهده میگیرد کسی جز این وجود کامل نیست.
شیخ علاء الدوله سمنانی هم در «چهل مجلس» پس از بیان نظرات دیگر بزرگان به بیان عقیدهی خویش در اثبات وجود او پرداخته است:
«دیگر جمله حکما وجود خواجه الیاس و خواجه خضر را منکرند و محال میدانند و بعضی از اهل اسلام که نیز کوتاه نظرند گویند که هستند، اما از انسان نیستند، خلقی دیگرند. از برای آنکه آنچه از خواص ایشان میگویند بنیآدم را ممکن نیست و مرا معلوم شده است که غلط میگویند. ایشان موجودند و از بنیآدمند و همچو ما و خدای میداند که همچنانکه من یقین میدانم که من هستم، خواجه الیاس و خواجه خضر و قطب و ابدال و طبقهی ایشان موجودند و آدمیند. و نسبت الیاس و خضر علیه السلام همچنانکه در عروه نوشتهام. خدای تعالی میداند که در آن هیچ شکی نیست و چندین سال است که آن را در عروه نوشته ام - شفقةً
1) (1)
علی الخلق - و مقصود من آن بود که چون حق تعالی مرا بر آن واقف گردانید و میدانم که جماعتی از مسلمانان در گفت وگو افتادند و اعتقادهای کژ کرده تا از آن برگردند. خصوصاً مریدان ما که به حسن اعتقاد و نور ارادت دانسته باشند که این بیچاره خلاف نگوید».(1)
چهل مجلس، ص 176.
ابن عربی نیزکه از اساتید بزرگ عرفان نظری و عملی است در کتاب «فتوحات مکیه» تصریح میکند که خضر وجود خارجی دارد:
«حیات خضر علیه السلام به تحقیق ثابت است. بر این اساس عدم حیات او نیاز به دلیل دارد و حال آن که دلیلی بر عدم حیات خضر نداریم»(2).
بسیاری از صاحب نظران نیز تردیدی در وجود خضر ندارند که در قسمتهای بعد بدان اشاره خواهیم داشت. بنابراین وقتی خضر علیه السلام را نیز در شمار شخصیتهای اساطیری است، باید او را در دستهی دوم؛ یعنی کسانی که وجود تاریخی داشتهاند قرار دهیم.
سؤال دیگری که دربارهی خضر علیه السلام مطرح میشود بحث نبوت اوست. ایا او تنها از اولیاء الله است، یا اینکه از انبیاء الهی است و اگر نبی باشد ایا نبی مرسل است یا خیر؟ در این زمینه بهترین و اصلی ترین منبع قابل مراجعه تفاسیر معتبر و احادیث است.
طبری در تفسیر خود میگوید:
«و اندر پیامبری خضر اختلاف کردند. گروهی گوید: که وی پیغامبر بود و گروهی گویند: که نبود و لکن چنانکه خدای گفته است دلیل کند که پیامبر است.
چنانکه خدای گفت عزّوجل:
فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَیْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا1 و رحمةً بدین جایگاه، نبوت است و نیز گروهی از علما گوید که وی پیامبر نبود ولکن بندهای بود از بندگان خداوند و خدای مراو را علم داده بود»(1).
طبری وجه استدلال خویش را همان ایه قرآنی میداند که در توصیف خضر آمده است و عقیدهاش این است که این رحمت چیزی غیر نبوت نیست.
و علامه طباطبایی نیز همین سخن را گفته و همین استدلال را آورده است.
آن عالمی که موسی دیدارش کرد و خدای تعالی بدون ذکر نامش به وصف جمیلش ستوده و فرموده:
فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَیْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً3 نامش به طوری که در روایات آمد خضر است و یکی انبیاء معاصر موسی بوده.
جملهی آتَیْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا بر نبوت او دلالت میکند. هر نعمتی رحمتی است از ناحیهی خدا به خلقش لکن بعضی از آنها در رحمت بودنش اسباب کونی واسطه است و بعضی از آنها بدون واسطه، رحمت است؛ مانند نعمتهای باطنی از قبیل نبوت و ولایت و شعبهها و مقامات آن...
و از آنجا که ولایت، مختص به ذات باری تعالی است. همچنانکه خودش فرمود:
1) (2) ترجمهی تفسیر طبری، ج 4، ص 947.
فَاللّهُ هُوَ الْوَلِیُّ1 ولکن نبوت چنین نیست زیرا غیر از خدا، از قبیل ملائکه نیز در آن دخالت داشته، وحی و امثال آن را انجام میدهند. لذا میتوان گفت مراد از جملهی رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا که بانون عظمت (از ناحیهی ما) آورده شده و نفرموده: «من عندی» (از ناحیهی من) همان نبوت است نه ولایت و به همین بیان تفسیر آن کسی که کلمهی نامبرده را به نبوت معنا کرده تایید میشود»(1).
ابن عربی هم بر این نظر است که خضر از انبیاء الهی است و در فصّ محمدی چنین فرموده است:
«دراحکام رسالت او پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم رسالت رسولان پیشین و هر کس از ایشان که باقی ماندهاند مانند حضرت عیسی و الیاس علیهم السلام مندرج است و در نبوت او که حضرت خضر علیه السلام هم داخل خواهد شد. کار این چنین است و اگر چه گروهی محجوب و از حق پوشیده در اعتراف و اقرار به نبوت خضر علیه السلام اختلاف دارند. ولی بزرگان از محققان در این امر اختلافی بینشان نیست»(2).
شیخ صدوق رحمه الله نیز خضر را از پیامبران الهی میداند و در همین موضوع از امام صادق علیه السلام روایتی نقل میکند:
«آن حضرت فرمود: خضر از پیغمبران مرسل بود که خداوند او را به سوی قوم خود مبعوث فرمود و او مردم را به توحید خداوند و اقرار به پیغمبران و رسولان و کتابهایی که بر آنها نازل شده بود دعوت کرد و
معجزه اش آن بود که بر هیچ چوب خشک یا زمین بیعلفی جلوس نمیکرد جز آنکه چون بر میخاست آنجا سرسبز و خرم میگردید»(1)
تاریخ انبیاء، ص 590.
.خضر در متون دینی و عرفانی به عنوان پیامبری جاوید معرفی میگردد که چند صباحی هدایت موسی را به عهده میگیرد. چنانکه خواهیم دید در متون عرفانی و بعد ادبیات عرفانی، خضر جلوههای دیگری هم پیدا میکند. اما در متون نظم و نثر ادبی بیشتر اوقات از خضر با عنوانهایی چون خضر نبی، خضر پیغامبر، خضر پیغمبر یاد شده است و البته لفظ «علیه السلام» نیز برای تکریم و احترام بدنبال این نام میآید. و این لفظ را تنها برای پیامبران و امامان معصوم به کار میبرند. به طور مثال:
هجویری در کشف المحجوب آورده است:
«شیخ محمد بن علی ترمذی که با خضر پیغامبر علیه السلام صحبت داشته بود...»(2).
فردوسی هم خضر را پیامبر میداند و در پایان داستان خضر و اسکندر این بیت را آورده است.
پیمبر سوی آب حیوان کشید سر زندگانی به کیوان کشید(3)
و نظامی هم اشارهای بدین گونه دارد:
چنان داد فرمان در آن راه نو که خضر پیمبر بود پیش رو(4)
و سعدی هم اعتقاد خود را به پیامبری خضر در ضمن اشعار خود بیان کرده است.
چو خضر پیمبر که کشتی شکست وز و دست جبار ظالم ببست(1)
بوستان، ب 854.
و نمونههای مانند این ابیات را در نظم و نثر عرفانی و غیر عرفانی ادبیات فراوان میتوان دید و در بخشهای دیگر هم شاهد آن خواهیم بود.
در ادبیات و متون عرفانی خضر جلوههای گوناگونی داشته است. مخصوصاً عارفان از خضر تاویلها و برداشتهای خاص خود را داشتهاند. با تعبیراتی خضر را مظهری از انسان کامل دانستهاند. فرزانهای خردمند که مظهر اسم باطن خداوند است.
و راهبری طریق را به دست او سپردهاند. خضری که مقصد و مقصود را میشناسد و در شکل اسطورهای خویش، خضر الگوی دیگری از یک انسان آرمانی است.
یکی دیگر از خصائص اسطوره این است که در آن به دنبال دنیایی آرمانی هستیم. آرمان گرایی، میل به رها شدن از مرز واقعیتها و جنبش به سوی افق گسترده و بیانتهای حقیقتها و میل به کمال است زیرا بشر ذاتاً کمال جوی آفریده شده است.
1) (1)
در کلیهی ادیان شرق و غرب به الگوهایی از انسان آرمانی برمی خوریم، خدایان اسطورهای، انسان واژههای مقدس، قهرمانان رویین تن و پهلوانان اساطیری و ملی کشورهایی چون؛ ایران، یونان، هند، (آدم کدمون (قدمون) در دین یهود و انسان قدیم در ایین مانی و انسان اول در ایین مزدک، مسیح در عیسویت و انسان کامل (پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم) در اسلام و شخصیتهایی با عناوین قطب، ولی و... در تصوف).
در سازمان وجودی انسان نیروها و استعدادهایی بالقوه تعبیه است که باید در سایهی تعلیم و تربیت صحیح به مرحلهی فعلیت برسد و ببالد و رشد کند. اما تحقق آرزوها و هدفهای متعالی انسان جز در سایهی تعلیم معارف و تجربه اندوزی و کوشش میسر نیست و مهمتر از همه اینکه برای سلوک وادی کمال، نیازمند رهبری است. نیاز به استادی روحانی و رهبری تکامل یافته وآگاه و با خبر از راه و رسم منزلها دارد. زیرا قطع این مرحله بیهمرهی خضر میسر نمیشود.(1)
انسان آرمانی، ص 23.
انسان کامل کسی است که در شریعت و طریقت و حقیقت تمام باشد. انسان کامل اصطلاحی است معروف که سلوک بیوجود او ممکن نیست.
«بدان که این انسان کامل را اسامی بسیار است به اضافات و اعتبارات به اسامی مختلفه ذکر کردهاند و جمله راست است. ای درویش! انسان کامل را شیخ و پیشوا و هادی و مهدی گویند و دانا و بالغ و کامل و مکمّل گویند. امام و خلیفه و قطب و صاحب زمان گویند و جام جهان نما و ایینهی گیتی نمای و تریاق بزرگ و اکسیر اعظم گویند و عیسی گویند که مرده زنده میکند و خضر گویند که آب حیات خورده است و سلیمان گویند که زبان مرغان میداند»(2).
مقام مرشدی و برخورداری از علم لدنّی سبب شد که عرفا در خضر سیمای پیر و انسان کامل را ببینند که راهنمای سالکان طریقت است. اوست که نفوس مرده در گور تن را با شراب معارف قدسی و علم لدنّی، زندگی جاوید میبخشد و جوهر الهی سالکان طریق را تحقّق میبخشد(1)
رمز وداستانهای رمزی، ص 272.
.به اعتقاد صوفیه انسان با توفیق و کشش حق و کوشش و مجاهدهی خویش قادر است که اصل شر را - که از عالم خلق است - به فنا برساند و اصل الهی خود را در همین عالم خاکی تحقّق بخشد. اعتقاد به تحقّق اصل الهی انسان بعد از فنای خود و بقا در حق، برای صوفیه، تصور مرد کامل را پیش آورده است. این تصور - که از یک سو در مذهب تشیع به قبول امامت و از سوی دیگر در تصوف به قبول نظریهی ولایت منجر شد - وجود مردی خدا گونه را که دارای قدرت و دانش بیپایان است بر روی کرهی خاکی مورد تصدیق قرار میدهد.
اگر تحقّق این وجود الهی در همین حیات خاکی میسر است. پس منطقی است اگر بگوییم که چون انسان کامل وجود خود را تحقق بخشد سر منشاء قدرت و علم بیکران میشود. چون جز خدا هیچ وجودی نیست. پس انسان کامل تا آنجا که در وجود است به دشواری از خدا تمیز دادنی است. قلب او عرش خدا، عقل او قلم تقدیر و جانش لوح محفوظ است. چنین نظریاتی دربارهی انسان کامل از زمان حلاّج و با یزید رواج یافت. و کمکم جایگاه خویش را در دورههای بعد مستحکمتر نمود.(2)
عرفا از خضر تعبیرها و تأویلهای گوناگون داشتهاند که هیچ کدام از اینها تناقض با تعبیر «انسان کامل» ندارد. در ادبیات عرفانی، خضر راهبری رازدار است
و در عرفان نظری خضر مظهر اسم باطن خداوند است. هر کدام از اولیاء و انبیا مظهر تام یکی از اسماء الهی هستند و حتی اگر تمامی اسماءالهی در ایشان تجلّی کند باز هم تجلّی یک اسم بیشتر است. موسی را هم تجلّی اسم «الظاهر» خداوند دانستهاند:
«بدان کهچون تصوّرات مثالی نتایج صورتهای حسی ظاهرند، تربیت موسی علیه السلام نخست به دست شعیب علیه السلام صورت گرفت. از این روی بود که غالب [چیره] بر حال موسی علیه السلام و معجزاتش، احکام اسم «الظاهر» بود و چون حق تعالی ارادهی تکمیل او را داشت - زیرا برای خودش ساخته بود (او را برای خود برگزیده بود) - لذا او را به نزد حضرت خضر علیه السلام که مظهر اسم «الباطن» و صورت وجه قلبی که بعد از حق تعالی - بدون واسطه - بود، فرستاد فرمود:
وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً1
خضر یعنی بسط
«برخی از عرفا عقیده دارند که خضر عبارت از بسط و گسترش است که قوای مزاجیه و قوای روحانیهی او به طرف عالم شهادت و عالم غیب گسترده شده است»(1).
برخی نیز میگویند: خضر همان طباع تام و معشوق است و مظهری از نفس عاقلهی انسانی که در داستانهای رمزی بدان اشاره شده: حدیث «رایت ربّی فی احسن صورة» و حدیث «من عرف نفسه فقد عرف ربه» هم از یک طرف پشتوانه و شاهد ظهور این صورت آسمانی در جلوهی شاهد و معشوق عارفان سالک است و هم از طرف دیگر نشان میدهد که این چهرهی آسمانی در هر جلوهای، ربِّ شخصی صاحب تجربه است. دیدارهای ابن عربی با خضر نیز جلوهی دیگری از
1) (2) التعریفات، ص 15.
همان دیدار با فرشته است که گاه به صورت جبرئیل، گاه به صورت معشوق، گاه طباع تام و گاه عقل فعّال بر سالک عارف که استعداد چنین تجربههایی را از راه ریاضت کسب کرده است پدیدار میگردد»(1)
دیدار با سیمرغ، ص 58.
.همچنانکه در داستانهای رمزی ابن سینا و سهروردی، خضر و دیدار با او صورتی دیگر از دیدار با فرشته یا دیدار عقلهای روحانی است و خضر رمزی از نفس عاقلهی انسانی است که غایت سیر درونی عارف است. توصیفی هم که سنایی از این پیر نورانی میدهد مشابه توصیفات ابن سینا و سهروردی است:
روزی آخر به راه باریکی دیدم اندر میان تاریکی
پیر مردی لطیف و نورانی همچو در کافری مسلمانی
شرم روی و لطیف و آهسته چست و نغز و شگرف و بایسته
زمنی از زمانه خوشروتر کهنی از بهار نونوتر
گفتم ای شمع این چنین شبها وی مسیحای این چنین بتها
بس گرانمایه و سبکباری تو کهای گوهر از کجا داری؟
گفت من برترم زگوهر و جای پدرم هست کاردار خدای
اوست کاول نتیجهی قِدَم است کافتاب سپیدهی عدم است
(سیر العباد الی المعاد)
1) (1)
این پیر همان نفس عاقلهی انسانی است و خود را «کاردار خدا، که اول نتیجهی قدم است میخواند که عقل اول یا عقل کل است.» آن گاه سفر از عالم جسم و خاک شروع میشود و به سوی افلاک و عقل کل ادامه مییابد:
هر دو کردیم سوی رفتن رای او مرا چشم شد من او را پای
او مرا یارومن و را مونس من و او همچو ماهی و یونس
(سیر العباد الی المعاد)
دیدار با خضر پیامبر علیه السلام صورتی دیگر از دیدار با فرشته است که در متون عرفانی شواهد متعددی در این باره روایت شده است»(1)
رمز و داستانهای رمزی، ص 271 270.
.آنچه بیش از همه مشهور است خضر رمزی از پیر و مراد و مرشد روحانی است و مقام «خضریت» مقامی است که بعضی از بندگان صالح خدا پس از تزکیهی نفس و مبارزه و جهاد، بدان دست مییابند و آن مقام دستگیری از سالکان است(2).
آن سبزی و سبزه زار که خضر هر جا میرود با خود دارد:
«رمزی از کمال مطلق است خواه صوری، خواه معنوی. و بر خطوط تجلّیات کلامی که گاهی در مرتبهی سرّی به صور کلمات نفسی به اعتبارات حسی در نشئهی شجرهی انسانی هویدا گردد هم اطلاق نماید... در حقیقت آب حیات تمام از چشمه سار خضر این گونه کلام جریان یافته است»(3).
با کلام عبدالکریم جیلی از کتاب «الانسان الکامل» این فصل را به پایان میرسانیم؛ آنگاه که غریب (سالک) به دیدار خضر نائل میگردد و از او دربارهی احوال و مقام عالی و رتبت وی سؤال میکند، خضر خود را چنین معرفی میکند:
«من شیخی هستم با فطرت الهی و من نگاهبان عالم طبیعت انسانی هستم. من در هر اندیشه و تصوری متصوّر میگردم، و در هر منزل و مأوایی تجلّی میکنم. وضع و حال من آن است که خفی و خلاف عادی باشم. وضع و موقع من آن است که غریب و مسافر باشم. منزل و مقام من کوه قاف است. موقف من اعراف است. من آنم که در مجمع البحرین، درنگ میکنم. من آنم که در شطّ کجا غوطه میخورم، آنم که از چشمه آب مینوشم. من در بحر الهی هادی ماهی هستم... من پیر و دلیل موسی هستم....»(1)
رمز و داستانهای رمزی، ص 272.
.1) (1)
در منابع دینی روایاتی وجود دارد مبنی بر این که ائمه معصومین علیهم السلام نیز با خضر دیدارهایی داشتهاند: امام رضا علیه السلام از پدرانش از حضرت علی علیه السلام روایت نموده که: هنگامی که من و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در یکی از کوچههای مدینه قدم میزدیم، پیرمردی بلند قد، چهارشانه، با محاسنی پرپشت را دیدم که با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سلام و احوالپرسی کرد، سپس رو به من کرد و گفت: درود و رحمت و برکات خداوند بر تو باد ای چهارمین خلیفه. ایا چنین نیست ای پیامبر خدا؟ پیامبر فرمود: بلی. پس از آن که او رفت گفتم: یا رسول الله، منظور این پیر از این سخن چه بود که شما هم آن را تایید کردید؟ فرمود: خدا را شکر که تو آنی که خدا در کتابش فرمود: (من در روی زمین جانشینی قرار خواهم داد.) [و چهار خلیفه اینانند:]
1 - وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً1 ؛ اولین خلیفه، آدم علیه السلام بود.
2 - دومین خلیفه داود است. آنجا که خداوند فرمود:
یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ...2 ؛ ای داود ما تو را خلیفه در زمین قرار دادیم. پس در میان مردم به حق داوری کن.
3 - سومین خلیفه هارون است که حضرت موسی خطاب به هارون گفت:
... وَ قالَ مُوسی لِأَخِیهِ هارُونَ اخْلُفْنِی1 ؛ جانشین من باش در میان قومم و اصلاح کن.
4 - و چهارمین خلیفه تو هستی:
وَ أَذانٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی النّاسِ یَوْمَ الْحَجِّ الْأَکْبَرِ...2 ؛ این اعلامی است از ناحیهی خدا و پیامبرش بر عموم، در روز عیدقربان...، و توجانشین و وزیر و ادا کنندهی دین من هستی و جایگاه تو نسبت به من جایگاه هارون است به موسی، جز آن که بعد از من پیامبری نخواهد آمد. پس تو همان طور که آن پیرمرد گفت چهارمین خلیفهای ایا او را نشناختی؟ گفتم: نه، فرمود: بدان که او برادرت خضر بود.(1)
حارث اعور همدانی گوید:
در نخلستان کوفه حضور مبارک علی علیه السلام مشرّف شدم و پیرمردی را حضور آن جناب دیدم، از حضرت پرسیدم: این پیرمرد کیست که تاکنون او را ندیدهام؟ حضرت فرمود: خضر است. از من میپرسد ازعمر دنیا چقدر باقی مانده؟ و من از او سوال میکنم از عمر دنیا چه اندازه گذشته است و من به آنچه او پرسید داناترم...»(2).
شیخ مفید در «امالی» روایتی از دیدار حضرت علی علیه السلام و حضرت خضر علیه السلام را نقل میکند:
روزی حضرت علی علیه السلام در کنار ستون هفتم از طرف باب الفیل نماز میخواند که پیرمردی ریش سفید که لباس سبز به تن داشت خدمت حضرت ایستاد تا نمازش تمام شد. جلو آمد و پیشانی امیرالمؤمنین را بوسید. دست امام را گرفت و از مسجد خارج شدند. ما هم که نمیدانستیم آن مرد کیست و اطمینان نداشتیم، دنبال آن دو به راه افتادیم تا به بازار رسیدند. حضرت علی علیه السلام برگشت و به ما فرمود: چه میخواهید؟ عرض کردیم، ما این مرد را نمیشناسیم و اطمینان نداریم؛ بنابراین دنبال شما آمدیم حضرت فرمود: «هذا اخی الخضر علیه السلام»(1)
بحارالانوار، ج 100، ص 3927.
.علامه مجلسی مینویسد: به آن ستون «مقام خضر» میگویند.
امیرالمؤمنین در مسجد کوفه بود، وقتی که شب فرا رسید مردی که لباس سفید بر تن داشت وارد شد. نگهبانان آمدند [تا مانع ورود او شوند] امیرالمؤمنین فرمود: چه میخواهید؟ گفتند: ترسیدیم این مرد قصد جان شما را داشته باشد. حضرت فرمود: همگی برگردید؛ خدا شما را رحمت کند! شما مرا از اهل زمین حفظ میکنید یا از اهل آسمان؟
آن مرد مقداریتوقفکرد و خطاب بهعلی علیه السلام گفت: تو برخلافتارزش، زیبایی و کمال دادی، در حالی که خلافت چیزی بر تو نیفزوده است. امت
1) (1)
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به تو نیاز دارد، در حالی که تو به آنها نیاز نداری، گروهی بر تو مقدم شدند و جایگاه تو را اشغال کردند که خداوند عذابشان کند. تو به دنیا رغبتی نداری در حالی که در آسمانها و زمین بزرگ هستی. تو در آخرت مواقف زیادی داری که چشم شیعیانت به آنها روشن میشود. تو سرور اوصیا هستی و برادرت سرور پیامبران؛ سپس امامان دوازده گانه را نام برد و برگشت.
امیرالمؤمنین به حسن و حسین علیهم السلام رو کرد و فرمود: ایا او را شناختید؟ گفتند: خیر. حضرت فرمود: این برادرم خضر علیه السلام است(1)
بحار الانوار، ج 39، ص 131.
.روایتی با سندهای مختلف از امام صادق علیه السلام و همچنین از امام رضا علیه السلام نقل شده است که فرمودهاند: موقعی که وجود شریف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رحلت کرد، علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام داخل حجره، کناره جنازهی شریف آن حضرت بودند و لباسهای مبارک پیامبر را بر جنازهی شریف پیچیده بودند. خضر علیه السلام آمد و کنار درب آن اتاق ایستاد و گفت: «السلام علیکم یا اهل بیت محمد صلی الله علیه و آله و سلم» هر کسی مزهی مرگ را میچشد. خداوند به شما در روز قیامت اجر عنایت کند؛ پس شما به خدا توکل و اطمینان داشته باشید و برای من و خودتان از خداوند طلب آمرزش کنید. در این هنگام حضرت علی علیه السلام فرمود: این شخص برادرم خضر است که آمده تا رحلت پیامبر را به شما تسلیت بگوید.(2)
این روایت را بیهقی در کتاب (الدلائل) نیز آورده است؛ با این تفاوت که گفته: خضر درب مسجد ایستاد و این سخنان را به مردم گفت و مردم را تسلیت داد.(3)
مرحوم صدوق نیز در این موضوع، چهار روایت را در کتاب (کمال الدین) آورده است(1)
کمال الدین و تمام النعمة، ج 2، ص 385.
.همچنین دربارهی ملاقات حضرت علی علیه السلام با خضر علیه السلام و حاضر شدن خضر بر جنازهی سلمان فارسی و حضرت علی علیه السلام و به هنگام دفن پیامبر روایات دیگری هم وجود دارد که میتوان با مراجعه به کتب معتبر حدیثی آنها را یافت.
مرحوم صدوق طی روایتی از حمزة بن حمران و از امام صادق علیه السلام نقل میکند که حضرت فرمود:
روزی امام باقر علیه السلام از خانه خارج شد و در محلی کنار دیوار تکیه داد و در فکر فرو رفت. در این حال مردی به سوی او آمد و گفت: یا اباجعفر چرا محزون هستی؟ اگر برای دنیاست که خدا به همه کس از آن داده است. اگر به خاطر آخرت است که او را خداوند متعال وعده داده و خدا بر وعدهاش صادق است.
امام باقر علیه السلام فرمود:
حزن من به خاطر دنیا نیست بلکه به جهت فتنهی پسر زبیر است. مرد گفت: ایا کسی را دیدهای که از خدا بترسد و خدا او را نجات ندهد؟ و ایا کسی را دیدهای که بر خدا توکل کند و خدا او را کفایت نکند؟ امام فرمود: بعد از این صحبتها آن مرد رفت. شخصی از امام باقر علیه السلام سوال کرد: آن مرد چه کسی بود؟ حضرت فرمود: او خضر علیه السلام بود.(2)
«روی الدیلمی فمِن کتابُ (اعلام الدین) عن ابی امامه؛ انَّ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قال ذات یوم لاصحابه، الّا احَدِّثکم عن الخضر؟ قالو بلی یا رسول الله!...»
روزی پیامبر به اصحابش فرمود: آیا میخواهید برای شما از حضرت خضر علیه السلام بگویم؟ گفتند: آری. حضرت فرمود: وقتی خضر علیه السلام در یکی از بازارهای بنی اسرائیل قدم میزد. فقیری او را دید، نزدیک آمد و گفت: خدا به تو برکت دهد. خضر علیه السلام گفت: به خداوند متعال و قضای او ایمان دارم اما چیزی ندارم که به تو بدهم. آن فقیر گفت: «بوجه الله لما تصدقت علی، انی رایت الخیر فی وجهک ورجوت الخیر عندک» تو را به خدا، با صدقهای کمک کن، در چهرهی تو میبینم که انسان خوبی هستی. خضر علیه السلام جواب داد: به خدا پناه میبرم. تو از من امر بزرگی درخواست کردی، چیزی ندارم که به تو صدقه بدهم. لیکن تو میتوانی مرا به بازار برده فروشان ببری تا به مراد خود برسی. مسکین گفت: آیا این کار ایرادی ندارد؟ حضرت خضر علیه السلام پاسخ داد: آنچه گفتم عین حقیقت است. تو از من چیزی خواستی و مرا به پروردگار جلیل قسم دادی پس تو را ناامید نمیکنم.
مسکین او را به سوی بازار بردهفروشان برد و به چهارصد درهم فروخت. خضر نیز مدتی نزد مشتری باقی ماند. اما بیکار بود، تا آن که به صاحب خود گفت: تو مرا برای خدمت گذاری خریدهای؛ چرا از من کار نمیخواهی؟ آن مرد جواب داد. تو پیر هستی، نمیخواهم بر تو سخت بگیرم. خضر علیه السلام گفت: کار کردن برای من دشوار نیست.
آن مرد دستور داد، مقداری سنگ را به جایی دیگر منتقل کند که شش نفر هم نمیتوانستند در طول یک روز انجام دهند. حضرت خضر آن سنگها را در ساعتی جابه جا کرد. صاحبش به او گفت: هیچ کس قدرت تو را ندارد. احسنت بر
تو! تا آن که سفری برای صاحب خضر علیه السلام پیش آمد. به خضر گفت: من تو را فرد امینی میدانم. تو را به جای خودم در خانه میگذارم؛ هر چند نمیخواهم کار سختی بر تو تحمیل کنم. خضر گفت: بر من دشوار نیست. وقتی او بازگشت دید بنای خانهاش را بسیار زیبا درست کرده است. به خضر گفت: تو را به خدا قسم میدهم حسب و نسب و قصهی زندگی تو چیست؟ خضر علیه السلام گفت: تو مرا به امری بزرگ خواندی و «بوجه الله العظیم» قسم دادی. من خضر هستم و... (سرگذشت خود را با آن مرد فقیر تعریف کرد و گفت: آن مسکین من را به «وجه الله» قسم داد در حالی که اگر کسی «بوجه الله» چیزی از کسی بخواهد و آن شخص بتواند خواستهیاو را برآورده کند و کوتاهی نماید. روز قیامت در حالی محشور میشود که پوست و گوشت بر صورت ندارد. بنابراین بردگی برای من ممکن بود و آن را پذیرفتم.
آن مرد از خضر عذر خواهی کرد و گفت: من تو را نمیشناختم که به زحمت انداختم. پدر و مادرم به فدای تو باد، این خانه و اموال من متعلق به توست هر کاری میخواهی انجام بده و اگر میخواهی تو را آزاد کنم. خضر گفت: اگر من را آزاد کنی به عبادت خداوند، در راه او خواهم کوشید، و پس از آزادی گفت: «الحمد لله الذی اوضعنی فی العبودیه فانجانی منها» شکر خدایی را که مرا در بردگی قرار داد و بار دیگر نجاتم داد.(1)
بحارالانوار، ج 13، ص 321 و 322.
علاوه بر تأویلهای عرفانی از خضر که ذکر آن گذشت، از دیگر مباحثی که در متون دینی، عرفانی و ادبی دربارهی خضر مطرح میشود نقل روایتها و داستانهایی است از دیدار خضر با انبیا، اولیا، عرفا و گاهی نیز شعر.
1) (1)
شاید اولین ملاقاتی که خضر با یکی از اولیاء مقرب الهی داشته، ملاقات «خضر نبی با ذوالقرنین» باشد که میگویند: خضر از سپاهیان او بوده و با او به دنبال آب حیات رفته است. دیگر ملاقات او با حضرت «موسی و یوشع بن نون» است که از داستانهای پر از پند عارفانه است. نیز ملاقات «خضر و الیاس» که میگویند هر سال در موسم حج با یکدیگر دیدار دارند.
در این قسمت ابتدا به شرح داستان ملاقات خضر و ذوالقربین. سپس خضر و موسی میپردازیم و پس از آن گلچینی از ملاقات خضر را با ائمه معصوم علیهم السلام و بزرگان عرفان خواهیم آورد.
ذکر داستان خضر و ذوالقرنین و خضر و موسی به علت تأثیر بسزایی است که این دو در عرفان و ادبیات ما داشتهاند و تقریباً دیوان شاعری را نمیتوان یافت که خالی از تلمیحات و اشارات بدین داستانها باشد. و کتاب عارفی که خالی از عبرتهای آن باشد.
در روایات و داستانهای اسلامی نام سه تن آمده است که در پی آب حیات رفتهاند. دو تن از ایشان از آن آشامیده و زندگی جاودان یافتهاند و یکی ناکام باز گشته است: الیاس، خضر و اسکندر. نام الیاس، یکی از پیامبران بنیاسرائیل. دو بار در قرآن مجید آمده است (انعام 85/6؛ صافّات 123/37) در سورهی اخیر گزارش رسالت او در 8 آیهی کوتاه (123-130) به صورتی فشرده آمده ولی اشارهای به نوشیدن او از آب حیات نشده است.(1)
فرهنگ تشیع، ص 36.
1) (1)
اما از خضر نامی در قرآن نیست. نام اسکندر نیز در قرآن نیامده است. آنچه هست، گزارشی است از گردش «ذوالقرنین» از مغرب تا مشرق خورشید (کهف/ 83-99). برخی از مفسران وی را با «اسکندر» یکی دانستهاند.
داستان رفتن ذوالقرنین به جستجوی آب حیات، از میان مآخذ موجود، گویا نخستین بار در «تاریخ الرسل و الملوک» محمد بن جریر طبری (224-310 ه -. ق) آمده است. نویسنده پس از شرح گردش و جهانگشاییهای وی در سراسر گیتی (ایران، هند، چین و تبت) میگوید: «آنگاه از آن سوی قطب شمال وارد ظلمات گشت. چنانکه خورشید در جنوب [او بود] و همراه 400 تن به جست وجوی چشمهی جاودانگی (عین الخلد) بر آمد.» هجده روز در آنجا بگشت و سپس به عراق باز آمد. در این گزارش، نامی از خضر نیست.
دربارهی چگونگی دستیابی خضر به چشمهی حیات در بعضی روایات آمده است که: او یکی از فرماندهان لشکر ذوالقرنین بوده که حین مأموریت به چشمهی آب حیات رسیده و از آن نوشیده است از جمله روایت ذیل:
«روی عن علی بن ابی طالب علیه السلام انه قال: کان ذوالقرنین قد مَلّکَ ما بین المشرق و المغرب و کان له خلیل من الملائکه اسمه، رفائیل یاتیه و یزورُه، فبینما هما ذات یوم یتحدثان اذ قال ذوالقرنین: یا رفائیل! حدثنی عن عبادتکم فی السماء فبکی و قال: یا ذاالقرنین! و ما عبادتکم عند عبادتنا؟! ان فی السماء من الملائکه، من هو قائم ابداً لا یجلس و منهم الساجد لا یرفع راسه ابداً منهم...؛(1)
احسن التواریخ، ج 1، ص 208.
از امام امیرالمؤمنین علیه السلام چنین روایت شده است که ذوالقرنین بر مشرق و مغرب عالم حکومت میکرد [و برای دعوت1) (1)
مردمان عالم به دین حق در تمام اقطار عالم مشغول شد و امر به معروف و نهی از منکر مینمود] یکی از ملائکه به نام «رفائیل» به امر پروردگار مونس ذوالقرنین بود که نزد او میآمد و گفتگو میکردند؛ تا آنکه روزی از آن ملک خواست تا از عبادت ملائکه در آسمان برایش توضیح دهد؛ آن ملک گریان شد و گفت: ای ذوالقرنین! عبادت شما کجا و عبادت ما کجا! بدان که در تمام آسمانها [به قدر یک قدم جای خالی از ملک نیست و همگی آنها به قدر دقیقهای از اطاعت و عبادت فارغ نیستند] بعضی دائم در قیامند که هرگز ننشینند؛ برخی در سجودند که هرگز بر نمیخیزند؛ و عدهای در رکوعند که هرگز قامت راست نمیکنند. و میگویند: «سبحان الملک القدّوس ربّ الملائکه و الروح» بارخدایا! ما نمیتوانیم آن طور که شایسته است تو را عبادت کنیم. پس آن جناب به شدت گریان شد، سپس گفت: [ای رفائیل] دوست دارم در دنیا چندان زندگی کنم که حق تعالی را به قدری که سزاوار اوست عبادت نمایم؛ آن ملک گفت: خداوند چشمهی آبی خلق فرموده که به آن «عین الحیاه» گویند در آن سرّی عظیم و اثری عجیب است. هر کس از آن آب بیاشامد هرگز مرگ به او نمیرسد مگر آن که خودش طلب مرگ کند. [اگر آن چشمه را پیدا کنی و بیاشامی هر قدر که بخواهی زندگی خواهی کرد.]
ذوالقرنین گفت: ایا محل آن چشمه را میدانی؟ گفت: نه ولکن در آسمان شنیدهام که خداوند در زمین ظلمتی را خلق کرده که هیچ کس از جن و انس به آنجا نرفته و نرسیده است. چشمهی آب حیات در آنجا است. [ذوالقرنین موضوع ظلمت را سؤال نمود... رفائیل گفت: نمیدانم. ذوالقرنین پس از این جواب مدت زمانی در غصه و حزن و فکر بسیار فرو رفت تا آن که] قاصدان را فرستاد. تمام علمای ممالک خود و اشخاصی که کتب آسمانی انبیاء را دیده و اطلاع داشتند از اقطار عالم جمع نمود از تمامی آنها سوال کرد؛ ایا در آن کتب خبری و اثری از آن چشمه و محل ظلمت دیده و اطلاعی دارند؟ همگی گفتند: نمیدانیم، [در کتب
قدیم و جدید خبری از آن ندیدهایم تا آنکه جوانی از اولاد اوصیاء پیامبران که در بین آن جماعت ساکت نشسته بود. از جای برخاست] نام او «فتحیز» و از علمای آن دوران بود، گفت: در وصیتهای حضرت آدم خواندهام [در کتابی که برای او در اول خلقت دنیا نوشته شده و آنچه از درختان، چشمهها و سایر اشیاء نام برده شده است [شاید آیهی شریفهی «و علّم آدم الاسماء کلّها» اشاره به آن باشد] ثبت شده که آن چشمهی آبحیات در محل طلوع آفتاب است.
ذوالقرنین از بیانات آن جوان مسرور شد، سپس تمام بزرگان، اشراف، فقها و حکمای ممالک خود را فراخواند و چون همگی حاضر شدند برای سفر مهیا شد. [و سپاه عظیمی همراه با استعداد و قوّهی کامله تشکیل داد و حرکت کرد.] 12 سال با جدّیت تمام در صحرا و بیابان و دریا سفر کرد تا آنکه به نزدیک افق ظلمت رسید و در آنجا توقف کرد. وقتی مشاهده کرد ظلمت و سیاهی آن بیابان، ظلمت عجیب و غریبی است که شباهت به ظلمت دود یا تاریکی شب ندارد [بلکه ما بین افق مشرق و مغرب را مانند سدّ عظیمی فرا گرفته و هولناک نموده که نظر کردن به آن موجب خوف و وحشت است.] به همراهان خود فرمود: میخواهم وارد این ظلمت شوم تا ببینم به چه چیز و کجا منتهی میشود. و به مقصود خود که یافتن «عین الحیاه» است نایل شوم. [آن جماعت از شنیدن کلام او بسیار وحشت زده شدند و همگی خواستند او را منصرف کنند.] گفتند: ای پادشاه! تاکنون هیچ یک از انبیاء الهی و پادشاهان ارادهی چنین کاری نکردهاند ما میترسیم برای شما در این ظلمت اتفاق ناگواری رخ دهد و موجب فساد اهل زمین شود... اما این سخنان در او اثری نبخشید.
ذوالقرنین سپاه خود را آماده کرد و سوال کرد کدام حیوان چشم بیناتری دارد گفتند: استر. گفت: از میان استرکدام نوع آن. گفتند: مادهی بکر، او نیز اسبهای هوشیار و تندرو و استرهای مادهی جوان و بکر را انتخاب کرد و شش هزار نفر از علما و دانشمندان اصحابش را که صاحب عقل و جدّیت بودند. برگزید، هر کدام را
استری داد تا سوار شوند و همراهش بروند و خضر در بین آنها بود و در نزد او از همه عزیزتر و مقرّبتر بود.
ذوالقرنین میدانست، در آن وادی 360 چشمه وجود دارد که یکی از آنها چشمهی آب حیات است. به این سبب 360 ماهی خشکیدهی نمک زده به خضر و بزرگان سپاهش داد که هر یک از آنها یک ماهی را در یکی از آن چشمهها به تنهایی و بدون شراکت با دیگری بشوید و بیاورد. خضر فرمود: «ایها الملک» ممکن است بعد از ورود در این ظلمت از هم جدا شویم و یکدیگر را گم کنیم. در آن وقت چه کنیم تا یکدیگر را بیابیم و گرد هم جمع شویم؟
ذوالقرنین تکه سنگ سرخی به او داد و گفت: هر وقت سپاهت راه را گم کردند و متفرق شدند این سنگ را به زمین بزن، صدای عجیب و مهیبی همراه با روشنایی از آن ظاهر میشود. به این وسیله میتوانید با یکدیگر همراه شوید. پس خضر با دو هزار سوار رفت و اسکندر روز بعد با چهار هزار سوار حرکت کرد تا آن که خضر و سپاهیانش به محل آن چشمهها رسیدند و هر کدام از 360 نفر به طرف یک چشمه رفتند و از هم متفرق شدند، تا آنکه خضر آن سنگ را به زمین زد و به واسطه روشنایی آن سنگ، سپاهیان چشمهها را دیدند.
خضر در نزدیکی خود چشمهای زلال و بسیار صاف دید، و چون ماهی را در آن فرو برد به ناگاه به قدرت کاملهی حق تعالی آن حیوان زنده شد و فرار کرد. خضر لباسهایش را بیرون آورد و خود را به چشمه انداخت تا ماهی را پیدا کند و بگیرد. در همین هنگام دید آب از شیر سفید تر و از شربت شیرین تر است. از آن نوشید و پس از غسل بیرون آمد، لباسهایش را پوشید. و بار دیگر آن سنگ را بر زمین زد و سپاهیانش جمع شدند، فرمود: سیروا باسم الله...(1)
بر اساس: «بحارالانوار» ج 12، ص 179 و ج 60، ص 113 تا 116 و «احسن التواریخ» ج 1، ص 208.
.1) (1)
یکی دیگر از داستانهایی که باعث مضمون سازیهای فراوان در شعر و نثر فارسی شده است و در عرفان هم تاویلات زیادی داشته است. داستان ملاقات خضر و موسی است که ریشهی قرآنی دارد. و آنچه تفسیر شده در شرح آیات 60 تا 82 سورهی کهف است:
وَ إِذْ قالَ مُوسی لِفَتاهُ لا أَبْرَحُ حَتّی أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُباً * فَلَمّا بَلَغا مَجْمَعَ بَیْنِهِما نَسِیا حُوتَهُما فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً * فَلَمّا جاوَزا قالَ لِفَتاهُ آتِنا غَداءَنا لَقَدْ لَقِینا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً * قالَ أَ رَأَیْتَ إِذْ أَوَیْنا إِلَی الصَّخْرَةِ فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ وَ ما أَنْسانِیهُ إِلاَّ الشَّیْطانُ أَنْ أَذْکُرَهُ وَ اتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَباً * قالَ ذلِکَ ما کُنّا نَبْغِ فَارْتَدّا عَلی آثارِهِما قَصَصاً * فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَیْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً * قالَ لَهُ مُوسی هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلی أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمّا عُلِّمْتَ رُشْداً * قالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً * وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلی ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً * قالَ سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللّهُ صابِراً وَ لا أَعْصِی لَکَ أَمْراً * قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلا تَسْئَلْنِی عَنْ شَیْءٍ حَتّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً * فَانْطَلَقا حَتّی إِذا رَکِبا فِی السَّفِینَةِ خَرَقَها قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً * قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً * قالَ لا تُؤاخِذْنِی بِما
نَسِیتُ وَ لا تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْراً * فَانْطَلَقا حَتّی إِذا لَقِیا غُلاماً فَقَتَلَهُ قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکْراً * قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً * قالَ إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنِی قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْراً * فَانْطَلَقا حَتّی إِذا أَتَیا أَهْلَ قَرْیَةٍ اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ یُضَیِّفُوهُما فَوَجَدا فِیها جِداراً یُرِیدُ أَنْ یَنْقَضَّ فَأَقامَهُ قالَ لَوْ شِئْتَ لاَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً * قالَ هذا فِراقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً * أَمَّا السَّفِینَةُ فَکانَتْ لِمَساکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَها وَ کانَ وَراءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً * وَ أَمَّا الْغُلامُ فَکانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینا أَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیاناً وَ کُفْراً * فَأَرَدْنا أَنْ یُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَیْراً مِنْهُ زَکاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً * وَ أَمَّا الْجِدارُ فَکانَ لِغُلامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَ کانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُما وَ کانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ یَسْتَخْرِجا کَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذلِکَ تَأْوِیلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً.
کلمهی «خضر» را در این ایات نمیتوان یافت ولی بنابر روایات، نام عبد صالحی که موسی همراه او شد خضر است. ابنکعب از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آورده که: یار موسی بن عمران و دانایی که خدای عزّوجّل گفته بود او را بجوید خضر است. و این هنگامی بود که پنداشت هیچ کس از او دانا تر نیست. و خدایش او را سرزنش
کرد و فرمود: داناتر از همهی کسان، یک بندهی من است که نزدیک مجمع البحرین جای دارد و موسی گفت:
خدایا او را چگونه بجویم؟
فرمود: ماهیای بر گیر و در سبدی نه و هر جا ماهی را گم کردی بندهی من آنجاست. موسی ماهیی برگرفت و در سبدی نهاد و به کسی که همراه او بود گفت: وقتی این ماهی گم شد به من بگو، و بر ساحل دریا حرکت نمودند تا به صخرهای رسیدند و موسی در آنجا به خواب رفت ماهی در سبد لرزید و بیرون پرید و به دریا افتاد و خدا آب را از او بداشت که چون طاقی شد و ماهی در آن رفت و مایهی شگفتی شد.
پس از آن به راه افتادند و چون هنگام غذا شد موسی به همراه خویش گفت: غذایمان را بیاور که در این سفر به رنج افتادیم و موسی به رنج نیفتاد مگر هنگامی که از فرمان خدا تجاوز کرد و همراه وی گفت: خبر داری که وقتی به آن سنگ پناه بردیم من ماهی را از یاد بردم و جز شیطان مرا به فراموش کردن آن وا نداشت که یادش نکردم و راه عجیب خود را پیش گرفت. موسی گفت: این همان است که میجستیم و پیجویان به نشانهی قدمهای خویش بازگشتند و به صخره رسیدند، یکی را دیدند که خفته و جامه به خویش پیچیده بود، موسی به او سلام کرد و او پاسخ داد: که در زمین ما سلام کردن کجا توان یافت؟ موسی گفت: «من موسی هستم.»
گفت: «موسای بنی اسرائیل؟»
گفت: «آری.»
گفت: «ای موسی من چیزها دانم که خدایم آموخته و تو ندانی و تو نیز چیزها دانی که خدایت آموخته و من ندانم.»
موسی گفت: «من همراه تو بیایم که از آنچه دانی به من بیاموزی»
گفت: «اگر همراه من آمدی چیزی از من مپرس تا دربارهی آن سخن کنم.» و بر ساحل برفتند و ملاّحی در کشتی بود که خضر را شناخت و او را رایگان سوار کرد و گنجشکی بیامد و بر کنار کشتی بنشست و نوک در آب زد، خضر به موسی گفت: «دانش من و تو نسبت به دانش خدا چندانست که این گنجشک از دریا بر گرفت. و چون در کشتی بودند موسی دید که خضر میخی فرو کرد تا تختهای را از کشتی بکند، پس به او گفت: ما را رایگان سوار کردند و تو کشتی را سوراخ میکنی که مردم را غرق کنی؟ کاری ناروا آورده ای.» خضر گفت: «مگر نگفتم که با من صبر نتوانی کرد.» موسی گفت: «مرا به فراموشیم مؤاخذه مکن.»
گوید: این نخست چیزی بود که موسی فراموش کرد. آنگاه برفتند و کودکی را دیدند که با کودکان بازی میکردد، خضر او را گرفت و کشت. موسی به او گفت: «یکی را به ناحق کشتی و کاری ناروا کردی.» خضر گفت: مگر نگفتم که با من صبر نتوانی کرد.» خضر این نکته را از غیب دانسته بود و افزود چگونه بر چیزی که از کنه آن خبر نداری صبر توانی کرد؟» یعنی عدالت را از روی ظاهر شناسی و آن غیب که من دانم، ندانی. موسی گفت: اگر دیگر چیزی پرسیدم با من مصاحبت مکن. رفتند تا به دهکدهای رسیدند و از مردم غذا خواستند و کسی به آنها خوردنی و آشامیدنی نداد و دیواری آنجا یافتند که نزدیک بود بیفتد. خضر آن را به پا داشت و موسی گفت: «آنها ما را مهمان نکردند و جا نداند. اگر میخواستی در مقابل آن مزد میگرفتی.» خضر گفت: «اینک هنگام جدایی من و توست.» گوید و پیامبر علیه و علی نبینا آلاف التحیة والثنا فرمود: «چه خوش بود اگر صبر میکرد که همهی حکایت گفته شود.»
خضر گفت: توضیح آنچه را صبر بر آن نتوانستی کرد با تو بگویم. اما کشتی از مستمندانی بود که به دریا کار میکردند و در راهشان شاهی بود که همهی کشتیها را به غصب میگرفت و من کشتی را معیوب کردم و به سبب عیبی که در آن پدید آوردم به سلامت ماند. و اما آن پسر، پدر و مادرش مؤمن بودند،
ترسیدم به طغیان و انکار دچارشان کند و خواستم پروردگارشان پاکیزهتر و مهربانتر از آن عوضشان بدهد و اما دیوار از آن دو پسر یتیم این شهر بود و گنجی از مال ایشان زیر آن بود و پدرشان مردی شایسته بود. پروردگارت خواست که به رشد رسند و گنج خویش برون آرند. مرحمت پروردگارت بود و من این از فرمان خود نکردم. این است باطن آن چیزها که بر آن شکیب نتوانستی(1)
تاریخ الرسل و الملوک، ص 278-280 و ترجمهی تفسیر طبری، 951-0956
.از دید عرفا در ملاقات خضر و موسی رازهای بسیاری نهفته است که نیازمند تأویل است.
1 - یکی از کسانی که داستان موسی و خضر را تاویل کرده و رمزهای آن را گشوده است سعید الدین سعید فرغانی (وفات، 700 ه - ق) است. وی از بزرگترین عرفای اسلامی و شاگرد صدرالدین قونوی (وفات، 673 ه - ق) بود که در دقّت نظر و تحقیق در معضلات تصوّف و عرفان نظری بینظیر است. او در شرح بینظیر خود از قصیدهی تائیهی ابن فارض که تقریرات استادش قونوی را در بر دارد؛ در توضیح ابیات زیر چنین بیان میکند:
فلّما رفعتُ السترعنّی، کَرَفعِه بحیثُ بَدَت لی النَّفْسُ من غیر حجبه
و قد طلعت شمس الشهود فاشراق ال - وجود و حلّت بیعقودٌ اخیّه
قَتَلْتُ غلامُ النفس بین اقامتی ال - جدار لاحکامی و خرق سفینه
موسی: ظاهر نفس ناطقه است و یوشع، عقل ممیز؛
حوت: علم و معرفت بالوسائط؛
1) (1)
زنبیل: فهم و استعداد و قابلیت و اعتقاد؛
بحر: باطن و مجمع البحرین: همان حضرت جمع الجمع است.
حوت علم و معرفت بالوسائط و اسباب را که خود قوّت و قوت ایشان بود در زنبیل فهم و اعتقاد و قابلیت و استعداد خود نهاده، متوجه بحر باطن و مجمع البحرین حضرت جمع الجمع شدند.
صخره: ثبات و قدرت و تمکین؛
عین الحیات: حق الیقین که نزدیک آن صخره است.
خضر: روح مجرد؛
بحر: امکان؛
سفینه: اخلاق وآداب ایمانی، ملک مساکین قوا و اعضا؛
متاع: اعمال صالح و احوال و معاملات؛
بَرّ: ظاهر؛
غلام: نفس امّاره؛
ملک ظالم غاصب: عجب؛
دیوار: مزاج؛
دو یتیم: نفس حیوانی و نفس نباتی؛ و پدر دو یتیم نفس انسانی است(1)
رمز و داستانهای رمزی، ص 184 182.
.2 - قبل از فرغانی، عین القضاة که از بزرگترین مشایخ قرن ششم است، در جایجای تمهیدات، اشاراتی مناسب مقام خویش به داستان خضر و موسی میکند و چون دیگر بزرگان رابطهی این دو را و سفری که فرجام آن فراق دردناک موسی از خضر است، درسی و عبرتی برای سالکان طریق میداند. او در رمز گشایی از اتفاقات این سفر، تمثیل و تاویل خاص خود را دارد و میگوید:
1) (1)
«دریغا محبت خدا با مصطفی، هم محبت خود باشد!... و آن کس که فهم نکند و نداند هم معذور باشد که از موسی کامل تر نباشد هم به علم و هم به نبوت که سه کلمه از خضر تحمل نکرد، چه میشنوی از گدای امت محمد که موسی حامل سه کلمات اسرار نشد. نگر که این سخن مرا کجا میکشد!
وَ إِذْ قالَ مُوسی لِفَتاهُ لا أَبْرَحُ حَتّی أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ1 دریغا هرگز ندانستهای این «بحرین» کدامست؟ مگر که دریای حقیقت «ص» به مکه «کان عرش الرحمن حیث لا لیل ولا الانهار» ندیدهای؟ باش تا از سفینهی دنیا که در دریای بشریت است برون ایی. چون برون آمدی. پای همت بر سرش زنی که «مالی و للدنیا و ما للدنیا و لی».
حَتّی إِذا رَکِبا فِی السَّفِینَةِ خَرَقَها2 خود بیان این همه میکند. ای دوست! تو خود هرگز نفس را نکشتهای با مخالفت کردن با او که «اقتلو انفسکم» به چه؟ به «سیوف المجاهدات والمخالفات» حَتّی إِذا لَقِیا غُلاماً3 این باشد. چون این قدر حاصل آمد. وَ أَمَّا الْجِدارُ فَکانَ لِغُلامَیْنِ یَتِیمَیْنِ4 فی المدینه روی نماید. در شهر «انا مدینه العلم» یتیم أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآوی5 بیان با تو میکند.
تاویل او از «مجمع البحرین» همان دریای حقیقت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در مدینه است.(1)
شاید منظور او این است که پیامبر جامع شریعت و طریقت است. چون حضرت موسی را نمایندهی شریعت و خضر را منادی طریقت میدانند و این دو در مجمع البحرین (وجود پیامبر) بهم میرسند.
عین القضاه؛ کشتی را تمثیلی از دنیا میداند که سالک باید آن را سوراخ کند، بشکند و از آن رهایی یابد همانند خضر که به محض سوار شدن بر کشتی به شکافتن آن پرداخت. و این نفس همانند آن پسری است که خضر او را کشت و باید میکشت. اما سالک باید نفس خویش را با شمشیر ریاضت و مجاهدت هلاک سازد تا بتواند جواز ورود به شهر علم پیامبر را بیابد و در این مدینه به گنجی که متعلق به پیامبر است دست یابد.(2)ابن عباس هم چنین گفته است که: «آن گنجی که زیر دیوار بود چیزی غیر دانش نبود»(3)
3 - مجمع البحرین نیزبه زبان دیگر به تأویل این داستان میپردازد:
انسان دانای، ذوالقرنین باشد که پادشاه بادیه و حاضره مملکت است و آسمان روح مسخر اوست از جهت آنکه صاحب علم و حکمت و قهرمان نور و ظلمت است و زمین جسم در تحت فرمان اوست و در سیاحت بر و بحر، نور از پیش او هادی اوست و ظلمت از قفا حافظ او. در ظلمات طبیعت جویندهی آب حیات طبیعت است که آن را آب زندگانی خوانند و روح او خضر است که به دانش ازلی زندهی جاوید است و نفس ناطقه «موسی کلیم» که بر طور دل راز میگوید و مستمع خطاب میشود و دانش ازل به طریق استرشاد از خضر که مهبط علم لدّنی و مظهر سرّ الهی است میجوید.(4)
بعد از تاویل کشتی و غلام و دیوار، مبحث سه گانهای که مثلثهی آفرینشاند، مطرح مینمایند و این مثلث آفرینش: عقل و نفس و جسم است که کشتی تاویلی از عقل و غلام یعنی نفس و «جسم، دیوار بدن است که کثیف این حجابهاست و اقامت اساس آن به بدل ما یتحلّل (عوض کردن آنچه از بین میرود) موقوف و غرض از ساخت دیوار، آن که دل و نفس که در مدینهی بدن ساکناند؛ فاشی و نامی شوند و تا بر گنج ایمان و عرفان ظفر یابند از نظر دیگران مستور باشد».
4 - برداشت معروف دیگری که از این داستان شده و در بین صوفیه و عرفا مشهور است. بحث برتری ولی است. بعضی از عارفان از جمله ابن عربی و شاگردانش مقام ولی را بالاتر از مقام نبی میدانند(1)
شرح گلشن راز، ص 63.
و این استدلال را هم از داستان خضر و موسی علیه السلام وام گرفتهاند و میگویند:«اولیاء سراللهاند، دلیل برآنکه موسی علیه السلام رسول حق بود، رسول آن است که از خدا اید پس موسی از خدا آمده بود، اما طالب خضر بود. کسی که از حق اید چون طالب ولی باشد؟ پس در ولی سرّی هست که انبیا طالب آنند. پس اولیاء الله، سرالله باشند. و مجموع انبیاء و اولیا بر این طلب و مصاحبت همدیگر مامور بودند»(2).
در گلشن راز هم خضر به عنوان ولی کامل حضور دارد و ارشاد به دست اوست اما با تمام این اوصاف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را ولی کامل میداند و میگوید ولایت درجهی بعد از نبوت است و بالاتر از آن:
ولایت شد به خاتم جمله ظاهر بر اول نقطه هم ختم آمد آخر
(ص 390)
و میگویند: ولی کسی است که از سرّقدر آگاه است: «خضر نبی [که ولی هم هست] بنابر سرّقدر کار میکرد و موسی با جلالتش طاقت آن نمیداشت. تا گفت (هذا فراق بینی و بینک) و چون موسی طاقت ندارد، که را زهره بود که این تطلع کند؟»(1)
همان، ج 2، ص 688.
.عزیزالدین نسفی نیز در بیان اینکه خضر انسان کامل است و موسی باید از او پیروی کند داستانی نقل میکند:
«آوردهاند که موسی پیامبر چون به صحبت خضر علیهم السلام رسید و با هم میبودند. روزی در بیابانی گرسنه شدند. آهویی بیامد و در میان هر دو بایستاد. آن طرف که پیش خضر بود، پخته بود و آن طرف که پیش موسی بود خام بود.
خضر آغازکرد و میخورد و موسی نمیتوانست خورد، خضر فرمود: که یا موسی! آتش و هیزم حاصل کن و گوشت را بریان کن و بخور، موسی از خضر سوال کرد: که چون است که آن طرف تو پخته است و این طرف من خام است؟ خضر فرمود که: یا موسی! من در آخرتم و تو در دنیا، رزق دنیا مکتسب است و رزق آخرت آماده و پرداخته است. رزق ما آماده و پرداخته رسد و رزق شما موقوف به سعی و کوشش باشد:
... کُلَّما دَخَلَ عَلَیْها زَکَرِیَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ یا مَرْیَمُ أَنّی لَکِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بِغَیْرِ حِسابٍ2 این و امثال این از بهشت نهم حکایت میکنند»(2). [احوال خضر در بهشت نهم باید جست یعنی جایی بالاتر از هشت بهشت].
اما برخی دیگر بر این عقیدهاند که: اگر چه موسی از خضر پیروی کرد ولی این دلیل بر آن نمیشود که موسی در مقامی پایین تر از خضر باشد: «بدان که حاجت موسی به خضر در ظاهر حال از جهت آن است که نبی را بل اولوالعزم را به بعضی از محققان روشن روان از راه حقیقت حاجت افتد؛ نه از وجه شریعت و استفادهی داود علیه السلام از لقمان مشهور است و اما آنکه عظماء انبیاء چون ابراهیم و ادریس و عیسی و محمدصلوات الله علیهم اجمعین بیاستادی بشری و معلمی از خارج بر ملکوت آسمان و زمین مطلع شدند و حقایق اشیاء را ادراک کردند عجب نیست»(1)
مجمع البحرین، ص 370.
. یعنی همان طور که داوود نبی از لقمان و حکمت او استفاده میکرد، موسی هم از علم لدنّی خضر بهره برده است.با این همه جدایی از خضر برای موسی تلخ است؛ وقتی از حضرت موسی پرسیدند: از شدائد چه آمد بر تو؟ گفت: بسیار سختی دیدم [ولی هیچ یک] بر من از آن سختتر نیامد که خضر مرا گفت: (هذا فراقُ بینی و بینک) این وقت آن است که من از تو جدا شوم و این کاری عظیم است و سختی شدید.
انّ یوم الفراقِ قطع قلبی قطع الله قلبهُ یوم الفراق
لو وجدنا الی الفراق سبیلا لاذقنا الفراق طعم الفراق(2)
5 - در تأویلی دیگر: «داستان موسی و خضر که پس از داستان اصحاب کهف، مطرح میشود، و در واقع توضیح و تفصیلی دربارهی همان داستان و مسألهی تولد دوباره است. موسی جویندهای است که با یوشع همراه و ملازم خود همسفر میشود تا به مجمع البحرین برسد. یوشع (سایهی) موسی، یعنی بخشی از شخصیت ناخودآگاه و نمایندهی خصوصیات و صفات ناشناختهی شخصیت است
که فرد بنا به ملاحظات و جهاتی از توجه به آن غفلت میورزد. نام پدر یوشع، چنانکه مفسّران گفتهاند: «نون» است. «نون» در اصل نام یک ماهی است. مفسّران قرآن نام ماهیی که حضرت یونس را بلعید «نون» نوشتهاند. بنابراین ملاحظات از نام (یوشع بن نون) چنین بر میآید که اصل یوشع در اعماق دریاها، در ظلمت سایه - دنیا - است. مجمع البحرین که موسی و سایهاش قصد رسیدن به آنجا را دارند؛ جایی است که دو دریای شرق و غرب به هم میرسند. صورتی دیگر از همان اصحاب کهف و رمز مرکز است که در آنجا استحالهی روحی و تولد دوباره تحقق مییابد. موسی و سایه در این سفر ماهی بریانی را به عنوان غذای راه با خود حمل میکنند این ماهی که منبع تغذیهی آنهاست. اشاره به نون پدر سایه دارد: این منبع تغذیه که آنها در ضمن سفر فراموشش میکنند در واقع مضمونی است ناآگاه که از دنیای سایه، از اعماق دریای ناآگاه روان آمده است و خود وسیلهی ارتباط با اصل و دنیای ناآگاه است.
«به همین سبب موسی وقتی متوجه میشود که غذای خود را در کناره صخرهای که به استراحت پرداختهاند جاگذاشتهاند، گرسنه و غمگین و فرسوده بر زمین مینشیند. ماهی، در کنار آن صخره، وقتی موسی خوابیده است بر اثر تماس با آب دریا زنده میشود و با لغزیدن در آب دریا راه و وطن اصلی خویش، اعماق دریا را در پیش میگیرد. این به معنی بازگشت و پیوستن مضمونی ناآگاه به بخش ناآگاه روان است.
6 - داستان خضر و موسی میتواند رمزی از مراتب مختلف نفس انسانی باشد: به خصوص «در تصوف، برای نفس انسانی سه مرتبه قائلاند. در نفس خسیسترین مرتبه، نفس امّاره نامیده میشود و در برترین مرتبه، نفس مطمئنه و حالت نفس در میان این دو نفس، لوامّه است. انسان در حالت عادی و شرایط طبیعی در مرتبهی نفس لوّامه است؛ یعنی موجودی میان نور و ظلمت یا حیوان و فرشته.
در داستان موسی و خضر، میتوان موسی را در مرتبهی نفس لوّامه یا مظهر عقل دانست و یوشع را که خدمتکار موسی است، در مرتبهی نفس امّاره و مظهرحس شمرد و خضر را که قصد موسی از سفر وصول به اوست، در مرتبهی نفس مطمئنه و مظهر قلب یا آگاهی برتر به حساب آورد. به همین سبب است که با رسیدن موسی به خضر، «یوشع» ناپدید میشود و دیگر سخنی از وی در میان نیست و باز به همین سبب است که موسی که به خضر، رسیده است اما هنوز متعلق به اخلاق خضر نشده است و کاملاً در مرتبهی خضر تحقق نیافته است در برابر کارهای خضر چون و چرا میکند. موسی از حالت نفس امّاره (فروآگاهی) به حکم آنکه پیامبر است و رسالت دارد و یک روی به خلق دارد بیرون میاید و از حالت نفس لوّامه (آگاهی) فراتر میرود اما به اقتضای رسالت به حالت نفس مطمئنه (فرا آگاهی) کامل که در وجود خضر به عنوان ولی کامل ممثل شده است، نمیرسد»(1)
رمز و داستانهای رمزی، ص 508 و....
.سلطان ولد میگوید: رابطهی مولانا با شمس همان رابطهی موسی بود با خضر. مولانا با همهی فضل و کمال و مقامات و کرامات و... همواره در طلب صحبت اولیای حق بود، سرانجام شمس را یافت.(2)
شمس میگوید: برای رسیدن به صفت لطف بود که موسی به دنبال خضر میگشت: آخر موسی با آن جلالت، از حضرت خضر و محبت او استکمال این صفت لطف میخواست و تا این لطافت حاصل شود توبهها میکرد. بیان شور و علاقهی موسی به صحبت خضر در عین حال رمزی از همان شور وشوقی است که مولانا در جستجوی کامل تبریزی دارد. موسایی که با وجود استغراق در
شریعت به جستجوی مجمع البحرین میرود و این تلاقی، گاه رمزی بین شریعت و طریقت است. مولانا صحبت ولی کامل را نه غایت جستجوی خویش بلکه فقط بهانهی آن مییابد و نیل به مقصد را که وصول به صدر مراتب کمال است، عبارت از همان سعی در مقصدی میداند که چیزی جز خود راه نیست(1)
شرح تحلیلی اعلام مثنوی، ص 472 و بحر در کوزه، ص 62.
.مولوی، شمس را خضر وقت خویش میداند و چون موسی در طلب او از همه چیز، جاه و مقام و... چشم میپوشد. سلطان ولد ابتدا نامهی خود را با داستان خضر و موسی آغاز میکند. در این داستان موسی، پیامبری است که در ابلاغ رسالت حق میکوشد ولی خضر پیر و مرشدی است که در آفاق جهان میگردد و با کمتر کسی خود را آشنا میسازد. کسی او را نمیشناسد. حتی قرآن از نام و نشان او همین قدر میگوید که (بندهای از بندگان ما بود) و بعد میگوید: این داستان را نقل کردم تا به بیان این مطلب برسم که:
غرضم از کلیم مولاناست آنکه او بینظیر و بیهمتاست
خضرش بود شمس تبریزی آنکه با او اگر درآمیزی
هیچ کس رابه یک جوی نخری پردههای ظلام را بدری
آنکه از مخفیان نهان بود او خسرو جمله واصلان بود او
(ولد نامه، ص 22)
شمس میگوید که: موسی و خضر هر دو در آرزوی این بودند که از امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم باشند، و خضر با آن همه جلالت میگوید: (اللّهم اجعلنی من امة
1) (1)
محمد) کمال خضر را در این میداند که از امت پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم باشد و در این باره گفته است: (کلیم الله میگوید: ارنی، چون دانست که آن از آن محمدیان است ازین میخواست که (اللهم اجعلنی من امة محمد) از ارنی همین میخواست که (اجعلنی من امه محمد) چون دید که پرتو مردی بر آن کوه برآمد، کوه خرد شد گفت: کار من نیست: (امّا اجعلنی من امة محمد) [به موسی] گفتند: اکنون چند روزی به خدمت خضر رو. خضر هم میگوید که (اللهم اجعلنی من امة محمد) «محمد نوری دیگر است که موسی و خضر را به تاراج دهد»(1)
مقالات شمس، ص 284.
.در اولین برخورد مولانا با شمس آنچه مولانا را به دهشت میافکند. تفاوت بین حال نبی و ولی است مسئلهای که موضع موسی و خضر را مطرح میکرد. مولانا در عین تعلقی که به شریعت داشت خود را همچون مصاحب خضر مییافت و شمس را همان حجت الهی که آمده بود تا او را از ورای احکام ظاهر آگهی دهد(2).
در کتب صوفیه شواهد متعددی از دیدار مشایخ صوفیه با خضر وجود دارد. ابراهیم ادهم، در ابتدای حال و نیز بعد از ریاضتهای سخت با خضر دیدار میکند. حکیم ترمذی خضر را در هیأت پیری نورانی میبیند که سه سال او را تعلیم میدهد و پس از سالها متوجه میشود که معلمش خضر بوده. بشرحافی، ابراهیم خواص، ابوبکر ورّاق، ابوبکرکتّانی، ابراهیم مارستانی از جمله مشایخی هستند که با خضر دیدار داشتهاند(3)و در این قسمت گزیدهای از این دیدارها را نقل میکنیم.
از دیدار ابراهیم ادهم با خضر در متون عرفانی و ادبی بسیار سخن گفتهاند و عطار نیز شرح داستان را در «الهی نامهی» خویش آورده است و همچنین در «تذکرة الاولیاء»، البته منابع دیگری هم این داستان را نقل کردهاند:
قشیری در رسالهی خود میگوید: اول صوفیان ابراهیم ادهم بوده، گویند: کسی را بدید و اسم اعظم از او آموخت و آن را خواند. خضر را دید و خضر به او گفت: این اسم اعظم را برادرم داوود به تو آموخت.(1)
تبصرة العوام 135.
«ابراهیم ادهم گفت: که چون به بادیه رسیدم پیری بیامد و مرا گفت: یا ابراهیم! میدانی که این چه جای است؟ تو بیزاد و راحله میروی؟ گفتا من دانستم که او شیطانست. چهار دانگ سیم با من بود که اندر کوفه زنبیلی فروخته بودم از جیب برآوردم و بینداختم و نذر کردم که به هر میل چهارصد رکعت نماز کنم. چهار سال اندر بادیه بماندم و خداوند تعالی به وقت حاجت بیتکلف روزی میرساند و اندر آن میان خضر پیامبر را علیه السلام با من صحبت افتاد و نام بزرگ خداوند تعالی (اسم اعظم) مرا بیاموخت(2). و این ابراهیم یگانهی زمانه بود و اندر عصر خود سید اقران و شاهنشاه مردان بود و در حقیقت او مرید خضر پیغمبر علیه السلام بود»(3).
در تذکرة الاولیاء عطار دربارهی ابراهیم چنین میگوید:
«پس روی به بادیه نهاد تا از اکابر دین یکی به وی رسید و نام اعظم خداوند تعالی به وی آموخت و او بدان نام، خدای تعالی را بخواند در حال
خضر را بدید گفت: ای ابراهیم! آن برادر من بود الیاس، که تو را نام بزرگ خدای تعالی درآموخت پس میان او و خضر بسی سخن رفت و پیر او خضر بود که اولش در کشیده بود و در کار آورده»(1)
تذکرة الاولیا، ص 129.
.در اینجا عطار نکتهی دیگری را هم یادآور میشود که حتی آن شخصی که در ابراهیم ادهم تحولی ایجاد کرد و او را از تخت پادشاهی به بیابان فقر و فنا کشید، همان خضر بود. و در «الهی نامه» در وصف آغاز تحول او میگوید روزی ابراهیم ادهم بر تخت نشسته بود و تاجی مرصّع بر سر نهاده و جامهی زرکش بر تن و غلامان دست بر سینه پیش او ایستاده بودند، خضر به صورت مردی شتربان در آن مجلس وارد شد. ابراهیم که او را دید، پرسید: با اجازهی که در این کاخ آمدی؟ این قصر پادشاهی است. مگر دیوانهای و غافلی که آن را کاروانسرا مینامی؟ خضر گفت: ای شاه! این منزل از آن که بود؟ ابراهیم گفت: که نخست جدّ من در اینجا بود و پس از او به پدر من رسید و اینک من به سلطنت نشستهام. خضر گفت: پس اینجا رباط است که میایند و میگذرند. پیش از تو در اینجا منزل کردند و بار بستند و پس از این نیز چنین خواهندکرد. تو در این کهنه رباط چگونه در بند آسایشی؟ منزلگاه تو اینجا نیست. ابراهیم از این سخن آشفته دل شد و در پی خضر دوید و سوگندش داد که مرا بپذیر. اکنون که غمی در دل من کاشتهای آن را آب ده و بپرور و در این طلب از سلطنت دست کشید و یکی از مردان روزگار گشت»(2).
در احوالات شیخ بوسعید نیز میگویند:
«پس از آن که در نزد پیر خود، بوالفضل حسن، مجاهدتها برزید و ریاضتها کشید؛ پس پیر بوالفضل، شیخ را با میهنه فرستاد و گفت: به
خدمت والده مشغول شو. شیخ متوجه شد و به میهنه آمد و در آن صومعه کی نشست او بود نشست و قاعدهی زهد برزیدن گرفت. و پیوسته مراقبت سرّخویش میکرد تا جز حق سبحانه تعالی هیچ چیز بر دل وی نگذرد وبه صحراها میشدی و یک ماه و بیست روز در صحرا گم شدی تا مگر کسی از مردم مهینه او را بدیدی و خبر به پدر شیخ آوردند. پدر برفتی و وی را بازآوردی و شیخ از برای رضای پدر روزی چند مقام کردی و چون طاقت زحمت خلق نداشت، بگریختی و به کوه و بیابان باز شدی، و بیشتر مردمان میهنه کی او را بدیدندی با پیری مهیب، سپید جامه دیدندی. از وی سوال کردند کی ای شیخ ما ترا در آن وقت با پیری مهیب میدیدیم آن پیر که بود. شیخ گفت: خضر علیه السلام بود»(1)
اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید، ص 28 و 29.
.این داستان هم به این نکته اشاره دارد که خضر در بیابان بوده و هم به چهرهی پیر با مهابت او و پوشش اوکه جامهای سپید بوده است.
شیخ بو سعید قدساللهروحه همشیرهای داشت که فرزندان شیخ او را عمه گفتندی و او در غایت زهد بوده است و از صومعهی عمه، سوراخی به صومعهی شیخ کرده بود تا پیوسته شیخ را میدیدی و سخن میپرسیدی. روزی شیخ در صومعهی خویش بود و خضر علیه السلام که او را با شیخ بسیار صحبت بود نزدیک شیخ آمده بود و هر دو تنها نشسته بودند و سخن میگفتند، پوشیده مراقبت احوال ایشان میکرد. خضر، دو کرّت از کوزهی شیخ که در پیش نهاده بود آب خورد. چون خضر برخاست؛ شیخ با او به هم برخاست و از پس او فراز شد. چون ایشان بیرون شدند، حالی عمه به راه بام برآمد و در صومعهی شیخ برفت و از بهر تبرّک
1) (1)
از کوزهی شیخ از آن موضع که خضر آب خورده بود، آب خورد و بیرون آمد. وقتی که عمه به صومعهی خویش آمد. شیخ به صومعه آمد و آن حال عمه به کرامت بدید و با عمه هیچ نگفت، خادم را آواز داد که تا آن سوارخ که به صومعهی عمه بود برآوردند(1)
اسرار التوحید، ص 285 و 286.
.دیدار با خضر از کرامتهای اولیاست. سالک پس از تحمل ریاضتها و سفرها پس از آن که از ارشاد دیگران بهره برده است. در آخرین مراحل، خضر ارشاد او را به عهده میگیرد و پس از دیدار با خضر است که سالک، ولی کامل میشود و خلق را راهبر میگردد.
«یکی به نزدیک شیخ ابوسعید ابوالخیر آمد و گفت: ترا کرامتهای بسیار است اکنون از آن یکی بنمای، شیخ گفت: یکی به نزدیک ابوالعباس قصاب درآمد وهمین سوال کرد. شیخ ابوالعباس گفت: میبینی آن چیست کی آن، نه کرامات است آنچه آنجا بینی، پسر قصابی بود که از پدر قصابی آموخت. چیزی نمودند و او را بربودند. به بغداد تاختند. پیر شبی او را به مکه فرستاد و از مکه به مدینه فرستاد واز مدینه به بیت المقدس، خضر را بدو نمودند و در دل خضر افکند تا این [ابوالعباس قصاب] را قبول کرد و صحبت افتاد و اینجا بازآورد و عالمی را روی به وی آورد. تا از خراباتها میایند و از ظلمتها بیزار میشوند و توبه میکنند و... کرامت بیش از این بود»(2).
«شیخ با خطروفانی از اوصاف بشر، ابو عبدالله محمدبن علی الترمذی (رض) اندر فنون علم کامل و امام بود و ویرا مناقب بسیار است یکی از آن جمله، این است که با خضر پیغامبر علیه السلام صحبت داشته بود و ابوبکر وراق ترمذی که مرید وی بود روایت کند که هر یکشنبه خضر به نزدیک وی آمدی و واقعهها از یکدیگر بپرسیدندی»(1)
کشف المحجوب، ص 178.
.باز هم ابوبکر وراق ترمذی حکایت کند که: «محمد بن علی حکیم (رض) جزوی فرا من داد که اندر جیحون انداز، مرا دل نداد. اندر خانه بنهادم و بیامدم و گفتم: انداختم، گفت: چه دیدی؟ گفتم: هیچ ندیدم. گفت نینداختهای بازگرد و اندرآب انداز، بازگشتم و دلم را وسواس آن برهان بگرفت و آن اجزا را اندر آب انداختم. آب به دو پاره شد و صندوقی بر آمد سرباز چون اجزا اندر او افتاد سر فراهم شد. باز آمدم و حکایت کردم. گفت: اکنون انداختی، گفتم: ایها الشیخ، سرّ این حدیث چه بود؟ با من بگوی. گفت: تصنیفی کرده بودم اندر اصول و تحقیق که فهم و ادراک آن نمیتوانست. برادر من خضر از من بخواست. این آب را خداوند تعالی فرمان داده بود تا آن بدو رساند»(2).
همچنین مریدان روز بهان بقلی از دیدارهای مکرر او با خضر سخن گفتهاند. و نیز از رویاهایی که از خضر داشته. (روز بهان بقلی در یکی از رؤیتها میبیند که آن راهنمای روحانی فناناپذیر، خضر، میوهی معرفت را به او میدهد.
روزبهان گوید: درآن زمان من از علوم حقایق بیخبر بودم. خضر علیه السلام را دیدم و او سیبی به من داد و من پارهای از آن را خوردم. سپس او به من گفت: «همه
آن را بخور» این بود که من مقدار زیادی از آن را خوردم. چنان دیدم که گفتی از عرش تا زمین دریایی روان بود و من چیزی جز آن نمیدیدم. آن همچون شعاع خورشید بود و دهانم بیاختیار بازمانده بود و تمام دریا به داخل آن سرازیر گردید. قطرهای از آن باقی نماند که من نخورم(1)
طبقات الصوفیه، ص 133.
.شریف حمزهی عقیلی، بلخ بود. زاهد و صاحب کرامات. شریف گوید: در مسجد الحرام بودم. دو رکعت نماز میکردم پسِ مقام ابراهیم. که خضر علیه السلام فراز آمد و مرا گفت.: «حمزه، خیز و طواف کن که به خراسان، خود رکعت توان کرد.» وی را حکایات بسیار است از فراست و کرامت، دیگر این که همصحبت خضر بوده است(2).
جاسوسان به سلطان خبر میدهند که نجم الدین با دشمنان به مذاکره مشغول است. سلطان درغضب میشود و به شیخ فرمان میدهد که هرگونه تماسی را با دشمن قطع کند. محمد خوارزمشاه میخواهد از شهر بیرون برود اما شیخ در کنار دروازه نشسته و راه را بسته است. سلطان میخواهد که پایش را ورچیند. در این دم نجم الدین میبیند که خضر پیشاپیش لشکر مغول در حرکت است و از او میپرسد که در آنجا چه میکند. خضر پاسخ میدهد: که او نگهبان و نگهدار شیخ است(3).
نقل میکنند که خضر در مجلس بعضی از اولیا حضور پیدا میکرد و به سخنان پیر طریقت گوش میسپرد؛ از جمله در مجلس مولانا جلال الدین محمد بلخی مینشست و هم صحبت او بود. از مشایخ دیگر، ابوالمظفر ترمذی، که شیخ وقت خویش بود و خضر علیه السلام در مجلس وی میبود وقتی که شیخ سخن میگفت(1)
طبقات الصوفیه، ص 523.
.همچنین ابوبکر کتّانی صحبت دار خضر علیه السلام بود ابو سعید هم در زمرهی کسانی است که تنها خضر را به خلوت خویش راه میداد.
در نقل است که حضرت مولانا در اوایل جوانی روزی در میان موعظه بر سر منبر، حکایت خضر و موسی علیهما السلام را تقریر میکرد و یار رّبانی، فخرالابرار، شمس الدین عطار در گوشهی مسجد به حضور تمام نشسته بود. در آن میان شخصی را دید که به صورت عجیب در گوشهی دیگر نشسته، هر بار سر میجنبانید و میگفت: راست میگویی و نیکو نقل میکنی، گویا که ثالث ما تو بودی. این درویش چون این کلمه را شنید، دانست که خضر علیه السلام است؛ دست در دامنش زد تا از او استعانت طلبد. خضر فرمود: ما همه استمداد از او میطلبیم و تمامت ابدال و اوتاد افراد وکمل و اقطاب را سلطان اوست. دامن او را بگیر و از او طلب کن هر چه میطلبی. از ناگاه دامن را از دست درچید و غایب شد. شمس الدین عطار گفت: چون به دستور مولانا رسیدم؛ فرمود که خضر نبی و عزیزان دیگر از عاشقان ماست. در حال سرنهادم و مرید شدم(2).
همچنان از کبار اصحاب منقول است که پیوسته خضر علیه السلام با حضرت مولانا صحبتها کردی و رموز کنوز حقایق غیبی را از حضرت مولانا پرسیدی و جوابهای لطیف شنیدی، روزی مگر حضرت سلطان ولد دستار خود را میپیچید و کنار دستار راست نمیآمد. باز خراب میکرد و میپیچید. مولانا فرمود: که بهاءالدین! مکرر مپیچ و در بند تکلیف و رعونت مباش که من نیز در جوانی یک بار دستار خود را مکرر پیچیدم؛ برادرم خضر علیه السلام از من صحبت اختیار کرد. مدتی از صحبت او محروم ماندم. بعد الیوم حضرت سلطان ولد دیگر دستار خود را نپیچید. اصحاب میپیچیدند واو بر سر مبارک مینهاد.(1)
همان، ج 1، ص 448.
یکی از رسوم صوفیانه، پوشیدن خرقه است و بسیار مهم است که چه کسی خرقه را میپوشاند. صوفی پس از طی مراحل و رسیدن به مقام مرشدی است که میتواند از شیخ خویش خرقه دریافت کند و میگویند: ابن عربی با یک واسطه از خضر خرقه دارد:
«در سال 610 ابن عربی به بغداد و از آنجا به موصل رفت و به دست «علی بن عبدالله بن جامع» که از صوفیان زمان و ارادتمندان خضر بود، خرقه پوشید. غیر از این برای خرقهی وی سلسلهی دیگری هم آوردهاند: از «تقی الدین عبدالرحمان بن میمون بن ابالوزری» از «صدرالدین محمد بن حمویه» از جد وی از «خضر(2)» و یکی از افتخارات ابن عربی این است که به واسطه، خرقه از خضر دارد.
البته دیدارهایی هم با خضر داشته است: در این مورد سید حیدر آملی از عرفای شیعه؛ داستانها و وقایع متعددی را نقل میکند که استادش (شیخ اعظم، ابن عربی) با خضر علیه السلام ملاقات داشته و حتی میگوید: وقتی من شنیدم باور نکردم اما خودم خضر را دیدم و او مطلب استاد را تایید کرد. از آن زمان به بعد من به لباس خرقه قائل شدم و آن را بر تن دیگران نیز کردم. زیرا دیدم که خضر آن را معتبر شمرد(1)
نص النصوص در شرح فصوص الحکم، ص 115-118.
.در میان شاعران غیر عارف که از دیدار خضر دم زدهاند میتوان خاقانی و نظامی را نام برد که در قسمت منابع شعری بدان اشاره خواهد شد. برای سعدی داستانی مذکور است که او هم با خضر ملاقات کرده است:
«سعدی نیز در بلاد شام چند گاهی سقائی فرمود تا به صحبت حضرت خضر مشرّف شده، از زلال افضالش سیراب گشت.»(2)گرچه خود سعدی بدین داستان اشارهای نکرده است.
نظامی در شرفنامه و خاقانی تحفة العراقین داستانی از دیدار خود با خضر در آوردهاند. نه تنها بزرگان و مشایخ صوفیه که شاعران و پادشاهان و مردم عادی هم ادعای دیدار را داشتهاند؛ اما چگونه این سخنها را میتوان پذیرفت؟ خضری که موسای پیامبر را همراهی نمیکند. مصاحب و همنشین پادشاهی ستمگر باشد. خضری که فراق موسی را میجوید. طالب وصال بیخبران باشد.
از جمله حکام و سیاستمدارانی که به دیدار خضر منسوب است، سلطان محمود غزنوی است: «وقتی سلطان جلال الدین از پیش مغول به کرمان گریخت. از آنجا به طرف مغرب نیشابور و بیابان خراسان و بعد به کرمان آمد. ثقات چنین نقل کردهاند: که در آن بیابان، مهتر، خضر علیه السلام را بدید. او را بشارت ملک داد. اما با او عهد کرد که خون هیچ مسلمان بر دست تو ریخته نشود و از آنجا به طرف بلاد نیمروز و بلاد بست و داور آمد.
عجیبتر آنکه به قول دولتشاه سمرقندی: «از اصحاب کشف و بزرگان دین منقول است که در پیش سپاه چنگیزخان رجال الله و خضر پیغمبر علیه السلام را دیده است که راهنمایی آن لشکر میکردهاند. عقل عقلا از این حالت مبهوت و حکمت حکما از این حکمت فرتوت است. یفعل الله ما یشاء و یحکم ما یرید»(1)
پیر سبزپوشان، ص 30.
.اهل طریق با اینکه به دیدار خضر معتقدند. این باور را هم دارند که هر کسی نمیتواند خضر را ببیند. خضر زنده را زنده دلان میبینند نه آنانکه دل مردهاند. عین القضاة گوید:
«اینکه در گور کافر را و عاصی را عذاب کنند و مار و کژدم او را گزد از این است. توندانی. ملحدانی گفتند: سرگور باز کردیم؛ نه مار است آنجا و نه کژدم و نه منکر و نکیر.
این مشتی ابلهان بودند؛ ندانستند که ایشان هنوز خفتهاند... آنچه مرده بیند زنده نتوانددید الا که وی نیز بمیرد. [اما] «ان لله عباداً ابدانهم فی
1) (1)
الدنیا و قلوبهم فی الاخره.» اینها گور و قیامت بینند و تو پنداری که ایشان با تو برابرند. هذا معنی. ایا این کمال، هر بیننده را بود؟ لا اما از جانب خضر همه را علی التساوی مبذول است [یعنی خضر به همه عنایت میکند و توان این را دارد که همه را ببیند و راهبری کند اما بیننده، یعنی آنکه طالب خضر است باید کمال داشته باشد تا لایق دیدار شود] اما از جانب بیننده تا کی تمام خواهد بود؟ باید نفس او را اتصال بود به حضرت خضر که خضر عالم اهل الارض و رئیس الابدال. مبتدیان را هم تربیت کند»(1)
نامه های عین القضاة همدانی؛ ص 292-293.
.پس هر طالبی باید خود را هم سنخ مطلوب کند تا وصالی حاصل شود. مرده را با زنده هیچ نسبتی نیست. زنده را جز زنده نتواند دید. «هر که به ریاضات و مجاهدات خود را پاک و صافی گرداند و علم و طهارت حاصل کند او را با ملائکهی سماوی مناسبت پیدا اید و چون مناسبت پیدا اید، همچون دو ایینهی صافی با شند که در مقابلهی یکدیگر بدارند و این ملاقات در بیداری، سبب الهام است و در خواب، سبب خواب راست است. این است سخن حکماء در معنی مصور شدن ملائکه و این است معنی دیدن خضر و الیاس و این است معنی دیدن مردان غیب»(2).
آنچه دل پاک و چشم پاک میبیند؛ غیر از اوهام و خیال و تصور است. وقتی آدمی با مجاهدت از ملائکه هم در گذشت دگر آنچه میبیند و مییابد وهم نیست بلکه الهام است. دیدار با خضر ممکن است. اما در چه حالتی (خواب یا بیداری) میتوان او را دید؟ یکی از مریدان عینالقضاة به نام عزّالدین ابونصرحامد بن احمد
المستوفی دربارهی چگونگی دیدار خضر برای او نامه مینویسد و عین القضاة پاسخ او را چنین میدهد:
«نبشتهی فلان رسید و بر آن وقوف افتاد. حدیث خضر علیه السلام، روا بود که کسی در بیداری او را ببیند ولیکن آن شخص خفته نبود و بیدار مطلق هم نبود. این همان حال بود که انبیاء، جبرئیل را در آن حالت دیدند. خواب نبود البته و بیداری نبود البته... و این حال انبیا را بود و اولیا را هم بوده. لا شک فیه»(1)
نامههای عین القضاة همدانی، ج 3، ص 291.
.کسی که خضر را میبیند در حالتی بین خواب و بیداری است چیزی شبیه خلسه و باز مرید عین القضاة از او سؤال میکند که ایا میشود دو نفر در یک زمان واحد در دو مکان متفاوت، خضر را ببینند؟ پاسخ او مثبت است و میگوید: این امور را نباید با امور مادی سنجید. همان طور که دو نفر در عالم خواب میتوانند خواب یکسانی را ببینند؛ در عالم بیداری هم چنین است: «این که خضر را دو کس بینند در یک حالت روا بود قطعاً و این بدان باطل نگردد که (الشخص الواحد لا یکون فی مکانین) همچنان بود که دو کس بینند در بیداری چنانکه در خواب صورت بندد، بیداری را همچنان دان. اما سرّ این که چون بیند؟ دراز است. حقایق ملکوتی، کسوتی از عالم مُلک در پوشید تا بر اهل عالم مُلک جلوه دهند وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ2 تا سرّ خواب و تعبیر ندانی این نتوانی دانست. نامه بیش از این احتمال نکند»(2).
طبق گفتهی این بزرگان هر کسی را توان و یارای دیدار خضر نخواهد بود؛ اما میبینیم که غیر از صوفیان و عارفانی که از هم صحبتی خضر دم میزنند؛ مردم عادی، شاعران؛ حتی شاهان ستمگر هم ادعای دیدار خضر را داشتهاند و این نشان از اوج عقیدهی مردم به وجود خضر و دستگیری اوست. به گونهای که هرگاه پیر با هیبتی به گونهای بر آنها جلوه کرده و او را نشناختهاند، پنداشتهاند شخصی که در آن موقعیت خاص دیدهاند حتماً خضر بوده که به یاری آنها آمده. به طور مثال:
پیره بدرالدین سلطانیه گفت:
خواجهای بود تاجر خطایی مسافر نام. گفت: ما در دریای خطا سه ماه محبوس گشتیم و کشتی در مقامی محبوس بماند به هیچ گونه حرکت نمیکرد و نمیرفت مردم بسی تضرع و فریاد میکردند؛ فایده نمیداشت. گفتم: استعانت به شیخ [صفی الدین اردبیلی] آریم. مردم گفتند: خدا - تعالی و تقدس - را میخوانیم؛ اجابت نمیکند. از خواندن شیخ چه فایده؟ من گفتم: شما دانید. برخواستم، وضو ساختم و دو رکعت نماز کردم و روی استعانت به شیخ آوردم. ناگاه سواری دیدم. چنانکه همه کس میدیدند که بر روی دریا بیامد و سکّان کشتی بگرفت و بکشید و کشتی ما روان شد و خلاص یافتیم. مردم هر یکی میگفتند که: سوار چه کسی بوده باشد؟ که خضر علیه السلام بودو من گفتم شیخ بود.
«بعد از آن به حضرت شیخ رسیدیم، دیدیم که آن کس شیخ بود که ما را از چنان تلاطم دریا خلاص داده بود و این سخن را که هر یک چنین گفتند، عرض کردیم - قدس سره - تبسم فرمود و گفت: بلی خضر بود علیه السلام»(1)
صفوة الصفا، ص 304.
.1) (1)
در بعضی از متون عرفانی از جمله «صفوة الصفا» از عارفانی نام برده که به خضر ملقب بودندو یا نام اصلی شان خضر بوده همچنین در کتاب «ثمرات القدس و نفحات الانس» در وصف بعضی عارفان میگوید. که این افراد خضر دوران خود بودند. از طرفی و نام بعضی از ایشان خضر است و این شباهت نام باخضر ممکن است افرادی را دچار اشتباه کرده باشد. به طور خلاصه به دلیل عقیدهی خاص و خالص به حضرت خضر، هر جا که بزرگی و پیری ناشناس یافتهاند که در یک لحظه از نظرها پنهان شده و از خود اثری عارفانه و حکیمانه به جای گذاشته، پنداشتهاند با خضر ملاقات کردهاند.
شیخ الاسلام [خواجه عبدالله انصاری] گفت:
بو معشر معروف بن احمد زاهد در مسجد بود که ناگاه پیری فرا سر او آمد. پیر با هیبت و بها، وی را گفت: چه نامی؟ گفت: معروف. گفت: دل بیرایه است نگر که در بیرایه چه میکنی؟ این بگفت و برفت. با جعفر فقیه و بزرگان متفق شدند که وی خضر بود علیه السلام(1)
طبقات الصوفیه، ص 288.
.«عمر یک روز خواست که بر جنازهای نماز کند، مردی فرا پیش شد و نماز بکرد. آنگاه چون دفن کردند دست بر گور وی نهاد و گفت: «بار خدایا! اگر عذابش کنی، باشد که در تو عاصی شده باشد و اگر رحمت کنی محتاج رحمت است. خُنک تو ای مرد! که نه هرگز امیر بودی و نه عریف (کار گزار قوم) و نه کاتب و نه عوان (سرهنگ دیوان) و نه جابی (خراج خواه) آنگاه از چشم ناپدید شد». عمر بفرمود تا وی را طلب کردند، نیافتند؛ گفت: آن خضر بوده است»(2).
گروهی بر طالبان خضر خرده گرفتهاند؛ گرچه بسیاری از بزرگان آرزومند دیدار از خضر و هم صحبتی با او بودند، «معدودی از پاکباختگان عالم تجرید حتی به خضر هم عنایتی نمیکردند و جز خدا در برابر هیچ کس و هیچ چیز سرفرو نمیآوردند. از جمله ملامیته که خود را بر خضر هم آشکار نمیکردند. از ویژگیهای خاص تعلیمات ملامیته این بود که با حداکثر پنهان کاری، هیچ تمایلی برای آگاه ساختن دیگران از کامیابی های خود نداشتند، برای اینکه به ریا کشیده نشوند. همان طور که از شاه ابن شجاع الکرمانی در «رسالات الملامتیه سلّمی» آمده است:
«الفقر سرّ الله عندالعبد فاذا کتمه کان امیناً و اذا اظهره سقط عنه اسم الفقیر؛ فقر راز خداست که باید در نزد بنده محفوظ باشد اگر این سر را پنهان کرد در امان خواهد بود ولی اگر فقر خود را آشکار کند دیگر نمیتوان بر این فرد نام فقیر نهاد».
«بنابراین تلاش برای دیدار با خضر، یاور اعجاز کار همهی مشایخ بزرگ در همهی دوران تصوف جلوه میکند اما برای ملامیته آشکار ساختن اسرار خود در برابر او نیز تخلف از مقررات اصلی پنهان کاری است»(1)
تصوف و ادبیات تصوف، ص 332.
.از اقوال ابوالحسن خرقانی نیز مشخص است که در میان صوفیه همیشه آرزوی دیدار خضر وجود داشته است؛ اما بودهاند کسانی که بر آرزومندان دیدار خضر خرده گرفتهاند؛ شیخ خرقانی میگوید: جز خدا هم صحبتی مجوی.
بوالحسن گفت: «خواهید که با خضر علیه السلام صحبت کنید؟» صوفی گفت: خواهم. گفت: «چند سال بود تو را» گفت: «شصت سال» گفت: «عمر از سرگیر!
1) (1)
تو را آفریده، صحبت با خضر کنی؟ که تا صحبت من با اوست در تمنای من نیست که با هیچ آفریده صحبت کنم»(1)
تذکرة الاولیاء، ص 771.
.داستانی شبیه این گفت و گو در «نور العلوم» هم آمده است که: روزی شیخ ابوالحسن خرقانی از صوفیی پرسید که: «دوست داری که با خضر علیه السلام دوستی داری؟» گفت: دارم؛ گفت: «سال تو چند است؟» گفت: «نود و هفت» گفت: «نان خدای که نود و هفت سال خوردهای بازده! نیکو نبود که نان خدای خوری و صحبت با خضر داری»(2).
معنی این سخنان خرقانی همانا نفی وساطت است در کسب اسباب و در اینجا هرگونه ارتباط با خدا به جز ارتباطی مستقیم، همچون شرک و چند خدایی ارزیابی میگردد(3).
خصوصاً در مقام توکل کمال را در آن میدانند که جز خدا را، حتی اگر خضر باشد، نادیده انگارند. برای مثال هجویری در «کشف المحجوب» چنین آورده است:
«ابراهیم خواص اندر توکل شأنی عظیم داشت. از وی پرسیدند که از عجایب چه دیدی؟ گفت: عجایب بسیار دیدم اما هیچ از آن عجیبتر نبود که خضر پیغامبر علیه السلام از من اندر خواست تا با من صحبت دارد من اجابت نکردم. گفتند: چرا؟ گفت: نه از آنکه رفیقی بهتر از وی طلب کردم ولیکن ترسیدم که بدون حق بر روی اعتماد کنم و محبت و توکل مرا زیان دارد و به نافله از فریضه باز مانم و این از درجات کمال باشد»(4).
همین داستان در تذکرهی عطار هم آمده است که: ابراهیم گفت: وقتی خضر علیه السلام را دیدم در بادیه به صورت مرغی همی پرید. چون او را چنان دیدم؛ سر در پیاش انداختم تا توکلم باطل نشود. او در حال نزدیک من آمد و گفت: اگر در من نگرستی بر تو فرو نیامدمی و من بر او سلام نکردم که تا نباید که توکلم خلل گیرد.(1)
تذکرة الاولیاء، عطار، ص 682.
در تجرید و عدم هم صحبتی با خضر از ابوبکر ورّاق چنین نقل میکنند که: عمری در آرزوی خضر بود و هر روز به گورستان رفتی و باز آمدی. در رفتن و باز آمدن جزوی قرآن را برخواندی. یک روز چون از دروازه بیرون شد، پیری نورانی پیش آمد و سلام کرد و جواب داد. گفت: صحبت خواهی؟ گفت: خواهم. پیر با او روان شد تا به گورستان و در راه، با او سخن میگفت و همچنان سخن گویان میآمدند تا به دروازه رسیدند. چون بازخواست گشت، گفت: عمری است که میخواهی تا مرا ببینی؛ من خضرم. امروز که با من صحبت داشتی از خواندن یک جزو محروم ماندی. چون صحبت خضر چنین است صحبت دیگران چه خواهد بود تا بدانی که عزلت و تجرید و تنهایی بر همهی کارها شرف دارد.(2)
غیرت خداوند غیر نمیپذیرد. وقتی از ابراهیم خواص میپرسند: چرا به خضر توجهی نکردی پاسخ دیگری غیر از باطل شدن توکلش داد و آن این است که گفت: با خضر همراهی نمیکنم زیرا او [خدا] رشکن (غیور) است. ترسم که دل من در خضر بندد(3).
غیرت حق دست عاشق را در مراد خواهی باز نمیگذارد و همین که نظر او به خود و احوال خود متوجه شود، آتش غیرتش در هم سوزاند.
چنانکه ابراهیم ادهم میگفت:
«در طریق حج، بذات العرق رسیدم. هفتاد مرقّع پوش را دیدم که خون از گوش و بینی آنها گشاده بود و به خواری جان داده بودند در آن میان یکی را نیم مرده یافتم، از او پرسیدم: که این چه حالت است؟ گفت: ای ابراهیم! بترس از دوستی که از غیرت، ما را مانند کافران روم در خاک و خون کشید؛ ما هفتاد تن بودیم که عزم کعبه کردیم و پیش از سفر عهد بستیم که خاموشی گزینیم و جز خدا اندیشهی دیگر کس نکنیم و به غیر ننگریم و جمع باشیم. وقتی به ذات العرق رسیدیم خضر ما را استقبال کرد و سلام گفت: و ما را این حالت خوش آمد که شایستهی اقبال خضر شدهایم. همینکه این خاطر بر دل ما بگذشت، در باطن برما گفتند: ای کژ روان بیخور و خواب و مدعیان دروغزن که عهد نگه نمیدارید و به غیر ما مشغول میشوید؛ اینک خون شما را بریزیم. ای ابراهیم! حذر کن از معشوقی که بیباکانه خون عاشقان میریزد»(1)
نقد و تحلیل آثار عطار (الهی نامه) ص 228-227.
.شیخ الاسلام گفت:
کی شیخ ابوالحسن خرقانی مرا گفت: در میان سخنان که با من میگفت که ار با خضر صحبت یا وی توبه کن و اگر از هری در شبی به مکه شوی از آن توبه کن(2).
بعضی از بزرگان با اینکه خضر را میشناختند و به عظمت او آگاه بودند ولی در برابر غیر حق سر فرو نمیآورند و از حق به خلق نمیپرداختند؛ «شیخ الاسلام
گفت: ابوبکرکتّانی صحبت دار خضر بود علیه السلام خضر با وی استاخ بود و گفت: چون در مسجد صنعا بودم به یمن، بر عبدالرزّاق حدیث میخواندند و در گوشهی مسجد جوانی بود سر در گریبان فرو برده، بر او رفتم و گفتم: بر عبدالرّزاق حدیث میخوانند و تو اینجا فرا نشسته، چرا نمیروی تا از وی بشنوی؟ مرا گفت: من ایدر از رزّاق میشنوم تو مرا به عبدالرزّاق میخوانی؟ گفتم: ار راست میگویی، من کیم؟ گفت: خضر و سر در گریبان فرو برد».
بیگمان صوفیانی که دم از دیدار خضر میزدند و خود را شاگرد خضر میدانستند این ادعا را هم داشتند که از او چیزهایی آموختنهاند؛ آدابی، ذکری، حدیثی، سخنی و اقوال او کم کم در بین آنها رایج میشد و فصلی به آدابشان میافزود و یکی از این تعالیم، مسبّعات است که شیخ شهاب سهروردی آن را از قوت القلوب ابوطالب مکی نقل کرده است:
«... بعد مسبّعات که از تعالیم خضر علیه السلام است. ابراهیم تیمی رحمه الله گفت که: روزی در حرم مکه نشسته بودم در فنای کعبه مردی بیامد و بر من سلام کرد، بس نیکو روی و خوش خوی. از وی سوال کردم؛ تو کیستی؟ گفت: من خضرم. آمده ام تا بر تو سلام کنم و با تو برادری افکنم و تبرّک و هدیهای آوردهام سخت نفیس که مشتمل است بر ثوابهای بسیار. گفتم: آن چیست؟
گفت: آنکه پیش از طلوع آفتاب و پیش از غروب «هفت بار سورهی الحمد و هفت بار قل اعوذ برب الناس و هفت بار قل اعوذ برب الفلق و هفت بار قل هو الله احد و هفت بار قل یا ایها الکافرون و هفت بار ایه الکرسی و هفت بار سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر و هفت بار صلوات و هفت بار اللّهم اغفر لی و لوالدی و للمومنین و المومنات و المسلمین و المسلمات و هفت بار اللّهم
افعل بنا و بهم عاجلاً و آجلاً فی الدین و الدنیا و الاخره ما انت له اهلٌ و لا تفعل بنا و بهم ما نحن له اهلٌ انّک غفور حلیم، جواد کریم، رئوف رحیم؛ برخوانی».
وی را گفتم: این کلمات از که آموختی؟ گفت: از رسول صلی الله علیه و آله و سلم گفتم: ثواب این مسبّعات چیست؟ گفت: چون محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم را ببینی [ثواب این] از وی بپرس.
ابراهیم تیمی گوید: بعد از مدتی به خواب دیدم فرشتگان مرا به آسمان بردند و در بهشت مرا فرود آوردند و من نعمتهای بهشت میدیدم از حور و قصور و فواکه، چنانکه وصف آن نتوانم کرد و از آن میوه میخوردم. فرشتگان را پرسیدم که: این درجات بلند و کوشکهای عالی به نام کیست؟ گفتند: این ثواب مسّبعات است که میخوانی در بامداد و شبانگاه، در این میانه رسول صلی الله علیه و آله و سلم را دیدم که میآمد با هفتاد پیغامبر و هفتاد صف از فرشته، هر صفی از شرق تا به مغرب و بر من سلام کرد و دست من فرا گرفت.
گفتم: یا رسول الله! خضر علیه السلام مرا از تو خبر داد و گفت: این مسبّعات از تو شنیدم گفت: خضر راست گوید و حق و درست باشد هر چه گوید که عالم اهل زمین است و پیشرو ابدال است.»
تفصیل مسبّعات بر این نسق، شیخ ابوطالب مکی رحمه الله در کتاب «قوت القلوب» آورده است و بر نقل او اعتضادی تمام و اعتمادی به نظام است. از صحت علم او به تابعیان و وفور امانت او در نقل»(1)
عوارف المعارف، ص 159 و 160.
.1) (1)
علاوه بر این سهروردی در سرّالمکتوم احادیثی هم از خضر نقل کرده است. ولیکن در این قسمت، از کتاب تمهیدات عین القضاه دو حدیث ذکر میکنیم تا نشانی از این باشد که این اقوال و احادیث بین مشایخ صوفیه معروف بوده است:
«از مفصل بشنو، آنجا که مصطفی گفت: «ان الله تعالی خلق نوری من نور عزته و خلق نور ابلیس من نار عزّته» و اگر تمامتر خواهی از سهل عبدالله تستری و شیبان داعی بشنو که از خضر علیه السلام شنیدهاند که ایشان گفت: «خلق الله نور محمد من نوره، فصّوره و صدره علی یده فبقی ذلک النور بین یدی الله تعالی مائة الف عامٍ، فکان یلاحظه نوراً جدیداً و کرامةً جدیدة ثم خلق منها الموجودات کلّها».
«میگوید: خداوند نور محمد را از نور خود پدید کرد، و بر دست خود آن نور را برداشت سه هزار سال، پس هر شبانه روزی که هزار سال دنیوی باشد، نظر در این نور کردی؛ به هر نظری، نوری و کرامتی از نور این نور بیافتی. لا بلکه هر شبان روزی که هزار سال دنیوی باشد؛ هفتاد هزار نظر در این نورکردی، این نور از هر نظری هفتاد هزار نور دیگر بیافتی؛ پس از این نور جمله موجودات و مخلوقات پدید کرد.
در باب اینکه پیران هم مانند ستارگان آسمانند؛ «از شیخ جنید بشنو که چه میگوید: وبالنجم هم یهتدون» و اگر خواهی که حدیث دیگر در نعت این ستارگان بهشت بر نوعی دیگر بشنوی که ما را در خدمت پیر، از خضر به طریق
سماع حاصل شده است که خضر را به طریق مشافهه از خدمت مصطفی حاصل آمده بود. چون راوی خضر باشد، حدیث چنین جامع و کامل بود. گوش دار:
«خلق الله تعالی من نور بهائه سبعین الف رجل من امتی و اقام معهم فوق العرش والکرسی من حظیره القدس لباسهم الصوف الاخضر، البدر لیلة النصف من الهلال صورهم کصور المر و الشبان الحسنِ و علی رؤوسهم شعرٌ کشعر النساء فقاموا متواجدین والهین منذ خلقهم الله تعالی و ان انینهم وازیز قلوبهم یسمع اهل السماوات و الارض و ان اسرافیل قائلهم و منشدهم و جبرئیل خادمهم و متکلمهم و الله انیسهم و ملیکهم و هم اخواننا فی النسب ثم بکی و اطرق راسه ملیا ثم قال: واشوقاه الی لِقا اخوانی!...»
اگر چنانکه این سخن فهم نکنی معذوری که مشایخ کبار این حدیث را عذرها نهادهاند»(1)
تمهیدات، ص 315.
.صوفیه علاوه بر اینکه احادیثی را به خضر نسبت میدهند، در بین خود جملات قصار مشهوری دارند و نصایحی نغز که آنها را از زبان خضر نقل میکنند. برای نمونه:
«خضر با موسی علیه السلام چون از وی بازگشت گفت: دل بیرایه (ظرف) است؛ نگر از چه پر میکنی»(2).
دربارهی سماع: از بعضی حکایت کنند که گفت: خضر علیه السلام را دیدم و گفتم: چه میگویی در سماع که یاران ما در آن میباشد؟ گفت: آن صفائیست که ثابت
نشود بر او مگر قدمهای عالمان(1)
آداب المریدین، ص 0145
، البته این سماع غیر از سماع صوفیانه که نوعی از غناء حرام است میباشد.همچنین بعضی از اذکار معروف در بین خود را از تعالیم خضر میدانند، مانند ذکر مسبّعات.
1) (1)
یکی از اندیشههایی که در ادبیات فارسی با توجه به وجود خضر پدید آمد و زمینهای برای مضمون سازیهای شاعران عارف و غیر عارف شد، همان اندیشهی جاودانه زیستن است. گرچه این اندیشه قبل از شناخت خضر هم وجود داشته ولیکن در ادبیات فارسی، بیشترین نمود جاودانگی، خضر است. در بین کسانی که به جاودانگی موصوفاند؛ خضر از همه مشهورتر است به گونهای که دیگر جاودانان فراموش میشوند.
البته خضر در عرفان تاثیر بیشتری داشته است و بعد هم در ادبیات عرفانی جایگاه خاصی دارد. او برای عارفان نمودی از انسان کامل است، پیری که از راه و رسم منزلها آگاه است.
داستان همسفری موسی و خضر کمکم یکی از داستانهای عرفانی شد که در آن مشایخ طریقت خود را خضر دانستند و مریدانشان را موسی تصور کردند و از لحظه لحظهی این داستان، درسهایی تدوین نمودند که پیروی از آن تعالیم از اصول طریقت شد.
جستجوی پیر، اطاعت از پیر، پیری که صاحب علم لدّنی است از نتایج مهم این داستان به شمار آمد که در این فصل اختصار گونه پیرامون این اندیشهها سخن خواهیم گفت.
«آدمی همیشه در آرزوی توانایی و بقای تنی است که شاید در برابر هر ناخوشی و یا هر بازی ناشناخته و نامنتظر زمانه از پا در اید. آرزوی عمر دراز و بیمرگی هرگز انسان را رها نکرده است. در اساطیر اقوام گوناگون آب شالودهی تمام جهان، جوهر گیاهان، اکسیر ابدیت، مایهی عمر دراز، نیروی آفریننده و اصل همهی درمانهاست»(1)
مقدمهای بر رستم و اسفندیار، ص 25.
.در زبان فارسی: آب حیات یا آب زندگانی، آب جوانی، آب خضر و در زبان عربی؛ عین الحیوة، نهر الحیوة؛ چشمهای است مفروض در ظلمات که هر کس از آن بنوشد، یا سرو تن در آن بشوید جوانی از سر گیرد و عمری بس دراز یابد.
فکر نوشیدن از آب حیات در فرهنگ بسیاری از ملتها حضور دارد؛ قهرمانانی نیز بدان دست یافتهاند و داستانهایی به وجود آوردهاند که در تحولات فرهنگ و دادوستدهای فرهنگی ملتها مبادله شدهاند و گاه سایههایی از آنها به روی هم افتاده و آمیزههای پدیدآورده است(2).
شاید اولین کتابی که در آن به صراحت از آب حیات یاد شده، از میان متون دینی سامی، عهد جدید (انجیل) باشد؛ در باب 22 مکاشفه یوحنا:
«نهری از آب حیات به من نشان داد که درخشنده بود مانند بلور، و از تخت خدا و به ره جاری شد و در وسط شارع عام آن و بر هر دو کنارهی نهر، درخت حیات را که دوازده میوه در میآورد؛ یعنی هر ماه میوه خود را میدهد و برگهای آن درخت برای شفای امتها میباشد و نیزهی من به هر که تشنه باشد از چشمهی آب حیات هفت خواهم داد»(3).
مفهوم سخن این است که این نهر در روی زمین نبوده، بلکه نهری در نزد خداست.
در بین اقوام دیگر نیز اعتقاد به آب حیات وجود داشته، به طور مثال: در اساطیر ودایی و هند، امرته ( irt به معنای آب حیات و نوشابهی جاودانگی است و گاه با سومئه مخلوط وبه خدایان تقدیم میشود(1)
فرهنگ نمادها، ص 347.
.در غرب آب حیات را چشمه جوانی گویند:
«کount n ک youth lکont ne dejovent; Jungbrunnen »
اندیشهی وجود چشمهی جوانی، به ویژه در قرون وسطی در سراسر اروپا رواج داشت و با کشف «دنیای نو» تبلور بیشتری یافت. چنانکه وقتی در سال (1513 م) یونس دولئون (1460-1521 م) ایالت فلوریدا را کشف کرد. به دنبال شنیدن گفت و گوهایی دربارهی چشمههای بهداشتی این ایالت به جستجوی چشمه جوانی در آنجا برخاست»(2).
در میان قهرمانان جاودانی جوی، کهنتر از همه گیلگمش، پهلوان حماسی بابلی است که دارای منظومهای با همین عنوان است و این داستان وی در غرب آسیا گسترده بود. گیلگمیش بر شهر ارِک (اروک) فرمان میراند و دو سوم وجودش خدایی بود. با هیکلی درشت و اندامی فریبنده. دوستی به نام انکیدو داشت که از مرگ او سخت اندوهگین شد و به نزد نیای خویش، اوت نپیشیتم که در طوفان بابل زندگی جاودانه یافته بود، رفت تا راز زندگی جاودان را از وی بپرسد، جدّش به او گفت: که مرگ سرنوشت چاره ناپذیر آدمی است. با این همه،
نشان گیاهی را به وی داد که در ته دریاست و خوردن آن جوانی میبخشد. گیلگمش در بازگشت آن گیاه را به دست آورد؛ اما وقتی در راه بر سر چاه آب سردی درنگ کرد که خود را در آن شست و شو دهد، ماری دریایی آن گیاه را دزدید و گیلگمش تهیدست و دل شکسته بازگشت.
از این پس آب حیات وارد زندگی قهرمانان میشود. یکی از کسانی که از آن برخوردار شد، آشیل (اخیلُس)، پسر پلیوس و تتیس بود که از پهلوانان ایلیاد و از قهرمانان برجسته جنگ تروا بود. مادرش تتیس که دلهرهی مرگ وی را داشت او را در رود استوکس، رودی در عالم زیرزمین (هادس) فرو برد تا رویین تنش گرداند؛ ولی آب به پاشنهی او که در دست مادر بود نرسید و شاهزادهی تراوایی، پاریس، بعدها از همین نقطه ضعف آشیل آگاه شد و تیری بر پاشنهاش رها کرد و نابودش گرداند.
در میان داستانهای کهن فارسی، اسفندیار، قهرمان رویین تن داستانهای ملّی ایران، زندگی مشابهی با آشیل دارد(1)
دایرة المعارف تشیع، ج 1، 36.
. آب سرچشمه رویین تنی و بیمرگی اسفندیار است(2).انسان خیال پرداز گاه آرزوی جاودانگی و بیمرگی را در وجود پهلوانی چون اسفندیار تجسّم میبخشد. اما نه خدایان و پیامبران و مقدسان میتوانند مرگ را چاره کنند و نه هیچ چیز دیگری، نه اسفندیار از دام مرگ میرهد و نه آخیلوس و شمشون و زیگفرید و نه رویینتنان دیگر. حتی مرد خداواری چون کریشنا، زیباترین و انسانیترین تجسم ویشنو خدای بزرگ آفتاب با آنکه از سرنوشت خود آگاه است؛ نمیتواند از آن بگریزد و سرانجام زندگی این جهانی را از دست
میدهد و همین مرگ به پیشواز پهلوانی چون گیلگمش میاید که دو سوم او خداست.
این رویاهای زیبای دور، سرانجام خاکستر نشین واقعیت تلخ مرگ میشود و انسان اساطیری گاه به آنجا میرسد که خدایانش نیز میمیرند(1)
همان، ص 25.
.در منابع اسلامی هم به وجود انبیایی که زندگانی جاوید دارند، اشارههایی شده است؛ تفسیر روح البیان از «تفسیر البغوی» چنین نقل میکند:
«اربعة من الانبیاء احیاء الی یوم البعث: اثنان فی الارض و هما الخضر و الیاس علیهما السلام ای الخضر فی البحر یجتمعان کل لیلة و اثنان فی السماء ادریس و عیسی(2)؛ چهار نفر از پیامبران تا روز قیامت زنده هستند: خضر و الیاس در زمیناند، که خضردر دریا و الیاس در خشکی است... و دو نفر دیگر در آسمانند و آنها حضرت ادریس و عیسی هستند.
دو روایت از ابن عساکر نقل کرده است که:
الیاس و خضر در ماه رمضان در بیت المقدس روزه میگیرند و موسم حج در مکه مناسک را به جا میآورند و هر دو از زمزم مینوشند و تا سال اینده برای آنها کفایت میکند.
در روایت دیگر میگوید: حضرت آدم در حق کسی که جنازه اش را دفن کند، دعاکرد خدا عمری جاودان به او عطا فرماید. بعد از طوفان نوح حضرت خضر علیه السلام جنازه حضرت آدم را که هنوز در غار بود، دفن کرد. دعای حضرت آدم در حق او مستجاب شد و عمری جاودان یافت(3).
در ترجمهی تفسیر طبری هم چنین آمده که:
«دو بندهاند از بندگان خدای که بدین جهان اندر همی بوند زنده، تا آن روز که از همه جانوران جان بستاند این دو زندهاند بدین جهان اندر، آن گاه جان ایشان بستانند... خضر و الیاس به موسم حج، خانه را طواف کنند و هیچ خلق ایشان را نشناسند و ایشان نیز خویشتن به هیچ خلق ننمایند، مگر آن کس را که خود خواهند که خویشتن بدو نمایند و ایشان هر دو، شب و روز بر امتان محمد همی دعا کند و از خدای عزّوجّل آمرزش همی خواهند گناهکاران محمد را و ایشان که گفتیم اندر زمین میباشند زنده.
دو پیامبر دیگر است از فرزندان آدم علیه السلام از پیامبران مرسل که هرگز نمیرند و شب و روز بر بندگان خدای عزّوجّل دعا کنند و آمرزش خواهند، یکی عیسی بن مریم است علیه السلام که جهودان بر وی بیرون آمدند و خواستندکه مر او را بکشند و بردار کنند ولی خدای عزّوجّل دیدار عیسی بربختیشوع افکند، تا مهتر جهودان مرو را به بدل عیسی بردار کردند و خدای عیسی را بر آسمان برد با نزدیک خویش و چون آخر الزمان بود عیسی بر زمین باز آید و جهان راست کند و به آسمان باز شود.
دیگر ادریس پیامبر است که همچنین زنده است به آسمان و وی نیز هم به بهشت اندر است»(1)
ترجمه تفسیر طبری، ص 948، 949.
.در قرآن کریم در دو جا نام ادریس علیه السلام ذکر شده است؛ یکی سورهی مریم و دیگری در سورهی انبیاء. در سورهی انبیاء فقط نام آن حضرت برده شده؛ ولی در سورهی مریم، خدای تعالی اوصافی نیز برای آن حضرت بیان فرموده:
1) (1)
وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا * وَ رَفَعْناهُ مَکاناً عَلِیًّا1
و در این کتاب ادریس را یاد کن که او پیامبری راستی پیشه بود و ما او را به مقامی بلند بردیم.
در حدیثی که راوندی در قصص الانبیاء از ابن عباس نقل کرده است(1):
«ملک الموت از خدای تعالی اجازه گرفت که برای زیارت ادریس علیه السلام به زمین بیاید و او را دیدار کند و خداوند به وی اجازه داد و نزد ادریس آمد و مدتی با وی مأنوس شد تا این که ادریس او را شناخت و از وی خواست که او را به آسمان بالا ببرد، ملک الموت از خداوند اجازه گرفت و ادریس را به آسمان برد و پس از این که جهنم و بهشت را به وی نشان داد، ادریس وارد بهشت شد و دیگر از آنجا بیرون نیامد و در آنجا به سر برد».
به قول مفسر مجمع البیان ملک الموت مأمور بود جان ادریس را همانجا بگیرد(2).
در اخبار و روایات، خضر و الیاس هر دو پیامبر شناخته شدهاند، اما محققان غربی در تشخیص هویت خضر اختلاف دارند بعضی گویند دو شخصیت ایلیای نبی و جرجیس است که به صورت خضر در آمده(3).
غیر از این شخصیتها که مورد تایید روایات و اخبار است. در ایران باستان، کیخسرو، پادشاه ایرانیان نیز از مقام پیامبری برخوردار است.
در متون مقدس ایران باستان، کیخسرو مورد احترام و تقدیس قرار دارد و همان گونه که داوود و سلیمان نبی در ادیان سامی از پیامبران صاحب مُلک شمرده شدهاند، کیخسرو نیز در نزد ایرانیان مقام پیامبری را داشته است و در متون مقدس همه جا نام وی با احترام و تجلیل ذکر شده است؛
از جمله در متون زیر تجلیل کیخسرو را میتوان مشاهده کرد؛
در آبان یشت؛ فقرههای 49، 50.
گوش یشت؛ فقرههای 17، 18، 21، 22.
فروردین یشت؛ فقرههای 132.
ارت یشت؛ فقرههای 37، 38، 41، 49.
رام یشت؛ فقرههای 31، 33.
زامیاد یشت؛ فقرههای 74، 77، 93.
در سنت و کتب پهلوی، برای کیخسرو جاودانگی قائل شدهاند و به مرگ طبیعی او اعتقادی ندارند و چنانکه در شاهنامه آمده و در کتب تاریخ نیز بیان شده، کیخسرو پس از شکست افراسیاب و کنارهگیری از تخت و تاج و شاهی با شستشوی خود در آب چشمهی زلال، در کوه ناپدید گردید و غایب گشت و دیگر کسی او را ندید. این اسطوره، خود اشارهای به جاودانگی اوست.
در کتاب نهم دینکرد در فصل 15 فقرهی 11، کیخسرو در شمارهی «هفت جاودانها» آمده است و در مینو فرد، فصل 27 فقرههای 59 و 63، پس از ذکر این که کیخسرو، افراسیاب را بکشت و بتخانهی کنار دریاچه «چیچست» (ارومیه) را ویران کرد، او از پرتو کردار نیکش در روز واپسین برانگیخته و از یاوران «سوشیانت» پیروزگر محسوب شده است(1)
جلوه هایی از عرفان در ایران باستان، ص 114 112.
.1) (1)
حاصل آن که کیخسرو در متون زرتشت همانند خضر در روایات اسلامی از جاودانان شمرده است و از لحاظ نوشیدن آب از چشمه زلال و از نهان شدن از چشم خلق نیز داستان وی بی شباهت به داستان خضر نیست.
پس از جاودانگی مهمترین وجههی خضر که در عرفان بدان معروف است. پیر و مراد بودن اوست. داشتن پیر از ارکان اصلی طریقت است. خضر فرخ پی ای که بیهدایت او نمیتوان از خطر ظلمت و گمراهی رهید؛ در متون عرفانی جایگاهی مؤثر و راهگشا دارد.
«پیر در لغت به معنای سال آزمای و سرد و گرم دهر چشیده، دیرینه سال تعریف شده؛ اما آنچه در اصطلاح عرفان مطرح میشود؛ پیر همان شیخ و مقتدا و آن محبّ صادقی است که از جمیع جهات مرشد و رهنمای خلق به سوی خالق باشد و در ادبیات عرفانی ما با نامهایی چون؛ پیر خرد، پیر تعلیم، پیر عشق، پیر میخانه، پیر میفروش، پیر دین، پیر دیر، پیر مغان، کامل، پیر ره و گاه خضر ره و... جلوهگر شده و از جایگاه والایی برخوردار گشته است. «در عرفان و تصوف، شیخ و مرشد، معتبرترین پشتوانهی هدایت سالک و نجات وی از خطرات گمراهی است»(1)
انسان آرمانی، ص 226.
.لزوم وجود پیر در طی طریق تا به آن حد است که عین القضاة میگوید:
«من لا شیخ له لا دین له؛ آن که استاد نیافت ره دین ندانست، یعنی چنانکه حق سبحانه بنده را هدایت و تربیت میکند، شیخ خلیفهی اوست و خلافتی که او یافته است همین یافته است که از پس هدایت خدا تربیت او میکند».
1) (1)
«در جایی دیگر آورده است که: تا پیر پرست نشوی خدا پرست نباشی. این که «المرءُ علی دین خلیله» [یعنی] مرد بر دین برادر و پیر خود باشد»(1)
سیر تکاملی و اصول مسائل عرفان و تصوف، ص 1389.
.سهروردی نیز در وجوب یافتن پیر گفته است: «بدان که اول چیزی که بر مرید واجب است بعد از آنکه از خواب غفلت بیدار شود آنست که قصد پیری کند از اهل زمانه که امین باشد بر دین خود و معروف بود به نصیحت و امانت و شناسندهی راه باشد. پس مرید، نفس خود را تسلیم وی کند... پس شیخ را لازم است که او را دلیلی کند به راه و چگونگی بازگشتن به حضرت خدای و آسان گرداند بر مرید، راه رفتن و شرایع اسلام، او را تعلیم کند به مقدار حاجت»(2).
نشان پیر راه رفته آن باشد که اقوال مرید از ابتدا تا انتها داند و معلوم وی باشد و مریدی، جان پیر دیدن باشد، چه پیر ایینهی مرید است که در وی خدا را ببیند(3).
زیرا آنکه در این را ه به همراه موسی از خضر پیروی کرد به آب حیوان خواهد رسید.
قدم چون خضر نه در راه مردان که گردت در نیاید چرخ گردان
چو هم دستی تو با موسی عمران همی از جام جان خور آب حیوان(4)
سیر سالک وقتی آغاز میشود که خضر زمان خویش را یافته باشد و چون شیخ آمد، به دنبال خود آدابی خواهد آورد. تقریباً در تمام کتب عرفانی بخشی
مختص آداب مرید و مراد است، در مصباح الهدایه که بسیار تحت تأثیر عوارف المعارف است. عزّ الدین محمود کاشانی در آداب مربوط به مرید و مراد بحث مفصلی را مطرح میکند که مهمترین آنها را متذکر میشویم:
اول این که؛ مرید، اعتقاد به تفرّد شیخ داشته باشد به این معنا که او را از همگان برترداند. دوم این که؛ تسلیم تصرفات او باشد. سوم؛ رعایت رضا و کراهیت خاطر شیخ و رجوع به علم شیخ در تشخیص حق و باطل.
«ادب چهارم؛ ترک اعتراض است. باید که به هیچ وجه ظاهراً و باطناً درخود مجال اعتراض بر تصرفات شیخ ندهد و هر گاه که بر وی چیزی از احوال شیخ مشکل اید و وجه صحّت آن بر او مکشوف نگرد، قصهی موسی و خضر علیهما السلام یاد کند که موسی علیه السلام با وجود نبوت و وفور علم و شعف بر ملازمت خضر علیه السلام چگونه بر بعضی از تصاریف او انکار نمود و بعد از کشف اسرار و بیان حکمت آن از انکار به اقراربازگشت»(1)
مصباح الهدایه، ص 221 220.
.به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
(حافظ) در آداب مرید با شیخ، یکی از مهمترین ادبها، اطاعت از پیر و ترک اعتراض است و بزرگان تصوف در اهمیت تبعیت بیچون و چرا از مرشد و مراد، معمولاً داستان خضر و موسی و عاقبت موسی را به مریدان و سالکان طریق، گوشزد کردهاند. اساس قسمتی عمده از استدلالات عرفا و صوفیه در انتخاب طریق سلوک و تعلیم و تربیت و آداب مخصوص ایشان در پیر و پیروی، یا شیخی و مریدی مبتنی بر همین داستان است. و این داستان تمثیلی است برای اطاعت از پیرو و عدم اعتراض به وی.
1) (1)
به طور مثال سهروردی در این باره میگوید:
«باید که مرید دقایق آداب شریعت و طریقت از شیخ بیاموزد. مرید باید از اعتراض کردن بر شیخ احتراز کند و آن گاه اعتراض موسی بر خضر را یاد آورد که در بدایت انکار میکرد و آخر چون بدید، همه صواب بود و مرید باید که بداند که هر تصرف و حکم که شیخ کند از حقیقتی خالی نبود. و باز در جای دیگر؛ «باب 51: بیان آداب مرید با شیخ» متذکر این داستان بوده: اگر شیخ اشارت کند به چیزی که مرید آن را فهم نتواند کرد اعتراض نکند و قصهی موسی و خضر علیهم السلام نصب العین دارد که اعتراض و انکار موسی سبب حرمان او گشت از صحبت وی»(1)
عوارف المعارف، ص 41 و 42 و 164.
.عین القضاة هم اطاعت از پیر الهی را بر هر مریدی لازم میداند:
«مرید باید که از پیر معصومی وطاعت نجوید، قاضی برای آن میگوید که نخواهم از پیر عصمت طلبی که پیر غرق دریای الوهیت است. همّ او را به خود گرفته و هو تعالی «یفعل الخیر و الشر، فلَعلَّه ینظر من الشیخ شیئاً ممّا لیس الی هذا الامر» پس تو را نشاید که بدین نظر گمان کنی، خیال بدبری. بر پیر، خود را مقابله مکن و او را در پلهی خود او صورتی دیگر پذیرفته و تو از مقصودی دیگر. خضر علیه السلام کودکی را گرفت و کشت. کشتن قبیح است در جمله ادیان، خضر علیه السلام را طاعت رب بود که او مامور بدین گشته بود. هم بر این، عارف دیگر را قیاس کن. چنین کاری از وی براید از کبیره به کبیره تفاوتی نیست. پیر الهی شده است و تو بشر و تا تو بشری این بشری را با الهی قیاس مبر»(2).
مولوی نیز در آغاز مثنوی، ضمن داستان شاه و کنیزک از این داستان سود جسته است. برای بیان این مطلب که باید فرمان پیر را سر نهاد، اگر چه مرید به سرّ آن نرسیده باشد:
آن پسر را کِش خضر ببرید خلق سرّ آن را در نیابد عام خلق
آنکه از حق یابد او وحی و جواب هر چه فرماید بود عین صواب
آن که جان بخشد اگر بکشد رواست نایبست و دست او دست خداست
(مثنوی، 224/14/1..)
وهم موسی با همه نور و هنر شد از آن محجوب، تو بیپر مپر
(مثنوی، 236/15/1)
زیرا برای هر چیزی ترازویی خاص وجود دارد. «ای عزیز، اوصاف خضر را به ترازوی موسی علیه السلام بر نتوان سخت و آنکه موسی علیه السلام در حضرت گوید که:
إِنِّی أَخافُ أَنْ یُکَذِّبُونِ * وَ یَضِیقُ صَدْرِی1 هم به ترازوی خضر بر نتوان سخت. اگر شایستی که مرید، افعال پیر را به ترازوی علم و عقل خود برسنجد، او را به مریدی حاجت نبودی. او خود پیری کردی. چوب را هرگز کجا رسد که برآتش حکم کند که مراچنین مسوز و چنین سوز! اگر چوب را علم سوختن بودی او را خود به آتش چه حاجت بودی».
در علت این که نباید به شیخ اعتراض کرد؛ در «انسان کامل، عزیز الدین نسفی» میگوید:
«ای درویش! از اول مقام انسانی تا به آخر ده مقام است و در هر مقامی جذبه هست و سلوک هست و عروج هست. اما جذبهی هر مقامی دیگر است و سلوک و عروج هر مقامی دیگر و طاعت و معصیت هر مقامی دیگر است و از این جهت گفتهاند که: مرید باید که به هیچ وجه بر شیخ اعتراض و انکار نکند از جهت آن که مرید نداندکه طاعت و معصیت هر مقامی چیست. بسیار چیز باشد که در مقامی طاعت بود و همان چیز در مقامی بالاتر معصیت بود: «حسنات الابرار سیئات المقرّبین» و این مراتب دارد. یعنی رونده تا به جایی رسد که خدای تعالی چشم و گوش وی شود و دست و زبان وی گردد تا هر چه گوید خدا گفته باشد و هر چه وی کند خدا کرده باشد و هیچ کس را بر گفت و کرد وی اعتراض و انکار نرسد و حکایت خضر و موسی از این معنی خبر میدهد»(1)
انسان کامل، ص 152.
.«ای عزیز! اگر خواهی که جمال این اسرار بر تو جلوه کند... هر چه بر تو مشکل گردد جز، بر زبان دل سؤال مکن، نصیحت خضر قبول کن:
وَ أَمَّا الْغُلامُ فَکانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینا أَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیاناً وَ کُفْراً2 خدمت کفش پیر کن و گنگ و کرو کور باش... هر چه بشنوی ناشنوده گیر. هر چه نمایند نادیده گیر! وَ لا تَجَسَّسُوا3 و هر چه مشکل گردد جز به زبان دل سؤال مکن»(2).
موسیا گر خضر یابی در گذار مرده شو در پیش رویش زینهار
تاکه تصویرات پیوندد به ذات هم حقیقت آورد اندر صفات
گر کند صد پاره تخییلات تو ور کُشد، آن زادهی طاعات تو
ور بسازد پردهها بر گنجها ور نهد بر جانت هر دم رنجها
تو مجنبان، موسیا، کام و زبان تا بیایی خوش مراد جاودان
ور به عکس این بود ای یار طاق در گلویت در رود زهر فراق(1)
مراة الافراد، ص 281.
اگر موسی به پیروی از خضر امر شد بدین سبب بود که خضر صاحب علم لدّنی بود و مشایخ صوفیه هم خود را بهره ور از این علم میدانند. بلکه تنها کسی را برای رهبری طریقت میپذیرند که این علم را در او باور دارند علمی که بیواسطه بشر آموخته باشند و تنها معلم آن خداست.
در تعریف این علم هم سخنان بسیاری از بزرگان تصوف و عرفان نقل شده که در کل این مفهوم را دارند که علم لدنّی را خدا بیواسطهی غیر به بندهی خاص خود میآموزد و آن نوعی علم باطن است. در این قسمت نمونههایی از این تعاریف را بررسی میکنیم.
شمس فرموده است: «علم لدنّی که خضر بدان متصف است و خدا بر او میگوید: عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَیْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا2 که کس دیگر را آن نباشد
1) (1)
وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً 1 [علمی است] که از مدرسه حاصل نشود و در خانقاه نه و به علم نه و از کتاب نه و از واسطهی مخلوقان نه»(1).
خواجه عبدالله گوید: «علم دین دو قسم است: یکی از آن ظاهر است و دیگر نهان و باطن، اما قسم ظاهر، پنج نوع است: علم تفسیر است و علم معرفت حدیث است و علم فقه است.
اما قسم نهان، دو نوع است: علم حکمت است و آن، اجابت معرفت الله - تعالی - و منتهای آن وقوف بر نعمتهای وی و شناختن معاذیر خلق. و دیگر علم حقیقت است و آن علم حیات است؛ علم خضر علیه السلام»(2).
«علم لدنّی علمی است که اهل قرب را به تعلیم الهی و تفهیم ربّانی معلوم و مفهوم شود نه به دلایل عقلی و شواهد نقلی. چنانک کلام قدیم در حق خضر گفت: وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً4 و علم لدنی ادراک معنی و کلمات از حق [است] بیواسطهی بشر»(3).
حلاّج گوید: آنچه خضر و همانندانش دارند علم حضوری است و علم لدنّی الهامی است که خدا برای ضمائر، جاویدان میگرداند و زوال پذیر نیست.(4)و مشایخ صوفیه پیوسته مدعی داشتن علم لدنّی بودند و شیخ نجم الدین دربارهی این طایفه میگوید:
«سیم طایفهی مشایخاند که به جذبات عنایت حق، سلوک راه دین و سیر به عالم یقین حاصل کردهاند و از مکاشفات الطاف خداوندی، علم لدنّی یافتهاند و در پرتو انوار تجلّی صفات حق، بینای معانی و حقایق و اسرار گشتهاند و بر احوال مقامات و سلوک راه حق وقوفی تمام یافتهاند.
بدان که حق تعالی خضر علیه السلام را اثبات شیخی و مقتدایی کرد و موسی علیه السلام را به مریدی و تعلم علم لدّنی بدو فرستاد و از استحقاق شیخوخیت او این خبر میدهد که فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَیْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً1 پنج مرتبه خضر علیه السلام را میفرماید:
«اول: اختصاص عبدیت حضرت که مِنْ عِبادِنا
دوم: استحقاق قبول حقایق از حضرت بیواسطه که آتَیْناهُ رَحْمَةً
سیم: خصوصیت یافتِ رحمت خاص از مقام عندیت که رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا
چهارم: شرف تعلّم علوم از حضرت که وَ عَلَّمْناهُ
پنجم: دولتِ یافتِ علوم لدنّی بیواسطه مِنْ لَدُنّا عِلْماً2 ..
و این علم لدنّی را که خدای به خضر عنایت کرده، به موجب رحمت خاص ذاتی است، و آن رحمتی است که خداوند نسبت به بعضی از بندگانش بدون انگیزه و موجبی معلوم و مشخص از علم و یا عمل یا غیر اینها از اسباب و وسائل عنایت میکند»(1).
1) (3) فکوک، ص 122.
و آنچه خضر دارد علوم وجدانی است و کشفی، نه استدلال.(1)
مجمع البحرین، ص 25.
صفتِ «عالم، عقل مومنان است و علیم عقل انبیاست و علاّم عقل اولیاست زیرا که موسی که نبی بود علیم بود و خضر که ولی بود، علاّم بود از جهت آن موسی را علم الکتاب بود و خضر را علم الکلام و کتاب شهادت است و کلام غیبی است. لاجرم خضر [را] علاّم الغیوب و اکرام الکتاب گویند و اکرام الکلام گویند هم راست باشد. موسی پیغمبر با وجود آن که پیغمبر مرسل است و صاحب کتاب و شریعت بود؛ خضر چیزی میدانست و میدید که موسی نمیدانست و نمیدید»(2).چنانکه پیشتر از این هم اشاره شد در هیچ کتاب تاریخی و دینی قبل از اسلام نام و نشانی از خضر نیست. گر چه آب حیات را در افسانههای دیگر هم میتوان دید. نخستین بار پس از نزول ایاتی از سورهی کهف برای مسلمانان این سوال مطرح شد که «عبد صالح» کیست؟ در پاسخ این پرسشها که از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و پس از او از امامان معصوم علیه السلام احادیثی نقل شد حقیقت اولین تفسیرهایی بود که به معرفی خضر میپرداخت.
به همین جهت اولین و بهترین منبع در شناخت و معرفی خضر، همان کتب حدیثی است. مفسران نیز برای تفسیر این ایات جز شواهد حدیثی راه دیگری برای شناخت خضر نداشتهاند. به قطع میتوان پذیرفت که مشایخ صوفیه و سردمداران عرفان نیز وامدار این احادیثاند، زیرا قسمتی از عرفان اسلامی شدیداً تحت تاثیر داستان خضر و موسی است و این داستان تمثیلی برای داشتن پیرو اطاعت بیچون و چرا از پیراست و از آغاز تالیف کتابهایی که در آداب شریعت و طریقت نوشته شد میتوان حضور زندهی خضر را در این آثار دید. به طور مثال در «قوت القلوب ابو طالب مکّی» که جزء اولین آثار عرفانی معتبر محسوب میشد و سرمشقی برای کتابهای دیگر بود و از جهتی کتاب درسی اهل طریق بود که بدان استناد میکردند، تعالیمی از خضر را در آن میبینیم. به همین ترتیب در اکثر کتابهایی که برای آموزش مریدان نوشته شد؛ خضر جایگاه خاصی برای خود دارد. کتابهایی چون مرصاد العباد، کشف المحجوب، رسالهی قشیریه، فتوحات مکیه، کتابهای عین القضاة و سهروردی و... منابع دیگری هستند که میتوانند ما را در
شناخت خضر یاری دهند و در کنار اینها در کتابهای ادبی و شعر شاعران باز تاب داستانهای خضر را خواهیم دید.
در بخشهای قبل به نمونههایی از متون عرفانی راجع به خضر اشاره شد و در این قسمت ابتدا به احادیث و روایاتی که در معرفی خضر است میپردازیم و سپس به بررسی آثار ادبی و شعری میپردازیم که از اوائل قرن چهارم تا اواخر قرن نهم است. یعنی از آغاز سبک خراسانی تا پایان سبک عراقی. به طور خلاصه منابع اصلی ما در شناخت خضر علیه السلام؛ کتب حدیثی، متون عرفانی و سپس آثار ادبی است.
اینکه چرا خضر به عمر طولانی دست پیدا کرد، طبق روایاتی با غیبت طولانی امام زمان عج الله فرجه مرتبط است.
1 - حضرت امیرالمؤمنین در جواب آن مرد یهودی که از اولین چشمهی روی زمین سوال کرد، فرمود:
«هی عین التی شرب منها الخضر و لیس یشرب منها احدا الّا حی»(1)
بحارالانوار، ج 10، ص 10، روایت 4.
.2 - امام صادق علیه السلام در مورد طول عمر و غیبت امام زمان عج الله فرجه میفرماید:
«... وجعل من بعد ذلک عمر العبد الصالح اعنی الخضر علیه السلام دلیلاً علی عمره..؛(2)خداوند عمر طولانی بندهی صالح یعنی خضر را دلیل بر عمر طولانی او (امام زمان عج الله فرجه قرار داد.)».
3 - امام حسن عسکری علیه السلام در مورد فرزند بزرگوارشان امام زمان میفرماید:
«... یا احمد بن اسحاق! مثله فی هذه الامة، مثل الخضر و مثله کمثل ذیالقرنین... قلت له یا ابن رسول الله! لقد عظم سروری بما انعمت علی، فما السُنة الجاریه فیه من الخضر و ذی القرنین، فقال طول الغیبة یا احمد...؛(1)
همان، ج 52، ص 24. روایت 16.
ای احمد بن اسحاق! مثال (این فرزندم) مثال خضر و ذوالقرنین است. گفتم: ای فرزند رسول خدا مرا به واسطه این مژده بسیار خوشحال کردید. آن سنت الهی در مورد ایشان (امام زمان عج الله فرجه) از خضر و ذوالقرنین جاری است چیست؟ حضرت فرمود: طولانی شدن غیبت، ای احمد بن اسحاق!».4 - امام صادق علیه السلام در پایان روایتی نسبتاً طولانی میفرماید:
«... اما العبد الصالح الخضر فان الله تبارک و تعالی ما طوّل عمرهُ لنبوةٍ قدّرهاله ولا لکتابٍ ینز له علیه و لا لشریعة مَن کان قبلها من الانبیاء و لا الامامة یلزم عباده الاقتداء بها و لا لطاعة یفرضها له، بلی ان الله تبارک و تعالی کما کان فی سابق علمه ان یقدّر من عمر القائم عج الله فرجه فی ایام غیبته ما یقدر و علم ما یکون من انکار عباده بمقدار ذلک العمر فی الطول، طَول لذلک حجة المعاندین لئلا یکون للناس علی الله حجة؛(2)اما آن بندهی صالح خدا
که خضر است، خداوند متعال عمرش را طولانی نکرد، به خاطر نبوتی که برای او مقدّر کرده بود و نه به جهت کتابی که بر او نازل کند و نه برای شریعتی از پیامبران قبل از او و نه امامتی که بندگانش را وادار به اقتدا به او کند، و نه اطاعتی که بر او واجب کرده باشد.
آری از آنجا که خداوند تبارک و تعالی در علم خود مقدّر کرده بود از عمر قائم در غیبت و میدانست که بندگانش طولانی شدن عمر او را انکار میکنند؛ عمر بندهی صالح خود را طولانی کرد. بدون آن که دلیل خاصی برای آن ایجاب کند مگر برای استدلال عمر قائم عج الله فرجه تا به این ترتیب دلیل مخالفان لجوج را از بین ببرد و مردم هیچ حجتی در مقابل خداوند نداشته باشند».
امام رضا علیه السلام نیز چنین میفرماید:
«ان الخضر شرب من ماء الحیاة فهوحی لا یموت حتی ینفخ فی الصور... و انه لیحضر المواسم فیقضی المناسک فیقف بعرفةٍ، فیؤمن علی دعاء المومنین، و سیونس الله به وحشة قائمنا علیه السلام فی غیبته ویصل به وحدته؛(1)
بحارالانوار، ج 52، ص 152. روایت 3.
خضر علیه السلام از آب حیات نوشیده پس او زنده است و تا دمیدن در صور زنده خواهد ماند. او در موسم حج حاضر میشود؛ تمام مناسک را انجام میدهد و در عرفه وقوف میکند. به زودی خداوند او را مونس وحشت قائم ما عج الله فرجه در غیبتش قرار میدهد و به وسیلهی خضر او را از تنهایی بیرون میآورد.1) (1)
در تفسیر نورالثقلین روایتی طولانی نقل شده که ازدواج خضر علیه السلام را بیان میکند و مقام کسانی را که به وسیلهی خضر مومن شدند و در این راه تا سر حد شهادت ایستادگی کردند.
«حدّثنی ابی عن یوسف بن ابی حماد عن ابی عبدالله علیه السلام لمّا اسری به رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم الی السماء وجد ریحا مثل ریح المسک الاذفر...»
امام صادق علیه السلام فرمود:
«زمانی که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به آسمان معراج کرد؛ بویی مانند بوی مشک به مشامش رسید در مورد آن بوی خوش از جبرئیل سوال کرد. جبرئیل جواب داد: این بو از خانهای خارج میشود که در آن گروهی در راه خدا شکنجه شدند تا به شهادت رسیدند. سپس گفت: خضر از شاهزادگان بود که به خداوند ایمان داشت و در اتاقی از منزل پدرش به عبادت خداوند متعال میپرداخت و تنها فرزند پدر بود.
برخی به پدرش پیشنهاد دادند تا برای خضر علیه السلام همسری اختیار کند. شاید فرزندی نصیبش شود و سلطنت به او منتقل گردد. او هم دختری را برای خضر خواستگاری کرد و به ازدواج او در آورد و به اتاق خضر فرستاد. اما خضر به او اعتنایی کرد و در روز دوم از او خواست راجع به این برخورد با کسی سخن نگوید و راز وی فاش نشود. آن دختر هم چنین کرد تا آن که پدرش تصمیم گرفت زن بیوهای برای خضر علیه السلام بگیرد. وقتی این زن هم وارد اتاق شد خضر از او خواست تا راز داری کند و از بیاعتنایی خضر علیه السلام نسبت به او چیزی نگوید، اما آن زن همه چیز را برای پدر خضر بیان کرد و راز خضر را فاش ساخت.
پدر خضر علیه السلام که پادشاه بود، خشمگین شد و دستور داد درب اتاق خضر را مانند دیوار بپوشانند. پس از سه روز محبت پدر به جوش آمد و دستور داد درب اتاق را باز کنند؛ اما وقتی درب را گشودند خضر را نیافتند و خداوند به او قدرتی
عنایت کرد تا هر چه میخواهد با تصور کردن ایجاد کند... سپس در زمرهی فرماندهان و سران لشکر ذوالقرنین قرار گرفت و از آبی نوشید که هر که از آن بنوشد تا قیامت زنده میماند.
جبرئیل ادامه داد؛ دو نفر تاجر از شهر پدر خضر در سفر دریایی بودند که بر اثر حادثهای به دریا افتادند و خود را به جزیرهای رساندند و در آن جزیره دیدند خضر علیه السلام مشغول نماز است. وقتی خضر متوجه حضور آنها شد، آنها را صدا زد و از سرگذشتشان پرسید؛ آنها هم سرگذشت خود را تعریف کردند. خضر به آنها گفت: اگر همین امروز شما را به منازلتان برسانم سرّ مرا نگه میدارید؟
آنها هم قول دادند که راز خضر را فاش نکنند. خضر از سحابی خواست تا به وسیله باد آنها را به منازلشان برساند. وقتی به منزل رسیدند یکی از آنها فوراً پیش پادشاه رفت و سرّ حضرت خضر را فاش ساخت. پادشاه پرسید: ایا شاهدی هم داری؟ او در جواب رفیق خود را معرفی کرد؛ اما نفر دوم انکار کرد و گفت من اصلاً این مرد را نمیشناسم. نفر اول گفت: ای پادشاه گروهی را همراه من به جزیره بفرست و این مرد را تا زمانی که ما بر میگردیم زندانی کن. پادشاه قبول کرد و زمانی که آنها بدون خضر بازگشتند، پادشاه او را آزاد کرد.
خداوند آن شهر را به خاطر گناهان مردمش ویران و زیر و رو کرد. تنها دونفر از مردم شهر زنده ماندند، یعنی همان کنیز و آن مرد که راز خضر را فاش نساخته بودند. در حالی که هر کدام در یک طرف شهر بودند، تا این که همدیگر را یافتند و هر کدام سرگذشت خود را برای دیگری نقل کرد و گفتند: ما به خاطر همین نجات یافتیم و به خدای خضر ایمان آوردیم. با هم ازدواج کردند و به شهر دیگری رفتند. آن زن به عنوان آرایشگر در منزل پادشاه آن شهر (که ادعای خدایی داشت) مشغول کار شد. پس از مدتی در حالی که مشغول آرایش دختر پادشاه بود شانه از دستش افتاد. گفت: «لا حول و لا قوة الّا بالله» دختر پادشاه گفت: چه گفتی؟ آن زن گفت: من خدایی دارم که تمام کارها با کمک و نیروی او
انجام میشود. دختر پادشاه گفت: ایا تو خدایی غیر از پدر من داری؟ او گفت: بلی. خدایی که خدای تو و پدرت نیز هست. دختر نزد پدر رفت و او را از آنچه شنیده بود با خبر کرد. پادشاه دستور داد او را آوردند و پرسید: دیگر چه کسی بر دین تو است؟ گفت: شوهر و فرزندم.
آنها را نیز آوردند، پادشاه از آنها خواست از توحید برگردند؛ اما نپذیرفتند. شاه دستور داد هر سه را در دیگ آب جوش انداختند بعد آنها را در اتاقی بردند و خانه را بر سرشان خراب کردند؛ سپس جبرئیل به پیامبر گفت: این بوی خوش که استشمام میکنی از آن خانه است.
در کتابهای دعا برای هر کدام از معصومین علیهم السلام نمازی با شرایطی خاص آوردهاند و از غیر معصوم برای جعفر طیار هم نماز خاصی ذکر کردهاند. اما «بحارالانوار» نماز مخصوص حضرت خضر را چنین نقل میکند:
«صلاة الخضر فی لیلة الجمعة اربع رکعات به تسلمین...؛ از نمازهای حاجت که در شب جمعه خوانده میشود؛ یکی نماز خضر است که چهار رکعت است به دو سلام.
در هر رکعت یک مرتبه سورهی حمد و 100 مرتبهی آیهی:
وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنادی فِی الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظّالِمِینَ * فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ1
... وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اللّهِ إِنَّ اللّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ * فَوَقاهُ اللّهُ سَیِّئاتِ ما مَکَرُوا وَ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ1..
هنگامی که نماز به پایان رسید، صد مرتبه «لا حول و لا قوة الّا بالله العلی العظیم» میگوید و سپس حاجت خود را درخواست میکند؛ انشاءالله بر آورده میشود(1).
در دعاهای امام سجاد علیه السلام نام خضر در کنار انبیاء الهی ذکر میشود. در دعایی که نام آن «فی الاحتراز عن المخافه و الخلاص من المهالک»(2)است. امام سجاد علیه السلام در آغاز دعا، خدا را به حق کرسی و عرش و قلم و... قسم میدهد و بعد به حق پیامبران؛ نوح و هود...
آنچه قابل توجه است این است که برای هر کدام خصوصیتی و صفتی را ذکر میکند که با شنیدن نام آن بزرگ به یاد آن صفت یا واقعهای که پیامبری با آن رابطه داشته، میافتیم. مثلاً میفرمایند: بحق نوح و سفینه، بحق صالح و ناقته، بحق موسی و مناجاته.... بحق ذی الکفل و خشیته.... و بحق الخضر و سیاحته.
نام نوح، طوفان و کشتی را و صالح، ناقه را و موسی، مناجات طور را در خاطر زنده میکند و آنجا که خدا را به حق خضر قسم میدهد، از سیر و سفر و سیاحت خضر هم یاد میکند و این امام معصوم علیه السلام در ضمن این دعا و مناجات، خضر را هم به ما معرفی میکند. یعنی خضر کسی است که مهمترین خصوصیت او سیاح بودن است.
در دعای مشلول(1)
کلیات مفاتیح الجنان، ص 77.
که موسوم به «دعای الشاب المأاخوذ بذنبه» میباشد به نقل از کتب کفعمی ومهج الدعوات دعایی است که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام آن را به جوانی که به واسطهی ستم در حق پدر خویش، شَل شده بود، آموخت وآن جوان تندرستی خویش را باز یافت. در این دعا که با «اللهم انی اسئلک باسمک بسم الله الرحمن الرحیم» آغاز میشود، پس از ذکر اسماء متبرکه و صفات جمال و جلال الهی میگوید:«و اصرف عنّی کل همٍ و غمٍ و ضیقٍ واکفنی شرَّ مالا اطیق و اعنّی علی ما اطیق یارادَّ یوسف علی یعقوب یا کاشف ضُرّ ایوب یا غافر ذنب داود.... یا مؤتی لقمان الحکمة... یا من نصر ذالقرنین علی الملوک الجبابره یا من اعطی الخضر الحیوة....»
در این دعای شریف وقتی میفرمایند: خدایا! شر آنچه را که طاقتش را ندارم از من دور کن. ای خدایی که یوسف را به یعقوب باز گرداندی! ای خدایی که به هر کدام از بندگان خاصت عنایت خاصی داشتهای و از این عنایات نام میبرد. وقتی که به خضر میرسد؛ عنایت خاصهی الهی به خضر را حیات میداند و بیشک این حیات باید نعمتی برتر و بالاتر از حیات عادی باشد. شاید منظور همان حیات جاودانهی او در علم و معرفت الهی باشد.
یکی از دعاهایی که مستحّب است در روز پانزدهم رجب خوانده شود؛ آنهم پس از مقدماتی طولانی، دعایام داوود(2)است. این دعا با جملهی «صدق الله
العظیم» آغاز میشود و پس از حمد و ثنای خداوند و درود بر حملهی عرش و دیگر ملائک: بر پدر و مادرمان، آدم و حوا، صلوات میفرستد و میفرماید:
«اللّهم صلّ علی هابیل و شیث و ادریس و نوح.... و موسی و هارون و یوشع و میشا و الخضر و ذی القرنین و یونس و الیاس و... طالوت... متّی و ارمیا و حیقوق.. و لقمان.»
اینجا نام خضر در کنار انبیاء و اولیاء الهی ذکر شده که نام بعضی از آنها در قرآن هم نیست و در فراز دیگری از دعا به سفر حضرت موسی و خضر اشاره شده:
«یا راد موسی علی امه و زائد الخضر فی علمه»
یعنی راهنمای موسی، خضر است. خضری که به علم و دانش حضرت موسی افزوده است.
این دعا، به دعای کمیل معروف است، سید بن طاووس داستان این دعا را در کتاب اقبال چنین روایت میکند: کمیل گفت: روزی با مولای خود، امیرالمؤمنین، در مسجد بصره نشسته بودم؛ دربارهی شب نیمهی شعبان سخنی به میان آمد و از معنی این ایه سؤال شد «فیها یفرق کل امر حکیم».
آن حضرت فرمود: این شب که «فیها یفرق کل امر حکیم» ، شب نیمهی شعبان است که هر کس آن را به عبادت احیاء کند و دعای حضرت خضر علیه السلام را در این شب بخواند البته دعای او مستجاب گردد.... آنگاه دعایی را که به دعای کمیل مشهور شد به او که از یاران خاصش بود آموخت.(1)
علی و کمیل، ص 12.
1) (1)
همزمان با ورود اسلام و نشر معارف قرآنی، مفاهیم دینی به تدریج وارد اشعار فارسی شد. همچنین تلمیح به داستان پیامبران و از جمله خضر، جایگاه خاصی در شعر برای خود پیدا کرد.
دربارهی کیفیت کاربرد تلمیح در شعر قرن چهارم هجری، به سبب از میان رفتن اغلب شعرها، نمیتوان قضاوت درستی کرد. اما شعر اواخر قرن چهارم و قرن پنجم هجری میتواند چگونگی این امررا تا حدی بنماید.
اشارهی شاعران به داستان انبیاء در آغاز محدود به برجستهترین و مشهورترین اعمال وحوادث زندگی و بارزترین و خارق العادهترین صفات و خصوصیات شخصی و قدرتهای معجزه آفرین پیامبران است. با آنکه در اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم هجری کتب متعددی در تفسیر قرآن نوشته شده و حتی کتاب «جامع البیان فی تفسیر القرآن» محمد بن جریر طبری در عهد ساسانیان به زبان فارسی ترجمه شده بود. اما در شعر شاعران اواخر قرن چهارم و قرن پنجم و بسیاری از شاعران قرن ششم هجری اشاره به داستان پیامبران از محدودهی اشارات موجز قرآن کریم در این زمینه فراتر نمیرود(1)
داستان پیامبران در کلیات شمس، ص 7.
.در این زمان بسیاری از مفاهیم عالی هم در خدمت مدح هستند. پس از قرن ششم با رواج تصوف و رونق گرفتن بازار رمز و تأویل، اشاره به داستان پیامبران شکل جدیدی به خود میگیرد. پس از عبور از دورهی شعر درباری و شعر مذهبی
1) (1)
در دورهی شکوفایی شعر عرفانی، تلمیح جامهای مزّین به تن میکند و داستان خضر هم برای بیان رمزهای عارفانه کاربردی تازه مییابد. خصوصاً در اشعار مولانا که بررسی بازتاب خضر در اشعار مولانا خود رسالهی دیگری میطلبد.
بازتاب خضر در شعر فارسی به سه قسمت مهم تقسیم میشود؛ دورهی درباری، دورهی شعر مذهبی و دورهی شعر عرفانی. در کنار شعر درباری، شعر حماسی هم بیان میشود. البته سعی میکنیم شعر شاعران نامی را ذکر کنم و گلچینی از اشعاری که نمایندهی فکری شاعر باشد.
از میان شعرهایی که از منجیک به دست ما رسیده تنها در یک بیت به خضر اشاره شده است:
ارچه به مثل منازعت خضر است اندر نهدش اجل به لب پستان
(شاعران هم عصر رودکی، 208)
منجیک ضمن همین بیت به بیان عقیدهی خویش در جاودانگی خضر میپردازد و میگوید: اگر دشمن تو چون خضر حیات جاودانه هم داشته باشد، چون با تو دشمنی کرده، بالاخره مرگ، زندگی او را خاتمه خواهد داد.
در دیوان فرخی سه بار نام خضر ذکر شده است؛ بدین ترتیب:
در مدح سلطان محمود غزنوی:
سال و مه اندر سفری خضر وار خوابگه و جای تو مهد صباست
(دیوان فرخی/ 18 /ب 374)
و در ذکر فتوحات او در گنگ گفته است:
هزار بار ز دریا گذشته باشد خضر ز آب گنگ همانا گذشته نیست دوبار
(دیوان فرخی/ 62 /ب 1186)
در مدح خواجه مفیدی:
نام تو چون خضر است به هر جای رسیده «ارجو» که چنان باشی تو نیز بقا دار
(دیوان فرخی/ 65 /ب 3322)
فرّخی نیز در مدح خویش، سلطان محمود را به خضر مانند کرده است که پیوسته در سفر است. یعنی خضر کسی است که «سال و مه» کاری جز سفر ندارد. در بیت بعد که در مدح فتوحات اوست میگوید: خضر حتی اگر دریاها را هم پیموده باشد، چون تو، توان عبور از گنگ را ندارد و این بیت او شاید اشارهای باشد به این عقیده که بعضی خضر را گماشته به دریاها میدانستند. بیتی که در مدح خواجه مفیدی سروده، دو نکته مهم را بیان میکند؛ یکی اینکه خضر شخص بسیار مشهوری است و همه او را میشناسند و نامش به هر جا رسیده و دیگر اینکه صاحب عمر جاوید است.
طوسی هم یک بار در شعر خویش به خضر اشاره کرده است و لب معشوق را به آب حیات تشبیه نموده. چنین تشبیهی را بعدها در شعر عارفانه بیشتر خواهیم دید و شاید اولین بار دقیقی، لب معشوق را آب حیات دانسته و این تشبیه را به کار برده است.
چشم تو که فتنه در جهان خیزد از او لعل تو که آب خضر میریزد از او
کردند تن مرا چنان خوار که باد میآید و گرد و خاک میبیزد از او
(دیوان دقیقی/ 126/107)
با اینکه لعل تو چون آب خضر بخشندهی عمر جاوید است. این مایهی عمر جاوید، خاک مرا به باد فنا داد.
درباریترین شاعر، در مدح ابو المظفر نصربن ناصر الدین سروده است:
نوروز فراز آمد و عیدش به اثر بر نزیکدگر و هر دو زده یک به دگر بر...
گویی مگر از چشمهی خضر است چو بینی آبی که بود مانده شبانه به خِضِر بر
(دیوان عنصری/ 161/15)
در بیت دوم، آبی که در سبزه زار است در گوارایی و جان بخشی به چشمهی خضر تشبیه شده است. عنصری در شعر دیگری به سفرهای خضر اشاره میکند که دریا و کوهها را پشت سر گذشته است و دست به دست شدن دینارها را چون سیاحت خضر میداند:
اگرکمال به جاه اندر است و جاه به مال مرا بین که بینی کمال را به کمال
بلی دو بدره دینار یافتم به تمام حلال و پاکیزهتر از شیردایگان به اطفال
هزار جیحون بگذشت است هر دینار چو خضر از بر دریا و صد هزار جبال
(دیوان عنصری/ 178)
در شعر دیگری هم ضمن دعای ممدوح به عمر جاویدان خضر اشاره میکند که عمرها را بگذارند و خود نگذرد:
ای جهان را دیدن روی تو فال مشتری کیست آن کو نیست فال مشتری را مشتری
حافظ تو باد یزدان تا به دنیا خضر وار بگذرانی عمرها را و تو هرگز نگذری
(دیوان عنصری/ 298)
در دیوان منوچهری تنها یک بار به آب حیوان اشاره شده، آن هم در مسمّطی که در آن سلطان مسعود غزنوی را مدح کرده:
عاشق از دور به معشوق خود اندر نگرید بخروشید و خروشش همه گوشی بشنید
آتشی داشت به دل، دست زد و دل بدرید تا به دیده بت او آتش پنهانش بدید
آب حیوان ز دو چشمش بدوید و بچکید تا برست از دل و از دیدهی معشوق گیاه
(دیوان منوچهری/ 2559/190)
منوچهری آب حیوان را استعارهای از اشک عاشق دانسته که دل و دیدهی معشوق از آن زنده میشود و محبت جوانه میزند. اشک که چون آب حیوان با خود سر سبزی و حیات هدیه آورده است.
تا اینجا در شعر هیچ کدام از شاعران اشارهای به چگونگی دستیابی خضر به آب حیات ندارد و با اینکه جاودانگی او را صریحاً بیان میکنند ولی به جنبههای دیگر او؛ به همراهی او با ذوالقرنین و یافتن آب حیات، همراهی با موسی، اشارهای نشده از دستگیری او از گمشدگان هم سخن به میان نیامده و هنوز مضمون
سازی ها محدود به جاودانگی و بقای خضر است، بیشتر اشارهها امور دنیایی هستند تا دینی.
در ادبیات فارسی اولین کسی که با شرح و بسطی کامل داستان سفر خضر و اسکندر به سوی ظلمات و دستیابی خضر به آب حیات را به نظم آورده است، حکیم فردوسی، است؛ در شاهنامهی جاوید خویش و شاید این به دلیل گستردگی دانش او نسبت به معارف اسلامی وداستانهای پیش از اسلام باشد.
در شاهنامه در گزارش پادشاهی اسکندر، سخن از همراهی خضر نبی با وی در سفر به ظلمات پیش میآید؛ اما به هر حال نقش این پیامبر در داستان اسکندر چنان نیست که بتوان وی را از وابستگان به دربار این پادشاه به شمار آورد.
«آنچه در این داستان مطرح میشود اندیشه و تفکر تقدیر گرایانهی فردوسی است که ناگزیر خضر، آب حیات را ناخواسته مییابد و اسکندر که در جستجوی آن بوده محروم میماندو وآنچه منطق و بیمنطقی و تضاد جوهری این داستان را در قالب وحدتی وجودی میریزد همان بحث تقدیر است»(1)
از رنگ گل تا رنج خار، ص 834 و 898.
.فردوسی هم عصر عنصری است و با اینکه در فضل و دانش و شعر و شاعری از همه بیش بود لیکن در قید و بند مدح و ممدوح و دربار در نیامد. فردوسی داستان را چنین آغاز میکند: اسکندر طی سفرهای پر ماجرای خویش، پس از آنکه از شهر زنان، لشگر به مغرب میکشد:
1) (1)
یکی شارستان پیشش آمد بزرگ بدو اندرون مردمانی سترگ
همه روی سرخ و همه موی زرد همه در خور جنگ روز نبرد
بفرمان به پیش سکندر شدند دو تا گشته و دست بر سر شدند
سکندر بپرسید از سرکشان که ایدر چه دارد شگفتی نشان
چنین گفت با او یکی مرد پیر کهای شاه نیک اختر و شهر گیر
یکی آبگیرست زان روی شهر کزان آب کس را ندیدیم بهر
چو خورشید تابان بدانجا رسید بران ژرف دریا شود ناپدید
پس چشمه در تیره گردد جهان شود آشکارای گیتی نهان
وزان جای تاریک چندان سخن شنیدم که هرگز نیاید به بن
خرد یافته مرد یزدان پرست بدو در یکی چشمه گوید که هست
گشاده سخن مرد با رای و کام همی آب حیوانش خواند به نام
چنین گفت روشن دل پر خرد که هرکآب حیوان خورد کیمرد
زفردوس دارد بر آن چشمه راه بشوید بران تن، بر یزد گناه
بپرسید پس شه که تاریک جای بدو اندرون چون رود چارپای
چنین پاسخ آورد یزدان پرست کزان راه بر کرّه باید نشست
به چوپان بفرمود کاسپ یله سراسر به لشگرگه آرد گله
گزین کرد زو بارگی ده هزار همه چار سال از درکار زار
وزان جایگه شاد لشگر براند بزرگان بیدار دل را بخواند
همی رفت تا سوی شهری رسید که آن را میان و کرانه ندید
همه هرچ باید بد و در فراخ پراز باغ ومیدان و ایوان و کاخ
فرود آمد و با مداد پگاه به نزدیکآن چشمه شد بیسپاه
که دهقان ورا نام حیوان نهاد چو از بخشش پهلوان کرد یاد
همی بود تا گشت خورشید زرد فرو شد برآن چشمهی لاژورد
زیزدان پاک آن شگفتی بدید که خورشید گشت از جهان ناپدید
بیامد به لشگرگه خویش باز دلی پرز اندیشههای دراز
شب تیره کرد از جهاندار یاد پس اندیشه بر آب حیوان نهاد
شکیبا ز لشگر هر آنکس که دید نخست از میان سپه بر گزید
چهل روزه افزون خورش برگرفت بیامد دمان تا چه بیند شگفت
سپه را بران شارستان جای کرد یکی پیش رو چست بر پای کرد
و را اندران خضر بد رای زن سرنامداران آنان انجمن
سکندر بیامد به فرمان اوی دل و جان سپرده به پیمان اوی
بدو گفت کای مرد بیدار دل یکی تیز گردان بدین کار دل
اگر آب حیوان به چنگ آوریم بسی بر پرستش درنگ آوریم
نمیرد کسی کو روان پرورد به یزدان پناهد ز راه خرد
دو مُهرست با من که چون آفتاب نتابد شب تیره چون بیند آب
یکی زان تو بر گیرو در پیش باش نگهبان جان و تن خویش باش
دگر مهره باشد مرا شمع راه به تاریکی اندر شوم با سپاه
ببینیم تا کردگار جهان بدین آشکارا چه دارد نهان
تویی پیش روگر پناه من اوست نمایندهی رای و راه من اوست
چو لشگر سوی آب حیوان گذشت خروش آمد الله اکبر زدشت
چو از منزلی خضر بر داشتی خورشها ز هر گونه بگذاشتی
همیرفت از اینسان دو روز دو شب کسی رابخوردن نجنبید لب
سه دیگر به تاریکی اندر دو راه پدید آمد و گم شد از خضر شاه
پیمبر سوی آب حیوان کشید سرزندگانی به کیوان کشید
بر آن آب روشن سرو تن بشست نگهدار جز پاک یزدان نجست
بخورد و بر آسود و برگشت زود ستایش همی بافرین برفزود
(شاهنامه 79-1374/81-1327)
اسکندر در مغرب زمین مردمانی سرخ روی و موی زرد مییابد و پیر و بزرگ آنها به اسکندر میگوید: در جای تاریکی (اشاره به ظلمات دارد) که خورشید در آنجا فرو میرود، چشمهای وجود دارد که از بهشت بدان راهی گشوده شده و نام این چشمه «آب حیوان» است. هر کس از آن بنوشد هرگز نخواهد مرد و برای رفتن بدانجا باید سوار بر اسبان چهار ساله شد، در اینجا خضر به عنوان مشاور و رای زن اسکندر حضور دارد. اسکندر قبل از این سفر، سیاحتها کرده؛ ولی در هیچکدام از آنها نامی از خضر نیست و اینجا بیهیچ مقدمهای ظاهر میشود. خضری که پیشرو لشگر است و مورد احترام اسکندر، وقتی به ظلمات میرسند، شاه از خضر دور میافتد. خضر آب حیات را مییابد و جاودانه میشود. در این شعر دلیلی که اسکندر آب حیات را میجوید و طول عمری که میطلبد فقط برای پرستش پروردگار است نه برای کامرانی دنیوی. فردوسی برای اولین بار به نبوت خضر هم اشاره میکند.
قطران نیز از شاعران درباری است که همه چیز را در خدمت مدح میگیرد حتی خضر را در مدح شاه ابوالخلیل جعفر:
ای آنکه هر که علت ملک تو دید اگر مانند خضر بود فنا را عدیل گشت
(دیوان قطران تبریزی/ 50)
در مدح عمید الملک ابو نصر:
ولیشگرچه بود دیو جاودان باقی است عدوش گرچه بودخضرزوداسیر فناست
(دیوان قطران تبریزی/ 59)
در مدح ابودلف:
قضا روزی خضر کرد آب حیوان کشیده به ظلمات سختی اسکندر
(دیوان قطران تبریزی/ 121)
در مدح ابومنصور:
به سان خضر پیمر همیشه زنده بوم اگر بیایم بر سلسبل دوست سبیل
(دیوان قطران تبریزی/ 216)
جز فردوسی که شرحی از داستان خضر و اسکندر دارد؛ ولی قطران نیز یک قدم از شاعرانی چون: عنصری و دقیقی پیشتر نهاده و تلمیحی به داستان اسکندر دارد؛ علاوه بر اینکه به پیامبری خضرهم اشاره میکند. این عقیده در شعر او هم نمودار استکه تقدیر و قسمت ازلی این بودکه اسکندر با همه رنجی کهبراییافتنآب حیاتکشید، ازآن محروم ماند وخضر نجسته بهآبحیات رسید.
در دیوان مسعود سعد هم میتوان جای پای خضر و آب حیات را دید و یادی از سفرهای خضر واسکندر کرد.
پیوسته مرا زیر ران هیونی صحرا بر و دریا گذار دارد
در آتش پیکار تکیهی من بر گوهر آن آبدار دارد
چون خضر و اسکندر مرا همیدون تازنده سوی هر دیار دارد
(دیوان مسعود سعد سلمان/ج 842/2)
در این شعر، سفرهای خود را به سفرهای خضر و اسکندر، مانند میداند و تلمیحی به این داستان دارد و در شعر دیگری چنین میسراید:
دریغ آنکه ندیده تمام روی تومن نهاد باید رویم همی به راه سفر
زبهر آب حیات از پی رضای خدا زمین بپیمایم چو خضر و اسکندر
چوناف آهو گشته همه هوا زبخور چو پر طوطی گشته همه زمین ز خضر
(دیوان مسعود سعد سلمان/ج 326/1)
در این شعر هم سخن تازهای به میان نیامده و تنها تکرار همان مضامین قبلی است تلمیحی به داستان خضر و اسکندر که در جستجوی آب حیات، رنج سفر را بر خویش هموار کردند و شاعر، هدف سفر خود را به آب حیات تشبیه کرده است.
در قصاید انوری، شاعر مشهور نیمهی دوم قرن ششم، هیچ تازگی در زمینهی تلمیح به داستان پیامبران دیده نمیشود. همان جریانی که بر شعر شاعران پیش از وی حاکم است، در شعر او نیز به چشم میخورد. تصویرهایی که مایه تلمیح است به جنبههای برجسته ومشهور اشاره میکند. تا اینجا جاودانگی خضر، نوشیدن آب حیات، سفر خضر و اسکندر، ظلمات از موارد مهم تلمیح بوده است و هیچ اشاره صریحی به داستان سفر خضر و موسی نیست؛ البته انوری «مجمع البحرین» را که از عناصر داستان خضر موسی است، در شعر خود دارد. علاوه بر اینکه الیاس را هم در کنار خضر میبینم و به جای اسکندر، ذوالقرنین را. هر چند
شخصیت اسکندر و ذوالقرنین در ادبیات فارسی چنان بهم آمیخته است که گاهی ذوالقرنین را لقب اسکندر میدانند و میگویند اسکندر ذوالقرنین. انوری هم در مدح ابوالحسن عمرانی، حوالتی که ممدوح به او داده، آب حیاتی میداند که چون ذوالقرنین از آن محروم مانده است:
در ودست تو مقصد آمال دل و طبع تومجمع البحرین...
حال من بنده و حوالت من گشت آب حیات و ذوالقرنین
ای چو الیاس و خضر بر سر کار عزم تزویج کن مگو مِن این
(دیوان انوری/ 38)
و در مدح احمد بن مخلص:
ملک او را هست رایت چون سکندر را خضر تیغ او را هست کلکت چون ملکشه را نظام
(دیوان انوری/ 320)
رای ممدوح انوری همانند رای خضر است و همانگونه که اسکندر از مشاورت خضر بهره برده، پادشاه نیز به مشاورت احمد بن مخلص نیازمند است.
خاقانی از شاعرانی است که هم در حوزهی خیالهای شاعرانه و هم در حوزهی زبان و پدید آوردن ترکیبات تازه حق زیادی بر گردن شعر و زبان فارسی دارد، بخش قابل ملاحظهای از تصویرها و ترکیبات تازه در شعر او نیز بر اساس استفاده از داستان پیامبران و اساطیر ایرانی شکل گرفته است.
بهرهگیری از داستان پیامبران و همچنین خضر در شعر خاقانی از نظر کمی و کیفی تحول و تنوّع چشمگیری پیدا میکند. فرهنگ لغوی وسیع، آشنایی همه جانبه با علوم عصر، زندگی پر ماجرا و پراز نیش و نوش، همراه با تخیلّی نیرومند،
شعر خاقانی را گذشته از تنوع ادبی و تنوع مضمون و تصویر، شعری زنده و با روح کرده است. شاعری که از یک سو با دربار ارتباط دارد و از سوی دیگر زهد و عزلت را در ارتباط با صوفیه و جانبداری از طریقت آنان میآزماید.(1)
داستان پیامبران در کلیات شمس. ص 16، 22.
در مقایسه با شاعران پیشین، خاقانی با حدیث و تفسیر آشنایی بیشتری دارد و همانگونه که از علوم دیگر در شعر خود بهره میگیرد. داستان پیامبران را با شکلی تازهتر در شعر خود مطرح میکند.
خاقانی در صف صوفیان نمیایستد ولی عاشقانهتر از آنها خضر را میستاید و توصیف میکند؛ تا آنجا که از دیدار خود با خضر و ملاطفت خضر به او هم سخن میگوید. شاید پس از پیامبر اسلام از هیچ پیامبری به این اندازه سخن نگفته باشد و به نظر میآید به خاطر آشنایی با اهل تصوف است که داستان خضر و موسی به طور جدّی تری در شعر او مطرح میشود و با یک دقت کوتاه به این نکته میرسیم که هیچ شاعری به اندازهی خاقانی با خضر مأنوس نبوده است.
داستان خضر، در اشعار خاقانی جای وسیعی را به خود اختصاص داده و اغلب یاد او تداعی کنندهی نام حضرت موسی و همچنین اسکندر گشته است. او گاه مرغ خیال را بر دیوار مخروبهای مینشاند که به دست خضر تعمیر شده است:
خضر و دیوار گنج کردن دست موسی به گل نیالاید
(دیوان خاقانی/ 864)
معمار دین، آثار او، دین زنده از کردار او گنجی است آن دیوار او از خضر بنّا داشته
(دیوان خاقانی/ 296)
1) (1)
خضر و موسی در شعر او معمولاً صنعت مراعات النظیری را به وجود آورده است؛ اما خاقانی صنعت تضاد را هم بدان افزوده است. او به جای این که از کلیم یاد آورد، از آتش او و آب خضر یاد میکند تا هر کدام به جای خود اثری هنری داشته باشند و در توصیف اشعار خویش هم چنین میگوید:
نارکلیم و چشمهی خضر است شعر من شب شمع از آن فروزی و روزآب ازاینخوری
یا از آتش موسی برآرم آب خضر ز آدمی این سحر و معجز کس ندید
(دیوان خاقانی/ 640)
به طورخلاصه خضر در بیشتر قصائد خاقانی حداقل یک بیت به خود اختصاص داده است و خاقانی او را از زاویههای گوناگون دیده و توصیف نموده و به بسیاری از وقایع زندگانی آن حضرت و خصوصیات مشهور او اشاره کرده است و بدین وسیله تصاویر بدیعی در شعر خود آفریده است.
در بیت بعد اشارهای به علم خضر میکند و دیگر اینکه الیاس محرم خضر است و این دو همدیگر را ملاقات میکنند:
در حریم کعبهی جان، محرمان الیاس وار علم خضر و چشمهی ماهی بریان دیدهاند
(دیوان خاقانی/ 64)
خضر العلوم کلیم میقات التقی روح البیان خلیل کل بنا
(دیوان خاقانی/ 89)
«گاه روح پر تلاطم او از خضر که به عنوان مرشد و راهنمای گم گشتگان طریق، در آثار فارسی جلوه گر میشود برای رهایی از ظلمات این جهانی مدد میجوید و با اتکا به این پشتوانهی قوی است که میگوید:
چون خضر از سرچشمه خوریم آب هم الیاس را رهنمون آمدیم
او بر این عقیده است که اگر کسی بخواهد به آب حیات دست یابد، باید که رنج سفر را به جان بپذیرد و رسیدن به چشمهی حیوان مستلزم عزم راسخ و تحمل رنج سفر است.
زهر سفر نوش کن اول چون خضر پس برو و چشمه حیوان طلب
(دیوان خاقانی/ 744)
صیت او چون خضر و بخشش چون مسیح این زمین گرد آن فلک پیمای باد
(دیوان خاقانی/ 517)
گاهی به یاد ماهی خضر میافتد که در چشمهی حیات زنده شده و آنگاه زبان محبوب را چنین میستاید:
زبان در آن دهن پاک گفتیی که مگر میان چشمهی خضراست ماهی گویا
(دیوان خاقانی/ 9)
میبینیم که در شعر خاقانی جزئیات داستان خضر هم مطرح میشود مثل زنده شدن ماهی، رهبری خضر، گنج زیر دیوار، علم خضر که در شعرهای قبل، این نکتهها را نمیبینیم. خاقانی نه تنها به وجود خضر ایمان دارد و او پیامبری جاوید میداند بلکه از ملاطفت خضر با خویش هم شعری دارد.
خضر به دیدار خاقانی میآید در حالی که چون صوفیان مسافر، سجاده به دوش است و خرقه بر تن دارد و عصایی سبز در دست گرفته، ذکر میگوید و
رکوهاش پر از آب زندگانی است. خاقانی بیمار است و از دم خضر شفا مییابد، در این مثنوی به داستان خضر و موسی هم اشاره میکند، حرص خود را چو طفلی میداند که خضر گلویش را چوگل میبرد (تشبیه در تشبیه) و کشتی آز و حرص را چون ورق شکوفه میشکافد.
چون بیرق صبح برتر آمد خضرنبی از درم در آمد
بگزارده فرض و کرده مجلس پنجاه چله برآوریده
گشته زمرّمتش قوی سر دندانهی بارهی سکندر
بر خاک سکندر آمده جم تلقین و نماز کرده باهم
صد ره، ره عشق در گرفته یکسر سر نفس بر گرفته
اندر برش از سر فضایل هر چار کتب شده حمایل
کرده ز ردای عالم الغیب باز افکن خرقه و بن جیب
فضل الله بر طراز جامه نور الله ریشهی عمامه
در دست عصای سبز گانی رکوه پر از آب زندگانی
پای افزار از نیاز کرده در حضرت پای باز کرده
مرد ذکروا الله اندر آن راه وارسته زآفت نسواالله
خوشخلق چو مشک چینی ازحلم پر مغز چو جوز هندی از علم
آن شیب روی ارغوان وش چون برف تنیده گرد آتش
افتاده هزار عکس دلجوی بر شانه و دست از اینه روی
چون فستق سبز جامه مادام انداخته پوست همچو بادام
می تافت ز نرگس پر آبش بر نرگسهای سقف تابش
چون دید مرا چو غنچه بشکفت دوشیزه چو غنچه نکتهها گفت
آورد هزار عید پیدا کان نیم هلال کرد گویا
می زاد به وقت هر خطابی از نیم هلالش آفتابی
دیم ز هلالش آشکاره بر صورت شصت سی ستاره
نزدیک من از سرارادت بنشست به عادت عیادت
نالانی این تن نوان دید مجروحی روح ناتوان دید
دست کرمم نهاد بر سر لوانزلنا بخواند از بر
دردسر من سر زبانش برد ازدم دردسر نشانش
نطقش چو گلاب بر زده سر کافور به هند عارضش بر
تا درد سرم چو بیند از دور بنشاند از آن گلاب و کافور
اخلاق و حدیث خوشگوارش بودند فواکه و حوارش
تفّاح من این و گلشکر آن زین دو شدهخوان من صفاهان
در ریخت بهخلق من علی روس ضد مثرد طاس مثردی طوس
بود این دل من زغایت رنج دیوار شکسته زیر او گنج
هر حرص مرا که طفل وش دید چون غنچه گل گلوش ببرید
هر کشتی آزمن که دریافت همچون ورق شکوفه بشکافت
او سکّهی روی سیم سیما بیپرده به من نموده عمدا
من طاق جبین و کرسی سر بر خاک نهاده پیش او در
می کردم با خرد مجارا تا پیشکش چه سازم او را
همهاتف عقل دادم آواز کان خاتم خواجه پیشکش ساز
بر جستم و خاتم آوریدم بوسیدم و پیش او کشیدم
در مدح خضر علیه السلام و مکالمه نمودن با او
ای پیر مسافران والا وی خادم خانقاه بالا
ای حافظ بحر و بحرحکمت ای خازن کوه و کوه عصمت
دردستگه تو طفل مزدور کرسی داران مجلس طور
با مشعله تورسه زآفات وادی سپران راه ظلمات
بر کوهه قاف محمل تست بنگاه خسان چه منزل توست
رنجه شدن ترا سبب چیست آخرغرض توزین تعب چیست
گفتا: غرض منآن جهانی ست مقصودوجزای جاودانی ست
ما را چه غرض گشاید از تو در کیسهی ما چه اید از تو
خاقانی از خضر میپرسد: چه چیزی باعث شد که بزرگی چون تو به دیدار کسی چو من بیاید و خضر پاسخ میدهد: دیشب بر زاویههای کوه لبنان با طوبی نفسانی که حرص و طمع را کشتهاند، همنشین بودم که ناگاه از گوشهای کسی شعر تو را زمزمه کرد و شور و حالی در جمع به وجود آمد.
هر یک به سماع شعرت از آه مجروح کنان مرقّع ماه
گفتند کجاست این سخندان گفتم که به عرصه گاه شروان
بعد آن جمع به من گفتند: حیف است چنین کسی اسیر عالم خاکی باشد؛ پس:
ای لطف ازل تو حافظش باش ای خضر برو تو واعظش باش
من بهر رضای جمع ازآن سور نزد تو رسیدم از ره دور
من برای هدایت و وعظ تو آن راه سپرد؛، پس به سخنانم گوش فراده.
اکنون دل و سمع یار گردان آن گوشکهدوست چارگردان
زیرا در هر کلمه از سخنم هزار گنج پنهان است. تو امروز سخنم را فراگیر و روز بعد به دیگران بیاموز و به خاقانی میگوید: مهمترین موعظه آن است که بدانی «ایام چو زهر و انگبین است»:
در سایهی این دو رنگ منشین همراهی این نهنگ مگزین
مگذار که روزگارتو را بفریبد تا چون غافلان عمر خود طی کنی.
بر مرد سلاح حرب زیباست گلگونه و غالیه زنان راست
یک روز شمر زدور عالم این هفت هزار سال آدم
وقتی موعظههای خضر به پایان میرسد خاقانی از او میپرسد:
گفتم خبری دهای ملک پی کین شیب و فراز را فنا کی
جانها که جواهر قدیمند در عرصه گه امید و بیماند
دست موسی به گل نیالاید یا در پل آتشین بمانند؟
وین عقل و روان که نور تابند از هفت رصد جواز یابند؟
از ششدر شش جهت توان است؟ از پنجه پنج حس توان جست؟
این رقعه پست سبزگون چیست؟ وان چتر بلند سر نگون چیست؟
این دایره کی نشیند از پای این نقطه چگونه خیزد از جای؟
زانسوتر خط استوا چیست؟ سکّان سواد آن بنا کیست؟
چونزینسوی خطسکون ومأویست گرزانسوی خط بود عجب نیست
زان سو رحم چهار مادر بهر چه نزاید این سه گوهر
چون شاید عالم سبک پی زان نیمه جماد و این دگر حّی
خضر از شنیدن چنین سؤالاتی اندوهگین میشود و او را سرزنش میکند؛
هیهات هنوز بندت اینهاست چوننوقدمان مقامت اینجاست
روکین نه سؤال عارفان است این خار ره مخالفان است
تعطیل نهال این سؤال است بدعت ثمرات این نهال است
این شیوهی دین حدیث دانی پس جوهر جان قدیم خوانی؟
چند از دم فلسفی شنودن نه فلسفه بل سفه نمودن
پا از سراین حدیث درنه فلسی زهزار فلسفی به
بانصّ حدیث و نظم قرآن یونی(1)
یون؛ فلس و مطلق پشم هم معنی کردهاند.
نرزد حدیث یونانحیف نیست تو خود را مشغول اینها کنی؟ مرتبهی تو درس شرع است؛ پس دل خود را از فلاخن علم افلاطون رهاکن:
1) (1)
علمیکهزذوق شرع خالیاست خال سیه سیاه حالی است
این خال سیاه ز اهل ایمان چون خال سپید دار پنهان
خواهی طیران به طور سینا پرست مکن چو پورسینا
دل در سخن محمدی بند ای پور علی ز بو علی چند
یک روی بکعبه هدی آر شش روی مباش کعبتین وار
مپذیرد درین کهن خرابات از نوقدمان دم خرافات
موهوم کلاماشان نه مفهوم خالی همه همچو نقش موهوم
اقلید سرای دین بدست آر اقلیدس و را یهاش بگذار
از من کلمات شرع وا پرس وز رمز بیان انبیا پرس
در پیشروان شرع کن درس از پیشنهاد گمرهان ترس
مردان سوی دار ضرب تازند طفلان درم از سفال سازند
مندیش چودین کنی تقبل زین نیلی بحر و آتشین پل
در کشتی شرع چون نشستی زین هفت جزیره باز رستی
از عالم خاک برگذرپاک گو خاک به فرق عالم خاک
بر مهرهی گل مساز منزل کانداختنی است مهره گل
آنها که جهان قدیم دانند زین رفته که رفت بینشانند
چون کرم قزت به باغ دینی پر هست ولی پریدنی نی
آن پر که ز کرم قز براید پرواز بلند را نشاید
هر گه که به کرم پر بر آمد میدان که زمان او سر آمد
دی ماه فناست پند بپذیر چون بلبل و نحل گوشهای گیر
دم بسته قدم شکسته میمان چون بلبل و نحل در زمستان
کاشانهی دولت تو دامان خلوتگه خاص تو گریبان
از تفّ دل آتشی بر افروز شهوات برو چو هیمه میسوز
چون برکنیآتشی چنینگرم خورشید فسرده گردد از شرم
یک چندبرین سبیل میباش تخمی به زمین صدق میپاش
تا دی مه ظلم در گذشتن خورشید مراد باز گشتن
تا فصل ربیع جان رسیدن بر گلبن عمر گل دمیدن
کانها که دل بهار دارند دی ماه بدین صفت گذارند
(مثنوی تحفة العراقین/ 30...)
خضر در اندیشه نظامی (متوفای 599 ه - (
حکیم داستانسرایگنجه، صاحب شاهکارترین داستانهای عاشقانه، هم به یاد خضر بوده است. نظامی عشق مریدانهای نسبت به خضر دارد و از اول مخزن الاسرار تا پایان شرفنامه و اقبالنامه که فصلی را به او اختصاص میدهد حضور خضر؛ پیر سبز پوش نظامی را میتوان حس کرد. در مخزن الاسرار در نعت پیامبر چنین سروده:
خضر عنان زین سفر خشک تافت دامن خود تر شدهی چشمه یافت
(مخزن الاسرار/ 18/13)
در مدح بهرامشاه میگوید: تو چون خضری با منش سکندر؛
خضر سکندر منش چشمه رای قطب رصد بند مجسطی گشای
(مخزن الاسرار/ 11/14)
خضر، اسکندر، چشمه، مراعات النظیری است که در ابیات دیگر هم میتوان نمونهی آن را یافت؛ ولی خضر اسکندر را رها میکند و در پی نجات گمراهان بر میآید.
حضور نجات بخش خضر را بیش از همه جا در هفت پیکر، در داستان ماهان میتوان دید. آنجا که خضر به کمک ماهان میآید و او را که از دیوان میگریزد، راهنمایی میکند. ماهان؛
ساعتی درخدای خود نالید روی در سجده گاه خود مالید
چونکه سر بر گرفت در بر خویش دید شخصی به شکل و پیکر خویش
سبز پوشی چو فصل نیسانی سرخ رویی چون صبح نورانی
گفت کای خواجه کیستی به درست قیمتی گوهرا که گوهر توست
گفت من خضرم ای خدای پرست آمدم تاترا بگیرم دست
نیت نیک توست کامد پیش میرساند ترا به خانهی خویش
دست خود را به من ده از سر پای دیده بر هم ببند و بازگشای
چونکه ماهان سلام خضر شنید تشنه بود آب زندگانی دید
(کلیات نظامی، هفت پیکر/ 425/761)
«شاعر گنجه حتی از دوران نظم مخزن الاسرار خضر را به عنوان مرشد و هادی راه تلقی میکند اما در خروج از ظلمات او را در کنار اسکندر نشان نمیدهد. شاید به این دلیل که در منبع اصلی نامی از خضر نیست اما در عین حال که شاعر به ریزهکاریهای قصه سرایی آگاهی عمیق دارد؛ نقش مهیجی چون راهنمای ظلمات بودن و... را به خضر واگذار نمیکند. شاید به این دلیل که واگذاری چنین نقشی به کسی که نیل به عمر ابدی، سرنوشت او را از سرنوشت فنا پذیران جدا کرده است. از لحاظ تناسب اجزاء قصه، متضمن ایجاد نوعی تضاد یافته باشد؛ چون آنچه خضر در سفر ظلمات بدان دست یافته بود او را از کسانی میساخت که در شهر نیکان از پرگار قوم بیرون بود و نمیتوانست دیگران را بدانجا رهبری کند.
تصویری که نظامی از خضر و از نقشی که او در موکب اسکندر در ماجرای جستجوی آب حیات و سیر در قلمرو ظلمات مطرح میکند؛ خالی از تضاد نیست و چنان مینماید که نظامی عمداً روایات نامتجانس بسیاری را که درباره خضر هست طوری به هم آمیخته است تا او را از آغاز و حتی پیش از دست یابی به آب زندگی موجودی مرموز و فوق عادی تصویر کند.
«اینکه خضر در روایت او برخلاف اکثر روایات از همان آغاز راه پیمایی به سوی ظلمات هر جا میرود باران و سبزه و گیاه را با خود همراه میبرد؛ نشان میدهد که او حتی قبل از دستیابی به آب حیوان هم مظهر زندگی ابدی و رمز استمرار حیات بوده است با این طرز تلقی از شخصیت خضر، نظامی ظاهراً میخواهد انگیزهی خضر را در جستجوی آب حیات امری ورای نفس پروری و میل به حیات باقی نشان دهد و او را در مرتبهای قرار دهد که با آنچه صوفیه و ظاهراً خود وی در باب ولایت او اعتقاد داشتهاند منافات نداشته باشد.
«ایجازی هم که در نقل قصه رعایت میکند غیر از توجه به همین معنی، شاید از آن رو باشد که اگر در باب وی به تفصیل میگرایید تناسب اجزای قصه به هم میخورد و دنبال کردن باقی داستان اسکندر با دشواری روبرو میشد»(1)
پیر گنجه در جستجوی ناکجا آباد، ص 298-297.
.پس از فردوسی تنها کسی که داستان سفر خضر و اسکندر را با شرح و تفصیل میسراید نظامی است. «نظامی اسکندرنامه را بیآنکه کسی از وی خواسته باشد آغاز کرده و دلداری خضر برای شروع کار، او را دلگرمتر میکند»(2).
گویا این قسمت را به خواهش خضر میسراید و معلم او در این راه خضر است.
مرا خضر تعلیمگر بود دوش به رازی که نامد پذیرای گوش
چو دلداری خضرم آمد به گوش دماغ مرا تازه گردید هوش
پذیرا سخن بود شد جایگیر سخن کزدل اید بود دلپذیرد
چو در من گرفت آن نصیحتگری زبان بر گشادم به در دری
(کلیات نظامی، شرفنامه 36/932...)
نظامی، داستانهای زیادی از اسکندر، از سفرها و عیشهای او میسراید و داستان جستجوی آب حیات و رفتن به ظلمات را به آخر شرفنامه میبرد. گرچه قبل از شروع داستان در ابتدای سرایش این منظومه مقصد خویش را بیان کرده بود.
پس از دورهایی که بگذشت پیش کنم زندش از آب حیوان خویش
سکندر که راه معانی گرفت پی چشمه زندگانی گرفت
(کلیات نظامی، شرفنامه 44/943)
در اقبالنامه میگوید که اسکندر از شش گروه در سپاه خویش همیشه بهرهمند بود؛ یکی شمشیر زنان، دیگر افسونگران، شاعران، حکیمان، پیران زاهد و بالاخره پیامبران.
به پیغمبران نیز بودش پناه وزین جمله خالی نبودش سپاه
(کلیات نظامی، اقبالنامه 51/1330)
و شاید در این بیت هم اشارهی مستقیم به وجود خضر در سپاه اسکندر ذوالقرنین دارد. آن هنگام که اسکندر افسانهی آب حیات را میشنود و آرزوی آن آرام و راحتی او را به جستجوی بی تابانه مبدل میسازد.
در بارگه سوی ظلمات کرد به رفتن سپه را مراعات کرد
(کلیات نظامی، شرفنامه 36/1159)
به هر خشکساری که خسرو رسید ببارید باران یابردمید
پی خضر گفتی در آن راه بود همانا که خود خضر با شاه بود
(کلیات نظامی، شرفنامه 41/1159)
خضر از ابتدای سفر با اوست خضری که به هر جا قدم مینهد با خود سر سبزی و حیات را به دنبال میبرد.
هنگامی که به وادی ظلمت میرسند. هراسی دل او را فرا میگیرد. زیرا که ره برون شدن را نمیداند.
زتاریکی آمد دلش را هراس که هنجار خود را نداند قیاس
تواند درون رفت بیرهنمون برون آمدن را نداند که چون
(کلیات نظامی، شرفنامه 89/1161)
آنگاه پیر مردی که پسرش او را در صندوقی پنهان کرده بود تا اسکندر از او با خبر نباشد (زیرا سالخوردگان را به این راه طولانی نمیشایست برد.) راه چاره را چنین باز گو میکند: مادیانی را که وقت زادن او فرارسیده بیاورند و پس از تولد کرهاش، به پیش چشم مادیان سرکرّه را ببرند و مادر او چنین صحنهای را ببیند، آنگاه با شتاب وارد ظلمات گردند و چون وقت بازگشت رسید، آن مادیان را پیشرو سپاه کنند؛ زیرا او به عشق کرهاش راه را درست و هموار خواهد پیمود. آنگاه:
سکندر چو آهنگ ظلمات کرد عنایت به ترک مهمات کرد
چنان داد فرمان در آن راه نو که خضر پیمبر بود پیشرو
به فرمان او خضر خضرا خرام به آهنگ پیشینه برداشت گام
(کلیات نظامی، شرفنامه، 9/1163، 11، 19)
اما خضر از لشگر جدا میشود و در جست و جوی خویش آب حیات را مییابد:
چو با چشمه خضر آشنایی گرفت بدو چشم او روشنایی گرفت
فرود آمد و جامه برکند چست سرو تن بدان چشمهی پاک شست
و زو خورد چندانکه برکارشد حیات ابد را سزاوار شد
(کلیات نظامی، شرفنامه 30/1163)
تصمیم میگیرد هر طورشده اسکندر را از این راز آگاه سازد ولی چشمه ناگاه از چشم او ناپدید میشود و خضر در مییابد که دیگر بدان راه نخواهد برد.
بدانست خضر از سر آگهی که اسکندر از چشمه ماندتهی
ز محرومی او نه از خشم او نهان گشت چون چشمه از چشم او
(کلیات نظامی، شرفنامه 39/1164)
نظامی در این داستان نظرات مختلف را هم مورد بررسی قرار میدهد:
در این داستان رومیان کهن به نوعی دگر گفتهاند این سخن
که الیاس با خضر همراه بود درآن چشمه کو برگذرگاه بود
(کلیات نظامی، شرفنامه 39/1164)
گفتهاند: در این سفر، خضر و الیاس هر دو به آب حیات دست یافتهاند و هر یک پس از آن راهی جداگانه در پیش گرفتهاند «یکی شد به دریا یکی شد به دشت».
اسکندر پس از آن باز هم به جستجو میپردازد اما «چو نومید شد عاقبت بازگشت» و در این غم بود که هاتفی از گوشه آواز داد: هر کس روزی خود را میبرد، یکی چون اسکندر میجوید و نمییابد و دیگری چون خضر نجسته مییابد.
سکندر که جست آب حیوان ندید نجسته به خضر آب حیوان رسید
(کلیات نظامی، 78/1165)
و در اینجا تقدیر را بیان میکند، درسی که در ضمن این داستان میتوان به خاطر سپرد و در داستان نظامی پس از آنکه مادیان، سکندر را از ظلمات نجات میبخشد:
نیفتاد از آن تاب در تافتن که روزی به قسمت توان یافتن
نرنجید اگر ره به حیوان نبرد که درراه حیوان چوحیوان نمرد
(کلیات نظامی، شرفنامه 7/1166)
اسکندر به تقدیر خویش راضی میشود و غم را فراموش میکند و تنها انسان آرمانی نظامی؛ یعنی خضر، بدان دست مییابد.
گفتیم در ادبیات تشخیص اسکندر و ذوالقرنین از همدیگر مشکل است و گاه آنها را یک شخص میدانند، گرچه در تاریخ معمولاً اسکندر و ذوالقرنین را دو شخص متفاوت میدانند، نظامی ذوالقرنین را لقب اسکندر میداند و علت چنین لقب گرفتن او را شرح میدهد:
سخن را نگارندهی چرب دست به نام سکندر چنین نقش بست
که صاحب دو قرنش بدان بود نام که بر مشرق و مغرب آوردگام
به قول دگر آنکه بر جای جم دودستی زدی تیغ چو صبحدم
به قول دگرکو بسیچیده داشت دو گیسو پس و پیش پیچیده داشت
همان قول دیگر که در وقت خواب دو قرن فلک بستد از آفتاب
دگر داستانی زد آموزگار که عمرش دو قرن آمد از روزگار
دگر گونه گوید جهان فیلسوف ابو معشر اندر کتاب الوف
که چون بر سکندر سرآمد زمان ببود آن خلل خلق را در گمان
ز مهرش که یونانیان داشتند به کاغذ برش نقش بنگاشتند
چو برجای خود کلک صورتگرش برآراست آرایشی در خورش
دو نقش دگر بست پیکر نگار یکی بر یمین و یکی بر یسار
لقب کردشان مرد هیئت شناس دو فرّخ فرشته ز روی قیاس
که در پیکری کایزد آراستش فرشته بود بر چپ و راستش
عرب چون بدان دیده بگماشتند سکندر دگر صورت انگاشتند
گمان بودشانکانچه قرنش درست نه فرّخ فرشته که اسکندر است
جز این گفت با من خداوند هوش که بیرون از اندازه بودش دو گوش
بر آن گوش چون تاج انگیخته ززر داشتی طوقی آویخته
ززرگوش را گنجدان داشتی چو گنجش ز مردم نهان داشتی
بجز سر تراشی که بودش غلام سوی گوش او کسی نکردی پیام
(کلیات نظامی، اقبالنامه 1/1331)
1 - سکندر را ذوالقرنین گفتند؛ چون مشرق و مغرب را در هم نوردید و در عربی شرق و غرب را قرن گویند.
2 - دو دستی تیغ بر جایگاه جمشید زد و او را شکست داد.
3 - چون دو گیسوی بافته و بلند داشت و قرن به معنای گیسو هم در لغت عرب وجود دارد.
4 - دگر اینکه در خواب دید مشرق و مغرب فلک را از دست آفتاب گرفت.
5 - دو قرن عمر کرد؛ یعنی شصت سال و قرن در عربی به معنای سی سال است.
6 - و به قول ابومعشر بلخی؛ یونانیان پس از مرگ اسکندر صورت او را نقش کرده و بر دو طرف وی دوصورت فرشته نیز تصویر کردند که بر سر هیکل آن فرشتگان دو شاخ بود. کنایه از این که اسکندر بر انگیخته از طرف خداست و دو فرشته از طرف خدا بر چپ و راستش پاسبانند ولی چون آن لوح از یونان به دست عرب افتاد، فرشتهی شاخ دار را اسکندر فرض کردند و اسکندر را ذوالقرنین گفتند.
7 - اسکندر را دو گوش بوده از اندازه بیش (بزرگتر از حد معمول) و برای پنهان داشتن گوش خود، طوقی از زر پیرامن گوش بسته و گوش را گنج وار پنهان ساخته بود. نظامی، اسکندر و ذوالقرنین را دو
شخص جدای از هم نمیداند، بلکه ذوالقرنین را لقبی برای اسکندر ذکر میکند و دلالیلی هم برای آن میآورد و حتی نام کتابی که مطالب خود را از آن گرفته (الوف ابو معشر بلخی) ذکر مینماید.
در توضیح شخصیت اسکندر اقوال رایج زمان خویش را چنین نقل میکند:
مبین سرسری سوی آن شهریار که هم تیغ زن بود و هم تاجدار
گروهیش خوانند صاحب سریر ولایت ستان بلکه آفاق گیر
گرو هی زدیوان دستور او به حکمت نبشستند منشور او
گروهی ز پاکی و دین پروری پذیرا شدندش به پیغمبری
(کلیات نظامی، شرفنامه 42/933)
گروهی او را پادشاهی جهانگیر و شجاع میدانستند، گروهی او حکیم و گروه سوم پیامبری او را قبول داشتند و نظامی هر سه قول را به ترتیب در داستان خویش آورده و به هم پیوند داده است.
افصح المتکلمین زبان فارسی که نثرش در حد اعلا و شعرش در اوج شکوفایی و زیبایی شعر غنایی است، دربارهی خضر سخن تازهای نمیگوید و تصویر جدیدی ارائه نمیدهد، تصویر که در معنای محدود عبارت است از تشبیه و استعاره و مجاز و کنایه، و در شعر سعدی نسبتاً کم و در بعضی غزلها بسیار کم است جایی که سعدی از تصویر استفاده میکند. اغلب تصویرهای عام و شایع به کار میبرد و گویی به تداعیهای مأنوس ذهن خوانندگان توجه دارد ولی آنجا که تصویر را در معنای وسیع آن در نظر بگیریم یعنی هر نوع کار برد زبانی که در
ذهن خواننده، حرکتی ایجاد کند و صحنهای بیافریند که رنگ عاطفی داشته باشد. شعر سعدی مالامال از تصویر خواهد بود.(1)
گزیده غزلیات سعدی، ص 28، 29.
در شعر و غزل سعدی، آب حیات بیشترین مورد استفاده از عناصر داستانهای خضر است:
لبهای تو خضر اگر بدیدی گفتی لب چشمه حیات است
(گزیدهی غزلیات 3/22)
البته قبل از سعدی هم چنین تشبیهی بوده است یا:
چون خضر دید آن لب جان بخش دل فریب گفتا که آب چشمه حیوان دهان توست
(گزیدهی عزلیات 2/23)
در امثال ابیات زیر:
آب حیات من است خاک سر کوی دوست گر دو جهان خرّمی است ما و غم روی دوست
(گزیدهی غزلیات، 1/42)
آب حیوان نتوان گفت که در عالم هست گر چنان است که در چاه زنخدان تو نیست
(گزیدهی غزلیات 5/49)
مشابه این ابیات را در غزلیات سعدی، بسیار میتوان دید. یا کوی دوست را به آب حیوان تشبیه کرده یا غم دوست را ولب یار را زندگی بخش تر از آب حیات
1) (1)
میداند. در گلستان جز یکی دو مورد اشاره به خضر ندارد. که یک مورد در بیان و توضیح اعتقاد خویش به تقدیر است:
«به نانهاده دست نرسد و نهاده هر کجا هست برسد.»
شنیدهای که سکندر برفت تا ظلمات به چند محنت و خوردآن که خوردآب حیات
(گلستان، 183)
در باب اول بوستان، ضمن حکایت پادشاه غور با روستایی، تلمیح و تمثیلی دارد به داستان موسی و خضر و شکستن کشتی توسط خضر برای نجات صاحب کشتی از ظلم پادشاه.
این داستان چنین است که پادشاهی در تعقیب صید، از خدم و حشم خویش دور میگردد و شبی را به اجبار و با کراهت در خانهی پیری سپری میکند این رعیت به پسر خویش چنین نصیحت میکند که فردا صبح خرت را به شهر مبر که آن پادشاه جبّار و لعین خران را به زور میگیرد و پادشاه سخن پدر و پسر را میشنود که پسر میگوید: راه دراز است و پیاده نتوان رفت:
پدر گفت اگر پند من بشنوی یکی سنگ برداشت باید قوی
زدن بر خرنامور چند بار سرو دست و پهلوش کردن فگار
مگر کان فرومایهی زشت کیش به کارش نیاید خرلنگ ریش
چو خضر پیمبر که کشتی شکست وزو دست جبّار ظالم
(بوستان، 851-854)
پادشاه هم سخت تحت تأثیر این سخنان قرار میگیرد.
در این شعر میبینیم که تا حدی به اجزای داستان هم اشاره شده و تنوع بیشتری نسبت به نمونههای قبل دارد.
جلوه هایی که خضر در شعر مذهبی و عرفانی مییابد از آنجا که دست تأویل در این نوع شعری باز است بسیار متنوع تر از تجلی او در شعر مدحی و عاشقانه است.
اگر شعر مولانا را اوج ادبیات عرفانی بدانیم. نمایندگان برجستهی این نوع شعر، قبل از مولوی، سنایی و عطارند که به منزلهی چشم و گوش او بودند. پیش ازاین دوناصرخسرو آشناترین چهره شعر مذهبی است. او هم به نوعی مدیحه سراست ولیکن مدیحههایش هم در خدمت دین و مذهب است.
محتوای شعر ناصرخسرو اثبات حقانیت مذهب اسماعیلی و خلفای فاطمی است. اثبات این امر همراه با انتقاد شدید از سلاطین جبّار و فقهای گمراه است. در کنار این مضامین، سخنان حکمت آمیز و تعلیم و هدایت مردم به سوی حق قرار دارد که با اشاره به بعضی زمینههای فلسفی مذهبی اسماعیلیه، و تمثیل و تأویل آیات و احادیث همراه است.
مایههای تلمیح در شعر ناصرخسرو دارای چندان تنوعی نیست هر چند نسبت به شاعران پیش از خود یا معاصر خود مایههای تلمیحی تازهتری را وارد شعر کرده است.(1)
داستان پیامبران در کلیات شمس، ص 257.
در کل دیوان فقط دوبار نام خضر آمده است ولی از آب حیات استفاده بیشتری نموده است:کاریکه نه کار توست مگسال راهی که نه راه توست مسپر
بیهوده مجوی آب حیوان در ظلمت خویش چون سکندر
1) (1)
کان چشمه که خضر یافت آنجا بادیو فرشته نیست همبر
(دیوان ناصر خسرو، 246 /ب 31)
تلمیح او به داستان خضر و اسکندر با نوعی دید دینی و مذهبی همراه است؛ اگر اسکندر به آب حیات نرسید به این دلیل بود که در ظلمت خویش گم شده بود و دیو را به مکان فرشتگان راهی نیست. نه هر کس توان پیمودن این راه را دارد و نه هرکس لایق بهره بردن از چشمهی خضر است. تنها کسی که از خود رها شده باشد بدان چشمهی خواهد رسید.
و در شعر دیگر میگوید:
شیعت فاطمیان یافتهاند آب حیات خِضِر دور شدستند که هرگز نَمُرند
(دیوان ناصر خسرو، 48/68)
تنها شیعهی فاطمیان لایق حیات جاویدند زیرا آنها به حقیقت دین که چون آب حیات است دست یافتهاند و بدین سبب به جاودانگی رسیدهاند.
«سنایی در عصری میزیست که هنوز شعر درباری و قصیدهی مدح آمیز صورت غالب شعر فارسی بود به همین سبب سنائی در عین آن که شاعری صوفی و در واقع بنیانگذار شعر تعلیمی صوفیانه بود به مدح گویی نیز میپرداخت. او از یک سوقالب قصیده را علاوه برمدح برای بیان وعظ واندیشههای صوفیانه به کارگرفت وسر مشقی برای شاعرانی چون خاقانی و سعدی و دیگران بجای گذاشت و از سوی دیگر مثنوی را برای تعلیمات معنوی و عرفانی و بیان اندیشههای صوفیانه برگزید و بدین ترتیب شعر را از درون متحول ساخت که این
تحول همراه با تغییر مخاطب شعر همراه بود و چون مخاطب تعالیم عرفانی، توده مردم بودند زبان و وزن شعر به سادگی و روانی بیشتری دست یافت.
«استفاده از داستان پیامبران در شعر او با ابعاد وسیعتر و متنوعتری صورت گرفت؛ نتیجه گیریهای عرفانی و اخلاقی از این داستانها، تأویل روحانی و رمزی و استخراج معانی مجازی، صورت جدیدی به این گونه تلمیح بخشید»(1)
داستان پیامبران در کلیات شمس، ص 36.
.در سیر العباد، سنایی از دیدار خویش با پیر روحانی سخن میگوید و خضر را رمزی از نفس عاقلهی انسانی میداند.(2)به طور کلی سنایی تلمیح کمی به داستان خضر دارد؛ ولی همین مقدار هم برای بیان اندیشههای صوفیانه است.
او که برای اولین بار منظومههای عرفانی را سرود و اولین گامها را در این راه برداشت. دربارهی آب حیات و رسیدن به آن عقیده دارد که راه دوست را با عقل نمیتوان پیمود که عقل در این راه تهی دست است.
زین مسافت دو دست عقل تهی است وآن مسافت خدای داند چیست
(ص 51)
آدمی باید گوهر کان انسانی و مادی خویش را به زیر پای در آورد و نفس لیئم را کوفته دارد تا به آب حیوانی که همان خلد برین است دست یابد:
ساز پیرایه در ره تجرید هم سراز شرع و هم سراز توحید
اندرین منزل عنا و ضرر چون مسافر در آی وزودگذر
ای سکندر درین ره آفات همچو خضر نبی درین ظلمات
زیر پای آرگوهر کانت تابه دست اید آب حیوانت
نفس را سال و ماه کوفته دار مرده انگارش و به جابگذار
چون تو فارغ شدی ز نفس لئیم برسیدی به خلد و نازو نعیم
(خلاصة حدیقة الحقیقة و طریقة الشریعة، 15)
حدیقه که اولین منظومهی مدّون عرفانی است. سرمشق شاعرانی چون خاقانی در سرودن تحفة العراقین، نظامی در سرودن مخزن الاسرار، عطار؛ منطق الطیر، مولانا؛ مثنوی، سعدی؛ بوستان بوده است. و بیشک مولانا و عطار بیش از دیگران تحت تأثیر تعالیم و مضامین حدیقه بودهاند.
عطار هم در منطق الطیر، روح یا نفس ناطقه انسانی را طاووس باغ بهشت میداند که نفس امارّه یا مار هفت سر دوزخ و ابلیس او را از بهشت بیرون رانده است:
خهخهای طاووس باغ هشت در سوختی از زخم مار هفت سر
صحبت این مار در خونت فکند از بهشت عدن بیرونت فکند
از وجودت تا بود مویی به جای بی وفایت خوانم از سر تا به پای(1)
منطق الطیر، ص 64.
(منطق الطیر، 64)
1) (1)
وجود ابلیس نفس در انسان مانع رسیدن به اصل و ارتباط با عالم غیب و دریای معارف الهی است. بنابراین باید با کشتن این نفس و ابلیس از خودی خود رست؛ آنگاه است که انسان به معانی حقیقی راه پیدا میکند و از دست خضر آب زندگانی مینوشد»(1)
داستان پیامبران در کلیات شمس، ص 314.
:گردرایی و برون ایی زخود سوی معنی راه یابی از خرد
چون خرد سوی معانیت آورد خضر آب زندگانیت آورد
(منطق الطیر، 64)
برای گشوده شدن راه مسدود عالم غیب و سر چشمهی انوار و معارف الهی، باید چون خضر از سدّ نهاد انسانی بیرون آمد:
چون خضر برون آی از این سدّ نهادت تا باز گشایند تو را این ره مسدود
(دیوان عطار، ص 277)
برای رسیدن به آب حیات باید جان دوستی را رها کرد و از قید جسم و جان رهایی یافت که با حفظ جان نمیتوان به این مقصود رسید.
آب حیوان خواهی و جان دوستی رو که تو مغزی نداری پوستی
در شعر عطار استفاده از داستان خضر بیش از سنایی است گویی بیشتر از سنایی با خضر آشناست. علاوه بر نتیجهگیریهای عرفانی از این داستان، عطار در «الهی نامه» دیدار ابراهیم ادهم با خضر را هم آورده است و در تذکرهی خویش
1) (1)
چندین نمونه از این دیدارها دارد. شیوه او معمولاً بدین صورت است که اول حکایتی را نقل میکند و پس از نقل حکایت، نتیجه گیری میکند. در رابطه با تجرید، غیرت حق، داستانهایی از دیدار با خضر آورده که قبلاً بدانها اشاره شده است.
گرچه آب حیات بهانهای است تا خضر جاودانه بماند. همین بهانهی خرده گیری بعضی عاشقان و سالکان است که بر خضر هم به خاطر نوشیدن آب حیات طعنه زدند و ایراد گرفتند.
«صاحبدلی را خضر گفت: میخواهی تا بامن یار باشی و او جواب داد که نه زیرا تو آب حیات نوشیدی تا زنده بمانی و من میخواهم در راه دوست جان را فدا کنم. صحبت من و توصحبت سنگ و سبو است؛ یعنی که عاشق تنها وصال محبوب را میجوید و به حیات خود علاقهای ندارد»(1)
شرح و تحلیل آثار عطارد به نقل از مصیبت نامه، ص 450.
.در شعر مولانا که خود آب حیات است، گاه بازار آب حیات کساد و در مقابل آب عشق «دُرد» رونق دارد. آب عشق مایه آبروی آب حیات میشود؛ زیرا آنان که سرمست از بادهی عشق الهی میگردند و زندگی واقعی را مییابند از خویش و از هوش خود رستهاند و آب حیوان نمینوشند.
پیش آب زندگانی کس نمرد پیش آبت آب حیوان است دُرد
آب حیوان قبلهی جان دوستان زاب باشد سبز و خندان بوستان
مرگ آشامان زعشقش زندهاند دل زجان و آب جان برکندهاند
1) (1)
آب عشق تو چو ما را دست داد آب حیوان شدبه پیش ما کساد
زاب حیوان هست هر جان رایزی لیک آب آب حیوانی تویی
(مثنوی، 4218/1052/5)
و به نظر او آب حیات، قبلهی جان دوستان است.(1)
فرهنگ قصه های پیامبران، ص 42-43.
عطار در منطق الطیر خویش طوطی را خضر مرغان معرفی میکند که به دنبال آب حیات است و در آرزوی عمر جاوید، از دیدار سیمرغ و جستجوی او باز میماند طوطی خود را چنین معرفی میکند.
گفت هر سنگین دل و هر هیچ کس چون منی را آهنین سازد قفس
من در این زندان آهن مانده باز ز آرزوی آب خضرم درگداز
خضر مرغانم از آنم سبز پوش بو که دانم کردن آب خضر نوش
من نیارم در بر سیمرغ تاب بس بود ازچشمهی خضرم یکآب(2)
(ص 7 منطق الطیر، / 799)
و بهانهی خود را برای بدست آوردن آب حیات، بندگی طولانی به حق میداند.
چون نشان یابم زآب زندگی سلطنت دستم دهد در بندگی
(منطق الطیر، 804/71)
هدد در انتقاد به آنان که در طلب آب حیات اند چنین پاسخ طوطی را میدهد:
هدهدش گفت ای زدولت بینشان مرد نبود هر که نبود جان فشان
جان زبهر این به کار اید تو را تا دمی در خورد یار اید تو را
آب حیوان خواهی و جان دوستی رو که تو مغزی نداری، پوستی
جان چه خواهی کرد بر جانان فشان درره جانان چو مردان جان فشان
(منطق الطیر، 805/71)
جان وقتی به کار میآید که در راه جانان باشد اگر چنین نباشد نه جان ارزش دارد نه آب آب حیاتی که جان میخواهد از آن بقا بیابد، هر دو بیارزشند.
عطار، در داستانی از مصیبت نامه را در منطق الطیر هم آورده، او که عاشقان را دیوانگان مقرّب الهی میداند چنین سروده است:
حکایت
بود آن دیوانهی عالی مقام خضر با او گفت ای مرد تمام
رای آن داری که باشی یار من گفت با تو بر نیاید کار من
ازآنکهخوردیآب حیوان چند راه تا بماند جان تو تادیرگاه
من برآنم تا بگویم ترک جان زانکه بیجانان ندارم برگ آن
چون تواندر حفظ جانی مانده ای من به تو هر روز جان افشانده ای
بهتر آن باشد که چون مرغان زدام دور میباشیم از هم و السلام
(مصیبتنامه، 138)
خضر و عمر جاودانهاش دامی است که باید از آن گریخت. و اینکه عاشق صادق جز رضای دوست نمیجوید و ترک جان را برای بدست آوردن دلدار خویش دوستتر میدارد.
در نظر مولانا هم جایی که معشوق نباشد آب خضر و صد آب حیوان به جویی نمیارزد. غایب بودن از حق را مرگی میداند که هیچ آب حیوانی قادر به حیات بخشی آن نیست و حضور حق را آب حیات عاشقان میداند خلاصه اینکه در نظر مولوی عمر و مرگ هر دو وقتی زیبایند که با حق باشند.
عمر و مرگ اینهر دو با حقخوشبود بیخدا آب حیات آتش بود
(مثنوی، 77/859/5)
«آب حیات، آب بقاء آب جاویدان، آب خورشید، زلال خضر، چشمهی خضر آب نوش و در عربی «ماء الحیوان» از مترادفات آب زندگی است که شیخ شیراز، آب اسکندر را هم در همین معنا بکار برده است»(1)
آنندراج - آب.
.خواجه عبدالله انصاری آن را چنین معنا میکند؛ چشمهای بود که آن را ماء الحیوة میگفتند، هیچ قطرهای از آن به مردهای نرسیدی که نه در حال زنده گشتی. (2)(کشف الاسرار 716/5)
چشمهای اساطیری که در ظلمات است و هر که از آن بنوشد هرگز نمیرد و آن نصیب خضر علیه السلام (والیاس) شد و گویند خضر در همراهی ذوالقرنین بدان دست یافت.(3)
چو آب خضر در سیاهیش برد زخرگاه سوی ماهیش برد
(همای و همایون، 176)
هر کسی مطابق طبع خویش آب حیات را به گونهای تفسیر و تعبیرکرده است. شاعران به گونهای و عارفان به نحوی دگر؛ بعضی گفتهاند: که منظور از آب حیات همان علم لدنّی خضر است.(1)
آنندراج، آب.
کسی که به چنین علمی برسد به زندگی جاودانه دست یافته است.در تعبیری عارفانه؛ تابش انوار و تجلّیات الهی را آب حیوان میدانند. نسفی گوید: «چندین گاه است که میشنوی که آب حیات در ظلمات است و نمیدانی که آب حیات چیست و ظلمات کدام است منظور از آب حیات دریای نور است. ملکوت دریای نور است و ملک دریای ظلمت و این دریای نور، آب حیات است و در ظلمت است اسکندری میباید که در ظلمات یعنی جهان طبیعت رود و از آن بگذرد و به آب حیات رسد»(2).
یا اینکه مراد از آب حیات؛ معرفت حقیقی است که دلها به معرفت زنده گردد. شاه نعمت الله گوید(3):
گرنه آب حیات معرفت است عین کوثر بگو که کوثر چیست
آب حیات در اصطلاح سالکان، کنایت از چشمهی عشق و محبت است که هر که از آن چشد هرگز معدوم و فانی نگردد؛ «لب تشگان به مشرب خضر، لب
محبوب را آب حیوان خوانند، بلی که آب حیوان است بلکه حیات آب حیوان هم از اوست، اما حیوان، چه داند قدر آب حیوان و در این باب هم سلمان گوید:
نشان آب حیوان کز دهان خضر میجستم دهانت میدهد اینک به زیر لب نشان مارا(1)
قواعد العرفاء آداب الشعراء، ص 4.
(دیوان سلمان ساوجی/ 253)
«نیز وجود مطلق و تعین اوّل را آب حیات گویند و بر مجلای تجلّیات الوهیت حق هم اطلاق نمایند.
ما آب روانیم و تو دریای حیاتی جویای توایم از همه سو رو به تو داریم»
و لاهیجی در شرح این بیت از گلشن راز:
سیاهی گر بدانی نور ذات است به تاریکی درون آب حیات است
(گلشن راز، 123)
ظلمت و آب حیات را چنین تفسیر میکند:
سیاهی و تاریکی به یک معنی است؛ یعنی سیاهی که در مراتب مشاهدات ارباب کشف و شهود در دیده بصیرت سالک میاید، نور ذات مطلق است که از غایت نزدیکی، تاریکی در بصر بصیرت او پیدا آمده و در درون آن تاریکی، نور ذات که مقتضی فناست. آب حیات، بقاءبالله که موجب حیات سرمدی است، پنهان است.
میتواند که مراد به سیاهی کثرات و تعینات باشد؛ زیرا که کثرات به حسب ذات خود ظلمت و عدمند و وجود کثرات که مینماید تجلی ذات حق است به اسم «النور» که به صور جمیع اشیاء ظاهر گشته و خود را به رنگ عالم به خود نموده است.
1) (1)
به تاریکی درون آب حیات است، یعنی در دورن این ظلمات کثرات، آب حیات وجود واحد مطلق مخفی و پنهان است که هستی و حیات همهی اشیا از اوست(1)
گلشن راز، ص 84.
.در اصطلاح شعرا کنایه از سخن و کلام صاف و پاک و دهان معشوق و تکلم او باشد(2)و همچنین عشق و محبت معشوق را آب حیات جان عاشق دانستهاند(3).
شعر مولانا از عطاروسنایی سرمشق دارد؛ لیکن شور و هیجانی که در بیت بیت مثنوی و کلیات شمس موج میزند؛ اولین وجه تمایز او با شعرهای عارفانه دیگر است. دیگر گستردگی مطالب و مفاهیم و مضامین عرفانی در شعر او قابل توتجه است. همچنین برداشتها و تاویلهای عرفانی و رمزی او از داستان خضر بیشتر است و در اشعار او عناصر داستان خضر جایگاه خاصی دارند.
در میان بزرگان ادب پارسی، مضمون اندیشی پیرامون آب حیات، در شعر مولانا تنوّع و گسترش خاصی یافته و به زیبا ترین شکل ممکن در آب حیات سخنان او متجلّی شده است.
این شنیدی مو به مویت گوش باد آب حیوان است خوردی نوش باد
آب حیوان خوان مخوان این را سخن روح نوبین در تن حرف کهن
(مثنوی، 2655/133/1)
او به آنان که آب حیات سخنش را مینوشند، نوش باد میگوید و در جای دیگر با مهارت بیمانندی به بداندیشان قاصر فهمی که بر مثنوی طعنه میزنند و
آن را سخنی پست میدادند، پاسخ میگوید و بسیار رندانه بیآن که اشاره کند. ابتدا مثنوی را به قرآن تشبیه میکند و سپس قرآن را آب حیاتی میداند که عاشقان را زندگی واقعی میبخشد و از مرگ دل میرهاند. به این ترتیب اگر چه به ظاهر، قرآن را وصف میکند و میستاید به طور ضمنی و همراه با ایهامی دل انگیز، مثنوی را هم قرآن وهم آب حیات میداند:
خربطی ناگاه از خر خانهای سر برون آورد چون طعّانهای
کاین سخن پست است یعنی مثنوی قصهی پیغمبر است و پیروی
چون کتاب الله بیامد هم بر آن این چنین طعنه زدند آن کافران
که اساطیر است و افسانه و نژند نیست تعمیقی و تحقیقی بلند
ای سگ طاعن تو عوعومی کنی طعن قرآن را برون شو میکنی
تا قیامت میزند قرآن ندا ای گروه جهل را گشته فدا
من کلام حقم و قائم به ذات قوت جان جان و یاقوت زکات
نک منم ینبوع آن آب حیات تا رهانم عاشقان را از ممات
(مثنوی، 4279/590/3)
در همین جا مولانا با تمثیلی بسیار جالب مردم را به پیروی از پیامبران دعوت میکند و از آنان میخواهد تا طعنهی خلقان را باد شمرند و از جوی نطق انبیا، آب حیات نوشند؛ تا چشم دلشان به نور عمل روشن گردد. حتی از کوردلان غافل و تشنه لب نیز میخواهد که راه تقلید پیش گیرند و «مشک وجودشان را از جوی
نطق انبیا پر آب حیات سازند، تار فته رفته دلهاشان از تقلید خشک بر هدو «لنگر عقلشان» پناهشان گردد.(1)
ر. ک. داستان پیامبران در کلیات شمس، بخش خضر و الیاس.
وقت تنگ و میرود آب فراخ پیش از آن کز هجرگردی شاخ شاخ
شهره کاریزی است پر آب حیات آب کش تا بر دمد در تو نبات
آب خضر از جوی نطق اولیا میخوریم ای تشنه غافل بیا
(3 مثنوی، / 4349/594)
در نظر مولانا، آب حیات، همان علم لدنّی، معارف الهی و سخنان و اضافات پیر است.(2)
آب حیات آمدسخن کاید زعلم من لدن جان راازوخالی مکن تا بردهد اعمالها
(کلیات شمس، 1/5)
تعابیر دیگری که از آب حیات دارد، اینکه:
آب حیات، لطف حق است:
ای میر آب بگشا آن چشمهی روان را تا چشمها گشاید ز اشکوفه بوستان را
آب حیات لطفت در ظلمت دو چشمت زان مردمک چو دریا کردست دیدگان را
(کلیات شمس، 1/116)
چشمه گه حیوان: آتش چهره شمس
جمله را آب دراندازو در آن آتش شو کاتش چهره او چشمه گه حیوان است
(کلیات شمس 2/57)
آب حیات: مرگ
از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد و زطعنه چرا ترسم چون او به سرم آمد
(کلیات شمس 2/57)
آب حیات: نزل شهیدان عشق حق
آب حیات نزل شهیدان عشق توست ای تشنه کشتگان را زان نزل میچشان
(کلیات شمس 4/258)
آب خضر: می یا لب یار
میتلخیکه تلخیها بدو گردد همه شیرین بت چینی که نگذارد که افتد بررخ ما چین
لبشهردم همیگوید کهآب خضر را درکش رخش هر لحظه میگوید که گلزار مخلّدبین
(کلیات شمس 4/299)
آب حیوان: ایمان
آب حیوان ایمان، خاک سیهی کفران بر آتش تو هر دو مانندهی خس باشد
(کلیات شمس 2/46)
عالم مادی گوهر کفر است بنابراین، ایمان، آب حیوانی است نهفته در ظلمت این جهان.(1)
همان، ص 213.
عالم این خاک و هوا گوهر کفرست و منا در دل کفر آمده ام تا که به ایمان برسم
رحمت حق آب بود جز که به پستی نرود خاکیو مرحوم شوم تا بر رحمانبرسم
(کلیات شمس 3/115)
علاوه بر مواردی که ذکر شد مولانا تعابیر و مضامین دیگری هم در باب آب خضر آورده است زیرا آب حیات آب زندگانی، ظرفیت و گنجایش آن را دارد که بسیاری از معانی بلند و عرفانی را در خویش جای دهد.
بدین نکته اشاره شدکه شمس و مولوی خود جلوهی دیگری از داستان خضر و موسی هستند و در شعر مولانا موسای طالب خضر، مظهر رهروانی است که از شراب عشق سیر نمیگردند. زیرا بارگاه عظمت الهی بارگاهی بی نهایت است و در نتیجه عشق عاشقان او نیز نهایت ندارد.(2)
آه! سرّی هست این جا بس نهان که سوی خضری شود موسی دوان
همچو مستسقی کزآبش سیر نیست بر هر آنچه یافتی بالله مایست
(مثنوی، 959/427/3 و 1960)
بیشک راز پنهانی که در این جا وجود دارد سیری ناپذیری عاشق است. او اگر چه حریص است اما حرص او در عشق به خداست و این مایهی فخر او
میگردد. او تشنه لبی است که از شراب عشق سیراب نمیشود و دوان در پی معشوق راه میپیماید. او به جانان عشق میورزد و تا رسیدن به کوی جانان سالها بلکه هزاران سال عاشقانه بال و پر میزند و از ملامت ملامتگران نمیهراسد او طالب خضر است و خود را فراموش کرده و از خود بینی بیزار است.
از کلیم حق بیاموز ای کریم بین چه میگوید ز مشتاقی کلیم
با چنین جاه و چنین پیغمبری طالب خضرم زخود بینی بری
موسیا تو قوم خود را هشته ای در پی نیکو پی سر گشتهای
کیقبادی رسته از خوب ور جا چند گردی چند جویی تا کجا؟
آن تو با توست و تو واقفبر این آسمانا چند پیمایی زمین؟
گفت موسی این ملامت کمکنید آفتاب و ماه را کم ره زنید
می روم تا مجمع البحرین من تا شوم محبوب سلطان ز من
اجعل الخضر لامری سببا ذاک او امضی و اسری حقبا
سالها پرّم به پرّ و بالها سالها چه بود هزاران سالها
می روم یعنی نمیارزد بدان عشق جانان کم مدان از عشق نان
(مثنوی، 1996/3...)
چه علتی جز عشق به خدا میتواند سبب شود که موسی با کمال پیامبری و قربت، طالب خضر گردد؛ قومش را رها کند و به جستجوی او بپردازد؟ او کیقباد
رسته از خوف و رجایی است که به جستجو ادامه میدهد تا مرد خدا را بیابد و چند دمی با مصاحبتش مقام والای اعتلای روح را بیشتر ببیند.
به عقیدهی مولانا، موسی خضر را سببی برای تحصیل مراد خود میداند و سالها در طلبش از پا نمینشیند. زیرا او عشق جانان را کمتر از نان نمیداند و میداند که خضر، دستگیر سالکان است و صحبت و همراهی با او میتواند حیات و زندگی واقعی به سالک ببخشد. به همین جهت از سالکان راه حق میخواهد تا هر گاه به رهبری الهی رسیدند دیدگانشان را بگشایند و از وجودش بهره بر گیرند و در آن ماهی بریان افتاده از انبان موسی نیک بنگرند که چگونه تحت تأثیر خضر زندگی یافت و روانهی دریا گشت.
ماهی بریان ز آسیب خضر زنده شد در بحر گشت او مستقر
(مثنوی، 2643/1186/6)
در جای دیگر مولانا برای بیان این مسأله که گاه مصلحت ایجاب میکند انسان خالی از اغراض و پاک و مصلح علمی انجام دهد که به ظاهر خلاف مصلحت است و در باطن عین صلاح و حکمت، از حادثهی کشتی شکستن خضر سود میجوید و به این ترتیب حکمت ریاضت را که خود نوعی کشتن (کشتن نفس) است بیان میکند. او ریاضت را صلاحی به ظاهر خلاف میداند زیرا آرزو و خواهشهای نفسانی از مظاهر حیات است. خاصه در نظر اهل ظاهر که زندگی را همین لذاید و تمتعات حسی میپندارند. در حالی که ریاضت چیزی جز خلاف نفس رفتار کردن و برکندن ریشه هوا نیست و مرید برای آن که به کمال و حیات خوشتر دست یابد ریاضتهای دشواری را تحمل میکند. بنابراین کشتن که به فرمان خدا یا ولی کامل صورت پذیرد برای رسیدن به زندگی جاوید است و وظیفهی سالک تسلیم و ترک بدگمانی در مقابل این عمل پیر و راهبر است:
آن پسر را کش خِضِر ببرید حلق سرّ آن را در نیابد عام خلق
(مثنوی، 224/14/1)
وبهر آن است این ریاضت و این جفا تا بر آرد کوره از نقره جُفا
گر خضر در بحر کشتی را شکست صد درستی در شکست خضر هست
و هم موسی با همه نور و هنر شد از آن محجوب توبی پرمپر
(مثنوی، 232/14/1)
سالک باید بداند که بقای عارف در فنای اوست و فانی را خوف آفت و خطر نیست.
هین مشو چون قند پیش طوطیان بلکه زهری شو، شو ایمن از زیان
پس خضر کشتی برای آن شکست تا که آن کشتی زغاصب باز رست
حال که شکستگی مایهی رهایی است و این در فقر نهادهاند چه بهتر که سالک خود را بشکند و در پناه فقر گریزد و کشتی اشکستهی وجود را رهایی بخشد.
خضر کشتی را برای آن شکست تا تواند کشی از فجّار رست
چون شکسته میرهد اشکسته شو این در فقر است اندر فقر رو
(مثنوی، 2775/76/4)
و بالاخره حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در شعر مولانا خضر زمان و غوث کشتی است و اوست که باید هدایت سرگشتگان را بر عهده گیرد و کشتی اسلام و سرنشینان آن را از غرق شدن در دریای جهالت رهایی بخشد:
خیز بنگر کاروان ره زده هر طرف غولی است کشتیبان شده
خضر وقتی غوث هر کشتی تویی همچو روح الله مکن تنها روی
(مثنوی، 1471/694/4)
مولانا از داستان هم سفری خضر و موسی که به علت افزون گویی حضرت موسی تبدیل به فراق میشود تمثیل دیگری میسازد، برای روشن ساختن مفهوم ناهماهنگی و اختلاف در غرایز، او معتقد است هم چنانکه خضر و موسی دو همراه ناهماهنگ بودند و بالاخره مجبور به فراق و جدایی گردیدند، در صورتی که غرایز طبیعی انسان که در کارگاه وجود او تنظیم شدهاند تعادل خویش را از دست بدهند و نا هماهنگ گردند، موجب اختلال خواهند شد. این مطلب را زمانی بیان میکند که گروهی از صوفیان بر صوفی دیگری طعنه میزنند و او را پر خواب و خورمی نامند.
شیخ رو آورد سوی آن فقیر که به هر حالی که هست او ساط گیر
بر قرین خویش مفزا در صفت کان فراق آرد یقین در عاقبت
دلق موسی بد بر اندازه و لیک هم فزون آمد ز گفت یار نیک
آن فزونی با خضر آمد عقاق گفت رو تو مُکثری هذا الفراق
موسیا بسیار گویی دور شو ور نه با من گنگ باش و کور شو
(مثنوی، 375/366/2)
پس از آن که صوفی به جوابگویی دربارهی اتهامات خود میپردازد چنان جوابهای دقیقی میدهد که مولانا پاسخ او را به پاسخ خضر تشبیه میکند و او را وارث خضر مینامد زیرا همچنانکه هر یک از جوابهای خضر مانند کلید، گشایندهی مشکلات موسی بود. جوابهای این صوفی نیز حلّال مشکلات او گردید.
پس فقیر آن شیخ را احوال گفت عذر را با آن غرامت کرد جفت
مر سؤال شیخ را داد او جواب چون جوابات خصر خوب و صواب
آن جوابات سؤالات کلیم کش خضر بنمود از ربّ علیم
گشت مشکلهاشحل وافزون وزیاد از پی هر مشکلش مفتاح داد
از خضر درویش هم میراث داشت در جواب شیخ همّت برگماشت
(مثنوی، 3585/367/2)
به طور خلاصه داستان ملاقات موسی و خضر و همسفری این دو در شعر مولانا تجلّی میکند تا دستمایهای برای بیان اندیشههای عالی عرفانی گردد و همه جا خضر مظهر پیران آگاه و موسی مظهر سالکان از خود وارستهای است که باید بیچون و چرا تسلیم ارادهی او شود تا گرفتار درد و دروری فراق نگردد.(1)
فرهنگ قصههای پیامبران، ص 351.
از افسانههای مربوط به اسکندر، رفتن به ظلمات به همراهی خضر در جستجوی آب حیات است. مولانا در هیچ یک از موارد معدودی که از این اسطوره
1) (1)
بهره گرفته، ذکری از این افسانه به میان نیاورده است اما از قصهی ذوالقرنین بنابر آنچه در قرآن آمده، استفادهی لطیف عرفانی کرده است این داستان در بیان لطیف مولانا این گونه جلوه میکند:
آفتاب معرفت را نقل نیست مشرق او غیر جان و عقل نیست
مطلع شمس آی اگر اسکندری بعد از آن هر جاروی نیکو فری
بعد از آن هر جا روی مشرق شود شرقها بر مغربت عاشق شود
حسّ خفاشت سوی مغرب دوان حسّ دُرپاشت سوی مشرق دوان
به عقیدهی مولانا، آفتابی که هرگز غروب نمیکند آفتاب معرفت است. (1)
همان 123.
«بیت دوم که در آن نام اسکندر ذکر شده و تلمیحی به داستان ذوالقرنین که به مشرق و مغرب تاخت. حاکی از آن است که این دو شخصیت در نظر مولانا هم یکی بود یا بهر حال افسانهی این دو بهم آمیخته است. گر چه مولانا کاری به تاریخ و روایت و افسانه ندارد و تمام این عناصر را در خدمت تجسم و بیان تجربهی ذهنی به کار میگیرد.در تفسیر این بیت:
مطلع شمس آی اگر اسکندری بعد از هر جاروی نیکو فری
نوشتهاند اسکندر در تاریخ نمونهی والاترین قدرت دنیایی است(2)یعنی؛ حتی اگر تو در بالاترین مقام دنیایی هم باشی، تنها با رسیدن به خورشید معرفت
نیکوفری. و آنجا که قصه رفتن ذوالقرنین به کوه قاف را بیان میکند، به سرّ قصه توجه دارد نه با شخصیت تاریخی، و در این حکایت:
رفت ذوالقرنین سوی کوه قاف دید او را کز زمرّد بود صاف
گرد عالم حلقه گشته او محیط ماند حیران اندر آن خلق بسیط
گفت تو کوهی دگرها چیستند که به پیش عظم تو باز ایستند؟
گفت رگهای منند آن کوهها مثل من نبوند در حسن و بها
(مثنوی 3711/717/4)
مولانا در وجود ذوالقرنین با یک عارف که اهل وحی و الهام است سرو کار دارد؛ نه با یک پادشاه فاتح و جهانجوی و اشارات قرآنی را هم راجع به رفتن او به مطلع و مغرب شمس، مولانا مثل بعضی دیگر از صوفیه، ظاهراً رمزی از سلوک روحانی تلقی میکند و پیداست که در وی یک فاتح قهّار نظیر اسکندر مقدونی تاریخ را نمیجوید.(1)
شرح اعلام مثنوی، ص 512 به نقل از سرنی ج 1، ص 308.
آب حیوان و تاریکی در شعر و نثر فارسی بیشتر اوقات در کنار هم به کار رفتهاند و نیز مثلی گشتهاند؛ برای امیدوار بودن به کامیابی ها پس از تحمل دشواری و سختیها.
زکار بسته میندیش و دل شکسته مدار که آب چشمهی حیوان درون تاریکی است
(گلستان، 283)
1) (1)
مولانا هم براین عقیده است که سالک بیرنج و غم، سعادت و خوشبختی را نخواهد یافت. همان گونه که آب حیات را در ظلمت قرار دادهاند؛ گنج را در طی کردن رنج و سختیها پنهان نمودهاند.
ذوق در غمهاست پی گم کردهاند آب حیوان را به ظلمت بردهاند
(مثنوی 1590/1135/6)
زندگی در مردن و در محنت است آب حیوانی درون ظلمت است
(مثنوی 4833/1298/6)
واین جهان ظلمت کدهای است که تنها عقل ظلمت سوز میتواند سالک را به آب حیات پیوستن با مطلوب راهنمایی کند. (1)
فرهنگ قصههای پیامبران، ص 44.
(روشنایی درون تاریکی است)در شب تاریک جوی آن روز را پیش کن آن عقل ظلمت سوز را
در شب بدرنگ بس نیکی بود آب حیوان جفت تاریکی بود
(مثنوی، 3763/168/1)
حافظ نیز خضر را پیری میداند که سالک بیاو به جایی نخواهد رسید. لیکن «معاملهی حافظ با پیر، یک معاملهی و تلقی ساده و سر راست نیست. حافظ به عنوان هنرمند عرفان گرایی که شوق سیر و سلوک دارد احساس سرگشتگی و بالنتیجه آرزوی یافتن دلیل راه دارد «ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم»، «گذار
1) (1)
بر ظلمات است خضر راهی کو» و... او به لزوم خضر راه و پیر طریقت که ارشاد و دستگیری کند، پی برده؛ اما از این گونه اشعار
«ما را به رندی افسانه کردند پیران جاهل، شیخان گمراه»
(دیوان حافظ، 323)
«سرز حسرت به درمکیده بر گردم که شناسای تو در صومعه یک پیر نبود»
(دیوان حافظ، 162)
میفهمیم که حافظ هر پیری را قبول ندارد. او به پیر اعتقاد دارد ولی به پیر آرمانی نه پیران معاصرش که دامگهی از خانقاه ساختهاند»(1)
حافظ، ص 165.
.مهمترین خصیصهی خضر در شعر حافظ، پیر آرمانی است. اما حافظ، از اسکندر و آب حیات نیز تصویرهایی جدید آفریده است و در بحث تقدیر، فیض ازلی، داشتن رهبر، بیوفایی دنیا و... از این داستان بیبهره نمانده است.
سکندری که حافظ از آن یاد میکند؛ کسی است که همه جهان را تسخیر کرده و «هیچ چیز از او در بایست نبود مگر زندگانی دراز.» و با آنکه اسباب و وسائل مادی به دست آوردن آب حیات در اختیار او بود، راه به چشمه آب زندگانی نبرد و این «فیض» نصیب خضر گردید. چرا که زور و زر را در چنین کار مدخلی نیست:
سکندر را نمیبخشند آبی به زور و زر مسیر نیست این کار
(دیوان حافظ، 190)
1) (1)
یا اگر به زور و زر میشد فیض ازلی را نصیب خویش ساخت آب حیوان نصیب اسکندر میشد نه خضر.
فیض ازل به زور و زر ار آمدی به دست آب خضر نصیبهی اسکندر آمدی
(دیوان حافظ، 341)
حافظ در اشعار دیگرش نیز از این داستان یاد کرده است و استنباط خویش را از آن باز گفته است. او خضر و اسکندر را در مقابل هم قرار میدهد خضری که از طمع وآز تهی است:
گرت هواست که با خضر همنشین باشی نهان ز چشم سکندر رچو آب حیوان باش
(دیوان حافظ، 211)
در بیت زیر برداشت دیگر او را از این داستان میتواند دید که و آن را تمثیلی قرار میدهد؛ بر اینکه نباید بر سر دنیای دون نزاع کرد و درویش صاحب معرفت به دنبال آن نمیرود:
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر نزاع بر سر دینی دون مکن درویش
(دیوان حافظ)
«نکتهی دیگر که در اشعار حافظ قابل توجه است این است که، اگر چه در کتابهای تاریخ و تفسیر داستان ذوالقرنین و اسکندر به هم آمیخته است و جدایی آن دو از یکدیگر مشکل است. ولی در شعر حافظ اسکندری که سپاه فراهم میکند برای یافتن آب حیات نباید ذوالقرنین پیامبر باشد بلکه پادشاهی قدرتمند است که «خداوند زورو زر است».
حافظ تلمیحهای دیگری هم به داستان خضر و اسکندر دارد که مهمترین آن همراهی، راهبری، یاری و دستگیری خضر است»(1)
تجلی اسطوره در شعر حافظ، ص 210-211.
.گذار بر ظلمات است خضر راهی کو مباد کاتش محرومی آب ما ببرد
(دیوان حافظ، 100)
تودستگیرشو ای خضرپیخجسته کهمن پیاده میروم، همرهان سوارانند
(دیوان حافظ، 151)
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست خون چکید از شاخ گل، باد بهاران را چه شد
(دیوان حافظ، 131)
این که خضر، مبارک قدم و فرخ پی است و خجسته؛ شاید اشارهای به سر سبزی قدوم خضر باشد. دربارهی آب حیات گر چه از اول تا آخر دیوان حافظ، آب حیات جاری است؛ برداشت حافظ از آب حیات این است که: معنای آب زندگی، جز میخوشگوار نیست و آن را تنها در میکده و به جام میتوان یافت:
معنی آب زندگی و روضه ارم جزطرف جویبار و میخوشگوار چیست؟
(دیوان حافظ، 51)
آبی که خضر حیات از او یافت در میکده جو که جام دارد
(دیوان حافظ، 91)
1) (1)
و میان آب حیاتی که در ظلمات واقع است تا آب شیراز که منبع آن الله اکبر است تفاوتها است.(1)
تجلی اسطوره در دیوان حافظ، 212.
فرقاست زآب خضرکه ظلمات جایاوست تا آب ما که منبعش الله اکبر است
(دیوان حافظ، 32)
حافظ هرگز از دوست جدا نگشته است؛ زیرا لب دوست منبع زندگی جاوید او و یا بهتر است بگوییم آب حیات اوست. و اگر آبی که خضر بدان دست یافته غیر از لب دوست باشد، بهرهاش سرابی بیش نیست.
آب حیوان اگراین استکه دارد لبدوست روشن است اینکهخضر بهرهسرابیدارد
(دیوان حافظ، 96)
گاه در ستایش طبع خویش در مقایسه با آب خضر چنین میگوید:
حجاب ظلمت از آن بست آب خضر که گشت ز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل
(دیوان حافظ، 236)
خضر کسی است که حافظ هم در سیر و سلوک خویش از او همت میطلبد:
دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف ای خضر پی خجسته، مرد کن به همتم
(دیوان حافظ، 2423)
1) (1)
و در سختیهای این راه:
مگر خضر مبارک پی در اید زیمن همتش کاری گشاید
(دیوان حافظ، 354)
وصل را میسر سازد و تنهایی او را به پایان رساند.
مگر خضر مبارک پی تواند که این تنها بدان تنها رساند
(دیوان حافظ، 355)
درسفرظلماتی کههر دم خطر گمراهی است، باز همدست بهدامان خضراست که:
قطع این مرحله بیهمرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی
(دیوان حافظ، 381)
اینکه آب حیات از لب یار میجوشد و شعر شاعر روانتر و زندگی بخش تر از آب حیات است. تشبیهاتی است که در شعر شاعران پیش از حافظ فراوان یافت میشود؛ لیکن در کل نگرش و برداشت حافظ از داستان خضر در عین تکراری بودن بعضی مضامین، نو آوریهای هم دارد.
در شعر شاعر پرآوازهی قرن نهم که بیانگر مفاهیم عرفانی است از خضر و آب حیات هم بیگمان نشانی هست
شد از حقایق عرفان دلم خزینهی راز گزاف فلسفیان کی به نیم فلس خرم
پر فرشته مگس ران من شود چو نهند زخوان علم لدنّی چو خضر ما حضرم
(تحقیق در احوال و آثار جامی، ص 232)
تا بسته ام گزیدن آب لب به خود خیال آب حیاتم از بین دندان بر آمدست
(دیوان کامل جامی، 281)
آب خضر جوی گشت جامی آب لب تشنه پر آب در سراب در آمد
دیوان کامل جامی، 328)
اشارات جامی به علم لدنّی خضر و تشبیه لب به آب حیات نمونههایی از استفادهی جامی از عناصر این داستان است. در ودیوارخانه یار بوی زندگی میدهد. گویا آنها هم از آب خضر نوشیدهاند.
ززندگی در و دیوار او اثر دارد سرشتهاند همانا ز آب خضرش گل
(دیوان کامل جامی، 63)
در مثنوی هفت اورنگ:
گهر سنج این گنج گوهر نشان چنین میدهد از سکندر نشان
که چون این خردنامهها را نوشت به دل تخم اقبال جاوید گشت
نخستین چوخور سوی مغرب شتافت فروغ جمالش بر آن ملک تافت
گهی آخت برهند شمشیر عزم گهی ساخت بر دشت خوارزم رزم
گه از نور آهنگ ظلمات کرد بدو نور ظلمت مباهات کرد
بسی از حکیمان و دانشوران نه تنها حکیمان که پیغمبران
در آن خوش سفر همدمش بودهاند به تدبیر در همدمش بودهاند
یکی زان حکیمان بلنیاس بود زپیغمبران خضر و الیاس بود
(مثنوی هفت اورنگ، ص 965-964)
جامی در این شعر به ذکر جهانگردیهای اسکندر پرداخته و اشارهای هم به ظلمات و حضور خضر در سپاه اسکندر دارد؛ ولی به شرح جزئیات داستان نمیپردازد و اسکندر را حکیمی میداند که به حکمت جاودانه است و از جستجوی آب حیات در این قسمت سخنی به میان نیامده. بطور خلاصه در کلام شاعر و عارف بزرگی چون جامی بیشتر با تکرار مضامین و تصاویر شاعران پیشین مواجهیم و سخن از خضر در کلیات دیوان غزلیات و هفت اورنگ او سخن جدیدی نیست و شرح و بسطی هم ندارد.
1 - خضر سبز پوش است
خضر مرغانم از آنم سبز پوش بوک دانم کردن آب خضر نوش
(منطق الطیر 801/71)
اصولاً در ادب ما پوشش سبز نشانهی ذوق و شوق و سلامت و برکت است و روایت داریم که جبرئیل امین در لباس سبز به حضور پیامبر اسلام میرسیده و به همین دلیل تعبیر سبز پوشان فلک، اشاره به فرشتگان آسمانی است و جبرئیل را به کنایه، سبز کبوتر هم خواندهاند.
کعبه وارم مقتدای سبزپوشان ملک کزوطای عیسی آمد شقّه دیبای من (خاقانی) یا نظامی میگوید:
رسیده جبرئیل از بین معمور براق برق سیر آورده از نور
برون رفته زوهم تیز هوشان زخرگاه کبود سبزپوشان.»(1)
پیرسبز پوشان، ص 20.
یا آنچه مولانا گوید:
«جهان پر ازخضر سبز پوش، دانی چیست؟ کهجوشکرد ز آبودرختآب حیات»(2)
(7/156)
2 - وگاه او را سپید جامه هم معرفی کردهاند: «بیشتر در آثار قبل از قرن ششم».(3)و دیدار ابو سعید ابوالخیر با خضر:
و بیشتر مردمان میهنه او را بدیدندی با پیری سفید جامه(4)خاقانی نیز در وصف حاجیان کهبرای احرام لباس سفید به تنکردهاند میگوید:
عالمان چون خضر پوشیده، برهنه پاوسر نعل پی شان همسرتاج خضر خان آمده
صوفیان رکوه پرآب زندگانیچون خضر همچو موسی در عصاشان جان ثعبانآمده
(قصیده تحفة الحرمین/ 255)
3 - خضر به هر جای قدم نهد سر سبزی به دنبال خود میکشد و شاعران از این افسانه، بهرهها بردهاند در ساختن بدایع نیکو، تشبیهات بلیغ و کم نظیر. در مرزبان نامه چنین آمده است:
«هر جای پیرامن شهر مزرعه و ضیعه احداث کردند. باغ در باغ و بستان در بستان نهادند و آبهای عذب و زلال که گفتنی از قدمگاه خضر پدید آمده است»(1)
مرزبان نامه، ص 117.
.و عطار هم در این بیت:
چو بادی خضر بر صحرا گذشته خضر بگذشته صحرا سبز گشته(2)
(الهینامه، 7/234)
اشاره به همین داستان دارد که خضر از هر کجا بگذرد از خود نشان سبزی به یادگار خواهد گذاشت.
4 - خضر جاودانه است؛ چون آب حیات نوشیده:
او خود مرا حیات ابد داد خضر وار زآن قطعهای که چشمهی حیوان شناسمش
(خاقانی، ص 895)
5 - خضر از دیدهها پنهان است و بر هر کسی ظاهر نمیشود مگر آن که خود بر کسی که محتاج است و به کمک او نیاز دارد ظاهر شود.(3)
همی پوشیده یی با ماست ظاهر چو گفتی خضر، خضر آنجاست حاضر
(
خسرو و شیرین نظامی، ص 425 )
خضر پنهان گذرد برده و من خضر دوران شوم انشا اللّه
(دیوان خاقانی، 3/279)
6 - خضر پیر سالکان وارسته است و راهنمای ره پویان طریق عرفان و تمثیلی برای جستن پیر است.
7 - آنچه باعث شد خضر به جاودانگی دست یابد تقدیر است.
شنیدهای که سکندر برفت تا ظلمات به چند محنت و خورد آن که خورد آب حیات
(گلستان، ص 183)
8 - خضر صاحب علم لدنّی است
چون نسوزد پرده دریابد تمام قصههای خضر و علم لدُن
(کلیات شمس، 2010/756)
عامهی مردم و یا حتی بزرگان به دلیل علاقه و عقیدهای که به حضرت خضر دارند جاهایی را هم منسوب به او دانستهاند و این اماکن را مقام خضر، کوه خضر، قدمگاه خضر نام نهادهاند و به زیارت آنجا میروند.
برای مثال مردم میریز شنبه به زیارت مقام خضر میروند. همان گونه که مردم کابل هم به زیارت مقام خضر میروند به دلیل اینکه خضر را حافظ مراتع و گوسفندان خود میدانند.(1)
پیر سبز پوشان، ص 427.
«در سلسله جبال بزمان (بلوچستان ایران) کوهی است به نام «کوه خضر زنده» و گویند حضرت خضر که آب حیات نوشیده در این کوه پنهان گردیده است»(2).
«در غار دارنوی ملایر، یک دریاچه زیر زمینی وجود دارد که مردم تصور میکنند دختران خضر و الیاس در آن آب تنی میکنند. تنها زنان میتوانند وارد این غار شوند و در مدخل غار باید لباسهای خود را به زن متولی بسپارند و بعد به درون غار که یکی دو سنگ آب از آن جاری است بروند. گفته میشود انتهای غار حریم دختران حضرت خضر و الیاس و مخدرّات مستورههای حرمسرای شاه پریان
است. ورود طبقه نسوان بدان شرط که پاک و طاهر باشند میسر است و گفتهاند که هر مردی که خواسته به آنجا داخل شود توسط اجانین کشته شده است»(1)
پیر سبز پوشان، ص 27.
.«در کوهبنان هم کوهی است معروف به کوه خانقاه، طاقی از آن در آوردهاند که به خواجه خصر معروف است. شیخ برهان الدین کوبنانی که مقبرهاش در همان جاست، معروف است که «حضرت شیخ در آنجا با حضرت خضر صحبت میداشته... و چنین مشهور است که آن حضرت را گلهی گوسفند بوده که صباح آن را رها میکردهاند و به صحرا میرفتهاند وتا شب چرا میکردهاند وشب باز میگشتهاند و کسی جرأت آن نداشته که یکی را از آن متصرف شود.» به اعتقاد عامه، خضر چوپانی گله شیخ را به عهده داشته و آن را نظر کرده بوده است»(2).
مولف «طرایق الحقایق» در کتاب خود چنین آورده است: «شنبه هم برای تماشای سیل سمرقند رفتیم. مانند بخارا هنوز این رسم در اوایل سال شمسی مقرر است در بیرون شهر به سمت شمال شرقی، محلی است که ابتدا بقعه ایست. میگویند: مقام خضر نبی است.»
جایی که خضر در آن دیده شده آنجا را به نام او خواندهاند. برای نمونه وقتی خداوندگار جلال الدین محمد بلخی در دمشق بود: «در مدرسه برانیه در حجرهای متمکن بودند، بارها جمعی از عزیزان خضر علیه السلام را آنجا مشاهده کردهاند و آن حجره تا غایت [یعنی تا امروز] منسوب است به خضر علیه السلام، خلایق به زیات روند و حاجت خواهند.(3)
در کتاب تربت پاکان راجع به قدمگاه خضر چنین آمده است: «در چند کیلومتری جنوب قم کوهی است به نام کوه خضر که بالای آن قدمگاه و مسجدی بنا شده و در نزدیک این دو، چهار طاقی است که گویا در روزگاران پیشین عارفی در آن به سر میبرده است.
از این قدمگاه که جای پا روی سنگهای کوه حجاری شده و مسجد آن چند صد سال قدمت دارد، در کتابها و رسائلی که در دورهی قاجاریه برای قم نوشته شده از آن یاد شده است.
راه پلهای نیز که از پایین کوه تا مسجد و قدمگاه مزبور از سنگ تراشیده شده، در اوائل قرن حاضر ایجاد گردیده است. در حال حاضر هم مردم به زیارت این مسجد میروند.
در جای جای ایران اماکنی وجود دارد که به قدمگاه خضر مشهور است و مردم به زیات آنجا میروند، در بندر عباس، چهار قدمگاه خضر وجود دارد؛ یعنی که خضر در آنجا دیده شده و بدانجا قدم نهاده و دو جا در جیرفت و پنج قسمت در میناب را مردم قدمگاه خضر میدانند و بدان اعتقاد دارند و برای رفع گرفتاریها و برآورده شدن حاجات به زیارت این اماکن میروند.
همچنین در کرمان زیارتگاهی است به نام قدمگاه پیر سبز پوش و در بم نیز زیارتگاهی به نام پیر غیب وجود دارد که احتمالاً منظورشان از پیر سبز پوش و پیر غیب همان خضر است.
در بهبهان، چهار بها، دشتستان، شوشتر و میناب هم زیارتگاههایی به نام امامزاده خضر وجود دارد و در بیجار، دزفول، سنندج، شوشتر و قروه زیارتگاههایی به نام خضر زنده هست که محل التجای مردم آن مناطق است.
بررسی علت و زمان به وجود آمدن این اماکن رسالهای دیگر میطلبد ولیکن همین اندازه، نشان دهندهی اعتقاد راسخ مردم ایران به وجود خضر است و در یک نگاه کلّی خضر، از شناخته شده ترین انبیاء در بین عوام است بیآنکه صاحب کتابی باشد و شریعت خاصی داشته باشد.
در بیابان حیاتم آبْ جو راه را گم کرده ام من خضر کو
اژدها دیدم ولی موسی نبود مُردهها بسیار لیک عیسی نبود
در شگفتم چونکه ابراهیم نیست آتش نمرودیان از بهر چیست؟
یا رب اینطوفان وطغیان بهر کیست؟ گشته ام بسیار لیکن نوح نیست
زیر پایم سنگ جوشد از زمین هاجر من رفت و گرگی در کمین
امشب از یعقوب من ذکری کنید مُردم ای کنعانیان فکری کنید
ذرهای از خاک کویش آورید مرهمی سازید و بر زخمم زنید
در هوایش قلب من بیتاب شد نام او بردم وجودم آب شد
«والسلام علی من اتبع الهدی»
(نگارنده)
قرآن کریم
آلوسی بغدادی، محمد بن عبدالله: «روح المعانی»، انتشارات داراحیاء التراث العربی، بیروت، بیتا.
آملی، سید حیدر: «نص النصوص در شرح فصوص الحکم»، تصحیح محمد رضا جوزی، روزنه، تهران، 1375.
ابراهیمی، میر جلال: «شرح تحلیلی اعلام مثنوی»، اسلامی، 1379.
ابرقوهی، شمس الدین ابراهیم؛ «مجمع البحرین»، به اهتمام نجیب مایل هروی، نشرمولی، 1406.
ابطحی، سید محمد باقر: «الصحیفة السجادیة الجامعة لادعیة الامام علی بن الحسین»، مؤسسه الام الهدی، 1411.
ابن عربی، محمد بن علی: «الفتوحات المکیه» دارالصادر بیروت، ج 3، بیتا.
ابن کثیر، عماد الدین: «تفسیر قرآن العظیم»، داراحیإ الکتب العربیه، مصر، ج 3، بیتا
اداره چی گیلانی، احمد؛ «شاعران هم عصر رودکی»، موسسهی پیشگام، تهران، 1370.
اردلان جوان، سید علی؛ «تجلّی شاعرانهی اساطیر و روایات تاریخی، مذهبی در اشعار خاقانی»، آستان قدس رضوی، 1367.
ارنست، کارل: «روزبهان بقلی»، ترجمهی مجدالدین کیوانی، مرکز نشر، تهران، 1377.
اسماعیل بن بزّاز اردبیلی: «صفوة الصفا» تصحیح غلامرضا طباطبایی مجد، زریاب، دوم، 1376.
افلاکی العارفی، شمس الدین محمد: «مناقب العارفین» به کوشش تحسین یازیجی، دنیای کتاب، تهران، سوم، 1375، ج 1 و 2.
انصاری، عبدالله: «طبقات الصوفیه»، تصحیح و تعلیق عبدالحی حبیبی قندهاری، به کوشش حسین آهی، نشر فروغی، تهران، اول، 1362.
انوری ابیوردی، اوحد الدین: «دیوان» به اهتمام محمد تقی مدرس رضوی، علمی و فرهنگی، تهران، چهارم، 1372.
باستانی پاریزی، محمد ابراهیم: «پیر سبز پوشان»، علم، تهران، 1379.
بر تلس، یوگنی ادوارد ویج: «تصوف و ادبیات تصوف»، ترجمهی سیروس ایزدی، امیر کبیر، تهران، 2536.
برهان، محمد حسین بن خلف تبریزی: «برهان قاطع»، به اهتمام محمد معین، چهارم 1361، ج 1.
بینا، محسن: «موسی از دیدگاه قرآن»، سازمان تبلیغات اسلامی، تهران، 1370.
پاپلی یزدی، محمد حسین: «فرهنگ آبادیها و مکانهای مذهبی کشور»، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد، 1367.
پادشاه، محمد: «فرهنگ آنندراج»، زیر نظر دبیر سیاقی، خیام، تهران، دوم، 1363، ج 1.
پورخالقی چترودی، مه دخت: «فرهنگ قصههای پیامبران، تجلّی شاعرانهی اشارات داستانی در مثنوی» آستان قدس رضوی، مشهد، 1371.
پور نامداریان، تقی: «داستان پیامبران در کلیات شمس»، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، دوم، 1369.
__________: «دیدار با سیمرغ»، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، دوم، 1375.
__________: «رمز داستانهای رمزی در ادبیات فارسی»، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران،، ویرایش دوم، 137.
پیر اردستانی، جمال: «مراة الافراد»، تصحیح حسین انیسی پور، نشر زوّار، تهران، 1371.
ترینی قندهار پوشنجی، نظام الدین: «قواعد العرفا و آداب الشعرا»، به اهتمام احمد مجاهد، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، تهران، 1374.
ثروت، منصور: «فرهنگ کنایات»، امیر کبیر، تهران، 1364.
جامی، نورالدین عبدالرحمن: «دیوان و تحقیق در احوال و آثار و جامی»، علی اصغر حکمت، چاپخانهی بانک ملی ایران، تهران، 1320.
«دیوان کامل جامی»، ویراستهی هاشم رضی، پیروز.
«مثنوی هفت اورنگ»، تصحیح مرتضی مدرسی گیلانی مهتاب، هفتم، 1375.
اقبال حسنی رازی، مرتضی بن داعی: «تبصرة العوام فی معرفة مقالات الانام»، به تصحیح عباس اقبال، اساطیر تهران، دوم، 1364.
حافظ، شمس الدین محمد: «دیوان» از نسخهی قاسم غنی و علّامه قزوینی، ساحل، تهران، 1371.
حقّی بروسوی، اسماعیل: «روح البیان»، مطبعة عثمانیة، 1331 ق، ج 5.
خاقانی، افضل الدین بدیل بن علی: «مثنوی تحفة العراقین» تصحیح یحیی قریب، امیر کبیر، تهران، دوم، 2537.
خاقانی، افضل الدین بدیل بن علی: «دیوان» تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، نگاه، تهران، 1375.
خرمشاهی، بهاء الدین: «حافظ»، قیام، تهران، دوم، 1374.
«ترجمه و توضیحات و واژنامهی قرآن کریم» جامی، 1374.
«دانش نامهی قرآن»، ناهید و دوستان، تهران، 1377. ج اول.
خزائلی، محمد: «اعلام القرآن»، امیر کبیر، تهران، دوم، 1350.
دقیقی طوسی، ابومنصور محمد بن احمد: «دیوان اشعار»، تصحیح محمد جواد شریعت، اساطیر، تهران، 1368.
دانشگر، احمد: «فرهنگ فارسی به فارسی دانشگر، اعلام»، حافظ ذین، 1370.
رازی، ابوالفتوح: «تفسیر روض الجنان و روح الجنان فی التفسیرالقرآن» انتشارات کتابخانهی مرعشی نجفی، قم، سال 1404.
رازی، نجم الدین ابوبکر بن محمد: «مرصاد العباد» به اهتمام امین ریاحی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب تهران، 1352.
رز مجو، حسین: «انسان آرمانی و کامل در ادبیات حماسی و عرفانی» امیر کبیر، تهران، 1368.
رسولی محلاتی، سید هاشم: «قصص قرآن یا تاریخ انبیاء»، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، پانزدهم، 1380.
زرّین کوب، عبدالحسین: «پیر گنجه در جستجوی ناکجا آباد»، مهارت، تهران، 1372.
__ «پله پله تا ملاقات خدا»، علمی و فرهنگی، تهران، هشتم، 1373.
__ «در قلمرو وجدان، سیری در عقاید، ادیان، اساطیر»، علمی و فرهنگی تهران، 1369.
زمردیان، احمد: «علی و کمیل»، سپهر، سوم، 1365.
سجادی، سید جعفر: «فرهنگ معارف اسلامی»، کوروش تهران، سوم، 1373
سرّامی، قدمعلی: «از رنگ تارنج خار»، علمی و فرهنگی تهران، سوم، 1378.
سعدی شیرازی، مصلح الدین: «بوستان»، تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی، خوارزمی تهران، چهارم، 1372.
__ «گلستان»، تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی، خوارزمی تهران، سوم، 1373.
__ «گزیدهی غزلیات»، حسن انوری، علمی، تهران، سوم 1372.
سلطان ولد، بهاء الدین: «ولد نامه»، تصحیح جلال همایی، به اهتمام ماهدخت بانو همایی، هما تهران، 1367.
سنایی، ابوالمجدمجدود بن آدم سنایی غزنوی: «خلاصة حدیقة الحقیقة و طریقة الشریعة»، امیری فیروزکوهی، زوّاره، تهران، 1374.
سمنانی، علاء الدوله: «چهل مجلس»، تحریر امیر اقبال سیستانی، به اهتمام عبدالرفیع حقیقت، نشر اساطیر، تهران، 1379.
سهروردی، شهاب الدین: «عوارف المعارف»، ترجمهی ابومنصور بن عبدالمومن اصفهانی، به اهتمام قاسم انصاری، انتشارات علمی و فرهنگی، دوم، 1374.
سهروردی، ضیاء الدین ابوالنجیب: «آداب المریدین» ترجمه عمربن محمد بن احمد شیرکان، تصحیح نجیب مایل هروی، علمی، 1363.
شمس تبریزی، محمد بن علی بن ملک راد: «مقالات شمس تبریزی» تصحیح و تعلیق محمد علی موحد، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، دوم، 1377.
شمیسا، سیروس: «فرهنگ اشارات ادبیات فارسی»، فردوسی، 1377، ج 1.
_________: «فرهنگ تلمیحات»، فردوسی، سوم، 1371.
شوالیه، ژان، گربران، آلن: «فرهنگ نمادها»، ترجمه سودابه فضایلی، 1378.
طباطبایی، محمد حسین: «تفسیر المیزان» ترجمهی محمد باقر موسوی همدانی، فرهنگی رجا و امیر کبیر، تهران، چهارم، 1370، ج 13.
طبری، محمد بن جریر: «تاریخ الرسل و الملوک»، ترجمهی ابوالقاسم پاینده، بنیاد فرهنگ ایران، تهران، چهارم، 1367.
طبری، محمد بن جریر: «ترجمهی تفسیر طبری»، تصحیح حبیب یغمایی، توس، تهران، سوم، 1367.
العروسی، محمد بن جمعه: «نور الثقلین» به اهتمام سید هاشم رسولی محلاتی، مطبعه الحکمه. قم، بیتا.
عطار، فرید الدین محمد: «الهی نامه» هلموت ریتر، توس، تهران، دوم، 1368.
_ «تذکرة الاولیاء»، تصحیح رینولد الین نیکلسون، بهزاد، چهارم، 1375.
_ «منطق الطیر» با مقدمه و حاشیهی محمد روشن، نگاه، 1374.
_ «مصیبتنامه» به اهتمام دکتر نورانی وصال، زوّار، تهران، 2536.
عنصری، ابوالقاسم حسن بن احمد: «دیوان» به تصحیح محمد دبیر سیاقی، سنایی، دوم 1363.
عین القضاة همدانی: «تمهیدات عین القضاة» عفیف عسیران، منوچهری، چهارم، 1373، ج 1 و 2.
___________: «نامههای عین القضاة» علی نقی منزوی و عفیف عسیران، اساطیر، 1377، ج 2 و 3.
غزالی طوسی، ابو حامد محمد: «کیمیایی سعادت»، به کوشش خدیوجم، علمی و فرهنگی، پنجم، 1371.
فانی، کامران، خرمشاهی، بهاء الدین، محبی، سعید: «دایرة المعارف تشیع» نشر سعید محبی، تهران، 1378.
فرخی سیستانی، علی بن جولوغ: «دیوان» به کوشش محمد دبیر سیاقی، گشن، تهران، 1363.
فردوسی، ابوالقاسم: «شاهنامه»، بر اساس چاپ مسکو، به کوشش سعید حمیدیان، قطره، تهران، چهارم، 1376.
فروزانفر، بدیع الزمان: «شرح احوال و نقد و تحلیل آثار شیخ فرید الدین عطار نیشابوری»، کتابفروشی دهخدا، تهران، دوم، 1352.
قبادیانی، ابو معین حمید الدین ناصر بن خسرو: «دیوان اشعار» تصحیح مجتبی مینوی، مهدی محقق، دانشگاه تهران، پنجم، 1378.
قطران تبریزی، ابو منصور: «دیوان» نسخهی محمد نخجوانی، ققنوس، تهران، 1362.
قونوی، صدرالدین: «فکوک یا کلید اسرار فصوص الحکم»، تصحیح و ترجمه، محمد خواجوی، مولی، تهران، 1371.
شیخ عباس قمی: «سفینة البحار و مدینة الحکم الآثار».
________: «کلیات مفاتیح الجنان»، فرهنگ اسلامی، قم، ششم، 1370.
کاشانی، عزالدین محمود: «مصباح الهدایه و مفاتح الکفایه» تصحیح جلال الدین همایی، هما، تهران، پنجم، 1376.
کامل نژاد، احمد: «تحلیل آثار نظامی گنجوی و مآخذ اسلامی و باستانی اسکندر نامه»، علمی و فرهنگی، تهران، 1369.
کتاب مقدس: «ترجمهی قدیم»، انتشارات ایلام، تهران، 1996.
کیایی نژاد، زین الدین: «جلوههایی از عرفان در ایران باستان»، نشر عطایی، تهران، 1377.
لاهیجی، شمس الدین محمد: «مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز»، تصحیح و تعلیق، محمد رضا برزگر خالقی، عفت کرباسی، زوّاره، تهران، 1371.
ماسه، هانری: «معتقدات و آداب ایرانی»، ترجمهی مهدی روشن ضمیر، موسسهی تاریخ و فرهنگ ایران، تهران، 1357.
مجلسی، محمد باقر: «بحارالانوار»، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1377، جلدهای مختلف.
مدبری، محمود: «فرهنگ نمادها، ادبی، تاریخی، اجتماعی»، پانوس، سوم، 1374.
مدرسی طباطبایی، حسین: «تربت پاکان»، مهر، 1335.
مراغی، محمد مصطفی: «تفسیر مراغی»، شرکه مصطفی حلبی، مصر، 1946.
مسعود سعد سلمان: «دیوان اشعار» به تصحیح دکتر مهدی نوریان، نشر کمال، تهران، 1364، ج 1 و 2.
مسکوب، شاهرخ: «مقدمهای بر رستم و اسفندیار»، فرانکلین، تهران، پنجم، 2536.
معصوم علیشاه، محمد معصوم شیرازی: «طرایق الحقایق» تصحیح محمد جعفر محجوب، تهران، سنایی، بیتا.
منوچهری دامغانی: «دیوان اشعار» به کوشش محمد دبیر سیاقی، زوّاره، تهران، 1370.
مولایی، محمد سرور: «تجلّی اسطوره در شعر حافظ»، انتشارات طوس، 1368.
مولوی، جلال الدین محمد: «گزیدهی غزلیات شمس تبریزی»، محمد رضا قلی زوّاره، باقر العلوم، 1370.
_ «کلیات غزللیات شمس» مطابق نسخهی بدیع الزمان فروزانفر، نگاه، تهران، هفتم، 1384.
_ «مثنوی معنوی»، تصحیح نیکلسون، ققنوس، تهران، 1376.
موسوی بجنوردی، کاظم: «دایرة المعارف بزرگ اسلامی»، مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامی، تهران، 1369، ج 1.
میر آخوری، قاسم: «طواسین، مجموعهی آثار حلاج»، غزال، تهران، 1379.
مینوی مجتبی: «احوال و اقوال شیخ ابوالحسن خرقانی و منتخب نور العلوم»، گلشن، تهران، پنجم، 1372.
میهنی، محمد بن منور: «اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید»، به اهتمام ذبیح الله صفا امیر کبیر، تهران، سوم، 1354.
نجفی، لواسانی: «احسن التواریخ» کانون شریعت، 1360.
نسفی، عزیز بن محمد: «الانسان الکامل»، پیشگفتارها نری کربن، تصحیح ماریژان موله، ترجمهی مقدمه از ضیاء الدین دهشیری، طهوری، تهران، چهارم، 1379.
_ «بیان التنزیل»، سید علی اصغر میر باقری فرد، طهوری، تهران، 1379.
نظامی، الیاس بن یوسف: «کلیات خمسهی نظامی» تصحیح وحید دستگردی، نگین، تهران، سوم، 1378.
وراوینی، سعد الدین: «مرزبان نامه»، به کوشش خلیل خطیب رهبر، دانشگاه شهید بهشتی، تهران، هفتم، 1380.
هجویری، ابوالحسن علی بن عثمان: «کشف المحجوب» تصحیح و. ژوکوفسکی، مقدمه قاسم انصاری، طهوری، تهران، هشتم، 1381.
یاحقّی، محمد جعفر: «فرهنگ اساطیر و اشارات داستانی در ادبیات فارسی»، سروش، تهران، دوم، 1375.
یثربی، سیدّ یحیی: «سیر تکاملی و اصول مسائل عرفان و تصوف»، دانشگاه تبریز، 1328.