ghaemiyeh.com
سرشناسه:محامد، علی، ۱۳۲۱ -
عنوان و نام پدیدآور:درآمدی بر نبوت و شخصیت پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآلهوسلم: علمی،اعتقادی،تاریخی،اخلاقی و تربیتی [کتاب]/علی محامد.
مشخصات نشر:قم: زائر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری:۳۱۲ص.
فروست:پژوهشکده علوم و معارف قرآنی علامه طباطبائی آستانه مقدسه؛ ۵۵.
شابک:۳۵۰۰۰ ریال: 978-964-180-164-1
یادداشت:کتابنامه: ص.[۳۰۵]- ۳۱۲؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:محمد (ص)، پیامبر اسلام، ۵۳ قبل از هجرت - ۱۱ق.
موضوع:محمد (ص)، پیامبر اسلام، ۵۳ قبل از هجرت - ۱۱ق. -- اخلاق
موضوع:محمد (ص)، پیامبر اسلام، ۵۳ قبل از هجرت - ۱۱ق. -- دعوت
موضوع:نبوت -- احادیث
موضوع:نبوت -- جنبههای قرآنی
رده بندی کنگره:BP۲۲۱/م۲۶د۴ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۳
شماره کتابشناسی ملی:۲۸۰۰۹۰۸
درآمدی بر نبوت و شخصیت پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآلهوسلم
علمی،اعتقادی،تاریخی،اخلاقی و تربیتی
علی محامد
مقدمه پژوهشکده 13
پیش گفتار 15
فصل اول
در بیان نسب آن حضرت 23
دلایلی بر موحد بود اجداد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم 28
نتیجه مباحث 30
ذکر نسب شریف رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم 31
شرح حال جناب عدنان 32
معدّ بن عدنان 33
نزار بن معدّ 34
مضر بن نزار 34
الیاس بن مضر 35
مدرکه بن الیاس 35
خزیمه بن مدرکة 35
کنانة بن خزیمه 36
نضر بن کنانه 36
مالک بن نضر 36
فهر بن مالک 37
غالب بن فهر 37
لویّ بن غالب 37
کعب بن لوی 38
مرة بن کعب 38
کلاب بن مرّه 38
قُصَیّ بن کلاب 39
عبد مناف بن قصی 41
هاشم بن عبد مناف 41
عبدالمطلب بنهاشم 45
عبدالله بن عبدالمطّلب 51
ولادت با سعادت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم 53
وقایع مهم هم زمان با ولادت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم 55
حالات آن حضرت در ایام شیر خوارگی 57
درسهای آموزنده این فصل 60
فصل دوم
اثبات نبوت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم 69
پیغمبر کیست؟ 74
برهان کمال 75
تعریف و شرایط معجزه 79
تعریف معجزه 80
شرایط معجزه 83
علت مطابق بودن اعجاز با زمان 85
اعجاز قرآن 88
فصاحت و بلاغت 95
اعجاز قرآن نسبت به علم و معرفت 100
قرآن و عدم اختلاف در بیان 103
قرآن و اخبار غیبی 106
نتیجه بحث 113
بحثی درباره سایر معجزات پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم 113
گفتار سید مرتضی درباره معجزات 118
معجزات مذکور در قرآن 119
کفایت شر استهزاء کنندگان 121
اخلاق فاضله دلیلی بر نبوت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم 123
کلام فیض کاشانی درباره اخلاق رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم 127
عدم نیاز علماء به معجزه 129
جمع قرائن 132
محیط دعوت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم 133
ویژگی اخلاقی و سوابق پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم 135
محتوای دعوت 137
عمق تأثیر او در محیط 153
وسائل نیل به هدف 154
ایمان و فداکاری در راه هدایت 156
شخصیت ایمان آورندگان 157
فصل سوم
خلق عظیم پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم 163
کیفیت نماز شب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم 167
نزول سوره طه 169
مقام زهد و بیاعتنائی به مظاهر دنیا 170
جود و سخا 175
شجاعت 178
تواضع و فروتنی 181
رفق و مهربانی 184
شکر گزاری از نعمتهای الهی 189
مقام صبر و بردباری 193
وفای به عهد و پیمان 197
شرم و حیا 200
سلام کردن به دیگران 205
تفقد و احترام به دیگران نسبت به جایگاه آنان 208
عدالت و امانت داری 212
فصل چهارم
صفات و شرایط پیامبران 221
علم لدّنی 221
شرائط دیگر 222
فصل پنجم
عصمت پیامبران 229
امکان تحقق عصمت 229
کلام شیخ مفید قدس سره 231
تعریف عصمت 232
مراحل عصمت 233
دلائل عصمت پیامبران 236
محدوده عصمت پیامبران 238
کلام سید مرتضی قدس سره 239
عصمت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم 241
اشکالات بر عصمت و پاسخ آنها 244
جواب این آیات 247
بیان کلام علامه طباطبائی رحمه الله 248
جواب آیه اول سوره فتح 250
منشأ شبهه به عصمت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم 254
فصل ششم
خاتمیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم 261
استدلال به آیات قرآن 262
استدلال به روایات 267
پاسخ بعضی ازاشکالات 270
فصل هفتم
اهداف بعثت انبیاء 273
نقش عظیم پیامبران در سازندگی تمدن انسانی 275
سخن علامه طباطبائی رحمه الله 276
عمدهترین اهداف بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و سایر انبیاء 277
تزکیه و تعلیم 277
تأئید حکم عقل و بیدار کردن فطرتها 285
آزاد کردن انسانها از قید و بندها 287
آگاه کردن مردم و جوامع بشری 290
علاج امراض روحی و روانی 294
برقرار کردن عدالت اجتماعی 296
مبارزه با خرافات و سنّتهای غلط 300
کتابنامه 305
(إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ...)
قرآن کتاب انسان سازی و بزرگترین معجزه جاوید پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است، اگر نوع مردم در برابر معجزات فعلی چون شق القمر و تسبیح سنگ ریزه و شفای مریضان و زنده کردن مردگان انگشت تعجب به دندان گرفته و به عجز و ناتوانی خود اعتراف و اقرار میکنند، عالمان و فرهیختگان در برابر قرآن کریم که معجزه قولی خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله و سلم است به خاک افتاده و خدای آنرا پرستش و سجده میکنند و اشک شوق از قلب و دل در برابر عظمت قرآن جاری کرده و گویای آن هستند که (الخواص للقولیة و العوام للفعلیة اطوع).
وجه اعجاز قرآن گرچه در فصاحت و بلاغت آن آشکار است اما مهمترین وجه اعجاز این کتاب الهی نه مسأله «صرفه» است و نه معجزات علمی و خبرهای غیبی و نه جنبههای ادبی و فصاحت و بلاغت آن، بلکه قرآن کتاب انسان سازی است و تربیت قرآنی، فردی چون حضرت امیر علیه السلام پدید آورده است که فخر کائنات و سرآمد و قطب اولیاءالله است، اعجاز قرآن را باید در معارف بلند آن و در خداشناسی و معرفی اسماء و صفات الهی جستجو نمود، هرگز و هرگز کتابی در معرفی توحید که غایت آمال و کعبه آرزوهای اولیاءالله
است به پایه قرآن نمیرسد این همه فیلسوف و متکلم و عارف در طول تاریخ آمدهاند و همه ریزه خوار سفره قرآن بوده و هستند و همه در برابر آن سر تعظیم فرود آوردهاند.
پژوهشکده علوم و معارف قرآنی علامه طباطبائی رحمه الله با فضل و عنایت خداوند متعال و با استعانت از حضرت ولی عصر علیه السلام و در پرتو کرامات حضرت فاطمه معصومه علیها السلام که با هدف جذب محققان، مولفان و مترجمان و صاحب نظران در زمینههای مختلف علوم و معارف قرآنی جهت استفاده از ظرفیتهای موجود انقلاب شکوهمند جمهوری اسلامی به منظور پژوهش و تحقیق در علوم قرآنی، ترویج و تبیین معارف والای قرآن کریم، تدوین کتب و پژوهشهای علمی و تحقیقی و تربیت محققان و مدرسان در حوزههای مختلف علوم قرآنی توسط آستانه مقدسه حضرت فاطمه معصومه علیها السلام در سال 1388 تأسیس گردید و پژوهشهای روز آمد را وجهه همّت خود قرار داده است.
تأسیس این پژوهشکده که از اهداف دیرینه حضرت آیت الله مسعودی خمینی تولیت معظم آستانه مقدسه بوده با زحمات و تلاش پیگیر و مجدّانه ایشان به انجام رسید و اکنون دست همهی محققان این عرصه را به گرمی میفشارد و در پایان از مؤلف ارجمند اثر حاضر تقدیر و تشکر مینمائیم.
پژوهشکده
علوم و معارف قرآنی علامه طباطبائی رحمه الله
الحمدلله رب العالمین و الصلاة و السلام علی امام الانبیاء و المرسلین و خاتم السفّراء المقربین محمد و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین.
قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم اعطیت خمسا لم یعطها احد قبلی جعلت لی الارض مسجداً و طهوراً و نصرت بالرّعب و احلّ لی المغنم و اعطیت جوامع الکلم واعطیت الشفاعة(1)
خصال، شیخ صدوق، جلد ا، ص 264.
؛پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
«به من پنج چیز داده شده است که پیش از من به احدی داده نشده؛ زمین برای من مسجد و پاک کننده شد، به هراس دشمنان یاری شدهام، غنیمت بر من حلال شده است، کلمات پر معنا و شفاعت به من داده شده است».
در سال شش هزار و دویست و سه سال بعد از هبوط حضرت آدم علیه السلام که حدود پانصد و هفتاد سال از به آسمان رفتن عیسی مسیح علیه السلام میگذشت خدای
1) (1)
بزرگ بر تمام بشریت منت نهاد و پیامبر اکرم حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم را در حالی که چهل سال از عمر شریفش میگذشت در روز بیست و هفتم ماه رجب در مکه مکرمه در زمانی که در غار حرا مشعول عبادت و خود سازی بود مبعوث به رسالت کرد و دین حنیف اسلام را برای مردم روی زمین به ارمغان آورد. با آمدن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جهان بشریت روشن و تمدنی بزرگ پایه گزاری گردید و به همت این پیامبر رحمت؛ رأفت اسلام در سرزمین حجاز ظهور یافت و برای اولین بار آیات اول سوره علق را که بشارت دهنده علم و دانش و کرامت انسان است بر ایشان نازل کرد و از اول اعلام کرد که این پیامبر و دین او، دین علم و دانش و فرهنگ است.
آن گونه که قرآن از زمان جاهلیت حکایت میکند پدران از سر جهل و نادانی دختران بیگناه خود را زنده زنده در حجاب خاک پنهان میکردند تا از طعن دشمنان در امان باشند.
در آن زمان در میان ساکنان حجاز حق و حقوق انسانی بر مدار قدرت رؤسای قبائل دور میزد و از علم و دانش و سواد خبری نبود. اوج احساسات این مردم در توصیف اموری بود که غرائز حیوانی آنها را ارضاء میکرد و هیچ احساس معنوی در میان آنان وجود نداشت. بیشک برای بر هم زدن چنین جامعه و محیط آلودهای نیاز به یک اصلاح بنیادی خواهد بود.
روشن است برای اصلاح اساسی چنین جامعهای یک انقلاب و دگرگونی اساسی و همه جانبه ضروری و لازم است و این انقلاب، نیازمند به مردی مقتدر و توان مند است که آسمانی و از جنب خدای بزرگ باشد آن هم با ویژگیهایی مانند علم و دانش وسیع و طهارت و پاکی ظاهر و باطن تا از هرگونه تعدی و تجاوز و سود جویی مصون باشد و به خاطر منافع شخصی، مخالفان خصوصی
خود را نابود نسازد. بلکه در راه اصلاح آنان بکوشد و فقط در راه خدا و برای رفاه حال مردم و پیشرفت مادی و معنوی جامعه، سعی و تلاش نماید.
بدون شک رهبری که خود از معنویات و اخلاق الهی و انسانی بیبهره باشد و ملکات فاضلهی انسانی در او وجود نداشته باشد نمیتواند جامعه را اصلاح نماید و ملتی را از بدبختی نجات بخشد. مسلماً تنها رهبران آسمانی و نمایندگانشان هستند که میتوانند با الهام از خدا دگرگونی عمیق و ریشه داری در جهان به وجود آورند و با تبلیغ وحی و احکام الهی انسانها را هدایت نمایند و با نور علم و دانش، جهل و نادانی را از جامعه بزدایند و با گسترش اخلاق وتعلیم و تربیت پایه گذار تمدنی بزرگ و همه جانبه باشند.
با ظهور دین اسلام و بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در سرزمین بینام و نشان حجاز، زنان و مردان بزرگی سر برآوردند که نه فقط خود راه رستگاری را یافتند بلکه با راهنمایی دیگران، آنان را نیز به راه سعادت و رستگاری رهنمون شدند و زمینه ساز پیدایش تمدن عظیم اسلامیگردیدند. دلهایی که در قساوت و تیرگی مانندی نداشت، منشأ شهودهای عرفانی شد. و صاحب دلان زیادی از هر سو پیدا شدند، در حقیقت مس وجود این مردم با کیمیای ظهور حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و مساعی یاران فداکارش به ویژه مولای موحدان حضرت علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین علیه السلام به طلای ناب مبدل گردید.
شکی نیست که بزرگترین نعمت از نعمتهای بیشمار خداوند منان فرستادن پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است و هیچ نعمتی تاب مقابله با آن راندارد. دلیل این مطلب این است که خداوندنعمتهای بسیاری را به بندگانش داده است، ولی هیچ گاه درباره آنها منّت نگذاشته است، جز نعمت فرستادن پیامبر اسلام.
در سوره آل عمران در این رابطه میفرماید:
(لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ)1 ؛
«به تحقیق منت نهاد خداوند بر همه مؤمنان هنگامیکه بر انگیخت در میان آنان پیامبری را از جنس خودشان تا بخواند بر آنها آیات خود (قرآن) را و پاک و پاکیزه گرداند آنها را و به آنان علم کتاب و حکمت بیاموزد، اگر چه پیش از این در گمراهی آشکار بودند».
مسلم است که در مقابل این نعمت بزرگ آسمانی و به منظور شکرگذاری آن، وظائف مهم و حساسی برای مؤمنان وجود دارد. وظیفه اول، معرفت و شناخت شخصیت عظیم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و اعتقاد به نبوت ایشان به عنوان آخرین فرستادهی خدا و این که بعد از ایشان پیامبری و بعد از اسلام دینی از طرف خدا نخواهد آمد. هم چنین سعی وکوشش در شناخت و احکام و دستورهای خدا و عمل به آنها و اینکه هر چه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بگوید از جانب خدای حکیم میگوید و با این اعتقاد، احکام پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را به کار بندد.
وظیفه دوم معرفی و شناساندن ایشان است. زیرا معرفی شخصیت و رسالت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در حقیقت معرفی دین اسلام است، چون شناخت اسلام بدون شناخت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم غیر ممکن است و هیج کس تردیدی ندارد که تبلیغ دین اسلام بر همه مسلمانان و اجب است. اگر ما پیروان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بتوانیم شخصیت وعظمت ایشان را به مردم جهان معرفی کنیم، همگان به حقانیت اسلام
به عنوان یک تمدن بزرگ در جهان پی میبرند، چون پایه گذار این تمدن، شخص پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم است.
این وظیفه اگر چه وظیفه عمومی مسلمانان است، ولی بیشتر از همه بر عهده عالمان و اندیشمندان و محققان و نویسندگان است؛
یکی از طرق معرفی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم معرفی ایشان از راه توجه به آیات شریف قرآن است، خصوصاً آیاتی که در قرآن به منظور معرفی ایشان نازل شده است؛ البته، نازلترین افق برین و ملکوتی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم در قرآن تبیین گردیده است.
(الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)1 .
«کسانی که پیروی میکنند از پیامبری که درس نخوانده مبعوث به رسالت شده است. پیامبری که مییابند نزد خودشان در حالی که شرح حال او مکتوب است در تورات موسی و انجیل عیسی که دارای این صفات است؛ امر به معروف و نهی از منکر میکند و برای مردم پاکیزهها را حلال و خبائث «هر چیزی که تنفر طبع دارند» را حرام میکند و بارگران و سخت و مشکل را از آنان بر میدارد. و نیز بر میدارد از دوش آنان غلها و زنجیرهائی که بر آنان بوده است. پس کسانی که بعد از شناسایی به او ایمان آورند و او را تعظیم و تکریم کنند و نیز او را یاری نمایند اینان رستگارانند».
قطعاً اگر این آیه کریمه و امثال آن برای مردم جهان، حتی منکران رسالت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم تفسیر و تبیین گردد به عظمت ایشان پی میبرند. و نیز اگر سخنان پر معنا و پر مغز ایشان و خاندان پاک آن حضرت برای مردم بازگو شود، گام مهمّی در شناخت آن حضرت برداشته شده است.
چنان که امام رضا علیه السلام میفرماید:
«فإِنّ النّاس لَو عَلِمُوا مَحاسِنَ کلامنا لاتبعونا؛(1)
شیخ حر عاملی، وسائل شیعه، جلد 18، باب 8، حدیث 25.
اگر مردم دنیا به مقاصد ما پیببرند از ما پیروی میکنند».معرفی سال 1384 به عنوان سال پیامبر اعظم از طرف رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنهای مدّ ظله العالی انگیزه خوبی برای بسیاری از دانشمندان و محققان و نویسندگان به وجود آورد تا با بیان ابعاد مختلف از زندگی و سیره، شخصیت ایشان و نبوت و رسالت ایشان را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهند و با نوشتن کتابها و مقالات و نیز با سخنرانیها، کنگرهها و نشستهای علمی، این مهم را مورد بحث و بررسی قرار دهند. اینجانب نیز تصمیم گرفتم نوشتهای هر چند ناچیز درباره عظمت و شخصیت آن حضرت به نگارش درآورم، شاید توانسته باشم گوشهای از این وظیفه مهم را انجام داده و نام خود را در ردیف نام خریدران یوسف قرار دهم. بعد از مطالعاتی که در این رابطه انجام گرفت به این نتیجه رسیدم که اگر نوشته ام در اثبات نبوت و رسالت ایشان باشد - که جنبه کلامیدارد و نیز مختصری از تاریخ اجداد و آباء و امّهات ایشان و اثبات نسب و نیز شمهای از جنبههای فضائل اخلاقی آن حضرت باشد خیلی بهتر است. تا حدودی کتابی جامع و در بردارنده ابعاد گوناگون آن پیامبر رحمت باشد و نام آن را درآمدی بر اثبات نبوت و شخصیت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم انتخاب کردم.
1) (1)
بنابر این کتاب مشتمل است بر چند فصل:
فصل اول؛ در ذکر نسب و احوالات اجداد آن حضرت و نیز شرح حال پدر گرامی ایشان حضرت عبدالله علیه السلام و مادر گرامی آن حضرت و دوران رضاع و شیر خوارگی و مطالب دیگر؛
فصل دوم؛ در اثبات نبوت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم با دلائل عقلی و از راه اعجاز و بیان معجزه و کیفیت صدور اعجاز و اثبات اعجاز قرآن به طرق مختلف و بیان وجوه اعجاز قرآن؛
فصل سوم؛ در بیان اخلاق پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم؛
فصل چهارم؛ در بیان صفات و شرایط پیامبران و بیان اینکه این صفات و شرایط لازم در وجود پیامبر اسلام موجود بوده است؛
فصل پنجم؛ در بیان عصمت انبیاء و اثبات عصمت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم و جواب شبهاتی که بر عصمت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم شده است.
فصل ششم؛ در اثبات خاتمیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و اثبات جهانی بودن دین اسلام.
فصل هفتم؛ در بیان اهداف بعثت پیامبران و نقش عظیم آنان در سازندگی فرهنگ و تمدن انسانی.
بر این باوریم که این مجموعه بدون نقص و ایراد نخواهد بود. امیدواریم صاحب نظران و دانشمندان محترم با دیده انصاف به آن بنگرند و هرگونه نقص و ایرادی به نظر آنان میرسد با لطف و محبت تذکر دهند تا اصلاح گردد، ولی به طور قاطع اظهار میکنیم اگر نقص باشد ناشی از غفلت و اشتباه است.
وآخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمین.
دانشگاه قم علی محامد
دلایلی بر موحد بودن اجداد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
ذکر نسب شریف رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
ولادت با سعادت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم
وقایع مهم همزمان با ولادت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم
حالات آن حضرت در ایام شیرخوارگی
درسهای آموزنده این فصل
بدون تردید هر کس بخواهد درباره پیامبر اعظم حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و شخصیت ایشان و یا درباره نبوت و پیامبری ایشان چیزی بنویسد، ضرورت دارد در اوّلین مرحله، نسب شریف آن جناب را بررسی نماید، زیرا ذکر نسب و اجداد آن حضرت و بررسی دقیق - در شرح حال - آنان، بزرگترین دلیل بر شخصیت و عظمت آن جناب - است وهم مهمترین گواه بر حقانیت و نبوت و رسالت ایشان است که از جانب خداوند متعال، به رسالت مبعوث شده و هدایت و رهبری تمام انسانها را تا روز قیامت برعهده گرفته است و نیز دلیل روشنی بر خاتمیت و اینکه دین آن حضرت، آخرین ادیان و رسالت ایشان جهانی و ابدی است - میباشد.
دانشمندان علم شریف کلام(1)
ابن میثم بحرانی، قواعد المرام فی علم الکلام، ص 127.
میگویند:از شرایط نبوت این است که پیامبران خدا باید پدران و مادرانی پاک و پاکیزه داشته باشند تا هیچ کس نتواند به آنها طعنه بزند، زیرا اگر چنین باشد نمیتوانند درمردم اثر بگذارند و آنان را به دین خدا دعوت کنند.
علامه مجلسی رضوان الله علیه میگوید:
اجماع علمای امامیه بر این است که پدران بزرگوار رسول خدا و ائمه هدی صلوات الله علیهم اجمعین تا حضرت آدم همه مسلمان
1) (1)
بودهاند بلکه همگی انبیاء و اوصیاء بودهاند و هیچ یک کافر نبودند. اگر بعضی از آنان اظهار اسلام نمیکردند از جهت تقیه و یا مصلحت دینی دیگری بوده است که خودشان میدانستهاند.(1)
علامه مجلسی، بحارالانوار، جلد 15، ص 117.
همین اجماع را امین الاسلام طبرسی هم درمجمع البیان نقل کرده و در مورد آذر که در قرآن به نام پدر حضرت ابراهیم آمده میگوید:
آذر یا جدّ مادری ابراهیم علیه السلام بوده است و یا عموی ایشان و نمیتواند پدر ایشان باشد چون به اجماع طائفه امامیه ثابت شده که پدران پیامبر اسلام تا آدم، همه موحد و خدا پرست بودهاند.
از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت کردهاند که فرمودند:
«خدواند متعال پیوسته مرا از اصلاب پدران پاک به ارحام مادران پاک منتقل کرد تا اینکه مرا به این عالم رسانید و مرا به آلودگیهای جاهلیت آلوده نکرد».
اگر در میان پدران ایشان یک نفر کافر وجود داشت پیامبر همهی آنها را متصف به طهارت نمیکرد، چون خداوند فرموده است.
«انما المشرکون نجس و بر این مطلب دلائلی دارند که اینجا جای ذکرش نیست»(2).
و نیز در کتاب «حق الیقین» بعد از نقل اجماع مزبور میگوید:
آذر پدر حضرت ابراهیم نبود، بلکه عموی او بود چون او را تربیت کرده بود او را پدر میگفتند بلکه تارخ پدرش بود و احادیثی که بر خلاف این دلالت میکند محمول بر تقیه است.(3)
انس بن مالک گفت: از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که میفرمود:
«من و علی بن ابیطالب دو هزار سال در جانب راست عرش الهی بودیم و خدا را تسبیح میکردیم پیش از آنکه خداوند آدم را خلق کند. چون خداوند متعال آدم را خلق کرد ما را در صلب آدم قرار داد، سپس ما را از صلبی به صلب دیگری در اصلاب پاک منتقل کرد و همین گونه در ارحام زنان پاک قرار داد تا به صلب عبدالمطلب رسیدیم، آنگاه ما را دو قسمت کرد، نصف آن را در صلب عبدالله و نصف دیگر را در صلب ابوطالب. نبوت و رسالت را در من قرار داد و وصایت و ولایت را در علی قرار داد. آنگاه برای ما دو اسم از اسماء خودش اشتقاق کرد. و خداوند، محمود است و مرا محمد، و الله، علی است و او را علی قرار داد. پس من مستحق نبوت و رسالت شدم و علی مستحق وصایت و قضاوت».(1)
بحارالانوار، جلد 15، ص 12.
بر این مضمون روایات زیادی رسیده و مفاد همهی آنها این است که آباء و اجداد و مادران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم همگی موحد و خداپرست و حتی معصوم از گناهان بودهاند.
بیهقی در دلائل النبوة از انس بن مالک نیز روایت کرده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
«مردم به دو فرقه جدا نشدند مگر اینکه مرا در بهترین آنها قرار داد تا من از پدر و مادرم بیرون آمدم و به من چیزی از زمان جاهلیت نرسید و من از ازدواج صحیح متولد شدم نا متنهی شدم
1) (1)
علاوه بر آنچه مورخان اسلام درباره عظمت و شخصیت آباء و اجداد گرامی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گفتهاند که همگی بر این دلالت میکند که آنها یا پیامبر خدا و یا از اوصیاء پیامبران الهی و سرآمد تمام مردمان عصر خود بودهاند، دلائل بسیاری وجود دارد - که شیعه و سنّی نوشتهاند - که اجداد و نیاکان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم موحد و خدا پرست بودهاند و گرفتار هیچ گونه آلودگی و دنائت جاهلیت نشدهاند در این جا به بعضی اشاره میکنیم
الف) خداوند متعال میفرماید:
(وَ تَقَلُّبَکَ فِی السّاجِدِینَ) .(2)
از ابن عباس رضی الله عنه روایت شده است که گفت: مراد این است که از پیامبری به پیامبری منتقل شد تا اینکه خداوند او را به پیامبری برگزید. و نیز در ذیل آیهی (لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ) بر اساس قرائت فتح فاء در انفسکم باید یادآور شویم که عدهای از قراء قرآن مانند عبدالله بن عباس و ابن عطیّه و ابن محیص و زهری من انفسکم به فتح فاء خواندهاند و گفته شده است که حضرت فاطمه زهرا علیها السلام دختر بزرگ رسول خدا نیز این چنین قرائت میکردند(3)، معنای آن این است که به تحقیق آمد به سوی شما پیامبری از نفیس ترین و با ارزشترین شما. از امام علی بن ابی طالب علیه السلام روایت شده است؛ یعنی از حیث
نسب و از جهت ازدواج و هم از جهت حسب پیامبر برترین همهی مردم است، زیرا در میان پدران من از آدم تا به آخر کسی نیست مگر اینکه از نکاح صحیح به دنیا آمدند و هیچ زنا کاری در میان آنان نیست.
ابن کلبی مورخ معروف میگوید: شرح حال پانصد نفر از مادران پیامبر را نوشتم و در میان آنها نا پاکی را نیافتم و نه چیزی از آن چیزهائی که اهل جاهلیت به آن گرفتار بودند.(1)
ابن کلبی، الشفا بتعریف المصطفی، جلد 1، ص 121.
علی بن ابراهیم قمی از امام باقر علیه السلام روایت کرده که مراد از «الذی حین تقوم» قیام در نبوت و پیامبری است و مراد از «تقلبک فی الساجدین» یعنی اصلاب پیامبران.(2)
طبرسی در مجمع البیان از امام باقر و صادق علیهما السلام روایت کرده است که مراد از «تقلبک فی الساجدین» انتقال از اصلاب پیامبران است که از پیامبری به پیامبر دیگری منتقل شدند تا اینکه پیامبر را از صلب پدرش عبدالله و از نکاح صحیح از زمان آدم تا به پدرش حضرت عبدالله رسیده است.(3)
بنابراین میتوان از آیات قرآن، به طور روشن استفاده کرد تا آباء و اجداد و مادران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نه تنها از بزرگان و پاکان و مطهرات بودهاند و خدای متعال را سجده و عبادت میکردند و از شرک و بت پرستی و آلودگیهای جاهلیت مبری بودهاند، بلکه طبق روایات زیادی که به بعضی از آنها اشاره شد نیاکان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم یا پیامبر الهی بودهاند و یا از اوصیاء آنان به شمار میرفتند چنانکه درباره عبدالمطلب و اجداد دیگر ایشان خواهد آمد. خود این مطلب بسیارمهم است که بدانیم نزد مردم
آن عصر این نکته بسیار مهم بوده و دانشمندان و کاهنانی که در آن اعصار درگوشه و کنار شبه جزیره پهناور عربستان آن روز میزیستهاند این مطلب را میدانستهاند.
همان گونهای که احبار و دانشمندان یهود و مسیحیت هم کاملاً اطلاع داشتهاند و هر یک از اجداد رسول خدارا که ملاقات میکردند از عظمت و شخصیت او، بر اساس علائم و نشانههایی که از تورات و انجیل به آنان رسیده بود، مطلع میشدند که آنان از اجداد پیامبر آخر الزمان هستند. چنانکه در تاریخ آنها بیان خواهد شد.
ب) دلیل دوم بیانات شریف و زیبایی است که در زیارات وارده حضرت امام حسین علیه السلام رسیده است، مانند:
«و اشهد انک کنت نوراً فی الاصلاب الشامخة و الارحام المطهرة لم تنجسک الجاهلیة با نجاسها ولم تلبسک من مدلهمات ثیابها؛(1)
شیخ عباس قمی، مفاتیح الجنان، زیارت ششم، ص 71.
شهادت میدهم که تو در اصلاب عالی پاک پدران و ارحام پاک مادران به صورت نور الهی بودید وهرگز مقام توحید کامل شما آلوده به ناپاکی های جاهلیت نگردید و غباری از شرکهای عصر جاهلیت بر دامان شما ننشست».همین عبارت در زیارت اربعین امام حسین علیه السلام(2)و در بسیاری دیگر از زیارات سایر ائمه علیهم السلام - شبیه این عبارات - آمده است.
تا اینجا از نظر عقل و نقل روشن گردید که پیامبر اسلام از جهت حسب و نسب برترین تمام مردم تا روز قیامت است، زیرا اجداد و نیاکان آن حضرت از لحاظ روحی و جسمی و از جهت پدر و مادر از بهترین و گرامیترین انسانها و
همگی موحد و یگانه پرست بودهاند و هیچ یک از آنان غیر خدا را سجده نکردهاند. همان گونه که متکلم بزرگ ابن میثم بحرانی(1)
ابن میثم، قواعد المرام فی علم الکلام، ص 127.
میگوید: «طهارت و پاکی آباء و اجداد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از الطاف بزرگ خداوند است، چون موجب نزدیک شدن انسانها به اطاعت خداوند میشود و وسیلهای است برای تمایل دلهای مردم جهت پذیرش اسلام و آئین آن بزرگوار».مورخ معروف ابن هشام نیز میگوید:
«رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اشرف همهی فرزندان آدم از جهت حسب است و افضل و برترین همهی فرزندان آدم از جهت نسب است».
او این مطلب را بعد از بیان شرح حال اجداد پیامبر بیان کرده است.(2)
آن گونه که دانشمندان و مؤرخان بزرگ اسلام مانند ابن هشام - در کتاب السیرة النبویة - و ابن اثیر جزری - در الکامل فی التاریخ - و طبرسی - در کتاب اعلام الوری باعلام الهدی - و علی بن عیسی اربلی - درکشف الغمة فی معرفة الائمة - و دیگران نوشتهاند نسب شریف آن حضرت چنین است: محمد بن عبدالله بن عبد المطلب بنهاشم بن عبد مناف - اسم عبدالمطلب «شیبه» بوده است و اسمهاشم «عمرو» و اسم عبد مناف «مغیره» است - ابن قصّی - و اسم قصی «زید» است - ابن کلاب بن مرّه بن کعب بن لوّی فهر بن مالک بن نضر بن کنانة بن خزیمة بن مدرکة - و اسم مدرکه «عامر» است - بن الیاس بن مضر بن نزار بن معدّ بن عدنان.(3)
از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است که فرمودند: هرگاه نسب من به عدنان رسید، دیگر امساک کنید و بالاتر نروید.(1)
کشف الغّمة، جلد 1، ص 15.
یکی از علتهائی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود تا عدنان بالاتر نروید این است که در نسب آن حضرت تا عدنان هیچ اختلافی وجود ندارد ولی بعد از عدنان تا حضرت آدم، خالی از اختلاف نیست و از این جهت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نخواسته است مردم وارد چیزهای اختلافی بشوند و ما نیز به پیروی از این حدیث شریف شرح حال جناب عدنان را بررسی میکنیم تا به شرح حال پدر بزرگوار آن حضرت جناب عبدالله علیه السلام برسیم.
آنچه مورخ بزرگ و اقدم، ابن اسحاق گفته این است که از زمان جناب عدنان فرزندان حضرت ابراهیم علیه السلام و قبائل عرب در شهرها و بلاد عربستان متفرق شدند. جناب عدنان دارای چهار پسر بود به نامهای نزار و قضاعه و قنص و ایاد.
پدر جناب عدنان «ادد» است و مادرش «بلهاء» در ایام کودکی آثار رشد و شهامت از جبینش دیده میشد و کاهنان و منجمان میگفتند از نسل او شخصی پدید آید که جن و انس مطیع او میشوند، از این رو دشمنان فراوانی داشت چنانکه زمانی که در بیابان شام هشتاد سوار دلیر، او را تنها یافتند به قصد کشتن با او نبرد کردند. جناب عدنان، یک تنه با آنان جنگید تا جایی که اسبش کشته شد. سپس پیاده شد و با حالت پیاده با آنان جنگید تا اینکه خود را به کوهی رسانید. دشمنان همچنان او را تعقیب میکردند تا آنکه دستی از کوه پیدا شد گریبان عدنان را گرفت و بر قلهی کوه نشانید. بانگی از قله کوه شنیدند و به زیر آمد، به گونهای که دشمنان عدنان از ترس جان دادند، این داستان خود از
1) (1)
معجزات پیغمبر آخر الزمان صلی الله علیه و آله و سلم است چون هیچ یک از شاخههای قریش که نسبشان به جانب عدنان میرسد ادعای نبوت نکردند جز از طایفه شریف هاشم بن عبد مناف به علاوه اینکه انتساب بعضی از طوائف به عدنان مانند بنی امیه به اثبات نرسیده است.
خلاصه چون عدنان به حد رشد رسید، بزرگ عرب و سید سلسله و قبله قبیله شد تا جایی که ساکنین مکه و مدینه و قبائل اعراب بادیه نشین او را اطاعت میکردند.
چون بُخت النّصّر از فتح بیت المقدس فارغ گردید تصمیم گرفت تا بلاد و اقوام عرب را مسخّر خود نماید. سر انجام با عدنان جنگید و بسیاری از انصار او را کشت تا جایی که دیگر امکان اقامت عدنان و مردان او در مکه نماند، ناچار هر کدام به طرفی فرار کردند. فرزندان عدنان به یمن آمدند و آنجا را به عنوان وطن برگزیدند تا اینکه از دینا رفتند.(1)
محدث قمی، منتهی الامال، جلد 1، ص 3.
(2) بعد از درگذشت عدنان، نور و روشنی که از جبین او درخشان بود از طلعت فرزندش معّد طالع بود. این نور بر وجود پیامبر آخر الزمان دلیلی واضح بود که از صلبی به صلب دیگری منتقل میشد. چون آن نور پاک به جناب معد منتقل گشت و بخت النصر از دنیا رفته بود و مردم از شر او ایمن گشته بودند کسی را به طلب او فرستادند و جنابش را در میان قبائل عرب آوردند و معد سالار سلسله گشت و همگی رهبری او را پذیرفتند. از او چهار پسر به دنیا آمد تا این که نور نبوت به فرزندش جناب نزار منتقل گشت.
نزار بن معدّ سرور و بزرگ فرزندان پدرش بود و در مکه جای داشت. مادرش ناعمه دختر حوسم بن عدی از طایفه جرهم است و چهار فرزند داست. مضر، ایاد، ربیعه و انمار که مادرشان مسوده دختر عک بن عدنان است.(1)
همان.
زمانی که نزار به دینا آمد پدرش به نور نبوتی که در میان دیدگانش میدرخشید نگریست و سخت شادمان شد و شتران زیادی قربانی کرد و مردم را اطعام کرد و فرمود «انّ هذا نزر فی حق هذ المولود؛ یعنی هنوز اینها اندک است در حق این فرزند». میگویند شتران هزار شتر بودند و چون نزار به معنی اندک است، آن کودک را نزار نامیدند و چون به حد رشد رسید پدرش وفات یافت. نزار نزد عرب بزرگ و سید قبیله گشت و چهار پسر از او پدیدار گشت و چون اجل محتوم او نزدیک شد از میان بادیه با فرزندان به مکه آمد و در آنجا وفات یافت.(2)
مادر او، زنی است به نام سوده، دختر عک. جناب مضر سرور و بزرگ فرزندان پدرش بود. مردی بود بخشنده و دانا. از او روایت شده است که خطاب به فرزندانش گفت: «کسی که بدی کشت کند پشیمانی بد رود و بهترین نیکی با شتابترین آن است. پس نفوس خود را از آنچه ناخوش دارید بازدارید که در میان صلاح و فساد جز شکیبایی و پرهیزکاری چیزی نیست». از پیامبر روایت شده است که ربیعه و مضر را دشنام ندهید زیرا آن دو مسلمان بودند.(3)
کنیهی او ابا عمرو است و مادر او رباب دختر جنده بن معدّ است. جناب الیاس بن مضر بزرگواری یافت و بزرگ عرب شد. عظمت او بر قریش آشکار بود او اول کسی است که دگرگون ساخت سنتهای پدرانشان بر فرزندان اسماعیل را ناروا گرفت وکارهای نیکی از او آشکار شد و چنان از او خشنود بودند که هیچ یک از فرزندان اسماعیل بعد از او نبود مگر این که الیاس آنها را به سننهای پدارنشان باز گردانید. او نخستین کسی است که شتران فربه را هدی کعبه قرار داد. عرب الیاس را مانند دانشمندان سترگ، بزرگ میداشت.(1)
ترجمه تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 286.
اسم ایشان عامر است وکنیهی او ابا هذیل و یا ابا خزیمه و مادر او خندف که اسم او لیلا دختر حلوان بن عمران است. جناب مدرکه سرور فرزندان نزار که از اجداد اوست بود و برای قریش آشکار بود. مدرکه چهار پسر داشت به نامهای هذیل، حارثه، خزیمه و غالب.(2)
کنیهی ایشان ابا اسد است و مادر او سلمیدختر اسلم بن خاف بن قضاعه است. ایشان مانند دیگر اجدادش حامل نور نبوّت و آثار بزرگی از صورتش پیدا بود و در میان مردم با عظمت بود و مانند پدرش بزرگ قبیله و سید و سرور عرب بود.(3)
کنیه او ابا نضر است و مادر او زنی است به نام عوانة دختر سعد بن قیس دارای فضائل بیشمار. عرب او را بزرگ میداشت، روایت شده که در حجراسماعیل خوابیده بود که کسی نزد او آمد و به او گفت ای ابو نضر میان سپاه بسیار یا فزونی تبار و یا خانه میسازی یا عزت همیشگی یکی را برگزین پس گفت خدایا همه اینها به او داده شود.(1)
همان، جلد 1، ص 294.
کنیه او ابا یخلد است به نام فرزندش یخلد. و اسم ایشان قیس است از جمال دل آرائی که داشت او را نضر گفتند. و مادر ایشان زنی است به نام برّة دختر مرّ بن آذین بن طامغة. نضر، اول کسی است که او را قریش نامیدند. گویند او را از جهت پاک دامنی و بلند همتی که داشت قریش گفتهاند و به قولی چون بازرگان و دارا بود او را به این نام خواندهاند.(2)
کنیه ایشان ابوالحارث و مادر او عاتکه دختر عوان است. جناب مالک بزرگوار بود و فرزندانی به نامهای حارث و شیبان از مادری به نام جندله دختر حارث بن مضاض از طایفه جر هم داشت.(3)
ایشان نیز مانند اجداد خویش سید و سرور قبیلهی عرب شد و برای اعراب روشن بود که حامل نور نبوت و رسالت است.. از این جهت مورد احترام بود و نزد آنان هیبت خاصی داشت.
کنیه او ابا غالب است. فهر، کسی است که بر مردم مکه ریاست داشت. وقتی حسان حمیری با طایفه حمیر و دیگر قبائل عرب به قصد بردن سنگهای کعبه از یمن آمده بودند تمام قریش و طایفه «کنانه» و «خزیمه» و «اسد» و «خدام» و دیگران که رئیس همه آنها جناب فهر بن مالک بود با آنان جنگ عظیمیکردند و حسان را اسیر کردند. طایفه حمیر و دیگران به یمن فرار کردند و خود حسان سه سال در مکه ماند و بعد از مکه فرار کرد و ما بین مکه و یمن مرد.(1)
ابن اثیر، پیشین، ج 1، ص 465-463.
کنیه او ابا تیم است و مادر ایشان لیلا دختر حارث ابن تیم است. از میان چهار پسر فهر بن مالک به نامهای غالب، محارب، حارث و اسد، نور نبوت به غالب منتقل شد. وغالب را دو پسر بود از سمیدختر عمر بن ربیعه خزاعیه به نام لوی و تیم.(2)
کنیه او ابا کعب و مادر او زنی است به نام عاتکه دختر یخلد بن نضر بن کنانه. ایشان اولین زنی است که عاتکه نام دارد و از مادران پیامبر است که از طایفه قریش است.(3)ایشان را لوی گفتهاند و به معنی نور است. چون تصغیر لای است که به معنی نور است آن هم از جهت نورانیت ایشان که حمل نور شریف نبوت بوده است.
کنیهاش ابا حصیص و مادر او زنی است به نام مأویه دختر کعب بن قیس از طایفه قضاعهی و دو برادر پدر مادری به نام عام و سامه دارد. جناب کعب شخصیت بزرگی نزد عرب داشت ودارای منزلتی بزرگ بود و از جهت عظمت او، عرب، مبدأ، تاریخ را مرگ او قرار دادند تا سال عام الفیل، ایام حج که میشد برای مردم خطبه میخواند و مردم را به نیکی دعوت میکرد.(1)
همان.
کنیه او ابا یقضه بود. مادرش زنی است به نام محیشه دختر شیبان بن محارب بن فهر. برادران اعیانی او حصیص و عدَی هستند گفتهاند که مادر عدی، زن دیگری به نام رقاش دختر زکیه بن نائله بوده است.(2)محدث قمی میگوید: مرة بن کعب همان است که نور حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم از کعب به او منتقل شده و او را سه پسر بود؛ یکی کلاب که مادرش دختر سری بن ثعلبه است. و دو پسر دیگر یکی تیم و دیگری یقضه که مادرشان با رقیه است.(3)
کنیه او ابا زهره است و مادرش هند دختر سری بن حارث بن فهر بن مالک است. دارای دو برادر دیگر بود که مادرشان زن دیگری به نام اسماء دختر جاریه بارقیه است. و اسم برادران
جناب کلاب، تیم و یقضه بوده است.(1)
ابن اثیر، همان، ص 462.
جناب کلاب بن مرّة دارای دو پسر بود؛ یکی زهره که مادر حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و سعد بن ابی وقاص و عبدالرحمن بن عوف به او منسوب هستند دوم قصّی به ضَم قاف و فتح صاد مهمله و یاء مُشدده و نامش زید است. او را قُصَیّ گفتند بدان جهت که مادرش فاطمه بنت سعد بعد از وفات کلاب، با ربیعه بن حزم ازدواج کرد و او را باخودش به قبیله قضاعه برد و چون قُصَیّ از مکه دور شد او را قُصَیّ دور شده گفتند.(2)
چنانکه بیان شد قُّصَیّ در کودکی به همراه مادرش فاطمه بنت سعد از مکّهی مکرمه دور شد و به میان قبیله قضاعه رفت، ولی چون قصّی بزرگ شد، هنگام حج با مادر خود فاطمه و برادر مادریاش «زراح بن ربیعه» وداع کرد و به اتفاق جماعتی از قضاعه که تصمیم آمدن به مکه را داشتند به مکه آمد و در آنجا نزد برادر خود زهره بماند تا زمانی که به مرتبه شاهی رسید. و در آن زمان بزرگ مکه، خلیل بن حبیّه بود و بر مردم خزاعه حکومت داشت. این مرد، صاحب دختران و پسرانی بود. از جمله دختری به نام حبّی که قُصَیّ با او ازدواج کرد و روزگاری با هم زندگی کردند تا زمانی که در مکه مرض وبا پدید آمد.
خلیل بن حبیّه و افراد قبیله خزاعه از مکه رفتند و خلیل بیرون مکه از دنیا رفت. هنگام رحلت وصیت کرد که
کلید داری خانه کعبه را به دخترش حبّی بدهند و ابو عیثان ملکانی در امر کلید داری با حبّی مشارکت داشته باشد. این کار بدین گونه بود تا اینکه قُصَیّ از حبّی دارای چهار پسر به نامهای عبد مناف، عبدالعزی، عبد القصّی و عبدالدار شد، آنگاه قصی به حبّی گفت سزاوار است که کلید داری خانه خدا به پسرت عبدالدار بسپاری تا این میراث از فرزندان اسماعیل بیرون نرود. حبّی گفت من از فرزند خود چیزی را دریغ نکنم. اما ابو عیثان به حکم وصیت پدرم با من شریک است، چارهی کار چیست؟
قصی گفت چاره آن بر من آسان است. پس حبّی گفت، حق خویش را به فرزند خود عبدالدار میسپاریم. قصی بعد از چند روزی به طایف رفت و ابوعیثان در آنجا بود. شبی ابوعیثان بزمی آراست و به خوردن شراب مشغول شد، قصّی در آن مجلس حضور داشت. چون ابوعثیان به خوبی مست و از عقل بیگانه شد، منصب حجابت مکه را با یک مشک شراب بخرید و این بیع را سخت محکم کرد و چند شاهد گرفت و کلید خانه را از او گرفت و به تعجیل به مکه آمد و خلق را جمع کرد و کلید را به دست فرزند خود عبدالدار داد. و از آن سوی ابوعثیان از مستی به هوش آمد و سخت پشیمان شد، ولی چارهای نداشت و در عرب ضرب المثل شد که «احمق میابی عیثان و اندم من ابی عیثان و اخسر من ابی عیثان».
از این به بعد جناب قصی بزرگ و امیر عرب شد و منصب سقایت و حجابت و رفادت و لواء و دارالندوه و دیگر کارها مخصوص او شد. او کارهای بسیار مهمی انجام داد که از آن جمله است: در جنب خانه خدا زمینی را خرید و خانهای بنا کرد و از آن یک درب به مسجد گذاشت و آن را دارالندوه نامگذاری کرد. هر کاری پیش میآمد قریش در آنجا جمع میشدند و مشورت میکردند. دیگر اینکه قریش را مجتمع ساخت و گفت ای گروه قریش شما همسایه خدا و اهل بیت اویید، و حاجیان مهمان و زوار خدا، پس بر شماست که ایشان را اطعام کنید و برای آنان آب آشامیدنی تهیه نمائید تا زمانی که از مکه خارج شوند و قریش تا زمان اسلام، بدین طریق بودند.(1)
احمد بن ابی یعقوب، ترجمه تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 310.
1) (1)
نور محمدی از قصی به عبد مناف انتقال یافت. نام او مغیره است و از غایت حسن و جمال او را قمر البطحا، نامیدهاند. و کنیهاش ابو عبدالشمس است و با عاتکه دختر مرة بن هلال ازدواج کرد و دو پسر از او توأمان متولد شدند در حالی که به هم چسبیده بودند یکی را عمرو نام نهادند که ملقبّ بههاشم شد و دومی را عبدالشمس نام گذاری کردند که پدر امیّهی بود. یکی از بزرگان تفأل زد که همیشه بین فرزندان این دو مخاصمت و دشمنی برقرار است.
عبد مناف دو پسر دیگر داست؛ یکی مطلّب و دیگری نوفل. هاشم و مطلّب را از جهت حسن و جمال «البدران» مینامیدند. هاشم با جناب مطلب کمال موافقت داشت همان طوری که عبد الشمس و نوفل چنان بودند.(1)
قمی، پیشین، ص 16.
بعد از قصی فرزندش عبد مناف جانشین او گشت و مهتر و سید عرب گردید و مقامش بالا گرفت و شرفش بزرگ گردید. چونکار عبدمناف بالا گرفت خزاعه و فرزندان حارث بن عبد مناة بن کنانه نزد او آمدند وخواستار هم پیمانی با او شدند تا از این راه، عزت و سربلندی یابند و عبد مناف در میانشان پیمان معروف «حلف الاحابیش» را بست.(2)
نامهاشم عمرو است که از جهت علو مرتبه و شخصیت ممتازی که داشت او را «عمرو العلا» نامیدند. او راهاشم گفتند از آن روی که اول کسی بود که در مکه مکرمه برای قوم خود «ترید» آماده کرد. هاشم را به معنی خرد کننده گفتهاند.
میگویند قریش و مردم مکه دچار قحطی شدند و جنابهاشم به فلسطین رفت و از آنجا آرد خرید و وارد مکه کرد وگفت تا نان کنند و شتری نحر کرد و از آن آبگوشت تهیّه کردند و برای مردم نان ترید کرد و با این خدمت مردم را در قحطی و گرسنگی نجات داد.
یکی از شاعران عرب در مدح او گفت:
عمرو العلی هشم الترید لقومه قوم عجم مستتیدین عجاف
نسبت الیه الرحلتان کلا هما سیر الشّتاء و رحلة الاصیاف(1)
تاریخ طبری، ج 1، ص 12؛ ترجمه تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 211؛ منتهی الامال، ج 1، ص 16.
هاشم بعد از پدرش بزرگواری یافت و کارش بالا گرفت و قریش پذیرفتند که ریاست و دو منصب مهم آب دادن حاجیان و پذیرائی آنان را به او و اگذار کنند. پس هرگاه موسم حج میرسیدهاشم در میان قریش به پا میخواست و چنین میگفت: ای گروه قریش شما همسایگان خدا و اهل بیت او هستید در این موقع زائران خدا نزد شما میآیند تا حرمت خانه او را بزرگ دارند واینان مهمانان خدایند و سزاوارترین مهمان به اینکه گرامی داشته شوند مهمان خدا است. او شما را برای این کار برگزید و برای این افتخار سرافراز داشت، پس حقوق همسایگی شما را برای این کار بهتر از هر همسایهای نگهداری کرد. پس مهمانان و همسایگان خدا را اکرام بدارید، زیرا آنان ژولیده مو و غبار آلود از هر شهر و دیاری بر شتری لاغر مانند چوبههای تیر میآیند در حالی که خسته و بد بو و گرسنه و نادار گشتهاند، از آنها پذیرائی و به آنها مهربانی کنید و بینیازشان سازید.(2)
علامه مجلسی در بحار الانوار و حیات القلوب گوید:
«نور حضرت صلی الله علیه و آله و سلم که از اجدادش به جناب هاشم منتقل شده بود، از روی او ساطع و لامع بود، به حدی که هنگام داخل شدن به مسجد الحرام، کعبه مکرمه از نور او روشن میشد و چون از مادرش عاتکه متولد شد دو گیسو داشت مانند گیسوهای اسماعیل که نور از آنها ساطع بود. اهل مکه از مشاهده این موضوع تعجّب میکردند. هاشم به هر سنگ و کلوخی میگذشت به قدرت الهی به سخن میآمدند و او را ندای میکردند که بشارت باد به تو ای هاشم که به این زودی از ذریه تو فرزندی ظاهر شود که گرامیترین خلق نزد خدا و شریف ترین عالمیان باشد؛ یعنی محمد صلی الله علیه و آله و سلم که خاتم پیغمبران است. چون هنگام وفات عبدمناف شد، عهد و پیمان گرفت که نور آن حضرت را نسپارد مگر به رحمهای پاکیزه از زنان صالحه نجیبه و هاشم قبول کرد.
پادشاهان آرزو میکردند که دختر خود را به او بدهند، از همین رو مالهای بسیاری برای او میفرستادند تا شاید بتوانند او را به مواصلت با خود راضی نمایند. ولیهاشم قبول نکرد. او دختری از نجبای قوم خود را خواست و از او فرزندان ذکور و اناث به هم رسانید ولی باز نور حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم در جبین او باقی ماند و از این جهت بسیار ناراحت بود. شبی دور خانهی کعبه طواف و به درگاه خدا تضرع میکرد که او را فرزندی کرامت کند که نور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او منتقل شود.
در این میان خواب، او را ربود. در خواب صدایهاتفی را شنید که او را ندا کرد که بر تو باد به سلمیدختر عمرو که در مدینه است که طاهره و مطهره و پاکدامن از گناهان است. پس مهر گران بده و او را خواستگاری کن که مانند او را از زنان نخواهی یافت و از او به تو فرزندی روزی خواهد شد که سید پیغمبران از او به هم خواهد رسید. هاشم ترسان از خواب بیدار شد و فرزندان عم
خود و برادرش جناب مطلّب را جمع و خواب خود را برای ایشان نقل کرد. برادرش مطلب گفت: ای برادر این زن را که نام بردی از قبیلهی بنی نجار است که در میان قوم خود معروف و مشهور به نجابت، عفت، کمال، حسن، طراوت و جمال است. اگر بر این امر تصمیم داری اجازه فرما تا ما برویم و برای تو خواستگاری کنیم. هاشم گفت: حاجت براورده نمیشود مگر به سعی صاحبش. من خود میخواهم برای تجارت به شام بروم و آن کریمه را خواستگاری نمایم. پس آمادهی سفر شد و با برادران و پسران عم خود متوجه مدینه شدند.
وقتی وارد مدینه شدند نور جمالهاشم مدینه را منّور کرد و همهی مردم متوجه شدند میپرسیدند این نورانیت از کیست؟ مردم برای تماشای جنابهاشم و هیأت همراه که با جلالت و شوکت وارد مدینه شده بودند میآمدند. یهودیان مدینه چونهاشم را دیدند با علائمیکه در تورات خوانده بودند شناختند کههاشم حامل نور پیغمبر آخر الزمان است. از این روی سعی میکردند که این وصلت اتفاق نیفتد. ولی با تدبیرهاشم و برادرش جناب مطلّب در یک مجلس بسیار با شکوهی خواستگاری به عمل آمده و سلمیدختر عمرو و پدرش با کمال میل و رغبت، خواستگاری را قبول کردند. و اطعام و ولیمه زیادی از طرف هاشم بر پا گردید و مردم مدینه پذیرائی شدند و مراسم زفاف برگزار گردید و این نوری که در جبینهاشم بود به جناب سلمی منتقل شد و همان شب به امر خدا جناب سلمی احساس حمل نمود.
هاشم چند روزی درمدینه ماند و به سوی شام حرکت کرد. وقتی به شامات رسید مال التجاره خود را به فروش رسانید و آنچه لازم بود خرید. همین که قصد مراجعت کرد مریض شد و در غزّه از دنیا رفت و هم اکنون قبر ایشان در غزّه فلسطین است. وقتی جنابهاشم مرضش سنگین شد و احساس مرگ کرد به رفقاء و غلامانش گفت من علامت مرگ را درخود احساس میکنم و گویا مرا از
این مرض رهائی نیست. به سوی مکه برگردید و چون به مدینه رسیدید سلام مرا به سلمی برسانید و او را تعزیت بگویید و در باب فرزندم به او وصیت کنید که من هیچ غمی به جز او ندارم. سپس کاغذ و قلمی طلبید و وصیت نامهای نوشت بدین مضمون: این نامه را هنگامی نوشتم که در کشاکش مرگ بودم و هیچ کس را گریزی از مرگ نیست. اموال خود را به سوی شما فرستادم که در میان خود بالسویه تقسیم کنید و آن کریمه را که از شما دور و نور شما با او و عزت شما نزد او است (سلمی) فراموش نکنید. شما را وصیت میکنم که فرزند او را احترام کنید و رعایت حق او بنمایید و فرزندان مرا سلام برسانید. هم چنین پیام و سلام مرا به سلمی برسانید و بگویید آه آه که من از قرب وصال او سیر نشدم و به دیدار فرزند دلبندم بهره مند نشدم و سلام و رحمت خدا بر شما باد تا قیامت.(1)
علامه مجلسی، حیات القلوب، ج 2، ص 14-10.
اسم ایشان «شبیه» است. علت اینکه او را عبدالمطلب نامیدند این است که چنانکه ذکر شد جنابهاشم پدر ایشان با جناب سلمیدختر عمر بن خزرجی از اهل مدینه ازدواج کرد و سپس برای تجارت به سفر شام رفت و از قضا و قدر الهی درگذشت. بعد از وفاتهاشم از جناب سلمی فرزندی متولد شد و هفت سال یا هشت سال گذشت. مردی از اهل مکه از فرزندان عبد مناف برای کاری به مدینه آمد و دید که نوجوانانی با هم تیر اندازی میکنند یکی از آنان که شیبه نام داشت هر وقت پیروز میشد میگفت: «انابنهاشم انا بن سید البطحاء» آن مرد مکی به او گفت تو کیستی؟ گفت: من شیبه هستم، پسرهاشم بن عبد مناف.
1) (1)
وقتی که آن مرد به مکه مراجعت کرد به عموی ایشان جناب مطلّب بن عبد مناف این خبر را گفت جناب مطلب گفت من به خانه بر نمیگردم مگر اینکه فرزند برادرم را از مدینه بیاورم. آن مرد گفت: این شتر من آماده است، برآن سوار شو و او را بیاور.
جناب مطلّب سوار بر شتر شد و به مدینه آمد. وقت عشاء به محله بنی عدی بن نجار رسید و دید که عدهای از پسران بازی میکنند. ایشان جناب شیبه را - از نور محمدی که از جبینش ساطع بود - شناخت و دید سنگ عظیمی برداشته و میگوید منم پسر هاشم که مشهور است به عظائم. چون مطلّب این سخن را شنید ناقهی خود را خوابانید و گفت: نزدیک من بیا ای یادگار برادر من، پس شیبه سوی او شتافت و گفت کیستی که دلم به سوی تو مایل گردید؟ گمان میبرم از اعمام من باشی. گفت: من مطلب عموی تو هستم و او را در بر گرفت و میبوسید و گریه میکرد و گفت: ای پسر برادر میخواهی تو را به شهر پدر و عموهایت که خانهی عزت تو است ببرم؟ گفت: بلی پس مطلّب سوار شد و شیبه را با خود سوار کرد و به سوی مکه روان شد. شیبه گفت: ای عم به سرعت برو که میترسم خویشان مادرم مطلع شوند و شجاعان قبیله اوس و خزرج با ایشان موافقت کنند ونگدارند مرا بیرون ببری. مطلّب گفت: غم مخور که حق تعالی کفایت شر ایشان مینماید.
چون یهودیان مطلع شدند که شیبه با عم خود مطلّب تنها روانه مکه شدند در قتل ایشان طمع کردند. یکی از رؤسای یهود که او را «دحیه» میگفتند پسری داشت به نام «لاطیه» روزی بیرون آمد تا با اطفال بازی کند. شیبه با استخوان شتری بر سر او زد سرش شکست و گفت ای پسر یهودیه اجلت نزدیک شده است و به زودی خانههای شما خراب خواهد شد. چون این خبر به پدر او رسید
به غایت خشمناک شد و به این سبب کینهی دیگری علاوه بر کینههای قدیمیدر جان این یهودی رخنه کرد.
چون این خبر (مسافرت شیبه) را شنیدند در میان قوم خود ندا دادند که ای گروه یهودیان آن پسر که از او میترسیدید با عم خود تنها رفته است. پس او را دریابید و هلاک نمائید و از شر او ایمن شوید. پس هفتاد تن از یهودیان اسلحه برداشتند و عقب ایشان روان شدند.
شب هنگامیکه صدای پای اسبان به گوش مطلب رسید گفت: ای پسر برادر به ما رسید آنچه از آن میترسیدی، یهودان رسیدند. ولی با قدرت خداوند و اعجاز خاتم الانبیاء که نور او در جبین شیبه ساطع بود یهودان شکست خوردند. عدهای به دست جناب مطلب به قتل رسیدند و عدهای هم فرار کردند و خداوند جناب شیبه و جناب مطلب را پیروز گردانید.
در حال جنگ مطلب و شیبه با یهودان، ناگهان از دور گردی ظاهر شد و صدایی اسبان و سلاح شجاعان به گوش رسید. چون نزدیک شدند مطلب دید که جناب سلمی با پدر خود و چهارصد نفر از شجاعان اوس و خزرج به طلب شیبه آمدهاند. چون سلمی یهودان را با مطلب در جنگ دید بانگ زد و ای بر شما این چه کردار است. لاطیه رو به انهزام گذاشت. مطلب گفت کجا میروی ای دشمن خدا و با شمشیر او را دو نیمه کرد. شجاعان اوس و خزرج بر آنان حمله کردند و آنها را کشتند و بعد با شمشیرها رو به مطلب آوردند و خواستند حمله کنند. جناب سلمیکه دید ممکن است فرزندش کشته شود قبیله خود را از جنگ منع کرد و خطاب به مطلب گفت تو کیستی؟ که میخواهی شیبه را از مادر جدا کنی. مطلب گفت من آنم که میخواهم بر شرف و عزت بیافزایم و من از شما بر او مهربان ترم. خداوند او را صاحب حرم و پیشوای امتها میگرداند. من عموی او مطلب هستم سلمیگفت مرحبا خوش آمدی چرا از من در بیرون بردن فرزندم
اجازه نگرفتی. من با پدر او شرط کردم که اگر فرزندم متولد شود او را از خود جدا نکنم.
پس سلمی رو به شیبه کرده گفت: ای فرزند گرامی! اختیار با تو است، اگر میخواهی با عموی خود به مکه بروی برو، و اگر میخواهی با من باشی به سوی مدینه برگرد.
شیبه سخن مادر را شنید، سر به زیر انداخته اشک از دیدگانش جاری شد، و گفت: ای مادر مهربان! من از مخالفت با تو ترسانم، و مجاورت خانه خدا را خواهانم، اگر رخصت فرمائی بروم، وگرنه بر میگردم.
پس سلمی گریست، و گفت: خواسته تو را برخواسته خودم ترجیح میدهم، و به ضرورت درد مفارقت تو را برخود گذاشتم، پس مرا فراموش مکن، و خبرهای خود را از من دریغ مدار، سپس او را در برگرفت و وداع کرد، و به جناب مطّلب گفت: ای پسر عبد مناف! امانتی که برادرت به من سپرده بود؛ سوی تو تسلیم کردم، پس او را محافظت کن، چون وقت ازدواج او شود؛ زنی که در عزّت و شرف مناسب او باشد تحصیل کن.
مطّلب گفت: ای کریمهی بزرگوار! کرم کردی، و احسان نمودی، تا زندهایم حق تو را فراموش نمیکنیم.
سپس مطلب شیبه را ردیف خود سوار کرد و به مکه آورد. چون آفتاب جمال شیبه از درههای مکه طالع شد پرتو نورش کوههای مکه را روشن کرد و موجب حیرت اهل مکه شد و از خانهها بیرون آمدند. چون مطلب را دیدند، پرسیدند این جوان کیست؟ برای مصلحت گفت این بنده من است. پس به این سبب
جناب شیبه، عبدالمطلب نامیده شده. پس از مدتی امر او در میان مردم ظاهر شد وفهمیدند که او فرزندهاشم بن عبد مناف است.(1)
علامه مجلسی، حیات القلوب، ج 2، ص 18-16؛ بحارالانوار، ج 15، ص 18.
فضائل عبدالمطلب
در رابطه با شخصیت و فضائل حضرت عبدالمطلب احادیث زیادی وارد شده است. از آن جمله با سند صحیح از امام صادق علیه السلام روایت شده که عبدالمطلب در روز قیامت محشور خواهد شد به صورت یک امتّ تنها، چون در ایمان به خدا در میان خود تنها بود و بر او سیمای پیامبران و مهابت پادشان خواهد بود.(2)
در احادیث معتبره از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است که به علی علیه السلام فرمود یا علی عبدالمطلب در زمان جاهلیت پنج سنت مقرر فرمود و خداوند متعال آنها را در دین اسلام جاری گردانید:
اول، زنان پدران را بر فرزندان حرام کرد و خداوند در قرآن فرموده (وَ لا تَنْکِحُوا ما نَکَحَ آباؤُکُمْ مِنَ النِّساءِ)3 ؛
دوم گنجی پیدا کرد و خمس آن را در راه خدا داد و خداوند فرستاد (وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی)4 ؛
سوم چون چاه زمزم را حفر نمود آن را سقایه حاجیان قرار داد و خداوند فرستاد (أَ جَعَلْتُمْ سِقایَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ)5 ؛
چهارم در دیهی کشتن آدمی صد شتر مقرر کرد و خداوند این حکم را فرستاد. پنجم طواف خانه نزد قریش عددی نداشت و او هفت شوط مقرر کرد. یا علی عبدالمطلب به ازلام قمار نمیکرد و بت را عبادت نمیکرد و حیوانی را که به نام بت برای او میکشتند نمیخورد و میگفت بر دین پدرم ابراهیم باقی هستم.(1)
علامه مجلسی، حیات القلوب، ج 2، ص 18.
شیخ صدوق در کتاب خصال و امالی به سند متصل از عبدالرحمن بن کثیر هاشمی از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که گفت:
از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: جبرئیل بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد و گفت ای محمد، خدای جل و علا تو را سلام میرساند و میفرماید من آتش جهنم را حرام کردم بر آن صلبی که تو را نازل کرده و بر آن رحمیکه تو را برداشته است و بر آن دامنی که تو را کفالت کرده است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای جبرئیل بیان کن آن را. جبرئیل گفت: اما صلبی که تو را نازل کرده است عبدالمطلب است و آن رحمیکه تو را برداشته آمنه بنت وهب است و آن دامنی که تو را کفالت کرده است ابوطالب و فاطمه بنت اسد است.(2)
و نیز از امام صادق علیه السلام روایت است که برای عبدالمطلب مسندی نزد کعبه میانداختند و برای غیر او مسندی نمیانداختند و فرزندانش بالای سر او ایستادند و نمیگذاشتند کسی نزد آن مسند بیاید. حضرت رسول چون تازه به راه رفتن آمده بود روزی در دامن عبدالمطلب نشست. بعضی از فرزندان او خواستند آن حضرت را دور کنند. گفت:
بگذارید فرزند مرا که به زودی پادشاهی به او میرسد و یا ملائکه بر او نازل میشوند، یعنی پیغمبر خدا میشود.(1)
علامه مجلسی، حیات القلوب، ج 2، ص 19.
حضرت عبدالله پدر بزرگوار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم کوچکترین فرزندان جناب عبدالمطلب بود و ایشان و زبیر و ابوطالب که اسم ایشان عبد مناف است از یک مادر بودند و مادر آنان جناب فاطمه دختر عمرو بن عائد بن عمران است.(2)
طبری از زهری روایت کرده که گفت عبدالله بن عبدالمطلب زیباترین مردان طائفه قریش بود. وقتی زیبایی ایشان را به جناب آمنه بنت وهب و نیز هیبت و عظمت او را توصیف کردند و به ایشان گفتند آیا مایل هستی با او ازدواج کنی با کمال میل اعلام آمادگی کرد و با عبدالله ازدواج کرد و خداوند متعال پیامبر را از این مادر خلق کرد. وقتی جناب آمنه نور پیامبر را حمل میکرد عبدالمطلب جناب عبدالله را به مدینه فرستاد که از مدینه خرما بیاورد ولی جناب عبدالله در مدینه از دنیا رفت. وقتی سفر ایشان طولانی شد جناب عبدالمطلب به مدینه رفت. وقتی به مدینه رسید خبردار شد که عبدالله از دنیا رحلت کردند و در محلی بنام دارالنابغه دفن شدند.(3)
علامه مجلسی در حیات القلوب میگوید:
عبدالله وقتی به سن شباب رسید نور نبوت در جبین او ساطع بود و جمیع اکابر و اشراف از ناحیه و اطراف آرزو میکردند به او دختر داده و نور او را بربایند، زیرا که یگانه زمان در حسن و جمال بود. در روز
بر هر کس که میگذشت بوی مسک وعنبر از وی استشمام میکرد و در شب؛ جهان از نور او روشن میگردید.
و نیز ایشان نقل کرده است که اهل مکه او را مصباح حرم مینامیدند تا آنکه به تقدیر الهی آن جناب برای متولد شدن گوهر رسالت با جناب آمنه بنت وهب ازدواج کرد و هم ایشان روایت کرده است که چون عبدالله با آمنه ازدواج کرد، دویست زن از حسرت عبدالله هلاک شدند.(1)
حیات القلوب، ص 22.
چون حضرت آمنه صدف آن درّ یمین گشت، تمام کاهنان عرب آن را دانستند و یک دیگر را خبر دادند و چند سال بود که عرب به بلای قحطی گرفتار بودند و بعد از انتقال آن نور به آمنه، باران بارید و مردم در فراوانی و نعمت قرار گرفتند و آن سال را «سنهی القتح» نام نهادند.(2)
علامه مجلسی قدس سره میگوید:
در روایات خاصه و عامه وارد شده است که شبی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم به نزد قبر عبدالله آمد و دو رکعت نماز خواند و او را ندا کرد؛ ناگاه قبر شکافته شد و عبدالله در قبر نشسته بود و میگفت: «اشهد ان لا اله الا الله و أنک نبی الله و رسوله». حضرت پرسید ولی تو کیست؟ گفت شهادت میدهم که علی بن ابی طالب ولی من است. فرمود برگرد به باغستان خود که در آن بودی. پس به نزد قبر آمنه مادر خود آمد و باز چنان کرد و قبر شکافته شدو آمنه در قبر خود نشسته بود و گفت: «اشهد ان لا اله الا الله و أنک نبی الله و رسوله». پیامبر فرمود ولی تو کیست؟ آمنه گفت شهادت میدهم که علی ولی من است. فرمود: برگرد به باغستان خود که در آن بودی.(3)
علامه در شرح حدیث میگوید از این روایت ظاهر میشود که جناب عبدالله و آمنه ایمان به شهادتین؛ یعنی توحید و نبوت داشتهاند چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از آنها پرسید. پیامبر شما کیست؟ و به آنان نفرمود اقرار کنید به شهادتین و علت زنده کردن آنها این بود که ایمانشان به اقرار به ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام کاملترشود.
به نظر نگارنده ممکن است علت دیگر زنده کردن آنان این باشد که برای مردم و آیندگان هم ثابت شود که این دو بزرگوار مسلمان بودهاند و نیز بیان اهمیت ایمان به ولایت و اینکه ایمان بدون ولایت ایمان نیست.
مشهور قریب به اتفاق بین علمای امامیه آن است که ولادت با سعادت آن حضرت در هفدهم ماه ربیع الاول واقع شده است. و علامه مجلسی بر این قول ادعای اجماع کرده است. و اکثر علمای اهل سنت این ولادت شریف را در روز دوازدهم ماه مذکور میدانند. البته از علمای امامیه هم مرحوم شیخ کلینی با این قول موافقت کردهاند. و بعضی از علمای اهل سنت به هفتم و یا دهم ربیع الاول اعتقاد دارند. در هر صورت در ولادت ایشان اتفاق نظر وجود ندارد و بدین جهت بوده است که جمهوری اسلامی یک هفته را «از دوازدهم تا هفدهم» هفته وحدت نامیدهاند تا روز تولد هر وقت که بوده از آن تجلیل شایستهای از سوی تمام مسلمانان به عمل آید و هم این گونه امور موجب اختلاف و تنش بین مسلمانان نشود.
مشهور آن است که ولادت با سعادت آن حضرت در روز جمعه بوده است در سالی که اصحاب فیل تصمیم داشتند خانه کعبه را ویران کنند وخداوند به قدرت کاملهاش آنان را به حجاره سجّیل معذب کرد و سوره مبارکه فیل در همین رابطه نازل شده است ولادت آن حضرت در مکه مکرمه در خانه خود آن حضرت واقع شد. چنانکه مورخان گفتهاند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن خانه را به عقیل بن ابی طالب پسر
عموی خود بخشید و بعدها اولاد عقیل آن را به محمد بن یوسف برادر حجّاج فروختند و او آن را داخل خانه خود کرد و چون زمانهارون الرشید شد، مادر هارون به نام خیزران آن خانه را از خانه محمد بن یوسف جدا کرد و مسجد کرد تا مردم در آن نماز بخوانند. در سال 659 ملک مظفّر والی یمن در عمارت آن مسجد سعی جمیل کرد و الآن به همان حالت باقی است و مردم به زیارت آنجا میروند.(1)
محدث قمی، منتهی الامال، ح 1، ص 21.
علامه مجلسی میفرماید در روایات آمده است که حضرت آمنه مادر آن حضرت گفت چون به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حامله شدم هیچ اثر حمل در خود نیافتم و آن حالات که زنان در حمل عارض میشود مرا عارض نشد و در خواب دیدم شخصی نزد من آمد و گفت حامله شدی به بهترین انسانها. چون وقت ولادت شد به آسانی متولد شد که آزاری به من نرسید و دستهای خود را جلوتر به زمین گذارد و فرود آمد پسهاتفی مرا ندا کرد که گذاشتی بهترین انسانها را پس او را پناه بده به خداوند یگانه صمد از شر هر ظالم و صاحب حسدی.(2)
و شیخ کلینی از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که در هنگام ولادت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فاطمه بنت اسد حاضر بود در نزد آمنه. پس یکی از ایشان به دیگری گفت آیا میبینی آنچه را که من میبینم؟ دیگری گفت چه میبینی گفت: نور ساطع که مابین مشرق و مغرب را فرا گرفته است. پس در این سخن بودند که جناب ابوطالب گفت: میخواهی ترا بشارت دهم؟ گفت: آری. ابوطالب گفت: از تو فرزندی متولد خواهد شد که وصی این فرزند خواهد بود. هم چنین روایت کرده است که جناب ابوطالب عقیقه کرده در روز هفتم ولادت آن حضرت و
آل ابوطالب را طلبید. از او پرسیدند که این چه طعامی است گفت این عقیقه احمد است گفتند چرا او را احمد نام کردی گفت زیرا اهل آسمانها و زمین او را ستایش خواهند کرد.(1)
حیات القلوب، ج 2، ص 53.
شیخ صدوق رضوان الله علیه از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که ابلیس به هفت آسمان بالا میرفت و گوش میداد و اخبار آسمانها را میشنید چون حضرت عیسی علیه السلام متولد شد او را از سه آسمان منع کردند و تا چهار آسمان بالا میرفت و چون حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم متولد شد او را از همه آسمانها منع کردند و شیاطین را با تیرهای شهاب راندند. پس قریش میگفتند باید وقت گذشتن عمر دنیا و آمدن قیامتی باشد که ما از اهل کتاب میشنیدیم. پس «عمرو بن امیه» که داناترین اهل جاهلیت بود. گفت نظر کنید، اگر یکی از ستارههای معروف که مردم به آنها هدایت مییابند و به وسیله آنها زمستان و تابستان را میشناسند سقوط کند بدانید که وقت آن است که جمیع خلایق هلاک شوند و اگر آنها به حال خود باشند و ستارههای دیگر ظاهر شوند پس امر غریبی حادث میشود.
صبح روزی که آن حضرت متولد شد، هر بتی که در هر کجای عالم بود بر رو افتاده بودند، و ایوان - کسری، متعلق به پادشاه عجم - بلرزید و چهارده کنگره آن افتاد و دریاچه ساوه که سالها بود که آب آن جاری بود و آن را میپرستیدند فرو رفت، و خشک شد و همان است که نمک شده است، نزدیک کاشان. و وادی سماوه که سالها بود که آب در آن خشک شده بود آب در آن جاری شد، و آتشکده فارس که هزار سال خاموش نشده بود خاموش شد.
1) (1)
داناترین علمای مجوس در آن شب در خواب دید: که شتر صعبی چند اسبان عربی را میکشیدند و از دجله گذشتند و داخل بلاد ایشان شدند و طاق کسری از میانش شکست و دو حصّه شد و آب دجله شکافته شد و در قصر او جاری شد و نوری در آن شب از طرف حجاز ظاهر شد و در عالم منشر شد و پرواز کرد تا به مشرق رسید. و تخت هر پادشاهی در آن شب سرنگون گردید و جمیع پادشاهان در آن روز لال بودند و نمیتوانستند سخن بگویند و علم کاهنان بر طرف شد و سحر ساحران باطل شد و هر کاهنی که همزاد داشت که خبرهائی را بر او میگفت میانشان جدائی افتاد و قریش در میان عرب نزدیک شدند و ایشان را آل الله میگفتند.
آمنه گفت و الله که چون پسرم متولد شد دستها را به زمین گذاشت و سر به سوی آسمان بلند کرد و به اطراف نظر کرد پس از او نوری ساطع شد همه چیز را روشن کرد و به سبب آن نور، قصرهای شام را دیدم. در میان روشنی صدایی شنیدم که گویندهای میگفت زاییدی بهترین مردم را پس او را محمد نام کن و چون آن حضرت را به نزد عبدالمطلب آوردند او را در دامن گذاشت و گفت حمد میکنم و شکر میکنم خداوندی را که عطا کرد به من پسر خوشبو را که در گهواره بر همه اطفال سیادت میکند پس او را تعویذ نموده به ارکان کعبه، و شعری در فضائل او فرمود. در آن وقت شیطان در میان اولادش فریاد کرد که همه نزدش جمع شدند، گفتند چه چیز تو را از جای به در آوردهای سید ما؟ گفت: وای بر شما از اول شب تا به حال آسمان و زمین را متغیر مییابم باید حادثه عظیمیدر زمین واقع شده باشد تاعیسی علیه السلام به آسمان رفته است مثل آن واقع نشده است. پس بروید و بگردید چه امر غریبی واقع شده است. پس متفرق شدند و گردیدند و برگشتند و گفتند: چیزی نیافتیم. ملعون گفت که استعلام این امر کار من است. پس گشتی زد.
به حرم رسید و دید ملائکه اطراف حرم فرا گرفتهاند، چون خواست داخل شود ملائکه بر او بانگ زدند. او برگشت و به
صورت گنجشکی شد و از جانب کوه حرا داخل شد. جبرئیل گفت: برگرد ای ملعون. گفت: ای جبرئیل از تو پرسشی دارم، بگو امشب در زمین چه واقع شده است؟ جبرئیل گفت: حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم که بهترین پیغمبران باشد امشب متولد شده است. گفت: آیا مرا در او بهرهای است. جبرئیل گفت نه. پرسید: آیا در امت او بهره دارم، گفت: بلی. ابلیس گفت راضی شدم.(1)
علامه مجلسی، حیات القلوب، ج 2، ص 51.
از امیرالمومنین علیه السلام روایت شده است که چون آن حضرت متولد شد، بتهایی که بر کعبه گذاشته بودند همه به رو در افتادند و چون شام شد این ندا از آسمان رسید (جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً) (2)و جمیع دنیا در آن شب روشن شد؛ هر سنگ و کلوخی و درختی خندید؛ و آنچه در آسمانها و زمین بودند تسبیح خدا گفتند و شیطان گریخت و میگفت بهترین امتها و بهترین خلایق و گرامیترین بندگان و بزرگترین عالمیان محمد است.(3)
در حدیث معتبر از امام صادق علیه السلام روایت شده است که چون حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم متولد شد، چند روزی گذشت و برای آن حضرت شیری آماده نشد. پس ابوطالب آن حضرت را برپستان خود میانداخت و حق تعالی در آن شیری فرستاد چند روز از آن شیر تناول نمود تا آنکه ابوطالب حلیمه سعدیه را یافت و به او تسلیم کرد(4)
ابن شهر آشوب روایت کرده است که اولین مرتبه، ثویبه آزاد کرده ابولهب آن حضرت را شیر داد و بعد از او حلیمه سعدیه شیر داد و پنج سال نزد حلیمه سعدیه ماند و حلیمه قبلا حضرت حمزه را شیر داده بود و چون نه ساله شد با جناب ابوطالب به سفر شام رفت و بعضی گفتهاند در آن وقت دوازده سال از عمر آن حضرت گذشته بود.(1)
همان.
در نهج البلاغه روایت است که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند:
خداوند متعال با آن حضرت بزرگترین ملک از ملائکه خود را همراه گردانید که در شب و روز آن حضرت را بر مکارم اخلاق و آداب و محاسن وا میداشت و من پیوسته با آن حضرت بودم، مانند طفلی که از پی مادر خود میرود و هر روز نشانه تازهای از اخلاق نیکو را برایم آشکار میفرمود و مرا امر میکرد که از او پیروی نمایم. و هر سال مدّتی در کوه حرا مجاورت میکرد. من او را میدیدم و دیگری او را نمیدید و چون مبعوث شد به غیر از من و خدیجه در ابتدای حال کسی به او ایمان نیاورد و من نور وحی و رسالت را میدیدم و شمیم نبوت را میبوییدم.
ابن شهر آشوب و قطب راوندی روایت کردهاند از حلیمه بنت ابی ذویب - که نام او عبدالله بن حارث بود از قبیله مضر - که حلیمه گفت: در سالی که ولادت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود خشک سالی و قحطی شدیدی در شهرها به هم رسیده بود و با جمعی از زنان بنی سعد بن بکر سوی مکه آمدیم که اطفالی از اهل مکه بگیریم شیر بدهیم و من بر ماده الاغی سوار بودم کم راه، و شتر مادهای داشتیم که یک قطره شیر از پستان آن جاری نمیشد و فرزندی همراه داشتم که از پستان
1) (1)
من آن قدر شیر نمییافت که با آن قناعت کند و شبها از گرسنگی خواب نمیرفت. چون به مکه رسیدیم هیچ یک از زنان حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را نگرفتند برای آنکه آن حضرت یتیم بود و احسان از پدران میباشد و من چون فرزند دیگر نیافتم آن دّر یتیم را از عبدالمطلب گرفتم و چون در دامن گذاشتم و نظر به سوی من افکند نوری از دیدگان او ظاهر و ساطع بود و آن قرة العین به پستان راست من میل نمود و ساعتی تناول کرد و پستان چپ را قبول نکرد و برای فرزند من گذاشت و از برکت آن حضرت هر دو پستان من پر از شیر شد که هر دو را کافی بود.
چون او را نزد شوهر خود بردم به برکت آن حضرت، شیر از پستان شتر ما جاری شد که ما و اطفال ما را کفایت میکرد. پس شوهرم گفت: ما فرزند مبارکی گرفتیم که از برکت او نعمت به ما رو آورده است.
چون صبح شد آن حضرت را بر دراز گوش خود سوار کردم و رو به کعبه آوردم. به اعجاز آن حضرت آن حیوان سه مرتبه سجده کرد و به سخن آمد و گفت: از بیماری خود شفا یافتم و از درماندگی بیرون آمدم به جهت آنکه سید مرسلان و خاتم پیامبران و بهترین گذشتگان و آیندگان بر من سوار شده است.
و با آن ضعف که داشت چنان راهوار شد که هیچ یک از چهار پایان رفیقان ما به آن نمیرسیدند و تمام رفقا از تغییر احوال ما و چهارپایان ما تعجب میکردند.
و هر روز فراوانی نعمت و برکت در میان ما زیاد میشد. گوسفندان و شتران قبیله از چراگاه گرسنه بر میگشتند، ولی حیوانات ما سیر پر شیر میآمدند. و در اثنای راه به غاری رسیدیم. از آن غار، مردی بیرون آمد که نور جبینش به سوی آسمان ساطع بود و سلام کرد بر آن حضرت و گفت حق تعالی مرا به رعایت حال او موکل گردانیده است. وگله آهوئی از برابر ما پیدا شدند و به زبان فصیح گفتند: ای حلیمه نمیدانی چه کسی را تربیت میکنی او پاکترین پاکان و پاکیزه
ترین پاکیزگان است و به هر کوه و دشتی که گذشتیم بر او سلام میکردند. پس برکت و زیادتی معیشت و اموال خود را یافتیم و توانگر شدیم و حیوانات ما از برکت آن حضرت زیاد شدند.
هرگز در جامه خود حدث نکرد و نگذاشت هرگز عورتش را کسی ببیند و پیوسته جوانی با او بود ومیدیدیم که جامههای او را بر عورتش میانداخت و او را محافظت میکرد. پس پنج سال و دو روز آن حضرت را تربیت کردم. روزی با من گفت هر روز برادران من به کجا میروند. گفتم: برای چرانیدن گوسفند. گفت: امروز من با ایشان میروم. چون با ایشان رفت گروهی از ملائکه او را گرفتند و بر قله کوهی بردند چون به نزد او آمدم دیدم نوری از او به آسمان ساطع میگردد. پس او را در بر گرفتم گفتم تو را چه شده است. گفت مترس خدا با من است و بویی از او ساطع بود از مشک نیکوتر. روزی کاهنی او را دید و نعرهای زد و گفت: این است آنکه پادشاهان رامقهور خواهد گردانید و عرب را متفرق سازد.(1)
علامه مجلسی، پیشین، ج 2، ص 67.
باید بدانیم مراد از متفرق ساختن اعراب کسانی هستند که با ایشان دشمن بودند مانند کسانیکه در جنگ بدر با ایشان جنگیدند بنابراین منافات با وحدتی که وجود آوردند ندارد.با بیان این مختصر در ذکر نسب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و اجداد آن حضرت چند مطلب روشن گردید:
1) (1)
آن حضرت در صلب مشرک و یا رحم مشرکه قرار نگرفته است بلکه همان گونهای که از کلام محققان استفاده کردیم نیاکان رسول خدا از انبیاء الهی و یا اوصیاء آنها و از حاملان دین خدا بودهاند و از آلودگی های جاهلیت مبرا بودهاند همچنانکه در شرح حال جناب عبدالمطلب گذشت که سنتهای جاهلیت را قبول نداشت حتی اگر گوسفندی را بنام بت ذبح میکردند گوشت آن را نمیخورد.
برای کاهنان و منجمان ودانشمندان اهل کتاب مانند: یهودیان و مسیحیان روشن و مسلم بوده است که پیامبری از عرب از طایفه قریش در مکه مبعوث به رسالت میشود وهمیشه درحال انتظار آمدن ایشان بودهاند و به دیگران هم مژده آمدنش را میدادند. و در عین حال که او را میشناختند، همیشه در مقام عداوت و دشمنی با اجداد پیامبر بودند. دشمنی یهود نسبت به هر یک از اجداد پیامبر مسلم بوده است. همان گونه که در جریان آوردن جناب عبدالمطلب به مکه مکرمه مطالعه کردیم. مورخ معروف، ابن سعد در طبقات الکبری در این باره حدیث نقل کرده است.
سلسلهای از ودایع و میراث نبوّت بوده که در طول تاریخ پیوسته هر پیغمبری به پیامبری بعدی میسپرده است، مانند کتب آسمانی و یا سلاح مخصوص و یا لباس مخصوص مانند پیراهن حضرت ابراهیم و یا علم نزار که همگی اینها به جناب عبدالمطلب جد رسول خدا رسید ایشان هم وصیت کرد که این امانت را در وقت مرگ تسلیم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم کنند. و بر حسب آنچه از اخبار و روایات استفاده میشود این ودایع را رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به وصی بلافصل خود حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام سپرده است و آن حضرت هم به امام بعد از خود حضرت امام مجتبی علیه السلام و هیمن طور هر امامی به امام بعد از خود سپرده است. و هم اکنون آن ودایع و اسرار در خدمت آخرین وصی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حضرت حجة بن الحسن امام زمان ارواحنا فداه میباشد و هنگامیکه ظاهر میشوند تمام آثار و
علائم پیامبران الهی را در اختیار دارند، چون امام زمان عجل الله تعالی فرجه عصاره و خلاصه تمام انبیاء الهی از آدم تا خاتم النبیین صلی الله علیه و آله و سلم است.
این شهرت و موقعیت اجتماعی علاوه بر اصالت خانوادگی و سوابق درخشان، معلول خدمات سیاسی و اجتماعی بوده که برای مردم انجام میدادهاند و این آثار و برکات موجب شهرت آنان بوده است، مثلاً دربارهی جناب قصی خواندیم که ایشان کسی بود که قریش را از پراکندگی نجات داد وهمه آنها را در شهر مکه جمع کرد وبرای هر کسی خانهای در نظر گرفت و از این جهت او را «مجّمع» شهرت دادند و نیز دارالندوه را که به منزلهی مجلس شورای آنها بود تأسیس کرد که هر وقت کارمهمّی برای آنها پیش میآمد در آنجا به مشورت مینشستند و در حقیقت مشاوره را به مردم تعلیم داد.
هم چنین خدماتی که جناب عبدالمطلب کرد و سنتهای خوبی که در میان اهل مکه پایه گذاری نمود و دین اسلام هم آنها را امضاء کرد که به آنها اشاره کردیم.
در اینجا مناسب است کلام نویسنده معروف محمد ابو زهره را یاد آور شویم که میگوید:
«سبب شهرت این تعداد از نیاکان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز آنست که اینان آثاری از خود برجای گذاشته بودند که مایه افتخار فرزندانشان بود هر
چند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هرگز به نسب خود تفاخر نمیکرد، اما او از برترین اقوام و خاندان آنها بود که میفرماید: من از گزیدگان، از گزیدگان، از گزیدگان ولادت یافتم. در اینجا شاهدیم که آن حضرت از خوبی گذشتگان خود و جایگاه شرافتمندانه آنان یاد میکند اما از اینکه به وسیله آنها خوی برتری بر دیگران باشد امتناع میورزد، چه تفاخر به گذشتگان برتری جویی ودست اندازی به حریم دیگران است و گاه نیز مایه کینه توزی است، در حالی که کینه توزی از شأن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دور است.(1)
محمد ابوزهره، خاتم پیامبران، ج 1، ص 143.
شاعر عرب میگوید:
انّ آثارنا تدلّ علینا فانظروا بعدنا الی الآثار
بد نیست در اینجا به این نکته اخلاقی و تربیتی نیز اشاره کنیم که زندگانی اجداد و نیاکان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و همهی صالحان عالم، موجب این آگاهی است که انسان بداند رمز بقای آنان، آثار خوب ونیکی است که از خود به جای گذاردند و هر کس بخواهد زنده باشد باید سعی کند آثار خیر و سنت حسنهای را بعد از خود به یادگار بگذارد.
سعدی میگوید:
نام نیکو گر بماند ز آدمی به کز او ماند سرای زرنگار
نام نیک رفتگان ضایع مکن تا بماند نام نیکت برقرار(2)
و در جایی دیگر هم میگوید:
نصیحت همه عالم چو باد در قفس است به گوش مردم نادان چو آب در غربال(1)
همان، شماره 18.
چنانکه از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است:
«ایاکم و خضراء الدمن. قیل یا رسول الله و ما خضراء الدمن. قال: المرأة الحسناء فی منبت السوء؛ بپرهیزید از گیاهان روییده شده لب مزبله. گفته شد مراد از گیاه لب مزبله چیست؟ فرمود آن زن زیبائی که در خانواده بدی تربیت شده باشد».
اگر پیامبران الهی از خانوادههای غیر اصیل باشند ویا از سوابق بد اخلاقی برخوردار باشند نمیتوانند تبلیغ دین خدا بکنند ورسالت خود را انجام دهند.
وقتی پیامبراسلام مبعوث به رسالت شد و دعوت او همه جا گسترش یافت و نیز رومیان خبر رسالت او را شنیدند در مقام تحقیق بر آمدند. روزی هرقل پادشه روم پرسید کسی از اهل مکه اینجا هست؟ اتفاقاً ابوسفیان در روم بود با هرقل
1) (1)
ملاقاتی داشت. او سئوالاتی کرد از جمله سئوالات هرقل این بود که آیا او از نسب و خانوادگی خوبی برخوردار است یا نه؟ ابو سفیان بدون اینکه دروغ بگوید در پاسخ این سئوال گفت او از افراد اصیل قریش است و برخوردار از نسب بالائی است. هرقل گفت این چنین است، پیامبران همیشه از افراد شریف مبعوث میشوند.(1)
ر. ک: محمد ابوزهره، پیشین، ج 1، ص 154.
1) (1)
پیغمبر کیست
برهان کمال
تعریف و شرایط معجزه
اعجاز قرآن
وجوه اعجاز قرآن
بحثی درباره سایر معجزات پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم
عدم نیاز علما به معجزه
جمع قرائن
اثبات نبوّت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم
از نظر مورخان مسلمان و غیر مسلمان، تردیدی وجود ندارد که حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم به رسالت مبعوث شده و ادعای نبوت و پیامبری کرده و دینی به نام دین اسلام آوردهاند، همان گونه که متون مختلف هم بر این مطلب تصریح کردهاند.
دلیل این که ایشان ادعای نبوت کردهاند، ظهور دین اسلام آن هم به عنوان دین آسمانی و الهی است ونیز این که دارای پیروان زیادی از ملیتها و اقوام گوناگون از عرب و عجم و غرب و شرق و از نژادهای مختلف است که همه را تحت یک پرچم به نام اسلام گرد آورده است.
شاهد دیگر، تمدن عظیم و بزرگی است که امروزه به نام تمدّن اسلامیدر جهان مطرح است. در این تمدن، علم و دانش، فرهنگ و ادب حتی هنر و موسیقی، معنویت و عبادت و ریاضت، مسائل مادی و اقتصاد و سیاست، جهاد و مبارزه با ظلم و ستم و اخلاق حسنه در حدّ اعلا وجود دارد. از سویی بسیاری ملل عالم، متأثر از این فرهنگ و تمدن شدهاند، بلکه زمانی که اسلام به عنوان یک تمدّن بزرگ جهانی مطرح شد، بسیاری از مناطق جهان در جهل و بدبختی و عقب ماندگی زندگی میکردند. اولیّن پایه و اساس این تمدّن، توحید خداوند متعال و شعار «قولوا لا اله الا الله تفلحوا» بود.
شاهد مدعای ما، تصریح مورخانی مانند گوستا و لوبون، جرجی زیدان و ویل دورانت است که کتابها و یا عمدهی کتابهایشان بحث از تمدن اسلامی و ویژگیهای آن است که از حوادث مهّم جهانی است، زیرا هیچ حادثهای در طول تاریخ مهم تر از ظهور خاتم النبیین صلی الله علیه و آله و سلم و شریعت او نبوده است.
نهرو نخست وزیر فقید و دانشمند هند، در اثر کم نظیر خود به نام «نگاهی به تاریخ جهان» میگوید:
«دوران هفتصد سالهی حکومت اعراب در اسپانیا حیرت انگیز است، اما آنچه بیشتر جالب و حیرت انگیز میباشد تمدن بزرگ و فرهنگ عالی و بزرگی است که عربهای اسپانیا که به نام مورها مشهور شدهاند به وجود آوردند».
یکی از مورخان که تحت تأثیر این تمدن قرار گرفته و تا اندازهای مجذوب آن شده است میگوید:
«مورها آن حکومت حیرت انگیز کوردوا (قرطبه) را به وجود آوردند که از شگفتیهای قرون وسطی بود که سراسر اروپا در جهل و بربریت و جدال و زد و خورد، غوطه ور بودند آنان به تنهایی مشعل دانش و تمدن را روشن نگاه داشتند که پرتو آن بر دنیای غرب میتابید. شهر قرطبه مدت 500 سال مرکز این حکومت بود. قرطبه شهری بسیار بزرگ بود که یک میلیون نفر جمعیت داشت. این شهر به یک باغ بزرگ شباهت داشت که طول آن حدود 20 کیلومتر و حومهی آن در حدود 40 کیلومتر بود».(1)
شکیب ارسلان، تاریخ فتوحات اسلامیدر اروپا مقدمه کتاب.
1) (1)
جرجی زیدان مینویسد:
«پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در سال 609 میلادی در سن چهل سالگی دعوت خود را آغاز نمود. اگرچه پارهای از نویسندگان غیر مسلمان گمان کردهاند که ایشان برای ریاست و دنیا داری به این کار مهم دست زد، ولی ما معتقدیم این گمان آنها بیپایه است، زیرا تاریخ اسلام و دعوت اسلامیگواهی میدهد که پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به نبوت خود ایمان و اطمینان قطعی داشت و مسلم میدانست که از طرف خدا برای دعوت مردم برانگیخته شده است. و اگر آن حضرت ایمان قلبی وکامل به رسالت خود نداشت آن همه رنج و آزار را تحمل نمیکرد زیرا پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم پیش از دعوت به واسطه ازدواج با خدیجه علیها السلام دارای جاه و مقام و ثروت بود و مردم او را دوست میداشتند و احترام میکردند و زندگی آسودهای داشت. و بر عکس پس از دعوت، دچار رنج بسیار شد تاآنجا که مردم مکه با بنیهاشم از روی ستیزه وارد شدند چون پیغمبر از بنیهاشم بود».(1)
جرجی زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ص 23.
شهید مطهری میگوید:
«آنچه مسلم است این است که پس از ظهور اسلام و تشکیل حکومت اسلامی و گرد آمدن ملل گوناگون در زیر پرچم اسلام، تمدن عظیم و شکوهمند و بسیار کم نظیری به وجود آمد که جامعه شناسی و تاریخ، آن را اسلامی میشناسد. در این تمدن ملتهای گوناگون از آسیا و آفریقا و حتی اروپا شرکت داشتند و سهیم بودند. ایرانیان جزء مللی
1) (1)
هستند که در این تمدن شریک وسهیم اند و به اتفاق صاحب نظران، سهم عمده از آن ایرانیان است»(1)
مرتضی مطهری، خدمات متقابل اسلام و ایران، ص 166.
.به هر حال بزرگترین حادثه در تاریخ عرب و به طور کلی در تاریخ بشر، ظهور رسالت پیامبر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم بود، زیرا سیادت و بزرگی عرب در دوران رسالت پیامبر به خاطر وجود ایشان ودین آن حضرت بود. بالاترین نعمت این بود که اعراب اسلام را پذیرفتند و از جهالت و گمراهی جاهلیت دست برداشتند. قومیکه هیچ کس آنها را به رسمیت نمیشناخت و دشمن؛ اطراف آنها را احاطه کرده بود وهر روز در معرض حملهی دیگران بودند، چنان به حیات و زندگی انسانی رسیدند که پرچم دار هدایت بشر وبرقراری قسط و عدل در بین انسانها شدند و در علو همت وایثار و فداکاری و یاری دین حق و همکاری در کارهای نیک و در تقوی و پرهیزگاری و مکارم اخلاق انسانی ضرب المثل شدند.(2)نزد همه ملل عالم، مسلم است که حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم در مکه معظمه ادعای رسالت از جانب خداوندمتعال کرد و برای ادعای خود معجزات فراونی مانند قرآن کریم ارائه نمود ونیز فرهنگ و تمدنی را به جهانیان عرضه کرد که با دیگر فرهنگهای قبل از خود مانند یهودیت و مسیحیت کاملاً متفاوت بود.
امروزه ملل مختلف جهان، پیرو این تمدن میباشند و کسانی هم که رسماً آن را نپذیرفتهاند، دست کم از فرهنگ و تمدن اسلامی متأثر شدهاند. باید گفت که امروزه پر آوازه ترین و قابل قبول ترین تمدن، برای همهی مردم، این فرهنگ و تمدن است، چون آنان، راه نجات خود را در این فرهنگ میدانند؛ مخصوصاً انسانهای تحصیل کرده و دانشمندانی که بر اوضاع جهانی اطلاع داشته باشند
وبادیده انصاف و بدون غرض به حقایق بنگرند قطعاً حقانیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم برای آنان روشن میگردد و نیازی به دلیل و برهان ندارند، بلکه نفس مطالعهی فرهنگ و تمدن اسلامی خصوصاً تک تک معارف این دین میتواند آنان را برای پذیرش اسلام راهنمایی کند.
از آنجایی که تمام مردم اینگونه نیستند، لازم و ضروری است که از راه دلائل قوی و منطقی، نبوت پیامبر اعظم را اثبات کنیم تا برای کسانی که نیاز به برهان دارند عذری باقی نماند.
چون خداوند متعال میفرماید:
(قُلْ فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ فَلَوْ شاءَ لَهَداکُمْ أَجْمَعِینَ)1.
«از این روی دلایل عقلی و نقلی برای اثبات نبوت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم اقامه میکنیم تا حجت بر همگان تمام گردد».
در سلسله بحثهای اعتقادی پس از اصل توحید و عدل و صفات الهی، اصل سوم موضوع نبوت است. این اصل در حقیقت بیانگر چگونگی ارتباط انسان با خداوند متعال و از سوی دیگر بیان کنندهی راه صحیح زندگی و طرح جامع و کامل سعادت و کمال انسان است.
در بحث نبوت، سخن از وحی است که عالی ترین نوع ارتباط با خداست و نیز سخن از شناخت حاملان وحی و انسانهای برگزیدهای که با دریافت وحی از جانب خداوند، وظیفهی سنگین ارشاد و هدایت انسانها و ارائه طرح کامل تعالی و کمال آنها را بر عهده دارند.
در اصطلاح علم کلام به آن قسمت از مباحث نبوت که شامل بررسی اصل نیاز به رابطهی وحی وضرورت و لزوم بعثت انبیاء و صفات و خصائص پیامبران
است نبوت عامه گفته میشود. هم چنین بخش دیگری را که مربوط به اثبات نبوت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و حقانیت رسالت وی و یا خاتمیت و جهانی بودن رسالت آن حضرت و ابعاد اعجاز ایشان و اعجاز قرآن کریم میباشد نبوت خاصه مینامند.
هدف ما در این مباحث کوتاه، درآمدی فشره بر نبوت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم و اثبات رسالت ایشان ونیز بیان مختصری از شرح حال و صفات و و یژگیهای آن حضرت است. اما بحثهای کلامیکه مربوط به نبوت عامّه است مورد بحث ما نیست. امید است با توفیق الهی در فرصتهای دیگری بتوانیم به آنها نیز بپردازیم.
چنانکه یاد آور شدیم کسی در این تردید ندارد که حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم در چهل سالگی مدعی نبوت شد و اعلام کرد که فرشتهی وحی بر او فرود میآید و از این طریق به آگاهی ویژهای دست مییابد. آن حضرت عین این آگاهی ویژه را - که همان قرآن مجید است - برای مردم میخواند و به آنها میفرمود که این، سخن خدا است. نزول قرآن، بیست و سه سال ادامه داشت و پایه و اساس معارف عظیم اسلامی و تحولات دامنه دار و فشرده در تاریخ بشر گردید.
واژهی «نبی» در زبان عربی به معنای خبر آور و کلمه رسول به معنی «فرستاده» است. در زبان فارسی به جای این دو کلمه، پیامبر به کار میرود. پیامبر، پیام خدا را به خلق خدا ابلاغ و از این راه نیروهای آنها را بیدار میکند و به آنها نظام میدهد و به سوی خدا و رضای او؛ یعنی صلح و دوستی و اصلاح طلبی و بیآزاری و آزادی از غیر خدا و راستی و درستی و محبت و عدالت و
جهاد و مبارزه در راه حق و سایر اخلاق حسنه میکشاند و بشریت را از زنجیر هوای نفس و اطاعت انواع بتها و طاغوتها رهایی میبخشد.(1)
شهید سید محمد حسین بهشتی و جمعی از نویسندگان، شناخت اسلام، ص 113.
متکلم بزرگ امامیه ابن میثم بحرانی رضوان الله علیه در تعریف پیامبر الهی میگوید:
«انه الانسان المأمور من السماء باصلاح احوال الناس فی معاشهم و معادهم العالم بکیفیّة ذالک المستغنی فی علومه و امره من السماء لا عن واسطة البشر المقترنة دعواه للنبّوّة بامرالخارقة للعادة».(2)
حاصل کلام ایشان این است که پیامبر خدا آن انسانی است که از عالم بالا برای اصلاح در امر زندگی مردم و معاش دنیایی آنان و نیز اصلاح آنان برای تأمین امر آخرت و زنده شدن در قیامت مأموریت یافته است. این مأموریت دارای دو ویژگی مهم است؛ اول این که او علم و آگاهی کافی دارد که چگونه در اصلاح دنیا و آخرت آنان بکوشد و این علم هم اکتسابی نیست، بلکه از راه ارتباط با خداوند است که بدون واسطه بشر دیگری از خداوند گرفته است. دوّم این که ادعای نبوت او با امور خارق عادتی همراه است که هیچ یک از انسانها نتوانند آن را بیاورند. به عبارت دیگر پیامبر خدا دارای معجزهای است که دلیل بر صدق و راستی او در ادعای پیامبری است.
برای اثبات وجود پیامبران ادله و براهین زیادی از عقل و نقل اقامه شده است که در کتابهای کلامی و فلسفی ذکر کردهاند یکی از دلائل که از قرآن و روایات استفاده میشود این است که غرض از خلقت و آفرینش رسیدن انسان به کمال
است و رسیدن به کمال هم متوقف است بر عبادت و اطاعت خدا چنانکه خداوند فرموده است:
(وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ)1 .
«من جن و انس را نیافریدم مگر برای عبادت خودم».
مسلم است که عبادت خدا متوقف بر این ست که بین انسان و خدا واسطهای وجود داشته باشد تا طریقهی
عبادت و احکام ان را بدانند، زیرا ممکن نیست که انسان بدون واسطه، آن احکام را از خداوند دریافت کند، زیرا هیچ گونه سنخیت و رابطهای بین نور مطلق و سرچشمه همه کمالات و ظلمت مطلق که انسان باشد وجود ندارد مگر از راه وجود پیامبران.
چنانکه خداوند فرموده است:
(وَ ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ ما یَشاءُ إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ)2
«و نمیباشد برای هیچ بشری که با خداوند گفتگو کند مگر از راه وحی و یا از پشت پرده و حجاب و یا اینکه خداوند فرستادهای بفرستد تا به اذن خودش هر چه را میخواهد به پیغمبرانش وحی نماید».
اینکه چگونه این واسطه میتواند با خدا تکلم نماید از این جهت است که در پیامبرخدا دو جنبه وجود دارد. یکی نورانیت و سنخیّتی که میتواند با خداوند صحبت کند. جنبه بشری پیامبر هم برای این است تا به انسانها رسالت خود را
ابلاغ کند، چنانکه از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است که فرمود: «اول چیزی که آفریده شد نور من بود» و باز درباهی جنبه بشریت پیامبر، خداوند فرموده است:
(قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحی إِلَیَّ1).
«جز این نیست که من هم بشری مانند شما هستم ولکن لیاقت دارم که بر من وحی نازل شود».
در حقیقت این آیه به هر دو جنبهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اشاره و دلالت دارد. بنابراین بشر نمیتواند به احکام عبادات خود بدون وجود پیامبر که واسطه است، آگاهی پیدا کند، پس ضرورت دارد پیامبری از جانب خداوند مبعوث شود
در روایات ما هم به این برهان اشاره شده است که در اینجا به دو روایت اشاره میکنیم.
پس وجود امر و نهی کنندگان امرو نهی را از جانب خداوند بیان میکنند ثابت میشود. که اینانند پیامبران و برگزیدگان او در میان بندگانش و اینانند حکیمان و دانشمندانی که از راه حکمت، احکام او را بر مردم میرسانند و مردم در امر آنان شرکت ندارند. آنگاه نیز ثابت میشود که در هر زمانی آنچه را پیامبر از جانب خدا آوردهاند از دلائل و براهین تا معلوم گردد که در هیچ زمانی زمین از وجود حجت خداوند خالی نمیباشد.(1)
کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 311.
و نیز به امام صادق علیه السلام گفتم وقتی پیامبران از دنیا بروند حجت بر خلق کیست؟ عدهای از مردم گفتند؛ قرآن جانشین پیامبر است. وقتی به قرآن مراجعه کردم دیدم مرجئه، قدریه و هم زیدی مذهب با آیات قرآن محاجّه میکند، پس فهمیدم تنها قرآن، آن هم بدون قیّم و مفسّر نمیتواند حجت باشد. باید همراه قرآن مبیّنی باشد که هر چه درباره قرآن بگوید حق باشد.
1) (1)
از آن عدّه پرسیدم که قیّم قرآن کیست؟ گفتند: ابن مسعود است که دارای علوم قرآن است، عمر که علم قرآن دارد و حذیفه که قرآن میداند. گفتم: اینها که اسم بردید همهی علوم قرآن را میدانند؟
گفتند: نه. پس نیافتم کسی را که بگوید تمام علم قرآن را دارم مگر علی بن ابی طالب علیه السلام. پس شهادت میدهم که علی قیم قرآن است و اطاعت او واجب و او حجت خدا بر مردم بعد از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است، و شهادت میدهم هر چه علی علیه السلام دربارهی قرآن بگوید حق است. امام صادق علیه السلام گفتار مرا تصدیق فرمودند.(1)
اصول کافی، ج 1، ص 314.
از این دو روایت استفاده میشود که: انسان باید طریقه رسیدن به کمال را درک کند و به او امر و نواهی الهی پایبند باشد، و سبب رضا و خوشنودی و سخط و غضب او را دریابد. پس باید از جانب خداوند پیامبری مبعوث شود تا به اصلاح امور انسانها رسیدگی و راه سعادت و کمال را برای آنها معرفی نماید.
همان طور که گفتیم تردیدی نیست که حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم بعد از آنکه چهل سال از عمر شریفش گذشت در مکه معظّمه ادعای رسالت و پیامبری از جانب خدای متعال نمودند و همراه با ادّعای خود، معجزاتی هم آورد و به آنها تحدی کرد وکسی هم نتوانست ادعای ایشان را تکذیب کند. بنا براین ثابت میشود که ایشان در ادّعای خودشان صادق بوده و از جانب خدای متعال به رسالت و نبوت مبعوث شده است.
معجزاتی که ایشان به عنوان برهان برای پیامبری خود آورده به طور کلی دو دستهاند؛ اولی که در رأس همهی آنهاست قرآن مجید است که معجزهی خالده و
1) (1)
باقیهی ایشان است و برای همهی زمانها تا دامنه قیامت است و اختصاصی به زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ندارد.
دسته دوّم، معجزاتی است که بیشتر آنها به درخواست افرادی خاص و در شرایطی ویژه صادر شده است. این معجزات به زمان حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اختصاص دارد. این دسته از معجزات که در فصلهای بعدی دربارهی آنها گفتگو میکنیم و نیز معجزه در صورتی که با دلیل قطعی ثابت شده باشد میتواند دلیل نبوت ایشان باشد. بنابراین لازم است که این مبحث را از چند جهت مورد بررسی قرار دهیم؛
معجزه چیست و شرایط آن کدام است؛
چرا و چگونه قرآن؛ معجزه است؛
چگونه سایر معجزات دلیل بر نبوت ایشان است؛
سایر دلایل نبوت ایشان چیست؟
متکلم بزرگ امامیه سید مرتضی رضوان الله علیه در کتاب «الذخیره فی علم الکلام» میگوید:
«واژهی معجزه که از باب افعال است در لغت به معنای به عجز در آوردن کسی است و از آنجایی که خدای متعال دارای قدرت بر اعجاز است و همهی قدرتها به او بازگشت میکند، کسی که این لفظ را به کار میبرد مرادش معنای عرفی آن است نه تنها معنای لغوی آن.
آنچه عرف از لفظ معجزه میفهمد این است که معجزه، عبارت است از چیزی که دلالت میکند که آورندهی آن، در ادعایش صادق
است و اختصاص به او دارد و کسی دیگر نمیتواند آن را بیاورد؛ یعنی خارق العاده است».
خواجه نصیر الدین طوسی قدس سره نیز در تعریف معجزه میگوید:
«و طریق معرفة صدقه ظهور المعجزة علی یده و هو ثبوت مالیس بمعتاد او نفی ما هو معتاد مع خرق العادة و مطابقة الدعوی(1)
علامه حلی، کشف المراد، 275.
؛ راه شناخت صدق و راستگوئی مدعی نبوت این است که بر دست او معجزهای صادر شود. و معجزه این است که چیزی را به وجود آورد که معتاد نیست و یا از بین بردن چیزی که وجودش امری است معتاد و طبیعی، و کار خارق عادت هم باید مطابق با ادعای نبوت او باشد».از جمله شرایطی که برای معجزه وجود دارد و از کلام سید مرتضی و خواجه طوسی استفاده میشود این است که کاری که به عنوان معجزه انجام میگیرد، دیگران باید از انجام آن ناتوان باشند و راهی برای تعلیم و تعلم آن وجود نداشته باشد. بنابراین سحر و غیر آن از علوم غریبه، اعجاز نیست، زیرا راه تعلیم و تعلم درآنها باز است؛ مثلاً ساحران فرعون وقتی اعجاز موسی علیه السلام را مشاهده کردند؛ نوع کار او را غیر از کار خودشان دیدند و دانستند کار او از راه تعلیم و تعلم و تقویتهای اکتسابی نفس و ظرافت کاریهای معمول امکان ندارد؛ لذا همه به او ایمان آوردند و فرق اساسی بین سحر و معجزه همین است.
فرق دیگر این است که دایرهی سحر، محدود است و آنچه را ساحر انجام میدهد همان چیزی است که فرا گرفته و نمیتواند پاسخ گوی هر نوع تقاضایی باشد. اما در اعجاز هر کجا که لازم باشد، پیامبر به درخواستهای معقول مردم از هر نوع پاسخ مثبت میدهد. و بسیاری از معجزات به همینکیفیت انجام شده
1) (1)
است. البته مسلم است که صدور معجزه، اگر به حدّ کافی صادر شده باشد برای اتمام حجّت است و به درخواستهای بهانه جویانه پاسخ داده نمیشود.
از شرایط دیگر اعجاز، این است که باید همراه با تحدی باشد؛ یعنی مدعی نبوت و یا امامت، دیگران را به مقابله و مبارزه دعوت کند. البته این مبارزه و دعوت به آن، با صراحت قابل عمل است؛ یعنی کسی که بر جایگاه نبوت و یا امامت ایستاده است و به منطور اثبات ادعای خود دست به خرق عادت میزند، طبعاً دیگران را به مقابله فرا میخواند. بنابراین هر کاری که همراه با تحدی نباشد - اگر چه خارق عادت هم باشد - اعجاز نامیده نمیشود، بلکه در اصطلاح «کرامت» نامیده میشود، مانند کرامات اولیاء و صالحان و کرامات انبیاء و امامان معصوم علیهم السلام قبل از نبوت و امامت.
با توجه به شرایطی که بیان شد وقتی مدعی نبوت کاری را که دیگران از انجام آن ناتوان باشند برای اثبات ادعای خود انجام داد و همه را به مقابله و مبارزه دعوت کرد و کسی نتوانست با او مقابله کند و راهی برای تعلیم و تعلم آن نبود معلوم میشود که کار او از طرف خداست و او به سبب ارتباط با خدای قادر متعال، دست به چنین کاری زده است، بنا براین صدق ادعای او روشن میشود.
تا اینجا تعریف معجزه و شرایط آن و فرق معجزه با سحر و کارهایی که به کمک علوم غریبه انجام میشود روشن گردید. و نیز معلوم شد که چگونه معجزه دلیل بر صدق مدعی نبوت و رسالت است. در بحثهای بعدی معجزات پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم برای اثبات رسالت ایشان مانند اعجاز قرآن مورد بحث قرار خواهد گرفت.
معجزه شرایطی دارد که عبارتند از:
آن کار خارق العاده، فعل خداوند متعال باشد.
آن کار، خارق و ناقض عادت باشد؛ یعنی هیچ کس نتواند مثل آن را بیاورد.
این کار خارق عادت اختصاص به پیامبر دارد که دلیل بر صدق او و در حقیقت مطابق ادّعای اوست.
اینکه گفتیم شرط معجزه این است که فعل خدا باشد به این دلیل است که چون مدعی نبوت که از جانب خدا آمده و آنچه اظهار میکند این است که خدا برای تصدیق او اینگونه کارهای خارق عادت را به دست او ظاهر میکند پس واجب است که این کارها حتماً فعل خدا باشد تا بر صدق مدعی نبوت دلالت کند.
اگر این معجزات، فعل خدا نباشد، مانند اینکه فعل خود او باشد و یا سایر افراد، دلالت بر صدق مدعی نمیکند. راه شناخت فعل خدا از غیر خدا این است که اگر فعل خدا باشد، هیچ کس نمیتواند مثل آن را بیاورد؛ مانند ایجاد حیات و یا ایجاد جسمی از اجسام و یا مانند شکافتن دریا و یا آوردن کلامی خارق عادت مثل قرآن.
اینکه گفتیم باید کاری که مدّعی نبوت میآورد خارق عادت باشد به این دلیل است که اگر چنین نباشد، دلالت بر صدق مدعّی رسالت نمیکند، چون این کار از مجرای طبیعی صادر شده است؛ مثلاً اگر مدّعی رسالت دلیل بر صدق خود را طلوع خورشید از مشرق بداند، این کار، معجزه نیست، اگر چه اصل فعل از افعال خداست، ولی چون از مجرای طبیعی و عادی صادر شده، معجزه
نخواهد بود. ولی اگر مدعی رسالت بگوید من خورشید را از مغرب بیرون میآورم و این کار را انجام دهد دلیل بر صدق او خواهد بود.
راه شناخت اینکه این کار، خارق عادت است و یا از کارهای طبیعی است، این است که کارهای عادی و طبیعی، معروف و مشهور و شناخته شده در میان خردمندان عالم است؛ مثلاً عقلای عالم میدانند که به طور عادّی و طبیعی نمیشود خورشید از مغرب طلوع کند و یا مثلاً فرزندی بدون پدر به دنیا بیاید، ولی اگر چنین شد معلوم میشود که امری خارق عادت و دلیل صدق ادعادی یک پیامبر است.
اینکه شرط معجزه، این است که کسی نتواند مثل آن را بیاورد به این دلیل است که اگر این گونه نباشد و دیگران بتوانند مثل آن را بیاورند، اطمینان حاصل نمیشود که فعل خداوند متعال است و ممکن است فعل انسان عادی باشد در حالیکه شرط کردیم معجزه باید فعل خدا باشد.
اما اینکه شرط کردیم که فعل معجزه باید اختصاص به شخص مدعی نبّوت داشته باشد برای این است که بدانیم این کار، مربوط به ادعای نبوت و دلیل بر صدق نبوت اوست و اگر اختصاص به مدعی نداشته باشد و در حقیقت مطابق ادعای او نباشد، نمیتواند دلیلی بر صدق او باشد. و راه شناخت آن، این است که کاری که از کسی صادر شده، مطابق با ادعای وی باشد؛ مانند اینکه کسی بگوید: من پیامبر خدا هستم به دلیل اینکه کور را شفا میدهم و شفا هم بدهد. اما اگر به جای شفا دادن، چشم انسان سالم را کور کند اگر این کار، خارق عادت هم باشد معجزه نخواهد بود چون مطابق با ادعای او نیست.(1)
الذخیرة فی علم الکلام، سید مرتضی، ص 330.
1) (1)
ممکن است در اینجا این پرسش مطرح شود که آیا دلیلی بر هماهنگی و مسانخت معجزات پیامبران الهی علیهم السلام با فرهنگ و علوم و فنون زمانی که در آن مبعوث شدند وجود دارد یا این که معجزات آنان تصادفی بوده است.
در جواب باید گفت صدور معجزات و کیفیت آنها تصادفی نبوده، بلکه معجزات هماهنگ با فرهنگ و دانش و علوم زمان آنها بوده است. توجه به یک نکته علت آن را روشن میکند و آن این است که در اعمال و کارهای عادی و معمولی که از عهدهی همه و یا اکثر مردم بر میآید نمیتوان حیله و تقلّب انجام داد، زیرا آشنایی مردم با آن کارها و شیوههای آن به آسانی میتواند مردم را در حقایق یاری کند، اما در اعمال خارق العادهای که از عهدهی بیشتر مردم خارج است امکان تقلّب وجود دارد؛ مثلاً در فنّ جادوگری ساحر میتواند با فن سحر دست به خوارق بزند در حالی که شناخت واقعیت و چگونگی آن برای انسانهای غیر متخصص مقدور نیست، هر چند متخصصان و ماهران در امر سحر میتوانند اصل سحر و چگونگی آن را تشخیص دهند. در این رابطه روایات زیادی وارد شده است که به یک مورد آن اشاره میکنیم.
ابن سکیت میگوید از حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام همین مطلب را پرسیدم و به آن حضرت گفتم: خداوند متعال موسی علیه السلام را با معجزهی عصا و ید بیضا و ابزار و آلات سحر مبعوث کرد و عیسی علیه السلام را با ابزار و آلات طبّ و علوم پزشکی و حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را با کلام و خطابه، امام رضا علیه السلام فرمودند: چون خداوند موسی علیه السلام را مبعوث کرد، در زمان او سحر و جادوگری غالب بود واو از جانب خداوند برای آنها چیزهایی را از معجزات آورد که خوارق عادت باشد، قدرت آوردن مانند آنها را نداشتند تا به این وسیله آن حضرت بتواند سحر آنها را باطل و حجت را برآنها تمام کند. و خداوند عیسی علیه السلام را در زمانی
فرستاد که در آن زمان مرض های مزمن و سختی مانند زمین گیری انسانها زیاد شده و نیاز به دانش پزشکی داشتند. حضرت عیسی حجت اثبات حقانیت خودش برای آن مردم معجزاتی آورد که مردم زمانش از آنها بیبهره بودند و قدرت آوردن آنها را هم نداشتند؛ مانند زنده کردن مردگان و شفای کوران و شفای مرض هایی مثل برص (پسبی) و از این طریق حجت را بر آنان تمام کرد.
و نیز خداوند متعال حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را در زمانی مبعوث به رسالت کرد که امر غالب در زمان او خطا به سرایی و شعر و کلام فصیح و بلیغ رواج کامل داشت. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم از جانب خداوند برای آنان، معجزهای مانند قرآن را آورد که مشتمل بر مواعظ و حکمتهایی است که آنان نتوانند مثل آن را بیاورند و از این طریق حجت را بر انان تمام کرد.(1)
کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 24، باب عقل و جهل، حدیث 20.
حکمت الهی اقتضا میکند پیامبری را با معجزهای بفرستد که با علم و صنایعی که درآن زمان شایع است مشابهت داشته باشد. هم چنین عالمان و دانشمندان زیادی وجود داشته باشند تا موجب سرعت بخشیدن در ایمان و تصدیق مردم به آن پیامبر بشود و حجت خدا برآن مردم بهتر تمام شود. پس مقتضای حکمت بود که خداوند موسی علیه السلام را با عصا و ید بیضا بفرستد، زیرا ساحران زودتر از سایر مردم ایمان آورند؛ زمانی که دیدند عصای موسی علیه السلام اژدها گردید و تمام ابزار وآلات سحر آنان را بلعید و دوباره به حالت اول برگشت. این دانشمندان دیدند که آنچه موسی علیه السلام آورده از قدرت آنان خارج است و نمیتوانند مثل آنها را بیاورند و در مجلس فرعون اعلام کردند که آنچه موسی علیه السلام آورده سحر نیست، بلکه معجزه است. آنان به غضب فرعون هم اعتنائی نکردند و حتی از تهدیدهای او هم نهراسیدند.
1) (1)
در عصر حضرت عیسی مسیح طبّ یونانی شایع و معروف بود و در منطقه سوریه و فلسطین رواج زیادی داشت چون این دو منطقه مستعمره یونان بود. زمانی که خداوند عیسی علیه السلام را فرستاد دلیل و برهان بر نبوت او را معجزاتی قرار داد که شباهت زیادی به علم طبّ داشت؛ مانند زنده کردن مردگان و شفای اکمه و ابرص تا اهل زمان بدانند که اینها خارج از قدرت آنان است و ارتباطی با علم طب ندارد، بلکه این معجزات نشأت گرفته از ماورای عالم ماده است.
ملت عرب هم در مکه و مدینه ومنطقهی حجاز درفصاحت و بلاغت کلام در مرتبهی بسیار بالایی بودند به حدی که مراکز زیادی را مانند بازار برای افتخار به شعر و خطابه قرار داده بودند، و قدر و شرافت هر کسی با کلام و خطابهاش تعیین میشد، و در این مرحله، کار به جایی رسیده بود که هفت قصیده بسیار مهم که معروف به قصائد سبعه معلقه را با آب طلا نوشته و آنها را بر خانهی کعبه آویزان کرده بودند.
حکمت الهی اقتضاء میکرد که برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم معجزهای باشد که هیچ کس نتواند مثل آن را بیاورد؛ از این جهت خداوند متعال فن بیان و بلاغت را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عطا کرد و قرآن مجید را معجزهی آن حضرت قرار داد تا هر عربی بداند این قرآن کلام خدا و درفصاحت و بلاغت از قدرت بشر خارج است و کسی نمیتواند مثل آن را بیاورد؛ و هر کس از اعراب عنادی نداشته باشد بدان اعتراف مینماید. با آمدن قرآن همهی خطابه و اشعار و کلمات بلیغ آنها از بین رفت وبه دست فراموشی سپرده شد. پس قرآن معجزهای است که تا ابد، نبوت و حقانیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را ثابت میکند و چنانکه گذشت اختصاص به زمان خاصی ندارد، بلکه ابدی و جهانی میباشد.
بعد از تعریف معجزه و شرایط آن و بیان اینکه هر مدعی نبوت و رسالت اگر معجزه بیاورد دلیل بر صدق و درستی اوست، لازم است به دلائل نبوت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بپردازیم. اولین معجزهی ایشان بر نبوت و رسالت خودشان قرآن مجید است که از جانب خدای متعال برآن حضرت نازل شده است.
سید مرتضی میگوید: بالاترین و روشن ترین دلیلی که برای اثبات نبوت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بر آن اعتماد شده قرآن است، اگرچه دقت و نظر در سایر معجزات آن حضرت نیز موجب علم به صدق و حقانیت ایشان است.
هر انسان عاقل و خردمند که اخبار را شنیده و با اهل خبره معاشرت کرده باشد به خوبی میداند که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در مکه ظهور و ادعای نبوت کردند ونیزهمه میدانند که برای اثبات ادعای خود قرآن را آورده و به آن تحدی کرده است. مخالفان خود را به مقابله و مبارزه فراخوانده و گفته است که این قرآن از جانب خدا بر من نازل شده است و هیچ یک از مردم عرب نتوانستهاند با قرآن مقابله کنند. اگر این مطلب ثابت شد روشن میگردد که برای آنان غیر ممکن بوده که با قرآن معارضه کنند، با اینکه انگیزهی معارضه داشتهاند. اما دلیل اینکه چرا نتوانستهاند معارضه کنند به یکی از این دو امر باز میگردد:
اول این است که بگوییم خود قرآن معجزه است و از جهت فصاحت و بلاغت و سایر امور؛ خارق عادت است و هیچ یک از مردم توان مقابله با آن را ندارند.
دوم این است که بگوییم اعجاز قرآن از باب صرف است؛ یعنی خداوند متعال آنها را از معارضه با قرآن باز میدارد، و اگر صرف نبود برای بعضی از مردم ممکن بود که مثل قرآن را بیاورند.
وهر کدام باشد برای اثبات نبوت ایشان کافی است، برای اینکه خداوند، کاذب را تصدیق نمیکند، یعنی اگر معاذ الله پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به دروغ ادعای رسالت کرده باشد غیر ممکن است که خداوند او را با صرف؛ تصدیق کند و دیگر اینکه غیر ممکن است خداوند بر دست شخص دروغ گو و اهل باطل معجزهای جاری کند.(1)
ر. ک: سیّد مرتصی، پیشین، ص 131.
در نهایت خود سید مرتضی قائل به صرف شده و از باب صرف، معجزه بودن قرآن را ثابت کرده است. ولی حق مطلب این است که خود قرآن معجزه است و برای احدی از مردم در هیچ عصر و زمانی امکان ندارد حتی یک سوره و لو از سورهای کوچک قرآن را بیاورد. اگرچه با قائل شدن به صرف؛ نبوت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم ثابت میشود، اما معجزه بودن خود قرآن ثابت نمیشود و این نقض مراد محققان علم کلام و نیز خلاف آیات قرآن مخصوصاً آیات تحدی است.
کلام علّامه طباطبائی در اعجاز قرآن
علامه طباطبائی قدس سره میگوید: تردیدی نیست که قرآن در آیات متعددی (مکی ومدنی) دربارهی اعجاز قرآن دست به تحدی زده است و تمام این آیات میرساند که خود قرآن معجزه و خارق عادت است.
حتی آیهی شریفه:
(وَ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلی عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ)2 .
اگر ضمیر «مثله» را به قرآن برگردانیم به طور مستقیم دلالت بر اعجاز قرآن میکند، زیرا معنای آیه این است که «اگر شما شک دارید در آنچه بر بندهی خود نازل کرده ایم، پس مثل آن را بیاورید. اما اگر ضمیر «مثله» را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
1) (1)
برگردانیم به طور غیر مستقیم دلالت بر اعجاز قرآن میکند؛ یعنی از راه تحدی به آوردن سورههای مشابه قرآن از فردی درس نا خوانده و امی مانند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم. پس به طور غیر مستقیم دلالت بر اعجاز قرآن به طور مستقیم دلالت بر نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میکند و شاهد آن این است که در ابتدای آیه میفرماید:
«اگر در آنچه بر بندة خود فرستایم شک دارید» و نفرموده است اگر در نبوت او تردید دارید. به هر حال هر یک از تحدیهای قرآن در بر دارندهی نوعی استدلال بر اعجاز قرآن است.
ایشان در ادامه میفرماید:
در نهایت باید گفت این آیات از نظر عمومیت با هم تفاوت دارند؛ مثلاً آیه شریفه (قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً)1 که از آیات مکیّه است به خوبی دلالت بر تحدی عمومی قرآن دارد؛ یعنی این تحدی تنها از نظر فصاحت و بلاغت و اسلوب قرآن نیست، زیرا اگر چنین بود تحدی قرآن، مخصوص به جمعیت و دستهی معینی از عرب خالص از اعراب جاهلیت میبود آن هم قبل از آنکه زبان آنهاآلوده شود، در حالی که این گونه نیست و آیهی شریفه با صدای بلند و رسا عموم اهل جهان را به مقابله و معارضه دعوت کرده است.
همچنین سایر امتیازات قرآن، مانند معارف و اخلاق فاضله و احکام تشریعی و اخبار غیبی و حقایق دیگری که موقع نزول قرآن هنردست بشر پرده از روی آنها بر نداشته بود مخصوص به دسته معینّی از مردم عالم است و لذا ممکن نیست تحدی، ناظر به یکی از این امور باشد، بلکه این تحدی شامل تمام اموری است که برتری در آن تصور میشود؛
یعنی قرآن برای عموم طبقات و جمعیتها معجزه است. برای سخن سنجان از نظر بلاغت و برای حکما از نظر حکمت و برای دانشمندان از نظر جنبههای علمی و برای دانشمندان جامعه شناس از لحاظ اجتماعی و برای قانون گذاران از نظر قوانین علمی و برای سیاست مداران از نظر حقایق سیاسی و برای هیأتهای حاکمه از نظر طرز حکومت و بالاخره برای عموم جهانیان از نظر اموری که بر آن دست رسی ندارند مانند علوم غیبی و احتراز از نظر تناقض در احکام و بیانات آنها.(1)
ر. ک: علامه طباطبائی، تفسیر المیزان، ج 1، ص 76.
به جهت اهمیت و اتقان؛ کلام این مفسر بزرگ را به طور نسبتاً مفصل آوردیم، زیرا مشتمل بر مطالب سودمندی است.
اول این که خود قرآن معجزه است نه اینکه اعجاز از جهت صرف باشد، چنانکه سید مرتضی فرموده که اعجاز قرآن از باب صرف است؛ زیرا لازمهی کلام ایشان این است که خود قرآن معجزه نباشد، بلکه صرف خداوند معجزه باشد.
مطلب دوم این است که قرآن از تمام جهات معجزه است نه تنها از جهت فصاحت بلاغت و یا بعضی از جهات دیگر، زیرا تحدی قرآن عمومیت دارد و شامل همهی جهات میشود و در نتیجه قرآن در تمام جهات معجزه است.
مطلب سوم این است که قرآن، معجزهی باقیه و جاودانه است و برای تمام زمانها معجزه است. پس اعجاز قرآن مخصوص زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیست، بلکه تا قیامت معجزه است چون باید نبوت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای تمام بشریت ثابت شود و هیچ کس تا قیامت نمیتواند مثل قرآن را بیاورد، در حالی که در تمام زمانها انگیزه برای آوردن قرآن وجود داشته و دارد و آسان ترین راه برای باطل کردن نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بوده و هست.
1) (1)
حتی این زمان هم اگر برای سخن دانان دنیا و یا حکیمان و فیلسوفان و دانشمندان و یا سیاست مداران ممکن بود از راه معارضه و مبارزه با قرآن، مانند این کتاب آسمانی را بیاورند دیگر لازم نبود دست به اقدامات نظامی وکارهای پرهزینه بزنند و این مشکلات را تحمل کنند؛ مثلاً اگر برای آمریکاییها ممکن بود یک قرآن مثل این قرآن بیاورند خیلی راحت تر بود از اینکه این همه ناوهای جنگی و سلاحهای گوناگون را وارد منطقهی خلیج فارس بکنند تا با اسلام و و انقلاب اسلامی مبارزه کنند وخیلی از اشغال کشورهایی مثل عراق و افغانستان و فلسطین راحت تر بود. پس معلوم میشود که آنان امکان آوردن مثل یک سورهی قرآن حتی مثل سورهی کوثر را ندارند، پس قرآن تا قیامت، ثابت کنندهی نبوت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است و شریعت او تا قیامت باقی میماند و میتواند بشریت را تا برپایی قیامت اداره نماید.
جهت اثبات این مدعی به بعضی از روایات اشاره میکینم.
1) (1)
علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 17، ص 213.
(إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبی وَ یَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ)1
ولید گفت: اعاده کن. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دوباره تلاوت کرد. آنگاه ولید گفت: قسم به خدا که برای قرآن حلاوت و شیرینی خاصی است و محققاً برای این رونق و زیبایی خاصی است و بالای آن ثمره بخش و پایین آن دارای نکهت و بوی خوشی است و حتماً این قرآن گفتهی هیچ بشری نیست، بلکه سخنی مافوق بشر است.(1)
کلام صاحب مناقب دربارۀ اعجاز قرآن
ابن شهر آشوب - قدس سره - کلامیدربارهی اعجاز قرآن دارد که ذکر آن خالی از لطف نیست. ایشان میفرمایند: برای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم معجزاتی بوده که برای هیچ یک از انبیای الهی نبوده است، ولی قوی ترین و بادوام ترین آنها قرآن است و دلیل آن را چند وجه قرار داده است؛
اول این است که معجزهی هر پیغمبری موافق و هماهنگ با حالات و خصوصیات روحی واخلاقی مردم زمان خودش بوده است. همان طوری که خداوندمتعال حضرت موسی علیه السلام را در زمانی فرستاد که ساحران زیادی بودند و کار سحر بر مردم غلبه داشت آن زمان، حضرت موسی را عصایی فرستاد که
1) (2) علامه مجلسی، پیشین، ص 21.
ساحران زیاد بودند و سحر ساحران را بلعید، دریا را برای بنی اسرائیل خشک و عصا را اژدها کرد. پس هر یک از ساحران را مبهوت و هر کافری را ذلیل گردانید. و اغلب قوم عیسی علیه السلام طبیب بودند و علم پزشکی رایج بود. خداوند معجزهی حضرت عیسی را مرده زنده کردن و زمین گیر را شفا دادن قرار داد، به طوری که هر طبیب را به وحشت انداخت و هر عاقلی را در فراموشی قرار داد.
در زمان حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم مردم زمانش همگی درسخن گفتن با فصاحت و بلاغت بودند، بنابراین معجزهی ایشان را قرآن قرار داد که مناسب با آن مردم باشد تا در موجز و معجزه بودن تمام فصحای عرب را به عجز درآورد و هیچ کس نتوانست مثل آن را بیاورد و تمام شاعران و سخن سرایان عاجز ماندند و اقرار به عجز کردند.
وجه دوّم این است که برای هر قوم و دستهای معجزهای قرار داده میشود که با عقل و شعور و فهم آنان تناسب دارد؛ مثلاً مردم زمان موسی و عیسی علیهما السلام دارای یک نوع بلوغ اندک بلکه کند فهمی بودند و از آنها یک کلام نغز و یا یک معنی بکر و جدیدی نقل نشده است، بلکه در اثر نفهمی وقتی به همراه پیامبرشان به گروهی که بت میپرستیدند رسیدند از پیامبرشان درخواست کردند که برای آنان نیز بتهایی قرار بدهد تا مثل آنان خدایانی داشته باشند.
ولی عربهای زمان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم از نظر فهم و ذکاوت از همه بهتر بودند و ذهن تیزی داشتند از این رو خداوند متعال قرآن را اختصاص به آن حضرت داد تا با فطانت و زیرکی خودشان هم بدیهیات قرآن را و هم حقایق و دقایق آن را درک کنند تا اینکه هر امتی به چیزی که با طبع و فطرت آنها مناسب تر است اختصاص داشته باشد.
نکتهی سوم این است که معجزهی قرآن در تمام اعصار و قرون باقی و در تمام اقطار زمین گسترش یافته است. و اعجاز قرآن بالاترین حجت است و بعد
از انتشار در شرق و غرب عالم و در هر عصری بعد از هر عصری معجزه خواهد بود، در حالی که آن اعراب منقرض شدند و هیچ کس نتوانسته است مثل آن را بیاورید.(1)
ابن شهر آشوب، مناقب، ج 1، ص 126-125، بحارالانوار، 66، ج 17، ص 301.
قرآن کریم دارای وجوه اعجاز فراوانی است که هر یک از آنها را به طور جداگانه مورد بررسی قرار خواهیم داد.
قطعاً یکی از وجوه اعجاز قرآن که مورد اتفاق نظر تمام دانشمندان و مورخان عرب و غیر عرب و اهل ادب میباشد، موضوع فصاحت و بلاغت قرآن مجید است که تمام مخالفان قرآن و منکران نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را مجبور به اذعان و اعتراف کرده و در مقابل این کتاب آسمانی عاجز ساخته است. و هیچ کس نتوانسته و نمیتواند مانند قرآن را بیاورد، چون قرآن دارای تمام شرایطی است که لازم است در معجزه موجود باشد و از آن جمله تحدی قرآن مجید است که اگر میتوانید یک سوره مثل این قرآن در فصاحت و بلاغت و یا در سایر جهات بیاورید و هیچ کس نتوانست حتی با یک سورهی قرآن هم مبارزه کند.
اگرچه قرآن کریم به زبان عربی نازل شد نیز از حروف شناخته شده در زبان عرب ترکیب گشته، اما دارای نوعی ترکیب بدیع و شکل کاملاً تازه و اسلوب خاصّی است. به عبارت دیگر نه مثل شعری از اشعار عرب است، مثل قصاید سبعه معلقه، و نه نثر است مثل نثرهایی که در میان اعراب متعارف بوده است، ولی درعین حال دارای وزنی خاص وقافیهای ویژه است که هیچ شباهتی به وزن و قافیهی اشعار ندارد.
1) (1)
قرآن کریم دارای نوعی خاص از آهنگ است که هر کس آن را به خوبی تلاوت کند دارای جاذبهی بسیار زیادی است که بسیاری از شنوندگان خود را مجذوب میکند آنان را تحت تأثیر زیباییهای خود قرار میدهد. و اگر کسی عنادی نداشته و دارای فطرتی سالم و پاک باشد آن را قبول میکند، زیرا قرآن مشتمل است بر یک سلسله عظیم از مطالب اعتقادی و اخلاقی، سیاسی و اقتصادی و معارف دینی که هماهنگ با فطرت انسانهاست و مادامیکه گرفتار موانعی مانند تعصبات غلط و یا تبلیغات انحرافی و یا گرفتار تشکیلات حزبی و گروهی خاصی نباشد همه، آن را قبول میکنند.
بیهقی از ابن عباس به سند متصل روایت کرده است که ولید بن مغیره خدمت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و با درخواست او رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم قرآن را بر او تلاوت کردند وقتی ولید آیات قرآن را شنید، گویا رقت قلبی برایش حاصل شد و به آن حضرت متمایل گشت. این خبر به گوش ابوجهل که از سر سخت ترین دشمنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود رسید. ابوجهل پیش او آمد و گفت: ای عمو جان قوم تو در مکه تصمیم گرفتهاند که مال زیادی برای تو جمع کنند. ولید گفت: چرا؟ ابوجهل گفت: تا این مال را به تو بدهند، برای اینکه تو پیش محمد صلی الله علیه و آله و سلم رفتهای تا از گذشتکان خود اعراض نمایی.
ولید در جواب گفت: همهی قریش میدانند که مال و ثروت من از همهی آنها بیشتر است و من برای مال و ثروت نزد محمد صلی الله علیه و آله و سلم نرفتم لازم نیست که برای من مال جمع آوری کنند. ابوجهل گفت: برای اینکه مردم بدانند تو ایمان نیاوردی لازم است که آشکارا کلامی را بگویی که مطمئن شوند.
ولید گفت: من دربارهی قرآن چه بگویم به خدا قسم هیچ کس در میان شما عالمتر از من به اشعار و قصائد و رجزهای جنگی عرب نیست. من اشعار طائفه جنیان را نیز بهتر از همه میدانم قسم به خداوند که این قرآن محمد صلی الله علیه و آله و سلم شباهتی
به هیچ کدام از آنها ندارد، به خدا قسم برای قرآن یک شیرینی خاص و یک طراوت و تازگی عجیبی است و شاخههای بالای آن ثمر بخش و پایین آن همراه با طراوت است. و این قرآن از همه برتر و هیچ چیز برآن برتری ندارد و قسم به خدا آنچه را که پایینتر از اوست خرد خواهد کرد. ابوجهل گفت: با این حرفها قوم تو راضی نمیشوند مگر اینکه چیزی دربارهی محمد بگویی تا بدین وسیله علیه او تبلیغ بکنند. ولید گفت: بگذار مقداری فکر کنم وفتی فکر کرد گفت: هیچ چیزی نمیتوانم بگویم. فقط بگویید این قرآن سحر است که هر چه را غیر از اوست مسحور میکند. وقتی این جریان گفت و گو واقع شد خداوند این آیات را بر پیامبر نازل کرد:(1)
بیهقی، دلائل النبوة، جلد 1، ص 198.
(ذَرْنِی وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِیداً)2
روشن است که نسبت سحر به قرآن و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هم از این جهت بوده است که کلام خدا دارای جاذبهی بسیاری است که فطرتهای پاک و سالم را در برابر آهنگ مخصوص و معارف بلندش مجذوب میکند و آنگاه به دروغ نسبت سحر به آن داده میشود. فصاحت و بلاغت قرآن نه تنها اعراب جاهلی و معاصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از آوردن مثل قرآن عاجز کرد و نتوانستند حتی یک سورهی کوچک را مانند سورهی کوثر بیاورند، بلکه در قرنها و زمانهای بعد هم همین گونه است و با اینکه انگیزهی باطل کردن نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حد اعلا وجود داشته، اما نتوانستند مثل آن را بیاورند و اینها شاهد بر این است که قرآن از جانب خدا نازل شده و کلام نوع بشر نیست.
1) (1)
اجتماع چهار نفر برای آوردن قرآن
در تاریخ اسلام کسانی بودند که ادعای فهم و علم و دانش داشتند و برای آوردن قرآن اقدام کردند تا از این راه بتوانند نبوت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را باطل کنند. ما در این قسمت به بعضی از نمونهها اشاره میکنیم.
علامه مجلسی قدس سره از هشام بن حکم روایت کرده است که سالی ابن ابی العوجا و ابو شاکردیصانی زندیق و عبدالملک بصری و ابن مقفّع در مسجد الحرام در مکه معظّمه نشسته بودند و وقتی که حاجیان اعمال و مناسک حج را انجام میدادند آنها را مسخره میکردند و به قرآن طعنه میزدند. ابن ابی العوجا به سه نفر دیگر پیشنهاد کرد که بیایید هر کدام یک ربع از قرآن را بیاوریم و در نتیجه نبوت محمد را باطل کنیم و وعدهی دیدار سال آینده درهمین مکان باشد. اگر نبوت را باطل کنیم اسلام را باطل کرده ایم و حقانیت آنچه که به آن اعتقاد داریم ثابت میشود. این قرار را با هم گذاشتند وازهم جدا شدند.
وقتی سال آینده آمدند و با هم در آن مکان جمع شدند، اول ابن ابی العوجا شروع به سخن کرد و گفت: وقتی از هم جدا شدیم من در این آیه فکر کردم (فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیًّا)1 و تا به حال هر چه فکر میکنم قادر نیستم که چیزی به آن اضافه کنم، نه در فصاحت و نه در سایر معانی. از سال گذشته تا به حال این آیه فکر مرا به خود مشغول کرده و نگذاشته تا در آیهی دیگری فکر کنم.
عبدالملک بصری گفت: من هم از زمانی که از شما جدا شدم در این آیه فکر کردم: (یا أَیُّهَا النّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لَنْ یَخْلُقُوا
ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَیْئاً لا یَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ) . (1)
حج / 73.
و اصلاً قادر نیستم مانند آن را بیاورم.ابو شاکردیصانی گفت: من هم از وقتی که از شما جدا شدهام در این آیات فکر میکنم:
(لَوْ کانَ فِیهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا فَسُبْحانَ اللّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّا یَصِفُونَ)2 و (وَ قِیلَ یا أَرْضُ ابْلَعِی ماءَکِ وَ یا سَماءُ أَقْلِعِی وَ غِیضَ الْماءُ وَ قُضِیَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ وَ قِیلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظّالِمِینَ)3
هر چه فکر کردم نتوانستم به شناخت نهایی آن دست پیدا کنم و لذا نتوانستم مثل همین آیه را بیاورم.
هشام راوی حدیث میگوید در این هنگام امام صادق علیه السلام که در آن سال در مکه بودند بر آنان گذشت و این آیه را خواندند
(قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً)4
آنان مبهوت شدند و به یک دیگر نگاه کردند و با هم گفتند اگر دین اسلام حق باشد امر وصایت پیامبر حق کسی جز جعفر بن محمد صلوات الله علیه
1) (1)
نیست، به خدا قسم هرگز او را ندیدیم مگر اینکه از او هیبت و صلابت دیدیم. آنگاه - با اقرار به عجز خود از آوردن قرآن - از هم جدا شدند.
قرآن کریم دشمنان و مخالفان خود را به مبارزه نسبت اتقان در علم و معرفتی ویژه که در هیچ یک از کتابهای دیگر نیامده، فرا میخواند.
فرموده است:
(وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ)1.
«و نازل کردیم این کتاب را بر تو در حالی که بیان کننده هر چیزی است».
و نیز میفرماید:
(وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلاّ فِی کِتابٍ مُبِینٍ)2
«و هیچ تر و خشکی نیست مگر اینکه درکتابی روشن بیان شده است».
در آیات دیگری نیز همین معنی را بیان کرده که قرآن، بیان کنندهی تمام معارف است وهیچ علم و معرفتی نیست مگر اینکه در قرآن بیان شده است، زیرا دین اسلام مشتمل بر معارف خاصی است که اگر کسی در متن تعالیم آن دقت کند آنها را خواهد یافت، چه کلیاتی که قرآن بیان کرده و چه جزئیاتی که قرآن، تفسیر وتبیین آنها را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ارجاع داده است.
چنانکه فرموده:
(وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا)1.
«آنچه پیامبر به شما داد آن را بگیرید و آنچه نهی کرده پس از آن اجتناب نمایید».
بزرگترین معارف و فلسفه الهی از توحید وعدل و نبوت امامت واخلاق فاضله گرفته تا قوانین فرعی دین، هم چون عبادت و معاملات و مسائل سیاسی و اجتماعی، اقتصادی و خلاصهی کلام هر چیزی که در رابطه با فعل و عمل انسان است در قرآن یافت میشود. و مهم این است که این حقایق و معارف - از کلی به جزئی - را بر اصل توحید الهی و فطرت انسان مبتنی کرده است، به گونهای که تفاصیل و جزئیات آن در مقام تحلیل به اصل توحید بر میگردد.
از سوی دیگر قرآن کریم بیان کرده است که تمام آن احکام در حالی که به همه زمانها انطباق دارد تا قیامت باقی و برقرار است و هیچ گاه آن احکام، کهنه و نسخ نمیشود، بلکه بقاء و اعتبار آن را تا قیامت مورد تضمین قرار میدهد آنجا که میفرماید:
(وَ إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ * لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ)2.
«و محققاً این کتاب؛ یعنی قرآن کریم کتاب بسیار بزرگ و نفوذ ناپذیری است که باطل به سوی آن نمیآید نه از پیش رو و نه از پشت سر، زیرا این قرآن از خداوند حکیم و عزتمند نازل شده است».
و نیز میفرماید:
(إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ)1.
«یعنی ما این قرآن را نازل کردیم و محققاً آن را حفظ میکینم».
پس قرآن هم نسبت به این معارف بلند و بسیار دقیق تحدی کرده است که هیچ بشر عادی بدون وحی الهی نمیتواند مثل این معارف را بیاورد و هم نسبت به بقا و دوام آن و اینکه نه کهنه میشود ونه باطل به آن راه پیدا میکند و همیشه باطراوت است.(1)
کلام آیت الله خوئی دربارهی معارف قرآن
مرحوم آیت الله خوئی قدس سره با توجه به عرضهی معارف گسترده در قرآن، میگوید: «قرآن کریم این حقایق را تضمین کرده به اینکه فساد و بطلان در آنها راه ندارد و راه انتقاد از آنها مسدود است؛ یعنی در هیچ جهتی از جهات گوناگون، باطل و فساد به سمت آن نمیآید. همان طوری که در آیهی قبل بیان فرموده است «نه از پیش رو و نه از پشت سر» و آوردن این نوع معارف که در آنها هیچ نقد و باطلی راه نداشته باشد قطعاً از یک بشر عادی غیر ممکن است، خصوصاً از انسانی که در میان یک امّت جاهل و نادان که هیچ بهرهای از معارف نداشته، زندگی میکرده است. برای همین است که میبینیم هر کسی که در علوم نظری کتابی تألیف کرده باشد بر مؤلف آن زمانی نمیگذرد مگر اینکه بسیاری از آراء و نظریاتش باطل و دچار خدشه و اشکال میشود و هر کسی که در آینده میآید چیزهایی را که بر خلاف نظر گذشتگان است اثبات میکند.
1) (2) ر. ک: علامه طباطبائی، همان، ج 1، ص 63.
از این رو میبینیم کتابهای فلاسفه پیشین و نیز متأخرین، مورد نقد و بررسی قرار گرفته است تا جایی که بعضی از مسائل علمیکه مورد یقین و برهانی بوده امروزه جزء اوهام و خیالات شده است، در صورتی که قرآن باگذشت زمان طولانی هیچ گونه مورد نقد واشکال قرار نگرفته و کسی نتوانسته است هیچ یک از آن معارف بلند و دقیق را مورد نقد واشکال قرار دهد.(1)
ر. ک: آیت الله خوئی، البیان، ص 81.
نتیجه این است که قرآن کریم برخلاف کتابهای دیگر معارفی را به بشر عرضه کرده است که دارای دو ویژگی مهم است:
اول اینکه معارف قرآن هم وسیع و گسترده است و تمام شئون بشر از دنیا و آخرت و مادی و معنوی را فرا گرفته است و هم در نهایت دقّت و متانت است که عقل هیچ بشری به آن نمیرسد و هیچ انسان عادی بدون الهام از وحی الهی نمیتواند مثل آن را بیاورد.
ویژگی دوم این است که خود قرآن کریم دوام و بقای خود را تضمین کرده؛ یعنی نه قابل نقد واشکال است و نه اینکه با گذشت زمان کهنه میشود و نه باطل به سوی آن میآید، بلکه تا ابد انسانها را هدایت میکند. و با این خصوصیت هیچ کس بدون امداد الهی و وحی امکان ندارد مانند آن را بیاورد. از اینجا معلوم میشود قرآن معجزهی جاوید خاتم النبییّن است و آن حضرت حقیقتاً پیامبری از جانب خدای متعال است وهیچ کس نمیتواند در نبوت ایشان خدشهای واردکند.
هر شخص عاقلی که دارای تجربهای در امور باشد و راه رسیدن به آن را بداند به خوبی میداند کسی که کار خود را بر دروغ پایه گذاری کرده است، چه
1) (1)
در امر تشریع و قانون گذاری و چه چیزهایی که به دیگران میگوید - بدون اشکال در کلام و بیانش - گرفتار تناقض و اختلاف میشود، به ویژه اگر آن شخص متعرض امور زیادی از مسائل تشریع و اجتماعی و عقاید و معارف و بیان کننده یک نظام بزرگ اخلاقی بشود که بر دقیق ترین قواعد و محکم ترین اساس بنا نهاده شده باشد.
خصوصاً اگر مدتی طولانی و یا سالیان زیادی بر او بگذرد، قطعاً درگفتار و بیانش تناقض و اختلاف واقع میشود چه بخواهد و چه نخواهد، زیرا وقوع تناقض و اختلاف، مقتضای طبع بشر است مگر کسی که از جانب خداوند متعال تائید شده باشد. و از همین جاست که گفتهاند: «دروغ گو حافظه ندارد».
با نگاهی به قرآن مجید ملاحظه خواهیم کرد که قرآن کریم متعرض امور و مسائل زیادی شده است آن هم با گسترده ترین بیان در مباحث گوناگون؛ مانند بحثهای الهیات و خدا شناسی و نبوت و پیامبر شناسی. و اصول زیادی در احکام دین وضع کرده است و نسبت به سیاست مدن و کشور داری و نظامات اجتماعی و قواعد مهم اخلاقی مباحث فراوانی دارد و نیز متعرض اموری مانند کلیات و علوم عقلی و علوم هیأت و موضوع مهم تاریخ امتها و ملتها شده است و در رابطه با قوانین جنگ و صلح و توصیف موجودات آسمانی و زمین وغیر اینها مانند: ملائکه و کواکب و سیارات و باد و باران و دریاها و نباتات و حیوانات وانسان مطالب زیادی دارد.
هم چنین قرآن کریم نسبت به انواع و اقسام مثلها متعرض شده و سختیهای قیامت و مشاهد و موافق آن را توصیف و بیان کرده است. مسلماً در قرآن، هیچ آیهای مناقض با آیهی دیگر نمیباشد بلکه کمترین اختلافی هم دیده نشده و به طور کلی از هیچ اصلی ازاصول عقلی دور نشده است. و چه بسا قرآن کریم دو بار و یا بیشتر متعرض حادثهای میشود ولی کمترین اختلافی در آن دیده
نمیشود؛ مثلا داستان حضرت موسی مکرراً در قرآن آمده و نه تنها با هم اختلاف ندارند، بلکه در هر مرتبه دارای مزیتی دیگر است.
با توجه به اینکه آیات قرآن، به تدریج در مدت بیست و سه سال در حوادث گوناگون نازل شده از اینجا میفهمیم که قرآن از جانب خدای متعال فرستاده شده است در صورتی که نزول تدریجی قرآن مجید طبعاً اقتضاء دارد که آیات قرآن با هم ناسازگار باشد.
در نتیجه میگوییم قرآن مجید از این جهت دارای دو معجزه است، اول این است که این قرآن در حال تعرض معجزه است بدین معنا که هیچ اختلافی با هم ندارند. دوم این که معجزه بودنش به این معناست که در حال اجتماع هیچ گونه اختلافی در آن وجود ندارد و آیه شریفه؛
(أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً1).
«آیا در این قرآن اندیشه و تدبّر نمیکنند که اگر از جانب غیر خدا نازل شده بود حتماً در آن اختلاف زیادی میدیدند».
مفاد این آیهی شریفه این است که قرآن از هر دو جهت معجزه است.
این آیهی شریفه انسانها را به امری فطری راهنمایی میکند؛ یعنی هر کس با فطرت خود حس میکند که هر کس به دروغ اعتماد کند؛ گرفتار اختلاف در گفتار و تناقض در بیان میشود. حال آنکه میبینیم در قرآن مجید با آن همه خصوصیات و ویژگیها هیچ اختلاف و تناقضی نیست. پس این مطلب دلیل است بر اینکه آورندهی آن از جانب خدا بوده و این که قرآن، کلام خداوند و وحی الهی است که هیچ اختلافی در آن نیست.(1)
1) (2) ر. ک: آیت الله خوئی، پیشین، ص 69-68.
یکی از وجوه اعجاز قرآن کریم که در آیات زیادی به آن تحدّی کرده و معاندان را به مبارزه دعوت کرده است خبر دادن به اخبار غیبی مانند اخبار و داستان پیامبران سابق و امتهای آنان و دیگر خبرهایی است که به آنها اشاره خواهیم کرد؛
مثلاً در سوره هود میفرماید:
(تِلْکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ ما کُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُکَ مِنْ قَبْلِ هذا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ)1.
«اینها (داستان هود) از خبرهای غیب است که وحی کردیم به تو نمیدانستی تو و قومت قبل از این».
هم چنین بعد از قصّه یوسف علیه السلام میفرماید:
(ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَ ما کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یَمْکُرُونَ)2.
«این جریان یوسف از جمله خبرهای غیبی است که به تو وحی کردیم و تو در نزد آنان نبودی هنگامیکه تصمیم خود را گرفتند برای کشتن یوسف و آنان مکر و خدعه میکردند».
از جمله آیات غیبی قرآن این آیه شریفه است:
(وَ إِذْ یَعِدُکُمُ اللّهُ إِحْدَی الطّائِفَتَیْنِ أَنَّها لَکُمْ وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَیْرَ ذاتِ الشَّوْکَةِ تَکُونُ لَکُمْ وَ یُرِیدُ اللّهُ أَنْ یُحِقَّ الْحَقَّ بِکَلِماتِهِ وَ یَقْطَعَ دابِرَ الْکافِرِینَ)1 .
این آیه در جریان جنگ بدر نازل شد و خداوند مؤمنان را به پیروزی بر دشمنان واینکه دنباله کافران را قطع خواهد کرد وعده داد در حالی که مسلمانان در آن جنگ عدّه و عدّهای نداشتند تا جایی که سواره آنها تنها «مقداد بن اسود» و «زبیر بن عوام» بود، ولی کافران و مشرکان مکه دارای عدّهای زیاد و وسائل جنگی و اسب و شتر زیاد داشتند که خداوند آنان را به «ذات الشوکه» توصیف کرده است. با همهی اینها خداوند متعال مسلمانان را در آن جنگ پیروز کرد.
و نیز از جملهی آیات این است که میفرماید:
(فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ * إِنّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ * اَلَّذِینَ یَجْعَلُونَ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ)2.
حاصل ترجمه این است که:
«ای پیامبر اظهار کن دعوت خود را به آنچه ماموریت یافتهای و از مشرکان اعراض نما به درستی که ما کفایت میکنم استهزاء کنندگان تو را، آنان که با خدای حقیقی خدای دیگری را قرار میدهند، پس زود باشد که بدانند چه اشتباهی کردهاند».
این آیه کریمه در مکه و در ابتدای رسالت آن حضرت بعد ازآنکه سه سال به طور مخفیانه مردم را به اسلام و نبوت خود دعوت میکردند نازل شد و آنگاه مأموریت یافت که به طور علنی مردم را دعوت نماید.
مرحوم آیت الله خوئی قدس سره میفرماید که بزاد و طبرانی دو مورخ اهل سنت سبب نزول این آیات را از انس بن مالک روایت کردهاند که این آیات زمانی نازل شد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر گروهی از مشرکان میگذشت. آنها پشت سر آن حضرت اشاره میکردند و میگفتند: این شخص کسی است که میگوید من پیامبر خدا هستم و جبرئیل با من است. پس این آیه نازل شد و از پیروزی دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و یاری خداوند و خذلان و شکست کسانی که او را استهزاء میکردند خبر داد و این خبر زمانی بود که به خاطر هیچ کس خطور نمیکرد که شوکت و قدرت قریش د رهم فرو ریزد و پیامبر با آن غربت پیروز شود.(1)
آیت الله خویی، البیان، ص 82.
از جمله خبرهای قرآن آگاهی دادن به حوادث آینده است؛ مانند آیات اوّل سوره مبارکه روم که از پیروزی ایرانیان بر رومیان خبر داد.
(الم * غُلِبَتِ الرُّومُ * فِی أَدْنَی الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ * فِی بِضْعِ سِنِینَ)2.
مفسران بزرگ اتفاق نظر دارند که این آیات به این سبب نازل شد که در آن هنگام که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مکه بودند و مؤمنان در اقلیت قرار داشتند، جنگی میان ایرانیان و رومیان در گرفت که در این نبرد، ایرانیان پیروز شدند. مشرکان مکه این را به فال نیک گرفتند و دلیل بر حقانیت شرک خود دانستند و گفتند ایرانیان، مجوسی و مشرک و دوگانه پرست هستند، اما رومیان مسیحی و اهل کتابند، همانگونه که ایرانیان بر رومیان غلبه کردند پیروزی نهایی از آن شرک است و طومار اسلام به زودی در هم پیچیده خواهد شد و ما پیروز میشویم.
1) (1)
گرچه این گونه نتیجه گیریها پایه و اساسی نداشت، اما در آن جّو و محیط برای تبلیغ در میان مردم جاهل خالی از تأثیر نبود. لذا این امر بر مسلمانان گران آمد، پس آیات فوق نازل شد و قاطعانه گفت گرچه ایرانیان در این نبرد پیروز شدند، اما چیزی نمیگذرد که از رومیان شکست خواهند خورد و حتی حدود زمان وقوع آن را هم بیان داشت و گفت این امر فقط در طول چند سال به وقوع خواهد پیوست. این پیش گویی قاطع قرآن از یک سو نشانهی اعجاز این کتاب آسمانی و اتکای آورندهی آن به علم بیپایان پرودگار متعال و اتصال به عالم غیب بود و از سوی دیگر نقطهی مقابل تقال مشرکان به حساب میآمد. از همین رو مسلمانان را طوری دل گرم ساخت که میگویند بعضی از آنان با مشرکان روی این موضوع، شرط بندی کردند.(1)
جمعی از نویسندگان، تفسیر نمونه، ج 16، ص 36-35.
این آیات از یک سو خبر از اصل پیروزی رومیان بر ایرانیان میدهد و میفرماید:
(فِی أَدْنَی الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ)2.
و از سویی پیروزی دیگری را برای مسلمانان بر کفار، مقارن همان زمان میدهد و میفرماید:
(فِی بِضْعِ سِنِینَ لِلّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ * بِنَصْرِ اللّهِ یَنْصُرُ)3
1) (1)
هم چنین تصریح میکند که این امر در چند سال آینده واقع میشود و میفرماید:
(فِی بِضْعِ سِنِینَ)1 یعنی از سه تا نه سال آینده، و از سوی دیگر با دوبار تأکید قطعی، این وعدهی الهی را مسجل میکند و میفرماید:
(وَعْدَ اللّهِ لا یُخْلِفُ اللّهُ وَعْدَهُ)2
تاریخ به ما میگوید که هنوز نه سال نگذشته بود که این دو حادثه روی داد و رومیان در نبرد جدیدی بر ایرانیان پیروز شدند و مقارن با همان زمان، مسلمانان با صلح حدیبیه و طبق روایتی در جنگ بدر پیروز شدند.(1)
از جمله معجزات نبی اکرم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و معجزات قرآن کریم خبر دادن از کثرت ذراری پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ابتر شدن دشمنان آن حضرت است. خدای متعال در سورهی کوثر که از کوچکترین سورههای قرآن است این مطلب مهم را که از عجایب است بیان فرمودند:
(إِنّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ * فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ * إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ) .
«ای پیامبر ما به تو کوثر دادیم پس برای پروردگارت نماز بگذار و شتر قربانی کن، به درستی که دشمنان تو ابترند».
علامه طباطبائی قدس سره میفرماید:
1) (3) همان، ص 316.
خداوند در این سوره بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مِنَّتی نهاده به اینکه به آن جناب کوثر داده و این بدان جهت است که آن حضرت را دلخوش کند و به ایشان بفهماند آن کس که به آن حضرت زخم زبان زده که اولاد ذکور ندارد و نسل او منقطع و بعد از مردن نام او گم میشود، خودش ابتر است.(1)
المیزان، ج 20، ص 849.
در مجمع البیان آمده، کوثر بر وزن فوعل به معنای هر چیزی است که شأنیت برای کثرت و فراوانی داشته باشد. بنابر این کوثر به معنای خیر کثیر است. در عین حال مفسران در معنای این کلمه اختلاف نظر دارند، بعضی معنا را همان خیر کثیر دانستهاند و بعضی گفتهاند نهری است در بهشت. و دیگری گفته، حوض خاصی است متعلق به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در محشر و یا در بهشت. بعضی دیگر هم به معنای اولاد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دانستهاند.(2)
علامه طباطبائی میگوید: صاحبان دو قول اول به بعضی از روایات استدلال کردهاند، اما باقی اقوال هیچ دلیلی ندارند. به هر حال با توجه به آخر سوره که میفرماید (إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ) بدست میآید که مراد از کوثر تنها کثرت ذریّه است که خداوند به آن جناب داده و در حقیقت برکتی است که در نسل آن حضرت قرار داده. و یا مراد از کوثر، خیر کثیر است و کثرت ذرّیه یکی از مصادیق آن است. اگر مراد در اینجا کثرت ذرّیه نبود چه به طور مستقل و یا در ضمن خیر کثیر، آوردن جمله (إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ) بیفایده بود، زیرا کلمه «انّ» علاوه بر معنای تحقیق، دلالت بر علّت هم میکند و معنا ندارد که مثلاً بگوید به
تو حوض کوثر دادیم، چون بدگویی تو را کردند که ابتر هستی، ولی دشمنان تو ابترند. چون در روایات هم رسیده است که این سوره در پاسخ کسی نازل شده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را با کلمهی ابتر زخم زبان میزد.
این زخم زبان هنگامی بود که قاسم و عبدالله دو فرزند ذکور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از دنیا رفتند. پس با این بیان روشن شد که سخن آن مفسری که گفته مراد از زخم زبان بریدگی از مردم و یا انقطاع از خیر کثیر است صحیح نیست و کسی که زخم زبان زده بود عاص بن وائل بود.
علامه طباطبائی قدس سره در ادامه میفرماید: سیوطی در درالمنثور به نقل از طبقات ابن سعد و ابن عساکر دمشقی نقل کرده است که وقتی قاسم پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از دینا رفت، بعد از دفن جنازه، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با عاص بن وائل و پسرش عمر و بن عاص برخورد کرد. وقتی عاص بن وائل از دور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را دید گفت: الآن زخم زبانی به او میزنم. همین که آن جناب نزدیک شد گفت چه خوب شد که ابتر شدی. در پاسخ او بود که این سوره نازل شد و خداوند فرمود (إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ) .(1)
ر. ک: المیزان، ج 20 ذیل سورۀ کوثر.
از آنجایی که این نعمت بزرگ را خداوند به پیامبرش عطا کرده و به هیچ کس نداده، بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم واجب است که شکر این نعمت را به جا آورد، بدین جهت فرموده است (فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ) چون نماز که خضوع و خشوع در برابر خداوند است بهترین نوع شکر است. در حقیقت ارتباط عبد با پروردگارش به وسیله نماز است و دیگر این که فرمود شتر نحر کن و به مردم برسان و آنها را اطعام کن که وسیهی ارتباط با بندگان و خلق خداست. در حقیقت انسان
1) (1)
شاکر کسی است که دو نوع ارتباط داشته باشد؛ ارتباط با خدا از راه نماز و عبادت و ارتباط با مردم از راه احسان و نیکی به آنان و بهترین احسان اطعام و غذا دادن به مردم است.
معنی دیگری که برای «وَانْحَرْ» شده این است که در وقت نماز دستهای خود را بلند کن و تکبیر بگو.
نتیجهی مباحث این است که یکی از طرق اثبات اعجاز قرآن کریم به عنوان یک کتاب مقدس آسمانی که دلیل بر حقانیت نبوت و رسالت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است اشتمال قرآن بر خبرهای غیبی و خبر دادن از حوادث و وقایع آینده است که در آن زمان هیچ کس اطلاعی از آنها نداشته، مانند قصص و داستانهای انبیاء. و اگر خداوند آنها را در قرآن بیان نکرده بود هیچ انسانی بدون وحی الهی نمیتوانست برآنها اطلاع صحیحی حاصل کند و هیچ کس نمیتوانست با این قاطعیت خبر از آن حوادث بدهد، مانند پیروزی ایرانیان بر رومیان و غیر آن که به بعضی از موارد آن اشاره کردیم، پس با این بیان نبوت و حقانیت آورندهی این کتاب مقدس ثابت میگردد.
تا اینجا بعضی از وجوه و راههای اثبات اعجاز قرآن بیان گردید، اگر چه طرق اثبات اعجاز قرآن بیشتر از اینهاست و ما به جهت اختصار به همین اندازه بسنده کردیم.
دیگر دلائل حقانیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم سایر معجزاتی است که غیر از قرآن مجید از آن حضرت صادر شده است. این معجزات بسیار زیاد است و هر کدام میتواند برهانی برای رسالت آن حضرت باشد مانند آمدن درخت که ریشههایش
از زمین بیرون آمد - آن زمانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رو به آن کرد و فرمود: «اقبلی» و بعد از آن به مکان خودش برگشت آنگاه که به آن امر کرد «أَدبری» که امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبهی قاصعه آن را بیان فرمودهاند، در حالی که وقتی این خطبه را در مسجد کوفه ایراد کردند. بیست هزار نفر پای منبر ایشان بودندو هیچ کس اعتراض نکرد و نگفت این مطلب واقع نشده است و ایشان در این باره به خدا سوگند یاد کردند.(1)
نهج البلاغه، خطبه 192.
هم چنین داستان میضاة که معروف است و مراد از آن، آفتابهای بود که آب وضوی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در آن قرار داشت که وقتی ایشان دست روی آن گذاشتند آب از آن فوران کرد و جمعیت زیادی از آن آب آشامیدند و همگی سیراب شدند.
مورد دیگر، داستان گریه و حنین نخله خرمایی است که در مسجد مدینه بود و ایشان هنگام خطبه به آن تکیه میدادند تا وقتی که برای ایشان منبری ساختند وقتی خواستند برآن منبر بالا روند آن درخت نالهای کرد مانند شتر مادهای که میخواهد زایمان کند و ایشان آمدند و آن را در بغل گرفتند و آرام کردند و فرمودند: اگر من او را نوازش نمیکردم از فراق و جدائی من تا روز قیامت گریان بود.(2)
ابن شهر آشوب در کتاب مناقب میگوید:
برای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم معجزات زیادی بوده که برای هیچ یک از پیامبران گذشته نبوده است و چهار هزار و چهار صد و چهار معجزه از ایشان صادر شده که از آنها فقط سه هزار مورد برای ما نقل شده است
که به چهار دسته تقسیم میشود؛ معجزاتی که قبل از ولادت صادر شده، معجزاتی که بعد از ولادت صادر شده، معجزاتی که بعد از بعثت واقع شده و معجزاتی که بعد از وفات صادر شده است.(1)
مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 125.
یکی از آنها که از مهمترین معجزات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است اخبار غیبی است که از ایشان صادر شده که ما خلاصهای از آنها را از زبان محدث قمی نقل میکنیم.
خبر دادن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از نامهای که «حاطب بن ابی بلتعه» به اهل مکه نوشته بود.
خبر دادن به ابوذر از بلاها و اذیتهایی که به او خواهد رسید و آنکه تنها زندگی خواهد کرد و تنها خواهد مرد و گروهی از اهل عراق موفق به غسل و کفن و دفن او خواهند شد.
خبر دادن به این که یکی از زنان من بر شتری سوار خواهد شد که پشم رون آن شتر بسیار باشد و به جنگ وصی من خواهد رفت و چون به منزل حوأب برسد سگان بر سر راه او فریاد بلند کنند.
به این که عمار را گروه باغیه خواهد کشت و آخرین زاد او از دنیا شربتی از شیر باشد.
و این که حضرت زهرا علیها السلام اول کسی از اهل بیت علیهم السلام است که به او ملحق خواهد شد.
در مجالس بسیاری امیرالمؤمنین علیه السلام را خبر داد که ریشش به خون سرش خضاب خواهد شد و امیرالمؤمنین علیه السلام پیوسته منتظر آن خضاب بود.
1) (1)
علامه مجلسی در حیات القلوب بعد از شمارش جملهای از معجزات آن حضرت فرموده: آنچه از معجزات آن حضرت مذکوز شد از هزار، یکی و از بسیار اندکی است و جمیع اقوال و اطوار و اخلاق آن حضرت معجزه بود، خصوصاً این نوع معجزه که اخبار به غیب است که پیوسته کلام معجزه نظام سیّد انام بر این نوع مشتمل بوده است. و منافقان میگفتند که سخن آن حضرت را نگویید که در و دیوار و سنگ ریزهها همگی به آن حضرت از گفتههای ما خبر میدهند. و اگر عاقلی تفکر کند و عقل خود را حکم سازد، هر حدیثی از احادیث آن حضرت و اهل بیت علیهم السلام و هر کلمهای ازکلمات ظریفهی ایشان و هر حکمی از احکام شریعت مقدسه، معجزهای شافی و خرق عادتی است.
آیا عاقلی تجویز میکند که یک شخص از اشخاص انسانی بدون وحی و الهام از جناب مقدس سبحانی شریعتی تواند احداث نمود که اگر به آن عمل نمایند امور معاش و معاد جمیع خلق منتظم گردد و رخنههای فساد و فسق و نزاع به آن مسدود گردد و هر فتنه و فسادی که ناشی شود؛ از مخالفت قوانین حقهی او باشد؟
و نیز در خصوص هر واقعهای از بیوع و تجارات و مضاربات و معاملات و منازعات و مواریث و کیفیت معاشرت پدر و فرزند و زن و شوهر و آقا و بنده و خویشان و اهل خانه و اهل بلد و امراء و رعایا و سایر امور، قانونی مقرر فرموده باشد که از آن بهتر تحصیل نتوان کرد.
و در آداب حسنه و اخلاق کریمه در هر حدیثی و خطبهای اضعاف آنچه حکماء در چندین هزار سال فکر کردهاند بیان نماید و در معارف ربانی و غوامض معانی در مدت قلیل رسالت آن قدر بیان فرموده که با وجود تضیع و افساد طالبان حطام دنیا آنچه به مردم رسیده اگر تا روز قیامت فحول علما در آن تفکر نمایند به صد هزار یک از اسرار آن نمیتوانند رسید.(1)
محدث قمی، منتهی الامال، ج 1، ص 43.
در اینجا به اصل ماجرای آمدن درخت را که محدث قمی رحمه الله اشاره فرمودند میآوریم. در کتاب شریف نهج البلاغه روایت شده است که امام امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند با حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم بودم، روزی که اشراف قریش به خدمت آن حضرت آمدند و گفتند یا محمد تو ادعای بزرگی میکنی که پدران و خویشان تو فکر نکردند ما از تو کاری در خواست میکنیم اگر اجابت کنی میدانیم تو پیامبری و اگر اجابت نکنی میدانیم تو ساحر و دروغ گویی. حضرت فرمود سؤال شما چیست؟ گفتند: برای ما این درخت را بخوانی تا از ریشه خود کنده شود و به نزد تو بیاید و بایستد. حضرت فرمود: خداوند بر هر چیزی قادر است اگر خداوند این کار را بکند ایمان میآورید؟ گفتند: آری. فرمودند: به شما آنچه را طلب کردید مینمایانم و میدانم که ایمان نخواهید آورد و در میان شما جمعی هستند که در جنگ بدر کشته خواهند شد و در چاه بدر خواهند افتاد و جمعی هستند که لشکرها خواهند بر انگیخت و به جنگ من خواهند آورد.
آنگاه فرمود ای درخت اگر ایمان به خدا و روز قیامت داری و میدانی من رسول خدایم پس کنده شو با ریشهی خود تا بایستی در پیش من به اذن خدا. پس به حق آن خداوندی که او را به حق فرستاده بود این درخت با ریشههایش از زمین کنده و به جانب آن حضرت روانه شد و شاخهی بلند خود را بر سر آن
1) (1)
حضرت گشوده و شاخهی دیگر را بر سر من، و من در جانب راست او ایستاده بودم.
چون این معجزهی روشن را دیدند از روی تکبر گفتند: امر کن که برگردد و به دو نیم شود و نصفش بیاید و نصف آن در جای خود بماند. حضرت آن درخت را امر کرد و برگشت و نصفش جدا شد و با صدای عظیم در نهایت سرعت دوید تا نزدیک آن حضرت رسید. گفتند بفرما این نصف برگردد و با نصف دیگر متصل گردد و حضرت فرمود و چنان شد که خواسته بودند. پس من گفتم «لا اله الا الله» اول کسی که به تو ایمان میآورد منم و اول کسی که اقرار میکند که آنچه درخت کرد برای تصدیق پیغمبری و تعظیم تو انجام داد، منم. پس همهی آن کافران گفتند بلکه ما میگوییم تو ساحر و کذاب و جادوگری و جادوهای عجیب داری و تو را تصدیق نمیکند مگر این کسی که در پهلوی تو ایستاده است.(1)
نهج البلاغه، خطبه 192.
سید مرتضی قدس سره در وجه استدلال به این معجزات میگوید بدین جهت است که صحّت این اخبار از جهت تواتر آنها معلوم است، چون راویان مسلمان از شیعه و سنّی نسل در نسل آنها را روایت کردهاند و در بین آنان شایع بوده است. و نیز این روایات در میان مسلمین متداول و زبان به زبان نقل میشده و مورد تعلیم و تعلم بوده است و به یک دیگر آموزش میدادند و اکثر این معجزات در حضور جمع زیادی از مردم آن زمان واقع شده و بعد از آن به طور تواتر ازآنان نقل شده است.(2)
اگر چه معجزات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم غیر از قرآن مجید، محدود به زمان و مکان خاصی است و برای مردم خاصی صادر شده و برای دیگران در زمانهای بعدی حجیت ندارد - چون آنها مخاطب آن معجزات نبودند - اما این معجزات میتوانداز دو جهت دلیل بر حقانیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باشد، آن هم برای مردم هر زمانی و اختصاصی هم به مخاطبان آنها نداشته باشد؛
اول از جهت اینکه از راه اخبار صحیح و قطعی؛ مانند تواتر و یا دارای قرائن صدق باشد که در این صورت میتواند دلیل حقانیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باشد چون صحت آنها ثابت شده، پس گویا برای مردم زمان خاصّی صادر نشده است، بلکه برای هر کس که صحت آن معجزات ثابت شده باشد حجت است.
دلیل دوم این است که اگر چه تک تک آنها هم به تواتر ثابت نشده باشد اما بدون شک مجموع آنها تواتر اجمالی دارد؛ بدین صورت که مایقین داریم به اینکه این نوع معجزات زیاد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم صادر شده و یا بگوییم که این معجزات، تواتر معنوی دارد. به عبارت دیگر مضمون آنها این است که خوارق عاداتی غیر از قرآن مجید که دلیل حقانیت ایشان باشد صادر شده است حالا یا به تقاضای کسانی که جویای حق بودهاند و یا اینکه خود آن حضرت برای اثبات نبوت خود دست به این خوارق عادات زدند، همان طوری که از سایر پیامبران هم صادر شده است، پس استدلال به این معجزات در هر زمانی صحیح است.
یکی دیگر از دلائل نبوت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آن دسته از معجزاتی است که در قرآن از آنها یاد شده است و چون خود قرآن معجزه و حقانیت آن ثابت است پس این معجزات میتواند از جمله دلائل اثبات نبوت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم باشد که در این قسمت به آنها اشاره میکنیم.
یکی از این معجزات، شّق القّمر است که خداوند میفرماید:
(اقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ * وَ إِنْ یَرَوْا آیَةً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ)1.
«قیامت نزدیک شد و ماه شکافت و اگر مخالفان معجزهای ببینند میگویند این سحری است همیشگی».
ابن کثیر در توضیح این مطلب و ماجرایی که آیه بدان اشاره دارد میگوید مسلمانان بر این اجماع دارند که این حادثه در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به وقوع پیوست و احادیث متواتری نیز از طرق مختلف در این باره رسیده است که برای هر کس در آنها بنگرد و بدانها احاطه داشته باشد یقین حاصل خواهد شد.(1)
اصل ماجرا بر اساس آنچه ابو نعیم اصفهانی به سند خود از ابن عباس روایت کرده این است که مشرکان مانند ولید بن مغیره و ابوجهل بن هشام و عاص بن وائل و عاص بن هشام و همانند آنها با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ملاقات کردند و به آن حضرت گفتند اگر تو در ادعای خودت راست گویی ماه را دو نیمه کن که نیمهای از آن برکوه ابو قبیس و نیمهای بر کوه قیعان قرار گیرد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آیا ایمان میآورید. گفتند: آری. پس آن حضرت از خداوند خواست آنچه آنان تقاضا کردند برآورده سازد. بدین ترتیب در آن شب که شب نیمه ماه بود، ماه به دو نیم شد؛ نیمهای بر کوه ابوقبیس و نیمهی دیگر بر قیعان قرار گرفت. بدین ترتیب روایات در این باره به تضافر رسیده است. برخی از آنها حکایت دارد که ماه به دو نیم شد و درآن هنگام از شبهای نیمهی ماه بود و برخی نیز زمان آن را مشخص کرده و شب چهاردهم دانستهاند. آنچه مسلم است این است که هیچ کس حق ندارد دربارهی این روایات که همه همدیگر را تأیید و تقویت میکنند
1) (2) ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 3، ص 118.
تردیدی روا دارد تا آنجا که حتی ابن کثیر ادعا میکند که اخبار شکافتن ماه در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در حد تواتر است و دیگر هیچ مجالی برای تکذیب و تردید وجود ندارد به ویژه اینکه این ماجرا با ظاهر قرآن اثبات شده و روایات تنها بیان شکل آن و نه اصل وقوع آن را عهده دار شدهاند.
بیهقی نیز روایتی همانند روایت ابو نعیم از عبدالله بن سعد نقل کرده که میگوید ماه در مکه مکرّمه شکافته شد به گونهای که دو نیمه شد. در این هنگام کفار مکّه به مردم میگفتند این سحری است که ابن کبیشه شما را به آن مسحور ساخته است. ببینید آنها که در سفر بودند چه میگویند. اگر آنان همانند آنچه شما دیدهاید دیده باشند این سحری نیست که او نسبت به شما به عمل آورده است. پس از کسانی که در سفر بودند و یا کسانی که از هر سو آمده بودند پرسیدند و آنان نیز پاسخ دادند که ما نیز دیدهایم.(1)
محمد ابو زهرة، خاتم پیامبران، ج 2، ص 108-107.
از جمله معجزاتی که در قرآن به آن اشاره شده، معجزاتی است که از آن حضرت در کفایت شر دشمنان ظاهر شد؛ مانند هلاکت استهزاء کنندگان آن حضرت.
محدث قمی قدس سره - میگوید:
مشایخ حدیث در تفسیر آیهی شریفه (إِنّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ)2 روایت کردهاند که چون حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم خلعت با کرامت نبوت پوشید اول کسی که به او ایمان آورد علی بن ابی طالب علیه السلام بود، پس
1) (1)
خدیجه ایمان آورد. روزی جناب ابوطالب و جعفر طیار به نزد حضرت آمدند و دیدند که نماز میگزارد و علی علیه السلام در پهلویش نماز میکند. پس ابو طالب با جعفر گفت: تو هم نماز کن در پهلوی پسر عم خود. پس جعفر در جانب چپ آن حضرت ایستاد و حضرت پیشتر رفت. پس زید بن حادثه ایمان آورد و این پنج نفر نماز میکردند تا سه سال از بعثت آن حضرت گذشت. پس خداوند عالمیان فرستاد که دین خود را ظاهر گردان و پروا مکن از مشرکان پس به درستی که ما کفایت کردیم شر استهزاء کنندگان را.
استهزاءکنندگان پنج نفر بودند: ولید بن مغیره، وعاص بن وائل، و اسود بن مطلّب و اسود بن عبد یغوث و حارث بن طلاطله و بعضی گفتهاند شش نفر بودند و حارث بن قیس را اضافه کردهاند. پس جبرئیل آمد و با آن حضرت ایستاد. چون ولید گذشت جبرئیل گفت این ولید پسر مغیره است و از استهزاء کنندگان است. حضرت فرمود: بلی پس جبرئیل اشارهای کرد به او و او به مردی از خزاعه گذشت که تیر میتراشید. ولید پا بر روی تراشهی تبر گذاشت ریزهای از آنها در پاشنهی پای او نشت و خونین شد. تکبرش مانع از آن شد که خم شود و آن را بیرون آورد و جبرئیل به همین موضع اشاره کرد. چون ولید به خانه رفت بر روی کرسی خوابید و دخترش در پایین پای او خوابید خون از پاشنهی پای او روان شد و آن قدر آمده بود که به فراش دخترش رسید و او بیدار شد. پس دختر با کنیز خود گفت: چرا دهنهی مشک را نبستی؟ ولید گفت: ای دختر، این خون پدر تو است آب مشک نیست پس فرزند خود را طلبید و وصیت کرد و به جهنم واصل شد.
و چون عاص بن وائل گذشت، جبرئیل اشاره کرد پس چوبی به کف پایش فرو رفت و از پشت پایش بیرون آمد و از آن بمرد. و چون اسود بن مطلب
گذشت، جبرئیل اشارهای در دیدهاش کرد و در آن هنگام کور شد و سر به دیوار زد تا هلاک شد. و اما اسود بن عبد یغوث را خود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نفرین کرده بود که خداوند دیدهاش را کور گرداند و به مرگ فرزندش مبتلا گرداند چون این روز شد جبرئیل برگ سبزی بر روی او زد که کور شد و برای استجابت دعای آن حضرت تا روز بدر زنده ماند که فرزندش کشته شد و خبر کشته شدن فرزندش را شیند و مرد.
و اما حارث بن طلاطله، پس جبرئیل به سر او اشاره کرد و چرک از سرش آمد تا بمرد و گویند مار او را گزیده و مرده است و نیز گویند که سموم به او رسید و رنگش سیاه شد و قیافهاش متغیّر شد، چون به خانهاش آمد او را نشناختند و آن قدر او را زدند تا کشته شد. حارث بن قیس هم ماهی شوری خورد و آن قدر آب خورد تا بمرد.(1)
محدث قمی، منتهی الامال، ج 1، ص 37-36.
این بود بیان بعضی از معجزاتی که قرآن کریم به آنها اشاره کرده است. مورد دیگری که مربوط به این بحث میشود کثرت نسل و ذرّیه با برکت آن حضرت و ابتر شدن دشمنان ایشان است که در بحث اعجاز قرآن گذشت و هر یک از اینها دلیل روشنی است بر اثبات نبوت و رسالت آن حضرت و انسان منصف نباید در این رابطه شک و تردید به خود راه دهد.
اتّصاف آن حضرت به صفات حسنه و اخلاق پسندیده به حدی است که در خارق عادت بودن آن شکی نیست؛ مانند اجتناب از دروغ در تمام عمر، چه قبل از نبوت و چه بعد از آن، و پرهیز از اقدام بر هر عملی که قبیح است، به حدّی که احدی از دشمنان آن حضرت با عداوتی که با ایشان داشتند، هرگز نتوانستد
1) (1)
هیچ نسبت دروغ و یا کار زشتی به آن حضرت نسبت بدهند و هرگز هم در مقام ادعای آن برنیامدند.
از اینجا معلوم میشود که این صفات حمیده و اخلاق فاضله در آن حضرت در مرتبهای بود که امکان تهمت زدن به آن جناب نبوده است و گرنه با شدت عداوت اهتمام شدیدی که دشمنان داشتند بر آن بودند تا بتواند نسبت عیبی به آن حضرت بدهند، ولی این امر برای ایشان میّسر نشد.
هم چنین امانت داری حضرت به حدّی بود که قبل از بعثت در میان قریش ملقب به امین شده بودند. و دیگر اینکه کسی از آن حضرت چه قبل از بعثت و چه بعد از بعثت، احساس خوف و ترس و اضطرابی نکرد هم چنین آن حضرت، هرگز اظهار عجز نکرد با آنکه قبل از بعثت دشمنان بسیاری داشت ودشمنان دارای عدّه و عُدهی زیادی بودند، ولی آن حضرت طرفداران زیادی نداشت و افراد کمی مسلمان شده و خیلی ضعیف بودند.
بعد از هجرت نیز با آن همه دشمنان و جنگهای زیاد، مانند جنگ بدر و احد و غیر از اینها و کمی یاوران، در عین حال هیچ احساس ضعف و ترس نکردند و این دلیلی است روشن، باکمال قوت قلب و ایمان و اعتمادش برخدای متعال و وعدههایی که خداوند فرموده است: (وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ)1 و یا (حَسْبَکَ اللّهُ)2 و (إِلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ) .(1)
و دیگر اینکه آن بزرگوار شفقت و رحمت و مهرورزی شدیدی بر امّت و پیروان خود داشت تا آن جایی که خطاب آمد:
1) (3) توبه / 40.
(لَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ)1 هم چنین (فَلا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَراتٍ)2 و نیز (وَ لا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ)3 و امثال این خطابات که مضمون همه، این است که تو خود را خواهی کشت و نفس خود را در حسرت و اندوه هلاک خواهی کرد، اگر امت ایمان نیاورند و نپذیرند.
دیگر اینکه در کثرت سخاوت و قلت مبالات و عدم اعتنا به امور دنیا به مرتبهای بود که معاتب شده به قول خدای تعالی:
(وَ لا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً)4
کفار قریش به ایشان مال و ثروت زیاد و زن و جاه و مقام عرضه کردند که دست از ادعای نبوت بردار ولی آن حضرت قبول نکرد. و دیگر آنکه با اهل ثروت و اهل دنیا در غایت ترفع بود، ولی با فقیران و مساکین در نهایت تواضع، و همین طور سایر صفات کمال آن حضرت که از آفتاب روشن تر است و نیز در هر یک از این صفات کمال در منزلتی عظیم و مرتبهای قصوا (بلند) بود که هر یک از آنها در حدّ اعجاز و داخل در خوارق عادت است.(1)
موضوع اخلاق حسنه و فضائل نفسانی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم خصوصاً اخلاق اجتماعی و برخورد انسانی آن حضرت با مردم از موضوعات بسیار مهم و شایان
1) (5) ر. ک: ملا عبدالرزاق لاهیجی، گوهر مراد، ص 289 290.
اهمّیت است تا جایی که قرآن مجید آن را عظیم شمرده است و فرموده: (وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ)1
این خلق عظیم، برهانی عظیم بر نبّوت و رسالت آن حضرت است و بسیاری از مردم با دیدن آن حضرت و اخلاق کریمانه ایشان به حقانیّت دین اسلام پی بردند و بدون مطالبهی دلیل، به نبوت ایشان اقرار کردند که ان شاءالله تعالی در بخش جداگانهای از این کتاب، از آن بحث خواهیم کرد.
از علائم و نشانههای بزرگ آن حضرت که در کتابهای آسمانی بیان شده موضوع اخلاق ایشان است به گونهای که یهود و نصاری وقتی آن بزرگوار را میدیدند یقین میکردند که آن حضرت، پیامبر خداست. برای مثال به روایتی از جلال الدین سیوطی به نقل از ابن عساکر دمشقی اشاره میکنیم.
ابن عساکر با سند خودش از عبدالله بن سلام روایت کرده است که گفت چون شنیدم که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مکه مکرمه مبعوث شدهاند، خدمت حضرت رسیدم. ایشان به من فرمود: تو عبدالله فرزند سلام، عالم یثرب هستی. عبدالله گفت: آری پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای عبدالله تو را به آن خدایی که تورات را بر موسی نازل کرده است آیا اوصاف مرا درکتاب خدای مییابی؟ عبدالله گفت: پروردگار خودت را توصیف کن.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم منتظر ماند تا جبرئیل آمد و سورهی مبارکه «قل هو الله احد» را برای آن حضرت آورد. عبدالله وقتی سورهی توحید را شنید، گفت: شهادت میدهم که تو پیامبر خدایی و اینکه خداوند تو و دین تو را بر تمام ادیان پیروز خواهدکرد؛ به خدا سوگند وصف تو را در کتاب خدا دیدهام که دربارهی تو آمده است ای
پیامبر! تو را فرستادم که شاهد و بشارت دهنده و بیم دهنده باشی تو بنده و پیامبر منی و نام تو را متوکل کردم. و دربارهی شما آمده است که پیامبر مجازات نمیکند، دارای عفو و گذشت است و از دنیا نمیرود تا اینکه این امت کج رفتار را اصلاح کند تا اینکه بگویند «لا اله الّا الله» و چشم و گوشهای کور وکر و قلبهای مریض را اصلاح نماید.(1)
سیوطی، الخصائص الکبری، ج 1، ص 19.
مرحوم فیض کاشانی قدس سره میفرماید:
هر کس تک تک اخلاق کریمه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و آداب زندگی آن حضرت را مشاهده کند به طور قطع و یقین شهادت میدهد به اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بزرگترین بنده از بندگان خداست و بلند مرتبه ترین و با عظمت ترین انسانها در نزد خداست، تا چه رسد به داشتن مجموعهی اخلاق که بهترین دلیل بر حقانیت آن حضرت است.(2)
ابن شهر آشوب در مناقب میگوید:
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم قبل از بعثت دارای بیست صفت و ویژگی اخلاقی همسو پیامبران بود که اگر یکی از آنها در کسی بود دلیل بر جلالت قدر او بود، حال چگونه خواهد بود اگر در شخص همهی این اوصاف جمع باشد. او پیامبری امین، صادق، حاذق، اصیل، نجیب، با عظمت در دیدهها دارای فصاحت، خیرخواه مردم، خردمند، فاضل، عابد، زاهد، با سخاوت مکی، قانع، متواضع، حکیم، دارای رحمت، باغیرت، بسیار صبور، موافق و بلند مرتبه است و هرگز با هیچ منجّم و کاهنی مخالطه و رفت و آمد نداشت.
زمانی که قریش آن حضرت را متهم به دیوانگی کردند از این جهت بود که ایشان علیه چیزی تهاجم کرد که هرگز به فکر قریشیان نرسیده بود. وقتی آن حضرت را متهم به سحر کردند و ساحرش گفتند از این جهت بود که برای آنان چیزی (قرآن) ارائه کرد که نتوانستند مانند آن را بیاوردند. و زمانی که ایشان را کاهن خواندند برای این بود که خبرهای غیبی داد. و زمانی که آن حضرت را «مُعلَّم»؛ یعنی آموزش دیده از بعضی از انسانها خواندند از این جهت بود که خبرهایی از اسرار آنها میداد و از همین جا صداقت و حقانیت آن حضرت ثابت میشود، برای اینکه دشمنان میخواستند از راههای نادرست آن بزرگوار را تکذیب کنند ولی موفق نشدند.
فیض کاشانی در ادامه میگوید:
علاوه بر اخلاق و صفات مذکور، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صاحب صفات و ویژگی ضعفا و فقیران بود و خود یتیم و غریب به حساب میآمد و هیچ پناهگاهی نداشت اما دشمنان فراوانی داشت، با همه اینها به مکانت عظیم و مرتبه بالایی رسید و شأن و شوکت او بلند شد و این مطلب دلیل نبوت و پیامبری ایشان بود و اینکه از جانب خدا مبعوث شده است.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم طوری بودند که اگر یک عرب بیابانی او را میدید و نظر به چهرهاش میکرد به خدا سوگند یاد میکرد که این شخص دروغ گو نیست، زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ثابت قدم در تمام سختیها، و شکیبا و صابر در تمام حالات بود، در حالی که مجزون و غمناک بود و شخصیتی زاهد
نسبت به دنیا و به عالم آخرت رغبت داشت و هر عضوی از اعضای او بر حقانیت آن بزرگوار شهادت میداد.(1)
ر. ک: المحجّة الیضاء، ج 4، ص 119.
در ضرورت وجود معجزه برای پیامبران خداوند، جای تردید نیست، زیرا راه دیگری برای شناخت پیامبران وجود ندارد. اگر مردم بخواهند ایمان بیاورند و تصدیق کنند باید از مدعی نبوت امر خارق عادتی ببینند، بلکه باید گفت حق آنان است، خصوصاً برای انسانهایی که دیر باورند و به زودی نمیتوانند کسی را بدون معجزه تصدیق کنند.
اگر افرادی باشند که بدون دیدن معجزات از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به حقانیت او یقین کنند ایمان آنها درست است و اشکالی ندارد، چون ممکن است انسانهای سلیم الفطره با یک برخورد با مدعی نبوت و رسالت و دیدن اخلاق و روحیات او بتوانند به یقین برسند که آن شخص از جانب خداوند مبعوث به رسالت شده باشد.
همین جا باید یادآور شویم که انسانهای تحصیل کرده و دانشمند، وقتی شخص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را ببینند و یا تعالیم و دستورهای او را بشنوند، به اینکه مثلاً سوسمار و یک سنگ ریزه به رسالت او شهادت بدهد هیچ نیازی نیست، بلکه علوم و حکمتهایی که از مدعی نبوت دیده میشود از بهترین نوع معجزه است و لزومیندارد که پیامبر برای ادعایش اظهار معجزه بکند. حتی امکان دارد با یک مکالمه و مناظره برای افراد دانشمند، حقانیت مدعی رسالت ثابت شود. چنانکه میتوان شواهد زیادی در تاریخ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم برای این موضوع به دست آورد که به نمونهای از آنها اشاره مینماییم.
1) (1)
علامه مجلسی قدس سره از علامه طبرسی در تفسیر آیه شریفه (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللّهِ وَ رَسُولِهِ)1 گوید این آیه در رابطه با هیأت اعزامی بنی تمیم نازل شده است.
آنان عدهای از افراد سخن ور و دانشمندان بنام بودند، عطارد بن حاجب با اشراف طایفه بنی تمیم از جمله «اقرع بن حابس» و «یرقان بن بدر» و «عمرو بن اهتم» و «قیس بن عاصم» که گروه بزرگی بودند، وارد مسجد رسول خدا شدند و با صدای بلند گفتند: ای محمد، اخرج البنا. پیامبر از این برخورد ناراحت شدند، اما از حجره بیرون آمدند. آنان گفتند: ما آمدهایم تا با شما به مفاخره بنشینیم، پس اذن بده به شاعر و خطیب ما تا سخن بگوید. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اذن دادند.
از میان آنان عطارد بن حاجب ایستاد و خطبهای انشاء کرد و حمد و ثنای الهی نمود و از سلطنت و قدرت و از مال و ثروت و عدّه و عُدّهی خودشان صحبت کرد و گفت: مانند طایفهی ما کیست؟ اگر کسی آماده است با ما مفاخره کند مانند آنچه ماگفتیم بیان کند، و این مطالب که گفتیم اندکی بود از بسیار. اگر حیا مانع نبود بیشتر از این، فضائل خودمان را میگفتیم.
وقتی سخن عطارد تمام شد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به ثابت بن قیس دستور داد جواب او را بدهد. ثابت بن قیس ایستاد و حمد و ثنای الهی را به جا آورد و از قدرت و نعمتهای وسیع خدا سخن گفت و ادامه داد که خداوند بهترین بندگانش را به پیامبری برگزید که از حیث نسب و خانوادگی از تمام مردم کریمتر و در گفتار راستگوتر بود. و خداوند متعال بر اوکتاب آسمانی نازل کرد و او را امین بر خلق خود قرار داد، و اوست برگزیدهی خدا بر همهی جهانیان. آنگاه مردم را به ایمان
به خدا دعوت کرد و از قومش مهاجران ایمان آوردند و از میان خویشاوندانش کسی بود که زودتر از همهی مردم به او ایمان آورد. و ما اهل مدینه یاوران او هستیم و در راه او با دشمنانش میجنگیم تا ایمان بیاورند، هر کس ایمان بیاورد جان و مالش در امان است و هر کس عهد شکنی کند با او جهاد میکنیم و کشتن او بر ما آسان است. و نیز گفت: این را میگویم و از خداوند تعالی استغفار میکنم.
وقتی سخن قیس تمام شد، شخصی به نام زبرقان سخن گفت و از طرف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حسان بیثابت به او جواب داد و چون سخنش تمام شد اقرع بن حابس گفت: این مرد، یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از ما بهتر است و من اعتراف میکنم به برتری پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و اصحابش، خودش و شاعرش از ما بهتر و صدایش از ما رساتر است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به آنان جایزه داد و آنان حقانیت اسلام و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را قبول کردند و مسلمان شدند و به خدا و رسول او ایمان آوردند بدون اینکه از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درخواست معجزه وخارق عادت بکنند. مرحوم طبرسی و مجلسی از این داستان این نتیجه را گرفتند که انسانهای عالم و خردمند نیازی به معجزه ندارند.(1)
بحارالانوار، ج 17، ص 21.
همان گونه که یاد آور شدیم داشتن معجزات و خارق عادات برای شناخت مدعی صدق از مدعیان دروغ گو و اثبات نبوت و امامت، امری لازم و ضرورتی اجتناب ناپذیر است. اما کسانی که صاحب علم و معرفت باشند عین معارف و احکامیکه پیامبر از جانب خدا آورده میتواند بر ایشان بهترین دلیل و برهان برحقانیت مدعی پیامبری باشد و برای صاحبان حسن سریره نیازی به صدور اعجاز نخواهد بود.
1) (1)
برخلاف آنچه بعضی گمان میکنند راه اثبات صدق دعوای نبوت تنها معجزات نیست، بلکه گاهی در جمع قرائن مربوط به زندگی آن پیامبر وصفات و ویژگیهای اخلاقی و عملی او و محتوای دعوت و برنامههایی که به کار میبندد آنچنان سند روشنی میتوان تهیّه کرد که با قویترین معجزات برابری میکند، بلکه گاهی؛ از معجزات هم پیشی میگیرد.
این نوع استدلال نیز در سخنان پیشینیان کم و بیش دیده میشود هر چندبه صورت یک دلیل منسجم به چشم نمیخورد. به همین دلیل لازم است قبلاً توضیحی درباره آن داده شود.
امروز در علوم مختلف از این طرق برای پی بردن به حقائق در کشف جرائم، بهره زیادی گرفته شده است. در شناخت انواع بیماریها در پی بردن به چگونگی شخصیت بزرگان در طول تاریخ در کشف مسائل مربوط به جهان خلقت زمین و آسمان و گیاهان و حیوانات همه از این روش استفاده میشود. تفاوتی که این روش با استقراء دارد - که یکی از طرق برهانی است - این است که در استقراء بررسی روی افراد سبب میشود که با یک حکم کلی آشنا شویم؛ مثلاً دندههای انسانهای زیادی را بشماریم و بعد به عنوان یک قانون کلی بنویسیم که هر انسانی دارای فلان تعداد دنده است.
ولی در روش جمع قرائن آثار یک موضوع خاص و به اصطلاح جزئی حقیقی مورد بررسی قرار میگیرد و از مجموع آثار یک موضوع خاص پی به مؤثر میبریم؛ مثلاً هرگاه جنایتی در نقطهای رخ میدهد و شخصی را به عنوان متّهم در دادگاه احضار میکنند او به طور کلی منکر میشود. اگر شاهد و گواهی هم در کار نباشد، نباید پرونده مختومه شود، بلکه با تحقیقات گوناگون و گرد آوری قرائن، امور زیادی را مورد بررسی قرار میدهند. مانند سوابق متهم و نوع
رابطهاش با کسی که بر او جنایت واقع شده و نوع سلاح یا گلولهای که در این حادثه به دست آمده و نیز مکان و زمان وقوع حادثه و اینکه آیا متهّم در پاسخ به سؤالات بازپرس و قاضی گرفتار دست پاچگی و تناقض گویی و مانند آنها میشود. به هر حال این مسائل برای ما هیچ گونه شک و تردیدی باقی نمیگذارد که جرم به وسیله متهم واقع شده است و همین مطلب به بازپرس قوت قلب میدهد که مسأله را با حوصله دنبال کند و چه بسا منتهی به اقرار نیز میشود.(1)
آیت الله مکارم شیرازی، پیام قرآن، ج 1، ص 330 و آل عمران / 164 و جمعه / 2.
اکنون به بررسی قرائن و شواهدی میپردازیم که هر یک از آنها بر صدق رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دلالت دارند.
این نکته مورد اتفاق نظر تمام مورخان بزرگ است که عرب، قبل از نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در وضع بسیار بدی از نظر عقائد خرافی، انحطاط اخلاقی، اختلافات و جنگهای داخلی خانمان سوز و شرائط بد اقتصادی به سر میبردند؛ جهل و نادانی و بیسوادی بر آنها حاکم شده بود؛ از علم و دانش و فرهنگ و تمدن اثری نبود و بت پرستی و شرک و نفاق و گناه و معصیت رواج داشت به گونهای که نام آن عصر را عصر جاهلیت گذاشتند.
در قرآن مجید با تعبیرات جاهلیت اول و یا (لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ)2 اشاره روشنی به وضع دوران جاهلیت و گمراهی مردم آن دوران دارد و آمدن پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به عنوان منّت الهی بر آن مردم معرفی کرده است تا آیات خدا و کتاب و حکمت را به آنان آموزش دهد و آنها را به سوی خدا راهنمایی کند.
1) (1)
بهترین ترسیم کنندهی دوران تاریک جاهلیت سخنان امیرالمؤمنین علیه السلام در نهجالبلاغه است که خود، آن دوران تاریک را درک کرده است و ما در اینجا به یک سخن از آن حضرت بسنده میکنیم:
«انّ الله بعث محمداً صلی الله علیه و آله و سلم نذیراً للعالمین و امینا علی و انتم معشر العرب علی شرّ دین و شرّ دار منیخون بین حجارة خشن و حیّات صمّ، تشربون الکدر و تأکلون الجشب و تسفکون دمائکم و تقطعون ارحامکم. الاصنام فیکم منصوبة و الآثام بکم معصوبة»(1)
نهج البلاغه، خطبه 26.
.خداوند حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را مبعوث به رسالت کرد تا جهانیان را بیم دهد و امین آیات او باشد در حالی که شما ملت عرب بدترین آئینها را داشتید و در بدترین سرزمینها زندگی میکردید؛ در میان سنگهای خشن و مارهای کر و فاقد شنوایی که خطرناکترین مارها هستند منزل گزیده بودید؛ آبهای آلوده مینوشیدید و غذاهای ناگوار میخوردید؛ خون یکدیگر را میریختید و پیوند خویشاوندی را قطع میکردید و فرزندان را به دست خود کشته و یا زیر خاک پنهان میکردید؛ بتها در میان شما بر پا بود و گناهان، وجود شما را گرفته بود.
از این بیان شریف کاملاً به دست میآید که محیط قیام پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم از بدترین و عقب افتاده ترین محیطها بوده، محیطی که به هیچ وجه با ظهور چنین دین و آئینی در هیچ جهتی هماهنگ نبود وخود این مطلب شاهدی بسیار گویا برای حقانیت رسالت و نبوت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است.
1) (1)
یکی از بهترین راههای شناخت مدعیان راستین از دروغین ویژگیهای اخلاقی آنهاست.
این ویژگیها میتواند به عنوان قرائن و نشانههای روشن برای نفی و یا اثبات مدعیان نبوت مورداستفاده قرار گیرد. هرگاه تقوا، بزرگواری، گذشت، مهربانی و محبت، زهد و پارسایی، شهامت، شجاعت و سوابق خوب اجتماعی در مدعی نبوت دیده شود مشکل است که او را صادق ندانیم.
به عکس اگر دنیا پرستی و دلبستگی به مال و مقام وجاه و قدرت همراه با بیتقوایی، دروغ، کینه توزی و انتقام و مانند آن از رذائل اخلاقی در او باشد، هرگز نمیتوان مدعی نبوت را راستین دانست.
خوشبختانه سوابق زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به خاطر اقامت طولانی چهل ساله قبل از نبوت در میان مردم آن محیط روشن است و تاریخ زندگی آن حضرت که به دَست دوست و دشمن نوشته شده ترسیم گویایی از آن، نشان میدهد. در تمام تواریخ، پاکی و امانت داری پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، مورد قبول همگان بوده است و لقب «امین» را همه به آن حضرت نسبت دادهاند. جالب اینکه بعد از آغاز دعوت به اسلام باز مردم، با تمام مخالفتی که با ایشان داشتند امانات خود را نزد آن بزرگوار میگذاشتند، لذا هنگام هجرت به مدینه، یعنی پس از گذشتن سیزده سال از بعثت، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به علی علیه السلام دستور داد که در مکه بماند و امانات مردم را به آنان برساند و بعد به مدینه مهاجرت کند.
حسن خلق و جوانمردی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و خلاصه، صفاتی را که شایسته یک رهبر بزرگ الهی است از خلال حوادث زندگی آن حضرت مخصوصاً فتح مکه و جنگ احد و نیز رفتارش با اسرای جنگی و بردگان و قشرهای محروم جامعه به خوبی میتوان دریافت تا آنجا که این موضوع را به عنوان نقطه ضعف برای آن
بزرگوار قلمداد کردند و آئین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را آئین بردگان و محرومان دانستند و اغنیاء و ثروتمندان از آن حضرت فاصله گرفتند و پیشنهاد کردند برای حمایت و نزدیکی آنها نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم لازم است تا پا برهنگان و محرومان را از خود دور کند.
این معنی با اشارهی روشنی در سوره کهف آمده:
(وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَیْناکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطاً)1
«ای پیامبر با کسانی باش که پروردگار را صبح و شام میخوانند و تنها ذات او را میطلبند وهرگز چشمهای خود به خاطر زینتهای دنیا از آنها بر نگردان و از کسانی که قلبشان را از یاد خدا غافل ساختیم اطاعت نکن، همآنها که پیروی هوای نفس کردند و کارهایشان افراطی است و از تو انتظار دارند از خود دورسازی تا به سوی تو آیند».
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کسی بود که بزرگترین دشمن خود یعنی ابوسفیان، آتش افروز خطرناکترین جنگهای اسلامی را بخشید و خانهی او را هنگام فتح مکه پناهگاه و محل امن برای مردم مکه قرار داد. و مکیّان را که مرتکب جنایات زیادی بر ضد آن حضرت و پیروانش شده بودند مورد عفو قرار داد و همین حسن خلق و گذشت و بزرگواری سبب شد که عدهی فراوانی اطراف ایشان را گرفتند.
برای پی بردن به صدق و کذب مدعی، بررسی محتوای دعوت او غالبا یک دلیل قانع کننده است. یک آئین آسمانی که از علم بیپایان خدا سرچشمه گرفته و از طریق وحی نازل شده و یژگیهای خودش را دارد، در حالی که یک مکتب دروغین که برای اهداف مادّی و شیطانی از سوی فرد یا افرادی به وجودمیآید دارای ویژگیهای دیگری است.
هدف آئین آسمانی هدایت انسانها، تقویت نفوس، برقراری عدالت، فراهم آوردن صلح و سازش و امنیت و بالآخره تکامل انسان در جنبههای معنوی و مادی است. در حالیکه تلاش کتبهای دروغین برای تحمیق انسانها و تخدیر افکار و بهره کشی هر چه بیشتر و استثمار و استعمار است ومسلم چنین اهدافی، برنامههای دیگری را میطلبد.
با توجه به آنچه گفته شد نگاهی اجمالی به مجموعهی معارف و قوانین و برنامههای اسلامی میافکنیم. به خصوص آنچه در قرآن مجید بر آن تکیه و تأکید شده است.
الف. توحید و مبارزه با شرک
نخستین چیزی که در این زمینه به چشم میخورد و شالوده اصلی تمام معارف و قوانین اسلام را تشکیل میدهد، توحید و مبارزه با هرگونه شرک است. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم با تکیه بر این اصل، انسان را از قید هر پرستشی جز پرستش خدای یگانه آزاد ساخته و به سوی خداوند یگانهای که خالق آسمان و زمین و جامع جمیع صفات کمال و آگاه از درون و برون آنهاست دعوت میکند و زنجیرهای اوهام و خرافات و پرستش انسانها و انواع بتها را از هم میگسلد.
یهود و نصارا را بر بشر پرستی مذمت میکند و میگوید: (اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ)1
دانشمندان و راهبان را معبودان خود به جای خدا قرار دادند و در یک مقایسه جالب از زبان یوسف پیامبر بزرگ خدا خطاب به زندانیان هم بندش میفرماید:
(أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ)2.
«آیا خدایان پراکنده بهترند یا خداوند یگانه پیروز».
ب. خداوند متعال تنها مؤثر در عالم
اسلام، هیچ چیز را در سرنوشت انسان جز خداوند مؤثر نمیداند و همهی انسانها را دعوت به توکل به خدا میکند و میفرماید:
(أَ لَیْسَ اللّهُ بِکافٍ عَبْدَهُ)3.
«آیا خداوند برای بندهاش کافی نیست».
این مطلب از یک سو انسان را در گرو اعمالش میداند از سوی دیگر تنها راه نجات و پیروزی را در سعی و تلاش و کوشش بیشتر میشمرد و میفرماید: (وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی)4 .
«هیچ انسانی جز نتیجه سعی و کوشش خود بهرهای ندارد».
ج. مساوات بین انسانها
در اسلام تمام انسانها از هر نژاد و در هر زمان و مکانی یک سان شمرده شدهاند. در این دین هیچگونه امتیازی در میان آنها جز به تقوا و پرهیزکاری وجود ندارد قرآن میفرماید:
(إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ) .(1)
حجرات / 13.
«به درستی شما را از یک مرد و یک زن آفریدم و شما را شعبه شعبه و دسته دسته قرار دادیم تا یک دیگر را شناسائی نمایید و روابط اجتماعی را برقرار سازید همانا گرامیترین شما نزد خداوند پرهیزکارترین شما میباشد».
این آیه تمام امتیازات نژادی و رنگ و زبان را لغو کرده و کرامت را در تقوا قرار داده است.
د. برادری ایمانی
در اسلام تمام مؤمنان برادر یکدیگرند قرآن فرموده است:
(إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ)2
با این خطاب زیباترین و قویترین پیوند ممکن میان دو انسان را بر اساس برادری و مساوات قرار داده و میفرماید: مؤمنان برادر یکدیگرند و هرگاه در میان آنها اختلافی واقع شود وظیفه شماست که در میان برادران صلح و صفا ایجاد کنید.
1) (1)
ه -. عدالت اجتماعی
دین اسلام عدالت اجتماعی را اصل اساسی حاکم بر اجتماعات بشری میداند و همهی مؤمنان را به قیام برای قسط دعوت میکند وحتی میگوید نباید خصومتهای شخصی و یا قبیلگی مانع از اجرای عدالت شود(1)
ر. ک: مائده / 8.
. و هم چنین میفرماید رابطه نزدیک خویشاوندی و پدر مادری و فرزندی و مانند آن، نباید از اجرای عدالت جلوگیری کند.(2)و. اصل انفاق و صلهی رحم
اسلام عزیز حاکمیت و اصل انفاق و بذل و بخشش را بر روابط انسانها پذیرفته و همگان را دعوت میکند تا از نعمتهایی که خداوند به آنها داده، مانند نعمت مال و ثروت و مقام و موقعیت اجتماعی به سایر بندگان الهی نیز بذل و بخشش نمایند(3). هم چنین اصل انفاق را درباره تمام انسانهامورد عمل قرار داده و نسبت به خویشاوندان، صله رحم و رعایت پیوند خویشاوندی را مورد تأکید قرار داده است. مخصوصاً برای پدر و مادر احترام خاص و فوق العادهای قائل شده است تا آنجا که اگر مسلمان هم نباشند خوش رفتاری با آنان را توصیه کرده است.(4)
و تا آنجا دربارهی پدر و مادر توصیه کرده است که فرزند نباید درباره آنها «أف» که در فارسی به آن آه و آخ گفته میشود به کار ببرد.
ز. حمایت از مظلوم و دشمنی با ظالم
موضوع حمایت از مظلومان از مسائل مهمی است که متون اسلامی از قرآن و سنّت بر آن تأکید فراوان کردهاند و در این موضوع فرقی بین مسلمان و غیر مسلمان گذاشته نشده است. چنانکه میفرماید:
(وَ ما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ)1 .
«چرا در راه خدا و در راه مردان و زنان و کودکان که تضعیف شدهاند پیکار نمیکنید. بنابراین حمایت از آنها را تا سرحد جنگ و پیکار لازم دانسته است».
امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام که تجسم حقیقی اسلام است در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان که به دست شقیترین مردم ضربت خورده بود در وصایای معروف خودش به فرزندانش فرمود:
«و کونا للظالم خصما و للمظلوم عونا(1)؛ ای فرزندانم دشمن ظالم و یاور هر مظلومی باشید.»
ح. احترام به حقوق زنان
از جمله تعالیم عالیه اسلام احترام به حقوق زنان است تا آنجا که قرآن میفرماید: همان اندازهای که زن وظیفه و مسؤولیت دارد به همان نسبت هم دارای حق است، زیرا حق از وظیفه و تکلیف جدا نیست:
(مِثْلُ الَّذِی عَلَیْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ)3 .
ارزش این دستور اسلام درباره زنان وقتی روشن میشود که با وضع زنان در محیطی که قرآن نازل شده بود که حتی حق حیات هم برای زنان قائل نبودند و
1) (2) علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 42، ص 256.
آزادانه دختران را زیر خاک میکردند و وجود دختر را برای خود ننگ میدانستهاند و هنگام بشارت به دختر دار شدن رنگ آنان سیاه میشد، مقایسه شود.
ط. همزیستی مسالمت آمیز
از جمله امتیازات و تعالیم اسلام اعلام هم زیستی مسالمت آمیز با پیروان ادیان دیگر و صاحبان کتب آسمانی است، چون قرآن همهی آنان را دعوت میکند و میفرماید:
(قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً)1.
«بگو ای اهل کتاب بیایید به آن سخنی که بین ما و شما مشترک است که جز خدای یگانه را نپرستیم و چیزی را شریک او قرار ندهیم و بعضی از ما بعضی دیگر را غیر ازخدای یگانه به خدایی نپرستیم».
اسلام تنها زندگی توأم با مسالمت را درباره اهل کتاب اعلام کرده است، بلکه درباره سایر کفار و مشرکین نیز در صورتیکه آنان با مسلمانان در جنگ و ستیز نباشند همین نظر را دارد.
قرآن میفرماید:
(لا یَنْهاکُمُ اللّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ)2
«خداوند شما را نهی نمیکند از آن کسانی که با شما در دین نمیجنگند و شما را از سرزمینتان بیرون نمیکنند با آنان خوبی و نیکی کنید و با آنها به عدالت رفتار کنید، زیرا خداوند عدالت پیشگان را دوست دارد».
ی. اهمیّت علم و معرفت
اسلام، دین علم است و علم و معرفت در اولین مرتبه اهمیت قرار گرفته و جهل و نادانی مورد نکوهش این آئین است. آمدن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در محیط جاهلیت و مبارزهی با آن برهمگان روشن است و اولین آیات قرآن که بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده بر علم و دانش تأکید کرده است. در اول سوره نون، به قلم که وسیله نوشتن است قسم یاد کرده است. حتی برتری انسان بر فرشتگان و علت سجده برآدم بر اثر همین علم ودانش و فلسفهی خلافت آدم بر روی زمین علم و معرفت بوده است.(1)
بقره / 33-31.
در اسلام طلب علم ودانش بر هر مسلمانی واجب شده است چنانکه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است:
«طلب العلم فریضة علی کل مسلم، الا و ان الله تعالی یحبّ بغاة العلم(2)؛ طلب علم و دانش بر هر فرد مسلمانی واجب است وخدای تعالی دانشجویان علم را دوست میدارد».
ک. امر به معروف و نهی از منکر
امر به تمام خوبیها و نهی از تمام بدیها و زشتیها که در حقیقت نوعی نظارت عمومی بر کل جامعه است به وسیله تمام افراد جامعه - که در حقیقت مسئولیت متقابل همه افراد در برابر هرگونه فساد اجتماعی و جلوگیری از ترک وظیفه است
در سورهی آل عمران به طور روشن میفرماید:
(وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ)1
«و حتما باید باشند در میان شما مسلمین دستهای که مردم را به خوبی دعوت کنند که امر کنند به خوبیها و نهی کنند از بدیها».
(کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ)2
«شما بهترین امتی هستید که به نفع مردم آفریده شدید، چون امر به معروف و نهی از منکر کنید و اینان رستگارانند».
ل. حسن خلق
از مشخصات ویژهی دین اسلام این است که به پیروانش دستور حسن خلق داده است. رعایت ادب و حسن برخورد با دیگران و ملاحظه موازین اخلاقی در هر جا و هر زمانی مورد تأکید اسلام است.
خداوند خطاب به پیامبرش فرموده است:
(خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِینَ)3.
«در رفتار با مردم سخت گیر مباش و با آنها مدارا کن و عذر شان را بپذیر و مردم را به نیکی دعوت کن و از جاهلان روی گردان و با آنها ستیز مکن».
آیات شریفه قرآن و روایات اسلامی به این موضوع اهمیت فراوانی دادهاند، تا جایی که پیامبر فرمودند:
«اقربکم منی احسنکم خلقاً؛(1)
اصول کافی، ج 3، ص 102.
نزدیکترین شما به من کسانی هستند که اخلاقشان بهتر باشد».و نیز حسن خلق را معادل با تقوای الهی شمردهاند و فرمود:
«اکثر ما تلج امتی به الجنه تقوی الله و حسن الخلق؛(2)بیشترین چیزی که امت مرا داخل بهشت میکند تقوای الهی و حسن خلق است».
م. مذاکره منطقی با مخالفان
اسلام یکی از تعالیم خود را مجادله و بحثهای منطقی با پیروان مذاهب دیگر به جای تعصبهای کورکورانه قرار داده است قرآن فرموده است:
(ادْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ)3.
«با حکمت و اندرز نیکو به سوی پروردگارت دعوت کن و با آنها (مخالفان) به طریقی که نیکوست مجادله و مناظره نما».
به هر حال چون اسلام دین حق است و دارای استدلال، هیچ گونه ترسی از مخالفان خود ندارد.
ن. اخلاص در انگیزه
اخلاص در نیت و پاک کردن کار و عمل از انگیزههای غیر الهی؛ از شاخص ترین اصولی است که قرآن مجید و روایات اسلامی مکرراًً بر آن تاکید کردهاند. اسلام، اعمالی را پاک و مقبول خداوند و موجب نجات و سعادت میشمرد که به قصد تظاهر و خود نمائی و ریا کاری نباشد، بلکه اهداف والای انسانی و اخلاقی و الهی در آن منظور گردد و رکن اساسی آن را تشکلیل دهد. در قرآن در آیات متعددی روی «مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ» تأکید شده است و از سوی دیگر اعمال ریا کاران غیر مؤمن را به بذرهایی تشبیه کرده که در خاک کم عمقی که روی تخته سنگی قرار گرفته افشانده شده و باران همه را میشوید و با خود میبرد.(1)
ر. ک: بقره / 264.
س. احترام به اسیر
در اسلام، اسیران جنگی محترم هستند و نسبت به خوش رفتاری به آنها توصیه شده و نیز کمک کردن به آنان جزء برنامههای ابرار و نیکوکاران شمرده شده و خداوند متعال فرموده است:
(وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً)2.
«و ابرار و نیکوکاران اطعام خود را در حالی که به شدت به آن نیازمندند به مسکین و یتیم و اسیر اطعام میکنند».
در حدیثی از علی علیه السلام روایت شده است که فرمودند:
«اطعام الاسیر و الاحسان الیه حق واجب(2)؛ غذا دادن به اسیر و نیکی به او حقی است واجب».
سیرهی شخص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام و مسلمین از صدر اول اسلام تاکنون شاهد محکمی بر این دستور بزرگ است.
ع. مشاوره در کارها
مشورت کردن با مؤمنان صالح و عاقل در امور فردی و اجتماعی از مهمترین مسائلی است که قرآن مجید و روایات اسلامی بر آن تأکید نمودهاند تا جایی که خود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با آنکه عقل کل است مأمور به مشورت شده است. قرآن خطاب به ایشان فرمود: (وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ)1
اصولاً مشورت کردن در امور اجتماعی یکی از علائم و نشانههای مؤمنان شمرده است. (أَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ)2 مؤمنان، کارشان با مشورت با یک دیگر است.
ف. آزاد ساختن انسان از قید و بندها
آزاد ساختن انسان از قید هوا و هوس و از اسارت در چنگال انسانهای دیگر و یا اسارت در آداب و رسوم غلط از مسائلی است که اسلام به آن اهمیت بسیار میدهد تا آنجا که یکی از صفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را این مطلب میشمرد که زنجیرهای اسارت را از دست و پا و گردن مردم فرو مینهد: (وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ)3.
یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که نشانههای او در تورات و انجیل آمده از آنها (مردم) بار گران و زنجیرهایی که بر گردن آنها بوده و همان زنجیرهای اسارت است را بر میدارد.
در حدیث معروفی از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم رسیده است که میفرماید:
«یکی از گناهانی که خداوند نمیآمرزد این است که انسانی، آزادی انسان آزادهای را سلب کند و او را به صورت برده در آورد و او را بفروشد»(1)
سفینة البحار، مادة اجر.
.و در حقیقت میتوان گفت یکی از اهداف پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و سایر پیامبران علیهم السلام آزاد ساختن انسان از اسارتهای مختلف است.
ص. مبارزه باخرافات
مبارزه با خرافات نیز جزء برنامههای قطعی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود، در حالیکه مدعیان دروغین نبوت اصرار دارند به خرافات دامن بزنند و افکار مردم را از این طریق تخدیر کنند و برای جلب تمایل مردم با آنان هماهنگ شوند. ولی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم این سد را میشکند و حتی با خرافهای که در نظر مردم به نفع ایشان تمام میشود نیز مبارزه میکند.
چه خرافهای از بت پرستی بدتر که سر تاسر جزیره عربستان را فرا گرفته بود تا آنجا که مخالفت با آن بسیار مشکل بود و کاری عجیب بنظر میآمد و احیانا نشانه جنون شمرده میشد. هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آنها را به خدای یگانه دعوت کرد گفتند:
(أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَیْءٌ عُجابٌ) .(2)
آیا خداوندان متعدد را خدای واحدی قرار داده است به راستی این چیز عجیبی است و ظاهراً یکی از دلائل نسبت دادن جنون به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همین بوده که ایشان با بت پرستی که از مسلم ترین مسائل محیط آن زمان بود به مبارزه
برخاست. در مجموع بایدگفت عرب جاهلی گرفتار خرافات زیادی بوده است که شرح آنها به طول میانجامد و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با همهی آنها مبارزه کرد.(1)
پیام قرآن، ج 8، ص 353.
ق. منع از تکاثر اموال
منع از تکاثر اموال و فزون طلبی و حرص و آز در امور مادی یکی دیگر از برنامههای اصلی این آئین است و در آیات متعددی از قرآن مجید و هم چنین روایات اسلامی به آن اشاره شده است تا آنجای که یکی از خصیصههای مذموم زندگی شمرده شده و آن را هم ردیف لهو و لعب و تفاخر و سبب بیخبری از خدا معرفی کرده است.(2)
نام یکی از سورههای قرآن، تکاثر است که در آن کسانی که در پی تکاثر ثروت افراد هستند مذمت شدهاند تا جایی که راهی گورستان شدند تا قبرهای مردگان خود را شمارش کنند.
در این باره میفرماید: (أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ * حَتّی زُرْتُمُ الْمَقابِرَ)3 .
ر. دعوت به اتحاد و همبستگی
یکی از دستورها و تعالیم عالیهی اسلام که از بزرگترین دستورهای سیاسی اجتماعی اسلام است دعوت به اتحاد و نهی از تفرق و پراکندگی است که با تأکید فراوانی در قرآن مجید از آن یاد شده است و نسبت به بازگشت به اختلافات و نفاقهای جاهلیت هشدار میدهد و افراد پراکنده را بر لب پرتگاهی از آتش شمرده و میفرماید:
(وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ کُنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْها)1.
«به ریسمان الهی چنگ بزنید و پراکنده نشوید و یاد کنید نعمت خدا را بر شما زمانی که با یک دیگر دشمن بودید خداوند بین دلهای شما الفت بر قرار کرد و شما صبح کردید در حالی که به نعمت خداوند باهم برادر شدید و شما در اثر پراکندگی بر لب پر تگاهی از آتش بودید، پس خداوند شما را از آن نجات داد».
در جایی دیگر تنازع و اختلاف را سرچشمهی سست شدن جامعه و از میان رفتن قدرت و شوکت آن شمرده است:
(وَ أَطِیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِیحُکُمْ وَ اصْبِرُوا)2.
«با هم به نزاع و اختلاف و پراکندگی بر نخیزید که باعث سستی شما خواهد شد و آبرو و حیثیت و کرامت شما میرود، بلکه با صبر و تحمل و استقامت با یک دیگر متحد گردید».
ش. احترام به قانون
از مهمترین دستورهای اسلام احترام به قانون است تا آنجا که میگوید: اگر قانون الهی به ضرر شما تمام شود آن را محترم شمارید. در قرآن میخوانیم قیام
به عدل کنید و برای خدا گواهی دهید، هر چند به زیان شما یا پدر و مادر و نزدیکان شما تمام شود.(1)
ر. ک: نساء / 135؛ بقره/ 229.
ت. ترک انتقام جوئی
ترک انتقام جوئی نه تنها سیره مستّمر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودکه تجلّی آن در جنگهای اسلامی خصوصاً در داستان فتح مکه کاملاً آشکار شد، بلکه کراراً پیروان خود را به آن توصیه میکرد. در یک جا همه را به عفو و گذشت و صرف نظر کردن از لغزشهای دیگران دعوت میکند و آنها را به عفو الهی که در اسلام آمده متوجه میسازد:
(وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَکُمْ)2.
یعنی باید از یک دیگر بگذرید و از لغزشها صرف نظر نمایید آیا دوست نمیدارید که خدا شما را بیامرزد.
بلکه فراتر از آن میگوید که در برابر بدیها نه تنها انتقام جویی نکنید، بلکه بدی را به نیکی پاسخ دهید تا سرچشمه محبت گردد:
(وَ لا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ)3.
ولی در عین حال اجازه نمیدهد که دشمنان کینه توز از رحمت و رأفت اسلامی سوء استفاده کنند، بلکه دستور میدهد همانگونه که باید در مقابل دوستان یا دشمنان فریب خورده نرم و مهربان باشید در برابر دشمنان لجوج
1) (1)
سرسخت با خشونت و شدت عمل برخورد کنید تا آنجا که یاران راستین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به این اوصاف معرفی میکند.(1)
فتح / 29.
ث. دعوت به تقوا
از مسائل اصلی که اسلام، آن را ملاک سعادت وکمال و برتری انسانها میداند تقوا و پرهیزکاری و ترس از خداست در مناسبتهای مختلف بر آن تکیه شده و تنها راه نجات بشر را زاد و توشه آخرت شمرده و فرموده است:
(وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی)2.
«توشته راه آخرت را بردارید، زیرا بهترین توشه، تقوای الهی است».
آیات و اخبار فراوانی در این رابطه وجود دارد که اکنون مجال بحث از آنها نیست.
خ. حبّ و بغض فی الله
یکی از اصول تعلیمات اسلام که زیر بنای بسیاری از معارف آن است موضوع حبّ و بغض فی الله است و حقیقت آن بر این معناست که دوستی و دشمنی انسان برای خدا باشد به تعبیر دیگر باید هر کس را که در راه ایمان و حق و عدالت و تقوا و پاکی گام بر میدارد دوست خود بدانیم و با او رابطه دوستی برقرار کنیم و برعکس هر کس از ناپاکان و بدان و آلودگان و ستمکاران باشد فاصله بگیریم و با او پیوند دوستی برقرار نکنیم.
در برخی اخبار و روایات، حب و بغض فی الله علامت ایمان و در روایات دیگر به عنوان محکم ترین دستگیرههای ایمان و افضل اعمال تایید شده است.
1) (1)
در روایتی معروف آمده: «اوثق عری الایمان الحبّ فی الله و البغض فی الله»(1)
اصول کافی، ج 2، ص 126.
.این موضوع در آیات قرآن نیز به عنوان نشانهی اصلی «حزب الله» ذکر شده است.
در حقیقت بایدگفت حب و بغض فی الله از لوازمات ایمان هر شخص مؤمن است و بدون آن ایمان کامل نیست.
چهارمین نشانه اطمینان بخش برای صدق و درستی مدعی نبوت را میتوان عمق تأثیر او در محیط دعوتش دانست. اگر مدعی نبوت از جانب خدای متعال آمده و معارف او آسمانی باشد، یک تحول و انقلاب واقعی و حقیقی را پایه گذاری میکند و عمیقاً معارف و تعلیمات او در محیط دعوتش اثر میگذارد. ما این مطلب را در دعوت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مشاهده مینماییم، زیرا ابعاد تأثیر اسلام در محیط ظهور خود و سپس در کل جهان و تاریخ بسیار در خور دقت است که میتواند قرینه ای از قرائن حقانیت اسلام و نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باشد.
کیست که کمترین اطلاعی از تایخ اسلام و ظهور آن حضرت در جزیرة العرب داشته باشد و نداند که در مدت کوتاه دعوت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که بیست و سه سال بود چه تأثیری بر دوران حاهلیت گذاشت و آنها راعوض کرد. آری فاصلهی بین قبل از اسلام و بعد ازدعوت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم زیاد نبود که در حقیقت انقلاب مهمی در تمام ابعاد به وجود آمد و محیط را دگرگون کرد که شرح مفصلی را میطلبد.
1) (1)
هر فرد یا گروهی برای رسیدن به اهداف خود ناچارند از وسایلی بهره گیرند. انتخاب نوع این وسائل تاحد زیادی میتواندبه شناخت اصالت حقانیت آن مکتب یا ساختگی بودن آن کمک کند. آنها که برای رسیدن به اهداف خود استفاده از هر وسیله ای را جایز میدانند و اصل «هدف، وسیله را توجیه میکند» را برنامهی اصلی خود قرار میدهند مسلماً اصالت ندارند. ولی آنها که برای نیل به هدف مقدس خود از وسائل مقدسی بهره میگیرند نشانه حقانیت خود را از این طریق آشکار میکنند. پیامبران راستین و دروغین را از همین طریق میتوان شناخت. آنانکه برای رسیدن به اهداف خود هیچ گونه قید و شرطی را به رسمیت نمیشناسند و استفاده از هر وسیله ای اعم از مشروع و نامشروع را مباح میدانند و آنها که مفاهیمی هم چون عدالت، امانت راستی و احترام به ارزشهای انسانی را تا آنجا محترم میشناسند که در خدمت اهدافشان قرار گیرند، مسلم در زمرهی پیامبران دروغیند.
پیامبران راستین آنها هستند که حتی در جنگهای خود نیز اصول انسانی را محترم میشمردند و در سختیها و گرفتاریها هرگز از آن عدول نمیکنند و به هنگام پیروزی اصول عدالت و عفو و گذشت را دربارهی دشمن به فراموشی نمیسپارند و در مواقع خطر و احتمال شکست متوسل به وسائل غیر انسانی نمیشوند.
اگر این اصول کلی را با زندگی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بسنجیم و رفتار آن حضرت را با دوستان و دشمنان در موقع پیروزی و شکست در سختیها مورد توجه قرار دهیم به خوبی میتوانیم بپذیریم که آن بزرگوار از کسانی بودند که در انتخاب وسائل برای نیل به هدف، سختگیر وکنجکاو و پیرو ارزشهای خاصّ بودند وهیچ گاه در مواقع خطر به امور غیر انسانی متوسل نشدند و مسائل دقیق اخلاقی را
حتی در میدان جنگ نیز رعایت کردند. آن حضرت خطرناکترین دشمنان خود را در مکه با فرمان عفو عمومی بخشیدند و حتی قاتلان و جنایتکاران جنگی را عفو نمودند.
هنگامی که خالد بن ولید بدون دلیل اسیران طایفه بنی خزیمه را کشت و این خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید سخت ناراحت شدند و سه بار فرمودند:
«الهم انی ابرأ الیک مّما صنع خالد؛ خدایا من از آنچه که خالد انجام داد اظهار بیزاری میکنم».
سپس به علی علیه السلام فرمود با مبلغی پول به میان قبیله آنها برود و دیه کشتگان آنها و عوض اموال تلف شده ایشان را بدهد و طلب رضایت بکند.(1)
حبیب السیر، ص 389.
پرهیز آن حضرت از وسائل خرافی و غیر انسانی به حدّی بود که حتی اگر مقدمات آن به طور طبیعی نیز فراهم شده بود آن را برهم میزد، هر چند ظاهراً به زیان ایشان بود. در حادثه وفات ابراهیم فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میخوانیم که مقارن این حادثه آفتاب گرفت و گروهی از مردم آن را کرامت و اعجازی از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تلقی کرده بودند و میگفتند آفتاب به خاطر مرگ ابراهیم گرفته است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فوراً به منبر رفت و فرمود:
«ایها الناس ان الشمس و القمر آیتان من آیات الله یجریان بامره مطیعان له، لا ینکسفان لموت احد و لا لحیاته فاذا انکسفا او احدهما صلوا ثم نزل عن المنبر فصلا صلاة الکسوف فلما سلم قال یا علی قم فجهزّ ابنی؛ ای مردم آفتاب و ماه دو نشانه از نشانههای خداوند است به فرمان او حرکت میکنند و مطیع امر او هستند. نه برای مرگ کسی
1) (1)
تاریک میشوند و نه برای زندگی کسی. هنگامی که کسوف و خسوف یا یکی از آنها روی دهد نماز بخوانید سپس از منبر به زیر آمد و با مردم نماز آیات خواند و پس از سلام نماز فرمود: ای علی بر خیز مقدمات دفن فرزندم را فراهم کن»(1)
بحارالانوار، ج 22، ص 156.
.این داستان نشان میدهد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حتی قبل از مراسم دفن فرزندش ابراهیم به سرعت اقدام بر این کار کرد تا این فکر نادرست را در نطفه خفه کند و هر چند ظاهر آن به نفع ایشان بود، اما نمیخواستند برای پیش برد اهداف و مقاصد خودشان از وسائل نادرست و نامشروع بهره گیرند.
یکی دیگر از قرائن عمده برای شناخت مدّعیان راستین از دروغین، ایمان آنها به مدعای خود و از خود گذشتگی و فداکاری در راه آن است. در هیچ یک از تواریخ دیده نشده که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در جایی از اعتقادات خود عقب نشینی کند و یا از میدان جهاد فرار کند. حتی در میدان احد هنگامی که جنگ به منتهای درجه خود رسید غالب لشکریان یا همه، جز علی بن ابی طالب علیه السلام از میدان خارج شده؛ به کوشهی پناه بردند؛ اما پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همچنان در میدان بودند و با اینکه جراحات پیشانی و دندان آنحضرت را آزار میداد و ظاهراً امیدی به نجاتشان نبود ایستادگی کردند.
شواهد بسیاری برای اثبات این موضوع در زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وجود دارد. به عنوان نمونه قریش نزد ابوطالب علیه السلام آمدند و درخواست خود را مبنی بر اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دست از ادعای نبوت بردارد، مطرح کردند و گفتند اگر مقصودش ریاست است خود ما او رانتخاب میکنیم و اگر مقصودش مال و ثروت است
1) (1)
خود ما آنقدر برای او مال جمع میکنیم تا ثروتمندترین قریش شود و اگر منظورش ازدواج است باهر قبیلهای از اعراب که بخواهد برایش فراهم میکنیم.
وقتی جناب ابوطالب این پیام را رسانید پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در جواب فرمود: ای عمو اگر قریش خورشید را در کف راستم و ماه را در کف چپم قرار دهند من از ادعای نبوت دست بر نمیدارم.(1)
بحارالانوار، ج 16، ص 232.
هم چنین شأن نزول سوره طه و جریان مباهله رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با نصارای نجران بهترین دلیل بر ایمان آن حضرت بر هدف و فداکاری در راه آن است.
شاگرد بزرگ مکتب آن حضرت امیرالمؤمنان علیه السلام درباره وضع پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم در میدانهای جنگ میگوید:
«کنا اذا احمر البأس ولقی القوم القوم إتّقینا برسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فما یکون احد اقرب الی العدو منه؛(2)هنگامی که آتش جنگ بر افروخته میشد و در گروه؛ مقابل هم قرار میگرفتند مابه رسول خدا پناه میبردیم وهیچ یک از ما به دشمن نزدیکتر از او نبود».
گوستا و لبون مستشرق معروف فرانسوی میگوید:
«او از هیج خطری فرار نمیکرد و در عین حال بیجهت خود را به خطر نمیانداخت»(3).
افراد صالح معمولاً کسانی همانند خود را به گرد خویش جذب میکنند. این قاعده گرچه همیشگی نیست ولی غالبا چنین است و تا آنجا روشن است که در ضرب المثل معروف میخوانیم امامزاده را از زوارش باید شناخت. دلیل آن هم
روشن است، زیرا افراد سود جو و فرصت طلب همیشه به سراغ کسانی میروند که حاضرند با آنها معامله کنند، امتیازی بدهند و امتیازی بگیرند. این موضوع مخصوصاً در مورد نزدیکان و خواص و محرمان اسرار آن شخص روشنتر است. اگر دیدیم خاصان و راز داران و معتمدان؛ پاک و خالصند علامت پاکی و صداقت پیشوای آن مکتب است و بالعکس.
اکنون نگاهی به خاصان و رازداران و شاگردان اصلی مکتب پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم میافکنیم. افرادی همچون علی ابن ابی طالب و در مراحل بعد کسانی چون سلمان و ابوذر و مقداد و عمار یاسر و صهیب و بلال و امثال آنها را میبینیم که هر کدام نمونهای از تقوا و پرهیزکاری و ایمان و آگاهی و پارسائی بودند.
اصحاب صفه یعنی همان مهاجران پاکبازی که چشم از تمام زندگی خود در مکه پوشیده بودند و به صفوف یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیوستند در حالی که در شدیدترین وضع اقتصادی زندگی میکردند نیز نمونهای از این افرادند.
قرآن مجید وجود افراد مؤمن و پاکدل ودرستکار را پیرامون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کلی از شواهد حقانیت آن حضرت شمرده است و میگوید:
(أَ فَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ)1.
«آیا آن کس که دلیل آشکاری از پروردگار خویش دارد و به دنبال آن شاهدی از سوی پرودگار دارد، همچون کسی است که این امتیازات را ندارد».
بسیاری معتقدند «بیّنه» همان معجزات است و «شاهد» همان پیراون فداکار و مؤمنان مخلص مانند علی بن ابی طالب علیه السلام هستند.
پیشرفت سریع و خارق العادهی یک آئین وایجاد تحول و گستره میتواند قرینه دیگری بر اصالت و حقانیت آن باشد، زیرا چنین تأثیر هنگامی ممکن است که پایههای آن مکتب، متکی به فطرت و واقعیات زندگی ومنطبق بر قوانین آفرینش باشد؛ یعنی همان قوانین که حاکم بر زندگی انسانهاست.
قانون غیر فطری ناسازگار با روح و جسم انسان به زحمت پیشرفت میکند و اگر پیشرفت کند باید از عوامل فشار برای آن کمک بگیرد؛ مثلا کمونیسم در آغاز دعوت خود پیشرفت سریع و چشم گیری داشت. ولی همه میدانیم با توسل به زور و خون ریزیهای بیحساب و دیکتاتوری شدید انجام گرفت. حال اگر پیشرفت سریعتر و عمیق مکتبی مخصوصا در عمل و افکار جامعه صورت بگیرد نشانه اصالت آن است. مامیدانیم اسلام در همان قرون نخستین مناطق وسیعی را فتح کرد بیآنکه حتی پای سرباز اسلامی به آنجا برسد و این مطلب چیزی نیست که بر کسی پوشیده باشد.
عجیب این است که پیدایش این آئین در یک سرزمین عقب مانده نیمه وحشی صورت گرفت و در مدت کوتاهی تمام دنیای متمدن آن روز را تحت نفوذ قرار داد.
این نفوذ سریع وگسترده هنوز به صورت یک معما برای مورخان غیر اسلامیباقی مانده است. و به عنوان نمونه نویسندگان کتاب تمدن عرب و مبانی آن در شرق - که شش تن از دانشمندان غربی هستند - هنگامی که به فصل پیدایش و گسترش اسلام میرسند صریحاً اعتراف میکنند که با تمام کوششهایی که برای شناخت اسلام و پیشرفت سریع آن شده تا آنجا که کمتر از یک قرن توانست بر قسمت عمده جهان متمدن آن روز سایه افکند و علی رغم
تفسیرها و تحلیلهایی که در این قسمت از تاریخ به عمل آمده، هنوز این مسأله به صورت یک معما باقی ماند است(1)
گروهی از دانشمندان غیر مسلمان، تاریخ تمدن عرب و مبانی آن در شرق، فصل پیدایش اسلام.
.گوستا ولوبون فرانسوی نویسنده کتاب معروف تمدن اسلام و عرب میگوید: «سادگی و آشکار بودن اصول عقائد اسلامیبه علاوه رفتار با مردم از روی عدل و احسان که سکه روشنش بر روی دین و مذهب اسلام خورده است سبب شد که تمام روی زمین را تسخیر کند».(2)
این اعتراف نیز گواه بر این است که پیشرفت سریع اسلام شاهد حقانیت آن است.
عبادت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
مقام زهد و بیاعتنایی به مظاهر دنیا
جود و سخا
شجاعت، تواضع و فروتنی
رفق و مهربانی، شکر گزاری از نعمتهای الهی
مقام صبر و بردباری، وفای به عهد و پیمان
شرم و حیاء، سلام کردن به دیگران
تفقد و احترام به دیگران نسبت به جایگاه آنان
عدالت و امانت داری
خلق عظیم پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم
بزرگترین دلیل بر صداقت و حقانیت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم وجود اخلاق و ملکات فاضله و صفات و سجایای عالیه انسانی در وجود مبارک آن حضرت است که خداوند آن را عظیم یاد کرده و هیچ زبان و قلمی قادر نیست که بتواند آنها را بگوید و بنویسد. و عمدهترین عامل پیشرفت سریع وگستردهی دین اسلام در کوتاهترین زمان به طوری که اسلام و تعالیم آن، جهان را فرا گرفت همین اخلاق و صفات عالیهای بود که مردم از دوست و دشمن از آن حضرت دیدهاند و بدان اعتراف کردهاند.
نه تنها مجموعهی صفات و فضائل اخلاقی آن حضرت دلیل بر عظمت و رسالت و ارتباط او با خداوند متعال است بلکه هر کس صفات اخلاق کریمه و آداب زندگی ایشان را مشاهده کند شهادت میدهد که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بزرگترین بنده الهی و بلند مرتبهترین بندگان خدا و با رفعتترین آنان نزد خدای متعال است و عالیترین اسوه و الگوی انسان در اخلاق و تربیت انسانی است.
علامه مجلسی قدس سره از کتاب مناقب ابن شهر آشوب نقل میکند که او میگوید:
«پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم قبل از مبعوث شدن به رسالت در میان مردم مکه به داشتن بیست صفت از صفات بر جسته انسانی معروف بود که اگر کسی دارای یکی از آنها بود دلیل بر جلالت و بزرگی او بود.
آن حضرت پیامبری امین، صادق و راستگو، حاذق و کار آزموده، دارای اصالت خانوادگی، بزرگ منش، قدرتمند، فصیح و سخن ور، خیر خواه مردم، خردمند و عاقل، فاضل و دانشمند، عابد، زاهد، سخاوتمند، مکی، قانع، متواضع و فروتن، حکیم و دانا، مهربان، صبور، رفیق و هماهنگ با خوبان بود و هرگز با منجم و کاهن مخالطه و دوستی نمیکرد و از آنجایی که کفار قریش توانایی مبارزه با آن بزگوار را نداشتند به ایشان ساحر میگفتند»(1)
بحارالانوار، ج 16، ص 175.
.فیض کاشانی - قدس سره - میگوید:
«هر کس حالات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را مشاهده کرده و یا شنیده باشد اخباری که بیان کنندهی اخلاق و افعال و حالات و حتی امور عادی که از آن حضرت صادر شده و نیز سجایای زندگی آن بزرگوار را در امر سیاست و تدبیر و اداره کردن امور اصناف و طبقات خلق خدا و راه و رسم هدایت مردم و برقرارکردن نظم در میان آنها را شنیده باشد ویا از کیفیت ایجاد الفت و دوستی در میان آنها و نحوه رهبری کردن ایشان تا آن حدی که همهی مردم از آن بزرگوار اطاعت میکردند با خبر باشد و یا اگر کیفیت برخورد آن حضرت و جواب ایشان به سئوالات مردم و زیبایی اشارات ایشان را در بیان احکام دین اسلام که فقیهان و خردمندان از عهده آن بر نمیآیند، دیده یا شنیده باشد یقین میکند که اینها همه نشأت گرفته از تأییدات خداوند متعال است وامکان ندارد که این اخلاق و فضائل واین سیاست وتدبیر از شخص دروغگو یا حیلهگر صادر شده باشد، بلکه اینها دلیل قاطعی است بر حقانیت و
1) (1)
صداقت در ادعای پیامبری و رسالت. بلکه باید گفت نفس شمائل و زیبایی و حالات آن حضرت شاهد بزرگی است بر صدق و صفای ایشان تا آنجایی که عربهای بیابانی اگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را میدیدند بر حقانیت ایشان شهادت میدادند»(1)
ر. ک: المحجة البیضاء، ج 4، ص 162.
.«یزید بن با بتوس» میگوید:
به عایشه گفتم اخلاق رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چگونه بود. عایشه گفت: اخلاق رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم همان اخلاق قرآن بود. آنگاه گفت: آیا قرآن تلاوت میکنی؟ عایشه سورهی «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ» را قرائت کرد تا به آیه دهم رسید. آنگاه گفت: اینگونه بود اخلاق رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم(2).
مسلماً هر کس بخواهد دارای ملکات و فضائل انسانی شود، باید متخلّق به اخلاق قرآنی شود و از تعالیم عالیه قرآن بهره مند گردد و در این راه به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم تأسی کند. همان طوری که اخلاق پیامبر گرامیاخلاق قرآن بود و بسیاری از اعراب بادیه نشین از اخلاق ایشان به اسلام گرایش و به حقانیت ایشان یقین پیدا کردند.
برای روشن شدن عظمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و اخلاقیات و صفات برجسته انسانی ایشان لازم است به طور تفصیل بعضی از فضائل و کمالات روحی آن بزرگوار را مورد بررسی قرار دهیم تا روشن گردد که هر یک از این صفات میتواند دلیل بر حقانیت ایشان باشد.
بزرگترین عامل تقرب به خدای متعال و سعادت و کمال انسان اطاعت و عبادت الهی است. هدف از آفرینش انسان هم همین عبادت است چنانکه قرآن فرموده است:
(وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ)1.
«و من هیچ جن و انسی را نیافریدم مگر برای عبادت خودم».
عبادت و بندگی الهی میتواند به اشکال مختلف مانند نماز، روزه، حج، جهاد، امر به معروف و ذکر و دعا و نیایش و یاد خدا از انسان صادر شود؛ یعنی عبادت واجب و مستحب خصوصاً نافلههای مستحبّی بهترین چیزی است که میتواند انسان را به قرب الهی برساند.
قطعاً پیامبر عظیم الشأن اسلام عبادتش بیشتر از همه بوده است و هیچ کس قبل و بعد از ایشان نیامده و نخواهد آمد که در عبادت و بندگی خداوند برتر از آن بزرگوار باشد.
از امام باقر علیه السلام روایت است که فرمود:
پدرم حضرت علی بن الحسین علیهما السلام در رابطه باعبادت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: جدّم رسول خدا با اینکه خداوند گناه گذشته و آینده او را بخشیده بود، ولی پدر و مادرم فدای او آن قدر کوشش در عبادت خدا کرد و برای نماز و عبادت الهی بر روی پای خود ایستاد تا اینکه قدمهای آن حضرت ورم کرد. بعضی از اصحاب به ایشان گفتند: چگونه خود را به زحمت میاندازی؟ میفرمود: آیا بنده شکر گزار خدا نباشم(1).
1) (2) بحارالانوار، ج 16، ص 288.
معاویه بن وهب در حدیث مفصلی روایت کرده است که از امام صادق علیه السلام شنیدم که از کیفیت نماز شب پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم یاد کرد و فرمود: «دأب و شیوهی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این بود که وقتی شبها به بستر خواب میرفتند آب وضو برایشان میآوردند و بالای سر خود میگذاشتند و روی آن را میپوشانید و مسواک خود را زیر فرش خود میگذاشت و میخوابید به اندازهای که خدا بخواهد. وقتی برای نماز شب بیدار میشد مقداری مینشست و به آسمان نظاره میکرد و آیات آخر سورهی آل عمران را میخواند (إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ) .
آنگاه مسواک میکرد و وضو میگرفت و به مسجد میآمد و چهار رکعت نماز میخواند و رکوع و سجده را طولانی میکرد. آن قدر در حال رکوع بود که میگفتند کی سر از رکوع بر میدارد و آن قدر در حال سجده بود که میگفتند کی سر از سجده بر میدارد. پس بر میگشت به رختخواب خود و باز میخوابید تا هر وقت خدا بخواهد. برای دفعه دوم بیدار میشد و مسواک میکرد و وضو میگرفت و آیات سورهی آل عمران را تلاوت میکرد وبه مسجد میآمد و چهار رکعت نماز میخواند مانند چهار رکعت اول وبرای دفعه دیگر به رختخواب خود بر میگشت و تا هرچه خدا بخواهد میخوابید. و برای دفعه سوم بیدار میشد و مانند دفعات قبل مسواک میکرد و وضو میگرفت و نیز آیات گذشته از آل عمران را تلاوت میکرد وبه سوی آسمان نظر میکرد و به مسجد میآمد و نماز
شفع و یک رکعت وتر را میخواند تا آنکه صبح طلوع میکرد و برای نماز صبح بیرون میآمد و با مردم نماز صبح میخواند(1)
شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، ج 1، ص 231؛ بحارالانوار، ج 16، ص 276.
.علی بن ابراهیم قمی از پدرش از ابن ابی عمیر از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمود: شبی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در خانه ام سلمه بودند در آن شبی که نوبت او بود. ناگهان ام السلمه ملاحظه کرد که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در رختخواب خودش نیست، پس داخل شد بر او آنچه بر زنان وارد میشود. برخاست و به دنبال آن حضرت در اطراف اطاق میگشت ناگهان دید پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در گوشهای ایستاده در حال عبادت است و دستان مبارک را بالا برده و دعا میکند و میگوید: «اللّهم لاتنزع مّنی صالح ما آتیتنی ابداً اللّهم و لا تکلنی الی نفسی طرفة عین ابداً. اللهم لاتردنی فی سوءٍ استنقذتنی منه ابداً. اللهم لا تشمت بی عدوّی و لا حاسداً ابداً»
خداوندا هرگز از من جدا مکن آن خیر وخوبی که به من عطا کردی. خداوندا هرگز من را به خودم واگذار مکن به اندازه یک چشم به هم زدن خداوندا هرگز من را رد نکن در آن بدی که مرا از آن نجات دادی. خداوندا هرگز مرا گرفتار دشمن و حسود قرار نده.
وقتی ام السلمه این حالت را دید برگشت و شروع به گریستن کرد تا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نمازش تمام شد و به جای خود برگشت و به ام السلمه فرمود: چرا گریه میکنی؟ ام السلمه عرض کرد: پدر و مادرم فدای تو ای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چرا گریه نکنم و حال آنکه شما با آن مقامیکه نزد خدا داری و خداوندگناه گذشته و آینده تو را بخشیده این دعا را میخوانی و گریه میکنی چرا من گریه نکنم. فرمود: ای ام السلمه چه چیزی مرا ایمن میکند. برادرم یونس پیامبر یک لحظه خداوند او را به خودش واگذار کرد و رسید به او آنچه رسید(2).
عبادت پیامبر آن قدر زیاد بود و برخود سخت میگرفت که خداوند آیهی اول سوره طه را بر ایشان نازل کرد و از پیامبر خواست که این گونه در عبادت برخود سخت گیری نکند. چون روایت شده است که در حال نماز پیامبر روی یک پا میایستاد و یک پای خود را از زمین بر میداشت تا اینکه سختی عبادت خدا را بچشد و اجر و مزدش زیادتر شود. خداوند نازل کرد: (طه * ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقی) آنگاه پیامبر در وقت نماز پای خود را بر زمین گذاشتند.(1)
همان، ص 202.
بعضی از مفسران گفتهاند «طه» در لغت حبیشه و نیطیهی به معنای یا رجل است؛ یعنی ای مرد. و بعضی هم گفتند طه اسم پیامبر است؛ یعنی ای مرد خدا و یا ای محمد صلی الله علیه و آله و سلم ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که این اندازه خود را به مشقت بیاندازی و یا خود را به زحمت بیاندازی و در تعب و سختی باشی و تأسف بخوری که چرا کفار قریش مسلمان نمیشوند، زیرا بیشتر از تبلیغ دین بر عهده تو و رسالت تو نیست(2).
این بود شمهای از عبادات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اگر گسی اهل تفکر واندیشه باشد و به آیات قرآن توجه نماید و یا به تاریخ زندگانی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و سیرهی ایشان نگاه کند به یقین درک میکند که هیچ کس در عبادت خدا و معرفت الهی به پایه ایشان نرسیده و نخواهد رسید، ولی در عین حال میفرمود: «ما عبدناک حق عبادتک(3)» و «ما عرفناک حق معرفتک(4)» .
از جمله صفات عالیه و برجسته بندگان صالح الهی زهد و بیرغبتی به مال و ثروت و لذائذ و مظاهر فریبنده دنیاست؛ بلکه توجه آنان به خداوند متعال و تحصیل رضای او و توجه به بهشت و عالم جاودانه آخرت است. و این فضیلت بزرگ انسانی در نهایت و اعلا مرتبه آن در وجود مبارک پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم تبلور یافته بود به طوری که زبانزد عام و خاص بود. و بعد از ایشان این فضیلت بزرگ در وجود امامان معصوم و اوصیای آن حضرت علیهم السلام تجلی کرده که یاد آور خاطرهی زهد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود.
ما در این قسمت به طور اختصار چند نمونه از زهد آن حضرت را میآوریم تا مورد استفادهی خوانندگان محترم قرار گیرد. همه ما مسلمانان باید سعی کنیم به آن اسوهی الهی اقتدا کنیم و از دنیا دوستی و تجملات و مظاهر فریبنده پرهیز نمایم.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
«فتأس بالنبیّ الاطیب الاطهر صلی الله علیه و آله و سلم فانّ فیه اسوة لمن یتأسی(1)
نهج البلاغه، خطبه 160.
؛ پس اقتدا کن به پیامبر پاکیزه و پاکیزهتر از همهی مردم، زیرا او الگو برای هر کسی است که به او اقتدا میکند».1 - عبدالله بن سنان از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که گفت: شنیدم از امام صادق علیه السلام که فرمود: شخصی بر حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم وارد شد و ایشان روی حصیری نشسته بودند که در بدن آن حضرت اثر کرده بود وایشان دارای وسادهای از لیف خرما بودند که در صورت پیامبر اثر کرده بود. وقتی آن شخص این منظره را دید دست بر روی حصیر میزد و میگفت: کسری و قیصر به این
1) (1)
گونه فرشها راضی نمیشوند و آنها برروی حریر و دیبا میخوابند، ولی ای رسول خدا شما روی این حصیر میخوابید.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند برای اینکه من از آنها بهترم و از آنها نزد خداوندگرامیترم. مرا با دنیا چه کار جز این نیست که مثل دنیا مانند آن سوارهای است که بر درختی میگذرد که دارای سایه است. آن شخص در سایه آن درخت مینشیند تا وقتی که سایه آن درخت تمام شود و از آنجا کوچ کند.(1)
بحارالانوار، ج 16، ص 282.
2 - مرحوم کلینی نیز از عبدالله بن سنان روایت کرده است از حضرت صادق علیه السلام، که روزی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از خانه بیرون آمدند در حالی که محزون وغمناک بودند. در این هنگام ملکی از جانب خداوند متعال بر ایشان نازل شد در حالی که با او کلیدهایی از خزائن روی زمین بود و گفت: ای محمد صلی الله علیه و آله و سلم این چیزی که در دست من است کلید تمام خزائن زمین است. پروردگارت سلام میرساند و میفرماید: این کلیدها را بگیر و خزائن زمین را بگشای و هر چه میخواهی از آن بردار بدون اینکه چیزی از مقام تو و یا از نبوت و پیامبریات نزد خدا کم شود.
پیامبر به آن ملک فرمود «إنّ الدنیا دار من لا دار له و لها یجمع من لا عقل له؛ دنیا خانهی کسی است که خانه ندارد و برای دنیا جمع میکند کسی که عقل و خرد ندارد». آن ملک گفت قسم به آن خدایی که تو را به حق فرستاده همین کلمات را در آسمان چهارم، وقتی که این کلیدها را گرفتم شنیدم(2).
3 - عبدالله بن ابی یعفور گفت: از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: مردی از انصار یک صاع از رطب برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هدیه آورد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به آن کسی که آورده بود فرمود: ببین در این خانه کاسه یا طبقی پیدا میکنی بیاور تا این رطب
را در آن بریزم. آن خادم رفت و برگشت و گفت من چیزی ندیدم. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با دامن جامهاش جایی از زمین را جاروب زد و فرمود: رطب را در اینجا بگذار. آنگاه فرمود: قسم به آن خدایی که جانم در دست اوست اگر دنیا و مظاهر آن در نزد خدا به اندازه بال پشهای ارزش داشت به هیچ کافر و منافقی چیزی نمیداد(1)
بحارالانوار، ج 16، ص 284.
.4 - عبدالمؤمن انصاری از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: از جانب خدا بر من عرضه شد که کوههای مکهّ را برای من طلا کنند. ولی من گفتم: پروردگار را میخواهم یک روز سیر باشم و یک روز گرسنه. هرگاه سیر بودم حمد و شکر تو را بنمایم و هرگاه گرسنه بودم از تو بخواهم و تو را یاد کنم.(2)
5 - محمد بن مسلم میگوید روزی از روزها بر امام باقر علیه السلام وارد شدم. دیدم تکیّه کردهاند و مشغول غذا خوردن است. راوی میگوید: تعجب کردم چون به ما رسیده که امام علیه السلام در حال غذا خوردن تکیه نمیکند و کراهت دارد. من به ایشان نظر کردم مرا به طعام خوردن دعوت کردند پس چون از طعام فارغ شدند فرمود: ای محمد بن مسلم شاید تو خیال میکنی هیچ کس پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را دیده است که تکیه بکند و غذا بخورد از زمان مبعوث شدنش تا وقتی که از دنیا رفتند؟! بعد خودشان فرمودند: نه هرگز کسی ندید ایشان را تا از دنیا رفتند. بعد فرمود: ای محمد تو خیال میکنی که پیامبر سه روز متوالی نان گندم خوردند و سیر شدند. بعد خودشان ردّ کردند و فرمودند: قسم به خدا هرگز سه روز متوالی نان گندم نخوردند که سیر شوند تا از دنیا رفتند.
ولی آگاه باش که نمیگویم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دارای گندم نبودند. چرا دارا بودند و میتوانستند تهیّه کنند، زیرا به افرادی حتی یکصد شتر جایزه میدادند. اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میخواستند از نان گندم بخورند میتوانستند. جبرئیل امین علیه السلام سه مرتبه کلید خزینههای زمین و دنیا را برای ایشان آورد و ایشان را مخیر کرد که هر چه میخواهند از آن بردارند بدون اینکه آن مقاماتی که خدا در قیامت برای ایشان مهّیا کرده است کم شود ولی ایشان تواضع در مقابل خدا را اختیار و از مظاهر دنیااعراض کردند.
هرگز کسی چیزی از پیامبر سؤال نکرد که نه بگوید. اگر داشت به او میداد و اگر نداشت میفرمود به هم خواهد رسید. هیچ گاه چیزی از خداوند درخواست نکرد مگر اینکه از جانب خداند به او داده شده. حتی اگر به کسی وعده بهشت میداد خداوند به او عنایت میکرد.
راوی میگوید: امام باقر علیه السلام دست مرا گرفت و مقداری از فضائل علی بن ابی طالب علیه السلام را بیان فرمودند و گفتند به درستی که صاحب شما امیرالمؤمنین علیه السلام مانند بندگان مینشست و مانند بندگان غذا میخورد و با نان گندم و گوشت مردم را پذیرایی میکرد ولی به خانه که میآمد خودش و اهل بیتش نان و زیت میخوردند و اگر دو پیراهن میخرید غلامش را مخیر میکرد که بهترین آن دو را بر دارد وخودش دیگری را میپوشید. و اگر آستین آن بلند بود کوتاه میکرد و هیچ گاه دو عملی بر او وارد نشد که در آ ن دو رضای خدا باشد مگر این که سختترین آن را اختیار میکرد.
مدت پنج سال عهده دار خلافت و حکومت بود ولی آجری روی آجر و خشتی روی خشتی نگذاشت. طلا و نقرهای به ارث نگذاشت، مگر هفتصد درهم که از عطای او زیاد آمده بود و میخواست برای خانوادهاش خدمت گذاری بخرد و هیچ کس طاقت نداشت که عمل امیرالمؤمنین علیه السلام را انجام دهد. پدرم
امام سجاد علیه السلام در کتابی که عبادت آن حضرت نوشته شده بود نظر میکرد وآن را مطالعه میکرد و کتاب را روی زمین میگذاشت و میگفت چه کسی طاقت اینها را دارد(1)
روضه کافی، ص 131.
.6 - از عایشه روایت شده که گفت زنی از طایفه انصار بر من وارد شد فراش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را - که یک عبای دو تکهای بود - دید به خانهاش رفت و برای من یک رختخوابی که از پشم پر شده بود فرستاد. وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد خانه شدند و چشمشان به این رختخواب افتاد. فرمود ای عایشه این چیست؟ گفتم یا رسولالله فلان زن از طایفه انصار بر من وارد شد و رختخواب شما را دید و رفت و این رختخواب را فرستاد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: این را به صاحبش برگردان. عایشه گفت: بر نمیگردانم و دوست دارم که این رختخواب در خانهام باشد تا اینکه پیامبر سه مرتبه فرمود: ای عایشه این را برگردان و قسم به خدا اگر میخواستم مظاهر دنیا را، خدای متعال کوههایی از طلا و نقره را برای من در جریان میانداخت(2).
اینها بعضی از نمونههای زهد و اعراض رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از دنیا بود که نشان دهنده مقام بلند ایشان در این خصلت شریف است و مسلم نزد عامه و خاصه این است که هیچ کس در این فضیلت به پایه آن حضرت نرسیده است و زاهدین عالم همه از باب تأسی و اقتدا به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سعی میکردند خودشان را به آن حضرت نزدیک نمایند.
حتی شخص امیرالمؤمنین علیه السلام که زاهدترین مردم بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در برابر زهد آن حضرت اظهار تعجب میکند و در خطبههای نهج البلاغه زهد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را یاد آور شدهاند و ایشان را الگوی زاهدان میدانند.(3)
جود و بخشش و سخاوت از بزرگترین صفات حسنه و عالیترین فضیلتهای انسانی است که پیوسته شیوه بندهگان صالح الهی بوده است، زیرا این صفت موجب قرب انسان به خداوند متعال وکمال روحی و معنوی وموجب قرب به مردم و دوری از عذاب و جهنم سوزان الهی خواهد شد.
این صفت ارزشمند از صفات خداوند متعال و نشانه فتّوت و جوان مردی و علوّ همت و عظمت روح صاحبان این فضیلت است و نشان دهنده این است که از صفات رذیلهای مانند بخل و امساک که نشانه سؤظن و بد گمانی به خدای متعال است دور و پاکیزه شده است و به دنیا و مظاهر آن اهمیت نداده و دلبستگی به آن ندارد.
بدون شک این فضیلت بزرگ اخلاقی عادت و شیوه و سیرهی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بوده وهیچ کس مانند آن حضرت صاحب این کمال و فضیلت نبوده است، مگر علی بن ابی طالب علیه السلام که شاگرد بزرگ مکتب آن بزرگوار بوده است و امامان معصوم علیهم السلام که فرزندان آن حضرتاند و کسانی که تربیت یافتگان مکتب آن حضرت بودند که برحسب مراتب وجودی آنان هر کدام دارای این فضیلت بودند.
ما در این قسمت شمّهای از جود وسخای آن حضرت را میآ وریم تا الگوئی باشد برای کسانی که میخواهند از زندگی آن بزرگوار برای تعلیم و تربیت خود استفاده نمایند.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
«کان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم اجود الناس کفّا و اکرمهم عشیرة، من خالطه فعرفه احبّه»(1)
مکارم الاخلاق، طبرسی، ص 27.
.1) (1)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دست بازترین و با سخاوتترین مردم و گرامیترین مردم از جهت عشیره و خانواده بود هرکس با او مراوده و برخورد میکرد و ایشان را میشناخت ایشان را با جان و دل دوست میداشت.
و نیز روایت شده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
«انا ادیب الله و علی ادیبی امرنی ربّی بالسخاء و البّر و نهانی عن البخل و الجفا و ما من شیئی ابغض الی الله عز و جل من البخل و سوء الخلق و انه لیفسد العمل کما یفسد الخل العسل؛(1)
همان.
من تربیت شدهی خدا هستم و علی علیه السلام تربیت شده من است. خدای متعال مرا به سخاوت و نیکی درباره دیگران امر کرده و از بخل و ستم درباره دیگران نهی کرده است و چیزی نزد خدا مبغوضتر از بخل و بد خلقی نیست، زیرا بد خلقی عمل انسان را فاسد و تباه میکند همان گونهای که سرکه، عسل را فاسد کند».شیخ صدوق - قدس سره - در کتاب خصال و امالی به سند صحیح از ابان احمر از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمود: شخصی به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مشرف شد در حالی که جامهایشان کهنه شده بود. مبلغ دوازده در هم برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آورده بود. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به علی علیه السلام فرمودند از این پول پیراهنی برای من خریداری کن. علی علیه السلام به بازار آمدند و پیراهنی به دوازده درهم برای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خریدند و خدمت آن حضرت آوردند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: یا علی من غیر از این پیراهن میخواهم آیا صاحب آن، معامله را اقاله میکند. گفتم نمیدانم.
پیامبر فرمودند: مراجعه کن به او شاید قبول کند. فرمودند من به بازار آمدم و جریان را به او گفتم و او راضی شد پیراهن را پس بگیرد پولها را پس گرفتم و
1) (1)
خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمدم ایشان با من به بازار آمدند تا پیراهنی بخرند، ناگهان کنیزکی را دیدند که بر سر راه نشسته و گریه میکند، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او گفتند: چرا گریه میکنی؟ گفت ای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، بزرگ خانه چهار درهم به من داده تا چیزی بخرم، ولی آن را گم کردم. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چهار درهم به او داده و فرمودند: به خانهات برگرد. و سپس به بازار آمدند و پیراهنی به چهار درهم خریدند و پوشیدند و خدا را شکر کردند و از بازار خارج شدند. ناگهان مردی را دیدند که برهنه است پیراهن را بیرون آورده و به آن شخص دادند و آنگاه برگشتند و با چهار درهم باقی مانده پیراهن دیگری خریدند و خدا را حمد کردند و برگشتند. دیدند همان کنیزک بر سر راه پیامبر نشسته است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمودند: که چرا به خانه ات نرفتهای؟ جواب داد یا رسول الله مدتی دیر کردهام میترسم مرا اذیت کنند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: حرکت کن و جلو برو و راه را به ما نشان بده. آن حضرت آمدند تا به در خانه رسیدند و فرمودند: السلام علیکم یا اهل الدار جواب ندادند. دفعه دوّم سلام کردند باز هم جواب ندادند. دفعه سوم سلام کردند صاحب خانه جواب داد و علیکم السلام یا رسول الله. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود چرا دفعهی اول جواب ندادید گفتند: یا رسول الله دوست داشتم برکات سلام شما بر ما زیاد شود. فرمودند این کنیزک دیر به خانه آمده او را مؤاخذه نکیند. گفتند یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ما او را به خاطر قدوم شما آزاد کردیم. پیامبر فرمودند من خدا را حمد میکنم دوازده درهمی با برکتتر از این درهم ندیدم. خداوند با آن دوازده درهم دو برهنه را پوشانید و بندهای را نیز آزاد کرد.(1)
بحارالانوار، ج 16، ص 214.
کسی که بیشترین شباهت را به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در تمام صفات اخلاقی هم در زهد و بیرغبتی به دنیا و هم در جود و سخاوت دارد علی بن ابی طالب علیه السلام بوده است. چون در تمام خصوصیات به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که اقتدا میکرد.
1) (1)
طبرسی در کتاب مکارم الاخلاق از کتاب زهد امیرالمؤمنین از عقبة بن علقمه روایت کرده است که گفت وارد شدم بر امیرالمؤمنین علیه السلام دیدم جلو رویش ظرف شیری است که آن قدرترش شده بود که ترشی آن مرا اذیت میکرد و یک تکه نان خشکی بود و حضرت آن را میخوردند. گفتم: یا امیرالمؤمنین! آیا شما در این زمان که خلافت و امامت مسلمین را دارید این است غذای شما. فرمودند ای ابی الجنود من درک کردم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را دیدم ایشان نانی خشکتر از این را میخوردند و لباس ایشان خشنتر از لباس من بود و اگر من اخذ نکنم آنچه را که شیوه و سیرهی ایشان بوده است خوف آن دارم که در قیامت به ایشان ملحق نشوم.(1)
مکارم الاخلاق، طبرسی، ص 158.
یکی از صفات پسندیده که نشانه عظمت و بزرگی انسان و از علائم حتمی پیامبران و امامان معصوم علیهم السلام است، این است که دارای شجاعت باشند، بلکه این صفت و فضیلت در حد اعلا در وجود آنان باشد؛ یعنی شجاعترین مردم باشند تا در ورطههای خطرناک وقتی مواجه با دشمن میشوند نهراسند و تسلیم دشمن نشوند.
براین اساس ملاحظه میکنیم که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم شجاعترین مردم بودند.
از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت شده است که فرمود:
ما در روز جنگ بدر که جنگ سختی بود همگی به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پناه میبردیم و ایشان نزدیکترین ما به دشمن بودند و کسانی از مردم آسیب دیده بودند.(2)
و نیز از آن حضرت روایت شده است که فرمودند: هرگاه جنگی خیلی داغ میشد و دو دسته از دوست و دشمن به هم میرسیدند ما همگی به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پناه میبردیم و ایشان نزدیکترین ما به دشمن بودند و هیچ کس از ما به دشمن نزدیکتر از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نبود.(1)
همان.
انس بن مالک دربارهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میگوید:
شجاعترین، و نیکوترین و سخاوتمندترین مردم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود. شبی از شبها مردم مدینه بر اثر صدای بسیار و حشتناکی به فزع آمدند و بسیار ترسیدند. همگی به طور دسته جمعی به دنبال آن صدا به راه افتادند تا علت آن را بفهمند. ناگهان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را دیدند که به تنهایی راه افتادهاند. وقتی به ایشان رسیدند فرمودند: هیچ کدام از شما نترسد در حالی که سوار بر اسب ابی طلحه انصاری بودند و بر سر شانه خود فقط شمشیری داشت و پیوسته به مردم میگفت نترسید و هراس به خود راه ندهید.(2)
در روز احد هنگامی که مسلمانان رو به فرار گذاشتند پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم خود به تنهایی شروع به جنگ کرد تا آنجایی که هر چه تیر داشت همه را به سوی دشمن پرتاب کرد و زه کمان پاره شد و کمان شکست. و آنگاه با شمشیر به جنگ پرداخت و در این گیر و دار چند ضربت به دست و بدن ایشان دو زخم به صورت آن حضرت رسید. یکی بر اثر سنگی بود که «عنبسة بن ابی و قّاص» برادر سعد وقاص به سوی آن حضرت پرتاب کرد و به گونه مبارکش اصابت کرد و دندان رباعی ایشان شکست و صورت ایشان مجروح شد و لب پائین را
شکافت و خون بر چهره مبارکش جاری شد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در آن لحظه خون از چهرهاش پاک میکرد و میگفت: «اللهم اهد قومیفانهم لایعلمون» و دیگری سنگی بود که «ابن قمئه» به صورت آن حضرت زد و سبب شد که دو حلقه از حلقههای زره درگونه آن حضرت فرو رود و خون جاری گردد. بعد از جنگ هنگامی که ابو عبیده جراح آن دو حلقه را از گونه آن حضرت بیرون آورد دو عدد دیگر از دندانهای ایشان نیز افتاد.(1)
السّیرة النبویة، ابن هشام، ج 3، ص 84.
اینها نمونههایی از وقایعی بود که این فضیلت بزرگ را در حدّ اعلا در وجود مبارک ایشان اثبات میکند و این که در وقت خطر و بروز جنگ از طرف دشمن هیچ ترسی به خود راه نمیدادند و این دلیل بسیار بزرگی بر حقانیت و صداقت ایشان در ادعای نبوت است و این موضوع را نه تنها دوستان، بلکه دشمنان و مخالفان نیز به آن اعتراف دارند.
گوستا و لبون مستشرق معروف فرانسوی میگوید:
«او از هیچ خطری فرار نمیکرد و در عین حال خود را بدون جهت به خطر نمیانداخت»(2).
دربارهی ایشان نقل کردهاند که شدیدترین مردم در جنگ با دشمن بود. و شجاعترین مردم از مسلمانان کسی بود که نزدیک پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قرار میگرفت، چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نزدیک به دشمن بود.(3)
طبری از «براء بن عازب» روایت کرده است که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حمله بر دشمن بسیار شدید بود.
و چون مشرکان حمله میکردند از مرکب خود پیاده میشد و این رجز را میخواند:
انا النّبی لا اکذب انا بن عبدالمطلّب
پس دیده نمیشد که کسی بر مشرکان سختتر از ایشان باشد.(1)
تاریخ طبری، ج 2، ص 348.
از صفات پیامبر برجسته انسانیت تواضع است که موجب عزّت و سربلندی و رفعت شأن و مرتبه صاحبش خواهد شد. بزرگان اخلاق در معنای آن گفتهاند: تواضع عبارت است از شکسته نفسی به طوری که انسان را منع کند از اینکه اگر لذتی هم دارد آن را برای خود مزیتی نبیند و ملازم افعال و رفتاری باشد که نمایان گر بزرگ دیدن غیر خودش باشد(2).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم دارای عالیترین مراحل تواضع بودند و هیچ کس مانند ایشان در فضائل و اخلاق نبود. باید بگوییم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جامع جمیع چیزهایی بود که نشان دهنده تواضع و دوری از کبر و خود بزرگ بینی بود و اخبار و روایات در این باره زیاد است که به اختصار به بعضی ازآنها اشاره میکینم تا روشن گردد که هم سزاوار است مؤمنان به آن حضرت اقتدا و تأسی نمایند و هم حقانیت ایشان را روشن نماییم.
انس بن مالک میگوید:
سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این بود که همیشه از بیماران عیادت میکرد و پشت جنازه مؤمنان حرکت و دعوت بندگان را اجابت میکرد و بر الاغ
سوار میشد. و در روز جنگ خیبر و جنگ بنی قریظه و بنی النظیر سوار بر الاغ بود و به جنگ میرفت.
و نیز انس میگوید:
هیچ کس نزد اصحاب و یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم محبوبتر از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نبود، ولی هرگاه ایشان را میدیدند قیام نمیکردند چون میدانستند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دوست ندارد که از جلو پایش بلند شوند.
و نیز از عبدالله بن عباس روایت شده است که سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این بود که بر روی زمین مینشست و بر روی زمین غدا میخورد و گوسفند علف میداد و دعوت بندگان را اجابت میکرد.
و نیز انس بن مالک گوید:
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر کودکان و زنان سلام میکرد.
و نیز از ابوذر غفّاری روایت شده است که گفت:
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مجلس را دایره وار تشکیل میداد و خود در وسط اصحاب مینشست به طوری که اگر غریبی میآمد آن حضرت را نمیشناخت و مجبور میشد سوال کند که کدام یک از شما پیامبر است؛ با اینکه از حضورشان درخواست کردیم که برای خودشان جایی قرار دهند تا اگر غریبی وارد شود ایشان را بشناسد تا اینکه اجازه دادند برای ایشان یک بلندی از گل ساختیم. از این به بعد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روی آن مینشست و ما در اطراف ایشان مینشستیم.(1)
مکارم الاخلاق، طبرسی، ص 14؛ بحارالانوار، ج 16، ص 229.
کلینی قدس سره در کتاب کافی از «زید شحام» و او از امام علیه السلام روایت کرده است که فرمودند:
1) (1)
هرگز رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در حال تکیه دادن غذا نخوردند از زمان بعثت تا وقتی که از دنیا رفتند. و شیوه ایشان این بود که با بندگان غذا میخوردند و مانند بردگان مینشست. گفتم چرا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اینگونه عمل میکرد. فرمودند: به جهت تواضع برای خدا(1)
اصول کافی، ج 2، ص 157.
.«ابو سعید خدری» روایت کرده است رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اینگونه بود که شتر آبکش را خود علوفه میداد وخود شتر را عقال میکرد و خانه را جاروب میکرد و گوسفند را میدوشید و کفش را خود وصله میزد و جامهاش را میدوخت و با خادمش غذا میخورد و خود از جانب خادمش آسیا میکرد، وقتی که او خسته میشد. و خود از بازار میخرید و یا به دست میگرفت و یا در طرف جامهاش میکرد و به خانه میآورد و حیا ما نعش نبود. و با غنی و فقیر مصافحه میکرد و به هر کس میرسید سلام میکرد چه کوچک و چه بزرگ و چه سفید و چه سیاه، چه آزاده و چه بنده در صورتی که اهل نماز بودند و هر کس او را دعوت میکرد، اجابت مینمود.(2)
و نیز محمد بن مسلم از امام باقر علیه السلام روایت کرده است که فرمودند:
«ملکی بر رسول خدا نازل شد وبه ایشان گفت خداوند شما را مخیّر کرده است که بندهای باشی و پیامبر خدا و متواضع. و یا پادشاهی باشی و پیامبر. امام باقر فرمودند پیامبر نظر به جبرئیل کردند و جبرئیل با دست اشاره کرد به اینکه تواضع کن. آنگاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در جواب آن ملک گفت: با اینکه اگر پیامبری و پادشاهی اختیار میکردی هیچ چیز از مقام تو نزد خدا کم نمیشد. امام باقر فرمود: کلیدهای گنجهای زمین هم در دست آن ملک بود و برای پیامبر آورده بود»(3).
بدون شک چنین تواضعی که در وجود مبارک پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بوده است، یک انسان عادی و معمولی نمیتواند آن را با همان شدت در وجود خود داشته باشد و این موضوع بسیار مهم است.
از نعمتهای بزرگ خداوند بر بندگان صالح خودش وجود فضیلت رفق و مهربانی و رأفت و رحمت درباره دیگران است، چون هر کس دربارهی مردم مهربانی داشته باشد موجب محبت و دوستی آنها با او خواهد شد و مردم به او نزدیک میشوند. تجربه نشان داده است که به سر انجام رسیدن کار انسان و رسیدن به مقصود، رهین همین رفق و مدارا و مهربانی با انسانها میباشد.
براین اساس هر زمامداری که نسبت به زیر دستان نرم خو باشد امر زمامداریاش منتظم و بادوام خواهد شد و اگر تندخو و غلیظ باشد کارش مختل و مردم از اطرافش پراکنده خواهند شد و ملک و زمامداری او در اسرع وقت مضمحل و نابود خواهد شد.
و همین گونه است نسبت به سایر طبقات و اصناف مردم از دانشمندان و فرمانروایان و صاحبان مناصب، حتی ارباب معاملات و صاحبان کسبهای مختلف و صاحبان صنایع و ارباب حرفهها.
از این جهت است که خداوند متعال بر سر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم منت نهاده است و میفرماید:
(فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ)1.
«پس به سبب رحمت از جانب خداوند تو برای مردم نرم خو شدی و اگر تند خو و سخت دل بودی مردم از اطراف تو پراکنده میشدند و تو را رها میکردند».
از منابع دینی مانند قرآن کریم و اخبار و روایات اسلامیو از سیره شریفه آن حضرت استفاده میشود که این صفت ارزشمند در اعلا مرتبه در وجود مبارک پیامبراسلام صلی الله علیه و آله و سلم بوده وهیچ کس مانند آن بزرگوار نبوده است.
در این قسمت نمونههایی از اخبار و روایات را میآوریم تا شاهد بر این مطلب باشد.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای جابر آیا عصا داری؟ گفتم: بله. عصا را از من گرفت و به آن شتر زد و او را به حرکت در آورد و آنگاه او را خوابانید و پای مبارک را روی بازوهای او گذاشت و به من فرمود سوار شو و من سوار شدم دیدم راهوار شده به طوری که از خود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جلو افتاد.
1) (1)
علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 16، ص 232.
بعد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در آن شب بیست و پنج مرتبه برای من استغفار کرد. آنگاه به من فرمود: پدر تو عبدالله چند نفر فرزند بعد از خودش گذاشت. گفتم هفت دختر بعد از او باقی ماندند. فرمود: آیا پدرت دینی هم داشته است. گفتم بله یا رسول الله! فرمود: وقتی به مدینه برگشتی با طلب کارها مقاطعه کن اگر قبول نکردند وقت چیدن خرمای نخلستان مرا خبر کن. گفتم بله. بعد فرمود این شتر را به چند خریدهای؟ گفتم به پنج اوقیه نقره خریدهام. پیامبر فرمود ما آن را از تو میگیریم و به تو پول میدهیم.
وقتی به مدینه برگشتم شتر را خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آوردم. ایشان به بلال فرمود پنج اوقیه طلا به او بده تا با آن دین پدرش را ادا کند و سه او قیه دیگر از طلا به او بده و شتر را هم به او برگردان. و فرمود آیا با طلب کارها مقاطعه کردی؟ گفتم نه. فرمود طوری نیست وقتی موقع چیدن خرما رسید من را خبر کن. من هم ایشان را خبر کردم. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تشریف آوردند و برای ما دعا کردند. ما خرماها را چیدیم و طلبِ طلبکارها را اداء کردیم و برای ما از آن خرما به همان اندازهای که همیشه میچیدیم و حتی بیشتر باقی ماند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود همه را بردارید و کیل و وزن نکنید. ما آنها را برداشتیم و به خانه بردیم و مدت زمانی از آنها میخوردیم.(1)
مکارم الاخلاق، طبرسی، ص 19-18.
بزرگترین نعمت الهی وجود رهبران دلسوز و مهربان است که با کمال رفق و محبّت، مردم را به سوی خیر و کمال و سعادت دعوت کنند و از هیچ کوششی مصایقه نکنند، مانند پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم که محبت و لطفش درباره امت مورد اعجاب دوست و دشمن است.
1) (1)
بحارالانوار، ج 16، ص 95.
خداوند متعال بهترین معرف آن حضرت است که با بیانی زیبا درباره ایشان فرموده است:
(لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ)1
«به تحقیق از جانب خدا پیامبری برای شما از جنس خودتان آمد که گران است بر او آنچه شما را به زحمت بیندازد و حریص است بر هدایت شما و درباره مؤمنان مهربان است و دلسوز».
روشن است که این آیه شریفه نهایت دلسوزی همه جانبه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به زیبایی بیان کرده است.
علامه طبرسی در مجمع البیان از بعضی از گذشتگان نقل کرده است که گفته است خداوند حکیم برای هیچ کس از پیامبران دو اسم را به هم جمع نکرده، جز برای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم که در این آیه فرموده است «بالمؤمنین رؤف رحیم» و نیز خودش فرموده است «انّ الله بالنّاس رؤف رحیم» و بعضی گفتهاند این دو اسم به یک معنی هستند جز اینکه رؤف، رحمت شدید است. و بعضی گفتهاند رؤف مربوط به مؤمنان است و رحیم مربوط به گناهکاران، یعنی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم دربارهی مؤمنان و گناه کاران دلسوز و مهربان است(1).
1) (2) مجمع البیان، ج 5، ص 86.
تردیدی نیست در اینکه بالاترین منازل کمال برای نیکان و ابرار درگاه خداوند شکر گزاری از نعمتهای الهی است، زیرا این شکر است که موجب زیادی نعمت وهم موجب دفع بلاها و گرفتاریهایی است که ممکن است در این جهان به انسان برسد. ضد این صفت کفران نعمت الهی است و کفران نعمت خداوند بدترین صفت از صفات رذیله است که هم موجب کم شدن نعمت الهی است و هم موجب عذاب دنیا و آخرت.
حقیقت شکر نعمت، شناخت نعمت است از نعمت دهنده، یعنی بعد از شناخت اصل نعمت باید منعم را هم بشناسد و نیز بر اثر شناخت نعمت دهنده اظهار سرور و خوشحالی بکند و او را ستایش نماید و نعمت را در راه اطاعت او صرف کند.
معنی معرفت منعم این است که خدا را بشناسد و بداند همهی نعمتها از اوست و این که منعم حقیقی غیر از خدا کسی نیست و تمام واسطهها مسخّر خدا هستند. ونیز بداند اگر شخصی درباره او انعامی کند، این نعمت از خداوند است، چون خداوند در دلش انداخت که در باره او انعام کند، از جهت اینکه آن فرد، مسخر امر خداوند بوده است، زیرا تمام عالم هستی مسخَر امر خداوند است(1)
ر. ک: جامع السعادة، ج 3، ص 233.
.همان گونه که روشن شد مقام شکر گزاری مقام بلند مقربان است و هر سالکی نتواند به این مقام برسد، زیرا این مقام عالیترین فضائل و کمالات است، مگر کسانی که در زمره کمال یافتگان باشند.
1) (1)
از این روست که خداوند فرموده است:
(وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُورُ)1.
«گروهی اندک از بندگان من شکر گزارند».
بدون شک در میان انبیاء و اولیای الهی و سالکان الی الله کسی شکر گزارتر از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نبوده، همان گونه که هیچ انسانی خداشناستر از ایشان نبوده است.
انسان شاکر کسی است که در تمام حالات زندگی، خدا را حمد و ثنا گوید چه در حال آسایش و چه در حال بلا و مصیبت.
همان طوری که نقل شده که سیره مستمره رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این بود که هرگاه نعمتی به ایشان میرسید که موجب خوشحالی ایشان بود میفرمود: «الحمدلله علی هذه النعمة؛ حمد مخصوص خداونداست بر این نعمتی که از جانب خدا رسیده است». و اگر چیزی به ایشان میرسید که موجب ناراحتی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود میفرمودند: «الحمدلله علی کل حال؛ خدا را بر هر حالی شکر میکنم».(1)
در حدیثی معتبر، ابوالحسن انباری از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمودند:
«سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در دوران عمر ایشان این بود که روزی سیصد و شصت مرتبه به تعداد رگهای اصلی بدن، خدا را حمد میکردند و میگفتند: «الحمدلله رب العالمین کثیرا علی کل حال(2)؛ حمد مخصوص پرودگار عالمیان است در هر حالی از حالات».
و نیز از امام باقر علیه السلام روایت شده است که فرمودند:
«هیچ گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از خواب بیدار نشدند، مگر اینکه برای خدا سجده شکر کردند»(1)
مکارم الاخلاق، طبرسی، ص 29.
.مرحوم شیخ کلینی در کتاب شریف کافی از عبدالله بن مسکان روایت کرده که امام صادق علیه السلام فرمودند:
«رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در سفری سوار بر ناقهای بودند. ناگهان فرود آمدند و پنج مرتبه سجده کردند و سوار شدند کسانی که همراهشان بودند گفتند: یا رسول الله امروز از شما چیزی را مشاهده کردیم که هرگز آن را انجام نداده بودید. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: بله اکنون جبرئیل مرا استقبال کرد و از جانب خدا چندین بشارت به من داد. برای شکرانهی این بشارتها به تعداد آ نها خدا را سجده کردم».(2)
و نیز کلینی قدس سره در کتاب شریف کافی از امام باقر علیه السلام روایت کرد است که فرمودند:
«شبی از شبها رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در خانه عایشه بودند - آن شبی که نوبت او بود _ وقتی که مشاهده کرد که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چه قدر زحمت عبادت الهی را تحمل میکند عرض کرد: یا رسول الله چرا اینگونه خود را به زحمت و مشقت میاندازی و حال آنکه خداوند گناهان گذشته و آینده تو را بخشیده است؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: آیا بنده شکر گزار خدا نباشم؟».
امام باقر علیه السلام فرمودند: (1)
اصول کافی، ج 2، ص 95.
«رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در حال عبادت بر سر انگشتان پای خود میایستاد».خداوند آیه اول سوره طه را نازل کرد و فرمود:
(طه * ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقی)2.
«ای پیامبر ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که تو خود را به زحمت بیاندازی».
و نیز از پیامبر روایت شده است که فرمودند:
روز قیامت منادی از جانب خدا ندا میکند و میگوید حمدکنندگان الهی برخیزند گروهی قیام میکنند و برای آنان پرچم مخصوصی نصب میشود و آنان به دنبال آن پرچم حرکت میکنند و وارد بهشت میشوند. شخصی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پرسیدند این گروه کیستند؟ فرمودند آن کسانی که خدا را بر هر حالی که بودند چه سختی و چه در حال رفاه و آسایش شکر میکردند.(2)
از بهترین نمونههای شکر خداوند، انجام عبادات است، زیرا عبادت وسیله تقرب به خدای متعال است وانسان را به معرفت خدا و نعمتهای او میرساند. خصوصا نمازهای واجب و مستحب چنانکه در قرآن آمده است:
(أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی)4 .
«نماز را برای ادای شکر من برپا بدار».
بدون شک مقام بلند صبر واستقامت و بردباری مانند فضیلت شکر، منزلگاهی از منازل سالکان کوی الهی و درجه رفیعی از درجات موحدان و خدا پرستان واقعی به حساب میآید و فضیلتی است که صاحبش را در زمرهی مقربان خدا قرار میدهد و او را به جوار رب العالمین میرساند.
حقیقت صبر عبارت است از استواری روح انسان و نداشتن اضطراب و نگرانی در مقابل شدائد و مصائب و سختیها که در دنیا بر انسان وارد میشود و ایستادگی و مقاومت در برابر ناملایمات در حدی که او را از سعه صدر خارج نسازد.
در حقیقت معنای صبر میتواند همان مقاومت و ایستادگی در مقابل هوای نفس باشد.(1)
جامع السعادة، ج 3، ص 280.
صبر و استقامت افضل و برتر از تمام فضائل و صفات اخلاقی است، زیرا بسیاری از فضائل اخلاقی در گرو صبر انسان است و آیات و اخبار زیادی درباره فضیلت صبر رسیده است که بیان همه آنها در این مختصر نمیگنجد.
صبر، فضیلتی است که برای تمام انسانها لازم است چون ضامن کمال و سعادت انسان است. خصوصا برای رهبران و فرمانروایان و کسانی که اسوه و الگوی سایر مردم میباشند؛ مانند انبیای الهی و پیشوایان و زمامداران دینی تا بتوانند با این صفت صبر و مقاومت در برابر مشکلات و ناملایمات به اهداف خودشان که هدایت انسانها و به کمال رسانیدن آنان است برسند.
وقتی به تاریخ زندگی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بنگریم - به ویژه ابتدای بعثت و رسالت ایشان - متوجه میشویم که چه اندازه دارای صبر و مقاومت بودند تا توانستند بر مشکلات مخصوصا در مقابله با دشمنان اسلام فایق آیند و آنها را شکست دهند. این جنگهای وسیع و مهمیکه با دشمنان اسلام داشتند نشانهای برای این صفت بزرگ است. از این جهت که از ایشان مشهور است که فرمودند: «هیچ پیامبری را به مانند من اذیت نکردند(2)». ولی هیچ گاه دست از صبر و بردباری واستقامت در تبلیغ دین بر نداشت و اصلا در برابر دشمنان اسلام کوتاه نیامد تا آنجایی که در جواب پیام قریش توسط عمویش جناب ابوطالب فرمود: اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم قرار دهند دست از دعوتم بر نمیدارم چون پیامبرالهی هستم.
ما در این قسمت به بعضی از نمونههای صبر ایشان اشاره میکنیم.
وقتی جنگ احد به پایان رسید و خبر کشته و زخمیشدن رزمندگان اسلام به اهل مدینه رسید بر سر شهدای خود آمدند و مشاهده کردند که لشکر ابو سفیان همه را جز حنظله مثله کرده و گوش و بینی و دست و پای شهدای اسلام را بریدهاند و شکم بعضی را مانند حمزه سید الشهدا پاره کردهاند. در این حال دیدن این منظره برای مسلمانان بسیار مشکل و ناگوار بود.
ابن هشام مینویسد: پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیز به جست و جوی بدن حمزه بیرون آمدند و دیدند که جناب حمزه در وادی احد افتاده است در حالی که شکمش را دریده و جگر او را بیرون آورده و او را مثله کردهاند وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این منظره را مشاهد کرد فرمودند: اگر این نبود که عمهام صفیه خواهر حمزه ناراحت میشد و اگر ترس این نبود که بعد از من سنت شود؛ عمویم حمزه را دفن نمیکردم و او را در بیابان رها میکردم تا خوراک درندگان و پرندگان شود و در روز قیامت از بدن آنان محشور گردد.
آن قدر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از دیدن این منظره ناراحت شدند که فرمود اگر خداوند مرا بر کفار قریش در هر مکانی پیروز کند در مقابل عمویم حمزه سی نفر از آنان را مثله خواهم کرد. هنگامی که مسلمانان حزن و اندوه و غضب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را دیدند گفتند قسم به خداوند متعال اگر خداوند ما را بر قریش پیروز کند چنان آنان را مثله نماییم که در میان عرب این گونه مثله نشده باشد(1)
السیرة النبویة، ابن هشام، ج 3، ص 100 102.
و نیز ابن هشام از ابن اسحاق روایت کرده است - از کسانی که وقتی خبر شهادت حمزه را شنیدند و به میدان احد آمدند جناب صفیه دختر عبد المطلب خواهر حمزه بود و قصد داشت بدن حمزه را ببیند - و صفیه و حمزه برادر و خواهر پدر و مادری بودند - و قتی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم متوجه شدند که صفیه میآید به پسر او زبیر فرمودند: او را ملاقات کن و از آمدن او بر سر بالین حمزه جلوگیری کن تا خواهر، برادر را اینگونه نبیند. چون طاقت نمیآورد. زبیر آمد و گفت: ای مادر پیامبر، تو را امر کرده است که برگردی. صفیه گفت: چرا پیامبر این دستور را داده است، حال آنکه به من خبر رسیده است که بدن برادرم را مثله کردهاند و این مصیبت در راه خدا بر ما وارد شده است. من این مصیبت را به حساب خدا میگذارم و صبر پیشه میکنم.
وقتی زبیر گفتار مادر را شنید خدمت پیامبر آمد و گفتار صفّیه را برای پیامبر بازگو کرد. آن حضرت اجازه دادند و فرمودند: او را واگذارید. جناب صفّیه آمد و چون بدن حمزه را این چنین دید بر حمزه صلوات و درود فرستاد و گفت: انالله و انا الیه راجعون برای حمزه استغفار کرد و اظهار جزع و ناراحتی نکرد و همان طوری که گفته بود صبر کرد و بعد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دستور دادند بدن حمزه را در احد دفن کنند.(2)
نمونهی دیگر از صبر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این است که مورخان نگاشتهاند وقتی فرزند هیجده ماهه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جناب ابراهیم که خداوند از ماریه قبطیه به ایشان عنایت کرده بود بر اساس مصلحتی از دنیا رفت، پیامبر خیلی متأثر شدند و اشک از دیدگان ایشان جاری شد و فرمود: «دل میسوزد و اشک جاری میشود، ولی کلامی نمیگویم که خداوند غضبناک شود». آنگاه به علی علیه السلام فرمودند: ای علی، بلند شو و مقدمات دفن فرزندم ابراهیم را فراهم کن. سرانجام جناب ابراهیم را در قبرستان بقیع به خاک سپردند(1)
بحارالانوار، ج 22، ص 155.
.باید گفت بررسی تاریخ جنگ احد و اذیتهایی که از جانب دشمنان بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید برای نشان دادن مقام صبر و بردباری ایشان کافی است.
ابن اسحاق میگوید «حمید بن طویل» از انس بن مالک برای من نقل کرد که در روز احد دندانهای چهارگانهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شکست و بر اثر تیری که به صورت ایشان وارد شده بود صورت مبارک مجروح شد، به حدّی که خون جاری شد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خونهای صورت و دندانهایشان را به بدنشان میمالید و میفرمود: چگونه رستگار میشوند کسانی که صورت پیامبرشان را خون آلود کردند در حالی که ایشان را به خدا دعوت میکرد و میخواست آنها را هدایت کند».
خداوند این آیه را نازل کرد:
(لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ أَوْ یُعَذِّبَهُمْ فَإِنَّهُمْ ظالِمُونَ)2 .
در حقیقت این آیه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به صبر دعوت کرده است و معنای ظاهری آیه این است که هیچ گونه اختیاری برای تو نیست، بلکه مربوط به خداوند است یا توبه آنان را قبول میکند و یا آنها را عذاب خواهد کرد.(2)
اگر کسی در تاریخ بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تأمل کند روشن میگردد که این نوع صبر و استقامت جز از رهبران الهی قابل تصور نیست. چون انسانهای عادی هر اندازه هم که دارای این مقام باشند در مقابل این همه مشکلات اقتصادی، سیاسی و نظامی عاجزند و توان مقابله ندارند. از همین جا معلوم میشود که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مدد گرفته از ذات پروردگار و فرستادهی برحق خداوند است.
یکی از شیوههای اساسی در زندگی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و از سیرههای مسلم ایشان وفای به عهد و پیمان و وعدههاست، همان گونه که این موضوع یکی از اصول بزرگ معارف اسلام به شمار میرود. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم پیوسته وفای به عهد و پیمان را مورد تأکید قرار میدادند وخود در این فضیلت بزرگ مانند سایر فضائل، اسوه و الگوی تمام انسانها تا روز قیامت میباشند. بر همه افراد لازم است تا در این موضوع مهم اجتماعی به پیشوای بزرگ خود اقتدا نمایند و به تمام عهدها و پیمانهای منعقد بین خودشان و به پیمانهایی که با خود میبندند وفادار باشند.
در اولین آیه از سوره مائده - که آخرین سورهای است که بر پیامبر نازل شده است - خطاب به مؤمنان میفرماید:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ).
ای افراد با ایمان به عهد و پیمانهای خودتان وفادار باشید. آنچه این آیه شریفه فرمان میدهد از اساسیترین شرایط زندگی اجتماعی است و بدون آن، هیچ گاه همکاری اجتماعی ممکن نخواهد بود و با از دست دادن آن، تمام آثار و برکات زندگی اجتماعی از دست خواهد رفت. به همین دلیل است که در منابع اسلامی تاکید فوق العادهای بر این موضوع شده است.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام رسیده است:
«ثلاث لم یجعل الله عز و جل لاحد فیهنّ رخصة اداء الامانة الی البر و الفاجر و الوفاء بالعهد للبّر و الفاجر و بر الوالدین برین کانا او فاجرین(1)
اصول کافی، ج 2، ص 162.
؛سه چیز است که خدای متعال اجازه مخالفت با آن را به هیچ کس نداده است: ادای امانت در مورد هر کس خواه نیکوکار باشد و یا بدکار، وفای به عهد و پیمان دربارهی هر کس خواه نیکوکار باشد و یا بدکار ونیکی به پدر و مادر خواه نیکوکار باشند و یا بدکار».
نه تنها در عهد و پیمانهای رسمی مانند عقود و ایقاعات و معاملات و داد و ستدها و قراردادهایی که بین خودشان میبندند لازم است وفادار باشند، بلکه اگر وعدهای هم با کسی کرده باشند باید به آن عمل کنند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«من کان یؤمن بالله و الیوم الاخر فلیف اذا وعد؛(2)هر کس به خدا و روز قیامت ایمان دارد باید به وعدههائی که داده است وفا کند».
و نیز در اهمیت این موضوع همین اندازه کفایت میکند که در حدیثی میخوانیم امام صادق علیه السلام فرمودند:
هیچ کس از شما به فرزندش وعدهای ندهد که به آن وفا نکند و به آن جامهی عمل نپوشاند، بلکه باید به آن وفا کند(3)زیرا اگر عمل نکند موجب این است که مکر و خدعه و دروغ و تزویز را در جان و دل فرزندش تزریق نماید.
بعد از بیان این مقدمه میگوییم قطعا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از بهترین کسانی بودند که به عهد و پیمان وفا میکردند و به دیگران هم توصیه مینمودند. برای مثال به جریانی تاریخی اشاره میکنیم.
در سال هفتم هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با ده هزار سرباز مسلح جنگی و با قدرت عظیم وارد مکه شدند واین شهر بزرگ را بدون خونریزی فتح کردند. و تمام مردم این شهر تسلیم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شدند و مردان و زنان مکه با آن حضرت بیعت کردند و همگان مسلمان شدند و تمام امکانات این شهر در اختیار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قرار گرفت. انصار مدینه که این جریانات را یکی بعد از دیگری و تسلیم شدن مردم مکه را میدیدند. کم کم به این فکر افتادند که نکند دیگر مأموریت ما در یاری رساندن به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تمام شده است و از یک دیگر نیز میپرسیدند که آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پس از آنکه خداوند شهر و زادگاهش را برای او فتح کرد در آنجا خواهد ماند یا بازهم به مدینه بر میگردند و در آنجا اقامت میکنند.
زمانی که انصار این سخن را بر زبان جاری میکردند و به این فکر مشغول بودند رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بالای کوه صفا رفته و مشغول عبادت بودند. وقتی دعای ایشان به پایان رسید رو به انصار کردند و فرمودند: چه میگوئید؟ گفتند: ای رسول خدا چیزی نیست آن حضرت اصرار کردند تا آنکه بالاخره ماجرا را گفتند. در این هنگام آن حضرت فرمود:
به خدا که از چنین کاری به خدا پناه میبرم، زندگی من با شما خواهد بود و مرگ من هم با مرگ شما، چرا که خداوند با کمک همین گروه مرا یاری کرد. و این در حالی بودکه دیگران از یاری آن حضرت دست کشیدند و حتی رویاروی ایشان قرار گرفتند(1)
ر. ک: سیره ابن هشام، ج 2، ص 59؛ محمد خاتم پیامبران، محمد ابوزهره، ج 2، ص 301.
.1) (1)
از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود:
علت اینکه خداوند در قرآن، اسماعیل را صادق الوعد نامیده این است که ایشان با شخصی در مکانی وعده گذاشته بود. آن حضرت طبق وعده به آن جا آمدند و به انتظار او به سر بردند و تا یک سال در آن مکان ماندند ولی آن شخص نیامد و خداوند در قرآن او را صادق الوعد نامیده است. وقتی یک سال گذشت آن شخص نزد حضرت اسماعیل علیه السلام آمد. ایشان فرمودند: ای مرد، من از آن زمان تاکنون در این مکان در انتظار تو به سر بردم.(1)
اصول کافی، ج 2، ص 205.
یکی از صفات حمیده و خصال پسندیدهای که در وجود مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به نحو کامل وجود داشته و زبانزد همهی مردم بوده است صفت شریف شرم و حیاست که بر همهی مسلمانان واجب و لازم است به آن حضرت اقتدا کنند و نسبت به آن در جامعهی اسلامی غفلت نکنند، زیرا داشتن خانواده و اجتماع سالم بدون این صفت امکان ندارد.
اخبار و روایات دربارهی فضیلت و شرافت و آثار حیا بسیار است. در عظمت و شرافت آن کافی است که بدانیم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
«الاسلام عریان فلباسه الحیاء؛ اسلام برهنه و عریان است و پوشش آن حیاء است»(2).
همان گونهای که لباس، عیوب انسان را میپوشاند، شرم و حیاء نیز عیوب صاحبش را میپوشاند.
و نیز روایت شده است که ایمان نیست برای کسی که حیاء ندارد و هر بندهای که خداوند بخواهد او را هلاک کند از او حیاء را بیرون میکند.(1)
سفینة البحار، ج 1، ص 363؛ منتهی الامال، ج 2، ص 110.
و نیز از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است که فرمودند: قیامت بر پا نخواهد شد تا این که حیاء از کودکان و زنان برود(2).
این فضیلت در وجود مبارک پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه علیهم السلام به طور کامل وجود داشته و شاهد این مطلب این است که روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هنگام تکلم حیاء میکردند و عرق میکردند و از زیادتی حیاء چشم خود را میبستند(3)
فرزدق شاعر حضرت امام زین العابدین علیه السلام را به همین صفت، مدح کرد و در اشعار خودش گفت:
یغضی حیاء و یغضی من مهابته فلا یکلم الا حین یبتسم.
ایشان چشم خود را جهت حیاء میبندد و مردم هم چشمانشان را از هیبت او میبندند و با او تکلم نمیکردند مگر وقتی که ایشان لبخند بزند.
از حضرت امام رضا علیه السلام روایت شده است که وقتی شخص منافقی به آن حضرت گفت: بعضی از شیعیان شما شراب میخورند. حضرت صورت مقدّسش از حیاء و خجالت عرق کرد.
درباره حیای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایات زیادی از طریق شیعه وسنی رسیده است که به بعضی از آنها اشاره میکنیم. فیض کاشانی قدس سره از مسند احمد حنبل نقل کرده است که سیرهی زندگی ایشان درخانه این بود که حیاء و شرم ایشان زیادتر و سختتر از حیاء و شرم آن بندهای بود که مولایش او را آزاد کرده باشد. هرگز
از طعام خاص نمیپرسید و از اهل خانه انتظار نداشت که ایشان را به آن غذای مخصوص اطعام کنند. هر غذایی که موجود بود و برای ایشان میآوردند میل میکرد و هر نوشیدنی که در خانه موجود بود میآشامید و گاهی میشد خودشان بلند میشدند و هر چه را در خانه موجود بود میخوردند و میآشامیدند و از کثرت حیاء از اهل خانه درخواست نمیکردند(1)
المحجة البیضا، ج 4، ص 14.
.از جناب ابو سعید خدری روایت شده است که میگوید رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بسیار دارای حیاء بودند هرگز از چیزی سوال نمیکردند مگر اینکه آن را به ایشان بدهند.
و نیز میگوید حیای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از دختران و پسران و دوشیزگان در چادر، بیشتر بود. و هرگاه چیزی را ناخوش داشت و از آن بدش میآمد از صورت ایشان میشناختیم ولی از جهت حیاء اظهار نمیکرد.(2)
از کتاب «الاخلاق» ابوالقاسم کوفی نقل شده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روزی ملاحظه کردند که مردی مشغول شست وشوی بدن خود است به طوری که مردم او را میبینند و او اعتنائی ندارد.
و در اینجا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
خداوند از بندگانش حیاء و پوشش را دوست میدارد سپس هر کدام از شما که غسل میکند خود را از مردم بپوشاند، زیرا شرم و حیاء زینت اسلام است(3).
و از نشانههای کثرت حیاء در وجود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چیزی است که در جریان جنگ بنی قریظه روایت شده است. علامه طبرسی در کتاب «اعلام الوری با علام
الهدی» روایت است که چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از جنگ خندق برگشتند و وارد مدینه شدند دختر شان حضرت فاطمه علیها السلام محلی را برای شست و شوی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آماده کرده بودند. و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مشغول شست وشوی سر و بدنشان از گرد و خاک جنگ بودند که جبرئیل علیه السلام در حالی که سوار بر شتری بود بر آن حضرت نازل گردید. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مقابل جبرئیل علیه السلام بلند شدند و ملاحظه کردند بر صورت این ملک مقرب الهی گرد وغبار نشسته است آن حضرت با دست مبارک غبار را از صورت جبرئیل پاک کردند. جبرئیل عرض کرد خداوند تو را رحمت کند آیا سلاح جنگ را بر زمین گذاشتی در حالی که ملائکه الهی که برای یاری شما در جنگ خندق شرکت کرده بودند هنوز سلاح خود را بر زمین نگذاشتهاند. من دشمنان اسلام را تعقیب میکردم تا این که آنها وارد سرزمین «ارجاء» شدند. اینک باید آماده باشی تا با یهودیان بنی قریظه بجنگی بخدا قسم آنها را بکوبم مانند کوبیدن تخم مرغ بر صخرهای.
آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم علی علیه السلام را طلب کرد و دستور جنگ را صادر کرد و فرمود پرچم مهاجران را بگیر و به سمت بنی قریظه حرکت کن. و فرمودند تصمیم گرفتم نماز عصر را در بنی قریظه بخوانم.
علی علیه السلام با مهاجران وعدهای از طایفه انصار مانند طایفه «بنی عبد الاشهل» و «بنی نجار» حرکت کردند و هیچ کس از جنگ تخلف نکرد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم دسته دسته، سربازان اسلام را به دبنال آنها فرستاد. وقتی علی علیه السلام و مسلمانان پای دژ آنها رسیدند. یهودیان بالای بامها رفتند و به علی علیه السلام و مسلمانان و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فحش و ناسزا میگفتند. علی علیه السلام جواب ندادند و چون پیامبر از مدینه رسیدند مسلمانان اطراف وجود ایشان را گرفته بودند
و امیرالمؤمنین خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسیدند، و عرض کردند یا رسول الله شما نیائید خداوند بتها را خوار وذلیل خواهد کرد واینان به جزای خود خواهند رسید.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فهمیدندکه آنها فحاشی کردهاند و به آن جناب ناسزا گفتهاند. فرمودند: ای علی اگر مرا ببینند دیگر چیزی نخواهند گفت. آن حضرت تشریف آوردند وقتی به آنان نزدیک شدند فرمودند:
«یا اخوة القردة انا اذ انزلنا بساحة قوم فساء صباح المنذرین یا عباد الطواغیت اخسئوا اخساکم الله؛ ای برادران بوزینهها هرگاه ما وارد سرزمین قومی بشویم و آنها را به خدا دعوت کنیم و اجابت نکنند عذاب خدا بر آنها نازل میشود ای بندگان طاغوت و شیاطین خفه شوید خداوند شما را خفه کند».
آنان وقتی سخنان رسول خدا را شنیدند از راست و چپ با صدای بلند میگفتند: ای ابوالقاسم شما که هرگز فحاش نبودید چه شده است که امروز این گونه شدید.
امام صادق علیه السلام فرمودند: وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کلام آنها را شنیدند نیزه از دست ایشان و ردا از دوش ایشان افتاد و از جهت حیاء به عقب برگشتند.(1)
بحارالانوار، ج 20، ص 272.
مسلم لازم بود که پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در اولین برخورد با یهودیان بنی قریظه در مقابله با این بیحیایی و رذالت و بیادبی از جانب یهودیان عنود و لجوج به همین صورت برخورد کنند و مصداق کامل «أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ»
باشند. چون اینها کسانی بودند که آتش افروز جنگ احزاب بودند و به دشمنان اسلام هم کمک مالی و غیره میکردند. و مهمتر اینکه نفاق را در میان مردم ایجاد کرده
1) (1)
و در حقیقت خیلی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و مسلمانان را آزرده بودند. هم چنین نسبت به رهبر بزرگ مسلمین علناً فحاشی کرده و به امیرالمؤمنین علیه السلام و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ناسزا گفته بودند، بنابراین برای سرکوب نمودن آنان این نحوه برخورد ضروری بود.
ولی از جهت دیگر یهودیان که جلالت و عظمت روحی و معنوی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و شدت حیاء و ادب ایشان را دیده بودند با حالت ذلت با این سخنان با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صحبت کردند. به هر حال بعد از این کلام، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از شدت حیأ و کثرت ادب به عقب برگشتند و ردا از دوش ایشان افتاد.
یکی از صفات بسیار مهم اخلاقی و ارزشی که در وجود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وجود داشت و موجب تعجب هر کسی بود که ایشان را از نزدیک میدید، سیره و سنت سلام کردن بود که به هر کس میرسیدند ابتدا به آن فرد، سلام میکردند به گونهای که که هیچ کس نتوانست در سلام برآن حضرت سبقت بگیرد.
درباره فضیلت سلام و ارزش آن روایات زیادی رسیده است که به چند نمونه اکتفا مینماییم.
و نیز فرمود: «هرگاه با یک دیگر ملاقات میکنید با سلام و مصافحه کردن ملاقات کنید و هرگاه از یک دیگر جدا میشوید با استغفار از هم جدا شوید(2)».
1) (1)
سفینة البحار، ج 4، ص 237.
2) (2) کلینی، اصول کافی، ج 2، ص 181.
کند؛ دوم اینکه او را عیادت کند؛ سوم اینکه به او عافیت بگوید زمانی که عطسه کند؛ چهارم اینکه اگر مرد بر جنازه او حاضر شود؛ پنجم اینکه اگر او را دعوت کرد اجابت نماید؛ ششم دوست بدارد برای او هر چیزی که برای خود دوست میدارد و نپسندد برای او هر چه را برای خودش نمیپسندد.(1)
سفینة البحار، ج 1، ص 645.
خداوند متعال این آیه را نازل کرد.
(وَ إِذا جاؤُکَ حَیَّوْکَ بِما لَمْ یُحَیِّکَ بِهِ اللّهُ)2.
«هرگاه این منافقان پیش تو بیایند تو را تحیت میدهند به چیزی که خداوند تو را به آن تحیت نداده است».
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: خداوند تحیتی بالاتر از این تحیت جاهلیت به ما داده است و آن تحیت اهل بهشت است که وقتی به هم میرسند میگویند سلام علیکم.(2)
قطعا سلام کردن در اسلام از دستورهای بزرگ اجتماعی است که در قرآن و روایات بر آن تأکید زیادی شده است و نیز از اموری است که موجب دوستی مسلمانان با یک دیگر و موجب از بین رفتن حقد، کینه و دشمنی خواهد شد و از شعائر بزرگ و نشانه تواضع است.(3)
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در جواب کسی که گفت ما را به عملی راهنمائی کن که ما را وارد بهشت نماید، فرمودند: از چیزهایی که سبب آمرزش گناهان است دو چیز است: سلام کردن و خوش کلام بودن(1)
همان، ص 367.
.مرحوم طبرسی در تفسیر آیهی شریفه:
(وَ إِذا جاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیاتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ)2.
«و هرگاه نزد تو آمدند کسانی که به آیات ما ایمان آوردند، پس بگو سلام بر شما»
فرموده است در این آیه سه احتمال وجود دارد: اول این که سلام تحیتی باشد از خدا که به پیامبر دستور داده است که از جانب خداوند برآنها سلام کند. دوم این که خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستور داده است که از باب کرامت و تحیت بر آنها سلام کند. وجه سوم این است که این سلام به معنای پذیرفتن عذر آنها باشد و در حقیقت نشانهی اعتراف به خطا باشد(2).
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مقید بودند که بر همهی افراد سلام کنند چه مردان و چه زنان و حتی کودکان و میفرمود: تا زندهام دست از سلام کردن برکودکان بر نمیدارم(3).
ربعی بن عبدالله از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمود: سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این بود که بر زنان سلام میکردند و آنان جواب میدادند و امیرالمؤمنین علیه السلام نیز بر زنان سلام میکردند، ولی اگر زنان جوان بودند خوش نداشتند برآنان سلام کنند و میفرمودند میترسم از صدای آنها شگفت زده شوم و بر من وارد شود بیشتر از اجری که آن را طلب میکنم(4).
سنت سلام کردن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شیوهی تمام اهل بیت آن حضرت و امامان معصوم علیهم السلام حتی فاطمه زهرا علیها السلام بوده است.
یزید بن عبدالملک از پدرش و او از پدرش روایت کرده است که گفت: بر دختر پیامبر حضرت زهرا وارد شدم. وقتی ایشان مرا دیدند ابتدا به من سلام کردند و بعد فرمودند چه شده است که اول صبح به خانه ما آمدی گفتم برای طلب برکت آمدم. فرمودند: پدرم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من خبر دادند که هرکس سه روز بر من و بر تو سلام کند خداوند بهشت را بر او واجب میکند. راوی گفت: عرض کردم آیا سلام بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و شما در حیات شما این اندازه ثواب دارد؟ فرمود آری و هم چنین بعد از مرگ هم همین اندازه ثواب دارد.(1)
همان، ج 43، ص 185.
یکی از سجایای اخلاقی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این بود که همهی مردم را مورد تفقد و احترام قرار میداد و در این رابطه هر کس را به اندازهی علم و معرفت او احترام میکرد. ولی نسبت به کسانی که دارای شخصیت بودند و وضع ظاهری و قیافه و لباس آنان نشان دهنده علّو مرتبه آنها بود بیشتر احترام میکردند. خلاصه اینکه هر کس را به اندازه جایگاه اجتماعی و معرفتیاش احترام میگذاشتند. به طوری که آن بزرگوار در این فضیلت اخلاق اجتماعی نیز اسوه و الگوی تمام انسانها بوده و هستند و بر همه مسلمانان لازم است این سنت حسنه و سیره فاضلهی ایشان را زنده نگه دارند. ما در این بحث بعضی از نمونهها را بیان میکنیم.
1) (1)
دختر حاتم طائی بود و او را با سایر اسیران در جایی که کنار مسجد برای اسیران آماده شده بود جای داده بودند.
روزی از روزها پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از کنار آنها میگذشتند ایستادند. دختر حاتم ایشان را شناخت و مقابل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد وگفت: «هلک الوالد و غاب الوافد من علینا من الله علیک؛ پدرم حاتم مرد و برادرم عدّی پسر او به شام فرار کرده بر ما منّت گذار و ما را عفو کن خدا بر تو منّت گذارد. آن حضرت روز اول و دوّم جواب ندادند. روز سوم که ایشان را ملاقات کرد امیرالمؤمنین علیه السلام به آن زن اشاره کرد که دوباره عرض حال کن. آن زن سخن گذشته را اعاده کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند منتظرم قافله با امانتی پیدا شود و تو را به ولایت برگردانم؛ فعلاً عجله نکن تا امینی پیدا شود و اگر شخصی مورد اعتماد پیدا شد مرا خبر کن. روزی شرفیاب حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شد و گفت گروهی از قوم خودم به مدینه آمدند و در میان آنان افراد مورد اطمینان وجود دارند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم لباس برای او تهیه کردند و بر او پوشانیدند و مخارجات سفر را نیز به او دادند و روانه قبیلهاش کردند.(1)
ر. ک: سیرة ابن هشام، ج 4، ص 226.
2 - پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم وارد خانهای از خانههای همسرانشان شدند. اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به منظور ملاقات با آن حضرت وارد آن خانه شدند. آن قدر جمعیت زیاد بود که جای خالی وجود نداشت. در این هنگام جریر بن عبدالله بجلّی که از بزرگان قوم خود بود و شأن و مقامیداشت به منظور ملاقات و دیدار با آن حضرت وارد شد و هیچ جای خالی ندید و همان جا بر در خانه نشست. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم متوجه شدند و عبای مبارک را بیرون آوردند وبه هم پیچیدند و از همانجا که نشسته بودند برای احترام آن شخص بزرگ فرستادند».
1) (1)
جریر بن عبدالله عبا را گرفت و بر سر و صورتش گذاشت و آن را میبوسید و گریه میکرد و از آن استفاده نکرد و با احترام خاصّ آن عبا را بطرف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم انداخت و گفت: هرگز من بر روی عبای شما نمینشینم خداوند تو را اکرام کند همان گونه که مرا اکرام کردی. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نظر به سمت چپ و راست مجلس کردند و آنگاه فرمودند: «اذا اتاکم کریم قوم فاکرموه و کذلک کل من کان له علیه حق قدیم فلیکرمه؛ هرگاه بزرگ قومی به سوی شما آمد او را اکرام کنید و همین طور هر کسی که دارای حق قدیمی است پس او را اکرام کنید»(1)
المحجّة البیضاء، فیض کاشانی، ج 3 و 4، ص 371.
.3 - روایت شده است که روزی مادر رضاعی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جناب حلیمه سعدیه و یا خواهر رضاعی آن حضرت خدمت ایشان رسید. آن جناب ردای مبارک را برای او گسترانیدند و بعد فرمودند مرحبا به مادرم و او را بر روی آن ردا نشانیدند و خیلی از او احترام و دل جویی کردند و به او فرمودند: «اگر از کسی شفاعت بکنی قبول میکنم و اگر چیزی بخواهی و احتیاجی داشته باشی به تو میدهم».
گفت آمدهام از اسیران قوم خود شفاعت کنم که در میان اسیران هوازن بودند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند اما من حق خودم و حق بنی هاشم که در اختیار من است به تو میبخشم، اما اختیار حق سایر مسلمانان را ندارم.
ناگهان بقیّه مسلمانان هم یک سره صدا برآوردند و گفتند ما هم حق خودمان را از اسرای آنها میبخشیم. بعضی از مورخان این داستان را درباره شیما خواهر رضاعی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نوشتهاند که در میان اسیران هوازن بود که در معرکه جنگ حنین و یا ایام محاصره طائف به اسارت مسلمانان در آمده بودند. او به سربازانی که مستحفظ بودند گفت: من خواهر رضاعی فرمان روا و پیامبر شما هستم و
1) (1)
چون او را به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آوردند و سخن او را به ایشان رساندند. حضرت از او نشانهای خواست و چون نشانی داد او را تصدیق کردند و سپس برخواست و ردای مبارک را برای نشستن او پهن کرد و او را روی آن نشانید.
اشک در دیدگان آن حضرت حلقه زد آنگاه به او گفتند: اکنون اگر میخواهی نزد ما بمان و اگر میخواهی تو را به نزد قبیلهات باز گردانم، و او بازگشت به میان قبیلهاش را انتخاب کرد و مسلمان شد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چند گوسفند و شتر و غلام و کنیزی به وی دادند و یکی دو نفر را برای حفاظت همراه او کردند و به سوی قبیله بنی سعد فرستادند(1)
اعلام الوری، طبرسی، ص 126؛ سیرة ابن هشام، ج 4، ص 100.
.محدث قمی درکتاب سفینة البحار میگوید:
در اخبار آمده که جناب حلیمه سعدیه مادر رضاعی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مکه مکرمه آمد، بعد از اینکه آن حضرت با جناب خدیجه ازدواج کرده بودند. حلیمه خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شرفیاب شد و از خشک سالی دیارشان و از بین رفتن حیوانات خود شکایت کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای ادای حق او، نزد خدیجه شفاعت کرد و چون خودشان مالی نداشتند از خدیجه خواستند به او کمک مالی بکند. جناب خدیجه چهل رأس گوسفند به او داد. حلیمه با خوشحالی به وطن خود بازگشت ودفعه دیگر بعد از بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خدمت ایشان آمد، درحالی که با شوهرش همراه بودند و به شرف اسلام مشرف شدند و با اسلام از دنیا رفتند(2).
عدالت مداری، امانت داری و راستی در گفتار و رفتار و پاکی و پاکدامنی از صفات عالیه است که اعلا مرتبهی آنها در وجود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، و مورد قبول و تصدیق همگان حتی دشمنان ایشان بوده است.
این موضوع آن چنان روشن بود که قبل از بعثت در زمان جاهلیت، ایشان را شخص امین معرفی میکردند و مردم مکه امانات خود را نزد آن بزرگوار میگذاشتند تا آنجایی که هنگام هجرت به مدینه طیبّه به امیرالمؤمنین علیه السلام دستور دادند در مکه بمانند و امانات مردم را به آنان برگرداند و آنگاه به مدینه طیبه هجرت نمایند. و امیرالمؤمین علیه السلام سه روز بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مکه مکرمه اقامت کردند و همه امانات را به صاحبانش رد کردند و فرمودند: حتی یک امانت هم ضایع نشد(1)
تاریخ طبری، ج 2، ص 459.
.در جنگ طائف و محاصره آن، غنائم زیادی نصیب مسلمانان شد و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آنها را بین رزمندگان اسلام تقسیم کرد وهیچ کس اعتراضی نکرد جز شخصی به نام ذی الخویصره. او به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفت: به عدالت بین ما اموال را تقسیم کن. آن حضرت فرمود: «ویلک اذا لم یکن العدل عندی فعند من یکن؟؛ وای بر تو اگر عدالت ورزیدن نزد من نباشد پس عدالت کجاست؟» عمر بن خطاب گفت: اجازه میدهی گردنش را بزنم چون او منافق است. آن حضرت فرمود: هرگز اجازه نمیدهم. پناه میبرم به خدا از اینکه مردم بگویند اصحاب خود را میکشد(2).
اگر کسی به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اعتقاد داشته باشد نباید در عدالت ایشان شک بکند، زیرا آن حضرت نه تنها عادل است بلکه از هرگونه خطا و لغزشی بلکه از نسیان و فراموشی هم مصونیت دارد و این مطلبی مسلم بین همه مسلمین است.
در جنگ بدر «اخنس بن شریق» با ابو جهل ملاقات کرد و گفت ای ابا الحکم به تو مطلبی را میگویم اینجا غیر از من و تو کسی دیگر نیست که گفتار ما را بشنود به من خبر بده آیا محمد، صادق است و یا نه؟ گفت: قطعاً صادق است و هرگز دروغ نگفته است(1)
سفینة البحار، ج 1، ص 418.
.از جمله چیزهایی که دلالت میکند بر اینکه صداقت و راست گویی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در میان مردم مکّه مورد قبول همگان بوده است جریان نزول سوره تبت است که اکثر مورخان و مفسران نقل کردهاند و ما آن را از تفسیر مجمع البیان علامه امین الاسلام طبرسی نقل میکنیم و عین آن را بیهقی در دلائل النبوه آورده است.
روزی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بالای کوه صفا رفتند و با ندای یا صباحا که معمولا در وقت خبرهای مهم و پیدایش حوادث بزرگ گفته میشد مردم مکه را ندا کردند. مردم از خانهها بیرون آمدند و خطاب به ایشان گفتند تو را چه شده است ای محمد؟ فرمود: ای مردم اگر من خبر دهم که صبح گاهی و یا شبانگاهی دشمن بر شما حمله میکند آیا گفتار مرا قبول میکنید یا نه؟ گفتند: آری قبول میکنیم ما هرگز از تو دروغی سراغ نداریم. وقتی از آنها اقرار گرفت فرمود: من شما را انذار میکنم و از عذاب بزرگ روز قیامت میترسانم. هیچ کس اعتراض نکرد جز عموی پیامبر ابولهب که گفت ما را به همین منظور دعوت کرده ای؟! و در حقیقت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را تحقیر کرد و استهزاء نمود. خداوند در اینجا سوره تبت را بر آن حضرت نازل کرده و ابولهب و همسرش را مورد نکوهش و مذمت قرار داده است(2).
عدالت خواهی و ظلم ستیزی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم منحصر به زمان بعد از بعثت و آمدن اسلام نیست بلکه قبل از بعثت در زمان جاهلیت نیز با هر وسیله با ظلم وستم مبارزه و از مظلومان و ستم دیدگان حمایت میکردند. بهترین شاهد پیمان «حلف الفضول» است که تمام مورخان شیعه و سنی آن را از منابع مختلف روایت کردهاند و ما آن را از تاریخ یعقوبی نقل میکنیم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیست ساله بود که در «حلف الفضول» شرکت کرد و پس از آنکه خداوند او را به رسالت فرستاد، فرمود در خانه عبدالله پسر جدعان در پیمانی شرکت نمودم که شادمان نیستم تا به جای آن شتران سرخ موی داشته باشم. اگر دیگر بار به چنین پیمانی دعوت شوم میپذیرم.
سبب پیش آمدن «حلف الفضول» آن بود که میان قریش پیمانهای بسیاری بر اساس دفاع و نیرومندی بسته شده بود و هر طایفهای با طایفه دیگر پیمان میبستند که از یک دیگر دفاع کنند و بدهکاری یک دیگر را بپردازند. و بعضی از آنها گاوی سر میبریدند و دست خود را در آن خون میبردند، ولی هیچ پیمانی نبود که از مظلوم و ستم دیدگان مخصوصا غریبانی که وارد مکه میشدند و مورد ستم قرار میگرفتند دفاع کند، بلکه قریش بر بیگانگان و بیکسان ستم میکردند تا اینکه روزی مردی از بنی اسد بن خزیمه با کالایی به مکه آمد و شخصی از طایفه بنی سهم کالای او را خرید و آن را گرفت، ولی از پرداخت بهای آن امتناع ورزید.
آن مرد اسدی با قریش سخن گفت و به آنان پناهنده شد و یاری خواست تا حق خود را بگیرد، اما کسی حق او را نگرفت. ناچار بر کوه ابو قبیس بر آمد و با صدای بلند فریاد زد و اشعاری خواند که مضمون آن این است:
ای آل فهرین مالک (یکی از اجداد پیامبر) به داد من ستم رسیده که از خویشان و خاندان دور است برسید که در شهر مکه سرمایه او را به ستم بردهاند، همانا حرم برای کسی است که در بزرگواری تمام باشد و در جامعه، فریبکاران را احترامی نیست.
پس قریش شرمنده شدند وقیام کردند و پیمان بستند که بر بیگانه و غیر آن ستم نشود وحق مظلوم از ظالم گرفته شود. آنان «در خانه عبدالله بن جدعان تیمی» گرد آمدند و آن پیمان را امضاء کردند. و از جمله کسانی که در این پیمان شرکت کرد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بودند و هم پیمانها هاشم و اسد و زهره و تیم و حارث بن فهر بودند. پس قریش این پیمان را حلف الفضول نامیدند، یعنی پیمان زائد چون زائد بر سایر پیمانها بود.
به قول بعضی دیگر این پیمان راحلف الفضول نامیدند از جهت اینکه سه نفر از کسانی که در آن شرکت کردند اسم آنان فضل بوده است به نامهای فضل بن قضاعه و فضل بن حساعه و فضل بن بضاعه، پس بدین جهت این پیمان را حلف الفضول نامیدند(1)
ر. ک: تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 373-372.
.تا اینجا تعدادی از صفات و فضائل بر جستهای که در وجود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با تفصیل کوتاهی بیان کردیم و روشن گردید که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم اشرف و افضل از تمام انسانها بودهاند و در هر جا که خداوند متعال آن را «عظیم» یاد کرده و در سوره مبارکه قلم فرموده است: «و انک لعلی خلق عظیم»
ما در این نوشتار نتوانستیم تمام صفات و فضائل آن حضرت را به رشته تحریر در آوریم و نیز میدانیم تمام زبانها و همهی قلمها از ذکر و بیان اوصاف رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عاجزند، زیرا آن بزرگوار در تمام امور افضل و اشرف از تمام
1) (1)
مردم است، چون پیامبر الهی است و قطعا پیامبران افضل و اکمل تمام مردم میباشند.
هدف از نوشتن این بخش از اخلاق و صفات حسنه و سجای عالیه آن حضرت، یکی آشنایی با اصول تربیتی و رسیدن همه مردم به اخلاق و تربیت صحیح است چون پیامبراسلام صلی الله علیه و آله و سلم بهترین الگو و اسوه تربیتی هستند و لازم است به ایشان اقتدا نمایند و دیگر این که اثبات کنیم یکی از دلائل حقانیت رسالت و نبوت آن حضرت وجود اخلاق و صفات و فضائلی است که در وجود مبارک ایشان بوده است. چون امکان ندارد که این همه فضائل و صفات اخلاقی آن هم با این کیفیت بسیار بالا و شگفت انگیز در وجود یک انسان جمع شود به طوری که هیچ یک از صفات بد اخلاقی و رذائل و صفات زشت در او نباشد مگر اینکه آن انسان پیامبری الهی باشد که از جانب غیب مورد تأئید قرار گرفته باشد.
بنابراین ثابت میشود که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم از جانب خدای متعال مورد تأئید و مبعوث به رسالت شدهاند و هر چه از جانب خدای آوردهاند جز وحی الهی چیز دیگری نیست و هر چه بگویند حق است.
محدث قمی در منتهی الآمال بعد از بیان گوشهای از اخلاق و فضائل نفسانی آن حضرت میفرماید: هر عاقلی که به نظر انصاف در آنچه که ذکر کردیم تدبر و تأمل کند از اخلاق حسنه و اطوار حمیده آن حضرت به علم الیقین حقیقت و پیامبری آن حضرت را خواهند دانست و آنکه این اخلاق شریفه جز به امر اعجاز نیست، زیرا آن حضرت در میان گروهی نشو نما کرد که از جمیع اخلاق حسنه عاری و بری بودند زندگی آنان بر اساس عصبّیت و عناد و نزاع و تغایر و تحاسد و فساد بود و در حج مانند حیوانات عریان میشدند و بر دور کعبه دست میزدند و صفیر میکشیدند و بر میجستند. چنانکه حق تعالی حال آنها را حکایت کرده و فرمود «و ما کان صلاتهم عند البیت الامکاءً و تصدیة» و کسانی
که عادتشان چنان است معلوم میشود که سایر اطوارشان چه خواهد بود. اکنون که بیش از هزار و چهارصد سال از بعثت آن حضرت گذشته و شریعت مقدس، آنان را طوعا وکرها به صلاح آورده است کسی که در صحرای مکه ایشان را مشاهده کند میداند که در چه مرتبه از انسانیت و آدمیت میباشند و آن حضرت در میان چنین گروهی از اعراب رشد نمود، آن هم با جمیع آداب حسنه و اخلاق مستحسنه و اطوار حمیده از علم و حلم و کرم و سخاوت و عفت و شجاعت و مروّت و سایر صفات کمالیه و با آن که علمای فریقین در این باب کتابها نوشتهاند، ولی عشری از اعشار آنها را احصا نکردهاند و به عجز اعتراف نمودهاند(1)
ر. ک: منتهی الامال، ج 1، ص 26-25.
.بدون تردید اگر کسی از روی انصاف و حق طلبی در زندگانی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم از ابتدای تولد و اطوار مختلف دوران حیات پر فراز و نشیب ایشان و دوران سخت بعثت تا زمان وفات ایشان مخصوصا در صفاتی که از ایشان بروز و ظهور پیدا کرده و آن صفات معنوی و روحی و اخلاق فاضله به یقین میرسد که ایشان از جانب خدا به رسالت مبعوث شدهاند و دین ایشان بهترین ادیان و شریعتی است که برای سعادت انسانها تا روز قیامت برنامه ریزی کرده است و دیگر هیچ نیازی به صدور معجزات مانند سخن گفتن سوسمار و تسبیح آنها و امثالها نیست. خصوصا اندیشمندان صاحبان علم و دانش بیان چه نیازی دارند تا معجزه ببینند. از این جهت است که بسیاری از مردم جاهلیت وقتی اخلاق و صفات برجسته ایشان را میدیدند بدون درخواست معجزه مسلمان میشدند. چنانکه در بحثهای سابق بعضی از نمونههای آنها گذشت.
1) (1)
«علم لدنی»
وشرایط دیگر
صفات و شرایط پیامبران
از آنجایی که پیامبران الهی انسانهای برگزیده و ممتاز در جامعهی اسلامیهستند و از موقعیتهای اجتماعی و سیاسی برخوردارند و به منظور هدایت و رسانیدن تمام انسانها به کمال و سعادت ابدی از طرف خداوند متعال بر انگیخته میشوند و نیز شأن و مقام والای خلافت الهی روی زمین میباشند و همین طور مسئولیت تبلیغ وحی الهی و پیامهای آسمانی را بر عهده دارند لازم است دارای صفات و شرائط و ویژگیهائی باشند که در سایر مردم نیست پس ضرورت دارد تا از سایر مردم ممتاز گردند تا بتوانند مسئولیت بزرگ خود را به انجام برسانند و مردم اطاعت آنها را واجب و اوامر و نواهی آنان را از جان و دل قبول نمایند. ما در این بخش از مباحث به آن شرایط ویژه میپردازیم.
بدون شک باید پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و سایر پیامبران دارای علم و دانشی باشند که پاسخ گوی تمام نیازهای فردی واجتماعی همه انسانها باشند و اگر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم عالم نباشد با حقیقت نبوت منافات دارد.
همانگونه که در بحث عصمت خواهیم گفت بعضی از اقسام عصمت نیاز به دلیل خاصی ندارد مانند عصمت در مقام تلقی وحی وعصمت در مقام تبلیغ رسالت، چون این دو قسم در حقیقت از اجزای حقیقت نبوت است. چون اگر
پیامبر دارای علم نباشد حجت بر مردم تمام نمیشود بنابر این اصل نبوت و پیامبری اقتضاء میکند که پیامبر خدا عالم باشد و نیاز به دلیل دیگری ندارد.
روشن است که علم پیامبر خدا از نوع علم اکتسابی و تحصیلی نیست که از راه استاد و تعلیم و تعلم فرا گرفته باشد، زیرا علوم اکتسابی بشری خطاپذیر است در حالی که علم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از خطا و اشتباه مصونیت دارد و تعبیر علم پیامبران به علم لدنی به همین منظور است و مراد این است که علم انبیا از طرف خدای متعال به آنها داده شده است.
امور دیگری نیز در پیامبران الهی شرط است که خواجه نصیر الدین طوسی دراین عبارت موجزبه آن اشاره کردهاند:
«و کمال العقل و الذکاء و الفطنة و قوة الرأی و عدم السهو و کل ما ینفر عنه من دنائة الآباء و عهر الامهات و الفظاظة و الغلظة و الابنة و شبهها نحو الاکل علی الطریق و شبهه»(1)
تجریدالاعتقاد، ص 213.
.پیامبران الهی نباید دارای صفاتی باشند که موجب نفرت مردم باشد و از این جهت در دیدههای مردم بیاهمیّت باشند و مردم آنها را تکریم و احترام نکنند، بلکه لازم است مورد اهمیت وتعظیم همهی مردم باشند همان طوری که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم چنین بودند و همیشه در دیدها با عظمت یاد میشدند(2).
از جمله لازم است پیامبران الهی برخوردار از کمال عقل و هوش و ذکاوت باشند تا فریب نخورند چون فریب خوردن موجب تمسخّر میگردد. اگرچه او را
پاک و بیآلایش بدانند و نیز باید در قوّت رأی و تصمیم گیری و آنچه پیش بینی میکند نیرومند باشد نیز لازم است پیامبر الهی از سهو و نسیان و فراموشی مصون باشد، زیرا اگر یک دفعه سهو بکند دیگر عملش برای مردم حجت نخواهد بود و آنان نمیتوانند متابعت و پیروی از او را واجب بدانند. در حالی که اگر مسلمانان شنیده و یا دیده باشند که مثلاً یک بار پیامبر فلان جنس را خریده و یا فلان معاملهای کرد آن را دلیل جائز بودن آن میدانند زیرا همان طوری که گفتار پیامبر حجت است سیره و عمل او هم حجت است ولی اگر سهو و نسیان بکند عمل او از حجیت ساقط میگردد.
و نیز باید پیامبر الهی از جهت پدران واجدادش چنان نباشد که مردم او را سبک شمارند و از جهت مادران پارسا و پاک باشند و ما این موضوع را دربحث از نسب و اجداد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به اثبات رسانیدیم که پدران و مادران آن حضرت تا حضرت آدم همگی موحد و خداپرست و همه آنان از نکاح شرعی متولد شدند ونیز همگی آنان از سوابق بسیار روشن و درخشانی برخوردار بودند و هیچ کسی حتی دشمنان آن حضرت پیامبر و اجداد او را به این امور متهم نکردند.
نیز لازم است پیامبر خدا که برای هدایت بشر آمده برخوردار از صفات نیک و فضائل انسانی و اخلاقی باشد و از رذائل اخلاقی چون تند خویی و درشتی و سخت گیری و حسد و غیره بر حذر باشد تا موجب انزجار و تنفر مردم قرار نگیرد.
همینگونه لازم است از مرضهایی که موجب انزجار و تنفر است مانند کسانیکه نمیتوانند از بول و غائط خودداری کنند و از جزام، خوره، پیسی و مانند آن مبرّا باشد. روشن است که تمام این شرایط و صفات بر اساس برهان عقلی است زیرا اولاً اگر پیامبری ضعیف الرأی باشد و در کارهایش قوت رأی
نداشته باشد و گرفتار تردید و حیرت باشد نمیتواند به هدف برسد و ثانیاً موجب تنفر مردم از آنها میشود، از انظار مردم ساقط میگردد(1)
ر. ک: کشف المراد، علامه حلی، ص 274.
.علامه فیض کاشانی قدس سره نیز میگوید:
واجب است شخص پیامبر از هر چه موجب آلودگی و پستی و عار و ننگ او میشود مانند درشتی، خشونت، حسد، بخل، دنائت و پستی پدران و ناپاکی مادران و زن صفتی وکارهای زنانگی و نظائر اینها پاک و منزه باشد، همان گونه که باید از گناهان کوچک و بزرگ چه عمدی و چه سهوی مصون باشد. همهی اینها بدین جهت است که طبع مردم از وی رمیده نگردد، بلکه با میل و رغبت به فرمان او تن دهند(2).
بسیار واضح است که اگر رهبران سیاسی و خصوصاً رهبران مذهبی کمترین سوء سابقه در خود و یا در همراهان و پدران و مادرانشان وجود داشته باشد احترام لازم را در دیدههای مردم ندارند تا چه برسد به پیامبران الهی که مسئولیت تبلیغ وحی الهی و پیامهای خدا را برای مردم بر عهده میگیرند. و لذا میبینم پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم آنچنان از سوابق نیک برخوردار بودند که حتی در زمان جاهلیت او را امین میخواندند و از صادقترین افراد مکه معظمه به شمار میرفتند و همیشه مورد اعتماد مردم بودند.
از جناب عبدالله بن عباس روایت است که روزی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از کوه صفا بالا رفتند و با ندای «یا صباحاه» - که در وقت رسیدن خبرهای مهم گفته میشد - مردم مکه را ندا کردند. قریش با این ندای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اجتماع کردند و گفتند: ای محمد چه شده است که ما را با این صیحه ندا کردی؟ پیامبر گرامی فرمودند:
ای مردم اگر من به شما خبر دهم که فراد صبحگاه و یا شب دشمن بر شما حمله میکند آیا مرا تصدیق میکنید! همگی گفتند: آری قبول میکنیم ما هرگز از تو دروغی سراغ نداریم. آنگاه که از مردم به صداقت و راستی خودش اقرار گرفت فرمود: ای مردم بدانید من پیامبر خدا هستم و شما را از عذاب الهی و قیامت میترسانم و شما را بدان انذار میکنم. همگی سکوت کرده و گوش دادند گویا تحت تأثیر قرار گرفتند. ولی در این میان ابولهب گفت: آیا ما را برای همین منظور در اینجا جمع کردهای؟ در اینجا بود که خدای متعال سورهی تبت ید ابی لهب را بر پیامبر نازل کرد و او و همسرش را مورد نکوهش قرار داد.(1)
دلائل النبوة، بیهقی، ج 2، ص 182؛ مجمع البیان، ج 1، ذیل سوره.
علت موفقیت پیامبر مکرم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم برخورداری از سوابق نیک پدران و مادران و دارا بودن فضائل نفسانی و اخلاق حسنه و دوری ایشان از صفات رذیله خصوصا نزاهت ایشان از غلظت و خشونت و پرهیز از سوء خلق بوده است واین امور حقانیت ایشان را برای انسانهای بیغرض ثابت کرده است که ما در بخش فضائل اخلاقی ایشان به بعضی از آنها اشاره کردیم.
از علتهای دیگر موفقیت آن بزرگوار، برخورداری ایشان از عقل کامل و قوت رأی وتدبیر و دور اندیشی صحیح بوده است. و از همه مهمتر اینکه آن حضرت دارای صفا و حسن سیرت و صورت و اعتدال قامت و زیبائی اندام بودند، به طوری که هر کس ایشان را میدید شیفته ایشان میشد و هیچ گاه از ایشان دست بر نمیداشت. و از آنجایی که لازم است پیامبران و حجتهای الهی دارای زیبایی ظاهر هم باشند.
1) (1)
خداوند متعال درباره داود نبیفرموده است:
(وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ)1.
«خداوند داود را در علم و دانش و زیبایی و قوت جسمانی از همه شما بیشتر داده است».
امکان تحقق عصمت
تعریف عصمت
مراحل عصمت
دلایل عصمت پیامبران
محدوده عمصت پیامبران
عصمت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم
اشکالات برعصمت و جواب آنها
منشأ شبهه به عصمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
عصمت پیامبران
یکی از شرائط اساسی و مهّم در مسأله نبوت، عصمت از گناه و انحراف و خطاء و اشتباه است. زیرا همین موضوع است که آنان را از سایر مردم ممتاز و اطاعت آنان را بر مردم واجب میکند. و نیز به واسطه همین عصمت است که آنان میتوانند با مبدأ عالم، ارتباط مستقیم پیدا کنند و به مقام «فتدلی» نائل و از تمام مردم به خدا نزدیکتر شوند. و در حقیقت همین موضوع است که آنان را شایستهی مقام بلند ولایت تکوینی و تشریعی میکند.
بدون شک این ویژگی در انبیای الهی و سایر معصومان مانند امامان علیهم السلام به عنایت خدای متعال است، ولی نه بدان معنی که از شخص معصوم سلب اختیار شود و توانایی انجام گناه نداشته باشد و یا کمبودی در وجود آنان باشد و فاقد نیروی شهوت و غضب باشند. بلکه پیدایش عصمت به اختیار؛ و با به کار گرفتن عوامل بازدارنده از گناه؛ و نیز توفیق یاری پروردگار متعال است؛ یعنی دو عامل مهم در تحقق عصمت دخالت دارد: اول توفیق الهی و تفضلات خداوند متعال و دوم: اختیار و انتخاب و اکتساب خود معصوم علیه السلام.
یکی از دلائل تحقق و امکان عصمت این است که عوامل باز دارنده از گناه در وجود پیامبران الهی وجود دارد و آن دو عامل است: یکی ایمان و دیگری
عقل و ادراک بر کشف نیروی عامل گناه، زیرا به طور کلی نیرویی که عامل گناه است دو چیز است: شهوت و غضب. این دو نیرو موازنه با دو عامل باز دارنده است و هر کدام از دو طرف که در میدان عمل پیروز شد مسلم اثر آن فرد ظاهر میشود.
در انبیای الهی دو عامل باز دارنده از گناه؛ یعنی ایمان و عقل و ادراک چنان نیرومند است که هیچ امکان ندارد مغلوب نیروی شهوت و غضب شود و همواره این دو نیروی غضب و شهوت مغلوب عقل و ایمان آنها میشود. در اثر قوت ایمان، باطن آنان تصفیه شده و مطالعه جمال الهی و ملاحظه حق، دل آنها را چنان محکم و احاطه کرده که هرگز معصیت از آنها صادر نمیشود و درعین حال قدرت بر معصیت در آنها منتفی نشده و مسلوب الاختیار نیستند و ایمان و عقل خود را از عنایات خداونددارند و همواره از خدا مدد میطلبند.
نمونه آنها یوسف صدّیق علیه السلام است. آنگاه که پیشنهاد عمل ناشایسته از طرف همسر عزیز مصر به او میشود میگوید:
(قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ وَ إِلاّ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجاهِلِینَ)1 0.
«پروردگار من زندان رفتن را از آنچه مرا بدان دعوت میکنند دوستتر دارم و اگر کید و مکر این زنها را از من برنگردانی به آنان میل میکنم و سرانجام از جاهلان خواهم بود گناهکارعالم و آگاه، مانند جاهل است».
به هر حال شدت نورانیت و صفای باطن و درک قبح و زشتی گناه و نیز ایمان محکم به خدای متعال پیامبران را در برابر گناهان، معصوم قرار داده است.
متکلم بزرگ امامیه شیخ مفید میگوید: عصمت از جانب خداوند است و آن این است که به انسانی توفیق دهد که از هر چیزی که خداوند مکروه دارد سالم و محفوظ بماند، و این توفیق الهی مشروط به این است که انسان اطاعت خدا کند و طاعات و عبادت الهی را انجام دهد. مثال عصمت مانند این است که شخصی در حال غرق شدن باشد و به او ریسمانی بدهند که اگر او به این ریسمان چنگ بزند و آن را رها نکند نجات پیدا میکند و ما آن ریسمان را عصمت مینامیم. لطف و توفیق از جانب خدا نیز همین گونه است و اگر انسان، اطاعت خدا بکند توفیق و عصمت نامیده میشود و اگر اطاعت نکند نه توفیق است و نه عصمت و خداوند به همین مطلب در قرآن اشاره کرده است آنجا که میفرماید: (وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا) 1 (حبل الله) همین دین الهی است. آیا اینگونه نیست که هر کس از امر الهی امتثال کند از وقوع درعقاب و عذاب الهی محفوظ میماند.
بنابراین تمسک به فرمان الهی واعتصام به آن، لطف و توفیق و عصمت است که در اثر اطاعت خدا به دست آمده است. بنابر این مؤمنان واقعی، ملائکه، پیامبران و امامان از گناهان معصوم هستند چون آنان تمسک به اطاعت الهی کردهاند(1).
حاصل کلام شیخ مفید قدس سره همان بود که پیش از این یاد آور شدیم که عصمت دو رکن مهم دارد: اول توفیق خداوند است که از راه اطاعت و امتثال و تمسک بدین الهی بدست میآید؛ دوم اختیار و انتخاب خود شخص معصوم است که در
1) (2) ر. ک: اوائل المقالات، شیخ مفید، ص 66.
مقام اکتساب و تحصیل آن بر میآید. و امکان تحقق عصمت در پیامبران و امامان علیهم السلام بسیار روشن است. بلکه غیر از انبیاء و امامان علیهم السلام ممکن است انسانهای کامل دیگری نیز باشند که از مقام بلند عصمت برخوردار شوند، در حالی که نه پیامبر بودند و نه امام،. مانند حضرت مریم مادر عیسی مسیح علیه السلام که خداوند در قرآن به عصمت او شهادت داده است و یا حضرت فاطمه دختر بزرگوار پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم که آیهی شریفه تطهیر شهادت به عصمت ایشان داده است. بلکه در هر یک از مؤمنان صالح و بندگان شایسته الهی ممکن است که هر کدام دارای مرتبهای ازمقام عصمت باشند. چون هر کس در او عقل و ادراک و ایمان به خدا باشد به همان نسبت بر خوردار از مقام عصمت است و این مطلب هم برهانی است و هم وجدانی و برای هر منصفی روشن است و نیازی به بیان بیشتری ندارد.
در اینجا لازم است عصمت را از دیدگاه لغت شناسان و متکلمان تعریف کنیم و مراحل آن را بیان نماییم.
عصمت در لغت به معنی نگه داشتن و مانع شدن به کار میرود(1)
ر. ک: طریحی، مجمع البحرین، ج 3، ذیل ماده «عصم».
. و در اصطلاح متکلمان به ملکه و حالت راسخ شده نفسانی که انسان را از گناه و یا خطا و اشتباه منع میکند؛ تعبیر و تفسیر میشود. ممکن است که همین ملکهی نفسانی مانع از ارتکاب گناه بشود و یا اینکه خداوند مانع است و پیامبر خود را از گناه منع میکند. میتوان گفت هر دو تعبیر فی الجمله صحیح است.1) (1)
ابن میثم بحرانی میگوید:
«العصمة صفة للانسان یمتنع بسببها عن فعل المعاصی و لا یمتنع بدونها(1)
قواعد المرام فی علم الکلام، ص 125.
؛ عصمت صفتی است مخصوص انسان که به سبب آن از انجام گناهان منع میشود و بدون آن هرگز از معاصی جلوگیری نمیشود».مراد از کلمه صفت در کلام ایشان ملکهی عصمت است پس معصوم کسی است که مصون از خطاء و گناه باشد و فرقی نمیکند که عاصم خدا باشد یا ملکهی نفسانی که همان صفت راسخ شده در نفس است. بدین معنی که فاعل بعید آن خدا باشد که البته هیچ منافاتی ندارد. چراکه اگر عاصم را ملکه ی نفسانی بدانیم باید گفت که این خدای متعال است که تفضل کرده و این ملکه نفسانی را به او داده است و یا این که خدای متعال است که به شخص پیامبر توفیق داده تا اینکه ملکه را به دست آورد تا او را از معصیت و یا حتی از خطا و اشتباه حفظ کرده است و درحقیقت حافظ حقیقی اوست و آن ملکه ی نفسانی تنها وسیلهای است برای حفظ شخص پیامبر و یا معصوم از ارتکاب گناه. چنانکه در بعضی از دعاها آمده است «یا عاصم قلوب النبیین»(2).
با تعریفی که از عصمت ارائه کردیم روشن شد که عصمت دارای درجات و مراحلی است که باید تمام آن مراحل در وجود انبیای الهی باشد تا اطاعت آنان بر مردم واجب و حجّت خدا بر آنان تمام شود؛ یعنی بعد از آنکه پیامبران باید از انحراف فکری و اعتقادی مصونیت داشته باشند باید مراحل دیگری از ملکهی عصمت نیز در وجود آنان باشد.
یکی از آنها عصمت از گناهان درحالات شخصی خودشان است؛ یعنی معصوم کسی است که با اختیار خودش و با قصد و آگاهی مرتکب گناه نمیشود، حتی در عمل شخصی و خانوادگی خودش اگرچه ارتباطی هم با وحی و رسالت و یا مقام تبلیغ او نداشته باشد؛ مانند اینکه خیانتی از او صادر شود و یا دروغ بگوید و یاکسی را بدون مجوز شرعی سبّ کند. مسلم اینگونه معاصی نباید از پیامبر صادر شود.
مرحله دوم، عصمت از اشتباه و خطاست؛ یعنی معصوم کسی است که علاوه بر ترک گناه؛ از خطا و اشتباه هم بر کنار است. عصمت نوع اول مربوط مقام عمل است ولی عصمت دوم اعم است ازعمل و غیر آن؛ یعنی شامل ادراکات و تشخیص هم میشود. در واقع شخص معصوم مانند پیامبران و امامان نه تنها در مقام عمل گناه نمیکنند بلکه در تشخیص هم دچار خطاء نمیشوند. و نیز در مقام بیان مقصود هم به اشتباه دچار نمیشوند؛ یعنی هم درست میفهمند و هم درست بیان میکنند.
مرحلهی سوم، عصمت در مقام تلقی وحی و دریافت آن است.
مرحله چهارم، عصمت در مقام ابلاغ وحی و رسالت الهی است میتوان گفت که قوام نبوت به این دو مرحلهی عصمت بستگی دارد. اگر این دو نوع از عصمت نباشد و یا نتوانیم این دو را برای پیامبر اثبات کنیم هدف پیامبر از نبوتش نقض میشود. این دو نوع از عصمت هم در مقام تلقی و دریافت است و هم در مقام تبلیغ وحی و رسالت. اگر بر پیامبری وحی نازل شود ولی او نتواند بفهمد که آنچه نازل شد آیا وحی الهی بود و یا از القائات شیطانی و یا القائات درونی خودش و یا چیز دیگری، قطعاً حجت بر مردم تمام نمیشود چرا که مردم نمیتوانند به چنین پیامبری اعتماد کنند.
توضیح مطلب این است که گاهی برای انسان ادراکاتی حاصل میشود که اصلا در صدد فهم آنها نبوده است. ولی ناگهان به ذهنش خطور میکند که اینگونه القائات - اگر چه گاهی مطابق با واقع هم باشد ولی وحی نیست - چیست و این که القاء کنند و ایجاد کننده این ادراک کیست؟
گاهی مرتبهای از نفس خود انسان است؛ یعنی مرتبهی باطنی نقس به مرتبهی ظاهری نفس ادارکاتی القاء میکند و خود شخص از القاء کننده غافل است و این شعور مرموز ناآگاهانه از عجائب نفس است.
گاهی از تأثراتی است که ازنفوس دیگران به انسان منتقل میشود. و گاهی از القائات شیطان است. و گاهی ممکن است از اجنّه باشد که از نوع همان تأثراتی باشدکه در انسانها القا می کنند.
حال اگر به پیامبری وحی شود و او درست نفهمد که این ادراکات از کدام الهامات است آیا ازنفس خود اوست و یا ازنفوس دیگران و یا از اجنه و شیاطین و یا اینکه وحی الهی است وبه هر حال بین آنها نتواند تمییز دهد، به چنین کسی نمیتوان اعتماد کرد. چه بسا بین وحی الهی و القائات شیطانی و یا باطنی خودش خلط کرده باشد. بنابراین برای بر طرف کردن این بیاعتمادی باید پیامبران الهی در مقام تلقی و دریافت وحی معصوم باشند.
اگر پیامبری، وحی خدا را درست دریافت کرد و واقعا هم فهمید که این وحی خداست ولی در مقام ابلاغ وحی به مردم دچار اشتباه شود مثلا مطالب وحی را دراثر اشتباه و خطا، کم ویا زیاد ونکات مهمیرا حذف کند و یا مطالب دیگری را با مضمون وحی مخلوط کند باز چنین پیامبری مورد اطمینان نخواهد بود و در نتیجه حجت بر مردم تمام نخواهد شد. پس عقلاً واجب است که پیامبر الهی در مقام ابلاغ وحی هم معصوم باشد.
در واقع باید گفت این دو نوع از عصمت از مقومات نبوت است و بدون این دو نوع ازعصمت، نبوت و ارسال رسل بیفایده خواهد بود. و نفس همان ادلهای که دلالت بر ضرورت اصل نبوت میکند، برضرورت و لزوم عصمت در مقام تلقی و دریافت وحی و عصمت در مقام تبلیغ نیز دلالت میکند.
مرحوم خواجه نصیر الدین طوسی سه دلیل برای اثبات عصمت پیامبران ذکر کرده است و علامه حلی قدس سره در کشف المراد آنها را شرح و تفسیر کرده است.
دلیل اول این است که هدف از بعثت انبیاء جز از راه عصمت آنان تأمین نمی شود، پس واجب است که پیامبران الهی از گناهان و خطاها و اشتباهات مصون باشند.
توضیح این برهان این است که اگر جایز باشد که پیامبران الهی مرتکب گناه بشوند، مثل اینکه پیامبر دروغ بگوید ممکن است در امر و نهی هم دروغ بگوید؛ مثلاً در جایی که باید امر کند نهی نماید و یا بالعکس و یا مثلاً وحی الهی را ابلاغ نکند و یا کم و زیاد کند و لازم این امکان، این است که هیچ کس به گفتههای پیامبر اعتماد نکند و اصلاً در اوامر و نواهی او اطمینان پیدا ننماید، چون امکان خطا واشتباه و یا دروغ وجود دارد. بنابر این موجب نقض غرض می شود و با اساس نبوت و رسالت تعارض و تنافی دارد پس واجب است پیامبران از معصیت وخطا و اشتباه مصونیت داشته باشند.
دلیل دوم: این است که عقلاً و شرعاً اطاعت پیامبران واجب و مخالفت با آنان حرام است.
همان گونه که در قرآن آمده است:
(أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ) .(1)
نساء / 59.
معنای این آیه عام است، زیرا مفاد آیه این است که اطاعت پیامبر الهی به طور مطلق و بدون هیچ قید و شرطی واجب است. بنابراین اگر معصیتی هم از آنان سر زند مثل اینکه از راه دروغ بستن به خدا، از او امر و یا نهی صادر شود آیا اطاعت از او واجب است یا نه؟
اگر اطاعت واجب نباشد لازمهاش نقض غرض از اصل بعثت پیامبران است و اگر اطاعت او واجب باشد لازمهاش این است که ارتکاب گناه جایز باشد. در صورتی که قطعا ارتکاب گناه از هیچ کس جایز نیست چون معصیت الهی است و باز هم موجب نقض غرض خواهد بود.
دلیل سوم این است که اگر پیامبری مرتکب گناهی بشود بر همهی مردم واجب است که انکار منکر کنند و او را از این گناه باز دارند، چون دلائل وجوب امر به معروف ونهی از منکر عام است و شامل منکراتی که از پیامبر صادر میشوند نیز میشوند. و اگر جایز باشد که پیامبر را هم مانند دیگران نهی از منکر کنیم موجب اذیت و ناراحتی او خواهد شد. در صورتی که ایذای پیامبران حرام است، چون در قرآن مورد نهی قرارگرفته است و فرموده است:
(وَ ما کانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللّهِ)2
پس ثابت می شود که پیامبران الهی از جمیع گناهان معصوماند و خطا واشتباهی از آنان صادر نمی شود.
1) (1)
دلیل اول خواجه طوسی در حقیقت استفاده از برهان حکمت است. به این بیان که اگر پیامبران الهی گناه بکنند و یا خطا واشتباهی از آنان صادر شود باحقیقت نبوت منافات دارد و موجب نقض غرض می شود. و این دلیل؛ عصمت آنان در مقام تلقی و دریافت وحی و عصمت در مقام تبلیغ وحی واحکام الهی را ثابت می کند.
با دو دلیل دیگر نیز عصمت در اعمال شخصی را ثابت می کند. این سه برهان را خواجه طوسی در این عبارت کوتاه بیان فرموده است:
«و یجب فی النبیّ العصمة لیحصل الوثوق فیحصل الغرض و لوجوب متابعته و ضدها و الانکار علیهم»(1)
کشف المراد، ص 274.
.اگرچه اصل وجوب عصمت در انبیای الهی مورد اتفاق و اجماع تمام فرقههای مسلمانان است ولی در محدوده آن اختلاف نظر وجود دارد، مثلاً در اینکه پیامبر خدا بعد از بعثت نباید گناه کبیره مرتکب شود همهی مسلمانان قبول دارند. اما گروهی از معتزله می گویند جایز است بعد از بعثت و رسیدن به مقام نبوت گناه صغیره از پیامبر صادر شود.
البته در اینکه بر چه اساسی گناه صغیره صادر می شود نیز مورد اختلاف است. بعضی گفتهاند ممکن است از روی سهو و نسیان و یا از جهت خطا در مصداق باشد. مطلب دیگر اینکه صدور گناه صغیره چون به وسیله کارهای خیر و ثواب حبط میشود و عقابی ندارد پس اشکالی ندارد(2).
همین طور از دیدگاه اشاعره و معتزله، ارتکاب گناه صغیره قبل از بعثت هیچ منعی ندارد. حتی از بعضی عامه نقل شده است که ارتکاب گناه کبیره هم برای پیامبران قبل از بعثت جایز است.
ولی اعتقاد ما شیعیان امامیه در مورد عصمت انبیای الهی این است که آنها از اول تا آخر عمر از جمیع گناهان، چه کبیره و چه صغیره و چه قبل و چه بعد از نبوت و همین طور از خطا و نسیان و اشتباه معصوم و مصون هستند و صدور معصیت صغیره همه از آنان جایز نیست. و دلیلهائی که قبلاً از قول خواجه طوسی و علامه حلی نقل کردیم آنها را اثبات میکند.
اما از آنجایی که در بعضی از مراحل عصمت و نسبت به بعضی از گناهان با اهل سنت اختلاف نظر داریم، مثل اینکه گفتهاند قبل از رسیدن به مقام نبوت جایز است گناه صغیره از پیامبر صادر شود و یا اینکه بعد از رسیدن به مقام نبوت باز ممکن است گناه صغیره از او صادر شود لازم است برای ردّ این دو مطلب اقامه دلیل کنیم تا شبهه بر طرف گردد.
برای ردّ این دو مطلب به سراغ کلام سید مرتضی متکلم و دانشمند نامی شیعه میرویم.
ایشان در کتاب الذخیرة فی علم الکلام میگوید:
دلیل بر اینکه پیامبران الهی قبل از رسیدن به مقام نبوت مرتکب هیچ گناهی نمیشوند این است که دلیل تنفیر اقتضای آن را دارد. زیرا بسیار روشن است که نفوس انسانها و فطرت آنان به کسی که اصلاً و ابداً مرتکب گناهی نشده است تمایل بیشتر و برای پذیرش قول او آمادگی و استعداد بیشتر و زیادتری دارد. همان طور که مردم از کسی که از گناهان و لغزشها پاک است نیز اطمینان بیشتر دارند تا انسانهایی
که مرتکب گناه میشوند و یا قبلا مرتکب شدهاند، اگرچه پیش از رسیدن به مقام نبوت باشد و اگرچه از آن گناه توبه هم کرده باشد.
بنابراین باید بگوییم واجب است که انبیای الهی از گناهان کبیره و صغیره چه قبل از نبوت و چه بعد از نبوت معصوم و مصونیت کامل داشته باشند و هیچ گناهی از آنان صادر نشود اگرچه از آن گناه توبه هم کرده باشد. اگرچه آن گناه صغیره با کار خیر و ثواب بعضی از عبادات کفاره هم شده باشد، چون با رفتن عقاب و عذاب زشتی و قبح ذاتی گناه از بین نمیرود.
زیرا این قبح و زشتی مربوط به اصل مخالفت با خدای متعال است و حتی میتوان گفت با رفتن عقاب و عذاب از گناه بودن خارج نمیشود، زیرا عنوان معصیت بر آن صدق میکند و میتوان به آن شخصی که مرتکب گناه شده است گناه کار گفت.
بنابراین به اهداف تربیتی که یکی از اهداف مهم پیامبران است نمیرسیم، مگر اینکه پیامبر خدا در تمام زمانها از جمیع گناهان چه کبیره و چه صغیره معصوم باشد(1)
ر. ک: الذخیرة فی علم الکلام، سید مرتضی، ص 339.
.ایشان در جای دیگر میگویند جایز نیست که خدای حکیم کسی را به رسالت مبعوث و اطاعت از او را به طور مطلق و بدون هیچ قید و شرطی واجب کند و نیز بر مردم واجب باشد که او را تصدیق کنند، ولی در عین حال دارای صفاتی باشد که موجب تنفر و انزجار مردم باشد، مانند گناه صغیره در هر وقت که باشد چه پیش از نبوت و یا بعد از آن.
از طرف دیگر خداوند متعال پیامبران خود را از صفات رذیله مانند غلظت و تندخویی و بسیاری از امراض جسمانی که موجب تنفّر مردم میشود از قبیل جذام و برص بر حذر داشته و دلیل تمام این امور همین تنفّر و انزجار و نفرت مردم است.
1) (1)
پس نتیجه میگیریم که اگر گناه صغیرهای هم موجب تنفّر و دوری مردم از او شود باید از آن مصونیت داشته باشد.(1)
همان، ص 328.
با این استدلال محکم و متین سید مرتضی قدس سره روشن گردید که محدودهی عصمت در پیامبران الهی از خطا و اشتباه در تمام عمر و از همهی معاصی - چه صغیره و چه کبیره - میباشد.
قطعاً مصداق این بحث عمومیوجود عزیز پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است که از اول تا پایان عمر از تمام معاصی کوچک و بزرگ مبرا و منزه بودهاند.
به شهادت مورّخان همان طوری که - در فصلی که در بیان نسب ایشان بحث کردیم - یاد آور شدیم همه به اینکه آن جناب از انحرافات زمان جاهلیت و دنائت آن مصون مانده و آلوده نشدهاند اعتراف دارند و همگی به امانت و صداقت آن بزرگوار شهادت دادهاند.
آیات متعددی از قرآن به عصمت آن جناب شهادت میدهند. از آن جمله است آیه شریفه تطهیر که مسلماً مصداق روشن آن وجود مبارک پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است که خطاب به آن حضرت فرموده است:
(إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً)2 .
«جز این نیست که خدا اراده کرده است که از شما خانوادهی پیامبر هرگونه پلیدی و ناپاکی را ببرد و شما را پاک و پاکیزه گرداند»
1) (1)
علاوه بر خود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آیه دلیل بر عصمت علی بن ابی طالب علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام و دو امام بزرگوار ما امام حسن مجتبی و امام حسین علیهما السلام نیز هست.
هم چنین خداوند متعال در سوره نساء فرموده است:
(وَ لَوْ لا فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکَ وَ رَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ یُضِلُّوکَ وَ ما یُضِلُّونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَضُرُّونَکَ مِنْ شَیْءٍ وَ أَنْزَلَ اللّهُ عَلَیْکَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَ کانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکَ عَظِیماً)1 .
«و اگر فضل و رحمت خدا شامل حال تو نمیبود گروهی از آنان (دشمنان اسلام) همت خود را بر آن گماشته بودند که تو را از راه صواب باز دارند و گمراه کنند، ولی به لطف خدا آنها خود را از راه صواب دور ساخته، به تو هیچ زیانی نخواهند رسانید و خدا بر تو کتاب (قران مجید) و مقام حکمت را نازل کرد و آنچه را نمیدانستی به تو یاد داد و فضل و رحمت خدا بر تو بزرگ و بیاندازه است».
علامه طباطبائی در ذیل این آیه میفرماید:
«جمله (وَ أَنْزَلَ اللّهُ عَلَیْکَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ) در مقام تعلیل برای جمله (وَ ما یَضُرُّونَکَ مِنْ شَیْءٍ) و یا برای مجموع جمله (وَ ما یُضِلُّونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَضُرُّونَکَ مِنْ شَیْءٍ) است و در هر صورت انزال کتاب و تعلیم حکمت که در آیه ذکر شده مانع از تأثیر دیگران در گمراه کردن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ملاک عصمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همین انزال کتاب و تعلیم حکمت است و مراد از این جمله عصمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است.
ظاهر آیه دلالت دارد بر اینکه آن چیزی که عصمت پیامبران به آن حاصل میشود نوعی علم و آگاهی خاصی است که صاحبش را از گناه و خطا باز میدارد. به عبارت دیگر مانع از ضلالت و گمراهی میشود که مقصود دشمن بوده است. و از همین جا میفهمیم که قوهّای که عصمت، نام دارد یک سبب شعوری و ادراکی است که به هیچ وجه مغلوب نمیشود و این شعور غیر از شعور و ادراکی است که از سایر ملکات اخلاقی مثل شجاعت و عدالت و تقوا به دست میآید که آثار انها به طور غالب است نه همیشگی. چون آن ملکات اخلاقی مادامی اثر دارند که صاحبش به آن التفات و توجه داشته باشد، مثلاً کسی که دارای ملکهی تقواست تا زمانی که متوجه فضیلت آن است مایل به پیروی از شهوت نیست و به مقتضای تقوا عمل میکند ولی تا زمانی که آتش شهوت شعله ور شد مغلوب آن قرار میگیرد و گاهی شهوات نمیگذارند که انسانی متوجه فضیلت تقوا شود و این شعور را تضعیف میکند.
اما عصمت و شعور ناشی از آن، اینگونه نیست و اگر این شعور هم از اقسام سایر شعور بود که ما به آن آشنا هستیم در آن تخلف راه پیدا میکرد و احیانا ممکن بود که اثر نکند. بنابر این این علم و شعور از سنخ سایر علوم و ادراکات نیست که قابل تعلیم و اکتساب باشد.
خداوند در جمله (وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ) که خطابی است مخصوص شخص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم؛ اشاره به همین مطلب کرده است که بر خلاف سایر علوم هیچ گاه مغلوب هیچ یک از قوای شعوری دیگر نمیشود بلکه همیشه غالب است و آنها را در استخدام خود دارد و لذا پیوسته و به طور دائم صاحبش را از گمراهی و خطا باز میدارد. و در روایات هم وارد شده است که پیامبر و امام دارای روحی
هستند به نام روح القدس که او را از معصیت و خطا حفظ میکند و این دو آیه به همین روح القدس اشاره دارد(1)
المیزان، ج 5، ص 79-77.
.معلوم شد که آیهی شریفه به طور مطلق مقام عصمت را برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اثبات کرده است و سنخ آن را هم یک شعور و آگاهی مرموز و مخصوص میداند که از جهت لیاقت و استعداد؛ ذاتی و اکتسابی است که از باب منتّ و لطف و رحمت به ایشان از ناحیه خدای متعال اعطاء گردیده است.
این عصمت شامل تمام مراحل آن میشود؛ یعنی عصمت در احوال شخصی، عصمت در مقام تلقی وحی، عصمت در مقام تبلیغ رسالت و عصمت درخطا و اشتباه. و نیز به طور مطلق عصمت را برای پیامبر از همهی گناهان صغیره وکبیره و در تمام عمر چه قبل از رسالت و چه بعد از آن بیان میکند. پس این آیه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در تمام عمر معصوم میداند و ما از جهت اختصار متعرض سایر آیات نمیشویم و به وقت دیگری موکول مینماییم.
از مباحث قبل، روشن شد همان گونه که امامیه عقیده دارند واجب است انبیای الهی از ابتدای تولد تا پایان عمر از تمام گناهان کبیره و صغیره و از خطا و اشتباه معصوم باشند؛ یعنی علاوه بر اینکه در مقام تلقی و دریافت وحی و تبلیغ، گناه و خطا و اشتباهی ندارند در اعمال شخصی خودشان نیز مرتکب گناه و معصیت نمیشوند.
ولی در میان اهل سنت نظرهایی وجود دارد که بعضی از مراحل عصمت را منکر میشوند. بعضی از آنها میگویند لازم نیست که قبل از رسیدن به
پیامبری
1) (1)
معصوم باشند. بعضی دیگر هم میگویند بعداز نبوت ممکن است پیامبران مرتکب گناهان صغیره بشوند.
دست آویز آنان شبهاتی از آیات قرآن کریم است که از بعضی آیات استفاده میشود که برخی از پیامبران مرتکب گناه شدهاند.
این بحث از ابتدا بین شیعیان و اهل سنّت مطرح بوده است. روایات زیادی از اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام درباره عصمت انبیاء و شبهات منکرین وارد شده تا آنجا که در زمان حضرت امام رضا علیه السلام قسمتی از سئوالات مأمون از آن حضرت درباره عصمت انبیاء بوده است.
آیات که مورد دست آویز منکران بعضی از مراحل عصمت واقع شده است به طور کلی دو دسته است:
دسته اول: آیاتی است که به پیامبران گذشته مربوط است.
دست دوم: آیاتی است که درباره پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است.
ما در این بحث به آیات دسته اخیر میپردازیم و بحث از دسته اول را به وقت دیگری موکول میکنیم. البته میتوان گفت از بحث و بررسی آیات دست دوم، جواب اشکالات آیات دسته اول نیز معلوم میشود.
در قرآن مجید آیاتی است که درباره پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به طور صریح نسبت گناه و یا استغفار داده شده است.
مانند این آیه شریفه:
(فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ اللّهُ یَعْلَمُ مُتَقَلَّبَکُمْ وَ مَثْواکُمْ)1 .
«ای پیامبر بدان اینکه خدایی نیست جز خدای یگانه و استغفار کن برای گناه خود و گناه مردان و زنان مؤمن و خداوند منازل انتقال شما را به آخرت و منازل همیشگی و دائمی شما را میداند».
آیه دوم این است که میفرماید:
(فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِبْکارِ)1 .
«ای پیامبر صبر و استقامت پیشه کن به درستی که وعدهی خدا حق است و استغفار کن برای گناه خودت و شامگاهان و صبح گاهان خدا را تسبیح کن».
ظاهر این دو آیه این است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرتکب گناهی شده است که خداوند امر میکند که از گناهت استغفار کن و معلوم میشود که پیامبر معصوم نبوده است و لزومی ندارد که در تمام عمر معصوم باشد.
مورد سوم آیات اول سوره فتح است:
(إِنّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً * لِیَغْفِرَ لَکَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ ما تَأَخَّرَ وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ یَهْدِیَکَ صِراطاً مُسْتَقِیماً)2 .
«به درستی که ما فتح کردیم برای تو را فتحی آشکار تا خداوند بیامرزد گناه گذشته و آینده تو را و تمام گرداند نعمتش را و تو را به راه راست هدایت کند».
در این آیه علاوه بر اینکه در گذشته به پیامبر نسبت گناه داده است گناه متأخری هم برای پیامبر اثبات میکند و میفرماید گناه گذشته و آینده تو را آمرزیده است. پس از این آیه استفاده میشود که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مرتکب گناهی شده آن هم نه یک بار بلکه بیشتر.
قبل از بیان اصل جواب، لازم است مقدمهای را بیان نماییم و آن این است که باید توجه داشته باشیم که تعابیری مثل عصیان، ذنب، استغفار و یا توبه همه جا ملازم با گناه و ارتکاب کار حرام نیست. بنابراین لازمهاش عدم وجود عصمت در انبیاء نخواهد بود، زیرا آنچه ما در مورد پیامبران الهی معتقدیم این است که مرتکب معصیت به معنی محرمات الهی نمیشوند یعنی اگر چیزی مورد نهی تحریمی از طرف شارع مقدس باشد هیچ یک از پیامبران انجام نمیدهند و اگر نهی ارشادی و یا تنزیهی باشد اگر چه در مورد آنها واژههای عصیان و ذنب و استغفار هم اطلاق شود، این اطلاق منافاتی با عصمت ندارد. زیرا عصیان و مرادفات آن به معنی مخالفت با امر و نهی است اعم از اینکه امر و نهی مولوی و تحریمی باشد یا نباشد. ولی اگر به معنای ارشاد و یا نهی کراهتی باشد حرام نیست، اگرچه ترک اولی محسوب میشود و ترک اولی هیچ گاه منافاتی باعصمت ندارد.
بعد از بیان این مقدمه میگوییم آن دسته از آیاتی که درباره پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیده و دلالت بر ذنب و استغفار دارد یک جواب دارد و آیه اول سوره فتح هم یک جواب مخصوص به خود دارد.
اما آیاتی که مطلقاً به استغفار امر میکند و یا نسبت گناه و ذنب به پیامبر داده است. با توجه به مقدمهای که بیان شده میگوییم این آیات دلالتی ندارد که پیامبر
مرتکب حرام شده است؛ یعنی حرام شرعی انجام داده است، بلکه ممکن است بگوییم ترک اولی بوده است و یا بگوییم پیغمبر اکرم مرتکب مکروهی شده است، بلکه ممکن است گفته شود اینها مکروهی هم نبوده است. بیان این مطلب احتیاج مقدمهای دارد و آن این است که ممکن است ذنب در یک جامعهای نسبت به قانون الهی تصور شود. مانند اینکه چیزی ازنظر قانونی حرام باشد شرعا و یا ممنوع باشد قانوناً وکسانی که این گناه را مرتکب میشوند ممکن است در دنیا مجازاتهائی داشته باشند و اگر در دنیا مجازات نداشته باشد در آخرت حتماً مجازات دارد، ولی گاهی ممکن است کلمه ذنب بر چیزی به اعتبار معنوی و مافوق قانون اطلاق شود.
مرحوم علامه طباطبائی در تفسیر المیزان بیان میفرماید: ذنب سه گونه است(1)
تفسیر المیزان، ج 6، ص 371.
یک ذنب قانونی؛ مثلاً قانونی وضع میشود که مخالفتش حرام است.
دوم ذنب اخلاقی و آن این است که انسان اعمالی مرتکب شود که با مکارم اخلاق منافات دارد ولو شرعاً حرام نباشد، ولی یک سلسله آثار نامطلوبی دارد که در روح انسان اثر میگذارد.
سوم ذنبی است به نام ذنب در مقام محبت که تابع قانون نیست و موجب رذیلت اخلاقی هم نمیشود، ولی در مقام محبت یک لازمی دارد که مقتضی ضد آن مقام است و اقتضای محبّت این است که نسبت به محبوب کمال انقیاد و تسلیم داشته باشد و آن این است که تمام توجهش به محبوب باشد و درهیچ حالی از او غفلت نکند و همتش این باشد که ببیند محبوب هرچه میخواهد آن را انجام دهد و اصلا توجهش به غیرمحبوب نباشد.
1) (1)
اولیای خدا و پیامبران الهی علیهم السلام به واسطه اینکه در مقام رفیعی هستند، اگر توجهی به غیر خدا داشته باشند آن را برای خود ذنب و گناه تلقی میکنند و حتی اگر توجهی به غیر محبوب خودشان پیدا بکنند آن را برای خود گناه میدانند و درمقام استغفار بر میآیند. البته همهی انبیاء و اولیای الهی در یک مقام و منزلت نیستند بلکه دارای مراتب مختلفی هستند، ولی به هر حال هرچه مراتب قرب بالاتر رود مراتب گناه هم لطیفتر و در عین حال عظیمتر میشوند.
برای تقریب به ذهن میگوییم که در امور عادی برخورد با یک شخصیت بزرگ فرضاً مرجع تقلید یا یکی از مقامات سیاسی - اجتماعی در یک سطح نیست. یک سطح عمومی هست که همهی مردم در مقابل آن شخصیت یک وظیفه دارند و در آن مرتبه توهین به او مثلاً حرام است. اگر کسی سب و یا توهین کند گناهی مرتکب شده است. اما اشخاص که به آن شخص بزرگ نزدیکترند وظائف دقیقتری دارند. اگر خلافی انجام دهند در حقیقت این کار خلاف مقتضای مقام آنهاست چون آن مقام یک اقتضای خاصی دارد، پس نسبت دادن گناه به این اشخاص، مافوق آن محرمات عمومی است که وظیفهی همه مردم است، بلکه چیزی است مخصوص خود آنها و برای آن شخص چه بسا عظمتش بیشتر از آن محرماتی است که مردم مرتکب میشوند. در واقع آن شخص بزرگ اگر گناهی مرتکب شود بیشتر احساس گناه میکند تا یک نفر از افراد عادی و لذا فرمودهاند:
«حسنات الابرار سیئات المقربین»(1)
شیخ حر عاملی، الجواهر السنیة، ص 83.
مقربان درگاه الهی بر حسب مقام قربشان وظائفی دارند که تخلّف از آنها را برای خودشان گناه تلقی میکنند که لازمهی آن گناه دوری از معبود است نه
1) (1)
اینکه لازمهاش عذاب جهنم و محرومیت از بهشت باشد، بلکه بالاترین ترس آنها این است که عنایت محبوب از آنها کم شود.
روشن شد که این پاسخ میتواند جواب تمام آیاتی باشد که به طور مطلق نسبت گناه و یا استغفار را به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم داده است. و همین گونه است پاسخ آیاتی که نسبت گناه و عصیان به حضرت آدم و یا دیگر انبیای الهی داده شده است که به جهت اختصار از آنها صرف نظر میکنیم.
در توضیح آیه اول سوره فتح میگوییم که این آیه خصوصیتی دارد که سایر آیات ندارند و آن این است که اگر در خود آیه دقت بشود شبهه برطرف میشود و خود آیه گواهی میدهد که این ذنب ربطی به محرمات الهی ندارد. برای اینکه از نظر مشرکان، این گناهی بوده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مکه را فتح میکند که آن گناه هم آمرزیده میشود، زیرا فتح مکه رابطهای با آمرزش محرمات الهی ندارد. زیرا فتحی است به دست مسلمانان و به رهبری پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که در نتیجه آن، کفار شکست خوردند. خدا میفرماید: ما این فتح را نصیب تو کردیم تا گناهانت بخشیده شود. پس این موضوع ربطی به گناه اصطلاحی ندارد.
اتفاقاً این سئوالی است که مأمون عباسی از حضرت رضا علیه السلام داشته است و حضرت در جواب فرمود: این ذنب، گناهی بود که مشرکان به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت میدادند(1)
عزیز الله عطاردی، مسندالامام الرضا علیه السلام، ج 2، ص 129.
؛ یعنی به عقیدهی آنان بالاترین گناه را پیغمبر انجام داده است که به بتهای آنان بد گفته و با دین آنان مبارزه کرده بود و این گناهی است که با فتح مکه رفع میشود و در اثر این فتح چنین نسبتهایی بر طرف میگردد نه اینکه ذنبی باشد که العیاذ الله نسبت به خدا انجام داده باشد.1) (1)
اینکه چرا خدا بخشید، میگوییم این یک بیان توحیدی است که در قرآن وجود دارد؛ یعنی اثر هر چیزنامطلوبی وقتی محو میشود که خدا آن را محو کرده باشد. خدا این فتح را نصیب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کرده است پس هر چه بر آن مترتب میکردند محو میشود. پس روشن گردید این ذنبی که در این آیه به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت داده شده است اصلاً ارتباطی با گناه اصطلاحی ندارد.
آیه چهارمیکه مورد شبهه واقع شده است این آیه شریف است:
(عَفَا اللّهُ عَنْکَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتّی یَتَبَیَّنَ لَکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْکاذِبِینَ)1 .
در این آیه دو جمله است که ممکن است دست آویز قرارگیرد؛ اول جمله (عَفَا اللّهُ عَنْکَ) و دوم جمله (لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ) است که ممکن است از آن سوء استفاده شود که دلیل عدم عصمت است. برای توضیح و رفع شبهه لازم است به شأن نزول آن توجه شود.
این آیه درباره عدهّای از منافقان و یا افراد ضعیف الایمان که برای جهاد درراه خدا کندی میکردند و به دنبال بهانه جویی بودند که در جهاد شرکت نکنند نازل شده است. چند نفر از جنگ تخلف کردند با اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بسیج عمومی داده بودند، ولی این عده تخلف کردند. آنگاه این آیه نازل شده و سخت آنان را نکوهش کرده است.
بعضی دیگر خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میآمدند و از ایشان استیذان میکردند که مثلاً ما کار داریم اجازه بدهید که در شهر بمانیم و در واقع عذر قاطعی نداشتند و برای اینکه پوششی بر کارشان باشد که اگر کسی اعتراضی کرد بگویند ما از خود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اجازه گرفتیم میآمدند و از ایشان اذن میگرفتند، حضرت هم ایشان را
میشناخت و میدانست اینها منافق و یا ضعیف الایمان هستند و اطاعت امر ایشان نمیکنند و برای اینکه ظاهرشان حفظ شود اذن میداد و این از نهایت عطوفت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود که پرده از روی کارشان برداشته نشود و از طرف دیگر موجب تجری دیگران نشود. پس آیه شریفه در چنین موقعیتی نازل شده است.
ظاهر آیه (عَفَا اللّهُ عَنْکَ) انتقاد میکند که به هر حال ترک اولی صادر شده است؛ یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اجازه داشت که به هر کس صلاح بداند اجازه بدهد که در جنگ شرکت نکند و بر ایشان حرام نبود که اذن دهد اگرچه بهتر این که به این عدّه اجازه داده نشود، بلکه بهتر بود آنان در این جنگ شرکت میکردند. بنابراین همین گونه که بعضی از مفسران گفتهاند یک ترک اولی بیشتر نبوده، نه اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گناه اصطلاحی انجام داده باشد. و ترک اولی منافات با عصمت ندارد و مستقاد از آیه این است که خداوند ترک اولی شما را بخشیده است.
علامه طباطبائی قدس سره فرموده است پیامبر در این جریان حتی ترک اولائی هم از ایشان صادر نشده است و آیه هم در مقام این نیست که بگوید آنچه را شما انجام دادید ترکش بهتر بوده است، بلکه این نحوهی بیان، مدحی است در لسان ذم و عتاب و سرزنش.
توضیح این که گاهی ممکن است در مقام مدح شخصی باشد؛ مثلاً بگویند تو چقدر دلسوزی میکنی آخر دلسوزی هم حد و اندازهای دارد و این آیه شریفه در صدد بیان چنین مطلبی است. میخواهد بفرماید چرا این اندازه حتی درباره منافقان مهربانی و دلسوزی میکنی؟ شاهد این ذیل آیه است که میفرماید:
(وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً)1.
اینها اصلاً قصد ندارند که در جهاد شرکت کنند و اگر قصد داشتند تهیه میدیدند و برای آن آماده میشدند. آیه نمیخواهد بگوید اولی این بود که اجازه نمیدادی که اینها شرکت نکنند، بلکه این آیه از باب ایاک اعنی و اسمعی یا جاره است(1)
یعنی: به در میگویم، دیوار تو بشنو.
و برای منافقان عتاب و توبیخ و برای شخص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مدح است. بنابراین آیه شریفه دلالت بر ترک اولی هم نخواهد بود.آیه پنجمیهم وجود دارد که از نظر شبهه قویتر از همهی آیات است و اگر به این شبهه جواب داده نشود ضررش از تمام شبهات بیشتر است، زیرا شبهه به مقام عصمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است حتی در مقام تبلیغ رسالت، در حالی که بقیه آیات مربوط به عمل شخص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود.
آیه این است:
(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِیٍّ إِلاّ إِذا تَمَنّی أَلْقَی الشَّیْطانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ فَیَنْسَخُ اللّهُ ما یُلْقِی الشَّیْطانُ ثُمَّ یُحْکِمُ اللّهُ آیاتِهِ وَ اللّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ * لِیَجْعَلَ ما یُلْقِی الشَّیْطانُ فِتْنَةً لِلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْقاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ وَ إِنَّ الظّالِمِینَ لَفِی شِقاقٍ بَعِیدٍ * وَ لِیَعْلَمَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ)2 .
«ما پیش از تو هم پیامبر و نبیی نفرستادیم، مگر اینکه وضع چنین بود که وقت تمنی میکرد شیطان میان امنیه او (آنچه مورد آرزوی اوست) چیزی القاء میکرد و خداوند القای شیطان را محو میکرد آنگاه آیات خود را محکم مینمود و انسجام میبخشید خداوند دانا و حکیم است تا آنچه را که شیطان القاء کرده وسیله آزمایش کسانی که در
1) (1)
دلهای آنان مرض است. و کسانی که آنان قساوت دارند قرار دهد به درستی که ستمکاران در دشمنی دوری هستند و تا بدانند کسانی که به آنها علم داده شده است که (قرآن) حق است و از جانب پروردگارت میباشد».
در تفاسیر و کتابهای حدیث اهل سنت داستان عجیب و دروغی نقل شده است که منشأ شبهه عظیمیدرباره عصمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و حتی عصمت در مقام تبلیغ وحی و رسالت ایشان شده است و به همین آیه هم استناد کردهاند. داستان به این شرح است.
وقتی در مکه سورهی مبارکه «النجم» بر ایشان نازل گردید مشغول قرائت آن شدند تا اینجا که میفرماید:
(أَ فَرَأَیْتُمُ اللاّتَ وَ الْعُزّی * وَ مَناةَ الثّالِثَةَ الْأُخْری)1 میگویند وقتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به این آیات رسیدند شیطان به زبان ایشان انداخت: تلک الغرانیق العلی و ان شفاعتهنّ لیرتجی. بعد هم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به سجده افتادند. آنگاه جبرئیل نازل شد و گفت: چه خواندی؟ آن حضرت فرموند: اینها را خواندهام. جبرئیل گفت: من اینها را نگفتهام بلکه اینها را شیطان القاء کرده است.
بعد از آنکه این دو جمله اضافه شد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به تعلیم جبرئیل گفتند اینها در قرآن نیست و به مردم اطلاع دادند که این دو جمله از قرآن نیست. عدهای این داستان را نقل و آن را بر آیات سوره حج تطبیق کردند که هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر اینکه وقتی میخواست آیاتی را بخواند شیطان چیزهایی را داخل
آن میکرده است و گفتهاند تمنّی به معنای قرائت است و برای شاهد مثال، شعری هم از عربی نقل کردهاند که تمنّی به معنای قرائت است.
در جواب میگوییم این مطلب صرف نظر از اینکه شبههای دربارهی عصمت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است، اصلاً اساس وحی و اعتماد بر کتاب خدا را متزلزل میکند و دست آویزی برای دشمنان اسلام شده و کتاب «آیات شیطانی» سلمان رشدی مرتدّ از همین جا پیدا شده است و لذا باید این شبهه را جواب داد.
اولاً اصل این داستان به دروغ بودن خود شهادت میدهد و علائم جعل و دروغ در آن موجود است و بدون شک به دست دشمنان اسلام جعل شده است.
اینک دلایلی را در رد این داستان مطرح میکنیم.
الف: خداوند در آیات نخستین همین سوره میفرماید:
(وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی)1.
«
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم از روی هوای نفس سخن نمیگوید».
با وجود چنین آیهای چگونه ممکن است در ادامهی همین سوره چنین مطلبی و چنین جریانی پیش بیاید.
ب: در جای دیگری از قرآن آمده است که اگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پارهای از سخنان بر ما افتراء ببندد با کمال قدرت او را میگیریم و سپس رگ دل او را پاره میکنیم. و نیز در جای دیگر از قرآن آمده است که شیطان بر کسانی که ایمان آوردهاند و بر خدا توکل میکنند تسلطی ندارد و تنها بر کسانی که دوستش میدارند و به خدا شرک میورزند تسلط دارد(1).
ج: علاوه بر اشکالات محتوایی که بر این داستان وارد است این که سوره حج به اتفاق مفسران از سورههای مدنی است نه مکّی و سوره نجم از سورههای مکّی
1) (2) ر. ک: نحل، آیات 100 و 99.
است و طبعاً نمیتواند هیچ ارتباطی با هم داشته باشند. متأسفانه باید گفت در تفاسیر اهل سنت مدنی بودن ومکی بودن آیات فراموش شده و سرانجام این شبهه به وجود آمده است. اینها مواردی بود که دلالت میکند که این داستان دروغ و مجعول است و اساسی ندارد.
اما جواب اصلی و محتوایی این است که حضرت استاد محقق آیت الله مصباح فرمودند و خلاصه کلام ایشان این است - به گونهای که از درس معظمله استفاده کردهام -.
مفاد آیه مورد بحث هیچ ربطی به موضوع قرائت ندارد، زیرا هیچ یک از لغت شناسان نگفتهاند که لفظ تمنی به معنای قرائت است. و فرضا که در یک شعری هم تمنی به معنای قرائت و خواندن آمده باشد که البته آن هم محل اشکال است، چون ممکن است انسان چیزی را آرزو کند و به زبان بیاورد و بگوید و از جهت اینکه آرزو را به زبان آورده است کاشف از تمنّی باشد و از این جهت گفته تمنّی نه اینکه اصل کلمه تمنّی به معنای خواندن و قرائت باشد.
این همه کتب لغت عرب هست اشعار هست وکلمات فصیحان نیز هست، در کجای آنها تمنّی به معنای گفتن و یا قرائت کردن به کار رفته است. و همهی مردم عرب و غیر عرب میدانند واژه تمنّی به معنای آرزو کردن است و آرزو کردن این است که انسان به ذهنش یک طرحی را در نظر بگیرد و دلش بخواهد آن طرح و یاچیز دیگر تحقق پیدا بکند. حالا وقتی پیامبری آرزو میکند؛ آرزوی تحقق رسالتش میکند، ولی این طور نیست که همیشه آرزوی او محقق شود بلکه شیطان در تحقق آرزو دخالت میکند و در آن ایجاد مشکل میکند چون کار شیطان وسوسه در اذهان مردم است و نمیگذارد ایمان بیاورند و در نتیجه نمیگذارد آرزوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تحقق پیدا کند. این آیه شریفه میفرماید خداوند این
وسوسه شیطان را از بین میبرد و نمیگذارد آرزوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از بین برود، بلکه سرانجام آرزوی آن حضرت تحقق پیدا میکند.
اصل شبهه و تکیه گاه آن این قسمت آیه است که میفرماید:
(فَیَنْسَخُ اللّهُ ما یُلْقِی الشَّیْطانُ)1
چون نسخ در اصطلاح ما یک معنای خاصّی است؛ یعنی اگر آیهای نسخ شد؛ یعنی حکم آن تغییرکند و حکم دیگری جایش را بگیرد.
شبهه کنندگان خیال کردهاند که نسخ در «فینسخ الله» به این معنا است که مطلبی که شیطان القاء میکند در یک کلمه، آن را نسخ میکند. در صورتی که معنا نسخ درلغت، این نیست. پس باید بررسی کرد معنای نسخ چیست.
می گویم نسخ کردن چیزی به معنای زائل کردن است. وقتی گفته شود نسخ کردم؛ یعنی محو کردم. در حقیقت کلمهی نسخ دارای دو معناست.
اول: به معنای نقل است؛ یعنی چیزی را از جایی به جای دیگر منتقل کردن.
دوّم: به معنای محو و زائل کردن است. وقتی گفته میشود نسخ حکم؛ یعنی محو کردن حکم. پس معنای آیه این است که خداوند آن القائات شیطان را محو و در مقابل آیات خود را محکم میکند و سرانجام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیروز خواهد شد، همان طوری که فرموده است:
(کَتَبَ اللّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی)2 .
اما ذیل آیه شریفه مورد بحث که میفرماید:
(لِیَجْعَلَ ما یُلْقِی الشَّیْطانُ فِتْنَةً لِلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ)1...
ممکن است اشاره باشد به این مطلب که با اینکه شیطان وسوسه میکند، در عین حال اصل وجود شیطان و وسوسه کردن او جزء نظام کلی عالم است و درست است که در نهایت کار خدا پیروز است و انبیاء غالب میشوند، ولی اصل وجود شیطان جزء مصالح کلی نظام است. چون وسیلهای است برای آزمایش کسانی که در دل آنان مرض است و به قساوت قلب مبتلا هستند و آیات حق در آنها اثر نمیکند که در این صورت شیطان آنها را فریب میدهد.
از طرف دیگر مؤمنان آزمایش میشوند و در اثر وسوسههای شیطان و کار شکنی او نا امید نمیشوند و میدانند آنچه بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده حق است و از آن پیروی میکنند. بر این اساس میگوییم این آیه شریفه بر آنچه توهم کردهاند دلالتی ندارد و همانگونه که روشن شد آن داستان هم جعلی و دروغ است و از طرف دشمنان اسلام صورت گرفته است.(1)
1) (2) معارف قرآن، آیت الله مصباح، جلسه 68.
استدلال به آیات قرآن
استدلال به روایات
پاسخ بعضی از اشکالات
یکی از روشنترین مسائل نزد همهی مسلمانان جهان این است که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم آخرین پیامبر و شریعت اسلام آخرین شرایع آسمانی است و بعد از آن نه شریعت جدیدی خواهد آمد و نه پیامبر دیگری مبعوث خواهد شد. این موضوع به قدری مسلم است که در طول تاریخ اسلام امری ضروری بین مسلمین شناخته شده است و تمام فرقههای مسلمان به آن اذعان و اعتراف دارند و هیچ کس در آن تردید نکرده است. زیرا هم قرآن ختم نبوت را اعلام کرد و هم ابدی و جهانی بودن اسلام را و هم خود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و هم امامان معصوم علیهم السلام با صراحت و قاطعیت این موضوع را به همه مسلمین رسانیدهاند که هیچ ابهامی برای احدی باقی نمانده است.
همچنین عقل هم این مطلب را مورد اذعان و تأیید قرار میدهد، زیرا علل تجدید نبوتها با آمدن پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم از میان رفت و با رفتن علت، معلول هم از بین میرود.
ما در این قسمت به چند آیه و روایت استدلال میکنیم، آنگاه به بعضی از شبهات که از طرف مخالفین اسلام مطرح شده است پاسخ میدهیم.
«محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست، ولی رسول خدا و آخرین پیامبران است و خداوند به هر چیزی داناست».
این آیه در ارتباط با مطلقه زید بن حارثه نازل شده است و هدف آیه کوبیدن یک سنت غلط است که ازدواج با مطلقه پسر خوانده را جایز نمیدانست.
در این جا با شیوه خاصی مسأله خاتمیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را مطرح و آن را با صراحت بیان کرده است.
معنای خاتم که بر وزن خاتم است «ما یختم به» است؛ یعنی چیزی که به وسیله آن پایان داده میشود و نیز به معنای چیزی است که اوراق و مانند آن را مهر میزنند. در گذشته و امروز معمول بوده و هست که وقتی میخواهند دَرِ نامه و یا ظرف یا خانهی را ببندند و کسی آن را باز نکند روی در یا قفل آن، ماده چسبندهای میگذارند و روی آن مهر میزدند که امروز آن را تعبیر به لاک و مهر میکنند. به صورتی که برای گشودن آن حتماً باید مهر و آن شیء چسبنده شکسته شود. به مهری که به این گونه اشیاء میزنند خاتم میگویند و از آنجا که درگذشته گاهی از گلهای سخت و چسبنده استفاده میکردند «ما یوضع علی الطینة» هم گفته شده است.
این هم به این سبب است که این کلمه از مادهی ختم به معنای پایان گرفته شده است. و اگر میبینیم یکی از معانی خاتم انگشتر است به این علت بوده که نقش مهرها را غالبا روی انگشترها یشان میکندند و به وسیله انگشتر نامهها را مهر میکردند.
از جمله نکاتی که در حالات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام و شخصیتهای دیگر مطرح میشود نقش خاتم آنهاست.
شیخ حر عاملی قدس سره نقل میکند که:
«انّ خاتم رسول الله کان من فضّة، نقشه محمد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم»(1)
شیخ حر عاملی، وسایل الشیعة، ج 5، ص 78.
.یکی از حوادث سال ششم هجرت این بود که انگشتر نقش داری انتخاب فرمودند: آن هم به این علت که به آن حضرت عرض کردند که پادشاهان نامهی بدون مهر را قبول نمیکنند.
با این بیان روشن میشود که خاتم گرچه امروز به انگشتر تزیینی اطلاق میشود، ولی ریشهی اصلی آن به معنای پایان و ختم کننده چیزی است. و در آن روز به آن انگشترهایی میگفتند که با آن نامهها را مهر میکردند. پس معنای جدید و امروزی معنای اصلی خاتم نیست.
شاهد دیگری که دلالت میکند در این آیه شریفه، مراد از خاتم، ختم کننده و پایان دهنده است این است که در آیهی (الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ)2 ختم به معنای پایان دادن و مهر کردن آمده است.
1) (1)
و نیز در آیه (خَتَمَ اللّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ وَ عَلی أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ)1 ختم، به همین معنا آمده است.
از این گذشته هر کس کمترین اطلاعی از ادبیات عرب داشته باشد میداند اصطلاح «خاتم النبیین» به روشنی دلالت بر خاتمیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم میکند و تردیدی در آن ندارد.
«جز این نیست که این قرآن بر من وحی شده تا اینکه شما و تمام کسانی که به آنها میرسد انذار کنم».
روشن است که جملهی (وَ مَنْ بَلَغَ) افاده عموم میکند و دلالت بر جهانی بودن قرآن و رسالت جهانی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم دارد. و از طرف دیگر دلالت بر خاتمیت آن حضرت میکند. چون مفاد آیه این است که پیامبر مأموریت دارد تا پیامش را به همه بشریت در تمام زمانها تا روز قیامت برساند. پس دیگر جایی برای احکام دیگری غیر از دین اسلام باقی نمیماند.
«جاوید و پر برکت است خداوندی که قرآن را بر بندهاش نازل کرد تا تمام جهانیان را انذار نماید».
این آیه شریفه هم به طور روشن بر رسالت جهانی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم دلالت دارد و هم بر اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آخرین پیامبر است و پیامبر و شریعتی بعد از او نخواهد آمد. چون بعد از آنکه آیه بر رسالت جهانی و جاودانگی دین اسلام دلالت میکند، جایی برای شریعت دیگری باقی نمیماند.
قبل از ترجمه آیه و توضیح آن لازم است یاد آور شویم که مقصود از «ذکر» مسلم قرآن است، به دلیل آیه شریفه:
(وَ قالُوا یا أَیُّهَا الَّذِی نُزِّلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ)2.
«ای کسی که قرآن بر تو نازل شده است تو دیوانه ای».
آیه دیگر: (إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ)3.
«ما قرآن را بر تو نازل کردیم و حتماً خودمان آن را حفظ میکنیم».
در همهی این آیات مقصود از «ذکر» قرآن است. پس معنای آیات مورد بحث این میشود: کسانی که به قرآن کافر شدند، وقتی برای آنها آمد به کیفر خود میرسند و به راستی که آن، کتابی ارجمند است. از پیش روی آن و از پشت سرش، باطل به سوی آن نمیآید؛ وحی و تنزیلی است از جانب حکیمی ستوده، پس قرآن کتابی است که به هیچ وجه باطل د رآن راه ندارد چون فرو فرستاده شده از جانب خدای عزت مند و حکیم است.
نفوذ باطل به قرآن به چند وجه تصور میشود:
تحریف آیات قرآن.
احکام آن به وسیله کتاب دیگری نسخ شود.
جریانهایی که قرآن خبر داده مطابق با واقع نباشد و بطلان آن برای مردم ظاهر شود.
از این آیه استفاده میشود که هیچ کدام از اینها در قرآن راه ندارد و این کتاب بر اثر حقانیت خود تا روز قیامت برای همهی مردم حجت است و در نتیجه حجّیت قرآن ابدی است و ابدی بودن قرآن مساوی است با ابدی بودن رسالت پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم و شریعت اسلام و اینکه پس از پیامبر شریعت دیگری نیست.
به بیان دیگر هنگامی که حقانیت و جاودانگی و همیشگی قرآن ثابت شده، اگر کتاب و شریعت دیگری بیاید و یا عین شریعت اسلام خواهد بود و یا غیر از آن. اگر عین شریعت اسلام باشد دیگر نیازی به دوّمی نیست، زیرا لازمهاش لغویت است و لغویت در کار هر عاقلی قبیح است تا چه رسد به خدای حکیم. و اگر شریعت دوم غیر از اسلام باشد یا باید هر دو حق باشند و یا یکی از آنها حق باشد. اگر هر دو حق باشند باید دو حکم متناقض حق باشد و این محال است پس باید یکی حق باشد و دیگری باطل. و از آنجایی که قرآن به صراحت حقانیت اسلام را تصدیق کرده است پس باید کتاب بعدی باطل باشد؛ یعنی درحقیقت، شریعت دوم، آسمانی نبوده و آورندهاش به دروغ به خدا نسبت داده است پس روشن شد که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم آخرین پیامبر است و شریعت اسلام نیز آخرین شریعت است.
در رابطه با مسأله خاتمیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و جهانی بودن دین اسلام به روایات فراوانی میتوان استدلال کرد. در این بخش به چند نمونه اکتفا میکنیم.
«حلالی حلال الی یوم القیامة و حرامی حرام الی یوم القیامة(1)
بحارالانوار، ج 2، ص 260.
؛ حلال من تا روز قیامت حلال و حرام من نیز تا روز قیامت حرام است».این نوع تعبیرات بیان گر ادامهی این شریعت تا پایان جهان است. گاهی نیز با این عبارت رسیده است:
«حلال محمد حلال الی یوم القیامة و حرامه حرام الی یوم القیامة»(2).
حلال محمد حلال تا روز قیامت است و حرام او تا روز قیامت حرام است.
«... الا فلیبلغ الشاهد الغائب لا نبّی بعدی و لا امة بعدکم ثم رفع یدیه الی السماء حتی لیری بیاض ابطیه؛(3)ای مردم آگاه باشید! حاضرین به غایبین برسانند بر اینکه پیامبری بعد از من نخواهد بود و امت دیگری بعد از شما نخواهد آمد. آنگاه دست به سوی آسمان بالا برد به طوری که سفیدی زیر بغلش پیدا شد و عرضه داشت خداوندا شاهد باش که این رسالت را به مردم رسانیدم. اللهم اشهد انی قد بلغت».
«ایها الناس انّه لا نبی بعدی و لاسنة بعد سنتی فمن ادعی ذالک فدعواه و بدعته فی النار فاقتلوه و من تبعه فانّه فی النار؛(1)
بحارالانوار، ج 23، ص 531.
بعد از من پیامبری نخواهد آمد و بعد از سنت من سنتی نیست و هر کس ادّعای پیامبری بکند و مدعی دین و شریعتی بشود قتلش واجب است و او و پیروانش در آتش خواهند بود».از جمله «لا سنة بعد سنتی» کاملاً استفاده میشود که رسالت پیامبر جهانی و از جمله «لا نبّی بعدی» استفاده میشود که آن حضرت خاتم النبیین است.
«بی والله بشر الاولون من النبیین و المرسلین و انا خاتم النبیین و المرسلین و الحجة علی جمیع المخلوقین من اهل السماوات و الارضین؛(2)به خدا سوگند یاد میکنم که همهی انبیاء و پیامبران قبل از من بشارت آمدن من را دادهاند و من خاتم پیامبران و انبیاء وحجت بر تمام آفریدههای الهی از اهل آسمانها و زمین هستم».
«امّا رسول الله فخاتم النبیین و لیس بعده رسول و لا نبّی ختم الانبیاء برسولالله صلی الله علیه و آله و سلم الی یوم القیامة و ختم با القرآن الکتب إلی یوم القیامة(3)؛ اما پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم پس او خاتم پیامبران است و بعد از او پیامبری و نبیی نیست. همهی پیامبران تا روز قیامت به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ختم شدند و به وسیلهی قرآن تمام کتابهای آسمانی نیز ختم شد».
«امین وحیه و خاتم رسله و بشیر رحمته و نذیر نقمته».
و در خطبهای دیگر میفرماید:
«ارسله علی حین من الرسل و تنازع من الالسن فقفی به الرسل و ختم به الوحی»(1)
خطبه 133.
.در خطبه اول نهج البلاغه هم میفرمایند:
«... الی ان بعث الله سبحانه محمداً رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم لانجاز عدته و اتمام نبوته».
و در خطبه 193 هم آمده است:
«ثم إنّ هذا الاسلام دین الله الذی اصطفاه لنفسه ثم جعله لاانفصام لعروته ولا انهدام لاساسه و لا انقطاع لمدّته ولا اعفاء لشرایعه».
«انّ الله ختم بنبیّکم النبیین فلا نبّی بعده ابداً و ختم بکتابکم الکتب فلاکتاب بعده ابداً؛(2)درستی که خداوند پایان داد به پیامبر شما تمام پیامبران را و پایان داد به کتاب شما (قرآن) کتابهای آسمانی را پس پیامبری بعد از پیامبر شما نیست و کتاب آسمانی بعد از قرآن شما نیست».
از امامان بزرگوار دیگر هم احادیث زیادی در رابطه با خاتمیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و جهانی و ابدی بودن دین اسلام رسیده است و ما به جهت اختصار از آنها صرف نظر کردیم. از تمام آنها به طور خیلی روشن خاتمیت دین اسلام و رسالت پیامبر آخرالزمان استفاده میشود که برای هیچ کس جای تردیدی باقی نمیماند.
ممکن است در اینجا سؤالاتی مطرح شود که باید آنها را بررسی کرد؛ مثلاً مگر ممکن است جامعه انسانی متوقف شود؟ مگر ممکن است سیر تکاملی بشر به حدی برسد و دارای مرزی باشد مگر با چشم خود نمیبینیم که انسانهای امروز در مرحلهای بالاتر از علم و دانش و فرهنگ نسبت به گذشته قرار دارند، با این حال چگونه ممکن است دفتر نبوت به طور کلی بسته شود و انسانها در این سیر تکاملی از رهبری پیامبران تازه محروم شوند؟
وقتی انسانها به مرحلهای از بلوغ فکری و فرهنگی میرسند که بتوانند با استفاده مستمر از یک سلسله اصول و تعلیماتی که پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم به طور کامل در اختیار آنها قرار داده، راه خود را ادامه دهند - بدون اینکه نیاز به شریعت تازهای داشته باشند - دیگر چه ضرورتی برای آمدن پیامبر جدید است؟
این موضوع درست مانند انسانی میماند که در مقاطع مختلف نیاز به معلم و مربی جدید دارد تا دورانهایی را بگذراند، اما هنگامی که به مرحلهای بالاتر رسید و یا مجتهد وصاحب نظر در علم و یا علوم مختلف گردید، دراینجا دیگر به تحصیلات نزد استاد جدیدی ادامه نمیدهد، بلکه به اتکاء آنچه از محضر اساتید مخصوصا استاد اخیر آموخته به بحث و تحقیق و مطالعه و بررسی میپردازد و سیر تکاملی خود را ادامه میدهد و به تعبیر دیگر نیازها و مشکلات راه را با آن
اصول کلی که از استاد در دست دارد حل میکند. بنابراین لزومی ندارد که با گذشت زمان همواره دین و آئین تازهای پا به عرصهی وجود بگذارد.
به تعبیر و بیان دیگر، انبیای پیشین برای اینکه انسان بتواند در این راه پرنشیب و فرازی که به سوی تکامل دارد پیش برود، هر کدام قسمتی ازنقشهی این مسیر را در اختیار او گذاردهاند تا این که انسان شایستگی آن را پیدا کرد که نقشهی کلی و جامع تمام راه را به وسیله آخرین پیامبر در اختیار او بگذارند. بدیهی است با دریافت نقشهی کلی و جامع، نیازی به برنامه تازه و دیگری نیست. در حقیقت این بیان، همان تعبیری است که در روایات خاتمیت آمده و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را آخرین پیامبر نامیدهاند و ایشان را گذارنده آخرین آجر از کاخ زیبا و مستحکم رسالت به شمار آوردهاند.
استدلالهای ما تا اینجا در مورد عدم نیاز به دین جدید بود. اما موضوع رهبری و امامت بعد از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم که عبارت است از نظارت کلی واعمال ولایت بر اجرای این اصول وقوانین و دست گیری از واماندگان در راه رسیدن به کمال و معنویت و نیز ادارهی امور سیاسی و اجتماعی و معنوی امت اسلامی امر دیگری است که انسان هیچ وقت از آن بینیاز نخواهد بود. به همین دلیل پایان یافتن سلسله نبوت به معنی پایان سلسله امامت نیست، زیرا تبیین و توضیح این اصول و تفسیر آن و عینیّت بخشیدن و تحقق خارجی آنها بدون استفاده از یک رهبر معصوم الهی ممکن نیست.
خلاصه کلام این است که امامت و رهبری در اسلام دراستمرار نبوت است و هرگز پایان پذیر نیست. چون امامان معصوم علیهم السلام حافظان و نگهبانان شریعت هستند که توسط پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم از جانب خدای متعال فرستاده شدهاند.
نقش عظیم پیامبران در سازندگی تمدن انسانی
عمده ترین اهداف بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و سایر انبیاء
بررسی تاریخ نهضت پیامبران نشان میدهد از آنجا که آنان آورندهی دین و شریعت الهی بودند ونیز انگیزه بعثت آنان تبلیغ دین و گسترش احکام خدا بود و نیز آنان مرّوج اخلاق و فضائل انسانی بودهاند، بیش از همهی انسانها منشأ دگرگونی فکری و اخلاقی جامعه بودهاند و توانستند آثار دین و شریعت و دین داری را در طول تاریخ در جوامع انسانی به وجود بیاورند و فرهنگ عدالت، انسانیت، نوع دوستی، برادری و برابری، خدمت به بشر، محبّ - ت، آزادی انسانها، صلح و صفا، طهارت و تقوا و دیگر فضائل انسانی و اجتماعی را برای بشریت به ارمغان بیاورند.
پیامبران الهی بودند که چهرهی ستمکاران، جباران، ریا کاران و منافقان و خودخواهان را به مردم شناساندند و همین طور حرکت و بسیج مردمی و جانبازی و جهاد در راه خدا و فداکاری و مقاومت و پایداری و مبارزه با اسارت و ذلّت و نیز تلاش برای نجات و آزادی را در سر لوحه برنامه خود قرار دادند.
خداوند متعال درباره نقش پیامبران و هدف بزرگ آنان میفرماید:
(وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ)1 .
«در هر سرزمینی و برای هر امتی پیامبری را به رسالت مبعوث کردیم و دعوتش این بوده است که فقط خدا را پرستش و از طاغوت اجتناب نمایید».
علامه طباطبائی میگوید:
«این دعوت عظیم دینی که از قدیمترین عصرهای تاریخ بشر، بلکه از زمانهای ما قبل تاریخ نیز همراه بشر بوده، ناچار اثر عمیقی در حیات اجتماعی بشر و روحیات افراد گذاشته و موجب بقای صفات حمیده و اخلاق فاضله در جامعه انسانی شده است و اگر بسیاری از مردم هم آن را نپذیرفتند ولی خواه و ناخواه تحت تاثیر آن واقع شدهاند. بلکه حقیقت امر این است که به حکم وراثت یا در اثر تقلید از امتهای دین دار به ایشان رسیده به دلیل اینکه دین همیشه در جامعه طرفداران قابل ملاحظهای داشته و جمعیتهای مهمی از آن پیروی میکردند»(1)
ترجمه المیزان، ج 2، ص 212.
.بدون شک آثار دین و دین داران در تمام جوامع انسانی امروز اگرچه متدین به دین حق هم نباشند مشهود است و جز اندکی انکار نمیکنند. و تمام این آثار مرهون دعوت پیامبران الهی بوده و خواهد بود و هر جا فضیلتی به چشم میخورد از آثار دعوت انبیای الهی و یا اوصیاء و مبلغان شریعت آنان است. بنابراین باید گفت این دعوت انبیاء و اهدافی که به دنبال آن بودند این تمدن عظیم را به وجود آورده است.
اگر پیامبران الهی نیامده بودند، قطعاً جهل و نادانی و نا امنی و ضلالت و گمراهی یکسره سراسر عالم را فرا گرفته بود و قافله بشریت تا ابد در حیرت و
1) (1)
ضلالت به سر میبرد و هیچ فرهنگ و تمدنی به وجود نمیآمد. شاهد ما زمان فترت بین حضرت عیسی میسح علیه السلام و بعثت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است که حدود شش قرن فاصله بود و آن زمان را جاهلیت نام گذاری کردهاند، آن هم به دلیل نبود فرهنگ و تمدن در میان اعراب جاهلی تا اینکه خداوند بر بشریت منت نهاد و برای آنان پیامبری دلسوز و مهربان فرستاد تا بشریت را نجات دهد وآنان را به فرهنگ و تمدن برساند.
برای ساخت این تمدن عظیم لازم بود پیامبری مبعوث شود و برای دعوتش اهدافی درنظر داشته باشد که با تحقق آن اهداف به تمدن انسانی کمک کند.
ما در این قسمت به عمدهترین اهداف پیامبران به ویژه پیامبر اعظم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم اشاره میکنیم.
از اهداف مهّم پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بلکه اولین هدف ایشان، پاک و پاکیزه کردن و تعلیم و تربیت انسانهاست. در این رابطه سه آیه بسیار مهم در قرآن داریم.
آیه نخست که از جمله دعاهای حضرت ابراهیم علیه السلام است:
(رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ)1.
«خداوندا! در میان فرزندان من پیامبری از خودشان مبعوث گردان تا بر آنان آیات تو را بخواند و کتاب و حکمت را به آنان آموزش دهد و آنان را تزکیه نماید».
آیه دوم میفرماید:
(لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ)1.
«به تحقیق که خداوند بر همهی مؤمنان منّت گذاشت آن هنگامی که در میان آنان پیامبری از جنس خودشان برانگیخت تا بر آنان آیاتش را بخواند و آنها را تزکیه نماید و به آنان علم و کتاب و حکمت بیاموزد اگر چه آنان پیش از این در گمراهی آشکار بودند (دوران جاهلیت)».
آیه سوم، آیه دوم سوره جمعه است که از نظر معنا و مفهوم موافق با آیه سوره آل عمران است.
منظور از تلاوت آیات خدا در هر سه آیه این است که آیات قرآن را که بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل میشود برآنان بخواند با اینکه خودش درس ناخوانده است.
مراد از (وَ یُزَکِّیهِمْ) این است که آنان را رشد بدهد که همراه با خیر و برکت باشد، همان گونه که از لغت زکات استفاده میشود که به معنای نمو و رشد و ترقی است. بنا براین تزکیه کردن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عبارت است از رشد صالح؛ به این گونه که آنان را به اخلاق و صفات نیک و اعمال و کارهای خوب و شایسته عادت دهد که از این طریق انسانیت آنان را به کمال برساند، و از راه اخلاق فاضله و اعمال و رفتار پسندیده آنان را در دنیا و آخرت به سعادت برساند.
منظور از تعلیم کتاب و حکمت این است که الفاظ قرآن را به آنان آموزش دهد و آیات مشکل قرآن را برای آنان تبیین و تفسیر نماید. و مقابل آن تعلیم
حکمت است که مراد از آن، این است که معارف و علوم حقیقی و بلندی را که در قرآن وجود دارد به آنان آموزش دهد. اینکه گاهی با تعبیر تلاوت آیات و گاهی به عنوان کتاب آمده، منظور این است که هر دو از نعمتهای بزرگ خدای متعال است که بر انسان منّت نهاده است.
مطلب دیگر این است که در این دو آیه، تزکیه را بر تعلیم کتاب و حکمت مقدم داشته است. بر خلاف آیهی سوره بقره که بیان کنندهی دعوت حضرت ابراهیم علیه السلام است که در آن جا تعلیم کتاب و حکمت مقدم شده است.
علت تقدم تزکیه بر تعلیم این است که خداوند متعال درمقام توصیف کردن کیفیت تربیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است که ابتدا مؤمنان امت را تزکیه میکند و آنان را از اخلاق بد و رذائل نفس پاک میکند تا زمینه برای تعلیم معارف قرآن و حکمت و دانش فراهم شود. و مسلم درمقام تربیت، تزکیه مقدم بر تعلیم و آموزش است اما در سوره بقره (دعای حضرت ابراهیم علیه السلام) در مقام بیان درخواست حضرت ابراهیم علیه السلام است که این سه امر بزرگ را برای فرزندانش از خدا طلب مینماید و آموزش علوم و معارف از لحاظ مرتبه و هم از لحاظ تحقق و وجود خارجی هم بالاتر و هم اقدم بر تزکیه باطن است، چون تزکیه، مربوط است به اخلاق و عمل این دو بعد از تعلیم علوم و معارف است، زیرا اول باید معارف و حقایق را یاد بگیرند و بعد به آنها عمل کنند(1)
ر. ک: المیزان، ج 19، ص 265.
.درسوره توبه همراه با تزکیه واژه تطهیر هم آمده است آنجا که فرموده:
(خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ وَ اللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ)2 .
1) (1)
«ای پیامبر از آنان زکات را بگیر، چون آنها را پاک و باطن آنها را تزکیه میکنی، و برای آنان طلب رحمت از خدا بکن، زیرا طلب رحمت کردن موجب آرامش آنان خواهد شد و خداوند شنوا و دانا است».
در این آیات سه؛ عنوان تعلیم و تزکیه و تطهیر به عنوان بالاترین هدف بعثت و نقش عمدهی رسول مکرم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بیان شده است که از اهداف و و ظائف اصلی و مهم پیامبران الهی است و هیچ کس غیر از پیامبران الهی نمیتواند این خدمت را به بشریت بکند و این کارها از اختصاصات پیامبران و رجال وحی است و دیگران اگرچه از نوابغ هم باشند از عهده این امور بر نمیآیند.
بنابراین پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم آمده است تا پایه واساس اخلاق وانسان سازی و تربیت را که انبیای الهی پایه گذاری کردند به اتمام برساند و فضائل انسانی را در جوامع بشری کامل گرداند. در این زمینه روایات زیادی از آن جناب رسیده است که مشهورترین آنها این جمله است که فرمودند: «انما بعثت لا تمم مکارم الاخلاق»(1)
علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 16، ص 210.
.جز این نیست که من مبعوث شدم تا اخلاق کریمانه را در میان مردم به اتمام برسانم.
چگونگی تربیت انسانها از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
اما اینکه چگونه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم انسانها را تربیت و آنان را تزکیه میکند، میتوان گفت این هدف بزرگ از دو طریق محقق شده است:
الف) تبیین زبانی، اولین راه تبیین زبانی، از راه تبلیغ مبانی و فضائل اخلاقی و تربیتی و آگاهی دادن و آموزش آن است. همان طوری که آیات گذشته تعلیم
1) (1)
کتاب و حکمت و خواندن آیات قرآن را از اهداف رسالت قرار داده است و شکی نیست که پایه اصلی اخلاق و تربیت بیان فضائل و آثار آنها و نیز بیان رذائل اخلاقی و مفاسد و خطرهای آنهاست و این کار به خوبی و به طور جد از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و اولیای بزرگ اسلام صورت گرفته است.
ب) الگو بودن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دوم راه اسوه و الگوی عملی بودن خود پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است. چون آن بزرگوار صاحب اخلاق و صفات حسنه بسیار زیادی بودند که در گفتار و رفتار ایشان دیده میشد. ایشان از هر عیب و زشتی پاک و مبرا و متخلق به اخلاق الهی بودند و از تند خویی و خشونت در اعمال و رفتار پرهیز میکردند و صداقت و صفای ظاهر و باطن در حد اعلا در وجود ایشان متبلور بوده است، همان طور که خداوند ایشان را به خلق عظیم ستوده است:
(وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ)1.
«ای پیامبر تو بر اخلاق بزرگی هستی».
و نیز در سورهی احزاب آن حضرت را به عنوان اسوه معرفی کرده و میفرماید:
(لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکَرَ اللّهَ کَثِیراً)2 .
«به تحقیق برای شما امت اسلامی در اقتدا به رسول خدا اسوه و الگوی خوبی است، برای کسی که به خدا امیدوار است و روز قیامت را باور کرده و خدا را بسیار یاد کند».
چون هر انسانی در رابطه با تعلیم و تربیت همان گونه که به تعلیم و داشتن قوانین تربیتی نیاز دارد، همان طور هم نیازمند اسوه و الگوی مناسب است. و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به این طریق به اهداف تربیتی خود رسیدند.
ج) بشارت و انذار، سومین روش برای تعلیم و تربیت استفاده از شیوه بشارت و انذار است. این موضوع روش همهی پیامبران الهی بوده است. در این زمینه آیات و روایات زیادی وارد شده است که به بعضی از آنها اشاره میکنیم:
(وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلِینَ إِلاّ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ فَمَنْ آمَنَ وَ أَصْلَحَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ)1.
«و ما نفرستادیم پیامبران را مگر اینکه مژده دهندگان و بیم دهندگان بودند پس هر کس به خدا ایمان آورد و خود را اصلاح کند پس ترس و اندوهی برآنان نخواهد بود».
نمونهی دیگر این آیه است که میفرماید:
(وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ کَافَّةً لِلنّاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ)2.
«و تو را نفرستادیم مگر برای همهی مردم در حالی که مژده دهنده و بیم دهنده باشی ولی بیشتر مردم نمیدانند».
امیرالمؤمنین علیه السلام در وصف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید:
«امین وحیه و خاتم رسله و بشیر رحمته و نذیر نقمته(1)؛ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم امین وحی خدا و خاتم پیامبران و مژده دهنده رحمت الهی وبیم دهنده از عذاب خدا بود».
1) (3) نهج البلاغه، خطبه 168.
در این آیات و روایات، بشارت را که عبارت از وعدهی پیامبر به بهشت و سعادت و رحمت الهی است و هیمن طور انذار را که وعدهی عذاب و جهنم سوزان خدا و شقاوت و هلاکت در دنیا و آخرت است، شیوه و روش پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و دیگر انبیاء در هدایت انسانها شمرده است. و این بشارت و انذار بر اساس استفاده از فطرت منفعت طلبی و فرار از زیان و ضرر است که در انسان گذاشته شده است.
بشارت، به منظور بیدار کردن غریزهی سود خواهی و انذار و ترسانیدن از عذاب الهی به منظور بیدار کردن غریزه فرار از زیان و ضرر است که آنهم در نهاد انسان قرار داده شده است.
انسانهایی که عناد و لجاجت نداشته باشند از طریق بشارت و انذار میتوان آنها را هدایت کرد تا به تربیت صحیح دست پیدا کنند، زیرا بهترین راه برای تربیت انسان، بیدار کردن فطرت آنان و آموزش دادن احکام و قوانین و آدابی است که با فطرت آنان سازگار و هماهنگ است.
هدف اصلی وعمدهی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم هدایت وارشاد انسانها به موضوع مهم توحید الهی و نبوت پیامبران و ایمان و اعتقاد به معاد و سیر انسانها به سوی سعادت و کمال در دنیا و آخرت است. در این راه، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم ازهیچ کوششی فروگذار نکرده است تا جایی که بزرگانی از صحابه و یاران خودش را مأمور به تبلیغ احکام اسلام کرد و همان طوری که خود ایشان از بشارت و انذار استفاده میکردند به آنان هم سفارش نمودند تا از همین روش استفاده کنند.
هم چنین همان گونه که خودشان از طریق تبیین اخلاق فاضله و متخلق شدن به آنها بهترین الگو و اسوه عملی و اخلاقی و تربیتی بودند، از بزرگانی که برای تبلیغ اعزام میکردند نیز همین را خواستهاند.
محمد ابوزهره به نقل از البدایة و النهایة ابن کثیر نقل کرده که بخاری به سند خودش روایت کرده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم معاذبن جبل و ابو موسی اشعری را به یمن فرستاد. آن حضرت هر یک از این دو نفر را به یک استان یمن که در آن زمان دو استان داشت فرستاد و به آنان فرمود: بر مردم آسان بگیرید و سخت گیری نکنید و مردم را مژده دهید و آنها را طرد نکنید. آن دو نفر روانه سفر شدند و هر یک در پی کار خود رفتند و هر گاه به نزدیک یک دیگر می رسیدند با هم تجدید دیدار می کردند. یک بار معاذبن جبل که در نزدیکی ابوموسی قرار گرفته بود سوار بر مرکب خود شد و نزد او رفت هنگامی که به او رسید وی را در میان جمعی از مردم که در اطراف او جمع شده بودند نشسته دید. و در این میان مردی را مشاهده کرد که دستهایش پشت سرش بسته شده بود و نزد ابوموسی حضور داشت. معاذ با مشاهده آن مرد به ابوموسی روی کرد و گفت: ای عبدالله بن قیس گناه این مرد چیست؟ او در پاسخ گفت: این مرد پس از اسلام آوردن مرتد و کافر شده است.
معاذ گفت: از مرکب پیاده نمیشوم تا اینکه این مرد کشته شود. ابوموسی در پاسخ او گفت: به همین منظور در اینجا آورده شده است، از مرکب فرود آی! اما او گفت تا این مرد کشته نشود فرود نمیآیم. سپس ابوموسی فرمان داد آن مرد را کشتند و آنگاه معاذ از مرکب خویش فرود آمد(1)
البدایة و النهایة، ابن کثیر، ج 5، ص 99.
.این روایت نشان گر این است که هدایت و دعوت مردم به دین حق سرلوحه و اساس کار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بوده است تا جایی که گروهی از دانشمندان و فقیهان اصحاب را برای تعلیم امور دینی و دعوت مردم به اسلام به کشور یمن و جاههای دیگر فرستاده است.
1) (1)
لازم به ذکر است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تعدادی از رزمندگان را به همراه معاذ به یمن فرستاده بود تا وی در نخستین مرحله، مردم را به اسلام دعوت کند که اگر اسلام آوردند به تعلیم و هدایت و راهنمایی آنان بپردازد و اگر قبول نکردند بعد از مراحلی با آنان وارد جنگ شود.
سرخسی در کتاب «المسبوط» توصیه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را به معاذبن جبل هنگامی که او را به همراه تعدادی رزمنده به یمن اعزام داشت چنین آورده است: با آنان جنگ مکن مگر اینکه ابتدا آنان را به اسلام دعوت کنی و اگر آنان نپذیرفتند باز هم با آنان جنگ مکن مگر اینکه آنان نبرد را علیه شما آغاز کنند و اگر جنگ را هم آغاز کردند باز با آنان جنگ مکن مگر اینکه آنان کسی از شما را بکشند. دراین زمان نیز کشته را به ایشان نشان بدهید و به آنان بگویید بیایید تا راهی بهتر ازاین بیابیم، زیرا اگر خداوندیک نفر را به دست تو هدایت کند بهتر است از تمام چیزهایی که خورشید برآنها میتابد و طلوع میکند و بر آنها غروب میکند(1)
المسبوط، سرخسی، ج 10، ص 12.
.پس از این سفارشها معاذ را روانه آن سامان کرد و خداوند او را از جنگ بینیاز کرد و مردم یمن به دعوت او پاسخ مثبت دادند و به اسلام گرویدند و او به جای جنگ اندرزهای نیکویی را که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او آموخته بود در پیش گرفت و موفق شد.
از اهداف مهم پیامبران الهی از آدم تا خاتم النبیین در ابلاغ پیام الهی و تبلیغ و تبیین احکام دین تأیید حکم عقل و خرد مردم و چیزهایی که با عقل و خرد قابل
1) (1)
درک و فهم است میباشد و همین طور سعی در بیدار کردن فطرت آنان بوده است. و لذا در دین اسلام هیچ حکمی وجود ندارد که ناهماهنگ با فطرت و یا خلاف حکم عقل باشد. ممکن است حکمی از احکام باشد که عقل نتواند علت و فلسفه تشریع آن را بفهمد، ولی هیچ مخالفتی با عقل ندارد.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
«اصطفی من ولده انبیاء فبعث فیهم رسله و واتر الیهم انبیائه لیستأدوهم میثاق فطرته و یذکّروهم منسی نعمته و یحتجوا علیهم بالتبلیغ و یثیروا لهم دفائن العقول؛(1)
نهج البلاغه، خطبه 1.
خداوند متعال پیامبران خود را مبعوث کرد و رسولان خود را پیدرپی فرستاد تا وفاداری به پیمان فطرت را از آنان باز جوید و نعمتهای فراموش شده را به یاد آنان آورد و با ابلاغ احکام الهی حجت را بر آنان تمام گرداند و توانمند یهای پنهان شده عقلها را بر انگیزاند».از امام موسی کاظم علیه السلام روایت است که به هشام بن حکم فرمود:
«ای هشام برای خداوند بر مردم، دو حجت است. حجتی آشکار و حجتی باطنی و پنهان. اما حجت ظاهری خداوند پیامبران الهی اند و حجت باطنی خداوند بر مردم عقلها وخردهای آنان است»(2).
خداشناسی و معرفت به توحید الهی و معارف دین در باطن و فطرت انسان گذاشته شده است و آموزش معارف دین خواستگاه فطری دارد. کار پیامبران در راه هدایت انسانها این است که با تبلیغ دین خدا و آموزش کتاب و حکمت و خواندن آیات الهی، آن فطرت خداخواهی را درمردم بیدار کنند و معارف و
تعالیم حق را که مطابق با فطرت است به مردم برسانند. و همین طور عقلهای خفتهای را که در اثر جهل و نادانی و توهمات و خیالات فاسد و هوسهای نفسانی از کار افتاده است بیدار کنند وبه آنها بگویند معارف خداوند که ما آنها را تبلیغ میکنیم مؤید عقلهای شماست و هیچ یک از احکام خدا ویا معارف دین حق، با عقلهای شما مخالف نیست. اگر پیامبران موفق شوند عقل و فطرت انسانها را بیدار کنند میتوانند مردم را هدایت کنند و به اهداف خود برسند.
از جمله هدفهای عالیه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم آزاد کردن بشر از تمام قید و بندهایی است که خودش و دیگران برایش بوجود آوردهاند.
قرآن مجید بر این هدف تصریح کرده و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را بدان توصیف کرده است:
(الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)1 .
«کسانی که از فرستادهی پیامبر امی (درس ناخوانده) پیروی میکنند کسی که صفاتش را در تورات و انجیل که نزدشان است مییابند و آنها را به معروف دستور میدهد و از منکر باز میدارد پاکیزهها را برای آنها حلال میکند. ناپاکیها را تحریم
میکند و بارهای سنگین و زنجیرهایی که بر آنها بود از دوش وگردنشان بر میدارد آنها که به او ایمان آورند و حمایت و یاریش کنند و از نوری که با او نازل شده پیروی کنند آنان رستگارانند».
جداً بایدگفت این آیه شریفه از بهترین آیاتی است که میتواند با براهین روشن، پیامبر عظیم الشأن اسلام را به همهی جهانیان در هر عصر و زمانی معرفی و حقانیت او را ثابت کند، و مشتمل بر مطالب بلندی است که همهی آنها در این بحث مقصود ما نیست.
مقصود ما در اینجا بیان معنا (وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ)1 است که بیان کننده یکی از اهداف بعثت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است.
علامه طبرسی در مجمع البیان میگوید:
«اصر» به معنای ثقل وچیز سنگین است و در اینجا خداوند متعال تکالیف مشکلی را که بر بنی اسرائیل واجب کرده بود تشبیه به ثقل کرده است. و مراد از غل هم آن عهد و پیمانهایی بوده که بر عهده آنها گذاشته شده بود؛ مانند بعضی از امتحانهای سخت مثل دستور کشتن یک دیگر برای قبولی توبه آنها و یا مانند تحریم صید ماهی و کار کردن روز شنبه و امثال آنها(1).
در امتهای پیشین از یک طرف به وسیله بعضی از تکالیف مشکلی که خودشان برای خود به وجودآورده بودند و از طرف دیگر طاغوتها برای آنها مشکلاتی درست کرده بودند یک سلسله قیدها و بندهایی را بر عهده خود
1) (2) مجمع البیان، ج 9، ص 486.
احساس میکردند. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم از جانب خداوند متعال مبعوث به رسالت شد و با آمدن ایشان این مشکلات و غل و زنجیرها از گردن مردم برداشته شد و آنان را ازقید این اسارتها آزاد نمود و وجود مبارک ایشان ودین اسلام وسیلهی رحمتی شد تا آنها زندگی آسودهای داشته باشند.
آن حضرت همانند مدعیان دروغین نبوت و رسالت نبود که هدفشان به زنجیر کشیدن تودههای مردم و استعمار و استثمار آنها باشد، آن حضرت نه تنها قید و بندی برآنها نمیگذارد، بلکه بار را از دوش آنان بر میدارد و غل و زنجیرهایی را که بر دست و پا و گردن آنها سنگینی میکند میشکند، و این است حقیقت معنای (وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ)1 .
مفاد آیه شریفه مورد بحث این است که اگر او از طرف خدا نبود حتماً به خاطر منافع خویش دست به چنین کاری میزد و در این صورت نه تنها غل و زنجیرها را از مردم نگشاید بلکه باید آنها را همچنان در جهل و بیخبری نگه دارد تا بهتر بتواند آنها را استثمار کند. در حالی که میبینیم آن حضرت زنجیرهای گران را از دست و پای بشریت گشود. زنجیر جهل و نادانی را از طریق دعوت پیگیر و مستمر به علم و دانش؛ زنجیر بت پرستی را از راه دعوت به توحید الهی از بین برد؛ زنجیر انواع تبعیضات و زندگی طبقاتی را از طریق دعوت به اخّوت دینی و برادری اسلامی و مساوات در برابر قانون و زنجیرهای دیگری مانند پیروی از طاغوتها و قید و بندهایی را که طاغوتها برای امتها به وجود آورده بودند درهم شکست و نیز آزادی از قید وبند هواهای نفسانی را به وسیله پیروی از عقل و فطرت و ادیان الهی. پس هر یک از این امور، دلیلی برحقانیت دعوت آن حضرت و رسالت ایشان است.
با وجود این ویژگیهایی که در وجود پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است و تأمین کننده آزادی انسان میباشد، آنان باید ایمان بیاورند تا به سعادت برسند، از این جهت آیه شریفه میفرماید: کسانی که به پیامبر ایمان آوردند و از قرآنی که به همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرستاده پیروی میکنند و از یاری و حمایت پیامبر دست بر ندارند و از تعظیم و توقیر کوتاهی نکنند اینان رستگارانند.
در بعضی از روایات رسیده، مصداق روشن کسانی که به پیامبر ایمان میآورند و از قرآن کریم پیروی میکنند کسانی هستند که بعد از ارتحال پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام میآیند و نوشتهای را در ورقی مشاهده میکنند به آن ایمان میآورند و بر طبق آن، عمل میکنند و اینها مصداق (وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ)1 میباشند(1).
قطعاً از اهداف بلند و اساسی خداوندمتعال از فرستادن پیامبران و نازل کردن کتابهای آسمانی، نورانی کردن دلهای مردم آگاه کردن جامعهی انسانی بوده است. زیرا جای تردید نیست که نورانیت انسانها و جامعه در هر عصر و زمان به وجود رهبران الهی وابسته است. و اگر بر اساس مصالحی مدتی آمدن پیامبری از جانب خدای متعال به تأخیر میافتاد، ظلمت جهل، کفر، شرک، ستم کاری و بیعدالتی جهان را تاریک میکرد به گونهای که هیچ کس قادر نبود این جوّ سیاه و تاریک را تغییر دهد.
1) (2) مجمع البیان، ج 9، ص 488 و المیزان، ج 8، ص 290.
همان طوری که در زمان جاهلیت - حدود پانصد وهفتاد سال از زمان حضرت عیسی علیه السلام فاصله افتاده بود - جهان آن روز و مردم آن عصر بسیار عقب افتاده و در ظلمت به سر میبردند و با آمدن پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم ظلمتهای کفر و شرک و جهل و ظلم زدوده شد و جهان بشریت نجات پیدا کرد و نورانیت پیامبر و دستورهای حیات بخش ایشان عالم و آفاق را زنده و نورانی و گمراهان و خفتگان را بیدرا کرد و زنده نمود و حیاتی دوباره بخشید
برای مثال به چند آیه و روایت اشاره میگردد.
در آیه سورهی مبارکه ابراهیم میفرماید:
(الر کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلی صِراطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ)1 .
«این کتابی است که بر تو نازل کردیم تا مردم را از تاریکیهای (شرک و طغیان) به سوی روشنایی (ایمان و عدل و صلح) به فرمان پروردگار شان در آوری، به سوی راه خداوند عزیز و حمید».
درحقیقت میتوان گفت تمام هدفهای تربیتی و انسانی، فردی و اجتماعی، معنوی و مادی و نزول قرآن و بعثت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بیرون کشیدن انسانها از غرقاب ظلمتها به سوی امنیت نور است. از ظلمت جهل به نور دانش و علم، از ظلمت کفر به سوی نور ایمان، از ظلمت ستمگری به نورانیت عدالت، از ظلمت فساد به نور صلاح، از ظلمت گناه به نور پاکی و تقوا و از ظلمت پراکندگی و تفرقه به نور وحدت و اتحاد.
«ای پیامبر ما ترا گواه فرستادیم و بشارت دهنده و انذار کننده و دعوت کننده به سوی خدا به فرمان او قرار دادیم و چراغ روشنی بخش».
خداوند پنجمین صفتی که برای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در این آیات بیان کرده است سراج منیر است. شأن چراغ، روشن کردن محیط اطراف خود است که تاریک گشته است و هر اندازه که چراغ قویتر باشد و نور افشانی آن زیادتر باشد، ظلمت و تاریکیهای بیشتری میزداید.
وجود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و تعلیمات آن حضرت همچون خورشید تابناکی است که ظلمتهای جهل و شرک و کفر را از روح انسانها و فضای آلودهای که در آن زندگی میکنند میزداید و محیط بدی را که انسانهای طغیانگر و ضد خدا آماده کردهاند از بین میبرد و زمینه را برای پرستش و اطاعت خدا آماده میکند تا هرکس بخواهد به اختیار خودش ایمان بیاورد و تسلیم حق شود. اگر چه در جامعه عدهای از کوردلان لجوج هم وجود دارند که ازاین چراغ فروزان بهرهای نمیگیرند و در گمراهی باقی میمانند.
امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبههای متعدد، هم اوضاع ظلمانی و تاریک دوران بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بیان کردهاند و هم هدف و نقش ایشان را در هدایت و روشنگری نسبت به مردم و جامعه آن روز توضیح دادهاند.
«ارسله علی حین فترة من الرسل، و طول هجعة من الامم، و اعترام من الفتن، و انتشار من الامور، و تلظ من الحروب، والدنیا کاسفة النور، ظاهرة الغرور، علی حین اصفرار من ورقها، و ایاس من ثمرها، و اغورار من مائها، قد درست منارالهدی، و ظهرت اعلام الردی فهی متجّهمة لاهلها، عابسة فی وجه طالبها، ثمرها الفتنة، و طعامها الجیفة و شعارها الخوف و دثارها السیف؛(1)
نهج البلاغه، خطبه 89.
خداوند متعال پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را هنگامی مبعوث به رسالت کرد که از زمان بعثت پیامبران پیشین مدتها گذشته بود و ملتها در خواب فرو رفته بودند. فتنه و فساد، جهان را فرا گرفته و اعمال زشت رواج یافته بود. آتش جنگ همه جا زبانه میکشید ودنیا بینور و پر از مکرو فریب گشته بود. برگهای درخت زندگی به زردی میگرائید و از میوههای آن چیزی نبود. آب حیات فرو خشکیده و نشانههای هدایت کهنه و ویران شده بود. پرچمهای هلاکت و گمراهی آشکار گشته بود و دنیا باقیافه زشتی به مردم مینگریست و با چهرههای عبوس و غم آلود با اهل دنیا روبهرو میشد. میوه درخت دنیا در جاهلیت فتنه و خوراکش مردار بود. در درونش وحشت و اضطراب در بیرونش شمشیرهای ستم حکومت میکرد».از کارهای اساسی و مهم پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم د راین راستا برهم زدن محیط بسیار بد جاهلیت بود تا زمینهی هدایت و ارشاد برای انسانهایی که دارای عناد و لجاجت نبودند فراهم گردد. زیرا محیط خفقان گرفته و خوابآلود و غفلت زدهای که سرگرم گناه و معصیت است؛ خصوصا ظلم وستم کاری شعارشان باشد مانعی بزرگی است که نمیگذارد کسی فکری درباره سعادت وکمال خود بکند.
1) (1)
لازم است پیامبری دلسوز و مهربان از جانب خدا بیاید و با تعالیم انسان ساز، مردم را از خواب غفلت بیدار و با تبلیغات گستردهاش محیط و فضای جامعه را عوض کند و آنان را از ظلمتها به سوی نور دعوت کند. این کار بسیار مهم و سنگینی بود که به دست توانای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و فرمان الهی انجام گرفت و با آمدن ایشان و ظهور دین اسلام، جاهلیت تاریک درهم فرو ریخت و نور وجود ایشان سراسر عالم را روشن کرد و امروز، دین اسلام و تعالیم عالیهی آن به عنوان تمدنی بزرگ بر فراز همه عالم نور افشانی میکند.
یکی از اهداف مهم پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم علاوه بر نجات مردم و جامعهی بشری از ظلمتها به سوی نور و روشنایی، پرداختن به روح و روان مردم است که آنان را از مرضهای روحی و روانی معالجه کند. زیرا تا باطن انسانها از آلودگیها پاک نشود هیچ جامعهای هم اصلاح نخواهد شد.
پیامبران الهی بعد از بعثت سعی میکنند محیط را دگرگون نمایند و فضای جامعه را عوض کنند تا محیط برای کار بعدی آنان که پرداختن به افراد جامعه است آماده شود.
امیرالمؤمنین در توصیف پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید:
«طبیبٌ دوار بطبّه، قد احکم مراهمه، واحمی مواسمه، یضع ذلک حیث الحاجة الیه، من قلوب عمی، و آذان صمّ، و أَلسنة بکم، متبع بدوائه مواضع الغفلة، و مواطن الحیرة؛(1)
نهج البلاغه، خطبۀ 108.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم طبیب روحانی برای بیماران و طبیبی سیار است. مرهمهای شفا بخش او آماده و ابزار داغ کردن زخمها را گداخته است. برای شفای قلبهای کور و گوشهای1) (1)
ناشنوا و زبانهای لال آماده و با داروی خود در پی یافتن بیماران فراموش شده و سرگردان است».
شأن یک طبیب متبحر و حاذق دو چیز است: تشخیص دادن درد و بیماری و دادن داروی مناسب. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم طبیبی حاذق بودند و همین دو کار را انجام دادند. هم امراض روحی و روانی مردم را میشناختند و برای مردم بیان میکردند و هم دارو و درمان مناسب را به آنان میدادند، همانگونه که طبیب جسمانی بعد از شناسایی مرض به دو نوع درمان میپردازد یکی داروی مثبت و دیگری منفی، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیز به همین روش بیماران روحی را معالجه میکردند، دستور مثبت ایشان همان دستور به واجبات و مستجبات اسلام است و دستورهای منفی آن حضرت هم دوری از محرمات و گناهان است. چون گناهان و محرمات الهی باعث دوری مردم از خدای متعال و معنویت است. مسلماً تا مریض دستورهای منفی را عمل نکند، دستو مثبت طبیب نیز اثر لازم را نخواهد داشت.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم با تعالیم عالیهاش توانستند در مدت اندکی بسیاری از بیماران روحی را که گرفتار شرک و بت پرستی بودند و در ظلم، کینه، کبر، خودپسندی، غرور و خودخواهی به سر میبردند معالجه نمایند و روح ایمان به خدا و اخلاق فاضله را در میان آنها رواج دهند.
کسانی که حتی حاضر نبودند وقت ورود به خانههای خودسرشان را برای ورود به خانه خم نمایند، ولی در اثر زحمات رسول خدا وقتی کودک یتیمی را میدیدند بر روی خاک مینشستند و سر بچه یتیم را بر زانو مینهادند و دست بر سرش میکشیدند و او را نوازش میکردند و میگفتند پیامبر ما فرموده است که هر کس دست نوازش بر سر یتیمی بکشد به عدد هر تار مویی که از دستش بیرون میرود اجر حسنه نوشته میشود.
یکی از اهداف بسیارمهم برای تشریع اصل دین و فرستادن پیامبران از سوی پروردگار جهان، برقراری قسط و عدالت اجتماعی در میان مردم است. در اهمیّت این هدف همین اندازه کفایت است که بسیاری از اهداف پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بستگی به تأمین این هدف دارد. چون اگر عدالت اجتماعی در جامعه محقق شود میتوان به اهداف اخلاقی و تربیتی پیامبران الهی دست یافت قرآن کریم میفرماید:
(لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ لِیَعْلَمَ اللّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّ اللّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ)1 .
«به تحقیق ما پیامبران را با معجزات روشن فرستادیم و با ایشان کتاب و میزان نازل کردیم تا اینکه مردم، به عدالت قیام کنند و آهن را که قوت و نیروی قوی در آن است؛ و منافع بسیاری برای مردم دارد نازل کردیم تا با سلاح آهنین از عدالت دفاع کنند و تا خداوند معلوم کند چه کسی خدا و پیامبر او را در حالی که ندیده، یاری میکند. آری خداوند نیرومند و عزیز است».
این آیه تشریع دین از راه فرستادن پیامبران و نازل شدن کتابهای آسمانی مانند تورات و انجیل و قرآن و میزان را که وسیلهی سنجش حق و باطل است و به منظور رسیدن به عدالت اجتماعی بیان کرده است تا خود مردم با اختیار خودشان به عدالت و قسط قیام کنند. و نیز به وسیله آهن آزمایش شوند و بدانند چه کسی خدا را یاری و چه کسی از یاری او مضایقه میکند.
ظاهر آیه کریمه این است که برقراری عدالت اجتماعی هدف و غرض است و از سه چیز فراهم شود که در آیه ذکر شده است: یکی فرستادن پیامبران با دلائل روشن که دلیل بر حقانیت آنان است و موجب این است که مردم به آنان ایمان بیاورند، دیگری نازل شدن کتابهای آسمانی که همان احکام و دستورهای فردی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی است که برای برقراری نظم و عدالت است سوم هم آفرینش آهن که علاوه بر منافع بسیاری که از قدیم تاکنون در زندگی بشر داشته است، وسیله دفاع در مقابل دشمنان اسلام است و نیز وسیلهای است برای برقراری عدالت در جامعه.
چون تمام مردم این گونه نیستند که با تبلیغ پیامبران و بیان احکام و قوانین قیام به قسط و عدالت کنند و حتی گاهی با آن، مقابله و مبارزه میکنند. در این زمان لازم است قدرت و قوتی باشد تا آنان را با زور، وادار به قسط و عدالت کنند و با قدرت جلوی موانع را بگیرند.
عدالت دارای دو معناست: اول آن عدالتی است که در علم اخلاق مطرح است و آن عبارت است از اعتدال و رعایت و حدّ وسط در هر چیزی که افراط و تفریط آن از رذائل اخلاق است و حد وسط عدالت است و اعتدال؛ مثلاً صفت شجاعت حدّ وسط است که افراط آن تهور و بیباکی است و طرف دیگر آن جبن و ترس است. و حد وسط آن، شجاعت است.
معنای دوم آن از معنای اول اخص است و آن عبارت است از متابعت و استقامت برآنچه حق است و برقراری آن، عبارت است از اینکه هر کسی حقوق دیگران را اداء کند و مقابل این عدالت، ظلم است که آن عبارت است از تجاوز به حقوق دیگران و ایذاء و اذیت و ضرر زدن به دیگران(1)
ر. ک: کشف الغطاء عن وجوه مراسم الاهتداء، علامه محمد حسن قزوینی، ص 360.
.1) (1)
آنچه در آیه مورد بحث آمده همین معنی دوم است، چون باید خود مردم قیام به عدالت کنند که همان عدالت اجتماعی است. یک بخش از این عدالت در میزان و ترازوی سنجش اجناس در معاملات و داد و ستدهاست که لازم است هرکسی به عدالت وزن کند، چنانکه خداوند در سوره الرحمن میفرماید:
(وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمِیزانَ * أَلاّ تَطْغَوْا فِی الْمِیزانِ * وَ أَقِیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لا تُخْسِرُوا الْمِیزانَ)1 .
«و خداوند آسمانها را بر افراشت و میزان (وسیله سنجش) را وضع کرد تا شما هم در سنجیدنیها خیانت نکنید و باید که وزن را با رعایت عدالت برقرار نمود، کم و زیاد نکنید».
مراد از میزان، همان چیزی است که به وسیله آن هر چیز موزون را میسنجید و وزن آن را اندازه گیری میکنند. منتهی میزان هر چیزی به حسب خود همان چیزاست؛ مثلا میزان حرارت سنجی چیزی است ومیزان طول و عرض چیز دیگری، میزان گناه چیزی است و میزان طلا چیز دیگر، میزانی که با آن عقائد و اخلاق وگفتار و کردارها را میسنجند چیز دیگر است. و منظور از میزان در این آیه همان معنایی است که در سورهی حدید بیان شد. از ظاهر این آیه استفاده میشود که میزان، هر چیزی است که به وسیله آن، حق از باطل و راست از دروغ وعدل از ظلم و فضیلت از رذیلت تمیز داده میشود.
چون شأن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم همین است که از ناحیهی پرودگار چنین میزانی بیاورد. اما در آیهی (وَ أَقِیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لا تُخْسِرُوا الْمِیزانَ) منظور، ترازوهای
معمولی است که سنگینیها را با آن میسنجند، و معنای آن این است که ما با وضع میزان، حق و عدل را در بین شما تقدیر کنیم و شما نیز باید در سنجش اجناس خود عدالت را رعایت بکنید. در حقیقت بخشی از عدالت اجتماعی که هدف پیامبران الهی است برقراری عدالت و قسط در تمام معاملات و داد و ستدهایی است که با میزان و سنجش سروکار دارد.
آن معنایی که از عدالت اجتماعی منظور است «اعطاء کل ذی حق حقه» است؛ یعنی هر صاحب حقی باید به حق خودش برسد و اگر نرسد دربارهاش ظلم شده است که از نظر عقل و منطق و شرع مقدس اسلام و از دیدگاه تمام خردمندان جهان قبیح و محکوم است. و این معنا در تمام کارهای اجتماعی و سیاسی و غیره مصداق دارد.
اگر در مناصب و مشاغل اجتماعی عدالت رعایت شود، باید هر کاری و هر سمتی را به کسی بدهند که استحقاق آن را دارد و میتواند به آن قیام کند. و در امور سیاسی هم عدالت اقتضا میکند مصادر امور سیاسی برخوردار از علم و تقوا و عدالت و تدبیر باشند. در امور اقتصادی عدالت اقتضا دارد که در امر تولید و توزیع ثروت، حقوق همگان که در این جهت مساوی هستند رعایت بشود اگر در هر کدام از اینها به عدالت عمل نشود در حقیقت تجاوز به حقوق دیگران و در نتیجه مانع برقراری عدالت اجتماعی خواهد بود.
روشن است که عدالت اجتماعی همه جا به معنای مساوات نیست، بلکه در دادن حق به صاحب حق، رعایت اولویتها، استحقاقها و هر چیز دیگری است که موجب حق میشود. اگر این امور رعایت نشود، حق صاحب حق به او داده نشده است.
مسلم برقراری این نوع عدالت بسیار مشکل است و از این جهت است که امام امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
«الحق اوسع الاشیاء فی التواصف و اضیقها فی الثناصف(1)
نهج البلاغه، خطبه 216.
؛ عدالت گسترده ترین چیزها هنگام توصیف کردن و مشکل ترین چیزها هنگام عمل کردن است».ولی اگر در جامعهای به عدالت عمل شود، خیرات و برکات آسمان و زمین بر مردم نازل میشود و جامعهای که محور آن، عدالت باشد به سعادت و دنیا و آخرت با هم نائل میگردند.
چنانکه در مباحث اخلاق رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گذشت، ایشان پیوسته خودشان به عدالت عمل میگردند و در این فضیلت الگوی تمام مردم بودند ونیز به طور گسترده به آن امر مینمودند و هر جا ظلمی واقع شده بود از آن جلوگیری میکردند. شرکت ایشان در جریان حلف الفضول که در خانه عبدالله بن جدعان واقع شد نیز به همین منظور بوده است.
یکی از راههای موفقیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم برای رسیدن به تمدن اسلامی و اشاعهی فرهنگ قرآن و اسلام، علاوه بر تبلیغ اسلام مبارزه با خرافات و سنتهای غلط و خلاف عقل بوده است، در عصر جاهلیت سلسلهای از آداب و رسوم جاهلی در میان مردم وجود داشت که وجهی برای امضاء و قبول آنها از طرف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نبود، مانند اینکه هر وقت میخواستند وارد خانههای خود شوند از پشت دیوار خانه وارد میشدند نه از در خانه چنانکه قرآن مجید نیز به این مطلب اشاره کرده و فرموده است:
(وَ لَیْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقی وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ
1) (1)
أَبْوابِها)1.
«نیکی و خوبی این نیست که به خانههای خود از پشت دیوار آنها بیایید، بلکه برّ و نیکی این است که تقوای الهی را رعایت کنید و از درهای خانهها به آن وارد شوید».
در این آیه خداوند به یکی از عادات و رسوم اجتماعی که خرافی بود و هیچ دلیل منطقی نداشت اشاره میکند و آنها را از این عمل نهی میکند و آن این بود که وقتی لباس احرام میپوشیدند از راه معمول به خانه نمیآمدند و معتقد بودند که شخص محرم نباید از در خانه وارد شود به همین دلیل از پشت دیوار خانه نقبی میزدند و به هنگام احرام فقط از آن راه وارد خانه میشدند. و آنها به این دلیل این کار را انجام میدادند که میگفتند این عمل یک عمل ننگ است چون یک نوع ترک عادت است و چون احرام ترک عادات میباشد باید با این ترک عادت تکمیل گردد. ولی قرآن میگوید ننگ در حقیقت در بیتقوایی است نه در عمل خرافی(1).
و تعجب این است که این عمل خرافی را جزء عمل نیک و تقوا میپنداشتند. ولی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم این سنت و آداب غلط را طرد و مردم را متوجه خرافی بودن آن کردند.
ممکن است این آیه اشاره به سنت مشابه دیگری باشد و آن موضوع تکبر و خودخواهی آنهاست که اگر در خانهی آنها از قد و قامت آنان کوتاهتر بود حاضر نبودند خم شوند و وارد خانه شوند یا کلنگ میطلبیدند و در را خراب میکردند و یا از پشت دیوار خانه بالا میرفتند و این کار را نیک و موجب سرافرازی خود میدانستند.
1) (2) تفسیر نمونه به نقل از تفسیر بیضاوی، ج 2، ص 7.
نمونه دیگری از این خرافات را در سوره انفال مشاهده میکنیم. اعراب جاهلی با اینکه بت پرست بودند، در عین حال مدعی بودند که خدا را نیز عبادت میکنند و در اطراف کعبه معظمه اجتماع میکردند ودسته جمعی نعره میزدند و کف میزدند و نام این عمل را نماز میگذاشتند و نیز درهنگام طواف کعبه عریان میشدند و سوت میکشیدند و کف میزدند و نام آن را نماز و حج و عبادت میگذاشتند و خداوند متعال میفرماید:
(وَ ما کانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَیْتِ إِلاّ مُکاءً وَ تَصْدِیَةً)1 .
«و نبود نماز آنان در نزد کعبه، مگر سوت و کف».
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم دعوت مردم به توحید الهی و پیروی از احکام و دستورهای خدا مینمود، و همانگونه که با شرک به خدا مبارزه کردند با امثال این خرافات هم مبارزه نمودند تا توانستند فرهنگ و تمدن اسلامیرا پایه گذاری کنند که تاکنون رو به ترقی و بالندگی دارد و به پیش میرود و هم اکنون نیز تمدن و فرهنگی بالاتر از این تمدن بزرگ وجود ندارد.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم سیرههای عقلایی و آداب و رسوم اجتماعی را اگر توأم با خرافات نبود و برای جامعه اسلامیضرر مادی و معنوی نداشت امضاء کردهاند و با آنها مخالفت نمیکردند مانند سیره وفای به عهدها و پیمانها و بسیاری از اقسام خرید و فروش و داد و ستدها.
قرآن با آیه شریفه (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ)2 و نیز (وَ أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ)3 تمام عقود و داد و ستدها را نیز امضاء کرده است، ولی بیعی را که مشتمل بر ربا باشد، با شرایط
خودش تحریم کرده است و نیز موضوعات وسائل دیگری که در این مبحث جای بیان آنها نیست.
وآخر دعوانا أَن الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین
ذیقعدة الحرام 1428 قمری مصادف با 26 آبان 1386 شمسی قم
علی محامد
قرآن کریم.
صدوق، «خصال»، ترجمه: آیت الله کمرهای، کتاب فروشی اسلامیة، تهران، 1354 ش.
عاملی، شیخ حر، «وسایل الشیعة»، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1391 ق.
بحرانی، ابن میثم، «قواعدالمرام فی علم الکلام»، انتشارات کتابخانه آیتالله مرعشی، 1406 ق.
مجلسی، علامه محمد باقر، «بحارالانوار»، مؤسسة الوفاء، بیروت، 1430 ق.
مجلسی، علامه محمد باقر، «حق الیقین»، شرکت سهامی طبع کتاب تهران، 1347 ش.
عطاردی، عزیز الله، «مسند الامام الرضا علیه السلام»، مکتبة الصدوق، تهران، 1351 ش.
فیض کاشانی، ملا محسن، «التفسیر الصافی»، کتاب فروشی محمودی، بیتا.
ابن کلبی، «الشفا بتعریف المصطفی»، دارالکفر، بیروت، بیتا.
قمی، شیخ عباس، «مفاتیح الجنان»، کتاب فروشی محمدحسن علمی، بیتا.
ابن هشام، «السیرة النبویة»، دارالقلم، بیروت، بیتا.
طبرسی، علامه، «اعلام الوری با علام الهدی»، 1338 ش.
اربلی، «کشف الغمة فی معرفة الائمة»، دار الاضواء، بیروت، 1405 ق.
ابن اثیر، «الکامل فی التاریخ»، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1408 ق.
قمی، شیخ عباس، «منتهی الآمال»، کتاب فروشی اسلامیة، تهران، 1338 ش.
یعقوب بن واضح، «تاریخ یعقوبی»، ترجمه دکتر: آیتی، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی تهران، 1362 ش.
طبری، «تاریخ طبری» ترجمه: ابوالقاسم پاینده، اساطیر، تهران، 1352 ش.
مجلسی، علامه محمد باقر، «حیات القلوب»، کتاب فروشی اسلامیه تهران، بیتا.
سید رضی، «نهج البلاغة»، ترجمه: فیض الاسلام، چاپ آفتاب، تهران، 1362 ش.
ابوزهره، محمد، «خاتم پیامبران»، مترجم: حسن صابری، آستان قدس رضوی، 1373.
شکیب، ارسلان، «تاریخ فتوحات اسلامی در اروپا»، مترجم: علی دوانی، بیتا.
زیدان، جرجی، «تاریخ تمدن اسلام»، مترجم: علی جواهر کلام، امیر کبیر، تهران، 1373 ش.
مطهری، مرتضی، «خدمات متقابل اسلام و ایران»، انتشارات صدرا، قم، 1357 ش.
بهشتی، سید محمد حسینی و همکاران، «شناخت اسلام»، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، قم، بیتا.
کلینی، محمد بن یعقوب، «اصول کافی»، کتاب فروشی اسلامیه، تهران، 1392 ق.
سید مرتضی، «الذخیرة فی علم الکلام»، انتشارات اسلامی، قم، 1411 ق.
علامه حلی، «کشف المراد»، مکتبة المصطفوی، قم، بیتا.
طباطبایی، سید محمد حسین، «المیزان فی تفسیر القرآن»، موسسه اعلمی، بیروت، 1393 ق.
ابنشهر آشوب، «مناقب آل ابی طالب»، مؤسسه انتشارات علامه، قم، بیتا.
احمد بن علی بیهقی، «دلائل النبوة»، المکتبة العلمیة، بیروت، 1405 ق.
طبری، احمد بن ابی طالب، «ا لاحتجاج»، مؤسسه اعلمی، بیروت، 1403 ق.
خویی، سیدابوالقاسم، «البیان فی تفسیر القرآن»، المطبعة العلمیة، قم، 1394 ق.
مکارمشیرازی، آیت الله ناصر و جمعی از نویسندگان، «تفسیر نمونه»، دارالکتب الاسلامیة، تهران، 1353 ش.
طبرسی، علامه، «مجمع البیان فی تفسیر القرآن»، چاپ صیدا، بیروت، بیتا.
ابن اثیر، «البدایة و النهایة»، داراحیاء التراث العربی، بیروت، بیتا.
لاهیجی، ملا عبدالرزاق، «گوهر مراد»، کنگره حکیم لاهیجی، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1372 ش.
سیوطی، جلال الدین، «الخصائص الکبری»، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1405 ق.
فیض کاشانی، ملا محسن، «المحجة البیضاء»، انتشارات اسلامی، قم، بیتا.
مکارمشیرازی، آیت الله ناصر، و جمعی از نویسندگان، «پیامقرآن»، انتشارات نسل جوان، قم، 1374 ش.
ابن هما، غیاث الدین، «تاریخ حبیب السیر»، کتابخانه خیام، تهران، 1333 ش.
گروهی از دانشمندان غیر مسلمان، «تاریخ تمدن عرب و مبانی آن در شرق»، بیتا - بیجا.
طوسی، شیخ محمد بن حسن، «تهذیب الاحکام»، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1365 ش.
مفید، محمد بن نعمان، «الاختصاص»، مکتبة البصیرتی، قم، بیتا.
کلینی، محمد بن یعقوب، «روضه کافی»، دارالکتب الاسلامیة، تهران، 1389 ق.
الطبرسی، ابی نصر حسن بن فضل، «مکارم الاخلاق»، مطبعة الاعلمی، بیروت، 1392 ق.
نراقی، محمد مهدی، «جامع السعادات»، مطبعة النجف الاشرف، 1383 ق.
برقی، احمد بن محمد، «المحاسن»، المجمع العالمی لاهل البیت، قم، 1413 ق.
قمی، حاجشیخ عباس، «سفینة البحار»، کتابخانه سنائی، تهران، بیتا.
مفید، محمد بن محمدالنعمان، «اوائل المقالات»، مکتبة حقیقت، تبریز، 1371 ش.
طریحی، فخرالدین، «مجمع البحرین»، نشرالثقافه الاسلامیه، الطبعة الثانیة، 1408 ق.
مصباح، محمد تقی، «معارفقرآن»، استفاده از جزوه درسی ایشان.
سلیم بنقیس، ابو صادق، «کتاب سلیم بنقیس»، تحقیق: شیخ محمد باقر انصاری، بیجا، بیتا.
سرخسی، محمد بن ابی سهیل، «المبسوط»، دارالفکر، بیروت، 1421 ق.
قزوینی، علامه محمد حسن، «کشف الغطاء عن وجوه مراسم الاهتداء»، کنگره بزرگداشت ملا مهدی و ملا احمد نراقی، قم، 1380 ش.
پاینده، ابوالقاسم، «نهج الفصاحة»، جاویدان، 1374 ش.
ورام بن ابی الفراس، ابوالحسین، «مجموعه ورام»، مطبعة فقیه، قم، بیتا.
حرّانی، شیخ ابو محمد، «تحف العقول»، ترجمه و تحقیق: صادق حسن زاده، انتشارات آل علی، 1382 ش.
عاملی: شیخ حر، «الجواهر السنیة فی الاحادیث القدسیة»، مکتبة المفید، قم. بیتا.
شعار، جعفر، «گزیده قصاید سعدی»، نشر علم، تهران، 1373 ش.
انصاری، شیخ مرتضی، «کتاب المکاسب»، مؤسسة الهادی، قم، 1417 ق.
نوری، میرزا حسین، «مستدرک الوسائل و مستبط المسائل»، مؤسسه آل البیت، الطبعة الثانیة، بیجا، 1408.
گوستا و لوبون، «تمدن اسلام و عرب»، ترجمه: محمد تقی فخر داعی گیلانی، گنجینه، تهران، بیتا.