ghaemiyeh.com
سرشناسه : بنایی، محمدحسین، 1339 -
عنوان و نام پدیدآور :حضرت رقیه (سلام الله علیها) - ارزشمندترین دفینه در ویرانه/ محمدحسین بنایی.
مشخصات نشر : تهران : سلمان پاک، 1395.
مشخصات ظاهری :110 ص..
شابک : 1- 01- 8468- 600- 978
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : رقیه (علیهاالسّلام) بنتحسین (علیه السّلام)، - 61 ق؟.-- سرگذشتنامه
موضوع : Rogayyah, Bent Hosayn-- Biography
موضوع : رقیه (علیهاالسّلام) بنت حسین (علیه السّلام)، - 61ق.
موضوع : Roqayyeh, Bent Hosayn
رده بندی کنگره :1395 9ب 7ر/ 2/ 52 Bp
رده بندی دیویی : 979/ 297
شماره کتابشناسی ملی : ۴۴۳۵۷۶۳
نشر سلمان
ارزشمندترین دفینه در ویرانه
شمارگان: 2500نسخه
نوبت چاپ: اول ، پائیز1395
قیمت : 60000ریال
صفحه آرا: مهدی فرج اللهی
طراح جلد: داود کارخانه
چاپ وصحافی: واژه پرداز اندیشه
مراکز پخش : سلمان پاک 09215598151و 33460072-021، آفتاب پنهان : 9192511036
فروش اینترنتی پاتوق کتاب فردا: 37746992-025
پیامک : 300033006992
www.bookroom.ir
مقدمه...........................................................9
وداع رقیه (علیهاالسّلام) با پدر..........................16
سجادۀ پدر در دستان رقیه(علیهاالسّلام).............19
نام حضرت وتاریخ تولد بی بی (علیهاالسّلام)........22
سن حضرت .................................................22
نام رقیه(علیهاالسّلام)...................................23
معنای نام رقیه...........................................23
در راه شام و افتادن حضرت رقیه(علیهاالسّلام) از محمل43
شهادت حضرت رقیه(علیهاالسّلام)........................43
عنایات حضرت رقیه به اولاد سید ابراهیم................50
ظاهر شدن بدن مطهر.......................................52
جریان غسل حضرت رقیه(علیهاالسّلام).................53
به خاک سپردن حضرت رقیه(علیهاالسّلام)............54
حضرت رقیه(علیهاالسّلام) و شفای زن مسیحی .....59
شفای دختر فلج به دست با برکت حضرت رقیه(علیهاالسّلام)60
بیا با هم بازی کنیم..........................................62
اسم پسرت راحسین بگذار..................................63
آمدم که به تو آزاری نرسد....................................64
یا مولاتی یارقیّة أغیثینی........................................65
تأکید مراجع وعلما بر لزوم تکریم حضرت رقیه(علیهاالسّلام)68
اثبات اینکه امام حسین(علیه السّلام) فرزندی به نام رقیه داشته.......................................69
درد کجاست ؟ ..............................................80
هدایت راهب مسیحی....................................82
هدایت راهب مسیحی .................................82
چرا از نام رقیه وحشت دارند؟ .......................84
خسران انکار حضرت رقیه(علیهاالسّلام) وتشکیک در وجود مبارک...........................................90
سرمایۀ بزرگ رقیه بنت الحسین(علیهاالسّلام).........93
یوسف فروشی به چه کسی ضرر وارد کرد؟ .........94
رقیه(علیهاالسّلام) ، امان وتعویذ از هر دروغی......96
رقیه(علیهاالسّلام) عامل ترقی ورشد بشر............100
هنگامۀ شهادت.................................................105
هدیه به تو ای سیلیخوردۀ تسلّی دهنده
و ای پهلو شکستۀ آرامش دهنده
ای محزونهای که حزنها را برطرف میکنی
و ای مریضۀ شفادهنده
ای سرّ اسارت اهل بیت(علیهم السّلام)
و ای سرمایۀ عظیم حسین(علیه السّلام)
ای سند محکم فدک
ای مظلومۀ جانباخته
ای امضای حقانیت حسین(علیه السّلام)
اگر مُهر کوچک است به ظاهر
اما سند بدون مُهر ارزشی ندارد
دربارۀ حضرت رقیه(علیها السّلام) و اینکه حضرت سیدالشهدا(علیه السّلام) دختری داشته است یا نه، بحثهایی شده است؛ عدهای انکار کردهاند و عدهای اثبات. حال اینکه چرا عدهای انکار میکنند، میتوان ادلۀ آنها را بررسی کرد و اذهان پاک و بیهوا را به قضاوت دعوت کرد. ببینیم میشود حقیقتی را انکار نمود که اظهر من الشمس است؟ «و کم من آیة یرون علیها و هم عنها غافلون». برخی از این افراد از کنار آیات خدا غافلانه عبور کردند و نادیده گرفتند؛ به سبب هواهای نفسانی و وسوسههای شیطانی و خود را روشنفکر جلوه دادن مطلب جدیدی را مطرح کردند تا مشهور شوند و عدهای به آنها توجه کنند. راستی ظلم به تاریخ نیست چشم پوشیدن از یک حقیقت؟ حالا ظلمی بالاتر از اینکه سند مظلومیت و اسارت اهل بیت(علیهم السّلام) را با وجود حضرت رقیه(علیها السّلام) نادیده بگیرند؟ ابنتیمیه، اِسارت را از ریشه دروغ میپندارد و میگوید که یزید اهل بیت را اسیر نکرد. شهادت حضرت سید مظلومان را نتوانسته رد کند، توجیه میکند که چرا حضرت با یزید درافتاد و قیام او برخلاف شرع جدش بود، و چرا امام حسین(علیه السّلام)به نصایح اصحاب توجه
نکرد، تا میرسد به این حد که حسین با قیام خویش به دین جدش لطمه زده. آری، انکار حضرت رقیه خواه ناخواه آب ریختن به آسیاب ابنتیمیه و رواج وهابیت است. بنابراین منکران ناخوداگاه بلندگوی وهابیت و مؤیّد این فرقۀ ضاله هستند. ما از منکران دلیل طلب میکنیم. چه دلیل بر ردّ این مظلومه دارید؟ عمده دلیل نبودن نامی از آن بزرگوار در منابع تاریخی و دلیل بعضی استناد به کتاب حماسۀ حسینی و کلمات شهید مطهری(رحمه الله) است. ما به حول و قوۀ الهی این مطالب را بررسی میکنیم و کلمات شهید مطهری را نقل میکنیم تا ببینیم آن شهید بزرگوار هدفش نفی حضرت رقیه بود یا فقط اشارهای به تحریفات لفظی عاشورا بود.
از خداوند متعال توفیق طلب میکنیم و به روح بلند حضرت رقیه(علیها السّلام) که سند محکم اسارت و مظلومیت سید مظلومان عالم حضرت سیدالشهداست، توسل میجوییم و زانوی عجز به زمین میزنیم و مدد میطلبیم تا دلهای عزادار آن بزرگوار را آرامش دهیم و مرهمی بر زخم آنان بگذاریم.
ص: 11
وجود ذیجود بانوی مکرمه و شهید، حضرت رقیه(علیها السّلام) در کربلا و سپس اسارت ایشان در شام، موضوعی نیست که قابل انکار باشد و کسی با سخنرانی و شعار رد کند. از نظر تاریخی بر وجود آنحضرت ادلۀ محکم داریم که بر محقق و متتبّع و صاحب نفس زکیه علمآور است و مایۀ رسوایی بیسوادها و یاوهگوها خواهد شد.
اگر تاریخ را ملاحظه کنیم، میبینیم که ابن ابیمخنف تصریح دارد بر وجود آن جناب. لازم است ابن ابیمخنف را بشناسیم و مقتل او را ملاحظه کنیم.
ابن ابیمخنف، لوط بنیحیی کسی که بهصورت مفصل واقعۀ کربلا را با عنوان مقتل الحسین به نگارش درآورد، کوفی است. بیشتر مورخان این کتاب را مرجع قرار دادهاند. در قرن دوم و متوفای 158 بوده است و از شیعیان و محدثان بزرگ کوفه به شمار میآید. جدش مخنف السلیم از یاران امام علی(علیه السّلام) بود.(1)
نجاشی از او بهعنوان «شیخ اصحاب الاخبار بالکوفه و وجههم و کان یسکن الی ما یرویه» یاد میکند(2).
لوط بنیحیی بنسعید بنمخنف مشهور به ابیمخنف یکی از اصحاب و راویان گرانقدر امام صادق(علیه السّلام) است که از شخصیتهای شیعی مورد اعتماد و ثقه است. او در نیمۀ دوم قرن اول در خانوادهای از بزرگان خاندان شیعی کوفه تولد یافت. جدش مخنف بنسلیم، از اصحاب پیامبر(صلّی الله علیه و آله وسلّم ) و همراهان امام علی(علیه السّلام) بود که در دو جنگ جمل و صفین در رکاب امام حضور داشت. پدرش یحیی بنسعید نیز از اصحاب امام علی(علیه السّلام) بود. حال چنین شخصیتی مؤثق و راوی مورد اطمینان اصحاب، در مقتل خودش که اولین مقتل به شمار میآید، در وداع آخرین مینویسد:
حضرت سیدالشهدا فرمود:
ثم نادیٰ یا ام کلثوم و یا زینب و یا سکینة و یا رقیة، و یا عاتکه و یا صفیّة علیکنّ منّی السلام(1).
نام حضرت رقیه در ضمن نام کسانی بوده است که حضرت با آنان وداع کرده است. نویسندۀ کامل بهایی، حسن بنعلی بنمحمد بنعلی بنمحمد، حسن عمادالدین طبری، معروف به عمادالدین طبری است. حاج شیخ عباس قمی دربارۀ ایشان میگوید: عالم ماهر، خبیر متدرب نحریر متکلم جلیل، محدث نبیل، فاضل فهّامه و معاصر خواجه طوسی و علامه حلی و دارای کتابهای شریف بوده است؛ مانند معارف الحقائق، عیون المجالس، الکفایة فی الامامة، النقض علی معالم فخرالدین الرازی، کتاب اسرار الامامة و جوامع الدلائل، العمدة فی اصول الدین و فروعة، تحفة الابرار، اربعین بهایی، احوال السقیفة، الاصول فی امامة آل الرسول و کتابهای دیگر.
وزیر جناب بهاءالدین محمد بنشمسالدین جوینی به عمادالدین طبری عنایت کامل داشت و برای همین عماد الدین طبری برخی کتابهای خود را به نام او مینوشت. یکی از آنها اربعین بهایی و یکی هم
1) مقتل ابن ابیمخنف، ص 131
کتاب کامل بهایی است و مرحوم حاج شیخ عباس قمی در منتهی الآمال(1)آنچه را در کامل بهایی آمده است و عدهای بهصورت گسترده، نقل کردهاند. نویسنده در جزء دوم فصل سوم از باب 25میگوید:
در کتاب حاویه آمده است که زنان خاندان نبوت در حالت اسیری حال مردانی را که در کربلا شهید شده بودند، از پسران و دختران آنان پوشیده نگه میداشتند و به هر کودکی وعده میدادند پدرت به سفر رفته است و بازمیگردد. این وضع ادامه داشت تا اینکه اسیران را در جوار خانۀ یزید جا دادند. در میان کودکان دخترکی بود چهار ساله. این دختر شبی از خواب بیدار شد و گفت: پدرم حسین، کجاست؟ همین الآن او را در خواب دیدم و بسیار پریشان بود. زنان و کودکان همه به گریه افتادند و نالۀ آنان بلند شد. یزید در آن حال خوابیده بود. از صدای نالۀ آنان از خواب بیدار شد و پرسید: چه شده. گزارشگران یزید خبر آوردند که دختربچۀ چهار سالهای پدرش را میخواهد. یزید دستور داد سر پدرش را برای او بیاورند. آن افراد ملعون سر امام حسین(علیه السّلام) را آوردند و در برابر او نهادند. آن دختربچه گفت: این چیست؟ گفتند: سر پدر توست. دختربچه از مشاهدۀ آن وضع ترسید و فریاد کشید. پس از آن به حال بیماری افتاد و پس از چند روز جان به جانآفرین تسلیم کرد.(2)
در کتاب تراجم اعلام النساء(3)در ابتدا میگوید «رقیة بنت الحسین»، و پس از آن داستان خواب دیدن سید ابراهیم را به نقل از منتخب التواریخ آورده است. در کتاب مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول(4)میگوید:
کان له من اولاد ذکوراً و اناثاً عشرة، ستة ذکوراً و اربع اناثاً فالذکور
علی الاکبر و علی الاوسط و هو سید العابدین و علی الاصغر و محمد و جعفر و عبدالله و امّا البنات فزینب و سکینة و فاطمة هذا هو المشهور و قیل بل کان له اربعة بنین و بنتان و الاول اشهر.
میگوید حضرت سیدالشهدا ده فرزند، شش پسر و چهار دختر داشت. اولاد حضرت را نام میبرد، ولی دختر چهارم را ذکر نمیکند. در کشف الغمة هم چهار دختر گفته، ولی چهارمی را نام نبرده است.
علامه مجلسی عبارت کشف الغمة را آورده(1)، یعنی حضرت چهار دختر داشته است، ولی چهارمی را نام نبرده است. در ناسخ التواریخ(2)هم عبارت کشف الغمة آمده است و به خود کتاب مطالب السؤول اشاره کرده در عبارت ناسخ هم چهار دختر آورده است و چهارمی را نام نبرده. قندوزی حنفی میگوید:
ثم نادیٰ یا امّ کلثوم و یا سکینة و یا رقیّة و یا عاتکة و یا زینب و یا اهل بیتی علیکنّ منّی السلام(3).
در لهوف نیز چنین آمده است:
ثم قال: یا اختاه یا ام کلثوم و انت یا زینب و انت یا رقیّة و انت یا فاطمة و انت یا رباب انظرن اذا انا قُلت فلا تشققن علیّ جیبا و لا تخمِشن علیّ وجهاً و لا تقلن علیّ هِجراً(4).
پس در کلمات قندوزی حضرت رقیه را صریحاً نام میبرد. در وداع حضرت سیدالشهدا با اهل بیتش، محدث قمی اسم حضرت رقیه را از جمله اولاد حضرت سیدالشهدا آورده است.(5)
قدیمیترین منبع که نام حضرت را آورده، قصیده سیف بنعمیر است، که از اصحاب حضرت صادق(علیه السّلام) است و از راویان برجستۀ شیعه و در رجال نجاشی و شیخ طوسی وثاقت او را شهادت دادهاند. در قصیدۀ بلند خود در مرثیه نام حضرت رقیه را ذکر کرده است.(1)
وعبدکم سیف فتی ابن عمیره
عبد لعبد عبید حیدر و قنبر
وسکینة عنها السکینة فارقت
لما ابتدیت بفرقة وتغیر
ورقیه رق الحسوذ لضعفها
و غدا لیعذرها الذی لم یعذر
و لام کلثوم یجد جدیدها
لتمّ عقیب دموعها لم یکرّر
لم انسها وسکینة و رقیه
یبکینه بتحسّر و تزفر(2)
غلام خاندان شما سیف بنعمیره غلامِ غلامِ غلامان قنبر غلام حیدر است.
در آن هنگام که جدایی آغاز شد، سکینه آرامش و قرار خود را از دست داد.
و رقیه که حسودان حتی بر ضعف و ناتوانی او دل میسوزاندند، و آنکه بیتابی را بر کسی نمیپسندید، بر او خرده نگرفت.
و ام کلثوم که پس از بوسهای که از سر بریده میگیرد، اشکریزان، بوسهای دیگر از آن سر میگیرد.
آن لحظهها را فراموش نمیکنم که امکلثوم و رقیه با حسرت و آه جگرسوز بر او گریه میکردند.
حضرت آیتالله مرعشی(رحمه الله) عین جملات ینابیع المودّة(1)را نقل فرموده است(2):
ثم نادیٰ یا امکلثوم و یا سکینة و یا رقیة و یا عاتکة و یا زینب یا اهل بیتی علیکنّ منّی السلام… .
ملاحظه بفرمایید یک عالم محقق سنی نام حضرت رقیه(علیها السّلام) را در کتب اهل سنت دیده و عین جملات وداع حضرت سیدالشهدا را نقل کرده است. در کنار نام حضرت سکینه نام حضرت رقیه آمده است. پس در منابع اهل سنّت هم نام آنحضرت دیده میشود. شیخ فارس تبریزیان در لهوفی که تحقیق کرده و دارالاسوه چاپ نموده(3)، دارد:
یا اختاه و یا امکلثوم و انت یا زینب و انت یا رقیة و انت یا فاطمة و انت یا رباب انظرن اذا انا قلت…
در این نسخه هم کلمۀ رقیه آمده است.
قال العلامة فی الریاض حالة الوداع الثانی من اشدّ الاحوال و الخطوب التی جرت علیه فی ذاک الیوم من کفرة القوم فانّها حالة الیأس ببقاء الصَّحِبَته و اوان القطع بفراق الاحبّه و البقیّه و الاصحاب مقتولون و الانصار مفقودون و لاقرباء مستشهدون و الباقون مضطهدون.
وداع دوم حضرت سیدالشهدا(علیه السّلام) در وقتی بود که حضرت در میدان بر اثر زخم بسیار و جراحت بیشمار ضعف طاقتفرسایی پیدا کردند. ایشان درحالی که فرق سر مبارکشان از ضرب شمشیر مالک __ لعنه الله__ شکسته بود، رو به خیمه گذاردند. لذا دستمالی گرفت و زخم سر را بست
و عمامه نهاد. خواست خون محاسن را پاک کند، آب نداشت. پس با همان وضع به خیمه رفت و فرمود: ای مخدرات، ای اهل بیت رسول(صلّی الله علیه و آله وسلّم ) «یا زینب، یا امکلثوم یا سکینه و یا رقیه، یا فاطمه، علیکنّ منّی السلام».
چون چشم اهل بیت بهصورت و محاسن غرق به خون امام افتاد، همگی به شیون و زاری پرداختند. زیرا در وداع اول حضرت را صحیح و سالم دیده بودند. اما اکنون: «و القلب منه عطشان و الصدر حرّان و الکبد مقروح و الجسد مجروح… .»
حضرت با سر شکسته، پهلوی فرورفته، سینۀ سوزان و دیدۀ گریان تشریف آوردند. اولین کسی که سراسیمه از جا برخاست و به نزد امام رفت، حضرت زینب(علیها السّلام) بود. ناله از دل برکشید و مثل رعد خروشان شد و مانند باران اشک بارید. شروع نمود به چرخیدن دور برادر و شیون و زاری نمود.
بالاترین مصیبت هنگام خروج از خیمه بود. دید رقیه(علیها السّلام) بر در خیمه نشسته و شاهد ماجراست. رقیه(علیها السّلام) داشت وداع بابا را تماشا میکرد و اشک میریخت. تا آنکه حضرت خواست بیرون بیاید. دختر کوچک دامن پدر را گرفت و خواهر خود سکینه را به کمک طلبید که خواهر بیا دامن پدر را بگیریم و نگذاریم به پای خود سوی مرگ برود. این کلام حضرت رقیه بیشتر دل امام و زنها را آتش زد. امام رقیه را از زمین برداشت و در آغوش گرفت و صورتش را بوسید. حضرت رقیه(علیها السّلام) چون این مهربانی را از پدر دید، با گریه عرض کرد: بابا، آخر تا کی من تشنه بمانم؟ حضرت فرمودند: نور دیده، «اجلسی عند الخیمة لعلّی اتیک بالماء». همینجا در خیمه بنشین تا شاید برایت آب بیاورم. این همان وداعی بود که دیگر حضرت(علیه السّلام) رفت و برنگشت. بعد از آن هر وقت رقیه(علیها السّلام) از عمه سراغ پدر را میگرفت، میفرمود: نور دیدۀ عمه، پدرت به سفر رفته است. تا اینکه در
خرابۀ شام وقتی سر پدر را برایش آوردند. بعد از گریۀ بسیار فرمود: «عمّتی الآن علّمت انّک صادقة. پدرم به سفر آخرت رفته بود، الآن فهمیدم شما راست میگفتی.(1)»در فوائد الحسنیه آمده است:
در روز عاشورا پس از آنکه اصحاب و خویشان امام حسین(علیه السّلام) به شهادت رسیدند، آنحضرت خود به میدان شتافت. آنجناب پس از لختی قتال برای وداع با مخدرات به خیمه بازگشت.
کان للحسین(علیه السّلام) بنت عمرها ثلاث سنوات… فجعل یقبّلها و قد انشقّت شفتاها من العطش.
حسین دختری داشت سه ساله که هنگام وداع پیش آمد و پدر را دید که قصد سفر دارد. پس دامن پدر را گرفت. امام(علیه السّلام) او را در آغوش کشید و شروع کرد به بوسیدن صورت از گل نازکتر او و مکیدن لبهایی که از تشنگی خشک شده و ترک خورده بود. حضرت سیدالشهدا نازدانه را در دامان نشانده بود و تسلّی میداد. دختر مظلوم او رو کرد به پدر و گفت:
ابتاه العطش العطش فانّ الظّماء قد احرق قلبی.
بابا تشنهام آنقدر که تشنگی جگر من را آتش زده.
حضرت وی را تسلی میداد و لباس جهاد به تن میکرد. پس از اتمام وصایا به حضرت زینالعابدین(علیه السّلام) خواست از خیام بیرون آید که آن طفل باز دامان پدر را گرفت و گریهکنان عرض کرد: از نزد ما بیکسان کجا میروی؟ چرا دور میشوی؟ کسی به غیر از شما برای ما نمانده. حضرت فرمود:
اجلسی عند الخیمه لعلی اتیک بالماء.
نور دیده، همینجا بنشین در خیمه تا بروم و شاید آب بیاورم.
1) قزوینی، ریاض القدس، ص 141_142
این بفرمود و عازم میدان شد. خود را به لشکر زد و سپاهیان کفر را حیدروار از کنار شریعه پراکنده نمود و خود را به آب رسانید. حرامزادهای داد زد: حسین، تو به سوی آب میروی درحالی که عربها به خیمههای اهل بیتت حمله کردند. آنحضرت بلافاصله مرکب را تاخت و به خیام بازگشت. دختر صغیره چون از دور پدر را دید که به سوی خیمه میآید، از جا برخاست و پیش میدوید. دو دستش زیر بغل نهاد و با زبان شیرین گفت:
یا ابه هل اتینی بالماء؟
بابا جان! آب برایم آوردی؟
وامصیبتا از خجالت امام(علیه السّلام) در آن لحظه. حضرت فرمودند: نور دیده، صبر کن برایت آب بیاورم. بار دیگر روی به میدان نبرد نهاد و آن دختر دیگر روی پدر ندید تا وقتی که به قتلگاه آمدند. حضرت زینب با آستین جلو چشمان او را گرفت، مبادا چشم او بر بدن بیسر و غرق خون پدر بیفتد. دختر مظلوم گفت: برای چه جلوی چشمانم را گرفتهاید؟ مرا رها کنید. پدر به من وعدۀ آب داده بود. میخواهم ببینم برایم آب آورده یا نه.(1)
در کتاب سرور المؤمنین آمده است:
حضرت رقیه(علیها السّلام) هر روز سجادۀ امام را میانداخت و آنحضرت نماز میخواند و عبادت میکرد. لذا بعدازظهر عاشورا به عادت هر روز سجادۀ پدر را انداخت و منتظر پدر نشست. ناگهان شمر وارد خیمه شد. آن نازدانه گفت: ای مرد، هل رأیت ابی، آیا پدرم را دیدهای؟ شمر
1) فوادّح الحسنیه
دید که حضرت رقیه کنار سجاده نشسته است، به غلام خود گفت این طفل را بزن. غلام سرپیچی کرد و گفت: این بچه طاقت کتک ندارد. یکمرتبه شمر چنان سیلی بر صورت سه ساله زد که صورتش کبود شد.
مرحوم حاج شیخ علی فلسفی در احوال حضرت رقیه آورده است:
آن طفلی که جامهاش آتش گرفته بود، حضرت رقیه(علیها السّلام) بوده است. در روز عاشورا عطش بر اهل بیت رسالت(علیهم السّلام) بسیار فشار آورده بود. تشنگی آنها زیاد و زیادتر میشد، زیرا یک طرف هوای گرم و طاقتفرسای دشت کربلا و از طرف دیگر آتشی که در خندق دور خیمهها روشن کرده بودند، حرارت وحشتناکی ایجاد کرده بود به گونهای که پوست بدن بزرگها پژمرده و درهمکشیده بود، چه رسد به اطفال کوچک و ظریف.
در تحفة الذاکرین کرمانشاهی آمده است:
وقتی خیمهها را آتش زدند، بیست و سه طفل کوچک از خیمهها بیرون آمدند که از شدت تشنگی و خوف به خود میلرزیدند. یکی از بزرگان لشکر کوفه نزد عمر سعد ملعون آمد و گفت: ای امیر، اگر قصد داری اینان را نزد یزید ببری، بدان که یک نفرشان به شام نمیرسد. بگو اینها را آب بدهند که از بیآبی هلاک میشوند. عمر سعد__ لعنة الله علیه__ گفت: بروید ایشان را آب دهید. سقاها مشکها را پر از آب کردند و نزد اهل بیت(علیهم السّلام) آوردند و اول جام آبی به رقیه(علیها السّلام) دادند که از همه کوچکتر بود. رقیه(علیها السّلام) آب را گرفت و روانۀ قتلگاه شد. گفتند: کجا میروی؟ فرمود: پدرم وقتی به میدان رفت، تشنهلب بود. میخواهم به او آب بدهم.(1)
1) ثمرات الحیاة، ج 2، ص 1317
یک روایت یادم آمد دوستان
که پس از قتل شهید کربلا
بیستوسه اطفال آن شاه مبین
مرغ روح جملگی پژمرده بود
یک نفر از آن سران قوم دون
گفت اگر خواهی بری در شهر شام
یکنفر از کودکان آن شهید
در نظر بیستوسه تن برمیشدند
پس بداد آن بیحیا دستور آب
آن زمان آن فرقۀ شوم دغا
آب دادند بر یتیمان حسین
بر رقیّه چونکه دادند ظرف آب
آب بگرفت و آندم شد روان
که چه خواهد کرد آن طفل آنچنان
گفتنش با او روی اندر کجا؟
آب را از بهر بابا میبرم
در کتاب تحفه گردیده عیان
بهر غارت ریختند در خیمهگاه
از عطش بودند زار و دلغمین
از شرار تشنگی آزرده بود
رفت نزد ابنسعد بد زبون
اهلبیت شاه را ای بدلئام
مینخواهی برد در نزد یزید
جمله اندر معرض مردن بُدند
کودکان گشتند آندم کامیاب
آب آوردند به سوی خیمهها
هم به اطفال پریشان حسین
اشک میبارید چون خوشاب
بر تماشایش بدند آن کوفیان
دیدند اندر قتلگه او شد روان
گفت میخواهم روم در قتلگاه
زین جهت من سوی بابا میروم (1)مرحوم حاج شیخ عباس قمی در منتهی الآمال(2)طبق آنچه در کامل بهایی آمده، خواب دیدن یکی از دختران کوچک امام حسین(علیه السّلام)(3)را نقل کرده است و مطلب را مراجعه داده به نفس المهموم و به منظومی از اعاظم اکتفا کرده است.
حضرت به سال 59 در مدینه متولد شد و در سه سالگی به همراه پدر در سال 61 هجری به کربلا سفر کرد. مادر او حضرت فاطمه فضاضیه همسر حضرت مجتبی(علیه السّلام) است که حضرت مجتبی سفارش کرد به برادر که بعد از من با او ازدواج کن. یا شاید مادر ایشان به نام ام اسحاق بنت طلحه باشد که همسر امام حسن(علیه السّلام) بود. فضایل بسیاری برای آنحضرت نقل شده است. اماسحاق که همسر آقا امام مجتبی(علیه السّلام) بود، دو فرزند از امام حسین(علیه السّلام) آورد: یکی عبدالله رضیع(علیه السّلام) که در کربلا شهید شد، طفل یکساعتۀ امام حسین(1)و دیگری حضرت رقیه(علیها السّلام). بعضی هم مادر ایشان را حضرت شهربانو ذکر کردهاند.
بنا بر اقوال و اسناد متواتر، سن حضرت رقیه(علیها السّلام) سه سال بود و در اکثر کتب مانند منتخب و تذکرة الموحدین و… نیز همین را ذکر کردهاند.
شیخ علی ربانی خلخالی در ستاره درخشان شام مینویسد:
سن مبارک هنگام شهادت طبق بعضی از روایات سه ساله و مطابق بعضی دیگر چهار سال بود و برخی نیز پنج و هفت نقل کردهاند(2).
در ریاض القدس آمده که سه سالهای از امام حسین(علیه السّلام) در خواب پدرش را دید. در معالی السبطین و اسرار الشهادة سهساله ذکر کردهاند. کامل بهایی(3)سن حضرت رقیه را چهار ساله نقل کرده و حاویه نیز چهار ساله نقل کرده است.
حضرت امام حسین(علیه السّلام) به موجب علاقهای که به پدر بزرگوارشان داشتند، اسم اولاد ذکور خود را علی و اولاد اناث را فاطمه میگذاشتند، تا آنجا که یزید به امام زینالعابدین(علیه السّلام) گفت:
وا عجبا لأبیک سمّی علیّاً و علیّاً فقال(علیه السّلام): انّ ابی أحبّ اباه فسمّی مراراً.
شگفتا از پدرت که پسران خود را جملگی علی مینامد(1).
حضرت امام زینالعابدین(علیه السّلام) فرمودند:
پدرم پدر خود را دوست میداشت و از تکرار نام او مسرور میگشت.
بنابراین شاید فاطمه صغری همان حضرت رقیه(علیها السّلام) باشد.
رقیه، تعویذ و حرزی است که برای شفای بیماران و محفوظبودن از آفات و صدمۀ جن و انس نوشته میشده و پیش از اسلام میان عربها و هندوها و فرق دیرین سابقه داشته است. حتی الآن هم در بلاد پاکستان و هند و بنگلادش، و اقوام سرخپوست و سیاهپوست متداول است و وسیلهای برای در امان بودن از شرّ جن و انس یا پیروزی بر دشمن و غلبه و قهر بر حریف محسوب میشود، گرچه گاهی با خرافات هم همراه بوده است. لیکن اصل آن در اسلام امضا شده است. حرز امام زینالعابدین یا تعویذ حضرت جواد برای مأمون یا حرز حضرت رضا(علیه السّلام) و… و دعاهای مأثور، و تعویذات رسیده از اهل بیت(علیهم السّلام) رقیه و استرقاع از نظر شرع اگر از خرافات دور باشد، و آیات قرآن و دعاهای معصومین باشد، مانعی ندارد. چنانکه در حدیث آمده است که حضرت جبرئیل پیامبر را رقیه کرد و رقیهای به آنحضرت تعلیم داد. «بسم الله ارقیک من کل عین حاسد الله یشفیک.»
1) ناسخ التواریخ، ص 235_236
فارغ از معنای اصطلاحی، در لغت رقیه به معنای بالا و بالابردن است(1).
نخستین کسی که در اسلام به این نام خوانده شد، کسی است که دخترخواندۀ رسول خدا(صلّی الله علیه و آله وسلّم ) و حضرت خدیجۀ کبری(علیها السّلام) بود. ولادت ایشان بیست سال قبل از هجرت بود و هنگامی که به سن ازدواج رسید، با عتبة بنابیلهب ازدواج کرد و زمانی که پیامبر(صلّی الله علیه و آله وسلّم ) به نبوت مبعوث گردید، رقیه(علیها السّلام) همزمان با مادرخواندۀ خود به پیامبر ایمان آورد و با آنحضرت بیعت کرد.(2)پس از آنکه آیۀ «تبت یدا» نازل شد، ابولهب پسرش را امر کرد که از رقیه(علیها السّلام) جدا شود. عتبه هم آنحضرت را رها کرد. سپس آن مخدره با عثمان ازدواج کرد. شهادت آنجناب در مدینه بود.
پس از او نام یکی از دختران امیرالمؤمنین رقیۀ کبری بوده است که همسر جناب مسلم بنعقیل ابنابیطالب(علیه السّلام) بوده و دو فرزند از حضرت مسلم به نام محمد و ابراهیم، و دختری به نام حضرت میمونه داشته است. وقتی حضرت امام حسین(علیه السّلام) به طرف عراق حرکت کردند، این مخدره همراه برادر عازم عراق شد و همراه خواهر خود، حضرت زینب، حماسهها پدید آورد و در راه کربلا وقتی خبر شهادت جناب مسلم(علیه السّلام) را شنید، صبر و تحمل نشان داد. امام دختر مسلم را که دختر خواهرش بود، بر دامن نشاند و دست عطوفت بر سر او کشید.
همچنین رقیه صغری، دختر حضرت امام موسی بنجعفر(علیه السّلام)، از زنان عالمه و جلیل القدر بود که در محضر پدر بزرگوارش معارف و علوم الهی فرا گرفته بود و از زنان برجسته در علم الحدیث به شمار میآید. در کتاب انساب در ذکر دختران موسی بنجعفر(علیه السّلام) دو رقیه دیده میشود: رقیۀ کبری و رقیۀ صغری و هردو دارای کمالات بودهاند.(3)
در برخی از کتب که نام فرزندان آقا امام حسین(علیه السّلام) ذکر شده است، اسم دختر چهارم امام را ذکر نکردهاند. مثلاً محمد بنطلحه در کتاب مطالب السؤول فی مناقب آل رسول(صلّی الله علیه و آله وسلّم ) فرزندان امام حسین(علیه السّلام) را ده نفر شمرده است: شش پسر و چهار دختر. نام دختر چهارم را ذکر نکرده است. حاج شیخ محمد مهدی مازندرانی در معالی السبطین الامامین الحسن و الحسین(علیهما السّلام) میگوید:
انّ نساء اهل البیت اخفین علی الاطفال شهادة آبائهم و یقلن لهم انّ آبائکم قد سافروا الی کذا و کذا و کان الحال علی ذلک المنوال حتی امر یزید(لع) بأن یدخلن داره و کان للحسین(علیه السّلام) بنت الصغیره لها اربع سنین قامت لیلة من نامها و قالت أین ابیالحسین(علیه السّلام) فإنّی رأیته فی المنام مضطرباً شدیداً فلمّا سمع النسوه ذلک بکین و بکی معهن سائر الاطفال و ارتفع العویل فانتبه یزید من نومه و قال ما الخبر؟ فتحصوا عن الواقعة و قصّوها علیه فأمر، لعنة الله علیه، بان یذهبوا برأس ابیها الیها فاتوا بالرأس الشریف و جعلوا فی حجرها، فقالت ما هذا؟ قالوا رأس ابیک ففزعت الصبیّه و صاحت فمرضت و توفّیت فی ایامها بالشام.
زنان خاندان رسالت با گفتن اینکه پدران شما به سفر رفتهاند، شهادت پدران را از فرزندان پنهان میکردند و این روال ادامه داشت تا آنکه یزید ملعون آنها را وارد کاخ کرد. در میان خردسالان دختر چهارسالۀ امام حسین حضور داشت و او در یکی از شبها از خواب برخاست و میپرسید: پدرم کجاست؟ در خواب او را سخت آشفته دیدم. زنان با شنیدن این سخن به گریه درآمدند و کودکان نیز گریه سر دادند. با صدای ضجه و گریه یزید از خواب بیدار شد و علت گریۀ آنها را پرسید و چون ماجرا را شنید، دستور داد سر شریف امام را برای او ببرند. آنان
سر را نزد حضرت رقیه بردند و در دامن او قرار دادند.(1)او با دیدن سر بریده پرسید: این چیست؟ گفتند: سر پدرت است. دخترک با دیدن سر بریدۀ پدرش وحشتزده و هراسان فریاد برآورد و از همان هنگام بیمار شد و در شام از دنیا رفت.
در منتخب طریحی آمده است:
کانت للحسین(علیه السّلام) بنت صغیرة، یحبّها و تحبّه و قیل تسمی رقیة(علیها السّلام) و کان لها ثلاث سنین کانت مع الاسراء فی الشام و کانت تبکی لفراق ابیها لیلها و نهارها کانوا یقولون لها هو فی السفر فرأته لیلة فی النوم فلما انتبهت جزعت جزعاً شدیداً و قالت ایتونی بوالدی و قرّة عینی و کلّما اراد اهل البیت(علیهم السّلام) اسکاتها ازدادت حزناً و بکائاً و لبکائها هاج حزن اهل البیت(علیهم السّلام) فأخذوا فی البکاء و لطموا الخدود و حنوا علی رؤوسهم التراب و نشر و الشعور و قام الصیاح فسمع یزید(لع) بکائهم و قال: ما الخبر؟ قیل له بنت الحسین الصغیره رأت أباها بنومها فأتبهت و هی تطلبه و تبکی و تصیح، فلمّا سمع یزید ذلک قال: ارفعوا الیها رأس ابیها و اجعلوه بین یدیها تتسلّی فاتوا بالرأس فی طبق مغطّا بمندیل و وضعوا(2)بین یدیها فقالت ما هذا، انی طلبت ابی و لم اطلب الطعام قالوا بأن هنا اباک فرفعت المندیل و رأت رأساً فقالت: ما هذا الرأس؟ قالوا: رأس ابیک فرفعت الرأس و ضمّنه الی صدرها و هی تقول: یا ابتاه من ذا الذی خضبک بدمائک یا ابتاه… .
امام حسین(علیه السّلام) دختر خردسالی داشت به نام رقیه که او را بسیار دوست میداشت و دختر نیز
پدر را سخت دوست میداشت. این
دختر در جمع اسیران بود و شب و روز در فراق پدر میگریست. زنان حرم به او میگفتند: پدرت در سفر است. رقیه(علیها السّلام) شبی پدر را در خواب دید و چون بیدار شد، بهشدت بیتابی کرد و گفت: پدرم، نور چشمم را بیاورید. زنان خاندان رسالت میکوشیدند او را آرام کنند اما نتیجه برعکس بود و گریه و بیتابی او فزونی گرفت و اهل بیت هم گریه کردند، بر صورت خود لطمه میزدند، خاک بر سر میریختند، گیسو پریشان میکردند و فغان آنها به آسمان بلند شد. یزید با شنیدن صدای نالۀ اسیران علت را جویا شد. گفتند: دختر خردسال حسین پدر را در خواب دیده و بیدار شده و اینک او را میطلبد و بر او زاری میکند. یزید گفت: سر پدرش را نزد او ببرید تا بدان آرامش یابد. آنان نیز سر مبارک را در طبقی که با پارچهای پوشانده شده بود، برای آن دختر بردند. او گفت: این چیست؟ من پدرم را خواستم نه طعام. به او گفتند: پدرت در این طبق است. حضرت رقیه پارچه را کنار زد و سر را برداشت و به آن سر خطاب کرد: چه کسی تو را با خون خضاب کرده؟
عبدالوهاب بناحمد شافعی مصری مشهور به شعرانی در المنن باب دهم چنین مینگارد:
در نزدیک مسجد جامع دمشق بقعه و مرقدی وجود دارد که به مرقد حضرت رقیه(علیها السّلام) دختر امام حسین(علیه السّلام) معروف است. به روی سنگی واقع در بارگاه این مرقد نوشته شده است: هذا البیت بقعةٌ شرفت بآل نبی(صلّی الله علیه و آله وسلّم ) و بنت الحسین الشهید رقیه(علیها السّلام)؛ این مکانی است که به ورود آل پیامبر(صلّی الله علیه و آله وسلّم ) و دختر امام حسین حضرت رقیه شرافت یافته است.
در منتخب التواریخ آمده است:
دختری در خرابۀ شام از دنیا رفته است. شاید اسم شریفش رقیه و از
دختران خود سیدالشهدا باشد، زیرا مزاری که در خرابۀ شام هست منسوب است به حضرت رقیه(علیها السّلام).(1)
حاج شیخ عباس قمی میگوید:
و فی کامل البهائی نقلاً من کتاب الحاویه ان نساء اهل بیت أخفین علی الاطفال شهادة آبائهم و یقلن لهم انّ آبائکم قد سافروا الی کذا و کذا و کان الحال علی ذلک المنوال حتی امر یزید بأن یدخلن داره و کان للحسین(علیه السّلام) بنت صغیره لها اربع سنین قامت لیلة من منامها و قالت: أین ابیالحسین(علیه السّلام) فانی رأیته الساعة فی المنام مضطرباً شدیداً، فلما سمع النسوة ذلک بکین و بکیٰ معهن سائر الاطفال و ارتفع العویل فانتبه یزید من نومه و قال ما الخبر؟ فتحصّوا عن الواقعة و قصوها علیه فأمر بان یذهبو برأس ابیها الیها فاتوا بالرأس الشریف و جعلوه فی حجرها فقالت ما هذا؟ قالوا: رأس ابیک ففزعت الصبیه و صاحت فمرضت و توفیت فی ایامها بالشام.
و روی هذا الخبر فی بعض التألیفات بوجه ابسط و فیه: فجاؤا بالرأس الشریف الیها مغطی بمندیل دبیقی فوضع بین یدیها و کشف الغطاء عنها فقالت: ما هذا الرأس، قالوا انه رأس ابیک، فرفعته من الطشت حاضیة له و هی تقول یا ابتاه من الذی خضبک بدمائک یا ابتاه من ذا الذی قطع وریدیک یا ابتاه من ذا الذی ایتمنی علی صغر سنّی، یا ابتاه من بقی بعدک نرجوه یا ابتاه من للیتیمة حتی تکبر… و ذکر لها من هذه الکلمات الی ان قال: ثمّ وضعت فمها علی فمه الشریف و بکت بکاءً شدیداً حتی غشی علیها، فلما حرکوها، فذا هی فارقت روحها الدنیا، فلما رأی اهل البیت ما جری علیها اعلوا بالبکاء و استجذوا العزاء و کل من حضر من اهل دمشق فلم یر ذلک الیوم الّا باک و باکیة. انتهی.(2)
مرحوم محدث قمی(رحمه الله) میفرماید: کامل بهایی از کتاب حاویه نقل کرده است که اهل بیت شهادت پدران را از کودکان نهان میکردند و به آنها میگفتند پدر شما به سفر رفته است؛ تا آنکه یزید آنها را به خانۀ خود طلبید. دختر چهار سالۀ حسین(علیه السّلام) شبی از خواب برخاست و گفت: پدرم به کجا رفت؟ اکنون او را در خواب دیدم که نگران و پریشان بود. زنان از شنیدن این سخن گریان شدند و کودکان دیگر هم به گریه افتادند و شیون بلند شد. یزید از خواب بیدار شد و گفت: چه خبر است؟ از واقعه تحقیق کردند و جریان را به او خبر دادند. آن ملعون دستور داد سر پدر را برای او ببرند. سر او را آوردند و در دامنش گذاشتند. گفت: این چیست؟ گفتند: سر پدر توست. آن کودک هراسان شد و صیحه کشید و بیمار شد و در دمشق وفات کرد.
این خبر در بعضی از کتابها چنین نقل شده است که دستمال دَبیقی روی سر انداختند و آن طَبق را جلوی کودک نهادند. پرده از آن برگرفت و گفت: این سر کیست؟ گفتند: سر پدرت است. آن را از میان طشت برداشت و بر سینه گرفت و میگفت: پدر جان! چه کسی سر تو را با خونت خضاب کرد؟ چه کسی رگهای گردنت را برید؟ چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟ پدر جان! بعد از تو به کی امید داشته باشم؟ پدر جان! چه کسی یتیمت را نگهداری کند تا بزرگ شود؟ از این سخنان با او گفت تا آنکه لب بر لب او نهاد و سخت گریست تا از هوش رفت و چون او را حرکت دادند، روحش پرواز کرده بود و اهل بیت از این ماجرا آواز گریه برداشتند.
همین مطلب را محدث قمی(1)آورده و به دنبال آن قصیدۀ بلندبالایی در مصیبت این دختر ذکر کرده است.
1) منتهی الآمال، ص 528
در منتهی الآمال از کامل بهایی عین مطلب فوق را نقل میکند، بعد میفرماید: «یکی از اعاظم به نظم آورده و من در این مقام به همان اشعار اکتفا میکنم.»
سؤال این است که مرحوم محدث قمی که در دو کتابش این جریان را بدون نقد و ایراد و تردید آورده است و میفرماید خوانندۀ گرامی در این مقام اکتفا میکنم به مضمونش، آیا میشود محدث قمی قبول نداشته باشد، در حالی که تعبیر میکند «در این مقام» و بعد تعبیر دیگر محدث قمی که میگوید «یکی از اعاظم». اصطلاح اعاظم را ببیند علما به چه کسی اطلاق میکنند.
محدث قمی عین جریان منظوم را نقل میکند بهعنوان سند جریان. آیا عقل سلیمی میتواند قضاوتی غیر از این بکند که مرحوم محدث قبول نداشته باشد، با این حال جریان را کاملاً از کامل بهایی در دو کتاب نقل کند و بعد از بعضی از اعاظم مفصل منظومش را بیاورد؟ فتأمل جیّدا لا یخفی علی ذی عقل سلیم. عین منظوم را میآوریم تا خود قضاوت کنید.
یکی نوغنچهای از باغ زهرا(علیها السّلام)
به افغان از مژه خوناب میریخت
بگفت ای عمه بابایم کجا رفت؟
مرا بگرفته بود این دَم در آغوش
بهناگه گشت غایب از بر من
حجازی بانوان دلشکسته
خرابه جایشان با آن ستمها
ز آه و ناله و از بانگ و افغان
بگفتا کاین فغان و ناله از کیست
بگفتش از ندیمان کای ستمگر
بجست از خواب نوشین بلبلآسا
نه خونابه که خون ناب میریخت
بُد این دَم در برم دیگر چرا رفت
همی مالید دستم بر سر و گوش
ببین سوز دل و چشم تر من
به گرداگرد آن کودک نشسته
بهانه طفلشان سربار غمها
یزید از خواب برپا شد هراسان
خروش و گریه و فریاد از چیست
بود این ناله از آل پیمبر
یکی کودک ز شاه سر بریده
کنون خواهد پدر از عمۀ خویش
چو این بشنید آن مردود یزدان
سر بابش برید ایندم به سویش
همان طشت و همان سر قوم گمراه
یکی سرپوش بد بر روی آن سر
به پیش روی کودک سر نهادند
به ناموس خدا آن کودک زار
چه باشد زیر این مندیل مستور
بگفتش دختر سلطان والا
چو این بشنید خود برداشت سرپوش
بگفت ای سرور سالار اسلام
پدر، بعد از تو محنتها کشیدم
همی گفتندمان در کوفه و شام
مرا بعد از تو ای شاه یگانه
ز کعب نیزه و از ضرب سیلی
بدان سر جمله آن جور و ستمها
بیان کرد و بگفت ای شاه محشر
مرا در خردسالی دربهدر کرد
همی گفت و سر شاهش در آغوش
پرید از این جهان و در جنان شد
خدیو بانوان دریافت آن حال
به بالینش نشست آن غم رسیده
فغان برداشتندی از دل تنگ
از این غم شد به آل الله اطهار
در این ساعت پدر در خواب دیده
وز این خواهش جگرها را کند ریش
بگفتا چارۀ کار است آسان
چو بیند سر برآید آرزویش
بیاوردند نزد لشکر آه
نقابآسا به روی مهر انور
ز نو بر دل غم دیگر نهادند
بگفت ای عمۀ دلریش افگار
که جز بابا ندارم هیچ منظور
که آنکس را که خواهی هست اینجا
چو جان بگرفت آن سر را در آغوش
ز قتلت مر مرا روز است چون شام
بیابانها و صحراها دویدم
که اینان خارجاند از دین اسلام
پرستاری نبُد جز تازیانه
تنم چون آسمان گشته است نیلی
بیابانگردی و درد و المها
تو بر گو کی بُریدت سر ز پیکر
اسیر و دستگیر و بیپدر کرد
بهناگه گشت از گفتار خاموش
در آغوش بتولش آشیان شد
که پریده است مرغ بی پر و بال
به گرد او زنان داغدیده
به آه و ناله گشتندی هماهنگ
دوباره کربلا از تو نمودار(1)
1) شعر از شیخ علی تهرانی، صاحب معارج المجنة.
کلمات مرحوم محدث قمی و نقل خبر حضرت رقیه را در دو کتاب نفس المهموم و منتهی الآمال مشاهده فرمودید که مرحوم محدث از کامل بهایی و از سایر کتب نقل کرده است. حال این محدث دلسوز که با اکاذیب و تحریفات مخالف است و در مفاتیح و منتهی الامال به شدت با اهل تحریف مقابله میکند، آیا میشود خبر کذب را در این دو کتاب بیاورد؟ ملاحظه فرمایید در منتهی الامال به اهل منبر میفرماید: از اکاذیب منتحله و حکایات ضعیفۀ مظنونة الکذب که در جملهای از کتب غیرمعتبره بلکه از کتبی که مصنف آنها از متدینین نیستند، نقل نکنید(1). ایشان در صفحۀ 567 میگوید پیامبر فرمود:
من قال علیّ ما لم اقل فلیبوء مقعده من النار.
اگر حتی یک کلمه هم باشد و مفید فایده هم نباشد یا مفسدهای هم بر او مترتب نشود، موجب دخول نار است.
از این جهت است که وقتی مرحوم فقیه زاهد ورع جناب محمد ابراهیم کلباسی__ طاب ثراه__ از یکی از فضلای با دیانت اهل منبر شنید که گفت: سیدالشهدا فرمود یا زینب، یا زینب، آن فقیه بیمحابا در ملأ عام به آواز بلند فرمود: خدا دهانت را بشکند، امام دو دفعه «یا زینب» نفرمود بلکه یکدفعه فرمود…(2).
ملاحظه بفرمایید چه دقتی علمای ما داشتند تا اخبار مصون از تحریف به ما برسد ولو به تکرار یک کلمه، یک حرف و حال آنکه هیچ ضرری نمیزند اگر «یا زینب» را دو دفعه تکرار کند، ولی باید امانت محفوظ باشد. با چه قدرتی و با چه کلماتی میگوید «دهانت بشکند».
آنوقت مرحوم شیخ محدث این اخبار را نقل میکند که دروغ یا تحریف باشد؟ دقت کنید باز مرحوم محدث در مفاتیح الجنان انتقاد میکند از کسانی که در اخبار یک کلمه اضافه میکنند، ولو کلام صحیح باشد یا ذکر باشد و منافات با دین هم نداشته باشد، ولی تحریف است بالزیاده و جایز نیست.
میفرماید(1): «شیخ ما در کتاب لؤلؤ مرجان(2)فرموده این کلمات که متضمن چند دروغ واضح است، علاوه بر جسارت ارتکاب بر بدعت، جسارت افزودن بر فرمودۀ امام(علیه السّلام) چنان شایع و متعارف شده… کمکم این کلمات در مجموعههایی که در زیارات و ادعیه احمقان از عوام جمع میکنند و گاهی اسمی بر آن میگذارند، جمع شده و به چاپ رسیده و منتشر گشته و از این مجموعه احمق به آن مجموعه احمق نقل گردیده و کار به جایی رسیده که بر بعضی طلبه مشتبه شده….
مرحوم کلام را در این مقام طول داده فرموده است: به حال خود گذاشتن عوام در امثال این امور جزئیه و بدعتهای مختصر مثل غسل اویس قرن و آش ابوالدرداء تابع، و مخلص حقیقی معاویه و روز صمت که در روزه سخن نگویند و غیر آنکه احدی بر مقام نهی بر نیامده و سبب تجری شده که در هر ماه و سال پیغمبر و امام تازه پیدا میشود. انتهی کلامه و رفع مقامه.
خوب تأمل کن در فرمودۀ این عالم جلیل که مطلع است بر مذاق شرع مقدس، چگونه این مطلب همی عظیم و عقدهای بزرگ در دل او گردیده است. چون میداند مفاسد این کار را برخلاف آنان که از علوم اهل بیت(علیهم السّلام) محروم و بیبهره ماندند، و به دانستن ضغثی از اصطلاحات و الفاظ اکتفا
کردند، که امثال این مطالب را چیزی ندانند، بلکه تصحیح و تصویب نموده و عمل بر وفق آن نمایند، لاجرم کار به جایی رسد که کتاب مصباح المتهجد و امثال این کتب متروک و مجموعههای احمقانه شایع شود که در دعای مجیر که از دعاهای معتبرۀ مرویه است، در هشتاد موضع آن کلمه «بعفوک» زیاد کند و کسی انکار نکند و در دعای جوشن که مشتمل بر صد فصل است، برای هر فصلی یک خاصیتی وضع کند و یا این همه زیارات مأثوره زیارت مفجعه جعل کند و با بودن این همه دعاهای معتبره مرویه با مضامین عالیه و کلمات فصیحه بلیغه دعایی بیربط در کمال برودت جعل نمایند و نام او را دعای حبّی گذارند و از کنگرۀ عرش آن را نازل و چندان فضیلت برای او وضع نمایند که انسان را متحیر و سراسیمه نماید از جمله آنکه العیاذ بالله جبرئیل به حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله وسلّم ) از جانب حق سبحانه و تعالی گفته باشد… مثلاً منتهی الآمال این حقیر را تازه طبع کردند. بعض از کُتّاب به سلیقۀ خود در آن تصرفاتی نموده، از جمله در احوال مالک بنیسر ملعون نوشته از دعای امام حسین هر دو دست او از کار افتاده بود. الحمد لله. در تابستان مانند چوب خشک میگردید. الحمد لله و در زمستان خون از آنها میچکید. الحمد لله و بر این حال خسران، مآل بود، الحمد لله. در این دو سطح عبارت چهار لفظ الحمد لله کاتب موافق سلیقه خود جزء کرده و نیز در بعضی از جاها بعد از اسم جناب زینب یا امکلثوم به سلیقه خود لفظ خانم زیاد کرده که زینب خانم و امکلثوم خانم گفته شود که تجلیل از آن مخدّرات شود. حمید بنقحطبه را چون دشمن دانسته به واسطۀ بدی او حمید بنقحبه نوشته لیکن احتیاط کرده قحطبه را نسخه بدل نوشته و عبد ربه را صلاح دیده عبدالله نوشته و زحر بنقیس که به حاء مهمله است، هرکجا بوده به جیم نوشته و امّسلمه را غلط دانسته و تا ممکنش بود امالسّلمه کرده الی غیر
ذلک. غرضم از ذکر این مطلب در اینجا دو چیز بود: یکی آنکه این تصرفاتی را که این شخص کرده به سلیقۀ خود این را کمال دانسته و خلافش را ناقص فرض کرده و حال آنکه همین چیزی که او کمال دانسته باعث نقصان شده….»
منظور از نقل کلمات محدث از آن جهت بود که ببینیم مرحوم محدث با اضافهشدن کلمۀ الحمد لله فریادش بلند شده یا به جای عبد ربه «عبدالله» نوشتهاند، داد میزند. آیا با این دقت و وسواس در نقل میتوان گفت جریان حضرت رقیه که نقل کرده در دو کتاب منتهی الامال و نفس المهموم تحریف است؟ کسانی که چنین میپندارند، مرحوم محدث را نشناختند یا لااقل کاش به مفاتیح و منتهی الامال رجوع میکردند.
حال برگردیم به گفتۀ مرحوم شهید آیتالله مطهری(رضوان الله تعالی علیه). تمام این سروصداها که ما رقیّه نداریم و امام حسین(علیه السّلام) دختری به نام رقیه نداشته، مستند است به کلام این شهید و عدهای بیسواد و مغرض و عدهای جاهل بدون دقت در کلام ایشان، خودشان استفاده کردهاند و استنباط واهی را به گردن این علامۀ شهید گذاشتهاند. کلام بزرگان را باید بزرگان بفهمند. ما عین مطلب استاد مطهری را در حماسۀ حسینی نقل میکنیم و وجدان همگان را به قضاوت دعوت میکنیم.
تحریف: تحریف از مادۀ حرف است و به معنی منحرفکردن و کجکردن یک چیز از مسیر و مجرای اصلی. تحریف بر دو نوع است: لفظی و قالبی و پیکری و دیگر معنوی و روحی.
استاد مطهری در تحریف لفظی مثالهایی میزند و اشاره میکند به داستان طفلی از اباعبدالله که در شام از دنیا رفت و بهانۀ پدر میگرفت و سر پدر را آوردند و همانجا وفات کرد(1).
1) ر.ک به: نفس المهموم
اولاً این را در زمرۀ تحریفهای لفظی آورده است، نه تحریف معنوی. بنابراین لفظی به نظر ایشان کج شده و یا کم شده و یا زیاد شده است. اصل معنی تغییر نکرده، نه اینکه اصل جریان را منکر شده باشد. هیهات که اینگونه باشد؛ چون ارجاع میدهند به نفس المهموم، اگر رد میکرد یا انکار چرا ارجاع میدهد؟ ما عین عبارت محدث قمی در نفس المهموم را آوردیم و به نظر عزیزان رساندیم. پس چرا ایشان این جریان را به عنوان مثال تحریف لفظی ذکر فرموده؟ چند احتمال داده میشود که با کلام شهید و نفس المهموم و منتهی الامال میسنجیم.
در نفس المهموم نقل کرد که یزید آنها را به خانۀ خود طلبید. شاید نظر استاد مطهری این باشد که اینجا تحریف لفظی شده است. چون در مقاتل آمده قضیه در خرابه واقع شده نه در کاخ. چون واضح است که بعد از شهادت حضرت رقیه و رسوایی یزید، یزید چارهای نداشت مگر اینکه اهل بیت(علیهم السّلام) را از خرابه به بیرون بیاورد و با آنها صحبت کند. عوامفریبی یزید که من راضی نبودم به قتل امام حسین(علیه السّلام) و زادۀ مرجانه عجله کرد، و مجلس فراهم آوردن یزید و تعیین کردن قاتل و قرآن را شصت پاره کرده و به مردم دادن که بخوانند و ثوابش را هدیه کنند به امام حسین(علیه السّلام) و اجازۀ عزاداری دادن به اهل بیت در کاخ و هکذا، مطالب فراوانی که در شام اتفاق افتاد و حتی اظهار توبه کردن خدمت امام سجاد(علیه السّلام). این را میتوان گفت نظر استاد شهید(رحمه الله) بود، چون تحریف لفظ است از خرابه به کاخ.
در سن حضرت تحریف شده است. چون در نفس المهموم آمده چهار ساله، درحالی که خیلی مقاتل نقل کردهاند که سه ساله بوده.
یزید دستور داد سر بریدۀ پدر را برایش ببرید، سر را آوردند و در دامنش گذاشتند، درحالی که بعضی نقل کردهاند که سر را در طشت گذاشتند و درپوشی بر او انداخته بودند. حتی بعضی نقل کردهاند که دستمال دبیقی بوده.
ملاحظه میفرمایید استاد مطهری رجوع داده به نفس المهموم. اگر بهعنوان مستند تحریف اصل این قضیه ذکر شده باشد، این برخلاف آن چیزی است که در نفس المهموم آمده است. زیرا در این کتاب اصل ماجرا ذکر شده و از ناحیۀ مؤلف مورد نفی و انکار قرار نگرفته است. پس اگر منظور استاد مطهری تحریف لفظی باشد، میتوان پذیرفت، چون اولاً اسم حضرت رقیه نیامده در عبارت و بهعنوان طفل چهار ساله آمده است و یا آن مطالب فوق که عرض کردیم.
علامه سیدجعفر مرتضی در کتاب تحریفشناسی عاشورا که بهعنوان نقدی بر کتاب حماسۀ عاشورا نوشته است، دربارۀ این مطلب بعد از ذکر جملۀ استاد مطهری آورده:
شاید سبب دروغ پنداشتن این داستان این باشد که برای امام حسین(علیه السّلام) پس از حادثۀ کربلا فرزندی جز امام سجاد(علیه السّلام) باقی نمانده، اما باید توجه داشت که به صرف این باور نمیتوان این داستان را انکار کرد و آن را ساختگی پنداشت. چون ممکن است در این قضیه تحریفی صورت پذیرفته یا چیزی حذف شده باشد، به گونهای که کودک مذکور از اولاد امام نباشد، بلکه از اولاد شهدای کربلا باشد.
نبودن نام حضرت رقیه(علیها السّلام) در میان فرزندان امام حسین(علیه السّلام) دلیل دومی است که برای انکار وجود رقیه ذکر میشود. در قرون گذشته به دلیل اندک بودن امکانات نگارش از یک سو و تعدد فرزندان ائمه(علیهم السّلام) از سوی دیگر و عدم اهتمام به ثبت و ضبط همۀ امور و
جزئیات و سانسور و اختناق حکومتهای بنیامیه و بنیعباس، بسیاری از مطالب ثبت و ضبط نشده است. بنابراین نیامدن نامی از فرزندان امامان معصوم(علیهم السّلام) در این کتابها دلیل بر نبودن آنها نخواهد بود و به اصطلاح: عدم الوجدان لا یدلّ علی عدم الوجود. نیافتن چیزی دلیل بر نبودن آن نیست و به علاوه وجود نامهای اشتهاری از قبیل کنیه و لقب در کنار نام اصلی افراد، از رسوم رایج عرب است. همانطور که عدهای معتقدند حضرت رقیه(علیها السّلام) همان فاطمۀ صغری است که نامش در بسیاری از تواریخ ذکر شده است. مثلاً در تعداد دختران امام حسین اختلاف کردهاند. ارشاد شیخ مفید برای آن حضرت دو دختر به نامهای سکینه و فاطمه نقل کرده. مناقب ابنشهرآشوب سه دختر به نامهای سکینه، فاطمه و زینب، و کشف الغمة چهار دختر دانسته به نامهای زینب، سکینه، فاطمه و چهارمی را نام نبرده(1).
علامه مجلسی دو دختر برای امام ذکر کرده و فرموده است:
سکینه بنت الحسین و امّها الرباب بنت امرء القیس بناعدی کلبیه معدیه و هی ام عبدالله بنالحسین(علیه السّلام) و فاطمة بنتالحسین و امّها اماسحاق بنت طلحة بنعبدالله.
همان که عرض کردیم رقیه(علیها السّلام) مادرش اماسحاق است و اماسحاق مادر عبدالله رضیع است که غیر از آقا علیاصغر است. چون مادر علیاصغر رباب بوده و قاتل آنحضرت حرملة بنکاهل اسدی بوده در حالی که مادر حضرت عبدالله رضیع اماسحاق و قاتلش عبدالله بنعقبه بود(2).
در اولاد حضرت اختلاف است، چه رسد به نامهای آن بزرگواران و چنانکه گذشت، به سبب علاقۀ حضرت امام حسین به پدر و مادر، اسم فرزندان ذکورش را علی و اناث را فاطمه میگذاشته است. در کتابهای تاریخ از بزرگواران اسم حضرت فاطمه صغری دیده میشود، شاید همان رقیه(علیها السّلام) باشد. وانگهی در سن حضرت علیاکبر، اختلافات شدید است. بعضی بیشتر از هفت سال و بعضی دوازده سال، شیخ مفید هجده سال میداند، سید مقرم در مقتل بیست و هفت یا بیست و پنج نقل کردهاند، ولی کسی انکار اصل حضرت علیاکبر نکرده است. چهطور به حضرت رقیه که میرسیم انکار میکنند؟ یا همان عبدالله رضیع طفل یکساعته حضرت که در روز عاشورا متولد شد و شهید شد، با اختلاف مورخان، کسی نباید انکار کند و رد کند. آیا قضیۀ حضرت رقیه(علیها السّلام) سیاسی نیست و این ریشه در افکار ابنتیمیه نیست، که بخواهد اسارت اهل بیت را انکار کند و این سند محکم را از دست شیعه بگیرند؟ عدهای غافل خود دست بهکار شدهاند و آب در آسیاب دشمن میریزند ونمیدانند که به کجا لطمه میزنند و عقاید شیعه را زیر سؤال میبرند و به راحتی تسلیم افکار دشمن میشوند. بیاییم و بیندیشیم و عقاید مردم را سست نکنیم. مردم به برکت این بانو به جاهایی رسیدهاند. از نظر جسمی شفا گرفتهاند، از نظر روحی دواء یافتهاند و به مقامات عالیه راه پیدا کردهاند. همانطور که اسم مبارکش رقیه است، بالا میبرد سالک را. بیاییم خود را محروم نکنیم که همین انکار و رد بیدلیل و سبکسرانه چوب معنوی دارد.
امام خمینی(رحمه الله) به حاج سیداحمد نوشتند که اگر چیزی را نفهمیدی استبعاد نکن. ما از این کلام عارف بالله بهره بگیریم و به مجرد یک مطلبی، احساسات بیپایه را خرج نکنیم و تعصبات جاهلی را بر عقل و وجدان حاکم نکنیم.
« وَکَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ(1)
این آیه بینۀ حضرت حق را نادیده نگیریم و اعراض نکنیم و از این فیض عظمای حضرت حق محروم نشویم. آیهای که مانند خورشید میتابد و «اول الدلیل علی شیء وقوعه»، چه دلیلی بالاتر بر وجود نازنینش از قبر مطهرش و دیدن جسد کبودش، که ما انشاءالله اشاره خواهیم کرد، آیا میتوان انکار کرد؟
«فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ»(2)
در بعضی از فرهنگها با نداشتن افراد شجاع و جانباخته، اسطوره درست میکنند و روح مقاومت در جامعه میدمند و عدهای فراوان تحت تأثیر قرار میگیرند و برای خود الگو قرار میدهند، باب مثال رستم و سهراب که فردوسی با ذوق سلیم و زیبایش آن را ساخته و ادبیات ما را سرشار نموده و صدها نمونههای دیگر در ملل مختلف. ما که حقیقتی داریم و سند ایثار و فداکاری داریم، که حتی دختربچهای کوچک مظلومیت اهل بیت را درک میکند و بعدها چه خاطرههایی نقل میکند که با حضور در روضۀ حضرت رقیه و نام مقدس، من چه شدم و چه تصمیمهایی درس تربیتی و ظالمستیزی و ظلمستیزی گرفتم؟ چرا غافلیم؟ آن بزرگواران که ضرر نمیکنند، چه انکار کنیم چه بپذیریم. به قول حضرت امام در چهل حدیث کسی فیض را یا ملاصدرا را لعنت کند، چه لطمهای به آنها میزند جز ارتقای درجۀ آنها؟ ولی خود ضرر میکنیم که چه عروۀ وثقایی داشتیم و در چاه طبیعت اسیر بودیم. این حبل الله میتوانست ما را به اوج آسمان برساند و از پستی طبعیت نجات بخشد.
«یَا حَسْرَتَی عَلَی مَا فَرَّطتُ فِی جَنبِ اللهِ»(1)، چه خسران و زیانی که بشر به خاطر جهل و تعصب و «روشنفکری» تحمل میکند و از این وسایل قرب که برای ترقی و تکامل خدای متعال برای ما سرمایه قرار داده است، بهره نمیگیریم و این حسرت در قیامت و نزدیکتر هنگام مرگ بر انسان ظاهر میشود که قابل جبران نیست.
در کتاب ریاض القدس از بعضی مؤلفههای اصحاب خود نقل میکند که سهل شهروزی از شخصی که جدیله اسدی نام دارد، نقل میکند:
من در سال 61 در کوفه بودم که لشکر ابنزیاد از کربلا برگشته بودند و اهل بیت آل احمد مختار را اسیر وارد کوچه و بازار کوفه کردند… دیدم سه دختر صغیر بر یک شتر ردیف نشستهاند.
و اذا علی سنام(2)حمل ثلاث بنات کانّهن الاقمار سلیات الاطهار شعورهن منشورة علی الاکتاف(3).
آن سه خانم را پریشان و نالان دیدم. پرسیدم ایشان کیستند؟ گفتند: یکی رقیه خاتون و یکی صفیه خاتون و دیگری فاطمه صغری. از دیدن حالت وحشتناک و رقتبار آن دختران صغیر آنقدر به سر و صورت خود زدم که چشمانم از نور رفت.
در بازار کوفه حضرت زینب وقتی سر برادر را مقابل محمل دید، چنین خطاب کرد به آن سر مطهر:
یا اخی فاطم الصغیره کلّمها
فقد کاد قلبها أن یذوبا
ای برادر، با دخترت فاطمه صغیره حرف بزن، زمانی نمانده که از غصۀ تو جان دهد.
این فاطمه، همان رقیه(علیها السّلام) است. چون دختر دیگر امام حسین(علیه السّلام) که فاطمه بود، خطبه خوانده در کوفه و مرحوم مقوم مفصل آن را نقل کرده است. خطبهای که اهل کوفه را متحیر کرد تا به جایی که مردی داد زد: ای دختر پیغمبر، قلب ما را آتش زدی. مردان شما بهترین مردها و زنهای شما بهترین زنان هستند. اگر کسی تمایل دارد، به مقتل مقرّم رجوع کند. بنابراین طبق این نقل که حضرت سیدالشهدا(علیه السّلام) که نام دخترهایش را فاطمه میگذاشت، اینجا به قرینه، فاطمه صغیره باید همان رقیه باشد. چون فاطمه صغری، صغیره نبود، خطبه کسی میخواند که بالغه باشد، آن هم خطبۀ با استدلال که: دیروز جدّم علی را از روی حسد کشتید و امروز پدرم را. این فاطمه از ماجرای شهادت پدر خبر داشته است و مردم کوفه را سرزنش میکند. میفرماید شما افتخار میکنید به کشتن بابای من به شمشیرها و نیزههای هندی، خاک بر دهانت ای گویندۀ این حرف. به زودی خواهید دید چه ننگی دامنتان را گرفته و به چه سرزنوشتی مبتلا شدید.
حضرت به خواهرش سکینه فرمود:
یا اخت قد ذابت من السیر مهجتی
سلی سایق الاضعان أین یرید؟
خواهر جان، این سفر بس مرا تکان داد، دلم آب شد. آخر از ساربان بپرس تا چه زمانی به منزل میرسیم.
اگر فاطمه صغری رقیه نباشد و منظور فاطمه یازده ساله باشد، هرگز دختر بزرگتر از کوچکتر چنین سؤالی نمیکند. معلوم است که کوچکتر با بزرگتر درددل میکند و چنین درخواستی میکند.
اقنلع الرمح الذی کان علیه رأس الحسین(علیه السّلام) من ید حامله و انشقت الارض.
بهناگاه لشکریان و اهل بیت دیدند نیزهای که سر مبارک امام بر آن است، بر زمین چسبیده و حرکت نمیکند. هرچه کوشش کردند نتوانستند نیزه را حرکت دهند. بهناچار رئیس کاروان کفر نزد امام سجاد(علیه السّلام) آمد و علت این اتفاق شگفت را از آنحضرت پرسید. حضرت فرمود: یکی از کودکان گم شده است. تا آن بچه پیدا نشود این سر و نیزه حرکت نمیکنند. حضرت زینب(علیها السّلام) چون این مطلب شنید، دانست که حضرت رقیه(علیها السّلام) گم شده. هراسان و سراسیمه خود را از مرکب به زمین انداخت و نالان و نگران به جستوجوی حضرت رقیه(علیها السّلام) پرداخت. در بین راه ناگهان صدای نالهای شنید. دید زنی بزرگوار و قد خمیده سر حضرت رقیه(علیها السّلام) را در دامن گرفته و نوازش میکند. حضرت زینب(علیها السّلام) از آن مخدره محترمه پرسید: شما کیستید؟ آن بزرگوار جواب داد:
انا امّک فاطمة الزهراء. اظننت انّی اغفل عن ایتام ولدی.
من مادرت فاطمهام، آیا پنداشتی من از ایتام پسرم حسین غافلم؟(1)
آنقدر صدای شیون و زاری اهل بیت رسول خدا و ذراری فاطمه بالا گرفت که سکوت شب شکسته شد و صدا به گوش یزید رسید. طاهر بنعبدالله دمشقی میگوید: سر یزید روی زانوی من بود و برای او سخن میگفتم درحالی که پسر فاطمه(علیها السّلام) میان طشت بود. یزید از این صداها از جا پرید و پرسید: طاهر، چه خبر است؟ گفتم نمیدانم چه اتفاقی افتاده است که اسیران در جوش و خروشاند. یزید غلامی را به جهت آوردن خبر به خرابه فرستاد. غلام آمد و گفت: دختری صغیره از امام پدر را در خواب
1) ناسخ التواریخ، ص 531
دیده است و آرام و قرار ندارد و از بسیاری گریه غش کرده. یزید گفت: بیایید سر پدرش را برایش ببرید. پس آن سر مطهر را در میان طشتی نهادند و به خرابه بردند. سپس درحالی که پوشش بر روی سر مطهر بود، آن را در برابر فرزندش نهادند. حضرت رقیه(علیها السّلام) گریان و نالان پدر پدر میگفت که ناگهان طبق را پیش رویش
نهادند. صدا زد: عمه، من که غذا نخواستم، من پدرم را میخواهم. مأموران یزید گفتند: مقصود تو زیر سرپوش است. حضرت رقیه(علیها السّلام) جلو آمد و سرپوش را برداشت. متحیرانه پرسید: این سر بریده از آنِ کیست؟ مأموران جواب دادند: سر بابایت حسین است.
سر مطهر را در آغوش کشید و شروع کرد به بوسیدن صورت پدر. آن دخترک حسین(علیه السّلام) بر سر و سینه میزد و چون لب و دندان پدر را خونی بدید، آنقدر با دستهای کوچک خود بر دهان کوبید که پر از خون شد.
و هی تقول: یا ابتاه من الذی خضبک بدمائک یا ابتاه من ذا الّذی قطع وریدک.
خطاب به سر پدر گفت: بابا جان، چه کسی تو را به خون خضاب کرد؟ بابا جان، رگهای گلویت را که برید؟
یا ابتاه من ذا الّذی ایتمنی علی صغر سنّی؟ یا ابتاه من للیتیمة حتی تکبر.
پدر جان کدام ظالم مرا در کودکی یتیم کرد؟ بعد از تو یتیمانت را که پرستاری کند تا بزرگ شوند؟
یا ابتاه من للنساء الحاسرات، یا ابتاه من للارامل المسبّیات.
ای پدر این زنان داغدیده، به چه کسی پناه ببرند و این زنان تنها را چه کسی سرپرستی کند؟
یا ابتاه من للعیون الباکیات یا ابتاه من الضائعات الغریبات.
این داغدیدههای گریان را چه کسی تسلا دهد؟ رنجبرندگان دورافتاده از وطن را چه کسی دلجویی کند؟
یا ابتاه لیتنی کنت لک الفداء یا ابتاه لیتنی کنت قبل هذا الیوم عمیاء.
بابا جان، کاش من فدای تو میشدم، پدر جان، کاش پیش از این چشمانم کور بود و این حال و روزت را نمیدیدم.
ابتاه لیتنی وسّدت الثّری و لا أری شیبک مخضّبا بالدماء.
پدر جان، ای کاش به زیر گل فرو میرفتم و محاسن تو را غرق به خون نمیدیدم.(1)
آن صغیرۀ معصومه مدام شیون میکرد و اشک میریخت تا آنکه نفسش به شماره افتاد و گریه راه نفس او را گرفت. گاهی طرف راست سر پدر را میبوسید و بر سر و صورت میزد، و گاهی طرف چپ او را میبوسید و بر سر و صورت میزد و دمبهدم محاسن پرخون پدر را پاک میکرد.
زنها اطراف حضرت رقیه(علیها السّلام) را گرفته بودند. همه برای گریهکردن پی بهانه میگشتند. برای گریهکردن چه بهانهای بهتر از رقیه(علیها السّلام)؟
ثم انها وضعت فمها علی فمه الشریف و بکت طویلاً.
سپس لبها بر لب پدر نهاد و مدت زیادی از سخن گفتن بازایستاد و گریست.
فنادیها الرأس بنیه الیّ الیّ هلمّی فانا لک بالانتظار.(2)
بشر گاهی در دنیا به حوادثی برخورد میکند که این حوادث تلخ و غیرقابل تحمل است و در این راستا گاهی حملهور به عقایدش میشود و از آنجا که وسواس خناس میخواهد او را توخالی کند و آن صدف ناب را از گوهر تهی کند، این قضایا دستاویز خوبی برایش میشود. حال آدمی باید با دید توحیدی که خداوند مصدر خیرات است «و خیرک الینا نازل» و شرّ از
مخلوقات است، مسلح شود و با جنگ و نبرد در برابرش بایستد. سرمایۀ عقاید اگر برود و در این دنیای خطرناک مفلس شود، از پای درخواهد آمد و لاشخورها او را قطعه قطعه خواهند نمود. چارۀ کار تفویض امر به خدا کردن است و از خود هیچ ارادهای نداشتن و توکل بر حیّ قیّوم و آنچه ربّ العالمین صلاح عبد میداند.
«وَ ما أُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلیلاً» (1)»
به شما علمی داده نشد مگر اندکی.
«وَقُل رَبِّ زِدْنِی عِلْمًا(2)»
و بگو علم مرا بیفزا.
انحراف پیش روی آدمی است و مانند باتلاقی عمیق و امواج شکننده آدمی را در کام خود فرو میبرد. هدف شیطان آن است که چهرۀ بشر را تغییر دهد و انسان بهصورت حیوانی گردد و با همان چهرۀ حیوانی محشور شود.
جناب باقر العلوم(علیه السّلام) فرمود: مردم فردای قیامت جوری وارد محشر میشوند که «تحسن عندهم القردة و الخنازیر» میمونها و خوکها از آنان زیباتر باشد. تغییر خلق خدا به آن است که امر میکند به آدم و او را در وادی گناه میکشد. هدف ارتکاب حرام و ترک واجب نیست، بلکه هدف قطع کردن حبل الله است که همان اعتقادات بشری است.
ای برادر تو همان اندیشهای
مابقی را استخوان و ریشهای
مانند موریانهها که از داخل چوب و در را میخورند و با یک نوک انگشت کودکی در بزرگ چوبی و کمدی زیبا درهم میریزد. یا مانند خورهای که در زیر پوست با باکتریها و میکروبها، سلولها را یکی پس از دیگری
میکشد و بدن نحیف و ضعیف با اندک ویروسی از پا درمیآید. این است که صادق آل محمد(علیه السّلام) فرمودند: «در زمان غیبت زیاد بخوانید "یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب، ثبّت قلبی علی دینک".»
استاد عارف ما حضرت آیتالله بهجت(رحمه الله) دائماً سفارش به این ذکر مینمودند. این دعا، دعای غریق است، انسانی که در دریا غرق شده. حضرت صادق(علیه السّلام) به ما فهماندند که دنیا دریاست و امواج آن شکننده، باید برای خود کشتی نجات پیدا کنی. الله سبحانه و تعالی خلق کرد دریا را و آن عظمت پهنۀ دریا و همۀ آن فیض است، عمقش، جزر و مدش امواجش، موجودات دریا. «و یا من فی البحار عجائبه» عجایب دریا فوق احصای آدمی است، غوص کردن و لؤلؤ و مرجان بیرون آوردن. آری دنیا و زندگی دنیا چنین است. حوادث دنیا را باید حلاجی کنی و مانند دریا همه چیز را در خود هضم کنی. دریا دل شدن و هر جسم عظیم را در خود تحمل کردن، این کار دریاست. شرح صدر شاید اشاره به همین باشد. یکی از موجهای شکننده قضایایی است که برای اولیای خدا در دنیا اتفاق میافتد با آنکه آنها قدرت الله هستند:
و لا فرق بینک و بینهم الا انّهم عبادک و خلقک(1).
«الحمد لله علی ما جری قضائک فی اولیائک.» شکر و سپاس مخصوص ذات بیعیب او که چنین قضایایی را برای اولیایش پیش میآورد و در آن قضایا رتبۀ اولیایش را بالا و ناخالصها را فراری و ضعیف الایمانها را خارج میکند. آری، ابراهیم خلیل باید در آتش بیفتد، خلیل بودنش بر ملائکه ثابت و قدر و منزلتش بر بشر ظاهر، و قدرت حق قاهر شود. و موسی در دریا و کشتی بیناخدا، و عیسی بدون پدر در دست مادر بیهمسر، «یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَکُنْتُ نَسْیًا مَنْسِیًّا(2)» خداوند امتحان
میکند. آیا نمیتوانست مریم ازدواج کند و مثل سیر طبیعی همۀ انسانها این پیامبر بزرگ قدم بر خاک نهد؟ آیا کعبه نمیتوانست از یاقوت قرمز و زمرّد سبز و زر ناب باشد و آن را در سرزمین خوش آب و هوا و سرسبز بسازد و آیا آدم صفی الله را نمیتوانست از بهترین انوارش خلق کند و آیا…
تمام حکمت حضرت حق است برای ساختن خلیفة الله و این گوهر باید امتحان شود.
عنان قلم را برگیرم و بر آنچه بر آن تمسک جستهایم برگردیم. از آن قضایا آب گرفتگی حرم مطهر حضرت رقیه(علیها السّلام) است. او که خود دوادهندۀ دردها و کاشف مشکلات است، چهطور قبر مطهرش را آب میگیرد و با اسباب و علل مادی آن قبر را مرمت و آباد میکنند. سرّ الله چگونه ظاهر میشود؟ اگر قبر را آب نگرفته بود و بزرگان قبر را نمیشکافتند، امروز سند محکمی در دست ما نبود از جهت درایت، نه از جهت روایت. بحمدالله روایات به حد کافی داریم که ثابت کند وجود شریف را. باید بعینه ببیند بدن را که جای هیچ شبههای باقی نماند و عقبماندگان از قافله که با عصای موریانه خورده و استخوانهای نحیف در حرکت هستند، خود را به قافله برسانند و عذری برای کسی باقی نماند و خدای رؤوف رحیم از باب لطف همه را هدایت کند. حیف است از این سفرۀ پربرکت افرادی محروم بمانند. بدن آب میگیرید، و سه روز بدن روی دست عالمی نمایان. حال جریان را ببینید، آیا جای شبههای برای کسی باقی میگذارد جز مریض قلبها که قلبشان مهر خورده و با دیدن آیات حق، حق را انکار میکنند؟ «انکار نمودند در حالی که نفسهایشان به یقین رسید.» اما از ظلم و بزرگطلبی و به خاطر دلجویی از مشتی انسانهای گولخورده و مُریدبازی و عوامفریبی و خود را منوّرالفکر جلوه دادن، انکار میکنند.
حاج میرزا هاشم خراسانی در منتخب التواریخ مینویسد:
عالم جلیل القدر شیخ محمدعلی شامی که از علما و محصلان نجف اشرف است، به حقیر فرمود: پدربزرگ مادریام بدون واسطه از جناب آقاسیدابراهیم دمشقی نقل میکند، سیدابراهیم، نسبش به سید مرتضی علم الهدی(رحمه الله) میرسد و سن او بالغ بر نود سال بوده، محترم و معتمد مردم بود و صاحب سه اولاد دختر بود و پسر نداشت. شبی در خواب دختر بزرگش حضرت رقیه بنت الحسین(علیه السّلام) را دید که فرمود: به پدرت بگو به والی بگوید میان قبر و لحد من آب جمع شده است که مرا آزار میدهد. بیاید قبر و لحد مرا تعمیر کند. سید از ترس اهل خلاف ترتیب اثر نداد. شب دوم دختر دوم سید همین را خواب دید و به پدر عرض کرد. سید به خواب او هم ترتیب اثر نداد. شب سوم دختر کوچک سید این خواب را دید و به پدر گفت، ایضاً ترتیب اثری نداد. شب چهارم خود سید حضرت رقیه(علیها السّلام) را در خواب دید که به طریق عتاب فرمود: چرا والی را خبر نکردی؟
صبح هنگام سید نزد والی رفت و خوابش را برای او تعریف کرد. والی امر کرد که علما و صلحای شام از اهل خلاف و شیعه غسل کنند و لباسهای نظیف بپوشند. آنگاه قفل درِ حرم مطهر به دست هرکس باز شد، همان کس قبل مطهر را نبش کند و جسد مقدسه را بیرون بیاورد تا قبر مطهر را تعمیر کند.
بزرگان و صلحای شیعه و عدهای از بزرگان سنی غسل کردند و با رعایت کامل آداب و قفل به دست هیچیک باز نشد الّا سید ابراهیم. بعد هم که به حرم مطهر مشرف شدند، هرکس کلنگ به قبر مقدس میزد، اثری در زمین نمیکرد تا آنکه نوبت به سیدابراهیم رسید. کلنگ ایشان کارگر افتاد و آن قبر مطهر و منور باز شد. بعد حرم را خلوت کردند و لحد
مقدس را شکافتند. دیدند بدن مقدس آن مخدره میان لحد قرار دارد، ولی کفن آن مخدره صحیح و سالم است و آب زیادی در میان لحد جمع شده. سید بدن مطهر و شریف را از لحد بیرون آورد و به مدت سه روز بر روی زانوی خود نگاه داشت و پیوسته گریه میکرد تا آنکه لحد آنجناب را از بنیاد تعمیر کردند و فقط اوقات نماز که میشد سید بدن مطهر را روی مکان لطیفی میگذاشت و بعد از فراغ دوباره بر زانوی خود نهاد تا آنکه تعمیر قبر مقدس و لحد مطهر به پایان رسید. سید بدن آن مخدره را دفن نمود و از اعجاز این خانم اینکه سید در طول این سه شبانهروز حاجتی به غذا و آب و تجدید وضو پیدا نکرد. سید هنگام دفن آن مخدره دعا کرد که خداوند پسری به او عطا نماید. این در حالی بود که نود سال از سنش میگذشت. پس دعایش مستجاب شد و خداوند پسری به او مرحمت نمود که نامش را مصطفی نهاد. بعد والی جریان را برای سلطان عبدالمجید نوشت. او هم تولیت زینبیه و مرقد مطهر حضرت رقیه(علیها السّلام) را و مرقد مقدس امکلثوم و سکینه خاتون را به او واگذار نمود و هماکنون هم جناب آقای حاج سیدعباس، پسر سیدمصطفی پسر سیدابراهیم متصدی تولیت این اماکن مقدسه و شریفه است و شاید این قضیه در حدود سال 1280 اتفاق افتاده باشد(1).
مرحوم سیدهادی خراسانی مینویسد:
شبی روی بام خانه خوابیده بودم. ناگهان مار خطرناکی دست یکی از بستگان ما را نیش زد. او را به دکتر رساندیم و مدتی به معالجه و درمان پرداختیم، ولی نتیجهای نداد. سرانجام جوانی به نام سیدعبدالامیر
1) منتخب التواریخ، ج 5، ص 388
نزد ما آمد و از ما پرسید کجای دست او را مار گزیده است. جای مارگزیدگی را به او نشان دادیم. آن جوان دستی بر محل مارگزیدگی کشید و درد و ورم آن به کلی برطرف شد. سیدعبدالامیر پس از انجام این عمل شگفت به ما گفت: من نه دوایی دارم نه دعایی. آنچه مشاهده کردید
کرامتی بود که از اجدادمان به ما رسیده است. هر گزندهای که کسی را بگزد، ما با آب دهان یا انگشت خود را بر محل نیشزدگی میگذاریم و آثار زهر برطرف میشود. این عنایتی است که از طرف حضرت رقیه(علیها السّلام) به ما شده است. در آن سالی که آب به قبر حضرت رقیه(علیها السّلام) نفوذ کرده بود، بزرگان شهر برای تعمیر قبر جمع شدند. در بین آنها توفیق نصیب جد ما شد که سه روز تمام جسد سالم و مطهر حضرت رقیه(علیها السّلام) را روی دست بگیرد، تا کار تعمیر قبر تمام شود. از آن موقع این اثر در سیدابراهیم و اولاد او به وجود آمده است(1).
همچنین جناب حجتالاسلام آقای شیخ حسن قاروبی فرزند آیتالله کاظم تبریزی، از استادشان مرحوم آیتالله حاج شیخ محمدحسین صدوقی مازندرانی که از علمای معروف کربلا و قم مقدسه بودند، مطالبی را دربارۀ اولاد سیدابراهیم و تأثیر شفابخشی دست آنها جهت درمان مار و عقربگزیدگی نقل میفرمودند که روزی عقرب خطرناکی پای عیال مرا نیش زد و درد و ناراحتی شدیدی برای ایشان به وجود آمد. برای معلاجه او را نزد یکی از سادات شامی که از اولاد سیدابراهیم بود، رساندم. ایشان بدون اینکه دستش را به پای عیالم بگذارد، دستش را با فاصلهای از بالا به پایین آورد. ناگهان مقداری آب زرد از محل گزیدگی عقرب بیرون آمد و درد پای همسرم تمام شد.
1) کرامات و معجزات خراسانی، ص 9
در زمان آیتالله سیدمحسن جبل عاملی، از علمای مشهور و مؤلف کتاب اعیان الشیعة، نزدیک بود قبر حضرت رقیه خاتون را آب بگیرد و اوضاع دگرگون شود. چون نهری نزدیک آن بود، گفتند بدن را از طرف حاکمان سوریه اینجا منتقل کنید، چون ما نمیتوانیم نهر را برگردانیم. به آیتالله سیدمحسن گفتند شما این کار را انجام دهید. سید گفت اگر امکان نداشته باشد، ما این کار را میکنیم. قبر را نبش میکنیم و بدن را بیرون میآوریم. سید تصمیم به نبش قبر گرفت. غسل کرد و لباس سفید پوشید و دستور نبش قبر داد. خاک را که برداشتند و به خشت لحد رسیدند، گفت: صبر کنید لحد را خودم بردارم. سیدمحسن در قبر رفت. چون خشت بالای سر را برداشت، دیدند سید افتاد. زیربلغش را گرفتند. هی میگفت ای وای بر من! وای بر من! به ما گفته بودند یزید زن غساله و کفن فرستاده، ولی فهمیدم دروغ بود. چون دختر با پیراهن خودش دفن شده بود و بدن مثل گل معطر بود. فرمود: بدن را منتقل نمیکنم. ترس آن دارم اگر منتقل کنم دیگر بهعنوان رقیه بنتالحسین(علیها السّلام) شناخته نشود و من نمیتوانم جوابش را بدهم. هرچه مخارج نهر است میدهم. نهر را برگردانید(1).
دقت بفرمایید یک عالم شیعه حاضر است مخارج برگرداندن نهر را بدهد و قبر را دست نزند. چرا، شاید در آینده خرابه شام فراموش شود. و شاید مردم شک کنند و این سند محکم اسارت را از دست شیعه بگیرند. سید انسان بیاطلاعی نبود. انسان وارسته و اهل تتبع و تحقیق بود. اعیان الشیعة او و احساس مسئولیت او در حفظ و حراست از فرهنگ شیعه بر علما و اهل تحقیق مبرهن است. آیتالله اثنیعشری هم از قول حاجآقا حسن شیرازی عین این جریان را نقل فرموده است.
1) مقتل مقدم، ج 2، ص 205
در معالی السبطین میگوید جریان سیدابراهیم دمشقی در حدود سال 1280 بوده است و اضافه میکند:
فنزل فی قبرها و وضع علیها ثوبا لفّها فیه و اخرجها فاذا هی بنت صغیر دون البلوغ و کان متنها مجروحة من کثرة الضرب(1).
آیا ظاهرشدن بدن مطهر برای علمای شیعه و مشاهدۀ مردم و اهل اعتماد جای شکی میماند تا عدهای بیاطلاع یا مغرض این حقیقت را انکار کنند؟ بعد از هزار سال هنوز این بدن مجروح در زمان سلطان عبدالحمید عثمانی تولیت آن مضجع شریف را سپرده به سیدابراهیم دمشقی و بعد از او به اولاد او، همان اولادی که هنگام دفن بیبی رقیه(علیها السّلام) خداوند به سیدابراهیم مرحمت نمود، در حالی که سن سید در نود و چند سالگی رسیده بود و کرامات خانوادۀ سیدابراهیم زبانزد خاص و عام بوده است.(2)
چهقدر قساوت و جهل باید باشد که با این حقایق عدهای حق را نادیده گرفتند و در صدد انکار برآمدند. خداوندا همۀ ما را از عوامزدگی و موهومگرایی و علمزدگی و هواهای نفسانی نجات بده و در صراط مستقیم که محمد و آل محمد است، ثابتقدم بدار. «انّه ولیٌ حمید.»
در هنگام غسل که آن زن بدن حضرت رقیه را غسل میداد، ناگاه دست از غسل کشید و گفت: سرپرست این اسیران کیست؟ زینب فرمود: چه میخواهی؟ زن غساله گفت: چرا این طفل بدنش کبود است؟ آیا به بیماری مبتلا بوده؟ حضرت در پاسخ فرمود: ای زن او بیمار نبود، این کبودیها آثار تازیانه و ضربههای دشمن است.(3)
حضرت زینب(علیها السّلام) رقیه را با همان لباس و پیراهن کهنهاش به خاک سپرد. وقتی اهل بیت عازم مدینه شدند، زنان شام پیراهن سیاه پوشیدند و با شرمندگی و معذرتخواهی با کاروان وداع کردند. حضرت زینب(علیها السّلام) سر از هودج بیرون نمود و فرمود: ای اهل شام، از ما در این خرابه امانتی است. جان شما و جان این امانت. هرگاه کنار قبرش میروید، آبی بپاشید و چراغی در کنارش روشن کنید. او در این دیار غریب است(1).
مرحوم حاج علی محدثزاده، فرزند محدث حاج شیخ عباس قمی، از وعاظ و خطبای مشهور تهران میفرمود: یک سال به بیماری گرفتگی صدا مبتلا بودم تا جایی که منبر رفتن و سخنرانی کردن برایم غیرممکن شده بود. مسلماً هر مریضی در چنین موقعی به فکر معالجه میافتد، من نیز به طبیبی متخصص و باتجربه مراجعه کردم. پس از معاینه معلوم شد بیماری من آنقدر شدید است که بعضی از تارهای صوتی از کار افتاده و فلج شده و اگر لاعلاج نباشد، صعبالعلاج است. طبیب در ضمن نسخهای که نوشت، دستور استراحت داد و گفت که باید تا چند ماه از منبر رفتن خودداری کنم و با کسی حرف نزنم. اگر چیزی بخواهم و یا مطلبی را از خانواده انتظار داشته باشم، آنها را بنویسم تا در نتیجۀ استراحت مداوم و استعمال دارو شاید سلامتی از دست رفته بازآید. البته صبر در مقابل چنین بیماری و حرفنزدن با مردم و حتی زن و بچه خیلی سخت و طاقتفرساست، زیرا انسان بیشتر از هر چیز احتیاج به گفت و شنود دارد. چهطور میشود تا چند ماه هیچ نگویم و حرفی نزنم و پیوسته در استراحت باشم، آن هم معلوم نیست که نتیجه چه باشد. بر همه روشن است که با پیش آمدن چنین بیماری خطرناکی، چه حال اضطراری به بیمار دست
1) ریاض القدس، ج 2، ص 237
میدهد. اضطرار و ناراحتی شدید است که انسان را به یاد قدرت فوقالعاده میاندازد و این حالت پریشانی است که انسان امیدش از تمام چارههای بشر قطع میشود و به یاد مقربان درگاه الهی میافتد تا به وسیلۀ آنها به درگاه خداوند متعال عرض حاجت کند و از دریای بیپایان لطف خداوند بهرهای گیرد. من هم با چنین پیشامدی، چارهای جز توسل به ذیل عنایت امام حسین(علیه السّلام) نداشتم. روزی بعد از نماز ظهر و عصر، حال توسل به دست آمد و خیلی اشک ریختم و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله را که به وجود ایشان متوسل بودم، مخاطب قرار دادم و گفتم یابن رسول الله صبر در مقابل چنین بیماری برای من طاقتفرساست. علاوه بر این اهل منبرم و مردم از من انتظار دارند برایشان منبر بروم. من از اول تا به حال علی الدوام منبر رفتهام و از نوکران شما اهل بیتم. حالا چه شده که یکباره از این وظیفه بر اثر بیماری کنار باشم. ضمناً ماه مبارک رمضان نزدیک است. دعوتها را چه کنم؟ آقا، عنایتی بفرما تا خدا شفایم دهد. بهدنبال این توسل، طبق معمول کمکم خوابیدم. در عالم خواب خودم را در اتاق بزرگی دیدم که نیمی از آن منور و روشن بود و قسمت دیگر آن کمی تاریک. آن قسمت که روشن بود، حضرت مولی الکونین اباعبدالله الحسین(علیه السّلام) را دیدم که نشسته است. خیلی خوشحال شدم و همان توسلی را که در حال بیداری داشتم، در عالم خواب نیز پیدا کردم. بنا کردم عرض حاجت نمودن و بهخصوص اصرار داشتم که ماه مبارک رمضان نزدیک است و من در مساجد متعدد دعوت شدهام. ولی با این حنجرۀ از کار افتاده چهطور میتوانم منبر بروم و سخنرانی نمایم و حال آنکه دکتر منع کرده که حتی با بچههای خود نیز حرف بزنم. چون خیلی الحاح و تضرع داشتم، حضرت اشاره به من کرد و فرمود: به آقاسید که دم در نشسته، بگو چند جمله از مصیبت دخترم رقیه را بخواند و شما کمی اشک بریز. انشاءالله تعالی
خوب میشوید. من به سمت درِ اتاق نگاه کردم و دیدم شوهر خواهرم آقای حاج مصطفی طباطبایی قمی که از علما و خطبا و از ائمه جماعت تهران است، نشسته است. امر آقا را به ایشان رساندم. ایشان میخواست از ذکر مصیبت خودداری کند، حضرت سیدالشهدا فرمودند: روضۀ دخترم را بخوان. ایشان مشغول ذکر مصیبت رقیه شد و من هم گریه میکردم و اشک میریختم. اما متأسفانه بچههایم مرا از خواب بیدار کردند و من هم با ناراحتی از خواب بیدار شدم و متأسف و متأثر بودم که چرا از آن مجلس پرفیض محروم ماندهام. اما دیدن دوبارۀ آن منظرۀ عالی امکان نداشت. همان روز یا روز بعد به همان متخصص مراجعه کردم. خوشبختانه معلوم شد که اصلاً اثری از ناراحتی و بیماری قبلی در کار نیست. او که سخت در تعجب بود، از من پرسید: شما چه خوردهاید که به این زودی نتیجه گرفتهاید؟ من چگونگی توسل و خواب خود را بیان کردم. دکتر قلم در دست داشت و سرپا ایستاده بود، ولی بعد از شنیدن داستان توسل من بیاختیار قلم از دستش بر زمین افتاد و با یک حالت معنوی که بر اثر نام مولی الکونین شهنشه عالمین امام حسین(علیه السّلام) به او دست داده بود، پشت میز طبابت نشست و قطره قطره اشک بر رخسارش میریخت. لختی گریه کرد و سپس گفت: آقا این ناراحتی شما جز توسل و عنایت و امداد غیبی چاره و راه علاج دیگری نداشت.(1)
همچنین جناب حاج میرزا احمد رضاییان از اشخاص مورد اطمینان در شهر مقدس مشهد، میگوید: سی سال قبل شخصی به نام سیدحسن در انتهای خیابان پست پایین کنار مغازهام لوازم خرازی میفروخت. روزی سیدحسن را بسیار غمگین و محزون دیدم. وقتی حالش را پرسیدم، در حالی که غم و اندوه از چهرهاش نمایان بود، گفت: دخترم مریض شده و
1) ستارۀ درخشان شام، ص 261_264
دیگر هیچ امیدی به زنده ماندنش ندارم و این درحالی است که سه سال بیشتر ندارد. سیدحسن میگفت: تحمل ناراحتی و درد دخترم را ندارم و برای اینکه او را در این حال ببینم و از حال وخیمش خبری بشنوم، تصمیم گرفتهام مدتی به خانه نروم. من که سیدحسن را با آن حال و روز دیدم، به او پیشنهاد کردم به حرم امام ر ضا(علیه السّلام) مشرف شود و بین نماز ظهر و عصر به حضرت رقیه(علیها السّلام) متوسل شود. سیدحسن پذیرفت و طبق روزهای گذشته برای ادای نماز ظهر و عصر به حرم رفت. ولی این بار نمازش بیش از روزهای دیگر طول کشید. وقتی بازگشت، از او پرسیدم آیا به حضرت رقیه(علیهاالسّلام) متوسل شدی و شفای دخترت را از آنحضرت خواستی؟ سیدحسن در جواب گفت که در بین دو نماز حال عجیبی پیدا کردم و گریهام بسیار شدید شد. در همان حال به حضرت رقیه متوسل شدم و از آنحضرت شفای دخترم را خواستم. ناگهان دیدم دختر خردسالی که لباس عربی به تن داشت، از داخل ایوان طلا به طرف من آمد و فرمود: آقاسیدحسن، السلام علیکم. حال دختر کوچکت چهطور است؟ گفتم حالش خیلی بد است، به طوری که تصمیم گرفتهام به خانه نروم تا حال رقتبار او را نبینم. آن مخدّره فرمود: اما من الآن آنجا بودم. حال او بد نبود. من او را مریض و ناراحت ندیدم. به آن نازدانه عرض کردم: حال دخترم آنقدر بد بود که توان حرکت نداشت. آن دختر کوچک از من پرسید: شما الآن به چه کسی متوسل شدهاید؟ گفتم به حضرت رقیه(علیها السّلام)، فرمود: او هم سلامت دخترت را از خداوند متعال خواست و خداوند نیز دخترت را شفا داد. حال اگر به خانه بروی دخترت در را به رویت باز خواهد کرد.
آن دختر از پیش چشمانم رفت. با خودم گفتم شاید این دختر از همسایههای ما بوده و از حال دخترم باخبر شده و خواسته تا مرا خبردار
کند. بهسرعت به جستوجو برخاستم تا آن دختر کوچک را ببینم، ولی نتوانستم او را پیدا کنم.
آقای رضاییان میگوید من به سیدحسن گفتم: بدون شک آن دختر حضرت رقیه(علیها السّلام) بوده است. زود به خانهات برگرد که حضرت رقیه دخترت را شفا داده. سیدحسن به خانه رفت و سه ساعت بعد خوشحال و خندان به مغازه برگشت. از او پرسیدم جریان چیست؟ چند ساعت پیش از غم و غصه دل و دماغ نداشتی، چه اتفاقی افتاده که شاد و خندانی؟ سیدحسن گفت: آری، پس از اینکه از هم جدا شدیم من به سوی خانه به راه افتادم و در تمام طول راه در این فکر بودم که آیا دخترم شفا یافته است یا نه. آیا حضرت رقیه(علیها السّلام) به ما عنایت نموده؟ آیا این دختر کوچکی که در حرم دیدم حضرت رقیه بود؟ تا اینکه مقابل درِ خانه رسیدم. دیدم دیگر صدای گریه و زاری نمیآید. در نهایت شگفتی دیدم دخترم پشت در آمد و در را به رویم باز کرد. از خوشحالی او را در آغوش گرفتم و از شادی به گریه افتادم. دخترم صحیح و سالم بود و هیچ آثاری از مریضی در او دیده نمیشد. بعد از آنکه آرام شدم، از دخترم سؤال کردم چگونه خوب شدی و چه کسی تو را شفا داد؟ دخترم در پاسخ گفت: یک ساعت پیش خوابیده بودم. ناگهان دیدم دختربچهای پیش چشمم نمایان شد و مرا صدا زد و گفت: برخیز، این ظرف آب را بگیر و بنوش. من برخاستم و ظرف آب را از ایشان گرفتم و نوشیدم. به محض اینکه آب از گلویم پایین رفت، احساس کردم حالم خوب شده. چند لحظه بعد آن دختر بلند شد که برود. به ایشان عرض کردم: تشریف داشته باشید. با این عجله کجا میروید؟ آن دختر خانم فرمود: باید بروم و خبر سلامتی تو را به پدرت برسانم، زیرا او تصمیم گرفته برای اینکه ناراحتی تو را نبیند، به خانه برنگردد.
در حرم مطهر حضرت رقیه(علیها السّلام) دیدند یک زن فرانسوی به حرم آمده و دو عدد قالیچه بهعنوان هدیه به همراه خود آورده که به آستان مطهر حضرت رقیه(علیها السّلام) تقدیم کند. بعضی از مردم میدانستند که او فرانسوی و دینش مسیحی است، لذا بسیار تعجب کردند که علت آمدن این زن مسیحی به این مکان مقدس چیست؟ و این دو قالیچه را برای چه آورده. جلو رفتند و از او سؤال کردند که شما خارجی و مسیحی هستید، علت آمدنتان به این آستان و آوردن این قالیچهها چیست؟ آن زن پاسخ داد: بله من مسیحی هستم و جریان از این قرار است که من یک سال پیش از فرانسه برای مأموریت به اینجا آمدم و در مجاورت این حرم مطهر منزلی گرفتم. شب اول هنگامی که میخواستم استراحت کنم، صدای گریه و سروصدا شنیدم که قطع نمیشد. لذا پرسیدم که این سروصدا و گریه و شیون از کجاست؟ گفتند در این نزدیکی دختری از امام حسین(علیها السّلام) مدفون است. من فکر میکردم که تازه از دنیا رفته است و بستگانش برای او گریه و زاری میکنند. اما به من گفتند که بیش از هزار و سیصد سال از دفن او میگذرد. تعجب کردم و شگفتزده با خودم گفتم دختری که بیش از سیزده قرن پیش از دنیا رفته و برای او اینطور متأثرند و گریه و شیون میکنند، باید دختر خارقالعادهای باشد و منزلتی عظیم نزد پروردگار داشته باشد. پس کنجکاو شدم و در مورد او بیشتر توضیح خواستم. گفتند او دختر امام حسین(علیه السّلام) است که یزید او را شهید کرده و خانوادهاش را به اسارت آورده و در خرابۀ شام زندانی کرده و این دختر از غم دوری و هجران پدر و آزار و اذیت یزیدیان جان سپرده و او را در همان خرابه دفن کردند. این سخنان تأثیر بهسزایی در من داشت و من به این مکان مقدس مشرف شدم و حال و هوای عاشقانهای را دیدم که با اشک و ناله
همراه بود و مردمی را که میآمدند و دعا میکردند و نذر میکردند و هدیه میآوردند. به حدی دگرگون شدم که محبت آن نازدانه در دل و جانم رسوخ کرد. بعد از مدتی درد زایمان مرا گرفت و به بیمارستان انتقالم دادند. پس از معاینه گفتند کودک شما غیرعادی به دنیا میآید و راهی جز جراحی نیست. همین که نام جراحی برده شود، بسیار ترسیدم و احساس نگرانی شدیدی کردم. خود را در کام مرگ میدیدم، نمیدانستم چه کنم و به که پناه ببرم؟ تا آنکه نوری از امید در دلم شعله زد و با خود گفتم به این دختر متوسل میشوم و دست به دامان او میزنم و به یاد مصیبتها و دردهای آن نازدانه افتادم و آنها را از ذهنم عبور میدادم که ای دختری که پدرت را تشنهلب کشتند و تو را اسیر کردند و بسیار کتک زدند، تو را قسم میدهم مرا از هلاکت نجات بدهی. در این صورت من دو قالیچۀ قیمتی به آستانت هدیه میکنم. همین که حرفهایم تمام شد، برخلاف نظر اطبا، بچهام بهطور طبیعی و بدون نیاز به عمل جراحی به دنیا آمد و این عنایت همین دختر خردسال بود و من هم به عهدم وفا کردم و این قالیچهها را برای هدیه به آستان دختر امام حسین(علیه السّلام) آوردهام.(1)
شخصی میگوید: دختری مریض داشتم. مریضی او آنقدر سخت شد که او را از پای درآورده بود. بالاخره او فلج شد. هرچه به دکترها مراجعه کردم، نتیجهای نگرفتم و دکترها مرا جواب کردند. از همهجا مأیوس شدم و قطع امید کردم و به حال خودم و دخترم به فکر فرو رفتم چه کنم و کجا بروم. ناگهان بارقۀ امید دلم را روشن کرد و به خود امیدوارم شدم که چارهای هست. اگر درِ مطبها را به رویم بستهاند، یک در مطب همیشه به روی
1) توسلات و راه امیدواران، ص 161
بیمارانش باز است و هیچ بیماری ناامید از درِ مطب او باز نمیگردد. دلم به طرف حرم نازدانۀ اباعبدالله الحسین(علیه السّلام) پرواز کرد. گفتم گرچه این دختر کوچک است اما نزد خداوند متعال قرب و منزلتی عظیم دارد. دستی چون دست جدش علی(علیه السّلام) یداللهی دارد و حلّال مشکلات است. گفتم شفای دخترم را از او بخواهم. به قصد حرمش حرکت کردیم و وارد حرم شدیم. تا چشمم به حرم بیبی افتاد، اشک مرا امان نداد. دلم شکست و شروع به درددل کردم. گفتم بیبیجان، دکترها مرا جواب کردهاند، اما بیبی، مرا جواب مکن. از راه دور آمدهام. تا اینکه دخترم را آوردم کنار ضریح. شبانه طنابی را بهعنوان دخیل بر گردن دخترم و سر دیگرش را به ضریح بستم و به دخترم سفارش کردم که این دختر امام حسین(علیه السّلام) است که پدرش او را بسیار دوست داشت. از او بخواه که تو را شفا بدهد. گریه کن و التماس کن و با او درددلت را بگو. من هم رفتم به کناری و مشغول دعا و زیارت و نماز توسل شدم. با حالتی منقطع از دنیای خلق و متصل به ذات حق تعالی در آن لحظه شفای دخترم را طلب نمودم. پس از مدتی به خود آمدم. مشاهده کردم پاسی از شب گذشته. فضای حرم آرام است و کسی نیست. سحر یا نزدیکی سحر بود و من دخترم را فراموش کردهام. صدایی مرا به خود آورد. خوب گوش کردم متوجه شدم صدای دخترم است. به طرف او رفتم. دیدم گریه میکند. تا چشمش به من افتاد گفت: بابا خوب شدم. او را در آغوش کشیدم و بهصورت معصومش بوسه میزدم. از او سؤال کردم دخترم، چه شده؟ چرا گریه میکردی؟ در پاسخ گفت: بابا، خیلی گریه کردم تا اینکه خوابم برد. در عالم خواب دیدم دختر کوچکی از ضریح بیرون آمده، به طرف من میآید. تا نزدیک شد به من گفت: دختر چه میخواهی؟ گفتم: بیبیجان من مریضم نمیتوانم از جایم حرکت کنم. نشست بالین سرم و دستهای
کوچکش را بر بدن من کشید. آنگاه به من گفت: خوب شدی. برخیز و نزد پدرت برو. از خواب بیدار شدم. هیچ اثری از درد و ناراحتی احساس نکردم. اما بابا، چرا آن دختر کوچک صورتش کبود بود؟(1)
روزی زن مسیحی دخترش را از لبنان به سوریه میآورد. چون دکترهای لبنان او را جواب کرده بودند. دکترهای سوریه شاید او را مداوا کنند. او نزدیکی حرم حضرت رقیه منزل نمود تا به مداوای دخترش بپردازد، تا اینکه روز عاشورا فرا میرسد و او میبیند مردم دسته دسته به طرف محلی که حرم مطهر است، میروند. از مردم میپرسد اینجا کجاست و چه خبر است؟ میگویند امروز روز شهادت امام حسین(علیه السّلام) است و این دخترش رقیه خانم است. زن مسیحی فرزندش را تنها در اتاق میگذارد و به حرم میرود. در آنجا به رسم مسلمانها شیون و زاری میکند و به حضرت رقیه متوسل میگردد تا حدی که بیهوش میشود. در این حال شخصی میگوید بلند شو و به منزل برو. خداوند دخترت را شفا داده. برمیخیزد و به طرف منزل میرود. وقتی داخل اتاق میشود میبیند دختر دارد بازی میکند. وقتی مادر جریان را جویا میشود، دختر میگوید: شما رفتید دختری به نام رقیه داخل شد و گفت: بیا با هم بازی کنیم. حال «بسم الله الرحمن الرحیم» و بلند شو. سپس دستم را گرفت و بلند کرد. دیدم تمام بدنم سالم است. او داشت با من صحبت میکرد که شما آمدید. گفت: مادرت آمد، و رفت. سرانجام مادر مسیحی با دیدن این کرامت مسلمان شد.(2)
یکی از خدّام حرم حضرت رقیه(علیها السّلام) نقل میکند که قرار بود حرم حضرت رقیه(علیها السّلام) توسعه یابد. برای رسیدن به این هدف بایستی منزل اطراف حرم را خریداری کنند. صاحب یکی از منازل یهودی بود و اصلاً حاضر نبود ملک خود را بفروشد، تا آنجا که حاضر شدند ملک او را دو برابر بخرند، ولی باز هم نپذیرفت. مدتی از این واقعه نمیگذرد که زن او حامله میشود و زمان وضعحملش فرا میرسد. او را پیش پزشک میبرند و پس از انجام معاینات مشخص میشود مادر و بچه هردو در معرض خطر مرگ قرار دارند. پزشک به آن مرد یهودی یا نصرانی میگوید خانم شما باید چند روزی در بیمارستان زیر نظر دکترهای متخصص بستری باشد. خود آن مرد نقل میکرد که پس از شنیدن این مطلب ترس بر من مستولی شد و بسیار غمگین شدم. احساس کردم که به یک قدرت معنوی احتیاج دارم. از این رو به طرف حرم حضرت رقیه رفتم و به حرم مشرف شدم و توسلی به آنحضرت پیدا کردم و پیش خودم چنین عهد کردم که اگر همسر و فرزندم از خطر مرگ جان سالم بهدر بردند، زمینم را بهرایگان به آستان مقدس حضرت رقیه(علیها السّلام) تقدیم کنم.
چند ساعت پس از این توسل به بیمارستان مراجعه نمودم. در نهایت شگفتی دیدم همسرم روی تخت خوابیده و بچه که تازه متولد شده هم در کنار او قرار دارد. تا چشم همسرم به من افتاد گفت: کجا بودی؟ گفتم جایی کار داشتم. همسرم پرسید: آیا برای توسل به حرم حضرت رقیه(علیها السّلام) دختر امام حسین(علیه السّلام) رفته بودی؟ از این سؤال بسیار متعجب شدم و از او پرسیدم تو از کجا فهمیدی؟ همسرم در پاسخ گفت: در حال زایمان از شدت درد گاهی بیهوش میشدم. ناگهان در حالت بیهوشی دختر کوچکی را دیدم که وارد اتاق شد و در کنار تختم ایستاد و به من فرمود:
ناراحت نباش، ما سلامتی تو و بچهات را از خداوند متعال خواستهایم. شما به سلامتی وضع حمل خواهید کرد و فرزندتان پسر خواهد بود. سلام مرا به شوهرت برسان و به او بگو اسم پسرش را حسین بگذارد. از آن دختر پرسیدم: شما که هستید؟ در پاسخ فرمودند: من رقیه دختر امام حسین(علیه السّلام) هستم.(1)
زنی از دوستان اهل بیت(علیهم السّلام) هر وقت و هر جا مجلسی به نام اباعبدالله الحسین(علیه السّلام) منعقد میشد، در آن مجلس شرکت میکرد و در مصائب آقا اشک میریخت. شوهر آن زن مردی از اهل خلاف بود. روزی به زن گفت: فردا میهمان داریم، در فکر تهیۀ غذا باش و خانه را برای میهمانان آماده کن.
فردای آن روز زنی از زنان همسایه آمد و به آن زن گفت که فلان محل مجلس عزا برپاست. آن زن با شنیدن خبر خانه را تمیز کرد و به طرف مجلس حرکت کرد و با خود گفت بقیۀ کارها را بعد انجام میدهم. اما مجلس طولانی شد و آن زن از بس گریه کرده بود، از هوش رفت. وقتی از آن حال خارج شد، با خود گفت خیلی دیر شده و شوهرم مرا اذیت میکند. چه کنم؟ آن زن میگوید: با سرعت خودم را به خانه رساندم که شاید غذایی تهیه کنم. به خانه رسیدم. درِ خانه را باز کردم. دیدم دختری خردسال مشغول جاروکردن است. آمدم کنار او ایستادم. به او گفتم: دختر، از کجا آمدهای و اینجا چه میکنی؟ با لحن شیرین و دلربا پاسخ داد: من همراه عمهام آمدهام و او اکنون در مطبخ و مشغول تهیۀ غذاست.
جلو رفتم. پرسیدم: بیبیجان، میشود بفرمایید شما کیستی و اینجا چه میکنی؟ جواب داد: من به همراه مادرم آمدهام که غذا تهیه کنم و
1) ستارۀ درخشان شام، ص 282
اکنون مادرم در اتاق است. با عجله به اتاق آمدم. از طلعت نور او بیاختیار خود را بر قدمهای بیبی انداختم و با التماس از او خواهش کردم که بیبیجان شما کیستی؟ ان دو بانوی دیگر کیستند؟ بیبیجان، جانم به قربانتان خود را به من معرفی کنید. بیبی پاسخ داد: من مادر حسینم و آن بانویی که در مطبخ دیدی خواهر حسین است و آن دختری که در حیات دیدی دختر حسین است. من مادر آن کسی هستم که رفتی و برای او گریه کردی. من در عوض آمدم که به تو اذیت و آزاری نرسد و کارهای تو را انجام دادم.(1)
صدیق ارجمند ما حضرت حجتالاسلام و المسلمین حاج شیخ کاظم سلامتی__ سلمه الله__ میفرمود:
در سال 93 که موفق شدم پیاده به کربلا بروم، در بین راه پاهایم درد گرفت، به حدی که دیگر توان قدمبرداشتن نداشتم. کناری نشستم. مرد عربی از آن وادیه ما را دید. گفت: شما به حضرت رقیه ایمان دارید؟ گفتم: آری. گفت: صد مرتبه بگو «یا مولاتی یا رقیه اغیثینی». ما شروع کردیم به این ذکر. با کمال تعجب بالفور درد برطرف شد و پیاده حرکت کردیم و به راحتی به سوی کربلا رفتیم.
این کرامات که در کتابها آورده شده، چیزی نیست که ما به آنها تمسک کنیم و سند قرار دهیم. ذکر آنها شاید غبار از چهرۀ جان انسان کنار زند و او را به دار سلام هدایت کند. کرامات این خانواده فوق احصای آدمی است و به قدری مردم از این نازدانه سخن میگویند و مطالبی نقل میکنند که باید کتابها نوشته شود. اما صد حیف که ما اهل بیت را در
1) تنقیح المقال فی مقتل خامس آل عبا
سختیهای دنیوی و مشکلات مادی وسیله قرار میدهیم، گرچه آنها بزرگوارند و عنایت هم میکنند. اما چرا مریض میشویم، گرفتار درد و غم و اندوه میشویم؟ مگر آنها نیامدند ما را به عرش برسانند، مگر خود غمها را نخریدند و رنجها را تحمل نکردند، افسوس که نتوانستیم و نخواستیم در سیر معنوی از آنها کمک بخواهیم. مشکلات مادی را حس میکنیم و دردهای بدنی را مهم میشماریم، اما مشکلات روحی و نالههای روح را نه میبینیم، نه برای ما مهم است که متوسل شویم. «و غرّکم بالله الغرور.» در دام شیطان اسیریم و او ما را به رحمت خدا مغرور کرده است و تلاشی برای آزادی روحمان نمیکنیم. در مسائل مالی و بیماریهای جسمی مضطرب میشویم و التجا میکنیم، اما در مسائل معنوی چون خبری از مقامات نداریم یا ایمان ضعیفی داریم و دلبستگی به حیات دنیوی و لذات آن داریم، آخرت سخت را و عقبات آن را رها کردیم و غافل در دنیا عمر را تلف میکنیم.
« یُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ وَ یَذَرُونَ وَرَاءَهُمْ یَوْماً ثَقِیلًا (1)»
قرآن شریف فرمود: هنگامی که در کشتی نشستهای و امواج شما را احاطه میکند، آنگاه که از غرقشدن میترسید، خدا را خالصانه میخوانید و این ایمان خالصانه تا هنگام خوف است. همین که خوف برطرف شد، دوباره به کفر برمیگردید.(2)
اکثر کسانی که خدمت حضرت بقیةالله الاعظم(عجل الله تعالی فرجه الشریف) رسیدهاند، یا اینکه در بیابان گم شده بودند یا در گرفتاریهای لاعلاج غرق شده بودند. این بحث مفصلی است و مجالی مفصل میطلبد. خلاصه که رقیه را رقیه نامیدند برای حفظ انسان از خطرهای دنیوی و دینی و برای تعالی
روح آدمی. حال چه کسی به او روی آورد و بهره بگیرد و چه کسی انکار کند و از فیوضات محروم بماند و تا آخر در درّۀ انکار بغلتد.
« إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً (1)»
فراموش نمیکنم در ایام فاطمیه در منزل صدیق ارجمندم حاج شیخ کاظم سلامتی منبر بودم. عدهای از طلاب و فضلا به من گفتند فلان آقا سرطان ریه دارد، التماس دعا. برایش دعا کنید. بنده بدون تأمل گفتم متوسل به ذیل عنایت جناب حضرت رقیه(علیها السّلام) شود. بعد از منبر گفتند که این آقا اصلاً اعتقادی به حضرت رقیه ندارد. گفتم مشکل این آقا همین است. پیام من را به او برسانید و بگویید راه درمان شما همین است. انسانهایی که چند کلمه از کتاب خواندند و بر سینۀ تنگ آنها سنگینی کرد و حجاب اکبر شد، و دنبال سند و مدرک میگردند و در سند شک و شبهه میکنند، راه به جایی نمیبرند. خدا رحمت کند مرحوم علامه طباطبایی نقل شده که ایشان میفرمودند: از خدا میخواستم تمام این مطالب را از من بگیرد و قلب صاف یک انسان سادهای که در نقاط دورافتاده و در کوه زندگی میکند، به من عنایت کند.
نقل میکند در حرم حضرت رقیه(علیها السّلام) پیرمردی از اهالی تبریز را دیدم که به ضریح مطهر چسبیده بود و هی فریاد میزد و گریه میکرد. مردم هم که این منظره را میدیدند، گریه میکردند. غوغایی به وجود آمده بود. پیرمرد با زبان آذری با دختر صحبت میکرد و اشک میریخت. چون آذری بلد نبودم، گفتم این مرد چه میگوید؟ گفت: میگوید رقیه جان مدتهاست اسم نوشتهام و چند سال است که آرزو میکردم به شام بیایم. تقاضای من این نیست که بچهام را شفا بدهی یا وضع دنیوی و مادیام خوب شود یا در قیامت دستم را بگیری؛ نه، نه، برای هیچکدام
1) الإنسان/ 3
نیامدهام. فقط آمدهام ببینم حالت چهطوراست؟ بدنت خوب شده یا نه؟ آیا آبلههای پایت خوب شده؟ برویم ایران، به تبریز، تا آنجا صحن شما را طلا کنم. جان خود را به شما فدا کنم.
اینها را میگفت و گریه میکرد و متوسل بود.(1)
در پی القای برخی شبهات بیپایه و اساس از سوی برخی اشخاص کماطلاع دربارۀ وجود مقدس حضرت رقیه بنت الحسین(علیها السّلام) خبرنگار اداره کل فرهنگی سازمان صداوسیما با طرح سؤال در این باره نظر مراجع عظام تقلید و علمای کشورمان را جویا شد. برای تنویر افکار عمومی پرسش خبرنگار و پاسخ چند تن از مراجع و علما در ذیل از نظرتان میگذرد.
مراجع عظام تقلید و علما تأکید کردند تشکیک در اصل وجود مقدس حضرت رقیه(علیها السّلام) نهفقط ظلم به آن مظلومه و پدر بزرگوارش بلکه ظلم به اهل بیت(علیهم السّلام) است.
باسمه تعالی
احتراماً به استحضار میرساند در جامعۀ اسلامی هرگاه جریانهایی دربارۀ برخی از مقدسات اسلامی تشکیک میکنند و دردآور آنکه این مباحث از سوی برخی مدعیان ظاهر الصلاح کماطلاع مطرح میشود. متأسفانه بهتازگی برخی افراد دربارۀ وجود مقدس حضرت رقیه بنتالحسین تردید و شبههپراکنی میکنند و توهمات شخصی خود را به جامعه نیز القا میکنند. خواهشمند است برای تنویر افکار عمومی و رفع شبهه از جامعه پاسخ مستدل و مستندی در این باره مکتوب فرموده تا انشاءالله در حد بضاعت اطلاعرسانی گردد. بیصبرانه در انتظار پاسخ شما هستم. التماس دعا__ خبرنگار لبیک.
1) ر.ک به: ستارۀ درخشان در شام
با اهدای سلام و تحیت، مشهور و معروف است دختری کوچک از امام حسین(علیه السّلام) در خرابۀ شام از دنیا رفته است و مرقدش اکنون زیارتگاه مؤمنان میباشد.
باسمه تعالی
همینجا که بهعنوان مرقد حضرت رقیه مشهور است، مرقد اوست و تشکیک کردن یک ظلم است. آن هم ظلم به بچۀ مظلوم امام حسین(علیه السّلام)و همین شهرت راجع به مرقد مطهر حضرت زینب(علیها السّلام) نیز هست و تشکیک در آن ظلم به حضرت زینب(علیها السّلام) است و ظلم به حضرت زینب گناهش خیلی بزرگ است و ما اینگونه موارد نظیر سیادت اشخاص و قبور بزرگان چیزی جز شهرت نداریم و این شهرت در نظر همۀ فقها حجت بوده و هست.
استاد الفقها و المجتهدین حضرت آیتالله العظمی میرزا جوادآقای تبریزی(رحمه الله) میفرماید: مزار کنونی حضرت رقیه بنتالحسین(علیها السّلام) در شام از اول مشهور بود. گویا حضرت امام حسین(علیه السّلام) نشانی را از خود در شام به یادگار سپرده است تا فردا کسانی پیدا نشوند که به انکار اسارت خاندان طهارت(علیهم السّلام) و حوادث آن پردازند. این دختر خردسال گواه بزرگی است بر اینکه در ضمن اسیران حتی دختران خردسال نیز بودهاند. ما ملتزم هستیم که بر دفن حضرت رقیه(علیها السّلام) در این مکان شهرت قائم است. حضرت در این مکان جان سپرده و دفن شده، ما به زیارتش شتافتیم و باید که نگویید
خردسال است. علیاصغر(علیه السّلام) نیز که باید احترام او را پاس داشت، کودک شیرخواری بود و دارای آن مقامی است که روبهروی حضرت سیدالشهدا(علیه السّلام) در کربلا دفن گردید. گفتهاند که دفن وی در این مکان نشان از آن دارد که در روز حشر حضرت(علیه السّلام) این کودک (حضرت علیاصغر(علیه السّلام)) خردسال را با دست خواهد گرفت و نشان خواهد داد. دفن طفل خردسال در شام گواه بزرگ است و نشان از اسارت خاندان طهارت و ستم رواداشتن بر ایشان دارد. آن ستمی که تمام پیامبران از آدم تا خاتم بر آن گریستند. تا آنجا که خدا عزای امام حسین(علیه السّلام) را بر آدم خواند. از این رو احترام این مکان لازم است، به سخنان فاسد گوش فرا ندهید و به سخنان باطلی که میگویند رقیه(علیها السّلام) طفلی خردسال بیش نبود، گوش فرا ندهید. مگر علیاصغر(علیه السّلام) کودک خردسال نیست که در روز قیامت شاهدی خواهد بود و موجب آمرزش گناهان گنهکاران شیعه خواهد شد انشاءالله. بنابراین بر همه واجب است احترام این مکان (محل دفن حضرت رقیه(علیها السّلام)) را داشته باشند و به سخنان فاسد و بیهودهای که از گمراهی شیاطین است، گوش فراندهند و اعتنایی نکنند. ما با زیارت دختر امام حسین(علیه السّلام) رقیه به خداوند متعال تقرب میجوییم. آن دختری که خود مظلوم بود و خاندان وی همه مظلوم بودند.
نتیجۀ کلام: مجرد شهرت در ثبوت پارهای از موضوعات خارجی کافی است. لذا اثبات قبر حضرت رقیه بنت الحسین(علیه السّلام) نیازی به اقامۀ بینه وجود ندارد، بلکه صرف شهرت در اثبات آن مکان شریف کافی میباشد.
شهرت در اموری مثل وقف و نسب و استناد قبر به شخص معین حجت شرعی است. ذکر حضرت رقیه در بین اسرای اهل بیت(علیهم السّلام)
در تاریخ مثل کامل بهایی و عدم معارض برای آن و وجود قبر معین در شام برای آن حضرت و استناد قبر به ایشان کافی در اثبات است؛ و الله العالم.
جواد تبریزی
بلی، طبق بعضی کتب مقاتل و تاریخ، آنحضرت چنین فرزندی داشتهاند که در شام از دنیا رفته است؛ و الله العالم.
لطفالله صافی
باسمه تعالی
از قول بعضی از محققان و سیرۀ عملیۀ مستمرۀ متدینان در تشرف به زیارت آنحضرت برای ما وثوق و اطمینان حاصل میشود که حضرت اباعبدالله(علیه السّلام) دختری به نام رقیه داشتهاند و در آن مکان مقدس دفن شده است.
محمد الحسینی الشاهرودی
باسمه تعالی
قال الله تبارک و تعالی:
«یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ (1)»
هیچگونه شک و شبههای دربارۀ وجود مقدس حضرت رقیه
1) الصف/ 8
بنتالحسین(علیها السّلام) وجود ندارد و شواهد تاریخی نشان میدهد که آن مظلومه بر اثر تحمل رنجها و مصائبی که در مسیر شام و آنچه در خرابۀ شام اتفاق افتاد، در صغر سن از دنیا رفته و در دمشق مدفون شده است. تنها مطلب مورد بحث این است که نام مبارک او رقیه بوده یا زینب یا اسم دیگری داشته. سپس به اسم رقیه مشهور شده؟ و اما اشتهار اسم او به نام رقیه به این جهت که مدفن این وجود مقدس و نورانی در دمشق، نام رقیه بنت امیرالمؤمنین(علیه السّلام) نوشته شده که بدیهی است انتساب به جدّ اعلی، متداول و معمول بوده است. پس تشکیک در اصل وجود مقدس آنحضرت جرم و ظلم به آن مظلومه و پدر بزرگوارش بلکه ظلم به اهل بیت(علیهم السّلام) است و شبههپراکنان بدانند که نور خدا هرگز خاموش نخواهد شد، بلکه پیوسته بر تزاید و تجلیات بیشتر است.
باسمه تعالی
وجود حضرت رقیه(علیها السّلام) از مسلمات تاریخی است و اگر شبههای هم هست، در اصل وجود ایشان نیست و بعضی از شبهات در نام مبارک او وجود دارد. ولی این مسئله که دختری از امام حسین(علیه السّلام) در شام مدفون است، هیچگونه شک و شبههای در آن وجود ندارد و توصیۀ ما به کسانی که این شبهات را نسبت به معتقدات دینی وارد میکنند، آن است که بدانند هیچگونه نفعی نخواهند برد و فقط آخرت خود را خراب کردهاند و خود را مورد غضب امام حسین(علیه السّلام) قرار دادهاند و لذا خوب است که با اینگونه مسائل خود را درگیر ننمایند.
با تشکر از تماس شما؛ اولاً چنانکه اشاره نمودهاید، اینگونه شبهات از سوی کسانی مطرح میگردد که حداقل اطلاعات تاریخی را ندارند و اظهار نظر میکنند؛ ثانیاً چنانکه مشهور است و معروف، امام حسین(علیه السّلام) دختری به نام رقیه داشتند که در کربلا نیز حضور داشت و بعد از حادثۀ کربلا به علت کثرت فشار و آزار روحی و جسمی در شام به دیار باقی شتافته است.
فتوای مراجع در پاسخ سؤالات از دید عزیزان گذشت. هدف از نقل اقوال بزرگان از آن جهت نیست که کسی متعبد شود و تقلید کند از این جریان تاریخی، بلکه آنچه ما را بر آن داشت از نقل قول علما چند دلیل دارد:
اولاً فقها خود در تاریخ غور کردهاند و بهعنوان کارشناس تاریخ نظر دادهاند. مرحوم آیتالله تبریزی فرمودند در کامل بهایی آمده و در کتب فراوان تاریخ نقل شده است. مراجع مرورکنندگان تاریخ و مطلعان از تاریخ هستند. صرف نظرِ مجتهد نیست تا کسی خرده بگیرد که در مسائل تاریخی تقلید معنی ندارد و باید تحقیق کرد و تقلید در مسائل احکام و فروعات دین است؛ ثانیاً بزرگان ما نگهبان عقاید شیعه و پاسدار افکار ناب تشیع هستند و مانند دیدهبانی بر قلعۀ رفیع ایستادهاند که دزدی دستبرد به عقاید نزند یا عقاید مردم را تضعیف نکند.
عقاید حافظ دارد، چهطور عقاید دستخورده به ما رسیده است از ریز و درشت. بیان شده به همت این خردمندان که در هر زمانی حرکت موزیانۀ دشمن را رصد میکردهاند، و تا روزنهای پیدا میشد که شیاطین نفوذ کنند، فریاد میزدند و مردم را متوجه میکردند. بهخصوص در عصر ما که دشمن کمر همت بسته تا مردم را سست کند، سنگرها را یکی پس از دیگری فتح نمایند. امروز به یک سنگر حمله میکنند تا ببینند چه
میشود. اگر موفق شدند، سنگر بعدی و هکذا. امیرالمؤمنین علی(علیه السّلام) در خطبۀ هفتم در نهج شریف میفرماید:
اتّخذوا الشیطان لأمرهم مِلاکا و اتّخذهم له أشراکاً فباضَ و فَرَّخ فی صدورهم و دبَّ و درج فی حجورهم فنظر بأعینهم و نطق بألسِنتهم فرکِب بهم الزَّلل و زیَّنَ لهم الخطل فعْل من قد شَرکه الشیطانُ فی سلطانه و نطق بالباطل علی لسانه(1).
زشتسیرتان، شیطان را ملاک کارشان قرار دادهاند، او هم آنان را در دام خویش برگزیده و سپس تخمهای پستی و رذالت را در سینههاشان گذارده و جوجههای آن را در دامنشان پرورش داده. با چشم آنان مینگرد و با زبان آنان سخن میگوید و با دستیاریشان بر مرکب گمراه کنندۀ خویش سوار شده و کردار ناپسند را به نظرشان جلوه داده است. اینها به کسی مانند که اعمال آنها گواهی میدهد که با همکاری شیطان انجام داده شده است و سخنان باطل را او به زبانشان نهاده است.
از دیرزمان مخالفان اهل بیت درصدد تهاجم به عقاید ما بودهاند و راههای متعدد را پیمودهاند و نتیجهای نگرفتند جز زحمتی برای شیعه و چیزی عایدشان نشده است. فرهنگ غنی شیعه و بهخصوص نهضت سیدالشهدا(علیه السّلام) مانند آب حیاتی است که تشنگان حقیقت را به خود جذب میکند. خفاشان و دشمن نور نتوانستند آن را خاموش کنند. زیرکانه وارد شدند و مانند موریانه به کاخ ایمان حملهور شدند. حرکات ریز و ظریفی که پاسداران دین متوجه نشوند و مانند آب در زیر کاه در شب مهتاب کار خود را پیش ببرند. رضاخان با این شعار آمد که روحانی و عمامهبهسر باید مجتهد باشد و حق ندارد کسی که مجتهد نیست، عمامه بر سر گذارد. عدهای سادهلوح گفتند حرف خوبی است. لباس باید کسی بپوشد که لایق باشد، کارشناس دین باشد، آبرو و عزت دین
1) نهجالبلاغه، خطبۀ 7
باشد. این حرف قشنگ چنان نفوذ کرد در بین مردم و حتی خواص هم در این دام افتادند و با این شعار علما را خانهنشین کرد و سپس حمله به مراسم عزاداریها و کشف حجاب تا آخر. علما که نباشند چه کسی در برابر فروختن مملکت به بیگانه بایستد و فریاد برآورد؟ لذا از ورود اولین فکر باطل باید جلو آن را گرفت و تا دیر نشده افکار باطل را در نطفه خفه کرد. عدهای این مسئله را مطرح کردند که رقیه نبوده. به صرف اینکه اسم این نازدانه در بعضی کتب نیامده، عدهای هم گفتند حالا باشد یا نباشد، چه ضرری به دین میزند. عقاید ما که تزلزل پیدا نمیکند. غافل از اینکه افکار ابنتیمیه را تبلیغ میکنند و او هم برای این مسائل هدفی دارد و آن هدف زیر سؤال بردن نهضت و خیالی جلوه دادن آن است. ابنتیمیه میگوید اسارت اهل بیت بهجز اکاذیب چیزی نیست و هرگز یزید خاندان آل پیامبر را اسیر نکرده است، یعنی میخواهد همۀ شعارها و اسلحۀ کارساز ما را از دست ما بگیرد. ولی وقتی سند محکم در خرابۀ شام مدفون باشد، جلو یاوههای ابنتیمیه را میگیرد. از این جهت است که حافظان دین فریادشان بلند است که انکار حضرت رقیه ظلمی بزرگ به حضرت سیدالشهداست. مرحوم آیتالله تبریزی فرمود: حضرت سیدالشهدا نشانی را از خود در شام به یادگاری سپرده تا فردا کسانی پیدا نشوند که به انکار اسارت خاندان طهارت(علیهم السّلام) و حوادث آن بپردازند. این دختر خردسال گواه بزرگی است بر اینکه در ضمن اسیران حتی دختران خردسال نیز بودهاند. دشمن از انقلاب اسلامی سیلی خورد، در جنگ شکست خورد، چرا؟ چهچیز سبب انقلاب شد؟ محرم بود، اربعین بود. چه سببی بود که مردم را به صحنه کشید؟ امام حسین(علیه السّلام) بود. مردم ما به خاطر آب و نان قیام نکردند و اگر در جبهه شرکت کردند، عِرق ملی نبود. هیچکس حاضر نبود جوان خود را دم تانک و توپ بفرستد. اما تا نام علیاکبر به
میان میآمد، پدر اشکش جاری میشد و مادر خودش لباسهای فرزندش را آماده میکرد. «کفن بپوشان به تنم مادرم/ مگر عزیزتر از علیاکبرم» را فراموش نمیکنیم. در انقلاب و جنگ تحمیلی هشت ساله، جوان دخترک کوچک خود را میبوسید و به یاد حضرت رقیه او را رها میکرد و به جبهه میرفت. آری، اشک اسلحۀ بزرگ شیعه است و دشمن این را خوب فهمیده. جملۀ قتیل العبرات شاید ناظر به همین باشد که حسین کشتۀ اشک چشم است. اشک طوفان بهپا میکند و ریشۀ مفسدان و طاغیها را میخشکاند. این اشک چشم که متصل است به اشک چشم رقیه(علیها السّلام) و زینب، و آن از عرش استیذان میکند، مانند باران که زمین را برای رویانیدن گلها و ریاحین آماده میکند. اشک زمینۀ دل را فراهم میکند تا قلب نرم شود و تقوا و ایثار و محبت و صفا بروید. قلب قسی مانند سنگ سختی که هیچ آب در او نفوذ نمیکند و محلی برای چمنزار نمیشود. اشک مؤثر و کاری است، ولی محرک آن قهرمان خرابه است. او دلها را میلرزاند. او پدران و مادران را آماده میکند تا در راه دین فداکاری کنند. او امید را در دلها زنده میکند و شیعه را با نشاط و شاداب میکند. شیعه افسرده و منزوی نیست. شیعه کسی را دارد که با نالههایش کاخ بنیامیه را ویران کرده است. تاریخ شام و حکومت مستبد معاویه را مرور کنید، جایی که چهل سال بر منابرش لعن علی(علیه السّلام) میکردند، آیا الآن اسمی از معاویه و یزید هست؟ آنهمه پول خرج کرد و آنهمه منابر که هر جمعه بالای آن خطبا رسماً علی را لعن میکردند و جزء لاینفک خطبه و سنّت میشمردند، چه کسی این کاخ بیداد را خراب کرد؟ گنبد کوچکش و ضریح چوبیاش. آری، دشمن از این سلاح برنده و کاری ضربهها خورده. باید این شیعه را خلع سلاح کنیم. در رقیه تشکیک کنیم و بعد حرم حضرت زینب و بعد در روضه، مردم سست شوند، و اشک که
نبارید، خطر بیآبی، آبادی را ویران میکند و ساکنان هجرت میکنند و شهر را در دست مارهای مسموم و جغدها و سوسمارهای حسود رها میکنند. تشکیک یعنی جلوی چشمۀ فیض الهی را بستن و مؤمن را خلع سلاح کردن که مولای عارفان در دعای کمیل فرمود: و سلاحه البکاء. بودن رقیه(علیها السّلام) در نهضت عاشورا همگان را تکان میدهد. ما عدۀ زیادی از دختران خردسال را دیدیم که تحت تأثیر این بزرگوار قرار گرفتند، بهطوریکه به خاطر این طفل خردسال حسین(علیها السّلام) کلاً عوض شدند و در بزرگی منش و روش حسینی شدند. رقیه را رد کردن، یعنی شکاف بزرگی بر کاخ سعادت بشر زدن و دشمن خوب آگاه است که چه کند و از کجا ضربه وارد نماید. اما سادهلوحان این خطر را حس نمیکنند و بیمزد، مزدور اجانب میشوند. فقهای صاحب بصیرت و اهل بینش مردم را آگاه میکنند تا مردم در دام این صیادهای بیرحم گرفتار نشوند و از اول جلو فتنه را میگیرند.
ثالثاً ما تابع حجت شرعی هستیم. شهرت و سیرۀ مستمره برای اینان علمآور است. اگر شهرت و سیره را نادیده بگیریم، دیگر به هیچچیز نمیشود اعتماد کنیم و همه چیز سست میشود. قبری معین و مشهور است و سالها مردم به این نام میشناسند و پولها خرج میکنند تا به زیارت این بیبی مشرف شوند. حالا کسی به مجرد سلیقۀ کج تشکیک ایجاد کند، کمکم سرایت میکند و همهچیز را زیر سؤال میبرد. از کجا چنین بوده، شاید تحریف در تاریخ شده و شاید و شاید. فراموش نمی
کنم وقتی آزادهها از بند صدام نجات پیدا کرده بودند، با جمعی از علما به دیدارشان میرفتیم. قضایایی تعریف میکردند از بعثیهای جنایتکار. یکی از علمای یزد که عاشق حضرت اباعبدالله الحسین(علیه السّلام) بود، مرحوم شیخ عباس غیبی، بعد از دیدار این عزیزان با چشمی اشکآلود فرمود: من از این
زمان به بعد هرکس روضه دروغ هم بخواند، باور میکنم. الآن که عصر تمدن است و گوش عالم کر شده از بس دم از حقوق بشر میزنند و سازمانهای عریض و طویل برای دفاع از حقوق بشر تأسیس شده، چنین جنایاتی واقع شده. آنوقت در عصر وحوشت عربهای بادیهنشین و حزب نفاق کوفه و اولاد خوارج بر اهل بیت پیغمبر چه کردند؟ راستی کسی باور میکرد حکومت بعث با بودن بازرسان سازمان ملل و صلیب سرخ چنین کند؟
وقتی شبهه در روضه ایجاد کردند، مردم به روضه گوش نمیدهند و دل نمیسوزانند تا اشک جاری شود. شیطان هم که بیکار نیست، میگوید شاید این هم حقیقت نداشته باشد و دروغ باشد. روضه و روضهخوانی زیر سؤال برود و سرد از کنار مجلس اباعبدالله الحسین گذر کردن، نتیجه چنین میشود که با آن همه سفارش اهل بیت(علیهم السّلام) بر گریه، و قرار دادن جزای بهشت بر باکین حسین و حتی بر تباکی، یعنی کسی خود را شبیه گریه کنندگان در بیاورد، همه فراموش میشود و مردم از این برکات محروم میشوند و این گناه بزرگ بر کسانی است که در عقاید مردم خدشه ایجاد میکنند و مردم را دچار تردید و شک میکنند. اگر فقهای ما داد میزنند که تشکیک در وجود حضرت رقیه(علیها السّلام) ظلم بزرگی است، به سبب این خطرهای بعدی است. امید آنکه دلهایمان به نور معرفت رقیه(علیها السّلام) روشن شود.
شهرت در مثل انساب مستمسکی قوی است. اگر شهرت نبود، خیلی از سادات را که شجرهنامه ندارند، ما نمیتوانستیم به حضرت زهرا(علیها السّلام) منتسب کنیم. چون عدهای از سادات بلکه میتوان گفت جُلّ لولا الکل همین شهرت به سیادت است که احکام شرع مترتب میشود از دادن خمس و حرام بودن صدقه و غیره. سادات از ترس حکومتها در بیابانها متواری بودند. اولاد امام موسی بنجعفر(علیه السّلام) یکی در حلّه و دیگری در
شیراز و گروهی در شهرری و شهرهای دیگر پراکنده شدند و تا آخر عمر خود را معرفی نکردند و حتی عدهای هنگام غسل از پیراهن آنها سند بیرون میآید، که من فرزند موسی بنجعفرم. از ترس مخفی میکردند. این شهرت است که سیادت ذراری حضرت زهرا(علیها السّلام) حاکم است. چهطور در این موارد حجت است و کسی تشکیک نمیکند؟ حال با بودن قبر معیّن در خرابۀ شام و خبر آن سینه به سینه از پدران و مادران و بزرگان به ما رسیده، قابل تشکیک شده است. اینجاست که عقل سلیم حکم میکند که زیر این تشکیک خبرهایی است و غرضهایی نهفته است و آن غرض، توخالی کردن افکار شیعه و سست نمودن عقاید و باورهای شیعه است. کسی که سالها مردم به او توسل داشتهاند، نذر میکردند، حاجت میگرفتند، و زینت منابر و مجالس بوده، حالا عدهای بیاطلاع از تاریخ شبهه ایجاد کنند. آیا در مسائل مشابه شک وارد نمیشود؟ این قضیه به این واضحی و مبرهنی، فقیه از کنار او بهراحتی نمیگذرد. سفر به شام میکند و در کنار قبر کوچکش اشک میریزد و ضجه میزند تا به عالم بفهماند با این درس عملی که رقیه حقیقت دارد، شهرتی که ما ادعا داریم، صرف شهرت نیست، قول قدوة العارفین سید بنطاووسها پشت این شهرت است. از احقاق مرحوم آیتالله العظمی مرعشی تا ینابیع المودة قندوزی حنفی، و دائرة المعارف تشیع و تا کتاب المنن عبدالوهاب بناحمد شافعی مصری شعرانی، این شهرت پشتوانۀ قوی تاریخی دارد که برای هیچکس شکی برجا نمیگذارد. در موسوعۀ کلمات حضرت سیدالشهدا که مؤسسۀ تحقیقات باقرالعلوم است(1)، در اشعاری منسوب به حضرت سیدالشهدا آمده است:
انادی الا یا زینب یا سکینه ایا ولدی من ذا لکم بعدی
الا یا رقیّه یا امّکلثوم انتم ودیعة ربی الیوم قد قرب الوعد
1) مؤسسۀ تحقیقات باقرالعلوم، موسوعة کلمات الامام الحسین، ص 511
دو خواهر خود را حضرت زینب و امکلثوم کنار دو دختر خود قرار داده، زینب که بزرگتر بوده با سکینه و حضرت رقیه را با حضرت امکلثوم خطاب نموده است و ندای یا ولدی، اثبات این مطلب است.
قرآن شریف میفرماید:
«سَأَصْرِفُ عَنْ آیَاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الأرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَإِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لا یُؤْمِنُوا بِهَا وَإِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الرُّشْدِ لا یَتَّخِذُوهُ سَبِیلًا وَإِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الْغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلًا ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَکَانُوا عَنْهَا غَافِلِینَ (1)»
به زودی کسانی را که به ناحق در زمین تکبر میورزند، از ایمان به آیات خود منصرف میسازیم (به گونهای که) اگر هر نشانهای (از قدرت ما را) ببینند، ایمان نمیآورند و اگر راه رشد را ببینند، آن را برنمیگزینند و اگر راه انحراف را ببینند، آن را انتخاب میکنند. این بدان جهت است که آنان آیات ما را تکذیب کردند و از آنها غافلاند.
پیامهای آیۀ شریفه:
تکبر انسان را از هدایت و ایمان به آیات الهی محروم میکند. خداوند بیجهت کسی را گمراه نمیکند و لطف خود را برنمیگرداند، بلکه نتیجۀ عملکرد خود انسان است.
تکبر خصلتی است که دل را تیره و نشانههای هدایتگر الهی را بیخاصیت میسازد و تکرار ارائۀ آیات هم سودی نمیبخشد.
تکبر بر ضعیف و محتاج زیبنده نیست به غیر الحق.
انسان در انتخاب یکی از دو راه هدایت و گمراهی آزاد است. راه رشد را
1) الأعراف/ 146
میبینند و نمیپیمایند، راه انحراف میبینند و آن را مسیر خود قرار میدهند. آدمی به سبب ظلوم و جهول بودن گاهی خود را انکار میکند و همۀ عالم را خیال تصور میکند.
کل ما فی الکون و هم او خیالٌ
او عکوس فی المرآیا او ظلالٌ
تشکیک در بدیهیات از وجود را منکر میشوند. آیا حقایق را منکر نمیشوند؟ قرآن مدح میکند افرادی که نصرانی هستند، چون استکبار ندارند و در میان آنها احبار و رهبان هستند. آیات حق را میبینند و دل میسپارند. اما گروهی از یهودیها به خاطر استکبار، حق و آیات او را منکرند، مادیگری و مادیگرایی هم به استکبار منجر میشود. «اجعل لنا الها کما لهم آلهة» و شعار «أرنا الله جهرة؛ خداوند را علنی به ما نشان بده» نتیجۀ این فکر است.
اگر در روایت علی بنمهزیار اهوازی حضرت حجت(عجل الله تعالی فرجه الشریف) فرمود: «علت قطع ارتباط ما با شما تکبر و تکاثر شماست که ثمرۀ تلخ آن نادیده گرفتن و ندیدن آیات حق است. قلب دارند و گوش و چشم دارند، ولی نه میفهمند و نه میبینند. مانند انعام که آنها هم چشم و گوش دارند و صیحهای میشنوند، اما نمیفهمند که آنها را به مرتع هدایت میکنند یا به مسلخ. درد بشر استکبار روی زمین است. اگر این خصلت زشت را کنار زد و خاکها و رسوباتی را که بر چشم و دل نشسته است، دور کند، حق ظاهر را میبیند. «قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا (1)» تزکیۀ نفس راه پیدا کردن به حقایق است و دسیسه کردن و فطرت را در چاه مادیت اسیر کردن به انکار آیات و نابودن کردن آن میانجامد تا جایی که ناقة الله را پی میکنند. اول به تکذیب آیات میرسند و سپس در صدد از بین بردن آن برمیآیند. آیا
1) الشمس/ 9
معجزه بودن ناقه را ندیدند؟ خداوند با یَدِ قدرتش موجود زندهای را از بین سنگلاخهای سخت بیرون آورد، درحالی که بچهای به دنیا آورد و همۀ قریه از شیر او استفاده میکردند. نشانههای بالاتر از این، کاملاً برایشان محسوس بود. دیدند، آشامیدند، اما همه را تکذیب کردند. دیوار تکذیب بشر بلند است و این ظلوم جهول اگر بخواهد میتواند به خاطر پیمودن راه کج، هر چیزی را منکر شود و همهچیز را نادیده بگیرد. «وَ یُضِلُّ اللّهُ الظّالِمینَ(1)» این راهی است که رفتن و نتیجۀ رفتن و مسیر به مقصد رسیدن است؛ مقصدی به بهشت رضوان یا آتش و دوزخ. خداوند هرگز کسی را گمراه نمیکند. او مردم و خلق را برای رحمت آفریده است. ما برای رحمت آفریدیم. در سرداب تاریک و نمور خود را اسیر کردن و سپس انکار خورشیدن نمودن، بسیار خندهآور است. کسانی که از بالای افق نگاه میکنند، بر این بیچارۀ اسیر حسرت میخورند. آنها از نور و گرمای این آیت حق بهرهمندند و فریاد «یَا لَیْتَ قَوْمی یَعْلَمُونَ (2)» سر میدهند. «یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ مَا یَأْتیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ(3)» آه بر این انسان که چراغ راه را نادیده میگیرد و در تاریکی شب در درههای عمیق میغلتد و خوراک لاشخورهای بیرحم وحشی میگردد. ای خلیفۀ الهی، از کجا آمدی و کی بودی و چه هدفی داشتی؟ از آسمان به چاه و از نور به تاریکی. «هل یستوی الظلمات و النّور» شاهد بر عرایضم که آدمی که در طریق متفاوت میافتد، از همۀ حقایق محروم میگردد.
راهبِ مسیحی به خاطر ترک دنیا و زخارفش در دیر هنگام شب نور
میبیند و از دیر سرازیر میشود. ولی مردمان به ظاهر مسلمان سر مطهر را در جعبه قرار دادهاند و برای هدیه گرفتن میبرند. راهب نزدیک آمد، نگهبان سر مطهر داد زد که سیاهی نزدیک نشو. کیستی و چه میخواهی؟ راهب میگوید: نور دیدم و بهدنبال نور آمدم. جواب میشنود که سر فردی خارجی است و نوری در کار نیست. راهب سر را طلب میکند، اما نگهبان راهب را رد میکند. از او اصرار و از او انکار تا به جایی که راهب میگوید باغی از پدرم به ارث رسیده به ده هزار درهم. به شما میدهم. یک امشب سر را به من بدهید(1)سر را گرفت و با گلاب شست و با مشک و کافور خوشبو کرد و بر سجادۀ خویش گذاشت. نالید و گریست و با آن سر منور عرض کرد: یا اباعبدالله به خدا قسم که بر من گران است که در کربلا نبودم و جان خود را فدای تو نکردم. یا اباعبدالله آنگاه که جدت را ملاقات میکنی شهادت بده که من گفتم شهادت را و در خدمت تو اسلام آوردم. پس گفت اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان علی ولی الله. سپس سر را برگرداند و اینجاست که فریاد هر آزادهای بلند میشود که مسلمانها سر را فروختند و راهب خرید. آنها سر را برای جایزه میبردند و راهب با پول ارثش سر را برای ساعاتی خرید و عاقبت مسلمان شد و در بعضی از تواریخ آمده که راهب فرمود اُف بر شما، پسر پیغمبر را میکشید و او را خارجی میخوانید؟ شمر دستور داد راهب را گردن زدند. چون خطر افشاگری راهب را داشتند که اگر راهب به مردم بگوید، شورش میشود و اسرا را آزاد میکنند و ما به هدف نمیرسیم.
در تذکرۀ سبط ابنجوزی روایت کرده که بعد از شهادت گفت: اننی مولاک و عبدک.
بر اثر ترک دنیا و تهذیب نفس راهب به برکت سر مطهر راه را پیدا و به
1) منتهی الآمال، ص 510
کمال میرسد. اما دنیاطلبان با حسرت دنیا مردند و دنیا به آنها کام نداد و در دام خود گرفتار و شقی شدند.
بیاییم خوب خلوت کنیم و از قلب سؤال کنیم. به شرط آنکه قلب داشته باشیم و فلزی زنگزده نباشد. «لِمَنْ کَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهیدٌ (1)» برای کسی که دل داشته باشد و یا دل ندارد، دل را به دلداده بسپار. خداوند دل به همه داده ولی صد حیف دل را گل کردیم و به قول قرآن شریف «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذَلِکَ فَهِیَ کَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً(2)» دل مانند سنگ یا بدتر از سنگ شده، چون سنگ گاهی از وسط او آب خارج میشود و میشکافد، اما دلهای سنگ شده به قدری سخت هستند که تکانی نمیخورند. بعد خداوند متعال علتش را بیان میکند:
«وَمَا اللهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (3)»
عمل آدمی چه عمل جوارحی و چه جوانحی، سبب شده که این دل برگردد.
«ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَا یَفْقَهُونَ (4)»
دل وقتی برگشت، دیگر چیزی نمیفهمد، نوری منعکس نمیکند، هرچه با او حرف بزنی اثر نمیکند. آیا از سنگ سیاه انتظار داری که عکس شما را منعکس و چهرۀ زیبایی یا زشتی به شما نشان دهد؟ چه کردیم که دل سیاه شد و مبدل به سنگ گشت؟ او که پاک است و پاک تحویل ما داد.
«یَوْمَ لَا یَنْفَعُ مَالٌ وَ لَا بَنُونَ * إِلَّا مَنْ أَتَی اللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ(1)»
خود علت را بیان کرد. مال و اولاد دل را خراب میکند. باید مواظب دل بود و این عرش الهی را مَسند شیطان نکنیم و هر کس را در او راه ندهیم.
«سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لَا یَعْلَمُونَ * وَ أُمْلی لَهُمْ إِنَّ کَیْدی مَتینٌ(2)»
ناگهان دل سنگ نمیشود، کمکم و درجه درجه شروع میشود با سخن گفتن و سخن شنیدن با حرکات و سکنات، حرکتی را که باید انجام دهد، بیحرکت بماند. یا باید ترک کند، حرکت میکند. پلهپله دل سخت میشود و بهصورت سنگ درمیآید. چه جوابی برای مقلب القلوب داریم؟
از آن سوزم که بر تخت سلیمان
نشسته دیو و عاصف زیر فرمان
این قلب سخت حکمفرما میشود به روح مظلوم.
کم من عقل اسیر تحت هوی امیر(3).
مرکز وحی و مهبط روح الامین جایگاه شیطان به آن سان است که زبان به فرمان شیطان است. هرچه او بگوید میگوید و هرچه فرمان دهد، دست و پا عمل میکند. مانند رباتی بیاراده که چه کسی دکمهاش را فشار دهد، دوست یا دشمن را نمیشناسد. او حرکت میکند جبری و بیاختیار، بر سر مظلوم میزند یا جایی را ویران کند و با کانون گرم خانوادهای را منهدم نماید. بیاییم قلب سخت را به دست ولی الله بدهیم که او آهن را نرم میکند و زره میسازد «وَ أَلَنّا لَهُ الْحَدیدَ(4)»، و تبدیل به عقیق میکند.
حال اگر قلب بی غل و غش داشته باشیم و صاف نشان بدهد همهچیز را. سؤال میکنم چرا از اسم حضرت رقیه(علیها السّلام) وحشت دارند و علت انکار نام رقیه چیست؟ مگر سه ساله کتک خورده و بی بابا در خرابه شام چه خطری دارد که اینطور با نامش مبارزه میکنند و شمشیر و دشنه تشیک و رد را علیه او به کار میبرند؟ آیا کعب و نی و تازیانه بس نبود؟ آیا سیلی و لگد کفایت نکرد؟ دیگر چرا او را رها نمیکنید؟! او که با کسی دشمنی ندارد. سرگرمیاش و همبازیاش، اصغرش را هم که گرفتید، آیا بس نیست این هتاکی و حرمتشکنی؟ بنیامیه بدن را پایمال کردند و رفتند. بدتر از بنیامیه اینهاییاند که بعد از دفن هم دست از سر این کودک حسین نمیکشند و هر روز شب اخگر میزنند. «سَاءَ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (1)» گویا مأموریت بنیامیه به آنها محول شده تا نام او را هم از بین ببرند و هیچ اسمی و رسمی از او باقی نماند. غافل از اینکه ارادۀ خدا بر این است که هر روز تجلی او را گستردهتر کند.«یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوَاهِهِمْ(2)» چهقدر قرآن زیبا ترسیم میکند کانّه الآن نازل شده و رسول امین برای ما تلاوت میکند. اراده میکنند نور خدا را با دهنهای خود خاموش کنند. نور خدا و دهان اینها؟ آیا نمیترسند که شامل این آیۀ شریفه شوند؟ عقلا میگویند هرچند احتمال ضعیف باشد، اما محتمل قوی، باید احتمال را ترک کرد. احتمال یک درصد بدهیم اگر این سیم آویزان در کوچه برق دارد. گرچه نود و نه درصد میدانیم سیم تلفن است، اما همان یک درصد چون محتملش قوی است عقل میگوید دست نزن، خطرناک است. از کنار آن عبور کن. ما میگوییم آیا احتمال وجود آن ذی جود را هم نمیدهید؟ اگر چنین دختری از حسین بوده، چه جوابی برای
حضرت زهرا(علیها السّلام) آماده کردهاید؟ سه ساله مظلومه، و راه ترقی خلق به خالق، اگر حسین بنعلی از ما سؤال کند دختر یتیم من چه خطری برای شما و چه ضرری از او به شما میرسید که تشکیک کردید و دل بنیامیه را شاد نمودی؟ «فَلِلّٰهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ (1)» آیا انکارش فرض بود؟ آیا بدعتی در دین بود؟ آیا با ردکردن او مشکل لاینحلی از اسلام حل میشد و آیا وحدتی در جامعه پیدا میشد؟ و اگرهای دیگر. سلّمنا که ما بگوییم و تسلیم شویم که در اسامی اولاد حضرت موسی بنجعفر(علیه السّلام) نامی از شاهچراغ دیده شده و بزرگان قوم در تاریخ اسمی از او نبردهاند و رد کردن که شاهچراغ از اولاد آنحضرت است. آیا احمد بنموسی(علیه السّلام) و بارگاه باعظمت او را در شیراز میتوانید انکار کنید؟ ما فرض میکنیم اسمی از حضرت رقیه(علیه السّلام) در کتب تاریخ نیامده. ایا صغیرۀ حسین(علیه السّلام) و فاطمۀ صغری را انکار میکنید؟ فرمودۀ حضرت زینب که در جمیع مقاتل آمده را چه میکنید که در بازار کوفه خطاب به سر مطهر کرده «فاطمة الصغیر کلمها»، با این صغیره سخن بگو، نزدیک است قلبش ذوب شود. آیا بارگاه باعظمتش را که ملجأ درماندگان است و سالها مردم از راههای دور با رنج و محنت او را زیارت میکنند و توسل جسته و شفا میگیرند، انکار میکنید؟ برگردید و اندیشهای برای قیامت کنید و چارهای برای دل بیمارتان پیدا کنید. وقت تنگ است و صدای رحیل به گوش میرسد. ای خفتگان در کوی شقاوت و ای مردهدلان، وقت کوچ است.
برگردیم به اینکه چرا از نام حضرت رقیه(علیها السّلام) وحشت دارند. اگر به قیام آقا سیدالشهدا نظر کنیم، نقش این سه ساله را متوجه میشویم. بعضی از کارها از عهدۀ هرکسی برنمیآید. گرچه در ظاهر بزرگ باشد. قیام سیدالشهدا با آن عظمت اگر رقیه نداشت و اگر فریاد طلبکردن بابای او
1) الأنعام/ 149
نبود، احساسات برانگیخته نمیشد و مردم بیتفاوت از کنار او عبور میکردند و به دست فراموشی سپرده میشد. بودن حضرت رقیه و شهادتش در شام بلندگویی شد که صدای شهادت و اسارت را به گوش عالم برساند. سر بریده آوردند، پس حسین کشته شده بود. رگهای او بریده بودند، صورت به خون خضاب بود، پیشانی شکسته شده بود. شما رقیه را طفل معمولی تصور نکنید. او به ظاهر کوچک است، ولی اهل بیت(علیهم السّلام) صغیر و کبیرشان از پستان وحی شیر خوردهاند. بیان احساسات سادۀ دختر با سر بریده نیست، پیامرسان شهادت است. خیلیها بودند در زمان بعد از شهادت به خاطر ساده بودن و یا تعصب خشک داشتن، شهادت را انکار کردند و گفتند حسین بنعلی شهید نشده و در قتلگاه به معراج رفته است. همانطور که شهادت حضرت موسی بنجعفر را در زندان انکار کردند و گفتند موسی بنجعفر در زندان به معراج رفته و روزی خواهد آمد که زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد و او مهدی امت است و این گروه به واقفیه مشهور شدند که در ولایت امام رضا(علیه السّلام) شک کردند و در امامت حضرت موسی بنجعفر(علیه السّلام) توقف کردند. این گروه اغراض سیاسی دارند و این سادهلوحان ملعبۀ اغراض این بازیگران قرار میگیرند. در شهادت حضرت سیدالشهدا هم بعضی از سادهلوحان چنین گفتند و نفهمیدند. با این تقدسبازیشان چه ضرری به دین میزنند؟ چه کسی این توطئه را خنثی کند؟ و شهادت امام را به عالم اعلام کند؟ اینجا نقش دخترک سه ساله مؤثر و کارگر است که شاید از هزاران سخنرانی بالاتر باشد. یک جملۀ او که چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد، و چه کسی رگهای گردنت را برید، قاتلان حضرت سیدالشهدا را رسوا کرد. در نالههای رقیه و درددلهایش با سر مطهر تأمل کنید. آیا این نازدانه، بدون هدف و صِرف کودکبودن این مطالب را فرمودهاند؟ پس با
وجود چنین دختری هرگز کسی نمیتواند شهادت پدر را انکار کند. راه چارۀ مخالفان چیست؟ انکار حضرت رقیه و افسانه خواندن آن. دیگر آنکه رقیه الهامبخش است، مردم را تحریک میکند، سه سالههایی میسازد که آنها در دامن شیرمردانی تربیت میکنند. امروز بهعنوان مدافعان حرم در برابر استکبار جهانی میایستند. یهود خطر بزرگی برای اسلام و معنویت است. «أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الْیَهُودَ (1)» از هر نقشهای استفاده کردن برای نابودی اسلام و بهترین نقشۀ آنها درست کردن گروه داعش و اذناب آن بود. یهود بهعنوان یهود نتوانست مسلمانان را شکست بدهد. بهترین ابزار برای نابودی اسلام تربیت کردن گروهی با شعار «لا اله الا الله» و انداختن به جان مسلمین، زیر پرچم محمد رسول الله و حکومت اسلام، سربریدن و غارتکردن بود. چندین هدف از داعش دارند. اول آنکه عالم با معنویت اسلام آشنا شد و تشنگان حقیقت رو به اسلام آوردند. اینها با افکارشان و اعمالشان اسلامستیزی و اسلامهراسی را هدیه آوردند. اسلام یعنی خونریزی و غارت و وحشیگری، جوانهای عاشق معنویت منصرف شدند یا دستکم از اسلام که دین حیاتبخش است ناامید شدند. ثانیاً تفرقه در جهان اسلام و مشغول کردن مسلمین به خود و آنها امنیّت برای ادامۀ اشغال و به یغما بردن ثروت مسلمانان پیدا کنند. چه کسی مقابل آنها ایستاد و در عراق و ایران با او مبارزه کرد؟ مدافعان حرم و شهید راه حرم از سردار شهید عزیز همدانیها و صدها دیگر. عشق به زینب کبری(علیها السّلام)، رقیه و حرمش آنها را به جبهه کشید. این دختر والامقام سهساله است، اما طوفانی بهپا میکند که تارهای عنکبوتی حزب خبیث صهیونیزم را در هم مینوردد. پس باید از نام رقیه بترسند. او سنگری پولادین در برابر انحراف است. او منادی آزادگی و ظلمستیزی است.
1) المائدة/ 82
روزی فرستادۀ سلطان روم که از اشراف و بزرگان روم بود، در مجلس یزید پلید حاضر بود. از او پرسید که ای پادشاه عرب، این سرِ کیست؟ یزید خبیث گفت: تو را با این سر حاجت چیست؟ گفت: چون من نزد ملک خویش بروم، از هر کم و بیش از من پرسش میکند. میخواهم تا قصۀ این سر را بدانم و به عرض پادشاه برسانم تا شاد شود و با شادی تو شریک گردد. یزید گفت: این سر حسین بنعلی بنابیطالب است. گفت: مادرش کیست؟ گفت: فاطمه دختر رسول خدا. نصرانی گفت: اُف بر تو و بر دین تو. دین من از دین شما بهتر است. چه آنکه پدر من از نژاد داود پیغمبر است و میان من و داود پدران بسیار است و مردم نصارا به این سبب تعظیم میکنند و خاک مقدم مرا به جهت تبرک برمیدارند و شما فرزند دختر پیغمبر خود را که با پیامبر یک مادر بیشتر واسطه ندارد، به قتل میرسانی؟ پس این چه دین است که شما دارید؟ پس برای یزید حدیث کنیسۀ حامز را نقل کرد(1).
در بلاد ما صومعهای است که در آن صومعه نعل الاغی را که گویند عیسی روزی سوار آن شده، در زر و حریر گرفتهاند. سلاطین و امرای روم و عموم مردم هر سال آنجا حج روند و طواف آن صومعه کنند و حریر آن سمها را عوض کنند و آن حریر کهنه را پاره پاره کرده و به تحفه برند. شما با فرزند رسول خدا این میکنید؟
یزید امر کرد او را گردن بزنند. این مرد رومی گفت: یزید، قصد کشتن مرا داری؟ گفت: بلی. مرد نصرانی گفت: یزید بدان که دیشب در خواب پیغمبر شما را دیدم. مرا بشارت به بهشت داد. من در عجب شدم. اکنون از سرّ آن آگاه شدم. پس کلمۀ شهادت گفت و مسلمان شد. پس برجست
1) منتهی الآمال، ص 526
و آن سر مبارک را برداشت و بر سینه چسبانید و بوسید و میگریست تا او را شهید کردند.
اصل جریان در کامل بهایی و کتب دیگر آمده با کم و زیاد و در بعضی از کتب آمده که سفیر روم گفت: ما هم نعل الاغ حضرت مسیح را قاب طلا گرفتیم و در کلیسا نصب کردهایم و مردم از راههای دور برای زیارت این نعل الاغ مسیح میآیند و هدایا تقدیم میکنند….
حضرت عیسی که به قول امیرالمؤمنین در نهج شریف، مرکبی جز پاهایش نداشت و خادم او دستهایش بود. دابّته رجلاه و خادمه یداه(1). مسیحیت با خبرهای احتمالی چنین تبلغیات دارند و مردم را جمع میکنند. صلیبی را که به عقیدۀ
آنها علامت شهادت مسیح است، نمادی و شعاری قرار دادهاند و آن را تکریم میکنند. با اینکه نص قرآن است که مسیح شهید نشده، به صلب آویخته نشده. حال تفاوت راه ببین از کجا تا کجاست. آنها با نداشتن و با موهومات چه کارهایی میکنند و ما با داشتن واقعیتها چه برخوردی داریم.
حقیقتی که اظهر من الشمس است نام او و بارگاه باعظمت او و مشاهده پیکر مطهر او، در او تشکیک میکنیم. چه کسی ضرر میکند؟ اینجاست صدای قرآن در گوش طنینانداز میشود، «و اصدق القائلین»، میفرماید انسان در زیان است. خسران متوجه کسی است که با داشتن سرمایه، بیچاره و زمینگیر باشد. خسران چنانکه راغب در مفردات میگوید، به معنی کمشدن سرمایه است. گاه به انسان نسبت داده میشود و میگویند فلانکس زیان کرد و گاه به خود عمل نسبت داده میشود و میگویند تجارتش زیان کرد. این واژه غالباً در سرمایههای برونی مانند مال و مقام به کار میرود و گاهی در سرمایههای درونی مانند صحت و سلامت و عقل و ایمان و ثواب و این همان است که خداوند متعال بهعنوان خسران مبین
1) نهجالبلاغه، خطبۀ 160
(زیان آشکار) از آن یاد کرده است، آنجا که میفرماید:
«إِنَّ الْخَاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَأَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَلا ذَلِکَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِینُ (1)»
زیانکاران کسانی هستند که سرمایۀ وجود خود و خانوادۀ خویش را در قیامت از دست میدهند. بدانید خسران مبین همین است.
در سورۀ مبارکۀ عصر هم فرمود:
« إِنَّ الإنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ (2)»
که انسانها همه در زیانند.
به جهت اینکه سرمایه را از دست میدهند؛ آن سرمایهای که دنیا و آخرت را با آن آباد میکردند. فخر رازی در تفسیر آیه میگوید: معنای این سوره را از مرد یخفروشی آموختم. [عجب است خداوند آیۀ حقیقت را به او نشان داد و او بالاترین سرمایه ولایت را از دست داد.] آن مرد یخفروش فریاد میزد و میگفت: «اِرحموا مَن یذوب رأس ماله. ارحموا من یذوب رأس ماله»؛ رحم کنید به کسی که سرمایهاش ذوب میشود! پیش خودم گفتم این است معنای «إِنَّ الإنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ ». عصر و زمان بر او میگذرد و عمرش پایان میگیرد و ثوابی کسب نمیکند و در این حال زیانکار است.(3)
به هر حال از نظر جهانبینی اسلام دنیا یک بازار تجارت است، همانطور که در حدیثی از امام هادی(علیه السّلام) آمده است:
الدنیا سوق ربح فیها قوم و خسر آخرون.
دنیا بازاری است که جمعی در آن سود میبرند و جمعی دیگر زیان.
آیۀ شریفه میفرماید همه در این بازار بزرگ زیان میکنند مگر یک گروهی
که برنامههای آنها در آیۀ بعد بیان شده که مؤمنان، صالح و مصلح، هم خود اهل عمل هستند. هم دیگران را اصلاح میکنند با وصیت به حق و صبر. مگر کسانی که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند و یکدیگر را به طرفداری و انجام حق سفارش کردند و یکدیگر را به صبر و استقامت توصیه نمودند. به تعبیر دیگر چیزی که میتواند جلو این زیان بزرگ را بگیرد و آن را به منفعت و سود عظیم مبدل کند، آن است که در برابر از دست دادن این سرمایه سرمایهای گرانبهاتر و ارزشمندتر به دست آورد که نهفقط جای خالی آن سرمایه پر شود، بلکه دهها و صدها و هزاران بار از آن بیشتر و بهتر باشد. هر نفسی که انسان میزند یک گام به مرگ نزدیکتر میشود، چنانکه امیرالمؤمنین علی(علیه السّلام) میفرماید:
نفس المرء خُطاه الی اجَله(1).
نفسهای انسان گامهای او به سوی مرگ است.
بنابراین هر ضربان قلب انسان یک قدم به طرف پایان عمر است.
سرمایۀ بزرگی که خداوند به آن ما را مفتخر ساخت، سه ساله حسین(علیه السّلام) است که به واسطۀ این سرمایه دنیا و دین را میتوانیم آباد کنیم. البته لازم است که معرفت پیدا کنیم که در سورۀ مبارکۀ عصر به آن اشاره فرمود. یعنی همگان باید یکدیگر را به حق سفارش کنیم با شناخت حق و تعلیم و ارشاد جاهل و تنبیه غافل و تشویق و تبلیغ. بدون معرفت، سرمایه را مفت از دست میدهیم، چنانکه برادرهای یوسف، حضرت یوسف را به ثمن بخس فروختند. یوسفی که دنیا و آخرت آنها را آباد میکرد، او را کالایی فرض کردند و در برابرش ثمنی ناچیز دریافت کردند. راستی اگر معرفت بود او را در چاه میافکندند؟ و ما چه میکنیم؟ سهساله مظلومه را
1) نهجالبلاغه، کلمات قصار 74
در چاه تشکیک و رد انداختهایم و به راحتی با یک شایعهای و فکر موهومی او را کنار گذاشتهایم. روزی فرارسد که با چهرۀ شرمسار در آن صحنۀ هولناک قیامت فریاد بزنیم که أأنت رقیة بنت الحسین؟
«لَقَدْ آثَرَکَ اللّٰهُ عَلَیْنَا وَ إِنْ کُنّٰا لَخَاطِئِینَ(1)»
یوسف در چاه انداختن و فروختن به چه کسی ضرر زد؟ حضرت یوسف از این مصائب به قصر و عزت مصر رسید و چه خوب فهمید عزیز مصر. به همسرش گفت: «أَکْرِمی مَثْوَاهُ عَسَی أَنْ یَنْفَعَنَا (2)»؛ این سرمایه را قدر بدان و او را گرامی بدار که از او نفع به ما میرسد. واحسرتا که بتپرست میگوید امید نفع داریم، گرامی دار او را، اما پیغمبر زاده و در بیت وحی و سر سفرۀ پیامبر چنین بودند: «کَانُوا فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ(3)» بیرغبت از کنار او عبور کردند. راستی این خسران بشر نیست؟ مسیحی سر امام حسین را بخرد و مسلمان نمازخوانِ قرآنخوان، بفروشد؟ زن فرانسوی متوسل به حضرت رقیه شود و شفا بگیرد و از مرگ نجات پیدا کند، اما شیعۀ حسین در عاشورا مانع روضه حضرت رقیه شود؟ و منبری بالای منبر حضرت رقیه را تکذیب کند به صرف اینکه اسم مبارکش در زمرۀ اولاد امام حسین نیامده. خیلی مسخره آنکه کسی بگوید حضرت معصومه(علیها السّلام) از اولاد موسی بنجعفر(علیهما السّلام) نیست، چون در کتب قدما و تاریخ اسمی اینکه حضرت دختری داشتهاند به نام معصومه نداریم. حضرت موسی بنجعفر(علیه السّلام) فاطمه داشتهاند نه معصومه. بدانیم که رقیه ضرر نمیکند. صاحب خسران ماییم. «وَاللّٰهُ غَالِبٌ عَلَی أَمْرِهِ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا
یَعْلَمُونَ(1)» زن عزیز مصر هم یوسف را نشناخت و او را از دست داد و گرفتار زندان کرد. زلیخا مرد از حسرت اینکه چرا یوسف را زندانی کرد. چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی. یکی او را در چاه و دیگری او را زندانی میکند. هم چاه نردبان ترقی یوسف بود و هم زندان. ما فرض میگیریم در کتب و تاریخ اسم آن بزرگوار به رقیه نیامده است، ولی مردم از بس به این دختر کوچک حسین(علیها السّلام) پناه بردهاند، علم بالغلبه شده برای ایشان. مردم شناختند او را که پناه بیپناهان و ملجأ درماندگان است. از این رو فاطمۀ صغیره را رقیه نامیدند و این نباید سبب شود که ما انکار کنیم اصل وجود شریفش را. مثل فاطمه معصومه(علیها السّلام)؛ از بس به این شخصیت معصومه گفتند، دیگر مردم فاطمه را به کار نمیبرند. میگویند حضرت معصومه. شاید به خاطر حضور دو امام حضرت رضا و حضرت جواد(علیهما السّلام) در دفن بیبی و با سابقۀ اینکه در شیعه جزء اعتقادات است که معصوم را جز معصوم دفن نمیکند، حضرت فاطمه را معصومه نامیدند. در عرف مثال زیاد داریم. مثلاً مرحوم حضرت آیتالله موسوی احمدآبادی وقتی داماد حاج شیخ شد، این کلمۀ داماد را تکرار کردند تا مردم او را به داماد شناختند و حتی الآن میگویند مرحوم آیتالله داماد، درحالی که فامیلی ایشان موسوی است. و الی ما شاءالله. این علم بالغلبه در جامعه داریم.مدرس کسی است که درس میدهد، ولی گاهی فامیلی میشود برای شخصی که مردم زیاد به کار بردند که درس مدرس میرویم. آری رقیه تعویذ است در زمانۀ ما برای حفظ کشور و سنگری است در برابر عقاید منحط داعش و تکفیریها. چه کسی سوریه را نجات داده با این همه حملات از یهود و امریکا و همپیمانان آنها؟ ولی به حول و قوۀ الهیه نتوانستند این دژ مستحکم ضدیهودی را بشکنند. حال چه کسی ضرر
1) یوسف/ 21
میکند؟ درماندگان وادی تیه، و تشنگان کوی حقیقت که به ذیل عنایت او توسل نمیجویند و معرفت به او ندارند. آب در خانه و ما تشنهلبان…!
بیاییم فریاد بزنیم «یَا أَیُّهَا الْعَزیزُ مَسَّنَا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنَا إِنَّ اللّٰهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقینَ(1)» و او به ما بگوید «هَلْ عَلِمْتُمْ مَا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخیهِ إِذْ أَنْتُمْ جَاهِلُونَ(2)» ای نازدانۀ حسین و ای شبیهۀ حضرت زهرا، ما تو را نشناختیم و در حق خودمان ظلم کردیم. پیراهن یوسف چشم یعقوب را شفا داد، اما کوردلانی در کنار یوسف بودند و بهرهای نگرفتند. یوسفی که فریادش نجات بشر از نوع بتها بود و از نکبت شرک و رساندن به قلۀ عرفان که «یَا صَاحِبَیِ السِّجْنِ ءَ أَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوَاحِدُ الْقَهّٰارُ(3)» آیا خدایان متفرق بهترند یا خدای یکتا و قاهر؟ اما در برابر این ندا تعبیر خواب سؤال کردند و گفتند: «فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ(4)» گندم طلب نمودند و به قول قرآن کریم:
«وَکَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ (5)»
و چه بسیار بر نشانهای از خدا در آسمانها و زمین میگذرند و از آن روی میگردانند.
معرفت به حضرت رقیهرقیه(علیهاالسّلام)، امان و تعویذ از هر دروغی به انسان ظرفیت میدهد و کاملاً روشن است
که در عالم ملک و ملکوت ظرف باید بیش از وجود مظروف باشد و مُدرِک فوق مُدرَک و محیط بر محاط باشد. یک استکان نمیتواند یک لیوان آب را در خود جای بدهد. اگر ظرفیت ایجاد شود، خداوند متعال فیاض است و فبض از او میرسد. اما «حکیم علی الاطلاق» به کسی که ظرفیت ندارد مظروفی را از حکمت و غیره نمیدهد، چون ظلم است و تعالی الله از این ظلم. خلیلِ حق را که امامت میدهد، اول امتحان میکند.
«وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا (1)»
این آزمایشها سبب شکوفایی نفسِ نفیس حضرت خلیل است و ایجاد ظرفیت وجود مقدس اوست. آنگاه او را امام کرد که از پس آزمایشهای الهی برآمد.
صفار در کتاب شریف بصائر الدرجات نقل کرده است:
عن المفضل قال: ابوجعفر(علیه السّلام) ان حدیثنا صعبٌ مستصعبٌ ذُکوان اجرد لا یحتمله ملک مقرب و لا نبی مرسل و لا عبد امتحن الله قلبه للایمان. اما الصعب فهو الذی لم یدرک بعد و اما المستصعب فهو الذی یهرب منه اذا درک و اما الذّکوان فهو ذکاء المؤمنین و اما الأجرد فهو الذی لا یتعلق به شیءٌ من بین یدیه و لا من خلفه و هو قول الله «الله نزّل احسن الحدیث(2)» فأحسن الحدیث حدیثنا و لا یحتمل احدٌ من الخلائق أمره بکماله حتی یحدَّه لانّه مَن حدّ شیئاً فهو اکبر منه.(3)
مفضل میگوید حضرت امام باقر(علیه السّلام) فرمود: به تحقیق، امر ما مشکل و دشوار است و آن را حمل نمیکند نه ملک مقرب نه نبی مرسل، و نه
بندهای که خداوند متعال قلبش را برای ایمان آزموده باشد. اما صعب است که هنوز کسی نتوانست به آن راه یابد و درکش نماید. و مستصعب است که با دیدن آن مردم میگریزند و اما ذکوان که آن ذکاوت مؤمنان راستین است و اما اجرد که کسی را توان احاطه بر آن نیست.
این است فرمودۀ خداوند متعال: خداوند سبحان فرو فرستاد بهترین حدیث را. پس بهترین حدیث حدیث ماست و آن را هیچکس از خلایق جهان تحمل نمیکند به کمال و تمام، مگر آنکه بر آن محیط گردد، زیرا کسی که بر چیزی محیط شود بزرگتر از آن است (در نظام آفرینش، هیچکس بزرگتر از ما نیست تا بر ما محیط شود و بتواند ما را آنچنانکه هستیم درک کند).
مولای عارفان امیرالمؤمنین علی(علیه السّلام) فرمود:
ان أمرنا صعبٌ مستصعب لا یحمله الّا عبدٌ مؤمن امتحن الله قلبه للایمان، و لا یعی حدیثنا الّا صدور أمنیة و أحلامٌ رزینة(1).
به تحقیق امر ما مشکل و دشوار است که تحمل نمیکند آن را مگر شخص باایمان که خداوند متعال قلبش را برای ایمان آزموده باشد و حدیث ما را نمیپذیرد مگر سینههای امین و خردهای متین و ورزیده.
بعضی از امور اهل بیت مخصوص خودشان است و اطلاع هیچکس بر آن ممکن نیست و بعضی را میتوان تحصیل کرد. آن سرّ مخفی در سرّ و پنهان در سرّ را جز ذات مقدسشان کسی آگاه نیست. لا نبی مرسل و لا ملک مقرب. چون معادن علم خدا و خزینۀ غیب حق و مخزن کلمات الله هستند.
در کافی شریف آمده:
لنا حالات مع الله هو فیها نحن و نحن فیها هو و مع ذلک هو هو و نحن نحن.
چه کسی قادر بر فهم این مطالب است؟ اما اموری است که میتوانیم با ریاضات نفسانیه و تسلط بر هواهای آن راه پیدا کنیم. در زیارت جامعه
1) نهجالبلاغه، خطبۀ 231
عرض میکنیم: محتمل لعلمکم. بدیهی است آن علمی که آنها دارند و خود خزینۀ علم الهی هستند، منظور نیست. چون ظرف وجودی آنها سعهای دارد به وسعت عرش الهی. در دعای رجب میخوانیم:
المأمون علی سرّک… فجعلتهم معادن لکلماتک و أرکاناً لتوحیدک و آیاتک… لا فرق بینک و بینهم الّا انّهم عبادک و خلقک.
آنها رکن توحید و معدن کلمات حق هستند. جدایی بین آنها و خدا نیست مگر آنکه آنها مخلوق و عبد هستند.
از این روایات که کم هم نیست، نتیجه میگیریم که رسیدن به قلۀ انسانیت ظرفیت لازم دارد و بدون ظرفیت حرامکردن فیض است و حکیم چنین نمیکند. بذری که باید میوههای فراوانی بدهد در کویر خشک و سوزان کاشتن است. اول باید ظرفیت پیدا کنیم که قرآن شریف خطاب به نبی مکرم اسلام فرمود:
اَلَم نَشرَح لَکَ صَدرَک
آیا ما به تو شرح صدر ندادیم؟
و به حضرت موسی(علیه السّلام) تعلیم داد که بگو:
رَبِّ اشرَح لی صَدرِی
خدایا شرح صدر به من عنایت کن.
آنگاه چشمۀ فیض الهی سرازیر میشود که آدمی ظرفیت آن را داشته باشد. قرآن میفرماید:
«وَلَوْ بَسَطَ اللهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الأرْضِ وَلَکِنْ یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا یَشَاءُ (1)»
منظور فقط رزق مادی نیست. خداوند رزق را به کسانی وسعت میبخشد
1) الشوری/ 27
که روحیۀ بغی در آنها نباشد. و در جایی دیگر میفرماید:
«وَإِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ(1)»
خزائن و گنجینههای همه چیز نزد ماست، ولی ما جز به اندازۀ معین آن را نازل نمیکنیم.
همهچیز در خزینۀ قدرت خدا جمع است و هر مقدار از آن را لازم و صلاح بداند، ایجاد میکند و نزول در آیۀ شریفه نزول مکانی بعضی از بالا به پایین آمدن نیست، بلکه گاهی به معنای نزول مقامی است. مثلاً هر گاه نعمتی از شخص بزرگی به زیردستان میرسد، از آن تعبیر به نزول میشود. به همین جهت است که در قرآن مجید این کلمه در مورد نعمتهای خداوند به کار رفته است اعم از آنهایی که از آسمان نازل میشوند، مانند باران یا در زمین پرورش پیدا میکنند مانند حیوانات یا آهن.
«أَنزَلَ لَکُم مِّنَ الْأَنْعَامِ(2)»
«أَنْزَلْنَا الْحَدیدَ(3)»
همانطور که از اسم مبارکشان معلوم است، رشددهنده هستند. باید توجه داشته باشیم که اهل بیت(علیهم السّلام) مثل ما نیستند که فرزندانشان را بیمفهوم بنامند. اسمگذاری آنها روی حساب و ضابطه و معنی است. چرا فاطمه را فاطمه نامیدند؟ غوغایی است. و چرا زینب را زینب نامیدند؟ دقت کنید. او را قرار دادند که به واسطهاش مردم خود را
برسانند، هم مقامات مادی و معنوی، قرآن فرمود:
«أَوْ تَرْقَی فِی السَّمَاءِ وَلَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّی تُنَزِّلَ عَلَیْنَا کِتَابًا نَقْرَؤُهُ (1)»
یا به آسمان بالا روی؛ ولی هرگز تنها به آسمان بالا رفتنت ایمان نخواهیم آورد تا کتابی برایمان بیاوری که بخوانیمش.
شاید عدهای که در زندان نفس اسیر و در چنگال وهم جهل گرفتارند، بگویند یک کودک سه ساله آیا میتواند ما را به اوج برساند؟ باید به این عزیزان بگوییم که قرآنی فکر کنید و از بند مادیت به در آیید. همهچیز را با میزان مادی قیاس نکنید و با ترازوی خاکی نسنجید. قرآن دربارۀ مسیح(علیه السّلام) میگوید آنگاه که بنیاسرائیل گفتند چگونه طفل در گهواره با ما سخن بگوید، قدرت حق تعلق گرفت که آنها را از این پندار غلط بهدر آورد و ابر جهالت را با برق نور بشکافت و مسیح بفرماید من بندۀ خدایم و به من کتاب داده و مرا پیامبر برگزیده است و برای همگان و همهچیز مرا مبارک گردانید. آیا میتوانیم درک کنیم که طفل شیرخوار پیامبر باشد و دارای کتاب؟ و آنگاه که دربارۀ یحیای شهید(علیه السّلام)فرمود:
« وَآتَیْنَاهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا (2)»
در حالت کودکی ما به او حکم دادیم.
همانطور که به داود و سلیمان دادیم. در اهل بیت مانند حضرت جواد الامّة و الائمه و حضرت حجت(علیه السّلام) در سنین کودکی به ظاهر چهطور خداوند علم و حکمت و امامت داده است. پس ممتنع نیست انسان در سنین کودکی دارای قوای الهیه باشد و صاحب کرامات باشد. اول دلیل بر چیزی وقوع آن شیء است. همۀ مسلمین اعتقاد دارند دربارۀ دو پیامبر
بزرگوار و نیز شیعه و امامیه اجماع دارند بر امامت حضرت جواد و حضرت هادی و حضرت حجت(علیهم السّلام) . از کوردلانی نباشیم که قدرت خدا را نشناخته و همهچیز را در ماده خلاصه کردهاند و با دید مادی همهچیز را تحلیل میکنند.
«اَللهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ (1)»
خداوند متعال بهتر میداند که کجا رسالت خود را قرار بدهد و این مقام بلند را به چه کسی عطا کند. دانستیم که امر اهل بیت سخت است و هرکسی به آن دست نمییابد. خداوند به آدم صفی الله(علیه السّلام) اسما را تعلیم کرد، «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ کُلَّهَا(2)»، و بدیهی است که منظور از اسما تمام معانی و حقایق است و الّا اسم بدون معنی و یا اسم بدون درک معنی و حقیقت آن فایدهای ندارد. تعلیم اسما به آدم(علیه السّلام) اگر فقط تعلیم الفاظ و لغات بوده، چگونه باعث تفاخر و اعتلای آدم بر فرشتگان گردید؟ انسانی که به لغت بیگانه بدون درک معنی و فهم حقیقت آن آگاهی یافته باشد، فوقش این است که به یک انسان عامی اهل لغت رسیده باشد. پس مراد از تعلیم اسما، تعلیم معانی و درک مفاهیم و حقایق آنهاست که اسم بدون معنی مهمل است. برخی مفسران تعلیم اسما به حضرت آدم را اینطور تفسیر کردهاند: خداوند متعال، آدم را از عناصر گوناگون و اجزای مختلف و قوا و و غرایز و تمایلات و طبایع و استعدادهای متفاوت آفریده است تا با چنین معجون خلقتی مستعد برای درک انواع مدرکات از معقولات و محسوسات و از تخیلات و موهومات گردد و شناخت حقایق و معانی و مفاهیم موجودات و معرفت ذوات اشیا و خواص آنها و اصول علوم و فنون و قوانین و قواعد صنایع و کیفیت بهکارگیری آنها و راه
شناخت و تمییز بین اولیای خداوند متعال و دشمنان خدا را به او الهام فرمود. پس حضرت آدم(علیه السّلام) با چنین شناخت نفس خویش و معرفت به خالقش و استعداد فراگیری علوم و فنون و صنایع و درک حقایق عالم، مظهر اسمای حسنای الهی شد. پس مراد او از تعلیم اسما، دانستن استعداد و خلقتی که با آن کَون جامع گردیده است. آدم با آن فضیلت و علوم دورنمایی از انوار اهل بیت(علیهم السّلام) است و تمام علوم الهی در خزینۀ اهل بیت است که آنها خزّان علم الله و تراجمة وحی الله و عیبة علمه هستند و چنانکه در روایات آمده، علم حضرت خضر، معلم حضرت موسی(علیهما السّلام) در برابر علم اهل بیت(علیهم السّلام) مثل قطره در برابر دریاست و آصف بنبرخیا که تخت بلقیس را با یک طرفة العینی از صنعا و یمن به فلسطین آورد، «عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتَابِ(1)»، علمی جزئی از کتاب نزد او بود درحالی که «وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتَاب(2)». علم الکتاب نزد مولای عالمان و عارفان امیرالمؤمنین است و خلیل حق که عرض کرد: «قَالَ بَلَی وَلَکِن لِّیَطْمَئِنَّ قَلْبِی(3)» او که ملکوت آسمانها وز مین به او ارائه شد. اما مولا فرمود:
لو کشف الغطاء مازدت یقیناً.
و فرمود:
نحن اسماء الله الحسنیٰ.
«وَ لِلّٰهِ الأَسْمَاءُ الْحُسْنَی فَادْعُوهُ بِهَا (4)»
برای خداوند متعال پس با آن نامها او را بخوانید.
حال میرسیم به این نکتۀ زیبا که چرا اسم حضرت رقیه(علیها السّلام) را رقیه
نامیدند. در لغت «رقّی و رقیات» را اینطور معنی کردهاند: ان یستعان للحصول علی امر بقوی تفوق القوی الطبیعه.
توجه کنید، یعنی به واسطۀ او و کمک و استعانت از او برای رسیدن بر کاری که فوق قوای طبیعت است، فائق گشتن بر امری که فوق این قدرتهای طبیعی و مادی است.
آری، دختر حسین(علیها السّلام) از خون و پوست پیغمبر و از شیرازۀ جان زهرا__ صلوات الله علیهم اجمعین__ تغذیه و رشد کرده و در دامن خامس اهل کساء بزرگ شده و در راه خدا و قرآن فدا گردیده و با زبان شیرینش چهرۀ زشت بنیامیه و فریبکاریهای آنها را ترسیم نموده است. همچون مسیح که در کودکی در آغوش مادر ابر تهمت را از دامن خورشید صدیقه مریم(علیها السّلام) کنار زد و شهادت به پاکی او داد، حضرت رقیه با نسیم آه و اشکش، مردم شام را متوجه کرد که ما خارجی نیستیم و از آل پیامبریم. حال چنین اولادی و با چنین میراث معنوی و تربیتی و با آنهمه رنجها و کتکخوردنها و نالۀ به اوج رسیده است که میتواند بشر را به حقایق برساند و گرههای عرفا و علما را باز کند و از اسارت تاریکیها و غفلتها نجات دهد. مرحوم سید بحرالعلوم چهرۀ معروف و باعظمت چله میگیرد و چلّۀ مرحوم سید خدا میداند که در بر دارندۀ چه شبها و روزهایی و اذکار و اورادی بوده است. بعد از چله مشرف میشود خدمت حضرت سیدالشهدا(علیه السّلام). حضرت فرموده بود: سید، اگر به جای این چله سه تا روضه علیاصغرم خوانده بودی میرسیدی. این زحمات لازم نبود. آری، حضرت علیاصغر پیش خاکیان طفلی کوچک است، اما در آسمانها بزرگ است و حبل الله بلندبالا از فرش تا عرش. حضرت رقیه(علیها السّلام) واسطۀ خالق است میان خلق که به واسطۀ او به حقایق و اسمای الهی برسند و خود را از اوهام و جهالت برهانند. راق در لغت به معنای بالابرنده است.
آری، دختر سهساله نقشی را آفرید که هیچ کس قادر نبود چنین مسئولیت خطیری را در نهضت حسینی عملی کند.
صغیره بودن و یتیم بودن، در لباس اسارت، و سرانجام جان دادن، در کلمات حضرت دقت کنید. آیا این کلمات چه بار مهمی را در بر دارد، مانند ابرهایی که آب بسیاری را با خود حمل میکند تا زمینهای تفتیده و خشکیده را سیراب کند. پایان اسارت و روزهای برگشت اهل بیت است. پیام نهضت و اسارت و منشور انقلاب حسینی را به عالم اعلام کرد. مظلومیت، ایثار، شهامت و شهادت، و اعلام حقیقت، راستی بشر چه زود فراموش میکند و پرده بر حقایق میپوشد. نالههای او طوفانی به پا کرد که هیچ مانعی قادر بر مقامت در برابر آن نیست و وجود آن حضرت چون خورشیدی در آسمان، نورافشانی نمود.
یا ابتاه، من الذی خضبک بدمائک؟
من ذا الذی قطع وریدک؟ یا ابتاه من الذی ایتمنی علی صغر سنّی یا ابتاه من بقی بعدک نرجوه؟ یا ابتاه من للیتیمه حتی تکبر؟(1)
پدر جان، چه کسی محاسن تو را با خونت خضاب کرد؟
ای پدر، چه کسی رگهای گردنت را برید؟ ای پدر، چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟ پدر جان، بعد از تو به که امیدوار باشیم؟ پدر جان، این دختر یتیم را چه کسی نگهداری و بزرگ کند؟
شهادت را از خونآلود شدن شاه دین و دنیا، بریده شدن رگها، و یتیمی خودش را مطرح میکند، تا جایی که برای کسی شبهه باقی نگذارد که پدر من را شهید کردند و من را یتیم نمودند. شهادت باید تثبیت شود تا مورد انکار کسی واقع نشود، نه برای خودیها نه بیگانگان مغرض. بیگانگان
1) کامل بهایی، ج 2، ص 179
واضح است که شهادت را انکار کنند یا توجه ننمایند. اما خودیها که با سوء افهام یا سوء اعتقاد، شهادت را انکار میکردند تا حدی که میگفتند حسین بنعلی در قتلگاه به معراج رفته و کسی قادر بر شهادت آقا نبوده است. چنانکه شهادت حضرت صدیقه را انکار کردند و گفتند چهکسی قدرت داشته سیلی به حضرت زهرا(علیها السّلام) بزند یا به در خانه حمله کند و تمام جریانهایی را که منجر شد به شهادت حضرت، انکار میکردند. با نالههای اهل بیت و حضرت صادق و حضرت جواد(علیهم السّلام) این نقشه، نقشبرآب شد. آری، با نالههای حضرت رقیه و کلامش با سر بریده، همۀ این مطالب را با سیل خروشانی که از خرابه حرکت کرد، با خود برد.
یا ابتاه، من للنساء الحاسرات.
پدر جان، چه کسی به فریاد این زنان سربرهنه میرسد؟
یا ابتاه، من للأرامل المسبّیات؟
پدر جان، چه کسی دادرسی از این زنان تنها و اسیر میکند؟
یا ابتاه، من للعیون الباکیات؟
پدر جان، چه کسی نظر مرحمتی به سوی این چشمهای گریان میکند؟
یا ابتاه، من للضّایعات العزیبات؟
پدر جان، چه کسی متوجه این زنان بیصاحب غریب خواهد شد؟
یا ابتاه، من للشعور المنشورات؟
پدر جان، چه کسی از برای این موهای پریشان خواهد بود؟
یا ابتاه من بعدک واخیبتاه؟
پدر جان، بعد از تو داد از ناامیدی.
یا ابتاه، من بعدک و اغربتاه؟
پدر جان، بعد از تو داد غریبی و بیکسی.
یا ابتاه، لیتنی کنت لک الفداء.
پدر جان، کاش من فدای تو شده بودم.
یا ابتاه، لیتنی کنت قبل هذا الیوم عمیاء.
پدر جان، کاش من پیش از این کور شده بودم (و تو را به این حال نمیدیدم).
یا ابتاه، لیتنی وسّدت الثّری و لا أری شیبک مخضبّا بالدماء.
پدر جان، کاش مرا در زیر خاک پنهان کرده بودند و نمیدیدم که محاسن مبارکت به خون خضاب شده باشد.(1)
آن معصومه نوحه میکرد و اشک میریخت تا آنکه نفس او به شماره افتاد و گریه راه گلویش را گرفت. گاهی سر را به طرف راست مینهاد و میبوسید و بر سر میزد و زمانی به چپ میگذارد و میبوسید. پس از آن نالهها، نازدانه لب بر لب پدر نهاد و سکوت عمیقی او را فراگرفت.
فغشی علیها غشوة لم تفق بعدها فحرّکوها فاذا هی قد فارقت روحها الدنیا.
او غش کرد و دیگر به هوش نیامد، چون او را حرکت دادند، متوجه شدند که روح شریفش از بدن مفارقت کرده.
راوی گفت: وقتی خواستند جسد آن یتیم را از خاک خرابه بردارند، علمهای سیاه برپا کرده بودند و مردان و زنان شامی همه جمع شده گریه و ناله میکردند و بر سر و سینه میزدند. او را غسل دادند و کفن نمودند(2).
طبق بعضی از روایات او را با همان پیراهن کهنهاش کفن کردند(3).
زن غساله با تخته و آب و چراغ وارد شد. همین که دید بدن نازنین او سیاه و مجروح است، بر سر خود زد. گفتند چرا خود را میزنی؟ گفت: مادر این طفل یا بزرگ اسیران کیست تا بگوید این بچه به چه مرضی از دنیا رفته است؟ چرا بدنش کبود است؟ بانوان با چشم اشکبار گفتند او مرضی نداشت، اینها همه جای کعب و نیزه و تازیانه است.
او به ملاقات برادرش حضرت علیاصغر رفت.
حمید سلم میگوید: «چون حضرت علیاصغر شهید شد… دخترانی از خیمه بیرون دویدند و خود را بر روی جسد آن طفل شهید انداختند… و آن دختران فاطمه و سکینه و رقیه بودند(1).»
1) منهج الاحزان، ص 244
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر