ghaemiyeh.com
سرشناسه:طاهرزاده، اصغر، ۱۳۳۰ -
عنوان و نام پدیدآور:امام خمینی « رضوانالله تعالیعلیه » و سلوک در تقدیر توحیدی زمانه/ اصغر طاهرزاده.
مشخصات نشر:اصفهان : لبالمیزان٬ ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۳۹۸ ص.
شابک:۱۵۰۰۰۰ ریال: 978-964-2609-59-8
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه: ص. [۳۹۷] - ۳۹۸.
موضوع:خمینی، روحالله، رهبر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران ، ۱۲۷۹ - ۱۳۶۸. -- نقد و تفسیر
موضوع:ایران -- تاریخ -- انقلاب اسلامی، ۱۳۵۷ -- رهبری
رده بندی کنگره:DSR۱۵۷۷/ط۱۶الف۸ ۱۳۹۳
رده بندی دیویی:۹۵۵/۰۸۴۲
شماره کتابشناسی ملی:۳۶۱۴۲۸۳
امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» و سلوک در تقدیر توحیدی زمانه
اصغر طاهرزاده
** فهرست مطالب **
مقدمه. 13
مقدمهی مؤلف... 17
جلسهی اول، بصیرتی در شناخت تقدیر زمانه. 31
معنای بصیرت تاریخی.. 33
فکری که باید به ظهور آید.. 36
از تاریخی که در آن هستیم بیرون نیفتیم.. 42
واقعیترین تفکر. 45
سعادتی که با شعور و تفکر همراه است... 47
چرا از مسلمانی خود نتیجهی لازم را نمیگیریم؟. 50
تغذیه از چشمهی جوشان کربلا.. 52
خصوصیات تاریخی که در آن بهسر میبریم.. 54
کمالِ آگاهی.. 57
جلسهی دوم، نگاهی که اسلام را در حجاب میبرد 65
یک نگاه. 67
آرمانی که در حجاب رفت... 68
تولّد روحی دیگر. 73
شروع فرآیند تمدن اسلامی.. 75
جایگاه موانع در انقلاب اسلامی.. 78
قرائت انقلاب اسلامی در متن مدرنیسم!؟. 82
انقلاب اسلامی و ظهور نسبتهای جدید.. 84
تقدیری که باید احساس شود. 86
حکمت متعالیه و زیرساختهای فکری تمدن اسلامی.. 90
تفاوت عشق مجازی انسانی با عشق مجازی حیوانی.. 92
ریشهی صنعتگری در انسان.. 95
چگونگی رجوع به حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه». 98
آینده چگونه شکل میگیرد. 102
جلسهی سوم، نسبت تفکر با زمان خود 107
بازگشت به امکان تفکر. 109
هرگز غربی نمیشویم.. 111
نسبتی بین تعقل و تقدیر زمانه. 114
الهام اصول کلی تقدیرات زمانه به قلب رهبران.. 117
ما در چه عصری زندگی میکنیم؟. 120
وقتی تاریخ جدیدی شروع میشود. 123
نسبت فکر و شناخت زمانه. 125
چگونه فکر به سراغ انسان میآید؟. 126
هنر درک تقدیر زمانه. 129
تفکر، ما را به چه میخواند؟. 131
رهایی بشر امروز از سرگردانی.. 132
نمونهای از عدم تفکر. 134
برکت اصلی نظر به تقدیر زمانه. 137
تقدیری که اشراق شد.. 139
عقلی که بتوان با آن انقلاب اسلامی را درک کرد. 140
وضع حضوری ما در جهان هستی.. 144
خطر انحراف... 147
جلسهی چهارم، برکات شناخت تقدیر تاریخی.. 153
حضور با نور عصمت امام معصوم. 155
او راه حلهای ملکوتی به میان آورد. 157
خدایی که ظهور کرده. 159
معنای رجوع به حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه». 161
مقلّد یا متفکّر. 166
معنای رابطهی اشراقی.. 171
چگونگی احساس تقدیر تاریخی.. 175
مجال فرایند ظهور حقیقت... 178
وظیفهای برای آینده. 183
انسان مناسب انقلاب اسلامی.. 185
تفاهم قدسی.. 188
اشراقی مناسبِ طلب... 192
برکات تغییر رویکردها 196
جلسهی پنجم، حضور در متن تاریخ توحیدی امروز ما 201
نقطهی ارتباط با خدا 203
تفکر به معنای امروزین آن.. 206
راه جدایی از غرب... 210
برکات نگاه وجودی به موضوعات... 214
موانع تفاهم قدسی.. 218
رجوعِ وجودی به خداوند.. 223
برکات نگاه حُبّی و سیر وجودی.. 226
اتحاد بین مُحبّ و محبوب... 230
آسیبهای غفلت از تقدیر زمانه. 232
راز استحکام امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه». 236
حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه»؛ مظهر ارادهی الهی.. 238
محل تفصیل نور امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه». 241
ایستادن در نقطهای جلوتر از زمان.. 243
روحی ماورای نظر به مشهورات... 246
عدول این قرن.. 252
موانع حضور در تاریخ توحیدی آینده. 256
جلسهی ششم، هویتِ ما در تاریخی که شروع شده 261
فهم شئون تاریخی.. 263
راز ریزشها 266
آیندهی ما چه آیندهای است؟. 270
نحوهی ظهور تمدنها در تاریخ.. 274
انسانی که در حال تولد است... 278
چه کسی در دوران خود زندگی میکند؟. 282
عقلی که برای حضور در آینده نیاز است... 286
رابطهی انقلاب اسلامی با تاریخسازی حکمت متعالیه. 289
ریشهی بصیرت تاریخی.. 296
ملاک تفکر و بیفکری.. 301
جلسهی هفتم، انقلاب اسلامی؛ حقیقت قدسی تاریخِ ما 307
شواهدی بر ظهور ارادهی خاص الهی.. 309
برکات زمانشناسی.. 315
زبانی در راستای عبور از مدرنیته. 317
راز تقابل تمام قد نظام استکباری با ما 320
بهترین نگاه به انقلاب اسلامی.. 323
وظیفهی بسیار حساس نیروهای انقلاب... 328
انقلاب اسلامی؛ چهرهی آشنای مردم. 330
انقلاب اسلامی، حقیقتی ذو مراتب... 333
اتحاد شخصیت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» و انقلاب اسلامی.. 335
خدای مطلوب عرفا 336
نظر به انقلاب اسلامی با کدام عقل؟. 339
بهترین نگاه به انقلاب اسلامی.. 341
راز ریزشهای انقلاب... 343
عبور از رنج بی تاریخی.. 345
انقلاب اسلامی و وظیفهای که در پیش رو داریم. 347
مهمترین فداکاری امروز ما 350
هنوز ما خود را به خطر نینداختهایم.. 351
وظیفهی بزرگ.... 352
نه آن خطرکردنی که از حکمت دور باشد.. 352
نه در جزیرهای به نام ایران.. 353
انقلاب اسلامی در تار و پود آینده. 353
خطری که گروههای فرهنگی را تهدید میکند.. 354
کامیابی قطعی ماوراء آنچه پیش آمده. 354
معنای بی عالَمی.. 355
تعهّدی نانوشته. 355
پرورشی که باید آغاز شود. 356
انتقادی که واجب است... 357
استقبال از خطر. 357
بزرگترین وظیفهی ما 357
شیعه یعنی راهکارِ زندگی.. 358
آزادی مطلوب... 358
تحولاتی هولناکتر از حملهی چنگیز. 359
باتلاق گندیدهی آرمانهای کوتاه. 359
نگاهی زندگیساز. 360
زندگیهای کاغذی.. 360
انسانهای کامل، اصول پایدار انسانیت... 361
دیگر بشر نمیخواهد در بستر بزدلی استراحت کند.. 362
نقشهی راه. 363
خطر زمینگیری انقلاب اسلامی.. 364
مواظب باش عقب نمانی.. 365
تغییر مفهوم نظام بینالمللی.. 366
ظهور جنبهی یمینی انسانها 366
جوامع ناقصالخلقه. 367
گلّههای بزدل یا لشکریانی فداکار. 368
وقتی پول جای دین را بگیرد. 369
آنچه تازگی دارد. 369
آیندهای پایدار. 370
رقیب را با چشم رقیب ننگرید! 371
روحی در میان آمده! 372
معنای تمدن حقیقی.. 374
تمدنی که ما مدّ نظر داریم.. 377
این همان جدایی از نیستان است... 378
به اسم تساوی حقوق.. 379
کدام دارایی؟. 381
تشکیلات سیاسی و انقلاب اسلامی.. 384
نجات از اکنونزدگی.. 387
آثار سقوط غرب... 388
وقتی شرافت و کیفیت مدّ نظر نباشد.. 389
عبور از خویشتنفریبی.. 391
نشانهی خاموشی یک تمدن.. 394
عاقبت بهخیری در بیهودگی؟. 396
آنگاه که دایرهی تصرف دجّال تنگ میشود. 397
مهلتی نداریم تا خسته باشیم.. 398
باسمه تعالی
1- اگرچه مباحث این کتاب به قصد تبیین مطالب کتاب «سلوک ذیل شخصیت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه»» مطرح شده است ولی از آنجایی که بعضی از فرازهای این کتاب با مقدمه ای جدید و رویکردی هرچه زمانشناسانهتر به میان آمده است، میتواند به عنوان یک بحث مستقل جهت دقت هرچه بیشتر در توجه به هویت حقیقی انقلاب اسلامی برای اهل تدبّر مورد توجه قرار گیرد.
2- هدف از تدوین این کتاب تفصیل تذکری است که در کتاب «سلوک ذیل شخصیت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه»» به میان آمد، و این یعنی تذکر رجوع به تفکری که باید در این عصر و تاریخ بدان دست یابیم، تا نهتنها از سوءِ فهمهایی که گرفتار آن هستیم عبور کنیم، بلکه به قلمرو تفکری وارد شویم که تفکرِ حضور در ذیل ارادهی الهی است و خداوند در این دوران برای ما مقدر فرموده. اینجا است که متوجه میشویم از طریق حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» و انقلاب اسلامی، سنتی خاص به میان آمده است و هرکس نسبت خود را با آن سنت عمیقاً درک کند نسبت به انحطاطی که عالم را فرا گرفته، به بصیرت لازم دست یافته و از ظلمات دوران رهایی مییابد.
3- صورت مشیت ارادهی الهی جهت هدایت بشر در این زمان در راستای شریعت اسلام، بر قلب حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» اشراق شد و آن روحی گشت در کالبد انقلاب اسلامی، مثل حضور نفس در بدن، و لذا در صورت اتحادی خاص با انقلاب اسلامی از طریق سلوک ذیل شخصیت امام خمینی، میتوانیم با خداوند به صورتی حضوری مرتبط شویم و راه رجوع به خدا را در مقابل خود بگشاییم. این است آن سلوک إلی اللّه که امروز خداوند در مقابل ما گشوده است.
4- تا ما با مشیت الهی در این دوران مرتبط نگردیم نمیتوانیم از انس با خدا به معنای واقعی آن سخن بگوییم. راههای رسیدن به خدا به عدد انفاس خلایق است ولی امروز همهی این راهها از مسیر انقلاب اسلامی میگذرد که میخواهد دوران نسیان بشر از خدا را پشت سر گذارد. از این جهت تأکید میشود امروز رجوعِ به حق تنها با انقلاب اسلامی ممکن است.
وقتی انقلاب اسلامی را آینهی گفتگوی خدا با بشرِ امروز دیدید -مشروط بر اینکه انقلاب را در نظام اجرایی محصور ندانید- به مشیت و ارادهای نظر کردهاید که در کالبد انقلاب اسلامی ظهور کرده و در معادلات جهانی در حال تعیّن بخشیدن به خویش است و مثل نفخهی روح در جسم و تعیّن روح در حرکات و سکنات انسان که در عین ظهوری محدود در حرکات بدن، نامحدودبودن خود را حفظ میکند و در عضوی محصور نمیشود، انقلاب اسلامی نیز در دولتی محصور نمیگردد بلکه زایندهی همهی آن چیزهایی خواهد بود که بشر امروز به آن نیاز دارد.
5- کافی است برای شما در این کتاب مسلّم شود که انقلاب اسلامی ارادهی خاص الهی است که به صورتی اشراقی بر قلب حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» تجلی کرده، از آن به بعد در نسبت شما با این انقلاب تحولی اساسی رخ خواهد داد که از یک طرف از تمام پوچیهای دوران رهایی مییابید و از طرف دیگر زندگی در زیر سایهی انقلاب اسلامی و در اتحاد با ملکوت حضرت امام خمینی ظهور خواهد کرد و از این طریق به همهی آن معنایی که باید برسید دست مییابید. آری کسی که به دنبال امری سترگ است باید خود را برای آن امر آماده سازد. اتحاد با ملکوت حضرت روح اللّه«رضواناللّهتعالیعلیه» کار سادهای نیست و محتوای خاصی را از شما طلب میکند و محدودیتهایی را در مقابل امیال شما قرار میدهد.
6- حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» که متوجه جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی میباشند، خود را مسئول رسالتی سترگ برای بیان رخدادی بزرگ احساس میکنند؛ رخدادی که چون از طرف خداوند اراده شده و عمق ایمان انسانها را مورد خطاب قرارداده، ریشه در درونیترین سطوح حیات دارد و از این جهت امیدوارانه چشم به آینده دوخته، زیرا جهت گردش زمانه با اندیشهی او هماهنگ است و در این راستا میتواند صادقانه خبر دهد «آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند».
7- وقتی ملتی بتواند درست به خود بیندیشد و متوجه جایگاه تاریخی خود شود، دارای تاریخ میگردد. ما از طریق امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» توانستیم به خود بیندیشیم و متوجه جایگاه تاریخی خود شویم. آری ما از طریق انسانی بزرگ مثل امام خمینی توانستیم به خود بیندیشیم و بفهمیم
در کجای تاریخ قرار داریم و از رنجِ بیتاریخی رهایی یابیم. وظیفهی ماست که از شناخت بیشتر این موضوع غافل نباشیم. شاید کتابی که روبهرو دارید متذکّر این امر باشد.
8- مطالبی را که در این کتاب گرد آمده است می توان در سه بخش عنوان کرد: بخش اول که از جلسه اول تا ششم را در بر میگیرد مجموعه مباحثی است که در شهر مقدس قم برگزار شد. در این بخش، دریچههای نوینی جهت تحلیلی دقیق نسبت به جایگاه هستی شناسانه انقلاب اسلامی گشوده شده است. بخش دوم که تحت عنوان «انقلاب اسلامی، حقیقت قدسی تاریخ ما» در جلسه هفتم آمده، حاصل نشستی است که در تهران انجام شد. در این بخش به مخاطبان متذکر میشوند از کدام پایگاه معرفتی باید به انقلاب اسلامی نگاه کرد تا به انقلاب اسلامی در محدودهی نگاه غربی نظر نکرده و عملاً ابعاد بسیار مهمی از انقلاب را نادیده نگرفته باشیم. بخش سوم، یادداشتهای استاد تحت عنوان «وظیفهای که در رابطه با انقلاب اسلامی در پیش رو داریم» است که نیاز به شرح و تفصیل دارد و البته بعد از مطالعه بخش اول و دوم، میتوان نسبت به موضوعات مطرح شده در این بخش به اندیشه نشست و به ابعاد و امکانات پیش روی انقلاب و تمدن نوین اسلامی نظر نمود. به امید آن که در خصوص وظیفهای که نسبت به انقلاب اسلامی داریم کوتاهی نکرده باشیم.
گروه فرهنگی المیزان
باسمه تعالی
1- وقتی آموزههای دینی، ما را متوجه این امر میکند که مشیتی بر انسانها و تاریخِ آنها حاکم است که از چشم عمومِ پوشیدهاست ولی انبیاء و اولیاء متذکر آن هستند، ما بر آن میشویم که بدانیم در هر صورت در زیر سایهی اولیاء الهی، آن مشیت و سرنوشت باید از طریق ما ظاهر شود و تحقق یابد وگرنه جهت شکوفایی خود، مطابق ارادهی الهی عمل نکردهایم، همان طور که وقتی حضرت سیدالشهدا علیه السلام در رؤیایی که رسول خدا صلی الله علیه و آله را در آن دیدند از حضرت شنیدند که فرمودند: «فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ یَرَاکَ قَتِیلًا ..... إِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ یَرَاهُنَّ سَبَایَا»(ترجمه لهوف، ص 65) خداوند میخواهد تو را در این مسیر کشتهشده و خانوادهی تو را اسیر ببیند. حضرت امام حسین علیه السلام همهی اختیار خود را در مسیر ارادهی الهی که از طرف جدّشان از آن آگاه شدند، به کار بردند و به عالیترین شکوفایی ممکن رسیدند.
انبیاء و اولیاء امکانات و خصوصیات تاریخی را که ما در آن به سر میبریم به ما متذکر میشوند تا ما در بستر تاریخ خود به شکوفایی لازم دست یابیم.
یک ملت تنها پس از قرارگرفتن در شرایط تحققِ مشیت الهی در زندگیشان به خودآگاهی و تفکّر تاریخی لازم میرسند و عملاً ارادهی خداوند را به ظهور میرسانند. در این صورت این ملت در مقابل همهی موانعی که ارادههای شیطانیِ دوران ایجاد میکنند میایستند و پیروز خواهند شد و آینده را از آنِ خود خواهند کرد.
2- کافی است به جای آنکه گمان کنیم آنچه در تاریخ ما میگذرد اتفاقی است، متوجه شویم همهچیز حکیمانه مدیریت میشود و این اصلی است که نمیتوان آن را انکار کرد. اگر تاریخ با نظر به مشیت الهی به اندیشه درآمد درخواهیم یافت که بشر نیز در جریان تحقق ارادهی الهی نقش دارد.
3- اگر متوجه غلبهی مشیت الهی بر همهی قلمروهای حیات انسانها در طول تاریخ باشیم، در آن صورت مطالعهی تاریخ، مطالعهی نحوهی ظهور متفاوت مشیت خداوند در عالم است و راهی است برای خداشناسیِ غیر انتزاعی. به شرطی که تنها به شناخت جزئیات محدود نشویم و از شناخت امرِ والا یعنی سنتهای جاری در عالم، چشم پوشی نکنیم.
اگر انسان در مرتبهی احساس بماند به هیچ ادراک کلّی نمیرسد تا وارد عالم تفکر شود. آنچه اهمیت دارد تشخیص مصلحتهای بزرگ در هر تاریخی و نسبت آنها با ارادهی الهی است و اعمال انسانهای بزرگ
مثل حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» بر همین اساس مورد توجه قرار میگیرد. این انسانها از پندارهای معمولی فراتر رفتهاند که میتوانند مصلحتهای بزرگ زمانهی خود را تشخیص دهند.(1)
4- روح هر ملتی در هر زمانی با ارادهی الهی در آن زمان پیوند دارد و اگر آن ملّت آمادگی لازم را از خود نشان دهند هر کاری که از آنها سر میزند با ارادهی حضرت رب العالمین هماهنگ خواهد بود و آن ملت نمودی از ارادهی الهی هستند. ملتها به میزانی که متوجه این امر باشند، نقش آفرین خواهند بود و موفق به ساخت جهانی معنوی و دینی خواهند شد که آیندهی تاریخ از آن تغذیه میکند و آنها بر آیندهی تاریخ فرمانروایی خواهند کرد.
5- یکی از علائم انحطاط یک ملت ترجیح خواست فردی افراد بر مشیت و ارادهی کلّی حضرت حق است - ارادهای که همه باید در ذیل آن قرار گیرند- و مهمترین کار متفکران جامعه توجه به حضور مشیت الهی و نظر به غایتی است که خداوند برای یک ملت اراده کردهاست.
در افراد مختلف کوششهای بسیاری وجود دارد ولی آن کوششها وقتی اهمیت دارند که در جهت غایت نهایی یعنی ظهور مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف باشند و از این جهت در این عصر و این زمانه هر حرکتی که در مسیر به نتیجه
1) - مقام معظم رهبری«حفظهاللّه» در صحبت خود با نمایندگان مجلس خبرگان در تاریخ 13/6/1393 فرمودند: ما به مسائل جهانی و مسائل منطقهای و از جمله کشورمان، باید نگاه کلان و جامع داشته باشیم. این نگاه کلان به ما معرفت و بصیرتی را عطا میکند که اولاً واقعیت خودمان را، جایگاه خودمان را، ایستگاه خودمان را در وضع کنونی بازیابی کنیم و بفهمیم در چه وضعی قرار داریم، بعد هم به ما تعلیم میدهد که برای آینده چه باید بکنیم.
رساندن انقلاب اسلامی باشد حرکتی معنیدار خواهد بود و انسان را از نیستانگاری زمانه رهایی میبخشد و او را از نظر به منافع فردی، به مقاصد بالاتری میبرد.
6- هرکس در ذیل تاریخی که ارادهی الهی برای او رقم زدهاست میتواند آنچه را در درون دارد به ظهور رساند و در این رابطه عناصر تشکیلدهندهی یک ملت، دارای سازگاری کاملی خواهند بود و نمیتوان عناصر تشکیلدهندهی یک قوم را با عناصر تشکیلدهندهی قوم دیگر جابجا کرد و گمان کنیم میشود انقلاب اسلامی راههای برآوردن اهداف خود را در غرب جستجو کند.
7- رهبران واقعی ملتها اصول کلی تاریخ خود را در درون خویش به الهام دریافتهاند و در صدد تحققبخشیدن به آن اصول کلّی بر میآیند. قدرت رهبرانِ تاریخی ملّتها نتیجهی پیوند آنها با مشیت الهی است که به آنان الهام و اشراق شدهاست و لذا راهی که چنین رهبرانی در تاریخ میگشایند مسیر سایر انسانهای آن دوران خواهد بود و آن الهام و اشراق، منشأ تحولات بزرگ خواهد شد، هر چند با رنجهای بزرگ همراه باشد ولی آن رهبران بزرگ برای پیوند خود با مشیت الهی به رنجها و سختیها اهمیت نمیدهند و خواهند گفت: «خمینی را اگر دار بزنند تفاهم نخواهد کرد....».(1)
8- سیاست در هرحال، مبنا و اساس حقیقی میطلبد، اگر سیاست از دیانت و مشیت الهی که در درون ملت جریان دارد، فاصله بگیرد به امری
1) - صحیفهی امام، ج1، ص 269.
انتزاعی و غیر واقعی تبدیل میشود و دیگر خواست کلی زمانه و خواست افراد نیست تا هرکس آزادی خود را در همراهی با خواست جمعی که در نظام اسلامی تحقق یافته بنگرد اما با انقلاب اسلامی است که میتوان به سیاستی دست یافت که ریشه در حقیقت داشته باشد، چیزی که در شخصیت حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» ملاحظه کردید و در اعلام مهدورالدّمبودنِ سلمان رشدی ظهور کرد.
9- وظیفهی اهل تفکر آن است که در تاریخِ خود نقش آفرینی کنند و آنچه را که منسوخ است و دورانش به پایان رسیده نشان دهند تا جامعه گرفتار بی فکری و کودنی فرهنگی نشود. کودنی فرهنگی چیزی نیست جز مشغولشدن بر اموری که مربوط به تاریخ گذشته است. وقتی تاریخ جدیدی در حال وقوع است آن کس که هنوز در گذشته زندگی میکند و در نتیجه منزوی میشود، باید خود را در انزوای خود مقصر بداند زیرا نگاه نکرد که ارادهی الهی در این دوران به چه چیز اشاره دارد تا امروز نیز وارد ساحت آگاهی گردد.
10- از آنجایی که هر زمانهای مسائل خاص خود را دارد، متفکران بزرگ با توجه به آن مسائل متوجه مشیت الهی در آن زمانه میشوند و راه حلی ارائه میکنند که جوابگویی به همهی مسائل آن زمانه در آن راه حل میگنجند؛ از این لحاظ میگوییم هر زمانی، متفکر و فکر زمانهی خود را میطلبد بدون آنکه از افقی که متفکران گذشته گشودهاند روی برگرداند.
11- درست است که وقتی به ارادهی انسانهایی که در مقابل مشیت الهی سربرکشیدهاند نظر کنیم متوجه میشویم رسیدن به جامعهی مطلوب دشوارتر از آن است که در ابتدای امر گمان میشد ولی این بدین معنی نیست که برای شکوفایی خود و جامعه راه حلّ دیگری هست بلکه میفهمیم خداوند از ما پایداری و مقاومتِ بیشتری را انتظار دارد و میخواهد تاریخی را به ظهور برسانیم که بناست اندیشههای ژرف در آن ظهور کند.
12- انسان به خود شناخت دارد ولی وقتی این شناسایی در نسبت با شخصی دیگر و یا چیزی دیگر و یا زمان دیگر معنا شود، خود آگاهی پیش میآید و در این رابطه خودآگاهی تاریخی، آگاهی انسان است به خودش در نسبت با زمانه و تاریخی که در آن به سر میبرد.
13- کمال آگاهی انسان با ارتباط با خدا به ظهور میرسد و از طرفی خدا در مظاهرش ظهور دارد که از جملهی آن مظاهر، انقلاب اسلامی است و در نتیجه کمال آگاهی ما در امروزِ تاریخمان با نظر به انقلاب اسلامی محقق میشود زیرا تاریخ، محلّ تحقق عنایت و مشیّت ربوبی است، همانطور که طبیعت عرصهی ظهور مشیت خداوند است. آیا میتوان گفت تفکر، چیزی جز مطالعهی تاریخ است از آن جهت که خدا در آن نمایان شده؟ در این رابطه قرآن میفرماید: «أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا»(46 / حج). آیا منکران حقیقتِ نبوی در زمین سیر نکردهاند و سرنوشت منکران نبوت را ملاحظه نکردهاند تا در اثر آن سیر، قلبهایی پیدا کنند که به کمک آن قلب،
تعقل کنند و گوشهایی بهدست آورند که به کمک آنها سخن حق را بشنوند؟
14- اگر با نگاهی وجودی به انقلاب اسلامی به عنوان مظهر اشراق سنت الهی در این دوران بنگریم و مقدمات این نوع نظر کردن را در خود فراهم کنیم، دیگر نیاز نیست که قصد کنیم انقلاب اسلامی را آشکار نماییم، انقلاب اسلامی از طریق نظر به ملکوت حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» بر ما آشکار میشود.
15- در انقلاب اسلامی و در تاریخی که شروع شده، ارزش و جایگاه دولتها در نسبت آنها با اهداف انقلاب فهمیده میشود نه با تعریف و تبلیغی که خود برای خود میکنند.
16- در سورهی یوسف علیه السلام ملاحظه میکنید وقتی بنا است در هفت سال آینده ملتی را قحطی فرا گیرد چگونه بر کسی که مسئولیت سرنوشت آن ملت را بر دوش او گذاردهاند شکل آن قحطی الهام میشود و عزیز مصر مکرر خواب میبیند هفت گاو فربه را، هفت گاو لاغر میخورند و هفت خوشهی سبز و هفت خوشهی خشک، و از طرف دیگر بر قلب سالک واصلی مثل حضرت یوسف علیه السلام اشراق میشود که قضیه از چه قرار است. این نشان میدهد که خداوند همواره در هر زمانی متناسب با نوری که اشراق مینماید، سرنوشت آن تاریخ را مدیریت مینماید و انسانی را جهت این امر انتخاب میکند. همهی شواهد خبر از آن میدهد که آن انسان در این زمان، حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» است که خداوند در جان او انواری از اسماء الهی را متجلی کرده تا جهان امروز را که از
دریای وجود به خشکی پوچی افتاده بود، به موطن اصلی خود برگرداند و بشر بتواند نسبتِ خود با حق را بازخوانی نماید. با توجه به این امر میگوییم نسبتی بین انقلاب اسلامی و ارادهی خاص الهی در این زمان برقرار است و فیض خاصی از این طریق به بشرِ امروز خواهد رسید تا ما جهت جستجوی وطن، قادر به تفکر بشویم و از بیخانمانی این عصر رهایی یابیم. با توجه به این امر میگوییم هرکاری وقتی اساسی و نتیجهبخش است که در این مسیر قرار گیرد و جایگاه خود را با انقلاب اسلامی و ارادهی الهی روشن نماید و با چنین الهیاتی پیش رود.
17- همهی حرف در نسبت ما با حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» نهفته است و این نسبت باید بدون هر گونه تقلیدی کشف شود و از آنجایی که خروس خانگی تازه پس از طلوع فجر خواندن را آغاز میکند، اهل فکر با نظر به جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی میتوانند تفکّر را شروع کنند و به استقبال ارادهی الهی در این دوران بروند.
فراتر از انقلاب اسلامی در این زمانه ممکن نیست ولی با فهم انقلاب اسلامی در ذیل شخصیت امام خمینی به دَرْکِ حضوریِ مشیّت الهی نایل خواهید شد و این بالاترین تفکری است که امروز میتوان به آن دست یافت. مگر واقعیترین تفکر، تفکر بر واقعیترین واقعیات نیست؟ هرچند ظاهربینان همیشه از دیدن آن محروماند و مستکبران سعی در ندیدن آن دارند.
18- تفکّر به معنای جداشدن از واقعیت نیست، انسان متفکر همیشه باید با واقعیت زندگی کند، اما نه در سطحِ واقعیت بلکه در گوهر واقعیت
که آن همان مشیت الهی در هر زمان و هر عصر است. پس متفکر، نه در بیرون از زمان زندگی میکند و نه گرفتار زمانزدگی است، تا بتواند به شرایطی ماوراء وضع موجود بیندیشد و گمان نکند خداوند ما را به خود واگذاشته و هرکس هرطور خواست میتواند عمل نماید، این اوج بیفکری است، زیرا از واقعیترین واقعیات که سنت الهی در این عصر و زمانه است غفلت شده است.
19- کسی که متوجه مشیت خداوند در عصر خود شد میفهمد که برای هر کاری آزاد نیست و اگر آزادی خود را به محتوای یگانهشدن با خدا نرساند به اسم آزادی، گرفتار سرگردانی شده است. انسان همینکه به مشیت خاص الهی در عصر خود روی آورد، محدودیتش آشکار میشود و با تعلّق ارادهاش به محتوایی خاص میتواند زندگی خود را از روزمرّگی و خودسری نجات دهد و سلوک در ذیل شخصیت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» از طریق انقلاب اسلامی همان تعلّق اراده است به محتوایی خاص و نجات از میان تهیماندن اراده و پدیدارشدن هویت انسان در عصر و زمان خود به صورتی بالفعل و نه صرفاً انتزاعی.
20- عمق انقلاب اسلامی و شخصیت حضرت امام با امر الهی پیوند خورده است و سیاست در این حالت، الهی شده؛ سیاست در ذات انقلاب اسلامی ماوراء آن چیزی است که امروز ما گرفتار آن هستیم. در این جا سیاست اداء همان عهدی است که انسانها با خدا بستهاند و حالا باید در نسبت به همدیگر آشکار کنند و این است مسألهی اصلی ما در زندگی زمینی برای آنکه وفاداری به عهد خود را تحقق بخشیم.
در انقلاب اسلامی، انسانی در حال طلوع و شکوفایی است که سیاست را ادای عهد الهی انسان با خدا میداند. و این سیاست قدسی است که میتواند چنین انسانی را ایجاد کند، آن هم در زمانهای که خودخواهیها به اوج خود رسیده و همه را از رسیدن به آنچه باید باشند، مأیوس کرده است زیرا خودخواهی و تجاوز را همچون ماکیاول ذاتی بشر میداند. ما هیچ راهی جهت برونرفت از مشکلات نداریم جز تأکید هرچه بیشتر بر سیاستی که انقلاب اسلامی متذکر آن است و افق کار فرهنگی خود را در این راستا باید معنا کنیم.
21- انقلاب اسلامی با نوری که به همراه خود آورده نشان داد آنچه در این دوران رفتنی است با همهی مقاومتی که میکند، کنار میرود و با دفاع مقدس روشن نمود دوران قدرت ابرقدرتها بهسر رسیده و روحی در حال دمیدن است که به جای دینِ تقلیلیافته، به دینی بس متعالی نظر دارد که در عین حماسیبودن، شدیداً عرفانی است، این مستلزم آن است که اولا: ًدر فهم زمانهای که در آن زندگی میکنیم تجدید نظر کنیم وثانیا: بدانیم امروز جایگاه هر چیزی در رابطه با انقلاب اسلامی قابل فهم است.. «لَوْ کانُوا یَعْلَمُون» ای کاش بشرِ سرگردان هرچه زودتر متوجه این امر میشد تا هرچه زودتر از سرگردانی رهایی یابد. انقلاب اسلامی نهتنها ملت فلسطین را از بنبستی که گرفتار آن شدند رهانید و راه رهایی را به آنها نشان داد، بلکه متذکر راه رهایی به همهی جهان سرگردان امروز شد. آری! امروز جایگاه هرچیز در رابطه با انقلاب اسلامی قابل فهم است حتی جایگاه آزادی.
22- با انقلاب اسلامی شکاف و شقاقی که بین خدا و انسان به وجود آمده بر طرف میشود و از آن طریق برکتی به همهی مردم دنیا میرسد هرچند جهانِ مدرن آن را دشمن بداند ولی بقای انقلاب ریشه در تاریخی دارد که آن تاریخ شروع شده و در آن تاریخ، بشر در زندگی خود با خدا آشتی کرده است و از خدا برای زندگی الهام میگیرد و پاسخ خود را در الهامهای الهی مییابد.
23- انقلاب اسلامی در ذیل شخصیت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» از این به بعد، مصالح تفکر آیندگان را تهیه می نماید و اهل فکر هر کاری را که از این به بعد شروع کنند مییابند که حرکات و سکنات امام خمینی بُردبارانه در صدد کمک به آنهاست و گرنه در این زمانه سخنی قابل درک نخواهند داشت. با انقلاب اسلامی فضایی ایجاد شده که هر کس خواست فکر کند، باید نسبت خود را با جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی تعیین نماید وگرنه به معنای حقیقی اهل فکر نیست.(1)
24- ممکن است گمان کنید ساختن جامعه و تمدّنی که مدّ نظر حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» است دشوارتر از آن است که در ابتدا به
1) - در جای خود روشن است که فکر با رجوع به «وجود» به میان میآید و مشیت الهی در هر زمانی همان حقیقت وجود است و انقلاب اسلامی صورتِ متعینیافتهی مشیت الهی در این دوران است و لذا هرکس خواست به «وجود» رجوع کند تا فکر به او برگردد، ناگزیر است به انقلاب اسلامی رجوع نماید، ولی نه آنچنان رجوعی که با استیلای چیستی و ماهیت همراه باشد و بپرسد انقلاب اسلامی چیست. بلکه با آن رجوعی که انقلاب اسلامی را ظهور مشیت الهی در این دوران احساس کند.
ذهن میآید ولی نباید فراموش کرد که این تنها راهِ به معنا رساندن زندگی در این عصر و زمانه است و لذا هر قدمی که جهت زیرساختهای آن هدف برداریم یک قدم به معنا داری خود افزودهایم و در این رابطه باید متوجه باشید کار نظری به مراتب بیش از کار عملی کارساز است.
25- راستی چه راهی برای درک زمانهای که در آن هستیم باید بپیماییم تا بهترین مواجهه با مسائل زمانهی خود را داشتهباشیم؟ و اساساً ما چه آدمی میخواهیم باشیم تا نظام فکری خود را در آن راستا انتخاب کنیم؟ اگر بخواهیم با این سوالات به صورت جدی برخورد کنیم ناخودآگاه با شخصیت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» و انقلاب اسلامی روبرو خواهیم شد.
26- جز این است که اگر میخواهیم فرزند زمانهی خویش باشیم باید شهامت حقیقت جویی را در خود نگه داریم و شرافت ذاتی خود را فرو نگذاریم و خود را از مشهورات زمانه رها سازیم؟ آیا در این راستا نباید از خود بپرسیم زمانهی ما چه زمانهای است؟ تا راه اندیشیدن و تفکر به روی ما باز شود. مگر جز این است که هر متفکّری در زمانهی خویش و در ذیل تقدیری که در آن زمانه جاری است تفکر میکند و راههای جدید را میگشاید؟
27- آیا در این عصر و زمانه شایستهترین انتخاب آن نیست که سرنوشت خود را به انقلاب اسلامی گره بزنیم و به تفکّری مناسبِ تقدیری که خداوند اراده کردهاست نزدیک شویم و امیدوارِ گشایش راههای جدیدی در مقابل خود باشیم و مواظب باشیم با شرکت در تاریخ تجدد به
اهدافی موهوم دل نبندیم و به راهی پای نگذاریم که سراسر پوچ است و هیچ؟
28- تنها با نظر به حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» و انقلاب اسلامی است که انسان به شهامتی دست مییابد که میتواند به تواناییها و اندیشهی خود متّکی شود و به یک معنا انقلاب اسلامی آنطور که سرداران بزرگ فهمیدند، توانست شأن انسانیت ما را اثبات کند و روشن کند انقلابی بودن جزءِ جداییناپذیر متفکّربودن است.
29- با انقلاب اسلامی معلوم شد ملکوت خدا دیگر پدیدهای غریب و غیر قابل دسترس نیست تا انسانها خویشتن را تنها در خواستههای ناچیز دنیایی جستجو کنند بلکه امام خمینی موجب شد تا انسان ساحت قدسی خود را دوباره بهدست آورد ولی نه در خانقاهها بلکه در تحول عظیمی که انقلاب اسلامی به وجود آورد. اگر انقلاب اسلامی زودتر به تاریخ ما میرسید امکان شکوفایی بهتری مییافتیم و زود تر از آنچه در این سالها واقع شد میتوانستیم از منظری ماورای تفکر لیبرال دموکراسی، به مسائل خود بیندیشیم و راهی مناسب تاریخ خود بیابیم.
30- ورود به عالَمی که شخصیت اشراقی حضرت امام به آن اشاره دارد بزرگترین تکلیف متفکران و هنرمندان در این دوران است تا بتوانند مظهر بزرگترین آفرینندگیها در عالَم انسانی باشند و گرنه در بسط فرهنگ پوچ انگاریِ دوران اقدام خواهند کرد. مگر نه این استکه پیوندزدن بین تقدیری که از طرف خدا اراده شده است با واقعیت کنونی
زمانه، وظیفهی متفکران و هنرمندان است و در ابتدای امر تنها آنها همچون حضرت یوسف علیه السلام میتوانند آن اراده و تقدیر را دریابند؟
31- ذات و گوهر انقلاب اسلامی از آنجهت که از طرف خدایی حکیم اراده شده، تفکر است و هر کس بیشتر تلاش کند حقیقت آن را درک کند و به آن نزدیک شود، بیشتر به تفکر تاریخی خود نزدیک شده است. نزدیکی به انقلاب اسلامی به عنوان حقیقتی وجودی، با نظر به مناظری که گوهر آن را نشان میدهد ممکن است و نه از طریق فهم چیستی و ماهیت آن در قالب علم حصولی. کسی که میپرسد انقلاب اسلامی چیست؟ بداند هرگز امکان فهمیدن انقلاب اسلامی را نخواهد داشت و انقلاب اسلامی در مقابل این سؤال در حجاب میرود. ولی آن کسی که سعی میکند حضور انقلاب اسلامی را در جهان امروز و در مظاهر آن بنگرد میتواند انقلاب اسلامی را بیابد.
طاهرزاده
بسماللهالرحمنالرحیم
فکر میکنم در ابتدای امر آنچه مانع ارتباط ما با یکدیگر میشود، غریب بودن موضوعی است که باید با شما در میان بگذارم، از آن جهت که عزیزان ممکن است نسبت به این موضوع سابقهی ذهنی لازم را نداشته باشند. به همین خاطر از بنده انتظار یک سخنرانی شسته و رفته و منظم نداشته باشید.
وقتی وظیفهی خود میدانم به نسلی که در مقابل خود دارم از افقی خبر دهم که بیشتر باید با اشاراتی متذکر آن افق شد دیگر انتظار ارائهی مطالب را با ادبیاتی نداشته باشید که از قبل با آن آشنا بودید.
برای روشنشدن عرایضم به عنوان مثال شهید مطهری را در نظر بگیرید که آنچه ایشان را از دیگر عالمان شبیه خود متمایز میکند بصیرتشان است. ایشان از یک جهت شبیه دیگر علما، فقه و فلسفه و تاریخ را خوب میدانند و اهل فکراند؛ و از جهت دیگر بصیرتی دارند که آن بصیرت، او را مطهری کرده است. حال مرحوم مطهری را با یک عالم باسواد وهابی مقایسه کنید که از قرآن و حدیث اطلاعات کافی دارد ولی
بصیرت شهید مطهری را ندارد، به این معنا که مرحوم مطهری در زمان خود میداند در کجای تاریخ قرار دارد و اطراف او چه خبر است ولی آن عالم وهابی هیچ آگاهی نسبت به اطراف خود و زمانهی خود ندارد. یا یکی از این صوفیهای باسواد را در نظر بگیرید که بیرون از حیات اجتماعیاش زندگی میکند، با آنکه ممکن است با آثار محیالدین و ملاصدرا هم آشنا باشد ولی نمی داند در اطرافش چه میگذرد، تفاوت او با شهید مطهری در آن است که شهید مطهری زمان خود را میفهمد و میداند در این تاریخ در عالم چه میگذرد و در نتیجه میتواند تاریخساز باشد اما آن عالم وهّابی و یا آن فرد صوفی از آنچه در عالم میگذرد غافلاند و در نتیجه به آن نوع شکوفایی که مقصد انبیاء و اولیاء بوده نمیرسند. زیرا حقیقت انسان همواره در تاریخی که زندگی میکند شکوفا میشود و به حرکت در میآید.
شهید مطهری به جهت هوشیاری تاریخی خود تصمیم میگیرد از حوزه به دانشگاه برود. حضور شهید مطهری در دانشگاه را ساده و با نگاهی که متجددین به این حرکات میاندازند ننگرید. شهید مطهری به دانشگاه نرفت برای اینکه دانشگاه مهمتر است؟ خودش خوب میداند هیچ وقت دانشگاه مهمتر از حوزه نیست، اصلا حکمت در دانشگاه به آن معنای عمیق و دقیقش نمیتواند محقق شود، چون روح دروس دانشگاهی واحدی و ترمی است و فرصت تعمق و ژرفنگری را به دانشجو نمیدهد. مرحوم مطهری به دانشگاه میرود، چون میداند در اطرافش حوادثی در حال وقوع است که نمیتواند نسبت به آن حوادث بیتفاوت باشد و
براساس آن هوشیاری بود که حضورش در دانشگاه نتیجه داد و مانع شد تا فضای سکولاریتهی آن زمان، نسل تحصیلکردهی دانشگاهی ما را بهکلّی به نفع خودش مصادره کند. نتیجهی کار آن شهید بزرگ تنها آن نیست که شما به صورت ملموس دیدید، بیش از آنچه ملموس بود، شهید مطهری روحی را در دانشگاه جاری کرد که در اثر آن چشمها و دلها از تفکر محدود غربی متوجه جایگاه دیگری شد. امثال بنده در زمان خود حاصل شخصیت علمی شهید مطهری را لمس کردیم، چه قبل از دکتر شریعتی و چه با دکتر شریعتی و چه بعد از او، و هنوز هم که هنوز است شهید مطهری را به عنوان یک ذخیرهی فکری در اندیشهی دانشگاهیِ خود داریم.
مقایسهی شهید مطهری با آن دو نفر را از این جهت عرض کردم تا بگویم ما باید ماورای اطلاعات علمی، نگاه دیگری را دنبال کنیم که به کمک آن نگاه میتوانیم متوجه روح زمانهی خود باشیم. شما میفرمایید ما تفسیر میخوانیم برای اینکه قرآن را بفهمیم. انگیزهی تفسیرخواندن یک وقت برای این است که روح جاری در عالم را به کمک نور قرآن بشناسیم و یک وقت برای این است که به موضوعات مطرحشده در قرآن دانا شویم. بنده از آن جهت برای المیزان ارزش قائلم که علامه طباطبایی«رحمةاللّهعلیه» به عنوان انسانی صاحب فکر، روحی را که در عالم جاری است میشناسد و رجوع به قرآن میکند تا بهترین شکلِ هدایت را در این زمانه بیابد و در فضای آنچه در جامعهی جهانی میگذرد، هدایت قرآنی را به صحنه بیاورد. و از این جهت اگر با رویکردی صحیح به تفسیر
المیزان رجوع شود به انسان بصیرت میدهد زیرا انسان در ذات خود آمادهی شنیدن سخن خداوند هست و میخواهد مورد خطاب خداوند باشد، باید چنین شرایطی را برای انسان فراهم کرد تا انسان از بصیرت محروم نگردد.
به نظرم واژهی بصیرت جهت آنچه میخواهم عرض کنم واژهی رسایی باشد، در عین آن که بنده نمیخواهم یک دانایی به داناییهای شما اضافه کنم و اسم آن را بصیرت بگذارم. بودا گفت خدای را! - و با انگشت خود به عالم بالا اشاره میکرد- طرفداران بودا نوک انگشت او را نگاه کردند. چون آنها نمیتوانستند از اشارات، بالاتر از آنچه برایشان محسوس بود، متوجه چیز دیگری شوند. ما باید ارتباطی با همدیگر پیدا کنیم که اشاراتِ همدیگر را متوجه شویم وگرنه امکان حضور در ساحتی بالاتر از آنچه در آن قرار داریم مشکل خواهد شد. ما عموماً موضوعاتِ وجودی را به ماهیت و علم حصولی تبدیل میکنیم و حقیقت موضوعات را در حجاب میبریم. فیلسوف دانمارکی جناب کییرکگور در همین رابطه گلهمند است که چرا اندیشهی او را به درس تبدیل میکنند زیرا روش او اشاره به حقیقت بود و میخواست حقیقتِ وجودی انسان را مدّ نظرها قرار دهد ولی استادان دانشگاه آن اشارات را به علم حصولی و به اطلاعات تبدیل کردند.
بنده سعی میکنم بهانههایی پیدا کنم تا از آن طریق نکتههایی را که فکر میکنم یک نحوه حضور تاریخی به شما عزیزان میدهد طرح نمایم و شما هم سعی کنید با مطالب با رویکرد حضورِ تاریخی برخورد کنید نه آن که بخواهید مطالب را به اطلاعات تبدیل نمایید، البته برای آنچه میخواهم عرض کنم نیاز است شما متوجه اشاراتی شوید که باید بدان توجه شود. مطالبی را میخواهم با شما در میان بگذارم که با زبان اشاره بهتر میتوان ارائه داد. از حضرت صادق علیه السلام داریم که میفرمایند: «کِتَابُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَی أَرْبَعَةِ أَشْیَاءَ- عَلَی الْعِبَارَةِ وَ الْإِشَارَةِ وَ اللَّطَائِفِ وَ الْحَقَائِقِ- فَالْعِبَارَةُ لِلْعَوَامِّ وَ الْإِشَارَةُ لِلْخَوَاصِّ- وَ اللَّطَائِفُ لِلْأَوْلِیَاءِ وَ الْحَقَائِقُ لِلْأَنْبِیَاء»(1)کتاب خدا به چهار صورت است. «عبارت» و«اشاره» و «لطایف» و «حقایق» ،عبارت مخصوص عوام است و اشاره مربوط به خواص است و لطائف مخصوص اولیاء است و حقایق مخصوص انبیاء. و یا از بزرگان اهل عرفان هست: «العاقل یکفیه الاشاره» برای عاقل یک اشاره کافی است تا متوجه موضوع شود. اساساً نوع بحثی که بنا است با همدیگر در میان بگذاریم بهخوبی در زبان عبارت نمیگنجد به همین جهت تنها خواص میتوانند مخاطب این نوع مباحث باشند.
وظیفهی اهل تفکر آن است که در تاریخِ خود نقش آفرینی کنند و آنچه را که منسوخ است و دورانش به پایان رسیده نشان دهند تا جامعه گرفتار بیفکری و کودنی فرهنگی نشود. کودنی فرهنگی چیزی نیست
1) - بحار الانوار، ج75، ص278.
جز مشغول شدن بر اموری که مربوط به تاریخ گذشته است. وقتی تاریخ جدیدی در حال وقوع است آن کس که هنوز در گذشته زندگی میکند و در نتیجه منزوی میشود، باید خود را در انزوای خود مقصر بداند زیرا نگاه نکرد که ارادهی الهی در این دوران به چه چیز اشاره دارد تا امروز نیز وارد ساحت آگاهی گردد.
قصد بنده در این جلسات تا آنجا که ممکن است اشاره به فکری است که باید به ظهور آید و دوستان به جای اطلاعات از امروز و دیروز، در ساحت آگاهی لازم وارد شوند. ابتدا باید از خود بپرسیم امروز تفکر چیست که اگر آن را نداشته باشیم انسان مطلعی هستیم ولی متفکر نیستیم و نیز از خود بپرسیم فکری که فکر است به کدام حقیقت اشاره دارد که اگر به آن حقیقت اشاره نکند فکر نیست. معلوم است که چنین موضوعی به آسانی خود را ظهور نمیدهد، و نیاز به ریاضت و تمرکزِ مخصوص به خود دارد. در هر موضوعی اطلاعات داشتن کار مشکلی نیست ولی نظرِ وجودی به موضوعات، کار دیگری است و نیاز به حضوری دارد که بتوانیم با وجودِ تاریخی آن موضوع روبهرو شویم.
اگر بپذیریم تفکر، نسبتی با زمان دارد میتوانیم معنای بیفکری و فکر را در همین رابطه بیابیم. در اوایل انقلاب شخصی که به ظاهر خود را انقلابی و اهل فکر میدانست معتقد بود امام خمینی باید رئیس جمهور شوند و معتقد بود با ریاست ایشان مسائل کشور به سرعت حل میشود. در حالی که اهل فکر میدانستند نه جایگاه حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» به عنوان رهبر انقلاب و ولیّ فقیه باید محدود به رئیس دولت شود و نه مشکلات
تاریخی ما آنطور است که چند روزه حل شود. آیا مشکل آن فرد جز آن بود که چون تاریخ خود را نمیشناخت نمیتوانست درست فکر کند؟ آن بندهی خدا آدم کماطلاعی نبود ولی متوجه نبود که تاریخ ما به چه چیزی اشاره دارد و باید مبتنی بر کدام افق پیشنهاد برونرفت از مشکلات را داد. مگر به زودی افق و هدف اصلی نمازی که هر روز در حال انجام آن هستید ظهور میکند تا گمان کنیم با چند دستور و بخشنامه میتوان به زودی به اهداف بلندی که انقلاب اسلامی مدّ نظر دارد برسیم؟ با اینکه در نماز اهداف شما فردی است ولی اهداف معنوی انقلاب اسلامی اهداف یک ملت است که باید به صورت «وجودی» ظهور کند و با ایجاد نسبت جدیدی که با عالَم پیدا میکنیم عالمِ ما را تغییر دهد، همچنان که انسان غربی در ابتدای تاریخِ تجدد، نسبت جدیدی با عالَم پیدا کرد.
ما متأسفانه بر روی حضور تاریخی خود و نحوهی رسیدن به اهداف فرهنگی معنوی خود در بستر تاریخ، وقت نمیگذاریم تا جایگاه اهل البیت علیهم السلام را به عنوان فرهنگسازترین انسانها در تاریخِ آینده بشناسیم. از خود نمیپرسید چرا مقام معظم رهبری تا آنجا که ممکن است مستقیماً در امور اجرایی دخالت نمیکنند، آیا به جهت آن نیست که ایشان باید متذکر اهداف بلندی باشند که در مسیر تاریخ آینده باید آرامآرام ظهور کند؟ اگر این نکته را ندانیم که هر آرمانی، تاریخ خاص خود را دارد و باید بستر ظهور آن را در متن تاریخ فراهم کرد، در بیفکری بهسر میبریم. با توجه به رابطهی فکر و زمانه است که میگوئیم آن عالم وهّابی هیچ فکری ندارد، هر چند اطلاعات او در فقه و حدیثِ خودشان بسیار
گسترده باشد و بسیاری از آیات قرآن و روایات را هم حفظ کرده باشد. زیرا فکر چیز دیگری است و با فهم جایگاه تاریخی که در آن هستیم به دست میآید و این که بفهمیم ما در کجای تاریخ هستیم؟
تفکّر به معنای جدا شدن از واقعیت نیست، انسان متفکر همیشه باید با واقعیت زندگی کند، اما نه در سطحِ واقعیت بلکه در گوهر واقعیت که آن همان مشیت الهی در هر زمان و در هر عصر است. پس متفکر، نه در بیرون از زمان زندگی میکند و نه گرفتار زمان زدگی است، تا بتواند به شرایطی ماورای وضع موجود بیندیشد و گمان نکند خداوند ما را به خود واگذاشته تا هرکس هرطور خواست عمل نماید، که در این صورت به بیفکری دچار شدهاست، زیرا از واقعیترین واقعیات که سنت الهی در این عصر و زمانه است، غفلت کرده است.
سلوکی که همراه با شناخت تقدیر الهی باشد اولاً؛ باید در ذیل شخصیت انسان خاصی باشد که مأمور تحقق ارادهی حضرت حق در این زمانه است ثانیاً؛ آن سلوک در این مقطعِ زمانی باید شبیه سلوک اصحاب امام حسین علیه السلام باشد. اصحاب امام حسین علیه السلام در آن تاریخ در ذیل وجود مقدس حضرت سیدالشهدا علیه السلام سلوک کردند و به جهت شناخت درست تاریخی که در آن بودند بیشترین بهره را بردند و بقیه را نیز بهرهمند کردند زیرا فهمیدند در آن تاریخ، آن شهادت چه اندازه کارساز است. شما در حال حاضر آن صحنه را از بیرون نگاه میکنید و معتقدید آنها خیلی زیبا و عالی عمل کردند، چون در پرتو عمل آنها دینداری شکوفا شد، به
طوری که شما نهایت دینداری را امروز در اصحاب کربلا میبینید.(1)این نوع سلوک غیر از آن چیزی است که ما به آن صوفی بازی میگوئیم. صوفیبازی به این معنا است که بیرون از تاریخی که در آن قرار داریم و با غفلت از تقدیری که خداوند برایمان رقم زده، بخواهیم تنها با عبادت فردی خود را متدین بدانیم و متوجه نباشیم چرا آن حال و «وقت» و آن ذکر و فکری که در عرفایگذشته بود به سراغ ما نمیآید. صوفیبازی یعنی آن نوع دینداری که افراد معنای حضور خود را در عالَمی که در آن بهسر میبرند نشناسند و نتوانند نسبت حضور خدا با خود را و مشیت او را در تاریخی که در آن بهسر میبرند درک کنند، هرچند رابطهی خودشان را با خدا از جهت عبادات فردی قطع نکرده باشند.
آنچه بنده بر روی آن تحت عنوان سلوک ذیل شخصیت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» تأکید دارم نه صوفیبازی است به آن شکل که عرض شد و نه مقلدبودن، آنطور که عقل و قلب خود را فروگذاریم و به دنبال حضرت امام راه بیفتیم، زیرا در آن صورت باز از نسبت حضور خدا با تاریخی که در آن به سر میبریم غافل خواهیم بود. هرچند قبول دارم واژهی «سلوک» این تداعی را به ذهنها میآورد که نکند ما میخواهیم بساطی به روش عرفان صوفیانه راه بیندازیم با آن سابقه تاریخی که در ذهنها هست و آن نوع زندگی دینی که افرادش بیرون تاریخ به سر میبرند.
1) - به کتاب «جایگاه تاریخی حادثهها و هنر اصحاب کربلا در فهم آن» از همین مؤلف رجوع شود.
ما حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» را منقطع از امام حسین علیه السلام و سیرهی آن حضرت نپذیرفتهایم تا فرقهای مثل فرقهی صوفیه باشیم و همین جا فرصت خوبی است که عرض کنم: این هنر علمای شیعه بوده که به راهنمایی ائمه علیهم السلام در طول تاریخ اسلام، تلاش کردهاند شیعه هرگز به صورت یک فرقه در نیاید، وجود مقدس حضرت صادق علیه السلام در این امر راهنمای خوبی بودهاند. شما این معما را چطور میخواهید حل کنید که حضرت در جایی از تاریخ قرار دارند که چهار هزار عالِم که عموماً از اهل سنت بودهاند، شاگردشان هستند. اگر امروز در جریان وضع فکری مسلمانان مصر و شمال آفریقا باشید نقش حضرت صادق علیه السلام را بهخوبی احساس میکنید که چگونه آن حضرت هماکنون محور فکری علمای آنجاها میباشند. اخیراً رئیس الازهر جناب آقای دکتر احمد طیب مصاحبهای کرده که انسان عمق حضور فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام را در آن مصاحبه مییابد که چگونه با اینهمه تبلیغی که دشمنان اسلام در رابطه با تشیع انجام دادهاند، برای شیعه جایگاهی ماوراء یک فرقه قائل است.(1)
خبرنگاری سؤال کرد آیا به نطر شما عقاید شیعه مشکل ندارد؟
شیخ طیب جواب داد: نه چه مشکلی دارند، 50 سال پیش شیخ شلتوت فتوا داده است که شیعه مانند مذاهب دیگر است.
خبرنگار گفت: فرزندان ما در حال شیعه شدن هستند، چه باید بکنیم؟
شیخ جواب داد: خوب بشوند مگر کسی از مذهب حنفی به مالکی برود ما اشکالی به او میگیریم؟
خبرنگار: شیعیان با ما درحال قوم و خویشی هستند و با فرزندان ما ازدواج میکنند.
شیخ: چه اشکالی دارد، بین مذاهب ازدواج آزاد است.
خبرنگار: میگویند شیعیان قرآنشان فرق میکند.
شیخ طیب: این حرفها خرافه پیرزنها است. قرآن شیعیان با ما هیچ فرقی ندارد و حتی رسم الخطشان نیز مانند قرآن ما است.
خبرنگار: 23 روحانی از یک کشور(عربستان) فتوا دادهاند که شیعیان کافرند، رافضی هستند.
شیخ: فتوای آنها اعتباری ندارد.
خبرنگار: پس این اختلافاتی که بین شیعه و سنی مطرح میکنند چیست؟
شیخ: این اختلافات، سیاست خارجی است و میخواهد بین شیعه و سنی اختلاف بیندازد.
خبرنگار: من یک سؤال جدی دارم: شیعیان که ابوبکر و عمر را قبول ندارند، چگونه میگویید اینها مسلمان هستند؟
شیخ طیب: بله قبول ندارند، اما مگر اعتقاد به ابوبکر و عمر جزو اصول دین اسلام است؟ قصه ابوبکر و عمر یک قصه تاریخی است و تاریخ به اصول اعتقادات ربطی ندارد.
خبرنگار که از این جواب جا خورده بود گفت: شیعیان یک ایراد دارند، آن هم اینکه میگویند امام زمانشان از 1000 سال پیش هنوز زنده است.
شیخ پاسخ داد: خوب ممکن است، چرا ممکن نباشد، ولی دلیلی ندارد ما اعتقاد آنان را داشته باشیم.
خبرنگار پرسید: آیا ممکن است کودک 8 ساله امام باشد؟ شیعیان معتقدند کودک 8 ساله امام شده است.
شیخ گفت: وقتی یک طفل در گهواره پیغمبر بشود، اینکه یک کودک 8 ساله هم امام باشد عجیب نیست، هرچند ممکن است ما به عنوان اهل تسنن این اعتقاد را قبول نداشته باشیم؛ اما این موضوع به اسلام آنها صدمهای نمیزند و آنها مسلمانند.
اثر1) - عین مصاحبهی دکتر احمد طیب که هماکنون مفتی الأزهر است با شبکهی نیل به قرار زیر است:
کار امام صادق علیه السلام را اگر در تاریخ اسلام درست بشناسیم میفهمیم
سلوک ذیل شخصیت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» یک نوع تلاش دینی همه جانبه است تا از تاریخی که در آن هستیم بیرون نیفتیم و اسیر تفرقهای نگردیم که امکان تحقق تمدن اسلامی را از ما برباید. تمدنی که عالم عرش را با عالم ارض جمع میکند.
هنر امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» در آن حدّ است که شما امروز ملاحظه میکنید از مالزی تا سراسر آفریقا و سایر کشورهای اسلامی همه امام خمینی را به عنوان شخصیتی که به او نیاز دارند مینگرند، و برای عبور از آن ظلماتی که سکولاریسم ایجاد کرده به ایشان نظر دارند. اخیراً آقای عبدالکریم سروش در شب 15 شعبان در یکی از شهرهای اروپا سخنرانی داشته با این تأکید که بگوید شیعه یک فرقه است و شما شیعیان که دور امامان میچرخید خیلی امید به آیندهی شیعه نداشته باشید. سروش میداند اگر بتواند این را ثابت کند که شیعه فرقهای بیش نیست، یقیناً عزم تمدنسازی را که شیعه در خود دارد، میمیراند و در آن صورت توانسته مثل سایر روشنفکرانِ تاریخ ما، رجوع به مدرنیته را به عنوان یک تمدن، عملی کند. حتماً در جریان صحبتهای آقای سروش در مجامع مختلف هستید، او تلاش زیادی میکند تا بگوید در اسلام نظام سیاسی و مدنی وجود ندارد. معتقد است نهایتاً میتوان گفت حاکم جامعه اسلامی باید مسلمان باشد و در همین رابطه ولیّ فقیه را به معنایی که باید توسط او احکام اسلام در جامعهی مسلمانان حاکم باشد بهکلّی نفی میکند، چون وقتی ولیّ فقیه حاکم باشد یعنی فقاهت حاکم است ولی اگر در فضای فرهنگ مدرنیته، یک فرد مسلمان حاکم جامعهی اسلامی باشد لازم
نمیآید روابط جامعه در نظام اقتصادی و تربیتی، اسلامی باشد. مگر رئیس بسیاری از دانشگاههای ما مسلمان نیستند در حالی که نگاه غربی در همه جای علوم ما حضور دارد؟ او میداند چه میگوید و ما باید در راستای تحقق تمدن اسلامی نگاهی ماوراء نگاه غربی به عالم و آدم داشته باشیم، نگاهی که جنبهی سلوکی دارد و محدود به جمع اطلاعات نیست.
وقتی نگاه سلوکی به خود و به جامعه انداختیم و دانستیم هر فکری در هر جایی و در هر تاریخی ظهور نمیکند میپذیریم برای تحقق تمدن اسلامی سلوک خاصی باید در میان آید و اینجاست که عرض میکنم نسبت ما با حضرت امام «رضواناللهتعالیعلیه» رکن اصلی آن سلوکی است که امروز به آن نیاز داریم. در کتاب «سلوک ذیل شخصیت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه»» سعی شده این فکر مدّ نظر عزیزان قرار گیرد که حقیقت اسلام با رویکرد ما به جایگاه تاریخی حادثهها، خود را نشان میدهد و موجب بصیرت بزرگی برای فهم ما نسبت به تقدیر زمانه میشود. شما سلمان فارسی را در تاریخ نگاه کنید، ابتدا در ایران بود و متدین به دین زرتشت، بعد که گمشدهی خود را در دین زرتشت نمییابد، مسیحی میشود و به شام یعنی سوریهی امروز که مرکز مسیحیت آن زمان بوده، میرود، بعد در طلب حقیقتی ماوراء مسیحیت، از سوریه به طرف عربستان حرکت میکند که اسیر میشود و به عنوان غلام او را میفروشند تا آنکه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بعد از هجرت به مدینه، طی مقدماتی او را
خریداری میکنند و آزاد مینمایند. عرض بنده بر روی هوشیاری تاریخی سلمان است که جایگاه تاریخی اسلام را در آن زمان فهمیده بود که تقدیر عالم در آن زمان چه چیزی است و در همین رابطه اسلام و پیامبرِ اسلام را پیدا کرد. بنده و شما در حال حاضر نماز میخوانیم، حداقل نتیجهاش این است که موجب سعادت فردی ما میشود، به این معنا که این عمل و این اعتقاد نسبت ما را با حیلههای دشمنی به نام شیطان تغییر میدهد. شما از طریق نماز نسبتی با این عالم برقرار میکنید که در ذیل آن نسبت، دشمن شما به هر شکلی که بخواهد نمیتواند شما را به سوء عاقبت بکشاند و شما میتوانید از پل صراطِ پر از خطرِ دنیا عبور کنید. بنده معتقدم در رابطه با این قضیه، هر اندازه نسبت خود را با خداوند جدّیتر بگیریم بهتر میتوانیم با همدیگر صحبت کنیم و این نسبت را فقط محدود به امور فردی نکنیم تا بتوانیم حضوری خاص نسبت به حقیقت پیدا کنیم و تفکر خود را در همهی ابعاد اجتماعی شکوفا نماییم. زیرا همه معتقدیم دین اسلام برای ما حضوری خاص در عالم ایجاد میکند و این حضور منجر به تفکر و تصوری خاص از واقعیت میگردد. پس اگر با نگاه اسلامی در تاریخ خود حاضر شویم منشأ تصمیمات بزرگ خواهیم شد.
همهی حرف در نسبت ما با حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» نهفته است و این نسبت باید بدون هر گونه تقلیدی کشف شود و از آنجایی که خروس خانگی تازه پس از طلوع فجر خواندن را آغاز میکند، اهل فکر با ظهور انقلاب اسلامی میتوانند تفکّر را شروع کنند و به استقبال ارادهی الهی در این دوران بروند.
فراتر از انقلاب اسلامی در این زمانه ممکن نیست ولی با فهم انقلاب اسلامی در ذیل شخصیت امام خمینی، به دَرْکِ حضوری مشیت الهی نایل خواهید شد و این بالاترین تفکّری است که امروز میتوان به آن دست یافت. مگر واقعیترین تفکر، تفکر بر واقعیترین واقعیات نیست؟ هر چند ظاهر بینان همیشه از دیدن آن محروماند و مستکبران سعی در ندیدن آن دارند.
اگر در شرایط جدید متوجه نسبتی که انقلاب اسلامی با عالم ایجاد کرده است نشویم عملاً در معادلات جدیدی که در عالم هستی ایجاد شده وارد نمیشویم و نمیتوانیم نقشآفرینی کنیم و به همان اندازه از سعادت لازم محروم میمانیم، سعادتی که با شعور و تفکر همراه است و میتواند حجابهای بین ما و حقیقتی را که تجلی کرده، برطرف کند. کافی است به جای آنکه گمان کنیم آنچه در تاریخ ما میگذرد اتفاقی است، متوجه شویم همهچیز در این عالم، حکیمانه مدیریت میشود و این اصلی است که نمیتوان انکار کرد. پس اگر تاریخ با نظر به مشیت الهی به اندیشه در آمد، میپذیریم بشر نیز در جریان تحقق ارادهی الهی نقش دارد.
حرف بنده یک سؤال بیشتر نیست و آن این است که از خود بپرسیم: امروز و در عصر حاضر کدام برداشت از اسلام، آن برداشتی است که منجر به رفع حجاب و عامل انس با حق میشود؟ بالاخره همهی ما میخواهیم از مسلمانی خود در ذیل نبوت و ولایت امامان معصوم علیهم السلام
بهرهمند شویم. نبوت و ولایت در تاریخ امروز چه نوع حضوری را به ما مینمایاند؟ حتماً شنیدهاید که مرحوم آیتالله قاضی در زمان و زمانهی خودش طوری حضور پیدا کرد که توانست به حضرت علی علیه السلام نزدیک شود، حالا اگر ما امروز بخواهیم به امیرالمؤمنین علیه السلام نزدیک شویم، اگر به سیرهی مرحوم قاضی که صدسال پیش عمل میکرد عمل کنیم آن نتیجه را میگیریم؟ یا امروز با تفکر و رویکرد دیگری میتوان به آن نتیجه رسید؟ مقام معظم رهبری در تاریخ 19/7/91 در بجنورد خطاب به علما و روحانیون فرمودند:
«حوزههای علمیه نمیتوانند سکولار باشند. این که ما به مسائل نظام کار نداریم، به مسائل حکومت کار نداریم، این سکولار است».
حوزهای که همواره منشأ مقابله با سکولار بوده است اگر متوجه وظیفهی امروز خود نباشد و مثل صد سال پیش که کاری به حاکمیت آن زمان نداشت عمل کند، گرفتار سکولار یا یک نوع معنویت کاذب میشود. در قرآن داریم: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»(آلعمران/103) تأکید بر واژهی «جمیعاً» میرساند که اعتصام به حبل الهی به صورت جمعی نتیجه میدهد. و این که در ادامه فرمود «وَ لا تَفَرَّقُوا» برای تاکید است یعنی از آن حالت «جمیعاً» غفلت نکنید تا بتوانید وارد تقدیری شوید که برای آن نسل و آن عصر تقدیر شده است. البته باید مواظب بود به سوسیالیسم یا اصالت جمع، تن ندهیم چون ما اصالت را به «اعتصام بحبل الله» میدهیم، در عین آنکه باید آن اعتصام به صورت جمعی باشد. اصل کار ما رجوع إلی الله است. اینکه ملاحظه کردید
جبهههای دفاع مقدس، دین را شکوفا کرد، چون محل حضور جمعی از مسلمانان بود که دغدغهی حیات دینی و رجوع إلی الله داشتند.
بنده معتقدم امروز سلوک واقعی که سلوک به معنای رجوع إلی الله است، اگر در شرایط جدید درست درک شود مثل دورانهای گذشته نتایج خوبی میدهد و میتوان به صورت یک اجتماع دینی در فضایی قرار گرفت که به نتایج تمام دستورات اسلام برسیم. گاهی گفته میشود فلان برنامهی فرهنگی را طراحی و اجرا کردیم ولی جواب نداد. این طبیعی است که جواب نمیدهد چون میخواهید بدون توجه به شرایط تاریخی، برنامهای را طرّاحی و پیاده کنید. برای پیادهکردن دین خدا نیز باید به شرایط تاریخی بلوغ دین فکر کرد. وقتی مناسبات فرهنگِ ظلمانی مدرنیته حاکم است بسیاری از ابعاد دین به حجاب میرود و ظهور نمیکند. با ظهور انقلاب اسلامی است که دین خدا با همهی ابعادش به تاریخ برمیگردد. قرآن میفرماید: اگر نماز را اقامه کنید، از فحشاء و منکر جدا میشوید. ولی بعضاً ملاحظه میکنید گویا نمازهای ما جواب نمی دهد در حالیکه اینطور نیست، با اینهمه باید بپذیریم وقتی زمینهی ظهور جنبههای آرمانی نماز فراهم نیست چگونه انتظار داشته باشیم آن جنبهها ظهور کند؟
تأکید بنده این است که اگر بتوانیم با رجوعی که امروز اسلام به آن نیاز دارد، به اسلام رجوع داشته باشیم و فضای تمدن سازی آن را به معنای دقیقش مدّ نظر قرار دهیم و منظور اصلی تمدنسازی اسلام را بفهمیم، ناظر آن شکوفایی موعود خواهیم بود. مقام معظم رهبری قبلاً بحث «تمدن
اسلامی» را طرح کردند، بعد از چند سال بحث را تحت عنوان «تمدن نوین اسلامی» ادامه دادند زیرا احساس کردند اگر بر روی نوینبودنِ آن تمدن تأکید نکنند عدهای میخواهند چیزی مثل تمدن اُموی و عباسی را مدّ نظرها قرار دهند. امروز باید از خود بپرسیم وقتی میگوییم «تمدن نوین اسلامی»، به کجا اشاره داریم و چه سلوکی را در این رجوع مدّ نظر قرار دادهایم؟
عنایت داشته باشید وقتی روحی که حاکم است، غیر الهی است، راه حلهای کوچکِ به ظاهر مذهبی، بسط همان روح غیر الهی خواهد بود و هرگز آن راه حلهای کوچک، راه برونرفت از روحِ ظلمات حاکم نیست. مثل وقتی که ملاکِ برتری، ثروت است نه تقوا، اگر آدم ثروتمندی یک خیریه بزند و به مردم کمک کند در عین آن که کار بدی نکرده است ولی گمان نشود ارزش کار او با کسی که تلاش دارد فرهنگ غیر الهی را که بر روابط فردی و اجتماعی مردم حاکم شده است تغییر دهد، برابر است. مسلّم آن کسی که امروز متوجه است باید به تمدنی فکر کرد که بهکلّی معنای زندگی از حالت اُمانیستی آن تغییر کند و زندگی زمینی به آسمان وصل شود، در زمرهی سربازان امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف قرار دارد. سربازانی که در وصف آنها در روایات داریم: «مَنْ مَاتَ مُنْتَظِراً لِهَذَا الْأَمْرِ کَانَ کَمَنْ کَانَ مَعَ الْقَائِمِ فِی فُسْطَاطِهِ لَا بَلْ کَانَ بِمَنْزِلَةِ الضَّارِبِ بَیْنَ یَدَیْ
رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله بِالسَّیْفِ»(1)هرکس در حال انتظار حاکمیت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بمیرد مانند کسی است که در خیمهگاه حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف با آن حضرت بوده بلکه به منزلهی کسی است که پیشاپیش رسول خدا صلی الله علیه و آله مجاهده کرده است. به همین جهت باز تأکید میکنم وقتی در جامعه روحی غیر الهی حاکم است راه حلهای کوچکِ به ظاهر مذهبی، بسط همان روح غیر الهی است و یا لااقل راه برونرفت از آن نیست. جریان صفوان جمّال را همهی شما میدانید. هارون الرشید شتران صفوان جمال را برای مراسم حج کرایه کرده بود، حضرت امام کاظم علیه السلام ، شنیدند، فرمودند: چرا شترها را به یک ستمگر کرایه دادهای؟ جواب داد برای سفر معصیت که ندادهام، برای سفر حج دادهام که سفر عبادت است. ملاک حضرت کاظم علیه السلام را دقت کنید، انتظار دارم جای سخن حضرت را پیدا کنیم. حضرت میفرمایند: به دلت نگاه کن، آیا دوست نداری تا وقتیکه او از سفر برگردد و شترها و کرایهات را بدهد، زنده بماند؟ صفوان به فکر فرو رفت و سری تکان داد و گفت بله. امام فرمودند: همین قدر که راضی به بقای ظالم هستی، گناه کردهای و اگر توبه نکنی با همان انسان ظالم محشور میشوی.(2)ملاحظه کنید صفوان جمّال مسلمان است و یار امام کاظم علیه السلام میباشد، چه چیزی را در زمان خود گم کرده که امام میفرمایند اگر در این شرایط بمیری، با هارون الرشید محشور میشوی. اگر روی این موضوع خوب فکر کنیم میفهمیم باید به دنبال جامعهای برای زندگی
دینی باشیم که در آن جامعه هارون الرشیدها حاکم نباشند. وگرنه از مسلمانی خود نتیجهای را که باید بگیریم نمیگیریم.
ما عموماً تصور میکنیم حساسیت بر روی حیات اجتماعی، جزء دینداری نیست. فکر میکنیم میشود مسلمان باشیم و به عنوان سالک و عارف، هم راههای آسمان به سوی قلبمان باز شود و هم به بقای هارون الرشیدها راضی باشیم. چون به گمان خودمان بودن یا نبودن حاکم جبّار ربطی به حوزهی سلوک ما ندارد و بعد هم میگوئیم چرا دینداری ما آن جوابی را که باید به ما بدهد نمیدهد.سخن امام کاظم علیه السلام ، ما را به کجا میبرد؟ جز این است که باید همهی فکر و ذکرمان حاکمیتی باشد با خصوصیات خاص الهی و دائم باید همهی زاویههای دینداریمان را روی آن حاکمیت ببندیم؟ حاکمیتی که تمام مناسبات زندگی ما را در ذیل یک دین زنده و فعّال و جمعی معنا میکند؟
حضرت سیدالشهداء علیه السلام در کربلا وقتی که دیگر فقط روی زانوهای مبارکشان میتوانستند بلند شوند، وقتی لشکر عمر سعد به خیمهها حمله کرد، در آخرین صحبت فرمودند: «وَیْلَکُمْ یا شیعَةَ آلِ ابی سُفْیانَ، انْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دینٌ وَ لا تَخافونَ الْمَعادَ فَکونوا احْراراً فی دُنْیاکُمْ»(1)ای پیروان آل ابوسفیان! اگر خدا را نمیشناسید و اگر نگران قیامت خود نیستید و به آن ایمان و اعتقاد ندارید، لااقل در دنیایتان آزاده باشید. ملاحظه کنید
1) - اللهوف، ص 50.
حضرت، جبههی مقابل خود را به ابوسفیان منتسب میکنند که به عنوان تمدن اموی یک خط فکری است که وارد اسلام شده است. حضرت امام حسین علیه السلام در کربلا با این جمله خبر از رویارویی دو تمدن دادند، یک جبهه در صدد بسط تمدن اموی است که ابوسفیان شاخصهی آن است و یک جبهه هم جبههای است که امام حسین علیه السلام میخواهند آن را احیا کنند که بسط تمدن توحیدی اسلام است. به نظر بنده حضرت در آن شرایط تاریخی به عالیترین صورت، تمدن توحیدی را شکل دادند. اگر شما امروز بحمدالله میبینید که مقاومت در انقلاب ما نهادینه شده و ثمر داده است حاصل حرکت امام حسین علیه السلام در کربلا است. روی این فکر کنید که امام حسین علیه السلام تمام افق آینده را در مقابل خود داشتهاند و با توجه به این امر کربلا را شکل دادند تا مردمِ ما در دفاع هشت سالهشان در ذیل کربلا قرار گیرند و به نتیجه برسند و تاریخ شیعه با چند قرن مقاومت در ذیل کربلا خود را نشان دهد، در حدی که تمام نقشههای چندین سالهی استکبار که میخواست بر بیداری اسلامی منطقه مسلط شود و در همین حین سوریه را بزند، خنثی شود. هر کجا مقاومتی در مقابل جبههی استکبار ملاحظه میکنید از چشمهی کربلا تغذیه میشود، سعودیها و قطریها میخواستند سوریه را بزنند و سرنوشت ما را در منطقه در دست بگیرند ولی مقاومتی که بهکمک ایران متذکر فرهنگ کربلا بود در سوریه شکل گرفت و همهچیز را به هم زد وگرنه با حذف سوریه از جبههی مقاومت، ایران به حاشیه میرفت. امام حسین علیه السلام جبههای را به عالم ارائه فرمود که برای همیشه بشر از حاکمیت ظلم آزاد شود و بحمدالله شیعه پیام امام
حسین علیه السلام را بهخوبی گرفت و در همان راستا در صدد است تا تمدنی با روحیهی مقاومت در مقابل استکبار شکل دهد. در راستای چنین تمدنی است که موضوع فلسطین به مقاومت حماس در غزه منتهی شد تا روشن شود تنها با فرهنگ مقاومت باید در مقابل فرزند حرامزادهی استکبار یعنی رژیم صهیونیستی ایستاد. امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه»، امام حسین علیه السلام را وارد تاریخ ما کردند و دیدید که چقدر خوب سیره حضرت سید الشهداء علیه السلام جواب داد. اگر امروز خانم بد حجابی را که در مصاحبهی خود میگوید ما در مقابل آمریکا میایستیم، درست بنگرید میبینید همان خانم هم از این جهت از امام حسین علیه السلام خط گرفته است و به همین جهت تأکید دارم تنها با تمدنی که امام حسین علیه السلام در مقابل تمدن ابوسفیانی شکل داد کار ادامه مییابد. هنر ما باید آن باشد که نگاه تمدنی حضرت حسین علیه السلام را و تقابل آن نگاه با تمدن غرب را به تاریخمان برگردانیم تا امور کشور از صدر تا ذیل با نظر به اهدافی متعالی جلو رود وگرنه همواره کارها در جای خود قفل میشوند.
بنده چند مسئولیت اجرایی در این کشور داشتهام و همهی تلاشم آن بوده که آرمانهای متعالی انقلاب اسلامی را در نظام اداری پیاده کنم ولی هر چه جلوتر آمدم متوجه شدم مدیرانِ کل عملاً در ادارات هیچکارهاند. ابتدا تصورم این بود حالا که انقلاب شده میتوانیم با حضور در مسئولیتهای بالای نظام، همهی کارها را در راستای اهداف الهی نظام
اسلامی جلو ببریم، ولی آرامآرام متوجه شدم عملاً مدیرانِ کل در ذیل معاونین قرار دارند و باید از مسیر معاونین دستوراتشان عملی شود و معاونین نیز در ذیل کارشناسان قرار دارند و دستورات آنها نیز باید از مسیر کارشناسِ مسئول عملی گردد و نتیجه گرفتم در نظام اداری فقط کارشناسان حکومت میکنند. همین حالت را نیز در وزارتخانهها احساس کردم که هیچکاری از آن کارهایی که ما اراده کردهایم انجام نمیشود، اگر میخواستیم به پست خود دلخوش باشیم کار سخت نبود ولی اگر میخواستیم اهداف انقلاب اسلامی را در ادارهی زیر نظرمان پیاده کنیم عملی نمیشد. فهمیدم مشکل باید از جای دیگر درست شود و آن نهادینهکردن آرمانهای انقلاب اسلامی در لایههای پائین ادارات است و از آن دقیقتر نهادینهکردن آرمانهای انقلاب در لایههای عموم مردم است وگرنه آنچه مدیران ارشد به دنبال آن هستند صورت عمل به خود نمیگیرد و این شاخصهی نظام اداری مدرن در سراسر دنیا است. شما فکر میکنید واقعاً اوباما رییس جمهور آمریکا ابتدا که آمد نمیخواست آن تغییر را که در شعار میگفت عملی کند؟ او میدانست آمریکا نیاز به تغییر دارد ولی آن یهودیانی که فکر ادارات را در اختیار دارند غیر از مدیران ارشد هستند. آن سخنرانی که اوباما در سازمان ملل کرد و قبول نمود چون در فتوای مقام معظم رهبری تسلیحات اتمی حرام است پس ایران در صدد ساختن بمب اتم نیست را مقایسه کنید با سخنرانی دو سه روز بعدش که از زمین تا آسمان با سخنرانی قبلی اش فرق میکرد. زیرا اوبامای آزاد با اوبامای در اختیار نظام اداری یکی نیست. حاکمان گذشته چه بد و چه
خوب در تاریخ و شرایطی قرار داشتند که حکم آنها تا طبقات پایین نافذ بود ولی در شرایط جدید، در نظام اداری این طور نیست مگر اینکه رابطهها از حالت اداری خارج شود و مردم با عقایدشان در کنار همدیگر باشند. دویست سال پیش، مردم، نظامی را در بین خود پذیرفته بودند که در آن نظام، حاکم با دستگاه اداری محدود کار خود را میکرد و مردم هم با یک دولت نامرئی که در بین خود داشتند کار خودشان را جلو میبردند. بنده سعی کردهام در مقدمهی جزوهای که در نقد کتابِ حکومت ولایی آقای کدیور نوشتهام در این رابطه عرایضی بیاورم و در کتاب «سلوک ذیل شخصیت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه»» هم دوباره به نحو دیگر بر آن تأکید کنم. عرض بنده آن است که بدانید یک زمانی تاریخ این طور بود که مردم خودشان در جمعهای دینی، دینداریشان را میکردند و نادرشاه و شاه عباس هم کار خودشان را داشتند. ولی یکمرتبه نظام جدیدی برای ادارهی کشورها پیدا شد و نظام اداری فعلی آرامآرام شکل گرفت و لایههای کارشناسی به صورت تصمیمگیران در نظام اداری ظهور کردند و بنیانگزاران صهیونیسم خیلی زودتر متوجه شرایط جدید شدند و تصمیم گرفتند در لایههای کارشناسی نظام جدید نفوذ کنند و از آن طریق حاکمان را در کنترل خود بگیرند و بر این اساس امروزه دنیا تقریباً در دست صهیونیسم است. درست است که یقیناً ناکام خواهند بود اما میخواستم عرض کنم خصوصیات تاریخی که در آن بهسر میبریم چگونه است و امروز با وجود این نحوه نظام اداری که در جریان است ما باید در لایههای پایین جامعه و در کنار مردم کارهای
فرهنگی خود را شکل دهیم و تصمیمهای مهم را از پایین نهادینه نماییم. حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» و مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی» نقش مردم را در تاریخ امروز دنیا بهخوبی شناختند و نتایج بزرگی را به صحنه آوردند. به نظر بنده اگر عزیزان این نکتهی مهم را مورد توجه قرار دهند با این سرمایهی معرفتی که داریم و با نظر به سیرهی امامان معصوم علیهم السلام ، تاریخ آینده را مطابق اهداف توحیدی مدّ نظر انبیاء و اولیاء شکل میدهیم و لابیها هرچه هم جهت تأثیر بر روح حاکمان برنامهریزی کنند و بخواهند از بالا کارهای خود را جلو ببرند به مقصودشان نمیرسند.
روش دینی که حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» به بشر امروز پیشنهاد کرد این بود که راه حلهای قدسی را جلوی انسانها بگذاریم تا انسانها حاکمان را به دنبال خود بکشانند و توجه به این امر، توجه به حقیقتی است که در این تاریخ ظهور کرده است. امروزه نوع کارها طوری است که بدون همراهی مردم عملی نیست. چرا استکبار با تبلیغاتی که راه انداخته مردم را با برنامههای خود همراه کند، چرا شما با سرمایهی معرفتی و سیرهای که در انسانهای معصوم دارید، مردم را با خود همراه نکنید؟
در هر حال، تا فضای پذیرش احکام الهی فراهم نشود، شما به مقاصدی که دین دنبال میکند نمیرسید. بهخصوص در این تاریخ که حاکمیتها در هرشکلی که باشند وابسته به مردم شدهاند، حتی یک سرمایهدار اگر بخواهد کالای خود را به فروش برساند نیاز دارد که
سلیقهی مردم را بهحساب آورد. قبل از تجدد، خانها و پادشاهان در شرایط ملوکالطوایفی کار خود را میکردند و مردم هم در لایههای پایین جامعه کار خود را داشتند. ولی در حال حاضر زندگی مردم به نظام حاکم در جامعه گره خورده است و مردم نمیتوانند نسبت به نظام حاکم بیتفاوت باشند. قبلاً عالِم دینی در مسجد می نشست و قبالهی خانه و سندِ ازدواج مردم را مینوشت، نظام حاکم به این معنا که امروز در جزئیات زندگیها حضور دارد، حضور نداشت و انسانها در کنار هم و بیشتر به صورت جمعی زندگی میکردند.
Individualisme یا فردگرایی یکی از دستآوردهای زندگی مدرن است، در شرایط جدید هرکس در فردیت خودش معنا پیدا میکند. در حالیکه تا دیروز افراد خود را در طایفهشان معنا میکردند. در حال حاضر هنوز در عراق و یمن و امثال این کشورها هویت جمعی بر هویت فردیِ افراد غلبه دارد و روح حاکم در طایفه، افراد را جلو میبرد و آنچه طایفه پذیرفته برای افراد مهمتر است از آنچه خودِ فرد میخواهد انتخاب کند. و لذا ماهوارهها نتوانستند آنطور که میخواستند در این کشورها نفوذ کنند. استکبار جهانی به افغانستان و عراق امید داشت، و بسیار تلاش کرد تا بدترین صحنهها را از طریق تلویزیون نشان دهد ولی چون اکثر افغانیها و عراقیها هنوز خود را با طایفهشان تعریف میکنند استکبار آنطور که میخواست نتیجه نگرفت. زیرا انسان در فضای روح جمعی بهتر از یک فرد تصمیم میگیرد، بهخصوص اگر روح جمعی از طریق شریعت الهی مدیریت شود. آنهم شریعتی که امروز در انقلاب اسلامی به صورت زنده
و روز آمد ظهور کرده و میتواند به جوامع اسلامی آگاهی خاصی بدهد تا بفهمند در کجای تاریخ قرار دارند.
ذات و گوهر انقلاب اسلامی از آنجهت که از طرف خدایی حکیم اراده شده، تفکر است و هر کس بیشتر تلاش کند تا حقیقت آن را درک کند و به آن نزدیک شود، بیشتر به تفکر تاریخی خود نزدیک شده است. نزدیکی به انقلاب اسلامی به عنوان حقیقتی وجودی، با نظر به مناظری که گوهر آن را نشان میدهد ممکن است و نه نزدیکی از طریق فهم چیستی و ماهیت آن در قالب علم حصولی. کسی که میپرسد انقلاب اسلامی چیست؟ بداند هرگز امکان فهمیدن انقلاب اسلامی را نخواهد داشت و انقلاب اسلامی در مقابل این سؤال در حجاب میرود. ولی آن کسی که سعی میکند حضور انقلاب اسلامی را در جهان امروز و در مظاهر آن بنگرد میتواند انقلاب اسلامی را بیابد.
در صد سال اخیر آن فضایی که در اثر آن فضا، رجوع ما به یک حیاتِ جمعیِ متصل باشد - آنهم در ذیل اسم اسلام- گم شد و اگر ما آن فضا را برنگردانیم، به اهداف اصلیمان که بهعنوان جمع مسلمین باید تصمیم بگیریم نمیرسیم. این دینداری که هرکس در گوشهای دیندار باشد مقصد اصلی اسلام نیست. شما در راستای مسلمانی به چیزهای دیگری نیاز دارید که تنها در حیات جمعی بهدست میآید. شما به وسعت حضوری که آن حضور در ذیل نور مقدس حضرت صاحبالزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف محقق میشود، نیاز دارید و باید حیات خودتان را در چنین حضوری معنا کنید. اولین شرطش این است که از خود بپرسید در کجای تاریخ
ایستادهاید و در آن راستا نسبت خودتان را با آرمانهایتان معنا کنید. با توجه به اینکه هر آرمانی در هر مقطعی از تاریخ قابل تحقق نیست مگر آنکه مقدمات و زیرساختهای آن فراهم شود، چقدر سادهانگاری است که کسانی برنامهای را ارائه میدهند و فکر هم میکنند از فردا میتوانند در هر ظرفِ زمانی آن را عملی کنند. طرف به فرزندِ وکیل مجلسِ نظام شاهنشاهی گفته بود پدر من از پدر شما مهمتر است، چون پدر من با اندک پولی که میگیرد قانون پدر شما را زیر پایش میگذارد. چرا؟ چون روح تعهد به قوانین مهمتر از وجود قوانین است. چرا بعضیها متوجه نیستند که هر شرایطی اجازهی حضور هر فکر و برنامهای را نمیدهد؟ بنده به جهت تجربهام در کار اجرایی به شما عرض میکنم بسیاری از اوقات عزیزانی که قانون تصویب میکنند و یا بخشنامه صادر مینمایند، خود را بازی میدهند زیرا نمیشود بدون آمادهکردن شرایطِ اجرای یک قانون، قانونی را اجرا کرد. به همین دلیل باید بدانیم در تاریخی که هستیم آن تاریخ چه اقتضائاتی دارد و ظرفیت زمانهی ما مستعد چه چیزهایی است، از آن ظرفیتها غفلت نکنیم وگرنه بیتاریخ میشویم چون نمیدانیم در کجای تاریخِ خود قرار داریم. انسان متفکر همواره در نسبتی با شرایط تاریخی، اجتماعی خود به اندیشه میپردازد، بیتوجهی به آن شرایط موجب خدشهدارشدن امور است و سرچشمههای تفکر را میخشکاند.
دعای ندبه، ذکر تاریخ ما است که از آدم علیه السلام شروع شده و به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ختم میشود، اگر ما خود را در یکی از مقاطع این تاریخ پیدا نکنیم به رنج بیتاریخی گرفتار میشویم. در هر مقطعی از این تاریخ، کار
مخصوص همان مقطع را به عهده داریم. آیا وقتی در سال1360 سخن امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» را شنیدید که شما را دعوت به قیام در مقابل مستکبران کردند، متوجه نشدید امام خبر از ظرفیتی میدهد که در عالم پدیدار شده وگرنه چنین پیامی را نمیدادند؟ حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» در سال 1360 در پیام به زائران حج میفرمایند:
«هان ای مسلمانان جهان و مستضعفانِ تحت سلطهی ستمگران! بپا خیزید و دست اتحاد بدهید و از اسلام و مقدرات خود دفاع کنید و از هیاهوی قدرتمندان نهراسید که این قرن، به خواست خداوند قادر، قرن غلبهی مستضعفان بر مستکبران و حق بر باطل است».(1)
سخن فوق را یک آدم سیاسی نمیگوید، حکیمی این سخن را میگوید که دارای شعور معنوی فوقالعادهای است و تقدیر زمانه را میشناسد. مثال شهید مطهری را با آن عالم وهابی از آن جهت عرض کردم که آقای مطهری تقدیر زمانهی خود را شناخت و در نتیجه زحمات او مفید واقع شد و عمر او به ثمرهی لازمش رسید. صحبت مقام معظم رهبری را شنیدید که فرمودند: «این قرن، قرن اسلام است». یعنی تقدیری در این عصر رقم خورده که ما را به تمدن اسلامی میکشاند. حال اگر شما بیتاریخ شوید، در تقدیری که ما را به تمدن اسلامی میکشاند، وارد نخواهید شد و گرفتار بیتاریخی و پوچی میشوید. دکتر شریعتی در کتابها و سخنرانیهایی که در مورد حج داشت نکتهی خوبی را به ما آموخت و آن اینکه غرب در بیماری بیتاریخی دارد نابود میشود. این
1) - صحیفه امام، ج15، ص151.
را خودش دیده و بهخوبی لمس کرده بود. او میخواست به ما بگوید حج؛ حیات جمعی انسان است به وسعت حضور خدا در هستی.
نتیجهای که میخواهم بگیرم این است که با حضوری جمعی و مردمی، در ذیل اسلام میتوان از حیلههای این دوران رها شد و به اهدافی که میخواهیم، برسیم، مشروط بر آن که تاریخ خود را درست بشناسیم.
حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» که متوجه جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی میباشند، خود را واجد رسالتی سترگ برای بیان رخدادی بزرگ احساس میکنند؛ رخدادی که چون از طرف خداوند اراده شده و عمق ایمان انسانها را مورد خطاب قرارداده، ریشه در درونیترین سطوح حیات دارد و از این جهت امیدوارانه چشم به آینده دوخته زیرا جهت گردش زمانه با اندیشهی او هماهنگ است و در این راستا میتواند صادقانه خبر دهد «آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند».
ذات و گوهر انقلاب اسلامی از آنجهت که از طرف خدایی حکیم اراده شده، تفکر است و هر کس بیشتر تلاش کند تا حقیقت آن را درک کند و به آن نزدیک شود، بیشتر به تفکر تاریخی خود نزدیک شده است. باز تأکید میکنم نزدیکی به انقلاب اسلامی به عنوان حقیقتی وجودی، با نظر به مناظری که گوهر آن را نشان میدهد ممکن است و نه نزدیکی از طریق فهم چیستی و ماهیت آن در قالب علم حصولی. کسی که میپرسد انقلاب اسلامی چیست؟ بداند هرگز امکان فهمیدن انقلاب اسلامی را نخواهد داشت و انقلاب اسلامی در مقابل این سؤال در حجاب میرود.
ولی آن کسی که سعی میکند حضور مشیت الهی را در جهان امروز و در مظاهر آن بنگرد میتواند انقلاب اسلامی را بیابد.
إنشاءاللّه در جلسات آینده در این موارد عرایضی خواهم داشت، که ما چگونه میتوانیم به انقلاب اسلامی نظر کنیم که از حضور ارادهی خاص الهی در این زمان غافل نباشیم. همین اندازه بدانید: همانطور که اگر چشم به تفاوت رنگها توجه کند، نور را نمیبیند، چشمِ روح نیز وقتی متوجه موجودات جزئی و کلّی شود، خودِ «وجود» را نمیبیند در حالیکه تنها به واسطهی وجود است که ما با موجودات روبهروئیم. انقلاب اسلامی به عنوان اراده و مشیت خاص خداوند در این عصر یک حقیقت وجودی است و با همان نگاهی که باید با «وجود» روبهرو شد، باید در حضور انقلاب اسلامی قرار گرفت. انسان بیش از آنکه از «وجود» سخن بگوید باید بگذارد از طرف «وجود» مورد خطاب قرار گیرد، یعنی بگذارد انقلاب اسلامی با او سخن بگوید تا خداوند از این طریق با ما در این روزگار حرف داشته باشد و این است مواجههی فعّالی که باید با خدا داشته باشیم وگرنه در سیاهچال روزمرّگیها به فردیت خود مشغول میشویم و دیگر به عنوان انسانی ممتد در هیچ عالَمی حضور نداریم، زیرا با وجودیترین پدیدهی تاریخِ امروزمان ارتباط برقرار نکردهایم. آیا این توصیهی رهایی از نیستانگاری نیست، آن نیستانگاری که بلای جان بشر امروز شده؟
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع بحث بنده، مربوط به یک نگاه است، آنهم نگاه به تاریخی که در آن قرار داریم. عنایت دارید وقتی نگاه به چیزی پیش بیاید دیگر نمیتوان آن را با یک تعریف تبیین کرد، فقط باید درست به آن موضوع نگاه کنیم بهخصوص اگر موضوعِ مورد بحث، وجودی باشد که دیگر قابل تعریف هم نیست، زیرا برای «وجود» نه تعریف حدّی و نه تعریف رسمی ممکن نیست به گفته اهل فلسفه «لاحَدّ لَه و لا رَسْم لَه». شما تنها در جوابِ سؤال از چیستی چیزی، میتوانید با تعریفی که از آن میکنید جواب آن سوال را بدهید، یعنی اگر از ماهیت چیزی سؤال شود میتوان جواب داد ولی اگر از «وجود» سؤال شود نمیتوانید آنطور که معمولاً برای ماهیات تعریف میکنید، جواب دهید. پس باید در این بحث که میخواهم با شما در میان بگذارم با یک نحوه نگاه، غیر از آن طوری که در جستجوی یک معنا و مفهوم هستید، مطلب را دنبال کنید. در واقع در این موارد باید باب تذکر را باز کرد تا انسان خودش نظر کند و بیابد، در این حالت است که شما با خودِحقیقت روبهرو میشوید و نه با تعریف و
مفهوم آن. روشن است که «مفهوم»، ما را با وجودِ حقیقت روبهرو نمیکند بلکه خبر از آن میدهد و بعضاً حجابی خواهد بود بین ما و حقیقت، و این در حالی است که ما با درک مفهومِ حقیقت گمان میکنیم با نور حقیقت و وجود آن مرتبط هستیم.
در برخورد با انقلاب اسلامی و شخصیت اشراقی حضرت امام جهت سلوک ذیل شخصیت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه»، ضروری است بین این دو نوع نگاه فرق بگذاریم؛ نگاهی که ما را با حقایق روبهرو میکند و نگاهی که تعریفی از حقایق را با ما در میان میگذارد بدون آنکه ما را با حقایق مرتبط کند.
هدف ما در این سلسله مباحث، تفصیل تذکری است که در کتاب «سلوک ذیل شخصیت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه»» به میان آمده تا وارد قلمرو تفکری شویم که آن تفکر، تفکرِ حضوری در ذیل ارادهی الهی در این دوران است و برایمان معلوم شود مشیتی خاص از طرف حضرت حق در این دوران به میان آمده که هرکس نسبت خود را با آن مشیت از طریق انقلاب اسلامی، عمیقاً درک کند از انحطاطی که عالم را فرا گرفته با بصیرت کامل عبور میکند.
حتماً مستحضرید که شروع سلسلهی صفویه مصادف است با شروع رنسانس در غرب، به طوری که عدهای ظهور سلسلهی صفویه را ظهور
رنسانس در شرق مینامند(1)
ولی ما صفویه را ادامه ندادیم و یا به هر دلیلی نگذاشتند و یا نتوانستیم ادامه دهیم و سلسلهی صفویه از طریق سلسلهی قاجار و سلسلهی پهلوی در حجاب رفت.(2)
ظهور سلسلهی صفویه ظهور یک آرمان بود. به همین دلیل مرحوم شیخ بهایی و میرفندرسکی و محقق کرکی و امثالهم به حضور دولت صفوی در آن تاریخ دل میبندند زیرا میدانستند در آن فضا ملاصدراها ظهور خواهندکرد و تمدن اسلامی شروع میشود.
بنده نمیخواهم وارد این بحث بشوم ولی خوب است عزیزان روی این موضوع وقت بگذارند که چرا ما بعد از صفویه نتوانستیم آن حضور تاریخی را ادامه دهیم تا امروز تمدنی در شأن مکتب اسلام، در مقابل تمدن غربی داشته باشیم. در اروپا در آن زمان دکارت شروع به کار کرد و نظرات فرانسیس بیکن را به صورت تئوریک و به شکل علمی در آورد ولی ما ملاصدرا را در همان زمان تبعید کردیم.
در زمانی که تمدن جدید در غرب شروع شد، در شرق نیز در عرض آن تمدن، زمینهی ظهور یک تمدن با نگاهی دیگر به عالم و آدم فراهم گشت، تحجر از یک طرف و توطئهی مستشرقین که به دربار صفوی رفت
1) - به سخنرانی حجتالاسلام و المسلمین آقای دکتر رهدار در دورهی آموزشی طرح ولایت در دانشگاههای استان آذربایجان غربی رجوع شود.
2) - مقام معظم رهبری میفرمایند: «اینجانب بر خلاف کسانی که صفویه را در چشمها ضد ارزش کردند، تأکید میکنم که صفویه بزرگترین حق را به دانش فقاهت و کلام شیعی دارند، زیرا آنها بودند که راه را باز کردند و علمای شیعه را در این سطح پرورش دادند». در دیدار اعضای شورای عالی کنگره بزرگداشت علامه مقدس اردبیلی در تاریخ30/۳/1357.
و آمد داشتند، از طرف دیگر، امکان ظهور آن تمدن را از ما گرفت. در حالیکه از آثار ملاصدرا بهخوبی برمیآید که کاملاً زمینهی ایجاد تمدنی بسیار ارزشمند فراهم بوده است.
با توجه به تجربهی گذشتهی تاریخ خود باید به فکر فرو رویم که برای تحقق یک آرمان باید در صدد ایجاد زیرساختهای فکری و فرهنگی لازم آن باشیم وگرنه زندگی، تکرار شب و روز بیآینده و بریده از گذشته میشود و عملاً مسائل و مشکلات خود را چنانکه باید در نمییابیم و کارهای فکری و فرهنگی را سهل میپنداریم و متوجه نمیشویم هر کار و فکری را باید با مقدمات لازم در یک جامعه به ظهور آورد و تاریخ ظهور آن را فراهم نمود. همینطور که اگر کسی نگران عدم رعایت احکام شریعت است باید بکوشد شرایطی فراهم شود که در آن شرایط حقپرستی، قلبی شود. در سایر امور فکری و فرهنگی نیز باید فکری خاص که نظر به «وجود» دارد ظهور کند.
با ظهور انقلاب اسلامی، طلیعهی جبران عقبافتادگی فکری، ظهور کرده و انقلاب اسلامی در قامت یک تمدن در عرض تمدن غربی، در حال قدکشیدن میباشد و عصبانیت غرب نیز از همین جهت است که انقلاب اسلامی برای ادامهی خود ادعای تمدنی دیگر با رویکردی دیگر دارد. عصبانیت غرب از ما به جهت آن است که ما به عنوان یک کشور با آنها مذاکره نمیکنیم بلکه بهعنوان یک تمدن با ساختارهای فرهنگی مخصوص به خود با آنها وارد مذاکره شدهایم؛ و شکستن شیشهی عمر
تمدن غربی در همین یک کلمه نهفته است که آن تمدن به عنوان یک تمدن جهانیِ تمامیتخواه پذیرفته نشود.
دنیا چه بخواهد و چه نخواهد فرآیند تمدن اسلامی با ظهور انقلاب اسلامی و گشودهشدن راه رجوع به خدا به صورتی حضوری، شروع شده است و از آنجایی که ظهور یک تمدن تا رسیدن به اهدافش چندین دهه طول میکشد ما نباید به دنبال نتیجهی سریع باشیم. با توجه به جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی است که معتقدیم این انقلاب حتماً به تمدن اسلامی منتهی میشود و بیحساب نیست که مقام معظم رهبری«حفظهاللّه» میفرمایند: «ما میتوانیم تمدن نوین اسلامی را بر پا کنیم و دنیایی بسازیم که سرشار باشد از معنویت که با کمک اسلام و هدایت معنوی راه برود و به توفیق الهی هم عملی میشود».(1)مشروط به اینکه از خود بپرسیم زیرساختهای فکری و فرهنگی در تاریخ امروزِ ما کدام است که باید آن زیرساختها را به صورتی بالفعل به صحنه آوریم و به آنها رجوع کنیم؟
اگر در بارهی رنسانس در غرب مطالعه کنید متوجه خواهید شد فرآیند شروع آن تا ظهور آن تمدن کمتر از 200 سال نبوده است. این را بدین جهت عرض میکنم تا بتوانیم بفهمیم فرآیند ظهور تمدن اسلامی اگرچه با موانع طولانی در دورهی قاجار و پهلوی همراه بوده است، ولی متوقف نشده است. ملاصدرا با طرح حکمت متعالیه در عرض فلسفهی دکارت، در تحقق تمدنی که باید از غرب عبور کند، موضوعِ رجوع به وجود و اصالت وجود را مطرح میکند؛ و حضرت امام با حیرت از عظمت این
1) - در تاریخ 19/9/92.
تفکر میفرمایند: «و ما ادراک ماالملاصدرا». در کتاب «سلوک ذیل شخصیت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه»» تا حدّی روشن شده چرا حضرت امام میفرمایند «و ما ادراک ما الملاصدرا» و ریشهی این حیرت از کجاست؟(1)
شما ابتدا باید از عالَمی که با رنسانس در غرب شروع شده تصور درستی داشته باشید تا روشن شود چگونه خداوند در آن زمان راه برونرفت از خطری را که غرب برای جهان بشری ایجاد کرده بود از طریق ملاصدرا به ما نشان داد. به نظر بنده اگر نسبت به تقدیری که خداوند در این قرن از طریق حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» برای ما مقدر کرده، درست فکر کنیم، به عظمت کار صدرالمتألهین و نقش تاریخی او پی میبریم که خداوند چگونه او را برای چنین روزی پرورانده است. در این راستا؛ هم به عظمت حضرت امام پی خواهید برد و هم به عظمت ملاصدرا.
1) - بنده گمان نمیکنم به یک معنا حکمت متعالیه ادامهی فلسفهی مشاء و اشراق باشد که در حالت متافیزیکی، «وجود» را در حجاب میبرند بلکه حکمت متعالیه اشراقی است بر قلب ملاصدرا جهت نظر به «وجود»، آنهم نه نظر به مفهوم وجود که متأسفانه بعد از ملاصدرا باز در مراکز رسمی فلسفه بدان پرداخته شد، بلکه نظر به وجودی که دارای شدت و ضعف است و حالت ظهور و خفاء دارد و از نگاه متافیزیکی رها شده و با این نوع نگاه به وجود است که میتوان تاریخ ظهور مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را مدّ نظر آورد و از تاریخ غیبتِ «وجود» به تاریخ ظهور «وجود» در جمال واسطهی فیض وارد شد و حیرت امام از ملاصدرا میتواند از این جهت باشد.
سلوک ذیل شخصیت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه»» آنگاه معنای خود را مینمایاند که بین ظلماتی که موجب به نتیجهنرسیدن اسلام و انقلاب میشود با گناهانی که تنها به فرد آسیب میرساند، تفاوت قائل شد. در حاکمیت روح غربی - به عنوان نگاهی که اسلام را به حجاب میبرد- نوع نگاه ما به عالم و آدم تغییر میکند و در این نگاه دیگر دین و شریعت الهی به عنوان امری فعّال در زندگی بشر تأثیرگذار نیست. تنها وقتی دین در امور فردی و بهخصوص در امور اجتماعی به عنوان امری فعال و تأثیرگذار ظاهر میشود که از نگاه غربی به خود و اجتماع آزاد شویم و جنبهی تمدنسازی اسلام را مدّ نظر قرار دهیم. راهکار رفع مشکلات در این رابطه فشارآوردن به خود و به دیگران نیست و اینکه گلهمند باشیم چرا افراد نصیحتپذیر نیستند و گمان کنیم اگر جوانان توصیهها و نصیحتها را بپذیرند مشکلات فکری و فرهنگی ما مرتفع میشود. تجربههای گذشته به ما گوشزد میکند برای نظر به حقیقتِ اسلام، لازم است روح دیگری حاکم شود، روحی که تنها با نظر به تمدن اسلامی متولد میشود و امروزه همهچیز خبر از آن میدهد که وقت ظهور تمدن اسلامی و تاریخِ شروع آن به صحنه آمده است. وقتی آن روح بر عزمهای ملت ما حاکم شد، همهی دستها و زبانها و فکرها به جای دیگری غیر از آنچه تمدن غربی مدّ نظرها قرار داده، میافتد. بنده وظیفه دارم متذکر شوم وقت ظهور آن روح فرا رسیده است، نگذارید مدرنیته به شما القاء کند که هنوز هم ادامهی تفکرِ لیبرال دموکراسی است.
با انقلاب اسلامی معلوم شد ملکوت خدا دیگر پدیدهای غریب و فرادستی نیست تا انسانها خویشتن را تنها در خواستههای ناچیز دنیایی جستجو کنند بلکه امام خمینی موجب شد تا انسان ساحت قدسی خود را دوباره بهدست آورد ولی نه در خانقاهها بلکه در تحول عظیمی که انقلاب اسلامی در این تاریخ به وجود آورد. راستی چرا انقلاب اسلامی زودتر به تاریخ ما نرسید تا زودتر از این امکان شکوفایی مییافتیم؟ و زودتر از این ماورای تفکر لیبرال دموکراسی، به مسائل خود میاندیشیدیم و راه مناسب تاریخ خود را مییافتیم؟
مشکل تفکر امثال آقای کدیور و آقای سروش دقیقاً در همینجا است که گمان کردهاند اوج بلوغ بشر همین تفکر لیبرالدموکراسی است و معتقدند هرکس باید خود را در تمدنی که با فکر لیبرالدموکراسی ظهور کرده، پیدا کند، و این نقطهی اصلی انفصال دو جریانی است که در کشور ما هست؛ یکی به تمدن اسلامی نظر دارد و رهنمودهای رهبری انقلاب را مدّ نظر قرار داده و دیگری کمال خود را در تمدن غربی جستجو میکند و عنوان تکنوکرات عنوان مناسبی برای این طرز فکر است. حتی میتوان گفت آقای سید حسین نصر و امثال ایشان هم با اینکه بر حکمت خالده تأکید دارند و از جهتی غرب را نفی میکنند، آنطور که شایسته است با رویکرد به تمدن اسلامی غرب را نفی نمیکنند، بلکه اکثراً راهکار زندگی دینی ذیل غرب را در نظر دارند و با طرح حکمت خالده یک نوع سلوک فردی را مدّ نظر افراد قرار میدهند، هر چند تمدن دینی را بر تمدن غربی ترجیح میدهند. در حالیکه انقلاب اسلامی با مبنای فرهنگ مهدوی، نظر
به تمدنی دارد که ماهیتاً غیر از تمدن غربی است. احترامی که آقای نصر به حضرت امام میگذارد، احترام به یک شخص قدسی است که میتواند از نظر شخصیت مورد احترام باشد. از این بحثها نمیخواهم نفی تفکر آقای نصر و یا نفی آثار ایشان را که در جهت نقد غرب زحمت کشیدهاند، نتیجه بگیرم. در جای دیگر باید روشن شود که اگر توانستیم جایگاه تمدن اسلامی را نشان دهیم و تصور درستی از آن ارائه دهیم، جایگاه بسیاری از افراد و اندیشههای آنها در آنجا روشن میشود و فکر میکنم تمدن اسلامی آن اندازه وسعت دارد که در راستای اهداف خود، بسیاری از این افراد خود را متعلق به آن بدانند. بنده مکرراً به رفقا عرض کردهام بگویید کجا میخواهید بروید تا بگویم جای هرکسی نسبت به آن هدفی که در نظر دارد، کجاست. در حال حاضر مشکل ما این است که هنوز معلوم نیست کجا میخواهیم برویم به همین جهت در تعیین جایگاه افراد و اندیشه های آنها دچار اشتباه میشویم و ممکن است افرادی که خودی هستند، غیر خودی بگیریم و آنهایی که خودی نیستند را خودی به حساب آوریم.
با در میانآوردن نقش عالم ملکوت در عالم ناسوت، فرآیند تمدن اسلامی شروع شده است؛ به عنوان نمونه حداقل 400 سال است تحت تأثیر رنسانس گفتهاند بناست بشر بر اساس مدیریت ناسوتی و دنیایی زندگی کند و مسائل سیاسی و اقتصادی و تربیتی خود را حل کند و عملاً
با این مبنا اراده کرده است خواسته یا ناخواسته بشر در جامعه، خدایی کند و دین، تنها یک امر فردی و شخصی شود. ولی یکمرتبه ملاحظه میکنید پس از 400 سال که مدرنیته گمان داشت همهی افکار بشر را در اختیار دارد، جریانی، بهخصوص در کشورهای اسلامی ظهور کرده که حرف اصلیاش آن است که خدا باید در امور سیاسی جامعه حاکم باشد و از این جهت مطمئن باشید این درگیری یک درگیری اساسی است که بین ما و غرب ظهور کرده است. و این منحصر به ایران و انقلاب اسلامی نیست، بلکه با همهی تفاوتهایی که در کشورهای مختلف به چشم میخورد این تحولی است که نهتنها تا کشورهای شمال آفریقا بلکه تا عمق کشورهای غربی جلو خواهد رفت، زیرا نگاه دیگری به میان آمده، هرچند باید متوجه بود این یک فرآیند است و به مرور به شکلهای مختلف جای خود را در تاریخ باز میکند.
هگل معتقد به تاریخ و حضور افراد و افکار مخصوص در تاریخ خاص خودشان است، البته به نحوهای خاص از حضورِ روح کلی.(1)
آنطور که بنده و شما اعتقاد داریم حضرت حق مطابق شرایط خاص، مقدّرات خاصی را اراده میکند. مارکس هم تحت تأثیر هگل برای تاریخ نقش
1) - هگل در کتاب «پدیدارشناسی روح» نشان میدهد که عقل وقتی میتواند واقعی باشد که به صورت جوهرِ جمعی یک جامعهی واقعی درآید که در نتیجه موجب پیدایش صورت جدیدی از آگاهی طبیعی میگردد که هگل آن را روح مینامد. (به کتاب «هگل» از دکتر علی اصغر مصلح، صفحهی 136 تا 142 رجوع شود).
قائل است با این تفاوت که اصالت را به اقتصاد میدهد و دورههای متفاوت تولید را عامل حرکتِ تاریخ میداند.
در هر حال نباید از این نکته غفلت کرد که هر تاریخی بنا به مشیت الهی اقتضای ظهور تقدیری را دارد و ملاحظه میفرمایید که امروز عملاً نگاهها به حضور خداوند است و اینکه حاکمیتها باید به وسیلهی آموزههای دینی ادامه پیدا کنند و به یک اعتبار خدا به تاریخ ما برگشته است. نیچه که در آن زمان به معنای خاص خودش گفت «خدا مرده است» اگر امروز بود به سخن دیگری معتقد میشد، حتماً میدانیم منظور نیچه آن خدایی نیست که شما وجودش را در کتابهای درسی اثبات میکنید، منظورش این است که حضور خدا در مناسباتِ بین افراد از بین رفته است. حرف او بهخصوص نسبت به فرهنگ غرب، صحیح است و عرض بنده این است که امروز با در میانآوردن نقش عالم ملکوت در عالم ناسوت، فرآیند تمدن اسلامی و حضور خدا در مناسبات بشر شروع شده است. در این راستا میتوان گفت اگر انسانها در این شرایط، معنای سلوکِ انسان از ناسوت به ملکوت را نفهمند، جایگاه تاریخی حجابهایی را که جامعه را از تحقق تمدن اسلامی محروم میکنند، نمیفهمند و به زیرساختهای فکری و فرهنگی که باید تقدیر الهی را در این تاریخ ظهور دهند فکر نخواهند کرد تا آن را بیابند.
درست است که وقتی به ارادهی انسانهایی که در مقابل مشیت الهی سربرکشیدهاند نظر کنیم متوجه میشویم رسیدن به جامعهی مطلوب دشوارتر از آن است که در ابتدای امر گمان میشد ولی این بدین معنی
نیست که برای شکوفایی خود و جامعه راه حلّ دیگری هست بلکه میفهمیم خداوند از ما پایداری و مقاومتِ بیشتری را انتظار دارد و میخواهد تاریخی را به ظهور برسانیم که اندیشههای ژرف بناست در آن ظهور کند.
بنده نگران یأسی هستم که ممکن است در شما ایجاد شود و از خود بپرسید چرا با تحقق انقلاب اسلامی و تأکید بر آموزههای اسلام کار جلو نمیرود، در حالیکه باید متوجه شد خداوند با ظهور انقلاب اسلامی و وجود حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» راهی را در جلو ما گذاشته است که باید آن را شروع کنیم. گفت:
صدانداختی تیر و هر صد خطاست
اگر هوشمندی یک انداز و راست
وقتی رویکردها به سوی توحید بود و جامعه در این راستا به تحقق تمدن اسلامی نظر کرد، مطمئن باشید کارها بهشدت جلو میرود زیرا در آن صورت اهداف برای همه مشخص است و هرکس جای خود را نسبت به جامعهی آرمانی که مدّ نظر دارد مشخص میکند، هرچند امروز هنوز خود را برای آن فضا آماده نکرده باشد، ولی میداند آن جامعهای را که میخواهد و در آن فضا بهتر میتواند زندگی کند، تمدن اسلامی است. شما در انواع انتخاباتی که در کشور ما واقع میشود ملاحظه میکنید چگونه بعضیها از یک طرف دستورات مذهبی را در ظاهر رعایت نمیکنند ولی از آنطرف میگویند از اروپا آمدهایم تا به دستور مقام
معظم رهبری در انتخابات شرکت کنیم؛ اینها خود را عضوی از اعضای انقلاب اسلامی میدانند و حاضر نیستند بپذیرند بیرون از انقلاب هستند، هرچند خود را از بعضی جهات هنوز آماده نکردهاند که مطابق آرمانهای جامعهی اسلامی عمل کنند، ولی آرمانشان همان آرمانهای نظام اسلامی و تمدن اسلامی است، با رویکردی که آن تمدن به سوی توحید دارد. عرض بنده آن است که شناخت چنین تاریخی بسیار مهم است وگرنه در کلاف سر درگم انواع تضادها هلاک میشویم، باید بر روی رویکرد توحیدی جهان بیش از این فکر کرد. از آنجایی که هر زمانهای مسائل خاص خود را دارد، متفکران بزرگ با توجه به آن مسائل متوجهی مشیت الهی در آن زمانه میشوند و راه حلی ارائه میکنند که جوابگویی به همهی مسائل آن زمانه در آن راهِ حل میگنجد؛ از این لحاظ میگوییم هر زمانی متفکر و فکر زمانهی خود را میطلبد بدون آنکه از افقی که متفکران گذشته گشودهاند روی برگردانیم.
این روایت را همهی عزیزان شنیدهاند که حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «اَلْعَالِمُ بِزَمَانِهِ لَا تَهْجُمُ عَلَیْهِ اللَّوَابِسُ»(1)آن کس که نسبت به زمانهی خود دانا است، گرفتار امور اشتباهانگیز نمیشود. حضرت در این روایت میخواهند ما را متوجه این امر مهم بکنند که اگر تحلیل درستی از آنچه در زمانه میگذرد داشته باشید با بروز و ظهور حوادثِ غیر عادی غافلگیر نمیشوید و میدانید امور در چه مسیری در حال حرکت است. همچنانکه علی علیه السلام میفرمایند: «إِنَّ مَنْ عَرَفَ الْأَیَّامَ لَمْ یَغْفُلْ عَنِ
1) - الکافی، ج1، ص 27.
الِاسْتِعْدَادِ»(1)آنکس که زمان را میشناسد، از حوادث و رویدادهای آن غافل نمیشود. باز آن حضرت در جای دیگر میفرمایند: «أَعْرَفُ النَّاسِ بِالزَّمَانِ مَنْ لَمْ یَتَعَجَّبْ مِنْ أَحْدَاثِه»(2)آگاهترین مردم به زمان، کسی است که از تحولات آن به شگفت نیاید و به خوبی متوجه مسیر و نهایت هر حادثهای باشد. وقتی انسان از تحولات زمانه به شگفت نمیآید که متوجه است اقتضای آن زمان و آن شرایط چنین است که با انواع حجابها روبهرو شود و همچنان به جلو حرکت کند و لذا بر اساس شرایطی که در تاریخِ او واقع شده برنامهریزی میکند و جایگاه خود را نسبت به آرمانهایی که دارد تنظیم مینماید. اگر انسان بفهمد در چه زمانهای قرار دارد نهتنها از ظهور حوادث خسته نمیشود بلکه برای برخورد با آنها برنامه دارد و میداند این نوع حوادث نشانهی حضور تاریخی انقلابی است که باید با تقابل با آن موانع، حضور خود را در عالم استحکام بخشد، همانطور که دفاع مقدس هشتسالهی ما جایگاه انقلاب اسلامی را در عالم تثبیت کرد و حضرت امام فرمودند جنگ هشتساله ریشههای انقلاب را محکم کرد. در قرآن هست که عدهای از مؤمنین در صدر اسلام وقتی با احزاب، که عبارت بودند از مجموعهی جریانهای کفرِ جزیرة العرب، روبهرو شدند، خود را باختند؛ «وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا»(احزاب/10) به خداوند گمانهای ناروا بردند که نکند بهکلّی با این محاصرهای که پیش آمده دشمن بر ما پیروز شود، چون جایگاه
تاریخی اسلام را نمیشناختند و تحلیل درستی از تقابل جبههی کفر با جبههی توحید نداشتند. ولی قرآن در وصف عدهای دیگر میفرماید: «وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ قالُوا هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ ما زادَهُمْ إِلاَّ إیماناً وَ تَسْلیما» (احزاب/ 22) و چون مؤمنان لشکر احزاب را دیدند گفتند: «این همانی است که خدا و رسولش به ما وعده داده، و خدا و رسولش راست گفتهاند!» و این موضوع جز بر ایمان و تسلیم آنان نیفزود. چون اینها تحلیل درستی از زمانهی خود و مشیت الهی داشتند.
نمونهیکسانیکه موضوعات را درست تحلیل میکنند، مقاممعظم رهبری«حفظهاللّه» است و در همین رابطه متوجه هستید که ایشان برای هر حادثهای برنامه دارند. هر حادثهای که در این تاریخ رخ دهد لایههای وجودی دارد که ممکن است از منظر ما پنهان باشد ولی همهی آن حوادث طی تقدیری واقع میشود. در حالیکه تقدیر الهی یک ارادهی «وجودی» است. به واژهی «وجودی» دقت بفرمایید؛ «وجود» خود را از طریق مظاهر و حوادث ظاهر میکند ولی خودش به صورت حوادث ظاهر نمیشود، همهچیز به سبب او ظاهر و حادث میشود اما خودش در ساحتی دیگر حاضر است. میدانید این دیوارِ روبهرو وجود دارد اما چطور میخواهید به خودِ وجود رجوع کنید، نمیتوان از همان ساحتی که پدیده را میبینید، با «وجود» روبهرو شوید. باید از خود بپرسید چه رویکردی باید داشته باشیم تا جنبهی وجودی پدیدهها را احساس کنیم؟ این شبیه نور است که نمیتوانید آنطور که دیوار را میبینید، نور را ببینید، ولی با
خودتان و از طریق نفسِ ناطقهتان وجود نور را احساس میکنید بدون آنکه بتوانید به آن اشاره نمایید. بنده معتقدم معرفت نفس برای به فعلیتآوردن احساسی که انسان «وجود» را احساس کند، شروع خوبی است زیرا در معرفت نفس با وجودِ خودتان روبه رو میشوید، به شرطی که آن را تبدیل به یک مفهوم نکنید. معرفت نفس یک کار انتزاعی نیست، یک عمل عرفانی است. وقتی بعضی از رفقاء از حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» پرسیده بودند عرفان را از کجا شروع کنیم؟ فرموده بودند: جلد هشتم و نهم اسفار را بخوانید، با همان روحی که اسفار دارد؛ زیرا روح اسفار در این دو جلد شدیداً عرفانی است و به همان معنایی که حکمت متعالیه مدّ نظر دارد عقل و قلب را جمع میکند. به همین جهت باید سعی کرد اسفار در همان فضای حکمت متعالیه در حوزههای علمیه تدریس شود تا جنبهی انتزاعی صِرف، بر نگاه وجودی آن غلبه نکند. با احساس «وجود»، تقدیری را که در آن قرار داریم احساس میکنیم و جایگاه انقلاب اسلامی و جایگاه تاریخی موانع انقلاب برایمان معلوم میشود.
عرض شد هر حادثهای در تاریخ لایههای «وجودی» دارد که از منظر ما پنهان است، اگر بخواهیم در تاریخی که در زمان ما شروع شده حاضر شویم باید جایگاه تاریخی حادثهها را درک کنیم و موانع حضور در تاریخ را نیز بشناسیم وگرنه مرعوب جبههی مخالف میشویم و به
شکوفایی لازم دست نمییابیم در حالیکه شرایط شکوفایی فراهم است. بعضی از دوستداران انقلاب - در عین علاقمندی به انقلاب و اهداف آن - تاریخ خودشان را گم میکنند، طلبهها خصوصاً باید مواظب باشند حضور تاریخی خود را در شرایطی که هستند گم نکنند، وگرنه دچار همان نوع گرفتاریهایی میشوند که برای امثال آقای سروش پیش آمد. امثال آقای سروش نتوانستند بفهمند تاریخ جدیدی و پیرو آن حیات جدیدی پیش آمده و نباید انقلاب اسلامی را در متن مدرنیسم قرائت کرد. این آقایان علاوه بر اینکه دین را به ذوق مدرنیسم یک حالِ شخصی میدانند که لازم نیست از طرف خدا باشد، معتقدند میتوان در فضای لیبرال دموکراسی، دینداری کرد. انقلاب اسلامی آمده است بگوید این ممکن نیست. زیرا حضرت حق در ذیل شریعت الهی، در هر عصر و زمانی با مشیتی خاص ظهور میکند و مسیر ارتباط با خداوند با نظر به مشیتی که در آن عصر ظهور کرده است ممکن است و کمالات هرکس با رجوع به خدا از طریق ارادهها و مشیتهایش به فعلیت میرسد. اساساً هر کس در ذیل تاریخی که ارادهی الهی برای او رقم زدهاست میتواند آنچه را به عنوان استعداد در درون دارد به صورت بالفعل به ظهور رساند و تنها در این رابطه عناصر تشکیلدهندهی یک ملت، دارای سازگاری کاملی خواهند بود و هرگز نمیتوان عناصر تشکیلدهندهی یک قوم را با عناصر تشکیلدهندهی قوم دیگری جابجا کرد و گمان کنیم میشود انقلاب اسلامی، راههای برآوردن اهداف خود را در غرب جستجو کند. این آن اشتباه بزرگی است که امثال دکتر سروش و ملیمذهبیها دارند.
اگر تعریف درستی از تمدن اسلامی داشته باشیم با بسیاری از افرادی که غرب را نپذیرفتهاند نهتنها رقابتی نخواهیم داشت، بلکه نسبت به همدیگر به سوی همزبانی قدم برمیداریم، در این حالت است که جایگاه افراد و افکاری که حجاب انقلاب هستند نیز مشخص میشود، زیرا تنها تقابل انقلاب اسلامی با افرادی است که حجاب انقلاب اسلامی هستند، اینها فرق میکنند با آنهایی که آرمانشهرشان تمدن اسلامی نیست ولی در تقابل با انقلاب اسلامی هم نیستند و ممکن است در نهایت به فضایی که انقلاب اسلامی ایجاد میکند رجوع نمایند. خلاصه وقتی نسبتها تغییر کرد و با نظر به تمدن اسلامی نسبتها تعریف شد، همهچیز عوض میشود.
در زیارات، بهخصوص در زیارت جامعه در محضر ائمهی معصومین علیهم السلام عرضه میدارید: «بِأَبِی أَنْتُمْ وَ أُمِّی وَ أَهْلِی وَ مَالِی وَ أُسْرَتِی» یعنی من میخواهم همهی نسبتهایی را که با بقیه دارم رها کنم و تنها نسبت خود را با شما اهلالبیت معنا کنم. خیلی فرق است که امام معصوم در منظرتان باشد و همهی نسبتهایتان را با امام معصوم معنا کنید، با اینکه نسبتهایی را برای خود در رابطه با بقیهی افراد و عناوین شکل دهید و خود را در رابطه با آنها معنا نمایید، در آن صورت هرگز نمیتوانیم در کنار امام معصوم ادعا کنیم: «إنِّی سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَکُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَکُم» زیرا برای خود شخصیتی جدا از شخصیت امام معصوم تعریف کردهایم و
در این رابطه دوست و دشمن ما عین دوست و دشمن اماممان نیست تا بتوانیم با دوستان آنها دوستی و با دشمنان آنها دشمنی کنیم.
معنای جملهی «إنِّی سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَکُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَکُم» در صحنهی کربلا آن بود که همهی اصحاب در ذیل وجود مقدس حضرت سیدالشهداء علیه السلام خود را یافته بودند و لذا عملاً همان دشمنی که میخواهد حضرت را شهید کند باید بفهمد آمده است آن اصحاب را نیز شهید نماید. یاران امام حسین علیه السلام در دستگاه سلوک دینی و در فرهنگ حبّ اهل البیت علیهم السلام نسبت خودشان را با حضرت به یگانگی تعیین کرده بودند و در همین رابطه شهدا و سرداران دفاع مقدس توانستند نسبت خود را با حضرت روح اللّه«رضواناللّهتعالیعلیه» معنا کنند و تاریخساز شوند.
روح هر ملتی در هر زمانی با ارادهی الهی در آن زمان پیوند دارد و اگر آن ملّت آمادگی لازم را از خود نشان دهد هر کاری از آنها سر میزند با ارادهی حضرت رب العالمین هماهنگ خواهد بود و نمودی از ارادهی الهی هستند. ملتها به میزانی که متوجه این امر باشند، نقش آفرین خواهند بود و موفق به ساخت جهانی معنوی و دینی خواهند شد که آیندهی تاریخ از آن جهان تغذیه میکند و از آن طریق بر آیندهی تاریخ فرمانروایی خواهند کرد.
انقلاب اسلامی بستر ظهور ارتباطها و نسبتهای جدیدی است. وقتی نسبتها برای حضور در تاریخ آینده تغییر کرد، وظایف ما شکل دیگری به خود میگیرد و روشهای قرب الهی نیز تغییر میکند، زیرا امروز نور توحید از منظر دیگری به صحنه آمده است و باید مطابق این شرایط که
متأثر از سیره و سنتی است که اهلالبیت علیهم السلام متذکر آن هستند، در صحنهی زندگی دینی حاضر شویم. بر این اساس همهی نهادهای فکری و فرهنگی بهخصوص حوزههای علمیه، باید خود را بازتعریف کنند تا تأثیر اسلام را در همهی عالم شاهد باشیم. از یک طرف این انقلاب اسلامی است که میتواند عالم را فتح کند و از طرف دیگر همهی امید باید به حوزههای علمیه باشد، در حالیکه هنوز حوزه نتوانسته است جای خود را در انقلاب اسلامی به طور کامل بازتعریف کند ولی بحمداللّه کار شروع شده است.
مقام معظم رهبری«حفظهاللّه» درصحبت خود با فرماندهان سپاه پس از آنکه روشن کردند هویت دشمنیها با انقلاب اسلامی از چه جنسی است و چون هویت انقلاب اسلامی «لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُون» است، حتماً انقلاب اسلامی آیندهی روشنی دارد، فرمودند: «نه به معنای یک دل خوشکنک، بلکه به معنای ملاحظهی همهی آنچه جلو چشم ما است...؛ البته این آینده زود باشد یا دیر باشد به دست شماست».(1)
حتماً مستحضرید همانطور که «وجود» دارای شدت و ضعف است، حقایق وجودی نیز مرتب ظهور و خفاء دارند مثل ظهور و خفای حاکمیت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف . گاهی به ظهور آن حضرت نزدیک میشویم و تجلیات نور وجود مقدس حضرت در جامعه احساس میگردد و گاهی ظهور به تعویق میافتد. امروز حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ؛ «سببُ الْمتصِل بَیْنَ
1) - سخنان مقام معظم رهبری در تاریخ 26/6/92.
الأرْضِ وَ السَّمَاء» هستند. حضرت باقر علیه السلام فرمودند چندین بار ممکن بود که ما صاحب امر بشویم و عالم را دست بگیریم، اما چون شیعیان نتوانستند زبانشان را حفظ کنند آن امر به تعویق افتاد(1).
ظهور و خفاء برای حقیقت مهدوی به آن شکل است که گاهی نور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با ظهور شدیدتری در عالم جاری میشود و گاهی آن نور در خفاء میرود تا إنشاءالله آن ظهورِ نهایی محقق شود. اگر شما رجوعِ وجودی به عالم نداشته باشید، این ظهور و خفا را نمی فهمید. این تعبیر آیت الله بهجت«رحمةاللّهعلیه» که چند سال گذشته فرمودند: ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را پیرمردها هم میبینند؛ راست بود و در همین رابطه ملت ما نور ظهور حضرت را یافتند، ولی متأسفانه دوباره آن نور در خفاء رفت. اگر ادبیات ظهور و خفای حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را بفهمیم متوجه میشویم آیتاللّه بهجت به خطا نرفتند.
عنایت فرمودید مقام معظم رهبری به فرماندهان سپاه فرمودند: «البته این آینده زود باشد یا دیر باشد، به دست شماست». تا جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی را نفهمیم این سخن مقام معظم رهبری را نمیفهمیم. انقلاب اسلامی ظهور یک حقیقت در این عالم است؛ آنهم ظهورِ وجودیِ حقیقت و تا شرایطِ پیشآمده درست شناخته نشود معنای سخن ایشان معلوم نمیشود. سؤال جدّی بنده این است که این نوع احساس که مقام معظم رهبری نسبت به آینده دارند، از چه جنسی است؟ از کجا یقین به پیروزی انقلاب اسلامی در آینده دارند؟ آیا میخواهند دل ما را خوش
1) - منتهیالآمال، ج 2، ص 486.
کنند؟ یا متوجهاند آنچه به نام انقلاب اسلامی در عالم واقع شده است، یک پدیده نیست بلکه حضور تقدیر الهی است که برای درک آن نیاز به احساسی داریم که «وجود» را در جمال ارادهی خاص الهی درک کند، در این حال متوجه حضور حقیقتی میشویم که در عالم طلوع کرده است و چون آن حقیقت «وجودی» است قابل اشاره نیست ولی قابل احساس هست، مثل آنکه خود را احساس میکنید. به «تن» میشود اشاره کرد، اما به «نفس ناطقه» نمیتوان اشاره کرد، چون نفس ناطقه یک حقیقت وجودی است. ما باید با نظر به «وجود» برسیم به جایی که إنشاءاللّه حقایقِ وجودی را احساس کنیم و در آن رابطه تقدیری را که در عالم جاری شده است احساس نماییم. شواهدی برای احساس چنین تقدیری جلو چشم ما هست، مثل ناکامیهای نظام استکباری در تقابلِ با نظام اسلامی. مگر شما برای احساس حضور خدا پس از آنکه آثار حضور او را مشاهده کردید، آماده نمیشوید که با جان خود یعنی با جنبهی وجودی خود، خدا را عبادت کنید؟ همین مسیر باید برای احساس تقدیر الهی در عالم طی شود. و علت تأکید بنده به مباحثی مثل معرفت نفس به همین جهت است که از این طریق راه احساسِ وجودی سایر حقایق نیز گشوده میشود.
اگر متوجه غلبهی مشیت الهی بر همهی قلمروهای حیات انسانها در طول تاریخ باشیم، در آن صورت مطالعهی تاریخ، مطالعهی نحوهی ظهور متفاوت مشیت خداوند در عالم است و راهی است برای خداشناسیِ غیر انتزاعی. به شرطی که تنها به شناخت جزئیات محدود نشویم و از شناخت امرِ والا یعنی سنتهای جاری در عالم، چشم پوشی نکنیم.
اگر انسان در مرتبهی احساس جزییات بماند به هیچ ادراک کلّیِ وجودی نمیرسد تا وارد عالم تفکر شود. آنچه اهمیت دارد تشخیص مصلحتهای بزرگ در هر تاریخی و نسبت آنها با ارادهی الهی است و اعمال انسانهای بزرگ مثل حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» بر همین اساس مورد توجه قرار میگیرد. این انسانها از پندارهای معمولی فراتر رفتهاند که میتوانند مصلحتهای بزرگ زمانهی خود را تشخیص دهند.
عرض شد سلسلهی قاجار و پهلوی مانع ادامهی تمدنی شدند که با سلسلهی صفوی شروع شد و به همین جهت ملاحظه میکنید چرا مقام معظم رهبری نسبت به سلسله قاجار انتقاد اساسی دارند. حضور قاجار و پهلوی در تاریخ ما موجب شد تا ما هنوز هم نتوانیم به آن حالتی برگردیم که با سلسلهی صفویه شروع شد، در آن فضا، رویکردی از عزمِ تفکرِ تمدنسازی شیعه به صحنه آمد و ما در آن فضا داشتیم به تمدنی رجوع میکردیم که مطلوب اهلالبیت علیهم السلام بود. آقای دکتر شریعتی موضوع تشیع صفوی و تشیع علوی را در فضایی بیرون از تاریخ مطرح میکند، اگر ایشان نگاه تمدنی به صحنه میانداخت نظر دیگری داشت. ایشان شاه عباس و دربار را نگاه کرده است، در حالیکه شاه عباس نسبت به ارادهای که در آن تاریخ به صحنه آمده بود چیزی نبود، و علمای ما با بصیرتِ تاریخی که داشتند بهخوبی نظر آقای دکتر شریعتی را نقد کردند. بنده و امثال بنده آن روز نفهمیدیم علماء از چه زاویهای سخن آقای دکتر شریعتی را نقد میکنند. آنها آن روحی را که در آن تاریخ ظهور کرد تأیید میکنند، نه شخص شاه عباس را. روحی حاکم بود که این روح را
شیخ بهائیها تشخیص دادند. مثل امروز که عدهای متوجه نیستند چه جریانی از طریق انقلاب اسلامی در تاریخ در حال وقوع است. از این لحاظ که شما امروز باز به ملاصدرا نظر دارید ادامهی صفویهای هستید که در آن تاریخ با رویکرد تمدنی به صحنه آمد و آثار آن رویکرد را نهتنها در شهر اصفهان بلکه در همهی نقاط کشور ملاحظه میکنید. حکمت متعالیه حاصل نبوغ ملاصدرا و اساتید بزرگ او چون میرداماد و شیخ بهائی و شرایط اجتماعی خاصی بود که در زمان ملاصدرا ظهور کرده بود و ملاصدرا نیز فلسفهی خود را حاصل یک تلاش جمعی و تاریخی در آن زمان میداند.
مسلّم حکمت متعالیه یک تفکر فردی از یک دانشمند اسلامی نیست، هرچند نبوغ و پشتکار ملاصدرا در تدوین حکمت متعالیه نقشی اساسی دارد ولی نمیتوان تأثیرات فضای تاریخی و اجتماعی و روندی که فلسفه و عرفان اسلامی در تاریخ خود داشته از یک طرف و تأسیس دولت شیعهی صفوی از طرف دیگر و حضور مستشرقینِ حسّیمسلک در دربار صفوی را از سومین طرف، نادیده گرفت. علامه طباطبایی و شهید مطهری و امثال این بزرگان نشان دادند نظام حکمت متعالیه استعدادهای زیادی جهت جوابگویی به پرسشهای دنیای معاصر دارد و بهترین نظام فکری جهت اسلامشناسی بهشمار میآید. قابلیتهای حکمت متعالیه اولاً: در نظامسازی آن است که یک منظومهی منسجم معرفتی است و دارای
زیرساختهای مشخصی مثل اصالت وجود و تشکیک وجود است. ثانیاً: قابلیت آن در وسعت و گستردگی آن است و امکان آن هست که به عنوان یک دستگاه فکری بسیار گسترده و عظیم مطرح شود، گستردگی نظام حکمت متعالیه ملاصدرا را با مسائل فرهنگی جامعه و تمدنی مرتبط میسازد، بهخصوص در موضوع انسانشناسی و معرفت نفس قابلیتهای فراوانی در مواجهه با پرسشهای روزگاران دارد. و ثالثاً: توانا در ایجاد زبان خاصی است که آن ظرفیت ارائهی مفاهیم خود را بدون بیان واژههای پیچیده دارا میباشد و همین امر موجب شد تا حکمت صدرایی به جامعه کشیده شود و از قلمرو افراد خاص خارج گردد و رابعاً: به مواریث فکری ما در گذشته نظر دارد اما با تحول عظیمی که از مفهوم «وجود»، به حقیقت «وجود» نظر انداخته شد تا سرمایهای فکری برای آیندهی جهان اسلام باشد.
برای درک درست جایگاه تاریخی خود و فهم حضور تمدنی که از جهتی با صفویه شروع شده لازم است حکمت متعالیه را با دقت مدّ نظر قرار دهیم. عنایت دارید که عرفان صدرایی شدیداً عقلانی است، اگرچه او کشف و شهود را به لحاظ مرتبهی فهم و ادراک از درک عقلانی بالاتر میداند اما از لحاظ میزان سنجش و تفکیکِ درست از نادرست، عقل را مقدم میشمارد. ملاصدرا معتقد است در جامعهای که در کنار الهیات و اخلاقیات، ریاضیات و طبیعیات و همچنین فنون و صنایع و هنرها و یا به تعبیر او صنایع لطیفه، رواج داشته باشد و اهل آن جامعه به تعلیم و تعلّم آنها اهتمام داشته باشند، عشقها پاکتر هستند و کمتر دچار آلودگی
میشوند. در این راستا از نظر ملاصدرا بین عشق و به کمالرسیدن انسان و بین مجموعهی علوم و فنون و هنر از یکسو و زیباییشناسی در عشق از سوی دیگر رابطهای وجود دارد و از همین جا است که ملاصدرا در راستای تمدنی که باید مدّ نظر باشد، ضرورت پرداختن به همهی علوم و فنون و هنرها را برای ایجاد بیشترین زمینهی رستگاری و نجات در یک جامعه تبیین و تحلیل میکند و لذا لازم است جهت نگاه صحیح به تمدنی که در پیش رو باید داشته باشیم با حوصلهی بیشتری به موضوع عشق و زیبایی که ملاصدرا مطرح میکند بپردازیم.
در رابطه با زیرساختهای فکری تمدن اسلامی و تفاوت آن با تمدنهای غیر الهی به عنوان نمونه نگاه ملاصدرا را نسبت به عشق، مدّ نظر عزیزان قرار خواهم داد. ملاصدرا عشق انسانی را به دو نوعِ حقیقی و مجازی تقسیم میکند. متعلق عشق حقیقی را خداوند و صفات و اسماء و افعال الهی میداند و بر این اساس عشق حقیقی دارای مراتبی است که از محبت افعالُ اللّه شروع میشود و به محبت اسماءُ اللّه و بالاخره به ذاتُ اللّه میانجامد. اما عشق مجازیِ انسانها نیز به دو نوع تقسیم میشود: یکی عشق مجازیِ حیوانی و دیگری عشق مجازیِ انسانی. از نظر ملاصدرا نقش و جایگاه علوم و فنون و آداب حسنه و انواع هنرهای زیبا، در تفاوت بین مبدأ عشق مجازی و مبدأ عشق حقیقی نمایان میشود. عشق مجازی حیوانی ریشه در غریزهی شهوانی جنسی دارد و مبدأ آن لذاتی است که
بین انسان و حیوان مشترک است و متعلَق این نوع عشق، ظاهر معشوق و اعضاء بدنی او است و آن از مقتضیات نفس امّارهی انسان میباشد و در این حال قوای عقلانی انسان تحت استیلای قوای حیوانی او قرار میگیرند و در نتیجه خیال و وَهم بر عقل او سلطه مییابند. اما مبدأ و ریشهی عشق مجازیِ انسانی، در گوهر حقیقت انسانی نهفته است و نه در نفس امّارهی او و متعلق چنین عشقی شمائل معشوق است و لازم نیست که معشوق، تنها انسان باشد، بلکه از مظاهر طبیعی، شامل معشوق میشوند تا معماریهای زیبا. به تعبیر ملاصدرا: «وَ یکونَ اکثر اعجابه بشمائل المعشوق» و بیشترین عامل جذبهی عاشق به جهت شمائل معشوق است. در این عشق قوای حیوانی و شهوانی در استخدام قوای عقلانی قرار دارند و عقل بر وَهم غلبه دارد و زیباییهای شمائلی در مقابل زیباییهای شکلی و ظاهری است و عاملی میشود برای خلق زیباییهایی که یک تمدن به آن نیاز دارد و شما با آثار آن در شهر اصفهان در هر کوی و برزن روبهرو هستید.
از نظر ملاصدرا طلب لذایذ شهوانی و طلب زیباییهای شکلی و بدنی، باید در حدّ معمول و عادی باشد و نباید تشدید شود و به حدّ عشق که محبت مفرِط است برسد، زیرا از نظر ملاصدرا اکثر اینگونه عشقها، با فسق و فجور و حرص مقارن است. چنین عشقهایی باعث افراط در ارضای غریزهی جنسی میشوند و همینجا است که عشق یک بیماری مهلک و یک مرض خطرناک میگردد که بلای جان عاشق و معشوق خواهد شد. اما عشق به زیباییها که حسِ زیباییشناسی انسان را ارضاء کند و محبت شدید به زیباییهای ظاهری و باطنی را رقم زند، هرقدر هم
بر شدتش افزوده شود، جنبهی افراط و تفریط پیدا نمیکند و انسان را از مسیر تکاملی خود خارج نمیسازد. نگاه ملاصدرا به انواع هنرهای زیبا در اثر عشق به زیباییها است که در انسان پدید میآید. و اساساً غایت عشق چنین است که خداوند عشق به زیباییهای گوناگون ظاهری و شکلی و نیز باطنی و معنوی و کمالی را در انسانها به ودیعه نهاده تا جریان تعلیم و تعلّمِ این علوم و فنون و هنرها، جریانی برقرار، مستدام و پا برجا باشد.
بسیار جالب است که ملاصدرا از حدود چهارصد سال پیش این نکته را مطرح میکند که تعلیم و تربیت، فقط جنبهی فردی ندارد و جنبههای اجتماعی آن در سطح جامعه نیز باید مورد توجه قرار گیرند. میگوید در جوامعی که برای فضائل و کمالات علمی و فنی و هنری ارزش قائلاند و آنها را مورد تعلیم و تعلّم قرار میدهند، انسانها ظریفتر و لطیفتر و اخلاقیتر میشوند و بیشتر به زیباییها رو میآورند و عشق پیدا میکنند و در حقیقت زیباییهای شمائلی بیشتر از زیباییهای شکلی برایشان لذتبخش میشود که حاصل آن را در معماری دوران صفویه در اصفهان و یا مدرسهی خان در شیراز که محل تدریس ملاصدرا است، ملاحظه میکنید. در حقیقت، در چنین جوامعی، زیباییهای شمایلی درک میشوند و بیشتر به چشم میآیند و ویژگیهای ذهنی، قلبی، طبعی و روحی و نفسانی انسانهایی که در چنین جوامعی زندگی میکنند، از همهی جهات متعالی خواهد بود. بنابراین از نظر ملاصدرا علوم و فنون و هنرها ارزش ذاتی دارند و دستاوردهای خودشناسی و خداشناسی و زیباییشناسی انسانی و الهی را به ارمغان میآورند و سلامتی حیات فردی
و اجتماعی انسانها را تضمین میکنند و معنای تمدنسازی حکمت متعالیه از جهتی در این نگاه نهفته است و در افقی که ما در تمدن نوین اسلامی مدّ نظر داریم از این نگاه غافل نخواهیم بود.(1)
از نظر ملاصدرا و در راستای تحقق تمدنی که باید مدّ نظر باشد، اینکه انسان میتواند سازنده و صنعتگر باشد و دست به اکتشاف و اختراع بزند، همه ریشه در مقام خلیفةاللّهی انسان دارد. چون خلیفهی خدا روی زمین است و چون مظهر همهی اسماء جمال و جلال الهی است، این توانمندیهای علمی و صنعتی را داراست. در حقیقت انسانِ مخترع و همچنین انسان صنعتگر یا انسان فنی، جمال الهی را در افعالش به تجلی در میآورد و در آینهی حرفه یا صنعتی که دارد به ظهور میرساند. ملاصدرا میفرماید: «کل واحد من أفراد البشر ناقصا أو کاملا کان له نصیب من الخلافة بقدر حصة إنسانیة، لقوله تعالی: «هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ فِی الْأَرْضِ»، مشیرا إلی أن کل واحد من أفاضل البشر و أراذلهم خلیفة من خلفائه فی أرض الدنیا».(2)جانشینی و خلیفةاللهبودن انسان در حقیقت مظهریت انسان در همهی اسماء الهی است و به واسطهی همین مظهریت، او خلیفهی خداوند است در همهی آن تجلیات و تصرفات. اما
از آنجا که آن مظهریت و خلافت مراتب دارد، پس این تجلیات و تصرفات هم مراتبی دارند.(1)
حال در نظر بگیرید اگر با این نگاه آن تمدن که در دوران صفویه شروع شد ادامه پیدا میکرد چگونه با تمدن غربی که بر مبنای نفس امّاره ادامه یافت تفاوت ماهویِ خود را نشان میداد.
ما معتقدیم همانطور که اخلاقِ انسانی انسان مرآت اخلاق خداوند است صنایع و حِرَف انسان و اختراعات و ابتکارات او نیز اگر با اُنس با عالم عقل همراه باشد مرآت زیباییهای صنایع الهی است و اگر در انسان توانایی اکتشاف و اختراع نمیبود و انسان قدرت ساخت و ساز و صنعتگری نداشت، در مقام خلیفة اللّهی قرار نمیگرفت و اسمهایی چون صانع، خالق، مُبدع، کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فی شَأْن، و ... که از اسمای حسنای الهی بهشمار میآیند، در انسان مظهری پیدا نمیکرد. این یک نگاه کاملاً مثبت به علوم و صنایع و فنون و حرفهها است که ملاصدرا آن را بر اساس مبانی فلسفی و عرفانی خود پرورانده و از آن به عنوان بُعدی از ابعاد حکمت متعالیه در کتاب اسرارالآیات و نیز جلد هفتم اسفار، پردهبرداری کرده است و راز تأکید و نظر حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» به ملاصدرا را باید در این وجوه نیز جستجو کرد.
جامعهی بهشدت عوامزده و خرافی و علمایی که دارای مسلک اخباریگری بودند و تفسیری جمودگرایانه و قشریمآبانه از دین را حاکم کرده بودند، عرصه را بر ملاصدرا سخت تنگ کرده و مجال تأثیرگذاری را از او گرفته بودند با اینهمه او در آن شرایطِ بسیار سخت، در همان
1) - همان
مدت محدودی که مجال مدیریت یک مدرسهی علمیه را پیدا کرد، برای مبارزه با چنین فضایی، علاوه بر علوم نقلی و عقلی، علوم ریاضی و طبیعی و پزشکی را در برنامهریزی درسی مدرسه گنجاند و سعی کرد به آن صورت، نظامسازی را شروع کند.
ملاصدرا به ما میگوید اینهمه اصرار و تأکید من بر فلسفه و حکمت و معرفتشناسی فلسفی و پرداختن به مبانی نظری و عقلانی وجودشناسی، به این جهت است که انسانها دچار نارساییهای فکری نشوند. از نظر حکمت متعالیه؛ غربِ امروز، اگرچه از جهت علوم تجربی و فلسفههای علمی پیشرفت قابل توجهی کرده اما از جهت وجودشناسی بسیار عقب مانده است.
اینکه هنرها در فرهنگ غرب اسباب فساد شدهاند و به جای اینکه به قول ملاصدرا؛ زمینهساز عشقهای مجازی انسانی گردند، باعث گسترش عشقهای مجازی حیوانی شدهاند و اساس نظام خانواده را دچار بحران نمودهاند، به جهت غفلت از «وجود» و بریدگی هنر از انکشافی است که هنرمند باید در رابطه با وجود ظهور دهد. این راه حلی است که انقلاب اسلامی از طریق حکمت متعالیه از چهار قرن پیش برای شروع فرآیند تمدن اسلامی، فراروی خود دارد و تحلیل کاملاً مثبتی از فرایند گسترش علوم و صنعت در راستای مقام خلیفة اللهی انسان است، به طوری که علوم و صنعت مظهر استعدادهای نهفتهی طبیعت خواهند بود که تنها به تبع تفکری دیگر، ماوراء نگاه غربی، به ظهور میآیند، آنگاه که «وجود»، ماوراء نگاه مفهومی به آن، برای بشر طلوع کند و اشارهاش به امور قدسی
باشد. در این حال در مقایسه با چنین تمدنی همهی تمدنها قدرت خود را از دست خواهند داد.
ملاصدرا، یک فیلسوف بحرانشناس در زمانهی خود بود و حجاب تحقق تمدن اسلامی را بهخوبی میشناخت و بسیار گویا و رسا، بدون محافظهکاری در کتابهای «سه اصل» و «کسر الاصنام الجاهلیة» به زبان فارسی سلیس به گوش همگان رساند و به مردم هشدار داد صید عدهای نشوند که از فهم زمانه محروماند، زیرا تمدنی شروع شده که تحقق آن نیاز به تفکر دارد و آنهم تفکری که عقل و قلب را به میدان بیاورد، یعنی تفکری که حکمت متعالیه نشان داد، هرچند آن زمان فریادش را جدّی نگرفتند.(1)
در راستای ایجاد زیرساختهای فکری و فرهنگی در این زمان در کنار تفکر صدرایی ما نیاز به سیرهای در این تاریخ داریم که مظهر اراده و تقدیر الهی در این زمان است و در کتاب «سلوک ذیل شخصیت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه»»، بحثی تحت عنوان سلوک ذیل شخصیت اشراقی و نظامساز امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» به میان آمده است.(2)در این عنوان یک موضوع اعتقادی نهفته است مبنی بر اینکه شخصیت امام، اندیشهی
منسجمی است که اگر ما آن را به همدیگر متذکر شویم، در عالَم آن اندیشه و آن شخصیت وارد میگردیم. به عنوان مثال؛ مثنویِ مولوی پر از قصه است، ولی اگر دقت کنید می بینید مولوی در این قصهها، افقی را در نظر گرفته و دائم با طرح آن قصهها ما را متذکر آن افق میکند. مثنوی از اول تا آخر - با اینکه به ظاهر پراکنده است- یک فکر و یک تذکر است. شخصیت حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» غیر از شخصیت یک پزشک یا یک زمینشناس است که علمشان از شخصیتشان جدا باشد. ما در علم زمینشناسی در رابطه با هدفی خاص، نگاه خاصی به زمین میاندازیم و حاصل آن نگاه و تحقیقاتی را که پیرو آن انجام میدهیم تحت عنوان علم زمینشناسی مطرح میکنیم. اما اگر به «وجود» رجوع کردیم، «وجود» چه در شدت و چه در ضعف، یک حقیقت است. تشکیکیبودن وجود به معنای آن است که چه در مرتبهی بالا و شدید آن و چه در مرتبهی پایین و ضعیف آن، در هر حال «وجود» در منظر شما است و نه چیز دیگر و از آنجایی که علم و حیات مربوط به ذاتِ وجود است، «وجود» در هر مرتبهای همهی این کمالات را دارا است؛ تفاوت فقط در شدت و ضعف است. شخصیت منسجم امام، شخصیت وجودی اوست و رجوع به امام از این لحاظ، رجوع به عالم معنا است و رجوع به حضوری است که در عالم وجود در منظر ایشان است، به همین جهت ملاحظه میکنید کتاب ولایت فقیهشان - به عنوان یک نگاه سیاسی به عالَم- مانند کتاب شرح دعای سحرشان - به عنوان یک نگاه عرفانی- هر دو شما را در محضر حق میبرد. البته در این قسمت ممکن است با هم همزبان نباشیم زیرا تفکری که از مدرنیته
گرفتهایم ما را نسبت به این نگاه در حجاب برده است و تا مسئلهمان را با نگاه مدرن حل نکنیم، نمیتوانیم این نوع نگاه را که به همهچیز به جنبهی وجودی آن مینگرد، بفهمیم. حضرت امام در تفسیر سورهی حمد به زیبایی این نگاه را در اختیار ما قرار دادند، در آن نگاه به راحتی میتوانید با نظر به حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» نظر به شخصیت وجودی او بکنید و رابطهای حُبّی برقرار نمایید، همان رابطهای که به صورتی متعالیتر باید با امامان معصوم برقرار نمایید.(1)
عرض بنده آن است: همینطور که شما الحمدلله معتقدید ائمهی ما علیهم السلام «علم مَا کان وَ مَا یکون» نزدشان است و در همهی عالَم، حضورِ وجودی دارند، اولیای الهی که ذیل امام معصوم خود را پروراندهاند چنین حضوری نسبت به زمانهی خود دارند و چون نگاهشان نگاه وجودی است، با حقیقت عالَم در این زمان مرتبطاند و ما را نیز به چنین نگاهی دعوت میکنند که اگر توانستیم به این نگاه وارد شویم نزدیکی خاصی با حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» خواهیم داشت، چیزی که در مقام معظم رهبری«حفظهاللّه» و در سرداران شهید و شهداء، بهخوبی مشاهده میشود. به نظرم این نکته با شواهدی که آورده شده روشن است.
غرب در بین ابعاد مختلفِ هنری و اقتصادی و صنعتی، دارای هماهنگی لازم میباشد و مشکل غرب در جهتگیری کلّی آن است،(2)
در حالیکه ما به جهت غفلت از فرهنگ خاص خود، هنرمان و اقتصادمان و علوم انسانیمان هرکدام یک راهی میروند. گمان نکنیم با نزدیکی به غرب مشکل ما حل میشود زیرا نگاه ما به هنر و اقتصاد و صنعت یک نگاه دیگری است و باید با رجوع به فرهنگ خودی آن انسجامی را که نیاز داریم شکل دهیم. ما باید خودمان را درست بشناسیم که چه موقعیتی داریم و چکار میتوانیم بکنیم. به گفتهی دکتر داوری: «جهان جدید قوامی دارد که با عقل و فهم جدید مناسبت دارد»(1)
و ما اگر خواستیم مشکل خود را حل کنیم باید عقل متناسب فرهنگ خودمان را به صحنه بیاوریم تا معلوم شود کجا ایستادهایم و به کجا میخواهیم برویم. بالاخره باید افقی را که مناسب تقدیر تاریخی خودمان است مدّ نظر خود قرار دهیم تا از این پریشانحالی در آییم و یقیناً نمیتوانیم با نزدیکی به غرب از این پریشانحالی خارج شویم. ملت ما به عنوان ملتی که تاریخ مخصوص به خود را دارد و زندگی را به صورتی دیگر معنا کرده و نظر به انسانهای معصوم یعنی ائمه علیهم السلام دارد، نمیتواند با غرب هماهنگ شود، تاریخ این مملکت نیز این را نشان داده است، حالا آقای تقیزاده در زمان رضاخان هرچه میخواهد برای غربی کردن ما تلاش کند، عمامهاش را بردارد و بگوید باید از فرق سر تا نوک پا غربی شویم، ملاحظه کردید که نشد. چقدر رضاخان را تقویت کردند که با فشار هم که شده ما را غربی کند ولی نتیجه نداد. این یکی از نکات ظریف در تاریخ ملت ما است تا بدانیم ما به قدر تواناییهای تاریخی خود از عهدهی کارها برمیآییم و این به
1) - به سرمقالهی مجلهی «سورهی اندیشه» شمارهی 76 و 77 رجوع شود.
شرطی است که بتوانیم تواناییهای تاریخی خود را درست بشناسیم و بدانیم برهوت از کدام سو گسترش یافته است. برهوت ما از غربی نشدن ما گستزش نیافت، برهوت ما در غفلت از نگاه وجودی به انسانهای قدسی گسترش یافت.
درست است که در حال حاضر در شخصیت افرادِ جامعهی ما ترکیبی از عادت غربی و سنتهای اسلامی بهچشم میخورد ولی امروز تقدیر دیگری برای ما رقم خورده است. در همین رابطه خداوند حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» را پرورانده است تا جنبهی غربی ما مغلوب جنبهی الهی ما شود و تحقق تمدن اسلامی بهدست ما پایهریزی گردد، و تا ما متوجه شرایط پیشآمده نباشیم و عزمِ بهدرآمدن از احوالات غربی در ما ایجاد نشود، هر برنامهای بریزیم، پریشانحالی خودمان را اضافه میکنیم، زیرا خداوند راه دیگری را برای ما تقدیر کرده است و بحمداللّه مردم آمادهی ورود به همان راهی هستند که خداوند اراده کرده است. در همین رابطه بنده هیچوقت نسبت به ادامهی انقلاب مأیوس نیستم ولی امیدوارم مسئولان اجرایی هرچه زودتر رویکردشان را در راستای تحقق تمدن اسلامی قرار دهند تا روز به روز شاهد به نتیجهرسیدن کارهایشان باشند. مقام معظم رهبری تلاش میکنند تا آرامآرام این افق برای مردم جامعهی ما ظهور کند. بهترین راه هم همین است که یک ملت آرامآرام برسند به اینکه باید از خود شروع کنند و سرمایههای درونی خود را به ظهور برسانند تا با تمدنی روبهرو شوند که انعکاس آرمانهای خودشان است. حضرت امام در همین رابطه مکرر توصیه میکردند از خود باید شروع کنید و مقام معظم رهبری در مقابل دشمنیهای آمریکا میفرمایند: «علاج مقابله با این دشمنی هم فقط یک چیز است و آن، تکیه به اقتدار ملی و به توان داخلی
ملّی و مستحکمکردن هرچه بیشتر ساختار درونی کشور».(1)رهبری انقلاب به این صورت ملت را به تمدن اسلامی نزدیک میکنند و تأکید دارند:
«اگر چنانچه ما بر روی توان خودمان تکیه کنیم، استقامت آنها در هم خواهد شکست؛ این را بدانند. تا وقتی که ما چشممان به دست دیگران باشد، دنبال این باشیم که کدام مقدار از تحریمها کم شد، کدام مقدار چنین شد، فلان حرف را فلان مسئول آمریکایی گفت یا نگفت - تا وقتی دنبال این حرفها باشیم- به جایی نمیرسیم. ما یک کشور بزرگ هستیم، یک ملّت قوی هستیم، ملّت با فرهنگی هستیم، ملّت با استعدادی هستیم، ثروت خدادادی هم إلی ماشاءالله داریم.»(2)
تأمل بر نحوهی ظهور سنتهای بزرگ در تاریخ میتواند مقدمهی مناسبی باشد برای آنکه بدانیم آینده چگونه شکل میگیرد. اینکه شاه به عنوان مظهر خودباختگی یک ملت نسبت به تفکر غربی، رفت و اینکه در حال حاضرآمریکا هر تصمیمی که با روحیهی استکباریاش میگیرد موفق به انجام آن، آنطور که او تصمیم میگیرد، نمیشود و اینکه روح مردم جهان به سوی معنویت گرایش پیدا کرده؛ حکایت از آن دارد که خداوند تقدیر دیگری را برای ما رقم زده، هرچند برای حاکمیت آن تقدیر باید فرایندی طی شود. بنده نمیگویم آنچه در حال وقوع است بدون تفکر در منظر دید همگان قرار میگیرد تا شما بفرمایید چرا در همگان قابل رؤیت نیست. مگر آن زمانی که حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» فرمودند: «شاه رفتنی است» در ظاهرِ جامعه چیزی نمایان بود؟ یا وقتی از
شکست مارکسیسم لنینیسم خبر دادند از ظاهر حرکات کشور شوروی و مردم آن کشور، میشد چنین شکستی را دید؟
همهچیز گواه بر آن است که خداوند برای عبور از پریشانی فرهنگی که فعلاً ما گرفتار آن هستیم و رسیدن به انسجام فرهنگی، لطفی به ما کرده و شخصیت اشراقی حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» را در منظر ما قرار داده است و ارتباط با این شخصیت در این عصر و زمانه تنها راه حلی است که جامعهی ما برای رسیدن به آرمانهایش به او نیاز دارد. باز باید از خود پرسید زیرساختهای فکری و فرهنگی مورد نیاز برای تحقق تمدن اسلامی چه چیزهایی میتواند باشد. عرض کردم از نظر تفکر، حکمت صدرایی و رجوع به «وجود» است و در رابطه با نظر به مظهری که تعیُّن تقدیر الهی است، شخصیت اشراقی حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» باید مورد توجه باشد.
لازم است با نظر به معارفی که فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام در اختیار ما قرار داده متوجه رابطهی وجودی و اشراقی با شخصیتهایی مثل حضرت امام بشویم تا معنای آنکه گفته میشود حضرت امام یک راهِ حل بود، معلوم گردد. آنهایی که آمادهی رابطهی اشراقی با حضرت امام شدند و توانستند آن رابطه را برقرار کنند، در عمل همان سردارهای دفاع مقدس بودند که به صورت نازلهی شخصیت امام، به میدان آمدند و بر این اساس بنده عرض میکنم؛ «شهید چمران، همان حضرت امام است در جبهه»، به نظر میرسد این جامعیت و کلیت و این شعورهای عجیب و غریب که در امثال شهید چمرانها بود را باید در این راستا تحلیل کرد.
اساسیترین بحثی که باید با شما عزیزان در میان گذاشته شود این نکته است که روشن گردد ما در حال حاضر در تاریخِ بیفکری هستیم و به همین جهت نمیتوانیم در یک تفاهم متعالی به تمدن اسلامی فکر کنیم. ملت ایران قبل از انقلاب فهمید آن فکری که انسان را گرفتار زندگی آمریکایی میکند فکر نیست و به همین جهت توانست به تحقق انقلاب اسلامی چشم بدوزد و یکدل و یکزبان با تفکری مناسبِ تحقق انقلاب اسلامی، به میدان آمد، ولی در ما هنوز فکری که مناسب تحقق تمدن اسلامی و عبور از فرهنگ غربی باشد ظهور نکرده است. آن فکر با رجوعِ وجودی به شخصیت اشراقی حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» ظهور میکند زیرا از یکطرف راهی را که باید طی کنیم در آن شخص احساس کنیم و از طرف دیگر از بستر ظلماتی که غرب با تحریک نفس امّاره برای ما قرار داده، با اسوه قرار دادن ایشان، نجات یابیم. این کاری است که تنها با زیرساختهای فکری فرهنگی خاصی ممکن است که امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» مد نظر باشند.
عقلی که بتواند زهر تجدد را احساس کند یک عقل قدسی و روحانی است و هر اندازه روحانیت آن عقل بیشتر باشد، روح تجدد کمتر در آن نفوذ میکند. تاریخ گواه است کمترین نفوذِ تجددمآبی در میان علمای دینی و اندیشمندان حوزوی بوده، حوزههایی که از حیات فعّال دینی و میراثهای معنوی تاریخی و حِکمی خود جدا نشدند. و برعکس، بیشترین نفوذِ تجددمآبی را در میان کسانی مشاهده میکنید که از بهرههای معنوی و روحانی واقعی برخوردار نبودند. از این لحاظ با نظر به حضرت امام و
سیرهی خاص ایشان متوجه راه حلّی میشویم که به دنبال آن هستیم. معنای این حرف این است که باید به یک نوع فکر دیگری رجوع کنید، ماورای فکری که ما را در محدودهی علم حصولی نگه میدارد و امکان احساس تقدیر تاریخی را از ما میگیرد، یعنی رجوع به «وجود». زیرا از این طریق تفکر شروع میشود و تا تفکر شروع نشود، ما نمیتوانیم اشراقی را که در تاریخ ما ظهور کرده است به زندگی خود وصل کنیم، این فکری است که با حبّ اهلالبیت علیهم السلام به ما برمیگردد و نه با فکر حصولی صِرف. فکر حصولی در جای خود به عنوان مقدمهی تفکر، محترم است، ولی آرمان ما چیز دیگری است که با نوع دیگری از فکر در منظر ما قرار میگیرد و دست و زبان ما را برای رسیدن به آن متحد میکند. به امید طلوع فکری که در نتیجهی آن فکر، حضرت روحاللّه«رضواناللّهتعالیعلیه» در منظر ما قرار گیرد و در سایهی شخصیت اشراقی او معنای تمدن اسلامی بهخوبی ظهور نماید و ما نیز معنای خود را پیدا کنیم. إنشاءاللّه.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
بنده بدون مقدمه به سراغ اصل بحث میروم به این امید که بتوانیم از متنی که از کتاب «سلوک ذیل شخصیت امام خمینی«رضوانالله تعالیعلیه»» در روبهرو داریم به گشایش تفکری نایل شویم که به دنبال آن هستیم. در کتاب سلوک عرض شده تفکر حضرت امام دارای انسجام خاصی است که اگر توانستیم با سلوک ذیل شخصیت ایشان در آن تفکر وارد شویم به شعور لازم جهت هماهنگی تاریخی امروزمان دست مییابیم.(1)عرض شد این انسجام را شما در تفکر غربیها هم میبینید منتها اشکال تفکر غربی در رویکرد آن است نه در انسجامش. انسجامِ یک تفکر به این معنا است که همهی ابعادش با هم هماهنگی دارند، هنرش با فلسفهاش و فلسفهاش با تکنیکش و تکنیکش با بقیه سبکهای زندگیاش همه هماهنگ است. و عرض شده مشکل ما آن است که در تاریخی قرار داریم که عادتهای غربی با ترکیبی که با سنتهای اسلامی پیدا کرده ما را از تفکر باز داشته است و راهکارِ عملی برای نجات از این ناهماهنگی را رجوع به شخصیت
1) - کتاب سلوک، ص 23.
حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» دانستیم تا از آن طریق امکان برگشت به تفکر را در جامعهی خود فراهم کنیم، زیرا حضرت امام یک فرد نیست با اطلاعات زیاد، بلکه یک مکتب است با تجسم عینی در سیرهی یک شخص.
در اینجا بحثی به میان میآید که تفکر چه موقعی تفکر است؟ چون ما عموماً تفکر انتزاعی را بهعنوان تفکر میشناسیم و حرف اشتباهی هم نیست زیرا بسیاری از موضوعات را به کمک تفکر انتزاعی میتوان بهدست آورد، ولی باید بدانیم در تفکر انتزاعی بسیاری از حقایق به حجاب می روند مگر آنکه بتوانیم بین تفکر انتزاعی و شهود قلبی جمع کنیم. بسیاری از دعواهایی که قبل از حکمت متعالیه بین فیلسوفان و عرفا به چشم میخورد به جهت همین بود که تفکر انتزاعی با شهود قلبی با هم جمع نمیشدند. در حالی که با جمع این دو وَجه از شخصیت انسان میتوانیم به تفکری برسیم که در زیر سایهی آن به تحقق تمدن اسلام امیدار باشیم و ضعفهای تمدن غربی را نیز بشناسیم. در کتاب سلوک در همین رابطه میخوانید «ملت ایران قبل از انقلاب فهمید آن فکری که انسان را گرفتار زندگی آمریکائی میکند فکر غلطی است»(1)
زیرا ملت ایران در تاریخی که با حضرت امام خمینی ظهور کرد در فضایی سیر نمود که افق نگاه او به آرمانی متعالیتر از آرمانشهر غربی جلب شد. در جلسهی گذشته عرض شد؛ مطمئن باشید ملت ما هیچ وقت غربی نمیشود و چند نفر روشنفکرِ رضاخانی با آرمانهایی که برای خود شکل دادهاند،
1) - کتاب سلوک، ص 26.
غیر از ملت ایران هستند که نظر به اهل البیت علیهم السلام دارند. البته این عرض بنده به این معنا نیست که اگر غربی نشویم به راحتی و بدون راهکارِ لازم به تمدن اسلامی نظر خواهیم کرد.
دوستان سؤال کرده بودند به چه دلیل میگوئید ما غربی نمیشویم. بنده دلایل مختصری را یادداشت کردهام تا نسبت به این مطلب بتوانیم فکر کنیم. یکی از علتهایی که عرض شد ملت ما غربی نمیشود؛ مستورنبودن روح اسلام در باطن مؤمنین است زیرا عملاً سیرهی اهل البیت علیهم السلام به خصوص نهضت حضرت سید الشهداء علیه السلام در باطنی کردن روح اسلامی ما نقش مؤثر داشته است. دوباره تأکید میکنم آرمان آن عده انسانهای اشرافی که عموماً از زندگی دینی بیرون بودند و شخصیتشان بیشتر در دربار قاجار شکل گرفته بود و بعد با تحصیل در اروپا تحت عنوان روشنفکر به ایران برگشتند و فرهنگ ما را در سینما و تئاتر و دانشگاه در دست گرفتند، آرمان ملت ایران محسوب نمیشود. اینها زمینهساز حرکات رضاخان بودند که زنان محجّبه را تعقیب میکرد تا چادر از سر آنها بردارند و اروپایی شوند. چون شیعه نظر به حقیقت دارد و شریعت را از حقیقت جدا نمیداند، قراردادهای اعتباری غرب نمیتواند در این ملت نفوذ کند. در حالی که متأسفانه سایر مسلمانان جهانِ اسلام، اسلام را صرفاً امری اعتباری میدانند که خداوند اعتبار کرده و به همین جهت خلفا به خود اجازه دادند به بهانهی «مصلحت وقت» بعضی از
احکام الهی را تغییر دهند.(1)
خیلی فرق میکند که یک مسلمان تصور کند احکام الهی صرفاً اعتباری است یا اینکه متوجه باشد احکام الهی دستوراتی است که ریشه در حقیقت دارد و با تغییر آن احکام، رابطهی ما با نظام تکوینِ عالم بههم میخورد، چون احکام الهی به نفسالأمر متصل است و یک حقیقت نوری است با باطنی خاص. از آیات قرآن میتوان متوجه شد قرآن باطن دارد و باطنش در قلب کسانی است که با طهارت خود میتوانند با حقیقت قرآن تماس بگیرند، میفرماید: «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ، فِی کِتَابٍ مَّکْنُونٍ، لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» (واقعه/77تا79) آن قرآن -که شما با الفاظِ آن روبهروئید- قرآنِ بلندمرتبهای است در کتابی پنهانی، کسی نمیتواند با آن تماس داشته باشد مگر مطهّرون. وقتی دین را و دستورات آن را اعتباری بدانیم به خود جرأت میدهیم اعتبار دیگری را به جای اعتبارات شریعت بگذاریم. ولی وقتی با تذکرات اهل البیت علیهم السلام ، دین را حقیقت بدانید باطن خود را جهت ارتباط با حقیقتِ دین آماده میکنید و از این جهت روح اسلام مستور نمیشود تا روح غربی بتواند به جای آن بنشیند.
دومین دلیل بر این که ما هرگز غربی نخواهیم شد عدم تعارض مردم با روحانیون است. روحانیت شیعه در طول تاریخ نشان داده همیشه زبان تبیینِ طلبِ مردم بوده و از دل همین مردم به جهت حساسیت بیشتری که به دین الهی دارند، وارد این مسئولیت شده تا دین خدا را که مردم به دنبال آن هستند تبیین کند. تلاش زیادی میشود تا روحانیت را طبقهای جدا از
1) - در کتاب «خطر مادیشدن دین» از همین مؤلف، سعی شده خطر این کار روشن شود.
مردم معرفی نمایند و بگویند روحانیون چون نان مردم را میخورند حرف مردم را میزنند. آیت الله جوادی در جواب آقای سروش فرمودند این مکتب است که روحانیت را اداره میکند و مردم به حکم الهی خمس و زکاتشان را میدهند و یک تحقیق میدانی هم این را روشن میکند که نوعاً روحانیت سوز دین دارند. و از این جهت نه تنها تعارضی بین روحانیون و مردم نیست بلکه مردم، روحانیت را از خودشان میدانند و این بسیار با آنچه در کلیساها جریان دارد متفاوت است. وقتی روحانیت حرف دین خدا را زد و وقتی دینِ خدا ضد استکباری است پس حتماً مردم با فرهنگ غربی احساس نزدیکی نمیکنند.
سومین دلیل که تا حدّی در دلیل دوم روشن شد، سلامت نسبی روحانیت شیعه است نسبت به روحانیت کلیسا و این موضوع را محققین غربی نیز تأیید کردهاند.
چهارمین دلیل بر این که ملت ما هیچ وقت غربی نمیشود، تعارض ذاتی فرهنگ شیعه با فرهنگ لائیکِ مدرنیته است که فکر میکنم برای عزیزان روشن باشد.
پنجمین دلیل پیوند علم و صنعت با استعمار است به گفته آقای پروفسور ویلیام چیتیک، مشکل غرب در دنیا این بود که با تکنیک میخواست افکار را تسخیر کند(1)و در کشورهای اسلامی تکنیک با استعمار همراه شد و به همین جهت شیعه در ایران مواظب بود به نام تکنیک گرفتار حاکمیت استعمارگران نشود. در عین آن که با تکنیک
1) - به کتاب «علم جان، علم جهان» از ویلیام چیتیک رجوع شود.
درگیر نشد، حتی تجّار متدین ما، کارخانه وارد کشور کردند ولی ماورای نقشهای که غرب در سر داشت.
ششمین دلیل؛ ضعف علمی و فلسفی و دینی روشنفکران بود. زیرا کسانی میخواستند ما را به غرب نزدیک کنند که از همه جهات با مردم بیگانه بودند.
آخرین نکته در اینکه ما هرگز غربی نمیشویم، دشمنی استعمار با اسلام است که موجب میشود ملت ایران سخت نسبت به برنامهی استعمارگران حساسیت نشان دهند. تنها جایی که روشنفکرانش هیچ ربطی با مردم ندارند در کشورهای اسلامی، بهخصوص در ایران است. در فرانسه درست بر عکس است در آنجا روشنفکران دغدغهی مردم را دارند و مقابل حاکمان میایستند. ولی روشنفکران ما عموماً ساخته و پرداختهی فرهنگ دینی و سنتی ما نیستند و مشکل آمریکا در محاسباتش نسبت به ما نیز در این است که مشاورینش روشنفکران ایران هستند، در حالی که روشنفکران ایران ملت ما را نمیشناسند تا تحلیل درستی به استراتژیستهای آمریکایی بدهند. به همین جهت تئوریهایی که در رابطه با ما به آنها میدهند در میدان عمل جواب نداده و نمیدهد.
دشمنی استعمار با اسلام، تقابل تمدنی ما را با غرب، تاریخی و ریشهای کرده و عملاً هر روز یک نوع تقابل با غرب در تاریخ ما ظهور میکند. البته این که ملت ما فرهنگ غربی را نمیپذیرند همهی کار نیست. اگر
نتوانیم تمدنی مقابل تمدن غرب برای خود تعریف کنیم و آن را شکل بدهیم و به صحنه بیاوریم، عملاً ما نتوانستهایم تاریخ خود را جلو ببریم. تاریخ ما از بعد از صفویه تاریخِ پریشانحالی است و اولین قدم جهت برونرفت از این پریشانحالی، ورود در سلوکی است که تفکر را به ما برمیگرداند، آن هم تفکری که در ذیل آن از کثرت به وحدت سیر کنیم، در زیر سایهی چنین تفکری تقدیر زمانهی خود را خواهیم شناخت و در آن صورت است که میتوانیم احساس کنیم خداوند در بستر این زمان چه چیزی را برای ما اراده کرده است تا خود را در مسیر ارادهی الهی بپرورانیم.
حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: در حکمت داود هست: «عَلَی الْعَاقِلِ أَنْ یَکُونَ عَارِفاً بِزَمَانِهِ مُقْبِلًا عَلَی شَأْنِهِ حَافِظاً لِلِسَانِهِ»(1)بر عاقل است که زمانهاش را بشناسد و براساس شأنش با زمانهاش برخورد کند و زبان خود را از هرگونه سخنگفتن که مطابق زمانهاش نیست باز دارد. عاقل یعنی کسی که صاحب تفکر است و حضرت میفرمایند اگر کسی واقعاً صاحب عقل و تفکر است باید نسبت به زمانه خود عارف باشد و بفهمد زمانهاش چه اقتضائی دارد. یعنی نسبتی بین تعقل و زمانهشناسی هست و اگر کسی زمانه را درست بشناسد دیگر نمیتواند هر حرفی را که به ذهنش آمد بر زبان جاری کند زیرا وارد عالم تفکر شده و میفهمد، درست است آدمی موجود مختاری است اما هرکاری که بخواهد نمیتواند انجام دهد، بلکه باید شئون تاریخی خود را درک کند و بداند
1) - الکافی، ج2، ص 116.
مردمان به قدر تواناییهای تاریخی خود از عهدهی کارها برمیآیند و انسان متفکر کسی است که این را میفهمد. کسی که وارد تفکر شده آن هم تفکری که سیرش از کثرت به وحدت است، حافظ زبان خود است. این تفکر غیر از تفکر انتزاعی است، تفکر انتزاعی، تفکر غیر تاریخی است در فضای ذهنی. وقتی در فضای غیر تاریخی قرار داشته باشیم و متوجه زمانهی خود نباشیم گمان میکنیم هر تصوری را میتوانیم به زندگی و روزگار خود تحمیل کنیم زیرا به امکانات تاریخی خود نظر نداریم که خداوند در این زمان چه تقدیری را برای ما اراده کرده است تا تاریخ خود را مطابق آن تقدیر بسازیم. در ذهن خود تصور میکنیم که هر مسیری را که خواستیم میتوانیم طی کنیم در حالیکه واقعیت امر چیز دیگری است. آموزههای دینی ما را متوجه این امر میکند که مشیّتی بر انسانها و تاریخِ آنها حاکم است که عموماً این امر از چشم اکثر مردم پوشیده است ولی انبیاء و اولیاء متذکر آن هستند و لذا ما را بر آن میدارند که بدانیم در هر صورت آن مشیت و سرنوشت باید از طریق ما ظاهر شود و تحقق یابد و گرنه مطابق ارادهی الهی عمل نکردهایم.
حضرت سیدالشهدا علیه السلام در رؤیایی که رسول خدا صلی الله علیه و آله را در آن رؤیا ملاقات کردند، از حضرت شنیدند که فرمودند: «فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ یَرَاکَ قَتِیلًا ..... إِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ یَرَاهُنَّ سَبَایَا»(ترجمه لهوف / 65) خداوند میخواهد تو را در این مسیر کشتهشده و خانوادهی تو را اسیر ببیند. حضرت امام حسین علیه السلام از آنجایی که میخواهند مشیت و ارادهی الهی در آن تاریخ از طریق ایشان ظاهر شود، همهی اختیار خود را در مسیر
تحقق ارادهی الهی که از طرف جدّشان از آن آگاه شدند، به کار بردند و به عالیترین شکوفایی ممکن رسیدند.
انبیاء و اولیاء امکانات و خصوصیات تاریخی را که ما در آن به سر میبریم به ما متذکر میشوند تا ما در بستر تاریخ خود به شکوفایی لازم دست یابیم و از پوچی دوران نجات یابیم.
یک ملت تنها پس از قرارگرفتن در شرایط تحققِ مشیت الهی در زندگیشان به خودآگاهی و تفکّر تاریخی لازم میرسند و عملاً ارادهی خداوند را به ظهور میرسانند. در این صورت این ملت در مقابل همهی موانعی که ارادههای شیطانی دوران ایجاد میکنند میایستد و پیروز خواهد شد و آینده را از آنِ خود خواهد کرد.
اگر اموری را که امروز برای ما فراهم شده است نادیده بگیریم به هیچیک از آرمانهای خود نمیرسیم. زیرا مسیری را که باید در آن حرکت کنیم گم کردهایم و اسیر یک نوع بیتاریخی شدهایم، با هویتی سرگردان.
قبل از هر چیز ما باید موقعیت کنونی خود را تشخیص دهیم تا صورت مسئلهی خود را تشخیص داده باشیم، در آن صورت است که مجبوریم فکر کنیم آیا راهی بهتر از زندگی در ذیل شخصیت اشراقی حضرت امام«رضواناللهتعالیعلیه» هست که ما را به مقاصد بزرگمان برساند؟ آیا چند دههی اخیر این راه به بهترین شکل جواب نداده؟ اینکه حضرت
صادق علیه السلام میفرمایند کسی که عارف به زمانهاش میباشد «حَافِظاً لِلِسَانِهِ» زبانش را حفظ میکند، یعنی با توهّماتش زندگی نمیکند، براساس شأن تاریخیاش با موضوعات برخورد میکند چون زمانهی خود را و ظرفیتهای زمانهاش را شناخته و میفهمد فعلاً چه کار باید انجام دهد. برعکسِ بعضیها که حتی در امور فرهنگی خیلی کار میکنند ولی در عمل هیچ کاری نکردهاند و سخنانشان هیچ گرهای را نمیگشاید، چون به راهی که خداوند برایشان گشوده است نظر ندارند و میخواهند ذهنیات خود را پیاده کنند. اگر انسان زمانهشناس شد برخوردش با موضوعات طور دیگری خواهد بود. در روایت از امیرالمؤمنین علیه السلام هست: «لَیْسَ عَلَی الْعَاقِلِ اعْتِرَاضُ الْمَقَادِیرِ إِنَّمَا عَلَیْهِ وَضْعُ الشَّیْءِ فِی حَقِّه»(1)در شأن انسان عاقل نیست که به تقدیری که در عالم جاری شده اعتراض کند زیرا آن تقدیر قرارگرفتن هرچیز است در جای خود. با این دید بر انسان عاقل لازم است به جای اعتراض به تقدیراتِ جاری در عالم متوجه جایگاه حادثهها باشد.
زیرا هر چیزی جایی دارد و او باید در بستر همان تقدیر ببیند چکار باید بکند.
بنده مکرراً عرض کردهام اگر ما بتوانیم این نکته را با دوستانمان در میان بگذاریم که جای افکار و افراد را نسبت به انقلاب پیدا کنیم میتوانیم جریانها را درست تحلیل کنیم. اگر خداوند تقدیر ما را انقلاب اسلامی قرار داده و قلب حضرت امام«رضواناللهتعالیعلیه» را محل تجلّی آن تقدیر گذاشته، به جای آنکه بخواهیم خود را در جای دیگری جستجو کنیم، باید خود
1) - کنز الفوائد، ج1، ص 200.
را در ذیل شخصیت امام جستجو نماییم. این عاقلانهترین موضعی است که ما باید در این تاریخ اخذ کنیم و تجربیات چند دههی گذشته نشان داده که هر وقت اینطور عمل کردهایم نتیجه گرفتهایم. با نظر به بستری که انقلاب اسلامی فراهم کرده باید به آرمانهای خود فکر کنیم، در چنین بستری باید فاصله خود را با آرمانهایمان پر کنیم و ملت خود را جلو ببریم تا متوجه باشند مثلاً میتوانند با اقتصادی ماورای اقتصادی که جهان مدرن تعریف کرده، اقتصاد دیگری را برای خود شکل دهند. کاری که مقام معظم رهبری«حفظهاللّه» در نهایت دلسوزی و حکمت تحت عنوان اقتصاد مقاومتی متذکر آن هستند.
رهبران واقعی ملتها اصول کلی تاریخ خود را در درون خویش به الهام دریافتهاند و در صدد تحققبخشیدن به آن اصولِ کلّی بر میآیند. قدرت رهبرانِ تاریخی ملّتها نتیجهی پیوند آنها با مشیت الهی است که به آنان الهام و اشراق شدهاست و لذا راهی که چنین رهبرانی در تاریخ میگشایند مسیر سایر انسانهای آن دوران خواهد بود و آن الهام و اشراق، منشأ تحولات بزرگ خواهد شد، هر چند با رنجهای بزرگ همراه باشد ولی رهبران بزرگ برای پیوند خود با مشیت الهی به رنجها و سختیها اهمیت نمیدهند و خواهند گفت: « خمینی را اگر دار بزنند تفاهم نخواهد کرد....».(1)
1) - صحیفهی امام، ج1، ص 269.
باید از خود بپرسیم آگاهی ما از عصری که در آن زندگی میکنیم چه اندازه است و چرا میگوییم انقلاب اسلامی تحول عظیمی است در تاریخ ما و چرا میگوییم خداوند تاریخی را بر روی ما گشوده که تنها با نظر به شخصیت اشراقی حضرت امام میتوانیم از این تحول عظیم به نفع خود بهرهبرداری کنیم؟ روایتی که عرض شد میفرماید باید بتوانیم مطابق تقدیر زمانهای که در آن هستیم عمل کنیم و همه چیز خبر از آن میدهد که در پرتو شخصیت حضرت امام این گشایشِ تاریخی جواب میدهد که نمونهی بارز آن دفاع مقدس بود و آن رزمندگانی که با حضرت امام رابطهای اشراقی برقرار کردند. معلوم است که این استعداد در ذات انقلاب اسلامی نهفته است که حتماً از غرب عبور کند ولی باید دید فعلاً در کجای تاریخ خود هستیم تا نه مأیوس شویم و نه مغرور. ما در جنگ با صدام چون در ذیل شخصیت امام و با نظر به راهنماییهای ایشان، تقدیر دیگری غیر از تسلیم در برابر دنیای استکبار برای خود شناختیم، شکستهای اولیه منجر نشد تا تسلیم شویم. مردم این را احساس کرده بودند. وقتی حضرت امام میفرمایند سازمان ملل غلط میکند به بهانهی تجاوز صدام به سرزمین ما بیاید و دخالت کند و صدام را در سرزمین ما نگهدارد، فهمیدند بنا است ماورای ارادهی ابرقدرتهای آن زمان تصمیم بگیریم و چقدر خوب مردم این را فهمیدند و پذیرفتند. جریان این بود که صدامیها از یک طرف آمدند تا پشت دروازههای شهر اهواز و از غرب تا استان لرستان جلو آمده بودند، حالا بنا بود سربازان سازمان ملل بیایند در
سرزمینهای ما و بین لشکر صدام و ما حائل شوند! معنیاش این بود که فعلاً آن سرزمینها در اختیار عراق باشد تا بعد. مثل بلائی که در ارتفاعات جولان بر سر مردم سوریه آوردهاند. حضرت امام«رضواناللهتعالیعلیه» که متوجه تقدیر الهی بودند این نقشهی شیطانی را قبول نکردند و دیدید که بر خلاف تصور همهی مردم جهان، جهان استکباری را در نقشهاش ناکام گذاردند. زیرا متوجه بودند تاریخ دیگری شروع شده و خداوند حضور دیگری را در دنیا برای ما رقم زده است، حتی فرمودند: «اگر من هم برگردم ملت اسلام برنمیگردد. اشتباه نکنید، اگر خمینی هم با شما سازش کند ملت اسلام با شما سازش نمیکند».(1)
ما حضرت امام را پذیرفتیم و تاریخ خود را شروع کردیم و با همین روش میتوانیم آن را ادامه دهیم تا از یک عمر بحران و پریشان حالی در آئیم. در صورتی که در ابتدای حملهی صدام خیلی ترسیده بودیم و شرایط به طور طبیعی چنین ترسی را اقتضا میکرد. ولی چون فهمیدیم باید براساس نگاه حضرت امام مسئله را ببینیم بهکلّی سرنوشت خود را تغییر دادیم. امام در همان روزهای اول که صدام حمله کرده بود فرمودند: «یک دزدی آمده است یک سنگی انداخته و فرار کرده، رفته است سر جایش. دیگر قدرت اینکه تکرار بکند إنشاءاللّه ندارد».(2)
این روحیهای که بتوانیم جای هر حادثهای را در تاریخ خود بشناسیم چیز مهمی است، وقتی به برکت روح تقدیرشناسِ امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه»
فهمیدیم این قرن، قرن نابودی ابرقدرتها است، هر تجاوزی را که با نقشههای استکبار صورت گیرد، وسیلهای جهت نزدیکشدن ابرقدرتها به نابودیشان میدانیم و نه وسیلهای برای نابودی خودمان. برای اولین بار بود که در تاریخ صدههای اخیر، متجاوزان از سرزمین ما بیرون رانده شدند، همیشه میآمدند قسمتی از سرزمین ما را میگرفتند و در آنجا میماندند. افغانستان و قفقاز را مگر همینطور از ما نگرفتند؟ در حالی که اگر در همان زمان به دنبال عالِمی که خدا برای شکوفائی تاریخ ما پرورانده بود میرفتیم معلوم نبود کار به اینجاها میکشید. آن روزی که ارتش سرخ شوروی شمال کشور را اشغال کرد مگر جز این بود که روسها با پایداری مرحوم شهید مدرس مجبور شدند عقبنشینی کنند؟ مدرس بود که به میدان آمد و فرمود: از ترسِ مرگ نباید خودکشی کرد. تأکید میکنم کلام حضرت علی علیه السلام در روایت فوق را ساده نگیرید، برای شرح ابعاد آن روایت نیاز به فرصت دیگری داریم. حضرت میفرمایند: عاقل آن کسی است که مقادیر را بشناسد و به جای اعتراض به آنها بداند در آن شرایط آنچه باید واقع شود همان است که واقع شده منتها میتواند
از آن شرایط بستری برای تعالی خود بسازد، کاری که ما با تجاوز صدام برای خود رقم زدیم. معنای شناخت زمانه این است که انسان بستر حرکت خود و جامعهاش را بشناسد و گمان نکند هر طور خواست میتواند عمل کند و از بستری که باید در آن حرکت کند غافل باشد. ما از جملهی حضرت که میفرمایند: «لَیْسَ عَلَی الْعَاقِلِ اعْتِرَاضُ الْمَقَادِیرِ إِنَّمَا عَلَیْهِ وَضْعُ الشَّیْءِ فِی حَقِّه» اینطور میفهمیم که اگر به دنبال سرنوشتی
متعالی هستید از بستری که خداوند برایتان فراهم کرده به بهترین شکل بهرهمند شوید. همین قدر میتوان فهمید که یک نوع خردورزی در شناخت تقدیرات الهی در میان است وگرنه مثل پلنگی که بالای کوه میرود تا به ماه چنگ بزند و از کوه پرت میشود، زندگی خود را در ناکجاآبادها تمام میکنید و به اسم انقلابیبودن خودزنی مینمایید. با شناخت تقدیرات جامعه و تاریخِ خود است که عقلِ متناسب با فهم زمانه برای حلّ مسائل، ظهور میکند و بهترین راهکارها پیدا میشود. اینجاست که انسان میبیند ظهور تقدیرات الهی براساس شرایط جدیدی که افقی از توحید را گوشزد میکند قابل درک است، مشروط بر اینکه نسبت به حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» توجه کاملی داشته باشید.
وقتی ملتی بتواند درست به خود بیندیشد و متوجه جایگاه تاریخی خود شود، دارای تاریخ میشود. ما از طریق امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» توانستیم به خود بیندیشیم و متوجه جایگاه تاریخی خود بشویم. آری ما از طریق انسانی بزرگ مثل امام خمینی توانستیم به خود بیندیشیم و بفهمیم در کجای تاریخ قرار داریم و از رنجِ بیتاریخی رهایی یابیم. وظیفهی ماست از شناخت بیشتر این موضوع غافل نباشیم.
وقتی آمریکا و روسیه در مقابل همدیگر هستند تاریخ جدیدی ظهور نمیکند زیرا در تقابل آن دو ابر قدرت افقی از توحید در مقابل بشر قرار نمیگیرد. به همین جهت باید گفت: جنگ سرد، جنگ دو جریان
شرکآلود است که هیچ کدام بر دیگری رجحان ندارند ولی هر وقت جبههی توحید با جبههی استکبار در مقابل همدیگر قرار میگیرند حتماً تاریخ جدیدی شروع میشود و انسانها وارد معنای جدیدی از خود میشوند. از این لحاظ تأکید میکنم ما در حال حاضر وارد تاریخ جدیدی شدهایم که مقام معظم رهبری«حفظهاللّه» به یک معنا در خصوص حرکتهای شمال آفریقا آن را به پیچ تاریخی تعبیر کردهاند. زیرا رویکرد مردم، دیگر آن رویکردی نیست که با هرچه بیشتر نزدیکشدن به غرب، معنای خود را جستجو نمایند بلکه برعکس، میخواهند با حاکمیت اسلام، خود را معنا کنند و اگر هم در شناخت مصداق به خطا روند، خطای در مصداق پایدار نیست. اگر یک روز مردم ما -کم یا زیاد- گرفتار یک نوع تجدد مآبی شدند و در سایه روشنِ توهُّمِ فرهنگ مدرن قرار گرفتند، امروز در شرایطی هستیم که تجدّدْآگاهی جای تجدّدمآبی را گرفته و ساختارهای فرهنگ تجدد با نظر به فرهنگ بومی مورد تحلیل قرار میگیرد و نگاههای واقعبینانه به تجدد و غربِ مدرن انداخته میشود. هر چند هنوز کششهای تجدّدمآبانه در شرق هست ولی با نظر به فرهنگ دینی و میراثهای فرهنگیِ خود بالاخره جبههی تقابلِ استکبار و ایمان شروع شده است. به همین معناست که ملاحظه میکنید رویکردها در مجموع، رویکردهای قدسی است و خردمندی اقتضا میکند برای عبور از رویکرد ناسوتی متوجه این شرایط باشیم. این دیگر ارادهی خداوند است که شخصی مثل حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» را بپروراند تا حضور توحیدی خود را در این عالم به ما متذکر شود.
عرض کردم بنده میخواهم مقداری در مورد تفکر صحبت کنم. در کتاب سلوک میخوانید: شناخت مبادی در هر زمانی کار آسانی نیست و به راحتی انسانها نمیتوانند به مشهورات و عادات زمانهی خود آگاهی پیدا کرده و مشهورات را از آن مبادی که باید داشته باشند تفکیک کنند.(1)
گاهی آنچنان گرفتار مشهورات زمانه خود هستیم که به هیچوجه به آنچه انجام میدهیم فکر نمیکنیم. انسانهای عادی عموماً به مشهورات و عاداتِ زمانهی خود، خودآگاهی نمییابند. ولی با این همه میخواهم تأکید کنم ما چارهای نداریم جز این که برای فکر کردن در مورد زمانهی خود، مبادی خود را پیدا کنیم و براساس آن مبادی به سوی مقصود خود سیر نمائیم. هر فکری مبادی خود را میخواهد، چه فکر حصولی و چه فکر حضوری. در رابطه با مبادی فکر حصولی میگوئید:
الفِکرُ حَرْکَةٌ إلی الْمَبَادِی
وَ مِنَ الْمَبادِی الی الْمُراد
فکر حرکتی است به سوی مبادی و به کمک نظر به مبادی، به مراد و مقصود خود نظر میاندازیم و آن را مییابیم.
در رابطه با تفکر حضوری هم میگوئید:
تفکر رفتن از باطل سوی حق
به جز اندر بدیدن کلّ مطلق
در اینجا یعنی در تفکرِ حضوری، شما با نظر به حق میتوانید باطل را بشناسید و از باطل عبور کنید و از امور جزئی و محدود، به حضرت حق
1) - کتاب سلوک، ص 28.
که وجود مطلق است سیر کنید و مبادی خود را برای خود از اجمال به تفصیل در آورید.
با توجه به هر دو تعریفی که برای تفکر داریم میخواهم عرض کنم تفکر یک نحوه ارتباطی با زمان دارد و حق را باید در متن زمانهای که در آن زندگی میکنید جستجو کنید. مبادی شما در علم حصولی همان احساسی است که به صورت حضوری از حقیقت دارید و سعی میکنید براساس همان احساس، فکر را حرکت دهید به آن مقصودی که به دنبال آن هستید و در این مسیر، عقل، بستر هدایت و راهنمای شما است تا تفصیل احساس و مقصد خود را با وَهم و خیال مخلوط نکنید، ولی در هر حال نمیتوان از حضور عقل در تاریخ و هر عقلی در هر تاریخی غفلت کرد. در علم حضوری نیز شما در آینهی عالَمی که با آن روبهرو هستید حق را مییابید و از موانعِ ظهور آن روی میگردانید تا آن حقیقتِ مطلق را در آینهی مخلوقات بیابید و همانطور که عرض کردم از اجمال به تفصیل در آیید.
در رابطه با ارتباط تفکر با زمانه در نظر بگیرید اگر کسی در حال حاضر که 35 سال از انقلاب اسلامی گذشته معتقد باشد سلطنت به کشور برمیگردد، میگوئید این فرد بیفکر است. یعنی اگر کسی مطابق این زمان فکر نکند عملاً عین بیفکری است و فکر ندارد. این یعنی بین شناخت زمانه و فکر نسبتی هست و اگر کسی زمانهای را که در آن هست
نشناسد عملاً نمیتواند فکر کند. اوایل انقلاب عدهای از پیر مردها میگفتند انقلاب اسلامی، کار انگلیسیها است. ما تعجب میکردیم چه چیزی باعث این نوع فکر در اینها شده که این اندازه بیرون از واقعیات هستند، وقتی تاریخ را واکاوی کردیم متوجه شدیم این فکر در زمان خودش درست بوده است. زیرا مشروطهای که سر کار آمد مطلوب شیخ فضل الله نبود، اجازهی آن مشروطه را سفیر انگلیس از مظفرالدین شاه گرفت و تقریباً در آن دوران همه چیز دست انگلیس بود. سید ضیاء و رضاخان را هم آنها آوردند، حال اگر در آن زمان کسی میگفت آوردن سید ضیاء و رضاخان کار انگلیس است، نشان میداد که فکر داشته است. ولی اگر کسی فکری را که مربوط به آن زمان است بردارد و بیاورد در زمانی که انقلاب اسلامی در حال وقوع است و بگوید این انقلاب کار انگلیس است، معلوم است که شما او را بیفکر میدانید. زیرا چنین کسی بیرون از زمانهی خودش زندگی میکند و او در این رابطه، فکر ندارد. اینجاست که میتوان گفت تفکر یک نحوه ارتباطی با زمان و زمانه دارد. یعنی اگر زمانه و عصر خود را درست نشناسید گرفتار بیفکری میشوید و در بیفکری زندگی میکنید. چون فکر تنها با نظر به تقدیر زمانهای که هر کس در آن زندگی میکند به سراغ انسان میآید و در آن حالت، انسان در آن زمان دارای بهترین تصور نسبت به آنچه در حال جریان است خواهد بود و اهل البیت علیهم السلام که عالمان واقعی هر زمانی هستند و نسبت به آنچه در زمان خودشان میگذرد صحیحترین تصور را دارند همانهایی
هستند که میفرمایند: «نَحْنُ أَعْلَمُ بِالْوَقْت»(1)ما نسبت به وقت و زمان عالمترین هستیم. در همین نگاه حضرت عسکری علیه السلام میفرمایند:
«ادْفَعِ الْمَسْأَلَةَ مَا وَجَدْتَ التَّحَمُّلَ یُمْکِنُکَ فَإِنَّ لِکُلِّ یَوْمٍ رِزْقاً جَدِیداً وَ اعْلَمْ أَنَّ الْإِلْحَاحَ فِی الْمَطَالِبِ یَسْلُبُ الْبَهَاءَ وَ یُورِثُ التَّعَبَ وَ الْعَنَاءَ فَاصْبِرْ حَتَّی یَفْتَحَ اللَّهُ لَکَ بَاباً یَسْهُلُ الدُّخُولُ فِیهِ فَمَا أَقْرَبَ الصَّنِیعَ مِنَ الْمَلْهُوفِ وَ الْأَمْنَ مِنَ الْهَارِبِ الْمَخُوفِ فَرُبَّمَا کَانَتِ الْغِیَرُ نَوْعاً مِنْ أَدَبِ اللَّهِ وَ الْحُظُوظُ مَرَاتِبُ فَلَا تَعْجَلْ عَلَی ثَمَرَةٍ لَمْ تُدْرِکْ وَ إِنَّمَا تَنَالُهَا فِی أَوَانِهَا وَ اعْلَمْ أَنَّ الْمُدَبِّرَ لَکَ أَعْلَمُ بِالْوَقْتِ الَّذِی یَصْلُحُ حَالُکَ فِیهِ فَثِقْ بِخِیَرَتِهِ فِی جَمِیعِ أُمُورِکَ یَصْلُحْ حَالُکَ وَ لَا تَعْجَلْ بِحَوَائِجِکَ قَبْلَ وَقْتِهَا فَیَضِیقَ قَلْبُکَ وَ صَدْرُکَ وَ یَخْشَاکَ الْقُنُوطُ»(2)
جلوی سؤال و درخواست را تا موقعی که تحمل برایت امکان دارد بگیر، زیرا هر روز را رزق جدیدی است. و بدان که التماس، ارزش را از میان میبرد و موجب رنج و خستگی میشود. پس صبر کن تا خداوند دری را بگشاید که به آسانی وارد آن شوی. چقدر نیکی، به گرفتار نزدیک است و چقدر آسایش به بیمناکِ ترسان نزدیک میباشد. گاهی ممکن است تغییر زندگی نوعی ادب کردن از جانب خدا باشد و بهرهمندی مراتبی دارد، پس نسبت به ثمره و حاصلی که به تو نرسیده عجله نکن، چون هرگاه وقتش برسد، بدان خواهی رسید. بدان آنکس که کارگردان تو است بهتر میداند که چه وقتی برای تو
مناسبتر است، بنابراین، به اختیار و انتخاب او در تمام کارهایت اعتماد کن تا حالت اصلاح شود و در حاجات خود، قبل از رسیدن زمانش، تعجیل ننما که در این صورت، قلبت گرفته و سینهات تنگ خواهد شد و ناامیدی تو را در بر میگیرد.
آن «وقت» که عرفا به آن نظر دارند و خود را به حالت انتظار در حضور حق قرار میدهند تا حضرت حق تجلیات لازم را بر قلب آنها مرحمت کند، یک نحوه با نظر به تقدیری که خداوند برای ما مقدّر کرده نزدیک است و اگر کسی «وقت» خود را بشناسد توانسته است بهترین رابطه را با خداوند برقرار کند. امام معصوم به ما فرمودهاست: پروردگار تو بهتر میداند چه وقتی برای تو مناسبتر است، پس قبل از رسیدنِ آنچه باید به تو برسد عجله نکن تا نسبت به آینده ناامید شوی زیرا در آن صورت از زمانهی خود و مشیتی که در آن جاری است غفلت کردهای.
اگر کسی نسبت به وقت و تقدیر زمانهی خود آگاهی لازم را نداشته باشد مثل کسی است که میخواهد میوه را قبل از رسیدن آن بچیند. این آدم چه با سواد باشد و چه بیسواد و چه از اطلاعات خوبی برخوردار باشد و چه بیاطلاع باشد، چون از آنچه در حال جریان است تصور غلطی دارد در بیفکری به سر میبرد. سردار اسماعیل کوثری مسئول کمیته دفاعی کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس میگوید: چند ماه پیش، تیمی از کمیسیون، به سوریه و لبنان رفتیم و با بشّار اسد و مسئولین سوریه و سپس با سیدحسن نصرالله دیدار داشتیم. سیدحسن نصرالله در این
جلسه به ما گفت: «حدود 9 ماه بعد از شروع حوادث سوریه، دیدیم اوضاع خراب و کار تقریباً تمام است. به همراه تعدادی از مسئولین، خدمت مقام معظم رهبری«حفظهاللّهتعالی» رفتیم و گفتیم فکری به حال سوریه و بشّار اسد کنید. ایشان تمام صحبتهای ما را گوش دادند و در پایان فرمودند شما اشتباه میکنید، بروید کارتان را انجام دهید، تدبیر و برنامهریزی کنید، هم سوریه میماند و هم بشّار اسد.»(1)
کسی که تقدیر زمانه خود را بشناسد و اراده ی الهی را در آینهی آن تقدیر بنگرد و زمینهی تحقق آن اراده را نیز ببیند از جریانهایی که میخواهند به زعم خود مدیریت جهان را در دست بگیرند منفعل نمیشود. این هنرِ کسی است که در درکِ تقدیر زمانه موفق است و برخلاف تصور آمریکاییها که فکر کردند میتوانند به بهانهی حرکتهایی که در خاورمیانه و شمال آفریقا پیش آمده، حرکاتی در سوریه راه بیندازند و کار را به نفع خود تمام کنند، مقام معظم رهبری میفهمند سمت و سوی حرکتها به طرف دیگری است. آمریکائیها فکر کردند امور در دست آنها است و میتوانند زمانه را برای خودشان مدیریت کنند، همان اشتباه محاسباتی که صدام نسبت به ایران و یا اسرائیلیها نسبت به حزب اللّه و مردم غزّه انجام دادند. در صورتی که اگر کسی از یک طرف متوجهی تقدیر زمانهی خود باشد و از طرف دیگر تصور درستی از اطراف خود داشته باشد در محاسبات گرفتار این نوع اشتباهات نمیشود. مقام معظم رهبری دلایل تفاوت موضوع سوریه با مصر
1) - سایت تابناک، ۲۳ دی ۱۳۹۲.
و تونس را در موضعگیری سوریه در مقابل اسرائیل و به نفع مردم فلسطین و ضد آمریکائیبودن آن میدانستند که در عمل نیز روشن شد دولت سوریه در عین آنکه نیاز به اصلاحات دارد با رژیمهای دیکتاتور عربی فرق دارد.
در جامعه، بهخصوص در جامعهی روشنفکری ما به جهت غفلت از فهم زمانه، ذکر و فکر به حاشیه رفته است. آری هم ذکر و هم فکر. چون این دو با هم هستند، ما در اسلام ذکر منهای فکر و فکر منهای ذکر نداریم. ما فکر را رجوع به ارادهی حضرت حق میدانیم که برای ما افق آینده را روشن میکند و این به خودی خود یک نوع ذکر را به همراه دارد زیرا به یک معنا این نوع فکر رجوع به حق میباشد.
این سؤال همواره باید مدّ نظر عزیزان باشد که تفکر چیست و تفکر، ما را به چه میخواند؟ اگر با هیدگر همسخن شویم که تفکر نوعی انفتاح و رسیدن به فضایی گشوده است که «وجود» برای ما پدیدار میکند، بحث از تفکر را نباید تا حد «ذهنگرایی» یا «معرفت شناسی» تنزل داد. از این جهت این دو سؤال، سؤالاتی نیست که شما از کسی بپرسید و انتظار داشته باشید جواب بگیرید بلکه باید با نظر به «وجود» و تقدیری که در این رابطه احساس میکنید جواب آن را نه در ذهن که در جان خود احساس کنید. انسان باید همواره از خود بپرسد تفکر چیست و ما را به چه میخواند تا در حضور تقدیر الهی قرار گیرد، همان طور که خود را باید احساس کنید و
نسبت به خود در حضور روید. اگر از یک نفر بپرسید من کیام؟ هرگز به جواب سؤال خود نمیرسید مگر آنکه خودتان متذکر وجود خود شوید و به کمک آن توجه، به حضور آیید. نهایتاً آن فرد میتواند به شما بگوید: تو همانی که میگویی من کیام. در واقع او شما را به خودتان برمیگرداند. ما امروز باید اولاً: از خود بپرسیم فکر چیست و ثانیاً: ما با این فکر به کجا میرویم و ما را به چه چیز میخواند. عنایت داشته باشید در شرایطی که باید خوب فکر کرد بسیار خطرناک است اگر فکر نکنیم ولی زیاد بدانیم، اگر عصر، عصر انقلاب اسلامی است و تفکر با زمانه رابطه دارد، پس امروز تفکر با نظر به انقلاب اسلامی و جایگاه تاریخی آن ظهور میکند و لاغیر و در این رابطه مییابید فکر چیست و ما را به چه میخواند.
انقلاب اسلامی با نوری که به همراه خود آورده نشان داد آنچه در این دوران رفتنی است با همهی مقاومتی که میکند، کنار میرود و با دفاع مقدس روشن نمود دوران قدرت ابرقدرتها بهسر رسیده و روحی در حال دمیدن است که به جای دینِ تقلیلیافته، به دینی بس متعالی نظر دارد، دینی که در عین حماسیبودن، شدیداً عرفانی است. این مستلزم تجدید نظر اساسی در فهم زمانهای است که در آن زندگی میکنیم و اینکه امروز متوجه شویم جایگاه هر چیزی در رابطه با انقلاب اسلامی قابل فهم است. «لَوْ کانُوا یَعْلَمُون» ای کاش بشر سرگردان هرچه زودتر متوجه این
امر میشد تا هرچه زودتر از سرگردانی رهایی یابد. انقلاب اسلامی نهتنها ملت فلسطین را از بنبستی که گرفتار آن شدند رهانید و راه رهایی را به آنها نشان داد، بلکه متذکر راههایی شد که همهی جهان سرگردانِ امروز جهت رهایی به آن نیاز دارند. آری! امروز جایگاه هرچیز در رابطه با انقلاب اسلامی قابل فهم است حتی جایگاه آزادی.
بنده فکر میکنم میتوانیم با همدیگر تا اینجا تفاهم داشته باشیم که اگر نتوانیم نسبت به جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی و چگونگی آن به نحو حضوری فکر کنیم، بخواهیم و یا نخواهیم در بیفکری خواهیم ماند. زیرا تفکر واقعی آن نوع مفهومات ذهنی و آن عقل جزئی نیست که تصور کنیم در عصر ارتباطات و توسعهی اطلاعات به دست آمده است، حقیقتاً مجموعهی اطلاعات و این نوع ارتباطاتی که امروز در دنیا وجود دارد هیچ ربطی به فکر ندارد. همانطور که عرض شد؛ فکر، سیر از «جزء» به «کل» و از «واقعیت» به «حقیقت» و از «موجود» به «وجود» و از «آگاهی» به «خودآگاهی» و از «ظاهر» به «باطن» است و از همه مهمتر، فکرْ احساس تقدیری است که عالم را فرا گرفته است. درک تقدیر زمانه توسط چنین فکری قابل احساس است زیرا روحی در عالم جاری شده که با احساسی خاص میتوان آن را درک کرد. آگاهی به زمانه به ما کمک میکند تا با راه حلّی کلّی برای حضور در تاریخ خود آماده شویم و از راه حلّی که خداوند برای ما اراده کرده است غافل نمانیم و بدانیم همانطور که هر اندیشهای یک پدیدهی تاریخی است، خودآگاهی به تاریخ، اندیشه را به میان میآورد و از این جهت نمیتوانیم اندیشهی خود را به زمانه گره
نزنیم. و اگر امروز ما سرنوشت خود را به انقلاب اسلامی گره نزنیم - آنطور که شهداء گره زدند- مجبوریم آن سرنوشت را به امور روزمرّه متصل نماییم و گرفتار بیهویتی شویم و این نتیجه و حاصل غفلت از روحی است که در امروزِ تاریخ ما حضور یافته تا راههای برونرفت از مشکلات تاریخیمان را نمایان سازد و این با خودآگاهی تاریخی ممکن است.
آری انسان به خود شناخت دارد ولی وقتی این شناسایی در نسبت با شخصی دیگر و یا چیزی دیگر و یا زمان دیگر معنا شود، خود آگاهی پیش میآید و در این رابطه خودآگاهی تاریخی، آگاهی انسان است به خودش در نسبت به زمانه و تاریخی که در آن به سر میبرد. و این نوع آگاهی، عامل برون رفت ما از بن بست خواهد شد.
امروزه نسبت بین علوم روز که در مقام آگاهی ظاهری است، با خودآگاهی حِکمی به معنای حقیقی آن قطع شده است به همین جهت به جای پرسش از حقیقتِ وجود، هر چه بیشتر به موجودات و اعتباریاتِ نسبی و ظاهری توجه میشود، از این رو امکان تفکر با این مبانی اعتباری و نسبی وجود ندارد. شما امروز نمونهای از عدم تفکر در غرب مدرن را در سیاستهای جاری کشورهای غربی ملاحظه میکنید و توجه به این موضوع قدم مهمّی در فهم زمانه است و تفکر با این توجه شروع میشود. این نوع فکری که امروز در دنیا به عنوان فکر مطرح است؛ شبیه کار آن جادوگری است که با انواع فنون توانست غول را از شیشه در آورد و حالا
آن غول، خودِ جادوگر را اسیر خود کرده است، مثل فکری که مبنای تکنولوژی شد و حالا تکنولوژی، بشر امروز را اسیر خود کرده و روز به روز بزرگ و بزرگتر میشود و بر روح و روان بشرِ مدرن فرمان میراند.
به نظرم به راحتی میتوان گفت امروز تفکر، عبارت است از پرسش از ماهیت و حقیقتِ تفکر جدید، تفکر جدیدی که مبنای مشکلات بشر امروز شده و میتوانید قدرت چنین تفکری را که پرسش از ماهیت و حقیقت دنیای مدرن است با خودآگاهی نسبت به تقدیر زمانه بهدست آورید و این تنها به کمک نگاهی است که با سلوک ذیل شخصیت حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» بهدست میآید. در این رابطه میتوان از ماهیت اومانیسم پرسش کرد و اینکه اومانیسم نظر به محوریت انسان دارد، آن هم انسانی که میل خود را اصیل میداند. با حضور امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» در تاریخ جدید پرسش از اومانیسم و برگشت به خدا توجه بشر امروز را به خود جلب کرده و این نشان میدهد افق تاریخ دارد عوض میشود، این آن چیزی است که حضرت امام تحت عنوان بندگی خدا در مناسبات اجتماعی بشر امروز به صحنه آورد.(1)تا دیروز بحث بر
1) - نشریهی «فارن افرز» منتسب به شورای روابط خارجی امریکا، اخیراً دو کتابی را که در مورد ایران و انقلاب اسلامی توسط محققین غربی نوشته شده، بررسی میکند. از زبان «جیمز بوچان» محقق غربی، حضرت امام را به عنوان یک رادیکال مادامالعمر، یک سیاستمدار بسیار تهاجمی در میان روحانیتی عمدتاً سکوتپیشه ترسیم میکند... میگوید: «خمینی پرزور و سازشناپذیر بود هیچ چیز را قربانی خوشرویی، آداب دیپلماتیک، یا در نهایت، خواستههای نرم مردم خویش نکرد. در غرب، ما که مدتهاست متون دینی اسکولاستیسیزم (مدرسیگرایی) را پشت سر گذاشتهایم، نمیتوانیم بفهمیم مردی را که میتواند این قدر بداند و در عین حال هیچ نداند – به زعم آنها که دانایی را فقط در عقل غربی جستجو میکنند - نوشتههای عرفانی او بخار از سرمان بلند میکند در حالی که بیانیههای سیاسی او حتی لایق توجه هم نیستند».
سر این بود که بشر باید با خِرد خود جامعه را مدیریت کند و حالا گرایشها به این طرف آمده است که باید با عقل قدسی زندگی خود را مدیریت کنیم. این نشان میدهد هر مسئلهای که زمانی پنهان شده باشد بالاخره روزی سرباز میکند و عبرت از بحرانهای موجود در عالَم غربی خبر از آن دارد که تنها با فکر و ذکر میتوان جلو رفت، فکر و ذکری که مبتنی بر درک تقدیرات زمانه باشد وگرنه تقابل با تقدیرات حاصلی جز بحران در بر ندارد.
از آنجایی که بشر در عصر جدید، خود را خدای عالم میپنداشت. لزومی نمیدید که در امر حکومت و مدیریت به آموزههای قدسی نظر کند. ولی حال که نظرها به حکومت و مدیریت دینی افتاده این به معنای شروع دورهای بعد از دورهی مدرن است. از این جهت عصر تزلزل اومانیسم و سکولاریته شروع شده و طی فرایندی خاص شما در آیندهای نه چندان دور با دنیای دیگری روبهرو هستید و این معنای نظر به تقدیری است که با حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» ظهور کرد. ولی هر کسی نمیتواند در حال حاضر به درستی به آن نظر کند. هرچند همه نسبت به تفکر زمانهی خود تکلیفی داریم که باید اداء کنیم و آن درستنشاندادن تقدیری است که با آن روبهرو هستیم. مردم ما در باطن خود، یک نوع خودآگاهی نسبت به تقدیرشان پیدا کردهاند، به همین جهت علیرغم
تنگناهایی که دشمن برایشان ایجاد میکند تعلق خود را از انقلاب بر نمیکَنند.
نظر به تقدیر زمانه؛ نظر به «وجود» است و مقابل وجود، وَهْم است، حال اگر بتوانیم به عالَم و آنچه در صحنه است رجوعِ وجودی داشته باشیم جواب بسیاری از سؤالاتمان را خواهیم گرفت. ولی از آن جهت که ما بالأخره ماهیت زدهایم این تقدیر به راحتی برای ما رخ نمیگشاید. حتی در فلسفه هم که باید به «وجود» نظر کنیم به معنا و مفهوم وجود مشغول میشویم و به جای آنکه متوجه باشیم «وجود» است که صورتهای مختلف به خود گرفته و در نتیجه اصالت را به وجود بدهیم، ماهیات را اصل میگیریم و در محاورهها به جای اینکه با مبنای اصالتدادن به وجود متوجه باشیم: «هست، اسب است»، فکر میکنیم «اسب هست». وقتی میگوییم: اسب هست، اصالت را به اسب دادهایم یعنی آن اسب دارای وجود است. در صورتی که وقتی متوجه باشیم: «هست، اسب است» متوجهایم هستی است که به صورت اسب ظاهر شده است. این سایههای ذهنی نمیگذارد به راحتی به «وجود» رجوع داشته باشیم ولی با این حال با ظهور حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» و با قرائتی که ایشان از حکمت متعالیه دارند، در عالَمی واقع شدهایم که اقتضای آن تولد انسانی است که میخواهد عالَم را با روح قدسی ببیند و این تولد جدید در حال وقوع است هر چند وقوع آن آسان نیست. بشری که متذکر شد عالم در حال
قدسیشدن است و نسبت به مدرنیته به خودآگاهی رسیده، آمادهی تجلیات اشراقی میشود و معنای «وجود» برایش ظهور میکند. او میفهمد با رجوع به عالَم کثرت، رجوع به بقاء برایش پیش نیامده، زیرا ذات عالَم کثرت، محدودیت و ناپایداری است لذا وقتی خواست به بقا نظر کند حتی اگر خواست بقای خود را برای خود تعریف کند این سؤال برایش پیش میآید که با چه ساختاری شروع کنم؟ در این حالت چیزی جز «وجود» را در منظر خود نمییابد. زیرا با رویکرد به بقاء، نظرِ خود را مدیریت کرده است و در این حالت تفکر شروع میشود چرا که رابطهای تنگاتنگ بین «تفکر» و «وجود» هست و اگر تقدیر هر زمانهای را ظهور ارادهی حق در آن زمانه بدانیم و متوجه باشیم ارادهی حق امری است وجودی، رابطهی احساس تقدیر الهی و تفکر بهخوبی معلوم میشود.
اگر بخواهیم به «وجود» رجوع کنیم باید خود را از آن ذهنی که با نظر به «ماهیات»، میخواهد با حقیقت روبهرو شود آزاد کنیم. به عنوان مثال، شما خیلی راحت میتوانید دیواری را که در مقابلتان است ببینید ولی هوا را به این راحتی نمیتوانید ببینید مگر اینکه به طریقی وجود هوا را حسّ کنید، مثل آنکه از نسبت خودتان با کمبود هوا و تنگی نفس متوجه عدم وجود هوا میشوید. در رجوع به مبادی نیز باید رویکرد ما وجودی باشد زیرا تنها مبادی وجودی است که به ما فکر می دهد همانطور که فکر وقتی وجودی شد به مبادی نظر میکند.
بعد از این مقدمات امیدوارم توانسته باشم این نکته را با عزیزان در میان آورم که اگر در این زمانه بخواهیم تقدیر خود را درست احساس کنیم و
وارد حیات توحیدی خود شویم، لازم است به شخصیت امام«رضواناللهتعالیعلیه» به عنوان مبادی تفکر خودمان نظر کنیم تا در نتیجه به آن فکری برسیم که حقیقتاً فکر است و حاصل آن تفاهمی است که ما برای جامعهای متعالی و تمدن اسلامی سخت به آن تفاهم نیاز داریم. زیرا در آن صورت از ماهیات که عامل کثرتها است عبور کردهایم و میتوانیم با نظر به صورت متعیَّنِ تقدیر زمانه، یعنی شخصیت اشراقی حضرت امام، فکر را به جامعهی خود برگردانیم و این نتیجهی اصلی نظر به تقدیر زمانه است.
در سورهی یوسف علیه السلام ملاحظه میکنید وقتی بنا است در هفت سال آینده ملتی را قحطی فرا گیرد چگونه بر کسی که مسئولیت سرنوشت آن ملت را بر دوش او گذاردهاند شکل آن قحطی الهام میشود و عزیز مصر مکرر خواب میبیند هفت گاو فربه را، هفت گاو لاغر میخورند و نیز هفت خوشهی سبز را و هفت خوشهی خشک را میبیند، و از طرف دیگر بر قلب سالک واصلی مثل حضرت یوسف علیه السلام اشراق میشود که قضیه از چه قرار است. این نشان میدهد که خداوند همواره در هر زمانی متناسب با نوری که اشراق مینماید، سرنوشت آن تاریخ را مدیریت مینماید و انسانی را جهت این امر انتخاب میکند. همهی شواهد خبر از آن میدهد که آن انسان در این زمان، حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» است که خداوند در جان او آن انواری از اسماء الهی را متجلی کرده که به نور آن اسماء، جهانی را که امروز از دریای وجود به خشکی پوچی افتاده، به
موطن اصلی خود برگرداند و بشر نسبتِ خود با حق را بازخوانی نماید. با توجه به این امر میگوییم نسبتی بین انقلاب اسلامی و ارادهی خاص الهی در این زمان برقرار است و فیض خاصی از این طریق به بشرِ امروز خواهد رسید تا ما جهت جستجوی وطن، قادر به تفکر بشویم و از بیخانمانی این عصر رهایی یابیم. با توجه به این امر میگوییم هرکاری در صورتی اساسی و نتیجهبخش است که در این مسیر قرار گیرد و با چنین الهیاتی پیش رود.
باید از خود پرسید آیا میتوان شخصیت اشراقی و وجودی حضرت امام«رضواناللهتعالیعلیه» را به عنوان مبادی تفکرِ خود انتخاب کرد؟ در ابتدای انقلاب در آن فضایی که همهی ملت ایران خود را در شخصیت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» جستجو میکردند این را تجربه کردیم و یگانگی غیر قابل تصوری را بین مردم احساس نمودیم. حتماً شنیدهاید که مردم در آن شرایط از چند چیز راحت گذشته بودند، یکی از تفاوت بین ثروتمند و فقیر. بنده قبل از انقلاب در شهری تدریس میکردم که هنوز خانها برو و بیایی داشتند. هنوز انقلاب پیروز نشده بود ولی همهی نظرها به حضرت امام بود، یک روز صبح در خانه را زدند، رفتم دیدم دختر یکی از خانها با شوهرش آمده و یک مشت طلا آورده است و میگوید: شنیدم میخواهید به تبعیدیها سر بزنید اینها هدیه من به آنها است. در همان زمانها باز یک شب در خانه را زدند و خانم بنده رفتند و برگشتند گفتند
فلانی - دختر یکی دیگر از خانهای آن شهر بود- آمده با شما کار دارد. حالا این خانم اصلاً چادر برایش معنی نمیداد و به همان حالتِ بدون چادر و بدون روسری آمده بود با بنده در رابطه با انقلاب صحبت کند، این اندازه فرهنگها متفاوت بود ولی چون آن خانم نیز میخواست در تاریخی که شروع شده حضور داشته باشد بالأخره چادری به ایشان داده شد و آمدند در رابطه با انقلاب و خاستگاه و اهداف آن صحبت کردیم، آنقدر شرایط آماده بود که به خوبی مطالب را تصدیق میکرد و تحت تأثیر قرار گرفت و در حال حاضر یکی از بهترین اساتید میباشند و در خارج از ایران هم با همسرشان برای فعالیتهای دینی و برای انقلاب سرمایهگذاری میکردند. عرض کردم ما در ابتدای انقلاب از چند چیز گذشتیم، یکی از تفاوت بین فقیر و ثروتمند و از همه مهمتر که اصل سخن بنده را تشکیل میدهد، درک همدیگر و تفاهمی که نسبت به همدیگر داشتیم، در عین سلایق مختلف. همه متوجه فهم و شعور همدیگر میشدند، کسی بهعنوان نفهم در بین جامعه در آن فضا، معنا نداشت چون هرکس جایگاه آن شخص دیگر را درک میکرد. و در واقع هرکس دیگری را ذیل شخصیت حضرت امام درک مینمود و همه در فضای شخصیت حضرت امام اهل فکر بودند و هیچکس بیفکر نبود.
در همین چهارباغ اصفهان کمونیستهای تحصیلکرده میآمدند و با ادعای طرفداری از حقوق کارگران، وارد بحثهای مخصوص به مکتب فکری خودشان با مردم میشدند. کارگری را دیدم که فکر میکنم سه کلاس هم درس نخوانده بود، دستانش را که پر از پینه بود نشان داد و به
عنوان یک کارگر با آنها که ادعای طرفداری از کارگران را داشتند، مثل یک دانشجوی کارآزموده بحث میکرد و آنها را محکوم مینمود، زیرا آن کارگر در ذیل شخصیت حضرت امام نظر به افقی داشت که ماورای علوم رسمی به او شعور تاریخی داده بود. آنچنان فکرها اوج گرفته بود و دوگانگیها همه به یگانگی تبدیل شده بود که هیچ چیزی را بالاتر از آن فضای فرهنگی نمیتوانستید تصور کنید. در دفاع مقدس هم شما دیدید چگونه مردم عادی به شعوری رسیدند که شبزندهداران، حسرت آن شعور را میخوردند. و امام فرمودند: آنها ره صد سالهای که اهل عرفان و سلوک میخواستند طی کنند یک شبه طی کردند.(1)
تا این را حس نکنید برایتان حل نمیشود چرا عرض میکنم در ذیل شخصیت حضرت امام گوهر تفاهم به جامعه برمیگردد. همهی ما از مرگ میترسیم ولی این در جبهههای دفاع مقدس حقیقتاً برعکس بود. این موضوع را آقای مهدیقلی رضایی در خاطرات خود در کتاب «لشکر خوبان» با صداقت کامل ترسیم نموده است. شما میبینید واقعاً شبهای حمله در راستای طلب حیات برین از طریق شهادت و ایثار، یگانگی فوقالعادهای در میان رزمندگان حاکم بود. شب شهادت شهید باکری در این کتاب خواندنی است که چگونه یک فرمانده در جایگاه یک بسیجی ساده وارد خط میشود.
یکی از فرماندهان میگوید به میدان مین رسیدیم هیچ راهی نداشتیم جز اینکه چند نفر داوطلب شوند و جلو بروند و شهادت را انتخاب کنند تا دسته از میدان مین عبور کند، هرکس اصرار داشت خودش وارد میدان
1) - صحیفه امام، ج16، ص 149.
مین شود، تا اینکه کار به قرعهکشی کشید. یکی از پیر مردها جلو میآید و میخواهد که هر کدام از افراد نام خود را روی تکه کاغذی بنویسند و بدهند به او تا بیندازد در کیسه و نام چند نفر را در آورد، بعد دیدند نام خودش و دو فرزندش در آمد، نگو سه تا از کاغذها را در کف دستش نگه داشته بود که نام خودش و دو فرزندش در آن نوشته شده بود، و خودش و دو فرزندش رفتند و شهید شدند. از این نمونهها باید متوجه شویم توسط انقلاب اسلامی چه شرایطی در تاریخ امروز ما پیش آمده که هیچکس در آن شرایط به فکر خودش نبود. این حادثهها فکر ما را باید متوجه چه موضوعی بگرداند؟ آیا غیر از آن است که دین حقیقی با نظر به تقدیری که در زمانه ظهور کرده به صحنه میآید، این رزمندگان حضرت امام را چگونه میدیدند که برای او اینچنین ایثارها کردند؟
وقتی میگوییم به دنبال مدینهی فاضلهی واقعی هستیم، شرطش آن است که نسبتمان را با حضرت امام«رضوان اللهتعالیعلیه» درست کنیم و این موضوع یک موضوع احساساتی نیست، احساسات تا اینجاها جواب نمیدهد. از طرفی هم با یک عقل عادی ریاضی هیچ وقت نمیتوانیم درباره این موضوع با همدیگر سخن بگوییم. به گفته یکی از دانشجویان خطاب به آقای صادق زیباکلام: ما معتقدیم با این عقلِ علومِ سیاسیِ موجود نمیشود انقلاب اسلامی را فهمید، اصلاً دعوا نداریم ما دو نوع عقلیم. عقلی که بتواند انقلاب اسلامی را درک کند یک جنس دیگری است. مقداری از مشکلاتمان همین است که نتوانستهایم آن عقلی را که میتواند نظر به تقدیر زمانه بکند ظهور دهیم. شما بحمدالله خیلی جلوتر از
بنده هستید اما چون بنده میخواهم این مطلب را به صورت رابطهای علمی نشان دهم به زحمت میافتم. ما به نوعی عادت به تفکر داریم ولی تفکرِ این دوران را هنوز نتوانستهایم احیا کنیم. بنده امیدوارم عزیزان انتظار نداشته باشند موضوعی که مربوط به عالَمی است که در آن زندگی میکنیم، با تفکر انتزاعی تعریف شود. عالمی به وجود آمده است که باید تلاش کنیم آن را حسّ کنیم و در پرتو چنان احساسی، نسبتِ خود را با عالَم و آدم مجدداً تعریف نمائیم. عرض کردم شهدا نشان دادند میشود نسبتها را عوض کرد و اول انقلاب هم ما دیدیم نسبتها عوض شد زیرا توانستیم نسبت خود را با حضرت امام خمینی«رضوان اللهتعالیعلیه» معنا کنیم و تقدیر خود را در نسبت با ایشان فهمیدیم. عرض بنده در حال حاضر این است که آیا میتوان آن راه را به صورت سلوکی و کاربردی ولی در همان فضای حضوری به جامعه برگرداند؟ با توجه به این که بنا است در جستجوی آن نوع مبادی باشیم که همچون هوا روح ما را در بر میگیرد و احساس ما را شکل میدهد. سخن بنده آن است که همهی اینها را با سلوک ذیل شخصیت اشراقی حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» میتوان به دست آورد مشروط بر آن که بدانیم سلوک ذیل شخصیت اشراقی مردان الهی چگونه است.
کافی است برای شما در این کتاب مسلّم شود که انقلاب اسلامی ارادهی خاص الهی است که به صورتی اشراقی بر قلب حضرت امام
خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» تجلی کرده، از آن به بعد در نسبت شما با این انقلاب تحولی اساسی رخ خواهد داد که از یک طرف از تمام پوچیهای دوران رهایی مییابید و از طرف دیگر زندگی در زیر سایهی انقلاب اسلامی و در اتحاد با ملکوت حضرت امام ظهور خواهد کرد و از این طریق به همهی معنایی که باید برسید دست مییابید. آری کسی که به دنبال امری سترگ است باید خود را برای آن امر آماده سازد. اتحاد با ملکوت حضرت روح اللّه«رضواناللّهتعالیعلیه» کار سادهای نیست و محتوای خاصی را از شما طلب میکند و محدودیتهایی را در مقابل امیال شما قرار میدهد.
امیدوارم تا اینجا روشن شده باشد که مبانی یک جامعه و یک تمدن، آن حالتی است که ریشه در وضع حضوری آن جامعه در جهان هستی دارد. از طریق مبادی میرسیم به حالتی که یک نوع حضور خاصی را در هستی برای خود و جامعه احساس میکنیم و مبتنی بر آن مبادی میتوانیم فکر کنیم. اگر مبادی ما وَهمی باشد سراسر افکار ما وَهمی خواهد بود، در نتیجه وضع حضوری ما در جهان هستی، به هیچ حقیقتی نظر نخواهد داشت. مثل آن وضع حضوری که فرانسیس بیکن در منظر غربیها قرار داد و فرهنگ غرب با شور و شوق وَهمی شروع شد و همچنان ادامه یافت. مشکل آن فرهنگ این بود که به حقایق قدسی نظر نداشت و در نتیجه کارشان به مرور از یک طرف به یأس و از طرف دیگر به لذتگراییِ بیشتر کشیده شد. در ابتدا به امید آنکه به حیاتی برین دست مییابند شور و شوقی داشتند و لذا در مسیر رسیدن به آن آرمان، فداکاریهایی هم برای جامعه از خودشان نشان دادند تا آنجایی که آن
خبرنگار میگوید وقتی هواپیماهای متفقین، مرکز آلمان را با خاک یکسان کردند، دیدم خانمی که همراه خانوادهاش تازه به شهر برگشته بود و در قسمتی از خانهشان که خراب نشده بود زندگی میکردند، در بین خرابهها حرکت کرد و سطل زباله را در جایی خاص خالی کرد. از او میپرسد چرا زبالهها را در بین همهی خرابهها اینجا خالی کردی؟ میگوید: اینجا قبل از جنگ، محل زبالههای شهر بوده، شهر ساخته میشود و باز همین جا محل زبالهها است! تا این حدّ مقید به ساختن شهر و اجتماع خود بودند. ممکن است تعجب کنید چرا آقای بازرگان و امثال ایشان برای غرب یک نوع احترام قائلاند، چون اینها غربی را میشناسند که هنوز در فضای امید به آینده بهسر میبرده است و آن غرب غیر از این غربی است که امروز بیآیندگی خود را احساس میکند و از تعادل لازم خارج شده است. بعضیها نمیتوانند تفاوت بین این دو غرب را ببینند، غربی که امید داشت به بهشتی که انبیاء وعده داده بودند برسد و غربی که امروز گرفتار هزاران بحران شده است. راسل میگوید ما فکر میکردیم بهشتی را که انبیا وعده دادند، میتوانیم در اروپا ایجاد کنیم، و حالا با وقوع دو جنگ جهانی و کشتهشدن بیش از 50 میلیون نفریکمرتبه به جهنمی رسیدیم که فکر آن را هم نمیکردیم. علت اینکه آن شور به یأس تبدیل میشود و آرامآرام انواع دغلکاریها ظهور میکند را در عدم رجوع به مقصد قدسی باید جستجو کرد. انواع خودخواهیها دیگر جایی برای ایثار و امید نمیگذارد.
وقتی روشن شد مبادی یک جامعه نه میتواند موضوعات وَهمی باشد و نه مفاهیم انتزاعی غیر قدسی، و در نظر به مبادی باید با حقایق متعین روبهرو شد و به مظاهرِ تقدیر و ارادهی الهی نظر انداخت، متوجه میشویم در این عصر و در تاریخی که با ظهور توحیدی خاصِ این دوران شروع شده باید به شخصیت اشراقی حضرت امام«رضواناللهتعالیعلیه» نظر کرد و لا غیر، تا تفکر به همان معنایی که عرض شد به جامعه برگردد. این که بنده اصرار دارم عزیزان تمدن غرب را خوب بشناسند یکی به دلیل آن است که سابقهی تاریخی یک تمدن را بشناسید و دیگر این که وقتی میخواهید از غرب عبور کنید معنای عبور از غرب برایتان روشن باشد تا گمان نکنید این کار، کار آسانی است و بدون آنکه اجمال را به تفصیل در آوریم عملی میشود.
تا روح زمانهی خود را درست نشناسیم نمیتوانیم تفکر کنیم و متوجه مبادی خود شویم و از آن مبادی به تفکری روشنتر دست یابیم. در روایت مشهوری از امام صادق علیه السلام از قول رسول الله صلی الله علیه و آله هست که فرمودند: در هر زمانی بندهای از این امت میآید، او از عدولی است که دین را تصحیح میکند.(1)عرض بنده آن است: همانطور که خدا را باید حس کرد - مثل آنکسی که وقتی کشتیاش غرق شده است خدا را حسّ میکند و از آن خدا تقاضای کمک مینماید- باید حضور آن مرد الهی و تاریخی را که او در
1) - بحارالأنوار، ج 2، ص 93.
آن حضور مییابد حسّ کنیم. همانطور که ملاحظه فرمودید چگونه مردم متدین ما امام«رضواناللهتعالیعلیه» را حس کردند.
برای شروعِ تفکر در زمانهی خود و تفاهمِ همراه با تفکر در زمان خاص، باید با توجه به تاریخی که در آن قرار داریم با نظر به تقدیر الهی، تفکر توحیدی را به جامعه برگردانیم و این با نظر به عدولی که خداوند پرورانده عملی میشود. اینجا بود که عرض شد شخصیت امام به ما قدرت تفکر میدهد چون مبادی وجودی ما را در تاریخی که در آن قرار داریم به ما برمیگرداند، همچنان که نظر به خدای وجودی، وجود را برای ما ظهور میدهد و از توهّم و وهمیات و اصالتدادن به ماهیات آزاد میکند.
خطر انحراف در این دوران آن است که جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی را درست نشناسیم، در این صورت بخواهیم و یا نخواهیم از مقام معظم رهبری«حفظهاللّهتعالی» فاصله میگیریم زیرا ایشان نشان دادند تقدیر زمانه را در ذیل شخصیت حضرت امام به خوبی میشناسند و لذا از این پایگاه و بر این اساس خوب فکر میکنند و جامعه را نیز به تفکر دعوت مینمایند. ولی اگر کسی از نظر مبادی به ایشان نزدیک نباشد بالأخره نمیتواند نظرات ایشان را تصدیق نماید. اگر نسبت مقام معظم رهبری را با امام درست بسنجیم میببنیم رهبر انقلاب«حفظهاللّه»، حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» را به عنوان مبادی تفکر این دوران قبول کردهاند، با توجه به این امر میتوانیم برسیم به اینکه امروز اگر بخواهیم خوب فکر کنیم به همان روشی که مقام معظم رهبری عمل کردند، ما هم باید شخصیت امام را مبادی تفکر
خود قرار دهیم. رهبر انقلاب در تاریخ 14/3/90 صحبتی دارند که جایگاه تفکر خود را از این طریق نشان میدهند. میفرمایند:
«مکتب امام بهعنوان راه روشن و خط روشنِ حرکت عمومی و همگانی ملت ایران است، یک راهنمای نظری و عملی است که کشور و ملت را به عزت و پیشرفت و عدالت میرساند. مکتب امام یک مکتب کامل است، یک مجموعه است، دارای ابعادی است، این ابعاد را باید با هم دید، با هم ملاحظه کرد. دو بُعد اصلی در مکتب امام بزرگوار ما، بُعد «معنویت» و «عقلانیت» است.»(1)
در جای دیگر میفرمایند:
«واقعاً امام«رضواناللهتعالیعلیه» انسان عجیبی بود اصلاً پیدایش و وجود این انسان با آن ابعاد، هیچ قابل تحلیل نیست جز اینکه بگوییم تفضّل الهی بود برای اینکه چرخشی در تاریخ و در حرکت قافلهی عظیم
بشری بهوجود آورد، دستی باید از غیب ظاهر میشد، خدای متعال این دست را ظاهر کرد».(2)
ایشان متذکر میشوند حضور حضرت امام در این تاریخ یک تفضّل الهی بوده تا چرخشی در تاریخ به سوی توحید ایجاد شود و درک احساس این موضوع، درک تقدیر زمانه است که موجب تفکر به معنای واقعی آن میشود.
ادعای ما این است که رهبر معظم انقلاب مبادی فکریشان را از حضرت امام دارند و در این سخنانی که ملاحظه کردید به خوبی این را
روشن میکنند با توجه به این که سخن فوق را در سال 69 که حضرت امام تازه رحلت کرده بودند ایراد کردند، در تمام طول این مدت دائماً نظرشان به سیره حضرت امام است و با نظر به سیره و شخصیت ایشان عمل میکنند. همینطور که در سومین نشست اندیشههای راهبردی در مورد خانواده میفرمایند: «اصلاً نمیشود نقش زن را محاسبه کرد و من اقرار میکنم، اعتراف میکنم اولین کسی که این نقش را فهمید امام بزرگوار ما بود. مثل خیلی چیزهای دیگر که اول او فهمید. در حالیکه هیچ کدام از ماها نمیفهمیدیم.»(1)
به نظر شما با توجه به آن نکتهای که مقام معظم رهبری در رابطه با «زن» فرمودند و توجهدادن امام به این امر را بیان کردند، امروز تاریخ ما به این فکر رسیده است که در رابطه با جایگاه زن فکر کند؟ در مقالهای عرض کردم: «زن، اصلیترین گمشده در انقلاب اسلامی است». و مقام معظم رهبری برعکس بسیاری، بهخوبی میفهمد که مسئله، مسئلهی بسیار دقیق و حساسی است و تازه میفرمایند: امام عزیزِ ما فهمید و ما براساس اینکه امام فهمید میخواهیم فکر کنیم. این یک مثال بود تا روشن شود اینکه متوجهاید مقام معظم رهبری تقدیر زمانه را میشناسند از آن جهت است که نسبتشان را با امام نسبتی اشراقی قرار دادند و به امام به عنوان یک ولیّ خدا نظر دارند که بلاشک خداوند متعال لمعهای و لمحهای از انوار طیبهی نبوتها را در وجود او قرار داده.(2)
بنده احدی را در این
کشور و زیر این آسمان نمیشناسم که نسبتاش با امام مانند نسبتی باشد که مقام معظم رهبری با امام دارد و در همین راستا نیز احدی را نمیشناسم که از این زمانه و این عصر فهم و تصور صحیحی در حدّ حضرت آیتاللّه العظمی خامنهای داشته باشد. البته این را هم میدانم که وقتی هنوز زبان این نوع تفکر تدوین نشده تا به طور عادی با همدیگر صحبت کنیم، مجبورم شاهد بیاورم و این کار برای نظر به موضوعاتِ حضوری، کار خوبی است تا شما حقیقت را در مظاهرش بنگرید. امیدوارم توانسته باشم نسبت به حضرت امام، زمینهی تفکر را برای عزیزان فراهم کنم.
شخصی گفته بود که این کتاب «سلوک ذیل شخصیت حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» »، شاهد است، دلیل کو؟ تصور کرده در این موارد هم لازم است بنده استدلالی سخن بگویم. اگر دلیل استدلالی بیاورم که نشان میدهد هنوز ما در همان کف نشستهایم. بنا شد در تاریخ حضور پیدا کنیم. نظر به مبادی یعنی حضور در وقتی که تاریخ شروع شده است. إنشاءالله توانسته باشم کاری کنم که وقتی از این جلسه به بیرون تشریف بردید، به جای اینکه روی حرفهای بنده فکر کنید، ببینید چه احساسی نسبت به تاریخی که در آن زندگی میکنید دارید. بسیجیها در شبهای حمله با احساسی خاص از همدیگر برای شهادت سبقت میگرفتند تا تاریخ جدید را بسازند.
خدا به حقیقت نور امام حسین علیه السلام و به عظمت خون شهدا به ما کمک کند تا تاریخی که آنها ساختند را درست بنگریم و بفهمیم چگونه میشود ماورای این دنیای ظلمانی، حیات برینی را احیا کرد.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
در جلسهی گذشته عرض شد تفکر یک نحوه ارتباطی با زمان و زمانه دارد و به اندازهای که جامعهای تقدیر تاریخی خود را بشناسد اهل فکر میشود. از آن طرف عرض شد که حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» با جبههی توحیدی که در مقابل استکبار در این تاریخ ظهور دادند، عملاً ما را وارد زمانهای کردند که اگر ما درست وارد آن بشویم، تفکر به تاریخ ما برمیگردد و از گسست تاریخی که تاریخِ بیفکری ماست، آزاد میشویم. امیدوارم رفقا در این مسئله با توجه به آنچه در جلسهی گذشته مطرح شد راحتتر بتوانند در این جلسه بنده را همراهی کنند.
در جوامع روایی ما روایتی هست که به ما کمک میکند تا روشن شود چرا میگوئیم حالا که بنا است به انقلاب اسلامی - به عنوان تقدیر تاریخی ما که تقابل توحید و شرک است - رجوع نماییم باید به شخص امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» رجوع کنیم؟ روایت از حضرت صادق علیه السلام است که میفرمایند: «إِذَا قَامَ الْقَائِمُ بَعَثَ فِی أَقَالِیمِ الْأَرْضِ فِی کُلِّ إِقْلِیمٍ رَجُلًا یَقُولُ عَهْدُکَ فِی کَفِّکَ فَإِذَا وَرَدَ عَلَیْکَ أَمْرٌ لَا تَفْهَمُهُ وَ لَاتَعْرِفُ الْقَضَاءَ
فِیهِ فَانْظُرْ إِلَی کَفِّکَ وَ اعْمَلْ بِمَا فِیهَا»(1)وقتی قائم قیام کند به هر ناحیه از نواحی زمین، کسی را میفرستد و میگوید تعهد و پیمانت- دستورالعمل تو - در کف دست تو است، چون امر مهمی به تو روی آورد که تو آن را ندانی و در انجام آن سرگردان شوی، به کف دستت بنگر و تصمیم خود را بگیر و عمل کن. حضرت صادق علیه السلام با توجه به این که تاریخ آینده را میشناسند و از قواعدش خبر دارند به ما خبر می دهند: وقتی وجود مقدس حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به صحنه آمدند و برنامهشان را پیاده کردند جهت رتق و فتق امور به هر شهری و اقلیمی کسی را میفرستند و به او میگویند: عهد تو در کف دست تو است هر وقت در مسئلهای وارد شدی که «لَا تَفْهَمُهُ وَ لَا تَعْرِفُ الْقَضَاءَ»، تحلیل درستی از آن نداشتی و جایگاه آن را نمیدانستی، «فَانْظُرْ إِلَی کَفِّکَ وَ اعْمَلْ بِمَا فِیهَا» کف دستت را نگاه کن و طبق آن عمل کن. معلوم است که حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف فرستادهی خود را به امور وَهمی و غیر واقعی دعوت نمیکنند.
شما به راحتی از این روایت میفهمید مردانی در زمان حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف هستند که در ذیل وجود مقدس آن حضرت میتوانند مطابق نظر امام معصوم عمل کنند. یعنی آخر الزمان شرایط طوری است که عدهای ذیل وجود مقدس امام با نور عصمت امام رابطه دارند. این از جمله معارف خوب شیعه در رابطه با برکات حبّ اهل البیت علیهم السلام است. فعلاً در اینجا میخواهم افق مطلب را نشان بدهم، تفصیلِ بحث در جای دیگر است.
1) - الغیبة للنعمانی، ص 319.
سؤال بنده از شما این است آیا همان نسبتی که یاران امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف خواهند داشت و به نور عصمت آن امام عمل میکنند، در این عصر همان نسبت بین حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» با امام معصوم عجل الله تعالی فرجه الشریف برقرار نشده است؟ و در همین راستا نسبت شما با حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» نمیتواند همان نسبتی باشد که حضرت امام با امام معصوم داشتند؟ این را به عنوان یک دستگاه بگیرید تا موضوع به مرور خود را از اجمال به تفصیل نشان دهد. همین اندازه معلوم است که میشود در طول تاریخ و در ذیل وجود مقدس امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف انسانهایی باشند که به نور عصمت امام در زمان خود و در اقلیم خود با تصرفات ربّانی، در امت عمل کنند.
اجازه دهید با همدیگر باز بر روی این موضوع تأمل بیشتر کنیم که برای حضور در تاریخی که شروع شده و برای نجات از بیفکریِ تاریخی باید مبادی فکر خود را در سیره و سلوک حضرت امام«رضواناللهتعلیعلیه» قرار دهیم که در ذیل اسلام و تشیع، تاریخ جدیدی را مطابق آنچه امروز ما باید در مسلمانی خود انجام دهیم، به صحنه آورده است. آنچه بسیار مهم است و باید به صورتی جدّی به آن نظر کرد، رسیدن به این نکته است که وقتی مبادی خود را شخصیت حضرت امام«رضواناللهتعالیعلیه» قرار دادیم، فکر شروع میشود، فکری که منجر به تحقق جامعهای میگردد که افراد آن جامعه زبان همدیگر را میفهمند، مشروط بر اینکه بدانیم ما در حال حاضر در
تاریخِ بیتفاهمی قرار داریم و هیچ راهی برای برونرفت از این چندگانگیها وجود ندارد مگر آن که مبانی مشترکی پیدا کنیم و آن مبانی مشترک در سیرهی شخصی که متعیَّن و قابل درک و قابل اشاره میباشد، قابل دریافت است.
کسی که روشنایی و تاریکی و شادیها و رنجهای دوران خود را با ملاکهای آسمانی میبیند و ارزیابی میکند، اوست که منجی دوران معاصر ما است و امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» نشان داد نسبت ما را با گذشته و آیندهمان بهخوبی میشناسد، بدون آنکه همرنگ ظلمات زمانه شود، نشان داد در عین آنکه همرنگ ظلمات زمانه نیست، منزوی و بیتوجه به آنچه در جهان اسلام میگذرد هم نیست بلکه سخت خود را مسئول میداند. او بدون آنکه مسئولیت را به گردن دیگران بیندازد، بار دوران خود را همچون رسولان به تنهایی بر دوش کشید چون زمان خود را میشناخت و مسئولیت را به جامعهای که نسبت به وظیفهی خود غافل شده بود، متذکر شد و اخلاق را به جهانی که گرفتار بیاخلاقی گشته بود، برگرداند.
برای آنکه بدانیم در تاریخی که به سر میبریم چه کسی میتواند ما را به حیات توحیدیمان برگرداند باید به افعال افراد بزرگ توجه کنیم، به افعال کسانی که در زمانِ خودشان زندگی میکنند و تاریخ خود را میفهمند و شهامت حقیقتجویی و ایمان به قدرت خداوند در آنها به رشد کامل رسیده و در این تاریخ مصداق چنین اوصافی را میتوانید در حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» بیابید. انسانی که فرزند زمان خویش بود و
برای زندگی در این تاریخ راه حلهای ملکوتی به میان آورد، و چون به زمانه و مسائل آن فکر کرد خداوند راه اندیشیدن در آن مسائل را به او نمایاند و معلوم کرد تا وقتی اندیشهی علماء دین برآمده از مسائل جامعه نباشد، دین، حقیقت خود را به جهانیان نمینمایاند. حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» اندیشهی خود را به تمامه به سرنوشت زمانهی خود گره زد و لذا شایستهی اشراقی شد که راه حلّ تمام ابعاد جهان امروز در آن نهفته است و راز خوشبینی و امیدواری به راهی که با انقلاب اسلامی گشوده شده است در این نکته میباشد.
میدانید که عرفای بزرگ همه به ملاقات حضرت حق نایل شدهاند و هر کدام حق را درست مییابند و مینمایانند ولی از آنجایی که حضرت حق همیشه در ظرف زمانها و تاریخهای مختلف مطابق آن تاریخ جلوهی خاصی دارد، ما در جلوههایی که آن بزرگان مینمایانند اختلاف مییابیم. آنها همه درست میگویند و حقیقتاً همه به ملاقات خدا رفتهاند و گزارش ملاقات خود را مطابق تاریخ و زمانهی خویش به تاریخ بشریت تاباندهاند. حال باید دید امروز ما در کدام بستر میتوانیم به ملاقات خدا برویم و چگونه دوران خود را مطابق توحید الهی شکل دهیم تا خداوند نیز به ملاقات ما بیاید و خدایی را جستجو نکنیم که به ملاقات عرفای
بزرگ در گذشته رفته است وگرنه تنها با مفهوم خدای آنها بهسر خواهیم برد.(1)
بحث در انوار مشترک ملاقاتهایی نیست که عرفا داشتهاند، در مورد پیامبران هم با همهی تفاوتی که هر کدام در دوران خود داشتهاند، میتوانیم بگوئیم: «لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِه»(بقره/285) پس بحث در جلوههای خاص این دوران است تا سرمایههای مشترک توحیدی را در صحنهی امروز تاریخمان به ظهور آوریم.
اگر همه چیز با حضور حق سنجیده میشود باید ببینیم امروز حضرت حق در چه فضایی از تفکر و رویکرد، حضور مییابد و ظهور میکند؟ آیا همهی شواهد نشان نمیدهد حضور توحید در این تاریخ در بستر شخصیت اشراقی حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» به عالیترین شکل ظهور کرده است؟(2)
عقل انتزاعی، موضوعات را غیر تاریخی مینگرد ولی با نظر به واقعیت تاریخی که در آن قرار داریم و با نظر به تقدیری که با حضور حضرت امام«رضواناللهتعالیعلیه» با آن روبهرو شدیم، در مییابیم امکان تاریخی ما آن
1) - آیا عزیزان به فکر فرو نمیروند که چرا با آمدن دین جدید، آن دینی که تا دیروز راه ارتباط با خدا را در جلو بشر قرار میداد، منسوخ و باطل میشود وهمه موظفاند با دین جدید به خدا رجوع کنند؟
2) - توحیدی در این عصر ظهور کرده که دستپروردههای آن در جبههها با انتخاب شهادت تا وادی توحیدِ ذاتی و فنای در فنا جلو رفتند، آنوقتی در وادی توحیدِ ذاتی حاضر شدند که سبقت میگرفتند تا در میدان مین وارد شوند و سایر رزمندگان پا بر روی جسد مبارک آنها بگذارند و از میدان مین به سلامت عبور نمایند.
چیزی است که ایشان متذکر آن هستند و ما میتوانیم در آن قرار گیریم و با همهی موانعِ تاریخی که در جلو خود داریم، چشم از آن برنداریم، از چیزی که ناگفتنی است ولی قابل شهود است و با نظر به آن به مرحلهی جدیدی از آگاهی و تفکر میرسیم.
اگر علت بی فکری و بی تفاهمی تاریخی خود را بفهمیم، عزم رجوع به شخصیت حضرت امام در ما ظهور میکند و چنین رجوعی را رجوع مبارکی خواهیم یافت. آنچه باید بر آن تأکید شود شکل رجوع است و معنای قرارگرفتن در ذیل شخصیت حضرت امام«رضواناللهتعالیعلیه» که یک رابطهی وجودی است و نه رابطهای حصولی و انتزاعی که با شخصیتهای علمی برقرار میکنیم. نمونهی ارتباط وجودی با امام را شما در تاریخ خودتان در بسیجیان دفاع مقدس تجربه کردهاید. اگر متوجه شویم این ارتباط از همان نوع ارتباطی است که شیعه در جایگاه اصلی آن با امامانش برقرار میکند و در تاریخ امروز با زمینهای آنچنانی میتواند با حضرت روح الله برقرار کند؛ اولا: میتوانیم زبان همدیگر را با مبانی قابل اعتماد بفهمیم. ثانیاً: عزم عبور از تمدن ظلمانی غرب در ما شروع میشود. ثالثاً: در همین راستا متوجه حاکمیت قدسی حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف میگردیم و از بنبست تاریخی که مدرنیته برای ما ایجاد کرده خارج خواهیم شد و میفهمیم چرا حضرت امام در آخرین پیام خود در دوم فروردین سال 68 به انقلاب حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف اشاره دارند و میفرمایند: «انقلاب مردم ایران
نقطه شروع انقلاب بزرگ جهان اسلام به پرچمداری حضرت حجت- ارواحنا فداه- است».(1)
حتماً از خودتان میپرسید چهچیز موجب میشود که حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» معتقد باشند این انقلاب ظرفیت ظهور مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را فراهم کرده است؟ بنده در جمعبندی خود معتقدم حضرت امام راهی روشن در عمل و آثاری از نظر فکری و فرهنگی در کنار نگاه سیاسی خود بر جای گذاشتند که در نهایت زمینهی ظهور مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را فراهم میکند. انقلاب اسلامی در بعضی از مراحلِ خود چنین توانایی را از خود نشان داد، مثل همان اخوّتی که ابتدای انقلاب پیش آمد و نسبت مردم با هم، نسبت دیگری شده بود، ماورای نسبتی که مردم به طور معمولی در دنیا داشتند. حقیقتاً ثروت دنیا از ارزش افتاده بود و تجملات دنیا بسیار حقیر مینمود و در آن زمان عزم جدیدی که شبیه دوران حاکمیت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بود، ظهور کرد. انقلاب اسلامی و شخصیت حضرت امام امکان ایجاد چنین یگانگیهایی را دارد که در آن هرگونه تبختری مضمحل شود. نمونهی دیگرش را در جبهههای دفاع مقدس داشتیم که حقیقتاً نباید تا قیام قیامت این جبههها را فراموش کنیم زیرا به تعبیر حضرت امام:
ما برای درک کامل ارزش و راه شهیدانمان فاصلهی طولانی را باید بپیماییم و در گذر زمان و تاریخ انقلاب و آیندگان، آن را جستجو نماییم. مسلّم خون شهیدان، انقلاب و اسلام را بیمه کرده است. خون
1) - صحیفه امام، ج21، ص 325.
شهیدان برای ابد درس مقاومت به جهانیان داده است و خدا میداند که راه و رسم شهادت کور شدنی نیست؛ و این ملتها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود. و همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دار الشفای آزادگان خواهد بود.(1)
حرف در این مورد که شهدا راه نظر به تاریخِ قدسی ما را به ما نشان دادند خیلی بیش از این است که فعلاً بتوانیم از آن سخن بگوئیم، همان حداقلی که بنده و شما عزیزان فعلاً در این تاریخ با آن روبرو هستیم کافی است که ادعا کنیم از طریق رجوع به امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» به عنوان مبادی شخصیت خودمان، میتوانیم یگانگی دوران مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را در آیندهی خود بیابیم.
بیرون از این که ممکن است موضوع رجوع به شخصیت حضرت امام را با نگاه احساسی و سیاسی بنگریم، سعی کنید به عنوان یک بحث علمی به موضوع نگاه شود که مبنای همفکری یک ملت چه باید باشد تا آن ملت همدیگر را بفهمند و با همفکری به آرمانهای خود نظر کنند؟ عرض شد مگر بصیرت مقام معظم رهبری«حفظهاللّه» که توانستهاند جامعه را از بحرانها نجات بدهند و بهترین موضعگیریها را به ظهور برسانند. در نظر به شخصیت امام - به عنوان مبادی فکری خود- در جلو چشم ما نیست؟ و مگر خود ایشان ادعا نمیکنند امام خمینی یک حقیقت در تاریخ ما بود؟ و دائم هم میفرمایند امام بزرگوار ما اینچنین کردند، ما نیز مطابق ایشان
1) - ر. ک صحیفهی امام، ج 21، ص 92- 93.
اینچنین میکنیم، امام بزرگوارمان به زورگویان باج ندادند ما هم در فتنه 88 باج نمیدهیم؟ ایشان اذعان دارند رجوع به امام، ما را در عرصههای گوناگون جلو میبرد.(1)
شما میتوانید در یک نتیجهگیری علمی متوجه شوید همینطور که انسانها بر مبنای یک فکر انتخابهای خود را انجام
1) - اخیراً در تاریخ 19/11/92 باز در راستای راهکار ادامهی انقلاب فرمودند: «آن چیزی هم که میتواند استقلال را تأمین بکند برای انقلاب اسلامی ما، تکیهی صریح و شفّاف بر مبانی انقلاب است؛ اصول انقلاب، مبانی انقلاب، ارزشهای انقلاب، بهشکل صریح و شفّاف مورد تکیه باید قرار بگیرد. همچنانکه امام بزرگوار اینجور بود؛ امام از اوّل شروع نهضت، همهی حرف خود را صریح، بدون ابهام بیان کرد. از اوّل، امام رژیم طاغوتیِ موروثیِ استبدادیِ سلطنتی را نفی کرد، ملاحظه نکرد؛ از اوّل معلوم بود که امام دنبال یک نظام و یک تشکیلات مردمی است. سلطنت موروثی، مردود؛ نظام استبدادی، مردود؛ نظام فردی و متّکی به ارادهی فرد، مردود؛ اینها را امام صریح بیان کرد؛ پردهپوشی نکرد. امام به صراحت بیان کرد که نظام اسلامی - نظامی بر مبنای اندیشهی اسلام و ارزشهای اسلامی - باید سرِ کار بیاید؛ پردهپوشی نکرد. امام در قضیّهی مقابلهی با شبکهی صهیونیستیِ خطرناکی که بر دنیا میخواهد حکومت بکند، هیچ ملاحظهای نکردند، حرفی را پوشیده نگذاشتند، صراحتاً در مقابل صهیونیسم موضع گرفت. امام در مقابل رژیم صهیونیستی که یک رژیم جعلی و غاصب است که بر منطقهی فلسطینِ مظلوم حکومت میکند، صریحاً موضع گرفت؛ هیچ ملاحظه و پردهپوشی نکرد؛ ببینید اینها اصول و پایهها است. امام در اینکه ما با نظام سلطه مخالفیم، هیچ پردهپوشی نکرد. نظام سلطه یعنی آن نظام بینالمللیای که متّکی است به تقسیم دنیا به سلطهگر و سلطهپذیر؛ امام قاطعاً این را رد کرد. آن نظام سلطه هم در شکل کامل خود تجسّم و تجسّد پیدا میکند در رژیم و دولت کنونی ایالات متّحدهی آمریکا؛ لذا امام صریحاً در مقابل آمریکا موضع گرفت. موضعگیری ما در مقابل آمریکا به مناسبت این نیست که اینها یک ملّتی باشند که ما با این ملّت مخالف باشیم یا خصوصیّات نژادی تأثیری داشته باشد؛ مسئله اینها نیست؛ مسئله این است که منش و ذات و رفتار دولت ایالات متّحدهی آمریکا، مداخلهگری و سلطهگری است؛ امام در مقابل این، موضع صریح و شفّاف گرفت. برای همین است که شما میبینید انقلاب بعد از گذشت ۳۵ سال بر اصول و مبانی و بر ریل حقیقی خود استوار و پابرجا است.»
میدهند و عمل میکنند، اگر مبنای فکر خود را سیرهی شخصیتی مثل حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» قرار دهید بر آن مبنا انتخاب میکنید و عمل مینمائید. با نظر به شخصیت ایشان فکر به سراغ شما میآید زیرا زبانی در میان میآید که متذکر معنویت است و وَهم را به حاشیه برده و وقتی یک جامعه چنین شخصی را پذیرفت همفکری و همزیستی در زیر سایهی یک نمونهی قابل پذیرش در بین افراد آن جامعه شروع میشود.
توجه بر اینکه امکان همفکری با نظر به شخصیتهای قدسیِ پذیرفته شده بیشتر است را در توصیهی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام وقتی بنا است ابنعباس با خوارج محاجه کند، مییابید. حضرت به ابن عباس میفرمایند: «لَا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ تَقُولُ وَ یَقُولُونَ وَ لَکِنْ حَاجِّهِمْ بِالسُّنَّةِ فَإِنَّهُمْ لَنْ یَجِدُوا عَنْهَا مَحِیصا»(1)از طریق قرآن با آنان محاجه نکن، که قرآن تاب معانی گوناگونی را دارد، لیکن به سنت پیامبر صلی الله علیه و آله با آنان گفتگو کن، که ایشان راهی جز پذیرفتن آن ندارند. زیرا انسانها با نظر به نمونهی عملی یک فکر راحتتر میتوانند به تفاهم برسند. در کنار یک تئوری بزرگی به نام قرآن، شخصیتی مطابق آن تئوری نیاز است تا بتوان قرآن را کاربردی نشان داد، ملاحظه کنید که در آن زمان حضرت علی علیه السلام بر روی شخصیت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سیرهی ایشان جهت رفع تخاصم و اتحاد بین مسلمین، تأکید میکنند و بر همین اساس بنده نیز عرض میکنم باید شخصیت حضرت امام«رضواناللهتعالیعلیه» را مبنای تفکر امروز خود قرار دهیم تا سوء تفاهمها به تفاهم تبدیل شود.
1) - نهجالبلاغه، نامهی 77.
این گمان باطلی است که گمان کنیم میتوان بیقید و شرط در راهی که دیگران جلو ما گذاشتهاند قدم گذاشت و به آرمانهایی که به دنبال آن هستیم دست یابیم و از سهلانگاری و ندانمکاری و سوء تفاهمِ تاریخی خود آزاد شویم. ما باید در امر خروج از مشکلاتی که در درون تاریخ ما لانه کردهاند راهکاری عملی داشته باشیم تا آن راهکار، مردمِ ما را به حرکت آورد و افقی مناسب روح آنها بگشاید. حضرت امام«رضواناللهتعالیعلیه» نشان داد میتواند چنین توانی را به ملت بدهد تا حقیقتِ پوشیده شده از جلو ما، کنار رود ولی اگر چنین انسانی مدّ نظر ملت قرار نگیرد عقل عمومی به مصالح جزئی مشغول میشود و از رسالت تاریخی خود باز میماند و هر ملتی که از رسالت تاریخی خود بازماند و ندانست در کجای تاریخ قرار دارد و در مسیر آینده روی به کجا باید داشت، گرفتار افراط میشود چون فهمی از وضع تاریخی خود ندارد و لذا به آسانی دست به هرکاری میزند و بیمهابا دیگران را انکار میکند و همیشه در ابتدای جادهای که گم کرده است سرگردان است.
حال با توجه به نکاتی که عرض شد از خود باید پرسید به کدام مبادی باید رجوع کرد تا عقل و قلبِ جامعهمان را به میان آوریم و بر آن اساس تفکر را شروع کنیم، آیا راهی جز نظر به شخصیت اشراقی حضرت امام«رضوانالله تعالیعلیه» در پیش داریم؟ آیا راز اینهمه حکمت که همه اقرار میکنند در گفتار و تصمیمگیریهای مقام معظم رهبری«حفظهالله» هست
به جهت آن نیست که ایشان جایگاه امام«رضوانالله تعالیعلیه» را به عنوان یک حقیقت اشراقی درست درک کردهاند و در نتیجه به چنین بصیرت و حکمتی رسیدهاند؟
ممکن است این سؤال پیش آید که آیا این نوع رجوع به حضرت امام«رضوانالله تعالیعلیه» انسان را مقلد بار نمیآورد؟ در جواب باید عرض کنم همانطور که قرآن به ما کمک کرده و به ما میفرماید در آن تدبر کنیم تا به عنوان یک متفکر متوجه سنتهای جاری در عالم شویم، باید همانطور به مکتب حضرت امام و شخصیت او رجوع نمود و چون در این نوع از رجوع، عقل و قلب به میان میآید انسان در پرتو شخصیت حضرت امام اهل فکر و ذکر میشود. زیرا وقتی با به صحنه آوردن عقل و قلب، ذیل شخصیت امام«رضوانالله تعالیعلیه» قرار بگیرید و در مبادی عقلی و فکری که حضرت امام متذکر آن است، فکر کنید مطابق تقدیر زمانه فکر کردهاید. این نوع رجوع موجب میشود انسان در تفکر خود اصول پیدا کند و با واقعیاتی که در زمانه جاری است مرتبط باشد، و بیرون از تاریخِ خود در توهّم به سر نبرد. شاخصهی مکتب امام«رضوانالله تعالیعلیه» تفکر عقلی و قلبی است، ایشان در عین آن که فقیه بودند نسبت خود را با امامان معصوم علیهم السلام به کمک معارف خاصِ عرفانی و سلوک عملی، نسبتی قلبی قرار دادند و ما در پرتو چنین شخصیتی در زمان خودمان میتوانیم اهل فکر و ذکر گردیم و به تفاهمی که جامعهی ما شدیداً به آن نیازمند است برسیم. اساس نیاز به شخصیت امام به جهت عبور از دوگانگیها است.
یکی از چیزهایی که بنده فکر میکنم در جامعهی شیعهی ما غریب است نحوهی ارتباطی است که باید با امامان معصوم علیهم السلام داشته باشیم، ارتباطی قلبی و سلوکی. این که حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «إِنَّمَا أَحَبَّنَا لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ جَاءَ مَعَنَا یَوْمَ الْقِیَامَةِ کَهَاتَیْنِ وَ قَرَنَ بَیْنَ سَبَّابَتَیْه»(1)حقیقت این است که هرکس به خاطر خدا و رسولش صلی الله علیه و آله حبّ ما را داشته باشد در قیامت با ما خواهد بود مثل این دو انگشت که در کنار هم هستند و دو انگشت سبابهشان را در کنار هم قرار دادند. یعنی با محبت به امام، در ذیل شخصیت ملکوتی امامِ معصوم، یک نوع همسنخی قلبی با امام پیدا میکنید، البته به این معنا نیست که شما در عرض امام قرار میگیرید بلکه مثل نور بالایی که نسبت به نور پایینی دارای یک نحوه یگانگی است، به همین صورت باید با حضرت روح الله«رضواناللهتعالیعلیه» ارتباط برقرار کرد، همانطور که حضرت روح الله«رضواناللهتعالیعلیه» با امامان معصوم علیهم السلام رابطهی قلبی و سلوکی پیدا کرد و در کتابها و آثار باقی مانده از ایشان این رابطه بهخوبی مشهود است.
1) - بحارالأنوار، ج27، ص 127.
یکی از چیزهایی که امید دارم در کتاب «سلوک ذیل شخصیت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه»» به خوانندگان کتاب عرضه شده باشد همین بود که روشن شود چه معارفی نیاز است تا رابطهمان با امام معصوم آن طوری باشد که در روایات به ما تذکر میدهند. بحثِ این نوع سلوک به صورت تفصیلی و کاربردی در کتاب «مبانی نظری و عملی حب اهل البیت علیهم السلام » آمده است و معتقدم مباحثی که در کتاب حب اهل البیت علیهم السلام شد، شروعی بود که برای ادامهی کار نیاز به معارف مهمی دارد. معارف بسیاری در رابطه با حبِّ به اهل البیت علیهم السلام در حاشیه رفته است. یکی از آن معارف کشف نسبت زعیم عصر با ائمه علیهم السلام است و ارتباط ما با امام معصوم از طریق حضور در تاریخی که زعیمِ دین ظاهر کرده است. ما در اندیشه و در آثار حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» نکات بسیار ارزشمندی در رابطه با رجوع به اهل البیت علیهم السلام داریم. سخنان حضرت امام خمینی در رابطه با امامان معصوم را مؤسسهی تنظیم و نشر آثار حضرت امام جمعآوری نموده و تحت عنوان «امامت و انسان کامل» چاپ کردهاند، نکات دقیقی دارد، میتوانید ببینید حضرت امام از چه زاویهای با امامان معصوم علیهم السلام ارتباط دارند. ارتباطی که گفته میشود باید با امام معصوم به صورت قلبی داشت. حال سؤال این است که آیا متوجه هستیم رابطهی قلبی یعنی رابطهی وجودی و نه رابطهی مفهومی؟ رابطهی مفهومی که قلبی نمیشود و از طریق مفهوم که با حقیقت آن ذوات مقدس اُنس برقرار نمیگردد. چه راهکاری نیاز داریم تا رابطهمان با امام معصوم قلبی بشود که میفرماید اگر حبّ ما را داشته باشید در قیامت با ما هستید و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آن همه بر
حبّ اهل البیت علیهم السلام اصرار دارند و زمخشری در تفسیر کشاف ذیل آیهی «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی» (شوری/23) از ابن عباس نقل کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «مَنْ مَاتَ عَلَی حبّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ شَهِیداً، ألا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حبّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مَغْفُوراً لَهُ، ألا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حبّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ تَائِباً، ألا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حبّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مُؤْمِناً مُسْتَکْمِلَ الإیمَان» هرکس بر محبّت آل محمّد از دنیا برود شهید مرده است. بدانید که هرکس بر محبّت آل محمّد بمیرد آمرزیده است. توجه کنید هرکس بر محبّت آل محمّد بمیرد با توبه از دنیا رفته است، هرکس بر محبّت آل محمّد بمیرد با ایمان کامل از دنیا رفته است، و بعد در مقابل چنین حُبّی حضرت صلی الله علیه و آله میفرمایند: «ألا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ جَاءَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ مَکْتُوبٌ بَیْنَ عَیْنَیْهِ آیِسٌ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ، ألا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ کَافِراً، ألا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ لَمْ یَشَمَّ رَائِحَةَ الْجَنَّة» آگاه باشید هرکس با بغض آل محمد بمیرد، روز قیامت در بین دو چشمش نوشته شده است، مأیوس از رحمت خدا و هرکس با بغض آل محمد بمیرد، کافر مرده است، و هرکس با بغض آل محمد بمیرد، بوی بهشت به مشامش نمیرسد.
همهی تأکید بنده اینجا است که ملاحظه فرمایید حبّ یعنی رابطهی قلبی و رابطهی وجودی، پس باید یک نوع یگانگی با امام در میان باشد زیرا در آن صورت تفاوتها تنها در شدت و ضعف است و این از نکات بسیار دقیق در فرهنگ اهل البیت علیهم السلام است. شما در رابطه و نظر به نور
بالایی نسبت به نور پایینی نتیجه میگیرید نور پایین صورت نازلهی آن نور بالایی است بدون آن که جزیی از آن باشد، یعنی نور بی رنگِ نازله، نصف نور بیرنگ عالیه نیست بلکه همهی کمالات آن نور بیرنگ را دارد منتها به نازله، برعکسِ نور سبز که شش نورِ دیگر را ندارد، اما نور بیرنگِ نازله، همهی آن هفت رنگ را دارد منتها به نازله. حال کسی که رابطهاش را با امام معصوم رابطهای قلبی و وجودی کرده و در ذیل وجود نورانی امام معصوم قرار گرفته، متذکر همهی کمالات امام معصوم میباشد با این تفاوت که به بالاتر از خود اشاره دارد. حال با آن احاطهای که شما در کتابهای حضرت امام«رضواناللهتعالیعلیه» نسبت به مقام ائمه علیهم السلام ملاحظه میکنید متوجه میشوید رابطهی وجودی بینظیری بین آن مرد و امامان معصوم باید برقرار بوده باشد که اینچنین سخن میگوید و اینچنین عمل میکند. بنده با مختصر اطلاعاتی که دارم احدی را نمیشناسم که به این جامعیت توانسته باشد رابطهی انسان را با انسان کامل در آثارش مدون کند. شاید بفرمایید محیالدین بن عربی در کتابهای متعدد و یا قونوی در مفاتیح الغیب و یا ابن فناری در مصباح الانس از انسان کامل سخنها گفتهاند، درست است اما ظرایفی را در آثار حضرت امام«رضواناللهتعالیعلیه» در این رابطه ملاحظه میکنید که منحصر به خود ایشان است. علتش هم این است که در آثار امام فرهنگ ناب شیعه همراه با آن سلوک عرفانی جمع شده است و در مجموع یک چیز فوقالعادهای ساخته است که نیاز امروز و فردای ما است.
حرف این است که حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» چه نسبتی توانسته با امام معصوم پیدا کند و ما باید با چه نگاهی به امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» نگاه کنیم؟ عرض کردم حضرت امام«رضواناللهتعالیعلیه» در عین این که فقیه بودند نسبت خود را با امامان معصوم تنها یک نسبت فقهیِ صرف قرار ندادند. بلکه به کمک معارف خاصِ عرفانی، نسبتی قلبی با امامان معصوم برقرار کردند و از انوار اشراقی آن ذوات مقدس بهرهمند شدند. امروز اگر کسی خواست از حضرت امام خمینی به عنوان مبادی تفکر خود بهره ببرد باید در ذیل اسلام و نور اهل البیت علیهم السلام با ملکوت حضرت امام خمینی رابطهای اشراقی برقرار کند تا وارد تقدیری شود که خداوند برای این ملت اراده کرده است. حضور در چنین تاریخی ظرف وجودی خاصی را میطلبد که انسان از یک طرف متوجه ضعفهای تاریخی که ما در آن هستیم باشد و از طرف دیگر نظرش جهت عبور از آن ضعفهای تاریخی به شخصیت اشراقی حضرت روح الله«رضواناللهتعالیعلیه» معطوف شده باشد و بتواند رابطهای حبّی و ملکوتی با آن شخصیت برقرار کند، که این ملاک و مبادی تفکر در عالمی است که سراسر گرفتار بیفکری است. روزگار ما با حضرت امام خمینی و با ظهور انقلاب اسلامی وارد تاریخی شده که دوران بیپناهی و سرگردانی بشر را به او متذکر میشود و راه برونرفت را به او نشان میدهد.
در کتاب «سلوک ذیل شخصیت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه»» بحث شد(1)باید با ملکوت حضرت امام رابطه برقرار کرد آن طور که سرداران شهیدِ دفاع مقدس توانستند آن رابطه را برقرار کنند، همین اندازه هم که از حرکات و سکنات شهدا به ما گزارش شده معلوم است که آنها توانستهاند رابطهای وجودی با حضرت امام برقرار کنند. این اساسیترین حرف بنده است که باید رابطهای اشراقی با ملکوت حضرت امام«رضواناللهتعالیعلیه» برقرار کرد تا شعور تاریخی خاصی را که منجر به تفکری از جنس تفکر شهید چمرانها میشود، نصیب خود کنیم. یکی از موضوعاتی که هنوز نتوانستهایم درست تبیین کنیم تصور درستی است که باید عزیزان از رابطهی وجودی داشته باشند زیرا ناخودآگاه موضوع را با تفکر انتزاعی و علم حصولی دنبال میکنیم. در حالیکه از شما محبین اهل البیت که با اهل البیت علیهم السلام رابطهای قلبی برقرار کردهاید انتظار هست تصور و درک درستی از ارتباط وجودی داشته باشید وگرنه در نظر و ارتباط با حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به عنوان واسطهی فیض در عالم هستی، نیز دچار مشکل خواهید شد. اگر کسی نتواند وجود مقدس حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را به آن صورت درک کند که آن حضرت واسطهی وجودی بین عالم مُلک و ملکوت هستند، چطور میتواند قبول کند یک انسان واسطهی چنین فیضی باشد؟ مگر آن که نظر به حقیقت وجودی آن حضرت بیندازد. این که چطور میشود با ملکوت حضرت امام خمینی رابطه برقرار کرد نیاز به پیش زمینههای سلوکی دارد وگرنه با تفکر انتزاعی و علم حصولی تا
1) - کتاب سلوک، جلسات چهارم و پنجم.
اینجاها نمیتوان جلو آمد و مثل شهدا مطلوبِ قلبی خود را دنبالکردنِ منویّات و نیّات حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» قرار داد.
باید به دنبال رابطهای وجودی بود. مکرر عرض کردهام شما صدبار هم بگویید آب و چند روز هم در رابطه با آن فکر کنید و مرطوب بودن آن را تصور نمائید، یک ذره هم به تری نمیرسید. اما اگر با یک قطره آب رابطه وجودی پیدا کنید به همان اندازه به تری میرسید.
تا «وجود» مدّ نظر ما نیاید و رابطهی وجودی با عالَم پیدا نکنیم تنها با تصورات خودمان نسبت به عالم زندگی میکنیم بدون آنکه راهی به سوی خدا در مقابل خود بگشاییم. این راه، در صورتی در مقابل ما گشوده میشود که به ارادهی الهی در این عصر یعنی به انقلاب اسلامی، نگاه وجودی بیندازیم زیرا حقیقتاً با انقلاب اسلامی شکاف و شقاقی که بین خدا و انسان بهوجود آمده بود برطرف شد.
به خوبی میتوان احساس کرد تاریخی که ما در آن قرار گرفتهایم، تاریخ عجیبی است و در دل این تاریخ خداوند حضرت امام«رضواناللهتعالیعلیه» را پرورانده تا ما را وارد چنین تاریخی بکند. همانطور که ملاصدرا را در زمان خود در مقابل دکارت پروراند تا بتواند با تأکید بر اصالت وجود، تاریخ خطرناک سوبژکتیویتهی دکارتی را خنثی کند. جایگاه تاریخی آن اصالت وجودی که ملاصدرا میگوید چنین جایگاهی است و این غیر از اصالت وجودی است که در کتاب و درس و به صورت مفهومِ وجود مورد توجه عزیزان است. ملاصدرا در زمان خود یک پارچه عشق و شور و حیات و انقلاب است، یک آدم فوقالعاده زندهای است. کتابهای سه
اصل و کسر الاصنام او شاهد این مطلب است، ببینید چطور بر سر متحجرین و اخباریون و آنهایی که تحت تأثیر مستشرقین غربی اصالت را بر حسّ میدهند، فریاد میزند، عین همان نوع فریادی که حضرت امام بر سر آمریکا میزند و میفرماید: آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند.
ملاصدرا میفرماید با این جهالتها و تحجرها میخواهند تاریخ امامتی را که در آن زمان شروع شده بود در حجاب ببرند. آری درست است که همان جهالتها و تحجرها موجب شد تا او تبعید شود و امثال میرفندرسکیها هم به حاشیه رانده شوند و متحجّرین به میدان بیایند و اخباریون و مستشرقین کارها را در دست بگیرند و نتیجهاش این شد تا تمدنی که میتوانست با سرمایهی فکر شیعی، ما را در سقف آسمان قرار بدهد، کارش به حاکمیت شاه سلطان حسین بکشد و اشرف افغان چند روزه اصفهان را تصرف کرد و طومار سلسلهی صفویه را در هم پیچید، ولی عبرتی و تجربهای شد برای ما تا بفهمیم وقتی رابطهی خود را با چنین عالمانی زمانشناس قطع کنیم بهرهی چندانی از تاریخ و تقدیری که پروردگارمان جهت تعالی ما برایمان مقدر کرده است، نخواهیم برد.
ملاصدرا در آن روز اصالت وجود را برای ورود در تاریخی که شروع شده بود مطرح کرد ولی عدهای از همعصرانش جایگاه سخن او را نفهمیدند و دعوای بین اصالت وجود و اصالت ماهیت را راه انداختند. در حالی که اصالت وجودی که ملاصدرا میگوید به خوبی با اصالت ماهیت میرداماد و شیخ اشراق و جناب محی الدین قابل جمع است. حرف ملاصدرا تذکر به یک حیات تاریخی است نه یک ادعای فلسفی صرف.
همین بلا را ممکن است بر سر انقلاب اسلامی و ولایت فقیه بیاوریم و حقیقت آن را در مباحث کلامی متوقف کنیم.
این که میبینید بنده اصرار دارم معرفت نفس را رها نکنید و عرض کردم این راه را حضرت امام به ما نشان دادند به جهت آن است که در بستر معرفت نفس نظرمان به «وجود» میافتد و با نگاه «وجودی» میتوانیم تقدیر تاریخی خود را احساس کنیم و بفهمیم چه تقدیری از طرف پروردگارمان در حال وقوع است. بعد از انقلاب اسلامی وقتی حضرت امام به قم تشریف آوردند رفقای ما رفتند خدمتشان که آقا ما میخواهیم عرفان بخوانیم چه کنیم؟ - چون متوجه ذوق عرفانی حضرت امام شده بودیم- امام فرموده بودند جلد هشتم و نهم اسفار را مطالعه کنید. در همین رابطه بنده با بضاعت کمی که داشتم شروع به ترجمهی جلد هشتم و نهم اسفار کردم و آن را درس دادم و ترجمهی جلد8 و9 اسفار تحت عنوان «معرفتِ نفس و حشر» چاپ شد. باید بتوانیم از طریق معرفت نفس، «وجود» را احساس کنیم و این یک احساس است و نه یک تفکر حصولی، وقتی وجود به میدان آمد میفهمیم در چه تاریخی قرار داریم زیرا درک تقدیر الهی تنها با درک حضوری و وجودی ممکن است و امام صادق علیه السلام با توجه به این امر همچنان که در جلسهی قبل عرض شد، میفرمایند: «عَلَی الْعَاقِلِ أَنْ یَکُونَ عَارِفاً بِزَمَانِهِ مُقْبِلًا عَلَی شَأْنِهِ»(1)بر عاقل
1) - بحار الأنوار، ج68، ص 307.
است که زمانهی خود را بشناسد و بر اساس شأنش با آن روبهرو شود و از آن استقبال کند.
حیات فعالِ دینی بدون معارفی که جناب ملاصدرا در شروع تاریخ شیعه به ما ارائه داده است کار مشکلی است. تاریخ جدید با حکمت متعالیه میتواند از ظلمات غرب عبور کند. به گفتهی آیت الله جوادی آملی ما در تاریخ امروزمان یک سیاست متعالیهای میخواهیم که در حکمت متعالیه نهفته است، چون در حال حاضر طرح این مباحث به حاشیه رفته، تصورش برایمان مشکل است که سیاست متعالیه یعنی چه، ولی کسی که تاریخِ شروعشده را درست بشناسد میداند حکمت متعالیه جزء لاینفک تاریخ جدید است و در همین رابطه مقام معظم رهبری«حفظهالله» با آن بصیرتی که دارند میفرمایند: «به گمان ما فلسفهی اسلامی در اسلوب و محتوای صدرایی، جای خالی خویش را در اندیشهی انسان این روزگار میجوید و سرانجام خواهد یافت».(1)
همانطور که یک روح، جسمی میخواهد تا خود را با تدبیر آن جسم شکوفا کند، حکمت متعالیه روحی است در کالبد تاریخ شیعهای که با صفویه ظهور کرد و از طریق ملاصدرا به ما عرضه شد و همچنان جلو میآید تا جای خود را در انقلاب اسلامی پیدا کند و در ظرف این دوران ظهور نماید و شکوفا و حقیقتاً انقلاب اسلامی شرایط ظهور آن روح است و بدین لحاظ عرض میکنم حکمت متعالیه جزء لاینفک تاریخ جدید است که با انقلاب اسلامی ظهور کرد.
1) - مقام معظّم رهبری در تاریخ 1/ 3/ 1378.
از عرض بنده غفلت نفرمایید که معرفت نفس تنها به روش صدرایی که اصالت را به وجودِ تشکیکی میدهد و قدرت رجوع به وجود را به ما میبخشد، این غیر از معرفت نفس به آن شکلی است که در اکثر کتابهای اخلاق مطرح است که جنبهی حضوری موضوع در آن کتاب ها عموماً مدّ نظر نیست، در آنجا میخواهند روشن کنند نفس ناطقه، موجود مجردی است که باید به فضائلی که مدّ نظر علم اخلاق است دست یابد. اما معرفت نفسی که ملاصدرا در جلد هشتم و نهم اسفار مطرح میکند یک نحوه حیات حضوریِ فعالی را به شما میدهد تا از طریق خودتان «وجود» را احساس کنید، به همین جهت ملاصدرا بحث نفس را بعد از بحث الهیات قرار داد.
در تاریخی که عقل عملی و اجتماعیِ آن اصالت را به سوژه و ارادهی انسان میدهد و مصالح بشر را تنها در محدودهی خیالات بشر مدیریت میکند و ما را تا آنجا گرفتار میکند که در عین ادعای اخلاقیبودن، در بیاخلاقی سقوط خواهیم کرد، چارهی کار چیست؟ آیا جمع بین سوبژکتیویته و اخلاقی بودن جمع ناسازگاری نیست و تبعات آن همین بحرانهایی نیست که در روبهروی خود داریم؟ آیا راهی جز رجوع به حقیقت در پیش رو داریم؟ و آیا حقیقت جز به معنای آشکار شدن «وجود» است؟ آیا جز این است که تأکید بر اصالت وجود به صورتی
حضوری، مجال ظهور حقیقت را فراهم میکند و ما را متوجه ملکوت شخصیت اشراقی حضرت امام مینماید؟
عرض بنده این است که برای حضور در تاریخ جدید و اتصال به عالم ملکوت نیاز است به تمدنی فکر کنیم که باید در دل این تاریخ جدید ظهور کند و بر این معنا باید جایگاه تمدنی را که امروز با آن روبرو هستیم تحت عنوان تمدن غربی بشناسیم تا بفهمیم چگونه یک تمدن به وجود میآید و این تمدن دارای چه مبادی بوده که امروز ما با آثار آن روبروئیم.
هر تمدنی در ابتدای امر با روحیهای حضوری شروع میشود و مردم اروپا در همین رابطه با شور و شوقِ تمام شروع کردند و پایههای آرمانشهر خود را شکل دادند و از آن به بعد فکری مناسب تحقق آن آرمانشهر ظهور کرد و این یک فرایند است. جناب استاد شهریار زرشناس در رابطه با اینکه هر انقلابی طی یک فرایند تاریخی شکل میگیرد، در مورد ادوار تاریخی مدرنیته میفرماید:
«عهد مدرن که تقریباً از اواخر قرن چهاردهم میلادی آغاز شده است در تاریخِ بسط و تطور خود ادواری را طی کرده است. این مراحل را میتوان این گونه فهرست کرد: دوره اول: آغاز مدرنیته یا دوران رنسانس، زمان تقریبی آن از نیمه قرن 14 تا نیمهی قرن 16 میلادی است . دوره دوم: دوران بسط رفرماسیون مذهبی و تکوین فلسفه مدرن است که زمان تقریبی آن از نیمه قرن 16 میلادی تا نیمه قرن هفدهم که مصادف با رحلت دکارت میباشد. دوره سوم: دوران مهم کلاسیسیسم و عصر روشنگری و آغاز انقلاب صنعتی است و زمان تقریبی آن از نیمهی قرن هفدهم تا آغاز قرن نوزدهم یعنی تا سال
1800 است . دوره چهارم: دورهی اعتراض رمانتیک به عقلگرایی و کلاسیسیسم عصر روشنگری است که زمان تقریبی آن از آغاز قرن نوزدهم تا نیمه قرن نوزدهم یعنی سالهای 1850 - 1800 میباشد. دوره پنجم: روزگار بروز بحرانهای گستردهی اقتصادی - اجتماعی و بسط انقلاب صنعتی در اروپا و گسترش آن به ایالات متحده و ظهور زندگی و تولید صنعتی- شهری مدرن به عنوان وجه غالب معاش و سلوک مردمان در غرب و آغاز تردیدها نسبت به مبانی مدرنیته است که زمان تقریبی آن از 1850 تا 1900 میباشد. دوره ششم: آغاز زوال مدرنیته و سرعتگرفتن سیر انحطاطی آن و بسط وضعیت پست مدرن به عنوان نحوی خود آگاهی نسبت به بحران است که از آغاز قرن بیستم تا حدود سال 1980 میلادی است . دوره هفتم: عصر موسوم به فراصنعتی، تداوم و تعمیق رویکرد پست مدرن، قدرت گیری نئولیبرالیسم راست گرا در کشورهای اصلی غربی و گسترش دامنه و نفوذ رویکرد معنوی در جوامع غربی است و زمان تقریبی آن از 1980 میلادی است تا به امروز.
در قرن پانزدهم و باشکوفایی رنسانس در ایتالیا، «لورنزو والا» (1457)، «نیکولای کوزایی» (1464) و به ویژه «پیکودلا میراندولا» (1494) و «مارسیلیو فیچینو» (1499) هر یک به طریقی شؤونی از روح اومانیستی رنسانس را با خود جلوهگر ساختهاند. «لورنزو» داعیهدار لذتطلبی جسمانی و دنیوی و «هدونیسم» فارغ از قیود اخلاقی و دینی بود. «مارسیلیو فیچینو» روح سیطره جویانه بشر مدرن را در رساله «الهیات افلاطونی درباره جاودانگی روح» منعکس کرده و آشکارا از بشر سالاری نام میبرد. در نگاه «فیچینو» بشر، سالار هستی بود و
مصداق بشر نیز در این زمانه بیشتر در اَشراف و به ویژه بورژواهای اروپایی جستجو میشد. این نگرش خودبنیادانه به آدمی به عنوان دائر مدار عالم به نحوی دیگر در «پیکودلا میراندولا» خودنمایی میکند. نیکولای کوزائی اگرچه گرایشهای پررنگ نوافلاطونی داشت اما با اهمیت ویژهای که برای «عقل» و «حس» و تفسیر «نومینالیستی» مفاهیم «کلی» قائل بود و نیز تأکیدی که بر دور کردن فلسفه از صبغه دینی و بخشیدن صبغه طبیعی بدان داشته است از پیشروان تفکر مدرن غربی است. پیکودلا میراندولا، مارسیلیو فیچینو و به ویژه نیکولای کوزایی هیچ یک آشکارا ملحد نبودند و حتی ظاهری مذهبی و مسیحی داشتند اما تفسیری که از عالم و نسبت بشر با خود و جهان و جایگاه و حقیقت بشر ارایه میدادند (به ویژه فیچینو و میراندولا) به گونه ای بود که نحوی خودبینانهی نفسانی در آن غلبه داشت و این چیزی نبود مگر بیان روح عهد مدرن. در این میان هنرمندانی چون «لئوناردو داوینچی» {1519}، «رافائل» {1520} و «میکل آنژ»{1564} در گستره نقاشی و پیکره سازی به ارائه تصویری بشرانگارانه از آدمی و حتی موضوعات و روایتهای مذهبی پرداختند. لئوناردو داوینچی به ویژه تفسیری ریاضی و کمّیاندیشانه از طبیعت داشت و نگاه او به شدت تکنیکی بود. مارتین لوتر روح فرد گرایی بورژوایی رنسانس را به حوزه تفکر مسیحی وارد کرد. در واقع ژروتستانتیسمِ او نحوی تداوم روح رنسانس در قالبی به ظاهر مذهبیتر در اروپای شمالی بود. اگر کاتولیسم مذهب مطلوب قرون وسطای غرب و مورد حمایت و پذیرش فئودالها، پادشاه و روستاییان تنگدست بود، پروتستانتیسم،
صورتی از مذهب مدرن شدهای بود که مورد حمایت و استقبال شاهزادگان و بورژواهای نوظهور آلمانی بود.
دورهی دوم از تاریخ تطور غربِ مدرن را میتوان دورهی پیدایی فلسفه مدرن دانست. بزرگترین نماینده و سخنگوی اصلی و پدر معنوی این فلسفه جدید رنه دکارت است که روح عصر جدید و افق مدرنیته بیش از هر فیلسوف این دوره در آراء او به صورت یک دستگاه منسجم فلسفی ارایه گردیده است. هرچند میتوان از «مونتنی» (1598) و «جوردانو برونو» (1600) نیز به عنوان چهرههایی که پیشتاز و نماینده برخی افقهای فلسفه جدید بودهاند نام برد. اما فلسفه سیاسی مدرن در آغاز قرن شانزدهم و با «نیکولو ماکیاولی» آغاز گردیده است. ماکیاولی به بیان اجمالی مبانی اندیشه سیاسی غربِ مدرن در دو کتاب معروف «شهریار» و «گفتارها» پرداخته است. به راستی جالب است که در بحثهایی که ماکیاولی در خصوص مفاهیمی نظیر «آزادی»، «وحدت ملی» و «قدرت سیاسی» کرده است، به روشنی گرایشهای سلطه طلبانه و امپریالیستی و نفسانیت مدار مشهود است. با ماکیاولی، فلسفه سیاسی غرب مدرن برای خود ماهیت و مبنایی غیردینی و غیراخلاقی تعریف میکند و تفکر سیاسی در این افق سیر میکند. دورهی سوم: کلاسیسیسم و عصر روشنگری تدوین جهانبینی مدرن از نیمه قرن هفدهم میلادی در تاریخ غرب مدرن آغاز میشود و تا قرن نوزدهم ادامه دارد و «عصر روشنگری» و دوران غلبهی کلاسیسیسم نامیده میشود، شاید مهمترین مقطع در پی ریزی بنای تمدن مدرن بوده است. این دوران از چند نظر اهمیت دارد: اولا از نظر تدوین جهان بینی مدرن و این که اصالت عقلِ منقطع از وحی
خود بنیادِ نفسانیت مدارِ ابزاری و در عبارت کوتاهتر «عقلگرایی اومانیستی» یا «راسیونالیسم دکارتی» در عصر روشنگری از صورت معرفتشناختی و مابعدالطبیعی خارج شده و در هیأت اندیشهها و تئوریهای سیاسی و نظریات اقتصادی و نظامهای حقوقی، بسط و تفصیل میگیرد. در این دوره مبانی نظری لیبرالیسم در آراء «جان لاک» و «منتسکیو» تدوین میگردد و «فرانسوا ماری ولتر» درباره تساهل و تسامح لیبرالی و سکولاریسم و ضدیت با تفکر دینی به بحث میپردازد و «ژان ژاک روسو» با طرح نظریه «اراده اجتماعی» خود، مبانی تئوریک دموکراسیهای مدرن را بیش از پیش بسط میدهد. جهانبینی روشنگری تفسیری مکانیکی از عالم ارایه میکرد و با تکیه بر روششناسی تجربی- حسی طرح شده توسط بیکن و جان لاک و دیوید هیوم، ارکان تئوریک علوم جدید، به ویژه بر پایه فیزیک نیوتونی، تدوین گردید. ».(1)(پایان سخنان آقای زرشناس)
در مورد فرایندی بودن انقلاب اسلامی نسبت به مسیری که باید به اهدافش برسد، نیز نباید غفلت کنیم، مگر یک تمدن یک شبه به دست میآید؟ بنده معتقدم حرکت ما به سوی اهدافی که باید با آن روبهرو شویم خیلی خوب بوده و وعدههای رهبری در رابطه با نزدیکی اهداف متعالی انقلاب، یک واقعیت انکارناپذیر است. به همان صورتی که خداوند به رسولش در سورهی نصر وعده داده است که «إِذَا جَاء نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ * وَرَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا» (نصر/1و 2) مثل فرآیند رشد یک کودک که در ابتدا حتی نمیتواند دست خود را بهسوی
1) http://www.bashgah.net/fa/content/show/22391- 12
دهان خود هدایت کند ولی در مسیر بلوغ خود تا آنجا همهی اعضایش با هم هماهنگ میشود که در یک لحظه دهها عضو او به کار است، در حالی که در ابتدا که راه رفتن را شروع کرده بود اگر شما او را صدا میزدید و او روی خود را به طرف شما برمیگرداند، زمین میخورد.
وقتی در آیندهای نه چندان دور، مردم دل از فرهنگ مدرنیته کندند و با تمام وجود به سوی انقلاب اسلامی و وعدههای آن روی نمودند اگر ما زیرساختهای درستی از نظر فکری و فرهنگی نداشته باشیم آن وقت است که مردم حیران و سرگردان میشوند. همینطور که اگر ما آثار شهید مطهری را نداشتیم کمونیستها در ابتدای انقلاب، انقلاب را به نفع خود مصادره میکردند و جوانان را تحت تأثیر افکار خود قرار میدادند، اگر بعد از پشتکردن به غرب، مردم جهان با تمدنی روبهرو نشوند که جوابگوی همهی نیازهای مادی و معنوی آنها باشد عدهای فرصتطلب از زحمات شما به نفع خود بهره میگیرند و باز تحقق تاریخ توحیدی به عقب میافتد. با توجه به این امر است که بنده تأکید دارم در آیندهای نه چندان دور که منحنی رجوع به غرب تغییر خواهد کرد، اگر ما شخصیت عرفانی امام را در صحنه نداشته باشیم و اگر معنای زندگی با جنبهی ملکوتی امام، به عنوان یک راهکار عملی، نهادینه نشده باشد، کم میآوریم و آن انقلابی که باید آماده بشود تا به مهدی علیه السلام ختم گردد به زحمت میافتد. رهبری عزیز«حفظهاللّه» در جمع فرماندهان سپاه فرمودند:
«ما تردیدی نداریم که آیندهی روشنی داریم؛ البتّه اینکه این آینده زود باشد یا دیر باشد، دست من و شما است: اگر خوب حرکت کنیم، آینده زودتر خواهد رسید؛ اگر چنانچه تنبلی و کوتاهی و خودخواهی و دنیاپرستی و دل دادن به این ظواهر، چشم ما را یک قدری پُر کند، ما را ساقط کند، در درون خودمان ریزش - چه ریزش شخصی در درون، چه ریزش اجتماعی - پیدا بکنیم، البتّه دیرتر به دست خواهد آمد؛ امّا بدون تردید به دست خواهد آمد و این به برکت مجاهدت ها و فداکاریها است».(1)
اینها حرفهایی نیست که یک آدم احساساتی بزند. حقیقت این است که تاریخی با رویکرد توحیدی شروع شده که دارد جلو میرود و موحدین را یاری میکند.
این که تأکید میشود تمدن غرب را بشناسید چون باید بدانیم هر تمدنی با مبادی مخصوص به خودش در تاریخ ظهور میکند. حال سؤال میشود تمدن اسلامی با کدام مبادی میتواند ظهور یابد؟
در کتاب سلوک روشن شده با نظر به شخصیت و سلوک ذیل شخصیت اشراقی حضرت امام«رضواناللهتعالیعلیه» میتوان به مبادی تمدن اسلامی دست یافت و در بستر آن مبادی، عقلی قدسی که مناسب انقلاب اسلامی است طلوع میکند، عقلی که به «وجود» نظر دارد. این عقل نه عقل ریاضی صرف است که تمدن غرب بر آن بنا شده و نه عقل انتزاعی است
1) - بیانات در دیدار فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در تاریخ ۱۳۹۲/۰۶/۲۶.
که ما را در محدودهی مفاهیم متوقف کند. در کتاب «فرهنگ مدرنیته و توهّم» عرض شد: رنسانس، انسانِ مناسب خود را ظهور داد که همان انسان ابزارساز است. انسان ابزارساز امروز همان تکنوکراتها هستند که برای زندگی زمینی شما انواع وسایل راحتی را میسازند تا در اعتقاد به ابزارِ برتر در زندگی دنیایی، در بندگی ابزارها و تکنیکها متوقف باشید. به عنوان مثال میبینید نفت را میفروشند و برایتان هواپیما میخرند. به همین جهت گفته میشود اصالتدادن به تکنیک حتی در زیر لوای جمهوری اسلامی، بسط غرب است. زیرا انسانی که به حقایقِ قدسی رجوع دارد و با عقل قدسی بهسر میبرد انسان دیگری است. در انقلاب اسلامی اگر انسانهایی ظهور کردند که مبادی شخصیتشان را حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» قرار دادند خبر از آن میدهد که انقلاب میتواند انسانِ مناسب خود را بپروراند و بدین لحاظ فرهنگ دفاع مقدس را باید بسیار جدّی بگیریم، ادامهی حیات ما مطابق تاریخی که شروع شده است با توجه کامل به فرهنگ دفاع مقدس و سیرهی شهداء عملی خواهد بود.
انسانِ مناسب انقلاب اسلامی به «وجود» نظر دارد، زیرا نظر به «وجود» و تفکر را تفکرِ وجوددانستن، مقتضی احساس دائمی در راهبودن است و اساساًنظر داشتن به وجود، نظرداشتن نظر به حقیقتی است که سراسر پر از رمز و راز است و ما تنها بر اساس آن نظر، قادر به تفکر واقعی یعنی تفکرِ حضوری میشویم که در آن صورت عقل و قلب هر دو در صحنهاند. روح انسانی به واسطهی نحوهی وجودداشتنش، با «وجود» خویشاوند است و میتواند آماده باشد تا حقیقت، او را مورد خطاب قرار دهد، در آن
صورت از فضای متافیزیک که «وجود» را به حجاب میبرد و فرهنگ حضوری اهلالبیت علیهم السلام را نامفهوم مینماید، رهایی مییابد. بدین لحاظ به گفتهی هایدگر: تأکید بر «وجود»، تأکید بر یک واژه نیست بلکه با نظر به حقیقت وجود سرنوشت دیگری برای ما رقم میخورد و ما وارد گسترهی دیگری میشویم که آن گستره، دریافت نسبتِ وجود و ذات انسان در افقی جدید است، افقی که انسان در انکشاف وجود واقع میشود و عرصهی تفکر ظاهر میگردد.(1)
در این حالت یعنی در ظهور امکان تفکر، ذات انسان برای انسان معنای خود را مییابد و خود را دارای نسبتی خاص با انسانهای ملکوتی احساس میکند و از این جهت نسبت دو طرفهای بین حقیقت شما و ملکوت حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» در این عصر ظهور میکند. دیگر فرق نمیکند که با نظر به شخصیت اشراقی امام خمینی به حقیقت خود نظر کنید و یا با نظر به حقیقت خود با ملکوت حضرت امام رابطه برقرار نمایید. زیرا هر بار به آنچه خویشتن می نامیم رجوع کنیم، در آن خویشتن، آثاری از خویشتنِ والای خود را که با آن نسبتی خاص داریم، مییابیم و در نهایت به عالیترین وَجه انسانی یعنی انسان کامل رجوع خواهیم کرد و از این جهت این انقلاب حتماً به انقلاب حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ختم میشود.
وقتی میگوئیم انسانی باید به صحنه آید که به «وجود» نظر دارد توجه ما نظر به جایگاه تکوینی حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است و معتقدیم تنها راه
1) - به کتاب «پرسش از حقیقت انسان» از آقای دکتر اصغر مصلح، صفحهی 340 رجوع شود.
رجوع به حضرت مهدی علیه السلام با نظر به «وجود» ممکن است. زیرا مقام حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف مقام واسطهی فیض است که در یک شخص ظاهر شده. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «اوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ نُوری»(1)در این روایت، ایشان ذهنها را متوجه مقام واسطهی فیضبودنِ خود کردند تا بفهمیم در هر زمانی حجت خدا در چنین مقامی است. عقلی که نظر به «وجود» دارد و ما تحت عنوان عقل قدسی از آن نام میبریم، عقلی است که از عقل ریاضی و نظر به کمّیتها و اصالتدادن به آنها عبور کرده است و میتواند به حقیقت وجود نظر کند. غرب با عقل ریاضی شروع شد. گالیله با نگاه ریاضیگونه به همهچیز غربِ جدید را پایهگذاری کرد، حتی میگفت: کتاب مقدس با تفکر ریاضی نوشته شده است و معتقد بود؛ «ریاضی زبانی است که خدا با آن جهان را آفرید». مرحوم دکتر محمد مددپور در کتاب «تاریخ یونانزدگی ما» این مطلب را به خوبی روشن کرده است. آری درست است که ما نباید از عقل ریاضی فاصله بگیریم. اما باید متوجه بود در ذیل عقل قدسی میتوانیم از عقل ریاضی به طور صحیح برخوردار شویم. ولی زبان عقل قدسی زبان دیگری است و به ساحت دیگری اشاره دارد که از تنگناهای دنیای مدرن آزاد است. اگر خدا امیدی به این ملت نداشت و استعدادی در این ملت و در این دوران نمیدید امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» را به این ملت نمیداد. باید سعی کنیم دوران عبور از ظلماتِ همهجانبه را احساس کنیم آن هم با احساس نفس ناطقه به صورت حضوری که منجر به احساس «وجود» شود.
1) - بحار الأنوار، ج1، ص 97.
در جمعبندی بحث إنشاءاللّه روشن شده باشد: رجوع به حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» وقتی با عقلی باشد که آن عقل از قلب جدا نبود و به جای تقلید، تفکر را به صحنه آورد، حتماً گوهر تفاهم در بین افراد و جریانهای موجود در جامعه به صحنه میآید و در کتاب سلوک تحت عنوان «راز تفاهم حقیقی» از آن سخن به میان آمده است(1)
و روشن میشود با پذیرفتن فکرِ منسجمِ امام خمینی است که اصولگرایی حقیقی خود را مینمایاند و تاریخ جدید ما شروع میشود و از رنج بیتاریخی و گسست تاریخی رها میشویم. حتماً در بین خود تجربه کردهاید که چرا بعضاً فکرِ دو شخص متعهد را که هر دو در یک موضوع سخن درستی میگویند، نمیتوانیم جمع کنیم و هر کدام بر وَجه درست سخن خود تأکید دارند بدون آن که متوجه وجه درست سخن طرف مقابل خود بشوند و در سخن طرف مقابل هم فکر کنند. بنده بعضاً تأسف میخورم که جرا بعضی از مؤمنین و انقلابیون چطور حرف خود را میفهمند اما صحت حرف طرف مقابل را نمیفهمند. حتی در این حد هم به توحید نرسیدهاند که بتوانند وجوه مختلف یک حقیقت را جمع کنند در حالیکه در توحیدی که ما همه به آن معتقدیم آیهی «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ»(حدید/3) هست که میگوید او هم اول است و هم آخر به آن صورت که از همان جهت که اول است، از همان جهت آخر است. خدا توفیقمان بدهد تا به
1) - کتاب سلوک، ص 61.
این مرحله برسیم، این نوع توحید به سلوک نیاز دارد، سالک به جایی میرسد که در نظر به حضرت حق از همان جهت که او اول است او را آخر میبیند و درست از همان جهت که ظاهر است او را باطن میبیند. توحید تا اینجاها انسان را در جمع اضداد جلو میبرد حالا دو انسانِ موحد در اندیشههایی که با همدیگر متضاد هم نیستند سخن همدیگر را نمیفهمند. ما نیاز به تفاهم قدسی داریم تا ابعاد نورانی اندیشههای همدیگر را احساس کنیم و از این ظلمات بزرگ آزاد شویم که اندیشههای افراد را در ماهیات مختلف نگاه میکنیم و نه در وجودی که دارای ظهورات مختلف است و در عین شدت و ضعفداشتن، سراسر وجود است. ماهیتها منشأ کثراتاند و با هم جمع نمیشوند، «وجود» است که به عنوان یک حقیقت بدون هرگونه کثرتی در صحنه است. اگر دو سخن و دو اندیشه در ذیل توحید قرار داشته باشد و نتوانید آن دو سخن را جمع کنید به موحدبودن خود شک داشته باشید و بدانید از حقیقتِ «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» (حجرات/10) بیرون هستید زیرا «اَلْمُؤْمِنُ مِرْآتُ الْمُؤْمِن» یعنی هر مؤمنی آینهی ایمان مؤمن دیگری است و هر کدام باید حقیقت را در آینهی وجود دیگری ببیند، زیرا مؤمنین حقیقی به جای نظر به ماهیات و کثرات، به «وجود» نظر دارند. گاهی از بعضی از عزیزان تعجب میکنم که میپرسند در این موضوع خاص علامه طباطبایی درست میگویند یا حضرت امام؟ طوری حرف میزنند که معلوم میشود در اسارت ماهیاتاند. مگر میشود اندیشهی علمائی که در ذیل توحید سخن
میگویند و نظر به حق دارند، جمع نشود؟ همان طور که اول و آخر و ظاهر و باطن در توحید حضرت حق جمع میشود.
عرض بنده با توجه به موضوع فوق این است که در پذیرفتن فکر منسجمِ حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» به اصولگرایی حقیقی میرسیم و عقلها و قلبها در ذیل شخصیت حضرت امام، آینهی همدیگر میشوند و میبینند که هر کدام متذکر وجهی از حقیقتاند و همه با هم میتوانند در کنار هم منشأ تمدنی باشند که جوابگوی همهی ابعاد انسانها است.(1)
مقام معظم رهبری با مسئولان و کارگزاران نظام، بیاناتی تحت عنوان: «شاخصههای اصولگرایی» داشتند، اگر بخواهیم بدانیم در کدام مرتبه از حیات معنوی هستیم باید نسبت خود را با رهنمودهای ایشان ارزیابی کنیم. با نظر به صحبتهای ایشان افق بسیار بلندی در رابطه با راز تفاهمی که باید در ذیل شخصیت حضرت امام به دست آورید در مقابلتان گشوده میشود و ما را متوجه آن نوع اصولگرایی میکند که به کمک آن از بیتاریخی و گسست تاریخی نجات یابیم. مقام معظم رهبری «حفظهالله» در تبیین اصولگرایی حقیقی میفرمایند:
«ایمان و هویت اسلامی و انقلابی روشن بینانه، دوری از خرافه و سستاندیشی و تمنای دائمی عدالت از یکسو و ایمان به آینده، برخورداری از روحیهی مجاهدت علمی، اعتقاد به آزاداندیشی وکرامت انسانی، بهکارگیری اصل تصحیح روشها در مدیریت و
1) - میتوان زیربنای توصیههای مکرر حضرت امام«رضواناللهتعالیعلیه» را نسبت به وحدت جامعهی اسلامی در مبنای فوق که مبنایی است توحیدی جستجو کرد.
تلاش برای شکوفایی اقتصادی اجتماعی کشور، ایمان به مردم، ایمان به خود، ایمان به استقلال و وحدت ملی از سوی دیگر، از مهمترین شاخصها در اصولگرایی است».(1)
امیدوارم طی چند جلسهای که گذشت توانسته باشم اشاراتی را که در جلسات اول و دوم کتاب سلوک طرح شده است بهتر تبیین کنم و جدّی بودن سلوک ذیل شخصیت حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» برای دوستان روشن شده باشد. بنده عرایضم را همین جا با ذکر صلوات بر محمّد و آل محمّد تمام میکنم.
سؤال: به صورت ثبوتی همهی شیعیان به نحوی با امامان معصوم علیهم السلام ارتباط وجودی دارند، فرق ارتباط وجودی با امام خمینی و ائمه علیهم السلام در چیست و چرا نمیفرمائید باید با حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» ارتباط علمی داشت و از نظر فقهی از آن جهت که ایشان حاکم جامعهی اسلامی هستند از حکم ایشان پیروی کرد؟
جواب: ابتدا باید این قاعده روشن شود که هرکس به صورتی قلبی و وجودی به حضرت حق رجوع کرد و یا به همان صورت نظر به نور امامان معصوم نمود، با همان ظرفیتی که رجوع میکند نور حضرت حق و یا نور امامان بر جان او منعکس میشود. در کتاب «آنگاه که فعالیتهای
1) - خلاصهی بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار مسئولان و کارگزاران نظام جمهوری اسلامی در تاریخ 29/ 3/ 1385.
فرهنگی پوچ میشود» عرض شد که حتی اگر یک معلم که دغدغهاش آن است که میخواهد معارف حقی را به محصلانش برساند، با آن دغدغه به حضرت حق رجوع کرد، مطابق استعداد و آمادگیهایش نوری در ازای طلباش بر قلب او تجلی میکند. باز تأکید میکنم به اندازهای که آن معلم طلب کرده و دغدغه داشته است نوری بر قلبش تجلی میکند. در کتاب سلوک عرض شد که حضرت امام با توجه به تاریخی که در آن به سر میبرند دغدغهی نجات اسلام از دست حاکمیت فرهنگی را داشتند که موجودیت اسلام را تهدید میکرد.(1)حضرت امام شهادت شیخ فضل الله نوری و نیز زمان مرحوم شهید مدرس را به خوبی درک کردهاند و بعد در فعالیتهای آیت الله کاشانی حضور داشتهاند و زمان مرحوم شیخ عبدالکریم حائری و تقابل رضاخان با حوزهی قم و سپس تلاشهای آیت الله بروجردی را تماماً با گوشت و پوست خود چشیدهاند و دیدند شاه با راهانداختن جریان انجمنهای ایالتی و ولایتی در سال 1341 چگونه میخواهد بهکلّی قرآن را از صحنهی تاریخ ایران به حاشیه براند و به خوبی متوجه هستند از طریق غلبهی فرهنگ مدرنیته، اسلام بهکلی از صحنهی تاریخ ما کنار میرود. حتماً میدانید که حرف فرهنگ مدرنیته آن است که مذهب مربوط به دورهی قبل از مدرن بوده و مربوط به دوران گذشته است. آنچه ما سعی کردیم در کتاب سلوک روشن کنیم تبیین
1) - حضرت امام در سال 1343 که لایحهی کاپیتولاسیون در مجلس شاهنشاهی تصویب شد میفرمایند: «ای سران اسلام، به داد اسلام برسید. ای علمای نجف، به داد اسلام برسید. ای علمای قم، به داد اسلام برسید؛ رفت اسلام» (صحیفهی امام، ج1، ص 420)
دغدغهی حضرت امام بود و این که این دغدغه از چه جنسی است. هرکس در راه حق قدم بزند و ذهن و ذکر خود را متوجه حاکمیت حق در جامعه نماید حتماً خداوند مناسب دغدغهای که دارد او را هدایت میکند و اشراقی مناسب طلب اش بر قلب او متجلی میشود. و از آنجایی که جنس دغدغهی امام دغدغهی تقابل تمدن غربی است با اسلام، اشراقی مناسب همین دغدغه به حضرت ایشان متجلی میشود و بنده فکر میکنم استاد ایشان یعنی مرحوم آیت الله شاهآبادی در توجه به این امر نقش داشته است. زیرا خود مرحوم شاهآبادی نیز نشان دادهاند که نسبت به حاکمیت فرهنگ مدرن و تحقق تمدن اسلامی در مقابل تمدن غربی، حساس بودهاند. اینها متوجه بودند تمدنی دارد میآید تا اسلام را نفی کند و جایگاهی برای حضور تمدن اسلامی در آیندهی تاریخ باقی نگذارد. شاگردان حضرت امام میفرمودند حتی آن زمانی که ایشان در قم فقه درس میدادند نگاهشان به موضوعات فقهی نگاه حکومتی بود. اکثر فقها معتقدند اگر در جامعهی اسلامی یک مسیحی با یک مسیحی دیگر اختلاف کردند میتوانند هم به قضات خودشان رجوع کنند و هم به قضات مسلمان، ولی نظر حضرت امام آن بوده که باید به قضات اسلامی رجوع کنند. آقای احمدْ احمد در خاطرات خود مینویسد:
«بعد از آن که مرحوم نواب را شهید کردند و آیت الله بروجردی به رحمت خدا رفتند و آوازهی حضرت امام خمینی به عنوان مرجعی آگاه به زمانه مطرح شد، خدمت ایشان رسیدیم تا از نوع فعالیتهای خود در رابطه با مبارزهای که با مبلغین مسیحی در پیش گرفتهایم گزارشی بدهیم، چون شاه هم بدش نمیآمد که مسیحیها را رشد
بدهد تا شیعه را ضعیف کند و لذا دست مبلغین مسیحی را باز گذاشته بود. یک گونی کتاب در رابطه با تبلیغ مسیحیت آوردیم خدمت امام و عرض کردیم آقا چه نشستهاید، اسلام رفت. آقای احمدْ احمد میگوید حضرت امام کتابها را یکییکی نگاه میکردند و میفرمودند: دیدهام ولی باورمان نمیشد که اینهمه کتاب را دیده باشند، حتی یکی از آنها را هم نگفتند ندیدهام. بغض گلویمان را گرفته بود، وقتی عناوین همهی کتابها را دیدند، فرمودند دو تا کتاب دیگر هم هست و اسامی آن دو را هم ذکر کردند و در بارهی آنها صحبت کردند، ما جا خوردیم، و بعد فرمودند؛ این کارها را رها کنید، کار از سرچشمه خراب است، باید فکری برای حاکمیت کرد.»(1)
عرضم آن است که عنایت داشته باشید حضرت امام چه نگاهی و چه نوع دغدغهای داشتهاند؛ این است که عرض میکنم اشراقی که به حضرت امام میشود متناسب با دغدغهی ایشان است و آن اشراق، جواب دغدغهی تمدنسازی را به همراه دارد. ما که نمیگوئیم از اساتید بزرگ اخلاق و سلوک نباید استفاده کرد، عرض ما آن است اگر میخواهید وارد تاریخی بشوید که آن تاریخ، تفکر مناسب خود را میطلبد، باید در ذیل شخصیت اشراقی حضرت امام به آن تفکر برسید، در عین احترام به بقیهی بزرگان اسلام و بهرهمندی از برکات آنها. و نظر به چنین جایگاهی برای حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» غیر از آن است که صرفاً در یک ارتباط علمی -
1) - کتاب «خاطرات احمد احمد»، به کوشش محسن کاظمی، ص 68.
آنهم به صورت حصولی- از ایشان پیروی کرد. عرض بنده در جلسهی گذشته آن بود که همان رابطهای که اولیاء الهی در ذیل امامان معصوم علیهم السلام با امامان دارند و حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» نیز آن رابطه را با ائمه علیهم السلام دارا میباشند، در این تاریخ اگر ما بخواهیم تاریخ حضوری و وجودی خود را بسازیم ضروری است همان رابطه را در ذیل امامان معصوم با حضرت امام خمینی داشته باشیم.
ما قبل از انقلاب باید تلاش میکردیم تا به مردم بفهمانیم میشود کشور شاه نداشته باشد. تلاش بسیاری لازم بود تا این فکر جای خود را باز کند. همین مسئله که شما امروز به این راحتی پذیرفتهاید و به کلی از نظام شاهنشاهی عبور کردهاید سالها طول کشید تا ملت به آن رسید، حدوداً از سال 42 تا سال 56 طول کشید ولی همین که مردم رسیدند که میشود مملکت شاه نداشته باشد، در عرض شش ماه همهچیز عوض شد. در روایت در رابطه با ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از حضرت جواد علیه السلام داریم: «خدای سبحان کار او [قائم] را یک شبه اصلاح میکند و اوضاع را به نفع او تغییر میدهد، چنانکه کار موسی علیه السلام را یک شبه اصلاح کرد. او برای گرفتن پارهای آتش برای خانوادهاش رفت، ولی هنگام بازگشت به شرافت رسالت و افتخار نبوت نایل شده بود.(بحارالانوار، ج 51، ص 156)ظهور مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بعد از انتظاری است که مسلمانان در فرایندی چشمگیر طی میکنند. در مورد عبور از مدرنیته این مشکلِ ما است که
هنوز نمیدانیم چه تعریفی باید از خودمان داشته باشیم و چگونه نسبت خودمان را با مدرنیته تعریف کنیم. مقام معظم رهبری با آن بصیرت خوب تاریخی که دارند هرگز نظرشان این نیست که از فردا میتوانیم به مدرنیته پشت کنیم، تعبیر خودشان این است که اصلاح موضوعات فرهنگی مثل تعمیر کشتی روی آب است که باید به مرور موضوعات را جایگزین کنیم در عین آنکه هدف به حاشیه نرود. مشکل ما در بعضی موارد آن است که نتوانستیم افق خود را که تحقق تمدن اسلامی است درست تعریف کنیم تا در راستای تحقق آن هدف قدم برداریم، ایشان با نظر به آن هدف، بحث سبک زندگی را مطرح کردند و اگر ما تمدن اسلامی را درست تعریف میکردیم کار به اینجا کشیده نمیشد که بسیاری از بحثهایی که در بارهی سبک زندگی میشود بسط مدرنیته باشد. در حال حاضر مشکل ما در تصوری است که باید نسبت به تمدن اسلامی داشته باشیم تا با ایجاد زمینهی لازمِ فکری به شرایطی برسیم که کارها به سرعت جلو رود. اگر زمینههای لازم فکری فراهم شود چیزی نمیگذرد که با چشم خود خواهیم دید چقدر خوب به نتیجهای که میخواستیم رسیدیم. بنده خودم در مورد نقد غرب این تجربه را دارم، روزی که برای اولین بار نقد غرب را در بین بعضی از دبیران دبیرستانها شروع کردم بسیار نگران بودم که با سوء برداشتی که ممکن است پیش آید نتیجه برعکس شود، پیش خود میگفتم ممکن است تصور کنند ما آنها را به ارتجاع دعوت میکنیم، حتی یکی از همان دبیران رفته بود کتاب «گزینش تکنولوژی از دریچه بینش توحیدی» را از یکی از کتابفروشیهای اصفهان بخرد، فروشنده به
او گفته بود این کتاب به ما میگوید از این به بعد باید سوار خر بشویم، ولی با همهی این جوّسازیها، آن جلسه نقطهی شروعی شد برای تفکر بیشتر روی موضوع غربشناسی در حدّی که اگر در حال حاضر بگوئید ما از مدرنیته میتوانیم عبور کنیم به خوبی سخن شما قابل فهم شده است. اجمالاً میخواهم عرض کنم نمیتوانیم بگوئیم چند سال طول میکشد تا ما به شرایط مطلوب برسیم اما میتوان گفت اگر با حوصله و با تصوری درست معنای سلوک ذیل شخصیت اشراقی حضرت امام را دنبال کنید بهراحتی از ظلمات غرب عبور خواهیم کرد و افقِ نظر به مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ظهور میکند. ما حقیقتاً روی مردم در این رابطه حساب نکردیم و در ارائهی معارف اصیل دینی کم کاری نمودیم، اگر بتوانیم غرب را درست ببینیم و بفهمیم چگونه در فرهنگ غربی، انسان از حضور در ساحات متعالی عالمِ وجود بیرون رانده میشود و از این طرف اگر تصور درستی از تمدن اسلامی ارائه دهیم، مطمئن باشید به خوبی به نتیجهی مطلوب خواهیم رسید. بنده تلاش کردم در کتاب «تمدنزایی شیعه» تصور مختصری در رابطه با تمدن اسلامی و روح تعامل عالم ناسوت با عالم ملکوت ارائه دهم. اگر ما توانستیم این دو کار را شروع کنیم- تصور صحیح از فرهنگ غربی از یک طرف و نگاه درست به تمدن اسلامی از طرف دیگر - در حیات معنوی جامعهمان نقش بزرگی را ایفاء کردهایم و حقیقتاً بعد از مدتی خواهید دید یک مرتبه رویکرد مردم عوض میشود، وقتی رویکردها عوض شد حکومت جهانی مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف شروع خواهد شد. البته در این رویکرد موضوعِ «وجود» که فکر و ذکر را به صحنه میآورد،
همواره باید مدّ نظر باشد که در آثار ملاصدرا و حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» می توانید آن را دنبال کنید. ملاصدرا خیلی خوب در جمع بین ذکر و فکر کمک می کند، بهخصوص در الهیات به معنی الاخص یعنی از جلد پنجم اسفار به بعد و آثار حضرت امام موجب میشود تا بفهمیم چگونه آن اندیشه را در زندگی وارد کنیم. مشکل ما در آثار امام این است که امام نیامدند مباحث را از آسان به مشکل شروع کنند، سعی کردند حقایقی را که در عرفان اسلامی مطرح است بهخوبی مطرح نمایند. مثلاً همین کتاب «چهل حدیث» را که مطالعه میفرمائید میبینید بحثهای عرفانی بسیار سنگینی را مطرح کردهاند، خودشان میفرمایند کتاب «آداب نماز» را برای عوام نوشتهاند در حالیکه در همین کتاب بحثهای عرفانی نابی مطرح است که باید با مبانی عرفان نظری آشنا باشید تا مقصود نویسنده را متوجه شوید. اگر بشود عزیزان بر روی نگاه عرفانی «محیالدین بن عربی» وقت بگذارند و یا حداقل فصوصالحکم محی الدین را کار کنند آماده میشوند تا آثار امام را بهتر متوجه شوند، البته اگر استادی دارید که عرفان محی الدین را میشناسد، هر کدام از کتابهای حضرت امام را که درس بدهد معارف بسیار ارزشمندی را به شما خواهد داد حتی شرح سورهی حمدشان که در تلویزیون مطرح شد حاوی معارف بسیار بلندی بود. خودشان اعتقاد داشتند این معارف باید به میدان بیاید، تعبیرشان این بود بگذارید این کفریات به گوش مردم برسد. به حضرت امام اعتراض کرده بودند چرا
دوباره باب مباحث عرفانی را در حوزهها باز کردید ایشان در آخرین جلسه در تفسیر سورهی حمد فرمودند:
«نباید از این برکات مردم را دور کرد، باید مردم را به این سفره پهن الهی که قرآن و سنت و ادعیه باشد، دعوت کرد؛ تا هر کس به اندازه خودش استفاده بکند.... نگویید که این تعبیرات را شما آوردید دوباره در میدان، مثلًا دوباره [تعبیرات] عرفا [را آوردید.] خیر، باید بیاید! مرحوم آقای شاهآبادی- رحمه اللَّه- برای عدهای از کاسبها [که] میآمدند آنجا، مسائل را همان طوری که برای همه میگفت، برای آنها هم میگفت. من به ایشان عرض کردم: «آخر اینها [که سنخیتی ندارند!]» گفت: «بگذار این کفریات به گوششان بخورد!» خوب، ما یک چنین اشخاصی داشتیم؛ حالا به سلیقهی من درست در نمیآید، که نمیشود گفت که اینها اشتباهات است.»(1)
نمیدانم چه حکمتی بود که حضرت امام مریض شدند و نتوانستند تفسیر سورهی حمد را ادامه دهند، علت عدم ادامهی تفسیرشان به خاطر این بود که قلبشان بیمار شد وگرنه اعتراضات آن عدهی معدود ایشان را متوقف نکرد.
آنچه باید متوجه بود این نکتهی مهم است که از نظر اسلام کسی باید در امور سیاسی وارد شود که موضوعات عرفانی را آنطور که باید و شاید بشناسد تا تمدنِ قدسی مدّ نظر اسلام پایهریزی شود و چنین حیاتی شروع شده است. شما سعی کنید خود را وارد آن حیات بکنید تا مثل بسیجیان در
1) - تفسیر سورهی حمد امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه»، جلسهی پنجم.
شبهای عملیات بفهمید کار بزرگی را میتوانید انجام دهید، مثل شهدای کربلا که میفهمیدند دارند تاریخ بزرگی را ایجاد میکنند و در ازاء چنین بصیرتی آن شور نصیبشان شد. اگر ما وارد چنین فضایی شدیم که انقلاب اسلامی ایجاد کرده و رجوعمان هم به حضرت امام، رجوعی اشراقی شد به شما قول میدهم زیباترین حیاتِ ممکن را در این تاریخ برای خودتان رقم زدهاید و آن را حس خواهید کرد، إنشاءاللّه.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
در جلسات گذشته حرف این بود که تاریخی شروع شده که اولاً: باید بتوانیم آن را حس کنیم. ثانیاً: جای خود را در آن پیدا نماییم. در این موضوع ممکن است هنوز ابهاماتی باشد که اولاً: به چه دلیل تاریخ جدیدی شروع شده است. ثانیاً: چرا میگوییم باید آن را حسّ کرد، چه خصوصیاتی دارد که باید آن را حسّ کنیم، چرا نمیگوییم باید آن را فهمید. ثالثاً: معنی اینکه گفته میشود باید سهم خود را در آن تاریخ پیدا کنیم چیست؟
در ادامهی بحث به این سؤالات جواب داده میشود تا تصور صحیحی از معنای حضور در تاریخ بهدست آید، این به شرطی است که از مباحث گذشته غفلت نشده باشد و عزیزان بتوانند با نظر به مباحثی که انجام شد بنده را همراهی کنند.
وقتی میگوییم تاریخی شروع شده، منظورمان از تاریخ به معنای مجموعهی حادثههایی نیست که بر ما گذشته، بلکه منظور هویتی است که در زمانه برای ما پیش میآید و آن تاریخ با تفکر رابطهای تنگاتنگ دارد،
هویتی که با نظر به ارادهی پروردگار به سوی ما میآید تا ما را متذکر وظایفی در زمانهی خود بگرداند و اگر در انجام آن وظایف کوتاهی کنیم میتوانیم از خود بپرسیم چرا در زمانهی خود مطابق اقتضائات آن زمان عمل نکردیم. انسان از این جهت باید عارف به زمانهاش باشد و غفلت نکند در چه زمانی زندگی میکند و برای رجوع به خدا در آن زمان چه وظیفهای دارد تا ندای خدا را شنیده باشد و آن بشود که باید بشود. عرض بنده این بود که ارادهی الهی به صورتی خاص که مربوط به این دوران است، به سوی ما آمده و ما میتوانیم دریافتی از آن اراده و ندا داشته باشیم زیرا نقطهی ارتباط انسان با خدا در هر زمانی از همان جایی شروع میشود که تاریخش شروع شده است.
خداوند در هر زمانی مطابق آن زمان و در دل حادثههایی که پیش میآید با ما سخن میگوید و این ما هستیم که به دلیل اسارت در روزمرّگیها و برقراری نسبتهای سودجویانهی دنیایی و به جهت ارادهی معطوف به قدرت، گوشهایمان را بر ندای خدا میبندیم. در حالیکه در همین زمان شهداء و سرداران در دل صحنههای دفاع مقدس متوجه ندای خدا گشتند و وارد تاریخی شدند که برای حاکمیت توحید در مقابل کفرِ زمانه مقدر شده بود.
همانطور که انبیاء ما را به گوشسپردن به ندای خداوند دعوت کردند و خودشان زبان حقیقت شدند، حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» در این عصر ما را دعوت به ندای خداوند نمود، ندایی که حضرت حق در این زمان اراده کرده بود. قبلاً عرض شد با نظر به چنین حضوری در تاریخ،
تفکر شروع میشود زیرا در آن صورت خود را در معرض خطاب الهی قرار دادهایم و عملاً وارد وظیفهای میشویم که مناسب امروزمان است و آن وظیفه نقطهی ارتباط ما با خدا میشود و در نتیجه، آن رزق کریمی که شامل شهداء شد برای ما نیز ظهور میکند.
از مباحث گذشته میتوان به این نتیجه رسید که چرا حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» با تأملاتی که از سالهای 1341 نسبت به آن روزگار داشتند در جستجوی راهی برای ادامهی اسلام در زمانی بودند که به وضوح ملاحظه میشد اسلام در حال هضمشدن در ذیل فرهنگ مدرنیته است و در همین رابطه به اشراق انقلاب اسلامی که به ایشان رسید منوّر شدند و از این لحاظ تاریخ جدید شروع شد و حضرت اللّه به نور محمد و آل محمد علیهم السلام در آینهی وجود حضرت روح اللّه ظهور کرد تا اسلام نهتنها آزاد از فرهنگ مدرنیته بلکه برای مقابله با آن فرهنگِ ظلمانی، باقی بماند.
معلوم است که هرگز یک فرد نمیتواند به خودی خود مبدأ یک تاریخ باشد بلکه او فقط میتواند برای هدایت طالبان حق در آن زمان مظهر ارادهی الهی گردد و از این جهت بود که مؤمنین صدای حضرت امام را انعکاس ارادهی الهی در جان خود احساس کردند و این بود که شما ملاحظه میکنید چگونه بسیاری از مردم آمادگی شنیدن دعوت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» را داشتند. زیرا آن دعوت، دعوتی اشراقی بود و ما به کمک آن اشراق در تاریخی قرار گرفتیم که آن تاریخ، بسط و تفصیل آن اشراق شد و مؤمنین و بهخصوص شهداء توانستند آن اشراقِ روحُاللّهی را بسط و تفصیل دهند.
ارادهای از طرف خداوند شروع شده و تاریخی ظهور کرده تا توسط شماها اشراق روحُ اللّهی از اجمال به تفصیل در آید و شما را معنا بخشد و نقطهی ارتباط با خداوند را به شما در این زمان نشان دهد. فکر در این بستر ظهور و معنای خاص خود را دارد، نه شبیه تفکر انتزاعی آکادمیک است که بیشتر متعلق به مفاهیم میباشد و نه شبیه تفکر روشنفکران گرفتار مدرنیته است که به نظر بنده در بیرون تاریخ بهسر میبرند، بلکه فکری است که میخواهد ما را از باطل به سوی حق سیر دهد و حرکتی در اساسِ هستی ما ایجاد کند تا با حقیقت، نسبتی حضوری و فعّال پیدا کنیم. مشروط بر اینکه بدانیم بیش از آنکه با نگاه علم حصولی به موضوع بنگریم باید با نگاهی حضوری به آن نظر کنیم. از این جهت مییابیم انقلاب اسلامی برای ما موضوعی است بسیار آشنا که البته وقتی از چیستی آن سؤال شود، رخ بر میبندد و با ما بیگانه میشود ولی وقتی از غلبهی ذهنی که به دنبال چیستیها است آزاد شدیم، خود را چون آشنایان بر ما آشکار میکند.
تفکر امروزی به این معنا است که شما در ذیل ملکوت حضرت روح اللّه«رضواناللّهتعالیعلیه» به جایی برسید که قلب شما مورد خطاب الهی قرار گیرد تا در این تاریخ حضور یابید. همانطور که تاریخ انبیاء ابراهیمی علیهم السلام همه با حضرت ابراهیم علیه السلام شروع شد و همهی آنها رجوع به او دارند تا آنجایی که خاتم رسولان صلی الله علیه و آله که کاملترین دین را برای بشریت آورده مأمور است
بگوید: «إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْراهیمَ لَلَّذینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذینَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنینَ»(آلعمران/ 68) سزاوارترین مردم به ابراهیم، کسانی هستند که از او پیروی کردند، و این پیامبر و کسانی که به او ایمان آوردهاند از همه سزاوارترند به نزدیکی با ابراهیم؛ و خداوند، ولیّ و سرپرست مؤمنان است. به همان صورت که همهی انبیاء ابراهیمی به شخصیت خاص حضرت ابراهیم علیه السلام رجوع دارند، ما در این تاریخ در ذیل اسلام و فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام باید به حضرت روح اللّه«رضواناللّهتعالیعلیه» رجوع داشته باشیم.
در بحثهای گذشته تأکید شد که اگر بخواهیم تاریخ خود را به عنوان ظهور ارادهی خدا در بستر این زمان، حس کنیم باید با نگاهی خاص وارد این صحنه شویم. مشکل این است که این نگاهِ خاص چون بیرون از نگاه فرهنگ مدرنیته است، کمتر به فهم عمومی نزدیک است و به همین جهت ما را متهم میکنند که انقلاب اسلامی هنوز نتوانسته است برای جامعهی خود راه کار بدهد. اینها انتظارشان این است که انقلاب اسلامی راهکاری از جنس تاریخ گذشته بدهد که عملاً این ادامه و بسط فرهنگ مدرنیته خواهد بود.(1)
1) - مشکل دیگری که بنده با آن روبهرو هستم انتقاد دوستان به این مباحث است که میفرمایند مباحث مبهم است. در حالیکه به نظر میرسد این عزیزان هنوز به دنبال مفهومی هستند که با مباحث اینچنینی در ذهن آنها ایجاد شود. غافل از آنکه باید خود را از این ساحت آزاد نمایند تا خود را در متن تاریخ جدید احساس کنند.
بشر گذشته عموماً با مبانی علم حصولی میتوانست تا صحنهی عمل به آنچه اعتقاد داشت جلو برود و این از افلاطون تا فارابی و از ابنمسکویه تا مرحوم محمد مهدی نراقی صاحب جامعالسعادات، قابل ملاحظه است. این بزرگانِ علم و اخلاق در فضایی از تاریخِ خود حضور دارند که دانایی برای آنها، حتی دانایی به صورت حصولی عین عمل خواهد بود. همینکه به موضوعی علم داشتند آن دانایی برای عمل کافی بود. اگر امروز گفته میشود «عمل، تابع علم است» و حرف اشتباهی هم نیست ولی عنایت داشته باشید ما زمانی را و عالَمی را پشت سر گذاشتهایم که در آن عالَم، حکمت نه فقط راهنمای عمل بلکه همان عمل بوده است، فضایی و تاریخی حاکم بود که در آن فضا دانایی منجر به عمل میشد. این گمشدهی امروز ما است که از خود بپرسیم چرا داناییهای ما منجر به عمل نمیشود و بدانیم نظر به عرفان برای برگشت به آن فضا است، زیرا روح عرفانی عرفا همیشه چنین حالی را داشته که سعی میکردند با تأکید بر علم حضوری و رجوع به وجود، فضای اتحادِ علم و عمل را در تاریخ حفظ کنند و شاخصهی عرفان دینی این بود که خطر جدایی علم و عمل را به بقیه گوشزد کند. فضای اخلاق ناصری خواجهی طوسی یا تحفةالعراقین ابنمسکویه را که ملاحظه میکنید میبینید همینکه در ممدوحبودن فضائل اخلاقی دلیل میآوردند و افراد از نظر علمی قبول میکردند این صفت ممدوح است دست به کار عملی میشدند که موافق آن صفت بود تا متخلّق به آن صفت بشوند. عرفا از همان زمان سعی کردند در راستای تخلق به اخلاق الهی هدفی را در منظر افراد قرار دهند
که خود را در آن هدفِ اخلاقی احساس کنند و برای حضور در آن مقامِ روحانی، خود را بپرورانند که اصطلاحاً به آن علم حضوری میگویند. علمی که علم و اخلاق در آن، جدا نیست بلکه سالک آنچه میداند عین وجودش میباشد. فلسفه که آمد بحث علم حصولی و حضوری مطرح شد و مفاهیمِ هر کدام را مشخص نمود. با اینهمه در فضایی که اخلاق ناصری یا تحفةالعراقین و یا جامعالسعادات مطرح است، هنوز در تاریخی قرار داریم که علم و عمل جدا از هم نیستند تا آنکه غرب در زمان قاجار در افکار مردم ما جا باز کرد و تاریخی با روح غربی شروع شد و تا انقلاب اسلامی ادامه یافت.(1)
درست است که فرهنگ غربی در بین علمای ما که با سنت و با فضای دینی مأنوس بودند، نتوانست آن طور که میخواست نفوذ کند اما بالاخره در کلیت جامعه نفوذ کرد و جدایی علم و عمل به عنوان یک فرهنگ وارد تاریخ ما شد و از آن طرف علمای دینی به فکر میافتند در یک بازخوانی تاریخی این مشکل را بررسی و حل کنند. این بازخوانی چه خصوصیاتی باید داشته باشد که اتحاد بین علم و عمل دوباره به زندگیها برگردد و از تاریخ غربی جدا شویم؟ با اینکه برای رهایی از این مشکل کارهای زیادی کردهایم اما هنوز نتوانستهایم راهکار مناسبی را برای رهایی
1) - وقتی کانت نسبت بین اخلاق را از واقعیت جدا کرد، عمل اعم از اخلاقی و غیر اخلاقی به خودی خود اصالت پیدا کرد و رابطهی بین دانایی و عمل از بین رفت، زیرا در نگاه کانت ما تنها با فنومنها سر و کار داریم بدون آنکه بدانیم در نفس الامر چه چیزی واقعیت دارد و بدین معنا عالَم ساختهی ذهن ما است و عقل انسان در خودش حرکت میکند بدون آنکه لازم باشد عمل با دانایی که ریشه در نفس الامر داشته باشد مرتبط باشد.
از این مشکل که با جدایی از غرب فراهم میشود نهادینه کنیم و به همین جهت من و شما در ارائهی تصورات خود به همدیگر در زحمت هستیم. نه شما از عرایض بنده راضی میشوید و نه بنده از طرز صحبت خود با شما راضی هستم و این بدین معنا نیست که راهی هست و باید با مطالعهی بیشتر آن را در میان آوریم، ابداً از این فکرها نکنید که این خودش حجابی میشود تا مشکل مخفی بماند و هیچچیز شروع نگردد. عمده آن است که بدانیم منتظر چه فضایی باید باشیم که آن فضا متذکر تاریخی باشد که باید شروع شود. متفکر حقیقی در این نگاه غیر از متفکری است که فرهنگ مدرنیته و علم حصولی به ما شناسانده است.
از جمله کسانی که به نظرم میخواهد ما متوجه امر جدایی از فرهنگ و تفکر غربی شویم آقای دکتر سید احمد فردید است که از زاویهای مخصوص به این موضوع نظر دارد، همانطور که حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» را مییابید که به صورتی گسترده و همهجانبه نظر به تحقق فضایی دارند که دیگر غرب امکان نفوذ در زندگیها را از دست میدهد. به همین جهت دکتر فردید با ظهور انقلاب اسلامی به حضرت امام رجوع کرد آنهم رجوعی خاص. رجوعی که در حرکت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» طلوع تمدنی را دید که آن تمدن دیگر تمدن غربی نیست.
واژهی «پسفردایی» که دکتر فردید برای انقلاب اسلامی و در نهایت برای انقلاب مهدوی استفاده میکند نظر به نکتهی خاصی دارد. خوب است روشن شود فردید در رابطه با این واژه و در پشت این واژه چه تصوری دارد که میگوید ما باید وارد تاریخِ پس فردا بشویم. بعضیها ما را متهم میکنند که شما فردیدی هستید؛ در حالیکه ما به دنبال فکری هستیم که امروز و فردای ما را درست تعریف کند و تاریخی را که در آن هستیم به ما بنمایاند. فکر نمیکنم اگر ما از واژههایی مثل جوهر و عرض استفاده کنیم ارسطویی شده باشیم با اینکه میدانیم با این واژهها میتوانیم حالات جهان ماده را به نحوی که قابل قبول عقل باشد تعریف و تبیین کنیم. هرچند قبول دارم اگر از واژههایی مثل جوهر و عرض استفاده کردید در همان افقی فکر میکنید که ارسطو فکر کرد ولی این فکر از سر تقلید نیست بلکه یک نوع همفکری با ارسطو است. در هر صورت امثال فردید چه میخواهند بگویند که انقلاب اسلامی را «پسفردایی» تعبیر میکنند و امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» را «پسفردایی» میدانند ولی فلان دانشمند را پسفردایی نمیدانند؟ چون سخنان آن دانشمند متذکر فضایی ماورای فرهنگ مدرنیته نیست.
در نگاه فردید حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف پسفردایی است و ما را در فضایی ماوراء فضایی که فرهنگ مدرنیته در آن قرار دارد میبرد، همچنانکه پیامبر صلی الله علیه و آله به همین اعتبار پسفردایی است و شما در همین رابطه در دعای ندبه اظهار میدارید: «اللَّهُمَّ وَ نَحْنُ عَبِیدُکَ التَّائِقُونَ إِلَی وَلِیِّکَ الْمُذَکِّرِ بِکَ وَ بِنَبِیِّکَ خَلَقْتَهُ لَنَا عِصْمَةً وَ مَلاذا» ای خدا! ما بندگان تو، مشتاق ظهور وَلیّ
توایم که او مذکِّر تو و رسول توست. تو او را آفریدهای برای عصمت و نگاهداری و پناه دین و ایمان ما. شما از طریق این فراز از دعا، حضور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در آیندهی تاریخ را به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله در گذشته، پیوند میزنید.
همهی حرف آن است که تاریخی شروع شده ماورای نگاهی که فرهنگ مدرنیته به عالم و آدم دارد و به عالم و آدم مینگرد و از این جهت پسفردایی است. تاریخی که شروع شده، تاریخی است حضوری، تاریخِ تفاهم به معنای رجوع به «وجود» و عبور از علم حصولی است و از این جهت فردایی نیست. به تعبیر دکتر فردید فردا ادامهی همین تاریخی است که تحت عنوان مدرنیته فعلاً در آن قرار داریم و ما را به توسعهای میخواند که ادامهی مدرنیته است و نه به پیشرفتی که مقام معظم رهبری بر آن تکیه دارند و در افقی دیگر باید به دنبال آن بود. «پسفردا» دیگر از جنس فردا نیست و در افقی دیگر باید آن را دنبال کرد و به این معنا حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» جنس پسفردایی است، یعنی از جنس عبور از عالم غربی است، عالمی که هنوز هست و فردا هم ادامه دارد.
اینکه عرض کردم حس جدیدی باید به صحنه آید تا تاریخ مهدوی را درک کنیم به این معنا است که باید با حسّ حضوری در فضای ملکوتِ اولیاء معصوم قرار گیریم و این با سلوک ذیل شخصیت اشراقی حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» ممکن است، این حالت با تفکر حصولی و علم بیرون از عمل حاصل نمیشود. باید از فضایی که دکارت با جملهی «من فکر میکنم پس هستم» مطرح کرد، آزاد شد تا بلکه متوجه شویم
همان احساسی که با علم حضوری به خودمان داریم، فکر است. مشهور است که نفسانیت در فلسفهی غرب با دکارت آغاز شد و با عبارت «من میاندیشم، پس هستم» انسان محور شد. چرا که تا آن زمان اصالت با حقایق غیبی بود و انسان به عالم بالا توجه داشت ولی با این جمله انسان محور شد و اصالت هم به فهم حصولی انسان داده شد. با این جمله شهود قلبی و معارف حاصل از تزکیه تماماً دفن میشود. بنده انتظار ندارم در حال حاضر بتوان این مسائل را با افکار عمومی در میان گذاشت زیرا افکار عمومی طوری با این سخنان برخورد میکنند که ویتگنشتین با حرفهای هگل برخورد کرد. میگویند ویتگنشتین نظرات هگل را خوانده بود و در جواب کسانی که نظر او را در مورد هگل خواسته بودند، گفته بود: تا حالا آدمها در دیوانهخانهها این حرفها را میزدند و حالا در دانشگاهها هم از این حرفها میزنند. ولی با توجه به این نوع نقدهایی که به سخنان هگل میشد صاحبنظران میگویند تاریخ غرب با هگل یک معنای دیگری پیدا کرده و هنوز هم عموماً فیلسوفان به هگل رجوع دارند. در هر حال باید از فضایی که دکارت با آن جملهی مشهورش تاریخ مدرنیته را به صحنه آورد، آزاد شویم تا به جای آنکه بگوییم «من فکر میکنم پس هستم» متوجه باشیم هستِ ما همان علم و فکر است منتها علم و فکر حضوری که با احساسِ نسبت به تاریخی که در آن هستیم ظهور میکند.
تاریخ «پسفردایی»، تاریخی است ماورای امروز و فردا و با فکری که امروز و ادامهی امروز یعنی فردا را میتوان تصور کرد و فهمید، نمیتوان آن را درک کرد. برای درک آن باید ماورای این نوع فکرها، احساس ماورای تاریخی داشت، فکری که عموم ما میشناسیم، همانی است که دیروز و امروز و فردا را میفهمد و تنها در این فضا میتواند تعقل کند در حالیکه در کتاب «سلوک ذیل شخصیت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه»» تحت عنوان «بیتوجهی به نهادهای دنیای مدرن توسط حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه»» عرض شد جنسِ نگاه اشراقی حضرت امام، نگاه به تاریخی است ماورای تاریخی که مدرنیته در آن ظهور و بروز دارد. به همین جهت بنده تأکید میکنم از خود بپرسید چه چیزی را در امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» باید ببینیم؟ آیا قاعدهای برای دیدن حضرت امام داریم تا او را به عنوان تقدیر زمانهی خود مدّ نظر قرار دهیم، به عنوان کسی که میخواهد تاریخ جدیدی ایجاد کند با هویتی خاص؟ و آیا در این موضوع به ربط شخصیت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» و فرهنگ امامان معصوم علیهم السلام به اندازهی کافی فکر شده است؟ آنچنان باید دقیق و همهجانبه زاویههای مختلف این حضور تاریخی را که به صورت کثیر الاضلاع به صحنه آمده است، بررسی کرد که غفلت از هر ضلع آن موجب غفلت از همهی آن میشود، شبیه «یؤمِنُ بِبَعْضٍ و یکْفُرُ بِبَعْضٍ» خواهد بود که عملاً موجب کفر به همهی آن است و آن نتیجهای را که میتوانیم از آن ببریم از دست
میدهیم. نتیجهای که تنها با حضور جمعی در تحقق نظام توحیدی بهدست میآید.
بنده سخن خود را اینطور یادداشت کردهام که: «تنها در تفاهم قدسی است که تفکرِ حقیقی ظهور میکند، تفکری که به "وجود" نظر دارد». مقدمهی این سخن را در جلسات قبل ملاحظه فرمودید، به نظرم روشن شد وقتی موضوعی با تفکر حصولی دیده میشود و به جنبهی وجودی آن نظر نمیشود و اصلاً مفاهمهای صورت نمیگیرد و هرکس با مفهومی که در ذهن خود از آن موضوع یا پدیده دارد زندگی میکند. در حالیکه مفهومِ یک پدیده هرگز خودِ آن پدیده نیست. حقیقت هر پدیدهای، مرتبهای از وجود است و وجود در عینی که شدت و ضعف برمیدارد مثل ماهیات کثرت برنمیدارد. حال اگر هرکدام از ما توانستیم به وجود نظر کنیم و موضوعات و پدیدهها را در حقیقت وجود بنگریم، دیگر کثرت به معنایی که هر چیزی کاملاً از چیز دیگری جدا باشد و عالم انبار پدیدههای متکثر باشد، در منظر ما نیست.
آنجایی ما همدیگر را نمیفهمیم و به تفاهم نمیرسیم که بنده یک وجه از یک موضوع را مینگرم و شما وجه دیگر آن را. یعنی با نظر به کثرات است که نمیتوانیم با همدیگر تفاهم داشته باشیم. اما با نظر به جنبهی وجودی هر موضوعی نگاه هر کدام از ما به آن موضوع، نگاه به همهی آن موضوع است و سخن هرکدام تذکری است به دیگری تا از مرتبهی بالاترِ موضوع غافل نشود. در نگاه وجودی به عالم و آدم، عملاً همه با کلّ موضوع روبهرو هستند هرچند بعضی به صورتی اجمالی به آن
موضوع نظر دارند و با تذکری که دیگران میدهند، نگاه اجمالی آنها به تفصیل در میآید و نظر دیگران را در آن فضا تصدیق میکنند. اینجاست که معلوم میشود چرا فرمودهاند: «المؤمنُ مرآتُ المؤمن» هر مؤمنی آینهای است برای مؤمنی دیگر. زیرا در این حالت است که انسانها نسبت ایمانی با همدیگر برقرار میکنند و هر کدام وجوهی از حقیقت را در آینهی وجود مؤمن دیگر مینگرند.
شما در نظر به «ماهیت»، چیزی از آن موضوع نمیبینید تا بخواهید با کلّ آن موضوع روبهرو شوید. اینکه فیلسوفان میگویند: ماهیت حدّ وجود است، چون میفهمند ماهیت مرزهایی است که وجود در آن محدوده دیگر ادامه نیافته، و آن مرزها عدمِ ادامهی وجود را مینمایاند. چطور ما با وجوه عدمی یک پدیده میخواهیم آن پدیده را بشناسیم؟ میفرمایند: وجود تعریفبردار نیست زیرا در ذات خود مرزی ندارد تا مطابق آن مرز در ذهن خود از آن تصوری بسازیم. ماهیات را میتوان تعریف کرد زیرا جنبههای عدمی پدیدهها و موضوعات را مینمایاند. حال اگر خواستیم آن موضوع را تعریف کنیم چون با جنبهی عدمی آن، آن را تعریف میکنیم، عملاً آن را در حجاب بردهایم، از این جهت باید حق بدهیم که در رجوعِ غیر وجودی به موضوعات و پدیدهها آنطور که باید با آن پدیدهها روبهرو نخواهیم بود که منجر به تفاهم بشود و هر کدام نگاه دیگری را تصدیق کند، بلکه برعکس، در نگاه به ماهیتِ موضوعات هرکدام نگاه دیگری را نفی میکند زیرا متوجه ربط و تعلق موجودات به حضرت حق نیستند. حاجی سبزواری در بحث إصالة الوجود میفرماید:
لو لَم یُؤَصِّل وَحدَةٌ ماحَصَلَتْ
إذ غَیرُهُ مَثارُ کَثرةٍ أتَت
در شرحش آورده : بیانُه أنّه لو لم یکن الوجودُ أصیلاً لم یحصُل وحدة أصلاً، لانّ الماهیّةَ مَثارُ الکثرة. اگر وجود اصیل نباشد، وجودِ رابط هم که قسمی از آن است اعتباری خواهد بود، در این صورت حمل در قضایا صورت نمیگرفت. بنابراین تباین در وجود به خاطر خود وجود، غیر معقول است زیرا وجود، حقیقتِ واحدِ بسیطی است که تنها ذومراتب است و نه متباین و به همین جهت میتوان گفت کثرتش عین وحدتش است.
در موضوع خدا اگر همهی شما رجوعِ وجودی به حضرت حق داشته باشید همه واقعاً با او روبهروئید، هرچند ممکن است شدت توحید شما نسبت به توحید دیگری متفاوت باشد ولی یکی از شما در خطا نیستید و دیگری در صحت. حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» بر همین اساس فرمودند اگر پیامبران با هم یکجا جمع میشدند اختلافی نداشتند. چون همه با حضور قلب و با نگاه توحیدی به یک حقیقت که عین کمال است، نظر میکردند و قرآن در همین رابطه میفرماید: «تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْض»(بقره/253) آن رسولان را بعضی بر بعضی برتری دادیم. یعنی در عین آنکه همه معصوماند و همه به یک حقیقت وَحدانی رجوع دارند تفاوتشان در شدت و ضعف توحیدشان بود و لذا اسم حیّ در منظر وجود مقدس حضرت موسی علیه السلام همان اسم حیّ است که در منظر وجود مقدس حضرت محمد صلی الله علیه و آله هست. تفاوت در شدت حضور است نه آنکه یکی درست ببیند و دیگری غلط. این در مورد نظر به هر موضوعی صادق است
و اگر ما به موضوعات و پدیدهها نگاه وجودی داشته باشیم دیگر یکی درست نمیبیند و دیگری خطا، تا گرفتار عدم تفاهم نسبت به آن موضوع شویم. از این جهت عرض کردم اگر موضوعات و پدیدهها با نگاه حصولی فهم شوند مفاهمه ایجاد نخواهد شد ولی اگر در عین نگاه حصولی به موضوعات و پدیدهها از نگاه وجودی به آنها غفلت نشود، نهتنها تفاهم حاصل میشود بلکه در تحلیلِ نظر افراد به موضوعات به خودآگاهی میرسیم و خاستگاه نگاه افراد را نیز میفهمیم.
این مقدمات برای آن بود که روشن شود تفاهم قدسی یعنی چه و چگونه میتوان از طریق نظر به حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» به آن تفاهم قدسی رسید. مضافاً اینکه تفاهم هرجا صورت گیرد حتماً آن تفاهم قدسی است، زیرا در نگاه غیر قدسی و غیر وجودی تفاهمی واقع نمیشود به همان دلیل که ماهیات مثار و خاستگاه کثرتاند. چون در نگاه غیر وجودی ما چیزی نمیبینیم تا بخواهیم بر اساس آن به تفاهم برسیم، حدّ وجود که خارجیت ندارد، اعتبار ذهن است تا انسان بتواند ما فِی الضَّمیر خود را برای بقیه تعریف کند، موانع تفاهم قدسی در اصالتدادن به کثرت و ماهیات است.(1)
1) - البته از آنجا که ماهیات، ظهور وجود در اذهان است، عقل میتواند با نظر به جنبهی وجودی ماهیات یک نحوه ارتباط وجودی با ماهیات پیدا کند و به این معنا کثرت را در وحدت بنگرد و به خلق در حق نظر کند. در این حال ماهیات، حجابِ حقیقت نیستند بلکه مظهر وجودند.
در راستای تفاهم قدسی بحث مبادی وجودی پیش میآید که ما باید بدان رجوع کنیم و در تاریخ خود به تفاهم برسیم. امروز «وجود» در کلیت تاریخ ما در چه مظهری تعین دارد که باید به آن رجوع کنیم؟ در اعتقادمان نسبت به اهلالبیت علیهم السلام میگوییم که اینها مظهر کامل اسماء الهیاند و به تعبیر حضرت زهراi اگر به حضرت علی علیه السلام رجوع میشد امت گرفتار اختلاف نمیشد و جهان اسلام در یک تفاهم کامل، ادامهی حیات میداد. چون حضرت علی علیه السلام و همهی اهلالبیت علیهم السلام مظهر کامل اسماء الهیاند و هرکس به آنها رجوع قلبی بکند با حقیقت مرتبط میشود. مگر حضرت صادق علیه السلام نمیفرمایند: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی»(1)به خدا سوگند ما اسماء حسنای الهی هستیم؟ و از آن جهت که ما تنها باید اسم جامع الهی یعنی حضرت اللّه را بپرستیم تا بندگی ما پذیرفته شود، ائمه علیهم السلام خلیفة اللّه هستند و مظهر کامل اسم اللّه میباشند. به همین جهت حضرت صادق علیه السلام در ادامهی روایت میفرمایند: «الَّتِی لَا یَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا»(2)اسمای حسنایی که عملی از بندگان قبول نمیشود مگر به معرفت ما.
بنده معتقدم این روایت از آن روایتهای پس فردایی است که به این زودی آنطور که قابل فهم عموم باشد ظهور نمیکند. درست است در دستگاه علم حصولی خود از آن استفادهها کردهایم اما روح روایت با مقدمه و مؤخرهای که دارد فوق درک فهمهایی است که در سایهی
تمدنی غیر از تمدن الهی زندگی اسلامی دارند. این نوع روایات برای دیندارانی است که قلب و جان خود را به صحنه میآورند تا خدا را با نظر به مظاهر کاملش عبادت کنند. میپرسید چرا روایت میفرماید: هیچ عبادتی قبول نمیشود الاّ با معرفت به اهلالبیت؟ برای اینکه عبادت حقیقتاً رجوع به الله است و رجوع به اللّه غیر از تعقل و تفکر نسبت به اللّه است و مشکل همینجا است و با وهّابیها هم همینجا مشکل داریم که متوجه نیستند رجوع به اللّه فقط با رجوع به مظاهرش که اسمای الهی را مینمایانند ممکن است و از آنجایی که ائمه خلیفة اللّه و مظهر کامل اسمای حسنای الهی هستند، با رجوع به آنها به حضرت اللّه رجوع کردهایم وگرنه به جای رجوع به اللّه، صرفاً به اللّه فکر کردهایم. بعضیها از نظر فکری اگر به خود آیند وهّابیاند و موانع تفاهم قدسی در این روحیهها پنهان است. از این جهت که نمیدانیم چرا نمیشود بدون اهلالبیت علیهم السلام به خدا رجوع کرد، لایهای از وهابیت در ما هست.
عبادت وقتی قبول است که به حضرت الله رجوع کنیم، از طرفی حضرت حق فرمود: «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها»(1)برای خدا اسماء حسنایی هست، از طریق اسماء حسنا او را بخوانید. یعنی شما باید برای رجوع به اللّه و خواندن او، به این اسماء حسنا نظر کنید، و اسماء حسنای خداوند در مظاهرش ظهور دارد و در رابطه با این آیه است که حضرت صادق علیه السلام فرمودند: «نَحْنُ واللّه الأسْمَاءُ الْحُسْنَی» از آن جهت باید به اهلالبیت علیهم السلام رجوع داشته باشیم تا به الله رجوع کرده باشیم زیرا الله در
1) - سورهی اعراف، آیهی 180.
مظاهرش حضور و وجود دارد و اگر در غیر مظاهرش بخواهیم به او نظر کنیم به مفهوم خدا در ذهن و اندیشهی خود نظر کردهایم که به قول مولوی:
هر چه اندیشی پذیرای فناست
وانکه در اندیشه ناید آن خداست
حضرت امام خمینی «رضواناللهتعالیعلیه» در رابطه با آیت کبریبودن امامان معصوم علیهم السلام میفرمایند: انسان کامل مَثَلِ اعلایِ الهی و آیت کبرای او و نبأ عظیم است و اوست که بر صورت حق آفریده شده و کلید معرفت خداوند است. هرکس او را بشناسد، در حقیقت خدای سبحان را شناخته است، زیرا انسان کامل با هر یک از اوصاف و جلوههای وجودیِ خود آیتی از آیات الهی است.(1)
امیدوارم به این جمله دقت کافی بفرمائید تا تصور نشود میتوان بدون نظر به مظاهر اسمای الهی، به خدا رجوع کرد، چرا که در آن صورت به جای رجوع به خدا به فکری که از خدا داریم رجوع کردهایم و نه به خدای واقعی.(2)
عزیزانِ من خدا اسماء حسنا دارد، کجا دنبال خدا میگردید؟ میخواهی خدا را بخوانی باید او را در اسمای حسنایش
1) - ر. ک: شرح دعای سحر( ترجمه فارسی)، ص 91.
2) - در رابطه با رجوع به خداوند از طریق مظاهرِ متعین آن حتی عرفایی که متوجه اهلالبیت علیهم السلام نیستند، سعی میکنند قطبی را مدّ نظر داشته باشند تا رجوع آنها به خداوند صِرفاً ذهنی نباشد، در حالیکه باید بدانند قطبِ مورد نظر آنها نهایتاً مظهر چند اسم از اسماء الهی است، آنهم به صورت نازله و تا به امامان معصوم علیهم السلام که مظهر جامع همهی اسماء الهی به صورت کامل هستند، رجوع نداشته باشند به حضرت« الله» رجوع نکردهاند و به معنی واقعی همهی نیاز خود به معبود مطلق را جواب ندادهاند.
جستجو کنی که در مظاهر او نمایان میشوند، پس باید مظاهر کامل اسماء الهی را پیدا کنی تا خدا را پیدا کرده باشی. در همین رابطه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «نَحْنُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی الَّتِی إِذَا سُئِلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهَا أَجَاب»(1)مائیم آن اسماء حسنایی که وقتی از خدا با نظر به آن اسماء تقاضایی شود، جواب داده میشود. یعنی باید به آن اسماء حسنا رجوع کنید تا خداوند به شما رو کند.
کافی است شما به خدا معرفت لازم را داشته باشید در آن صورت به حضور و وجود خدا در عالم نظر میکنید و نه به خدایی که در ذهن و فکر دارید، وقتی بخواهید به خدایی که در عالم حاضر و ظاهر است نظر کنید متوجه مظاهر حضرت حق میشوید و اینکه مظاهر تامّ و اتمّ حضرت حق، وجود مقدس اولیاء معصومین علیهم السلام هستند.
تا نکتهی مهم فوق در شیعه حل نشود نمیتواند تاریخ تشیع را ادامه بدهد و شیعه نمیتواند تاریخی بسازد که به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ختم بشود. و اگر جامعه و ملّتی نظر به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نداشته باشد رجوعی به حق نداشته بلکه زندگی آنها جانکندنی است بیهدف و بیانگیزه چون عملاً به مظاهر حق رجوع نداشته است و علت آنکه حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» برای ادامهی انقلاب اسلامی مباحث عرفانی خود را به میراث گذاشت آن است که از طریق معارف عرفانی میتوان نگاه وجودی را به جامعه برگرداند و در مسیر نگاه وجودی، به اسماء حسنای الهی نظر
1) - بحارالأنوار، ج 27، ص 38.
کرد و حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را که مظهر کامل اسماء الهی است، در منظر خود یافت.
در راستای تفاهم قدسی که عرض شد، بحث مبادی وجودی پیش میآید و نه مبادی مفهومی. به این معنا که وقتی میخواهید به حضرت حق رجوع کنید تا در واقع به «وجود» رجوع کرده باشید، این رجوع با رجوع به مظاهر متعیَّن معنا دارد که آن مظاهر در کلّ عالم اهلالبیت علیهم السلام هستند و در این زمان وجود مقدس مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف میباشد و به صورت جزئیتر که مربوط به این تاریخ خاص باشد، حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» است. زیرا اگر که در این تاریخ برای مهدی«صلواتاللهعلیه» مظهری نیابید عملاً بیمهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف شدهاید و در تاریخ دیروز و فردا و امروز زندگی کردهاید و تاریخ پسفردایی در منظر شما قرار نمیگیرد تا از ظلمات این دوران رهایی یابید.
نظر بنده این است که خداوند در این زمان و در این تاریخ شخصیت اشراقی حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» را به صحنه آورده است تا بتوانیم به خداوند رجوعی وجودی داشته باشیم و ندای او را بشنویم و در مفهومات و کثرات و عدم تفاهم سرگردان نباشیم. و از طرفی همهچیز شاهد آن است که امام«رضواناللّهتعالیعلیه» خود را طوری ساخته و دغدغههایی را از سر سوز اسلامی در خود ایجاد کرده که به عنوان نایب حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف محل ظهور انوار وجود مقدس حضرت مهدی«صلواتاللهعلیه» شدهاند.
بنده فکر میکنم نمیتوان از این نکته راحت و سرسری گذشت. وقتی شما معتقدید که در حال حاضر مقام معظم رهبری در حرکات و گفتار و سکناتشان همان نوری را ظاهر میکنند که حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف اراده کردهاند و عقیدهی شما به ادلهی مختلف این است که ایشان نایب امام زماناند، باید روشن کنید چه جایگاه وجودی برای این عقیدهی خود قائلید؟ این یک عقیده است با نظر به مبادی نفس الأمری و یا تنها یک اعتبار اجتماعی سیاسی است؟ آیا تجربه نکردهاید که امروز رهنمودهای مقام معظم رهبری درست همان سخن حقی است که در این زمان و در این تاریخ باید زده میشد و با دنبالکردن نظرات ایشان راه حل همهی مشکلات پیدا میشود؟ آیا این نوع رهنمودها که ایشان به ما می دهند توسط واسطهی فیضی از طرف خدا اظهار میشود و یا مقام معظم رهبری با ذهن بشری خود به این نتایج میرسند؟ وقتی حضوری همهجانبه در این رهنمودها در میان است و رهنمودهایی اینچنین همهجانبه از ایشان صادر میشود میتوان یقین کرد این حضور همهجانبه باید مربوط به واسطهی فیضی باشد که واسطهی فیض همهی عالم است که از طریق نایبش ظهور میکند و معنای نایب امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف بودن به این معنا است. بنده نمیخواهم عقیدهای را به شما تحمیل کنم، بلکه تنها تذکر میدهم که متوجه معنای نایب امام زمانبودنِ رهبری باشید تا عقیدهی شما محدود به جنبهی سیاسی و اجتماعی نباشد و از جایگاه نفسالأمری آن غفلت شود.
در صدر اسلام بعضاً مشکلی پیش میآمد که مسلمانان انتظار داشتند رسول خدا صلی الله علیه و آله با نظر خود راهنمایی لازم را ارائه فرمایند. میرفتند خدمت
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله که چه کار باید کرد؟ حضرت میفرمودند منتظرم وَحی نازل شود. چون بنا نیست کسی که تسلیم وَحی الهی است جز آنچه از طریق وَحی به قلبش میرسد چیز دیگری را ارائه دهد. اصحاب یک مرتبه میدیدند آیاتی برای حضرت نازل شد که به صورتی معجزهآسا جواب همهی ابعاد مشکلات بود و همهچیز را حل میکرد و امکان ادامهی تاریخی که شروع شده بود فراهم میشد زیرا آن پیام و راهنمایی از طرف حضرت حق بر قلب مبارک کسی که قلبش عین طهارت است، به مردم رسیده بود نه از طرف کسی که به عنوان یک انسان، جزیی از این نظام است.
آیا رهنمودهای مقام معظم رهبری حکایت از آن ندارد که اولاً: این رهنمودها همهی جوانب ممکن را مدّ نظر دارد؟ و ثانیاً: آیا روشن نمیکند که باید توسط واسطهی فیضی که هدایت لازم را از خدا میگیرد این رهنمودها القاء شده باشد؟ و ثالثاً: اگر ما نظر به انسانی که مظهر و تعیُّن و نایب آن واسطهی فیض است، نداشتیم چگونه در این تاریخ وظیفهی الهی خود را مییافتیم و ندای خدا را در این تاریخ میشنیدیم؟ حال متوجه باشید مقام معظم رهبری خودشان اظهار میدارند در زیر سایهی روحانیت حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» توانستهاند این مسیر را تا اینجاها طی کنند و مبادی فکر خود را از سیره و سنت حضرت امام گرفتند و از این جهت شما احساس میکنید قلب ایشان زمینهی رهنمودهای حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف شده است. علت اینکه عرض میکنم باید شخصیت اشراقی حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» را مبانی فکر خود قرار داد بدین جهت
است. حتی امروز خدا هم به نور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ولی از طریق امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» با ما سخن میگوید.
امروز ما در شرایطی هستیم که میتوانیم باب این نگاه وجودی به حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» را در خود باز کنیم و با سرمایهای که در نگاه به امامان معصوم داریم به حضرت امام خمینی نظر کنیم تا در امروزِ تاریخِ خود، حضرت اللّه را در مظاهر امروزینش ببینیم و اشارهی آن مظاهر را به امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف احساس نماییم.
آیا در این عصر و زمانه شایستهترین انتخاب آن نیست که سرنوشت خود را به انقلاب اسلامی گره بزنیم و به تفکّری مناسبِ تقدیری که خداوند اراده کردهاست نزدیک شویم و امیدوار به گشایش راههای جدیدی در مقابل خود باشیم و با شرکت در تاریخ تجدد به اهدافی موهوم دل نبندیم و به راهی پای نگذاریم که سراسر پوچ است و هیچ؟
عنایت دارید که چگونه حضرت باقر علیه السلام فرهنگِ نگاه وجودی به خدا را از طریق نظر به ملکوت ائمه به ما متذکر میشوند، آنجایی که میفرمایند: «مَنْ سَرَّهُ أَنْ لا یَکُونَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ حِجَابٌ حَتَّی یَنْظُرَ إِلَی اللَّهِ وَ یَنْظُرَ اللَّهُ إِلَیْهِ فَلْیَتَوَالَ آلَ مُحَمَّدٍ وَ یَتَبَرَّأْ مِنْ عَدُوِّهِمْ وَ یَأْتَمَّ بِالْإِمَامِ مِنْهُمْ فَإِنَّهُ إِذَا کَانَ کَذَلِکَ نَظَرَ اللَّهُ إِلَیْهِ وَ نَظَرَ إِلَی اللَّه»(1)هرکه میخواهد بین او و خدا حجابی نباشد، تا او خدا را ببیند و خداوند نیز او را مشاهده کند، باید
1) - المحاسن، ج 1، ص 60.
آل محمّد علیهم السلام را دوست بدارد و از دشمنانشان بیزار باشد، اگر در چنین شرایطی قرار گرفت خداوند به او نظر میکند و او نیز به خدا مینگرد.
با محبت به آن ذوات مقدس، رجوع قلبیِ خاصی به آنها صورت میگیرد و شما نور اسماء حسنای الهی را در آینهی وجود آنها مینگرید، همانطور که عاشق، به زیباییهای معشوق نظر دارد. در این حالت است که میفرمایند: با محبت به آل محمد بین او و خدایش هیچ حجابی در میان نخواهد ماند و «ینظر الی اللّه» به خدا نظر میکند، در حالیکه «لایَکُونَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ حِجَاب» در آن حال بین او و بین خدا هیچ حجابی نیست، خدا را بیحجاب نگاه میکند و خدا هم به این بندهاش بیحجاب نگاه میکند.
صحبت این است که این چه نوع رجوعی به امام است که حاصل آن این اندازه گرانقدر است. یک وقت برای آنکه به بهشت برویم ائمه علیهم السلام را دوست میداریم و به آنها احترام میگذاریم، این کار خوبی است، ولی این روایت حرف بالاتری دارد، میگوید اگر میخواهید خدا را بیحجاب ببینید به اهلالبیت علیهم السلام رجوع داشته باشید و انگیزه و رویکردتان در محبت به آنها و در دشمنی با دشمنان آنها، برای رؤیت حضرت حق باشد تا خدا را بیحجاب ملاقات کنید. از این روایت بهخوبی برمیآید که اهلالبیت علیهم السلام مظاهر اسماء حسنای خدایند. به این معنا که ما میتوانیم آنها را با نگاه خاص قلبی ببینیم و به نور خدا منتقل شویم و با اسماء الهی در آینهی وجود آنها روبهرو گردیم. در عرفان نظری مبنای این سخنان بهخوبی مورد بررسی قرار میگیرد.
حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» در شرح سورهی حمد روشن کردند چگونه میتوان نور اللّه را در سماوات و ارض مشاهد کرد، چون قرآن نفرمود آسمانها و زمین به نور الهی منوّراند، بلکه فرمود نور آسمانها و زمین همان اللّه است. که میتوانید در این رابطه به تفسیر حمد حضرت امام رجوع فرمایید.
تا حال توانستیم به این مرحله برسیم که اهل البیت علیهم السلام در کلّ عالم، ظهور تامّ و تمام حضرت حقاند و از آنجایی که ما تنها با رجوع به حق میتوانیم به تفکر حقیقی برسیم، پس در عمل با نظر به اهلالبیت علیهم السلام که مظاهر حق هستند به تفکر حقیقی میرسیم و در زیر سایهی چنین تفکری -که تفکری است حضوری- به تفاهم لازم دست مییابیم و در زمان حاضر که امام حیّ ما غایباند با نظر به تعیُّن خارجی او میتوانیم به تفکر لازمی که نیاز این زمانه است برسیم و تفاهمِ مورد نیاز را بهدست آوریم و این تعیُّن در شخصیت اشراقی حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» کاملاً قابل درک است.
ممکن است سؤال بفرمایید چگونه باید به حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» رجوع کرد تا رجوع ما اولاً: وجودی باشد و ثانیاً: ما به آن تفاهم قدسی که مورد نیاز است برسیم؟ جواب این سؤال را باید در فرهنگِ رجوع به اهلالبیت علیهم السلام بیابید از آن جهت که در نگاه حبّی به آنها، عملاً از نگاه حصولی به نگاه وجودی سیر میکنید و میتوانید اسماء حسنای الهی را در آنها بیابید. اهلالبیت علیهم السلام یک حقیقت وجودی به عنوان واسطهی فیض بین ارض و سماءاند، این رابطهی وجودی با
حضرت حق است که آنها را مظهر همهی حقیقت انوار اسماء حسنای الهی کرده و قرآن فرمود: برای رجوع به حضرت اللّه که همهی اسماء حسنا از اوست، «فَادْعُوهُ بِها» او را از طریق اسماء حسنایش بخوانید و به اسماء حسنایش نظر کنید در حالیکه آن اسماء حسنا تنها در آینهی انسان کامل ظهور کرده است. در نتیجه اگر میخواهید به همهی حقیقت برسید باید به امام معصوم برسید تا به همهی حقیقت رسیده باشید، حقیقتی که جامع همهی اسماء است یعنی حضرت اللّه. از طرفی همهی شما بحمداللّه میدانید بین ذات و صفات الهی اتحاد هست و این یکی از ظریفترین معارف بشری است که بدانید نمیشود ذات الهی از صفات کمالیهاش خالی باشد، در نتیجه یک خدا ندارید و یک صفتی به نام علیم، بلکه خداوند عین علم است. پس وقتی اسماء و صفات الهی در میان است، ذات الهی در آینهی آن صفات در صحنه خواهد بود. حالا ائمه علیهم السلام میفرمایند: ماییم آن صفات و اسماء. یعنی میتوانید در آینهی جمال آنها بیواسطه به حضرت حق نظر کنید. با توجه به این فرهنگ و با پروریدهشدن در چنین نگاهی به حق، در این زمان باید بتوانیم به شخصیت اشراقی حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» نگاهی وجودی پیدا کنیم و در زیر سایهی این نگاه، که عین رسیدن به تفکری است که باید در این زمان داشت، به تفاهمِ مورد نیاز رسید، و إلاّ با نگاهِ ماهیتنگر و کثرتگرا همچنان در عدم تفاهم و دوگانگی نسبت به همدیگر بهسر میبریم. اینکه در کتاب «سلوک ذیل شخصیت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه»» عرض شد حضرت امام میتوانند آن مبادی وجودی که برای تفکر امروزمان نیاز داریم، باشند بر
همین اساس است که عرض کردم و در تاریخ معاصر این نوع رجوع و آن نوع تفکر را در دوران دفاع مقدس تجربه کردیم.
اساساً جنس نگاه حبّی، وجودی است. آنجا که قلب باید عشق بورزد، رجوع انسان به محبوب، رجوع وجودی است. وقتی رجوع، وجودی شد انسان با تجلیات انوار کمالی روبهرو میشود که در آن صورت، محبوبِ انسان مظهر آن انوار است و از آن طریق یک نحوه اتحاد حقیقی بین محبّ و محبوب به صحنه میآید به همان شکلی که امام صادق علیه السلام به مفضّل فرمودند: «یَا مُفَضَّلُ شِیعَتُنَا مِنَّا وَ نَحْنُ مِنْ شِیعَتِنَا»(1)شیعیان ما از ما و ما از آنهائیم. و یا حضرت امام حسین علیه السلام میفرمایند: «من أَحَبَّنَا لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ جَاءَ مَعَنَا یَوْمَ الْقِیَامَةِ کَهَاتَیْنِ وَ قَرَنَ بَیْنَ سَبَّابَتَیْه»(2)کسی که ما را برای خدا دوست بدارد، ما و او مانند این دو انگشت میباشیم. یعنی یک نحوه اتحاد در عین شدت و ضعف در میان میآید و شعور این افراد با نور شعور امام معصوم در یک راستا قرار میگیرد و رهبری انقلاب نشان دادهاند در ازاء چنین رجوعی به حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» چگونه منشأ حکمتهای عملی و سیاستهای معنوی در این دوران شدهاند.
با توجه به عرایضی که از ابتدا تا اینجا داشتم میخواهم عرض کنم برای ارتباط با شخصیت اشراقی حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» دو وجه را باید
مدّ نظر قرار داد: یکی نظر به تقدیری که در عالم جاری است و دیگر ارتباط وجودی با ملکوت حضرت امام که مقدمهی آن ارتباط، معرفت نفس با رویکرد وجودی به نفس است.
پیشنهاد بنده این است که بر روی روایتهایی که موضوع تقدیر را مطرح کرده تأمل بفرمایید زیرا بصیرت بزرگی به شما میدهد و متأسفانه این روایات از ترس نتیجهگیری جبری، در معارف ما به حاشیه رفته است، در حالیکه تأکید ائمه علیهم السلام آن بوده که همواره متوجه تقدیر و مقادیری که حضرت حق در عالم جاری کرده، باشید و در متن آن مقادیر مسائل را ارزیابی کنید و بهترین عمل را انجام دهید.
میفرمایند: عاقل آن کسی است که این مقادیر را بفهمد و بر طبق آن عمل کند و سخن بگوید و یا حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «إِنَّ مَنْ عَرَفَ الْأَیَّامَ لَمْ یَغْفُلْ عَنِ الِاسْتِعْدَادِ»(1)آنکس که زمان را میشناسد، از استعدادهای آن غافل نمیشود و در جای دیگر میفرمایند: «أَعْرَفُ النَّاسِ بِالزَّمَانِ مَنْ لَمْ یَتَعَجَّبْ مِنْ أَحْدَاثِه»(2)آگاهترین مردم به زمان، کسی است که از تحولات آن به شگفت نیاید و بهخوبی متوجه مسیر و نهایت هر حادثهای باشد.
پس اگر تقدیری را که در عالم جاری است درست پیدا نکنید به اشتباه میافتید، همانطور که عبداللّه بن الحسن بن الحسن توصیهی امام صادق علیه السلام را نشنید و به اشتباه افتاد و بنی الحسن را به کشتن داد.
در زمان امام صادق علیه السلام خلافت از دودمان اموی به دودمان عباسی منتقل شد. علویین دو دسته بودند: بنی الحسن که اولاد امام مجتبی علیه السلام هستند، و بَنِی الْحسین که اولاد سیدالشهداء علیه السلام بودند. بنی الحسین که در رأسشان حضرت صادق علیه السلام هستند غالباً از فعالیت در راستای تصاحب حاکمیت در آن زمان ابا میکردند. مکرر حضرت صادق علیه السلام دعوت شدند و نپذیرفتند. سفاح و منصور و برادر بزرگترشان ابراهیمِ امام با محمدبن عبد اللَّه بن الحسن بن الحسن، معروف به «نفس زکیه» بیعت کردند، چون هدفشان از این بیعت، دنیا بود و چیزی جز مقام و ریاست و خلافت نمیخواستند. حضرت صادق علیه السلام از اول از همکاری با اینها امتناع ورزیدند. وقتی همه با عبدالله محض بیعت کردند، در خبر داریم :«فَقالَ جَعْفَرٌ: لا تَفْعَلوا» . امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند: این کار را نکنید. «فَانَّ هذَا الْامْرَ لَمْ یأْتِ بَعْدُ، إنْ کُنْتَ تَری (یعنی عبدالله) أَنَّ ابْنَکَ هذا هُوَالْمَهْدِیُّ فَلَیسَ بِهِ وَ لا هذا اوانَهُ». آن مسألهی مهدیِ امت که پیغمبر خبر داده، حالا وقتش نیست. ای عبد اللّه! تو هم اگر خیال میکنی این پسر تو مهدی امت است، اشتباه میکنی. این پسر تو مهدی امت نیست و اکنون نیز وقت آن مسأله نیست. «وَ انْ کُنْتَ انَّما تُریدُ انْ تُخْرِجَهُ غَضَباً للَّهِ وَ لْیَأْمُرْ بِالْمَعْروفِ وَ ینْهَ عَنِ الْمُنْکَرِ فَانّا وَاللَّهِ لا نَدَعُکَ فَانْتَ شَیخُنا وَ نُبایعُ ابْنَکَ فِی الْامْرِ».
حضرت موضع خود را بسیار روشن کرده، فرمودند: اگر شما میخواهید به نام مهدیِ امت با این فرد بیعت کنید من بیعت نمیکنم، دروغ است، این فرد مهدیِ امت نیست، وقت ظهور مهدی هم اکنون نیست؛ ولی اگر قیام شما جنبهی امر به معروف و نهی از منکر و جنبهی مبارزه ضدّ ظلم دارد، من بیعت میکنم. نوشتهاند: عبدالله ناراحت شد و گفت: خیر، تو برخلاف عقیدهات سخن میگویی، خودت هم میدانی که این پسر من مهدی امت است و تو به خاطر حسد با پسر من این حرفها را میزنی. «فَقالَ: وَاللَّهِ ماذاکَ یحْمِلُنی وَلکِنْ هذا وَ اخْوَتُهُ وَ ابْنائُهُمْ دونَکُمْ، وَضَرَبَ یدَهُ ظَهْرَ ابِی الْعَبّاس ...». امام صادق علیه السلام دست به پشت ابوالعباس سفّاح زدند و گفتند: خدا میداند این و برادرانش به خلافت میرسند و شما و پسرانتان نخواهید رسید. بعد هم دستشان را به شانهی عبدالله بن حسن زدند و فرمودند: «ایهٍ (این کلمه را در حال خوش و بش میگویند) ما هِیَ الَیکَ وَ لا الَی ابْنَیکَ» این خلافت به تو نمیرسد، به بچه هایت هم نمیرسد، آنها را به کشتن نده، اینها نمیگذارند که خلافت به شماها برسد، و این دو پسرت هم کشته خواهند شد. بعد حضرت از جا حرکت کردند و در حالیکه به دست عبدالعزیز بن عمران زُهری تکیه کرده بودند، آهسته به او گفتند: «ارَأَیتَ صاحِبَ الرِّداءِ الْاصْفَرِ؟» آیا آنکه قبای زرد پوشیده بود را دیدی؟ (مقصودشان ابوجعفر منصور بود) گفت: بلی.
فرمودند: به خدا قسم ما دورانی را درک میکنیم که همین مرد در آینده بچههای این را خواهد کشت.(1)
درست همانطور شد که حضرت صادق علیه السلام پیشبینی میکردند و عملاً سادات حسنی از مسیری که میتوانستند فعالیت خود را در زیر سایهی امام صادق علیه السلام ادامه دهند، باز ماندند، در حالیکه حضرت صادق علیه السلام با وقتشناسی خود توانستند پایهگذار تشیعی باشند که همیشه در تاریخ منشأ حرکات بزرگ و صحیح بوده است. عین این توصیه را به زید بن علی بن الحسین کردند و او نیز نپذیرفت و آن شد که شد.(2)
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «إِنَّکَ إِنْ صَبَرْتَ جَرَتْ عَلَیْکَ الْمَقَادِیرُ وَ أَنْتَ مَأْجُورٌ وَ إِنَّکَ إِنْ جَزِعْتَ جَرَتْ عَلَیْکَ الْمَقَادِیرُ وَ أَنْتَ مَأْزُور»(3)اگر صبر کنید مقدّرات در باره شما جاری خواهد شد و شما مأجور میشوید، ولی اگر صبر نکنید و بیتابی نمائید مقدرات خواهد گذشت و شما گناهکار محسوب میگردید. از خود روایت برمیآید که مقادیری در این عالم جاری است و اگر توانستی در کنار تقدیری که در عالم جاری میشود صبر پیشه کنی، در مسیر بندگی قرار گرفتهای و به اجر و ثواب میرسی. ولی اگر بیصبری و جزع کردی و خواستی به زمین و زمان اعتراض کنی عملاً از مسیر بندگی خدا خارج میشوی و گرفتار گناه
میگردی. مثل آنکه سلطنتطلبها میگفتند ما نمیخواهیم شاه برود. بخواهند یا نخواهند همانطور که حضرت امام فرمودند شاه رفتنی بود و یقیناً انقلاب اسلامی پیروزشدنی، ولی آنها در موضعی قرار گرفتند که عملاً آن موضع، موضع مقابله با ارادهی الهی بود، برعکس نیروهای انقلابی که توانستند در تاریخ خود به هویت مطلوب خود دست یابند.
روایتی که عرض شد وجه دیگری است از آن روایت که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: بر عاقل است که بر مقادیر اعتراض نکند زیرا مقادیر قرارگرفتن شیء است در جای خودش. در جلسات قبل عرض شد که امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» میفرمایند: این قرن، قرن نابودی ابرقدرتها است. و مقام معظم رهبری فرمودند: این قرن، قرن اسلام است. و این نوع سخنگفتن با نگاهی ممکن است که بالاتر از نگاه امروزی و دیروزی باشد. با نگاه «پسفردایی» که ماوراء نگاه مدرنیته است، این تقدیر دیده میشود و اینکه بر تقدیر زمانه تأکید میکنند با ورود در زیر سایهی فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام ممکن است. باید درِ خانهی اهلالبیت علیهم السلام را که بسته شده باز کنید تا توان فهم تقدیرهایی که در عالم جاری است پیدا شود وگرنه با امام و رهبری همزبان نمیشویم و نمیتوانیم بفهمیم این بزرگان به کجا اشاره دارند تا آن تفاهم قدسی که نسبت به همدیگر باید داشته باشیم ظهور کند.
ارتباط با اهلالبیت علیهم السلام آن هم ارتباط حبّی و وجودی، هنر درک تقدیر زمانه را که حقیقتی است وجودی به شما میدهد و تفکر به همان معنایی که عرض شد به جامعه برمیگردد و همزبانی با امام و رهبری ظهور
میکند و در ذیل ولایت آن عزیزان، همدیگر را میفهمیم و «وجود» که از یک جهت امری است ناپیدا، ظهور میکند و از این طریق انسانها محرم اسرار همدیگر میشوند و ظاهر را در کنار باطن و یا بگو در متن باطن مینگرند. اگر خود را در معرض ارادهای قرار دهیم که خداوند در این تاریخ جاری کرده، در منظر خود شخصیت اشراقی حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» را احساس میکنیم، آری احساس میکنیم.
میپذیرم که عرایضم هنوز مقدماتی نیاز دارد تا از ابهام در آید، ولی با ذکر این مقدمات، خواستم روشن شود ما برای اینکه با شخصیت اشراقی حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» ارتباط پیدا کنیم اولاً: باید مقادیر و تقدیرهایی را که در این عالم در حال جاریشدن است بشناسیم تا روشن شود جایگاه حضرت امام در این تاریخ در کجا است و این مرد چرا اینطور حرف میزند. چرا اینقدر افق برایش روشن است، چرا دلواپس اینهمه توطئه در مقابل انقلاب اسلامی نیست و اینطور محکم ایستاده است، چرا خلاف معادلات زمانه راه دیگری را به میدان آورده و به پیروزی خود اطمینان کامل دارد؟ در حالیکه در بعضی از برهههای تاریخِ این انقلاب همهچیز حکایت از آن داشت که دیگر کار تمام است؟
در جنگ حُنین جریانی اتفاق افتاده که میتواند در این رابطه راهنمای ما باشد. ما در جنگ حُنین ابتدا بهشدت شکست خوردیم در حدّی که حاکم نیشابوری در روایتی که دربارهی جنگ حنین با سند صحیح از ابن
عبّاس نقل می کند میگوید: تنها کسی که در جنگ حنین با رسول خدا صلی الله علیه و آله ماند و استقامت کرد، علیّ بن ابی طالب علیه السلام بود و همه پا به فرار گذاشتند.(1)قرآن کریم در این باره میفرماید: «لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ فی مَواطِنَ کَثیرَةٍ وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیْئاً وَ ضاقَتْ عَلَیْکُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرینَ»(2)خداوند شما را در جاهای زیادی یاری کرد و بر دشمن پیروز شدید؛ و در روز حنین نیز یاری نمود؛ در آن هنگام که فزونی جمعیّتتان شما را مغرور ساخت، ولی این فزونیِ جمعیّت هیچ به دردتان نخورد و زمین با همهی وسعتش بر شما تنگ شد؛ سپس پشت به دشمن کرده، فرار نمودید! سپاه مسلمین که به سختی مورد حمله واقع شده بود، از هم متفرق شد و هرکس سراسیمه به سویی میدوید. پیامبر به عمویشان عباس فرمودند به مردم بگو: «ای انصار که پیامبر را یاری کردید و ای کسانی که با او بیعت کردید! به کجا میگریزید؟ رسول خدا اینجاست.(3)
ظاهراً جنگ در حدّی صورت مغلوبه داشت که ابوسفیان هم که به ظاهر مسلمان شده است و در این جنگ شرکت کرده، وقتی صحنه را میبیند میگوید آنچنان مسلمانان ترسیدند و فرار کردند که اگر ابن عباس صدایشان نمیزد تا دریا میدویدند. با توجه به چنین شرایطی، تاریخ گواهی میدهد رسول خدا صلی الله علیه و آله در این صحنه آنچنان محکم و امیدوارند که گویا هیچ مشکلی پیش نیامده، با این که قرآن
صحنه را اینطور توصیف میکند که «ضاقَتْ عَلَیْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ» و زمین با آنهمه وسعت برای آنها تنگ شده بود. به این معنا که هرکدام به دنبال جایی بودند که در آنجا پنهان شوند و پیامبر صلی الله علیه و آله همچنان محکم ایستاده بودند. مورخان میگویند: در شرایطی که همهی تحلیلها حکایت از آن داشت که کار اسلام تمام است، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بهخوبی حس میکردند اسلام دارد ادامه مییابد و این بدانجهت بود که حضرت صلی الله علیه و آله خودشان و با اراده خودشان وارد این تاریخ نشده بودند که حالا از نظر شخصی احساس کنند در محاسبه به خطا رفتهاند بلکه متوجه حضور تقدیری هستند که حضرت حق اراده کرده است. عین این مسئله را ما در رابطه با حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» در تاریخ معاصر ملاحظه میکنیم که بر خلاف همهی تحلیلها و معادلات جهانی متوجه حضور تقدیر دیگری هستند که بنا است در عالم ظهور یابد.
بنده میخواهم عرض کنم باید شما حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» را به عنوان مظهر ارادهی الهی در این زمان بنگرید و از این جهت نیاز است که رابطهی وجودی با او برقرار کنید، زیرا شناخت مقدرات عالَم همیشه با این رویکرد برای انسانها پیشمیآید و آنها باید تقدیرات را به این صورت احساس کنند. با نگاه اشراقی و نظر به تقدیری که بنا است در عالم جاری شود، مییابید که این مرد مطابق یک ارادهی الهیه دارد عمل می کند وگرنه وقتی همهچیز خبر از شکست این جریان میداد - مثل آنچه در
ابتدای دفاع مقدسِ هشتساله ظاهر بود- نباید با اینهمه امید نهضت را ادامه دهند.
شما الحمدلله دفاع مقدس هشتساله را حس کردید، عبرتهای زیادی در دل این دفاع به عنوان آینهی نمایش سنت الهی در این عصر، نمایان است. ممکن است عزیزان تصور کنند جنگی بود و تمام شد، در حالیکه اگر بخواهیم در آینده، تفصیل انقلاب اسلامی را پیدا کنیم آینهی دفاع مقدس، آینهی خوبی است. بنده بحمداللّه معتقدم در آیندهی تاریخِ توحیدی ما که با انقلاب اسلامی شروع شده حقایقی ظاهر میشود که هنوز وقت ظهور آن نرسیده، در آینهی حرکات و سیرهی شهداء، آن آینده خود را بهخوبی مینمایاند. سیرهی تفصیلی حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» را باید در آینهی شهداء دنبال کرد تا آن سیره گم نشود. همانطور که سیرهی تفصیلی رسول خدا صلی الله علیه و آله را در ائمه علیهم السلام مییابید و در همین رابطه وقتی به زیارت هرکدام از ائمه علیهم السلام میروید ابتدا به رسول خدا صلی الله علیه و آله سلام میکنید. زیرا حقیقتاً هرکدام از امامان آینهی نمایش سیرهی رسول خدا صلی الله علیه و آله هستند و شیعه از این طریق توانست نور رسول خدا صلی الله علیه و آله را در طول تاریخ دنبال کند و گرفتار بنبست تاریخی نشود. شهداء نگاه ما را به آیندهی متعالی تاریخِ توحیدی انقلاب اسلامی معطوف میدارند و به ما مدد میکنند تا در این راه بمانیم و جلو برویم. شهداء نگذاشتند اسلام در قشریگری متوقف شود و توحید واقعی را که فنای فیاللّه و بقاء باللّه است، در میان آوردند و در زیارت شهداء و در زیارت محل شهادت آنها، به آن توحید ناب نظر میشود و همانطور که حضرت سلمان باب
اللّه هستند، شهداء باب اللّه اند و ما را با حضرت حق مأنوس میکنند. البته باید بدانیم اول باید از عقل جزئی عبور کرد و سنت جاری در هستی را که مافوق زمان است درک نمود تا همچون شهداء متوجه شویم ارادهی خدا در این زمان، غلبهی نور توحید بر ظلمات استکبار است و خود را در مسیر ارادهی الهی قرار دهیم. این را ساده نگیرید که حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» می فرمایند: «خدا میداند که راه و رسم شهادت کورشدنی نیست، و این ملتها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود. و همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود».(1)
چطور شد درست در زمانی که همهچیز نشان از شکست ما داشت خداوند خود را در حرکات و سکنات و گفتار و سیرهی شهدا به آن شکل نشان داد که تا قیامت بشر میتواند از این چشمه، آب حیات بنوشد؟ جز این بود که حضرت امام توانستند خود و ملت را در مسیر تحقق تقدیر الهی در این زمان قرار دهند؟ وقتی صدام حمله کرد و در یک روز هواپیماهای او تا فرودگاه مهرآباد آمد و هواپیماهای ما را در آن فرودگاه بمباران کرد، حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» در حالیکه در بیمارستان بستری بودند در روی تخت بیمارستان با اینکه خیلی سخت میتوانستند سخن بگویند، فرمودند: یک دیوانهای سنگی انداخته و فرار کرده است. احتمالاً همهی تحلیلگران سیاسی و استراتژیستهای دنیا به این حرف خندیدند که این پیرمردِ از همهجا بیخبر چه میگوید! گمانشان این بود که
1) - صحیفهی امام، ج 21، ص 92.
حضرت امام از تاریخ عقب است، در حالیکه تنها او در تاریخ حاضر بود و همه از آن بیخبر بودند. باید خودتان در آن تاریخ حاضر میبودید تا بفهمید درک سنت الهی چگونه از حضرت امام، انسانی ساخت که به عنوان یک نفر از همهی مردم کرهی زمین درستتر فکر میکرد و چون تقدیر الهی را در زمانهی خود میشناخت ماوراء همهی انسانها متوجه حقیقتی بود که در عالم در حال وقوع است. امروز هم شما موظفاید نگذارید با این تحلیلهای سطحی که روشنفکرانِ پروریدهشده در ذیل غرب به زبان میآورند، حقیقت انقلاب اسلامی در حجاب برود. حقیقتی جز این نیست که یک تقدیری برای شروع تاریخِ توحید از طریق این مرد شروع شده، مردی که قلبش محل تجلی تقدیر الهی بود، اینجا دیگر باید پسفردایی شد و محل تجلی تقدیر الهی گشت و جایگاه آن تقدیر را شناخت و محکم ایستاد و خود را محل ظهور آن تقدیر نمود و خدمت شایانی به بشریت کرد. مثل کاری که اهلالبیت علیهم السلام انجام دادند و ما به پاس چنین لطفی با ذکر صلوات بر محمّد و آل محمّد از خدا میخواهیم همواره لطف خود را بر آنها ارزانی دارد.
وقتی رسیدیم که تقدیری الهی و ارادهای رحمانی در یک شخص متعیَّن شده و بر خلاف همهی تحلیلهای انسانهای امروزی، آن ارادهی الهیه است که در عالم إعمال میشود، نگاه ما به حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» و انقلاب اسلامی درست میگردد و میفهمیم برای نگاه به حقیقتِ این
حضور تاریخی باید نگاهمان نگاه اشراقی بشود. وقتی خود را در تاریخی حاضر کردید که در آن تاریخ تجاوز صدام به کشور و انقلاب ما شروع شد و آنچه بر ذهن تحلیلگران آن زمان میگذشت را بررسی کردید و بعد قطعهقطعه مسائلی را که در این هشتسال ظهور کرد درست دیدید، به رازی پی میبرید که بین شهداء و حضرت امام برقرار بود و در نسبت شهداء و امام، حقیقتی را مییابید که ما امروز برای ادامهی خود شدیداً به آن نیاز داریم. در آینهی مصفای سیرهی شهداء قلبهایی را میبینید که محل تفصیل نور حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» بود.
بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله مشکل مسلمانان آن بود که نتوانستند نسبت امیرالمؤمنین علیه السلام با رسول خدا صلی الله علیه و آله را درست ببینند، گمان کردند حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نیز یکی از صحابهی رسول خدا صلی الله علیه و آله است مثل بقیهی اصحاب. در حالیکه آن قلب، قلب دیگری بود، قلبی بود که ذیل محمد صلی الله علیه و آله محل تفصیل نور محمدی بود تا آن نور را به عالم بیفشاند و حقیقت اسلام با همان نورانیتی که حضرت محمّد صلی الله علیه و آله اظهار فرمودند، ادامه یابد و این فرق میکند با کسی که به طور ساده به اسلام ایمان آورده باشد. ممکن است ما در این زمان نیز گرفتار آن خطا بشویم و ندانیم نگاه ما به حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» چه نگاهی باید باشد، در حالیکه تنها آنطور که عرض کردم با نگاهِ «پسفردایی» که یک نگاه حضوری است میتوانیم خود را با انقلاب ادامه دهیم، نگاهی که ما باید مسائلمان را از افق دیگری غیر از افقی که غرب در جلو ما قرار داده، دنبال کنیم. این چیزی نیست که بشود راحت از آن گذشت.
عرض کردم؛ برای ارتباط با شخصیت اشراقی حضرت امام دو وجه را باید مدّ نظر قرار داد. یکی آنکه باید نظر به تقدیری داشت که در عالم جاری است و حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» توانستند خود را مسیر تحقق آن قرار دهند و از این طریق خدمت شایانی به بشریت کردند. و دیگر اینکه با ارتباط وجودی با ملکوت حضرت امام -که مقدمهی آن معرفت نفس است با رویکرد وجودی به نفس- میتوان آن ارتباط اشراقی را به فعلیت درآورد و در نقطهای جلوتر از زمان خود ایستاد و معنای سلوک ذیل شخصیت اشراقی حضرت امام این است و تنها از طریق چنین سلوکی تاریخ جدید در مقابل ما گشوده میشود. ما باید در چنین روزگاری زندگی کنیم تا در بیرون تاریخ خود نباشیم. به برکت چنین حضوری که بر آن تأکید دارم همهی بنبستها بیمعنا میشوند و همهی راهها ظهور میکنند.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «لَا تَجْهَلْ نَفْسَکَ فَإِنَّ الْجَاهِلَ مَعْرِفَةَ نَفْسِهِ جَاهِلٌ بِکُلِ شَیءٍ» مواظب باش به خود جاهل نباشی، زیرا هرکس به خود جاهل بود، به هر علم و معرفتی جاهل است و هیچ چیزی را درست نمیشناسد. چون جایگاه حقیقی علم و معرفت، قلب مبارک امام معصوم است و فقط از طریق نگاه وجودی میشود قلب مبارک امام معصوم را درک کرد و از طرفی معرفت به نفس به عنوان تنها حقیقت وجودی که در پیش ما است، راهی است برای احساس وجود. نه اسم شما وجودی است، نه جنس شما. تنها وجودی که در نزد شما است و میتوانید حسّ
کنید نفستان است إلاّ اینکه طوری با نفستان برخورد کنید که آن را هم به صورت حصولی و مفهومی در نظر آورید که دیگر پنجرهی احساسِ «وجود» را در همهی ابعاد در مقابل خود بستهاید. اینکه ائمه علیهم السلام اینقدر بر معرفت نفس و خودشناسی اصرار دارند چون از این طریق نگاه ما به عالم و آدم وجودی میشود و در آینهی مخلوقات نظر به اسماء الهی میکنیم. این خودشناسی که اهلالبیت علیهم السلام توصیه میکنند زمین تا آسمان با آنکه سقراط میگوید فرق دارد. هرچند آن سخن نیز در جای خود ارزشمند است، ولی از آنجایی که سقراط یک فیلسوف است و نگاه فلسفه به موضوعات نگاهی حصولی و مفهومی است، سخن او در مقایسه با سخن اهلالبیت علیهم السلام که معارفشان سراسر قلبی و حضوری است دارای دو رویکرد است. در نگاه سقراط ما با نفس خود به عنوان یک مفهوم مرتبط هستیم نه به عنوان پنجرهای که ما را به «وجود» رهنمون میشود. همین ضعف و حتی شدیدتر از آن در سخن معروف دکارت یا در کوژیتوی دکارت است که میگوید: «من فکر میکنم پس هستم» دکارت خودی را که در فکر خود دارد، اصیل میداند و همهچیز را با این خودی که به آن فکر میکند، ارزیابی مینماید و همین موجب ظهور بشرِ خودبنیاد شد که میخواهد با اتکای به خود و بدون توجه به خدا، همهکارهی عالم شود. میگوید: «من فکر میکنم پس هستم» باید پرسید «فکر»، این وسط چه کاره است؟ مگر برای درک هستی خود باید فکر در میان باشد؟ اینجا محل نظر به حقیقت است و نه نظر به فکر نسبت به خود یا به هرچیز دیگر. این تذکر را عرض کردم تا عزیزان بین آنچه معرفت نفس میگوید با این
سخنانی که آقایان میفرمایند خلط نکنند که آنها چیز دیگری میگویند و ما چیز دیگری. با معرفت نفس که رویکرد وجودی به موضوع دارد نظرها به اسماء الهی میافتد و جامعیت اسماء را در آینهی وجود اهلالبیت علیهم السلام مییابید و از این طریق ما به درِ خانهی اهلالبیت علیهم السلام رجوع کردهایم و إنشاءاللّه دری که بسته شده است دوباره باز میشود و تاریخ جدیدی که به ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف منتهی میشود گشوده میگردد، تاریخی که دیگر بشر از علم حصولی به عنوان تنها منبع معرفت، جلوتر میرود و باز اتحاد علم و عمل به صورتی برتر از گذشته و در علم حضوری ظهور میکند و غرب همچون گردی از گردونهی تاریخ خارج میگردد. این است آن حضوری که عرض میکنم به برکت آن همهی بنبستها بیمعنا میشود و همهی راهها ظهور میکنند.
در نزدیکی علم و عمل در صدر اسلام همین بس که رسول خدا صلی الله علیه و آله هرکس را بیشتر از قرآن بهرهمند بود، ارجمندتر میداشتند و برای انتخاب فرمانده میپرسیدند از قرآن چه میدانی؟ جوانی خردسالتر از همه گفت: من سورهی بقره را میدانم. حضرت فرمودند: امیر برای این سپاه تو هستی. سالخوردگان گفتند ای رسول خدا آیا جوانی را بر ما پیران فرماندهی میدهی؟ حضرت فرمودند: «مَعَهُ سورة البقره» او سورهی بقره را به همراه دارد. یعنی فرماندهی سپاه با کسی است که صاحب فکر است.(1)
این مربوط به تاریخی است که عمل انسانها عین علم آنها بوده، ولی امروز در زمانهای بهسر میبریم که عمل ما با آنچه میدانیم منطبق نیست.
1) - تفسیر مجمع البیان، ج 1، ص 74.
این شعر حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» را شنیدهاید که میفرمایند:
در میخانه گشائید به رویم شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم
همهی شما میدانید که آن مرد هرگز نه از مدرسه بیزار شد، نه از مسجد. پس معلوم است حرف دیگری دارد و منظورش از مسجد و مدرسه چیز دیگری است. تصور بنده آن است که میخواهند بفرمایند طالب روح دیگری هستم ماورای مشهورات زمانه و باید به آن روح نظر کرد تا بتوانیم تقدیری را که در عالم جاری شده است در وقتِ حضور خودمان احساس کنیم و معلوم است احساس تقدیری که در عالم جاری میشود با نظر به «وجود» ممکن خواهد بود. اهلالبیت علیهم السلام بدون آنکه در جایی درس خوانده باشند به جهت نوری که در خود داشتند تقدیرات عالم را احساس میکردند و معرفت نفس برای هرکس نظر به نور وجودی است که مطلق آن وجود خدا است و نفس ناطقهی هر کس مظهری از آن وجود است. در فرهنگ غربی نظر به این جنبه از انسان که همان جنبهی یمین انسان است، مورد غفلت قرار گرفت و تنها جنبهی یسار انسان که جنبهی شوم و مَشْئمِهی اوست مدّ نظرها واقع شد.
معرفت نفس علم به مفهومِ نفس به صورت علم حصولی نیست، بلکه شما در این معرفت، «وجود» خود را به علم حضوری حس میکنید و از آنجایی که در علم حضوری، وجودِ معلوم عِنْدَ العالِم است، وجود خودتان را حس میکنید، در این حالت «وجود» را در محدودهی خودتان حسّ مینمایید. حال اگر با همین حالتِ احساس «وجود» به عالم نظر
نمایید، الهامی را در خود احساس میکنید که حامل نحوهی چگونگی تقدیر زمانه است و در راستای تصدیق آن الهام، برای تقویت و تحکیم آن، نظر به شواهد و قرائن مینمایید. مثل آنکه مییابید آمریکا در این سالهای اخیر هر اقدامی که میکند نسبت به طمعی که دارد ناکام میشود و در نتیجه آن الهامی را که امام در اثر آن میفرمودند: این قرن، قرن نابودی ابرقدرتها است، تصدیق کنید.
اگر شما وجود خودتان را به صورت حضوری و وجودی حس کنید راه حسِ تقدیر زمانه و احساس الهامات فرشتگان برایتان باز میشود. چون تقدیر زمانه یک حقیقت وجودی است که از ارادهی الهی ناشی میشود. تقدیر زمانه یعنی ارادهی خاص حضرت حق در این تاریخ و از طرفی ارادهی حق از ذات او جدا نیست پس حق با تجلی این ارادهی خاص در صحنهی امروزِ ما حضور و ظهور مییابد و شما میتوانید شعوری پیدا کنید که حضرت حق را در این ارادهی خاص احساس نمایید تا تقدیر این زمان را حس کرده باشید و در وقت حضور خود با حق، ندای حق را در آینهی این زمان بشنوید. رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «لِی مَعَ اللَّهِ وَقْتٌ لَا یَسَعُهُ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ وَ لَا عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ»(1)برای من در آن حالتِ معراجی، «وقتی» حضوری با خدا بود که نه ملک مقرّب و نه پیامبر مرسل و نه بندهای که قلبش به ایمان آزموده شده بود، هیچکدام در آنجا جای نداشتند. این یعنی یک رجوعِ بدون واسطه و به صورت وجودی. اگر کسی توانست معرفت نفس را وجودی
1) - بحار الأنوار، ج 18، ص 360.
مدّ نظر قرار دهد و وجود خود را حس کند، چون وجود در ذات خود، تشکیکی است در هر مرتبهای از وجود که باشد از یک جهت در همهی آن حاضر است با این تفاوت که نسبت به اولیاء الهی در حضور ضعیفتری قرار دارد و نه در حضور ناقصتری و لذا مثل اولیاء الهی تقدیر زمانه را احساس میکند، هرچند ضعیفتر و لذا اگر حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» فرمودند: «آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند» این کلام را در مرتبهی خود تصدیق میکند زیرا حضرت امام مطابق احساسی که نسبت به تقدیر زمانه داشتند این کلام را اظهار کردند و نه بر اساس تحلیلهایی از جنس تحلیل استراتژیستهای دنیا.
اگر تمام عالم جمع بشوند و تمام کارهایی را که به نظرشان میرسد انجام دهند تا تقدیری را که اراده شده است تغییر دهند که مثلاً آمریکا شکست نخورد، ممکن نخواهد بود و حضرت امام به جهت حضور تقدیر الهی در این امر به تنهایی یقین دارد که آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند و هر روز از روز قبل ناکامتر میشود.(1)
کارشناسان معتقدند برای آنکه یک ابرقدرت بتواند به حیات خود ادامه بدهد باید چهار عنصر را به اندازه کافی در خود داشته باشد؛ 1- ابرقدرت باید قدرت تجمعی داشته باشد به گونهای که با تجمیع عناصر قدرت حول خود بتواند، مسایل را آنگونه که میخواهد، فیصله دهد. 2- ابرقدرت باید قدرت فیصلهدهنده داشته باشد یعنی در زمان کوتاه بتواند یک بحران را مطابق منافع خود حل و فصل نماید. 3- ابرقدرت باید بتواند قدرت اخلاقی ایجاد کند به این معنا که قدرت «اقناعکنندگی» آن بالا باشد به گونهای که رفتار آن از سوی اکثریت کشورها بهعنوان رفتاری قابل پذیرش مورد توجه قرار گیرد. 4- ابرقدرت باید بتواند دشمنان و رقبای خود را تحت کنترل درآورده و رفتار آنان را «پیشبینی پذیر» نماید. بنابراین ابرقدرت زمانی ابرقدرت است که این چهار ویژگی را تا حد زیادی در خود جای داده باشد. وقتی به آمریکا و حوادث و شرایط مرتبط با آن نگاه میاندازیم، در مییابیم که آمریکا در اکثر یا همهی این شاخصها دچار مشکل اساسی شده است. آمریکا نمیتواند اکثر کشورها را حول محور برنامههای خود جمع کند و از این رو از یک قدرت «آمره» به یک قدرت هماهنگکننده تبدیل شده که در این نقش نیز با نقصانهایی مواجه میباشد. آمریکا قدرت فیصلهبخشی به بسیاری از پروندههای بینالمللی را ندارد. نمونههایی از این موضوع عبارتند از: پروندهی فلسطین، پروندهی لبنان، پروندهی سوریه، پروندهی عراق، پروندهی افغانستان و پروندهی اوکراین. آمریکاییها یک دورهی 9 ماهه را برای انعقاد یک توافق بین دو طرف اسرائیلی و فلسطینی تعیین کردند. ملاحظه میکنید که این دوره به پایان رسید اما مناسبات میان دولتِ نیم بند محمود عباس در رامالله و دولتِ نتانیاهو در تلآویو هیچ نشانهای از بهبود نشان نمیداد. تفاهم فلسطینی- فلسطینی میان فتح و حماس که در هفتهی گذشته صورت گرفت عمق شکست آمریکاییها را برملا کرد. پروندهی سوریه و سه سال تلاش آمریکا برای کنار زدن جبهه مقاومت و دولت دمشق نمونه دیگری از عدم توانایی آمریکا در فیصله دادن به یک پرونده است. در مورد اینکه آمریکا در ایجاد اقناع و پذیرش اخلاقی نیز با دشواریهای زیاد مواجه میباشد، کافی است به میزان مخالفت کشورها در دو سطح ملتها و دولتها با سیاستها و عملکرد آمریکا نظر بیاندازیم. گفته میشود میزان نفرت از آمریکا در دهه 1970 در دنیا تنها 19 درصد بوده و حالا متوسط نفرت از آمریکا در جهان 70 درصد است. کما اینکه هر سال بر تعداد کشورهایی که راه خود را از آمریکا جدا میکنند افزوده میشود. در مورد توانایی آمریکا در کنترل دشمنان و رقبای خود کافی است به صحنههای مختلف نگاه کنیم تا ببینیم نه تنها آمریکا قادر نیست در اکثر موارد رقبای خود را کنترل کند بلکه اکثر برنامههای مهم آمریکا توسط رقبا و دشمنانش قبل از آنکه به نتیجهای برسد، خنثی میشود. با این دقت کاملاً آشکار است که میان «آمریکای قدرتمند» و «آمریکای ابرقدرت» فاصله افتاده است و لذا میتوان گفت، میان گزارههایی که در اول یادداشت به آنها اشاره شد، تناقضی وجود ندارد. پذیرش این نکته ما را به یک نتیجه مهم رهنمون میشود: «اینک راههای متعددی برای حل مشکلات و حرکت به سمت پیشرفت وجود دارند و «واشنگتن» بهترین راه نیست، این درس بهخصوص برای کشورهای خاورمیانه از موضوعیت بیشتری برخوردار است چرا که در میان حوزههای جغرافیایی، خاورمیانه از یک سو بیش از همه از سیطرهی آمریکا رنج برده و از سوی دیگر بیش از همه توانایی شکلدهی به یک قدرت در درون خود دارد. اگرچه اجتماع کشورهای خاورمیانه بسیار مطلوب است اما در عین حال برای کسب موفقیت لازم نیست به انتظار اجتماع کشورهای این منطقه مهم حول اهداف مشترک باشیم. کشوری نظیر ایران میتواند با بههم رساندن تعدادی از کشورها این قدرت درون خاورمیانهای را شکل بدهد کما اینکه طی 10 سال اخیر با برخورداری از یک جبهه منطقهای توانسته است اکثر طرحهای منطقهای آمریکا را با شکست مواجه کند و یک قدرت درون منطقهای را پایهگذاری نماید. تحولات همین روزها و تجربه برگزاری چندین انتخابات که با محوریت متحدین ایران انجام شده یا در آستانه انجام است به خوبی نشان میدهد که یک قدرت منطقهای منهای آمریکا در این منطقه «نهادینه» شده است. این قدرت یک بعدی نیست بلکه دارای توانمندیهای زیاد در عرصههای سیاست، فرهنگ، اقتصاد، ارتش و... است و بشارت دهنده برپایی یک تمدن تمام عیار است. غلبه این جبهه حول محور ایران در بحرانهای عراق، سوریه، لبنان، یمن و... به خوبی نشان میدهد که منطقه خاورمیانه از شکل بسته تحت فرمان آمریکا به شکل فعال درآمده و هویت مستقلی را شکل داده است. البته این جبهه دشمنان خبیثی نیز دارد. به قتل رساندن روزانه دهها کودک و زن و مرد در سوریه، عراق و... که توسط تروریستهای تحت فرمان غرب و بعضی از سران دولتهای عربی انجام میشود اگرچه خطرناک بودن تجربه مقاومت را برای آنان تداعی میکند ولی افق درخشان آینده را نیز نمایان میسازد.
ملاحظه کردهاید تنها چیزی که1) - واقعیت این است که میان «قدرت» و «اعتبار» رابطه الزامی وجود ندارد. یک فرد در عین قدرتمند بودن میتواند معتبر نباشد کمااینکه یک فرد ممکن است در عین عالمتربودن و یا ثروتمندتربودن، «معتبر» نباشد. از سوی دیگر، فرد میتواند بدون قدرت و علم و ثروت، معتبر شمرده شود. برخی از صاحبنظران معتقدند افول قدرت آمریکا از اوائل دهه 1960 شروع شده است. از اوایل این دهه کمکم برای قدرتهای اروپایی و آسیایی آشکار شد که طرحهای اقتصادی نظیر اصل 4 ترومن و طرح مارشال نه با هدف کمک که با هدف استیلای درازمدت آمریکا بر کشورهای جهان طراحی و دنبال شده است و لذا نوعی احتیاط در مقابل طرحهای آمریکا شروع شد و متقابلا از سرعت اقتصاد آمریکا کاسته شد. اما در عین حال اگر به سیرحوادث نگاه کنیم درمییابیم که تا پایان دهه 1980، آمریکا کماکان یک ابرقدرت تمام عیار به حساب میآمد از این مقطع به بعد و بهخصوص طی دو دههی اخیر، آمریکا شرایط متفاوتی را تجربه کرده است و با بحران پذیرش بهعنوان یک ابرقدرت کامل مواجه گردید. همه میدانند که معتبربودن وقتی محقق میشود که دیگران آن را معتبر به حساب آورند.
شما نمیتوانید به آن شک کنید این است که خودتان، خودتان هستید. به اینکه خودتان خودتان هستید شک نمیکنید چون رابطهی وجودی با خودتان برقرار کردهاید و به «وجود» نظر دارید. احساس تقدیر عالم از این جنس است، برای همین هم مؤمن هیچ وقت به ارادهی الهی شک نمیکند. مقام معظم رهبری دائم میفرمایند: «ما تردیدی نداریم که آیندهی روشنی داریم». این سخن را آدمی میگوید که در اظهار نظر خیلی محتاط است، پس معلوم است که موضوع را در افقی دیگر که قابل شک و تردید نیست میبینند چون تحقق آن حادثه را در ظرف «وجود» مینگرند و لذا یقین به یک موضوع و تحقق آن موضوع یکی میشود و به یک معنا علم، عین عمل میگردد. به وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کردند: حضرت عیسی علیه السلام روی آب راه میرفته است. حضرت فرمودند: «لَوْ زَادَ یَقِینُهُ لَمَشَی فِی الْهَوَاء»(1)اگر یقینشان بیشتر بود در هوا راه میرفتند، چون هرچه علمِ حقیقی شدیدتر باشد عمل، محققالوجودتر خواهد بود.
بحث یقین که به میان بیاید و موضوع مد نظر موضوع وجودی شود، علم به آن عین تحقق آن است مثل علم به خودتان که همان حضور و وجودتان است در صحنه، دو تا نیست یکی عالم و دیگری معلوم، بلکه علم و عالم و معلوم یکی است.
1) - بحارالأنوار، ج 67، ص 179.
· عوامل ورود به عالم بقیت اللهی
· اسماء حسنا، دریچههای نظر به حق
· امام خمینی و خودآگاهی تاریخی
· امام و امامت در تکوین و تشریع
· امام و مقام تعلیم به ملائکه
· خویشتن پنهان
· جایگاه اشراقی انقلاب اسلامی در فضای مدرنیسم
· مبانی نظری و عملی حب اهل بیت علیهم السلام
· ادب خیال، عقل و قلب
· عالم انسان دینی
· جایگاه جنّ و شیطان و جادوگر در عالم
· هدف حیات زمینی آدم
· زن، آنگونه که باید باشد
· خطر مادیشدن دین
· چگونگی فعلیتیافتن باورهای دینی
· هنر مردن
· راز شادی امام حسین علیه السلام در قتلگاه
· تمدن زایی شیعه
· حقیقت نوری اهل البیت
· بصیرت و انتظار فرج
· آخرالزمان؛ شرایط ظهور باطنیترین بُعد هستی
· سلوک ذیل شخصیت امام خمینی
· رمضان دریچه رؤیت
شما نمیتوانید به آن شک کنید این است که خودتان، خودتان هستید. به اینکه خودتان خودتان هستید شک نمیکنید چون رابطهی وجودی با خودتان برقرار کردهاید و به «وجود» نظر دارید. احساس تقدیر عالم از این جنس است، برای همین هم مؤمن هیچ وقت به ارادهی الهی شک نمیکند. مقام معظم رهبری دائم میفرمایند: «ما تردیدی نداریم که آیندهی روشنی داریم». این سخن را آدمی میگوید که در اظهار نظر خیلی محتاط است، پس معلوم است که موضوع را در افقی دیگر که قابل شک و تردید نیست میبینند چون تحقق آن حادثه را در ظرف «وجود» مینگرند و لذا یقین به یک موضوع و تحقق آن موضوع یکی میشود و به یک معنا علم، عین عمل میگردد. به وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کردند: حضرت عیسی علیه السلام روی آب راه میرفته است. حضرت فرمودند: «لَوْ زَادَ یَقِینُهُ لَمَشَی فِی الْهَوَاء»(1)اگر یقینشان بیشتر بود در هوا راه میرفتند، چون هرچه علمِ حقیقی شدیدتر باشد عمل، محققالوجودتر خواهد بود.
بحث یقین که به میان بیاید و موضوع مد نظر موضوع وجودی شود، علم به آن عین تحقق آن است مثل علم به خودتان که همان حضور و وجودتان است در صحنه، دو تا نیست یکی عالم و دیگری معلوم، بلکه علم و عالم و معلوم یکی است.
1) - بحارالأنوار، ج 67، ص 179.
عنایت دارید که امام صادق علیه السلام از قول پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: در هر قرنی انسان متعادلی از این امت میآید که دین را به تعادل برمیگرداند. مطابق آن روایت و شواهدی که مقدمتاً عرض کردم، میتوان گفت حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» همان انسان متعادل و عدول این قرن است که نظرها را به عمیقترین قلههای معرفت میاندازد و انسانها را از ظلمات زمانه که مانع تمدن حقیقی الهی است، میرهاند. در این رابطه در کتاب «سلوک ذیل شخصیت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه»» از کتاب «چهل حدیث» حضرت امام، یک شاهد آوردهام و آن موضوعی است که اکثراً با آن آشنایی دارید که آیا ما ذات خدا را میتوانیم حس کنیم یا نه؟ روایتهایی هم در این رابطه داریم که معصوم میفرمایند: «لا تَتَفَکّروا فِی ذاتِ اللّه» در ذات خدا تفکر نکنید. اینکه عرض میکنم حضرت امام راهی است تا ما را از ظلمات در آورد به دلیل این است که ایشان بر اساس دقتی که روی آن روایات دارند میفرمایند این روایت نمیخواهد بگوید در ذات خدا به معنای واقعی فکر نکنید. در کتاب «چهل حدیث»، باب تفکر، حدیث شمارهی 12 میفرمایند:
«نظر در ذات برای اثبات وجود توحید و تنزیه و تقدیس آن، غایت ارسال انبیاء و آمال عرفا بوده است.
میگویند: پیغمبران آمدهاند تا ما نظر به ذات حضرت حق بکنیم. همهی آرزوی عرفا این است که بتوانند با نظر به ذات و با فنای ذاتی خود جایگاه حقانی مخلوقات را بنگرند. سپس ادامه میدهند:
«قرآن کریم و احادیث شریف مشحون از علم به ذات و کمالات اسماء الهی است و هیچ کتابی از کتب حکما و متکلمین بیشتر از کتاب کریم الهی و کتب معتبره اخبار مثل اصول کافی و توحید صدوق غور در اثبات ذات و اسماء و صفات ننموده لیکن مصیبت در آن است که در قرون اخیره بعضی جاهلان در لباس اهل علم پیدا شده که ندیده و نسنجیده و از کتاب و سنت عاری و بری بوده، مجردِ جهلِ خود را در این بطلان علم به مبدأ و معاد دانسته برای رواج بازار خود نظر در معارف را که غایت مقصود انبیاء و اولیاء است و سر تا پای کتاب خدا و اخبار اهلالبیت مشحون از آن است را حرام شمرده و هر ناسزایی و تهمتی را از آن دریغ ندانسته و قلوب بندگان خدا را از علم به مبدأ و معاد منصرف کرده و اسباب تفرقهی کلمه و شتات جمعیت مسلمین گردیده و از او اگر سؤال شود که اینهمه تکفیر و تفسیق برای چیست متشبث شود به حدیث «لا تَتَفَکَّروا فی ذاتِ اللّه». این بیچارهی جاهل از دو جهت در اشتباه و جهالت است: یکی آنکه گمان کرده حکما تفکر در ذات میکنند. با آنکه تفکر در ذات و اِکْتناه آن را ممتنع میدانند».
در حکمت و عرفان روشن میشود اگر کسی بپرسد ذات خداوند چه جنسی است، هیچ معرفتی به خداوند ندارد. حکما و عرفا ثابت میکنند «وجود»، تعریفبردار نیست «لا حَدَّ لَهُ وَ لا رَسمَ لَه». چون برای وجود، جنس معنا نمیدهد. اگر جنس داشته باشد که ماهیت است. حضرت امام در ادامه میفرمایند: [این افراد] معنی حدیث را ندانسته گمان کرده مطلقاً راجع به ذات مقدس نباید اسمی برده شود.
این را به عنوان شاهد آوردم تا ملاحظه کنید چگونه حضرت امام به عنوان انسانی که میخواهند ما را به معارف بالاتر از معارف معمولی برسانند اقدام میکنند و چگونه معارف پسفردایی را مدّ نظرها قرار میدهند. میفرمایند غایت ارسال انبیاء این بوده است که ما باید راجع به ذات فکر کنیم نه اینکه بگوییم آن ذات چه جنسی است و کُنه آن چگونه است، بلکه متوجه باشیم حضرت حق حقیقتی است که عین حیات و عین علم است و باید با نگاه وجودی به حق رجوع نماییم. در بارهی اینکه خدا را به عنوان ذات میتوان نگریست از هشام بن سالم آمده است که؛ «دَخَلْتُ عَلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فَقَالَ لِی أَ تَنْعَتُ اللَّهَ؟ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ هَاتِ. فَقُلْتُ: هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ. قَالَ: هَذِهِ صِفَةٌ یَشْتَرِکُ فِیهَا الْمَخْلُوقُونَ. قُلْتُ: فَکَیْفَ نَنْعَتُهُ؟ فَقَالَ هُوَ نُورٌ لَا ظُلْمَةَ فِیهِ، وَ حَیَاةٌ لَا مَوْتَ فِیهِ، وَ عِلْمٌ لَا جَهْلَ فِیهِ، وَ حَقٌّ لَا بَاطِلَ فِیهِ، فَخَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ وَ أَنَا أَعْلَمُ النَّاسِ بِالتَّوْحِیدِ».(1)
به محضر حضرت صادق علیه السلام وارد شدم، از من پرسیدند آیا میتوانی خدا را وصف کنی؟ عرض کردم بلی. فرمودند: وصف کن. گفتم: او سمیع است و بصیر. فرمودند: اینکه صفتی است مشترک بین خدا و مخلوقات او. عرض کردم چگونه او را وصف کنم؟ فرمودند: او نوری است که ظلمتی در او نیست و حیاتی است که مرگی در او نیست و علمی است که جهلی در او نیست. هشامبنسالم میگوید در حالی از محضر آن حضرت خارج شدم که عالمترین مردم به توحید بودم.
1) -« بحارالانوار»، ج 4، ص 70- «توحید صدوق»، ص 137.
چنانچه ملاحظه میشود حضرت میفرمایند؛ بگو او نور است، و بگو او حیات است، نه این که او چیزی است که حیات دارد و معنی توجه به ذات همین است که قلب انسان متوجه «عین حیات» و «عین علم» و «عین نور» شود و از این طریق مصداق نور و علم و حیات را شهود کند و این تنها با نگاه وجودی ممکن میگردد.
حضرت امام در حدیث 12 کتاب «چهل حدیث» با این حدیث شروع میکنند که امام صادق علیه السلام میفرمایند: «افْضَلُ الْعِبادَةِ ادْمانُ التَّفَکُرِ فی اللّه وَ فی آلائِه»(1)بالاترین عبادت، ادامهدادن تفکر در مورد خدا و در آیات و نشانههای اوست.(2)
آری! یک جایی باید به مردم بگویند نمیخواهد راجع به خدا فکر کنید، به آنها باید گفت همینکه میبینید اثری هست نشان میدهد مؤثری باید باشد. اما یک جا هم میگویند در مورد خدا فکرکن و خداوند را جدای از صفاتش ندان. امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبهی اول نهج البلاغه میفرمایند: «کمالُ الإخلاصِ لَهُ نَفْیُ الصّفاتِ عَنْه» کمال اخلاص آن است که صفات را از او نفی کنی و خود ذات را عین صفات بدانی. اصطلاح عرفانیاش هم این است که سالک به جایی میرسد که همه چیز را به حق میبیند آنطور که حضرت علی علیه السلام فرمودند: «ما رَأیْتُ شَیْئاً إلّا وَ رَأیْتُ اللّهَ قَبْلَهُ وَ مَعَهُ وَ بَعْدَه»(3)ندیدم چیزی را مگر آنکه قبل از آن چیز و با آن چیز و بعد از آن چیز، «الله» را دیدم. یعنی حضرت هر چیزی
را در نور حقانیاش مینگرند و به حق آن چیز را میبینند و نه مستقل و جدا از حق، زیرا در عین این که مخلوق غیر از خالق است، دوگانگی بین حق و خلق معنا ندارد. حضرت در خطبهی اول نهج البلاغه میفرمایند: «مَنْ قَالَ فِیمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ وَ مَنْ قَالَ عَلَا مَ فَقَدْ أَخْلَی مِنْه» هرکس بگوید خدا در کجاست، در واقع خدا را در ضمن چیزی قرار داده و هرکس بگوید خدا بر چه چیزی است، آن چیز را از خدا تهی دانسته. در حالیکه هیچکدام از آن دو فرض برای خدا معنا ندارد و موجب دوگانگی بین خدا و مخلوق میگردد.
از جمله مسائلی که باید در آن وارد شوید؛ توجهدادن این نسل است به نگاه حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» نسبت به موضوعات معرفتی که معارف بسیار فوقالعادهای را به بشر امروز گوشزد میکنند. این نسل نسلی نیست که با حرفهای سطحی و تکراری قانع شود، این نسل میخواهد با حقیقت روبهرو بشود، میخواهد نور مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را ببیند. مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف یعنی جامع همهی کمالات اولیاء و انبیاء در سیره و شخصیت یک انسان. این نوع دین، چشم دیگری میخواهد و در تاریخ دیگری غیر از تاریخ علم حصولی به صحنه میآید و به کمک سلوک ذیل شخصیت اشراقی حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» این حضور ممکن است. هر چه ضربه میخوریم از طریق کسانی است که نمیتوانند با نگاه حضوری و وجودی عالَم و آدم را بنگرند و با یک نوع مقدسمآبی بهکلّی به حقیقت پشت
کردهاند. حضرت امام در این رابطه میفرمایند: «در حوزههای علمیه هستند افرادی که علیه انقلاب و اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله فعالیت دارند. امروز عدهای با ژست مقدسمآبی چنان تیشه به ریشهی دین و انقلاب و نظام میزنند که گویی وظیفهای غیر از این ندارند، خطر تحجرگرایان و مقدسنمایان احمق در حوزههای علمیه کم نیست».(1)
وجود این افراد را ساده نگیرید. یک وقت کسی عقیدهای دارد که ضرر به اسلام نمیزند و کسی هم با او کاری ندارد. ملاصدرا میگوید بعضیها معاد جسمانی را معاد خاکی و مادی تصور میکنند. میگوید این عقیده، عقیدهی سالمی است هرچند صحیح نیست. چون عقیدهای نیست که تیشه به ریشهی اسلام بزند ولی عدهای هستند که با ژست مقدسمآبی تیشه به ریشهی دین و انقلاب و نظام میزنند.
ملاحظه میکنید که تعبیر فوق تعبیر تندی است، امام تعبیراتی مثل احمق را خیلی دیر به کار میبرند ولی اینجا میفرمایند خطر تحجر و مقدسنمایان احمق در حوزههای علمیه کم نیست. این جملات از آخرین صحبتهای حضرت امام در اسفند سال 67 است. ملاحظه کنید امام دارند کجا را نشان میدهند و چگونه منوّر به بصیرتی شدهاند که بهخوبی موانع حضور در تاریخ توحیدی آینده را میشناسند و به همین جهت میتوانیم بگوییم حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» مصداق آن کسی است که امام رضا علیه السلام در وصفش میفرمایند: «إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا اخْتَارَهُ اللَّهُ لِأُمُورِ عِبَادِهِ شَرَحَ صَدْرَهُ»(تحف العقول، ص 443) اگر خداوند بندهای از بندگانش را جهت
1) - صحیفهی امام، ج 21، ص 278.
امور بندگان انتخاب کرد، سینهی او را گشاده میگرداند تا بهخوبی مشکلات را بشناسد و به بهترین شکل رفع کند. حضرت ابتدا در این روایت متذکر میشوند که مردم علم لازم جهت شناخت و انتخاب امام معصوم را ندارند، سپس در یک قاعدهی کلّی سخن فوق را میفرمایند که مصداق کامل آن، امام معصوم است ولی مطلب را به طور کلّی مطرح میکنند و لذا شامل هرکسی که خداوند برای مدیریت امور بندگانش انتخاب کرده میشود. حضرت رضا علیه السلام میفرمایند: اگر خدا کسی را برای امور بندگانش اختیار کرد اولاً: با شرح صدری که به او میدهد وسعت خاصی به او میبخشد و دیگر اینکه: «فَلَمْ یَعْیَ بَعْدَهُ بِجَوَابٍ وَ لَمْ تَجِدْ فِیهِ غَیْرَ صَوَابٍ» شما او را در جواب به مشکلات ناتوان نمیبینید و غیر از آنچه مصلحت است از او صادر نمیشود. از این جهت بنده معتقدم باید نسبت به حضرت امام خمینی و شخصیت ایشان در این زمانه یک نگاه خاص داشته باشیم زیرا به تعبیر امام رضا علیه السلام او از همانهایی است که: «فَهُوَ مُوَفَّقٌ مُسَدَّدٌ مُؤَیَّدٌ» مورد تأیید حضرت حق است تا جامعهی بشری را از سرگردانی و بازیخوردن توسط مستکبران عالم نجات دهد و هرچه دشمنیِ مستکبران با انقلاب بیشتر باشد نشانهی حضور بیشترِ سیرهی حضرت روح اللّه«رضواناللّهتعالیعلیه» در آیندهی تاریخ است. جریانی که هنوز جای شرحدادن آن هست، منشوری است با انوار مختلف که با نظر به آفاق و انفس، خود را مینمایاند و جوامع انسانی را از کودنی فرهنگی که حاصل روح مادی مدرنیته است، رها میسازد. امیدوارم بتوانم در جلسهی بعد عرایضم را تکمیل کنم ولی معتقدم اگر عزیزان مطالب را با دقت
کامل دنبال کنند تا اینجا به این نتیجه رسیدهاند که اگر شخصیت اشراقی حضرت امام را مبادی تفکر خود قرار دهند، نظام فکری منسجمی را در نزد خود مییابند و منوّر به فکری میشوند که امکان مفاهمه و تفاهم در آن موجود است.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
وظیفه دارم توجه مخاطبان خود را به زوایای مختلف مطلبی جلب کنم که در راستای نظر به آن مطلب، به هوشیاری لازمی که امروز و در این عصر و زمان نیاز است دست یابیم و آن این است که اولاً: عزیزان بیابند تاریخی با خصوصیات خاص خود و در راستای اهدافی بسیار متعالی شروع شده است. ثانیاً: انسان میتواند مطابق شئون تاریخی خود مقدمهی رسیدن به آن اهداف را فراهم کند.
در عین آنکه میدانم فهم و درک شئون تاریخی کار آسانی نیست، ولی اگر کسی به آن درجه از هوشیاری رسید که وقتی خداوند اراده کرده است تاریخ دیگری را ظهور دهد، میتوان یک تنه همچون پیامبران در مقابل جاهلیتِ دوران خود ایستاد و حتماً پیروز شد، خود به خود به یک ابر قدرت تبدیل میگردد به طوریکه تمام این عالم را - به جهت رویکرد کفرآمیز آن- نادیده میگیرد. به گفتهی مولوی:
هر که از خورشید باشد پشتگرم
سخترو باشد، نه بیم او را، نه شرم
هر پیمبر سخترو بُد در جهان
یکسواره کوفت بر جیش شهان
رو نگردانید از ترس و غمی
یکتنه تنها بزد بر عالمی
با توجه به بحث گذشته به نظر میآید توجه عزیزان تا اندازهای به چند نکته معطوف گشت؛ یکی آنکه تاریخی با هویتی خاص شروع شده و باید راهکارِ بهرهمندشدن از آن تاریخ را بدانیم تا نهتنها آرامآرام آن تاریخ را به فعلیت خودش نزدیک کنیم بلکه بتوانیم آن را از وابستگیهایی که نسبت به تمدن غربی در این زمان دارد، آزاد نماییم.
اگر در این موضوع دقت لازم را نداشته باشیم نمیتوانیم از فرهنگ مدرنیته درست عبور کنیم و به عنوان یک جریان افراطی زمینهی دفن خود را فراهم میکنیم. مثل کاری که فرقهی اسماعیلیه در مقابل خلفاء انجام دادند. اسماعیلیه از نظر فکری بهخصوص در امور باطنی، مطالب خوبی را فهمیده بودند و از نظر توجه به امامان معصوم، تا امام صادق علیه السلام را پذیرفتهاند ولی با روشی که پیشه کردند و برخوردهای تندی که داشتند نهتنها نتوانستند اندیشهی خود را در آن زمان درست نشان دهند بلکه امروز به عنوان بازیچهی دست انگلستان گرفتار انجام برنامههایی هستند که هیچ نسبتی با پایهگذاران آن ندارد و به معنای یک حضور فعّال در تاریخ هیچ اثری ندارند.(1)
نقطه عطفی که در تاریخ این فرقه بهوجود آمد و آنها را به انگلیسیها ربط داد، شورش حسنعلی شاه برای از دست ندادن حکومت کرمان است و انگلیسیها که در قرن نوزدهم بیش از پیش به دنبال تجزیه ایران بودند و چندین فرقه و امام برای ایرانیان ساختند، وقتی دیدند حتی علم کردن محمدعلی باب هم برایشان نتیجه ندارد، به سراغ حسنعلی شاه رفتند، از او حمایت کردند و پس از درگیریهایی او از ایران گریخت و به افغانستان و از آنجا به هند رفت و این آغاز تاریخ اسماعیلیان آقاخانی در دوران معاصر است.تاریخی که همراه با مستمری دائم این فرد و اعقابش از دولت انگلستان است و به مراسم سالانه وزنکشی آقاخانها با طلا و بعد از آن با الماس میرسد! یعنی آقاخان را به عنوان امام اسماعیلیان وزن میکنند و هم وزنش از پیروانش طلا و الماس میگیرند! در این خاندان پسر بعد از پدر با مشهورترین زنان هالیوودی ازدواج کرده و طلاق میگرفتند همچنین این فرقه به علت ثروت بسیار زیاد و حمایت کشورهای غربی از آنها ارتباطات گسترده با کشورهای همسایه دارند. مهمتر از آن این که رسانههای غربی این خانها و پرنسسهای پی در پی آنان را به عنوان نمونه و الگویی امروزی شده از مسلمانان شیعه به دنیا معرفی میکنند و برایشان کف میزنند و برنامهها و جوایزشان را پوشش خبری میدهند.
در
1) - امروز رئیس فرقهی اسماعیلیه جزء ثروتمندترین خانودهها در دنیا محسوب میشود.
حالیکه شیعه در زیر سایهی حضرت صادق علیه السلام روز به روز چهرهای از نورِ منشورِ وجود خود را به صحنه میآورد و بدین لحاظ با اندک تحقیق در سیرهی اهلالبیت علیهم السلام از یک طرف و با دقت در وضع موجود جهان از طرف دیگر میتوان به این نتیجه رسید که یقیناً آینده از آنِ فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام است و هرکس در گذشته هم متوجه این مطلب بوده و آینده ی تشیع را میفهمیده، عملاً در آن تاریخ درست زندگی کرده و گرفتار روزمرّگی دوران نشده است. پس اولاً: باید نسبت به نحوهی حضور تاریخی که شروع شده با همدیگر صحبت کنیم تا معلوم شود راهکارِ برخوردِ درست این تاریخ با جهان چگونه باید باشد و ما با تاریخی که شروع شده چگونه باید برخورد کنیم. ثانیاً: متوجه باشیم اگر در ساختن این تاریخ و به یک معنا در به فعلیتآوردن استعدادهای آن، خود را سهیم نکنیم گرفتار بیهویتی جانکاهی میشویم. ما یا باید این تاریخ را به عقب بکشانیم - کاری که امثال سلطنتطلبها در سر دارند- و یا باید با درک و فهمی مناسب وارد آن بشویم که این هم کار سادهای نیست و نمونههایی
از افرادی که ابتدا وارد انقلاب شدند ولی ریزش کردند جلو چشم ما است.
اگر راز ریزشها از انقلاب اسلامی برای ما درست روشن نشود معلوم نیست ما سرنوشتی جدای از آنها داشته باشیم. موضوع ریزشها و راز آنها یک نکتهی عمیق معرفتی است و نه یک موضوع سیاسی. کسانی که متوجه جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی نشدند و برکات سهیمشدن در تحقق اهداف انقلاب را نفهمیدند و در صدد بر نیامدند که با ورود در زیر سایهی انقلاب، خود را از بیهویتی دوران نجات دهند، در زمرهی ریزشهای انقلاب قرار گرفتند.
حقیقتاً فهم حضور در تاریخ این دوران، کار آسانی نیست، نیاز دارد به نگاهی وجودی به تقدیری که خداوند اراده کرده است. برای همین تأکید بنده این است که عزیزان بدانند شروع تاریخ جدید برای هرکس محسوس نیست هرچند اگر افراد بخواهند میتوانند شواهدی را پیدا کنند که نشان میدهد باید خبری در عالم به وقوع پیوسته باشد که میبینند تمدن غربی مانند قبل اموراتش نمیگذرد و «واقعیات جامعهی جهانی بر طبق خواستهها و نیاز آمریکا به پیش نمیرود».(1)
آیا نمیتوان به این موضوع فکر کرد که واقعیات جدیدی در معادلات سیاسی در حال وقوع است
1) - سخنان مقام معظم رهبری در تاریخ 1/1/93.
بیرابطه با نظام عالم تکوین نیست و خبر از آن میدهد که بستر ارادهای خاص از طرف حضرت حق در حال تحقق است؟
در سورهی جن آمده است که جنّیان با بعثت نبی اکرم صلی الله علیه و آله به همدیگر میگویند: نمیدانیم در عالم چه واقعهای رخ داده است؟ آیا خدا ارادهی خیری برای اهل زمین پیش آورده یا ارادهی شرّی؟ «وَأَنَّا لَا نَدْرِی أَشَرٌّ أُرِیدَ بِمَن فِی الْأَرْضِ أَمْ أَرَادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَدًا»(1)میگویند قبلاً میرفتیم در آسمان - مراتب پایین عالم غیب - خبر میگرفتیم ولی حالا با نگهبانانی سرسخت و شهابهایی روبهرو هستیم که مانع ما میشوند، «وَأَنَّا لَمَسْنَا السَّمَاء فَوَجَدْنَاهَا مُلِئَتْ حَرَسًا شَدِیدًا وَشُهُبًا»(2)جنّیان میرفتند خبرهایی را که هنوز زمینهی ظهورش در زمین واقع نشده بود برای جادوگران میآوردند و بساط کاهنان و جادوگران را رونقی داده بودند به طوری که مردم برای کاهنان و ساحران جایگاه انبیاء الهی را قائل بودند و عملاً جهانِ آن روز را کاهنان مدیریت میکردند. ولی با ظهور نور نبوتِ حضرت محمد صلی الله علیه و آله ، نظام تکوینی عالم طوری تغییر کرد که وقتی جنّیان میخواستند برای خبرگیری به آسمان صعود کنند فرشتگان آنها را با شهاب میزدند. میگویند: «وَ أَنَّا کُنَّا نَقْعُدُ مِنْهَا مَقَاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَن یَسْتَمِعِ الْآنَ یَجِدْ لَهُ شِهَابًا رَّصَدًا»(3)ما قبلاً در محلهای شنیدن خبر مستقر میشدیم و خبر میگرفتیم ولی حالا هرکس بخواهد خبری بشنود، با شهابهایی که در کمین است
روبهرو میشود. شهاب به معنای شهابی که ما شبها در آسمان میبینیم نیست بلکه تجلیاتی است از طرف فرشتگان که مانع نفوذ جنّیان به عالم معنا میشوند.(1)این چند آیه را شاهد آوردم تا روشن شود وقتی تاریخی آغاز میگردد چگونه در نظام تکوین نیز شرایط جدیدی در راستای تحقق آن تاریخ پیدا میشود، در آن حدّ که شیاطین نتوانستند مثل قبل فعالیت کنند، امروز نیز میدان مانور شیاطین در عالم تنگ شده است هرچند آنها نمیتوانند بپذیرند و نهایت تلاش خود را میکنند که اوضاع را به حالت قبل برگردانند.
روایت داریم که امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند: «وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّیطَانِ حِینَ نَزَلَ الْوَحْی عَلَیهِ صلی الله علیه و آله » و من صدای نالهی شیطان را وقتی که وحی بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نازل شد شنیدم، «فَقُلْتُ یا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ؟» گفتم ای رسول خدا این صدای ناله چه بود؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «هَذَا الشَّیطَانُ قَدْ أَیسَ مِنْ عِبَادَتِهِ» این صدای نالهی شیطان بود و مأیوس شد از این که مردم او را پیروی کنند - زیرا با گرویدن مردم به اسلام، مردم از اطاعت شیطان دور میشوند- سپس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «إِنَّکَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَی مَا أَرَی» تو میشنوی آنچه را من میشنوم، و میبینی آنچه را که من میبینم.(2)
یعنی با آمدن توحیدِ محمدی صلی الله علیه و آله در عالم
از آن به بعد با عالَمی روبهرو خواهید بود که شیطان مثل گذشته نقشآفرین نیست.
همینقدر میخواستم با تذکر به آیات فوق استفاده کنم که در تاریخ جدیدِ توحیدی، نظام تکوین نیز به مدد شما میآید و به همین جهت نظام استکباری در حیلههایش با ناکامیهای زیادی روبهرو خواهد شد.
باز تأکید میکنم وقتی بخواهیم به تاریخ جدیدِ توحیدی بنگریم، در حالیکه عادت کردهایم با نگاه فرهنگ و تمدن حاکم به همهچیز نظر کنیم، بهراحتی حضور آن را احساس نمیکنیم، مگر با نگاهی ماوراء نگاه فرهنگ حاکم. آقای دکتر طه حسین(1)در کتاب «علی و ابنائه» میگوید: چه کسی باور میکرد وقتی آن نوجوان 11 ساله - منظورش حضرت علی علیه السلام است- با پیغمبر بیعت کرد و دستهای خود را در دست آن مرد چهلساله گذاشت، تاریخ جدیدی شروع خواهد شد؟ این مسئلهای است که باید در شناخت تاریخ جدیدِ توحیدی جدّی گرفته شود. اصلاً بحث شیعه و سنی مطرح نیست بلکه نظرانداختن به افقی مطرح است که ایمان به مرور دارد جای فرهنگ سکولار را میگیرد و ارادهی معطوف به قدرت برای برآوردن هواهای نفس امّاره، جای خود را به ارادهی معطوف به حق، برای برآوردن اهداف فطری انسانها میدهد و به وضوح پایان ابرقدرتی
1) - دکتر طه حسین نویسنده و سخنور مصری که در عین آنکه سنی مذهب بود انصاف را در آثارش نسبت به علی علیه السلام در مقابل معاویه و حسین علیه السلام نسبت به یزید رعایت کرده. در نوامبر سال 1889 متولد شد و در سال 1973 رحلت کرد.
فرهنگ مدرنیته ظهور خواهد کرد. بدین لحاظ باید منتظر باشید که چهرهی عالم تغییرات اساسی بکند و قدرت تفکر به عالم برگردد.
اگر ما و شما در آن صحنهای که حضرت علی علیه السلام با رسول خدا صلی الله علیه و آله بیعت کردند حاضر بودیم، چه میدیدیم؟ اگر ظاهر صحنه را ببینیم که یک نوجوان 10 یا 11 ساله با یک مرد 40 ساله اولین بیعت را انجام میدهد، معلوم نبود حضوری جدّی برای آن دو در آیندهی تاریخ قائل میبودیم ولی اگر متوجه تقدیر جدیدی بودیم که حضرت حق اراده کرده و این بیعت ظهور آن تقدیر است و قلب این دو بزرگوار مملوّ از عزمِ تحقق آن تقدیر است، صحنه را طور دیگری تحلیل میکردیم و در دل این بیعت سقوط ایران و روم را مییافتیم، چیزی که رسول خدا صلی الله علیه و آله در جریان جنگ احزاب گوشزد فرمودند.
جایگاه تاریخی جنگ احزاب را حتماً متوجهاید که چگونه همهی جریانِ کفر متحداً برای هدم اسلام، مدینه را به مدت یکماه محاصره کردند، حرفشان این بود که میخواهند شرّ اسلام را بکنند. حتی وقتی ابوسفیان با جماعتی از بزرگان بنیالنضیر به مذاکره نشستند با این نیت گفتگو کردند که کار اسلام را تمام میکنند، همه با همدیگر برای چنین هدفی متحد شدند و از این طرف هم مسلمانان به پیشنهاد جناب سلمان موضوعِ کندن خندق را در دستور کار قرار دادند و با پشتکاری مثالزدنی به کار مشغول شدند. عمربن عوف میگوید: در آن قسمت که
مربوط به گروه سلمان بود از شکم خندق صخرهای بسیار بزرگ و سفید و گِرد، نمودار شد، هرچه کلنگ زدیم کلنگها از کار افتاد و آن صخره تکان نخورد، به سلمان گفتیم برو بالا و به رسول خدا صلی الله علیه و آله جریان را بگو، یا دستور میدهد آن را رها کنید، چون چیزی به کف خندق نمانده، و یا دستور دیگری میدهد، چون ما دوست نداریم از نقشهای که آن جناب به ما داده تخطی کنیم. سلمان از خندق بالا آمده، جریان را به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت و عرضه داشت: یا رسول اللَّه صلی الله علیه و آله ! سنگی گِرد و سفید در خندق نمایان شده که همه آلات آهنی ما را شکست و تکانی نخورده، حتی خراشی هم بر نداشت، نه کم و نه زیاد، حال هر چه دستور میفرمایی عمل کنیم. رسول خدا صلی الله علیه و آله به اتفاق سلمان به داخل خندق پایین آمد و کلنگ را گرفته ضربهای به سنگ فرود آورد و از سنگ جرقهای برخاست که دو طرف مدینه از نور آن روشن شد، به طوری که گویی چراغی در دل شبی بسیار تاریک روشن کرده باشند، رسول خدا صلی الله علیه و آله تکبیری گفت که در همهی جنگها در هنگام فتح و پیروزی به زبان جاری میکرد، دنبال تکبیر آن جناب همهی مسلمانان تکبیر گفتند، بار دوم ضربتی زد، و برقی دیگر از سنگ برخاست، بار سوم نیز ضربتی زد، و برقی دیگر برخاست.
سلمان عرضه داشت: پدر و مادرم فدایت، این برقها چیست که میبینیم؟ فرمود: اما اوّلی نویدی بود بر اینکه خدای عز و جل به زودی یمن را برای من فتح خواهد کرد، و اما دومی نوید میداد که خداوند شام
و مغرب را برایم فتح میکند و سومی نویدی بود که خدای تعالی به زودی مشرق را برایم فتح میکند.(1)
عرض بنده آن است که جایگاه این قضیه کجاست؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله تقدیری را در متن آن حادثه میبینند که شاهدی است بر پیروزی اسلام در آیندهی تاریخ، در حالیکه در همان زمان دشمن بنا دارد از همهی جهات آنها را محاصره کند و مسلمانان برای دفع آن خطر بزرگ مجبور میشوند خندق حفر کنند. این نمونهای است از درک چگونگی تحقق تاریخ جدید و فهم ظریفی که رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت به تحقق آن از خود نشان دادند.
عنایت داشته باشید همیشه حضور تاریخ جدید را باید با شواهد و قرائن متوجه شد و خود را در تحقق آن سهیم کرد وگرنه وقتی آن تاریخ تحقق یافت، نقشِ تاریخی را که میتوانستید برای خود داشته باشید دیگر نمیتوانید بهدست آورید. درست است ما به قدر توانایی تاریخی خود از عهدهی کارها برمیآییم، ولی اگر آن توانایی را بشناسیم در تاریخ خود حاضر میشویم و جان تازهای میگیریم و فکری مناسب زمانه در ما شکوفا میشود و در آن حال است که میفهمیم در عین آنکه هرکاری و هر فکری وقتی و جایی دارد، جای ما کجا است و ما بر چه موضوعاتی باید تأکید کنیم. در نگاه به تقدیر تاریخیِ خودمان میفهمیم مسائل ما غیر از مسائل جهان غرب است و میتوانیم به آیندهی خودمان فکر کنیم.
1) - ترجمهی تفسیر المیزان، ج16، ص: 438- إعلام الوری بأعلام الهدی، ص 90.
در راستای ریزشهای انقلاب، مشکل امثال دکتر سروش و آقای کدیور و آقای مهاجرانی در آن است که در عین حضور در انقلاب میخواستند خود را در ادامهی تمدن غربی پیدا کنند. برعکسِ شهداء و بسیجیان که خود را در تاریخِ توحیدی که شروع شده یافتند. آقای دکتر سروش و آقایانی که نام برده شد همه مذهبی و انقلابی بودند، بنده حدود 40 جلسه در مورد حرکت جوهری با آقای دکتر سروش جلسه داشتم، خیلی هم طرفدار انقلاب بود، حتی قبل از ریاست جمهوری آقای بنیصدر میگفت بنیصدر آدم خطرناکی است و توصیه میکرد به آقای دکتر حبیبی رأی بدهیم. آقای کدیور هم همینطور و آقای مهاجرانی را هم که کتابهایش را شما دیدهاید. پس مشکل در مذهبیبودن آنها نیست، مشکل در آن است که تاریخی را که ماورای تاریخ غربی شروع شده متوجه نیستند، میخواهند خود را در عین مذهبیبودن، در ادامه ی تاریخ غربی پیدا کنند. اینها اسلامی را پذیرفتهاند که تنها جواب نیازهای فردی ما را بدهد، بدون آنکه داعیهی تمدنسازی داشته باشد. بر عکسِ شهدا و بسیجیان که خود را در تاریخی وارد کردند که در متن آن تاریخ صدای توحید شروع به وزیدن میکند و ملاحظه کردید آن آقایان چگونه با اصالتدادن به تمدن غربی، در محاسبات خود به خطا افتادند و وارد جریان فتنهی سال 88 شدند و در اتاق فکر آن فتنه ورود پیدا کردند، به گمان اینکه تمدن غربی به عنوان تمدنی ریشهدار و اصیل باید جایگاه هر فکر و جریانی را تعیین کند. امثال آن آقایان نتوانستند بفهمند که انقلاب اسلامی یک تاریخ جدید است. چطور میشود آدمهای با سوادی مثل
اینها در آن حدّ مسئلهدار شوند که مقابل انقلاب اسلامی قرار گیرند؟ اینها دآدم
با سلطنتطلبها فرق میکنند، سلطنتطلبها که روبهروی انقلاب ایستادند برای اینکه منافعشان از دست رفته بود ولی این آقایان انقلابی و مبارز بودند. سرنوشت این افراد نمونهی خوبی است تا ما متوجه شویم اگر جایگاه تاریخ توحیدی این انقلاب را به عنوان تقدیری خاص در این عصر، نفهمیم عملاً در ذیل فرهنگ مدرنیته قرار میگیریم که لازمهاش تقابل با انقلابی است که ادعای تمدنسازی دارد. یک طرف این تقابل میتواند بسیاری از مذهبیهای باسواد باشند - مثل آقای بازرگان- که اصالت را از جهت تمدنی به غرب میدهند. برداشت بنده نسبت به رویشهای انقلاب، آن است که افرادی که بهخوبی متوجه جایگاه تاریخی انقلاب هستند برای معنابخشیدن به خود، انقلاب اسلامی را میپذیرند و روز به روز حضور چنین افرادی اضافه میشود بهخصوص با بصیرتی که این افراد نسبت به انقلاب اسلامی به عنوان حضور مشیت الهی در این عصر و زمان دارند.
یکی از منتقدین در رابطه با بعیددانستن تحقق تمدن اسلامی حرفشان به بنده این بود که بر خلاف آنچه شما میگویید واقعیت جامعهی ما این را نشان نمیدهد و نمونههایی از ضعفهای موجود در جامعه را در همهی سطوح مطرح کردند.
در جواب ایشان گفته شد: تأمل بر نحوهی ظهور سنتهای بزرگ در تاریخ میتواند مقدمهی مناسبی باشد برای آنکه بدانیم آینده چگونه شکل میگیرد. اینکه شاه به عنوان مظهر خودباختگی یک ملت نسبت به تفکر غربی، رفت و اینکه در حال حاضرآمریکا هر تصمیمی که با روحیهی استکباریاش میگیرد موفق به انجام آن - آنطور که او تصمیم میگیرد- نمیشود و اینکه روح مردم جهان به سوی معنویت گرایش پیدا کرده؛ حکایت از آن دارد که خداوند تقدیر دیگری را برای ما رقم زده، هرچند برای ظهور فعلیت آن تقدیر باید فرایندی طی شود. بنده نمیگویم آنچه در حال وقوع است بدون تفکر در منظر دید همگان قرار می گیرد تا شما بفرمایید چرا قابل رؤیت نیست. مگر آن زمانی که حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» فرمودند: «شاه رفتنی است» در ظاهرِ جامعه چیزی نمایان بود؟ یا وقتی از شکست مارکسیسم لنینیسم خبر دادند، از ظاهر حرکات کشور شوروی و مردم آن میشد چنین شکستی را دید؟ اگر بتوانیم ماوراء آنچه ظاهر است، با آنچه تفکر حضوری در اختیار ما میگذارد مأنوس شویم، در تاریخ زمانهی خود حضوری از تقدیر الهی را احساس میکنیم که مانند هوایی تازه میخواهد تاریخ جدیدی را بسازد و ما در صورتی از حضور در این فرآیند محروم نمیشویم که احساس خود را از چهارچوب مفهوم، به چیزی بالاتر معطوف داریم که آن «وجود» است. در آن حال در منظر خود انسانی مدّ نظر ما قرار میگیرد و ما با او سخن میگوییم که در حال ظهور است و نه با انسانی که دورهاش گذشته،
و آنوقت برایتان روشن میشود چگونه حرکتی که مربوط به این دوره از تاریخ نیست نمیماند همانطور که حرکات شاه و صدام نماند.
به نظر شما چه کسی در دوران خود زندگی میکند؟ آن کسیکه با وضع موجود همرنگ است یا آنهایی که نسبت خود را با تاریخی که شروع شده، تعریف کردهاند؟ شهدای عزیز ما سنت جاریشده در تاریخ را با تذکر حضرت روح اللّه«رضواناللّهتعالیعلیه» شناختند و همرنگ تاریخی شدند که با وجود خود باید احساس میکردند و البته احساس کردند. آنها چون میخواستند باشند، متفاوت از ظاهر زمانهی خود شدند و مسئولیت تحقق تاریخی را که شروع شده است به گردن دیگری نینداختند، مسئولیت دوران خود را به تنهایی به دوش کشیدند. این درک دیگری است از زمانی که در آن زندگی میکنیم.
خواستم روشن کنم سایر سنتها و تمدنهایی هم که در تاریخ شروع شدهاند در ابتدا چندان ملموس نبوده و تمدن حاکم مانع از آن بوده که بهخوبی دیده شوند ولی در دل همان نطفهی اولیهی خود رشد میکردند و عالمگیر میشدند. وقتی حضرت علی علیه السلام به عنوان نوجوانی11 ساله با آن انسان 40 ساله بیعت کردند، در ابتدا در آن فضای حاکمیت فرهنگ جاهلیت، اصلاً حسابی روی آنها باز نمیشد ولی حقیقتاً اگر امیرالمؤمنین علیه السلام نبودند آیا اسلام پا میگرفت؟ یا درست در نقطههای عطفی که فرهنگ جاهلی همهی توان خود را آورده است تا کارها را تمام کند، علی علیه السلام است که موازنه را به نفع اسلام تغییر میدهد؟
در جنگ خندق عمرو بن عَبدوَد آمده است این طرف خندق و عربده میزند کسی بیاید با من بجنگد، میگوید خسته شدم از بس عربده زدم و هیچکس برای مبارزه با من نیامد. ملاحظه کنید در این فضا تنها امیرالمؤمنین علیه السلام است که بلند میشود و کار را به نفع اسلام تمام می کند. به همین جهت زهرای مرضیهi در آن خطبهی مشهور میفرمایند: «کُلَّما اَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ اطْفَأَهَا اللهُ» هرگاه که آتش جنگ برافروختند، خدا خاموشش فرمود. «اوْ نَجَمَ قَرْنٌ لِلشَّیْطانِ» یا هر هنگام که شاخ شیطان سربرآورد. «اوْ فَغَرَتْ فاغِرَةٌ مِنَ الْمُشْرِکینَ» یا اژدهایی از مشرکین دهان باز کرد. «قَذَفَ اخاهُ فی لَهَواتِها» رسول خدا صلی الله علیه و آله برادرشعلی علیه السلام را در کام اژدها و گلوگاه آن افکند.
عرضم اینجا است که تأمل بر نحوهی ظهور سنتها در تاریخ کمک میکند تا ما به موضوعِ حضور انقلاب در آینده با تأمل بیشتری فکر کنیم و گمان نبریم اگر حاکمیت تمدن مدرن در نظام ما نفوذ کرده پس آینده از آنِ فرهنگ مدرنیته است. تجربههای تاریخ گذشته نشان میدهد میباید نسبت به آینده امیدوار بود.
حوادثی که در عالَم در حال وقوع است مثل رفتن شاه ایران و گرایش مردم جهان به سوی معنویت، همه و همه آیا حکایت از آن ندارد که خداوند تقدیر دیگری برای بشر امروز رقم زده است؟ هرچند برای حاکمیت آن تقدیر باید فرایندی طی شود و این احتیاج به زمان دارد تا قلعهی تمدن مدرن آرامآرام بیسکنه گردد و شما آرامآرام با تمدنی
روبهرو شوید که نظر به ملکوت عالم دارد و به ابعاد متعالی انسانها توجه میکند.
در جلسات قبل در معنای فرایندیبودن هر انقلابی عرایضی داشتم و روشن شد واژهی فرایند یعنی یک شروع طولانی، و عرض شد حتی تمدن غربی که نسبت به تمدنهای گذشته از نظر زمانی نزدیکترین تمدن به ما است، در طول 200 سال ظهور کرد و حالا بعد از چهارصدسال شما با فرایند سقوطش روبهرو شدهاید. ابتدا دویست سال قبل از رنسانس یک فضای تاریخی ایجاد شد تا آنکه فرانسیس بیکن در سال 1627 کتاب «آتلانتیس نو» را نوشت و آرامآرام آرمانهای آن تاریخ ظهور کرد و آنچه در ابتدا به عنوان یک آرمان مطرح بود به مرور به فعلیت رسید. در مورد تمدنی هم که با انقلاب اسلامی ظهور میکند، بنده نمیگویم بدون تفکر حضوری در منظر دید همگان قرار میگیرد تا شما بفرمایید چرا قابل رؤیت نیست بلکه عرض بنده آن است که ملاحظه کنید چگونه در زیر پوست این ظاهر، سنتی در حال وقوع است که آن سنت، ادامهی فرهنگ غربی نیست. باز تأکید میکنم؛ مگر آن زمانی که حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» فرمودند: «شاه رفتنی است» در ظاهر جامعه چیزی نمایان بود؟ یا وقتی از شکست مارکسیست و لنینیسم خبر دادند از ظاهر حرکات کشور شوروی و مردم آن چیزی پیدا بود؟ اتفاقاً گورباچف آمد تا پروستاریکای مارکسیسم لنینیسم را احیاء کند و شتاب بخشد، با یک امیدی هم آمد، حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» همان وقت برایش نوشتند دیگر باید سراغ مارکسیسم و لنینیسم را در موزهها گرفت. چون امام با شعورِ حضوری
خود متوجه تقدیری شده بودند که در آن تقدیر دیگر مارکسیسم لنینیسم امکان ادامه یافتن نداشت و این بصیرت با نگاه «وجودی» به عالم قابل درک است.
اگر بتوانیم ماوراء آنچه ظاهر است شواهدی را بیابیم که خلاف روح مدرنیته در حال وقوع است و آن شواهد را با آنچه تفکر در رابطه با سنتِ ظهور و سقوط تمدنها در اختیار ما میگذارد ارزیابی کنیم، حضور خاصی در تاریخ زمانهی خود احساس میکنیم که چون هوای تازهای میخواهد تاریخ جدیدی را بسازد و شما میتوانید از حضور در این فرایند محروم نشوید به شرطی که درک خود را از چهارچوب مفهومها به چیزی بالاتر معطوف دارید که آن «وجود» است. در آن حال نگاه شما به انسانی میافتد که در حال ظهور است و از هماکنون او را مورد خطاب قرار میدهید، چون متوجه حضور جدّی انسانی هستید که دیگر در فضای اصالتدادن به فرهنگ مدرن تنفس نمیکند و در همین رابطه به شما صادقانه عرض کنم بنده سعی دارم مخاطب خود را انسان دیگری قرار دهم که بتواند ماورای اصالتدادن به فرهنگ مدرنیته فکر کند، هرچند میدانم چنین انسانهایی امروز زیاد نیستند، ولی مطمئن هستم در حال تولد میباشند.
مخاطب ما انسانهایی نیستند که دورهشان گذشته و در تاریخی که باید حضور داشته باشند قرار ندارند. این جمله را همه شنیدهاید که قبل از
پیروزی انقلاب، امام فرمودند: شاه رفتنی است. قبل از قبول قطعنامهی 598 هم فرمودند: صدام رفتنی است. ممکن است ساده از این دو جمله بگذریم در حالیکه با کمترین دقت متوجه میشوید این ادبیات، ادبیات مرسومی نیست و این جملات نشان میدهد ایشان نظر به سنتی دارد که در عالم در حال وقوع است. آدمی مثل حضرت امام که در اظهار جملات، اهل شعاردادن و سیاسیبازی نیست، این جملات را با این ادبیات و با آن قاطعیت اداء کردند که اگر محقق نمیشد برای مکتب تشیع آبرویی نمیماند ولی چون متوجه حضور سنتی خاص در این تاریخ هستند اینطور سخن میگویند و به همین جهت وقتی آن زمان فرمودند شاه رفتنی است، کسانی که امام را میشناختند فهمیدند یعنی قصهی حاکمیت شاه تمام است و شما دیدید در دل آن بصیرت و شناختی که نسبت به زمانه داشتند فرمودند صدام رفتنی است و شما بعداً با سقوط صدام روبهرو شدید.
آنچه بنده بر آن تأکید دارم این است که رفقا متوجه احساسی بشوند که این مرد الهی داشته و سعی کنند در این احساس با او مشترک شوند و این غیر از آن است که از او تبعیت و اطاعت کنند، بلکه همانطور که عرض شد باید اشراق امام را پیدا کرد و عجیب است که هنوز بعضی از دوستان سؤال میکنند چگونه؟ در حالیکه اساساً موضوع مورد بحث یک موضوع حصولی نیست که با سؤال و جواب حل شود. حضرت خضر به حضرت موسی«علیهماالسلام» گفتند جهت رسیدن به این علمی که بنا است در کنار من بهدست آوری، سؤال نکن، اینطور هم نباشد که آنچه من میکنم تو هم باید انجام بدهی، فقط دنبال من بیا. ملاحظه کردید که خودِ
حضرت خضر آن کودک را به قتل رساند و خودِ حضرت، کشتی را سوراخ کرد. نمیشود که حضرت خضر علیه السلام به حضرت موسی علیه السلام بگوید من به عنوان شیخِ تو به تو دستور میدهم کشتی را سوراخ کن، این نوع مریدبازیها در کار نبود. باید حضرت موسی علیه السلام به بصیرتی که حضرت خضر علیه السلام داشت میرسید و مطابق بصیرت خودش عمل میکرد. روش حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» اینطور بود که به بسیجیها بصیرت لازم را میدادند و سرداران ما با یک شعور فوقالعاده از جنس بصیرت حضرت امام در تاریخ حاضر شدند، باز تأکید میکنم باید به آن بصیرت و احساسی که حضرت امام داشتند میرسیدند تا بتوانند آنگونه عمل کنند که کردند. به گفتهی شهید آوینی:
«اینان، بسیجیها، جنود خدا و مجاری تحقق ارادهی حق در سیارهی زمین هستند و بار دیگر زمان در انتظار واقعهای عظیم است. آنها خود را به پناه حق میسپارند و پای در عرصهای میگذارند که در عرصهی تحقق بزرگترین واقعهی تاریخ است.»
و با توجه به اینکه بسیجی متوجه تحقق بزرگترین واقعهی تاریخ است، مرحوم شهید آوینی در توصیف بسیج میگوید:
«بسیج مدرسه عشق است، بسیجی خود را در نسبت میان مبدأ و معاد میبیند و انتظار موعود، با این انتظار، هویت تاریخی انسان را باز مییابد، او آسایش تن را قربانی کمال روح میکند و خود را نه در
روز و ماه و سال و شهر و کوچه و خیابان، که در فاصلهی میان مبدأ و موعودِ تاریخ باز میشناسد و برای مبارزات فردا آماده میشود.»(1)
سرداران دفاع مقدس،این بسیجیان واقعی، با بصیرت اشراقی خود توانستند جایگاه تاریخی انقلاب را احساس کنند و این با پرسیدن و جوابگرفتن حل نمیشود، رابطهای دیگر باید در میان آید که از پرسیدن و جوابگرفتن آزاد شوید. در عرفان واقعی، اطاعت مرید به معنای تقلید از شیخ معنی ندارد که شیخ دستور بدهد و مرید عمل کند، شیخ باید مرید را به شعوری برساند که شخصیت خود را مطابق شعور استاد اقامه کند و در اشراق شخصیت استاد مثلاً صد بار ذکر «لا إله إلاّ الله» بگوید. همانطور که اهلالبیت علیهم السلام کاری میکردند که شیعیانشان در ذیل محبت به آنها در احساسی مشترک با امامشان قرار گیرند و در جلسهی قبل به این موضوع اشاره شد که حضرت امام حسین علیه السلام فرمودند: «من أَحَبَّنَا لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ جَاءَ مَعَنَا یَوْمَ الْقِیَامَةِ کَهَاتَیْنِ، وَ قَرَنَ بَیْنَ سَبَّابَتَیْه»(2)کسی که ما را برای خدا دوست بدارد، ما و او مانند این دو انگشت میباشیم، و دو انگشت خود را کنار هم گذاشتند.
با توجه به اینکه حضرت امام فرمودند: «صدام رفتنی است» و ملاحظه کردید سرنوشت او چه شد، به نظر شما چه کسی در دوران خود زندگی
میکند؟ آن کسی که با وضع موجود همرنگ است یا آنهایی که نسبت خود را با تاریخی که شروع شده تعریف کردهاند؟ شهدای عزیز ما معنای جدید خود را در تاریخی که شروع شده - با تذکرات حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» - شناختند و همرنگ تاریخی شدند که آن را با تمام وجود خود باید حس میکردند. آنها چون میخواستند باشند متفاوت از ظاهر زمانهی خود شدند. بنده بر روی این جملهی اخیر وقت نمیگذارم ولی شما زود از آن نگذرید. ما در دنیا دو نگاه داریم؛ یکی نگاه سوبژکتیویته subjectivity که انسانها در ذیل آن نگاه با ذهنیات خود زندگی میکنند و سعی میکنند همان ذهنیات را در دنیای خود صورت بدهند و دیگری نگاهی که به «وجود» رجوع دارد. سوبژکتیویته subjectivity نگاهی است که نسبت به «وجود» و بقای خود در تاریخ دغدغهای ندارد، در عین بیآیندگی همینکه فعلاً خوش باشد برایش کافی است. ولی شهدای ما نگاهی از جنس نگاه اهلالبیت علیهم السلام دارند و همهی تلاششان آن است که با حقیقت زندگی کنند و در آینده در تاریخی که خدا اراده کرده حضور یابند. فاطمه زهراi در رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله گریه میکردند، زیرا حضرت زهراi میبینند زمانه به طور شگفتآوری عنود و کنود شده و همهچیز بر ضد امیرالمؤمنین علیه السلام در حال رقمخوردن است، بقیهی مؤمنین با این دقت متوجه جریانهای پشت پرده نبودند، تازه وقتی واقع شد با فضایی روبهرو شدند که آن فضا نمیگذاشت مردم علی علیه السلام را پیدا کنند. گریهی حضرت زهراi در زمان احتضار رسول خدا صلی الله علیه و آله به جهت در حجابرفتنِ مکتب وحی محمدی صلی الله علیه و آله
است که بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله ظهور میکند. تا اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله به زهرای مرضیهi خبر دادند جریانی که بعد از رحلت ایشان حاکم میشود نمیتواند اسلام را بهکلّی در حجاب ببرد، فرمودند: مهدی این امت از ما است. به نظرم یک تاریخ حرف در این مژده نهفته است و خبر از آن دارد که جریانها نمیتوانند افق اسلام را در حجاب ببرند و تاریخی را که شروع شده متوقف نمایند یا به عقب برگردانند و در همین راستا بنده نگران نیستم از اینکه انقلاب به عقب برگردد یا در حجاب کسانی که اصالت را به مدرنیته میدهند قرار گیرد. مهم آن است که متوجه باشید در این مرحله از حضور اسلام، چه روحی حاکم است و وظیفهی خاصی که به عهدهی ما است چیست؟ طرح و حلّ مسئله منوط به درک امکانات و راهی است که میتوانیم در آن قدم بگذاریم. برای ادامهی انقلاب و خروج از تنگناهای تاریخی خود، باید پیوستگی امور را در نظر گرفت و بدانیم هدفی که باید دنبال کنیم در جلو ما است و با مبادی خاصی که غیر از مبادی تمدن غربی است، میتوان به آن نزدیک شد، هرچند به آسانی نمیتوان حضور دیگری غیر از حضور تفکر و رسوم غربی برای خود تصور کرد. ولی باز تأکید میکنم آیا میتوان آثار و شئون تاریخی را که شروع شده است بر مبنای تاریخ دیگری قرار داد؟ و یا باید تلاش کرد مبنای تاریخ خود را که شخصیت اشراقی حضرت روح اللّه«رضواناللّهتعالیعلیه» است، دریابیم؟
عرض کردم؛ «شهداء و سرداران ما چون میخواستند باشند متفاوت از ظاهر زمانهی خود شدند و مسئولیت تحقق تاریخی را که شروع شده است
به گردن دیگری نینداختند». روح انقلاب و روحیهی انقلابیون واقعی در این جمله توصیف شده. اولاً: متوجه بودند چگونه گرفتار پوچی و بیآیندگی نشوند. ثانیاً: متوجه بودند نسبت به انقلاب تماشاگر نباشند زیرا این ننگ بزرگی است که اگر بر پیشانی کسی بخورد و در درون انقلاب، احساس مسئولیت نکند، به هیچ آیندهای نمیتواند امیدوار باشد. بنده خودم ناظر فرومایهشدن این افراد بودهام.
در ابتدای انقلاب که نور الهی همه را فرا گرفته بود، همه احساس میکردند این انقلاب متعلق به آن ها است و خداوند بصیرتی به آنها داده بود که آرمانهای خود را در به فعلیترساندن اهداف انقلاب جستجو میکردند و لذا وقتی تجاوز دشمن بعثی شروع شد متوجه بودند باید در صحنهی دفاع از انقلاب تا پای جان بایستند و نشان دادند در تاریخ و در زمان خود زندگی میکنند. ولی اگر انسان از این بصیرت الهی محروم شد و غفلت کرد که در چه تاریخی زندگی میکند، خود را ناظر و تماشاگر صحنهها مییابد و در نتیجه هیچ بهرهای از حضور در این تاریخ تعالیبخش نمیبرد، حتی کارش به رانتخواری نسبت به انقلاب میکشد و به جای فداکاری برای انقلاب اسلامی، کارش تا میراثخواری از انقلاب جلو میرود.
شهداء و سرداران چون میخواستند باشند متفاوت از ظاهر زمانهی خود شدند یعنی از پوستهی تربیت نظام شاهنشاهی که انسان را گرفتار اکنونزدگی میکرد در آمدند و دیگر ناظرِ روزمرّگی خود نبودند و توانستند مسئولیت تحقق تاریخی را که شروع شده بود به گردن بگیرند و
در زیر سایهی حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» مسئولیت دوران خود را به تنهایی به دوش کشیدند و این زیباترین و دقیقترین درکی است که انقلاب به یاران خود داد و آنها را به وسعتی رساند که توانستند به وسعت همهی حقیقت در همهی تاریخِ خود حضور یابند. اگر خواستید درخشش این انسان را برای خودش احساس کنید روحیهی او را مقایسه کنید با روحیهی افراد و جریانهایی که آمدهاند تا ارث خود را از انقلاب بگیرند و بر روی ایثار شهداء کاخ خودخواهی و خودبینی خود را بنا کنند. خداوند با علاقهای که در دل آنها نسبت به غرب و فرهنگ مدرنیته انداخت بزرگترین غضب خود را بر آنها إعمال کرد.
جواب بنده به عزیزانی که متوجه حضور تاریخ توحیدی در این زمانه نیستند آن است که اول بگو چه درکی از زمانهی خود داری، تا بگویم آیا در آیندهی تاریخ حضور داری یا نه. اگر هنوز ماورای آنچه در مقابل چشمانت هست چیز دیگری نمیبینی، نمیتوانی در آینده حاضر باشی.
امروز برای حضور در تاریخ توحیدی، عقلی نیاز است که آن عقل نهتنها عقل ریاضی و کمّیتگرا نیست، حتی عقل انتزاعی و مفهومگرا نیز نمیباشد. عقلی نیاز است که باید به کمک آن خدا را و تقدیرات الهی را و اسمای حسنای او را احساس کنیم. قرآن در آیهی 180 سورهی اعراف پس از آنکه فرمود همهی اسمای حسنا از آنِ خدا است و با نظر به اسمای حسنا به او رجوع کنید، میفرماید: آنهایی را که از نظر به اسمای الهی
پهلو تهی میکنند و فاصله میگیرند، رها کنید، آنها به زودی جزای این کارشان را خواهند دید.(1)
زیرا با عقلی در این عالم زندگی میکنند که آن عقل به حضور خدا و تقدیرات الهی نظر ندارد و صاحبان آن عقل عملاً به باطل نظر میاندازند و به جای آنکه ظلمات کفر زمانه را به نور اسمای الهی درک کنند، به سوی ظلمات زمانه جذب میشوند و به همین جهت فرمود به زودی نتیجهی کارشان را مییابند.
تا ما احساس نکنیم ظلمات دوران، ظلماتی است که میتوانیم با نور تاریخ توحیدی انقلاب اسلامی از آن عبور کنیم، خداوند توفیق شخصیت توحیدی را به ما نخواهد داد و نمیتوانیم امیدوارانه در تاریخِ حضور توحید الهی حضور یابیم و با آن متحد شویم و این بزرگترین محرومیت این دوران است.
ما برای اینکه گرفتار محرومیت بزرگ این دوران نگردیم حضور دیگری غیر از حضوری که مدرنیته برای ما تعریف کرده میخواهیم که با عقل و احساس دیگری میتوانیم آن حضور را درک کنیم و همهی تأکید بنده در این جلسات آن است که آن عقل با رجوع به شخصیت قدسی و اشراقی حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» به ما برمیگردد، هرچند روشنفکران مذهبی از یک طرف و اصولگرایی سنتی از طرف دیگر هنوز در پذیرفتن این سخن، این پا و آن پا میکند و میپرسند چگونه؟ با همهی ابهاماتی که بحث دارد نظرم این است که این بحث یک بحث عملی و
1) - «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذینَ یُلْحِدُونَ فی أَسْمائِهِ سَیُجْزَوْنَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ»(سورهی اعراف، آیهی 180)
حضوری است و به جای سؤال از آن، باید به موضوعی که اشاره میشود نگاه کرد، جای سؤالکردن نیست.
اگر کسی به جای دیدنِ چیزی که باید دید، از آن چیز سؤال کند در واقع دارد با مفهوم زندگی میکند و به قول معروف در ذیل ارسطو قرار دارد، ما معتقدیم تاریخِ امروزِ مدرنیته ادامهی ارسطو است و ما را در مفاهیم نگه میدارد، در حالیکه با عبور از مفاهیم و حضور در عالم وجود، چهرهی حقیقت نمایان میشود. همینطور که اگر به جای نظر به خدا دائماً بپرسیم خدا چگونه است، هیچ بهرهای از اُنس با خدا نمیبریم. برای نظر به سنت توحیدی حضرت حق نیز اگر از چگونگی آن سؤال کنیم هیچ بهرهای از حضور در تاریخ توحیدی زمانه نمیبریم و گرفتار بیتاریخی میگردیم.
حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» نظر به تاریخ جدیدی دارند که به قول خودشان فوق مسجد و مدرسه است و با اشاره به تاریخ جدید راهکار به ما نشان میدهند. ابتدا لازم است به این آگاهی رسیده باشیم که حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» یک نوع حضور متعالی را در این تاریخ حس کردند و میدانند کاری شروع شده و دارد جلو میرود و ما را دعوت میکنند که در این حیات و حضور متعالی قرار بگیریم که ملاحظه کردید چگونه نگاه ایشان درست بود و کارشان جواب داد و خیلی هم خوب جواب داد و معلوم شد ایشان درست تشخیص داده بودند که نهتنها شاه رفتنی است بلکه قرن، قرن سقوط ابر قدرتها است و شرایط حاکمیت اسلام فراهم شده است. یکی از فضلای حوزه میفرمایند:
«از همان ابتدا برخی افراد کوتهنظر حتی از میان حوزههای علمیه بانگ برآوردند، تشکیل حکومت کجای اسلام آمده و...؟ امام در پاسخ فرمودند: به کدام اسلام استناد میکنید؟ و از همان ابتدا مقصود و مقصد خود را شفاف کردند و فرمودند: حکومت و این حرفها در اسلام هست اما کدام اسلام؟ امام حرکت خود را مبتنی براسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله گذاشت و اسلامی را که مورد استناد آقایان بود اسلام استکباری و اسلام استثماری و... نامید - و بعدها فرمودند اسلام آمریکایی- ایشان برای بیان تفاوت اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله و اسلام آمریکایی به مثال مشهوری اشاره کردند که در دورهی استعمار انگلیس وقتی که کشورهای اسلامی مستعمره بودند و سفیر کبیر انگلیس در ایران همهکاره بود و حتی بر شاه حکومت میکرد، روزی سفیر با همراهانش ازمحلهای عبور میکرد صدای اذان به گوشش خورد دید کسی رفته بالای مناره. آقای سفیر از مشاور ایرانی خود سوال کرد ایشان چی میگفت؟ آقای مشاور شروع کرد فلسفهی اذان را توضیح دادن؛ سفیر حوصله نکرد گفت: خلاصه کن، این چیزی که این طرف اون بالا میگفت برای منافع بریتانیای کبیر ضرری دارد یانه؟ مشاور گفت: خیر! سفیر گفت: پس بگذارید آنقدر بگوید تا حلقومش پاره شود!!! امام ضمن اشاره به این مثال بیان فرمودند که تفاوت اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله با اسلام استکباری همین است، آن اسلام نه تنها برای منافع ابرقدرتها ضرری ندارد بلکه موجب منافع آنها می شود.»(1)
1) - مقالهی «ضرورت بازخوانی منظومهی روحالله!!!»
اسلامی که خداوند در همهی دورانها اراده کرده، اسلامِ نفی صورتهای گوناگون شرک است و امروز آن اسلام به صورتی که مربوط به این تاریخ است در شخصیت حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» با تحقق انقلاب اسلامی ظهور کرده و غفلت از آن انقلاب، غفلت از اسلام است.
حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» در عین آنکه بر تحقق حکومت اصرار داشتند ولی حکومت را ظهور اسماء الهی در روابط انسانی میدانستند و سخت به حضور دین در تاریخ و در روابط بین انسانها معتقد بودند و بر آن تأکید میکردند و در راستای تحقق چنین هدفی ملاصدرا را به صورتهای گوناگون و با تعبیرات خاصی توصیف میکنند، از جمله اینکه میفرمایند: «و ما ادراک مَا الْملاصدرا». یا میفرمایند: «صدر الحکماء والمتألهین و شیخ عرفای کاملین». این تجلیلها در رابطه با نگاهی است که حضرت امام به استعداد حکمت متعالیه برای تحقق حیات تاریخی اسلام دارد. امام میدانند حکمت متعالیه حکمت تاریخسازی است. بنده در همین رابطه میخواهم باب این بحث را با شما باز کنم که اگر ما بخواهیم وارد تاریخ جدید بشویم نمیتوانیم نسبت به حکمت متعالیه بیتفاوت باشیم و نمیتوانیم موضوع حکمت متعالیه را ساده بگیریم. در کتاب سلوک ذیل شخصیت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» عرایضی در این مورد داشتهام و جا دارد آن موضوع را در آنجا با دقت دنبال
بفرمایید. شما با اعتقاد به وجود مقدس امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و ظهور آن حضرت برای تحقق تمدن و تاریخ آینده، عملاً تقابل با فرهنگ مدرنیته را کلید زدهاید و تقابل ما با مدرنیته به جهت اعتقاد به انقلاب مهدوی است. و در همین راستا ما رویکرد غرب به عالم و آدم را نمیپذیریم، چون نحوهی دیگری از زندگی را میشناسیم که در عین الهیبودن قابل تحقق در این دنیا است.
اگر موضوع مهدویت را نتوانید به عنوان نظر به امامی که حیّ و حاضر است اثبات کنید، تمام مهدویت میشود یک باور خیالی و واردشدن در سوبژکتیویتهای که هیچ رجوعی به واقعیت ندارد. یک امام زمان خیالی که هرکس میتواند با او خوش باشد و بقیه را نیز به او دعوت کند بدون آنکه دغدغهی حضور جدّی او را در آیندهی تاریخ خود داشته باشد. اینطور نظر به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف داشتن، خیلی خطرناک است و عملاً مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف واقعی را که حیّ و حاضر است از ما میگیرد. با همین روحیهی خوشبودن با مهدی خیالی دکتر سروش با تمام مثنوی مأنوس خواهد بود و با پیغمبرِ خیالی خود -که از نظر او به عنوان پیامبر، واقعیت خارجی ندارد- زندگی میکند، چون میخواهد فقط با آن خوش باشد، اصلاً کاری ندارد که در بیرون از ذهنها هست یا نیست.(1)سوبژکتیویته یعنی
1) - آقای سروش اخیراً یعنی سال 1392 بحثهایی تحت عنوان «محمد صلی الله علیه و آله راوی رؤیای رسولان» مطرح کرده است که نبوتِ حضرت محمد صلی الله علیه و آله را یک رؤیای اصیل میداند و آیات قرآن حاصل آن رؤیا است که با اُنس با خدا حاصل شده. ایشان در این نگاه نسبت به نگاه قبلی خود یک نوع بازخوانی انجام داده ولی باز تأکید دارد وَحی محمدی صلی الله علیه و آله یک تجربهی شخصی است و به گفته او: «یعنی خدا سخن نگفت و کتاب ننوشت، بل انسانی تاریخی به جای او سخن گفت و کتاب نوشت و سخنش همان سخن او بود.» آقای سروش باز در اینجا از بند سوبژکتیویته رهایی نیافته، بهخصوص که به هیچ وجه متوجه نیست پروردگار عالم به اقتضای ربوبیتاش رسول خدا صلی الله علیه و آله را مبعوث میگرداند تا بشریت را به سوی معبود و پروردگارشان هدایت کند.
این و بهتر است که عزیزان این روح و روحیه را بشناسید تا جایگاه اصالت وجودی که جناب ملاصدرا مطرح میکند روشن شود و متوجه شوید چرا ملاصدرا بر «وجود» به عنوان یک حقیقتِ تشکیکبردار تأکید دارد و از اصالتدادن به مفهوم و ماهیت ما را میرهاند تا از دام سوبژکتیویته و زندگی با خیال برهاند و ما را به «وجود» که عین کمال است متصل کند تا واقعاً از نظر وجودی و کمالی شدت پیدا کنیم.
وقتی شما وارد فرهنگ غربِ امروز میشوید بهکلی جا میخورید که چگونه همهی مردم تلاششان آن است تا با عقایدی بهداشتی و به ظاهر زیبا خوش باشند. با عقایدی که هیچ دغدغهای برای واقعیبودن آن در خارج ندارند. معلوم است اگر دغدغهی واقعیبودن در ما نباشد و سعی کنیم با خیالات خود خوش باشیم و آرام بگیریم و زندگی را همین بدانیم و بس، حتماً ما هم به همین غرب میرسیم و اینکه بشر تنها باید تلاش کند با تعاملی که با خود پیدا میکند روانش را آرام نماید، حتی اگر توانست در عین عدم باور به نبوت حضرت محمد صلی الله علیه و آله با آن حضرت یک نوع تعامل روحی داشته باشد و با او خوش باشد و او را بزرگ بشمارد. مگر آقای سروش نمیگوید حضرت محمد صلی الله علیه و آله میپنداشت پیامبر است. خوب حالا به نظر شما اگر کسی میپندارد پیامبر است باید به او ایمان آورد یا نه؟! ما چون برای باورهایمان دغدغهی واقعیت داریم به چنین
کسی که میپندارد پیامبر است، ایمان نمیآوریم اما اگر کسی سوبژکتیویته را پذیرفته باشد به او ایمان میآورد و با او و با سخنان او در یک تعامل روحی قرار میگیرد. مثل تعامل با مولوی و یا شکسپیر، بدون آنکه بخواهد قدمی از عالم ذهنی و خیالی که برای خود ساخته، بیرون بگذارد. این غیر از آن رجوعی است که شیعیانِ حضرت سید الشهداء علیه السلام به آن حضرت میکنند و با امام خود مأنوس میشوند، چون آنها اولاً: متوجه فطرت خود به عنوان جنبهی بالقوهی خود میباشند. ثانیاً: امام را صورت فعلیتیافتهی فطرت خود مینگرند و به همین جهت امام را از خود میدانند و فدای امام میشوند تا خودِ مادون را در مقابل خودِ مافوقِ خود قربانی کرده باشند. امام حسین علیه السلام را مظهر انوار جامع اسماء الهی میدانند نه اینکه عزاداری آنان برای آن حضرت صرفاً جنبهی ذهنی داشته باشد.
از یک جهت توصیهی بنده آن است که؛ غرب و مبنای فکری آن را مورد مطالعه قرار دهید و از جهت دیگر، عرض میکنم مواظب باشید گرفتار نگاه غربی به عالم و آدم نشوید. لازم است عمق سوبژکتیویته s علیه السلام bjectivity را بفهمید، مشروط به اینکه در فهمِ اصالت وجود به عنوان یک حقیقت تشکیکی، فربه شده باشید، چون ممکن است قصهی شما قصهی آن کسی شود که رفته بود آب بیاورد، آب او را برده بود و ما از این نوع افراد کم نداریم.
میخواهم عرض کنم؛ امام زمانی که شما بحمداللّه به عنوان یک وجود متعالی و واسطهی فیض بین ارض و سماء، معتقد به وجودشان
هستید، بدون نظر به اصالت وجود، قابل اثبات برای طرف مقابل نیست و نمیتوانید تمدنی را که میخواهید در زیر سایهی مهدویت بنا کنید، درست معرفی نمایید. امروز از یک طرف بدون طرح مهدویت نمیتوانیم تمدنی را که مدّ نظر داریم پایهگذاری کنیم و از طرف دیگر نمیتوانیم بدون اصالت وجودی که ملاصدرا با طلوع غربِ مبتنی بر سوبژکتیویته مطرح کرد، مهدویت را اثبات و از غرب عبور نماییم. راهکارِ تقابل با غرب، تأکید بر اصالت وجود است و اگر خداوند در آن زمان آن بصیرت را به قلب ملاصدرا الهام نفرموده بود ما امروز در مقابل غرب در زیر سایهی نظر به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف امکان بهوجودآوردنِ تمدنی را که مدّ نظر داریم، نداشتیم، هرچند میپذیرم عرایضم احتیاج به توضیح دارد و باید با ارائهی مقدمات مناسب به این نتیجهای که مطرح کردم رسید. با اینهمه با اندکی تأمل بر روی نگاه غرب به عالم و آدم بر اساس سوبژهکردن همهچیز بعد از رنسانس از یک طرف و اصالت وجودِ ملا صدرا از طرف دیگر میتوان متوجه بود اصالت وجود دقیقاً در مقابل تبلیغات مستشرقین غربی که در دربار صفوی رفت و آمد داشتند و ملاصدرا متوجه اصل حرف آنها بوده، ارائه گردیده است. ملاصدرا با آن نبوغ و هوش سرشارش خیلی زود فهمید تاریخ با حضور دکارت عوض شده و تاریخی که در آن علم و عمل متحد بود به حاشیه رفته و علم معنای دیگری پیدا کرده و غربی شروع شده که در نگاه آن، دانایی عین عمل نیست. تقید به عبودیت در ذیل ایمان به وجود خدا در محاق خواهد رفت تا آنجا که آن فرهنگ در اوج خود از طریق «پوپر» بحث
جدایی «هست» از «باید» را مطرح کرد و پیوند بین «وجودِ حق» و «حضور اوامر حق» در زندگی بشر از هم گسست. زیرا باوری از خداوند مطرح شد که تنها کافی است در ذهن خود به آن خدا باور داشته باشی ولی درک لوازم آن باور، کار انسان بصیری چون ملاصدرا بود تا ثابت کند هویت هستها عین تعلّق به هستِ مطلق است و این تعلّق در موطن روح انسانی با عبودیت و پذیرفتن بایدهای الهی از واقعیت و هستِ انسان جداییناپذیر است.
اینکه تعجب میکنید چگونه قبلاً اگر عالم یا دانشمندی مطلبی را اثبات میکرد دیگر دغدغهی عملِ مطابق آن نبود بلکه آن علم به خودی خود عمل را به همراه میآورد، به جهت آن بود که روحی مثل روح مدرنیته در آن زمان حاکم نبود و ملاصدرا تاریخی را که منجر به سوبژکتیویته میشد خوب فهمید. سوژه یعنی آنچه که در ذهن من است، «من» را تشکیل میدهد، «من» همان داناییام هستم. در صورتیکه دانایی در عمل معنا داشت و عالم بیعمل مورد تنفر بود.
مهدویتی که در واقع ادامهی تشیع است با این تفکری که ملاصدرا مطرح میکرد از خطر سوبژهشدن رهید و شیعه در ذیل اعتقاد به اصالت وجود، با غرب همزبان نخواهد شد، چون میتواند ثابت کند مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف یک حقیقت وجودی است که به عنوان خلیفهی بالفعل خداوند جامع همهی کمالات الهی میباشد. این عقیده با اصالت وجود، قابل طرح برای عقل بشریت است. شما اگر امروز اصالت وجود را به میدان نیاورید، مهدویت تنها یک باور خواهد شد که عدهای آن را پذیرفتهاند و عدهای
هم آن را نپذیرفتهاند، بدون آنکه این دو رجحانی بر همدیگر داشته باشند. در نهایت میتوان گفت: اعتقاد به مهدویت باور خوبی است. مثل آنکه فویرباخ در مورد خدا و معاد میگوید که البته خدا و معادی نیست ولی باورهای خوبی است. این همان سوبژهشدن عقاید است. حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» با تأکید بر روی مکتب ملاصدرا و اصالت وجود، متوجه هستند تاریخی که با توحید شروع شده نیاز به چنین پشتوانهی فلسفی دارد.
توصیهی بنده آن است که عزیزان متوجه باشند بهترین نحوهی زندگی وقتی شروع میشود که بتوانید اندیشهی خود را به تقدیری که در عالم جاری شده گره بزنید و بیرون از تاریخ زندگی نکنید وگرنه در خلأ و پوچی و بی هویتی گرفتار میشوید. در کنار زندگی در ذیل شخصیت اشراقی حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه»، توجه به حکمت متعالیهی ملاصدرا، زندگی در تاریخی است که در مقابل ظلمات غرب نظر به تمدن مهدوی دارد. هرچند میدانم حضور در تاریخی که بیرون از تاریخ تجدد است کار مشکلی است و با تذکر مدام و حضور در ماوراء زمانه ممکن است. گفت:
در خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
در رابطه با اینکه اهل ایمان وقتی متوجه حضور تقدیر الهی و شروع تاریخ جدید میشوند، بر خلاف فضای فرهنگ حاکم، جایگاه هر
حرکتی را بهخوبی درک میکنند، نظر عزیزان را متوجه آیات 18 و 19 سورهی احزاب میکنم زیرا قرآن در این آیات نکتهی بسیار دقیقی را مطرح کرده است:
در سال پنجم هجری، احزاب یعنی همهی جبههی کفر جزیرةالعرب، همراه با یهودیانی که از مدینه اخراج شده بودند، در جبهه ای متحد برای از بینبردن اسلام به طرف مدینه آمدند و وقتی با خندق روبهرو شدند به مدت یک ماه مدینه را محاصره کردند، قصدشان هم این بود که کار اسلام را تمام کنند. سورهی احزاب بعد از جنگ احزاب برای بازخوانی آنچه در این یکماه گذشت، نازل شد. قرآن خطاب به مسلمانان میفرماید: ما شما را با باد و لشکریانی که «لَمْ تَرَوْها» آنها را نمیدیدید، مدد کردیم. و بالاخره «وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنَالُوا خَیْرًا... »(احزاب/25) و خداوند کفار را در عین آنکه ناراحت بودند از اینکه به اهدافشان نرسیدند، بازگرداند. حال قرآن آمده آن جنگ را بازخوانی میکند تا روشن شود در تاریخی که با ظهور اسلام شروع شد و دشمنان با آنهمه تهدید و تحریم و محاصره به جایی نرسیدند، چه پیش آمد. مسلمانان پیروز شدند در حالیکه نهتنها دشمنانِ بیرونی حتی بنیقریضهای که با مسلمانان در داخل مدینه اتحاد داشتند، از پشت به آنها خنجر زدند به طوری که پیامبر خدا مجبور شدند 500 نفر از لشکر 3000 نفری خود را وارد شهر مدینه کنند تا با بنیقریضه بجنگند، از طرف دیگر منافقان در درون جبهه و در بین مسلمانان روحیهها را خراب میکردند و ضعیفالایمانها را از ادامهی کار مأیوس مینمودند. سورهی احزاب با
این آیه شروع میشود که «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ وَ لا تُطِعِ الْکافِرینَ وَ الْمُنافِقینَ إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلیماً حَکیما» ای پیامبر با حفظ تقوای الهی کافران و منافقان را که میخواهند با فشار روانی تو را مجبور کنند مطابق میلشان تصمیمگیری کنی، اطاعت مکن. منافقین در گرماگرم دفاعی که مسلمانان در مقابل احزاب داشتند، جوّ ساختند «...یا أَهْلَ یَثْرِبَ لا مُقامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا... » (احزاب/13) ای اهل یثرب اینجا نمانید، از پشت خاکریز به شهر برگردید. عدهای از مسلمانان که همان ضعیفالایمان ها بودند و قرآن تعبیر «الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَض» را در موردشان بهکار برده و علامه طباطبایی«رحمةاللّهعلیه» میفرمایند اینهایی که قرآن در موردشان میفرماید در قلبهایشان مرض بود، همان ضعیفالایمانها بودند. آنها به خدا و نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله اعتقاد داشتند اما به تمدن اسلامی در مقابل تمدن جاهلیت معتقد نبودند، به همین جهت یک نحوه نزدیکی با منافقان و کفار در خود احساس میکردند و لذا بهراحتی تحت تأثیر منافقان قرار میگرفتند و دل به جنگ نمیدادند. در این فضا قرآن میفرماید: مؤمنین واقعی وقتی با تهدید و محاصرهی احزاب روبهرو شدند متوجه گشتند آن وعدهای که خداوند در تحقق تاریخِ توحید داده، در حال وقوع است. در فضایی که همه متحد شدند تا مسلمانان را به تاریخ گذشته برگردانند و همهچیز حکایت از این میکرد که مسلمانان شکست میخورند، عدهای به جهت بصیرت تاریخی، چیز دیگری میدیدند. میفرماید: «وَلَمَّا رَأَی الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ قَالُوا هَذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَصَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَمَا زَادَهُمْ إِلَّا إِیمَانًا وَتَسْلِیمًا»(احزاب/22) و چون مؤمنین با احزاب روبهرو شدند گفتند
این همانی است که خدا و رسولش وعده داده و خدا و رسولش راست گفتند و در این رابطه بر آنها چیزی افزوده نشد مگر ایمان و تسلیم. چون آنها متوجه بودند بستر حضور اسلام در آن تاریخ، تقابل جدّی اسلام با مجموعهی کفر است و از این طریق حضور تاریخی اسلام شروع میشود.
کافی است شما اعتقاد داشته باشید زمانه، زمانهی تحقق تمدن اسلامی است و لذا جایگاه هر پیشآمدی را که در تقابل با تمدن اسلام رخ میدهد میتوانید درست تشخیص دهید و ملاحظه کردهاید بعد از جنگ احزاب دیگر جنگی که لازم باشد مسلمانان از خود دفاع کنند نداشتند و در جنگ سرنوشتساز احزاب هم همین اندازه کافی بود که مسلمانان اعتقاد به حضور تاریخی خود داشته باشند و تحت تأثیر آنهایی که هنوز در گذشته زندگی میکردند قرار نگیرند. خداوند در آیهی 18 سورهی احزاب ما را متوجه معوّقینِ بیتاریخ میکند که بعد از شکست احزاب باز باور نمیکردند احزاب رفتهاند زیرا هنوز در گذشته زندگی میکردند و از این جهت در اوج بیفکری بودند. میفرماید: «قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقینَ مِنْکُمْ وَ الْقائِلینَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَیْنا وَ لا یَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاَّ قَلیلاً» خداوند معوّقینِ شما را که نظر به گذشته دارند میشناسد و نیز آنهایی را هم که به برادرانشان که در دفاع شرکت کردهاند میگویند به سوی ما بیایید و خودشان آن طور که لازم است در دفاع شرکت نمیکنند، میشناسد.
«معوّقین» تعبیر دقیق و لطیفی است برای افرادی که میخواهند ما را به عقب برگردانند تا از حیاتی که با نور اسلام شروع شده فاصله بگیریم و با اینکه در بین رزمندگان قرار داشتند و قیافهی حزباللهی و انقلابی هم
ممکن است به خود بگیرند ولی «وَ لا یَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاَّ قَلیلاً» برای آنکه بخواهند تاریخ کفر را عوض کنند به طور جدّی وارد مقابله با دشمن نمیشوند. و در ادامه میفرماید: «أَشِحَّةً عَلَیْکُمْ فَإِذَا جَاء الْخَوْفُ رَأَیْتَهُمْ یَنظُرُونَ إِلَیْکَ تَدُورُ أَعْیُنُهُمْ کَالَّذِی یُغْشَی عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَإِذَا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوکُم بِأَلْسِنَةٍ حِدَادٍ أَشِحَّةً عَلَی الْخَیْرِ أُوْلَئِکَ لَمْ یُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمَالَهُمْ وَکَانَ ذَلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرًا»(احزاب/19) نسبت به شما بخل میورزند و چنانچه خطری برای جامعهی اسلامی پیش آید اینها آنچنان میترسند که شما میبینید مثل کسی که در حال احتضار، مرگ او را احاطه کرده، به شما مینگرند، پس چون خطر و ترس برطرف شود با انواع سخنان و تحلیلها به شما طعنه میزنند. اینها چون دل در گرو تمدن گذشته دارند برایشان سخت است که شما موفق شوید. میفرماید: معوّقین با اینکه از نظر عباداتِ فردی ایمان آورده بودند و مطابق شریعت اعمال فردی خود را انجام میدادند، ولی بهواقع ایمان نیاوردهاند و در نتیجه بهرهای از اعمالشان برایشان نمیماند، همهی آن اعمال را خدا حبط میکند و این استبعادی ندارد و برای خدا آسان است.
ملاحظه میفرمایید که در دل آیهی فوق آنجا که میفرماید: «فَإِذَا ذَهَبَ الْخَوْفُ» خبر از رفتن تحریمها و تهدیدها میدهد. اینکه مقام معظم رهبری«حفظهاللّه» میفرمایند: مطمئن باشید شما پیروزید، به استناد این نوع آیات است که هر تهدیدی که جبههی کفر بر جبههی توحیدی اعمال کند حتماً رفتنی است، هرچند بعد از رفع تهدید و تحریم با انواع طعنههای تیز و شمشیرگونه عقدهگشایی خواهند کرد. این طعنهزنندگان کسانیاند
که به ظاهر در کنار شما هستند ولی تقابل جدّی با جبههی کفر ندارند و در صدداند شما را به زیر یوغ فرهنگ کفر برگردانند.
عرض بنده از طرح این چند آیه آن است که متوجه باشید در بین شما جریانی است که نمیپذیرد تاریخ جدیدی بیرون از اردوگاه کفر و استکبار، شروع شده و چشم دیدن پیروزیهای شما را که میخواهید تاریخ توحیدی را به فعلیت برسانید، ندارند و به تعبیر قرآن: «أَشِحَّةً عَلَی الْخَیْرِ» نسبت به خیری که به شما میرسد بخل دارند. میفرماید تصور نکنید چون اینها کنار شما بودهاند به آرمانهای شما ایمان داشتهاند و اعمالشان مورد قبول خداوند است، خیر، اینها چون به حاکمیت کفر و به ادامهی حاکمیت آن فرهنگ راضی بودهاند و تقابل جدّی با آن فرهنگ و تمدن نداشتهاند، نه ایمانشان قبول است و نه اعمالشان برایشان ثمری خواهد داشت. «فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمَالَهُمْ» شما با دقت در این قسمت از آیه میفهمید جهتگیری آنها با آنهمه سابقهی فعالیت، پوچ و بیثمر بوده چون تاریخ توحیدی را به رسمیت نمیشناسند و هنوز چشمها به ابوسفیان است. عجیب آن نکتهای است که در آیهی 20 سورهی احزاب به میان آورده و میفرماید: «یَحْسَبُونَ الْأَحْزابَ لَمْ یَذْهَبُوا وَ إِنْ یَأْتِ الْأَحْزابُ یَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِی الْأَعْرابِ یَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبائِکُمْ وَ لَوْ کانُوا فیکُمْ ما قاتَلُوا إِلاَّ قَلیلاً» آن گروهی که در کنار شما هستند و به ظاهر ایمان آوردهاند ولی باور به حضور تاریخی اسلام ندارند، با اینکه احزاب از محاصرهی مدینه دست برداشته و رفتهاند، باورشان نیامده که احزاب رفتهاند. چون هنوز در تاریخ گذشته زندگی میکنند.
این آیات به بنده و به شما میگوید: در تاریخی که پیش روی دارید بدانید بعضیها در عین آنکه در جبههی خودی هستند ولی نمیفهمند چهچیزی واقع شده است و شما مواظب باشید مثل آنها گرفتار توهّمات خود نباشید. شما با اندکی دقت میتوانید حس کنید تاریخ توحیدی جدید به میدان آمده و اگر متوجه این موضوع نباشید در اوج بیفکری قرار میگیرید، چون ملاک تفکر و بیتفکری در فهم و عدم فهمِ تقدیر زمانه است و فهم و درکِ تقدیر زمانه بدون سلوک ذیل شخصیت اشراقی حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» محال است، زیرا ما با صورت متعین تاریخ توحیدی خود یعنی حضرت امام میتوانیم تاریخ خود را بفهمیم و مطابق آن عمل کنیم تا جزء معوّقین نباشیم و آن شور و شعفی را که عرفا همیشه با حسِ تاریخی خود برای خودشان داشتند از دست ندهیم و به تعبیرحضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» بتوانیم راه صدساله را یک شبه طی کنیم. مشروط بر اینکه به جای آنکه بپرسید چگونه در این تاریخ حاضر شوید، نظر کنید و بیابید. نور را باید دید و با فکرکردن به نور هرگز با آن نور درخشانی که در مقابل شما است مرتبط نمیشوید. این حضور با گفتن و شنیدن حل نمیشود، باید متذکر شد و نظر کرد. لازم است به عقل و درک جدیدی ورود پیدا کنیم. گفت:
چون گهر در بحر گوید بحر کو
وآن خیالِ چون صدف دیوار او
گفتن آن کو، حجابش میشود
ابرتابِ آفتابش میشود
نکتهای که در آخر إنشاءاللّه کمک میکند تا متوجه معنای حضور تاریخی خود باشیم، توجه به این سخن قرآن است که قرآن برای جامعه و قوم و ملت شخصیت خاص قائل است و این بدینمعنی است که هر جامعهای حضور خاصی در تاریخ دارد و پیامبران به عنوان برادران آن قوم از طرف خدا مبعوث میشدند تا مردم حضور تاریخی خود را درست درک کنند. مرحوم شهید مطهری«رحمةاللّهعلیه» در آخرین اثر خود که شهادتش مانع شد آن را تمام کنند، یعنی در کتاب «جامعه و تاریخ» به تأسی از علامه طباطبایی«رحمةاللّهعلیه» در المیزان میفرماید:
قرآن برای «امت»ها (جامعهها) سرنوشت مشترک، نامهی عمل مشترک، فهم و شعور، عمل، طاعت و عصیان قائل است.(1)
بدیهی است که «امت» اگر وجود عینی نداشته باشد، سرنوشت و فهم و شعور و طاعت و عصیان معنی ندارد، اینها دلیل است که قرآن به نوعی از حیات قائل است که آن، حیات جمعی و اجتماعی است. حیات جمعی صرفاً یک تشبیه و تمثیل نیست، یک حقیقت است، همچنانکه مرگ جمعی نیز یک حقیقت است. در سورهی اعراف آیهی 34 میفرماید: «وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ» هر امتی (هر جامعهای) مدت و پایانی دارد (مرگی دارد). پس آنگاه که پایان کارشان فرا رسد، ساعتی عقبتر یا جلوتر نمیافتند. در این آیه سخن از یک حیات و زندگی است که لحظهی پایان دارد و تخلف ناپذیر است، نه پیشافتادنی است و نه پسافتادنی و این حیات به «امت» تعلق دارد نه به
1) - مجموعهآثاراستاد شهید مطهری، ج2، ص 340.
افراد. بدیهی است که افراد امت نه با یکدیگر و در یک لحظه بلکه به طور متناوب و متفرق حیات فردی خود را از دست میدهند. در سورهی مبارکهی جاثیه، آیهی 28 میفرماید: «کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعی إِلی کِتابِهَا» هر امت و جامعهای به سوی «کتاب» و نوشتهی خودش برای رسیدگی خوانده میشود.
پس معلوم میشود نه تنها افراد، هرکدام کتاب و نوشته و دفتری مخصوص به خود دارند، جامعهها نیز از آن جهت که در شمار موجودات زنده و مکلّف و قابل تخاطب هستند و اراده و اختیار دارند، نامهی عمل دارند، و به سوی نامهی عمل خود خوانده میشوند. در سورهی انعام، آیهی 108 میفرماید: «زَیَّنَّا لِکُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُم» عمل هر امتی را برای خود آنها زیبا قرار دادیم.
این آیه دلالت میکند که یک امت، شعور واحد، معیارهای خاص، طرز تفکر خاص پیدا میکند، و فهم و شعور و ادراک هر امتی مخصوص خود آن است. هر امتی با معیارهای خاصی قضاوت میکند (لااقل در مسائل مربوط به ادراکات عملی). هر امتی ذوق و ذائقهی ادراکی خاص دارد، بسا کارها که در دیدهی امتی زیبا و در دیدهی امتی دیگر نازیباست. جوّ اجتماعی امت است که ذائقهی ادراکی افراد خود را اینچنین میسازد. در سورهی غافر، آیهی 5 میفرماید: «وَ هَمَّتْ کُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِیَأْخُذُوهُ وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ فَأَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کانَ عِقاب» و هر امتی آهنگ پیامبر خویش کردند که او را بگیرند و به باطل با او جدل کردند تا حق را به این وسیله بشکنند. و چون چنین کردند من آنها را گرفتم. پس
چگونه بود عقاب من؟ در این آیه سخن از یک تصمیم و ارادهی ناشایستهی اجتماعی است، سخن از تصمیمی اجتماعی برای معارضهی بیهوده با حق است و سخن در این است که کیفر چنین آهنگ و تصمیم اجتماعی، عذاب عمومی و اجتماعی است.
مرحوم شهید مطهری در این رابطه در ادامه میفرماید:
«در قرآن کریم مواردی دیده میشود که کار یک فرد از افراد یک اجتماع را به همه آن اجتماع نسبت میدهد و یا کار یک نسل را به نسلهای بعدی نسبت داده» و مطلب را به المیزان، جلد 4، صفحهی 102 ارجاع میدهند.(1)
نیازهای مشترک اجتماعی و روابط ویژه زندگی انسانی، انسانها را آنچنان به یکدیگر پیوند میزند و زندگی را آنچنان وحدت میبخشد که افراد را در حکم مسافرانی قرار میدهد که در یک اتومبیل و یا یک هواپیما یا یک کشتی سوارند و به سوی مقصدی در حرکتاند و همه با هم به منزل میرسند و یا همه با هم از رفتن میمانند و همه با هم دچار خطر میگردند و سرنوشت یگانهای پیدا میکنند.
چه زیبا مثلی آورد رسول اکرم صلی الله علیه و آله آنجا که فلسفهی امر به معروف و نهی از منکر را بیان میکرد و فرمود: «گروهی از مردم در یک کشتی سوار شدند و کشتی سینهی دریا را میشکافت و میرفت. هر یک از مسافران در جایگاه مخصوص خود نشسته بودند. یکی از مسافران به عذر
1) - به جامعه و تاریخ (مقدمهای بر جهان بینی اسلامی - جلد پنجم ) صفحه 29 رجوع شود.
اینکه اینجا که نشستهام جایگاه خودم است و تنها به خودم تعلق دارد، با وسیلهای که در اختیار داشت به سوراخکردن همان نقطه پرداخت. اگر سایر مسافران همانجا دست او را گرفته و مانع میشدند، غرق نمیشدند و مانع غرقشدن آن بیچاره نیز میشدند».(1)
این نوع تأکیدها همه حکایت از آن دارد که باید واقعبینی را در تقدیر زمانهی خود دنبال کنیم و از طرف دیگر از شخصیتی که صورت تعینیافتهی سرنوشت امتی است که خداوند برای آن امت اراده کرده است نباید غفلت کرد و تنها با ارتباط با ملکوت آن شخصیت که محل ارادهی الهی است، میتوان زندگی را معنا کرد و آن شخصیت را مبنای تفکر خود قرار داد، تفکری که با رجوع وجودی به آن شخصیت به حضور و ظهور میآید.
البته باز تأکید میکنم ممکن است گمان کنید ساختن جامعه و تمدّنی که مدّ نظر حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» است دشوارتر از آن است که در ابتدا به ذهن میآید ولی نباید فراموش کرد که این تنها راهِ به معنارساندنِ زندگی در این عصر و زمانه است و لذا هر قدمی که جهت زیرساختهای آن هدف برداریم یک قدم به معناداری خود افزودهایم و در این رابطه باید متوجه باشید کار نظری به مراتب بیش از کار عملی کارساز است. و ما فعلاً وظیفه داریم خود را و جامعهی خود را با سلوکی خاص، برای فهم جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی آماده کنیم.
1) - مطهری، مجموعهآثاراستادشهیدمطهری، ج2، ص 332.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
حرف اصلی بنده در این جلسه این است که روشن شود در این عصر و زمانه شواهدی در روبهروی ما است حاکی از ظهور ارادهی خاص الهی که با انقلاب اسلامی ظهور کرده و ما وظیفهداریم آن را بشناسیم تا در اتحاد با آن به قرب الهی دست یابیم.
برای آنکه بتوانم دلایل سخن خود را در راستای شناخت جایگاه تاریخی، تکوینی انقلاب اسلامی درست بیان کنم عرایض خود را در ده فراز تنظیم کردهام که هر کدام از فرازها را میخوانم و مختصری شرح میدهم.
1- وقتی در تاریخ با جبهههایی روبهرو شدیم که در یک طرف، جبههی وضع موجودِ آن تاریخ در صحنه است - که در عین ظلمانی بودن، با تمام تجهیزات و عِدّه و عُدّهی خود به میدان آمده - در طرف دیگر گروه قلیلی صفآرایی کرده که تنها نگاه توحیدی آنهاموجب تقابل با وضع ظلمانی موجود شده و با اینهمه، جبههی توحید بر خلاف عرف زمانه در این مقابله پیروز شد، معلوم میشود ارادهای ماوراء آنچه قابل
مشاهده در فرهنگ جاری است، به میان آمده و حضرت حق میخواهد تاریخ جدیدی را به صحنه بیاورد.
این اولین نکتهای است که باید در نگاه به انقلاب اسلامی مدّ نظر قرار دهیم و نسبت به آن اسمی که از طرف خدا بنا است تاریخ ما را معنا کند، فکر کنیم.
در رابطه با نکتهی فوق در قرآن داریم: «وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ قالُوا هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ ما زادَهُمْ إِلاَّ إیماناً وَ تَسْلیماً»(احزاب/22) و چون مؤمنین در جنگ خندق با احزاب - که عبارت بودند از اتحاد جبههی کفر- روبهرو شدند، گفتند این است آن وعدهای که خدا و رسولش به ما داد - تا با همهی کفر روبهرو شویم و حتماً پیروز گردیم- و خدا و رسول او راست گفتند، آنها در این تقابلی که پیش آمد نهتنها خود را نباختند بلکه ایمانشان افزون و سرسپردگیشان نسبت به اسلام چند برابر شد. زیرا در آن تقابلِ نابرابر که منجر به پیروزی جبههی توحید شد حضور خدا را یافتند.
قرآن در مورد جنگ بدر که مسلمانان قصد داشتند در یک درگیری مختصر با کاروان قریشیان، زهر چشمی به آنها نشان دهند، میفرماید خداوند آنها را وارد معرکهای نابرابر کرد تا در آن منطقه بنیاد کفر را براندازد. میفرماید: «وَإِذْ یَعِدُکُمُ اللّهُ إِحْدَی الطَّائِفَتِیْنِ أَنَّهَا لَکُمْ وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَیْرَ ذَاتِ الشَّوْکَةِ تَکُونُ لَکُمْ وَیُرِیدُ اللّهُ أَن یُحِقَّ الحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ وَیَقْطَعَ دَابِرَ الْکَافِرِینَ»(انفال/7) و(به یاد آرید) هنگامی را که خداوند به شما وعده داد که یکی از دو گروه [کاروان تجاری قریش، یا لشکر مسلح آنها] نصیب
شما خواهد بود؛ و شما دوست میداشتید که کاروان(غیر مسلح) برای شما باشد(و بر آن پیروز شوید)؛ ولی خداوند میخواهد حق را با کلمات خود تقویت، و ریشهی کافران را قطع کند؛ از این رو شما را بر خلاف میلتان، با لشکر قریش درگیر ساخت، و آن پیروزی بزرگ را نصیبتان کرد.
در اینجا شما متوجه قاعدهای در این عالم هستید که چگونه حضرت حق با ارادهای خاص در تاریخ ظهور مییابد و حرف بنده این است که وقتی در تاریخ، دو جبهه روبهروی هم ایستادند؛ یکی جبههای که میخواهد وضع موجود را حفظ کند و بر فرهنگ استکباری خود تأکید دارد و دیگری جبههای که بر خلاف عرف جهانی به میدان آمده است تا توحید را بنمایاند، خداوند در چنین شرایطی خود را نشان میدهد. زیرا آن جبههای که در صدد حفظ وضع موجود جهان است به خاطر سابقهی تاریخیاش همهی ساز وکارها را با خود دارد، قوای نظامی منظمی برای خود شکل داده، تجهیزاتِ تبلیغاتی تعریفشده را در دست دارد و نهادهای جامعه همه در راستای اهداف آن عمل میکنند. ولی جبههی مقابل هیچیک از تواناییهای آن نظام را ندارد. حال اگر دیدید در چنین فضایی جبههای که تنها حرفش تأکید بر توحید است، بر جبههی مقابل پیروز شد،یقینا به این فکر میروید که باید ارادهای ماورای ارادههای معمولی زمانه در صحنه آمده باشد و بنا است تاریخ جدیدی در عالم شروع شود. بنده دو نمونه از این رویارویی را متذکر شدم و سعی میکنم آن را شرح دهم و بقیه را به عهدهی خودتان میگذارم.
همانطور که عرض شد یکی از نمونههای تقابل جبههی کفر و استکبار با جبههی توحید در جنگ بدر اتفاق افتاد. جنگ بدر نقطهی شروع تقابل اسلام با کفر است، و نمونهی دیگر آن جنگ احزاب بود که نقطهی انتهایی تقابل نظامی اسلام با کفر و استکبار در جزیرةالعرب بود. ما بعد از جنگ احزاب دیگر برخورد نظامی با جبههی کفر در آن منطقه نداریم و از آن به بعد برخورد فرهنگی آنها با اسلام شروع میشود.
ملاحظه کردید که قرآن در توصیف تقابلی که بین مسلمانان و احزاب یعنی جبههی متحد کفر و استکبار در آن زمان پیش آمد میفرماید: وقتیکه مؤمنون، یعنی متدینینی که معتقد به اهداف بزرگ اسلام بودند، اتحاد جبهه کفر را دیدند، خوشحال و امیدوار شدند و گفتند: این همان وعدهی خدا و رسول است. چون میدانستند اگر بخواهند تاریخِ توحیدی خود را شروع کنند باید با کلّیت کفر بیفتند. اگر دو گروه ساده با هم درگیر شوند تاریخی شروع نمیشود، باید همهی کفر بیاید تا هویت کفر به صورت کامل ظهور کرده باشد و مؤمنین این مطلب را در جنگ احزاب میفهمیدند که وعدهی خدا در ظهور تاریخی اسلام فرارسیده و ملاحظه فرمودید که حقیقتاً هم در جنگ احزاب بود که ریشههای اسلام برای ادامهی حیات خود محکم شد. قرآن میگوید چون اینها متوجهی آن ارادهی خاص شدند که بنا است آن اراده با اتحاد همهی کفر ظهور کند. با روبهروشدن با احزاب «وَ ما زادَهُمْ إِلاَّ إیماناً وَ تَسْلیما» به جای آنکه رعب آنها را بگیرد، زیاد نشد مگر ایمان و تسلیمشان. در این حرف برای عزیزانی که میخواهند متوجهی حضور ارادهی الهی در تاریخ
باشند و به آن شور ایمانی که نیاز است برسند؛ نکتهی دقیقی نهفته است. مؤمنین معمولی هرگز متوجهی چنین حضوری از ارادهی الهی در تاریخ نمیشوند. این نوع ایمان یک جنس دیگری از ایمان است و با نظر به حضورِ اراده و مشیت الهی که یک نوع نگاه سلوکی است، برای بعضیها پیش میآید و الفبای خاص خود را دارد، همین اندازه فکر کنید این چه نوع ایمانی است که صاحبان آن وقتی تقابل همهی کفر با جبههی توحید را میبینند، میفهمند وعدهی الهی جهت نابودی کفر فراهم شده است.
جریان جنگ بدر را هم در همین راستا میتوانید ارزیابی کنید. آیهی 7 سورهی انفال بعد از پیروزی مسلمانان در جنگ بدر، به مسلمانان یادآوری میکند که یادتان هست خدا در ابتدای امر که راههای مقابله با جبههی کفر را در جلوی شما قرار داد، یکی مقابله با کاروانی بود که میخواستید بروید و با آن درگیر شوید و از این طریق نهتنها حضور خود را در منطقه اعلام کنید بلکه با مصادرهی اموال آن کاروان، ثروتی جهت ادامهی کار بهدست آورید؟ و راه دیگر آن بود که با قوای نظامی مکه درگیر شوید و شما میخواستید فقط با کاروان تجاری درگیر شوید ولی یادتان هست که خدا میخواست شما حضور بزرگتری در تاریخ پیدا کنید و ریشهی کفر در آن منطقه به دست شما کنده شود، و خدا شما را وارد آن جبهه کرد و به صورتی غیر قابل پیشبینی پیروز شدید؟
جبههی مقابل مسلمانان حدود هزار نفر بودند با اسب و شمشیر و تجهیزات کامل و این طرف حدود سیصد و سیزده نفر بدون هیچ تجهیزاتی. خداوند میفرماید: «وَ إِذْ یَعِدُکُمُ اللَّهُ إِحْدَی الطَّائِفَتَیْنِ» وقتیکه
خدا به شما وعده داد به دو گروه، گروهی که غیر مسلح بودند و شما مایل به برخورد با آن بودید و گروهی که خداوند با تقابل شما با آنها میخواست «أَنْ یُحِقَّ الْحَقَّ بِکَلِماتِهِ وَ یَقْطَعَ دابِرَ الْکافِرین» تا حق حاکم شود و ریشهی کفر قطع گردد و در آن درگیری برخلاف عرف آن زمان، آن تقابل به نفع جبههی توحید تمام شد.
حرف بنده با شما عزیزان این است: یک وجه از ارادهی الهی در آن زمان با جنگ بدر ظهور کرد و یک وجه از آن با جنگ احزاب و پس از آن خداوند از مسلمانان خواست سعی کنند با عبور از فرهنگ کفر و نفاق جایگاه خود را در تاریخ تثبیت کنند. آیا امروز ما نمیتوانیم همان نوع از حضورِ حضرت حق را در عالم احساس کنیم؟ اگر امروز میبینیم جبههای روبهروی ما قرار دارد که مجهز به همهی امکانات نظامی و فرهنگی است در حالیکه امکانات ما نسبت به آنها زیر صفر است و با اینهمه توان مقابله داریم، آیا این کافی نیست تا متوجه شویم بنا است خداوند از طریق انقلاب اسلامی با مشیت خود، تاریخ دیگری را به صحنه آورد؟ اینجا دیگر بحثِ پیروزی یک جبهه بر دیگری نیست، اینجا بحث تاریخی است که در حال شروع است. این اولین حرف بنده بود که لازم دیدم خدمت عزیزان عرض کنم. امیدوارم توانسته باشم از یک واقعیت بزرگ تاریخی خبر دهم، واقعیتی که با چشمهای عادتکرده به ارزشهای دنیای استکبار دیده نمیشود.
2- در نظر به تقدیرات زمانه و بهترین رویارویی با آنها، اولیای الهی توصیههای گرانقدری دارند، آن توصیهها به ما کمک میکند تا بهترین برخورد را با انقلاب اسلامی داشته باشیم. حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «اَلْعَالِمُ بِزَمَانِهِ لَا تَهْجُمُ عَلَیْهِ اللَّوَابِسُ»(1)دانشمندی که زمانه خویش را بشناسد، مسائل اشتباهانگیز او را غافلگیر نمیکند. یعنی اگر تحلیل درستی از آنچه در زمانهی ما پیشآمده نداشته باشیم نمیتوانیم تصمیمات درستی بگیریم و به راحتی از مشکلات عبور کنیم. حضرت صادق علیه السلام در جایی دیگر میفرمایند: در حکمت داود هست: «عَلَی الْعَاقِلِ أَنْ یَکُونَ عَارِفاً بِزَمَانِهِ مُقْبِلًا عَلَی شَأْنِهِ حَافِظاً لِلِسَانِهِ»(2)انسان عاقل باید زمانه خود را بشناسد، به وظیفهای که در شأن او است روی آورد و زبان خود را حفظ کند و چیزی که زمان آن نرسیده است بر زبان نراند. حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «إِنَّ مَنْ عَرَفَ الْأَیَّامَ لَمْ یَغْفُلْ عَنِ الِاسْتِعْدَادِ»(3)آنکس که ایام و زمانه را میشناسد، از استعدادها و ظرفیتهای آن غافل نمیشود. و در جای دیگر میفرمایند: «أَعْرَفُ النَّاسِ بِالزَّمَانِ مَنْ لَمْ یَتَعَجَّبْ مِنْ أَحْدَاثِه»(4)آگاهترین مردم به زمان، کسی است که از پیشآمدهای آن به شگفت نیاید و به خوبی متوجه مسیر و نهایت هر حادثهای میباشد. و همان
حضرت میفرمایند: «لَیْسَ عَلَی الْعَاقِلِ اعْتِرَاضُ الْمَقَادِیرِ إِنَّمَا عَلَیْهِ وَضْعُ الشَّیْءِ فِی حَقِّه».(1)برای انسان عاقل شایسته نیست که نسبت به تقدیرهای زمانه معترض باشد زیرا ظهور آنها قرارگرفتن چیزها در جایی است که باید قرار گیرند. در متون دینی روایتهای متعددی نسبت به تقدیر زمانه و آگاهی نسبت به چگونگی آن تقدیرات هست که بسیار راهگشا است.(2)
مقام معظم رهبری میفرمایند: «ما تردیدی نداریم که آیندهی روشنی داریم؛ البتّه اینکه این آینده زود باشد یا دیر باشد، دست من و شما است: اگر خوب حرکت کنیم، آینده زودتر خواهد رسید؛ اگر چنانچه تنبلی و کوتاهی و خودخواهی و دنیاپرستی و دل دادن به این ظواهر، چشم ما را یک قدری پُر کند، ما را ساقط کند، در درون خودمان ریزش
1) - کنز الفوائد، ج1، ص 200.
2) - از نمونههای تأکید ائمه علیهم السلام نسبت به تقدیر زمانه و آگاهی به آن عبارت است از سخن حضرت عسکری علیه السلام که میفرمایند:«.. فَاصْبِرْ حَتَّی یَفْتَحَ اللَّهُ لَکَ بَاباً یَسْهُلُ الدُّخُولُ فِیهِ، فَلَا تَعْجَلْ عَلَی ثَمَرَةٍ لَمْ تُدْرِکْ وَ إِنَّمَا تَنَالُهَا فِی أَوَانِهَا- وَ اعْلَمْ أَنَّ الْمُدَبِّرَ لَکَ أَعْلَمُ بِالْوَقْتِ الَّذِی یَصْلُحُ حَالُکَ فِیهِ- فَثِقْ بِخِیَرَتِهِ فِی جَمِیعِ أُمُورِکَ یَصْلُحْ حَالُکَ- وَ لَا تَعْجَلْ بِحَوَائِجِکَ قَبْلَ وَقْتِهَا- فَیَضِیقَ قَلْبُکَ وَ صَدْرُکَ وَ یَخْشَاکَ الْقُنُوطُ- وَ اعْلَمْ أَنَّ لِلسَّخَاءِ مِقْدَاراً فَإِنْ زَادَ عَلَیْهِ فَهُوَ سَرَفٌ- وَ إِنَّ لِلْحَزْمِ مِقْدَاراً فَإِنْ زَادَ عَلَیْهِ فَهُوَ تَهَوُّرٌ- وَ احْذَرْ کُلَّ ذَکِیٍّ سَاکِنِ الطَّرْفِ- وَ لَوْ عَقَلَ أَهْلُ الدُّنْیَا خَرِبَت». صبر کن تا خداوند دری را بگشاید که بهآسانی وارد آن شوی، پس نسبت به ثمره و حاصلی که به تو نرسیده عجله نکن، چون هرگاه وقتش برسد، بدان خواهی رسید. بدان آنکسی که کارگردان تو است بهتر میداند که چه وقتی برای تو مناسبتر است، بنابراین، به اختیار و انتخاب او در تمام کارهایت اعتماد کن تا حالت اصلاح شود و در حاجات خود، قبل از رسیدن زمانش، تعجیل ننما که در این صورت، قلبت گرفته، سینهات تنگ خواهد شد و ناامیدی تو را در بر میگیرد.
ریزش شخصی در درون، چه ریزش اجتماعی - پیدا بکنیم، البتّه دیرتر به دست خواهد آمد؛ امّا بدون تردید به دست خواهد آمد و این به برکت مجاهدت ها و فداکاریها است».(1)
امیرالمؤمنین علیه السلام در رابطه با نوع برخوردی که باید با مقدّرات عالم داشته باشیم، میفرمایند: «إِنَّکَ إِنْ صَبَرْتَ جَرَتْ عَلَیْکَ الْمَقَادِیرُ وَ أَنْتَ مَأْجُورٌ وَ إِنَّکَ إِنْ جَزِعْتَ جَرَتْ عَلَیْکَ الْمَقَادِیرُ وَ أَنْتَ مَأْزُور»(2)اگر صبر کنید مقدّرات در باره شما جاری خواهد شد و شما مأجور میشوید، ولی اگر صبر نکنید و بیتابی نمائید مقدّرات کار خود را میکند ولی شما گناهکار محسوب میشوید.
عزیزان عنایت داشته باشند، اگر تاریخی شروع شده است و ما از آن غفلت کنیم، عملاً از حضور خاص خداوند در این زمان غفلت کردهایم. ولی اگر متوجه تقدیری باشیم که از طرف حضرت حق در زمانهی ما مقدر شده، وسعتی به وسعت مشیت الهی در عالم در ما ایجاد میشود و در آن صورت هیچچیزی برای ما مبهم نخواهد بود. ملاحظه کنید که چگونه حضرت صادق علیه السلام متذکر این امر میشوند و چگونه با نظر به علمِ به زمانه و قواعدی که هر زمانی مخصوص به خود دارد، از راز بزرگی پرده
برمیدارند. حضرت دو نکته را متذکر میشوند: اولاً؛ اینکه هرکس باید عارف به زمان خود باشد. ثانیاً؛ در سایهی چنین آگاهی است که انسان گرفتار بیتحلیلی نسبت به حوادث نمیشود. حساسیت روی این مطلب است که دینداری با زمانشناسی باید همراه باشد وگرنه انسان گرفتار خطای در محاسبه میشود و نمیتواند از ابهامات زمانه خارج شود. در همین رابطه در روایت بعد داریم که امام میفرمایند: عاقل کسی است که به مقادیر و تقدیراتی که حضرت حق در آن زمان اراده کرده آگاه گردد و متوجه جایگاه و جهت آن مقادیر باشد تا به جای اعتراض به آن مقادیر، متوجه باشد آنچه باید بشود در حال انجام است. حال با توجه به آنکه با ظهور انقلاب اسلامی، تاریخی و تقدیری شروع شده و بنا است تمدنی غیر از آنچه که در دوران مدرنیته جاری بود ظهور نماید، عاقلانهترین کار آن است که از آنچه در حال وقوع است ساده نگذریم و در این راستا با زمانه بر اساس وظیفهای که در شأن ما است روبهرو شویم. این از ظرائف روایت دوم است. یعنی اگر شما زمانشناس شدید مسلّم در مقابل هر حادثهای بیتفاوت نیستید تا آنجا که میفرمایند: «حافظاً لِلِسانه» زبان خود را از هرگونه سخنی حفظ میکند، و سخنی را که در راستای شعوری که نسبت به زمانهی خود پیدا کرده، بر زبان میآورد. زیرا میفهمد تاریخی شروع شده که هر سخنی شنیده نمیشود. آیا حضرت در این فراز نمیخواهند بگویند اگر کسی زمانهای را که در آن زندگی میکند درست بشناسد، گفتمانش گفتمان خاصی است و میفهمد چه تفکری در صحنه است و زبان مخصوص آن تفکر را به میدان میآورد؟ گاهی زبان جلسات امروزِ
ما شبیه زبان جلساتی است که دویست سال پیش مطرح بوده و بعد میگوییم چرا نسبت به سخنان ما کسی فکر نمیکند. مگر با زبان تفکر امروزِ تاریخ، خود را ارائه دادهایم تا قابل تفکر باشد؟ وقتی حضرت در آخرِ چنین روایتی که بحث از شناخت زمانه میکنند میفرمایند: «حافظاً لِلِسانه» یعنی کسی که عارف به زمانش باشد میفهمد با چه زبانی سخن بگوید که بیرون از تقدیری نباشد که در آن تاریخ ظهور کرده است. باید عزیزان به این موضوع به صورتی جدّی فکر کنند که اگر امروز تاریخ جدیدی شروع شده، زبان جدیدی میطلبد که آن زبان ظرفیت اظهارِ روح این تاریخ را داشته باشد وگرنه شما با زبانی که مربوط به تفکر دوران قبل است نمیتوانید انقلاب اسلامی را تبیین کنید و عملاً گرفتار فرهنگ مدرنیته خواهید بود.
ملاحظه کنید چگونه امیرالمؤمنین علیه السلام روشن میکنند هر زمانی استعداد خاصی دارد و آنکسی که روزگار و زمانه را بشناسد متوجه استعدادهای روزگار و ایام خود میشود. میفرمایند: کسی که ایام را بشناسد از استعدادهای تاریخی خودش غافل نیست. شما نمونهی این را در شخص حضرت امام خمینی«رضواناللّه تعالیعلیه» ملاحظه کردید که چقدر خوب متوجه بودند «مردم» یعنی چه و چگونه در این تاریخ از تواناییهای مردم آگاه بودند و یا در راستای تشخیص استعدادی که این دوران دارد، چرا مقام معظم رهبری اینقدر تأکید دارند که ما آینده داریم؟ حقیقتاً استعدادهای عجیبی در تاریخی که ما شروع کردهایم نهفته است، به شرطی که بتوانیم
آن استعدادها را به فعلیت آوریم و این مشروط بر آن است که زمانهی خود را بشناسیم.
بعضاً ملاحظه میکنید نیروهای مذهبی نمیدانندچه کار کنند و دست و دلشان در کارها جلو نمیرود، این به جهت آن است که جایگاه تاریخی انقلاب را نمیشناسند تا استعدادهای نهفتهی آن را دریابند. اگر شما در صدر اسلام در جنگ احزاب حاضر بودید و میدیدید دشمن با تمام قدرتش آمده تا شما را محاصره کند و از بین ببرد و از این طرف هم در داخل جبهه، یهود بنیقریظه از پشت به شما حمله میکرد و از طرف دیگر منافقین در حال تبلیغات مسموم بودند، چه میکردید؟ به طور کلّی مسلمانان در آن جنگ سه هزار نفر بودند و باید در دو جبههی داخلی و خارجی میجنگیدند. ظاهر قضیه این است که با وجود چنین شرایطی ما شکست میخوریم، ولی چرا آن گروهی که عرض شد، اینقدر به تحقق پیروزی امیدوارند؟ جز این است که متوجه استعداد زمانهی خود شدهاند و در نتیجه نه هیبت احزاب و نه خیانت بنیقریظه و نه جوّسازیهای منافقین داخلی و ضعیفالایمانها، هیچکدام هیچ تأثیری بر روحیهی آنها نگذاشت؟ این است معجزهی شناخت زمانه، و شما در تاریخی که انقلاب اسلامی ظهور کرد از طریق حضرت امام«رضواناللّه تعالیعلیه» معجزهی شناخت زمانه را ملاحظه کردید.
در همین رابطه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در حدیث بعدی روشن میکنند چگونه آنهایی که از همه بیشتر به زمانهی خود و ارادهای که در آن زمان مقدّر شده است آگاهاند و از حوادثِ به ظاهر غیر قابل پیشبینی جا نمیخورند، به طوری که هیچ حادثهای آنها را به تعجب وا نمیدارد، چه حملهی صدام به ایران باشد و چه حملهی جریان های تکفیری به سوریه و عراق، و چه حملهی اسرائیل به غزه، چون میدانند استکبار باید همهی چهرههای خود را در زیر هر عنوانی که باشد، بنمایاند تا به تمامیت برسد لذا منتظرند تمام امکانات استکبار بر ضد ما به صحنه بیاید تا همهی ناتوانیاش ظهور کند پس حتماً بانک مرکزی ما را نیز بایکوت میکنند تا همهی امکانات نظام استکباری به صحنه آید و ناتوانی آن در مقابل جبههی توحید از همهی ابعاد ظهور کند. و در رابطه با همین بصیرت است که رهبر معظم انقلاب«حفظهاللّه» میفرمایند:
«وجود چالش، انسانهای آگاه و بصیر و شجاع را نگران نمیکند؛ وجود چالش، انسانهای متعهد را به نگاه به ظرفیتهای موجود و احیاناً معطلمانده وادار میکند، این چالشها بر اثر این است که در نظام جمهوری اسلامی، توان پیشرفت، توان استحکام، توان اقتدارِ روزافزون بسیار است».(1)
شما چالشهایی را که روبهروی این انقلاب ایجاد میشود به ارادهی الهیه برگردانید. از آن جهت که حضرت حق میبیند در این زمان این انقلاب میتواند در یک حضورِ برینی، تواناییهای توحیدی خود را ظاهر
1) - سخنان مقام معظم رهبری، در تاریخ 31/2/93.
کند، لذا شرایطی فراهم میکند تا کمالات انقلاب ظهور کند. در نتیجه درست وقتی ما بعد از انقلاب خواستیم به شهرهایمان سر و سامان بدهیم و به اقتصادمان رونق ببخشیم تا جبران عقبماندگیهای گذشته بشود، انواع درگیریها را در کردستان با ضد انقلاب و در جنوب با صدام ایجاد میکند در حالیکه به ظاهر مایل بودیم این درگیریها ایجاد نشود ولی بعد میبینید با پشت سرگذاشتنِ آن مزاحمتها، با حضوری بسیار شدیدتر وارد تاریخ شدیم و به جای اینکه یک کشور عادی در کنار سایر کشورها باشیم، مدیریت تاریخ زمانهی خود را در دست گرفتیم. حضرت مولی الموحدین علیه السلام میفرمایند: آگاه ترین مردم به زمان آنهاییاند که از حادثههایی که برایشان پیش میآید تعجب نمیکنند. زیرا میفهمند وجود آن چالشها به معنای حرکت به سمت جلو است و وجود چالشها انسانهای متعهد را به نگاه به ظرفیتهای موجود و احیاناً معطلمانده، وادار میکند.
دوباره به روایت بعدی نظر کنید که چگونه حضرت بین جایگاه حادثهها و تقدیر زمانه رابطه برقرار میکنند و اینکه در این دیدگاه دیگر هیچ حادثه ای- حتی تهاجم نظامی صدام- بیحساب نیست و عاقل کسی است که نسبت به تقدیرهایی که پیش میآید اعتراضی ندارد، زیرا در دل آن مقادیر است که ظرفیتهایی برای آن تاریخ ظهور میکند. در حال حاضر خودتان را در نظر نگیرید، اگر قبل از اینکه جنگِ ما با عراق شروع میشد بودید و متوجه چنین روایاتی نبودید و یکمرتبه با آن حملهی همهجانبهی صدام از زمین و هوا و دریا روبهرو میشدید، چه
میکردید؟ بنده صادقانه عرض میکنم در آن شرایط که میخواستیم کشورمان را بسازیم و دغدغهی عدالتخواهی داشتیم و در صدد بودیم مسائل آموزشی کشور را در راستای انقلاب سر و سامان بدهیم، وقتی با حملهی صدام روبهرو شدم فکر کردم همه چیز از دست رفت، در حالیکه وقتی امروز موضوع را بازخوانی میکنم معتقدم ما میخواستیم ایران را در حدّ یک جزیره به سر و سامان برسانیم و حالا در زیر سایهی دفاع مقدسِ هشت ساله، ایران در قامت یک ابر قدرت در تاریخ حاضر شده و میرود تمام معادلات جهان را به نفع مستضعفین و بر علیه استکبار تغییر دهد. لذا حالا میفهمم چه رازی در سخن امام معصوم هست که میفرمایند: عاقل کسی است که مقادیر و تقدیرها را در یک حیات فعّال الهی بنگرد و متوجه باشد همهی آنها روی حساب است و سعی کند جایگاه حادثهها را که قرارگرفتن آنها در جای خودشان است، بنگرد و این دیگر یک توصیهی اخلاقی نیست، این یک بصیرت است. سخنان مقام معظم رهبری را نیز در راستای این بصیرت معنا کنید که چرا با اینهمه چالش که در اطراف ما وجود دارد میفرمایند: «ما تردید نداریم که آیندهی روشنی داریم». پس به جای جاخوردن نسبت به این چالشها باید صبر و مقاومت پیشه کرد تا نتیجهی کامل را بگیریم و مأجور باشیم.
3- شواهد زیادی به چشم میخورند حاکی از آنکه انقلاب اسلامی به عنوان یک حقیقت قدسی وارد تاریخ ما شده است و بدین لحاظ باید
همواره منتظر ظهور چهرههای عمیقترِ حقیقت قدسی انقلاب باشیم و افق را برای تحقق تمدن نوین اسلامی به معنای خاص آن که حضرت امام بر آن تأکید داشتند، فراهم نماییم(1)
و شاید این جلسه بتواند کمک کند که ما چگونه به انقلاب اسلامی نظر نماییم تا مثل سایر حقایق قدسی که با غفلت ملتها در حجاب میرود، انقلاب اسلامی با غفلت ما به حجاب نرود. و به همین جهت است که میگوییم اگر تعریف درستی از انقلاب اسلامی در راستای آرمانهایش داشته باشیم دیگر نسبت به جریانهای مختلفی که انقلاب اسلامی را پذیرفتهاند نگرانی نخواهیم داشت و احساس خطری نسبت به حضور آنها در مراکز تصمیمگیری پیش نمیآید زیرا ما نسبت آنها را با اهداف انقلاب تعریف میکنیم و نه با خودمان.
اگر ملاحظه بفرمایید بنده در این قسمت و در قسمتهای بعدی میخواهم روشن کنم اولاً: چرا میگوییم انقلاب اسلامی یک حقیقت قدسی است. ثانیاً: چرا باید منتظر چهرههای مختلف حقیقت قدسی انقلاب بود. ثالثاً: یعنی چه که میگوییم انقلاب اسلامی به تمدن نوین اسلامی ختم می شود؟ و این تمدن نوین اسلامی چیست و چه خصوصیاتی دارد؟ در پاورقی همین قسمت تعریفی از اهداف انقلاب اسلامی و تمدن نوین
1) - در رابطه با اهداف انقلاب اسلامی باید نسبت به سیرِ «از اعتبار به حقیقت» و از «اخلاق به سلوک» و با مدّ نظرقراردادن «وحدت وجود» حساس بود و به نوعی از خودسازی برای ملت فکر کرد که بتواند در مقابل کفر جهانی که با همهی حیلههای شیطانیاش به صحنه آمده است، بایستد. و از این لحاظ باید تمدن اسلامی را به صورتی کامل معنا کنیم وگرنه وارد تاریخی که باید شروع شود، نشدهایم و با تکرار نگاههای محدودِ گذشته، گرفتار یکنوع کودنی فرهنگی میشویم.
اسلامی شده است، اینجا نمیتوانیم به آن بپردازیم ولی انتظار این است که عزیزان بر روی آن بحث کنند. عرض شده تمدن نوین اسلامی سه شاخصهی مهم دارد یکی عبور از مجاز به حقیقت، و دیگر عبور از اخلاق به سلوک با رویکرد وحدت وجودی و سوم ایجاد انسانی که ماورای تمام ساختارهای تمدن غربی بتواند در تاریخ حضور پیدا کند.
ما در این جلسه گرد هم آمدهایم تا بفهمیم چگونه به انقلاب اسلامی نظر کنیم، زیرا به نظر میرسد اگر درست به انقلاب اسلامی نگاه کنیم، میپذیریم این انقلاب بسیار جدّیتر از اینهاست که ما آن را یک اتفاق تاریخی بدانیم و عرض بنده با شما عزیزان نیز در این رابطه است که اگر رسیدید به این که انقلاب اسلامی یک حقیقت قدسی است، باید با همان دیدی که سایر حقایق قدسی را میبینیم به آن نظر کنیم.
در نظر بگیرید اگر از کسی که هیچ تصور درستی از خداوند ندارد بپرسیم خدا هست یا نیست؟ جواب او چه مثبت باشد و چه منفی بسیار فرق میکند با جواب کسی که متوجهی خدایی است که انبیاء و اولیاء معرفی میکنند، خدایی که انبیاء معرفی میکنند خصوصیاتش طوری است که تنها اگر انسان روحش را آماده کند برایش ظهور میکند و اگر پرخوری کند و یا نسبت به مؤمنین کینه داشته باشد، غیبت مینماید، و از این جهت سخن از بودن یا نبودن خدا خیلی مهم نیست، بلکه سخن در ظهور و خفای خدا است، خدایی که شما در درس معارفِ رسمی دانشگاه وجودش را اثبات میکنید چندان در زندگی و رفتار شما تغییر ایجاد نمیکند. باید مشخص شود خدا یک حقیقت است، مثل لیوان نیست که
ماهیت داشته باشد و شما بخواهید آن را تعریف کنید بلکه باید بتوانید به آن نظر کنید. خداوند به عنوان یک حقیقت، طوری در عالم حضور دارد که با توجه به شخصیت و عقاید و اخلاق ما، نسبت خود را با ما تعیین میکند و بر اساس حضور ما در محضرش، خود را به ما مینمایاند و به همین صورت در عالم و در حادثهها میتوان متوجه ظهور او بود. وقتی روشن شد خداوند یک حقیقت وجودی است و نسبت به انسان ظهور و خفا دارد، میفهمیم چطور باید به خداوند نظر کرد. عرض بنده آن است که انقلاب اسلامی نیز بهعنوان مظهر ارادهی الهی در این عصر، یک حقیقت وجودی است و همان طور که ارادهی الهی یک حقیقت تشکیکی است و دارای شدت و ضعف و ظهور و خفا است؛ انقلاب اسلامی نیز همین طور است. آیا انقلاب اسلامی یک حادثهی عادی در تاریخ است یا یک حقیقت است که در تاریخ ما ظهور کرده، از جنس همان حقیقتی که انبیاء الهی در زمان خودشان به ظهور رساندند؟ اگر این انقلاب از جنس ارادهی الهی در عالم است، باید به همان صورتی که به ارادهی الهی نظر میکنید به آن نظر کنید. شما اگر بخواهید به حضور ارادهی الهی به آن صورت خاصی که در هر دوره از تاریخ در عالم ظهور میکند نظر کنید باید از منظر وجودی به مظاهر آن اراده نظر نمایید و به حقیقت آن منتقل شوید و اگر کسی متوجه «وجود» در عالم نباشد و تنها ماهیات در منظر او باشد و به ماهیات اصالت بدهد، نمیتواند معنای حضور ارادهی الهی را در عالم بفهمد. ابتدا باید مشکل او را حل کنیم تا به ارادهی الهی به عنوان یک حقیقت وجودی نظر کند و متوجه تشکیکیبودن آن نیز بشود و دیگر
اینکه بداند تشکیکیبودن ارادهی الهی نسبت به ما است، چون ما در نظر به حضور ارادهی الهی در عالم، همواره در یک حالت نیستیم.
اینکه عرض کردم شاید این جلسه بتواند کمک کند تا ما آنطور که باید به انقلاب اسلامی نظر نماییم، از آن جهت است که وقتی میبینیم نسبت ما با انقلاب اسلامی بعضاً شدید و بعضاً ضعیف است، میفهمیم انقلاب اسلامی مثل سایر حقایق قدسی که بعضاً با غفلت ملتها در حجاب میرود، خود را از بعضیها پنهان میکند و آنها را از حضور شایستهای که باید در محضر نورانی انقلاب اسلامی، به عنوان حضور در زیر سایه ارادهی خاص الهی در این زمان داشته باشند، محروم میکند. این به جهت آن است که آنها تحت تأثیر حجابهای ظلمانی این روزگار قرار گرفتهاند و در همین رابطه میگوییم اگر تعریف درستی از انقلاب اسلامی در راستای آرمان هایش داشته باشیم دیگر نسبت به فعالیت جریانهای مختلفی که انقلاب را پذیرفتهاند نگرانی نخواهیم داشت و احساس خطری نسبت به حضور آنها در مراکز تصمیمگیری نمیکنیم زیرا میتوانیم بین جریانهایی که حجاب انقلاب هستند با جریانهایی که در عین تفاوت سلیقهای که با ما دارند، حجاب انقلاب نیستند، تفکیک کنیم.
یکی از وظایف اصلی نیروهای انقلاب در حال حاضر این است که باید از انقلاب اسلامی درک درستی داشته باشند تا آن را در مظاهر مختلف بشناسند. گفت:
دیده آن باشد که باشد شه شناس
تا شناسد شاه را در هر لباس
وقتی روشن شود که انقلاب اسلامی به عنوان مظهر ارادهی الهی، یک حقیقت وجودی است و مثل سایر حقایق در مظاهر مختلف ظهورات مختلف دارد، ولی همهی آن مظاهر به یک حقیقت اشاره دارند، دیگر تعارض بین نیروهای اصیل انقلاب پیش نمیآید، حال چه آن نیروها به عنوان مظاهر انقلاب، اصولگراها باشند و چه اصلاح طلبان و چه هر جریانی که خود را منسوب به انقلاب میداند. همانطور که سالک إلی اللّه اسم ربّ را در مظاهر مختلف میشناسد و به همان شکلی که در رزقِ خود حضرت ربّ را حاضر میبیند، در مصائبِ خود نیز نور اسم ربّ را میبیند و میگوید:
در بلا هم می چشم الطاف او
مات اویم، مات اویم، مات او
کسی که نگاه وجودی به انقلاب اسلامی داشته باشد و آن را یک حقیقت وجودی بداند، تعریف درستی از آن خواهد داشت و در هرجا اثری از آن دید آن را در آن اثر میشناسد و دیگر به اشتباه نمیافتد که اگر جریانی متفاوت با سلیقهی او در انقلاب حاضر است، آن را بیرون از انقلاب قلمداد کند. جریانها را با حقیقت انقلاب و با نسبتی که با اهداف انقلاب دارند، میسنجد و نه با برداشتی که خودش از انقلاب دارد و نه با
وظیفهای که خودش نسبت به انقلاب برای خود تعریف کرده است. چنین فردی به خوبی بین حجابهای انقلاب و مظاهر انقلاب فرق میگذارد و این وظیفهی بسیار حساسی است برای نیروهای انقلاب و در این رابطه کارهای زمینماندهی بسیاری داریم تا نیروهای انقلاب به عنوان جریانهای فکری متفاوت، مسیر خود را از جریانهایی که حجاب انقلاباند و به غرب اصالت میدهند، جدا کنند و هر گروه تنها برداشت خود از انقلاب را حقیقت انقلاب نداند، بلکه برعکس بگوید:
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
ما اگر مشخص کنیم انقلاب اسلامی چیست معلوم میشود چرا با بعضی از جریانها، انقلاب در حجاب میرود و با بعضی از جریانهای فکری به ظهور میآید و با کدام دولت به حجاب میرود و با کدام دولت به ظهور میآید و یا اجمال آن به تفصیل در میآید و کدام جریان نسبت به انقلاب بیتفاوت است و نمیتواند خود را در تاریخی که انقلاب شروع کرده است حاضر کند و هنوز در گذشتهی خود زندگی میکند. عین آن نگاهی که در توحید از جهت ظهور و خفای انوار الهی باید داشته باشید باید به انقلاب اسلامی داشت. وقتی از حقیقتِ وجودی انقلاب غفلت کنیم گرفتار خطبازی و حزببازی میشویم و یک جریان فکری سیاسی را که با مواضع حزبی ما هماهنگ نیست دشمن انقلاب میپنداریم، در حالیکه درست است بعضی از جریانها نمیتوانند تفصیل انقلاب باشند ولی حجاب انقلاب هم نیستند. وقتی نظر به حقیقت وجودی انقلاب داشتیم و متوجه شدیم انقلاب میتواند از پنجرهی جریانهای مختلف
ظاهر شود، میتوانیم بفهمیم کدام جریان وَجهی از انقلابمان را نشان میدهد و نه همهی انقلاب را و در عین آنکه وَجهی از انقلاب را نشان میدهد میتوانیم آن را با آن جریانی که بهکلّی نمیتواند از هیچ جهت تابلوی انقلاب باشد، متفاوت بنگریم.
یکی از مشکلات امروز ما در هویتشناسی نیروهای انقلاب است که بر مبنای شناخت حقیقت انقلاب باید در این موضوع وارد شویم. درست است که این موضوع احتیاج به بحث دارد ولی حداقل تلاش کنید در این وادی فکر کنید. زیرا اگر انقلاب اسلامی به دلیلی که عرض شد مظهر خاص ارادهی الهی در این عصر است حتماً باید نگاهمان را نسبت به شناخت انقلاب در همین راستا قرار دهیم وگرنه از یک طرف همچنان با ریزشهای انقلاب روبهرو میشویم زیرا نتوانستهایم هویت اصلی انقلاب را به نسل جدید بشناسانیم و از طرف دیگر نمیتوانیم از تعارضاتی که بین نیروهای انقلاب پیش میآید عبور کنیم.
4- در نگاه به انقلاب اسلامی از موضوعی بنا است سخن بگوییم که بیش از آنکه در یک تفکر حصولی بتوان آن را تعریف کرد، باید با یک نگاه حضوری به دنبال آن بود تا انقلاب اسلامی بتواند چهرهی اصلی خود را بنمایاند. و لذا میتوان گفت: انقلاب اسلامی از یک جهت بسیار ناآشنا است - اگر بخواهیم با تعریف حصولی و مفهومی، آن را معرفی کنیم - و از جهت دیگر بسیار آشنا است- اگر بتوانیم با نگاه وجودشناسانه و
حضوری به آن بنگریم- به همین جهت اگر مباحثی که بنا است با عزیزان در میان گذاشته شود با ادبیاتی غیر از ادبیات مأنوس ارائه میشود، به جهت نوع نگاه به موضوعی است که تنها با زبانی خاص میتوان از آن گفتگو کرد.
وقتی از «چیستی» انقلاب اسلامی که ظهور ارادهی الهی برای تحقق تاریخ جدید است، سؤال کنی، رُخ برمیبندد و با تو بیگانه میشود. ولی وقتی در نظر به آن از غلبهی ذهنی که به دنبال چیستیها است، آزاد شوی، چون آشنایان رخ مینمایاند و خود را در پنجرهی حوادث آشکار میکند.
در این فراز باید متوجه باشیم از چه جهت انقلاب اسلامی برای مردم ما آشنا است و چرا بهخوبی میفهمیدند حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» چه میگویند و چرا جریان روشنفکری نتوانست حقیقت انقلاب را درک کند. برای جواب به این سؤال باید به هویت و حقیقت انقلاب نظر کرد و اینکه با چه روحیه و رویکردی باید به آن نظر نمود. آری بیش از آنکه بتوان آن را در یک تفکر حصولی تعریف کرد باید با یک نگاه حضوری به آن نظر کرد تا چهرهی اصلی خود را بر جان ما بنمایاند و از این جهت مردم ما سخن حضرت امام را سخنی آشنا یافتند و درک میکردند که امام به چه چیزی اشاره دارد. مثل نگاه شما به این نوری که در این سالن هست. این نگاه را با نگاهی که به یک لیوان میاندازید مقایسه کنید. در نگاه به لیوان نظرتان به ماهیت لیوان و شکل آن است و لذا میتوانید به راحتی به آن اشاره کنید، ولی در نگاهتان به نور نمیتوانید به آن اشاره کنید زیرا به ماهیت آن نظر ندارید، به وجود آن نظر میکنید و در نتیجه
اگر بنده از شما در بارهی نور درون اطاق سؤال کنم، شما نمیتوانید مثل لیوان که به آن اشاره میکنید آن را نشان دهید، بلکه باید خودم در حضور نور قرار گیرم تا آن را بیابم، نه اینکه بپرسم نور چیست و از شما انتظار داشته باشم مثل لیوان آن را به من نشان دهید.
وقتی کسی در سؤال خود گرفتار استیلای چیستی باشد هیچوقت چیزی که «وجودی» است در منظر او قرار نمیگیرد و انقلاب اسلامی نیز از آن جهت که یک حقیقت وجودی است برای کسی که میخواهد با سؤال از چیستی و ماهیت آن، آن را بشناسد، هرگز ظهور نمیکند. حتی اگر به ظاهر طرفدار انقلاب هم باشد، باز باید منتظر ریزشش باشید زیرا نتوانسته است به هستی انقلاب نظر کند، مثل اینکه کسی از شما بپرسد خدا چیست؟ و به جای تلاش برای آنکه از این سؤال آزاد شود، چون خداوند چیستی و ماهیت ندارد؛ بر سؤالش اصرار بورزد. این شخص بالاخره هرگز نمیتواند با خداوند ارتباط برقرار کند تا با قلبش به او ایمان آورد، زیرا او به دنبال چیزی به نام خدا میگردد که چنین خدایی نیست. اگر خدا چیستی داشته باشد که محدود به ماهیت خود میباشد و دیگر خدا نیست. این فرد باید نگاهش را عوض کند تا از این سؤال یعنی استیلای چیستی در مورد خدا، آزاد شود و نسبت خودش با خدا را در ساحت دیگری بیابد. در مورد انقلاب اسلامی هم از آن جهت که انقلاب اسلامی ارادهی الهی است در این عصر و از جنس «وجود» است، باید نسبت خود را با انقلاب بیابیم نه اینکه با استیلای چیستی، مرتب از خود بپرسیم انقلاب چیست و کتاب بخوانیم تا انقلاب اسلامی را بفهمیم. دقیقاً
مشکل در همینجا است و بنده تلاش میکنم در حدّی که وقت اجازه میدهد عرایضی در این رابطه داشته باشم که چرا انقلاب برای بعضی از افراد بسیار ناآشناست؟ عرض کردم اگر کسی بپرسد این نور که سراسر سالن را پر کرده است، کو؟ چنین فردی از این منظر هرگز نور را نمیبیند و از این جهت نور برای او ناآشنا محسوب میشود، اما اگر به جای این که بپرسد نور کو، منظر خود را عوض کند و با منظری دیگر به نور نگاه کند مییابد که نور سراسر سالن را پر کرده است.
در نگاه به انقلاب اسلامی نیز بناست از موضوعی سخن بگوییم که ماوراء تفکر حصولی است و به جای نظر به ماهیت آن، با نگاه حضوری به آن نظر کنیم و آن را در مناظر مختلف به تماشا بنشینیم و از آن طریق به حقیقت آن منتقل شویم وگرنه انقلاب، خود را برای ما بسیار ناآشنا مینمایاند.
5- انقلاب اسلامی به عنوان ظهور ارادهی الهی در این تاریخ، یک حقیقت وجودی و تشکیکی است و به همین جهت هر اندازه بتوانیم با آن بیشتر اُنس بگیریم، بیشتر به عمق آن پی میبریم.
ما باید در نسبت با همهی حقایق بهخصوص در رابطه با نسبتی که باید با خدا داشته باشیم، متوجه رابطهی وجودی خود با خدا باشیم وگرنه اگر با غلبهی ذهنی که به دنبال چیستیها است به حقایق و به خداوند فکر کنیم و
همانطور که چیزی به نام شدت دینداری نسبت به خدا برایمان معنا نخواهد داشت، موضوع شناخت بیشتر انقلاب برایمان بیمعنا میشود.
ماهیات چیزی نیستند که دارای شدت و ضعف باشند و در رویارویی با آنها تلاش کنیم تا مراتب شدیدتر آن را بشناسیم، ولی حقایقِ وجودی دارای مراتب هستند و میتوان با ارتباط دقیقتر با آنها به مراتب بالاتر آنها نزدیک شد. انقلاب اسلامی از آن جایی که یک حقیقت وجودی است دارای مراتب میباشد و یک حادثهی عادی نیست که برای شناخت آن رجوع به معلم تاریخ کافی باشد و بصیرت امثال مرحوم شهید چمران در شناخت انقلاب نیاز نباشد. از این جهت تأکید میکنیم اگر کسی رابطهی خود را با حقیقت روشن نکرده باشد نمیتواند رابطهی صحیحی با انقلاب برقرار کند و همانطور که درجهی خداشناسیها بین مؤمنین متفاوت است، درجهی فهم انقلاب اسلامی نیز برای طرفداران انقلاب متفاوت است. در صورتی که اگر خداوند یک چیزی مثل سایر پدیدهها و اشخاص بود دیگر تفاوتی در شناخت او در بین افراد نبود و شناخت حضرت علی علیه السلام از خدا با شناخت یک مسلمان عادی یکسان بود. از آن جهت شناخت حضرت علی علیه السلام از خدا با شناخت یک مسلمان عادی متفاوت است که وجود خداوند، وجودی مثل وجود ماهیات و اشیاء نیست بلکه یک حقیقت است که هر اندازه ما توان نزدیکی به او را در خود بیشتر ایجاد کنیم، بیشتر به او نزدیک میشویم و شناخت بهتری از او خواهیم داشت و او در شرایط مختلف، ظهورات مختلفی برای ما خواهد داشت. عمده آن است که متوجه باشیم برای شناخت حقایق باید از ذهنی
که به دنبال چیستیِ همهچیز است آزاد شویم و گمان نکنیم ارتباط با هر موجودی تنها از طریق چیستیاش ممکن است و خود را از ارتباط وجودی با حقایق محروم گردانیم.
عرض بنده آن است؛ وقتی روشن شود انقلاب اسلامی به عنوان مظهر خاص ارادهی الهی، در این عصر به تاریخ ما وارد شده برای شناخت آن باید همان راهی را طی کنید که برای سایر صفات الهی طی میکنید و با آن صفات در مظاهر گوناگون مرتبط میشوید و در دینداری خود معنای شدت و ضعف دینداری را تجربه مینمایید، موضوع شناخت انقلاب نیز از همین قرار است و میتوانیم تلاش کنیم تا با شدت بیشتری انقلاب را درک کنیم و این شروعِ ارزشمندی در شناخت انقلاب است و لازمهی آن تلاشی است که در اثر آن تلاش در شرایطی از نظر روحی و سلوکی قرار گیریم که بتوانیم بیشتر متوجه عمق انقلاب اسلامی شویم.
6- اگر انقلاب اسلامی تجلی ارادهی خاص الهی است که برای ظهور توحید در این عصر بر قلب حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» تجلی کرده است، باید با نگاهی خاص و عقلی مخصوص، که هر حقیقتِ وجودی را مدّ نظر قرار میدهیم، آن را مدّ نظر قرار داد و به همان معنایی که ما نمیتوانیم مالکِ «وجود» باشیم بلکه میتوانیم به آن تعلق داشته باشیم، میتوانیم تنها به انقلاب اسلامی تعلق داشته باشیم نه آنکه گمان کنیم میتوانیم مثل یک «ماهیت» آن را تعریف کنیم و در اختیار بگیریم.
بدان جهت ذات انقلاب اسلامی محسوس نیست که به عنوان ارادهی الهی، یک حقیقت «وجودی» است و باید در حضور آن قرار گرفت، و شواهدی را که اشاره به او میکنند از منظر دور نداشت.
به نظر میرسد تا اینجا برای عزیزان روشن شده باشد که انقلاب اسلامی یک حقیقت اشراقی است و معلوم است که حقایق اشراقی بر قلب تجلی میکند نه آنکه افراد با فکر به آن برسند. از طرفی آنکسی که باید آن حقیقت به قلب او اشراق شود باید شایستگی اتحاد با آن حقیقت را داشته باشد و هیچگونه دوگانگی بین شخصیت او و آن اشراق در میان نباشد وگرنه قلب او ظرفیت پذیرش آن حقیقت اشراقی را نخواهد داشت. در موضوعات فکری همیشه اینطور نیست که شخصیت انسان عین افکارش باشد، بعضاً خلاف آنچه میداند و عقلاً قبول کرده، عمل میکند، ولی موضوع در مسائل قلبی فرق میکند، تا انسان شخصیت خود را مناسب آن تجلیاتی نکند که به قلبش تجلی کرده، آن حقایق بر قلب او تجلی نمیکند. با توجه به این امر میخواهم نتیجه بگیرم انقلاب اسلامی به عنوان تجلی اشراقیِ ارادهی الهی بر قلب حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه»، عین شخصیت حضرت امام است.
همانطور که میدانید وجود مقدس حضرت صاحبالأمر عجل الله تعالی فرجه الشریف یک حقیقتاند در جمال یک شخص. حضرت مانند یک دانشمند و یا یک فیلسوف نیستند که در عین آنکه ممکن است آن فیلسوف افکار بلندی
داشته باشد، معلوم نباشد شخصیت او هم شخصیت بزرگی است و اعمالش منطبق بر افکارش باشد. ولی از آنجایی که قلب حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف محل همهی حقایق عالم است، شخصیت ایشان عین همهی حقایق است و به همین جهت شما امام خود را مظهر کامل آن حقایق میدانید.(1)
در رابطه با یگانگی شخصیت حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» با انقلاب اسلامی نیز قضیه از همین قرار است و به همین جهت اگر توانستیم با شخصیت اشراقی حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» و از طریق ملکوت ایشان، ارتباط وجودی برقرار کنیم با حقیقت انقلاب ارتباط برقرار کردهایم و از آن طریق متوجه ارادهی خاص الهی در این عصر و در این عالم میشویم و با خدایی که در عالم ظهور کرده است ارتباط برقرار کردهایم و این است آن خدایی که مطلوب همهی عرفا و اولیاء الهی است.
تذکر بسیار مهمی که در ادامهی متن شمارهی 6 هست، موضوع تعلقیافتن به انقلاب اسلامی است و نه در تملک خود قراردادن آن. از
1) - قرآن در مورد رسول خدا صلی الله علیه و آله و نزول قرآن بر قلب حضرت میفرماید: «وَ إِنَّهُ لَتَنْزیلُ رَبِّ الْعالَمینَ * نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمینُ* عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرین»(شعراء/ 192 تا 194) آن قرآن فرودآمدهای است از طرف پروردگار عالم که توسط روح الأمین بر قلب تو نازل شد تا تو از بیمدهندگان باشی. و از طرف دیگر در آیه 225 سورهی بقره میفرماید: «لا یُؤاخِذُکُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فی أَیْمانِکُمْ وَ لکِنْ یُؤاخِذُکُمْ بِما کَسَبَتْ قُلُوبُکُمْ» یعنی خداوند به جهت هر سوگندی شما را نمیگیرد ولی شما را به جهت آنچه قلبهایتان کسب میکنند میگیرد. چون آنچه بر قلب هرکس میگذرد شخصیت او را تشکیل میدهد و از این جهت قلب و شخصیت مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله عین قرآن است و قلب و شخصیت حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» عین انقلاب اسلامی است.
آنجایی که تنها راه ارتباط ما با حقایقِ وجودی، تعلقداشتن به آنها است وگرنه با ذهنیات خود ارتباط برقرار کردهایم و نه با حقایق، در رابطه با انقلاب اسلامی هم باید این قاعده را رعایت کرد و حریم انقلاب اسلامی را پاس داشت وگرنه مثل سیاسیکارهایی که گمان کردند میتوانند به عنوان مالکان انقلاب هر تصمیمی برای انقلاب بگیرند و انقلاب آنها را از تاریخ خود بیرون انداخت، از انقلاب اسلامی یعنی از راه اُنس با خدا در این عصر، بیرون می افتیم. آری باید در حضور انقلاب قرار گرفت و آماده بود تا از طریق انقلاب اسلامی در این عصر راه ارتباط با خدا برای ما گشوده شود. هنر ما باید آن باشد که مواظب باشیم ارتباط ما با انقلاب به هم نخورد. البته اگر جایگاه وجودی انقلاب اسلامی برایمان روشن نشود موضوعِ تعلق به انقلاب معنای حقیقی پیدا نمیکند تا در حضور انقلاب قرارگرفتن معنای خود را آشکار کند. شما نسبتِ بین مردم با انقلاب را در مراسمی مثل روز 22 بهمن مشاهده میکنید که چگونه مردم در آن روز و یا در 14 خرداد یعنی روز رحلت حضرت امام، با انقلاب و امام به عنوان حقایقی زنده تجدید عهد میکنند و چون متوجه انقلاب اسلامی و حضرت امام در این عصر و زمانه هستند، در این صحنهها حاضر میشوند. مثل آنکه در زیارت امامان معصوم علیهم السلام در حرمآنها در محضر آنها قرار میگیرند و رابطهی وجودی با امام معصوم برقرار میکنند و با شعوری کامل با امام درد و دل مینمایند.
همانطور که حرم حضرت رضا علیه السلام مظهر نوری از انوار الهی است که در جمال آن حضرت ظهور کرده، در این زمان و در محدودهی این عصر،
انقلاب اسلامی و حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» مظهر نوری از انوار الهی است و خداوند افراد شایسته را از آن بهرهمند میکند و عقوبت بعضی از افراد همین است که از این تعلق و این حضور محرومند.
7- عقلی که برای حضور در تاریخ توحیدی و برای اُنس با خدا در این عصر نیاز است، نه عقل ریاضی کمیتگرا است و نه عقل انتزاعی و مفهومگرا. به عقلی نیازمندیم که تقدیرات الهی و اسماء حسنای او را احساس کند. این عقل با رجوع به شخصیت اشراقی و متعین حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» به میان میآید، این عقل از جنس عقلِ نظر به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است همان انسانی که شخصیتش عین اُنسِ با حقیقت است.
از نکتههای مهمی که متأسفانه با عالمگیرشدن فرهنگ مدرنیته مورد غفلت قرار گرفته، نظر به عقلی است که غیر از عقل کمیتگرا و یا عقل مفهومگرا است. عقل کمیتگرا، عقلی است که در ریاضیات و علوم تجربی با آن سر و کار دارید و در آن میدان با ابعاد مختلف آن عقل روبهرو میشوید و عقل مفهومگرا بیشتر در علوم انسانی و بهخصوص در مباحث فلسفی به میدان میآید و ما را از واقعیات غیر محسوسِ سنتهای جاری در عالم آگاه میکند. ولی ما در قرآن علاوه بر این عقلها متوجه عقلی هستیم که میتواند ما را در متن تاریخ و در حرکات و سکنات انسانها متوجه حقایق وجودی کند. به عنوان مثال آنجا که در آیات 45 و 46 سورهی حج نظر ما را به آثار باقیمانده از ملتهایی میاندازد که همه
نابود شدهاند، میخواهد ما با قلبهایی آن حادثهها را تعقل کنیم که متوجه وجود سنتهای جاری در این عالم میشود به طوری که آثار باقیماندهی اقوامِ به هلاکت رسیده را مظهر حقیقت وجودی آن سنتها ببینیم. میفرماید: «فَکَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَةٍ أَهْلَکْناها وَ هِیَ ظالِمَةٌ فَهِیَ خاوِیَةٌ عَلی عُرُوشِها وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشیدٍ$ أَ فَلَمْ یَسیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ یَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَی الْأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتی فِی الصُّدُورِ». چه بسیار از اقوام و تمدنهایی که ما هلاک کردیم در حالیکه ظالم بودند پس سقف خانههای آنها فرو افتاد و چاههای رهاشده و قصرهای تو در تو همه حکایت از حضور سنت خدا در آن صحنهها دارد. آیا ای پیامبر! این منکرانِ دوران تو در زمین سیر نمیکنند تا برایشان قلبهایی ظهور کند که از طریق آنها تعقل کنند یا گوشهایی که از طریق آن گوشها بتوانند سخن حق را بشنوند؟ حقیقت این است که چشم آنها نابینا نیست لکن قلبهای آنها که در سینههایشان هست و با آن میتوانند حقایق را در مناظر مختلف بنگرند، نابینا است.
منظور عرضم از آوردن این آیات آن است که ملاحظه کنید عقلی هست که میتواند در مظاهری خاص متوجه حقایقی خاص گردد. این عقل است که متوجه حضور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در عالم میشود و میفهمد شخصیتی در این عالم هست که شخصیتش عین اُنس با حقیقت است و قلبش چیزی جز حقیقت عالم نیست همانطور که آیات 45 و 46 سورهی احزاب در وصف رسول خدا چنین جایگاهی قائل است. زیرا
میفرماید: «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذیراً $ وَ داعِیاً إِلَی اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنیراً»؛ ای پیامبر خدا! ما تو را فرستادیم به سوی مردم در حالیکه نمونهی کامل حقیقت دین هستی و به نتایج دینداری بشارت میدهی و از خطرات جداشدن از دین انذار مینمایی و در عین آنکه به اذن الهی دعوتکننده به خداوند هستی، خودت همانند چراغی روشن میباشی که همهی شخصیتات نمونهی کامل دین است.
وقتی روشن شد میتوان با عقلی خاص حقایق عالم را در شخصیت اولیاء معصوم دید، در همین رابطه با چنین عقلی میتوان به حقیقت انقلاب اسلامی در شخصیت اشراقی حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» نظر کرد.
مردم ما انقلاب را با قلب خود در کلمات حضرت امام یافتند و با انقلاب اسلامی عهدی قلبی و حضوری بستند. ولی وقتی متفکران ما خواستند آن را تبیین کنند با علم رسمی زمانهای تبیین کردند که سخت حصولی و بیروح بود و لذا انقلاب در مراکز آکادمیک ما در حجاب رفت در نتیجه ما باید متوجه باشیم برای ارائهی چهرهی حقیقی انقلاب وظیفه داریم به همان روحی برگردیم که در کلمات حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» بود. ما هنوز قالب مناسبِ آن حضور را در یافتِ حصولی علمِ خود نساختهایم و برای چنین علمی به عقل خاصی نیازمندیم.
8- ما بر «وجود» مسلط نیستیم و «وجود» از آن جهت که در ذات خود تشکیکی و دارای شدت و ضعف است، گاهی خود را بر ما آشکار
میکند و گاهی از ما پنهان میشود و تنها به اندازهای که برای ما در مظاهری خاص ظهور میکند ما آن را احساس میکنیم و از آنجایی که «وجود» تنها در مظاهر و در اسماء حُسنای الهی خود را مینمایاند، حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» مظهر متعینِ انقلاب اسلامی شد و هر اندازه به ملکوت آن مرد الهی نزدیک شویم به حقیقت انقلاب اسلامی که همان ظهور ارادهی الهی به صورت توحید خاصِ این دوران است، نزدیک شدهایم.
ملکوت حضرت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» محل تجلی ارادهی الهی جهت تحقق تاریخ توحیدی این عصر است و مقام معظم رهبری«حفظهاللّه» به عنوان کسی که متوجه این امر میباشند میفرمایند: «واقعاً امام«رضواناللّهتعالیعلیه» انسان عجیبی بود، اصلاً پیدایش و وجود این انسان با آن ابعاد، هیچ قابل تحلیل نیست جز اینکه بگوییم تفضل الهی بود برای اینکه چرخشی در تاریخ و در حرکت قافلهی عظیم بشری بهوجود آورد، دستی باید از غیب ظاهر میشد، خدای متعال این دست را ظاهر کرد»(1/3/69).
در رابطه با بهترین نگاه به انقلاب اسلامی باید قواعد نگاه صحیح به «وجود» را بدانیم و متوجه باشیم معنای تشکیکیبودنِ وجود یعنی چه. بهخصوص که «وجود» در ذات خود تشکیکی است و شدید و ضعیفبودن آن مربوط به خودش است و نه آنکه عاملی خارجی آن را شدت و ضعف بخشد. وقتی شدت و ضعف در ذات وجود نهفته است پس این خاصیت وجود است که گاهی خود را برای ما آشکار میکند و گاهی از ما پنهان میشود و در همین رابطه ما ظهور آن را در مظاهرش
مییابیم. و از آنجایی که شخصیت امام خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه» مظهر حقیقت انقلاب اسلامی است میتوانیم انقلاب اسلامی را در شخصیت حضرت امام به تماشا بنشینیم، همانطور که خدا را در مظاهرش بهخصوص در مظاهر کاملش مثل انسانهای کامل، به تماشا می نشینیم. بیحساب نیست که مقام معظم رهبری در وصف حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» میفرمایند: «امام عزیزِ ما آن مرد عظیمی که بلا شک خداوند لمعهای و لمحهای از انوار طیبهی نبوتها را در وجود او قرار داده بود».(1)به
نظر بنده این عمیقترین و دقیقترین نگاهی است که به امام انداخته شده است، زیرا همانطور که در نبوت، شریعت الهی به قلب نبیّ الله تجلی میکند و شخصیت نبی ّالله عین آن شریعت میگردد، وقتی لمعه وانوار طیّبه نبوت بر قلب حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» متجلّی گردد با نظر به سیرهی او، متوجه آن نوری میشویم که در قلب او تابیده و او مظهر آن نور خواهد بود.
9- اگر ما بتوانیم حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» را درست پیدا کنیم، انقلاب اسلامی را پیدا کردهایم و اگر توانستیم با انقلاب اسلامی رابطهای وجودی برقرار کنیم وارد تاریخی شدهایم که حضرت حق برای ما در این عصر مقدّر کرده است، و تنها در این رابطه است که توانستهایم با خداوند ارتباطی واقعی پیدا کنیم و از طریق تجلی اسماء حسنای او که در این عصر در انقلاب اسلامی ظهور کرده، بندگی خدا را در جان خود به
1) - 21/ 11/ 90.
فعلیت برسانیم و این آن جایگاه تاریخی است که انقلاب اسلامی در آن قرار دارد و اگر جایگاه انقلاب اسلامی را نسبت به تاریخی که مقدّر شده است احساس نکنیم، سرنوشتی جدای از سرنوشت ریزشهای انقلاب نخواهیم داشت. راز ریزشها را باید در عدم شناخت جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی و عدم شناخت تقدیری دانست که حضرت حق در این عالم اراده کرده است که آن دیگر ادامهی مدرنیته و بسط آن نیست.
ابتدا باید بدانیم تنها راز سعادت هرکس در اُنس با خدا است و از طریق مظاهر الهی میتوان با خدا مأنوس شد و از خدای ذهنی به خدای عینی رجوع نمود. با توجه به این امر است که عرض میکنم در آینهی انقلاب اسلامی به عنوان مظهر خاص ارادهی خداوند در این دوران، میتوان با حضرت حق مأنوس شد و با اسماء حسنای او ارتباط وجودی پیدا کرد، زیرا وقتی با حضرت حق از طریق اُنس با ارادهی او مرتبط شدید، از آنجایی که بین حضرت حق و صفات او وحدت هست، با همهی اسماء او مرتبط شدهاید و از آنجایی که اسم اعظم الهی، اسمی است که همهی اسماء را به صورت کامل دارا است با رجوع به انقلاب اسلامی توانستهاید با اسم اعظم الهی مرتبط شوید و اعظم ارادهی او را که در انقلاب اسلامی ظهور کرده، آینهی تماشای همهی اسماء او به صورتی اعظم قرار دهید. زیرا حضرت روح اللّه«رضواناللّهتعالیعلیه» اسلام را با همان جامعیتی که در صدر اسلام به صحنه آمد در این تاریخ ظهور داد و تنها کسانی میتوانند با این انقلاب ارتباطی واقعی برقرار کنند که به دنبال همهی جوانب اسلام باشند و بنا دارند همهی ابعاد انسانی خود را به فعلیت
در آورند، ابعادی از انسانیت که محل تعلیم همهی اسماء الهی بود و لذا نه صوفیان تک بُعدی میتوانند در زیر سایهی انقلاب اسلامی قرار گیرند، و نه سیاستزدگان محجوب از حقایق قدسی. با توجه به این دیدگاه از همین حالامیتوانید پیشبینی کنید چه کسانی تا آخر با انقلاب اسلامی خواهند بود و چه کسانی دیر یا زود ریزش خواهند کرد.
10- امروز هرکس باید هویت خود را با حضور در تاریخی معنا کند که حضرت حق با ارادهای خاص به صحنه آورده وگرنه در رنج بیتاریخی گرفتار میشود که عین عدم ارتباط با خدایی است که امروز به صحنه آمده و تنها این خدا، خدای ما است و تنها با اسماء حسنای او که امروز ظهور کرده میتوان با او ارتباط برقرار کرد. زیرا خودش فرمود: «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها»(اعراف/180) خدای را اسماء حسنایی هست، او را به اسماء حسنایش بخوانید.
رنج بیتاریخی بلای دوران مدرن است و با انقطاع بشر از عالم قدس و معنویت پدید آمد و همچنان ادامه یافت. رنج بیتاریخی یعنی عدم احساس حضور در آنچه خداوند برای بشر در هر زمان و زمانهای اراده کرده است و این عین بیهویتی است و شما امروز در اکثر ملتها شاهد آن هستید و تنها راه درمان آن برگشت به هویتی است که از طریق انقلاب اسلامی به بشر عرضه شده است، تا هرکس در حوزهی زندگی و اقلیمی که در آن زندگی میکند، به آن بپردازد. زیرا همچنان که مستحضرید ما
برای رجوع به خدا و نجات از بیهویتی باید به اسماء الهی رجوع کنیم و اسماء الهی با مظاهری که دارند معنا پیدا میکنند و یکی از مظاهر اسماء الهی تاریخی است که هرکس در آن زندگی میکند و غفلت از اسمائی که از طریق تاریخ برای بشر ظاهر شده، غفلت از رجوع به خدایی است که هرکس با رجوع به او به معنای واقعی خود دست مییابد و امروز آن تاریخی که هرکس به آن رجوع کند به خدا رجوع کرده، انقلاب اسلامی است که ظهور متعین اسماء الهی جهت نجات بشر امروز از بیتاریخی و بیهویتی است و عامل برگرداندن نشاط سلوک معنوی به دورانی است که گمان دارد دوران انسانهای قدسی به پایان رسیده است. چگونه میتوان نسبت به چنین انقلابی در شخصیت اشراقی حضرت روح اللّه«رضواناللّهتعالیعلیه» چشم بر هم نهاد؟
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
بعد از شناخت گوهر و ذات انقلاب و بعد از آنکه بحمداللّه عزیزان متوجه جایگاه تاریخی و وجودی انقلاب اسلامی شدند، وظیفهی ما در ظهوردادن آن است در عالم، که این راهکار خاص خود را میخواهد و بحث مفصلی را میطلبد، و لذا سعی شده تا آنچه را باید در ظهور انقلاب مدّ نظر قرار دهیم به صورت سرفصل و هرکدام از سرفصلها را با عنوانی خاص خدمت عزیزان ارائه دهیم تا تذکری باشد برای به صحنهآوردنِ آن عقلی که در آن عقل امکان ادامهی انقلاب نهفته است و إنشاءاللّه موجب تفکر میگردد.
تأکید اینجانب آن است که خوانندگان محترم؛ قسمت اخیر را بعد از آنکه مطالب قبلی را مطالعه فرمودند، مدّ نظر قرار دهند زیرا در این قسمت اشاراتی به میان آمده که بر مباحث گذشته مبتنی است و با توجه به موضوعاتی که مورد بحث قرار گرفت معنای خود را مینمایانند و بیشتر جواب سؤال خوانندگانِ مباحث قبل است برای بهترین تصمیم. در مجموع مطالبی که در صفحات بعد پیش میآید روشن میکند نیروهای وفادار به انقلاب اسلامی چگونه باید عمل کنند تا در انتظار تاریخی باشند که مدّ نظر انقلاب اسلامی است.
هرکس نسبت به انقلاب اسلامی و نسبت به آیندهی آن امیدوار باشد و متوجه هزینههای عظیمی باشد که برای تحقق آن شده است، نمیتواند نسبت به ظلمهایی که در فضای انقلاب اسلامی به این مردم میشود راحت باشد و ببیند عدهای بر عدهای دیگر به بهانههای مختلف از نظر اقتصادی و سیاسی ظلم روا میدارند. این کار نهتنها زیر پاگذاردن عدالت است، بلکه آیندهی تمدنی این انقلاب را تیره و تار میکند. همهی سعی ما باید این باشد که این نوع ظلمها که در درون جامعهی ما رخنه کرده است به صورتی عاقلانه از بین برود تا ما در آیندهی جهان جایی برای اظهار اندیشهی انسانی تشیع داشته باشیم. درست مقابل کاری که اندیشهی تکفیر نسبت به آیندهی خود انجام میدهد.
باید با نظر به اهداف انقلاب اسلامی در نسبتمان با همدیگر تحولی اساسی رخ دهد تا دقیقترین تفکر و فرهنگ که در متن انقلاب اسلامی نهفته است به ظهور آید. مهمترین فداکاریها - بیشتر از آنچه در دفاع مقدس پیش آمد- از این به بعد خواهد بود که مهمترین سرمایههای ما را به میان خواهد آورد که از جملهی آنها فرهنگی است که در دعای شریف «مکارم الأخلاق» نهفته است. اگر با رویکرد تمدنسازی به آن دعا نظر شود و اینکه چگونه آن دعای شریف تکلیف جریانهای مخالف همدیگر را در ذیل اسلام معلوم میکند، میفهمیم توصیه آن دعا چه اندازه کارساز است و چه اندازه رویکرد تمدنی دارد.
هنوز آن نوع بزرگی که اسلام از خود نشان دهد رخ نداده تا ما علت وقایع آیندهی تاریخ به سوی اهداف مقدس باشیم و این بدان جهت است که هنوز ما خود را آنطور که باید در راستای تحقق متعالی نظام اسلامی، به خطر نینداختهایم، آنطور که حضرت روح اللّه«رضواناللّهتعالیعلیه» در آخرین پیام خود به آن اشاره کردند و فرمودند: «ما هنوز در قدمهای اول مبارزه جهانی خود علیه غرب و شرقیم. مگر بیش از این است که ما ظاهراً از جهانخواران شکست میخوریم و نابود میشویم؟ مگر بیش از این است که ما را در دنیا به خشونت و تحجر معرفی میکنند؟ مگر بیش از این است که با نفوذ ایادی قاتل و منحرف خود در محافل و منازل، عزت اسلام و مسلمین را پایکوب میکنند؟ مگر بیش از این است که فرزندان عزیز اسلام ناب محمدی در سراسر جهان بر چوبههای دار میروند؟ مگر بیش از این است که زنان و فرزندان خردسال حزب اللّه در جهان به اسارت گرفته میشوند؟ بگذار دنیای پست مادیت با ما چنین کند ولی ما به وظیفه اسلامی خود عمل کنیم».(1)
در این پیام راهی را به ما نشان دادند که برای ورود در آیندهی بزرگی که در مقابل تشیع است، باید آمادگی از دستدادن همهچیز را، حتی آبروی خود را در شبکههای اجتماعی نظام استکباری، داشته باشیم. دوراندیشی اقتضا میکند ما برای رسیدن به اهداف خود خطری از جانب این نوع تهدیدات احساس نکنیم. آری
1) - صحیفهی امام، ج21، ص 328.
کسی که حقیقت را حمل میکند هیچگاه اعتنایی به آنهایی که چشمان خود را به نگاهکردن به باطل عادت دادهاند نمینماید.
وظیفهی بزرگ کسانی که میخواهند عظمت انسان را بنمایانند آن است که اولاً: ظرفیتهای زمان خود را بفهمند، ثانیاً: بفهمند به خطرانداختن خود در این زمان با نفی هرگونه اَنانیّت و هر شهرت و عنوانی ممکن است، همان عنوانهایی که در زیر سایهی گروه و کانون و حزب برای خود شکل دادهاند. در این صورت است که آینده آنطور که خداوند اراده کرده، در منظر جان ما ظهور خواهد کرد و دیگر گرفتار فروبستگی عالم غیب و معنا در مقابل خود نیستیم.
هرگز روا نیست دورهای مانند دوران ما که آبستن حوادث بزرگ است و آیندهی جهان در آن در حال رقمخوردن است، بدون حساسیتهای لازم که انقلاب اسلامی بدان نظر دارد جلو رود، باید وارد صحنه شد و آنچه باید گفت بگوییم و آنچه باید انجام داد انجام دهیم و در این راه از خطرکردن نباید هراسید، ولی نه خطرکردنی که از حکمت به دور باشد و به جای نظر به آیندهای که باید ظهور کند، چشمها را فقط به امروز بدوزیم. وقایع بزرگ با نگاههای وسیع و حکیمانه دیده میشوند و نیاز به انضباطِ روحی خاصی دارد. این انضباط روحی تنها در پرتو آگاهی به چگونگی آن واقعهی بزرگ روی میدهد.
ما هنوز گمان میکنیم با تحقق انقلاب اسلامی امری ساده به وقوع پیوسته که میتوانیم در جزیرهای به نام ایران با آن بهسر ببریم و به همین جهت نیازی نمیبینیم تا نسبت خود را با اطرافیانی که در یک گروه قرار داریم و با دیگر جریانها بازتعریف کنیم. در این صورت باید بپذیریم ما با خیالات خود در این واقعهی عظیم یعنی انقلاب اسلامی وارد شدهایم و هرگز نباید برای خود امید پیروزی داشته باشیم. زیرا نه خود را مجهز به سعهی صدری کردهایم که در آینده سخت به آن نیازمندیم و نه تلاش میکنیم جامعه را از دو قطبیبودن بین جناحهایی که به اهداف انقلاب معتقدند، خارج کنیم، همچنان اسیر جناحبندیهای گذشته هستیم. زیرا معنای حضور در آیندهای را که در میان سایر ملتها برای ما رقم خورده است متوجه نمیباشیم.
پیروزی انقلاب اسلامی در آن شرایط خاص که عملاً عبور از نظام استکباری بهحساب میآمد، چیزی نبود جز نوید پیروزی بزرگی که محدودهی آن از مرزهای ایران بیرون است و لذا باید یاد بگیریم خود را در میدانی به وسعت انقلاب اسلامی ظاهر کنیم با همهی مشکلاتی که در پیش روی ما است. ولی باید بدانید انقلاب اسلامی و ایران اسلامی در تار و پود آیندهی سایر کشورها تنیده شده و نمیتوان به انقلاب طوری نگاه کرد که گویی تنها محدود به جزیرهای است به نام ایران، کشورهای دیگر
آیندهی خود و جهان را در آیندهی انقلاب اسلامی جستجو میکنند و این انتظار، کار را برای انقلاب اسلامی و برای ما مشکلتر میکند. اینها همه موضوعاتی است که با انقلاب اسلامی به وقوع پیوسته و ما به ندرت میتوانیم عظمت این موضوع را درک کنیم. ولی این زمان نه وقت سرمستی است و نه وقت جشنِ پیروزی، وای به حال کسی که در حال حاضر که تنها جهان آمادهی تحولی بزرگ میباشد، خود را در آغوش پیروزی احساس کند. ما تنها در نفی نظام شاهنشاهی پیروز شدهایم، در حالیکه ظرفیت انقلاب اسلامی برای پیروزیهای با شکوهتر بسیار بیشتر است.
همین اندازه میتوان گفت مسائلی پیش آمده که سرنوشت قرن آینده را تعیین میکند و بزرگترین خطری که گروههای فرهنگی را تهدید مینماید، جدّینگرفتن این مسائل است و اینکه با سطحینگری دینی، وضع را ساده بپندارند و نسبت به اهداف نسل آینده تعمّق لازم را بهکار نبندند.
انقلاب اسلامی در ظهور گردبادی از حضور مردم پیروز شد، در حالیکه دارای دو عنصر «قوت» و «ضعف» بود. قوتِ حضور مردمی که تاریخ جدید را در زیر سایهی دین و رهبری دینی پایهگذاری کردند و ضعفِ عدم درک همهجانبهی حضور انقلاب در تاریخ جدید. هر سال
واقعهی پیروزی انقلاب را جشن میگیریم و باید بگیریم زیرا حادثهی بزرگی به وقوع پیوست ولی باید آن را با کامیابی قطعی که با شناخت ابعاد قدسی انقلاب ظهور میکند، یکی نپنداریم. زیرا تاریخ جای احساساتیبودن نیست، بلکه جای انسانهای حکیمی است که نسبت به احساسات بیتفاوت نیستند.
گروههای فرهنگی که به فعالیتهای خود مشغولند، به ندرت متوجهاند چه نقصهایی نسبت به آینده در مقابل خود دارند و چه بسا گرفتار هرج و مرجهای سیاسی شوند و در آن هرج و مرجها منحل گردند و یا بدون هیچ نتیجهای در وضع ابتدایی خود بمانند. همین قدر میدانند وضع در حال تغییر است ولی نمیدانند چگونه. اگر متوجه چگونگی به حاشیه رفتن نظام حاکم جهانی نباشیم در هیچ عالَمی از عوالم فکر حاضر نیستیم و این است معنای بی عالَمی.
قاعده این است که پس از پیروزی اولیهای که با رویکرد توحیدی انجام میگیرد اگر به عمق آن پیروزی دست نیابیم در حالت خماری، نتایج بزرگِ آن پیروزی را در سقیفهی بنی ساعده از دست میدهیم و به یک تغییر سیاسی ساده راضی میشویم و ناظر روی کارآمدن کسانی خواهیم بود که چشم در افق نهایی آن پیروزی ندارند و در نفی نفس امّارهی خود قدمهای اساسی برنداشتهاند. باید پیش از آنکه دیر شده
باشد، یعنی درست همین حالا، با هوشیاری و خونسردی متوجه وظیفهای شد که تنها با فرزانگی امکان انجام آن هست. تنها فرزانگاناند که حادثههای قدسی را در وسعت آینده به نظاره مینشینند و سعی ندارند برداشت خود از انقلاب اسلامی را برداشت اصلی بدانند و سایر نگاهها را نادیده انگارند. تنها این تعهدهای نانوشته است که به آیندهی انقلاب نوید ثبات میدهد.
ما برای حضور در آیندهی انقلاب به پرورشی نیاز داریم که جایگاه افراد و افکار و جریانها را در تمدن اسلامی تعیین میکند و نه در تاریخی محدود و در جزیرهای جدا از همهی ملتها. عادات و ملکاتی که قبلاً با آن زندگی میکردیم برای ادامهی کار کافی نیست، شخصیتهایی را باید مدّ نظر آورد که آنها از یک طرف بر نفس خود مسلطاند و تحمل رقبای خود را دارند و تنها ایدههای ایمانی را مدّ نظر قرار میدهند و از طرف دیگر به وسعت حضور انقلاب اسلامی در آیندهی جهان فکر میکنند. آن کسیکه این حرفها را با برنامههای سفارشی و رسمی یکی میگیرد ابداً متوجه سخن ما نیست و هنوز متوجه پرورشی که باید آغاز کند، نشده است. ابتدا باید جایگاه تاریخی و قدسی انقلاب را بفهمند تا سجیه و خصلتی را که برای ادامهی انقلاب نیاز داریم در خود بپرورانند. باید دورتر از امروز را دید تا در امروز به درستی تصمیم بگیریم و عمل کنیم. این است راه عبور از بلای اکنونزدگی.
کسی که متوجه چگونگی حضور انقلاب اسلامی در این تاریخ شده و میداند ریشههای الهی آن چه اندازه محکم و اساسی است، باید به وظیفهی خود که انتقاد به اموری است که با اهداف انقلاب همخوانی ندارند، عمل کند تا از آنچه باید از طریق این انقلاب واقع شود غفلت نگردد و بدانیم ما باید در مسیر به فعلیت رساندن اهداف انقلاب پیش برویم، چه بعضیها بخواهند و چه نخواهند ولی بدون آنکه سر جنگ با کسی داشته باشیم، میدانی که در پیش داریم را خالی نمیکنیم.
خطر همیشه هست و خواهد بود، انقلابی که بنا دارد بشریت را از ظلماتی سخت عمیق و همهگیر برهاند، بدون خطر جلو نمیرود، ولی اگر مقدرات الهی را در این مسیر مدّ نظر قرار دهیم با چشمانی باز از خطر استقبال میکنیم و جرأت لازم را از خود نشان خواهیم داد، زیرا چشم بر آیندهای داریم که به ارادهی الهی در افق تاریخ طلوع کرده است.
بهدستگرفتن زمام امور اجرایی مردم توسط دولتها با نظر به اهداف انقلاب اسلامی، با هر سلیقهای که باشند خطرناک نیست، خطر در آن روحیههایی است که نمیتوانند جایگاه دولتهای مختلف را نسبت به آرمانهای جهانی انقلاب اسلامی تحلیل کنند و این خطر ریشه در
سالهایی دارد که انقلاب را یک واقعه دانستیم و خواستیم با کنارزدن رقیب، انقلاب را تصاحب کنیم و یا با پیروزی رقیبِ سیاسی خود گمان کردیم شکست خوردیم و در هر حال نفهمیدیم در چه آستانهای از تاریخ قرار داریم و باید خود را برای مواجهه با چه مسائلی آماده کنیم. بزرگترین وظیفهی ما آن است که بدانیم در چه آستانهای از تاریخ قرار داریم و این که انقلاب اسلامی آمده است تا نسبت بشر امروز را با خدا و با خود بازخوانی کند.
باید متوجه باشیم شیعه امروز یک گروه اقلیت نیست که بخواهد برای حفظ هویت خود سایرین را نفی کند. شیعه امروز یعنی راهکار زندگی در جهانی که عزم دارد از مدرنیته عبور کند. با توجه به این امر به جای تأکید بر حاکمیت تشیع و متهمشدن به نگاه فرقهای، باید روحی را در جهانِ بیروحِ امروز دمید که تشیع متذکر آن روح است و جهان را از بحران سطحینگری به حضوری متعالیتر در عالم دعوت میکند تا بیش از پیش به اهمیت زندگی پی ببرد و از عالم خیال به واقعیات هستی نظر کند.
اگر ما بنا است از لیبرالیسم بگذریم که آزادی را حق بشر میداند ولی با رویکرد اباحهگری و بیقیدی، باید در ذیل اسلام به سلیقههای متفاوت با خود، اجازهی ظهور و بروز بدهیم و این نوع آزادی را نهادینه کنیم تا درهای برکت به سوی جامعهی امروز و فردای ما گشوده شود.
آیا امروز در این کشور نباید منتظر انسانهایی بود که آگاه به تحولاتی هستند که در سر تا سر جهان در حال وقوع است و خود را برای حضور در آن تحولات آماده میکنند؟ تحولاتی که اگر از یک جهت هولناکتر از حملهی چنگیزاند ولی آن تحولات به گونهاینیستند که در مسیر آنچه جهان استکباری بر انسانها تحمیل کرده قرار داشته باشند، تحولاتی که به تقدیری ماورای فرهنگ استکباری نظر دارند. باید منتظر انسانهایی بود که وسیعتر از دایرهی تنگ کار و بار روزانه به زندگی نگاه میکنند.
آری باید منتظر انسانهایی بود که فلاکتهای گذشته را در کوتهبینی و نظرات عامیانهی حاکمان تاریخ گذشته بیابند، حاکمانی که گمان میکردند به سادگی میتوان هر مشکلی را مرتفع کرد بدون آنکه متوجه اهداف بزرگ بود.
آنچه ما را تهدید میکند تسلیحات اتمی دشمنان حقیقت و عدالت نیست، آنچه ما را تهدید میکند باتلاق گندیدهی آرمانهای کوتاه و بهسربردن با آرزوهای موهوم است، آرزوهای مبهمی که نه راه آسمان را به سوی ما میگشاید و نه زمین را آنچنان که باید برای زندگی هموار میکند تا ما از کاخهای خیالی خارج شویم. اگر نتوانیم آرزوهای موهوم را درست تفسیر کنیم حتماً از زندگی باز میمانیم و دیگر نمیتوانیم آیندهای را که برای ما تقدیر شده درک کنیم، زیرا نتوانستهایم چیزهایی
را که در این عصر رخ داده است درست ببینیم. در نتیجه از جریان تاریخی خود بیرون میافتیم و تنها همچون کبک، سرِ خود را در برف آرزوها و امیدهای خود فرو میبریم. ولی باید بدانیم آن تاریخی را که انسانهای مصمم میسازند، اعتنایی به این آرزوها نمیکند.
ما هنوز در عصری زندگی میکنیم که رؤیای زندگی غربی سراسر ذهن انسانها را پر کرده و داشتن یک زندگی را که با کار و تلاش و ایمان و مسئولیت باید همراه باشد تحقیر میکنیم. در حالیکه تنها با نگاهی که از رؤیای زندگی غربی عبور کرده آیندهی ما ساخته میشود به شرطی که بدانیم این نگاه هرگز به آسانی حاصل نمیشود. هیچچیز ابلهانهتر از آن نیست که گمان کنیم با هوسهای دوران گذشته میتوانیم آیندهی خود را رقم بزنیم و تنها به قالب انقلاب اسلامی دلخوش باشیم.
آنهایی که از تحقق امور مسلّم سنتهای الهی و قواعد تاریخی خوف ندارند، بخواهند یا نخواهند آیندهی درخشانی را نمیتوانند برای خود شکل دهند. اینها گمان میکنند میتوانند اساس تاریخ را هرطور خواستند برای خود طراحی کنند. آنها از جدّیت حضور سنن الهی غافلاند و معنای خستگیناپذیری انبیاء و اولیاء الهی را در ساختن خود و جامعه در زیر سایهی آن سنتها نمیشناسند در نتیجه با آرزوهای بیپایه زندگی خود را خراب میکنند، اینها از عهدهی زندگی برنمیآیند.
زندگی کار زندهها است که خود را در مسیر سنّتهای زندهی مطلق یعنی خدا قرار دادهاند. آرزوهایی که روی کاغذ ایجاد شده آنچنان بیروح است که هرگز صورت واقعیت به خود نمیگیرد و تنها زندگیهای کاغذی میسازد که با تحریک خیالات شکل گرفته. در حالیکه مقدّرات نظام عالم بسته به مقدمات و شروط دیگری است. با بلندپروازیِ آرزوها هیچ چیزی ساخته نمیشود، تنها انسانهایی ساخته میشوند که از همدیگر متنفرند، زیرا هر کدام ناکامی خود را در دیگری میبیند. در صورتی که همهی آنها مقصرند چون بیش از حدّ در همهی عمر بچه ماندهاند. بدون آنکه به خود انتقاد کنند تلاش میکنند خود را فریب دهند و حسّ اقدام را به حاشیه برانند و زورکی خود را راضی میکنند تا هرگز تصمیمی فراتر از آنچه هستند نداشته باشند تا روح فداکاری درونی خود را به صحنه آورند، اینها هرگز افتخار تاریخسازی که با انقلاب اسلامی شروع شده است را برای خود رقم نمیزنند.
وقتی احساسات به جای حکمت و شریعت به میدان آمد، ساختن و ایجادکردن به معنای خرابکردن است و منجر به ساختن جامعهی بسیار بد قبارهای میشود که اعضاء آن هیچ تجانسی با هم ندارند زیرا بر هیچ شخصیت مقدسی تکیه نکردهاند تا در زیر سایهی آن شخص در آرامش بهسر برند. اصول پایدار انسانیتِ انسانها، انسانهای کاملاند، آنها باید در منظر ما قرار گیرند تا احترام و خضوع به معنای حقیقی پیدا شود.
آدمکهای دارای احساسات، جای انسانهای قدسی مینشینند و خشونت را نهادینه میکنند و با انواع بدبینی همدیگر را تحقیر مینمایند و در نتیجه گرفتار زندگی بسیار خستهکنندهای خواهند شد. معنای عبور از فرهنگ ظلمانی دوران با نظر به انسانهای قدسی یعنی رسول خدا و اهلبیت علیهم السلام تحقق مییابد و فهم این نکته یکی از مسئولیتهای ما در این دوران است.
اگر ملاکهای الهی در میان نباشد و انسانها نتوانند خود را درست تعریف کنند، هرکس که باشد در تشخیص اوضاع جهان به اشتباه میافتد و آشتیهای همراه با بیفکری و رفاهِ همراه با بیهدفی را زندگی میپندارد و این اساس بشریت را متزلزل میکند و از او توانایی تحمل مصائب را سلب مینماید و هیچکس نمیتواند در طولانیمدت آن را تحمل کند زیرا همهبا انسانهای بدعادت و نادان روبهرو هستند که هرکدام به تلفکردن قوای دیگران مشغولاند و از اینجاست که باید منتظر موفقیت راهی شد که انقلاب اسلامی به بشر عرضه کرده، راهی که به چنین وضعی پشت کرده است و جهان را آبستن مقدّراتی دیگر میبیند که بر فراز مدرنیته به وقوع میپیوندد. کیست که وقتی فهمید انقلاب اسلامی چه میگوید از آن استقبال نکند؟ با فروریختن تبلیغات دروغ جهان ظلمانی منتظر دنیای دیگری باشید. دیگر بشر نمیخواهد در بستر بزدلی استراحت کند بدون آنکه به چیزی اطمینان داشته باشد. زندگیِ
جدّی بیخطر نیست ولی واقعی و اطمینانبخش است و طلوع آن به جدّیگرفتن آن زندگی است.
انقلاب اسلامی از طریق حضرت امام«رضواناللّهتعالیعلیه» نشان داد؛ امروز روز کسی است که برای اهداف مقدس، خود را به خطر میاندازد. امروز روز کسی است که جرأت دارد استکبار را در زیر لعاب مدرنیته آنطور ببیند که واقعاً هست. به زمانی نزدیک میشویم که دیگر برای آرمانهای ضعیف و دلهای ترسو جایی نمیماند، زمانی که آرمانهای ضعیف به چشم حقارت نگریسته میشوند. روحهای خسته و ترسوی گرفتار رفاه غربی، جرأت درکِ آیندهای را که با رنجِ گذار همراه است ندارند و اینجا است که گوهر روحهای توانا از ناتوان تفکیک میشود. چرا فراموش کردهایم زندگی تنها در جایی جریان دارد که روحیهی مقاومت و خطرکردن برای متدینین در میدان بوده است. دست تقدیر الهی برای خلق حوادث تاریخی بزرگ، تنها چنین انسانهایی را برمیگزیند و از این جهت حضرت روح اللّه«رضواناللّهتعالیعلیه» در آخرین روزهای عمر نقشهی راه را چنین به ما هدیه کردند و فرمودند: « مگر بیش از این است که ما ظاهراً از جهانخواران شکست میخوریم و نابود میشویم؟ مگر بیش از این است که ما را در دنیا به خشونت و تحجر معرفی میکنند؟».(1)
آری چابکی ما در آیندهی تاریخ به اندازهی توجه به این نقشهی راه است که سرچشمهی
1) - صحیفه امام، ج21، ص 327.
سعادت ما است. باید تا انتهای خطرکردن جلو رفت تا اهداف مقدس طلوع کند.
نگرانی از آنجا است که انقلاب اسلامی در آغاز کار خود زمینگیر آرزوهای کهنهی دوران گذشته گردد و از تحرک لازم باز ماند در حالیکه این انقلاب نو پا هنوز در حال تکوین مقدمات خود میباشد و میان آغاز آن تا رسیدن به اهدافش حتماً حدود دویست سال زمان نیاز دارد تا هرچیزی تعریف خود را پیدا کند.
ما هنوز نمیدانیم تفاوت برخورد با آن کسی که انقلاب را نپذیرفته ولی معاند نیست، با آن کسی که معاند است چگونه باید باشد.
ما هنوز نمیدانیم تفاوت برخورد با جریانهایی که انقلاب را قبول دارند ولی از خطرکردن میگریزند، با جریانهایی که خطرکردن را جهت تحقق اهداف انقلاب پذیرفتهاند، چگونه باید باشد.
ما هنوز نمیدانیم با خودمان چگونه رفتار کنیم که حرمت اهل ایمان حفظ شود. ما هنوز نظام اداری خود را بر اساس جنبهی قدسی انسانهای جامعه تنظیم نکردهایم.
ما هنوز تئوری صحیحی نسبت به تبیین جایگاه انقلاب اسلامی تنظیم نکردهایم که بتواند عقل بشر امروز را مخاطب قرار دهد؛
و هزاران هزار کارهای ماندهای که ما هنوز با آن روبهرو نشدهایم تا تصوری از آنها داشته باشیم و این است آن خطری که انقلاب اسلامی را
در آغاز کارِ خود زمینگیر آرزوهای کهنه میکند و از تکوین خود در مسیری که حدود دویستسال فرصت نیاز دارد، باز میدارد. آیا نباید متوجه این امر بود؟
وقتی که در متن انقلاب اسلامی انسانهایی متولد شدند که زندگی را تنها ماندن و خوردن نمیدانند باید از خود پرسید در آینده، یک کشور بزرگ با چنین انسانهایی چگونه باید باشد؟ اسلحه و رفاه برای کسانی ساخته میشود که ماندن و خوردن را زندگی پنداشتهاند. برای مردانی که ماوراء خوردن و ماندن، ظهور کردهاند آینده نمیتواند ادامهی وضع موجود باشد و تدبیرهای پیمانکارگونه برای ایجاد حُسن تفاهمهای رنگ و رو رفته نمیتواند قابل اعتماد باشد. اینانسانها کسانی نیستند که فرهنگ غربی بتواند آنها را فریب داده و عادت کرده باشد تا بیمعنایی زندگی را تحمل نمایند. اینها بنا دارند از طریق انقلاب اسلامی به زندگی معنای دیگری ببخشند تا دیگر سایهی سیاه بیکاری مردان و بیثمری دختران و حرص ثروتمندشدن بر روح جامعه غالب نباشد. این ارادهای است که متولد شده و هر روز بیش از پیش جای خود را در این تاریخ باز میکند. مواظب باش عقب نمانی و مواظب باش با حُسن تفاهمی رنگ و رو رفته و غیر جهادی و انقلابی با این انسانها رفتار نکنی.
سیاستمداران واژگون که موقعیت تاریخی انقلاب اسلامی را نمیشناسند، بخواهند و یا نخواهند خود را به حوادثی میسپارند که فرهنگ غربی ساخته و پرداخته و لذا آن امر بزرگی که باید با انقلاب اسلامی به وقوع بپیوندد، واقع نمیشود و از این جهت بیاعتباری ما ادامه مییابد مگر آنکه تولدی دیگر صورت گیرد و آداب و سنن دیگری به میدان آید و جهان در پرتو انقلاب اسلامی شکل تازهای به خود بگیرد، بدان شکل که ماوراء نهادهای بینالمللی ارادهی خود را به صحنه آورده و تصمیم بگیریم و کاری کنیم تا ملتها و دولتها روحاً به جای دیگری نظر کنند و در نتیجه مفهوم نظام بینالمللی که امروز چیزی جز آنارشیگری نیست، تغییر کند. این آن روحی است که انقلاب اسلامی آرامآرام بر کالبد نظام بینالمللی خواهد دمید.
امروز خلأ رهبری در جهانِ بیرهبر، کار را به هرج و مرج کشیده و مردم به این هرج و مرج که با حاکمیت ابرقدرتها شکل گرفته، عادت کردهاند. زیرا آن دولتی را که در ذیل قوانین قدسی و انسانهای مقید به دستورات الهی تحقق مییابد، در منظر خود نمییابند تا بدان امیدوار باشند و ما نیز ایدهی مبهمی از دولت ایدآلی که میتواند روحاً رهبری جهان را به عهده گیرد، از خود نشان دادهایم. مسئولیت تاریخی ما تلاش برای شکلدادن و به فعلیترساندن نظامی است که در ذیل قوانین قدسی،
جامعهای بسازد که جنبهی یمین انسانها در آن ظهور کند تا از اینهمه شرایط سختگیرانه در ادارهی نظام اجتماعی رهایی یابیم و جامعهی حقیقی در منظر بشر قرار گیرد.
یک کشور واقعی مانند هر موجود زندهای دارای نظمی درونی و آلات و ابزار مختلف و اعضاء و جوارح بسیاری است و اگر در سایهی رویکردی توحیدی اداره نشود، مانند موجود فلجی میشود که در عین زندهبودن هیچکاری نمیتواند بکند. مسئولیت ما آن است که هرچه بیشتر نسبتِ اعضاء و نهادهای جامعه را با رویکردی توحیدی تقویت کنیم تا در دنیایی که همهی جوامع در ناکارآمدی کامل در حال دست و پا زدنند، نمونهای از کارآمدی جامعهی توحیدی را به نمایش بگذاریم.
جوامع غربی سعی کردند کمیت را به جای کیفیت بنشانند و تنها چیزهایی را که از طریق حسّ ادراک میشود به رسمیت بشناسند و عملاً از استعدادهای متعالی مردمِ خود بازماندند زیرا همهچیز را در جدول اعداد جستجو کردند و در نتیجه در همهچیز به بنبست رسیدند و خواستند با دموکراسی یعنی عقل تودهی مردم بنبستها را بگشایند، بدون آنکه نظری به تئوکراسی یعنی حاکمیت عقل الهی بیندازند. در حالیکه تودهها بهتنهایی و بدون یک قانون مدوّن الهی هرگز نمیتوانند بر خود حکومت کنند، همانطور که هیچ ارتشی نمیتواند خودش را رهبری کند. آنهایی که بدون نظر به رهبران الهی از حاکمیت تودهها سخن میگویند
میخواهند تودهها را همچون ابزار بهکار گیرند و در مقابل هیچکس و هیچچیز موظف و مسئول نباشند و ما با انقلاب اسلامی باید عمق فاجعهی حاکمیت کمّیتها بر کیفیات را و لوازم آن را نشان دهیم. اگر کمّیتها در مدیریت کیفیتها قرار نگیرند، همچون بدنی بیروح، جامعهای بیریخت و بیشکل خواهیم داشت. دموکراسی منهای ولایت فقیه، یعنی جامعهای ناقصالخلقه و چلاق که از ارکان خود جدا شده و بر خرابههای سنتهای الهی میخواهد خود را حفظ کند.
این روشن است که هیچ کشوری بدون قدرت دفاعی لازم به عنوان کشوری مستقل، امکان ادامهی حیات ندارد و این نیز روشن است که یکی از عوامل مهم قدرت، لشکریانی هستند که آمادهی فداکاری باشند و این ممکن نیست مگر آنکه افسران و سربازان لشکرها با عقایدی زنده و ایمانی استوار بتوانند از خود شجاعت و جسارت لازم را ظهور دهند و امروز تنها در فضای حاکمیت ولایت فقیه میتوان به وجود چنین لشکریانی امیدوار بود وگرنه مثل سایر کشورها به جای لشکر، گلههای بزدل و زبونی را مییابیم که از سر ترس، سر تا پا مسلح شدهاند بدون آنکه تحمل کوچکترین سختیها را داشته باشند، زیرا کمیت بر کیفیت و ماشین بر زندگی غلبه کرده است. و مسئولیت ما در راستای حفظ انقلاب اسلامی، و در گِرد پیشوایی الهی، شناخت این موضوع و پرداختن به آن است.
فراموش نکنیم در عرشهی کشتی، ناخدا است که شخص اول است و با مدیریت او کشتی به مقصد میرسد و نه آن تاجری که کالاها متعلق به اوست. دولت نیز وقتی فرو میریزد که اُبهت ناخدای جامعه که حامل سنتهای الهی است فروکاسته شود و سیاست و رهبری جامعه گماشتهی اقتصاد گردد. اگر تجارب تلخِ گذشته ما را متوجه این امر مهم کرده باشد میفهمیم چرا آیندهی هر ملتی با حضور رهبری قدسی که متذکر سنتهای الهی است امکانپذیر است. ولی اگر صاحبان سرمایه و متخصصان خواستند رهبری جامعه را به عهده گیرند وضع بسیار بدتر از آن میشود که هست و جامعه گرفتار بیغولهی هولناک جنگ طبقاتی میشود و این یعنی کشمکش. در نتیجه کسانی که کار میکنند در حقیقت بیکارند زیرا پول جای دین را گرفته است.
در قرن گذشته و تا قبل از انقلاب اسلامی کمّیت بر کیفیت حاکم بود و قدرت اسلحهها و کثرت لشکرها ارادهی ملتها را محکوم خود مینمود، ولی با طلوع انقلاب اسلامی و پیروزی خون بر شمشیر، تاریخ دیگری شروع شد و به جای اسارت و ماندن، آزادی و شهادت ظهور کرد و از این جهت کاملاً روشن است که فرهنگ غربی که با قدرت و نیروی اسلحه بر ملتها حکومت میکند، اهمیت خود را روز به روز از دست میدهد و قدرت به جاهایی منتقل میشود که بر کیفیت در کنار کمیت
اهمیت میدهند و این است آن زندگی که در تاریخ جدید تازگی دارد و آبستن تمدن دیگری است که هنوز عبارات ما در وصف آن تمدن نارسا است و هنوز مردم ما وقوف کافی نسبت به آن ندارند و این وظیفهی ما را سنگینتر میکند.
در عصر بیتاریخیِ حاکمیت فرهنگ مدرنیته که هرج و مرج و شرایط ناپایدار به حدّ اعلای خود رسیده، تمایلات و تغییر مسیر و نظر به آیندهای که ادامهی فرهنگ مدرنیته نباشد در حال شکلگرفتن است و آثار آن نیز نمودار شده و از این جهت دست تقدیر الهی عالم را مستعد ساخته تا زمام امور جهان از دست افرادِ نالایق بهدر آید. در چنین شرایطی تنها یک جریان است که میتواند به معنای جهتدهنده به جهان، به صحنه آید، جریانی که در عمل نشان داده باشد دارای خط و مشی تعریفشدهی مشخصی است، خط و مشیای جدای از آنچه در رنسانس به عنوان پردهی نقاشی آیندهی جهان به بشر نشان دادند و بشر در مقابل «کمّیّت» زانو زد و بین دلار و نیروی حیات تفاوت قائل نشد.
جریانی که در عین داشتن خط مشی مشخص و جدا از فرهنگ مدرن، نظر به «کیفیّت» نیز دارد، تنها اسلامی است که شیعه متذکر آن است و نشان داده توانایی مقاومت در هر عصر و زمانی را در عین حفظ آرمانهای الهی دارد. آیا غیر از فرهنگی که شیعه متذکر آن است، فرهنگ دیگری
را میتوان برای آیندهی پایدار جهان مدّ نظر قرار داد؟ آیا ما نباید در این راستا احساس مسئولیت بزرگی را در خود شکل دهیم؟
آیندهای که انقلاب اسلامی برای بشریت ترسیم کرده کاملاً معلوم است و از این جهت مقدمات آن نیز بدون هر ابهامی در جلو چشم ما است، مگر آنکه تصور درستی از ذات انقلاب نداشته باشیم. زندگی آرمانی که انقلاب اسلامی برای بشر ترسیم کرده عدالتی است که رویکرد معنوی دارد، بنابراین بر آن نوع زندگی که بهکلّی شکل اقتصادی دارد و انسانها را به همان اندازه سطحی بار میآورد، تأکید نمیکند.
انقلاب اسلامی متوجه مقدّرات بزرگی است که خداوند برای بشر تقدیر کرده و در این راستا انسانهایی را پرورش میدهد که خود را آزاد از سنن الهی نمیدانند تا گرفتار زندگی آلوده به مُد باشند که هر لحظه آمادهی از بینرفتن است. غفلت از سنن الهی کار را برای انسانهای خیانتپیشه آسان میکند، انسانهایی که تنها میخواهند به هر قیمتی گلیم خود را از آب بالا بکشند.
وظیفهی ما است که متوجه جایگاه انقلاب اسلامی در آیندهی تاریخ بشریت باشیم و رقیب را با چشم رقیب ننگریم و بدانیم قدرت رقیب ما دیگر آنقدر نیست که از جلورفتن ما ممانعت کند، فرهنگ غرب اکنون فرهنگ فرتوت و خستهای است، حسِّ اقدام در آن، در حال احتضار است. آن روحیهی جوانی که تمدن غربی را بهپا کرد بهکلّی به پستی و
سقوط گراییده و نسلی که جانشین این نسل میشود هیچ هویتی را برای خود نمیشناسد. ورزش را کار و شغل و زندگی گرفته و همچون «دون کیشوتِ» پیر، سرمایهی طلای دنیا را جمع کرده و تا بُن دندان مجهز است، هر سلاحی که تصور کنید به خود آویخته و غلام و نوکرهای مسلّح نیز گِرد او ایستاده و خانهی خود را نیز به صورت یک قلعهی محکمی در آورده که به ظاهر نفوذناپذیر است. با این حال وقتی از دریچهی قلعه به بیرون نگاه میکند از سایهی هرکسی که حتی یک چماق هم بهدست ندارد بر خود میلرزد و دیوانهوار داد و فریاد میکشد و رفقای دیروز خود را به کمک میطلبد. پایان کار ملّتی که در مقابل کمّیّت زانو زد جز این نیست. تمدن غربی با چنین روحیهای، جای هیچ انتخابی برای خود باقی نگذارده است. ما در چنین فضایی باید مسئولیت خود را آزاد از نگاهی که غرب به ما تحمیل کرده، نسبت به آیندهی انقلاب اسلامی تعریف کنیم.
در پشت پرده وقایعی که روبهروی ما است و در حال خودنمایی است، ارادهای از مردم در حال شکلگیری است که متوجه شدهاند سعادت خود را نمیتوانند با ادامهی وضع موجود بهدست آورند. این مردم با حضور انقلاب اسلامی در این عصر آرام آرام از ارتباط خود با یکدیگر آگاه میشوند و به اهداف مشترک خود آشنا میگردند و روحی در میان آنها قوت میگیرد که آنها را از بلا تکلیفی و سرگردانی رهایی میبخشد و
لزوم تصمیم نهایی را که با نظر به تمدن اسلامی عملی است، پیش میآورد.
در فضایی که آن روح تازه به صحنه آمد برای مردم روشن میشود آن اصطلاحات معمولی که حوادث و مسائل تاریخی را در بستر ادامهی وضع موجود تفسیر میکرد دیگر ناکافی است و اینجا است که با اطمینان کامل میتوان پیشبینی کرد دوران جاهطلبان سیاسی که با واژههای خاص، مردم را فریب میدهند و نسبت به ثروتِ بدون زحمت حریصاند، بهسر آمده و اگر تا دیروز در نهادهای بینالمللی در باب جنایات خود، خودشان قضاوت میکردند و یکدیگر را تبرئه مینمودند و در سایهی حفظ منافع شخصی، اصلاحات اساسی و جدّی را نقش بر آب میکردند، امروز روحیهای در حال شکلگرفتن است که متوجه این حیلهها شده و میفهمد نهادهای بینالمللی به بهانهی احترام به افکار عمومی، در حال تضعیف حقوق مردماند و در این راستا است که حضرت روح اللّه«رضواناللّهتعالیعلیه» فرمودند:
اعلامیهی حقوق بشر را اینهایی امضا کردهاند که سلب آزادی بشر را در همهی دورههایی که کفیل بودند و دستشان به یک چیزی رسیده است، کردهاند. اینها میگویند آزادند بشر! برای تخدیر تودهها، که حالا دیگر نمیشود تخدیرش کرد. قضیهی این چیزهایی که میگذرانند، که یکیاش هم همین اعلامیه حقوق بشر است، این برای اغفال است نه اینکه یک واقعیتی دارد. یک چیز خیلی خوش نمای با زَرْق و برقی را مینویسند، سی ماده مینویسند که همهاش موادی
است که خوب به نفع بشر است و یکیاش را عمل نمیکنند! در مقام عمل، یکیاش عمل نمیشود. این اغفال است.(1)
یا میفرمایند:
دستگاههای خارجی، از قبیل سازمان ملل و غیره، جز اشخاص دست نشانده نیستند که برای مصالح ممالک بزرگ و اغفال ممالک کوچک ایجاد شده است و اشخاص سیاسی از ممالک اسلامی که در خارج زندگی میکنند، تماس با آنها به صلاح روحانیت و اسلام نیست.(2)همین سازمان ملل، همین جلساتی که در خارج هست، شورای امنیت، همهی اینها در خدمت ابرقدرتها هستند و برای بازی دادن سایر کشورهاست.(3)
آنچه در حال ظهور است ابداً با وضع موجود ربطی ندارد. مدت مدیدی است با ظهور مدرنیته زندگی حقیقی یعنی آن نوع زندگی که بر مبنای یک تمدن زنده اداره شود، فراموش شده و آن فرهنگی که همچون یک موجود زنده باید مناسبات بشریت را مدیریت کند دستخوش تجزیه قرار گرفته است. هیئت درونی زندگیها از هم پاشیده شده زیرا آن نیرویی که موجب میشود تا اعمال انسانها در یک وحدت و یگانگی نسبت به همدیگر قرار داشته باشند از میان رفته و کشش کلّی و عمومی
که نحوهی فعالیت افراد را تحت تأثیر خود قرار میدهد، از ضمیر وجدانی افراد جامعه به حاشیه رانده شده است. مسائل اقتصادی در حدّی بزرگ گشته، که نفوذ افراد، به موضوع اقتصاد گره خورده و معنای زندگی، در ثروت و بهرهمندی از دنیا جستجو میشود وثروت، مترادف با شرافت تلقّی شده، بدون نظر به روح زندگی. تجسم عینی این نوع برداشت از زندگی، ظهور «شهرهای بزرگ» و کندهشدن دهقانان از آب و خاک اجدادی و مجتمعشدن در شهرها شد.
در این دنیای سنگی و سنگشده یعنی شهرها، تودههای انسانی که باید آن را به تودهی بیشکلِ شن شبیه دانست، به وضع هولناکی کنار هم جمع شدهاند. از این ماده یعنی تودهی شنی مردم، میتوان هرگونه ترکیب تصنعی که خیلی زود در معرض تجزیه واقع میشوند، پدید آورد. از آنها میتوان حزب درست کرد و آرمانهای زودگذرِ خیالی را پیش چشمشان آورد و مشغول تشکیلات ساختگیشان کرد.
در این شنزار انسانی، دیگر آنگونه نیروی طبیعی که سبب نشو و نمای عقل و عاطفهی انسانی شود، بهکلّی مرده است. در این شنزار انسانی، دیگر انسانهایی به چشم نمیخورند که زندگی را برای ما به معنای واقعی آن معنا کنند و روشن کنند چرا کشش و کوشش برای ادامهی خانواده از میان رفته و ازدیاد نسل و فرزند که بارزترین نشانه ی جامعهی سالم است، اسباب دردسر و تمسخر شده است.
ساکنان شهرهای بزرگ اَتموار استقلال پیدا نمودهاند و خودخواهانه تنها به خود فکر میکنند. با اینکه نه در تودهی اَتمها زندگی هست و نه
در تودهی انسانهای منفرد از یکدیگر آن نوع زندگی به چشم میخورد که در جمع انسانهای وارسته در جریان بود و در ذیل اهداف قدسی، در زیر سایهی همدیگر زندگی میکردند. آنچه از شهرهای سنگی و از ریگزارهای انسانی بیرون میآید «مُد» روز است یعنی تصورات بیپایهی روزمرّهگیها که ابداً روح و بقاء ندارند.
در مقابل آنچه در بالا گفته شد تمدن حقیقی قرار دارد که با ارتباط با عالم قدس و معنویت مانند یک موجود زنده میروید و قد میکشد و دارای تقسیماتی مثل ریشه و تنه و برگ است، گل میدهد و به میوه مینشیند و هرکدام از اعضاء در جای خود مطمئن و راضی هستند. هر اندازه آن تمدن واقعیتر باشد و مبتنی با آموزههای الهی شکل گرفته باشد، بیشتر قد میکشد و یال و کوپال پیدا میکند و اعضای آن بهتر در جای خود قرار میگیرند و دقیقتر جای دیگران را درک میکنند و سنن و آداب تکوینی و تشریعی دقیقتر در آن جاری میباشد.
تمدن حقیقی عبارت از نظامی است که در عین مراتب مختلف که در بین اعضای آن هست هیچکدام از اعضاء نسبت به هم احساس حقارت نمیکنند زیرا آنچه عامل کرامتو شرافتمیباشد تقوا است.
در تمدن حقیقی، متانت در کلیهی حرکات و سکنات با تعریفی معنوی که محصول پرورشی است مطابق آداب محکم و متقن الهی، چون خون جاری است، زیرا آن حرکات و سکنات ریشه در حقایق عالم دارد و عملاً آن جامعه را با هزاران وظیفهی ناگفته و تعهدات نانوشته اداره میکند و به جهت نظر به آن حقایق عِلوی امور جامعه سر و سامانی غیر
قابل تصور مییابد. جامعهای که به حقایق عِلوی نظر دارد به صورت طبیعی دارای نوعی متانت و آداب محکم از زندگی است که همهی مردمان تحت نفوذ غیر محسوس آن قرار دارند و چون با فطرت آنها هماهنگ است، آنها را در نوعی از یگانگی و حیاتی واحد قرار میدهد که افراد آن جامعه از حدود فردیت خود فراتر رفته، معنای خود را در گسترهی تمدنی جستجو میکنند که شرف و شرافت و غیرت را معنای قدسی میبخشد و در آن حال عناوین قدسی در سراسر زندگی افراد بیشتر از عناوین اجتماعی نفوذ کرده است. شرف شخصی در چنین جامعهای عبارت است از احساس وظیفهی هر فرد در مقابل تمدنی که در آن زندگی میکند. زیرا هر فرد در چنین فضایی حیات اجتماعی خود را احساس میکند و با حیات آن تمدنِ قدسی زندگی را معنا کرده و لذا وجود دیگران را که در آن تمدن زندگی میکنند، وجود شخصِ خود میپندارد. همان چیزی که شما در صدر اسلام ملاحظه کردید تا آنجایی که خداوند در وصف چنین روحیهای فرمود: «یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَة»(حشر/9) آنها آنچه بود را به دیگران ایثار میکردند در عین آنکه خودشان به آن نیاز داشتند.
در تمدنی که ما در ادامهی انقلاب اسلامی مدّ نظر داریم، هر فرد پیرو اندیشه و روش خود نیست، بلکه مسئول جامعهی خود است و همه مسئول روش و اندیشهی واحدی هستند که آن جامعهی قدسی اقتضای آن را
دارد. اساس و جوهر چنین جامعهای از تعهد معنوی انسانها سرچشمه میگیرد و تعهدی که افراد نسبت به همدیگر دارند. در چنین جامعهای عدم شرافت مربوط به کسانی است که تنها به خود میاندیشند. هر کسی به جهت تعلقی که به آن جامعه دارد شرافت دارد، مگر آنکسی که به شرافت دیگران توجه نمیکند که خود به خود به او به عنوان انسانی فرومایه نگاه میشود. در تمدن الهی تنها چنین افرادی فرومایهاند وگرنه ثروتمندنبودن، مغایرِ شرافت نیست. انسانهای حسودِ امروزی که در فرهنگ غربی تنفس میکنند تصور میکنند ناداری یک نوع عدم شرافت است، زیرا اینها به زندگی شریف حساس نیستند و کشش طبیعی آنها از شرافت واقعی منحرف شده است.
ایران شیعه قبل از ورود فرهنگ غرب فارغ از آنچه در دربار شاهان میگذشت، به عنوان یک دولت نامرئی نسبت به دولت رسمی، مناسباتی را بر اساس آموزههای دینی بین افراد جامعهی خود ایجاد کرده بود و امروز میتوان گفت در آن شرایط و با آن محدودیتها یک تمدن قدسی به حساب میآمد ولی متأسفانه به جای آنکه ادامه یابد و تمدنی مقابل تمدن غرب شود، حاکمان خودباخته و تازه به دوران رسیدهی قاجار با شیفتگی نسبت به غرب، مانع ادامهی آن شدند. همین امر موجب شد امروز شما با شرایطی روبهباشید که نهتنها هیچکس در جای خود نباشد، بلکه ارزش و شرافت انسانها بر محور ثروت و مقام اداری و اجتماعی آنها بنا
شده باشد. این همان جدایی از نیستان است که صدای آن از گذشتهی تاریخ ما به گوش میرسد، این دردِ هجران از آن روح ظریفی است که زمانی ما را به هم پیوند داده بود و زمینهی ریزش الطاف الهی را بر جامعه ی ما فراهم میکرد و هرکس نسبت به جایجای آن جامعه احساس مسئولیت مینمود. با ورود فرهنگ مدرنیته و طرح آرمانهای فرومایهی دنیایی، آن پیوند به حاشیه رفت و ما امروز در ادامهی گذشتهی توحیدی خود قرار نداریم، باید در راهی که صدسالهی اخیر طی کردهایم، تجدید نظر کنیم. زندگی آیندهی ما مدیریت زمین است از طریق آسمان با نفی خودخواهیهایی که باید آنها را زیر پا گذارد. اکنون آن زمان فرا رسیده که ما به آنچه میتوانیم باشیم نظر کنیم و تصمیم نهایی را اَخذ کنیم و پای در راهی بس طولانی گذاریم که تنها راه سعادت ما است.
به اسم تساوی حقوق - که سخن حقی است- جایگاه افراد به هم ریخت و آن کسکه باید نقش ریشه را بهعهده گیرد در جایگاه شاخه قرار گرفت و به جای یک نظام طبیعی، نظامی تصنّعی بهپا شد و ساختمان اجتماع آشفته گشت و از واژهی مقدس آزادی معنای بیقیدیِ فرهنگی و تمدنی و بیاعتنایی به هرگونه آداب قدسی ظهور نمود و تفاوت استعدادها و جایگاهافراد که با تمام متانت به جهت آموزههای دینی تحمل میشد، به حقارت یکی و آقایی دیگری تبدیل گشت. حال؛ انقلاب اسلامی با درک چنین مشکلاتی رویکرد تمدنی خود را شکل داده تا هر عضو از اعضای
جامعه با کمال سکون و آرامش و عزت نفس و فداکاری در راه انجام وظیفه به صحنه آید، چیزی که ما در دفاع مقدس هشتساله بهخوبی با آن روبهرو بودیم و آن را تجربه کردیم.
در دفاع مقدس هشتساله، عظمت در تحمل مقدّرات و مصائب، حسّ مسئولیت، کارآمدی و هزاران صفت برجستهظهور کرد تا معلوم شود اگر هدفی مقدس در مقابل شیعه قرار گیرد ظرفیتِ به فعلیترساندن این فضائل را بهخوبی دارد. هرکس در هرکاری بود آن کار را بزرگ میداشت و بقیه نیز او را و کار او را بزرگ میدیدند زیرا هرکاری که در ذیل وظیفهی الهی انجام شود بزرگ است و هرگز در میان رزمندگان این نوع هو و جنجالهای حزبی و سیاسی نبود زیرا به چیزی ماوراء ملاکقراردادن افکار عمومی نظر داشتند. این است که باید در ادامهی انقلاب اسلامی امیدوار به تمدنی بود که دارای لطائف خاص خود میباشد و انسانهایی را پرورش میدهد که قدرت درک لطائف آن تمدن را داشته باشند. آنها با درک فطری خود، بود و نبود و هستی خود را صرف تحقق آن تمدن مینمایند همان کشش و درکی که هرکس نسبت به آثار متعالی دارد.
ما تمدنی در پیش داریم که زن و مردِ آن به صورتی همهجانبه و غیر قابل تصور تربیت شدهاند، زندگانی ظریف، شخصیتهای عاطفی و در عین حال جدّی، با سیماهایی جذّاب و قدسی و عفیف و با حیاء. اینان در عین آنکه از ایام تعطیل خود جهت آسایش و آرامش روح خود استفاده میکنند، آرامش و طمأنینه و وقار دینی را از دست نمیدهند و به جای آن
داد و فریاد راه نمیاندازند و به حرکات افراطی که حکایت از نوعی نیستانگاری است، دست نمیزنند.
یکی از عوامل ایجاد تمدن، پدیدآمدن امکاناتی است که مردم بتوانند با تحرک لازم، اهداف متعالی آن تمدن را فعلیت بخشند و این با کمّیّتِ داراییها تفاوت اساسی دارد و عموماً بین این دو خلط میشود. داشتن امکانات مالی برای یک تمدن همچون اسلحههایی است که هر کشوری برای دفاع از خود بدان نیاز دارد و این نوع دارایی بهکلّی با حرص و حبّ مال و ریخت و پاشهایی که تازه به دورانرسیدهها بدان مبتلا هستند، فرق میکند. متأسفانه انقلابیون عموماً بین آن نوع داراییِ تعریفشده که باید تجّار در یک تمدن بدان مجهز باشند با ثروتی که موجب تکبّر و بیعدالتی است، فرق نمیگذارند.
صحبت از آن نوع دارایی است که حامل سنن تمدنی است و اساس فرهنگ و تمدنهای غیر دستوری را در متن جامعه پدید میآورد. آن نوع دارایی که با خردمندی همراه است و به اشیاء جان تازهای میدهد و آنها را به ثروت ملّی تبدیل میکند. این نوع دارایی را نباید با ارزش پول قیاس کرد وگرنه مفهوم ارزشمند دارایی را آلوده کردهایم.
داراییهایی که در زیر سایهی تمدن اسلامی شکل میگیرد با تعهد آن شخصی که آن دارایی را بهوجود آورده متحد است. اموال واقعی چیزهایی هستند که انسانهای دارای آن اموال با آنها زاییده و پرورش
یافتهاند و خود را در ذیل رسالتی که جهت استفادهی درست از آن اموال به عهده گرفتهاند معنا میکنند، مانند یک جنگجو که با اسلحهاش در موقعیت دفاع از انقلاب است و مانند یک دهقان که با قطعه زمین خود که پدران او نیز در آن کار میکردند، متعهد به تأمین نیاز جامعهاست و مانند یک تاجر سنتی که پدران او و فرزندانش مشغول توزیع مایحتاج مردم شهر و کشور هستند. ارزش این نوع داراییها با پول قیاس نمیشود، بلکه اینگونه داراییها با جان و روان یک تمدن به هم پیوسته است که اگر آن را به هم بزنیم زندگی یک جامعه را به هم زدهایم و از این لحاظ دارایی حقیقی به معنای واقعی آن همیشه غیر منقول است و با تمدن یک ملت به هم پیوسته است.
در منظر تمدن اسلامی دارایی عبارت از آن نوع ثروتی نیست که بتوان آن را به معنای کمّیّت گرفت، بلکه آن دارایی دارای وطن است در حالیکه ثروت، بیوطن است و میتوان آن را از جایی به جایی دیگر انتقال داد و از همین جا میتوان تفاوت میان تمدن واقعی و تمدن ماشینی را روشن نمود.
پول صرفاً مقداری از ارزش است که فقط با حساب ریاضی میتوان به آن نظر کرد و یگانه لطف و جاذبهی آن در این است که میتوان فوراً در اختیار افراد گذاشت و آن را بدون زحمت از خود جدا کرد و خرج نمود و این نوع ثروت برای انسانهای تازه بهدورانرسیده، چشمپرکن است. این قبیل افراد دارای فرهنگ و تمدنی نیستند، بلکه در فضای فرهنگ
لیبرالیسم تنها به دنبال لذّات سطحی و زودگذرند و مخالف فرهنگ و تمدن واقعی میباشند.
یک تمدن واقعی همیشه عامل وفور نعمت و ثروت است ولی نه آن نوع ثروتی که در بالا عرض شد که زندگی را گرفتار تجمل و تبختر نماید و از هنر و زیباییهای واقعی که صاحبدلان و اهل بصیرت به دنبال آنهستند محروم نماید. دارایی که در دست علاقمندان به تمدن حقیقی است همیشه عامل پرورش نسلهای متعهد و برجسته و لایقی بوده که در تولید ثروت ملّی پیشقدم بودهاند، بدون آنکه زندگیهای ساده و همراه با قناعت را برای اهلش تلخ کنند، آنها طوری عمل میکنند که صاحبان زندگانی ساده از رونق آن نوع داراییها برای صاحبانش اظهار مسرت میکنند و طوری تقسیم کار شده که صاحبان زندگی ساده احساس میکنند هرگاه آنها را از آن وضعی که دارند بیرون آورند خوشبخت نخواهند بود، زیرا هرکه بامش بیشتر است، برفش بیشتر خواهد بود و از این جهت در فضایی که تمدن اسلامی ایجاد میکند و در آن فضا هرکس بر اساس توانایی و امکاناتی که دارد با آن تمدن عهدی بسته است، اختلافی میان «چیزدار» و «بیچیز» نخواهد بود تا آنکه جنگی میان آنها ایجاد شود.
این است یک وجه از وجوهی که در رابطه با تمدن اسلامی باید از نظر دور نداشت تا آن تمدن طلوع کند و پایدار بماند و این یکی از حساسترین نکاتی است که باید دوستان انقلاب از نظر دور ندارند تا به جامعهای با ساختار طبیعی نزدیک شویم که نه پولدارانِ تازه به
دورانرسیده، که از کار و فعالیت شانه خالی میکردند و با رانت ثروتمند شدهاند، جامعه را آلوده کنند و نه از ترس پولداران، امکان فعالیت آنهایی که با جدّیت و دارایی خود موجب ثروت ملی میشوند به حاشیه روند.
باید مواظب بود در تمدنی که در راستای انقلاب اسلامی در پیش است آن نوع تشکیلات که عامل کینهی افراد جامعه نسبت به همدیگر باشد در آن شکل نگیرد که خود به خود آن تشکیلات حجاب تحقق تمدن اسلامی خواهد بود و با تبلیغات زهرآگین، روح برادری را به حاشیه میبرد. به یقین تشکیلاتی که بخواهد در جامعه جنگ طبقاتی راه اندازی کند با روح انقلاب اسلامی هماهنگی ندارد، بلکه وسیلهای است در دست سیاستبازان که هیچ تعهدی نسبت به تمدن اسلامی ندارند و تنها میخواهند غوغا راه بیندازند و افراد جامعه را از مسائل اصلی خود باز دارند و از مردمان دلسوز جامعه انتقام بگیرند.
آنهایی که نسبت به تحقق تمدن اسلامی متعهدند باید بدانند حزب بازی که معمولاً در فرهنگ مدرنیته مطرح است، با روح اهدافی که انقلاب اسلامی به دنبال آن است، ناسازگار میباشد، زیرا انقلاب اسلامی روح انسانی را مهمتر از رأی انسانها میداند و سعی در تعادل روحها دارد تا در کثرت رأیها. بعضیها میخواهند دفتر حزب را جایگزین محراب عبادت کنند و انقلاب اسلامی در صدد است محرابهای عبادت را تا متن
زندگی اجتماعی افراد وسعت بخشد. اینها میخواهند اتحادیهها با همان روحیهی برتری طبقاتی به جای قداست سرداران بزرگ و بیادعای ما بنشیند و سیاسیکاری جای خود را به تلاشهای جدّی افرادی بدهد که نان خود را با عرق جبین بهدست میآورند. احزاب سیاسی ترجیح میدهند نانی را که دیگران با عرق جبین بهدست آوردهاند با انواع رانت و امتیازات مندرآوردی از دستشان بهدر آورند و ما این را در بعضی از مراحل انقلاب تجربه کردیم و مقام معظم رهبری«حفظهاللّه» تحت عنوان «ثروتهای بادآورده» که این افراد برای خود دست و پا کردند، این انحراف را متذکر شدند.(1)
احزاب سیاسی و یا حزبهای بازی خورده، طوری عمل میکنند که اگر مثل کارگر صنعتگری با پشتکار و ابتکارات خود صاحب کارخانه شد، مورد کینهی بقیه قرار گیرد، زیرا به تمدن اسلامی فکر نمیکنند تنها به تشکیلات خود نظر دارند و هرکس غیر خود را رقیب قدرت خود میدانند.
خودپرستی فردی یا تشکیلاتی و جمعی از موانع بزرگ تحقق تمدن اسلامی است زیرا اینان زندگی اقتصادی دیگران را تنها مخزنی میدانند که آنها با جدّیت کار کنند و اینان با انواع حیلهها حاصل کار آنها را بربایند و آنهایی که مسئولیت تحقق تمدن اسلامی را در خود پروراندهاند باید از این موضوع ساده نگذرند زیرا صاحبان تشکیلاتِ حزبی چندان نگران از همپاشیدن انقلاب اسلامی نیستند. شخصیت آنها طوری است
1) - خطبههای نماز جمعه تهران،26/1/1379.
که به راحتی با فرهنگ غربی کنار میآیند و زندگی در آن دیار را برای خود آزاردهنده نمیدانند. هدف آنها ساختن بنای تازهی ماوراء تمدن غربی نیست، منظور جدّی تشکیلات، کودپاشیدن بر مزرعهی احساسات مردم عادی است تا با رأی بیشتر رقیب خود را از صحنه بیرون کنند و از نظام اسلامی امتیاز بیشتر مطالبه نمایند. اینان میدانند که اگر بخواهند اعضای تشکیلات خود را متحد نگه دارند باید در روح و روان آنها نسبت به رقیبشان کینه ایجاد نمایند، هرچند این کار موجب دوقطبیشدن جامعه و ایجاد تعارضات زندگی برانداز شود و کلّیت نظام را به خطر اندازد.
بیحساب نیست که مقام معظم رهبری «حفظهالله» در جمع دانشجویان در کرمانشاه فرمودند: ما با تحزّب مطلقاً مخالفتی نداریم و معتقدیم تحزّب با وحدت جامعه منافاتی ندارد؛ به شرط آنکه با نگاه درست ایجاد شود. اگر حزبی برای کانال کشی وکادرسازی و هدایت فکریِ جامعه در زمینههای سیاسی، دینی، عقیدتی و دیگر عرصهها بهوجود آید و قصد خود را در دست گرفتن قدرت قرار ندهد، کاری خوب و مورد تأیید است که البته اینگونه احزاب، اگر در رقابتهای سیاسی هم وارد شوند، به طور طبیعی برنده میشوند. برای نظام باشد و در هدایت فکری و زمینههای سیاسی و عقیدتی فعالیت نمایید. ولی برخی احزاب مانند احزاب کنونیِ غرب در واقع باشگاههایی برای کسب قدرت هستند و سعی میکنند از هر طریق، از جمله زد و بند سیاسی به قدرت برسند که ما اینگونه تحزّب را
تأیید نمیکنیم اما اگر کسانی با همین نگاه، دنبال تشکیل حزب باشند، جلوی آنها را نمیگیریم.(1)
زیرا حزب به آن معنا که در فرهنگ غرب مطرح است یعنی همراهی و همقدمی گوسفندوار همه از دفتر تشکیلات، یعنی کمّیّت به جای کیفیّت، یعنی گله به جای چوپان. حزب بر اساس شعاری که اعضاء با آن تحریک شده تشکیل میشود و یک جمع ایدئولوژیزده است که امور کشور را از پایین و بر اساس منافع خود مینگرد در نتیجه مسائل را نیمهکاره و بر اساس گرایش گروهی خود حل میکند. معلوم است که تا ما مسائل خود را از بالا و بر اساس اهداف کلّی انقلاب اسلامی ننگریم، از دست مدرنیته و احزابِ آنچنانی رها نشدهایم و هنوز با تقلید از روش دشمن میخواهیم از دست دشمن رها شویم.
کسی که نگران کلّیت نظام نیست و دغدغهی تحقق اهداف آن را ندارد بهراحتی جنس خود را تا آنجا که میتواند گران میفروشد، بدون آنکه نگران نیروی خرید مصرفکنندگان باشد و آنقدر از کارکردن کم مایهمیگذارد که هرچه کمتر بهتر، زیرا آن نوع آگاهی را که بتواند به فردای خود و به فردای نظامی که در آن زندگی میکند فکر کند، از دست داده در حالیکه تنها با مدّ نظر قراردادن هدفهای دور و متعالی میتوان این افراد را از این نوع اکنونزدگی نجات داد. امروز روزی نیست
1) - سخنان مقام معظم رهبری، 24/7/1390.
که از این نکات غفلت شود، باید افراد جامعه را متذکر وسعتی کرد که میتوانند در آن وارد شوند.
عدهای هنوز باور نکردهاند که تاریخ فرهنگ مدرنیته و تمدن غربی مدتی است سپری شده است و آنچه میتوانسته انجام دهد انجام داده، هرچند آنچه را میخواسته بهدست نیاورده است و آنهمه سختی و مرارت، لایق این نتیجهی سراسر خطا و اشتباه نبوده، هرچند جرأت اقرار به اشتباه خود را ندارند.
غرب به دنبال قدرت بود که امروز آن قدرت از هم پاشیده و از تحرک لازم باز ایستاده و طبیعی است که همراه این بیتحرکی آن لاشهای را که بهدست آورد حشرات کوچکِ تاریخ ریزریز میکنند. لازمهی درستدیدن غرب کمی دوراندیشی و از بالا نگاهکردن است. دیگر نویدهای بیاساس و دروغهای سرمایهداران، روحِ ناراضی انسان غربی را که توسط اقتصادِ سیاسیشده، چپاول شده، آرام نمیکند.
غرب یک زمانی از آیندهی درخشان بشر صحبت میکرد در حالیکه حالا برای همگان روشن است هرجا غرب پا گذاشت استعداد صنعتی و کشاورزی و در یک کلمه استعداد تمدنی آنجا را از بین برد.
حرص و آز که علامت سیر نزولی یک تمدن است در غرب، بهخصوص بر حاکمان مستولی شده و در مغز و فکر آنها لانه کرده است، همه را مقصر میدانند و منافع خود را در کشورهای دیگر تعریف کردهاند
بدون آنکه خودشان برای خودشان کاری بکنند. در یک زندگی طبیعی وضع چنین است که هرکس بنا به تصمیم خود و با نظر به تواناییهایش کوشش میکند در مقابل مشکلاتی که پیش میآید مقاومت کند و با تجدید نظر در روش گذشته چارهای بیندیشد. ولی در فرهنگ غرب دیگر چنین نیست، روح استکباری حاکم بر آنها چنین تصمیماتی را از آنها سلب کرده به طوری که همچون حیوان انتظار دارند دیگران به فکر آب و علف آنها باشند. امروز شما آثار انحطاط اینگونه فقدان مسئولیت را در غرب ملاحظه میکنید. بهکلّی فراموش کردهاند خودشان باید تصمیم بگیرند و تحت فشار و اضطراب و نگرانی واقعیِ حیات باشند و این، سقوط غرب را مسلّم میکند و ما را نسبت به تمدن جایگزین آماده و مسئول مینماید.
تنپروری و سلب استقلال فکری و تنبلی ذهنی، تشکیل مراکز عیش و تفریحهای همراه با چشمچرانی، آثار هر جامعهای است که به غرب نزدیک شده و در نتیجه چنین جوامعی نهتنها ثروت خود را، بلکه اوقات فراغت خود را در غیر جایی که باید مصرف کنند صرف مینمایند و امروز تنها با رجوع به تمدن اسلامی که انقلاب اسلامی بر آن تأکید دارد، میتوان جامعه را از این بلایا خلاص کرد.
هر تمدنی بیشتر ترقی کرده باشد و هر قدر نیروی متشکله ی آن نسبت به تحقق اهداف اصلی آن تمدن بیشتر خود را آمادهکرده باشد، به همان
اندازه مردم نسبت به تفاوت کارهای پر اهمیت و کارهای پوچ آگاهی بیشتری پیدا خواهند کرد و فرهنگ و هنر آن جامعه در جهت هرچه بیشتر معنابخشیدن به زندگی رشد خواهد کرد. زیرا زندگیِ ممزوج با روان و عاطفه و عقل و قلب، آن نوع زندگی است که انسان را به علوّ شخصیت میرساند و در آن حال هرکس بنا به استعداد خود هرجا باشد احساس میکند در مرکز هستی قرار دارد، حتی اگر مأمور گرمکردن حمامهای صحرایی در جبهههای دفاع مقدس باشد.
کسی که متوجه ابعاد مختلف انسانها نیست و معنای به فعلیترسیدن استعدادهای انسانی را نمیفهمد، فرهنگ و تمدن را از پایین و از منظر خودش میبیند و عملاً آن را ادراک نمیکند تا معنای کیفیّت امور را در کنار کمّیّت آنها درک کند، عملاً کیفیت را بیفایده میداند و در نتیجه تنها اموری را کار میداند که هرکس بدون هرگونه فکری میتواند انجام دهد. وقتی شرافت و کیفیتِ امور مدّ نظر نباشد و به اسم تساوی حقوق انسانی، گمان کردیم ارزش کیفی کارها با همدیگر مساوی است، هیچ امیدی نمیتوان به تحقق تمدن پایداری که مدّ نظر انقلاب اسلامی است، داشت. این آن چیزی است که طرفداران تمدن اسلامی نباید از نظر دور بدارند. روحیهی تبذیر و زیادهروی و خوشگذرانی با روحیهی تمدنسازیِ انقلاب اسلامی در تضاد است و موجب تقویت افرادی میشود که مشتری محیطهای وقتگذرانیاند، در آن حدّ که آنچه دیروز از لحاظ خوشگذرانی از جمله آرزوهای دور و دراز افراد بود امروز جزو بدیهیات زندگی شده و فردا از ضروریات زندگی خواهد شد، تا آنجا که اگر
تغییری در این نوع زندگیها روی دهد آه و ناله و فغان افراد بالا میرود. این با اهداف تمدن اسلامی همخوانی ندارد. سرعت سرسامآور افزایش تولید عموماً از همین زخمهای پنهانی که بر پیکر زندگیهای ما وارد شده، ریشه میگیرد که با انواع تبلیغات کوشش میکنند تا احتیاجات مردم را بالا ببرند. تحقق تمدن اسلامی را باید در نوعی دیگر از زندگی جستجو کرد.
این نوع زندگیهای اشرافی تا وقتی وجود دارد که مردم آن را به عنوان زندگی باور کردهاند، ولی اگر کوچکترین شک و تردید نسبت به آن در مردم ایجاد شود بهکلّی ارزش خود را از دست میدهد و با رویکرد به تمدن اسلامی آن نوع شک و تردیدی که باید نسبت به آن نوع زندگیها بهوجود آید شروع میشود و ما برای راحتشدن از این معضلات باید همهی همّت خود را در ترسیم درست تمدن اسلامی صرف نماییم. تمدنی که کیفیّتها را بیفایده نمیداند تا فقط به کمّیّتها نظر داشته باشد.
شرایطی پیش آمده که افراد دیگر نمیتوانند چندان به خویشتنفریبی خود بپردازند، دیگر قهرمانان زمانه را انسانهای بیخیالِ خوشگذران تشکیل نمیدهند. علامت رقتبار سقوط حاکمان پولپرستِ خوشگذران که از شاه شروع شد و همچنان ادامه دارد، تاریخ دیگری را مدّ نظر مردم قرار داده تاریخی که ادامهی وضع موجود نیست. دیگر نمیتوان با کلماتی
مثل رفاه و آسایش و رفع بیکاری، مردم را همچنان در آرمانها و رؤیاهای زندگی غربی نگه داشت. امروز معلوم شده همهی مشکلاتِ غیر طبیعی با حضور فرهنگ غربی وارد زندگیها شد. اگر فقر بود، بیرحمی و بیکاری نبود و اگر سختی بود دیگر کسی از بیکسی و بیچیزی در کنار خیابانها نمیمرد. باید در فضایی که نگاهها به نوع دیگری از زندگی است، از مدّ نظر قراردادنِ تمدن اسلامی با تعریفی درست و کاربردی غفلت نکنیم.
هرچه بیشتر زمان میگذرد، بیشتر معلوم میشود که سیلآسا جهان در حال تغییر به سوی زندگی دیگری است، همچون یک قضای آسمانی که نمیتوان آن را تغییر داد - هرچند میتوانیم خود را در زیر سایهی آن قضای آسمانی بپرورانیم- هیچیک از تمدنهای گذشته نیز نتوانستهاند از قضایی که برای بیرونراندن آنها از تاریخ، تقدیر شده بگریزند. هرکس گمان کند با تحقق انقلاب اسلامی وظیفهی تاریخی ما به انتها رسیده هنوز معنای انقلاب اسلامی را در این دوران نفهمیده است. همهچیز گواه است عظیمترین تغییر در دهههای آینده صورت خواهد گرفت و تنها ملتی لیاقت رهبری این تغییرات را دارد که هرچه بیشتر نسبت خود را از وضع موجود جهان امروز تغییر داده باشد و مسئولیت و جایگاه خود را در مشیّتی که حضرت حق در این دوران اراده کرده، بشناسد.
در تاریخی که بنا است عظیمترین تغییرات صورت بگیرد توصیه به اعتدال در رویارویی با نظام استکباری، آرزویی است که میخواهد در این زمان مردم ما به صورت مردم کشور سوئیس زندگی کنند. یعنی
میخواهند از تاریخی که شروعشده کنارهگیری کنیم و جامعه و جوانان ما به خیال آنکه از تحولات جاری مصون میمانند، از اخذ تصمیمیات تاریخی شانه خالی نمایند. دو راه بیشتر در میان نیست؛ یا ماندن در خویشتنفریبی و رؤیاهای زندگی غربی و یا ورود در جادهای که حضرت روحاللّه«رضواناللّهتعالیعلیه» در مقابل ما گشود و رهبری عزیز با تأکید بر اینکه؛ «نظم جهانی در حال تغییر است» در صدر ادامهدادن آن راههستند.
انسانهای تنگحوصله و تنگنظر و بیحزم و کمعمق و سطحی، آن آمادگی را ندارند که خود را و جامعهی خود را از اندیشهی زندگیبراندازِ مدرنیته رها سازند. اینها باید در مقابل تنگناهایی که هر روز بیشتر از روز قبل برای زندگیشان پیش میآید، خود را ملامت کنند. چگونه گمان میکنند نهضتی که شروع شده و هنوز به اهداف نهایی خود نرسیده باید متوقف شود و هرکس آرام و ساکت به زندگی فردی خود بپردازد؟ آیا مثل روز روشن نیست که آیندهای در پیش است که هرقدر هم از ما دور باشد، بالاخره زمانی فرا میرسد و ما نمیتوانیم چشم از آن برداریم؟
با انقلاب اسلامی و عدم توانایی استکبار در جلوگیری از آن، انقلابی جهانی شروع شد و هرگز نباید در چنین شرایطی انتظار پیروزی کامل آن را در همین نزدیکیها به تماشا نشست، عمده آن است که متوجه شویم تمدنی که مقابل این انقلاب ایستاده تا کی میخواهد با ترور و وحشت و هول و هراس، خود را سرِ پا نگه دارد؟
باید از خود پرسید در زمان احتضار فرهنگ مدرنیته و هرج و مرج آن، چهچیز هنوز منهدم نشده و چه پستی و بلندیهایی در پیش است؟ آیا در
غرب چیزی هست که اساس محکمی برای ادامهی خود داشته باشد؟ یا تنها با حیلهگری و ناآگاهی مردم، خود را ادامه میدهد که اینهم در درازمدت و در دنیایی که جهان همچون دهکدهای محدود شده، قابل ادامه نیست.
در حالی که تمدن غربی در حال فروپاشی است. اگر ملتی بخواهد «آینده» داشته باشد، باید بتواند از بحران غرب بگذرد و به صورتی حکیمانه سرنوشت خود را از عواملی که موجب افول غرب شده جدا نماید، اعم از موضوعات ضد ارزشی که غرب گرفتار آن شده و یا روحیهی استعماری و خود برتربینی نژادی.
شواهد فراوانی در میان است که نشان می دهد فرهنگ غربی علیرغم ظاهری که برای خود میآراید، تمدنی خسته و وامانده است و از آن عزم و ارادهای که موجب تمدن غربی شد چیزی جز خاکستر باقی نمانده و از آن انعطافهایی که بعضاً برای ادامهی خود از خود نشان میداد دیگر خبری نیست. حتی نمیتواند جای نسلی که پیر میشود و میمیرد را با ازدیاد نسل و حفظ خانواده جبران کند و با پذیرفتن نظریهی مبتذلِ مالتوس در رابطه با خطر ازدیاد جمعیت، گرفتار یک نوع عقیمشدن در آیندهی خود شده در حالیکه بر اساس آموزههای دینی زنِ اصیل و صاحب روحیهی طبیعی نمیخواهد رفیقه و معشوقهی مرد باشد، بلکه میخواهد «مادر» باشد، آنهم نه مادر یک فرزند که برایش بازیچه و
سرگرمی است، بلکه مادر فرزندان بیشمار. در تمدن غربی و در شهرهای بزرگی که بر اساس تمدن غربی ساخته شده، رقابت در هرچه بیشتر ارضاءکردن امیال شهوانی مردان است و نه رقابت در مادرشدن و این نشانهی خاموشی یک تمدن است، تمدنی که مردان نمیتوانند و نمیخواهند پسران توانا و زرنگ داشته باشند تا زندگی آنها با ادامهی نسلی توانا همچنان شکوفا بماند.
اضمحلال خانواده به این معنایی که عرض شد نتیجهی وجود شهرهای بزرگ است که دیگر تمدن غربی نمیتواند از آن فرار کند و همین امر یعنی بیقیدی نسبت به خانواده، به معنای غفلت از داشتن فرزندان زیاد، هر روز اوضاع را بدتر از قبل میکند و دیگر هرکس برای خود زندگی میکند نه برای آینده و نه برای نسلهای آینده. آیا این روحیه به تنهایی برای افول غرب کافی نیست؟
وقتی انسانها در فرزندان خود ادامه نمییابند سعی میکنند هرچه بیشتر در همین دنیا زنده بمانند هرچند با انواع بیماریها دست به گریبان باشند و با کلکسیونی از بیماریها و مجموعهای از داروها دست به دامان پزشکان گردند، در حالیکه پزشکان در این حال مرگ را برای آنها طولانی میکنند و نه زندگی را.
این مسلّم است که افراد برجسته و مهم به ندرت نخستین فرزند خانواده ها هستند، تقریباً هیچوقت نیز یگانه فرزند خانواده نیستند. خانوادهای که فرزندان محدود به جامعه تحویل میدهد تنها از نظر کمّیّت به جامعه زیان نمیرساند بلکه از لحاظ کیفیّت نیز آن جامعه و آن نژاد را ناتوان میسازد
زیرا جامعهی خود را از مردان و زنان ممتاز و برگزیده و هدایتگر محروم کرده است.
تاریخ ما، ما را به جامعهی امروزینمان تحویل داده تا این سلسله همچنان ادامه یابد، ولی اگر ما سرنوشت خود را از فرهنگ غربی که در حال خاموش شدن است جدا نکنیم، با عقیمشدنی که آیندهی ما را تهدید میکند، فرزندانی نخواهیم داشت که به تاریخ فردای خود تحویل دهیم.
معضلاتی که اشاره شد امروز در کل جهان چهره گشوده و ما نیز در متن این مشکلات هستیم. اگر با شروع انقلاب اسلامی هوای ادامهی زندگی در سر داریم و میخواهیم با تحقق تمدن اسلامی در آیندهی این تاریخ حضوری خاص داشته باشیم باید با تشخیص درستِ جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی و رویکردی که باید به تمدن اسلامی داشت مسیر خود را از ادامهی زندگی مدرن تغییر دهیم و این با قیافهی صلحطلبی و ماندن در زیر سایهی فرهنگ غربی عملی نمیشود و این یک نوع دهنکجی تاریخی است به مشیت الهی که بنا دارد فکر و فرهنگ غربی را از تاریخ بیرون بیندازد. این یک نوع به مردگی زدن شعور باطنی خودمان است که عاقبت به خیری را در بیهودگی جستجو میکنیم.
انسان عاقل و زمانشناس بهخوبی میفهمد که امروز، روز صلح با جهان استکباری نیست، در پیشانی انسان عاقل - همچون حضرت روح اللّه خمینی«رضواناللّهتعالیعلیه»- میتوان خواند که به اذن الهی چگونه همچون شیری
جوان و سرزنده به میدان آمده تا با فرهنگ استکباری غرب که دیگر هیچ چیزی برای دفاع از خود ندارد و نهایتاً دست به تحریم رقیب خود میزند که آن مسخرهترین نوع دفاع است، مقابله کند و از این جهت هرگز حضرت روح اللّه از شعار صلحطلبی تمدن غربی فریب نخورد و فرمود جنگ تا رفع فتنه باید ادامه یابد، جنگی که با انقلاب اسلامی شروع شد و بهعنوان جنگ بین مستضعف و مستکبر و جنگ بین فقر و غنا تا قیام قیامت ادامه خواهد یافت.
تمدنی که بنا دارد از تمدن تکنیکی عبور کند و ماوراء آن تاریخ آینده را تغذیه نماید، باید در بستری غیر از فرهنگ لیبرال دموکراسی ظهور کند زیرا غایتی ماوراء برآوردن اهواء نفسانی -که مانع رسیدن بشر به امت واحده است- مدّ نظر دارد.
در مدینهای که غایت بشر در آن مدینه، تمتع دنیایی باشد، خواه ناخواه کینهتوزی و بهرهکشی و بیعدالتی و دروغ و بیگانگی از همدیگر، از اصول آن بهشمار میآید، در فضای چنین فرهنگی مردم به آرمانشهری میاندیشند که برای برآوردهشدن اهواء نفسانی خود با توهّمات خود ساختهاند و مثل سایر توهّمات هرگز بدان دست نمییابند و این برعکسِ وعدهای است که پیامبران به بشر دادهاند تا در زیر سایهی تقوا در افق انتظار به آرمان واقعی، نظر داشته باشند. در این رابطه است که: «بر عاشقان فریضه بود جستجوی دوست»، چون این دوست زندگی ما را به ساحتی ماوراء وضع موجود میبرد و معنای زندگی زمینی و مجاهده به معنای واقعی را با سختیهایی که به همراه دارد بر ما میچشاند و رستاخیزی در عقلهای بشر فراهم میآورد که هرگز با ادامهی مدرنیته محقق نمیشود. شروع دیگری را باید مدّ نظر قرار داد که آن شروع؛ دایرهی تصرف هیچ دجّالی نباشد و انقلاب اسلامی همان شروعی است که باید بدان نظر کرد و آن را شروعی دانست که بستر مجاهدات متعالی انسانها را فراهم کرده تا شخصیتهای دیگری ساخته شوند و به ظهور آیند و تمدن مورد نظر موحدین عالم را شکل دهند.
برای حضور در چنین محشری که حضرت روح اللّه به اذن الهی راه انداخت، پرورشی اساسی لازم است تا سربازان این جبهه حقیقتاً هیچ و پوچبودن خانهی عنکبوتی جهان مدرن را با چشم قلب بنگرند. به پرورشی نیازمندیم که از نمونههای زنده و فعّال تاریخمان - مثل سرداران بصیر دفاع مقدس- سرچشمه گرفته باشد تا استعدادهای نهفتهی این ملت را بیدار کند و خصال عارفان شب و مجاهدان روز را به ما برگرداند و ما را متوجه کند مهلتی نداریم تا خسته باشیم همچنان که حق نداریم کوچکترین یأس و ناامیدی به خود راه دهیم. شرایط فوقالعاده آماده است. دیگر آن زمان گذشت که در مقابل غرب و قدرت استکباری سراسر وجود ما را هول و هراس فرا میگرفت، اکنون به اذن الهی نیرومند شدهایم و روح اسرارآمیز مستضعفان جهان به جنبش افتاده و آمادهاند تا بهپا خیزند، چیزی که ما به خواب هم نمیدیدیم، اگر دیر بجنبیم ما از تاریخی که شروع کردهایم بیرون میافتیم. مقام معظم رهبری میفرمایند: «طرفداران نظام جمهوری اسلامی در منطقه، عمق راهبردی ما هستند، ضمن آنکه در آمریکای لاتین و قسمتهای مهمی از آسیا نیز عمق راهبردی داریم».(1)
شگفتیهای تاریخ ما با چنین افرادی به فعلیت خود میرسد، چیزی که در دفاع پنجاه روزهی مردم غزه ملاحظه کردید و بهخوبی معلوم شد به نظم نوینی ورود پیدا کردهایم و قدرت تأثیرگذاری بر جهان را داریم. زیرا شکستِ اسرائیل که نمایندهی نظام سلطه در غرب آسیا است، شکستِ نظام سلطه بود و نشان داد خون جدیدی در رگهای مردم جهان به جریان افتاده که دیگر اسلحههای جهان استکباری که ممکن بود قدرت ادامهی آن را در آینده به آن میداد، تأثیری ندارند و دیگر جهان استکباری امکان تمامکردن حادثههای این عصر را آنطور که خودش میخواهد از دست داده است. این یعنی جهان، منتظر رهبری ملتی است که قاطعترین تصمیم را در راستای هدفِ بزرگ تحقق نظامی مبتنی بر دیانت و ارزشهای خدامحوری در سایهی مقاومت، در مقابل نظام استکباری به صحنه آورده و چیزی نمانده تا طلسم افسانهای قدرت حاکم جهانی را بشکند و شما به سرعت با جهانی دیگر روبهرو شوید. به گفتهی مولوی وقتی آن مرد در آن مسجد مهمانکُش ترس بر خود راه نداد و در مقابل صداهای مهیب، خود را نباخت و با فریادی بلندتر جواب آن صدا را در تاریکی داد:
1) - سخنان مقام معظم رهبری، در تاریخ 13/6/93.
در زمان بشکست ز آوازش طلسم
زَرهمی ریزید هر سو قِسْم قِسْم
بل زر مضروبِ ضرب ایزدی
کو نگردد کاسد، آمد سرمدی
وقتی تهدیدهای وَهمی را به چیزی نگرفت، پردهها در مقابلش فرو ریخت و حقایق عالَم و آدم برایش آشکار شد و دیگر روحیهی تنگ دنیادوستی و محدودکردن خود در حدّ دنیا در او نماند، زرهای بصیرت و روشنگری جان او را فراگرفت.
آن زری که دل از او گردد غنی
غالب آید بر قمر در روشنی
شمع بود آن مسجد و پروانه او
خویشتن درباخت آن پروانه جو
وقتی روح مقاومت در ملّتی احیاء شد و از مرگ نهراسید عملاً به روشناییِ برتر نظر کرده تا با فرهنگی دیگر زندگی کند. تمدن غربی طوری مقاصد انسانها را پوچ و بیمحتوا کرده که انسان از سایهاش هم میترسد، کافی است شما نظر خود را به افقهای برتر معطوف کنید تا تمدن مطلوبی که مدّ نظر انقلاب اسلامی است طلوع کند و همهی مقصد همین است.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
قرآن
نهجالبلاغه
بحارالأنوار، علامه مجلسی«رحمةاللهعلیه»
الکافی، ابیجعفر محمدبنیعقوب کلینی«رحمةاللهعلیه»
اسفار اربعه، ملاصدرا«رحمةاللهعلیه»
فصوصالحکم، محیالدین بن عربی
تقریرات فلسفه، امام خمینی«رضواناللهعلیه»
دیوان شعر امام خمینی«رضواناللهعلیه»
سرّالصلوة معراج السالکین و صلوة العارفین، امام خمینی«رضواناللهعلیه»
مصباحالهدایة الی الخلافة و الولایة، امام خمینی«رضواناللهعلیه»
شرح دعای سحر ، امام خمینی«رضواناللهعلیه»
آدابالصلوة، امام خمینی«رضواناللهعلیه»
شرح چهل حدیث، امام خمینی«رضواناللهعلیه»
تفسیر سورهی حمد، امام خمینی«رضواناللهعلیه»
صحیفهی امامخمینی«رضواناللهعلیه»
تفسیر المیزان، علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه»
بنیان مرصوص،آیت الله جوادی
تحلیلی از نهضت امام خمینی«رضواناللهعلیه»، سیدحمید روحانی
بحران دنیای متجدد، رنهگنون، ترجمهی ضیاءالدین دهشیری
سیطرهی کمّیت، رنهگنون، ترجمهی علیمحمد کاردان
انسانشناسیدر اندیشهیامامخمینی، مؤسسهیتنظیم و نشرآثارامامخمینی«رضواناللهعلیه»
مثنوی معنوی، مولانا محمد بلخی
کی یر کگور متفکر عارف پیشه، مهتاب مستعان
پایگاه اطلاعرسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیتالله خامنهای
درآمدیبر سیرتفکر معاصر، محمد مددپور
علم جهان، علم جان، ویلیام چیتیک
آراء و عقاید فردید، مفردات فردیدی، سید موسی دیباج
تصنیف غرر الحکم و درر الکلم
ایران روح یک جهانِ بیروح، نشرنی، میشل فوکو
کنزالعمال، علاءالدین علی بن حسام معروف به متقی هندی
کتاب الغیبة، شیخ طوسی
مجلهی سورهاندیشه
مجموعه آثار، شهید مطهری
علم و دین، ایان باربور
تمهیدات، ایمانوئل کانت
جایگاه تاریخی حادثهها و هنر اصحاب کربلا
اللهوف
هگل، اعلی اصغر مصلح
منتهیالآمال
اسرارالآیات، ملاصدرا
سیر تحول مکتب فلسفی اصفهان از ابن سینا تا ملاصدرا، دکتر مهدی امامی جمعه
مبانی نظری و عملی حبّ اهلالبیت علیهم السلام
مجلهی سورهی اندیشه، شمارهی 76 و 77
پرسش از حقیقت انسان، دکتر اصغر مصلح
خاطرات احمد احمد، به کوشش محسن کاظمی
فضائل الخمسة من الصحاح الستة، سید مرتضی فیروز آبادی
المستدرک علی الصحیحین
ترجمهی تاریخیعقوبی
"انحطاط غرب" ، اسوالد اشپنگلر
· معرفت نفس و حشر (ترجمه و تنقیح اسفار جلد 8 و 9)
· گزینش تکنولوژی از دریچه بینش توحیدی
· علل تزلزل تمدن غرب
· آشتی با خدا ازطریق آشتی باخود راستین
· جوان و انتخاب بزرگ
· ده نکته از معرفت نفس
· کربلا، مبارزه با پوچیها (جلد 1و2)
· زیارت عاشورا، اتحادی روحانی با امام حسین علیه السلام
· فرزندم اینچنین باید بود
· فلسفه حضور تاریخی حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف
· مبانی معرفتی مهدویت
· مقام لیلةالقدری فاطمهi
· از برهان تا عرفان (شرح برهان صدیقین و حرکت جوهری)
· جایگاه رزق انسان در هستی
· زیارت آل یس، نظر به مقصد جان هر انسان
· فرهنگ مدرنیته و توهّم
· دعای ندبه، زندگی در فردایی نورانی
· معاد؛ بازگشت به جدّیترین زندگی
· بصیرت حضرت فاطمهi
· جایگاه و معنی واسطه فیض
· آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود
· صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله ؛عامل قدسیشدن روح
· عوامل ورود به عالم بقیت اللهی
· اسماء حسنا، دریچههای نظر به حق
· امام خمینی و خودآگاهی تاریخی
· امام و امامت در تکوین و تشریع
· امام و مقام تعلیم به ملائکه
· خویشتن پنهان
· جایگاه اشراقی انقلاب اسلامی در فضای مدرنیسم
· مبانی نظری و عملی حب اهل بیت علیهم السلام
· ادب خیال، عقل و قلب
· عالم انسان دینی
· جایگاه جنّ و شیطان و جادوگر در عالم
· هدف حیات زمینی آدم
· زن، آنگونه که باید باشد
· خطر مادیشدن دین
· چگونگی فعلیتیافتن باورهای دینی
· هنر مردن
· راز شادی امام حسین علیه السلام در قتلگاه
· تمدن زایی شیعه
· حقیقت نوری اهل البیت
· بصیرت و انتظار فرج
· آخرالزمان؛ شرایط ظهور باطنیترین بُعد هستی
· سلوک ذیل شخصیت امام خمینی
· رمضان دریچه رؤیت