ghaemiyeh.com
سرشناسه : پاک، علی، ۱۳۵۴-
عنوان و نام پدیدآور : سردار خرمشهر : خاطراتی از سردار شهید سید محمدعلی جهانآرا ؛ [به سفارش] ستاد آیههای ایثار و تلاش.
مشخصات نشر : تهران: کتاب مسافر، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : [۴۸] ص.:عکس.؛.مس ۲۲×۱۱
فروست : پیک افتخار؛ ۲
شابک : رایگان.
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی: .The commandant of Khoramshahr
یادداشت : چاپ قبلی: موفق، ۱۳۸۶.
موضوع : جهانآرا، محمدعلی، ۱۳۴۳-۱۳۶۰ -- سرگذشتنامه.
موضوع : جنگ ایران و عراق، ۱۳۵۹-۱۳۶۷ -- شهیدان -- سرگذشتنامه.
شناسه افزوده : ستاد آیههای ایثار و تلاش.
رده بندی کنگره : DSR۱۶۲۶/ج۹۴پ۲ ۱۳۸۶الف
رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۸۴۳۰۹۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۰۷۷۲۰۵
پیک افتخار
ستاد آیه های ایثار و تلاش
صندوق پستی:417-17185 . تلفن
021-88950526
نشا نی الکترونیکی:
www.ayehayeisar.org
سردار خرمشهر
گردآوری و بازنویسی: علی پاک
تهیه شده در: موسسه فرهنگی کتاب مسافر
نشر موفق
آدرس:ایران . تهران .خ انقلاب.خ وصال شیرازی. کوچه نایبی. شماره 29. تلفکس:
021-66480717
چاپ اول: تیر1386
چاپ : نقشینه پیمان
شابک:
همۀحقوق چاپ و نشر برای ستاد آیه های ایثار وتلاش
محفوظ است
با تشکر از وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی.
توزیع رایگان در هواپیمائی جمهوری اسلامی ایران
پیک افتخار 2
سردار خرمشهر
خاطراتی از زندگی
سردار شهید سیدمحمد جهانآرا
ستاد آیههای ایثار و تلاش
بسم الله الرحمن الرحیم
مقام معظم رهبری :
من مایلم اینجا یادی بکنم از محمد جهانآرا، شهید عزیز خرمشهر و شهدایی که در خرمشهر مظلوم، آن طور مقاومت کردند... محمد جهانآرا و دیگر جوانهای ما در مقابل نیروهای مهاجم عراقی یک لشکر مجهز زرهی عراقی با یک تیپ نیروی مخصوص و با نود قبضه توپ که شب و روز روی خرمشهر میبارید سی و پنج روز مقاومت کردند. خمپاره ها و توپهای سنگین در خرمشهر روی خانههای مردم مرتب میبارید، اما جوانان ما سی و پنج روز مقاومت کردند... ملت ایران! به این جوانان و رزمندگانتان افتخار کنید!
نماز جمعه تهران
«پیک افتخار» عنوانی است برای خاطراتی آموزنده از بزرگمردان و شیرزنان این مرز و بوم در زمانه ای که تاریکی و ظلمت می رفت تا یک بار دیگر آسمان آبیاش را دلگیر کند؛ مردان و زنانی که شرف و غیرت ایرانی مسلمان را برای همیشه معنی کردند. بیشک آنان کسانی هستند که فرزندان این آب و خاک همواره به بالای بلندشان خواهند بالید!
کیست که نام آنان را با افتخار و غرور بر زبان نراند!
«پیک افتخار» تجدید خاطره ای است برای آنانکه بودند و دیدند؛ و آیینه ای است برای آنانکه نبودند اما تشنهی رؤیت خورشید وجودشان هستند.
ستادآیه های ایثار و تلاش
1
در بهار و تابستان سال 1357 تصمیم گرفت به منظور گذراندن آموزش و کسب تجارب نظامیبیشتر، همراه با عدهای از دوستان خود به سوریه و اردوگاه های مقاومت فلسطین برود. شهید حجتالاسلام سیدعلی اندرزگو مسئولیت اعزام او و دوستانش را عهدهدار بود. پس از اعزام گروه اول و هم زمان با راهی شدن خود او، کشتار مردم تهران در میدان ژاله سابق توسط رژیم صورت گرفت.
محمد از رفتن به خارج منصرف شد. تصمیم گرفت در ایران بماند و به مبارزه در شرایط حاد آن دوران ادامه دهد.
2
تقوا و مدیریت محمد در گروه منصورون شناخته شده بود و رابطهی من با این گروه، ریشه در تقوای محمد داشت. اینگونه روحیهها در گروههای سیاسی کمنظیر بود. محمد با اینکه سن و سال زیادی نداشت، راه خودش را پیدا کرده بود. او کار گروهی را با پرورش زهد و تقوای درونش پیش میبرد.
3
مهریهی من یک جلد کلامالله مجید و یک سکهی طلا بود. محمد به شوخی میگفت: با این طلاهائی که برای مراسم ما خواهند خرید، چکار کنیم؟
من گفتم: طرح این مسئله کوچک کردن من است!
محمد یک جلد قرآن را پس از ازدواج خرید و در صفحهی اول جملههایی نوشت که هنوز آن را دارم. نوشت: امیدم در این است که این کتاب اساس حرکت مشترک ما باشد و نه چیز دیگر، که همه چیز فناپذیر است جز این کتاب!
4
ما عقدمان را سر مزارِ علی، برادرِ شهیدِ محمد در بهشت زهرا، جاری کردیم. خودمان دونفر بودیم. متعهد شدیم که کمک و همکار هم باشیم.
5
حاکم شرع خرمشهر، که میدانست محمد مشکل مسکن دارد، قطعه زمینی به محمد داد و گفت: وام هم به شما تعلق میگیرد؛ شما این زمین و وام را بگیرید و خانهای برای خودتان بسازید!
محمد با من صحبت کرد و گفت: من به خاطر کارم نمیخواهم زمین بگیرم. این قطعه زمین را میخواهم به دو نفر از ساکنین عرب خرمشهری بدهم که واقعاً مستضعف هستند و آنان را میشناسم.
میخواست موافقت مرا هم بگیرد؛ من حرفی نداشتم. زمین را تقسیم کرد و به آن دو نفر داد.
6
قرار گذاشته بودیم یک روز در میان شبها به خانه بیاید؛ از ده شب تا هفت صبح! در این چند ساعتی هم که در خانه بود، کارهایش را با تلفن انجام میداد. در این مدت بیشتر کارهای خانه به عهدهی من بود.
این شیوهی زندگی الگویی شد برای بچههای سپاه خرمشهر که بروند و زندگی مشترک تشکیل بدهند. چون آنها میدیدند که زندگی مشترک ما علاوه بر اینکه مزاحمت کاری برای محمد ندارد، بلکه باعث شده او با آرامش بیشتری کارهایش را انجام دهد
7
شش ماه قبل از شروع جنگ دربارهی آن با من حرف زده بود. میگفت: عراقیها در مرز شلمچه تحرک نظامیدارند و تجهیزات نظامیآوردهاند و خود را برای حمله به ایران آماده میکنند. محمد این مسائل را به تهران هم گزارش کرده بود. بنیصدر جواب داده بود: این حرفها ذهنیت شما است؛ از حملهی عراق به ایران خبری نیست.
8
محمد وقتی دید دولت خیلی به تحرکات عراقیها اهمیت نمیدهد، ترتیب یک راهپیمایی بزرگ را در خرمشهر داد. هدف او از این راهپیمایی، که ساکنین عرب خرمشهری زیادی در آن شرکت داشتند،
نمایش آمادگی مردم بود برای مقابله با هرگونه تجاوز!
استقبال زیادی که از این راهپیمایی توسط مردم شد، به دلیل سعهی صدر جهانآرا و رابطهی صمیمی و عاطفی اش بامردم عرب بود.
9
خلق عرب(1)فعالیتهای وحدت آفرین محمد را نمیتوانست تحمل کند، یکروز که محمد به دلیل کسالت در خانه بود، در شهر شایعه کرد جهانآرا ترور شده است.
با این شایعه، جو خرمشهر به شدت ملتهب شد. آنان که تأثیر شایعه را تا این حد دیدند تصمیم گرفتند دامنهی مسئله را گستردهتر هم بکنند که با هوشیاری بچههای سپاه
1) -[1] گروهی ضد انقلاب و خراب کار که وابسته به دولت بعث عراق می باشد .
خرمشهر ماجرا به خیر و خوشی فیصله پیدا کرد.
10
پیرزن علیرغم محاصره شدن شهر و خروج تمام ساکنانش، از خانه و زندگیاش دل نمیکند. میگفت: با هزار خون دل این ها را فراهم کردم. حالا بگذارمشان کجا بروم؟
آخر سر جهانآرا آمد. گفت: خانم، خانهات را میخواهیم. میخواهیم اسلحه و وسایل توش بگذاریم.
یکدفعه نظرش عوض شد و راهی شد.
11
محمد تمام روزهای ازدواج، عقد، تولد و عید را یادش بود و هیچوقت هدیهی اینروزها را فراموش نمیکرد. حتی اگر من در تهران بودم و دور از او، نامهای مینوشت و آنروز خاص را یادآوری میکرد. هنوز هم این نامهها را دارم و هر بار که میخوانمشان، از روحیهی لطیف و عمیق او در شگفت میشوم؛ روحیهای که در محیط خشن جنگ همچنان پایدار مانده بود.
12
صدام پرسیده بود: چرا نمیروید داخل شهر؟ مگر چقدر نیرو و اسلحه دارند؟جواب شنیده بود: نه نیروی زیاد دارند و نه اسلحه! جوانانی دارند که فرماندهی جوانی به اسم محمد جهانآرا دارند!
به همین دلیل بود که وقتی سیدمحسن جهانآرا اسیر شد، دیگر نه زندهاش را به ما دادند، نه مردهاش را !
13
بعد از اشغال کامل شهر، قرار شد عدهای داوطلبانه برای شناسائی مواضع دشمن به آن طرف شط اعزام شوند. صالی( صالح موسوی) را صدا کرد و پرسید: دلت میخواهد به بهشت بروی؟
صالی لبخند به لب گفت: چرا نخواهد؟ بله ! من دلم میخواهد به بهشت بروم.
گفت: خب، امشب مأمور میشوی که ساعت 11 به آنطرف آب بروی !
14
محمد برای استراحت موقت به تهران آمده بود. محصل بودم و مدرسه نمیرفتم. مادر و خواهرم مجروح شده بودند و من بیتابی میکردم. از محمد پرسیدم: تا کی باید منتظر باشیم؟ پس این جنگ کی تمام میشود که به خانهمان برگردیم؟
جواب داد: ما مسلمان هستیم و تا وقتی قصد داریم حکومت اسلامی برقرار کنیم و از آن محافظت کنیم، این جنگ ادامه دارد. ما تازه اول راه هستیم.
15
به بیمارستان تلفن کرد تا از احوال من و فرزندمان خبر بگیرد. (میدانست در چنین روزی فرزندمان به دنیا خواهد آمد.) وقتی خبر تولد بچه را شنید، خیلی خوشحال شد. از او پرسیدم: اوضاع جنگ چطور است؟
با خنده گفت: «عراقیها تا راهآهن رسیدهاند.» و خداحافظی کرد.
بعدها از بچههای خرمشهر شنیدم وقتی گوشی را میگذارد، به آنان میگوید: من پدر شدم!
بچهها علیرغم شرایط تلخ و سختشان، به خاطر پدر شدن محمد شادی میکنند.
16
امام گفته بود: پس بچههای شهر کجا هستند؟
جهانآرا این حرف را وقتی شنید که زنگ زده بود بالا از نبود تجهیزات گله کند؛ ظاهراً آقای شمخانی بهش گفته بود.
یکباره همهی گلهها تمام شد؛ نگاه امام به آنها بود و همین بس بود. دیگر نه کسی به تجهیزات فکر کرد و نه به نیروی کمکی!
17
یکبار شهید بهشتی به خرمشهر آمده بود. محمد معاون خود را به عنوان راهنما همراه شهید بهشتی کرده بود. او با این کار میخواست به بچههای دیگر سپاه که دلشان میخواست کنار شهید بهشتی باشند و نمیتوانستند، دلداری بدهد. بالأخره شهید
بهشتی گفته بود: ما نباید این فرمانده شما را ببینیم؟
18
ساعت 12 شب بود که محمد مرا به همراه یکی از دوستان دیگرم به گلزار شهدا برد، کامیونی پر از جسد در گوشه ای از قبرستان بود، محمد گفت: در این شرایط کسی به فکر دفن شهدا نیست جوان ها به طرف دشمن حمله میکنند و زن و بچهها از خرمشهر میگریزند. این پیکرهای خونین در معرض هجوم حیوانات هستند.
این اولین باری بود که محمد جهانآرا از ما کمک میخواست تا نماز صبح کار کردیم یک ساعت بعد که بیدار شدم او داشت چیزی زمزمه میکرد نزدیک تر رفتم روی پایش چیزی بود سرش را به آسمان گرفت و در
حالی که اشک میریخت با خدا سخن میگفت باورم نمیشد، روی پاهایش پیکر خونین نوزادی در قنداق بود.محمد روی پاهای بچه نوشته بود:«به کدامین گناه کشته شدی؟» بچه را از او گرفتم سمت راست قنداق خونی بود، بچه دست نداشت او را خاک کردیم و محمد فقط فریاد میزد :«یا حسین (ع) یا حسین (ع)».
19
برای محمد روشن بود که روزی شهید خواهد شد. یک روز از من پرسید: اگر شهید شوم، چطور برخورد میکنی؟
گفتم: چون شهادت حق است، خدا صبرش را هم میدهد!
20
زمانی که ارتش عراق حمله غافلگیرانه خود را آغاز نمود مردم وضعیت بسیار سختی داشتند. من و محمد برای نجات مردم به خیابانها میرفتیم در شهر خرمشهر به خیابان زنبق رسیدیم. صدای زن و بچههایی که حاکی از ترس و وحشت بود ما را به داخل خانهای کشاند. آنها از دیدن ما خوشحال شدند. مرد مسنی از میان آنها فریاد کشید دخترم را نجات بدهید پرسیدم کجاست؟ گفت:«آن طرف برادر» و با دست خیابان بعدی را نشان داد. آنها را دلداری دادیم و راهی برای خروجشان از شهر یافتیم با محمد به سراغ آن دختر رفتیم تمام بدنش به وسیله ترکش زخمیشده بود. دستکش دست کردیم و با پتو او را پیچاندیم و به عقب انتقال دادیم. چند روز بعد همان پدر مسنی که درگوشه خانه کز کرده بود و جرأت نجات دخترش را نداشت لباس رزم پوشید و به ما
پیوست میگفت:چهرهی مصمم و ارادهی قوی محمد این جرأت را به من داد.
21
از اتاق جنگ با محمد نورانی تماس گرفت و هر چه را که بهروز قیصری از عراقیها گفته بود، به او گفت. گفت: اگر میتوانید امشب یک سری کار چریکی بکنید!
_ کار چریکی دیگر چیست؟
_ عراقیها تو کارخانهی سنگبری ستاد زدهاند، اگر بهشون شبیخون بزنید، لااقل تو روحیهشان تأثیر میگذارد.
_ ببینم چی میشود!
بچهها هم خسته بودند و هم کسی آموزش کار چریکی ندیده بود که بخواهد شب به عراقیها حمله کند. اما وقتی محمد نورانی به
آنها گفت که جهانآرا چه گفته، همه بلند شدند.
22
گفته بودند نیایید توی شهر. همین جا مراقب این مهمات باشید. جهانآرا که آمد، التماسش کردیم: بگذارید ما هم بیاییم توی شهر!
با مهربانی گفت: شما الآن نمیدونید چه میکنید. قلب جبهه این جاست. هر تیری که در جبهه شلیک میکنند، بر اثر همت شما است و شما در آن شریک هستید.
آرام شدیم.
23
جهانآرا به ما تکلیف کرده بود برویم خدمت امام. تا وسط جاده که رفتیم دیدیم عراقی ها راه را بسته اند. باید میزدیم به آب. یک قایق پیدا کردیم، بدون قایقران. به قرآن استخاره زدم، داستان به آب انداختن موسی آمد. گفتم: بچهها آماده شوید برویم.
گفتند: چه جوری؟شط عمیقه! عده مان زیاد است؛ از ظرفیت قایق هم که بیشتریم؛ شنا هم که بلد نیستیم.
گفتم: خدا حضرت موسی را نجات داد، ما را هم نجات میده.
دو تا چوب پیدا کردیم به جای پارو و قایق را راه انداختیم. هواپیماهای عراق پشت سر هم از بالای سرمان میگذشتند و ما بی خیال راهمان را رفتیم.
24
در اهواز سرباز بودم. هر وقت میخواستم بیایم خرمشهر، باید از پادگان مرخصی میگرفتم. سراغ هر کسی رفتم و گفتم: آقا نمیشود ما یک جوری بمانیم خرمشهر و هی نرویم پادگان و برگردیم؟
گفتند: باید برگردی واحدت، وگرنه سربازی فراری حساب میشوی؛ فراری زمان جنگ!
یک روز جهانآرا را توی خیابان دیدم. رفتم و قضیه را برایش تعریف کردم. گفت: باید برگردی پادگانت!
دیگر کارم شده بود رفت و آمد بین اهواز و خرمشهر. یک روز بلاخره گیر افتادم؛ نزدیکیهای آبادان. گفتند: سرباز فراری هستی.
هر چه انکار کردم و دلیل آوردم که این طوری نیست، باور نکردند. گفتم: من که از خدا میخواهم نروم اهواز؛ شما یک کاری بکنید من بمانم همین جا !
دست هایم را بستند و بازداشتم کردند. یکهو یاد جهانآرا و درخواستی که از او کرده بودم افتادم. گفتم: پس بروید از جهانآرا بپرسید؛ او حال و روز من را میداند.
رفتند و تا چند ساعت خبری نشد. نیمههای شب بود که با یک سینی غذا آمدند سراغم. غذا را دادند و بعد معذرت خواهی کردند. راستش من همین طوری و برای این که بیکار ننشسته باشم پای جهانآرا را وسط کشیدم، چون اصلاً فکرش را هم نمیکردم یادش مانده باشم.
25
ماشین که نگه داشت، رفتم نشستم عقب. تعارف کرد بروم جلو. رفتم نشستم پیشش. پرسید: چطور زخمیشدی؟
همه چیز را برایش تعریف کردم و آخر سر هم اسم دامادمان را که همه میشناختندش بردم و گفتم برادر زنش هستم.
من را رساند نزدیک مسجد جامع و خودش رفت. مدت زیادی گذشت تا بفهمم رانندهی وانت آن شب، فرمانده سپاه خرمشهر بود؛ جهانآرا !
26
عقب نشینی کردیم و آمدیم رسیدیم نزدیک پلیس راه. آنجا محمد جهانآرا را دیدم که اسلحه به دست ایستاده. تعجب کردم. گفتم: محمد تو چرا؟
گفت: خب، من هم باید بجنگم!
بچهها همه جمع شدند. گفتیم: بابا تو فرماندهای، اگر خدای ناکرده اتفاقی برایت بیفتد و طوریت بشود بچهها از هم میپاشند!
قبول نکرد برود. نمیخواست بچهها را بگذارد برود. همان جا ماند پیش ما.
27
بعد از این که مدرسه را زدند، جهانآرا پیغام داد که: همه جمع شوند کوی بهروز!
شب بود. جلوی کلاس ها توی محوطه جمع شده بودیم. جهانآرا گریه میکرد. میگفت:
وعده و وعید به ما زیاد دادند. گفتند توپخانهی قزوین توی راه است. تیپ فلان دارد میآید کمکتان. ولی از هیچ کدام خبری نشد. هیچ کمکی نرسید. حالا تنها نیروی ما ایمانمان است.
بعد گفت: شما تکلیفتان را انجام دادهاید. میتوانید بروید یا بمانید. اگر دلتان به حال این مردم میسوزد، بمانید بایستید کنارشان. وظیفهی ما ایستادن تا آخرین لحظه است.
با تمام شدن حرف های جهانآرا، عده ای گفتند: هر کس برود، نامرد است.
فرق جهانآرا با بقیه این بود که ما را آزاد میگذاشت. برای همین حرفهایش اثر داشت.
28
عراقیها از ساعت یک بعد از ظهر مرتب پیغام میدادند که: کسی توی شهر نماند؛ میخواهیم همه جای خرمشهر را بمباران کنیم.
ما به این حرف ها محل نمیگذاشتیم. خرمشهر، شهرمان بود، نمیتوانستیم از آن دل بکنیم. زیر پل بودیم و جایمان هم امن بود. گفتیم: حتی اگر همه جا را هم بزنند ما در امانیم.
ساعت چهار یا پنج چند هواپیما پیدا شدند و شهر را زدند البته نه سمتی را که ما بودیم. بمباران تمام شد و کم کم شب از راه رسید. حوالی ساعت ده دیگر ارتباطمان با همه جا قطع بود. با خودم گفتم: سری به شهر بزنم ببینم چه خبر است.
گشتی توی شهر زدم و بعد رفتم مقر جهانآرا؛ خلوتش کرده بودند. جهانآرا از من پرسید: فقط تو مانده ای؟
گفتم: نه، هنوز بچهها هستند زیر پل!
گفت: مگه نگفتم تخلیه کنید!
گفتم: ما نمیتوانیم. شما بروید!
چشم هایش پر از اشک شد.تا آن موقع گریه اش را ندیده بود.
29
امیدی به زنده ماندن نداشتیم. مرگ را میدیدیم. بچهها توسط بی سیم شهادتنامه خود را میگفتند و یک نفر پشت بی سیم یادداشت میکرد. صحنه خیلی دردناکی بود. بچهها میخواستند شلیک کنند، گفتم: ما که رفتنی هستیم، حداقل بگذارید چند تا از آنها را بزنیم، بعد بمیریم. تانک ها همه طرف را میزدند و پیش میآمدند. با رسیدن آنها به فاصله صد و پنجاه متری دستور آتش دادم. چهار آرپی جی داشتیم، با بلند شدن از گودال، اولین تانک را بچهها زدند. دومیدر
حال عقب نشینی بود که به دیوار یکی از منازل بندر برخورد کرد. جیپ فرماندهی پشت سر، به طرف بلوار دنده عقب گرفت، با مشاهده عقب نشینی تانک، بلند شدم و داد زدم: الله اکبر، الله اکبر،... حمله کنید؛ که دشمن پا به فرار گذاشته بود...»
30
در روزهای اول درگیری با عدهای از دوستان در مرز خرمشهر محاصره شدیم. خیلی از بچهها همانجا مفقود شدند. در این مدت مدام صدای جهانآرا شنیده میشد که میگفت: خدایا ذلت را بر ما مپسند!
31
دشمن تا قسمت راهآهن خرمشهر پیشروی کرده بود. بچهها اطراف استادیوم و خیابانی که به سوی راهآهن میرود، سازماندهی و پخش شدند. برخی در کوچهها و برخی هم در جویهای اطراف خیابان موضع گرفتند. یک بسیجی چهارده ساله، به نام بهنام محمدی، مأمور شد برود ببیند چند تانک دارند میآیند به سمت ما. او اسلحهاش را داد دست بچهها و رفت. هنوز مدت زیادی از رفتنش نگذشته بود که آمد. گفت: چهار تا تانک توی فلکه است.
بچهها از طریق جویهای اطراف خیابان، سینهخیز رفتند به طرف میدان راهآهن. تقریباً تا 10متری تانکها جلو رفتند. هوا به شدت گرم بود. بچهها لباسهایشان را درآوردند. چهار قبضه آرپیجی بیشتر نداشتیم و با همان چهار تا، چهار تانک را هدف قرار دادند. دشمن که انتظار این مقاومت را نداشت، مجبور به عقب نشینی شد. سه ، چهار تانک دیگر در حوالی خیابان
مولوی منهدم شد. با عقب نشینی دشمن، بچهها با تفنگ ژ.3 به دنبالشان افتادند و آنها را چند کیلومتر به عقب راندند. این درگیری تا عصر ادامه داشت.
بچهها خوشحال و شادمان از این پیروزی که بدون هرگونه تلفات جانی به دست آمده بود، به مقر سپاه رفتند. روز سختی را گذرانده بودند؛ خسته و کوفته شده بودند، به همین خاطر هم خیلی زود خوابیدند.
32
شب من رفتم ستاد جنگ برای سرکشی. حدود ده و نیم بود که خبر دادند: بیا، مقر سپاه را با توپ زدند!
با عجله سوار ماشین شدم و رفتم به طرف مقر. مقر تاریک بود و ساکت. هرچه سر و صدا کردم، کسی پاسخم را نداد. وارد مقر شدم و در تاریکی جز بوی شدید باروت، چیز دیگری حس نکردم. سریع برگشتم و از داخل ماشین چراغ قوه برداشتم. این بار وقتی وارد سالن شدم، از آنچه میدیدم سرجایم خشکم زد؛ بچههایی که تا همین چند ساعت قبل مقابل عراقیها ایستادند و آنان را به عقب راندند، اینجا و آنجای سالن تکه پاره افتاده بودند و سوخته بودند.
33
بچهها را صدا زدم و با کمک آنها اجساد و زخمیها را گذاشتیم توی آمبولانس و بردیم به بیمارستان. کلافه بودم. سوار ماشین شدم و حرکت کردم به طرف مسجد جامع. همینطور که در تاریکی میرفتم، دیدم کسی در خیابان سرگردان میرود. ماشین را نگه داشتم و پیاده شدم رفتم طرفش؛ یکی از سرگروهها بود.حالت دیوانهها و مجنونها را داشت. مرا که دید، آمد طرفم؛ پرید به آغوشم و زار زار گریه کرد. گفت: بچهها رفتند محمد! هیچچیز نمانده دیگر!
آرامش کردم و گفتم: نه، ناراحت نباش! بچهها جای بدی نرفتند. این راه ما و راه امام ماست. برو خودت را برای فردا صبح آماده کن! امیدوارم که خدا از ما راضی باشد.
34
وارد حیات مدرسه شدم. بوی باروت شدید میآمد. در داخل ساختمان دیدم قتلگاه روز عاشورا است. همین طور بچهها در خون خودشان میغلطند. اسلحهام را برداشتم آمدم بیرون؛ شهید جهانآرا تازه رسیده بود. گفتم: دیدی همه بچهها را از دست دادیم!
در حالی که شدیداً متأثر شده بود، مثل کوه، استوار و مصمم گفت: بچهها را دادیم اما امام را داریم؛ انشاء اللهامام خمینی(ره) زنده باشد
35
روزهای آخر مقاومت بود که بچهها با بی سیم به جهانآرا اطلاع دادند که شهر دارد سقوط میکند. او با صلابت به آنها پیام داد: باید مواظب باشیم ایمانمان سقوط نکند.
36
_ ایست!
ماشین توقف کرد و ما با عجله دویدیم طرفش. نزدیک که شدیم، من جهانآرا را شناختم. با دیدنش بغضم ترکید و اشکم جاری شد. گفتم: محمد دیدی بدبخت شدیم؟ دیدی گلهایمان رفتند؟ یتیم شدیم!
سرم را در آغوش گرفت و خودش هم گریه کرد. گفت: ناراحت نباش! ما خدا را داریم. ما امام خمینی را داریم!
من تا آنروز گریهی جهانآرا را ندیده بودم.
37
روز 30 مهر و پس از 11 روز درگیری، دیگر طاقت بچهها طاق شد و با تاریک شدن هوا هجوم بردند به مقر جهانآرا. آنان با دیدن محمد با عصبانیت بر او تاختند که: پس کو این نیروهای کمکی؟ کی میرسند اینها؟ بچهها همینطوری دارند تلف میشوند؛ ما امروز چقدر کشته دادیم؟
جواب جهانآرا کاری کرد که دیگر هیچکس پی حرف را نگرفت. او گفت: بچهها امشب همان شبی است که بر امام حسین(ع) گذشت. بر ما فرض الهی است؛ تکلیف الهی است که بجنگیم.
38
یکبار با حمزه پسرم که 4ماهه بود به خرمشهر رفته بودیم. محمد برای اینکه بچههای خرمشهر را دلداری بدهد، و به همهی آنهائی که از راه دور و نزدیک برای دفاع از خرمشهر آمده بودند بگوید من با شما هستم، حمزه را به خط اول برد. بعداً به من گفت: وجود حمزه امید زیادی در دل بچههای خط به وجود آورده بود.
39
وقتی جهانآرا به تهران آمد و به دیدار امام رفت، مسائل را گفت. شهید رجائی که در آن جلسه حضور داشته بعداً با خانه تماس گرفت و به من گفت به جهانآرا بگویم بنیصدر تجهیزات نخواهد داد. با اینکه امام تأکید کرده تجهیزات بفرستند، چیزی ارسال نخواهد شد. او باید، با توکل به خدا، بجنگد!
جهانآرا میگفت: وظیفهی من به عنوان فرمانده، و یارانم، مقاومت است، هرچند کمکی به ما نشود.
40
جهانآرا: شبی برای خودم کشیک گذاشته بودم. یکی از بچههای سپاه هم که از شهر دیگری آمده بود، با من نگهبانی میداد. ما هر دو کنار هم بودیم. این سپاهی که مرا نمیشناخت، سر حرف را باز کرد و گفت: فرماندهی سپاه الآن توی خانهاش خوابیده است و ما را در این موقعیت خطرناک به حال خودمان رها کرده.
چند روز بعد اتفاقاً همدیگر را دیدیم و مرا شناخت.
41
گفت: دیشب خواب دیدم در یک محیط رزمیهستم و حضرت امام هم آنجا هستند و من دارم در برابر حملات دشمن از ایشان دفاع میکنم.
آنروز صبح با ذوق و شوق عجیبی میپرسید: واقعاً من در حال دفاع از امام هستم؟
این خواب امید بزرگی در وجودش پدید آورده بود.
42
وقتی خبر شهادت دوستم «رحیم سامری» را به جهانآرا دادم، گفت: این خبرها کمر من را میشکند!
حسن بزرگ او این بود که همهی بچهها را تک تک میشناخت. هر بار که یکی از دوستان ما شهید میشد، او اولین کسی بود که تسلیت میگفت و روحیه میداد.
43
جلسهای داشتیم و جهانآرا مشغول صحبت بود. همان موقع تیراندازی شروع شد و گلولهای از کنار گوش محمد رد شد. او هیچ عکسالعملی نشان نداد. فقط کمیخود را جا به جا کرد و صحبتش را ادامه داد.
44
یکماه قبل از شهادتش تهران بود. حال خاصی داشت. قنوتهای نمازهایش بیش از حد طولانی شده بود. برخوردهای عاطفیاش بیشتر شده بود. موقع خداحافظی با حال عجیبی حمزه را بغل کرده بود. چنان در آغوشش گرفته بود که انگار میخواست ازش سیر شود. میبوییدش.
اینها همه نشانهی شهادتش بود. بعد هم که کنده شد و رفت!
45
گفته بودند: محمد آخرین بار با چند تن از فرماندهان، به همراه 32 مجروح، با یک هواپیمای 130c- به تهران میآمده که موتور هواپیما در حوالی کهریزک از کار افتاده و سقوط کرده. اولش اسم محمد در لیست پروازی نبود ولی مجروحین باقی مانده از حادثه، او را دیده بودند که به عنوان نفر آخر سوار شده.
مادرش نمیدانست، ولی از مشهد که برگشت، با تشییع جنازهی محمد روبهرو شد.
46
پدرش به دنبال یافتن محمد بود. بالأخره محمد را در پزشکی قانونی پیدا میکند. به من اطلاع دادند. رفتم پزشکی قانونی. خیلی شلوغ بود. آنها فقط عکسها را نشان میدادند. من عکس محمد را دیدم. با اینکه صورتش تغییر کرده بود، اما آرامش عجیب و خاصی در آن بود؛ همان آرامشی که سالیان سال در انتظارش بود. با دیدن آن آرامش بود که من هم آرام شدم. من به این آرامش اعتقاد دارم و آن را یکی از موهبتهای خدا میدانم
سید محمد علی جهانآرا در شهریور ماه سال 1333 در خانوادهای مذهبی در خرمشهر به دنیا آمد. در سال 1348 به عضویت گروه مخفی حزبالله خرمشهر درآمد و مبارزات سیاسی خود را آغاز کرد. اعضای این گروه همپیمان شده بودند که تا براندازی رژیم پهلوی از هیچکوششی دریغ نکنند. در سال 1351 همهی اعضای گروه توسط ساواک دستگیر و محمد به دلیل سن کمش به یک سال زندان محکوم شد. در سال 1354 دیپلمش را گرفت و سال بعد، برای تحصیل در رشته بازرگانی، وارد دانشگاه تبریز شد. در سال 1355 به عضویت گروه منصورون که یک گروه معتقد به مبارزه مسلحانه بود، درآمد. با در پیش گرفتن رویهی جدید، محمد ناگزیر از انتخاب زندگی مخفیانه شد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به همراه دوستانش کانون فرهنگی تبلیغاتی انقلابیون را در خرمشهر تأسیس کردند و در غائله خلق عرب به مقابله با ضد انقلاب پرداختند. در سال 1358 ازدواج کرد و در همان سال فرماندهی سپاه خرمشهر را به عهده گرفت و هم زمان جهاد سازندگی خرمشهر را پایهگذاری کرد. با شروع جنگ پیشاپیش مردم به دفاع از شهر پرداخت و حماسهای ماندگار به یادگار گذاشت. پس از عزل بنیصدر و شکستن حصر آبادان ، در مهر 1360، به همراه گروهی از فرماندهان عازم تهران شد تا گزارشی از حماسهای بزرگ را به رهبر انقلاب بدهد؛ در میانهی راه هواپیما حامل آنها دچار نقص فنی شد و سقوط کرد تا نام بلند او و همراهانش جاودان شود.
خرم، ولی خونین، مهدی قیصری، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول1384
خرمشهر پایتخت جنگ، سیدقاسم یاحسینی، شاهد، چاپ اول1382
صالی، محمد شیرازی، کتاب همراه، چاپ اول1373
خرمشهر؛ کو جهانآرا، گفت و گو با صغری اکبرنژاد، کمان – سورهی مهر، چاپ هفتم1385
روزگاران(کتاب خونینشهر)، لعیا رزاقزاده، روایت فتح، چاپ اول1383
روزگاران(کتاب زنان خرمشهر)، بتول کازرونیان، روایت فتح، چاپ اول1382
روزنامهی رسالت، 2|3|1385، صفحهی 15
روزنامهی جام جم، 3|3|1385، صفحهی 10
اشغال؛ تصویر سیزدهم (روایت نزدیک2)، محمدرضا ابوالحسنی، روایت فتح، چاپ اول1382
ساجد(سایت جامع دفاع مقدس) www.sajed.ir