ghaemiyeh.com
سرشناسه : پاک، علی، ۱۳۵۴ -
عنوان و نام پدیدآور : سردار سالک: خاطراتی از زندگی سردار شهید دکتر مصطفی چمران/ گردآوری و بازنویسی علی پاک.
مشخصات نشر : تهران: کتاب مسافر، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۴۸ ص.؛ ۱۱×۲۲ سم.
فروست : ستاد آیههای ایثار و تلاش. پیک افتخار؛ ۴.
... مجموعه کتاب مسافر.
شابک : 978-600-5029-22-2
وضعیت فهرست نویسی : فاپا(برون سپاری).
یادداشت : این کتاب با مشارکت و حمایت معاونت امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به چاپ رسیده است.
یادداشت : کتابنامه: ص. ۴۷.
عنوان دیگر : خاطراتی از زندگی سردار شهید دکتر مصطفی چمران.
موضوع : چمران ، مصطفی، ۱۳۱۱ - ۱۳۶۰ -- دوستان و آشنایان -- خاطرات.
موضوع : جنگ ایران و عراق، ۱۳۵۹ - ۱۳۶۷-- شهیدان -- خاطرات.
شناسه افزوده : ایران. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. معاونت امور فرهنگی
رده بندی کنگره : DSR۱۶۲۶ /چ۸پ۲ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۸۴۳۰۹۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۱۶۶۴۹
پیک افتخار
ستاد آیه های ایثار و تلاش
صندوق پستی:417-17185 . تلفن 22330114
نشانی الکترونیکی:www.ayehayeisar.org
یک عمر سلوک
گردآوری و بازنویسی: علی پاک
تهیه شده در:
انتشارات کتاب مسافر
آدرس: انقلاب. وصال شیرازی. کوچه نایبی. شماره 29. تلفکس:
19-66480717
چاپ اول: مرداد 1386
چاپ :
شابک:
همۀحقوق چاپ و نشر برای ستاد آیه های ایثار وتلاش
محفوظ است.
این کتاب با مشارکت و حمایت معاونت امور فرهنگی
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به چاپ رسیده است.
توزیع رایگان در:
هواپیمائی جمهوری اسلامی ایران و قطارهای رجا
پیک افتخار4
سردار سالک
خاطراتی از زندگی
سردار شهید دکتر مصطفی چمران
ستاد آیههای ایثار و تلاش
بسم الله الرحمن الرحیم
امام خمینی(ره) :
چمران عزیز باعقیدهی پاک، خالص، غیروابسته به دستجات و گروههای سیاسی و عقیده به هدف بزرگ الهی، جهاد را در راه آن از آغاز زندگی شروع و به آن ختم کرد. او در جهاد، با نور معرفت و پیوستگی به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار کرد . او با سرافرازی زیست، و با سرافرازی شهید شد و به حق رسید.(1)
1) - صحیفهی نور، ج15، ص26. 1/4/1360
«پیک افتخار» عنوانی است برای خاطراتی آموزنده از بزرگ مردان و شیرزنان این مرز و بوم در زمانه ای که تاریکی و ظلمت میرفت تا یکبار دیگر آسمان آبیاش را دلگیر کند؛ مردان و زنانی که شرف و غیرت ایرانی مسلمان را برای همیشه معنی کردند. بیشک آنان کسانی هستند که فرزندان این آب و خاک، همواره به بالای بلندشان خواهند بالید!
کیست که نام این بزرگمردان و شیر زنان را با افتخار و غرور بر زبان نراند!
«پیک افتخار»، تجدید خاطرهای است برای آنانکه بودند و دیدند؛ و آیینهای است برای آنانکه نبودند اما تشنهی رؤیت خورشید وجودشان هستند.
ستاد آیههای ایثار و تلاش
مدیر دبیرستان با خودش فکر کرد که حیف است مصطفی در آن جا بماند. او را خواست و گفت که برود به دبیرستان البرز. قرار شد خودش با دکتر مجتهدی که مدیر آن جا بود صحبت کند.
البرز دبیرستان خوبی بود، ولی شهریه میگرفت. دکتر مجتهدی چند سؤال از او میپرسد. بعد یک ورقه میدهد دستش که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جوابها را کامل ننوشته بوده، که دکتر میگوید: « پسرجان! تو قبولی؛ شهریه هم لازم نیست بدهی!»
پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیاش یک قطعه داشت که زود خراب میشد و کار
میخوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی ساخت.
افتادند به تولید انبوه، یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای جوراب، لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت.
اواخر سال اول بودیم که یکی از دانشجوها طرحی داد به دانشجویان دانشکدهی فنی که: بنویسید بهترین دوستتان چه کسی است؟
کاغذها که جمع شد و آمارها که گرفته شد، معلوم شد مصطفی بیشترین رای را آورده است؛ چون برخورد او با همه صمیمانه بود.(1)
1) - مهدی بهادرینژاد
یکی از استادها به کراوات خیلی حساس بود. وقت امتحان که میشد، میگفت: همه باید کراوات بزنید!
مصطفی نمی زد. نه برای آن امتحانها و نه هیچ جای دیگر؛ حتی آمریکا هم ندیدم کراوات بزند. بنابراین وقتی علیرغم این تاکید، باز هم کراوات نبست، به استاد برخورد، او هم برای اینکه انتقامش را بگیرد، نمرهی بیست مصطفی را هیجده کرد!
بورس گرفت و رفت آمریکا. بعد از مدت کمی شروع کرد به کارهای سیاسی مذهبی. خبر کارهایش به ایران رسید. از ساواک پدرش را خواستند و گفتند: «ما ترمی چهارصد دلار به پسرت پول نمی دهیم که برود علیه ما مبارزه کند.»
پدرش گفت: «مصطفی عاقل و رشیده . من نمی توانم در زندگیش دخالت کنم!» بورسیهاش را قطع
کردند. فکر میکردند دیگر نمیتواند درس بخواند و برمیگردد.
6
وقتی دکترایش را گرفت، برخلاف دیگران که باید مدتی دنبال سازمان یا دانشگاهی میگشتند تا استخدام شوند، یکی از دانشگاههای معتبر آمریکا پیشنهاد داد که حاضر است با عنوان «استاد تمام»ی استخدامش کند. این اتفاق، اتفاق نادری بود؛ چون کمتر دیده شده که کسی بدون اینکه دورهی «استادیاری» را گذرانده باشد، به عنوان «استاد تمام» استخدام شود.
مصطفی اما به این پیشنهاد جواب منفی داد و رفت در یک آزمایشگاه تحقیقاتی مشغول کار شد.(1)
1) - مهدی بهادرینژاد
7
صبح بود؛ رفته بودیم به هتلی که در اختیار امام موسیصدر بود. امام موسی گفت: برو ببین دکتر مصطفی کجاست!
رفتم و همهی اتاقها را گشتم. نبود. برگشتم و گفتم: نیست!
گفت: کجا را رفتی گشتی؟
گفتم: اتاقها را!
گفت: او توی اتاق نمیخوابد. برو روی نیمکتها را بگرد! اگر نبود، بین کسانی را بگرد که روی زمین خوابیدهاند.
آمدم توی سالن؛ روی یکی از نیمکتها خوابیده بود؛ کتش را هم کشیده بود روی سرش.(1)
8
با بیسیم خبر دادند که دکتر چمران دارد با ماشین میآید دیدنتان. بچهها با اسلحه رفتند و اتوبانی را که از بیروت میآمد، بستند. ترافیک ماشینها کمکم بالا گرفت. مردم کنجکاو شده بودند که مگر چه اتفاقی افتاده است؟
1) - سید محمد غروی
دکتر که از راه میرسد، تعجب میکند. میپرسد: «راه چرا بسته است؟» و نگران بچهها میشود. سریع میآید خودش را میرساند و ماجرا را جویا میشود. بچهها میگویند: به احترام شما!
دکتر دستهایش را بلند میکند و میگوید: «وای بر من!» و بعد خطاب به آن ها میگوید: وای بر ما! اگر این همه آدم حلالمان نکنند چی؟
در میان حیرت آنهمه آدم، راه میافتد میان ماشینها و سرش را از پنجرهی ماشینها میبرد تو و پشت سر هم از سرنشینان آنها حلالیت میطلبد؛ هم برای خودش، هم برای بچهها!(1)
9
گاهی گروههای عربی ضد مقاومت لبنان به سنگرهایمان حمله میکردند، ما عموماً مقاومت میکردیم و بعضی وقتها هم از آنها اسیر میگرفتیم. این اسیرها را بیشتر وقتها در مؤسسهی خودمان نگه میداشتیم.
حضور یک اسیر در مؤسسه، همیشه باعث میشد دکتر چمران کار را برما سخت کند. به
1) - سیده هیام عطفی
همه چیزشان حساس بود. میگفت: دست که رویشان بلند نکردهاید؟ توهین که نکردهاید؟
دربارهی خورد و خوراکشان هم این حساسیت را داشت: نکند ضعف کرده باشند؟ برایشان صبحانه بردهاید؟ شامشان به موقع بوده؟ میگفت: اینها هم مثل ما مسلمان هستند، منتهی دشمن نگذاشته روی خط اصول حرکت کنند.
این رفتار دکتر باعث شده بود که خیلی از آنها و همچنین مردم عادی جذب ما شوند. !(1)
10
زمستانهای لبنان، بخصوص جاهای نزدیک به دریا، هوا سرد میشد و ما در مؤسسه امکانات زیادی نداشتیم که خوابگاهها را گرم نگه داریم. تنها چیزی که در اختیارشان گذاشته بودیم، همان پتویی بود که روشان میانداختند.
یک روز که هوا خیلی سرد بود، صبح که رفتم سر کلاس، از بچهها پرسیدم: دیشب خیلی سرد بود. شماها که سردتان نشد؟
گفتند: نه!
1) - سیده هیام عطفی
یکی گفت: دکتر خودش آمد لحاف را انداخت روی من!
دیگری گفت: آمد بالای سر من، دستش را گذاشت روی پیشانیام و گفت چرا تب کردی؟
یکدفعه همه ادعا کردند که دکتر دیشب رفته بالای سرشان و با آنها حرف زده است.
با خودم گفتم: مگر ما دیشب چند تا دکتر داشتهایم که وقت کرده بالای سر تمام آنها برود؟!(1)
11
چند بار اتفاق افتاده بود که وقتی از این ده به آن ده میرفتیم،میدید که بچه ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می کند. ماشین را نگه میداشت، پیاده می شد و بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک میکرد و میبوسید . گاهی هم همراه بچه شروع میکرد به گریه کردن . ده دقیقه، یک ربع، شاید هم بیشتر.
1) - سیده هیام عطفی
12
با ماشین خودش مجروحها را میبرد میرساند به بیمارستان. گاهی هم دوربینش را برمیداشت میرفت از محلهای بمباران شده عکس میگرفت.
یکبار دوتا از بچهها خیلی بیتابی کردند. رفتم خبرش کردم. آمد، بچهها را بغل کرد، باهاشان حرف زد و خواباندشان. گفت: هر وقت دیدی مشکلی برای اینها پیش آمده، زود بیا خبرم کن!(1)
13
برخی گروهها به خودیها پول میدادند تا دکتر را بکشند. یکیشان به اسم «عیسی» اتفاقاً از معلمهای مؤسسهی دکتر هم بود؛ سه چهار سالی میشد که آنجا تدریس میکرد.
دکتر وقتی متوجه قصد او میشود، میآید پیش عیسی و میگوید: میخواهم یک جای خلوت باهات حرف بزنم.
عیسی همانموقع نقشهاش را میکشد و با یک قطعه آهن سر قرار حاضر میشود. حرفشان
1) - یوسف حسین
که گل میکند، دکتر میگوید: این قطعه آهن دستت را خسته نمیکند؟
عیسی میپرسد: چطور مگر؟
دکتر میگوید: خب، کارت را تمام کن!
در اینجا عیسی میافتد به گریه. سرش را میگذارد روی شانهی دکتر و زار زار گریه میکند. دکتر بغلش میکند و میگوید: حیف تو نبود که اینقدر خودت را اذیت کردی؟ از امشب تو دوست و همرزم من هستی!(1)
14
بعضی از گروههای رقیب همیشه در کمین بودند که به ما ضربه بزنند. دکتر اما سر نترسی داشت. میگفتیم: مواظب کمینهای بین راه باش!
میگفت: عمر دست خداست.
بعضی وقتها هم که میآمدند از مؤسسه آب ببرند؛ بچهها را اذیت میکردند.
یک روز بچهها دکتر را دوره کردند که: بگذار شیر آب را ببندیم!
1) - سیده هیام عطفی
قبول نکرد؛ دکتر گفت: باید به همهشان آب بدهیم!(1)
15
یکی از گروههای فلسطینی که با ما رابطهی خوبی نداشت، به کسانی که با اسرائیل میجنگیدند، پنجاه کیلو گوشت میداد. دکتر گفت: بروید بگیرید!
من گفتم: ما به این گوشت احتیاج نداریم. اینها انقلابی نیستند و کارشان هم اذیت کردن ما است.
گفت: حرفهایت درست است؛ اذیت میکنند. اما با اسرائیل هم میجنگند؛ همین یعنی مبارزه، یعنی انقلابی بودن. اگر میبینی چند نفرشان اذیت میکنند، نباید این را به پای همهشان نوشت. ما فقط به خاطر قدسی بودن انقلابشان با آنها همکاری میکنیم. ما با گرفتن این گوشت، به آنها میفهمانیم که در مبارزه کنارشان هستیم. مسئله سر احتیاج نیست! !(2)
16
در خصوص ماجرای ازدواجش با خانم «غاده»، پرسیدم: چقدر میخواهی مهرش کنی؟
گفت: یک جلد کلامالله و یک لیرهی لبنانی!
گفتم: نمیشود؛ این خیلی کم است.
گفت: من که نمیخواهم یک چیزی بخرم بعد بفروشمش. میخواهم زن بگیرم. این حرفها را هم اصلاً قبول ندارم.
رفتم پیش امام موسی صدر و گفتم: بابا این میگوید برو خواستگاری کن، ولی بیشتر از چند لیره و یک قرآن هم نمیخواهد مهریه بدهد!
گفت: تا آنجایی که میتوانی قانعش کن!
گفتم: نمیشود.
گفت: پولش را من میدهم.
گفتم: قبول نمیکند.
گفت: پس برو «غاده» را قانع کن!(1)
17
فکر بافت قالی در جنوب لبنان از دکتر بود. مردم تنباکو میکاشتند و مشتری کم بود. دکتر گفت بهتر است زنها هم تلاشی در بافتن قالی
1) - سید محمد غروی
بکنند. شروع کرد به آموزش قالیبافی در مؤسسه. یکبار دیدم نشسته و دارد طراحی میکند. گفتم: این چیه؟
گفت: نقشهی قالی است. اینجا کسی نیست بکشد. مجبورم خودم آستین بالا بزنم.(1)
18
انقلاب اسلامی ایران داشت اوج میگرفت. روزهای پرهیجانی بود و امام هم در فرانسه بود. من چون رادیو نداشتم تا اخبار را پیگیری کنم، میرفتم از دکتر چمران خبرها را میگرفتم.
یک روز همینطور که داشتیم حرف میزدیم گفت: تنها آرزوی من این است که امامخمینی(ره) را ببینم.(2)
19
هر چه انقلاب به سمت پیروزی پیش میرفت، محبتهای دیگران هم بیشتر میشد. مثلاً برایمان کفش ارسال میکردند، لباس میفرستادند، تفنگ و امکانات میدادند.
دکتر همیشه اصرار داشت که اینها را نگیرید. وقتی میپرسیدیم: چرا؟
میگفت: ما برای انقلابمان شریک خارجی نمیخواهیم.(1)
20
یکبار سحری ماندم خانهشان؛ توی نخستوزیری. دکتر آنموقع وزیر دفاع بود. وقتی برای سحری بلند شدیم، کمکم متوجه شدم که انگار در خانه، برای سحری، هیچچیز نیست. آرام آرام تقلّاها برای جور کردن غذا آغاز شد. وقتی بالأخره سحری آماده شد، توی سفره نان و پنیر بود و هندوانه؛ نانش هم البته تازه نبود، خشک بود!(2)
21
دو سه هفتهای میشد که به همراه هیئت دولت، برای دیدار امام، به قم نرفته بود. آنروز صبح یکی از متنفّذین آمده بود و با سوء استفاده
از این مسئله، حرف سنگینی به دکتر زده و رفته بود.
دکتر که ناراحت شده بود، گفت: آمد به همهمان دهنکجی کرد و رفت!
گفتم: چرا نمیروید حقایق را به امام بگویید؟
خیره شد توی چشمهایم. به خودم جرأت دادم و گفتم: الآن شما چند هفته است که با هیئت دولت نرفتهاید قم. هر دفعه هم یک بهانه آوردهاید!
گفت: نمیروم؛ به امام هم نمیگویم.
گفتم: این تکبّر نیست؟
با عصبانیّت آمد دستم را گرفت. گفت: ببین، عزیز!
عکس امام را نشانم داد. گفت: شبها که تو خوابی، من میآیم با این عکس حرف میزنم، درد دل میکنم، عشقبازی میکنم. صاحب این عکس معشوق من است.
گفتم: پس چرا نمیروید حرفهایتان را بگویید؟
گفت: من حاضر نیستم با آدمهایی که میخواهند از محور قدرت، برای خودشان امتیاز کسب کنند، یک قدم بردارم؛ حتی اگر این قدم برای دیدن معشوقم باشد!(1)
1) - حسین اعرابی
22
با خود عهد بسته بود تا روزی که دشمن در خاک ایران حضور داشته باشد، پا به تهران نگذارد. یک روز حاج سید احمد خمینی به برادر او - مهدی چمران-- تلفن میکند و میگوید: به مصطفی بگویید بیاید تهران!
مهدی چمران میگوید: او عهد کرده است که نیاید!
سید احمد میگوید: بگویید حتماً بیاید. امام فرموده دلم برایش تنگ شده است.
بعدها مهدی چمران ادامهی این ماجرا را اینگونه نقل میکند: به مصطفی خبر دادم. گفت: فردا میروم.
روز بعد با هم خدمت امام رسیدیم. مصطفی پاهایش را جمع کرده و نشسته بود. امام از حالت چهرهی او فهمید که دارد درد میکشد. گفت: پایتان را دراز کنید!
مصطفی گفت: من راحتم!
امام گفت: نه؛ پایتان را دراز کنید!
دکتر باز هم امتناع کرد. اینبار امام محکم گفت: پایتان را دراز کنید!
و او اینبار با شرمی پنهان پایش را دراز کرد.
23
همسرم پشت تلفن گفت: حال بچه خیلی بد است!
گفت: پول ندارم، از همسایهها هم نمیتوانم قرض کنم.
گفتم: میآیم تهران و هر طوری شده خودم بچه را میبرم دکتر!
دکتر چمران که داشت از آنطرف رد میشد، حرفهایم را شنید. گفت: سیروس، بگو ببینم چی شده؟
گفتم: دخترم ناخوش احوال است.
گفت: دلواپس نباش. بسپارش به من!
آدرس گرفت. بعد فهمیدم که همسرش را - نمیدانم آن موقع در اهواز بود یا ایلام- فرستاده سراغ همسرم.
همسرم میگفت: «خانمی آمد، فارسی عربی گفت که از طرف تو آمده بچه را ببرد بیمارستان. بردمان. دکترها آمدند بچه را دیدند و گفتند باید در بخش کودکان بستری شود. از بچه خیلی مراقبت کردند تا سر حال آمد.»
یک هفته بعد که دوباره زنگ زدم، روحیهی خانمم زمین تا آسمان با آن روز فرق کرده بود.
24
یکی از کلاهسبزها از دکتر اجازه خواسته بود یکی دو نفرشان بروند مرخصی تا خبری از خانوادهشان بگیرند. گفته بود: ما بیخبر آمدهایم و زن و بچهمان نمیدانند کجا هستیم و چه میکنیم!
دکتر اجازه داده بود. ساعتی بعد رفتم به استراحتگاه دکتر تا سری به او زده باشم. وارد که شدم دیدم دکتر سرش را گذاشته روی دیوار و زار زار گریه میکند. اول فکر کردم شاید خبر بدی از تهران رسیده یا اتفاق ناگواری برای امام افتاده که او را اینچنین پریشان کرده. گفتم: چی شده دکتر؟ تو را خدا به من هم بگو!
با چشمهای اشکآلود گفت: خیلی خودخواهم من. چقدر غافلم من!
گفتم: چی شده مگر؟
گفت: اینها زن و بچهشان را، بیخبر و بیخرجی، رها کردهاند آمدهاند دنبال من؛ آنوقت من اصلاً متوجه نبودهام. این گریه ندارد؟ آخر من چه فرماندهای هستم؟(1)
1) - حسین اعرابی
25
رانندهاش همیشه تند میرفت و دکتر هم همیشه به او میگفت: یواش برو، عزیز!
بالأخره این سرعت کار دستش داد و ماشین را زد به یک درخت و درب و داغانش کرد. بچهها دورهاش کردند و آنقدر اذیتش کردند که فراری شد.
بعد از سه روز چند نفر پیدایش کردند آوردند پیش دکتر. دکتر تا دیدش، پرسید: خودت که طوری نشدی، عزیز؟
گفت: نه!
دکتر گفت: خب، پس ببر بده ماشین را تعمیر کنند. دیگر هم تند نرو لطفاً!(1)
زیر رگبار گلوله بودیم که دکتر کمی تمرکز گرفت و بعد از ما پرسید: شما صدایی نمیشنوید؟
حواس ما هم که جمع شد، صدایی شنیدیم شبیه بال زدن یک پرنده. دکتر راه افتاد طرف صدا؛ ما هم پشت سرش رفتیم ببینیم ماجرا چیه. صدا از یک پرندهی کوچک بود که بالش زخمی
1) - فاطمه نواب صفوی
شده بود و نمیتوانست پرواز کند. دهانش باز بود و انگار تشنه باشد، داشت نفس نفس میزد. دکتر پرنده را گرفت میان دستهایش و آورد سنگر. اول کمی آب به او داد و بعد هم مقداری نان خشک را آب زد و نرم کرد و گذاشت جلویش. پرنده با نوازشها و حرفهای دکتر، کمکم با آدمهای دور و برش خو گرفت.(1)
آن وقت ها که در دفتر نخست وزیری بود، تازه شناخته بودمش و احترام زیادی برایش قایل بودم.
یک روز با دخترم رفته بودم خانه شان؛ دیدم پیش بند بسته، دارد ظرف میشوید. بعد از این که ظرف هارا شست. آمد و با دخترم بازی کرد؛ با همان پیشبند.
27
کلاهسبزها خیلی دوستش داشتند. یک روز با یکیشان که سرگرد هم بود، سر ماجرایی مربوط به دکتر چمران بحثمان شد. او برگشت گفت: تو هنوز نمیدانی دکتر کیه! خوب نمیشناسیاش!
1) - فاطمه نواب صفوی
گفتم: من نمیشناسمش؛ منی که از لبنان با او هستم؟
گفت: من خیلی جاها دوره دیدهام؛ انگلیس، آمریکا، اسرائیل؛ فرماندههان زیادی دیدهام اما هیچکدامشان مثل این مصطفی چمران نبودند.
گفتم: چطور؟
گفت: او تنها فرماندهی است که به وقت جنگ جلوتر از سربازهاش حرکت میکند و آخرین نفری هم هست که غذا میخورد؛ او ذاتش فرمانده است.(1)
28
ساعت هفت یا هشت غروب بود که دیدم لبهای دکتر سیاه، و بعد هم دچار تب و لرز شد. گفتم: چی شده دکتر؟ مریضید خدای ناکرده؟
گفت: چیزی نیست!
گفتم: بفرستم دنبال پزشک؟
سرش را انداخت پائین. گفت: نه عزیز؛ گرسنهام فقط!
گفتم: از کی؟
گفت: سه روزی میشود!
1) - حسین اعرابی
هر چی گشتیم نتوانستیم چیزی پیدا کنیم و چون شب بود، و اوضاع امنیتی اجازه نمیداد کسی برود از داخل شهر غذا تهیه کند. گفت: بگردید از سفرهی بچهها چیزی پیدا کنید بیاورید!
رفتم و تکههای خشک نان را از سفرهها جمع کردم، آب زدم و بردم گذاشتم جلویش. گفتم: شرمنده، خجالت میکشم بگویم نوش جان!
تکهنانی را گذاشته بود توی دهانش. خندید. گفت: اگر میدانستی همین نان خشک چه طعمی دارد، هیچوقت به خودت اجازه نمیدادی این حرف را بزنی!(1)
29
هوا سرد شده بود و برگ سپیدارهای پادگان مریوان داشت میریخت. خبر آمد که امشب قرار است حمله شود؛ مواظب خودتان باشید.
دم غروب دکتر را دیدم که ایستاده زیر درخت سپیداری و زل زده به برگهای سرخ و زردش. فکر میکردم دارد دنبال راه چاره میگردد برای درگیری پیش رو.
1) - حسین اعرابی
رفتم پیشش تا شاید با همفکری به جایی برسیم. نزدیکش که شدم، متوجهام شد. گفت: ببین، عزیز!
گفتم: جانم!
گفت: ببین چقدر زیباست! تا حالا توی عمرت این همه زیبایی دیده بودی؟(1)
30
تلفنی گفتند: یک مشت لات و لوت آمدهاند میگویند میخواهیم برویم ستاد جنگهای نامنظم.
رفتم و ردِّشان کردم. چند روز بعد دیدم، در اهواز، با موتورسیکلت ایستادهاند کنار خیابان. یکیشان گفت: آقای دکتر خودشان گفتند بیایید!
میپریدند؛ از روی گودال، رود، سنگر. آرپیجی زنها را سوار می کردند ترک موتور و بدون هیچ ترسی میرفتند. جلو. نصف بیشترشان همان وقتها شهید شدند.
1) - حسین اعرابی
31
شهید عبداللهی را خیلی دوست داشت، به حدّی که مانده بودیم چطور خبر شهادتش را به او بدهیم. بالأخره من توانستم در خلال یک گزارش بگویم که: عبداللهی هم شهید شد!
خیلی خونسرد گفت: عبداللهی؟
گفتم: بله!
و تمام شد. شروع کرد به دستور صادر کردن. حسابی جا خوردم از این رفتار. گفتم: پس چرا اینقدر بیخیالی؟
گفت: برای عبداللهی؟
صدایم داشت میلرزید؛ گفتم: بله، برای عبداللهی!
گفت: من او را بهتر از تو میشناختم و دوستش داشتم؛ اما الآن وسط معرکه است و من نباید احساساتی شوم. میگذارمش برای بعد.
طلبکارانه گفتم: کدام بعد؟
گفت: بعد یعنی شب، یعنی خلوت، یعنی خلوت شبی که هیچکس نباشد.(1)
1) - جواد مادرشاهی
32
بار آخر که دکتر را دیدیم، در اهواز بود. به شوهرم گفت: میخواهم به فکرم باشی که اگر خدا خواست جنگ تمام شود، برایم یک مسجد پیدا کنی!
شوهرم گفت: برای چی؟
گفت: زندگی! میخواهم یک مسجدی باشد که احتیاج به سرایدار داشته باشد. حتی یک اتاق هم برای من و غاده کفایت میکند. میخواهیم خادمی مسجد را بکنیم؛ جارو بکشیم، گردگیری کنیم، فرش بشوئیم، پذیرایی کنیم و خلاصه از اینجور کارها! برایم پیدا میکنی؟
شوهرم گفت: شرط دارد!
دکتر گفت: تا چی باشد!
شوهرم گفت: که تا آنروز زنده بمانید!
دکتر خندید. گفت: تو شوخی هم سرت نمیشود، امیر کمالی! ما حالا یک چیزی گفتیم، تو چرا باور کردی؟(1)
1) - سیده هیام عطفی
33
آتش عراقیها بیامان شتاب میگیرد و مصطفی دستور میدهد که نیروها پراکنده شوند.
از او پرسیدیم: ناهار خوردهاید؟
میگوید: چی دارید؟
فقط نان و کره!
بیاورید!
و سپس با «محمد مقدمپور» رفت نشست توی دیدگاه. دوربین را برداشت ببیند چه خبر است. خمپارهها هنوز همینطور میآمدند به زمین میخوردند و انفجار رخ میداد. یکی اصابت کرد کنار محافظهای دکتر توی یکی از دیدگاهها؛ هر دو به زمین افتادند. بعد آمد خوردکنار دکتر و مقدمپور. ترکش خورد به سر مقدمپور. یک ترکش هم خورد به دکتر؛ او هم افتاد.
دکتر چمران دقایقی بعد در میانهی راه و در داخل آمبولانس شهید شد.
خاطرات
به روایت غاده چمران (همسر)
34
عشق به ولایت بیشتر از هر چیز دیگر مرا به مصطفی جذب کرد. من همیشه مینوشتم که هنوز دریای صور، هر ذره از خاک جبلعامل، صدای ابوذر را به من میرساند. این صدا در وجودم بود. حس میکردم باید بروم، باید برسم به آنجا. ولی کسی نبود دستم را بگیرد.
وقتی مصطفی آمد، انگار سلمان آمد؛ مصطفی این دست بود. او میتوانست دست مرا بگیرد و از این ظلمات، از روزمرگی بکشد بیرون. من همیشه دنبال مردی مثل مصطفی میگشتم؛ یک روح بزرگ و آزاد از دنیا و متعلقاتش.
35
وقتی آمد خواستگاریم، مادرم گفت: شما نمیتوانید با این دختر زندگی کنید؛ نمیتوانید برایش مستخدم بیاورید!
مصطفی خیلی آرام گفت: من نمیتوانم برایش مستخدم بیاورم؛ اما قول میدهم تا زندهام وقتی
بیدار شد، تختش را مرتب کنم و لیوان شیر و قهوه را روی سینی دم تخت بیاورم.
و تا وقتی که شهید شد، اینطور بود. حتی وقتهایی هم که در اهواز و جبهه هم بودیم، اصرار میکرد که تختم را مرتب کند. میرفت شیر میآورد. با اینکه خودش قهوه نمیخورد، به خاطر من درست میکرد.. میگفتم: برای چی مصطفی؟
میگفت: من به مادرتان قول دادهام تا زنده هستم این کار را برای شما انجام بدهم!
36
مهریهام یک جلد قرآن کریم بود و تعهد از داماد که مرا در راه تکامل و اهل بیت و اسلام هدایت کند. اولین عقد در صور بود که عروس چنین مهریهای داشت. در واقع هیچ وجهی در مهریهاش نداشت. برای فامیلم و برای مردم عجیب بود اینها!
37
رسم بود که داماد روز عقد، برای عروس، انگشتر کادو بیاورد. وقتی وسط مراسم، حرف کادو پیش آمد، من شوکه شدم؛ چون اصلاً فکر این مسئله را نکرده بودم. زود رفتم و کادویی را که
مصطفی برایم آورده بود، باز کردم، یک شمع بود؛ به ضمیمهی متنی زیبا!
سریع کادو را بردم قایم کردم. وقتی خانواده ازم پرسیدند کادو چی بود، گفتم: نمیتوانم نشان بدهم.
بالأخره با خواهرم رفتیم سر کمد مادر و حلقهی ازدواج او را برداشتیم و آمدیم بیرون.
38
دوستم گفت: از تو تعجب میکنم! چطور دکتر را که سرش مو ندارد، قبول کردی!
با تعجب نگاهش کردم. گفتم: مصطفی کچل نیست، تو اشتباه میکنی!
او اما انگار که فکر کرد من دیوانه شدهام، بحث را ادامه نداد و حرف را کشاند به چیزهای دیگر.
آنروز همین که رسیدم خانه و چشمم افتاد به مصطفی، شروع کردم به خندیدن. مصطفی پرسید: چرا میخندی؟
چشمهایم از خنده به اشک نشسته بود. گفتم: مصطفی تو کچلی؟ من نمیدانستم!
در اینجا مصطفی هم شروع کرد به خندیدن.
مصطفی بعدها قضیه را برای امام موسی صدر هم تعریف کرده بود. برای همین، او همیشه به
مصطفی میگفت: شما چکار کردید که غاده سر کچلتان را ندید!
39
اولین عید بعد از ازدواجمان – که رسم لبنانیهاست دور هم جمع شوند – مصطفی ماند مؤسسه و نیامد خانهی پدرم. آنشب از او پرسیدم: دوست دارم بدانم چرا نیامدید؟
مصطفی گفت: الآن عید است. خیلی از بچهها رفتهاند پیش خانوادههایشان و حتماً وقتی برگردند تعریفهای زیادی از عید خواهند داشت. این بچههایی هم که اینجا ماندهاند باید چیزی داشته باشند که در جواب آنها بگویند.
گفتم: خب، چرا از غذایی که مادرم فرستاده بود، نخوردید!
گفت: چون با غذای مدرسه فرق داشت.
گفتم: اینجا بچهها نمیدیدند شما چی میخورید.
گفت: خدا که میبیند!
40
مامان یک هفته در بیمارستان بود و مصطفی به من سفارش کرد که بالای سر ایشان باشم. مامان که خوب شد و به منزل آمد، من دو روز دیگر نزد او ماندم. یادم هست روزی که مصطفی به دنبالم آمد، قبل از اینکه ماشین را روشن کنم، دست مرا گرفت و بوسید و با گریه از من تشکر کرد. من گفتم: برای چی مصطفی؟
گفت: این دستی است که روزها به مادرش خدمت کرده است و مقدس است. من از شما ممنونم که با این محبت و عشق به مادرتان خدمت کردید!
41
میرفتند پیش امام موسی صدر از مصطفی بدگویی کنند. آقای صدر به شدّت جلویشان درمیآمد که: من اجازه نمیدهم کسی راجع به مصطفی بدگویی کند!
ارتباط روحی خاصی بین این دو نفر بود؛ ارتباطی که کمتر کسی میتوانست آن را درک کند. آقای صدر به من میگفت: میدانی مصطفی برای من چی هست؟ او از برادر به من نزدیکتر است؛ او نفس من است؛ او خود من است!
42
از خانهی ما در لبنان که خیلی مجلّل بود، همیشه اکراه داشت. ما مجسمههای خیلی زیبا داشتیم از جنس عاج که بابا از آفریقا آورده بود. مصطفی از اینها خیلی ناراحت بود تا اینکه دوتائی همهی آنها را شکستیم. میگفت: اینها برای چیه؟ زینت خانه باید قرآن باشد، به رسم اسلام؛ به همین سادگی!
وقتی مادرم گفت که میخواهد برایمان وسایل خانه بیاورد، مصطفی رنجید؛ گفت: مسئله داشتن یا نداشتن امکانات نیست؛ مسئله زندگی من است که میخواهم ساده بماند!
43
وسط شب که مصطفی برای نماز شب بیدار میشد، طاقتم طاق میشد و میگفتم: بس است دیگر؛ استراحت کن؛ خسته شدی!
مصصطفی جواب میداد: تاجر اگر از سرمایهاش خرج کند، بالاخره ورشکست میشود. باید سود دربیاورد که زندگیاش بگذرد. ما اگر قرار باشد نماز شب نخوانیم، ورشکست میشویم.
44
اوضاعمان خیلی خراب بود. میگفتم: بالأخره باید چیزی برای خودمان داشته باشیم. شما میگویید مستضعف؛ مستضعف لااقل برای خودش قاشق و چنگال و بشقاب دارد اما ما همانها را هم نداریم.
میگفت: دوست دارم از دنیا بروم و هیچچیز نداشته باشم جز چند متر قبر!
همان زیرزمین دفتر نخستوزیری را هم که مال مستخدمها بود، به اصرار من گرفت. (قبل از اینکه من بیایم ایران، در دفترش میخوابید.)
45
روزی که زخمی شده بود، با عجله خودم را رساندم به بیمارستان. ابتدا چشمم به حضرت آیتالله خامنهای افتاد که قبل از همه خودشان را رسانده بودند کنار مصطفی. حضور ایشان در آن لحظه برایمان مایهی دلگرمی بود.
برای دیدن مصطفی زیاد منتظر نماندم، چون زود از اتاق عمل او را بیرون آورد. داشت میخندید. خوشحال شدم. با خودم گفتم اینطوری برای مدتی میرویم تهران و استراحت میکنیم. شب از مصطفی پرسیدم: میرویم؟
گفت: نمیروم. من اگر بروم تهران، روحیّهی بچهها ضعیف میشود. اگر نمیتوانم در خط بجنگم، لااقل در سختیها که میتوانم شریکشان باشم.
من خیلی ناراحت شدم؛ گفتم: هر کس که زخمی میشود، میرود استراحت میکند. تو اگر نمیخواهی در همه چیز مثل دیگران باشی، لااقل در این مسئله مثل دیگران باش!
قبول نکرد. گفت: هنوز کار از دستم برمیآید. نمیتوانم بچهها را تنها بگذارم؛ در تهران هم کاری ندارم!
46
اهواز خیلی گرم بود و پای مصطفی توی گچ. پوستش به خاطر گرما، خورده شده بود و خون میآمد. هرچه میگفتم بگذار کولر روشن کنم، اجازه نمیداد. میگفت: چطور کولر روشن کنم وقتی بچهها در جبهه زیر این گرما میجنگند!
47
گفتم: مصطفی! من عصر که داشتم کنار رودخانه قدم میزدم، احساس کردم آنقدر دلم پر است که میخواهم فریاد بزنم! البته احساسم میگفت هر چه هم فریاد بزنی، باز نمیتوانی خودت را خالی کنی.
مصطفی گوش میداد. گفتم: آنقدر در وجودم عشق بود که حتی اگر تو هم میآمدی، نمیتوانستی مرا تسلّی بدهی!
خندید. گفت: تو به عشقی بزرگتر از من نیاز داری، و آن عشق خداست. باید به این مرحله از تکامل برسی که تو را جز خدا و عشق خدا هیچ چیز راضی نکند. حالا من با اطمینان خاطر میتوانم بروم!
من در آن لحظه متوجه این کلامش نشدم.
48
مصطفی گفت: من فردا شهید میشوم!
خیال کردم شوخی میکند. گفتم: مگر شهادت دست شماست؟
گفت: نه، اما من از خدا خواستهام و میدانم خدا به خواست من جواب میدهد.
بعد گفت: اما میخواهم تو هم رضایت بدهی. من فردا از اینجا میروم؛ میخواهم این رفتن با رضایت کامل تو باشد.
و بالاخره رضایتم را گرفت. خودم هم ندانستم که چطور اینکار را کردم. صبح که مصطفی خواست برود، مثل همیشه لباس و اسلحهاش را آماده کردم و برای راه، آب سرد به دستش دادم. وقتی بعد از رفتنش برگشتم داخل، کلید برق را که زدم، چراغ یکلحظه روشن شد و بعد خاموش شد. سوخت.
فکر کردم یعنی امروز مصطفی شهید میشود؟ دویدم و کلت کوچکم را برداشتم . نیّتم این بود که مصطفی را بزنم؛ بزنم به پایش تا نتواند برود. اما وقتی رسیدم کوچه، دیدم دیگر دیر شده. او رفته بود.
49
در تنهائی خیلی گریه کردم؛ اما بعد، یکدفعه خدا آرامشی به من داد. فکر کردم «خب، ظهر قرار است جسد مصطفی بیاید، باید خودم را آماده کنم برای این صحنه.» مانتو شلوار قهوهایام را پوشیدم و رفتم سراغ یکی از همکارانم در اهواز. حالم خیلی منقلب بود؛ برایش تعریف کردم که دیشب
چه شد و اینکه مصطفی امروز شهید میشود. این خانم عصبانی شد. گفت: چرا این حرف را میزنی؟
گفتم: اما امروز ظهر دیگر تمام میشود!
هنوز خانهاش بودم که تلفن زنگ زد. گفتم: برو بردار که میخواهند بگویند مصطفی تمام شد.
گفت: حالا میبینی که اینطور نیست.
رفت گوشی را برداشت. من نزدیکش شدم و سعی کردم از عکسالعملهای او بفهمم چه خبری بهش میدهند. او فقط گفت: نه، نه!
50
وارد حیاط بیمارستان که شدیم، من دور زدم سمت سردخانه. خودم میدانستم مصطفی شهید شده و در سردخانه است. آگاه بودم که مصطفی دیگر تمام شده. رفتم سردخانه و یادم هست آن لحظه که جسدش را دیدم، گفتم: اللّهمّ تقبّل منّا هذا القربان! و خدا را قسم دادم که با رفتن مصطفی، رحمتش را از این ملّت نگیرد.
51
بعد از مصطفی شش ماهی مهمان این فامیل و آن آشنا بودم، تا امام از جریان با خبر شدند. خدمتشان که رسیدم، فرمودند: مصطفی برای دولت کار نکرد؛ هرچه کرد به دستور مستقیم خودم بود و من مسئول شما هستم.
دکتر شهید مصطفی چمران در سال 1311 در تهران متولد شد. تحصیلاتش را در مدرسهی انتصاریه آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند. در دانشکدهی فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال 1336 در رشتة الکترومکانیک فارغالتحصیل شد.
در سال 1337، با استفاده از بورس تحصیلی، به امریکا رفت و با ممتازترین درجهی علمی، موفق به اخذ دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما گردید. از او به عنوان یکی از مؤسسین انجمن اسلامی دانشجویان امریکا یاد میشود.
شهید چمران پس از قیام خونین 15 خرداد سال 1342 به رهبری امامخمینی(ره)، رهسپار مصر شد و دورههای آموزش چریکی و جنگهای پارتیزانی را پشت سر گذاشت. سپس عازم لبنان شد و در آنجا به کمک امام موسیصدر، رهبر شیعیان لبنان، حرکت محرومین، و بعد هم جناح نظامی سازمان «امل» را پیریزی کرد. فعالیت
مهم دیگر چمران در لبنان، بنا نهادن مؤسسهای فنّی - آموزشی بود که وظیفهاش تعلیم کودکان و نوجوانان بیسرپرست بود.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران در سال 1357، دکتر چمران، بعد از 23 سال هجرت، به وطن باز گشت و به سمت معاونت نخستوزیری رسید. با آغاز غائلهی کردستان، به دستور امام، جهت بازگرداندن امنیت عازم این منطقه شد و با آزادسازی پاوه، نام خود را جاودان کرد.
این پیروزی باعث شد تا رهبر انقلاب ایشان را به تهران احضار کند و به عنوان وزیر، راهی وزارت دفاع کند.
با بالا گرفتن جنگ در جنوب، به خوزستان رفت و در آنجا ستاد جنگهای نامنظم را فعال کرد.
سرانجام دکتر مصطفی چمران، نمایندهی مردم تهران در مجلس اول شورای اسلامی، در سی و یکم خردادماه سال 1360 در منطقهی دهلاویه، مورد اصابت ترکش قرار گرفت و در دامن حق به آرامش ابدی رسید.
مرگ از من فرار میکند (کتاب مصطفی چمران)، فرهاد خضری، روایت فتح، چاپ اول1384
نیمهی پنهان ماه1 (چمران به روایت همسر)، حبیبه جعفریان، روایت فتح، چاپ دوم1380
یادگاران (کتاب چمران)، رهی رسولیفر، روایت فتح، چاپ سوم1386
www.sajed.ir (پایگاه اطلاعرسانی جامع دفاع مقدس)
www.chamran.org (پایگاه اینترنتی شهید چمران)
زندگینامهی شهید دکتر مصطفی چمران، بنیاد شهید چمران