ghaemiyeh.com
سرشناسه:شاکری زواردهی، روحالله، ۱۳۴۵ -
عنوان و نام پدیدآور:امامت (۱): سیری در مبانی و مسایل کلامی امامت عامه/ روحالله شاکریزواردهی؛ ویراستار محمدرضا مجیری.
مشخصات نشر:قم: حوزه علمیه قم، مرکز تخصصی مهدویت: دانشکده اصول دین، ۱۳۹۷.
مشخصات ظاهری:۲۰۶ ص.
شابک:۱۲۰۰۰۰ ریال978-600-8372-33-2 :
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:کتابنامه: ص. ۱۷۰ - ۱۸۶؛ همچنین به صورت زیرنویس.
یادداشت:نمایه.
عنوان دیگر:سیری در مبانی و مسایل کلامی امامت عامه.
موضوع:امامت
موضوع:Imamate
شناسه افزوده:حوزه علمیه قم. مرکز تخصصی مهدویت
رده بندی کنگره:BP۲۲۳/ش۲الف۸ ۱۳۹۷
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۵
شماره کتابشناسی ملی:۵۳۰۷۲۵۶
امامت (1) - سیری در مبانی و مسائل کلامی امامت عامه
مؤلف: روح الله شاکری زواردهی
ویراستار: محمدرضا مجیری
ناشر: انتشارات مرکز تخصصی مهدویت و انتشارات دانشکده اصول الدین
صفحهآرا: رضا فریدی
طراح جلد: عباس فریدی
نوبت چاپ: اول/تابستان 1397
مجری چاپ: گروه فرهنگی آثار غدیر
شابک: 2-33-8372-600-978
شمارگان: هزار نسخه
قیمت: 16000 تومان
تمامی حقوق© محفوظ است.
o قم: انتشارات مرکز تخصصی مهدویت/ خیابان شهدا/ کوچه آمار (22)/ بن بست شهید علیان، پ24/
ص.پ: 119-37135/ تلفن:37841440/ 37749565 و 37737801 (داخلی123) / فاکس: 37737160-025
o www.mahdi313.ir
o entesharatmarkaz@chmail.ir
کد فایل0290109-7.doc
بسم الله الرحمن الرحیم
که در عشق ورزیدن و دلدادگی به ساحت مقدس اهل بیت علیهم السلام بهویژه امیرالمؤمنین علی علیه السلام و حضرت زهرا علیها السلام آرام و قرار نداشت.
آنکه آفتاب مهرش همچنان پابرجاست و هرگز غروب نخواهد کرد.
بسمالله الرحمن الرحیم
اعتقاد به امامت امیرالمؤمنین، امامعلی علیه السلام بهعنوان جانشین و خلیفه بلافصل پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم پایه و اساس مکتب تشیع است و آن را از سایر فرقههای اسلامی متمایز میکند.
اختلاف در مورد امامت مسلمین پس از رسول خدا از مهمترین اختلافاتی بود که در صدر اسلام رخ داد و نظام سیاسی، اجتماعی و حتی اعتقادی و فقهی جامعه اسلامی را دستخوش دگرگونی شدید و بیسابقهای نمود که در طول تاریخ اسلام، از صدر تاکنون آثار آن نمایان و مشهود است، بهگونهای که علاوه بر حوادث تلخ و خونباری که پدید آمد و انسانهای بیگناهی جان خود را به دنبال این اختلاف از دست دادند، آراء اعتقادی و فتاوای فقهی تفاوت چشمگیری پیدا کرد.
شیعیان، بهویژه امامیه اثناعشری اعتقاددارند جانشینان پیامبر اسلام باید توسط خداوند انتخاب شوند و بهوسیله پیامبر به مردم معرفی شوند. اینان معتقدند پیامبر اسلام، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم امام علی علیه السلام را بهعنوان جانشین خود معرفی کرد و سلسله امامت پس از ایشان به اراده الهی و امر پروردگار عالمیان در اولاد طاهرینشان قرار گرفت.
از منظر شیعه امامیه اثناعشری، اوصیای پیامبر همه وظایف ایشان را بهجز مقام أخذ و گرفتن وحی - که با ختم نبوت تمام شد - به عهدهدارند. امام مسلمین تبیین و تفسیر دین را به عهده داشته و مرجعیت علمی و دینی برای او ثابت است. او در مقام ولایت بر مردم، عهدهدار مدیریت و برنامهریزی امور معنوی و تکاملی و تزکیه نفوس علاوه بر مدیریت اجتماعی و سیاسی است.
جایگاه بلند مقام وصایت پیامبر و امامت مسلمین اقتضای آن را دارد که تحقیقهای دامنهداری در گستره زمان حیات انسانی و متناسب با سطح نیاز علمی و درک بشری زمانه و بررسی سؤالات و یا شبهات پیرامون مصداق جانشین پیامبر اسلام صورت بگیرد. ازاینرو در تاریخ حیات جامعه شیعه، اندیشمندان و عالمان شیعی توجه خاصی به اثبات خلافت امیرالمؤمنین، امام علی علیه السلام و امامت بر مسلمین پس از پیامبر داشتند و در این زمینه مطالب و مباحث ارزشمند مستند همراه با استدلالهای محکم ارائه کردند.
کتاب پیش رو، حاصل تلاش علمی برادر فاضل و ارجمند جناب حجتالاسلاموالمسلمین روحالله شاکری زواردهی از محققان و اساتید مرکز تخصصی مهدویت است که به درخواست این مرکز تدوین شده است. لازم است از ایشان و نیز همه عزیزانی که در سامان یافتن این اثر علمی همکاری کردند بهویژه جناب حجتالاسلاموالمسلمین کلباسی مدیر محترم مرکز تخصصی مهدویت و جناب حجتالاسلاموالمسلمین مصلحی معاون آموزش این مرکز تشکر و سپاسگزاری نمایم.
مهدی یوسفیان آرانی
معاون پژوهش مرکز تخصصی مهدویت حوزه علمیه قم
کلیات 9
مقدمه 10
ضرورت طرح مباحث امامت 12
جدی گرفتن شبهات طرح شده در مورد ائمه علیهم السلام به ویژه امیرالمؤمنین و امام مهدی علیهما السلام 12
عدم محدودیت پیشینه و تاریخچه این بحث به یک مقطع خاص 14
فراوانی منابع و متفاوت بودن نگاهها 15
فصل اول . بررسی دو گفتمان امامت و خلافت 17
معناشناسی امامت 18
معنای اصطلاحی امامت 21
امامت در نگاه امامیه 21
امامت در نگاه اهل سنت 25
تحلیل و بررسی تعاریف ارائه شده از ناحیه فریقین 27
الف. موارد اشتراکی در تعریفها 27
ب. موارد اختلافی در تعریفها 28
ج. تعاریف علمای شیعه از امامت 30
د. دیدگاه حکیم عبدالرزاق لاهیجی 31
معناشناسی خلافت 36
خلیفه در اصطلاح مسلمانان.. 39
خلیفه در اصطلاح اسلامی.. 39
رابطه امامت و خلافت... 42
حق حاکمیت و داوری.. 42
دوری از هر نوع ظلم و ستم. 43
تعلیم اسمای الهی وحدتِ ملاک در امام و خلیفه. 45
ابعاد امامت از نگاه شیعه. 46
ولایت ظاهری یا حاکمیت سیاسی.. 47
مرجعیت دینی و تفسیر معصومانه از آموزههای دینی.. 48
3 . هدایت درونی و ولایت باطنی.. 52
جمع بندی.. 57
فصل دوم . بررسی و تحلیل مفهوم ولایت و اقسام آن.. 59
چیستی ولایت... 60
معنای لغوی ولایت... 63
معنای اصطلاحی ولایت... 67
الف. ولایت در نگاه مفسران.. 67
ب. ولایت در نگاه فلسلفه اسلامی.. 69
ج. ولایت در نگاه عرفای مسلمان.. 70
د. ولایت در نگاه متکلمان اسلامی.. 73
انواع ولایت... 76
یک. ولایت تکوینی و ولایت تشریعی.. 76
دو. ولایت خدا، ولایت طاغوت.. 91
سه. ولایت مطلقه و ولایت مقیده 94
چهار. ولایت عطایی و ولایت کسبی، ولایت عام و خاص.... 99
فصل سوم . مبانی امامیه در مسئله امامت.. 101
مقدمه. 102
مبنای اول. تداوم فیض و استمرار وجود امام علیه السلام...... 102
فیض در لغت... 104
فیض در اصطلاح. 104
برهان لزوم واسطه در فیض.... 106
توصیف اولین فیض (ویژگیهای نخستین صادر از منظر حکمیان) 109
ائمه علیهم السلام وساطت در فیض.... 111
تعبیرهای متون دینی از نخستین صادر (واسطه فیض) 112
مصداق نخستین صادر (واسطه در فیض) از نظر دانشمندان اهل فن.. 114
مبنای دوم. تداوم هدفمندی و استمرار وجود امام علیه السلام...... 116
مرحله اول: فلسفه خلقت از نظر قرآن.. 116
مرحله دوم: نقش امام در فلسفه خلقت از نظر قرآن.. 120
مبنای سوم. ملازم بودن حقیقت امام با تنصیص و استمرار 123
فصل چهارم . رویکرد مذاهب و فرق کلامی به راههای شناخت وگزینش امام با تأکید بر دیدگاه امامیه 125
بررسی فرضیههای سه گانه در مسأله خلافت و جانشینی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم....... 126
جایگاه تنصیص در امامت... 127
معناشناسی نص.... 128
نصوص فعلی.. 130
نصوص قولی.. 131
تبیین راههای تشخیص امام. 133
رویکرد مذاهب و فرق مختلف کلامی.. 133
دیدگاه معتزله. 133
دیدگاه اشاعره و اهل حدیث... 135
دیدگاه زیدیه. 140
دیدگاه اسماعیلیه. 144
دیدگاه شیعه امامیه. 148
شواهد عقلی و نقلی برانتصابی بودن امامت و خلافت 151
الف. امامت و رشد بینش سیاسی و اجتماعی 151
ب. امامت و آینده مصالح سیاسی اسلام 156
ج. امامت و دفاع از تهاجمات فکری 159
د. امامت و تفسیر و تحلیل صحیح مسائل عقیدتی و عملی 161
ه . امامت و جبران نیازهای قانونی بشر در بستر زمان 164
و. برداشت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و یارانشان از مسئله جانشینی و خلافت 167
تلقی و برداشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از امامت و خلافت 167
کتابنامه 170
نمایه 187
آیات 187
روایات 191
اعلام 193
اصطلاحات 199
کتاب ها 203
فرقه ها و مذاهب 206
امامت و رهبری، همواره تاریخ یک ضرورت در جامعه بشری بوده است؛ به طوریکه هیچ جامعهای بدون آن نبوده و نیست. از منظر دین، امامت صرفاً بعد اجتماعی ندارد؛ بلکه از ابعاد دیگر هم جایگاه رفیعی دارد. جدیترین خواسته خداوند از پیامبرش، ابلاغ امامت بود؛ آن گونه که زیباترین فراز تاریخ اسلام، در غدیر خم و با نصب امیرالمؤمنین علیه السلام رقم خورد. همگان به امیرالمؤمنین علیه السلام تبریک گفتند و حتی حسان بن ثابت، این واقعه را به شعر درآورد؛ ولی مدتی نگذشت که گروهی با این ودیعه الهی به نزاع پرداختند. شاید بتوان گفت اولین نزاع بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مسأله امامت اتفاق افتاد تا جائیکه یکی از صحابه پیامبر گفت: «تمام بلاها و مصایب از همان بود که بین ما، و نوشته پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حائل و مانع شدند». هنگامی که بیماری پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شدت گرفت، حضرت فرمود: «کاغذ و دوات بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من گمراه نشوید». عمر گفت: «تب بر پیامبر غلبه کرده است؛ ما را کتاب خدا بس است». پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «برخیزید که تنازع و اختلاف نزد من شایسته نیست».
بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مسلمانان به دو گروه تقسیم شدند؛ گروهی راه و طریقی غیر اهلبیت علیهم السلام و سفارش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را برگزیدند و شعار «حسبنا کتاب الله» را سرلوحه کار خود قرار دادند. آنان از اهلبیت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روی تافتند و جایگاه جانشینی و خلیفه الرسول را به یک امر ساده دنیوی یعنی رتق و فتق امور مسلمین تنزل دادند. در مقابل، گروهی بر اساس و سفارش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و پایبندی به اوامر الهی، معتقد بودند. امام علاوه بر مقام و جایگاه حاکمیت سیاسی، دارای مرجعیت دینی و تفسیر معصومانه از
آموزههای دینی و ولایت باطنی است. این دو ویژگی اخیر، تفکر شیعه امامیه را از سایران ممتاز کرده، آن را در قلّه اندیشه اسلام ناب قرار داد.
هویت تشیع را پیروی از ائمه معصومین علیهم السلام و امامت امیرالمؤمنین علیه السلام و فرزندان معصومش تشکیل میدهد. شیعه کسی است که امامان اهلبیت را بهعنوان امام واجب الاطاعه در همه ابعاد دینی، سیاسی و فرهنگی و اخلاقی و اجتماعی پذیرفته است و خودش را ملزم به پیروی همه جانبه از این بزرگواران میداند؛ بنابراین درست است که اختلاف شیعه با دیگر مذاهب اسلامی فقط در مسأله امامت نیست؛ ولی همه این اختلافات به مسأله امامت برمیگردد؛ چون شیعه همه این مسائل را از مکتب اهلبیت دریافت میکند. در حقیقت فصل ممیز تشیع از سایر مذاهب اسلامی، به امامت است؛ لذا معتقدان به این تفکر را امامیه میگویند.
آنچه در این نوشتار میآید، تبیین صحیح مسأله امامت در تفکر شیعه امامیه است که در دو جلد تقدیم میشود. جلد اول جستاری در مبانی و مسائل کلامی امامت عامه است که پیش روی شما مخاطبین بزرگوار قرار دارد و در جلد دوم به ادله عقلی و نقلی امامت خاصه و تأکید به شبهات جدید در این زمینه پرداخته شده است؛ اما اینکه مؤلف چه مقدار در این تلاش موفق بوده است را برعهده خوانندگان فهیم میسپاریم. امید است خداوند تبارک و تعالی این نوشتار را در طریق صواب قرار داده، ما را مشمول هدایت و لطف خود قرار دهد.
صفحات پایانی این کتاب، مصادف شد با رحلت پدر عزیز و ارجمندم، مرحوم حجت الاسلام و المسلمین حاج شیخ عیسی شاکری - رضوان الله تعالی علیه - پدری که بذر محبت اهلبیت علیهم السلام را در جانم نشاند و وجودم را مملو از عشق امیرالمؤمنین علیه السلام کرد. انسان وارستهای که خالصانه نیم قرن به تبلیغ و نشر معارف اهلبیت عصمت و طهارت: همّت گماشت و سرانجام با یاد خداوند متعال و ذکر امیرالمؤمنین علیه السلام به سرای ابدی شتافت. از ساحت قدسی ذات اقدس الهی عاجزانه میخواهم اگر ثوابی بر این نوشتار حقیر است، به روح بلند آن عبد الهی نثار شود.
روحالله شاکری زواردهی عضو هیئت علمی پردیس فارابی دانشگاه تهران
آنچه ضرورت بحث از امامت خاصه را بیان میکند این است که ما در بحث امامت عامه، علی رغم اختلافات با اهلسنت، در برخی زمینهها اشتراک نظر نیز داریم؛ مثل ضرورت وجود امام در هر زمان و اینکه جامعه بدون امام نمیشود و اینکه امام باید اجمالاً دارای خصوصیاتی نظیر حرّیت و آزاد بودن، مسلمان بودن و عدالت باشد و... ولی در بحث امامت خاصه، چون بحث از مصادیق مقام امامت است که در آن مورد با شخصیتهای مورد نظر اهلسنت توافق نداریم، در طول تاریخ به شکلهای مختلف مسأله امامت در تفکر شیعه امامیه، مورد هجمه شبهات قرار گرفته است؛ از این رو لازم است به این شبهات، پاسخ جدی و مستدل ارائه شود. ابتدا لازم است چند مسأله را مورد دقت قرار داد:
هدف این کتاب، تبیین امامت و بررسی شبهاتی است که در زمانهای گذشته برخی از متکلمان اسلامی پاسخهایی به آنان دادهاند؛ امروزه با شکلهای جدیدتر، تکرار میشوند. در این کتاب کوشیده ایم به شبهاتی از این قبیل پاسخ دهیم که اصل نصب از مجعولات متکلمان قرن دوم و سوم هجری است(1)
و یا اینکه اگر مسأله نصب صحیح بود، چرا در
1) احمد الکاتب، تطور الفکر السیاسی الشیعی، ص16.
قرآن کریم تکرار نشد و اگر ذکر شده بود، دیگر نزاعی اتفاق نمی افتاد(1)و یا اگر نصبی در مورد امام علی علیه السلام بود، چرا آن را در روایات نبوی مشاهده نمیکنیم؟(2)
برخی دیگر، وقتی از این شبهات، مأیوس شدند، تلاش کردند از در دلسوزی برای جامعه اسلامی وارد شوند و گفتند: چرا باید از نصب صحبت کنیم؛ در حالی که می دانیم امروز بعد از قرنها که از مسأله خلافت گذشته، اینگونه بحثها باعث تفرقه و تشتت جامعه اسلامی میشود، و عدهای موافق و عدهای مخالف خواهند بود؟ یکی از عالمان اهلسنت که در طرح این اشکال دخالت داشته، سیف الدین آمدی است.(3)برخی نیز تلاش کردند ثابت کنند اساساً نصب در نزد قدمای اصحاب شهرتی نداشته و به عبارت دیگر نص جلّی نبوده است وگرنه لازم بود نسلهای بعدی گزارشی از آن ارائه کنند و اینکه گزارش نکردند، خود دلیل بر فقدان نص بوده است.(4)شکل دیگر اشکال این است اگر نصی و نصبی بود، چرا مردم و صحابه در سقیفه با ابوبکر بیعت کردند؟ این بیعت دلیل بر این است که هیچگونه نصی در مورد امامت و خلافت علی علیه السلام نبوده است.(5)
برخی هم تلاش کردند با حجم گسترده روایات از امیرالمؤمنین و ائمه در مورد حق امیرالمؤمنین، بگویند: اگر نصّی بود چرا حضرت امیر بر این نصب احتجاجی نکردند؟(6)
وقتی از این اشکال سود نبردند، چنین مطرح کردند که اگر نصی بود، علی علیه السلام برای حق خود اقدام میکرد و
1) قلمداران حیدرعلی، شاهراه اتحاد، ص254.
2) قاضی عبدالجبار، المغنی فی ابواب التوحید و العدل، ج20، ص99؛ جرجانی، علی بن محمد، شرح مواقف، ج3، ص265؛ نیکویی، حجتالله، تئوری امامت در ترازوی نقد، ص50؛ احمد الکاتب، تطور الفکر السیاسی الشیعی، ص16.
3) آمدی، سیف الدین، ابکار الأفکار، ج3، ص420 و 421.
4) بغدادی، عبدالقاهر، شرح الاصول الخمسة، ص762؛ بغدادی، اصول الدین، ص148؛ آمدی، ابوالحسن، غایة المرام فی علم الکلام، ص319؛ کتاب الارشاد، ص354؛ تفتازانی، شرحمقاصد، ج3، ص491؛ جرجانی، شرح مواقف، ج8، ص386.
5) اشعری، ابوالحسن، الأبانه، صص145 و 126؛ ابنحزم، الفصل، ج3، ص15؛ جرجانی، شرح مواقف، ج8، ص386 و 385؛ تفتازانی، شرح مقاصد، ج3، ص491.
6) ابنحزم، الفصل، ج3، ص15؛ جرجانی، شرح مواقف، ج8، ص391؛ ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج6، ص11 و ج1، ص140.
سکوت را میشکست؛ در حالیکه علی علیه السلام در این سالها فقط سکوت کرد.(1)این حرف را متأسفانه برخی روشنفکران غربزده معاصر هم در کتابهای خود آوردهاند.(2)یکی دیگر از اشکالاتی که مطرح میکنند - با اینکه در سیره رفتاری حضرت میتوان جواب را دریافت - این است که اگر نص بر امامت حضرت علی علیه السلام بود، چرا حضرت بعد از شش ماه، بیعت با ابوبکر را پذیرفت و با او بیعت کرد؛ اگر چه برخی تصریح کردند که این بیعت، ظاهری بود و باطنی نبود.(3)اشکال دیگر، اینکه اگر خلافت خلفای سهگانه، غاصبانه و ظالمانه بوده و خلافت، حق مسلم حضرت علی علیه السلام بود، چرا حضرت با خلفای وقت همکاری می کرد؟(4)این افراد تلاش میکردند اصل نصوص را انکار کنند. عدهای نیز راه دیگری را پیش گرفتند و آن اینکه وجود نصوص را در مورد حضرت علی علیه السلام پذیرفتند؛ لیکن در دلالت آن تردید نموده، کوشیدند آنها را توجیه و یا تأویل کنند. این دیدگاه عمده معتزلیها به ویژه ابن ابی الحدید معتزلی است.(5)برخی روشنفکران معاند هم چنین نظری دارند.(6)
در این کتاب تلاش شده در قبال این اشکالات پاسخهای منطقی، با تأکید بر ادلّه عقلی و نقلی ارائه گردد.
با توجه به اینکه بسیاری معقتدند مسأله امامت، اولین مسأله کلامی بوده است، باید توجه داشت در بحث مصداقشناسی امامت یا همان امامت خاصه (شخصیتشناسی جانشین
1) فخر رازی، الاربعین، فصل4، ص76؛ تفتازانی، شرح مقاصد، ج5، ص262؛ روزبهان، دلائل الصدق، ج2، ص21 و 33.
2) حائری یزدی، حکمت و حکومت، ص144؛ قبانچی، احمد، خلافة الامام علی بالنص او بالنصب، ص22.
3) اشعری، ابوالحسن، الأبانه، ص148؛ بغدادی، اصول الدین، ص149.
4) تاریخ کامل، ج2، ص344؛ تاریخ ابن خلدون، ج2، ص91؛ تاریخ طبری، ج2، ص611.
5) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج2، ص296 و ج19، ص306.
6) الکاتب، احمد، تطور الفکر السیاسی الشیعی، ص21؛ حیدر علی قلمداران، شاهراه اتحاد، ص95 و 96؛ قبانچی، احمد، خلافة الامام علی بالنص او النصب، ص136.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم) اختلافات فکری و اعتقادی جدی میان اهلسنت و شیعیان به وجود آمده است. این امر، از ابتدای اسلام یعنی پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پدیدار شد و کسی از اندیشمندان مسلمان - چه شیعه و چه اهلسنت - آن را انکار نمیکند. این نزاع، در طول حیات اسلام به فراخور زمان وجود داشته است. مناظرات ائمه علیهم السلام و اصحاب گرامی آنان و همین طور مناظرات عالمان دین از زمان غیبت کبرا تا زمان حال ادامه داشته و دارد؛ لذا نمیتوان زمان خاص و محدوده خاصی برای آن مطرح کرد. براین اساس، بخشی از آثار علمی علمای بزرگ شیعه و سنّی، به بحث امامت و خلافت به طور کلی، و امامت خاصه به طور ویژه اختصاص یافته است. بیشترین سهم را در این زمینه متکلمان به عهده داشتهاند؛ هرچند اهمیت بحث به گونهای بود که برخی مفسران، یا حدیثشناسنان و حتی مورخان، در این زمینه سکوت نکردند و داوریها و تحلیلهایی ارائه نمودند.
ادعا نداریم آنچه در این نوشتار آمده، کاملاً بدیع بوده و در هیچ کتابی نیامده است؛ بلکه هدف این بود که متناسب با زمان و رشد عقلانی بشر، با نگاه مجدد و جدیدی به مبانی و ادله، اعم از ادله عقلی و نقلی (قرآن - روایات) که در مورد امامت وجود دارد بنگریم و افقهای جدیدی برای بحث و گفتوگوی علمی فراهم آوریم، تا در یک فضای علمی و بدور از هرگونه تعصب و غرضورزی، به یک نتیجه خوب و فهم دقیقتر و جامع برای نقشه راه زندگی آینده دست یابیم. سعی مؤلف بر این بود از دانش و تجربۀ گذشتگان به ویژه متکلمانی که در این زمینه قلم زدند بهره گیرد و از آثار برزگانی چون شیخ مفید، سید مرتضی و شیخ طوسی گرفته تا علامه حلی، خواجه نصیر الدین، فاضل مقداد، عبدالرزاق لاهیجی، و آثار متاخرین مثل علامه عبدالحسین امینی، علامه شوشتری، علامه طباطبائی، شهید مطهری و... استفاده کند.
آنچه در این نوشتار آوردیم خوشهچینی از خرمن علمای بزرگ بوده است. برخی منابع مهم در این زمینه عبارتند از:
اوائل المقالات، اثر محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)؛ رسالة فی معنی المولی، اثر محمد بن
محمد بن نعمان (شیخ مفید)؛ الشافی فی الامامة، اثر سید مرتضی علم الهدی؛ کشف المراد، اثر علامه حلی؛ الفین، اثر علامه حلی؛ نهج الحق و کشف الصدق، اثر علامه حلی؛ گوهر مراد، اثر عبدالرزاق لاهیجی؛ النجاة فی القیامة، اثر ابن مثیم بحرانی؛ عبقات الانوار، اثر میر حامد حسین لکنهوی هندی؛ انیس الموحدین، اثر محمد مهدی نراقی؛ احقاق الحق، اثر قاضی نور الله شوشتری؛ الغدیر، اثر علامه عبدالحسین امینی؛ دلائل الصدق، اثر محمدحسن مظفر؛ المراجعات اثر سید عبدالحسین شرف الدین موسوی؛ شیعه در اسلام، اثر طباطبایی؛ امامت و رهبری، اثر شهید مرتضی مطهری؛ راهنماشناسی، اثرآیت الله مصباح یزدی؛ پیام قرآن، اثر آیت الله مکارم شیرازی؛ آیات ولایت در قرآن، اثر آیت الله مکارم شیرازی؛ ولایت در قرآن، اثرآیتالله جوادی آملی، نفحات الازهار، اثر آیت الله سید علی حسینی میلانی؛ امامشناسی، اثر آیت الله سید محمد حسین حسینی تهرانی و ... .
نکته قابل توجه این است که برخی از این کتابها بهطور ویژه در مورد امامت تألیف شدهاند، ولی عمدة آنها به بخشی یا بعدی از ابعاد امامت پرداختهاند. به هر حال در مسأله امامت - بویژه امامت خاصه - تألیفات متعدد وجود دارد که تعدادی از آنها را برای نمونه ذکر کردیم.
ابتدا لازم است امامت را در یک نگاه کلی از منظر قرآن مرور نموده و سپس معنای امامت را در لغت و اصطلاح متکلمان اسلامی بیان نمائیم.
«امام» در قرآن، در چهار معنا به کار رفته است:
امام، به معنای پیشرو است؛ چنان که خدای متعال در سوره بقره، آیه 124 فرموده است {إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا} و نیز در سورة فرقان، آیة 74 فرموده است: {وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَامًا}؛ و ما را پیشوای متقین قرار بده.
امام به معنای «کتاب» است؛ چنان که در سورة بنی اسرائیل، آیة 71 آمده است: «یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِم»؛ یکی از معانی امام در این آیه شریفه کتاب الاهی است.(1)
امام، به معنای «لوح محفوظ» است؛ چنان که در سورة یس، آیة 12 آمده است: «وَ کُلَّ شَیءٍ أَحْصَیناهُ فی إِمامٍ مُبین»؛ در این آیه شریفه طبق نظر مفسرین منظور از امام لوح محفوظ است.(2)
امام، به معنای «راه روشن و پیدا است»؛ چنان که در سورة حجر آیة 79 فرمود: «ْ وَ إِنَّهُما لَبِإِمامٍ مُبین»؛ «راه مشخص». (3)
غالباً معنای امام نزد عرب، امری است که مورد تبعیت باشد؛ چه انسان باشد که کردار
و گفتارش مورد تبعیت است و چه کتاب باشد؛ مانند آیین نامه، و چه محق باشد یا مبطل.(1)
واژه امام از ریشۀ «أ - م - م» مهموز الفاء و مضاعف و جمع آن «ائمه» است. در اصل «اممه» بر وزن «امثله» بوده است. کسره میم به همزه منتقل و دو میم در یکدیگر ادغام شدهاند. برخی، همزه را به حرف یاء تبدیل کرده و آن را «ایمه» خواندهاند که مورد نقد برخی عالمان قرار گرفتهاند.(2)
ابن منظور معتقد است که امام (مقدم) با امام (پیشوا) هم ریشه هستند. چون هر دو از ریشه «أم، یؤم» به معنای قصد کردن و پیشی گرفتن است.(3)ابن فارس مینویسد:
«امام» به معنای اصل و مرجع و جماعت و دین است و نیز هر آنچه که به آن اقتدا شود و در امور پیشرو باشد، امام نامیده میشود.(4)
طریحی اعتقاد دارد امام به کسر الف بر وزن فعال به معنای کسی است که مورد پیروی و اقتدا و تبعیت قرار گیرد.(5)شرتونی در اقرب الموارد واژه «امام» را به «ریاسة عامه» و «ریاسة المسلمین» معنا کرده است.(6)راغب اصفهانی در مفردات، واژه امام را به گونهای جامع تعریف میکند. وی چنین مینویسد:
امام عبارت است از چیزی که پیروی شود و تفاوتی نمیکند که آن چیز، انسان باشد که از لحاظ گفتار یا کردار مورد پیروی قرار گیرد یا اینکه کتاب باشد و یا چیز دیگر، و نیز در صدق این واژه تفاوت نمیکند که آنچه مورد پیروی است، حق باشد یا باطل.(7)
1) راغب اصفهانی، حسین، المفردات فی غریب القرآن، ج1، ص 197.
2) فیومی، احمد بن محمد، مصباح المینر، ج2، ص23.
3) ابن منظور، محمد بن فارس، لسان العرب، چ1، ص157.
4) ابن فارس، احمد، معجم مقاییس اللغه، ص48.
5) طریحی، فخرالدین محمد، مجمع البحرین، ج6، ص10.
6) شرتونی، سعید الخوری، اقرب الموارد، ص19.
7) راغب اصفهانی، حسین، مفردات الفاظ القرآن، ص20.
از نظر لغت، واژههای زیر از یک ریشهاند:
واژه اُمّ: یعنی مبدأ، محل شروع، مادر، بازگشت، مقصد، و خلاصه به هر چیزی که اصل باشد برای وجود یافتن یا تربیت و پرورش و یا اصلاح و ریشه چیزی، اُمّ گفته میشود.(1)
واژه امام: امام بهمعنای مقتدا و پیشوا میباشد؛ چه انسان مراد باشد یا کتاب و چه اینکه حق باشد یا باطل.(2)
واژه امت: به هر جماعت و گروهی که اصل مشترکی آنها را گرد آورده باشد؛ چه اینکه آن اصل واحد و هدف مشترک، دین و مرام واحد باشد یا عصر و زمان واحد یا مکان و کشور واحد باشد، امت گفته میشود.(3)
خلاصه معنای امام در لغت با ملاحظه ماده اشتقاقی آن (اُمّْ) چنین میشود:
در موضع اصل و ریشه قرار گرفتن، یا قطب و مرکز شدن، مقصد و هدف قرار گرفتن برای یک امت به صورت رئیس و رهبر جامعه در آمدن و بالاخره مسئول نمونه بودن و جهت دادن به حرکت جامعه میباشد.
و به همین معنای لغوی است که به مرجع تقلید و زمامدار جامعه، امام گفته میشود؛ مثل امام جماعت، امام جمعه و همچنین شامل فرمانروایان ظلم و ستم میشود؛ یعنی هر کس که در مرکز امتی یا رهبر جامعهای باشد - حال چه مسیر و مقصدش رشد و سعادت بشر باشد یا اینکه مقصدش شیطان و شقاوت و بدبختی انسانها - به او امام گفته میشود. قرآن درباره هر دو دسته، تعبیر امام آورده است. قرآن در رابطه با دسته اول میفرماید:
{وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا}؛ آنان (پیغمبران) را پیشوایان مردم ساختهایم، تا مردم را به امر ما (دین) هدایت کنند».(4)
در رابطه با دسته دوم میفرماید:
{وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یدْعُونَ إِلَی النَّار}؛(1)ما آن قوم را پیشوایان ضلالت و دعوت کننده به آتش قرار دادیم.
و در بعضی از آیات امام، هم شامل پیشوایان حق میشود و هم پیشوایان باطل:
{یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِم}؛ روزی که هر گروهی از مردم را بهنام پیشوایانشان میخوانند(2)
قبل از ورود در بحث و تحلیل و تبیین امامت، لازم است ابتدا تعریف از امامت را از نگاه فریقین ارائه دهیم؛ زیرا بررسی امامت، بدون این تعریفها ممکن نیست. ابتدا چیستی امامت را در نگاه شیعه امامیه و اهلسنت مورد مطالعه قرار داده، سپس با دقت در این واژهها به تبیین و بررسی آن میپردازیم:
امامت در تفکر شیعه، یک امر عادی و دنیوی نیست. به عبارت دیگر فقط یک مقام سیاسی و حاکمیتی نیست که در دایره فقه محدوده شده باشد؛ بلکه امامت در اندیشه شیعه امامیه از جایگاه بسیار رفیعی برخوردار است: بهویژه جایگاه الاهی و ارتباط ماورائی آن قابل توجه است. برای تبیین اندیشه امامیه، ابتدا تعاریفی را که از امامت ارائه شده است مطرح میکنیم:
لانَّ الامامه إنما هی مشتقة من الائتمام بالإنسان و الائتمام هو الاتباع و الاقتداء و العمل بعمله و القول بقوله... و یحب أن یعتقد أنه یلزمنا من طاعة النبی صلی الله علیه و آله و سلم و اَنَّ کل فضل آتاه الله (عزّوجل) بنبیه فقد آتاه الله الإمام اِلّا النّبوة؛(3)امامت از ائتمام است و ائتمام، تبعیت کردن و اقتدا کردن است؛ بهگونهای که بر طبق علم او عمل کردن و
بر اساس قول او گفتن - تبیعت در قول و عمل... . و واجب است معتقد باشد که اطاعت امام همانند اطاعت پیامبر بر ما واجب است و هر آنچه را که خداوند به پیامبر اعطا فرمود، به امام اعطا کرده است، مگر مسأله نبوت و وحی.
الامام هو الانسان الذی له رئاسة عامة فی امور الدین و الدنیا نیابة عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم؛(1)امام، کسی است که دارای رهبری گسترده در تمام امور دین و دنیا بهعنوان نیابت از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میباشد.
الامامة رئاسة عامة فی الدین بالاصالة لا بالنیابة عمن هو فی دار التکلیف؛(2)امامت، رهبری عمومی در زمینه دین به صورت بالأصالة است، نه به صورت نیابت از کسی که در سرای تکلیف است.
الامام هو الذی یتولی الرئاسه العامه فی الدین و الدنیا جمیعاً؛(3)امام کسی است که ریاست گسترده مردم در تمام حوزههای دین و دنیا را بر عهده میگیرد.
الامامة رئاسه عام فی الدین و الدنیا بالاصالة فی دار التکلیف؛(4)امامت، رهبری گسترده و عمومی و بالاصالة در سرای دنیا در امور دینی و دنیوی است.
کلمه «دارالتکلیف» قرینه است که مقصود از امامت، رهبری بالاصالة نسبت به غیر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است؛ زیرا پیامبر در دار تکلیف نیست. در این صورت، امامت نسبت به پیامبر، بالنیابه است نه بالاصالة. به امت بالاصالة و نسبت به دیگر مکلفان، بالنیابه است، و کلمه «بالاصاله» قیدی است که رهبری کسانی را که به نیابت از امام رهبری میکنند از تعریف
خارج میکند. نتیجه آنکه فی دار التکلیف، بیانگر نیابی بودن امامت نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است.(1)
الامامة رئاسۀ عامۀ لشخص من الناس فی امور الدین و الدنیا بالاصالة؛(2)امامت، رهبری عمومی در دین و دنیا برای شخص خاصی از مردم در امور دین و دنیا، بالاصاله است.
الامام هو الانسان الذّی له الرئاسة العامة فی امور الدین و الدنیا بالأصالة فی دار التکلیف؛(3)امام، کسی است که برای او ریاست گستردهای در تمام امور دین و دنیا هست که این ریاست، از دو ویژگی برخوردار است؛ یکی بالاصاله بودن نه نیابی، و دیگری در دار التکلیف بودن.
هی رئاسة عامة فی الدین و الدنیا لشخص انسانی خلافة عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم؛(4)امامت، ریاست گسترده در امور دین و دنیا است برای شخصی خاص بهعنوان جانشینی از جانب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم.
در نگاه فاضل مقداد، قید «لشخص انسانی» یا «لشخص من الاشخاص» که علامه حلی مطرح نمود، در حقیقت دو نکته را مطرح میکند؛ اول این که امامت منصبی است از ناحیه پیامبر و خداوند و دوم اینکه در هر زمانی بیش از یک امام نخواهیم داشت.(5)
ریاست عامه مسلمین در امور دنیا و دین بر سبیل خلیفه بودن و نیابت از پیغمبر.(6)
1) ربانی گلپایگانی، علی، امامت در بینش اسلامی، ص26.
2) بحرانی، ابن میثم، قواعد المرام فی علم الکلام، ص74.
3) حلی، حسن بن یوسف، الألفین فی امامة مولانا امیرالمؤمنین علیه السلام، ص12.
4) سیوری، فاضل مقداد، ارشاد الطالبین الی نهج المسترشدین، ص325.
5) ربانی گلپایگانی، علی، امامت در بینش اسلامی، ص27.
6) لاهیجی، عبدالرزاق، گوهر مراد، ص 461 و 462.
الامامة الرئاسة العامه الالهیه خلافةً عن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فی امور الدین و الدنیا بحیث یجب اتباعه علی کافة الاّمة؛(1)امامت، ریاست گسترده الهی است بهعنوان جانشینی از رسول خدا در همه امور دین و دنیا بهطوریکه بر همه مسلمانان واجب است از او تبعیت کنند.
با توجه به تعاریف فوق میتوان گفت: اصل امامت در تفکر شیعه، یک اصل بنیادی و بلکه شاهراه بندگی است. امام رضا علیه السلام در این زمینه میفرمایند:
إِنَّ الْإِمَامَةَ أَجَلُّ قَدْراً وَ أَعْظَمُ شَأْناً وَ أَعْلَی مَکَاناً وَ أَمْنَعُ جَانِباً وَ أَبْعَدُ غَوْراً مِنْ أَنْ یبْلُغَهَا النَّاسُ بِعُقُولِهِمْ أَوْ ینَالُوهَا بِآرَائِهِمْ أَوْ یقِیمُوا إِمَاماً بِاخْتِیارِهِم...؛(2)حقیقت امامت، قدرش والاتر و شأنش بزرگتر و منزلش عالیتر و مکانش رفیعتر و عمق معنایش ژرفتر از آن است که مردم بتوانند به کمک عقل خود به فهم آن نایل شوند، یا به نظرشان آن را دریابند، یا با انتخاب خود امامی برگزینند.
در حدیث دیگری که شیخ کلینی در کافی از حضرت رضا علیه السلام نقل میکند آمده است:
إِنَّ الْإِمَامَةَ هِی مَنْزِلَةُ الْأَنْبِیاءِ وَ إِرْثُ الْأَوْصِیاءِ إِنَّ الْإِمَامَةَ خِلَافَةُ اللَّهِ وَ خِلَافَةُ الرَّسُولِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ مَقَامُ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام وَ مِیرَاثُ الْحَسَنِ وَ الْحُسَینِ علیهما السلام إِنَّ الْإِمَامَةَ زِمَامُ الدِّینِ وَ نِظَامُ الْمُسْلِمِینَ وَ صَلَاحُ الدُّنْیا وَ عِزُّ الْمُؤْمِنِینَ إِنَّ الْإِمَامَةَ أُسُّ الْإِسْلَامِ النَّامِی وَ فَرْعُهُ السَّامِی بِالْإِمَامِ تَمَامُ الصَّلَاةِ وَ الزَّکَاةِ وَ الصِّیامِ وَ الْحَجِّ وَ الْجِهَادِ وَ تَوْفِیرُ الْفَیءِ وَ الصَّدَقَاتِ وَ إِمْضَاءُ الْحُدُودِ وَ الْأَحْکَامِ وَ مَنْعُ الثُّغُورِ وَ الْأَطْرَاف؛(3)به راستی امامت، مقام انبیاء و ارث اوصیاء است. امامت، خلافت از طرف خداوند متعال و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و مقام امیرالمومنین علیه السلام و میراث حسن و حسین علیهما السلام است. به راستی امامت، زمام دین و نظام مسلمین و عزت مومنان است. امامت، بنیاد پاک اسلام و شاخه بابرکت آن است. به ]یمن[ وجود امام، نماز و روزه و زکات و حج و جهاد اقامه میشوند، غنیمت و صدقات بسیار میگردند. حدود و احکام اجرا میشوند و مرزها و نواحی
کشور مصون میگردند. در این روایت، به مؤلفههای امامت توجه شده است و تعریف خاصی از امامت در اندیشه شیعه امامیه تلقی میشود؛ لذا برخی علمای بزرگ شیعه، نظیر فیض کاشانی(1)شیخ حر عاملی(2)یا کرمانی(3)و ... به جای تعریف مستقل کوشیدهاند به همین حدیث شریف در تعریف امامت اکتفا کرده، به شرح و توضیح بخشهای حدیث فوق بپردازند.
علمای اهل سنت هم مثل اندیشمندان شیعه، به تعریف امامت پرداختهاند. ما در اینجا به اختصار به برخی از این تعاریف اشاره میکنیم، تا دیدگاه اهل سنت در مورد مسأله امامت شود روشن و بتوانیم تحلیل درستی از دیدگاههای آنان ارائه دهیم:
إن الامامة عبارة عن خلافة شخص من الأشخاص للرسولِ صلی الله علیه و آله و سلم، فی اقامة قوانین الشرع و حفظ حوزة الملّة علی وجه یجب اتباعه علی کافه الامة؛(4)امامت، عبارت است از جانشینی شخصی از اشخاص از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در اجرای قوانین شرع و حفظ حوزه کشور اسلامی؛ به طوریکه پیروی از او بر همه امت واجب است.
الامامة رئاسة عامة فی امور الدین و الدنیا؛(5)امامت ریاست گسترده در تمام امور دین و دنیا است.
ایجی، این تعریف را دارای اشکال میداند و معتقد است که با نبوت، نقض خواهد شد.(6)
وی تعریف دیگری در این زمینه ارائه میدهد:
الامامۀ خلافة الرسول فی اقامة الدین بحیث یجب اتباعه علی کافة الأمة؛(1)امامت عبارت است از جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حفظ و اجرای دین به گونهای که پیروی از او بر همه امت واجب است.
وی در این تعریف، دو قید اضافه کرده است؛ یکی خلافة الرسول و دیگری وجوب پیروی مردم از امام. البته قابل ذکر است که وی برخلاف معمول، فقط به ذکر اقامة الدین پرداخته، واژه «دنیا» را در تعریف ذکر نمیکند.
الامامه رئاسه عامة فی امر الدین و الدنیا خلافة عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم؛(2)امامت، ریاست گسترده در امر دین و دنیا بهعنوان جانشینی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است.
الامامة خلافة عن صاحب الشرع فی حراسة الدین و سیاسة الدنیا؛(3)امامت، جانشینی از صاحب شریعت در حفظ دین و تدبیر امور دنیوی مردم است.
الامامه رئاسة عامة أمر الدین و الدنیا خلافة عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم؛(4)امامت، ریاست گسترده در امر دین و دنیا است بهعنوان جانشینی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم.
البته قابل توجه است که قوشجی همان تعریف سعدالدین تفتازانی را در بحث امامت پذیرفته است. البته جرجانی در التعریفات حرف تفتازانی را با مقداری تفاوت پذیرفته است.(5)
این بخشی از دیدگاه علمای اهل سنت در تعریف امامت بود.
هر انسانی در ابتدای نظر با مشاهده این تعاریف ممکن است تصور کند هر دو فرقه، تعریف واحد و مشترکی از امامت ارائه میکنند؛ در حالیکه اگر نگاهها عمیقتر باشد، تفاوتهای بسیاری را میتوان در این دو مکتب کلامی مشاهده کرد. به اعتقاد نگارنده، این تعاریف هم دارای مشترکاتی و هم دارای نکات فراوان افتراقی است. اینک به هردو مورد اشاره میشود:
از تعاریف ارائه شده متکلمان اسلامی - شیعه و سنی - به دست میآید که امامت از دیدگاه آنان، هم امور دنیوی را شامل میشود و هم امور دینی و اخروی را. به عبارت دیگر از جنبه غایی، امامت اسلامی صبغه سکولاریستی ندارد؛ به گونهای که امور معنوی و دینی خارج از حوزة امامت و رهبری اسلامی باشد. امامت فقط در برقراری عدالت، امنیت و تحقق بخشیدن به نیازهای معیشتی مردم خلاصه نمیشود؛ بلکه حفظ، اجرای دین و ارزشهای دینی نیز از اهداف امامت میباشد.
از جنبه مشروعیت امامت نیز اعتقاد متکلمان اسلامی بر آن است که مشروعیت امامت ناشی از خلافت و نیابت از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است، نه وکالت از جانب مردم. این مطلب، بر مبنای انتصاب که مورد قبول شیعه است آشکار میباشد و بر مبنای انتخاب نیز - چنانکه در کلمات متکلمان اهلسنت گذشت - انتخاب و بیعت مردم با امام موضوعیت ندارد و منشأ مشروعیت امامت به شمار نمیرود؛ بلکه راهی برای کشف رضایت شارع میباشد.
خلافت و امامت، دو مصداق جداگانه ندارند؛ بلکه دو عنوان منطبق بر یک مصداق میباشند. آن کسی که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رهبری امت اسلامی را بر عهده دارد، از این رو که رهبری او به عنوان جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است، مصداق «خلافت» میباشد و از این رو که پیشوای امت اسلامی است، مصداق امامت میباشد. در روایات و در عبارتهای متکلمان اسلامی، هر دو مفهوم خلافت و امامت بهکار رفته است؛ مثل حدیث یوم الدار، حدیث دوازده خلیفه، ... امام رضا علیه السلام نیز درباره امامت فرمودند:
الامامةُ خِلافةُ الله و خلافَةُ الرَّسولِ؛(1)امامت، خلافت خدا و خلافت رسول خداست.
هر دو مکتب، در تعریف و تفسیر امامت به ریاست عامه به دین و دنیا اتفاقنظر دارند؛ ولی باید به این نکته توجه شود که خاستگاه و مبدأ مشروعیت و حقانیت حکومت امام و حاکم از دیدگاه آن دو مکتب متفاوت است. امامیه، معتقد است بر اساس مقتضای ادله، امامت منصبی مقدس، الهی و برخوردار از صفات و شرایط خاصی مانند عصمت و علم کامل است که تعیین آن باید از سوی وحی و خداوند صورت گیرد (نصب).
از سوی دیگر اهلسنت بر حسب تفسیر سطحی خود از امامت، برای تعیین امام، راهکارهای مختلفی مانند بیعت، اجماع اهل حل و عقد، نص خلیفه پیشین، غلبه و زور،(2)ارائه دادند که جملگی آن در تقطیع مشروعیت تعیین امام از وحی و خداوند مشترک است و اکثریت قریب به اتفاق آنان تأکید میکنند که از طرف خداوند و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای منصب خلافت و امامت، هیچگونه نص و نصبی صورت نگرفته است و این امر به انتخاب مردم تفویض شده است.(3)
نگاه اهل سنت به صفات امام، نگاهی حداقلی است؛ در حالی که امامیه نگاه حداکثری به صفات دارد. اهل سنت، چون جایگاه امام را در جامعه در حدّ یک حاکم دینی تنزل دادهاند؛ لذا چیزی بهنام علم افاضی الهی و عصمت معتقد نیستند. اگر هم قائل به علم باشند، علم در حدّ اجتهاد است که در آن جایگاهی برای اعلمیت امام قائل نیستند و خطا در فهم دینی و تفسیر دینی را پذیرفتهاند؛ در حالیکه امامیه به علم الهی و عصمت معتقد هستند و در این زمینه تردید وجود ندارد.
امام از منظر اهل سنت، تنها به عنوان حاکم و حداکثر، حاکم دینی مطرح بوده و لازمه انکار صفت علم الهامی (افاضی) و عصمت، عدم حجیت و مرجعیت علمی و دینی امام است؛ اما از منظر امامیه، امام به دلیل برخورداری از صفت علم الهامی و عصمت، جانشین حقیقی پیامبر و مانند او از مرجعیت علمی، دینی و حجّیت برخوردار است.(1)
امام در اندیشه شیعه امامیه، واسطه فیض است؛ یعنی مجرای فیض الهی به همه موجودات در عالم هستی، وجود امام است؛ زیرا از براهین فلسفی بر ضرورت عقلی امامت که - صبغه عرفانی نیز دارد - لزوم واسطه فیض است.(2)هدف غایی نفس انسان، نیل به کمالات ماوراء الطبیعه و اتصال به عالم غیب و تخلق به اخلاق الله است. خداوند کشش و میل به سوی این هدف را در فطرت انسان قرار داده است. اگر انسان در خودش نیک تعمق کند، چنین میلی را وجدان خواهد کرد و خواهد دید که زبان فطرت، او را همواره به سوی کمالات لایق او فرامیخواند. طریق وصول به این کمالات، همان صراط مستقیم است که از سوی شرایع آسمانی ارائه شده است.
از طرفی پیمودن صراط مستقیم، بدون راهنما امکان ندارد و از سوی دیگر، کسی می تواند در این مسیر، راهبری را به عهده گیرد که خود، این راه را رفته و به هدف غایی، واصل شده باشد. لازم است در میان نوع انسانی، چنین فرد برگزیده وجود داشته باشد، تا رابطه فیض میان عالم ربوبی و جهان انسانی گردد؛ وگرنه حرکت استکمالی نوع انسانی، بیغایت شده، میان عالم ربوبی و نوع انسانی، ارتباطی نخواهد بود. بدیهی است نوع بیغایت، ضرورتاً محکوم به انقراض است. این فرد برگزیده در اصطلاح شرع، امام نامیده میشود.(3)
در وجوب وجود امام در جامعه، میان فرق مختلف اختلافی نیست؛ لیکن درباره نحوه
وجوب امام اختلاف نظر است. نصب امام در اندیشه امامیه، واجب علی الله است و یک وجوب کلامی است؛ یعنی بر اساس برهان حکمت الهی میباشد؛ در حالیکه در اندیشه اهل سنت - بهویژه اشاعره - نصب امام، واجب علی الناس است؛ یعنی یک وجوب نقلی و به عبارتی وجوب فقهی است.
اندیشمندان شیعه امامیه، در تعریف امامت که مهمترین ویژگی مذهب تشیع اثنا عشری به شمار میآید، از سه شیوه عمده بهره جستند که از آن به گونههای حدیثی، کلامی و فلسفی نام میبریم. در شکل حدیثی، بدون اشاره به تعریف منطقی، تنها به بیان احادیث اهل بیت علیهم السلام به ویژه کلام امام رضا علیه السلام در تبیین جایگاه امامت استناد میشود. البته بیشتر به بیان صفات و شرایط امام و مقام امامت تکیه شده است؛ نظیر فیض کاشانی(1)شیخ حر عاملی،(2)و برخی علمای دیگر.
شیوه دوم، شیوه کلامی است که بیشتر متکلمان از آن پیروی کردهاند. با الهامگیری از احادیث ائمه علیهم السلام تعریفی مشهور ارائه شده که نظیر آن را میتوان در تعاریف اهل سنت مثل عضدالدین ایجی،(3)
سعدالدین تفتازانی،(4)
و غیره مشاهده کرد و آن عبارت است از: «الامامة رئاسة عامة فی امور الدنیا و الدین». قدیمیترین منبعی که این تعریف در آن وجود دارد، تألیفات سید مرتضی در قرن پنجم هجری است. بسیاری از متکلمان شیعه بعد از سید مرتضی نیز همین رویه را ادامه دادند؛ نظیر خواجه نصیرالدین طوسی(5)
ابن میثم بحرانی(6)
علامه حلی(7)
و ... شیوه سوم، گونه فلسفی با ژرف اندیشی بیشتر میباشد که
1) فیض کاشانی، الوافی، ج3، ص482.
2) حر عاملی، الفصول المهمه فی اصول الامۀ، ج1، ص385.
3) ایجی، عضد الدین، شرح مواقف، ج8، ص376.
4) تفتازانی، سعد الدین، شرح المقاصدفی علم الکلام، ج2، ص272.
5) طوسی، خواجه نصیر الدین، تلخیص المحصل، ص426.
6) بحرانی، ابن میثم، قواعد المرام فی علم الکلام، ص 72.
7) حلی، حسن بن یوسف، الالفین، ص12.
تعریف مشهور را برنمیتابد و آن را قاصر از بیان حقیقت امام میداند. مثل علامه طباطبایی(1)و شهید مطهری(2)گرچه اتفاق نظری در این شیوه دیده نمیشود. آنها بر عناصر «خلافت الهی»، «ولایت مطلقه»، «منصب الهی» و «انسان کامل» بودن امام تکیه دارند.(3)
شاید بتوان علت این ناهمگونی ظاهری را در ارائه تعریف مبنای علمی و فضای حاکم بر آن برهه زمان، عالمان امامیه دانست. اندیشمندانی با صبغه حدیثی سخن امام معصوم علیه السلام را گویاترین کلام در تبیین جایگاه امامت میدانند. علمایی که بیشتر با عامه در تعامل بودهاند و اهتمام زیادی برای به رسمیت شناساندن شیعه امامیه داشتهاند؛ از مفاهیم مورد اتفاق آنان بهره جستهاند. در این تعریف، کمترین خواستهها از امام مورد توجه قرار گرفته است؛ اما در دورانهایی که شیعیان توانستند حکومتهای مستقلی تشکیل دهند، پردههای تقیه را در نوردیدند و آزادی عمل در اختیار علما قرار گرفت، سایر شئون و ویژگیهای امام در تعریف امامت لحاظ شد.(4)
مرحوم عبدالرزاق لاهیجی، متکلم شیعی در قرن یازدهم - که دقت او در تحلیل تاریخی مسائل کلامی، کمنظیر است - تشابه ظاهری تعاریف شیعه و سنّی از امامت را معمایی تلقی کرده که باید حل شود؛ زیرا در باطن این تشابه، اختلاف بین و غیر قابل جمعی وجود دارد.
بیان لاهیجی و تحلیل و احتجاج بر مدعای وی، تعریف امامت نزد شیعه را
روشنتر میکند. وی مینویسد:
و از عجایب امور، آن است که تعریف مذکور [ریاست عامه مسلمانان در امور دنیا و
دین] برای امامت میان ما و مخالفان ما متفق علیه است و حال آنکه هیچ یک از خلفا و ائمه که ایشان مختصند به قول به امامت ایشان به مجموع امور مقیده در مفهوم امامت در تعریف مذکور متّصف نیستند؛ چه ریاست در امور دینی لامحاله موقوف است به معرفت امور دینی، بالضروره؛ و ایشان عالم بودن امام را شرط نمیدانند در امامت و مدعی آن هم نیستند که هیچ یک از ائمه ایشان، عالم به جمیع امور دینی بودهاند. نیز ریاست در امور دین، موقوف است به عدالت، بالضروره و ایشان آن را نیز شرط ندانستهاند. و تصریح به عدم اشتراط دینی دو امر در اکثر کتب ایشان موجود است؛ از جمله در شرح مقاصد گفته که یکی از اسباب انعقاد خلافت، قهر و غلبه است و هر که متصدی امامت به قهر و غلبه شود، بدون بیعت، اگرچه فاسق یا جاهل باشد، علی الاظهر خلافت برای او منعقد میشود… و نیز خلیفگی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم موقوف است به اذن پیامبر بالضروره و از آنچه از شرح مقاصد نقل شد، عدم اعتبار این شرط نیز ظاهر است….(1)
حاصل بیان لاهیجی این است که اهل سنت در مسأله امامت، گرفتار تناقض شدهاند. از طرفی، به تعریفی پایبند هستند که امام را اسلام شناسی عادل و مجاز از طرف رسولِ صلی الله علیه و آله و سلم میدانند و از طرف دیگر، در مقام تعیین مصداق، نه این شرایط را اخذ میکنند و نه چنین شرایطی در امامان آنها وجود دارد.(2)
اما ریشه تناقض در چیست؟
اگر مراد متکلمان اهل سنت از تعریف امامت - همان گونه که ظاهر الفاظ اقتضا میکند - حقیقتاً همان تصویر شیعی از چیستی امامت باشد، این تناقض، قابل حل نیست؛ اما به نظر میرسد ورای ظاهر الفاظ متکلمان شیعی و سنی، امامت از دیدگاه آنها، دو هویت کاملاً متفاوت دارد که به دلالت صریح مطابقی نمیتوان از بیان آنها به این هویت رسید.
برخی معاصران به این نکته توجه کردهاند که اساساً اختلاف شیعه و سنی در مسائل امامت، به تباین تصویر آنها از حقیقت امامت برمیگردد، نه صرفاً اختلاف شیعه و سنّی
در مصداق.(1)
دلیل ما بر اختلاف اساسی متکلمان شیعه و سنی در حقیقت و تعریف امامت، دو اختلاف آنها است:
اولاً، کلامی بودن مسأله امامت نزد شیعه، و فقهی و فرعی بودن آن نزد اهل سنت، نشانگر دو تصویر کاملاً مخالف از امامت نزد آنها است.
ثانیاً، نزد شیعه، وجوب نصب امام، برخداست (علی الله) و نزد اهل سنت بر امت (علی الناس). این اختلاف نظر، حاکی از وجود دو تصویر متخالف از امامت است. در تصویر شیعی از امامت، نصب امام از باب قاعده لطف است.
لطف بودن امام، جایگاه خاصی نزد متکلمان شیعه دارد؛ ولی دلیل وجوب نصب امام بر خدا (نه وجوب نصب امام مطلقاً) نزد شیعه، لطف بودن امام است؛ همان گونه که مهمترین دلیل متکلمان بر وجوب بعثت انبیا بر خدا، لطف بودن نبی است. لطف بودن امام، جانشینی پیامبر و در راستای رسالت بودن امامت را به خوبی نشان میدهد و کلامی بودن مسأله امامت را نیز به روشنی تفسیر میکند.
لطف، آن است که مکلِّف (خدا) در حق مکلَّفان (عباد) به منظور تقرب آنها به انجام تکالیف، انجام میدهد. بنابراین، لطف بودن امام، هویت الاهی و آسمانی بودن او را نشان میدهد؛ هویتی که اگر متکلمان اهل سنت، آن را در تعریف امام در نظر میگرفتند، هرگز نمیتوانستند او را منصوب ملت بدانند و مسأله امامت را مسأله فرعی فقهی (وجوب کفایی) تلقی کرده، و شرایط مهم مذکور در بیان لاهیجی را نادیده بگیرند.
به همین دلیل، برخی متکلمان شیعه، قید «ریاست عام دینی یا ریاست عام الهیه» را آوردهاند، تا این جنبه از هویت امامت را نشان دهند.
لطف بودن امام، این جنبه از هویت امامت را نیز توضیح میدهد که امامت، صرفاً تنظیم ارتباط مکلفان با یکدیگر براساس شرع مقدس نظام معیشتی آنها بر اساس قوانین اسلام، و حتی رابطة انسانها با خدا نیست؛ بلکه امامت، اولاً و بالذّات، رابطه خدا با انسان است؛ مانند نبوت که ابتدا رابطة خدا با انسان است و البته در پی این رابطه، مسأله هدایت
1) مصباح یزدی، محمدتقی ، راهنما شناسی، ص 396 - 411.
انسان به سوی خدا و تنظیم مناسبات میان انسانها (حراست دین و سیاست دنیا) میآید؛ به همین دلیل، مسأله امامت، مسألهای اعتقادی است و نصب آن بر خدا واجب است و نه بر مکلفان؛ دقیقاً مانند مسأله نبوت.
به عبارت دیگر، تعبیر جانشینی نبی در تعریف امامت نزد شیعه و سنی، به اشتراک لفظ شبیهتر است؛ زیرا هر دو گروه، دو مفهوم متفاوت را از جانشینی پیامبر را قصد میکنند.
از نظر هر دو گروه شیعه و سنی، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سه مقام دارد:
همچنین از نظر هر دو گروه، پس از وفات پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم وحی به معنای وحی نبوت، نه وحی به معنای الهام و تحدیث، منقطع شده است. پس کسی بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نمیتواند مقام اول آن حضرت را عهدهدار بشود. اما در خصوص دو مقام دیگر پس از پیامبر، چه کسی عهدهدار آنها است؟ پاسخ شیعه این است که عهدهدار این دو مقام، شخصی است که از طرف خدا تعیین میشود و اهل سنت با این پاسخ، مخالفند. تعیین جانشینی پیغمبر برای عهدهداری دو مقام یادشده، به عهدة شخص پیامبر نیست؛ لذا نباید اختلاف یادشده در مسأله امامت را به این برگردانیم که آیا پیامبر جانشین خود را تعیین فرمود یا نه؟ این کار، مربوط به پیغمبر نیست؛ بلکه مربوط به خداست. در فرهنگ شیعه، شخصی با این خصوصیات، امام نامیده میشود. این «امام» اصطلاح خاصی است، وگرنه اهل تسنن هم امام را میپذیرند؛ ولی امام به معنای رئیس جامعه در امور دین و دنیا که این امام با امام مورد پذیرش شیعه - همانطور که قبلاً گذشت - بسیار متفاوت است.
امام در فرهنگ شیعه، شخصی است که مقام تبیین پیغمبر را دارد و کلامش در تبیین وحی، حجّت است و واجب الاطاعه. همچنین در امور اجتماعی مردم - اعم از امور نظامی، سیاسی، اقتصادی، سیاست خارجه و.. - فرمان او مطاع است.(1)
بنابراین، یکی از مؤلفههای اساسی امامت نزد شیعه، لطف بودن آن است که باید در تعریف، لحاظ شود، تا جانشینی پیامبر را به تمام و کمال، معنا کند. امام مانند نبی، واسطة
1) همان، ص 408 - 410.
میان وحی و مخاطبان آن است و همانند نبی، واسطهای معصوم است. البته برخلاف نبی، تنها مبین وحی است و نه دریافت کنندة وحی نبوی.
امامت در مفهوم اهل سنت، تداوم نبوت نیست؛ بلکه به منزله تئوری حکومت در جامعه دینی است که یا به تفکیک دین از سیاست میانجامد و یا به ابزاری کردن آموزههای دین برای سیاست میرسد که هر دو تجربه، در تاریخ دولتهای اسلامی اهل تسنّن، رخ داده است.
امامت در مفهوم شیعی، تداوم نبوت نبی خاتم صلی الله علیه و آله و سلم است و هدایت الاهی و عدالت اجتماعی، از وظایف عمدة اوست. به همین مبنا، شیعه معتقد است، ائمه صلی الله علیه و آله و سلم باید معصوم باشند و اقوال و رفتار آنها، عین دین است؛ مانند اقوال و رفتار پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم که میتواند منشأ استنباط احکام فقهی و عقاید کلامی باشد.
از بررسی تعریف امامت و خلافت از دید دو مذهب (تشیع و سنت) مبانی فکری دیدگاههای کلی این دو در رابطه با مسئله جانشینی و رهبری روشن میشود و آنها عبارتند از:
در تعریف متکلمان شیعه آمده است «رئاسۀ عامۀ» یعنی ریاست گسترده در امور دین و دنیا، و چنین ریاستی بدون علم وسیع و گسترده و برخورداری از مقام عصمت از هرگونه گناه و اشتباه، ممکن نیست. لازم است جانشین پیامبر در ابعاد فرهنگی و انسانی نیز الگو و نمونه و راهنمای مسلمانان باشد، نه تابع و پیرو دیگران. ولی اهل سنّت که مرجعیت در این دو بُعد را برای خلفا قائل نیستند و از طرفی مرجعیت در اخذ احکام و الگو بودن در مقام اخلاق عمل را برای دیگران نیز قائل هستند و خلیفه را در این جهات تابع و پیرو دانشمندان امت میدانند، قید عامّه را نیاوردهاند و وظیفه جانشین پیامبر را فقط مراقبت و نگهبانی دین و اجرای حدود و برآوردن نیازهای مردم میدانند که این امور، جز سیاستمداری و کاردانی، شرط دیگری را لازم ندارد.
قید «الاهیه» که نشانگر انتصابی بودن این مقام در مکتب شیعه است. شیعه، معتقد است چنانکه در نظام تکوین خلقت و آفرینش از آن خداوند است، در نظام تشریع نیز حکم و فرمان از آن اوست؛ چون او خالق است. خالق و صانع هر مخلوق و مصنوعی نسبت به
کارش اَوْلی به تصرف است؛ پس حکومت و فرمان، بالاصاله از آن اوست و سپس به هر کس که او لایقش دانسته و برای این مقام برگزیده است و آنها پیامبران و جانشینانشان باشند؛ بنابراین مشروعیت حکومت بر مردم، نیازمند به انتصاب الاهی است و شیعه، امامت را عهد الاهی و همانند نبوت میداند؛ همانگونه که انتخاب نبی با خداوند است.
خلیفه از واژههای پرکاربرد بهویژه در میان علمای اهل سنّت است. حال این سئوال جدی مطرح میشود که آیا خلیفه هادی امت است، یعنی خلیفه دارای همان بار معنایی است که در امامت وجود دارد یا نه؟ برای تبیین و پاسخگویی به این سؤال، لازم است چند نکته بررسی شود:
این واژه، از ماده «خلف» است که با سکون لام به معنای پشت و نقطه مقابل آمده است.(1)به معنای مذموم و ناپسند و تباه و زشت نیز به کار رفته است. با فتح لام، به معنای خیر و خوبی به کار میرود(2)و با فتح لام و فاء به معنای کسی است که جای دیگری را میگیرد و با سکون لام و با فتح لام و فاء، ضد تقدم آمده است و نیز کسی را که به سبب قصور و کوتاهی از مقامش عقب مانده، «خَلْْف» گویند(3)
از دیدگاه لغتشناسان، خلافت به معنای در پی کسی آمدن و جای او قرار گرفتن میباشد. فیومی در این باره میگوید: «(خَلَفْتُ) فُلَاناً عَلَی أَهْلِهِ و مَالِهِ (خِلَافَةً) صِرْتُ (خَلِیفَتَهُ)».(4)
ابن اثیر در این زمینه میگوید: «خلیفه به کسی گفته میشود که نیابت و جانشینی غیر
را به عهده بگیرد».(1)
ابنفارس می گوید: «خلافت از آن رو خلافت نامیده شده که شخص دوم پس از شخص اول میآید و در جای او مینشیند».(2)
ابنمنظور نیز میگوید: «خَلَفَهُ یخْلُفُهُ» یعنی جانشینش شد... «خَلَفَ فلانٌ فلاناً» یعنی فلانی، جانشین فلان شد. «اِسْتَخْلَفَهُ» یعنی او را جاشنین خود قرار داد. «الخلیفه» کسی است که به جای شخصی پیش از خودش مینشیند. جمع خلیفه، خلائف است.(3)
زمخشری در کشاف در این زمینه میگوید:
خلیفه به کسی گویند که جانشین شخص غیر از خودش شود و در جای او قرار گیرد.(4)
راغب اصفهانی در مفردات الفاظ القرآن میگوید:
خلافت به معنای جانشینی از دیگری یا نیابت از دیگری و غیر است که یا غایب شده یا مرده و یا ناتون از انجام کار است و یا عظمت و مجد و علو او موجب انتخاب جانشین میشود؛ چنانکه پروردگار از اولیای خود خلیفه بر میگزیند. جمع خلیفه، خلائف و خلفاء است.(5)
اما در برخی از آیات قرآن کریم، الفاظ «خلائف» و «خلفاء» که جمع «خلیفه» میباشند به همین معنای لغوی استعمال شده است؛ برای مثال در سوره اعراف آمده است: «جَعَلَکُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ»؛(6)شما را پس از قوم نوح، جانشینان ایشان قرار داد». یا در سوره مریم میفرماید: «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ یلْقَوْنَ غَیا»؛(7)پس بعد از آنها فرزندانی جانشینشان شدند که نماز را ضایع و شهوات را پیروی
کردند؛ پس به زودی به سزای گمراهی میرسند».
قرآن کریم در جای دیگر میفرماید: «وَ هُوَ الَّذی جَعَلَ اللَّیلَ وَ النَّهارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرادَ أَنْ یذَّکَّرَ أَوْ أَرادَ شُکُوراً؛(1)و اوست که شب و روز را برای هرکس که بخواهد عبرت گیرد یا بخواهد سپاسگزاری نماید، جانشین یکدیگر قرار داد». و یا در بعضی از بیانات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز لفظ «خلیفه» در معنای لغوی بهکار رفته، است؛ مانند اینکه پیامبر اکرم فرمودند: «...اللَّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفَائِی اللَّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفَائِی اللَّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفَائِی؛ بار خدایا خلفا و جانشینان مرا مورد رحمت خویش قرار ده» این جمله را سه بار تکرار فرمودند. عرضه داشتند: «ای رسول خدا! خلفای شما کیانند؟» فرمودند: « الَّذِینَ یأْتُونَ مِنْ بَعْدِی، یرْوُونَ حَدِیثِی وَ سُنَّتِی...؛(2)آن کسانی که بعد از من میآیند و حدیث و سنّت مرا بازگو میکنند...».(3)
به نظر میرسد، اصل معنای خلافت، نشستن چیزی جای دیگری است. غالباً الفاظ، در ابتدا برای موارد حسی وضع شده و استعمال میشدند؛ ولی به تدریج در مفاهیم اعتباری و معنوی، مورد استفاده قرار گرفته میشدند. خلافت نیز نخست برای جانشینی حسی وضع شده، سپس در امور اعتباری به کار رفته است؛ یعنی کسی که مقام اعتباری دارد، کسی را جانشین خود میکند. در اینجا دیگر وحدت مکان لزومی ندارد؛ اما مسأله اختلاف زمان مطرح است. گاهی نیز از این وسیعتر در نظر گرفته میشود و خلافت در امور حقیقی معنوی بهکار میرود؛ مانند مقام خداوند، متعال در مورد خداوند نمیتوان گفت: زمانی مقامی داشته و سپس آن را به دیگری واگذار کرده است. در اینجا یک نوع رابطه تکوینی ویژه میان خدا و برخی مخلوقات وجود دارد؛ مخلوقاتی که مقامشان چندان عالی است که گویی در مرز مقام وجوبی قرار گرفتهاند؛ چنانکه در دعا آمده است: «لَا فَرْقَ بَینَکَ وَ بَینَهَا إِلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُک»(4)کارهایی که خدا انجام میدهد، از آنان سر میزند؛ با این فرق که
خداوند استقلالاً و آنها ظِلاً انجام میدهند، در مورد اینان، تعبیر میشود خلیفه خدایند.(1)
ما در اسلام نامگذاریهایی داریم که در زمان خود پیامبر انجام شده است؛ این نامها را یا شخص پیامبر انتخاب کرده، یا از جانب خداوند نامگذاری شده و پیامبر آن را تبلیغ کردهاند. اینگونه نامگذاریها را «مصطلحات اسلامی و «مصطلحات شرعی»(2)نامیدهاند؛ یعنی اصطلاحات یا نامهایی که بهوسیله شرع و شارع انتخاب شده است. اما یک دسته از نامها را مسلمانها یا علمای اسلام وضع کرده اند که آنها را «مصطلحات متشرّعه» یا «مصطلحات مسلمین» نامیدهاند. خلیفه در مفهوم کنونی آن (حاکم و زمامدار مسلمانان) یک نامگذاری شرعی نیست؛ یعنی این لفظ در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر این معنا قرار داده نشده است؛ بلکه پیروان خلفا هستند که چنین نامگذاری کردهاند. اینان در ابتدای امر کسی را که پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای زمامداری انتخاب کردند «خلیفة الرسول» و بعدها به اختصار «خلیفه» نامیدند. گاهی نیز برخی پیروان مکتب خلفا از حاکم و سلطان وقت به «خلیفة الله» تعبیر نموده، اصطلاح خلیفه را مختصر شده آن قلمداد میکردند.
مفهوم «خلافت» در قرآن یکی از مفاهیم مهم و کلیدی است. خلافت به معنای جانشینی است و استخلاف، سنتی از سنت های الهی است و در چندین آیه از آیات قران به این مسئله اشاره شده است. از جمله: (بقره: 30، انعام: 165، اعراف: 69، 74، 179، یونس: 14 و 73، نحل: 62، نور 55، فاطر: 39، ص:26، حدید:7). در بین این آیات دو آیه از جایگاه ویژه برخوردارند، چون در برگیرنده موضوع خلافت در قرآن است؛ یکی آیه 30 سوره بقره و دیگری آیه 26 سوره ص. خداوند در این دو آیه از نوع خاصی از جعل خلیفه خبر میدهد. در اینجا آیه 30 بقره را به طور مختصر یادآور میشویم؛ آنجا که میفرماید: {وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فیها مَنْ یفْسِدُ ...} یعنی
چون پروردگارت به فرشتگان گفت: من در زمین خلیفه ای میآفرینم، گفتند: آیا کسی را می آفرینی که در آنجا فساد کند و خونها بریزد و حال آنکه ما به ستایش تو تسبیح میگوییم و تو را تقدیس میکنیم؟ گفت: من آن دانم که شما نمی دانید.
دراین آیه به جای اسم الله یا اسم رحمن و رحیم، اسم رب را آورده، این مطلب اشاره دارد به اینکه جعل خلیفه ریشه در اسم رب خداوند دارد، چون خداوند رب است یعنی مالک مطلقی که صاحب اختیار حقیقی انسان است و پرورش انسان در دستان اوست، بنابر این خلافت از خویش را که مقامی بس بزرگ است در وجود او قرار داده است.(1)
چنانکه از موارد کاربرد لفظ خلیفه در برخی آیات قرآن و روایات اسلامی استفاده میشود، «خَلیفةُالله» در اصطلاح اسلامی، کسی است که خدای متعال او را متعین کرده است، تا اسلام را به اهل زمان خویش تبلیغ کند؛ اعم از اینکه این شخص، پیامبر باشد یا وصی پیامبر؛ بنابراین مقصود از خلیفه در آیاتی مانند: «یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَینَ النَّاسِ بِالْحَق»(2)و «إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً»(3)خلیفه الله به معنای مذکور میباشد.(4)
البته این دیدگاه، محل نقد و نظر است که خلیفه در واژه اسلامی را با توجه به آیات ذکر شده، فقط منحصر در تبلیغ دین معرفی کنیم. بهنظر میرسد در نگاه کلامی - خلیفه در نگاه اسلامی - با آنچه گفته شد، معادل معنای امامت باشد. با توجه به سه نکته مطرح شده، می توان گفت در میان اهل سنت، از واژه «خلیفه» همان خلیفۀ الرسول هم مدّ نظر است. مؤید این مطلب، عبارت ابنخلدون است:
این منصب، هم خلافت نامیده میشود و هم امامت؛ چنانکه کسی که عهدهدار آن میگردد، خلیفه و امام نام دارد. از آن جهت که از او پیروی میشود، امام نامیده میشود؛ مانند امام در نماز جماعت است. برای تمایز آن از امام در نماز، آن را «امامت
کبرا» نامیدهاند و از آن جهت که امام، جانشین پیامبر در امت او است، وی را خلیفه مینامند؛ گاهی به صورت مطلق و گاهی به صورت «خلیفه رسول الله».(1)
از این عبارت، فقط زعامت سیاسی مدّ نظر است و شأنی دیگر متصور نیست؛ لذا نمیتواند این واژه خلیفه، معادل واژه امامت در نگاه شیعه باشد؛ زیرا در اندیشه شیعی، یکی از شئون امام، زعامت سیاسی است که یک نگاه حداقلی میباشد. شیعه، امامت را در یک نگاه حداکثری ملاحظه میکند؛ بهطوریکه میتوان گفت در اندیشه شیعی، خلافت و امامت، دو مصداق جداگانه ندارند؛ بلکه دو عنوان منطبق بر یک مصداق میباشند. کسی که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رهبری امت اسلامی را بر عهده دارد، از این جهت که رهبری او به عنوان جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است، مصداق خلافت میباشد و از این جهت که پیشوای امت اسلامی است، مصداق امامت میباشد. در روایات و در عبارتهای متکلمان اسلامی، هر دو مفهوم «خلافت» و «امامت» به کار رفته است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حدیث یوم الدار (= یوم الانذار) و حدیث اثنی عشر، از حضرت علی علیه السلام بهعنوان خلیفه یاد کردهاند. در حدیث معروف «َّ مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِه...» واژه امام به کار رفته است. امام رضا علیه السلام نیز درباره امامت فرمودهاند: «إِنَّ الْإِمَامَةَ خِلَافَةُ اللَّهِ وَ خِلَافَةُ الرَّسُول6»؛(2)امامت، خلافتِ خداوند و خلافتِ رسول خداست».
پس این اندیشه که «امامت» و «خلافت» را دو مقوله جدا از هم و با مصادیق متفاوت میداند و امامت را شیعه و خلافت را به اهل سنّت اختصاص میدهد، از نظر مبانی روایی و کلامی درست نیست.(3)
با بررسی واژه خلیفهالله در قرآن و ویژگیهای آن مشخص میشود که خلیفهای که مصداق اتم و اکمل خلیفه الهی در زمین است، همان اولیای الهی، یعنی پیامبران و اوصیای آنان میباشند. امامی که از ناحیه خداوند منصوب میشود، عالِم، معصوم و خلیفه خدا در روی زمین است. بر اساس مبانی شیعه امامیه، امامت و خلافت الهی قابل تفکیک نبوده و دارای شئون مشترکی میباشند که عبارتند از:
همانطور که گذشت واژه خلیفه در قرآن به صورت مفرد مشخص میشود و دارای مضافالیه است. مضافالیه واژه خلیفه واژه «رسول» نیست، بلکه واژه «الله» است. یعنی کلمه به صورت خلیفهالرسول نیامده، بلکه به صورت «خلیفهالله» آمده است، آنجا که قرآن میفرماید: {إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً}(1)منظور آدم علیه السلام یا نوع انسان است و یا در آیه دیگر میفرماید: { إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ}(2)که منظور داود نبی علیه السلام است.
علامه طباطبایی رحمة الله در این زمینه میفرمایند:
یکی از شئون خلافت این است که خلیفه صفات و اعمال مستخلف را نشان دهد و آینه صفات او باشد و کار او را بکند و در نتیجه خلیفه خدا در زمین باید متخلّق به اخلاق خداوند باشد و آنچه خدا اراده میکند او اراده کند و آنچه خدا حکم میکند او همان را حکم کند و چون خدا همواره به حق حکم میکند او نیز جز به حق حکم نکند و جز از راه خدا نرود و از آن راه تجاوز و تعدی نکند و به همین جهت در آیه مورد بحث با آوردن «فا» میفرماید: {فَاحْکُم بَینَ النَّاسِ بِالْحَقِّ}(3)که حکم به حق کردن را نتیجه خلافت قرار میدهد و این خود مؤید آن است که مراد به جعل خلافت این نیست که شأنیت و مقام خلافت به او داده شود، بلکه مراد این است که شأنیتی را که حکم «و آتیناه الحکمه و فصل الخطاب» قبلاً به او داده بود به
فعلیت برساند و عرصه بروز و ظهور آن را به او بدهد.(1)
حق داوری و حاکمیت در روی زمین به عهده خلیفه الهی گذاشته شده است، به دلیل اینکه به داود میفرماید: ما تو را در زمین خلیفه قرار دادیم. پس فای سبیه در «فاحکم بین الناس بالحق»(2)سبب خلیفه بودن را ذکر میکند و حق داوری به داور فرع بر تعیین او به عنوان جانشین خداوند در روی زمین است و همچنین به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید:
{ وَأَنزَلْنَا إِلَیکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ… فَاحْکُم بَینَهُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ}.(3)
ما این قرآن را به تو فرستادیم ... پس حکم کن بین ایشان به آنچه خدا فرستاده است.
در سوره نساء نیز خطاب به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمده است:
{إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَیکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ }.(4)
ما این قرآن را به حق بر تو فرستادیم تا بین مردم حکم کنی.
در خبر داود، داشتن حکومت بر مردم، فرع بر خلیفه بودنش در روی زمین بود و در آیات اخیر حکومت انبیا، فرع بر انزال کتاب خداوند بر آنان بوده است. از این مقایسه درمییابیم خداوند حاملان کتابش را جانشینان خود در روی زمین قرار داده است. از سوی دیگر یکی از معانی امام، زمامداری و تدبیر امور جامعه است و این معنا در امامت، با حق داوری و حکمیت در خلافت همطراز است، چرا که کسی که زمامداری و تدبیر امور جامعه را در دست دارد باید قدرت بر داوری نیز داشته باشد.(5)
خداوند بعد از آنکه به داود علیه السلام فرمود: «انا جعلناک خلیفه فی الارض» میفرماید: {وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَی فَیضِلَّکَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ} یعنی تو خلیفه من در روی زمین هستی به این شرط که
از هوا و هوس پیروی نکنی، چرا که این گناه تو را از راه خدا گمراه میسازد. از این کلام الهی درمییابیم که ویژگی خلیفه آن است که به هیچ نوع ظلم و ستمی، چه ظلم به خود و چه ظلم به دیگران، آلوده نمیباشد و از هر نوع هوا و هوس به دور است. بنابراین مستخلف راه مستخلفعنه را طی میکند و تابع فرمان او است. همین معنا (شرط عدم ظلم امام) درباره واژه امام در آیه «لاینال عهدی الظالمین» نیز جاری است. از این آیه میتوان استفاده کرد که یکی از شرایط امامت این است که معصوم از گناه و معصیت باشد (در آینده بحث خواهد شد) زیرا مضمون آیه دلالت میکند که هر کسی که به ظلم و ستم آلوده است لیاقت و شایستگی مقام امامت را ندارد. (1)
دو نکته مهم در امامت و خلافت مورد توجه است که دلیل بر عدم ظلم و ستمِ خلیفه میشود:
نکته اول. همتایی با قرآن کریم است، به حکم حدیث متواتر ثقلین، امام و خلیفه با قرآن همتا و عدیل هستند، جدایی و انفکاک بین آنها غیرممکن است و رسیدن کمال بندگان الهی و مؤمنان به دین مبین اسلام به هماهنگی این دو بستگی دارد. طبیعتاً چیزی که عدیل قرآن قرار میگیرد نمیتواند آلوده به خبائث ظاهری و باطنی باشد و باید از هر نوع آلودگی تطهیر شده باشد.
نکته دوم. اطاعت مطلق از امام و خلیفه الهی است. در قرآن و روایات، مؤمنان را به اطاعت بیچون و چرا از آنان ترغیب نمودهاند و تخلف و سرپیچی از آنان در حکم سرپیچی از خداوند و رسولش شمرده شده است. آیا میتوان از کسی که ظلم میکند اطاعت کرد؟ آیا میتوان از کسی که به خود و به دیگران ستم روا میدارد انتظار اطاعت داشت؟ اطاعت از آنان دلیل بر عصمت و مصونیت از ظلم و ستم است؛ زیرا خداوند متعال هیچگاه مردم را به اطاعت ظالم امر نفرموده است، لذا امام و خلیفه الهی باید از هر گونه ظلم و ستم دور باشد.
1) همان.
خداوند در قرآن میفرماید: {وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا}(1)
آنچه در بدو نظر مورد سئوال واقع میشود این است که علم الاسماء چیست؟ در اینجا نکات متعددی وجود دارد که تلاش میکنیم دیدگاه اکثر مفسران را بیان نمائیم. دو دیدگاه عمده وجود دارد:
الف. منظور از علم به اسماء، تعلیم کلمات و نامهای بدون معنا و صرف لغت به آدم علیه السلام نبوده، چرا که این موضوع افتخاری محسوب نمیشده است، بلکه مقصود آموختن معانی این اسماء، مدلول و مسماهای آنها همراه با خصوصیات و آثار ویژهشان در کنار خود الفاظ آنها بوده است.(2)
ب. این علم از سنخ علم ما نبوده است، بلکه علمی حضوری، لدنی و بیواسطه از جانب خداوند نسبت به تمامی حقایقی بوده که در توان و طاقت کاملترین مخلوق الهی یعنی انسان بوده است.(3)
آیتالله جوادی آملی در تفسیر تسنیم به نکته مهمی اشاره میکنند:
خداوند پس از تعلیم اسماء به آدم، به فرشتگان فرمود: {انبئونی باسماء هوالاء} یعنی اسامی اینها را به من خبر دهید. اما آنان در پاسخ، به ناآگاهی خویش اعتراف کردند و خداوند از همین ناآگاهی آنها، لیاقت نداشتن آنان را برای خلافت به آنها فهماند و فرمود: «آیا به شما نگفتم که من غیب آسمانها و زمین را میدانم. معلوم میشود غیب آسمانها و زمین که آنها نمیدانستند همان «مالا تعلمون» است که آنها چنان علم غیبی نداشتند»(4)از طرفی «الف و لام» در اسماء و واژه «کلها» هر دو بر عمومیت اسماء دلالت میکنند، نتیجه آنکه تمام اسماء به آدم تعلیم داده شده است و همین آگاهی از همه اسماء ملاک در شایستگی برای خلافت بوده است.(5)
انسان برای رسیدن به مقام امامت و خلافت الهی ابتدا باید اسماء حسنای الهی را یاد گیرد و درک درستی از معانی آن داشته باشد و سپس حقایق آن معارف را در جان و روح خود پیاده کند تا سیراب به معارف حقّه الهیه گردد. علامه طباطبایی رحمة الله میفرماید:
استحقاق حضرت آدم به عنوان خلیفه خداوند متعال در اثر آگاهی او از اسماء الهی میباشد. از طرف دیگر در احراز مقام امامت استعداد ذاتی و صفا و نورانیت باطنی لازم است و هر کس نمی تواند به این مقام شامخ مفتخر گردد، به همین جهت حضرت ابراهیم ابتدا با چشم باطن ملکوت آسمان و زمین را مشاهده نمود و به مرتبه یقین رسید، سپس به واسطه ابتلاء به آتش نمرود و داستان ذبح اسماعیل مورد آزمایش قرار گرفت و قابلیت او به اثبات رسید و از جانب خدا وحی شد که تو را به مقام امامت ارتقا دادیم.(1)
در جمع بندی میتوان گفت اگرچه دو واژه امام و خلیفه از حیث لغت دارای معنای متفاوتی میباشند و یا نگرش برخی علمای اهل سنت نسبت به معنای خلافت غیر از معنای شیعه است، اما به نظر میرسد با تأمل به موارد فوق بین دو واژه امامت و خلافت یا امام و خلیفه نباید تفاوتی قائل شد و بر اساس قول صواب هر دو واژه بر یک حقیقت واحده دلالت دارند و نمیتوان از منظر قرآن کریم بین آنان تفکیک قائل شد.
بعضی تصوّر میکنند که مسئله امامت و جانشینی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و اینکه حکومت و زمامداری حق چه کسی بوده، تنها ارزش اعتقادی و تاریخی دارد و هیچگونه ارزش عملی بر آن مترتب نیست؛ چون عقربه زمان به عقب برنمیگردد و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و خلفا، دیگر زنده نمیشوند تا مردم در معرض آزمایش قرار گیرند؛ پس جنبه اثباتی مسئله امامت، بسیار ضعیف است و با توجه به جنبههای قوی منفی آن و پرهیز از اختلاف و تفرقه، مناسب است از طرحش خوداری شود.
چنین برداشتی از مسئله امامت، کاملاً اشتباه و غلط است. اینگونه نیست که شیعه و
1) طباطبایی، المیزان، ج 1، ص 368 و 367.
اهل سنّت هر دو یک اصل را در امامت و خلافت پذیرفته باشند و اختلاف فقط در این باشد که آیا حضرت علی علیه السلام برای احراز آن لایقتر بوده یا خلفا؛ بلکه شیعه، مسئله امامت را یک مقام آسمانی و الهی همانند نبوت میداند و برای امام شئوناتی را همچون حکومت و زمامداری مسلمین قائل است؛ لذا شیعه در احراز کنندگان این مقام با اهل سنّت اختلاف نظر دارد. این جنبه ظاهری مسئله امامت است؛ در حالیکه مسئله اساسی امامت، جنبه معنوی آن است. شیعه، امام را انسانی مادون پیامبر ولی همانند پیامبر، معصوم از خطا و لغزش و گناه میداند و این مقام را برای عترت و اهل بیت پیامبر: قائل است؛ در حالیکه اهل سنّت، قائل به این ابعاد معنوی و مقام عصمت و هدایت و غیره… نیستند.
با این مقدمه کوتاه به ابعاد امامت در تفکر اسلام اصیل میپردازیم:
اولاً، دینی که مدعی جاودانگی و جامعیت در عرصههای فردی و اجتماعی و سیاسی است، نمیتواند به مسئله حکومت توجّه نکند؛ چرا که اهرم قدرت و حکومت در تعیین مسیر هدایت جامعه و نیز تربیت دانشمندان و عالمان دین و تعیین سمت فکری آنان، نقش بسزایی دارد. بر این اساس، اسلام به حکومت و شخص حاکم به عنوان متهّم و مکمل حیات خود و صیانت دین از آفت انحراف و تحریف، نگاه ویژهای خواهد داشت. با مفروض گرفتن ضرورت توجه دین به مسأله حکومت و حاکمیت، بحث بعدی، تعیین حاکم خواهد بود. از آنجا که در اسلام مسأله دین و حکومت ادغام شده است و داستان تز جدایی دین و سیاست (سکولاریسم) در آن، جایی ندارد؛ لذا شخصیتی که دارای مرجعیت علمی و دینی و نیز دارای مقام ولایت معنوی است، همین فرد عهدهدار حکومت و حاکمیت دینی خواهد بود؛ چرا که با وجود مرجع مطلق دینی و علمی و مقام ولایت مطلقه، نوبت به فرد دیگری نمیرسد. علاوه اینکه تقدیم مفضول و مرجوع بر فاضل لازم میآید؛ بلکه با تقسیم و تفکیک شئون و مسئولیت - مثلاً سپردن امور سیاسی و اجتماعی و رهبری کشور به فرد دیگر - این امکان وجود دارد که به دلیل عدم عصمت چنین حاکمی، وی قلمرو فعالیت مرجع علمی و دینی تفکیک شده را تحدید یا سلب کرده و به جای آن، نماینده دلخواه خود را قرار دهد؛ در این صورت نقض غرض لازم میآید و آیین خاتم و جاودان به اهداف
خود نائل نخواهد شد.(1)
ثانیاً، شکی نیست هیچ جامعهای بینیاز از سرپرست و مدیر و زمامدار نیست. هر جا اجتماعی شکل گرفت، زمامدار خوب یا بد برای خود داشته است. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِیرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِر؛(2)جامعه انسانی حتماً محتاج به زمامدار است؛ چه خوب باشد و چه بد.
و این نیاز، بهصورت سادهتر و محدودترش، در اجتماع کوچک خانوادهها و کارگاهها و ادارهجات تحت عنوان سرپرست و مدیر و رئیس، عملی است. ما در مسئله امامت و خلافت میگوییم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در مدت 23سال پیامبری، دولت اسلامی تشکیل داد و جامعهای بر اساس آیین و اخلاق نو را پیریزی فرمود و تا زمانیکه رحلت فرمود، دهها کار نیمهتمام بود که تمام کردن آنها به مجری و مسئول نیاز داشت.
آیین مقدس اسلام، در اجرا نیازمند مجری لایق و سرپرست دلسوز بود و بحث در این است که تعیین جانشین و قائم مقام پیامبر، باید بر چه اساسی باشد؛ انتصابی باشد، یا انتخابی، یا شورایی؟ هر کدام باشد در سرنوشت امت اسلامی در همه زمانها مؤثر است و نتایج و آثار مهمی بر آن مترتب است؛ بری مثال، ولایت فقیه که شکل اداره جامعه اسلامی امروز است، نتیجه یکی از این روشها است که امامت انتصابی میباشد. پس بحث در امامت، بحث در ماهیت حکومت پس از پیامبر تا زمان حاضر و فرداست و بررسی آن ضروری است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در مدت کوتاه نبوت خویش (23سال) به دلیل گرفتاریهای مختلف از قبیل عدم زمینه مساعد و اندک بودن تعداد مؤمنان در سیزده سال اقامت در مکه، جنگها و مخالفتهای مشرکان و بعضی از قبایل یهودی در طول اقامت در مدینه و نبودن
ظریفت لازم میان امت اسلامی و... موفق نشدند همه احکام جزئی و فرعی اسلام را برای مردم بیان کنند. یا بعضی آنهایی که تبیین کرده بودند، به صورت دقیق و شفاف ثبت و ضبط نشده بود؛ همچنین با مرور زمان، اسلام در برابر بعضی سؤالها و چالشهای جدید مواجه شود که حکم آن را نمیتوان به سادگی از ظواهر قرآن و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دریافت کرد؛ زیرا فهم آیات قرآن و روایات نبوی، به راحتی برای هر کسی حتی بیشتر صحابه مقدور نبود، این خلأ قانونی و تشریعی برای دین مدعی خاتمیت، جاودانگی و جامعیت، پذیرفتنی نیست. اسلام، این کاستی را از طریق اصل امامت مرتفع کرده است. با توجه به مقام علمی و الاهی امام، پاسخ معضلات قانونی و تشریعی جدید را میدهد.(1)
امام، دارای جایگاه ویژه علمی است که دیگران از آن برخوردار نیستند؛ زیرا علم امام، محصول درجه برتری وجودی اوست؛ بنابراین چون امام این کمال وجودی را به موهبت الهی به دست میآورد، نه در سایة پرورش و آموزش دیگران، علم و معرفت او از درون خودش جوشیده و از مقام ولایت و قرب او سرچشمه دارد؛ به عبارت دیگر، علم امام، افاضی است نه حصولی.
امیرالمؤمنین علیه السلام با اشاره به همین نکته، خود و امامان را معدن دانش و معرفت نامیدند:
ما اهلبیت، شجرة نبوت، جایگاه شایسته رسالت، محلّ آمد و رفت فرشتگان، خانه رحمت و معدن دانش و معرفت هستیم.(2)
علم غیرعادی امام بر اساس منابع دینی از راههای گوناگون به دست میآید، از جمله:
الف. الهام: با رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزول وحی به پایان میرسد؛ اما الهام همچنان ادامه مییابد. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «من الهام الاهی را از آنچه در لوح محفوظ است، آگاه میشوم»(3)و در جای دیگر میفرمایند: «کسی که روح الاهی را دریابد، از گذشته و
آینده و از درون مردم و اسرار زمین و آسمان، آگاه میشود».(1)
ب. رؤیای صادقه: امامان نیز مانند انبیا، در عالم خواب به حقایقی دست مییابند.
ج. آموختن از پیامبر و امام پیشین: امیرالمؤمنین علیه السلام به یکی از یارانش فرمودند: «علم غیب را خدا به پیامبرش آموخته و او نیز مرا آموخته است»(2)و در جای دیگر میفرمایند: «رسول خدا هزار در دانش را به روی من گشود... که هر دری، خود، به هزار در دیگر رهنمون است... به گونهای که اکنون از زمان فرارسیدن وفات و پیشامدهای ناگوار خبر دارم و با دانش خدادادی به داوری میپردازم».(3)
د. فهم بطون قرآن: امام، عمیقترین معنای قرآن را میداند، امیرالمؤمنین علیه السلاممیفرمایند: «از قرآن بخواهید تا سخن گوید و هرگز سخن نگوید؛ اما من شما را از آن خبر میدهم. بدانید که در قرآن، دانش آینده است و حدیث گذشته، درد شما را درمان است و راه سامان دادن کارتان در آن است».(4)
بنابراین دانش و معرفت امام، ریشه در عطا و موهبت الهی دارد؛ یعنی در اثر موهبت الهی علم و دانش از باطن نورانی او میجوشد.(5)
ائمه علیهم السلام هم مرجعیت دینی داشتند و هم مرجعیت علمی. اعلمیت اهل بیت علیهم السلام به ویژه مرجعیت علمی شان، یک امر روشنی بود. در این مورد میان علمای امامیه اختلافی وجود ندارد و همگی در این مسئله اتفاق نظر دارند؛(6)
زیرا استغنای علمی ائمه علیهم السلام از امت یک امر روشن و بدیهی نزد سیرهشناسان میباشد. از طرفی احتیاج مبرم مسلمانان، حتی خلفای معاصر آنان در رجوع به امامان علیهم السلام برای حل مسائل و مشکلات علمی و دینی خودشان، طرح سؤالات متعدد از ناحیه دوستان و دشمنان از آنان و گرفتن پاسخهای جامع به گونهای که موجب حیرت و شگفتی
سؤالکننده شده و اعتراف به جایگاه ویژه علمی امامان، خود دلیل روشنی بر اعلمیت امامان است. دایره علمی ائمه علیهم السلام فقط نیازهای دینی و علمی انسانها نبوده است؛ بلکه شواهدی وجود دارد که وجود مقدس امامان، حتی به زبان جنیان و حیوانات آگاه بودهاند. شیخ مفید در کتاب اختصاص، روایتی را از ابو حمزه ثمالی نقل میکند:
نزد علی بن حسین علیه السلام بودم. در این هنگام صدای گنجشکها بلند شد. حضرت فرمود: «ای ابا حمزه! آیا میدانی اینها چه میگویند؟» عرض کردم: نه. حضرت فرمود: «پرودگارشان را تقدیس و تسبیح نموده و رزقشان را از او طلب میکنند». سپس امام سجاد علیه السلام فرمود: «ای ابا حمزه! همانا زبان پرندگان به ما یاد داده شده و از هرچیزی بهره بردهایم».(1)
نمونه دیگری را شیخ مفید در ارشاد نقل میکند و آن سخن گفتن امیرالمؤمنین علیه السلام با اژدها یا مار بزرگ در مسجد کوفه است که امروزه دری از درهای مسجد کوفه به باب الثعبان (باب اژدها) شهرت دارد. مار در حالی که حضرت در حال خطبه خواندن بودند وارد مسجد شد و به طرف منبر حضرت حرکت کرد. مردم، وحشت کرده بودند. بالای منبر رفت و حضرت چیزی به او فرمود و اژدها از مسجد دور شد. حضرت در پاسخ به حیرت و وحشت مردم فرمودند: «این چنین نبود که شما پنداشتید؛ بلکه این مار بزرگ، حکمرانی از حکمرانان جنیان بود که قضاوت و حکمرانی در کاری بر او مشتبه و مشکل شده بود. پس به نزد من آمد و جویای حکم آن قضیه شد و من به او فهماندم که چه باید بکند و او هم دعای خیر در حق من کرد و بازگشت»(2)این نمونه گوشهای از توانمندی علمی ائمه علیهم السلام به ویژه وجود مقدس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بود؛ لذا کلام را با جملاتی از رسول مکرم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مبنی بر اعلمیت امیرالمومنین علیه السلام پایان میبریم.
شهر بن حوشب از ابا امامه باهلی روایت میکند که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که فرمودند: «علی از همه شما برتر است و داناترین شما در دین و بیناترین شما به سنّت من است و از همه شما بیشتر و بهتر، آن گونه که سزاوار است کتاب خدا را قرائت میکند. بار
خدایا! من علی را دوست دارم؛ تو نیز دوستش بدار».(1)
هدایت قرآن در دو سطح ظاهری و باطنی تحقق مییابد. در سطح ظاهری، روشنگری میکند، کلیات معارف و احکام الهی را بیان مینماید و از گذشته و آینده گزارش میدهد. در سطح باطنی نیز در روح و جان انسان نفوذ میکند و آن را متحول میسازد. انسان در پرتو این تحول، به تلاشی عاشقانه دست میزند و مراتبی از کمال مطلوب را به دست میآورد. هدایت امام معصوم علیه السلام نیز دو مرحله ظاهری و باطنی دارد. مرحله ظاهری آن با تعلیم و تدبیر، موعظ و ارشاد، امر و نهی تحقق میپذیرد و مرحله باطنی آن با نفوذ در روح و جان مؤمنان. هدایت ظاهری امام، همچون هدایت ظاهری قرآن، عمومی و فراگیر است؛ ولی هدایت باطنی او، همانند باطنی قرآن، ویژه کسانی است که به امام ایمان آودهاند؛ ایمانی برخاسته از بصیرت و آکنده از یقین که به تسلیم و انقیاد کامل میانجامد. اینان چون امام را تجّلی علم و ارادة خداوند میدانند، در برابر ارادة او هیچ تردیدی ندارند و بسان عاشقی دلباخته، جذب شخصیت امام میشوند؛ در نتیجه، به کمال مطلوب نایل میگردند. این، راز دیگری از تلازم قرآن و عترت است که تا قیامت از یکدیگر جدا نخواهند شد؛ هم در هدایت ظاهری و هم در هدایت باطنی.
امام باقر علیه السلام درباره هدایت درونی امام فرمودند:
لَنُورُ الْإِمَامِ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ أَنْوَرُ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِیئَةِ بِالنَّهَار؛(2)نور امام در قلبهای مؤمنان، روشنایی بخشتر از نور خورشید تابناک در روز است.
نور خورشید، جسمانی است و نور امام، روحانی. به همان میزان که وجود روحانی بر وجود جسمانی برتری دارد، نور امام نیز بر نور خورشید برتری دارد. خورشید، در روز نور افشانی میکند؛ ولی همه فضا از نور آن برخوردار نمیشوند؛ بلکه فقط فضایی که در معرض آن باشد و حجابی در میان نباشد از نور خورشید بهره میگیرند. همه دلها نیز از
نور روحانی امام بهرهمند نیستند؛ بلکه دلهایی از نور امام برخوردار میشوند که حجابها را برطرف میکنند. نخستین و ضخیمترین این حجابها، حجاب عداوت است. محبت به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اساسیترین شرط برخورداری از هدایت درونی امام است.(1)
از آنجایی که خداوند، هدایت انسانها را خود به عهده گرفته است «إِنَّ عَلَینا لَلْهُدی»(2)پس یکی از مصادیق هدایت و لطف الاهی پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم وجوب امامت است. اگر لحظهای زمین خالی از امام باشد، اهل خود را فرو خواهد برد: «لَوْ بَقِیتِ الْأَرْضُ بِغَیرِ إِمَامٍ لَسَاخَت».(3)به تعبیر صدر المتالهین شیرازی: «خداوند، کاملترین انسان را غایت وجود انسانهای دیگر قرار داد که در حقیقت غایت همه موجوداتی است که در مرتبه پایینتر از انسان قرار دارند. او همان انسان کامل است که در مرتبه امامت است. او جانشین خدا در زمین است و چون وجود چیزی بدون غایت آن محال است، وجود جهان بدون وجود امام ناممکن خواهد بود».(4)این امامان هستند که به اذن خداوند متعال، انسانها را به غایت مطلوب میرسانند: «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هاد»(5)این بیان یک نکته ظریفی است و آن اینکه خداوند برای هر قوم، یک هادی مقرر فرموده است. ابو اسحاق ثعلبی حدیثی را در تفسیر این آیه از ابن عباس بدین مضمون نقل کرد که چون این آیه نازل شد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دست خویش را به سینه نهادند و فرمودند: «أَنَا مُنْذِر». سپس دست بر شانه علی علیه السلام نهادند و فرمودند: «فأنت الهادی یا علی، بک یهتدی المؤمنون من بعدی».(6)این حدیث، بیانگر این مطلب است که هادی این امت، علی علیه السلام و فرزندان معصوم او خواهند بود؛ زیرا طبق مبانی شیعه امامیه، امامت و هدایت، به قریش اختصاص دارد؛ اما نه همه طوایف قریش؛ بلکه معتقدیم امامان، منصوب خداوند متعال هستند و این مقام، مخصوص حضرت
علی علیه السلام و خاندان او از ذریه حضرت زهرا علیها السلام است که ریشه در بنیهاشم دارند:
«إِنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ قُرَیشٍ غُرِسُوا فِی هَذَا الْبَطْنِ مِنْ هَاشِمٍ لَا تَصْلُحُ عَلَی سِوَاهُمْ وَ لَا تَصْلُحُ الْوُلَاةُ مِنْ غَیرِهِم».(1)
نتیجه: بحث امامت، بحث در انسان کامل و انسان الگو و اسوه انسانیت در مسیر الی الله است. این ابعادی که از امامت برشمردهایم، زنده و جاودانه است و همین ابعاد است که امامت را در مقام والایی چون نبوت قرار داده و مسیر امامت شیعه را از خلافت عامّه جدا کرده است. اهل تسنن، از خلافت جز زمامداری، تصّور دیگری ندارند و ابعادی را که برشمردهایم حتی برای خلفای خودشان قائل نیستند.
یک شبهه: ممکن است کسی بگوید این نقشهایی که برای امام برشمردید، قرآن میتواند ایفا کند؛ چون قرآن نیز امام است. قرآن، هادی انسانها و تعیینکننده نوع حکومت و پناهگاه فکری امت است؛ لذا نیازی به امامت به آن معنای والایش نیست، تا مسئله انتصاب الاهی پیش بیاید؛ بلکه بهقول خلیفه دوم «حَسْبُنا کتاب الله؛ یعنی قرآن، در همه این مسائل کافی است و خلافت هم یک مصلحت اجتماعی و از قبیل انتخاب یک صاحب منصب است، لذا خلیفه میتواند با نظر مردم انتخاب شود.
پاسخ شبهه: البته کسی منکر داوری قرآن و قاطعیت حکمش در مسائل اختلافی نیست؛ ولی قرآن با همه گویاییاش، بعد از پیامبر، مورد تمسّک فرقههای مختلف اسلامی (اشاعره، معتزله، و خوارج) قرار گرفت. همه میخواهند معتقداتشان را بهوسیله آن اثبات کنند؛ چون قرآن، امام صامت (ساکت) است، در کنارش امام ناطق لازم است تا از حریم او دفاع کند و فرامینش را تفسیر و تشریح کند. آری؛ افراد خالی الذهن، صاف، تشنه و جست وجوگر حقیقت را هادی و راهنما است؛ ولی افرادی که با پیش داوریها و تعصبات و جهات طبقاتی با او مواجه میشوند اینها میخواهند رأی خودشان را بر قرآن تحمیل کنند، نه اینکه از قرآن نظر بخواهند. برای تأیید این مطلب، مناظرهای را که میان هشام بن حکم - یکی از اصحاب امام صادق علیه السلام - با یک دانشمند شامی واقع شد، میآوریم:
یونس بن یعقوب از یاران امام صادق علیه السلام میگوید: روزی در محضر امام صادق علیه السلام
1) نهج البلاغه، خطبه 144.
بودم. مردی از اهل شام که به امامت اعتقاد نداشت بر حضرت وارد شد و عرض کرد: «من در علم کلام و فقه دستی دارم و میخواهم با شاگردان شما گفتوگو و مناظره کنم». امام علیه السلام با مهربانی از این پیشنهاد استقبال کرد و درخواستش را اجابت نمود. آنگاه به من رو کرده و فرمود: «ای یونس! ای کاش علم کلام و طریقه استدلال در مناظرات و مباحثات را میدانستی و با این مرد گفتوگو میکردی». من از اینکه توانایی انجام این مهم را در خود احساس نمیکردم و از اینکه برای چنین روزی مهیا نشده بودم، اظهار ندامت و شرمندگی کردم. پس از لحظهای امام صادق علیه السلام فرمود: «ای یونس! از خیمه بیرون برو و در اطراف جست وجو کن. اگر از اصحاب ما کسی که علم کلام و شیوه استدلال و مناظره میداند را دیدی، او را همراه خود بیاور». من بیرون رفته و حمران بن اعین و احول و هشام بن سالم و قیس که از دانشمندان و متکلمان زبردست بودند را با خود نزد حضرت آوردم.
جلسه برای مناظره و گفتوگو مهیا شد. امام صادق علیه السلام که گویا منتظر کسی بود سر از خیمه بیرون آورد، و تا چشمانش به شترسواری که در حال نزدیک شدن به خیمه بود افتاد، چشمان حضرت از شادی برق زد. ما که خوشحالی زاید الوصف حضرت را دیدیم، با خود اندیشیدیم که حتماً این شترسوار از بزرگان شیعه و از خواص و نزدیکان حضرت است؛ ولی هنگامی که وارد خیمه شد با تعجب دیدیم هشام بن حکم است؛ جوانی که تازه موهای صورتش شروع به روییدن کرده بود.
امام با گرمی از او استقبال کرد و برایش جای نشستن باز کرد و فرمود: «هشام با قلب و زبان و دستش ما را یاری میکند و از حریم ما دفاع مینماید».
آنگاه امام دستور داد و گفتوگو آغاز شد. ابتدا حمران با مرد شامی مناظره نمود و او را مغلوب کرد؛ سپس احول با او سخن گفت و او نیز مرد شامی را شکست داد. آنگاه هشام بن سالم با او وارد مناظره شد؛ اما نتوانست او را مغلوب کند. قیس پس از هشام باب مناظره را باز کرد و او را محکوم نمود.
امام صادق علیه السلام از اینکه شاگردانش به خوبی و با قدرت بر حریف پیروز شدند، شادمان شد و تبسم بر لبان مبارک حضرت نقش بست. آنگاه امام علیه السلام به مرد شامی رو کرد و
فرمود: «با این جوان - هشام بن حکم - مناظره کن». مرد شامی به هشام رو کرد و گفت: «با من دربارة امامت این شخص - امام صادق علیه السلام - گفتوگو کن و امامتش را برایم ثابت نما». هشام گفت: «آیا خداوند به مخلوقاتش دلسوزتر است یا مخلوقات به خودشان»؟ مرد شامی پاسخ داد: «خداوند، دلسوزتر است». هشام گفت: «خداوند که دلسوزتر است، از سر دلسوزی برای مردم چه کرده است»؟ مرد شامی پاسخ داد: «برای آنها حجت و دلیل قرار داده است، تا از بروز اختلاف در میان آنها جلوگیری کند و آنها را با هم الفت و صمیمیت ببخشد و از وظایفی که در برابر پروردگار دارند، آگاه کند». هشام پرسید: «آن حجت و دلیل چیست؟» شامی گفت: «قرآن و سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم» هشام پرسید: «بعد از رسول خدا حجت چه کسی است؟» شامی گفت: «سنت پیامبر که برای ما باقیمانده است». هشام گفت: «آیا قرآن و سنت بر جای مانده از پیامبر، امروز میتواند اختلاف ما را برطرف کند؟» شامی پاسخ داد: «آری». هشام پرسید: «پس چرا من و تو با یکدیگر اختلاف داریم و تو از شام اینجا آمدهای که با ما گفتوگو و مناظره کنی؟ اگر ما با هم اختلاف نداشتیم، تو زحمت طی این مسیر طولانی را به خود نمیدادی». مرد شامی پاسخی نداشت و سکوت کرد.
امام صادق علیه السلام فرمود: «چرا سخن نمی گویی؟» شامی گفت: «اگر بگویم اختلاف نداریم، دروغ گفتهام و اگر بگویم قرآن و سنت برای رفع اختلافات کافیهستند، باز هم دروغ گفتهام؛ زیرا من با شما اختلاف دارم، با اینکه قرآن و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در دست ماست».
آنگاه مرد شامی رو به هشام کرد و گفت: «درست گفتی و ما علاوه بر کتاب و سنت به امام نیاز داریم؛ ولی آن امام کیست؟» هشام با اشاره به امام صادق علیه السلام پاسخ داد: «این مرد، همان امام است که مردم برای استفاده از محضرش، از اطراف و اکناف جهان به سویش میشتابند. او از اسرار آسمانها و زمین باخبر است». آنگاه امام علیه السلام به آنچه در سفر این مرد شامی گذشته بود، به او خبر داد. مرد شامی وقتی این کرامت حضرت را دید، به امامت ایشان اعتراف کرد و به مکتب تشیع گروید.(1)
1) کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، باب الحجة، باب1.
مروری بر مباحث ارائه شده، نشان میدهد تعریف امامت، نزد متکلمان و حتی میان فرق مختلف کلامی تقریبا یکسان بوده است و تفاوت ظاهری بسیار اندکی دارد.
از بررسی ها، نکات زیر در چیستی امامت به دست میآید:
همه متکلمان در مقام تعریف امامت، به چیستی و حصول حقیقت امامت و به دست آوردن این که مفهوم امامت دقیقا از چه مؤلفه هایی ترکیب شده است، نظر داشته اند. این مقصود با تحلیل، به خوبی حاصل میشود.
در تعاریف امامت بین دانشمندان شیعه و اهل سنت، تفاوت زیادی در ظاهر الفاظ آنان دیده نمی شود، ولی به نظر میرسد از حیث محتوا در بسیاری جهات تفاوت داشته باشند. همان گونه که متکلم شهید شیعی عبدالرزاق لاهیجی بدان اشاره کردند.
در اندیشه شعیه، امامت از خلافت جدا دیده نشده است، زیرا امامت همان مقام خلیفه اللهی است، لذا امامت و خلیفه الله را یکسان میدانیم . البته واژه خلیفه در اصطلاح اهل سنت با امامت در تفکر شیعه یکسان نیست.
بر خلاف دیدگاه علمای اهل سنت، امامت در تفکر شیعه دارای جنبه صرف حکومتی نیست، بلکه علاوه بر جنبه حکومتی دارای شئون دیگری نظیر تفسیر معصومانه از آموزه های دینی و ولایت معنوی و ... نیز میباشد.
امامت با اموری چون: نیابت، ولایت فقیه و سایر مناصب دینی و سیاسی در جامعه تمایز دارد. امامت در اندیشه شیعه امامیه شأنی ممتاز دارد که احدی را بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم توان رسیدن به چنین جایگاهی جز ائمه اثنی عشر: نمی باشد.
در علم کلام، واژه «ولایت» مترادف با واژه «امامت» است. ما هم در اینجا ولایت را با امامت یکی میدانیم و آن دو را مترادف فرض میکنیم. نکته مهم این است که «مسأله امامت و ولایت، یکی از موارد مهم مورد منازعة میان شیعیان و اهلسنت میباشد؛ زیرا تلقی عامه (اهل سنت) از مسأله ولایت و امامت، حاکمیت بر امور مسلمانان و به تعبیر دیگر، مسأله خلافت و حکومت ظاهری است که همان حاکمیت سیاسی و رتق و فتق امور جامعه اسلامی میباشد؛ در حالی که ولایت و امامت در اندیشه شیعه امامیه، منحصر به آن نیست؛ بلکه منصبی نظیر نبوت، بلکه باطن نبوت است که حکومت سیاسی دنیوی، یکی از شؤون آن میباشد؛ از این رو علمای ما شرائط خاص و ویژهای - همانند مصونیت از خطا یا عصمت، داشتن علم افاضی (خدادادی) یا مؤید بودن به الهامات الهی و منصوب شدن از طرف خداوند متعال - را برای امام و ولی لازم میشمارند».(1)امام باقر علیه السلام در این زمینه میفرمایند:
نحن حجّةُ الله وَ نحَنُ بابُ الله و نَحْنُ لسانُ اللهِ و نَحْنُ وَجَهُ اللهِ وَ نَحْنُ عینَ اللهِ فی خَلْقِهِ و نَحْنُ وُلاةُ اَمْرِ اللهِ فی عبادِهِ؛(2)ما حجتهای خدا و زبان خدا و وجه خدا و دیدگان خدا در خلق او و والیان امر خداوند در میان بندگانش هستیم.
از طرف دیگر، یکی از مباحث مورد توجه اندیشمندان مسلمان در طول قرون متمادی،
بحث ولایت است که در حوزههای کلامی، فلسفی و عرفانی مورد توجه قرار میگیرد؛ لذا شایسته است برای تبیین امر و چیستی ولایت، مطالبی را مورد بررسی قرار دهیم. مقام ولایت، یکی از مقامات مطرح شده برای پیامبر اکرم و ائمه علیهم السلام در کنار سایر مقامات و شئون است که از جایگاه ویژهای برخوردار میباشد؛ زیرا:
«ولی» کسی است که از جهت برتری درجة وجودی در بالاترین نقطه هرم هستی قرار داشته، نزدیکترین انسان زمان خود، به خدای سبحان باشد. چنین کسی، شایسته آن خواهد بود که خلیفه خدا در جهان هستی باشد. ولایت را در مقام خلافت، امامت میگوییم؛ بنابراین امامت با در نظر گرفتن عنصر ولایت، علاوه بر جنبة تشریع، جنبه تکوینی هم پیدا میکند.(1)
برای کشف اسرار و ظهور اسماء، باید خلیفهای الاهی و غیبی باشد، تا نور اسرار الاهی در آینه این خلیفه منعکس شود. به وسیلة او، درهای برکات و چشمههای خیرات باز گردد. این خلیفه الاهی، دارای وجه غیبی به عالم غیب و وجهی به عالم اسماء و صفات است؛ لذا انوار آن وجه غیبی در این وجه اسمائی و صفاتی متجلّی میشود. این خلافت، همان روح خلافت محمدیه و اصل مبدأ آن است و این، همان حقیقت ولایت است. پس ولایت قرب و محبوبیت و تصرّف و ربوبیت با نیابت است؛ یعنی همة اینها از مراتب ولایت علوی است که با حقیقت خلافت محمدی در مرحله اول خلق، اتحاد دارد و نبوت، مقام ظهور خلافت است و ولایت، مقام باطن خلافت است.(2)
استاد شهید مرتضی مطهری در این زمینه نکته مهمی را متذکر میشود که بر غنای بحث میافزاید. وی مینویسد:
امامت، درجه و مرتبه سومی دارد که اوج مفهوم امامت است، و کتابهای شیعه پر است از این مطلب، و وجه مشترک میان تشیع و تصوف است... کُربن حدود ده سال پیش در مصاحبهای که با علامه طباطبائی داشت، از جمله سؤالاتی که طرح کرد این بود که این مسئله را آیا شیعه از متصوفه گرفتهاند یا متصوفه از شیعه؟
میخواست بگوید از این دو تا، یکی از دیگری گرفته است. علامه طباطبائی گفتند: «متصوفه از شیعه گرفتهاند؛ برای اینکه این مسأله از زمانی در میان شیعه مطرح است که هنوز تصوف صورتی به خود نگرفته بود و هنوز این مسائل در میان متصوفه مطرح نبود...». این مسأله، مسأله انسان کامل و به تعبیر دیگر حجت زمان است. عرفا و متصوفه بر این مطلب خیلی تکیه دارند. مولوی میگوید: «پس به هر دوری ولی قائم است» در هر دورهای یک انسان کامل که حامل معنویت کلی انسانیت است وجود دارد. هیچ عصر و زمانی از یک ولی کامل که آنها گاهی از او تعبیر به قطب میکنند، خالی نیست. و برای آن ولی کامل که انسانیت را بهطور کامل دارد، مقدماتی قائل هستند که از اذهان ما خیلی دور است. از جمله مقامات او، تسلطش بر ضمائر یعنی دلها است؛ بدین معنا که او یک روح کلی است محیط بر همه روحها.
مسأله ولایت در شیعه، معمولاً به آن معنای خیلی به اصطلاح غلیظش مطرح است، به معانی حجت زمان که هیچ زمانی خالی از حجت نیست. «لَوْ لَا مَا فِی الْأَرْضِ مِنَّا لَسَاخَتِ الْأَرْضُ بِأَهْلِهَا».(1)یعنی هیچ وقت نبوده و نخواهد بود که زمین از یک انسان کامل خالی باشد و برای آن انسان کامل، مقامات و درجات زیادی قائلند و ما در اغلب زیارتها که میخوانیم، به چنین ولایت و امامتی اقرار و اعتراف میکنیم؛ یعنی معتقدیم امام دارای چنین روح کلی است. ما در زیارت میگوییم: «أَشْهَدُ أَنَّکَ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَی خَلْقِهِ وَ شَاهِدُهُ عَلَی عِبَادِه... إِنَّکَ تَسْمَعُ کَلَامِی وَ تَرُدُّ سَلَامِی».(2)یعنی من گواهی میدهم که تو الآن وجود مرا در اینجا حس و ادراک میکنی و من اعتراف میکنم که تو سخنی را که من الآن میگویم: « ٍ السَّلَامُ عَلَیکَ یا عَلِی بْنَ مُوسَی الرضا» میشنوی. من اعتراف میکنم و شهادت میدهم که سلامی را که من به تو میکنم: «السلام علیک» تو به من جواب میدهی. اینها را هیچکس برای هیچ کس قائل نیست. اهل تسنن ]غیر از وهابیها[ فقط برای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم قائل هستند و برای غیر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای احدی در دنیا چنین علوّ و احاطه روحی قائل نیستند؛ ولی این مطلب جزء اصول مذهب ما شیعیان است و همیشه هم آن را میگوییم.(3)
از نظر معنای لغوی و اصطلاحی، کمتر واژهای همانند واژه «ولایت» دارای گسترة معنایی است. البته مشتقات کلمه «ولی» در ذیل آیه ولایت، مورد بحث قرار خواهد گرفت. ابتدا لازم است دیدگاه علمای لغت را در تعریف واژه ولایت و مشتقات آن مورد بررسی قرار دهیم.
الولی: القرب و الدنو، و الولایة بالکسر: السطان و الولایة: (بالفتح و ا لکسر) النصرة؛(1)«وَلی» به معنای قرب و نزدیکی میباشد. و ولایت به کسر واو به معنای سلطان و حاکم و ولایت (بهفتح واو و کسر واو) به معنای یاری کردن آمده است.
«ولِی الشّیء و علیه وِلایةً و وَلایةً» ملک امره و قام به؛ سرپرستی یک چیز ولایت داشتن بر آن یعنی، مالک و صاحب امر آن چیز شد و به اداره آن پرداخت و والی، اسم فاعل آن است که والی شهر را گویند؛ زیرا والی بر شهر و حاکم آن است و به او والی میگویند؛ چون با تدبیر و امر و نهی کردن، مردم آن شهر را سرپرستی میکند.(2)
ابن منظور در قالب مثالی، واژه والی را معنا میکند. «ولی» یعنی کسی که سرپرست یتیم و عهده دار کارهای او است. ولی زن، کسی است که صاحب اختیار عقد نکاح و ازدواج آن زن بوده و او را رها نمیکند که مستقل در نکاح شود.(3)
«فی اسماء الله تعالی: «الولی هو الناصر و قیل: المتولی لامور العالَم و الخلائق القائم بها؛(4)در اسماء خداوند متعال، واژه «ولی» به معنای یاری کننده است و گفته شده که
«ولی» کسی است که عهده دار اختیار در امور جهان هستی و مخلوقات میباشد.
«والولایة: النصرة و الولایة: تولی الآمر و قیل: الوِلایة و الوَلایة: نحو الدلالة و الدلالة و حقیقته تولی الامر»؛(1)ولایت به کسر واو، به معنای یاری کردن و به معنای سرپرستی میآید. البته ولایت به کسر واو و به فتح واو، مانند دِلالت و دَلالت است که اولی اسم و دومی مصدر است و حقیقت این کلمه، سرپرستی و عهده دار بودن کاری است.
کلمه «ولایت» به فتح و کسر واو، استعمال شده و در هر صورت، مصدر است، چنانکه گفته میشود: «ولی الشئ و علیه وَلایة و وِلایة». ولایت به کسر واو، مصدر «والی» به معنای امارت و سلطنت است؛ اما ولایت به فتح واو، مصدر «ولی» ضدّ «عدوّ» میباشد. خلیل بن احمد هم گفته است: ولایت، مصدر موالات و والی است.(2)
در اینکه آیا کلمه ولایت به فتح، مصدر است، نزاعی نیست؛ اما در مصدریت ولایت به کسر واو، دو نظر است:
ولایت به کسر واو، مصدر «ولی-یلی» است؛ زیرا فعل ثلاثی مفتوح العین که بر حرفه و صناعت دلالت داشته باشد، مصدرش بر وزن «فعاله» بکسر فاء است؛ مانند «خیاطة» و «تجارة». ولایت به کسر واو نیز چنین است و بر طلب و اصلاح و قیام و ادارة امور دلالت دارد.
ولایت به کسر واو، اسم مصدر است؛ مانند «امارة» و «نقابة». ولایت به کسر واو، اسم است برای آنچه تولیت آن را به عهده گرفتهاند و قیام به آن کردهاند و درحین اراده مصدر آن، واو را فتحه میدهند. این نظر، به سیبویه منتسب است.
ولایت به معنای صاحب اختیار، سرپرست، سلطان، نصرت، محبّت، دوستی، قرابت و خطّه و بلاد سلطان، بهکار برده میشود. در اینکه کدام یک از این معانی، معنای حقیقی کلمه ولایت به فتح واو و یا کسر واو میباشد، اختلاف است. از کتب اهل لغت به دست
میآید که لغویان در اینباره دو دستهاند: عدهای، هر دو کلمه را به یک معنا گرفته اند و برخی دیگر، میان آنها تفاوت قائل شدهاند.
دسته اول، سه بیان دارند: 1. هر دو کلمه، به معنای نصرت و یاری کرده است؛ 2. هر دو کلمه، به معنای قرابت است؛ 3. هر دو کلمه، به معنای تولی امر و دولت است.
اما دسته دوم از اهل لغت نیز بیانات متفاوت دارند:
ولایت به فتح، مصدر و به معنای بلاد سلطان میباشد و ولایت به کسر، به معنای خطّه، امارت، سلطنت و بلاد تحت سلّطه میباشد.
ولایت به فتح، به معنای ربوبیت، نصرت، است؛ ولی ولایت به کسر، به معنای امارت و تولّی امر است.
ولایت به فتح، به معنای محبت و نصرت، ولی ولایت به کسر به معنای سلطنت و بلاد تحت تسلّط سلطان است.
از معانی ذکر شده برای ولایت، دو معنای آن، دقّت و توجه ویژهای را میطلبد: یکی سلطنت و امارت و دیگری قرب و قرابت؛ زیرا در هر یک از این دو مورد، ادّعای معنای حقیقی بودن برای کلمه ولایت شده است.
کسانی که قائلند معنای حقیقی ولایت، سلطنت است، دو دلیل دارند؛ یکی نقل اهل لغت و دیگری تبادر است؛ همچنین کسانی که معتقدند معنای حقیقی ولایت، قرب است، نیز دو دلیل آوردند؛ یکی از باب «تردّ الاشیاء الی اصولها»؛ زیرا ریشه ولایت، ولْی به سکون لام بوده و آن هم به معنای قرب است، دیگر اینکه در تمام مشتقات این ماده، معنای قرب و جود داشته و سایر معنای ولایت نیز به این معنا برمیگردد.(1)
قرابت یعنی قرار گرفتن چیزی در کنار چیز دیگری، به گونه ای که فاصله ای در کار نباشد. به همین مناسبت، طبعا این کلمه درباره قرب و نزدیکی به کار رفته است. اعم از قرب مکانی و قرب معنوی و باز به همین مناسبت درباره دوستی، یاری و معنای دیگر استعمال شده است، چون در همه این ها نوعی مباشرت و اتصال وجود دارد.(2)
بنابراین، حاصل معنای ولایت در همه موارد استعمال آن، گونهای از قرابت است که منشأ نوعی تصرف و مالک بودن تدبیر است؛ به عبارت دیگر، نوعی اقتراب و نزدیکی به چیزی است؛ به گونهای که موانع و حجابها از میان برداشته میشود. هرگاه این قرابت از نظر حفظ و نصرت باشد، «ولی» یاری دهندهای است که چیزی او را از یاری دادن آنکس که به او قرابت و ولایت دارد، منع نمیکند. اگر قرابت از نظر محبّت باشد که نوعی جذب و انجذاب روحی است، «ولی» آن محبوبی است که انسان به او عشق میورزد و اراده خود را تابع اراده او قرار میدهد. اگر اقتراب و نزدیکی به لحاظ خویشاوندی باشد، «ولی» کسی است که فیالمثل از او ارث میبرد و در این جهت، چیزی مانع وی نمیشود. اگر قرابت و ولایت به لحاظ اطاعت باشد، «ولی» کسی است که درباره مولی آنگونه که مصلحت بداند، حکم میکند.(1)
از آنچه گفته شد به دست میآید که اطلاق واژگان ولایت، ولی و مولی بر مصادیق مختلف، از قبیل اشتراک معنوی است نه اشتراک لفظی؛ زیرا در همه مصادیق، یک جامع معنوی وجود دارد که عبارت است از، قرابت خاص میان آن کس که دارای ولایت است و آن کس یا آن چیزی که متعلّق ولایت است.(2)
نیز روش شد که یکی از مصادیق یا کاربردهای ولایت، ولایت تدبیر و سرپرستی و زعامت (سلطنت) است. با توجه به اینکه امامت نیز همین معنا را دارد، امامت و رهبری از جمله کاربردهای ولایت به شمار می آید.(3)
نکتهای مهم که یادآوری آن ضرورت دارد، آن است که بیشتر معانی اصطلاحی، با معنای لغوی تناسب دارد؛ اما دارای تفاوتها وظرافتهایی نیز هست؛ زیرا ولایت در قرآن، به معنای سرپرست و ادارهکننده بهکار رفته(4)و واژه «مولی» به معنای سرپرست مالک عبد
و صدیق آمده است،(1)و واژه «ولایت» به معنای مالک و تدبیر امور معنا شده است.(2)واژه «ولی» و مشتقات آن در آیات قرآن و در همه کاربردهای آن به معنای تدبیر و سرپرستی آمده است؛ به طوری که در هر امری به اقتضای مورد و مصداق آن، دارای حیطه و گسترهای خاص میباشد. در روایات اهل بیت علیهم السلام به معنای سرپرستی و تدبیر امور آمده است؛ برای مثال، در نهج البلاغه، واژه «ولی» به معنای سرپرستی آمده و کلمه «والی» هجده بار و کلمه «وُلاة» پانزده بار و کلمه «ولایت و ولایات» نُه بار به کار رفته است که در همه آنها به معنای امارت و حکومت یا شئون آن میباشد.(3)
واژه ولایت، فقط در لغت مورد توجه نیست؛ بلکه در علوم مختلف مورد توجه واقع شده است. در این بخش تلاش میشود، معانی اصطلاحی ولایت در علم کلام، تفسیر و فلسفه و عرفان به اجمال توضیح داده شود. بیشتر نگاه ما در این جا نگرش کلامی است؛ اما برای تبیین بیشتر موضوع، از سایر علوم در این زمینه، بی نیاز نیستیم.
امین الاسلام طبرسی در ذیل آیه 257 سوره بقره میگوید:
«ولی» از ریشه «ولی» به سکون لام، به مفهوم قرب بدون فاصله است و به کسی اطلاق میشود که به موجب همین نزدیکی به تدبیر و نظم و نسق امور از دیگران، احق و اولی باشد.(4)
علامه طباطبایی در ذیل آیه 28 آل عمران مینویسد:
اصل ولایت به معنای مالک شدن تدبیر امر یک شیئ بوده و سپس از نظر استعمال در مورد حب و دوستی به کار رفته است؛ زیرا به طور غالب مستلزم تصرفات متحابین
(دو دوست) در امور یکدیگر میباشد. روشن است که آن تصرفات به سبب تقرب جستن هر یک به دوست خود و نزدیک شدن به اراده و سایر شئون روحی او میباشد. پس در واقع محبت، باعث میشود که شخص «محبوب» در امور حیاتی «محب» و دوستش تصرف نماید.(1)
نظر علامه طباطبایی این است که معنای اصلی کلمه «ولی» مالکیت تدبیر امر است و اگر در معنای دیگر مثل حب دیده شده، از باب استعمال است.
استاد جوادی آملی چنین بیان میکند:
ولایت به معنای قرب و نزدیکی که به دو قسم اعتباری و قرب حقیقی است و از قرب حقیقی به اضافه اشراقی تعبیر میشود. و ولایت به قرب خدا به انسان را از این لحاظ که لازمه قرب به چیزی، تصدی و سرپرستی امور و یا نصرت و محبت خواهد بود، از نوع ولایت حقیقی است؛ چون ولاء به این معنا عبارت از این است که دو شیئ در اثر قرب به همدیگر از دوستی یکدیگر برخوردار بوده است و ناصر و یاور یکدیگر باشند. ولاء به این معنا، هم در میان انسانها نسبت به یکدیگر قابل تصور است و هم در خدای سبحان و بندگان.(2)
بنابراین ولایت چه به معنای تدبیر و سرپرستی و چه به معنای محبت و نصرت میان انسانها وجود دارد. قرآن کریم، آیات بسیاری را در تحقّق ولایت و انواع آن مطرح میکند: «ولایت الله، ولایت شیطان، ولایت مومنان، ولایت کافران، که در کتب تفسیر قابل پیگیری است. به هر حال، ولایت در اصطلاح قرآن به معنای خاصی اطلاق میشود که گاهی مطلوب و مثبت است؛ همانند اولیای الاهی و گاهی مذموم و منفی؛ همانند ولایت شیطان. از سویی دیگر گاهی یک طرفه است و از طرف دیگر حاصل نمیشود؛ همانند ولایت مطلقه خداوند بر کافر و مؤمن که به یکسان میباشد. ولی از طرف دیگر، مؤمن بر اثر انجام اعمال صالحه به خدا نزدیک و کافر بر اثر انجام اعمال زشت و ناپسند، از خدا دور است.
در میان اهل سنت، ولایت به شکل دیگری تعریف میشود. طبری در تفسیرش(1)و رشید رضا در المنار(2)و مراغی در تفسیر المراغی(3)ولایت را در آیه ولایت به نصرت تفسیر میکنند و فخر رازی آن را در آیه ولایت به معنای محبت تفسیر مینماید.(4)
در فلسفه اسلامی، ولایت از صفات الاهی و از شئون ذاتی است که هم اقتضای ظهور و هم اقتضای عمومیت دارد؛ به این معنا که همه امور هستی را از همه جهات، تحت پوشش قرار میدهد. تنها صورتی که چنین گستردگی را دارد، عین ثابت محمدی است. حقیقت محمدیه، ولایت مطلقه الاهی است که با اوصاف و کمالات نبوت، همراه شریعت جامع و کامل ظهور کرده است. ولایت، ابتدا در پوشش نبوت مستور میشود و سپس بر اساس آیه مبارک «کُلَّ یوْمٍ هُوَ فی شَأْن» در مظاهر متعدد با اوصاف خاصی پدیدار میگردد؛ از این رو میتوان گفت ولایت، جامع نبوت و امامت است که گاهی به صورت نبوت و زمانی به صورت امامت تجلی میکند. با ولادت نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و یا هر یک از امامان معصوم علیهم السلام ظهور تازهای از ولایت الاهی نصیب جهانیان میشود.(5)
صدر المتألهین شیرازی میگوید:
النبوة ختمت به اعنی نبوة الرسالة و التشریع و بقیت الامة الّتی هی باطن النبوه الی یوم القیامه، فلابد فی کل زمان بعد زمان الرسالة من وجود ولی یعبد الله علی الشهود و الکشف و یکون عنده علم الکتاب الالهی و ماخذ علوم العلماء و المجتهدین و له الرئاسة المطلقه و الأمة فی امر الدین و الدنیا سواء الرعیة اطاعوه او عصوه والناس اجابوه او نکروه؛(6)نبوت، به معنای رسالت و تشریع خاتمه مییابد؛ ولی امانتی که باطن نبوت است، تا قیامت باقی است؛ بنابر این در هر زمانی، بعد از زمان رسالت،
1) طبری، فضل بن حسن، تفسیر طبری، ج5، ص343.
2) آموزگار، رشید رضا، تفسیر المنار. ج6، ص146.
3) مراغی، احمد مصطفی، تفسیر مراغی، ج6، ص146.
4) فخر رازی، تفسیر الکبیر، ج12، ص27.
5) صادقی ارزگانی، محمد امین، انسان کامل از نگاه امام خمینی و عارفان مسلمان، ص102.
6) صدر الدین شیرزای، محمد بن ابراهیم، شرح اصول کافی، کتاب الحجة، ص476.
وجود یک ولیای که بر اساس کشف و شهود، خدا را عبادت کند و نزد او علم کتاب الاهی و منابع علوم عالمان و مجتهدین باشد و دارای ریاست مطلقه باشد، ضرورت دارد؛ چه خلق، اطاعت او کنند و یا نه و چه او را اجابت کنند یا نه، این مقام برای او باقی است.
خاتم الانبیاء حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم سالکی است که مظهر اسماء الاهی است و دوره نبوتش هیچ محدویتی ندارد. این ولی الله، افضل از سایر رسل و انبیا است. همه مقامات او، در حقیقت کلیه خاتم ولایت مطلقه محمدی یعنی علی علیه السلام و اولادش موجود میباشد - همانطور که عرفای شیعه هم در این زمینه همداستان هستند - زیرا روحانیت ائمه و رسول الله به حسب باطن ولایت یکی است و تعدد آنها اعتباری است.(1)این مقام ولایت برای امیرالمؤمنین علیه السلام و امامان معصوم علیهم السلام بعد از ایشان حاصل شده است؛ ولی چون رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم از نظر زمان بر آن حضرات تقدم داشته و صاحب آن مقام بودهاند، شریعت را آن حضرت ظاهر فرمود و به سبب تام و تمام بودن شریعت ایشان، به هیچ روی مجال تشریع برای کس دیگری باقی نماند. پس اولیای بعد از او بالضروره تابع رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم شدند.(2)
ائمه، بزرگانیاند که غایت آفرینش هستند. همانطور که نبوت با حضرت ختمی مرتبت6 پایان یافت، ولایت و امامت نیز با آخرین اولاد معصومش که هم نام حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم نیز میباشد به خاتمه میرسد که با ظهورش همه زمین پر از قسط و عدل میشود.(3)
واژه ولایت در منابع عرفانی و نزد عرفا، از جایگاه ویژهای برخوردار است؛ زیرا والاترین مرتبه صعود انسان، مرتبه ولایت است. نزد بسیاری از اهل عرفان، ولایت و امام را در
چهره و قالب یکدیگر میبینند؛ چنانکه در تعریف ولایت تأکید دارند ولایت زمانی حاصل میشود که بنده از انانیت خود رهایی یابد و به مقام فنای حق نائل آید. این حقیقت زمانی برای یک انسان ظاهر میشود که خداوند متعال اساس آیه «وَ هُوَ یتَوَلَّی الصَّالِحین».(1)متولّی امر او شده، وی را از هرگونه عصیان و مخالفت در برابر فرمانهای خدا حفظ کند. با توجه به این برداشت از ولایت، امامت نیز نزد عرفا، عبارت از خلافت حق تعالی و ولی مطلق است. ولی مطلق، امامت همه ائمه و مدار وجود قیام شریعت، طریقت و حقیقت محسوب میشود؛(2)از این رو «ولّی» به کسی گفته میشود که تمام شئون وجودی او فانی در حق شده، از مقام فنا به مقام بقای حقه بار یافته باشد؛ زیرا انسان تا به مقام ولایت نرسد و فانی در حق نشود، از مقام فنا به مقام بقای به وجود مطلق، نائل نمیگردد. تنها از رهگذر طی این مراحل و مراتب است که امامت نصیب او میگردد.(3)
برای توضیح بیشتر، لازم است به تعاریف عرفانی بزرگان مسلمان توجه کنیم، تا نگاه دقیقتری به معنا و مفهوم ولایت داشته باشیم:
و اعلم ان الولایة هی الفلک العام و لهذا لم تنقطع و لها الانباء العام و اما نبوه التّشریع و الرسالة فمنقطعة و فی محمد صلی الله علیه و آله و سلم قد انقطعت، فلا نبی بعده مشرعا و لا رسول و هو المشرع؛(4)ولایت، چون فلکی محیط بر عالم است که گستره آن فراتر از این جهان است؛ لذا هرگز قطع نمیشود. نبوت و رسالت را نیز در برگرفته و تا عالم باقی است، ولایت هم باقی است و منقطع نمیشود؛ ولی رسالت و نبوت، باقی نمیماند و پس از حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم دیگر نه رسولی صاحب شریعت میآید و نه نبی.
الولایة هی التصرف فی الخلق بالحق علی ما هو مامورون به من حیث الباطن و
الالهام دون الوحی لانهم متصرفون فیهم به لا بانفسهم؛(1)ولایت یعنی تصرف در خلق به وسیله حق بنابرآنچه بر آن امر شدهاند؛ از حیث باطن و الهام به غیر وحی؛ برای این که اولیا در خلق به وسیله حق تصرف میکنند نه با نفس خودشان.
الولایة هی قیام العبد بالحق عند الفناء عن نفسه و ذلک یتولی الحقّ ایاه حتّی یبلغه غایة مقام القرب و...؛(2)ولایت، عبارت است از قیام عبد به حق در مقام فنای از نفس خود و این مقام در پی تدبیر و سرپرستی حق نسبت به بنده حاصل میشود. این تدبیر، انسان را به نهایت مقام قرب الاهی میرساند (از این روی «ولی» به کسی گفته میشود که خداوند به صورت خاص، متولی امور او شده و او را از گزند کارهای ناشایست حفظ میکند، تا از این رهگذر به مقام کمال نهایی خویش نائل آید).
الولایة هی الکمال الاخیر الحقیقی الانسان و انه الغرض الاخیر من تشریع الشریعه الحقّه الالهیه؛(3)ولایت، همانا آخرین کمال حقیقی انسان است و غرض از تشریع شریعت حقّه الاهی، همین مرتبه ولایت میباشد.
و در جای دیگر فرمود: «ولایت، سرپرستی خدا به بنده و تحت تدبیر الاهی قرار گرفتن بنده و فانی شدن اراده او در راه خداست؛ به گونهای که از خود هیچ اراده نداشته باشد و خواست او، خواست خدا باشد».(4)
بنابراین ولایت در اصطلاح عرفا، رسیدن به اعلا درجه کمال و فنای فی الله و باطن نبوت است؛ از این رو، ولایت، بالاتر و افضل از نبوت میباشد؛ زیرا نبوت، مربوط به اجرای
احکام شرعی امور ظاهری و ارشاد آنان به حقایق الاهی و معارف ربانی است؛ اما تصرفات معنوی و حقیقی از جنبه ولایت صورت میگیرد و این تصرفات، از راه کتب و علوم کسبی نیز حاصل نمیشود؛ بلکه از موهبات الاهی و عنایات ذاتی است. از نظر اهل حقیقت، مظهر این ولایت الاهی که از آن به ولایت مطلقه نام میبرند، حضرت علی علیه السلام است و مظهر این ولایت که از آن به مقیده یاد میکنند، حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است و هردو ولایت (مطلقه و مقیده) به حقیقت محمدی بر میگردد؛ چنانکه همه انبیا و اولیا مظاهر نبوت و ولایت اویند. از همین رو است که این ولایت محمدی در قالب ولایت ائمه اطهار علیهم السلام به طور کامل ادامه یافته است؛ لذا امامت نیز همانند نبوت، چهره ظاهری و صورت باطنی ولایت است که این چهره ظاهر، بر خلاف باطن، به سوی خلق خداست و فیض را به آنان میرساند؛ اما چهره باطنی، به سوی خداست و از خدا کسب فیض میکند.
در این نوشتار، ولایت، مترادف با امامت در نظر گرفته شده است؛ زیرا در نگاه متکلمان شیعه امامیه، ولایت ادامهدهنده نبوت در مقام امامت و از اصول دین میباشد. بر اساس روایات فراوانی نظیر: «بُنِی الْإِسْلَامُ عَلَی خَمْس ...» یکی از اساسیترین پایههای اسلام، ولایت معرفی شده است. در تفکر امامیه، واژههای امام و ولی و حجّۀ، مختصر تفاوتی دارند؛ ولی در کل، بار معنایی و احدی دارند. متکلمان امامیه، همگی بر اصل وجوب ولایت به معنای امامت اتفاق نظر دارند؛ زیرا اعتقاد ما بر این است که خلافت کلیه الاهی و مقام معنوی برای امام است، تداوم امامت و ولایت بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به دلائل عقلی نظیر قاعده لطف، وجوب حفظ شریعت، ضرورت بیان احکام و قاعده امکان اشرف قابل اثبات است. در استفاده از قاعده لطف بر ضرورت امامت و ولایت ائمه معصومین علیهم السلام، ابن میثم بحرانی چنین استدلال میکند:
اگر اخلال به لطف جایز باشد، هرگاه فاعل حکیم آن را انجام ندهد، غرض خود را نقض کرده است؛ ولی نقض غرض بر حکیم محال است، پس اخلال به لطف نیز
محال خواهد بود. بنابراین انجام دادن لطف به مقتضای حکمت واجب خواهد بود.(1)
به طور کلی میتوان دو دیدگاه مشخص را در میان متکلمان شیعه و اهل سنت مشاهده کرد. یکی دیدگاه شیعه است که آن را به ولایت تدبیر و رهبری تعریف میکند که منحصر در ذات خداوند متعال و خاتم الانبیاء و سپس ائمه معصومین علیهم السلام است و دیگری دیدگاه اهل سنت آن را به ولایت نصرت و محبت در مسائل دنیایی دانستهاند. بدیهی است با این معنا، ولایت، در افراد خاص انحصار ندارد و هر شخصی نسبت به شخص دیگر میتواند ولایت داشته باشد.(2)
شواهدی وجود دارد که نشان میدهد امامت و ولایت، در اندیشه متکلمان شیعه معنای واحدی دارد؛ زیرا با بررسی آثار علمای بزرگ، در مییابیم که آنها برای ولایت، باب مستقلی باز نکردهاند و امامت را به گونهای تعریف میکنند که ولایت هم در آن تعریف میشود. آیت الله مکارم شیرازی در کتاب آیات ولایت در قرآن واژه ولایت و امامت را همواره در کنار هم بهعنوان یک مفهوم واحد قرار میدهد.(3)شهید مطهری در کتاب امامت و رهبری امامت را به معنای ولایت دانسته است.(4)در کتاب ولایت فقیه آیت الله جوادی آملی نیز پیوستگی امامت و ولایت را مطرح کرده است.(5)
در روایات مانند حدیث منزلت، حدیث غدیر، حدیث یوم الدار، حدیث سفینه و حدیث ثقلین - که در فصول آینده بحث خواهد شد - پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به ولایت اشاره دارند. به نظر برخی بزرگان از علما، ولایت، یکی از اصول مسلکی اجتماعی و سیاسی و معنوی اسلام است؛(6)
چرا که شامل مسئله سرپرستی و زمامداری امور دینی - اعم از ظاهری و باطنی، جسمی و روحی، دنیوی و اخری، مادی و معنوی، عبادی و اجتماعی - میشود. مسائلی که همه از شئون
1) بحرانی، ابن میثم، قواعد المرام، ص193.
2) عبد اللهی، محمد اسماعیل و ناجی حامد، نگرش تحلیلی بر مفهوم ولایت در تصوف و عرفان اسلامی، فصلنامه پژوهشهای علوم انسانی نقش جهان، شماره سوم جدید، ص79.
3) نک: مکارم شیرازی، ناصر، ولایت در قرآن.
4) مطهری، مرتضی، امامت و رهبری، ص55-57.
5) جوادی آملی، عبد الله، ولایت فقیه، صص144، 145، 152و 160.
6) خامنهای، سید علی، ولایت، ص 7-13.
دین اسلام است و از اموریاند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر آن ولایت داشتهاند.(1)
بیشتر فقهای اهل سنت، ولایت را به معنای حکومت و سلطنت به کار بردهاند؛ به نحوی که شامل امامت و همه فروعات فقهی در مساله ولایت شود.(2)البته برخی از متکلمان اهل سنت در معنای دیگری، نظیر نصرت، محبت و یا هر دو معنا به کار بردهاند؛ مانند عضدالدین ایجی،(3)سعدالدین تفتازانی،(4)ملا علی قوشجی(5)و فخر رازی.(6)در مقابل، متکلمان امامیه معتقدند ولایت، اولاً و بالذات از آن خداوند متعال است و ثانیاً و بالعرض از آن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه معصومین علیهم السلام است؛ لذا در روایات آمده است؛ زمین هیچگاه از ولی و حجّت خالی نخواهد بود: «لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَینَاتُه».(7)علی علیه السلام از واژه «لاتخلوا» یعنی فعل مضارع استفاده کردند که نشان دهنده تداوم امر ولایت و امامت ائمه است. همچنین آن حضرت علیه السلام در نامهای به یکی از مأموران اخذ زکات، این گونه مینویسند: «ثُمَّ تَقُولَ عِبَادَ اللَّهِ أَرْسَلَنِی إِلَیکُمْ وَلِی اللَّهِ وَ خَلِیفَتُه لآخُذَ مِنْکُمْ حَقَّ اللَّه...؛ (8)به آنان بگو مرا ولی الله و جانشین به سوی شما فرستاد، تا حق خدا در اموالتان (زکات) را از شما بگیرم».
متکلم بزرگ شیعی شیخ مفید میگوید:
مولی در لغت، به ده وجه و معنا آمده است، اولین آنها به معنای اولی و سزاوار است و همین معنا معنای اصلی و عمده است که سایر معانی به آن باز میگردد. او نُه معنای دیگر را بر میشمارد: مالک عبد، آزاد شده، آزاد کننده، پسر عمو، یاری کننده، متولی، هم سوگند، همسایه، امام مطاع و در آخر میگوید: این معانی نه گانه به همان اولی و
سزاوار باز میگردد و از آن گرفته شده است.(1)
پس امام یعنی ولی الله یا ولی امر یا سرپرست مردم و این فلسفه حقیقی حضور امام درجامعه است حال چه آشکار و حاضر باشد و چه پنهان و پوشیده در هر حالی جامعه بشر، خالی از ولی و حجت و امام در جامعه نخواهد بود.
ولایت، از منظرهای مختلف، دارای انواع و اقسامی است؛ برای مثال، تقسیم ولایت به ولایت تکوینی و تشریعی و ولایت خدا، ولایت طاغوت و ولایت عطایی، ولایت کسبی و ولایت عام، ولایت خاص. اینک به برخی اشاره میکنیم:
یکی از مهمترین تقسیماتی که از ولایت مطرح است، تقسیم ولایت به تکوینی و تشریعی است. شاید بتوان گفت یکی از مهمترین مباحث در حوزة معارف امامت و ولایت میباشد؛ لذا ابتدا لازم است تعریفی از هریک ارائه شود.
مقصود از ولایت تکوینی، این است که فردی بر اثر پیمودن راه بندگی، آنچنان کمال و قرب معنوی بیابد که به فرمان و اذن الهی بتواند در جهان و انسان تصرف کند. ولایت تکوینی برخلاف ولایت تشریعی، کمال و واقعیتی اکتسابی است و راه کسب برخی مراتب آن به روی همه باز است؛ ولی مقاماتی که در ولایت تشریعی به دست میآید، همگی موهبت خداوندی است که پس از وجود یک سلسلة زمینهها، جز خواست خدا چیزی در آن دخالت ندارد. ولایت تکوینی یک کمال روحی و معنوی است که در سایه عمل به نوامیس الاهی و قوانین شرع، در درون انسان پدید میآید و سرچشمه مجموعهای از کارهای خارقالعاده میشود.(2)
به عبارت دیگر، ولایت تکوینی یک نوع سلطه بر امور تکوینی یا جهان هستی است. این توانایی، از امور باطنی و دورنی است که از ناحیه خداوند به بندهاش عطا میشود و شخص میتواند با داشتن چنین سلطهای، در جهان نفوذ و تصرف کند. البته باید ولایت تکوینی را به گونهای تعریف کرد که با توحید افعالی منافات نداشته باشد؛ زیرا به اعتقاد ما، ولایت و تدبیر عالم و خلق و رزق و زنده کردن و میراندن ... همه امور بالاصالة مخصوص خداوند متعال است و همه چیز تحت ولایت ذات حق و تسلیم اوامر او است؛ لذا «قول به شرکت یا تفویض حتی به این معنا که خداوند مقارن اراده اولیا، این کارها را انجام میدهد، شرک و باطل است».(1)
وجود واسطههایی در این نظام هستی که همگی به اذن خدا کار میکنند، با توحید افعالی، منفات ندارد. قدرت اولیای الاهی از همین قبیل است. با مراجعه به قرآن کریم می توانیم مواردی از قدرتنمایی اولیاء الاهی را که به اذن الاهی در جهان طبیعت یا جهان خلقت تصرف میکنند، مشاهده کنیم.
قرآن از قول حضرت یوسف علیه السلام میفرماید:
{اذْهَبُوا بِقَمیصی هذا فَأَلْقُوهُ عَلی وَجْهِ أَبی یأْتِ بَصیراً…}؛(2)بروید و پیراهنم را بر چهره پدر بیفکنید، تا او نعمت بینایی خود را بازیابد… .
وقتی برادران یوسف علیه السلام پیراهن او را بر چهره یعقوب علیه السلام افکندند، بینا شد. قرآن میفرماید:
{فَلَمَّا أَن جَاء الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَی وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا}؛(3)هنگامی که مژدهرسان آمد و پیراهن یوسف را بر صورت او افکند، او بینایی خود را بازیافت.
«اکنون باید دید بازیابی بینایی یعقوب معلول چیست؟ آیا این عمل مستقیماً کار خدا بود و اراده و خواست یوسف علیه السلام در آن به هیچ وجه دخالت نداشت؟ یا اینکه معلول اراده
و خواست یوسف بود و او در پرتو قدرتی که از سرچشمه قدرت کسب کرده بود، قادر و توانا گشت که به اذن خداوند چنین کاری را انجام دهد؟ احتمال اول بسیار سست و بیاساس است؛ زیرا اگر شفای یعقوب، فعل مستقیم خدا باشد، دیگر لازم نبود که یوسف به برادران خود دستور دهد که پیراهنش را بر صورت پدر بیفکنند، تا بینا گردد. دیگر لازم نبود که بشیر به دستور یوسف عمل کند و آن را به صورت پدر بیفکند. بلکه کافی بود که وی دعا کند و دعای او مستجاب شود. بنابراین چارهای جز این نیست که بگوییم، اراده و خواست و قدرت روحی یوسف در بازگردانیدن بینایی پدر خویش، مؤثر بوده است».(1)
قرآن در مورد قوم موسی که دچار مشکل بیآبی شدند اینگونه میفرماید:
{وَإِذِ اسْتَسْقَی مُوسَی لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِب بِّعَصَاکَ الْحَجَرَ فَانفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَیناً قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُنَاسٍ مَّشْرَبَهُمْ...}؛(2)به یاد آور هنگامی که موسی برای قوم خود آب طلبید. ما به او دستور دادیم عصای خود را بر سنگی بزن، ناگهان دوازده چشمه از آن بیرون آمد و همة تیرههای بنیاسرائیل آبشخور خود را دانستند… .
قرآن کریم در جای دیگر داستان شکافته شدن دریا به واسطه حضرت موسی را متذکر میشود:
{فَأَوْحَینَا إِلَی مُوسَی أَنِ اضْرِب بِّعَصَاکَ الْبَحْرَ فَانفَلَقَ فَکَانَ کُلُّ فِرْقٍ کَالطَّوْدِ الْعَظِیمِ}؛(3)به موسی وحی کردیم که عصای خویش را بر دریا بزن؛ دریا شکافت و هر قسمتی از آن، بسان کوه بزرگی درآمد.
بیتردید در این موارد، اراده موسی دخالت داشته است؛ زیرا در هر دو مورد خداوند به موسی علیه السلام امر میکند که عصای خود را به سنگ و دریا بزن. این عصا، یعنی ِاعمال اراده موسی علیه السلام. اگر اراده موسی علیه السلام تأثیر نداشته باشد، امر به آن لغو خواهد بود و از خداوند حکیم، لغو صادر نخواهد شد.
قرآن کریم در سوره مبارک آلعمران، به برخی تصرفات عیسی مسیح علیه السلام اشاره کرده، میفرماید:
{... أَنِّی أَخْلُقُ لَکُم مِّنَ الطِّینِ کَهَیئَةِ الطَّیرِ فَأَنفُخُ فِیهِ فَیکُونُ طَیرًا بِإِذْنِ اللّهِ وَأُبْرِیءُ الأکْمَهَ والأَبْرَصَ وَأُحْیی الْمَوْتَی بِإِذْنِ اللّهِ...}؛(1)من برای شما از گل، شکل مرغی میسازم و در آن میدمم که به اذن خدا پرنده میشود. کور مادرزاد و پیسی را شفا میدهم و مردگان را به اذن خدا زنده میکنم… .
در این آیات، حضرت مسیح علیه السلام، امور زیر را به خود نسبت میدهد:
ساختن پرندهای از گِل؛
دمیدن در پرنده و زنده کردن آن؛
شفای کور مادرزاد؛
درمانِ بیماری پیسی؛
زنده کردن مردگان.
حضرت مسیح خود را فاعل این امور می داند، نه اینکه او درخواست کند و خدا انجام دهد؛ بلکه می گوید: «این کارها را من به اذن خدا انجام میدهم» اذن خدا در این موارد چیست؟ آیا اذن در این موارد یک اجازه لفظی است؟ به طور مسلم نه؛ بلکه مقصود از آن، اذن باطنی است؛ به این معنا که خدا به بنده خود چنان کمال و قدرت و نیرو میبخشد که وی به انجام چنین اموری توانا میشود. گواه بر چنین تفسیری این است که بشر نه تنها در امور غیر عادی به اذن خدا نیازمند است؛ بلکه در تمام امور به اذن خدا نیاز دارد و هیچ کاری بدون اذن او صورت نمیپذیرد. اذن الهی در تمام موارد، همان لبریز کردن فاعل از قدرت و رحمت خویش است. در آیه مورد بحث، حضرت مسیح تحقق امور یاد شده را به خود نسبت میدهد. در آیه دیگر، خدا نیز به صراحت امور مزبور را به خود او نسبت میدهد و میگوید:
1) آل عمران: 49.
{... وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیئَةِ الطَّیرِ بِإِذْنِی فَتَنفُخُ فِیهَا فَتَکُونُ طَیرًا بِإِذْنِی وَتُبْرِیءُ الأَکْمَهَ وَالأَبْرَصَ بِإِذْنِی وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوتَی بِإِذْنِی...}؛(1)هنگامی که از گل، صورت پرندهای را به اذن من ساختی و در آن دمیدی، به اذن من پرنده شد و کور مادرزاد و پیسی را به اذن من شفا دادی و مردگان را زنده کردی.
لازم است در این آیه دقت بیشتر کنیم تا روشن شود از نظر قرآن، فاعل و انجامدهندة این امور کیست؟ هرگز خدا نمیگوید: «من مرغ آفریدم»، «من شفا دادم»، «من زنده کردم»؛ بلکه میگوید: تو آفریدهای «اذَ تخلُقُ» بهبودی بخشیدی «و تُبْرِئُ» مردهها را تو زنده کردی «اذ تُخْرِجُ المُوْتی» چه صراحتی بالاتر از این؟(2)
شبیه این ماجرا در مورد ملائکه الهی هم قابل مشاهده است که خداوند فاعل را گاهی به خود نسبت میدهد و گاهی به فرشتگان. شهید مطهری در این باره میگوید:
قرآن در عین اینکه خداوند را در حدّ اعلای غنا و بینیازی معرّفی میکند و مثلاً میگوید: {اللَّهُ یتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا}(3)باز میگوید: {قُلْ یتَوَفَّاکُم مَّلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ}،(4){الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظَالِمِی أَنفُسِهِمْ}(5)در عین اینکه میفرماید: «خداوند بر همه چیز حفیظ است»(6)میفرماید: {وَیرْسِلُ عَلَیکُم حَفَظَةً حَتَّیَ إِذَا جَاء أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا}(7)در این آیه کریم، رسولانی را، هم به عنوان نگهبان و هم قبضکننده ارواح معرّفی می کند. پس از نظر توحیدی، نسبت دادن تدبیر امور به غیر خداوند امّا به اذن خداوند.... مانعی ندارد.(8)
مسأله «شق القمر» یکی از تصرفاتی است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در زمان حیات مبارکشان انجام دادند. قرآن کریم در این زمینه میفرماید:
{اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ؛ وَإِن یرَوْا آیةً یعْرِضُوا وَیقُولُوا سِحْرٌ مُّسْتَمِرٌّ}؛(1)رستاخیز نزدیک گردید و ماه شکافته شد، هنگامی که نشانهای (اعجازی) ببینند، روی میگردانند و میگویند: «همه اینها سحر و جادو است.
نکته قابل توجه اینکه نمیتوان دو نیم شدن ماه را در آیه، به روز رستاخیز مربوط دانست؛ زیرا آیه سوم که میگوید: «هنگامی که نشانهای میبینند روی خود را برمیگردانند و میگویند همگی سحر است»، گواه بر این است که دو نیم شدن ماه در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به عنوان اعجاز در برابر دیدگان مخالفان تحقق یافته است؛ ولی آنها سحر و جادو پنداشتند.(2)
تردیدی وجود ندارد که «شقّ القمر» در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اتفاق افتاده است و آیات فوق بر این مسأله تأکید دارند؛ بهعلاوه، بزرگانی از مفسران شیعه و سنی - مثل طبرسی در مجمع البیان(3)و فخر رازی در مفاتیح الغیب(4)- به این مسأله گواهی میدهند.
دلیل اینکه اراده و خواست پیامبر در این کار مؤثر بوده، این است که شق القمر هنگامی رخ داد که از ایشان خواسته شد، و بنا به برخی روایات، لحظهای که پیامبر با انگشت خود به آن اشاره کرد، ماه دو نیم گردید.(5)
ولایت تکوینی منحصر به پیامبران نیست؛ بلکه ائمه علیهم السلام هم از این جایگاه برخوردار
هستند؛ اگر چه برخی تلاش کردند منکر ولایت تکوینی آنان شوند(1)و این، برخلاف نصوصی است که از ناحیه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و اهلبیت علیهم السلام به ما رسیده است.
مؤید این مطلب، روایتی است که از ناحیه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام وارد شده است:
وَ اللَّهِ مَا قَلَعْتُ بَابَ خَیبَرَ وَ رَمَیتُ بِهِ خَلْفَ ظَهْرِی أَرْبَعِینَ ذِرَاعاً بِقُوَّةٍ جَسَدِیةٍ وَ لَا حَرَکَةٍ غذَائِیةٍ لَکِنِّی أُیدْتُ بِقُوَّةٍ مَلَکُوتِیةٍ وَ نَفْسٍ بِنُورِ رَبِّهَا مُضِیئَة؛(2)قسم به خداوند، کندن دروازه خیبر و انداختن آن به چهل متری بهواسطه قوه جسمی و رژیم غذایی نبود؛ بلکه این عمل را من بهواسطه قوه ملکوتی و نفس شعلهور به نور الهی انجام دادم.
برای توضیح بیشتر، لازم است دلائلی بر ولایت تکوینی امامان علیهم السلام اقامه کنیم تا روشن شود این امر،
به پیامبران اختصاص ندارد:
ولایت تکوینی - به معنای امکان دخل و تصرف ولی در تکوینیات با اذن الهی - به پیامبران و حتی امامان اختصاص ندارد؛ چرا که چنین ولایت و قوهای محصول تکامل نفس انسانی و تهذیب آن با صفات کمالی است. انسانهای کامل، به نسبت مراتب کمالی نفسشان میتوانند در جهان تصرفاتی نمایند و به تعبیری از آنان اعمال خارقالعاده و به اصطلاح کلامی «کرامت» صادر شود. بر قرب الهی انسان و کسب فیوضات الهی در روایات نیز تأکید شده است.(3)در روایت قدسی وارد شده است:
لا یزال العبد یتقرب الی بالنوافل حتّی احْببتُهُ فاذا اَحْبَبُهُ کنتُ سَمْعَهُ و بصرَه و لسانَهُ و یدَهُ و رِجْلَهُ ففی یسمع و بییبصر و بیینطق و بییبطش و بییمشی؛(4)عبد، با
1) برخی ولایت باطنی و تکوینی امامان را انکار کرده، و آن را به محی الدین عربی و سید حیدر آملی نسبت میدهند که سرانجام در قرن یازدهم در مکتب فلسفی صدر المتألهین، نظریه موسوم به «ولایت تکوینی» بنیاد نهاده شد (مکتب در فرایند تکامل، ص71).
2) شیخ صدوق، محمد بن علی، امالی، ص514، ح10.
3) قدردان قراملکی، محمدحسن، امامت، ص492.
4) کلینی، کافی، ج2، ص352.
عبادات مستحبی به من نزدیک میشود تا آن درجه که او را دوست داشته، مانند گوش، چشم، زبان، دست و پای او میشوم؛ در این صورت در من میشنود، با من دیده حرف میزند، با من میگیرد و با من راه میرود.
قرآن کریم در آیات متعدد علاوه بر پیامبران از انسانهای کامل و دارای منزلت و قرب الهی نیز به عنوان مبدأ افعال خارقالعاده یاد میکند که اینک به بعضی اشاره میشود:
قرآن در این زمینه میفرماید: {قَالَ عِفْریتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِکَ وَإِنِّی عَلَیهِ لَقَوِی أَمِینٌ}(1)زیرکی از جنّیان گفت: من آن را نزد تو میآورم پیش از آنکه از جایگاهت برخیزی در حالی که قطعاً من برای این (کار) نیرومندی درستکار هستم!
آصف: فرد دیگری که از نزدیکان سلیمان نبی بود، شخصی است که در روایات از وی به آصف بن برخیا تعبیر میشود. او در جواب سلیمان گفت: «من قادرم تخت ملکه سبا را به اندازه یک چشم به هم زدن، بلکه قبل از آنکه چشمت را بر هم زنی حاضر کنم». قرآن در این زمینه میفرماید: {قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یرْتَدَّ إِلَیکَ طَرْفُکَ}؛(2)قرآن خصوصیت وی را برخورداری از علم به کتاب آسمانی برمیشمارد. از اینجا روشن میشود که علم به کتاب الاهی بهویژه اگر کتاب، کتابی چون قرآن باشد و داننده آن، شخصی مانند پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم یا امیرالمؤمنین علیه السلام باشد میتواند بهطریق اولی خاستگاه ولایت تکوینی باشند؛ چون آن بزرگواران برتر از آصف بن برخیا میباشند.
ذو القرنین: وی نیز دارای ولایت تکوینی از طرف خداوند بود. قرآن تصریح میکند
که ما او را بر زمین، تمکین و قدرت بخشیدیم و فلسفه وجودی هر شیئ را در اختیار او قرار دادیم؛ برای مثال، میتوانست در زمان بسیار کوتاه از شرق به غرب برود. قرآن در این زمینه میفرماید: {إِنَّا مَکَّنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَآتَینَاهُ مِن کُلِّ شَیءٍ سَبَبًا}.(1)
در یک جمعبندی کوتاه میتوان گفت ولایت تکوینی به میزان قرب و کسب کمالات الاهی دارد و به میزان بندگی میتوانند کارهای بزرگ و کراماتی داشته باشند. این ولایت تکوینی، اولاً منحصر به پیامبران نیست و ثانیاً همانطور که قبلاً گذشت انحصار به امامان معصوم ندارد؛ بلکه افراد غیرمعصوم که در طریق الاهی گام بردارند و در پرتو عمل به دستورات ذات اقدس الاهی، عبد باشند و به مراتب کمال روحی و معنوی دست یابند، میتوانند در عالم هستی تصرف کرده، دارای ولایت تکوینی باشند.
شکی نیست ولایت حقیقی بر تشریع احکام و جعل قوانین و نظامات عبادی، معاملاتی، مالی، اقتصادی، سیاسی، قضایی، کیفری، اجتماعی و احوال شخصی و تعلیم و تربیت و امور دیگر، فقط و فقط به ذات حضرت حق - عزّ اسمه - اختصاص دارد و خداوند متعال را در این مورد نیز شریک و عدیل و همتایی نیست.(4)
مقصود از «ولایت تشریعی» مقام و منصب قانونی است که از طرف خداوند به فردی از افراد، بهعنوان یک مقام رسمی عطا شده است؛ به عبارت دیگر، ولایت تشریعی، مقام و منصب قراردادی است که به سبب ادارة شئون اجتماعی، به گروه برگزیدهای از جانب خداوند داده میشود؛ مانند نبوت، و مقام زعامت و... در مقابل آن، «ولایت تکوینی» است
که بندهای از بندگان خدا - خواه پیامبر باشد خواه امام یا شخص دیگر- بر اثر طی طریق «عبودیت و بندگی»، «تکامل روحی» یافته، بر جهان خارج از خود تسلط پیدا میکند.(1)
بنابراین در اینکه یک معنای ولایت تشریعی، ولایت به نحو جعل و تشریع بر امور تشریعی و جعل قانون است، شبههای نیست؛ چنانکه در اینکه این ولایت از جانب خدا به طور کلّی و در جعل تمام قوانین و احکام، به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هم عطا نشده است، سخنی نیست و عقل و نقل بر آن اتفاق دارند. آنچه مورد بحث است، این است که آیا در بعضی موارد، این ولایت به پیغمبر اکرم و ائمه هدی: تفویض شده و آیا مانع شرعی یا عقلی دارد؟ این مطلب محتاج به تأمل و تحقیق است.(2)
لازم است ابتدا احتمالات مختلف در اقسام ولایت تشریعی را - صرفنظر از اینکه این احتمالات صحیح یا باطل است - بحث و بررسی کنیم، تا به تبیین روشنی از ولایت تشریعی دست پیدا کنیم:
منظور از تفویض احکام این است که خداوند، تشریع احکام و قوانین را به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امامان علیهم السلام سپرده است و آنان خود جعل قانون میکنند؛ یعنی هر چه را بخواهند حلال، و هر چه را بخواهند حرام میکنند و اراده خداوند در این امور، دخالتی ندارد.
نقد این احتمال: این احتمال، قابل پذیرش نیست؛ زیرا آیات قرآنی و احادیث اسلامی، اینگونه تسلّط و اختیار را از پیامبر و امامان سلب میکند... بیپایگی چنین تفویضی چنان روشن است که هرگز به بحث نیاز ندارد و آیات و روایات فراوانی گواهی میدهند که تشریع احکام از آن خداست و هرگز خداوند این منصب را به کسی واگذار نکرده است.(3)
حقیقت این است که تفویض مطلق به نبی یا وصّی در امر تحلیل و تحریم و جعل و تشریع احکام و تغییر «ما أنزل الله» باطل، و احتمال آن منتفی است. زندگی پیغمبران و تاریخ حیات پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم سرشار است از دلایل و شواهدی که آن را ردّ
میکند. آیات شریف قرآن و حدیث متواتر نیز بطلان این احتمال را ثابت میکند و بالجمله، بطلان آن از ضروریات دین است.(1)
احتمال دیگر در ولایت تشریعی این است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم یا امامان علیهم السلام از طرف خداوند، بهعنوان حاکم اسلامی و رهبر اجتماعی معین شده باشند. این احتمال، مورد قبول است و تردیدی در این زمینه وجود ندارد؛ زیرا آیات متعدد قرآن مؤید این مطلب است؛ مثل: {أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ...}؛(2){النَّبِی أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ}(3)و آیات دیگر که شئون حاکم را معرفی میکند، همگی این احتمال را ثابت مینمایند؛ بهعلاوه سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در طول حیات نورانیشان هم بر این مسأله گواهی میدهد.
احتمال دیگر این است که مراد از ولایت تشریعی، این باشد که پیامبر، مسئول امور مالی مسلمانان باشد و از آنان مالیات دریافت کند. این احتمال، مورد قبول است؛ زیرا «از وظایف رهبری در امور اجتماعی، اداره امور مالی و اقتصادی مسلمانان است که شخص پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم در دوران حیات خود، آن را اداره میکرد و قرآن او را به فرمان زیر مخاطب ساخت: {خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِم بِهَا...}(4)و در آیات دیگر، مقدار مالیات و مصارف آنها دقیقاً تعیین شده است».(5)
آیا سؤال این است که مرجعیت دینی و تبیینگری پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در احکام الاهی، نمیتواند نوعی تفویض شارعیت خداوند به پیامبر باشد؟ در پاسخ باید گفت: بر اساس فقه امامیه احکام دین که در قرآن و سنت آمده است، همگی از حکم نفس الامری - همان
حکم اصلی که خداوند وضع کرده است - حکایت میکنند و در واقع یگانه شارع همان خداوند متعال است و احکامی که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بر حسب روایات، خود وضع کرده است - مانند اضافه نمودن دو رکعت بر نمازهای ظهر و عصر و عشاء و یک رکعت به نماز مغرب، استحباب سه روز روزه در هر ماه، تحریم همه مسکرات علاوه بر خمر، دیه نفس و بینی(1)- جملگی کاشف از حکم الهی هستند؛ چرا که در نفس الأمر همه آنها دارای احکامی هستند و خلأ حکمی نیست تا گفته شود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم واضع و شارع آن احکام بوده است. نهایت اینکه خداوند، یکبار احکام را در قرآن تبیین میکند و مرتبه دیگر تبیین احکام را به پیامبرش تفویض مینماید که در قرآن نیز بر آن تأکید شده است: {وَأَنزَلْنَا إِلَیکَ الذِّکْرَ لِتُبَینَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیهِمْ}.(2)
آیه فوق، تبیین کامل قرآن را به پیامبر واگذار کرده است و روشن است تبیین، با قرائت و تلاوت تفاوت دارد. تبیین، شامل بیان جزئیات، رفع ابهام و تفسیر میشود. به این تفاوت، در آیه دیگر نیز اشاره شده است: {یتْلُو عَلَیهِمْ آیاتِهِ وَیزَکِّیهِمْ وَیعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ}.(3)در این آیه، تلاوت آیات، تعلیم کتاب و حکمت به صورت جداگانه از شئون پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم ذکر شده است.
به دیگر سخن، وضع احکام توسط پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نه وضع استقلالی که در طول وضع الهی و مطابق خود روایاتی که بر وضع احکام توسط پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دلالت میکند، با اجازه الهی صورت گرفته است.(4)با این دیدگاه به نبوت و جعل احکام نبوی، هیچ تعارضی میان نسبت شارعیت به خدا یا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به وجود نمیآید؛ لذا شارعیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در بعض
1) «ثم ان الله عزوجل فرض الصلوة رکعتین، رکعتین عشر رکعات فأضاف رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم الی الرکعتین رکعتین و الی المغرب رکعة فصارت عدیل الفریضة... و فرض الله فی السنة صوم شهر رمضان و سنّ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم صوم شهر شعبان و ثلاثه ایام فی کل شهر مثلی الفریضة فاجاز الله عزوجّل له ذلک و حرّم الله عزوجل الخمر بعنها و حرّم رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم المسکر من کل شراب فاجاز الله ذلک کلّه...»؛ (اصول کافی، ج1، ص266؛ بحارالانوار، ج25، ص332).
2) نحل: 44.
3) آل عمران: 164.
4) قدردان قراملکی، محمدحسن، امامت، ص192.
احکام (فیالجمله) میان برخی فقهای امامیه پذیرفته شده است.(1)البته بهنظر میرسد این تبیینگری شارعیت به معنای مصطلح نباشد؛ بلکه بیشتر جنبه شارحیت داشته باشد.
سؤال: روایاتی در برخی کتب روایی مثل کافی مطرح است مبنی بر اینکه خداوند، تشریع قوانین را به پیامبر و ائمه علیهم السلام تفویض کرده است. با توجه به این روایات، دو اشکال جدی مطرح میشود؛ یکی بحث تفویض است که قابل پذیرش نیست و دیگری تفویض جعل قانون به ائمه معصومین علیهم السلام است که می تواند با خاتمیت و جامع و کامل بودن سازگاری نداشته باشد. این روایات عبارتند از:
«فَمَا فَوَّضَ اللَّهُ إِلَی رَسُولِهِ فَقَدْ فَوَّضَهُ إِلَینَا ؛(2)هرچه خداوند به رسول خودش تفویض نموده، تحقیقاً همانها را به ما نیز تفویض کرده است».
إِنَّ اللَّه َ فَوَّضَ إِلَی نَبِیه صلی الله علیه و آله و سلم، فقال: {ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا}؛ فَمَا فَوَّضَ اللَّهُ إِلَی رَسُولِ صلی الله علیه و آله و سلم فَقَدْ فَوَّضَهُ إِلَینَا؛(3)همانا خداوند به پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم تفویض کرده است؛ لذا فرمود: آنچه را پیامبر برای شما آورد، پس آن را اخذ کنید و هر آنچه شما را از آن نهی کرد، اجتناب کنید. پس آنچه به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تفویض شد همانا خداوند به ما (اهلبیت) تفویض کرده است.
1) ر.ک: محقق اصفهانی، محمد حسین معین التجار، حاشیۀ المکاسب، ج2، ص378؛ صافی گلپایگانی، لطف الله، امامت و مهدویت، ج1، ص110؛ مکارم شیرازی، ناصر، انوار الفقاهة، کتاب البیع، 1، ص571؛ محمد صفار، بصائر الدرجات، 398؛ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج17، ص7 و ج25، ص334؛ صدر، محمدباقر، بحوث فی علم الاصول، ج7، ص30؛ شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، ج1، ص225؛ امام خمینی، روح لله، کتاب البیع، ج3، ص412.
2) کلینی، اصول کافی، ج1، ص268.
3) همان، ص266.
«وَ اللَّهِ مَا فَوَّضَ اللَّهُ إِلَی أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ إِلَّا إِلَی رَسُولِ اللَّهِ 6 وَ إِلَی الْأَئِمَّةِ:؛(1)قسم به خدا! خداوند چیزی را به احدی تفویض نکرد، مگر به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و به امامان علیهم السلام».
اینگونه روایات در برخی موارد باعث سوءاستفاده برخی افراد مغرض شده است؛ بهگونهای که گفتهاند: «مفهوم خاتمیت در تشیع، مفهوم رقیق شده و سستی است؛ زیرا امامان حق تشریع دارند؛ حال آنکه این حق، انحصاراً حق پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است».(2)حال باید در این امور چگونه اندیشید که باعث پدید آمدن این اشکالات نشود؟
پاسخ: همانطور که در گذشته بیان شد، تفویض مطلق، قابل پذیرش نیست؛ لذا باید این روایات را به گونهای معنا کرد که باعث شرک نشود؛ یعنی معتقد شویم تشریع امامان در طول تشریع نبوی و مکمل آن است. اما توضیح مطلب:
با این نگرش به احکام دین و چگونگی تشریع، میتوان به تبیین تشریع امامان معصوم علیه السلام نیز پرداخت. روایاتی که گذشت، بر واگذاری امر دین و امکان جعل احکام دین یا وقوع آن دلالت میکند؛ مانند تشریعیات غیر استقلالی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که در واقع کاشف و مبین احکام واقعی الاهی است که به دلایلی از جمله عدم رسیدن وقت مصلحت و عدم ابتلا، تبیین آن احکام از سوی خداوند یا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مسکوت مانده بود و مطابق آیات و روایات، این حق از سوی خود شارع به امامان واگذار شده است.(3)
البته دیدگاه دیگری وجود دارد که همین امور فوق، در حقیقت بهمعنای تشریع نیست، بلکه از عنوان آنها پیدا است که تبیینگری و شارحیت است؛ زیرا احکام قبلاً جعل شده بود؛ ولی به عللی، نظیر آنچه آمده در آن زمان مصلحت نبود، یا مورد ابتلا نبود، یا وقتش نرسیده بود و نظایر این امور که امامان در شرایط مناسب، این احکام را به مردم میرساندند و برای آنان تبیین میکردند.
خود ائمه اطهار علیهم السلام که به بیان احکام دین میپرداختند، تأکید میفرمودند که بیان آنان، اگر استقلالی و از موضع خودشان باشد، ضلالت است؛ اما احادیث آنان به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
و خداوند متعال مستند است. امام صادق علیه السلام فرمودند: «لَوْ أَنَّا حَدَّثْنَا بِرَأْینَا لَضَلَلْنَا کَمَا ضَلَّ مَنْ کَانَ قَبْلَنَا، وَ لَکِنَّا حَدَّثْنَا بِبَینَةٍ مِنْ رَبِّنَا، بَینَهَا لِنَبِیهِ فَبَینَهَا لَنَا»(1)این حدیث بیان میکند که ائمه علیهم السلام در بیان خودشان مستقل نیستند؛ بلکه کلام ایشان، مستند به کلام خداوند تبارک و تعالی، یا مستند به کلام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میباشد.
البته برخی علمای شیعه امامیه فی الجمله به حق تشریع ائمه علیهم السلام اعتقاد دارندکه میتوان از مرحوم کلینی(2)یا صاحب بصائر الدرجات،(3)صاحب حدائق،(4)محقق اصفهانی،(5)علامه مظفر،(6)و بالاخره میتوان از شهید مطهری نام برد. شهید مطهری در کتاب ارزشمند امامت و رهبری میگوید:
آنچه در قرآن نبود، از پیغمبر سؤال میکردند. مسأله این است که آیا هرچه اسلام میخواسته از احکام و دستورات و معارف بیان کند، همان است که در قرآن آمده و خود پیغمبر هم به عموم مردم گفته است یا نه؟ آنچه پیغمبر برای عموم مردم گفته، قهراً زمان، اجازه نمیداد که تمام دستورات اسلام باشد... اسلام را فقط پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به بشر رساند و خداوند هم آنچه از اسلام را که باید گفته بشود به پیغمبر گفت. اینطور نیست که قسمتی از دستورات اسلام نگفته به پیغمبر مانده باشد؛ ولی آیا از
1) بروجردی، حسین، جامع احادیث الشیعه، ج1، باب4، ابواب المقدمات، حدیث9.
2) کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج1، ص266 و یا 268.
3) «اِن ما فوّض الی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قد فرض الی الائمة:»؛ (صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات، باب5 از جز هشتم، باب تفویض).
4) «بل یکن الجواب من الاخبار من ائمه علیهم السلام قد فوّض الیهم کما فوّض الی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم»؛ (بحرانی، یوسف بن احمد، الحدائق الناضره، ج12، ص357).
5) «و النبی و الائمه لهم الولایة المعنویة و التشریعه السلطنة الباطنیه علی جمیع الامور التکوینیة و الشریعه فکما انهم مجاری الفیوضات النکوینیة کذلک مجاری الفیوضات التشریعه فهم وسایط التکوین و التشریع»؛ (محقق اصفهانی، محمدحسین، حاشیة المکاسب، ج2، ص378).
6) «ان الائمه من آل البیت لیسواهم من قبیل الرواة عن النبی و المحدثین لیکون قولهم حجة من جهة انهم ثقاة فی الروایة بل لانهم هم المنصوبون من الله تعالی تدل علی لسان النبی صلی الله علیه و آله و سلم لتبلیغ الاحکام الواقعیه فلا یحکون اِلّا عن الاحکام الواقعیه عند الله بیانهم للاحکام من نوع روایة السنة و حکایتها و لا من نوع الاجتهاد فی الرأی و الاستنباط من مصادر التشریع بل هم انفسهم مصدر للتشریع فقولهم سنة لاحکایة السنة»؛ (مظفر، محمد رضا، اصول الفقه، مباحث الحجة، باب السنة، ج2، ص418).
دستورات اسلام نگفته به عموم مردم باقی مانده یا نه؟…
شیعه میگوید نه خدا دستورات اسلام را ناقص به پیغمبر وحی کرد و نه پیغمبر آنها را ناقص برای مردم بیان نمود؛ بلکه پیغمبر کاملش را بیان کرد؛ اما آنچه پیغمبر کامل بیان کرد، همه آنهایی نبود که به عموم مردم گفت. بسیاری از دستورات بود که اصلاً موضوع آنها در زمان پیغمبر پیدا نشد. بعدها سؤالش را میکردند؛ بلکه همه دستوراتی که من جانب الله بود، به شاگرد خاص خودش گفت و به او فرمود تو برای مردم بیان کن.(1)
از آیات زیادی در قرآن کریم میتوانیم استفاده کنیم که ولایت با همه اقسام و ابعادش بالاستقلال و بالاصاله از آن خداوند متعال میباشد. از جمله آن آیه { أَمْ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِی}(2)آیا آنها غیر خدا ولی خود برگزیدند در حالی که ولی فقط خداست.
و یا در آیه دیگر میفرماید: {هُنَالِکَ الْوَلَایةُ لِلَّهِ الْحَقِّ}(3)در آنجا ثابت شد که ولایت (و قدرت) از آن خداوند بر حق است و بس. اطلاق آیات مزبور مفید حصر ولایت تکوینی و تشریعی برای خداوند بالاستقلال میباشد. بر این اساس، اگر خداوند متعال به برخی بندگان خاص خود ولایت تکوینی و یا تشریعی را در شعاع محدودی اعطا میکند، این هرگز به معنای تفویض اختیارات و جعل ولایت به نحو استقلال نیست به طوری که سایران نیز بتوانند به طور مستقل و در عرض خدا در جهان اعمال ولایت و قدرت بکنند، بلکه همه ولایتهای غیر خدا در طول ولایت مطلقه الهی بوده و همگی متظاهر ولایت اویند و تنها با اذن و اجازه ذات حق تعالی است.(4)
با بررسی آیات قرآن، در مییابیم که خداوند، ولایت را امری وجودی دانسته است و
آن را به دو جبهه متضاد تقسیم میکند که یکی را امری مثبت و بسترساز رشد و کمال میداند، و دیگری را امری منفی و زمینهگستر انحطاط و ذلّت بشری میداند.
به عبارت دیگر، ولایت را می توان به دو نوع ایجابی و سلبی تقسیم کرد. بر همین اساس ولایت خدا از نوع ولایت ایجابی و اصیل است و ولایت طاغوت یا طواغیت، سلبی و غیر اصیل (جعلی) است. قرآن، ضمن رد ولایت سلبی طواغیت، فقط ولایت خداوند (ایجابی) را به رسمیت میشناسد؛ زیرا ولایت طواغیت، زمینه بردگی انسان را فراهم میآورد و عقل و فطرت نیز ولایت و حاکمیتی را که بردهساز باشد، محکوم نموده، آن را نفی میکند. نفوس انسانی نیز از پذیرش چنین ولایتی اکراه دارد. قرآن کریم در چند جا به آن اشاره کرده است؛ یکی در سوره مبارک نساء آنجا که میفرماید:
{وَمَنْ یتَّخِذْ الشَّیطَانَ وَلِیا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُبِینًا}.(1)در این آیه آمده هرکس شیطان را به عنوان ولی خود انتخاب کند، به حتم زیان آشکاری کرده است. در سوره مبارک ابراهیم علیه السلام به وعده توخالی شیطان توجه میدهد آنجا که میفرماید:
{وَقَالَ الشَّیطَانُ لَمَّا قُضِی الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَمَا کَانَ لِی عَلَیکُمْ مِنْ سُلْطَانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلَا تَلُومُونِی وَلُومُوا أَنْفُسَکُمْ مَا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَمَا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِی إِنِّی کَفَرْتُ بِمَا أَشْرَکْتُمُونِی مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ}؛(2)و چون حکم به پایان رسید، در آن حال، شیطان گوید خدا به شما به حق و راستی وعده داد و من به خلاف حقیقت و بر شما ]برای وعده دروغ خود[ هیچ حجت و دلیل قاطعی نیاوردم ]و تنها شما را به وعدههای دروغی فریفتم[ پس امروز - شما ابلهان که سخن بیدلیل مرا پذیرفتید - مرا ملامت نکنید. بله! نفس پر طمع خود را ملازمت کنید که امروز نه شما فریادرس من توانید بود و نه من فریادرس شما. من به شری که شما به اغوای من آوردید، معتقد نیستم. آری! در این روز، ستمکاران عالم را عذاب خواهد بود.
در آیه دیگری ولایت داشتن و سرپرستی شیطان به معنای قدرت داشتن در گمراهی
میباشد، یعنی ناظر به عملکرد شیطان است؛ آنجا که میفرماید:
{وَلَا تَأْکُلُوا مِمَّا لَمْ یذْکَرْ اسْمُ اللَّهِ عَلَیهِ وَإِنَّهُ لَفِسْقٌ وَإِنَّ الشَّیاطِینَ لَیوحُونَ إِلَی أَوْلِیائِهِمْ لِیجَادِلُوکُمْ وَإِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّکُمْ لَمُشْرِکُونَ}؛(1)و از آنچه نام خدا بر آن برده نشده نخورید، این کار گناه است و شیاطین به دوستان خود مطالبی مخفیانه القاء میکنند تا با شما به مجادله بر خیزند. اگر ازآ آنها اطاعت کنید شما هم مشرک خواهید بود.
لذا طاغوت بهعنوان کسی که جامعه خویش را از طریق هدایت و نور منحرف ساخته، آنان را به ضلالت و گمراهی میکشانند، همانند شیطان از ولایت حضرت دور میباشد؛ بنابراین پذیرفتن ولایت او نیز منهی است. قرآن میفرماید:
{اللَّهُ وَلِی الَّذِینَ آمَنُوا یخْرِجُهُمْ مِنْ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمْ الطَّاغُوتُ یخْرِجُونَهُمْ مِنْ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ}؛(2)کسانی که کافر شدند، اولیای آنها طاغوت میباشد که آنها را از نور به سوی ظلمتها بیرون میبرند. آنها اهل آتشند و همیشه در آن خواهند بود.
و یا خداوند در سوره نساء به دسته بندی دو گروه اهل ایمان و اهل طاغوت میپردازد:
) الَّذِینَ آمَنُوا یقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَالَّذِینَ کَفَرُوا یقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ الطَّاغُوتِ فَقَاتِلُوا أَوْلِیاءَ الشَّیطَانِ إِنَّ کَیدَ الشَّیطَانِ کَانَ ضَعِیفًا((3)مؤمنان در راه خدا پیکار میکنند و کافران در راه شیطان. پس شما با یاران شیطان پیکار کنید که مکر و حیله شیطان ضعیف است.
آیه در صدد بیان این نکته است که مردم یا تحت حکومت و ولایت خداوندی هستند یا آن که تحت ولایت شیطان و طاغوت قرار میگیرند.
بدین لحاظ، قرآن، آن را ولایت طاغوت نامیده است؛ اما ولایتی را که فراهم کننده بستر ترقی و کمال انسانی است و عقل نیز آن را دریافته است و به پذیرش آن اشتیاق دارد، ولایت الاهی مینامد.
پس ولایت به صورت کلّی، در یک تقسیم، دو نوع است؛ 1. ولایت الاهی؛ 2. ولایت طاغوتی.
این تقسیم بیشتر جنبه عرفانی دارد. عرفای بزرگ مسلمان در این زمینه، سخنها دارند؛ مثل محی الدین ابنعربی، یا علامه سید حیدر آملی و... . قبلاً به اجمال به بحث ولایت در اندیشه عرفای مسلمان پرداخته شد؛ لذا در اینجا به چیستی ولایت مطلقه و مقیده و بیان احتمالات میپردازیم:
نبی و پیامبر، با نفس قدسی خویش و عنایت الهی میتواند با عالم غیب مرتبط شده، از طریق وحی، شریعت آسمانی را دریافت کند و به ابلاغ و تبلیغ آن بپردازد یا حداقل با دریافت مأموریت آسمانی به تبلیغ و زدودن آفات شریعت پیشین اقدام کند که در اصطلاح از قسم اول، به پیامبران تشریعی و از قسم دوم، به پیامبران تبلیغی تعبیر میشود.
در میان پیامبران، برخی علاوه بر ارتباط غیبی و دریافت شریعت، به ارتباط خاص به مقام قدسی الهی مفتخر شدند که آن مقام اعلی و کامل از کشف و مواجهه با تجلیات الهی است. مصداق روشن آن، اعطای مقام امامت (ولایت) از سوی خداوند به حضرت ابراهیم، بعد از گذشت سالها از مقام نبوت وی میباشد و از آن کاملاً برمیآید که مقام امامت، فوق مقام نبوت میباشد.(1)
سؤال: حال که مقام ولایت، منحصر در نبوت نیست؛ بلکه غیر نبی هم میتواند ولی باشد، باید دو موضوع در اینجا روشن شود؛ یکی آنکه حقیقت ولایت مطلقه و مقیده چیست؟ و دیگری ختم ولایت مطلقه و مقیده به چه کسی میباشد؟
الف. حقیقت ولایت مطلقه و مقیده، دارای چند نکته است:
ولایت مطلقه، اصل در ولایت است و مستقیماً از حقیقت محمدیه صلی الله علیه و آله و سلم منتج شده و ولایت مقیده رجوع به آن کرده است.
حقیقت محمّدیه صلی الله علیه و آله و سلم عبارت است از ذات با تعین اول، خدای را تمام اسماء
1) قدردان قراملکی، محمدحسن، امامت، ص180.
حسناست با این همه آن (حقیقت محمدی) همین اسم اعظم است.(1)
رجوع نبوت مطلقه و مقیده و ولایت مطلقه و مقیده، به حقیقت محمدیه صلی الله علیه و آله و سلم است که اصالةً واجد این کمالات است. غیر ایشان به حکم ولایت از ایشان واجد آن و تمام انبیا و اولیا مظاهر نبوت و ولایت حضرتشان هستند.(2)
ولایت، تصرف در خلق است به حق. در حقیقت ولایت چیزی جز باطن نبوت نیست؛ زیرا ظاهر نبوت، آگاهی دادن و خبر آوردن است و باطن آن، تصرف در نفس انسانها است، از طریق اجرای احکام خدا. نبوت از حیث انبیاء و خبر آوردن خاتمه یافته است؛ زیرا بعد از محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم نبی دیگری نخواهد آمد؛ اما از حیث ولایت و تصرف، ادامه دارد و همیشگی است؛ زیرا نفوس اولیای امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم حامل تصرفات نبوی است و آنان تا روز قیامت به حق در خلق خدا تصرف میکنند؛ بنابراین باب ولایت، مفتوح و باب نبوت، مسدود است.(3)
همانطور که نبوت مانند دایرهای است که از لحاظ وجود خارجی، متشکل از نقطههای وجود انبیاست و کمال آن به وجود نقطة محمدی است، ولایت نیز دایرهای است که از لحاظ وجود خارجی، متشکل از نقاط وجود اولیاست و صورت آن با نقطه وجود خاتم ولایت کامل گردد. و این نقطه کاملکننده، حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است که خاتم اولیاست.(4)
ب. ختم ولایت مطلقه و مقیده به چه کسی است؟
در اینجا باید به دو دیدگاه مراجعه کرد؛ یکی محی الدین عربی و دیگری عالم بزرگ شیعی، علامه سید حیدر آملی.
در دیدگاه محی الدین عربی، ختم ولایت مطلقه حضرت عیسی علیه السلام قلمداد شده است:
فأما ختم الولایة علی الاطلاق فهو عیسی علیه السلام فهو الولی بالنبوة المطلقه فی زمان هذه الأمه؛(1)اما خاتم ولایت مطلقه حضرت عیسی علیه السلام است و او کسی است که در عین دارا بودن نبوت مطلقه، در زمان این امت نیز ولی است.
اما وی در مورد ختم ولایت مقیده، به ظاهر چند دیدگاه متفاوت دارد؛ زیرا:
و اما خاتم الولایۀ المحمّدیۀ فهی الرجل مِن العرب من أکرمها أصلاً و یداً و هو فی زماننا الیوم موجود، عرفت به سنة خمس و تسعین و خمس مأة و رأیت العلامة الّتی له قد أخفاها الحق فیه من عیون عباده و کشفها لی بمدینۀ فاس حتی رأیت خاتم الولایة منه و هو...؛(2)و اما خاتم ولایت محمدیه، مردی از عرب است که دارای پاکترین خاندانها است و دستی گشاده دارد که در زمان حال موجود است و من در سال 595 او را شناختم و علامتی در او که خداوند از چشم بندگانش پنهان کرده است، دیدم. این امر، در شهر فاس بر من کشف شد و خاتم ولایت را که همان خاتم نبوت مطلقه است و بسیاری از مردم از آن بیخبرند، مشاهده کردم... .
ان لِلّه خلیفة یخرج و قد امتلأت الارض جوراً و ظلماً فیملؤها قسطاً و عدلاً لو لم یبق من الدنیا اِلّا یوم واحد طول الله ذلک الیوم حتی یلی هذه الخلیفة من عترۀ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم من ولد فاطمه یواطی اسمه اسم رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم
جده الحسین بن علی بن ابیطالب یبایع بین الرکن و المقام...؛(3)حق تعالی را خلیفهای است که خروج میکند، در حالی که زمین از ظلم و جور لبریز شده و آن را از قسط و عدل، لبریز میکند. اگر از دنیا تنها یک روز باقی مانده باشد، خداوند آن روز را آنقدر طولانی خواهد فرمود تا این خلیفه از عترت رسول الله ظاهر گردد و او از فرزندان فاطمه علیها السلام است. اسم او،
اسم رسول الله است و جد او، حسین بن علی بن ابیطالب علیه السلام است و ما بین رکن و مقام بیعت میکند ... .
و لقد رأیت رؤیا لنفسی فی هذا النوع... و عسی أن اکون ممن ختم الله الولایة بی؛(1)من نیز برای خود رؤیایی از این نوع دیدهام... در سال 599 ه-. ق. در مکه در خواب دیدم که خانه کعبه با خشتهای طلا و نقره بنا شده بود؛ به گونهای که خشتی از طلا و خشتی از نقره بود. بنای کعبه کامل شده و چیزی در آن باقی نمانده بود و من به بنا و زیبایی آن مینگریستم. پس متوجه جانبی شدم که بین رکن یمانی و رکن شامی است و به آن قسمت که نزدیکتر به رکن شامی است نگریستم و جای دو خشت، یکی خشت طلا و یکی خشت نقره را در ردیف از دیوار خالی دیدم؛ به گونهای که در ردیف بالا یک خشت طلا ناقص است و در ردیف پایینتر یک خشت نقره. پس از آن، خود را دیدم که در جای آن دو خشت قرار گرفته و عین آن دو خشت گردیدهام و دیوار، کامل شده و در بنای کعبه، هیچ نقصی باقی نمانده است. من ایستاده بودم و نگاه میکردم و میدانستم که ایستادهام و نیز میدانستم که من عین آن دو خشت هستم و در این هیچ شکی نداشتم و آن دو خشت عین ذات من بودند.
پس بیدار شدم و خدای تعالی را شکر کردم و از روی تأویل گفتم: من در میان پیروان همصنف خود، مانند رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم هستم در میان انبیاء. امیدوارم از کسانی باشم که خداوند ولایت را به من ختم فرماید.
علامه سید حیدر آملی، دیدگاه ابن عربی را نپذیرفته و مورد نقد قرار داده است. از بزرگی و جلالت شأن ابن عربی تمجید و تعریف میکند؛ ولی به دیدگاه او در باب ختم ولایت مطلقه و ولایت مقیده، بهشدّت تاخته، آن را رد میکند. سید حیدر برخلاف نظر ابن
1) همان، ج1، ص 318 و 319.
عربی، خاتم ولایت مطلقه را حضرت علی علیه السلام و خاتم ولایت مقیده را حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف میداند. وی برای اثبات خاتم ولایت مطلقه بودن امیرالمؤمنین، از آیاتی نظیر آیه ولایت، آیه اطاعت، آیه اولی الامر و... و از احادیث نبوی نظیر: «اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَی خَلَقَنِی وَ خَلَقَ عَلِیاً مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ قَبْلَ أَنْ یخْلُقَ الْخَلْقَ بِأَلْفَی عَام» بهره گرفته است.
سید پس از اثبات ختم ولایت مطلقه برای امیرالمؤمنین علی علیه السلام راه را به منظور اثبات ختم ولایت مقیده برای حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف هموار میکند و از حیث عقل و نقل و کشف، به رد مدعای ابنعربی همت میگمارد.(1)او در بیانی کنایهآمیز به دیدگاه شیخ محی الدین عربی، چنین میگوید:
و حیث کان عارفاً بحال المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف الی هذه الغایة الّتی ذکرها و خص به الختمیۀ الولایة المقیدۀ المحمدیۀ، کیف کان ینسبها الی نفسه و یجزم بذلک بعقله؟ و العجب انّه یثبت هذا المقام لنفسه بحکم النوم و قد ثبت هذا لغیره بحکم الیقظۀ بمساعدة النقل و العقل و الکشف و این النوم من الیقظة؟... و هذا ایضا قریب الی تعصب القیصری و دلائله الّتی هی أوهن من بیت العنکبوت؛(2)او که خود تا بدین حدّ به مقام حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف آگاه است و چنان سخنان بلندی را در شأن او میگوید و خاتمیت ولایت مقیده محمدیه را صریحاً به او نسبت میدهد، چگونه می تواند چنین مرتبهای را به خود نسبت داده و عقلش بدان قطعیت دهد؟ عجیبتر از همه، اینکه این مقام را به حکم خوابی که دیده است برای خود ثابت میکند؛ حال آنکه این حکم، نه در خواب، بلکه در بیداری و به مساعدت عقل و نقل و کشف برای دیگری ثابت است. خواب کجا و بیداری کجا؟… این قبیل سخنان او نیز مانند تعصبات قیصری و دلایل اوست که سستتر از خانه عنکبوت است.
خاتم النبوة هو الذی ختم الله به النبوه فلا یکون اِلّا واحداً و هو نبینا محمد صلی الله علیه و آله و سلم و کذا خاتم الولایة و هو الذی یبلغ به صلاح الدنیا و الآخرة نهایة الکمال و یختل بموته
نظام العالم و هو المهدی الموعود فی آخرالزمان؛(1)خاتم انبیا، کسی است که نبوت به او ختم شده است. آن، یک نفر بیشتر نیست و آن شخص، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم است و همچنین خاتم ولایت، کسی است که تمام مقامات را پیموده و به اعلی درجه کمال رسیده باشد و با مرگ او، نظام عالم مختل میشود و آن فرد، مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف در آخرالزمان است.
آقای عبدالرزاق کاشانی همان دیدگاه سید حیدر آملی را در ختم ولایت مقیده تأیید میکند؛ زیرا او همانند سید حیدر، مصداق خاتم ولایت مقیده را امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف فرزند امام حسن عسکری علیه السلام میداند. مؤید این مطلب آن است که سید حیدر آملی در کتاب جامع الاسرار میگوید: «القطب و المعصوم او القطب و الامام لفظان مترادفان صادقان علی شخص واحد و هو خلیفة الله»(2)یعنی ولایت خاصه یا مقیده انسان کاملی است که در اصطلاح متصوفه قطب الاقطاب و در اصطلاح قرآن امام بر حق و در اصطلاح علم کلام و عقاید شیعه معصوم نامیده میشود.
این تقسیم بندی ولایت ظاهراً از ناحیه قیصری است. او ولایت را به دو قسم عطایی و کسبی تقسیم کرده، ولایت عطایی را برخلاف کسبی، محصول جذبه و کشش خداوند میداند؛ در صورتی که در ولایت کسبی، مجاهده بر جذبه تقدم دارد. دارندگان ولایت عطایی، محبوبان و صاحبان ولایت کسبی، محبّان نامیده میشوند. محبوبان از محبّان کاملترند و از ایناناند که به مقام قطبی میرسند.(3)قیصری در این زمینه میگوید:
«ولایت از (ولی) است به معنای نزدیک بودن. دوست را به این دلیل ولی میگویند که به دوستش نزدیک است. در اصطلاح عرفا، عبارت است از قرب و نزدیکی به خدای سبحان این قرب، بر دو قسم است: عام و خاص؛ ولایت عام و فراگیر، شامل همة کسانی است که به خداوند ایمان آورده، عمل صالح انجام میدهند. در قرآن کریم آمده است:
{اللَّهُ وَلِی الَّذینَ آمَنُوا یخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّور}؛ خداوند ولی کسانی است که ایمان آوردهاند. آنان را از تاریکیها به روشنایی در میآورد.(1)
ولایت خاص، عبارت است از فنای انسان در خدا، از نظر ذات و صفت و فعل؛ بنابراین ولی، کسی است که در خداوند فانی شده و قیامش به خداوند بوده و مظهر همة اسماء و صفات خدا باشد.(2)
شیعه امامیه، در پرتو قرآن و روایات اهل بیت علیهم السلام که دو یادگار و دو ثقل گرانبهای به جای مانده از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است، درباره نظام خلقت و امامت، دیدگاهها و اعتقادهای بنیادینی دارد که در مذاهب دیگر بینظیر است.
مکتب اهل بیت علیهم السلام با بهرهگیری از خردورزی که سفارش اکید قرآن است، به تبیین و تحلیل خلقت، انسان و خالق هستی پرداخته که مهمترین دستاورد آن، پیبردن به لزوم اصل وجود حجت و پیشوای الاهی و اوصاف و استمرار آن است. خداشناسی و هستیشناسی و انسانشناسی، معرفتی بنیاد میکند که مبنای آن، لزوم وجود خلیفة الله و حجت الاهی است.
در این بخش به اختصار به سه مبنای تفکر شیعی در ارتباط با امامت اشاره میشود.
فلاسفه، حکما و مذاهب کلامی مانند اشاعره و معتزله، هر کدام به نوعی فاعلیت خداوند را ترسیم کردهاند. در این میان امامیه از نحوه فاعلیت خداوند، تصویری مطابق با عقل و نقل و ساحت کبریایی خداوند، ارائه میدهند.
برخی از فلاسفه، شیوۀ خالقیت خدا را با دستگاه علت و معلول مطالعه کردهاند و سرانجام، خداوند را یک علت مضطر و بدون اختیار معرفی مینمایند.
اشاعره به خیال اثبات تنزّه و بینیازی خداوند، خدا را فاعل بدون قصد و بدون غرض معرفی کردهاند.
معتزله با قبول قاعده حسن و قبح عقلی، کارهای خداوند را حکیمانه و ناشی از هدف و غرض میدانند؛ البته هدف و غرض خلقت به خود مخلوقات باز میگردد. در حقیقت، هدف و غرض را زاید بر ذات خداوند میدانند.
امامیه با پذیرش اصل نظام علیت و حسن و قبح عقلی، خداوند را فاعل و خالق حکیمی میدانند که همه کارهایش دارای هدف و حکمت بوده، این هدف و غرض، عین ذات خداوند است. آنان فاعلیت خداوند را به نحو فیاضیت میدانند که خلاقیت، ذاتی او است و هیچ عامل یا انگیزهای از خارج، او را وادار به خلقت نمیکند.
از این دیدگاه - که در این نوشتار به فیض و فاعلیت وجودی تعبیر میشود - به خوبی میتوان به وجود مستمر امام علیه السلام پی برد که به صورت فشرده تقریر میشود.
فاعل وجودبخش در هستی، تنها خداوند است. فاعلیت خداوند مانند فاعلهای قسری(1)و طبیعی که ملازم با جهل و اجبار است و نیز مانند فاعلهای بالقصد و ارادی که ملازم با استکمال و نیازمندی است و نیز مانند فاعلهای اعلی که تنها برای خدا کار میکنند که ملازم با تدریج و زوال است، نمیباشد؛ بلکه از آنجا که بیرون از هستی خدا، هیچ هستی نیست، برای خداوند، هدف و غرضی غیر از ذاتش نمیماند. و چون ذات هستی، پیوسته و همیشه است، فاعلیت او نیز بادوام است و این، معنای فیض است.
و از آنجا که خداوند، مراتب عالی توحید ذاتی و صفاتی را دارا است و بسیط و صرف و بیتکثر است، نخستین صادرش، بیش از یکی نشاید که این نخستین خلیفه او و واسطه تداوم فیض او بر دیگران است و چون فیض دایم است، واسطه نیز چنین است. این واسطه در مرحله نخست، وجود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و در مراحل بعدی، وجود امامان علیهم السلام و در عصر حاضر، وجود حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است.
برای مستدل شدن مدعا، نخست باید واژه «فیض» در لغت و اصطلاح و تحلیل عقلی مطرح شود و سپس تطبیق این واسطه بر وجود حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به کمک نقل، عملی گردد.
1) فاعلی که نسبت به فعل خود علمی که موثر در آن باشد ندارد و فعلش ملایم با طبیعتش نباشد. (آیتالله مصباح، محمدتقی، آموزش فلسفه، ج2، ص118).
فیض مصدر باب «فاض - یفیض» به معنای کثیر، زیادی، جاری در مقابل «غیض» به معنای اندک(1)است. «فاض الماء» یعنی آب آنقدر زیاد شد که روی بیابان جاری گشت. «حوض فایض» یعنی حوض پر آب، «رجل فیاض» یعنی مرد جواد و بخشنده. فوران، سرریزی، دفع، زیادی، همه از معانی جوهری ریشه فیض است.(2)
در قرآن کریم واژه فیض با مشتقات آن، حدود یازده بار به کار رفته است که در بیشتر موارد، معنای لغوی آن ملحوظ است؛ مانند «تری أعینهم تفیض من الدمع».(3)راغب در تفسیر واژه افاض، ذیل همین آیه میگوید: «أفاض باناءَه»؛ ظرفش پر شد تا آنجا که لبریز گشت.(4)
فیض در اصطلاح فلسفه و عرفان، دارای معانی گوناگونی است که به گونهای بار معنای لغوی را در خود دارد. فقط یک کاربرد آن مربوط به بحث است که به آن اشاره میشود.
فیض به فعلِ فاعلی گفته میشود که پیوسته و همیشه بدون دریافت عوض یا غرضی انجام میشود؛ چنین فاعلی، دائمی الوجود خواهد بود. پس اگر کسی چیزی را بدون عوض یا غرضی به دیگری دهد، فیاض و فیض صدق نمیکند(5)چون «الفیض هو التجلی الدائم الذی لم یزل و لا یزال؛ فیض تجلی دائمی است که پیوسته و همیشه است».(6)
فیض در نگاه فلاسفه و حکما، بیشتر متوجه تبیین فاعلیت خدا و کیفیت صدور آفرینش است.
سخن فارابی و ابن سینا، آینه تمامنمای گفتههای حکمای پیشین و پسین در باب
1) 1. فراهیدی، خلیل بن احمد، العین، ج7،ص65.
2) 2. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج11، ص250 و نیز ر.ک: تهانوی، محمد علی، موسوعه کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، ج2، ص1293؛ فیومی، احمد بن محمد، المصباح المنیر، ج2، ص485، طریحی، فخر الدین، مجمع البحرین، ج3، ص431.
3) 3. مائده: 83: چشمهای آنها را میبینی که از شوق، اشک میریزد.
4) 4. راغب اصفهانی، حسین بن محمد، المفردات، ص 387.
5) 5. تهانوی، محمد علی، موسوعه کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، ص 1293.
6) 6. بالی زاده، مصطفی، (معروف به بال افندی)، فصوص الحکم، صوفی زمانه، ص13 و 16.
فیض است. فارابی میگوید:
«واجب الوجود، مبدأ کل فیض و هو ظاهر علی ذاته بذاته فله الکل من حیث لا کثرۀ فیه، فهو من حیث هو ظاهر فهو ینال الکل من ذاته. فعلمه بالکل بعد ذاته و علمه نفس ذاته فیکثر علمه بالکل کثرۀ بعد ذاته».(1)
ابن سینا میگوید:
«الفیض انما یستعمل فی الباری تعالی و فی العقول لا غیر، لانه لما کان صدور الموجودات عنه علی سبیل اللزوم لا لارادۀ تابعة لغرض، بل لذاته و کان صدورها عنه دائما بلامنع و لاکَلْفَةٍ تلحقه فی ذلک، کان الاولی أن یمسی فیضاً».(2)صدور موجودات از مبدأ اول، نه از راه قصد و اراده است و نه از نوع فاعلهای طبیعی؛ بلکه صرفاً از تعقل ذات باری تعالی به ذات خویش که عقل محض و خیر مطلق است ناشی شده است؛ زیرا قصد و اراده، مستلزم نقص و موجب تکثر ذات باری است و آفرینش بر منوال طبیعت نیز ملازم با عدم رضا و معرفت صانع و مصنوع و سلب اختیار است؛ حال آنکه خداوند عالم، راضی و مختار به همه افعال خود است.(3)
پس فیضان و فیض جوشش، بارش سرریز و لبریزی وجود و خیرات است از مبدأ متعال، بدون اینکه کسی یا چیزی موجب این لبریزی و صدور شده باشد. اصولاً در واژه فیض، چنین معنایی اشراب شده است.(4)
به این ترتیب، معنای اصطلاحی با معنای لغوی این واژه بسیار نزدیک میشود.
نظریه فیض برای تأمین اهداف مهمی طرح شد که برخی از آنها مربوط به موضوع بحث است. نظریه فیض آمد تا بگوید: اقتضای ذات حق و اسماء و صفات او دوام فاعلیت است (عدم تعطیل فیض)؛ چون صفات سلبی مانند بخل و امساک و… در او راه ندارد و
1) ابن سینا، حسین، نصوص الکلم، شرح فصوص الحکم، ص133؛ ابن سینا، الرساله العرشیه، تصحیح ابراهیم هلال، ص4.
2) همان.
3) لطیفی، رحیم، امامت و فلسفه خلفت ، ص390 و 389 به نقل از عمید، مقدمه (رساله در حقیقت وکیفیت سلسله موجودات).
4) برخی منابع از این جوشش و لبریزی به انبجاس تعبیر کردهاند (بدوی، عبدالرحمن، افلاطون عندالعرب، ص134).
زمان و زمانیات از متفرعات عالم است. ابتدای زمانی برای فعلِ خداوند معنا ندارد.(1)
اقتضای فاعلیت تامّه نیز همین است. هرگاه علت تامه موجود باشد، معلول او نیز موجود است؛ وگرنه علت تام نخواهد بود که این خُلف است.
از آنجا که هدفمندی آفرینش مستلزم نیاز و استکمال خداوند است، نظریه فیض آمد تا بگوید فاعلیت خداوند برتر از فاعلهای بالقصدی میباشد که غایتمندی بر آنها حکومت میکند؛ بلکه فاعلیت او بالذات است و محتاج به ضمیمه ندارد. ذات او سِمَت فاعلیت و غائیت را دارد. حسن و بهاء او موجب آفرینش است، نه غایتی بیرون از ذات او.(2)
نظریه فیض آمد تا بگوید فیض، نوعی ایجادی است که طی آن منشأ ایجاد و موجد الشیء به حال خود باقی میماند و علی رغم صدور معلول از آن با همه کمالات خود همچنان در وحدت خود ماندگار است. آنچه از او میآید جدای از او نیست و در عین حال خود او هم نیست.(3)
سرانجام مهمترین انگیزه طرح فیض پاسخ گفتن به این پرسش مهم و مورد بحث این نوشتار است که نحوه و کیفیت پیدایش این عالم از مبدأ اول متعال چگونه بوده است؛ آیا انتشار عالم آفرینش دفعی و به یکباره بوده است یا به ترتیب خاص؟
برآمدن کثرت از وحدت، بنا بر ترتیب خاص که مستلزم واسطه در فیض است، مبنای کاری این بخش از نوشتار میباشد.
مورخان فلسفه، اهل کلام و بسیاری از حکماء یکی از اهداف و ارکان نظریه فیض را تبیین وساطت میان خداوند و خلق او و نیز توضیح نحوه برآمدن کثرت از وحدت ذکر کردهاند.(4)
از آنجا که فیض و واسطه در فیض، جایگاه ویژه در مباحث حکمت و عرفان دارد، حکیمان و عارفان فراخور فن و زبانشان، با تقریرهای گوناگون به اثبات و لزوم واسطه در فیض پرداختهاند.
فیلون میگوید:
خداوند در اوج تعالی و عالم جزئیات در فرود پستی است که پیدایش اینها تناسبی با ساحت الاهی ندارد؛ پس واسطه با واسطههای در خلق عالم و تدبیر امور آن در کار است (این واسطهها مانند: قوای الاهی، ملایکه، جن و…) اولین و مهمترین واسطه «لوگوس» است.(1)
فلوطین ضمن استدلال بر لزوم بساطت مبدء متعالی و اثبات آن میگوید:
به همین دلیل که او بسیط است، مبدأ جسم نیست. ذات واحد حتی مرکب از قوای گوناگون نیست. خلق کثرات، مستند به عقل است نه احد. (2)
بدون شک، واحد به لحاظ بساطت خود، تنها با یک امر مسانخت خواهد داشت و همان را نیز صادر میکند و این امر، کاملترین موجودات است که همه موجودات دیگر را به نحو کمون و پنهانی و بالقوه داراست و آن عقل است.(3)
«ان الواحد المحض هو فوق التمام و الکمال، و أما العالم الحسّی فناقص لأنه مبتدع و الشیء التام هو العقل و إنما صار العقل تاماً کاملاً لأنه مبتدع من الواحد الحقّ المحض و لم یکن بممکن أن یبدع الشیء الذی فوق التمام الشیء الناقص بلا توسط»؛(4)یگانه محض فوق تمام و کمال است و اما جهان محسوس ناقص است، چون پدید آمده است، شیء تام همانا عقل است، از آنجا که عقل و واحد حق پدیدآمده - بدون واسطه - تام وکامل است و امکان ندارد موجودی که که فوق تمام و کمال است، بدون واسطه موجودی ناقص بیآفریند.
فارابی پس از معرفی واجب الوجود به وجودی که هیچ کاستی ندارد و ماهیت، جنس و فصل نیز ندارد (بسیط) میگوید: «و اول المبدعات عنه شی واحد بالعدد و هو العقل و
یحصل من العقل الاول….»(1)که معلوم میشود مبنای برهان بر لزوم واسطه، همان بساطت خداوند و ترکیب عالم مادون است که با هم سنخیتی ندارند.
در جای دیگر میگوید: «جمال و بهاء و زینت در هر موجودی به این است که افضل را بیافریند»(2)در جای دیگر ضمن پذیرش ترتیب در آفرینش میگوید: «فیبتدی من أکملها وجوداً ثم یتلوه ما هو أنقص منه قلیلاً….؛(3)پس آفرینش را از کامل ترین وجود ها آغاز و به دنبال آن وجودی که از اولی ناقص است میآورد.
علامه مجلسی (1111ق) میفرماید:
لما کنّا فی غایه البعد عن جناب قدسه تعالی و حریم ملکوته و ما کنّا مرتبطین بساحه عزه و جبروته فلا بد أن یکون بیننا و بین ربّنا سفراء و حجة ذوجهات قدسیه و حالات بشرّیه یکون لهم بالجهات الأولی ارتباط بالجناب الأعلی یاخذون عنه…. و یکون لهم بالجهات الثانیه مشابه للخلق… و به یمکن تفسیر الخبر المشهور فی العقل بان یکون المراد نفس النبی صلی الله علیه و آله و سلم… هم وسایط فیض بین ربهم و بین سائر الموجودات…؛(4)از آنجا که ما از ناحیه قدسی و حریم ملکوتی خداوند بسیار دور هستیم و راهی به ساحت جبروت او نداریم، پس ناچار باید میان ما و خداوند و سفیران و حجتهایی با جهتهای قدسی و حالات بشری باشند تا به خاطر مشابهت قدسی، از خداوند دریافت فیض کنند و به مناسبت جهت بشری ارسال فیض به عالمیان کنند. با همین بیان تفسیر روایت مشهور پیرامون عقل صادر که مراد خود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است، ممکن میشود.... و هم آنان (اهل بیت علیهم السلام) هستند که واسطه فیض میان حق و خلقاند.
عمدهترین دلیلی که در منابع متعدد، برای لزوم واسطه در فیض اقامه شده و میتوان دیگر ادله خُرد وکلان را به آن برگشت داد، چنین است:
بر اساس قاعده «الواحد لا یصدر عنه الاّ الواحد» از خداوند یکتای یگانه بسیطی بیمانند،
جزء یک معلول (یک صادر، یک مخلوق) صادر نمیشود و حال آنکه عالم هستی پر از کثرات و موجودها و معلولهای گوناگون است. جمع میان این دو، گواه وجدانی وجود موجودی واسطه است.
و نیز بر اساس قاعده «لزوم السنخیة بین العلة و المعلول» از مبدأ واحد متعالی و کمال مطلق، معلول یگانه با کمال و تعالی صادر میشود؛ لذا کثرات عالم و جسمانیات، نمیتوانند اول صادر و اول مخلوق باشند. ناچار از وجود واسطه میانِ ایندو سر هستی.(1)
پس صدور چنین عالمی و رسانیدن فیض از آن مبدأ متعالی، واسطه میخواهد که جنبه ربی و خلقی داشته باشد. این واسطه به طول عمر فیض باید از ابتدا تا انتها - البته اگر انتهایی باشد - مستمر باشد. «الْحُجَّةُ قَبْلَ الْخَلْقِ، وَ مَعَ الْخَلْقِ، وَ بَعْدَ الْخَلْق؛(2)حجت الاهی قبل از خلق و همراه خلق و پس از خلق وجود دارد».
پس از بیان چیستی فیض و لزوم واسطه میان مبدأ متعال و جهان آفرینش، لازم است از چیستی ویژگیها و دیگر معرفهای واسطه (نخستین صادر) در پرتو آثار دانشمندان فن، سخن گفته شود و پس از آن، اوصاف «اول ما خلق » و یا «اول ما صدر» از منابع دینی استخراج گردد، تا روشن شود میان این دو مفهوم در مصداق، یگانگی هست یا نه؟
فلوطین در اثولوجیا، نخستین صادر و واسطه در فیض را عقل میداند که مملو از نور و بهاء الهی و سرشار از نیرو است که با تشّبه به خالق هستی، صورت نفس را ابداع میکند.(3)
به نظر فلوطین صادر نخست در حدوث و بقا وابسته به اصل مفیض خویش است:
إنه أبدعه (ای العقل) بانّه نور فمادام ذلک النور؟ مطلعاً علیها فانه یبقی و یدوم؛(4)او
1) سهروردی، شهاب الدین یحیی، هیاکل النور، الهیکل الرابع، ص85 (ثلاث رسایل)؛ دوانی، علی، شواکل الحور (ثلاث رسائل)، ص181؛ صدرالدین شیرازی، الحکمه المتعالیه، ج2، ص204؛ همان، الشواهد الربوبیة، ص139-140.
2) کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج1، ص177.
3) افلوطین عندالعرب (اثولوجیا)، ص135-136، ممیز دهم.
4) همان، ص119.
(عقل را) ابداع کرد، چون که نور است؛ پس تا زمانی که این تور بر او میتابد، باقی و با دوام است.
کندی «عقل» را به عنوان عالم جدا و مؤثر بر عوالم مادون مطرح کرد که در متن اثولوجیا، عقل بهعنوان صادر نخست طرح و این دو مسأله، سنگ بنای طرح عقل به عنوان نخستین صادر نزد فارابی و ابن سینا شد.(1)
نخستین مخلوق که واسطه آفرینش دیگر موجودات است، نزد فارابی عبارت است از جوهری که اصالتاً غیر متجسم است، در ماده قرار ندارد و خود و خدا را تعقل میکند.(2)
ابن سینا تنها «عقل» را شایسته مقام اولین مخلوق میداند و این حقیقت را با حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تأیید میکند.(3)
فیاض لاهیجی تأیید میکند که اولین صادر عقل و اشرف و همان واسطه است و این صادر نخست را همان واسطه در ایصال فیض میداند و سرانجام این حقیقت را بر حقیقت محمدی، قلم و… تطبیق میکند.(4)
تا اینجا معلوم شد حکمای مشاء، نخستین صادر که واسطه فیض است را همان عقل معرفی نمودند(5)و آن را با برخی نصوص روایی در باب عقل مستند کردند؛(6)اما حکمت متعالیه صدر المتألهین با عنایت بر مسلک عرفا(7)و نیز با توجه به مبنای خود (تشکیک مراتب وجودی، بهخلاف مشاء که به تباین وجود میان خلق و خالق قایلند) وجود منبسط را نخستین صادر معرفی کرده است.(8)
1) رحیمیان،سعید، فیض و فاعلیت وجودی، ص97-98.
2) فارابی، ابونصر محمد، آرائ اهل المدینه، ص61.
3) ابن سینا، حسین، رساله در حقیقت وکیفیت سلسله موجودات، ص12-13.
4) فیاض لاهیجی، عبدالرزاق، گوهرمراد، 293 و 294.
5) قونوی، صدرالدین محمد، مفتاح الغیب و شرحه مصباح الانس، ص191.
6) آشتیانی، جلال الدین، مقدمه تمهیدالقواعد، ص78و 83 و 85.
7) قونوی، صدرالدین محمد، مفتاح الغیب و شرحه مصباح الانس، ص191.
8) صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهیم، الشواهد الربوبیه، ص139 و140.
مهمترین بخش این نوشتار تطبیق کامل یا فی الجمله وجود امامان علیه السلام بر واسطه در فیضی است که با براهین ثابت شد.
شماری از حکما، عرفا، متکلمان و دیگر دانشمندان را باور بر این است که بر اساس برخی آیات و صریح روایات، جایگاه انبیا و اولیای الاهی، همان مقام نخستین صادر و واسطه در فیض میان خالق و مخلوقات است.(1)
برای مستند کردن این قسمت، نخست شماری از روایات و سپس سخنان دانشمندان فن نقل میشود:
زیارت جامعه کبیره که دارای متن و سند عالی است(2)، بهترین شناسنامه برای مقام اولیا و ائمه است. در جایجای این زیارت شریف، وساطت مادی و معنوی ائمه علیهم السلام مورد تأکید قرار گرفته است؛ ازجمله:
وَأَنْتُمْ نُورُ الْأَخْیارِ وَ هُدَاةُ الْأَبْرَارِ وَ حُجَجُ الْجَبَّارِ بِکُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَ بِکُمْ یخْتِمُ وَ بِکُمْ ینَزِّلُ الْغَیثَ* وَ بِکُمْ یمْسِکُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَی الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِه؛(3)
مضمون زیارت جامعه را روایات زیادی همراهی میکند: امیرمؤمنان در نامه به معاویه مینویسند: … فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا ؛(4)سخن امام اول و امام آخر یکی است. حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف در پاسخ کسانی که بر سر جانشینی امام عسکری علیه السلام اختلاف داشتند نوشتند؛ نَحْنُ صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ الْخَلْقُ بَعْدُ صَنَائِعُنَا؛(5)ما خلق شدیم به واسطه خداوند، و دیگران دست پرورده ما هستند.
امام صادق علیه السلام فرمود: «بِنَا أَثْمَرَتِ الْأَشْجَارُ وَ أَینعت الثِّمَارُ وَ جَرَتِ الْأَنْهَارُ وَ بِنَا ینْزِلُ غَیثُ السَّمَاءِ وَ ینْبُتُ عُشْبُ الْأَرْض…؛(6)به واسطه ما درختان میوه میدهند و میوه ها میرسند،
1) ر.ک: ربانی، محمد رضا، جلوات ربانی، ج2، ص410.
2) ر.ک: شبر، عبدالله، الانوار الامعه (با اختران تابناک ولایت)، ص39.
3) همان، ص176.
4) سیدرضی، نهج البلاغه، نامه 28، بند 11؛ ر.ک: جوادی آملی، عید ولایت، ص82.
5) .علامه مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج53، ص178؛ ر.ک: شریف کاشانی، حبیب الله، وسیلۀ المعاد، ص45.
6) شیخ صدوق، ابوجعفر محمد، التوحید، ص152.
نهرها جاری و به واسطه ما باران نازل میشود و گیاهان از زمین میروید.
شیخ مفید این روایت را از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میآورد که در حق اهل بیت علیهم السلام فرمودند:
بِهِمْ یحْبِسُ اللَّهُ الْعَذَابَ عَنْ أَهْلِ الْأَرْضِ وَ بِهِمْ یمْسِکُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَی الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ بِهِمْ یمْسِکُ الْجِبَالَ أَنْ تَمِیدَ بِهِمْ وَ بِهِمْ یسْقِی خَلْقَهُ الْغَیثَ وَ بِهِمْ یخْرِجُ النَّبَات؛(1)خداوند توسط آنان عذاب را از اهل زمین دور میکند و به خاطر آنان آسمان بی اذن خداوند بر زمین فرود نمیآید و کوه ها را از لغزش باز میدارد؛ به برکت آنان باران، مردمان را سیراب میکند و گیاهان میرویند.
آن واقعیت و معجزه تاریخی که امام کاظم علیه السلام در پیش چشمان هارون عباسی انجام دادند و طی آن، شیر درنده پرده زنده شد و جان ساحر کذاب را گرفت، این نمونهای از نیروی تکوین ائمه است. (2)
امام سجاد علیه السلام فرمودند: «إِنَّ اللَّهَ یقَسِّمُ فِی ذَلِکَ الْوَقْتِ أَرْزَاقَ الْعِبَادِ وَ عَلَی أَیدِینَا یجْرِیهَا»(3)خداوند صبحگاهان روزی را تقسیم میکند و به واسطه ما آن را جاری میکند.
امام کاظم علیه السلام درباره رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: وَ بِهِمَا فَتَحَ بَدْءَ الْخَلَائِقِ وَ بِهِمَا یخْتِمُ الْمُلْکَ وَ الْمَقَادِیر؛(4)به واسطه آن دو بزرگوار خلقت مخلوقات آغاز و به واسطه آنان ملک و مقدرات پایان مییابد.
ویژگیها وکاراییهای صادر اول (عقل اول یا وجود منبسط) از دید حکمیان (اهل نظر) و عارفان (اهل معرفت)، تا حدودی بیان شد که مهمترین آنها میانجیگری در فیض و تصرفات تکوینی در عالم و آدم بود. و نیز با بهرهگیری از قرآن و روایات، روشن است که انبیاء، اولیا و ائمه علیهم السلام بر دیگر مخلوقات، ولایت الاهی دارند. بنابراین تطبیق محتوایی این حقیقت که لباس نخستین صادر، تنها برازنده وجود نورانی اولیاء و ائمه علیهم السلام است، آشکار شد.
در این بخش، برخی عبارات و واژههایی که متون روایی برای اولین صادر بهره گرفتهاند، آورده میشود که تطبیق این دو حقیقت را نزدیکتر میسازد:
امام صادق علیه السلام فرمودند: «خَلَقَ اللَّهُ الْمَشِیئَةَ قَبْلَ الْأَشْیاءِ ثُمَّ خَلَقَ الْأَشْیاءَ بِالْمَشِیئَة».(1)از این روایت، بهخوبی روشن میشود که اولین مخلوق، مشیت و همو واسطه در آفرینش دیگر اشیاء است. شیخ صدوق در توحیدش در مورد آفرینش اشیا، روایتی از امام صادق علیه السلام نقل کرده است:
«خَلَقَ اللَّهُ الْمَشِیئَةَ بِنَفْسِهَا ثُمَّ خَلَقَ الْأَشْیاءَ بِالْمَشِیئَة». در تفسیرش چنین آمده است: «وأظهر التفاسیر، أن المشیئه هو أول ما تجلی منه تعالی الذی کان واسطة بینه و بین الأشیاء و قد سمّی ذلک فی لسان الأخبار بأسماء منها: النور المحمدی صلی الله علیه و آله و سلم و منها العقل ومنها…(2)».
خَلَقَ اللَّهُ الْمَشِیئَةَ بِنَفْسِهَا؛ یعنی بدون واسطه، مشیت، اولین مخلوق است. ثُمَّ خَلَقَ الْأَشْیاءَ بِالْمَشِیئَة؛ یعنی بهواسطه مشیت. پس مرتبه وجودی مشیت جلوتر و غیر از سایر اشیا است، از طرفی جزء صفات خدا نیست؛ چون به نص همین روایت، مشیت مخلوق است و صفات خدا مخلوق نیستند؛ بلکه مانند ذات خدایند. روایات نیز مشیت را مخلوق خداوند و صفت خدا معرفی میکنند.(3)
بنابراین اوصاف نخستین صادر را مشئیة دارد و همین مشیئة در کلام معصوم علیه السلام بر حقیقت محمدی صلی الله علیه و آله و سلم تفسیر و تطبیق شده است.(4)
روایاتی که مقام نوری پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم (حقیقت محمدیه) و مقام نوری امیرالمؤمنین علیه السلام (حقیقت ولوّیه) را بیان میکند، بهخوبی نشان میدهد که آفرینش عالم از نورانیت اهل بیت علیهم السلام آغاز شده است و این نور، همواره در قالب یک ولّی در همه زمانها تداوم داشته است. استمرار و بقاء هستی، بدون این نور و مقام ولایت الاهی پایدار نیست.
از میان روایات بیشمار، به ذکر چند نمونه برگرفته از منابع اهل سنت و شیعه بسنده میشود:
ابن حنبل، ابن عساکر، جوینی، خطیب بغدادی(1)، گنجی شافعی(2)، خوارزمی، احادیثی در مورد مقام نورانیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت علی علیه السلام و دیگر ائمه علیهم السلام دارند؛ از جمله:
قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم:
کُنْتُ أَنَا وَ عَلِی نُوراً بَینَ یدَی اللَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ قَبْلَ أَنْ یخْلُقَ آدَمَ بِأَرْبَعَةِ آلَافِ عَامٍ فَلَمَّا خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ سَلَکَ ذَلِکَ النُّورَ فِی صُلْبِهِ فَلَمْ یزَلِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ینْقُلُهُ مِنْ صُلْبٍ إِلَی صُلْبٍ حَتَّی أَقَرَّهُ فِی صُلْبِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ ثُمَّ أَخْرَجَهُ مِنْ صُلْبِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ فَقَسَّمَهُ قِسْمَینِ فَصُیرَ قِسْمٌ فِی صُلْبِ عَبْدِ اللَّهِ وَ قِسْمٌ فِی صُلْبِ أَبِی طَالِبٍ فَعَلِی مِنِّی وَ أَنَا مِنْ عَلِی… .(3)
ابن خالویه در نهج التحقیق از جابربن عبدالله انصاری از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل میکند که فرمود: خداوند متعال من، علی، فاطمه، حسن و حسین را از یک نور آفرید….(4)
حموینی چنین از ابن عباس روایت میکند: «سمعت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم یقُول لِعَلی: خَلَقتُ أنَا و أَنتَ مِن نُورٍ اللّهِ عَزّ وَ جَل».(5)
در گفتار پیشین از کنار هم گذاشتن ویژگیها و جایگاه نخستین صادر در منابع حکمت و عرفان، با معرفی نخستین صادر در منابع دینی، تطبیق واسطه در فیض مورد نظر فلاسفه و عرفا با واسطه فیض مورد نظر دین بهدست آمد.
در این گفتار، تنها گوشهای از تصریحات و تطبیقات دانشمندان این وادی که دامن
1) ر.ک: المناقب، ص145؛ ابن حنبل، احمد، فضایل الخمسه، ج2، ص662؛ ابن عساکر، علی بن حسن، ترجمه الامام علی علیه السلام، ج1، ص136؛ جوینی، ابراهیم بن محمد، فراید السمطین، ج1، ص42؛ خطیب بغدادی، ابوبکر احمد بن علی، تاریخ بغداد، ترجمة الحسن بن علی، رقم 3919.
2) گنجی شافعی، محمد بن یوسف، کفایۀ الطالب، ص280.
3) مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج35، ص33.
4) شبر، عبدالله، با اختران تابناک ولایت، ص67.
5) بهبهانی، وحید، مصباح الهدایه، ص148.
همت به کمر زده و کار این تطبیق را عملی و ملموس کردهاند، یادآور میشود. ابن سینا پس از اینکه کیفیت پیدایش آفرینش را توضیح میدهد و اعلام میدارد نخستین صادر که شایستگی چنین جایگاهی را دارد، تنها «عقل کل» است که بیهیچ واسطه از امر حق صادر شده است. وی این رهیافت حکمت را به کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مستند و تطبیق میکند؛ از این نخستین بودن، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم خبر داد و فرمود: «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْل».(1)
شهید مطهری رحمة الله از آیه: {إِنَّا کُلَّ شَیءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَر}؛(2)در حقیقت ما هرچیزی را به اندازه آفریدیم، وجود نظام و اسباب را در روند آفرینش عالم خداوند نتیجه میگیرد و سپس میفرماید:
آنچه در لسان دین، به عنوان ملایکه و جنود الهی و رسل الهی (تکوینی) و مقسّمات امر و مدّبرات امر آمده است و مفاهیمی مانند عرش، کرسی، لوح و قلم که وجود یک سلسله تشکیلات معنوی الهی را برای خدا معرفی میکند، همه برای تفهیم همین حقیقت است که خدای متعال، آفرینش را با نظام خاص و ترتیب مشخص، اراده و اجرا میکند. این مطلب را حکما به اصطلاح و زبان مخصوص بیان کردهاند و در معارف اسلامی با زبان دیگر بیان شده است.(3)
سخن این دو فرزانه متقدم و متأخر در پیدایش هستی از خداوند و تطبیق آن با متون دینی، راه این نوشتار را بهسوی هدف بازتر میکند.
صدرالمتألهین پس از بیان اقسام فعل و خلق خداوند میفرماید:
و فی الحدیث انه قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْل» و فی روایه «القلم» و فی روایه «نوری» و المعنی لکل واحد.(4)
علامه طباطبایی در پاسخ این پرسش که «آیا از آیات و روایات، واسطه در فیض بودن ائمه علیه السلام نتیجه میشود؟» میفرماید: از آیات ولایت اگر به معنای ولایت تکوینی معنا و تفسیر شوند، میتوان این معنا را استفاده کرد؛ ولی عمده، روایات است که بسیارند و صحیح هستند و بر واسطه در فیض بودن ائمه علیه السلام دلالت دارند؛ از آن جمله، حدیث جابر
است که شیعه و سنی آن را نقل کردهاند. در آن روایت، حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به جابربن عبدالله انصاری میفرماید: «یا جابر أول ما خلق الله، نور نبیک».(1)وانگهی اگر عالم، عالم علت و معلول و مترقّیه (منتهی) به علل عالیه باشد - که چنین است؛ چنانکه خداوند میفرماید: {وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی} - مطلب به همین صورت است.(2)
امامیه، خداوند را خالق حکیم میداند و معتقد است آفرینش، از روی هدف و غرض بوده است که وجود حجت و پیشوای الهی در تأمین این غرض و هدف، نقش اساسی را ایفا میکند؛ به گونهای که اگر وجود امام و حجت الهی در میان آفرینش و مخلوقات نباشد، خلقت، بدون هدف و لغو میشود که محکوم به فنا و نابودی است.
اثبات اصل هدفمندی خلقت و تعیین هدف خداوند از نظام خلقت و نقش انبیا و امامان در تأمین این هدف، راههای گوناگون عقلی و نقلی دارد؛ لذا در این جا این مسئله، در پرتو قرآن مجید پیگیری میشود که نتیجه مهم آن، اثبات یکی از مبانی مهدویت (استمرار وجود امام به عنوان تأمین کننده هدف خلقت) است.
طرح این بحث در دو مرحله عمده صورت میگیرد؛ نخست اصل هدفمندی خلقت و نوع این هدف، در پرتو قرآن بیان خواهد شد، سپس وجود انبیا و امامان به عنوان تأمین کننده این هدف خاطرنشان میگردد.
از نظر قرآن جهان آفرینش، بیهدف، از روی اتفاق و کورکورانه خلق نشده است: {وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَینَهُما باطِلاً} ؛(3){رَبُّنَا الَّذی أَعْطی کُلَّ شَیءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی}؛(4)هر چیزی را او هستی داده و آنرا عاطل و باطل و انگذاشته؛ بلکه راه را نشان داده است.
هدف، غایت و چرایی خلقت ناچیز نیست. خداوند برای سرگرمی و از روی بازی و
تفریح، عالم را نیافریده است: {وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَینَهُما لاعِبین}؛(1){لَوْ أَرَدْنا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لاَتَّخَذْناهُ مِنْ لَدُنَّا}. (2)
خداوند، جهان را کودکانه نیافریده است که روزگاری چند آن را خراب کند؛ بلکه جهان را بر معیار و پایه حق آفریدهاست: {ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَینَهُما إِلاَّ بِالْحَق}.(3)
از نظر قرآن، فهم و درک فلسفه خلقت برای انسان قابل دسترسی است. قرآن از انسانها خواسته است همت خود را صرف این مهم کنند. «أَ وَ لَمْ یتَفَکَّرُوا فی أَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَینَهُما إِلاَّ بِالْحَق».(4)
طبق این آیه آسمانها، زمین و هر آنچه میان آندو قرار دارد، از ذره تا کهکشانها همه فلسفه آفرینش دارند و خلقت همه حساب وکتاب است.
پس تا اینجا سخن قرآن در مورد فلسفه خلقت آن شد که اولاً، هدفمند است، ثانیاً، هدف بر حق و والا است، ثالثاً، انسان توانمندی درک آن هدف را دارد.
حال پرسش این است که آن فلسفه و هدف چیست؟
قرآن، نخست توهمی را که بهدنبال هدف و غایت داشتن، پیدا میشود رد میکند. آن توهم این است که هر جا برای فاعلی هدف و غایتی ثابت میشود، نشانه نیازمندی فاعل به آن غایت است که با انجام فعل میخواهد به آن هدف رسیده، بهدنبال آن به استکمال برسد.
قرآن میفرماید: {یا أَیهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِی الْحَمید}.(5)
در گام بعدی پاسخ قرآن این است که همه مخلوقات برای انسان و در خدمت انسان و برای تعالی او است. {هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُم مَّا فِی الأَرْضِ جَمِیعاً}؛(6){الَّذی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ فِراشاً وَ السَّماءَ بِناءً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لکم}؛(7){هُوَ الَّذی جَعَلَ لَکُمُ
الْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فی مَناکِبِها وَ کُلُوا مِنْ رِزْقِهِ وَ إِلَیهِ النُّشُور}.(1)
رمز اینکه همه چیز برای انسان آفریده شده، این است که او کاملترین و گرانبهاترین مخلوقات است(2)و در هر نظام، مراتب پایینی در خدمت مراتب بالایی هستند.
پرسش بعدی این است که فلسفه خلقت انسان چه بوده است؟ آیا خلقت انسان برای زندگی کردن در همین دنیا است؟ آیا معقول است که زمین و آسمان برای انسان خلق شده ولی انسان عبث و بیانجام آفریده شده باشد؟
قرآن میفرماید: {أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَینا لا تُرْجَعُون}(3)، {أَ یحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یتْرَکَ سُدی} (4)قرآنمجید در آیه ذیل به عمق فلسفه خلقت اشیاء زمینی اشاره میکند (زینت و در خدمت انسان باشد) و بدنبال آن به فلسفه خلقت انسان (آزمایش و پرورش) را بیان مینماید:
{إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَی الْأَرْضِ زینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیهُمْ أَحْسَنُ عَمَلا}.(5)
فلسفه خلقت انسان از نظر قرآن، در دنیا و حیات مادی منحصر نیست: {یتَمَتَّعُونَ وَ یأْکُلُونَ کَما تَأْکُلُ الْأَنْعام}؛(6){وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُور}.(7)
نقش و اهمیت دنیا در این است که در مسیر حیات معقول و حیات اخروی قرار گیرد: {وَ ابْتَغِ فیما آتاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصیبَکَ مِنَ الدُّنْیا}.(8)
قرآن مجید انسانهایی را که از فلسفه خلقت و از مسیر کمال خود بیرون میروند و به جای رسیدن به قرب خدا، به زندگی پست دنیایی راضی میشوند، مذمت و سرزنش
1) ملک:15.
2) {وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّیبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَی کَثِیرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلاً}؛ (اسراء: 70).
3) {أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثًا وَأَنَّکُمْ إِلَینَا لَا تُرْجَعُونَ}؛ (مومنون: 115)..
4) قیامت: 36.
5) کهف: 7.
6) محمد: 12.
7) آل عمران: 185.
8) قصص: 77.
میکند: {إِنَّ الَّذینَ لا یرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اطْمَأَنُّوا بِها وَ الَّذینَ هُمْ عَنْ آیاتِنا غافِلُون؛ أُولئِکَ مَأْواهُمُ النَّارُ بِما کانُوا یکْسِبُون}.(1)
مواهب دنیایی (خوراکیها، پوشاکها، وسایل تفریحی و…) و نیز مواهب معنوی (علم، زیبایی، جایگاه اجتماعی و…) همه کمال مقدمی برای انسان است. کمال نهایی آن، قرب به خدا و عبادت و طاعت است و انسان برای رسیدن به آن آفریده شده است: {وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیعْبُدُون}.(2)مقام عبداللهی، کمال و غایت خلقت انسان است لذا اوج افتخار رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم همین مقام است: «أشْهَدُ أنَّ مُحَمَّداً عْبدُهُ و رَسُولُه» جایگاه عباد صالح و نفوس مطمئنه همین مقام است {یا أَیتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّة؛ ارْجِعی إِلی رَبِّکِ راضِیةً مَرْضِیة؛ فَادْخُلی فی عِبادی؛ وَ ادْخُلی جَنَّتی}.(3)
بنابراین فلسفه خلقت زمین و آسمانها و آنچه در میان این دو است، خدمت و یاری رساندن به انسان است و فلسفه خلقت انسان نیز حرکت از دنیا و طبیعت، به سوی سرای آخرت و حیات معقول، و رسیدن به مقام عبد الاهی است آیه ذیل همه آنچه بیان شد را به شیوه رسا ترسیم میکند:
{یأَیهَّا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَ الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ؛ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ فِرَاشًا وَ السَّمَاءَ بِنَاءً وَ أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَّکُمْ فَلَا تجَعَلُواْ لِلَّهِ أَندَادًا وَ أَنتُمْ تَعْلَمُون}.(4)
چنین برداشتی از آیات قرآنی به قدری روشن است که راغب اصفهانی علی رغم گرایش به مکتب اشاعره، به اعتراف چنین میگوید:
مقصود از آفرینش جهان و پدید آمدن تدریجی موجودات، این بوده است که انسان پدید آید. غرض از پدید آمدن مواد، نباتات و مقصود از پدید آمدن نباتات، به وجود آمدن حیوانات و هدف از آفرینش این همه، پیدایش هیکل بشری بوده است و هدف
آفرینش انسان نیز حصول ارواح انسانی و خلافت الهی در زمین است(1)که قرآن میفرماید: {إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً …}.(2)
صدر آیه میفرماید: کسی را که شما و پیشینیان شما را خلق کرد، بندگی کنید؛ (خلقت شما برای عبودیت است) و ذیل آیه میفرماید: «زمین و آسمان و باران و میوهها را برای شما خلق کردیم، تا موحد باشید»؛ یعنی خلقت سایر اشیا برای انسان و خلقت انسان برای عبودیت موحّدانه است.
شهید مطهری میفرماید:
ما هرگز در قرآن به این منطق برخورد نمیکنیم که انسان آفریده شده است که هر چه بیشتر بداند و هر چه بیشتر بتواند تا اینکه وقتی انسان دانست و توانست، خلقت به هدف خود رسیده باشد؛ بلکه انسان آفریده شده است که خدا را پرستش کند و پرستش خدا، هدف است… طبعاً به این معنا در منطق اسلام، هدف اصلی از زندگی، جز معبود چیز دیگری نمیتواند باشد؛ یعنی قرآن میخواهد انسان را بسازد و میخواهد به او هدف و آرمان بدهد و هدف و آرمانی که اسلام میخواهد بدهد. فقط خدا است و بس.(3)
از آنچه بیان شد اولاً فلسفه خلقت جهان روشن شد که مقدمه رسیدن انسان به کمال مطلوب است و ثانیاً فلسفه خلقت انسان روشن شد که باید از جهان و موجودات در جهان و عمر و نیروهای درونی مانند عقل، و امدادهای بیرونی مانند وحی و انبیا و امامان و دیگر مواهب بهره گیرد و خود را از خاک به افلاک، به حیات معقول، به سعادت ابدی و به کمال مطلوب برساند. پس انسان در عالم هستی، مسافر راه است که همواره بهسوی مقصد حرکت میکند. فلسفه خلقت او، حرکت و رسیدن به مقام عبداللهی است. هر روز چندین بار، نشانه راه مسقیم را میگیرد {اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیم} و از جانب خداوند هم
ندای {ارْجِعی إِلی رَبِّک} بهگوش میرسد.
هر مسافر، نیازمند اموری است؛ راه، برنامه، مبدأ، مقصد و از همه مهمتر راهنما. از همین جا نقش وجودی امام در روند خلقت از دید قرآن آشکار میشود.
پس تا یک فرد انسانی و راهرو راه کمال در جهان است، باید راهنما در کنار او باشد؛ چنانکه برنامه (قرآن و دین اسلام) جاودانه و خاتم است.
مسافر همواره راه در حرکت است. راهپیمایی بدون راهنما ممکن نیست؛ پس وجود رهبر الهی، حجت و امام علیه السلام در فلسفه خلقت جهان و انسان مطرح است.
میتوان گفت هدف و غایت حیات، در وجود امام و خلیفه الهی مجسّم میشود. قرآن میفرماید: {إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً}؛(1){وَ هُوَ الَّذی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ الْأَرْض}؛(2)آفرینش خلیفه و جانشین خدا در زمین محور خلقت دیگر اشیا است.
نقش راهنما و روشنایی فرا راه انسان، از نظر قرآن چنان اهمیتی دارد که بدون آن، انسان مرده خوانده میشود: {أَ وَ مَنْ کانَ مَیتاً فَأَحْییناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یمْشی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیسَ بِخارِجٍ مِنْها}.(3)
کار حجت و پیشوای الاهی، رساندن انسان به هدف خلقت او است: {یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَجیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یحْییکُم}.(4)
از نظر قرآن، نهایت و غایت حرکت انسانی، رسیدن به خدا است؛ همان گونه که ابتدا و آغاز حرکت او خداوند بوده است: {إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُون}؛(5){وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَی اللَّهِ الْمَصیر}؛(6){أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَینا لا تُرْجَعُون}.(7)
و این امام و راهنمای الاهی، چنین رسالتی را عهدهدار است و با نقش هدایتی خود،
آفرینش را از لغویت باز میدارد: {وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا}؛(1){إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هاد}؛(2)طبق احادیث متواتر، رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رسالت هدایت را متوجه امام و جانشین پس از خود کردهاند.(3)
تمام آنچه گفته شد درحدیثی از سید الشهداء7 منعکس است:
«ای مردم! همانا خداوند - که یادش گرامی باشد - بندگان را نیافرید مگر برای آنکه او را بشناسند و هنگامی که او را شناختند، بپرستندش و هنگامی که او را پرستیدند از پرستش غیر او بینیاز میشوند».(4)
معرفت، عبودیت، استغنای از شرک، گویی اهداف خلقت جهان و انسان هستند. آنگاه از حضرت سؤال شد: آن معرفت الهی (که خلقت برای او و ثمره آن معرفت عبودیت است) چیست؟ حضرت فرمودند:
«یعنی اینکه اهل هر زمانی، امامشان را که اطاعتش بر آنان واجب است، بشناسند».
شایان ذکر است که مراد از معرفت امام، تنها معرفت ظاهری و جسمانی نیست؛ بلکه شناخت ظاهری و اسمی و رسمی باید به شناخت باطنی و مقامات و حقیقت امام منجر شود، تا تبعیت و پیروی را بهدنبال داشته باشد؛ وگرنه بسیار بودند کسانی که در کنار امامان بودند و به جای پیروی، خود را همسان و گاهی برتر از امام میدانستند و بهجای تسلیم، استکبار میورزیدند.
یکی از دلایل سجده نکردن ابلیس، همین پی نبردن به مقام و جایگاه الاهی و والای خلیفه الله بود که در کنار او بود؛ اما نخواست او را خوب بشناسد و تبعیت کند.
1) انبیاء: 73؛ سجده: 24.
2) رعد: 7.
3) ابن بابویه علی، الامامة و التبصرة من الحیرۀ، ص132؛ کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، ج1، ص191، باب ان الائمه هم الهداة.
4) «أَیهَا النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ جَلَّ ذِکْرُهُ مَا خَلَقَ الْعِبَادَ إِلَّا لِیعْرِفُوهُ فَإِذَا عَرَفُوهُ عَبَدُوهُ فَإِذَا عَبَدُوهُ اسْتَغْنَوْا بِعِبَادَتِهِ عَنْ عِبَادَةِ مَنْ سِوَاهُ فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ یا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی فَمَا مَعْرِفَةُ اللَّهِ قَالَ مَعْرِفَةُ أَهْلِ کُلِّ زَمَانٍ إِمَامَهُمُ الَّذِی یجِبُ عَلَیهِمْ طَاعَتُه»؛ (شیخ صدوق، علل الشرایع، ص9؛ کراجکی، کنز الفواید، ص151).
حقیقت نوری و جایگاه خلیفه الله و امامان، به یک بحث مشروح نیاز دارد که از حوصله این رساله خارج است.
برخی، از آیه: {إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَة} نتیجه گرفتهاند که هدف خلقت انسان، ایجاد خلیفۀ الله است و اگر خلیفه در نوع بشر همواره نباشد، خلقت بدون هدف میشود و فعل بدون هدف، از خداوند محال است؛ پس وجود حضور خلیفۀ الله موجب بقا و استمرار نوع انسان و جهان است.(1)
از نظر امامیه، امامت ادامه کار رسالت است. همه دلایل عقلی که نیازمندی و لزوم بعثت را ثابت میکند، نیازمندی و لزوم امامت را هم اثبات مینماید. جامعیت و جاودانگی و همگانی و کمال دینی اسلام، به آمدن دین و نبوت جدید پایان داد (خاتمیت)؛ ولی مقتضای دلایل لزوم، استمرار این خط در قالب امامت است.
توضیح مطلب، این است که: از قرآن و سیره و سنت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بهدست میآید که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دارای مقامات، شئونات و وظایفی بودند؛ مانند: دریافت و ابلاغ وحی، تبیین و تفسیر معصومانه دین، بیان احکام موضوعات و مسایل جدید، الگوی عملی برای انسانها، ولایت ظاهری که در قالب حاکم سیاسی و رهبریت نظام است و ولایت باطنی که برای ارشاد و هدایت باطنی مردمان و همراه با تصرف است.
در سایه خاتمیت که ضروری دین اسلام است، شأن و وظیفه نخست به پایان رسیده است؛ ولی دلیلی ندارد که دیگر وظایف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پس از رحلت او تعطیل و پایان یافته تلقی شود. انسانهای عصر پیامبر، فرقی با انسانهای بعدی ندارند و همه مکلّف هستند. زمان یازدهساله پس از هجرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که سرشار از غزوات و نابسامانیهای مدنی بود، هرگز برای تبیین و تفسیر کامل دین، کفایت نمیکرد؛ به ویژه که قرآن نیز به تدریج نازل میشد؛ از این رو لازم و ضروری بود که مبین و مفسّر معصوم در جامعه باشد.
پیدایش مسائل و موضوعات جدید و بیسابقه که بهدنبال فتوحات اسلامی پیدا میشد
1) الهی قمشهای، مهدی، حکمت الاهی، ج5، ص33.
و خطر تحریف و لزوم حفظ و نگهداری از دستاوردهای رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم این ضرورت را دو چندان میکرد.
از آنجا که اسلام دین خاتم است و مایه هدایت برای همه انسانها میباشد، برای جامعه بشری باید همواره الگوی عملی داشته باشد و نیز هدایتگری که با نفوذ در باطن انسانها بتواند انسانهای مستعد را به منزل برساند. همه این امور، لزوم حجت و پیشوای الاهی را مستدل میسازد.
تداوم این وظایف و شئونات پیامبر، آنقدر واضح و روشن بود که برخی اصحاب برای تداوم ولایتظاهری در رهبریت حکومت سیاسی، کار تغسیل وتدفین جنازه مبارک پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به تأخیر انداختند و برای تعیین امام جلسه گرفتند! پرسش مهم نسل امروز از اصحاب سقیفه این است که آیا مرجعیت دینی و ولایت باطنی مهم بود یا تداوم رهبریت سیاسی؟!
به هرصورت امامیه، با استدلال روشن، لزوم مرجعیت دینی و مفسر معصوم و الگوی تمام عیار و ولی حقیقی را پس از پیامبر پذیرفتهاند که لازمة چنین مقام و جایگاهی، داشتن عصمت و علم برتر است. درست مانند خود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم؛ لذا خلیفه و جانشین واقعی باید چنین باشد، تا بتواند به جای مستخلف عنه کار کند.
حال که جانشین رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم باید از ملکه عصمت و علم برتر برخوردار باشد، تشخیص چنین انسانی به عهده خدا و رسولش است؛ پس باید امام و حجت الهی را وحی معرفی کند؛ از این رو، رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم امامان دوازدهگانه علیه السلام را معرفی و مشخص کردهاند و نیز امامان، یکی پس از دیگری، امامان معصوم بعدی خود را معرفی کردهاند. در عصر امام یازدهم علیه السلام باید امام دوازدهم حضور داشته باشد، تا به مردم معرفی شود و اگر این وجود حضور و استمرار نداشته باشد، روند معرفی مختل خواهد شد.
نکته: مبانی امامیه در بحث امامت به این سه مبنائی که توضیح داده شد محدود نمیشود، بلکه در این زمینه می توان به برخی مبانی دیگر نظیر کمال جویی فطری، عدالت خواهی، خاتمیت، جهان شمولی اسلام، حکومت ولایی و... اشاره کرد، منتهی به جهت اختصار از ذکر آنها صرف نظر شد که خوانندگان محترم میتوانند برای مطالعه بیشتر به منابع دیگر که بدین جهت تدوین شدهاند مراجعه نمایند.
تا اینجا بحثهای مقدماتی در مسئله امامت و رهبری و همچنین مفهوم امامت و خلافت از دیدگاه دو مکتب بیان شد. اکنون نوبت آن رسیده که با کمال بیطرفی و دور از هر نوع تعصب و پیش داوری، وارد اصل بحث شویم.
شکی نیست که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رهبر و سرپرست جامعه اسلامی بوده و علاوه بر زعامت روحانی، رهبری سیاسی و مدیریت جامعه اسلامی را نیز بهعهده داشتهاند. حال باید دید موضعگیری ایشان در برابر مسئله جانشینی پس از خود چگونه بوده است.
فرضیه اول: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در رابطه با مسئله جانشینی بیتفاوت بوده و از اظهار کوچکترین سخن در بیان شیوه امامت و خلافت، خودداری کرده است و امت را بلاتکلیف گذاشته، مسئله رهبری را بهدست تقدیر و حوادث سپرده است. این احتمال، شایسته مقام پیغمبری نمیباشد و هیچ فرد خردمندی نمیتواند چنین اندیشهای را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت دهد.
چگونه پیغمبری که تکلیف مردم را در تمام مسائل مربوط به دنیا و آخرت و جهات مادی و معنوی، واجب و حرام، مستحب و مکروه روشن کردهاند، در چنین مسئله حساس و سرنوشت ساز سکوت نماید؟
چگونه پیغمبر در حال بیماری شدید از فکر دشمن بیرون نمیرفت؛ ولی از خلأ و اضطرابی که از فقدان رهبری پدید میآید و جامعه را در حالهای از بُهْت و ابهام و سرگردانی فرو میبرد غافل باشد؟
چگونه خلفای پیامبر، به دلیل ترس از بروز اختلاف و دو دستگی جانشین خود را تعیین
میکردند؛ ولی پیامبری که از وقوع فتنه و ارتداد یاران و بدعتهایشان پس از خودش خبر میدهد، برای قطع عذر و اتمام حجت بر فتنهجویان و مغرضان و نجات پاکان و صالحان کسی را تعیین نکند؟
و خلاصه چگونه اخلاص بینظیر پیامبر در گسترش اسلام و زحمات طاقتفرسایش در دعوت به آن و ایثار آن همه خونهای پاک خاندان و یارانش در راه پرورش آن را با احتمال و فرض بیتفاوتی پیامبر در مسئله امامت تبیین و توجیه کرد؟ پس این احتمال کاملاً مردود است.
فرضیه دوم: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در رابطه با حکومت و زمامداری، نظر مثبت داشت و تعیین جانشین را بهعهده امت گذاشت، تا هر کس را از پیروان زبده او - یعنی مهاجر و انصار - بر اساس شورا، برای امامت و خلافت انتخاب کردند او خلیفه باشد و به این شیوه راه انتخاب گفته میشود.
اهل سنّت تعیین خلفاء را از این طریق میدانند و ما مبانی فکری و مصادیق خارجی این روش را پس از بررسی راه سوم که راه انتصاب است، بیان خواهیم کرد.
فرضیه سوم: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای حفظ و صیانت اسلام، امام و خلیفه پس از خودش را به امر خدای سبحان به مردم معرفی کرده است و به این، انتصاب گویند. شیعه معتقد است امامت و رهبری امت، مقامی انتصابی است و از جانب خداوند، امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب علیه السلام و فرزندانش برای این مقام معرفی شدهاند و برای اثبات این مدعا، شواهد عقلی و آیات قرآنی و روایات متواتر و صحیح السند فراوانی دارد.
ابتدا به تعریف نص و جایگاه نص در تفکر شیعه و دیدگاه فرق کلامی اهل سنت پیرامون گزینش امام میپردازیم، سپس زمینههایی که مقتضی انتصابی بودن امامت و رهبری است - که تقریباً همان مؤیدات و شواهد عقلی مسئله امامت میباشد - بیان کرده، آنگاه در بخش دیگر، ادّله عقلی و نقلی برای انتصابی بودن امیرالمؤمنین علیه السلام برای خلافت و رهبری را متذکر میشویم.
متکلمان امامیه در ضرورت تعیین و نصب امام از طرف خدا و معرفی او با تنصیص رسول
یا امام پیشین، دلائل و براهین عقلی و نقلی متعدد و بسیاری را ذکر کردهاند. از جمله دلایل عقلی، میتوان به صفاتی که باید در امام وجود داشته باشد اشاره کرد؛ مانند: عصمت، افضلیت و علم گسترده امام. چون این صفات، درونی است و شناخت آنها با روشهای معمول و انتخاب مردم ناممکن است؛ پس امام باید از جانب خدا تعیین و به واسطه پیامبر به مردم معرفی شود.(1)در حقیقت از نظر مقام ثبوت؛ امامت، مقام و منصبی الهی است و خداوند است که فرد یا افرادی را به عنوان امام منصوب میکند و در مقام اثبات، تنها راه آن «نص قرآنی یا روایی» است.
امامیه معتقدند هر آن کس که پیامبر بر امامت او تصریح و تنصیص کرده باشد، همو امام خواهد بود و به اتفاق امامیه و متعزله و غالب اهل سنت و جماعت، بر امامت ابوبکر نصّی صادر نشده و تنها امامت امیرالمؤمنین علیه السلام نزد امامیه منصوص است.(2)
مراد از تنصیص در این بحث، امری است که صراحتاً بر امامت دلالت کند و ممکن است قولی یا فعلی باشد. نص قولی هم در برخی موارد، جلی و در برخی موارد، خفی است. در برخی نصوص، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به نام و شخص امام تصریح کرده، در مواردی دیگر با بیان صفات بایسته امام، شخص معین شده است.(3)
1) علم الهدی، سید مرتضی، الشافی فی الامامة، ج2، ص8-5، شیخ طوسی، محمد بن حسن، الاقتصاد و فیما یتعلق بالاعتقاد، ص313 - 314؛ محقق حلی، جعفر بن حسن، المسلک فی اصول الدین، ص210؛ علامه حلی، حسن بن یوسف، کشف المراد، ص216؛ بحرانی، علی بن عبدالله، منار الهدی، ج1، ص259-407.
2) شیخ طوسی، محمد بن حسن، تلخیص الشافی، ص3؛ علامه حلی، حسن بن یوسف، کشف المراد، ص367.
3) مقدم، حامد، جایگاه نص در مبانی امامت، فصلنامه امامتپژوهشی، شماره7، ص142.
کاملاً اظهار و بیان شود و منظور فقها از نص قرآن و نص سنّت، همین معنا است».(1)
زبیدی در تعریف نص میگوید: «نص به معنای اظهار هر چیزی است و نص قرآن و حدیث هم از این معنا گرفته شده است؛ یعنی هر لفظی که تنها بر یک معنا دلالت کند،... و اصل نص نهایت و غایت یک شیء را گویند».(2)
برای نص معنای دیگری نیز بیان شده است: «نص لفظی است که بر معنای مشخصی دلالت میکند؛ به گونهای که احتمال معنای دیگری برای آن داده نمیشود».(3)
طریحی در این زمینه میگوید: «نص آن لفظی است که در دلالت بر معنایش احتمال نقیض آن معنا از لفظ برداشت نشود».(4)
میرزای قمی می گوید: «نص عبارت است از هر لفظی که در دلالت بر مقصود، راجح باشد و در مقام اطلاق، غیر از معنای خود را نرساند و احتمال معنای دیگری در آن داده نشود. پس اگر لفظ در مقام اطلاق، معنای مطابقی خاص خود را برساند و احتمال معنایی غیر از آنچه فهمیده میشود ندهد، نص است؛ ولی اگر در معنای لغوی خود راجح باشد و احتمال غیر آن معنا نیز داده شود و آن معنای محتمل و مرجوح باشد، ظاهر نام دارد».(5)
میر سید شریف جرجانی می گوید: «آنچه در دلالت بر معنایی که متکلم اراده کرده است، واضح و روشن بوده و تنها دارای یک معنا باشد و احتمال تأویل در آن داده نشود».(6)
محمد غزالی میگوید: «… نص آن لفظی است که در دلالت بر معنایش، احتمال معنای دیگری در آن داده نشود؛ مثل «پنج» که تنها دارای یک معنا است و احتمال معنای
1) ابن اثیر، علی بن محمد، النهایة، ج5، ص65.
2) مرتضی، زبیدی، محمد، تاج العروس، ج9، ص369.
3) مقدم، حامد، جایگاه نص در مبانی امامت، فصلنامه امامتپژوهی، شماره7، ص121.
4) طریحی، فخر الدین بن محمد، مجمع البحرین، ج4، ص186.
5) میرزای قمی، ابوالقاسم، قوانین الاصول، ج1، ص164.
6) جرجانی، علی بن محمد، التعریفات، ص106.
شش و چهار و سایر معانی عددی در آن داده نمیشود و نیز مثل لفظ اسب که احتمال استفاده معنای حیوان دیگری از آن ممکن نیست. پس هر لفظی در دلالت بر معنایش باید روشن و واضح بوده و تنها دارای یک معنا باشد. چنین لفظی با توجه به معنایش، نص نامیده میشود».(1)
در یک جمعبندی میتوان گفت میان معنای لغوی و اصطلاحی، یک نوع وحدت نظر و اتفاق مشاهده میشود؛ بهطوریکه معنای نص در لغت با معنای نص در اصطلاح تناسب خاصی دارد و قابل انکار نیست.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از میان اصحاب خویش، با امیرالمؤمنین علیه السلام به گونهای خاص رفتار میکرد که بیانگر مقام و منزلت ویژه آن حضرت نزد رسول خدا است. برخی افعال پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در برخورد با امیرالمؤمنین علیه السلام نمایانگر عظمت و مقام والای ایشان نزد خدا و رسول اوست؛ مانند خوابیدن امیرالمؤمنین علیه السلام در بستر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای حفاظت از جان شریف ایشان در لیلة المبیت، مشارکت دادن ایشان از سوی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در اموری که مربوط به شخص رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بوده است، دعای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و تمجید بسیار از امیرالمؤمنین علیه السلام هنگام رویارویی با عمرو بن عبدود که فرمود: «بَرَزَ الْإِیمَانُ کُلُّهُ إِلَی الْکُفْرِ کُلِّه»(2)دخترشان را که برترین زنان عالم هستند به ازدواج ایشان درآورد و بسیاری از امور دیگر که در این مقال و گفتار نمیگنجد.(3)
برخی دیگر از رفتارهای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیانگر شایستگی امیرالمؤمنین علیه السلام برای عهدهدار شدن منصب و امر امامت امت اسلامی پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است؛ برای نمونه، هیچ یک از اصحاب را والی و امیر بر امیرالمؤمنین علیه السلام در هر مأموریت یا جنگی که امیرالمؤمنین علیه السلام در آن حضور داشت، ایشان او را فرمانده قرار میداد.(4)
در ابلاغ سوره
برائت به کافران نخست آن را به ابوبکر سپرد؛ ولی قبل از آنکه وی به مکه برسد، به وسیله پیکی برکناری او از این مأموریت را ابلاغ کرد و انجام این مهم را به امیرالمؤمنین علیه السلام سپرد و در توجیه این عمل خود فرمودند: «خداوند به من وحی فرمود که این کار را یا تو یا فردی از خاندانت باید انجام دهد». در مباهله با نصارای نجران، تنها حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را به عنوان مصداق «أنْفُسَنا» با خود همراه کرد. در دو نوبت که میان اصحاب خود عقد اخوت برقرار فرمودند، امیرالمؤمنین علیه السلام را به برادری خویش برگزیدند و در این فضیلت هیچیک از صحابه دیگر را سهیم نکردند. این اقدام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نمایانگر آن است که حضرت علی علیه السلام بر سایر اصحاب برتری دارد، و مقام و منزلتش تنها با مقام و منزلت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم قابل سنجش است. متلکمان امامیه از گونه دوم این کردار و رفتار، به «نصوص فعلی» بر امامت امیرمنان علیه السلام تعبیر کردهاند، مجموع این رفتار، بیانگر آن است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم امیرالمؤمنین علیه السلام را شایسته مقام خلافت و امامت میدانستند؛ همانگونه که اگر فرمانروایی یکی از افراد را با افعال و رفتاری ویژه، تکریم و احترام کند، فهم عاقلان بشر از چنین رفتاری آن است که او این شخص را شایسته مقام جانشینی خود و فرمانروای بر مردم دانسته است.(1)
نکته مهم در این جا این است که نصوص فعلی امامت، از نصوص خفی امامت به شمار میروند؛ زیرا دلالت آنها بر امامت، نیازمند ضمیمه کردن مقدمات، و تأمل و تحلیل عقلی است.(2)
آیاتی از قرآن بر لزوم تعیین امام از جانب خداوند دلالت دارد؛ بهعلاوه نصوص بسیاری از ناحیه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای معرفی امام و جانشین پس از خود صادر گشته است که متکلمان، تعبیر «نصوص قولی» را برای این گفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برگزیدهاند؛(3)این نصوص، خود به نص جلی و نص خفی تقسیم شده که در برخی به نام و شخص امام
تصریح شده و برخی دیگر با بیان صفات امام، مصداق و شخص جانشین رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را برای امت ایشان تبیین و روشن ساختهاند؛(1)مرحوم میر حامد حسین در کتاب عبقات الانوار و علامه امینی در کتاب الغدیر بسیاری از این نصوص را تبیین و تشریح کردهاند که در فصلهای بعدی، در مورد آنها بحث خواهد شد.
نص جلی آن است که دلالت آن بر امامت روشن است و به استدلال و استناد به قراین و شواهد نیاز ندارد؛ در نتیجه تأویلپذیر و مورد اختلاف نخواهد بود. بداهت، ضرورت، تأویلناپذیری، صراحت، بینیازی از استدلال و انضمام مقدمات و مورد اتفاق بودن، ویژگیهایی است که در سخنان متکلمان شیعه برای نص جلّی بیان شده است. نصّ خفی با ویژگیهای مخالف آن شناخته شده است.(2)
فرقههای شیعی، بر اینکه امامت امیرالمؤمنین علیه السلام منصوص است، اتفاق دارند؛ ولی در اینکه نص بر امامت آن حضرت جلّی است یا خفی، متفق نیستند. از دیدگاه شیعه امامیه (اثنی عشریه) امامت امیرالمؤمنین علیه السلام منصوص به نصّ جلی و خفی است؛ ولی فرقههای دیگر شیعی، امامت آن حضرت را منصوص به نص خفی میدانند.(3)در این میان، شیعه زیدیه، امامت امیرالمؤمنین را منصوص به نصّ خفّی میداند؛ ولی به وجود نصّ جلی بر امامت امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام معتقد است و آن را این حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میداند که فرمودند: «الحسن و الحسین إمامان قاما أو قعدا؛ حسن و حسین امامهستند؛ خواه قیام کنند و خواه قعود کنند».(4)
استاد ربانی گلپایگانی در کتاب براهین و نصوص امامت، دهها نمونه از نصوص جلی از منابع مختلف، نظیر نصوص جلّی در کتابهای کلامی، نصوص جلی در منابع روایی اعم
1) مقدم، حامد، جایگاه نص در مبانی امامت، فصلنامه امامتپژوهی، شماره7، ص143.
2) علم الهدی، سید مرتضی، الشافی، ج2، ص67؛ شیخ طوسی، محمد بن حسن، تلخیص الشافی، ج2، ص45؛ حلی سیوری، مقداد بن عبدالله، اللوامع الالهیة، ص335- 337، لاهیجی، عبدالرزاق، گوهر مراد، ص486.
3) همان، ص486.
4) ربانی گلپایگانی، علی، براهین و نصوص امامت، ص99.
از منابع روایی شیعه و اهلسنت ذکر کرده که قابل توجه است.(1)
در دیدگاه مذاهب اسلامی، راههای متفاوتی برای تشخیص امام و جانشین پیامبر مطرح شده است؛ زیرا امامیه به صدور نص در تعیین امام بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اعتقاد دارد؛ ولی اهلسنت - بهویژه اشاعرهای از اهل حدیث و معتزله - نص را انکار کرده، به تعیین امام به روش انتخاب معتقد هستند. از طرفی در دیدگاه فرق مختلف شیعه غیر از برخی نحلههای فرقه زیدیه، نص بهعنوان مهمترین راه تشخیص امام بیان شده است. برخی فرق غیر شیعی مثل گروهی از اهل حدیث و بکریه، قائل به نص هستند؛ لکن در معرفی نخستین امام، با فرق شیعی اختلاف دارند. شیعه اثنی عشری یا امامیه، دو راه عمده را برای تشخیص امام معرفی میکند که در ادامه بحث، در مورد آن گفت و گو خواهیم کرد.
بهطور کلی در میان فرق مختلف، راههای گوناگونی نظیر بیعت و انتخاب، وراثت، غلبه و استیلا، دعوت، نصّ، معجزه و... برای تشخیص امام پیشنهاد شده است. بحث در مورد همه این موارد، در رسالت این نوشتار نیست؛ ولی خواهیم کوشید برخی از آنها را در نگاه فرق مختلف اسلامی بهویژه در اندیشه امامیه مورد بحث و بررسی قرار دهیم.
دیدگاه غالب اهل اعتزال این است که در زمینه جانشینی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نمیتوان نصّ را معیار قرار داد؛ زیرا اساساً چیزی بهنام نص وجود ندارد؛ یعنی نصّی از ناحیه رسول اعظم صلی الله علیه و آله و سلم در مورد جانشینی ایشان به ما نرسیده است. بر این اساس، تنها راه، انتخاب است، البته به دو شیوه؛ یکی شورای اهل حل و عقد و دیگری نص امام یا خلیفه قبلی که بهطریق مشروع به حکومت رسیده باشد. قاضی عبدالجبار معتزلی بر این مطلب تأکید
1) همان، ص100-111.
میورزد؛ البته مشروط بر اینکه این شورای اهل حل و عقد با مسلمانان دیگر هم به مشورت بپردازند.(1)
در میان عالمان معتزلی، اندیشههای متفاوتی هم دیده میشود که قابل تأمل و دقّت است؛ مانند نظریه نظّام معتزلی که می گوید:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بر امامت علی علیه السلام در مواردی تصریح فرمودند و این مسأله توسط ایشان به گونهای روشن شد که امر امامت بر هیچکس مشتبه نشود؛ ولی عمر سبب کتمان این امر شد.(2)
همچنین ابوبکر اصم در این زمینه می گوید:
«نصب فردی از مسلمانان، به امامت بر همه مردم واجب است».(3)
این عبارت فوق نشان میدهد که آقای اصم به نصب اعتقاد دارد نه انتخاب؛ اگرچه این نظریه از طرف قاضی عبدالجبار مورد انتقاد جدی قرار گرفته است. وی میگوید: «شرط اجماع همه افراد امت، انتصاب به امام را به امر محال تبدیل میکند»؛(4)ولی باید از آقای عبدالجبار معتزلی پرسید که چرا در مورد خلیفه اول، اعتقاد به اجماع دارید؟ این، یک تناقض آشکار است که در یکجا اجماع را محال میدانید و در جای دیگر به اجماع اعتقاد دارید و آن را محال نمیبینید. هیچ انسان با انصافی نمیتواند این توجیه شما را بپذیرد مبنی بر اینکه: «این مورد، جنبه استثنایی داشت و تکرار آن درباره هر امامی مطلوب نیست؛ زیرا انتصاب ابوبکر، عملی تأسیسی بود و نظام خلافت با آن بنیان نهاده شد»(5)به هر حال اکثریت اعتزال، به انتخاب اعتقاد دارند. البته آنان این انتخاب را برای همه مردم نمیدانند؛ بلکه انتخاب را حق خواص و خبرگان امت می دانند.
اما در اینکه اعضای این اهل حل و عقد یا خبرگان، چه تعداد باشند و با چه تعداد،
این انتخاب محقق خواهد شد، اختلافنظر دارند.
آنان در تعیین امام و خلیفه، سه راه را مطرح کردهاند، قریب به اتفاق آنها راه انتخاب را پذیرفتهاند. اینک به اختصار این سه راه را بررسی خواهیم کرد:
اشاعره و اهل حدیث، مثل معتزله بر این عقیدهاند که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در مورد جانشینی نصّی به ما نرسیده است. اگرچه برخی ادعای نص را مطرح نموده، نص برخلافت ابوبکر را مطرح میکنند؛ مثل ابن حزم ظاهری،(1)و ابن حجر هیتمی.(2)به نظر میسد اگر در بعضی موارد نص را معیار قرار دادهاند، برای اثبات خلافت خلیفه دوم بوده است. ابن حزم می گوید:
امامت به وجوهی قابل تحقق است که بهترین و صحیحترین آن، عهد برای امام پسین به دست امام پیشین است؛ زیرا هیچ نص و اجماعی در منع این وجوه یافت نشده است.(3)
با تأمل و دقت میتوان دریافت که او در حقیقت با این نگاه خاص که به نص دارد، توانسته است هم خلافت خلیفه اول و هم خلافت خلیفه دوم را توجیه کند. البته او در این ادعا تنها نیست و افرادی نظیر باقلانی(4)
و فخر رازی(5)تقریباً حرفهایی شبیه او مبنی بر اثبات امامت با نص دارند.
سؤال اینجاست که آیا نص به تنهایی، اثبات امامت و خلافت میکند یا مشروط به بیعت اهل حل و عقد است؟ در این زمینه دو دیدگاه وجود دارد: دیدگاه نخست که بیعت اهل حل و عقد را شرط نمیدانند؛ مثل ماوردی که میگوید: «صحیح، آن است که
رضایت اهل حل و عقد، معتبر نیست»(1)و برای صحت دیدگاه خودش به عمل خلیفه اول استدلال کرده که مشروط به رضایت صحابه نبود.(2)
اما دیدگاه دوم معتقد است که نص باید همراه بیعت اهل حل و عقد باشد؛ مثل ابویعلی فراء که می گوید: «امامت، تنها با عهد امام پیشین قابل تحقق نیست؛ بلکه مسلمین هم باید آن را به رسمیت بشناسند».(3)به هر حال این دو دیدگاه در میان اشاعره و اهل حدیث مطرح است. از مجموع دیدگاههای اشاعره و اهل حدیث پیرامون نصّ، چند نکته به دست می آید:
الف. اشاعره و اهل حدیث به جز قاضی بیضاوی و ابن ابی العز و ابن حزم و ابن حجر هیتمی، قائلند که از سوی پیامبر، بر احدی پس از خویش نصی نیست.(4)
ب. آنان مدعیاند اگر بر شخص خاصی نص وارد شده بود، علاوه بر آنکه به حد تواتر مشهور میگشت «اجماع صحابه و امت» یا «بیعت» صحیح نبود.(5)البته این اشکال که مطرح کردند، از سوی عالم بزرگ شیعه، سید مرتضی علم الهدی در کتاب الشافی پاسخ داده شده است.(6)همچنین استاد ربانی گلپایگانی در کتاب براهین و نصوص امامت هم پاسخ نقضی و هم پاسخ حلی دادهاند.(7)
اشاعره و اهل حدیث، نص پیامبر دربارة ابوبکر و هر شخص دیگری را رد کردهاند؛
1) ماوردی، علی بن محمد، الاحکام السلطانیة و الولایت الدینیة، ص10.
2) همان، ص10.
3) فراء، حسین، الاحکام السلطانیه، ص25.
4) بغدادی، عبدالقاهر، الفرق بین الفرق، ص349؛ جوینی، عبد الملک بن عبدالله، الارشاد الی قواطع الأدّلة، ص353؛ غزالی، ابوحامد محمد، الاقتصاد فی الاعتقاد، ص151؛ آمدی، سیف الدین، غایة المرام، ص376؛ تفتازانی، سعد الدین مسعود، شرح المقاصد، ج5، ص252 - 253؛ ابن تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، منهاج السنّة، ج1، ص141 -139.
5) شهرستانی، محمد بن عبدالکریم، نهایة الاقدام، ص480 - 481؛ رازی، محمد تقی، معالم اصول الدین، ص103.
6) علم الهدی، سید مرتضی، الشافی، ج2، ص90 - 91.
7) ربانی گلپایگانی، علی، براهین و نصوص امامت، ص127-134.
ولی آنان برخلاف جوینی(1)فرمان ابوبکر برای عمر و فرمان عمر به شورای شش نفری را پذیرفته، با آن به عنوان نص رفتار میکنند.(2)
در دیدگاه اشاعره و اهل حدیث، مهمترین راه برای تعیین امام و خلیفه، انتخاب است. البته آنان مانند معتزله بر این عقیدهاند که این انتخاب باید از طریق «اهل حل و عقد» انجام بگیرد؛ مشروط بر اینکه خلیفۀ فوتشده، کسی را جانشین انتخاب نکرده باشد یا خلیفه به هر دلیلی از خلافت خلع شده باشد.
جای سؤال است که این اهل حل و عقد چه کسانی هستند و تعداد آنها باید چند نفر باشد و اینکه آیا اجتماع اهل حل و عقد تمام بلاد مسلمین منظور است یا صرفاً بلد (شهر) امام؟ در این زمینه میان علمای اشعری و اهل حدیث، دیدگاههای مختلفی مطرح شده است که برای رعایت اختصار، به برخی از آنها اشاره میکنیم.
باقلانی در التمهید معتقد است اهل حل و عقد، از افاضل مسلمانان و افراد مورد اعتماد و امین مردم می باشند. وی در مورد تعداد این افراد میگوید: «با یک نفر از اهل حل و عقد نیز امامت منعقد میشود».(3)
بغدادی می گوید: «جمهور اعظم از اصحاب ما و از معتزله و خوارج و نجاریه قائلند که طریق ثبوت امامت اختیار است». او اعتقاد دارد، این اختیار به دست گروهی است که اهل اجتهاد باشند. از طرفی در مورد تعداد آنها دیدگاه ابوالحسن اشعری را پذیرفته است که با یک نفر هم میتوان عقد امامت بست.(4)
جوینی می گوید: چون در عقد امامت، اجماع شرط نیست، عدد و حد مشخصی نیز در آن لازم نیست؛ بلکه اگر یک نفر از اهل حل و عقد برای شخصی عقد بست کفایت میکند.(5)
او در کتاب دیگرش در مورد تعداد افراد اهل حل و عقد، اقوالی ذکر میکند که مخالف دیدگاهش در ملل و نحل است. وی میگوید:
بعضی یک نفر عادل و برخی دو نفر و برخی چهار نفر و برخی جماعتی از اهل حل و عقد و اجتهاد و آشنای به امور را برای عقد امامت لازم میدانند... اگر یک نفر عقد بست و دیگران انکار نکردند، کفایت میکند و البته واجب است به دیگران اعلام گردد؛ چون مقامی بزرگ و منصبی عظیم است.(2)
فخررازی معتقد است طریق برای گزینش امام، اختیار است، نه نص. وی دلیل صحت چنین طریقی را انتخاب ابوبکر از این راه میداند و دلیل صحت امامت ابوبکر را اجماع امت بیان میکند.(3)
تفتازانی معتقد است امامت نزد بیشتر فرق اسلامی، غیر از شیعه، با اختیار اهل حل و عقد - هرچند تعداد آنان کم باشد - ثابت میشود.(4)
در یک جمعبندی میتوان گفت اشاعره بر این باورند که گزینش امام اگر با اختیار بزرگان و عالمان صورت پذیرد، مقبول است، حتی اگر یک نفر بزرگان که عادل و عالم است، عقد امامت را برای مستحق امامت منعقد سازد و بیعت مردم را به همراه داشته باشد پذیرفته شده است.
یکی از راههای مورد پذیرش برخی از علمای اهل سنّت در تعیین امام، استیلا از طریق قهر و غلبه است؛ یعنی شخصی از طریق قهر و زور بر جامعه اسلامی تسلط یابد و خود را
حاکم و امام مسلمانان معرفی کند. البته بعضی دیگر از علما مثل معتزله و خوارج، به این امر معتقد نیستند و آن را مردود میدانند. بیشتر افرادی که قهر و غلبه را راه سومی برای گزینش امام و خلیفه معرفی میکنند، از اهل حدیث و برخی از اشاعره میباشند. در ادامه ما تعدادی از این دیدگاهها را معرفی میکنیم تا خوانندگان محترم در این مورد قضاوت کنند:
احمد حنبل میگوید: «اگر کسی با شمشیر، خلیفه و امیرالمؤمنین نامیده شد، بر کسی که ایمان به خدا و آخرت دارد جایز نیست که او را امام نداند».(1)
اشعری معتقد است: «امامی که با قهر و غلبه حاکم شده، امام است و نباید برضد وی قیام کرد».(2)
تفتازانی می گوید: «امامت با راههایی منعقد میشود ... سوم: قهر و استیلا؛ زمانی که امام از دنیا برود و کسی که جمیع شرایط امامت را دارا است بدون بیعت و استخلاف بر منصب امامت تکیه زند و مردم را مقهور خویش کند، خلافت برای وی منعقد میشود».(3)
بیضاوی معتقد است، قهر و استیلا، یکی از راههای نصب امام میباشد و جالب است که این را به اصحاب خویش نسبت داده است.(4)
ابن تیمیه دمشقی میگوید: «اگر شخصی بر امور و سیاست مردم، به سبب اطاعت آنها از او، با قهر و غلبه تسلط یافت، چنانچه به اطاعت خدا فرمان دهد، سلطانی است که باید اطاعت شود».(5)
محمد بن عبدالوهاب مینویسد: «اگر کسی بر شهری یا شهرهایی به قهر و غلبه تسلط یافت، به اجماع ائمه تمام مذاهب، در همه امور، حکم امام را خواهد داشت و اگر چنین نباشد، نظم و امنیتی پابرجا نمیشود؛ چون مردم قبل از احمد بن حنبل تا روزگار ما
هیچیک از علما را سراغ ندارند جز اینکه به وجود امامی در جامعه حکم کردهاند».(1)
البته افرادی دیگر نظیر غزالی،(2)نووی،(3)آمدی(4)و... در این زمینه حرفهایی دارند که به دلیل پرهیز اطاله کلام به همین مقدار اکتفا میکنیم.
زیدیه به کسانی اطلاق میشود که قائل به امامت حضرت علی علیه السلام و افضلیت و اولویت ایشان در امامت هستند و امامت هر فاطمی عالم، عادل و شجاع را که قیام و دعوت به خود کند، میپذیرند.(5)این فرقه که بعد از شهادت زید بن علی در سال 122 ق شکل گرفت، در محورهای کلان اصول اعتقادی (خدا شناسی، راهنما شناسی، معاد شناسی) با امامیه همگام است؛ هرچند در امور جزئی و مسائل کلامی با امامیه اختلاف دارد و با توجه به مبانی کلامی خاص خود در امامت، از دیگر گرایشهای شیعی متمایز میشود.
نظریه امامت آنها مبتنی بر پذیرش نص خفی بر امامت حضرت علی علیه السلام و نص جلی بر امامت امام حسن و امام حسین علیهما السلام است. ولی در امامت بعد از امام حسین علیه السلام قائل به نص نبوده، بر این باورند که هر فاطمی که قیام به شمشیر نموده و دعوت به خود کند، اطاعت امام واجب است. زیدیان بر این باورند که امامت، عالیترین قدرت در دولت اسلامی است. عده معدودی از آنها، امت را استمرار نبوت میدانند. امامت نزد شیعه، حقیقتی کلامی است؛ اما نزد زیدیه، چنین حقیقتی نداشته، دارای هویت سیاسی است.(6)
فضیل شرف الدین از محققان معاصر میگوید:
در تفکّر زیدیان، فرقی میان امام و خلیفه نیست؛ در حالیکه این دو واژه، حامل دو
1) دمیجی، عبدالله، الامامة العظمی، ص224.
2) غزالی، ابوحامد محمد، الاقتصاد فی الاعتقاد، ص150.
3) نووی، یحیی، روضة الطالبین، ج10، ص46.
4) آمدی، سیف الدین، ابکار الافکار، ج5، ص132 -133.
5) مفید، محمد بن نعمان، اوائل المقالات، ص39.
6) سلطانی، مصطفی، امامت از دیدگاه زیدیه، فصلنامه امامت پژوهی، شماره 10، ص 220-223.
معنای متفاوت هستند؛ از این رو در کلام زیدیه، امام از جایگاه مقدس و عظمت ذاتی برخوردار نیست.(1)
به بیان وی، در تفسیر غالب زیدیه، امامت مقامی دینی و جانشینی امام از جانب شریعت نیست. به خلاف امامیه که قائل به مقام دینی و نیابت امام از رسول هستند.
شایان ذکر است که میتوان گفت زیدیه در فهم امامت، یک جریان حد وسط میان امامیه و اهل سنت است. در این زمینه، احمد عبدالله عارف میگوید:
امامت نزد زیدیان، با امامت در دیگر فرق اسلامی تفاوت دارد. زیدیه به عنوان جریانی شیعی شناخته شده؛ اما در تفسیر امامت، حد وسط میان اهل سنت و شیعه را برگزیده است. بدینسان نه مثل افراطیون شیعه ]در نگاه نویسنده[ برای ائمه، قداست قائل است که به آنها نسبت عصمت میدهند و سنت آنها را دلیل اصول و فروع شرع میدانند و نه مثل اهل سنت برخورد میکنند.(2)
نتیجه اینکه زیدیه برای امامان، صفات و جایگاه خاص قدسی و تجلّی الاهی و ... قائل نیستند؛ از این رو به مفهوم امامت نزد اهل سنت نزدیکترند تا امامت نزد شیعیان. اندیشمندان زیدی در ارائه تعریف امامت، همان الفاظی را به کار بردهاند. که متکلمان شیعی از آن بهره جستهاند؛ اما ورای این الفاظ، معنای واحدی اراده نکرده، دو هویت از یک حقیقت (امامت) ارائه میدهند. در نگاه زیدیه، امامت، نظریه حکومت دینی است، نه استمرار نبوت نبی. البته همانطور که گذشت، عدهای معدود این نظریه استمرار میپذیرند. حال آنکه در تفسیر امامیه، امامت استمرار نبوت نبی صلی الله علیه و آله و سلم است. تئوری حکومت نیز به سبب استقرار اوامر نبوی است؛ از این رو امامیه معتقدند که امام باید معصوم باشد؛ اما زیدیه قائل به این شرط نیستند.(3)راههای نصب امام در نگاه آنان سه راه میباشد:
بیعت با او دعوت کنند؛ مثل سلسله دعوات متصله زیدیه(1)
انتخاب و اختیار: این عنوان در میان زیدیان به دو معنا است؛ یکی اینکه هر امامی خلیفه بعدی را تعیین کند. حاکم جشمی در این باره میگوید: «نص و معجزه، خروج و دعوت، راه نصب امام نیست. انتخاب، تنها راه است».(2)دیگری، شورا یا انتخاب مردم است. یحیی بن حمزه میگوید: «شورا یا انتخاب مردم، از جمله راههای گزینش امام است».(3)
نص: سومین راه، نص از طرف خدای متعال یا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. زیدیه معتقدند که بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حضرت علی علیه السلام امام وخلیفه هستند. آنها قائل به وصیت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بر امامت حضرتش هستند؛ به این معنا که خدا به زبان رسولِ صلی الله علیه و آله و سلم مردم را به امامت حضرت علی و حسنین: و اخیار از ذریه آنها سفارش فرمود. در تفکر این عدّه، تثبیت امامت در اهل بیت علیهم السلام از طرف خدا و به زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به واسطه «نص» بوده است.(4)
نکته قابل توجه این است که جز فرقه سلیمانیه و فرقه صالحیه، دیگر زیدیان بر وجود نص بر امامت حضرت علی علیه السلام و حسنین علیهما السلام اتفاق نظر دارند؛ اما در کیفیت وجود نص، اتفاق نظر میان آنها نیست. عدهای مانند جارودیه، معتقد به وجود نص جلی هستند؛ اما عدهای دیگر معتقدند که امامت حضرت علی علیه السلام به نص خفی ثابت است و در مورد حسنین علیهما السلام قائل به نص جلی هستند.(5)
در مورد شرایط امامت، زیدیه معتقد به دو دسته صفات ایجابی و سلبی هستند:
همچنین قدرت بر خروج و جنگ داشته باشد و زاهد، عادل، شجاع ، سخی، و حر و آزاد باشد.
زیدیه معتقد به عصمت امام نیست؛ البته عصمت را فقط برای اهل کسا یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام و حسنین علیهما السلام میداند.(2)از ویژگی دیگر زیدیه، این است که آنان به علم لدنی و افاضی برای امام معتقد نمیباشند.(3)دیگر آنکه از نگاه زیدیه راه شناخت امام یکی از راههای دعوت، قیام و اجماع مسلمین و اهل حل و عقد میباشد.(4)به اعتقاد فرقه صالحیه از زیدیه، راه تعیین و تشخیص امام، نص نیست؛ بلکه صرفاً بیعت و انتخاب است. آنان طرفداران و پیروان شخصی، بهنام حسن بن صالح بن حی میباشند. عقیده آنان در مسأله امامت این است که حضرت علی علیه السلام پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر دیگران برتر، و به امر امامت سزاوارتر بود؛ لیکن خود او از روی میل و رغبت، امامت را به دیگران تفویض کرد و ما به آنچه علی علیه السلام به آن راضی شد رضایت میدهیم. از آنجا که این فرقه برخلاف فرق شیعی قائل به نصّ نبوده، معتقد به انتخاب و بیعت مردمی هستند و این دیدگاه منطبق با دیدگاه علمای عامه (اهلسنت) میباشد، برخی عالمان شیعی آنان را جزو شیعه نمیدانند؛ نظیر شیخ طوسی در تلخیص الشافی.(5)
اسماعیلیه یکی از فرق شیعی است که بعد از شهادت امام صادق علیه السلام در پی اعتقاد به امامت اسماعیل فرزند امام صادق علیه السلام بوجود آمد. با اینکه اسماعیل قبل از امام صادق علیه السلام از دنیا رفت.(1)متأسفانه در میان شیعیان، برخی غلات بودند که بر خلاف مشی و رفتار امام صادق علیه السلام عمل میکردند؛ از جمله ابوالخطاب(2)و برخی دیگر که از قبل به امامت اسماعیل دل بسته بودند، از فرصت استفاده نموده، به جمعآوری افرادی به گرد خود پرداختند.(3)ابوالخطاب که با افشای حقایق از طرف امام صادق علیه السلام مواجه شد، برای توجیه بیانات خود تأویلاتی مطرح کرد که این تأویلات در اسماعیلیه و تاریخ این فرقه اثرگذار شد.(4)
در نگاه اسماعیلیه تاریخ بر اساس یک طرح ازپیشتعیین شده به هفت دور تقسیم میشود که هر دوری با یک پیامبر اولوالعزم شروع میشود و جانشینان آنان تأویلکننده باطن دین آن دورهاند. آخرین دور با پایان تاریخ - که همان دوره قائم القیامه است - به اتمام میرسد. در نگاه آنان در هر زمان یک پیامبر ناطق و یک پیامبر صامت وجود دارد و امامت استمرار وصایت در اسماعیلیه است. اسماعیلیه بر اساس اعتقاد به امامت اسماعیل، به اسماعیلیه خالصه نامبردار شدند و با اعتقاد به نمردن وی، قائم بودن و مهدویت او را قائل شدند. گروهی دیگر که به امامت محمد بن اسماعیل معتقد شدند، مبارکیه نام
1) نوبختی، حسین بن موسی، فرق الشیعه، ص67-69.
2) محمد بن مقلاص اسدی با کنیه ابو الخطاب یکی از غلات معروف در زمان امام صادق علیه السلام بود. او امام را تا مقام خدایی بالا برد و درباره ایشان غلو کرد. از فرقههای تشکیل یافته پس از ابوالخطاب به معمریه و پیروان معمر، بزبعیه پیروان بزیع، عمیریه عجلیه پیروان عجلیه عمر بن بیان عجلی، مفضیله پیروان مفضل صیرفی و خطابیه پیروان ابوالخطاب اشاره نمود. امام صادق علیه السلام از همه این فرقهها بیزاری جست و چه خفا و چه آشکارا ابوالخطاب و یارانش و هر که را با او هم عقیده بود لعن و تکفیر نمود. (فصلنامه امامت پژوهی، شماره 10، ص184).
3) الهامی، داوود، پیدایش شیعه اسماعیلی، فصلنامه کلام، سال چهارم، شماره 15، ص 33-37.
4) فرمانیان، مهدی و هاشمی، ریحانه، نظریه امامت در اسماعیلیه، فصلنامه امامت پژوهی، شماره 10، ص184.
گرفتند. این گروه پس از مرگ محمد بن اسماعیل، بازگشت او را به عنوان مهدی انتظار میکشیدند که گروهی از ایشان، قرامطه را تشکیل دادند.
بیشتر اسماعیلیان نخستین، به مهدویت محمد بن اسماعیل معتقد بودند.(1)نظریه امامت در اسماعیلیه وابستگی کامل به مفهوم تاریخ مقدس دارد. این تاریخ از هفت دور تشکیل شده است. از نگاه آنان در طی این هفت دور، انسان به تکامل میرسد، فرایند این تاریخ طولانی است و با آمدن پیامبران و امامان برای مردم بیان میشود. در این فرایند، پیامبر تحت عنوان «ناطق» پیام شریعت را آورده و امام تحت عنوان «اساس» ضمن ارتباط با عالم بالا، به تأویل آن میپردازد.(2)این تاریخ با آمدن پیامبران اولوالعزم آغاز شده، با آمدن پیامبر خاتم که هفتمین پیامبر و در عین حال امام است پایان مییابد و حقایق باطنی دین و شریعت در آن آشکار خواهد شد.(3)
اسماعیلیه، تاریخ را به دو دور کبیر و صغیر تقسیم کردهاند. دور کبیر مربوط به ادوار هفت ناطق است که شامل فاصله حضرت آدم علیه السلام تا قائم به عنوان ناطق هفتم میباشد. دور صغیر فاصله میان دو ناطق است که در خلال، آن هفت امام مستقر میآیند. دورههای صغیر عبارتاند: آدم تا نوح، نوح تا ابراهیم، ابراهیم تا موسی، موسی تا عیسی:، از عیسی تا محمد صلی الله علیه و آله و سلم، و از محمد تا قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف که تعداد آنها هفت تاست.(4)
دوره اول، آدم علیه السلام به عنوان اولین ناطق، امام آن دوره بهعنوان اساس صامت «شیث» و شش امام بعد او خواهد بود.(5)دوره دوم، نوح علیه السلام بهعنوان دومین ناطق و آغازگر شریعت امام صامت آن دوره «سام» و بعد از او شش امام میباشند. (6)دوره سوم، ابراهیم علیه السلام به عنوان سومین
ناطق، امام صامت آن دوره «اسماعیل» و بعد از او شش امام میباشند.(1)دوره چهارم، موسی بن عمران علیه السلام بهعنوان چهارمین ناطق و آورنده شریعت جدید، امام صامت آن دوره «هارون» و بعد از او شش امام هستند.(2)دوره پنجم، عیسی بن مریم علیه السلام بهعنوان پنجمین ناطق ]برخی او را صامت دوره پنجم میدانند[ و وصی او را «شمعون» که بعد از او شش امام خواهد بود.(3)دوره ششم، متعلق به حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم میباشد. در این دوره، رسالت به صورت مجمل بدون تفسیر به قلب نبی صلی الله علیه و آله و سلم متصل شد. و با درخواست نبی صلی الله علیه و آله و سلم خدا به او گشایش سینه عطا کرد. این همان علوم شریعت و تنزیل است که از تأویل به اساس عنایت میشود.(4)
طبق سوره انشراح، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم زمانی که از تألیف شریعت فارغ شد، اساس را در غدیر خم بر پا داشت. او به صورت کنایه در یک آیه، اسامی امامان را خبر داده که حسن بن علی، علی بن حسین، محمد بن علی، صادق: و مبارک میباشند.(5)دوره هفتم، مربوط به قائم، متمم نطقاء، محمد بن اسماعیل(6)است. زمانی که آیات ظاهر شده، مستورات کشف شوند، قائم، نهایت تمامی رسولان است. او کسی است که میان نوامیس مختلف و متفرق با کشف حقایق جمع میکند و مجموعهای از یک شریعت در این دوران، کامل میشود.(7)
امامت در تفکر اسماعیلیه از جایگاه ویژهای برخودار است؛ زیرا معتقدند امام، صاحب تأویل باطن است. اگر امام نباشد، دین از ظاهر شریعت فراتر نرفته، به باطن راه نخواهد یافت.(8)
به اعتقاد اسماعیله، امام از دو راه قابل شناخت است؛ یکی از راه وراثت (یعنی امام
باید از خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم باشد) و دیگری از راه نص است؛ زیرا امامت در تمام دین و دنیای مردم گسترده است. زمام بشر به دست امام سپرده شده است تا آنان را به سعادت دنیا و آخرت رهنمون باشند.(1)اسماعیلیه برای ضرورت وجود امام در جامعه، دلایل متعدد عقلی و نقلی اقامه کردهاند.(2)آنان در مورد ویژگیهای امام، بسیار به شیعه امامیه نزدیک هستند؛ زیرا معتقد به عصمت امام،(3)علم افاضی(4)و افضل الناس(5)هستند.
یکی از اعتقادات اسماعیلیه این است که امامت، مراتبی دارد که عبارت است از:
امام مقیم؛ بالاترین مرتبه امامت است، زیرا صاحب این مرتبه، قبل از ناطق قرار دارد و ناطق کسی است که رسالت را آموزش میدهد و بر پا میدارد.
امام اساس؛ امامی است که اعمال رسالت را بر پا میدارد و در کنار ناطق بوده، او را در نشر رسالت یاری میرساند. سلسلة امامت مستقر در ادوار زمانی کوتاه از وی منشعب میشود.
امام متم؛ هفتمین امام است که دوره هفتم امامت به او کامل میشود. وی از کمالات ائمه دوره خود بهرهمند است.
امام مستقر؛ امامی که میتواند از طریق نص، امامت را به فرزند خویش منتقل کند؛ زیرا او به واسطه عصمت ذاتی میداند که یکی از فرزندانش مستحق امامت است.
امام مستودع؛ امامی که نمیتواند امامت را به هیچ یک از فرزندان خویش از طریق وراثت منتقل کند؛ بلکه امامت در زمانهایی استثنایی به ایشان واگذار میشود؛ بنابراین، امامت امانتی در دست اوست که باید به صاحب حق برگرداند.
امام القائم بالقوه؛ شخصی که در امامت ناقص است و برای انتقال از قوه به فعل نیازمند کسی است که او را منتقل سازد.
دیدگاه عالمان شیعه در این زمینه یکسان نیست. البته در این مورد، در خطوط کلی و دیدگاهها وحدت نظر وجود دارد؛ ولی تفاوتهایی مشاهده میشود. با مراجعه به این دیدگاهها میتوان آنها را به چهار دسته تقسیم کرد:
دسته اول: این است که دو راه برای تعیین امام و تشخیص آن وجود دارد که عبارتند از: نص و معجزه. محقق حلّی در این زمینه میگوید: «قالت الامامیۀ، لا طریق إلی تعیینه اِلّا النّص و المعجزۀ»؛(2)یعنی در نگاه امامیه راه تشخیص امام یکی از دو راه نص و معجزه است و راه دیگری در این زمینه وجود ندارد.
دسته دوم: دیدگاهی است که معتقدند یک راه بیشتر در این زمینه وجود ندارد و آن فقط از راه نص است. عالمانی نظیر ابنمیثم بحرانی معتقد است: «لا طریق الی تعیینه اِلّا النّص»(3)همچنین جناب فاضل مقداد در این زمینه اظهار میدارد: «قال أصحابنا الامامیۀ، لا طریق اِلّا اَلنص».(4)
دسته سوم: دیدگاهی است که برخلاف دو دیدگاه اول تلاش کرده یک نقطه جمع میان آنان معرفی کند؛ زیرا در این نظر یک راه اصلی و یک راه فرعی پیشنهاد شده است؛ راه اصلی، نص، و راه فرعی، معجزه است. عالم بزرگ شیعی سدیدالدین حمصی در این زمینه معتقد است: «فأما الطریق إلی تعیین الإمام فعندنا اِنّما هو النّص من جهته تعالی (علیه) أو ما یقوم مقامه من المعجزه»(5)از عبارت فوق فهمیده میشود معجزه در مرحله دوم قرار دارد؛ زیرا تعبیر به «ما یقوم مقامه» کرده است.
1) فرمانیان، مهدی و هاشمی (شهیدی)، ریحانه، نظریه امامت در اسماعیلیه، فصلنامه امامت پژوهی، شماره10، ص194 و 195.
2) محقق حلی، جعفربن حسن، المسلک فی اصول الدین، ص212.
3) بحرانی، ابن میثم، قوام المرام، ص181.
4) حلی سیوری، فاضل مقداد بن عبدالله، ارشاد الطالبین، ص337
5) حمصی، سدالدین، المنقذ من التقلید، ج12، ص296.
دسته چهارم: این دیدگاه، عکس دیدگاه سوم است و آن اینکه معجزه راه اصلی و نص بهعنوان راه دوم و فرعی معرفی شده است. ابوالصلاح حلبی در این مورد میگوید: «لا سبیل إلی تمییزه اِلّا بمعجزۀ یظهر علیه أو نصّ یستند إلی معجزۀ».(1)
یعنی راه اول معجزه است و راه دوم نص است که به معجزه باز میگردد. در حقیقت می توان گفت بر اساس دیدگاه ابوالصلاح حلبی یک راه برای تعیین و تشخیص امام وجود دارد و آن معجزه است؛ زیرا نص به تنهایی اعتباری ندارد، مگر اینکه به معجزهای مستند باشد.
سؤال: آیا میتوان برای این دیدگاههای چهارگانه، راه جمعی را پیشنهاد کرد؟
اوّلاً، در بدو نظر باید گفت برخی از این دیدگاهها با یکدیگر تقابل دارند، یعنی آن دیدگاهی که فقط نص را بهعنوان تنها راه تشخیص امام معرفی کرد، با آن دیدگاهی که راه دوم (معجزه) را پیشنهاد میکند، چگونه قابل جمع هستند؟
ثانیاً، برخی اندیشمندان معاصر ما راه جمعی را پیشنهاد کردهاند که عبارت است از اینکه «در دیدگاه شیعه امامیه، راه اصلی و اساسی در تعیین امام، نصّ شرعی است و معجزه جنبه ثانوی داشته و مخصوص موارد استثنایی است؛ زیرا قرآن و سنّت به عنوان دو سند معتبر شرعی، در دسترس مسلمانان است و بحث امامت با توجه به اهمیت و جایگاه برجستهای که دارد، بدون شک در کتاب و سنّت مورد اهتمام قرار گرفته است؛ از اینرو، با وجود نصوص قرآنی و روایی در اینباره، «معجزه» به عنوان راه ضروری تعیین امام نیست و به موارد خاص اختصاص دارد. برخلاف نبوت که در مورد آن نصّ معتبر و گویا معمولاً در دسترس نیست و معجزه، اساسیترین راه اثبات آن میباشد؛ بنابراین مقصود کسانی که راه اثبات امامت را منحصر در نص شرعی دانستهاند، این است که در شرایط عادی، نصّ راه اساسی تعیین امام است. علاوه بر این، معجزه در حقیقت نوعی نصّ است؛ زیرا نصّ دو گونه است؛ قولی و فعلی، معجزه، نصّ فعلی است. وقتی خداوند معجزه را در اختیار کسی قرار میدهد که مدعی نبوت یا امامت است ادعای او را تأیید کرده است».(2)
بهنظر میرسد دیدگاه فوق با توجه به کلام آقای ابوالصلاح حلبی تناقض داشته باشد؛ زیرا در نظر او، راه اصلی و اساسی در تعیین و تشخیص امام، معجزه است و اگر نص را به عنوان راه دوم مطرح میکند، به سبب این است که مشروط است به استناد آن به معجزه. در حقیقت راه دوم به راه اول بازمیگردد و این یعنی تنها راه و اساسیترین راه برای تشخیص امام، معجزه است.
البته در مورد معجزات و کراماتی که از ائمه علیه السلام صادر میشود، نمیتوان تردیدی داشت و این به انبیای الاهی و خاص پیامبر اکرم: اختصاص ندارد؛ زیرا:
دربارة ائمه اطهار نیز صدها معجزه و امر خارقالعاده و خبرهای غیبی نقل شده در کتابهای حدیث و مناقب و تاریخ نگاشته شده است. صدها راوی که هر کدام در شهری و در زمانی میزیستهاند که آن معجزات را حکایت کردهاند و در کتابهای حدیث - حتی بعضی کتابهای اهل تسنن - ضبط است.
از مجموع آن احادیث اجمالاً این مطلب اثبات میشود که ائمه اطهار علیهم السلام نیز مانند پیامبران، دارای معجزاتی بودهاند و میتوانستهاند در مورد لازم، امور خارقالعاده انجام دهند. معجزاتی که برای آنان نقل شده، مانند معجزاتی است که برای پیامبر اسلام و سایر پیامبران حکایت شده است. در محیط تشیع، از ضروریات مذاهب امامیه به شمار میرود و انکار آنها به منزله آن است که اصل امامت و وجود امامان مورد انکار واقع شود. اهل تحقیق می توانند به کتابهایی نظیر: عیون المعجزات، بحارالانوار، اثبات الهداة، اصول کافی، مدینة المعاجز، مناقب شهر آشوب، اثبات الوصیة مسعودی، شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید، دلالة الامامة طبری و سایر کتابهای حدیث و تاریخ مراجعه کنند.
البته ما معتقد نیستیم تمام معجزاتی که برای ائمه نقل شده و در کتابهای مناقب دیده میشود، صددرصد درست است؛ بلکه شاید در میان آنها احادیث دروغ و مجعول نیز وجود داشته باشد. ما بیش از این نمیگوییم که از مجموع احادیث بهطور اجمال استفاده میشود که امامان دوازدهگانه شیعه دارای معجزات و امور خارقالعادهای بودهاند.(1)
1) امینی، ابراهیم، بررسی مسائل کلی امامت، ص312.
میتوان گفت هر یک از فرق و مذاهب اسلامی، راهی را برای تشخیص امام معرفی کردهاند:
معتزله، اهل حدیث، اشاعره، ماتریدیه و صالحیه (گروهی از زیدیه) به راه بیعت و انتخاب معتقد شدند.
فرقه عباسیه، در راه تشخیص امام، معتقد به نص و وراثت شدند.
خوارج، این گروه تندرو و افراطی، به غلبه و استیلا، در اثبات امامت اعتقاد دارند.
زیدیه برای تعیین امام، دو راه نصّ و دعوت را معرفی کردند.
شیعه اثنی عشریه یا امامیه - همانگونه که گذشت - به نص و معجزه معتقد شدند. البته نص در نگاه شیعه، دو قسم است؛ یکی نص پیامبر، دیگری نص امام قبلی، و معجزه عمدتاً راه دوم بعد از نص معرفی شده است.
فرق دیگر مثل کیسانیه و بکریه هم به نص معتقد شدند؛ البته با تفسیر متفاوت و مغایر با دیدگاه شیعه اثنی عشری.
شواهد عقلی و نقلی برانتصابی بودن امامت و خلافت(1)
اوّلین شاهدی که میتواند مؤید انتصابی بودن امامت باشد، نه انتخابی، بررسی رشد سیاسی مسلمانان عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است.مردم آن زمان از نظر بینش سیاسی به حدّی نرسیده بودند تا شایسته آن باشند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گزینش جانشین خود را به آنان واگذار کند. آنان مانند جامعه در حال رشد و گسترش بودند و به رهبری نصبشده نیازمند بودند، زیرا از یک طرف آئین مقدس اسلام در میان اقوامی بهوجود آمد که به اتفاق همه مورخان، از عقبافتادهترین ملل جهان بودهاند و از نظر سیاسی، اجتماعی، اخلاقی، دینی و سایر جلوههای تمدّن انسانی، در محرومیت کامل بهسر میبردند. از نظر سیاسی، فاقد نظام سیاسی و حکومت و زمامداری بودند و از نظر اجتماعی، بهصورت نظام قبیله اداره میشدند. صدها نفر تحت حمایت شیخ قبیله بهسر میبردند که از قدرت و نفوذ بیشتری
1) در تدوین این بخش، از جزوه امامت استاد ادیانی، بهره گرفته شده است. (البته با دخل و تصرف)
برخوردار بود. تعداد این قبیله و تیرهها از صدها متجاوز میشد. همه گونه اختیار برای رئیس قبیله بود و دیگران متحرک بیارادهای بیش نبودند.
از نظر اخلاقی و حتی از نظر دینی، آداب و رسومات جاهلی و برخی خرافات همچون شیر مادر با روح آنان آمیخته شده بود؛ برای مثال، مراسم حجی که از حضرت ابراهیم به ارث برده بودند، با راه یافتن خرافات و انحرافات، وسیلهای برای آقایی قریش و کسب درآمد آنها شد. آیین حضرت موسی و عیسی علیهما السلام در سرزمین آنها کمتر راه یافته بود.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام اوضاع اعراب قبل از اسلام را چنین بیان میفرمایند:
إِنَّ اللَّهَ [تَعَالَی] بَعَثَ مُحَمَّداً ص نَذِیراً لِلْعَالَمِینَ وَ أَمِیناً عَلَی التَّنْزِیلِ وَ أَنْتُمْ مَعْشَرَ الْعَرَبِ عَلَی شَرِّ دِینٍ وَ فِی شَرِّ دَارٍ مُنِیخُونَ بَینَ حِجَارَةٍ خُشْنٍ وَ حَیاتٍ صُمٍّ تَشْرَبُونَ الْکَدِرَ وَ تَأْکُلُونَ الْجَشِبَ وَ تَسْفِکُونَ دِمَاءَکُمْ وَ تَقْطَعُونَ أَرْحَامَکُمْ الْأَصْنَامُ فِیکُمْ مَنْصُوبَةٌ وَ الْآثَامُ بِکُمْ مَعْصُوبَة؛(1)همانا خداوند، محمد صلی الله علیه و آله و سلم را برای بیم دادن به جهانیان فرستاد و او را امین بر وحیاش قرار داد و شما جماعت عرب، بر بدترین دین بودید و در بدترین خانهها بهسر میبردید و در سنگلاخها زندگی میکردید و در بین مارهای زهردار به سر میبردید و از آب کدر و تیره میآشامیدید و غذای شما از نان سخت بود و خون همدیگر را میریختید و ارتباط با خویشان را قطع میکردید، و بتها در میان شما برافراشته، و گناه به شما بسته بود.
البته در میان این عوامل منفی، یک سری عوامل مثبتی در میانشان بود که موجب گسترش اسلام شد. برخی از آن عوامل را باید مربوط به وضع روحی و اخلاقی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و تعالیم عالی اسلام دانست و قسمت دیگر را میتوان در آمادگی نسبی ملت عرب و فداکاری گروهی از آنان به حساب آورد.
از طرف دیگر مهم بقا و ادامه روحیه مکتبی و مذهبی مردم و رسیدن به رشد کامل بینش سیاسی و اجتماعی و مذهبی میباشد تا هم در پیشامدها و حوادث روزگار درست تصمیمگیری کنند و موضعگیریها و حرکاتشان طبق موازین مکتب باشد و هم آداب و رسوم موروثی و تقلید از نیاکان، از ضمیر دلشان ریشهکن شود. تا مبادا در مورد کم فروغ
1) نهج البلاغه، خطبه 26.
شدن عوامل نوظهور انقلاب، مثل فقدان رهبری و شکست دشمنان مشترک به آداب و اخلاق و افکار گذشته برگردند.
صاحبان مکاتب برای چنین امری از گذشت زمان، تبلیغات، مراقبتهای پیگیر و رهبریهای تثبیت شده، کمک میگیرند.
آیین آسمانی اسلام نیز از این قانون مستثنا نبود. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در میان اقوامی ظهور کرد که تاریکی جهل و بتپرستی و تعصّب و تقلید از نیاکان دلهای آنها را فراگرفته بود. آداب قبیلگی و سر سپردگی به رئیس قبیله و ظلم و تجاوز در دلهای آنها رسوخ کرده بود.
رشد کامل آنها در بینش سیاسی و اجتماعی و دینی، کار یک روز و یک سال نبود. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم - با همه لیاقتهایشان - چون میخواستند با روش طبیعی پیش بروند ولی نتوانستند در مدت کوتاهی به این هدف نائل آیند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بذر ایمان و اسلام را در دلها افشاندند. این بذر، در اقلیتی به علت وجود زمینههای مساعد، خیلی زود به ثمر رسید؛ ولی در بیشتر آنها هنوز بهصورت بذری بود و به نهال رسیدن و به ثمر نشستن آن، به مرور زمان و تبلیغات پیگیر و رهبری تثبیتشده نیاز داشت، تا با کمک این عوامل سهگانه، رشد بینش سیاسی و اجتماعی و مذهبی در آنها کامل شود، و بدین وسیله در حوادث و رویدادها، درست تصمیمگیری و حرکت کنند؛ رسومات جاهلی و نظام قبیلگی آیین بتپرستی که در زوایای روح آنها لانه کرده بود و منتظر کاری شدن عوامل نوظهور انقلاب بود از ضمیر جانشان سوزانده و کَنْده شود.
تاریخ اسلام نشان میدهد که مسلمانان هنوز در حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به رشد کامل در بینش سیاسی و اجتماعی و دینی نرسیده بودند. اینک به دو نمونه تاریخی توجه فرمایید.
نمونه اول: در جنگ اُحُدْ سردار نامی اسلام، مصعب ابن عمیر که صورتش را کاملاً پوشانده بود، بهوسیله شخصی بنام لَیثی کشته شد. وی به گمان اینکه مقتول، پیامبر است، بیاختیار فریاد زد:
«قَدْ قُتِلَ مُحَمَّد؛ ای مردم! محمد صلی الله علیه و آله و سلم کشته شده». خبر کشته شدن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در میان ارتش اسلام و سربازان قریش منتشر شد و دشمنان همگی با شادی میگفتند:
«محمد کشته شد». انتشار این خبر، روحیه جمعی از مجاهدان اسلام را چنان تضعیف نمود که بیشتر آنها دست از جنگ کشیدند و به کوه پناه بردند. اَنَس بن نضر، عموی انس بن مالک میگوید: در این موقع دیدیم دستهای از مهاجر و انصار که در میانشان عمر بن خطاب و طلحة بن عبیدالله بودند، در گوشهای نشستهاند. من با لَحْن اعتراضآمیز گفتم: «چرا نشستهاید؟» در جواب گفتند: «پیامبر کشته شد و جنگ فایدهای ندارد». من گفتم: «اگر محمد صلی الله علیه و آله و سلم کشته شد، زندگی پس از وی سودی ندارد. برخیزید و در همان راهی که او کشته شد شهید شوید».(1)
گروهی دیگر آنچنان افسرده بودند که تصمیم گرفتند برای نجات خویش پیش عبدالله بن اُبی، رئیس منافقین مدینه بروند تا او برای آنها از ابوسفیان امان بگیرد. آیات سوره آل عمران، این تردید و ارتجاع و تصمیم به بازگشت به جاهلیت را سخت توبیخ میکند:
{وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَی أَعْقَابِکُمْ وَمَن ینقَلِبْ عَلَیَ عَقِبَیهِ فَلَن یضُرَّ اللّهَ شَیئًا وَسَیجْزِی اللّهُ الشَّاکِرِینَ}؛(2)و محمد صلی الله علیه و آله و سلم نیست، مگر پیغمبری از طرف خدا که پیش از او نیز پیغمبرانی بودند و از این جهان در گذشتند. آیا اگر او نیز به مرگ یا شهادت درگذشت، باز شما به دین جاهلیت خود رجوع خواهید کرد؟ پس هر کس مرتد شود، به خدا ضرری نخواهد رسانید؛ بلکه خود را به زیان انداخته است. و هر کس شکر نعمت دین گزارد و در اسلام پایدار بماند[، البته خداوند جزای نیک اعمال را به شکرگزاران عطا خواهد کرد.
نمونه دوم: ممکن است کسی تصّور کند که جنگ اُحد در سال سوم هجرت واقع شد و پس از آن، مسلمانان هشت سال دیگر تحت تعلیمات پیامبر بودند و اسلام در روح و جان بیشتر آنان نفوذ کرده بود؛ ولی پاسخ این پرسش، این نمونه دوم است:
در جنگ حُنَین که در پایان سال هشتم هجرت به وقوع پیوست، عین همین جریان تکرار شد. هنگامیکه لشکریان مالک بن عوْفْ در تاریکی شب بر ارتش اسلام شبیخون زدند و همه را غافلگیر کردند، بیشتر مسلمانان پا به فرار گذاشته، بیش از خود دشمن به
بینظمی کمک کردند. برخی گفتند تا لب دریا فرار خواهیم کرد، برخی گفتند سحر باطل شده و جز گروه فداکاری، در میدان باقی نمانده بود.(1)
قرآن در این زمینه میفرماید:
{لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ فِی مَوَاطِنَ کَثِیرَةٍ وَیوْمَ حُنَینٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنکُمْ شَیئاً وَضَاقَتْ عَلَیکُمُ الأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیتُم مُّدْبِرِینَ}؛(2)خدا، شما مسلمانان را در مواقع بسیاری یاری کرد و نیز در جنگ حنین که فریفته و مغرور بسیاری لشکر اسلام شدید. آن لشکر زیاد اصلاً بهکار شما نیامد و زمین بدان فراخی بر شما تنگ شد ]دشمن بر شما چیره و قوی پنجه گردید[ تا آنکه همه رو به فرار نهادید.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در روایات متعددی، از ارتداد اصحابشان و ایجاد مذاهب مختلف خبر دادهاند.(3)
بنابراین برای به ثمر رساندن اسلام و حفاظت مردم از بازگشت به گذشته، لازم است رهبری همانند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از جانب خداوند تعیین شود و این همان نظریه شیعه در مسئله امامت است.
اینها و دهها نمونه دیگر از مخالفت با پیامبر در مسائل عبادی و سیاسی و اجتماعی، نشانگر آن است که بیشتر امت به رشد کامل سیاسی و اجتماعی و دینی نرسیده بودند، تا بتوانند در حوادث آینده و رویدادها طبق موازین مکتب حرکت کنند. بر فرض اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در جنگ احد به شهادت میرسیدند، آیا فرار مسلمانان و صحابة کبار که شانزده سال با پیامبر معاشرت داشتند، طبق موازین دین مقدس اسلام بود؟
آیا رها کردن پیامبر در جنگ حنین که در سال 8 هجری بر پا شد، از سوی یارانی که در مدت بیست سال کلمات وحی را شنیدند، حرکتی طبق موازین مکتب بود؟ اینها در مصاف با دشمن بیگانه بود که ایستادگی کردن در مقابل آنها و دفاع از اسلام و لااقل از قومیتشان (عربیت) بهمراتب آسانتر بود از پیشامد رحلت پیامبر و انتخاب جانشین بهدست
امت؛ چون در اینجا برای انتخاب فرد اَصلحْ، اورع، اَتقی، اعلم و اشجع خیلی شهامت و فداکاری و رشد دینی لازم بود که متأسفانه بیشتر یاران پیامبر - به شهادت تاریخ - به چنین رشدی نرسیده بودند.
اگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جانشین را معرفی نکرده و به مردم واگذاشته باشند، حتماً نمیخواهند جانشین، از راههای معمولی عصرشان، مانند کودتا و تهاجم دشمن خارجی یا سلطنت موروثی انتخاب شود؛ بلکه میخواهند همه اُمْت بهصورت حداکثری یا شورای اهل حل و فصل، خلیفه را انتخاب کنند. آری؛ اگر بیشتر مسلمانان در حدّ کامل از رشد بینش سیاسی و مذهبی رسیده باشند، تا حدودی قابل قبول بود؛ ولی به شهادت تاریخ، بیشتر جامعه اسلامی به چنین درجه از ایمان نرسیده بودند و نمیتوانستند رهبر دانا ولایق و مدیر و مدّبر را انتخاب کنند؛ به ویژه با توجه به نظام قبیلگی که در میان مسلمانان نفوذ داشت و هنوز هم دارد. شکست اکثریت انصار از اقلیت مهاجران در جریان سقیفه، بهترین شاهد مدّعا است.
پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم روزهای آخر عمرشان را میگذراندند؛ ولی خطر دشمنان نشان دار اسلام، جدی تر میشد. دشمنان بیرونی و درونی اسلام، خطر جدّی برای انهدام اسلام بودند. این دشمنان، به صورت چهار ضلع یک مربع، کیان جامعه اسلامی را مورد هدف قرار دادند.
ضلع اول، امپراتور روم بود. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تا آخر عمر، آنی از فکر امپراتور روم غافل نشدند؛ نخستین برخورد مسلمانان با ارتش مسیحی روم در سال هشتم هجری بود که منجر به شهادت سه فرمانده ارتش اسلام، یعنی جعفر طیار، زید بن حارث و عبدالله بن رواحه و شکست ناگوار ارتش اسلام و بازگشت به مدینه گردید. این حادثه، باعث جرأت ارتش روم شد و هر لحظه بیم آن میرفت که مرکز خلافت اسلامی را مورد تاخت و تاز قرار دهند؛ از این رو پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم در سال نهم هجرت با ارتش سنگینی، بهسوی کرانههای شام حرکت کردند، تا هر نوع برخورد نظامی را خود رهبری کنند یا لااقل با برخی از قبایل مرزنشین پیمان عدم تعرض یا همکاری ببندند.
ارتش اسلام با این مانور، کمی از حیثیتِ مخدوش خود را باز یافت و پیامبر به مدینه بازگشت. این نوع پیروزی، پیامبر را قانع نساخت و ایشان آنی از جبران شکست و خطر روم مسیحی بیرون نرفت؛ لذا چند روز پیش از بیماری، به مسلمانان دستور دادند که به فرماندهی اسامۀ بن زید، رهسپار کرانههای شام شوند، قبل از آنکه دشمن، آنها را غافلگیر کند یا آماده نبرد شوند. این نشانگر تشویش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از طرف رومیان است که برخورد شدیدی میان مسلمانان و رومیان را پیش بینی میکردند.
ضلع دوم، پادشاهی ایران بود. در پاسخ به دعوت اولیۀ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خسرو پرویز از شدت خشم، نامه پیامبر را پاره کرد و سفیر آن حضرت را کشت. او به فرماندار یمن نوشت که پیامبر نوظهور را بکشد و سرش را برایش بفرستد. چیزیکه این خطر را جدّیتر میکرد این بود که یمن و حجاز از مستعمرات شاهنشاه ایران بودند که در پرتو آیین مقدس اسلام، نه تنها به استقلال رسیدند و بر سرنوشت خود حاکم شدند. بلکه بیم آن میرفت که ورق برگردد و تودۀ ملت محروم و زجرکشیده، بر سراسر ایران مسلط شوند و این، عامل دیگری برای ساکت ننشستن خسروان ایران بود. خسرو پرویز، در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بدست پسرش کشته شد؛ ولی موضوع استقلال یمن و حجاز و کرانههای این دو سرزمین از چشمانداز سیاستمداران ایران دور نبود. وجود چنین قدرت سنگین و فراگیر و مجهز به قدرت ایمان و فداکاری و اخلاص، برای آنها قابل تحمل نبود. آیا سزاوار است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با وجود چنین دشمنان نیرومند و مترصدی، بدون پدید آوردن خط دفاعی محکم و استوار از طریق زعامت و امامت فرد لایق، چشم از جهان فرو بندد.
ضلع سوم، حزب منافق بود که بارها قصد جان پیامبر را کرده بودند. منافقان یک بار نقشه ترور آن حضرت را در بازگشت از جنگ تبوک کشیده بودند و حالا هم یا مرگ پیامبر را انتظار میکشیدند. قرآن این مطلب را این چنین بیان میکند: {نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیبَ المَنونِ}؛(1)یعنی ما در انتظار مرگ او هستیم که بمیرد و آوازه او سپری شود.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خطر منافقان را بارها و بارها با تدابیر و کاردانی خود خُنثا کردند. نمونههایش داستان مسجد ضرار در سال نهم به سرکردگی ابن عامر و توطئه کودتا در
1) طور: 30.
مدینه در غیاب پیامبر بهوسیله عبدالله ابن ابی و دهها نمونه دیگر که پیامبر در حیاتشان میبینند. هنوز عناصر اخلالگر در مدینه هستند که رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیش میآید و هنوز جرثومههایی چون ابوسفیان وجود دارند. او همان کسی است که وقتی عدهای در سقیفه با ابوبکر بیعت کردند گفت: «طوفانی میبینم که جز خون، آن را خاموش نمیسازد». سپس رو به فرزندان عبد مناف (بنیهاشم) کرد و گفت: «ابوبکر چه حق دارد در امور شما حکومت کند؟ علی و عباس کجا هستند؟ علی دستت را بده تا بیعت کنم، من تو را با سواره و پیاده نظام کمک میکنم» و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام دست نداد و او را ملامت کرد و فرمودند: «به خدا قسم! تو جز فتنه و فساد، هدفی دیگر نداری. تنها امروز نیست که میخواهی آتش و فتنه را برافروزی؛ بلکه بارها خواستهای در اجتماع مسلمانان شرّی بر پا کنی. مرا به تو نیازی نیست».(1)
ضلع چهارم، ارتداد بعضی از سست ایمانها بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود. پیامبر در زمان حیاتشان از ارتداد برخی اصحاب خبر داده بودند. با وجود چنین دشمنانی، آیا ممکن بود که آن حضرت در فکر آینده اسلام نباشند امت را آنچنان سرگردان رها کنند، تا هر کسی بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بگوید: «منا امیر». اینکه میبینیم منافقان پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم موفق نشدند فتنهای ایجاد کنند و مسلمین بر مرتدین پیروز شدند، سپس همگی در صف واحد با روم و ایران جنگیدند، به سبب تدابیر و فداکاریهای امیرالمؤمنین علیه السلام بود که اسلام را به بهترین وجه یاری کردند. آن حضرت در سکوتشان نیز - ولو به قیمت از دست دادن حقشان - اسلام را به عالیترین وجه نجات دادند. این پیشامد، مسلمانان را از فیض رهبری امام محروم ساخت؛ ولی اصل اسلام را برایشان باقی گذاشت. خود آن حضرت در خطبهای که در اوائل خلافت در مکه ایراد کردند چنین فرمودند:
وَ ایمُ اللَّهِ لَوْ لَا مَخَافَةُ الْفُرْقَةِ بَینَ الْمُسْلِمِینَ، وَ أَنْ یعُودَ الْکُفْرُ، وَ یبُورَ الدِّینُ، لَکُنَّا عَلَی غَیرِ مَا کُنَّا لَهُمْ عَلَیه؛(2)بهخدا قسم! اگر ترس از پیدا شدن شکاف و اختلاف در میان
مسلمانان نبود و اینکه بار دیگر کفر و بتپرستی به نقاط اسلامی باز نگردد و اسلام محو و نابود نشود، ما غیر این که هم اکنون مشاهده میکنید، بودیم.
خلاصه اینکه شکوفایی نهال اسلام که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در دلها غرس کرده بود، با توجه به اهداف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و مصالح سیاسی جهان اسلام، اقتضای رهبری انتصابی را داشت. آری؛ با قیمت از دست دادن همه چیز و پایمال کردن رسالت اسلام، هر حکومتی ممکن است به ظاهر پیش ببرد.
هر مکتبی برای زنده ماندن و جا افتادن اصول و مبانی آن، نیازمند مراقبتهای فکری و علمی از طرف شخصیتهای صلاحیتدار و برجسته میباشد. تنها نیروی نظامی نمیتواند بقا و درخشندگی حکومت را در طول زمان تضمین کند؛ بلکه این جهاد فکری و دفاع از سنگرهای اعتقادی است که میتواند یک مکتب و تمامیت فکری آن را حفظ کند. بدیهی است آگاهی و اطلاع از اصول و فروع یک مکتب، مطلبی است و دفاع منطقی از حریم عقاید و پاسخ به مناقشات دشمنان، مطلبی دیگر، و چنین امری برای همگان ممکن نیست.
آیین مقدس اسلام نیز از این قانون مستثنا نیست. انتشار دین مقدس اسلام در محیط عربستان و بلند شدن آوازه آن، دشمنان عقاید و مذاهب را برای تحقیق و بررسی در حقانیت آن و یا به منظور جنگ تبلیغاتی به مدینه کشاند. البته اسلام در آغاز، نبرد خود را بر ضد بتپرستی آغاز کرد و افراد صاف و بیغرض را به خود معتقد ساخت؛ ولی عدهای لجوج و متعصب بودند که جز با زور اسلحه، حاضر به ترک بت پرستی نبودند و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیز با آنها وارد جنگ شد. برخورد مشرکان با مسلمانان، بیشتر جنبه نظامی داشت تا جنبه فکری. به هر حال بتپرستی پیش از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از شبه جزیره عربستان برچیده شد؛ ولی در همین هنگام دشمنان تازهنفس از یهود و نصاری پیدا شدند. اینها علاوه بر جنگهای نظامی، چون به کتاب آسمانی مجهز بودند سؤالات پیچیده دینی و مذهبی مطرح کردند و از دو جبهه با اسلام وارد جنگ شدند. آنان سئوالات پیچیده را از کتبشان - یا برای تحقیق در حقانیت اسلام و یا برای ایجاد شک و شبهه در دل
پیروان اسلام - مطرح میکردند؛ سؤالاتی از قبیل حقیقت روح، ذوالقرنین، ولادت حضرت مسیح علیه السلام داستان مباهله (سوره آل عمران) و دهها سؤال دیگر.
پاسخگوئی به این سؤالات و شبهات در حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با خود حضرت بود که در پرتو وحی، شبهات آنها را پاسخ میدادند؛ ولی بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، اسلام به نقاط دورتر چون فلسطین و شام و روم و ایران رسیده بود.
شخصیتهای علمی اهل کتاب یا برای تحقیق و بررسی در حقانیت اسلام - با توجه به اینکه اسلام خودش را ناسخ ادیان دیگر میداند - و یا برای ایجاد شک و شبهه در ایمان مردم، وارد مدینه میشدند و سراغ پیامبر یا وصی پیامبر را میگرفتند. هنگامی که میشنیدند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رحلت کردهاند، سراغ وصی ایشان را میگرفتند؛ چون ذهنیتشان این بود که جوابگوی این سؤالات، یا باید شخص پیامبر باشد یا وصی پیامبر، اما وقتی با خلفا به عنوان وصی پیامبر روبهرو میشدند، در نخستین برخورد، تَفَوُّق (برتری) علمی این هیئتها برخلفا آشکار میشد و آثار عجز و ناتوانی از چهره پاسخگویان (خلفا) ظاهر میگشت. این، چیزی است که دانشمندان اهل سنّت، نمونههای آن را در کتابهایشان آوردهاند و به این حقیقت اعتراف دارند. هنگامی که آنها با شخصیت بزرگ اسلام یعنی امیرالمؤمنین علیه السلام روبهرو میشدند، نه تنها جواب سؤالاتشان را میگرفتند؛ بلکه دلهای گروهی از دانشمندان و کشیشان به سوی اسلام جذب میگردیدند و مسلمان شده، به امامت امیرالمؤمنین علیه السلام اعتراف میکردند. تاریخ، شاهد نمونههای زیادی از مناظرات علمی دانشمندان مذاهب و مکاتب در زمان خلفا و پس از آنها بوده است. اما ذوات پاک ائمه علیهم السلام در زمان خود یگانه مدافع حریم اسلام و قرآن بودند.
علت عاجز ماندن خلفاء از پاسخ به سؤالات و جواب دادن ائمه اطهار علیهم السلام این بود که پاسخ دادن به سؤالاتی که در کتب مذهبی اهل کتاب بوده و همچنین پاسخ دادن به شبهات مادی فلاسفه یونان، با علوم عادی ممکن نبود؛ بلکه پاسخدهنده باید از منبع عظیم دیگر علمی که همان وحی و علم غیبی است برخوردار باشد، تا بتواند به هر سؤالی جواب مناسب بدهد.
با توجه به اینکه رابطه وحی و پیغمبری با رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قطع میشود، پس
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باید علم به پاسخ سؤالات را نزد عدهای از یارانش بگذراند که توان روحی و ظرفیت بیشتری دارند؛ چون خود پیامبر از مبدأ وحی کمک میگرفتند و پاسخ میدادند؛ ولی بعد از ایشان نظام وحی منقطع میشود. ما شیعیان معتقدیم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این علوم را در نزد امیرالمؤمنین و فرزندانشان: نهادند که از ان به علم غیب و علم لَدُنی تعبیر میکنیم. انشاءالله در بحث علم امام ادامه این مطلب خواهد آمد.
توضیحات گذشته نه تنها اصل لزوم امام را بعنوان پاسخ دهنده به تهاجمات فکری ثابت میکند؛ بلکه نحوه تعیین امام را نیز مشخص میسازد که باید از ناحیه صاحب مکتب انتخاب شود.(1)
یکی از روشهایی که میتواند نشاندهنده کیفیت تعیین امام و خلیفه باشد، مطالعه و بررسی رشد علمی و فرهنگی مسلمانان در حفظ دین و شریعت و اصول و فروع اسلام و جلوگیری از جعل احادیث و ایراد اباطیل و اسرائیلیات در حریم اسلام میباشد. اگر رشد عقلی و فکری مسلمانان به حدی رسیده بود که لیاقت و شایستگی حفظ اصول و مبانی عقیدتی اسلام را داشته و یا اگر احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را یک جا در اختیار میداشتند، با مراجعه به آن میتوانستند صحیح را از سقیم و افکار اسرائیلی و مسیحی را از افکار اسلامی جدا کنند، شاید بتوان گفت از وجود امام معصوم و انتصابی بینیاز هستند و تنها به یک حاکم و زمامدار نیازدارند و چنین شخصی را خودشان میتوانند انتخاب کنند.
ولی همه سخن در این اگرها است. البته بیشک، امت اسلامی به پایهای از کفایت رسیده بود که بتواند متن کتاب آسمانی را از تحریف و زیاده و نقصان حفظ کند و امانت پیامبر را به طور سالم و کامل به آیندگان بسپارد؛ چون در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دهها کاتب وحی و صدها حافظ قرآن وجود داشت و در راه گسترش قرآن، علومی مثل نحو و صرف، اشتقاق و لغت و معانی و بیان و بدیع و تفسیر و تجوید پیریزی شد.
1) برای توضیحات بیشتر ر.ک: شیخ ذبیحالله محلاتی، قضاوت امیرالمؤمنین علیه السلام؛ شیخ محمدتقی شوشتری، قضاء امیرالمؤمنین؛ علامه امینی، عبدالحسین، الغدیر، ج6.
تاریخ، نزاعهایی را که حاکی از اهتمام مسلمانان در امر صیانت و حفظ قرآن بود، ثبت کرده است. داستان حذف و او از آیه «کنز»(1)در دوران عثمان و ایستادگی اُبی بنْ کعب، پیرو امیرالمؤمنین علیه السلام در تاریخ ثبت شده است؛ ولی با تمام این اعترافات، شایستگی امت، خیلی محدود و در حد حفظ متن قرآن بود و گامی از این حد فراتر ننهاد. اینک بررسی در سه بُعد کلی، میتواند ما را به پایه قدرت و توانایی امت در تفسیر و تحلیل مبانی عقیدتی و فرعی اسلام آشنا سازد.
بخشی از مسائل اسلامی را معارف عقلی و کلامی و عقیدتی تشکیل میدهد که زیربنای همه مسائل دیگر است؛ مثل اثبات ذات باریتعالی، صفات و افعال خداوند، قضا و قدر، جبر و اختیار، حقیقت انسان و روح، برزخ و معاد، توبه و شفاعت، بهشت و دوزخ و خیلی از مسائل دیگری که در قرآن و حدیث نبوی آمده است؛ ولی مسلمانان در تفسیر آنها دچار تفرقه شدند و در هر یک آنها فرقهسازی و رأی تراشی رخ داد. کتابهای ملل و نِحَلْ شاهد گفتار ماست؛ فرقههایی مثل معتزله، اشاعره، خوارج و شیعه که از هر کدام، دهها شعبه دیگر بهوجود آمده است.
در بخش دیگری از تعلیمات اسلامی یعنی احکام و فروعات، این اختلاف با شدت بیشتری به چشم میخورد. پدید آمدن مذاهب مختلف فقهی در اسلام و اختلافشان در کیفیت برگزاری فرائض مثل وضو و نماز و روزه و زکات و مانند اینها چشمگیرتر هستند، تا آنجائیکه به سبب تعدد و اختلاف این مذاهب فقهی، اجتهاد در اهل سنّت ممنوع اعلام شد. در مسائل معاملاتی، مدنی، قضائی و جزائی نیز این اختلاف نظر شدید وجود دارد که وارد آنها بحث نمیشویم.
همچنین در سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز نتوانستند از رخنۀ دروغها و جعلیات جلوگیری نمایند و نتوانستند سنّت نبوی را از تحریف حفظ کنند. برخی یهودیان و مسیحیان مسلمان، مثل کعبالأحبار و وهب بن منبه و برخی از منافقان داخلی، مثل سمرۀ بن جندب، ابوهریره و عروۀ بن زبیر، صدها دروغ و جعلیات را به جای روایت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد سنّت کردند که تا قرنها بهصورت حقایق تلقی میشد. ابوهریره مجموعاً سه سال از عهد رسالت را درک
1) توبه: 30.
کرد؛ ولی به قدری افسانه و دروغ از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل نمود که عمر، سخت او را با تازیانه تأدیب کرد و گفت دیگر حق ندارد از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حدیثی نقل کند.
مرحوم علامه امینی، تعداد 700 نفر از دورغ سازان را بیان کرده است(1)که تنها 41 نفر آنها 408686 حدیث به اسم پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم جعل کردهاند. وی تعداد احادیث ساختگی هر یک را بیان کرده و آنرا در محافل حدیثی نشر داده است.
همچنین محمد بن اسماعیل بخاری صاحب کتاب صحیح بخاری است که معتبرترین کتاب روایی و از صحاح سته اهل تسنن است. تعداد احادیث این کتاب با حذف مکررات، حدود 2761 حدیث میشودکه بخاری این تعداد حدیث را از میان600 هزار حدیث - که همه را از مشایخ خود نقل میکند - استخراج نموده و تقریباً از هر هزار حدیث، 5 حدیث آنرا نقل کرده است.
بخاری گفته است: «من صد هزار حدیث صحیح و دویست هزار حدیث غیر صحیح در حفظ دارم». یکی دیگر از محدثان بزرگ اهل تسنن، یعنی ابوداود سجستانی صاحب سنن میگوید: «چهار هزار و هشتاد حدیث را از بین پانصد هزار حدیث نقل کردم».
تعداد احادیث غیر مکررّ در صحیح مسلم چهار هزار است که آنها را از میان سیصد هزار انتخاب کرده است. احمد حنبل در مسندش سی هزار حدیث را از میان هفتصد و پنجاه هزار ذکر کرده است.(2)
این همه احادیث مجعول و ساختگی حاکی از چیست؟
این نشانه عدم رشد کامل فرهنگی امت میباشد. البته چنین چیزی طبیعی به نظر میرسید؛ زیرا خلفا با پیشگرفتن سیاستی چون بدعت دانستن سؤال از حکم حوادث واقع نشده و منع از نقل حدیث و منع از نوشتن حدیث و برگزیدن مشاورانی چون مروان بن حکم و داشتن مراجع علمی چون کعب بن احبار و مغیره بن شعبه و ابوهریره، و تهدید و تأدیب و حبس کردن افراد صادق، مثل ابوذر و عمار، چگونه میتوانستند سنّت پیامبر را از تحریف، حفظ نمایند و از پیشآمدن چنین وضعی جلوگیری کنند.
نتیجه: معلوم میشود که تعیین و نصبِ الاهی امام معصوم و دور از هرگونه هوا و هوس، برای تفسیر اصولی و اعتقادی و بیان احکام فرعی و حفاظت از سنّت اصیل محمدی صلی الله علیه و آله و سلم لازم و ضروری میباشد، تا رأی او بهعنوان یک نظر قاطع اعلام شود و معیار و میزان شناخت حق از باطل باشد.
در این بخش، مسئله امامت از بُعد نیاز روزافزون مسلمانان به قانون مطالعه میشود. اگر ثابت شود که نصوص کتاب و سنّت پیامبر به اندازهای بود که پاسخگوی همه احتیاجات آن روز مسلمانان بود یا حکم مسائل نوظهور در کتاب و سنّت موجود بود یا لااقل قدرت فکری و استدلالی خلفا به پایهای رسیده بود که قوانین جزئی را از قوانین کلی کتاب و سنّت استنباط و استخراج کنند، میتوان گفت که نیاز به امام معصوم نیست؛ ولی اگر عکس این مسئله ثابت شود، در این صورت مصلحت اسلام ایجاب میکند که پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم امام معصوم و عالم و آگاهی باشد تا اینگونه نیازها را برطرف سازد و امت را از عمل به آرا و نظرات انسانهای جاهل و خطاکار و نیز عمل بر طبق قیاس و استحسان بینیاز کند. اینک به این نکته میپردازیم که نصوص کتاب و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چگونه جوابگوی نیازهای قانونی مسلمانان پس از رحلت آن حضرت نبود.
کتاب (قرآن): قرآن که یکی از منابع قوانین اسلامی است، بیش از پانصد آیه بهنام «آیاتالاحکام» ندارد. از سویی، آیات مکی، عقیدتی هستند؛ چون بنا نبود این کتاب، یک کتاب فقهی و حقوقی باشد و از طرفی فشار تبلیغی سیزده سال مکه بر محور اصول دین و بیان مبانی عقیدتی مکتب و دعوت به توحید و معاد و نبوت و اجتناب از شرک و بتپرستی دور میزد. از طرف دیگر، شرایط آن زمان، اجازه بیان مسائل اجتماعی، مدنی، عبادی، اخلاقی، سیاسی و اقتصادی را نمیداد؛ تا زمانیکه مردم گرفتار شک هستند، صحبت از زکات، حج، و معاملات، سیاست وجهات دیگر معنا ندارد. به هر حال، تعداد 500 آیه از آیات مدنی، آیات الاحکام هستند که در مقابل هزاران مسئله مورد ابتلا بسیار اندک است.
سنّت پیامبر: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم سیزده سال اقامت در مکه به انسانسازی مشغول
بودند و چون در این کار توفیق کامل نصیب آن بزرگوار نشد، ناچار به هجرت شدند. استقبال مردم مدینه از آیین مقدس اسلام و پشتیبانی آنان از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به ایشان فرصت داد که به بیان سایر مسائل اسلامی بپردازند و یک قسمت از دستورات و احکام اسلام را در محیط خود پیاده کرده، وظایف مردم را از نظر حلال و حرام روشن نمایند؛ ولی دشمنان، اقامت ده ساله پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مدینه را با مشکلات عدّیدهای مواجه ساختند؛ چون تمرکز مسلمانان در مدینه، رعب عجیبی در دل دشمنان انداخت و مشرکان را وادار تحمل خسارات مالی و جانی و محاصره اقتصادی و نظامی کرد. در این ده سال، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در 27 جنگ که برخی از آنها بیش از یک ماه طول کشید، شرکت کرده و حدود 55 سریه برای سرکوبی دشمنان ترتیب دادند. منافقان مدینه که حزب نیرومندی بودند، با ایجاد مزاحمتها و مشاجرات و تفرقهها، وقت گرامی پیامبر را میگرفتند و از طرف دیگر، یهودیان لجوج یثرب و خیبر و مسیحیان نجران، همواره مشغول ایجاد تفرقه و توطئه و جنگهای خونین بودند. یک چنین فضای پرآشوبی، مسلمانان را بر آن داشت تا بیشتر وقتشان را برای دفاع در میدانهای جنگ سپری کنند و کمتر به یاد گیری احکام بپردازند.
از طرفی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم علاوه بر تعلیم قرآن و تفسیر آیات و عقد قراردادهای نظامی و امضای صلحنامهها و ارسال نامههای تبلیغی به سران دُوَل آن روز، ارائه واجبات و محرمات و مناسک را نیز بعهده داشتند و تشکیلات مسلمانان هم در حدی نبود که گروهی ارتشی و گروهی روحانی و دانشجو مشغول فراگیری علم و دانش و احکام الاهی باشند؛ بلکه گاهی همگی نظامی بودند و گاهی همگی دانشجو و کارگر و کشاورز میشدند.
أَیهَا النَّاسُ وَ اللَّهِ مَا مِنْ شَیءٍ یقَرِّبُکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ وَ یبَاعِدُکُمْ مِنَ النَّارِ إِلَّا وَ قَدْ أَمَرْتُکُمْ
بِهِ وَ مَا مِنْ شَیءٍ یقَرِّبُکُمْ مِنَ النَّارِ وَ یبَاعِدُکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ إِلَّا وَ قَدْ نَهَیتُکُمْ عَنْه ؛ ای مردم! هر چیزی که شما را به بهشت نزدیک، و از آتش دوزخ دور کند، شما را به انجام آن فرمان دادم و هر چه که شما را به آتش نزدیک کند و از بهشت دور نماید، شما را از آن باز داشتهام.(1)
اکنون این سؤال مطرح میشود که دین خدا چگونه تکمیل شد؟ این همه علوم و معارف و اصول و فروع و نیازمندی بشر چگونه بیان گردید؟ در قرآن که بیش از پانصد آیه برای احکام نیامده است و در سنّت نبوی محدثان اهل سنّت در فروع و احکام عملی آیین آن حضرت، بیش از چهارصد حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل نکردهاند. اگر احادیثی را هم که شیعه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده است به آن بیفزاییم، باز وافی به بیان کلیه احکام و فروع اسلام نخواهد بود.
البته خود اهل سنّت و خلفا اعتراف دارند که کتاب و سنّت برای حکم و داوری کفایت نمیکند و در این مورد، هم اعتراف لفظی و هم اعتراف عملی وجود دارد؛ لذا وقتی مسئله ای پیش میآمد و حکمش را در قرآن و سنت نمییافتند؛ از طرفی بیحکم هم نمیتوانست باشد؛ از این رو حکمش را از راه قیاس(2)و رجوع به شریعت پیشینیان بهدست میآوردند. به سبب اتکای به همین قواعد بیمدرک بود که فقه عامه یعنی اهل سنّت در قرون گذشته بهصورت مکتبهای فراوانی درآمد و مکتبسازی و امامتراشی به اندازهای زیاد شد که دانشمندان اهل سنّت چارهای ندیدند، جز اینکه باب اجتهاد را بر روی خود ببندند و مذاهب فقهی را در چهار مذهب منحصر کنند.
تاریخ اسلام، نمونههای فراوانی از حکم نادرست خلفا یا استیصال آنان در احکام مسائل مستحدثه نقل کرده است. آنان گاهی دست التجا و حاجت به طرف امیرالمؤمنین علی علیه السلام دراز میکردند. ملاحظه این امور، با تصریح قرآن به تکمیل دین، ما را به این عقیده وا میدارد که بهءطور قطع بگوییم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای حفظ مصالح (اسلام) و
تحققپذیری هدف بعثت، این قسمت از معارف و احکام را که امت موفق به فراگیری آن نشده بودند، پیش فردی یا افرادی به ودیعت بگذارند. تا مرجع نیازهای مردم باشد. چنین فردی، انسان عادی نمیتواند باشد؛ چون انسان عادی، قدرت فراگیری این همه علوم و معارف را ندارد. او باید بسان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مصون از خطا و اشتباه و گناه باشد. همچنین شناسایی چنین فردی، برای انسانهای معمولی مقدور نیست. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باید چنین شخصی را به مردم معرفی کند. در امتیازات علم امام، توضیحات بیشتری در این زمینه خواهد آمد.
به نظر یک عالم سنی که به امام (امامت) انتصابی قائل نیست - با توجه به امور فوق - باید دین ناقص باشد؛ ولی بهعقیده یک عالم شیعی، با توجه به شأن نزول آیه اکمال؛ دین، کامل شده و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با تعیین قائم مقام، رسالتشان را به پایان رساندهاند.
امر دیگری که ما را بهنظر دادن و برگزیدن یکی از دو راه (انتصاب و انتخاب) یاری میکند، موضوع ارزیابی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و یارانشان از مسئله امامت و خلافت است. سخنانی که در این مورد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و صحابه ایشان نقل شده یا شیوهای که خلفا طبق آن تعیین شدند، روشنگر شیوه حکومت در اسلام است. در مجموع این سخنان، اثری از حکومت مردم بر مردم و انتخاب خلیفه از طریق شورا و گزینش امام بهوسیله اهل حل و فصل، یا اهل حل و عقد نخواهید دید.
این نوع اصطلاحات، بسان علل بعد از وقوع است که به مرور زمان پیدا شد و غرض از پیدایش آن توجیه خلافت گروهی است که به عقیده برخی از این طریق (دموکراسی) برگزیده شدند. دلایل نقلی نشان میدهد که موضوع رهبری نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تنها بهصورت انتخاب از جانب خداوند بوده و برداشت مردم از رهبری در عصر خلفا، انتخاب از جانب خود خلیفه بوده است. اینک بهنقل شواهد تاریخ برای هر دو قسمت میپردازیم:
حضرت ابوطالب، تنها مدافع پیامبر از دنیا رفت و ایشان را در میان مشرکان و خونخواران
عرب تنها گذاشت. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خطر را جدی میدیدند و شمشیرها را مصمم؛ اما اعراب جاهلی همه قساوتشان، حرمت ماههای حرام (ذی العقده، ذیالحجه، محرم، رجب) را نگه میداشتند و خونریزی نمیکردند؛ به ویژه در ایام حج، امنیت بیشتری بود. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از این فرصت، بهره کافی میبردند. هنگامی که قبایل عرب برای انجام حج میآمدند و در عرفات و منا خیمه میزدند، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به در خیمههای آنها آمده و رسالتشان را به آنها عرضه میداشتند. سخنان دلنشین را بر آن قلبهای سخت میخواندند و ردّ میشدند.
ابولهب میگفت: «مردم! او پسر برادر من است. من او را بهتر از هر کس میشناسم. او دیوانه است و سخنش را گوش ندهید. لات و عزّی را از خود به خشم نیاورید». روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به خیمه بنی عامر نزدیک شد. یکی از شحصیتهای این قبیله که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از دور مینگریست، مجذوب چشمان جذاب و وقار و صورت دل ربا و آسمانی و کلمات روحانی و دلنشین پیامبر گشته، گفت: «بنی عامر! والله لو انی أخذتُ هذا الفتی من قریش لأکلتُ به العرب؛ به خدا قسم! اگر این جوان را من داشتم، بر عرب حکومت و آقایی میکردم». بالاخره پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به آنها رسیده و آنها را به اسلام دعوت کردند.
قبیله بنی عامر یکی از قبایل بزرگ عرب بود که مردان شجاع و شمشیر زن بسیار داشت. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اسلام را بر آنها عرضه داشت و آنان دیدند حقایقی است که عمق جان بشر را روشن میسازد و فطرتهای خاموش شده را فروغ میبخشد. اما هنوز خام و نادان بودند؛ لذا گفتند: «أرأیت إن نحن تابعناک فأظهرک الله علی ما خالفک أیکون لنا الأمر من بعدک؟ اگر از تو پیروی کردیم و خداوند، تو را بر دشمنانت پیروز ساخت، آیا بعد از تو سهمی داریم؟» پیامبر در جواب یک جمله فرمودند: «الْأَمْرُ إِلَی اللَّه یضَعُهُ حَیثُ یشَاء؛(1)من در این قسمت کوچکترین دخالتی ندارم و هر کجا که خدا لایقش دید قرار میدهد».
رئیس قبیله، پس از شنیدن این سخن ناراحت شد و گفت: «هرگز درست نیست که ما فداکاری کنیم و زعامت و رهبری از دیگران باشد».
نمونه دیگر: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نامهای به هَوْدۀ بن علی، زمامدار یمامه نوشت و او را به آیین اسلام دعوت کرد. او نیز اسلام آوردن خود را مشروط به اینکرد که زمامداری پس از
1) ابن هشام، عبدالملک، السیرة النبویة، ج2، ص289.
رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او واگذار شود که در این صورت مسلمان شده، آیین پیامبر را یاری میکند و در غیر این صورت با آن به نبرد میپردازد.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در جواب فرمودند: «لا ولاکرامۀ؛ این پیشنهاد صحیح نیست و عزّتی در آن نیست».
تاریخ گواهی میدهد که مسئله امامت، امری الاهی بود. اگر یک امر مردمی بود، پیامبر میبایست دستوراتی درباره شورا و نحوه انتخاب و شرایط افرادی که صلاحیت انتخاب شدن را دارند، بیان فرماید. مسئله خلافت از نظر درجهبندی، کمتر از بیان مکروهات و مستحبات نبود که در لسان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد شده است. این امر را کسی جز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چه کسی تعیین کند؟ آیا پیامبر دیگری خواهد آمد؟!
حتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در 27 غزوهای که شرکت فرمودند و از مرکز خلافت اسلام فاصله گرفتند، انتخاب جانشین خود در مدینه را به انتخاب مردم واگذار نکردند. اهل سنّت مدعی هستند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نه تنها خلیفهای برای پس از خود تعیین نکردند؛ بلکه کوچکترین سخنی در شیوه تعیین خلیفه نفرمودهاند.
اهل سنّت معترفند که حکومت انتخابی در اسلام، قانون مدّون و نظام روشنی ندارد. با ضمیمه کردن اختلافی که در شرایط امام در بینشان است میتوان یقین پیدا کرد که سیر حکومت در اسلام، انتخابی نبوده است.
برداشت خلفا و دیگر یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از مسئله رهبری در مبحث انتخاب خلفای سهگانه که آیا تعیین رهبر را به انتخاب مردم میدانستند یا به انتصاب خلیفه، خواهد آمد.
قرآن کریم
نهج البلاغه
1.آلوسی بغدادی، شهاب الدین سید محمود، روح المعانی فی التفسیر القرآن، داراحیاء التراث العربی، چاپ چهارم، بیروت، 1405ق.
2.-------------------، مختصر التحفه الاثنی عشریه، نشر المطبعه السلفیه، قاهره، 1373ق.
3.آمدی، سیف الدین، ابکار الافکار، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1424ق.
4.آملی، سید حیدر، نص النصوص، انتشارات انستیتو ایران و فرانسه، تهران، 1352ش.
5.آموزگار، محمد رشید، تفسیر المنار، دار المنار، قاهره، 1373ق.
6.ابن ابی الحدید، ابو حامد عبد الحمید، شرح نهج البلاغه، تحقیق ابراهیم محمد ابوالفضل، نشر دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1385 ق.
7.7.ابن ابی جمهور، محمدبن زین الدین، عوالی اللئالی، سیدالشهداء، قم، 1403ق.
8.8.ابن اثیر، عز الدین ابوالحسن علی بن محمد جزری، الکامل فی التاریخ، دار صادر، بیروت، 1385ق.
9.-------------------، اسد الغابه فی معرفه الصحابه، دارالفکر، بیروت، 1409 ق.
10.ابن اعثم کوفی، ابو محمد احمد، کتاب الفتوح، تحقیق علی شیری، دار الأضواء، بیروت، 1411 ق.
11.ابن بابویه، (صدوق)، محمد بن علی، خصال، تحقیق علی اکبر غفاری، نشر جامعه مدرسین، قم، 1362 ش.
12.-------------------، خصال، ترجمه محمدباقر کمرهای، کتابچی، تهران، 1377ش.
13.ابن بطوطه، محمد بن عبدالله، رحله ابن بطوطه، مصحح: کرم بستانی، دار بیروت، بیروت، 1379ق.
14.ابن تیمیه دمشقی، احمد بن عبدالحلیم، مجموع الفتاوی، مجمع الملک فهد لطباعه المصحف الشریف، 1425ق.
15.-------------------، منهاج السنة و النّبویة، تحقیق محمد رشاد سالم، موسسه قرطبه، ریاض، 1406ق.
16.-------------------، جواب الصحیح من بدل دین المسیح، محقق:سعید خیری، مکتبة التوفیقیه،]بی تا[.
17.ابن جریر طبری، محمد، تاریخ طبری، بینا، مصر، 1375ق.
18.ابن جوزی، ابوالفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد، المنظم فی التاریخ الامم و الملوک، تحقیق محمد عبد القادر عطا و مصطفی عبد القادر عطا، نشر دار الکتب العلمیه، بیروت، 1992 م.
19.ابن جوزی، عبدالرحمن بن علی، العلل المتناهیه، دارالکتب علمیه، بیروت، 1403ق.
20.ابن حجر الهیثمی، أبو العباس أحمد بن محمد بن علی، الصواعق المحرقة علی أهل الرفض و الضلال و الزندقة، تحقیق: عبد الرحمن بن عبد الله الترکی و کامل محمد الخراط، مؤسسة الرسالة، لبنان، 1417ق.
21.ابن حجر عسقلانی، أحمد بن علی، الدرر الکامنة فی أعیان المائة الثامنة، تحقیق: مراقبة / محمد عبد المعید ضان، مجلس دائرة المعارف العثمانیة صیدر اباد،چ2، هند، 1392ق.
22.-------------------، الاصابة فی تفسیر الصحابه، تحقیق عادل احمد عبد الموجود و علی محمد معوض، دار الکتب العلمیه، بیروت، 1415ق.
23.-------------------، إنباء الغُمر بأبناء العمر فی التاریخ، تحقیق: محمد عبد الحمید خان، دارالکتب العلمیه، چ2، بیروت، 1406ق.
24.-------------------، تهذیب التهذیب، دارالفکر، بیروت، 1404ق.
25.-------------------، فتح الباری شرح صحیح البخاری، تحقیق: محب الدین الخطیب، دارالمعرفه، بیروت، 1424ق.
26.ابن حجر عسقلانی، حافظ شهاب الدین ابوالفضل، لسان المیزان، نشر موسسه الاعلمی المطبوعات، چاپ سوم، بیروت، 1406 ق.
27.ابن حزم اندلسی، علی بن أحمد بن سعید، الفصل فی الملل و الاهواء و النحل، تعلیق از احمد شمس الدین، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1416ق.
28.-------------------، الاحکام فی اصول الاحکام، نشر دار الافاق الجدیده، بیروت، بیتا.
29.ابن خلدون، عبدالرحمان، مقدمه تاریخ ابن خلدون، دارالقلم، بیروت، 1978م.
30.ابن سعد، محمد بن محمد منیع الهاشمی بصری، الطبقات الکبری، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، انشارات فرهنگ و اندیشه، تهران، 1374 ش.
31.ابن سینا، حسین بن عبدالله، الرسالة العرشیة، تصحیح ابراهیم هلال، کلیه البنات الازهر، مصر، بی تا.
32.-----------------------، نصوص الحکم، شرح فصوص الحکم (المجموع للمعلم الثانی)، محمد بدرالدین طبسی، مصر، 1325ق.
33.ابن شبه نمیری، عمر، تاریخ المدینه المنوره، تحقیق از فهیم محمد شلتوت، دار الفکر، قم، 1368ش.
34.ابن شهر آشوب مازندرانی، محمد بن علی، مناقب آل ابی طالب علیهم السلام، علامه، قم، 1379 ش.
35.ابن عبد ربه آندلسی، احمد بن محمد، العقد الفرید، دار الکتب العلمیه، بیروت، 1404 ق.
36.ابن عبدالبر قرطبی، ابو عمر یوسف بن عبد الله بن محمد، الاستیعاب فی معرفه الاصحاب، تحقیق علی محمد البحاوی، دار الجیل، بیروت، 1412 ق.
37.-------------------، الاستیعاب، دارالجیل، بیروت، 1412ق.
38.ابن عربی، محی الدین، الفتوحات المکیه، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1994م.
39.-------------------، فصوص الحکم، با تعلیقات عفیفی، الزهرا، تهران، 1370ش.
40.ابن عساکر، ابو القاسم علی بن حسن بن هبة الله، تاریخ دمشق، تحقیق علی عاشور، دار الاحیاء التراث العربی، بیروت، 1421 ق.
41.ابن علی الخطیب البغدادی، احمد، تاریخ بغداد، دارالکتب العلمیه، بیروت، بیتا.
42.ابن قیم جوزی، محمد بن ابی بکر، اعلام الموقعیین عن رب العالمین، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1411ق.
43.ابن کثیر دمشقی، حافظ ابوالفداء اسماعیل بن عمر، البدایه و النهایه، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1413 ق.
44.ابن ماجه قزوینی، محمد بن یزید (م275)، سنن ابن ماجه، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی، دارالفکر، بیروت، بیتا.
45.ابن منظور، جمال الدین محمد، لسان العرب، دارصاد، بیروت، 2000م.
46.ابن منظور، محمد بن مکرم، مختصر تاریخ دمشق، دارالفکر، بیروت، 1404 ق.
47.ابن ناصر الدین دمشقی، محمد بن أبی بکر، الرد الوافر، تحقیق: زهیر الشاویش، المکتب الإسلامی، بیروت، 1393ق.
48.ابن هشام، عبد الملک الحمیری المعافری، السیرة النبویة، تحقیق مصطفی سقا و ابراهیم أبیاری و عبدالحفیظ شلبی، دار المعرفة، بیروت، بیتا.
49.ابنفارس، احمد، معجم مقایس اللغة، تحقیق عبدالسلام محمد هارون، مکتب الاعلام الاسلامی، بیجا، بیتا.
50.ابنمغازلی، علی، مناقب امام علی7، دار الأضواء، بیروت، 1403ق.
51.ابنمیثم، میثم بن علی، قواعد المرام، مکتبة آیة الله مرعشی نجفی، قم، 1406ق.
52.ابوالفداء، عماد الدین، المختصر فی اخبار البشر، (تاریخ ابی الفداء)، تحقیق محمود دیوب، بیتا، بینا.
53.ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین بن محمد اموی قرشی، الأغانی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1415 ق.
54.ابونعیم اصفهانی، احمد بن عبدالله، النور المشتعل فی ما نزل من القرآن فی علی، وزارت ارشاد اسلامی ایران، تهران، 1406ق.
55.اثری، ابوالحسن علی بن اسماعیل، الابانة عن اصول الریانة، مکتبة تغر، بغداد، بیتا.
56.اسماعیل زاده نوقی، محبوبه و محمد رضائی، «بررسی نسبت خاتمیت و ولایت در حکمت متعالیه»، فصلنامه علمی - پژوهشی اندیشه نوین دینی، سال نهم، شماره35، 1393ش.
57.آشتیانی، جلال الدین، مقدمه بر تمهید القواعد ابن ترکه، انجمن حکمت، چاپ دوم، تهران، 1360ش.
58.اشعری، ابولحسن علی، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین، تصحیح هلموت ریتر، بیجا، 1405ق.
59.اصفهانی، شیح محمدحسین، الانوار القدسیة، تحقیق علی نهاوندی، مؤسسه المعارف، بیتا.
60.-------------------، حاشیة المکاسب، نشر آل سباغ قطیفی، بیجا، 1418ق.
61.افلوطین، پلوتینوس، افلوطین عند العرب، تحقیق عبدالرحمان بدوی، چاپ سوم، وکاله المطبوعات، کویت، 1977م.
62.البانی، محمد ناصر الدین، سلسلة الاحادیث الضعیفه و الموضوعة، دار المعارف، ریاض، 1412ق.
63.-------------------، سلسله الاحادیث الصحیحه، دار المعارف، ریاض، 1415ق.
64.امینی، علیرضا و جوادی، محسن، معارف اسلامی، معارف، قم، 1379ش.
65.امینی نجفی، عبدالحسین، الغدیر فی الکتاب و السنّة و الأدب، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، 1414ق.
66.امینی، ابراهیم، بررسی مسائل کلی امامت، مؤسسه بوستان کتاب، چاپ چهارم، قم، 1386ش.
67.ایجی، عضد الدین، مواقف، تحقیق عبد الرحمان عمیره، دار الجیل، بیروت، 1417 ق.
68.ایجی، عضدالدین، المواقف، با شرح سید شریف جرجانی، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1419ق.
69.بحرانی، ابن میثم، قواعد المرام فی علم الکلام، مکتبة آیة الله المرعشی، قم، 1414 ق.
70.بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، دارالفکر، بیروت، 1415 ق.
71.بروجردی، سید حسین، جامع احادیث الشیعه، چاپخانه مهر، قم، 1409ق.
72.البزار، أبوبکر أحمد بن عمرو بن عبدالخالق(م292ه-)، البحر الزخار (مسند البزار)، تحقیق: دکتر محفوظ الرحمن زین الله، مؤسسة علوم القرآن، مکتبة العلوم و الحکم، بیروت، لبنان،1409ق.
73.البغدادی، إسماعیل باشا، هدیة العارفین أسماء المؤلفین و آثار المصنفین، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1413ق.
74.بغدادی، عبدالقاهر، کتاب اصول الدین، دارالفکر، بیروت، 1417ق.
75.بلاذری، ابوالحسن احمد بن عیسی بن جابر، فتوح البلدان، دار و مکتبة الهلال، بیروت، 1988م.
76.بلاذری، احمد بن یحیی بن جابر، کتاب جمل بن من انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، دارالفکر بیروت، 1417 ق.
77.بن ولید، علی، الذخیره فی الحقیقه، تحقیق محمد حسن اعظمی، دار الثقافه، بیروت، 1971م.
78.بهبهانی، علی، مصباح الهدایة، تحقیق استادی، دارالعلم، بیروت، چاپ چهارم، بیتا.
79.بیهقی، ابوبکر، دلائل النبوه و معرفه احوال صاحب الشریعه، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1405ق.
80.بیهقی، احمد، السنن الکبری، دارالکتب العلمیه، چاپ دوم، بیروت، 1414ق.
81.ترمذی، ابوعبدالله محمد بن علی، نوادر الاصول، دار نور اسلامی، بیروت، بیتا.
82.ترمذی، ابی عیسی محمد بن عیسی بن سوره ترمذی، سنن ترمذی، (الجامع الصحیح)، دارالمعرفه، بیروت، 1423ق.
83.تفتازانی، سعد الدین، شرح المقاصد، انتشارات شریف رضی، قم، 1409ق.
84.تفلیسی، ابوالفضل جیش بن ابراهیم، وجوه القرآن، ترجمه و تصحیح مهدی محقق، دانشگاه تهران، تهران، 1371ش.
85.تهانوی، محمد علی، موسوعه کشاف اصطلاحات الفنون، تحقیق رفیق عجم، ناشرون، بیروت، 1996.
86.ثعلبی، احمد بن محمود، تفسیر ثعلبی، داراحیاء العربی، بیروت، 1422ق.
87.جاحظ، عمر و بن بحر، البیان و التبیین، مکتبة الهلال، بیروت، 1423 ق.
88.جبل عاملی، سید عبد الحسین شرف الدین، النص و الاجتهاد، دارالقادری، بیروت، 2008 م.
89.جرجانی، علی بن محمد، التعویقات، تحقیق ابراهیم الابیاری، دارالکتب العربی، بیروت، 1418ق.
90.جرجانی، میر سید شریف، شرح مواقف، منشورات الشریف الرضی، قم، 1412ق.
91.الجزری الشافعی، أبی الخیر شمس الدین محمد بن محمد بن محمد، أسنی المطالب فی مناقب سیدنا علی بن أبی طالب کرم الله وجهه، تقدیم و تحقیق و تعلیق الدکتور محمد هادی الأمینی، مکتبه الإمام امیر المؤمنین علیه السلام العامة، اصفهان، بیتا.
92.جعفریان، رسول، تاریخ خلفا (تاریخ سیاسی اسلام، ج2) دلیل ما، چاپ هفتم، قم، 1387ش.
93.--------------، تاملی در نهضت عاشورا، انصاریان، قم، 1381ش.
94.جمعی از نویسندگان، زیر نظر محمود یزدی مطلق، امامت پژوهی، نشر دانشگاه علوم اسلامی رضوی، مشهد، چاپ دوم، 1387 ش.
95.جمعی از نویسندگان، ستاره عرفان، کنگره علامه سید حیدر آملی، مبعث، بابل، 1382ش.
96.جمعی از نویسندگان، اخلاق (دینی1)، فصلنامه تخصصی کلام اسلامی، شماره مسلسل25، سال هفتم، قم، بهار 1377ش.
97.جمعی از نویسندگان، مجموعه مقالات کنگره علامه سید حیدر آملی، ج2 و 1، مبعث، بابل، 1381ش.
98.جمعی از نویسندگان، گفتمان مهدویت سوم، مؤسسه انتظار نور، بوستان کتاب، قم، بی تا.
99.جوادی آملی، عبد الله، تفسیر تسنیم، اسراء، قم، 1385ش.
100.------------------، ولایت در قرآن، مرکز نشر فرهنگی رجاء، قم، 1367ش.
101.جوهری، ابو بکر احمد بن عبد العزیز، السقیفه و فدک، تحقیق محمدهادی امینی، مکتبة نینوی الحدیثه، تهران، بیتا.
102.جوهری، اسماعیل بن حماد، صحاح اللغه، تحقیق احمد عبدالغفور عطار، نشر دارالعلم للملایین، بیروت، 1404ق.
103.جوینی، ابراهیم بن محمدبن ابی بکر، فرائد السمطین فی فضائل مرتضی، تحقیق محمدباقر محمودی، موسسه محمودی، بیروت، 1400ق.
104.چگینی، رسول، «گونه شناسی تعریف امامت در دیدگاه اندیشمندان شیعه»، فصلنامه علمی - پژهشی اندیشه نوین دینی، شماره46، سال دوازدهم، 1395ش.
105.حائرییزدی، مهدی، حکمت و حکومت، بینا، بیروت، 1994م.
106.حافظ گنجی، کفایة الطالب فی مناقب علی بن ابیطالب، دار احیاء التراث اهل البیت علیهم السلام، تهران، 1404ق.
107.حاکم حسکانی، عبیدالله بن عبدالله، شواهد التنزیل، تصحیح باقر محمودی، نشر وزارت ارشاد اسلامی ایران، تهران، 1411ق.
108.حاکم نیشابوری، محمد بن عبد الله، المستدرک علی الصحیحین، مکتبه العصریه، بیروت، 1420ق.
109.حرعاملی، محمد بن حسن، الفصول المهمه فی اصول الائمه، تحقیق محمد بن محمد الحسین القائینی، موسسه معارف اسلامی امام رضا، قم، 1376ش.
110.حسنی صنعانی، محمد بن إسماعیل الأمیر، توضیح الأفکار لمعانی تنقیح الأنظار، تحقیق: محمد محی الدین عبد الحمید، المکتبة السلفیة، مدینه، بیتا.
111.حسینی تهرانی، سید محمد حسین. امام شناسی، علامه طباطبایی، مشهد، 1426ق.
112.حسینی میلانی، سید علی، نگاهی به حدیث منزلت، مرکز حقائق اسلامی، قم، 1387ش.
113.حسینی، ابراهیم بن محمد، البیان و التعریف فی أسباب ورود الحدیث الشریف، تحقیق: سیف الدین الکاتب، دارالکتاب العربی، بیروت،1401ق.
114.حسینی، هاشم معروف، الشیعه بین الاشاعره و المعتزله، دارالقلم، بیروت، 1978م.
115.حصنی دمشقی، ابوبکر بن محمد، دفع الشبهه عن الرسول، داراحیاء الکتاب العربی، 1418ق.
116.حلی، حسن بن مطهر، کشف المراد فی شرح تحرید الاعتقاد، تصحیح آیت الله حسن زاده آملی، انتشارات اسلامی جامعه مدرسین، قم، 1407ق.
117.حلی، حسن بن یوسف، الألفین فی امامة مولانا امیرالمؤمنین علیه السلام، دارالهجرة، قم، 1409ق.
118.-------------------، کشف المراد، مؤسسة النشر الاسلامی، قم، 1419ق.
119.-------------------، منهاج الکرامة فی معرفه الامامة، موسسه عاشورا، مشهد، بیتا.
120.حمصی رازی، سدید الدین، المنقذ من التقلید، مؤسسة النشر الاسلامی، قم، 1412ق.
121.حموینی جوینی، ابواسحاق ابراهیم، فرائد السمطین، تصحیح محمد باقر محمودی، نشر مؤسسه المحمودی للطباعه و النشر، بیروت، 1400ق.
122.حنبل، ابو عبد الله احمد بن حنبل شیبانی، المسند، نشر دار الفکر، بیروت، 1414ق.
123.حنفی، جمال الدین، اصول الدین، دار البشائر الاسلامیه، بیروت، 1419ق.
124.خطیب بغدادی، احمد بن علی، تاریخ بغداد و مدینه السلام، چاپ السعاده، مصر، 1349ق.
125.خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، دارالکتب العربی، بیروت، لبنان، 1417ق.
126.خمینی، سید روح الله، کتاب البیع، مؤسسه نشر و تنظیم آثارامام خمینی، تهران، 1421ق.
127.-------------------، مصباح الهدایه الی الخلافه والولایه، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، قم، بیتا.
128.-------------------، (امامت و انسان کامل از دیدگاه امام خمینی)، تبیان، دفتر چهل و دوم، نشر موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، تهران، 1381ش.
129.فرامرز قراملکی، احد، مبانی کلامی جهت گیری انبیاء، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 1376ش.
130.دشتی، عبدالله، امامت در ساختار قرآنی، (الامامه فی صیاغتها القرآنیه)، ترجمه محمد رضا الهی، انتشارات پیام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، 1394ش.
131.دولابی، ابو بشر محمد بن احمد بن حماد، الکنی و الاسماء، تحقیق ابو قتیبه نظر محمد الفاریابی، نشر دار ابن حزم، بیروت، 1421ق.
132.دولت آبادی، معصومه، رساله دکتری امامت وخلافت از منظر نهج البلاغه، کتابخانه دانشگاه معارف اسلامی، قم، 1391ش.
133.ذهبی، ابوعبد ا... محمد بن احمد، میزان الاعتدال، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1416ق.
134.ذهبی، شمس الدین محمد بن احمد، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، نشر دار الکتاب العربی، چاپ دوم، بیروت، 1409ق.
135.-------------------، سیر اعلام النبلاء، محقق: محمود شاکر، دارالحیاة التراث العربی، 1427ق.
136.رازی، فخر الدین محمد بن عمر، التفسیر الکبیر(مفاتیح الغیب)، دار احیاء التراث العربی، چاپ دوم، بیروت، بیتا.
137.راغب اصفهانی، ابوالقاسم حسین، المفردات فی غریب القرآن، دفتر نشر کتاب، چاپ دوم، تهران، 1404ق.
138.ربانی گلپایگانی، علی، امامت در بینش اسلامی، بوستان کتاب، چاپ دوم، قم، 1387ش.
139.------------------، براهین و نصوص امامت، نشر رائد، قم، 1390ش.
140.------------ ، قواعد کلامیه، مؤسسه امام صادق علیه السلام، قم، 1431ق.
141.------------ ، فرق و مذاهب کلامی، مرکز جهانی علوم اسلامی، قم، 1393ش.
142.------------ ، خلافت و امامت در کلام اسلامی، فصلنامه انتظار موعود، قم، تابستان 1381، شماره4.
143.------------ ، متکلمان اسلامی و بایستگیهای امامت، فصلنامه انتظار موعود، قم، تابستان و پاییز 1382، شماره 9و8.
144.ربانی، محمدرضا، جلوات ربانی، مؤسسه کیهان، تهران، 1379ش.
145.رحیمیان، سعید، فیض و فاعلیت وجودی، بوستان کتاب، قم، 1381ش.
146.رشید رضا، محمد، تفسیر المنار، تحقیق ابراهیم شمس الدین، دارالکتب العلمیه، چاپ دوم، بیروت، 1416ق.
147.رضایی، غلامرضا، «پژوهشی در حدیث سفینه»، فصلنامه علمی - پژوهشی کلام اسلامی، شماره 84، 1391ش.
148.زمخشری، محمود، الکشاف عن حقایق غوامض التنزیل. تصحیح مصطفی حسین احمد، دارالکتب العربی، چاپ دوم، بیروت، 1417ق.
149.سامی نشار، علی، نشاه الفکر الفلسفی فی الاسلام، دار التعارف، قاهره، 1388ق.
150.سبحانی، جعفر، المحاظرات فی الاهیات، تلخیص: علی ربانی گلپایگانی، نشر موسسه امام صادق علیه السلام، چاپ دوم، قم، بیتا.
151.------------ ، سقیفه، انتشارات توحید، چاپ دوم، قم، 1394ش.
152.------------ ، کاوشهایی پیرامون ولایت، مؤسسة امام صادق علیه السلام، قم، 1384ش.
153.------------ ، ولایت تشریعی و تکوینی از دیدگاه علم و فلسفه، مؤسسه امام صادق علیه السلام، چاپ دوم، قم، 1385ش.
154.سبط بن الجوزی الحنفی، شمس الدین أبوالمظفر یوسف بن فرغلی بن عبد الله البغدادی، تذکرة الخواص، مؤسسة أهل البیت، بیروت، 1401ق.
155.سجستانی، ابو یعقوب اسحاق، اثبات النبوات، تحقیق عارف تامر، نشر دار المشرق، چاپ دوم، بیروت، 1986م.
156.سروش، عبدالکریم، تشیع و چالش مردمسالاری، سایت سروش، سخنرانی در دانشگاه سوربن فرانسه، 1384ش.
157.سلطانی، مصطفی، «امامت از دیدگاه زیدیه»، فصلنامه تخصصی امامت پژوهی، شماره 10، سال سوم 1392 ش.
158.سمرقندی، محمد بن مسعود بن عیاش، التفسیر (معروف بن تفسیر عیاشی) دارالسرور، بیروت، 1411ق.
159.سهروردی، شهاب الدین یحیی، هیا کل النور (ثلاث رسائل)، تحقیق احمد تویسرکانی، آستان قدس رضوی، مشهد، بیتا.
160.سیوری، فاضل مقداد، ارشاد الطالبین الی نهج المسترشدین، مکتبة المرعشی، قم، 1405ق.
161.سیوطی، جلال الدین عبدالرحمان و محلّی، تفسیر جلالین، تصحیح خالد حمیمی، مکتبة الملّاح، 1389ق.
162.--------------------------- ، الدر المنثور فی تفسیر المأثور، تصحیح محمد امین دمج، موسسه الرسالة، بیروت، بیتا.
163.--------------------------- ، الجامع الکبیر، دارالفکر، بیروت، 1414ق.
164.--------------------------- ، تاریخ الخلفاء، مکتبة المثنی، بغداد، 1383ق.
165.--------------------------- ، طبقات الحفاظ، دار الکتب العلمیة، بیروت،1403 ق.
166.--------------------------- ، مفتاح الجنه فی الاحتجاج بالسنه، نشر اداره الطباعیه المنیره، مصر، بیتا.
167.شبّر، عبدالله، الانوار اللامعه (با اختران تابناک ولایت)، ترجمه گل شیخی، آستان قدس رضوی، چاپ سوم، مشهد، بیتا.
168.شریف کاشانی، حبیب الله، وسیلة المعاد، التعلیقه علی الفواید الرضویه، چاپ سنگی، بیجا، بیتا.
169.شریف مرتضی، علمالهدی، الذخیرة فی علم الکلام، مؤسسة النشر الاسلامی، قم، 1411ق.
170.شهرستانی، عبد الکریم، الملل و النحل، دارالمعرفه، بیروت، 1402ق.
171.------------------- ، ملل و نحل، تحقیق محمد بدران، نشر شریف الرضی، چاپ سوم، قم، (دو جلدی)، 1346ش.
172.شوشتری، قاضی نور الله، احقاق الحق و ازهاق الباطل، نشر مکتبة آیة الله المرعشی، قم، 1409ق.
173.شوکانی، محمد، البدرالطالع بما حسن من بعد قرن السابع، عبدالله باسندوه، 1348ق.
174.شیخ الحکمه الرحمه، حدیث السفینه، دار مشعر، قم، 1435ق.
175.صادقی ارزگانی، محمد امین، انسان کامل از نگاه امام خمینی و عارفان مسلمان، بوستان کتاب، قم، 1382ش.
176.صافی گلپایگانی، لطف الله، امامت و مهدویت، انتشارات حضرت معصومه3، قم، 1380ش.
177.------------------- ، ولایت تکوینی و ولایت تشریعی، نشر بنیاد فرهنگی حوزه مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف، قم، 1391ش.
178.------------------- ، منتخب الاثر، نشر مکتبة الصدر، تهران، بیتا.
179.صالح مازندرانی، محمد صالح بن احمد، شرح الکافی لاصول و الروضه، تحقیق ابوالحسن شعرانی، نشر المکتبة الاسلامیه، تهران، 1382ق.
180.صالحی شامی، محمد بن یوسف، سبل الهدی و الرشاد فی سیره خیر العباد، تحقیق عادل احمد عبد الموجود و علی محمد معوض، دار الکتب العلمیه، بیروت، 1414ق.
181.صبحی، احمد محمود، الامام المجتهد یحیی بن حمزه و آرائه الکلامیه، منشورات العصر الحدیث، بیجا، 1410ق.
182.صدر الدین شیرازی، محمد بن ابراهیم، شرح اصول کافی، نشر موسسه مطالعات و تحقیقات، تهران، 1369ش.
183.------------------- ، مفاتیح الغیب، وتعلیقه ملا علی نوری، وزارت فرهنگ و آموزش عالی، انجمن اسلامی حکمت و فلسفه ایران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1363ش.
184.------------------- ، الحکمة المتعالیه، چاپ سوم، داراحیاء لتراث العربی، بیروت، 1981م.
185.------------------- ، الشواهد الربوبیة، تصحیح آشتیانی، دانشگاه مشهد، بیجا.
186.------------------- ، المشاعر، تعلیق هانری کربن، کتابخانه طهوری، چاپ دوم، تهران، 1363ش.
187.صدر، سید محمد باقر، فدک فی التاریخ، مترجم محمود عابدی، بنیاد بعثت، 1360ش.
188.------------------- ، المجموعة الکاملة لمؤلفات الصدر، نشر دارالتعارف، بیروت، بیتا.
189.صدوق، محمد بن علی، کمال الدین و تمام النعمة، مؤسسة النشر الاسلامی، قم، 1416ق.
190.------------------- ، عیون اخبار الرضا، تحقیق حسین اعلمی، نشر موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، 1404ق.
191.------------------- ، من لا یحضره الفقیه، تحقیق علی اکبر غفاری، انشارات اسلامی جامعه مدرسین، چاپ دوم، قم، 1413ق.
192.------------------- ، خصال، تصحیح علیاکبر غفاری، انتشارات اسلامی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، بیتا.
193.------------------- ، التوحید، تحقیق هاشم حسینی تهرانی، نشر جامعه مدرسین، قم، 1387ش.
194.------------------- ، معانی الاخبار، محقق: علی اکبر غفاری، نشر جامعه مدرسین، قم، 1403ق.
195.طاهری، حبیب الله، تحقیق پیرامون امامت عامه و خاصه، انتشارات زائر، قم، پائیز 1381ش.
196.طباطبائی، محمدحسین، شیعه در اسلام، انتشارات سازمان تبلیغات اسلامی، قم، 1362ش.
197.------------------- ، المیزان فی تفسیر القرآن، اسلامی جامعه مدرسین، قم، 1380ش.
198.------------------- ، تعالیم اسلام، بوستان کتاب، قم، 1378ش.
199.------------------- ، رساله الولایه، نشر دارالتعاف للمطبوعات، بیروت، 14107ق.
200.طبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الکبیر، تحقیق حمدی عبدالمجید سلفی، نشر دار احیاء التراث العربی، چاپ دوم، بیروت، بیتا.
201.------------------- ، معجم الاوسط، دارالحرمین، بیجا، 1415ق.
202.------------------- ، معجم الصغیر، تحقیق محمد مشکور، مکتب الاسلامی، نشر دار عمار، بیروت، 1405ق.
203.طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، ترجمه و شرح، احمد غفاری، نشر مرتضوی، تهران، 1371ش.
204.طبرسی، عماد الدین محمد بن ابی القاسم، بشاره المصطفی، تحقیق جواد قیومی، موسسه نشر اسلامی، قم، 1420ق.
205.طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، تصحیح فضل الله طباطبایی یزدی، هاشم رسولی، ناصر خسرو، چاپ سوم، تهران، 1372ش.
206.طبری، ابوجعفر محمدبن جریر، تاریخ الطبری، نشر دار و المکتبة الهلال، بیروت، 1424ق.
207.طبری، محمد بن جریر، جامع البیان عن تاویل آیه القرآن، تحقیق احمد محمد شاکر، نشر موسسه الرساله، بیجا، 1420ق.
208.طریحی، فخرالدین، مجمع البحرین، تحقیق حسینی، دفتر نشر چاپ دوم، تهران، 1408ق.
209.طوسی، خواجه نصیرالدین محمد، قواعد العقائد، تحقیق علی ربانی گلپایگانی، مرکز مدیریت حوزه علمیه قم، 1416ش.
210.طوسی، محمد بن الحسن، تلخیص المحصل، (معروف به نقد المحصل)، دار الاضواء، چاپ دوم، 1405ق.
211.-----------------------، الاقتصاد، مکتبه جامع چهلستون، تهران، 1400ق.
212.-----------------------، الامالی، دارالثقافة، قم، 1414ق.
213.-----------------------، الغیبة، محقق؛ عبادالله تهرانی و علی احمد ناصح، دارالمعارف الاسلامیه، قم، 1411ق.
214.-----------------------، تمهیدالاصول فی علم الکلام، دانشگاه تهران، بی تا.
215.عارف، احمد عبدالله، الصله بین الزیدیه والمتعتزله (دراسه کلامی مقارنه لآراء الفرقتین)، نشر دار آزال، بیروت، 1407ق.
216.عبد اللهی، محمد اسماعیل، ناجی حامد، «نگرشی تحلیلی بر مفهوم ولایت در تصوف و عرفان اسلامی»، فصلنامه پژوهشهای علوم انسانی نقش جهان، سال هشتم، دروه جدید، سال اول، شماره سوم، 1395ش.
217.عبد الناظر، محسن، مساله الامامة، الدار العربیه للکتاب، بیجا، بیتا.
218.عبدالزاق، لاهیجی، گوهر مراد، تحقیق زین العابدین قربانی، سازمان چاپ و نشر، تهران، 1372ش.
219.عجلونی جراحی، إسماعیل بن محمد، کشف الخفاء و مزیل الإلباس عما اشتهر من الأحادیث علی ألسنة الناس، تحقیق: أحمد القلاش، مؤسسة الرسالة، چاپ چهارم، بیروت، 1405ق.
220.عسکری، سید مرتضی، مجموعه آثار2، عبد الله بن سبأ، ترجمه سید احمد فهری و عطا محمد سردار نیا، انتشارات علامه عسکری، قم، 1391 ش.
221.-----------------------، معالم المدرستین، ترجمه محمد جواد کرمی، (باز شناسی دو مکتب)، انتشارات دانشکده اصول دین، چاپ چهارم، تهران، 1390 ش.
222.عسکری، سید مرتضی، نقش ائمه در احیای دین، انتشارات علامه عسکری، چاپ دوم، تهران، 1389ش.
223.علامه حلی، حسن مطهر، نهج الحق، موسسه دارالهجره، قم، 1407ق.
224.علم الهدی، سید مرتضی، علی بن حسین، الفصول المختاره من العیون و المحاسن، دبیرخانه محقق خوانساری، قم، 1378ش.
225.-----------------------، الشافی فی الامامة، مؤسسه اسماعیلیان، قم، 1410ق.
226.-----------------------، الرسائل، سید الشهداء، قم، 1405ق.
227.عمید زنجانی، عباسعلی، فقه سیاسی، امیرکبیر، تهران، 1377ش.
228.غزالی، أبو حامد محمد بن محمد، سرّ العالمین وکشف ما فی الدّارین، تحقیق: محمد حسن محمد حسن إسماعیل وأحمد فرید المزیدی، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1424ق.
229.غزالی، ابوحامد، احیاء العلوم، دارالکتاب العربی، بی جا، بی تا.
230.فاخوری، حنا حلیل الجُبّر، تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، ترجمه عبدالحمیدآیت، علمی فرهنگی، چاپ پنجم، 1377ش.
231.فارابی، ابونصر محمد بن محمد، آراء اهل مدینه، تحقیق نصیر نادر، دارالمشرق، چاپ ششم، بیروت، بیتا.
232.-----------------------، عیون المسایل (المجموع للمعلم الثانی)، بیجا، بیتا.
233.فخر رازی، سعد بن عمر، مفاتیح الغیب (التفسیر الکبیر)، نشر دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1420ق.
234.فراهیدی، خلیل بن احمد، کتاب العین، تحقیق مهدی، محزومی، دارمکتبة الهلال، بیروت، بیتا.
235.فرمانیان، مهدی، و شهیدی، ریحانه، «نظریه امامت در اسماعیلیه»، فصلنامه تخصصی امامت پژوهی، سال سوم، مسلسل 10، 1392ش.
236.فضیل شرف الدین، علی بن عبد الکریم، زیدیه نظریه و تطبیق، نشر جمعیه المطابع التعاونیه، عمان، 1405ق.
237.فیض کاشانی، محسن، الوافی، تحقیق و تصحیح ضیاء الدین حسینی، نشر مکتبه امیرالمومنین، اصفهان، 1365ش.
238.فیومی، احمد بن محمد بن علی المقری، مصباح المنیر، مؤسسه دارالهجرة، قم، 1383ش.
239.قاری هروی، ملاعلی، مرقاة المفتاتیح، داراحیاء التراث عربی، بیروت، بیتا.
240.قاضی نعمان، المجالس و المسایرات، تحقیق: الحبیب الفقی، ابراهیم شبوح، محمد الیقلاوی، دار الغب الاسلامی، بیروت، 1997م.
241.قبادیانی، ناصر خسرو، خوان الاخوان، تصحیح علی اکبر قویم، نشر اساطیر، تهران، 1384ش.
242.قبانچی، احمد، خلافة الامام علی بالنص ام بالنصب، منشور سیدی، نجف، 2004م.
243.قدردان قراملکی، محمد حسن، امامت، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، تهران، 1388ش.
244.قزوینی، سید محمد حسن، البراهین الجلیه فی رفع تشکیکات الوهابیه، بینا، قاهره، 1397ق.
245.قشیری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، دارالفکر، بیروت، بیتا.
246.قضاعی، محمد بن سلامه، مسند الشهاب، تحقیق حمدی بن عبد المجید، نشر موسسه الرساله، بیروت، 1407ق.
247.قلمداران، علی، شاهراه اتحاد، با مقدمه و حواشی سید ابوالفضل برقعی، بینا، بیجا، بیتا.
248.قندوزی، سلیمان بن ابراهیم، ینابع الموده، مؤسسه اعلمی، بیروت، 1418ق.
249.قنوجی، صدیق بن حسن، أبجد العلوم الوشی المرقوم فی بیان أحوال العلوم، تحقیق: عبد الجبار زکار، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1978م.
250.قوشجی، ملاعلی، شرح التجرید، منشوارت شریف رضی، قم، بیتا.
251.قونوی، صدرالدین، مفتاح الغیب و شرحه مصباح الانس، تصحیح خواجوی، نشر مولی، تهران، بیتا.
252.الکاتب، احمد، تطور الفکر السیاسی من الشوری الی ولایة الفقیه، نشر دار الجدید، بیروت، 1998م.
253.کاشانی، کمال الدین عبدالرزاق، مجموعه رسائل و مصنفات کاشانی، تحقیق مجید هادی زاده، نشر میراث مکتوب، تهران، 1380ق.
254.--------------------------، معجم اصطلاحات الصوفیه، تحقیق عبدالعال شاهین، دارالمنار، قاهره، 1992م.
255.کتانی، محمد بن جعفر أبو عبد الله، نظم المتناثر من الحدیث المتواتر، تحقیق: شرف حجازی، دارالکتب السلفیة، قاهره، مصر، بی تا.
256.کراجکی، ابوالفتح محمد بن علی، التعجب من اغلاط العامة، دار الغدیر، قم، 1411ق.
257.کراجکی، محمد بن علی، کنزالفوائد، مکتبه المصطفوی، قم، 1369ق.
258.کرمانی، حمید الدین، راحه العقل، تحقیق مصطفی غالب، دار الاندلس، چاپ دوم، بیروت، 1362ق.
259.کلینی رحمة الله، محمد بن یعقوب، الاصول من الکافی، المکتبة الاسلامیة، تهران، 1388ق.
260.گلپایگانی، علی، فرق و مذاهب کلامی، مرکز جهانی علوم اسلامی، قم، 1387ش.
261.گنجی شافعی، محمد بن یوسف، کفایة الطالب، شرکة الکتاب، چاپ چهارم، بیروت، بیتا.
262.لکنهوری هندی، میر حامد حسین، عبقات الانوار فی اثبات امامة الائمة الاطهار، اصفهان، کتابخانه امیرالمومنین، بیتا.
263.لوئیس برنارد، تاریخ اسلام کمبریج، ترجمه تیمور قادری، نشر امیر کبیر، چاپ سوم، تهران، 1380ش.
264.ماوردی، ابوالحسن علی بن محمد بن حبیب بصری، الاحکام السلطانیه و الولایات الدینیه، دار الکتاب العربی، بیروت، 1415ق.
265.متقی هندی، علی، کنز العمال، موسسه الرساله، چاپ پنجم، بیروت، 1405ق.
266.مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، مؤسسة الوفاء، چاپ دوم، بیروت، 1402ق.
267.------------------، رساله للعلامه المجلسی (شرح باب حادی عشر)، خط عبدالرحیم، مرکز نشر کتاب، تهران، 1370ق.
268.------------------، مرآت العقول، نشر دارالکتب الاسلامیه، تهران، بیتا.
269.محمد القاری، علی بن سلطان، مرقاة المفاتیح شرح مشکاة المصابیح، تحقیق: جمال عیتانی، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1422ق.
270.مراغی، احمد مصطفی، تفسیر مراغی، نشر دار احیاء التراث ا لعربی، بیروت، بیتا.
271.مسلم، ابوالحسن، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، تحقیق محمد فواد عبد الباقی، دارالفکر، بیروت، بیتا.
272.مصباح یزدی، محمد تقی، راهنما شناسی، مرکز مدیریت حوزه علمیه قم، قم، 1367ش.
273.---------------------------، آموزش عقاید، انتشارات اسلامی، قم، 1378ش.
274.مطهر نیا، محمود، «زمینهها و علل موفقیت گردانندگان سقیفه در تصاحب منصب خلافت»، فصلنامه تخصصی امامت پژوهی، شماره 15، تابستان 1393ش.
275.مطهری، مرتضی، امامت و رهبری، صدرا، چاپ دوم، تهران، 1364ش.
276.------------------، مجموعه آثار، صدرا، تهران، 1371 ش.
277.------------------، ولاءها و ولایتها، صدرا، تهران، 1377ش.
278.مظفر، محمد رضا، ماجرای سقیفه، ترجمه سید غلامرضا سعیدی، انتشارات ا نصاریان، قم، 1395ش.
279.------------------، اصول الفقه، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1379ش.
280.معتزلی، قاضی عبدالجبار، المغنی فی التوحید و العدل، (20جلدی)، دار المصریة للتألیف، قاهره، بیتا.
281.مفید، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد فی معرفه حجج الله علی عباده، ترجمه و شرح سید هاشم رسولی محلاتی، نشر علمیه اسلامی، تهران، بیتا.
282.--------------------------------، الاختصاص، تحقیق علی اکبر غفاری، نشر جامعه مدرسین قم.
283.--------------------------------، الفصول المختاره، ناشر کنگره بین المللی هزارمین سال شیخ مفید، قم، چاپ اول، 1413ق.
284.--------------------------------، امالی، تحقیق، حسین استاد ولی، علی اکبر غفاری، قم، نشر موسسه نشر اسلامی، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم، 1372ش.
285.--------------------------------، اوائل المقالات فی المذاهب و المختارات، نشر کنفرانس بین المللی هزاره شیخ مفید، قم، 1413ق.
286.--------------------------------، رسالة فی معنی المولی، نسخه خطی، کتابخانه نجفی مرعشی، مجموعه شماره 243، بی تا.
287.--------------------------------، مصنفات شیخ مفید، تحقیق سید علی میر شریفی، کنگره بین المللی هزاره شیخ مفید، قم. 1372ش.
288.--------------------------------، اقسام المولی فی اللسان، مصنفات شیخ مفید، کنگره جهانی هزاره شیخ مفید، قم، 1413ق.
289.--------------------------------، الجمل و النصره لسید العتره فی حرب البصرة، تحقیق علی میر شریفی، کنگره شیخ مفید، قم، 1413ق.
290.--------------------------------، النکت الاعتقادیه، المجمع العاملی لاهل البیت، قم، 1413ق.
291.--------------------------------، تصحیح الاعتقاد، بیجا، قم، 1336ش.
292.مقدسی، مطهر بن طاهر، البدء و التاریخ، تحقیق بور سعید، مکتبه الثقافه الدینیه، بیروت، بیتا.
293.مقدم، حامد، «جایگاه نص در مبانی امامت»، فصلنامه امامت پژوهی، پاییز 1391، شماره7.
294.مقریزی، تقی الدین، امتاع الأسماع بما للنبی من الاحوال و الاموال و الحفده، دار الکتب العلمیه، بیروت، 1420ق.
295.مکارم شیرازی، ناصر، انوار الفقاهة، کتاب البیع، ج1، نشر مدرسه امام علی بن ابیطالب، قم، 1372ش.
296.مناوی، حافظ زین الدین عبد الرؤوف، التیسیر بشرح الجامع الصغیر، ج 2، ص442، مکتبة الإمام الشافعی، چاپ سوم، الریاض، 1408ش.
297.مناوی، حافظ زین الدین عبد الرؤوف، فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، المکتبة التجاریة الکبری، مصر، 1356ش.
298.نائینی، میرزا رفیعا، شجرة الهیة، نسخه خطی، شماره159، موقوفه علی اصغر حکمت، کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، بی تا.
299.نجفی شیرازی، عبدالهادی، شمس الطالعه، بی نا، بی تا.
300.نراقی، محمد مهدی، انیس الموحدین، انتشارات الزهراء، تهران، 1369ش.
301.نسائی، أحمد بن شعیب أبو عبد الرحمن، خصائص أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب، تحقیق: أحمد میرین البلوشی، مکتبة المعلا، الکویت، 1406ق.
302.نعمت، عبدالله، کتاب هشام بن حکم، چاپ دوم، دارالفکر، بیروت، 1405ق.
303.نوبختی، حسن بن موسی، فرق الشیعه، دار الاضواء، چاپ دوم، بیروت، 1404ق.
304.نوری طبرسی، سید اسماعیل، کفایة الموحدین، 4 جلدی، انتشارات علمیه اسلامیه، بیتا.
305.نیشابوری، مسلم بن حجّاج فیشری، صحیح مسلم، دارالفکر، بیروت، 1398ق.
306.نیکویی، حجت الله، تئوری الهی امامت در ترازوی نقد، بینا، بیجا، بیتا.
307.هاشم العمیدی، سید ثامر، در انتظار ققنوس، ترجمه مهدی علیزاده، موسسه آموزش و پژوهش امام خمینی، 1379ش.
308.----------------------، مهدی در اندیشه اسلامی، محمد باقر، حبوب القلوب، انتشارات مسجد مقدس جمکران، قم، 1380ش.
309.الهامی، داود، «پیدایش شیعه اسماعیلی»، فصلنامه علمی - پژوهشی کلام اسلامی، سال چهارم، مسلسل
310.هلالی کوفی، سلیم بن قیس، کتاب سلیم بن قیس، انتشارات الهادی، قم، 1415ق.
311.همدانی، عبدالجبار، المغنی فی ابواب التوحید و العدل، دارالکتب، بیروت، 1382ق.
312.هیتمی مکی، ابن حجر، الصواعق المُحِرقه، مکتبه القاهره، قاهره، بیتا.
313.هیتمی، علی بن ابی بکر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، دار الکتاب العربی، بیروت، 1402ق.
314.----------------------، کشف الاستارء عن زوائد البزار علی الکتب السنه، تحقیق حبیب الرحمن الاعظمی، موسسه الرسالة، بیروت، 1399ق.
315.واقدی، ابو عبد الله محمد بن عمر، کتاب الرده، تحقیق یحیی الحیوری، دارالغرب الاسلامی، بیروت، 1410ق.
316.یاقوت حموی، یا قوت بن عبد الله، معجم البلدان، نشر دار صادر، چاپ دوم، بیروت، بیتا.
317.یثربی، سید یحیی، فلسفه امامت، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، تهران، 1388ش.
318.یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب بن جعفر بن وهب واضح الکاتبی العباسی، تاریخ یعقوبی، دار صادر، بیروت، بیتا.
سایت: دانشنامه مجازی مجمع جهانی اهل بیت (wiki shia – net).
اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیم < (فاتحه:6)........... 120
یأَیهَّا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَ الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ… <(بقره:21) ................................. 119
الَّذی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ فِراشاً وَ السَّماءَ بِناءً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لکم< (بقره:22).. 117، 119
هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُم مَّا فِی الأَرْضِ جَمِیعاً< (بقره:29)......... 117
.... إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً< ( بقره:30).................. 39،40، 42، 120، 121، 123
وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا< (بقره:31) .............................. 45
وَإِذِ اسْتَسْقَی مُوسَی لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِب بِّعَصَاکَ الْحَجَرَ فَانفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَیناً قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُنَاسٍ مَّشْرَبَهُمْ... <(بقره:60)........ 78
قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّیتِی قَالَ لَا ینَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ < (بقره:124).......................... 18، 44
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُون< (بقره:156)........................
121
…وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمْ الطَّاغُوتُ یخْرِجُونَهُمْ مِنْ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ< (بقره:257)... 93
اللَّهُ وَلِی الَّذینَ آمَنُوا یخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّور< (بقره:257)........................ 100
... أَنِّی أَخْلُقُ لَکُم مِّنَ الطِّینِ کَهَیئَةِ الطَّیرِ فَأَنفُخُ فِیهِ فَیکُونُ طَیرًا بِإِذْنِ اللّهِ... < (آل عمران:49) .............................. 79
…أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَی أَعْقَابِکُمْ وَمَن ینقَلِبْ عَلَیَ عَقِبَیهِ فَلَن یضُرَّ اللّهَ شَیئًا وَسَیجْزِی اللّهُ الشَّاکِرِینَ<؛ (آل عمران:144)... 154
یتْلُو عَلَیهِمْ آیاتِهِ وَیزَکِّیهِمْ وَیعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ< (آل عمران:164)..................
87
وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُور< (آل عمران:185) .....
118
أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ... < (نساء:59)...........
86
) الَّذِینَ آمَنُوا یقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَالَّذِینَ کَفَرُوا یقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ الطَّاغُوتِ فَقَاتِلُوا أَوْلِیاءَ الشَّیطَانِ…( (نساء:76)............ 93
إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَیکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ < (نساء:105)..................
43
وَمَنْ یتَّخِذْ الشَّیطَانَ وَلِیا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُبِینًا< (نساء:119)................ 92
الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُم< (مائده:3)............................
165
وَأَنزَلْنَا إِلَیکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ... فَاحْکُم بَینَهُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ< (مائده:48)....................
43
تَرَی أَعْینَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ) < مائده:83)..................
104
...وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیئَةِ الطَّیرِ بِإِذْنِی فَتَنفُخُ فِیهَا فَتَکُونُ طَیرًا بِإِذْنِی وَتُبْرِیءُ الأَکْمَهَ وَالأَبْرَصَ بِإِذْنِی... < (مائده:110)........
80
وَیرْسِلُ عَلَیکُم حَفَظَةً حَتَّیَ إِذَا جَاء أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا< (انعام:61)................. 80
…وَإِنَّ الشَّیاطِینَ لَیوحُونَ إِلَی أَوْلِیائِهِمْ لِیجَادِلُوکُمْ وَإِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّکُمْ لَمُشْرِکُونَ< (انعام:121)...................... 93
أَ وَ مَنْ کانَ مَیتاً فَأَحْییناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یمْشی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیسَ بِخارِجٍ مِنْها< (انعام:122)..... 121
وَ هُوَ الَّذی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ الْأَرْض< (انعام:165)............
121
جَعَلَکُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ< (اعراف:69).................. 37
وَ هُوَ یتَوَلَّی الصَّالِحین< (اعراف:196)...........................
71
یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَجیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یحْییکُم< (انفال:24).......... 121
لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ فِی مَوَاطِنَ کَثِیرَةٍ وَیوْمَ حُنَینٍ … وَضَاقَتْ عَلَیکُمُ الأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیتُم مُّدْبِرِینَ< (توبه:25).......... 155
خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِم بِهَا... < (توبه:103)................................
86
إِنَّ الَّذینَ لا یرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اطْمَأَنُّوا بِها … أُولئِکَ مَأْواهُمُ النَّارُ بِما کانُوا یکْسِبُون< (یونس:8و9).. 119
اذْهَبُوا بِقَمیصی هذا فَأَلْقُوهُ عَلی وَجْهِ أَبی یأْتِ بَصیراً... < (یوسف:93)......................
77
فَلَمَّا أَن جَاء الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَی وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا< (یوسف:96)..............................
77
إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هاد< (رعد:7)................ 53، 122
وَقَالَ الشَّیطَانُ لَمَّا قُضِی الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَمَا کَانَ لِی عَلَیکُمْ مِنْ سُلْطَانٍ... < (ابراهیم:22).......
92
الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظَالِمِی أَنفُسِهِمْ< (نحل:28)...........
80
وَأَنزَلْنَا إِلَیکَ الذِّکْرَ لِتُبَینَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیهِمْ< (نحل:44)..
87
یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِم< (بنی اسرائیل:71)........ 18، 21
إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَی الْأَرْضِ زینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیهُمْ أَحْسَنُ عَمَلا< (کهف:7).................
118
هُنَالِکَ الْوَلَایةُ لِلَّهِ الْحَقِّ< (کهف:44)............................. 91
إِنَّا مَکَّنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَآتَینَاهُ مِن کُلِّ شَیءٍ سَبَبًا< (کهف:84)...............................
84
فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ یلْقَوْنَ غَیا< (مریم:59)................................. 37
رَبُّنَا الَّذی أَعْطی کُلَّ شَیءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی< (طه:53)........
116
وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا< (انبیاء:73)......................
20
لَوْ أَرَدْنا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لاَتَّخَذْناهُ مِنْ لَدُنَّا< (انبیاء:17)....... 117
وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا< (انبیاء:73وسجده:24).....
122
أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَینا لا تُرْجَعُون< (مؤمنون:115)............
118، 121
وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَی اللَّهِ الْمَصیر< (نور:42)............................
121
وَ هُوَ الَّذی جَعَلَ اللَّیلَ وَ النَّهارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرادَ أَنْ یذَّکَّرَ أَوْ أَرادَ شُکُوراً< (فرقان:62).... 38
وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَامًا< (فرقان:74)................................ 18
فَأَوْحَینَا إِلَی مُوسَی أَنِ اضْرِب بِّعَصَاکَ الْبَحْرَ فَانفَلَقَ فَکَانَ کُلُّ فِرْقٍ کَالطَّوْدِ الْعَظِیمِ< (شعراء:63).......................
78
قَالَ عِفْریتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِکَ وَإِنِّی عَلَیهِ لَقَوِی أَمِینٌ< (نمل:39)........................... 83
قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یرْتَدَّ إِلَیکَ طَرْفُکَ< (نمل:40)...
83
وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یدْعُونَ إِلَی النَّار< (قصص: 41)...............
21
وَ ابْتَغِ فیما آتاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصیبَکَ مِنَ الدُّنْیا< (قصص:77).......... 118
أَ وَ لَمْ یتَفَکَّرُوا فی أَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَینَهُما إِلاَّ بِالْحَق<. (روم:8)........................
117
قُلْ یتَوَفَّاکُم مَّلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ< (سجده:11)......
80
النَّبِی أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ< (احزاب:6)................
86
یا أَیهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِی الْحَمید< (فاطر:15)...................
117
وَ کُلَّ شَیءٍ أَحْصَیناهُ فی إِمامٍ مُبین< (یس:12)................
18
یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَینَ النَّاسِ بِالْحَق< (ص:26)..... 40، 42، 43
وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَی فَیضِلَّکَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ< )ص:26)............
43
وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَینَهُما باطِلاً< (ص:27).. 116
اللَّهُ یتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا< (زمر:42)....................... 80
أَمْ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِی< (شوری:9)....... 91
وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَینَهُما لاعِبین< (دخان:38)............................ 117
ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَینَهُما إِلاَّ بِالْحَق< (احقاف:3)...........................
117
یتَمَتَّعُونَ وَ یأْکُلُونَ کَما تَأْکُلُ الْأَنْعام< (محمد:12)............ 118
وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیعْبُدُون< (ذاریات:56).....
119
نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیبَ المَنونِ< (طور:30)............................
157
اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ؛ وَإِن یرَوْا آیةً یعْرِضُوا وَیقُولُوا سِحْرٌ مُّسْتَمِرٌّ< (قمر:1و2)..
81
إِنَّا کُلَّ شَیءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَر< (قمر:49)...........................
115
کُلَّ یوْمٍ هُوَ فی شَأْن< (رحمن:29)................................
69
ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا< (حشر:7)
88
هُوَ الَّذی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فی مَناکِبِها وَ کُلُوا مِنْ رِزْقِهِ وَ إِلَیهِ النُّشُور< (ملک:15)..........
117و 118
أَ یحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یتْرَکَ سُدی< (قیامت:36).............
118
ارْجِعی إِلی رَبِّک< (فجر:26)..
121
یا أَیتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّة؛ ارْجِعی إِلی رَبِّکِ راضِیةً مَرْضِیة؛ فَادْخُلی فی عِبادی؛ وَ ادْخُلی جَنَّتی< (فجر:27)......... 119
إِنَّ عَلَینا لَلْهُدی< (لیل:12)........ 53
«إِنَّ الْإِمَامَةَ أَجَلُّ قَدْراً وَ أَعْظَمُ شَأْناً وَ أَعْلَی مَکَاناً … مِنْ أَنْ یبْلُغَهَا النَّاسُ بِعُقُولِهِمْ …أَوْ یقِیمُوا إِمَاماً بِاخْتِیارِهِم»... 24
«…إِنَّ الْإِمَامَةَ خِلَافَةُ اللَّهِ وَ خِلَافَةُ الرَّسُولِ صلی الله علیه و آله و سلم … إِنَّ الْإِمَامَةَ زِمَامُ الدِّینِ وَ نِظَامُ الْمُسْلِمِینَ…».....................
24
«الامامۀ خلافة الرسول فی اقامة الدین بحیث یجب اتباعه علی کافة الأمة»...............
28
«...اللَّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفَائِی اللَّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفَائِی اللَّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفَائِی». 38
«الَّذِینَ یأْتُونَ مِنْ بَعْدِی، یرْوُونَ حَدِیثِی وَ سُنَّتِی»................
38
«لَا فَرْقَ بَینَکَ وَ بَینَهَا إِلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُک».............................. 38
«مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِه».. 41
«إِنَّ الْإِمَامَةَ خِلَافَةُ اللَّهِ وَ خِلَافَةُ الرَّسُول6».................... 41
«وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِیرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِر»...........................
48
«لَنُورُ الْإِمَامِ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ أَنْوَرُ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِیئَةِ بِالنَّهَار»............................
52
«لَوْ بَقِیتِ الْأَرْضُ بِغَیرِ إِمَامٍ لَسَاخَت»................................
53
« فأنت الهادی یا علی، بک یهتدی المؤمنون من بعدی»......
53
«إِنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ قُرَیشٍ غُرِسُوا فِی هَذَا الْبَطْنِ مِنْ هَاشِمٍ لَا تَصْلُحُ عَلَی سِوَاهُمْ وَ لَا تَصْلُحُ الْوُلَاةُ مِنْ غَیرِهِم»................ 54
«نحن حجّةُ الله وَ نحَنُ بابُ الله و نَحْنُ لسانُ اللهِ و نَحْنُ وَجَهُ اللهِ وَ نَحْنُ عینَ اللهِ فی خَلْقِهِ و نَحْنُ وُلاةُ اَمْرِ اللهِ فی عبادِهِ»....... 60
«لَوْ لَا مَا فِی الْأَرْضِ مِنَّا لَسَاخَتِ الْأَرْضُ بِأَهْلِهَا».................
62
«أَشْهَدُ أَنَّکَ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَی خَلْقِهِ وَ شَاهِدُهُ عَلَی عِبَادِه... إِنَّکَ تَسْمَعُ کَلَامِی وَ تَرُدُّ سَلَامِی»................................. 62
«بُنِی الْإِسْلَامُ عَلَی خَمْس»............
73
«وَ اللَّهِ مَا قَلَعْتُ بَابَ خَیبَرَ وَ رَمَیتُ بِهِ خَلْفَ ظَهْرِی أَرْبَعِینَ ذِرَاعاً بِقُوَّةٍ جَسَدِیةٍ … لَکِنِّی أُیدْتُ بِقُوَّةٍ مَلَکُوتِیةٍ… ».. 82
«لا یزال العبد یتقرب الی بالنوافل حتّی احْببتُهُ فاذا اَحْبَبُهُ کنتُ سَمْعَهُ و بصرَه و لسانَهُ و یدَهُ و رِجْلَهُ … »............ 82
«فَمَا فَوَّضَ اللَّهُ إِلَی رَسُولِهِ فَقَدْ فَوَّضَهُ إِلَینَا»......................
88
«إِنَّ اللَّه َ فَوَّضَ إِلَی نَبِیه صلی الله علیه و آله و سلم، … فَمَا فَوَّضَ اللَّهُ إِلَی رَسُولِ صلی الله علیه و آله و سلم فَقَدْ فَوَّضَهُ إِلَینَا». 88
«وَ اللَّهِ مَا فَوَّضَ اللَّهُ إِلَی أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ إِلَّا إِلَی رَسُولِ اللَّهِ 6 وَ إِلَی الْأَئِمَّةِ:».....
89
«لَوْ أَنَّا حَدَّثْنَا بِرَأْینَا لَضَلَلْنَا کَمَا ضَلَّ مَنْ کَانَ قَبْلَنَا، وَ لَکِنَّا حَدَّثْنَا بِبَینَةٍ مِنْ رَبِّنَا، بَینَهَا لِنَبِیهِ فَبَینَهَا لَنَا».....................
90
«اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَی خَلَقَنِی وَ خَلَقَ عَلِیاً مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ قَبْلَ أَنْ یخْلُقَ الْخَلْقَ بِأَلْفَی عَام».... 98
«الْحُجَّةُ قَبْلَ الْخَلْقِ، وَ مَعَ الْخَلْقِ، وَ بَعْدَ الْخَلْق».................
109
«وَأَنْتُمْ نُورُ الْأَخْیارِ وَ هُدَاةُ الْأَبْرَارِ وَ حُجَجُ الْجَبَّارِ بِکُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَ بِکُمْ یخْتِمُ وَ بِکُمْ ینَزِّلُ الْغَیثَ… »................... 111
«فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا نَحْنُ صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ الْخَلْقُ بَعْدُ صَنَائِعُنَا» .......... 111
«بِنَا أَثْمَرَتِ الْأَشْجَارُ وَ أَینعت الثِّمَارُ وَ جَرَتِ الْأَنْهَارُ وَ بِنَا ینْزِلُ غَیثُ السَّمَاءِ وَ ینْبُتُ عُشْبُ الْأَرْض»................... 111
«بِهِمْ یحْبِسُ اللَّهُ الْعَذَابَ عَنْ أَهْلِ الْأَرْضِ وَ بِهِمْ یمْسِکُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَی الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ … »................... 112
«إِنَّ اللَّهَ یقَسِّمُ فِی ذَلِکَ الْوَقْتِ أَرْزَاقَ الْعِبَادِ وَ عَلَی أَیدِینَا یجْرِیهَا»..........................
112
«…وَ بِهِمَا فَتَحَ بَدْءَ الْخَلَائِقِ وَ بِهِمَا یخْتِمُ الْمُلْکَ وَ الْمَقَادِیر». 112
«امام صادق علیه السلام فرمودند: «خَلَقَ اللَّهُ الْمَشِیئَةَ قَبْلَ الْأَشْیاءِ ثُمَّ خَلَقَ الْأَشْیاءَ بِالْمَشِیئَة»..... 113
«خَلَقَ اللَّهُ الْمَشِیئَةَ بِنَفْسِهَا ثُمَّ خَلَقَ الْأَشْیاءَ بِالْمَشِیئَة»...........
113
«کُنْتُ أَنَا وَ عَلِی نُوراً بَینَ یدَی اللَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ قَبْلَ أَنْ یخْلُقَ آدَمَ بِأَرْبَعَةِ آلَافِ عَامٍ… فَعَلِی مِنِّی وَ أَنَا مِنْ عَلِی».... 114
«سمعت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم یقُول لِعَلی: خَلَقتُ أنَا و أَنتَ مِن نُورٍ اللّهِ عَزّ وَ جَل»..........
114
«أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْل»............ 115
«یا جابر أول ما خلق الله، نور نبیک».............................
116
«بَرَزَ الْإِیمَانُ کُلُّهُ إِلَی الْکُفْرِ کُلِّه». 130
«الحسن و الحسین إمامان قاما أو قعدا».........................
132
«…وَ أَنْتُمْ مَعْشَرَ الْعَرَبِ عَلَی شَرِّ دِینٍ وَ فِی شَرِّ دَارٍ مُنِیخُونَ بَینَ حِجَارَةٍ خُشْنٍ وَ حَیاتٍ صُمٍّ تَشْرَبُونَ الْکَدِرَ…».... 152
«وَ ایمُ اللَّهِ لَوْ لَا مَخَافَةُ الْفُرْقَةِ بَینَ الْمُسْلِمِینَ، وَ أَنْ یعُودَ الْکُفْرُ، وَ یبُورَ الدِّینُ، لَکُنَّا عَلَی غَیرِ مَا کُنَّا لَهُمْ عَلَیه»....... 158
«أَیهَا النَّاسُ وَ اللَّهِ مَا مِنْ شَیءٍ یقَرِّبُکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ وَ یبَاعِدُکُمْ مِنَ النَّارِ إِلَّا وَ قَدْ أَمَرْتُکُمْ بِهِ… »............... 165 و166
«الْأَمْرُ إِلَی اللَّه یضَعُهُ حَیثُ یشَاء»
168
ابراهیم علیه السلام . 46، 92، 94، 145، 152
آدم علیه السلام....
42، 45، 46 ، 114، 145
اسماعیل7............................
46
امام باقر، محمد بن علی علیه السلام...........................
146، 52، 60
امام حسن، حسن بن علی علیه السلام.............
132، 140، 143، 146
امام حسین، سید الشهداء علیه السلام..............
122، 132، 140، 144
امام رضا، علی بن موسی الرضا علیه السلام......
24، 27، 30، 41، 62
امام سجاد، علی بن الحسین علیه السلام.............
51، 112، 146، 148
امام صادق علیه السلام.........
54، 55، 56، 88، 90، 111، 113، 144
امام عسکری علیه السلام....................
111
امام علی،علی،امیر المؤمنین،علی بن ابی طالب، حضرت امیر علیه السلام...............10، 11، 13، 14 ،41، 46، 47، 49، 50، 51، 52، 53، 54، 70، 73، 75، 97، 98، 114، 127، 131، 132، 134، 140، 142، 143، 152، 158، 160، 161، 162، 167
امام کاظم علیه السلام.......................
112
امام مهدی، مهدی موعود علیه السلام..........................
12، 73، 95، 96، 98، 99، 103، 145
پیامبر، پیامبر اکرم،پیامبر گرامی اسلام،رسول خدا، رسول،رسول الله، نبی، نبی خاتم، نبی اکرم، خاتم الأنبیاء،حضرت محمد ،محمد مصطفی، حضرت ختمی مرتبت 6..........10، 15، 22 ،23 ، 24، 25، 26، 27، 28، 29، 32، 33، 34، 35، 36، 38، 39، 40، 41 ، 42، 43، 46، 47، 48، 49، 50، 51، 53، 54، 56، 57، 61، 62، 69، 70، 71، 73، 74، 75، 81، 82، 83، 84، 85، 86، 87، 88، 89، 90، 91، 94، 95، 96، 97، 98، 103، 110، 113، 114، 123، 124، 126، 127، 128، 130، 131، 132، 133، 134، 135، 136، 143، 145، 146، 150، 151، 152، 153، 154، 155، 156، 157، 158، 159، 160، 161، 162، 163، 164، 165، 166، 167، 168، 169
داود علیه السلام.....................
40، 42، 43
زهراء3...............................
54
سلیمان علیه السلام........................
83، 84
شمعون علیه السلام ........................... 146
عیسی، مسیح علیه السلام..........................
79، 80، 96، 152، 160
مریم علیها السلام ............... 84
موسی علیه السلام............................
78، 79، 84، 145، 146، 152
نوح علیه السلام.........................
37، 145
هارون (برادرحضرت موسی) علیه السلام ....................... 146
یعقوب علیه السلام..............................
78
یوسف علیه السلام..............................
77
ابا امامه باهلی.........................
51
ابن ابی الحدید................
14، 150
ابن ابی العز..........................
136
ابن اثیر.........................
36 ، 128
ابن تیمیه.............................
139
ابن حجر هیتمی.............
135، 136
ابن حزم ظاهری............
135، 136
ابن حنبل..............................
114
ابن خلدون.............................
26
ابن سینا..............
104، 110 ،115
ابن عامر............................... 157
ابن عباس.......................
53، 114
ابن عساکر...........................
114
ابن فارس...............................
19
ابن منظور........................
19، 63
ابن میثم بحرانی..............................
16، 23، 30، 74، 148
ابو اسحاق ثعلبی......................
53
ابو الخطاب...........................
144
ابو الصلاح حلبی...........
149 ، 150
ابو حمزه ثمالی........................
51
ابو سفیان............. 154، 156 ، 158
ابو یعلی فراء.........................
136
ابوالحسن اشعری..................
137
ابوبکر اصم...........................
134
ابی بن کعب.........................
162
احمد عبدالله عارف................
141
احول...
55
اسماعیل(فرزند امام صادق ع)............................
144، 146
آصف بن برخیا........................
84
امام خمینی.............................
73
انس بن مالک.......................
154
انس بن نضر.........................
154
آیت الله جوادی آملی................................
16، 45، 68، 74
آیت الله مصباح یزدی................
16
آیت الله مکارم شیرازی.......
16، 74
باقلانی........................
135، 137
تفتازانی....
26، 30، 75، 138، 139
جابر بن عبدالله انصاری...........
116
جعفر طیار............................
156
جوینی................
114، 137، 139
حاکم جشمی.........................
142
حسن بن صالح بن حی............
143
حمران بن اعین........................
55
خسرو پرویز.........................
157
خطیب بغدادی...............
114، 139
خواجه نصیر الدین طوسی................................
15، 22، 30
خوارزمی.............................
114
ذوالقرنین.............................
160
ذوالقرنین.............................
160
راغب اصفهانی.............................
19، 37، 64، 104، 119
ربانی گلپایکانی............
132، 136
رشید رضا..............................
69
زبیدی.................................
129
زمخشری...............................
37
زید بن حارث.......................
156
سدید الدین حمصی................
148
سید حیدر آملی.................................
71، 94، 95، 97، 99
سید مرتضی.
15، 16، 22 ،30، 136
سیف الدین آمدی..............
13، 25
شرتونی.................................
19
شهربن آشوب.........................
51
شهرستانی..........................
138
شهید مطهری.......
15، 16، 31، 61، 74، 80، 90، 115، 120
شیخ حر عاملی..................
25، 30
شیخ صدوق...................
21 ، 113
شیخ طوسی......
15 ، 22، 30 ، 144
شیخ طوسی..............
15، 22، 143
شیخ مفید.....
15، 16، 22، 51، 112
صاحب بصائر الدرجات.............. 90
صاحب حدائق.........................
90
صدر المتألهین..........
53، 69، 110
طبری (صاحب دلائل الامامة)....
150
طبری..
69
طریحی..........................
19، 129
طریحی..........................
19، 129
طلحة بن عبید الله ................... 154
عبد الرزاق لاهیجی
15، 16، 23، 30
عبد مناف.............................
158
عبدالجبار معتزلی...................
134
عبدالرزاق کاشانی.......
72، 98، 99
عبدالله بن ابی..............
154 ، 158
عبدالله بن رواحه....................
156
علامه امینی.................
132 ،162
علامه حلی...
15، 16 ، 23، 30، 31
علامه طباطبایی......
15، 31، 42، 46، 61، 62، 68، 72، 115
علامه مظفر............................. 90
عمر............
10 ، 137، 154 ، 163
عمرو بن عبدود.....................
130
فارابی.................
104، 107، 110
فاضل مقداد..............
15، 23، 148
فخر رازی..
69، 75، 81، 135، 138
فضیل شرف الدین.................
140
فلوطین......................
107 ، 109
فیض کاشانی....................
25، 30
فیلون
107
فیومی.
36
قاضی بیضاوی......................
136
قاضی عضد الدین ایجی
25، 30، 75
قیصری............................
98، 99
کندی
110
گنجی شافعی........................
114
لقمان...
84
لیثی..
153
مالک بن عوف......................
154
ماوردی...............................
135
محمد بن اسماعیل..........
145، 146
محمد بن عبدالوهاب...............
139
محمد غزالی................
132، 140
محمد غزالی.........................
129
محی الدین عربی.........
71، 95، 97
مراغی.
69
مصعب بن عمیر.....................
153
معاویه.................................
111
ملا علی قوشجی......................
75
میر حامد حسین...............
16، 132
میر سید شرف جرجانی............
129
میرزای قمی.........................
129
نظّام معتزلی..........................
134
نمرود..
46
نوری طبرسی.............
24، 67، 81
نووی.................................
140
هارون عباسی.......................
112
هشام بن حکم.............
54، 55، 56
هشام بن سالم.........................
55
یحیی بن حمزه.......................
142
یونس بن یعقوب......................
54
اجماع،اجماع اهل حل و عقد،اجماع صحابه و امت، اجماع امت، اجماع مسلمین................. 28، 134، 135، 136، 137، 138، 139، 143
ارتداد.................
127، 155، 158
امامیه............ 11، 21، 25، 28، 29، 31، 50، 75، 86، 88، 90، 101، 102، 103، 124، 127، 128، 131، 132، 133، 140، 141، 147، 148، 150، 151
انتصاب.................. 27، 35، 36، 48، 54 ، 127، 134، 151، 159، 161، 167، 169
انتصاب.................... 27، 35، 36، 47، 54، 127، 134، 151، 159، 161، 167، 169
انسان کامل................................
31، 53، 54، 62، 72، 99
اهل بیت.......
30، 47، 50، 67، 102، 108، 112، 113، 142
آیات الاحکام........................
164
براهین...................
29، 111، 128
بساطت مبدأ.........................
107
بیعت............. 13، 14، 27، 97، 133، 135، 136، 138، 139، 141، 143، 151، 158
تشکیک..............................
110
تنصیص................. 123، 127، 128، 133، 135، 136، 137، 138، 140، 142، 143
جنگ احد............
153، 154، 155
جنگ تبوک..........................
157
جنگ حنین..................
154، 155
حجة الوداع...........................
165
حجت........................ 22، 56، 62، 75، 76، 92، 102، 109، 116، 121، 124، 127
حدیث دوازده خلیفه، حدیث اثنی عشر......................
27، 41
حدیث سفینه...........................
74
حدیث معرفت.........................
41
حدیث یوم الدار..........
27، 41، 74
حزب منافق..........................
157
خلافت.............. 13، 14، 15، 24، 27، 28، 31، 32، 35، 36، 37، 38، 39، 40، 41، 42، 42، 43، 44، 45، 46، 47، 48، 54، 57، 60، 61، 71، 73، 120، 126، 127، 131، 134، 135، 137، 139، 156، 158، 167، 169
خلفا.....
32، 35، 38، 39، 160، 163، 164، 166، 167، 169
خلیفه............................
39، 40، 42، 43، 44، 45، 46، 57
دار التکلیف............................
22
دموکراسی............................
167
رحلت پیامبر............. 10، 15، 48، 49، 57، 123، 133، 155، 158، 160، 164، 169
ریاست سیاسی، حاکمیت سیاسی، زعامت سیاسی ،مقام سیاسی ، حاکم سیاسی، حکومت سیاسی ،رهبری سیاسی........ 10، 21، 41، 47، 60، 86، 124، 128
ریاست عامه.........
23، 28، 31، 33
زیارت جامعه کبیره................
111
سریه.
165
سکولاریزم.............................
47
شق القمر................................
81
شورا، شورای اهل حل و عقد........
48، 127، 133، 134، 137، 142، 156، 167، 169
شیطان.............................
92، 93
صحابه................................. 10، 13، 49، 131، 136، 167
صفات،صفات خدا،صفات کمالی، صفات سلبی، صفات ایجابی، صفات امام................. 28، 30 ، 42، 61، 69، 82، 103، 106، 113، 130، 134، 143، 145، 164
عرفان........
29، 61، 67، 70، 71، 94، 104،106،114، 174
عصمت...............................
28، 29، 35، 44، 47، 60، 124، 128، 141، 143، 147
علت تامه.............................
106
علم افاضی...............
28، 60، 147
عهد الاهی..............................
36
غزوه.
169
غیبت کبرا..............................
15
فاعل ارادی..........................
103
فاعل اعلی............................
103
فاعل قسری..........................
103
فیض،فیض الاهی...
102، 104، 108
قاعده حسن و قبح..................
103
قاعده لزوم (سنخیت بین علت و معلول)........................
109
قاعده لطف.......................
33، 73
قاعده(الواحد لا یصدر عنه الا الواحد)...........................
108
لوح محفوظ......................
18، 49
مرجعیت، مرجعیت علمی و دینی......................... 10، 29، 35، 47، 48، 50، 86، 124
مسیحیان نجران.....................
165
المشیئه................................
113
مصطلحات اسلامی-مصطلحات شرعی............................
39
مصطلحات مسلمین- اصطلاحات متشرعه.......................
39
معصوم
35
منصب........................... 23، 28، 31، 40، 54، 60، 84، 85، 128، 130، 138، 139
نبوت............ 22، 25، 33، 34، 35، 36، 47، 48، 49، 54، 60، 61، 69، 70، 71، 72، 73، 84، 87، 94، 95، 96، 99، 123، 140، 141، 149، 164
نبی..
33، 34، 35، 36، 69، 71، 83، 85، 94، 95، 141، 146
نص،نصوص،نصوص فعلی،نصوص قولی،نصوص خفی، نصوص جلی....... 13، 14، 28، 82، 110، 127، 128، 129، 130، 131، 132
نصب....... 10، 12،13،14، 28، 30، 33، 34، 127، 134، 139، 141، 142، 151، 164
واسطه فیض.............................
29، 108، 110، 112، 114
والی.................
63، 64، 67، 130
وجوب فقهی.....................
29، 30
وجوب کلامی...................
29، 30
وراثت........
133، 146، 147، 151
ولاة..........................
54، 60، 67
ولایت تشریعی......
76، 84، 85، 86
ولایت تکوینی.......
76، 77، 78، 79، 81، 82، 83، 84، 115
ولایت....
57، 63، 72، 91، 92، 93
ولی،مولی..................
66، 75، 91
یهودیان یثرب.......................
165
اقرب الموارد...................
19، 63
مفردات الفاظ قرآن......
19، 37، 64
الکافی............................
24، 88
التعریفات...............................
26
شرح مقاصد...........................
32
کشاف.
37
تفسیر تسنیم..........................
45
اختصاص..............................
51
ارشاد..
51
صحاح اللغه...........................
63
لسان العرب............................
63
النهایه
63
نهج البلاغه............................
67
تفسیر طبری..........................
69
المنار.
69
تفسیر مراغی...........................
69
مصباح الهدی.........................
69
آیات ولایت در قرآن.........
16، 74
امامت و رهبری......................
74
ولایت فقیه.............................
74
مجمع البیان............................
81
مفاتیح الغیب..........................
81
بصائر الدرجات......................
90
حدائق.
90
جامع الأسرار..........................
99
اثولوجیا...............................
109
نهج التحقیق..........................
114
عبقات الأنوار................... 16، 132
الغدیر............................
16، 132
براهین و نصوص امامت..........
132
الشافی فی الامامة............
16، 136
التمهید...............................
137
ملل و نحل...........................
138
تلخیص الشافی......................
143
عیون المعجزات.....................
150
بحارالأنوار..........................
150
اثبات الهداة..........................
150
مدینة المعاجز........................
150
مناقب شهر آشوب.................
150
اثبات الوصیة(مسعودی)...........
150
شرح نهج البلاغه(ابن ابی الحدید)................................
150
دلائل الأمامة(طبری)..............
150
صحیح بخاری.......................
163
صحیح مسلم........................
163
اوائل المقالات.........................
15
رسالة فی معنی المولی............
15
کشف المراد..........................
16
الفین.
16
نهج الحق و کشف الصدق.........
16
گوهر مراد..............................
16
النجاة فی القیامة......................
16
انیس الموحدین........................ 16
احقاق الحق.............................. 16
دلائل الصدق...........................
16
شبهای پیشاور......................
16
المراجعات..............................
16
امامت و رهبری.......................
16
راهنماشناسی...........................
16
پیام قرآن...............................
16
ولایت در قرآن........................
16
نفحات الازهار.........................
16
امامشناسی............................
16
معتزله،معتزلی، معتزلی ها................................. 14، 54، 102، 103، 133، 134، 135، 137، 139، 151، 162
اسماعیلیه....
144، 145، 146، 147
زیدیه..................
132، 133، 140، 141، 142، 143، 151
سلیمانیه...............................
142
صالحیه..............
142، 143، 151
اشاعره............... 30، 54، 102، 119، 133، 135، 136، 137، 138، 139، 151، 162
اهل حدیث....................
133، 135، 136، 137، 139، 151
امامیه................ 11، 12، 21، 25، 28، 29، 30، 31، 50، 53، 60، 73، 75، 86، 88، 90، 101، 102، 103، 116، 123، 124، 125، 127، 128، 131، 132، 133، 140، 141، 147، 148، 150، 151
اهل سنت................ 25، 26، 28، 30، 32، 33، 34، 35، 36، 41، 46، 47، 57، 74، 75، 114، 127، 128، 138، 141، 162، 166، 169
کیسانیه..............................
151