ghaemiyeh.com
سرشناسه:امینی، محمد، ۱۳۵۰ -
عنوان قراردادی:الکافی .اصول . فارسی - عربی . برگزیده . شرح
عنوان و نام پدیدآور:درسنامه فقهالحدیث ( کتاب فضلالعلم، کتابالحجه، کتابالعشره) [کتاب]/ محمد امینی.
مشخصات نشر:قم : مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی (ص)، ۱۴۳۵ق.= ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۲۴۸ ص.
فروست:پژوهشگاه بین المللی المصطفی صلیالله علیه و آله؛ ۷۹۲.
شابک:۱۱۰۰۰۰ ریال: 978-964-195-872-7 ؛ ۱۱۰۰۰۰ ریال(چاپ دوم)
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:چاپ دوم: ۱۳۹۳(فیپا).
یادداشت:کتابنامه: ص. [۲۴۳] - ۲۴۸؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:کلینی، محمدبن یعقوب - ۳۲۹ق . الکافی. اصول -- نقد و تفسیر
موضوع:حدیث -- علمالدرایه
موضوع:احادیث شیعه -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده:کلینی، محمدبن یعقوب - ۳۲۹ق. . الکافی. اصول. برگزیده. شرح
رده بندی کنگره:BP۱۰۹/الف۸۳د۴ ۱۳۹۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۲۶
شماره کتابشناسی ملی:۳۵۴۱۰۸۴
درسنامه فقهالحدیث ( کتاب فضلالعلم، کتابالحجه، کتابالعشره)
محمد امینی
تحولات اجتماعی و مقتضیات نوپدید دانشها و پدیدآمدن دانشهای نو،نیازهایی را به وجود آورده که پاسخگویی به آن،ایجاد رشتههای تحصیلی جدید و تربیت چهرههای متخصص را ضروری مینماید.ازاینرو کتابهای آموزشی نیز باید با توجه به این دگرگونیها تألیف شود.
جهانیشدن و گسترش سلطه فرهنگیغرب در سایه رسانههای فرهنگی و ارتباطی اقتضا دارد که دانشپژوهان و علاقهمندان به این مباحث،با اندیشههای بلند و ارزشهای متعالی آشنا شوند و این مهم با ایجاد رشتههای تخصصی،تولید متون جدید و غنی،گسترش دامنه آموزشو تربیت سازمانیافته دانشجویان به سرانجام خواهد رسید.این فرایند گاه در پرداختن به مباحث بنیادین و تدوین متون تخصصی تعریف میشود و گاه در نگارش بحثهای علمی،اما نهچندان پیچیده و تخصصی به ظهور میرسد.
از طرفی بالندگی مراکز آموزشی در گرو نظام آموزشی منسجم،قانونمند و پویاست.بازنگری در متنها و شیوههای آموزشی و بهروز کردن آنها نیز این انسجام و پویایی و در نتیجه نشاط علمی مراکز آموزشی را در پی دارد.
در این بستر،حوزههای علوم دینی به برکت انقلاب شکوهمند اسلامی،سالیانی است که در اندیشه اصلاح ساختار آموزشی و بازنگری متون درسیاند.
«جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة»به عنوان بخشی از این مجموعه که رسالت بزرگ تعلیم و تربیت طلاب غیر ایرانی را بر عهده دارد،تألیف متون درسی مناسب را سرلوحه تلاش خود قرار داده و تدوین و نشر متون درسی در موضوعات گوناگون علوم دینی،حاصل این فرایند است.
«مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله»با قدردانی و سپاس از فاضل ارجمند جناب آقای محمد امینی مؤلف کتاب درسنامه فقهالحدیث و تمام عزیزانی که در تولید این اثر همیاری و همفکری داشتهاند, آن را به جویندگان فرهنگ و اندیشه ناب اسلامی تقدیم میکند.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله
حقیقتمداری اصیلترین و زیباترین راز هستی و حقیقتطلبی ماندگارترین و برترین گرایش آدمی است.
داستان پر رمز و راز حقیقتجویی بشر،سرشار از هنرنمایی مؤمنان،مجاهدان و عالمانی است که با تمسک و پایبندی به حقیقت بیمنتها،در مصاف بین حق و باطل،سربلندی و شرافت ذاتی حق را نمایان ساختهاند و در این میان،چه درخشندگی چشمنوازی در اسلام عزیز است که علم را به ذات خود،شرافتمند و فخیم دانسته و از باب تا محراب،کائنات را سراسر علم و عالم و معلوم مینمایاند و در مکتب آن،جز اولوالعلم و راسخان در مسیر طلب دانش،کسی را توان دستیابی به گنجینههای حکمت نیست.
علم برخاسته از وجدان پاک و عقل سلیم،در پرتو انوار آسمانی وحی،هم به فرد کمال انسانی،عظمت روحی و رشد معنوی میبخشد و فکر،اندیشه و خیال او را به پرواز درمیآورد،و هم جامعه را سمت و سویی سعادتمندانه بخشیده و آن را به جامعهای متمدن و پیشرو متحول میکند.بیتوجهی یا کوتهفکری است اگر فرد و جامعهای به دنبال عزت،استقلال،هویت،امنیت،سعادت و سربلندی
مادی و معنوی باشد،اما آن را در صراطی غیر از حقیقتطلبی،علماندوزی و حکمتمداری الهی طلب نمایند.
انقلاب سراسر نور اسلامی ایران که داعیه جهانیسازی کلمة الله و برپایی تمدن جهانی اسلام را داشته و فروپاشی و افول تمدنهای پوشالی غرب و شرق را به نظاره نشسته است،با اندیشه فقاهتی در اداره حکومت و نظریه مترقی«ولایت فقیه»،طرازی از مسئولیتها و مأموریتهای حوزههای علمیه و روحانیت را عرضه نمود که امید و نشاط را نه تنها در شیعیان و مسلمانان،بلکه در دل تمامی آزادیخواهان و حقطلبان سراسر جهان زنده ساخت.
در این راستا،رهبر فرزانه انقلاب(مدظله)با عزمی مصمم و با تمامی توان،همچون پیر و مراد خود خمینی کبیر رحمه الله،در صحنه حاضر شده و با تأکید بر اهمیت و فوریت این حرکت فراگیر و بیوقفه،همه توانمندیها و ارادهها را جهت تحقق جنبش نرمافزاری و نهضت تولید علم و تحول در علوم انسانی و نیز یافتن راههای میانبر و دانشافزا راهبری و رصد میکنند.
جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة،نمادی درخشان از این رسالت جهانی و همت بینالمللی انقلاب اسلامی است که بار مسئولیت تربیت مجتهدان،عالمان،محققان،متخصصان،مدرسان،مبلغان،مترجمان،مربیان و مدیران پارسا،متعهد و زمانشناس را بر دوش داشته و با تبیین،تولید و تعمیق اندیشه دینی و قرآنی و گسترش مبانی و معارف اسلامی،به نشر و ترویج اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله و معارف بلند و تابناک مکتب اهل بیت علیهم السلام جامه تحقق میپوشاند.
پژوهشگاه بینالمللی المصطفی صلی الله علیه و آله نیز که مهمترین و گستردهترین مجموعه پژوهشی المصطفی صلی الله علیه و آله است،بومیسازی و بازتولید اندیشه دینی معاصر،متناسب
با نیازها و اقتضائات عرصه بینالملل،تبیین،تولید و تعمیق اندیشه دینی،گشودن افقهای جدید فکری و معرفتی در دنیای معاصر،پاسخگویی به مسائل و شبهات فکری و معرفتی مخاطبان و تأمین و تدوین متون و منابع درسی و کمکدرسی،بهویژه با رویکرد اسلامیسازی علوم و پشتیبانی علمی از فعالیتهای سازمانی المصطفی صلی الله علیه و آله را از جمله مأموریتها و تکالیف خود میداند.
اثر علمی پیش رو نیز به همت مؤلف محترم جناب آقای محمد امینی برای دوره کارشناسی رشته علوم قرآن و حدیث،در چارچوب اهداف و برنامههای پژوهشگاه و مبتنی بر نیازسنجیهای صورت گرفته،تهیه و تدوین شده است.
در پایان لازم است ضمن ارج نهادن به تلاشهای خالصانه مؤلف محترم،از کلیه دستاندرکاران محترم آمادهسازی و انتشار این اثر ارزشمند،بهویژه همکاران محترم مرکز بینالمللی نشر و ترجمه المصطفی صلی الله علیه و آله و همه عزیزانی که به نحوی در تدوین و انتشار آن نقش داشتهاند،قدردانی و تشکر نماییم و از خداوند متعال برای ایشان و همه خادمان عرصه تبلیغ و نشر مفاهیم و معارف دینی،آرزوی بهروزی،موفقیت و سعادت نماییم.
پژوهشگاه بینالمللی المصطفی صلی الله علیه و آله
مقدمه 17
1.مبانی و کلیات فقه الحدیث(1)21
مفهوم فقه الحدیث 21
ضرورت فقه الحدیث 22
مبانی فقه الحدیث 23
1.توجه به نقش علم صرف و نحو 23
2.توجه به قرینهها 26
پیشینه فقه الحدیث 27
2.مبانی فقه الحدیث(2)31
لغتشناسی 31
1.آشنایی با منابع علم لغت 31
2.توجه به اصل و ریشه لغت 33
3.توجه به حقیقت معنای لغت 34
4.توجه به مفاهیم لغات در عصر صدور 36
5.توجه به اصطلاحات خاص روایت 37
توجه به اسباب صدور حدیث 38
توجه به سیاق در روایات 40
توجه به احادیث معارض 41
محمد بن یعقوب کلینی 44
کلینی در نگاه عالمان 46
مشایخ و شاگردان کلینی 47
3.کتاب کافی 49
شیوههای گزارش اسناد در کافی 50
دیدگاهها در صحت روایات کافی 54
تفاوت اصطلاح صحیح قدما با صحیح متأخران 55
4.وجوب دانش 59
حدیث اول 59
علت وجوب علم بر مسلمان 60
اهمیت علم 61
حدیث دوم 61
ارزش پرسش 62
آداب سؤال 62
وظیفه مسئول 63
حدیث سوم 64
حدیث چهارم 70
بصیرت دینی 71
حدیث پنجم 73
حدیث ششم 74
حدیث هفتم 75
حدیث معارض 76
5.ارزش دانش(1)79
حدیث اول 79
حدیث دوم 82
علم،بهره فراوان 84
خزانهداران علوم الهی 85
مراد از«اهلبیت»85
نقش اهلبیت علیهم السلام 87
دلالتهای حدیث 88
6.ارزش دانش(2)91
حدیث سوم 91
حدیث چهارم 93
حدیث پنجم 96
حدیث ششم 98
حدیث هفتم 99
حدیث هشتم 100
7.اقسام مردم 105
حدیث اول 105
حدیث دوم 108
حدیث سوم 109
حدیث چهارم 110
8.پاداش عالم و متعلم 113
حدیث اول 113
پاداش دانشجویان 114
فرق عالم و عابد 115
علما وارثان انبیا 116
حدیث دوم 116
حدیث سوم 119
حدیث چهارم 120
پاداش معلم هدایتگر 121
گناه معلم ضلالت 122
حدیث پنجم 127
فضیلت طلب علم 127
مبغوضترین بندگان 128
محبوبترین بندگان 129
حدیث ششم 130
پاداش تعلیم و تعلّم 131
9.ویژگیهای علما 133
حدیث اول 133
ویژگیهای اهل علم 134
حدیث دوم 135
علمای واقعی 136
حدیث سوم 137
فقیه واقعی 138
ویژگیهای فقیه واقعی 138
علم همراه با تفهّم 141
قرائت همراه با تدبر 142
عبادت همراه با تفکّر 143
عبادت همراه با ورع 145
حدیث چهارم 147
حدیث پنجم 149
10.نیاز به رهبر(1)151
حدیث اول 151
صفات خدا 152
ضرورت حجت خدا 153
خالی نبودن زمین از حجت 156
نشانه حجت خدا 157
11.نیاز به رهبر(2)161
حدیث دوم 161
12.نیاز به رهبر(3)169
حدیث سوم 169
13.آداب معاشرت 177
حدیث اول 177
فلسفه آداب 180
حدیث دوم 181
حدیث سوم 183
حدیث چهارم 187
حدیث پنجم 191
14.خوش سلوکی با مردم 201
حدیث اول 201
حدیث دوم 202
حدیث سوم 204
حدیث چهارم 206
حدیث پنجم 211
15.کسانی که معاشرت با آنها نیکوست 215
حدیث اول 215
حدیث دوم 217
حدیث سوم 218
حدیث چهارم 221
حدیث پنجم 223
حدیث ششم 224
شرایط دوستی 225
16.کسانی که معاشرت با آنها نیکو نیست 229
حدیث اول 229
حدیث دوم 235
حدیث سوم 236
حدیث چهارم 236
حدیث پنجم 238
حدیث ششم 239
فهرست منابع 243
قرآن و حدیث،دو میراث جاودان پیامبر گرامی اسلامند که خداوند متعال آن دو را برای تعالی و سعادت انسانها به ایشان ارزانی داشته است.«قرآن»،نوری است که از وحی الهی سرچشمه گرفته و«حدیث»،مبین و مفسّر آن نور است که قلبهای زنگزده را به نور معرفت صیقل میدهد و دلهای مرده را زنده میکند و تشنگان معرفت را از چشمه زلال وحی سیراب میسازد.
از بدو«نزول»قرآن،تفسیر و تبیین آن نیز مورد عنایت و توجه پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و اهلبیت آن حضرت و شاگردان مکتب ایشان بوده و صدها اثر تفسیری بر این معجزه ماندگار نوشته شده است.
شرح و توضیح و تبیین احادیث و روایات نیز همچون تفسیر قرآن سابقهای دیرینه،از زمان صدور روایات دارد.در مواردی خود اهلبیت علیهم السلام و در مواردی شاگردان ایشان به این امر مهم اهتمام ورزیدهاند و در طی سالهای متمادی دهها شرح و تفسیر بر این میراث گرانبهای اهلبیت علیهم السلام در قالب شرح جوامع حدیثی و شرح احادیث خاص نوشته شده،و هیچ محفل و مجلس معرفتی نیست که در
آن سخنی از حدیث و شرح حدیث نباشد.بر همین اساس امروزه حدیث در قالب رشتهها و درسها و سرفصلهای مختلف در سطوح متعدد و در مراکز و جوامع گوناگون علمی دنیا تدریس میشود.
نوشته حاضر بر اساس سرفصلهای درس«فقه الحدیث»دوره کارشناسی رشتههای علوم قرآن و حدیث«جامعة المصطفی العالمیة»تنظیم شده است که احادیثی منتخب از«کتاب فضل العلم»،«کتاب الحجة»و«کتاب العشرة»را از اصول کافی(اولین کتاب از کتب اربعه شیعه)شرح و توضیح میدهد.
از آنجا که هدف از تدوین کتاب حاضر،تدوین متنی ساده،علمی و فهمیدنی برای طلاب و دانشجویان محترم بوده است،از اساتید محترم تقاضا میشود موارد ذیل در نظر گرفته شود:
1.مطالب دروس بر اساس سرفصل مصوب و شرح احادیثی است که سالها بدون هیچ شرح و توضیحی توسط اساتید محترم تدریس میشده است.
2.هر درس این کتاب برای دو واحد ساعت در نظر گرفته شده است؛بنابراین اگر درس«فقه الحدیث»در دو ساعت جداگانه برگزار شود،باید هر درس،در دو ساعت تدریس شود.
3.علاوه بر شانزده درس،به تناسب موضوع،احادیثی شرح داده شده و صرفا جهت مطالعه تعیین گردیده است که اساتید محترم میتوانند از این قسمتها برای کنفرانس در کلاس استفاده کنند.
4.مطالب دروس غالباً شرح احادیث است،و در شرح هر حدیث،معنای واژگان و شرح کوتاه از حدیث مورد توجه قرار گرفته و سعی شده است تا محتوای حدیث با عنایت به آیات قرآن کریم و سایر احادیث بیشتر تبیین شود.
5.از آنجا که در دروس اول،قواعد فهم حدیث بیان شده،در درسهای بعد
در حد ممکن درسها بهصورت قاعدهمحور گفته شوند؛یعنی ابتدا به قاعده مذکور اشاره شود و در ادامه،نتیجه قاعده در برداشت از متن حدیث بیان شود.
6.از ارائه بحثهای سندی و رجالی خودداری شده تا موجب ملالت و خستگی طلاب نگردد،ولی در صورت تمایل،اساتید محترم میتوانند برخی از افراد کثیرالروایه و معروف را به طلاب معرفی نمایند.
7.حتیالمقدور روایت در ابتدای درس توسط دانشپژوهان قرائت شود و قبل از توضیح درس توسط استاد،فهم دانشپژوهان از متن روایت خواسته شود و پس از جمعآوری نکات جوشیده شده از ذهن دانشپژوهان،با سامان بخشی به همانها قاعده مربوط و توضیحات کتاب تبیین شود.
8.در شرح مفردات و واژگان،از کتب معتبر لغوی استفاده شده است.
9.در توضیح محتوای احادیث،از کتابهای«شرح اصول کافی»تألیف ملاصدرا،«شرح اصول کافی»تألیف ملا صالح مازندرانی،«مرآة العقول»تألیف علامه مجلسی و سایر شرحهای اصول کافی استفاده شده است.
10.در پایان هر درس،پرسشهایی تهیه شده که پاسخ به آنها توسط دانشپژوهان،تأکیدی بر آموزش محتوای درس است و علاوه بر آن،احادیثی متناسب با هر درس به عنوان فعالیتکلاسی در نظر گرفته شده که خود نوعی تمرین«فقه الحدیث»شمرده میشود.
بر خود وظیفه میدانم از همه دوستان و اساتید محترم که در پیشنهاد و راهنمایی این موضوع،اینجانب را قرین منت خود قرار دادند،مخصوصاً حضرات حجج اسلام دکتر رضایی اصفهانی(مدیر مدرسه عالی قرآن و حدیث)،دکتر بهرامی(مدیر گروه علوم حدیث)و سایر اعضای محترم گروه حدیث مدرسه عالی قرآن و حدیث اساتید محترم:مهدی رستمنژاد،سید حیدر طباطبایی،
رحیم سالمی و جواد عباسی صمیمانه سپاس و قدردانی خود را ابراز دارم.
در پایان از اساتید و دانشپژوهان محترم انتظار دارم که آراء و نظرات و انتقاد و پیشنهاد خود را در مورد این کتاب و با ابراز لطف و محبت خود اینجانب را قرین منت خود قرار دهند.
دهم رجب 1432
میلاد مبارک حضرت جواد الائمه علیه السلام
مصادف با 23 خرداد 1390
محمد امینی
«فقه»در لغت به معنای فهم دقیق یا فهم عمیق است که از روی دقت و تأمل انجام گرفته باشد. (1)
«حدیث»در لغت به معنای نو و تازه است. (2)بر همین اساس به شخص کمسن و سال و جوان«حدیث السن»و به نوجوان«شابّ حدث»و به خرمای تازه«حدیث»اطلاق میشود. (3)به گفتار هم از آن جهت«حدیث»گفته میشود که به دلیل صدور تدریجی،هر بند و بخش آن نسبت به گذشته از تازگی خاصی برخوردار است. (4)
علما در تعریف اصطلاحی حدیث گفتهاند:حدیث عبارت است از:«حکایت سخن،فعل و تقریر معصوم». (5)
البته اهل سنت تنها گفتار،کردار و تقریر پیامبر صلی الله علیه و آله را حدیث مینامند و گاه گفتار صحابه و تابعان را هم به آن افزودهاند، (1)ولی در تعاریف شیعه به جای پیامبر صلی الله علیه و آله از کلمه معصوم استفاده شده است تا ائمه معصومین علیهم السلام را نیز در برگیرد.بنابراین«فقه الحدیث»که ترکیبی از معنای لغوی فقه و معنای اصطلاحی حدیث است.تعریف اصطلاحی آن عبارت است از:
«تفسیر و تبیین متن حدیث بر اساس مبانی و ضوابط فهم متون و مدالیل روایات».
در این تعریف بر شرح و تفسیر حدیث بر پایه مبانی و ضوابط تأکید شدهاست.
حدیث و سنت،دومین منبع از منابع احکام اسلام و مادر علوم اسلامی است و نقش آن در تفسیر قرآن،فقه،اخلاق و تاریخ امری انکارناپذیر است و همان است که به این علوم صبغه اسلامی بخشیده است.نکته مهم آن است که آنچه در مورد اهمیت حدیث بیان شده،به صورت مستقیم یا غیر مستقیم مربوط به فقهالحدیث است؛چرا که عدم فهم حدیث در واقع به معنای عدم استفاده از حدیث است؛چنانکه امام صادق علیه السلام نیز رسیدن به جایگاه فقاهت را منوط به رسیدن به معنای حدیث دانسته و فرموده است:
انتم افقه الناس اذا عرفتم معانی کلامنا...؛ (2)
شما زمانی فهیمترین مردم خواهید بود که معانی سخن ما را بشناسید.
در حدیث دیگر علاوه بر آن،درایت و فهم یک حدیث را بهتر از روایت و
بازگویی هزار حدیث دانسته و فرموده است:
حدیث تدریه خیر من الف حدیث ترویه و لا یکون الرجل منکم فقیها حتی یعرف مَعاریض کلامنا،و انّ الکلمة من کلامنا لتنصرف علی سبعین وجهاً،لنا من جمیعها المخرج؛ (1)
درایت و خوبفهمی یک حدیث برتر است از روایت و بازگویی هزار حدیث.کسی از شما فقیه نخواهد شد،مگر آنکه معاریض(سخنان سربسته و کنایهآمیز و داری وجوه و معانی مختلف)کلام ما را بشناسد.(گاهی)سخنی از ما بر هفتاد وجه قابل حمل است که ما برای همه آنان یک راه حل داریم.
این احادیث و بسیاری از احادیث دیگر که ذکر آن از حوصله این بحث خارج است،گویای اهمیت«فقه الحدیث»و نقش آن در فهم دین و علوم دینی است.استفاده از روایات معصومین علیهم السلام که حاوی معارف بلند و آسمانی در باب توحید،نبوت،معاد و نکتههای نغز اخلاقی فردی و اجتماعی و آداب و معاشرت است،تنها در گرو آشنایی با فقه الحدیث و نحوه استخراج این گوهر گرانبها از لابهلای هزاران حدیث است که با زحمات طاقتفرسای علمای ربانی و راویان و شاگردان مکتب اهلبیت علیهم السلام به ما رسیده است.
همانگونه که در تعریف فقه الحدیث گذشت،تفسیر و شرح حدیث باید بر اساس یک سری مبانی و ضوابط باشد که در این درس به برخی از مهمترین مبانی فقه الحدیث اشاره میکنیم.
بعد از آگاهی لازم از واژگان و آشنایی کامل با معانی آن،آشنایی با قواعد علم
1) (1) .همان،ص2.
صرف و نحو،نقش بسزایی در فهم معانی واژهها و جملات احادیث خواهد داشت.
در زبان عربی،جملات دارای ترکیبات متعددی هستند که هر کدام معنای جداگانهای دارند.بنابراین آشنایی با قواعد علم صرف و نحو و شاخههای دیگر از ادبیات عرب،برای فهم صحیح احادیث و آیات قرآن کریم امری ضروری است.
با ذکر چند مثال،اهمیت و نقش این علم در فهم معنای حدیث بیشتر روشنمیشود.
مثال یکم:امام صادق علیه السلام میفرماید:
«ثلاث من علامات المؤمن:علمه بالله و من یحبّ و من بیغض» (1)
سه چیز از نشانههای مؤمن است:علم او به خدا و کسی که دوستش دارد و کسی که دشمنش میدارد.
در اینکه فاعل«یحب و یبغض»کیست،دو احتمال وجود دارد:
الف)من یحبه الله و من یبغضه الله.
در این صورت معنای حدیث چنین است:«سه چیز از نشانههای مؤمن است:شناخت خدا،شناخت کسی که خدا او را دوست دارد و شناخت کسی که مبغوض خداست».
ب)علم المؤمن بمن یحبه وعلمه بمن یبغضه.
در این صورت معنای حدیث چنین است:«سه چیز از نشانههای مؤمن است:شناخت خدا،شناخت دوستان خویش و شناخت دشمنان خویش».
مثال دوم:امام کاظم علیه السلام میفرماید:
«کفی بک جهلاً ان ترکَبَ مانهیت عنه». (2)
در این حدیث«نهیت»میتواند معلوم یا مجهول باشد.
اگر معلوم باشد،معنا این است:«در جهل تو همین بس که آنچه را از آن نهی کردهای مرتکب آن شوی(و انجام دهی)».
اما اگر مجهول باشد به این معنا است:«در جهل تو همین بس که آنچه را از آن نهی شدهای مرتکب شوی(و آن را انجام دهی)».
البته هر یک از این معانی میتواند مؤیداتی از قرآن یا احادیث دیگر داشته باشند.
مثال سوم:عبارت:«ان الله خلق آدم علی صورته.»
در اینکه مرجع ضمیر در«صورته»چیست،دو احتمال است:
الف)مرجع ضمیر،«الله»باشد که در این صورت حدیث مورد سوء استفاده مدافعان تجسیم و تشبیه خواهد بود و برای خداوند صورت و چشم و دست و....قائل خواهند بود.
البته این احتمال،تفسیر صحیح نیز خواهد داشت و آن این است که بازگشت ضمیر به«الله»اضافه تشریفیه است نه حقیقیه؛چنانکه در آیه شریفه: نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی ، (1)اضافه روح به الله تشریفی است. (2)
ب)مرجع ضمیر،«آدم»است نه الله؛چنانکه مرحوم سید مرتضی در تبیین این حدیث فرموده:ممکن است ضمیر به آدم برگردد و در این صورت معنای حدیث این است که خداوند انسان را بر صورتی که با آن قبض روح میشود آفریده است؛یعنی صورت انسان از آغاز تا پایان زندگی یکسان است. (3)
ممکن است آنچه در ابتدا از کلام صاحب سخن فهمیده میشود،مطابق با مقصود اصلی او نباشد؛بنابراین احتمال دارد که با جستوجوی قرینهها و فهم آنها به معنایی دست یابیم که در مراحل گذاشته بدان نرسیده بودیم.به تعبیر دیگر،هر کلامی میتواند دو مراد داشته باشد:«مراد استعمالی»و«مراد جدی».
مراد استعمالی،همان مفهوم اولیه کلام است.
مراد جدی،آن مفهومی است که پس از بهدست آوردن قرینه به آن دست مییابیم.قرینه نیز دارای اقسامی است:
گاهی همراه با سخن بیان میشود که به آن قرینه متصل میگویند و گاهی جدای از سخن میآید که به آن قرینه منفصل گویند.قرینه متصل اگر کلامی باشد آن را قرینه لفظی و اگر غیر کلامی باشد آن را قرینه مقامی گویند.اگر قرینه کلامی،در فهم واژههای چند معنایی مثل«شیر»مؤثر باشد آن را قرینه«معینه»میگویند،و اگر موجب تغییر فهم از معنای کلمه یا جمله گردد آن را قرینه«صارفه»میگویند.مثلاً«بیشههای نبرد»قرینه بر این است که منظور از شیر،انسان شجاع است نه حیوان درنده.
1.مفهوم«فقه»و«حدیث»را در لغت توضیح دهید.
2.تفاوت دیدگاه شیعه و اهل سنت در تعریف اصطلاحی حدیث را تبیین کنید.
3.تعریف اصطلاحی«فقه الحدیث»را توضیح دهید.
4.ضرورت«فقه الحدیث»را با استناد به یک حدیث بیان نمایید.
در مکتب تشیع،فقه الحدیث پیشینهای همزمان با صدور حدیث دارد.گزارشهای فراوانی در دست داریم که نشان میدهد راویان شیعه در دوره حضور،به محضر امامان علیهم السلام رسیده و از مضمون،محتوا،صحت و صدور روایات منسوب به ایشان پرسیدهاند و ائمه علیهم السلام نیز آن احادیث را تفسیر کرده یا معنای اصلی و مقصود حقیقی گوینده آن را بازگفتهاند و در بسیاری از موارد هم آن را نقد یا رد کردهاند. (1)
سنت نیکوی نقد،از ائمه علیهم السلام به اصحاب بزرگ آنان-همچون زراره،محمد بن مسلم و یونس بن عبدالرحمان-منتقل شده است.به همین جهت درباره احادیث متعارض و شیوههای حل آنها نیز کتابهایی توسط اصحاب بزرگ ائمه علیهم السلام نوشتهشد. (2)
پس از عصر حضور ائمه علیهم السلام نیز مولفان کتابهای حدیثی و دانشمندان شیعه در دو زمینه«فهم معانی»و«تفسیر درست حدیث»به فقه الحدیث روی آوردند و به حل اخبار متعارض،اهمیت بسزایی دادند.
ابو جعفر احمد بن محمد بن خالد برقی(م 274یا 280ق)سه کتاب:«علل الحدیث»،«معانی الحدیث»و«التحریف و تفسیر الحدیث»را نگاشت.
ابو جعفر محمد بن یعقوب کلینی(م329ق)در مقدمه کافی برخی از موازین نقد حدیث و حل تعارض اخبار و تمییز درست از نادرست را بیان کرد و در
اولین مجلد آن ابوابی مانند«اختلاف الحدیث»،«الرد الی الکتاب و السنة»و«الاخذ بالسنة و شواهد الکتاب»را سامان داده و راههای دیگری نیز در کتاب خود اتخاذ کرده که حاکی از توجه خاص این عالم وارسته به فقه الحدیث است.
ابوجعفر محمد بن علی بن حسین ابن بابویه معروف به شیخ صدوق(م381ق)با نوشتن کتاب«معانی الاخبار»،نخستین گام مهم در تألیف کتاب مستقل در زمینه«فقه الحدیث»را برداشت.
پس از او نیز علمای شیعه با نوشتن کتابهای مختلف در زمینه شرح احادیث خاص،شرح چهل حدیث و شرح و تفسیر جوامع روایی،آثار ارزشمندی در زمینه فقه الحدیث از خود به یادگار گذاشتند که به برخی از مهمترین این آثار اشاره میشود:
1.شرح نهج البلاغة از ابن میثم بحرانی(م679ق)؛
2.مصابیح القلوب(شرح 53 حدیث به زبان فارسی)،از ابوسعید حسن بن حسین سبزواری؛
3.شرح برخی از احادیث اعتقادی،از علی بن محمد بیاضی نباطی(مؤلف کتاب الصراط المستقیم)؛
4.منتقی الجمان فی الاحادیث الصحاح و الحسان،از جمال الدین حسن(صاحب معالم)؛
5.شرح اربعین حدیث و شرح الصحیفة السجادیة و مشرق الشمسین،از شیخ بهاء الدین عاملی(م1030ق)؛
6.شرح اصول کافی،از محمد بن علی بن محمد بن بلاغی(م1000ق)؛
7.شرح اصول کافی،از محمد صدرالدین شیرازی مشهور به ملاصدرا(م1050 ق)؛
8.دو شرح فارسی و عربی به نامهای«الصافی»و«الشافی»؛از ملا خلیل قزوینی(م1089ق)؛
9.شرح الکافی،از ملاصالح مازندرانی(م1081ق)؛
10.احیاء الاحیاء(شرح مختصری بر تهذیب الاحکام)،از علامه محمد تقی مجلسی(م1070ق)؛
11.روضة المتقین(شرح من لا یحضره الفقیه)،از علامه محمدتقی مجلسی(م1070ق)؛
12.لوامع قدسیه یا لوامع صاحبقرانی(شرح فارسی بر من لا یحضره الفقیه)،از علامه محمدتقی مجلسی(م1070ق)؛
13.الوافی(شرح احادیث کتب اربعه با حذف روایات تکراری)،از ملا محسن فیض کاشانی(م1091ق)؛
14.توضیحات علامه مجلسی در شرح مشکلات و یافتههای خود در فهم معضلات احادیث؛در قالب:«اقول»،«شرح»،«بیان»،«ایضاح»،«تنویر»و...در کتاب بحارالانوار؛
15.مراة العقول فی شرح اخبار آل الرسول،از علامه محمدباقر مجلسی(م1111ق)؛
16.ملاذ الاخبار(شرح تهذیب الاحکام)،از علامه محمدباقر مجلسی(م1111ق)؛
17.البحر الزخار فی شرح احادیث الائمة الاطهار،از سید محسن امین عاملی،مؤلف«اعیان الشیعه»(م1371ق)؛
18.الغدیر،از علامه امینی(م1349ش)؛
19.شرح چهل حدیث و شرح حدیث جنود عقل و جهل و شرح دعاء سحر،از امام خمینی(م1368ش)؛
20.الحدیث النبوی بین الروایة و الدرایة،از آیت الله جعفر سبحانی؛
21.شرح نهج البلاغه،از آیت الله محمدتقی جعفری؛
22.پیام امام(شرح نهج البلاغة)،از آیت الله مکارم شیرازی.
علاوه بر موارد فوق،دهها کتاب دیگر نیز در زمینه شرح حدیث و تعلیقه و تصحیح بر شروح و جوامع روایی نگاشته شده که به دلیل رعایت اختصار جای ذکر آن نیست. (1)
1) (1) .ر.ک:روش فهم حدیث،ص23-53.
فهم هر متنی در مرحله اول نیازمند فهم مفردات آن است.«راغب اصفهانی»مفردات و واژگان را در حکم خشتهای یک ساختمان دانسته و میگوید:«به دست آوردن معانی مفردات الفاظ قرآن،نخستین یاور برای معانی قرآن است،مانند آنکه برای ساختن یک ساختمان،نخستین کار به دست آوردن خشتهای آن است.گرچه فهم واژهها تنها در علم قرآن سودمند نیست،بلکه درتمام علوم شرعی مفید است. (1)
در علم حدیث نیز قدم اول برای فهم آن،دانستن معنای واژگان حدیث است که به چند عامل بستگی دارد:
لغتنامه مناسب،یکی از ابزارهای مهم در فهم حدیث است که هر گونه
1) (1) .مفردات راغب،ص54.
مسامحه در استفاده نکردن از آن و اعتماد بر حافظه و اکتفا به معانی کلماتی که در ظاهر،کاملکننده متن است،اما معنای واقعی و صحیح واژه نیست،موجب دور شدن از هدف و فهم دقیق حدیث خواهد بود.برای رعایت این نکته مهم،توجه به دو امر ضروری است:
الف)استفاده از کتب قدیمی لغت؛چرا که هر چه کتاب لغت به صدر اسلام نزدیکتر باشد،به زمان صدور احادیث یا زمان نزول قرآن و کاربرد لغات در عرف زمان صدور نزدیکتر است و واقعنمایی بیشتری خواهد داشت و بهتر میتواند بیانگر معنای واقعی واژگان باشد.
ب)توجه بیشتر به منابعی که به صورت تخصصی در زمینه قرآن یا روایت نوشته شده است؛چرا که این کتب با در نظرگرفتن شواهد و قراین و جایگاه لغت در حدیث یا آیات قرآن به تبیین معنای آن پرداختهاند و واقعنمایی بیشتری خواهند داشت.
برخی از منابع مهمی که میتواند تأمینکننده این دو نکته باشد و به راحتی در دسترس دانشپژوهان قرار دارد عبارتند از:
1.کتاب العین؛خلیل بن احمد فراهیدی(م 175ه(؛
2.جمهرة اللغة؛ابوبکر محمد بن حسن بن ارید ازدی(م 321ه(؛
3.تهذیب اللغة،ابو منصور محمد بن احمد بن ازهر هروی،مشهور به ازهری(م370 ه(؛
4.المحیط فی اللغة،صاحب اسماعیل بن عبّاد(م 385 ه(؛
5.الصحاح،اسماعیل بن حمّاد جوهری(م 392 ه(؛
6.معجم مفردات الفاظ القرآن،ابوالقاسم حسین بن محمد بن مفضّل مشهور به راغب اصفهانی(م 425ق)؛
7.مقاییس اللغة،ابوالحسن بن فارس بن زکریا(م 395 ه(؛
8.اساس البلاغة؛والفائق،ابوالقاسم محمود بن عمر خوارزمی معتزلی معروف به جارالله زمخشری(م 538 ه(؛
9.لسان العرب،ابوالفضل محمد بن مکرَّم،مشهور به ابن منظور(م 711 ه(؛
10.المصباح المنیر،احمد بن محمد بن علی فیومی(م 770 ه(؛
11.قاموس المحیط،مجدالدین محمد بن یعقوب فیروزآبادی(م 817 ه(؛
12.مجمع البحرین ومطلع النیرین،فخرالدین طریحی(م1085 ه(؛
13.تاج العروس،سید محمد مرتضی حسینی زبیدی حنفی(م 1183 ه(؛
14.التحقیق فی کلمات القرآن الکریم،حسن مصطفوی(م 1426ه ق).
لازم به ذکر است در زمینه لغت و واژهشناسی کتابهای گوناگونی نوشته شده که در فهم حدیث و قرآن بسیار مفیدند،ولی به علت کثرتشان از ذکر آنها خودداری میشود.
کتب لغت براساس حروف و ماده اصلی کلمه ترتیب یافتهاند.بههمین دلیل آشنایی با ریشه و ماده اصلی لغت میتواند ما را در استفاده صحیحتر و سریعتر از این کتب یاری رساند و در پیدا کردن معنای لغت به خوبی رهنمون شود.در مقابل،عدم آشنایی با ریشه اصلی،موجب دوری از فهم لغت و مقصود اصلی گوینده سخن خواهد بود.
مثال یکم:از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت است که فرمود:
«لا ایمان لمن لا یأمن جاره بَوائقه». (1)
1) (1) .کافی،ج2،ص666.
در این حدیث کلمه«بوائق»آمده و از آنجا که«باء»اول کلمه مفتوح است،پس نمیتواند«باء»جاره باشد و جزء اصل کلمه است.لذا مرکّب از کلمه«بَوائق»و«ه»است که در این صورت بوائق جمع مکسر و مفرد آن«بائقة»و ریشه آن هم«بَوَقَ»یا«بَیقَ»است که در لغات تنها مصدر«بوق»وجود دارد که به معنای ظلم و شر است.و این معنا در روایات دیگر هم میتواند مؤید داشته باشد؛مثلاً ابوحمزه میگوید:شنیدم امام صادق علیه السلام فرمود:
«المؤمن من آمن جاره بوائقه»،قلت:وما بوائقه؟قال:«ظُلْمُه وغَشْمُه». (1)
مثال دوم:روایتی است که شیخ طوسی در مبطلات وضو از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمود:
«رأیت ابی صلوات الله علیه و قد رعف بعد ما توضّا دماً سائلاً فتوضّأ».
در این روایات ابتدا به ذهن میرسد که یکی از مبطلات وضو باید خروج خون از بینی باشد،در حالی که با دیگر روایات و فتاوای فقهای شیعه کاملاً ناسازگار است.به همین دلیل شیخ طوسی به ریشه و ماده اصلی واژه«توضّا»اشاره کرده و فرموده:ریشه آن از«توضّا»به معنای وضو نیست؛بلکه از ماده«الوضاءة»و به معنای حُسن و تمیز کردن است.ازاینرو به کسی که دستش را تمیز بشوید میگویند:«وضّأها». (2)
برخی از واژگان به دلیل اشتراک معنوی دارای مفهوم مشترک هستند و بعضی هم از عالم ملکوت و ماوراء ماده حکایت میکنند و هم بر مصادیق مادی قابل انطباقاند؛مثلاً در آیات و روایاتی که راجع به عالم قبر و قیامت است واژههایی
چون سراج(چراغ)،میزان(ترازو)و ظِلّ(سایبان)به کار رفته است.در آیات و روایات مربوط به خداشناسی و عالم ملکوت نیز واژههایی چون نور،سمیع،بصیر،غضب،رضا،عرش(تخت)و جناح(بال فرشتگان)استفاده شده است.در برخورد با این دست از واژهها سه مکتب وجود دارد:
الف)مکتب تعطیل که معتقد است ما حق هیچ گونه تفسیروتبیین در برابر این مفاهیم لاهوتی را نداریم وتنها وظیفه داریم به آن ایمان داشته باشیم وحقیقت معنای آن را به خدا واگذاریم.
ب)مکتب تشبیه که تمام واژهها را به همان مفاهیم مادیشان حمل میکنند.
ج)مکتب اعتدال که ضمن رد تعطیل،در منجلاب تشبیه هم غرق نمیشود،براساس این اصل واژههایی مثل نور،دارای مراتب متفاوتاند که از نور شمع تا نور الهی را شامل میشود،چون نور یک معنای حقیقی دارد که برمصادیق متعددی تطبیق میشود و آن عبارت است از:«ظاهر لنفسه،مظهر لغیره؛خود ذاتا دارای روشنایی است وبرای دیگران هم روشنگر است».
این تعریف هم بر نور شمع و هم بر نور خورشید قابل انطباق است و نور بودن خداوند را هم شامل است،بدون آنکه از آن مفهومی مادی بهدست آید.
همچنین مفهوم میزان عبارت است از:«مایوزون به؛آنچه به وسیله آن عملیات سنجش انجام شود»که در دنیا بر«ترازو»صادق است و در قیامت بر«انسان کامل»که معیار اعمال نیک و بد بوده و معیار سنجش اعمال انسانها است.ازاینرو اگر در زیارت مأثور مولی علی علیه السلام آمده است:«السلام علیک یا میزان الاعمال»، (1)واژه میزان به همین معنا است. (2)
معنای برخی از واژهها درطول اعصار دچار تغییر میشود و تحولات فرهنگی و اجتماعی در طول زمان،تأثیر بسزایی در این تغییر معنایی دارند،ولی در شرح و تفسیر حدیث یا آیات قرآن باید به معنای آن در عصر صدور حدیث یا عصر نزول آیات توجه داشت؛مثلاً واژه«مکروه»که امروزه به معنای«کارهای جایزی که ترک آن بهتر است»میباشد،بعد از عصر امام صادق علیه السلام در این معنا بهکار رفته است و حال آنکه در عصر نزول آیات،به معنای«ناپسند»بوده و شامل گناهان کبیرهای همچون قتل و زنا هم میشده است؛چنانکه در آیاتی از سوره اسراء بعد از برشمردن بسیاری از این قبیل گناهان کبیره،در آیه 38 میفرماید:
کُلُّ ذلِکَ کانَ سَیِّئُهُ عِنْدَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً .
بدیهی است که بعد از برشمردن آن گناهان بزرگ که به وسیله «ذلِکَ» به آنها اشاره شده،واژه«مکروه»در این آیه به معنای«کارهای جایزی که ترک آنها بهتر است»نخواهد بود.
در روایات نیز کلمه«تفقّه»بارها به کار برده شده و قطعاً با معنای مصطلح امروزی کاملاً متفاوت است.
در روایت مشهور نبوی در مورد حفظ و انتشار چهل حدیث آمده است:
«من حفظ من امتی اربعین حدیثاً ینتفعون بها بعثه الله یوم القیامة فقیهاً عالماً». (1)
آنچه مسلّم است منظور از این حدیث این نیست که حافظ و ناشر چهل حدیث،به صورت مجتهد مصطلح امروز محشور میگردد بلکه منظور از آن
1) (1) .بحار الانوار،ج2،ص153.
همان بصیرت در دین و آگاهی بر معارف دینی اعم از عقاید،اخلاق و احکام است،نه اجتهاد در خصوص احکام شرعی.
بر همین اساس مرحوم شیخ بهاءالدین عاملی در ذیل روایت مذکور میفرماید:
«مقصود از فقه در گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله علم به احکام شرعیه از روی ادله تفصیلی نیست؛زیرا این معنا،معنای جدیدی است،بلکه مقصود از آن بصیرت در دین است و«فقه»در بیشتر احادیث به همین معنا آمده است...». (1)
برخی از واژگان جدای از معنای لغوی،در زبان روایت دارای مفهوم خاصی هستند و چهبسا به دلیل کثرت استعمال در آن معنای ثانوی،حقیقت شرعیه پیدا کردهاند.بهدست آوردن این معانی با مراجعه به کتب لغت امکانپذیر نیست؛بلکه باید به موارد کاربرد آن در روایات توجه کرد؛مثلاً ایمان از نظر قرآن مرتبهای فراتر از اسلام و به نوعی باور قلبی است،چنانکه در این آیه شریفه آمده است:
قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمّا یَدْخُلِ الْإِیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ ؛ (2)
عربهای صحرا نشین گفتند:ایمان آوردیم.(ای پیامبر)بگو:ایمان نیاوردهاید ولیکن بگویید اسلام آوردیم،و حال آنکه هنوز ایمان وارد دلهایتان نشده است.
منافق نیز به کسی اطلاق میشود که با پنهان ساختن کفر،خود را به عنوان مؤمن معرفی میکند،اما در اصطلاح روایات ایمان به معنای اعتقاد به امامت ائمه علیهم السلام و نفاق به معنای عدم ایمان به امامت ائمه علیهم السلام است،چنانکه از ابوذر،
ابوسعید خدری،جابر و زید بن ارقم نقل شده است که میگفتند:
کنّا نعرف المنافقین علی عهد رسول الله صلی الله علیه و آله ببغضهم علیاً علیه السلام؛ (1)
ما در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله منافقین را با توجه به بغضشان نسبت به علی علیه السلام میشناختیم.
هرچند اسباب صدور حدیث،خود یکی از قراین مقامی بوده و در فهم کلام مؤثر است،ولی به دلیل اهمیت آن به صورت جداگانه مورد بحث قرار میگیرد.
همانگونه که آشنایی با شأن نزول آیات،ما را در فهم درست مقصود آنها یاری میدهد،یافتن سبب ورود حدیث نیز ما را به مقصود گوینده حدیث رهنمون میسازد.
سبب ورود حدیث،یعنی زمینهای که موجب شده است تا معصوم علیه السلام سخن بگوید و حکمی را بیان و مسئلهای را طرح یا رد و انکار کند و یا حتی کاری را انجام دهد. (2)
برای فهم بهتر حدیث و رسیدن به مراد نهایی گوینده،باید در منابع ناظر به حدیث جستوجو کرد و از سبب ورود حدیث و فضای جانبی آن مطلع شد.این منابع بستگی به متن و موضوع حدیث دارد؛ممکن است منابع آن،حدیث دیگر یا منابع تاریخی و تفسیری و مانند آن باشد؛مثلاً فهم خطبههای حماسی امام حسین علیه السلام از مدینه تا کربلا،در گرو درک شرایط اجتماعی و سیاسی جامعه معاصر با امام علیه السلام است.همچنین درک چرایی و چگونگی تعریفهای امام علی علیه السلام از خود
با وجود نهی از تزکیه نفس و ناپسند بودن تعریف از خود،به آگاهی از وجود جنگ تبلیغاتی میان آن بزرگوار و معاویه و پی بردن به اهداف او از درهم کوبیدن شخصیت سیاسی امام علی علیه السلام از طریق فرستادن نامههایی به عراق،مصر و دیگر جاها وابسته است؛ (1)مثلاً برای بیان اهمیت نقش اسباب صدور حدیث،به سبب صدور روایتی از علی بن مغیره اشاره میکنیم:
علی بن مغیره میگوید:
قُلتُ لِأَبی عبدِالله علیه السلام:جُعِلتُ فِداکَ!المِیتَهُ ینتَفَعُ بشَئٍ مِنها؟قالَ:لا،قُلتُ:بَلَغَنا أَنَّ رَسولَ اللهِ مَرَّ بِشاةٍ.فًقالَ:ما کان علی أَهلِ هذِهِ الشَّاةِ إِذ لَم ینتَفِعُوا بِلَحمِها أَن ینتَفِعُوا بإِهابها؟
قال:تِلکَ شاة سُورَه بِنتِ زَمعَة زَوُجِ النَّبی صلی الله علیه و آله و کانَت شاة مَهزُولَة لا ینتَفَعُ بِلَحمِها فَتَرَکوها حتّی ماتَت،فقال رسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله:ما کان علی أَهلِها إِذ لَم ینتَفعِوا بِلَحمِها أن ینتَفِعُوا بِإهابها أن تُزَکّی؟! (2)
به امام صادق علیه السلام عرض کردم:فدایت شوم!آیا میته،چیز قابل استفادهای دارد[یا همه آن نجس و قابل استفاده نیست]؟فرمود:خیر.گفتم:از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله،چنین به ما رسیده است که بر گوسفند مُردهای گذشت و فرمود:چه چیزی مانع شد که صاحبان این گوسفند،اگر از گوشت آن سودی نمیبردند،از پوست آن بهرهمند شوند؟
امام صادق علیه السلام فرمود:آن گوسفند،از آنِ سوده،دختر زمعه و همسر پیامبر صلی الله علیه و آله بود که از فرط لاغری،گوشت قابل استفادهای نداشت.پس آن را رها کردند تا بمیرد.پیامبر خدا فرمود:چه میشد که صاحبان این گوسفند،چون نمیتوانستند از گوشت آن بهره ببرند،آن را بکشند تا پاک شود و از پوستش استفاده کنند.
همانگونه که از صدر حدیث پیداست،علی بن مغیره،حدیثی را شنیده است که با مبانی فقهی سازگار نیست،زیرا به استناد آیه سوم سوره مائده،گوشت حیوان مُرده،حرام و به استناد روایات،پوست آن نجس است و از این رو برای ابن مغیره شگفتانگیز بوده است که پیامبر صلی الله علیه و آله از استفاده نکردن صاحبان این گوسفند مُرده از پوست آن تأسف بخورد.او روایت را بر امام صادق علیه السلام عرضه میدارد تا رمز و راز آن را دریابد و امام علیه السلام با ذکر سبب ورود حدیث،آن را مفهوم و مقبول مینماید.
شهید صدر در تعریف سیاق فرموده است:«سیاق عبارت است از:نشانههایی که معنای لفظ مورد نظر را کشف کند؛چه این نشانهها لفظی باشند-مانند کلماتی که با لفظ مورد نظر کلام واحدی را با اجزاء به هم پیوسته به یکدیگر تشکیل میدهند-و چه این نشانهها قراین حالیه باشند که کلام را در برگرفته و بر معنای خاص دلالت دارند». (1)
در قرآن کریم که آیات آن گاهی از یکدیگر جداست،سیاق به خوبی نقش ایفا میکند،یعنی در موردی بدون مراجعه به آیات پسین یا پیشین،معنا به طور کامل به دست نمیآید،ولی با مراجعه به آیات قبل یا بعد ابهام در معنای آیات برطرف میگردد.
در روایات نیز سیاق نقش تعیین کننده دارد و از برخی برداشتهای ناقص یا نادرست پیشگیری میکند.
مثال:برخلاف تواتر حدیث غدیر،اهل سنت از قبول دلالت آن بر ولایت علی علیه السلام سرباز زده و آن را به معنای دوستی و یاری دانسته اند،در حالیکه مهمترین
1) (1) .ر.ک:دروس فی علم الاصول،ج1،ص130.
دلیل برای دلالت حدیث غدیر و جمله:«من کنت مولاه فهذا علی مولاه»بر ولایت امیرالمؤمنین همان سیاق حدیث است.رسول خدا صلی الله علیه و آله از پایان عمر خود خبر میدهد،مردم را متوجه حق بودن بهشت و جهنم و محشر و قبر و قیامت میسازد،برای نبوت خود از مردم اقرار میگیرد و از آنان نسبت به اولویت خود بر مال و جان مؤمنان اعتراف میگیرد و میفرماید:«ا لست اولی بالمؤمنین من انفسهم و اموالهم؟»در این صورت روشن است که پیامبر صلی الله علیه و آله میخواهد امری را بیان کند که همشأن با این امور مهم باشد و معلوم است که منظور از ولایت در گفتار پیامبر به معنای ولایت در تصرف یعنی حاکمیت علی الاطلاق است.به راستی اگر از روی انصاف به این حدیث نگریسته شود،سیاق(نشانههایی که کاشف معنای مورد نظر هستند)گواهی میدهد که مقصود از ولایت،همانا ولایت در تصرف است،نه دوستی و یاوری.
وجود احادیث متعارض و متخالف در میان احادیث پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و اهلبیت علیهم السلام از آغازین روزهای پیدایش حدیث وجود داشته و اصحاب ائمه علیهم السلام برای حل این مشکل به خود ائمه علیهم السلام مراجعه میکردند.سلیم بن قیس راجع به علت این اختلافها از حضرت علی علیه السلام میپرسد.محمد بن مسلم،منصور بن حازم،معلی بن خنیس،زراره و دیگران نیز از امام صادق علیه السلام میپرسند (1)و ائمه علیهم السلام به بیان علل این تعارض و راههای حل آن میپردازند.علی علیه السلام از توهم تناقض در سخن خود بر حذر داشته و سخن را دارای جهتها و لحاظهای مختلف میداند و میفرماید:
الا ان الحدیث ذوشجون،فلا یقولن قائلکم ان کلام علی متناقضٌ لانّ الکلام عارضٌ؛ (2)
بدانید که حدیث شاخ و برگهای متعدد دارد،کسی از شما نگوید که کلام علی تناقض دارد؛چرا که کلام حالتهای گوناگون دارد.
از نظر علما،عوامل پیدایش تعارض عبارتند از:بدفهمی،تقیه،نیافتن قرینه،نقل به معنا،جعل حدیث،تدریجی بودن بیان احکام،متفاوت بودن مخاطبان،اختلاف سطح درک و بینش راویان،اختصاص داشتن به موضوع یا زمان خاص،تفاوت میان احکام حکومتی و اولیه و احکام کلّی و شخصی و نیز تصحیفها و دخالتهای عمدی و غیر عمدی راویان و ناسخان. (1)
حل اختلاف اخبار،به همه دانشهای حدیثی و به ویژه مباحث فقه الحدیث نیاز دارد.علاوه بر آن توجه به اخبار معارض در فهم احادیث تأثیر بسزایی دارد،این تأثیر در دو زمینه«مفهوم متن»و«مقصود گوینده»است.تأثیر در مفهوم متن به شکل چرخش از معنای حقیقی به معنای مجازی و تبدیل معنای وجوبی به استحبابی و جواز حمل فعل بر موارد ضرورت و حمل الفاظ ظاهر در حرمت بر کراهت پدیدار میشود.همچنین تأثیر آن در فهم مقصود اصلی گوینده حدیث نیز بیشتردر موارد تقیه یا نسخ حدیث است که توجه به آنها در فهم مقصود اصلی گوینده مؤثر است. (2)
1.نقش واژهشناسی از نظر راغب اصفهانی را بیان کنید.
2.برای به دست آوردن معنای واقعی و صحیح واژگان از لغتنامهها،توجه به چه نکاتی ضروری است؟
3.چهار کتاب مهم لغت را با ذکر مؤلف آن نام ببرید.
4.نقش توجه به ریشه لغت در فهم مقصود اصلی گوینده حدیث را با ذکر مثال توضیح دهید.
5.نقش توجه به حقیقت معنای لغت را به اختصار تبیین نمایید.
6.نقش توجه به مفاهیم لغات در عصر صدور را با ذکر مثال تبیین کنید.
7.مراد واقعی از حدیث شریف«من حفظ من امتی اربعین حدیثاً ینتفعون بها بعثه الله یوم القیامة فقیهاً عالماً»چیست؟
8.احتمالات مختلف در تبیین معانی احادیث ذیل را تبیین کنید.
الف)«ثلاث من علامات المؤمن:علمه بالله،ومن یحب ومن یبغض».
ب)«کفی بک جهلاً ان ترکب ما نهیت عنه».
ج)«ان الله خلق آدم علی صورته».
9.«مراد جدی»و«مراد استعمالی»و نقش آن در فهم حدیث را توضیح دهید.
10.«اسباب صدور حدیث»یعنی چه؟نقش آن را در فهم حدیث توضیح دهید.
11.نقش«سیاق در روایات»را توضیح دهید.
12.عوامل پیدایش تعارض در حدیث را نام ببرید.
13.نقش«توجه به احادیث معارض»را در فهم احادیث توضیح دهید.
چون این درسنامه شرح و توضیح احادیثی از کتاب شریف کافی است،جا دارد که با این کتاب و نویسنده آن به اجمال آشنا شویم.
ابوجعفر محمد بن یعقوب بن اسحاق کلینی رازی معروف به«ثقة الاسلام کلینی»از مشهورترین فقها و محدثان امامیه است که در عصر غیبت صغرا میزیست.
از تاریخ و مکان ولادت وی اطلاع دقیقی در دست نیست،اما قراین حاکی از آن است که وی در اواخر عصر امام حسن عسکری علیه السلام(م 260 ق)و یا اندکی پس از آن (1)در روستای کُلَین،جنوب شهر ری-در حوالی حسن آباد فعلی-چشم به جهان گشود.
پدر او یعقوب بن اسحاق است که آرامگاه وی در روستای کُلَین،زیارتگاه شیعیان است و این امر حکایت از شهرت و جلالت وی در آن عصر دارد.خاندان مادری مرحوم کلینی اهل علم بود.
پدر بزرگ مادریاش،محمد بن ابراهیم بن ابان کلینی و عموی مادرش،احمد بن ابراهیم بن ابان کلینی محدثانی فاضل و نیک بودند. (2)دایی وی«علاّن»نیز محدثی بزرگ بود که در سفر حج و در راه زیارت خانه خدا به شهادت رسید.
تحصیلات و سفرها :ظاهراً مرحوم کلینی تحصیلات خود را در زادگاهش(کُلین)آغاز کرد و با منابع علم حدیث و رجال آشنا شد.وی برای کسب دانش و فراگیری حدیث در طول حیات علمی خویش به شهرهای مختلفی همچون
ری،قم،بغداد و کوفه سفر کرد.شهر ری که تا اواخر قرن سوم تحت نفوذ اهل سنت بود در آن عصر به نقطه برخورد آراء و نظر فرقههایی چون اسماعیلیه و مذاهبی چون شافعی،حنفی و شیعی مبدّل شده بود و در واقع قلب ایران محسوب میشد.کلینی در ضمن تحصیلات خود نه تنها با عقاید و نظر مذاهب و گرایشهای مختلف آشنا شد،بلکه به ماهیت برخی از حرکتهایی که درصدد انحراف شیعه بود پی برد و به مقابله با آنها پرداخت.
در آن زمان که نهضت ضبط و ثبت احادیث و روایات،سراسر ممالک اسلامی را فرا گرفته بود،کلینی بخشی از عمر خود را در شهر قم،شهر محدثان و راویان شیعه سپری کرد و از محضر محدثان نامداری چون،احمد بن ادریس قمی از یاران امام عسکری علیه السلام،علی بن ابراهیم قمی و بسیاری دیگر از مشایخ این شهر بهره برد.
او پس از مدتی برای گردآوری احادیث اهلبیت علیهم السلام و کسب فیض از محضر اساتید و محدثان مختلف به روستاها و شهرهای بسیاری از جمله کوفه-یکی از مراکز بزرگ علمی آن زمان-رفت و پس از بهره بردن از اساتید مختلف به بغداد-یکی دیگر از مراکز مهم علمی و فرهنگی و پایگاه آراء و عقاید اکثر مذاهب اسلامی و محل سکونت آخرین نایب امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف،«علی بن محمد سمری»-وارد شد.
بسیاری از مورخان معتقدند،کلینی دو سال آخر عمر خویش را در بغداد به سر برده و در آن جا به تدریس و تعلیم کافی پرداخته و شاگردانی همچون احمد بن ابیرافع و ابوالحسین عبدالکریم بن نصر بزاز (1)کتاب کافی را در این شهر از وی فرا گرفتند.
1) (1) .تهذیب الاحکام،ج10،ص29(مشیخه).
مقام علمی: کلینی محل مراجعه بزرگان و اندیشمندان عصر خویش در مشکلات دینی بود.علاوه بر علمای شیعه،دانشمندان عامه نیز از وی تجلیل کرده و او را به عظمت و فقاهت و بزرگواری ستودهاند.ابن اثیر روایتی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند که فرمود:خداوند برای این امت در آغاز هر قرن شخصی را بر میانگیزد که وی دین آنان را تجدید کند. (1)آنگاه در مورد این حدیث مینویسد:
احیا کننده مذهب شیعه در پایان قرن اول هجری،محمد بن علی امام باقر علیه السلام(م 113ق)،در پایان قرن دوم علی بن موسی امام رضا علیه السلام(م 202 ق)و در پایان قرن سوم ابوجعفر محمد بن یعقوب کلینی رازی(م 329 ق)بوده است. (2)
نجاشی درباره مرحوم کلینی مینویسد:«شیخ أصحابنا فی وقته بالری،و وجههم وکان أوثق الناس فی الحدیث وأثْبتهم؛ (3)کلینی در زمان خود پیشوای علمای شیعه و چهره درخشان آنها در ری و موثقترین آنها در حدیث و ضبط آن بوده است».
شیخ طوسی نیز با این عبارت از او یاد کرده است:«ثقة عارف بالأخبار؛ (4)
پدر شیخ بهایی میگوید:«محمد بن یعقوب الکلینی رحمه الله شیخ عصره فی وقته ووجه العلماء و النُبلاء،کان أوثق النّاس فی الحدیث و أنقدهم له وأعرفهم به؛ (5)محمد بن یعقوب کلینی،بزرگ عصر خود و استاد علمای زمان خویش و سرآمد عالمان و شریفان
و موثقترین شخص در نقل حدیث بود.او در نقد و بررسی حدیث بر همگان تقدم داشت و بیش از همه حدیث آشنا بود».
اساتید: ثقة الاسلام کلینی از محضر مردانی بزرگ بهره برده که هر یک در عصر خود،از محدّثان نامی آن عصر به شمار میرفتند.
از جمله مشایخ وی که اکثر روایات کافی از طریق آنها نقل شده است،به ترتیب عبارتاند از:
1.علی بن ابراهیم قمی(7068 روایت)؛
2.محمد بن یحیی عطار قمی(5073 روایت)؛
3.أبوعلی أشعری[احمد بن ادریس قمی](با عنوان اول 875 روایت و با عنوان دوم 154 روایت)؛
4.حسین بن محمد أشعری قمی(830 روایت)؛
5.حُمَید بن زیاد کوفی(450 روایت). (1)
شاگردان: عدهای از فقها و محدثان به نام شیعه،که مشاهیر علمای ما در قرن چهارم هجری در ایران و عراق بودهاند،از جمله شاگردان کلینی به شمار میروند؛ (2)بزرگانی چون:
1.جعفر بن محمد بن جعفر،معروف به ابن قولویه قمی(م 368 ق)(صاحب کتاب کامل الزیارات)؛
2.محمد بن ابراهیم نعمانی،معروف به ابن أبی زینب(صاحب کتاب غیبت نعمانی)؛
3.محمد بن احمد صفوانی.مشهور است که این دو نفر(نُعمانی و صفوانی)از شاگردان مخصوص کلینی بودند و کتاب کافی را نسخهبرداری و روایت کردهاند؛
4.محمد بن علی ماجیلَویه؛
5.هارون بن موسی تَلَّعُکَبِری(م 385 ق). (1)
1) (1) .ر.ک:جوامع حدیثی شیعه،ص24-29.
کافی جامعترین و مهمترین کتاب در میان کتب اربعه شیعه است.شیخ مفید در این باره مینویسد:کافی از سترگترین و سودمندترین کتب شیعه است. (1)
فیض کاشانی کافی را معتبرترین،کاملترین و جامعترین کتب اربعه دانستهاست. (2)
علامه مجلسی نیز کتاب کافی را دقیقترین،جامعترین،بزرگترین و بهترین تألیفات شیعه معرفی کرده است. (3)
این کتاب از سوی مؤلف آن«کافی»نامیده نشده است،مهمترین دلیل این مطلب،عدم اشاره کلینی به نام کتاب در خطبه آغازین این اثر بزرگ است.هر چند در دورههای بعد شیخ طوسی و نجاشی از کتاب کلینی به نام«کافی»یاد کردهاند،اما میتوان احتمال داد که عنوان«کافی»به عنوان نام اثر کلینی از خطبه وی در آغاز کتاب اقتباس شده است،آن جا که در پاسخ شخصی که از او
تقاضای تدوین چنین کتابی را کرده بود مینویسد: (1)
«وقلت أنک تحبّ أن یکون عندک کتابٌ کافٍ یجمع فیه من جمیع فنون علم الدّین...؛گفته بودی:علاقه مندی،کتابی در اختیار تو قرار گیرد که تو را کفایت کند و تمام فنون علم دین در آن گرد آمده باشد». (2)
ساختار کتاب: تبویب و تنظیم احادیث در کتب روایی گونههایی مختلف داشته است؛از جمله تدوین آنها بر اساس موضوعات است که پیشینهای کهن دارد.
مرحوم کلینی کتابش را با شیوهای کارآمد بر اساس موضوعات در سه بخش اصلی تدوین کرده است:اصول؛فروع؛روضه.
اصول و فروع کافی به شیوه درختی تنظیم گشته اند؛به این معنا که هر یک دارای چند کتاب و هر کتاب مشتمل بر چند باب و هر باب مشتمل بر چند حدیث است،اما روضه کافی باببندی ندارد و روایات،یکی پس از دیگری ذکر شده است.
1.عدم روایت از غیر معصوم جز در موارد نادر؛
2.ذکر کامل سند تا معصوم جز در موارد اندک؛
3.ذکر طرق مختلف برای یک روایت؛
4.امانت در گزارش سند؛
5.استفاده از شیوههای مختلف برای اختصار سند؛
6.عنعنه در سند؛
7.ارسال در برخی اسناد.
هر یک از شیوههای فوق نیازمند بحث مفصل و ارائه نمونههای گوناگون است،ولی به جهت رعایت اختصار و به تناسب موضوع کتاب که«فقه الحدیث»است تنها شیوه پنجم را توضیح میدهیم.
استفاده از شیوههای مختلف برای اختصار سند: مرحوم کلینی به ذکر کامل سند اهتمام داشت،اما جهت اختصار گاهی به علت اعتماد بر قراین دال بر محذوف،بخشی از سند یا اول آن را حذف میکرد.این حذف سند به شیوههای زیر انجام گرفته است:
الف)تعلیق بر اسناد قبل: این موقعی است که بخشی از ابتدای سندی با ابتدای سند روایتی پیشین یکسان باشد.در این صورت آغاز سند دوم را به اعتماد سند اول حذف میکند،بدون این که از الفاظی مانند«بهذا الاسناد»استفاده کند،مانند:
«علی بن إبراهیم عن أحمد بن محمّد بن خالد عن محمّد بن سنان....»
و در حدیث بعدی آمده است:«محمّد بن خالد عن حمزة بن عبید عن إسماعیل بن عبّاد...». (1)
با توجه به اینکه محمد بن خالد از اساتید مرحوم کلینی نیست و حداقل با دو واسطه از وی روایت میکند،روشن میشود که مرحوم کلینی به اعتماد سند قبل،اوایل سند را بدون اشاره به محذوف،حذف کرده است.
ب)شبه تعلیق: یعنی به کار بردن عبارت«بهذا الاسناد»جهت حذف سند مکرر یا بخشی از آن،مانند:محمد بن یحیی،عن احمد بن محمد،عن الحسین بن سعید،عن فضالة بن أیوب،عن أبان،عن إسماعیل بن الفضل قال:سألت أبا عبدالله علیه السلام عن القنوت و ما یقال فیه؟فقال:«ما قضی الله عن لسانک ولا أعلم له شیئاً موقّتاً».
1) (1) .کافی،ج8،ص289 و 290.
و در روایت بعدی چنین آمده است:
بهذا الإسناد عن فضالة عن أبان عن عبدالرّحمن بن أبی عبدالله عن أبی عبدالله علیه السلام قال:«القنوت فی الفریضة الدّعاء وفی الوتر الأستغفار». (1)
ج)تحویل در سند: یعنی انتقال از سندی به سند دیگر.این در صورتی است که راوی بخواهد متن حدیثی را که با دو یا چند سند نقل شده است،یکجا روایت کند،مانند:
علی بن ابراهیم،عن ابیه و محمد بن یحیی،عن احمد بن محمد و الحسین بن محمد،عن عبدویه بن عامر جمیعاً،عن احمد بن محمد بن ابی نصر،عن ابان بن عثمان،عن ابی بصیر،انه سمع اباجعفر و اباعبدالله.... (2)
مرحوم کلینی سند فوق را با دو واسطه و از طریق سه تن از مشایخ خود از احمد بن محمد بن ابینصر دریافت کرده،ولی سند را یک جا و به شکل فوق گزارش نموده است.از اینرو سند فوق در اصل به سه سند قابل تفکیک است:
الف)علی بن ابراهیم،عن ابیه،عن احمد بن محمد بن ابی نصر؛
ب)محمد بن یحیی،عن احمد بن محمد،عن احمد بن محمد بن ابی نصر؛
ج)الحسین بن محمد،عن عبدویه بن عامر،عن احمد بن محمد بن ابی نصر.
د)اختصار در اسامی راویان: کلینی رحمه الله در موارد زیادی به ویژه در اسناد پر تکرار،جهت اختصار از ذکر کامل اسامی راویان خودداری کرده است.این اختصار گاهی موجب اشتراک در اسامی میشود.بسیاری از این مشترکات با مقایسه اسناد دیگر روایات یا استفاده از قراین موجود در کتب رجال و حدیث قابل شناسایی است،مثلاً در سند یکی از روایات آمده است:«علی،عن محمّد،عن
یونس،عن أبان،عن سلیمان بن هارون...». (1)
در این سند چهار نام اول،مشترک بین چندین نفر است،با تتبع در اسناد به دست میآید که صورت واقعی این سند این گونه بوده است:«علی بن ابراهیم،عن محمد بن عیسی،عن یونس بن عبدالرحمن،عن ابان بن عثمان،عن سلیمان بن هارون...»،اما با گذشت زمان در برخی موارد تمییز این اسامی مشترک بر رجالیان نیز دشوار گردیده است.از این رو برای تعیین مصداق بعضی از اسامی مانند«أحمد بن محمد،«ابن سنان»،«حمّاد»،«ابن فضّال»،«محمد بن یحیی»و«محمد بن إسماعیل»مورد بحث متأخران قرار گرفته است؛چنانکه«محمد بن إسماعیل»مشترک بین هفت نفر است که سه نفر آنها ثقه و چهار نفر مجهول هستند. (2)
ه)به کار بردن عبارات جمعی: مانند:«عدّة من اصحابنا»که منظور از آن عدهای از مشایخ کلینیاند که وی جهت اختصار،به نام آنها تصریح نکرده است.این«عده»را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:عده معلوم؛عده مجهول.
عده معلوم:که کتب رجالی آنها را مشخص کردهاند.از اینرو چنین عدههایی موجب ارسال سند نمیشود.عدههای معلوم کافی به عدههایی گفته میشود که پس از تعبیر«عدة من اصحابنا»نام یکی از سه نفر زیر موجود باشد:
1.عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمد بن عیسی.این عده پنجنفرند:«محمد بن یحیی،علی بن موسی الکمیذانی،داود بن کورة،احمد بن إدریس،و علی بن ابراهیم بن هاشم».
2.عدّة من أصحابنا عن احمد بن محمد بن خالد البرقی[احمد بن ابی عبدالله برقی].این
عده نیز پنج نفرند:«علی بن إبراهیم،علی بن محمد بن عبدالله،ابن أذینه،أحمد بن عبدالله بن أمیه و علی بن الحسین السّعد آبادی».
3.عدّةٌ من أصحابنا عن سهل بن زیاد.این عده چهار نفرند:«علی بن محمد بن علاّن،محمد بن أبی عبدالله،محمّد بن الحسن و محمّد بن العقیل الکلینی». (1)
عده مجهول:هر عدهای است که از غیر این سه نفر نقل کند.مانند:
عدّة من أصحابنا عن إبراهیم بن إسحاق الأحمر.
عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر.
مصادیق عدههای مجهول در هیچ یک از منابع حدیثی و رجالی موجود،مشخص نگردیده است،و ازاینرو چنین مواردی موجب ارسال سند میشود.
تذکر:تعابیری از قبیل«بعض أصحابنا عن...»نیز مجهول به شمار میروند و موجب ارسال سند میگردند،با این تفاوت که«عدّةٌ من اصحابنا»برای چند نفر و«بعض اصحابنا»برای یک نفر به کار میرود.
یکی از بحثهای مهم درباره کافی حد و حدود اعتبار احادیث این کتاب است.این بحث از دیرباز در میان علما،فقها و محدثان شیعه از جمله بحثهای مناقشه برانگیز بوده است.بهطورکلی دو دیدگاه در صحت روایات کافی وجود دارد:
1.دیدگاه افراطی(دیدگاه اخباریان شیعه). اینان معتقدند که همه روایات کتب اربعه از جمله کافی صحیح و قطعی الصدور است.
2.دیدگاه منصفانه. نظر اکثر شیعه آن است که کتاب کافی با همه مزایا و
1) (1) .ر.ک:خلاصة الأقوال،الفائدة الثالثه،ص430.
ویژگیهای خاصی که دارد،مشتمل بر تعدادی روایات ضعیف السند و اندکی روایات مردود است.
از آنجا که اشکال ضعف سندی روایات عمدتاً از دیدگاه خاص متأخران در تفکیک روایت صحیح از ضعیف نشأت گرفته،لازم است به تفاوت دو معیار اصطلاح قدما و متأخران شیعه در صحت و ضعف حدیث اشاره کنیم.
صحیح نزد قدمایی چون کلینی،صدوق و طوسی رحمه الله با صحیح نزد متأخران شیعه متفاوت است.حدیث نزد قدمای شیعه بر دو دسته بوده است:صحیح؛غیرصحیح.
تعریف صحیح قدمایی: «هو ما وثقوا بکونه من المعصومین علیهم السلام أعم من أن یکون منشاء وثوقهم کون الراوی و الثقات أو أمارات اخر»؛ (1)حدیث صحیح قدمایی حدیثی است که نسبت به صدور آن از معصوم علیه السلام اطمینان حاصل شود؛خواه منشأ این اطمینان،وثاقت راوی باشد یا قراین دیگر.بنابراین صحیح نزد قدمای شیعه خبری بوده است که:
1.یا افرادی مورد وثوق آن را نقل کرده باشند؛اگرچه غیر امامی باشند.
2.یا خبری همراه قراینی باشد که موجب علم به مضمون آن گردد.
برخی از این قرائن عبارتند از:
-وجود حدیث در بسیاری از اصول اربعمأة؛
-تکرار آن در یک یا چند اصل با طرق مختلف؛
-وجود حدیث در اصلی متعلق به یکی از اصحاب،مثل:زراره،محمد بن مسلم و صفوان؛
1) (1) .خاتمة مستدرک،ج3،ص482،به نقل از تعلیقة وحید بهبهانی بر منهج المقال،ص6.
-وجود حدیث در کتب عرضه شده بر امام علیه السلام که مورد تأیید حضرت نیز واقع شدهاست،مانند:کتاب یونس بن عبدالرحمن و کتاب فضل بن شاذان که بر امام عسکری علیه السلام عرضه و تأیید شدند؛
-وجود حدیث در کتب مشهور و مورد اعتماد سلف. (1)
اما با توجه به اینکه به مرور زمان بسیاری از قراین فوق از بین رفت و دیگر نمیشد از آنها برای صحت روایات بهره برد برخی از محدثان شیعه احادیث را صرفاً بر اساس وضعیت راویان آن بررسی و دستهبندی کردند.از این رو حدیث نزد عده زیادی از متأخران شیعه-از زمان سید احمد بن طاووس(م 673ق)به بعد-به چهار دسته تقسیم شده است:صحیح،حسن،موثق و ضعیف.
این تقسیمبندی صرفاً بر مبنای ویژگیهای سند روایات است؛یعنی اتصال و انقطاع سند و ویژگیهای راویان موجود در آن.طبق این مبنا صحیح نزد متأخران،حدیثی است که:«سند آن به معصوم متصل باشد و راویان در همه طبقات امامی و عادل باشند». (2)
بنابراین از آنجا که صحیح قدمایی اعم از صحیح متأخران است،بسیاری از روایاتی که نزد قدما صحیح بوده نزد متأخران-که صرفاً صحت سندی را ملاک قرار دادهاند-ممکن است ضعیف به شمار آید.از همینرو در کافی روایات مرسل و روایات نقل شده از افراد مجهول و ضعیف نیز به چشم میخورد که متقدمان به دلیل وجود قراینی آنها را صحیح میدانستند.
البته باید توجه داشت که ضعیف السند همواره به معنای بیاعتباری(و مردود
بودن)حدیث نیست.نزد بسیاری از متأخران،اموری همچون شهرت فتوایی بر طبق حدیث یا ارزیابیهای متنی میتواند ضعف سند را جبران و عملاً حدیث را معتبر سازد.به این معنا که حدیث،ضعیف السند،اما معتبر باشد؛مانند احادیث مقبول.
با توجه به مطالب فوق باید گفت:چنانچه عبارت«بالآثار الصحیحة عن الصادقین علیهم السلام» (1)مرحوم کلینی را حاکی از شهادت بر صحت روایات کتاب بدانیم،بیشک این صحت،طبق اصطلاح قدما خواهد بود و منافاتی ندارد که طبق اصطلاح متأخران بسیاری از این روایات از لحاظ سندی ضعیف شمرده شوند. (2)
1.جایگاه«کافی»در شیعه را بر اساس نظر دو تن از علمای بزرگ شیعه بیان نمایید.
2.علت نامگذاری کتاب«کافی»را بیان کنید.
3.ساختار کتاب«کافی»را توضیح دهید.
4.شیوههای گزارش اسناد در«کافی»را نام ببرید.
5.شیوههای مختلف برای اختصار سند در«کافی»را نام ببرید.
6.شیوه«تعلیق بر اسناد قبل»برای اختصار سند را با ذکر مثال توضیح دهید.
7.شیوه«شبه تعلیق»برای اختصار سند را با ذکر مثال توضیح دهید.
8.به کار بردن عبارات جمعی برای اختصار سند را توضیح دهید.«عده معلوم»کلینی از کدام یک از راویان است؟
9.تعابیری که حاکی از عده مجهول است و نتیجه آن در سند را بیان کنید.
10.تفاوت اصطلاح صحیح قدما با صحیح متأخران را به اختصار توضیح دهید.
بعد از آشنایی مختصر با مبانی فهم حدیث،به شرح احادیثی منتخب از ابواب«کتاب فضل العلم»و«کتاب الحجة»و«کتاب العشرة»از اصول کافی میپردازیم.
أخبَرنا مُحَمَّدُ بنُ یعقُوبَ،عَن علی بن ابراهیمَ بن هاشِم،عَن أبیهَِ،عن الحَسَن بن أبی الحُسَین الفارسی،عَن عَبدِ الرَّحمن بن زَیدٍ،عَن أبیهِ،عَن أبی عَبدِ الله علیه السلام قال:قال رَسُولُ الله صلی الله علیه و آله:طلبُ العِلم فَریضَةٌ علی کلِّ مُسلِم،ألا إنَّ الله یحِبُّ بُغَاةَ العِلم. (1)
شرح:مراد از علم در این حدیث شریف دو چیز است:
1.علم به اصول اعتقادات؛مثل خداشناسی و پیامبرشناسی و امامشناسی و معاد شناسی.
2.علم به شریعت و تکالیف شرعی که مشتمل بر عبادات و معاملات است
اما اصول اعتقادات دارای دو مرتبه است:
1) (1) .کافی،ج1،ص30،ح1.
مرتبه اول:اعتقاد راسخ و پایدار بر اصول اعتقادی است،هر چند بر اساس استدلال و براهین نبوده و توان پاسخگویی به شبهات را هم نداشته باشد.این مرتبه از اعتقادات بر همگان واجب عینی است.
مرتبه دوم:علاوه بر اعتقاد جازم بر اساس استدلال و براهین عقلی و نقلی باید توانایی تبلیع آن و پاسخگویی به شبهات را هم داشته باشد که این مرتبه واجب کفایی است.
علم به شریعت و تکالیف شرعی نیز دارای دو مرتبه است:
مرتبه اول:علم به احکام شرعی عملی است؛هر چند بدون استدلال و بر اساس تقلید از مرجع تقلید واجد شرایط باشد.این مرتبه از علم بر همگان واجب عینی است.
مرتبه دوم:علم به احکام شرعیه بر اساس ادله تفصیلی است که امروزه آن را اجتهاد مینامند و واجب کفایی است.
اگرچه موضوعات واجب عینی هم نسبت به افراد متفاوت است؛مثلاً شناخت اصول عقاید و احکام فروع دین مثل نماز،روزه،وضو،غسل و مبطلات آنها،شناخت حلال و حرام و احکام نجاست و پاکی بر همگان واجب است،اما فرایض دیگر مانند حج،خمس و زکات تنها بر ثروتمندان واجب است.آنها علاوه بر آموزش آنچه بر فقیر واجب است،باید احکام حج و زکات و خمس را نیز بیاموزند؛مثلاً تاجر باید احکام معاملات مثل عقود و معاملات باطل و...را نیز بیاموزد.
علت اینکه فرمود:«فریضة علی کل مسلم»و وجوب طلب علم را به صورت اختصاصی برای مسلمان بیان کرده،این است که اینجا مسلمان را قابل خطاب
دانسته و تکلیف او را بیان نموده است.معنای این سخن این نیست که طلب علم بر غیر مسلمان واجب نباشد.شاید به همین دلیل است که در برخی احادیث این وجوب را به صورت مطلق بیان کردهاند:
مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَینِ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللهِ،عَنْ عِیسَی بْنِ عَبْدِ اللهِ الْعُمَرِی،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام،قَالَ:طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ.
در قسمت پایانی حدیث میفرماید:
«الا ان الله یحبّ بغاة العلم؛آگاه باشید که خدا جویندگان دانش را دوست میدارد».
بحث لغوی:«بغاة»جمع«باغی»از ماده«بغو»به معنای طلب شدید و اراده اکید است. (1)
بحث ادبی:جمله مذکور با«الا»که حرف تنبیه است شروع شده است که بر اهمیت مطلب دلالت دارد.سپس با حرف تأکید«انّ»و جمله اسمیه بر تأکید آن افزوده شده است.این تأکیدهای فراوان بیانگر اهمیت علم و جایگاه آن نزد خدا و مبالغه در شدت محبت خدا نسبت به جویندگان علم است.
عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی،عَنْ یونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ،عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ،قَالَ:سُئِلَ أَبُو الْحَسَنِ علیه السلام:هَلْ یسَعُ النَّاسَ تَرْکُ الْمَسْأَلَةِ عَمَّا یحْتَاجُونَ إِلَیهِ؟فَقَالَ:لَا. (2)
مراد از ابا الحسن علیه السلام در این حدیث امام کاظم یا امام رضا است.
لغت:«مسأله»و«سؤال»:هر دو مصدر و به معنای پرسیدن هستند.
«هل یسع»،یعنی آیا جایز است.
شرح:راوی از امام علیه السلام راجع به«جواز ترک پرسش»سؤال میکند؛یعنی آیا جایز است کسی نسبت به امور دینی و اعتقادی و دنیایی خود بیتفاوت باشد و آنچه از اصول و فروع دین که مورد نیاز او است نیز مسائل مربوط به آنها را ترک کرده و راجع به آنها از متخصصان و عالمان سؤال نکند؟
امام علیه السلام با کوتاهترین عبارت(کلمه«لا»یعنی نفی مطلق)،کاملترین پاسخ را برای سؤال کننده بیان نموده است،یعنی جایز نیست که مردم پرسش در مورد نیازمندیهای خود را ترک کنند،بلکه بر آنان واجب است که مسائل مورد نیاز را از عالم و متخصص بپرسند.
خداوند در دو آیه به پرسش از علما فرمان داده است: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ ؛ (1)پس اگر نمیدانید،از آگاهان بپرسید.
در روایات نیز داروی جهالت و نادانی،پرسش معرفی شده است،چنانکه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:«دواء العی السؤال؛داروی جهالت پرسش است». (2)
هر کاری آدابی دارد،سؤال هم که دریچهای به سوی علم است آدابی مخصوص به خود دارد که سائل باید رعایت کند؛از جمله این آداب عبارتنداز:
1.طرح سؤال به صورت مؤدبانه.
2.سکوت و گوش دادن به پاسخ سؤال.
3.حفظ و به یادسپاری پاسخ.
4.عمل به پاسخ.
5.تبلیغ و نشر پاسخ.
ناگفته نماند که اگر کسی میخواهد از محضر عالمی فیض ببرد باید فرصت درک حضور عالم را مغتنم بشمارد و از موضوعاتی سؤال کند که برای او و دیگر شنوندگان مفید باشد،نه اینکه با سؤالهای بیهوده هم وقت عالم را بگیرد و هم مانع از استفاده دیگران گردد.ازاینرو فرمودهاند باید سؤال کننده راجع به چهار چیز سؤال کند:شناخت پروردگار؛شناخت آفریدههای پروردگار؛شناخت تکالیف و وظایف در برابر پروردگار؛شناخت آسیبها و آنچه موجب برون رفت از دین میگردد. (1)
سزاوار است مسئول(کسی که مردم در مورد نیازمندیهای خود از او سؤال میکنند)نیز به نحو احسن و بر اساس مصلحت پاسخ دقیق مسأله را بیان کند.منتها اگر مصلحت در پاسخ ندادن بود میتواند پاسخ نگوید،چنانکه وشاء از امام رضا علیه السلام روایت کرده که امام سجاد علیه السلام فرمود:
علی الائمه من الفرض ما لیس علی شیعتهم؛علی شیعتنا ما لیس علینا،امرهم الله أن یسألونا قال: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ فامرهم ان یسألونا و لیس علینا الجواب،ان شئنا أجبنا،و ان شئنا أمسکنا؛ (2)
بر امامان(وظیفهای)واجب است که بر شیعیان ایشان(واجب)نیست،و بر شیعیان ما(وظیفهای واجب)است که بر ما(واجب)نیست.خدای عزوجل به ایشان فرمان داده است که از ما بپرسند و فرموده:«اگر نمیدانید از آگاهان بپرسید»،پس به ایشان فرمان داده که از ما بپرسند ولی جواب بر ما واجب نیست،اگر خواستیم پاسخ میگوییم و اگر خواستیم خودداری میکنیم(و پاسخ نمیگوییم).
البته مراد امام علیه السلام در این حدیث آن است که اگر مصلحت بود پاسخ میگوییم و گرنه پاسخ نمیگوییم،نه اینکه آنها از پاسخ به سؤال ابایی داشته باشند.
عَلِی بْنُ مُحَمَّدٍ وَ غَیرُهُ،عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیادٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی جَمِیعاً،عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ،عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ،عَنْ أَبِی حَمْزَةَ،عَنْ أَبِی إِسْحَاقَ السَّبِیعِی،عَمَّنْ حَدَّثَهُ قَالَ:سَمِعْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ یقُولُ:أَیهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنَّ کَمَالَ الدِّینِ طَلَبُ الْعِلْمِ وَ الْعَمَلُ بِهِ،أَلَا وَ إِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ أَوْجَبُ عَلَیکُمْ مِنْ طَلَبِ الْمَالِ،إِنَّ الْمَالَ مَقْسُومٌ مَضْمُونٌ لَکُمْ قَدْ قَسَمَهُ عَادِلٌ بَینَکُمْ وَ ضَمِنَهُ وَ سَیفِی لَکُمْ،وَ الْعِلْمُ مَخْزُونٌ عِنْدَ أَهْلِهِ وَ قَدْ أُمِرْتُمْ بِطَلَبِهِ مِنْ أَهْلِهِ فَاطْلُبُوهُ. (1)
بحث ادبی:«اعلموا»یا به منزله لازم بوده و مفعول آن محذوف است وما بعد آن نیز جمله مستأنفه و علت آن میباشد و نوعی تشویق به فراگیری علم است.یا اینکه متعدی بوده و جمله بعد از آن مفعول آن است.
شرح:امام علیه السلام مردم را مخاطب قرار داده میفرماید:«ایها الناس اعلموا؛ای مردم بدانید»؛سپس کمال دین را در طلب علم و عمل به آن دانسته و میفرماید:«ان کمال الدین طلب العلم و العمل به».برخی گفتهاند:مراد از علم در اینجا علمی
1) (1) .کافی:ج1،ص30،ح4.
است که متعلق به عمل باشد.ولی ضرورتی به این تخصیص نیست،چرا که هر علمی خود عملی را در پی دارد و اگر غیر از این باشد آن علم ناقص خواهد بود؛مثلاً علم به وجود خداوند متعال و قدرت و لطف و احسان او،اطاعت از اوامر و نواهی او؛علم به وجود بهشت،تلاش برای تحصیل آن و علم به وجود آتش جهنم،سعی در نجات از آن را میطلبد.
در ادامه حضرت با مقایسه علم و مال،بر طلب علم تأکید نموده و میفرماید:«الا و ان طلب العلم اوجب علیکم من طلب المال؛آگاه باشید که طلب علم بر شما از طلب مال واجبتر است».
1.طلب مال به اندازه کفاف واجب است تا به وسیله آن بتوان به سلامت جسمی دست یافت و آبروی خود را از درخواست و گدایی نزد مردم حفظ کرد و چشم طمع را از دست مردم برید و بر عبادت و طاعات الهی استعانت جست؛چنانکه از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله روایت شده که فرمود:
بارک لنا فی الخبز ولا تفرّق بیننا و بینه،فلو لا الخبز ما صلینا و لا صمنا و لا أدّیناالفرائض؛ (1)
نان را برای ما مبارک گردان و بین ما و آن جدایی میفکن،چرا که اگر نان نبود نماز نمیخواندیم،و روزه نمیگرفتیم و واجبات را انجام نمیدادیم(نمیتوانستیم آنها را انجام دهیم).
البته طلب مال با زهد هم منافات ندارد،چون زهد به معنای دور ریختن اموال و تحریم کسب حلال نیست،بلکه زهد آن است که اعتمادت به آنچه در دست خودت هست بیشتر از آنکه نزد خدا است نباشد.ازاینرو امیرالمؤمنین علیه السلام
1) (1) .کافی،ج5،ص72.
زهد را به کوتاه کردن آمال و آرزوها و شکر همه نعمتها و پرهیز از همه محرمات الهی تفسیر کردهاند. (1)
آری زهد ترک حلال نیست،چنانکه امام صادق علیه السلام میفرماید:
لاخیر فیمن لایحبّ جمع المال من حلال،یکفّ به وجهه و یقضی به دینه و یصل بهرحمه؛ (2)
کسی که ذخیره کردن مال حلال را-که آبروی خود را با آن حفظ میکند و بدهیهای خود را با آن پرداخت میکند و با آن صله رحم انجام میدهد-دوست ندارد،خیری در او وجود ندارد.
2.طلب علم واجبتر از طلب مال است،چرا که علم حیات دل و نور دیده و غذای روح و حیات و کمال آن در دنیا و آخرت است ولی مال سبب حیات بدن و موجب بقای آن در دنیا است،حال آنکه روح،شریفتر و حیات آن پایدارتر از حیات بدن مادی است.علی علیه السلام نیز در برتری علم نسبت به مال به کمیل بن زیاد میفرماید:
یا کمیل،العلم خیر من المال،العلم یحرسک و انت تحرس المال.والمال تنقصه النفقه و العلم یزکو علی الانفاق و صنیع المال یزول بزواله.یا کمیل بن زیاد،معرفة العلم دین یدان به،به یکسب الانسان الطاعه من حیاته و جمیل الاحدوثه بعد وفاته،والعلم حاکم و المال محکوم علیه،یا کمیل بن زیاد هلک خزّان الاموال و هم احیاء،و العلماء با قون مابقی الدهر؛اعیانهم مفقودة،و امثالهم فی القلوب موجودة؛ (3)
ای کمیل!علم بهتر از مال است،علم تو را حراست میکند ولی تو مال را حراست میکنی،مصرف مال آن را کاهش میدهد ولی علم با انفاق آن(آموزش به دیگران)افزایش مییابد.شخصیتی که با مال ساخته شده باشد با از بین رفتن آن(مال،شخصیت هم)از بین میرود.ای کمیل بن زیاد!شناخت دین،آیینی است که به آن پاداش داده میشود،انسان در زندگیاش
طاعت را به وسیله علم به دست میآورد،و بعد از وفاتش نام نیکو به یادگار میگذارد،علم حاکم است و مال محکوم علیه.ای کمیل بن زیاد!مالاندوزان هلاک میشوند(و میمیرند)هر چند(در ظاهر)زنده باشند.ولی علما تا زمانی که روزگار باقی است آنان(هم)باقیاند،هر چند(ظاهرشان)مفقود است ولی امثال ایشان در دلها باقی است.
ضمانت رزق: آنگاه امام علیه السلام به دلیل واجبتر نبودن مال اشاره کرده و میفرماید:«إنّ المال مَقسوم مَضمون لکم،قد قَسَمه عادل بینکم و ضَمِنه وسیفی لکم؛چرا که مال قطعاً تقسیم و برای شما تضمین شده است،قطعاً آن را فرد عادلی میان شما تقسیم و آن را تضمین کرده است و به طور کامل به شما پرداخت میکند».در توضیح این مطلب توجه به چند نکته ضروری است:
الف)«قَسَمه»یا تأکید مَقسوم است یا حال از فاعل«مَقسوم»و«ضَمِنه»نیز تأکید دیگری بر تقسیم است.
ب)تقسیم شدن روزی و ضمانت آن در آیاتی از قرآن کریم بیان شده است:
نَحْنُ قَسَمْنا بَیْنَهُمْ مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا . (1)
وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاّ عَلَی اللّهِ رِزْقُها. (2)
وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما تُوعَدُونَ فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّکُمْ تَنْطِقُونَ . (3)
ج)«یفی»از ماده«وَفَی»به معنای پرداخت کامل و تمام است. (4)یعنی رزق به صورت کامل به شما میرسد و تا رزق انسان کاملاً تمام نشده باشد از دنیا نمیرود.ضمن اینکه انسان در هر جایی باشد رزقش به او میرسد.از امام
صادق علیه السلام روایت شده است که فرمود:
لَو کان العبد فی جُحر لَأتاه الله بِرزقه فَاجمِلوا فی الطَّلَب؛ (1)
اگر بنده(خدا)در سوراخی باشد،قطعا خدا روزی او را به او خواهد داد؛پس زیبا طلب کنید.
روایت شده است که از حضرت علی علیه السلام سؤال شد:اگر کسی در خانهای باشد و درِ خانه به روی او بسته باشد،از کجا روزیاش به او میرسد؟امام علیه السلام فرمود:«از همان جا که مرگ او میرسد». (2)
علت اوجب بودن علم :در پایان حضرت به علت واجبتر بودن علم اشاره کرده،میفرماید:«والعلم مَخزون عِند أهله وَقَد امرتم بِطَلَبه مِن أهله،فَاطلُبوه؛ولی علم نزد اهلش ذخیره شده و به شما فرمان داده شده است که آن را از اهلش طلب کنید،پس آن را طلب کنید».
1.روزی در پی انسان است و به انسان خواهد رسید،ولی انسان باید در پی علم باشد تا به آن برسد؛به همین دلیل طلب علم واجبتر و مؤکّدتر از طلب مال است.
2.اهل علم که علم نزد آنان ذخیره شده همان اهلبیت علیهم السلام هستند که در قرآن کریم از ایشان با عنوان «أَهْلَ الذِّکْرِ» یاد شده است.در قرآن به همگان فرمان داده شده که از ایشان علم را بجویند: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ . (3)
3.در این حدیث شریف،ضمن تأکید بر فراگیری علم،برفراگرفتن آن از اهلش نیز دستور داده شده است،چرا که فراگیری علم از غیر اهلش سرچشمه
ضلالت و گمراهی است.
1.با توجه به عبارت«طلب العلم فریضة علی کل مسلم»بفرمایید:
الف)مراد از علم چیست؟مراتب آن را توضیح دهید.
ب)علت اختصاص وجوب علم بر مسلم چیست؟
2.عبارت«الا ان الله یحب بغاة العلم»را توضیح دهید.
3.در حدیث شریف«هل یسع الناس ترک المسألة عما یحتاجون الیه؟فقال:لا»سؤال طرح شده و پاسخ امام علیه السلام را به اختصار توضیح دهید.
4.جایگاه«پرسش»از نظر قرآن و حدیث را توضیح دهید.
5.وظیفة مسئول(کسی که از او سؤال میشود)را با توجه به روایتی از امام رضا علیه السلام توضیح دهید.
6.در عبارت«إعلَموا انّ طَلَب العِلم...»،(اعلموا)را از نظر لازم و متعدی و نیز معنای آن بررسی نمایید.
7.مراد از علم از عبارت«إنّ کَمال الدّین طَلَبُ العِلم وَالعَمَل به...»چیست؟
8.علت واجبتر بودن طلب علم از طلب مال چیست؟
9.عبارت«إنّ المال مَقسوم مَضمون لَکم،قد قَسَمَه عادل بینکم وضمنه و سیفی لکم»را از نظر ادبی و مفهوم به اختصار توضیح دهید.
10.مراد از«اهل»در عبارت«والعلم مخزون عند اهله...»را با استناد به آیهای از قرآن توضیح دهید.
احادیث ذیل را از نظر سند و متن بررسی نمایید:
1.عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی،عَنْ یونُسَ رَفَعَهُ قَالَ:قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ:یا بُنَی اخْتَرِ الْمَجَالِسَ عَلَی عَینِکَ،فَإِنْ رَأَیتَ قَوْماً یذْکُرُونَ اللهَ جَلَّ وَ عَزَّ فَاجْلِسْ مَعَهُمْ،فَإِنْ تَکُنْ عَالِماً نَفَعَکَ عِلْمُکَ وَ إِنْ تَکُنْ جَاهِلًا عَلَّمُوکَ وَ لَعَلَّ اللهَ أَنْ یظِلَّهُمْ بِرَحْمَتِهِ فَیعُمَّکَ مَعَهُمْ،وَ إِذَا رَأَیتَ قَوْماً لَا یذْکُرُونَ اللهَ فَلَا تَجْلِسْ مَعَهُمْ،فَإِنْ تَکُنْ عَالِماً لَمْ ینْفَعْکَ عِلْمُکَ وَ إِنْ کُنْتَ جَاهِلًا یزِیدُوکَ جَهْلًا وَ لَعَلَّ اللهَ أَنْ یظِلَّهُمْ بِعُقُوبَةٍ فَیعُمَّکَ مَعَهُم.
2.عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ أَبِیهِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی جَمِیعاً،عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ،عَنْ دُرُسْتَ بْنِ أَبِی مَنْصُورٍ،عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عَبْدِ الْحَمِیدِ،عَنْ أَبِی الْحَسَنِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ:مُحَادَثَةُ الْعَالِمِ عَلَی الْمَزَابِلِ خَیرٌ مِنْ مُحَادَثَةِ الْجَاهِلِ عَلَی الزَّرَابِی.
3.عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرْقِی،عَنْ شَرِیفِ بْنِ سَابِقٍ،عَنِ الْفَضْلِ بْنِأَبِی قُرَّةَ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ،قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله قَالَتِ الْحَوَارِیونَ لِعِیسَی:یا رُوحَاللهِ مَنْ نُجَالِسُ؟قَالَ:مَنْ یذَکِّرُکُمُ اللهَ رُؤْیتُهُ،وَ یزِیدُ فِی عِلْمِکُمْ مَنْطِقُهُ،وَ یرَغِّبُکُمْ فِی الْآخِرَةِ عَمَلُهُ.
عَلِی بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللهِ،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِد،عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی،عَنْ عَلِی بْنِ أَبِی حَمْزَةَ قَالَ:سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ علیه السلام یقُولُ:تَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ،فَإِنَّهُ مَنْ لَمْ یتَفَقَّهْ مِنْکُمْ فِی الدِّینِ فَهُوَ أَعْرَابِی؛إِنَّ اللهَ یقُولُ فِی کِتَابِهِ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ . (1)
1) (1) .توبه،آیه 123؛کافی،ج1،ص31،ح6.
بحث لغوی:«تفقّهوا»از ماده«فقه»،به معنای فهم همراه با دقت و تأمّل است.«تَفَقّه»از باب«تَفعّل»به معنای اختیار فهم و دقت است.فقیه کسی است که این صفت را دارا باشد.تفقه اختصاص به موضوع خاصی ندارد؛ (1)هر چند امروز فقیه به کسی گفته میشود که در احکام دین عالم باشد.
«الدین»به معنای طاعت و جزاست و اکنون کاربرد آن در شریعت است. (2)امروز مراد از آن،اسلام است؛چنانکه قرآن کریم میفرماید: إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ . (3)
شرح:در این حدیث شریف امام صادق علیه السلام ابتدا همگان را به فهم دقیق در دین سفارش کرده و میفرماید:«تفّقهوا فی الدین؛در دین فهم عمیق و دقیق داشته باشید».
«تفقه در دین»به معنای فهم عمیق و از روی دقت و تأمل در دین است و این امر میسّر نمیشود مگر به فهمیدن برنامه دینی با کمال دقت.برنامههای دینی در مرحله اول عبارتند از:اعتقادات و معارف اسلامی،در مرحله دوم آنچه مربوط به تزکیه نفس و تهذیب اخلاقمیباشد و در مرحله سوم احکام و مقررات شرعی است.فهمیدن این مراحل و عمل به آنها نیز همان بصیرت در دین است.
سپس امام علیه السلام کسانی را که در دین تفقه ندارند،اعرابی دانسته و میفرماید:«فانه من لم یتفقّه منکم فی الدین فهو اعرابی؛پس قطعاً کسی از شما که در دین فهم دقیق نداشته باشد اعرابی است».
بحث لغوی:«اعرابی»مفرد ندارد و منسوب به«أعراب»،به معنای عربهای
بادیهنشین است که احکام شرعی نمیدانند.در این عبارت یعنی کسی که با دقت و تأمل در پی فراگیری احکام دین خود نباشد،از نظر جهالت و نادانی مانند همان اعرابی است که در قرآن نیز مورد مذمّت قرار گرفته است:
اَلْأَعْرابُ أَشَدُّ کُفْراً وَ نِفاقاً وَ أَجْدَرُ أَلاّ یَعْلَمُوا حُدُودَ ما أَنْزَلَ اللّهُ عَلی رَسُولِهِ ؛ (1)عربهای صحرا نشین در کفر و نفاق شدیدترند،و به ناآگاهی از حدود آنچه خدا بر فرستادهاش فرو فرستاده سزاوارترند.
حضرت در پایان،سخن خویش را به آیهای از قرآن کریم مستند ساخته و میفرماید:«ان الله یقول فی کتابه: لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ ؛چرا که خدا در کتابش میفرماید:تا در دین فهم عمیق نمایند و تا قومشان را به هنگامی که به سوی آنان باز میگردند هشدار دهند تا شاید[از مخالفت خدا]بیمناک شوند». (2)
الف)تفقّه در دین واجب است،چون در غیر این صورت قرآن به نَفْر امر نمیکرد.
ب)وجوب تفقّه در دین واجب کفایی است،چون وجوب نَفْر به طایفهای از هر گروه اختصاص یافته است و اگر واجب عینی بود،باید بر همه افراد واجب میشد.
ج)خبر واحد حجت است،چرا که خداوند پس از انذار طایفه متفقّه،حذر را بر همه قوم واجب دانسته است.طایفه به معنای یک یا دو نفر است که خبر آنها خبر واحد است.
الْحُسَینُ بْنُ مُحَمَّدٍ،عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ الرَّبِیعِ،عَنْ مُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ،قَالَ:سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ علیه السلام یقُولُ:عَلَیکُمْ بِالتَّفَقُّهِ فِی دِینِ اللهِ،وَ لَا تَکُونُوا أَعْرَاباً؛فَإِنَّهُ مَنْ لَمْ یتَفَقَّهْ فِی دِینِ اللهِ لَمْ ینْظُرِ اللهُ إِلَیهِ یوْمَ الْقِیامَةِ وَ لَمْ یزَکِّ لَهُ عَمَلًا. (1)
شرح:در این حدیث شریف امام علیه السلام بار دیگر پیروان خویش را به فهم عمیق در دین سفارش کرده و میفرماید:«علیکم بالتفقه فی دین الله»:
بحث ادبی:«علیکم»اسم فعل است به معنای:أوصیکم؛یعنی بر شما باد به فهم دقیق دین خدا.
بحث لغوی:«لم یزک»فعل جحد از ماده«زکو»و مجزوم به«لم»است،به معنای رشد و پاکی و طهارت است. (2)
«ولا تکونوا اعراباً»:مانند اعراب نباشید که نسبت به دین جاهل ونسبت به احکام غافل و از فراگیری آن روی گردانند.
سپس حضرت به کیفر کسانی که به تفقّه در دین نپردازند اشاره کرده و میفرماید:«فانّه من لم یتفقّه فی دین الله لم ینظر الله الیه یوم القیامه ولم یزکّ له عملاً؛قطعاً کسی که در دین خدا فهم عمیق ننماید،خداوند در روز قیامت به او نگاه(رحمت)نمیکند و او را پاک نمیسازد».
1.نگاه بیننده دلیل بر محبت و نگاه نکردن او دلیل بر بغض و ناخشنودی است.در این حدیث عدم نظر خدا کنایه از خشم و غضب و بیاعتنایی و سلب رحمت و
فیض و احسان است که موجب محروم شدن از مقام قرب و منزلت میباشد.
2.نظر خدا اینجا به معنای نگاه با چشم سر نیست،چون لازمه آن اعتقاد به تجسیمِ و باطل است و خدا با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست؛چنانکه فرمود: لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ . (1)به معنای خارج شدن از مرئی و منظر الهی هم نیست چون هیچ یک از بندگان هرگز از مرئی و منظر الهی خارج نخواهند شد و هر کجا باشند خدا با ایشان است؛چنانکه فرمود: هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ . (2)در این مورد تفاوتی بین بندگان وجود ندارد.
3.«تزکیه»یعنی رشد ونمو و پاکی و طهارت، (3)در اینجا یعنی عمل او را پاک نمیشمرد که کنایه از عدم قبولی عمل است،چون لازمه قبولی عمل،پاک بودن آن و دوری از هر عیب و نقص ظاهری و معنوی است و وقتی پاک نباشد پذیرفته هم نخواهد شد.
مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ،عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ،عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیرٍ،عَنْ جَمِیلِ بْنِ دَرَّاجٍ،عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ:لَوَدِدْتُ أَنَّ أَصْحَابِی ضُرِبَتْ رُءُوسُهُمْ بِالسِّیاطِ حَتَّی یتَفَقَّهُوا. (4)
بحث لغوی:«لوددت»از ماده«الودّ»به معنای محبت چیزی و آرزوی بودن آن است. (5)
بحث ادبی:«السیاط»جمع«سوط»به معنای تازیانه است.«ضربت»یا به ضم
«تاء»و به صیغه متکلم است و یا به سکون«تاء»و ضم«ضاء»و فعل مجهول است.
شرح:این حدیث شریف بیان دیگری در اهمیت تفقّه در دین است.حضرت اهمیت این امر را تا جایی دانسته که حتی اگر لازم باشد باید اصحاب را با ضرب تازیانه تنبیه کرد تا تفقه در دین داشته باشند،ازاینرو فرمود:«لوددت ان اصحابی ضُرِبت رُؤُسهم بالسیاط حتی یتفقّهوا؛آرزو داشتم که بر سر اصحابم با تازیانه زده شود تا آن که آنان تفقه در دین نمایند».
با توجه به بحث ادبی،معنای جمله این میشود:«دوست داشتم با تازیانه برسر اصحابم بزنم(یا دوست داشتم با تازیانه بر سر اصحابم زده شود)تا به تفقّه بپردازند».
1.با اینکه«سر»از اشرف اعضای انسان است و هنگام اجرای حدود هم از زدن بر سر نهی شده است،ولی با این حال حضرت میفرماید:دوست داشتم بر سر اصحابم بزنم(یا زده شود)تا تفقّه کنند.این امر دلالت بر مبالغه در اهمیت موضوع تفقّه در دین است.
2.از این حدیث استفاده میشود که اگر مردم معروفی را ترک کردند حاکم اسلامی باید آنان را وادار به انجام آن نماید،هر چند به وسیله تازیانه یا راههای دیگر تأدیب باشد.
عَلِی بْنُ مُحَمَّدٍ،عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیادٍ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی،عَمَّنْ رَوَاهُ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ:قَالَ لَهُ رَجُلٌ:جُعِلْتُ فِدَاکَ،رَجُلٌ،عَرَفَ هَذَا الْأَمْرَ،لَزِمَ بَیتَهُ وَ لَمْ یتَعَرَّفْ إِلَی أَحَدٍ مِنْ إِخْوَانِهِ؟قَالَ:فَقَالَ:کَیفَ یتَفَقَّهُ هَذَا فِی دِینِهِ؟. (1)
1) (1) .کافی،ج1،ص31،ح9.
شرح:مردی از شیعیان اهلبیت علیهم السلام و معتقد به ولایت ایشان،به علت خانهنشینی با هیچ یک از برادران دینی خود آشنا نیست،از امام علیه السلام در مورد احوال او سؤال کردند،امام علیه السلام با طرح یک سؤال،ضمن بیان تلویحی نظر خویش در مورد وی،تکلیف او را در مورد دانش نیز بیان کرد.
«رجُلٌ عرف هذا الأمر»،یعنی مردی است که امر امامت را شناخته و کاملاً به آن معتقد است.جمله«عرف هذا الامر»صفت برای«رجلٌ»است.
«ولم یتعرّف الی احد من اخوانه»،یعنی نزد برادران خود معروف و شناخته شده نیست،چون با آنان رفت و آمد نداشته تا او را بشناسند.
«قال:فقال:کیف یتفقّه هذا فی دینه؟»؛او چگونه در دین خود تفقّه میکند؟این استفهام انکاری است،یعنی با این وضعی که او برای خود انتخاب کرده،تفقّه در دین نکرده است،چون لازمه آن شنیدن از اساتید و آموختن از آنها است و این امکان ندارد جز به رفت و آمدهای طولانی در نزد اهل علم،و کسی که خانهنشینی را برگزیند قطعاً نمیتواند چنین رفت و آمدهایی داشته باشد؛همانند مریضی که نزد پزشک نرود.لذا دین خود را در معرض هلاکت و نابودی قرار داده است.
این نوع حدیث در ظاهر ممکن است با برخی از احادیث منافات داشته باشد،مثلاً در حدیثی که علی علیه السلام فرمود:
یا ایها الناس طوبی لمن شغله عیبه عن عیوب الناس،وطوبی لمن لزم بیته و اکل قوته و اشتغل بطاعة ربّه و بکی علی خطیئته؛ (1)
1) (1) .نهج البلاغه،خطبه 176.
ای مردم!خوشا به حال کسی که عیوبش او را از توجه به عیوب مردم باز داشته است،پس خوشا به حال کسی که ملازم خانهاش باشد و غذای خویش بخورد و به طاعت پروردگارش مشغول باشد و بر خطای خویش بگرید.
ولی در واقع بین این دو حدیث منافاتی وجود ندارد،چون علت مذمت خانهنشینی در حدیث اول به دلیل ترک تفقه در دین است ولی علت ستایش از خانهنشینی در حدیث دوم به سبب موارد ذیل است:
1.برای دوری از عیبجویی دیگران:«طوبی لمن شغله عیبه عن عیوب الناس»؛
2.برای منع از دنیاطلبی:«طوبی لمن لزم بیته و اکل قوته...»؛
3.برای کسی که به طاعت پروردگار مشغول باشد و بر گناهان خود بگرید:«...و اشتغل بطاعة ربّه و بکی علی خطیئته».چه بسا در این صورت نیز باید خانهنشین بار خود را از نظر علمی بسته باشد تا بتواند شرایط زمان و مکان را بسنجد و وظیفه خویش را تشخیص دهد که آیا وظیفه او دوری از افراد جامعه و خانهنشینی است یا حضور در میان مردم و جهاد و تلاش است.
در هر صورت حکم ورود در جامعه و همنشینی با مردم،یا مفارقت از آنها و خانه نشینی،نسبت به شرایط زمان و مکان و افراد متفاوت است و هر کسی باید شرایط خود را ببیند و وظیفه خود را تشخیص دهد.
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ وَ عَلِی بْنُ مُحَمَّدٍ،عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیادٍ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی،عَنْ عُبَیدِ اللهِ بْنِ عَبْدِ اللهِ الدِّهْقَانِ،عَنْ دُرُسْتَ الْوَاسِطِی،عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عَبْدِ الْحَمِیدِ،عَنْ أَبِی الْحَسَنِ مُوسَی علیه السلام قَالَ:دَخَلَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله الْمَسْجِدَ فَإِذَا جَمَاعَةٌ قَدْ أَطَافُوا بِرَجُلٍ،فَقَالَ:مَا هَذَا؟فَقِیلَ:عَلَّامَةٌ.فَقَالَ:وَ مَا الْعَلَّامَةُ؟فَقَالُوا لَهُ:أَعْلَمُ النَّاسِ بِأَنْسَابِ الْعَرَبِ وَ وَقَائِعِهَا وَ أَیامِ الْجَاهِلِیةِ وَ الْأَشْعَارِ الْعَرَبِیةِ.قَالَ:فَقَالَ النَّبِی صلی الله علیه و آله:ذَاکَ عِلْمٌ لَا یضُرُّ مَنْ جَهِلَهُ وَ لَا ینْفَعُ مَنْ عَلِمَهُ.ثُمَّ قَالَ النَّبِی صلی الله علیه و آله:إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ:آیةٌ مُحْکَمَةٌ أَوْ فَرِیضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَةٌ وَ مَا خَلَاهُنَّ فَهُوَ فَضْلٌ. (1)
شرح:در این حدیث شریف امام کاظم علیه السلام از حکایتی خبر میدهد که روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد مسجد شد و جماعتی را دید که برگرد مردی حلقه زدهاند.حضرت در مورد او و کار او از آن افراد پرسشهایی نمود و رهنمودهایی بیان
1) (1) .کافی،ج1،ص32،ح1.
فرمود که به شرح عبارات آن میپردازیم.
پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید:«ما هذا؛این چیست؟(یا او کیست؟)»
بحث ادبی:در این عبارت«ما»برای استفهام و طلب تصور است که بر دو قسم میباشد:
یکم:مقصود از آن شرح اسم است که در این صورت با لفظی پاسخ داده میشود که برای دلالت بر مطلوب اظهر و اشهر باشد؛به صورت مفرد باشد یا به صورت مرکب.
دوم:مقصود از آن طلب ماهیت و حقیقت شیء است؛چه آن شیء ذات باشد،مثل:ما الانسان؟یا وصف باشد،مثل:ما العلم؟یا مرکب از هر دو باشد،مثل:ما الانسان العالم؟ظاهر این است که در اینجا مقصود همین قسم دوم باشد،چون سؤال از حقیقت آن فرد است که متصف به وصفی است که موجب اجتماع مردم بر گرد خود شده است.
چه بسا استفهام با«ما»به جای«من»که برای ذوی العقول است برای تحقیر،اهانت یا تأدیب باشد؛هر چند این احتمال با توجه به سیره اخلاقی پیامبر صلی الله علیه و آله بعید به نظر میرسد.
«فقیل:علّامة؛گفته شد:علاّمه است».«علاّمه»صیغة مبالغه و به معنای کثیر العلم است؛یعنی مردی که دانش فراوان دارد.«ة»علاّمة برای مبالغة در وصف علم است.
«فقال:و ما العلاّمة؟فرمود:علاّمه چیست؟»اینجا«ما»برای طلب شرح اسم است،چرا که علاّمه به اعتبار فنون متعدد علم دارای افراد متعدد است و در اینجا معلوم نشده که مراد از علاّمه اشاره به کدام یک از فنون علمی است،ازاینرو نیاز به سؤال دارد.
«فقالوا:أعلم الناس بأنساب العرب و وقائعها و أیام الجاهلیة و الأشعار العربیة؛گفتند:نسبت به انساب عرب و حوادث آنو حوادث زمان جاهلیت و اشعار عربی از داناترین افراد است».
«قال:فقال النبی صلی الله علیه و آله:ذاک علم لا یضرّ مَن جهله و لا ینفع مَن علمه؛امام کاظم علیه السلام گفت:پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:آن علمی است که اگر کسی آن را نداند در آخرت زیان نمیبیند و اگر کسی آن را بداند نیز برایش در آخرت سودمند نخواهد بود».
بنابراین موجب جلب توجه مردم میشود،ولی اهمیت چندانی ندارد و علامه هم محسوب نمیشود.در واقع پیامبر صلی الله علیه و آله با این بیان به دیگران میفهماند که دانستن چنین چیزهایی علم نیست.
«ثم قال النبی صلی الله علیه و آله:انّما العلم ثلاثة؛سپس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:علم تنها بر سه قسم است».یعنی آن علمی که جهل نسبت به آن موجب زیان در روز معاد میگردد و وجود آن برای عالم سودمند خواهد بود و به او علامه گفته میشود در حقیقت سه قسم است:
اول:«آیة محکمة».محکمه یعنی نسخ نشده،دلالتش هم واضح بوده و تشابه هم در آن وجود نداشته باشد.نسخ نشده یعنی معانی آن از إحکام و قوّت برخوردار است و حکم آن زایل نشده است.و تشابهی در آن نیست یعنی بیان آن فی نفسه دارای إحکام و قوّت است و برای معرفت آن نیازی به حقایق و معارف دیگر نیست؛یا نیاز به تأویل ندارد و یا اختلافی در آن وجود ندارد.
دوم:«أو فریضة عادلة»،یعنی علم به واجبات که نه افراط در آن باشد و نه تفریط.و شاید عادله به معنای ثبات لازم و نسخ نشدن باشد.
سوم:«او سنّة قائمة».مراد از سنت،سیره نبوی و مراد از«قائمه»،استمرار آن است.
قسم اول اشاره به محکمات قرآنی اعم از اصول،فروع،مواعظ،نصایح و عبرتهای گذشتگان است،چون آنچه در آن اختلاف یا متشابه است جز معصوم نمیتواند حق را از آن به دست آورد؛چنانکه قرآن کریم میفرماید: وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ . (1)
قسم دوم اشاره به کیفیت عمل بدون افراط و تفریط است.شاید هم اشاره به علم به واجبات-اعم از احکام،اخلاق و عقاید-بدون افراط و تفریط باشد.
قسم سوم اشاره به مستحبات دارد.
پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از تقسیم علم به اقسام سهگانه،فرمود:«و ما خلاهنَّ فهو فضل؛و غیر از آن(اقسام سهگانه نوعی)فضیلت هستند».
«فَضل»یعنی زیاده و دو معنا در آن محتمل است:الف)زیادهای که در آن خیر اخروی وجود ندارد؛چه علم ممدوح باشد مثل علم ریاضی و هندسه،یا مذموم باشد مثل سحر و شعبده بازی.
ب)به معنای فضیلت باشد که تحصیل آن ضروری نیست.بخشی از علم حساب،ادبیات عرب و منطق از باب مقدمیت،جزء این سه قسم از علوم خواهند بود؛چون مقدمه هر چیزی حکم ذیالمقدمه را دارد.
مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ،عَنْ أَبِی الْبَخْتَرِی،عَنْ أَبِی عَبْدِاللهِ علیه السلام قَالَ:إِنَّ الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِیاءِ،وَ ذَاکَ أَنَّ الْأَنْبِیاءَ لَمْ یورِثُوا دِرْهَماً وَ لَا دِینَاراً،وَ إِنَّمَا أَوْرَثُوا أَحَادِیثَ مِنْ أَحَادِیثِهِمْ،فَمَنْ أَخَذَ بِشَیءٍ مِنْهَا فَقَدْ أَخَذَ
1) (1) .آلعمران،آیه7.
حَظّاً وَافِراً،فَانْظُرُوا عِلْمَکُمْ هَذَا عَمَّنْ تَأْخُذُونَهُ،فَإِنَّ فِینَا أَهْلَ الْبَیتِ فِی کُلِّ خَلَفٍ عُدُولًا ینْفُونَ عَنْهُ تَحْرِیفَ الْغَالِینَ وَ انْتِحَالَ الْمُبْطِلِینَ وَ تَأْوِیلَ الْجَاهِلِینَ. (1)
بحث لغوی:«وَرَثَه»جمع وارث است.وارث به کسی گفته میشود که بعد از مرگ از کسی ارث ببرد.
شرح:در این حدیث امام صادق علیه السلام علما را وارثان انبیاء دانسته و میفرماید:«ان العلماء ورثة الأنبیاء؛قطعاً دانشمندان وارثان انبیاء هستند»؛
این جمله فضیلتی بزرگ برای علما و تشویق و ترغیب بر فراگیری علم است.
البته غالباً ارثِ وارثان از مال و سرمایه مورِّث است ولی امام علیه السلام این نوع از ارث را از انبیاء منتفی دانسته و میفرماید:«و ذاک انّ الأنبیاء لم یورِثوا درهماً و لا دیناراً؛قطعاً انبیاء درهم و دینار به ارث نمیگذارند».شأن انبیاء این نیست که به جمعآوری درهم و دینار بپردازند پس معنای این جمله یا آن است که آنچه علما از انبیاء به ارث میبرند درهم و دینار نیست و یا به این معنا است که علما اگر وارث انبیاء هستند از حیث نبوت وارث آنان هستند و انبیاء از این حیث از خود درهم و دینار بر جای نمیگذارند.اگر اندکی از مال دنیا هم از انبیاء باقی بماند،وارثان جسمانی آنان،وارث آن خواهند بود.
حضرت بعد از نفی ارث درهم و دینار از انبیاء،ارث آنان را احادیث آنان دانسته و میفرماید:«وإنما أورثوا أحادیث من أحادیثهم؛و تنها(علما)احادیثی از احادیث ایشان را به ارث میبرند».«احادیث»جمع حدیث،به معنای خبر است و در اصطلاح به قول،فعل و تقریر معصوم گفته میشود.
بحث ادبی:«من»حرف جار و متعلق به«اورثوا»و برای تبعیض و صفت برای«احادیث»است.
1) (1) .کافی،ج1،ص32،ح2.
البته تبعیض در اکثر امت صدق میکند،چون همه علوم و احادیث انبیاء به همه علماء نمیرسد،بلکه هر عالمی در حد استعداد خود از احادیث آنها بهره میبرد،ولی تبعیض در مورد اوصیاء و ائمه علیهم السلام صدق نمیکند،چون ایشان وارث تمام علوم انبیاء هستند.
در ادامه حضرت در مورد ارزش این ارث میفرماید:«فَمَن أخذ بشئ منها فقد أخذ حظّاً وافراً».
بحث لغوی:«اَخذ»یعنی دریافت،و در اینجا مراد تحصیل وحفظ است.«حظّ»یعنی نصیب و سهم و قسمت. (1)«وافر» (2)به معنای فراوانی و گشایش است.معنای حدیث:«کسی که اندکی از آن(احادیث)را تحصیل کند و حفظ کند،به بهره و نصیب فراوانی دست یافته است».
البته زمانی تحصیل و حفظ احادیث حظ وافر محسوب میشود که همراه با درایت و فهم باشد،نه مجرّد نقل روایت؛هر چند آن هم فضیلتی بزرگ است.
آنگاه حضرت نسبت به فراگیری علم از اهل خود سفارش کرده و میفرماید:«فانظروا علمکم هذا عمّن تأخذونه؛پس بنگرید که این علمتان را از چه کسی دریافت میکنید».
«اُنظروا»از ماده نظر به معنای نگاه همراه با تعمّق و تحقیق در موضوع مادی یا معنوی با بصر(چشم)یا با بصیرت است. (3)بنابراین علمی که میراث انبیاء است باید تحصیل و دریافت آن همراه با دقت و تحقیق باشد،یعنی از وارثان حقیقی
پیامبر صلی الله علیه و آله که سرچشمه اصلی علماند دریافت نمود.از آنجا که مدعیان علم بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله بسیار و اکثر آنان در پی هواهای نفسانی و پیروان شیطان بودند،پس هیچ گونه سهل انگاری در این موضوع روا نیست.
حضرت در این روایت،اهلبیت علیه السلام را خزانهداران علوم الهی معرفی کرده و میفرماید:«فإنّ فینا أهل البیت فی کل خلف عُدولاً»،
بحث ادبی:«فینا»خبر«انّ»و بر«عدولاً»(اسم انّ)مقدم شده تا دلالت بر حصر کند،«اهل البیت»یا منصوب است به تقدیر«أعنی»،یا مجرور است که بدل از ضمیر متکلم«نا»باشد.
بحث لغوی:«خَلف»،به معنای چیزی است که بعد از چیزی بیاید و جانشین آن باشد. (1)حال اگر به فتح«خاء»و«لام»باشد به معنای جانشین خیر است و اگر به سکون«لام»باشد به معنای جانشین شر است و در اینجا مراد جانشین خیر است.
«عُدولاً»یعنی امت و گروهی که ملتزم به میانه روی و دارای استقامت و ثبات قدم هستند و در راه صدق و راستی پایدارند.
با توجه به بحث ادبی و لغوی،مفهوم جمله این است:«در میان ما اهلبیت در هر نسلی که بعد از نسلی میآید یا در هر قرنی که بعد از قرن دیگر میآید(انسان هایی)ثابت قدم و استوار هستند.»آنان مخازن علوم و اسرار الهیاند.
در لسان روایات و فقهاء سه مفهوم اصطلاحی برای«اهلبیت»بیان شده است:
1) (1) .مقاییس اللغة،ماده«خلف».
1.معنای عرف عام:همان معنای لغوی است و مراد از آن منتسبین به«بیت»است؛چه بیت اسکان باشد یا بیت نسب.ازاینرو به مهمان هم اگر سه شب در خانه انسان بماند اهلبیت اطلاق میگردد.چنان که رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:«اذا کان اللیلة الثالثة فهو من اهل البیت،یأکل ما ادرک». (1)
2.معنای عرف خاص:این معنا منطبق بر خصوص اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله است و مراد از آن پدران،اجداد،فرزندان،نوادگان،عموها و عموزادگان است و وقتی گفته میشود:«ما اهل بیتی هستیم که صدقه بر ما حلال نیست». (2)معلوم است که مراد از این حدیث بنی هاشم هستند و قدر متیقّن از آنها امروز،فرزندان علی علیه السلام،جعفر،عقیل و عباس هستند.
3.مفهوم اخص:مقصود خصوص اصحاب کساء علیهم السلام هستند که فقط شامل پیامبر صلی الله علیه و آله،علی،فاطمه،حسن و حسین علیهم السلام میباشد.روایات فراوانی از فریقین نیز بر این مطلب دلالت دارند که برای نمونه دو روایت از منابع اهل سنت را ذکر میکنیم:
احمد حنبل به سند خودش از ام سلمه چنین روایت میکند:پیامبر صلی الله علیه و آله کسائی را بر علی،حسن،حسین و فاطمه علیهم السلام پوشاند و سپس فرمود:«اللّهم هؤلاء اهل بیتی و خاصّتی،اذهب عنهم الرجس و طهِّرهم تطهیراً»؛بعد ام سلمه گفت:یا رسول الله آیا من هم جزء آنان هستم؟فرمود:«انّک علی خیر؛تو بر نیکی هستی». (3)
ترمذی از عمر بن ابی سلمه،ربیب (4)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین روایت میکند:
وقتی آیه شریفه: إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (1)در خانه ام سلمه نازل شد،پیامبر صلی الله علیه و آله فاطمه،حسن و حسین را فراخواند و علی علیه السلام هم پشت سرش بود آنان را با کساء پوشاند و سپس فرمود:«اللهم هؤلاء أهل بیتی فاذهب عنهم الرجس وطهِّرهم تطهیراً».ام سلمه گفت:یا نبی الله آیا من هم با آنها هستم؟فرمود:تو بر جای خویش باش و تو بر خیر هستی». (2)
روایات به این مضمون از منابع اهل سنت و شیعه به تواتر نقل شده است،ولی به دلیل رعایت اختصار به همین دو روایت اکتفا میکنیم.
آنگاه امام علیه السلام نقش اهلبیت علیهم السلام را در سالم نگه داشتن این علم بیان نموده و میفرماید:«ینفون عنه تحریف الغالین و انتحال المبطلین و تأویل الجاهلین؛(اهلبیت علیهم السلام)هر گونه انحراف غلوکنندگان و ادعاهای باطلگرایان و تفاسیر انسانهای نادان را از آن(علم و میراث انبیاء)دور میسازند».
بحث لغوی:«ینفون»از ماده«نفی»به معنای طرد و رد و دور ساختن است. (3)
«تحریف»از ماده«حرف»به معنای کناره چیزی و انحراف از اصل چیزی است (4)و منظور از آن خارج شدن از راه وسط و اعتدال و متمایل شدن از راه حق است.
«الغالین»اسم فاعل و جمع«غال»به معنای کسی است که از حد تجاوز کند. (5)پس غالین کسانی هستند که در مورد اهلبیت علیهم السلام اعتقاداتی خاص دارند که خود
اهلبیت علیهم السلام در مورد خودشان چنین اعتقادی ندارند؛مثل نبوّت و الوهیت.
«انتحال»از ماده«نحل»و باب افتعال به معنای ادّعا کردن است.
«المبطلین»اسم فاعل از ماده«بَطَلَ»و جمع«مُبطل»به معنای باطلگرا و کسی است که افعال او هیچ حقیقتی ندارد؛مثل مجسّمه،قدریه و حشویه.
«تأویل»از ماده«اول»به معنای ابتداء است.تأویل کلام یعنی رجوع به اول و اصل کلام. (1)فرق آن با تفسیر این است که تفسیر از مدلول لفظ و اقتضاءات ادبی ظاهری سخن میگوید ولی تأویل در مورد تعیین مرجع و مراد اصلی کلام سخن میگوید. (2)
«الجاهلین»جمع«جاهل»از ماده جهل به معنای خلاف علم است و جاهل به کسی میگویند که علم ندارد و نادان است.
1.میراث علمی پیامبر صلی الله علیه و آله به اهلبیت آن حضرت و بعد به واسطه آنان به نایبان ایشان که به طور خاص یا عام تعیین شدهاند منتقل شده است.
2.تا قیامت هرگز زمین خالی از حجت خدا و جانشینان پیامبر صلی الله علیه و آله نخواهد بود.حدیث از طریق عامه نیز به همین معنا روایت شده،چنانکه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت کردهاند که فرمود:
«یحمل هذا العِلم مِن کُلّ خَلَف عُدولُه،ینُفونَ عنه تحریف الغالین و انتحال المبطلین و تأویل الجاهلین». (3)
1.در عبارت:«دخل رسول الله صلی الله علیه و آله المسجد فاذا جماعة قد أطافوا برجل فقال:ما هذا؟فقیل علامة...».
الف)«ماهذا»یعنی چه؟
ب)علت استفاده از«ما»استفهامیه به جای«من»چیست؟
ج)«علامة»یعنی چه و«ة»بر چه چیزی دلالت دارد؟
2.عبارات«آیة محکمه»و«فریضة عادلة»و«سنة قائمة»را توضیح دهید.
3.معنای جمله«وذاک ان الانبیاء لم یورثوا درهماً و لادیناراً»را توضیح دهید.
4.واژه«انظروا»را در عبارت«انظروا علمکم هذا عَمّن تأخذونه»را از نظر واژه و مفهوم توضیح دهید.
5.معانی مختلف اهلبیت را بیان کنید.
6.عبارت«ینفون عنه تحریف الغالین وانتحال المبطلین وتأویل الجاهلین»را از نظر واژگان و مفهوم توضیح دهید.
احادیث ذیل را از نظر سند و متن بررسی نمایید:
1.مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ،عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ،عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیرٍ،عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ:قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله:مُجَالَسَةُ أَهْلِ الدِّینِ شَرَفُ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ.
2.عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ أَبِیهِ،عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَصْبَهَانِی،عَنْ سُلَیمَانَ بْنِ دَاوُدَ الْمِنْقَرِی،عَنْ سُفْیانَ بْنِ عُیینَةَ،عَنْ مِسْعَرِ بْنِ کِدَامٍ،قَالَ:سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام یقُولُ:لَمَجْلِسٌ أَجْلِسُهُ،إِلَی مَنْ أَثِقُ بِهِ أَوْثَقُ فِی نَفْسِی مِنْ عَمَلِ سَنَةٍ؟
3.مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی،عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی،عَنْ حَرِیزٍ،عَنْ زُرَارَةَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ وَ بُرَیدٍ الْعِجْلِی،قَالُوا:قَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السلام لِحُمْرَانَ بْنِ أَعْینَ فِی شَیءٍ سَأَلَهُ:إِنَّمَا یهْلِکُ النَّاسُ لِأَنَّهُمْ لَا یسْأَلُونَ.
4.عَلِی بْنُ مُحَمَّدٍ،عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیادٍ،عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِی،عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ مَیمُونٍ الْقَدَّاحِ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ:قَالَ:إِنَّ هَذَا الْعِلْمَ عَلَیهِ قُفْلٌ وَ مِفْتَاحُهُ الْمَسْأَلَةُ.
مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ،عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ،عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی،عَنْ رِبْعِی بْنِ عَبْدِاللهِ،عَنْ رَجُلٍ،عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ:الْکَمَالُ کُلُّ الْکَمَالِ التَّفَقُّهُ فِی الدِّینِ وَ الصَّبْرُ عَلَی النَّائِبَةِ وَ تَقْدِیرُ الْمَعِیشَةِ. (1)
بحث لغوی:«التفقّه»از ماده«فقه»به معنای فهم دقیق و از باب تفعّل به معنای طلب فهم است. (2)چنانکه در قرآن آمده: لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ . (3)
«النائبه»:حوادث ناگوار. (4)
«المعیشة»از ماده«عیش»،به معنای وسیله زندگی است. (5)
شرح:در این حدیث شریف امام باقر علیه السلام برنامه یک زندگی خوب از نظر مادی و معنوی را در سه امر مهم ترسیم نموده است:
الف)فقاهت در دین:فقاهت به معنای اصطلاح امروزی یعنی اجتهاد و تخصّص در احکام و فروعات شرعی نیست،بلکه به معنای بصیرت در امور دینی اعم از اعتقادات و اخلاق و احکام است.فقه در احادیث غالباً به همین معنا است.
ب)صبر و بردباری در حوادث:انسان باید در حوادث و اتفاقات ناگواری که گاهی برای او پیش میآید از جزع و بیتابی خودداری نماید و در این گونه موارد زندگی انبیاء،اولیاء و ائمه معصومین علیهم السلام را الگوی خود قرار دهد،چراکه آنان نمودار کامل صبر و تحمل و بردباری در مصایباند.
ج)تقدیرالمعیشه:انسان باید در زندگی خود برنامه ریزی داشته باشد،برای امرار معاش تلاش کند و آن را وظیفه خود بداند.در روایات این وظیفه در حد جهاد در راه خدا دانسته شده است:
الکادّ علی عیاله کالمجهاد فی سبیل الله؛ (1)
تلاشگر برای خانواده مانند مجاهد در راه خداست.
نسبت به هزینههای زندگی نیز چنان برنامه ریزی کند که نه اسراف و تبذیر در آن باشد و نه سختگیری و خساست.
چنانکه قرآن کریم در سوره مبارکه فرقان پنجمین صفت از صفات«عبادالرحمن»را اعتدال در انفاق شمرده و فرموده:
وَ الَّذِینَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کانَ بَیْنَ ذلِکَ قَواماً ؛ (2)
و کسانی که هرگاه انفاق میکنند زیاده روی نمیکنند و تنگ نمیگیرند و(انفاق آنان روشی)معتدل بین آن دو است.
امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده که فرمود:
من اقتصد فی معیشته رزقه الله و من بذّر حرمه الله؛ (1)
کسی که در معیشت خویش میانه روی کند خدا به او روزی دهد و هرکس تبذیر کند خدا او را محروم سازد.
امام صادق علیه السلام هنگامی که این آیه را تلاوت نمود مشتی سنگ ریزه برداشت و دست خود را محکم مشت کرد و فرمود:این همان«اقتار»و سختگیری است.سپس مشت دیگری برداشت و دست خود را گشود و همه خاکها را به زمین ریخت و فرمود:این اسراف است و بار سوم مشت دیگری برداشت و کمی دست خود را گشود و مقداری خاک از اطراف آن بر زمین ریخت و مقداری در دست ماند و فرمود:این همان«قوام»و اعتدال است. (2)
مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ،عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ جَابِرٍ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ:الْعُلَمَاءُ أُمَنَاءُ وَ الْأَتْقِیاءُ حُصُونٌ وَ الْأَوْصِیاءُ سَادَةٌ. (3)
بحث لغوی:«امناء»جمع«امین»،به معنای کسی است که در مورد چیزی مورد اعتماد باشد؛مثل اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله امین خدا نسبت به رسالت او است. (4)
«الاتقیاء»جمع«تقی»،ماده«وقی»یعنی حفظ و نگهداری کردن از چیزی کهموجب زیان و ضرر است. (5)در اینجا به معنای کسی است که نسبت به
محرمات الهی خویشتندار باشد.
«حصون»جمع حصن،به معنای مانع است. (1)
«سادة»جمع سید از ماده سود،به معنای رئیس و بزرگ قوم است که همه از او اطاعت میکنند. (2)
شرح:در این حدیث شریف به جایگاه اجتماعی سه دسته اشاره شده است:
الف)علما:فرموده است:«العلماء امناء؛علما امینها هستند.»یعنی خدا علوم و سعادت را به آنان سپرده و از ایشان خواسته است تا آن را حفاظت و نگهداری کنند و به اهلش بسپارند،آنان در شهرها و بلاد،امین خدا برکتاب،دین،حلال و حرام خدا در میان مردم هستند.آنان حاملان کتاب و خزانهداران اسرار و حافظان احکام الهیاند که خدا این مقام منیع را به ایشان سپرده تا مردم را از ضلالت و گمراهی برهانند.
ب)اتقیا:در این مورد فرمود:«والاتقیاء حصون؛اهل تقوا(و خویشتن داران از گناه)حصون و موانع(برای جامعه)هستند.»
در مورد معنای این عبارت چهار احتمال وجود دارد:
1.همانگونه که دیوار مانع از ورود آفات و بلیات به شهرها است،وجودایشان نیز مانع از نزول عذاب بر مردم است.چنانکه به گفته قرآن کریموجود مبارک پیامبر صلی الله علیه و آله در میان امت خویش چنین بود: وَ ما کانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ (3)و درحالی که تو در میان آنان هستی،خدا هرگز آنان را عذاب نخواهد کرد.
امام جواد علیه السلام نیز میفرماید:
إنّ الله لیدفع بالمؤمن الواحد عن القریة الفناء؛ (1)
خدا به برکت وجود یک مؤمن نابودی را از یک روستا دفع میکند.
در روایتی دیگر امام صادق علیه السلام میفرماید:
لو انّ عبداً بکی فی امة لرحم الله عزوجل تلک الامة ببکاء ذلک العبد؛ (2)
اگر بندهای در میان امتی بگرید خداوند به برکت گریه آن بنده،بر آن امت رحم خواهد کرد.
2.احتمال دیگر آن است که اتقیا نگهبانان شریعت هستند و دین را از هرگونه تحریف و انحراف نگه میدارند.
3.احتمال سوم آن است که اتقیا قلعههای محکم دین هستند که مردم هنگام بروز حوادث و شبهات باید به آنها پناه برند و در سایه امن آنان دین خود را حفظ کنند.
4.چهارمین احتمال هم آن است که به دلیل علم و تقوا شیطان و لشکریان او توان نفوذ در آنها را نخواهند داشت. (3)
ج)اوصیا:در فراز سوم از حدیث شریف در مورد اوصیا فرموده:«والأوصیاء سادة؛اوصیاء(و جانشینان پیامبر صلی الله علیه و آله)آقا وسید(مردم)هستند.»مراد از اوصیاء،مطلق کسانی که به هر نحو وصی قرار گرفتهاند نیست،چون قراردادن چنین منزلتی برای هر وصیای وجهی ندارد،بلکه مراد از آنها در این حدیث،اوصیاء پیامبر صلی الله علیه و آله یعنی همان ائمه معصومین علیهم السلام هستند،آنانند که آقا،بزرگ و امیر بر مردم هستند و واجب است که مردم سخنان ایشان را به جان بخرند،اوامرشان را
فرمان برند،از نواهی ایشان بر حذر باشند و هرگز فکر پیشی گرفتن بر ایشان را در سر نپرورانند،چراکه موجب هلاکت و نابودی دین و ایمانشان خواهد بود؛چنانکه رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در آخرین خطبه خود نسبت به تمسک به دو ثقل گرانبها سفارش کرده و سپس فرمود:
فلا تقدّموهما فتهلکو و لا تعلّموهما فانّهما أعلم منکم؛ (1)
از آن دو پیشی مگیرید که هلاک خواهید شد و به آنان تعلیم مدهید،چراکه آنان دانشمندتر از شما هستند.
ناگفته نماند که اوصیاء پیامبر گرامی اسلام علاوه بر سیادت و آقایی مردم دو مقام گذشته یعنی علم و تقوا را نیز در حد کمال دارا هستند،بنابراین آنان در رأس علمایی هستند که امناء مردمند و در رأس اتقیایی هستند که وجود با برکتشان موجب صیانت امت اسلامی از هرجهت است.
أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِیسَ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَسَّانَ،عَنْ إِدْرِیسَ بْنِ الْحَسَنِ،عَنْ أَبِی إِسْحَاقَ الْکِنْدِی،عَنْ بَشِیرٍ الدَّهَّانِ،قَالَ:قَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السلام:لَا خَیرَ فِیمَنْ لَا یتَفَقَّهُ مِنْ أَصْحَابِنَا،یا بَشِیرُ إِنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ إِذَا لَمْ یسْتَغْنِ بِفِقْهِهِ احْتَاجَ إِلَیهِمْ،فَإِذَا احْتَاجَ إِلَیهِمْ أَدْخَلُوهُ فِی بَابِ ضَلَالَتِهِمْ وَ هُوَ لَا یعْلَمُ. (2)
بحث لغوی:«لم یستغن»از ماده«غنی»به معنای کفایت است. (3)
شرح:امام صادق علیه السلام خطاب به یکی از اصحاب خود به نام«بشیر دهّان کوفی»
میفرماید:«لا خیر فیمن لایتفقّه من اصحابنا؛از اصحاب ما کسی که تفقه(در دین)ننماید در او خیری وجود ندارد».
خیر یا در دنیا است یا در آخرت،خیر در دنیا پیمودن راه سعادت و انجام تکالیف شرعی و اعتقاد به اصول دین و مذهب است و خیر در آخرت رسیدن به سعادت ابدی و به بهشت جاودان و همنشینی با انبیاء و اولیاء است و این دو جز در سایه شناخت دقیق معارف دینی و عمل به آن میسر نیست.
سپس میفرماید:«انّ الرجل منهم اذا لم یستغن بفقهه احتاج الیهم؛اگر از شیعیان،کسی با فقه خویش خود را کفایت نکند به آنها(مخالفان)نیازمند خواهد شد.»ضمیر«منهم»به شیعیان و ضمیر«الیهم»به مخالفان شیعه برمیگردد.
«فاذا احتاج الیهم ادخلوه فی باب ضلالتهم و هو لایعلم»،یعنی اگر در زمینه مسائل دین و مذهب و حلال و حرام و اعتقادات و معارف نیازمند مخالفان خود باشد ناخودآگاه در مسیر ضلالت و گمراهی آنها قرار میگیرد،چراکه خود توان شناخت حق از باطل و صحیح از سقیم را ندارد.بنابراین مؤمن باید به تمام جوانب مصالح و مفاسد بصیرت کامل داشته باشد تا بتواند حق را از باطل به خوبی تشخیص دهد.از طرفی لازمه چنین بصیرتی آگاهی کامل از احکام و معارف دینی است؛چنانکه در حدیث دیگری میفرماید:
من اخذ دینه من کتاب الله و سنة نبیه صلوات الله علیه وآله زالت الجبال قبل ان یزول،ومن اخذ دینه من افواه الرجال ردّته الرجال. (1)
کسی که دین خود را از کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله برگیرد،کوهها متزلزل خواهند شد ولی او تزلزل نخواهد یافت،ولی اگر کسی دینش را از زبان مردم(نادان و گمراه)برگیرد(همان)مردم او را برخواهند گرداند.
1) (1) .شرح اصول کافی،(مازندرانی)،ج2،ص34.
عَلِی بْنُ مُحَمَّدٍ؛عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیادٍ،عَنِ النَّوْفَلِی عَنِ السَّکُونِی،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام،عَنْ آبَائِهِ قَالَ:قَالَ رَسُولُ اللهِ:صلی الله علیه و آله لَا خَیرَ فِی الْعَیشِ إِلَّا لِرَجُلَینِ عَالِمٍ مُطَاعٍ أَوْ مُسْتَمِعٍ وَاعٍ. (1)
بحث لغوی«العیش»مصدر از ماده«عاش»به معنای حیات و زندگی است.
«واع»اسم فاعل از ماده«وعی»به معنای حفظ و جمع است. (2)
شرح:در این حدیث شریف رسول خدا صلی الله علیه و آله خیر در زندگی را تنها برای دو گروه دانسته و میفرماید:«در زندگی خیری نیست مگر برای دو دسته:1.عالمی که(از فرامین او)اطاعت شود؛2.شنوای حافظ و نگهدارنده».
«عیش»یعنی زندگی،چه زندگی دنیوی و چه زندگی اخروی.خیر در زندگی همان استقامت و پایداری برحق بدون هیچ اضطراب و نگرانی است که انسان نه مقهور نفس امّاره باشد و نه مقهور شیطان،و تنها به وظایف دینی و شرعی عمل کند و دین خود را بتواند حفظ نماید.خیر در زندگی اخروی هم رسیدن به مقام قرب الهی و وصول به نعمتهای پایدار بهشتی است و سعادت در این دو مرتبه تنها برای دو گروه میسر است:
1.عالم مطاع:دانشمندی که خود به راه راست هدایت یافته و مردم هم اوامر او را اطاعت کنند.
2.مستمع واع:دانش پژوه و طلبهای که برسر درس استاد حاضر شود و سر تا پا گوش باشد و ظرف وجودش را از معارف الهی اعم از عقاید و احکام و اخلاق پر کند و با جان و دل نگهبان آن باشد.
غیر از این دو راه چیزی جز گذراندن عمر به بطالت و پیمودن در مسیر ضلالت نیست،چنانکه علی علیه السلام فرمود:
الناس ثلاثه:فعالم ربّانی و متعلّم علی سبیل نجاة و همج رعاء،اتباع کل ناعق،یمیلون مع کل ریح،لم یستضیئوا بنور العلم و لم یلْجؤوا الی رکن وثیق. (1)
مردم سه دستهاند:دانشمند الهی؛آموزندهای بر راه رستگاری و گروهی که مثل پشههایی دستخوش باد و طوفان هستند و همیشه سرگردانند،به دنبال هرصدایی میروند و با وزش هربادی حرکت میکنند،نه از روشنایی،نور گرفتند و نه به پناهگاه استواری پناه بردند.
عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ أَبِیهِ،عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیرٍ،وَ مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیرٍ،عَنْ سَیفِ بْنِ عَمِیرَةَ،عَنْ أَبِی حَمْزَةَ،عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ:عَالِمٌ ینْتَفَعُ بِعِلْمِهِ أَفْضَلُ مِنْ سَبْعِینَ أَلْفَ عَابِدٍ. (2)
بحث لغوی:«ینتفع»از ماده«نفع»در مقابل«ضرر»،به معنای خیر و چیزی است که انسان را به مطلوبش برساند. (3)
شرح:این حدیث شریف در مقام بیان برتری عالم نسبت به عابد است،به همین جهت میفرماید:«عالم که از علم خود سود ببرد برتر از هفتادهزار عابد است».
1.علت برتری عالم از عابد این است که به وسیله علم،زندگی عقلانی انسان به فضایل نفسانی آراسته و از رذایل اخلاقی پیراسته میگردد و با آن اوامر
و نواهی شرع مقدس را میآموزد و بدان عمل میکند که ریشه هر سعادتی است.
در سایه علم است که سیاهی و تاریکی به نورانیت و روشنایی،نادانی و جهالت به بصیرت و روشنفکری و گمراهی و ضلالت به هدایت و رستگاری مبدل میشود.
2.علت دیگر برتری عالم از عابد این است که عابد با عبادت خود اگر نفعی داشته باشد فقط شامل خود او خواهد بود و دیگران بهرهای از عبادت او نمیبرند،ولی عالم هم خود و هم سایر بندگان خدا را منتفع میسازد.
3.برتری عالم نسبت به عابدانی است که عمر خود را در راه عبادت و راز و نیاز به درگاه معبود سپری کردهاند،نه انسانهای ساده و معمولی که از عبادت فقط به انجام تکالیف واجب اکتفا کرده باشند و این خود مقامی بزرگ است که به عالم اعطا شده است.
4.برتری عالم نسبت به عابد در صورتی است که او خود پیش و بیش از همه به علمش عمل کند:«عالم ینتفع بعلمه...».
5.از این حدیث استفاده میشود که عالم قطعاً بر عابد برتری دارد،اما به این معنا نیست که برتری او بر همین تعداد از عابدان است،بلکه بیان عدد هفتادهزار چه بسا برای بیان مبالغه و افاده کثرتی باشد که شمردنی نیست.
الْحُسَینُ بْنُ مُحَمَّدٍ،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِسْحَاقَ،عَنْ سَعْدَانَ بْنِ مُسْلِمٍ،عَنْ مُعَاوِیةَ بْنِ عَمَّارٍ،قَالَ:قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام:رَجُلٌ رَاوِیةٌ لِحَدِیثِکُمْ یبُثُّ ذَلِکَ فِی النَّاسِ وَ یشَدِّدُهُ فِی قُلُوبِهِمْ،وَ قُلُوبِ شِیعَتِکُمْ،وَ لَعَلَّ عَابِداً مِنْ شِیعَتِکُمْ لَیسَتْ لَهُ هَذِهِ الرِّوَایةُ أَیهُمَا أَفْضَلُ؟قَالَ:الرَّاوِیةُ لِحَدِیثِنَا یشُدُّ بِهِ قُلُوبَ شِیعَتِنَا أَفْضَلُ مِنْ أَلْفِ عَابِدٍ. (1)
1) (1) .کافی،ج1،ص33،ح9.
بحث لغوی:«راویة»در اصل از ماده«رَوَی»به معنای حَمَلَ است.«روی البعیرالماء:حَمَلَه».ازاینرو هر چهارپایی که آب حمل کند به آن راویة(حملکننده)گفته میشود.در اصطلاح علمی هر خبری که از طریق نقل یکی از دیگری به پیامبر صلی الله علیه و آله یا یکی از ائمه علیهم السلام منتهی شود به آن روایت (1)و ناقل آن را«راوی»میگویند.در اینجا تاء«الراویة»برای دلالت بر کثرت و به معنای کثیرالروایة است.
«یبثّ»از ماده«بثّ»به معنای اذاعه و نشر است. (2)
«یشدّد»از ماده«شدد»به معنای درجه عالی قوت است و در هر چیزی به تناسب آن متفاوت است. (3)
شرح:در این حدیث شریف معاویة بن عمّار از امام صادق علیه السلام در مورد کسی میپرسد که احادیث شما را فراوان روایت میکند و آن را در میان مردم منتشر میسازد و آن را با تمام توان در دلهای مردم(از همه مذاهب)و قلوب شیعیانتان جا میاندازد،و چه بسا که هیچ عابدی از شیعیان شما این چنین روایت نکند.
کدام یک افضل و برترند(راوی حدیث یا عابد)؟
امام علیه السلام فرمود:«کسی که روایات ما را فراوان نقل کند تا دلهای شیعیان ما را محکم سازد و آنها را در راه دین حق پایدار سازد از هزار عابد برتر است».
1.در این حدیث فضیلت راوی حدیث را هزار برابر عابد دانسته است.چه بسا برتری هزار برابری در صورتی است که خود راوی عالم نباشد،و برتری
هفتاد هزار برابر از آن کسی است که عالم هم باشد.
2.هرچند سؤال معاویة بن عمّار در مورد نشر حدیث در میان مردم است که شامل شیعیان و غیرشیعیان میشود،امّا امام علیه السلام تنها به ثواب نشر حدیث در میان شیعیان اشاره نموده است،به دو دلیل:یا به قرینه سؤال و اختصار،حضرت از ذکر دیگران خودداری کرد و یا به این علت است که آنچه فضیلت دارد،نشر اخبار در میان شیعیان است نه همه مردم،چراکه در برخی مواقع نشر حدیث در میان غیرشیعیان به سبب تقیه حرام باشد. (1)
1) (1) .ر.ک:شرح اصول کافی،(ملاصالح مازندرانی)،ج2،ص36 و 37.
1.«تقدیر المعیشه»را از نظر قرآن و حدیث توضیح دهید.
2.واژگان حدیث:«العلماء امناء والاتقیاء حصون والاوصیاء سادة»را توضیح دهید.
3.احتمالات مختلف در مورد معنای عبارت«والاتقیاء حصون»را بیان کنید.
4.مراد از«اوصیاء»در عبارت«والاوصیاء سادة»چیست؟
5.در حدیث:«لاخیر فیمن لایتفقّه من اصحابنا یا بشیر ان الرجل منهم اذا لم یستغن بفقهه احتاج الیهم فاذا احتاج الیهم أدخلوه فی باب ضلالتهم و هو لایعلم».
الف)مراد از«خیر»چیست؟
ب)مرجع ضمائر«منهم»و«الیهم»را تعیین کنید.
ج)حدیث را به صورت گویا ترجمه کنید.
6.حدیث:«لاخیر فی العیش الا لرجلین عالم مطاع و مستمع واع»را از نظر لغت و مفهوم توضیح دهید.
7.علل برتری عالم بر عابد را بیان کنید.
8.در عبارت:«الراویة لحدیثنا...»واژه راویه را در لغت توضیح دهید.
9.تفاوت دو عبارت:«عالم ینتفع بعلمه أفصل من سبعین الف عابد»و«الروایة لحدیثنا یشدّ به قلوب شیعتنا افضل من الف عابد»چیست؟علت این تفاوت را بیان کنید؟
احادیث ذیل را از نظر سند و متن بررسی نمایید:
1.مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ،عَنْ أَبِی الْجَارُودِ،قَالَ:سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام یقُولُ:رَحِمَ اللهُ عَبْداً أَحْیا الْعِلْمَ.قَالَ:قُلْتُ:وَ مَا إِحْیاؤُهُ؟قَالَ:أَنْ یذَاکِرَ بِهِ أَهْلَ الدِّینِ وَ أَهْلَ الْوَرَعِ.
2.مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْحَجَّالِ،عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ،رَفَعَهُ،قَالَ،قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله:تَذَاکَرُوا وَ تَلَاقَوْا وَ تَحَدَّثُوا،فَإِنَّ الْحَدِیثَ جِلَاءٌ لِلْقُلُوبِ،إِنَّ الْقُلُوبَ لَتَرِینُ کَمَا یرِینُ السَّیفُ جِلَاؤُهَا الْحَدِیثُ.
3.عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ،عَنْ أَبِیهِ،عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَیوبَ،عَنْ عُمَرَ بْنِ أَبَانٍ،عَنْ مَنْصُورٍ الصَّیقَلِ،قَالَ:سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام:یقُولُ:تَذَاکُرُ الْعِلْمِ دِرَاسَةٌ وَ الدِّرَاسَةُ صَلَاةٌ حَسَنَةٌ.
عَلِی بْنُ مُحَمَّدٍ،عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیادٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی جَمِیعاً،عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ،عَنْ أَبِی أُسَامَةَ،عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ،عَنْ أَبِی حَمْزَةَ،عَنْ أَبِی إِسْحَاقَالسَّبِیعِی،عَمَّنْ حَدَّثَهُ مِمَّنْ یوثَقُ بِهِ قَالَ:سَمِعْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام یقُولُ:إِنَّ النَّاسَ آلُوا بَعْدَ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله إِلَی ثَلَاثَةٍ:آلُوا إِلَی عَالِمٍ عَلَی هُدًی مِنَ اللهِ قَدْ أَغْنَاهُ اللهُ بِمَاعَلِمَ عَنْ عِلْمِ غَیرِهِ؛وَ جَاهِلٍ مُدَّعٍ لِلْعِلْمِ لَا عِلْمَ لَهُ مُعْجَبٍ بِمَا عِنْدَهُ قَدْ فَتَنَتْهُ الدُّنْیا وَ فَتَنَ غَیرَهُ؛وَ مُتَعَلِّمٍ مِنْ عَالِمٍ عَلَی سَبِیلِ هُدًی مِنَ اللهِ وَ نَجَاةٍ.ثُمَّ هَلَکَ مَنِ ادَّعَی وَ خَابَ مَنِ افْتَرَی. (1)
بحث لغوی:«آلوا»از ماده«آل،یؤول»به معنای رجوع است. (2)«اغنی»از ماده«غنی»به معنای کفایت است.«فتنته»از ماده«فَتَنَ»اصل آن به معنای ابتلاء و
اختبار است؛مثل«فتنت الذهب بالنار» (1)و در اینجا به معنای گمراه کردن است. (2)
شرح:در این حدیث شریف علی علیه السلام به اقسام مردم بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله اشاره کرده و میفرماید:«مردم بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله با سه دسته مواجه شدند و به آنها رجوع کردند».
1.در مورد دسته اول میفرماید:«آلوا الی عالم علی هدیً من الله قد اغناه الله بما عَلِم عن علم غیره؛دستهای از مردم عالمانی هستند که بر هدایت الهیاند و خدا آنان را به واسطه دانششان از دانش دیگران بینیاز ساخته است.تعبیر«علی هدی»برای بیان این معنا است که ایشان بر هدایت تسلط یافتهاند،مانند کسی که مرکبش را رام خود کرده باشد.
تعبیر«اغناه الله»گویای این مطلب است که علم او علم موهبتی از سوی خدای متعال است نه کسبی،که مراد از این دسته قطعاً ائمه معصومین علیهم السلام هستند؛همانان که همگان به علمشان نیاز دارند ولی آنها به احدی نیاز ندارند؛چنان که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:«لاتعلّموهم فانّهم اعلم منکم». (3)
2.در مورد دسته دوم میفرماید:«وجاهل مدع للعلم لا علمَ له معجَب بما عنده قد فتّنته الدنیا و فَتنَ غیره؛و نادانی که در ظاهر مدعی علم و دانشاند ولی در واقع دانشی ندارند،(آنان به سبب این ظواهری که در نزدشان است)گرفتار عُجب و غرور شدهاند».
دنیا آنها را مفتون خود ساخته و آنها به حب مقام و ریاست دنیوی مبتلی شدهاند و سر از گمراهی درآوردهاند.دنیا آنان را گمراه ساخته و آنان نیز دیگران را.قطعاً اینان همان دشمنان اهلبیت علیهم السلام هستند که مستبدّانه به رأی و نظر
خویش عمل کرده و از رفتن به در خانه اهلبیت علیهم السلام ابا داشتند.
3.در مورد دسته سوم میفرماید:«و متعلِّم من عالم علی سبیل هدیً من الله و نجاة؛و جویندگان دانش هستند که برای رهیابی به هدایت الهی و نجات و رستگاری از پیروان علما و دانشمندانی هستند که بر سبیل هدایت الهی و نجاتاند».
آری،این گروه همان شیعیان و پیروان اهلبیت علیهم السلام هستند که تنها راه نجات از عذاب آخرت و فتنههای دنیوی را پیروی از اهلبیت علیهم السلام میدانند،اینان کسانی هستند که علی علیه السلام در حقشان دعا کرده و فرموده است:
رحم الله عبداً سمع حکماً فوعی،ودعی الی رشاد فَدَنی،واخذ بحجزةهادٍ فنجی؛ (1)
خدا رحمت کند کسی که چون سخن حکیمانهای بشنود،خوب فراگیرد و هنگامی که به سوی هدایت ارشاد گردد،پذیرا شود،و دست به دامن هادی و رهبری زند و(در پرتو هدایتش)نجات یابد.
آنگاه حضرت در پایان بار دیگر به سرانجام دسته دوم اشاره کرده و میفرماید:«ثمّ هلک من ادّعی وخاب من افتری؛آنکه ادعای علم کرد ولی در واقع عالم نبود،خود را در معرض هلاکت و نابودی قرار داده و از رحمت الهی و شفاعت پیامبر صلی الله علیه و آله نومید گشته است».
1.برای رسیدن به نجات و رستگاری لازم است که در محضر اساتید و عالمان ربّانی زانو زد تا بتوان راه هدایت را از ضلالت و گمراهی شناخت.
2.هدایت و رستگاری متوقف است بر علم به خدا و رسول و اقرار به تمام آنچه خدا برای هدایت بشر فرو فرستاده است.به دست آوردن این علم هم تنها باید از طریق تأییدشدگان الهی باشد.
1) (1) .نهج البلاغه،خطبه76.
الْحُسَینُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِی،عَنْ مُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِی الْوَشَّاءِ،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَائِذٍ،عَنْ أَبِی خَدِیجَةَ سَالِمِ بْنِ مُکْرَمٍ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ:النَّاسُ ثَلَاثَةٌ عَالِمٌ وَ مُتَعَلِّمٌ وَ غُثَاءٌ. (1)
بحث لغوی:«غثّاء»هر چیز سبکی که ارزشش کاسته شده و از حالت اصلی خود خارج شده باشد بهطوری که قابل استفاده نباشد،مثل برگهای خشک و افتاده از درخت و اشیاء کوچک بیاهمیت که به اندازهای پست هستند که کسی به آنها اعتنا نمیکند.آنها به دلیل اینکه از موقعیت خود ساقط شده و سبک هستند،به راحتی توسط باد و سیل به این سو و آن سو میروند. (2)لذا به کف روی آب که از همین مواد تشکیل میشود«غثّاء»میگویند.
شرح:امام صادق علیه السلام در این حدیث شریف مثل احادیث گذشته انسانها را به سه دسته تقسیم کردهاست:
1.گروهی دانشمند و عالم هستند که احادیث در مورد فضیلت و منزلت ایشان فراوان است و همین بس که قرآن در عظمت آنان فرموده: هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ (3)و با استفهام انکاری نابرابری علما با غیرعلما را بیان کرده است.
2.گروه دیگر انسانهایی هستند که در مسیر فراگیری علم و دانش گام برمیدارند و شاگردان گروه اولاند.
3.گروه سوم افرادی هستند که نه عالماند و نه در مسیر فراگیری علم قرار دارند،بلکه انسانهای فرومایهای هستند که مانند خار و خاشاک بر روی سیل،نه هدف دارند و نه برنامهای برای کمال خود،بلکه به هر سو که آب رود به همان سو میروند.اینان را به«غثّاء»تعبیر کردهاند چون بسان خار و خاشاک که با هر حرکت باد و سیل تغییر مسیر میدهند آنان نیز با کوچکترین شبهه از حالی به حالی دگرگون میشوند و پایههای ایمان و اعتقادشان سست میگردد و هر روز در زیر بیرقی گرد میآیند.اما اینکه اینان چه کسانی هستند و مصداق عالم و متعلم و غثاء کیست در حدیث بعد روشن خواهد شد.
عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی،عَنْ یونُسَ،عَنْ جَمِیلٍ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ:سَمِعْتُهُ یقُولُ:یغْدُو النَّاسُ عَلَی ثَلَاثَةِ أَصْنَافٍ:عَالِمٍ وَ مُتَعَلِّمٍ وَ غُثَاءٍ؛فَنَحْنُ الْعُلَمَاءُ وَ شِیعَتُنَا الْمُتَعَلِّمُونَ وَ سَائِرُ النَّاسِ غُثَاءٌ. (1)
بحث لغوی:«یغدوا»فعل مضارع از ماده«غدا،یغدو،غدواً»به ما بین نماز صبح و طلوع خورشید گفته میشود. (2)معنای اصلی آن تغییر و تحول است و مصادیق متعددی دارد که طلوع فجر تا طلوع خورشید یکی از مصادیق آن است. (3)
«شیعتنا»از ماده«شَیعَ»،دو معنا دارد:1.معاضده و مساعدة؛.گسترش و انتشار. (4)«شیعه»به تابعین و انصار هم گفته میشود.
شرح:در حدیث گذشته اصناف و اقسام مردم نسبت به علم بیان شد که سه دستهبودند:عالم؛متعلم؛غُثا(افرادی که ثبات لازم در علم و عمل ندارند و هر روز به سویی میروند).
در این حدیث امام صادق علیه السلام علاوه بر بیان سه دسته گذشته به مصادیق آنان هم اشاره کرده و میفرماید:مراد از علما ما هستیم،و مراد از متعلمین شیعیان ما و سایر مردم غُثاء هستند.
همانگونه که در معنای لغوی گذشت،شیعه به معنای پیرو و تابع است.به پیروان و تابعین اهلبیت علیهم السلام شیعه گفته میشود،چون که همه شیعیان و بسیاری از علمای اهل سنت به این امر اذعان دارند.فیروز آبادی میگوید:«این اسم(شیعه)بر هر کسی که ولایت علی و اهلبیت علیهم السلام را قبول نموده،غلبه پیدا کرده است،تا جایی که به عنوان اسم خاص آنها قرار گرفته است». (1)شجره طیبه شیعه در زمان حضور نبی گرامی اسلام به ثمر نشسته و افرادی مانند سلمان فارسی،ابوذر غفاری،مقداد بن اسود و عمار یاسر به این نام مشهور بودهاند.اولین بار پیامبر صلی الله علیه و آله این نام را بر پیروان علی علیه السلام اطلاق نمود؛چنان که امام باقر علیه السلام از امسلمه نقل میکند که گفت:
«سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله یقول:علی و شیعته هم الفائزون یوم القیامة؛ (2)
از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود:همانا علی و شیعیانش در روز قیامت رستگارانند».
مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنْ عَلِی بْنِ الْحَکَمِ،عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِینٍ،
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ،عَنْ أَبِی حَمْزَةَ الثُّمَالِی،قَالَ:قَالَ لِی أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السلام:اغْدُ عَالِماً أَوْ مُتَعَلِّماً أَوْ أَحِبَّ أَهْلَ الْعِلْمِ،وَ لَا تَکُنْ رَابِعاً؛فَتَهْلِکَ بِبُغْضِهِمْ. (1)
بحث لغوی:(اغدوا)امر از ماده«غدا،یغدوا،غُدُوّاً»میباشد،یعنی در اول صبح چنین باش.
شرح:بعد از آنکه در احادیث گذشته مردم به سه قسم عالم،متعلم و فرومایگان تقسیم شدند،در این حدیث فرمان میدهد که مؤمنان باید حالشان نسبت به علم از یکی از حالات سه گانه ذیل خارج نباشد:
-عالم و به مراحل علم و عمل و کمال انسانی رسیده باشند.
-متعلم و در راه پیمودن مسیر علم و عمل و کمال انسانی باشند.
-دوستدار اهل علم-اعم از عالم و متعلم-باشند.
دسته چهارم خواسته یا ناخواسته از دشمنان و مبغضین این سه دسته خواهند بود که سرانجامشان هلاکت دنیا و آخرت است؛در دنیا به دلیل دشمنی با اهل علم و یا حداقل به سبب دوری از آنان و محروم ماندن از فراگیری احکام،اعتقادات،اخلاق و فضایل انسانی و در آخرت نیز از رحمت الهی و همنشینی با اولیاء الهی در بهشت برین بیبهره و در عذاب الیم اخروی گرفتار خواهند شد.
1) (1) .کافی،ج1،ص34،ح3.
1.در عبارت«آلوا الی عالم علی هدیً من الله قد اغناه الله بما علم عن علم غیره»از«علی هدیً»و«اغناه الله»چه نکتهای استفاده میشود و مصداق آن کیست؟
2.مصداق«جاهل مدّع للعلم لا علم له معجب بما عنده قد فتّنته الدنیا وفتن غیره»را توضیح دهید.
3.مصداق«متعلّم من عالم علی سبیل هدی من الله ونجاة»را بیان کنید.
4.یک آیه از قرآن کریم در فضیلت دانشمندان ذکر و ترجمه کنید.
5.«غثاء»یعنی چه؟از نظر مفهوم و مصداق توضیح دهید.
6.در عبارت«یغدوا و الناس علی ثلاثة اصناف»،واژه«یغدوا»را توضیح دهید.
7.واژه شیعه را از نظر مفهوم و مصداق و تاریخ استعمال آن توضیح دهید.
احادیث ذیل را از نظر سند و متن بررسی نمایید:
1.عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی بْنِ عُبَیدٍ،عَنْ یونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ،عَمَّنْ ذَکَرَهُ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ:قَامَ عِیسَی ابْنُ مَرْیمَ علیه السلام خَطِیباً فِی بَنِی إِسْرَائِیلَ فَقَالَ:یا بَنِی إِسْرَائِیلَ لَا تُحَدِّثُوا الْجُهَّالَ بِالْحِکْمَةِ فَتَظْلِمُوهَا وَ لَا تَمْنَعُوهَا أَهْلَهَا فَتَظْلِمُوهُمْ.
2.مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ وَ عَبْدِ اللهِ ابْنَی مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی،عَنْ عَلِی بْنِ الْحَکَمِ،عَنْ سَیفِ بْنِ عَمِیرَةَ،عَنْ مُفَضَّلِ بْنِ یزِیدَ،قَالَ:قَالَ لِی أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السلام:أَنْهَاکَ عَنْ خَصْلَتَینِ فِیهِمَا هَلَاکُ الرِّجَالِ،أَنْهَاکَ أَنْ تَدِینَ اللهَ بِالْبَاطِلِ وَ تُفْتِی النَّاسَ بِمَا لَا تَعْلَمُ.
3.عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی بْنِ عُبَیدٍ،عَنْ یونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ،عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ،قَالَ:قَالَ لِی أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السلام:إِیاکَ وَ خَصْلَتَینِ فَفِیهِمَا هَلَکَ مَنْ هَلَکَ،إِیاکَ أَنْ تُفْتِی النَّاسَ بِرَأْیکَ أَوْ تَدِینَ بِمَا لَا تَعْلَمُ.
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ وَ عَلِی بْنُ مُحَمَّدٍ،عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیادٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِیعاً،عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِی،عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ مَیمُونٍ الْقَدَّاحِ وَ عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ أَبِیهِ،عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی،عَنِ الْقَدَّاحِ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ:قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله:مَنْ سَلَکَ طَرِیقاً یطْلُبُ فِیهِ عِلْماً سَلَکَ اللهُ بِهِ طَرِیقاً إِلَی الْجَنَّةِ،وَ إِنَّ الْمَلَائِکَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْمِ رِضًا بِهِ،وَ إِنَّهُ یسْتَغْفِرُ لِطَالِبِ الْعِلْمِ مَنْ فِی السَّمَاءِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ حَتَّی الْحُوتِ فِی الْبَحْرِ،وَ فَضْلُ الْعَالِمِ عَلَی الْعَابِدِ کَفَضْلِ الْقَمَرِ عَلَی سَائِرِ النُّجُومِ لَیلَةَ الْبَدْرِ،وَ إِنَّ الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِیاءِ،إِنَّ الْأَنْبِیاءَ لَمْ یوَرِّثُوا دِینَاراً وَ لَا دِرْهَماً،وَ لَکِنْ وَرَّثُوا الْعِلْمَ،فَمَنْ أَخَذَ مِنْهُ أَخَذَ بِحَظٍّ وَافِرٍ. (1)
بحث لغوی:«سلک»فعل ماضی ثلاثی مجرد از ماده«سلوک»به معنای نفوذ
1) (1) .کافی،ج1،ص34،ح1.
در راه (1)و راه رفتن در خط معین است؛به حرکت باشد یا به عمل یا به عقیده. (2)
«تَضَعُ»فعل مضارع از ماده«وَضَعَ»ضد«رفع»،به معنای پایین آوردن چیزی و بر زمین نهادن است. (3)
شرح:این حدیث شریف دارای سه بخش است:
در این بخش به سه پاداش مهم از پاداشهای جویندگان دانش اشاره دارد:
اول:بهشت؛در این مورد رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده:«من سلک طریقاً یطلب فیه علماً سلک الله به طریقاً الی الجنة؛کسی که در راهی وارد شود که در آن راه جویای علم باشد،خداوند او را به راهی هدایت میکند که به سوی بهشت است».
در اینجا دو نکته قابل توجه است:
1.طریق علم به صورت نکره و مطلق آمده و دلالت بر عموم دارد،یعنی هر راهی که به علم منتهی شود چه از محضر علما باشد و چه جستوجو در لابهلای کتابها و در میان کتابخانهها.
2.علمی که اگر انسان در مسیر آن گام بردارد خدا او را به سوی بهشت رهنمون میسازد قطعاً علم دین و خداشناسی و معارف و احکام الهی است.
دوم:تواضع فرشتگان؛در این مورد نیز رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده:«وان الملائکه لتضع اجنحتها لطالب العلم رضاً به؛ملائکه بالهایشان را برای جوینده علم بر زمین مینهند(تا به روی آن راه بروند)در حالی که بر این کار راضی و خشنودند».
درباره معنای بال گشودن ملائکه برای طالبان علم سه احتمال وجود دارد:
1.تواضع ملائکه نسبت به اهل علم؛چنان که خدا به پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید: وَ اخْفِضْ جَناحَکَ لِلْمُؤْمِنِینَ ؛ (1)و بال(عطوفت و فروتنی)خود را برای مؤمنان فرو آر».به فرزندان در مقابل و الدین همچنین امر میکند: وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ ؛ (2)و از سر مهر،بال فروتنی برای آن دو فرو آور.
2.فرود آمدن در مجالس علم و ترک پرواز است.
3.سایه افکندن بر مجالس علمی است.
سوم:استغفار تمام موجودات؛در این مورد رسول گرامی اسلام فرموده:«وانه یستغفر لطالب العلم من فی السماء ومن فی الارض حتی الحوت فی البحر؛هر آنچه در آسمان و زمین است برای جوینده علم طلب آمرزش میکنند حتی ماهیانی که در دریا هستند».
لفظ«مَن»در اینجا تنها برای ذوی العقول نیست بلکه از باب تغلیب با لفظ«من»بیان کرده و همه موجودات زمینی و آسمانی مراد است؛حتی ماهی که هیچ گونه صدایی از خود ندارد.
در این بخش از حدیث بین عالم و عابد مقایسهای کرده و میفرماید:«وفضل العالم علی العابد کفضل القمر علی سایر النجوم لیلة البدر؛برتری عالم بر عابد مانند برتری ماه بر سایر ستارگان در شب چهاردهم است».
1.عالم را به ماه تشبیه کرده و چون نور ماه از خودش نیست بلکه از خورشید است،پس مراد از عالم نیز عالمی است که علمش اکتسابی است نه لدنّی.علم لدنی از آن اولیاء خدا مانند انبیاء و ائمه است و اگر عابد با انبیاء مقایسه میشد باید مانند خورشید نسبت به ستاره باشد،نه ماه نسبت به ستاره.
2.عابد را به ستاره تشبیه کرده،چون نور ستاره از خودش تجاوز نمیکند ولی نور ماه هر چند اکتسابی است باز هم در حد خود زمین را در دل شب روشنایی میبخشد.
3.تشبیه عابد به ستاره به این است که در نبود ماه شاید ستاره سوسو بزند و بتواند راهنمای گمشدگان در دل تاریکی شب باشد،اما با آمدن ماه ستارگان هرگز پیدا نخواهند بود.پس با وجود عالم،عابد نمیتواند نقشی برای غیر خود داشته باشد.
در این بخش از حدیث به جایگاه اجتماعی و دینی و نقش هدایتگری علما اشاره کرده و میفرماید:«ان العلماء ورثة الانبیاء؛ان الانبیاء لم یورثوا دیناراً ولا درهماً ولکن ورّثوا العلم فَمَن اخذ منه اخَذ بحظّ وافر؛قطعاً علما وارثان و جانشینان انبیاء هستند؛انبیاء دینار و درهم به ارث نمیگذارند،بلکه علم را به ارث میگذارند و هر کسی که از آن چیزی برگیرد،بهره فراوانی برده است».
این فراز در درسهای گذشته توضیح داده شد.
مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ،عَنْ جَمِیلِ بْنِ صَالِحٍ،عَنْ
مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ،عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ:إِنَّ الَّذِی یعَلِّمُ الْعِلْمَ مِنْکُمْ لَهُ أَجْرٌ مِثْلُ أَجْرِ الْمُتَعَلِّمِ وَ لَهُ الْفَضْلُ عَلَیهِ فَتَعَلَّمُوا الْعِلْمَ مِنْ حَمَلَةِ الْعِلْمِ وَ عَلِّمُوهُ إِخْوَانَکُمْ کَمَا عَلَّمَکُمُوهُ الْعُلَمَاءُ. (1)
شرح:در فراز اول این حدیث شریف پاداش معلم و اساتید علم را همچون پاداش متعلم و دانشپژوه دانسته و فرموده است:«ان الذی یعلّم العلم منکم له اجرٌ مثل اجرا المتعلّم؛کسی که از شما(شیعیان)علم را(به دیگران)میآموزد برای او پاداشی همچون پاداش دانشپژوه است».
1.معلمی اجر خواهد داشت که از شیعیان اهلبیت علیهم السلام باشد(منکم).
2.علت تساوی پاداش معلم و متعلم این است که تعلیم و تعلم ملازم یکدیگر هستند،هیچیک نسبت به دیگری اصالت ندارند و دلیل اینکه تعلیم به تعلم قیاس شده این است:1.تعلیم متوقف بر تعلم است؛2.علاوه بر آن موجب تشویق متعلمین هم خواهد بود؛3.تعلم سختتر از تعلیم است و«افضل الاعمال أشقّها»،به همین دلیل در این قیاس تعلم اصل قرار گرفته است.
اما اینکه معلم از فضیلت علم و کمال فعلی و حق تعلیم و تربیت برخوردار است،فرمود:«وله الفضل علیه؛برای آن(معلم)برتری نسبت به متعلم وجود دارد». (2)
چون در همه اعصار مدعیان علم و عالمان بیعمل که رهزنان ایمان مردم هستند فراوانند،در بخش سوم حدیث کسانی را شایسته استادی میداند که از حاملان واقعی علم الهی باشند:«فتعلّموا العلم من حملة العلم؛علم را از حاملان(واقعی)علم بیاموزید».
حاملان علم الهی و معدن اسرار و معارف خداوندی همان اهلبیت علیهم السلام هستند،چنان که از امام صادق علیه السلام در ذیل آیه شریفه: هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ (1)روایت شده است که فرمود:
نحن الذین یعلمون،وعدوّنا الذین لایعلمون،وشیعتنا اولوالالباب؛
ما همان کسانی هستیم که میدانند و دشمنان ما همان کسانی هستند که نمیدانند و شیعیان ما اولوالالباب هستند. (2)
در پایان امام علیه السلام وظیفه دانشپژوهان را آموزش به برادران دینی شمرده و میفرماید:«وعلّموه اخوانکم کما علّمکموه العلماء؛همان گونه که علماء علم را به شما آموختند،شما نیز آن را به بردارنتان آموزش دهید».
3.فرمان به تعلم و تعلیم با صیغه امر دلالت بر وجوب هر دو دارد،چون صیغه امر ظاهر در وجوب است.وجوب تعلم در مباحث گذشته روشن شد و اما وجوب تعلیم نیز از روایاتی که دلالت بر وعده عذاب بر کتمان علم دارند روشن میشود.طلحة بن زید از امام صادق علیه السلام روایت نموده که حضرت فرمود:
قرأت فی کتاب علی علیه السلام:ان الله لم یأخذ علی الجهّال عهداً بطلب العلم حتی أخذ علی العلماء عهداً ببذل العلم للجهّال،لانّ العلم کان قبل الجهل؛
در کتاب علی علیه السلام خواندم که خدا از نادانان پیمان بر طلب علم نگرفته مگر آنکه از علماء پیمان بذل علم بر نادانان گرفته است،چرا که علم قبل از جهل بوده است.
4.در عبارت«کما علّمکموه العلماء»چند وجه محتمل است که به دو وجه آن اشاره میشود:
الف)«کاف»برای تعلیل است؛یعنی به همان دلیل که علما به شما تعلیم
دادند شما هم به برادارانتان تعلیم دهید.
ب)«کاف»برای تشبیه است؛یعنی مثل علماء و اساتید خود تعلیم دهید بدون تغییر و تحریف و با رعایت آداب تعلیم و تعلم.
عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرْقِی،عَنْ عَلِی بْنِ الْحَکَمِ،عَنْ عَلِی بْنِ أَبِی حَمْزَةَ،عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ:سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ علیه السلام یقُولُ:مَنْ عَلَّمَ خَیراً فَلَهُ مِثْلُ أَجْرِ مَنْ عَمِلَ بِهِ.قُلْتُ:فَإِنْ عَلَّمَهُ غَیرَهُ یجْرِی ذَلِکَ لَهُ؟قَالَ:إِنْ عَلَّمَهُ النَّاسَ کُلَّهُمْ جَرَی لَهُ.قُلْتُ:فَإِنْ مَاتَ؟قَالَ:وَ إِنْ مَاتَ. (1)
شرح:ابوبصیر میگوید:شنیدم که امام صادق علیه السلام میفرمود:«من علّم خیراً فله مثل اجر من عمل به؛کسی که(کار)خیری را(به دیگران)آموزش دهد،پاداشی همانند پاداش کسانی دارد که به آن علم عمل کنند.
یعنی معلم هر کار خیر،پاداشش برابر با پاداش تمام کسانی است که به آن حدیث عمل کرده باشند؛چه عملکنندگان شاگرد و متعلم خود او باشند یا نباشند.
ابوبصیر میگوید:پرسیدم:«اگر(آن شاگرد)علم را به غیر خودش هم آموزش دهد(و کسی که شاگرد شاگرد اوست به آن عمل کند)باز هم پاداش عمل او برای معلم اول باقی خواهد بود؟»
امام صادق علیه السلام فرمود:«ان علّمه الناس کلّهم جری له؛اگر به تمام مردم هم بیاموزد(باز هم ثواب آن)برای آن(معلّم اول)خواهد بود».
چه بسا علت این پاداش این است که معلم اول منشأ پیدایش و انتشار این
1) (1) .کافی،ج1،ص35،ح3.
خیر شده است و هر کسی که به آن عمل کند برای او علاوه بر پاداش خود،پاداشی برابر با پاداش تمام عمل کنندگان خواهد بود.
ابوبصیر بار دیگر پرسید:«پس اگر آن(معلم اول)بمیرد؟»یعنی بعد از مرگش هم از ثواب عملکنندگان به آن خیر بهرهمند خواهد بود؟
امام علیه السلام فرمود:«وان مات؛هر چند بمیرد»،چون زندگی و حیات،شرط رسیدن پاداش به او نیست،بلکه انتشار خیر است که سبب فراهم آمدن پاداش برای او میگردد و انتشار خیر بعد از مرگ او هم محقق است.
از این حدیث استفاده میشود که معلم اول در واقع پایهگذار سنتی است که تا وقتی به آن عمل شود اجر و پاداش آن برای پایهگذارش خواهد بود.البته همانگونه که از ثواب سنت حسنه برخوردار میشود،چنانچه او پایهگذار بدعت یا سنت سیئهای هم باشد باز هم وزر و وبال آن و تمام عمل کنندگان به آن هم به او خواهد رسید؛چنان که در حدیث بعدی به آن اشاره شده است.
وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْحَمِیدِ،عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِینٍ،عَنْ أَبِی عُبَیدَةَ الْحَذَّاءِ،عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ:مَنْ عَلَّمَ بَابَ هُدًی فَلَهُ مِثْلُ أَجْرِ مَنْ عَمِلَ بِهِ وَ لَا ینْقَصُ أُولَئِکَ مِنْ أُجُورِهِمْ شَیئاً وَ مَنْ عَلَّمَ بَابَ ضَلَالٍ کَانَ عَلَیهِ مِثْلُ أَوْزَارِ مَنْ عَمِلَ بِهِ وَ لَا ینْقَصُ أُولَئِکَ مِنْ أَوْزَارِهِمْ شَیئاً. (1)
بحث لغوی:«ضلال»مصدر از ماده«ضَلَّ»به معنای عدول از راه مستقیم و
1) (1) .کافی،ج1،ص35،ح4.
ضد هدایت است. (1)«اوزار»جمع«وِزر»به معنای سنگینی است که بر چیزی حمل شود و از مصادیق آن«کوه»است که بر زمین حمل میشود و«گناه»است که بر گردن انسان حمل میشود. (2)
شرح:ابوعبیده حذاء از امام باقر علیه السلام روایت میکند که فرمود:«من علّمَ باب هدیً فله مثل اجر من عمل به؛کسی که راه هدایت را(به دیگران)یاد دهد پاداشی همانند پاداش کسی دارد که به آن(هدایت)عمل کرده است».
«باب هدی»یعنی راه رسیدن به هدایت و بالاترین مصداق آن«صراط مستقیم»است که هر روز هر مسلمانی حداقل ده بار در نماز خود از خدا میخواهد: اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ ؛ما را به راه راست راهنمایی فرما. (3)
صراط مستقیم،راه نعمتیافتگان است: صِراطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ ؛راه کسانی که به آنان نعمت دادی. (4)
نعمتیافتگان در قرآن عبارتنداز:نبیین،صدیقین،شهدا و صالحین: وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً ؛ (5)و کسانی که خدا و فرستاده[اش]را اطاعت کنند،پس ایشان با کسانی که خدا به آنان نعمت داده،از پیامبران،راستگویان،شهیدان و شایستگان(همنشین)خواهند بود و آنان چه نیکو رفیقانی هستند.
مصداق دیگر آن پیامبر صلی الله علیه و آله و اهلبیت او هستند که امام صادق علیه السلام فرمود:
قول الله عزوجل فی الحمد: صِراطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ یعنی محمداً وذریته صلوات الله علیهم. (1)
سپس امام باقر علیه السلام در پاسخ به این سؤال مقدر که اگر مثل پاداش عملکنندگان به معلمان هم داده شود،ممکن است از پاداش عاملان چیزی کم شود،فرمود:«ولاینقص اولئک من اجورهم شیئاً؛از پاداش عملکنندگان(به هدایت)هم چیزی کم نمیشود».
اگر از پاداش عملکنندگان کم نمیشود به این دلیل است که خدا فرموده: وَ أَنَّ اللّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِینَ (2)و إِنَّ اللّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ . (3)
و اگر همانند پاداش عملکنندگان،به معلم داده شود به این دلیل است که ارشاد و هدایت ایشان عمل آن معلم است و کسی که کمترین عملی را هم انجام داده باشد پاداش آن را خواهد دید: فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ . (4)
سپس امام علیه السلام به وزر و وبال کسی که باب ضلالت و گمراهی را بگشاید اشاره کرده و میفرماید:«ومن علّم باب ضلال کان علیه مثل اوزار من عمل به؛کسی که راه گمراهی را(به دیگران)یاد دهد گناهی مانند گناه کسی دارد که به آن(گناه)عمل کرده است».
«باب ضلال»یعنی راه رسیدن به ضلالت و گمراهی و راه گمراهان که هر
روز در نماز،هر مسلمانی حداقل ده بار از خدا میخواهد که او را از مسیر آنان باز دارد و میگوید: غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ الضّالِّینَ . (1)
مصادیق آنان عبارتند از:
1.کافران؛چنان که علی علیه السلام فرمود:«کل من کفر بالله فهو المغضوب علیه و ضالّ عن سبیل الله». (2)
2.غالیان؛چنان که امام رضا علیه السلام فرمود:«من تجاوز بأمیرالمؤمنین علیه السلام بالعبودیة فهو من المغضوب علیهم و من الضالین». (3)
3.یهود و نصاری؛چنان که علی علیه السلام در تفسیر غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ فرمود:«هم الیهود الذین قال الله فیهم: مَنْ لَعَنَهُ اللّهُ وَ غَضِبَ عَلَیْهِ » (4)و در تفسیر وَ لاَ الضّالِّینَ فرمود:«وهم النصاری الذین قال الله فیهم ...قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا کَثِیراً (5)». (6)
4.ناصبیان و منکران امام؛چنان که امام صادق علیه السلام فرمود: «اَلْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ ؛النّصاب،و اَلضّالِّینَ :الشکاک الذین لایعرفون الامام». (7)
یادآوری:اینکه گناه معلمِ ضلالت،گناهی مانند گنهکاران باشد ظلم نیست،چون اضلال و گمراهی عملکننده،نتیجه آموزش و عمل خود اوست. وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ .
امام باقر علیه السلام بار دیگر در پاسخ به سؤال مقدر که اگر مثل وزر و وبال عمل
کننده برای معلم ضلال باشد،موجب کم شدن وزر و وبال عمل کننده خواهد شد یا نه؟فرمود:«ولاینقص اولئک من اوزارهم شیئاً؛از وزر و وبال عملکنندگان(به ضلالت)هم چیزی کاسته نمیشود».
اینکه معلم ضلالت،وزر و وبالی همانند وزر و وبال عمل کننده به ضلال داشته باشد با آیه کریمه: وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری منافات ندارد،چون ضلالت گمراهان،نتیجه عمل و آموزش معلم ضلالت است،بنابراین ضلالت آنها وِزر و عمل خود اوست و او وِزر دیگری را متحمّل نمیشود،بلکه متحمّل وِزر خویش است.
بنابراین معلمِ راه هدایت،مانند کسی است که سنت حسنهای از خود بر جای نهاده باشد،و معلم ضلالت مانند کسی است که سنت سیئهای را بنا نهاده باشد؛چنان که در روایت نبوی آمده است:
من سَنَّ فی الاسلام سنة حسنة فله أجرها وأجرمن عمل بها بعده من غیر ان ینقص من اجورهم شیء؛و من سَنّ فی الاسلام سنة سیئة،کان علیه وزرها ووزر من عمل بها بعده من غیر أن ینقص من اوزارهم شیء؛ (1)
کسی که در اسلام سنت حسنهای را بنا نهد،اجر آن(عمل)و اجر کسی که بعد از او به آن عمل کرده برای اوست بدون آنکه از پاداش او چیزی کاسته شود؛و کسی که در اسلام سنت سیئهای برجا نهد،وزر آن عمل و وزر کسی که بعد از او به آن عمل نمایند بر عهده او خواهد بود بدون آنکه ذرهای از وزر و وبال آنها کاسته شود.
1) (1) .صحیح مسلم،ج3،ص87.
1.سه پاداش مهم برای جویندگان دانش را از نظر رسول خدا صلی الله علیه و آله بیان نمایید.
2.در عبارت«ان الملائکه لتضع اجنحتها لطالب العلم»،بال گشودن فرشتگان را توضیح دهید.
3.نکات مستفاد از عبارت«وفضل العالم علی العابد کفضل القمر علی سایر النجوم لیلة البدر»را بیان کنید.
4.از عبارت«ان الذی یعلّم العلم منکم له اجر مثل اجر المتعلّم»چه نکاتی بهدست میآید؟
5.در عبارت«فعلّموا العلم من حملة العلم»،مراد از«حملة العلم»چیست؟
6.وجوه محتمل در کاف«کما علّمکموه العلماء»را توضیح دهید.
7.حدیث ذیل را به اختصار توضیح دهید:
«عن ابی بصیر قال:سمعت ابا عبدالله علیه السلام یقول:من علّم خیراً فله مثل اجر من عمل به.قلت:فان علّمه غیره یجری ذلک له؟قال:ان علّمه الناس کلّهم جری له.قلت:فان مات؟قال:وان مات.»
8.با توجه به عبارت«من علّم باب هدی فله اجر من عمل به ولاینقص اولئک من اجورهم شیئاً...»:
الف)«باب هدی»را از نظر مفهوم و مصداق توضیح دهید.
ب)علت کم نشدن پاداش عمل کنندگان چیست؟(با استناد به آیات قرآن کریم)
ج)چرا همانند پاداش عمل کنندگان به معلم آنان داده میشود؟(با استناد به آیات قرآن کریم)
9.با توجه به عبارت«من علّم باب ضلال کان علیه مثل اوزار من عمل به»:
الف)باب ضلال را از نظر مفهوم و مصادیق توضیح دهید.
ب)به چه دلیل شریک بودن معلمِ گناه در عمل گنهکاران ظلم نیست؟(با استناد به آیات قرآن کریم).
ج)آیا شریک بودن معلمِ گناه در گناهکاران با آیه شریفه وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری منافات ندارد؟
احادیث ذیل را از نظر سند و متن بررسی نمایید:
1.عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ،عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی،عَنْ حَرِیزِ بْنِ عَبْدِ اللهِ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ:إِذَا سُئِلَ الرَّجُلُ منْکُمْ عَمَّا لَا یعْلَمُ،فَلْیقُلْ:لَا أَدْرِی وَ لَا یقُلْ:اللهُ أَعْلَمُ،فَیوقِعَ فِی قَلْبِ صَاحِبِهِ شَکّاً وَ إِذَا قَالَ الْمَسْئُولُ لَا أَدْرِی،فَلَا یتَّهِمُهُ السَّائِل.
2.عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ أَبِیهِ،عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیرٍ،عَنْ یونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ،عَنْ أَبِی یعْقُوبَ إِسْحَاقَ بْنِ عَبْدِ اللهِ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ:إِنَّ اللهَ خَصَّ عِبَادَهُ بِآیتَینِ مِنْ کِتَابِهِ أَنْ لَا یقُولُوا حَتَّی یعْلَمُوا وَ لَا یرُدُّوا مَا لَمْ یعْلَمُوا وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ: أَ لَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِمْ مِیثاقُ الْکِتابِ أَنْ لا یَقُولُوا عَلَی اللّهِ إِلاَّ الْحَقَّ وَ قَالَ: بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمّا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ .
3.عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی،عَنْ یونُسَ عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ،عَمَّنْ حَدَّثَهُ،عَنِ ابْنِ شُبْرُمَةَ،قَالَ:مَا ذَکَرْتُ حَدِیثاً سَمِعْتُهُ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیه السلام إِلَّا کَادَ أَنْ یتَصَدَّعَ قَلْبِی.قَالَ:حَدَّثَنِی أَبِی،عَنْ جَدِّی،عَنْ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله:قَالَ ابْنُ شُبْرُمَةَ:وَ أُقْسِمُ بِاللهِ مَا کَذَبَ أَبُوهُ عَلَی جَدِّهِ وَ لَا جَدُّهُ عَلَی رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله.قَالَ:قَالَ رَسُولُاللهِ صلی الله علیه و آله:مَنْ عَمِلَ بِالْمَقَاییسِ فَقَدْ هَلَکَ وَ أَهْلَکَ،وَ مَنْ أَفْتَی النَّاسَ بِغَیرِ عِلْمٍ وَ هُوَ لَا یعْلَمُ النَّاسِخَ مِنَ الْمَنْسُوخِ وَ الْمُحْکَمَ مِنَ الْمُتَشَابِهِ فَقَدْ هَلَکَ وَ أَهْلَکَ.
الْحُسَینُ بْنُ مُحَمَّدٍ،عَنْ عَلِی بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَعْدٍ،رَفَعَهُ،عَنْ أَبِی حَمْزَةَ،عَنْ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ علیه السلام قَالَ:لَوْ یعْلَمُ النَّاسُ مَا فِی طَلَبِ الْعِلْمِ لَطَلَبُوهُ وَ لَوْ بِسَفْکِ الْمُهَجِ وَ خَوْضِ اللُّجَجِ؛إِنَّ اللهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی أَوْحَی إِلَی دَانِیالَ:أَنَّ أَمْقَتَ عَبِیدِی إِلَی،الْجَاهِلُ الْمُسْتَخِفُّ بِحَقِّ أَهْلِ الْعِلْمِ؛التَّارِکُ لِلِاقْتِدَاءِ بِهِمْ؛وَ أَنَّ أَحَبَّ عَبِیدِی إِلَی،التَّقِی الطَّالِبُ لِلثَّوَابِ الْجَزِیلِ،اللَّازِمُ لِلْعُلَمَاءِ التَّابِعُ لِلْحُلَمَاءِ،الْقَابِلُ عَنِ الْحُکَمَاءِ. (1)
بحث لغوی:«سفک»به معنای ریختن و سرازیر شدن است و بیشتر در مورد ریختن خون بهکار میرود. (2)«المُهَج»جمع«المهجة»به معنای خون قلب یا روح است (3)که بعد از ریختن آن جان انسان هم باقی نمیماند.«خوض»فرو رفتن (4).«اللجج»جمع«اللجة»،به معنای آب فراوان. (5)«اَمْقَتْ»:افعل التفضیل از ماده«المَقْت»به معنای بُغض بسیار شدید است. (6)«الجزیل»صفت مشبهه از ماده«جَزَلَ»به معنای بزرگ و فراوانی است. (7)
شرح:در این حدیث شریف امام سجاد علیه السلام در بیان فضیلت طلب علم میفرماید:
لو یعلم الناس ما فی طلب العلم لطلبوه ولو بسفک المُهج و خوض اللجج؛اگر مردم میدانستند که در طلب علم چه(ثوابی)نهفته است آن را میطلبیدند هر چند با ریختن خون دل(و خارج شدن روح)و فرو رفتن در گردابها باشد.
1.مراد از«لو یعلم»،علم یقینی است و گرنه همه مردم از آثار و برکات علم به اندازه کافی خبر دارند.
2.«ما فی طلب العلم»،«ما»موصوله و به معنای شرافت و کمال و منافعی است که در علم نهفته است.این ابهامگویی اشاره به عظمت این مقامات عالیه دارد و کسانی آن را درک میکنند که و اله و شیدای علم باشند و در راه رسیدن به آن از جان نشناسند.
3.«سفک المهج»به معنای ریختن خونی است که موجب مرگ میشود.«خوض اللجج»به معنای فرو رفتن در گردابها است و در این حدیث دو معنا دارد:
1.«سفک المهج»یعنی ریختن خونهای مخالفانی که مانع طلب علماند و«خوض اللجج»کنایه از فرو رفتن در شمشیرهای مخالفان و زدن در قلب لشکر ایشان است. (1)
2.«سفک المهج»یعنی جنگیدن با دشمنان و رسیدن به فوز شهادت در راه طلب علم و«خوض اللجج»یعنی گذشتن از امواج پر تلاطم دریاها و کنایه از پیمودن راههای خطرناک و صعب العبور است.
سپس امام علیه السلام برای تأکید بر ارزش علم،به وحی الهی بر حضرت دانیال علیه السلام اشاره کرده و میفرماید:«ان الله تعالی اوحی الی دانیال:انّ امقت عبیدی الی الجاهل
1) (1) .ر.ک:صافی در شرح کافی،ج1،ص302.
المستخف بحق اهل العلم التارک للاقتداء بهم؛خدای تعالی به حضرت دانیال علیه السلام وحی کرد:قطعاً مبغوضترین بندگانم نزد من(انسانهای)جاهلی هستند که حق اهل علم را سبک بشمرند و اقتداء به آنها را ترک کنند».
1.جاهل در این جا موصوف است و دو صفت دارد:
صفت اول این است که حق علما و دانشمندان را سبک میشمرند(المستحفّ بحقّ اهل العلم).
صفت دوم این است که اقتداء به دانشمندان را ترک کرده و از ایشان پیروی نمیکنند(التارک للاقتداء بهم).
2.«اَمْقَتْ»به معنای مبغوضترین افراد است.مبغوضین در نزد خداوند همان کسانی هستند که هر روز حداقل ده بار از خدا میخواهیم تا ما را به راه آنان هدایت نکند: غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ .برخی از مصادیق آنها در شرح حدیث قبلی گذشت.
بنابراین افراد نادان که مقام علما را سبک بشمرند و از ایشان پیروی نکنند بعید نیست که جزء یکی از آن گروهها باشند.
3.نتیجه غضب الهی از نظر قرآن کریم سقوط غضبشدگان در پرتگاه هلاکت است: وَ مَنْ یَحْلِلْ عَلَیْهِ غَضَبِی فَقَدْ هَوی ؛و هر کس خشم من بر او روا شود،پس یقیناً سقوط میکند.
در وحی خداوند به دانیال علیه السلام در مقابل افرادی که مبغوض خدا هستند،محبوبترین افراد را نیز برشمرده و میفرماید:
ان احبّ عبیدی الی التقی الطالب للثواب الجزیل،اللازم للعلماء،التابع للحلماء،القابل
عن الحکما؛قطعاً محبوبترین بندگان نزد من(انسان)با تقوایی است که طالب پاداش بزرگ،همراه با علما،پیرو بردباران و پذیرنده(سخنان)فرزانگان باشد.
1.کسی محبوب خداست که اهل تقوا باشد و اهل تقوایی محبوبتر است که چهار صفت داشته باشد:طالب پاداش بزرگ؛همنشین و همراه با علماء؛پیرو بردباران و پذیرنده(سخنان)فرزانگان.
2.کسی طالب پاداش بزرگ است که اهل عمل به موجبات پاداش باشد،یعنی ملتزم به توحید و اوامر الهی باشد و از شرک و معاصی اجتناب کند،ظاهر خود را به اخلاق حسنه آراسته نماید و باطن خود را از رذایل اخلاقی پاک سازد.
3.ملازمت با علماء به معنای همنشینی و همراهی با ایشان است،خدا همان گونه که جویندگان علم را دوست دارد(ان الله یحب بغاة العلم) (1)همنشین با علما را نیز دوست دارد(اللازم للعلماء).
4.تنها ملازمت با علما کافی نیست بلکه تبعیت و پیروی از دستور آنان نیز از شرایط محبوب خداست(التابع للحلماء).البته آن عالمی صلاحیت اقتدا و پیروی را دارد که حلم و سعه صدر لازم را هم دارا باشد.
5.تبعیت ظاهری کافی نیست بلکه باید با جان و دل پذیرنده اقوال آنان باشد(القابل عن الحکماء).البته آن سخنی هم قابل پذیرش است که از سر حکمت باشد.
عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ أَبِیهِ،عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنْ سُلَیمَانَ بْنِ دَاوُدَ الْمِنْقَرِی،عَنْ حَفْصِ بْنِ غِیاثٍ،قَالَ:قَالَ لِی أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السلام:مَنْ تَعَلَّمَ الْعِلْمَ وَ عَمِلَ بِهِ وَ عَلَّمَ لِلهِ،
1) (1) .کافی،ج1،ص30.
دُعِی فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ عَظِیماً فَقِیلَ تَعَلَّمَ لِلَّهِ وَ عَمِلَ لِلهِ وَ عَلَّمَ لِلهِ. (1)
بحث لغوی:«دُعی»؛نامیده شد. (2)دعو تُه زیداً اذا سمّیته (3)(اگر ماده دعا دو مفعولی باشد به معنای نامیدن است).«ملکوت»بر وزن فَعَلُوت از ماده«ملک»و برای مبالغه است.«ملکوت السماوات»یعنی ملک آسمان و اگر ملکوت میگویند به این دلیل است که بر عظمت ملک آسمان دلالت دارد. (4)
امام صادق علیه السلام در مورد پاداش تعلیم و تعلم و عمل به علم میفرماید:«من تعلم العلم وعمل به وعلّم لله دعی فی ملکوت السماوات عظیماً،فقیل:تعلم لله و عَمِلَ لله و علّم لله؛کسی که علم را برای خدا بیاموزد و عمل کند و آموزش دهد،در ملکوت آسمانها(با نام)بزرگ نامیده شود و گفته شود:برای خدا آموخت،برای خدا عمل کرد و برای خدا آموزش داد».
به قرینه آخر حدیث«لام»لله در اول حدیث جار و مجرور متعلق به سه فعل«تعلّم،عَمِلَ و علّم»است.
نکته:مجد و عظمت و بزرگی تنها متعلق به آن عملی است که برای خدا باشد و عمل برای غیر خدا ارزش ندارد و هر عملی که برای خدا باشد به چنان جایگاهی میرسد که در میان اهل آسمان و ملکوتیان آن را بزرگ میدانند.
مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی الْعَطَّارُ،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی،عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ،عَنْ مُعَاوِیةَ بْنِ وَهْبٍ،قَالَ:سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ علیه السلام یقُولُ:اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ تَزَینُوا مَعَهُ بِالْحِلْمِ وَ الْوَقَارِ وَ تَوَاضَعُوا لِمَنْ تُعَلِّمُونَهُ الْعِلْمَ،وَ تَوَاضَعُوا لِمَنْ طَلَبْتُمْ مِنْهُ الْعِلْمَ،وَ لَا تَکُونُوا عُلَمَاءَ جَبَّارِینَ فَیذْهَبَ بَاطِلُکُمْ بِحَقِّکُمْ. (1)
بحث لغوی:«تَزَینُوا» (2)از ماده«زین»،نقیض«شین»به معنای حُسن و زیبایی در ظاهر است؛چه در امور مادی محسوس باشد و چه در امور معنوی.در امور مادی مثل: وَ زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِمَصابِیحَ . (3)در امور معنوی مثل: وَ لکِنَّ اللّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ ... . (4)
«الحلم»:نگهداری نفس و طبع از هیجان غضب (1)و به معنای بردباری است
«الوقار»از ماده«وقر»به معنای سنگینی است.«الوَقْر:سنگینی در گوش» (2)و«وَقار»بر وزن«سَحَاب»به معنای بردباری و آرامش است. (3)
«تواضعوا»از ماده«وضع»ضد«رفع»میباشد. (4)«تواضع»به معنای تذلل است. (5)
«جبّارین»از ماده«جبر»به معنای اصلاح کردن با زور و قهر است و تسلط و قدرت و سلطان را هم جبر و زور گفتهاند. (6)ازاینرو«جبار»یعنی بسیار زورگو.
شرح:معاویة بن وهب میگوید:از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود:
اطلبوا العلم و تزینوا معه بالحلم و الوقار و تواضعوا لمن تعلّمونه العلم،و تواضعوا لمن طلبتم منه العلم ولا تکونوا علماء جبّارین فیذهب باطِلُکم بحقّکم؛جویای علم و دانش باشید و همراه با علم،خود را با بردباری و وزانت آراسته سازید،در مقابل کسی که علم میآموزید تواضع کنید،و به کسی که از او علم میجویید تواضع کنید و از عالمان گردنکش مباشید که مبادا باطلِ شما حقِ شما را از بین ببرد.
در این حدیث شریف،امام علیه السلام بعد از سفارش به فراگیری علم و دانش صفات و ویژگیهایی را برای اهل علم لازم دانسته و به آنها سفارش کرده است:
1.به زینت حلم و بردباری آراسته شوند.
2.به وقار و سنگینی و وزانت آراسته گردند.
3.در برابر کسانی که به آنها علم یاد میدهند تواضع و فروتنی نمایند تا آنان قبل از آن که از گفتار استاد درس بیاموزند از رفتار و کردار او درس تواضع و فروتنی بیاموزند؛چنان که امام صادق علیه السلام به ابن ابی یعفور فرمود:«کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم». (1)
4.در مقابل کسانی که از آنها علم آموخته یعنی اساتید گذشته خود نیز تواضع نمایند و حق اساتید را بر خود بزرگ شمارند.
5.از علمای جبار و گردنکش و غیر متواضع نباشند،چرا که جبّاریت برای غیر خدا باطل است و این صفت اگر در کسی باشد حق را که همان علم و اثر آن است از بین میبرد.
این حدیث«جبّاریت»را باطل شمرده است،چون«جبّاریت»از صفات مختص خداوند بوده و تنها نسبت به ذات باری تعالی حق است و نسبت به مخلوقان باطل است.
عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی،عَنْ یونُسَ،عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ،عَنِ الْحَارِثِ بْنِالْمُغِیرَةِ النَّصْرِی،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام:فِی قَوْلِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ قَالَ:یعْنِی بِالْعُلَمَاءِ مَنْ صَدَّقَ فِعْلُهُ قَوْلَهُ وَ مَنْ لَمْ یصَدِّقْ فِعْلُهُ قَوْلَهُ فَلَیسَبِعَالِمٍ». (2)
بحث لغوی:«یخشی»از ماده«خشی»به معنای بیم و ترسی است که با تعظیم و بزرگداشت همراه باشد.غالبا در مواردی به کار میرود که از علم و آگاهی به چیزی سرچشمه میگیرد،ازاینرو این مقام مخصوص عالمان شمرده شده است. (1)
شرح:امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه شریفه: إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ میفرماید:«یعنی بالعلماء من صدّق فعله قوله،و من لم یصدّق فعله قوله فلیس بعالم؛مراد از علما کسانی است که فعل آنها گفتار آنها را تصدیق میکند،و کسی که فعلش سخنش را تصدیق نکند،عالم نیست».
1.از آیه شریفه استفاده میشود که خوف حقیقی از خدا که به دنبالش خشوع باطنی و خضوع ظاهر پیدا شود مخصوص علما است.
2.ترس از خدا به معنای ترس از مسئولیتهایی است که انسان در برابر او دارد،ترس از اینکه در ادای رسالت و وظیفه خویش کوتاهی کند.گذشته از اینها درک عظمت نامحدود و بیپایان برای موجود محدودی همچون انسان خوفآفرین است. (2)
3.براساس فرمایش امام صادق علیه السلام،تنها به کسی عالم گفته میشود که به گفتههای خود ایمان داشته و به آن عمل کند.در غیر این صورت نمیتوان به او عالم گفت،چرا که عمل نکردن به علم دلیل بر آن است که او به علم خود یقین ندارد و در واقع علم نزد او به عاریت نهاده شده و به زودی از او سلب خواهد شد. (3)
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرْقِی،عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مِهْرَانَ،عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الْقَمَّاطِ،عَنِ الْحَلَبِی،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ:قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام:أَ لَا أُخْبِرُکُمْ بِالْفَقِیهِ حَقِّ الْفَقِیهِ؟مَنْ لَمْ یقَنِّطِ النَّاسَ مِنْ رَحْمَةِ اللهِ،وَ لَمْ یؤْمِنْهُمْ مِنْ عَذَابِ اللهِ،وَ لَمْ یرَخِّصْ لَهُمْ فِی مَعَاصِی اللهِ،وَ لَمْ یتْرُکِ الْقُرْآنَ رَغْبَةً عَنْهُ إِلَی غَیرِهِ؟
أَلَا لَا خَیرَ فِی عِلْمٍ لَیسَ فِیهِ تَفَهُّمٌ،أَلَا لَا خَیرَ فِی قِرَاءَةٍ لَیسَ فِیهَا تَدَبُّرٌ،أَلَا لَا خَیرَ فِی عِبَادَةٍ لَیسَ فِیهَا تَفَکُّرٌ.
وَ فِی رِوَایةٍ أُخْرَی:أَلَا لَا خَیرَ فِی عِلْمٍ لَیسَ فِیهِ تَفَهُّمٌ،أَلَا لَا خَیرَ فِی قِرَاءَةٍ لَیسَ فِیهَا تَدَبُّرٌ،أَلَا لَا خَیرَ فِی عِبَادَةٍ لَا فِقْهَ فِیهَا،أَلَا لَا خَیرَ فِی نُسُکٍ لَا وَرَعَ فِیهِ. (1)
بحث لغوی:«یقنط»از ماده«قنط»و به معنای یأس و ناامید شدن از نیکی (2)و یا به معنای ناامیدی بسیار شدید است. (3)
«یرخّص»از ماده«رخص»،به معنای تسهیل در امر و رفع تشدید است. (4)
«رغبه»اگر با«فی»و«الی»متعدی شود به معنای تمایل به چیزی است و اگر با«عن»متعدی شود به معنای رویگردانی و نفرت است. (5)
شرح:در این روایت امام صادق علیه السلام از علی علیه السلام نقل میکند که فرمود:«الا اخبرکم بالفقیه حق الفقیه؟آیا شما را از فقیه،چنان که حق فقیه است،آگاه سازم؟یعنی آیا خصوصیات فقیه واقعی را به شما خبر دهم؟
1.«حق الفقیه»یا بدل از«الفقیه»است یا صفت برای آن و ما بعدش خبر برای مبتدای محذوف(هو)و یا مبتداء است و مابعدش خبر آن است.یا منصوب است به تقدیر«اعنی».
2.«أخبر»متکلم وحده از ماده«خبر»به معنای اطلاع و علم همراه با تحقیق و احاطه و دقت (1)است،یعنی کسی را از چیزی زیاد آگاه کند،مثل این که همه نشانههای آن چیز را به کسی یاد دهند. (2)ازاینرو گویا علی علیه السلام در مقام بیان تمام شرایط و ویژگیهای فقیه یا ویژگیهای اساسی و مهم او است.
3.هر چند قبلاً گفته شد که فقه در روایات به معنای فقه مصطلح امروزی یعنی اجتهاد نیست بلکه به معنای فهم دقیق در مسائل دینی است ولی به قراین موجود در این روایت استفاده میشود که اگرچه در این روایت فقیه به معنای لغوی آمده است،ولی مصداق آن در این روایت همان عالم و کسی است که احکام شرع از او گرفته میشود. (3)
در این روایت ویژگیهای فقیه کامل و واقعی به شرح ذیل بیان شده است:
«من لم یقنّط الناس من رحمة الله؛مردم را از رحمت خدا مأیوس نگرداند».
مأیوس کردن مردم به دو شکل صورت میگیرد:یا به واسطه مبالغه زیاد در ذکر آیات عذاب و اخبار تهدیدآمیز قیامت،یا مأیوس کردن انسانهای معصیتکار از غفران و آمرزش الهی.
یأس و نومیدی از رحمت خدا از گناهان کبیره است و قطعاً کسی که عالم واقعی باشد هرگز مردم را از رحمت خدا مأیوس نمیکند.بنابراین کسی که مردم را از رحمت الهی مأیوس سازد،نشانه جهل او به خدا و سعه رحمت اوست.
به امام سجاد علیه السلام خبر دادند که حسن بصری میگوید:«لیس العجب ممن هلک کیف هلک وانّما العجب ممن نجی کیف نجی؛اگر کسی هلاک شود تعجب ندارد که چگونه هلاک شده است بلکه تعجب از کسی است که نجات یافته،یعنی چگونه نجات یافته است؟»
امام سجاد علیه السلام فرمود:
أنا اقول:لیس العجب ممن نجی کیف نجی انّما العجب ممن هلک مع سعة رحمة الله؛
من گویم:اگر کسی نجات پیدا کرد،تعجب ندارد که چگونه نجات پیدا کرده است،بلکه تعجب از کسی است که به هلاکت رسیده،(یعنی)با گسترش رحمت الهی،او چگونه هلاک شده است!» (1)
«ولم یؤمنهم من عذاب الله؛مردم را از عذاب خدا ایمن نمیدارد».
فقیه واقعی همان گونه که مردم را از رحمت خدا ناامید نمیسازد جرأت آنان
1) (1) .امالی،سید مرتضی،ج1،ص113.
را هم به گناه زیاد نمیکند که تصور کنند از عذاب خدا ایمن هستند.همان گونه که تنها تلاوت آیات عذاب ممکن است موجب ناامیدی مردم از رحمت خدا شود،تنها تلاوت آیات رجاء و رحمت الهی هم چه بسا موجب جرأت بر گناه و ایمنی از مکر خدا گردد.پس باید در همه موارد اعتدال را رعایت کرد.
کسانی که خود یا دیگران را از عذاب و مکر خدا ایمن دارند قرآن کریم آنان را قوم زیانکار خوانده است: فَلا یَأْمَنُ مَکْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ ؛ (1)و جز گروه زیانکاران از ترفند خدا ایمن نمیباشند.
«ولم یرخّص لهم فی معاصی الله؛برای مردم مجوز معصیت الهی را صادر نمیکند».
برخی از ایمنی دادن به مردم از عذاب خدا پا را فراتر نهاده حتی مجوز معصیت نیز صادر میکنند و به صراحت یا به کنایه،به مردم این اجازه را میهند که عملاً مرتکب فسق و فجور شوند،مثل مرجئه که به مؤمنان امید میدادند که اگر گناهی انجام دهند ممکن است بخشیده شوند؛چون معتقد بودند عمل از حیث رتبه بعد از ایمان بوده و داخل حقیقت ایمان نیست و معصیت به ایمان ضرری نمیزند.
«ولم یترک القرآن رغبة عنه الی غیره؛به سبب روی گردانی از قرآن،قرآن را رها نکند،بهطوری که به سوی غیر قرآن روی آورد».
بنابراین کسی که قرآن را رها کند فقیه شمرده نمیشود هر چند حافظ حدیث
1) (1) .اعراف،آیه99.
هم باشد.فهم حدیث تنها به شناخت کتاب خدا و تفکر در تمام آن است و اگر کسی قرآن را رها کند و تنها به حدیث و قیاس روی آورد قطعاً به جای رسیدن به حقیقت علم،از آن دورتر خواهد شد.
1.این چهار ویژگی از صفات سلبی هستند،یعنی فقیه واقعی کسی است که ویژگیهایش نقیض ویژگیهای اینگونه فقها باشد که در میان مردم به اسم فقیه مشهور شدهاند و در واقع فقیه نیستند.این مسئله از باب«تعریف الشی بضده»است. (1)
2.هر یک از این ویژگیهای چهارگانه اشاره به ابطال یکی از مذاهب دارد:
-مأیوس نشدن از رحمت خدا اشاره به بطلان مذهب معتزله است که قائل به ایجاب وعده و وعید و خلود صاحبان گناه کبیره در آتش جهنماند.همچنین خوارج که در تکالیف شرعی بسیار سخت گیرند.
-ایمن نکردن مردم از عذاب خدا اشاره به ابطال مرجئه است که مغرور به شفاعت هستند.
-عدم رخصت در معاصی خدا اشاره به ابطال مذهب حنابله و بسیاری از متصوفه است.
-عدم ترک قرآن اشاره به ابطال مذهب حنفیه دارد که با عمل به قیاس عملاً قرآن را مهجور قرار دادند. (2)
امام علیه السلام در ادامه حدیث،آن علمی را خوب میداند که همراه با«تفهّم»باشد:
«الا لاخیر فی علم لیس فیه تفهّم؛آگاه باشید!علمی که با فهمیدن همراه نباشد هیچ خیری در آن نیست».
«ألا»به فتح همزه و تخفیف«لام»حرف استفتاح و تنبیه است و معمولاً برای جلب توجه مخاطب به کار برده میشود.«لا»برای نفی جنس است،یعنی هیچ خیری وجود ندارد.«فی»در«فیه»به معنای«مع»است. (1)«تَفَهُّم»یعنی طلب فهم حقایق.پس علمی برای انسان خیر دارد که همراه با فهم حقایق و یقین باشد،ولی اگر از روی ظن یا تقلید یا مجرد حفظ اقوال و آیات باشد،آن علم،واقعی و همراه با خیرات نخواهد بود. (2)
این فراز ناظر به ویژگی اول از شرایط فقیه است که فرمود:«مردم را از رحمت خدا ناامید نکند»،یعنی عالمی که در طلب حقیقت است خواهد دانست که امیدوار ساختن مردم به خدا موجب اطاعت از خداست و ناامید کردن مردم موجب نافرمانی از خداست و کسی که مردم را ناامید سازد معلوم میشود که علم او همراه با تفهّم و طلب حقیقت نبوده است و خیری نخواهد داشت.
امام علیه السلام آن قرائتی را خوب میدانند که همراه با تدبر باشد:
«الا لاخیر فی قراءة لیس فیها تدبّر؛آگاه باشید در قرائتی که همراه با تدبر نباشد،هیچ خیری نیست».
بحث لغوی:«تَدَبُّر»به معنای نگاه به پشت سر امور و تأمل و دقت در آن. (3)در
مورد قرآن به معنای تأمل در یک آیه بعد از آیهای دیگر و یا تأمل و دقت بعد از دقت دیگر است. (1)
هر چند قرائت قرآن در روایات سفارش شده وتلاوت آن به تنهایی میتواند برای تک تک افراد آثار و برکات فراوانی داشته باشد،اما خیر واقعی و رسیدن به حقایق قرآن در سایه تدبر در آیات قرآن است.با تدبر در آیات،حقانیت و اعجاز قرآن کریم روشن میشود:
أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً ؛ (2)
آیا در قرآن تدبر نمیکنند؟و اگر(بر فرض)از طرف غیر خدا بود،حتماً در آن اختلاف فراوانی مییافتند».
انسان با تدبر در قرآن با اصول دین و مسائلی مانند توحید،نبوت و معاد آشنا میشود و از تقلید کورکورانه میپرهیزد.
با تدبر در آیاتی که در زمینه ولایت نازل شده اختلاف از میان جامعه اسلامی و مسلمانان ریشه کن شده و موجب پیشرفت دین میشود.
با تدبر در قرآن کریم فضایل انسانی در جامعه به تکامل میرسد و ریشه رذایل نفسانی خشک میشود.
حضرت در این فراز اشاره دیگری به کسانی دارد که از قرآن اعراض کرده و به غیر آن تمایل پیدا کردهاند،یعنی ترک قرآن و عدم تمسک به آیات،ناشی از بسنده کردن به قرائت بدون تدبر است.
در فراز دیگر روایت،علی علیه السلام آن عبادتی را که همراه با تفکّر نباشد خیر
نمیداند:«الا لاخیر فی عبادة لیس فیها تفکّر؛آگاه باشید عبادتی که همراه با تفکر نباشد هیچ خیری در آن نیست».
هدف از عبادت این است که انسان به معبود خویش نزدیک شده و رضایت او را به دست آورد و از غیر او منقطع شود.قطعاً این امر با انجام یک سری اعمال و حرکات ظاهری و فیزیکی تحقق نمییابد،بلکه در سایه تفکّر در عظمت معبود و حقیقت عبادت است که انسان میتواند به مقام قرب ربوبی دست یابد.
تفکّر در دین اسلام چنان جایگاهی دارد که در برخی موارد به عنوان عبادت شمرده شده است؛چنان که امام علی بن موسی الرضا علیه السلام فرمود:
لیس العبادة کثرة الصلاة و الصوم انما العبادة التفکّر فی امر الله عزوجل؛
عبادت به زیادی نماز و روزه نیست،بلکه عبادت تنها تفکر در امر خدای عزوجل است. (1)
چه بسا مراد از این فقره این باشد که از نظر عمل نیز عمل عبادی فقیه باید همراه با تفکر در عظمت معبود و نعمتها و افعال و صفات او باشد،و گرنه فقیه واقعی شمرده نخواهد شد.
حضرت علی علیه السلام در روایت دیگری فرمود:
«الا لاخیر فی علم لیس فیه تفهّم،الا لاخیر فی قراءة لیس فیها تدبّر،الا لاخیر فی عبادة لافقه فیها،الا لاخیر فی نسک لاورع فیه.»
دو فقره اول عین فقراتی است که توضیح آنها بیان شد،اما در فقره سوم که میفرماید:«الا لا خیر فی عبادة لافقه فیها»،فقه همان فهم عمیق و دقیق است و در عبادت به معنای فهم فلسفه عبادت و شناخت صفات و افعال و عظمت و نعمتهای معبود است.در این صورت عبادت از حالت روزمرگی و عادت
1) (1) .کافی،ج2،ص55.
عامیانه خارج شده و تبدیل به یک نردبان معرفت و قرب الهی میگردد؛نماز«معراج مؤمن»و«قربان کل تقی»؛روزه«سیاه کننده روی شیطان»؛حج نیز«موجب پاک شدن از همه گناهان»میگردد.این آثار برای عبادت هم نتیجه تفکر است و چه بسا مراد از این دو فقره یک چیز باشد و تنها اختلاف در عبارت و لفظ است نه معنا.
حضرت در آخرین فقره میفرماید:«الا لاخیر فی نسک لاورع فیه».
بحث لغوی:«نُسْک»به معنای طاعت و عبادت و هر چیزی است که به وسیله آن میتوان به خدا نزدیک شد. (1)
«وَرَع»به معنای پرهیز و اجتناب شدید از محرمات است. (2)
در این فقره حضرت در واقع شرط دیگری برای عبادت بیان میکند؛یعنی علاوه بر آن که عبادت باید همراه با تفکر و فقه باشد،باید همراه با ورع و اجتناب کامل از محرمات الهی نیز باشد.در واقع آن عبادتی عبادت محسوب میشود که اثر سازنده داشته باشد و انسان را از محرمات باز دارد،چنانکه قرآن کریم در مورد نماز فرموده است:
إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ ؛ (3)قطعاً که نماز از[کارهای]زشت و ناپسند باز میدارد».
1.ویژگیهای اهل علم در حدیث امام صادق علیه السلام را نام ببرید.
2.تعریف امام صادق علیه السلام از علما در آیه شریفه إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ را بیان نمایید.
3.در آیه شریفه إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ ترس از خدا را توضیح دهید.
4.در عبارت«الا اخبرکم بالفقیه حق الفقیه»:
الف)معنای«اخبر»را توضیح دهید.
ب)احتمالات مختلف در مورد اعراب«حق الفقیه»را بیان کنید.
5.در عبارت:«من لم یقنط الناس من رحمة الله»:
الف)معنای«قنط»را بیان کنید.
ب)مأیوس کردن مردم از رحمت خدا چگونه محقق میشود؟
6.راه ایمن داشتن مردم از عذاب خدا چیست؟قرآن کریم این افراد را چگونه معرفی میکند؟
7.اعتقاد گروههای معتزله و خوارج،مرجئه،حنابله و متصوفه،و حنفیه را با توجه به حدیث امام صادق علیه السلام بیان کنید.
8.نکات ادبی در عبارت«الا لاخیر فی علم لیس فیها تفهّم»را بیان کنید.
9.تدبر در لغت و در مورد قرآن را توضیح دهید.
10.با توجه به عبارت«الا لاخیر فی عبادة لیس فیها تفکر»نقش تفکر در عبادت را توضیح دهید.
11.عبارت«الا لاخیر فی نسک لا ورع فیه»را با ذکر معنای لغوی«نسک»و«ورع»توضیح دهید.
احادیث ذیل را از نظر سند و متن بررسی نمایید:
1.عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ،عَنْ عَلِی بْنِ مُحَمَّدٍ الْقَاسَانِی،عَمَّنْ ذَکَرَهُ،عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ الْقَاسِمِ الْجَعْفَرِی،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ:إِنَّ الْعَالِمَ إِذَا لَمْ یعْمَلْ بِعِلْمِهِ زَلَّتْ مَوْعِظَتُهُ عَنِ الْقُلُوبِ کَمَا یزِلُّ الْمَطَرُ عَنِ الصَّفَا.
2.عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ أَبِیهِ،عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنِ الْمِنْقَرِی،عَنْ عَلِی بْنِ هَاشِمِ بْنِ الْبَرِیدِ،عَنْ أَبِیهِ قَالَ:جَاءَ رَجُلٌ إِلَی عَلِی بْنِ الْحُسَینِ علیه السلام فَسَأَلَهُ عَنْ مَسَائِلَ فَأَجَابَ،ثُمَّ عَادَلِیسْأَلَ عَنْ مِثْلِهَا،فَقَالَ عَلِی بْنُ الْحُسَینِ علیه السلام:مَکْتُوبٌ فِی الْإِنْجِیلِ لَا تَطْلُبُوا عِلْمَ مَا لَا تَعْلَمُونَ وَ لَمَّا تَعْمَلُوا بِمَا عَلِمْتُمْ،فَإِنَّ الْعِلْمَ إِذَا لَمْ یعْمَلْ بِهِ لَمْ یزْدَدْ صَاحِبُهُ إِلَّا کُفْراً،وَ لَمْ یزْدَدْ مِنَ اللهِ إِلَّا بُعْداً.
3.مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ،عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ:قُلْتُ لَهُ:بِمَ یعْرَفُ النَّاجِی؟قَالَ:مَنْ کَانَ فِعْلُهُ لِقَوْلِهِ مُوَافِقاً فَأَثْبَتَ لَهُ الشَّهَادَةَ،وَ مَنْ لَمْ یکُنْ فِعْلُهُ لِقَوْلِهِ مُوَافِقاً فَإِنَّمَا ذَلِکَ مُسْتَوْدَعٌ.
مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی وَ مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ،عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ النَّیسَابُورِی جَمِیعاً،عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یحْیی،عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا علیه السلام قَالَ:إِنَّ مِنْ عَلَامَاتِ الْفِقْهِ الْحِلْمَ وَ الصَّمْتَ. (1)
شرح:بارها گفته شده که«فقه»به معنای فقه مصطلح نیست بلکه فهم دقیق دین است.فقه علمی است که موجب نورانیت قلب برای هدایت عالم ملکوت و مشاهده
1) (1) .کافی،ج1،ص36،ح4.
حقایق معارف الهی است. (1)امام رضا علیه السلام برای چنین علمی دو نشانه ذکر میکند:
1.«حلم»:یعنی حفظ نفس از هیجانات و احساسات غضب. (2)و در اینجا شاید مراد از حلم،ترک نزاع و جدال باشد.
هر کسی در زندگی خود با ناملایماتی روبهرو میشود،مخصوصاً انسانهای دانا و فرهیخته که مسئولیت هدایت جامعه را بر عهده دارند.علما چون هدایت مردم را بر عهده دارند،در برابر برخوردهای ناشایست برخی افراد و جریانها وظیفه دارند حلم و بردباری را پیشه کنند تا بتوانند در پیشبرد اهداف خود موفق شوند.در علیه السلام زندگی ائمه معصومین ازجمله امیرالمؤمنین،امام حسن و امام کاظم علیهم السلام موارد بسیار زیادی میبینیم که در برابر رفتارهای ناپسند تنها حلم را پیشه خود کردهاند تا به هر شکلی مردم را هدایت کنند.به همین دلیل امام صادق علیه السلام حلم را زینت اهل علم شمردهو آنان را نسبت به آراسته شدن به آن دستور داده و فرموده است:
اطلبوا العلم و تزینوا معه بالحلم و الوقار؛
علم را بجویید و به وسیله حلم و وقار آن را آراسته سازید.
قرآن کریم نیز وقتی اوصاف بندگان خالص خدا را بر میشمرد میفرماید:ایشان هنگام برخورد با جاهلان،آنان را با سلام مورد خطاب قرار میدهند،و این یکی از نشانههای حلم و بردباری است:
وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً ؛ (3)بندگان(خاص خدای)گستردهمهر،کسانی هستند که فروتنانه بر زمین راه میروند و هنگامی که نادانان ایشان را مخاطب سازند،به آنان سلامِ(خداحافظی)گویند.
2.«الصَمت»در لغت به معنای سکوت طولانی است (1)و در اینجا به معنای سکوت نسبت به مواردی است که مورد نیاز نیست، (2)و گرنه هر سکوتی پسندیده نیست،آنجا که باید سخن گفت سکوت جایز نیست و آنجا که باید سکوت کرد،سخن گفتن جایز نیست.رسول خدا صلی الله علیه و آله در وصیت خود به ابوذر میفرماید:
یا اباذر ان الله عزوجل عند لسان کل قائل فلیتق الله امرءٌ ولیعلم مایقول.یااباذر اترک فضول الکلمات وحسبک من الکلام ما تبلغ به حاجتک.یا اباذر کفیبالمرء کذباً ان یحدّث بکل ما سمعه.یا اباذر؛ما من شیء احقّ بطول السجن مناللسان؛ (3)
ای ابوذر خداوند عزوجل نزد زبان هر گویندهای است،پس سخنگو باید از خداوند بترسد و بداند چه میگوید.ای ابوذر از گفتن سخنان زاید خودداری کن،از سخن تو را همین بس که با آن به حاجتت برسی.ای ابوذر در دروغگو بودن انسان همین کافی است که هر چه میشنود باز میگوید.ای ابوذر برای زندانی شدن هیچ چیزی سزاورتر از زبان نیست.
بنابراین باید زبان را از آفاتی چون دروغ،تهمت و سخنچینی و دیگر حرفهای ناصواب باز داشت و سخنان زیبا و پسندیدهگفت.
أَحْمَدُ بْنُ عَبْدِ اللهِ،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرْقِی،عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ،رَفَعَهُ،قَالَ:قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام:لَا یکُونُ السَّفَهُ وَ الْغِرَّةُ فِی قَلْبِ الْعَالِمِ. (4)
شرح:امیرالمومنین علیه السلام دو صفت را از دل عالم به دور میداند:سفاهت؛غرّه.
1.«سفاهت»از ماده(سَفِه)،نقیض و ضد حلم، (1)به معنای سبکی در بدن است و در اثر نقصان عقل در سبکی نفس به کار رفته است. (2)نادان و«سفیه»کسی است که استقامت در رأی و نظر نداشته باشد، (3)ازاینرو در حدیث جنود عقل و جهل،سفاهت در مقابل حلم آمده است.به هرحال به معنای بیخردی،سبکی و کم عقلی است که موجب حرکت نامتعادل انسان میشود.
2.«غرّه»به معنای غفلت و فریفته شدن به اعمال فاسد و آرای باطل و فریب خوردن از نفس و شیطان است. (4)
این دو ویژگی نباید در قلب عالم راه یابد،چون قلب عالم چراغ فروزانی برای حقایق و مشکات انوار معارف و دقایق است و اگر کسی سفیه یا مغرور باشد،در واقع عالم نیست،چون از نورانیت علم بهرهای نبرده است،چرا که طبق روایت اهلبیت علیهم السلام علم نوری است که خدا در قلب هر که بخواهد قرار میدهد،امام صادق علیه السلام فرمود:
ولیس العلم بکثرة التعلّم،انّما هو نور یقع فی قلب من یرید الله أن یهدیه. (5)
علم به یادگیری فراوان نیست،بلکه علم تنها نوری است که در قلب کسی واقع میشود که خدا بخواهد او را هدایت کند.
قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ یعْقُوبَ الْکُلَینِی مُصَنِّفُ هَذَا الْکِتَابِ رَحِمَهُ اللهُ:حَدَّثَنَا عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ أَبِیهِ،عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ عُمَرَ الْفُقَیمِی،عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَکَمِ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ لِلزِّنْدِیقِ الَّذِی سَأَلَهُ مِنْ أَینَ أَثْبَتَّ الْأَنْبِیاءَ وَ الرُّسُلَ؟
قَالَ:إِنَّا لَمَّا أَثْبَتْنَا أَنَّ لَنَا خَالِقاً صَانِعاً مُتَعَالِیاً عَنَّا وَ عَنْ جَمِیعِ مَا خَلَقَ،وَ کَانَ ذَلِکَ الصَّانِعُ حَکِیماً مُتَعَالِیاً لَمْ یجُزْ أَنْ یشَاهِدَهُ خَلْقُهُ،وَ لَا یلَامِسُوهُ فَیبَاشِرَهُمْ وَ یبَاشِرُوهُ وَ یحَاجَّهُمْ وَ یحَاجُّوهُ؛ثَبَتَ أَنَّ لَهُ سُفَرَاءَ فِی خَلْقِهِ یعَبِّرُونَ عَنْهُ إِلَی خَلْقِهِ وَ عِبَادِهِ وَ یدُلُّونَهُمْ عَلَی مَصَالِحِهِمْ وَ مَنَافِعِهِمْ وَ مَا بِهِ بَقَاؤُهُمْ وَ فِی تَرْکِهِ فَنَاؤُهُمْ،فَثَبَتَ الْآمِرُونَ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْحَکِیمِ الْعَلِیمِ فِی خَلْقِهِ وَ الْمُعَبِّرُونَ عَنْهُ جَلَّ وَ عَزَّ وَ هُمُ الْأَنْبِیاءُ علیهم السلام وَ صَفْوَتُهُ مِنْ خَلْقِهِ،حُکَمَاءَ مُؤَدَّبِینَ بِالْحِکْمَةِ،مَبْعُوثِینَ بِهَا غَیرَ مُشَارِکِینَ لِلنَّاسِ عَلَی مُشَارَکَتِهِمْ لَهُمْ فِی الْخَلْقِ وَ التَّرْکِیبِ فِی شَیءٍ مِنْ أَحْوَالِهِمْ،مُؤَیدِینَ مِنْ عِنْدِ الْحَکِیمِ الْعَلِیمِ بِالْحِکْمَةِ،ثُمَّ
ثَبَتَ ذَلِکَ فِی کُلِّ دَهْرٍ وَ زَمَانٍ مِمَّا أَتَتْ بِهِ الرُّسُلُ وَ الْأَنْبِیاءُ مِنَ الدَّلَائِلِ وَ الْبَرَاهِینِ؛لِکَیلَا تَخْلُوَ أَرْضُ اللهِ مِنْ حُجَّةٍ یکُونُ مَعَهُ عِلْمٌ یدُلُّ عَلَی صِدْقِ مَقَالَتِهِ وَ جَوَازِ عَدَالَتِهِ. (1)
شرح:هشام بن حکم نقل میکند که زندیقی(کسی که شریعت را قبول ندارد و به بقاء روزگار معتقد است)از امام صادق علیه السلام پرسید:«من این اثبت الانبیاء و الرسل؟از کجا انبیاء و فرستادگان را ثابت کردید؟»
«أین»سؤال از مکان است،ولی در اینجا مراد از آن سؤال از دلیل است،چون دلیل محل اثبات مطالب است.«أثبت»یا مخاطب معلوم و یا غایب مجهول است.
این حدیث ادامه حدیث پنجم از باب«حدوث العالم واثبات المحدث»از کتاب«توحید»است و گویا زندیق این گونه میپرسد:به فرض که این عالم صانعی داشته باشد،پس چرا خودش حکمش را بدون نیاز به انبیاء و رسل به مردم ابلاغ نمیکند و چه نیازی به وجود آنها است؟
امام علیه السلام در پاسخ به علت نیاز بشر به انبیاء اشاره کرده و میفرماید:وقتی ثابت کردیم(لمّا اثبتنا...) (2)که خدایی داریم که دارای ویژگیهای ذیل است:
1.«ان لنا خالقاً صانعاً...»:خدایی داریم که خالق و صانع است.«خَلق»به معنای ایجاد شیء بر اساس کیفیت مخصوص و وزن و اندازه است. (3)«صُنع»
عبارت است از عمل همراه با حذاقت و علم و دقت. (1)
2.«متعالیاً عنّا وعن جمیع ما خلق»:از حیث ذات و صفت با ما هیچ وجه اشتراکی ندارد و از ما و از تمام آنچه آفریده برتر است.
3.«وکان ذلک الصانع حکیماً»:آن صانع حکیم است و کارهایش لغو و عبث و بیهوده نیست.
4.«متعالیاً لم یجز ان یشاهده خلقه و لا یلامسوه فیباشرهم ویباشروه و یحاجّهم ویحاجّوه». (2)
(خدایی که)برترین است،یعنی جایز نیست که آفریدگانش او را مشاهده کنند و او را لمس کنند و با او مباشرت داشته باشند،یا او با آنها مباشرت داشته باشد و امکان ندارد که او با آنها محاجّه کند و سخن بگوید و آنها با او محاجّه کنند و سخن بگویند.
«لم یجز»به معنای عدم جواز تکوینی است(لا یمکن)نه تشریعی.به عبارت دیگر:یعنی بشر نمیتواند کمترین رابطه لمسی و حسی با ساحت قدس ربوبی داشته باشد و از طرف دیگر انسان نمیتواند به غیر طریق کلام یا حسّ و مشاهده گفتوگو کند و رابطه برقرار نماید.بنابراین باید واسطهای بین خدا و بندگانش وجود داشته باشد تا واسطه فیض بین آنها باشد.
امام علیه السلام بعد از آن که وجود واسطه بین خدا و بندگان را امری ضروری دانست،در ادامه فرمود:«ثبت أنّ له سفراء فی خلقه».
ثبت جواب«لمّا»است؛یعنی وقتی ثابت کردیم که بشر نمیتواند با حواس
ظاهری با خدا رابطه برقرار کند،پس ثابت است که باید برای او در میان خلقش سفیرانی باشند که این ویژگیها را دارا باشند.
1.«یعبرون عنه الی خلقه و عباده».اگر«یعبرون»ثلاثی مجرد باشد به معنای عبور و مرور است،یعنی از او عبور(سفر)کنند به سوی خلق و اوامر و نواهی او را به خلق برسانند.اگر«یعبرون»مزید از باب تفعیل باشد به معنای تفسیر است،یعنی مراد خداوند را برای خلق تفسیر کنند.
2.«ویدلّونهم علی مصالحههم و منافعهم و ما به بقاءهم وفی ترکه فنائهم».«یدلّون»از ماده«دلی»و به معنای راهنمایی و هدایت است،یعنی آنها را به مصالح و منافع خودشان و آنچه سبب بقاء آنها و ترک آن سبب فنا و نابودی آنهاست راهنمایی و هدایت کنند.البته این مصالح و منافع اعم از مصالح و منافع دنیوی و اخروی است.
سپس امام علیه السلام میفرماید:
«فثبت الآمرون و الناهون عن الحکیم العلیم فی خلقه و المعبِّرون عنه عزوجل؛پس(به این دلیل است که وجود)آمران و ناهیان از سوی خدای حکیم علیم در میان خلقش و تفسیر کنندگان از جانب او ثابت میشوند».
سپس امام علیه السلام به مصداق این آمران و ناهیان اشاره کرده و میفرماید:
«هم الانبیاء وصفوته من خلقه؛ایشان همان انبیاء و پاکان و(برگزیدگان)از میان خلقش هستند».
«صَفْو»به فتح صاد،به معنای خالص یک چیز است. (1)
«حکماء مؤدّبین بالحکمة مبعوثین بها؛(ایشان)فرزانگانی هستند که به حکمت
1) (1) .مصباح المنیر،«ماده صفو».
تأدیب شده و به حکمت مبعوث شدهاند».
انبیاء قبل از آنکه مردم را به ادب دعوت کنند،خود مؤدب به آداب بودهاند.امام صادق علیه السلام در مورد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
ان الله عزوجل ادب نبیه فأحسن أدبه فلمّا اکمل له الأدب قال: وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ ، (1)ثم فوّض الیه امر الدین والامة لیسوس عباده،فقال عزوجل: وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا... ؛ (2)و (3)
خدای عزوجل پیامبرش را ادب کرد و خوب ادب کرد.سپس وقتی ادب او را کامل کرد فرمود:«تو دارای اخلاق بزرگی هستی».سپس امر دین و امت را به او واگذار کرد تا بندگانش را اداره کند و سپس فرمود:آنچه فرستاده(خدا)برای شما آورد آن را برگیرید و از آنچه شما را بازداشت از آن بازایستید).
3.«غیر مشارکین للناس علی مشارکتهم لهم فی الخلق و الترکیب فی شیء من احوالهم؛با آن که در خلقت و ترکیب(ظاهری)با مردم شریک و یکسان هستند اما در حالات و اخلاق(تقدّس،تقرّب،کمالات)با ایشان شریک و همانند نیستند».
4.«مؤیدین من عند الحکیم العلیم بالحکمة؛از سوی(خدای)حکیم و علیم مؤید به حکمت و فرزانگیاند».
یعنی هیچ سخنی از جانب خود نمیگویند،بلکه همه از جانب خدای حکیم است،چنان که قرآن کریم در مورد پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید:
وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی* إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی : (4)و از روی هوی و[هوس]سخن نمیگوید،آن(سخن)نیست جز وحیای که(به او)وحی میشود.
آنگاه امام علیه السلام بعد از بیان این مقدمات،به ضرورت حضور انبیاء در همه اعصار اشاره کرده و میفرماید:
«ثم ثبت ذلک فی کل دهر وزمان مما أتت به الرسل والانبیاء من الدلائل و البراهین؛سپس آمدن انبیاء در هر عصر با دلایل و معجزاتی که رسولان و انبیاء آوردهاند ثابت میشود».
یعنی دلایلی که قبلاً برای اثبات لزوم انبیاء ذکر شد دلالت بر وجوب انبیاء و حجت خدا در هر عصری داشت،اما تعیین اشخاصی که ادعای نبوت میکنند باید به وسیله براهین و معجزات باشد تا انبیاء واقعی از مدعیان نبوت کاملاً شناخته شوند.
امام علیه السلام در مورد علت وجود پیامبران در هر زمان میفرماید:
«لکیلا تخلوا ارض الله من حجة؛تا زمین خدا از حجت[خدا]خالی نباشد».
تا زمانیکه زمین باقی است و مردم در زمین حضور دارند باید حجت خدا در میان آنها حضور داشته باشد و آنها را به سوی خداوند هدایت کند؛چنان که امام صادق علیه السلام فرمود:
لولم یبق من اهل الارض الاّ اثنان لکان احدهما الحجة؛ (1)
اگر از اهل زمین جز دو نفر باقی نمانده باشد قطعاً یکی از آن دو حجت خواهد بود.
همچنین وقتی سلیمان جعفری از امام رضا علیه السلام پرسید:آیا زمین از حجت خدا خالی خواهد بود؟فرمود:
لو خلت الارض طرفة عین من حجة لساخت بأهلها؛ (2)
اگر زمین یک چشم به هم زدن از حجت خالی باشد اهلش را فرو میبرد.
یعنی زمین انسانهای معصیت کار را تحمل نمیکند مگر به برکت وجود حجت خدا بر روی زمین.
در ادامه امام صادق علیه السلام به نشانههایی از حجت خدا اشاره کرده و میفرماید:«یکون معه علم یدل علی صدق مقالته وجواز عدالته؛همراه او دانش(نشانهای)است بر راستی گفتارش و روش عدالتش».
«علم»که صفت برای حجت است اگر به فتح عین و لام باشد،به معنای علامت و نشانه است،یعنی زمین خدا از حجتی که بر صدق گفتار و روش عدالتش نشانهای داشته باشد خالی نمیماند.
اگر«علم»به کسر عین و سکون لام باشد،به معنای دانش است،یعنی زمین خدا از حجتی که با او علمی باشد که به راستی گفتارش در دعوت و روش عدالتش دلالت داشته باشد خالی نمیماند.
از این حدیث شریف چند نکته استفاده میشود:
1.خالق و صانعی داریم که به هیچ یک از مخلوقات خود شباهت ندارد.
2.این خالق از رؤیت و تجسیم و هر گونه تعلق به مواد یا اوصاف جسمی که از اجزاء مخلوقان است مثل حواس شش گانه منزّه است.
3.این خدای متعال وسائطی میان خود و بندگانش قرار داده است.
4.وظایف انبیاء این است که واسطه بین خدا و بندگانش باشند تا راه سعادت را به آنها میآموزند.
5.از این که امام علیه السلام در کنار انبیاء از«صفوته»نیز یاد کرده و سپس فرموده:«ثبت ذلک فی کل دهر وزمان...کلیلا تخلوا ارض الله من حجة...»،لزوم وجود امام معصوم و خلافت شرعی او را هم ثابت نموده است.
1.عبارتهای:«ان لنا خالقاً صادقاً،متعالیاً عنا وعن جمیع ما خلق،وکان ذلک الصانع حکیماً،متعالیاً...»را توضیح دهید.
2.«یعبرون عنه الی خلقه وعباده»را طبق دو وجه محتمل توضیح دهید.
3.«یدلّونهم علی مصالحهم ومنافعهم...»را توضیح دهید.
4.با توجه به عبارت«حکماء مؤدّبین بالحکمة مبعوثین بها»،ادب انبیاء را توضیحدهید.
5.«غیر مشارکین للناس علی مشارکتهم لهم فی الخلق و الترکیب فی شیء من احوالهم»را دقیقاً ترجمه کنید.
6.«یکون معه علم یدل علی صدق مقالته وجواز عدالته»را طبق دو وجه محتمل توضیح دهید.
احادیث ذیل را از نظر سند و متن بررسی نمایید:
1.عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ أَبِیهِ،عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی،عَنْ حَرِیزٍ،عَنْ زُرَارَةَ،عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ:ذِرْوَةُ الْأَمْرِ وَ سَنَامُهُ-وَ مِفْتَاحُهُ وَ بَابُ الْأَشْیاءِ وَ رِضَا الرَّحْمَنِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی الطَّاعَةُ لِلْإِمَامِ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ.ثُمَّ قَالَ:إِنَّ اللهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی یقُولُ مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ وَ مَنْ تَوَلّی فَما أَرْسَلْناکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً .
2.الْحُسَینُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِی،عَنْ مُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِی الْوَشَّاءِ،عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ،عَنْ أَبِی الصَّبَّاحِ قَالَ:أَشْهَدُ أَنِّی سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ علیه السلام یقُولُ:أَشْهَدُ أَنَّ عَلِیاً إِمَامٌ فَرَضَ اللهُ طَاعَتَهُ وَ أَنَّ الْحَسَنَ إِمَامٌ فَرَضَ اللهُ طَاعَتَهُ وَ أَنَّ الْحُسَینَ إِمَامٌ فَرَضَ اللهُ طَاعَتَهُ وَ أَنَّ
عَلِی بْنَ الْحُسَینِ إِمَامٌ فَرَضَ اللهُ طَاعَتَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِی إِمَامٌ فَرَضَ اللهُ طَاعَتَهُ.
3.وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ،عَنْ مُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِی قَالَ حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ عُثْمَانَ،عَنْ بَشِیرٍ الْعَطَّارِ قَالَ:سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ علیه السلام یقُولُ:نَحْنُ قَوْمٌ فَرَضَ اللهُ طَاعَتَنَا وَ أَنْتُمْ تَأْتَمُّونَ بِمَنْ لَا یعْذَرُ النَّاسُ بِجَهَالَتِهِ.
مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ،عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ،عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یحْیی،عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ،قَالَ:قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام: (1)إِنَّ اللهَ أَجَلُّ وَ أَکْرَمُ مِنْ أَنْ یعْرَفَ بِخَلْقِهِ بَلِ الْخَلْقُ یعْرَفُونَ بِاللهِ.
قَالَ:صَدَقْتَ
قُلْتُ:إِنَّ مَنْ عَرَفَ أَنَّ لَهُ رَبّاً فَینْبَغِی لَهُ أَنْ یعْرِفَ أَنَّ لِذَلِکَ الرَّبِّ رِضًا وَ سَخَطاً،وَ أَنَّهُ لَا یعْرَفُ رِضَاهُ وَ سَخَطُهُ إِلَّا بِوَحْی أَوْ رَسُولٍ،فَمَنْ لَمْ یأْتِهِ الْوَحْی فَقَدْ ینْبَغِی لَهُ أَنْ یطْلُبَ الرُّسُلَ،فَإِذَا لَقِیهُمْ عَرَفَ أَنَّهُمُ الْحُجَّةُ وَ أَنَّ لَهُمُ الطَّاعَةَ الْمُفْتَرَضَةَ.
وَ قُلْتُ لِلنَّاسِ:تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه و آله کَانَ هُوَ الْحُجَّةَ مِنَ اللهِ عَلَی خَلْقِهِ؟قَالُوا:بَلَی.
1) (1) .مرحوم کلینی صدر روایت را در باب«انه لایعرف الا به»از«کتاب التوحید»روایت کرده و استفاده میشود که عبارت«انی ناظرت قوماً فقلت لهم:»در صدر این روایت سقط شده است.
قُلْتُ:فَحِینَ مَضَی رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله مَنْ کَانَ الْحُجَّةَ عَلَی خَلْقِهِ؟
فَقَالُوا:الْقُرْآنُ.
فَنَظَرْتُ فِی الْقُرْآنِ،فَإِذَا هُوَ یخَاصِمُ بِهِ الْمُرْجِئُ وَ الْقَدَرِی وَ الزِّنْدِیقُ الَّذِی لَا یؤْمِنُ بِهِ حَتَّی یغْلِبَ الرِّجَالَ بِخُصُومَتِهِ،فَعَرَفْتُ أَنَّ الْقُرْآنَ لَا یکُونُ حُجَّةً إِلَّا بِقَیمٍ.فَمَا قَالَ فِیهِ مِنْ شَیءٍ کَانَ حَقّاً؛فَقُلْتُ لَهُمْ:مَنْ قَیمُ الْقُرْآنِ؟
فَقَالُوا:ابْنُ مَسْعُودٍ قَدْ کَانَ یعْلَمُ،وَ عُمَرُ یعْلَمُ،وَ حُذَیفَةُ یعْلَمُ.
قُلْتُ:کُلَّهُ؟قَالُوا:لَا.
فَلَمْ أَجِدْ أَحَداً یقَالُ:إِنَّهُ یعْرِفُ ذَلِکَ کُلَّهُ إِلَّا عَلِیاً علیه السلام.وَ إِذَا کَانَ الشَّیءُ بَینَ الْقَوْمِ فَقَالَ هَذَا:لَا أَدْرِی وَ قَالَ هَذَا:لَا أَدْرِی وَ قَالَ هَذَا:لَا أَدْرِی وَ قَالَ هَذَا:أَنَا أَدْرِی،فَأَشْهَدُ أَنَّ عَلِیاً علیه السلام کَانَ قَیمَ الْقُرْآنِ،وَ کَانَتْ طَاعَتُهُ مُفْتَرَضَةً،وَ کَانَ الْحُجَّةَ عَلَی النَّاسِ بَعْدَ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله وَ أَنَّ مَا قَالَ فِی الْقُرْآنِ فَهُوَ حَقٌّ.
فَقَالَ:رَحِمَکَ اللهُ. (1)
شرح:در این روایت منصور بن حازم که از اصحاب امام صادق علیه السلام و از فقهاء شیعه است،یا درصدد عرضه عقاید خود در زمینه معرفة الله به امام صادق علیه السلام است و یا مناظره خود با مردم را برای امام علیه السلام نقل میکند.به هر حال میگوید:
«ان الله اجل واکرم من ان یعرف بخلقه بل الخلق یعرفون بالله؛قطعاً خدا والاتر و برتر از آن است که به واسطه مخلوق خود شناخته شود،بلکه مخلوق به واسطه خدا شناخته میشود».
بحث ادبی:در معنای این عبارت دو وجه محتمل است:
1) (1) .کافی،ج1،ص169،ح2.
1.«خلق»به معنای مخلوق و«یعرفون»فعل مجهول است،که در این صورت معنا این است:خدا والاتر از آن است که با تعریف مخلوق خود یعنی انبیاء و ائمه علیهم السلام شناخته شود،چون او خود اول الاشیاء واظهرالبراهین است،بلکه این مخلوق است که به واسطه خدا باید شناخته شود،یعنی رسالت و امامت ایشان به واسطه علم و معجزهای که خدا در اختیارشان قرار داده و تأییدشان کرده شناخته میشود.
2.«خلق»به معنای مخلوق و«یعرفون»فعل معلوم است،که در این صورت معنا چنین است:خدا والاتر از آن است که با تعریف و ارشاد مخلوق خود شناخته شود بلکه آفریدگان،خدا را به خود خدا میشناسند،یعنی به واسطه توفیق و هدایت او که خود به بندگانش ارزانی داشته خدا را میشناسند.شاید امام سجاد علیه السلام به همین مطلب اشاره دارد و میفرماید:
بک عرفتک،وأنت دللتنی علیه و دعوتنی الیک ولولا أنت لم أدر ما أنت؛ (1)
به واسطه خودت تو را شناختم،و خودت مرا بر آن راهنمایی کردی،و مرا به سوی خودت فراخواندی و اگر تو نبودی من نمیدانستم که تو کیستی.
و نیز میفرماید:
«یا غفّار بنورک اهتدینا؛ (2)
ای آمرزنده!به واسطه نور خودت هدایت یافتیم».
و قرآن کریم نیز میفرماید:
إِنَّکَ لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ ؛ (3)در حقیقت تو هرکسی را که دوست داری راهنمایی نمیکنی؛و لیکن خدا هرکس را بخواهد(و شایسته بداند)راهنمایی میکند.
امام علیه السلام با شنیدن سخنان منصور بن حازم در مورد معرفت الله،او را تصدیق کرد و فرمود:«صدقت؛راست گفتی».
منصور بن حازم باز هم از معرفت خود نسبت به خدا سخن گفت و گفت:
«ان من عرف ان له ربّاً فینبغی له ان یعرف ان لذلک الرب رضاً و سخطاً؛قطعاً کسی که میداند پروردگاری دارد،باید بداند که آن پروردگار خشنودی و خشمی دارد».
یعنی خدا را به صفات کمال بشناسد و او را از هر نقصی منزه بداند،که او دارای حکمت و علم و قدرت و اراده خیر است و از شر و قبیح کراهت دارد،او هیچ خیری را فروگذار نمیکند و هیچ زشتی را انجام نمیدهد،به خوبیها که موجب رضای او و طاعت اوست فرمان میدهد و از قبیح که موجب خشم او است باز میدارد.
سپس منصور به راه شناخت خشنودی و خشم خدا اشاره کرده و میگوید:
«وانه لایعرف رضاه وسخطه الا بوحی او رسول؛و قطعاً خشنودی و خشم خدا شناخته نمیشود مگر به وحی یا به واسطه فرستادهای از سوی خدا».
یعنی انسان یا خود رسول است که به او وحی میشود یا جزءامت رسول است که در این صورت باید از طریق رسول خدا بر آن اطلاع یابد.حال اگر کسی از وحی اطلاع ندارد باید قطعاً جویای رسول خدا باشد،اگر او را شناخت اطاعتش بر او واجب است.
سپس منصور بن حازم به ادامه مناظره خود اشاره کرده و میگوید:به مردم(عامه و کسانی که ولایت اهلبیت علیهم السلام را نپذیرفتهاند)گفتم:
«تعلمون ان رسول الله صلی الله علیه و آله کان هو الحجة من الله علی خلقه؛آیا میدانید که رسول خدا(محمد صلی الله علیه و آله)از جانب خدا حجت بر مردم است و رسالت او با دلایل قطعی مورد تصدیق عموم مردم است؟»
گفتند:آری.
گفتم:
«فحین مضی رسول الله صلی الله علیه و آله من کان الحجة علی خلقه؛پس هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله رحلت کرد،حجت خدا بر مردم کیست؟»
(عامه)گفتند:قرآن(برای رفع نیاز مردم،قرآن کافی است).
این سخن عامه به پیروی از خلیفه دوم(عمر بن خطاب)است که وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله در واپسین لحظات عمر خود فرمود:«هلمّو اکتب لکم کتاباً لاتضلّوا بعده؛بیایید برای شما نامهای بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید»،عمر گفت:«ان رسول الله صلی الله علیه و آله قد غلبه الوجع وعندکم القرآن حسبنا کتاب الله». (1)
منصور میگوید:بعد از این سخن به قرآن نظر افکندم،دیدم هر یک از گروهها برای حقانیت خود به قرآن استدلال میکنند:
فنظرت فی القرآن فاذا هو یخاصم به المرجیء و القدری و الزندیق الذی لایؤمن به حتی یغلب الرجل بخصومه،فعرفت ان القرآن لایکون حجّة الا بقیم،فما قال فیه من شیءٍ کان حقّاً؛به قرآن در نگریستم دیدم که مرجئه و قدری و(حتی)زندیق که(به خدا)ایمان ندارد(برای اثبات ادعای خود)به قرآن استدلال میکنند تا بر دشمنان خود غلبه نمایند پس شناختم که قرآن حجت نیست مگر آن که قیمی(برای شناخت ظاهر و باطن و مجمل و مبین و محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ)وجود داشته باشد که آنچه او میگوید همان حق باشد و بس.
«مُرجئه»:دستهای از مسلمانانی هستند که عقیده دارند با وجود ایمان هیچ گناهی زیان ندارد؛و چنانکه با وجود کفر هیچ طاعتی سود ندارد،ازاینرو به آنها مرجئه میگویند چون خدا عذاب و کیفر معاصی آنها را به تأخیر انداخته
1) (1) .صحیح بخاری،ج7،ص9.
است و یا کسانی هستند که امیرالمؤمنین علیه السلام را از رتبه خود متأخر میدانند. (1)
«قدریه»:لفظ قدریه منسوب به«قَدَر»وعلی القاعده باید به معتقدان به قضا و قدر گفته شود،ولی به کسانی گفته میشود که نافی«قدر»هستند.آنها میگویند:انسان در فکر و عمل مخیر است.بههمین جهت مخالفانشان آنها را از نافیان قضا و قدر شمردهاند. (2)
این اصطلاح در مورد معتقدان به جبر و تفویض هم استعمال شده است.
«زندیق»:کسانی که معتقد به دو خدا و دو مبدأ برای خیر و شر هستند.
منصور میگوید:وقتی به این نتیجه رسیدند که قرآن نیاز به قیم دارد،به آنها گفتم:«من قیم القرآن؟قیم(و سرپرست تفسیر و تشریح واقعی معارف)قرآن کیست؟»
(عامه)گفتند:«ابن مسعود قد کان یعلم وعمر یعلم و حذیفه یعلم؛(عبدالله)بن مسعود قرآن را میدانست،عمر هم میدانست،حذیفه هم میدانست».
گفتم:تمام قرآن را میدانستند؟
گفتند:نه.
پس من هم هیچ کس را نیافتم که تمام قرآن را بداند مگر علی علیه السلام را.
این سخن را علی علیه السلام تمام قرآن را میداند اهل سنت نیز پذیرفتهاند و به آن اعتراف دارند؛چنان که ابی الطفیل عامر بن واثله نقل کرده و میگوید:شاهد بودم که علی علیه السلام خطبه میخواند و میگفت:
سلونی،فوالله لاتسألونی عن شیء لیکون الی یوم القیامة إلاّ حدثتکم به،وسلونی عن کتاب الله،فوالله ما من آیة إلاّ وانا اعلم ابلیل نزلت أم بنهار أم فی سهل ام فی جبل؛ (3)
از من بپرسید،به خدا سوگند هر آنچه تا قیامت باید واقع شود.اگر از من بپرسید حتماً شما را از آن با خبر میسازم،از من راجع به کتاب خدا بپرسید،به خدا سوگند هیچ آیهای نیست مگر اینکه من میدانم که در شب نازل شده است یا در روز،در صحرا نازل شده است یا در کوه...
سپس منصور بن حازم(پس از اندیشه با خود)ادامه میدهد و میگوید:
واذا کان الشیء بین القوم،فقال هذا:لاادری،وقال هذا:لاادری،وقال هذا:لا ادری،وقال هذا:أنا ادری،فاشهد ان علیاً علیه السلام کان قیم القرآن و کانت طاعته مفترضة،کان الحجة علی الناس بعد رسول الله صلی الله علیه و آله،وانّ ما قال فی القرآن فهو حق؛و اگر چیزی در میان مردم(مطرح)باشد،یکی بگوید:نمیدانم و دیگری بگوید:نمیدانم،و سومی هم بگوید:نمیدانم.ولی کس دیگری(مثل علی علیه السلام)بگوید:من میدانم،آنگاه من شهادت خواهم داد که علی علیه السلام قیم قرآن است،و اطاعتش واجب و بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله حجت بر مردم است و آنچه در مورد قرآن بگوید،همان حق است.
امام صادق علیه السلام بعد از شنیدن این مناظره برای منصور بن حازم دعا کرد و فرمود:«رحمک الله؛خدا تو را رحمت کند».
آری،امام علیه السلام به دلیل دفاع از ولایت برای او دعا کرد و عقاید او را تأیید نمود.
1.عبارت:«ان الله اجل واکرم من ان یعرف یخلقه بل الخلق یعرفون بالله»را با توجه به دو وجه محتمل ترجمه کنید.
2.عبارت«وانه لایعرف رضاه وسخطه الا بوحی او رسول»را توضیح دهید.
3.اینکه عامه گفتهاند بعد از رسول خدا حجت بر خلق خدا قرآن است به پیروی از کیست؟توضیح دهید.
4.گروههای«مرجئه»،«قدریه»و«زندیق»را معرفی کنید.
5.علم علی علیه السلام به تمام قرآن از نظر اهل سنت را بیان کنید.
احادیث ذیل را از نظر سند و متن بررسی نمایید:
1.مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنِ الْحُسَینِ بْنِ سَعِیدٍ،عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی،عَنِ الْحُسَینِ بْنِ الْمُخْتَارِ،عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا،عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام فِی قَوْلِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً قَالَ:الطَّاعَةُ الْمَفْرُوضَةُ.
2.عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ،عَنْ أَبِی خَالِدٍ الْقَمَّاطِ،عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الْعَطَّارِ،قَالَ:سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ علیه السلام یقُولُ:أُشْرِکَ بَینَ الْأَوْصِیاءِ وَ الرُّسُلِ فِی الطَّاعَةِ.
3.أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیرٍ،عَنْ سَیفِ بْنِ عَمِیرَةَ،عَنْ أَبِی الصَّبَّاحِ الْکِنَانِی،قَالَ:قَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السلام:نَحْنُ قَوْمٌ فَرَضَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ طَاعَتَنَا لَنَا الْأَنْفَالُ وَ لَنَا صَفْوُ الْمَالِ وَ نَحْنُ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ وَ نَحْنُ الْمَحْسُودُونَ الَّذِینَ قَالَ اللهُ أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ .
عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ أَبِیهِ،عَنِ الْحَسَنِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ یونُسَ بْنِ یعْقُوبَ،قَالَ:کَانَ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام جَمَاعَةٌ مِنْ أَصْحَابِهِ،مِنْهُمْ:حُمْرَانُ بْنُ أَعْینَ وَ مُحَمَّدُ بْنُ النُّعْمَانِ وَ هِشَامُ بْنُ سَالِمٍ وَ الطَّیارُ،وَ جَمَاعَةٌ فِیهِمْ:هِشَامُ بْنُ الْحَکَمِ وَ هُوَ شَابٌّ.
فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السلام:یا هِشَامُ!أَ لَا تُخْبِرُنِی کَیفَ صَنَعْتَ بِعَمْرِو بْنِ عُبَیدٍ؟وَ کَیفَ سَأَلْتَهُ؟فَقَالَ هِشَامٌ:یا ابْنَ رَسُولِ اللهِ إِنِّی أُجِلُّکَ وَ أَسْتَحْییکَ وَ لَا یعْمَلُ لِسَانِی بَینَ یدَیکَ.
فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ:إِذَا أَمَرْتُکُمْ بِشَیءٍ فَافْعَلُوا.
قَالَ هِشَامٌ:بَلَغَنِی مَا کَانَ فِیهِ عَمْرُو بْنُ عُبَیدٍ وَ جُلُوسُهُ فِی مَسْجِدِ الْبَصْرَةِ،فَعَظُمَ ذَلِکَ عَلَی فَخَرَجْتُ إِلَیهِ وَ دَخَلْتُ الْبَصْرَةَ یوْمَ الْجُمُعَةِ،فَأَتَیتُ مَسْجِدَ الْبَصْرَةِ فَإِذَا أَنَا بِحَلْقَةٍ کَبِیرَةٍ فِیهَا عَمْرُو بْنُ عُبَیدٍ،وَ عَلَیهِ شَمْلَةٌ سَوْدَاءُ مُتَّزِراً بِهَا مِنْ صُوفٍ،وَ شَمْلَةٌ مُرْتَدِیاً بِهَا،وَ النَّاسُ یسْأَلُونَهُ.فَاسْتَفْرَجْتُ النَّاسَ فَأَفْرَجُوا لِی،ثُمَّ قَعَدْتُ فِی آخِرِ الْقَوْمِ عَلَی رُکْبَتَی،ثُمَّ قُلْتُ:أَیهَا الْعَالِمُ!إِنِّی رَجُلٌ غَرِیبٌ،تَأْذَنُ لِی فِی مَسْأَلَةٍ؟فَقَالَ لِی:نَعَمْ.
فَقُلْتُ لَهُ:أَلَکَ عَینٌ؟فَقَالَ:یا بُنَیای شَیءٍ هَذَا مِنَ السُّؤَالِ؟وَ شَیءٌ تَرَاهُ کَیفَ تَسْأَلُ عَنْهُ؟
فَقُلْتُ:هَکَذَا مَسْأَلَتِی.فَقَالَ:یا بُنَی سَلْ وَ إِنْ کَانَتْ مَسْأَلَتُکَ حَمْقَاءَ.
قُلْتُ:أَجِبْنِی فِیهَا،قَالَ لِی:سَلْ.
قُلْتُ:أَلَکَ عَینٌ؟قَالَ:نَعَمْ،قُلْتُ:فَمَا تَصْنَعُ بِهَا؟قَالَ:أَرَی بِهَا الْأَلْوَانَ وَ الْأَشْخَاصَ.
قُلْتُ:فَلَکَ أَنْفٌ؟قَالَ:نَعَمْ،قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهِ؟قَالَ:أَشَمُّ بِهِ الرَّائِحَةَ.
قُلْتُ:أَ لَکَ فَمٌ؟قَالَ:نَعَمْ،قُلْتُ:فَمَا تَصْنَعُ بِهِ؟قَالَ:أَذُوقُ بِهِ الطَّعْمَ.
قُلْتُ:فَلَکَ أُذُنٌ؟قَالَ:نَعَمْ،قُلْتُ:فَمَا تَصْنَعُ بِهَا؟قَالَ:أَسْمَعُ بِهَا الصَّوْتَ.
قُلْتُ:أَلَکَ قَلْبٌ؟قَالَ:نَعَمْ،قُلْتُ:فَمَا تَصْنَعُ بِهِ؟قَالَ:أُمَیزُ بِهِ کُلَّ مَا وَرَدَ عَلَی هَذِهِ الْجَوَارِحِ وَ الْحَوَاسِّ.
قُلْتُ:أَ وَ لَیسَ فِی هَذِهِ الْجَوَارِحِ غِنًی عَنِ الْقَلْبِ؟فَقَالَ:لَا،قُلْتُ:وَ کَیفَ ذَلِکَ وَ هِی صَحِیحَةٌ سَلِیمَةٌ؟قَالَ:یا بُنَی إِنَّ الْجَوَارِحَ إِذَا شَکَّتْ فِی شَیءٍ شَمَّتْهُ أَوْ رَأَتْهُ أَوْ ذَاقَتْهُ أَوْ سَمِعَتْهُ رَدَّتْهُ إِلَی الْقَلْبِ،فَیسْتَیقِنُ الْیقِینَ وَ یبْطِلُ الشَّکَّ.
قَالَ هِشَامٌ:فَقُلْتُ لَهُ:فَإِنَّمَا أَقَامَ اللهُ الْقَلْبَ لِشَکِّ الْجَوَارِحِ؟قَالَ:نَعَمْ،قُلْتُ:لَا بُدَّ مِنَ الْقَلْبِ وَ إِلَّا لَمْ تَسْتَیقِنِ الْجَوَارِحُ؟قَالَ:نَعَمْ.
فَقُلْتُ لَهُ:یا أَبَا مَرْوَانَ فَاللهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لَمْ یتْرُکْ جَوَارِحَکَ حَتَّی جَعَلَ لَهَا إِمَاماً یصَحِّحُ لَهَا الصَّحِیحَ،وَ یتَیقَّنُ بِهِ مَا شُکَّ فِیهِ وَ یتْرُکُ هَذَا الْخَلْقَ کُلَّهُمْ فِی حَیرَتِهِمْ وَ شَکِّهِمْ وَ اخْتِلَافِهِمْ لَا یقِیمُ لَهُمْ إِمَاماً یرُدُّونَ إِلَیهِ شَکَّهُمْ وَ حَیرَتَهُمْ،وَ یقِیمُ لَکَ إِمَاماً لِجَوَارِحِکَ تَرُدُّ إِلَیهِ حَیرَتَکَ وَ شَکَّکَ.
قَالَ:فَسَکَتَ وَ لَمْ یقُلْ لِی شَیئاً،ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَی فَقَالَ لِی:أَنْتَ هِشَامُ بْنُ الْحَکَمِ؟
فَقُلْتُ:لَا.قَالَ:أَمِنْ جُلَسَائِهِ؟
قُلْتُ:لَا.قَالَ:فَمِنْ أَینَ أَنْتَ؟
قَالَ:قُلْتُ:مِنْ أَهْلِ الْکُوفَةِ.
قَالَ:فَأَنْتَ إِذاً هُوَ؛ثُمَّ ضَمَّنِی إِلَیهِ وَ أَقْعَدَنِی فِی مَجْلِسِهِ،وَ زَالَ عَنْ مَجْلِسِهِ،وَ مَا نَطَقَ حَتَّی قُمْتُ.
قَالَ:فَضَحِکَ أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السلام وَ قَالَ:یا هِشَامُ مَنْ عَلَّمَکَ هَذَا؟
قُلْتُ:شَیءٌ أَخَذْتُه مِنْک و الّفته.
فقال:هذا و الله مکتوب فی صحف ابراهیم و موسی. (1)
شرح:یونس بن یعقوب بن قیس از اصحاب امام صادق علیه السلام است و تا زمان امام رضا علیه السلام در قید حیات بوده و به دستور آن حضرت پس از کفن و دفن،در بقیع به خاک سپرده شده است (2)وی میگوید:
«جمعی از اصحاب،از جمله حمران و ابن نعمان و ابن سالم و طیار خدمت امام صادق علیه السلام بودند.جمع دیگری نیز در اطراف هشام بن حکم-که تازه جوانی بود-حضور داشتند.امام صادق علیه السلام فرمود:ای هشام!گزارش نمیدهی که(در مباحثه)با عمرو بن عبید چه کردی و چگونه از او سؤال نمودی؟»
عمرو بن عبید از سران فرقه معتزله است.
هشام بن حکم از بزرگان اصحاب امام صادق علیه السلام و از متکلمین چیره دست
و بنیانگذار علم کلام در بحث امامت است.وی در فن مناظره بسیار ماهر و حاضرجواب بود.از او سؤال کردند:آیا معاویه در جنگ بدر حضور داشت؟گفت:آری،از آن طرف.
هشام کسی است که امام صادق علیه السلام در حق او دعا کرده و فرمود:
همیشه در تأیید روح القدس باشی که تو چقدر ما را با زبانت یاری رساندی.
و نیز در مورد او فرمود:
او یاور ما با قلب و زبان و دستش است.
و نیز فرمود:
«هشام بن حکم بر پا کننده حق ما و رساننده سخن ما و مؤید راستی ما و در هم کوبنده بطالتهای دشمنان ماست». (1)
هشام اینجا در پاسخ سؤال امام علیه السلام عرضه داشت:«انی اجلّک واستحییک ولایعمل لسانی بین یدیک؛جلالت شما مرا میگیرد و شرم میدارم و زبانم نزد شما به کار نمیافتد».
بحث لغوی:«اجلّک»از ماده«جلال»به معنای عظمت است،یعنی شما را بزرگ میدانم. (2)
«استحییک»از ماده«حیاء»به معنای حفظ نفس از ضعف و نقص و دوری از عیب است و ضدّ وقاحت و پررویی است.
امام علیه السلام فرمود:«اذا أمرتکم بشیء فافعلوا؛وقتی به شما امر کردم آن را به جای آرید».
اینکه امام علیه السلام فرمود:«اگر به شما امر کردم»امر امام علیه السلام به هشام قبلاً به وسیله«الا»ی تحضیضیه بیان شده بود.
مراد امام علیه السلام این است که اطاعت از امر واجبتر از اجلال و استحیاء است،و چه بسا اصلاً منافاتی با آن ندارد بلکه اطاعت از امر،خود سرمنشأ اجلال و استحیاء است.
«هشام عرض کرد:خبر عمرو بن عبید و وضع مجلس او در مسجد بصره به من رسید و بر من گران آمد.به سویش رهسپار شدم،روز جمعهای وارد بصره شدم و به مسجد آنجا رفتم.جماعت بسیاری را دیدم که حلقه زده و عمرو بن عبید در میان آنهاست.جامه پشمینه سیاهی به کمر بسته و عبایی به دوش انداخته و مردم از او سؤال میکردند.از مردم راه خواستم،به من راه دادند تا آخر جمعیت به زانو نشستم:آنگاه گفتم:ای مرد دانشمند من مردی غریبم،اجازه دارم مسألهای بپرسم؟گفت:آری.
گفتم:شما چشم دارید؟گفت:پسر جانم این چه سؤالی است،چیزی را که میبینی چگونه از آن میپرسی؟!گفتم:سؤال من همین طور است.گفت:بپرس،اگرچه پرسشت احمقانه است. (1)
گفتم:شما جواب همان را بگویید.گفت:بپرس.
گفتم شما چشم دارید؟گفت:آری،گفتم:با آنچه کار میکنید؟گفت:با آنرنگها و اشخاص را میبینم.
گفتم:بینی دارید؟گفت:آری؛گفتم:با آنچه میکنی؟گفت:با آن میبویم.
گفتم:دهن دارید؟گفت:آری.گفتم:با آنچه میکنید؟گفت:با آن مزه غذا را میچشم.
گفتم:گوش دارید؟گفت:آری.گفتم:با آنچه میکنید؟گفت:با آن صدا رامیشنوم.
1) (1) .«حَمْقاء»:مؤنث«احمق»از ماده«حُمُق»،به معنای کم عقلی و بیارزش بودن رأی و نظر است.
گفتم:شما قلب دارید؟گفت:آری.گفتم:با آنچه میکنید؟گفت:با آن هر چه بر اعضاء و حواسم درآید،تشخیص میدهم.
گفتم:مگر با وجود این اعضاء از قلب بینیازی نیست؟گفت:نه.
گفتم:چگونه؟با آن که اعضا صحیح و سالم باشد(چه نیازی به قلب داری)؟گفت:پسر جانم هر گاه اعضای بدن در چیزی که ببویند یا ببینند یا بچشند یا بشنوند و در آن تردید کنند،آن را به قلب ارجاع میدهند تا تردیدشان برود و یقین حاصل کنند.
من گفتم:پس خدا قلب را برای رفع تردید اعضا گذاشته است؟گفت:آری.گفتم:پس قلب لازم است وگرنه اعضای یقینی ندارند.گفت:آری.
گفتم:ای ابا مروان(عمرو بن عبید)پس خدای تبارک و تعالی که اعضای تو را بدون امامی که صحیح را تشخیص دهد و تردید را متیقّن کند وا نگذاشته،ولی این همه مخلوق را در سرگردانی و تردید و اختلاف وا گذاشته و برای ایشان امامی که در تردید و سرگردانی خود به او رجوع کنند قرار نداده؟در حالی که برای اعضای تو امامی قرار داده که حیرت و تردیدت را به او ارجاع دهی؟ساکت شد و به من جوابی نداد،سپس متوجه من شد و گفت:تو هشام بن حکمی؟ (1)گفتم:نه.گفت:از همنشینهای او هستی؟گفتم:نه. (2)گفت:اهل کجایی؟گفتم:اهل کوفه.
گفت:تو همان هشام هستی.سپس مرا در آغوش گرفت و به جای خود نشانید و خودش از آنجا برخاست و تا من آنجا بودم سخن نگفت».
این کار او یا به سبب احترام به هشام بوده-چنان که در میان اهل فضل مرسوم است-و یا از خوف اینکه مبادا یک بار دیگر در ورطه شکست دیگری بیفتد.
امام صادق علیه السلام خندید و فرمود:«یا هشام من علّمک هذا؟این(سخنان)را چه کسی به تو آموخت؟»
عرض کردم:چیزی بود که از شما شنیده و منظم کرده بودم.
فرمود:«هذا و الله مکتوب فی صحف ابراهیم و موسی؛به خدا سوگند این مطلب در صحف ابراهیم و موسی است».
1.شخصیت هشام بن حکم را به اختصار بیان کنید.
2.مراد امام صادق علیه السلام از«اذا امرتکم بشیء فافعلوا»چیست؟
3.مناظره هشام بن حکم و عمرو بن عبید را به اختصار بیان کنید.
احادیث ذیل را از نظر سند و متن بررسی نمایید:
1.أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ،عَنْ عَلِی بْنِ الْحَکَمِ،عَنِ الْحُسَینِ بْنِ أَبِی الْعَلَاءِ،قَالَ ذَکَرْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَوْلَنَا فِی الْأَوْصِیاءِ:إِنَّ طَاعَتَهُمْ مُفْتَرَضَةٌ؟قَالَ:فَقَالَ:نَعَمْ هُمُ الَّذِینَ قَالَ اللهُ تَعَالَی أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ وَ هُمُ الَّذِینَ قَالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ: إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا .
2.وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنْ مُعَمَّرِ بْنِ خَلَّادٍ،قَالَ:سَأَلَ رَجُلٌ فَارِسِی أَبَا الْحَسَنِ علیه السلام فَقَالَ:طَاعَتُکَ مُفْتَرَضَةٌ؟فَقَالَ:نَعَمْ.قَالَ:مِثْلُ طَاعَةِ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام:فَقَالَ:نَعَمْ.
3.وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ،عَنْ مَرْوَکِ بْنِ عُبَیدٍ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زَیدٍ الطَّبَرِی؟قَالَ:کُنْتُ قَائِماً عَلَی رَأْسِ الرِّضَا علیه السلام بِخُرَاسَانَ وَ عِنْدَهُ عِدَّةٌ مِنْ بَنِی هَاشِمٍ وَ فِیهِمْ إِسْحَاقُ بْنُ مُوسَی بْنِ عِیسَی الْعَبَّاسِی،فَقَالَ:یا إِسْحَاقُ بَلَغَنِی أَنَّ النَّاسَ یقُولُونَ:إِنَّا نَزْعُمُ أَنَّ النَّاسَ عَبِیدٌ لَنَا؟لَا،وَ قَرَابَتِی مِنْ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله مَا قُلْتُهُ قَطُّ،وَ لَا سَمِعْتُهُ مِنْ آبَائِی قَالَهُ،وَ لَا بَلَغَنِی عَنْ أَحَدٍ مِنْ آبَائِی قَالَهُ،وَ لَکِنِّی أَقُولُ:النَّاسُ عَبِیدٌ لَنَا فِی الطَّاعَةِ،مَوَالٍ لَنَا فِی الدِّینِ،فَلْیبَلِّغِ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ.
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنْ عَلِی بْنِ حَدِیدٍ،عَنْ مُرَازِمٍ،قَالَ:قَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السلام:عَلَیکُمْ بِالصَّلَاةِ فِی الْمَسَاجِدِ،وَ حُسْنِ الْجِوَارِ لِلنَّاسِ،وَ إِقَامَةِ الشَّهَادَةِ،وَ حُضُورِ الْجَنَائِزِ،إِنَّهُ لَا بُدَّ لَکُمْ مِنَ النَّاسِ إِنَّ أَحَداً لَا یسْتَغْنِی عَنِ النَّاسِ حَیاتَهُ وَ النَّاسُ لَا بُدَّ لِبَعْضِهِمْ مِنْ بَعْضٍ. (1)
شرح:در این حدیث«مرازم بن حکیم»،از اصحاب امام صادق و امام کاظم،برخی از آداب اجتماعی را که برخی واجب و برخی مستحب است را از قول امام علیه السلام بیان میکند این آداب عبارتند از:
1.«علیکم بالصلاة فی المساجد؛بر شما باد به نماز در مساجد».
نماز در مساجد مورد تأکید حضرت است،چه نماز جماعت باشد و چه نماز فرادی.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
1) (1) .کافی،ج2،ص635،ح1.
لاصلاة لجار المجسد الاّ فی مسجده؛ (1)
نماز همسایه مسجد نماز(کامل)نیست مگر آن که در مسجد بخواند.
ازاینرو نماز در مسجد برای همسایه مسجد تأکید بیشتری دارد،البته این تأکید برای نمازهای واجب است،اما نمازهای مستحب،بهتر است در منزل خوانده شود.
امام صادق علیه السلام فرمود:
ان البیوت التی یصلّی فیها باللیل بتلاوة القرآن تضیء لأهل السماء کما تضیء نجوم السماء لأهل الأرض؛ (2)خانههایی که در آن نماز شب همراه با تلاوت قرآن خوانده شود،برای اهل آسمان میدرخشند،چنان که ستارگان برای اهل زمین میدرخشند.
2.«حسن الجوار للناس؛ (3)با مردم(همسایه)حسن همسایهداری داشته باشد».
از روایات استفاده میشود که حسن همجواری به این است که در کارها او را یاری دهد،در هنگام نیاز به او قرض دهد،از غذاها،میوهها و نوشیدنیهایی که دارد برای او هدیه ببرد،در غیاب او از اموال او مراقبت کند،در حضورش او را تکریم کند،و اگر مورد ستم واقع شد به یاریاش بشتابد،عیوبش را بپوشاند،از لغزشهای او چشم بپوشد،در سختیها او را تنها نگذارد و ساختمان خود را آنقدر مرتفع نکند که مشرف بر منزل همسایه باشد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
ما زال جبرئیل یوصینی بالجار حتی ظننت انه سیورثه؛ (4)
جبرئیل همیشه نسبت به همسایه به من توصیه میکرد تا جایی که گمان کردم به زودی او از من ارث میبرد.
حضرت به علی علیه السلام و سلمان و ابوذر-راوی،نام چهارمین نفر را از یاد برده،شاید مقداد باشد-فرمود:با صدای بلند در مسجد فریاد بزنند که:
لاایمان لمن لم یأمن جاره بوائقه؛
کسی که همسایهاش از ظلم او در امان نباشد ایمان ندارد.
آن بزرگواران سه بار فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله را در مسجد فریاد زدند. (1)
امام صادق علیه السلام در حالی که خانهاش مملو از جمعیت بود،فرمود:
اعلموا انه لیس منّا من لم یحسن مجاورة من جاوره؛ (2)
بدانید کسی که با همسایهاش خوشرفتار نباشد از ما نیست.
همچنین در آثار حسن همجواری فرمود:
حسن الجوار یزید فی الرزق؛ (3)
خوش رفتاری با همسایه روزی را زیاد میکند.
و نیز فرمود:
حسن الجوار یعمر الدیار ویزید فی الاعمار؛ (4)
خوش رفتاری با همسایه شهرها را آباد وعمرها را زیاد میکند.
و نیز فرمود:
لیس حسن الجوار کفّ الأذی ولکن حسن الجوار صبرک علی الأذی؛ (5)
حسن همجواری با همسایه این نیست که تنها آزار خود را از او باز داری،لکن حسن همجواری به این است که بر آزار او صبر کنی.
3.«اقامة الشهادة؛هنگام نیاز به شهادت دادن در دادگاه حاضر شود و اقامه شهادت نماید».
اقامه شهادت واجب است و کسی نباید آن را ترک کند؛چه به نفع آنها باشد و چه به ضرر آنها.بنابراین اگر کسی کتمان شهادت نماید عواقب بسیار خطرناکی در پیش خواهد داشت که به یک روایت کوتاه در این زمینه،از رسول خدا صلی الله علیه و آله اشاره میکنیم که فرمود:
من رجع عن شهادته و کتمها أطعمه الله لحمه علی رؤوس الخلائق،ویدخل النار و هو یلوک لسانه؛ (1)
کسی که از اقامه شهادت باز ایستد و آن را کتمان کند،خداوند گوشت(بدن)او را در مقابل چشمان مردم به او میخوراند و او در حالی که زبان خود را میجود وارد آتش میشود.
4.«حضور الجنائز؛در(تشیع)جنازه حاضر شود».
یکی از وظایف مؤمنان نسبت به یکدیگر این است که چنانچه یکی از آنها از دنیا رفت،دیگران در تشییع جنازه او حاضر شوند و او را پس از غسل و کفن،دفن نمایند،امام صادق علیه السلام فرمود:
أوّل ما یتحف به المؤمن فی قبره ان یغفر لمن تبع جنازته؛ (2)
اولین هدیهای که در قبر به مؤمن میدهند این است که تشییع کنندگان جنازه او آمرزیده میشوند.
سپس امام علیه السلام به فلسفه این وظایف اشاره کرده و میفرماید:«انه لابدّ لکم من
الناس،إنّ احداً لایستغنی عن الناس حیاته؛چون شما به(همزیستی با)مردم نیاز دارید،قطعاً کسی نیست که در طول زندگی خود از مردم بینیاز باشد».
امام علیه السلام بار دیگر بر این مطلب تأکید نموده و میفرماید:«والناس لابدّ لبعضهم من بعض؛و(وجود)برخی از مردم برای برخی دیگر(از آنان)لازم است».
از این حدیث استفاده میشود که انسانها مدنی هستند و همه به یکدیگر نیازمندند و هیچ کس نمیتوانند به تنهایی نیازمندیهای خود از قبیل خوراک،پوشاک،مسکن و سایر نیازمندیها را برآورده سازد.بالاتر از آن،نیازمندیهای عاطفی و معنوی است که با انجام تکالیف دینی به صورت گروهی و دسته جمعی و ایجاد روابط حسنه با یکدیگر و تسلاّی خاطر در حوادث و مصایب برآورده میگردد.
مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ،عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ وَ أَبُو عَلِی الْأَشْعَرِی،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ جَمِیعاً،عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یحْیی،عَنْ مُعَاوِیةَ بْنِ وَهْبٍ،قَالَ:قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام:کَیفَ ینْبَغِی لَنَا أَنْ نَصْنَعَ فِیمَا بَینَنَا وَ بَینَ قَوْمِنَا وَ فِیمَا بَینَنَا وَ بَینَ خُلَطَائِنَا مِنَ النَّاسِ؟قَالَ:فَقَالَ تُؤَدُّونَ الْأَمَانَةَ إِلَیهِمْ وَ تُقِیمُونَ الشَّهَادَةَ لَهُمْ وَ عَلَیهِمْ وَ تَعُودُونَ مَرْضَاهُمْ وَ تَشْهَدُونَ جَنَائِزَهُمْ. (1)
شرح:در این روایت معاویة بن وهب از محضر امام صادق علیه السلام سؤال میکند:ما(در روابط)میان خودمان و قوم خود و میان خودمان و مردمان(دیگر)که همنشین ما هستند چگونه رفتار کنیم؟
1) (1) .کافی،ج2،ص635،ح2.
امام علیه السلام در پاسخ ایشان چند دستور مهم اخلاقی را بیان نمود که برخی واجب و برخی مستحباند:
1.«تؤدّون الامانة الیهم؛امانت(آنها را)به ایشان بر میگردانید».
خداوند متعال در قرآن کریم به اداء امانات به صاحبش فرمان داده است:
إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها ؛ (1)بهراستی خدا به شما فرمان میدهد که امانتها را به اهلش رد کنید.
در روایات اهلبیت علیهم السلام هم نسبت به اداء امانت هر چند کافر یا فاسق یا فاجر نیز باشد سفارش شده است.امام صادق علیه السلام فرمود:علی علیه السلام فرموده:
«أدّوا الأمانة ولو الی قاتل ولد الانبیاء؛ (2)
امانت را برگردانید هر چند به قاتل فرزندان انبیاء تعلق داشته باشد».
2.«وتقیمون الشهادة لهم وعلیهم؛اقامه شهادت مینمایید،چه به سود آنان باشد یا به ضرر آنها».
3.«وتعودون مرضاهم؛از بیماران ایشان عیادت میکنید».
عیادت بیمار اثر بسیار مهمی در روح و روان مریض دارد.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حتی از بیماران یهودی نیز عیادت میکرد،چنان که حضرت علی علیه السلام فرمود:«ان النبی صلی الله علیه و آله عاد یهودیاً فی مرضه». (3)
4.«وتشهدون جنائزهم؛در(تشییع)جنازههای آنان حاضر میشوید».
امام علیه السلام در همه این چهار موضوع فرمان خود را به جای اینکه با صیغه
امربیان کند با صیغه مضارع مخاطب ذکر کرده است و این دلالت بر تأکید بیشتردارد.
مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنِ الْحُسَینِ بْنِ سَعِیدٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ جَمِیعاً،عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنْ حَبِیبٍ الْخَثْعَمِی،قَالَ:سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ علیه السلام یقُولُ:عَلَیکُمْ بِالْوَرَعِ وَ الِاجْتِهَادِ،وَاشْهَدُوا الْجَنَائِزَ،وَ عُودُوا الْمَرْضَی،وَ احْضُرُوا مَعَ قَوْمِکُمْ مَسَاجِدَکُمْ،وَ أَحِبُّوا لِلنَّاسِ مَا تُحِبُّونَ لِأَنْفُسِکُمْ؛أَمَا یسْتَحْیی الرَّجُلُ مِنْکُمْ أَنْ یعْرِفَ جَارُهُ حَقَّهُ وَ لَا یعْرِفَ حَقَّ جَارِهِ. (1)
شرح:این حدیث درصدد بیان برخی دیگر از دستورها و آداب معاشرت است که به بعضی از آنها در شرح احادیث گذشته اشاره شد و برخی دیگر نیز در شرح این حدیث توضیح داده میشود.
حبیب خثعمی(حبیب بن المعلّلی الخثعمی)از اصحاب امام صادق علیه السلام است،میگوید:شنیدم که امام صادق علیه السلام میفرمود:
1.«علیکم بالورع والاجتهاد؛بر شما باد به پارسایی و کوشش(در راه اطاعت از خدا)».
بحث ادبی:«علیکم»اسم فعل و فعل امر است به معنای بر شما باد یا ملازم باشید.
«الورع»یعنی خویشتنداری از محرمات الهی. (2)ورع در دین همان انجام طاعات الهی و ترک محرمات و تمسک به آداب شرعی و سنت نبوی است.
«الاجتهاد»از ماده«جَهد یا جُهد»،به معنای طاقت،نیرو،مشقت و سختی است.«اجتهاد»یعنی خود را با صرف نیرو و تحمل سختی به مشقت واداشتن (1)اجتهاد یا با مال است،یا با بدن و اعضاء و یا با فکر و اندیشه و همه اینها یا در راه خداست یا در راه دنیا و رسیدن به اغراض شخصی.ولی سفارش امام علیه السلام به اجتهاد در راه خداست،یعنی باید علم و عمل و اصلاح نفس و ارشاد خلق همه برای خدا باشد.
اینکه حضرت ورع و اجتهاد هر دو را با یک امر فرمان داده،حاکی از این است که این دو لازم و ملزوم یکدیگرند،اگر اجتهاد نباشد سختی خویشتنداری از محرمات و انجام طاعات را به جان نمیخرد و اگر ورع نباشد اجتهاد ارزش واقعی خود را نخواهد داشت،چون اجتهاد برای غیر خدا جز تحمل سختی چیز دیگر نخواهد بود،ازاینرو این دو ارزش اخلاقی همیشه با هم مورد سفارش اهلبیت علیهم السلام بودهاند.
عمرو بن سعید بن هلال ثقفی میگوید:به امام صادق علیه السلام عرض کردم:گاهی سالها شما را زیارت نمیکنم،پس چیزی را به من یاد دهید که همیشه به آن تمسک جویم،حضرت فرمود:
اوصیک بتقوی الله و الورع والاجتهاد واعلم انه لاینفع اجتهاد لاورع فیه؛
تو را سفارش میکنم به خویشتنداری(از عذاب)خدا و ورع و اجتهاد.و بدان که اجتهادی که ورع در آن نباشد سودی نخواهد داشت. (2)
2.«واشهدوا الجنائز؛در(تشییع)جنازهها حضور یابید».
3.«وعودوا المرضی؛از بیماران عیادت کنید».
4.«واحضروا مع قومکم مساجدکم؛با قوم خودتان در مساجدتان حضور یابید».
دستور اول امام علیه السلام(سفارش به ورع و اجتهاد)به حالات شخصی افراد بستگی دارد.ظاهر دستور دوم و سوم نیز که وظایف و آداب اجتماعی است به صورت مطلق است،یعنی تشییع جنازه و عیادت بیماران از هر مذهبی که باشند.احادیث دیگر هم همین را تأیید میکنند.اما در مورد حضور در مسجد فرمود:«واحضروا مع قومکم مساجدکم».ظاهر معنای این سخن تأکید بر حضور در مساجد شیعیان است که این امر از چند جهت تأمل برانگیز است:
اولاً:دو دستور گذشته مطلق بوده و اختصاص به شیعیان ندارد و بعید است که برای خاص مذهب تشیع صادر شده باشد.
ثانیاً:در روایات دیگر نسبت به حضور در مساجد عامه سفارش شده است؛ابن ابی عمیر در روایت مرسلهای از امام صادق علیه السلام نقل میکند که شخصی به حضرت عرض کرد:من از نماز در مساجد آنان اکراه دارم،امام علیه السلام فرمود:«لا تکره-الی ان قال:-فأدّ فیها الفریضة و النوافل واقض مافاتک؛اکراه نداشته باش.تا آن که فرمود:نماز واجب و مستحب و قضای نمازهای فوت شدهات را آنجا به جای آور».
ثالثاً:همین روایت از طریق دیگر و با لفظ دیگر روایت شده است:
«یحیی الحلبی،عن عبدالله بن مسکان،عن حبیب،قال:سمعت اباعبدالله علیه السلام یقول:اما و الله ما احد من الناس احب الی منکم...واحضروا مع قومکم فی مساجدهم...». (1)
ازاینرو بعید نیست در روایت مورد بحث تصحیف رخ داده باشد.
5.«احبّوا للناس ما تحبّون لانفسکم؛آنچه برای خود دوست دارید،برای مردم نیز دوست داشته باشید».
1) (1) .کافی،ج8،ص146.
شاید مراد از«الناس»شیعیان باشند،چرا که محبت یک امر قلبی است و نسبت به دیگران چندان سزاوار نیست.با ایشان تنها همان حسن معاشرت سزاوار است که در روایات متعددی آمده بود.
یکی از حقوق بلکه اولین حقی که مؤمنان بر یکدیگر دارند این است که آنچه برای خود میپسندند برای دیگران هم بپسندند و آنچه برای خود نمیپسندند برای دیگران هم نپسندند.معلّی بن خنیس میگوید:از امام صادق علیه السلام پرسیدم:حق مؤمن بر مؤمن چیست؟فرمود:
انی علیک شفیق انی اخاف ان تعلم ولاتعمل وتضیع ولاتحفظ؛
من نسبت به تو دل سوزم،میترسم بدانی و عمل نکنی و تباه کنی و حفظ نکنی.
معلّی گوید:گفتم:«لاحول ولا قوة الا بالله».
امام علیه السلام فرمود:
للمؤمن علی المؤمن سبعة حقوق واجبة لیس منها الا و هو واجب علی اخیه،ان ضیع منها حقّ خرج من ولایة الله وترک طاعته،ولم یکن فیها نصیب.أیسر حق منها:ان تحبّ له ما تحبّ لنفسک،و أن تکره له ما تکره لنفسک؛ (1)
مؤمن بر مؤمن هفت حق واجب دارد،همه آن حقوق نسبت به برادرش واجب هستند،اگر یکی از آنحقوق را تباه سازد از ولایت خدا خارج شده و ترک طاعت او کرده و بهرهای از آن برای او نخواهد بود.آسانترین آنها این است که آنچه برای خودت میپسندی برای او هم بپسندی و آنچه برای خودت اکراه داری برای او هم اکراه داشته باشی.
امام علیه السلام در پایان برای انجام این حقوق با عباراتی دیگر تأکید نموده و میفرماید:«اما یستحیی الرجل منکم ان یعرف جاره حقه و لایعرف حق جاره؛آیا کسی از شما حیاء
1) (1) .بحارالانوار،ج 71،ص234.
نمیکند که همسایهاش حق او را بشناسد ولی او حق همسایهاش را نداند».
امام علیه السلام در این فراز نسبت به حقوق همسایه تشویق و ترغیب مینماید،این حقوق آنگاه وظیفه انسان را سنگینتر میسازد که همسایه دیگر،بیشتر در صدد رعایت حق همسایه باشد.در این صورت علاوه بر حق همسایگی از باب عمل به آیه: هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلاَّ الْإِحْسانُ (1)وظیفه انسان در برابر او چند برابر میشود و اگر خدای ناکرده احسان جای خود را به ناسپاسی بدهد زشتی آن چند برابر خواهد شد.
مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ؛عَنْ عَلِی بْنِ الْحَکَمِ،عَنْ مُعَاوِیةَ بْنِ وَهْبٍ،قَالَ:قُلْتُ لَهُ:کَیفَ ینْبَغِی لَنَا أَنْ نَصْنَعَ فِیمَا بَینَنَا وَ بَینَ قَوْمِنَا وَ بَینَ خُلَطَائِنَا مِنَ النَّاسِ مِمَّنْ لَیسُوا عَلَی أَمْرِنَا؟قَالَ:تَنْظُرُونَ إِلَی أَئِمَّتِکُمُ،الَّذِینَ تَقْتَدُونَ بِهِمْ فَتَصْنَعُونَ مَا یصْنَعُونَ،فَوَ اللهِ إِنَّهُمْ لَیعُودُونَ مَرْضَاهُمْ وَ یشْهَدُونَ جَنَائِزَهُمْ وَ یقِیمُونَ الشَّهَادَةَ لَهُمْ وَ عَلَیهِمْ وَ یؤَدُّونَ الْأَمَانَةَ إِلَیهِمْ. (2)
شرح:معاویة بن وهب میگوید:به حضرت(ظاهراً امام صادق علیه السلام است)عرض کردم:با افرادی که از قوم خودمان هستند یا آنهایی که بر امر(ولایت)ما نیستند ولی با ما همنشین هستند،چگونه رفتار کنیم؟
امام علیه السلام فرمود:«تنظرون الی ائمتکم الذین تقتدون بهم،فتصنعون مایصنعون؛به پیشوایان خودتان که به آنها اقتدا میکنید بنگرید و(همان گونه)رفتار کنید که(ایشان)رفتار میکنند».
سپس امام علیه السلام به نحوه رفتار ائمه علیهم السلام با ایشان اشاره کرد و سوگند خورد که در این موضوعات رفتارشان با آنان چنین است:
1.«فوالله انّهم لیعودن مرضاهم؛به خدا سوگند ائمه علیهم السلام از بیماران ایشان عیادتمیکنند».
2.«یشهدون جنائزهم؛در تشییع جنازههای ایشان حضور مییابند».
3.«یقیمون الشهادة لهم وعلیهم؛اقامه شهادت میکنند به نفع یا به ضرر ایشان».
4.«ویؤدّون الامانة الیهم؛امانتهای ایشان را به آنها بر میگردانند».
تمام موضوعات چهارگانه فوق در احادیث گذشته توضیح داده شد،ولی نکته مهم در این روایت توجه به پیروی از ائمه علیهم السلام و مطابقت رفتار شیعیان با رفتار ایشان است که امام علیه السلام فرمود:«تنظرون الی ائمتکم الذین تقتدون بهم،فتصنعون ما یصنعون».پس در این گونه موارد باید کاملاً مثل اهلبیت علیهم السلام حرکت کرد و طبق رفتار آنها عمل نمود،نه تندروی و پیشی گرفتن از ایشان جایز است و نه عقب ماندن و عمل نکردن به دستور ایشان.امام هادی علیه السلام در زیارت جامعه دستور میدهد که هرگاه به حرماهلبیت علیهم السلام مشرف شدید بر این امر اقرار و اعتراف کنید و بگویید:
فالراغب عنکم مارق و اللازم لکم لاحق و المقصر فی حقّکم زاهق. (1)
پس رویگردان از شما(از دین)خارج شده و ملازم شما به شما ملحق شده و مقصر در حق شما نابود است.
پیامبر صلی الله علیه و آله نیز فرمود:
امرت بطاعة الله ربی و امر الائمة من اهل بیتی بطاعة الله وطاعتی،وامر الناس جمیعاً دونهم بطاعة الله وطاعتی و طاعة الائمة من اهل بیتی،فمن تبعهم نجا ومن ترکهم هلک ولایترکهم الا مارق. (2)
من به اطاعت خداوند که پروردگارم است فرمان داده شدهام و ائمه از اهلبیت من به اطاعت از خدا و اطاعت از من فرمان داده شدهاند و همه مردم غیر از اهلبیت علیهم السلام به اطاعت از خدا و اطاعت از من و اطاعت از ائمه اهل بیتم فرمان داده شدهاند،و کسی آنها را ترک نمیکند مگر آنکه از دین خارج شده باشد.
بنابراین اطاعت از ائمه اهلبیت علیهم السلام وظیفه همگان است و هرگونه حرکتی بر خلاف رأی و نظر ایشان بر اساس هوی و هوس و موجب خروج از دین خواهد بود.
1.«علیکم بالصلاة فی المساجد»را توضیح دهید.
2.مصادیق حسن همجواری در اسلام را بیان کنید.
3.«اقامة الشهادة»یعنی چه؟
4.فرمایش امام علیه السلام که فرمود:«انه لابد لکم من الناس ان احداً لایستغنی عن الناس حیاته»را ترجمه و توضیح دهید.
5.علت این که امام علیه السلام عبارات:«تؤدون الامانة الیهم و تقیمون الشهادة لهم وعلیهم وتعودن مرضاهم وتشهدون جنائزهم»را با صیغه مضارع بیان کرد،چیست؟
6.در عبارت«علیکم بالورع والاجتهاد»،علت فرمان به ورع و اجتهاد با یک امرچیست؟
7.در عبارت«واحضروا مع قومکم مساجدکم»چه نکات مهمی وجود دارد؟
8.مراد از«الناس»در عبارت«احبّوا للناس ما تحبون لأنفسکم»چیست؟توضیح دهید.
9.عبارت«أما یستحی الرجل منکم ان یعرف جاره حقّه ولایعرف حقّ جاره؟!»را توضیح دهید.
10.در مورد نحوه رفتار اهلبیت علیهم السلام با غیرشیعیان توضیح دهید.
احادیث ذیل را از نظر سند و متن بررسی نمایید:
1.سهْلُ بْنُ زِیادٍ،عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِی،عَنِ ابْنِ الْقَدَّاحِ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ:یسَلِّمُ الرَّاکِبُ عَلَی الْمَاشِی وَ الْقَائِمُ عَلَی الْقَاعِدِ.
2.مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنْ عُمَرَ بْنِ عَبْدِ الْعَزِیزِ،عَنْ جَمِیلٍ،عَنْ أَبِی عَبْدِ
اللهِ علیه السلام قَالَ:إِذَا کَانَ قَوْمٌ فِی مَجْلِسٍ ثُمَّ سَبَقَ قَوْمٌ فَدَخَلُوا،فَعَلَی الدَّاخِلِ أَخِیراً إِذَا دَخَلَ أَنْ یسَلِّمَ عَلَیهِمْ.
3.عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا،عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیادٍ،عَنْ عَلِی بْنِ أَسْبَاطٍ،عَنِ ابْنِ بُکَیرٍ،عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ:إِذَا مَرَّتِ الْجَمَاعَةُ بِقَوْمٍ أَجْزَأَهُمْ أَنْ یسَلِّمَ وَاحِدٌ مِنْهُمْ وَ إِذَا سَلَّمَ عَلَی الْقَوْمِ وَ هُمْ جَمَاعَةٌ أَجْزَأَهُمْ أَنْ یرُدَّ وَاحِدٌ مِنْهُمْ.
أَبُو عَلِی الْأَشْعَرِی،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ جَمِیعاً،عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یحْیی،عَنْ أَبِی أُسَامَةَ زَیدٍ الشَّحَّامِ،قَالَ:قَالَ لِی أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السلام:اقْرَأْ عَلَی مَنْ تَرَی أَنَّهُ یطِیعُنِی مِنْهُمْ وَ یأْخُذُ بِقَوْلِی:السَّلَامَ،وَ أُوصِیکُمْ بِتَقْوَی اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ،وَ الْوَرَعِ فِی دِینِکُمْ،وَ الِاجْتِهَادِ لِلَّهِ،وَ صِدْقِ الْحَدِیثِ،وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ،وَ طُولِ السُّجُودِ،وَ حُسْنِ الْجِوَارِ؛فَبِهَذَا جَاءَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله.
أَدُّوا الْأَمَانَةَ إِلَی مَنِ ائْتَمَنَکُمْ عَلَیهَا بَرّاً أَوْ فَاجِراً،فَإِنَّ رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه و آله کَانَ یأْمُرُ بِأَدَاءِ الْخَیطِ وَ الْمِخْیطِ.
صِلُوا عَشَائِرَکُمْ،وَ اشْهَدُوا جَنَائِزَهُمْ،وَ عُودُوا مَرْضَاهُمْ،وَ أَدُّوا حُقُوقَهُمْ،فَإِنَّ الرَّجُلَ مِنْکُمْ إِذَا وَرِعَ فِی دِینِهِ وَ صَدَقَ الْحَدِیثَ وَ أَدَّی الْأَمَانَةَ وَ حَسُنَ خُلُقُهُ مَعَ النَّاسِ قِیلَ:هَذَا جَعْفَرِی فَیسُرُّنِی ذَلِکَ وَ یدْخُلُ عَلَی مِنْهُ السُّرُورُ،وَ قِیلَ:هَذَا أَدَبُ جَعْفَرٍ؛وَ إِذَا کَانَ عَلَی غَیرِ ذَلِکَ دَخَلَ عَلَی بَلَاؤُهُ وَ عَارُهُ وَ قِیلَ هَذَا أَدَبُ جَعْفَرٍ!
فَوَ اللهِ لَحَدَّثَنِی أَبِی علیه السلام:أَنَّ الرَّجُلَ کَانَ یکُونُ فِی الْقَبِیلَةِ مِنْ شِیعَةِ عَلِی علیه السلام فَیکُونُ زَینَهَا:آدَاهُمْ لِلْأَمَانَةِ وَ أَقْضَاهُمْ لِلْحُقُوقِ وَ أَصْدَقَهُمْ لِلْحَدِیثِ،إِلَیهِ وَصَایاهُمْ وَ وَدَائِعُهُمْ،
تُسْأَلُ الْعَشِیرَةُ عَنْهُ فَتَقُولُ:مَنْ مِثْلُ فُلَانٍ؟إِنَّهُ لآَدَانَا لِلْأَمَانَةِ وَ أَصْدَقُنَا لِلْحَدِیثِ. (1)
شرح:این حدیث متضمّن سفارشاتی از امام صادق علیه السلام نسبت به شیعیان است که به وسیله یکی از اصحاب خود به نام زید بن یونس الشحام-که به تعبیر مرحوم شیخ مفید از«اعلام الرؤسا» (2)است-به شیعیان خود ابلاغ نموده است.امام علیه السلام پیام خود را با ابلاغ سلام آغاز نموده و میفرماید:«اقرأ علی من تری انه یطیعنی منهم و یأخذ بقولی:السلام؛هر کس را که دیدی(به نظر تو)از من اطاعت میکند و سخن مرا میپذیرد سلام مرا به او برسان».حضرت بعد از ابلاغ سلام،به بیان سفارشات خود میپردازد که عبارتند از:
1.«اوصیکم بتقوی الله عزوجل و الورع فی دینکم؛شما را به خویشتن داری از(عذاب)خدا و ورع در دینتان سفارش میکنم».
بحث لغوی:«تقوی»از ماده«وقی یقی»به معنای حفظ و نگهداری است و در اینجا به معنای حفظ نفس از انجام گناه است
«الورع»به معنای کفّ النفس از محارم الهی است،ولی اقسامی دارد:
الف)ورع تائبین و آن خروج از فسق است؛
ب)ورع صالحین و آن خروج از شبهات است؛
ج)ورع متقین،ترک از حلال است تا مرتکب حرام نشود مثل ترک سخن برای غیبت نکردن؛
د)ورع صدّیقین و آن اعراض از هر چیزی که غیر خداست. (3)
اگر«ورع»و«تقوی»هر یک جداگانه به کار برده شوند هر دو به معنای خویشتن داری از گناه است،ولی چنانچه هر دو با هم به کار برده شوند مراد از«تقوی»همان حفظ نفس از گناه و مراد از«ورع»مراتب بالاتر از آن مثل وقوف عند الشبهات است.
2.«والاجتهاد لله؛کوشش در راه(اطاعت از)خدا».
3.«وصدق الحدیث؛سخن راست گفتن».
«صدق»خلاف کذب و به معنای قوت در یک چیز است و اگر سخن راست را قول صدق میگویند به دلیل قوتی است که سخن راست فی نفسه داراست. (1)صدق در اعتقاد آن است که مطابق با حق باشد و صدق در قول آن است که خبر مطابق با واقع باشد.
راستی و صداقت که در این حدیث و احادیث دیگر مورد سفارش اهلبیت علیهم السلام قرار گرفته،اثر مستقیم بر ایمان انسان دارد.از روایات اسلامی استفاده میشود که استقامت و درستی ایمان انسان به استقامت و درستی زبان او بستگی دارد.
علی علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند که فرمود:
لایستقیم ایمان عبد حتی یستقیم قلبه،ولایستقیم قلبه حتی یستقیم لسانه؛ (2)
ایمان انسان پایدار نمیماند مگر آنکه قلبش پایدار باشد و قلبش پایدار نمیماند مگر آنکه زبانش پایدار باشد.
راستی و صداقت در اسلام چنان جایگاهی دارد که در روایات اهلبیت علیهم السلام معیار سنجش انسانهاست؛از امام صادق علیه السلام روایت شده است که فرمود:
لاتنظروا الی طول رکوع الرجل وسجوده،فان ذلک شیء قد اعتاده،فلو ترکه استوحش ذلک،لکن انظروا الی صدق الحدیث واداء الامانة؛ (3)
به طولانی بودن رکوع و سجود فرد نگاه نکنید،آن چیزی است که به آن عادت کردهاند که اگر ترکش کنند،از آن وحشت میکنند،بلکه به راستگویی او در سخن گفتن و امانتداری او نگاه کنید.
4.«واداء الامانة؛وادا کردن امانت(به اهلش).
5.«وطول السجود؛و طولانی کردن سجده».
بحث ادبی:«السجود»از ماده«سَجَد»به معنای خضوع و خشوع است و سجده عبارت است از خشوع برای خدا و عبادت او. (1)
سجده بر دو نوع است:
الف)سجده اختیاری که مختص انسان است و با انجام آن مستحق ثواب خواهد بود،آیه شریفه: فَاسْجُدُوا لِلّهِ وَ اعْبُدُوا (2)بر همین معنا دلالت دارد؛
ب)سجده تکوینی و تسخیری که برای اعم از انسان و حیوان و نبات است و آیه شریفه: وَ لِلّهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ ظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ (3)به همین معنا است؛یعنی با زبان بیزبانی فریاد میزنند که مخلوق آفریدگار حکیماند.
آنچه در وصیت امام علیه السلام به آن سفارش شده همان سجده نوع اول است که از اختیار خود انسان سرچشمه میگیرد.
سجده موجب تقرب به خدا است.امام صادق علیه السلام فرمود:
«أقرب مایکون العبد الی الله و هو ساجد؛ (4)
نزدیکترین حالت انسان به خدا آن حالی است که او در سجده باشد».
اگر امام علیه السلام به طول سجده سفارش کرده به دلیل آن است که بینی شیطان را
به خاک میمالد.معاویة بن عمار میگوید:از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود:
إنّ العبد اذا أطال السجود حیث لایراه أحد،قال الشیطان:یا ویلاه اطاعوه و عصیت وسجدوا وابیت؛ (1)
هنگامی که بنده(خدا)سجدهاش را طولانی کند به نحوی که کسی او را نبیند(دور از نظر مردم و فقط برای خدا انجام دهد)،شیطان میگوید:ای وای بر من،(آنان خدا را)اطاعت کردند و من معصیت کردم،و(آنان)سجده کردند و(من از سجده)ابا کردم.
همچنین امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند که فرمود:
اطیلوا السجود؛فما من عمل اشدّ علی ابلیس من ان یری ابن آدم ساجداً،لانّه امر بالسجود فعصی و هذا امر بالسجود فاطاع فیما امر؛ (2)
سجده را طولانی کنید،هیچ عملی برای شیطان سختتر از آن نیست که ببیند فرزند آدم در حال سجده است،چون او به سجده فرمان داده شد ولی معصیت کرد،ولی این به سجده فرمان داده شد و در آنچه به آن فرمان داده شده بود اطاعت کرد.
6.«و حسن الجوار؛با همسایگان خوشرفتار باشید».
سپس امام علیه السلام نسبت به خوشرفتاری با همسایگان سفارش نموده و آن را از رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله دانسته و فرمود:«فبهذا جاء محمد صلی الله علیه و آله؛محمد صلی الله علیه و آله برای همین امر آمده است».
حضرت بار دیگر نسبت به ادای امانت تأکید کرده و آن را جزء سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله دانسته و فرمود:«أدّوا الامانة الی من ائتمنکم علیها براً او فاجراً فانّ رسول الله صلی الله علیه و آله کان یأمر بأداء الخیط و المخیط؛پیامبر صلی الله علیه و آله بر همین(مطلب)مبعوث شده
است.کسی که شما را نسبت به امانتی امین قرار داده امانت او را باز گردانید؛نیکوکار باشد یا گنهکار.رسول خدا صلی الله علیه و آله همیشه فرمان میداد که(حتی)نخ و سوزن(هم)باز گردانده شوند».
7.«صلوا عشائرکم؛با قوم و خویشان خود صله رحم کنید».
بحث ادبی:«صلوا»فعل امر از ماده«وَصَل»ضد هجران و دوری و به معنای اتّصال بین دو چیز است یعنی فاصلهای بین آنها نیست. (1)
«صِلِه»یعنی هر آنچه نیکی و احسان باشد؛گرچه دیدار و همنشینی در حد یک سلام باشد. (2)
«عشائر»جمع«عشیرة»به معنای خاندان مرد است که به وسیله او تکثیر پیدا میکند.سپس واژه«عشیرة»به صورت اسمی برای گروهی از نزدیکان مردی که به وسیله او زیاد میشوند درآمده است. (3)«عشیرة»به اعتبار جماعت بودنش مؤنث است.
در این فراز امام صادق علیه السلام نسبت به صلهرحم سفارش میکند.صلهرحم به معنای مهربانی و رسیدگی نسبت به خویشان و نزدیکان است که حقوقی بیشتر از دیگران نسبت به همدیگر دارند.در برخی آیات صله رحم بعد از پرستش خدا قرار گرفته است. (4)
در آیهای دیگر نام ارحام بعد از نام خدا آمده است:
وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللّهَ کانَ عَلَیْکُمْ رَقِیباً ؛ (5)
و[خودتان را]از[عذاب]خدایی که به(نام)او از همدیگر درخواست میکنید،حفظ نمایید.و[خودتان را از ضرر قطع رابطه با]خویشاوندان[حفظ کنید،چرا]که خدا همواره بر شما نگهبان است.
جمیل بن دراج از امام صادق علیه السلام درباره آیه فوق سؤال کرد،حضرت فرمود:
هی ارحام الناس،ان الله عزوجل أمر بصلتها وعظّمها الا تری ان الله جعلها معه؛ (1)
مراد از آیه کریمه ارحام مردم است که خداوند عزوجل به صله رحم و بزرگداشت آنها فرمان داده است.آیا نمیبینی که خدا صله رحم را همراه خود قرار داده است.
در احادیث اهلبیت علیهم السلام نیز آثار فراوانی برای صله رحم بیان شده است که به روایتی از امام باقر علیه السلام بسنده میکنیم:
صلة الرحم تزکی الاعمال و تدفع البلوی و تُنمی الاموال و تنسیء له فی عمره و توسّع فی رزقه و تحبّب فی اهل بیته فیتق الله و لیصل رحمه؛ (2)
صله رحم اعمال را پاک میکند،بلا را دور میسازد،اموال را برکت میهد،عمر را دراز میکند،روزی را وسعت میبخشد،و انسان را در میان خانواده و بستگانش محبوب میسازد،پس باید تقوای الهی پیشه کرد و صله رحم نمود.
8.«واشهدوا جنائزهم؛در(تشییع)جنازههای ایشان حضور یابید».
9.«وعودوا مرضاهم؛از بیماران ایشان عیادت کنید».
10.«وادّوا حقوقهم؛حقوق ایشان را ادا کنید».
این فراز،تأکیدی بر ادای حقوق همسایگی و شهروندی است که در فرازهای مختلف این حدیث و سایر احادیث بیان شده است.اهلبیت علیهم السلام چون حجت خدا بر همه مردم هستند فرامین آنها هم جامع و کامل است.در زندگی
اجتماعی به حقوق سایر انسانها از ادیان و مذاهب دیگر نیز سفارش نمودهاند.علی علیه السلام در فرمان به مالک اشتر جملهای بیان کرده است که نویسندگان حقوق بشر امروز باید در برابر آن سر تعظیم فرود آرند و آن توصیه و سفارش نسبت به همه افراد کشور است که میفرماید:
واشعر قلبک الرحمة للرعیة،والمحبة لهم،و اللطف بهم ولاتکونَنّ علیهم سبعاً ضاریاً تغتنم أکلهم،فانّهم صنفان إما أخ لک فی الدین او نظیر لک فی الخلق،یفرط منهم الزَلَل و تعرض لهم العلل ویؤتی علی ایدیهم فی العمد و الخطأ،فأعطهم من عفوک وصفحک مثل الذی تحب وترضی ان یعطیک الله من عفوه و صفحه؛ (1)
دلت را سرشار از رحمت و محبت و لطف برای مردم کن هرگز با آنان چون حیوان درنده شکاری مباش که خوردن آنان را غنیمت دانی،زیرا مردم دو دستهاند:دستهای برادر دینی تو و دسته دیگر در آفرینش مانند تو هستند.اگر گناهی از آنان سر میزند یا علتهایی بر آنان عارض میشود یا خواسته و ناخواسته اشتباهی مرتکب میگردند آنان را ببخشای و از آنان درگذر،آن گونه که دوست داری خدا تو را ببخشاید و درگذرد.
از این تقسیمبندی امام علیه السلام استفاده میشود که اگر شهروندان از مسلمین باشند حق و حقوق آنان از نظر اسلام روشن است ولی اگر مسلمان نباشند این امر موجب نادیده گرفتن حقوق انسانی آنها نمیگردد بلکه خواستهها و امیال و نیازمندیها و حقوق و حدود و احساسات و عواطف آنها را باید در نظر گرفت.
در پایان حدیث،امام علیه السلام در بخشی از آثار و فواید مثبت عمل به این ارزشهای اخلاقی و آداب معاشرت اشاره کرده و میفرماید:
فانّ الرجل منکم،اذا ورع فی دینه وصدّق الحدیث وأدّی الامانة وحَسُنَ خلقه مع الناس،قیل:هذا جعفری فیسرّنی ذلک و یدخل علی منه السرور وقیل هذا ادب جعفر؛
1) (1) .نهج البلاغه،نامه53.
اگر کسی از شما در دین خود ورع بورزد و راستگو و امانتدار باشد و اخلاقش بامردم نیکو باشد،(مردم با شگفتی)میگویند:این ادب جعفری است.آنگاه آن(سخن)مرا شاد میسازد و شادمانی آن به من خواهد رسید،و(مردم)میگویند:این ادب جعفری است.
بیشک شادمانی اهلبیت علیهم السلام موجب شادمانی رسول خدا صلی الله علیه و آله و شادمانی او شادمانی خداست.
آنگاه امام علیه السلام به اثر نامطلوب عدم رعایت آداب اسلامی نیز اشاره کرده و میفرماید:«واذا کان علی غیر ذلک دخل علی بلاؤه وعاره وقیل هذا ادب جعفر؛و اگر(رفتار شما)غیر از آن(اخلاق اسلامی)باشد،گرفتاری و زشتی آن هم بر من وارد خواهد شد و(آنگاه مردم با استهزاء)میگویند:این ادب جعفری است».
نکته مهمی که با مقایسه دو فقره اخیر روایت بهدست میآید،این است که امام علیه السلام در فقره اول فرمود:«رعایت اخلاق خوب از طرف شما موجب شادمانی من میشود و شادمانی آن به من خواهد رسید»،اما در فقره دوم نفرمود عدم رعایت اخلاق اسلامی موجب خشم و غضب من میشود،و این حاکی از لطف و رحمت اهلبیت علیهم السلام نسبت به شیعیان است و اینکه آنان نیز مانند پیامبر صلی الله علیه و آله«رحمة للعالمین»هستند.
حضرت در پایان به سخنی از پدر بزرگوارشان امام باقر علیه السلام در مورد آثار اجتماعی،به الگویی از مؤدبین به آداب اسلامی اشاره میکند که فرمود:
وان الرجل کان یکون فی القبیلة من شیعة علی علیه السلام فیکون زینها:آداهم للامانة وأقضاهم للحقوق وأصدقهم للحدیث،إلیه وصایاهم و ودائعهم،تسأل العشیره عنه؛فتقول:من مثل فلان؟لآدانا للامانة وأصدقنا للحدیث؛(پیش از این)کسی از شیعیان
علی علیه السلام در قبیلهای بود که زینت بخشترین آنها به شمار میرفت.امانتدارترین و حقشناسترین و راستگوترین آنان بود،وصیتهای آنان همه به سوی او بود و امانتهای خود را به او میسپردند،و اگر از کسی(در مورد او و علت این اعتماد به او)پرسش میشد،میگفتند:چه کسی مثل فلانی است او امینترین فرد ما و راستگوترین از خود ماست.
عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ أَبِیهِ،عَنْ حَمَّادٍ،عَنْ حَرِیزٍ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ،قَالَ:قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام:مَنْ خَالَطْتَ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَکُونَ یدُکَ الْعُلْیا عَلَیهِمْ فَافْعَلْ. (1)
بحث ادبی:«یدک»اسم تکون و«العلیا علیهم»خبر آن است.
بحث لغوی:«خالطت»از ماده«خَلْط»به معنای جمع و فراهم آمدن میان اجزاء دو چیز است.همسایه و شریک را هم«خَلیط»میگویند.«خالطتَ»یعنی جمع شدن و کنایه از همنشینی است و همسایه و شریک را هم به دلیل همنشینی«خلیط»میگویند. (2)
شرح:محمد بن مسلم از امام باقر علیه السلام نقل میکند که فرمود:«من خالطت فان استطعت ان تکون یدُک،العلیا علیهم فافعل؛با هر کس که همنشین شدی و معاشرت داشتی اگر توانستی که دستت بالای(دست)ایشان باشد(حتماً این کار را)انجام بده».
این حدیث کنایه از احسان و خیررسانی به دیگران است،یعنی در احسان و نیکی پیشگام باش.
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ،عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مِهْرَانَ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَفْصٍ،عَنْ أَبِی الرَّبِیعِ الشَّامِی،قَالَ:دَخَلْتُ عَلَی أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام وَ الْبَیتُ غَاصٌّ بِأَهْلِهِ،فِیهِ الْخُرَاسَانِی وَ الشَّامِی وَ مِنْ أَهْلِ الْآفَاقِ،فَلَمْ أَجِدْ مَوْضِعاً أَقْعُدُ فِیهِ فَجَلَسَ أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السلام وَ کَانَ مُتَّکِئاً،ثُمَّ قَالَ:یا شِیعَةَ آلِمُحَمَّدٍ!اعْلَمُوا أَنَّهُ لَیسَ مِنَّا مَنْ لَمْ یمْلِکْ نَفْسَهُ عِنْدَ غَضَبِهِ،وَ مَنْ لَمْ یحْسِنْ صُحْبَةَ مَنْ صَحِبَهُ وَ مُخَالَقَةَ مَنْ خَالَقَهُ وَ مُرَافَقَةَ مَنْ رَافَقَهُ وَ مُجَاوَرَةَ مَنْ جَاوَرَهُ وَ مُمَالَحَةَ مَنْ مَالَحَهُ؛یا شِیعَةَ آلِ مُحَمَّدٍ اتَّقُوا اللهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ. (1)
بحث لغوی:«غاص»از ماده«غصّ»و اصل آن به معنای فشردگی و تنگی است که بر اثر گرفتگی لقمه غذا یا آب در گلو پیدا میشود،به همین مناسبت به هر نوع فشردگی و تضییق هم گفته شده است. (2)«غاص باهله»،یعنی به دلیل زیادی جمعیت در آن مکان جای نشستن نبود و خانه پر از جمعیت بود.
شرح:ابی الربیع شامی گوید:به محضر امام صادق علیه السلام رسیدم در حالی که خانه مملو از جمعیت بود.آنجا از اهالی خراسان و شام و سایر بلاد حضور داشتند.جایی برای نشستن پیدا نکردم.امام صادق علیه السلام نشسته و تکیه داده بود.اهل مجلس را مورد خطاب قرار داد و فرمود:«یا شیعة آل محمد اعلموا انه لیس منّا
من لم یملک نفسه عند غضبه و من لم یحسن صحبة من صحبه و مخالقة من خالقه و مرافقة من رافقه و مجاورة من جاوره و ممالحة من مالحه؛ای شیعیان آل محمد بدانید کسی که هنگام خشم،مالک نفسش نباشد و با همنشین خود،خوب همنشینی نکند و با همخوی خود خوشخُلقی نکند و با رفیق خود نرمخویی نکند و با همسایه خود همسایگی نکند و با همخوراک خود مراعات خوراک نکند،قطعاً از ما نیست».
«لیس منّا»یعنی از مذهب یا از شیعیان یا از جمع ما نیست.
بحث لغوی:«من لم یحسن صحبة من صحبه»:«صحبة»از ماده«صحب»به معنای ملازم و کنار هم بودن است (1)و در اینجا یعنی همنشینی؛چه در سفر باشد و چه در حضر.«حسن مصاحبت»یعنی گشادهرویی و تبسم و سلام و مصافحه و همخوراکی و بر آوردن نیازها و رفع همّ و غمّ و....
«مخالقة من خالقة»:«مخالقة»از ماده«خَلْق»به معنای ایجاد چیزی بدون سابقه و نمونه و«خُلُق»به قوا و سجایا که با فطرت و دل درک شود گفته میشود. (2)مثل: وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ . (3)«مخالقه»از باب مفاعله،به معنای خُلق و خوی طرفینی است.«خالَقَ»به معنای معاشرت با حُسن خلق است.
«و مرافقة من رافقه»از ماده«رِفق»به معنای نرمخویی و خلاف خشونت است. (4)
«و مجاورة من جاوره»به معنای حسن همسایگی با کسی که همسایه اوست.
«و ممالحة من مالحه»:(ممالحه)از ماده«مِلح»به معنای نمک است و«ممالحه»به معنای همنمکی کردن و کنایه از هم غذا شدن است.
امام علیه السلام در پایان به طور کلی همه شیعیان را به تقوا که تنها راه سعادت است و تمام ارزشها در پرتو آن تجلّی مییابد سفارش کرده و میفرماید:«یا شیعة آل محمد اتقوالله ما استطعتم و لاحول ولاقوة الاّ بالله؛ای شیعیان آل محمد!تا میتوانید تقوای الهی پیشه کنید(از او یاری بجوید)که هیچ حرکتی و هیچ توانی نیست مگر از خدای بزرگ».
بنابراین تمام این امور با یاری و قدرت خداوند واقع میشود،البته در صورتی که پیش از آن رعایت تقوای الهی بشود.
عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ أَبِیهِ،عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیرٍ،عَمَّنْ ذَکَرَهُ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام فِی قَوْلِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ: إِنّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ (1)قَالَ:کَانَ یوَسِّعُ الْمَجْلِسَ وَ یسْتَقْرِضُ لِلْمُحْتَاجِ وَ یعِینُ الضَّعِیفَ. (2)
شرح:آیه شریفه إِنّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ ؛(ما تو را از نیکوکاران میدانیم)از سخنان دو زندانی به حضرت یوسف علیه السلام است،هنگامی که رؤیای خود را به آن حضرت عرض کردند و گفتند: نَبِّئْنا بِتَأْوِیلِهِ إِنّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ ؛ما را از تعبیر آن(خوابها)آگاه ساز،[چرا]که ما تو را از نیکوکاران میبینیم.
امام صادق علیه السلام میفرماید:علت اینکه آنان به یوسف علیه السلام گفتند: إِنّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ این بود که حضرت یوسف علیه السلام دارای سه ویژگی بود:
1.«کان یوسّع المجلس؛مجلس را(برای نشستن کسی که وارد میشد)توسعه میداد».
توسعه در مجلس و جا دادن برای واردشدگان یک دستور قرآنی است که فرمود: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا قِیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا یَفْسَحِ اللّهُ لَکُمْ وَ إِذا قِیلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا ؛ (1)ای کسانی که ایمان آوردهاید!هنگامی که به شما گفته شود:در مجلسها جای گشایید،پس جای گشایید،که خدا برای شما جای میگشاید،و هنگامی که گفته شود:برخیزید،پس برخیزید.
2.«ویستقرض للمحتاج؛به(انسانهای)نیازمند قرض میداد».
قرض یکی از سنتهای حسنه در دین اسلام است که نسبت به آن سفارش فراوانی شده است و ثواب آن به مراتب از صدقه بیشتر است.امام صادق علیه السلام فرمود:
علی باب الجنة مکتوب:القرض بثمانیة عشر،والصدقة بعشرة،وذلک ان القرض لایکون الالمحتاج،والصدقه ربما وقعت فی ید غیر المحتاج؛ (2)
بر روی در بهشت نوشته شده که قرض هجده برابر(پاداش دارد)و صدقه ده برابر،این است که قرض قطعاً به دست نیازمند میرسد ولی صدقه چه بسا در دست غیرنیازمند واقع شود.
3.«ویعین الضعیف؛افراد ناتوان را یاری میکرد».
یاری رساندن به انسانهای ضعیف و ناتوان و کسانی که مورد ظلم واقع شدهاند مخصوصاً مؤمنان،چنان اهمیتی دارد که اگر کسی به آن بیتوجه باشد از زمره مسلمین و امت پیامبر صلی الله علیه و آله خارج شده است،امام صادق علیه السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت کرده که فرمود:
من اصبح لایهتمّ بامور المسلمین فلیس منهم،و من سمع رجلاینادی یا للمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم؛ (3)
کسی که به امور مسلمین توجه نکند مسلمان نیست و کسی که صدای کسی را بشنود-که میگوید:ای مسلمانان-و به او جواب ندهد مسلمان نیست.
مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ،عَنْ عَلَاءِ بْنِ الْفُضَیلِ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ:کَانَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام یقُولُ:عَظِّمُوا أَصْحَابَکُمْ وَ وَقِّرُوهُمْ،وَ لَا یتَهَجَّمْ بَعْضُکُمْ عَلَی بَعْضٍ،وَ لَا تَضَارُّوا،وَ لَا تَحَاسَدُوا،وَ إِیاکُمْ وَ الْبُخْلَ؛کُونُوا عِبَادَ اللهِ الْمُخْلَصِینَ الصَّالِحِینَ. (1)
شرح:امام صادق علیه السلام از امام باقر علیه السلام دستورهای بسیار مهمی راجع به وظایف شیعیان نسبت به یکدیگر بیان نموده است.از عبارت«کان ابوجعفر علیه السلام یقول»استفاده میشود که این دستورها به طور مستمر مورد سفارش آن حضرت بوده است که عبارتنداز:
1.«عظِّموا اصحابکم و وقروهم؛یاران خود را بزرگ شمرید و به آنها احترام بگذارید».
بحث لغوی و ادبی:«عظّموا»فعل امر از باب تفعیل از ماده«عظم»و در معنا مقابل«حقیر»است،یعنی از نظر قوت و سیادت مادی و معنوی برتر است.اگر به استخوان«عَظم»گفته میشود در مقابل لحم است،چون استخوان سختو قویترین عضو از اعضای بدن است. (2)
«اصحاب»جمع«صاحب»از ماده«صحب»است،به ملازم و همراه انسان صاحب گفته میشود؛حیوان باشد یا انسان،ملازمت زمانی باشد یا مکانی،ملازمه بدنی و
جسمانی باشد یا به عنایت و همت.خلاصه به کسی که ملازمت او زیاد باشد«صاحب»گفته میشود. (1)پس اصحاب یعنی همراهان و همنشینان و ملازمان انسان.
(وقّرو)؛از ماده«وَقْر»به معنای سنگینی است و کنایه از این است که شخصیت او را بزرگ شمارید.در واقع به معنای بزرگداشت است.عطف توقیر بر تعظیم برای تأکید و مبالغه است.
2.«ولا یتهجّم بعضکم علی بعض؛و به یکدیگر هجوم نبرید».
بحث ادبی:«لایتهجّم»فعل نهی از ماده«هجم»به معنای دخول بر دیگری بدون اجازه او و دخول ناگهانی و در حال غفلت است؛ (2)یعنی به طور ناگهانی و سرزده بر یکدیگر وارد مشوید تا موجب ترس نشود و یا به اسرار یکدیگر آگاه نشوید.
این یک قانون اخلاقی قرآنی است که کسی حق ندارد بدون اجازه بر دیگران وارد شود:
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتّی تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلی أَهْلِها ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ * فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فِیها أَحَداً فَلا تَدْخُلُوها حَتّی یُؤْذَنَ لَکُمْ وَ إِنْ قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکی لَکُمْ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ ؛ (3)ای کسانی که ایمان آوردید!در خانههایی غیر از خانههایتان،وارد نشوید تا اینکه با دوستی رخصت طلبید و بر اهل آن(خانه)سلام کنید؛این برای شما بهتر است؛باشد که شما متذکر شوید و اگر هیچ کس را در آن(خانه)نیافتید،پس در آن وارد نشوید تا اینکه به شما رخصت داده شود؛و اگر به شما گفته شود:«باز گردید!»پس باز گردید؛این برای شما[پاک کنندهتر و]رشد آورتر است؛و خدا به آنچه انجام میدهید داناست.
سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز اینگونه بود که هرگاه میخواست وارد منزلی شود،برای کسب اجازه سلام میکرد و اگر جواب سلام داده میشد وارد منزل میشد و گرنه برمیگشت. (1)
3.«ولا تضارّوا؛و به یکدیگر زیان مرسانید».
بحث ادبی:«لاتضارّوا»فعل نهی از ماده«ضَرَرَ»و از باب مفاعله میباشد.در قرآن کریم نیز در مقابل نفع آمده است:
وَ لا یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً ؛ (2)و برای خودشان،مالک هیچ زیان و سودی نیستند.
وَ لا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا یَنْفَعُکَ وَ لا یَضُرُّکَ ؛ (3)
و غیر از خدا،چیزی را که سود و زیانی به تو نمیرساند مخوان.
در اسلام هیچکس حق ندارد به دیگری ضرر برساند،تا جایی که قاعده مهم«لاضرر»در تمام ابواب فقه،اعم از عبادات و معاملات به آن استدلال میشود و مدرک بسیاری از مسائل شرعی است و مدارک فراوانی از کتاب و سنت و عقل نیز بر آن اقامه شده است. (4)
4.«ولاتحاسدوا؛و به یکدیگر حسد مورزید».
بحث ادبی و لغوی:«لاتحاسدوا»فعل نهی از ماده«حسد»،از باب مفاعله است.«حسد»به معنای آرزوی زوال نعمت از صاحب نعمت است،هر چند آن را برای خود هم نخواهد. (5)
طبق دستور قرآن کریم انسان باید از شر حسود به خدا پناه ببرد:
قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ ... وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ ؛ (1)
بگو:پناه میبرم به پروردگار بامداد...و از بدی حسود هنگامی که رشک ورزد!.
حسد یکی از صفات رذیله و یکی از آفات اخلاق است که آسیبهای اجتماعی و فردی فراوانی در پی دارد.حسود دائم در فکر نابودی علم و فضل و شرف و ثروت دیگران یا خود آنها است.گرچه اولین ضرر حسد به خود حسود بر میگردد و هیچگاه آسایش فکری و روحی نخواهد داشت.شاید به همین دلیل است که امام صادق علیه السلام میفرماید:«لاراحة لحسود؛ (2)برای حسود آسایش و راحتی وجود ندارد».
با حسادت نه تنها آنچه آرزوی زوالش را داشته از دیگران زایل نمیشود،بلکه خود نیز به آن نمیرسد و حتی بسیاری از نعمتها را از دست میدهد.حسود هرگز نمیتواند نعمتهای خدادادی را از دیگران زایل کند و حتی خود نیز نمیتواند به آن نعمتها دست یابد،ازاینرو همیشه روح و روان او در عذاب خواهد بود.امام علی علیه السلام میفرماید:
«الحسود ابداً علیل؛(انسان)حسود همیشه علیل است». (3)
و نیز میفرماید:
«الحسود دائم السُقم وان کان صحیح الجسم؛
حسود همیشه بیمار است،هر چند به ظاهر جسم او سالم باشد». (4)
سلامتی و عافیت هم برای حسود وجود ندارد و تنها راه علاج آن یا نابودی
حسود است یا مرگ محسود.علی علیه السلام میفرماید:
الحسد داء عیاء لایزول الا بهلک الحاسد او موت المحسود؛
حسد بیماری است که جز با نابودی(انسان)حسود یا مرگ کسی که مورد حسادت اوست از بین نمیرود. (1)
5.«وایاکم و البخل؛و از بخل بپرهیزید.
بحث ادبی:«ایاکم»اسم فعل و به معنای«احذروا»است.
بحث لغوی:«البخل»یعنی امساک و نگه داشتن و حبس کردن اموالی که حق نیست نگه داشته شود و نقطه مقابل آن جود و بخشندگی است. (2)
فرق بخل و حسد در این است که حسود آرزو دارد نعمتهایی که در دست دیگران است زایل شود چه به او برسد و چه نرسد؛مهم این است که دیگران نداشته باشند،ولی بخل آن است که انسان میخواهد فقط خود داشته باشد و دیگران نداشته باشند،خودش غنی باشد و دیگران نیازمند،و آنچه خدا نصیب او کرده به دیگران ندهد.قرآن کریم میفرماید:
وَ أَمّا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنی ... فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْعُسْری وَ ما یُغْنِی عَنْهُ مالُهُ إِذا تَرَدّی ؛ (3)
و اما کسی که بُخل ورزد و توانگری نماید...پس به زودی(راه)دشوار را برای او فراهم میکنیم و هنگامی که هلاک شود،ثروتش(عذاب را)از او دفع نمیکند.
و در آیهای دیگر بخل را از صفات منافقان دانسته و میفرماید:
فَلَمّا آتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ ؛ (4)
و هنگامی که(خدا)از بخشش خود به آنان داد،بدان بخل ورزیدند.
بخیل نه تنها نمیخواهد از خود او خیری به دیگران برسد،بلکه گاهی دیگران را امر به بخل میکند.قرآن کریم این صفت را از صفات انسان متکبر خیالپرداز فخرفروش دانسته و میفرماید:
اَلَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبُخْلِ ؛ (1)(همان)کسانی که بخل میورزند،و مردم را به بخل فرمان میدهند.
اما غافل از اینکه آنچه بدان بخل میورزند،روزی عذابی خواهد شد و آنها را گرفتار خواهد کرد؛چنانکه در آیه دیگر فرمود:
سَیُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ ؛ (2)
بهزودی در رستاخیز،آنچه به آن بخل ورزیدهاند،طوق گردنشان خواهد شد.
امام علیه السلام در پایان حدیث نتیجه عمل به این دستورهای اخلاقی را بندگی خالصانه خدا،همراه با عمل صالح دانسته و میفرماید:«کونوا عبادالله المخلصین الصالحین؛(تا)بندگان مخلص(و)شایسته خدا باشید».
مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی،عَنِ الْحَجَّالِ،عَنْ دَاوُدَ بْنِ أَبِی یزِیدَ وَ ثَعْلَبَةَ وَ عَلِی بْنِ عُقْبَةَ،عَن7 بَعْضِ مَنْ رَوَاهُ،عَنْ أَحَدِهِمَا قَالَ:الِانْقِبَاضُ مِنَ النَّاسِ مَکْسَبَةٌ لِلْعَدَاوَةِ. (3)
بحث ادبی و لغوی:«الانقباض»مصدر باب انفعال از ماده«قبض»،به معنای گرفتن است در مقابل«بسط»به معنای باز و گشادگی.«الانقباض»یعنی«انقباض الوجه»(«ال»آن عوض است)به معنای جمع کردن صورت،یا همان عبوسی و ترشرویی است.
«مکسبة»اسم آلت از ماده«کسب»به معنای تحصیل کردن و به دست آوردن است.معنای حدیث این است:«ترشرویی نسبت به مردم(برای انسان)دشمنساز است».
شرح:بیگمان رفت و آمد با مردم و نحوه برخورد با آنها از نظر روحی و روانی تأثیر بسزایی در ایجاد رابطه قلبی با یکدیگر دارد.اگر ملاقاتها و دید و بازدیدها همراه با گشادهرویی و چهره خندان باشد تأثیر آن برای طرف مقابل قطعاً مثبت خواهد بود و موجب برقراری روابط عاطفی خواهد شد،ولی اگر برخوردها با ترشرویی و چهرهای گرفته و اخمآلود باشد،اثر منفی میگذارد و راضی به ادامه ارتباط نخواهد بود و بلکه آرزو میکند هر چه سریعتر این ارتباط قطع شود.
1.حدیث شریف«من خالطت فان استطعف ان تکون یدک العلیا علیهم فافعل»را توضیح دهید.
2.«مخالقه»یعنی چه؟
3.«ممالحه»یعنی چه و کنایه از چیست؟
4.فرمایش امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه شریفه إِنّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ را توضیحدهید.
5.«کان یوسّع المجلس»یعنی چه؟از نظر قرآن بیان کنید.
6.«عظموا اصحابکم و وقرّوهم»را پس از بیان مفردات توضیح دهید.عطف وقرّوا بر عظّموا نشانه چیست؟
7.«لایتهجّم»یعنی چه؟ورود بدون اجازه بر دیگری را از نظر قرآن و سیره نبوی بررسی کنید.
8.حسادت را از نظر قرآن و روایات بررسی کنید.
9.فرق«بخل»و«حسد»چیست؟
10.حدیث شریف«الانقباض من الناس مکسبة للعداوة»را توضیح دهید.
احادیث ذیل را از نظر سند و متن بررسی نمایید:
1.عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا،عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیادٍ،عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی نَجْرَانَ،عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَیدٍ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ،عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام،قَالَ:کَانَ سَلْمَانُ رَحِمَهُ اللهُ یقُولُ:أَفْشُوا سَلَامَ اللهِ فَإِنَّ سَلَامَ اللهِ لَا ینَالُ الظَّالِمِینَ.
2.عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ،عَنْ ثَعْلَبَةَ بْنِ مَیمُونٍ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَیسٍ،عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام،قَالَ:إِنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ یحِبُّ إِفْشَاءَ السَّلَامِ.
3.عَنْهُ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ،عَنْ مُعَاوِیةَ بْنِ وَهْبٍ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام،قَالَ:إِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ قَالَ:إِنَّ الْبَخِیلَ مَنْ یبْخَلُ بِالسَّلَامِ.
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنْ حُسَینِ بْنِ الْحَسَنِ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ،عَنْ عَمَّارِ بْنِ مُوسَی،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ:قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام:لَا عَلَیکَ أَنْ تَصْحَبَ ذَا الْعَقْلِ وَ إِنْ لَمْ تَحْمَدْ کَرَمَهُ وَ لَکِنِ انْتَفِعْ بِعَقْلِهِ وَ احْتَرِسْ مِنْ سَیئِ أَخْلَاقِهِ وَ لَا تَدَعَنَّ صُحْبَةَ الْکَرِیمِ وَ إِنْ لَمْ تَنْتَفِعْ بِعَقْلِهِ وَ لَکِنِ انْتَفِعْ بِکَرَمِهِ بِعَقْلِکَ وَ افْرِرْ کُلَّ الْفِرَارِ مِنَ اللَّئِیمِ الْأَحْمَقِ. (1)
شرح:در این حدیث شریف که از امام صادق علیه السلام از جد بزرگوارش امیرالمؤمنین علیه السلام روایت شده،انسانها به سه دسته تقسیم شدهاند:
دسته اول:کسانی که صاحبان خرد و عقل و اندیشهاند ولی از نظر مادی کرامتی ندارند و از این نظر کسی از آنها بهرهمند نمیشود.
دسته دوم:آنهایی که از نظر کرامت،اهل بذل و بخشش و جود و کرمند و
1) (1) .کافی،ج2،ص638،ح1.
بندگان خدا را از نعمتهای خدادادی خویش بهرهمند میسازند،ولی از نظر فکر و اندیشه در درجات پایین قرار دارند.
دسته سوم:کسانی که نه از کرامت انسانی برخوردارند و نه از عقل و درایت و خرد.
آنگاه حضرت علی علیه السلام نسبت به دسته اول دستور همنشینی داده و میفرماید:«لاعلیک ان تصحب ذا العقل و ان لم تحمد کرمه ولکن انتفع بعقله و احترس من سیء اخلاقه؛بر تو باکی نیست که با صاحب عقل مصاحبت(و همنشینی)کنی،اگر چه کرمش را نستایی،ولکن به عقلش منتفع شو و از خویهای بدش پرهیز کن».
نسبت به دسته دوم نیز دستور همنشینی داده و میفرماید:«ولا تدعَنَّ صحبة الکریم و ان لم تنتفع بعقله ولکن انتفع بکرمه بعقلک؛و هرگز همنشینی با(انسان)کریم را ترک مکن،هر چند به عقل او منتفع نشوی،ولیکن به عقل خود از کرمش بهرهمند شو».
اما نسبت به دسته سوم امر به دوری داده و میفرماید:«وافرر کل الفرار من اللئیم الاحمق؛از(انسان)پست و نادان(که نه عقل دارد و نه کرم)کاملاً فرار کن(و دور شو)».
بحث لغوی:«اللئیم»یعنی دنی الاصل، (1)پست فطرت و کسی که فطرتاً پست است.
«الاحمق»از ماده«حُمُق»به معنای کم عقلی است. (2)
عَنْهُ،عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی نَجْرَانَ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الصَّلْتِ،عَنْ أَبَانٍ،عَنْ أَبِی الْعُدَیسِ،قَالَ:قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام:یا صَالِحُ!اتَّبِعْ مَنْ یبْکِیکَ وَ هُوَ لَکَ نَاصِحٌ،وَ لَا تَتَّبِعْ مَنْ یضْحِکُکَ وَ هُوَ لَکَ غَاشٌّ،وَ سَتَرِدُونَ عَلَی اللهِ جَمِیعاً فَتَعْلَمُونَ. (1)
شرح:این روایت که از امام باقر علیه السلام روایت شده،میفرماید:«یا صالح...»،در مورد اینکه مراد از«صالح»چیست؟سه احتمال وجود دارد:
1.مراد معنای«صالح»است،یعنی ای کسی که انسان صالح و شایستهای هستی.
2.«صالح»نام آخرین راوی است که حضرت او را مورد خطاب قرار داده است،چنان که در سند تهذیب (2)و محاسن برقی (3)اینگونه است،یعنی او راوی دیگری غیر از ابوالعدیس است.در اینصورت هم باز او مجهول است.
3.صالح لقب ابوالعدیس است؛چنانکه در اعیان الشیعه از او با عنوان«ابوالعدیس صالح»یاد شده است. (4)
به هر حال امام علیه السلام«صالح»را به تحمل سختیهای ظاهری دعوت کرده و میفرماید:«اتّبع من یبکیک و هو لک ناصح؛از کسی که تو را میگریاند پیروی کن،در حالی که او خیرخواه توست».
یعنی از کسی که در ظاهر با دستور سخت و طاقتفرسا و سفارش به عبودیت و بندگی و انجام تکالیف سنگین تو را به سختی میاندازد و تو را از
راحتیهای دنیایی محروم میسازد،در واقع خیرخواه توست و اسباب سعادت و قرب به خدا را برای تو فراهم میکند.او مستحق پیروی است و از او پیروی کن.
حضرت در ادامه از پیروی افرادی که ظاهری فریبنده دارند برحذر داشته و میفرماید:«ولا تتّبع من یضحکک و هو لک غاش؛و از کسی که تو را میخنداند،در حالی که گول زننده توست پیروی مکن».
یعنی کسی که همواره تو را در ظاهر شاد و خندان نگه میدارد در واقع تو را میفریبد و آنچه خیر تو در آن است آن را پنهان میسازد و آنچه آشکار میکند بر خلاف مصلحت توست و عمر تو را به تباهی میکشاند.از او پیروی مکن.
بحث ادبی و لغوی:«غاش»اسم فاعل از ماده«غشّ»ضد نُصح و خیراهی است. (1)«غَشَّ»یعنی خیرخواهی را اظهار نکرد و خلاف آنچه در باطن خود داشت اظهار کرد. (2)
آنگاه امام علیه السلام او را متوجه قیامت و حضور در محضر خداوند ساخته و میفرماید:«وستردون علی الله جمیعاً فتعلون؛و به زودی همه شما بر خداوند وارد میشوید و خواهید دانست».
یعنی وقتی در قیامت در محضر خداوند برای حساب و کتاب حاضر شدید حقیقت این سخن بر شما روشن خواهد شد،هر چند امروز پردههای حجاب بر شما پوشیده باشد و نتوانید به حقایق دست یابید.
عَنْهُ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِی،عَنْ مُوسَی بْنِ یسَارٍ الْقَطَّانِ عَنِ الْمَسْعُودِی،عَنْ أَبِی دَاوُدَ،
عَنْ ثَابِتِ بْنِ أَبِی صَخْرَةَ،عَنْ أَبِی الزَّعْلَی،قَالَ:قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام:قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله:انْظُرُوا مَنْ تُحَادِثُونَ فَإِنَّهُ لَیسَ مِنْ أَحَدٍ ینْزِلُ بِهِ الْمَوْتُ إِلَّا مُثِّلَ لَهُ أَصْحَابُهُ إِلَی اللهِ،إِنْ کَانُوا خِیاراً فَخِیاراً وَ إِنْ کَانُوا شِرَاراً فَشِرَاراً،وَ لَیسَ أَحَدٌ یمُوتُ إِلَّا تَمَثَّلْتُ لَهُ عِنْدَ مَوْتِهِ. (1)
شرح:این حدیث شریف که علی علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده،حضرت نسبت به همنشینان و دوستانی که انسان باید با آنها رابطه داشته باشد سفارش نموده و میفرماید:«انظروا من تحادثون؛بنگرید که با چه کسانی همسخن میشوید».
یعنی آن کسی که قصد معاشرت با او دارید،آیا آدم صالحی است یا فاسد؟عالم است یا جاهل؟اهل عمل به احکام اسلام است یا نسبت به آن بیتوجه است؟اگر اهل صلاح و علم و عمل است با او معاشرت کنید،وگرنه از همنشینی با او بپرهیزید.
سپس حضرت به علت این امر اشاره کرده و میفرماید:«فانّه لیس من احد ینزل به الموت الاّمُثّل له اصحابه الی الله،ان کانوا خیراً فخیاراً و ان کانوا شراراً فشراراً؛چون کسی نیست که مرگ او فرا رسد مگر اینکه یاران او که به سوی خدا میروند برای او مجسم میشوند(و او با آنها محشور میشود)؛پس اگر(آن یاران)از نیکان باشند(مثالها نیز)از نیکانند(که به او بشارت میدهند و او را شادمان میسازند)و اگر از بدان باشند(مثالها نیز)از بدانند(که او را توبیخ و سرزنش میکنند و او متحیر و پشیمان میشود)».
سپس در پایان حدیث،به مجسم شدن خود بر بالین انسانهای محتضر اشاره کرده و میفرماید:«ولیس احد یموت الا تمثّلتُ له عند موته؛کسی نیست که بمیرد
1) (1) .کافی،ج2،ص638،ح3.
مگر آنکه من هنگام مرگش برای او مجسم میشوم».
از این سخن پیامبر اکرم یا علی علیه السلام،استفاده میشود که آنان بر بالین همگان حاضر میشوند؛دوست باشند یا دشمن.البته حضورشان برای دوستان به جهت تکریم و بشارت به بهشت است و برای دشمنان به سبب توبیخ و هشدار به جهنم.
پیام این حدیث این است که دوستان خود را از کسانی انتخاب کنید که از دوستان پیامبر صلی الله علیه و آله و اهلبیت او باشند.مسأله تمثّل پیامبر صلی الله علیه و آله یا علی علیه السلام و یا سایر ائمه علیه السلام بر بالین محتضر در روایات فراوانی از اهلبیت علیهم السلام وارد شده است.
سدیر صیرفی میگوید:به امام صادق علیه السلام عرض کردم:یابن رسول الله!فدایت گردم!آیا مؤمن از قبض روح خویش ناخوش است؟فرمود:
لا و الله انه،اذا اتاه ملک الموت لقبض روحه جزع عند ذلک،فیقول له ملک الموت:یا ولی الله لاتجزع فو الّذی بعث محمداً صلی الله علیه و آله لأنا ابرّ بک واشفق علیک من و الد رحیم لو حضرک،افتح عینیک فانظر،قال:و یمثل له رسول الله صلی الله علیه و آله وامیرالمؤمنین و فاطمه و الحسن و الحسین والائمة من ذریتهم علیه السلام فیقال له:هذا رسول الله و امیرالمؤمنین و فاطمه و الحسن و الحسین والائمة رفقاؤک.قال:فیفتح عینه فینظر فینادی روحه مناد من قِبَل رب العزه فیقول: یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ الی محمد و اهل بیته اِرْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً بالولایة مَرْضِیَّةً بالثواب فَادْخُلِی فِی عِبادِی یعنی محمداًو اهل بیته وَ ادْخُلِی جَنَّتِی ،فما من شیء احبّ الیه من استلال روحه و اللحوق بالمنادی؛ (1)
به خدا سوگند نه(چنین نیست)،وقتی که ملک الموت برای قبض روح او بیاید آن وقت ناله میزند،ولی ملک الموت به او میگوید:ای ولی خدا ناله نکن.قسم به کسی که محمد صلی الله علیه و آله را مبعوث کرد،قطعاً من نسبت به تو از پدر مهربان نیکوتر و دلسوزترم؛چشمانت را باز کن و نگاه کن.(امام علیه السلام)فرمود:رسول خدا صلی الله علیه و آله،امیرالمؤمنین،فاطمه،حسن و حسین و ائمه علیه السلام-که از فرزندان
1) (1) .کافی،ج3،ص128.
ایشاناند-بر او مجسم میشوند.(ملک الموت به او میگوید:ایشان)رفقای تو هستند.(امام علیه السلام)فرمود:پس چشم خود را باز میکند و مینگرد؛و روح او از جانب رب العزة مورد خطاب واقع میشود و میگوید:(ای جان آرام یافته)به محمد و اهلبیت او،به سوی پروردگارت در حالی که خوشنودی به ولایت و به وسیله پاداش او مورد رضایت[او]هستی در آی در[مسلک]بندگان[ویژه]من یعنی محمد و اهلبیت او و در بهشت[ویژه]من وارد شو دراین صورت هیچ چیزی نزد او از رسیدن روحش به منادی،محبوبتر نیست.
عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ أَبِیهِ،عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیرٍ،عَنْ بَعْضِ الْحَلَبِیینَ،عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ مُسْکَانَ،عَنْ رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ الْجَبَلِ لَمْ یسَمِّهِ،قَالَ:قَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السلام:عَلَیکَ بِالتِّلَادِ،وَ إِیاکَ وَ کُلَّ مُحْدَثٍ لَا عَهْدَ لَهُ وَ لَا أَمَانَ وَ لَا ذِمَّةَ وَ لَا مِیثَاقَ،وَ کُنْ عَلَی حَذَرٍ مِنْ أَوْثَقِ النَّاسِ عِنْدَکَ. (1)
شرح:در این حدیث شریف امام صادق علیه السلام در مورد رفاقت و دوستی،سه سفارش و دستور مهم بیان نموده است:
1.به رابطه با دوستان قدیمی سفارش کرده و میفرماید:«علیک بالتَّلاد؛بر تو باد به(رفاقت با دوستان)دیرین».
بحث ادبی و لغوی:«علیک»اسم فعل به معنای«ألزم»است.«التلاد»از ماده«تلد»به معنای مال قدیمی و اصلی است که نزد خودت متولد شده است،یعنی تولید خودت باشد و در این حدیث به معنای دوست قدیمی و محبوب است. (2)
2.از ارتباط با دوستان جدید برحذر داشته و میفرماید:«وایاک وکل محدث لاعهد له ولا امان ولاذمّة ولامیثاق؛و از هر(دوست)تازه(نوپیدا)که نه تعهّدی دارد و نه مورد اطمینان است و نه(چیزی)بر عهده میگیرد و نه پیمان محکمی دارد،بپرهیز».
بحث ادبی و لغوی:«ایاک»اسم فعل به معنای«احذر»است.«مُحدَث»از ماده«حدث»به معنای تازه و چیزی است که نبوده و بعد به وجود آمده است. (1)در اینجا به معنای دوست جدیدی است که متصف به صفات کمال نشده یا صفات کمال او به تجربه ثابت نشده است.
ظاهر این دو فقره از این حدیث شریف این است که حضرت نسبت به ارتباط با دوستان قدیمی سفارش نموده و نسبت به دوستان جدید هم به دلیل عدم تعهد آنها بر عهد و پیمان،از رفاقت با آنها پرهیز داده و یا حداقل نسبت به ارتباط با آنها سفارش به احتیاط فرموده است.چه بسا معنای واقعی حدیث این باشد که مصاحبت و همراهی با امام قدیم،یعنی کسی که قبل از همه،امامت او از طرف خدا تعیین شده و توسط پیامبر صلی الله علیه و آله در غدیر خم به مردم ابلاغ شده لازم است و از مصاحبت و همراهی با امامی که بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و بعد از تثبیت ولایت علی علیه السلام در غدیر خم مطرح شده و صلاحیت چنین کاری را ندارد،باید پرهیز شود.
آنگاه حضرت در سومین نکته درباره دوست میفرماید:«وکن علی حذر من أوثق الناس عندک؛و از استوارترین مردم نزد خویش،برحذر باش».
در این که مراد از این فراز چیست دو احتمال وجود دارد:
1.هر چند اوثق مردم هستند،ولی از اظهار تمام اسرارت اجتناب کن؛چرا که بعید نیست روزی دشمن تو شود.
1) (1) .مفردات راغب،ماده«حدث».
2.به ظاهر وثاقت او اعتماد نکن،بلکه او را آزمایش کن و پس از قبول شدن،او را به عنوان دوست برگزین.
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ رَفَعَهُ إِلَی أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام،قَالَ:أَحَبُّ إِخْوَانِی إِلَی مَنْ أَهْدَی إِلَی عُیوبِی. (1)
شرح:دوستان چند دستهاند:
دستهای از رشد فضایل دوستان خود ناراحت و از عیوب آنها خوشحال میشوند.اینها در واقع دشمن انسانند،چون نه تنها از انسان انتقاد نمیکنند،بلکه نسبت به انجام زشتیها تشویق هم میکنند.کار اینها شیطانی است؛چنانکه قرآن کریم میفرماید: زُیِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ ؛ (2)بدی کردارشان،برای آنان آراسته شده است.
دستهای تنها به خوشحالی دوستان خود میاندیشند،یعنی هم از فضایل ایشان خوشحال میشوند و هم عیوب آنها را خوب جلوه میدهند.اینها انسانهای متملق و چاپلوسی هستند که اگر دشمن نباشند کارشان کمتر از او نیست،چون با رفتار آنها کسی رشد نمیکند و عیوبش اصلاح نمیگردد.
دسته سوم دوستان بیتفاوتی هستند که نه از فضایل دوستان خود خوشحال میشوند و نه از عیوب آنها ناراحت،نه رشد آنان را میخواهند و نه شکست ایشان را.اینها دوستان خنثی هستند که نه وجودشان سودمند است و نه عدمشان زیانآور.
دسته چهارم دوستانیاند که تنها به رشد و کمال دوست خود میاندیشند و کمال او را کمال خود و شکست او را شکست خود میدانند،از رشد فضایل او
خوشحال و از نقایص او ناراحت میشوند.و به او تذکر میدهند.اینان بهترین دوستان هستند و کسانیاند که به تعبیر امام صادق علیه السلام عیوب دوست خود را به او هدیه میدهند،ازاینرو حضرت فرمود:«احبّ اخوانی الی من أهدی الی عیوبی؛بهترین دوستان من از نظر من کسانیاند که عیبهای مرا به من هدیه دهند».
از کلام حضرت علیه السلام استفاده میشود که هر کسی اگر عیب کسی را صادقانه به او بگوید باید از او سپاسگزاری کرد؛نه آنکه موجب کینه و کدورت گردد و در صدد انتقام برآید.
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ،عَنْ عُبَیدِ اللهِ الدِّهْقَانِ،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَائِذٍ،عَنْ عُبَیدِ اللهِ الْحَلَبِی،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ:لَا تَکُونُ الصَّدَاقَةُ إِلَّا بِحُدُودِهَا فَمَنْ کَانَتْ فِیهِ هَذِهِ الْحُدُودُ أَوْ شَیءٌ مِنْهَا فَانْسُبْهُ إِلَی الصَّدَاقَةِ وَ مَنْ لَمْ یکُنْ فِیهِ شَیءٌ مِنْهَا فَلَا تَنْسُبْهُ إِلَی شَیءٍ مِنَ الصَّدَاقَةِ:
فَأَوَّلُهَا:أَنْ تَکُونَ سَرِیرَتُهُ وَ عَلَانِیتُهُ لَکَ وَاحِدَةً.
وَ الثَّانِی:أَنْ یرَی زَینَکَ زَینَهُ وَ شَینَکَ شَینَهُ.
وَ الثَّالِثَةُ:أَنْ لَا تُغَیرَهُ عَلَیکَ وِلَایةٌ وَ لَا مَالٌ.
وَ الرَّابِعَةُ:أَنْ لَا یمْنَعَکَ شَیئاً تَنَالُهُ مَقْدُرَتُهُ.
وَ الْخَامِسَةُ:وَ هِی تَجْمَعُ هَذِهِ الْخِصَالَ أَنْ لَا یسْلِمَکَ عِنْدَ النَّکَبَاتِ. (1)
شرح:هرگونه رابطهای بین انسانها چارچوب خاصی دارد و نباید از این حد فراتر رفت.یکی از این رابطهها صداقت و دوستی است که امام صادق علیه السلام برای
1) (1) .کافی،ج2،ص639،ح6.
این رابطه نیز حد ومرز تعیین کرده و میفرماید:
لاتکون الصداقة الا بحدودها،فمن کانت فیه هذه الحدود او شیء منها فانسبه الی الصداقة،ومن لم یکن فیه شیء منها فلا تنسبه الی شیء من الصداقة؛صداقت و دوستی محقق نمیشود مگر با(رعایت)حدود(و شرایط).آن کسی که این شرایط یا بخشی از آن(حدود)در او وجود داشت،او را به دوستی و صداقت نسبت بده(او را به دوستی بگیر)و کسی که هیچ چیزی از این(حدود)در او وجود نداشت او را به هیچ چیزی از دوستی و صداقت نسبت مده(او را به دوستی مگیر).
بحث لغوی:«الصداقه»از ماده«صدق»به معنای محکم و تمامیت و بر اساس حق و بهدور از خلاف بودن است و بر حسب موارد متعدد متفاوت است؛مثلاً احساس هم باید صحیح و محکم و واقعی باشد و صدیق کسی است که این صفات برای او ثابت باشد. (1)
«الحدود»از ماده«حدّ»به معنای مانع بین دو چیز است که مانع اختلاط یکی با دیگری است. (2)در فارسی به معنای«مرز»است.
امام علیه السلام در این حدیث شرایط دوستی را اینگونه بر میشمرد:
«فاوّلها:ان تکون سریرته و علانیته لک واحدة؛اولین حد آن است که نهان و آشکارش برای تو یکسان باشد».
یعنی آنچه در ظاهر بر زبان جاری میسازد و اظهار میدارد با آنچه در دل دارد و در سینهاش پنهان است یکسان باشد.همچنین در حضور و غیابش مثل هم باشد.
«والثانی:ان یری زینک زینه و شینک شینه؛دوم آنکه زینت تو را زینت خود و عیب و زشتی تو را عیب و زشتی خود بداند».
یعنی آنچه برای خود میپسندد برای تو هم بپسندد و آنچه برای خود نمیپسندد برای تو هم نپسندد.
«والثالثه:ان لاتغیره علیک ولایة ولامال؛سوم آنکه قدرت و مال،(رابطه)او را با تو تغییر ندهد».
یعنی بعد از آنکه به مال و منال دنیا یا قدرت و حکومت رسید باز هم رابطهاش را با تو حفظ کند و مثل گذشته با تو دوستی داشته باشد.
«والرابعة:ان لایمنعک شیئاً تناله مقدُرَتُه؛چهارم آنکه آنچه در توان اوست تو را از آن منع نکند».
یعنی آنچه در توانش هست در کمک رساندن به تو مضایقه نکند و از تمام توان خود استفاده کند.
«والخامسة:وهی تجمع هذه الخصال ان لایسلمک عند النکبات؛پنجمین(حدود)که در برگیرنده تمام این ویژگیها است آن است که تو را در مصیبتها و حوادث به خواری و نابودی نکشاند».
بحث لغوی:«لایسلمک»از ماده«سلم»و در اینجا به معنای خواری و افتادن در مهلکه است، (1)یعنی تو را تسلیم حوادث نسازد.
«النکبات»جمع«النکبة»،مثل«سجده»و«سجدات».نکبات به معنای حوادثی است که برای انسان پیش میآید. (2)
1.از نظر حضرت علی علیه السلام انسانها به چند دسته تقسیم میشوند و همنشینی هر کس با هر دستهای باید چگونه باشد؟
2.در روایت امام باقر علیه السلام که فرمود:«یا صالح!اتبع من یبکیک...»در معنای صالح چند احتمال است؟
3.حدیث شریف:«اتّبع من یبکیک و هو لک ناصح ولاتتبع من یضحکک و هو لک غاش وستردون علی الله جمیعاً فتعلمون»را به اختصار توضیح دهید.
4.«انظروا من تحادثون»یعنی چه؟
5.عبارت:«فانه لیس من احد ینزل به الموت الاّمُثِّل له اصحابه الی الله ان کانوا خیاراً فخیاراً وان کانوا شراراً فشراراً»را به اختصار توضیح دهید.
6.در مورد تمثل پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام و یا سایر ائمه علیه السلام در بالین محتضر توضیح دهید.
7.«علیک بالتلاد»را توضیح دهید.
8.عبارت:«وایاک و کل محدث لاعهد له و لاامان ولاذمة ولامیثاق»را توضیح دهید.
9.در عبارت:«وکن علی حذر من اوثق الناس عندک»چند وجه محتمل است؟توضیح دهید.
10.حدیث شریف:«احبّ اخوانی من أهدی الی عیوبی»را به اختصار توضیح دهید.
11.شرایط دوستی از نظر امام صادق علیه السلام را نام ببرید.
12.لغات ذیل را توضیح دهید:
«الشین»،«الحدود»،«النکبات».
احادیث ذیل را از نظر سند و متن بررسی نمایید:
1.عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا،عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیادٍ،عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِی،عَنِ ابْنِ الْقَدَّاحِ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام،قَالَ:إِذَا سَلَّمَ أَحَدُکُمْ فَلْیجْهَرْ بِسَلَامِهِ،لَا یقُولُ سَلَّمْتُ فَلَمْ یرُدُّوا عَلَی،وَ لَعَلَّهُ یکُونُ قَدْ سَلَّمَ وَ لَمْ یسْمِعْهُمْ؛فَإِذَا رَدَّ أَحَدُکُمْ فَلْیجْهَرْ بِرَدِّهِ وَ لَا یقُولُ الْمُسَلِّمُ سَلَّمْتُ فَلَمْ یرُدُّوا عَلَی.ثُمَّ قَالَ:کَانَ عَلِی علیه السلام یقُولُ:لَا تَغْضَبُوا،وَ لَا تُغْضِبُوا أَفْشُوا السَّلَامَ وَ أَطِیبُوا الْکَلَامَ وَ صَلُّوا بِاللَّیلِ؛وَ النَّاسُ نِیامٌ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ بِسَلَامٍ ثُمَّ تَلَا علیه السلام عَلَیهِمْ قَوْلَ اللهِ عَزَّوَجَلَّ اَلسَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ .
2.مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی،عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ،عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ سِنَانٍ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ:الْبَادِی بِالسَّلَامِ أَوْلَی بِاللهِ وَ بِرَسُولِهِ.
3.عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ،عَنْ عَلِی بْنِ الْحَکَمِ،عَنْ أَبَانٍ،عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْمُنْذِرِ،قَالَ:سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ علیه السلام یقُولُ:مَنْ قَالَ:السَّلَامُ عَلَیکُمْ فَهِی عَشْرُ حَسَنَاتٍ.وَ مَنْ قَالَ:السَّلَامُ عَلَیکُمْ وَ رَحْمَةُ اللهِ فَهِی عِشْرُونَ حَسَنَةً.وَ مَنْ قَالَ السَّلَامُ عَلَیکُمْ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَکَاتُهُ فَهِی ثَلَاثُونَ حَسَنَةً.
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا،عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیادٍ وَ عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ أَبِیهِ جَمِیعاً،عَنْ عَمْرِو بْنِ عُثْمَانَ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُذَافِرٍ،عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِمَا،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ وَ أَبِی حَمْزَةَ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ،عَنْ أَبِیهِ علیه السلام قَالَ:قَالَ لِی أَبِی عَلِی بْنُ الْحُسَینِ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَیهِمَا:یا بُنَی انْظُرْ خَمْسَةً فَلَا تُصَاحِبْهُمْ وَ لَا تُحَادِثْهُمْ وَ لَا تُرَافِقْهُمْ فِی طَرِیقٍ،فَقُلْتُ:یا أَبَتِ مَنْ هُمْ عَرِّفْنِیهِمْ،قَالَ:
إِیاکَ وَ مُصَاحَبَةَ الْکَذَّابِ فَإِنَّهُ بِمَنْزِلَةِ السَّرَابِ یقَرِّبُ لَکَ الْبَعِیدَ وَ یبَعِّدُ لَکَ الْقَرِیبَ.
وَ إِیاکَ وَ مُصَاحَبَةَ الْفَاسِقِ فَإِنَّهُ بَائِعُکَ بِأُکْلَةٍ أَوْ أَقَلَّ مِنْ ذَلِکَ.
وَ إِیاکَ وَ مُصَاحَبَةَ الْبَخِیلِ فَإِنَّهُ یخْذُلُکَ فِی مَالِهِ أَحْوَجَ مَا تَکُونُ إِلَیهِ.
وَ إِیاکَ وَ مُصَاحَبَةَ الْأَحْمَقِ فَإِنَّهُ یرِیدُ أَنْ ینْفَعَکَ فَیضُرُّکَ.
وَ إِیاکَ وَ مُصَاحَبَةَ الْقَاطِعِ لِرَحِمِهِ فَإِنِّی وَجَدْتُهُ مَلْعُوناً فِی کِتَابِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ فِی ثَلَاثَةِمَوَاضِعَ:
قَالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ: فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَکُمْ * أُولئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمی أَبْصارَهُمْ . (1)
وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ: اَلَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّارِ . (2)
وَ قَالَ فِی الْبَقَرَةِ اَلَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ . (3)
شرح:محمد بن مسلم و ابی حمزه از امام صادق علیه السلام و آن حضرت از امام باقر علیه السلام نقل میکند که فرمود:پدرم علی بن الحسین به من میفرمود:«یا بنی انظر خمسة فلا تصاحبهم ولا تحادثهم ولاترافقهم فی طریق؛فرزندم پنج گروه را در نگر و با ایشان مصاحبت و همراهی مکن،و با ایشان سخن مگو و با ایشان در هیچ راهی رفاقت مکن».امام باقر علیه السلام فرمود:گفتم:«یا أبت من هم عَرّفنیهم؛ای پدر!آنها چه کسانی هستند؟ایشان را به من بشناسان».امام سجاد علیه السلام این پنج گروه را به این نحو ذکر فرمود:
1.«ایاک ومصاحبة الکذّاب فانه بمنزلة السراب یقرّب لک البعید و یبعّدُ لک القریب؛از همنشینی با دروغگو بر حذر باش،چرا که او همانند سراب است،دور را نزدیک و نزدیک را دور جلوه میدهد».
بحث ادبی:«ایاک»اسم فعل به معنای«احذر»است.
بحث لغوی:«السراب»به معنای درخششی که در بیابان مثل آب از دور نمایان
است و در دیدگاه بیننده آب روان تصور میشود.واژه«سراب»درباره چیزی است که حقیقتی از آب ندارد،در مقابل واژه«شراب»که به معنای نوشیدنی است که حقیقتی از آب دارد. (1)
2.«ایاک ومصاحبة الفاسق فانه بائعک باکلة او اقلّ من ذلک؛از همنشینی با فاسق بر حذر باش،چرا که او تو را به لقمهای یا کمتر از آن میفروشد».
بحث ادبی و لغوی:«الفاسق»اسم فاعل از ماده«فَسَق»،به معنای خروج از حدود شرع است و«فاسق»معمولا به کسی گفته میشود که قبلاً ملتزم حکم شرع بوده و به آن اقرار کرده و سپس در همه آنها یا برخی از آنها خلل وارد کرده(و گناه کرده)است. (2)
«اکلة»با فتح همزه به معنای یک وعده خوردن است که انسان سیر شود و به ضم همزه به معنای یک لقمه است. (3)
3.«وایاک و مصاحبة البخیل فانه یخذلک فی ماله أحوج ما تکون الیه؛از همنشینی با بخیل برحذر باش،چرا که او مال خود را آن هنگام که سخت به آن نیازمندی از تو دریغ میدارد(و با مال خود تو را یاری نمیرساند)».
بحث لغوی:«البخیل»از ماده«بخل»به معنای امساک و نگه داشتن اموالی است که سزاوار نیست نگه داشته شود.«بخیل»کسی است که صفت بخل در او زیاد باشد. (4)
«یخذل»از ماده«خذل»به معنای ترک اعانت و نصرت است. (5)
4.«وایاک و مصاحبة الأحمق فانّه یرید أن ینفعک فیضرّک؛از همنشینی با احمق پرهیز کن،چرا که او میخواهد به تو سودی برساند ولی به تو زیان میرساند».
بحث لغوی:«الاحمق»از ماده«حُمُق»به معنای نقصان و فساد عقل است.«احمق»کسی است که کلامش به فکرش پیشی دارد و هنگام سخن تأمل نمیکند که آیا آن به رسم صواب و نیکو بود یا نه،ازاینرو از روی غفلت آن رامیگوید. (1)
5.«ایاک و مصاحبة القاطع لرحمه فانی وَجَدته ملعونا فی کتاب الله عزوجل فی ثلاثة مواضع؛از همنشینی با کسی که قطع رحم کرده بر حذر باش،چرا که من او را در سه جای قرآن ملعون یافتم».
بحث لغوی:«رَحِمْ»بچهدان زن و به طور استعاره درباره خویشاوندان و کسانی که قرابت و قوم و خویشی دارند به کار رفته است،چون همه از یک رحم خارج شدهاند. (2)
«ملعون»اسم مفعول از ماده«لعن»به معنای دوری از رحمت است. (3)
سپس امام علیه السلام آیاتی را که در آن آیات«قاطع رحم»مورد لعن قرار گرفته این گونه ذکر نموده است:
قال الله عزوجل: فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَکُمْ * أُولئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمی أَبْصارَهُمْ ؛ (4)و اگر(از دستور خدا)روی برتابید،آیا امید دارید که فساد کنید و پیوند خویشاوندانتان را بگسلید؟آنها کسانی
هستند که خدا آنان را از رحمت خود دور ساخته و آنان را ناشنوا گردانده و دیدگانشان را نابینا کرده است.
در روایاتی از اهلبیت علیهم السلام آمده است که این آیه درباره بنی امیه است (1)که وقتی زمام حکومت را به دست گرفتند بر هیچکس رحم نکردند؛حتی خویشاوندان خود را به خاک و خون کشیدند.
آری قطع رحم در ردیف فساد در زمین قرار گرفته است: تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَکُمْ .
وقال عزوجل: وَ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّارِ ؛ (2)و کسانی که پیمان خدا را پس از محکم ساختن آن میشکنند و آنچه را خدا به پیوستنش فرمان داده میگسلند و در زمین فساد میکنند،برای آنان لعنت است و بدی سرای دیگر برای ایشان است.
از این آیه استفاده میشود که قطع رحم از گناهان کبیره است،زیرا وعده عذاب برای آن داده شده است: لَهُمْ سُوءُ الدّارِ .
و قال عزوجل: اَلَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ ؛ (3)همان کسانی که پیمان خدا را پس از محکم ساختن آن میشکنند و آنچه را خدا به پیوندش فرمان داده،میگسلند و در روی زمین فساد میکنند،تنها آنان زیانکارند».
ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ چند مصداق دارد:یکی صله رحم،دیگری رابطه با پیامبران
و مؤمنان است.در بعضی از روایات جمله: أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ به رابطه با امیرالمؤمنین و اهلبیت علیهم السلام تفسیر شده است. (1)
خلاصه این که در این حدیث شریف به قطع رابطه با پنج گروه فرمان داده شده است:کذاب؛فاسق؛بخیل؛احمق؛قاطع رحم.در احادیث دیگر نیز به قطع ارتباط با این گروهها فرماده داده شده و علتهای دیگری هم برای آن بیان شده است.
از امام صادق علیه السلام روایت شده است که فرمود:
کَانَ أَمِیرُ المُؤْمِنِینَ علیه السلام إِذَا صَعِدَ الْمِنْبَرَ قَالَ:ینْبَغِی لِلْمُسْلِمِ أَنْ یتَجَنَّبَ مُوَاخَاةَ ثَلَاثَةٍ:الْمَاجِنِ الْفَاجِرِ وَ الْأَحْمَقِ وَ الْکَذَّابِ.
فَأَمَّا الْمَاجِنُ الْفَاجِرُ؛فَیزَینُ لَکَ فِعْلَهُ،وَ یحِبُّ أَنَّکَ مِثْلُهُ،وَ لَا یعِینُکَ عَلَی أَمْرِ دِینِکَ وَ مَعَادِکَ،وَ مُقَارَبَتُهُ جَفَاءٌ وَ قَسْوَةٌ،وَ مَدْخَلُهُ وَ مَخْرَجُهُ عَارٌ عَلَیکَ.
وَ أَمَّا الْأَحْمَقُ؛فَإِنَّهُ لَا یشِیرُ عَلَیکَ بِخَیرٍ،وَ لَا یرْجَی لِصَرْفِ السُّوءِ عَنْکَ وَ لَوْ أَجْهَدَ نَفْسَهُ،وَ رُبَّمَا أَرَادَ مَنْفَعَتَکَ فَضَرَّکَ،فَمَوْتُهُ خَیرٌ مِنْ حَیاتِهِ وَ سُکُوتُهُ خَیرٌ مِنْ نُطْقِهِ وَ بُعْدُهُ خَیرٌ مِنْ قُرْبِهِ.
وَ أَمَّا الْکَذَّابُ؛فَإِنَّهُ لَا یهْنِئُکَ مَعَهُ عَیشٌ،ینْقُلُ حَدِیثَکَ وَ ینْقُلُ إِلَیکَ الْحَدِیثَ،کُلَّمَا أَفْنَی أُحْدُوثَةً مَطَرَهَا بِأُخْرَی مِثْلِهَا حَتَّی إِنَّهُ یحَدِّثُ بِالصِّدْقِ،فَمَا یصَدَّقُ وَ یفَرِّقُ بَینَ النَّاسِ بِالْعَدَاوَةِ فَینْبِتُ السَّخَائِمَ فِی الصُّدُورِ؛فَاتَّقُوا اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ انْظُرُوا لِأَنْفُسِکُمْ؛ (2)
هرگاه علی علیه السلام بالای منبر میرفت میفرمود:سزاوار است که مسلمان از رفاقت با سه گروه اجتناب نماید:لاابالی بدکار؛احمق؛دروغگو.
اما(انسان)لاابالی بدکار عمل خویش را برایت میآراید و دوست دارد که تو نیز مانند او باشی و تو را نسبت به امور دین و معاد یاری نمیرساند.نزدیک شدن به او ستم و سنگدلی است،ورود و خروج بر او(رفت و آمد با آن)ننگی است بر تو.
اما(انسان)احمق،تو را به(کار)نیک راهنمایی نمیکند و برای برطرف کردن بدی از تو امیدی به او نیست؛هر چند خود را به تلاش وا دارد،و چه بسا خواسته باشد سودی به تو رساند ولی به تو زیان میرساند.پس مرگ او بهتر از زندگی او و سکوت او بهتر از سخن گفتن اوست،و سخن تو را(برای دیگری)و سخن(دیگری را برای تو)نقل میکند.هرگاه(داستان)ساختهای را به پایان برد(داستان)ساخته دیگری مانند آن بسازد.تا جایی که اگر سخن راستی هم بگوید تصدیق نخواهد شد و با دشمنی میان مردم جدایی میافکند،در سینهها تخم کینه افکند،پس تقوای خدای عزوجل را پیشه کنید و مراقب خود باشید.
وَ فِی رِوَایةِ عَبْدِ الْأَعْلَی،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام،قَالَ:قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام:لَا ینْبَغِی لِلْمَرْءِ الْمُسْلِمِ أَنْ یوَاخِی الْفَاجِرَ،فَإِنَّهُ یزَینُ لَهُ فِعْلَهُ وَ یحِبُّ أَنْ یکُونَ مِثْلَهُ،وَ لَا یعِینُهُ عَلَی أَمْرِ دُنْیاهُ وَ لَا أَمْرِ مَعَادِهِ،وَ مَدْخَلُهُ إِلَیهِ وَ مَخْرَجُهُ مِنْ عِنْدِهِ شَینٌ عَلَیهِ. (1)
بحث لغوی:«فاجر»از ماده«فجور»به معنای دریدن پرده دیانت است.«فاجر»اسم فاعل به معنای بدکار و اهل زشتی است. (2)
شرح:امام صادق علیه السلام در این روایت میفرماید:علی علیه السلام فرمود:برای مسلمان سزاور نیست که با انسان بدکار برادری کند و او را همانند برادر خود نزدیک و همنشین خود بداند،چرا که او ظاهر کار خویش را آراسته میسازد و میخواهد که دوستش نیز همانند او باشد،ولی نه در کارهای دنیا و نه در کارهای آخرت او را یاری نمیرساند و رفت و آمد با او ننگی برای مسلمان خواهد بود.
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا،عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیادٍ،عَنْ عَلِی بْنِ أَسْبَاطٍ،عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ،عَنْ أَبِی الْحَسَنِ علیه السلام قَالَ:قَالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیمَ علیه السلام:إِنَّ صَاحِبَ الشَّرِّ یعْدِی وَ قَرِینَ السَّوْءِ یرْدِی فَانْظُرْ مَنْ تُقَارِنُ. (1)
شرح:در این حدیث شریف امام کاظم علیه السلام نقل میکند که حضرت عیسی بن مریم علیه السلام فرمود:«ان صاحب الشر یعدی وقرین السوء یردی فانظر من تقارن؛همراه بد ستم کند و همنشین بد هلاکت به بار آورد؛پس(با دقت)نگاه کن که با چه کسی همنشینی میکنی».
بحث لغوی:«یعدی»از ماده«عدو»به معنای تجاوز بر حقوق دیگران است. (2)«یردی»از ماده«ردی»به معنای هلاکت است.
مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَینِ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ،عَنْ عَمَّارِ بْنِ مُوسَی قَالَ:قَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السلام:یا عَمَّارُ إِنْ کُنْتَ تُحِبُّ أَنْ تَسْتَتِبَّ لَکَ النِّعْمَةُ وَ تَکْمُلَ لَکَ الْمُرُوءَةُ وَ تَصْلُحَ لَکَ الْمَعِیشَةُ،فَلَا تُشَارِکِ الْعَبِیدَ وَ السَّفِلَةَ فِی أَمْرِکَ؛فَإِنَّکَ إِنِ ائْتَمَنْتَهُمْ خَانُوکَ وَ إِنْ حَدَّثُوکَ کَذَبُوکَ وَ إِنْ نُکِبْتَ خَذَلُوکَ وَ إِنْ وَعَدُوکَ أَخْلَفُوکَ. (3)
شرح:در این حدیث امام صادق علیه السلام در خطابی به عمار بن موسی فرموده است:
یا عمّار ان کنت تحب ان تستتب لک النعمة وتکمل لک المُروءة و تصلح لک المعیشة،فلا
تشارک العبید و السفلة فی امرک فانک ان ائتمنتهم خانوک وان حدّثوک کذّبوک و ان نکبت خذلوک،و ان وعدوک اخلفوک؛ای عمّار اگر خواهی که نعمت بر تو پایدار باشد و مردانگیات کامل گردد و زندگیات شایسته باشد،بردگان و اشخاص پست را در کارهای خود شریک مکن،چرا که اگر امانتی به آنان بسپاری،به تو خیانت میکنند و اگر برای تو سخنی نقل کنند،دروغ میگویند و اگر گرفتار شدی تو را وا میگذراند و اگر به تو وعده دهند تخلف میکنند.
بحث لغوی:«تستتب»از ماده«تب»،به معنای استقامت و پایداری است. (1)«المروءة»:به معنای کمال مردانگی است. (2)
«العبید»جمع«عَبْد»به معنای برده است.«عبد»اگر به معنای بنده خدا باشد جمع آن«عباد»است (3).
«السفله»از ماده«سفل»به معنای افراد سطح پایین مردم است. (4)«نکبت»از ماده«نکب»به معنای متمایل شدن و انحراف از راه است. (5)
در این حدیث برای دوری از بردگان و انسانهای پست جامعه سه اثر و فایده ذکر شده است:
1.نعمت بر انسان پایدار خواهد بود.
2.مردانگی انسان کامل خواهد بود.
3.زندگی انسان بر اساس مصلحت و شایستگی خواهد بود.
ولی اگر انسان آن دو دسته را در امور زندگی خود مشارکت دهد آنها چهار ویژگی منفی و اثر بد را خواهند داشت:
1.در صورت سپردن امانت به آنها خیانت میکنند.
2.هنگام سخن گفتن دروغ میگویند.
3.اگر انسان از مسیر طبیعی خود انحراف پیدا کند به جای آنکه او را به مسیر اصلی رهنمون شوند،او را تنها میگذارند تا خوار شود.
4.اگر وعدهای دهند به جای عمل به آن،خلف وعده میکنند.
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنْ مُوسَی بْنِ الْقَاسِمِ،قَالَ:سَمِعْتُ الْمُحَارِبِی،یرْوِی عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام،عَنْ آبَائِهِ علیهم السلام،قَالَ:قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله:ثَلَاثَةٌ مُجَالَسَتُهُمْ تُمِیتُ الْقَلْبَ:الْجُلُوسُ مَعَ الْأَنْذَالِ وَ الْحَدِیثُ مَعَ النِّسَاءِ وَ الْجُلُوسُ مَعَ الْأَغْنِیاءِ. (1)
شرح:امام صادق علیه السلام این حدیث شریف را از پدران بزرگوارش از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل نموده که آن حضرت اثر همنشینی و گفتوگو با سه دسته را مردن قلب دانسته و فرموده:
«ثلاثة مجالستهم تمیت القلوب؛سه گروهاند که همنشینی با ایشان قلب را میمیراند»،یعنی انسان را از امر آخرت غافل میسازد و به سوی شهوات و لذات دنیوی سوق میدهد،این سه گروه عبارتنداز:
1.«الجلوس مع الانذال؛همنشینی با فرومایگان».
بحث لغوی:«الانذال»جمع«نذلة»و«نذول»است،به معنای کسی که در همه
1) (1) .کافی،ج2،ص641،ح8.
حالات،کوچک و تحقیر شمرده میشود. (1)
2.«والحدیث مع النساء؛سخن گفتن با زنان».
اینجا مراد آن سخنی است که از روی بیمبالاتی به حدود شرعی و از روی هوی و هوس باشد،وگرنه سخن گفتن با محارم شرعی مانند همسر،دختر،مادر و خواهر نه تنها مانعی ندارد که در مواردی چه بسا لازم هم باشد و قطع ارتباط با ایشان وجهی ندارد و در برخی موارد مصداق قطع رحم خواهد بود که گناه است.
3.«والجلوس مع الاغنیاء؛همنشینی با سرمایهداران».
اینجا هم قطعاً همنشینی با هر غنی و سرمایهداری موجب غفلت از یاد خدا و مردن قلب نمیشود،بلکه مراد آن سرمایهداری است که خود غرق در مادیات شده و از دین و دیانت و عمل به وظایف شرعی روی گردان شده است و برای رسیدن به مال و منال به هر وسیله شرعی و غیرشرعی تمسک میجوید.
أَبُو عَلِی الْأَشْعَرِی،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ،عَنِ ابْنِ أَبِی نَجْرَانَ،عَنْ عُمَرَ بْنِ یزِیدَ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام،أَنَّهُ قَالَ:لَا تَصْحَبُوا أَهْلَ الْبِدَعِ وَ لَا تُجَالِسُوهُمْ فَتَصِیرُوا عِنْدَ النَّاسِ کَوَاحِدٍ مِنْهُمْ؛قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله:الْمَرْءُ عَلَی دِینِ خَلِیلِهِ وَ قَرِینِهِ. (2)
بحث لغوی:«لاتصحبوا»فعل نهی از ماده«صحب»به معنای ملازمت و همراهی است. (3)«لاتجالسوا»از ماده«جَلس»به معنای زمین سفت و سخت و مرتفع است،و چون برای نشستن مکان مرتفع را انتخاب میکنند آن را جلوس
گفتهاند و بعدها به هر نشستنی«جلوس»گفته شده است. (1)این دو لغت در اینجا برای تأکید یکدیگر است.
شرح:در این حدیث شریف امام صادق علیه السلام از همنشینی با اهل بدعت نهی کرده است:
«لاتصحبوا اهل البدع ولاتجالسوهم؛با اهل بدعت همراه و همنشین مباشید».
سپس به علت این نهی اشاره کرده و میفرماید:
«فتصیروا عند الناس کواحد منهم؛چرا که نزد مردم یکی از آنان(به شمار)میروید».سپس امام علیه السلام به سخنی از رسول خدا صلی الله علیه و آله استناد کرده و میفرماید:«المرء علی دین خلیله و قرینه؛انسان همکیش و همنشین دوست خویش است».
1) (1) .همان،ماده«جلس».
1.پنج گروه که امام سجاد علیه السلام مصاحبت با ایشان را بر حذر داشته نام ببرید.
2.عبارت:«ایاک ومصاحبة الکذاب فانه بمنزلة السراب یقرب لک البعید ویبعّدلک القریب»را توضیح دهید.
3.عبارت:«ایاک و مصاحبة الفاسق فانه بائعک باکلة اواقل من ذلک»را به هر دو وجه محتمل در«اکلة»توضیح دهید.
4.عبارت:«ایاک ومصاحبة البخیل فانه یخذلک فی ماله احوج ماتکون الیه»را توضیح دهید.
5.عبارت:«ایاک و مصاحبة الاحمق فانه یرید ان ینفعک فیضرک»را توضیح دهید.
6.واژگان«الاحمق»،«رَحِم»و«ملعون»را توضیح دهید.
7.«لاینبغی للمرء المسلم أن یواخی الفاجر...»یعنی چه؟
8.حدیث شریف:«ان صاحب الشرّ یعدی وقرین السوء یردی فانظر من تقارن»را بعد از بیان معنای لغوی«یعدی»و«یردی»به صورت دقیق ترجمه کنید.
9.واژگان«تستتب»،«المروءة»،«العبید»و«السفله»را توضیح دهید.
10.آثار و فواید دوری از بردگان و انسانهای پست را نام ببرید.
11.ویژگیهای منفی و آثار بد مشارکت دادن بردگان و انسانهای پست را نام ببرید.
12.طبق حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله همنشینی با چه کسانی موجب مردن قلب میشود؟
13.سخن گفتن با زنان و همنشینی با سرمایهداران در چه صورت موجب مردن قلب میشود؟
14.واژگان عبارت:«لاتصحبوا اهل البدع ولاتجالسوهم»را توضیح داده و سپس به دقت ترجمه کنید.
احادیث ذیل را از نظر سند و متن بررسی نمایید:
1.أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ،عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ،عَنْ جَمِیلٍ عَنْ أَبِی عُبَیدَةَ الْحَذَّاءِ،عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ:مَرَّ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِی علیه السلام بِقَوْمٍ فَسَلَّمَ عَلَیهِمْ،فَقَالُوا:عَلَیکَ السَّلَامُ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَکَاتُهُ وَ مَغْفِرَتُهُ وَ رِضْوَانُهُ.فَقَالَ لَهُمْ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام:لَا تُجَاوِزُوا بِنَا مِثْلَ مَا قَالَتِ الْمَلَائِکَةُ لِأَبِینَا إِبْرَاهِیمَ علیه السلام إِنَّمَا قَالُوا رَحْمَتُ اللّهِ وَ بَرَکاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ .
2.مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی،عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ،عَنْ عَلِی بْنِ رِئَابٍ،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام،قَالَ:إِنَّ مِنْ تَمَامِ التَّحِیةِ لِلْمُقِیمِ الْمُصَافَحَةَ وَ تَمَامِ التَّسْلِیمِ عَلَی الْمُسَافِرِ الْمُعَانَقَةَ.
3.عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ،عَنْ أَبِیهِ،عَنِ النَّوْفَلِی،عَنِ السَّکُونِی،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ،قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام:یکْرَهُ لِلرَّجُلِ أَنْ یقُولَ حَیاکَ اللهُ ثُمَّ یسْکُتَ حَتَّی یتْبَعَهَا بِالسلام.
1.قرآن کریم،ترجمه دکتر محمد علی رضایی اصفهانی و همکاران،چاپ دوم جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة،1388.
2.نهج البلاغه،ترجمه محمد دشتی،قم،مؤسسه تحقیقاتی امیرالمؤمنین علیه السلام،1388،چاپ اول.
3.صحیفه سجادیه،ترجمه فیض الاسلام،قم،انتشارات جامعه مدرسین،بیتا.
4.ابن حنبل،احمد،مسند،بیروت،دارصادر،بیتا.
5.ابن داود،سلیمان بن اشعث،سنن أبی داود،تحقیق:محمد محیی الدین،بیروت،داراحیاء السنة النبویة.
6.ابن سعد،محمد،الطبقات الکبری،بیرو،دارصادر،بیتا.
7.ابن طاووس،علی بن موسی،اقبال الاعمال،تحقیق:جواد قیومی،قم،دفتر تبلیغات اسلامی،1376 ش.
8.ابن عساکر،تاریخ مدینة دمشق،بیروت،دارالفکر،1417 ق.
9.ابن فارس،احمد،مقائیس اللغة،تحقیق:عبدالسلام محمد هارون،قم،مرکز نشر المکتب الاعلام الاسلامی،1404 ق.
10.ابن منصور،حسن بن زین الدین(صاحب معالم)،منتقی الجمان،تحقیق:علی اکبر غفاری،قم،انتشارات جامعه مدرسین،1362 ش.
11.ابن منظور،جمال الدین محمد بن مکرم،لسان العرب،قم،نشر ادب الحوزه،1405 ه ق.
12.اسد حیدر،الامام الصادق علیه السلام و المذاهب الاربعه،قم،نشر الفقاهة،1427 ه ق،اول.
13.اصفهانی،ابونعیم،حلیة الاولیاء،بیروت،دارالکتب العلمیه،1988 م.
14.امین،سید محسن،اعیان الشیعه،تحقیق:حسن امین،بیروت،دارالتعارف،بیتا.
15.بحرالعلوم،سید مهدی،الفوائد الرجالیة،تحقیق:محمد صادق حسین بحرالعلوم،تهران،مکتبة الصادق،1363 ه ش،اول.
16.بخاری،محمد بن اسماعیل،صحیح بخاری،بیروت،دارالفکر،1401 ه ق.
17.برقی،احمد بن محمد بن خالد،المحاسن،تحقیق:جلال الدین حسینی،تهران،دارالکتب الاسلامیة،1370 ه ق.
18.بروجردی،حاج آقا حسین،جامع الاحادیث الشیعه،قم،مطبعة العلمیة،1399 ه ق.
19.بهایی عاملی،محمد(شیخ بهایی)،اربعین.
20.بهایی عاملی،محمد،مشرق الشمسین،تحقیق:سید مهدی رجایی،مشهد،آستان قدس رضوی،1414 ه ق.
21.بهبهانی،وحید،تعلیقة علی منهج المقال،
22.ترمذی،محمد بن عیسی،سنن ترمذی،تحقیق:احمد محمد شاکر،بیروت،داراحیاء التراث.
23.جزری،ابن اثیر،النهایة فی غریب الحدیث،تحقیق:طاهر احمد زاوی و محمود محمد الطناحی،قم،اسماعیلیان،1364 ه ش،چهارم.
24.-،جامع الاصول،تحقیق:محمد حامد الفقی،بیروت،داراحیاء التراث العربی،1404 ه ق،چهارم.
25.جوهری،اسماعیل بن حماد،الصحاح،دارالعلم،قاهره،1407 ه ق،چهارم.
26.حجت،هادی،جوامع حدیثی شیعه،تهران،سمت،1386 ه ش،اول.
27.حر عاملی،محمد بن حسن،وسائل الشیعه،قم،آل البیت،1409 ه ق،اول.
28.حلّی،حسن بن یوسف،خلاصة الاقوال،تحقیق:جواد قیومی،قم،نشر فقاهت،1417 ه ق،اول.
29.خمینی،امام،روح الله،کتاب البیع،مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی،تهران،1421،چاپ اول.
30.خوئی،ابوالقاسم،معجم رجال الحدیث،بیجا،1413 ه ق،پنجم.
31.راغب اصفهانی،المفردات فی غریب القرآن،قم،دفتر نشر کتاب،1404 ه ق،دوم.
32.رشاد،علی اکبر،دانشنامه امیرالمؤمنین علیهم السلام،قم،پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه،1380 ه ش.
33.زبیدی،محمد مرتضی،تاج العروس،تحقیق:علی شیری،بیروت،دارالفکر،1414 ه ش.
34.سبحانی،جعفر،المذاهب الاسلامیه،قم،مؤسسه امام صادق علیه السلام،1427 ه ق،دوم.
35.-،الموسوعة الرجالیة المیسرة،قم،مؤسسه امام صادق علیه السلام،1419 ه ق،اول.
36.سیوطی،جلال الدین،الدر المنثور،بیروت،دارالمعرفة،بیتا.
37.شریف شیرازی،محمد هادی بن معین الدین،الکشف الوافی فی شرح اصول الکافی،تحقیق:علی فاضلی،قم،دارالحدیث،1430 ه ق،اول.
38.شیرازی،صدر الدین(صدرالمتألهین)،شرح اصول الکافی،تحقیق:محمد خواجوی،تهران،مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی،1383 ه ش،اول.
39.صدر،محمد باقر،دروس فی علم الاصول،بیروت،دارالکتاب،1406 ه ق.
40.صدوق،علی بن حسین،معانی الاخبار،تحقیق:علی اکبر غفاری،قم،انتشارات جامعه مدرسین،1361 ه ش.
41.-،من لایحضره الفقیه،تحقیق:علی اکبر غفاری،قم،انتشارات جامعه مدرسین بیتا،دوم.
42.-،التوحید،تحقیق:سید هاشم حسینی،قم،انتشارات جامعه مدرسین،بیتا.
43.-،خصال،تحقیق:علی اکبر غفاری،قم،انتشارات جامعه مدرسین،1403 ه ق.
44.-،کمال الدین،تحقیق:علی اکبر غفاری،قم،انتشارات جامعه مدرسین،1405 ه ق.
45.صدوق،محمد بن علی،من لایحضره الفقیه،تحقیق:علی اکبر غفاری،قم،انتشارات جامعه مدرسین،بیتا،دوم.
46.صفار،محمد بن حسن،بصائر الدرجات،تحقیق:کوچه باغی،تهران،اعلمی،1404 ه ق.
47.طباطبایی،سید محمد حسین،المیزان،قم،انتشارات جامعه مدرسین،بیتا.
48.طبرانی،سلیمان بن احمد،المعجم الکبیر،تحقیق:حمدی عبدالمجید السلقی،بیروت،داراحیاء التراث العربی،دوم.
49.طبرسی،فضل بن الحسن،مجمع البیان،تحقیق:ابراهیم شمس الدین،بیروت،دارالکتب العلمیة،1418 ه ق.
50.طریحی،فخر الدین،مجمع البحرین،تحقیق:محمود عادل،تهران،دفتر نشر فرهنگ اسلامی،1408 ه ق،دوم.
51.طوسی،محمد بن حسن،اختیار معرفة الرجال،تحقیق سید مهدی رجایی،قم،مؤسسه آل البیت علیهم السلام،1404 ه ق.
52.-،عدة الاصول،تحقیق محمدرضا انصاری قمی،قم،چاپ ستاره،1417 ه ق،چاپ اول.
53.-،الفهرست،تحقیق:جواد قیومی،قم،نشر فقاهت،1417 ه ق،اول.
54.-،امالی،قم،مؤسسة البعثه،1414 ه ق،اول.
55.-،تهذیب الاحکام،تحقیق:موسوی خِرسان،تهران،دارالکتب الاسلامیه،1390ه ق.
56.-،رجال طوسی،تحقیق:جواد قیومی،قم،انتشارات جامعه مدرسین،1425 ه ق.
57.عاملی،حسین بن عبدالصمد،وصول الاخیار إلی اصول الاخبار،تحقیق:کوهکمری،بیجا،مجمع الذخائر الاسلامی،1401 ه ق.
58.عاملی،زین الدین بن علی(شهید ثانی)،الرعایة فی علم الدرایة،تحقیق:عبدالحسین محمد علی بقال،قم،کتابخانه آیت الله مرعشی،1408 ه ق.
59.عروسی،حویزی،عبدعلی بن جمعه،نورالثقلین،تحقیق:رسولی محلاتی،قم،اسماعیلیان،1370 ه ق.
60.عسقلانی،ابن حجر،تهذیب التهذیب،بیروت،دارالفکر،1404 ه ق.
61.-،فتح الباری،بیروت،دارالمعرفة،دوم.
62.علم الهدی،سید مرتضی،امالی،
63.فخر رازی،التفسیر الکبیر،
64.فراهیدی،خلیل بن احمد،کتاب العین،تحقیق:مهدی مخزومی،ایران،دارالهجرة،1409 ه ق.
65.فیروز آبادی،قاموس المحیط،بیجا،بیتا.
66.فیض کاشانی،مولی محسن،الوافی،تحقیق:ضیاء الدین حسین اصفهانی،اصفهان،مکتبة الامام امیرالمؤمنین،1406 ه ق.
67.-،تفسیر صافی،تحقیق:اعلمی،قم،مؤسسه الهادی،1416 ه ق.
68.فیومی،مصباح المنیر،چاپ مصر،1313 ه ق.
69.قرطبی،محمد بن احمد،الجامع الاحکام القرآن،بیروت،داراحیاء التراث،1405 ه.
70.قزوینی،ملا خیل بن غازی،الشافی فی شرح الکافی،تحقیق:محمد حسین درایتی،قم،دارالحدیث،1429 ه ق،اول.
71.قمی،علی بن ابراهیم،تفسیر قمی،تحقیق:موسوی جزائری،قم،دارالکتاب،1404 ه ق.
72.قمی،میرزا ابوالقاسم،قوانین الاصول،چاپ سنگی.
73.کلینی محمد بن یعقوب،الکافی،تحقیق:علی اکبر غفاری و محمد آخوندی،تهران،دارالکتب الاسلامیة،1407 ه ق،چهارم.
74.مازندرانی،ملا صالح،شرح اصول الکافی،تعلیقه:ابوالحسن شعرانی،بیروت،داراحیاء التراث العربی،1421 ق،اول.
75.مامقانی،عبدالله،مقباس الهدایة،تحقیق:محمد رضا مامقانی،قم،آل البیت،1411 ه ق.
76.متقی هندی،علاء الدین علی،کنز العمال،تحقیق:بکری حیانی و صفوة السفا،بیروت،موسسة الرسالة،1409 ه ق.
77.مجلسی،محمد باقر،بحارالانوار،بیروت،دارالرضا،1403 ه ق.
78.مجلسی،محمد باقر،مرآة العقول فی شرح اخبار آل الرسول،تهران،دارالکتب الاسلامیة،1374 ه ش،دوم
79.مجله علوم حدیث،قم،دارالحدیث.
80.مسعودی،عبدالهادی،روش فهم حدیث،تهران،سمت،1384 ه ش،اول.
81.مشهدی،محمد،المزار،
82.مصطفوی،حسن،التحقیق فی کلمات القرآن الکریم،تهران،مرکز نشر آثار مصطفوی،1385 ه ش.
83.معارف،مجید،پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه،تهران،مؤسسه ضریح،1374 ه ش.
84.مغربی،نعمان بن محمد،دعائم الاسلام،تحقیق:آصف بن علی اصغر فیضی،قم،آلالبیت،1383 ه ش.
85.مغربی،نعمان بن محمد،شرح الاخبار،تحقیق:سید محمد حسین جلالی،قم،انتشارات جامعه مدرسین،بیتا.
86.مفید،محمد بن نعمان،تصحیح الاعتقاد،تحقیق:حسین درگاهی،بیروت،دارالمفید،1414 ه ق.
87.مکارم شیرازی،ناصر،القواعد الفقهیه،قم،مدرسه امام امیرالمؤمنین علیهم السلام،1411 ه ق.
88.-،تفسیر نمونه،تهران،دارالکتب الاسلامیه،1380 ه ش.
89.میرداماد،سید محمد باقر،التعلیقه علی اصول الکافی،تحقیق:مهدی رجایی،قم،خیام،اول.
90.نجاشی،ابی العباس احمد بن علی،رجال النجاشی،بیروت،دارالاضواء،1408 ه ق.
91.نصیری،علی،آشنایی با علوم حدیث،قم،انتشارات مرکز مدیریت،1383 ه ش.
92.نوری،میرزا حسین،خاتمة مستدرک الوسائل،قم،آل البیت،1408 ه ق.
93.نوری،میرزا حسین،مستدرک الوسائل،قم،آل البیت،1408 ه ق،اول.
94.نیشابوری،مسلم بن حجاج،صحیح مسلم،بیروت،دارالفکر،1401 ه ق.
95.الواسطی،علی بن محمد اللیثی،عیون الحکم و المواعظم،تحقیق:حسین حسنی بیرجندی،قم،دارالحدیث،1376 ه ش،اول.