ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور: فلسفه احکام و تربیت/ جمعی از پژوهشگران قرآنی [مؤسسه فرهنگی پژوهشهای قرآنی المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف؛ زیر نظر محمدعلی رضاییاصفهانی.
مشخصات نشر: قم: انتشارات پژوهشهای تفسیر و علوم قرآن، 1391 ش.
مشخصات ظاهری: 384 ص.
فروست: پرسشهای قرآنی جوانان؛ [ج.] 9.
شابک: دوره: 3-88-2534-964-978؛ ج 9:2-85-2534-964-978
قیمت: 60000 ریال.
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
موضوع: قرآن -- پرسشها و پاسخها موضوع: فلسفه احکام و تربیت.
شناسه افزوده: رضایی اصفهانی، محمدعلی، 1341 - شناسه افزوده: مرکز تحقیقات قرآن کریم المهدی.
ردهبندی کنگره: 1391 ج. 4 9 پ/ 65/2 BP
ردهبندی دیویی: 297/1076
شماره کتابشناسی ملی: 2665804
بسم الله الرحمن الرحیم
به محضر مقدس امام جعفر صادق علیه السلام
و همه جوانان حقیقت جو!
از همه پرسشگران که زمینهساز این اثر شدند و نیز از پژوهشگران مؤسسه فرهنگی پژوهشهای قرآنی المهدی (عج) به ویژه حجج اسلام حسن صادقی و نعمتالله صباغی که یاور ما بودند، تشکر میکنیم.
سرکار خانم انصاری؛
سید محمد حسن آیت؛
سید احمد بطحایی؛
سید حبیب حسینی؛
حسن رضا رضایی؛
نصرالله سلیمانی؛
محسن شریفی؛
نعمت الله صباغی؛
عباس صنعتکار؛
علی کاشی؛
سید مهدی لقمانی؛
سید عیسی مسترحمی؛
محسن ملاکاظمی؛
سید مجید موسوی؛
سید حسین نبوی؛
محمدرضا نقدی؛
حسن صادقی.
فصل اول: پیامبران و اقوام پیشین
آیا لقمان حکیم پیامبر الهی بوده است؟ 19
اگر حضرت آدم سطح فکری بالایی داشته، پس چه طور شد که نسلهای او غار نشین شدند؟ 21
فلسفه دستور خداوند به بنیاسرائیل در مورد کشتن همدیگر چیست؟ 23
محل خلقت اولیه آدم علیه السلام بهشت بوده یا زمین و یا کرات دیگر؟ 28
آیا صائبین پیامبری داشتند؟ 31
منظور از میمون شدن گروهی از یهودیان در آیه 65 سوره بقره چیست؟ 34
آیا هامان عصر فرعون بوده یا هامان دستیار پادشاه بابل بود؟ 37
در مورد تفسیر آیات 94 و 95 یونس و پرسش از مسیحیان توضیح دهید. 43
منظور از اسماء در سوره بقره آیه 31 چیست؟ 46
ملائکه از کجا میدانستند که انسان روی زمین فساد میکند مگر قبل از آدم انسانهایی بودهاند؟ 50
حضرت آدم علیه السلام چگونه با خدا ارتباط برقرار میکرد؟ و آدم و حوا علیهم السلام چگونه با هم حرف میزدند؟ 54
آیا نتیجه پیوند آدم و حوا فقط «هابیل» و «قابیل» بودند یا فرزند دیگری هم داشتند؟ 57
فصل دوم: اهلبیت علیهم السلام
اهلبیت علیهم السلام علومشان را از قرآن یا پیامبر صلی الله علیه و آله فرا گرفتهاند یا علم لدنی است؟ 61
تفسیر آیه 42 سوره آل عمران و رابطه آن با برتری مریم علیهاالسلام و فاطمه علیهاالسلام چیست؟ 67
علت پرسش فرشتگان در مورد حضرت آدم علیه السلام با توجه به وجود نور اهل بیت علیهم السلام در آنها چیست؟ 69
اولین انسان، آدم علیه السلام یا پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام است؟ 72
آیاتی که در مورد اهل بیت علیهم السلام است کدام است؟ 75
آیا ائمه علیهم السلام معجزاتی داشتهاند، تفاوت معجزات ایشان با معجزات پیامبران در چیست؟ 98
چرا قیافهی امامان علیهم السلام زیباتر بوده است؟ 101
آیا حق مقدم است یا مصلحت؟ 105
کتابهایی در مورد حضرت امام حسین علیه السلام و زینب علیهاالسلام معرفی کنید؟ 107
چرا ما اسامی عربی از جمله نام اهلبیت را از عربی به فارسی برنگردانیم و یا اصلاً استفاده نکنیم؟ 110
فصل سوم: جهان آخرت
نکیر و منکر چه موجوداتی هستند و آیا در قرآن به آنها اشاره شده است؟ 117
آیا در بهشت درجات انسان بالا میرود یا نه؟ 121
آیا در بهشت و رستاخیز بازجویی میشود یا نه؟ 123
اگر خدا سریعالحساب است، چرا یک روز قیامت پنجاه هزار سال طول میکشد؟ 125
فصل چهارم: تربیت و اخلاق
خداوند مصلحت ما را میداند، پس چرا ما دعا کنیم؟ 131
چرا خداوند ما انسانها را آزمایش میکند؟ 134
راههای از بین بردن گناهان چیست؟ 139
فلسفهی بلاها از نظر اسلام چیست؟ آیا میان بلا و گناه رابطه وجود دارد؟ 145
آیا تقاضای مرگ کردن گناه یا کفر است؟ اگر گناه است پس چرا حضرت زهرا علیهاالسلام تقاضای مرگ نمودند؟ 155
در مورد گناهان زبان ما را راهنمایی کنید 160
چگونه از مشکلات و سختیها لذت ببریم؟ 167
وظیفه پدر و مادر در تربیت فرزندان چیست؟ 174
فصل پنجم: مراسم حج
«صفا» و «مروه» در کجا واقع شده و وجه نامگذاری آن چیست؟ 191
منا به چه معناست و در کجا واقع شده و چرا حاجیان در آنجا سه روز توقف میکنند و اسرار آن چیست؟ 193
مقصود از سنگباران شیطان (رمیجمرات) چیست و چه اسراری دارد؟ 200
مقصود از مشعر و توقف شبانه در آن چیست و چه اسراری دارد؟ 209
چرا در جریان خرابی کعبه به دست حجاج ماجرای اصحاب فیل تکرار نشد؟ 219
فصل ششم: احکام و فلسفه آن
تفاوت تعبیر سوره احزاب آیه 59 «نساء المؤمنین» و سوره فتح آیه 25 «نساء مومنات» در مورد حجاب چیست؟ 225
فلسفه قطع کردن دست دزد در اسلام چیست؟ 231
چرا نماز در سفر غیر جهاد، شکسته میشود؟ 238
چرا شخص مرتد (که از اسلام خارج می شود) مجازات میگردد؟ 244
در برخی عروسیها کارهای حرام صورت میگیرد و اگر شرکت نکنیم باعث کدورت میشود وظیفه ما چیست؟ 259
با توجه به آیهی 61 نور و شرایط زمان ما آیا میتوان از منزل همسایه بدون اجازه چیزی خورد؟ 262
اگر ما از دست کسی ناراضی باشیم یا کسی از دست ما ناراضی باشد آیا سفر و عبادتهایمان اشکال پیدا میکند؟ 268
اگر اسلام دین برابری و عدالت است، چرا بین کنیز و زن آزاد در مسائل حقوقی مثل مجازات و مهریه فرق هست؟ 271
نظر اسلام در مورد ارتباط با غیرمسلمانها چیست. آیا ما را به کلی از هرگونه ارتباط نهی میکند؟ 276
فصل هفتم: پرسشهای گوناگون
اگر هدف از آفرینش انسان رسیدن به لطف و رحمت الهی میباشد، پس چرا اکثریت مردم جهان به این رحمت نمیرسند؟ 285
پیام آیه 91 سورهی هود چیست؟ 289
تعارض رحمت الهی (انعام/ 12) با عدم هدایت برخی افراد (انعام/ 35 و ابراهیم/ 4) چگونه حل میشود؟ 292
کدام یک از آیات قرآن آیه احسان نامیده میشود؟ تفسیر آن چیست؟ 297
سبب نزول آیه «یَا أَیُّهَا النَّبِی لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ...» چیست؟ 300
تفسیر کامل آیهی 80 سوره اسراء؟ 309
منظور از «أَحْسَنَ صُوَرَکُمْ» در سوره غافر آیه 64 چیست؟ آیا آفرینش صورت ظاهری است یا باطنی؟ 311
چرا در آیه 32 سوره یوسف «لیکوناً» با تنوین آمده است مگر فعل مضارع نیست؟ 318
در قرآن برای خداشناسی و توحید بیشتر از استدلالهای علمی و عقلانی استفاده شده است یا فطری؟ 321
تفاوت تعبیر قرآن در سوره مؤمنون آیه 14: «فتبارک الله احسن الخالقین» و در سوره غافر: «فتبارک الله رب العالمین» 324
چه کسی، بلال مؤذن پیامبر صلی الله علیه و آله را از بردگی آزاد کرد؟ 327
آیا ظنی بودن دلالت قرآن صحیح است؟ 332
چرا قرآن مهجور است و اینقدر به قرآن کم بها داده میشود؟ 335
معنای لغوی و محاورهای «الهی آمین» چیست؟ 342
چرا خداوند نمیخواهد ما او را ببینیم؟ 344
علت فساد زیاد و بدحجابی چیست؟ 348
لباس فعلی روحانیت از چه زمانی مرسوم شده است؟ 354
آیا میتوان خدا را دید و آیا فضانوردان خدا را دیدهاند؟ 360
لطفاً در مورد کتاب فرقان الحق توضیح دهید؟ 363
فهرست منابع 371
قرآنکریم نوری همواره تابان است که براندیشهی بشر تابید و راه انسانها را روشن ساخت، این کتاب منبع عظیم معرفتی و سفرهای الهی است(1)که میتواند نسلهای بشر را از زلال معرفت خویش سیراب سازد؛ و مقام دانش و دانشمندان را ارج مینهد و عالمان و جاهلان را مساوی نمیداند(2)، بلکه با اشارات متعدد به مباحث علومتربیتی، کیهانشناسی، زیستشناسی، رویانشناسی و روح و روان انسان بلکه با اشاره به مسائل فرا روانشناسی، حسّ کنجکاوی و پرسشگری انسان را تحریک میکند و زمینه رشد علوم را فراهم میسازد(3).
پرسش کلید دانش است(4)و ذهن پرسشگر ارجمند است و وظیفه دانشمندان، دریافت پاسخ از منابعِ قرآن، حدیث، عقل و علوم تجربی و ارائه آن به تشنگان حقیقت است.
از اینرو جمعی از پژوهشگران حوزه و دانشگاه گردهم آمده و با تأسیس «واحد پاسخ به پرسشهای تخصصی قرآن و علم» و ارسال پرسشنامه به دانشگاههای مختلف، به گردآوری پرسشها و ارائه پاسخ پرداختهاند، که حاصل تلاش این عزیزان در این مجموعه گردآوری شده است.
بنده که از آغاز با این عزیزان همراهی داشتهام، شاهد تلاش علمی همراه با تعهد آنها بودهام، که در حد توان کوشیدهاند پاسخهای مناسب و
1) (1) «عن النبی صلی الله علیه و آله: القرآن مأدبة اللَّه فتعلّموا مأدبته ما استطعتم»، بحار، ج 92، ص 19.
2) (2) (هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ)؛ زمر/ 9.
3) (3) نک: پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، محمدعلی رضایی اصفهانی.
4) (4) «عن علی علیه السلام: العلم خزائن و مفاتیحها السئوال»؛ میزان الحکمة، ج 4، ص 330.
متین ارائه نمایند. البته برخی پرسشها نیز از طریق شنوندگان محترم رادیو معارف دریافت شده و در برنامه پرسش و پاسخ قرآنی آنجا پاسخ دادهایم که به این مجموعه اضافه شده است.
امیدوارم خدای متعال این خدمت علمی و قرآنی را از همه ما بپذیرد و در پرتو قرآن و اهل بیت علیهم السلام پاداش نیک عطا فرماید!
در ضمن از خوانندگان محترم درخواست داریم که ما را از راهنمایی و پیشنهادات و انتقادات خویش محروم نفرمایند(1).
با سپاس
دکتر محمدعلی رضاییاصفهانی
قم - 1389/9/17 ش
1) (1) . نشانی: قم، خیابان سمیه، خیابان شهید رجایی، کوچه 4، پلاک 77.تلفن، پیامگیر، نمابر: 7734094-0251 ص. پ: 416-37185 - قم Email: quran@quransc.com info@quransc.com WWW.quransc.com
نام «لقمان» دوبار در قرآنکریم آمده است که در آیات دوازدهم و سیزدهم سوره لقمان است. او فردی حکیم و غلامی سیاهپوست از مردم سودان بوده است. و چهرهای نازیبا و روحی باصفا داشته است و مردی راستگو و امانتدار بوده است. ولی ثابت نشده که او پیامبر بوده است چرا که در قرآن سخنی از نبوّت او گفته نشده و در احادیث نیز از پیامبر صلی الله علیه و آله حکایت شده است که: «او پیامبر نبوده است بلکه بندهای بوده که زیاد فکر میکرده و یقین نیکویی داشته و خدا را دوست میداشته است، و خدا نیز به او حکمت داده است»(1). البتّه لقمان حکیمی والا مقام بوده است به طوری که خدا اندرزهای اورا در کنار سخنان خود حکایت کرده است و جزیی از آیات قرآن شده است.
آری، هنگامی که انسان قلب خود را با نور تفکّر و تقوا پاک سازد سخنان حکمتآمیز بر زبانش جاری میشود و همان میگوید که خدا میپسندد(2).
لقمان اندرزهای متعددی نموده که از آیه دوازدهم تا آیه نوزدهم این سوره ادامه دارد، البتّه این اندرزها را از مسأله توحید و شرک آغاز کرد که اساسیترین مسأله است(3).
1) (1) حقاً أقول لم یکن لقمان نبیّاً ولکن کان عبداً کثیر التفکّر، حسن الیقین، احبّ اللَّه فأحبّه ومنّ علیه بالحکمة.. (نمونه، ج 17، ص 44).
2) (2) برخی لقمان را اهل «حبشه» دانستهاند و او را پسر خواهر یا خواهر زاده ایوب میدانند. (نک: تاریخ انبیاء، عمادزاده، ص 661 به بعد و نمونه، ج 17، ص 44-35).
3) (3) در کتاب کافی، ج 1، ص 16 (کتاب العقل والجهل) و تفسیر طبرسی ذیل آیات برخی دیگر نصایح لقمان آمده است.
منابع جهت مطالعه بیشتر:
تاریخ انبیا علیهم السلام عماد زاده.
تفسیرهای قرآنکریم: ذیل آیات سوره لقمان، مثل تفسیر نمونه، المیزان، نورالثقلین.
کافی: کلینی.
بحارالانوار: علامه مجلسی.
خداوند در اول سوره نساء میفرماید:(یا أَیُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً کَثِیراً وَ نِساءً)1 ؛ «ای مردم از پروردگارتان پرهیز داشته خود نگهدار باشید؛ همان کسی که شما را از یک شخص آفرید و از همان شخص همسرش را بیافرید و از آنها مردان و زنان زیادی را پراکنده کرد».
آیه به این مطلب اشاره دارد که نسل بشر از یک مرد و زن - آدم و حوا - بود، پیامبران از لحاظ فرهنگی سطح بالای داشتند، چون با وحی مرتبط بودند. ولی میتوان گفت چون پیامبر با وحی مرتبط است و سطح فکری بالایی دارد، پس جامعه او هم همینگونه است؟
طبیعی است که در زمان حضرت آدم علم و تمدّن پیشرفت نکرده بود.
ممکن است آموزههای الهی حضرت آدم از طریق وحی به آنها منتقل شده باشد، ولی به هر حال آنها انسانهای اولیه بودند و مطالب حضرت را در خورشان میگرفتند. مشابه آن پیامبر اسلام است که در جزیرةالعرب انقلاب فرهنگی کرد. در آنجا بیش از یک قرن طول کشید تا نهال تمدن اسلامی که پیامبراکرم و اهلبیت علیهم السلام کاشتند و آبیاری کردند، شکل بگیرد.
بنابراین ارتباط حضرت آدم علیه السلام با وحی ربطی به وضعیت علم و تمدن
جامعه او یا نسلهای آینده ندارد؛ علاوه بر این که خیلی از آموزههای پیامبران بعد از چندی فراموش میشد و مردم خلاف آن را عمل میکردند.
درباره عصر حجر و غارنشینی و این که قبل یا بعد از حضرت آدم بود، بحثهای متعددی هست، این که آیا حضرت آدم بعد از دورانهای اولیه مبعوث شد یا آنها انساننماها بودند که در عصر حجر یا در غارها زندگی میکردند، یا میمونهای انساننما یا انسانهای واقعی بودند؟ این موضوع جای بحث دارد و ما نمیخواهیم قضاوت قطعی بکنیم، ولی منافاتی ندارد که کسی بپذیرد بعد از حضرت آدم بودند و کمکم از غارنشینی تا جامعههای کوچک و... پیش رفتند و تمدن بشری را ایجاد کردند.
البته مسلم است که تمدن بشری مرهون زحمات پیامبران است، یعنی بسیاری از علوم و عادات خوبی که بشر دارد، در تعلیمات انبیای الهی ریشه دارد که طی قرنها به بشر منتقل شده و انسان به اینجا رسیده است.
پرسش در مورد آیه 54 سوره بقره میباشد که میفرماید:
(وَ إِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَکُمْ بِاتِّخاذِکُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلی بارِئِکُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ عِنْدَ بارِئِکُمْ فَتابَ عَلَیْکُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ)؛ «و (یادکنید) هنگامی را که موسی به مردمش گفت: «ای قومِ [من]؛ در حقیقت شما با انتخاب گوساله (پرستی) تان به خویشتن ستم کردید؛ پس به سوی آفریدگارتان باز گردید؛ و (منحرفان) خودتان را بکشید؛ [که] این [کار] در نزد آفریدگارتان برای شما بهتر است.» پس (خدا) توبه شما را پذیرفت، [چرا] که فقط او بسیار توبهپذیر [و] مهرورز است».
این پرسش از سه بخش تشکیل شده است:
بخش اول - این عذاب به خاطر ارتکاب کدام گناه از طرف خدا صادر شده است؟
بخش دوم - فلسفه این عذاب چیست و چرا خداوند آنها را اینگونه عذاب نموده است؟
بخش سوم - آیا ممکن است دوباره عذابی این چنینی از طرف خداوند متعال صادر شود؟
در پاسخ به بخش اول باید گفت:
چنانچه در آیه مذکور آمده است گناهی که قوم بنیاسرائیل مرتکب شده بودند بزرگترین گناه و عظیمترین گناه یعنی شرک به خدا بود.
آری، پس از آنکه سالیانی حضرت موسی علیه السلام در بین آنان به ارائه معجزات و دلائل توحید و مبانی شریعت خود پرداخت که در این راه متحمل صدمات و زحمات زیادی شد؛ و هنگامی که به دستور خداوند برای گرفتن الواح تورات، مدت سی شب به کوه طور رفت برخی مردم از عقائد خود دست برداشته و منکر توحید شده و گوسالهپرست شدند. و به تعبیر قرآنکریم دچار ظلم عظیم شدند.(إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ)1 و معلوم است که مسئله توحید، مهمترین اصل دین است که با از بین رفتن آن همه چیز نابود میشود و گناهی بزرگتر از آن وجود ندارد(1).
بخش دوم پرسش:
گروهی از مفسرین آیه شریفه را طوری تفسیر کردهاند که نتیجهاش این میشود که قتلی اتفاق نیفتاده است. بعضی احتمال دادهاند که منظور از «فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ» مبارزه و سرکوب نفس اماره باشد نه کشتن خویشتن(2)و بعضی دیگر معتقدند منظور از «فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ» آماده و تسلیم شدن برای کشته شدن است نه کشته شدن واقعی(3).
علامه طباطبایی رحمه الله معتقدند: این امر خداوند که فرموده:(فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ) امر واقعی و حقیقی نبوده، بلکه برای امتحان بوده است. و در واقع اینکه خداوند دستور به قتل داده برای معلوم شدن درستی توبه آنان بوده است و همه مردم هم کشته نشدهاند، بلکه فقط بخشی از کسانی که گوسالهپرستی کردند کشته شدند.
جمله «فَتابَ عَلَیْکُمْ...»، دلالت دارد بر اینکه بعد از آن کشتار، توبهشان قبول شده و در روایات هم آمده: که توبه ایشان قبل از کشته شدن همه مجرمین قبول شد. از اینجا میفهمیم، که دستور کشتن یکدیگر، امری امتحانی بوده، نظیر امر به ابراهیم برای کشتن فرزندش اسماعیل، که قبل از کشته شدن اسماعیل خطاب آمد:
«یا إِبْراهِیمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا»؛ «ای ابراهیم تو دستوری را که در خواب گرفته بودی، انجام دادی». در داستان موسی علیه السلام هم آن حضرت فرمان داده بود که: «بسوی آفریدگارتان توبه ببرید، و یکدگر را بکشید که این نزد پروردگار شما، برایتان بهتر است»، خدای سبحان هم همین فرمان او را امضاء کرد، و کشتن بعض را کشتن کل به حساب آورده و توبه را بر آنان نازل کرد(1)،(فَتابَ عَلَیْکُمْ...)؛ و مفسرینی هم که معتقدند قتلی اتفاق افتاده است چنین میگویند:
بعضی معتقدند، کسانی که گوسالهپرستی کرده بودند محکوم به قتل شدند که توسط گروه مقابل یعنی افرادی که گوسالهپرست نشده بودند کشته شدند(2). و چنانچه در بعضی از روایات نقل شده است خداوند متعال بعد از اینکه تعدادی از مردم کشته شدند توبهی آنان را پذیرفت و همه را مورد آمرزش خود قرار داد چه کسانی که کشته شده بودند و چه آنها که زنده مانده بودند(3). و معلوم است که برای آن مردم خطاکار اینکه کشته شوند ولی پس از آن تا ابد مورد رحمت خداوند قرار گیرند بسی بهتر است تا چند روزی به زندگی پر از خطای خود ادامه دهند و بعد مورد عذاب الهی قرار گیرند. چنانچه در ادامه آیه میخوانیم:
(ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ عِنْدَ بارِئِکُمْ فَتابَ عَلَیْکُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ)؛ «[که] این [کار] در نزد آفریدگارتان برای شما بهتر است. پس (خدا) توبه شما را پذیرفت، [چرا] که فقط او بسیار توبهپذیر [و] مهرورز است».
آری، گناهی که آنان مرتکب شده بودند گناهی عظیم بوده و سرچشمه یک انحراف بزرگ میباشد که اگر با شدت با آن برخورد نشود همه چیز را نابود خواهد کرد و خدا پرستی جای خود را به گوسالهپرستی خواهد داد با توجه به اینکه به شهادت تاریخ بنیاسرائیل مردمی لجوج و بهانهجویی بودند. این مسئله انحراف نسلی را در پی خواهد داشت؛ که با عمل نکردن یک دستور فقهی خیلی تفاوت دارد و در واقع این شدتی که خداوند نشان داده برای سعادتمند شدن خود آنها و ذریه آنها میباشد. چنانچه در تفسیر نمونه میخوانیم:
اگر این موضوع برای همیشه از مغز آنها ریشهکن نشود وضع خطرناکی به وجود خواهد آمد، و بعد از هر فرصتی مخصوصاً بعد از مرگ موسی علیه السلام، ممکن است تمام آیات دعوت او، از بین برود، و سرنوشت آئین او به کلی به خطر افتد در اینجا باید شدت عمل به خرج داده شود و هرگز تنها با پشیمانی و اجرای صیغه توبه بر زبان، نباید قناعت گردد. لذا فرمان شدیدی از طرف خداوند، صادر شد که در طول تاریخِ پیامبران مثل و مانند ندارد.... این موضوع منحصر به مسائل دین و مذهب نیست، در قوانین امروز نیز اگر کسانی دست به کاری بزنند که موجودیت ملتی را به خطر افکنند و مقدمات اضمحلال و نابودی و یا استعمار آنها را فراهم کنند، مسلماً در برابر آن شدت عمل بخرج میدهند و تنها به اظهار ندامت و پشیمانی قناعت نمیکنند و هدف از این شدت عملها این است که هم خود اینها و هم آیندگان چنین افکاری را برای همیشه از سر بدر کنند(1).
1) (1) تفسیر نمونه، ج 1، ص 172.
پاسخ بخش سوم:
اگر تفسیر اول آیه (تزکیه نفس و سرکوبی آن) باشد در همه زمانها این دستور وجود دارد اما اگر تفسیر دوم آیه را بپذیریم آنگونه که از آیات و روایات برمیآید چنانچه مسلمین مرتکب گناه شوند مستحق عذاب خواهند بود وهرچه گناه بزرگتر باشد، عذاب هم متناسب با آن دردناکتر خواهد بود. اما در شرع مقدس دستوری نداریم که چنانچه مشرک شدید همدیگر را به قتل برسانید. هرچند که در برخی موارد دستور قتل کافران صادر میشود.
بدن جسمی و مادی انسان نمیتواند از ملکوت باشد چرا که ملک و ملکوت با هم تفاوت ماهوی و ساختاری دارند، بنابراین اگر بدن حضرت آدم علیه السلام نیز از بهشت بود نمیتوانست در این دنیای مادی همچون انسانهای فعلی زندگی کند. علاوه بر این آیات قرآن خلقت حضرت آدم را از گل (طین)، گل خشک (صلصال)، گل بد بو (حمأ مسنون) میداند(1). بنابراین فرض اول منتفی میشود و آدم در بهشت ملکوتی خلق نشده است.
در جواب اینکه آیا از زمین بوده یا کرات دیگر باید گفت از زمین بوده چرا که:
اولاً: انسانی که قرار است در زمین زندگی کند بصورت طبیعی باید از زمین خلق شود. اگر از کرات دیگر بود مشکلاتی به وجود میآمد زیرا ممکن بود عناصری در بدن او وارد شوند که در زمین یافت نگردند بنابر این بدنی که قرار است از گیاهان این زمین تغذیه کند و گیاهان نیز طبیعتاً مواد پیرامون خود را جذب میکنند در تأمین نیازمندیهای خود دچار مشکل میشد.
ثانیاً: آیه 55 سوره «طه» خطاب به نوع انسان میفرماید: «شما را از آن (زمین) آفریدیم؛ و شما را در آن باز میگردانیم و بار دیگر (در قیامت) شما را از آن بیرون میآوریم»(2). این خطاب متوجه نوع انسان است و دلیلی بر استثناء وجود ندارد.
ثالثاً: از حضرت علی علیه السلام در خطبه اول نهجالبلاغه حکایت شده که در خلقت آدم علیه السلام صریحا نام زمین را میبرد و میفرماید:
«ثم جمع سبحانه من حزن الأرض وسهلها...»(1).
با این دلایل پاسخ روشن میشود اما بهتر است به علت پیدایش این سؤال نیز نظری داشته باشیم:
آدم علیه السلام ابتدا در بهشت زندگی میکرده و سپس به زمین هبوط کرده از سوی دیگر بعضی با استناد به برخی روایات احتمال دادهاند بهشت آدم در منطقهای خوش آب و هوا در زمین یا یکی از کرات دیگر بوده است. برای حل این مسأله به صورت خلاصه باید گفت:
آنچه در قرآن از آن یاد میشود «جنت» است که اصولاً به معنای باغ میباشد و بهشت را هم از اینرو «جنت» گویند که دارای باغهای به هم تنیده است(2)تشابه این دو باعث شده در فارسی آن را به بهشت ترجمه کنند و با بهشت آخرتی اشتباه گرفته شود. این را از مشکلاتی که از ائمه علیهم السلام میپرسیدند و جوابهایی که آن حضرات میدادند میتوان فهمید(3).
برخی روایات بهشت آدم علیه السلام را در این دنیا دانسته که خورشید در آن طلوع و غروب میکرده و حضرت آدم نیز هیچگاه از آن خارج نمیشد(4).
1) (1) خدا از سخت و نرم زمین خاکی گرد آورد. (قاموس قرآن، علی اکبرقرشی، ج 2، ص 127، ماده حزن).
2) (2) والجَنَّةُ: الحَدیقةُ ذات الشجر والنخل... الجَنَّةُ: هی دارُ النعیم فی الدار الآخرة، من الاجْتنان، وهو السَّتْر لتَکاثُفِ أَشْجارِها وتظلیلها بالتِفافِ أَغصانِها... لسان العرب، ابن منظور، ج 13، ص 100، ماده جنن. جنت باغی است که دارای درخت و خرما است... جنت: دار نعمت است در آخرت و از اجتنان گرفته شده به معنای پوشش و علت آن نیز زیاد بودن درختان است و سایه های آنان که با در هم تنیده شدن شاخههای آنها به وجود میآید... (نویسنده)
3) (3) نورالثقلین، شیخ حویزی، ج 1، ص 62: دو حدیث روایت میکند که: از امام صادق علیه السلام درباره بهشت آدم علیه السلام سؤال کردم؛ پس گفت: باغی از باغهای دنیا بوده که خورشید در آن طلوع و غروب میکرده و اگر بهشت خلد بود هرگز از آن خارج نمیشد.
4) (4) به عنوان نمونه همان روایت بالا.
از دو مقدمه بالا میتوان به این نتیجه رسید که بهشت (باغ) حضرت آدم در همین جهان بوده، اما اینکه عدهای احتمال دادهاند در کرات دیگر زندگی میکرده(1)شاید کلمه «هبوط»(2)آنان را به این احتمال کشیده است زیرا معنای این کلمه فرود آمدن میباشد که از بالا به پایین است و اگر قرار بود آدم در بهشتی این جهانی میزیست پس علی القاعده باید در کرات دیگر بوده باشد. پاسخ این است که اولاً: «هبوط» در قرآن به معنای سیر افقی نیز به کار رفته آنجا که به بنی اسرائیل میفرماید:(اهْبِطُوا مِصْراً)3 به مصر درآیید.
ثانیاً: به نظر میرسد حضرت آدم علیه السلام در آن واحد در دو بهشت زندگی میکرده یکی روح او که در بارگاه قرب الهی با فرشتگان حشر و نشر داشته و به «علم الأسماء» تعلیم میشده و دوم جسم او که به اقتضای فضل و رحمت الهی در باغی سر سبز و پرنعمت زندگی میکرده است. پس از خوردن از آن شجره نیز در آن واحد دارای دو هبوط بوده یکی عمودی که روح او از قرب الهی دور میشود(3)و به زمین فرود میآید و دوم سیر افقی که جسم او از آن باغ یا بهشت زمینی خارج شده، به کوه صفا در بیابانهای مکه منتقل شده است(4).
1) (1) نمونه، ج 1، ص 187، زیر آیه 35 بقره: این احتمال نیز داده شده که این بهشت در یکی از کرات آسمانی بوده است هر چند بهشت جاویدان نبوده، در بعضی از روایات اسلامی نیز اشاره به بودن این بهشت در آسمان شده است ولی ممکن است کلمه سماء (آسمان) در این گونه روایات اشاره به «مقام بالا» باشد، نه «مکان بالا».
2) (2) هبط: الهُبُوطُ: نقِیضُ الصُّعُود. لسان العرب، ابن منظور، ج 7، ص 421.
3) (4) (وَ ناداهُما رَبُّهُما أَ لَمْ أَنْهَکُما عَنْ تِلْکُمَا الشَّجَرَةِ)، اعراف/ 22 - و پروردگارشان به آنان ندا داد آیا شما را از آن درخت نهی نکردم. ندا در جایی به کار میرود که دو نفر از هم فاصله دارند.
4) (5) نور الثقلین، ج 1، ص 61 - المیزان، علامه طباطبایی، ج 1، ص 139، زیر آیه 35 بقره.
قرآن کریم در آیه شصت و دوم سوره بقره به معیارهای اساسی نجات (ایمان و عمل صالح) اشاره میکند و میفرماید:
(إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَ النَّصاری وَ الصّابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ) ؛ «در حقیقت کسانی که (به پیامبر اسلام) ایمان آوردهاند، و کسانی که به (آیین) یهود گرویدند و مسیحیان و صابئان (پیرو یحیای پیامبر)، کسانی (از آنان) که به خدا و روز باز پسین ایمان آوردند، و [کار] شایسته انجام دادند، پس پاداششان نزد پروردگار آنان برای ایشان است؛ و نه هیچ ترسی بر آنان است و نه آنان اندوهگین میشوند».
شأن نزول
برخی از مفسران حکایت کردهاند که در صدر اسلام پرسشی برای برخی از مسلمانان مطرح شد که: اگر تنها اسلام راه حق و نجات است پس تکلیف نیاکان ما چه میشود؟ آیا آنان به خاطر عدم حضور در زمان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و ایمان نیاوردن به او مجازات میشوند؟
آیه فوق بدین مناسبت نازل شد و اعلام کرد که هر کس در عصر خویش به پیامبر خویش و کتاب آسمانی او ایمان آورده و عمل شایسته انجام داده است اهل نجات است و نگرانی ندارد، پس یهودیان و مسیحیان مؤمن و شایستهکردار که قبل از ظهور پیامبر اسلام زندگی کرده و مردهاند اهل نجات هستند(1).
1) (1) اسباب النزول، نیشابوری، ص 17 (ایشان نقل میکند که سلمان از نیاکان عبادتگر خود پرسید) نمونه، ج 1، ص 284.
نکات و اشارات
مشابه آیه فوق در سوره بقره/ 112 و مائده/ 69 و حج/ 17 آمده است، و این آیات پاسخی است به کسانی که راه نجات را در پناه نژاد و ملیت خاص میجویند. همانطور که یهودیان دین و نژاد خود را از دیگران بهتر دانسته و بهشت را مخصوص خود میدانستند، ولی قرآن به آنان پاسخ میدهد که راه نجات منحصر در ایمان و عمل شایسته است و تنها نام مسلمان، یهودی(1)و مسیحی (= نصاری(2)بر خود نهادن موجب سعادت و نجات نمیشود.
مفسران قرآن چند تفسیر عمده برای آیه فوق ارائه کردهاند:
الف: مقصود آیه ایمان و اعمال شایسته پیروان ادیان الهی قبل از اسلام است که از دنیا رفتهاند و موجب نجات آنان خواهد شد همانطور که در شأن نزول بدان اشاره شد(3).
ب: مقصود آیه ایمان و اعمال شایسته یهودیان و مسیحیان و صائبان در زمان حاضر است اما منظور ایمان به اسلام و عمل صالح بر طبق دستورات قرآن است، یعنی اگر آنان محتوای کتابهای خویش و بشارتهای پیامبرانشان در مورد پیامبر اسلام پیروی کنند مسلمان میشوند و ایمان و عمل صالح آنها پذیرفته خواهد شد(4)؛ البته مانعی ندارد که هر دو معنا مقصود آیه باشد.
1) (1) واژه «هادو» از ریشه «هود» به معنای بازگشت به نرمی است. که در معنای توبه به کار رفته است، سپس به دین موسی علیه السلام گفته شده است و از این روست که پیروان او یهودیان نامیده شدند.
2) (2) واژه «نصاری» از ریشه «نصر» به معنای یاری کردن است و به کسانی همچون حواریون، که عیسی علیه السلام را یاری کردند نصاری گفته شد، سپس همه پیروان مسیح، نصاری و مسیحی نامیده شدند.
3) (3) نمونه، ج 1، ص 284.
4) (4) یعنی «مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ...» قید یهود و مسیحیان وصائبان است نه الذین آمنو (= مسلمانان) چون کسانی که ایمان آوردهاند نیازی به این قید ندارند. (نمونه، ج 5، ص 27)
پاسخ منفی است چرا که آیات قرآن همدیگر را تفسیر میکند و در آیات دیگر وعده عذاب به غیر مسلمانان داده شده است. پس ادیان دیگر منسوخ شده و پیروان آنها وظیفه دارند تا در مورد حقانیت اسلام تحقیق کنند تا مسلمان شوند(2).
در این مورد گزارشات تاریخی و تفسیری متفاوتی ارائه شده ولی از مجموع گزارشات و احادیث میتوان استفاده کرد که آنان پیروان حضرت یحیی علیه السلام و تعالیم او هستند ولی آنان دو دسته شدند، گروهی ستارهپرست و مشرک گردیدند و گروهی به خدا و معاد ایمان دارند. گروهی از آنان، هم اکنون در خوزستان ایران زندگی میکنند(4).
آموزهها و پیامها
پیام این آیه برای ما آن است که ملاک سعادت و نجات بشر ایمان و عمل شایسته است، (نه نام و نشان دینی تنها)
پیام دیگر آیه اینکه: ایمان به مبدأ و معاد و عمل صالح، با امنیت انسان ارتباط مستقیم دارد.
پیام دیگر آیه آن است که خداباوران معاداندیش و شایستهکردار، پاداششان از بین نمیرود.
آموزه آیه آن است که اگر آرامش خیال و زدودن غصهها را میطلبید خداباور، فرجاماندیش و شایستهکردار شوید.
1) (1) Pluralism ، ریشه آن لاتینی است و به معنای نظریههایی است که به لزوم کثرت عناصر و عوامل در جامعه ومشروعیت منافع آنها باور دارند. (فرهنگ خاص علوم سیاسی، حسن علیزاده، ص 231).
2) (2) البته برخی مفسران معاصر برآنند که طبق متن آیه 62، بقره نیز پلورالیسم ردّ میشود، چون اهل کتاب با ارتکاب مواردی که اسلام منع کرده است و با عدم اعتقاد به معاد واقعی، ملاکهای این آیه را برای نجات ندارند. (تسنیم، ج 5، ص 94)
3) (3) واژه «صائبین» از ریشه «صبو» به معنای خارج شدن و آشکار شدن است.
4) (4) نک: نمونه، ج 1، ص 288-291 و بلوغ الارب، جزء 2، ص 222 و ص 228.
قرآنکریم در آیات شصت و پنجم و ششم سوره بقره به شکست بنیاسرائیل در آزمایش روز شنبه و مجازات عبرتآموز آنان اشاره میکند و میفرماید:(وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِینَ اعْتَدَوْا مِنْکُمْ فِی السَّبْتِ فَقُلْنا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خاسِئِینَ) ؛ «و بیقین دانستید (حال) کسانی از شما را، که در (روز) شنبه [از حدّ]، تجاوز کردند و به آنان گفتیم: «میمونهایی طرد شده باشید!»
(فَجَعَلْناها نَکالاً لِما بَیْنَ یَدَیْها وَ ما خَلْفَها وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ) ؛ «و آن (کیفر) را عبرتی برای (مردم) در پیشرویشان (در آن عصر) و (نسلهای) پشتسرشان و پندی برای پارسایان (خود نگهدار) قرار دادیم».
نکات و اشارات
داستان تعطیلی روز شنبه و آزمایش یهودیان در آیه 65 و 66 سوره بقره و در آیه 60 سوره مائده و آیه 163 تا 166 سوره اعراف آمده است و در سوره اعراف کاملتر بیان شده است. این تکرار و تأکید قرآنکریم نشاندهنده اهمیت این ماجرا و عبرتآموز بودن آن است.
برای یهودیان روزهای شنبه تعطیل اعلام شده است و به گروهی از بنیاسرائیل که در شهری در کنار دریا زندگی میکردند(1)، دستور داده شد که روزهای شنبه صید ماهی را کنار گذارند.
اما در همان روز ماهیها جلوهگری بیشتری میکردند، و یهودیان مزّورانه قانون الهی را شکستند، یعنی در کنار دریا حوضچههایی ساختند، و
1) (1) نام آن شهر را «ایله» در کنار دریای احمر گفتهاند که امروز به نام «ایلات» معروف است.
هنگامی که ماهیها در روز شنبه داخل آن میشدند، راه آن را میبستند و یکشنبه به صید آنها میپرداختند، و یا شنبهها قلاب در دریا میانداختند و یکشنبه ماهی آن را میگرفتند و یا آنگونه که در برخی حکایتها آمده است روزهای شنبه با بیاعتنایی به فرمان الهی، مشغول صید ماهی شدند؛ البته ممکن است همه این حکایتهای مفسران درست باشد و مرحله به مرحله پیش رفتند تا بیپروا به صید پرداختند(1).
از آیات قرآن به خوبی استفاده میشود که این ممنوعیت صید در روزهای شنبه یک دستور آزمایشی بود، که گروه کثیری از بنیاسرائیل در این امتحان شکست خوردند چرا که ظاهر قانون را حفظ کردند ولی روح قانون را کنار گذاشتند.
واژه «سَبْت» در لغت به معنای «تعطیل کار برای استراحت» است و روزهای شنبه را به این نام میخواندند، چراکه در این روز کارها تعطیل بود(2).
واژه «کُونُوا» به معنای «بوده باشید» یک فرمان تکوینی است(3).
یعنی خدا به آنان گفت میمون باشید و آنان میمون شدند.
برخی برآنند که واقعاً آن یهودیان به صورت میمون درآمدند و سپس هلاک شدند و این امری معجزهآسا و عذابی الهی بود که خارق عادت بود و برخی از مفسران برآنند که «مسخ» در اینجا به معنای مسخ روحانی و
دگرگونی صفات اخلاقی افراد است. یعنی آن یهودیان صفاتی همانند میمون یا خوک پیدا کردند که تقلید کورکورانه و شکم پرستی از صفات بارز این حیوانات است(1).
مجازات شدید یهودیان قانونشکن درس عبرتآموزی برای همه متجاوزان آن عصر و نسلهای بعد است که از تکرار این نافرمانیها جلوگیری میکند و نیز پندی برای پارسایان است که هر کس باتقوا باشد و به دستورات الهی عمل کند گرفتار عذاب نخواهد شد.
در حدیثی از امام باقر و صادق علیهماالسلام حکایت شده که مقصود از حاضران در این آیه، مردم آن عصر و منظور از نسلهای بعدی، ما مسلمانان هستیم، یعنی این درس عبرت، مخصوص بنیاسرائیل نبود و همه انسانها را شامل میشود(2).
آموزهها و پیامها
پیام آیه اول آن است که سزای قانونشکنان، مسخ، دگرگونی و طرد و تحقیر است.
پیام آیه دوم آن است که از سرنوشت عذابآلود قانونشکنان متجاوز پیشین، پند و عبرت آموزید. (و قوانین الهی را محترم شمارید.)
آموزه آیه آن است که در قانونگرایی، پیروی ظاهری از قانون کافی نیست بلکه تبعیت از روح قانون مهم است(3).
اعجاز علمی قرآن از نگاه باستانشناسی (نیم نگاهی قرآنی به باستانشناسی)
(تِلْکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ ما کُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُکَ مِنْ قَبْلِ هذا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ)1 ؛ «این [مطلب] از خبرهای بزرگ غیب است در حالی که آن را به سوی تو وحی میکنیم؛ (و) پیش از این، هیچگاه تو و قومت، اینها را نمیدانستید. پس شکیبایی کن! [چرا] که فرجام (نیک) برای پارسایان (خودنگهدار) است». باستانشناسی یکی از شاخههای علم تاریخ محسوب میشود که به تلاشهای سیاسی و علمی انسان در گذشته میپردازد. یکی از معیارهایی که باستانشناسان در تحقیق تاریخ پیشینیان به آن تکیه میکنند اشیایی است که از دورانهای قدیم بر جای مانده است مانند ابزارها و نقشهایی که در اماکن باستانی بدست آمده است.
این دانش و دانشمندان آن در برابر اسناد و مدارک تاریخی که در قرآن از چهارده قرن پیش تاکنون موجود میباشد و تا زمانی خیلی نزدیک کشف نشده و معروف نبود، مبهوت ماندهاند.
هامان در قرآن کریم
اسم هامان شش بار در قرآنکریم آمده است(1)، همچنان که اسم او
1) (2) قصص/ 6، 8 و 38، عنکبوت/ 29، غافر/ 24 و 26.
متصل به اسم فرعون و همچون کسی از نزدیکان وی ذکر شده است. خداوند در قرآن فرموده است:(وَ قالَ فِرْعَوْنُ یا هامانُ ابْنِ لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَبْلُغُ الْأَسْبابَ أَسْبابَ السَّماواتِ فَأَطَّلِعَ إِلی إِلهِ مُوسی وَ إِنِّی لَأَظُنُّهُ کاذِباً وَ کَذلِکَ زُیِّنَ لِفِرْعَوْنَ سُوءُ عَمَلِهِ وَ صُدَّ عَنِ السَّبِیلِ وَ ما کَیْدُ فِرْعَوْنَ إِلاّ فِی تَبابٍ)1 ؛ فرعون گفت: «ای هامان! برای من قصری بلند بناکن، تا شاید من به وسایلی دست یابم، (همان) وسایل (صعود به) آسمانها، تا از معبود موسی اطلاع یابم؛ و در حقیقت من گمان میکنم که او دروغگوست.» و اینگونه برای فرعون بدی کردارش آراسته شده بود، و از راه (راست) بازداشته شد؛ و نیرنگ فرعون جز در زیان و هلاکت (او) نبود».
قبل از اینکه به تفصیل پیرامون اعجاز قرآنی در ذکر اسم هامان صحبت نماییم مناسب است اشاره کنیم که اسم هامان حتی یک بار در تورات و روایتهایی که زندگی حضرت موسی علیه السلام را گزارش میکنند، نیامده است؛ اسم هامان فقط یک بار در یکی از کتابهای عهد قدیم آمده است(1).
(عهد قدیم شامل تورات حضرت موسی علیه السلام به اضافه دیگر کتابهای مقدس یهودی میشود که کتابهای رسولانی است که بعد از حضرت موسی علیه السلام ظهور کردند و یکی از این کتابهای مقدس زبور حضرت داود علیه السلام میباشد).
این کتاب از شخصی سخن میگوید که اسمش هامان و از دستیاران پادشاه بابل بوده است با وجود اینکه وی ضرر و زیان فراوانی بر بنیاسرائیل وارد ساخت و در قساوت و سخت دلی به خرج دادن علیه آنان جدی بود. اما این قصه گزارش شخصی را حکایت میکند که در حدود 1100 سال بعد از حضرت موسی صلی الله علیه و آله ظهور کرده است.
1) (2) کتاب مقدس عهد قدیم کتاب استیر، ترجمه فاضل خان همدانی، ص 932.
بعضی از غیر مسلمانان ادعا میکنند که خود پیامبر صلی الله علیه و آله قرآن را نگاشته است و پیامبر صلی الله علیه و آله قصههای امتهای گذشته را از روی تورات و انجیل استنساخ کرده است. چنانکه ادعا میکنند پیامبر صلی الله علیه و آله در رهگذر این نسخهبرداری اشتباهاتی در نقل بعضی از روایات به قرآن کریم داشته است و این خود سبب به وجود آمدن برخی اختلافات میان قرآن و دیگر کتابها شده است.
این ادعاهای باطل در بعضی منابع یهودی و مسیحی موجود است. خلاصه این ادعاها این است که مصدری که پیامبر صلی الله علیه و آله در نقل این اسم به آن اعتماد کرده است کتابهای مقدس آنها بوده است و پیامبر صلی الله علیه و آله در نقل اشتباه کرده است پس اشاره کرده به هامان به این عنوان که او وزیر فرعون بوده است. در حالی که آنچه غیرمسلمانان ادعا میکنند این اسم فقط بر یک شخص اطلاق شده و او دستیار پادشاه بابل بوده است. (البته پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از آنچه بعضی غیرمسلمانان ادعا میکنند منزّه است). اکتشافات جدید باستانشناسی به کمک آمد تا نادرست بودن این ادعاها روشن شود. بعد از اینکه رموز و حروف خط «هیروگلیفی» مصر باستان از حدود 200 سال گذشته حل شد و فهم نوشتهها و نقوش فرعونی ممکن گردید، بطلان این ادعاها روشن گردید.
لغت مصریان باستان لغت «هیروکلیفی» بود که در قرون طولانی مورد استفاده مصریان باقی ماند. اما با گسترش مسیحیت و تاثیرات فرهنگی دیگری که در قرن دوم و سوم پس از میلاد اتفاق افتاد مصر اعتقادات قدیمی را کنار نهاد همچنان که خط «هیروگلیفی» را کنار نهاد.
آخرین نمونه شناخته شده که خط هیروگلیفی در آن به کار رفته است مربوط به نقشی است که قدمت آن به سال 394 بعد از میلاد مسیح باز میگردد. در نتیجه این لغت به فراموشی سپرده شد و در این مدت کسی نتوانست این رموز را حل کند یا این لغت را بفهمد و این حالت تا حدود 200 سال قبل باقی ماند.
معمای خط هیروگلیفی مصر باستان در سال 1799 م با اکتشاف صخره سنگی که «صخرةالرشیده» نامیده شد، و قدمت آن به سال 196 قبل از میلاد باز میگشت، حل شد. اهمیت این نقش یا این نوشته این بود که به سه لغت مختلف نوشته شده بود:
لغت هیروگلیفی (خط پادشاهی) لغت دیموطیه (خط ملی که در امور روزانه بکار میرفت) لغت یونانی. با کمک نوشته یونانی رمز خط مصریان باستان حل شد و ترجمه نقش از سوی فردی فرانسوی به نام ژان فرانسوا شامبلیون(1)به انجام رسید و چنین بود که بازگشت به لغت فراموش شده و شناخت اخبار متعلق به این لغت تکمیل شد و بدین طریق معلومات فراوانی از تاریخ مصر باستان و همه جوانب دینی و اجتماعی و تاریخی آن بدست آمد. در رهگذر ترجمه نوشتهها و نقوش هیروگلیفی شناخت کاملی بر این نکته مهم علمی به دست آمد که اسم هامان در نوشتههای مصر باستان واقعاً به کار رفته است.
اشارهای وجود دارد به این اسم در تابلوهایی که در موزه «هوف ویِن» قرار دارد همچنان که به روشنی در کتابی به عنوان ( People inthenew king dom ) ذکر شده است.
این کتاب با استناد به مجموعهای از نقشهای باستانی گردآوری شده است همچنان که در این نقشها شغل حقیقی هامان نمایان است که وی رئیس سنگتراشان بود.
بنابراین بر عکس کسی که با حقایق قرآن مخالفت میکند، قرآن کریم کلام خداوند سبحان است و هامان شخصی است که در مصر و همزمان حضرت موسی علیه السلام زندگی میکرده است. چنانکه از نزدیکان فرعون و از
1) (1) Froncoi sechampo llion Jean.
مسئولین ساختمانسازی فرعون بوده است و قرآن این ویژگیها را به طور کامل برای هامان برشمرده است و علاوه بر آن قرآن توصیف کرده هنگامی که فرعون امر کرد هامان را به اینکه برایش برجی بنا نماید. در این آیه که خداوند میفرماید:(وَ قالَ فِرْعَوْنُ یا هامانُ ابْنِ لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَبْلُغُ الْأَسْبابَ)1 ؛ «فرعون گفت: «ای هامان! برای من قصری بلند بناکن، تا شاید من به وسایلی دست یابم»
در پایان (یادآور میشویم که) وجود اسم هامان در نوشتههای مصر باستان فقط ادعاهای باطل معاندین قرآن را مردود نمیشمارد بلکه یکبار دیگر حقیقتاً تاکید میکند که قرآن کریم وحی خداوند سبحان است و به این طریق اعجازگونه در قرآن کریم معلومات تاریخی میخوانیم که در هیچ وقتی حتی زمان پیامبر صلی الله علیه و آله شناخته شده نبوده است.
القاب پادشاهان مصر باستان در قرآن کریم
حضرت موسی علیه السلام تنها پیامبری نبود که در مصر زندگی میکرد و با تاریخ مصر باستان پیوند دارد. حضرت یوسف علیه السلام نیز زمانی طولانی پیش از حضرت موسی علیه السلام در سرزمین مصر میزیسته است.
در قرآن کریم مییابیم که حاکم مصر در دوران حضرت یوسف علیه السلام ملقب به «ملک» بود و حتی یک بار لقب فرعون بر وی اطلاق نشده است.
این مطلب را از قول خداوند تعالی که میفرماید:
(وَ قالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی فَلَمّا کَلَّمَهُ قالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنا مَکِینٌ أَمِینٌ)2 ؛ سلطان (مصر) گفت: «آن [یوسف] را نزد من آورید، تا او را ویژه خودم گردانم.» و هنگامی که با وی صحبت کرد، گفت: «براستی تو
امروز نزد ما دارای جایگاه، و درستکار هستی». برخلاف لقبی که به حاکم مصر در زمان حضرت موسی علیه السلام داده میشد که آن لقب «فرعون» میباشد:
(وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسی تِسْعَ آیاتٍ بَیِّناتٍ فَسْئَلْ بَنِی إِسْرائِیلَ إِذْ جاءَهُمْ فَقالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنِّی لَأَظُنُّکَ یا مُوسی مَسْحُوراً)1 ؛ «و بیقین به موسی نُه نشانه (معجزهآسای) روشن دادیم؛ پس از بنی اسرائیل (= فرزندان یعقوب در مورد آنها) بپرس، آن زمان که (موسی) به سراغ آنان آمد و فرعون به او گفت: «ای موسی، در واقع من گمان میکنم که تو جادو زدهای».
اسناد و نوشتههای باستانی که در دست ماست، سبب اختلاف نامهایی که به حاکمان مصر داده میشد، را توضیح میدهد.
کلمه فرعون در لغت هیروگلیفی به معنای خانه بزرگ است و در تاریخ مصر باستان در اصل بر قصر پادشاهی اطلاق میشده است.
حاکمان نسل اولی در تاریخ مصر باستان این لقب را به کار نمیگرفتند. بکار گرفتن کلمه فرعون به عنوان لقب حاکم مصر در دوران پادشاهی جدید از تاریخ مصر باستان آغاز شد. دوره جدید از نسل هجدهم (1593-1292 ق. م) شروع شد و در دوران نسل بیست و دوم (945-730 ق. م) به کار گرفتن کلمه فرعون مانند لقبی افتخاری برای حاکم آغاز شد.
بنابراین اعجاز قرآنی یک بار دیگر برای ما نمایان میشود.
خدای متعال در آیات 94 و 95 سوره یونس میفرماید:
(فَإِنْ کُنْتَ فِی شَکٍّ مِمّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ فَسْئَلِ الَّذِینَ یَقْرَؤُنَ الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکَ لَقَدْ جاءَکَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلا تَکُونَنَّ مِنَ المُمْتَرِینَ وَ لا تَکُونَنَّ مِنَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللّهِ فَتَکُونَ مِنَ الْخاسِرِینَ) ؛ «و اگر در مورد آنچه به سوی تو فرو فرستادیم، در شک هستی، پس از کسانی بپرس، که پیش از تو کتاب [الهی] را میخواندند؛ بیقین حقّ از طرف پروردگارت به تو رسیده است، پس هرگز از تردید کنندگان مباش. و هرگز از کسانی مباش که آیات خدا را دروغ انگاشتند، که از زیانکاران میشوی».
در مورد شأن نزول آیه حکایت شده: جمعی از کفار قریش میگفتند: این قرآن از طرف خدا نازل نشده بلکه شیطان به محمد صلی الله علیه و آله القا میکند. این سخن سبب شد که عدهای در شک و تردید فرو روند، خداوند با آیه فوق به آنها پاسخ داد(1).
آنگونه که در بسیاری از تفاسیر معتبر آمده است مقصود از (مِمّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ) ؛ قصص و معارفی در مورد خداشناسی و معاد است که از آغاز سوره
1) (1) تفسیر ابوالفتوح رازی، ج 1، ص 203. (روض الجنان و روح الجنان) نمونه، ج 8، ص 382-383.
تا آیه 94 یونس بیان شده است(1)نه اینکه مقصود از آن کل قرآن کریم باشد. زیرا لفظ «مما» در آیهی مذکور، «من» دلالت بر تبعیض (یعنی برخی از آنچه بر تو نازل کردیم) میکند و از طرفی نیز در این سوره داستان «هود» و «صالح» و همچنین داستان «شعیب» و «مسیح» ذکر نشده است زیرا داستان «هود» و «صالح» در تورات و انجیل موجود، نیامده است و اهل کتاب در مورد داستان شعیب و مسیح اختلاف نظر دارند در حالی که در غیر این سوره، داستانهای مذکور ذکر شده است بنابراین مقصود از «مِمّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ» معارفی در مورد مبدأ، معاد و درباره قصص انبیاء و امتهای آنان است که از جمله آن انبیاء، نوح، موسی و پیغمبران بین آن دو و امتهای آنان است(2).
با توجه به این که پیامبر صلی الله علیه و آله وحی را با شهود و مشاهده دریافت میکرد، شک و تردید در این مورد معنا ندارد، بلکه یکی از شیوههای قرآن در بیان مطالب برای عموم مسلمانان آن است که قرآن خطاب به پیامبر مطلبی را بیان میکند. یعنی برای آگاهی افراد دور، افراد نزدیک را مخاطب قرار میدهد و سخنی را بیان میکند، این همان است که عرب در قالب ضربالمثل معروف «ایاک اعنی واسمعی یا جاره» (به تو میگویم ولی همسایه تو بشنو) از آن یاد میکند که نظیر آن را در فارسی نیز داریم - به در گفت تا دیوار بشنود - این گونه سخن در بسیاری از موارد تاثیرش از خطاب صریح بیشتر است.
و افزون بر آن؛ ذکر جملهی شرطیه، همیشه دلیل بر احتمال وجود شرط نیست بلکه گاهی برای تاکید روی یک مطلب و یا برای بیان یک قانون کلی است.
اولاً: صرف شاهد گرفتن برای تایید مطالب کتابی، موجب برتری کتاب مرجع نمیشود بلکه برتری به عواملی دیگر بستگی دارد.
ثانیاً: از آنجا که اصل تورات و انجیل کتابهای الهی بوده است و برخی حقایق در دسترس یهود و مسیحیت بوده است (هر چند که بعدها تحریف شد) خدای متعال آن مطالب الهی تورات و انجیل را شاهد حقانیت قرآن میشمارد که ریشه هر دو یکی است.
ثالثاً: چنانچه بیان شد مقصود از «مِمّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ» کل قرآن کریم نیست بلکه مقصود مطالب اول سوره یونس تا آیه 94 است و آیه هرگز در مقام مقایسه بین دو کتاب نیست؛ بلکه صرفاً کتب قبل شاهد بر حقانیت مطالب مذکور است.
رابعاً: در قرآن کریم در آیه 37 سوره نساء به تمام اهل کتاب امر شده که به قرآن کریم ایمان بیاورند و قرآنکریم را تصدیقکننده کتب گذشته معرفی کرده است که به دلالت التزامی میرساند که قرآنکریم و دین اسلام یک دین زنده و رسمی است و اهل کتاب باید دست از دین خود بردارند و به قرآن کریم ایمان بیاورند که نشاندهنده برتر بودن و کامل بودن این کتاب و دین جدید (= اسلام) است؛ چرا که اگر دین و کتابی برتر از دین و کتاب بعد باشد شایسته نیست که خدای حکیم بفرماید از دین برتر قبلی دست بردارید و به دین جدید ایمان آورید.
در مورد بخش اول پرسش، مفسران در مورد معنای «اسماء» در آیه شریفه (وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها) ، نظرات متفاوتی مطرح کردهاند که بشرح زیر میباشد:
منظور از نامها نام تمام نعمتها و اصول و رموز کشاورزی، درخت کاری و تمام کارهای مربوط به امور دین و دنیا را خدا به آدم آموخت(1).
برخی گفته اند: منظور تمام لغات و زبانها می باشد(2).
بعضی هم معتقدند: مقصود نام ملائکه و فرزندان خود آدم بوده است(3).
عدهای از مفسران هم بر این باورند که منظور فوائد، امتیازات، و نامهای حیوانات را خدا به آدم یاد داد و اینکه هر حیوانی به چه کاری میآید(4).
از امام صادق علیه السلام نیز روایتی نقل شده که حضرت منظور از اسماء را نام کوهها، درهها، بیابانها، و حتی نام فرش زیر پای خود، میدانند(5).
در تفسیر نمونه میخوانیم:
خداوند به آدم علم اسرار آفرینش را آموخت تا از اسرار معنوی و مادی آنها آگاه شود تمام موجودات را بشناسد و نام همه را بداند و حتی از خواص آن مطلع باشد...، استعداد نام گذاری اشیاء را به او ارزانی داشت تا بتواند اشیاء را نامگذاری کند(6).
حال که از نظرات مختلف آگاه شدیم توجه شما را به نظری آیت الله جوادی آملی - حفظهالله - که در واقع شرحی بر نظر علامه طباطبایی رحمه الله میباشد، جلب مینمایم تا معنای آیه شریفه واضحتر شود:
مراد از اسماء همان حقایق غیبی عالم است که به لحاظ «سمه» بودن و نشانه خدا بودن، به «اسم» موسوم شده است، حقائقی که با شعور و عاقل، و مستور به حجاب غیب، و مخزون عندالله و در عین حال خزاین اشیای عالمند.
موجودات عالیهای که همه حقایق عالم شهود، تنزل یافته و رقیقهای از آنان است و همه آنچه در آسمان و زمین مشاهده میشود از نور و بهای آنان مشتق شده است و به خیر و برکت آنها نزول یافته... به هر حال آنچه به آدم تعلیم شد و به او ارائه گردید همان حقایق عالیه عالم، موسوم به «اسماء الله» است و احتمالاً عبارت از همان «مفاتح الغیب» در آیه (وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ)2 و «خزائن» در آیه (وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ)3 است(2).
اما در مورد ملائکه میتوان به دو صورت مطلب را بیان نمود:
صورت اول: چرا خداوند با وجودی که میداند این انسان اهل فساد در زمین و خونریزی می باشد، باز او را خلق کرد؟ برای پاسخ به این پرسش توجه شما را به کلام علامه طباطبایی رحمه الله جلب مینمایم:
در این میان مصلحتی هست که ملائکه قادر بر ایفای آن نیستند و نمیتوانند آن را تحمل کنند ولی این خلیفه زمینی قادر بر تحمل و ایفای آن هست. آری، انسان از خدای سبحان کمالاتی را نشان میدهد و اسراری را تحمل میکند که در وسع و طاقت ملائکه نیست. این مصلحت بسیار ارزنده و بزرگ است و به طوری که مفسده فساد و سفک دماء را جبران میکند(1).
آری، با دقت در آیات مورد بحث و روایات ذیل آن چنین به نظر میرسد که گویا مقصود از «إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ» و جریان تعلیم اسماء به حضرت آدم، و وقایع بعد از آن، این است که هر چند عدهای در نسل این آدم پیدا میشوند که اهل فساد و خونریزی هستند اما در مقابل، در بین این افراد انسانهایی پیدا میشوند که یا خلیفهی خدا و غیب آسمانها و زمین و مظهر اسماء جلال و جمال خدا میشوند و به مقام اسم اللهی میرسند و یا بیش از ملائکه و بهتر از ملائکه قدرت و ظرفیت دارند که اسماء خداوندی را به چشم دل شهود کنند. در حالی که تا این اندازه معرفت، و شهود از دست شما (= ملائکه) بر نمیآید.
صورت دوم: اگر خداوند همانطور که به آدم اسماء را آموخت، به ملائکه هم میآموخت آنها نیز عالم به اسماء میشدند و در نتیجه، شایسته خلیفة الله شدن میشدند!!!
برای یافتن جواب این پرسش باید توجه داشت که: اولاً خداوند متعال همان حقائق اسماء را که بر آدم عرضه کرد - و آدم با قدرت درک و ظرفیتی که داشت توانست آن اسماء را درک و شهود کند - به ملائکه نیز عرضه کرد، و خود آنها نتوانستند درک کنند چنانچه در ادامه همین آیه میخوانیم:«ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلائِکَةِ» و آنها در جواب گفتند:«سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلاّ ما عَلَّمْتَنا» .
1) (1) ترجمه المیزان، ج 1، ص 178.
ثانیاً تفاوت ملائکه و آدم، در آموزش دادن و ندادن خداوند نبود، بلکه تفاوت اساسی در ظرفیت و استعداد و سعهی وجودی بود که حضرت آدم برای دریافت اسماء داشت و ملائکه آن ظرفیت را نداشتند.
نتیجهگیری
با بیانی که از اسماء مطرح شد به خوبی معلوم میشود که اکثر نظرات مفسران قابل جمع میباشد و میتوان گفت: وقتی حضرت آدم به اسمایی که خزائن آنچه در آسمان و زمین است و غیب آسمانها و زمین میباشند. آگاه میشود، پس در واقع به همه اسرار آفرینش، لغات، اسماء کوهها، درهها، همه مخلوقات و... آگاه میشود. چنانچه میگویند: «چو صد آمد نود هم پیش ماست».
و در مورد بخش دوم هم بیان شد که تفاوت در نحوهی آموزش خداوند به آدم و ملائکه نبود بلکه تفاوت در استعداد و ظرفیت وجودی آدم و ملائکه بود که یکی توانست دریافت کند و دیگری نتوانست.
معرفی کتاب
برای آگاهی بیشتر در این موضوع مراجعه فرمایید به:
ترجمه تفسیر المیزان، ج 1، آیات مربوطه.
تفسیر تسنیم، ج 3.
تفسیر نمونه، ج 1.
تفسیر صافی، ج 1، ص 96.
تفسیر صدر المتالهین، ج 2، ص 318.
قرآن کریم در آیه 30 سوره بقره به جایگاه بلند انسان در زمین و پرسش فرشتگان در مورد فسادگری و خونریزی او و بیان عبادتگری خودشان و پاسخ اجمالی خدا به آنان اشاره میکند و میفرماید:
(وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ) ؛ «(و یادکن) هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان فرمود: «در حقیقت من در زمین، جانشینی [= نمایندهای] قرار میدهم». (فرشتگان) گفتند: «آیا در آن کسی را قرار میدهی که در آن فساد کند و خونها بریزد؟ در حالی که ما به ستایش تو تنزیه میگوییم، و تو را پاک میشماریم.» (پروردگار) گفت: «در واقع من آنچه را که [شما] نمیدانید، میدانم».»
نکات و اشارات
خدا موجوداتی به نام فرشته آفریده بود که به عبادت او مشغول بودند سپس موجود دیگری به نام انسان آفرید تا او را جانشین خود در زمین گرداند و جایگاه علمی او را به فرشتگان نشان داد و آنان در برابر او کرنش کردند.
اول آنکه این ماجرا حقیقی است و به صورت خاص و متناسب با ظرف وجودی خویش اتفاق افتاده است و داستانی خیالی یا غیر واقعی نیست.
دوم آنکه شخص آدم علیه السلام در این ماجرا نماینده و الگوی بشریت است پس مثلاً کرنش فرشتگان در برابر او به معنای کرنش همه فرشتگان در برابر انسانیت است. از این رو این ماجرا یک نمونه و الگوست.
واژه «خلیفه» به معنای جانشین است(1)و در اینجا مقصود جانشینی انسان به جای خدا در زمین است یعنی انسانهای شایسته نماینده و جلوه و الگو و حجّت خدا در زمین هستند(2).
اینکه انسان جانشین و خلیفه خدا در زمین است چیزی است که هر انسانی هر روز در وجود خود احساس میکند و این مطلب عامل حرکت و تلاش او در جهت کمال و مسیر الهی میشود(3). آری اعلام این جانشینی به انسان میتواند تغییرات مثبتی را در زندگی و روحیات او ایجاد کند و احساس مسئولیت او را بیشتر سازد. آری توجه به این مقام الهی و کرامت انسانی، در تربیت اخلاقی انسان بسیار موثر است.
تو شاه تخت وجودی چه جای توست اینجا خلیفه زاده گلشن نشین و در خاشاک؟
پاسخ آن است که فرشتگان از اینجا متوجه شدند که انسان در زمین مادی قرار داده شد و ماده به خاطر محدودیتی که دارد محل نزاع و تزاحم است و موجب فساد و خونریزی میشود. و یا فرشتگان از سوابق مخلوقات قبلی که در زمین میزیستند به این مطلب پی بردند یا اینکه خدا فرشتگان را از سرنوشت و آینده انسانها با خبر ساخت.
1) (1) واژه «خلیفه» از ریشه «خَلْف» به معنای پشت و بعد هر چیزی است از اینرو خلیفه، جانشین و نماینده دیگری است که بعد از او میآید.
2) (2) برخی مفسران احتمال دادهاند که مقصود جانشینی انسان به جای انسانها یا موجودات دیگر یا فرشتگانی باشد که قبلاً در زمین سکونت داشتند. ولی احتمال بالا که بیان شد با ظاهر آیات سازگارتر است (نمونه، ج 1، ص 172) و در برخی احادیث نیز بدان اشاره شده است (المیزان، ج 1، ص 121).
3) (3) نک: من وحی القرآن، ص 165.
اول آنکه آنها اهل تسبیح(1)هستند یعنی خدا را از هرگونه نقص منزّه میشمارند.
دوم آنکه آنان اهل حمد و ستایش خدا هستند.
سوم آنکه آنها اهل تقدیس هستند یعنی خدا را پاک و مقدّس میشمارند یا اینکه خود، جامعه و زمین را از فساد و فسادگران پاک میسازند(2).
فرشتگان دریافته بودند که هدف آفرینش انسان عبادت است از اینرو بیان کردند که ما اهل عبادت هستیم و در همان حال اهل فساد و خونریزی نیز نیستیم در حالی که برخی انسانها نه تنها عبادت نمیکنند بلکه اهل فساد و خونریزی هستند. پس ما فرشتگان برای جانشینی خدا سزاوارتریم.
خدای متعال دو پاسخ اجمالی و تفصیلی به فرشتگان داد که پاسخ تفصیلی در آیات بعد میآید اما پاسخ اجمالی آن بود که «خدا چیزهایی میداند که شما نمیدانید.» او میداند که از نسل این انسان افرادی همچون نوح علیه السلام، ابراهیم علیه السلام، موسی علیه السلام، عیسی علیه السلام و محمد علیه السلام و اهلبیت او علیهم السلام بوجود خواهند آمد که گلهای سرسبد آفرینشند، و افرادی در بین انسانها تربیت میشوند که عاشقانه خدا را میپرستند و جان و مال خود را در راه او فدا میکنند و یک ساعت تفکر آنان با سالها عبادت فرشتگان برابری میکند.
او میدانست که عبادت فرشتگان در برابر عبادت انسانها ارزش کمتری دارد چرا که فرشتگان شهوت و خشم ندارند و تحت تأثیر وسوسههای شیطانی قرار نمیگیرند و معصوم و فرمانبردار هستند اما انسانها در محاصره شهوات و شیطان هستند پس اگر در این مبارزه پیروز شوند و به عبادت و بندگی خدا روی آورند ارزش بیشتری دارد. آری اطاعت این موجودات طوفان زده کجا و عبادت آن ساحل نشینان سبکبار کجا؟
خدا خود انسان را از میان موجودات برگزیده است و به مقام خلیفة اللّهی نصب کرده است. و این افتخار بزرگی برای انسان است. که باید انسان ارزش آن را درک کند و به نحوی زندگی کند و مسیری را برود که برتر از فرشتگان گردد تا سپاس این نعمت و لطف الهی را به جای آورده باشد.
خدا میدانسته که برخی انسانها ممکن است به فساد و خونریزی بپردازند ولی با این حال مجموع انسانها را بر مجموع فرشتگان ترجیح داد، چرا که در میان این انسانها افرادی پرورش مییابند که شایسته مقام خلافت الهی هستند پس ارزش آن همه خسارت را دارد.
آری باغبانی که باغچه گل پرورش میدهد میداند که علفهای هرز و زیانآور نیز از آب و خاک و هوای باغچه استفاده میکنند و رشد مییابند ولی هدف او گلهای زیبا و خوشبوست، از این رو وجود برخی علفهای هرز را نیز تا مدّتی تحمّل میکند.
آموزهها و پیامها
آموزه این آیه برای ما آن است که شما به مقام جانشینی و نمایندگی خدا در زمین انتخاب شدهاید (پس ارزش و جایگاه خود را پاس بدارید).
آموزه دیگر آیه اینکه به دیگران فرصت آزاداندیشی، اظهار نظر و گفتگوی حق طلبانه بدهید.
پیام آیه آن است که خدا انسان را بر فرشتگان ترجیح داده و برگزیده است. (پس مقام انسان از فرشته برتر است).
پیام دیگر آیه آن است که خدا از فسادگری و خونریزی برخی انسانها اطلاع دارد ولی به خاطر امتیازات ارزشمندی که در وجود انسانها میبیند آنها را برموجودات دیگر ترجیح میدهد.
پیام دیگر آیه آن است که عبادت تنها معیار برتری موجودات نیست (بلکه علم نیز از معیارهای برتری است)(1).
1) (1) با استفاده از آیات بعد این نکته بدست میآید.
در پاسخ این سؤال باید احتمالات گوناگونی را مطرح کرد چرا که اطلاع از زمان آدم و حوا علیهماالسلام و زبان آنها از نظر تاریخی مشکل است. و ما در این تحقیق اگرچه به جواب دقیقی نرسیدیم، اما سعی کردیم با بررسی احتمالات مطرح شده تصویری را هر چند کمرنگ از موقعیت حضرت آدم علیه السلام و سخن گفتن او ترسیم کنیم.
در این میان آنچه به طور مستقیم میتوانست به ما کمک کند احادیث بود، و در اینجا حدیثی که بتوان بدان اطمینان کرد به دست نیاوردیم هر چند در روایتی، زبان حضرت آدم قبل از هبوط، عربی و بعد از آن سریانی بیان شده است اما سند آن ضعیف است و مشکلی را حل نمیکند(1).
همچنین چگونگی خلقت حضرت آدم علیه السلام نیز خود تاثیر بسزایی در این مسئله دارد. اگر نظر عدهای صحیح باشد که میگویند در زمان حضرت
1) (1) محمد بن جعفر المودّب عن البرقی عن ابیه عن ابن فضّال عن عمر بن ابان عن بعضهم قال: «کان خمسة من الانبیاء سریانیوّن: آدم وشیث وادریس ونوح وابراهیم وکان لسان آدم العربیة، وهو لسان اهلالجنّة فلّما عصی ربّه أبدله بالجنّة ونعیمها الارض والحرث وبلسان العربیة السریانیة...» بحارالانوار، ج 11، ص 56، باب معنی النبوة وعلّة بعثة الانبیاء وبیان عددهم واصنافهم.... عمر بن ابان از برخی اصحاب نقل میکند که گفت: «زبان پنج تن از انبیاء سریانی بوده: آدم و شیث و ادریس و نوح و ابراهیم و زبان آدم علیه السلام عربی بود و آن زبان اهل بهشت است پس هنگامی که پروردگارش نافرمانی کرد خداوند عوض بهشت و نعمتهایش زمین و کشاورزی و به جای عربی، زبان سریانی را به او داد...».دلایل ضعیف بودن حدیث: 1. در آخر سند، «قال» آمده و مشخص نیست چه کسی گفته است معصوم یا غیرمعصوم. 2. خود افرادی هم که ذکر میشوند ضعیف هستند. (نک: رجال نجاشی، ص 77)
آدم علیه السلام انسانهایی (جامع انسانی) وجود داشتهاند و حضرت آدم علیه السلام از بین آنها انتخاب شده است(1)آن وقت تصور وجود زبانی نسبتاً پیشرفته در بین آنها چندان دور از واقعیت نیست چه اینکه توجه به گفتگوی هابیل و قابیل - که به آن اشاره خواهیم کرد - آن را تایید میکند و حضرت آدم و حواء علیهماالسلام نیز با همین زبان با هم گفتگو و یا با خدا راز و نیاز میکردند.
اما این نظریه، طرفداران کمی دارد و بیشتر دانشمندان اسلامی طرفدار خلقت مستقل آدم علیه السلام از خاک میباشند. در این مرحله آنچه روشن است این است که آدم و حوا علیهماالسلام پس از هبوط با همین واژههای انسانی با هم سخن میگفتهاند زیرا قرآن کریم در داستان هابیل و قابیل(2)معانی متعددی را بیان میکند که بین آن دو ردّ و بدل شده است؛ معانی همچون قتل، تقوا، دست، گناه، ترس، ظلم، سزای ظالم، کلاغ و... جالب اینکه پس از قتل هابیل، قابیل میگوید:
«آیا عاجزم از اینکه مانند این کلاغ باشم»(3)و نمیگوید: «پرنده» بلکه به طور صریح نام کلاغ را میبرد که نشان میدهد انسان در آن موقع بر اشیاء گوناگون اطراف خود اسم گذاشته بوده و این نشاندهنده پیشرفت و تکامل زبان بوده است و از آنجا که بین هابیل و قابیل و پدر و مادرشان فاصله زمانی نیست پس این مطلب شامل حضرت آدم و حوا علیهماالسلام نیز میشود.
اکنون به نقطه مبهم موضوع میرسیم که قبل از هبوط به چه صورت بوده است؟ به نظر میرسد داستان حضرت آدم و حوا علیهماالسلام در دو فضا روایت میشود:
1) (1) این افراد به آیه 33، آل عمران استناد میکنند که میفرماید:«إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ» و میگویند همانگونه که حضرت نوح و... از میان انسانهای زمان خود برگزیده شده است پس در زمان آدم علیه السلام هم باید انسانهایی وجود داشته باشند که او از بین آنها برگزیده شده باشد. ر. ک: تفسیر نمونه، ج 2، ص 521.
2) (2) مائده، 27-31.
3) (3) مائده/ 31.
«فضایی ملکوتی» که ملائکه حضور دارند و... و روح آدم علیه السلام به «علّم الاسماء» تعلیم میشود و معلم ملائکه است. در این فضا آنچه بین خدا و ملائکه و آدم و... ردّ و بدل میشود از سنخ ملکوت است و کیفیت آن بر ما پوشیده است و لازم نیست حتماً در قالب الفاظ باشد. (گر چه اگر فرض کنیم در قالب لفظ بوده، زبان عربی ترجیح دارد چون برخی روایات یاد شده بدانها اشاره داشت).
جدای از ارتباط با خدا که در هر فضایی ممکن است چه از طریق دل و چه از طریق زبان صورت گیرد؛ در اینجا قرآن کریم گزارشی از سخن گفتن آدم با حوا علیهماالسلام ارائه نمیدهد تا مشخص شود آیا از طریق واژگان گفتگویی داشتهاند یا نه؟ و فقط چیزی که ارائه میشود نوعی هم شکلی در رفتار و عمل است(4).
و از این دوره به بعد زبان اشاره یا زبان هابیل و قابیل مطرح میشود که نسبتاً واژهها به لفظ عربی یا غیر آن مشخص شده بود که البته به دلیل روایاتی که یاد شد، زبان عربی ترجیح دارد.
1) (1) حجر/ 28-29.
2) (2) در برخی روایات بهشت آدم علیه السلام باغی از باغهای دنیا معرفی شده است که خورشید در آن طلوع و غروب میکرده است (که ممکن است در زمین یا کرات دیگر بوده باشد) نورالثقلین، الحویزی، ج 1، ص 62، ح 118، نشر موسسه اسماعیلیان، 1370 ه -. ش.
3) (3) بقره/ 35.
4) (4) (فَأَکَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا یَخْصِفانِ عَلَیْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ)؛ «پس آندو از آن (درخت) خوردند، و شرمگاههای آنان برایشان آشکار شد، و شروع به قرار دادن برگ (های درختان) باغ بر خودشان کردند.» (طه، 121) و آیاتی دیگر در این باره.
قبل از پاسخ، این نکته را یادآوری کنیم که در قرآن مجید نامی از فرزندان آدم و حوا نیامده، تنها در آیه 27 از سوره مائده به دو پسر آدم و حوا اشاره شده، و روایات اهل بیت جزئیات و اسامی ایشان را برای ما بیان کردهاند. مرحوم شیخ صدوق رحمه الله در کتاب «کمال الدین وتمام النعمة» حدیثی را از امام باقر علیه السلام چنین حکایت میکند:
«لما اکل آدم من الشجرة الی الارض نولد له هابیل واخته توأم وولد له قابیل واخته توأم... ثم ان آدم علیه السلام سأل ربه عزوجل ان یهب له ولد فولد له غلام سماء هبة اللَّه لان امر وهبه له فاحبه آدم حباً شدیداً».
ترجمه: وقتی آدم از آن درخت (ممنوعه) خورد و به زمین هبوط کرد هابیل و یک دختر از او متولد شد و بعد از آن قابیل و یک دختر دیگر متولد شد بعد حضرت آدم از خداوند فرزند دیگری خواست که خداوند به او پسری دارد و نامش را «هبةاللَّه» گذاشت چون خداوند به او هبه کرده بود و آدم او را بسیار دوست داشت.
کلینی رحمه الله صاحب کتاب شریف کافی نیز این حدیث را نقل کردهاند که به نظر علامه طباطبایی رحمه الله این روایت از بهترین روایات است(1).
همانگونه که مشاهده میکنید امام باقر علیه السلام در بیان خود حداقل سه فرزند دیگر که دو تای آنها دختر و سومی پسر است را برای آدم و حوا بیان میکند(2).
معرفی کتاب
برای مطالعه بیشتر علاوه بر تفاسیر به این کتابها مراجعه فرمایید:
قصههای قرآن، آیتاللَّه مکارم شیرازی، ص 33 تا 36، انتشارات دارالکتب الاسلامیه.
قصههای قرآن، محمد محمدی اشتهاردی، ص 24، موسسه انتشارات نبوی.
مقدمه
لازم است اول با تعریف «علم لدنی» و برخی ویژگیهای آن آشنا شویم سپس به بیان پاسخ بپردازیم:
تعریف
علم لدنی علمی است که از طریق استدلال و تحصیل و تدریس و کنار هم گذاشتن معلومات برای رسیدن به مجهولات به دست نمیآید بلکه از طریق افاضه و الهام قلبی با اسباب و لوازمی که دارد در قلب اولیاء الهی پدیدار میشود(1).
توضیح
این علم «حقیقتی نورانی»(2)میباشد که به صورت آنی و دفعی در قلب متعلّم جای میگیرد چنانچه از امیرالمؤمنین علی علیه السلام نقل شده که آن حضرت فرمودند: هنگام وفات پیامبر اکرم، حضرت دست مرا گرفتند و در آن لحظه برای من هزار باب علم که از هر کدامش هزار باب باز میشود به روی من گشودند.
این هزار باب علم نمیتواند از راه تدریس و تحصیل معمولی برای حضرت علی علیه السلام حاصل شده باشد چرا که اگر چنین بود هزارها ساعت
لازم بود تا این کار صورت پذیرد. بلکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فقط با قدرت الهی و ولایی که داشتهاند از راه اشراق قلبی و القاء معنوی این علوم را به حضرت علی علیه السلام القاء کردهاند.
راههای انتقال و به دست آمدن علم لدنی
اول: بیواسطه یعنی این علم توسط خداوند بدون هیچ واسطهای القاء میشود مثل بعضی از اخبار و اطلاعاتی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در شب معراج از خداوند دریافت نمود. یا گفت و شنودهایی که حضرت موسی علیه السلام با خداوند داشت.
دوم: با واسطه یعنی این علوم توسط ملائکه یا انبیاء و اولیاء الهی به قلب دیگران الهام شود. که میتواند مکتوب یا غیر مکتوب باشد. مانند قرآنکریم که توسط جبرئیل بر قلب نورانی پیامبراکرم صلی الله علیه و آله نازل شد یا علومی که توسط آن حضرت به حضرت علی علیه السلام القاء میشد که با واسطه بود.
سوم: الهاماتی که به شکل رویا در خواب به انسان میشود مثل خواب حضرت ابراهیم و حضرت یوسف و...
نکته: خداوند برای علم لدنی تعبیر به «لَدُنّا» کرده است و میفرماید:
(وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً)1 ؛ «و دانشی از نزد خویش به او آموخته بودیم.» یعنی از صیغه جمع استفاده کرده و نفرمود «من به او علم آموختم» که شاید اشاره به این مطلب باشد که انتقال علم لدنی به افراد، اسباب و وسائط خاص خودش را دارد که مضر به لدنی بودنش نیست».
بعد از ذکر مقدمه به پاسخ این پرسش میپردازیم که:
منبع علوم اهل بیت علیهم السلام چیست و آیا منحصر در یادگیری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میباشد؟
در پاسخ باید گفت: اهلبیت علیهم السلام برای اینکه مطلبی را بدانند چند راه دارند و از چند منبع استفاده میکنند:
اول: تعلیم الهی
در قرآنکریم خداوند متعال از بندگانی سخن میگوید که در اثر ایمان قوی که دارند قلبشان مورد تعلیم و ارشاد الهی میباشد و خداوند آنها را هدایت قلبی میکند.
(وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ وَ اللّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ)1 ؛ «و هر کس به خدا ایمان آورد، دلش را راهنمایی میکند؛ و خدا به هر چیزی داناست».
از مصادیق بارز دارندگان این علم اهلبیت علیهم السلام میباشند. از امام صادق علیه السلام حکایت شده:
«عن ابی عبدالله قال اذا اراد الامام ان یعلم شیئاً اعلمه الله ذلک(1)».
هرگاه امام اراده کند که چیزی را بداند خداوند آن مطلب را به او میآموزد و گاهی این تعالیم و الهامات به صورت مکتوب میباشد به عنوان نمونه در روایات کتابی به نام «مصحف فاطمه» مطرح شده است که در نزد اهلبیت علیهم السلام میباشد. طبق روایات بعد از فوت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله جبرئیل نزد حضرت زهرا علیهاالسلام حاضر میشد و اخبار و علوم فراوانی را به آن حضرت اطلاع میدادند و حضرت علی علیه السلام مینوشتند که آن کتاب عظیم «مصحف فاطمه» نام گرفت(2).
دوم: تعلیم پیامبر
یکی از منابع علم امام علمی است که از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله به اهلبیت علیهم السلام نسل به نسل به ارث رسیده است.
از امام صادق علیه السلام حکایت شده: ای ابامحمد! به درستی که علم علی بن
ابیطالب از علم رسول الله میباشد آنگاه آن علم به ما تعلیم داده شد(1).
و این تعالیم نیز برخی به صورت مکتوب در آمده به عنوان مثال: در روایات زیادی صحبت از کتابی شده به نام «کتاب علی علیه السلام» که در نزد ائمه بوده و مطالبی از آن نقل نمودهاند از جمله روایت زیر است:
به همراه «حکم بن عتیبه» در خدمت امام باقر علیه السلام بودیم. حکم بن عتیبه از امام علیه السلام که نزد او جایگاه ارجمندی داشت سؤال میکرد تا این که در یک مورد با هم اختلاف کردند. امام باقر علیه السلام فرمود: «فرزندم برخیز و کتاب علی را بیاور» فرزند امام، کتاب خطکشی شده بزرگی را برای حضرت آورد حضرت گشود و به او نگریست تا مسئله مورد نظر را از آن بیرون آورد. سپس امام باقر فرمود: «این دست خط علی و املای رسول الله است»(2).
سوم: قرآن کریم و کتب آسمانی دیگر
قرآن کریم با بطنهای متعددی که دارد کتابی است که همه اخبار و علوم در آن وجود دارد تا آن جا که در احادیث آمده است:
اخبار مربوط به شما و پیشینیان و آیندگان شما و خبرهای آسمانها و زمین در این قرآن است و اگر کسی بیاید که شما را از آن آگاه کند بیگمان شگفت زده خواهید شد(3).
و اهلبیت علیهم السلام عالم به قرآن کریم و تأویلات و تفسیرهای آن هستند همان طور که در روایات زیادی به این مطلب اشاره شده است(4). پس یکی از منابع مهم علم اهلبیت، قرآن کریم میباشد.
1) (1) «عن ابی یعقوب الاحول قال خرجنا مع ابی بصیر ونحن عده فدخلنا معه علی ابی عبدالله علیه السلام فقال یا ابا محمد ان علم علی بن ابی طالب علیه السلام من علم رسول الله صلی الله علیه و آله فعلمناه نحن فیما علمناه فالله فاعبد و ایاه فارج» بحارالانوار، ج 26، ص 172.
2) (2) رجال النجاشی، ج 36، ص 966.
3) (3) «قال ابوعبدالله علیه السلام ان العزیز الجبار انزل علیکم کتابه وهو الصادق البار فیه خبرکم وخبر من قبلکم وخبر من بعدکم وخبر السماء والارض ولو اتاکم من یخبرکم عن ذلک لتعجبتم»، الکافی، ج 2، ص 599.
4) (4) برای آگاهی بیشتر ر. ک: بحارالانوار، ج 89، ص 98.
همچنین بنا بر روایات متعدد اهلبیت علیهم السلام به همه کتابهای آسمانی و محتوای آنها آگاه هستند و یکی از منابع علم آنها همین کتابها میباشند. به عنوان نمونه:
امام کاظم علیه السلام به شخصی که پرسید تورات، انجیل و کتب پیامبران از کجا به شما رسیده است؟ فرمود: این کتابها از ایشان (پیامبران) به ما به ارث رسیده است ما هم آنها را چنان که ایشان میخواندهاند میخوانیم و به آنها اعتقاد داریم چنان که آنها اعتقاد داشتهاند. خداوند در زمین حجتی قرار نمیدهد که پیرامون مسئلهای از او پرسش کنند و او بگوید: نمیدانم(1).
یادآوری: بدیهی است که مقصود استفاده از حقایق الهی تحریف نشده است، نه اسرائیلیات و آنچه که دست خوش تحریف و تغییر قرار گرفته است و همچنین از امام صادق علیه السلام حکایت شده که فرمودند: ای ابو محمد «جامعه» نزد ماست و آنها چه میدانند جامعه چیست؟ عرض کردم: قربانت گردم جامعه چیست؟ فرمود: صحیفهای است با طول هفتاد ذرع به بیان و املای رسول الله از دهان مبارکش و دست خط علی علیه السلام هر حلال و حرامی و هر چیزی که مردم بدان نیاز داشته باشند حتی دیه خراشهای کوچک در آن آمده است(2).
و نیز از امام صادق علیه السلام حکایت شده:
در نزد ما «جفر» میباشد و شما چه میدانید که جفر چیست؟ راوی میگوید: جفر چیست؟ حضرت میفرماید: ظرفی [= مجموعه] است از آدم که در آن علم نبیّین و وصیّین و علماء گذشته بنی اسرائیل در آن موجود است(3). البته این کتاب جفر غیر از آن علم جفر معروف میباشد.
1) (1) «قال بریهه جعلت فداک انی لکم التوراة والانجیل وکتب الانبیاء قال هی عندنا وراثة من عندهم نقرؤها کما قرءوها ونقولها کما قالوا ها ان الله لایجعل حجة فی ارضه یسأل عن شیء فیقول لاادری»، بحارالانوار، ج 10، ص 239.
2) (2) کافی، ج 1، ص 238.
3) (3) «وان عندنا الجفر وما یدریهم ما الجفر قال قلت وما الجفر قال وعاء من آدم فیه علم النبیین والوصیین وعلم العلماء الذین مضوا من بنی اسرائیل قال قلت ان هذا هو العلم قال انه لعلم ولیس بذلک»، کافی، ج 1، ص 238.
نتیجه
با توجه به آنچه گذشت:
اولاً: علم ائمه علیهم السلام محدود به علومی که از پیامبر صلی الله علیه و آله دریافت نمودهاند نمیباشد تا بگوییم علم آنها اکتسابی میباشد. بلکه آنها میتوانند با تعلیم الهی و الهامات ربانی مطالب و علوم را بدانند.
ثانیاً: اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای تعلیم این علوم به اهلبیت علیهم السلام واسطه باشند باز ضرر به لدنی بودن علوم اهلبیت نمیزند.
و میتوان گفت که حتی اگر امام از راه قرآن یا کتب پیامبران یا مصحف فاطمه یا... مطلبی را بدانند باز چون از راه تعلیم و تدریس نبوده بلکه علوم و معارفی است که خداوند خاص ایشان قرار داده و از طرف خداوند به صورت مکتوب به آنها رسیده از اینرو علم لدنی میباشد.
و اگر بعضی از علوم ائمه علیهم السلام اکتسابی باشد این نقصانی برای آنها نمیباشد چرا که:
اولاً: علم لدنی برای این بزرگواران باز است.
ثانیاً: اکتسابی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله یا امام قبلی باشد، خود نوعی افتخار است با توجه به اینکه این علوم مختص به آنها میباشد.
ثالثاً: مهم خود علم است و فرق چندانی نمیکند که لدنی و از طرف خدا باشد یا اکتسابی و به واسطه پیامبر صلی الله علیه و آله یا امام قبلی باشد.
برای اطلاع بیشتر در این زمینه مراجعه نمایید به:
کتاب ولایت کلیه آیت الله میرجهانی.
کتاب بدایة المعارف، ج 2، مرحوم مظفر.
و تفاسیر ذیل آیه (وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً)1 .
قرآنکریم در آیه چهل و دوّم سوره آلعمران به گفتگوی فرشتگان با مریم اشاره میکند و میفرماید:(وَ إِذْ قالَتِ الْمَلائِکَةُ یا مَرْیَمُ إِنَّ اللّهَ اصْطَفاکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اصْطَفاکِ عَلی نِساءِ الْعالَمِینَ) ؛ «و (به یاد آرید) هنگامی که فرشتگان گفتند: «ای مریم! در حقیقت خدا تو را برگزیده و تو را پاک ساخته؛ و تو را بر زنان جهانیان، (برتری داده و) برگزیده است».
توضیح
به دنبال آیات قبل که بحثی در باره آل عمران شد و نامی از مریم برده شد، از این آیه به بعد داستان مریم بصورت مفصل بیان شده است.
نخست بیان میکند که: «فرشتگان با مریم سخن گفتند (و به او بشارت دادند) که خدا او را برگزیده و پاک گردانیده است. (یعنی بر اثر پارسایی و ایمان و عبادت، از برگزیدگان و پاکان شده است. تا پیامبری همچون عیسی از وی بوجود آید)».
و در پایان آیه بار دیگر اضافه میکند که خدا تو را از میان زنان جهان برگزیده و بر همه زنان جهان (معاصر خودت) برتری داده است».
نکتهها و اشارهها
این موضوع با آنچه در مورد بانوی اسلام فاطمه علیهاالسلام رسیده که برترین بانوی جهان است منافات ندارد. چرا که از پیامبر صلی الله علیه و آله و امام صادق علیه السلام حکایت شده که: «مریم بانوی زنان زمان خود بود، امّا فاطمه بانوی همه بانوان جهان از اولین و آخرین است»(2).
عالم صدف است و فاطمه گوهر او گیتی عَرَض است و این گوهر جوهر او
تکرار تعبیر «تو را برگزید» برای چیست؟ شاید این تکرار بدین سبب است که در مرتبهی اوّل اشاره به صفات عالی انسانی مریم میکند و به عنوان انسان برگزیده از او نام میبرد و در مرتبهی دوّم اشاره به برتری او بر همه زنان معاصر خود میکند.
از آیه فوق استفاده میشود که کمالات معنوی مخصوص مردان نیست بلکه بانوان هم میتوانند به مقامات عالی معنوی برسند بطوری که فرشتگان با آنان سخن گویند و انسانی برگزیده شوند.
آموزهها و پیامها
پیام این آیه برای بانوان آن است که شما میتوانید به مقامات عالی معنوی برسید و با فرشتگان سخن گویید و برگزیده الهی شوید.
پیام دیگر آیه آن است که بین پاکی زنان و مقام عالی برگزیدگی الهی، رابطهای هست.
آموزه این آیه برای بانوان آن استکه اگر میخواهید به مقامات عالی برسید پاک باشید. (و عبادت کنید)(3).
1) (1) ر. ک: المنار، قرطبی، مراغی، روح البیان، کبیر فخر رازی و نور، ج 2، ص 64.
2) (2) امّا مریم کانت سیدة نساء زمانها وامّا فاطمة فهی سیدة نساء العالمین من الاولین والآخرین». (نور الثقلین، ج 1، ص 336 و بحار الانوار، ج 10، ص 24).
3) (3) این آموزهها و پیامها با توجه به آیات قبل و بعد در مورد مریم علیها السلام بدست میآید.
در آیات 30-32 سوره بقره میخوانیم:
(وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلائِکَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ قالُوا سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلاّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ) ؛ «(و یاد کن) هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان فرمود: «در حقیقت من در زمین، جانشینی [= نمایندهای] قرار میدهم». (فرشتگان) گفتند: «آیا در آن کسی را قرار میدهی که در آن فساد کند و خونها بریزد؟ در حالی که ما به ستایش تو تنزیه میگوییم، و تو را پاک میشماریم.» (پروردگار) گفت: «در واقع من آنچه را که [شما] نمیدانید، میدانم.» و [خدا] همه نامها را به آدم آموخت؛ سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و گفت: «اگر راست گویید، نامهای ایشان را به من خبر دهید.» (فرشتگان) گفتند: «منزّهی تو! ما هیچ دانشی جز آنچه به ما آموختهای نداریم، [چرا] که تنها تو دانا [و] فرزانهای».
به نظر مفسرین علت پرسش ملائکه در مورد حضرت آدم علیه السلام (در آیه 30 سوره بقره) اعتراض به خداوند نبود، بلکه انگیزه ایشان از این سؤال، رفع ابهام آنها از تصمیم و اراده خداوند نسبت به خلافت انسان روی زمین بود زیرا میدیدند که زمین با توجه به مادی بودن آن، محل نزاع، تزاحم و جدال خواهد بود و هر موجودی بخواهد در زمین خلیفه خدا قرار گیرد به خونریزی و فساد ناگزیر خواهد بود پس چگونه چنین موجودی لیاقت و شایستگی جانشینی خداوند را خواهد داشت؟
آنان قبل از پرسش، از تواناییها و استعدادهای انسان آگاهی نداشتند و نمیدانستند که «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند» در حدیثی از امام صادق علیه السلام در تفسیر این آیات حکایت شده: فرشتگان «بعد از» آگاهی از مقام آدم دانستند که او و فرزندانش سزاوارترند که خلفای الهی در زمین و حجتهای او بر خلق باشند. آنها چه میدانستند که از نسل آدم علیه السلام پیامبرانی چون «محمد صلی الله علیه و آله»، «ابراهیم علیه السلام» و... و امامانی چون ائمه اطهار علیهم السلام و بندگان صالحی قدم به عرصه وجود خواهند گذاشت که گاه یک ساعت تفکر آنان، برابر بلکه افضل از سالها عبادت فرشتگان است(1). ملائکه گمان میکردند که تسبیح و تقدیس تنها ملاکهای جانشینی خداست که البته آنها این دو صفت را دارا بودند پس چه نیازی بود تا موجود دیگری که همان انسان باشد، این مقام و مسئولیت خطیر را بپذیرد که خداوند با علمی که به آدم علیه السلام آموخت و آدم نیز آن را به ملائکه تعلیم داد، این پندار را از ذهن ملائکه خارج نمود.
علامه طباطبایی رحمه الله در مورد «اسمایی» که خداوند به آدم علیه السلام، و آدم علیه السلام به ملائکه تعلیم داد مینویسند: این نامها سه خصوصیت داشت:
الف. عمومیت؛ ب. مسماها دارای زندگی و علم بودهاند و ج. در غیب آسمانها و زمین قرار داشتهاند.
این موجودات زنده و عاقلی که خدا بر ملائکه عرضه کرد، موجوداتی عالی و محفوظ نزد خدا بودند که در پس حجابهای غیب مستورند و خداوند با خیر و برکت آنها، اسماء را نازل کرد و هر آنچه در آسمانها و زمین است از نور آنها گرفته شده و کثرت و تعدد آنها از باب مرتبه و وجود است. در کتاب معانی از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمودند: خدای تعالی، اسامی حجتهای خود را به آدم آموخت آنگاه آنان را - که در آن روز ارواحی بودند - بر ملائکه عرضه کرد و چون آدم اسماء ایشان را
1) (1) تفسیر نمونه، ج 1، ص 173 و 175. چاپ چهل و چهارم، 82، دارالکتب الاسلامیة.
به ملائکه گفت، ملائکه به منزلت و جایگاه عظیم این حجتها نزد خدا پی بردند، آنگاه حجتها را از نظر ملائکه پنهان کرد و ایشان را فرمان داد تا با ولایت و محبت آن حجتها، خدا را عبادت کنند(1).
آیت الله جوادی آملی - زید عزّه - در این مورد میفرمایند: مراد از «اسماء»، همه حقایق عالم اعم از غیب و شهود است و اگر در بعضی روایات اسماء به اهلبیت علیهم السلام تفسیر شده از باب تطبیق بر مصداق اکمل است.
از امام عسگری علیه السلام حکایت شده: خداوند تبارک و تعالی فرمود: ای آدم! این ملائکه را به «اسماء» خبر ده «اسماء انبیاء و ائمه علیهم السلام» آنگاه که آدم، اسماء ایشان را خبر داد و ملائکه آنها را شناختند، از ملائکه نسبت به ایمان آوردنشان و برتری «اسماء» بر ملائکه عهد و پیمان گرفت بلکه محمد و آل او برتر و سزاوارترند تا آدم اسماء ایشان را به ملائکه خبر دهد(2).
نتیجه
آگاهی ملائکه به مقام و عظمت ائمه اطهار علیهم السلام بعد از سؤال ایشان از خدا و بعد از آموزش حضرت آدم علیه السلام بود و نه قبل از آن، و اگر میدانستند که از فرزندان صالح آدم علیه السلام افرادی چون اهلبیت علیهم السلام خلافت و جانشینی خدا را بر عهده خواهند داشت هرگز زبان به سؤال نمیگشودند و از تسبیح و تقدیس خود سخن به میان نمیآوردند؛ و به خاطر همین بود که پس از این آگاهی و معرفت، به مجرد دستور خداوند نسبت به سجده بر آدم علیه السلام، لحظهای درنگ نکردند و بلافاصله سجده کردند و به برتری و سزاواری آدم علیه السلام برای خلافت الهی به طور عملی اقرار نمودند.
جسم و بدن پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام هزاران سال بعد از آدم علیه السلام خلق شده و فرزندان او به شمار میآیند اما نور آنها در عالم ملکوت قبل از آدم علیه السلام خلق شده است و آنان اولین مخلوقات الهی و معلم ملائکه هستند، از اینرو روایاتی که خلقت ائمه علیهم السلام را قبل از آدم میداند به وجود نوری و ملکوتی آنان نظر دارد نه بدن مادی و عنصری آنان.
اکنون به چند روایت در این باره اشاره میکنیم.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: اولین چیزی که خدا خلق کرد نور من بود(1).
از ابوذر غفاری نقل شده که پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله در حدیثی طولانی درباره معراج فرمودند: «... گفتم ای فرشتگان پروردگارم آیا ما را آنگونه که شایسته هست میشناسید، گفتند: یا نبی الله چگونه شما را نشناسیم در حالی که شما اولین مخلوقات خداوند هستید، شما را از نورش آفرید... قبل از آنکه آسمان و زمینی باشد... در حالیکه شما در مقابل عرش بودید تسبیح و تقدیس (مقدس شمردن خدا) و تکبیر میگفتید سپس ملائکه را از نورهای گوناگون آفرید و ما بر شما عبور میکردیم در حالی که تسبیح و حمد و تهلیل (لا اله إلا الله) و تکبیر میگفتید و تمجید (باشکوه شمردن خدا) و تقدیس میکردید پس ما هم - به سبب تسبیح و حمد و تهلیل و تکبیر و تقدیس و تمجید شما - شروع کردیم به تسبیح گفتن خدا و مقدس شمردن او، او را تمجید میکردیم و تکبیر و لا اله إلا الله میگفتیم؛ هر
1) (1) بحارالانوار، علامه مجلسی، ج 15، ص 8 وعوالی الآلی، ابن ابیالجمهور احسائی، ج 4، ص 99.
آنچه از خداوند نازل میشود به نزد شما نازل میشود و آنچه که به سوی خدا بالا میرود از نزد شما میرود، پس چگونه شما را نشناسیم سلام ما را به علی برسان...(1)».
1) (1) بحار الانوار، ج 15، ص 8.
آگاه شوند پس ملائکه هم الحمدلله گفتند بنابراین به وسیله ما به توحید خدا و تسبیح و تهلیل و حمد و تمجید او هدایت شدند...(1).
فرمودند: «نورهایی بودیم که او را تسبیح و تقدیس میکردیم تا اینکه خداوند ملائکه را آفرید و به آنان فرمود: تسبیح کنید! گفتند: ای پروردگار ما! نمیدانیم چگونه. پس به ما گفت تسبیح کنید و ما هم تسبیح کردیم و ملائکه به وسیله آن یاد گرفتند. هان آگاه باشید که ما به صورت نورهایی خلق شدیم و شیعیان ما شعاعی از آن نور هستند و به خاطر همین شیعه نام نهاده شدند پس هنگامی که قیامت شد پایینتر به بالاتر ملحق میشود و سپس دو انگشت خود را به هم نزدیک کرد(2).
در تمام این احادیث و نظایر آن نمایان است که وجود ملکوتی و نوری آن بزرگوران مورد نظر است.
1) (1) بحارالانوار، علامه مجلسی، ج 26، ص 335 باب فضل النبی واهل بیته علیهم الصلاة والسلام.
2) (2) بحارالأنوار، ج 26، ص 350، باب 8 - فضل النبی وأهل بیته صلوات اوَ مِنْهُ، عَنِ الْمُفَضَّلِ قَالَ قُلْتُ لِمَوْلَانَا الصَّادِقِ علیهاالسلام مَا کُنْتُمْ قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ قَالَ کُنَّا أَنْوَاراً نُسَبِّحُ اللَّهَ تَعَالَی وَنُقَدِّسُهُ حَتَّی خَلَقَ اللَّهُ الْمَلَائِکَةَ فَقَالَ لَهُمُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ سَبِّحُوا فَقَالَتْ أَیْ رَبَّنَا لَاعِلْمَ لَنَا فَقَالَ لَنَا سَبِّحُوا فَسَبَّحْنَا فَسَبَّحَتِ الْمَلَائِکَةُ بِتَسْبِیحِنَا أَلَا إِنَّا خُلِقْنَا أَنْوَاراً وَخُلِقَتْ شِیعَتُنَا مِنْ شُعَاعِ ذَلِکَ النُّورِ فَلِذَلِکَ سُمِّیَتْ شِیعَةً فَإِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ الْتَحَقَتِ السُّفْلَی بِالْعُلیَا ثُمَّ قَرَّبَ مَا بَیْنَ إِصْبَعَیْهِ.
آیاتی که در مورد اهل بیت علیهم السلام وارد شده فراوان است در اینجا به برخی از مهمترین آنها اشاره میشود:
(إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً)1 ؛ خدا فقط میخواهد پلیدی را از شما خاندان (پیامبر) ببرد و کاملاً شما را پاک سازد».
آیه تطهیر مربوط به ولایت امیرالمومنین علیه السلام و دیگر ائمه معصومین علیهم السلام میباشد و مقصود از «اهلبیت» افراد خاصی از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله یعنی علی، فاطمه، حسن و حسین علیهماالسلام و در رأس آنها پیامبر صلی الله علیه و آله میباشد. روایات متعددی در این زمینه حکایت شده که علامه طباطبایی رحمه الله در المیزان تعداد آنها را بیش از هفتاد روایت میداند(1)و بیشتر این روایات در کتابهای دست اول اهل تسنن آمده است از جمله:
صحیح مسلم(2)، صحیح ترمذی(3)، المستدرک علی الصحیحین(4)، السنن الکبری للبیهقی(5)، الدر المنثور(6)، شواهد التنزیل(7)و مسند احمد(8).
1) (2) المیزان، ج 16، ص 311.
2) (3) صحیح مسلم، ج 4، ص 1883، حدیث 2424 (به نقل از آیات ولایت در قرآن، ص 166).
3) (4) احقاق الحق، ج 2، ص 503.
4) (5) المستدرک علی الصحیحین، ج 2، ص 416.
5) (6) السنن الکبری، ج 2، ص 149.
6) (7) الدر المنثور، ج 5، ص 198.
7) (8) شواهد التنزیل، ج 2، ص 10-92.
8) (9) مسند احمد، ج 1، ص 330 و ج 4، ص 107.
در اینجا به روایتی که شأن نزول آیه را بیان میدارد اشاره میکنیم:
روزی مقداری پارچه برای پیامبر صلی الله علیه و آله آوردند، پیامبر به دنبال علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام فرستاد، آنها وقتی به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسیدند، حضرت آنها را زیر آن پارچه قرار داد و سپس فرمود: پروردگارا! اینان اهلبیت من هستند، پلیدی را از آنان دور کن، آنگاه جبرئیل نازل شد و آیه تطهیر را آورد...(1).
(قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیها حُسْناً إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ)2 ؛ و هر کس نیکی را بدست آورد، برای او در آن نیکی میافزاییم؛ براستی که خدا بسیار آمرزنده [و] بسی سپاسگزار است».
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در راه ابلاغ رسالت خویش رنجهای فراوانی متحمل شد ولی هرگز در این باره از کسی اجر و پاداش طلب نکرد. روزی تعدادی از مسلمانان به خدمت حضرت آمدند و عرض کردند:
اگر مشکلات مالی پیدا شد اموال ما بدون هیچگونه قید و شرطی در اختیار شما میباشد. در آن هنگام آیه فوق نازل شد(2)که پیامبر صلی الله علیه و آله از هیچ کس در مقابل رسالت مزدی نمیطلبد:(إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی) تنها یک چیز از مسلمانان، به عنوان اجر و مزد رسالت طلب میکند و آن «دوستی نزدیکانش» میباشد.
در شرح و تفسیر این آیه شریفه، روایات مختلفی از شیعه و سنی وجود دارد که به ذکر یکی از آنها اکتفا میکنیم:
«احمد» از بزرگان اهلسنت از سعید بن جبیر و او از عامر، نقل کرده است: هنگامی که آیه مودت بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد، مردم از آن حضرت پرسیدند: منظور از اقوام و نزدیکان شما که در این آیه آمده و مودت آنها بر ما واجب شده، چه کسانی هستند؟ پیامبر فرمود: «منظور علی، فاطمه، حسن و حسین هستند!» و این جمله را سه بار تکرار کرد(1).
(فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ)2 ؛ و هر گاه بعد از دانشی که تو را [حاصل] آمده، (باز) کسانی در (مورد) آن با تو به بحث (و ستیز) برخیزند، پس بگو: «بیایید پسرانمان و پسرانتان، و زنانمان و زنانتان، و خودمان و خودتان، را دعوت کنیم، سپس مباهله میکنیم؛ و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار میدهیم».
«مباهله» از «بهل» گرفته شده و بهل به معنای رها کردن است. اما در اصطلاح به این معنا است که هرگاه دو نفر بعد از بحثهای منطقی نتوانستند یکدیگر را قانع کنند، آنوقت هر کدام در حق دیگری نفرین میکند. به چنین کاری با حصول شرائطش «مباهله» میگویند(2).
در این آیه به پیامبر صلی الله علیه و آله دستور مباهله با مسیحیان نجران داده شده است، زیرا بحث با آنان به نتیجه نرسیده بود. در مورد این که مراسم مباهله، طبق آداب و شرایطی که در آیه شریفه آمده، انجام شد یا نه، قرآن در این مورد
1) (1) احقاق الحق، ج 3، ص 2. این روایت در الدرّ المنثور، ج 6، ص 7 نیز آمده است برای اطلاع از روایات دیگر ر. ک: مجمع البیان، ج 9، ص 28 و ج 6، ص 16 و تفسیر برهان، ج 4، ص 124 و المیزان ج 17، ص 53 (به نقل از آیات ولایت در قرآن، ص 189 و آیات الولایه، سید کاظم ارفع، ص 309-311).
2) (3) آیات ولایت در قرآن، استاد مکارم شیرازی، ص 202.
ساکت است ولی این داستان در تاریخ اسلام بسیار معروف است، حتی «ابوبکر جصاص» از علمای قرن چهارم هجری، ادعا میکند که بین راویان تاریخ و ناقلان آثار و اخبار، اختلافی نیست که پیامبر صلی الله علیه و آله در روز مباهله در حالی که دست حسن و حسین را به دست داشت و علی و فاطمه علیهماالسلام همراهش بودند، برای مباهله با نصاری حاضر شد...»(1).
مقصود از «ابنائنا»، «نسائنا» و «انفسنا»
قاضی نور الله شوشتری رحمه الله در کتاب «احقاق الحق» مینویسد:
مفسران قرآن مجید (از شیعه و اهلسنت) اجماع و اتفاق نظر دارند که منظور از «ابنائنا» حسن و حسین علیهماالسلام و مراد از «نسائنا» فاطمه زهرا علیهاالسلام مقصود از ِ «انفسنا» علی علیه السلام میباشد.
آیت الله العظمی مرعشی نجفی در پاورقی این کتاب، از حدود شصت کتاب (از کتب اهل سنت) مطلب فوق را نقل میکند(2).
(إِنَّ الْأَبْرارَ یَشْرَبُونَ مِنْ کَأْسٍ کانَ مِزاجُها کافُوراً عَیْناً یَشْرَبُ بِها عِبادُ اللّهِ یُفَجِّرُونَها تَفْجِیراً یُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ یَخافُونَ یَوْماً کانَ شَرُّهُ مُسْتَطِیراً وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً إِنّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا یَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِیراً) ؛ «در حقیقت نیکوکاران از جامی (از شراب) مینوشند که آن با (عطر خوش) کافور آمیخته است، (همان) چشمهای که بندگان خدا از آن مینوشند، و (از هر کجا بخواهند) آن را کاملاً میشکافند (و روان میکنند). به نذر وفا میکنند
و از روزی که بدی آن گسترده است میترسند، و غذا را در حالی که دوستش دارند به بینوا و یتیم و اسیر میخورانند. (در حالی که میگویند: ما) شما را فقط بخاطر ذات خدا غذا میدهیم، [و] هیچ پاداشی و سپاسگزاری از شما نمیخواهیم. در حقیقت ما از (عذاب) پروردگارمان میترسیم، از روزی که بسیار ترشروی [و] سخت است».
هجده آیه از این سوره، در مورد فضائل اهلبیت علیهم السلام به صورت بینظیر سخن میگوید که بخشی از این آیات پیرامون اصل ماجرا میباشد و چهارده آیه دیگر در مورد جزاء و پاداش عمل بزرگ آن خانواده گرانقدر بحث میکند(1).
کتابهای فراوانی شأن نزول آیات مورد بحث را مطرح کردهاند. علامه امینی رحمه الله شأن نزولی را از 34 کتاب از کتب اهلسنت(2)و مرحوم قاضی نورالله شوشتری از 36 کتاب از کتابهای آنان نقل کرده است(3).
خلاصه شأن نزولی که مورد اتفاق تمام منابع است به شرح زیر میباشد:
امام حسن و امام حسین علیهماالسلام در کودکی بیمار شدند. پیامبر صلی الله علیه و آله برای عبادت به خانه علی و فاطمه علیهماالسلام آمد و به امام علی علیه السلام پیشنهاد کرد که نذری کنید تا خداوند بیمارانتان را شفا دهد.
امام علی و فاطمه و حتی حسن و حسین علیهم السلام و احتمالاً فضه، خادم آنها نیز نذر کردند که اگر حسن و حسین علیهماالسلام شفا یابند، روزه بگیرند. طولی نکشید که کسالت آن دو بر طرف شد و بنا شد که اهلبیت علیهم السلام روزه بگیرند.
روزی که روزه گرفتند؛ علی علیه السلام برای افطار مقداری جو تهیه و آن را آرد کردند و به سه قسمت تقسیم نمودند. یک قسمت از آرد را به نان تبدیل
نمودند. اما هنگام افطار شخصی نیازمند «مسکین» به در خانه آن حضرت آمد و تقاضای کمک نمود. اهلبیت علیهم السلام همگی، سهم خود را به مسکین دادند و با آب افطار نمودند؛ مرتبه بعد که قسمت دوم آردها را به نان تبدیل کردند و آماده افطار شدند؛ «یتیمی» به در خانه آمد و تقاضای کمک کرد و اهلبیت علیهم السلام همگی سهم خود را بخشیدند؛
مرتبه سوم نیز هنگام افطار «اسیری» به در خانه آمد و تقاضای کمک نمود و باز هم اهلبیت علیهم السلام سهم خود را بخشیده و با آب افطار نمودند و به این ترتیب به نذر خود وفا کردند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام را دید در حالی که رنجور و ضعیف شده بودند و بر خود میلرزیدند و از سوی دیگر آثار گرسنگی در چشمهای فاطمه علیهاالسلام نمایان شده بود. این صحنه حزن و ناراحتی را بر آن حضرت جاری ساخت، از علی علیه السلام علت ماجرا را جویا شد.
حضرت علی علیه السلام جریان را بازگو نمود، در این هنگام جبرئیل نازل شد و آیات سوره انسان را آورد(1).
(فَتَلَقّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ)2 ؛ «و آدم از پروردگارش کلماتی را دریافت نمود؛ و [خدا] توبه او را پذیرفت، [چرا] که تنها او بسیار توبهپذیر [و] مهرورز است.»
بعد از ماجرای وسوسه ابلیس، و دستور خروج آدم از بهشت، آدم علیه السلام متوجه شد که به خویشتن ظلم کرده و بر اثر فریب شیطان از آن محیط آرام
1) (1) تفاسیر شیعه و سنی ذیل آیه، از جمله تفسیر صافی و نیز الغدیر، ج 3، ص 107 به بعد، با تلخیص، برای اطلاع بیشتر ر. ک: آیات ولایت در قرآن، استاد مکارم شیرازی، ص 214 تا 237 و آیات الولایه، سید کاظم ارفع، ص 252 تا 254.
و پر نعمت بیرون رانده شده است. اینجا بود که آدم به فکر جبران خطای خویش افتاد و با تمام وجود متوجه پروردگار شد، لطف خدا نیز در این موقع به یاری او شتافت، چنانکه در آیه فوق آمده است، آدم از پروردگار خود کلماتی دریافت کرد، کلماتی مؤثر و دگرگون کننده و با آن توبه کرد و خدا نیز توبه او را پذیرفت.
در مورد اینکه منظور از «کلمات» چه بوده است نظرات مختلفی مطرح شده است(1). اما احادیث فراوانی در منابع شیعه و اهل سنت وجود دارد مبنی بر این که حضرت آدم به پنج تن آل عبا علیهم السلام توسل جست.
برخی از دانشمندان اهل تسنن نظیر علامه بیهقی در کتاب دلائل النبوة(2)، علامه ابنعساکر در مسند،(3)سیوطی در تفسیر الدرالمنثور(4)و جمع الجوامع(5)، کاشفی در معارج النبوه(6)، قندوزی در ینابیع المودة(7)، ابن مغازلی در مناقب(8)و نطنزی در خصایص العلویه(9)، مطلب فوق را پذیرفتهاند.
در اینجا به یک روایت در این زمینه اکتفا میکنیم:
«از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سؤال شد: منظور از کلماتی که آدم آنها را از سوی خداوند دریافت کرد (و به آنها توسل جست و توبه کرد) چه بوده است؟ حضرت فرمودند: آدم از خداوند خواست که به حق محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین توبه او را بپذیرد و خداوند توبهاش را پذیرفت!(10)
1) (1) ر. ک: آیات ولایت در قرآن، استاد مکارم شیرازی. ص 246 و 247.
2) (2) به نقل از احقاق الحق، ج 3، ص 76.
3) (3) به نقل از احقاق الحق، ج 3، ص 77.
4) (4) الدر المنثور، ج 1، ص 60.
5) (5) به نقل از احقاق الحق، ج 3، ص 78.
6) (6) معارج النبوه، رکن 2، ص 9.
7) (7) ینابیع الموده، ص 97.
8) (8) به نقل از احقاق الحق، ج 3، ص 77.
9) (9) به نقل از احقاق الحق، ج 3، ص 78.
10) (10) احقاق الحق، ج 3، ص 76. (به نقل از آیات ولایت در قرآن، ص 248)
(یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ)1 ؛ «ای فرستاده [خدا]! آنچه را از طرف پروردگارت به سوی تو فرود آمده، برسان؛ و اگر انجام ندهی، پس پیام او را نرساندهای؛ و خدا تو را از (گزند) مردم حفظ میکند؛ براستی که خدا گروه کافران (منکر) را راهنمایی نمیکند».
سوره مائده آخرین سوره یا از آخرین سورههایی است که بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نازل شده است. یعنی این آیه در سال دهم بعثت در آخرین سال زندگی آن حضرت، و بعد از 23 سال تبلیغ پیامبر نازل شده است(1). در مورد شأن نزول آیه روایتی از امام باقر علیه السلام نقل شده است که فرمودند:
«... هنگامی که خداوند جان پیامبر صلی الله علیه و آله را در مقابل خطرات احتمالی تضمین کرد، آن حضرت دست علی بن ابیطالب علیه السلام را بلند کرد و او را به عنوان جانشین و خلیفه خود معرفی نمود»(2).
عده زیادی از محدثان صدر اسلام معتقدند: آیه فوق در شأن امیرالمؤمنین علی علیه السلام نازل شده است. از جمله این دانشمندان، «ابن عباس» راوی و مفسر معروف و کاتب وحی، جابر بن عبدالله انصاری (این دو نفر مورد قبول شیعه و اهل سنت هستند)، ابوسعید خدری (از بزرگان اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله)، عبدالله بن مسعود (از نویسندگان وحی و از مفسران قرآن کریم)، ابوهریره (از راویان مورد قبول اهل سنت)، حذیفه و براء بن عازب (دو تن از اصحاب شناخته شده پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله) و جمعی دیگر از دانشمندان و یاران پیامبر معتقدند که آیه فوق در مورد ولایت حضرت علی علیه السلام نازل شده است(3).
در بین مفسران اهل سنت نیز عدهای روایت مربوط به امیرمؤمنان علیه السلام را نقل کردهاند که میتوان از آنها به سیوطی(1)، ابوالحسن واحدی نیشابوری(2)، شیخ محمد عبده(3)و فخر رازی(4)اشاره کرد.
علاوه بر روایات فوق، روایات فراوان دیگری داریم که با صراحت میگوید: این آیه در جریان غدیرخم و خطبه پیامبر صلی الله علیه و آله و معرفی علی علیه السلام به عنوان وصی و ولی نازل شده است؛ تا آنجا که محقق بزرگ «علامه امینی» حدیث غدیر را از 110 نفر از صحابه و یاران پیامبر صلی الله علیه و آله با اسناد و مدارک زنده نقل میکند و همچنین از 84 نفر از تابعین و 360 دانشمند و مؤلف معروف اسلامی حکایت میکند(5).
(الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً)6 ؛ امروز، کسانی که کفر ورزیدند، از (زوال) دین شما ناامید شدند؛ پس، از آنها نهراسید؛ و (از مخالفت من) بهراسید! امروز، دین شما را برایتان کامل کردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را برای شما [بعنوان] دین پذیرفتم».
روایاتی که درباره نزول این آیهی شریفه بحث میکند، فراوان است، که تنها محقق بزرگ «علامه امینی» در کتاب «الغدیر» شانزده روایت در این
1) (1) الدرالمنثور، ج 2، ص 298.
2) (2) اسباب النزول، ص 150.
3) (3) تفسیر المنار، ج 6، ص 120.
4) (4) تفسیر کبیر، ج 11، ص 49. (به نقل از آیات ولایت در قرآن، ص 33)
5) (5) الغدیر، ج 1 و همچنین ر. ک: احقاق الحق، علامه قاضی نورالله شوشتری با شرح آیت الله مرعشی نجفی، ج 2، 3، 14 و 20. دلائل الصدق، مرحوم مظفر، ج 2 و عبقات الانوار یا خلاصة عبقات. ج 7، 8 و 9.
زمینه نقل کرده است(1). سیوطی از علمای اهل سنت روایت زیر را نقل نموده است: «ابوسعید خدری میگوید: هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در روز غدیرخم، حضرت علی علیه السلام را به جانشینی خود منصوب کرد و ولایت او بر مؤمنین را اعلام نمود، جبرئیل نازل شد و آیهی فوق را برای پیامبر آورد»(2).
(إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ)3 ؛ «سرپرست شما، تنها خدا و فرستاده او و کسانی که ایمان آوردهاند؛ میباشند (همان) کسانی که نماز را بر پا میدارند، و در حالی که آنان در رکوعند، زکات میدهند».
محدث بحرانی در «غایة المرام» 24 حدیث از منابع اهل سنت و 19 روایت از منابع و مصادر شیعه در مورد آیه فوق نقل کرده است، که این آیه در فضیلت و شأن امام علی علیه السلام میباشد. علاوه بر این، علامه امینی در کتاب بینظیر «الغدیر» از بیست منبع معروف اهل سنت، روایاتی پیرامون این آیه نقل میکند؛ منابع معروفی چون تفسیر طبری، تفسیر اسباب النزول، تفسیر فخررازی، تذکره سبط بن جوزی، الصواعق ابنحجر، نورالابصار شبلنجی، تفسیر ابنکثیر و مانند آن، که از اعتبار خاصی در نزد اهلسنت برخوردار است و راویان این احادیث ده نفر از صحابه معروف(3)پیامبر صلی الله علیه و آله میباشند(4).
1) (1) ر. ک: الغدیر، ج 1، ص 230.
2) (2) الدر المنثور، ج 2، ص 259 همچنین روایت دیگری نیز در همان آدرس ذکر کرده است. از تفاسیر شیعه نیز ر. ک: المیزان، ج 5، ص 213 و ج 1، ص 234 و مجمع البیان، ج 3، ص 159.
3) (4) این صحابه عبارتند از: 1. ابن عباس 2. عمار یاسر 3. جابر بن عبدالله انصاری 4. ابوذر غفاری 5. انس بن مالک 6. عبدالله بن سلام 7. سلمه بن کهیل 8. عبدالله بن غائب 9. عقبه بن حکیم 10. عبدالله بن ابی (به نقل از آیات ولایت در قرآن، استاد مکارم شیرازی، ص 82 و 83)
4) (5) ر. ک: الغدیر، ج 2، ص 47، 52، 53، و ص 59 و المیزان، ج 6، ص 3-24 و التفسیر الکبیر، فخررازی، ج 12، ص 26.
علاوه بر این از حضرت علی علیه السلام نیز روایاتی در مورد شأن نزول آیه شریفه نقل شده و آن حضرت بارها به این آیه استدلال کرده است.
مضمون روایات فوق چنین است: روزی امام علی علیه السلام در مسجد النبی مشغول نماز بود، نیازمندی وارد مسجد شد و تقاضای خویش را مطرح کرد، کسی چیزی به او نداد. حضرت علی علیه السلام که در آن هنگام در حال رکوع بود با دست به آن نیازمند اشاره کرد، او آمد و انگشتر را از انگشت مبارک آن حضرت بیرون آورد و از مسجد خارج شد؛ در این هنگام آیه شریفه مورد بحث بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد(1).
یادآوری
در مورد آیه فوق مباحث عقلی و روایی زیادی مطرح شده است(2).
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً)3 ؛ «ای کسانی که ایمان آوردهاید! خدا را اطاعت کنید؛ و فرستاده [خدا] و صاحبان امر (خود) تان را اطاعت نمایید. و اگر در چیزی با همدیگر اختلاف کردید، پس آن را به خدا و فرستاده (اش) ارجاع دهید (و از آنها داوری بطلبید) اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید، این (کار) بهتر و فرجام (ش) نیکوتر است».
روایات مختلفی در معرفی شخص معصوم مورد نظر در این آیه وجود دارد که مهمترین آنها، حدیث ثقلین است. طبق این حدیث، پیامبر
اکرم صلی الله علیه و آله در اواخر عمر شریف خویش فرمودند: «من از میان شما (به جهان آخرت) میروم و دو چیز گرانبها و پر ارزش از خود به یادگار میگذارم. نخست کتاب خدا قرآن مجید و دیگر اهلبیتم و تا زمانی که به این دو چنگ بزنید (و در سایه آن حرکت کنید) گمراه نمیشوید»(1).
این حدیث از نظر دلالت بسیار قوی و روشن میباشد و از نظر سند روایت متواتری است که در منابع شیعه و اهلسنت به صورت گسترده مطرح شده است که پیامبر صلی الله علیه و آله این حدیث را بارها فرمودهاند. روایت فوق در منابع معتبر شیعه (تهذیب الاحکام، الاستبصار، الکافی و من لایحضره الفقیه) و در منابع معتبر اهل سنت که همان صحاح ستّه(2)است، آمده است(3).
علاوه بر حدیث ثقلین، روایات خاص دیگری نیز داریم، که در شأن این آیه شریفه وارد شده است(4).
یادآوری
آیه فوق مباحث جانبی زیادی دارد که برای اطلاع بیشتر به منابع دیگر مراجعه کنید(5).
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصّادِقِینَ)6 ؛ «ای کسانی که ایمان آوردهاید! [خودتان را] از [عذاب] خدا حفظ کنید؛ و با راستگویان باشید».
1) (1) میزان الحکمه، باب 161، حدیث 917.
2) (2) که عبارتند از: 1. صحیح بخاری 2. صحیح مسلم 3. سنن ابن داوود 4. سنن ترمذی 5. سنن نسائی 6. سنن ابن ماجه (به نقل از آیات ولایت در قرآن، استاد مکارم شیرازی، ص 117).
3) (3) علاوه بر این کتب، این روایت در خصائص نسائی، ص 20 و الصواعق المحرقه، ص 226 و منهاج السنه، ج 4 و ص 104 آمده است. برای اطلاع بیشتر ر. ک: پیام قرآن، استاد مکارم شیرازی و دیگران، ج 9، ص 62 به بعد و احقاق الحق، ج 4، ص 438 به بعد.
4) (4) ر. ک: ینابیع الموده، قندوزی، ص 116 و احقاق الحق، ج 3، ص 435، آیات الولایه، سید کاظم ارفع، ص 72 تا 86.
5) (5) ر. ک: آیات ولایت در قرآن، استاد مکارم شیرازی، ص 109 تا 130 و آیات الولایه، سید کاظم ارفع، ص 77 تا 86.
آیه فوق، که آیه صادقین نامگذاری شده است، یکی دیگر از آیات مربوط به ولایت، امامت و عصمت حضرت علی علیه السلام و یازده فرزندش علیهم السلام میباشد. اگر تنها به حدیث ثقلین توجه کنیم، مصداق «صادقین» معلوم میشود. صادقین همان کسانی هستند که در روایت ثقلین به عنوان افراد معصومی معرفی شدهاند که تمسک به آنها مانع گمراهی است. علاوه بر حدیث ثقلین روایات دیگری وجود دارد که در خصوص آیه شریفه وارد شده است(1). پنج نفر از مشاهیر و بزرگان اهلسنت، که عبارتند از: سیوطی(2)، خوارزمی(3)، علامه ثعلبی(4)، علامه گنجی(5)، و حاکم حسکانی(6)، روایاتی را از صحابی معروف پیامبر صلی الله علیه و آله، ابن عباس، یا جابر بن عبدالله انصاری، نقل کردهاند که: «منظور از صادقین علی ابن ابیطالب است»(7).
برخی به جای عبارت فوق، عبارت «هو علی بن ابیطالب» یا «نزلت فی علی بن ابیطالب»(8)را به کار بردهاند.
علامه گنجی و ابن جوزی میگویند: «قال علماء السیر معناه کونوا مع علی واهلبیته؛ (نه یک نفر و دو نفر)، بلکه مورخان گفتهاند که معنای «کونوا مع الصادقین» این است که با علی و اهل بیتش علیهم السلام باشید»(9).
آنچه ذکر شد تنها برخی از آیات مربوط به اهل بیت علیهم السلام بود. در پایان برخی آیات دیگر در این زمینه را بر میشماریم:
1) (1) آیات ولایت در قرآن، استاد مکارم شیرازی، ص 146.
2) (2) الدر المنثور، ج 3، ص 290.
3) (3) به نقل از احقاق الحق، ج 3، ص 298.
4) (4) تفسیر ثعلبی، به نقل از احقاق الحق، ج 3، ص 297.
5) (5) کفایة الطالب، ص 111.
6) (6) شواهد التنزیل، ج 1، ص 260.
7) (7) کونوا مع الصادقین ای کونوا مع علی بن ابیطالب علیه السلام.
8) (8) شواهد التنزیل، ج 1، ص 260.
9) (9) ر. ک: آیات ولایت در قرآن، ص 133 تا 149، به نقل از احقاق الحق، ج 3، ص 297.
(وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ اللّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ)1 ؛ «و از مردم کسی است که جانش را در طلب خشنودی خدا میفروشد؛ و خدا نسبت به بندگان مهربان است».
(أَ جَعَلْتُمْ سِقایَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ جاهَدَ فِی سَبِیلِ اللّهِ لا یَسْتَوُونَ عِنْدَ اللّهِ وَ اللّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظّالِمِینَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنّاتٍ لَهُمْ فِیها نَعِیمٌ مُقِیمٌ خالِدِینَ فِیها أَبَداً إِنَّ اللّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ)2 ؛ «آیا آب دادن به حاجیان، و آباد ساختن مسجد الحرام را، همانندِ (کار) کسی قرار دادید که به خدا و روز بازپسین ایمان آورده، و در راه خدا جهاد کرده است؟! (این دو گروه) نزد خدا مساوی نیستند؛ و خدا گروه ستمکاران را راهنمایی نمیکند. کسانی که ایمان آورده، و هجرت کرده، و در راه خدا با اموالشان و جانهایشان جهاد نمودند، نزد خدا رتبهای والاتر دارند؛ و تنها آنان کامیابند. پروردگارشان آنان را مژده میدهد به رحمتی از جانب خویش، و خشنودی و باغهای (بهشتی) که در آنجا نعمتهای پایداری برای آنان است؛ در حالی که در آنجا جاودانه ماندگارند، براستی که خدا، نزدش پاداشی بزرگ است».
(وَ إِنْ یُرِیدُوا أَنْ یَخْدَعُوکَ فَإِنَّ حَسْبَکَ اللّهُ هُوَ الَّذِی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِینَ)3 ؛ «و اگر بخواهند به تو نیرنگ زنند، پس براستی خدا برای تو کافی است؛ او کسی است که تو را، با یاری خود و با مؤمنان، تأیید کرد».
(وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفی بِاللّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ)1 ؛ «و کسانی که کفر ورزیدند میگویند: «(تو) فرستاده شده نیستی.» (ای پیامبر) بگو: «گواهی خدا، و کسی که علمِ کتاب (قرآن) نزد اوست، بین من و بین شما کافی است».
(وَ نادی أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابَ النّارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقًّا قالُوا نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللّهِ عَلَی الظّالِمِینَ)2 ؛ «و اهل بهشت، اهل آتش را ندا دهند که: «بیقین آنچه را پروردگارمان به ما وعده داده بود، حق یافتیم؛ و آیا [شما هم] آنچه را پروردگارتان وعده داده بود، حق یافتید؟!» [دوزخیان] میگویند: «آری.» و ندا دهندهای در میان آنان بانگ زند، که: «لعنت خدا بر ستمکاران باد!»
(وَ أَذانٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی النّاسِ یَوْمَ الْحَجِّ الْأَکْبَرِ أَنَّ اللّهَ بَرِیءٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ وَ رَسُولُهُ فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّکُمْ غَیْرُ مُعْجِزِی اللّهِ وَ بَشِّرِ الَّذِینَ کَفَرُوا بِعَذابٍ أَلِیمٍ)3 ؛ «و (این آیات،) اعلامی است از طرف خدا و فرستادهاش به مردم، در روزِ [= عید قربان] حج بزرگ [به] اینکه: خدا و فرستادهاش نسبت به مشرکان تعهّدی ندارند! و اگر توبه کنید، پس آن برای شما بهتر است؛ و اگر روی برتابید، پس بدانید که شما عاجز کننده خدا نیستید؛ و کسانی را که کفر ورزیدند، به عذابی دردناک مژده ده!»
(فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَذَبَ عَلَی اللّهِ وَ کَذَّبَ بِالصِّدْقِ إِذْ جاءَهُ أَ لَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْویً لِلْکافِرِینَ وَ الَّذِی جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ أُولئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ لَهُمْ ما یَشاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذلِکَ جَزاءُ الْمُحْسِنِینَ)1 ؛ «پس چه کسی ستمکارتر است از کسی که بر خدا دروغ بندد و (وحی) راستین را هنگامی که به سراغ او آمده تکذیب کند؟! آیا در جهنّم جایگاهی برای کافران نیست. و کسی که (وحی) راستین را آورد، و آن را تایید کرد، فقط آنان (خودنگهداران) و پارسایانند. تنها برای آنان آنچه راکه بخواهند نزد پروردگارشان است؛ این پاداش نیکوکاران است».
(وَ السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِی تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ)2 ؛ «و پیشگامان نخستین از مهاجران و انصار، و کسانی که (به شایستگی) در نیکوکاری از آنان پیروی کردند، خدا از آنان خشنود گشت، و آنان (نیز) از او خشنود شدند؛ و بوستانهایی (بهشتی) برای آنان فراهم ساخته، که نهرها از زیر [درختان] ش روان است؛ در حالی که جاودانه در آن ماندگارند، این کامیابی بزرگ است!»
(إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا)3 ؛ «مسلّماً کسانی که ایمان آورده و [کارهای] شایسته انجام دادهاند، بزودی (خدای) گستردهمهر، برای آنان محبّتی (در دلها) قرار میدهد».
(وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ فِی جَنّاتِ النَّعِیمِ)1 ؛ «و پیشگامان پیشگامان، آنان نزدیکان (درگاه الهی) اند. در بوستانهای پرنعمت (بهشت) ند».
(إِنّا لَمّا طَغَی الْماءُ حَمَلْناکُمْ فِی الْجارِیَةِ لِنَجْعَلَها لَکُمْ تَذْکِرَةً وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ)2 ؛ «در حقیقت ما هنگامی که آب طغیان کرد، شما را در (کشتی) روان سوار کردیم. تا آن را برای شما یادآورنده قرار دهیم و گوشهای فراگیرنده آن را فراگیرد».
(إِنْ تَتُوبا إِلَی اللّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَیْهِ فَإِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِیلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمَلائِکَةُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهِیرٌ)3 ؛ «اگر شما دو (همسر پیامبر) به سوی خدا بازگردید پس (به سود شماست، چرا که) بیقین دلهای شما (به کژی) گراییده است؛ و اگر بر ضد او یکدیگر را کمک کنید پس (زیانی به او نمیرسانید، چرا) که خدا فقط یاور اوست. و بعد از آن جبرئیل و شایسته مؤمنان و فرشتگان، پشتیبان (او) هستند».
(وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ)4 ؛ «و کسانی که کفر ورزیدند، میگویند: «چرا نشانه (معجزه آسایی) از طرف پروردگارش بر او فرود نیامده است؟!» (ای پیامبر) تو فقط هشدار دهندهای؛ و برای هر گروهی رهنمایی است.»
(إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ جَزاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ)1 ؛ «در واقع کسانی که ایمان آوردند و [کارهای] شایسته انجام دادند، فقط آنان بهترین آفریدگانند. پاداش آنان نزد پروردگارشان بوستانهای (ویژه) ماندگار است که از زیر [درختان] ش نهرها روان است در حالی که جاودانه در آن ماندگارند، خدا از آنان خشنود است و (آنان نیز) از او خشنودند؛ این برای کسی است که از پروردگارش بهراسد!»
(یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاّ أُولُوا الْأَلْبابِ)2 ؛ «(خدا) به هر کس (شایسته بداند و) بخواهد فرزانگی عطا کند؛ و به هر کس فرزانگی داده شود، پس بیقین خیری فراوان [به او] داده شده است؛ و جز خردمندان یاد آور نمیشوند». آنچه گذشت برخی از آیات در مورد اهلبیت علیهم السلام بود. اما آیات متعدد دیگری در اینباره در منابع آورده شده که فهرستی از آنها آورده میشود.
معرفی کتاب:
برای مطالعه بیشتر در مورد آیات مذکور مراجعه شود به:
آیات ولایت در قرآن، استاد مکارم شیرازی.
آیات الولایة، سید کاظم ارفع.
الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف، ابن طاووس (ره)، ج 1 و 2.
علی فی القرآن، سید صادق حسینی شیرازی (2 جلد).
علی فی الکتاب و السنه، حسین شاکری (2 جلد).
مناقب علی بن ابیطالب وما نزل من القرآن فی علی علیه السلام، احمد بن موسی بن مردویه اصفهانی.
سیمای امام علی علیه السلام در قرآن، یعقوب جعفری.
شواهد التنزیل لمن خص بالتفضیل، ابن رویش الاندونیسی.
«معجزه هر کار خارقالعادهای که به اتکاء قدرت الهی برای اثبات مقامی الهی (نبوت یا امامت) انجام گیرد خواه بدست پیامبر یا غیر پیامبر»(1). این تعریف از معجزه، معنای عام آن را شامل میشود و حال آنکه برخی از متکلمان و بزرگان برای معجزه معنای خاصی در نظر گرفتهاند که عبارت است از: کاری که مدعی نبوت آن را برای اثبات مدعای خود (نبوت) اظهار میکند(2).
معنای اول معجزه، معجزات اولیاء الهی را نیز در بر میگیرد ولی براساس معنای دوم (معنای خاص) معجزات ائمه از معجزه پیامبران جدا میشود و آن هر کار خارقالعادهای است که اولیاء خدا بدون ادعای نبوت، انجام دهند. در واقع معجزه پیامبر و امام هر دو براساس ولایت تکوینی توسط نبی یا امام انجام میشود اما معجزه با مبارزهطلبی (= تحدی) و دعوی نبوت همراه است و معجزه امام با ادعای نبوت و تحدی همراه نیست(3). شاید بتوان تعریف جامع معجزه را این چنین گفت: «اموی برخلاف عادت که با دعوی نبوت و مبارزهطلبی (= تحدی) همراه است و با مدعی هماهنگ بوده و کسی از عهده معارضه با آن بر نیاید»(4). البته سخن بزرگان در تعریف معجزه متفاوت است، برخی برای آن معنای عامی(5)قائل هستند و برخی معنای خاص(6)آن را
1) (1) راه و راهنماشناسی، آیت الله مصباح یزدی، ص 61.
2) (2) همان.
3) (3) شمیم ولایت در آثار آیت الله جوادی آملی، ص 89 و 90.
4) (4) کشف المراد، ص 218. شرح تجرید قوشجی، ص 645.
5) (5) سرچشمهی اندیشه، استاد جوادی آملی، ج 4، ص 243، ص 201 و 202؛ تفسیر نمونه، ج 13، ص 45.
6) (6) آموزش کلام اسلامی 2، محمد سعیدیفر، ص 38. آشنایی با قرآن، شهید مطهری رحمه الله، ص 139 و 140.
میپذیرند. با مراجعه به احادیث ائمه علیهم السلام در مییابیم که معنای عام آن مطرح است. آنجا که امام صادق علیه السلام در تعریف معجزه میفرمایند:
«معجزه نشانه خداست و آن را تنها به پیامبران، فرستادگان و حجتهای خود میدهد تا به وسیله آن راستِ راستگو از دروغِ دروغگو شناخته شود»(1).
باید متذکر شد که در قرآنکریم نه لفظ «معجزه» به کار رفته و نه «خرق عادت» و این هر دو از اصطلاحات علمای اسلامی است. قرآن مجید لفظ «آیه» را که به نظر میرسد از دو کلمه معجزه و خرق عادت، برای رساندن مقصود رساتر است برگزیده است. شاید بتوان گفت علت این کاربرد قرآن، آن است که «آیت» به معنی دلیل محکم و نشانه استوار است، پس شخصی که مدعی نبوت است برای اثبات ادعای خود باید نشانه روشن و دلیل محکم بیاورد(2). با توجه به آنچه از قرآن و روایات بدست میآید معجزه معنایی عام دارد و آن عبارت است از: هر کار خارقالعادهای که به اتکاء قدرت خداوند برای اثبات مقامی الهی (نبوت یا امامت) انجام گیرد خواه بدست پیامبر یا امام (غیر پیامبر). از این تعریف میتوان به خصوصیات معجزه پیبرد:
نتیجه اینکه بنابر تعریف فوق ائمه میتوانستند معجزه داشته باشند و تنها تفاوت معجزات ایشان با معجزات پیامبران در این است که پیامبر صلی الله علیه و آله برای اثبات ادعای «نبوت» خود معجزه میآورد ولی امام علیه السلام چنین ادعایی ندارد بلکه برای امامت و جانشینی از پیامبر و نبی معجزه میآورد(3).
اکنون نوبت میرسد به اینکه آیا ائمه واقعاً معجزه داشتهاند یا نه؟
با بررسی کتب تاریخی و روایی، به نمونههای متعددی از این کارهای خارقالعاده دست مییابیم که ایشان یا در جواب درخواستکنندهای، امامت خود را ثابت میکردند؛ و یا اینکه بدون درخواست ایشان معجزهای کرده و حقانیت خود را ثابت مینمودند که به برخی اشاره میکنیم:
الف. گفگوی ماهیان فرات با ایشان(1).
ب. کورشدن زید بن ارقم پس از تجاهل نسبت به ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام(2).
ج. مبتلا شدن انسبنمالک به پیسی پس از کتمان واقعهی غدیرخم(3).
الف. حرکت درخت به امر امام علیه السلام به سوی ایشان و بازگشتن درخت به محل اول(4).
ب. ماجرای هدایای علی بن یقطین و هشدار امام علیه السلام به او(5).
ج. ماجرای دستور امام به علی بن یقطین در مورد وضو گرفتن به شیوه اهل سنت(6).
بیان خبر هلاکت واثق خلیفه عباسی و خلیفه شدن جعفر به جای او(7).
و دهها و صدها نمونه دیگر که برای مطالعه بیشتر میتوانید به کتاب ارزشمند «الارشاد» تالیف شیخ مفید رحمه الله مراجعه کنید و درباره تک تک ائمه علیهم السلام بیشتر بدانید.
با نگاه در آفرینش متوجه وجود تفاوتهایی در خلقت موجودات میشویم. بسیاری از خود میپرسند چرا بعضی افراد استعدادشان بیشتر و بعضی کمتر، بعضی ثروتمند و بعضی معمولی و فقیر، بعضی زیبا و بعضی دیگر از زیبایی کم بهرهاند، بعضی جسم قوی دارند و برخی معمولی و مریض هستند آیا این تفاوتهای طبیعی با اصل عدالت پروردگار سازگار است.
مقصود از عدل تساوی همه چیز نیست بلکه قراردادن هر چیز در جای مناسب آن میباشد. چنانکه امیرالمؤمنین فرمودند: «العدل یضع الامور مواضعها»(1)عدالت امور را در جای خودش قرار میدهد. براساس این تعریف «عدل الهی» یعنی آنکه خداوند به اقتضای حکمت خود جهان را به گونهای بیافریند که بیشترین کمال و خیر بر آن مترتب باشد و موجودات در آن متناسب با هدف نهایی باشند.
راز تفاوتها
با توجه به اینکه در جهان هستی اختلاف و تفاوت بین موجودات با عدل الهی سازگار است حال این سؤال مطرح میشود که راز این تفاوتها چیست؟
در پاسخ این طور بیان میکنیم که:
1) (1) نهج البلاغه، حکمت 437.
محیط، تغذیه، فرهنگ جامعه، وراثت از عوامل مؤثر در این تفاوتها میباشد، بسیاری از کمبودهای ما به علت تنبلی، سهلانگاری، بیارادگی و عدم تفکر ماست. تلاش، همت، تصمیم، مطالعه، برای تغییر محیط پیرامون خودمان به جای تسلیم شرایط شدن و فرصتهای حساس و مهم و اثرگذار در زندگی را به راحتی از دست ندهیم. اختلاف طبقاتی، سهلانگاری و تنبلی، دور شدن از فرهنگ دین از مواردی است که اسلام با آن مخالف است.
این جهان آمیخته با نشاط و غم، شادی و رنج، امید و شکست میباشد. شرایط جغرافیایی - رشد گیاهان و میوههای مختلف با انسانهایی کاملاً متفاوت از جهت گویش، رنگ و قد - باعث شده نمایشی زیبا از قدرت، علم و حکمت الهی به تصویر درآید. چنانچه در قرآن سوره روم آیه 22 میخوانیم:
(وَ مِنْ آیاتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوانِکُمْ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْعالِمِینَ) ؛ «و از نشانههای او آفرینش آسمانها و زمین، و تفاوت زبانهایتان و رنگهای شماست؛ قطعاً در آن [ها] نشانههایی برای دانایان است». وجود این تفاوتها بخشی از نظام احسن الهی میباشد که خداوند میفرماید:(فَتَبارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ)1 .
چند نکته
با توجه به آیات(1)و روایات یکی از اسرار مهم این تفاوتها و کمبودها آزمایش انسان میباشد تا به واسطه آن انسانهای خوب از بد متمایز گردند. به وسیله امتحان زمینه رشد و شکوفایی استعدادهای درونی انسان از جهت جسمی و روحی و روانی آماده میگردد.
این کمبودها و تفاوتها جز موارد نادر مانع رشد و حرکت تکاملی انسان نمیگردد و اگر کسی از جهتی نسبت به بقیه کمبود دارد از کمال دیگری بهرهی بیشتری دارد. مثلاً اگر از زیبایی چهره کمبود دارد از جهت قدرت جسمانی قویتر است. این مسئله در افرادی که معلولیتهای جسمانی دارند کاملاً مشهود است. این طور نیست که خدا همه خوبیها را به کسی بدهد و از طرف دیگر همه بدیها را به کسی نمیدهد.
1) (1) بقره/ 155، اسراء/ 30، نحل/ 71.
زیبایی و حسن امری نسبی است دارای مراتب متفاوتی است در حقیقت همه موجودات زیبا هستند ولی دیدگاهها متفاوت است. برخی را ما بیشتر میبینیم، زیباتر میدانیم هر چند که اصل زیبایی را همه دوست دارند ولی این چنین نیست که همیشه زیبایی خوب باشد، گاهی زیبایی انسانها را دچار مشکل میکند. مثل داستان حضرت یوسف که در قرآن بیان شده است.
زیبایی ائمه با توجه به برخی روایات تایید میشود(1). اما این دلیل بر زشتی بقیه افراد نیست. نکته مهم آن است که امامان علاوه بر زیبایی صورت از سیرت نورانی و زیبایی معنوی برخوردار بودهاند. در روایات دستوراتی برای زینت و زیبایی معنوی وجود دارد که در زیبایی ظاهری نیز اثر میگذارد. مثل:
«لازینة کالادب»(2)، «لاجمال اجمل من العقل»(3)؛ هیچ زیبایی مثل ادب نیست، هیچ زیبایی زیباتر از عقل نیست و ائمه اطهار علیهم السلام دارای ادب و عقل والا بودهاند.
نتیجه
برخی از اختلافات لازمه خلقت است و بعضی دیگر قابل تغییر میباشد و زیبایی ائمه علیهم السلام منافاتی با زیبا بودن بقیه ندارد تلاش ما باید در جهت زیبایی معنوی باشد و معیار برتری افراد زشتی و زیبایی آنها در دنیا نیست بلکه سفیدروی و سیهرویی در آخرت ملاک است.
منابع
اصول عقاید، حجتالاسلام قرائتی، ص 61 الی 146.
عدل الهی، شهید مطهری، ص 45 الی 120.
آیات عدل الهی در تفسیر نمونه و المیزان.
پرسشهای قرآنی جوانان «باران مهر»، ص 58 الی 84.
حق یعنی چیزی که مطابق واقع و صحیح است و ما موظف هستیم به حق عمل کنیم چون راست و درست است و از باطل دوری کنیم و امام علی علیه السلام نیز در گفتار و عمل چنین بود.
اما مورد برخورد متفاوت امام علی علیه السلام با موضوعات مختلف مثل غصب خلافت، خوارج و معاویه، بخاطر تغییر شرایط زمانی و مکانی و اجتماعی و رعایت قاعده اهم و مهم بوده است.
توضیح اینکه: حق آن است که در شرایط عادی خوردن گوشت مردار حرام و مضرّ است اما در شرایط اضطرار که مثلاً انسان در بیابان گرفتار گرسنگی شود و جان او در خطر قرار گیرد خوردن همین مردار جایز بلکه برای حفظ جان واجب میشود. قرآن کریم هر دو حکم را در مورد مردار بیان کرده است. (مائده/ 3)
همین مطلب در مورد برخوردهای اجتماعی نیز بوجود میآید در شرایط عادی لازم است انسان به دنبال حق باشد و با ظلم و ستمگر مبارزه کند و امر به معروف و نهی از منکر واجب است. اما اگر انسان در شرایطی قرار گیرد که امر به معروف و نهی از منکر اثر ندارد یا مفسدهای و زیان بزرگتری دارد و یا جان انسان در خطر قرار میگیرد، لازم است به صورت موقت سکوت کند و ناراحتی خود را از روشهای دیگر بروز دهد.
به عبارت دیگر در شرایط عادی مهمترین مسأله عمل به حق و مبارزه با ستم است اما در شرایط اجتماعی دیگر که دشمن غلبه دارد مسأله مهمتر
حفظ جان و دین است و در هر شرایطی تشخیص اهم و مهم در موضوعات و شرایط اجتماعی لازم است. برای مثال در شرایط بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله مهمترین مسأله حفظ اسلام بود که دین نوپایی بود و اگر امام علی علیه السلام قیام میکرد در اثر درگیری درونی مسلمانان اصل اسلام در خطر قرار میگرفت پس برای حفظ مسأله اهم از مطلب مهمی درگذشت.
اما در شرایطی که حکومت بدست معاویه بود یا در هنگام فتنه خوارج دین اسلام تثبیت شده بود و با اختلافات مسلمانان ضربه نمیخورد. پس مسأله اهم در آن عصر مبارزه با انحراف خوارج و حکومت ستمگر معاویه بود و همینطور در شرایط قیام حسین علیه السلام مهمترین مسأله حفظ اصل اسلام بود و از آنجا که اصل اسلام در خطر بود حضرت جان خود را که مهم بود فدای مطلب اهم کرد.
تذکر: در مورد مسأله انرژی هستهای یا هر موضوع مهم دیگری نیز تشخیص شرایط و تغییرات شرایط و شناخت اهم و مهم از مسائل ضروری است. که لازم است کارشناسان متخصص امور نظامی، سیاسی و امنیتی، شرایط را تشخیص و طبق آن تصمیمگیری کنند، که در هر شرایط کدام موضوع اهم است و آن را مقدم بدارند.
براساس فرمایشات مقام معظم رهبری دامت برکاته و مسئولان نظام این کار در حال انجام است و لازم است ما به نظرات کارشناسان شورای امنیت ملی احترام بگذاریم و براساس آن عمل کنیم و اگر پیشنهادی داریم به آنان ارائه کنیم.
امید است خدای متعال به برکت قرآن و اهلبیت علیهم السلام کشور ایران و کشورهای اسلامی را از خطرات محفوظ بدارد.
در مورد حضرت امام حسین علیه السلام و حضرت زینب علیهاالسلام کتابهای زیادی نوشته شده که معرفی همه آنها در این مختصر نمیگنجد و کتابی مستقل میطلبد ولی برای آشنایی با آنان برخی کتابهای قابل دسترسی را معرفی میکنیم.
الف: کتابشناسی امام حسین علیه السلام
فرهنگ جامع سخنان امام حسین علیه السلام: گروه حدیث پژوهشکده باقرالعلوم، مؤسسه انتشارات امیرکبیر.
قطرهای از دریای فضائل امام حسین علیه السلام: برگزیده بحارالانوار علامه مجلسی، تالیف علی عبداللهی و حاج قربانی، نشر مهربان.
زمینههای قیام امام حسین علیه السلام: پژوهشکده تحقیقات اسلامی، مولف حسین عبدالمحمدی.
بررسی تاریخ عاشورا: دکتر محمد ابراهیم آیتی، موسسه انتشاراتی امام عصر (عج)
تأملی در نهضت عاشورا: رسول جعفریان، قم، انتشارات انصاریان.
پرتوی از عظمت حسین علیه السلام: لطفالله صافی گلپایگانی، قم، انتشارات حضرت معصومه علیهاالسلام.
انگیزه قیام امام حسین علیه السلام: محمدحسین ضیائی بیگدلی، قم، دارالعلم.
امام حسین علیه السلام چشمه سار اعجاز، در فضائل و معجزات: جعفر موسوی و محسن یزدیان، قم، انتشارات انصاری.
پس از پنجاه سال پژوهشی تازه پیرامون قیام امام حسین علیه السلام: جعفر شهیدی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
نفس المهموم: مرحوم شیخ عباس قمی با ترجمه ابوالحسن شعرانی، تهران، انتشارات ذوی القربی.
آموزههای عاشورا: دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی، قم، انتشارات پژوهشهای تفسیر و علوم قرآن.
سخنان حسین بن علی علیه السلام از مدینه تا کربلا، محمدصادق نجمی، دفتر انتشارات اسلامی، 1362 ش.
زیباییهای عاشورا، حسن دهشیری، رحمت جعفری اریسمانی، قم، نشر روح، 1383.
جلوههای عاشورا، ناشر بخش فرهنگی دفتر آیت الله العظمی فاضل لنکرانی، تدوین کاظم لطفیان - رضا صادقیان، 1426 ق.
منشور نینوا (شرح زیارت عاشورا)، مجید حیدری فر، انتشارات مسجد مقدس جمکران، 1377 ش.
عاشورا (ریشهها، انگیزهها، رویدادها، پیامدها)، سعید داودی، مهدی رستم نژاد، زیر نظر آیت الله العظمی مکارم شیرازی، ناشر مدرسه الامام علی بن ابیطالب علیه السلام، 1384 ش.
ب. کتابشناسی حضرت زینب علیهاالسلام
زینب بانوی قهرمان کربلا: تألیف، عایشه بنت الشاطی با ترجمه حبیب چایچیان و نائینی، انتشارات امیرکبیر.
شیرزن کربلا یا زینب دختر علی علیه السلام: تألیف بنت الشاطی، مترجم، جعفر شهیدی، انتشارات نشر مشعر.
شام سرزمین خاطرهها و خطابهها: تألیف عقیقی بخشایشی، قم، دفتر نشر نوید اسلام.
منابع جهت مطالعه
کتابشناسی امام حسین علیه السلام، گردآوری و تنظیم: نجفقلی حبیبی، نشر موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمه الله، 1374 ش.
در این کتاب 879 کتاب در مورد امام حسین علیه السلام معرفی شده است.
فرض سؤال شما تصوری است که از تغییر اسامی فرزندان حضرت علی علیه السلام از عبری به عربی و به درخواست حضرت صورت گرفته است. که باید گفت چنین نبوده بلکه مطلب به گونهای دیگر است. ماجرا از این قرار است: هنگامی که امام حسن علیه السلام به دنیا آمدند، انتخاب نام این کودک به عهدهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نهاده شد و ایشان نیز در این امر بر خدای خود پیشی نگرفتند لذا جبرئیل نازل شد و عرض کرد، از آنجا که جایگاه علی بن ابیطالب نسبت به شما مانند جایگاه هارون نسبت به موسی است، نام عربی فرزندان هارون (حسن و حسین) را بر فرزندان علی بن ابیطالب قرار بده و ایشان نیز چنین کردند(1)و چنین نبوده که جبرئیل اسامی عبری فرزندان هارون را ابلاغ کند و بعد حضرت علی علیه السلام تغییر آنها را تقاضا کند.
به هر حال چه این تغییر اسامی را بپذیریم و چه نپذیریم باید توجه داشت که:
1) (1) بحارالانوار، ج 43، ص 241.
اسامی عربی - آن هم با این سابقهی طولانی در استفاده و آشنایی ما با آنها - اشکالی ندارد.
با توجه به اینکه محتوای دین اسلام و کتاب آسمانی آن قرآن، کاملترین محتواست، باید این کاملترین محتوا در کاملترین قالب ریخته شود که آنهم زبان عربی است، پس تغییر کلمات از زبان عبری به عربی حرکت از ناقص به کامل است و نوعی پیشرفت محسوب میشود، آیا تغییر اسامی از عربی به فارسی نیز پیشرفت است؟ علاوه بر اینکه عربی بعنوان زبان قرآن، اسلام و مکتب ما از جایگاه و شأن خاصی برخوردار است و استفاده از نامهای اسلامی نوعی فرهنگ سازی و گسترش فرهنگ دینی بشمار میآید که حرکتی مثبت است.
تغییر اسامی از زبانی به زبان دیگر هر چند ممکن است، ولی باید توجه داشت که تمام معنای کلمه هنگام تغییر و ترجمه، منتقل نمیشود و هیچگاه واژه ترجمه شده آن پیشینههای تاریخی و جهات مثبت و منفی کلمه اصلی را به همراه ندارد. یعنی معادل هر واژهای از اصل آن ناقصتر است.
علاوه بر اینکه اسامی افراد و مکانها قابل ترجمه و تغییر نیستند، مثلاً نمیتوان هنگام ترجمه مطلبی پیرامون «شهید کشوری رحمه الله فامیل او را مثلاً به انگلیسی تغییر داد و گفت: civil (به معنای کشوری)، باید متذکر شد که اسامی ائمه علیهم السلام همگی حالت وصفی دارند یعنی در صورت تغییر و ترجمه اینگونه میشوند، محمد ستوده، علی بلند مرتبه، صادق راستگو و... که البته معادلهای آنها بار معنایی واژه اصلی را نمیرساند.
از امام علی علیه السلام در حدیثی حکایت شده: «حق کودک بر پدر و مادر این است که اسم نیکویی بر او بگذارند، او را با آداب اسلامی و آداب نیکو پرورش دهند و به او قرآن را بیاموزند»(1).
به عنوان مثال: تأثیر پوشیدن لباسهای مختلف:
کسی که لباس سفید و تمیز میپوشد از مکانهای آلوده و کثیف پرهیز میکند، و سعی میکند که لباس سفید تمیزش، تمیز و سفید باقی بماند. یا ورزشکاری که لباس ورزشی میپوشد و تأثیر روانی خاص دارد برای ورزش کردن انگیزه بیشتری دارد تا زمانی که لباس مخصوص ورزش را نپوشیده است.
یکی از وظایف ما زنده نگهداشتن نام و یاد بزرگان است که میتواند با قراردادن نام این بزرگان بر کودکان محقق شود. همانگونه که امام حسین علیه السلام برای زنده نگه داشتن نام و یاد پدر بزرگوارش امام علی علیه السلام، نام تمام پسران خود را علی قرار داد.
1) (1) نهج البلاغه، حکمت 399.
با چنین توصیههایی که در مورد افراد با اسامی ائمه علیهم السلام شد، اگر افراد به احترام صاحب اسم همدیگر، حرمت یکدیگر را نگه دارند. دیگر جایی برای بداخلاقی و سایر صفات زشت در محیط مقدس خانواده باقی نمیماند.
«شیطان از نام «محمد» و «علی» متنفر و گریزان است و از شنیدن نام دشمنان ما اهل بیت خوشحال و مغرور میشود»(2).
یا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرمایند: خانه، مجلس و گروهی که فردی با نام «محمد» در آن باشد، مبارک و سرشار از برکات است(3)و در برخی کتب فقهی از امام رضا علیه السلام حکایت شده: «خانهای که در آن افرادی با نام محمد یا احمد یا علی و یا حسن یا حسین یا جعفر یا طالب یا عبدالله یا فاطمه از زنان آنان باشد؛ در آن خانه فقر داخل نمیشود»(4).
ملاکهای انتخاب بهترین اسم
نشان و علامتی از آرمان، عقیده و مکتب اعلای شیعه داشته باشد.
بدور از خرافات و هوسها باشد.
یادآور افتخارات گذشته و افتخارآفرینان گذشته باشد.
همراه عقل، خرد و اندیشهی صحیح باشد.
بر طبق ملاکهای بالا ترتیب اسماء انتخابی چنین است:
یکی از نامها و صفات نیکوی الهی مانند، عبدالله، عبدالرحیم و...
یکی از نامهای انبیاء و ائمه اطهار علیهم السلام باشد مانند: موسی، عیسی، ابراهیم، محمد، علی، فاطمه، مریم، حسن و حسین و مهدی و...
برگرفته از اسامی رهپویان راه حقیقت مانند: سلمان، مقداد، اباذر و... باشد.
معرفی کتاب
برای مطالعه بیشتر در این باره مراجعه فرمایید به:
کتاب «فرهنگ نامگذاری در آیات و روایات»، محمد موحدی نژاد
کتاب فاطمه الگوی زن مسلمان، احمد صادقی اردستانی، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، تابستان 74.
منابع:
منتخب میزان الحکمه، ج 1، ص 512 و ج 2، ص 1096، دارالحدیث، چاپ 81، تلخیص سید حمید حسینی، ترجمه: حمیدرضا شیخی.
الحدیث، ج 1، روایات تربیتی، ص 192، چاپ یازدهم، 74، دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
حقوق فرزندان در مکتب اهل بیت علیهم السلام، محمد جواد مروجی طبی، ص 41، چاپ بوستان کتاب قم، 83.
فرهنگ نامگذاری در آیات و روایات، محمد موحدی نژاد، قم، نشر روح، تابستان 81.
شرح لمعه، شهید ثانی.
مقدمه
بنابر روایات یکی از عقاید شیعیان مسئله سؤال در قبر میباشد، که به وسیلۀ دو فرشتۀ الهی به نام نکیر و منکر یا بشیر و مبشر انجام میشود. فرقی نمیکند که مؤمن و اهل حق باشد یا کافر و اهل باطل و در دین خود سستی کرده باشد(1).
در روایتی از امام زین العابدین علیه السلام در اوصاف آن دو ملک میخوانیم:
«آگاه باش نخستین چیزی که آن دو فرشته از تو سؤال میکنند: پروردگارت را که میپرستی، از پیامبری که به سوی تو فرستاده شده، از دینی که به آن پایبند بودی، کتابی که از آن میخواندی، از امامی که ولایتش را پذیرفتی، سپس از عمر تو سؤال میکنند که در کدام راه بر باد دادی، از اموالت که از کجا بدست آوردهای و در کجا مصرف کردهای، جانب احتیاط را نگهدار و دربارۀ خود بیاندیش و قبل از سؤال و آزمایش خود را آماده کن.
اگر با ایمان، متقی، آشنا به معارف الهی و پیرو صادق و موالی اولیاء الله باشی خداوند پاسخ لازم را به تو تلقین میکند و زبانت را به حق میگشاید و جواب خواهی داد و در این هنگام از سوی خدا بشارت جنت و رضوان و خیرات فراوان به تو داده میشود و فرشتگان الهی با روح و ریحان از تو
1) (1) تصحیح اعتقادات الامامیه، شیخ مفید، ص 99.
استقبال میکنند، و اگر چنین نباشد زبانت به لکنت میافتد و دلیلت برای پاسخ باطل، و از دادن جواب فرو میمانی، بشارت به آتش داده میشوی و فرشتگان عذاب به استقبال تو میآیند»(1).
نکات
چهرۀ این دو ملک در برخورد اول نشان دهندۀ بهشتی شدن انسان است یا آشکار شدن علائم عذاب و سختی در قبر است.
سؤال از عقاید (توحید، نبوت، معاد) به این جهت است که زیربنای رفتار و گفتار ما در دنیای مبتنی بر عقاید و فکر ما است و همین جا ضرورت شناخت صحیح خدا و انسان و هستی مشخص میگردد.
با توجه به اینکه خداوند عالِم به همه چیز است علت پرسش در قبر چیست؟
نخست آنکه اهمیت دادن همۀ انسانها به اینکه در محضر الهی پاسخگو هستیم و نگرانی از عدم پاسخگویی صحیح عامل مهمی در جهت بازدارندگی از بدیها میباشد و تلاش در جهت آمادگی بهتر در انسان تقویت میشود. «سؤال برزخی» برای آن است که سیر تکاملی انسان در برزخ، مشخص، تکمیل و بینقص شود و در حقیقت برای تداوم حرکت، این امتحان و آزمون ضروری و لازم است.
نکته
در آیات الهی نام این دو ملک مستقیماً اشاره نشده است بلکه ویژگیها و صفات فرشتگان به طور عام بیان شده است که به چند مورد آن اشاره میشود:
الف. فرشتگان موجودات عاقل و با شعورند و بندگان گرامی خدا هستند. (انبیاء/ 26)
ب. آنها سر بر فرمان خدا دارند و گناه نمیکنند. (انبیاء/ 27)
ج. آنها وظایف مهم و متنوعی از سوی خدا بر عهده دارند: گروهی حاملان عرشند. (حاقه/ 17)
برخی مدبرات امرند (نازعات/ 5)، گروهی فرشتگان قبض ارواحند (اعراف/ 37).
بعضی مراقبان اعمال بشرند. (انفطار/ 10-13)، عدهای حافظان انسان از خطرات و حوادث میباشند (انعام/ 61)، گروهی مأمور عذاب و مجازات اقوام سرکشند. (هود/ 77) گروهی امدادگران الهی نسبت به مومنان میباشند (احزاب/ 9).
بعضی از مفسرین ذیل بعضی آیات روایاتی را نقل کردهاند که اشاره به این دو فرشته دارد به عنوان نمونه ذیل آیه 27 سوره ابراهیم(1)آمده است: در تفسیر عیاشی از زراره و حمران و محمد بن سلم از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام روایت کرده که فرمودند: وقتی شخصی را در قبرش میگذارند، دو ملک، یکی از طرف راست و یکی از طرف چپ میآیند، و شیطان هم با چشمهایی از مس از پیش رویش پیدا میشود، و فرشتگان میگویند: این مردی که در میان شما پیدا شد چه میگفت و منظورشان رسول خدا صلی الله علیه و آله است، شخص مدفون، دچار وحشت سختی شده اگر مومن
1) (1) المیزان، ج 12، ص 92.
باشد میگوید: او محمد فرستاده خدا بود، آن موقع به او میگوید: بخواب، خوابی که در آن هیچ پریشانی نبینی، و قبر او را به مقدار 9 ذراع گشاد میکنند و از همانجا که خوابیده جای خود را در بهشت میبیند، و این است منظور آیه (یُثَبِّتُ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثّابِتِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا) ؛ «خدا کسانی را که ایمان آوردند، به وسیله گفتار (و دلایل و عقاید) استوار، در زندگی پست (دنیا) و در آخرت، پایدار میدارد»؛ و اگر کافر باشد همین پرسش را از او میکنند و او میگوید: نمیدانم آن وقت است که او را با شیطان میگذارند و میروند.
تذکر: روشن است که مقصود از پرسش نکیر و منکر پرسش از روح انسان و برای آشکار شدن حقیقت و باطن روح انسان میباشد وگرنه جسم انسان بعد از مرگ تا قیامت قادر به حرکت و پاسخ نخواهد بود.
منابع جهت مطالعه بیشتر
پیام قرآن، مکارم شیرازی (معاد)، ص 467 به بعد.
معاد بازگشت به سوی خدا، محمد شجاعی، ص 270 الی 340.
معاد آیت الله دستغیب.
در جواب از سؤال فوق ابتدا باید منظور از تکامل را بررسی کنیم.
الف. تکامل دنیوی
این تکامل نتیجه اعمال و اعتقادات انسان در دنیاست و تکاملی که انسان در دنیا در سایۀ اعمال، رفتار و اعتقادات مخصوص بدست میآورد؛ در بهشت نیست چون بهشت محیط تکلیف و عمل نیست و آنجا صرفاً موقعیتی برای رسیدن به پاداش الهی است.
ب. تکامل معنوی
انسان در بهشت فقط در یک حالت خاص نمیباشد بلکه در پرتو عنایات الهی و الطاف ربانی، روز به روز به خدا نزدیکتر میشود. پس تکامل معنوی در بهشت وجود دارد.
این نزدیکی به خاطر همان اعمالی است که انسان در دنیا انجام داده است. مانند بعضی درختان پرباری که انسان یکبار آن را غرس میکند ولی مرتباً جوانه میزند و ریشه میدواند و از نقاط دیگر سر بر میآورد و دشت و صحرا را فرا میگیرد یا همانند سفینههای فضایی که برای آغاز حرکت و خارج شدن از محیط جاذبه زمین نیاز به نیروی عظیمی دارد ولی بعد از خروج از این محیط چنانچه به مانعی برخورد نکند بدون احتیاج به نیروی محرک جدید تا ابد به سیر خود ادامه میدهد در قرآن کریم آمده است:
(وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِیها بُکْرَةً وَ عَشِیًّا)1 ؛ «و در آنجا صبحگاهان و عصرگاهان، «روزی» آنان، برایشان (آماده) است».
مسلماً این مواهب جدید و تازه که در این دو وقت به آنها داده میشود، آنان را به مقامات بالاتری سوق خواهند داد.
در آیهای دیگر آمده است:(لَهُمْ ما یَشاؤُنَ فِیها وَ لَدَیْنا مَزِیدٌ)1 ؛ «تنها برای آنان آنچه را که بخواهند در آنجا (آماده) است، و نزد ما افزون (بر آن موجود) است». علامه طباطبایی در ذیل آیه فوق میفرماید:
«کمالاتی که در بهشت است قهراً عظیمتر از آن است که علم انسان آن را درک کند چون کمالاتی است مافوق آنچه که دست علم بشر به آن برسد»(1).
از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله حکایت شده که فرمودند: «در اوقاتی که افراد در دنیا نماز میخواندند هدایای نیک و جالب از سوی خداوند بزرگ به آنها میرسد، و فرشتگان به آنها سلام و درود میفرستند»(2).
در ضمن ثواب اعمالی که انسان به صورت صدقه جاریه انجام داده است مثل وقفها، تربیت فرزندان و شاگردان صالح و دانشمند و... به افراد میرسد و موجب تکامل معنوی آنان در آخرت میگردد.
در حدیث دیگر نیز فرموده است: سوگند به خدایی که قرآن را بر محمد صلی الله علیه و آله نازل کرده، اهل بهشت (هر قدر زمان بر آنها میگذرد) جمال و زیبائیشان بیشتر میشود آن گونه که در دنیا (با گذشت زمان) زشتی و پیری آنها افزایش مییافت(3). این حدیث نیز تکامل تدریجی بهشتیان را به خوبی آشکار میسازد، گرچه تنها اشارهای به جنبههای جسمانی دارد ولی مسلماً به طریق اوْلی جنبههای روحانی را نیز در بر میگیرد(4). حاصل آن که در بهشت تکامل هست ولی مانند تکامل در دنیا که به وسیله اعمال و... است، نمیباشد بلکه تکامل در بهشت نتیجه اعمال انسان در دنیاست.
بهشت به عنوان آخرین ایستگاه صالحان و نیکان و محل قرار و آرامش بندگان خداست. کسانی وارد این مکان میشوند که از مراحل قبلی با موفقیت گذشته باشند و برایند اعمالشان در دنیا، خواه براساس عمل خدا و یا براساس فضلش مثبت باشد و آنها را سزاوار بهشت کرده باشد. پس چنین مکانی دیگر محل بازجویی و پرسشهای خداوند از بهشتیان نیست، هرچند مطابق آیه 25 از سوره «طور» این بهشتیان هستند که از یکدیگر سؤال میکنند آن هم سؤال از گذشته و مقایسه بهشت با دنیای پر رنج آنها(1). همچنان که دوزخیان نیز از یکدیگر سؤال میکنند که این سؤال در واقع اعتراض ایشان از دیگر دوزخیان است به واسطه مقایسه جهنم با دنیایتان(2).
اما آیه 101 از سوره مومنون که درباره سؤال نکردن در رستاخیز است این پرسش را به ذهن میآورد که چرا خداوند در رستاخیز که جایگاه اصلی بازجویی و سؤال و جواب کردن است میفرماید: «سؤال نمیشود.»
در پاسخ گفته شده: اولاً: چون خداوند عالم به تمام اشیاء، افراد و احوال است و ذرهای جهل در او تصور نمیشود، برای رفع جهل نیازی به سؤال کردن ندارد(3).
1) (1) تفسیر نمونه، ج 22، ص 437.
2) (2) همان، ج 19، ص 38.
3) (3) چهار نوع سؤال داریم که عبارتند از:1. سؤال توضیحی: برای رفع جهل و کسب علم نسبت به مصلحت و علت اصلی کار است.2. سؤال اعتراضی: عمل انجام شده نادرست بوده و سؤال ما نوعی اعتراض به آن عمل است.3. سؤال تحقیقی: برای کشف مجهولات و رسیدن به حقایق که در قیامت همه چیز معلوم است.4. سؤال سرزنشی: برای سرزنش و مجازات است و نوعی تنبیه به حساب میآید.
ثانیاً: موقفهای رستاخیز و قیامت متعدد است، انسان در بعضی مواقف مورد سؤال واقع میشود و در برخی نه(1). در پایان باید گفت که در قیامت سؤال عمومی است(2)و از همه اعمال سؤال میشود(3)، و نیز از تمام حالات پرسیده میشود(4)و در هر کجا بوده باشد(5).
پرسشهای اساسی قیامت را میتوان در این امور جستجو کرد:
سؤال از نعمتهای مادی و معنوی (تکاثر/ 8 و بحار، ج 7، ص 272)
از اعضا و جوارح که به کار گرفته شده است. (اسراء/ 36)
از زنده به گور کردن دختران توسط پدران. (تکویر/ 8 و 9)
از عمر، جوانی، مال، ولایت و محبت اهلبیت علیهم السلام. (بحار، ج 7، ص 258)
از نماز به عنوان اولین چیز. (بحار، ج 7، ص 267)
ظلمی که به حیوانات کرده است. (بحار، ج 7، ص 276)
قبل از بیان پاسخ لازم است به سه پرسش دیگر در این باره پاسخ دهیم:
پرسش اول: چگونه ممکناست، یک روز قیامت پنجاههزارسال طول بکشد؟
پاسخ: اگر به قطب شمال و جنوب و سایر کرات دیگر توجه کنیم، میبینیم که طول شب و روز و سال برخی از کرات، خیلی طولانیتر از شب، روز و سال کره زمین میباشد. به عنوان مثال هر یک از شب و روز قطب شمال و جنوب، تقریباً معادل شش ماه کره زمین هستند؛ و یک سال «پنتون» هشتمین سیاره منظومه شمسی، تقریباً صد و شصت برابر سال کره زمین است؛ و یک سال «پلوتون» که دورترین سیاره منظومه شمسی است، دویست و چهل و نه برابر سال کره زمین میباشد. با توجه به این تفاوتها، دور از ذهن نیست که در قیامت اوضاع و شرایط به گونهای گردد که یک روز آن، به اندازه پنجاه هزار سال فعلی ما باشد. همانگونه که قرآنکریم اشاره فرموده:
(تَعْرُجُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَةٍ)1 ؛ «فرشتگان و روح در روزی که مقدارش پنجاه هزار سال است به سوی او بالا میروند».
زیرا در روز قیامت، قطعاً اوضاع و شرایط فعلی کرات به هم خورده، و وضع خورشید و زمین که پیدایش شب و روز و سال به آنها بستگی دارد، با امروز کاملاً متفاوت میشود و طرح نوینی در وضع جهان ریخته خواهد شد چنانکه قرآن کریم میفرماید:
(یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ) (1)و(2)؛ «در روزی که زمین به غیر این زمین، و آسمانها (به آسمانهای دیگری) تبدیل میشوند».
نتیجه اینکه در حال حاضر طول شب و روز و سال برخی از کرات خیلی طولانیتر از شب و روز و سال کره زمین هستند و روز قیامت اوضاع و شرایط با وضع فعلی کاملاً متفاوت است و وضعیتی در آن روز حاکم خواهد شد که به قول علامه طباطبایی اگرآن روز با روزهای دنیا تطبیق شود معادل 50 هزار سال دنیا میشود(3). و توجه داشته باشیم که براساس نظریه انشتین زمان امری نسبی است و ممکن است در هر مکان و در هر سرعتی مقدار آن تغییر کند.
پرشس دوم: سریعالحساب بودن خداوند به چه معناست؟
پاسخ: قرآن کریم در هشت مورد میفرماید: «خدا سریع الحساب است.» مقصود از حساب، رسیدگی به اعمال انسان در روز قیامت است و خداوند قدرت دارد در چشم بهم زدنی به تمام اعمال و حساب بندگان رسیدگی کند و به این مطلب روایات زیادی اشاره فرمودهاند از جمله
«ان الله یحاسب الخلائق کلهم فی مقدار لمح البصر»(4)خدا در یک چشم به هم زدن به حساب مردم رسیدگی میکند. برای سریع الحساب بودن خداوند دلائلی وجود دارد: دلیل اول: افعال خداوند نیاز به مقدمات، اسباب و ابزار ندارد. بلکه ذات اقدس حق هر چیزی را که اراده کند، محقق میشود و حساب بندگان از افعال خدا میباشد.
(إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ)5 ؛ «هنگامی که چیزی را بخواهد، فرمان او فقط این است که به آن میگوید: «باش!» پس [فوراً موجود] میشود».
دلیل دوم: حسابرسی پروردگار، زمان لازم ندارد. زیرا اعمال ما بر جسم و جان بلکه بر موجودات اطراف ما - زمین و امواج هوا و اشیاء دیگر - اثر میگذارد و از این نظر میتوان وجود انسان را به اتومبیلی تشبیه کرد که با داشتن دستگاه کیلومتر شمار، همیشه میزان کار خود را در هر لحظه نشان میدهد و دیگر نیاز نیست مسافتهایی را که اتومبیل در طول عمرش به تدریج پیموده محاسبه نموده و چنین است وضعیت انسان، که در هر لحظه کاملاً مشخص است و نیازی به زمان برای محاسبه نیست(1).
پرسش سوم: اگر خدا سریع الحساب است، چرا حسابرسی در روز قیامت پنجاه هزار سال طول میکشد؟
پاسخ: با توجه به مطالب قبل مشخص شد:
اولاً: شرایط در روز قیامت، با شرایط فعلی متفاوت است و در آن روز وضعیتی حاکم میشود که یک روزش برابر با 50 هزار سال دنیاست.
ثانیاً: خداوند قدرت دارد کمتر از یک لحظه به تمام حساب بندگان رسیدگی کند ولی سریع الحساب بودن خدا با طولانی بودن آن روز هیچ منافاتی ندارد زیرا حساب و کتاب همهی افراد در آن روز یکسان نمیباشد و انسانهایی هستند که در آن روز بدون معطلی وارد بهشت میشوند و در همین زمینه روایات متعددی وجود دارد. از جمله ابوسعیدخدری نقل میکند از پیامبر صلی الله علیه و آله سؤال شد، چرا روز قیامت طولانی است. حضرت فرمودند:
«قسم به خدایی که جان محمد صلی الله علیه و آله در دست اوست، هر آینه آن روز برای مؤمن سبک و آسان است، آسانتر از یک نماز واجب که در دنیا میخواند»(2).
و از طرفی معطلی برخی از انسانها در آن روز، به خاطر این نیست که خداوند قدرت ندارد به حساب آنها زود رسیدگی کند بلکه دلائلی دارد که به چند نمونه اشاره میکنیم:
دلیل اول: اتمام حجت
در روایتی حکایت شده افراد پر مسئولیت و ثروتمند، محاسباتشان در آن روز طولانی میشود. به خاطر اینکه باید جوابگوی مسئولیتها و اموالی که در دنیا داشتهاند، باشند و آماده نبودن برخی برای جواب دادن، به معطلی و طولانی بودن آن روز برای آنها منجر میشود. البته خدا حساب همه را میداند و نیازی به پرسش نیست ولی پرداختن به جزئیات حجت را بر آنها تمام میکند(1).
دلیل دوم: عذاب(2)
طولانی شدن آن روز و معطلی برخی از انسانها در حقیقت نوعی عذاب است، در روز قیامت عذابها متنوع است که یکی از آنها معطلی در آن روز سخت میباشد.
دلیل سوم: درک عظمت خدای متعال
طولانی بودن قیامت، خود نشان دهندهی عظمت خداست و اینکه در آن روز، افراد با تمام وجود دریابند:(لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ)3 ؛ «(و پاسخ آید که) تنها از آن خدای یگانه چیره است».
منابع
خداوند خود رعایت مصلحت ما را مینماید اما به چند دلیل ما نباید دعا کردن را ترک کنیم:
الف. «وَ قُلْ رَبِّ زِدْنی عِلْما(1)؛ و بگو: «پروردگارا! مرا دانش افزای».
ب.(قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانِی صَغِیراً)2 ؛ بگو: «پروردگارا! آن دو را رحمت کن، همان گونه که مرا در خُردی پرورش دادند».
ج.(وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطاناً نَصِیراً)3 و بگو: «پروردگارا، مرا (در هر کار،) با ورودی صادقانه وارد کن، و با خروجی صادقانه خارج ساز؛ و از نزدت برای من تسلّطی یاری بخش، قرار ده».
د.(وَ قُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلاً مُبارَکاً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ)4 و بگو: «پروردگارا! مرا در منزلگاهی خجسته فرودآر، در حالی که تو بهترین فرود آورندگانی».
1) (1) طه، 114.
«الدُّعَاءُ مُخُّ الْعِبَادَة»(1)؛ «دعا مغز عبادت میباشد».
«افضل العباده الدعاء»(2)؛ «با فضیلتترین عبادت، دعا کردن است».
آری، خداوندی که رعایت مصلحت ما را در استجابت دعا مینماید، خود در قرآن به بندگان خود امر میکند که دعا کنید که من مستجاب میکنم.(وَ قالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ)3 ؛ «و پروردگار شما گفت: مرا بخوانید تا (دعای) شما را بپذیرم!»؛ آری، در حقیقت دعاکردن نوعی توجه به خدای متعال است و این توجه و ذکر هدف بسیاری از عبادات است(3). خداوند در قرآن در سوره مبارکه فرقان میفرماید:
(قُلْ ما یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لا دُعاؤُکُمْ)5 ؛ (ای پیامبر) بگو: «اگر فراخوان شما (به سوی ایمان) نباشد، پروردگارم برای شما ارزشی قایل نمیشد»(4).
چرا که دعا کردن از یک طرف اظهار به عجز و ناتوانی بنده است و از طرفی دیگر اعتراف به جلال و بزرگی خداوند است و در پایان باید گفت: چون دعا نوعی عبادت و امر خداوند است ما نباید آن را ترک کنیم. که اگر ترک کنیم معصیت خداوند را نمودهایم. در حدیثی حکایت شده:
«ترک الدعاء معصیة(5)؛ ترک کردن دعا معصیت میباشد».
نسیم لطف و رحمت الهی قرار میدهیم و از این رهگذر به مرادمان میرسیم که اگر این دعا نبود از طرف خداوند نه استجابتی بود و نه رعایت مصلحتی. چرا که باید بین کسی که به خود زحمت دعا کردن را میدهد و کسی که این زحمت را متحمل نمیشود فرقی باشد.
در روایتی حکایت شده: دو نفر، که هر دو دارای یک نوع عمل هستند وارد بهشت میشوند ولی یکی از آن دو مقامش بالاتر از دیگری است، آنکه مقامش پائینتر است سؤال میکند: خداوندا ما که هردو به یک صورت عمل میکردیم پس چرا به او بیشتر عطا نمودی؟ خداوند در جواب میفرماید: که او از من درخواست میکرد ولی تو این درخواست را نداشتی(1).
آری! همان دعایی که به صلاح ما نبوده را خداوند متعال تبدیل به بهتر یا چیزی که به صلاح ما باشد میکند که اگر این دعا نبود چه بسا این عطا هم از جانب خداوند شامل حال ما نمیشد(3). پس بر ماست که دعای خود را ترک نکنیم ولی اگر همان خواسته ما برآورده نشد در نظر داشته باشیم که یا به خاطر گناهان ما بوده که باید استغفار کنیم، یا به صلاح ما نبوده، پس شکر الهی را بجا آوریم، یا بهترش را عطا نمودهاند که باز باید سپاسگزار باشیم. نه اینکه اصرار کنیم که حتماً همان خواسته ما برآورده شود.
1) (1) قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یَدْخُلُ الْجَنَّةَ رَجُلَانِ کَانَا یَعْمَلَانِ عَمَلًا وَاحِداً فَیَرَی أَحَدُهُمَا صَاحِبَهُ فَوْقَهُ فَیَقُولُ یَا رَبِّ بِمَا أَعْطَیْتَهُ وَ کَانَ عَمَلُنَا وَاحِداً فَیَقُولُ اللَّهُ تَعَالَی سَأَلَنِی وَلَمْ تَسْأَلْنِی ثُمَّ قَالَ سَلُوا اللَّهَ وَ أَجْزِلُوا فَإِنَّهُ لَا یَتَعَاظَمُهُ شَیْءٌ. وسائلالشیعة، ج 7، ص 24.
2) (2) در قواعد عربی آمده است: تا شرط (ان تدعونی که محذوف است) محقق نشود جواب (استجب) هم محقق نمیشود.
3) (3) چنانچه در روایت داریم که: ای بندگان من در آنچه به شما امر کرده ام عبادت و بندگی مرا انجام دهید و مصالح خود را به من یاد ندهید چرا که من به مصالح شما عالمترین هستم و نسبت به مصالح شما بخل نمیورزم. (تنبیه الخواطر ص 350) همانطور که گفتیم یکی از اوامر الهی دعا کردن است.
آزمایش و امتحان خداوند با آزمایشهای ما بسیار متفاوت است؛ آزمایشهای ما برای شناخت بیشتر و رفع ابهام و جهل است اما آزمایش خداوند برای دانستن نیست بلکه برای شناساندن است تا انسان خودش را بشناسد و مدعیان راستین از مدعیان دروغین جدا شوند.
خداوند در آیات نخستین سوره عنکبوت میفرماید:
الف، لام، میم. آیا مردم پنداشتند، همین که بگویند: «ایمان آوردیم.» رها میشوند در حالی که آنان آزمایش نمیشوند؟! و بیقین کسانی را که پیش از آنان بودند آزمودیم، و حتماً خدا کسانی را که راست گفتهاند معلوم میدارد (و شناخته میشوند،) و البتّه دروغگویان را (نیز) معلوم میدارد»(1).
توضیح آیات
امتحان سنت همیشگی و جاودان الهی است، امتحان مخصوص جمعیت مسلمانان نیست بلکه سنتی است که در تمام امتهای پیشین جاری بوده است. آنها را نیز در کورههای سخت امتحان افکندیم. همیشه میدان امتحان باز بوده و گروهی در این میدان شرکت داشتهاند. چرا که در مقام ادعا هر کس میتواند خود را برترین مؤمن، بالاترین مجاهد، و فداکارترین انسان، معرفی کند؛ باید وزن و قیمت و ارزش این ادعا از طریق آزمون روشن شود تا معلوم گردد و چه اندازه نیات درونی و آمادگیهای روحی با این گفتهها هماهنگ یا ناهماهنگ است.
1) (1) عنکبوت / 1-3.
بدیهی است که خدای متعال حتی قبل از خلقت انسانها همهی اینها را میدانست. بنابراین منظور از علم خداوند در اینجا همان تحقق عینی مسائل و وجود خارجی آنهاست. یعنی باید علم خدا دربارهی این گروه عملاً در خارج پیاده شود و تحقق عینی یابد و هر کس آنچه را در درون دارد بیرون ریزد. این است معنای «علم»، هنگامی که در اینگونه موارد در مورد خداوند به کار میرود.
دلیل این مسئله نیز روشن است زیرا نیات درونی و صفات باطنی تا در عمل انسان تحقق و عینیت پیدا نکند ثواب و جزاء و کیفر در مورد آنها مفهوم ندارد. آزمایش برای تحقق بخشیدن به نیات و صفات درونی است.
به عبارت دیگر این عالم، مانند یک دانشگاه است و بناست در این دانشگاه استعدادها شکوفا گردد، لیاقتها پرورش یابد و آنچه در مرحلهی قوه است به فعلیت برسد، این امور هرگز بدون آزمایش و امتحان ممکن نیست. و از اینجا میفهمیم که آزمایشهای الهی نه برای شناخت افراد است بلکه برای پرورش و شکوفایی استعدادها است. بنابراین آزمایشها برای کشف مجهولی است اما آزمایش خداوند برای کشف مجهول نیست که علمش به همه چیز احاطه دارد، بلکه برای پرورش استعدادها و به فعلیت رسانیدن قوهها است(1).
از امیرالمؤمنین علیه السلام حکایت شده: «وان کان سبحانه اعلم بهم من انفسهم ولکن لتظهر الافعال التی بها یستحق الثواب و العقاب»(2).
«گرچه خداوند به بندگانش از خودشان آگاهتر است، ولی آنها را امتحان میکند تا کارهای خوب و بد که معیار پاداش و کیفر است از آنها ظاهر گردد».
یعنی صفات درونی انسان به تنهایی نمیتواند معیاری برای ثواب و عقاب گردد مگر آن زمانی که در لابلای اعمال انسان خود نمایی کند. اگر آزمایش الهی نبود این استعدادها شکوفا نمیشد و میوههای اعمال بر شاخسار درخت وجود انسان نمایان نمیگشت و این است فلسفهی آزمایش الهی در منطق اسلام(1). بعضی از افرادی که از فلسفه آزمایش بیاطلاع هستند و نتایج مثبت امتحان را درک نمیکنند و میپندارند دنیا جای خوشگذرانی و عشرت است و فقط برای فعالیت و تلاش و کسب و کار و ثروت اندوزی آفریده شدهاند و نباید گرفتار رنجها و سختیها بشوند، گمان میکنند که سنت آزمایش و امتحان الهی، نوعی ظلم و ستم در حق بندگان است در حالی که خداوند عادل مطلق است و در حق کسی ستم روا نمیدارد ولی با توجه به آنچه درباره فلسفه آزمایش بیان شده، دانسته میشود که این عمل، عین عدالت و همسو با هدف خلقت انسان میباشد.
آثار سازنده آزمایش
آزمایش الهی آثار سازنده فراوانی دارد که برخی از آنها را بر میشماریم:
الف. شکوفایی استعدادهای نهفته
وقتی انسان به مشکلی بر میخورد و پیشامد ناگواری برایش رخ میدهد، برای حل آن مشکل یا نجات از آن رویداد، فکرش را به کار میاندازد و میاندیشد و در نتیجه استعدادش رشد میکند.
ب. بوجود آوردن روحیه مقاومت
افرادی که فراز و نشیب و رنج و سختی میبینند و آزمایشهای گوناگون را پشت سر میگذارند در برابر مشکلات مقاوم میشوند و قدرت تحملشان نسبت به سختی و فشار بیشتر میگردد. به بیان دیگر افراد بلا دیده
1) (1) تفسیر نمونه، ج 1، ص 527-528 چاپ چهل و ششم سال 83.
و زجر کشیده مانند سنگها و کوههای استواری هستند که هیچ چیزی قدرت تکان دادن آنها را ندارد.
ج. هشدار و توجه دادن
سرگرمیهای زندگی باعث میشود که انسان نسبت به انجام وظایف الهی خویش کوتاهی کرده یا غفلت ورزد. یکی از آثار سازنده آزمایش این است که انسان غافل را متوجه و بیدار میکند و نسبت به وظایف خویش آگاه میسازد. قرآنکریم در آیه 94 سوره اعراف میفرماید: «و ما هیچ پیامبری را در هیچ آبادی نفرستادیم، مگر اینکه مردمش را به سختی (زندگی) و زیان (جسمی و روحی) گرفتار ساختیم؛ تا شاید (فروتن و) تسلیم گردند».
خداوند میخواهد انسان آلوده به گناه و غرق در معصیت را متوجه اشتباهش نماید تا شاید از اعمال خویش پشیمان شده از کج رویها دست بردارد و راه راست را انتخاب نموده و به سوی سعادت واقعی گام بردارد.
د. تکامل
انسان برای تکامل آفریده شده و یکی از راههای رسیدن انسان به این مرتبه قرار گرفتن در بوته آزمایش میباشد همانگونه که سنگ طلا تا در کوره آتش قرار نگیرد، ذوب نشود و ناپاکیها از آن زدوده نگردد، خالص، ناب و شفاف نمیشود و ارزش حقیقی خود را پیدا نمیکند؛ انسان هم تا گرفتار حوادث نشود به تکامل نمیرسد و شایسته تاج کرامت بنیآدم نمیگردد.
قرآن کریم دربارۀ حضرت ابراهیم علیه السلام میفرماید:
«و (یاد کنید) هنگامی که ابراهیم را پروردگارش با کلماتی آزمایش کرد، و (او به خوبی کارِ) آزمایشها را تمام کرد، [خدا به او] فرمود:
«در واقع من تو را امام [و پیشوای] مردم قرار دادم.» [ابراهیم] گفت: «و از نسل من (نیز امامانی قرار بده.)» [خدا] فرمود: «پیمان من، به ستمکاران نمیرسد»(1).
1) (1) بقره/ 124.
حضرت ابراهیم پس از آنکه آزمایشهایی چون شکستن بتها، قرار گرفتن در دل آتش، مهاجرت از سرزمین بتپرستان، قرار دادن زن و فرزندش در سرزمین خشک و بیگیاه و قربانی کردن فرزندش اسماعیل علیه السلام را با موفقیت پشت سرگذاشت آن گاه لیاقت پیشوایی جهانیان را پیدا کرد و مورد خطاب (إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً) قرار گرفت و از مقام و مرتبهی «نبوت» به مقام شامخ «امامت» نایل گشت.
منابع جهت مطالعه بیشتر
تفسیر نمونه جاول ذیل آیه 155 بقره، ج دوم ذیل آیه 154 آلعمران، ج 16 ذیل آیات نخستین سورۀ عنکبوت.
تفسیر سورۀ عنکبوت از شهید مطهری.
تفسیر المیزان و دیگر تفاسیر ذیل آیات ذکر شده.
چنانچه در آیات قرآن و روایات معصومین علیهم السلام آمده است هر چند انسان گناه زیادی انجام داده باشد، باب بازگشت به خدا و از بین بردن گناهان همیشه باز است چرا که خداوند در قرآن با بیانی مهربانانه میفرماید:
(یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً)1 ؛ ای بندگان من که بر خود اسراف کردهاید از رحمت خداوند نومید نشوید که خدا همه گناهان را میآمرزد زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است». پس باید دانست که رحمت الهی بسی بیشتر از گناهان ما و گناهان همه مخلوقات است، و جایی برای ناامید شدن ما نیست؛ و باز خداوند برای بخشیدن ما راههایی را قرار داده که برخی از آنها را بر میشماریم:
یکی از راههای خلاص شدن از گناهان توبه است. راهی که قرآن به ما آموزش میدهد آنجا که میفرماید:(تُوبُوا إِلَی اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً)2 ؛ «بسوی خدا توبه کنید توبهای خالص».
توبه آنچنان که در روایات معنا شده است یعنی پشیمانی قلبی و واقعی از کارهایی که انجام دادهایم. و لازمه این پشیمانی، تصمیم بر ترک آن عمل زشت می باشد. پس توبه یعنی پشیمان بودن از گناه و تصمیم بر ترک گناه. چنانچه انسان به این حالت برسد اصطلاحا توبه نموده است.
ممکن است سؤال شود: چه کار کنیم تا این حالت پشیمانی برای ما حاصل شود؟ پاسخ: برای تحصیل حالت توبه راههای متعددی وجود دارد که به بعضی از آنها اشاره میکنیم:
الف. تفکر: از جمله انسان به نتایجی که گناهان در دنیا و آخرت دارد و عذابهای سخت و دردناکی که برای گناهان قرار داده شده است فکر نماید(1).
ب. استغفار: در این راه لازم است انسان فراوان استغفار و طلب بخشش نماید؛ چنانچه قرآن کریم میفرماید:
(وَ أَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ)2 ؛ «و اینکه از پروردگار خویش آمرزش بطلبید سپس بسوی او باز گردید».
ج. دعا: خواستن و استمداد از خداوند و ائمه اطهار علیهم السلام که این حالت پشیمانی واقعی و مداوم، برای انسان حاصل شود زیرا در روایات حکایت شده: اگر انسان به درجه توبهکنندگان برسد مانند کسی است که تازه متولد شده است و گناهی به عهده او نمیباشد. (التائب من الذنب کمن لاذنب له)(2).
راه دیگری که برای خلاص شدن از گناهان وجود دارد انجام دادن اعمال نیک و پسندیده است چرا که قرآن کریم میفرماید:(إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ)4 ؛ «بدرستی که حسنات و اعمال نیک، سیئات (و آثار آنها را) از بین میبرد».
آری، خداوند متعال به واسطه رحمت و کرامت بیانتهایی که دارد یکی از پاداشهایی که برای بسیاری از اعمال خوب قرار داده است بخشایش
گناهان است. چنانچه در روایات حکایت شده: که خداوند با هر کار نیکی که انجام میدهیم گناهی را پاک میکند(1). به عنوان نمونه نظر شما را به بعضی از اعمال که باعث بخشیدن گناهان میشود جلب مینماییم:
الف. صلوات فرستادن بر محمد و آل محمد علیهم السلام
از امام رضا علیه السلام نقل شده است: «کسی که نمیتواند کاری کند که گناهانش پاک شود پس باید زیاد بر محمد و آل او صلوات بفرستد زیرا زیاد فرستادن صلوات گناهان را از بین میبرد(2)».
ب. سفر زیارتی حج یا عمره نیز، باعث پاک شدن گناهان میشود(3).
ج. زیارت اهل بیت علیهم السلام به ویژه امام حسین علیه السلام(4).
د. خوش اخلاقی نیز سبب بخشوده شدن گناهان می شود. چنانچه از امام صادق علیه السلام نقل شده است «خوش اخلاقی مانند حرارت خورشید، گناهان را از بین میبرد»(5).
ه -. سجده فراوان، شخصی نزد پیامبر اسلام آمد و عرض کرد گناهانم زیاد شده است حضرت فرمودند: «زیاد سجده کن زیرا سجده فراوان، مانند باد که برگها را روی زمین میریزد گناهان را از بین میبرد»(6).
و. خواندن دعاها از جمله دعای کمیل در هر هفته نیز باعث بخشش گناهان میشود(7).
ز. گریه نمودن بر مصائب امام حسین علیه السلام(8).
ح. انفاق نمودن به مردم(1): از امام علی علیه السلام نیز حکایت شده: «کفاره گناهان بزرگ و عظیم، فریاد رسی از بیچارگان میباشد»(2).
ط. رفتن به سوی مسجد برای نماز جماعت(3).
ی. مراعات تقوی(4).
خلاصه همه اعمال خیر مثل قرائت قرآن، نماز، زیارت برادران دینی یا عیادت مریض یا پرستاری از مریض و... همه و همه باعث پاک شدن گناهان میشود.
با توجه به روایات اهلبیت علیهم السلام بدست میآید که علت بسیاری از مشکلات، سختیها، بیماریها و همچنین فقر و غم و اندوه و... این است که خداوند اراده کرده است تا با این روش، بنده خود را از گناهانی که انجام داده است رها سازد تا دچار عذابهای سخت و طاقتفرسای آخرتی نگردد(5). از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده: «پیوسته برای مرد و زن مؤمن، بلا و گرفتاری در بدن و مال و فرزندان وجود دارد، تا اینکه خدا را در حالی که هیچ گناهی بر عهده او نیست ملاقات کند(6)(کنایه از مرگ میباشد)».
یادآوری
و هم به دیگران ظلم نمودهایم، مثل غیبت، تهمت، دزدی یا آزردن پدر و مادر و... در اینگونه گناهان علاوه بر راههای قبل، لازم است حقی که از دیگران ضایع نمودهایم را تا اندازهای که ممکن است جبران نماییم تا این نوع از گناهان نیز پاک شوند.
هرچند اگر انسان توبه خود را شکست باز هم باب توبه به روی او باز است، اما در روایات حکایت شده: کسی که از گناهانش استغفار میکند در حالی که باز آن گناه را انجام میدهد، مثل کسی است که پروردگار خویش را به مسخره گرفته است(1).
مطمئن باشیم هر قدمی که ما به سوی خدای خود بر میداریم، خداوند چندین برابر به سوی ما بذل توجه میکند فقط نیاز به صبر دارد تا برایمان معلوم شود.
با «توبه» و به سوی خداوند رفتن، حلال و حرام او را مراعات نمودن، نه تنها چیزی از دست نمیدهیم، بلکه به آرامش و بهرهبرداری بهینه از نعمتهای خدا در دنیا و آخرت میرسیم. چرا که دین و دستورات دینی از ما میخواهد که خواهشهای نفسانی را نظاممند و مدیریت کنیم نه این که لذتها را ترک کنیم.
هر یک از دستورات خداوند (واجب یا حرام یا...) با در نظر گرفتن همه ابعاد وجودی انسان و نیازهای متفاوت اوست و هرکدام از این دستورات حکمتهای فراوانی در بردارد، هر چند برای ما معلوم نباشد یا حتی به کام ما خوش نیاید.
وقتی انسان گناهی انجام میدهد، علاوه بر اینکه گناه او در پرونده اعمال او ثبت میشود، آن گناه در جان و روح او اثرات منفی میگذارد، که
1) (1) مجموعه ورام، ج 2، ص 223.
برای از بین بردن آن آثار، راههای متعددی وجود دارد که برخی از آنها در این مجال بیان شد. برای آگاهی بیشتر میتوانید به کتابهای اخلاقی از جمله به کتب زیر مراجعه فرمایید:
تفسیر نمونه =-= ذیل آیات توبه
گفتارهای معنوی =-= شهید مطهری رحمه الله
ده گفتار =-= شهید مطهری رحمه الله
قلب سلیم =-= شهید دستغیب رحمه الله
گناهان کبیره =-= شهید دستغیب رحمه الله
از نظر اسلام بلاها و سختی ها دارای علتها و حکمتهای مختلفی میباشند. چنانچه هیچ حادثه کوچک یا بزرگی در عالم اتفاق نمیافتد مگر اینکه از روی حکمت و حساب دقیق خداوند میباشد که زلزله هم از این قاعده مستثنی نیست.
نظر شما را به برخی از علتها و حکمتهای وقوع بلاها جلب میکنیم:
حکمت اول، آزمایش
خداوند متعال در آیات متعددی از قرآن علت وقوع برخی بلاها را آزمایش معرفی میکند و میفرماید:(وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً)1 ؛... و شما را با بدیها و خوبیها آزمایش میکنیم...».
اما اینکه چرا خداوند آزمایش میکند قطعاً برای فهمیدن خدا نیست بلکه چنانچه در روایات آمده به خاطر معلوم شدن برای بندگان خدا و برای فراهم آمدن زمینهی «انتخاب»، «رشد» و «سقوط» بندگان است تا افراد در پس این بلاها با نوع واکنشهای عقیدتی و عملی که انجام میدهند گامی به سوی سعادت یا شقاوت بردارند.
چرا که آنان میتوانند با صبر نمودن و اظهار رضایت به فعل خدا و حکمیانه دانستن آن، گامی به سوی حضرت حق و ایمان بیشتر به او بردارند؛ و از طرفی میتوانند با نارضایتی، بیصبری و اعتراض به خدا و ظالمانه و بیحکمت دانستن آن به سوی شقاوت قدم بردارند.
آری، گاهی خداوند بلاها را میفرستد تا اهل بلا را آزمایش کند که پس از آن طبق وظیفه شرعی یا عقلی خود عمل میکنند یا نه.
و از طرفی آنان که مبتلا نشدهاند را نیز امتحان میکند که آیا آنها به وظیفه خود عمل میکنند یا نه. چنانچه در سوره ملک میفرماید: «آن کسی که مرگ و حیات را آفرید تا شما را بیازماید که کدام یک از شما بهتر عمل میکنید و او شکست ناپذیر و بخشنده است»(1).
حکمت دوم بلاها: عذاب و جزای اعمال بد افراد
آری، برخی از بلاهایی که برای جامعه یا فرد اتفاق میافتد در واقع عذاب الهی میباشد. چنانچه قرآنکریم داستان عذاب شدن اقوام گذشته مثل عاد، ثمود، لوط و... را ذکر کرده است.
اما در این باره لازم است نکاتی را ذکر کنیم:
چنانچه در روایات پیامبراکرم صلی الله علیه و آله حکایت شده: «هرگاه امت من رباخوار شدند زلزله زیاد اتفاق میافتد»(3). یا از امام صادق علیه السلام نقل شده است: «هر گاه زنا علنی شود زلزلهها هم ظاهر میگردد»(4).
«به آنان از عذاب نزدیک (عذاب این دنیا) پیش از عذاب بزرگ (آخرت) میچشانیم شاید بازگردند»(1). پس عذابها زمینههایی هستند برای سعادتمند شدن انسانها که از امام صادق علیه السلام در این باره حکایت شده:
هر گاه خداوند برای بندهای که گناهی انجام داده اراده خیر کند، بعد از گناه او را به مشکل و بلایی مبتلا میکند تا یاد استغفار بیفتد، و هرگاه خداوند برای بندهای اراده شر کند وقتی او گناه میکند خداوند به او نعمتی میدهد تا استغفار را فراموش کند و به گناه خود ادامه دهد(2).
حکمت سوم بلاها: ترفیع درجه و اجر و ثواب
انسانی که در دنیا آمده تا درجات قرب را بپیماید و اجر و ثواب تحصیل کند و آماده سفر آخرت شود خداوند او را به بلا و مشکلاتی مبتلا میکند تا او صبر نماید و خداوند به او درجات و پاداشهای زیاد بدهد.
(وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصّابِرِینَ)3 ؛ و قطعاً [همه] شما را به چیزی از ترس و گرسنگی و کاهشی در ثروتها و جانها و محصولات، آزمایش میکنیم؛ و به شکیبایان مژده ده». و از حضرت علی علیه السلام نقل شده:
«هر کس از شیعیان ما که به بلایی مبتلا شود و صبر کند، برای او اجر هزار شهید است»(3).
و از امام باقر علیه السلام حکایت شده:
«اگر مؤمن میدانست که خداوند در مقابل این بلاها چه اجری به او میدهد، هر آینه آرزو میکرد گوشتهای بدنش را قیچی میکردند تا او به اجر آن برسد»(1).
بدیهی است که هرچه بلا سختتر و تحملش مشکلتر باشد، اجر آن هم بیشتر خواهد بود و تحمل کردن مشکلات زندگی محدود دنیا و رسیدن به اجر ابدی آن، بسی ارزشمند است، و بعضی از درجات اخروی را فقط به کسانی میدهند که بلاهای خاصی را تحمل کرده باشند.
چنانچه از امام صادق علیه السلام حکایت شده: «در بهشت درجهای هست که فقط با صبرکردن بر مریضیهای جسمی میتوان به آن درجه رسید»(2).
حکمت چهارم بلاها: ظهور صفات خداوند، و نعمتهای الهی
آری اگرچه بلاهایی مثل سیل، زلزله و حتی مشکلات و بلاهای شخصی و... ظاهری تلخ و ناگوار دارند اما چنانچه امامحسن عسگری علیه السلام میفرماید: «ما من بلیة الا ولله فیه نعمة نحیط بها» هیچ بلایی نیست مگر این که خداوند در آن نعمتی قرارداده که آن را احاطه کرده است(3).
و از بالاترین نعمتهای خداوند بر بشر معرفت به خداوند و صفات اسماء حسنای اوست.
لذا قرآن کریم میفرماید: «و چه بسیار نشانهای (از خدا) در آسمانها و زمین که آنها از کنارش میگذرند و از آن رویگردانند»(4)؛ که در روایتی ذیل همین آیه آمده که مقصود از آیات ارضی، زلزله و... میباشد»(5).
پس این حوادث در واقع زمینههایی هستند برای مشاهده عینی قدرت خداوند و ایمان آوردن به او و چقدر ارزشمند و معامله سودمندی میباشد بلایی که، ما را به ایمان و معرفت بالاتری برساند و تجربه هم نشان داده که بعد از زلزلهها، افراد اعتقاد قلبی بیشتر به قدرت خدا پیدا میکنند.
حکمت پنجم: تطهیر از گناه
خداوند متعال بعضی از بندگان مومن خود که در دنیا گناهان و خطاهایی انجام دادهاند به واسطه لطفی که به آنها دارد در همین دنیا با مبتلا شدن به مشکلات و گرفتاریها پاک مینماید تا مرگ آنها، اول راحتی آنها باشد.
چنانچه از امام باقر علیه السلام حکایت شده:
«هرگاه خدا بخواهد بندهای را اکرام کند در حالیکه او گناهانی دارد او را مریض میکند تا پاک شود؛ اگر به واسطه شدت گناه پاک نشد او را حاجتمند میکند، اگر باز هم پاک نشد هنگام جاندادن بر او سخت میگیرد تا پاک شود و هر گاه خداوند اراده کرده باشد که بندهای را خوار کند در حالیکه او کار خیری انجام داده است، صحت جسمانی به او میدهد، اگر جبران نشد رزق وسیع میدهد، باز اگر جبران نشد، راحت جان دادن را به او عطا میکند»(1).
حکمت ششم: رغبت به آخرت
خداوند متعال زندگی دنیا را به انواع مشکلات و سختیها آمیخته است تا اهل ایمان به آن راضی نشوند و همیشه خواهان حیات بیمشکل آخرت باشند. و اگر چنین بود که در دنیا هیچ بلا و مشکلی نبود، کمتر کسی نسبت به زندگی آخرت میل داشت. همانطور که در روایت قدسی آمده:
1) (1) اعلام الدین، ص 433.
«خداوند به دنیا خطاب میکند که ای دنیا بر دوستان من به انواع مشکلات سختبگیر تا اینکه آنها ملاقات من را دوست داشته باشند، و به دشمنان من آسان بگیر تا نسبت به ملاقات من بیرغبت باشند!»(1).
حکمت هفتم: اصلاح رذایل اخلاقی
در بین علتهای بلاها به اهداف تربیتی نیز بر میخوریم: در این راستا از حضرت علی علیه السلام نقل شده:
«گاهی بندگانی را که صفت مهلک «کبر» و خود بزرگ بینی دارند به بلاها و بیماریهایی مبتلا میکند تا به ضعف و ذلت خود پی ببرند و این درد مهلک از وجودشان دور شود و به دنبال آن درهای رحمت و مغفرت به رویشان باز شود»(2).
و از طرفی بلاها به آدمی روحیه قوی و صلابت میدهد و قدرت روحی و کمالات انسان را بالا میبرد؛ به خلاف انسانهای بیدرد که به شدت ضعیف و کم ظرفیت هستند.
نتیجهگیری
با بررسی مجموع آیات و روایات مطرح شده به این نتیجه میرسیم که هر بلایی مثل زلزله و مشکلات دیگر ممکن است حکمتهای متعددی از حکمتهای مذکور را داشته باشد. یعنی ممکن است بلایی هم جنبه امتحان هم عذاب یا موارد دیگر را داشته باشد.
از طرفی ممکن است بلاها برای هر شخصی یا گروهی، حکمت متناسب با آنها را داشته باشد مثلاً برای گنهکاران عذاب یا هشدار باشد و برای اهل
ایمان امتحان یا ترفیع درجه یا تطهیر یا... باشد پس نمیتوان گفت همه زلزلهزدگان فلان شهر اهل عذاب بودهاند یا همهی افرادی که بیمار هستند یا دچار گرفتاری هستند این عذاب الهی است.
در پایان توجه شما را به نکاتی چند جلب مینمایم:
از امام صادق علیه السلام حکایت شده:
«خراشی که به بدن وارد میشود، یا سیلی خوردن یا به زمین افتادن و گرفتاری یا پاره شدن بند کفش همه و همه از مصادیق بلا هستند»(1).
1) (1) بحارالانوار، ج 81، ص 191.
و امام صادق علیه السلام «بیم» و «امید» را به منزله دو بال برای حرکت بنده به سوی رضوان خداوند میداند و میفرماید:
«خوف و ترس به هیجان آورندهی قلب، و امید و رجاء یار و یاور نفس و روح است؛ و کسی که خدا را بشناسد از [عقاب] او میترسد، و به سوی [فضل و لطف و رحمت] او امیدوار خواهد بود، و این دو [بیم و امید] دو بال ایمان هستند که بنده با آنها پرواز میکند تا برسد به درجه رضوان خداوند متعال. و [خوف و رجاء] دو چشم بینای عقل بنده هستند که توسط آن از وعده و وعیدهای خدای متعال با خبر میشود... و اگر فردی با «خوف» و «رجاء» [همراه هم] خدا را عبادت کند نه تنها گمراه نمیشود بلکه به آرزوهای [مادی و معنوی] خود نیز میرسد»(2).
در پایان باید عرض کنیم: «امید و رجاء» عامل بازدارنده از تبدیل شدن «خوف» به «یأس و ناامیدی» از رحمت خداست [که خود از گناهان کبیره است] و «خوف» عامل بازدارنده از تبدیل شدن «امید» به «بیتفاوتی» و فرار از خواستههای الهی میباشد و در برخی افراد نیز خوف مانع از «غرور» آنها نسبت به اعمالشان میشود.
لذا با این نگرش، جنبههای تربیتی «خوف و رجاء» بیشتر خود نمایی میکند که انسان امیدوار از رحمت خدا مأیوس نمیشود؛ چرا که انسان با حالت خوف با «استغفار» و انجام «اعمال صالح» و «جبران کاستیها» به رحمت خداوند متعال امیدوار میشود.
در همین راستا از حضرت علی علیه السلام نقل شده که میفرماید:
«باکی ندارم که وقتی صبح میکنم فقیر شده باشم یا ثروتمند یا مریض یا سالم، چرا که خداوند متعال میفرماید: «من با مؤمن جز آنچه که خیر اوست انجام نمیدهم»(1). و بابا طاهر میگوید:
یکی درد و یکی درم -- ان پسندد یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد
و در حدیث دیگر میفرماید:
«به وسیله استغفار ابواب بلا را ببندید. و به عنوان مثال در مورد دفع زلزلهها، نمازها و دعاهایی از اهل بیت علیهم السلام نقل شده است که میتوانید جهت اطلاع بیشتر به کتاب شریف من لایحضره الفقیه، ج 1، ص 544 مراجعه نمائید».
معرفی کتاب
برای آگاهی بیشتر رجوع فرمایید به:
تفسیر نمونه ذیل آیات مربوط به بحث
عدل الهی: شهید مطهری
تقاضای مرگ کردن نه گناه و نه کفر است بلکه بستگی به نیت و قصد گوینده دارد که برای چه طلب مرگ میکند؟
الف. اگر برای رسیدن به مقام عظمای شهادت باشد که امر نیکویی است چنانچه در دعاها به ما آموزش دادهاند که شهادت در راه خداوند را طلب کنیم(1). و در روایات نیز نقل شده که اگر کسی با خلوص قلب آرزوی شهادت نماید به او اجر شهید داده میشود(2).
ب. اگر تقاضای مرگ به خاطر ترس از دست دادن ایمان و افتادن در فتنهی دینی باشد باز امری مطلوب است چنانچه از امام سجاد علیه السلام نقل شده: «خداوندا اگر بقیه عمر من چراگاه شیطان است پس مرگ مرا برسان»(3). حضرت مریم علیهاالسلام نیز بعد از بازگشت به قوم خود در حالیکه حضرت مسیح را در آغوش داشت آرزوی مرگ نمود:(قالَتْ یا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هذا)؛ «گفت: ای کاش من پیش از این مرده بودم».
از امام صادق علیه السلام روایت شده: چون در میان قوم خود حتی یک نفر رشید و صاحب فراست سراغ نداشت که او را تبرئه کند(4).
1) (1) صحیفه سجادیه، 263، وسایل الشیعه، ج 1، ص 325.
2) (2) کشاف القناع، البهوتی، ج 2، ص 93 (وتمنی الشهادة لیس من تمنی الموت المنهی عنه، ذکره فی الهدی)، بل مستحب لا سیما عند حضور أسبابها، لما فی الصحیح: من تمنی الشهادة خالصا من قلبه أعطاه الله منازل الشهداء.
3) (3) بحارالانوار، ج 70، ص 61 و الصحیفة السجادیه، ص 92.
4) (4) مجمع البیان، ج 3، ص 511 به نقل از المیزان، ج 14، ص 68.
ج. اما اگر تقاضای مرگ به خاطر بی صبری در مشکلات و سختیهایی است که در زندگی پیش میآید امری مکروه می باشد چنانچه فقهاء نیز به این مطلب اشاره دارند(1)و در روایات اهلبیت علیهم السلام اینگونه ما را از تقاضای مرگ نهی نمودهاند:
اگر شخص نیکوکاری باشی، ادامه زندگی موجب میشود به نیکیهایت اضافه شود و اگر گنهکار باشی باعث می شود فرصت توبه پیدا نمایی(2).
اگر عاقبت ما آتش جهنم باشد، که آتش چیزی نیست که به استقبال آن برویم و اگر به سوی بهشت برویم باز ماندن در دنیا و به نیکیها و ذخائر اخروی اضافه کردن بهتر است(3).
اگر زندگی کنی و اطاعت خداوند را بنمایی بهتر است تا اینکه بمیری و نه اطاعت کنی و نه معصیت(4).
شما که خبر از عاقبت خود نداری پس اشتیاق نسبت به مرگ به چه دلیل؟(5)از این رو فرمودهاند: اگر به جایی رسیدی که خواستی در مورد مرگت دعایی کنی این چنین دعا کن:
خداوندا اگر زنده بودن به صلاح ما است ما را زنده بدار و اگر در مردن ما خیر است ما را بمیران(6).
آری بزرگان فرمودهاند: اگر بر اساس فشارهای زندگی طلب مرگ نماییم خلاف بندگی است و این نشانگر راضی نبودن به خواست و تقدیر الهی است. بلکه باید در مقابل سختیها صبر نمود و درنظر داشت که
مشکلات و سختیهای دنیایی به صلاح ما است و با صبر کردن در مقابل آنها میتوان به درجات عالی رسید. چنانچه در قرآن کریم در مورد حضرت ایوب علیه السلام میخوانیم که در اوج مشکلات چنین فرمودند:
(وَ أَیُّوبَ إِذْ نادی رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّاحِمِینَ)1 ؛ و (یاد کن) ایّوب را هنگامی که پروردگارش را ندا در داد که: به من زیان (و رنج) رسیده، در حالی که تو مهرورزترینِ مهرورزانی».
در برخی از تفاسیر(1)در مورد طلب مرگ چنین میخوانیم:
طلب مرگ از خدا، اگر به علت جزع و فزع از مشقتهای دنیوی باشد، به نحوی که نسبت به نعمت عمر کفران نعمت شود پسندیده نیست و کفران نعمت میشود. زیرا چه بسا اگر انسان عمر بیشتری داشته باشد میتواند بیش از پیش از دنیا برای عالم آخرت بهرهبرداری نماید. لذا از پیامبراعظم صلی الله علیه و آله حکایت شده: یا علی! طوبی لمن طال عمره وحسن عمله؛ یعنی یا علی خوشا به حال کسی که عمر طولانی کند و عمل نیک انجام دهد.
باز از آن حضرت نقل شده: هر گاه خسارتی بر یکی از شما مسلمانان وارد شود مبادا تمنای مرگ نماید! بلکه باید بگوید: پروردگارا! مادامی که زندگی برای من خیر باشد مرا زنده بدار. و هر گاه مردن برایم خیر و صلاح باشد مرا بمیران.
پیغمبر اکرم تمنای مرگ را در صورتی نهی کرده است که به خاطر جزع و فزع باشد. زیرا انسان در مقابل مصیبتها و بلاهای روزگار مأمور به صبر میباشد. و باید امور خود را به خدای توانا واگذار نماید ولی اشتیاق به مرگ برای افرادی که شایسته بهشت باشند و آخرت خود را تأمین کرده باشند گناهی ندارد. لذا حضرت علی بنأبی طالب علیه السلام میفرماید:
1) (2) تفسیر آسان، ج 1، ص 214.
«واللّه لابن أبیطالب آنس بالموت من الطفل بثدی امه(1)؛ بخدا قسم انس پسر أبوطالب به مرگ، از انس طفل شیرخوار به پستان مادرش بیشتر است!»
از حضرت علی علیه السلام حکایت شده: هنگامی که خدا اراده کرد حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام را قبض روح نماید ملک الموت را نزد او فرستاد.
وقتی ملکالموت نزد ابراهیم علیه السلام آمد سلام کرد و جواب شنید. حضرت ابراهیم علیه السلام به وی فرمود: برای زیارت من آمدهای، یا برای قبض روحم؟ عرض کرد: برای قبض روح. ابراهیم علیه السلام به ملک الموت علیه السلام فرمود: آیا دیدهای که حبیبی حبیب خود را قبض روح کند؟ ملک الموت بازگشت و گفت: پروردگارا! شنیدی که خلیل تو چه گفت. خدای مهربان به ملک الموت فرمود: نزد ابراهیم برو و به او بگو: آیا تو کسی را دیدهای که ملاقات حبیب خود را دوست نداشته باشد؟ حقا که حبیب ملاقات حبیب خود را دوست دارد(2).
از امام باقر علیه السلام حکایت شده که میفرماید: شخصی به حضور رسول اکرم صلی الله علیه و آله مشرف شد و به آن حضرت گفت: چرا من موت را دوست ندارم!؟ رسول اکرم صلی الله علیه و آله در پاسخ فرمود: آیا مال و ثروتی داری؟ گفت: آری. فرمود: مال خود را پیشاپیش برای آخرت خویش فرستادهای؟ گفت: نه. فرمود: بدین علت است که مرگ را دوست نداری!(3)
در ضمن آنها حضرت آرزوی مرگ میکنند(1)و علامه مجلسی رحمه الله مینویسند که این مطلب را در کتاب معتبری ندیده است اما مایل به نقل آن میباشد(2).
و در مورد امام کاظم علیه السلام آنگاه که سالیانی در زندان هارون بودند حکایت شده که حضرت عرض کردند: «خدایا! مرا از این زندان خلاص کن.»(3)که آرزوی خلاص شدن از زندان همیشه به معنای تقاضای مرگ نیست بلکه اعم از آن است.
و از حضرت سید الشهدا علیهاالسلام در اوج مصائب سخت و طاقتفرسای روز عاشورا هیچ دعایی که در آن آرزوی مرگ کرده باشند نقل نشده است.
برفرض هم که چنین تقاضایی از حضرت زهرا علیهاالسلام یا دیگر ائمه علیهم السلام صادر شده باشد میتوان گفت که نوعی اعلان نارضایتی شدید از دستگاه حاکم و عملکرد برخی اصحاب و اتفاقات پیش آمده می باشد. تا جایی که از شدت نارضایتی و درست نبودن کردار آنها ایشان آرزوی مرگ نمودهاند و یا نوعی تقاضای رسیدن به محبوب از طریق شهادت است.
1) (1) یَا إِلَهِی عَجِّلْ وَفَاتِی سَرِیعاً فَلَقَدْ تَنَغَّصَتِ الْحَیَاةُ یَا مَوْلَائِی (بحارالانوار، ج 43، ص 175)
2) (2) أَقُولُ وَجَدْتُ فِی بَعْضِ الْکُتُبِ خَبَراً فِی وَفَاتِهَا علیهاالسلام فَأَحْبَبْتُ إِیرَادَهُ وَ إِنْ لَمْ آخُذْهُ مِنْ أَصْلٍ یُعَوَّلُ عَلَیْهِ رَوَی وَرَقَةُ بْنُ عَبْدِاللَّهِ الْأَزْدِیُّ قَالَ.... بحارالأنوار، ج 43، ص 174.
3) (3) بحارالانوار، ج 48، ص 219.
الف: اهمیت و نقش زبان
انسان موجودی پیچیده با ابعاد گوناگون و زوایای مختلف است که به آسانی شناخته نمیشود و ظهور و بروز بخشی از این زوایا و پیچیدگیها به وسیلهی گفتار و نوشتار آدمی ممکن است.
تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد
هر یک از اعضا و جوارح انسان اسباب و لوازمی نیاز دارند تا به انحراف کشیده شود و آلوده گردند، اما تنها «زبان» است که بدون مقدمات و تهیهی امکانات خاص خود، به راحتی راه خطا و گناه را پیموده و با آفاتی چون غیبت، تهمت، دروغ و سخن چینی و... مرتکب گناه میشود. گناهانی که فقط به فرد گنهکار محدود نیست و باعث آلودگی جامعه نیز میشود.
این عضو حساس و مهم هر گاه در کنترل عقل و شرع قرار بگیرد در طریق رشد و آگاهی است و سعادت آفرین خواهد شد، ولی اگر در خدمت هوای نفس و شیطان قرار بگیرد فاجعه ساز میشود به همین علت اسلام با توصیههای مکرر و موکد از پیروانش خواسته تا زبان خود را کنترل کنند، غفلت از این امر مهم ضرر و زیانی بزرگ به همراه خواهد داشت. از این روی امام سجاد علیه السلام، در دعای خود عرضه میدارند:
«اللهم... ولا لسنتنا عن الخوض فی الباطل من غیرما آفةٍ مُخرساً(1)؛ بار پروردگارا زبان ما را از فرو رفتن در باطل و نادرستی - بدون تحمل ضرر
1) (1) صحیفهی سجادیه، دعای 42، جمله 10.
وآفت - لالفرما!»؛ «اللهم واعنی علی صالح النیة ومرضی القول(1)؛ خدایا مرا بر نیت شایسته و گفتار پسندیده یاری فرما».
ب: زبان در آیینه قرآن
در قرآنکریم به جایگاه زبان و گفتار توجه ویژه شده است که در اینجا به مرور برخی آیات آن میپردازیم:
1.(ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ)2 ؛ «(انسان) هیچ سخنی تلفّظ نمیکند مگر آنکه نزد او (فرشتهای) نگهبان آماده (ثبت) است».
2.(إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِکُمْ ما لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللّهِ عَظِیمٌ)3 ؛ «(یاد کن) هنگامی را که آن (دروغ بزرگ) را از زبانهای یکدیگر دریافت میکردید، و با دهانهایتان چیزی را میگفتید که هیچ علمی بدان نداشتید؛ و آن را آسان میپنداشتید در حالی که آن نزد خدا بزرگ است!»
3.(وَ قُلْ لِعِبادِی یَقُولُوا الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّیْطانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ إِنَّ الشَّیْطانَ کانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوًّا مُبِیناً)4 ؛ و به بندگانم بگو: «آن (سخنی) که آن نکوتر است بگویند.» که شیطان، میان آنان وسوسه (و فساد) میکند؛ [چرا] که شیطان برای انسان دشمنی آشکار است».
4.(الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ)5 ؛ «امروز بر دهانهایشان مهر مینهیم».
5.(وَ اجْعَلْ لِی لِسانَ صِدْقٍ)6 ؛ «و برای من در (امتهای) پسین زبان راستین (و آوازهای نیک) قرار ده».
1) (1) صحیفه سجادیه، دعای 47، جمله 113.
باید توجه داشت که غیبتکننده دو ضرر میبیند، اول آنکه با این کارش خوبیهای نامه عملش از بین رفته و به نامه عمل غیبت شده وارد میشود و دوم آنکه بدیهای نامه عمل غیبت شده به نامه عملش افزوده میشود. با توجه به آیات بیان شده میتوان به نکات زیر پی برد:
همیشه به یاد داشته باشیم که نگهبانانی آمادهاند تا گفتار ما را ثبت و ضبط کنند، لذا مراقبت ویژه میطلبد.
معیار و ملاک ما با معیار و ملاک خداوند در خوبی و بدی گفتارهایمان یکسان نیست؛ چه بسا به خاطر جهل و ناآگاهی، چیزی را بگوییم که گمان میکنیم خوب است در حالی که با معیار خداوند این سخن به ظاهر خوب، گناه بسیار بزرگی است. پس مواظبت لازم است تا سخنان جاهلانه نگوییم.
یکی از عوامل بیان سخنان بیهوده و گناهآلود، شیطان است. باید به این باور برسیم که شیطان دشمن قسم خورده ماست و قصد او گمراهکردن ماست. پس هنگام سخنگفتن بیشتر دقت کنیم تا دستآویز شیطان قرار نگیریم.
فرصت سخن گفتن و حرف زدن محدود و اندک است، چرا که در آن سرا در برخی موقفها هنگام دفاع از خود بر دهانها مهر سکوت میزنند و دیگر نمیتوان از خود دفاع کرد. پس از این فرصت به بهترین نحو استفاده کنیم و با گفتن سخنان بیهوده و گناه آلود این فرصت را از دست ندهیم.
داشتن زبانی سالم که از آن سخن بیهوده و ناپسند سرنزند، آرزوی ما باشد و از خدا بخواهیم و در این مسیر از او کمک بگیریم.
ج: زبان در روایات
در روایات اهلبیت نیز بر این موضوع تاکید فراوان شده که در اینجا برخی از آنها را نقل میکنیم:
از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حکایت شده: «ان اکثر خطایا ابن آدم فی لسانه»(1)؛ همانا بیشترین گناهان آدمیان از راه زبان است.
و باز از همان حضرت نقل شده: «فتنة اللسان اشد من ضرب السیف»(2)؛ فساد زبان از ضربة شمشیر شدیدتر است.
از علی علیه السلام نقل شده: «اللسان سبع، ان خلی عنه عقر»(3)؛ زبان همچون حیوان درندهای است، اگر رها شود به همه حمله میکند و میگیرد.
از رسول اکرم صلی الله علیه و آله: «نجاة المومن فی حفظ لسانه»(4)؛ نجات مومن در حفظ و مراقبت از زبانش میباشد.
و از امام صادق علیه السلام: «من لایملک لسانه یندم»(5)؛ هر کس مالک زبانش نباشد پشیمان میشود.
و از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: «ان من شرار الناس من اتقی لسانه»(6)؛ بدترین مردم کسی است که دیگران از زبان او بترسند و دوری کنند.
از امیرالمومنین علی علیه السلام: «المرء مخبوء تحت لسانه»(7)؛ «شخصیت انسان در زیر زبانش نهفته است.
و از علی بن الحسین علیه السلام نیز چنین حکایت شده: «حسن سیرته فی لسانه»(8)؛ سیرت و سرشت نیک انسان به خوش زبانی اوست.
عدهای از اصحاب به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عرض کردند: یکی از زنان محل ما روزها روزه میگیرد و شبها به نماز مشغول است اما بد اخلاق است و به همسایگان زخم زبان میزند و آنان را با زبان میآزارد، حضرت صلی الله علیه و آله فرمودند: خیری در آن زن نیست، او از اهل دوزخ است(1).
و از امام علی علیه السلام حکایت شده: سخنچین تیری سهمگین و کشنده و پُلی بسوی بدیها و زشتیهاست(2)و از پیامبر صلی الله علیه و آله است: سخن چین وارد بهشت نمیشود(3).
در روایات آمده که معاذ بن جبل از پیامبر صلی الله علیه و آله درباره آیه «یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْواجاً» پرسید، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: ده گروه از امت من به صورت پراکنده مبعوث میشوند که خداوند آنها را از سایر مسلمانان جدا کرده و صورتهایشان را تغییر داده است، برخی بر شاخههای آتش آویزان هستند (دار زده شدهاند) اینها گروهی هستند که نزد حکام دربارهی مردم بد زبانی میکردند(4).
با توجه به روایات بیان شده میتوان به نکات زیر پیبرد:
زبان منشا بسیاری از بدیها، گناهان و زشتیهاست که میتوان با کنترل زبان از آن گناهان جلوگیری کنیم.
اثر زبان به مراتب بیشتر از اثر شمشیر است، زیرا شمشیر جسم آدمی را میآزارد و این جسم پس از مدتی التیام مییابد، ولی زبان روح انسان را میآزارد و زخمی که توسط زبان در روح آدمی ایجاد میشود ممکن است هیچگاه بهبود نیابد.
هر عضوی از اعضای بدن را باید کنترل کرد ولی کنترل زبان باید قویتر باشد زیرا در میدان عمل آزادتر است و الا باعث بدبختیهای فراوان میشود.
ما همیشه از پشیمانی، حسرت و ندامت میگریزیم، باید بدانیم که عدم تسلط بر زبان موجب پشیمانی است و پشیمانی هیچ سودی ندارد.
بدانیم بدترین انسانها افرادی هستند که دیگران از زبان ایشان در امان نباشند پس بیاییم از بدترین افراد نباشیم و خود را منزوی نکنیم.
یکی از راههای رهیدن از شر شیطان و هوای نفس حفظ زبان است.
همچنان که زبان منشاء بدیهای زیادی است میتواند مبداء و منشاء بسیاری از خوبیها نیز باشد؛ مهم نحوه استفادهی ما از این وسیله است.
در پایان لازم است به چند نکته لطیف توجه کنیم:
آیا تا به حال به این فکر کردهایم که چرا هر کدام از ما دو چشم و دو گوش داریم ولی فقط یک زبان داریم. یعنی ای بشر دو برابر آنچه میگویی، بشنو و ببین: یعنی میطلبد که انسان نیمی از آنچه میشنود و میبیند بگوید و در گفتن باید احتیاط کرد زیرا هر چه کلام بیشتر شود احتمال خطا نیز بیشتر میشود.
عقل و منطق را بر زبان خود تقدم دهیم و هیچگاه زبان خود را جلوتر از عقلمان به کار نگیریم تا دچار پشیمانی نشویم.
هیچگاه باب توبه و بازگشت را بر روی خود بسته نبینیم و از رحمت خداوند مأیوس نشویم و از استغفار برای درمان بیماریهای زبانی کمک بگیریم. البته باید باور کنیم که پیشگیری همیشه بر درمان مقدم است، همیشه از بروز مشکلات جلوگیری کنیم تا بعد از بروز مشکل مجبور، جبران آن نشویم.
به یاد داشته باشیم که هیچگاه زبانی را که میتواند به ذکر خداوند و سخنان نیکو گشوده شود به گفتن سخنان بیهوده و گناه به کار نگیریم. زبانی که با گفتن شهادتین ما را در جرگه اسلام وارد میکند.
منابع جهت مطالعه بیشتر
آفات زبان در آیات قرآن، احادیث، قصص و حکایات، محسن غفاری، چاپ اول، 1379، انتشارات پیام آزادی، ج 1 و 2.
گناهانکبیره، شهید دستغیب رحمه الله.
پاسخ اجمالی: اگر ما دیدگاه خود را نسبت به سختیها تغییر دهیم از آنها لذت میبریم.
اما پاسخ تفصیلی:
مقدمه
انسان برای هدف بلندی خلق شده و برای رسیدن به آن هدف عالی چند روزی را میهمان سرای دنیا میباشد. مثال او مانند شاخه گلی است که چند روزی در باغچهای آن را میکارند و گاهی آبش میدهند و گاهی هم با تیغ، مختصر آزاری به او میدهند تا تربیت و رشدش دهند و آماده کنند تا بالانشین مجالس و محافل شود و مایه زینت و افتخار گردد.
از اینرو دست تربیت الهی وقتی بر سر بنده مؤمنی بنشیند و او را انتخاب نماید، با او معامله آن شاخه گل را میکند. در راه تربیت و آماده سازی او، برای رسیدن به آن هدف بلند اگر لازم شود مدت کوتاهی او را سختی بچشاند و از بعضی از نعمتهای زود گذر دنیا دورش کند، این کار را انجام خواهد داد تا در زندگی ابدی خود، از نعمتهایی بهرهمند شود که قابل وصف نیستند.
از اینرو وقتی ما به آثار مثبت و پیامدهای مفید این سختیها پیببریم از این رنجها لذت خواهیم برد و به راحتی تحمل خواهیم کرد.
اینک به بیان برخی از آثار و حکمتهایی که در آیات قرآن روایات اهلبیت علیهم السلام برای بلاها ذکر شده میپردازیم:
قرآن کریم میفرماید:
(وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصّابِرِینَ)1 ؛ و قطعاً [همه] شما را به چیزی از ترس و گرسنگی و کاهشی در ثروتها و جانها و محصولات، آزمایش میکنیم و به شکیبایان مژده ده».
در بسیاری از موارد خداوند متعال مشکلی را بر سر راه ما قرار میدهد و ما را بر سر دو راهی قرار میدهد، تا ما با اختیار خود یکی از این راهها را انتخاب نموده و قدمی به سوی شقاوت یا سعادت بیشتر برداریم. پس این لطف خداوند است که با برگزاری چنین امتحانی زمینه انتخاب و پیشرفت را برای ما فراهم نموده است و درهای ترقی و تکامل را به روی ما گشوده است. باید فرصت را مغتنم شمرد و در امتحانات الهی به آنچه عقل و شرع مقدس میفرمایند عمل نمود و بر روی زیاده خواهیهای نفس اماره پا گذاشت تا به سعادت جاوید رسید.
از آنجا که خداوند متعال نمیخواهد بندگان مومن خود را آلوده به گناه ببیند و عواقب هولناک گناهان را در روز قیامت برای ایشان نمیپسندد، به این خاطر به جای اینکه گناهان ایشان را باقی بگذارد و با عذابهای دردناک و غیر قابل وصف اخروی آنها را برطرف کند، در همین دنیا با مشکلات محدود و زودگذری که برای ایشان قرار میدهد آن گناهان را پاک نموده و بندگان خود را مورد لطف خود قرار میدهد تا دچار آن عذابهای سخت نشوند. از حضرت علی علیه السلام نقل شده است:
شکر خدایی را که پاکشدن شیعیان ما را از گناهانشان در همین دنیا به واسطه سختیهایی قرار داد که برایشان ایجاد میکند(1).
حضرت حق در قرآنکریم میفرماید:(قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها)2 ؛ بیقین کسی که آن را [پاک کرد و] رشد داد رستگار (و پیروز) شد. و بیقین کسی که آن (نفس را با گناه آلوده کرد و) پوشاند، نومید شد!»
پس تنها کسانی که نفس خود را از ناشایستگیها زدوده باشند رستگار میشوند. حال خداوند مهربان وقتی میبیند که بنده مومن خود دچار بعضی آلودگیهای اخلاقی شده است، با مشکلاتی که برای او پیش میآورد در صدد پاک نمودن او بر میآید و بنده با صبری که مینماید از این موانع و مشکلات اخلاقی نجات یافته و شایستۀ حضور در محفل ابدی و نورانی بهشتیان و همنشینی پاکان و قدوسیان عالم میگردد.
به عنوان مثال در روایات آمده که خداوند متعال میفرماید: من به دنیا دستور دادهام که به بعضی از بندگان من سخت بگیرد. و دچار تنگیها و مشکلاتشان کند تا دل آنها از محبت دنیا خالی گردد و مشتاق ملاقات من شوند. از طرفی با دشمنان من آسان و راحت رفتار کند تا از مرگ و ملاقات من ناراحت باشند(2).
همچنین در کلمات نورانی اهل بیت علیهم السلام آمده که گاهی خداوند بنده خود را دچار ناملایمات دنیا میکند تا تکبّر را از قلب او بیرون کرده و خضوع و خشوع را که سرچشمه بسیاری از خوبیها میباشد، در آن جای دهد(3).
1) (1) «الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِی جَعَلَ تَمْحِیصَ ذُنُوبِ شِیعَتِنَا فِی الدُّنْیَا بِمِحْنَتِهِمْ لِتَسْلَمَ بِهَا طَاعَاتُهُمْ وَیَسْتَحِقُّوا عَلَیْهَا ثَوَابَهَا» بحارالأنوار، 64، 232، باب 12 شدة ابتلاء المؤمن وعلته.
2) (3) بحارالأنوار، 78، 194، باب 1 فضل العافیة والمرض وثواب.
3) (4) الکافی، ج 4، ص 198 و غررالحکم، ص 99.
گاهی انسانها در مسائل و مقامات معنوی به مراتب پائین و حداقلها قانع هستند و برای رسیدن به آنها تلاش شایستهای نمیکنند. اما خداوند کریم برای بندگان خود مراتب پائین را نمیپسندد و از هر راهی که بشود درصدد رشد دادن بیشتر به بندگان خود است. یکی از آن راهها نزول بلا بر بندگان است. بلاهایی را به آنان میدهد. آنها نیز چون میدانند هرچه از دوست رسد نیکو است صبر میکنند و رضایت و تسلیم خود را اعلان میکنند و از این رهگذر به درجات عالی میرسند.
از امیر مؤمنان علیه السلام نقل شده که فرمودند:
«با سختی شدید است که به درجات عالی و راحتی دائم میتوان رسید»(1).
حتی در بعضی روایات آمده که «برای انسان درجهای هست که با عملش به آن نمیرسد، بلکه باید دچار بیماری جسمی شود تا به آن درجه برسد»(2).
خداوند بخشنده برای پاک شدن گناهان راههایی را قرار داده است. یکی از این راهها استغفار است. آنجا که بندهای گناه میکند و بعد از گناه پشیمان شده و استغفار مینماید خداوند متعال بواسطه استغفار گناه او را میبخشد. حال گاهی بنده گناه میکند ولی فراموش میکند که استغفار نماید و گناه در پرونده او ثبت میشود. از اینرو خداوند مهربان او را به بلایی دچار میکند تا او به خود آید و با خود احتمال دهد که این بلا ممکن است نتیجه همان گناهی باشد که از آن استغفار نکردم پس استغفار مینماید و گناه او پاک میشود و دچار عذابهای سخت قیامت نمیشود.
از امام صادق علیه السلام روایتی نقل شده که میفرماید:
«هرگاه خداوند خیر بندهای را بخواهد و او گناهی انجام دهد او را به مشکلی دچار مینماید تا یاد استغفار بیفتد و هرگاه خیر بندهای را نخواهد و او گناهی انجام دهد، به او نعمتهایی میدهد تا او یاد استغفار نیفتد»(1).
از اینرو در روایات آمده که «اگر دیدی تو گناه میکنی اما خداوند به دنبال آن به تو نعمت میدهد. از آن نعمت بر حذر باش!»(2).
بدون شک یگانه راه و مسیری که انسان را به مقصود میرساند همانا یاد و توجه دائمی به حضرت حق است. چنانچه فرمود:(أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ)3 ؛ آگاه باشید، که تنها با یاد خدا دلها آرامش مییابد!»
حال چه بسیار مواردی که بنده از یاد و توجه به حق غافل میشود و روزگار خود را به تباهی میگذراند. از اینرو خداوند او را دچار مشکلی میکند تا او یادش بیاید که چه کسی این مشکل را ایجاد کرده و میتواند آن را برطرف کند و دستش را به درگاه خدای هستی بالا ببرد و از غفلتی که دچارش شده بود نجات پیدا کند.
در آیه صد و سوم از سوره اعراف میخوانیم:
(ثُمَّ بَعَثْنا مِنْ بَعْدِهِمْ مُوسی بِآیاتِنا إِلی فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَظَلَمُوا بِها فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ) ؛ «آنگاه، پس از آن (پیامبر) ان، موسی را با نشانههای (معجزهآسای) مان به سوی فرعون و اشراف او فرستادیم؛ و [لی] به آن (نشانههای معجزهآسا) ستم کردند؛ پس بنگر فرجام فسادگران چگونه بوده است!» و نیز از امام صادق نقل شده:
«بر بنده مؤمن چهل روز نمیگذرد مگر اینکه چیزی که او را محزون کرده و متذکرش نماید بر او عارض میشود»(1).
از حضرت صادق علیه السلام نقل شده: بلا زینت مومن است و کرامتی است برای آنان که تفکر نمایند چرا که در بلا و صبر بر آن و پایداری نزد آن، ایمان افراد تثبیت میشود(2).
آری، مؤمن در ابتدا بر اساس تفکر یا... به حکمت، عدالت و دیگر صفات خداوند ایمان پیدا میکند اما ایمان او متزلزل و سطحی است تا اینکه بر بلایی صبر میکند و به حکمت و عدالت خداوند اعتراض نمیکند. آنجا است که ایمان در قلب او رسوخ میکند و پایدار میشود.
حضرت علی علیه السلام: ایمان (راسخ)، صبر در بلا و شکرگذاری در راحتیها میباشد(3).
گاهی میشود که خداوند اراده کرده بندهای را اکرام کند و نعمت خاصی به او عنایت نماید اما او گناهی انجام داده است که مانع این اکرام است. لذا خداوند او را دچار بیماری یا حاجت شدید یا سخت جان دادن مینماید تا آن گناه پاک شده و آن اکرام خداوندی شامل حال این بنده بشود(4).
نتیجه: با توجه به آنچه که گذشت به این نتیجه میرسیم که وقتی بلا و مشکلی بر سر راه ما ایجاد شد لازم است ما چند احتمال بدهیم که هرکدام باشد مبارک است.
1) (1) الکافی، ج 2، ص 254.
2) (2) بحارالأنوار، ج 64، ص 231.
3) (3) غررالحکم 1350.
4) (4) «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍعلیه السلام قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی إِذَا کَانَ مِنْ أَمْرِهِ أَنْ یُکْرِمَ عَبْداً وَ لَهُ عِنْدَهُ ذَنْبٌ ابْتَلَاهُ بِالسُّقْمِ فَإِنْ لَمْ یَفْعَلِ ابْتَلَاهُ بِالْحَاجَةِ فَإِنْ هُوَ لَمْ یَفْعَلْ شَدَّدَ عَلَیْهِ عِنْدَ الْمَوْتِ الْخَبَرَ» مستدرک الوسائل، ج 11، ص 326.
شاید خداوند اراده کرده مرا امتحان کند که اگر چنین باشد خود لطفی است در حق من که زمینه رشد مرا فراهم کرده است.
ممکن است خداوند به جای اینکه مرا گرفتار عذابهای بیمانند قیامت کند با این گرفتاریهای کوچک و زودگذر دنیوی درصدد پاک نمودن من است. باز اگر چنین باشد لطف زیادی در حق من نموده است.
شاید این بلاها نردبان ترقی و رشد من باشند. پس باید به دیدهمنت گذارده و از آن اوج بهره برداری را بنمایم.
امید است که بلاهایی که به سر من میآید برای از بین بردن زشتیهای اخلاقی یا یادآوری استغفار یا برای در آوردن پنبه غفلت از گوش من یا.... باشد. هرکدام از این احتمالات که باشد نشانه لطف خداوند به من است. خداوندی که به من هیچ نیازی ندارد اما از سر محبت و علاقه خود مرا لایق دیده و گرفتار دام محبت کرده است:
اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
پس چرا از سختیها لذت نبریم در حالی که پیغامآور لطف و محبت حضرت حق هستند و نوید بخش بخشش، اکرام و درجات بلند معنوی میباشند. از حضرت علی علیه السلام نقل شده:
هیچ بلایی نیست مگر اینکه در آن بلامنت و رحمتی از طرف خدا وجود دارد.
آری، اگر دیدگاه ما نسبت به مشکلات الهی باشد، از سختیها نمیهراسیم و نه تنها ناسپاسی نمیکنیم بلکه به استقبال سختیها میرویم و از آنها لذت نیز میبریم.
مقدمه
تربیت یعنی «پرورش دادن و نیروی بالقوه را به فعلیت رساندن، که این وظیفه هر فرد است که باید خود و دیگران که در حوزۀ تسلط او هستند را تربیت نماید»(1).
مسئولیت پدران درباره تربیت فرزندان به قدری سنگین است که امام سجاد علیه السلام در انجام این وظیفه خطیر از خداوند استمداد میکند و عرضه میدارد: «بار الها مرا در تربیت فرزندان و نیکی به آنها یاری بفرما»(2).
اگر والدین حق اطاعت بر فرزندان دارند فرزندان نیز حق بزرگتری بر عهدهی والدین دارند و آن حق تربیت، یعنی آموختن راه و رسم زندگی از طریق صحیح و پرورش دادن سجایای اخلاقی و انسانی است که در فطرت او تعبیه شده است. اگر دانشمندان امروز به اهمیت تربیت کودکان پی بردهاند و با تشکیل جلسات و نوشتن کتابها و جزوهها و نشان دادن فیلمهای اخلاقی و علمی گامهایی در این راه برداشتهاند، رهبران عالی قدر اسلام از 14 قرن پیش با ارشاد و راهنماییهای سودمند و با پرورش کودکان و فرزندان نمونه، قدم موثری در این راه برداشتهاند.
از نظر اسلام، تربیت، مراحلی دارد که در هر مرحله باید دقت و حوصله لازم به کار رود. به خلاف برخی، که تربیت را از دوران کودکی میدانند؛ اسلام برنامه تربیتی کودک را از پیش از انعقاد نطفه شروع میکند بنابراین میتوان مراحل تربیت را به این ترتیب بیان کرد:
و همانطور که در علم پزشکی امروز ثابت شده بسیاری از خصوصیات پدر و مادر از طریق وراثت به کودک منتقل میشود.
در قرآنکریم نیز به نکات بهداشتی اهمیت ویژه داده شده به عنوان نمونه برای بهداشت نسل، ازدواج با اقارب را حرام دانسته و آمیزش در دوره عادت ماهانه را حرام و ممنوع کرده است(1)، که علم پزشکی امروز به برخی از حکمتهای این دستورات پی برده است.
مرحله جنینی: در این مرحله باید مراقبتهای جسمی و روحی انجام بگیرد تا کودکی سالم و قوی به دنیا بیاید.
مرحله نوزادی: در مورد شیرخوردن کودک و روش رفتار با وی رهنمودها و دستورالعملهایی نقل شده است(2).
مرحله بعد از دو سالگی: در این مرحله باید به تربیت، بهداشت، تغذیه،... کودک پرداخت.
روشهایی برای تربیت وجود دارد که به وسیله یادگیری آنها بهتر میتوان کودک را تربیت نمود در روشهای تربیتی دو هدف دنبال میشود؛ برخی اصلاحی هستند که برای حذف یا کاهش برخی رفتارهای نامطلوب به کار میرود؛ و برخی ایجادی هستند که رفتارهای نیکو را ایجاد و تثبیت مینماید و در این باره روشهای سمعی و بصری ماندهگارتر میباشند(3).
1) (1) (فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ فِی الْمَحِیضِ وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ حَتّی یَطْهُرْنَ...)؛ «در حالت قاعدگی، از زنان کنارهگیری کنید؛ و با آنها نزدیکی ننمایید، تا پاک شوند...» بقره/ 222.
2) (2) ر. ک: کتابهایی که در پایان معرفی میکنیم.
3) (3) که در روایات اهل بیت نمونههای آن حکایت شده است. (ر. ک: اسلام و تربیت کودکان، ص 74-78)
«برخی از روشهای ایجادی عبارت است از: تربیت الگویی، بشارت دادن، تشویق و برخی از روشهای اصلاحی عبارت است از: روشهای تغافل، انتساب به غفلت و سهو، انذار، جریمه، جبران عمل فوتشده، مواجهه عملی کودک با نتایج سوء عملش، تنبیه(1).
و برخی از روشهای عام عبارت است از: روش آگاهی دادن کودک به جهل خودش، قصه و داستان، ارائه علامت و نشانه، مقایسه اعمال، آموزش تلقین به نفس، تمثیل و داستان، روشهای تمهیدی مثل محبتکردن، همنشینی با صالحان، فراهم نکردن موجبات رنجش کودک، مراعات عدالت، سلام کردن به کودک، رفتاری کودکانه با کودک،...»(2).
از نظر اسلام، در تربیت باید جنبههای مختلف را در نظر گرفت و همه ابعاد وجودی انسان را رشد داد. از اینرو میتوان تربیت را به اقسام زیر تقسیم نمود:
پدر موظف است خواندن و نوشتن را به کودک بیاموزد، که این نخستین مرحله فراگیری علم میباشد. در آیات و روایات به یادگیری علم و دانش سفارش زیادی شده است که در این نوشتار فرصت بررسی این موضوع را نداریم.
در تمام انواع تربیت بهتر است که والدین الگوی فرزند باشند. رفتار و گفتار والدین برای فرزند بیشتر از هر چیز دیگر ارزشمند است، از این رو لازم است آنچه را میخواهند به کودک بیاموزند ابتدا خود عمل کنند و گرنه تأثیری نخواهد داشت. در قرآن خداوند انسان را هشدار میدهد و
میفرماید:(کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ)1 ؛ «نزد خدا بسیار موجب خشم است که سخنی بگویید که عمل نمیکنید!».
پدر و مادر باید کودک را با محیط اجتماع آشنا کنند و آداب آن و نحوهی برخورد صحیح را به آنان آموزش دهند. در روایات(1)برای استمرار روابط بین انسانها و تحقق زندگی مطلوب توصیههایی شده که به آنها اشاره میکنیم: آموزش خودشناسی به کودک و اینکه خدا انسان را آزاد خلق کرده و دارای عزت میباشد و نباید خود را ذلیل کند.
آموزش حفظ احترام و شخصیت دیگران، درشتی نکردن با مردم، نداشتن فخرفروشی و تکبّر، عدم تحقیر و استهزاء، تمسخرنکردن افراد معلول، گذشت و ایثار، حفظ اسرار دیگران، پرهیز از ظلم و طغیان، پرهیز از دشمنی و مقابله به مثل، امانتداری، سبقت در کار خیر، ارتباط با علما و دانشمندان، ترک جدال با علما، دوراندیشی در کارها، مقابله با مشکلات به وسیله امیدداشتن به خدا و دعاکردن و شکیبایی، و دوری از دنیاپرستی،... در این راستا از امام علی علیه السلام حکایت شده: «خیرُ ما ورّثَ الآباء الابناء الأدب»(2)؛ «بهترین ارثی که پدران برای فرزندان میگذارند ادب - تربیت صحیح - میباشد».
بنابراین والدین باید مراقب کودک باشند و او را مانند دوست مهربانی، راهنمایی کنند. در اسلام بسیار سفارش شده که نباید کودک را به حال خود رها کرد تا با هر که میبیند دوست شود و هر چه را میبیند، نیکو بداند.
تربیت صحیح آن است که تمام ابعاد وجودی انسان را فرا بگیرد، یکی از این ابعاد غریزه جنسی است که نیاز به تربیت و تعدیل دارد. در صورت عدم تربیت صحیح، کودک از همان سنین خردسالی به انحراف کشیده میشود.
کودک منحرف بسیار مشکل هدایت میشود. یک کودک منحرف میتواند خانوادهاش و حتی جامعه را به تباهی بکشاند. در حالی که اگر غریزه جنسی هدایت شود مایه سعادت برای خود و جامعه میباشد.
در برخی آیات به تربیت جنسی توجه شده است. به عنوان نمونه در سوره نور میفرماید:
«ای کسانی که ایمان آوردهاید! بردگان شما، و هم چنین کودکانتان که به حد بلوغ نرسیدهاند، در سه وقت باید از شما اجازه بگیرند: پیش از نماز صبح، و نیمروز هنگامی که لباسهای (معمولی) خود را بیرون میآورید، و بعد از نماز عشاء؛ این سه وقت خصوصی برای شماست؛ اما بعد از این سه وقت، گناهی بر شما و بر آنان نیست (که بدون اذن وارد شوند) و بر گرد یکدیگر بگردید (و با صفا و صمیمیت به یکدیگر خدمت نمایید). این گونه خداوند آیات را برای شما بیان میکند، و خداوند دانا و حکیم است»(1). این حکم به خاطر رعایت غریزه جنسی کودک میباشد تا به انحراف کشیده نشود. و در آیه بعد میفرماید: «کسانی که به بلوغ رسیدهاند در تمام اوقات باید اجازه بگیرند و حکم آنان سختتر میباشد»(2).
در سنینی که کودک میفهمد باید ناظر بودن خدا و سرانجام گناهان را به او گوشزد کرد که در صورت فراهم بودن زمینهی گناه به موانع مذهبی و اجتماعی توجه کند. در روایات نیز به تربیت جنسی کودک توجه شده و سفارشاتی انجام شده که برخی عبارتند از:
در محلی که دو نفر آمیزش دارند کودک شیرخوار حضور نداشته باشد و حتی صدای نفسها را نشنود که اگر منحرف شد، باید خود را سرزنش کنند(1).
توصیه شده که لبهای شیرخوار، و گونههای بچههای زیر سنین تمییز، و پیشانی بچهها را در سنین بعد ببوسید، تا از تحریک جلوگیری شود. مرد نامحرم دختر را نبوسد و همین طور زن، پسر نامحرم را نبوسد، پدر لبهای دخترش را نبوسد، یعنی اصل نوازش وجود داشته باشد اما در افراد، سنین و جنسیتها، دقت شود، چنان که از امام صادق علیه السلام حکایت شده:
«هنگامی که دختر به سن 6 سالگی رسید مرد - نامحرم - او را نبوسد و هنگامی که پسر به سن هفت سالگی رسید، زن او را نبوسد»(2).
و در مورد محل خواب فرزندان از نبی گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده: «فرّقوا بین أولادکم فی المضاجع إذا بلغوا سبع سنین(3)؛ بستر خواب فرزندانتان را وقتی به سن هفت سالگی رسیدند، جدا کنید».
اینگونه روایات نشان میدهد از تربیت جنسی کودک نباید غافل شد.
در اسلام به غریزه جنسی و ارضای آن توجه ویژه شده و رهبانیت و یا فرهنگ برهنگی را نمیپذیرد. انسان مجموعهای است که اگر یک جزء آن پاسخگویی صحیح نشود، دیگر اجزاء دچار آسیب میشوند. اما این غرایز تزکیه و تربیت لازم دارند. در برنامه آفرینش زمان معینی را برای ترشح غدد جنسی تعیین کرده که همان وقت بلوغ میباشد. در این سن است که فرد با قواعد جنسی و اخلاق جنسی آشنا است و ضرری برای او ندارد.
در خانواده(1)باید به کودک فهماند که بهره جنسی فقط در چارچوب ازدواج ممکن است و هر کس خارج از آن عمل کند اگر قبل از بلوغ باشد از آثار وضعی شوم آن در امان نیست زیرا گناه مانند آتشی است که دود دارد و اگر آتش نسوزاند، دود آن حتماً سیاه میکند و از قداست میکاهد. و اگر بعد از بلوغ مرتکب عمل زشتی شود گناه بزرگی دارد.
در قرآن با ذکر داستانهای یوسف علیه السلام، ولادت حضرت عیسی و باردار شدن حضرت مریم به وسیله نفخ فرشته،... راهگشای آشنایی فرزندان با مسایل جنسی و درس عبرت برای همه میباشد.
تا در احکام هم کم کم با این مسائل آشنا شوند و احکام بلوغ و غسل و... را فراگیرند و در این راستا باید دقت شود که اسباب تحریک غریزه جنسی فراهم نشود در این زمینه اسلام دستوراتی دارد که بیان شد مثل پوشش زنان، جداسازی بستر خواب فرزندان، اجازه گرفتن در وقت ورود به اتاق پدر و مادر و.... در پایان نظر شما را به مطالب یکی از روانشناسان در اینباره جلب میکنیم:
«والدین باید مواظب شوخیها و وضع ظاهری خود باشند، زیرا کودکان دقیقاً اعمال آنان را زیر نظر میگیرند، بستر کودکان تا حد امکان از والدین جدا باشد، در هنگام شستشوی کودک نقاط حساس او را تحریک نکنند، پوشش و لباس کودک خیلی نرم یا خیلی زبر نباشد که باعث تحریک یا میل به دستکاری شود، ختنه در سن مناسب انجام شود، نحوه پوشش و رفتار پسر و دختر از سن خاصی مناسب شرع و عرف باشد، سؤالات جنسی کودکان که از روی کنجکاوی است با مهارت پاسخ داده شود»(2).
تربیت مذهبی کودک از همان ابتدای تولد که در گوشهای او اذان و اقامه گفته میشود، شروع میگردد. نوزادی که در محیط خانواده شاهد نماز خواندن، تلاوت قرآن و سایر اعمال عبادی است به طور غیر مستقیم، تربیت مذهبی را میپذیرد و به صورت مستقیم میتوان به تدریج طریقه نماز خواندن، روزهگرفتن و... را به آنان آموخت. از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله حکایت شده: «إفتحوا علی صبیانکُم أوّل کلمةٍ لا اله إلاّ اللَّه...(1)؛ زبان کودکانتان را با کلمهی لا اله الاّ اللَّه باز کنید». یادگیری مسایلی مثل عدم شریک داشتن خدا(2)، مأیوس نشدن از رحمت خدا، حسن ظن داشتن به خدا،... برای برقرار ساختن ارتباط کودک با خدا لازم میباشد(3).
یکی دیگر از وظایف والدین، یاد دادن قرآن است که ثواب فراوانی دارد(4). و آشنایی با اهلبیت علیهم السلام و نقل داستانهای اهلبیت علیهم السلام برای آنها و ایجاد محبت و عشق اهلبیت علیهم السلام در دل آنها نیز در این مسیر ضروری است(5)و توصیه شده کودک را با مستحبات و مکروهات(6)نیز آشنا کنند مثل صدقه در راه خدا، به مسجد رفتن، نظافت، نخوردن غذای داغ، فوت نکردن به غذا و....
و در مرحله بعد لازم است کودک را متناسب با استعداد او، با عقاید مختلف آشنا کرد تا منحرف نشود. چنان که از اهلبیت علیهم السلام روایت شده: «به فرزندانتان آنچه را خدا به آنان سود میدهد، تعلیم کنید تا مبادا (گروه
1) (1) همان، ص 187 و محجة البیضاء، ج 2، ص 68-63.
2) (2) ر. ک: سورهی لقمان، پندهای حضرت لقمان به فرزندش قابل توجه میباشد.
3) (3) ر. ک: حقوق فرزندان در مکتب اهلبیت علیهم السلام، ص 187 تا ص 250.
4) (4) از حضرت علی علیه السلام حکایت شده: [حق فرزند بر پدر و مادر آن است که «نام نیکو» برایش برگزیند و ادبش را نیکو انجام دهد و به او قرآن بیاموزد.» (نهجالبلاغه، حکمت 391)
5) (5) از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حکایت شده: «فرزندان را با سه خصلت ادب کنید: دوست داشتن پیامبرتان و دوستداری اهل بیت و قرائت قرآن» (کنزالعمال، ح 45409)
6) (6) برای آگاهی از مستحبات و مکروهات به کتاب حلیة المتقین علامه مجلسی رحمه الله رجوع شود.
منحرف) مرجئه با عقایدشان بر آنان غالب شوند»(1). این حدیث بیانگر این مطلب مهم است که باید در تربیت مذهبی کودک با جدیت و دقت فراوان عمل کرد و کودک را به حال خود رها نکرد. و گرنه این خلأ را دیگران پر میکنند.
کودک به عنوان یک فرد، دارای حق مالکیت میباشد و تا وقتی به سن بلوغ و رشد نرسیده است پدرش وظیفه اداره امور مالی او را دارد و حفظ اموال کودک به عهده او میباشد.
والدین وظیفه دارند که راه صحیح مصرف کردن، خرید و فروش طبق احکام اسلام و چگونگی درست پول خرج کردن را به کودک یاد بدهند. بهتر است حرص، ولع مادّی، زیادهخواهی و تجملپرستی را به کودک بشناسانند تا گرفتار این انحرافات نشود.
کودک باید از نظر جسمی ورزیده و سالم باشد. اسلام به تغذیه و ورزش اهمیت قابل توجهی داده است. غذا باید مقوی، سالم و حلال باشد تا جسم کودک با غذای مفید رشد یابد و موجبات انحراف او را فراهم نسازد. در روایات تأکید شده که به کودک اجازه بازی کردن بدهند(2)و این حق او است تا با بازی کردن به رشد جسمی و نشاط کامل برسد. حتی به والدین دستور میدهد که تا حد امکان با کودک بازی کنند و به شخصیت او احترام بگذارند.
در سیره پیامبر صلی الله علیه و آله و اهلبیت علیهم السلام میخوانیم که ایشان با کودکان بازی میکردند و به بازی آنان ارج مینهادند و به والدین توصیه شده که (با توجه به استعداد آنها) به کودکان تیراندازی، شنا و اسب دوانی بیاموزند(3).
اهمیت بازی کودکان آنقدر زیاد است که امروزه برای درمان برخی بیماریها و ناهنجاریهای رفتاری، از «بازی درمانی» استفاده میشود.
«فواید بازی بسیار است و امروزه یک شاخهای به نام «بازی درمانی» تشکیل شده است. برخی نیز بازی را وسیلهای برای شناخت جهان و امکانات اطراف کودک میدانند. کودک از راه بازی، مقصودش را بیان میکند و با محیط و جامعهاش پیوند میخورد. بنابراین بازی در زندگی کودک نقش حیاتی و اساسی دارد. در حین بازی راه کنترل احساسات را یاد میگیرد و از نظر رشد عقلی و اجتماعی اگر به مشکلاتی بر خورد، با تلاشی که در جهت حل آن دارد، راههای مقابله با مشکلات را یاد میگیرد. در ضمن، روح تعاون و دوستی در او تقویت میشود. به وسیله بازی میتوان نظم و انضباط، سازگاری با دیگران، سخن گفتن، نحوه استفاده از اندامهای حسی و حرکتی، رعایت حق دیگران، خوب گوش دادن،... و به طور کلی چگونه زیستن را به کودک آموخت»(1).
هدف از تربیت روانی، سازگاری کودک با محیط خود و استفاده مناسب از تواناییها و قابلیتهای وی میباشد. سلامت روانی دارای ابعادی است که اگر آنها تحقق یابند، سلامت روانی تحقق مییابد، آن ابعاد، بعد جسمی و بُعد روانی و اجتماعی است در مرحله اول والدین سعی کنند که کودک دچار نقص و عیب جسمی یا ناراحتیهای روانی نگردد و آن با مراقبتهای دوران بارداری و نوزادی آغاز میشود.
پرورش جرأت، صراحت و شجاعت، تقدیس خیر و کمال، کنترل خشم، ذلیل نبودن، برطرف کردن گوشهگیری، خجالت بیمورد، نداشتن حسد و بخل، ترس بی جا، حقارت،... از مصادیق تربیت روانی هستند.
1) (1) آنچه والدین و مربیان باید بدانند، ج 3، ص 47-44.
یکی از اسباب تربیت روانی، «محبت» میباشد. «محبت» داروی بسیاری از بیماریهای روانی و جسمی کودک میباشد. بدیهی است که «کمبود محبت» میتواند سرچشمه بیماریها و انحرافات آینده کودک باشد.
جلوههای کمبود محبت عبارتند از: بیاشتهایی، بیخوابی، شبادراری، تقلیدهای بیمورد، خوابهای آشفته، افسردگی، عصبانیت و خشونت، اضطراب، پناه بردن کودک به یک منبع محبت، انحراف،...
در آیات(1)و روایات به والدین توصیه شده که با رحم و مروّت با کودک برخورد کنند. و از پیامبر حکایت شده: «فرزندانتان را دوست بدارید و به آنان محبت کنید و اگر به آنان وعدهای دادید به آن وفا کنید»(2).
در اسلام به حُسن خلق با خانواده بسیار تأکید شده چنان که در وصایای پیامبر صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام حکایت شده: «یا علی خُلقت را با خانوادهات و همسایهها و هر آن که با آنها معاشرت داری و مصاحبت میکنی از مردم، خوب و نیکو کن! که این کار در درجات بالا نزد خدا نوشته میشود»(3).
در قرآن نیز به محبت کردن اهمیت ویژهای داده شده است(4). محبت میتواند زبانی و عملی باشد تا کودک آن را با تمام وجود احساس کند. برخی از شیوههای محبت کردن عبارت است از: بوسیدن، بغل کردن، نوازش کردن، سخن گفتن ملایم و دلپذیر، بازی کردن با او...، وقتی در روایات به بوسیدن کودک توجه شده و ثواب زیادی هم برای آن برشمرده است. ضرورت آن اینجا معلوم میشود.
1) (1) در سوره لقمان میخوانیم: وقتی حضرت لقمان میخواهد به فرزندش پندآموزی کند با تعبیر عاطفی «یا بُنی» (ای پسرک عزیزم) او را صدا میزند و امیرالمومنین علیه السلام نیز در وصیت به امام حسن علیه السلام همین تعبیر را به کار میبرد.
2) (2) مکارم الاخلاق، ج 1، ص 473.
3) (3) تحف العقول، ص 14.
4) (4) آل عمران/ 159 و شعراء/ 215 و طه/ 44-43 و انعام/ 160 و اسراء/ 53.
و از طرفی باید به شخصیت کودک احترام گذاشت تا او هم فردی بزرگ منش بار بیاید. راههای احترام به شخصیت کودک(1)عبارتند از: وفای به عهد، رعایت عدالت و مساوات بین فرزندان، عدالت بین پسر و دختر، عدالت در بوسیدن و هدیه دادن، احترام به کودک، عیب جویی نکردن، بیرون نکردن کودک از صفهای نماز جماعت، سلام کردن به کودک، خطاب نیکو به کودک، مشاوره با نوجوانان، زمینهسازی برای رشد اجتماعی کودک، دعا و استغفار برای کودک... برای نمونه حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل میکنیم: «خدا عدالت بین فرزندانتان را دوست دارد حتی در بوسیدن آنها»(2).
عدالت بین فرزندان سبب میشود که آنان هم بدون عقدهی حقارت وحسادت بزرگ شوند و به طور عملی یاد بگیرند، عدالت را بر قرار کنند و به کسی ظلم ننمایند. والدینی که با محبت، خود را دوست فرزند نشان میدهند در تربیت آنان موفقتر هستند. چرا که کودک به راحتی میتواند مسائل را برای آنان بازگو کند و راه حل بگیرد. حتی به راحتی از گناهانش میگوید و واهمهای از تنبیه ندارد. والدین هم با صبر و حوصله او را هدایت میکنند و گرنه کتمان یک گناه کوچک کم کم به گناهان بزرگ دیگری منجر خواهد شد.
در تربیت روانی کودک باید به این نکته توجه داشت که نباید اختلافات بین پدر و مادر در حضور بچهها عنوان شود و آنان متوجه این کشمکشها شوند. اینکه اسلام منفورترین حلالها، را طلاق میداند - و با شرایط سختی به آن تن میدهد - به این دلیل است که بچههای طلاق دچار انواع انحرافات روحی و اخلاقی میشوند و در جامعه رها میگردند. از این رو لازم است روابط سالمی بین پدر و مادر برقرار شود و به خاطر فرزندان، هرکدام از والدین از برخی از خواستههایشان دست بردارند تا به نزاع و دعوا کشیده نشود(3).
1) (1) برای دستیابی به روایات در این باره ر. ک: حقوق فرزندان در مکتب اهلبیت علیهم السلام، ص 81 تا ص 122.
2) (2) میزان الحکمة، ج 10، ص 707 و کنز العمال، ج 16، ص 445.
3) (3) «تحقیقی در غرب ( Mulek klowrer ) نشان میدهد که حدود 52% از خائنین به کشور در جنگ بین الملل در ایرلند، از خانوادههای نابسامان و آشفته و در مجارستان 50% از خائنین از خانوادههای از هم گسیخته بودهاند.» زمینۀ تربیت، ص 253.
مسأله دیگر در تربیت روانی، تغذیه میباشد. غذا هم بر روی جسم آثار خوب یا بد دارد و هم از نظر معنوی و اخلاقی تأثیر گذار است. دانشمندان امروزه به این مسئله پی بردهاند در حالیکه در تعالیم اسلامی، دستورات غذایی (مثل غذای حلال یا حرام، پرندگان حلال گوشت یا حرام گوشت، تحریم خوردن خون، شراب و...) وجود دارد، که البته این دستورات را باید درباره بچهها نیز رعایت کرد که سلامت جسم و روان آنها به خطر نیفتد. به ویژه که بیشترین و سریعترین رشد انسان در چند سال اول زندگی است، و مغز هم در همان سنین رشد دارد. بنابراین باید تمامی جهات را در تربیت کودک در نظر گرفت تا بتوان از عهدهی این مسئولیت الهی سربلند بیرون آمد.
لازم است والدین کودک را با زبانی ساده با سیاست آشنا کنند و او را فردی آگاه به مسائل روز و جریانات سیاسی بار بیاورند. آنان میتوانند رابطه بین فرد و حکومت، اجرای عدالت و آشنایی با پیشوایان دینی و سیاسی و معرفی دشمنان آنان و ایجاد حب و بغض نسبت به آنان را به وی بیاموزند. همانطور که در قرآن به داشتن روحیه برادری و دوستی(1)، صلح بین مردم(2)، حفظ حریم دیگران(3)و حفظ اتحاد بین مسلمین(4)سفارش شده است.
خلاصه و نتیجهگیری
مراحل تربیت یا مراحل رشد کودک از نگاههای مختلف تقسیمهای متفاوت شده است. برخی گفتهاند: 1. مرحله پیش از حمل؛ 2. مرحله جنینی؛
مرحله نوزادی؛ 4. مرحله بعد از دو سالگی. و همچنین با توجه به روایات برخی گفتهاند: 1. دوران جنینی؛ 2. دوران کودکی (از شیرخوارگی تا 7 سالگی)؛ 3. دوران طفولیت؛ 4. دوران نوجوانی؛ 5. دوران جوانی. آنچه مهم است و در این مجموعه بیان شد آن است که گونهها و ابعاد مختلف تربیت که عبارت بودند از:
تربیت فرهنگی؛ 2. تربیت مذهبی؛ 3. تربیت اجتماعی؛ 4. تربیت جنسی؛ 5. تربیت جسمی؛ 6. تربیت اقتصادی؛ 7. تربیت روانی؛ 8. تربیت سیاسی. لازم است به فراخور خود و با توجه به استعداد فرزند هر کدام از این ابعاد در مورد هر دوره از دورههای ذکر شده اعمال شود.
معرفی منابع
برای مطالعه بیشتر مراجعه فرمایید به:
تربیت فرزند در اسلام؛ محمود ارگانی بهبهانی حائری، ناشر پیام مهدی (عج)، چاپ اول، سال 79، قم.
اسلام و حقوق کودک؛ احمد بهشتی، ویرایش دوم، چاپ دفتر تبلیغات اسلامی، چاپ چهارم، قم، سال 77.
اسلام و تعلیم و تربیت، سید محمدباقر حجتی، بخش اول، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، چاپ 14، سال 68.
حقوق فرزندان در مکتب اهلبیت علیهم السلام، ناشر دفتر تبلیغات اسلامی، قم، چاپ دوم، تابستان 76.
زمینۀ تربیت، علی قائمی، انتشارات امیری، تهران، چاپ چهارم، سال 65.
آنچه والدین و مربیان باید بدانند؛ رضا فرهادیان، انتشارات رئوف، چاپ چهارم، قم، سال 70.
والدین و مربیان مسئول، رضا فرهادیان، چاپ اول، سال 77، قم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی.
شناسه
صفا و مروه دو کوه کوچک در کنار مسجدالحرام است که در جنوب شرقی و شمال مسجد واقع شده و از ارتفاعات کوه ابوقُبیس به شمار میآید. فاصله این دو کوه 420 متر و ارتفاع کوه صفا پانزده متر و ارتفاع کوه مروه هشت متر است که حاجیان و عمرهگزاران بعد از طواف و نماز آن، به سوی این دو کوه میآیند و هفت بار بین آن دو رفت و آمد (طواف = سعی) میکنند.
وجه نامگذاری
واژه «سعی» در اصل به معنای تلاش و راه رفتن سریع (هروله) آمده است(1)و در احادیث آمده است که اصل «سعی» شیوه ابراهیمی بوده است و از مناسبت تلاش مکرر هاجر نیز یاد شده است(2).
حرکت و سعی بین صفا و مروه نوعی «طواف» است چرا که به رفت و آمد مکرر طواف گویند، چه به صورت دایرهای باشد یا به صورت طولی بین دو نقطه(3)مانند صفا و مروه باشد، که حرکتی مداوم و مکرر به سوی دوست است.
درآمد
«منا» سرزمینی است که بین وادی محسّر (که بعد از مشعر قرار دارد) و مکه واقع شده است و طول آن حدود 3/5 کیلومتر و عرض آن پانصد متر، بین دو کوه ممتد است(1). فاصله منا از مکه حدود شش کیلومتر است(2)و در همین سرزمین جمرات سهگانه (سه محل سنگ زدن نمادین به شیطان) قرار دارد.
حاجیان بامداد عید قربان (دهم ذیالحجه) وارد منا میشوند و تا روز دوازدهم (و برخی افراد تا روز سیزدهم) ذیالحجه در آنجا میمانند. (به اصطلاح بیتوته و وقوف میکنند).
واژگان:
واژه «منا» در اصل به معنای علاقه به چیزی با اندازه است(3)، از اینرو به معنای آرزو است، یعنی «منا» سرزمین آرزوهاست و برخی گفتهاند سرزمین «منی» را به خاطر آن منی نامیدهاند که مقدّر شده در آنجا قربانی شود(4). علت نامگذاری این سرزمین به «منا» اینگونه حکایت شده است:
از امام رضا علیه السلام حکایت شده که جبرییل علیه السلام به ابراهیم علیه السلام گفت: هر چه میخواهی از پروردگارت تمنا کن و ابراهیم علیه السلام در درون آرزو کرد که خدا به جای فرزندش اسماعیل (که مأمور قربانی او بود) گوسفندی قرار دهد تا تاوان اسماعیل گردد و مأمور قربانی آن شود، و خدا آرزوی او را برآورده کرد(1).
اسرار منا در آیینه قرآن
(ثُمَّ أَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفاضَ النّاسُ وَ اسْتَغْفِرُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ فَإِذا قَضَیْتُمْ مَناسِکَکُمْ فَاذْکُرُوا اللّهَ کَذِکْرِکُمْ آباءَکُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِکْراً فَمِنَ النّاسِ مَنْ یَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا وَ ما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ أُولئِکَ لَهُمْ نَصِیبٌ مِمّا کَسَبُوا وَ اللّهُ سَرِیعُ الْحِسابِ وَ اذْکُرُوا اللّهَ فِی أَیّامٍ مَعْدُوداتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فِی یَوْمَیْنِ فَلا إِثْمَ عَلَیْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَیْهِ لِمَنِ اتَّقی وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ)2 ؛ سپس از جایی که مردم روانه میشوند، (به سوی مِنی) روانه شوید، و از خدا، آمرزش بخواهید، که خدا بسیار آمرزنده مهرورز است. و هنگامی که اعمال (حج) خود را به جای آوردید، پس همانند یاد آوری شما از نیاکانتان، یا با یادمانی شدیدتر، خدا را به یاد آورید. و از مردم کسی است که میگوید: «[ای] پروردگار ما! به ما، در [همین] دنیا بده» و حال آنکه برایش در آخرت هیچ بهرهای نیست. و از آنان کسی است که میگوید: «[ای] پروردگار ما! در دنیا به ما نیکی، و در آخرت [نیز] نیکی نما؛ و ما را از عذاب آتش حفظ کن» آنانند که از دستاورد (دعای) شان، بهرهای برایشان میماند. و خدا حسابرسی سریع است.
1) (1) عیون اخبار الرضا علیه السلام: 2، 91، علل الشرایع: 435، 2 والحج والعمرة فی الکتاب والسنة، ص 227.
و خدا را در روزهای معیّن (یازدهم و دوازدهم و سیزدهم ماه ذیالحجه) یاد کنید. و هر کس در دو روز شتاب کند، (و اعمال حج را در دو روز انجام دهد). پس هیچ گناهی بر او نیست؛ و هر کس تأخیر کند، (و اعمال حج را در سه روز انجام دهد) پس هیچ گناهی بر او نیست؛ [این] برای کسی است که (خود را) حفظ کند، پس [خودتان را] از [عذاب] خدا حفظ کنید؛ و بدانید که شما فقط به سوی او گردآوری خواهید شد».
در این آیات دستور داده شده که بعد از توقف در مشعر همچون مردم دیگر کوچ کنید و به سوی «منا» حرکت نمایید. آری با مردم و همراه مردم بودن در طی مسیر الهی نیکوست و حرکت دستهجمعی حاجیان از مشعر به منی تجلّی این همنوایی الهی است. آیت الله طالقانی در مورد آیه فوق مینویسند:
«تا منها و ما و ما، به صورت یک روان خروشان روان میگردند و چون آب روان، از آلودگیها و رسوبات گناه و آثار جاهلیت پاک و پاکتر میگردند، تا مجذوب دو صفت خاص غفور و رحیم شوند»(1).
از امام صادق علیه السلام حکایت شده که:
«مشرکان هنگامی که در منا حاضر میشدند افتخارات پدران خود را یادآوری میکردند و قرآن (بقره/ 200) یادآوری کرد که در هنگام حضور در سرزمین منا، یاد خدا کنید و این ذکر و یادمان همچون یاد پدرانتان بلکه شدیدتر باشد»(2).
آری، قرآن مناسک اصیل حج را تایید میکند اما عادات عرب جاهلی و مشرکان را اصلاح میکند و منا را سرزمین ذکر الهی میخواند.
در مورد آیه 203، بقره از امام صادق علیه السلام حکایت شده که مقصود ایام تشریق (روزهای 10، 11 و 12 ذیالحجه در منا) است که برخی مردم در این ایام در منا به فخرفروشی در مورد پدرانشان میپرداختند و خدا دستور داد که ذکر الهی بگویید. سپس حضرت با یادآوری آیه 200، بقره به ذکرهای آن ایام اشاره کردند:«الله اکبر، الله اکبر، لا اله الاّ الله و الله اکبر، الله اکبر و لله الحمد، الله اکبر علی ما هدانا، الله اکبر علی ما رزقنا من بهیمة الانعام»(1). و در احادیث دیگری از امام باقر علیه السلام و صادق علیه السلام حکایت شده که این تکبیرها را بعد از نمازها بگویند(2).
در آیه 200 و 201 بقره در ضمن مباحث مربوط به منا مردم را به دو دسته تقسیم میکند:
اول گروهی که فقط دنیا طلبی میکنند و از آخرت محروم میشوند.
دوم گروهی که دنیا و آخرت را از خدا میخواهند و دفع عذاب الهی را طلب میکنند که این گروه سهمی از دستآوردهای خود خواهند داشت.
«این آیه در حقیقت منطق اسلام را در مسائل مادی و معنوی مشخص میسازد و کسانی را که تنها در مادیات غوطهورند همانند آنها که هیچ نظری به زندگی دنیا ندارند محکوم میکند»(3).
اسرار منا در آیینه روایات:
در حدیثی از امام صادق علیه السلام حکایت شده:
«هنگامی که مردم در منا جایگزین میشوند، ندا دهندهای از طرف خدای عزوجل ندا سر میدهد که اگر رضایت مرا میخواهید من حتماً خشنود شدم»(1).
صدوق رحمه الله حکایت کرده که حاجیان هنگام خروج از منا به سوی مکه، از گناهان خود خارج میشوند مثل روزی که از مادر متولد شدند(2).
در حدیثی از امام صادق علیه السلام حکایت شده هنگامی که شخصی از منا خارج میشود فرشتهای دستش را بر پشت او میگذارد و میگوید: از سر بگیر(3). (یعنی اعمال ناپسند گذشته تو بخشوده شد پس در زندگی آغازی دیگر داشته باش).
یادآوری: بسیاری از اسرار معنوی «منا» در مناسک و اعمال آن همچون سنگباران شیطان، قربانی و سرتراشیدن (یا تقصیر) است که در ادامه خواهد آمد.
اسرار منا در آیینه سخنان صاحب نظران
بیتوته در منا واجب شرعی است و - احتمالاًٌ - راز آن در این است که مومن ریاضت خود را در خودداری از لذائذ دنیایی تکمیل کند، تا بین دو کفۀ «مادیت» و «معنویت» ایجاد تعدیل گردد.
افراط در امور مادی و نیز افراط در امور معنوی باعث محروم شدن از فیوضات الهی است. زائر قبل از ورود به مناسک، بدون شک بر اثر جاذبههای دلفریب ظاهر حیات، روح و قلب و جسمش دچار افراط در میل و دلبستگی
به امور مادی بوده و به همین خاطر از تهیه و تدارک توشه برای عالم آخرت باز مانده بود، اکنون در این دیار به حکم حضرت حق باید در مدار ریاضت قرار بگیرد تا تعدیل لازم در جهت امور مادی و معنوی حاصل شود(1).
«بیتوته (شب ماندن) در منا (بر خلاف عرفات و مشعر) شبانهروزی است، یعنی حاجی باید تمام حیات خود را وقف پاسداری از حق نماید و هشیارانه، مراقب باشد. او همواره در کمین است و لذا هیچ ذکری در منا برای او واجب نیست، زیرا کسی که در حال کشیک است باید ساکن و آرام به تفکر بپردازد و در کمین دشمن باشد»(2).
بدیهی است که نوع آرزوهای هر فرد تابع میزان معرفت و شناخت اوست، گروهی آرزوهای خود را محدود به دنیا میکنند و میگویند:«رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا» از امکانات دنیا به ما عطا کن... اما گروه دیگر گستره آرزوی خود را وسیعتر میدانند و میگویند:(رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ)3 و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خیر دنیا و آخرت را در حج خانه خدا میداند(3). البته خیر دنیا و آخرت مصادیق دیگری همچون فرزند صالح، سلامتی برای عبادت، ثروتی که در راه خدا صرف شود، چشمی که قرآن بخواند و... نیز میشود(4).
«شاید سرّ مبیت (شب ماندن) در منا در چادرها با آن وضع نامطلوب تمرین و ریاضت مسلمین بر زندگی سربازگونه باشد»(5).
آیت الله جوادی آملی در مورد منا مینویسد:
«انسان جاودانگی را دوست دارد، از این رو آرزوی او نیز فراهم کردن چیزی است که همیشه با او باشد، آن کس که به فکر جمع مال است در اشتباه بوده و برای خود بلا تهیه کرده و زر و بال جمع میکند... آنها که عاقلانه زندگی کرده، دستشان پُر و رویشان سفید است، علاقمند به رفتن هستند و احساس سبکی میکنند. خلاصه اینکه، آن گروه نخست آرزوی مذموم دارند اما گروه دیگر تمنا (= آرزوی) ممدوح، و منا سرزمین نیل به تمنیّات صادق است، نه امانی (= آرزوهای) کاذب و آرزوهای باطل و نه سرزمین تمنا ناروا»(1).
1) (1) صهبای حج، ص 437-438.
درآمد:
یکی از اعمال واجب در سرزمین «منا» سنگباران کردن نمادین شیطان است، این عمل در روز دهم ذیالحجه (= عید قربان) در مورد «جمره عقبه» (محل سنگباران سوم) و با هفت سنگ انجام میشود و در روز یازدهم و دوازدهم ذیالحجه در مورد «جمره اولی، وسطی و عقبه» (سه محل سنگباران) و برای هر کدام با هفت سنگ انجام میشود(1).
سنگباران نمادین شیطان عملی عبادی است که با قصد قربت انجام میگیرد و محل هر سه جمره آن در سرزمین منا مشخص و مشهور است، و در عصر ما به صورتی ساخته شده که ستونهای بزرگی برای ضربهزدن به آنها وجود دارد و سنگباران از دو طبقه ممکن است.
واژگان:
واژه «رمی» به معنای انداختن چیزی و پرتاب کردن سنگ و تیرانداختن آمده است(2)، واژه «جمرات» به معنای محل سنگباران است که سه مکان مشخص جمره اولی، جمره وسطی و جمره عقبه را شامل میشود. از امام علی علیه السلام و امام صادق علیه السلام حکایت شده که در مورد جمرات فرمودند: «شیطان خود را به ابراهیم علیه السلام نمایاند و جبرییل به ابراهیم علیه السلام دستور داد که
با هفت سنگ او را براند»(1). محلهایی که ابراهیم علیه السلام به سوی شیطان سنگ پرتاب کرد، جمرات نامگذاری شد.
اسرار سنگباران در آیینه احادیث:
سنگباران شیطان، شیوهای ابراهیمی در مبارزه است، چراکه در احادیث متعددی از امام علی علیه السلام و امام صادق علیه السلام حکایت شده که شیطان بر ابراهیم علیه السلام ظاهر شد و جبرییل به ابراهیم علیه السلام دستور داد که او را با هفت سنگ بزند، سپس در محل دوم و سوم ظاهر شد و ابراهیم علیه السلام هر بار با هفت سنگ او را مورد حمله قرار داد(2).
آری، این عمل ابراهیم علیه السلام آموزهای برای همه نسلهاست که با شیطان (و شیطان صفتان دنیا) مبارزه کنید. از این رو حکایت شده که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نیز هنگامی که روز عید قربان از مشعر به منا آمدند، نزد جمره عقبه آمدند و آن را با هفت سنگ زدند و همین مطلب در اسلام نیز سنت گردید(3)و همینگونه در مورد جمره اول و دوم عمل کردند(4).
در حدیثی از امام صادق علیه السلام حکایت شده که فرمودند: «در رمی جمرات، شهوات و پستیها و صفات نکوهیده را از خود دور کن (و آنها را با تیر سنگ خویش هدف قرار ده»(5).
در احادیث متعدد حکایت شده که ابراهیم علیه السلام و پیامبر صلی الله علیه و آله در هنگام سنگباران شیطان، بعد از هر سنگی یک تکبیر میگفتند(1). آری، حاجیان بر ذلّت شیطان تکبیر میگویند و عظمت الهی را یادآور میشوند. تا همه شیطان صفتان تاریخ بدانندکه عاقبت آنان ذلّت و خواری است و سرافرازی و بلند مرتبگی مخصوص خداست. آری، هرگاه شیطان رانده شد خدای بلند مرتبه جایگزین او میشود که: دیو چو بیرون رود فرشته درآید.
در حدیثی حکایت شده که وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله ازدحام مردم برای «رمی جمرات» را دید فرمودند: «همدیگر را به کشتن ندهید، چون سنگ میزنید، با نوک انگشتان پرتاب کنید»(2)و در حدیث دیگر فرمود: «با مثل اینها (سنگریزهها) از زیادهروی در دین بپرهیزید، که پیشینیان شما به خاطر غلوّ و زیادهروی در دین هلاک شدند»(3).
آری، افراط و تفریط در هر کار موجب زیان فرد و اجتماع میشود. از این رو رعایت اعتدال در انتخاب اندازه سنگها و رعایت حال دیگران در هنگام پرتاب سنگها لازم است. از این روست که امام صادق علیه السلام به آرامش و وقار و عدم توقف در هنگام رمی جمرات سفارش کرده است(4).
در احادیث اهلبیت علیهم السلام آمده است که سنگسار شیطان را با یاد خدا و حمد و ثنای الهی و صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله همراه سازید و از خدا بخواهید
که از شما قبول کند(1). آری، در اسلام مبارزه با دشمن نیز جهتدار است و هر گاه شیطان رانده میشود به خاطر خدا و به یاد و دستور اوست.
در احادیث از امام صادق علیه السلام حکایت شده که مستحب است حاجیان در هنگام رمی جمرات، با طهارت باشند(2)یعنی با حالت وضو (و یا غسل) باشند و از ناپاکیهای معنوی به دور باشند؛ آری کسی بهتر میتواند شیطان پلید را براند که خود پلید و ناپاک نباشد.
در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله حکایت شده: «حاجی هنگامی که رمی جمرات میکند، از گناهانش خارج میشود»(3)و در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام حکایت شده که: «حاجیان با هرسنگی که میزنند، گناه کبیرهای از آنها برطرف میشود»(4). آری، کسی که شیطان پلید را از خود راند، از پلیدیها به دور میشود و به لطف الهی پرونده گذشته او نیز پاک میگردد.
در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله حکایت شده: «هنگامی که رمی جمرات نمودی، برای تو نوری در رستاخیز خواهد بود»(5). آری، هر کس شیطان را از خود دور سازد از تاریکی گمراهی میرهد و به خدا نزدیک میشود و نورانی میگردد که خدا نور آسمانها و زمین است.
اسرار سنگباران در کلام صاحبنظران
«در منطقه جمرات شیطان بر آن شد که آدم را فریب دهد ولی موفق
نشد، بعدها شیطان در سه منطقه تصمیم گرفت تا ابراهیم و اسماعیل و هاجر را گمراه نماید ولی از مأیوسشدن ابراهیم (و دست برداشتن از وظیفه قربانی فرزند) در همان مرحله اول پشیمان گشت؛ اما هاجر و اسماعیل را در سه نوبت وسوسه نمود و شاید سرّ این که روز دهم حاجی فقط جمره عقبی را رمی میکند ولی در روز یازدهم و دوازدهم هر سه جمره را رمی نماید اشاره به همین معنا باشد»(1).
«رمی جمرات نیز ظاهری دارد و باطنی، ظاهر آن را همه انجام میدهند اما باطن آن را فقط تعداد اندکی انجام میدهند و سرّ این معنا آن است که انسان شیطان را واقعاٌ از خود برهاند... رمی شیطان نیز تنها با سنگ انداختن بدون توجه به باطن آن، نخواهد بود»(2).
«عدد هفت در رمی جمرات، دستور شارع مقدس اسلام، و شاید رمز و حکمتش نجاتیابی از هفت طبقه مادیت و ظاهر عالم و ورود به عرصهگاه بیحدّ و مرز ملکوت و یافتن جایگاهی در کنار ملکوتیان پس از رهایی از شیطان است»(3).
«در اینجا دو وجه به نظر میرسد:
وجه اول: شاید به این سبب باشد که شیطان و هوای نفس از هفت مجرا بر انسان مسلط میشود: پنج قوّه حسی (بینایی، چشایی، بویایی، شنوایی، لامسه) و دو قوه شهوت و غضب، بنابراین شیطان از هفت راه داخل هویت و نفس انسانی میشود که باید راه نفوذش را بست.
وجه دوم: از آنجا که انسان در دنیا مسافری بیش نیست، بنابراین از زمان پیدایش تا آخرین نقطۀ وصول به کمال انسانیّت، باید از هفت مرحله (طبع، نفس، عقل، روح، سر، خفی، اخفی) و منزلگاه بگذرد»(1).
«شاید حکمت رمی جمره عقبه، که مشهور به شیطان بزرگ است، این است که در نبرد با دشمنان باید سراغ خشکاندن ریشه بروی که زدن شاخ و برگ سود چندانی ندارد، زیرا تا هنگامی که بت بزرگ که همان نفس اماره است در میدان حیات تاخت و تاز دارد، با از دست دادن شاخ و برگ، به دنبال جایگزین کردن شاخ و برگ دیگری میرود»(2).
«در وقت «رمی» نیّت را خالص کن تا تیری که پرتاب میکنی، همراه با مرکب قدرت حق به هدف بخورد»(3).
«ممکن است رمی جمرات سه گانه اشاره به مراتب سهگانه نفس انسان باشد و هر جمره در حقیقت تجلّی یک مرحله از نفس انسان است که حاجی در حقیقت به رمی نفسانیّت خویش در همه ابعاد آن میپردازد. (والله اعلم) و بدین جهت است که در روایات آمده است که رمی جمرات گناهان کبیره انسان را میبخشاید»(4).
... نفس انسان نیز دارای سه مرتبه نباتی و حیوانی و انسانی است و حاجی باید در حج هوشیارانه به تربیت نفس خود بپردازد(5).
در راه عشق وسوسه اهرمن بسی است پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن
(حافظ)
«تعدد عقبات (جمره اولی، وسطی، عقبه) نشانه آن است که برای رسیدن به حق تنها یک مانع نیست، بلکه موانع متعدد در عقبات متفاوت در سر راه است. در هر قدمی که انسان به خانه حق نزدیک میشود سنگی جلوی پای او میآید و دفاع بر او لازم میشود... و شگفتا که شیطان صفبندی تثلیثی (سهگانه) خود را در همهجا پیاده کرده است. در یهود اقنومهای سهگانه به جای توحید موسی و در مسیحیت تثلیث ابن و اب و روحالقدس به جای توحید عیسوی، و در یونان سه چهره در یک سر و در راه تکامل انسان زر و زور و تزویر(1)....
«در رمی جمره اولی و جمره وسطی چون شیطان مانع از آن است که انسان به طرف خانه کعبه به پیش رود لذا شخص حاجی رو به طرف خانه خدا به رمی شیطان میپردازد تا او را از سر راه خویش بردارد اما در جمره عقبه چون نزدیک به حرم حق است باید مانع از ورود شیطان به این حرم گردد. لذا پشت به کعبه و رو به شیطان به مصاف او میرود(2).
صاحب کیمیای سعادت مینویسد:
«امّا انداختن سنگ، مقصود وی (حجگزار) اظهار بندگی است - بر سبیل تعبّد محض - و دیگر تشبّه به ابراهیم علیه السلام... پس اگر در خاطر تو آید که
شیطان وی را پیدا آمد و مرا پیدا نیامده است، بیهوده سنگ چه اندازم؟ بدان که این خاطر تو را، از شیطان پیدا آمد. سنگ بینداز تا پشت وی بشکنی که پشت وی بدان شکسته شود»(1).
و مولی محسن فیض کاشانی در پاسخ شبهه فوق مینویسد: «باید بدانی که این خیال از شیطان است و او آن را در دل تو انداخته تا ارادهات را در رمی جمرات سست گرداند و به دلت اندازد که این کاری بیهوده و شبیه بازی کودکان است که نباید به آن مشغول شوی؛ لیکن تو باید با جدیّت و کوشش در رمی، او را از پیش خود برانی و دماغش را به خاک بمالی و بدانی که تو در ظاهر سنگ به سوی عقبه میاندازی، اما در واقع سنگ بر چهره شیطان میزنی و پشت او را میشکنی؛ زیرا خواری و مقهوریّت شیطان جز با تعظیم و امتثال امر الهی و به مجرد فرمان او - بیآنکه عقل و نفس در آن دخالتی کنند - حاصل نمیشود»(2).
آیت الله جوادی آملی میفرمایند:
«اگر مسأله رمی جمرات و سنگ زدن به جمرهها مطرح است، در حقیقت دیو درون و بیرون را رمی کردن و شیطان انس و جن را راندن است، تا انسان فرشته نشود، شیطان از حریم او بیرون نمیرود. اگر فرشته خوی شد، آن گاه است که از گزند شیطنت مصون میماند»(3).
چیست رمی الجمار نزد خرد نفس امّاره سنگسار کنند(4)
«رمی جمرات یک تمرین عملی هدفدار و سازنده است برای زنده نگه داشتن روح مبارزه و مجاهدت با صفات زشت شیطانی و زدودن اوهام و
وسوسههای ابلیسی، رذائل و مفاسد اخلاقی، شرک و آلودگی از درون وجود آدمی و محیط زندگی است»(1).
رمی جمر کردی زدی بر دیو دون سنگ هم بر سر نفس شریر پرفسون سنگ
انداختی بر ف -- رق دنیای زب ---- ون سنگ ت - ا ج - انت ایمن گردد از آفات دوران
سنگریزههایی که در این دو روز (یازدهم و دوازدهم ذیالحجه) میزنند تعداد آن چهل و دو عدد است و آن عدد مساوی با تعداد گناهان مشهور است. کفر، شرک، نفاق، ناسپاسی، حرص، بیشرمی، تکبّر، سرکشی، دروغ، خیانت، سخن چینی، غیبت، عاق والدین، ریاء، خودآرایی برای زن نامحرم، دشمنی، قتل، فرار از جنگ، زنا، رباخواری، لواط، تهمت، دزدی، حرامخواری، کمفروشی، شرب خمر، قمار بازی، شهادت ناحق، سوگند دروغ، اسراف، غنا، خوارکردن مظلوم، تکیه بر ستمگر، پیروی از هوای نفس، یأس، جنگ با دوستان خدا، نگاه به نامحرم، ستمکاری، ارتداد، سبک شمردن احکام الهی، ایمن بودن از مکر و عقاب خدا، سرپیچی از عبادت.
گویا با هر سنگی شیطان را از جان خود دور میسازیم، و از معصیتی و پیامد آن میگریزیم(2).
درآمد:
«مشعر» سرزمینی است در حدود دوازده کیلومتری عرفات، که در مسیر عرفات به سوی مکه قرار دارد. این سرمین بین تنگه دو کوه (مأزمین) و وادی مُحسَّر واقع شده است که توقف در آن از ارکان حج است و حاجیان شب دهم ذیالحجه بعد از غروب آفتاب از عرفات حرکت میکنند و به مشعر میآیند و در آنجا با قصد قربت شب را به صبح میرسانند. مشعر را بهنام «مزدلفه»، «جمع» و «مشعرالحرام» نیز میخوانند.
واژگان:
الف. واژه «مشعر» به مکانی گویند که شعار خدا و نشان خداجویی و خداخواهی در آن کاملاً پیداست(1)و نیز در مورد نامگذاری مشعر گفتهاند که آنجا مرکزی است برای شعائر حج و نشانهای از این مراسم عظیم(2)و نیز گفتهاند که مشعر به معنای نشان راه است و این سرزمین نشان و مکان عبادت خداست(3).
ب. واژه «مُزدلفه» از ماده «ازدلاف» به معنای نزدیک شدن یا اجتماع است(4). از آن جهت به سرزمین مشعر، «مزدلفه» گویند که مردم با کوچ از
عرفات به سوی مشعر، به مکه و یا به خدا نزدیک میشوند و یا به خاطر آنکه مردم در مشعر اجتماع میکنند(1). در حدیثی از امام صادق علیه السلام حکایت شده که جبرییل علیه السلام به هنگام آموزش مناسک حج به ابراهیم علیه السلام بعد از غروب روز عرفه و هنگام حرکت به مشعر به ابراهیم علیه السلام فرمود: «ازدلف الی المشعرالحرام» «به سوی مشعرالحرام حرکت کن و به آنجا نزدیک شو»(2)، از اینرو این سرزمین را مزدلفه نامیدند. و در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام حکایت شده که علت نامگذاری مزدلفه آن است که حاجیان بعد از توقف در عرفات بدان سو حرکت کرده و به آنجا نزدیک میشوند(3).
ج. واژه «جمع» به معنای اجتماع و ضد جدایی و تفرقه است و شاید به مشعر از آن جهت «جمع» گویند که مردم در این سرزمین اجتماع میکنند و یا به خاطر آنکه در این سرزمین بین نماز مغرب و عشا جمع میکنند، یعنی با یک اذان و دو اقامه آنها را به جا میآورند(4).
اسرار مشعر در آیینه قرآن
(لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّکُمْ فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْکُرُوا اللّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْکُرُوهُ کَما هَداکُمْ وَ إِنْ کُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضّالِّینَ) ؛ «هیچ گناهی بر شما نیست که (در موسم حج روزی و) بخششی از پروردگارتان بجویید، و هنگامی که از «عرفات» روانه شدید، پس خدا را در «مشعر الحرام» یاد کنید، و او را یاد کنید همان گونه که شما را راهنمایی نمود و [شما] پیش از آن، قطعاً از گمراهان بودید»(5).
برخی مفسران نوشتهاند که: نباید فراموش کنیم که «مشعر» از ماده «شعور» است در آن شب تاریخی و هیجانانگیز... در درون جامه معصومانه احرام و روی ماسههای نرم، انسان جوشش چشمههای تازهای از اندیشه و فکر و شعور در درون خود احساس میکند(1).
کوچ به سوی مشعر: در این آیه برای بیان حرکت حاجیان از عرفات به مشعر، از واژه «اَفضتم» استفاده شده که به معنای «بیرون آمدن گروهی» است(2)، یعنی حاجیان همچون رودی سپید از عرفات به سوی مشعر سرازیر شوند.
یادمان حق در مشعر: وظیفه حاجیان در مشعر یاد الهی است. البته یاد خدا گاهی در دل خانه میکند و گاهی بر زبان جاری میگردد و گاهی در عمل ظاهر میشود. آری شب مشعر با یاد الهی نشان خدا میشود.
ذکر الهی طبق برنامه و دستور: در این آیه یادآوری شده که ذکر الهی را طبق دستور و برنامه او انجام دهید. آری حاجیان از عادات جاهلی و مراسم بدعتآمیز میپرهیزند و طبق راهنمایی الهی حرکت میکنند و هدایت او را سپاس میگزارند و سرمشق خود قرار میدهند.
سرزمین مشعر حرام است: تعبیر «الحرام» که به عنوان صفت «مشعر» در آیه آمده است شاید اشاره به آن است که این سرزمین بخشی از حرم امن الهی است(3)که محرمات خاص خویش را دارد. یعنی برخی کارها در سرزمین مکه (حرم) ممنوع است و این ممنوعیتها در عرفات نبود اما در
مشعر وجود دارد(1)و برخی تفاسیر نوشتهاند که: «توصیف «مشعر» به «الحرام» دلالت بر قداست و احترام خاص آن سرزمین میکند(2).
اسرار مشعر در آیینه روایات:
در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله حکایت شده: «هر کس در شبهای چهارگانه شب زندهداری (احیاء) کند، بهشت بر او واجب میشود، شب هشتم، شب نهم، شب دهم ذی الحجه و شب عید فطر»(3)که شب دهم ذی الحجه همان شبی است که حاجیان کوی دوست در سرزمین مشعر به سر میبرند و یاد دوست را تا صبح زنده نگاه میدارند.
شب آمد شب که نالد عاشق زار گهی از دست دل گاهی ز دلدار
در حدیث دیگری از امامصادق علیه السلام حکایت شده که: «اگر میتوانی این شب (مشعر) را احیاء کنی، انجام بده، (و تا بامداد بیدار باش) که به ما رسیده است که در این شب درهای آسمان به روی صدای مومنان بسته نمیشود... و خدا دعاها را اجابت و گناهان را میآمرزد برای کسی که بخواهد»(4).
چه روزها به شب آوردهام در این امید که با وجود عزیزت شبی به روز آرم
حکایت شده که از امیرالمؤمنین علیه السلام پرسیدند، چرا مشعرالحرام در حرم قرار گرفت؟ حضرت فرمود: «زیرا هنگامی که به حاجیان رخصت ورود به مکه داده شد، آنها را در حجاب دوم متوقف کرد، پس هنگامی که زاری آنان در مشعر زیاد شد، به آنان رخصت داده شد تا قربانی کنند(5)...»
در حدیثی حکایت شده که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله در بامداد مشعر، به بلال گفت: مردم را ساکت کن، سپس فرمود: «خدا در این مشعر به شما نعمت بخشید و گناهکارانتان را به خاطر نیکوکارانتان بخشود و به نیکوکارانتان هر چه طلبیدند، بخشید، به نام خدا حرکت کنید»(1).
در هنگام کوچ از عرفات به سوی مشعر، میلیونها انسان به حرکت و خروش میآیند، در این حرکت دستهجمعی اگر دقت نشود برخی از مردم به ویژه افراد ناتوان مورد آزار قرار میگیرند از اینرو ادب کوچ، رعایت حال دیگران است. در احادیث متعددی حکایت شده که پیامبر هنگام حرکت از عرفات به سوی مشعر مردم را به آرامش فرا میخواند(2)و میفرمود: حج اسب تاختن و شتر دواندن نیست، خودتان را (از عذاب خدا) حفظ کنید و نیکو حرکت کنید، ضعیف و مسلمانی را زیر پا قرار ندهید، و در راه رفتن میانهرو باشید(3)و همین سفارش از امام صادق علیه السلام حکایت شده است و حتی به ایشان گفته شد چرا در کوچ به سوی مشعر تاخیر میکنید، حضرت فرمود: من از ازدحام هراس دارم و میترسم که در پایمال کردن انسانی شریک شوم(4).
در حدیثی از امام صادق علیه السلام حکایت شده که: «کسی از تنگه (بین دو کوه در دهانه مشعر) بگذرد و در دلش تکبر نباشد، خدا (با نظر رحمت) به
1) (1) سنن ابنماجه: 2، 1006، 3024 (مشابه این حدیث در مورد عرفات در منابع شیعه آمده است)
2) (2) سنن ابیداود: 2، 190، 1920؛ جامع الاصول: 3، 249، 1539؛ محاسن: 2، 65، 1180؛ صحیح بخاری: 2، 601، 1587 و الحج و العمره فی الکتاب و السنه، ص 222.
3) (3) الکافی، 4، 467، 2؛ التهذیب: 5، 187، 623.
4) (4) الکافی: 4، 467، 2؛ التهذیب: 5، 187، 623؛ و همان.
او مینگرد. پرسیدم: کبر چیست؟ فرمود: مردم را برنجاند و حق را نپذیرد»(1).
از امام صادق علیه السلام حکایت شده که: «هنگام کوچ حاجیان از تنگه (دو کوه در دهانه مشعر = مأزمین) دو فرشته ندا دهند: پروردگارا (اینان را) سالم بدار، سالم بدار، و پروردگار میپذیرد و از اینروست که در آنجا (غالباً) کسی را زمین افتاده و شکسته نمیبینی»(2).
گاهی دعاها اشاراتی لطیف به اسرار مناسک حج دارد. از اینرو توجه به دعاهای پیامبر و ائمه علیهم السلام در مشعر میتواند آموزشی برای ما و اشاراتی لطیف به اسرار آن باشد.
الف. مشعر جایگاه استغفار:
در حدیثی از امام صادق علیه السلام حکایت شده که (از عرفات به مشعر) با آرامش و وقار و استغفار کوچ کنید(3).
ب. مشعر محل نجات از آتش:
و در حدیثی از امام صادق علیه السلام حکایت شده که میفرمودند در مشعر بگویید: «فکّ رقبتی من النار» خدایا مرا از آتش نجات عنایت فرما(4).
و در حدیث دیگری آمده است که خود حضرت مشابه این جملات را در هنگام کوچ تکرار میکردند(5).
ج. تقاضای سلامت دین کنید.
د. تقاضای قبولی مناسک حج کنید.
ه -. تقاضای زیاد شدن اعمال کنید.
و. تقاضا کنید همه نیکیها برای شما جمع شود و بدیها دفع شود.
ز. تقاضای وسعت در رزق حلال کنید.
ح. به عنوان مهمان خدا از او جایزه بخواهید که لغزشها را ببخشاید و عذرخواهی را بپذیرد و تقوا را توشه ما قرار دهد(1).
آری، پیام این دعاها برای ما آن است که مشعر محلی برای طلب آمرزش، سلامتی دین، قبولی مناسک و برکت اعمال و ارزاق و جایزهگیری است. یعنی در رحمت الهی باز است.
شب مشعر شب راز و نیاز است در رحمت به روی خلق باز است
در حدیثی از امام صادق علیه السلام حکایت شده که: «ریگها را (برای رمی جمرات) از مشعر بردارید»(2).
حاجیان در روز دهم، یازدهم و دوازدهم در منی، بارها به شیطان حملهور میشوند و ابراهیموار او را سنگسار میکنند، تا مانع انجام وظایف آنان نشود. ولی این حمله نیاز به اسلحه و مهمات دارد که حاجیان در مشعر سنگها را بر میچینند و مسلح میشوند، تا در منی به دشمن حمله کنند.
اسرار مشعر از منظر صاحب نظران:
ملاعبدالرزاق کاشانی در تفسیر آیه 198 سوره بقره مینویسد:
«خدای را در مشعر الحرام یاد کنید؛ یعنی: جمال حق را در جایگاه سرّ روحی که «خفی» نام دارد شهود کنید؛ چرا که ذکر در این پایگاه عبارت
است از شهود و مشعر نیز به عنوان جایگاه شعور، احساس جمال و زیبایی محرّم است و نامحرم را سزا نیست که بدان نایل گردد»(1).
استاد مکرّم دکتر حجتی مینویسد: «مزدلفه» از این رهگذر، جایگاه تقرب به خدا و چنان که اشارت رفت نقطه صعود و پرواز به سوی ملأ اعلا میباشد و سرانجام به شعوری بارور میشود که دوست و دشمن خود را شناسایی کرده و آماده شود. تا دشمن را از سر راه قرب به پروردگارش طرد کند.
در این پایگاه درک و شعوری در واقفان به هم میرسد که در همۀ مواقف چه پیش از مشعر و چه پس از آن بدان هشدار داده شد که میان هیچ یک از آنها با دیگری فرق و امتیازی نیست....
وقوف در مشعر را به ویژه باید مانند سایر مناسک، شعاری شعور آفرین دانست، برای کسب این شعور باید در ردۀ همه اقوام قرار گرفت، چرا که قبلاً به خاطراین که با افکار جاهلی امتیازی در خود احساس میکردند(2)، در ضلالت و گمراهی و فقدان شعور لازم به سر میبردند»(3).
سید عبدالله شبّر مینویسد:
«پس از عرفه، باید یک شب را در مشعر بمانی تا در آنجا، خود را برای مبارزهای که فردا با دشمنان خدا در پیش داری آماده کنی، اینجا جزء حرم خداست و عرفه خارج حرم بود، پس مانند کسی باش که اکنون مولایش به او روی آورده و پس از اینکه او را طرد کرده بود، اکنون اجازه ورودش
1) (1) مجله میقات، ش 21، ص 18، مقاله اسرار و معارف حج، دکتر سید محمدباقر حجتی.
2) (2) اشاره به دوران جاهلیت عرب است که قبایل قریش و کنانه و جدیله و تابعان آنها، خود را به عنوان «حُمس» میخواندند (یعنی استوار در آیین) آنان خود را از سایر قبایل ممتاز میدانستند، و برای ابراز برتری بر سایر قبایل از وقوف در عرفات خودداری میکردند و شب را در مشعر میماندند.
3) (3) همان، ص 17.
داده و اکنون به باب رحمت رسیده و نسیم رأفت مولا، بر او دمیده و با دخول در حرم خلعت قبول دریافته است»(1).
«جستجو در خاکهای مشعر برای پرکردن یک کیسه از سنگریزههایی که میخواهد به شیطان بزند و نماز و دعا و مناجات شبانه و یاد خدا، در او (حاجی) نوعی آگاهی و خود آگاهی ایجاد میکند تا دوست و دشمن خود را بشناسد»(2).
«مشعر» یعنی محلی که شعار خدا و نشان خداجویی و خداخواهی در آن کاملاً پیداست. در آنجا هیچ مظهری از مظاهر دنیاطلبی و خودخواهی دیده نمیشود، نه فرشی، نه سقفی، نه دودی، نه دمی، نه غذاهای الوان، نه مناظر زیبا، بیابانی پر از سنگ و خاک است که متجاوز از دو میلیون انسان سپیدپوش را که از تمام دنیا جز دو قطعه پارچه احرام چیزی همراه خود ندارند در آغوش خود گرفته است و هر کس به گوشهای برای عبادت و مناجات با خدا...(3).
دکتر سید محمدباقر حجتی در مورد جمعآوری سنگهای رمی جمرات در مشعر مینویسد:
«این سلاح را - هر چند که ریز است - دسته جمعی فراهم آورند که با تمام کوچکی و سبکی خود، اگر به سوی شیطان و جمرات غول پیکر نشان روند، جثۀ برافراشته آنها را زیر خروارها سنگریزه میتوانند به راحتی خفه سازند»(4).
نایب الصدر شیرازی گوید:
«بعد از مشاهده یوم دین و جمع اولین و آخرین در محضر جلال کعبه ربّ العالمین - که در واقع سیر کثرت در وحدت بود -... شبی در مزدلفه به روز آر که مشعر و وادی مُحسَّر است. روی و سوی کعبه ما، روز و شب نیکبختان است.... در عین کثرت، وحدت است، کسب جمعیت از آن زلف پریشان بنمای. در مقام صعود یوم دین باشد... پس زنده دار دل خود را در این شب به یاد حضرت ما «فان احیاء هذا اللیلة من اعظم القربات (= شب زندهداری مشعر از بزرگترین عوامل نزدیکی به خداست) و به عدد عین عینالجمع حصان را جمع نمودن، سنت است که در مراتب نزول سبع و در صعود سبعین است و در حقیقت واحد است ساری در همه»(1).
آیت الله جوادی آملی در مورد اسرار مشعر مینویسند:
«راز وقوف و بیتوته در مشعر الحرام، آن گونه که از مواعظ امام سجاد علیه السلام به شبلی استفاده میشود این است که حجگزار قلب خود را با شعار تقوا آگاه کرده، تقوا و خوف از خداوند را شعار دل خود قرار دهد. تا قلب او با تقوا شناخته شود، که شعار هر قومی معرف آن قوم است. بنابراین اگر چه تقوا در همه مناسک حج مطرح است، لیکن تجلی ویژه آن هنگام وقوف در مشعر الحرام، مشهود واقفان بر اسرار است»(2).
مقدمه:
هلاکت اصحاب فیل از مصادیق سنت استیصال (= ریشهکنی و براندازی) است یکی از سنتهای الهی این است که اگر اهل باطل چنان در کفر و انکار حق فرو رفتند که حکمت الهی «تاخیر در عقوبتشان» را روا ندانست نوبت به «سنت استیصال» میرسد که یکی از سنتهای قطعی و تخلف ناپذیر خداوند است(1). البته همه سنتهای الهی همواره در جهت تایید حق و پیروزی نهایی اهل حق میباشد و سنتهای دیگر نظیر سنت استیصال در راستای این سنت الهی قابل تبیین است(2).
ابرهه قصد تخریب و از بین بردن نام و یاد کعبه را داشت تا با از بین بردن این یادگار قهرمان توحید جناب ابراهیم علیه السلام، مردم متوجه معبدی که او ساخته بود بشوند؛ تا حکومتش از نظر اقتصادی و سیاسی از اقبال مردم بهرهمند شود. او آنقدر سرمست قدرت خویش بود که حتی خداوند را جلودار خود نمیدید. چنانکه از کنار هشدار عبدالمطلب که گفت: خانه (کعبه) صاحبی دارد که او خود جلو شما را میگیرد، به راحتی گذشت(3). از
اینرو خداوند اصحاب فیل را گرفتار سنت استیصال کرد و این قضیه کاملاً در جهت پیروزی نهایی اهل حق اتفاق افتاد. زیرا:
اولاً: با این اعجاز مسلَم تاریخی همگان به «عظمت کعبه» پی بردند.
ثانیاً: این ماجرا مقارن میلاد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله(1)و در حقیقت زمینهساز ظهور آن بزرگوار بود و پیامآور عظمت این قیام بود. این همان چیزی است که به «ارهاص»(2)تعبیر میشود.
ثالثاً: تهدیدی است برای همه گردنکشان جهان که نمیتوانند در برابر قدرت خدا بایستند(3). اما در پاسخ اینکه اصحاب فیل به خاطر اینکه میخواستند کعبه را خراب کنند عذاب شدند چرا «حجاج» که کعبه را خراب کرد عذاب نشد؟ در این مورد لازم است اول اصل ماجرا را مرور کنیم، سپس پاسخهای احتمالی را بیان میکنیم.
ابنزبیر در مکه و عبدالملک مروان در شام ادعای خلافت داشت و در جنگ ابن زبیر شکست خورد. حجاج که فرمانده سپاه شام بود مکه را محاصره کرد و ابنزبیر از مسجدالحرام به عنوان سنگر استفاده میکرد و حجاج حرمت کعبه را نگه نداشت و بدون توجه به کعبه بر سر دشمن خود با منجنیق سنگ پرتاب کرد و در نتیجه این جنگ، به کعبه هم آسیب رسید(4). وقتی جنگ تمام شد، وارد مسجد الحرام شد و دستور داد سنگها را بیرون ببرند، آنجا را جارو کنند و شستشو دهند(5).
1) (1) پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در عام الفیل یعنی همان سالی که ماجرای اصحاب فیل اتفاق افتاد به دنیا آمدند.] 53 سال قبل از هجرت [(سبحانی، جعفر، فروغابدیت، قم، دفتر تبلیغات، ج 1، ص 151.
2) (2) «ارهاص» به معنای معجزاتی است که قبل از قیام پیامبر واقع میشود و زمینهساز دعوت او است. این واژه در اصل به معنای «پایهگذاری» و اولین ردیف سنگ و آجری است که در زیر دیوار مینهند و به معنای «آماده شدن» و «ایستادن» نیز آمده است. مکارم شیرازی، ناصر و دیگران، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپ سیزدهم، 1373، ج 27، ص 341 و 342.
3) (3) همان.
4) (4) ر. ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، بیروت، دار صادر، 1385 ه -. ق، ج 4، صص 350-358.
5) (5) ابن اثیر، همان، ص 358.
پاسخهای احتمالی:
حجاج مانند ابرهه قصد از بین بردن نام و یاد کعبه را نداشت و هدف اصلیاش تخریب کعبه نبود.
اگر سپاه «حجاج» گرفتار عذاب استیصال میشدند نتیجهاش در جهت تأیید حق نبود بلکه ظالم دیگری به نام «ابنزبیر» تایید میشد؛ در حالی که ابنزبیر مسجد الحرام را سنگر خود قرار داده بود و این خود گناهی بزرگ است(1).
نزول بلا و هلاکت دنیوی در اثر گردنکشی در مقابل خدا، از سنتهایی است که همیشه قطعی و استثناناپذیری نیست؛ به این معنا که، طغیان در برابر خدا قطعاً نزول عذاب را به طور فوری در پی داشته باشد و ممکن است سنت دیگری مانند مهلت دادن به کافران و استدراج (کمکم گرفتار کردن گناهکاران) مانع اجرای سنت هلاکت دنیوی ظالمان شود پس نزول عذاب بر طغیانگران، درست مانند قانون تجربی سوزاندن آتش، شرایطی دارد و باید آن را فقط به عنوان مقتضی تلقی کرد(2). بنابراین در ماجرای ابرهه، گردنکشی آنها در مقابل خدا و هتک حرمت کعبه باعث شد که گرفتار «سنت استیصال» شوند چرا که خداوند تأخیر در عقوبتشان را روا ندانست. اما حجاج که حرمت کعبه را نگه نداشت مستحق نزول عذاب بود ولی خداوند با علم و حکمت خویش سنت دیگری را بر سنت استیصال ترجیح داد.
ماجرای اصحاب فیل قبل از بعثت پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله اتفاق افتاد تا زمینهساز دعوت حضرت باشد. قبل از آمدن آن حضرت به چنین معجزاتی احتیاج بود تا زمینهسازی شود برای اینکه مردم دعوت نبی گرامی را بپذیرند، اما بعد از اینکه پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله مبعوث شدند و نبوتشان با دلائل قطعی اثبات شد نیازی به چنین معجزاتی نیست(3).
همانطور که در علم نحو بیان شده: هرگاه ارتباط دو کلمه از قبیل صفت و موصوف باشد؛ این دو کلمه باید از چند وجه با هم هماهنگی داشته باشند که یکی از آن وجوه، در مذکر و مؤنث بودن است؛ مثل آیه 25 از سوره فتح که «نساء مومنات» از قبیل صفت و موصوف است.
اما در جایی که دو کلمه، ارتباطشان از قبیل مضاف و مضافالیه باشد، لازم نیست از لحاظ مذکر و مؤنث بودن هماهنگی داشته باشد که در آیه 59 از سوره احزاب، «نساءالمؤمنین» از این قبیل میباشد(1).
مطلبی که ذکر شد از نظر قواعد علم بود که به طور طبیعی از نظر معنایی نیز تفاوتهایی پدید میآورد و آن اینکه در آیه 25 سوره فتح مقصود از «نساء»، زنانی است که مؤمن باشند و شامل غیرمؤمنین نمیشود چون با صفت «مومنات» ذکر شده است؛ اما در سوره احزاب، مقصود از «نساء»، زنانی هستند که شوهران آنها مؤمن هستند، حال چه خود آن زنان مؤمن باشند یا نباشند. با توجه به مطالب فوق در اینجا دو آیه مذکور را با ترجمه ذکر میکنیم:
سوره فتح آیه 25:(هُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ الْهَدْیَ مَعْکُوفاً أَنْ یَبْلُغَ مَحِلَّهُ وَ لَوْ لا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِساءٌ مُؤْمِناتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَنْ تَطَؤُهُمْ فَتُصِیبَکُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ بِغَیْرِ عِلْمٍ لِیُدْخِلَ اللّهُ فِی رَحْمَتِهِ مَنْ
1) (1) ر. ک: الاعراب المفصل للکتاب الله المرتل، بهجت عبدالواحد صالح، ج 9، ص 293 و ج 1، ص 149.
یَشاءُ لَوْ تَزَیَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذاباً أَلِیماً) ؛ «آنان کسانی هستند که کفر ورزیدند و شما را از مسجد الحرام بازداشتند، و (نیز) قربانی بازداشت شده را از رسیدن به قربانگاهش (منع کردند). و اگر نبودند مردان مومن و زنان مومنی که آنان را نمیشناختید، که پایمالشان میکردید، پس از آنان عیبی بدون هیچ دانشی نمیرسید...».
سوره احزاب آیه 59:(یا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْواجِکَ وَ بَناتِکَ وَ نِساءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلاَبِیبِهِنَّ ذلِکَ أَدْنی أَنْ یُعْرَفْنَ فَلا یُؤْذَیْنَ وَ کانَ اللّهُ غَفُوراً رَحِیماً) ؛ ای پیامبر! به همسرانت و دخترانت و زنان مومنان بگو: «از پوششهای بلند (چادر مانند) شان به خودشان نزدیک کنند، این [کار] برای اینکه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگیرند نزدیکتر است؛ و خدا بسیار آمرزنده مهرورز است».
یادآوری:
در پایان لازم به ذکر است که آیه 25 از سوره فتح، چنانچه در تفاسیر نیز آمده، ارتباطی به بحث حجاب ندارد بلکه این آیه به صلح حدیبیه و فلسفه آن اشاره دارد که چرا خداوند به دست شما (مسلمان) کفار را کیفر نداد، در حالیکه کفر ورزیده بودند و مسلمین را از زیارت خانۀ خدا و قربانی کردن بازداشته بودند.
سپس در بیان فلسفه صلح حدیبیه میفرماید: این به خاطر وجود مردان و زنان با ایمان در بین کفار بود و در صورت جنگ، مؤمنینی از زنان و مردان، از بین میرفتند و اگر چنین نبود، خداوند هرگز مانع این جنگ نمیشد(1)؛ بنابراین مقایسه این دو آیه، برای بررسی بحث حجاب، صحیح نمیباشد.
1) (1) ر. ک: تفسیر نمونه، ج 22، ص 91.
هدف از آفرینش انسان رسیدن به لطف و رحمت الهی میباشد، و اکثریت مردم جهان به این رحمت نمیرسند، این چطور با لطف و رحمت الهی سازگار است؟
مقدمه
برخی آیات قرآن، هدف آفرینش را «آزمایش و امتحان»(1)انسانها معرفی کردهاند.
بعضی آیات، هدف آفرینش را دستیابی به «علم و آگاهی»(2)از قدرت خدا میدانند و آیاتی نیز هدف آفرینش را «عبودیت و بندگی»(3)معرفی کردهاند؛ برخی آیات، هدف آفرینش را رسیدن به «رحمت الهی»(4)عنوان کردهاند و برخی از آیات دیگر هم هدف خلقت را «لقاء الهی»(5)شمردهاند.
با دقت در هدفهایی که قرآن و روایات برای آفرینش بیان کردهاند در مییابیم که شاید به ظاهر، این هدفها، مختلف باشند ولی در واقع هرکدام مقدمهای برای دیگری است، یعنی «علم و دانش» و «امتحان و آزمایش» هدفهایی هستند که در مسیر «عبودیت» قرار میگیرند و «رحمت واسعه» خداوند نتیجه این عبودیت است که به «قربالهی» منتهی میشود و در نهایت به «لقاءالهی» و ملاقات حضرت حق نائل میشود.
اما پاسخ:
به نظر میرسد در این پرسش بین اراده تکوینی و اراده تشریعی تفاوت گذاشته نشده است در حالی که این دو اراده، کاملاً با هم فرق دارند(2).
آری، انسان خلق شده تا در سایهی لطف و رحمت الهی به کمال و رشد برسد ولی این کار اجباری نیست بلکه انسان با اختیار و اراده خودش مسیر را انتخاب میکند و با اختیار خود وارد رحمت خاص الهی میگردد؛ به تعبیری دیگر: رحمت خاص الهی با آماده کردن زمینهها بدست میآید به عنوان مثال هنگامی که گفته شود من این مسجد را برای عبادت ساختهام، مفهومش این است که آن را برای عبادت آماده کردهام نه اینکه مردم را به اجبار به عبادت وادارم.
مثال دیگر: اگر شخصی مدرسهای را در محلی بسازد و بگوید: «من این مدرسه را ساختم تا افراد این محل از امکانات آن استفاده کنند و با سواد شوند». حال اگر برخی از افراد این محل در این مدرسه شرکت نکنند و بیسواد بمانند! تقصیر با کیست؟ آن شخص مسجد و مدرسه را برای عبادت و تحصیل ساخته است ولی ارزش کار به این است که خود
1) (1) چنانچه از امام صادق علیه السلام حکایت شده: «والله اله کل شی، الرحمان بجمیع خلقه الرحیم بالمؤمنین خاصة» تفسیر عیاشی، ج 1، ص 20، ح 19 و معانی الاخبار، ص 3، ح 2.
2) (2) هدایت الهی بدون کسب علم و آگاهی و بدون اراده مخلوق را «ارادهی تکوینی» مینامند؛ مثلاً اینکه زنبور عسل به سراغ شهد کدام گلهای برود و چگونه آن را دریافت کند این را به صورت تکوینی خداوند در وجود او نهاده است. که گاهی به آن غریزه نیز میگویند.هدایت الهی همراه با آگاهی و اراده و اختیار مخلوق را «ارادهی تشریعی» مینامند. مثل انسان که کارهایش از روی آگاهی و اختیار صورت میگیرد و آگاهی او از طریق پیامبران و ائمه علیهم السلام میباشد.
افراد با اختیار خود به مسجد و مدرسه بروند و اگر به صورت اجباری بروند آن وقت ارزش ندارد لذا خداوند میتوانست افراد را مجبور به اطاعت و عبادت خود بکند ولی دیگر ارزشی نداشت از اینرو خداوند متعال میفرماید:(وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ فَسَأَکْتُبُها لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ الَّذِینَ هُمْ بِآیاتِنا یُؤْمِنُونَ) .
که در تفسیر این آیه میخوانیم(1):
رحمت در این آیه هم میتواند اشاره به نعمتهای دنیایی باشد که همگان را در برگرفته و شخص خوب و بد از آن بهره میبرند و هم میتواند اشاره به رحمتهای مادی و معنوی باشد، چرا که نعمتهای معنوی به قوم و جمعیتی خاص اختصاص ندارد هر چند شرایطی دارد که بدون آن شرایط آن رحمت نصیب کسی نمیشود.
به تعبیری سادهتر: درهای رحمت الهی به روی همگان گشوده است و این خود مردم هستند که باید تصمیم بگیرند و از این در وارد شوند و اگر کسانی شرایط ورود به آن را فراهم نسازند دلیل بر تقصیر خود آنهاست نه محدود بودن رحمت خدا؛ چنانچه آیه میفرماید: «این نوع از رحمت] رحمت خاص [شامل 3 دسته میشود:
آنها که تقوا پیشه میکنند. (تقوای از هر گناه و آلودگی)
آنها که زکات میپردازند. (زکات به معنای وسیع کلمه تمام اعمال نیک را شامل میشود)
آنها که به آیات ما ایمان میآورند. (ایمان به مقدسات)
بدین ترتیب آیه مشتمل بر یک برنامه جامع و کامل میباشد که شخص را شایسته پذیرش رحمت خاص الهی میکند.
1) (1) نمونه، ج 6، ص 393.
و در حدیث زیبایی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حکایت شده: «خداوند تبارک و تعالی صد رحمت آفریده است که از آنها یکی در میان آفریدگان اوست که به سبب آن به یکدیگر رحم و دلسوزی میکنند و 99 رحمت دیگر را برای دوستانش اندوخته است»(1).
یادآوری
در پایان لازم به ذکر است که فقط شیعیان نیستند که وارد بهشت و رضوان الهی میشوند و به رحمت الهی میرسند (چنانچه در پرسش آمده) بلکه تمام مؤمنین به خدا و پیروان انبیاءکه قبل از پیامبر اکرم بودند به این رحمت الهی میرسند.
و بعد از پیامبر اکرم نیز غیر از شیعیان، مسلمانان نیز وارد بهشت میشوند. (مگر برخی فرقهها مثل ناصبیها) و پیروان ادیان و مذاهب دیگر نیز اگر مستضعف(2)باشند و ایمان به خدا و پیامبر خود داشته باشند و عمل صالح انجام دهند مورد عفو الهی واقع میشوند(3)؛ که البته بهشت و عفو و رحمت الهی در موارد فوق دارای مراتب و درجات مختلف است.
منابع جهت مطالعه بیشتر
تفسیر نمونه ذیل آیاتی که در پاسخ آمده است؛
هدف زندگی، شهید مطهری؛ 3. عدل الهی، شهید مطهری.
1) (1) «انّ الله تعالی خلق مأة رحمة، فرحمة بین خلقه یتراحمون بها، وادّخر لأولیائه تسعة وتسعین» مجمع الزوائد هیثمی، ج 10، ص 214؛ المعجم الکبیر طبرانی، ج 19، ص 417.
2) (2) «از بررسی آیات و روایات استفاده میشود افرادی که از نظر فکری، بدنی یا اقتصادی آنچنان ضعیف باشند که قادر به شناسایی حق از باطل نشوند، و یا اینکه با تشخیص عقیده صحیح بر اثر ناتوانی یا محدودیتهایی که محیط بر آنها تحمیل کرده قادر به انجام وظایف خود به طور کامل نباشند و نتوانند] از آن محیط فاسد [مهاجرت کنند آنها را مستضعف میگویند.» (تفسیر نمونه، ج 4، ص 87)
3) (3) ر. ک: نساء / 98 و 99 و همچنین بقره/ 62.
مقدمه
یکی از شرایط مهم برای زندگی سالم، برخورداری از امنیت مالی و جانی میباشد. به طوری که اگر افراد یک جامعه نسبت به مال و اموال خود احساس ناامنی کنند و دائم در پی حفظ اموال خود برایند، زندگی آنها مختل خواهد شد و در آن اجتماع گردونه زندگی از کار میایستد و عواقب زیادی در پی خواهد داشت. پس هر آیینی که برنامهای برای اداره اجتماع ارائه میکند باید راهکار مناسبی برای ایجاد و حفظ امنیت در آن جامعه داشته باشد و نمیتواند با تساهل و تسامح از کنار متعرضان به امنیت جامعه بگذرد؛ چراکه اگر چنین کند زمینه هر پیشرفت و رشدی را از بین برده و جامعه را به سمت هرج و مرج و سقوط میکشاند.
از اینرو دین مبین اسلام برای اینکه این معضل خانمانسوز را به کلی ریشهکن کند، برای رعایت حق جامعه و مصلحت بالاتر، مجازات شدیدی را برای دزد قرار داده است. چراکه وقتی امر دائر بود بین حق افراد متعدد جامعه و سلامتی یک نفر سارق، بدیهی است که برای رعایت حق افراد جامعه باید از سلامتی دزد چشمپوشی کرده نه اینکه برای سلامتی و حفظ آبروی دزد حقوق افراد جامعه را پایمال نمود(1).
از اینرو اسلام برای حفظ یکی از ارکان اساسی زندگی اجتماعی که «امنیت» باشد، دستور میدهد که با شرایطی خاص قسمتی از دست دزد را
1) (1) ترحم بر پلنگ تیز دندان جفا باشد به حال گوسفندان
قطع نمایند و این عمل شدید را مجازاتی متناسب با شکستن دیوار امنیت افراد جامعه قرار داده است و شدید بودن این مجازات نقش باز دارندگی خوبی دارد.
آیا این مجازات اسلامی خشونتآمیز نیست؟
بارها این اشکال از طرف مخالفان اسلام و یا پارهای از مسلمانان کم اطلاع، مطرح شده است که این مجازات اسلامی بسیار شدید به نظر میرسد. و اگر بنا شود این حکم در دنیای امروز عمل شود، باید بسیاری از دستها را ببرند، به علاوه اجرای این حکم سبب میشود که یک نفر گذشته از اینکه عضو حساسی از بدن خود را از دست دهد تا پایان عمر انگشتنما باشد.
پاسخ
اولاً: همانطور که در شرایط این حکم آمده، هر سارقی مشمول آن نخواهد شد بلکه تنها یک دسته از سارقان خطرناک هستند که رسماً مشمول آن میشوند. یعنی با توجه به اینکه راه اثبات جرم در اسلام شرایط خاصی دارد این موضوع باز هم تقلیل پیدا میکند و فقط شامل افرادی میشود که امروزه در اصطلاح به آنها «اشرار» گفته میشود.
ثانیاً: یک حکم اسلامی را نمیتوان به طور مستقل و منهای احکام دیگر مورد بررسی قرار داد، به عبارت دیگر نمیتوان آن حکم را در یک جامعهی صد در صد غیراسلامی فرض کرد. ولی اگر توجه داشته باشیم که اسلام دارای مجموعه احکام و برنامههایی است که اجرای آن در یک اجتماع سبب ایجاد عدالت اجتماعی، مبارزه با فقر، تعلیم و تربیت صحیح، آموزش و پرورش کافی، آگاهی و بیداری و تقوا میگردد. بدیهی است
که در چنین جامعهای مشمولان این حکم چه اندازه کم خواهند بود. البته منظور این نیست که در جوامع امروز این حکم نباید اجرا شود بلکه منظور این است که هنگام داوری و قضاوت باید تمام این جوانب را در نظر گرفت. چرا که برنامههای اسلام دارای یک سیستم و شبکهای است که تمام اجزای آن به هم مربوط میشود. و حکومت اسلامی موظف است که برای همهی افراد، نیازمندیهای اولیۀ زندگی را فراهم سازد و به آنها آموزش دهد، و از نظر اخلاقی نیز تربیت کند، بدیهی است در چنین محیطی افراد مُتخلّف بسیار کم خواهند شد.
ثالثاً: اگر میبینیم امروز دزدی فراوان است به خاطر آن است که این حکم اجرا نمیشود وگرنه محیطهایی که این حکم اسلامی در آن اجرا میشود (مانند عربستان سعودی که تا سالهای اخیر این حکم در آن اجرا میشد) امنیت فوق العادهای در آنجا حکمفرما میباشد.
جالب اینکه این حکم اسلامی با اینکه قرنها اجرا میشد و در پناه آن مسلمانان آغاز اسلام، در امنیت و رفاه میزیستند در مورد تعداد بسیار کمی از افراد که از چند نفر تجاوز نمیکرد در طی چند قرن اجرا گردید.
آیا بریدن چند دست خطاکار، برای امنیت چند قرن ملتها، قیمت گزافی است که پرداخت میشود؟(1)
شرایط مجازات سارق
قرآن در این حکم، مانند سایر احکام، اصل مطلب را بیان کرده و شرح آن را به سنت پیامبر واگذار کرده است، آنچه از مجموع روایات اسلامی استفاده میشود این است که اجرای این حد (بریدن دست) شرایط متعددی دارد که بدون آن، اقدام به این کار جائز نیست از جمله اینکه:
1) (1) تفسیر نمونه، ج 4، ص 378.
کالایی که سرقت شده، باید حداقل یک ربع دینار(1)باشد.
از جای محفوظی مانند خانه و مغازه و جیبهای داخلی سرقت شود.
در قحطسالی که مردم گرسنهاند و راه به جایی ندارند نباشد.
سارق، عاقل و بالغ باشد، و در حال اختیار به این کار دست بزند.
سرقت پدر از مال فرزند، یا سرقت شریک از مال مورد شرکت مشمول این حکم نیست.
سرقت میوه از درختان باغ را نیز از این حکم استثناء کردهاند.
همه مواردی که احتمال اشتباهی برای سارق در میان باشد که مال خود را با مال دیگری احتمالاً اشتباه کرده است از این حکم مستثنی است و پارهای از شرایط دیگر که شرح آن در کتب فقهی آمده است(2).
البته منظور از ذکر شرایط بالا این نیست که سرقت، تنها در صورت فراهمشدن این شرایط حرام است، بلکه منظور این استکه اجرای حد مزبور، مخصوص اینجا است و گرنه سرقت در اسلام به هر شکل و به هر اندازه و هر کیفیت حرام است(3).
نتیجه: تعداد افرادی که مشمول این حکم میشوند خیلی کم هستند؛ اما شدید بودن مجازات نقش بازدارندگی خوبی خواهد داشت.
اندازه قطع شدن دست سارق
در میان فقهای شیعه با استفاده از روایات اهلبیت علیهم السلام معروف این است که تنها چهار انگشت از دست راست بریده میشود، نه بیشتر؛ اگر چه فقهای اهل سنت بیش از آن گفتهاند(4).
تذکر: با اینگونه برخورد، هم دزد به مجازات خود میرسد و هم دیگران که زمینهی ابتلا به این مشکل را دارند، باز داشته میشوند. از این رو در آیهای که دستور بریدن دست دزد آمده میفرماید:(وَ السّارِقُ وَ السّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما جَزاءً بِما کَسَبا نَکالاً مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ)1 .
نکات
در این آیه به چند نکته اشاره شده است:
اولاً: این کیفر نتیجه کار خودشان است و چیزی است که برای خود خریدهاند.
ثانیاً: هدف از آن پیشگیری از ظلم، و بازگشت به حق و عدالت است. زیرا «نکال» به معنای مجازاتی است که به منظور پیشگیری و ترک گناه انجام میشود این واژه در اصل به معنای لجام و افسار است و سپس به هر کاری که از انحراف جلوگیری کند گفته میشود. و در پایان آیه برای رفع این توهم که مجازات مذکور عادلانه نیست میفرماید: خداوند هم «توانا و قدرتمند» است، بنا براین دلیلی ندارد که از کسی انتقام بگیرد؛ و هم «حکیم» است بنابراین دلیلی ندارد که کسی را بیحساب مجازات کند و همه دستوراتش از روی حکمت است(1).(وَ اللّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ)
با اجرای این حکم ممکن است تعداد اندکی که مشمول این حکم میشوند آبرویشان برود اما در عوض تعداد زیادی اصلا به این مشکل دچار نمیشوند. در حالی که اگر مجازات مخفی و آسانی قرار میدادند، نه دزد اصلاح میشد و نه دیگران را از این عمل زشت باز میداشت. از این رو آن
1) (2) تفسیر نمونه، همان.
حکم آسان را بر تعداد زیادی اجرا میکردند و جامعه نیز هیچگاه رنگ امنیت را به خود نمیدید. نکته ظریفتر اینکه «تکرار اجرای حکمهای مجازاتی» خود آثار بدی را در پی دارد چرا که «تکرار»، باعث میشود تا قبح و زشتی مسئله از بین برود و برای افراد عادی شود و شخص که چند بار حکم بر او جاری شده جریتر میشود.
توبه دزد
چنانچه بیان شد دستورات اسلام را باید به طور جامع و همه جانبه نگریست تا بهتر بتوان در مورد برنامههایشان قضاوت کرد از اینرو اسلام که چنین دستوری را در مورد دزد میدهد به دیگران نیز سفارش میکند که اگر دزد یا هر گنهکاری توبه کرد، توبه او پذیرفته است و همگان موظف هستند عیوب او را بپوشانند و کاری نکنند که موجب اذیت و آزار او شود و از مسخرهکردن و غیبتکردن همگان حتی دزد بپرهیزند. پس مجازات شدن دزد به معنای بسته شدن همه درها به روی او نیست؛ و زمینه برای ادامه دادن به زندگی آبرومند برای او نیز فراهم است.
بر فرض همکه در آن جامعه نتوانست به زندگی خود ادامه دهد میتواند با مهاجرت، محیط مناسبی را برای زندگی سالم انتخاب کند و از طرفی اسلام به همگان دستور میدهد که به دیگران حسن ظن داشته باشند و از سوءظن بپرهیزند. که این هم به کسی که انگشتانش قطع شده کمک میکند که آبرویش حفظ شود. چرا که دیگران بنا به دستور اسلام، باید احتمال دهند که دست ایشان بر اثر سانحهای قطع شده باشد.
اگر اسلام بعد از بریده شدن دست، مجازاتی برای دزد قرار نداده بود میتوانستیم بگوییم در این صورت دزد به کار خود ادامه میدهد اما در نظر داشته باشیم که اگر دزدی با وجود مجازاتی که شده باز هم به دزدی خود
ادامه دهد مجازات شدیدتری میشود و آن قطع کردن پای چپ او میباشد؛ و اگر باز هم ادامه داد او را حبس ابد میکنند؛ و اگر باز در زندان به دزدی ادامه داد او را اعدام میکنند(1).
پس نمیتوان گفت با مجازات کردن دزد و بیآبرو شدن او، باز به دزدی ادامه میدهد بلکه باشدیدتر شدن مجازات، به طور طبیعی کمتر کسی به دزدی ادامه میدهد به خصوص که بریده شدن پا و حبس ابد و اعدام در انتظار او باشد.
منابع جهت مطالعه بیشتر
تفسیر نمونه، آیت الله مکارم شیرازی.
تحریر الوسیله، امام خمینی.
1) (1) تحریر الوسیله، ج 2، ص 488.
در آیات فوق قرآن کریم در سوره نساء آیات 100-103 میفرماید:
(وَ مَنْ یُهاجِرْ فِی سَبِیلِ اللّهِ یَجِدْ فِی الْأَرْضِ مُراغَماً کَثِیراً وَ سَعَةً وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً إِلَی اللّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَی اللّهِ وَ کانَ اللّهُ غَفُوراً رَحِیماً وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِی الْأَرْضِ فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ إِنْ خِفْتُمْ أَنْ یَفْتِنَکُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنَّ الْکافِرِینَ کانُوا لَکُمْ عَدُوًّا مُبِیناً وَ إِذا کُنْتَ فِیهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ فَلْتَقُمْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ مَعَکَ وَ لْیَأْخُذُوا أَسْلِحَتَهُمْ فَإِذا سَجَدُوا فَلْیَکُونُوا مِنْ وَرائِکُمْ وَ لْتَأْتِ طائِفَةٌ أُخْری لَمْ یُصَلُّوا فَلْیُصَلُّوا مَعَکَ وَ لْیَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَ أَسْلِحَتَهُمْ وَدَّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِکُمْ وَ أَمْتِعَتِکُمْ فَیَمِیلُونَ عَلَیْکُمْ مَیْلَةً واحِدَةً وَ لا جُناحَ عَلَیْکُمْ إِنْ کانَ بِکُمْ أَذیً مِنْ مَطَرٍ أَوْ کُنْتُمْ مَرْضی أَنْ تَضَعُوا أَسْلِحَتَکُمْ وَ خُذُوا حِذْرَکُمْ إِنَّ اللّهَ أَعَدَّ لِلْکافِرِینَ عَذاباً مُهِیناً فَإِذا قَضَیْتُمُ الصَّلاةَ فَاذْکُرُوا اللّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی جُنُوبِکُمْ فَإِذَا اطْمَأْنَنْتُمْ فَأَقِیمُوا الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ کانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ کِتاباً مَوْقُوتاً) ؛ «و هر کس که در راه خدا هجرت کند، در زمین مکانهای [امنِ] فراوان و گشایشی خواهد یافت؛ و هر کس [بعنوان] مهاجرت به سوی خدا و فرستاده او، از خانهاش بدر آید، سپس مرگ او را فرا گیرد، پس بیقین پاداشش بر خداست؛ و خدا، بسیار آمرزنده مهرورز است. و هنگامی که در زمین سفر میکنید، اگر از آشوبگری کسانی که کفر ورزیدند، (در مورد خود) تان میترسید؛ پس هیچ گناهی بر شما نیست که از نماز کم کنید (و نمازهای چهار رکعتی را دو رکعت بخوانید)؛ [چرا] که کافران، برای شما دشمنی آشکارند. و هر گاه در میان آنان باشی، و (در میدان جنگ) برایشان
نماز را به پا داشتی، پس باید دستهای از آنان با تو (به نماز) ایستند، و باید سلاحهایشان را برگیرند؛ و هنگامی که سجده کردند (و نماز را به پایان رساندند)، پس باید پشتِ سرِ شما (در میدان نبرد) قرار گیرند، و دسته دیگری که نماز نگزاردهاند (و در میدان نبرد بودند)، باید بیایند و با تو نماز گزارند؛ و باید آمادگیشان را (حفظ کنند) و سلاحهایشان را (در حال نماز) بر گیرند؛ (زیرا) کسانی که کفر ورزیدند، آرزو میکنند که از سلاحهایتان و وسایلتان غافل شوید و با یک شبیخون (ناگهانی) به شما یورش آورند. و اگر شما از باران ناراحتید، و یا بیمار (و مجروح) هستید، هیچ گناهی بر شما نیست که سلاحهایتان را [بر زمین] بگذارید؛ و [لی] آمادگیتان را (حفظ کنید و وسایل دفاعی را) برگیرید. براستی که خدا برای کافران، عذابخوار کنندهای آماده ساخته است. و هنگامی که نماز را به پایان رساندید، پس در حال ایستاده و نشسته و بر پهلوهایتان [آرمیده]، خدا را یاد کنید. و هرگاه آرامش یافتید، پس نماز را (به طور معمول) بر پا دارید، [چرا] که نماز، بر مؤمنان در اوقات معیّن [واجب و] مقرّر شده است».
در آیات فوق نماز خوف و نماز شکسته در سفر تشریع شده، سخن از نماز خوف دارد که مربوط به میدانهای جنگ است و سخن از شکستن نماز در سفر دارد که آن نیز بی ارتباط با جنگ نیست.
جمله (إِنْ خِفْتُمْ أَنْ یَفْتِنَکُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا...) قید یا شرط است برای جمله (فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ) و اشاره دارد که ابتدا شکستن نماز برای خوف فتنه و ترس از دشمن تشریع شد، و این خصوصی بودن مورد، منافات ندارد با اینکه برای بار دوم به طور عموم و برای همه سفرهای مشروع تشریع شود. هرچند که پای خوف در میان نباشد. آری، کتاب خدا یک قسم از نماز شکسته را بیان میکند و سنت رسول الله آن را برای همه موارد، عمومی میسازد(1).
1) (1) المیزان، ذیل آیات 100-103 سوره نساء.
نماز مسافر در فقه
همه فقهای شیعه و سنی اتفاق نظر دارند که شکستن نماز مخصوص نمازهای واجب چهار رکعتی است، یعنی نمازهای ظهر و عصر و عشاء، دو رکعتی میشود مثل نماز صبح.
«حنفیه» و «شیعه» میگویند: این حکم واجب است و شکستن نماز لازم است. بقیه مذاهب میگویند: این حکم جایز است یعنی نماز گذار اختیار دارد تمام بخواند یا شکسته(1).
نماز مسافر در آیینه احادیث شیعه
شیخ صدوق رحمه الله به سند خود از زراره و محمد بن مسلم روایت کرده که هر دو گفتند: به امامباقر ابیجعفر علیه السلام عرضه داشتیم: درباره نماز در سفر چه میفرمایید چگونه باید آن را خواند؟ و چند رکعت باید خواند؟ فرمود: خدای عزوجل میفرماید:(وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِی الْأَرْضِ فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ) و به حکم این آیه شکستن نماز در سفر واجب شد، همانطور که تمام خواندنش در حضر (غیرسفر) واجب است.
میگویند: عرضه داشتیم: آیه شریفه نفرموده: افعلوا (چنین کنید) بلکه فرموده: «حرجی بر شما نیست اگر نماز را بشکنید»، و این عبارت وجوب را نمی رساند، بلکه دلالت دارد که مسافر می تواند نماز را بشکند. شما چگونه وجوب را از آن استفاده کردید و میفرمایید: «شکستن نماز در سفر واجب است، همانطور که تمام خواندنش در حضر واجب است»؟
حضرت در پاسخ فرمود: مگر خدای عزوجل نفرموده:(إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ
1) (1) الفقه علی مذاهب الخمسه، محمد جواد مغنیه، سال نشر 1377 ه -. ش، چاپ اسوه، چاپ چهارم، ناشر موسسه الصادق.
بِهِما) با اینکه می دانید که طواف بین صفا و مروه واجب است، چون هم خدای تعالی آن را در کتابش ذکر کرده و هم پیامبرش آن را عمل کرده، شکستهشدن نماز در سفر نیز همینطور است. هم خدای تعالی در کتاب مجیدش ذکر کرده و هم رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را عمل کرده است.
میگویند: عرضه داشتیم: حال اگر کسی در سفر، چهار رکعتی بخواند، باید اعاده کند یا نه؟ فرمود: اگر آیه تقصیر را خوانده و برایش تفسیر شده، و با این حال چهار رکعتی خوانده، باید نمازش را دوباره بخواند و اگر آیه را نخوانده و یا اگر خوانده معنایش را نفهمیده، اعاده بر او لازم نیست و نمازها همهاش در سفر دو رکعتی است، جز نماز مغرب، که در سفر نیز سه رکعت است و شکسته نمیشود، چون رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را در سفر و غیر سفر سه رکعتی باقی گذاشت. (تا آخر حدیث)(1)
احادیث اهل سنت
در «الدّرالمنثور» حکایت شده است که ابنابیشبیه، عبدبنحمید، مسلم، ابوداود، ترمذی، نسایی، ابنماجه، ابنجارود، ابنخزیمه، طحاوی، ابنجریر، ابنمنذر، ابنابیحاتم، نحاس و ابنحبان همگی از یعلی بن امیه روایت آوردهاند که گفت: من از عمر بن خطاب پرسیدم: آیه شریفه:(فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ إِنْ خِفْتُمْ أَنْ یَفْتِنَکُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا) شکستن نماز را مخصوص خوف دانسته و امروز مردم خوفی ندارند، دیگر چرا باید نماز را شکسته بخوانند؟
عمر گفت: من نیز مانند تو تعجب کردم و علت آن را از رسول خدا جویا شدم. فرمود: تعبیر «فَلا جُناحَ عَلَیْکُمْ» برای این است که بفهماند این
1) (1) من لا یحضره الفقیه؛ شیخ صدوق، تحقیق علی اکبر غفاری، ج 1، ص 434، 4 جلدی، نشر جامعة المدرسین، سال طبع 1404 ه -. ق، چاپ دوم 1404 ه -. ق.
حکم تصدّق و ارفاقی از ناحیه خدا به شما مسلمین است. و اما اینکه واجب است نماز شکسته شود برای این است که قبول تصدق خدا واجب است، پس صدقه خدا را قبول کنید (و در سفر نماز را شکسته بخوانید)(1).
و در همان کتاب است که عبد بن حمید و نسایی و ابن ماجه و ابنحبان و بیهقی در کتاب سنن خود از امیه بن عبدالله بن خالد بن اسد روایت آورده که از پسر عمر پرسیده است: آیا به نماز شکسته رأی میدهی؟ با اینکه ما تنها نماز خوف را در قرآن میبینیم و نماز مسافر را نمییابیم. پسر عمر گفت: ای برادرزاده، خدای تعالی محمد صلی الله علیه و آله را وقتی فرستاد که ما هیچ چیزی نمیدانستیم، ناگزیر ما آنچه میکنیم، طبق عمل رسول خدا صلی الله علیه و آله انجام میدهیم، باید ببینیم آنجناب چه میکرده و شکستن نماز در سفر سنتی (= شیوهای) است که آن را رسول خدا باب کرده است و در همان کتاب است که ابنابیشیبه و ترمذی(2)و نسایی از ابنعباس روایت کردهاند که گفت: ما در بین راه مکه و مدینه نماز را شکسته خواندیم با اینکه ایمن بودیم و هیچ خوفی نداشتیم. و نیز حکایت میکند که ابن ابی شیبه، احمد، بخاری، مسلم، ابوداود، ترمذی و نسایی از حارثه بن وهب خزاعی روایت کردهاند که گفت: من نماز ظهر و عصر را در «منا» با جمعیتی بسیار زیاد و با امنیتی کامل به رسول خدا صلی الله علیه و آله اقتدا کردم، و آن حضرت دو رکعتی خواند(3).
این را نیز باید دانست که از اهلسنت روایاتی دیگر وارد شده که مخالف با روایات گذشته است و در عین حال خود آنها با یکدیگر اختلاف نظر دارند و بررسی آن روایات و سایر روایاتی که کیفیت نماز
خوف، و همچنین نماز شکسته در سفر را بیان میکند، جایش در علم فقه است که از موضوع بحث ما خارج است.
منابع جهت مطالعه
تهذیبالاحکام، شیخ طوسی (460 ه -)، تحقیق سید حسن خرسان، چاپ چهارم 1365 ه -. ش، 10 جلدی، ناشر دار الکتب الاسلامیه.
الاستبصار، شیخ طوسی (460 ه -)، تحقیق سید حسن خرسان، چاپ چهارم، 1363 ه -. ش، 4 جلدی، ناشر دار الکتب الاسلامیه.
من لا یحضرهالفقیه؛ شیخ صدوق (1404 ه -. ق)، تحقیق علیاکبر غفاری، 4 جلدی، نشر جامعة المدرسین، سال طبع 1404 ه -. ق، چاپ دوم 1404 ه -. ق.
الاختلاف، امام محمد بن ادریس شافعی (204 ه -).
مسند احمد، احمد بن حنبل (241 ه -)، 6 جلدی، چاپ دار صادر - بیروت.
صحیح بخاری، محمد بن اسماعیل بخاری (256 ه -)، 8 جلدی، چاپ دار الفکر - بیروت.
مستدرک الحاکم، محمد بن محمد حاکم نیشابوری (405 ه -)، تحقیق دکتر یوسف مرعشلی، 4 جلدی، چاپ دارالمعرفه - بیروت 1406 ه -. ق.
مقدمه
آیین مقدس اسلام دارای قوانین پیشرفته و جامع و همه سونگر میباشد. و احکام آن چون از علیم حکیم صادر شده است، از حکمتهای مختلفی برخوردار است و مجازات مرتد نیز از این قاعده مستثنی نیست. و لازم است در این حکم الهی دقت و مطالعه کنیم تا بدانیم چرا اسلام چنین مجازات سختی را قرار داده است.
اسلام مجبور کردن مردم به ایمان آوردن را نمیپذیرد(1)و تقلید نمودن در اعتقادات را عملی مردود میشمارد(2). و خواهان آن است که مسلمانان با فکر و عقیده و استدلال، این آیین والا را بپذیرند. چنانچه از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام نقل شده: هرکس با تقلید از افرادی، وارد دین شود، با تقلید از افراد دیگری از دین خارج میشود(3). و همین بزرگوار میفرمایند: اگر جوانی از شیعیانم را ببینم که در دین فهم عمیق نمیکند هر آینه او را تنبیه خواهم کرد(4). سؤال فوق به سه بخش تقسیم میشود:
1) (1) (لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ) (بقره/ 256)
2) (2) رجوع کنید به رساله توضیح المسائل فقهاء قسمت تقلید
3) (3) مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ النُعْمَانِیُّ فِی کِتَابِ الْغَیْبَةِ، عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ مَنْ دَخَلَ فِی هَذَا الدِّینِ بِالرِّجَالِ أَخْرَجَهُ مِنْهُ الرِّجَالُ وَمَنْ دَخَلَ فِیهِ بِالْکِتَابِ وَالسُّنَّةِ زَالَتِ الْجِبَالُ قَبْلَ أَنْ یَزُولَ. (وسائل الشیعه، ج 17، ص 307)
4) (4) وَأَرْوِی عَنِ الْعَالِمِ رحمه الله أَنَّهُ قَالَ لَوْ وَجَدْتُ شَابّاً مِنْ شُبَّانِ الشِّیعَةِ لَا یَتَفَقَّهُ لَضَرَبْتُهُ ضَرْبَةً بِالسَّیْفِ وَرَوَی غَیْرِی عِشْرُونَ سَوْطاً وَأَنَّهُ قَالَ تَفَقَّهُوا وَإِلَّا أَنْتُمْ أَعْرَابٌ جُهَّالٌ. (بحار الانوار، ج 75، ص 346).
قبل از اینکه به پاسخ صورتهای فوق بپردازیم به معنای لغوی و اصطلاحی مرتد و انواع مرتد و مجازاتهای هر کدام میپردازیم تا موضوع بحث به خوبی روشن شود.
معنای واژه ارتداد در لغت
در علم لغت واژه «ارتداد» به معنای بازگشت و رجوع از چیزی به غیر آن، آمده است(1)و فرموده خداوند در آیه (وَ لا تَرْتَدُّوا عَلی أَدْبارِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِینَ)2 بر معنای یاد شده دلالت دارد.
معنای ارتداد در اصطلاح فقهی
در فقه اسلامی، «مرتد» به کسی گفته شده که پس از اقرار به اسلام، از آن دست بردارد و دین دیگری را برای خود برگزیند.
انواع مرتد
«مرتد» دو نوع است: فطری و ملی. «مرتد فطری» به کسی گفته میشود که در خانواده مسلمان تولد یافته و پدر و مادرش، یا یکی از آنها، مسلمان باشند و پس از مسلمان شدن دست از اسلام برداشته و اظهار کفر کرده باشد.
«مرتد ملی» به کسی گفته میشود که در خانواده کافر تولد یافته و در آغاز، در ملت کفر رشد یافته و سپس اسلام را پذیرفته باشد، آنگاه از اسلام دست بردارد و دوباره به ملت کفر بازگردد(2).
فقهای اهلسنت میان مرتد فطری و ملی از نظر حکم، تفاوتی قائل نشدهاند؛ ولی فقهای شیعه بین آنها فرق گذاشتهاند.
حکم مرتد: مجازات مرتد در اسلام اعدام است، البته این حکم شرایط و ضوابط خاصی دارد که در کتابهای فقهی و حقوقی بیان شده است(1).
لازم به ذکر است که:
اولاً: مجازاتی که برای مرتد قرار داده شده، برای کسی است که ارتداد خود را ظاهر کند و به طور آشکار فضای جامعه را آلوده کند و گرنه کسی که در درون خود به ارتداد برسد و آن را ظاهر نکند، شامل این حکم نمیشود. (اگرچه عقوبت دردناک اخروی را در پیدارد) و اسلام به دیگران نیز اجازه تفتیش عقائد او را نمیدهد(2).
ثانیاً: اگر شخصی یکی از ضروریات دین را منکر شود و به اصطلاح «مرتد» شود، اما ارتداد او به خاطر شبهاتی است که برای او پیش آمده است، باز مشمول حکم اعدام نخواهد بود و به او مرتد نمیگویند(3).
پس مرتد کسی است که از روی «عناد» و «علم» دست به ارتداد میزند.
بخش اول: فلسفه و حکمت حکم مرتد
قرآنکریم در آیه 72 سوره آلعمران خبر از یک توطئه بزرگ میدهد و میفرماید:
(وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ آمِنُوا بِالَّذِی أُنْزِلَ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَ اکْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ) ؛ «و دستهای از اهل کتاب گفتند: در آغاز روز به آنچه بر کسانی که ایمان آوردهاند، فرود آمده، (ظاهراً) ایمان آورید، و در پسین آن [روز] کفر ورزید، تا شاید آنان [از اسلام] باز گردند».
آری، مشرکین به همدیگر میگفتند: اول صبح به اسلام و معتقدات مسلمین اظهار ایمان میکنیم و در پایان روز کفر خود را اعلان میکنیم و میگوییم: ما اسلام را حق ندیدیم و از این رهگذر موجبات تردید و شک مسلمین به خصوص افرادی که تازه اسلام آوردهاند را فراهم مینماییم.
از اینرو اگر قوانین اسلام، مجازات شدیدی برای این توطئهی شوم قرار ندهد، هر روز اسلام و بنیاد اعتقادی آن در معرض هجوم تبلیغات دشمن خواهد بود. و بر اسلام و هر آیین دیگری لازم است - همانطور که از آلوده و مسموم شدن خوراک مردم صیانت میشود - از مرزهای عقیدتی آنان محافظت نماید. به ویژه که برخی از افراد جامعه دارای قوای فکری قوی نیستند تا برای همهی معتقدات خود استدلالات محکم داشته باشند بلکه ایمان خود را از فطرت پاک و دلائل سادهی مخصوص به خود، به دست آوردهاند. و در مقابل اینگونه تبلیغات اثر پذیر خواهند بود و از طرفی اگر خبر مرتد شدن اشخاص، هر روز فضای جامعه را پر کند، علاقهمندان به مطالعه و ورود به اسلام را نیز دلسرد خواهد نمود.
به هر حال، هر مکتبی، دفاع از کیان خود را در رأس برنامههای خود قرار داده است و این امر، کاملاً، طبیعی و عقلایی است. چگونه میتوان پذیرفت که پیامبری از جانب خدا مبعوث شود و زحمات زیادی را برای هدایت مردم متحمل شود و با رنج و مشقّت فراوان، مردم را از شرک و بتپرستی برهاند، ولی به دشمنان خود اجازه دهد که با روشهای مزوّرانه، بار دیگر مردم را به گمراهی بکشانند؟
گذشته از این حربه سیاسی دشمن، یکی از آثار سوء ارتداد مسلمانان در جامعه، «تضعیف روحیّه مسلمانان» و «تقویّت دشمنان اسلام» است. سختگیری اسلام در مورد مرتدّ، بیش از آنکه عکسالعملی در برابر انحراف یک شخص باشد، دفاع از حقوق جامعه و حراست از عقیده و ایمان مردم است.
اسلام، برای حقوق جامعه، بیش از حقوق اشخاص اهمیت قائل است و در تعارض میان حقّ فرد و حقّ جامعه، جامعه را مقدّم میدارد، حتی اگر در مجازات مرتد، حقّ فردی شخص در انتخاب عقیده - به زعم مکاتب طرفدار حقوق فردی - تضییع شود؛ چرا که، مصالح جامعه، میتواند آزادی افراد را محدود کند.
اگر افراد جامعه هر روز بخواهند قوانین و معتقدات آن اجتماع را بپذیرند و روز بعد به راحتی آن را انکار کنند، اینجاست که هرج و مرج وسیعی در ساختار و مناسبات آن اجتماع روی خواهد داد به طوری که امکان هرگونه برنامهریزی و تصمیمگیری را از رهبران آن اجتماع خواهد گرفت. به ویژه در مواقع حساس مثل حمله دشمن و...
و از طرفی «ایمان» در بسیاری از مناسبات و روابط اجتماعی اسلام، مثل قضاوت یا امام جمعه و جماعت یا انتخاب شوهر و... شرط شده است. و اگر ایمان افراد، «روزانه» شود معلوم است که نظام اجتماع مختل خواهد شد.
با قراردادن مجازات شدید برای کسی که اسلام را به عنوان دین خود بپذیرد و بعد به ضروریات آن کافر شود، شأن و احترام اسلام حفظ خواهد شد و همگان خواهند دانست که شأن و جایگاه اسلام بلند است و آیین ساده و پیش پا افتادهای نیست که هر وقت بخواهند قبول کنند، و هر موقع که میلشان کشید آن را منکر شوند و موجبات توهین و بیاحترامی به معارف و احکام آسمانی آن و همچنین پیروان آن را فراهم کنند.
اگر همگان بدانند که بعد از قبول آیینی، نمیتوانند به راحتی از آن آیین برگردند، در تحقیقات خود بیشتر دقت میکنند، و همین باعث میشود که
با بینش فکری قویتری به آیین مسلمانی پای گذارند و پایههای اعتقادی جامعه مستحکمتر خواهد شد.
یکی از عوامل سختگیری اسلام درباره مرتد، شاید این باشد که در نظام حکومتی و سیستم اداری جوامع اسلامی، ایمان به خدا صرفاً جنبه اعتقادی و درون قلبی ندارد، بلکه جزو بندهای پیوستگی امت و پایههای حکومت است. به طوری که با فقدان آن قوام و دوام جامعه اسلامی متلاشی میشود، و مانند قتل نفس یا فتنه و فساد است که نمیتواند قابل تحمل باشد.
بخش دوم: مگر اسلام نفرموده: «لا اکراه فیالدین» پس چرا برای مرتد حکم اعدام صادر میکند؟
در مورد تفسیر آیه (لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ)1 دیدگاههای مختلفی وجود دارد(1)، و یکی از تفاسیر این است که «در پذیرش اسلام اجباری نیست بلکه لازم است افراد تحقیق کافی کنند و بعد از اثبات حقانیت اسلام آن را بپذیرند. ولی بعد از پذیرش آن حق بازگشت و بازی با دین اسلام را ندارند. به عبارت دیگر آیات قرآن بعضی «مطلق» و «مقید» هستند و مطلقات قرآنی با مقیدات آن، با هم معنا میشوند و این مقیدات هستند که حدود شمول مطلقات را مشخص مینمایند. و برای تفسیر آیات قرآن لازم است مجموع مطلقات و مقیدات را در نظر گرفت تا از برداشتی صحیح برخوردار باشیم. و علت بسیاری از لغزشها و یا سؤالاتی که پیش میآید این است که یکی از این دو دسته را در نظر میگیرند. در اینجا نیز اگر چه آیهی «لااکراه» مطلق است اما این اطلاق با آیات و روایات صحیح قید میخورد و معنای آن
1) (2) نک: مجمع البیان، المیزان، نمونه، ذیل آیه 256، بقره (برخی از این تفسیرها در ادامه خواهد آمد).
چنین میشود که «در ورود به اسلام اجباری نیست.» به عبارت دیگر اجبار ورود به اسلام نفی شده است.
همانطور که اشاره شد خدای متعال در قبول اسلام، اجبار و تقلید را نمیپذیرد و پیامبران را مأمور میکند که با علم و بصیرت و استدلال، مردم را دعوت کنند(1). اما پس از قبول این آیین، به خاطر مصالح مهمی که در بالا ذکر شد، اجازه نمیدهد که افراد به صورت علنی باز گردند چرا که این ارتداد مفاسد زیادی را ببار میآورد.
بخش سوم: اگر انسان دارای آزادی عقیده است، پس چرا باید به خاطر تغییر عقیده مجازات شود؟
آزادی دو گونه است: نخست آزادی بدون ضابطه و حد و مرز، که مورد قبول هیچ انسان عاقلی نیست. چون موجب هرج و مرج فکری و اجتماعی میشود.
دوم: آزادی عقیده به این معنا است که انسانها آزادند که تحقیق آزادانه و منصفانه و کامل داشته باشند، و پس از تحقیق آنچه که واقعاً مورد قبول عقل است بدون غرض ورزی و داخل کردن امیال، به آن عقیده داشته باشند، اسلام نه تنها مخالف آن نیست بلکه همانطور که گذشت از طرفداران محکم تعقل و علم و استدلال و تحقیق است. چنانچه در آیه 6 سوره توبه به پیامبر دستور میدهد.
«اگر یکی از افراد دشمن سؤال فکری مطرح کرد با او نجنگید، بلکه پاسخ او را بدهید سپس او را به محل خود برگردانید بعد اگر لازم شد با او بجنگید»(2).
1) (1) (قُلْ هذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّهِ عَلی بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی وَ سُبْحانَ اللّهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ)، یوسف/ 108.
2) (2) (وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ اسْتَجارَکَ فَأَجِرْهُ حَتّی یَسْمَعَ کَلامَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا
بنابراین: اسلام با آزادی نوع اول مخالف است و با آزادی نوع دوم موافق است. و حکم ارتداد نیز برای ضابطهمند کردن آزادی است که جامعه از هرج و مرج فکری و اجتماعی نجات یابد و سامانمند و قانونمند گردد(1). یعنی هر کس آزاد است با تحقیق، دین خود را انتخاب کند اما بعد از پیبردن به حقانیت اسلام، حق ندارد دین اسلام را به بازی بگیرد و آزادی بیحد و مرز ندارد تا هر گونه مایل است عمل کند.
یادآوری
اسلام هیچ کسی را به صرف اینکه اسلام را قبول نمیکند محکوم به مرگ نمیداند چنانکه در صدر اسلام برای اینکه ندای حق را به گوش همگان برسانند و موانع تبلیغ رسالت را رفع کنند، میجنگیدند اما بعد از پیروزی بر دشمنان تبلیغ اسلام، مردم را مجبور به قبول اسلام نمیکردند بلکه دلائل حقانیت اسلام را مطرح میکردند و چنانچه فردی نمیپذیرفت نه تنها او را اعدام نمیکردند بلکه محترمانه در کشور اسلامی زندگی میکرد. و آیات زیادی از قرآن بر این معنا دلالت دارد مانند:(فَذَکِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَکِّرٌ لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ)2 .
اگر اعطا کننده حقوق انسان، «تکویناً» و «تشریعاً» خداوندی است که خالق و ربّ او است، آیا او نمیتواند اعطای آن را مشروط به شروطی خاص کند یا در شرایطی، آن را از آدمی بستاند؟
اگر خداوند، اعلام کند که هر انسانی حقّ حیات دارد، مگر آنکه شخص محترمی را به قتل رساند، چنین شخصی، به خاطر جرمی که مرتکب
1) (1) و برای کسانی که شبهه ذهنی دارند واجب است که در مقام تحقیق برآمده و به صورت کامل تحقیق نمایند تا به جواب خود برسند و اسلام و مبانی آن هیچ سؤالی را بی پاسخ نگذارده است.
شده، حقّ حیات ندارد و باید قصاص شود و یا اگر کسی در برابر پیام الهی بایستد و با عناد و لجاجت از باطل دفاع کند، و حتّی در راه رسیدن پیام الهی به گوش دیگران، موانعی ایجاد کند، چنین فردی، حرمت حقوق خود را شکسته و میتوان با او به جنگ برخاست تا تسلیم شود یا به حیاتش خاتمه داده شود.
اگر خداوند، به عنوان خالق، مُعطی حقوقِ انسان، او را از گرایش به کفر و شرک برحذر دارد و ارتداد را به لحاظ مفاسد فراوانی که بر آن مترتب میشود، موجب مجازات مرگ بشمارد، چه مانع و محذوری دارد؟
در این مکتب، برای نجات شخص گمراه و گنهکار، نهایت تلاش و کوشش صورت میگیرد و هیچگاه از هدایت انسانها مأیوس نمیشود، و چون سعادت انسان، منحصر به سعادت در زندگی محدود دنیا نیست، بلکه سعادت اخروی او که همیشگی و ابدی است بیشتر مدّ نظر است، حتی مجازات شخص خطاکار در دنیا، با هدف اصلاح و نجات او و اصلاح جامعه تشریع شده، و به اجرا در میآید. مجازات مرتد نیز از این قاعده، مستثنا نیست.
با توجه به اشکالات و شبهاتی که در جلسات رسول خدا صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السلام و دیگر ائمه علیهم السلام ایراد میشد و پاسخی که آنان با شیوهای پسندیده میدادند، این نکته دریافت میشود که طرح شبهه معقول از طرف دانشمند و صاحبِ اندیشه، از هر مقولهای که باشد، موجب ارتداد نمیشود. و نیز پرسش برای آگاهی، از هر نوعی که باشد، خلاف نیست و باعث توهین نمیباشد و حتی به آنهایی که از معارف آگاهی ندارند امر شده است که از صاحب نظران و عالمان بپرسند و بر اهل نظر، از عالمان فقه و تفسیر و کلام، است که آنها را با دلیل، پاسخ دهند و شبهات را از آنان برطرف کنند. زیرا پاسخ بدون دلیل و منطق، تأثیر ندارد و شبهه را از پرسش کننده برطرف نمیکند. بدین جهت، سیره رسول خدا و امامان در مقام پاسخ به پرسشها همیشه همراه با دلیل بود و هرگز موردی وجود ندارد که آنان روش دیگری را اتخاذ کرده باشند.
شایان ذکر است که ارتداد از دیدگاه ادیان مختلف جرم است و مجازات آن نیز مرگ است و حتی در برخی از منابع ادیان موجود، حکم آن بسیار شدیدتر از اسلام است. در اینجا به اختصار به ذکر دو منبع از کتاب مقدس عهد قدیم و جدید بسنده میکنیم.
«اگر برادرت پسر مادرت یا پسر و یا دختر تو یا زن هم آغوش تو و یا رفیق تو که مثل جان تو است تو را سرّاً اغوا نموده بگوید که برویم تا خدایان غیری که تو و آبای تو ندانستید عبادت نماییم. او را قبول مکن و او را گوش مده و چشم تو بر او رحمت ننماید و او را متحمل مشو و وی را پنهان مدار البته او را به قتل رسان اولاً دست تو به قتلش دراز شود و بعد
دست تمامی قوم و او را با سنگ سنگسار نما تا بمیرد به سبب این که جویای این بود که تو را از خداوند خدای تو که تو را از زمین مصر از خانه بندگی بیرون آورد براند تا تمامی اسراییلیان بشنوند و بترسند و بار دیگر چنین امر شنیع را در میان شما مرتکب نشوند»(1).
اگر کسی دانسته گناه بکند و گناهش هم این باشد که مسیح را که نجات دهنده او است رد کند، آن هم بعد ازاین که با خبر شده است که مسیح آمده است تا گناهان او را ببخشد، این گناه با خون مسیح پاک نمیشود و دیگر راه فراری از شرّ چنین گناهی نیست. بلی، راه دیگری جز این که انتظار مجازات وحشتناکی باشد که از خشم و غضب شدید خدا به او میرسد، همان خشم و غضبی که تمام دشمنان خدا را میسوزاند و هلاک میکند. کسی که قوانین موسی را میشکست، اگر دو یا سه نفر به گناه او شهادت میدادند، آن شخص بدون ترحم جابجا کشته میشد. حالا فکر کنید چه مجازات وحشتناکتری در انتظار کسانی است که فرزند خدا را زیر پا لگدمال کردهاند و خون او را که برای رفع گناهانشان ریخته شد، دست کم گرفته و ناپاک به حساب آوردهاند، و به روح پاک خدا که درهای رحمت خدا را به روی عزیزان خدا باز میکند بد گفته و بیحرمتی کردهاند»(2)-(3)
1) (1) کتاب مقدس، عهد قدیم: سفر تثنیه، فصل 13، (مشتمل بر 18 بند) ترجمه فارسی ولیم گلن، دارالسلطنه لندن، 1856 میلادی و 1272 هجری، ص 357-358 الکتاب المقدس، دار المشرق، بیروت، سفر تثنیة الاشتراع، الفصل 13، صص 379-380.
2) (2) عهد جدید: نامه به عبرانیان، بند 10، جمله 26-32.
3) (3) تذکر: الف. آنچه ذکر شد از منابع موجود عهد قدیم و جدید است و نمیتواند بیانگر حکم ارتداد از دیدگاه شریعت حضرت موسی علیه السلام و عیسی علیه السلام باشد. یعنی معلوم نیست شرایط ثبوت ارتداد و نوع و چگونگی قتل مرتد، دقیقاً آن باشد که در این متون آمده است.ب. تفکر حاکم بر جهان مسیحیت امروز، هرگونه دخالتی را در قانونگذاری اجتماعی، از دین سلب کرده است، لذا قوانین جزایی امروز کشورهای مسیحی نمیتواند بیانگر دین مسیح حتی نزد ارباب کلیسا باشد.
تعارض حکم ارتداد با آیه «لااکراه فی الدین»
دیدگاههای مفسران در مورد آیه:
الف: تفسیر مجمع البیان(2)اقوال در مورد این آیه را چنین برمیشمارد:
این آیه در مورد اهل کتاب است که جزیه می پردازند(3).
این آیه در مورد همهی کفار نازل شده سپس نسخ شده است(4).
مراد آیه این است: به کسانی که بعد از جنگ وارد دین شدهاند، نگویید که با اکراه داخل شدهاید چراکه ایشان بعد از جنگ به اسلام رضایت نشان دادهاند و اسلامشان صحیح است(5).
این آیه در مورد قوم خاصی از انصار نازل شده است(6).
منظور این است که از طرف خداوند اکراهی در دین نیست، و انسان در قبول دین اختیار دارد، چرا که دین حقیقی از اعمال قلوب است؛ و شهادتینی که از روی اجبار باشد در واقع دین نیست. همانطور که کفری که از روی «اکراه» باشد کفر حقیقی نیست(7).
1) (1) تفسیر نمونه، ج 2، ص: 651.
2) (2) مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج 2، ص: 631.
3) (3) (أحدها) أنه فی أهل الکتاب خاصة الذین یؤخذ منهم الجزیة عن الحسن وقتادة والضحاک.
4) (4) (وثانیها) أنه فی جمیع الکفار ثم نسخ کما تقدم ذکره عن السدی وغیره.
5) (5) (وثالثها) أن المراد لا تقولوا لمن دخل فی الدین بعد الحرب أنه دخل مکرها لأنه إذا رضی بعد الحرب وصح إسلامه فلیس بمکره عن الزجاج.
6) (6) (ورابعها) أنها نزلت فی قوم خاص من الأنصار کما ذکرناه فی النزول عن ابن عباس وغیره.
7) (7) (و خامسها) أن المراد لیس فی الدین إکراه من الله ولکن العبد مخیر فیه لأن ما هو دین فی
ب: در تفسیر نمونه در ذیل آیه چنین میخوانیم:
آیةالکرسی در واقع مجموعهای از توحید و صفات جمال و جلال خدا است که اساس دین را تشکیل میدهد، و چون در تمام مراحل با دلیل عقل قابل استدلال است و نیازی به اجبار و اکراه نیست، در این آیه میفرماید:(لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ) ؛ «در قبول دین هیچ اکراهی نیست (زیرا) راه درست از بیراهه آشکار شده است».
«رشد» از نظر لغت عبارت است از راهیابی و رسیدن به واقع، در برابر «غی» که به معنای انحراف از حقیقت و دور شدن از واقع است.
از آنجا که دین و مذهب با روح و فکر مردم سر و کار دارد و اساس و شالودهاش بر ایمان و یقین استوار است خواه و ناخواه راهی جز منطق و استدلال نمیتواند داشته باشد و جمله «لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ» در واقع اشارهای به همین است.
به علاوه همانگونه که از شان نزول آیه استفاده میشود، بعضی از ناآگاهان از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله میخواستند که او همچون حکام جبار، با زور و فشار اقدام به تغییر عقیده مردم (هر چند در ظاهر) کند، آیه فوق صریحاً به آنها پاسخ داد که دین و آیین چیزی نیست که با اکراه و اجبار تبلیغ گردد، به خصوص اینکه در پرتو دلائل روشن و معجزات آشکار، راه حق از باطل آشکار شده و نیازی به این امور نیست.
این آیه پاسخی است به آنها که تصور میکنند اسلام در بعضی از موارد جنبه تحمیلی و اجباری داشته و با زور، شمشیر و قدرت نظامی پیش
رفته است. جایی که اسلام اجازه نمیدهد پدری فرزند خویش را برای تغییر عقیده تحت فشار قرار دهد، تکلیف دیگران روشن است، اگر چنین امری مجاز بود، لازم بود این اجازه، قبل از هر کس به پدر درباره فرزندش داده شود، در حالی که چنین حقی به او داده نشده است، و از اینجا روشن میشود که این آیه تنها مربوط به اهل کتاب نیست آن چنان که بعضی پنداشتهاند، و همچنین حکم آیه هرگز منسوخ نشده است آن چنان که بعضی دیگر گفتهاند بلکه حکمی است جاودانی و هماهنگ با منطق عقل(1).
در جمله:«لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ»، دین اجباری نفی شده است، چون دین عبارت است از یک سلسله معارف علمی که معارفی عملی به دنبال دارد و جامع همه آن معارف، یک کلمه است و آن عبارت است از «اعتقادات» و اعتقاد و ایمان هم از امور قلبی است که اکراه و اجبار در آن راه ندارد، چون کاربرد اکراه تنها در اعمال ظاهری است، که عبارت است از حرکاتی مادی و بدنی (مکانیکی)، و اما اعتقاد قلبی برای خود، علل و اسباب دیگری از سنخ خود اعتقاد و ادراک دارد و محال است که مثلاً جهل، علم را نتیجه دهد، و یا مقدمات غیر علمی، تصدیقی علمی را بزاید.
و در اینکه فرمود:«لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ»، دو احتمال هست، یکی اینکه جمله خبری باشد و بخواهد از حال تکوین خبر دهد، و بفرماید خداوند در دین اکراه قرار نداده و نتیجهاش حکم شرعی میشود که: اکراه در دین نفی شده و اکراه بر دین و اعتقاد جایز نیست و اگر انشایی باشد و بخواهد بفرماید که نباید مردم را بر اعتقاد و ایمان مجبور کنید، در این صورت نیز این نهی بر یک حقیقت تکوینی متکی است و آن حقیقت همان بود که قبلا بیان کردیم و گفتیم اکراه تنها در مرحله افعال بدنی اثر دارد، نه اعتقادات قلبی.
1) (1) تفسیر نمونه، ج 2، ص: 279.
[علت اینکه در دین اکراه نیست]
خدای تعالی به دنبال جمله «لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ» ، جمله «قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ» ، را آورده، که بیان علت جمله اول است که چرا در دین اکراه نیست، و حاصل تعلیل این است که اکراه و اجبار - که معمولاً از قوی نسبت به ضعیف سر میزند - وقتی مورد حاجت قرار میگیرد که قوی و ما فوق (البته به شرط اینکه حکیم و عاقل باشد و بخواهد ضعیف را تربیت کند) مقصد مهمی در نظر داشته باشد، که نتواند فلسفه آن را به زیر دست خود بفهماند، (حال یا فهم زیر دست قاصر از درک آن است و یا اینکه علت دیگری در کار است) ناگزیر متوسل به اکراه میشود، و یا به زیردست دستور میدهد که کورکورانه از او تقلید کند و... و اما امور مهمی که خوبی و بدی و خیر و شر آنها واضح است، و حتی آثار سوء و آثار خیری هم که به دنبال دارند، معلوم است، در چنین جایی نیازی به اکراه نخواهد بود، بلکه خود انسان یکی از دو طرف خیر و شر را انتخاب کرده و عاقبت آن را هم (چه خوب و چه بد) میپذیرد و دین از این قبیل امور است، چون حقایق آن روشن، و راه آن با بیانات الهی واضح است و سنت پیامبر نیز آن بیانات را روشنتر کرده پس معنای «رشد» و «غی» معلوم میگردد که «رشد» در پیروی دین و «غی» در ترک دین و روگردانی از آن است، بنا براین دیگر دلیلی ندارد که کسی را بر دین اکراه کنند(1).
معرفی منابع
برای اطلاع بیشتر رجوع شود به:
www.tebyan.net
1) (1) تفسیر المیزان، ج 2، ص: 524.
با توجه به استفتایی که در مورد این پرسش از دفتر حضرت آیة الله العظمی بهجت رحمه الله صورت گرفت، نظر شما را به چند نکته جلب میکنیم:
رقصیدن زن برای زن چه مهیج شهوت باشد و چه نباشد، و همچنین چه با نوارهای موسیقی باشد و چه همراه چنین نوارهایی نباشد، بنابر احتیاط واجب حرام است. حتی اگر با وسایلی مانند سطل و... باشد و به حد لهو و لعب برسد که متناسب مجالس اهل فسق باشد اشکال دارد.
شرکت در جلسهای که در آن زن برای زن میرقصد به دو شرط اشکال ندارد.
شرط اول: شرکت شما موجب تشویق آنها نشود؛
شرط دوم: شما به آنان که در حال رقصند توجهی نداشته باشید.
با وجود شروط بالا در چنین جلساتی میتوان شرکت کرد و چنانچه احتمال بدهید که اگر به نوعی مخالفت خود را اعلان کرده و دیگران را نهی کنید برای بعضی موثر است باید با روشی مناسب، دیگران را نهی نمایید.
اکر شرکت کردن ما موجب تشویق اهل جلسه شود، یا باعث شود که به آنها توجه نماییم و مرتکب حرام شویم، در این حالت نمیتوانیم به خاطر اینکه فامیل ناراحت میشوند در چنین جلساتی شرکت کنیم بلکه وظیفه داریم شرکت نکنیم و میتوان در مواقع مناسب دیگر به دیدار فامیل رفته و به آنان تبریک بگوییم. و توجه داشته باشیم که رضایت خداوند بسی مهمتر است از رضایت مخلوقات خدا و همهی دلها به دست اوست.
یادآوری
مطالب فوق با توجه به فتوای مرجع تقلید جنابعالی بوده و ممکن است نظر مراجع دیگر متفاوت باشد.
در ضمن متن استفتاء پیوست است.
محضر مبارک حضرت آیتالله العظمی بهجت - دامتبرکاته -
مستدعی است جواب مسائل زیر را بفرمایید.
جواب 1 و 2 و 4: رقص مطلقاً بنا بر احتیاط واجب حرام است.
رقصیدن زن برای زن در صورتی که مهیج شهوت نباشد چه حکمی دارد؟
نگاه کردن به زنی که در حال رقصیدن است چه حکمی دارد؟
رقصیدن زن برای زن به همراه نوارهای موسیقی مطرب چه حکمی دارد؟
شرکت در جلسهای که در آن زن برای زن میرقصد بدون توجه به آنها یا با توجه به آنهایی که در حال رقص هستند چه حکمی دارد؟
جواب 3 و 5: بدون توجه و تشویق اشکال ندارد اما اگر موجب تشویق آنها باشد، باید اجتناب شود.
جواب: معلوم شد ولی به بهانه صلهرحم و به قصد فراهم ساختن رضایت رحم شرکت نکند مگر در کناری و بدون توجه باشد.
جواب: اشکال ندارد.
جواب: اگر به حدّ لهو و لعب برسد که متناسب با مجالس اهل فسوق باشد اشکال دارد.
جواب: جایز نیست ولی در غیر آن وقتها جهت تبریک و... برود.
جواب: جایز نیست.
قرآنکریم در آیه شصت و یکم سوره نور به آداب غذا خوردن و ورود به خانههای خویشاوندان اشاره میکند و با تاکید بر سلامکردن میفرماید:
(لَیْسَ عَلَی الْأَعْمی حَرَجٌ وَ لا عَلَی الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لا عَلَی الْمَرِیضِ حَرَجٌ وَ لا عَلی أَنْفُسِکُمْ أَنْ تَأْکُلُوا مِنْ بُیُوتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ آبائِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أُمَّهاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ إِخْوانِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَخَواتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَعْمامِکُمْ أَوْ بُیُوتِ عَمّاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَخْوالِکُمْ أَوْ بُیُوتِ خالاتِکُمْ أَوْ ما مَلَکْتُمْ مَفاتِحَهُ أَوْ صَدِیقِکُمْ لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَأْکُلُوا جَمِیعاً أَوْ أَشْتاتاً فَإِذا دَخَلْتُمْ بُیُوتاً فَسَلِّمُوا عَلی أَنْفُسِکُمْ تَحِیَّةً مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُبارَکَةً طَیِّبَةً کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمُ الْآیاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ) ؛ «هیچ تنگی (و تکلیفی) بر نابینا نیست و (نیز) هیچ تنگی (و تکلیفی) بر لنگ نیست، و (نیز) بر بیمار و بر خودتان هیچ تنگی (و تکلیفی) نیست که (بدون اجازه غذا) بخورید از خانههای (فرزندان و همسران) تان یا خانههای پدرانتان، یا خانههای مادرانتان، یا خانههای برادرانتان، یا خانههای خواهرانتان، یا خانههای عموهایتان، یا خانههای عمههایتان، یا خانههای داییهایتان، یا خانههای خالههایتان، یا آن (خانههایی) که کلیدهایش در اختیار شماست، یا (از خانههای) دوستانتان، بر شما هیچ گناهی نیست که جمعی یا جداگانه (غذا) بخورید؛ و هنگامی که وارد خانهها شدید، پس بر خودتان سلام کنید، زنده بادی خجسته (و) پاکیزه از نزد خدا. اینگونه خدا آیات را برای شما روشن بیانمیکند، باشد که شما خردورزی کنید».
شأن نزول:
داستان نزول این آیه را اینگونه حکایت کردهاند که قبل از اسلام مردم مدینه عادت داشتند که افراد نابینا، لنگ و بیمار را از سفره غذا دور میکردند و با آنان همغذا نمیشدند و غذای آنان را جدا میدادند. این مطلب یا به خاطر تنفر از آنان و یا به خاطر رعایت حال آنها در غذا خوردن و جبران کمبود آنان بوده است. برخی افراد این موضوع را از پیامبر صلی الله علیه و آله سئوال کردند و آیه فوق در پاسخ آنان فرود آمد و اشاره کرد که هم غذا شدن با این افراد مانعی ندارد(1).
توضیح:
در آیات پیشین سوره نور برخی از آداب ورود به خانهها و اتاق پدر و مادر بیان شد و اینک در این آیه آداب ورود و غذا خوردن از خانه خویشان و دوستان را بیان میکند و نخست با اشاره به گروههای خاص اجتماعی میفرماید: «بر نابینا گناهی نیست و بر افراد لنگ اشکالی نیست و بر بیماران و خودتان مانعی نیست (که از چند مکان بدون اجازه غذا بخورید):
(اول) از خانههای (فرزندان و همسران) خودتان.
و (دوم) از خانههای پدرانتان و (سوم) از خانههای مادرانتان و (چهارم) از خانههای برادرانتان و (پنجم) از خانههای خواهرانتان (و ششم) از خانههای عموهایتان و (هفتم) از خانههای عمههایتان (و هشتم) از خانههای داییهایتان و (نهم) از خانههای خالههایتان و (دهم) از خانهای که کلیدش در اختیار شماست. و (یازدهم از خانههای) دوستانتان». و در ادامه آیه اضافه میکند که: «گناهی بر شما نیست که به طور گروهی یا جداگانه غذا بخورید. (پس میتوانید همراه مهمان یا جدای از او غذا بخورید)».
1) (1) نک: نور الثقلین، تبیان، مجمع البیان، تفسیر کبیر، درّ المنثور و صافی، ج 3، ص 448.
سپس در بخش بعدی آیه به آداب ورود به خانهها اشاره میکند و میفرماید: «هنگامی که وارد خانههای (خویشاوندان یا مساجد یا داخل هر خانهای) شدید، بر خویشتن سلام کنید، زنده باد (و سلامی) از طرف خدا که خجسته و پاکیزه است (یعنی بگویید: سلام بر ما از طرف پروردگارمان)» و در پایان آیه یادآور میشود که: «اینگونه خدا آیات خویش را برای شما به روشنی بیان میکند، تا شاید شما تعقّل کنید».
نکات و اشارات
نخست آنکه مقصود آن است که این افراد چون توانایی کافی ندارند، و ممکن است بدون غذا بمانند بنابراین جایز است که آنان از غذاهای خانههای شما و خویشان و دوستان استفاده کنند(1).
و دومین تفسیر آن است که این آیه برای برطرفکردن عادت مردم مدینه بود که با این سه گروه هم غذا نمیشدند و آیه بیان کرد که مانعی ندارد مردم با این افراد هم غذا شوند.
و سوم اینکه این سه گروه در حکم جهاد مستثنی هستند و جهاد بر آنان واجب نیست(2).
البته تفسیر اول و دوم با هم منافاتی ندارد هر چند که ظاهر آیه با تفسیر اول سازگارتر است و تفسیر دوم با شأن نزول تناسب بیشتری دارد. ولی تفسیر سوم با ظاهر آیه سازگار نیست.
مقدم شمرده شدهاست. یعنی در جامعه اسلامی باید بین خویشاوندان و دوستان چنان صفا و صمیمیتی حاکم باشد که بتوانند از خانههای همدیگر بدون اجازه قبلی غذا بخورند. از اینرو در این آیه اجازه داده شد که هر کس بتواند از یازده خانه بدون اجازه قبلی غذا بخورد.
اول آنکه به اندازه نیاز مصرف کنند.
دوم آنکه مرتکب اسراف و تبذیر نشوند(1).
سوم آنکه یقیین به عدم رضایت صاحبخانه نداشته باشد.
یعنی در هنگام استفاده از غذای خانه خویشان و دوستان، احتمال رضایت آنان کافی است(2).
مقصود از دوستانی که غذا خوردن از خانه او جایز است، همان دوستان خاص و نزدیک انسان هستند که با آنان رفت و آمد دارد و اگر کسی تا این اندازه نسبت به دوست خود گذشت نداشته باشد، در حقیقت دوست او نیست.
مفسران در مورد خانههایی که کلید آن به دست انسان است و او مجاز است که از غذای موجود در آن خانه استفاده کند، چند احتمال دادهاند:
نخست آنکه مقصود خانههای کسانی باشد که در هنگام جهاد، کلید خانه خود را به افراد پشت جبهه میدادند.
دوم آنکه مقصود وکیل و نماینده مالک است که کلید اموالش به دست اوست(3).
سوم آنکه منظور انباردار است که کلید خانه و اموال بدست اوست.
1) (1) در برخی احادیث به این مطلب تصریح شده است. (نک: صافی، ج 3، ص 448 و وسائل الشیعه، ج 16، کتاب اطعمه و اشربه، ابواب آداب المائده، باب 24، ح 1)
2) (2) هرچند که ظاهر آیه اطلاق دارد و شامل غذاخوردن در صورت رضایت و عدم رضایت صاحبخانه میشود اما بعید نیست که آیه از چنین مورد نادری منصرف باشد.
3) (3) این مطلب در برخی احادیث نیز آمده است. (نمونه، ج 14، ص 558)
و چهارم آنکه مقصود دوستان نزدیک هستند که کلید خانه خود را به دست همدیگر میسپارند. البته مانعی ندارد که آیه شامل همه این موارد باشد و هر کدام مصداقی از آیه باشند.
آیه فوق با عنایت به این موارد یا برخی از آنها، فرود آمد و بیان کرد که: «بر شما گناهی نیست که به طور دستهجمعی یا جداگانه غذا بخورید».
در این آیه اشاره شده که وقتی در خانهها وارد میشوید سلام کنید. مقصود از این خانهها، منزلهای خالی یا مساجد و یا منزلهای یازدهگانهای است که در این آیه از آنها نام برده شد و یا همه خانهها مردم، خویشان و دوستان است؛ البته آیه فوق مطلق است و شامل همه خانهها میشود(1).
سلام، تحیت و زنده باد اسلام است که در این آیه با عنوان زنده بادی خجسته و پاک از طرف خدا، از آن یاد شده است.
مقصود از سلام کردن در هنگام ورود به خانهها سلام کردن بر همسر و فرزندان و یا سلام کردن برخی بر برخی دیگر است البته اگر مقصود او خانهها، منزلهای خالی باشد، سلام بر خویشتن مقصود است. یعنی کسی که داخل خانه میشود بگوید: «سلام پروردگار بر ما باد. یا سلام بر ما و بر بندگان صالح خدا»(2)البته منافاتی بین این تفسیرها نیست و همه آنها
میتوانند مصداقهای آیه باشد همانطور که در احادیث نیز به این سلامها اشاره شده است.
البته هر نوع اظهار محبت و سلام که در آغاز ملاقات بین افراد ردّ و بدل میشود تحیت است.
آموزهها و پیامها
پیام این آیه برای ما آن است که در غذاخوردن رعایت حال نابینایان، ناتوانان و بیماران را بنمایید.
پیام دیگر آیه آن است که خدا برای شما یازده رستوران رایگان در میان مردم قرار داده است تا گرسنه نمایند.
پیام دیگر آیه آن است که سلام و زنده باد از آداب ورود به خانههاست.
پیام دیگر آیه آن است که در مورد آیات (و قوانین) روشن الهی مطالعه و تفکر کنید (تا حقایق دینی و عظمت قانونگذاری خدا را دریابید).
مقدمه
مفهوم «رضایت» و همچنین متضادش «نارضایتی»، از جمله مفاهیمی است که دایره معنای آنها بسیار وسیع و فراگیر میباشد. زیرا رضایت دیگری از ما، میتواند به معنای خشنودی قلبی باشد و یا به معنای عدم وجود اعتراض یا کدورت درونی از ما و یا... باشد؛ نارضایتی نیز میتواند به معنای معترض بودن کسی نسبت به عمل یا فرد دیگری باشد و یا به معنای مظلوم واقع شدن و پایمال شدن حقوق رسمی و شرعی او از سوی دیگری باشد. معنای کلی و جامعی که شاید بتوان در مورد رضایت از میان این گمانهها بیرون کشید، وجود نوعی آرامش و اطمینان خاطر شخص راضی از شخص دیگر است. و بررسی پدیدهی رضایت یا عدم آن در این تعریف به شناخت علت یا علتهای آن بستگی دارد.
با توجه به مقدمه بالا باید گفت:
نماز و سایر موارد که میتوانید در روایات(1)مربوط به عبادات ملاحظه فرمایید. لازم به ذکر است که «قبولی» یک عبادت غیر از «صحیح» بودن آن است؛ چرا که صحت عبادت، به معنای رعایت شرایطی است که در اصل انجام آن مورد لحاظ قرار گرفته(2)و بدون رعایت این شرایط اساساً عبادتی واقع نمیشود. اما قبولی، به معنای پیدا کردن روح عبادت و به تمام و کمال رساندن آن بر مبنای ویژگیها و شرایطی است که برای آن بیان شده است.
امام خمینی رحمه الله در کتاب شریف «سر الصلوة» مینگارند:
«روح عبادت و تمام و کمال آن، به حضور قلب و اقبال آن است، که هیچ عبادتی بدون آن مقبول درگاه احدیّت و مورد نظر لطف و رحمت نشود و از درجه اعتبار ساقط است»(3).
در مورد سفر هم که در پرسش آمده است نکتهی خاصی وجود ندارد که آن را از دیگر اعمال جدا کند و به نظر میرسد بنابر قاعدهی قبلی میتوان در مورد آن نتیجه گرفت؛ به این معنا که باید دید اگر رضایت دیگری یا فرد خاصی، در سفر رفتن، از نظر خداوند شرط شده پس باید برای اجرای درست احکام سفر بنابر آن شرط رفتار نمود. به عنوان مثال
بیشتر فقیهان رضایت پدر و مادر و عدم آزار و اذیت آنها را در سفر جواز شرط دانستهاند. امام خمینی رحمه الله در رسالۀ عملیۀ خویش میفرمایند:
«سفری که اسباب اذیت پدر و مادر باشد حرام است و انسان باید در آن سفر نماز را تمام بخواند و روزه هم بگیرد»(1). اما اگر رضایت دیگران شرط سفر نباشد مثل رضایت دوستان یا همسایگان، پس مانع سفر نیست.
یادآوری: رضایتمند بودن دیگران از یک فرد مسلمان، خود یک ارزش است و از دیدگاه شرع و دین امر پسندیده و نیکویی میباشد که خداوند بزرگ در مرتبه نخست این جایگاه قرار داد و بعد از آن ائمه معصومین علیهم السلام و به ترتیب صاحبان حق ولایت، فقاهت و... خداوند در آیات متعددی از قرآنکریم این مطلب را با کیفیتها و اشارههای مختلفی بیان فرمودهاند مثلاً در جایی از زبان پیامبر خود حضرت سلیمان میفرماید:(وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ وَ أَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبادِکَ الصّالِحِینَ)2 ؛... «توفیق ده تا کار شایستهای که مورد رضای توست انجام دهم و مرا به رحمت خویش در میان بندگان شایستهات داخل کن».
در پایان تاکید میشود که در پاسخ این پرسش نمیتوان یک قاعدهی کلی مطرح کرد بلکه باید در مورد هر عبادت و طاعت خاصی دقت کرد که آیا رضایت یا نارضایتی افراد در قبولی آن، شرط شده است یا نه و اگر شرط شده چه افرادی؟
1) (1) ر. ک: رساله توضیح المسائل، امام خمینی رحمه الله، مسالهی 1295.
توضیح آیات
خداوند در آیات سوره نساء زنهایی را که بر مردها حرام هستند، بیان میکند، بعد توضیح میدهد که با چه زنهایی و چه شرایطی ازدواج بکنید آنگاه در آیه 25 بحث ازدواج با کنیزان و شرایط آن را مطرح میکند و میفرماید: هرکس توانایی ازدواج با زنان پاک دامن، آزاد و با ایمان را ندارد، با کنیزان پاک دامن و مؤمن ازدواج بکند. سپس بیان میکند که همه شما از یک جنس (انسان) هستید، لذا از ازدواج با کنیزان خود ناراحت نشوید. این توصیه بدین خاطر بود که برخی افراد از ازدواج با کنیزها کراهت داشتند. آیه شریفه نوعی تشویق به ازدواج با کنیزان است. بعد اشاره میکند که اگر خواستید با کنیزان ازدواج بکنید، از سرپرست آنها اجازه بگیرید و عقد کنید و مهریه آنها را طبق عرف بپردازید، چون کسی بدون اجازه مالک حق تصرف ندارد و چه سرپرست کارهایی را او بخواهد که با ازدواج منافات داشته باشد. پس باید با اجازه باشد و مهریه هم طبق عرف پرداخت بشود.
از این قسمت آیه (وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ) ؛ «و مَهرشان را به طور پسندیده (طبق عرف، به خود) ایشان بدهید» که مهریه آنها را طبق عرف بپردازید استفاده میشود که باید مهری شایسته با موقعیت کنیزان قرار داده شود و به خود آنها پرداخت شود؛ نه صاحبانشان، زیرا دادن مهر به مالک با ظاهر آیه ناسازگار است.
این قسمت از آیه، دفاع از حقوق کنیزان است و قرآنکریم میخواهد بگوید آنها میتوانند مالک مهریه خود بشوند و این برخلاف عرف آن زمان بود. در ادامه بیان میکند که این کنیزان وقتی لیاقت ازدواج با شما را دارند که مؤمن باشند، آشکارا مرتکب عمل زشت ناپسندی نشوند و دوستان پنهانی نداشته باشند. در قسمت بعد بیان میکند که اگر کنیزان پاکدامن لغزش پیدا کردند و مرتکب عمل زشتی شدند آنها را مجازات کنید. اسلام مجازات را متناسب با جرم و مجرم در نظر گرفته است، اما اینجا تاکید میکند که کیفر کنیزها نصف زنان آزاد است. این توصیه نکتهای دارد که بیان خواهد شد. در پایان اشاره میکند که ازدواج با کنیزان برای کسانی جایز است که از نظر غریزه جنسی به شدت در زحمت باشند و اگر خودداری کنند، برای آنها بهتر و خدا هم بسیار آمرزنده و بخشایشگر است.
مهریه کنیز و زن آزاد در قرآن
از این بخش آیه (وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ) ؛ «و مَهرشان را به طور پسندیده (طبق عرف، به خود) ایشان بدهید» تفاوتی احساس نمیشود، زیرا به صورت طبیعی مهریه هر بانویی در جامعه به تناسب سطح زندگی با دیگران متفاوت است، مثلاً مهریه یک خانم متخصص و دانشمند با خانمی که این شرایط را ندارد، به صورت طبیعی فرق میکند. همین بحث تناسب عرفی بین زنان آزاد و کنیز در جامعه وجود داشت. پس اسلام تنها مسئله شأنیت را مطرح کرده، البته قرآن چند شرط برای ازدواج با کنیزان قرار داد؛ مؤمن باشند و عمل زشتی نداشته باشد.
تفاوت مجازات کنیز با زن آزاد
ما در مسائل، احکام و قوانین شرعی تعبدی، گاهی نمیتوانیم به علت
حکم دست پیدا کنیم و تنها به حکمتها، اسرار و فلسفه برخی از آنها دسترسی مییابیم.
از باب حکمت و فلسفه حکم میتوان درباره این تفاوت گفت زنان کنیز در اسلام محدودیتهایی داشتند، زیرا کنیز در اختیار سرپرست خودش است و آزادیهای معمول را ندارد، لذا ممکن است به خاطر همین محدودیتها و فشارهای اجتماعی زودتر به انحراف بیفتد، از این جهت مجازات آنها سبکتر در نظر گرفته شد.
این نصف بودن تفاوت و تبعیض نیست، بلکه نوعی امتیازدادن به کنیزان، به خاطر شرایط ویژه آنهاست و عدالت این است که حکم هر کسی براساس شرایط خودش باشد.
اسلام و بردهداری
قرآنکریم در جامعهای نازل شد که انحرافات زیادی داشت و فرهنگ جاهلی عرب؛ بلکه فرهنگ بشریت، گرفتار تبعیضهای ناروا بود، از جمله اینکه در جنگها افراد زیادی اسیر میشدند و به خاطر نبود امکانات نگهداری، آنها را بین جنگجویان تقسیم میکردند. به این ترتیب آنان مالک اسیران میشدند و در امور زندگی از آنها کار میکشیدند و همین کارکرد اسیران به تدریج مسئله خرید و فروش آنها را در پی داشت.
قرآنکریم که در چنین جامعهای نازل شد، در مقابل نابسامانیها، طبق شرایط گاه به شدت میایستاد، مثل مسئله دخترکشی و زنده به گور کردن و زمانی به دلیل ریشهدار بودن برخی عادات اجتماعی، به گونه مرحلهای برخورد کرد، مثل مسئله شراب خواری که در چند مرحله حل شد.
مسئلۀ کنیزداری و بردهداری هم از این نوع است.
اسلام در جامعه آن روز به خاطر وجود جنگها و افزایش اسیران، ناچار بود به فکر تأمین نیازهای ضروری کنیزان و بردهها - مانند سرپناه و غذا - باشد، لذا مرحله به مرحله با این مسئله برخورد کرد. این مراحل چنین بود:
تشویق به آزادی بردگان و اعطای ثواب برای آزادکنندگان بردگان.
قراردادن آزادی بردهها و کنیزان به عنوان کفاره گناهان.
وضع قوانین و حقوقی که مالکان نتوانند ظلم زیادی به آنها بکنند.
خرید، تربیت و آزادی کنیزها و بردهها توسط ائمه علیهم السلام.
برای مثال امام سجاد علیه السلام بردهها و کنیزهایی را پرورش میداد و آنها را در بعضی از شبهای ماه مبارک رمضان در راه خدا آزاد میکرد و با این کار هم به دیگران خط میداد و هم این افراد را آماده ورود به اجتماع میکرد.
نتیجه این روش این شد که مثلاً در جامعه ایران که قانون منع بردهداری نداریم، ولی هیچ بردهای هم نیست. وضع در کشورهای اسلامی دیگر هم به همینگونه است. چون روش مبارزه اسلام موفق بود، اما اگر به تاریخ اروپا و امریکا مراجعه بکنید میبینید سالیان درازی برای تصویب قانون منع بردهداری تلاش شد، افراد زیادی در این زمینه کشته شدند و جنگهایی صورت گرفت تا کم کم این قوانین تصویب شود.
ازدواج با کنیز
خداوند در پایان آیه میفرماید: «ازدواج با کنیزان برای کسانی جایز است که از نظر غریزه شهوت جنسی به شدت در زحمت باشند» تعبیر قرآن «عفت» است، یعنی کسی است که بترسد از عفت و عفت به معنای دوباره شکستهشدن استخوانی است که قبلاً شکسته بود که بسیار دردناک است. از اینرو به مشکلات سخت و طاقتفرسا عفت میگویند. مقصود این آیه کسی است که از نظر جنسی به شدت تحت فشار باشد و نتواند با زنان آزاد
ازدواج کند و بترسد که به زحمت و گناه بیافتد. این شخص میتواند با کنیزان ازدواج بکند.
ترجیح ازدواج با زنان آزاد
زنان و مردانی که در جنگ گرفتار میشدند یا از پدر و مادر برده متولد میشدند، در شرایط سختی زندگی میکردند؛ از لحاظ علمی کمبودهایی داشتند، از جنبه اخلاقی مشکلاتی داشتند، دارای مشکلات عاطفی بودند و شرایط نامطلوب تربیتی داشتند. حال اگر کسی با یکی از آنها ازدواج میکرد، این شرایط نامطلوب شاید به فرزندانش هم منتقل میشد؛ هرچند موارد استثنایی همیشه هست، مثلاً برخی از کنیزان مادر ائمه علیهم السلام بودند، لذا قرآن میفرماید: اگر میتوانید با زنان آزادی که شرایط مطلوبتری دارد ازدواج بکنید و اگر نتوانستید بروید سراغ زنانی که غالباً شرایط نامطلوبی دارند. روشن است که این توصیه به معنای تحقیر کنیزان نیست؛ بلکه بیان یک واقعیت اجتماعی است.
برخی میگویند اسلام دین خشونت است و پیروان خود را به خشونت تشویق میکند و از هرگونه ارتباط با دیگران منع میکند و به کشتار غیر مسلمانان دستور میدهد و بر این ادعای خود به آیات قرآن نیز استدلال میکنند تا گفته خود را حق جلوه دهند. به عنوان مثال به آیاتی مانند: با کسانی پیکار کنید که از افرادی هستند، که کتاب (الهی) به آنان داده شده، که به خدا و به روز بازپسین ایمان نمیآورند و آنچه را خدا و فرستادهاش حرام کرده، ممنوع نمیدارند، و به دین حق متدیّن نمیشوند تا اینکه [مالیاتِ] جِزیه را به دست خود بپردازند، در حالیکه آنان کوچکند(1).
هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز بازپسین بیاورند، نمییابی که با کسانی که با خدا و فرستادهاش به شدت مخالفت ورزند، دوستی کنند و گرچه پدرانشان یا پسرانشان یا برادرانشان یا خاندانشان باشند. ایناناند که خدا ایمان را در دلهایشان نوشته و با روحی از (جانب) خود آنان را تأیید کرد و آنان را در بوستانهای (بهشتی) وارد میکند که نهرها از زیر [درختان] ش روان است، در حالی که در آنجا ماندگارند. خدا از آنان خشنود است و آنان (نیز) از او خشنودند؛ آنان حزب خدا هستند؛ آگاه باشید در واقع فقط حزب خدا رستگارند!(2).
1) (1) (قاتِلُوا الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ لا یُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ حَتّی یُعْطُوا الْجِزْیَةَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ)، توبه/ 29.
2) (2) (لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ یُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولئِکَ حِزْبُ اللّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)، مجادله/ 22.
ای کسانی که ایمان آوردهاید، از غیر خودتان [دوستِ] همراز مگیرید. آنها از هر گونه تباهی (و فساد فرهنگی) درباره شما، کوتاهی نمیکنند؛ زحمت شما را آرزو دارند. به یقین (نشانههای) دشمنی از دهان (و سخنان) شان آشکار شده؛ و آنچه سینههایشان نهان میدارد، بزرگتر است. به یقین نشانهها (ی دشمنی آنان) را برای شما بیان کردیم، اگر خردورزی کنید(1).
ای کسانی که ایمان آوردهاید! یهودیان و مسیحیان را همپیمانان [و دوستان خود] مگیرید، برخی آنان همپیمانان [و دوستان] برخی [دیگر] ند. و هر که از شما با آنان همپیمان [و دوست] شود، پس در حقیقت او از آنان است؛ براستی که خدا، گروه ستمکاران را رهنمایی نمیکند(2). ای کسانی که ایمان آوردهاید! اگر پدران شما و برادرانتان، کفر را بر ایمان ترجیح دهند، (آنان را) سرپرست و یاور مگیرید! و هر کس از شما که آنان را یاور و سرپرست (خود) قرار دهد، پس تنها آنان ستمکارند(3). در حالی ما میتوانیم نظر اسلام را در مورد یک موضوع اعلام کنیم که همهی آیات و روایات صحیح مربوط به آن موضوع را بررسی کرده باشیم آنگاه نظر دهیم.
در مورد این بحث نیز به بعضی از آیات استدلال کرده و میگویند: اسلام طرفدار جنگ و کشتار و قطع رابطه با همه غیر مسلمانان است و از اسلام چهرهای خشن معرفی میکنند. در حالیکه در برخی آیات دیگر، محدوده و شرایط جنگ، و نحوه ارتباط با اهل کتاب به خوبی مطرح شده که ما در اینجا به برخی از این آیات اشاره میکنیم:
1) (1) (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِکُمْ لا یَأْلُونَکُمْ خَبالاً وَدُّوا ما عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفِی صُدُورُهُمْ أَکْبَرُ قَدْ بَیَّنّا لَکُمُ الْآیاتِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ)، آل عمران/ 118.
2) (2) (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصاری أَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظّالِمِینَ)، مائده/ 51.
3) (3) (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَکُمْ وَ إِخْوانَکُمْ أَوْلِیاءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْکُفْرَ عَلَی الْإِیمانِ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَأُولئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ)، توبه/ 23.
خدا شما را فقط از کسانی که در مورد دین با شما پیکار کردند و شما را ازخانههایتان بیرون راندند و برای بیرون راندن شما همدیگر را پشتیبانی کردند، منع میکند که با آنان دوستی کنید؛ و هر کس آنان را دوست داشته باشد پس تنها آنان ستمکارند(1). امروز، (همه) پاکیزهها برای شما حلال شده و غذای کسانی که به آنان کتاب (الهی) داده شده، برای شما حلال، و غذای شما برای آنان حلال است؛ و (نیز) زنان پاکدامن از مؤمنان، و زنان پاکدامن از کسانی که پیش از شما به آنان کتاب [الهی] داده شده (حلالاند؛) هنگامی که مَهرهایشان را به آنان بپردازید، در حالیکه پاکدامنانی غیر زشتکارِ (غیر زناکار) باشید، و نه اینکه زنان را در پنهانی دوست (خود) بگیرید. و هر کس (ارکان) ایمان را انکار کند، پس قطعاً عملش تباه گشته؛ و او در آخرت از زیانکاران است(2).
مگر کسانیکه بپیوندند به گروهی که میان شما و میان آنان پیمان محکمی است یا نزد شما بیایند، در حالیکه [بیقین] سینههای آنان از پیکار با شما یا پیکار با قومشان به تنگ آمده است و اگر (بر فرض) خدا میخواست، قطعاً آنان را بر شما مسلّط میکرد و حتماً با شما پیکار میکردند. پس اگر از شما کنارهگیری کرده و با شما پیکار ننمودهاند، و با شما طرح صلح افکندند، پس خدا هیچ راهی برای (تعدّی) شما بر آنان قرار نداده است(3).
خدا شمارا نسبت به کسانی که درمورد دین با شما پیکار نکردند و شمارا از خانههایتان بیرون نراندند، منع نمیکند که به آنان نیکی کنید و نسبت به آنان دادگری نمایید؛ [چرا] خدا دادگران را دوست میدارد(4).
1) (1) (إِنَّما یَنْهاکُمُ اللّهُ عَنِ الَّذِینَ قاتَلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ أَخْرَجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ وَ ظاهَرُوا عَلی إِخْراجِکُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ فَأُولئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ)، ممتحنه/ 9.
2) (2) (الْیَوْمَ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّباتُ وَ طَعامُ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ حِلٌّ لَکُمْ وَ طَعامُکُمْ حِلٌّ لَهُمْ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ إِذا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسافِحِینَ وَ لا مُتَّخِذِی أَخْدانٍ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِالْإِیمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِینَ)، مائده/ 5.
3) (3) (إِلاَّ الَّذِینَ یَصِلُونَ إِلی قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ مِیثاقٌ أَوْ جاؤُکُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ أَنْ یُقاتِلُوکُمْ أَوْ یُقاتِلُوا قَوْمَهُمْ وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَسَلَّطَهُمْ عَلَیْکُمْ فَلَقاتَلُوکُمْ فَإِنِ اعْتَزَلُوکُمْ فَلَمْ یُقاتِلُوکُمْ وَ أَلْقَوْا إِلَیْکُمُ السَّلَمَ فَما جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ عَلَیْهِمْ سَبِیلاً)، نساء/ 90.
4) (4) (لا یَنْهاکُمُ اللّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ)، ممتحنه/ 8.
نکات اساسی در مورد رابطه با کافران
با توجه به آیاتی که در بالا ذکر نمودیم مفسرین در مورد ارتباط با غیرمسلمین مینویسند:
از این آیات «یک اصل کلی و اساسی» در مورد چگونگی رابطه با غیر مسلمین استفاده میشود، نه تنها برای آن زمان، بلکه برای همیشه نیز ثابت است، از جمله اینکه مسلمانان موظفند در برابر هر گروه و جمعیت و هر کشوری که موضع خصمانه با آنها داشته باشند و بر ضد اسلام و مسلمین قیام کنند، یا دشمنان اسلام را یاری دهند سرسختانه بایستند، و هرگونه پیوند محبت و دوستی را با آنها قطع کنند. اما اگر آنها در حال کافر بودن، نسبت به اسلام و مسلمین بیطرف بمانند و یا تمایل داشته باشند، مسلمین میتوانند با آنها رابطهی دوستانه داشته باشند البته نه به آن اندازه که با برادران مسلمان دارند، و همچنین نه در آن حد که موجب نفوذ آنها در میان مسلمین گردد و اگر جمعیت یا دولتی جزء گروه اول باشند و تغییر موضع دهند، و یا به عکس، در گروه دوم باشند و مسیر خود را تغییر دهند، باید وضع فعلی آنها را معیار قرار داد و طبق آیات فوق با آنها عمل کرد(1).
به این ترتیب افراد غیر مسلمان به دو گروه تقسیم میشوند: گروهی که در مقابل مسلمین ایستادند و شمشیر بر آنها کشیدند، و آنها را از خانه و کاشانهشان به اجبار بیرون کردند و عداوت و دشمنی خود را با اسلام و مسلمین در گفتار و عمل آشکارا نشان دادند؛ در مقابل تکلیف مسلمانان این است که هر گونه مراوده با این گروه را قطع کنند و از هر گونه پیوند محبت و دوستی خودداری نمایند، که مصداق روشن آن مشرکان مکه و سران قریش بودند، گروهی رسماًً و آشکارا دشمنی کردند و گروهی دیگر نیز آنها را یاری کردند.
1) (1) تفسیر نمونه، ج 24، ص 34.
اما دسته دیگر اگرچه کافر و یا مشرک بودند ولی کاری به مسلمانان نداشتند، نه دشمنی میورزیدند، نه با آنها پیکار میکردند و نه به بیرون راندنشان از شهر و دیارشان اقدام نمودند، حتی گروهی از آنها پیمان ترک دشمنی و مخاصمه با مسلمانان بسته بودند؛ در مقابل نیکی کردن با این دسته و اظهار محبت با آنها بیمانع بود و اگر معاهدهای با آنها بسته بودند باید به آن وفا کنند و در اجرای عدالت بکوشند(1).
خدا با این فرمانش که فرمود: «دشمن مرا و دشمن خود را دوست نگیرید» نخواسته شما را از احسان و معامله عادلانه با آنهایی که با شما در دین قتال نکردند و از دیارتان اخراج نکردند، نهی کرده باشد، برای اینکه احسان به چنین کفاری، خود عدالتی است از جانب شما و خداوند عدالتکاران را دوست میدارد(2).
زیرا عدالت، حتّی نسبت به غیرمسلمان نیز باید رعایت شود. به اقتضای اطلاق (کُونُوا قَوّامِینَ بِالْقِسْطِ)3 .
لازم به ذکر است که از نظر اسلام مسلمانان باید در ارتباطات خود اولویتبندی نمایند و اولویت اول را به کسانی بدهند که ارتباط با آنان فکر و ایمان آنها را ارتقا بخشد چراکه انسان موجودی به شدت اثرگذار و اثرپذیر است از این رو باید بیشتر با کسانی معاشرت کند که از آنها در جهت رشد و تعالی بیشتر، اثر مثبت کسب کند و حتی اگر در ارتباط با مسلمانی، احساس میکند که از او اثرات منفی میپذیرد و ایمان و تقوای او دچار لغزش میشود از ارتباط با او خودداری کند.
اسلام به کسانی که توانایی فکری لازم را دارند، دستور داده که باب گفتگو را با غیر مسلمانان باز نمایند و با گفتگو عقائد و معارف خود را به
دیگران عرضه کنند چنانچه در تفسیرالمیزان ذیل آیه (وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْکِتابِ إِلاّ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِلاَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ) میخوانیم:
بعد از آنکه در جمله (اتْلُ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ) ، رسول خدا صلی الله علیه و آله را مامور کرد تا از طریق تلاوت قرآن، دعوت و تبلیغ کند، اینک در جمله مورد بحث کیفیت دعوت را بیان میکند و از مجادله با اهل کتاب - که اطلاق آن شامل یهود و نصاری میشود و مجوس و صابیین هم به آندو ملحق میشوند - نهی میکند، و میفرماید: با این چند گروه مجادله مکن، مگر به نحوی که بهترین طریق مجادله باشد، و از آن بهتر امکان نداشته باشد و مجادله وقتی نیکو به شمار میرود، که با درشتخویی و طعنه و اهانت همراه نباشد، پس یکی از خوبیهای مجادله این است که با نرمی و سازش همراه باشد و خصم را آزار ندهد که در این صورت مجادله دارای حسن و نیکی است و دیگر اینکه مجادلهکنندگان از نظر فکری به همدیگر نزدیک باشند، به این معنا که هر دو علاقهمند به روشنشدن حق باشند و در نتیجه هردو با کمک یکدیگر حق را روشن سازند و لجاجت و عناد به خرج ندهند، از اینرو وقتی این شرط با شرط اول جمع شد، حسن و نیکویی مجادله، دو برابر میشود، آن وقت است که میتوان گفت: این مجادله بهترین مجادلهها است و به همین جهت وقتی مؤمنین را نهی میکند از مجادله با اهل کتاب، مگر آن مجادله که احسن و بهترین روش مجادله باشد؛ از اهل کتاب جمعی را استثناء میکند، و میفرماید: مگر آن عده از اهل کتاب که ستم کردند(1).
نتیجه گیری
از مطالبی که گذشت چنین بدست میآید که از نظر اسلام غیر مسلمانان دو گروه هستند:
1) (1) ترجمه تفسیر المیزان، ج 16، ص 205.
گروه اول: کسانی که دشمنی میورزند و طبیعی است که اسلام دستور دهد پیروانش با اینان به مقابله برخیزند.
گروه دوم: کسانی که به اسلام احترام گذاشته و اهل زندگی مسالمتآمیز میباشند و اسلام اجازه هیچگونه ظلمی را به اینان نمیدهد چنانچه سیره بزرگان دین گواه بر آن است(1). مانند وقتی که حضرت علی علیه السلام و یک نفر غیرمسلمان برای اثبات ادعای خودشان بر سر زره جنگی به نزد قاضی میروند، قاضی عادلانه برخورد میکند و نسبت به شخص غیرمسلمان شدت عمل نشان نمیدهد اگرچه طرف اختلاف او، رهبر و امام مسلمین باشد(2).
طبیعی است که اگر همه غیر مسلمانان دست از دشمنیهای مختلف خود بردارند اسلام با هیچکدام جنگی نخواهد داشت و در واقع شروع کننده دشمنی آنان هستند.
حتی اسلام به پیروان خود اجازه میدهد که تا ازدواج کردن با زنان اهل کتاب (با شرایطی خاص) سطح روابط خود را ارتقا دهند و آنان را مهمانی کنند یا به مهمانی آنان بروند البته با شرایطی که در کتب فقهی آمده است(3).
1) (1) در تفاسیر اهل بیت علیهم السلام نیز به این حقیقت اشاره شده از جمله در منابع معروف حدیث شیعه و همچنین اهل سنت آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله زره خود را در مدینه به عنوان گروگان نزد شخص غیر مسلمانی گذاشت و مبلغی به عنوان وام از او گرفت (تفسیر نمونه، ج 2، ص 393).همچنین در روایات آمده که وقتی به حضرت علی علیه السلام خبر دادند دشمنان به مرزهای حکومت شما حمله کرده و از پای یک زن یهودی خلخالی را در آوردهاند فرمود: اگر مردی از شنیدن این خبر دق کند و بمیرد من او را ملامت نمیکنم. (بحارالأنوار، ج 34، ص 138)
2) (2) بحارالانوار، ج 41، ص 56، ح 6، و ج 101، ص 299، ح 5، تاریخ دمشق، ج 42، ص 487، کشف الغمة، ج 1، ص 146، المناقب لابن شهر آشوب، ج 2، ص 105.
3) (3) ر. ک: مائده/ 5 و تفسیر نمونه، ج 4، ص 281.
مقدمه
برخی آیات قرآن هدف آفرینش را «آزمایش و امتحان»(1)انسانها معرفی کردهاند. بعضی آیات هدف آفرینش را دستیابی به «علم و آگاهی»(2)از قدرت خدا میدانند و آیاتی نیز هدف آفرینش را «عبودیت و بندگی»(3)معرفی کردهاند.
برخی آیات، هدف آفرینش را رسیدن به «رحمت الهی»(4)عنوان کردهاند و اینکه برخی هدف خلقت را «لقاء الهی»(5)شمردهاند.
با دقت در هدفهایی که قرآن و روایات برای آفرینش بیان کردهاند در مییابیم که شاید به ظاهر، این هدفها، مختلف باشند ولی در واقع هرکدام مقدمهای برای دیگری است، یعنی «علم و دانش» و «امتحان و آزمایش» هدفهایی هستند که در مسیر «عبودیت» قرار میگیرند و «رحمت واسعه» خداوند نتیجهی این عبودیت است که به «قرب الهی» منتهی میشود و در نهایت به «لقاءالهی» و ملاقات حضرت حق نائل میشود.
یک رحمت عام و یک رحمت خاص و مشهور بین مفسرین این است که «صفترحمانیت» اشاره به رحمت عام و «صفت رحیمیت» اشاره به رحمت خاص پروردگار است و کسانی مشمول رحمت خاص الهی قرار میگیرند که مطیع و فرمانبردار الهی باشند(1).
اما پاسخ:
به نظر میرسد در این پرسش بین اراده تکوینی و اراده تشریعی تفاوت گذاشته نشده است در حالی که این دو اراده، کاملاً با هم فرق دارند(2). آری، انسان خلق شده تا در سایه لطف و رحمت الهی به کمال و رشد برسد ولی این کار اجباری نیست بلکه انسان با اختیار و اراده خودش مسیر را انتخاب میکند و با اختیار خود وارد رحمت خاص الهی میگردد؛ به تعبیری دیگر: رحمت خاص الهی با آمادهکردن زمینهها بدست میآید به عنوان مثال هنگامی که گفته شود من این مسجد را برای عبادت ساختهام، مفهومش این است که آن را برای عبادت آماده کردهام نه اینکه مردم را به اجبار به عبادت وادارم.
مثال دیگر: اگر شخصی مدرسهای را در محلی بسازد و بگوید: «من این مدرسه را ساختم تا افراد این محل از امکانات آن استفاده کنند و با سواد شوند.» حال اگر برخی از افراد این محل در این مدرسه شرکت نکنند و بیسواد بمانند! تقصیر با کیست؟ آن شخص مسجد و مدرسه را برای عبادت و تحصیل ساخته
1) (1) چنانچه از امام صادق علیه السلام حکایت شده: «والله اله کل شی، الرحمان بجمیع خلقه الرحیم بالمؤمنین خاصة» تفسیر عیاشی، ج 1، ص 20، ح 19 و معانی الاخبار، ص 3، ح 2.
2) (2) هدایت الهی بدون کسب علم و آگاهی و بدون اراده مخلوق را «ارادهی تکوینی» مینامند؛ مثلاً اینکه زنبور عسل به سراغ شهد کدام گلهای برود و چگونه آن را دریافت کند این را به صورت تکوینی خداوند در وجود او نهاده است. که گاهی به آن غریزه نیز میگویند.هدایت الهی همراه با آگاهی و اراده و اختیار مخلوق را «اراده تشریعی» مینامند. مثل انسان که کارهایش از روی آگاهی و اختیار صورت میگیرد و آگاهی او از طریق پیامبران و ائمه علیهم السلام میباشد.
است ولی ارزش کار به این است که خود افراد با اختیار خود به مسجد و مدرسه بروند و اگر به صورت اجباری بروند آن وقت ارزش ندارد لذا خداوند میتوانست افراد را مجبور به اطاعت و عبادت خود بکند ولی دیگر ارزشی نداشت از اینرو خداوند متعال میفرماید:(وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ فَسَأَکْتُبُها لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ الَّذِینَ هُمْ بِآیاتِنا یُؤْمِنُونَ) .
که در تفسیر این آیه میخوانیم(1): رحمت در این آیه هم میتواند اشاره به نعمتهای دنیایی باشد که همگان را در برگرفته و شخص خوب و بد از آن بهره میبرند و هم میتواند اشاره به رحمتهای مادی و معنوی باشد، چرا که نعمتهای معنوی به قوم و جمعیتی خاص اختصاص ندارد هرچند شرایطی دارد که بدون آن شرایط آن رحمت نصیب کسی نمیشود. به تعبیری سادهتر: درهای رحمت الهی به روی همگان گشوده است و این خود مردم هستند که باید تصمیم بگیرند و از این در وارد شوند و اگر کسانی شرایط ورود به آن را فراهم نسازند دلیل بر تقصیر خود آنهاست نه محدود بودن رحمت خدا؛ چنانچه آیه میفرماید: «این نوع از رحمت] رحمت خاص [شامل 3 دسته میشود:
آنها که تقوا پیشه میکنند. (تقوای از هر گناه و آلودگی)
آنها که زکات میپردازند. (زکات به معنای وسیع کلمه تمام اعمال نیک را شامل میشود).
آنها که به آیات ما ایمان میآورند. (ایمان به مقدسات)
بدین ترتیب آیه مشتمل بر یک برنامهی جامع و کامل میباشد که شخص را شایستۀ پذیرش رحمت خاص الهی میکند و در حدیث زیبایی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حکایت شده: «خداوند تبارک و تعالی صد رحمت آفریده است که
1) (1) نمونه، ج 6، ص 393.
از آنها یکی در میان آفریدگان اوست که به سبب آن به یکدیگر رحم و دلسوزی میکنند و 99 رحمت دیگر را برای دوستانش اندوخته است»(1).
یادآوری
در پایان لازم به ذکر است که فقط شیعیان نیستند که وارد بهشت و رضوان الهی میشوند و به رحمت الهی میرسند (چنانچه در پرسش آمده) بلکه تمام مؤمنین به خدا و پیروان انبیاءکه قبل از پیامبر اکرم بودند به این رحمت الهی میرسند و بعد از پیامبر اکرم نیز غیر از شیعیان، مسلمانان نیز وارد بهشت میشوند. (مگر برخی فرقهها مثل ناصبیها) و پیروان ادیان و مذاهب دیگر نیز اگر مستضعف(2)باشند و ایمان به خدا و پیامبر خود داشته باشند و عمل صالح انجام دهند مورد عفو الهی واقع میشوند(3)که البته بهشت و عفو و رحمت الهی در موارد فوق دارای مراتب و درجات مختلف است.
منابع جهت مطالعه بیشتر
تفسیر نمونه ذیل آیاتی که در پاسخ آمده است.
هدف زندگی، شهید مطهری.
عدل الهی، شهید مطهری.
1) (1) «انّ الله تعالی خلق مأة رحمة، فرحمة بین خلقه یتراحمون بها، وادّخر لأولیائه تسعة وتسعین» مجمع الزوائد هیثمی، ج 10، ص 214؛ المعجم الکبیر طبرانی، ج 19، ص 417.
2) (2) «از بررسی آیات و روایات استفاده میشود افرادی که از نظر فکری، بدنی یا اقتصادی آنچنان ضعیف باشند که قادر به شناسایی حق از باطل نشوند، و یا اینکه با تشخیص عقیدهی صحیح بر اثر ناتوانی یا محدودیتهایی که محیط بر آنها تحمیل کرده قادر به انجام وظایف خود به طور کامل نباشند و نتوانند] از آن محیط فاسد [مهاجرت کنند آنها را مستضعف میگویند.» (تفسیر نمونه، ج 4، ص 87)
3) (3) ر. ک: نسا/ 98 و 99 و همچنین بقره/ 62.
قرآن کریم در این آیه میفرماید:(یا شُعَیْبُ ما نَفْقَهُ کَثِیراً مِمّا تَقُولُ وَ إِنّا لَنَراکَ فِینا ضَعِیفاً وَ لَوْ لا رَهْطُکَ لَرَجَمْناکَ وَ ما أَنْتَ عَلَیْنا بِعَزِیزٍ)1 ؛ «گفتند: ای شعیب! بسیاری از آنچه را میگویی، به طور عمیق نمیفهمیم، و قطعاً ما تو را در میان خود کمتوان میبینیم؛ و اگر قبیله کوچکت نبود، حتماً سنگسارت میکردیم! و تو برای ما (قدرت) شکستناپذیری نیستی».
مقدمه
این پرسش در واقع میتواند به صورت کلی، چنین مطرح شود: «آیاتی که مربوط به حادثه و داستانی خاص است، که در زمانهای قبل اتفاق افتاده و یا گفت و شنودی بین افراد است، برای جامعهی کنونی و حال حاضر ما چه پیامی دارد؟»
در پاسخ لازم به معرفی قاعدهای به نام قاعده «الغاء خصوصیت»(1)میباشد که مفسر برای تفسیر آیات از آن استفاده میکند توضیح اینکه:
از آنجا که تمام قرآن وسیلهی هدایت همهی انسانها در تمام زمانها میباشد در چنین آیاتی قاعده «الغاء خصوصیت» جاری میشود. به این معنا که این آیات را از خصوصیات زمانی و مکانی و حتی افراد جدا میکنیم و از آن، قاعده یا قوائد کلی استخراج میکنیم(2). مثلاً در آیه مذکور حضرت شعیب و دشمنان خاص او ویژگیهایی هستند خاص و جزیی، که از این آیه
1) (2) این قاعده شبیه همان قاعده «تنقیح مناط» فقهاء میباشد.
2) (3) البته برای این قاعده و استفاده از آن ضوابطی وجود دارد که برای اطلاع بیشتر میتوانید به کتاب التفسیر الاثری الجامع، ج 1، آیت الله معرفت، مبحث بطن و نیز درسنامه روشها و گرایشهای تفسیر قرآن، دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی، مبحث روش تفسیر اشاری مراجعه نمایید.
جدا مینماییم، همچنین عنصر زمان و مکان آیه را از آن جدا کرده و هدف آیه را به دست میآوریم، که مقصود، برخورد رهبران دینی با دشمنان آنها میباشد. آنگاه با جدا کردن این خصوصیات، پیامها و قوائد کلی اینگونه آیات را استخراج مینماییم که در هر زمان و هر مکان مصادیقی دارد.
مراحل صحیح پی بردن به بطون (پیامهای نهفته) آیات قرآن:
با توجه به اینکه اجرای این قاعده و بدست آوردن بطن آیه و آگاهی از «پیامهای نهفته آیه» باید ضابطهمند باشد تا مفسر دچار لغزش و تفسیر به رأی نشود، از این رو اجرای این قاعده لازم است طی مراحل زیر صورت گیرد:
جویا شدن هدف آیه.
سنجیدن آن هدف با خصوصیات ذکر شده در متن آیه.
آنچه در تحقق یافتن هدف دخالت دارد باقی گذارده شود و آنچه دخالت ندارد نادیده گرفته شود.
مفهومی عام از متن آیه برداشت شود که مستقیماً در راستای هدف آیه قرار داشته باشد و از خصوصیات ذکر شده پیرامون آیه فراتر بوده و بر موارد مشابه مورد نزول آیه در هر زمان و مکان قابل تطبیق باشد.
معیار صحت این برداشت آن است که مفهوم عام گرفته شده از بطن آیه، به گونهای باشد که مورد نزول آیه، یکی از مصادیق شاخص آن مفهوم عام گردد. و اگر چنین نشد و با ظاهر تنزیل تناسب قریب نداشت، چنین استخراجی نادرست و از قبیل تأویل باطل و تفسیر به رأی خواهد بود(1).
مروری بر آیه
آیه مورد بحث شامل چهار بخش میباشد:
در بخش نخست: گفتند «ما بسیاری از سخنان تو را درک نمیکنیم.»
در بخش دوم توهین کرده و گفتند: «ما تو را در میان خود فردی ضعیف و ناتوان میبینیم».
1) (1) ر. ک: درسنامهی روشها و گرایشهای تفسیری، دکتر محمدعلی رضاییاصفهانی، ص 33.
در بخش سوم زبان به تهدید گشودند و گفتند: «اگر ملاحظهی قبیله کوچک تو نبود حتما تو را سنگسار میکردیم». و در بخش چهارم گفتند: «تو برای ما فردی شکستناپذیر نیستی». حال با ذکر این مقدمه پیامهایی که از این آیه با استفاده از این قاعده به دست میآید عبارتند از:
پیامهای آیه
مخالفان پیامبران منطق و دلیل ندارند، و با توهین و تهدید با رهبران الهی برخورد میکنند.
رهبران الهی با سعهی صدر آمادهی شنیدن اهانتهای مخالفان باشند.
دشمنان رهبران دینی به جای اینکه به خود زحمت تأمل و تفکر در سخنان آنها را بدهند و با سوال و درخواست توضیح، مودبانه و حق جویانه درصدد رسیدن به حقیقت باشند، با ادعای نفهمیدن از زیر بار مسئولیت شانه خالی میکنند و بیمنطقی خود را با ادعای نفهمیدن چاره میکنند. (ما نفقه)
دشمنان دین همواره به قدرت ظاهری تکیه میکنند و از امدادهای غیبی غافلند. به خلاف رهبران دینی که با حفظ قدرتهای ظاهری، به قدرت الهی توکل میکنند.(إِنّا لَنَراکَ فِینا ضَعِیفاً) (قالَ یا قَوْمِ أَ رَهْطِی أَعَزُّ عَلَیْکُمْ مِنَ اللّهِ)1 .
تهدید و مسخره کردن روش دین ستیزان بوده و هست. (لرجمناک - ضعیفاً)
خداوند متعال با اسباب ظاهری رهبران الهی را یاری میکند. چنانچه با کمک قوم شعیب، شعیب را یاری نمود. (و لولا رهطک)(1).
اگر خدا بخواهد نیروی کوچک نیز میتواند کار قدرت بزرگ را بکند و مانع هجوم دشمن شود. (و لولا رهطک)(2).
1) (2) جالب اینکه آنها از قبیلهی شعیب به عنوان «رهط» یاد کردند، که در لغت عرب، به جمعیت کم از سه تا هفت یا ده و یا حداکثر به گفتهی بعضی به چهل نفر اطلاق میشود، اشاره به اینکه گروه قبیلهی تو نیز در نظر ما قدرتی ندارند، بلکه ملاحظات دیگر است که ما را از این کار باز میدارد و این درست مانند آن است که ما به دیگری میگوییم اگر ملاحظهی این چهار نفر قوم و فامیل تو نبود حق تو را در دستت میگذاشتیم، در حالی که واقعاً فامیل و قبیلهی او چهار نفر نیست بلکه منظور بیان این نکته است که آنها از نظر قدرت اهمیتی ندارند. (تفسیر نمونه، ج 9، ص 214)
2) (3) شما میتوانید برای اطلاع بیشتر از این آیات به تفسیر المیزان فی تفسیر القرآن، ج 10، ص 374 و تفسیر نمونه، ج 9، ص 213 مراجعه نمایید.
هدایت به معنای ارشاد و راهنمایی از روی لطف و خیر خواهی است و در برخی از کتب لغت در معنای هدی (به ضم هاء) آمده است: «هدی به معنای هدایتیافتن و هدایتکردن است»(1)و برخی واژهشناسان فقط به معنای «دلالت» گفتهاند(2).
هدایت عام الهی:
آفریدگار عالم در این نوع هدایت تمام امکاناتی که مناسب هر موجودی است؛ مهیا میسازد چنانچه برای گیاهان آب و خاک و نور لازم را آماده کرده تا گیاهان به غایت و کمال خویش برسند. همچنین برای انسان و بقیه موجودات، لوازم زندگی و پرورش را در عالم وجود، فراهم آورده است.
و در جای دیگر میفرماید:(لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ)2 ؛ «به یقین فرستادگانمان را با دلیلهای روشن (معجزه آسا) فرستادیم، و همراه آنان کتاب (الهی) و ترازو را فرو فرستادیم، تا مردم به دادگری برخیزند».
این هدایت مربوط به امور تشریعی از قبیل اعتقادات حق و اعمال صالح میباشد که امر و نهی و ثواب و عقاب همه مربوط به آن است(1). دو قسم هدایتی که بیان شد به صورت عمومی است و اختصاص به گروهی از انسانها ندارد چنانچه در آیاتی که گذشت، عمومی بودن این دو نوع معلوم میگردد. اما «هدایت»، منحصر به این دو نیست بلکه خداوند هدایت دیگری دارد که در زیر به توضیح آن میپردازیم:
هدایت خاص:
آفریدگار عالم یک نوع (هدایت خاص) نیز دارد، مخصوص برخی از انسانهایی است که آن «هدایت عمومی» را پذیرفتهاند و خود را در مسیر نور آن هدایت قرار دادهاند. آن گاه خداوند متعال به عنوان پاداش، بقیهی مراحل را نیز یکی پس از دیگری به آنها نشان میدهد و دست آنها را
1) (3) ر. ک: المیزان، ج 7، ص 346 و 347.
گرفته و به آن مراحل میرساند که اصطلاحاً به آن «ایصال الی المطلوب» گفته میشود. خداوند در قرآنکریم میفرماید:(إِنَّ اللّهَ یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنابَ)1 ؛ «و هرکس را که باز گردد، به سوی خود راهنمایی میکند». در این آیه کریمه هدایت الهی را مخصوص کسانی دانسته که صفت «انابه» و توجه به ذات باری تعالی را دارند.
در سوره عنکبوت آیه 69 میفرماید:(وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ)2 ؛ «و کسانی که در (راه) ما تلاش کنند، قطعاً به راههای خود، رهنمونشان خواهیم کرد؛ و مسلماً خدا با نیکوکاران است».
در آیه دیگری فرموده است:(وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدیً)3 ؛ «و کسانی که ره یافتهاند (خدا) بر هدایت آنان افزود».
خدای متعال در بسیاری از مواضع در قرآنکریم خود را به صفت حکمت متصف نموده است. در آیه 4 از سوره ابراهیم میفرماید:(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ فَیُضِلُّ اللّهُ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ) ؛ «و هیچ فرستادهای را، جز به زبان قومش نفرستادیم؛ به خاطر اینکه (بتواند حقایق را) برای آنان بروشنی بیان کند. و خدا هر کس را (به خاطر اعمالش) بخواهد در گمراهی وانهد، و هر کس را بخواهد (و شایسته بداند) راهنمایی کند؛ و او شکستناپذیر [و] فرزانه است» که اشاره دارد به این مطلب که هدایت و گمراهی بر طبق حکمت الهی است. بنابراین هدایت خاصه الهی شامل افرادی میشود که شرایط این هدایت را در خود محقق نمودهاند. چرا که اگر انسانی مراحل اولیه هدایت
را نپذیرفته باشد، هدایت او به مراحل بالاتر لغو و بیاثر خواهد بود و حکیم چنین کاری نمیکند. علاوه بر این که هدایت خاص، پاداشی است برای افرادی که به هدایت عمومی توجه کردهاند و چیزی که به همه داده شود دیگر پاداش نخواهد بود و نقش تشویق کنندهی خود را از دست میدهد.
حاصل آنکه: رحمت الهی گستره وسیعی دارد اما این رحمت همراه با حکمت و مصلحت است و در بخش هدایت ویژه به عنوان پاداش و تشویق به افرادی خاص اعطا میشود.
بررسی سه آیه مورد بحث
حال با توجه به مطالب فوق سه آیهای را که اشاره کردید مورد بررسی قرار میدهیم:
آیه 12 از سوره انعام میفرماید:(قُلْ لِمَنْ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ قُلْ لِلّهِ کَتَبَ عَلی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ لَیَجْمَعَنَّکُمْ إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ لا رَیْبَ فِیهِ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ) ؛ «بگو: «آنچه در آسمانها و زمین است، از آنِ کیست؟» بگو: «از آنِ خداست؛» بخشش را بر خویشتن مقرّر کرده است، (از اینرو) قطعاً شما را در روز قیامت، که در آن هیچ تردیدی نیست، جمعآوری خواهد کرد. کسانی که به خودشان زیان رساندهاند، پس آنان ایمان نمیآورند».
آیه 4 از سوره ابراهیم میفرماید:(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ فَیُضِلُّ اللّهُ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ) ؛ «هیچ فرستادهای را، جز به زبان قومش نفرستادیم؛ به خاطر اینکه (بتواند حقایق را) برای آنان بروشنی بیان کند. و خدا هر کس را (به خاطر اعمالش) بخواهد در گمراهی وانهد، و هر کس را بخواهد (و شایسته بداند) راهنمایی کند؛ و او شکستناپذیر [و] فرزانه است».
آیه 35 از سوره انعام میفرماید:(وَ إِنْ کانَ کَبُرَ عَلَیْکَ إِعْراضُهُمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِیَ نَفَقاً فِی الْأَرْضِ أَوْ سُلَّماً فِی السَّماءِ فَتَأْتِیَهُمْ بِآیَةٍ وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَی الْهُدی فَلا تَکُونَنَّ مِنَ الْجاهِلِینَ) ؛ «و اگر رویگردانی آنان بر تو سنگین است، پس اگر میتوانی رخنهای در زمین، یا نردبانی در آسمان جستجو کنی. و نشانهای (معجزهوار) برای آنان بیاوری (پس چنین کن!) و اگر (بر فرض) خدا میخواست، حتماً آنان را بر هدایت جمع آوری میکرد؛ پس هرگز از نادانان مباش!».
آیه نخست به رحمت عام الهی اشاره میکند که شامل همه موجودات میشود و براساس همین رحمت عام الهی، هدایت تکوینی و تشریعی عام الهی شکل میگیرد.
اما آیه دوم به هدایت خاص الهی اشاره دارد که هر کس از پیامبران الهی پیروی کرد و از زمینههای آماده شده استفاده کرد، خدا هدایت خاص خود را به وی هدیه میکند؛ ولی هر کس در برابر پیامبران الهی لجاجت ورزید و پیروی ننمود، خود را از هدایت الهی محروم ساخته و به گمراهی میافتد و خواست خدا این است که هر کس براساس انتخاب خود و با ارادهی خود به راه هدایت یا گمراهی رود و این فرآیند براساس حکمت و قدرت الهی انجام میشود.
اما آیه سوم به این مطلب اشاره میکند که هدایت الهی اجباری نیست بلکه خدا زمینههای هدایت عام و خاص را فراهم میسازد، اگر کسی استفاده کرد به نفع اوست و اگر استفاده نکرد خودش زیان میبیند، البته خدا میتوانست همه افراد را به پذیرش هدایت مجبور کند ولی این کار را نمیکند چراکه هدایت اجباری ارزشی ندارد و باعث کمال نمیشود.
و اگر در آیه دوم، «هدایت» و «گمراهی» به خدا نسبت داده شد، به خاطرآن است که در جهان هستی همه اسباب و عوامل را خدا داده است پس میتوانیم همه چیز را ساخته و پرداخته او بدانیم و مقصود آن نیست که خدا (بدون حساب) هر کس را بخواهد بر هدایت یا گمراهی مجبور میسازد بلکه هدایت الهی، براساس حکمت و با رعایت اختیار انسان است.
آیه 91 سوره توبه را آیه احسان مینامند، اکنون برای توضیح بیشتر مطلب، آیه مذکور را بررسی میکنیم سپس قاعده برگرفته شده از آن (قاعده احسان) را بیان مینماییم. قرآنکریم در آیه 91 سوره توبه میفرماید:(لَیْسَ عَلَی الضُّعَفاءِ وَ لا عَلَی الْمَرْضی وَ لا عَلَی الَّذِینَ لا یَجِدُونَ ما یُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذا نَصَحُوا لِلّهِ وَ رَسُولِهِ ما عَلَی الْمُحْسِنِینَ مِنْ سَبِیلٍ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ) ؛ «بر کمتوانان و بر بیماران، و بر کسانی که نمییابند چیزی را که (در راه جهاد) مصرف کنند، هیچ تنگی (و تکلیفی) نیست، هنگامی که برای خدا و فرستادهاش خیرخواهی کنند؛ بر نیکوکاران هیچ راه (مؤاخذهای) نیست؛ و خدا بسیار آمرزنده [و] مهرورز است».
شأن نزول
در مورد این آیه حکایت شده: یکی از یاران با اخلاص پیامبر عرض کرد: ای پیامبر خدا! من پیرمردی نابینا و ناتوانم، حتی کسی را که دستم را بگیرد و به میدان جهاد بیاورد ندارم، آیا اگر در جهاد شرکت نکنم معذورم؟ پیامبر سکوت کرد سپس آیه فوق نازل شد و به این گونه افراد اجازه داد تا در جهاد شرکت نکنند(1).
تفسیر
خداوند در این آیه و آیات بعد چند گروه را معرفی مینماید که عذر دارند و میتوانند در جهاد شرکت نکنند:
1) (1) مجمع البیان، ج 5، ص 113.
گروه اول: کسانی که ضعیف و ناتوان هستند.
گروه دوم: بیماران.
گروه سوم: آنها که وسیلهی لازم برای رفتن به جهاد در اختیار ندارند.
این سه گروه از نظر قانون اسلام معاف از جنگ هستند و عقل نیز معاف بودن آنها را تایید میکند. البته در این آیه به یک شرط مهم برای معافشدن آنها اشاره میکند و میفرماید: «این در صورتی است که آنها از هرگونه خیرخواهی مصلحانه درباره خدا و پیامبرش دریغ ندارند.»] إِذا نَصَحُوا لِلّهِ وَ رَسُولِهِ [ از آنجایی که کلمه «نصح» به معنای خالص ساختن است، کلمه جامعی است و هرگونه خیرخواهی و اقدام مخلصانه را شامل میشود و چون موضوع جهاد مطرح است ناظر به تلاشهایی است که در این زمینه صورت میگیرد: یعنی اگرچه آنها توانایی به دست گرفتن سلاح را ندارند، ولی این توانایی را دارند که مجاهدان را تشویق کنند و دلگرم سازند و با شمردن ثمرات جهاد روحیه آنها را تقویت کنند و از طرفی نیز موجب تضعیف روحیه دشمن شوند(1).
سپس برای بیان دلیل این موضوع میفرماید: «اینگونه افراد، مردان نیکوکاری هستند، و برای نیکوکاران هیچ راه ملامت، سرزنش مجازات و مواخذه وجود ندارد.»] ما علی المحسنین من سبیل [و در پایان آیه خدا را با دو صفت از اوصاف بزرگش، به عنوان دلیل دیگری بر معاف بودن این گروههای سه گانه توصیف میکند و میفرماید: «خداوند غفور و رحیم است»[وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ]
قاعده «ما علی المحسنین من سبیل»
جمله «ما عَلَی الْمُحْسِنِینَ مِنْ سَبِیلٍ» ؛ «راهی برای مواخذه نیکوکاران وجود ندارد.» در مباحث فقهی سرچشمهی قانون وسیعی شده است و از آن احکام فراوانی استفاده کردهاند.
1) (1) برگرفته از نمونه، ج 8، ص 105.
مثال: هرگاه امانتی در دست شخص امینی بدون هیچگونه افراط و تفریط تلف شود، چنین شخصی نباید ضامن باشد. و یکی از دلایل این موضوع آیه مذکور است. زیرا او «محسن» و نیکوکار است و مرتکب عمل خلافی نشده است، به همین دلیل، اگر او را مسئول و ضامن بدانیم، مفهومش این است که نیکوکاران را نیز میتوان مواخذه کرد(1).
البته آیه فوق در مورد مجاهدان است ولی مورد یک آیه، از عمومیت حکم نمیکاهد و «مورد» هرگز «مخصِص» نیست(2).
قرآنکریم در آیه اول و دوم سوره تحریم به رفتار پیامبر صلی الله علیه و آله با همسرانش و سوگند ایشان بر ترک برخی امور حلال اشاره میکند و میفرماید:
1-2.(یا أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللّهُ لَکَ تَبْتَغِی مَرْضاتَ أَزْواجِکَ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ قَدْ فَرَضَ اللّهُ لَکُمْ تَحِلَّةَ أَیْمانِکُمْ وَ اللّهُ مَوْلاکُمْ وَ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ)؛ «ای پیامبر! چرا چیزی را که خدا بر تو حلال کرده (بر خود) ممنوع میکنی درحالی که خشنودی همسرانت را میطلبی؟! و خدا بسیار آمرزنده [و] مهرورز است. بیقین خدا گشودن سوگندهایتان را برای شما معیّن ساخته است؛ و خدا سرپرست شماست و او دانا [و] فرزانه است».
شأن نزول:
داستان نزول آیه فوق را اینگونه حکایت کردهاند که پیامبر صلی الله علیه و آله گاهی نزد یکی از همسرانش بنام زینب میرفت و از عسلی که تهیه کرده بود میخورد این خبر به گوش عایشه رسید و او با یکی دیگر از زنان پیامبر صلی الله علیه و آله بنام حفصه قرار گذاشتند که به پیامبر صلی الله علیه و آله بگویند تو: مغافیر (= شیره گیاه بد بو) خوردهای و حضرت از این سخن ناراحت شد چون اصرار داشت که بوی بدی از بدن و لباس و دهان او شنیده نشود، از اینرو حضرت سوگند یاد کرد که دیگر از عسل ننوشد (چرا که ممکن بود زنبور آن عسل بر گیاه بدبویی نشسته باشد، اما پیامبر صلی الله علیه و آله به حفصه سفارش کرد که این مطلب را به کسی نگوید. اما حفصه آن سرّ را افشا کرد و معلوم شد اصل قضیه توطئه
بوده است از اینرو پیامبر صلی الله علیه و آله سخت ناراحت شد(1)و بر طبق برخی روایت تا یک ماه از همسران خود کنارهگیری کرد(2)وحتی شایعه طلاق آنان منتشر شد(3). آیات فوق بدین مناسبت فرود آمد و روابط داخلی خانه رهبر اسلام را تنظیم کرد به طوری که دیگر این کارها درون خانه پیامبر صلی الله علیه و آله اتفاق نیفتد.
توضیح:
سوره تحریم که با نام خدا و یادمهر او آغاز شد با مهرورزی و دلسوزی برای پیامبر صلی الله علیه و آله ادامه یافته و میفرماید: «ای پیامبر! چرا چیزی (مانند عسل) را که خدا بر تو حلال کرده است به خاطر جلب رضایت همسرانت برخود ممنوع میکنی (و خود را به زحمت میاندازی)» سپس یادآور میشود که «خدا بسیار آمرزنده و مهرورز است (و اگر همسران پیامبر توبه کنند آنان را میآمرزد و با لطف با آنان برخورد میکند)».
و در آیه بعد راهحلّ مشکل پیامبر صلی الله علیه و آله را یادآور میشود و میفرماید: «خدا گشودن سوگندهایتان را (در اینگونه موارد که بر ترک امور مباح سوگند خوردهاید) برای شما جایز کرده است». و در پایان یادآور میشود که: «خدا مولا و یاور و سرپرست شماست و او دانای فرزانه است (و بر اساس علم و حکمت راه گشودن قسم را بازگذاشته است)».
نکات و اشارات
شخصی رهبران جامعه، بازتاب بیرونی خواهد داشت و به عنوان رفتارهای شخصی تلقی نمیشود و حتی گاهی مخالفان از آنها در تبلیغات خود سوء استفاده میکنند. از آنجا که پیامبراسلام صلی الله علیه و آله یک رهبر جهانی بود توطئه در خانه او خطرناک بود از اینرو خدای متعال با کوچکترین شکل توطئه بشدّت برخورد میکند تا ریشه اینگونه کارها را در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله بخشکاند.
از این آیات استفاده میشود که پیامبر صلی الله علیه و آله برخی چیزهای حلال (مانند عسل) را برخود ممنوع کرده بود و برای این کار سوگند یادکرده بود. البته این ممنوعیت تحریم شرعی نبود و قسم خوردن به ترک امور مباح، گناه به شمار نمیآید.
لحن آیات فوق سرزنش نسبت به پیامبرصلی الله علیه و آله نیست بلکه نوعی دلسوزی برای آن حضرت است مانند هنگامی که کسی زیاد کار میکند و به او میگوییم: چرا اینقدر خودت را به زحمت میاندازی و بهرهای نمیگیری؟
در این آیات راه گشودن سوگند در موارد جایز را بیان کرده است(1)، یعنی اگر شخصی بر ترک کار بدی سوگند یاد کند حرام است که سوگند خودرا بشکند ولی اگر برای ترک کار خوبی سوگند یاد کرده است شکستن آن جایز است ولی باید کفّاره آن را بدهد(2)یعنی به ده بینوا غذا یا لباس بدهد و یا یک برده آزاد کند(3).
از احادیث استفاده میشود که پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از نزول آیه فوق و راهنمایی خدا، بردهای آزاد کرد و آنچه را برخود ممنوع کرده بود حلال و جایز کرد(4).
قرآنکریم در آیات سوم سوره تحریم به افشای اسرار خانه پیامبر توسط برخی همسرانش و برخورد بزرگوارانه پیامبر صلی الله علیه و آله اشاره میکند و میفرماید:
3.(وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِیُّ إِلی بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِیثاً فَلَمّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللّهُ عَلَیْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَکَ هذا قالَ نَبَّأَنِیَ الْعَلِیمُ الْخَبِیرُ) ؛ «و (یاد کن) هنگامی را که پیامبر با برخی از همسرانش سخنی پنهانی گفت، و [لی] هنگامی که (همسرش) آن را خبر [چینی] کرد و خدا آن را بر آن (پیامبر) آشکار ساخت، برخی از آن را (به او) شناساند و از برخی [دیگر] روی گرداند؛ و هنگامی که آن (همسرش) را بدان خبر داد، گفت: «چه کسی این را به تو خبر داد؟!» گفت: «(خدای) دانا [و] آگاه، به من خبر داد!»
توضیح
در آیات پیشین در مورد توجه پیامبر به جلب رضایت همسرانش اشاره شد و اینک در این آیه به برخورد نامناسب برخی همسران پیامبر با اسرار ایشان اشاره میکند و میفرماید: «(یادکن) هنگامی را که پیامبر برخی سخنان سرّی خود را به بعضی همسرانش (= حفصه) گفت، (ولی او رازداری نکرد و اسرار پیامبر را برای دیگران فاش کرد.) و هنگامی آن خبر را (برای دیگران) حکایت کرد و خدا آن (ما جرای افشای اسرار) را بر پیامبر آشکار نمود پیامبر برخی از آن (خبر را برای همسرش) تعریف کرد و از برخی دیگر (با بزرگواری) گذشت».
سپس در ادامه آیه به واکنش همسر افشاگر اسرار اشاره میکند و میفرماید: «هنگامی که پیامبر آن (خبر افشای اسرار) را به او (= حفصه) خبر داد، (به پیامبر) گفت: چه کسی تورا از این موضوع آگاه کرد. (و پیامبر) گفت: (خدای) دانای آگاه مرا با خبر ساخت (و این اخبار غیبی است که به من رسیده است).
نکات و اشارات
در شأن نزول آیات قبل بیان کردیم که پیامبر صلی الله علیه و آله نزد همسر خویش حفصه سوگند یاد کرد که دیگر از عسل زینب نخورد، ولی به حفصه سفارش کرد که این سرّ را فاش نکند (چرا که ممکن بود به گوش زینب برسد و ناراحت شود یا مردم گمان کنند که عسل خوردن خوب نیست و از پیامبر پیروی کنند) ولی حفصه این راز را افشا کرد و برای عایشه بازگو کرد و خدا از طریق وحی خبر این افشاگری را به پیامبر صلی الله علیه و آله رسانید.
رازی که پیامبر نزد حفصه گذاشت دو بخش داشته است؛ بخشی مربوط به خوردن عسل نزد زینب بود و بخش دوم سوگند در مورد ممنوعیت خوردن عسل بود. وقتی خدا این افشاگری حفصه را به پیامبر صلی الله علیه و آله خبرداد، پیامبر بخشی از اخبار سرّی را به حفصه یادآور شد ولی برای آنکه زیاد شرمنده نشود با بزرگواری بخش دیگر خبر را بیان نکرد.
در حدیثی از امام علی علیه السلام حکایت شده که فرمودند: «افراد کریم و بزرگوار هرگز در مقام احقاق حق خویش تا آخرین مرحله پیش نمیروند»، سپس به آیه فوق استشهاد کردند(1).
از این آیه استفاده میشود که برخی همسران پیامبر صلی الله علیه و آله رازدار نبودند ولی رفتار پیامبر صلی الله علیه و آله با آنان بزرگوارانه بود.
این رفتارها دو آموزه برای مسلمانان دارد:
اول آنکه زنان مسلمان باید نسبت به شوهرانشان رازدار باشند و همچون برخی همسران پیامبر صلی الله علیه و آله افشاگری نکنند.
دوم آنکه مردان مسلمان باید همچون پیامبر صلی الله علیه و آله با لغزشهای خانواده خویش با گذشت و بزرگواری برخورد کنند.
1) (1) المیزان، ج 19، ص 392.
در منابع حدیثی اهل سنت در احادیث متعددی از ابن عباس و عمر حکایت شده که مقصود از این زنان که در آیه فوق و آیات بعد از آنان یاد شده، حفصه دختر عمر و عایشه دختر ابو بکر بودند(1).
در حدیثی از امام علی علیه السلام حکایت شده که: «تمام خیر دنیا و آخرت در دو چیز نهفته شده: رازداری و دوستی با نیکان، و تمام شرّ دنیا در دو چیز است: افشای اسرار و دوستی با اشرار»(2).
قرآنکریم در آیات چهارم و پنجم سوره تحریم با هشدار به دو همسر پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را به توبه فرا میخواند و با بیان ویژگیهای همسر خوب میفرماید:
(إِنْ تَتُوبا إِلَی اللّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَیْهِ فَإِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِیلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمَلائِکَةُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهِیرٌ عَسی رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَکُنَّ أَنْ یُبْدِلَهُ أَزْواجاً خَیْراً مِنْکُنَّ مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانِتاتٍ تائِباتٍ عابِداتٍ سائِحاتٍ ثَیِّباتٍ وَ أَبْکاراً) ؛ «اگر شما دو (همسر پیامبر) به سوی خدا بازگردید پس (به سود شماست، چرا که) بیقین دلهای شما (به کژی) گراییده است؛ و اگر بر ضد او یکدیگر را کمک کنید پس (زیانی به او نمیرسانید، چرا) که خدا فقط یاور اوست. و بعد از آن جبرییل و شایسته مؤمنان و فرشتگان، پشتیبان (او) هستند. امید است که اگر شما را طلاق دهد، پروردگارش همسرانی بهتر از شما برای او جایگزین کند، (زنانی) مسلمان، مؤمن فرمانبردار [فروتن]، توبهکار، پرستشگر، روزهدار، بیوه و دوشیزه».
توضیح
در آیه قبل به افشاگری اسرار پیامبر صلی الله علیه و آله توسط برخی همسران ایشان اشاره شد و اینک در این آیه با هشدار آنان را به توبه فرا میخواند و
میفرماید: «اگر شما (دو همسر پیامبر یعنی حفصه و عایشه) توبه کنید و به سوی خدا بازگردید (به سود شماست چراکه) بیقین دلهای شما به کژی گراییده است. (و از حق منحرف شده که به آزار پیامبر صلی الله علیه و آله پرداختید) و در ادامه آیه بار دیگر به آنان هشدار میدهد و میفرماید: «اگر شما دو نفر برضد پیامبر دست بدست هم دهید (کاری از پیش نخواهید برد) چرا که خدا یاور اوست و بعد از آن جبرییل و مومنان شایسته (همچون علی علیه السلام) پشتیبان او هستند. (و شما نمیتوانید زیان جدّی به پیامبر برسانید.)»
سپس در آیه بعد بار دیگر به دو همسر پیامبر هشدار میدهد و میفرماید: «هرگاه پیامبر شما را طلاق دهد امید میرود که پروردگارش بجای شما همسرانی بهتر از شما قرار دهد (و با طلاق شما زیانی به پیامبر صلی الله علیه و آله نخواهد رسید.)» و در پایان آیه صفات همسران نیکو را بر میشمارد و میفرماید: «(همسران نیکو) مسلمان، مومن، فروتن، توبهکار، پرستشگر، روزه دار (و مطیع که) بیوه و دوشیزه هستند.»
نکات و اشارات:
هر چند که یکی از همسران پیامبر یعنی حفصه اسرار پیامبر را فاش کرد اما در این آیه هر دو یعنی حفصه و عایشه را منحرف معرفی میکند(1)که لازم است توبه کنند، چرا که آنان باهمدیگر علیه پیامبر و زینب همسر دیگر او توطئه کردند.
در کتاب صحیح بخاری که معتبرترین کتاب حدیثی برادران اهل سنت است روایات متعددی حکایت شده که عایشه بیان میکند که او با حفصه علیه پیامبر و زینب نقشه کشیدند و از ابنعباس حکایت شده که چند
1) (1) ماده «صغت» به معنای متمایل شدن به چیزی است مثل تمایل به گناه یا انحراف از حق (نمونه، ج 24، ص 276)
سال بود میخواستم از عمر بپرسم که مقصود از این دو زن که علیه پیامبر دست به دست هم دادند و در سورهی تحریم از آنان یادشده کیست ولی هیبت عمر مانع پرسش میشد تا اینکه در سفر حج در مکان خلوتی از او پرسیدم و او گفت: منظور حفصه و عایشه است(1).
با توجه به این آیه و احادیث استفاده میشود که توطئه همسران پیامبر و افشای اسرار درون خانه او، موجب ناراحتی پیامبر صلی الله علیه و آله شد به طوری که مدتی از همسرانش کنارهگیری کرد و مدتی در «مَشرَبه امّ ابراهیم» (که محلی در نزدیکی مدینه است) منزل گزید و حتی توهم شد که او زنانش را طلاق داده است(2). ولی خدا پیامبرش را دلداری داد و از او حمایت کرده و اعلام میکند که جبرییل و فرشتگان و مومنان شایسته نیز از پیامبر حمایت میکنند و حتی همسران پیامبر را تهدید میکند که اگر لازم شد پیامبر آنان را طلاق میدهد و خدا زنان بهتری نصیب او میکند.
در اینجا پرسشی مطرح میشود که مقصود از «مومن شایسته» که در آیه از او یاد شده است کیست؟
در احادیث متعددی از شیعه و اهل سنت حکایت شده که مقصود و امام علی علیه السلام است و پیامبر صلی الله علیه و آله دست علی علیه السلام را گرفت و فرمود: این مومن شایسته است(3). البته مانعی ندارد که مقصود آیه جنس مومنان شایسته باشد که در آن صورت امام علی علیه السلام مصداق کامل آیه است.
اول: مسلمان بودن همسر که همان اسلام ظاهری است.
دوم: با ایمان بودن همسر، یعنی اسلام باطنی که اعتقاد بدان در قلب انسان جایگزین شده باشد.
سوم: حالت فروتنی است یعنی همسر خوب متواضع و مطیع شوهر است.
چهارمین ویژگی زنان نیکو توبه کاری آنان است یعنی همسر خوب بر لغزشهای خود اصرار نمیورزد و عذر خواهی و توبه میکند.
پنجمین صفت زن نیکو آن است که او اهل عبادت باشد.
و ششمین ویژگی زنان نیکو فرمانبرداری از خدا و روزهداری اوست، البته روزهای که به معنای نگهداری اعضای بدن از گناه است و موجب سیر انسان به سوی کمال و خدا میشود(1).
1) (1) واژه «سائحات» به معنای روزهدار یا به معنای گردشگر است. ولی روزه بر دو گونه است: روزه حقیقی که نخوردن آب و غذا است و روزه حکمی که نگهداری اعضاء بدن از گناه است. (نک: مفردات راغب اصفهانی و نمونه ج 24، ص 280-279)
قرآن کریم در آیه هشتادم سوره اسراء به سه عامل پیروزی انسان در زندگی اشاره کرده و میفرماید:(وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطاناً نَصِیراً) ؛ و بگو: «پروردگارا، مرا (در هر کار،) با ورودی صادقانه وارد کن، و با خروجی صادقانه خارج ساز؛ و از نزدت برای من تسلّطی یاری بخش، قرار ده».
توضیح:
در آیه قبل به عبادت شبانه و تأثیر آن در سعادت انسان اشاره شد و اینک در این آیه به سه عامل سعادت و پیروزی اشاره میکند و خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید: «بگو: پروردگارا، (نخست) ورود مرا در هر کاری صادقانه قرار ده. (دوم اینکه) خروج مرا از هر کاری صادقانه قرار ده. (و سوم آنکه) از نزد خودت برای من تسلّطی یاری بخش قرار ده».
نکات و اشارات:
در این آیه به سه عامل پیروزی اشاره کرده که از روح ایمان و توحید سرچشمه میگیرد، یعنی ورود صادقانه به کارها، خروج صادقانه از کارها و یاری الهی.
در این آیه اشاره شده که لازم است پایه اصلی هر کاری بر صداقت، راستی و درستی باشد و این خط تا پایان کار حفظ شود تا پیروزی ببار آورد و گرنه اگر پایه ورود به کار براساس دروغ و نیرنگ باشد، و یا خط راستی تا پایان ادامه نیابد، در نهایت سبب شکست میشود.
در این آیه اشاره شده که پیامبر صلی الله علیه و آله و هر انسان دیگری نیازمند، امداد الهی در کارهاست. که شامل دلایل و منطقی نیرومند، دوستانی جانباز، ارادهای قوی، فکری روشن و سلطهای الهی است آری این تکیه بر خدا و قطع وابستگی به غیر خداست که نیرویی معنوی به انسان میبخشد و او را در کارها پیروز میکند.
هرچند که این آیه خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله است و برخی مفسران آن را در موارد خاصی همچون ورود به مدینه محدود کردهاند اما آیه مفهوم وسیعی دارد و در حقیقت وظیفه همه مسلمانان را بیان میکند و اگر مسلمانان به این سه توصیه قرآن و سه عامل پیروزی توجه کرده بودند و با صداقت وارد کارها میشدند و تا آخر ادامه میدادند و به نیروی الهی اعتماد میکردند و به دشمن وابسته نمیشدند، نیرویی معنوی مییافتند که بر هر دشمنی پیروز میشدند(1).
آموزهها و پیامها:
پیام این آیه آن است که خط اصلی مسلمانان از آغاز تا فرجام کارها بر اساس صداقت و درستی باشد.
آموزه آیه آن است که راستی، پایداری صادقانه، تسلّط و یاری در کارها را از خدا بخواهید (که اینها عوامل پیروزی است).
1) (1) نک: نمونه، ج 12، ص 126 و 232.
خداوند در سوره غافر آیه 64 میفرماید:(اللّهُ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ قَراراً وَ السَّماءَ بِناءً وَ صَوَّرَکُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَکُمْ) ؛ «خدا کسی است که زمین را برای شما قرارگاهی و آسمان را بنایی قرار داد؛ و شما را صورتگری کرد، و صورتهای شما را نیکو گردانید،...»(1).
ظاهر آیه بیانگر آن است که خداوند قدرت و عظمت خود را در مسئله خلقت و با برشمردن آنها نشان میدهد. از نعمتهای آفاقی مانند زمین، حمل و آرامش و آسمان همچون سقف و نعمتهای انفسی مانند صورتگری ظاهر و باطنی انسان را بر میشمارد.
خلقت صورت انسان هم شامل صورت ظاهری با قامتی موزون و صورت زیبا، دلپذیر و در نهایت نظم و استحکام، به موجودات دیگر امتیاز دارد و همچنین دارای ساختمان ویژه که به او امکان میدهد که به انواع کارهای ظریف و سنگین دست بزند و هم شامل صورت زیبای باطنی که دارای عقل فروزان، خرد نیرومند، فطرت پاک، روح آراسته و... میباشد(2).
توضیح:
قرآنکریم در چند مورد سخن از تسویه جنین انسان کرده است و گاهی آن را بعد از مرحله نطفه ذکر کرده است و گاهی بعد از مرحله علقه ذکر
کرده است و گاهی بعد از کلمه خلق آورده است و در مجموع تسویه را مرحلهای از آفرینش انسان معرفی میکند و در برخی دیگر از آیات سخن از نقاشی خداوند در رحم انسان میکند و او را صورتگر معرفی میکند. از آنجا که مفاهیم و مضامین این آیات با همدیگر نزدیک است ما آنها را به صورت یک مرحله معرفی کردیم. قرآن کریم میفرماید:
(ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهِینٍ ثُمَّ سَوّاهُ وَ نَفَخَ فِیهِ مِنْ رُوحِهِ)1 ؛ «سپس [تداوم] نسل او را از چکیده آبی پست مقرر فرمود؛ آنگاه او را درست اندام کرد، و از روح خویش در او دمید».
(أَ کَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوّاکَ رَجُلاً)2 ؛ «آیا به آن کسی که تو را از خاک سپس از نطفه آفرید، آنگاه تو را [به صورت] مردی در آورد کافر شدی؟»
(ثُمَّ کانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّی فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ الْأُنْثی)3 ؛ «پس علقه [آویزک] شد و [خدایش] شکل داد و درست کرد. و از آن دو جنس نر و ماده را قرار داد».
(الَّذِی خَلَقَ فَسَوّی)4 ؛ «همان که آفرید و هماهنگی بخشید».
(الَّذِی خَلَقَکَ فَسَوّاکَ فَعَدَلَکَ فِی أَیِّ صُورَةٍ ما شاءَ رَکَّبَکَ)5 ؛ «همان کسی که تو را آفرید، و [اندام] تو را سامان بخشید به هر صورتی که خواست تو را ترکیب کرد».
(هُوَ اللّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی)6 ؛ «اوست خدای خالق نوساز صورتگر که بهترین نامها [و صفات] از آنِ اوست».
(هُوَ الَّذِی یُصَوِّرُکُمْ فِی الْأَرْحامِ کَیْفَ یَشاءُ)1 ؛ «اوست کسی که شما را آن گونه میخواهد در رحمها صورتگری میکند».
تذکر: در بحث مضغه در تفسیر آیه (مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَ غَیْرِ مُخَلَّقَةٍ)2 بیان شد که برخی گفته بودند مقصود از «مخلّقه» همان تسویه و یا تصویر و یا تمایز مضغه است و در همانجا بیان شد که اگر این تفسیر را بپذیریم آیه 5 سوره حج ملحق به مرحله تسویه میشود. چراکه تسویه جنین با مضغه مخلّقه یکی میشود.
دیدگاه لغویین
الف: سوّی: مساوات همان تعادل است که گاهی با کمیت (وزن و کیل) و گاهی با کیفیت است و گاهی مساوات دو چیز نسبت به هم است و گاهی اعتدال چیزی فی نفسه است و تسویه در آیات فوق به معنای قرار دادن چیزی به صورت معتدل، متوسّط در عمل و نظم و تدبیر و تکمیل است و به عبارت دیگر قرار دادن چیزی بر طبق مقتضای حکمت است(1).
ب: باریء: ریشه این لغت همانطور که در مفردات و مقاییس و مصباح اللغة و التحقیق بیان شده است از ماده «برأ» است (نه ماده بری که ریشه بریّه است)(2). و این واژه به دو معنا میآید یکی خلق و دیگری به معنای دوری از چیزی مثل عیب و نقص. اگر باریء را از معنای اوّل (خلق) بگیریم، در آیه:(هُوَ اللّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ)5 معنای «خالق» و «باریء» تکرار و تأکید
میشود و لذا برخی از لغویین گفتهاند که مقصود از خلق، ایجاد همراه با تقدیر است و آن تقدیر کلی علمی است که اولین مرحله وجود است و مرحله دوم یعنی برء هنگامی است که تقدیر به مرحله عمل و فعلیت و ایجاد خارجی برسد و سپس مقام تصویر است(1)و اگر باریء را از معنای دوم (دوری از عیب و نقص که لازمه آن تکمیل و تسویه است)(2)بگیریم در این صورت باریء به معنای تکمیل کننده و تعدیل و تسویه کننده است.
نکات تفسیری و اسرار علمی
در اینجا برخی از مفسران و صاحبنظران علوم پزشکی اظهار نظرهایی کردهاند که قابل دقت و تأمل است:
مرحوم طبرسی در مورد آیه 38 قیامت کلمه «فسوی» را اینگونه تفسیر میکند: تسویه خلق و صورت و اعضاء باطنی و ظاهری در شکم مادر مقصود است و برخی گفتهاند: بعد از ولادت که قوت انسان تکمیل میشود. و برخی گفتهاند: خلقت جسم است و تسویه آن برای افعال که هر عضوی عمل خاص خود را انجام میدهد و قریب به همین مضمون را در سوره انفطار/ 7 و اعلی/ 2 مینویسند(3).
علامه طباطبایی رحمه الله در تفسیر آیه 7 سوره انفطار «اَلَّذِی خَلَقَکَ فَسَوّاکَ فَعَدَلَکَ» مینویسند:
«از تدبیر الهی خلقت انسان با تمام اجزاء وجودی است سپس تسویه آن به قرار دادن هر عضوی در جای مناسب خویش بر طبق مقتضای حکمت است سپس عدل اعضاء کرد یعنی توازن متعادل بین اعضای او قرار دارد. که برخی را قوی و برخی را ضعیف کرد تا همدیگر را تکمیل کنند»(4).
خلقک = اصل آفرینش.
سواک = مرحله تسویه و تنظیم که هر عضوی از اعضاء پیکر او را با نظمبندی عجیبی موزون ساخت.
عدلک = تعدیل میان قوا و اعضای پیکر و هماهنگی و رابطه آنها با یکدیگر که این اعضاء کار یکدیگر را تکمیل میکنند.
فی ای صورة ما شاء رکبک = ترکیب و صورتبندی انسان در مقایسه با موجودات دیگر که صورت نوع انسان موزون و زیبا و بدیع است. و همچنین سیرتی زیبا دارد. و صورتهای افراد انسان نیز با هم متفاوت است(1). و در مورد تسویه در آیه 38 سوره قیامت مینویسند: «سوّی از ماده «تسویه» به معنا صاف کردن و نظام بخشیدن است. بعضی آن را اشاره به آفرینش روح میدانند. بعضی نیز خلق را اشاره به آفرینش روح و جمله «سوّی» را اشاره به تنظیم و تعدیل اعضاء پیکر آدمی میشمرند. و بعضی دیگر آن را به تعدیل و تکمیل تفسیر کردهاند.
ولی ظاهر این است که تعبیرات آیه چنان جامع و وسیع است که هرگونه آفرینش و تنظیم و تعدیل و تکاملی را که روی علقه تا هنگام وضع حمل انجام میگیرد شامل میشود»(2).
ایشان کلمه «الباری» را اینگونه ترجمه میکنند: «خداوندی که مخلوقات را بیکم و کاست و بدون هیچ شبیهی از قبل، ایجاد کرد» و سپس در مورد «باریء» سه احتمال ذکر میکنند:
الف: از ماده برء (بر وزن قفل) به معنی بهبودی و رهایی از امور نا خوشایند و لذا باریء به کسی گفته میشود که چیزی را بدون کم و کاست و کاملاً موزون ایجاد کند.
ب: از ماده «بری» (بر وزن نفی) به معنی تراشیدن چوب که آن نیز به منظور موزون ساختن آن انجام میگیرد(1).
ج: باریء کسی است که چیزی را بیسابقه و بدون نمونه قبل ابداء کند(2).
استاد آیة اللَّه معرفت مرحله تصویر و تسویه و تعدیل را در هفته پنجم تا هفتم میدانند(3).
همانطور که بیان شد اگر در بحث «مضغه» تفسیر مخلقه (حج/ 5) به تسویه، تمایز و تصویر را بپذیریم، مرحله تسویه با مضغه مخلقه یکی میشود و همان مباحث علمی که در مورد تمایز جنین در هفته سوم بارداری به سه لایه زاینده اکتودرم، مزودرم و آندودرم مطرح شد، در اینجا نیز مطرح میشود(4).
دکتر پاک نژاد در مورد آیه 24 سوره حشر مینویسند:
«اواخر سوره حشر با آنکه خدا را اسامی فراوانی است پروردگار چند عدد از آن را به عنوان اسمای حسنای خود انتخاب و ذکر کرده که با مداقه کافی میبینیم این اسماء عصاره و عنوان تمام آراء معنوی و مادی و مراحل گوناگون تطور و دگرگونی و تکامل زندگی اجتماعی، اقتصادی، بهداشتی، طبیعی و سیاسی میباشد.... سه اسمی که خلاصه دو آیه طولانی همین قسمت است که درباره جنینشناسی نقل شد.«هُوَ اللّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ» - خالق (آفریننده) باریء (ای الممیز) کسی که مخلقه را از غیر مخلقه متمایز میسازد - مصور (تصویر کننده) انسانی»(5).
1) (1) در معنای لغوی باری گذشت که این لغت را لغویین در ریشه برء آوردهاند نه ریشه بری، و لذا کلام ایشان در اینجا عجیب است.
2) (2) تفسیر نمونه، ج 23، ص 555.
3) (3) التمهید فی علوم القرآن، ج 6، ص 88.
4) (4) ر. ک: طب در قرآن، ص 87-88 و رویانشناسی پزشکی لانگمن، ص 57.
5) (5) اولین دانشگاه و آخرین پیامبر، ج 1، ص 268.
الف: آفرینش توده سلولها یا مصالح ساختمانی بدن یک انسان.
ب: مجزا شدن سلولها از یکدیگر و رفتن هر یک بجای خود.
ج: تصویر و صورت بندی جنین.
این سه مرحله را قرآن کریم در ضمن سه کلمه بیان داشته است:
اوّل: هُوَ اللّهُ الْخالِقُ : اوست خدایی که آفریننده (انبوه سلولها) است.
دوّم: الْبارِئُ : خدایی که جدا کننده (سلولها) است.
سوّم: الْمُصَوِّرُ : خداوند پیکرسازی که به این سلولها صورت انسانی میدهد و سپس آیه 6 سوره آلعمران را ذکر میکند(1).
1) (1) بی آزار شیرازی، گذشته و آینده جهان، ص 61-62.
همانگونه که در علم نحو آمده است: یکی از خصوصیات اسم، گرفتن تنوین است و فعل و حرف تنوین نمیگیرد(1).
این قاعده در قرآنکریم نیز دیده میشود مگر در دو مورد، یکی در سوره علق آیه 15 (کَلاّ لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ لَنَسْفَعاً بِالنّاصِیَةِ) ؛ «هرگز چنین نیست، اگر پایان ندهد حتماً زمام (او را) میگیریم و میکشیم» و دیگری در آیه 32 از سوره یوسف (وَ لَیَکُوناً مِنَ الصّاغِرِینَ) ؛ «این جز فرشتهای ارجمند نیست!». در این دو آیه، فعل به ظاهر تنوین گرفته است، اما با کمی دقت درمییابیم که در این موارد فعل با نون تأکید خفیفه به کار رفته که در نگارش به صورت تنوین نوشته شده است. البته موارد دیگری نیز در قرآن کریم دیده میشود که در نگارش مطابق رسم الخط هماهنگ با قواعد ادبیات عرب نیست(2)، که دانشمندان علوم قرآنی برای این ناهماهنگی علتهایی را ذکر نمودهاند که برخی از آنها را بر میشماریم:
خط در زمان نزول قرآن در مراحل ابتدایی خود بود، اصول کتابت هنوز استوار نشده بود و مردم عرب، فنون خط، و روش نوشتن صحیح را
نمیدانستند؛ و بسیاری از کلمات را به «مقیاس تلفظ» مینگاشتند. امروزه هنوز آثاری از آن نحوه کتابت در رسم الخط باقی مانده است(1).
بینقطه بودن حروف مُعجَمه (نقطهدار)، و جدا نساختن آن از حروف مهمله (بدون نقطه)، مشکلاتی را در قرائت قرآن ایجاد نمود.
نداشتن علائم و حرکات:
به کار نبردن الف در کلمات:
خط عربی کوفی از خط سریانی، نشأت گرفته است. در خط سریانی مرسوم نبود که الف وسط کلمه را بنویسند و آن را به کار نمیبردند؛ و چون قرآن در ابتدا با خط کوفی نگاشته میشد، الفهای وسط کلمه مانند «سماوات» را نمینوشتند (سموت)(2).
و برخی از دانشمندان مینویسند:
صحابه و نویسندگان قرآن، آشنایی کامل با هنر خط نداشتهاند ولی اینگونه نبوده که خط آنان مخالف اصول و قواعد رسم الخط باشد، بلکه همهی مواردی را که مخالف قیاس شمردهاند میتوان توجیه کرد.
به عنوان مثال در مواضعی نظیر اضافه شدن الف در «لَأَذْبَحَنَّهُ»3 این اضافه شدن جهت آگاه ساختن بر این است که ذبح روی نداده است(3)....
تذکر: البته مواردی که بر خلاف قواعد خط عربی امروز است، در قرآن کریم به همان صورت قدیمی نوشته میشود تا قرآن دچار تغییر یا تحریف نگردد.
منابع جهت مطالعۀ بیشتر:
علوم قرآنی، محمدهادی معرفت.
رسم المصحف، یعقوب جعفری.
انسان پدیده عجیبی است، ابعاد فراوانی دارد که بعضی شناخته و پارهای هنوز ناشناخته است و با موازات ابعاد و زوایای مختلفش فعالیتهای گوناگونی دارد. اما از یک نظر میتوان ابعاد وجودی انسان را به دو بخش عمده تقسیم کرد:
بخش مربوط به تفکر و اندیشه و ادراکات نظری یعنی آنچه را انسان از طریق استدلال به دست میآورد.
بخش مربوط به ادراکات بدیهی، ضروری و وجدانی یعنی آنچه را بدون نیاز به دلیل و برهان در اختیار دارد که هرگاه سخن از فطرت و وجدان به میان میآید؛ اشاره به این بخش از ادراکات انسان است. فطرت یعنی آفرینش نخستین، یعنی خلقت روح و جان آمیخته با یک سلسله معلومات ضروری و وجدان یعنی آنچه را انسان در خود مییابد، و نیاز به فراگیری در مورد آن ندارد(1).
در قرآن تعبیرات فراوانی در مورد عقل دیده میشود از جمله:
قرآن کریم به عنوان کتابی که عهدهدار هدایت همهی مردم است، در بخشهای مختلف نیاز گروههای گوناگون را تأمین مینماید. در برخی از
آیات و سور نظیر سوره توحید و آیات نخست سوره حدید، نیاز فرهیختگان از اهل معرفت را تامین میکند و در برخی از آیات شبهات منکران مبدأ و معاد را طرح کرده و از آن پاسخ میگوید و در بعض دیگر به جدال احسن با کسانی میپردازد که در توحید ربوبی یا عبادی گرفتار شرک و ضلالت شدهاند(1)و میفرماید:(ادْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ)2 ؛ «با حکمت و پندِ نیکو، به راه پروردگارت فرا خوان، و با آنان به آن (شیوهای) که نیکوتر است، مناظره کن!».
در این آیه به سه روش برای دعوت به راه پروردگار اشاره شده است:
حکمت: عبارت است از دلیلی که به گونهای استوار و تردیدناپذیر و دور از ابهام حق را روشن مینماید.
موعظه: عبارت است از سخنان پندآمیز که چون بیانگر مصالح و مفاسد و سود و زیان شنونده میباشد موجب نرمی نفس و رقت قلب او میگردد.
جدال احسن: غرض از جدال احسن غلبه یافتن بر رقیب در مباحثه و گفتگو است البته این غرض دائمی آن نیست و در مواردی و بهویژه در امور عملی و نیز علوم غیریقینی مانند فقه، اصول، اخلاق و فنون ادبی مورد استفاده قرار میگیرد اما در آیه شریفه در برگیرنده معنای منازعه و مغالبه است(2).
حکمت در آیه شریفه شامل استدلالهای عقلی و فطری میشود.
عمدتاً پنج راه عقلی و یک راه فطری برای اثبات خدا داریم(3)که قرآن به همه این راهها اشاره کرده است:
برهان نظم (روم/ 20، انسان/ 2، مومنون/ 12 و 13، الم سجده/ 6-9، جاثیه/ 4، غافر/ 67 و...)
برهان حرکت. (انعام/ 75 تا 79)
برهان وجوب و امکان (فاطر/ 15 تا 17، محمد/ 38، الرحمن/ 29)
برهان علت و معلول. (طور/ 35 و 36 و 43)
برهان صدیقین (فصلت/ 53، آلعمران/ 18، بروج/ 20، حدید/ 3، نور/ 35...)
راه فطرت و سیر درون: (روم/ 30 و 33، عنکبوت/ 63 و 65، یونس/ 22 و 23، زخرف/ 9 و 87، یونس/ 31، مؤمنون/ 84-89، اعراف/ 179)(1).
همانگونه که مشهود است قرآن کریم روی همه این طرق، تکیه کرده است منتهی گستردهترین برهانی که قرآن در برابر مخالفان، مطرح نموده، همان برهان نظم است که وجود آن منبع لایزال و علم و قدرت او را از طریق ارائه شگفتیهای آفرینش و آثار بدیع و نظامهای عجیب جهان هستی، اثبات میکند(2).
حاصل آنکه قرآنکریم بر هر دو طریق فطرت و عقل تکیه نموده است منتهی بیشترین استدلالات قرآن از راه عقل و علم است و شاید این به خاطر سهل الوصول بودن طریق علمی و عقلی است و اینکه فطرت برخی از انسانها گاهی اوقات به خاطر زنگار غفلت و معصیت؛ جوابگو نمیباشد.
خداوند در سوره غافر آیه 64 با برشمردن آیات و نشانههای خلقت مانند خلقت کرهزمین و آسمان و انسان و صورتگری او... در آخر میفرماید:(فَتَبارَکَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمِینَ) ؛ «پس خجسته (و پایدار) است خدایی که پروردگار جهانیان است».
قبل از توضیح آیه ضرورت دارد واژههای «رب و عالمین» را بررسی نماییم. واژه «رب» به معنای صاحب و مالک چیز است که به تربیت و اصلاح آن میپردازد؛ از اینرو در فارسی به معنای پروردگار ترجمه میشود. برخی مفسران آن را به معنای «شخص بزرگی که فرمانش اطاعت میشود» گرفتهاند(1).
درباره واژه «عالمین» مفسران دو دیدگاه دارند:
برخی برآنند که این واژه جمع «عام» است و به مجموعهای از موجودات مختلف گفته میشود که دارای صفات مشترک یا زمان و مکان مشترک هستند. پس عالمین اشاره به مجموعهای جهانی مثل عالم گیاهان، عالم حیوانات و عالم انسانهاست(2).
برخی دیگر میگویند: عالمین به معنای جهانیان است چرا که این واژه برای صاحبان عقل به کار میرود(3). در نتیجه میتوان گفت: مانعی
ندارد مقصود از عالمین هر دو معنا باشد به این معنا خداوند پرورش دهنده کل موجودات از جمله انسانهاست.
اما خداوند در سوره مؤمنون آیه 14 درباره مراحلخلقتانسان میفرماید: «سپس نطفه را به صورت علقه و علقه را به صورت مضغه و مضغه را به صورت استخوانها درآوردیم و به استخوانها گوشت پوشاندیم، پس آن را آفرینش تازهای دادیم؛ پس بزرگ است خدایی که بهترین آفرینندگان است».
خداوند بعد از بیان مراحل خلقت انسان و دمیدن روح، جمله «احسن الخالقین» را ذکر کرده است. «خالق» از ماده «خلق» در اصل به معنای اندازهگیری است. هنگامی که یک قطعه چرم را برای بریدن اندازهگیری میکنند؛ عرب واژه «خلق» را درباره آن به کار میبرد. از آنجا که در آفرینش مسئله اندازهگیری بیش از همه چیز اهمیت دارد؛ کلمه «خلق» درباره آن به کار رفته است(1).
اما درباره این که چرا در یک آیه «رب العالمین» آمده و در آیهی دیگر «احسن الخالقین» به کار رفته؛ میتوان نکات ذیل را درباره آن مطرح کرد:
اول: یکی از معجزات قرآن ترکیب کلمات و انتخاب آن به جای واژهها براساس موضوع است و به همین علت قرآن را از کتابهای دیگر ممتاز کرده است. از اینرو شاهد آن هستیم که خداوند براساس هر موضوع مطالب پر نغز خود را بیان کرده و معنای عمیقی از آن قابل استخراج است لذا در یک آیه «رب العالمین» و در آیه دیگر «احسن الخالقین» به کار میرود.
دوم: همان طور که از معنای «رب العالمین» استفاده میشود؛ این واژه درباره آمادهسازی و پرورش موجودات به کار میرود. زمانی که خداوند از آرامش زمین و سقفدار بودن آسمان و تصویر صورت انسان سخن
1) (1) تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، ج 14، ص 209.
میگوید؛ واژه «رب العالمین» را به کار میبرد به این معنا خداوند زمین و آسمان و انسان را این گونه پرورش داده است، اما زمانی که سخن از خلقت اولیه انسان و مراحل آفرینش او و پیچیدگی در خلقت را بیان میکند واژه «احسن الخالقین» را ذکر میکند به این معنا در این خلقت دقت و اندازه گیری «که معنای خالق است» زیادی به کار رفته است تا این که انسان با آن عظمت و دارای شرافت خاص و خلیفه الهی و اشرف موجودات خلق شود.
برای مطالعه بیشتر به کتابهای زیر مراجعه فرمایید:
تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، ذیل آیات فوق
تفسیر المیزان، علامه طباطبایی، ذیل آیات فوق
تفسیر مجمع البیان، طبرسی، ذیل آیات فوق
یکی از اصحاب با وفا و مؤذن رسول خدا صلی الله علیه و آله، «بلال حبشی» بود. نام او «بلال بن رباح حبشی»(1)، کنیهاش ابوعبدالله(2)و نام مادرش «حمامة» بود(3). او از اولین کسانی است که در مکه، اسلام خود را آشکارا اعلام نمود(4). از خانواده او، نام خواهر و برادرش، «خالد بن رباح» و «غفرة بنت رباح» در کتب تاریخی و روایی عامه زیاد به چشم میخورد(5).
و در کتب اهلسنت نقل شده که بلال با خواهر «عبدالرحمان بن عیف» ازدواج کرد(6)، ولی در مورد اینکه چند فرزند ثمرهی این ازدواج بود، در کتب تاریخی مطلبی یافت نشد.
در فضیلت او همین کافی است که وقتی مشرکین مکه (خصوصاً امیة بن خلف) او را شکنجه و عذاب میدادند که لات و عزّی را بخواند او فقط خداوند را به یگانگی صدا میزد و میگفت: «أحد أحد»(7). در روایتی از امام صادق علیه السلام حکایت شده که حضرت در مورد بلال فرمودند: «بلال کان عبداً صالحاً»: بلال عبدی صالح بود(8).
1) (1) الثقات ابن حبان 2:222 - الکامل ابن عدی 4:347 - اختیار معرفه الرجلل 1:189 و...
2) (2) کنیهی عبدالکریم و ابوعمرو را نیز برای او گفتهاند. (ر. ک: المعجم الکبیر طبرانی 1:337 رقم 1008 و الطبقات الکبری 3:232).
3) (3) المستدرک حاکم 3:282 و صحیح ابن حبان 15:562 و...
4) (4) صحیح ابن حبان 15:562.
5) (5) طبقات خلیفة بن خیاط (متوفای 240 ه -. ق): 50 - تاریخ مدینة دمشق 10:429 رقم 974.
6) (6) الفقه السنة، الشیخ سید سابق (از دانشمندان مصر) 2:145 رقم 6.
7) (7) الطبقات الکبری 3:232 و 7:385؛ مسندبلال، الحسن بن محمدالصباح: 10؛ منتهی الطلب 1:130 و...
8) (8) الفقیه 1:283 ح 872 - اختیار معرفةالرجال 1:192 رقم 80 - وسائلالشیعة 5:417، ح 6972 - بحار 22:141 ح 127 و...
آزادی بلال از بردگی
آنچه در کتب تاریخی و روایی اهل سنت آمده است، این است که ابوبکر، بلال را به پنج أواقی(1)خرید و او را آزاد کرد و این مطلب در کتب اهل سنت به مراتب تصریح شده و بدان اشاره نمودهاند(2).
در کتاب «الأربعین»، شیخ ماحوذی آمده است: «ابوبکر او را خرید و آزاد کرد و هنگامی که ابوبکر میخواست از او بیعت بگیرد، بلال گفت: (ای ابوبکر) اگر مرا برای خدا آزاد کردی پس آنچه را میخواهی ترک کن! و اگر مرا به خاطر خود (و برای خود) آزاد کردی، من در مورد آنچه در سر داری ممانعت میکنم(3).
و در نقل کتب رجالی شیعه، مرسلاً هشام بن سالم از امام صادق علیه السلام نقل کرده است: وقتی بلال از بیعت با ابوبکر سرباز زد، عمر پیش بلال رفت و به او گفت: ای بلال! این پاداش ابوبکر است که تو را آزاد کرد، نمیآیی با او بیعت کنی؟ بلال گفت: اگر ابوبکر مرا برای خدا آزاد کرده است، مرا برای خدا (و رضای او) بخواند، و اگر برای غیر این آزاد کرده است، این منم، همان بلال قبلی و اما در مورد بیعت با او، باید بگویم: من با کسی که جانشین پیامبر نیست بیعت نمیکنم و قسم به خدا بیعتش را تا روز قیامت به گردن نمیگیرم! عمر به او گفت: دیگر بین ما نباش، به همین خاطر بلال به شام هجرت کرد(4).
1) (1) أواقی جمع أوقیة که معادل 40 درهم میباشد. (لسان العرب 5:404)؛ یعنی حدوداً معادل 200 درهم او را خریداری و آزاد نموده است.
2) (2) ر. ک: المعجم الکبیر طبرانی 1:337 رقم 1008 - المستدرک حاکم 3:282 - صحیح ابن حبان 15:561 - إکمال الکمال، ابن ماکولا (م 475 ه -. ق) 4:11 - تاریخ مدینة دمشق 10:429 رقم 974 - أسد الغابة 1:206 و...
3) (3) الأربعین: 258.
4) (4) خاتمة المستدرک 3:289 - سماء المقال فی علم الرجال 1:99 - معجم رجال الحدیث 4:272.
اما نظر صحیح: آنچه در کتب اهلسنت تصریح شده که ابوبکر، بلال را آزاد نموده است، طبق مبانی آنها شاید احتمال داد که صحیح باشد و حاکم نیشابوری در کتاب «المستدرک» خود صاحبان صحیحین را نیز مورد توبیخ قرار میدهد و روایت آزادی بلال توسط ابوبکر را طبق مبناهای بخاری و مسلم، صحیح میداند و میگوید چرا این روایت صحیح را در کتب خود نقل ننمودهاند(1).
و اما در کتب شیعه: در روایتی که از امام صادق علیه السلام حکایت شده است این مطلب نیز بیان شده بود(2)، ولی با توجه به اینکه این روایت مشکل ارسال را دارد نمیتوان به طور قطع آن را قبول نمود و نظر واضحی را اعمال نمود.
در روایتی دیگر نیز از امام سجاد علیه السلام نقل شده است(3)که آن حضرت نیز تصریح به آزادی بلال از بردگی توسط ابوبکر بن ابیقحافه، فرمودهاند و این روایت نیز چون مصدر اصلی آن تفسیر منسوب به امام حسن عسکری علیه السلام میباشد از اعتبار چندانی برخوردار نیست، و نمیتوان آن را تلقی به قبول نمود.
پس به فحواهای روایات شیعی نمیتوان استدلال محکمی نمود که ابوبکر، بلال را آزاد نموده است، و از این طریق میتوان این نظر را بیان نمود که واقعاً معلوم نیست چه کسی بلال را آزاد نموده است، احتمال دارد ابوبکر یا کس دیگری در آزادی بلال از بردگی نقش داشته باشند.
1) (1) المستدرک حاکم 3:282.
2) (2) خاتمه المستدرک 3:289 - سماء المقال فی علم الرجال 1:99 - معجم رجال الحدیث 4:272، (متن حدیث در صفحه قبل آورده شده است)
3) (3) متن حدیث بدین صورت میباشد: قال علی بن الحسین علیهماالسلام: هؤلاء خیار من أصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله عذبهم أهل مکة لیفتنوهم عن دینهم، منهم بلال وصهیب وخباب وعمار بن یاسر وأبواه فأما بلال اشتراه أبوبکر بن أبی قحافة بعبدین له أسودین ورجع إلی النبی صلی الله علیه و آله فکان تعظیمه لعلی بن أبیطالب علیهماالسلام أضعاف تعظیمه لابی بکر، فقال المفسدون: یا بلال کفرت النعمة، ونقضت ترتیب الفضل، أبوبکر مولاک الذی اشتراک وأعتقک وأنقذک من العذاب، وردعلیک نفسک وکسبک، وعلی بن أبیطالب لم یفعل بک شیئا من هذا، وأنت توقر أباالحسن علیا بما لا توقر أبابکر، إن هذا کفر النعمة وجهل بالترتیب، فقال بلال: أفیلز منی أن اوقر أبابکر فوق توقیری لرسول الله صلی الله علیه و آله؟ معاذ الله... (ر. ک: تفسیر المنسوب لإمام حسن العسکری علیه السلام 3:62 ح 365 و بحار 22:338).
و اما در کتب عامه: همانطور که قبلاً نیز اشاره نمودیم، این مسأله در کتب عامه به مراتب تصریح و مورد قبول همگی آنها میباشد و هیچ خدشهای نیز در آن وارد نمیکنند، و احتمال دارد که آن نیز درست باشد. ولی واقع را میتوان اینگونه بیان کرد که واقعاً معلوم نیست هر چند اهل سنت بر آن پافشاری میکنند، چرا که در طریقی از روایت آنها نیز خدشه میشود، ولی سایر طرق اینروایت نزد عامه مورد قبول میباشد. (همانگونه که حاکم نیشابوری در المستدرک بدان اشاره کرده و صاحبان صحیحین را توبیخ نموده است)
اذان گفتن بلال:
مشهور است که بلال بعد از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله، به جز یک بار اذان نگفت، و آن یک بار هم به درخواست حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام بود و به خاطر رقت قلب دخت رسول خدا صلی الله علیه و آله و ترس از جان دادن او اذانش را نیز تمام نکرد(1).
وفات بلال
پس از اینکه بلال با ابوبکر بیعت نکرد، مجبور به ترک مدینه و هجرت به شهر دمشق در شام شد و در سال 18 هجری(2)و در سن 67 سالگی(3)، در زمان عمر در دمشق و به خاطر مریضی طاعون از دنیا رفت(4)و در «باب الصغیر» مقبره دمشق به خاک سپرده شد.
امروزه روایات زیادی از طریق بلال از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله به دست ما رسیده است که جایگاه رفیع او را در علم الحدیث میتوان به خوبی تشخیص داد. برخی صحابه مانند عبدالله بن مسعود، ابوسعید الخدری، براء بن عازب،
ابوبکر، عمر و... نیز از او روایت نقل نمودهاند و احادیث پیامبر عظیم الشأن را برای ما از طریق ابوبکر بازگو نمودهاند.
برای مطالعۀ بیشتر در مورد بلال به کتب زیر مراجعه شود:
مسند بلال، الحسن بن محمد الصباح، (متوفای 260 ه -. ق)، نشر دارالصحابة مصر.
المسند الحمیدی، عبدالله بن زبیر الحمیدی (م 219 ه -)، ج 1، ص 82، ح 149 به بعد.
أسد الغابه ابن اثیر، ج 1، ص 206.
الأعلام زرکلی، ج 1، ص 73.
المعجم الکبیر طبرانی، ج 1، ص 336، رقم 1005 به بعد.
الجرح و التعدیل الرازی، ج 2، ص 395، رقم 1543.
قرآن کریم کتابی است که دو جنبه دارد:
الف: جنبه سندی:
سند قرآن قطعی است چرا که به صورت متواتر از پیامبر صلی الله علیه و آله به ما رسیده است یعنی در هر نسل هزاران نفر آن را حفظ کرده و نقل نمودهاند. بنابراین یقیین پیدا میکنیم که قرآن از سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله است و ایشان نیز از وحی الهی اخذ کرده و برای مردم بیان کرده است.
ب: جنبه دلالتی:
الفاظ قرآن کریم از نظر دلالت بر معانی چند دسته است:
نص: یعنی آیاتی که صد در صد بر معنا دلالت دارد، و دلالت آن قطعی است مثل: قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ1 ... لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ2 ؛ لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ3 .
ظاهر: یعنی آیاتی که بین 51% تا 99% بر معنایی دلالت دارد و احتمال معنای دوم در مورد آن وجود دارد.
مثل: أَقِمِ الصَّلاةَ: که ظاهر آیه دلالت بر وجوب میکند. اما از آنجا که امر گاهی در مورد استحباب نیز به کار میرود دلالت آن قطعی نیست.
تذکر: بیشتر آیات قرآن از سنخ ظواهر است ولی باید توجه داشت که همانطور که علمای علم اصول الفقه بیان کردهاند «ظاهر» حجت است(1)چون بنای عقلاء آن است که اگر کسی مطلبی را گفت ظاهر سخنش حجت است و میتوان علیه او در دادگاه بدان احتجاج کرد.
مثال:(أُحِلَّتْ لَکُمْ بَهِیمَةُ الْأَنْعامِ إِلاّ ما یُتْلی عَلَیْکُمْ)2 ؛ «(گوشت و جنینِ) دامهای زبان بسته برای شما حلال گردیده، مگر آنچه (حکمش) بر شما خوانده میشود» که «آنچه خوانده میشود» مجمل است و بوسیله آیه دیگر معنای آن روشن میشود.
(حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ...)3.
مثال:(یَدُ اللّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ)4 که احتمال دارد واژه «ید» به معنای دست جسمانی یا قدرت باشد.
(لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ)5 که آیه محکم است و میفرماید هیچ چیز شبیه خدا نیست پس مقصود از «ید» قدرت و مانند آن است نه دست جسمانی.
یادآوری 1: اکثر آیات قرآن از نوع محکمات یعنی نص و ظاهر است بنابراین اشکالی در دلالت آنها وجود ندارد و کمتر از 200 آیه قرآن (از
1) (1) نک: کتابهای اصول مثل: اصول الفقه مظفر، ج 2، ص 137 و کفایة الاصول و حلقات شهید صدر.
6236 آیه) متشابه و تعداد اندکی هم مجمل است(1)، که به وسیله آیات محکم، روایات، قرائن عقلی و... معنای آنها در تفسیرها روشن شده است.
یادآوری 2: ظنیالدلاله بودن برخی آیات قرآن آن را از حجیّت نمیاندازد، بلکه اینروش عقلایی در کاربرد الفاظ است که از نصوص و ظواهر استفاده شود. و خدا هم از همین شیوه استفاده کرده است. پس هر گاه آیات قرآن ظهور دارد و دلیل و قرینه مخالف ندارد ظاهر حجت است و لازم است بدان اخذ و طبق آن تفسیر و عمل شود و ذکر احتمال دیگر لازم نیست.
1) (1) نک: التمهید فی علوم القرآن، آیت الله محمدهادی معرفت، ج 3، ص 14.
معجزه جاوید پیامبر گرامی اسلام قرآن است و مسلمانان از آغاز نزول قرآن اهتمام خاصی به قرآن در عرصههای مختلف داشتند.
در آغاز رسالت پیامبر گرامی اسلام و دوران حیات ایشان قرآن نقش موثری در گسترش اسلام و تسخیر قلبهای مردم داشت. از اینرو در احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله سفارش شده که در مشکلات به قرآن پناه ببرید(1).
عصر نورانی (دوران طلایی) توجه به قرآن و پیشرفت مسلمانان بر اثر حوادثی رو به افول نهاد و شرایط به گونهای رقم خورد که مسلمانان نتوانستند در سیر زندگی فردی و اجتماعی خود، از نور قرآن، به نحو احسن، در جهت رسیدن به کمال و سعادت بهره کافی ببرند و موانع و حجابهایی که در این مسیر بوجود آمده بود، بردارند و سرانجام قرآن به امری مهجور و متروک میان مسلمانان تبدیل گشت و به فراموشی سپرده و رها شد و مسلمانان از محور علمی و عملی قرآن در همه ابعاد زندگی دوری گزیدند.
در قرآن تعبیر جالب و تکاندهندهای درباره بهاندادن به قرآن و بیتوجهی به آن آمده است. در آیه 30 سوره فرقان خداوند میفرماید:
(وَ قالَ الرَّسُولُ یا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً) ؛ «و فرستاده (خدا) گفت: ای پروردگار [من]! در حقیقت قوم من از این قرآن دوری گزیدهاند!»
روز قیامت (و یا در همین دنیا) پیامبر صلی الله علیه و آله گله و شکایت از امت خودش را نزد خداوند عرضه میدارد که به قرآن و احکام نورانی آن بیتوجهی
1) (1) تفسیر نور الثقلین، ج 5، ص 198.
میکنند. براستی رویکردهای قرآنی جامعه اسلامی و مسلمانان چگونه است؟ تا اندازهای نقش و نفوذ قرآن را در زندگی امروزی مردم مشاهده میکنیم؟ اموری از قبیل حفظ قرآن، تجوید و روانخوانی، نشر قرآن به گونههای مختلف، پیدایش علوم قرآنی، خوشنویسی قرآن تأسیس رادیو قرآن و سیمای قرآن، نشریات قرآنی، ترجمه و تفسیر قرآن، معماری قرآنی، نقاشی قرآنی، استفاده از قرآن در محاورات و برگزاری مسابقات قرآنی در رشتههای مختلف؟ آیا این رویکردها به قرآن موجب خواهد شد که شکایت و گلایه پیامبر صلی الله علیه و آله متوجه ما نباشد؟
برای روشن شدن این موضوع میبایست اهداف و مقاصد خداوند از نزول قرآن را دانست و بررسی نمود که آیا اموری که ذکر گردید منطبق با اهداف نزول قرآن و هماهنگ و در راستای مقاصد قرآن میباشند یا نه؟ آیا بهره جستن از قرآن راه و روش و اصول و مبانی مخصوصی دارد که اگر ما از آنها سرپیچی کنیم و با ابراز سلیقه شخصی و تکیه بر راههای دیگر، خواسته و یا ناخواسته بر خلاف مسیر مورد نظر قرآن پیش خواهیم رفت.
در مورد اهداف و مقاصد نزول قرآن، خود قرآن فرازهایی در آیات متعدد بیان داشته است که:
پیامی است مبارک(1)که از عرش الهی نازل گردید(2)تا موجب شفاء و رحمت(3)برای مومنان و نور بصیرت برای پرهیزگاران(4)گردد، ذکری(5)است که موجب تذکره و تذکّر(6)میباشد و در دلها یاد الهی(7)و جوانههای
معرفت و محبت خداوندی را میرویاند، نازل شده است تا بیان(1)و بلاغی(2)باشد و نوع بشر(3)را بر سر درس و تعلیم خداوند رحمن(4)بنشاند و آنها را با خدا هم کلام کند(5)، کلامی که موجب تقوی(6)و تذکر(7)و تعلّم و تدّبر(8)گردد و در درون آنها چشمههای حکمت بجوشاند(9)و اطمینان و آرامش(10)و استواری(11)را برای ایشان به ارمغان آورد و...
آیا اموری که ذکر گردید (فعالیتهای قرآنی و قرآنورزیهای جامعه اسلامی و مسلمانان) هماهنگ و منطبق با اهداف و مقاصد نزول قرآن است؟ استفاده و بهره جستن و فهمیدن معارف قرآن اصول و مبانی خاصی دارد که بخشی از آن در قرآن اشاره شده و بخش دیگر آن از سیره پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام استخراج میگردد.
پس فعالیتهای قرآنی باید بر این دو بخش عرضه گردیده و احیاناً تصحیح گردد تا اگر خدای نکرده در برخی موارد با اهداف نزول قرآن و الگوها و مبانی استخراج شده از سیره معصومان علیهم السلام همخوانی نداشت به سوی مکتب نورانی معصومین علیهم السلام بازگردانده شود.
اگر توجه کنیم در مییابیم که امروزه مشکل اساسی جامعه اسلامی و مسلمانان در استفاده و عمل به فهم نادرست و ناقص از قرآن و در نتیجه عدم
شناخت راه و روش صحیح در فهم قرآن و منطبق نبودن آن بر اهداف نزول و مقاصد قرآن کریم است. هر چند همین رویکردها و فعالیتهای سطحی و ظاهری قرآنی نیز در جایگاه خود لازم است که انجام گیرد و در قرآن و احادیث اهلبیت علیهم السلام و سیره معصومان بدانها سفارش شده است(1).
مقام معظم رهبری در این مورد پس از ذکر اهداف نزول قرآن کریم، میفرمایند: «قرآن کریم که در زبان خود این کتاب مقدس «نور»، «هدایت»، «جداکننده حق و باطل»، «حیات»، «میزان»، «شفاء»، «ذکر» نامیده شده است، فقط هنگامی عملاً دارای این خصلتها خواهد بود که نخست مورد فهم و سپس مورد عمل قرار گیرد»(2).
پس عمل نکردن به قرآن و عدم تخلّق به اخلاق قرآنی در حوزه فردی و اجتماعی منجر به مهجوریت آن گشته و گلایه و شکایت رهبر امت را در پی خواهد داشت، عدم فهم درست قرآن وسایر کوتاهیها و نارساییها به ساحت مقدس قرآن ریشه در عواملی داردکه از جهات گوناگون مسلمانان را از انجام وظیفهای که در برابر قرآن دارند، دور نموده است.
عوامل مهجوریت قرآن
اهلبیت علیهم السلام مفسر و مبیّن قرآن بودند و با توجه به سفارش اکیدی که پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد لزوم پیروی از این انوار مقدس و تمسک به راهنماییها و سیره عملی آنان رسیده؛ میتوان نتیجه گرفت که یکی از مهمترین عوامل مهجور گشتن قرآن، مظلوم و مهجور واقعشدن اهلبیت علیهم السلام بوده است چرا
که قرآن و اهلبیت علیهم السلام با همدیگر عامل هدایت و سعادت هستند و از هم جدا نمیشوند و پیامبر صلی الله علیه و آله در چند مورد درباره لزوم تمسک عملی به قرآن و اهلبیت علیهم السلام و پرهیز از پیروی از یکی و وانهادن دیگری فرمود: «انی تارک فیکم الثقلین، کتاب الله وعترتی، ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا ابداً وانهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض»(1)؛ «من در بین شما دو چیز گرانبها به یادگار میگذارم، یکی کتاب خدا و دیگری اهلبیتم، تا زمانی که به این دو تمسک نموده و چنگ زنید هرگز گمراه نخواهید شد و این دو هرگز از یکدیگر جدا نگردند تا در رستاخیز در حوض کوثر بر من وارد گردند».
شیطان و یاران او مانع توجه به قرآن هستند چراکه در عرصه فردی، انسان را به گناه دعوت میکنند و این خود مانعی در برابر استفاده از معارف قرآن است. شیطان میخواهد اجتماع انسانی را به گمراهی بکشد که نتیجه آن تشکیل جوامع و حکومتهای غیرالهی است و چون این حکومتها سلطه خود را با قرآن و دستورات حق آن در خطر میبینند با دسیسههای فراوان مانع گسترش معارف و احکام قرآن میشوند.
اگر دورانهای مختلف تاریخی را بررسی کنیم، در هر دورهای که مسلمانان با قرآن بیشتر مأنوس بودهاند پیشرفتهای علمی و فرهنگی در جوامع اسلامی بیشتر مشاهده میشود. در دوران معاصر، انقلاب اسلامی ایران نیز با تکیه بر قرآن و اهلبیت علیهم السلام به رهبری حضرت امام خمینی رحمه الله توانست گام بزرگی در مهجوریتزدایی و بازگشت به قرآن بردارد.
1) (1) بحارالانوار، ج 23، ص 108، باب فضائل اهلالبیت، ح 11.
مقام معظم رهبری میفرمایند: «امروز قرآن دیگر مهجور در جامعه ما نیست؛ جوانان و نوجوانان، با قرآن آشنا میشوند طبقات مردم با قرآن انس میگیرند، ارتباط پیدا میکنند و از معارف قرآن استفاده میکنند.
بسیاری از احکام در کشور اجرا میشود، البته ما به قدر ظرفیت و توان و به قدر آنچه که همت خود ما بود پیش رفتهایم؛ اما این پایان راه نیست؛ این همهی ظرفیت اسلام نیست. اگر ملتی همت کنند و دلسوزان این ملت خود را وقف حرکت عمومی این ملت به سمت معارف اسلامی و حقایق اسلامی بکنند، آنچه که به دست آنها خواهد آمد، به قدری درخشان است که از افق حدس و گمان انسان هم خارج است»(1).
این ناآگاهی باعث میشود که انگیزه و علاقه جدّی و در خور توجه در پیروی از قرآن نداشته باشیم.
کلام گلادستون نخست وزیر انگلستان مشهور است که گفت:
«تا وقتی قرآن در بین مسلمانان است تسلط بر آنها مشکل است».
اگر قرآن را کتابی بدانیم که ما را دسترسی به معارف آن نیست و ساحتی دست نایافتنی و غیبی دارد ثمره آن عدم تدبر و تفکر و استفاده نوآمد از قرآن میشود. در حالی که قرآن کتابی آسان و عربی روشن معرفی شده که همگان را به تدبر و تفکر در خود فراخوانده است و هر کس میتواند به اندازه ظرفیت خود از این دریا بهره گیرد.
قرآن کتاب قانونگذار و تشریع است و استوار بر واقعیت، اما انسان
1) (1) قرآن کتاب زندگی، ص 71.
موجودی خیال پرداز است که از زندگی واقعی دور گشته و دوست دارد در عالم خیال زندگی کند و همواره قرین آرزوهای دست نیافتنی باشد و از پیروی از حقیقت و واقعیت، به خاطر سختیهای آن، باز میماند. این مطلب نیز موجب میشود که احکام الهی قرآن اجرا نگردد و قرآن مهجور شود.
مبنای علوم انسانی جدید که داعیه انسانسازی و به سعادت رساندن بشر را دارد برگرفته از نظریات بشری است که مبانی خود را با تکیه بر تجربه ناقص و محدود انسان مطرح کردهاند، بر محققان و اندیشمندان مسلمان است که رابطه قرآن و علوم مختلف را مورد بازنگری قرار داده و بویژه در حوزه علوم انسانی، مبانی قرآن را تبیین نموده و مفاهیم آن را به عنوان برنامه سعادتپرور قرآن به جهانیان معرفی نمایند که این گامی مهم در احیای فرهنگ قرآنی و مهجوریت زدایی از آن خواهد بود.
برای مثال اگر مدیریت، اقتصاد، سیاست و... براساس مبانی قرآن شکل گیرد، دانشگاهها به معنای واقعی کلمه اسلامی میشود و دانشجویان متدین پرورش میدهد و جامعهای اسلامی شکل داده میشود و از همه مهمتر تولید علم جدید میگردد.
تعبیر «الهی آمین» چنانچه در لغت توضیح دادهاند به معنای «ای خدا مستجاب کن» میباشد.(1)- (2)و بعضی هم گفتهاند: به معنای «چنین باد» است. که در واقع به معنای قبل برگشت میکند(3). پس «آمین» گفتن بعد از دعاها از سنتهای اسلامی میباشد. چنانچه در بین خیلی از دعاها وقتی حاجات خود را طلب میکنیم در پایان میگوییم «آمین یا رب العالمین»(4)و همچنین در مورد نبی اکرم صلی الله علیه و آله حکایت شده است که ایشان بعد از دعاها این جمله را به کار میبردهاند. به عنوان مثال از آن حضرت نقل شده است که جبرییل به من گفت: «هر کس به یاد تو افتد و صلوات بر تو نفرستد از رحمت خدا دور باد!» و من گفتم: «آمین»(5).
و همچنین در بسیاری از روایات نقل شده است که بعضی از فرشتگان بعد از دعای مؤمنین «آمین» میگویند مثلاً در روایات نقل شده: «وقتی کسی در غیاب برادر مؤمن خویش، به او دعا میکند فرشتگان موکل برای دعای او «آمین» میگویند»(6). این سنت نیک بین مردم رایج شده است که وقتی کسی دعایی میکند بعد از دعای او میگویند: «الهی آمین» یعنی: «خدایا دعای این فرد را مستجاب نما».
1) (1) لسان العرب، ج 13، ص 26 و مفردات راغب، ص 92 و البهجة المرضیه، ج 2، ص 114.
2) (2) البته برخی «آمین» را از اسماء خداوند میدانند. و بعضی نیز «آمین» را «چنین کن یا چنین میباشد» معنا کردهاند که هر دو به معنای اول بر میگردد. (لسان العرب، ج 13، ص 26).
3) (3) در اصطلاح زبان عربی به اینگونه کلمات «اسم فعل» میگویند، یعنی کلمهای که از نظر ساختاری اسم است اما به معنای فعل میآید. یعنی دارای فعل و فاعل است.
4) (4) الکافی، ج 8، ص 175، وسائل الشیعه، ج 5، ص 464.
5) (5) وسائل الشیعه، ج 7، ص 206، ح 42.
6) (6) الکافی، ج 2، ص 507.
یادآوری:
و این مطلب بدان جهت است که نماز عبادت است و عبادات تعبدی است یعنی هر کلمهای که از سنت پیامبر صلی الله علیه و آله یا اهلبیت نقل شده میتوانیم بگوییم و هرچه را اجازه ندادهاند که در نماز بگوییم جایز نیست.
کتابنامه
الکافی، ثقة الاسلام کلینی، 8 جلد، دارالکتب الإسلامیة تهران، 1365 هجری شمسی.
وسائل الشیعه شیخ حر عاملی، 29 جلد، مؤسسه آل البیت علیهم السلام، قم، 1409 ه -. ق.
مفردات راغب (انتشارات ذوی القربی، چ 8، سال چاپ، 1423).
البهجة المرضیه (ناشر اسماعیلیان، چ 8، سال چاپ، 1374).
1) (1) وسائل الشیعه، ج 5، ص 464، ح 1.
2) (2) (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللّهِ وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لاَ الْهَدْیَ وَ لاَ الْقَلائِدَ وَ لاَ آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرامَ یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ أَنْ تَعْتَدُوا وَ تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوی وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ). (مائده / 2).
پاسخ بخش اول پرسش:
مشاهده و دیدن برای انسان از دو طریق امکان پذیر است:
چشم یکی از وسائل شناخت است که به وسیله آن برخی از اشیاء «مادی» را با شرایط خاص؛ میتوان دید. شرایطی مثل وجود نور کافی، فاصله متناسب مکانی و زمانی با اشیا، نبودن مانع و... برای دیدن لازم است. بنابراین موجوداتی که «مادی» نیستند و یا شرایط دیدن را ندارند، نمیتوان مشاهده کرد.
بیتردید در انسان قدرتی وجود دارد که با آن میتواند وجود برخی از اشیاء را درک کند و مشاهده نماید این درک به وسیله روح یا قلب میباشد. احساس امید، شوق، ترس، خجالت و... حقایقی هستند که با قلب درک میشود.
دو نوع مشاهده بالا به انسان علم و آگاهی میدهد، اما تفاوتهایی بین این دو نوع شناخت وجود دارد مثل اینکه با چشم فقط ظاهر اشیاء را میتوان درک کرد ولی با شناخت حضوری؛ با موجود مورد نظر به طور کامل ارتباط برقرار میشود. برفرض مثال گاهی انسان به یک انسان ترسو نگاه میکند و ترس را در چهره او میبیند، ولی اگر خودش در حالت ترس
و وحشت قرار گیرد. واضح است که در حالت دوم کاملاً با حالت ترس در ارتباط و درگیر است و تاثیرپذیری بیشتر دارد و آن را بیشتر درک میکند.
خداوند متعال چون جسم و جسمانی نیست و محدودیت زمانی و مکانی ندارد؛ پس نمیتوان او را با چشم مشاهده کرد. قرآن کریم میفرماید: حضرت موسی علیه السلام از طرف قوم خود به خدا عرضه داشت:
(رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ)1 ؛ «پروردگارا! خودت را بر من بنمای»
در جواب آمد: (لن ترانی یا موسی)(1)؛ «[هرگز] مرا نخواهی دید»
در این آیه شریفه به طور صریح میفرماید: «هرگز با چشم مرا نخواهی دید.» آنگاه در ادامه آیه یک شاهد عینی ذکر میکند که اگر این کوه با عظمت بتواند هنگام تجلی خدا، در جای خودش مستقر بماند، تو نیز مرا خواهی دید. اما آن کوه با همه عظمت خود، به هنگام تجلی خداوند، متلاشی شد؛ حال چگونه انسان میتواند در موقع تجلی خداوند، زنده بماند؛ تا بعد از آن خدا را مشاهده کند.
آری، انسان ظرفیت لازم برای تحمل تجلی عظیم الهی را ندارد. مثل لامپ معمولی که نمیتواند برق فشار قوی را تحمل کند. اما آفریدگارعالم چون دوست دارد که انسان خدای خود را حضوراً درک نماید؛ امکانات لازم برای این درک را فراهم نموده است و چنانچه بیان شد این شناخت، از شناخت با چشم بالاتر و کاملتر است.
استاد شهید مطهری مینویسد: شیعه معتقد است که خداوند با چشم، هرگز دیده نمیشود، نه در دنیا و نه در آخرت، اما حد اعلای ایمان هم یقین فکری و ذهنی نیست. زیرا یقین فکری «علم الیقین» است؛ و بالاتر از یقین فکری، یقین قلبی است که «عین الیقین» است. «عین الیقین» یعنی شهود خداوند با قلب نه با چشم...
1) (2) همان.
از حضرت علی علیه السلام سوال شد آیا خداوند را دیدهای؟ فرمود: خدایی را که ندیده باشم عبادت نکردهام، چشمها او را نمیبیند اما دلها او را مشاهده میکند(1).
از برخی ائمه علیهم السلام سوال شد: آیا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در معراج، خدا را دید؟ فرمودند: با چشم نه، ولی با دل آری(2)-(3).
پاسخ بخش دوم پرسش:
از جمله قوانین که عقل به آن حکم میکند؛ قانون علت و معلول است. مفاد آن عبارت است از هر شیی برای بوجودآمدن، نیاز به علتی دارد که قبلاً موجود بوده است. حال این سوال طرح میشود که: «خداوند چگونه به وجود آمده است؟»
پاسخ: در قانونی که ذکر شد صحبت از موجوداتی است که دو حالت دارند: 1. حالت قبل از وجود 2. حالت بعد از وجود. که وقتی بخواهند از حالت اول به حالت دوم بیایند؛ قانون بالا، آن را نیازمند به علت میداند. اصطلاحاً به چنین موجوداتی که این دو حالت را دارند؛ «ممکن الوجود» گفته میشود. حال فرض کنیم موجودی را که همیشه موجود بوده است که اصطلاحاً به آن «ازلی» و «قدیم» میگویند در این صورت چون این موجود، برای بوجود آمدن نیاز به علتی ندارد چرا که همیشه موجود بوده است. بنابراین قاعده مذکور شامل این موجود نخواهد بود. چون این قاعده شامل موجودات «ممکن» است البته باید توجه نمود که عقل یک قانون دیگر هم دارد و آن این که: در این جهان بزرگ که همه موجودات «ممکن» هستند به ناچار باید از اول موجودی باشد که بقیه را به وجود آورده و خود آن
موجود احتیاج به آفریدگار نداشته باشد بلکه همیشه موجود بوده و وجودش از خودش است زیرا اگر این موجود اول نیز، وجودش از دیگری باشد، پس چگونه این همه موجود پدید آمدهاند و منبع اصلی وجود کجاست؟
مثال: وقتی آفتاب طلوع میکند تمام اشیاء دیده میشوند. این اشیاء با نور خورشید دیده میشوند. اما نور خورشید از خودش است یعنی از اول نورانی آفریده شده است. آفریدگار عالم نیز از اول موجود بوده است و بوجود آوردن موجودات دیگر توسط او آغاز شده و استمرار پیدا کرده است.
به بیان دیگر اگر تمام موجودات عالم «ممکن الوجود» باشند، و موجود «واجب الوجود» نباشد؛ از اول هیچ موجودی به وجود نمیآمد چون همه موجودات، وجودشان از غیر است و از اول موجودی نبوده که وجودش از دیگری نباشد و موجودات دیگر را بوجود آورد و حال آنکه ما شاهد جهانی بسیار بزرگ با تمام پدیدههایش هستیم. آری معلول (جهان) بدون علت محال است.
این مطلب در قرآنکریم نیز مورد اشاره قرارگرفته است، آنجا که میفرماید:(یا أَیُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللّهِ)1 ؛ «ای مردم! شما به خدا نیازمندید».
توضیح: همه انسانها سر تا پا نیاز و فقر هستند و همه محتاج کسی هستند که خودش فقیر نیست بلکه غنی و بینیاز است و احتیاجی به دیگری ندارد و آن موجود بینیاز خدای متعال میباشد.
«حجاب» یا پوشش اسلامی یکی از دستورات و احکام شرعی و از ضروریات دین اسلام میباشد که در قرآن و روایات اسلامی بر واجب بودن آن تصریح شده است و این موضوع بسیار مهم باید از زاویههای مختلف مورد بررسی قرار گیرد چراکه وظیفه خانمها بسیار مهم و حساس است، همان طور که وظیفه آقایان هم در این مورد مهم میباشد.
خداوند متعال نخست به مردان و در آیه بعد به زنان مسلمان فرمان میدهد که از چشم چرانی پرهیز کنید و در رعایت پوشش بدن از نامحرم کوشا باشید:(قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِکَ أَزْکی لَهُمْ إِنَّ اللّهَ خَبِیرٌ بِما یَصْنَعُونَ؛ وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لا یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلاّ ما ظَهَرَ مِنْها...)1 ؛ «(ای پیامبر) به مردان مؤمن بگو: «چشمهایشان را (از نگاه حرام) فرو کاهند، و دامانشان را (در امور جنسی) حفظ کنند.» که این برای آنان [پاک کنندهتر و] رشد آورتر است؛ [چرا] که خدا به آنچه با زیرکی انجام میدهند آگاه است. و به زنان مؤمن بگو: «چشمانشان را (از نگاه حرام) فروکاهند؛ و دامان (عفت) شان را حفظ کنند؛ و زیورشان را آشکار ننمایند، جز آنچه را که از آنها ظاهر است؛ و باید روسریهایشان را بر گریبانهایشان (فرو) اندازند، و زیورشان را آشکار ننمایند جز برای شوهرانشان، یا پدرانشان، یا پدران شوهرانشان، یا پسرانشان، یا پسران شوهرانشان، یا برادرانشان، یا پسران
برادرانشان، یا پسران خواهرانشان، یا زنان (هم کیش) شان، یا آنچه (از کنیزان) مالک شدهاند، یا مردان (خدمتکار) تابع (خانواده) که (از زنان) بی نیازند، یا کودکانی که بر امور جنسی زنان آگاه نشدهاند؛ و پاهایشان را (به زمین) نزنند تا آنچه از زیورشان پنهان میدارند، معلوم گردد؛ و ای مؤمنان! همگی به سوی خدا بازگردید باشد که شما رستگار (و پیروز) شوید».
با توجه به اینکه در این آیات و آیات 33، 59 و 60 سوره احزاب به صراحت بر حجاب و پوشش اسلامی و آثار آن اشاره شده است، روشن میشود که اسلام بر رعایت بهداشت فردی، اجتماعی و تمیزبودن و پوشیدن لباسهای تمییز و زیبا و آراستگی ظاهری تاکید دارد. اما آنچه در اسلام و شرع مقدس ممنوع شده است «خودنمایی» و تحریک به وسیله آشکار ساختن زینت در برابر نامحرم میباشد.(وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّةِ الْأُولی)1 و (وَ لا یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ ما یُخْفِینَ مِنْ زِینَتِهِنَّ)2 ؛ «و همانند خودآرایی (دوران) جاهلیت نخستین، (بازیورها) خودنمایی نکنید؛» «و پاهایشان را (به زمین) نزنند تا آنچه از زیورشان پنهان میدارند، معلوم گردد».
بعضی از زنان عرب خلخال به پا میکردند و برای اینکه به دیگران نشان دهند که خلخال قیمتی دارند پای خود را محکم به زمین میزدند. آیه آنان را از این کار نهی میکند از این آیه میتوان فهمید که هرچیزی که موجب جلبتوجه مردان میگردد مانند استعمال عطرهای تند و آرایشهای جلب نظر کننده... ممنوع میباشد و به طور کلی زن در معاشرت نباید کاری کند که موجب تحریک و برانگیختن شهوت و جلب توجه مردان نامحرم شود.
آیه دیگری که به «حجاب» به صورت صریح اشاره کرده سوره احزاب 33 و در ضمن به فلسفه آن نیز اشاره دارد و جهت اطلاع بیشتر میتوان به تفاسیر ذیل آیات حجاب مراجعه کرد.
فلسفه حجاب
با توجه به آیات و روایات، حجاب از ضروریات اسلام میباشد، ولی این سوال مطرح است که حجاب چه تاثیری برای فرد و جامعه دارد؟ در جواب به چند مورد از موارد تأثیر حجاب به طور مختصر اشاره میکنیم:
این حقیقت جاودانی ثابت میشود که زن مسلمان باید آنچنان در میان مردم رفت و آمد کند که علائم عفاف، وقار، سنگینی و پاکی از او هویدا باشد و مردم او را با این صفت بشناسند و از زنان هرزه و کنیزان بدکار متمایز گردد تا مردان بیمار دل از آنها مایوس شوند چون مردان هوس باز معمولاً متعرض زنان جلف و سبک و بدحجاب میشوند حرکات و سکنات انسان گاهی زباندار است و گاهی وضع لباس، راه رفتن، سخن گفتن زن معنادار است، گاهی لباس بیانگر شخصیت افراد میباشد و با زبان بیزبانی میگوید دست از حریم من کوتاه کنید و بالعکس. حجاب و پوشش نه تنها بیانگر شخصیت انسان است گاهی روی شخصیت انسان اثر میگذارد و پوشش کامل در مسیر تکامل انسان نقش موثری دارد.
جامعه و فرد تامین میگردد و سبب تحکیم روابط خانوادگی و برقراری صمیمت کامل بین دو زوج میشود. علت جدایی خانواده و فساد اخلاقی و همچنین کم شدن اشتیاق جوانان به ازدواج همین مسئله بدحجابی میباشد.
در کلام زیبایی که از حضرت علی علیه السلام حکایت شده، این طور آمده است: «صیانه المراة انعم لحالها وادوم لجمالها(1)؛ پوشیدگی زن (با توجه به موقعیت روحی و جسمیاش) برای او بهتر است و زیباییاش را پایدار میسازد».
نکته
دستور حجاب نه فقط برای زنها بلکه برای مردها هم میباشد، اما اینکه در این آیات دستور به پوشش را مخصوص به خانمها بر میشمارد به علت میل به «خودنمایی» و خودآرایی است که بیشتر در خانمهاست و آنها هستند که از مردان دلربایی میکنند و به واسطه طبیعت خاص و جذاب خود مردان را اسیر و گرفتار علاقه خود میکنند لذا تبرج و آشکارکردن زینت مخصوص خانمها است و دستور به پوشش هم مخصوص خانمهاست.
عوامل بدحجابی
به نظر میرسد بخش قابل توجهی از افراد جامعه حجاب را رعایت
1) (1) غررالحکم، حرف صاد، حدیث 10.
میکنند و فساد اخلاقی ندارند و عدهی کمی همکه نسبت به حجاب بیتوجه هستند عواملی دارد که ما به چند عامل آن اشاره میکنیم:
ضعف ایمان و اعتقاد به خدا که نتیجه آن مقید نبودن به دستورات شریعت میباشد.
نامناسب بودن شرایط خانوادگی و محیط نامناسب تحصیل که در آن رشد و پرورش پیدا کردهاند.
زنان، شناخت صحیحی از مردان و غریزه جنسی آنها ندارد و نمیدانند که کوچکترین حرکت آنها و نمایان بودن بدن آنها میتواند عامل محرک برای جنس مخالف باشد.
عدم آگاهی از اینکه حجاب از ضروریات اسلام است و احکام آن را بخوبی نمیدانند بیتوجهی و عدم آگاهی نسبت به آثار مخرب و غیرقابل جبران پدیده بد حجابی میباشد. رعایت کردن ارزشهای اخلاقی، غیرت، حیاء از عوامل مهم پدیده بدحجابی میباشد و بالاخره این پدیده ریشه در تهاجم فرهنگ غرب سرمایهدار علیه دنیای اسلام دارد. غرب برای استثمار جوامع اسلامی و استیلای قدرت خود و جهت منافع خود یکی از ابزار آن فرهنگ برهنگی برای خانمها و دعوت مردان به مسایل جنسی و شهوت پرستی که هم مانع رشد و شکوفایی استعدادهای آنها میشود و هم سبب فروش کالای غربی میشود.
امر به معروف و نهی از منکر
بیشک یکی از دستورات مهم و مؤثر در برخورد با گناه و مفاسد اخلاقی امر به معروف و نهی از منکر میباشد که از احکام مسلمانان میباشد که باید بدون هراس از ملامت دیگران و سختی کار انسان انجام بدهد ولی باید نگاه افراد جامعه را نسبت به این فریضه اصلاح کرد و فرهنگسازی
شود. این عمل مخصوص عدهای خاص در زمانی محدود یا مکانی مشخص نیست بلکه برای هرکس و در همهجا میباشد. به عنوان مثال به مشکل اعتیاد به سیگار که وجود دارد دقت کنیم میبینیم با فرهنگسازی و کار همگانی تمام افراد جامعه با تمام ابزار اطلاعرسانی و فرهنگسازی محیطی را به وجود آوردهاند که امروز یک فرد سیگاری برای کشیدن سیگار در هیچ محیطی حتی خانواده شخصی خود احساس امنیت نمیکند و همه به خود اجازه میدهند به او اعتراض کنند و او هیچ جوابی ندارد این کار منع نه تنها دخالت نیست بلکه نوعی نظارت اجتماعی برای امنیت بیشتر میباشد حال پدیده بدحجابی و فساد اخلاقی به مراتب خطرناکتر و بدتر است از اعتیاد به سیگار اگر فرهنگسازی شد و توسط مراکز آموزشی، قضایی، رسانههای ملی و اطلاعرسانی صحیح فرد بدحجاب احساس ناامنی کند مطمئناً قابل کنترل است به نظر میرسد اگر همه افراد جامعه شناسان، روانشناسان، عالمان دینی، اصحاب رسانه و شورای فرهنگی و قضایی و همه افراد جامعه بدون شتاب با کار علمی و دقیق حرکت درستی را در جهت پوشش اسلامی بردارند میتوان در مقایسه این پدیده اجتماعی جامعه ملی را تضمین و کنترل کرد.
مقدمه
گاهی میان دو مفهوم چنان پیوند محکمی در ذهن ما برقرار میشود که با ورود یکی از آنها به فضای ذهن، دیگری نیز بلافاصله حضور مییابد. این عملکرد ذهن را تداعی معانی گویند. لذا انسان از این ویژگی ذهنی استفاده کرد و با قراردادهای خاص یا عام از نشانههای سادهای برای احضار معانی به ذهن بهره برد. این نشانههای قراردادی (نماد، سمبل، شعار و مظهر) نام دارند. مثلاً پرچم نماد یک کشور و ملیت است...
نماد آینه تمام نمای معنا است و این ارتباط شدید میان نماد و معنا هنگامی در ذهن ایجاد میشود که اولاً شخص از وضع نماد برای معنا آگاهی داشته باشد ثانیاً مکرر این پیوند را دیده باشد. در نتیجه هرچه این مشاهده بیشتر باشد، ارتباط میان نماد و معنا بیشتر میشود. به حدی که گویا نماد معنا و معنا نماد است و پوشیده نیست که نماد فواید و ثمراتی دارد از جمله اینکه پیامی را توسط نماد انتقال میدهیم و توجه فراوانی را جلب میکنیم، اثری میپذیریم، باطن خود را مینمایانیم، حضور و حیات اندیشهای را پاس داشته و موجودیت آن را اعلام میکنیم(1). با توجه به این مقدمه به اهمیت جایگاه لباس روحانیت به عنوان یک نماد برای تبلیغ دین و مکتب اهل بیت علیهم السلام بیشتر پی میبریم.
یکی از وجوه امتیاز انسان بر حیوانات لباس اوست. بررسی کتابهای تاریخ به سهولت بر ما آشکار میکند که درگذشته حیات بشر اصناف
1) (1) لباس روحانیت، ص 20-17.
مختلف اجتماعی از جمله روحانیون، علما، فقها، قاضیان و خطیبان در فرقههای مختلف و ادیان گوناگون لباسهای متفاوت داشتهاند. فیلسوفان و اهل حکمت لباس ویژهای داشتند که به جامه بخارایی شهرت داشت ولی میان فقیهان و محدثان مرسوم نبود. سخنوران و واعظان نیز به هیأت ویژهای کلاه خمرهای بر سر مینهادند و دستار میبستند(1).
اطلاعاتی که درباره علمای عصر سامانی در منابع و مآخذ درج شده است قدری بیشتر و واضحتر است. ابوالمظفر محمد بن ابراهیم برغشی، وزیر سامانیان بعدها که از کار کناره گرفت و به کسب علم و معرفت پرداخت، دراعة سپیدی به تن میکرد. در زمستان دراعه را بر روی دیگر لباسهایش میپوشید و سپس عمامه را بر سر خود مینهاد. این لباس بسیاری از علما و فقها به ویژه در شهرهای خراسان بود(2). نقاشیها و تصاویر به جای مانده از روزگار گذشته نیز گویایی از اختلاف لباس اقشار مختلف ارائه میدهد. ابنسینا دانشمند نامدار قرن چهارم و پنجم نیز به سبک رایج میان فقها لباس روحانیت میپوشید و تحتالحنک میپوشید(3).
لباس روحانیت یک نماد است. نمادی از یک صنف و نشانی از یک نهاد که رسالتی بزرگ بر دوش دارد. این نماد وابسته به یک ایده و رسالت و فرهنگ میباشد که با آغاز تاریخ انسان شروع شده و به سابقۀ همۀ پیامبران الهی دیرینه دارد. اگر هم از لباس روحانیت به عنوان لباس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، امام صادق علیه السلام یاد میشود به این معنا نیست که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و امام صادق علیه السلام همین عمامه و عبا و قبا را به سبک امروزین آن در برداشتهاند. این سخن بیان وابستگی این نماد به اسلام و تشیع و پیوند آن با
نبوت و امامت است و به همین دلیل بزرگداشت این لباس لازم است. پس مشخص میشود که علت اصرار بر پوشیدن این لباس فوایدی است که در آن نهفته است. که به اختصار به آن فوائد اشاره میکنیم:
اعلام آمادگی برای خدمات اجتماعی و پاسخ به پرسشهای دینی.
تداعی و تذکر ارزشها برای صاحب لباس.
تداعی و تذکر ارزشها برای دیگران (حضور روحانی در میان جمع مساوی با کاروانی از مفاهیم دینی).
علامه حسنزاده آملی فرمودند: در ایام کشف حجاب رضاخان که پوشیدن لباس بلند جز برای عدهای از علمای بزرگ و مجتهدان با سابقه ممنوع اعلام شده بود و مأموران دولت رضاخان لباس روحانیت را به زور از تن طالبان علوم دین در میآوردند یکی از علمای بزرگ، خود را موظف کرده بود که روزانه یکی دو ساعت در بازار شهر حضور یابد و قدم بزند. ایشان میفرمودند میخواهم با این عمل از فراموش شدن دین و روحانیت جلوگیری کنم.
اعلام حضور اندیشۀ اصیل دینی.
تصریح به آرمانها.
جمعیت فراوان طلبه و القای ناخودآگاه حقانیت این مسیر و اهمیت دین.
تبلیغ غیرمستقیم.
بهرههای معنوی و عنایات ویژه که همۀ این امور در سایۀ پوشیدن لباس روحانیت است.
نیکوبودن عمامه و عبا: از جمله روایات اینکه از پیامبر صلی الله علیه و آله حکایت شده که فرمود: امت من تا آنگاه که عمامه بر روی عرقچین میپوشد بر فطرت (و اصالت دینیاش) باقی است(1). در جایی دیگر حکایت شده که میفرمایند دو
1) (1) کنز العمال، ح 41148-41142.
رکعت نماز با عمامه از چهار رکعت بدون عمامه بهتر است(1). همچنین نقل شده که فرمودند: «اما العمامة فسلطان الله: عمامه نشانه سلطنت خداوند است»(2). در روایتی دیگر داریم که فرشتگان مأمور یاری مسلمین را با عمامه توصیف کرده است. در جای دیگر به عمامه با عنوان تاج فرشتگان اشاره شده است(3). در کل هیأت عمومی این لباس در همان نگاه اول زیبایی همراه با سنگینی و عظمت و قداست را مینمایاند و نوعی دلالت نمادین بر مقام بندگی است.
عمامهگذاری در سنت پیامبر صلی الله علیه و آله: سیره ائمه اطهار علیهم السلام نیز بر حفظ و نگهداری این لباس که نماد آن عمامه است بوده چند روایت را از کتب حدیث نقل میکنیم.
تاثیرگذاری در روز غدیر
امام علی علیه السلام فرمود: روز غدیرخم پیامبر خدا مرا با عمامهای سیاه که دنبالۀ آن روی شانهام قرار داشت معمّم کرد(4).
روز غدیرخم، پیامبر خدا به دنبال علی علیه السلام فرستاد و او را معمم کرد و سر عمامه را از پشتش آویخت(5).
امام زینالعابدین علیه السلام فرمود: پیامبر خدا با عمامۀ سحاب خود علی بن ابیطالب علیه السلام را معمم کرد و آن را از جلو و پشت سر فروهشت، سپس گفت: رو کن پس رو کرد و سپس گفت پشت کن او برگشت پس گفت فرشتگان، اینگونه نزد من آمدند و سپس گفت هرکه من مولای اویم، علی مولای اوست.(6)...
1) (1) وسائل الشیعه، (4، 64)
2) (2) بحار الانوار 48، 13، 1.
3) (3) فروع کافی 6، 461.
4) (4) الاصابة: 4، 23، 4584، شرح الأخبار: 1، 321، 288.
5) (5) اسد الغابة، 3، 170، 2806، الریاض النفرة 3، 194، کنزالعمال 15، 483، 41911.
6) (6) نظم دررالسمطین، 112، خلاصه عبقاتالانوار، 9، 235 و 9، 237، برگرفته از دانشنامه امیرالمومنین.
در کتب حدیثی آمده که وقتی مأمون امام رضا علیه السلام را با اصرار زیاد مجبور به خواندن نماز عید میکند امام علیه السلام اقامۀ نماز را مشروط به اقامۀ سنت رسول خدا و امیرالمؤمنین علی علیه السلام میکند. سپس روز عید غسل کرد و عمامه سفید گذاشت در حدیث چنین نقل شده: فلما طلعت الشمس قام علیه السلام فاغتسل وتعمّم بعمامة بیضاء(1). که از این روایت به خوبی فهمیده میشود که عمامه گذاشتن از سنت رسولاکرم و ائمه معصومین بوده است. همچنین روایات زیادی وجود دارد که از عمّامه تعبیر به مروَت، زیاد کننده حلم، تاج ملائکه تاج کرامت و عزت و غیره شده است(2).
البته عمامه لباس شهرت نیز نیست زیرا هرگونه لباس و نیز آرایش و رفتاری که موجب انگشتنما شدن آدمی در میان دیگران و جلب توجه آنها گردد لباس شهرت نامیده میشود و از نظر شرع ممنوع است. همچنین پیروی از شیوههای متعارف و عدم مخالفت با رویه و روند معمول میان مردم و خود را متفاوت از دیگران نشان ندادن، در شرایط عادی توصیه شده است(3). حال میبینیم که لباس روحانیت نظیر لباس نظامیان، پرستاران، کارگران، ورزشکاران نمادی کاملاً شناخته شده و موجه برای یک گروه اجتماعی است گروهی که وجود آن در جامعه ضروری، و جایگاه و رسالت آن بسیار پراهمیت است. پس این لباس خلاف عرف نیست و لباس یک عرف خاص اجتماعی است و به دلیل مصالح فراوانی که در آن قرار دارد باید حفظ شود. بله اگر کسی رنگ زنندهای برای عبا و عمامه و کفش خود انتخاب کند لباس شهرت پوشیده است و اگر از پارچۀ فوق العاده گران
قیمت باشد به حدی که از انواع متعارف بین مردم فاصلۀ زیاد داشته باشد و در نگاه اول چشمها را خیره کند پوشیدن آن عنوان لباس شهرت را دارد و ممنوع است. ولی پوشیدن لباس ویژۀ هر یک از اصناف در بین مردم غریب و غیرعادی نیست(1).
1) (1) لباس روحانیت، نوشته آقای محمد عالم زاده نوری، ص 65-64.
از جمله وسایل ادراکی که خداوند در وجود انسان نهاده است؛ حواس پنجگانه میباشد که یکی از این حواس قوه بینایی است.
هرکدام از این حواس، ادراک خاص خود را دارد. به عنوان مثال قوه بینایی انسان برخی از اشیا «مادی» را در شرایط خاصی مثل نور کافی، فاصله مناسب مکانی و زمانی، نبودن مانع و...؛ میتواند مشاهده کند. بنابراین موجودات «غیرمادی» و موجوداتی که شرایط ویژه دیدن را ندارند؛ با چشم قابل دیدن نیستند. مثلاً صداها، بوها و عقل انسان را نمیتوان با چشم مشاهده نمود.
خداوند متعال موجودی است که نه جسم است و نه صفات جسمانی دارد تا بتوان او را با حواس ظاهری درک نمود مثلاً مکان ندارد تا بتوانیم با نزدیک شدن، او را مشاهده کنیم اگر چه به اعماق زمین یا به اوج آسمانها سفر کنیم(1). خداوند در پاسخ حضرت موسی علیه السلام که از طرف قوم خود تقاضای دیدن خدا را مطرح کرد؛ میفرماید:
(وَ لَمّا جاءَ مُوسی لِمِیقاتِنا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قالَ لَنْ تَرانِی وَ لکِنِ انْظُرْ إِلَی الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکانَهُ فَسَوْفَ تَرانِی فَلَمّا تَجَلّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسی صَعِقاً فَلَمّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ)2 ؛ «و هنگامی که موسی به میعادگاه ما آمد، و پروردگارش با او سخن گفت، عرض کرد: «پروردگارا! خودت را بر من بنمای، [تا] بر تو
1) (1) ر. ک: کلم الطیب، سید عبد الحسین طیب، ص 76 و 77، مبانی خداشناسی، محمدی ریشهری، ص 22 تا 26.
بنگرم.» (خدا) گفت: «[هرگز] مرا نخواهی دید؛ ولیکن به کوه بنگر و اگر در جایش ثابت ماند، پس در آینده مرا خواهی دید» و هنگامیکه پروردگارش بر کوه جلوه نمود، آن را همسان خاک قرار داد؛ و موسی مدهوش (به زمین) افتاد؛ و هنگامی که به هوش آمد، گفت: «منزّهی تو (از اینکه با چشم دیده شوی)! به سوی تو بازگشتم؛ و من نخستین مؤمنانم».
در این آیه شریفه به طور صریح میفرماید: هرگز با چشم مرا نخواهی دید. آنگاه در ادامه، یک شاهد عینی ذکر میکند که اگر این کوه با عظمت، به هنگام تجلّی خداوند بتواند در جای خودش باقی بماند، تو نیز مراخواهی دید. اما آن کوه، با همه عظمت خود، به هنگام تجلی خداوند، متلاشی شد و به صورت ذرههای ریزی به هوا برخاست(1). حال انسان چگونه میتواند در موقع تجلی خداوند، پابرجا بماند، تا بعد از آن خدا را مشاهده کند.
آری، انسان ظرفیت لازم برای تحمل تجلی اعظم الهی را ندارد؛ مثل یک لامپ معمولی که هرگز نمیتواند برق فشار قوی را تحمل کند.
اما نکته مهم این است که در وجود انسان چیزی به نام «قلب» یا «روح» قرار دارد که انسان با آن میتواند خدای خود را حضوراً درک نماید و این نوع ادراک بسیار بالاتر و کاملتر از چشم است. همانگونه که گاهی با چشم، انسانی را در حالت ترس مشاهده میکنیم اما در مواقعی خود دچار حالت ترس میشویم. واضح است که مشاهده دوم قابل مقایسه با مشاهده اولی نیست(2).
استاد شهید مطهری مینویسد:
شیعه معتقد است که خداوند با چشم، هرگز دیده نمیشود، نه در دنیا و نه در آخرت، اما حد اعلای ایمان نیز یقین فکری و ذهنی نیست. زیرا
یقین فکری «علم الیقین» است؛ و بالاتر از یقین فکری، یقین قلبی است که «عین الیقین» است. «عین الیقین» یعنی شهود خداوند با قلب نه با چشم....
از حضرت علی علیه السلام سؤال شد آیا خداوند را دیدهای؟ فرمود: خدایی را که ندیده باشم عبادت نمیکنم، چشمها او را نمیبیند اما دلها او را مشاهده میکند(1). از برخی ائمه علیهم السلام نیز سؤال شده است: آیا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، در معراج خدا را دید؟ فرمودند: با چشم نه ولی با دل آری(2)-(3).
یادآوری
مشاهده قلبی برای عموم انسانها در حالاتی که تمام راههای طبیعی بر آنها بسته شود و به اصطلاح به حالت اضطرار برسند مثل زمانی که هواپیما در حال سقوط، یا کشتی در حال غرق شدن است؛ اما عدهای از بندگان که به درجات بالای ایمان رسیدهاند؛ لازم نیست تا مضطر شوند و خداوند را با تمام وجود شهود کنند بلکه در همه حالات حضور خدا را مشاهده میکنند.
فضانوردان نیز از این قاعده مستثنی نیستند و نمیتوانند خدا را با چشم سر ببینند ولی ممکن است در حالت هراسی که در فضا به آنها دست داده پردههای غفلت کنار رفته و خدا را مشاهدهی قلبی کرده باشند و یا...
در ابتدا لازم است با کتاب «الفرقان الحق» و نویسندگان آن آشنا شویم، سپس نکاتی در مورد آن بیان نماییم.
قرآن جعلی تحت عنوان «الفرقان الحق»
The True Furqan
نویسنده: الصفی
انتشارات: نشر واین و امگا
به تازگی نسخهای تحریف شده از قرآن به نام «الفرقان الحق» ( The True Furqan ) در کویت و بعضی کشورهای عربی توزیع شده که به آن قرآن قرن بیست و یکم گفته میشود.
فرقان الحق به شخصی با نام الصفی الهام منسوب است که توسط فردی به نام المهدی به انگلیسی ترجمه شده است.
این کتاب را اعراب مسیحی مقیم آمریکا با همکاری دو شرکت انتشاراتی آمریکایی به نام Wine press و Omega منتشر کردهاند.
این کتاب شامل 77 سوره از جمله سورههایی به نام الفاتحه، الجنه، الانجیل والخاتمه است و بسیاری از عقاید اسلامی در آن مردود شمرده شده و یا وارونه جلوه داده شده است.
این به اصطلاح قرآن 366 صفحهای که به زبانهای انگلیسی و عربی چاپ و منتشر شده است، در هر صفحه متن عربی و ترجمه انگلیسی آن در مقابل هم قرار دارند و به قیمت حدود 20 دلار عرضه میگردد. نسخههای
زیادی از این قرآن تحریف شده در مدارس خصوصی کویت، به طور رایگان در دسترس دانش آموزان قرار گرفته است.
در این کتاب به جای آیه «بسم الله الرحمن الرحیم» در ابتدای هر سوره عبارت «بسم الآب الکلمه الروح» (به نام پدر، کلمه، روح) آمده که شامل عقاید مسیحیان در مورد تثلیت است.
در مقدمه این کتاب آمده است:
صلح، رحمت و مرحمت از طرف خداوند برای امت عرب و همه جهان اسلام. در فطرت هر انسان به طور عمیقی تمایل به ایمان واقعی، صلح درونی، آزادی معنوی و زندگی ابدی وجود دارد ما با توکل به خداوند حی معتقدیم که این تمایلات فطری به نحوی در این کتاب جلوهگر شده است. خالق انسانیت به همه انسانهای جهان بدون توجه به نژاد، رنگ، ملیت، زبان و یا مذهب این مواهب را هدیه کرده است. خداوند متعال مواظب روح همه انسانهای این کره خاکی میباشد.
سابقه تاریخی
در طول چهارده قرن بعد از ظهور اسلام، همواره قرآن به عنوان معجزه ابدی پیامبراکرم صلی الله علیه و آله مورد هجوم فکری و تبلیغاتی دشمنان اسلام قرار داشته است ولی اصالت و جامعیت این کتاب الهی مانع از تحریف و تبدیل آن شده است.
حرکت و اقدام اخیر مسیحیان افراطی (با کمک صهیونیستها) در همین روند صورت گرفته است. المهدی یکی از اعضای کمیته اجرایی این پروژه ( Omega 2001 ) گفته است:
ما معتقدیم که دوستان مسلمان ما که در حدود یک میلیارد نفر در 39 کشور زندگی میکنند به حقیقت و واقعیت پیام انجیل دست پیدا نکردهاند.
وی سپس اضافه کرده است: هدف از انتشار این قرآن (فرقان حقیقی) به عنوان وسیلهای برای تنصیر و تبشیر ملل مسلمان است چون تا به حال ابزار مناسبی برای دستیابی به افکار مسلمانان پیدا نکردهایم. این کتاب نه تنها پیام انجیل را به زبان کلاسیک عربی ارایه میدهد بلکه درصدد است باعث حضور مسیح در میان مسلمانان برای پاسخ به 1400 سال مقابله دیرینه قرآن با مسیحیت باشد.
در ماه آوریل تعدادی از نسخههای این کتاب به سفارتخانههای کشورهای اسلامی در پاریس و سپس به نشریات و خبرگزاریهای مستقر در لندن ارسال گردیده است. نسخههایی از آن برای نشریات عربی، انگلیسی و عبری زبان مستقر در بیتالمقدس و سپس برای نشریات عربی زبان در لندن فرستاده شده است.
عکسالعملها
مسلمانان چاپ این قرآن جعلی را نقشه دولت آمریکا دانسته ولی ناشران کتاب مدعی هستند که آنها یک گروه تنصیری پروتستان آمریکایی میباشند. شیخ عکرمه صبری امام جماعت مسجدالاقصی و مفتی اعظم بیت المقدس آمریکا را متهم کرد که مسلمانان را وادار به دست برداشتن از قرآن واقعی و پذیرش فرقانالحق نموده است. مصطفی بکری سردبیر روزنامه عربی زبان الاسبوع چاپ مصر (مورخ دسامبر 2004) اظهار داشته است که نخستین نسخه این کتاب به طور مخفیانه در آمریکا و اسراییل چاپ شده است و با مشارکت عناصر اسراییلی و به دستور جورج بوش تهیه گردیده است.
دکتر انیس شوروش مترجم انگلیسی فرقان الحق تهیه این کتاب را که از سال 1999 آغاز شده است وسیلهای برای تنصیر مسلمانان توسط گروههای متعصب انجیلی آمریکا میداند.
قرآن معجزه ابدی پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله ویژگیهای فراوانی دارد که اصالت و جامعیت این کتاب الهی را بیان میکند از ویژگیهای آیات قرآن که به آنها اشاره شده است «تحریفناپذیری» و «تحدی قرآن» است. با توجه به محتوای آیاتی که به این دو ویژگی قرآن میپردازند میتوان به پاسخ جالبی رسید.
الف. تحریف ناپذیری قرآن: (تحدی و مبارزه طلبی)
قرآن کریم در دو آیه:
(إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ)1 ؛ (در حقیقت ما خود، آگاه کننده (= قرآن) را فرو فرستادیم، و قطعاً ما پاسداران آن هستیم).
(إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالذِّکْرِ لَمّا جاءَهُمْ وَ إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ)2 ؛ (در حقیقت کسانی که به آگاه کننده [= قرآن] هنگامی که به سراغشان آمد کفر ورزیدند (برما مخفی نمیمانند)؛ درحالی که قطعاً آن (قرآن) کتابی شکستناپذیر است. که باطل از پیش روی آن و پشت سرش به سراغ آن نمیآید؛ (زیرا این) فرو فرستادهای از جانب (خدای) فرزانه ستوده است).
از مصونیت خویش سخن گفته است و با جملاتی اطمینان بخش و سرشار از تاکید و تصریح این ویژگی را اعلام کرده است.
بنابراین وقوع تغییر و تبدیل چه در جهت افزایش و یا کاهش و یا جابهجا نمودن آیات (تحریف بالزیاده، تحریف بالنقیصه، تحریف بالترتیب) چیزی غیرقرآن و باطل است و نفی باطل در آیه دوم نفی هرگونه تحریف و تبدیل در قرآن است؛ و تصریح به این نکته است که قرآن پیوسته از گزند حوادث مصون بوده است؛ و برای همیشه نیز از پیشامدهای ناگوار در امان
خواهد بود و چیزهای باطل در هر شکلی بر قرآن عارض نخواهد شد تا به اعتبار و اصالت قرآن خدشهای وارد شود.
در آیه شریفه نخست نیز خداوند خود وعده حفاظت از قرآن داده است و خداوند از وعدههایی که میدهد هرگز تخلف نمیورزد(1).
ب. مانندناپذیری قرآن: (تحدی و مبارزه طلبی)
خدای متعال در سوره اسراء آیه 88 میفرماید:
(قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً) ؛ (بگو: «اگر انسان [ها] و جن [ها] جمع شوند، بر اینکه همانند این قرآن را بیاورند، مانند آن را نخواهند آورد؛ و اگر چه برخی آنان، پشتیبان برخی [دیگر] باشند).
بنابراین هرآنچه از سوی معاندان و معارضان قرآن آورده شود و همطراز قرآن تلقی گردد محکوم خواهد شد. تاریخ نیز تلاشهای برخی معاندان قرآن را ذکر کرده است که به مقابله و معارضه با قرآن برخاستند و در مقابل برخی آیات قرآن، جملاتی خود ساخته بر پایه افکار و عقاید باطل خود، عرضه نمودند اما سرانجامی جز فضاحت و رسوایی برای معارضه کنندگان در پینداشت و برای همیشه به بایگانی تاریخ سپرده شد که البته مایه شگفتی و عبرت است(2).
کتاب «فرقان الحق» چیزی غیر از قرآن و باطل است و طبق آیه قرآن، باطل به قرآن راه ندارد و اینکه مسیحیان با استفاده از سبک قرآن مجید احکام تحریف شده مسیحیت را در قالب آیات و سور بیان کردهاند و به
گمان خود از این طریق قرآن جدیدی آوردهاند خدشهای به اصالت و اعتبار قرآن وارد نمیشود چون نوعی تقلید از قرآن است. بلکه موجبات رسوایی و فضاحت خود را فراهم کردهاند؛ و فطرت پاک انسانی هنگام انتخاب، قرآن را که به فطرت نزدیکتر است میپسندند و «قرآن الحق» را رد خواهد کرد و مسلمانان معتقد به قرآن، هیچگاه دست از قرآن برنمیدارند تا به غیر قرآن پناه ببرند.
اما از طرفی در هر عصر و زمانی در مقابل این وقایع، مسلمانان نیز نباید از وظایفی را که به عهده آنهاست کوتاهی کنند و لازم است در مقابل دسیسههای دشمنان هوشیاری ورزند و با اطلاع رسانی مناسب توطئهها را افشا کنند.
و از طرف دیگر در متون دینی برای باطل و حق ویژگیهایی برشمرده شده که برای ما راهگشاست به عنوان مثال از حضرت علی علیه السلام حکایت شده که میفرماید: «للحق دولة»(1)و «للباطل دولة (جولة)»(2)حق تسلط و دولت دارد (و ماندگار است) اما باطل جولانی دارد و عمرش کوتاه است و باطل با ترک و ذکر و یادآوری آن میمیرد، آری بهترین راه برای اینکه برخی امور باطل و ضد دین شهرت و جایگاه پیدا نکند این است که از آن در بین افراد ذکر و یادی نشود بویژه از سوی بزرگان و رهبران جامعه و همینگونه است در مورد کتاب «فرقان الحق».
بنابراین نویسندگان و عواملی که برای رسیدن به اهداف شوم خود، به این شیوه اقدام نمودهاند توفیق چندانی بدست نخواهند آورد و این حرکت و معارضهی با قرآن، مانند سایر کسانی که به طرق گوناگون به معارضه با قرآن دست یازیدند پس از چندی به بایگانی تاریخ خواهد پیوست.
اما در مورد تفاوت برخورد با کتاب «فرقان الحق» و کتاب «آیات شیطانی»
باید گفت: سلمان رشدی فردی مسلمان بود که با این عمل مرتد شد و از طرفی کتاب آیات شیطانی در قالب یک رمان تالیف گردید که در چهار بخش مرتکب توهین شد:
توهین به شخص پیامبراعظم صلی الله علیه و آله همانند اهانت مشرکین صدر اسلام؛
توهین به قرآنکریم با تعبیر آیات شیطانی یعنی وحی را یک امر شیطانی قلمداد کرد و وحی را اضافه و اسطوره معرفی کرد؛
توهین به آورنده وحی یعنی جبرییل امین که جبرییل امین نبوده بلکه یک شیطان بوده است که برای فریب کاری چیزهایی را از پیش خودش به پیامبر صلی الله علیه و آله انتقال داده است؛
توهین به همسران پیامبر صلی الله علیه و آله.
بنابراین در مورد سلمان رشدی، دلایل برخورد و محکومیت، صورت جدیدی پیدا میکند که همان برخوردی را میطلبید که از سوی امام راحل رحمه الله و مسلمانان انجام گرفت و باید ادامه داشته باشد.
از جمله مهمترین دلایل محکومیت سلمان رشدی «ارتداد» او به خاطر اهانت به ساحت پیامبر اعظم میباشد که عنوان «سابّالنبی» بر او صادق میشود و «سابّالنبی» محکوم به مرگ است(1)زیرا در واقع به قله رفیع اسلام اهانت کرده است و اهانت به پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله راه را برای دیگر اهانتها باز میکند و ظلم بزرگی به شمار میرود.
اما در مورد نویسندگان «فرقان الحق» که مسیحی هستند و تاثیر کار آنها محدود بلکه بعد از افشاگری و رسوایی بیتاثیر خواهد بود، نوع کار آنها با
1) (1) تحریر الوسیلة، الامام الخمینی، دارالکتب العلمیة اسماعیلیان، قم، ج 2، ص 476.
کار سلمان رشدی متفاوت است و به خاطروجود همین تفاوتها در دو مورد، نحوه برخورد نیز متفاوت خواهد شد.
تذکر: در مورد سورههای ساختگی اینترنتی نیز وضع به همین صورت است که همین نوع اشکالات و جوابها به آنها وارد است. بنابراین تکرار نمیکنیم. (در مجله کلام اسلامی، مرکز تخصصی کلام، در مقاله مفصل به سورههای اینترنتی پاسخ داده شده است)
قرآنکریم، ترجمه گروهی: محمدعلی رضایی اصفهانی و همکاران، چاپخانه اعتماد، قم، 1380 ش، چ اول.
نهج البلاغه، امام علی علیه السلام، تدوین، سید رضی، انتشارات دارالهجرة، قم. (نسخه صبحی صالح).
ابن أبی الحدید، شرح نهجالبلاغة، تحقیق محمد أبوالفضل إبراهیم، منشورات مکتبة آیة الله العظمی المرعشی النجفی.
ابنابراهیم، فرات، تفسیر فرات الکوفی، کوفی، موسسه چاپ و نشر وابسته به وزارت ارشاد اسلامی، 1410 قمری، اول.
ابناثیر، علی بن ابی الکرم، الکامل فی التاریخ، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1407.
ابنبابویه محمد بن علی (شیخ صدوق)، کتاب الخصال، جماعة المدرسین فی الحوزة العلمیه، قم، 1416 ق.
ابنحنبل، احمد، مسنداحمد، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1415، الطبعة الثالثة.
ابنعیاش السلمی قندی، محمد بن مسعود (المعروف بالعیاشی)، تفسیر العیاشی، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، 1411 ق.
ابنماجه، محمد بن یزید، سنن ابن ماجه، داراحیاء التراثالعربی، بیجا، بیتا.
أعلام الدین فی صفات المومنین، دیلمی، حسن بن ابی الحسن، موسسه آل البیت:، قم، اول، 1408 قمری.
انجمن کتاب مقدس ایران، 1932 م، کتاب مقدس، تهران، (شامل، تورات، انجیل و ملحقات آنها).
بحارالانوار الجامعة لدرراخبار الائمة الاطهار علیهم السلام، علامه مجلسی، (مجلسی دوم) محمد باقر، مؤسسة الوفاء بیروت، لبنان، بینو 1404 قمری.
بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح البخاری، دارالفکر للطباعة والنشر والتوزیع، بی جا، 1411.
البرهان فی تفسیر القرآن، سید هاشم بحرانی، تحقیق: گروهی از محققان، چاپ اول، بیروت، موسسة اعلمی، 1999 م.
بیآزار شیرازی، عبدالکریم، 1349 ش، گذشته و آینده جهان، انتشارات طباطبایی، قم، چاپ دوم.
پاکنژاد، دکتر سیدرضا، 1350 ش، اولین دانشگاه و آخرینپیامبر، کتابفروشی اسلامیه، ج 1 و 11.
پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی، انتشارات کتاب مبین، 1380 ش.
پیام قرآن؛ آیةاللَّه ناصر مکارم شیرازی، قم، انتشارات نسل جوان، 1379 ش، جلد اول (مقدمهای در روش تفسیر موضوعی و روشهای تفسیر قرآن).
تحریرالوسیلة، خمینی، امام روح الله الموسوی، 1390 ق، دارالکتب الاسلامیه، قم، دو جلد.
تحفالعقول عن آلالرسول صلی الله علیه و آله، حرانیحسن بن شعبه، مؤسسه نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین قم، دوم، 1404 قمری.
التحقیق فی کلمات القرآنالکریم، مصطفوی، حسن، 1371 ش، وزارت ارشاد جمهوری اسلامی ایران، الطبعة الاولی.
تفسیر اطیب البیان فی تفسیر القرآن، سید عبدالحسین طیب (م 1411 ق) تهران، انتشارات اسلام، چاپ سوم، 1366 ش، 14 جلدی.
التفسیر الاثری الجامع، محمدهادی معرفت، موسسة التمهید، قم، 1383 ش، الطبعة الاولی.
تفسیر التبیان فی تفسیر القرآن، ابوجعفر محمد بن الحسن علی الطوسی (م 460 ق) قم، مکتب الاعلام الاسلامی، 1409 ق، 10 جلدی.
تفسیر پرتوی از قرآن، سید محمود طالقانی (م 1358 ش) تهران، شرکت سهامی انتشار، 1366 ش، 6 جلدی.
تفسیر تسنیم تفسیر قرآنکریم، عبداللَّه جوادی آملی، مرکز نشر اسراء، قم، 1380 ش.
تفسیر روضالجنان و روحالجنان فی تفسیرالقرآن، ابوالفتوح رازی، (م 552 ق) مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدسرضوی 1374 ش، 14 جلدی.
تفسیر قرطبی، (الجامع لاحکام القرآن) محمد بن احمد قرطبی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1416 ق.
تفسیر مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، شیخ ابی علی الفضل بن الحسن (امینالاسلام)، 1395 ق، المکتبة الاسلامیة، تهران، ده جلد در پنج مجلد، چاپ پنجم.
تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازی و جمعی از نویسندگان، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1364 ش، 27 جلدی.
تفسیر نور، محسن قرائتی، قم، انتشارات در راه حق، 1374 ش.
تفسیر نورالثقلین، الحویزی، عبدالعلی بن جمعه العروسی، 1383 ق، المطبعة العلمیة، قم، پنج جلدی.
تفسیرالصافی، فیضکاشانی، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، لبنان، الطبعة الثالثة، 1402 ه -. ق.
تفسیرالمنار تفسیر القرآنالکریم، محمد رشیدرضا، بیروت، دارالمعرفة الطبعة الثالثة، بیتا، 12 جلدی.
تفسیرکبیر (مفاتیح الغیب)، رازی، فخرالدین، 1411 ق، دار الکتب العلمیة، بیروت، 32 جلد.
التمحیص، اسکافی، محمد بن همام، انتشارات مدرسه امام مهدی علیه السلام، قم اول، 1404 قمری.
التمهید فی علومالقرآن، محمد هادی معرفت، قم، مؤسّسه النشر الاسلامی، 1417 ق، 6 جلدی.
تنبیه الخواطر ونزهةالنواظر المعروف (مجموعة ورم)، ورام بن ابی فراس، انتشارات مکتبة الفقیه، قم کتاب حاضر نسخه عکسی از انتشارات دارصعب و دارالتعارف بیروت به سال 1376 قمری است.
التوحید، صدوق، طبع بیروت، بی تا.
الحر عاملی، محمد بن الحسن، 1391 ق، وسایل الشیعه الی تحصیل مسائل الشریعة، داراحیاء التراث العربی، بیروت، الطبعة الرابعة، بیست جلدی.
خصائص الائمه علیهم السلام، سیدرضی، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد، 1406 قمری.
الدرّ المنثور فی تفسیر الماتور، جلالالدین عبدالرحمن ابن ابیبکر السیوطی، دارالفکر، بیروت، 1414 ق.
درسنامه روشها و گرایشهای تفسیر قرآن (منطق تفسیر قرآن)، محمدعلی رضایی اصفهانی، انتشارات مرکز جهانی علوم اسلامی، قم، 1382 ش.
دستغیب، شهید عبدالحسین، 1361 ش، گناهان کبیره، کانون ابلاغ اندیشههای اسلامی، بی جا، دو جلدی.
دلائل الامامة، ابنجریر طبری آملی مازندرانی، ابوجعفر محمد بن جریر، دارالذخائر للمطبوعات، قم، کتاب حاضر از نسخه نشر حیدریه نجف به سال 1383 قمری است.
ذکرت هذه الکلمة فی هوامش کتاب تصحیح اعتقادات الامامیة للشیخ المفید، دارالمفید، بیروت، 1993 م.
راغب اصفهانی، ابوالقاسم حسین بن محمد، مفردات الفاظ القرآن، المکتبه الرضویة، تهران، 1332 ش.
ری شهری، محمد محمدی، 1367، میزان الحکمة، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، چاپ سوم، ده جلد.
الزهد، اهوازی، حسین بن سعید، چاپ سید ابوالفضل حسینیان، دوم، 1402 هجری قمری.
سادلر، پروفسور توماس، دی، 1370 ش، ترجمه دکتر مسلم بهادری و دکتر عباس شکور، رویان شناسی پزشکی لانگمن (تجدید نظر ششم 1990 م)، انتشارات سهامی چهر.
السرائر، ابنادریس، محمد بن ادریس، قم، موسسة النشرالاسلامی، 1410 ق.
سفینة البحار، شیخ عباس قمی، دارالاسوة للطباعة والنشر، طهران، 1416 ق.
سلیمان بن اشعث، ابیداود، سنن ابی داود، دارالحدیث، قاهره، بیتا.
سنن الدارمی، ابومحمد عبدالله بن بهرام الدارمی، بیروت، المکتبة العصریة، 1426 ق.
شواهد التنزیل، الحسکانی، تحقیق: الشیخ محمد باقر المحمودی، الطبعة: الأولی سنة الطبع: 1411-1990 م، لناشر: مؤسسة الطبع والنشر التابعة لوزارة الثقافة والإرشاد الإسلامی - مجمع إحیاء الثقافة.
صحیح مسلم، مسلم بن حجاج نیشابوری، تحقیق: محمد سالم هاشم، چاپ دوم، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1994 م.
الصحیفة السجادیه، امام زین العابدین علیه السلام، نشر الهادی، 1376 قمری.
صدوق، امالی، کتابفروشی اسلامیه، تهران، 1380 ق.
صدوق، شیخ صدوق ابوجعفر محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی، 1385 ق، عللالشرایع، مکتبةالحیدریة نجف ومکتبة الداوری قم.
الصوارم المهرقة فی نقد الصواعقالمحرقة، شوشتری، قاضی نورالله، انتشارات چاپخانه نهضت، تهران، بینو، 1367 قمری.
طالقانی، آیةالله سید محمود، 1348 ش، پرتوی از قرآن، شرکت سهامی انتشار، تهران.
طب در قرآن، ترجمه علی چراغی، انتشارات حفظی بی تا، تهران.
طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان فی تفسیرالقرآن، مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، قم، 1393 ق، 20 ج.
طبرسی، ابوعلی فضل بن حسن، مجمع البیان، اسلامیه، تهران، [بی تا].
طوسی، خواجه نصیر الدین و علامه حلّی، 1407 ق، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین، قم.
عسقلانی، احمد بن علی، الاصابة فی تمییز الصحابة، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1415 ق.
عوالی اللآلی، ابن ابیجمهور احسایی، ابوجعفر محمد بن علی، انتشارات سید الشهداء علیه السلام، قم، اول، 1405 قمری.
عیون اخبار الرضا علیه السلام، صدوق (محمد بن علی ابنبابویه)، قم، مشهدی، 1363 ش.
الغدیر، فی الکتاب والسنة والادب، عبدالحسین احمد الامین النجفی، بیروت، دارالکتب العربی، 1387 ق، 11 جلدی.
غررالحکم و دررالکلم، تمیمی آمدی، عبدالواحد بن محمد، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه قم، اول، 1366 قمری.
قاسمی، محمدجمال الدین، محاسن التاویل (تفسیر قاسمی)، موسسه تاریخ عربی، بیروت، بی تا.
قرب الاسناد، حمیری عبدالله بن جعفر، انتشارات نینوی، تهران، (چاپ فعلی سنگی است در چاپخانه اسلامیه بچاپ رسیده است).
قرشی سید علی اکبر، تفسیر احسن الحدیث، بنیاد بعثت، تهران، 1377 ش، چ سوم.
قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، مؤسسه دارالکتاب، قم، باتصحیح و تطبیق سید ملیب موسوی جزایری، 1404 ق.
الکافی، الکلینی، تصحیح وتعلیق: علی أکبر الغفاری، الناشر: دارالکتب الإسلامیة - طهران، الطبعة: الخامسة، سنة الطبع: 1363 ش.
لباب النقول فی اسباب النزول، جلال الدین عبد الرحمن بن ابیبکر السیوطی، دارالکتاب العربی، بیروت، 1423 ق.
لسانالعرب: ابن منظور، الناشر: نشر أدب الحوزة - قم - ایران سنةالطبع: محرم 1405.
مجمعالبحرین، الطریحی، الطبعةالثانیة، سنةالطبع: 1408-1367 ش، الناشر: مکتب النشر الثقافة الإسلامیة.
مجموعه آثار، (علل گرایش به مادیگری) شهید مرتضی مطهّری.
المحاسن، برقی، احمد بن ابیعبدالله، دارالکتب الاسلامیة، دوم، 1330، ه -. ش (1371 ه -. ق).
مستمسک العروةالوثقی، سید محسن حکیم، قم، موسسه اسماعیلیان، 1411 ق.
مسندالامام احمد بن حنبل، احمد ابنحنبل، چاپ سوم، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1994 م.
مصباحالشریعة، امام جعفرصادق علیه السلام، موسسة اعلمی بیروت، اول، 1400 ه -. ق.
مطهری، مرتضی، آشنایی با قرآن (2)، انتشارات صدرا، قم، چاپ هفدهم، 1382 ش.
معانی الاخبار، شیخ صدوق، بی تا، بینا.
مفید، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، کنگره جهانی هزاره مفید قم، دوم، 1413 ه. ق.
مقاییساللغة، مفردات الراغب، تهذیباللغة، المصباحالمنیر، لسان العرب.
مکارم الاخلاق، طبرسی (فرزند صاحب مجمع البیان) رضی الدین حسن بن فضل، انتشارات شریف رضی، چهارم، 1412 قمری.
من لایحضره الفقیه، التوحید، شیخ صدوق ابوجعفر، محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی، انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، سوم، 1413 قمری.
المناقب آل ابیطالب علیه السلام، ابن شهر آشوب مازندرانی، رشیدالدین محمد بن شهر، مؤسسه انتشارات علامه، قم، بینو، 1379 قمری.
منلایحضره الفقیه، التوحید، شیخ صدوق ابوجعفر، محمد بن علیبن حسین بن موسی بن بابویه قمی، انتشارات جامعه مدرسین حوزهعلمیه قم، سوم، 1413 ق.
منیةالمرید فی ادب المفید والمستفید، شهیدثانی، زینالدین بن علی عاملی جبعی، دفتر تبلیات السلامی حوزه، قم، اول، 1409 قمری.
نجفی، محمد حسن، جواهر الکلام، مکتبه الاسلامیه، قم 1266 ه.
واحدی النیشابوری، ابوالحسن علیبن احمد، اسبابالنزول، المکتبة العصریه، بیروت، 1425 ق.
الف. کتابهای منتشر شده:
17-1. پرسشهای قرآنی جوانان ج 1-17، محمدعلی رضاییاصفهانی و جمعی از پژوهشگران
فلسفه احکام (2) حکمتها و اسرار نماز، احمد اهتمام
آموزههای عاشورا، محمدعلی رضاییاصفهانی
تفسیر قرآنمهر، سوره یوسف علیه السلام، محمدعلی رضاییاصفهانی و جمعی از پژوهشگران
تفسیر قرآنمهر، سوره توبه، محمدعلی رضاییاصفهانی و جمعی از پژوهشگران
43-22. تفسیر قرآنمهر (ج 1-22)، محمدعلی رضاییاصفهانی و جمعی از پژوهشگران
46-45. پژوهشی در اعجاز علمی قرآن (جلد 1 و 2)، دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی
مستشرقان و تاریخگذاری قرآن، دکتر محمدجواد اسکندرلو
قرآن و هنر، دکتر علی نصیری
قرآن و بهداشت روان، دکتر احمد صادقیان
اعجازها و شگفتیهای علمی قرآن - محمدعلی رضاییاصفهانی و محسن ملاکاظمی
قرآن و ریاضیات، سید مرتضی علوی
پژوهشی در روایات تفسیری امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام، دکتر لاله افتخاری.
قرآن و کیهانشناسی، سید عیسی مسترحمی.
پژوهشی تطبیقی در بطون قرآن، سید حیدر طباطبایی.
شگفتیهای پزشکی در قرآن، حسن رضا رضایی.
انس با قرآن، دکتر محمد علی رضایی اصفهانی.
مدیریت علوی (حکمتها و آموزههای مدیریتی عهدنامه مالک اشتر)، حسن علی اکبری.
66-58. مجله تخصصی قرآن و علم (1-9).
77-67. مجله تخصصی قرآنپژوهی خاورشناسان (1-11).
شگفتیهای پزشکی در نهج البلاغه، حسن رضا رضایی.
تعارضات عقاید وهابیت با قرآن، ابوالمصطفی.
سیمای سورههای قرآن، دکتر محمد علی رضایی اصفهانی.
فلسفه احکام (1) حکمتها و اسرار احکام بهداشتی اسلام - احمد اهتمام
ترجمه آموزشی قرآن، محمد علی رضایی اصفهانی و جمعی از اساتید حوزه و دانشگاه.
تفسیر قرآن مجید، (خلاصه تفسیر مهر تک جلدی) دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی.
ب. کتابهای در دست انتشار:
پرسشهای قرآنی جوانان (21) «شبهات (2): قرآنشناسی، خداشناسی و معادشناسی» - دکتر محمد علی رضایی اصفهانی و جمعی از پژوهشگران.
پرسشهای قرآنی جوانان (22) «شبهات (3): تربیت و تاریخ» - دکتر محمد علی رضایی اصفهانی و جمعی از پژوهشگران.
پرسشهای قرآنی جوانان (23) «شبهات (4): کیهانشناسی و پزشکی» - دکتر محمد علی رضایی اصفهانی و جمعی از پژوهشگران.
پرسشهای قرآنی جوانان (24) «تعارضات وهابیت، یهود و مسیحیت» - دکتر محمد علی رضایی اصفهانی و جمعی از پژوهشگران.
فلسفه احکام (3)، خداشناسی از راه کیهانشناسی - احمد اهتمام.
ترجمه تفسیری قرآن - دکتر محمد علی رضایی اصفهانی و جمعی از
اساتید حوزه و دانشگاه.
قرآن و مدیریت، محسن ملاکاظمی.
تفسیر آیات حج، دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی
تفسیر آیات الحسین علیه السلام، دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی
دانشنامه میانرشتهای قرآن و علوم، (ج 1-6) جمعی از پژوهشگران
راههای تهیة کتابهای انتشارات پژوهشهای تفسیر و علوم قرآن
الف. خرید حضوری:
به مراکز پخش که در ذیل به آنها اشاره میشود:
پخش مرکزی: قم، انتشارات پژوهشهای تفسیر و علوم قرآن: قم، خیابان سمیه، خیابان شهید رجایی، کوچه 4، پلاک 77، تلفن: 7734094-0251
آذربایجان شرقی، کتابفروشی اهلبیت علیهم السلام: تبریز، شهرستان مرند، خیابان پروین اعتصامی روبهروی بانک صادرات، پلاک 34، کتابفروشی اهل بیت: 2257447-0491.
آذربایجانشرقی، کتابفروشی شهید شفیعزاده: تبریز، خیابان امام خمینی قدس سره نرسیده به میدان ساعت، روبهروی خیابان تربیت، 55634670-0411.
آذربایجان غربی، مؤسسه آموزشی پژوهشی امام صادق علیه السلام: آذربایجان غربی، ارومیه، جادهسلماس، پشت ماکارونی چیچست، کوچه نانوایی، 09143887669
اردبیل، نمایشگاه دائمی ولایت: اردبیل، مابین عالیقاپو و باغیشه، روبروی دبیرستان بهار، 2253800-0451
اصفهان، انتشارات انصار الامام المنتظر: اصفهان، نجفآباد، خیابان منتظری شمالی، جنب حوزه علمیه امام المنتظر، نمایشگاه و فروشگاه، انتشارات انصار الامام المنتظر، 2512600-0331.
اصفهان، انتشارات قانونمدار: کاشان، میدان امامخمینی، ابتدای خیابان ابوذر 2، جنب بیمه البرز مرکزی، پلاک 32، 4471014-0361
اصفهان، فروشگاه کتاب شهر ایران: اصفهان، شهررضا، خیابان شهید بهشتی، مجتمع علیابنابیطالب، فروشگاه کتاب شهر ایران، 2239693-0321.
اصفهان، کتابسرای حکمت: اصفهان، چهارباغ پایین، روبهروی اداره کل تربیت بدنی، جنب بانک صادرات، 2240608-0311.
اصفهان، کتابفروشی اندیشه: اصفهان، خیابان شهرداری، اول خیابان ابوذر، روبهروی بازار حمام قدیم، کتابفروشی اندیشه اصفهان، 09139992590.
افغانستان، کتابفروشی مدرسه رسالت: افغانستان، کابل، پل سرخ، قلعه وزیر، مدرسه رسالت، 0093777556557-0093799556557-09125518580
ایلام، مؤسسه فرهنگی غدیرخم ایلام: ایلام، خیابان فردوسی، بالاتر از تعاونی 15، 3332888-0841.
تهران، پکتا: تهران، خیابان حافظ، نرسیده به چهار راه کالج، نبش کوچه بامشاد، پلاک 525، تلفن: 5-88940303-021
تهران، فروشگاه آستان قدس رضوی - بهنشر: تهران، خیابان انقلاب، مقابل درب اصلی دانشگاه تهران، فروشگاه آستان قدس رضوی به نشر، 88960466-66465735-021.
تهران، کتاب و محصولات فرهنگی صوت العظیم: تهران، شهر ری، میدان شهید مدرس، جنب حوزه علمیه حضرت عبدالعظیم، 51223381-021
خراسان جنوبی، نمایشگاه دائمی کتاب: خراسان جنوبی، بیرجند، میدان شهداء، نبش حکیم نزاری 1، 2224495-0561.
خراسان رضوی، انتشارات بهنشر: مشهد، میدان بیمارستان امام رضا علیه السلام، ابتدای خیابان رازی، انتشارات آستان قدس رضوی، شرکت بهنشر، تلفن: 37-8511136-0511
خراسان رضوی، انتشارات دیانت: خراسان رضوی، مشهد، چهار راه شهداء، کوچه آیتاللهبهجت 2، مجتمع گنجینهکتاب، طبقه منهای یک، پلاک 604، 2226897-0511
خوزستان، مؤسسه قرآنی بصیرت: خوزستان، شهرستان آبادان، ایستگاه ذوالفقاری، 40 متری، روبهروی جایگاه گاز، 4456060 و 4451450-0631.
شیراز، کتابفروشی موعود: استان فارس، شیراز، خیابان زند، جنب هلالاحمر، ساختمان مرکزی علوم پزشکی شیراز، کتابفروشی موعود، 2122058-0711
فارس، کتابسرای قائم شیراز: شیراز، میدان دانشجو، جنب خوابگاه قدس، کتابسرای قائم، 6294111-0711.
قزوین، کتابشهر ایران: قزوین، خیابان فلسطین، چهار راه عمران، فروشگاه کتاب شهر ایران، 3357534-0281
قم، انتشارات المصطفی: قم، خیابان حجتیه، روبروی درب مدرسه حجتیه، جنب بنیاد نهجالبلاغه، تلفن: 7730517-0251
قم، انتشارات زمزم هدایت: قم، میدان دورشهر (جانبازان)، خیابان شهید فاطمی، نبش کوچه 3، تلفن: 7730735-0251
قم، انتشارات نسیم حیات: قم، بلوار سمیه، میدان معلم، خیابان شهیدین، جنب مدرسه علمیه شهیدین، 7749750-0251.
قم، کتابفروشی مجتمع آموزش عالی امام خمینی: قم، خیابان 19 دی (باجک) میدان جهاد، کتابفروشی مجتمع آموزش عالی امامخمینی; - 7110599-0251
لرستان، کتاب شهر ایران: لرستان، خرمآباد، خیابان آیت الله کمالوند، جنب سینما استقلال، 2232780-0661
مازندران، کتابفروشی نوشتافزار دانش: شهرستان جویبار، خیابان امام، روبروی کفش ملی، 3225624-0124.
مازندران، محصولات فرهنگی حاج بصیر: مازندران، شهرستان بابل، جنب مسجد جامع، سازمان تبلیغاتاسلامی شهرستان بابل، مرکز فرهنگی شهید حاج بصیر، 2298155-0111.
مرکزی، کتابفروشی سادات: استان مرکزی، اراک، خیابان پاسداران، بعد از چهارسو، روبروی کامپیوتر مرکزی، کتابفروشی سادات، 2227391-0861
همدان، کتابفروشی منتظران نور: همدان، خیابان شهدا، کوچه آخوند، کتابفروشی منتظران نور، 2517405-0811.
یزد، کتابفروشی نیکو روش: یزد، خیابان امام خمینی قدس سره، کتابفروشی نیکو روش، 6264699-0351.
ب. خرید غیرحضوری:
از طریق فاکس: 7734094-0251
خرید اینترنتی: www.quransc.com