ghaemiyeh.com
سرشناسه:فلاح، محمدعلی
عنوان و نام پدیدآور:بشارت دروغین : بررسی انتقادی بشارت ظهور باب در آیات و روایات/ محمدعلی فلاحعلیآبادی.
مشخصات نشر:قم: حوزه علمیه قم، مرکز تخصصی مهدویت، ۱۳۹۶.
مشخصات ظاهری:۲۰۷ ص.
شابک:9-21-8372-600-978
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:کتاب حاضر برگزیده چهارمین جشنواره علامه حلی حوزه علمیه قم است.
یادداشت:کتاب حاضر در اصل پایاننامه نویسنده در مرکز مهدویت حوزه علمیه قم است.
عنوان دیگر:بررسی انتقادی بشارت ظهور باب در آیات و روایات.
موضوع:باب، علیمحمدبن محمدرضا، ۱۲۳۶؟ - ۱۲۶۶ق.
موضوع:Bab, Ali Muhammad Shirazi
موضوع:بابیگری -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع:Babism -- Apologetic works
موضوع:بابیگری
موضوع:Babism
موضوع:بهائیگری -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع:Bahai Faith -- Apologetic works
موضوع:بهائیگری
موضوع:Bahai Faith
شناسه افزوده:حوزه علمیه قم. مرکز تخصصی مهدویت
شناسه افزوده:جشنواره علامه حلی(ره) ( چهارمین : ۱۳۹۰ : قم)
رده بندی کنگره:BP۳۳۰/ف۸ب۵ ۱۳۹۶
رده بندی دیویی:۲۹۷/۵۶۴
شماره کتابشناسی ملی: ۵۰۳۴۲۸۰
بشارت دروغین
بررسی انتقادی بشارت ظهور باب در آیات و روایات
برگزیده چهارمین جشنواره علامه حلی حوزه علمیه قم
محمدعلی فلاح علیآباد
بشارت دروغین (بررسی انتقادی ادعای بشارت ظهور
باب در آیات و روایات)
مؤلف: محمدعلی فلاح علیآباد
طراح جلد: عباس فریدی
صفحهآرا: رضا فریدی
نوبت چاپ: اول/ زمستان 1396
شابک: 9-21-8372-600-978
شمارگان: 1000 نسخه
قیمت: 11000 تومان
تمامی حقوق©محفوظ است.
o قم: انتشارات مرکز تخصصی مهدویت/ خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان، پ24/
o ص.پ: 119-37135/ تلفن: 37749565 / نمابر: 37737160-025
o www.mahdi313.ir
کد فایل: 0290044-6
پیشگفتار 10
فصل اول: کلیات.. 13
کلیات تحقیق.. 15
یک. بیان مسأله. 15
دو. ضرورت و اهمیت موضوع. 16
سه. پرسشهای تحقیق.. 17
چهار. فرضیه. 17
پنج. روش تحقیق.. 17
تبیین مفاهیم کلیدی.. 18
تاریخ اجمالی بابیت و بهائیت... 19
یک. شیخیه، زمینة بابیه و بهائیه. 19
دو. بابیه. 24
سه.بهائیه. 28
معرّفی شخصیت میرزا ابوالفضل گلپایگانی.. 33
یک. جایگاه ابوالفضل گلپایگانی در بهائیت... 33
دو. مختصری از زندگینامة گلپایگانی.. 35
سه. گرایش به بهائیت... 35
چهار. کتاب فرائد. 41
قرآن مجید و بهائیت... 43
یک. جایگاه قرآن در بهائیت... 43
دو. بهائیت و تأویل قرآن.. 44
موعود اسلام در نگرش بهائیت... 45
فصل دوّم: بررسی ادعای مبشّر بودن آیات نسبت به ظهور باب.. 47
گفتار اول: ادعای دلالت آیة اجل بر پایان دین اسلام و ظهور موعود. 49
مقدمه. 49
یک. رویکرد بهائیت در ادعای پایان اسلام در آیة «اجل» 50
دو. تبیین و تفسیر آیة اجل.. 51
سه. تفسیر به رأی آیة اجل.. 54
چهار. روز هزارساله. 56
پنج. بررسی شأن نزول آیه اجل (روایت ان صلحت ...) 57
شش. بازشناسی ترفند بهائیت در تمسّک به آیة «أجل» 62
گفتار دوّم: ادّعای دلالت آیة یدّبرالامر(سجده:5)بر پایان دین اسلام. 69
مقدمه. 69
یک. رویکرد بهائیت در ادّعای پایان اسلام با تمسّک به آیة «یدّبرالامر» 70
دو. تفسیر به رأی بهائیت در آیة شریفه «یدّبرالامر» 71
سه. تبیین درست آیة «یدّبرالامر» 72
چهار. ترفندشناسی بهائیت در تمسّک به آیة «یدبرّالامر» 78
گفتار سوم: دلالت آیة 47 سوره حج بر پایان اسلام. 89
یک. بررسی دلالت آیه. 90
دو. ردّ ادّعای گلپایگانی.. 91
خلاصة فصل دوّم. 94
فصل سوّم: بررسی ادّعای بشارتهای ظهور باب در روایات.. 95
گفتار اول : بررسی روایت ابالبید.. 97
مقدّمه. 97
یک. تبارشناسی روایت ابولبید. 98
دو. روایت ابولبید از دیدگاه علّامه مجلسی رحمة الله... 99
سه. نقد و بررسی روایت ابولبید. 104
چهار. دربارة حروف مقطّعه. 117
پنج. روایت ابولبید و سوءِ برداشت بهائیت... 121
گفتار دوّم: تحلیل و بررسی روایت مفضلبنعمر. 127
مقدّمه. 127
یک. روایت مفضلبنعمر در بحارالانوار 127
دو. واکاوی سندی روایت مفضلبنعمر. 131
سه. واکاوی محتوایی روایت مفضلبنعمر. 134
چهار. بررسی روایت نقل شده در المحجة (سنة الستین) 135
پنج. بررسی تمسّک به روایت مفضلبنعمر در کتابهای بهائیت... 136
گفتار سوّم: روایات حداثت سنّ قائم (عج)......... 142
مقدّمه. 142
یک. ادّعای بهائیت... 142
دو. تحلیل و بررسی.. 146
سه. دستهبندی روایات.. 147
چهار. نتیجة بررسی روایات.. 167
پنج. نقد ادّعای گلپایگانی.. 169
گفتار چهارم : بررسی روایت امّ هانی.. 175
مقدمه. 175
ادّعای گلپایگانی.. 175
خلاصة فصل سوّم. 189
خاتمه و جمعبندی.. 191
کتابنامه. 196
سلام بر مهدی، سلام بر زنده کننده مومنان و نابودگر کافران، سلام بر هدایتکننده امتها(1)
آموزه مهدویت آب گوارایی است که لبان تشنه بشریت را سیراب و حیات طیبهای است که فطرت حقیقتجوی انسان همیشه در پی آن سرگردان است. نیاز به موعود نجاتبخش در دل و جان رنجکشیدگان عالم چنان آتشی روشن نموده که فروغ آن آینده بشریت را روشن نموده است.
بزرگی جایگاه منجی موعود و نقش عظیم آن در احیاگری، هدایت مردم، برپایی حکومت جهانی و سیطره بر عالم هستی در دل شیادان وسوسه انداخته که خود را همان موعود منتظَر معرفی نمایند و از ناآگاهی برخی از مردم سوء استفاده کرده و بسیاری را در ورطه ظلمانی خویش غرق نمودند. ازاینرو تاریخ همواره شاهد بروز و ظهور مدعیان دروغینی بوده است که خویش را همان آرزوی مردم و نجات بخش امتها و مهدی موعود معرفی نمودهاند.
از جمله مدعیان مهدویت که در قرنهای اخیر شاهد آن بودهایم جریان بابیت به رهبری سید علیمحمد شیرازی است. وی که با توجه به اوضاع آشفته زمان خود، و نیز عطش مردم به ظهور منجی، توانست توجه عدهای از مردم را به سوی خویش جلب نماید، خود را همان موعودی معرفی نمود که بشریت هزاران سال در انتظار وی بوده است و مدعی شد ادعای وی در آیات و روایات مورد تأیید قرار گرفته و این آیات و روایات
1) «السَّلَامُ عَلَی مُحْیی الْمُؤْمِنِینَ وَ مُبِیرِ الْکَافِرِینَ السَّلَامُ عَلَی مَهْدِی الْأُمَم»؛ (مجلسی، بحارالانوار، ج99، ص101).
بشارتی بر ظهور وی میباشد.
هرچند این ادعای دروغین، چنان نابخردانه است که ماتم زده را به خنده وادار میکند(1)و خورشید پر فروغ امامت و مهدویت را با این دسیسهها کم فروغ نخواهد کرد؛ اما همین لانههای عنکبوتی شاید بتواند دل انسان ضعیفی را به دام اندازد یا ذهن موعودباوری را به ورطه شبهه افکند؛ ازاینرو حجت الاسلام محمد علی فلاح علی آباد از محققین مرکز تخصصی مهدویت و از پژوهشگران پژوهشکده مهدویت و موعود گرایی اقدام به پاسخ این شبهه فرقه منحرف بابیت و بهاییت نمود و ادعای بشارت آیات و روایات نسبت به ظهور علیمحمد باب را منتقدانه و عالمانه بررسی نموده است.
مرکز تخصصی مهدویت و پژوهشکده مهدویت و موعود گرایی که رسالت خویش را معرفی معارف ناب مهدویت و پاسخ به شبهات و توهمات در این عرصه میداند، اقدام به نشر این کار ارزشمند نموده است. امید است این اثر، چراغ هدایتی باشد برای کسانی که در معرض تبلیغات واهی این گروه قرار گرفته و یا در وادی گمراهی فرقه بابیت و بهاییت گرفتار شدهاند.
در پایان از این محقق گرامی سپاسگزاری نموده و از همه کسانی که در امر نشر این اثر همراهی کردهاند، کمال تشکر را دارم.
والسلام علی عبادالله الصالحین
مهدی یوسفیان آرانی
1) یضحک به الثکلی.
مهدویت یکی از مسائل بدیهی اسلام و مورد تأیید و تأکید مسلمانان است؛ چنانچه اعتقاد به امامت امام دوازدهم یکی از مهمترین و بارزترین عقائد شیعه اثنیعشری است. آیات قرآنی فراوانی به طور مستقیم و غیر مستقیم به مسألة مهدویت اشاره دارد، مجموعة این آیات در برخی کتب جمعآوری شده(1)و روایتهای بسیار زیادی نیز در مجامع روایی شیعه و اهل سنت موجود است.(2)
آموزة مهدویت به دلیل در برداشتن مؤلّفههای زیادی مایة پویایی، تلاش و امید به آینده است و همیشه انتظار موعود عدالت گستر، جانمایة بنیادین همة حرکتهای شیعی در طول تاریخ بوده است. از سویی دیگر انسان که گرفتار رنجها و بیعدالتیهاست، پیوسته منتظر منجی موعودی است تا او را به آرمانشهر حقیقی اسلام رسانده، از هر ظلم
1) از جمله کتاب المحجة فی ما نزل فی القائم الحجة تألیف سید هاشم بحرانی و تأویل الآیات الطاهره، نوشته علی استرآبادی.
2) قابل ذکر است در برخی از منابع حدوداً دو هزار روایت دربارة مهدویت شمرده شده است و از جمله مجامع روایی شیعه که دربارة حضرت مهدی نگاشته شده، میتوان معجم احادیث المهدی و منتخب الاثر و... را نام برد. از کتب روایی اهل سنت عقد الدرر و ینابیع المودة قابل بیان است؛ البته از کتب مرجع روایی شیعه دربارة حضرت حجّت کتب کمال الدین شیخ صدوق، الغیبة شیخ طوسی و الغیبة نعمانی از مهمترین آثار هستند.
و تبعیضی برهاند و درست به همین دلیل بسیار آسیبپذیراست، از همین روست که آموزة مهدویت همیشه مورد توجّه دوست و دشمن قرار گرفته است. عدّهای با سوءاستفاده از موعودباوری در پی تأمین مطامع فردی و گروهی خویش هستند و افزون بر گمراهی و نابودی خویش، عدّة زیادی را نیز در دریای گمراهی غرق کردهاند، گروهی دیگر به پاسداری از معارف حقّة تشیع پرداخته، با آنها مبارزه کردهاند. بررسی تاریخ نیز نشانگر آن است که مدّعیان بابیت و مهدویت هر از چند گاهی سر بلند کرده، گردابی میسازند تا عدّهای را به کام خود کشند؛ البته پس از مدّتی افول کرده و کوس رسواییشان آشکار میشود و این امر دقّت و توجّه بیشتر همة مهدیباوران را میطلبد.
هرچند شیعیان راستین به یاری آیات قرآنی و روایات امامان معصوم علیهم السلام منتظر موعود حقیقی هستند و در دام مدعّیان دروغین مهدویت نمیافتند؛ اما این روایات به همان اندازه که روشنگر است، میتواند مورد سوء استفادة غرضورزان قرار گیرد؛ بنابراین باید معنا و مفهوم روایات مهدوی و میزان استناد آن روشن شود و تطابق آن بر موضوعات خارجی به دقّت مورد بحث و بررسی قرار گیرد و در موضوعات گوناگون جامعنگری شود تا هرگونه برداشت غلط از آن روایات، مایة گمراهی نگردد.
آنچه پیش رو دارید تلاشی است در این جهت، تا به ادّعای یکی ازحرکتهای مدعّی دروغین بابیت و مهدویت بپردازد. جریان بابیت و بهائیت دقیقاً با سوءاستفاده از جایگاه آموزة مهدویت در قاموس فکری مسلمانان، به وسیله دستاندازی به برخی از آیات و روایات مهدوی و فرقهگرایی زمینة گمراهی و اختلاف را فراهم کرده است. بنابراین سزاست که برخی از ادّعاهایشان در این کتاب که مجالی وجیز است پاسخ داده شود.
ترفندشناسی مدّعیان دروغین مهدویت در سوءاستفاده از آیات و روایات اهمیت ویژهای دارد. بدین معنا که مدّعیان دروغین به دلیل قداست و جایگاه ارزشی روایات در پی جذب مخاطب با استناد به آیات و روایات متشابه و نیز تقطیع و تطبیقسازی آنها بودهاند. در این میان گفتنی است که بهائیت نیز از این ترفند بیشترین سوءاستفاده را کرده است. از شگردهای بهائیت در تبلیغات فرقهای ایجاد شک و شبهه در مخاطب با القای ظهور امام زمان (عج)و شهادت آن حضرت در سال 1266ق است، آنچنانکه حتی براین ادّعا
مستنداتی نیز ارائه میکنند از جمله مجموعهای از آیات و روایات که ابوالفضل گلپایگانی در کتاب فرائد از آن سخن گفته است. با توجه به شرایط موجود لازم و ضروری است تا این ادّعاها با روش علمی «تفسیری، حدیثی» بررسی گردد.
نگارندة این سطور با اعتراف به اهمیت چنین موضوعاتی این جستار را در سه فصل سامان داد. فصل اول بیان کلیات و تاریخچة مختصری از جریان بابیت و بهائیت و فصل دوّم بررسی آیات قرآنی ادعا شده در پایان دین اسلام و ظهور موعود و فصل سوّم در رابطه با روایات مبشّره برای ظهور علیمحمد باب میباشد. امید است مورد پذیرش همة مخاطبان و دوستان ارجمند قرار گیرد؛ چنانچه انتقادات و رهنمودهای ایشان در تکامل این بحث راهگشا خواهد بود.
در پایان افزودنی است این پژوهش پیشتر به عنوان پایان نامة سطح سه در مرکز تخصّصّی مهدویت حوزة علمیة قم دفاع شده است. از اینرو، سزوارتر است از اساتیدی که با مساعدت و بذل محبت، مرا یاری کردهاند، تشکّر کنم. استاد محترم عزّالدین رضانژاد و استاد جواد اسحاقیان در این زمینه تلاش زیادی داشتند. یاد استاد مرحوم موسویزاده را نیز گرامی میدارم که از وجود پرنعمت ایشان هم بهرههای زیادی بردهام و در پایان از گروه فِرَق مرکز تخصّصّی مهدویت، معاونت آموزش، همة مسؤولان و عزیزان در این مرکز که شایستة مقام خدمتگزاری حضرت ولیعصر4 بودهاند، تشکّر و قدردانی مینمایم.
محمدعلی فلاح علیآباد
آموزة مهدویت یکی از جذّابترین موضوعاتی است که همواره مورد توجّه برخی سوداگران قرار گرفته است. یکی از مدّعیان بابیت امام زمان (عج)، سید علیمحمد شیرازی ملقّب به باب است، هرچند سید علیمحمد در ادّعاهای خود ثابتقدم نبود و از ادّعای ذکریت و بابیت آغاز نمود و حتی به ادّعای قائمیت بسنده نکرد، ادّعای نبوّت و الوهیت را نیز در کارنامة خویش به ثبت رساند؛ امّا بهائیت به ویژه مبلّغ برجستة آن، ابوالفضل گلپایگانی در کتاب فرائد تلاش میکند او را همان قائم موعود اسلام معرفی سازد تا مخاطبان به ویژه مسلمانان را متقاعد سازد که دورة دین اسلام با ظهور وی پایان یافته و مرحلة جدیدی در تاریخ ادیان الهی آغاز گشته است؛ یعنی پس از دین اسلام، بهائیت آیین الهی حق و تنها مکتبی است که باید پیروی شود.
از زمان شکلگیری فرقة ضالّة بابیت و بهائیت، افراد بهائی تلاش کردهاند تا روند ظهور علیمحمد باب در سال 1260ق و شروع ادّعاهای او و تشکیل فرقة بهائی را مستند و مستدل سازند. آنها در این راه از هیچ تلاشی دریغ نکردهاند و در راستای طرح بهائیت به عنوان آیین الهی همچون اسلام، مسیحیت و یهودیت ادامه بخش سلسلة جلیلة پیامبران الهی، به طور گسترده از آیات و روایات استفاده نادرست بردهاند. اگر بهائیت بخواهد باب را به عنوان موعود اسلام معرفی کند، باید دلایلی روشن از منابع معتبر
اسلامی مانند قرآن و روایات ارائه دهد تا بر سید علیمحمد باب منطبق باشد. مبلّغین بهائی در این راستا به برخی از آیات و روایات تمسّک جستند و ادّعا نموده که این آیات و روایات بشارتدهندة ظهور باب است، و از پایان اسلام در آن تاریخ حکایت میکند. کتاب حاضر سعی دارد تا با نگاهی جامع به این آیات و روایات ادّعا شده، معنا و مفهوم حقیقی آن را استخراج کند، ادّعاهای آنها را مورد نقد و بررسی قرار دهد و بزنگاههایی که مورد سوءاستفاده قرار گرفته، شناسایی و معرفی نماید و حقانیت شیعة اثنیعشری را برای مخاطب روشن سازد.
بشارت پیامبران بعدی در کتابهای سماوی امری مسلّم و پذیرفته شده است، مانند بشارت به خاتمالنّبیین، پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در انجیل، که آیة شش در سورة مبارکه صف به آن دلالت دارد:{وَ إِذْ قَالَ عِیسیَ ابْنُ مَرْیمَ یبَنیِ إِسْرَءِیلَ إِنیِّ رَسُولُ اللَّهِ إِلَیکمُ مُّصَدِّقًا لِّمَا بَینْ یدَیَّ مِنَ التَّوْرَئةِ وَ مُبَشِّرَا بِرَسُولٍ یأْتیِ مِن بَعْدِی اسمْهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جَاءَهُم بِالْبَینَاتِ قَالُواْ هَاذَا سِحْرٌ مُّبِین}.(1)
مبلّغین بهایی با زیرکی از این امر مسلم سوءِاستفاده نموده و بحث بشارتهای ظهور باب در قرآن و روایات را مطرح میکنند و به طور گسترده از آیات و روایات استفاده نادرست میبرند. این کار آنان، موجب تزویر و گمراهی مخاطبان شده است به این ترتیب که بهرهبری از روایات متعدد از کتابهای روایی فراوان در جایی که مخاطب از امکان تجزیه و تحلیل و صحّتسنجی کلام متکلّم برخوردار نیست، اگر او را از دین خارج نسازد لااقل پایههای اعتقادی او را به شدّت سست و متزلزل میسازد؛ بنابراین ضرورت ایجاد میکند که این موضوع تحت یک عنوان مستقل بررسی شود و این استنادات به قرآن و روایات مورد نقد قرار گیرد تا بیپایگی و بیاساسی استدلالهای آنها آشکار گردد.
1) «و هنگامی را که عیسی پسر مریم گفت: ای فرزندان اسرائیل، من فرستادة خدا به سوی شما هستم. تورات را که پیش از من بوده، تصدیق میکنم و به فرستادهای که پس از من میآید و نام او «احمد» است، بشارتگرم. پس وقتی برای آنان دلایل روشن آورد، گفتند: این سحری آشکار است؛ (قرآن کریم، ترجمة فولادوند).
با توجه به خاتمیت دین اسلام و دلیل محکم آن هیچ تردیدی وجود ندارد که حتی یک آیه و روایت نمیتواند آمدن آیین جدیدی را پیشگوییکند، بنابراین سؤال اصلی این پژوهش این است که:
آیا بابیه و بهائیه در موضوع پیشگویی ظهور باب به چه آیه و یا روایاتی استدلال کردهاند؟
تحلیل و بررسی آنها چگونه است؟
سؤالات فرعی که در این باره وجود دارد عبارتند از:
ادعای مبشّر بودن آیات قرآنی به ظهور باب درچه آیاتی است و چگونه بررسی میشود؟
آیا آیة اجل«اعراف34» و آیة یدبّر الامر«سجده5» بر پایان دوران اسلام دلالت دارد؟
روایتهایی که بشارت ظهور باب را ادعا میکند، چگونه تحلیل و بررسی میگردد؟
روایات جوانی سنّ قائم با توجه به روایات دیگر چگونه تحلیل میشود؟ آیا این روایات بر علیمحمّد باب قابل تطبیق است ؟
با بررسی آیات و روایات ادّعا شده بر بشارت علیمحمّد باب، روشن خواهد شد که هیچ آیه و روایت بشارتدهندهای برای ظهور علیمحمد باب وجود ندارد و بهائیت با تفسیر به رأی آیات و سوءاستفاده از روایتها سعی دارد، توجّه اهل فکر و دیانت را به خود جلب کند و زمینة گمراهی آنان را فراهم نماید.
روش تحقیق این نوشتار، توصیفی تحلیلی است و برای گردآوری اطلاعات از روش کتابخانهای استفاده شده است. در این راستا،از مجموعههای کتابخانهای کتابخانة تخصّصی مهدویت و کتابخانة جامع تخصّصّی فرق، واقع در مرکز تخصصی مهدویت
استفاده گردید. و در حوزة نرمافزارها، نرمافزارهای علوم اسلامی مانند نرمافزار جامع احادیث و نرمافزار به سوی حقیقت که جامع کتب ردیه در موضوع بهائیت است، مورد استفاده قرار گرفت؛ همچنین بهرهگیری از سایتهای گوناگون اینترنتی از مراجع دیگر این پژوهش بود.
باب: تعبیر «باب» دارای کاربردهای فراوانی است. چنانچه بر حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه علیهم السلام به کار رفته که ابوابالله بودهاند؛ بر برخی از اصحاب ائمه نیز به کار رفته است به این معنی که برخی یاران خاص یک امام، باب آن امام به شمار میرفتند؛ اما تحقیق نشان میدهد که تعبیر «باب» در کلمات ائمة محدّثان و رجالیان در جنبة مثبت آن به کار نرفته بلکه مدّعیان دروغین تحت عنوان «مدعیان بابیت» نام برده میشدند.(1)در این کتاب منظور از باب، سید علیمحمد شیرازی است که بر اثر ادعای بابیت امام عصر 4 به سید علیمحمد باب مشهور شد. و بابی : منسوب به سید علیمحمد باب ، از فرقة بابیه یعنی کسانی که به طرفداری باب برخاستند و از اسلام دست شستند. از آنجا که جنبش بابیه در ایران شناخته شدهتر بود، بسیاری از بهائیان، بابی پنداشته میشدند. میتوان گفت در معنای عام، بهائیان نیز از طرفداران باب به شمار میآیند؛ یعنی بهائیان نیز به نحوی بابی هستند.
بابیت: بابیت، جریانی است که سید علیمحمد باب آن را پایهگذاری کرد، هرچند او خود را موعود اسلام میدانست، امّا با ادّعای نزول کتاب آسمانی(بیان)، به این جریان رنگ و بوی آیینی تازه داد. بهائیان بر این باورند این آیین که خود ناسخ اسلام بوده، پس از مدت کوتاهی با آمدن بهائیت نسخ شده است.
بهاء: حسینعلی نوری رهبر و مؤسس فرقة بهائیت است که پس از ماجرای بدشت به لقب بهاء شهرت یافت. وی با ادعای من یظهرهاللّهی و ادعّای نزول آیات، آغازگر ادّعای نزول دینی جدید و ناسخ همة ادیان گذشته شد. بهائی: پیرو آیین بهاء؛ کسانی که به اصول
1) عباس زریاب و حسن طارمی، دانشنامه جهان اسلام، مدخل باب(1)، ج1، ص10-12.
اعتقادی و عملی آیین بهائیت باور دارند.
بهائیت: فرقهای منشعب از آیین بابی، که دارای اصول اعتقادی و عملی است و دارای نماز و روزه ویژة خود میباشد؛ اما در اصول اعتقادی دارای ابهام است. برای نمونه: از سویی سران این فرقه ادّعای خدایی دارند اما با این حال خود را همچون مسلمانان، موّحد میدانند.
روایات: احادیث و کلمات امامان معصوم علیهم السلام شیعه که در صورت یقین به صدور آن از معصوم، قابلیت نفی و اثبات موضوعات را دارد.
بشارات: منظور بشارت انبیای الهی پیشین بر پیامبری است که در آینده خواهد آمد. تعبیر «بشارت عیسی»، کنایه از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم است (انجمن آرا). بشارت کردن: مژده دادن و خبر خوش دادن. (ناظم الاطباء). مژده رساندن(1)
http://www.vajehyab.com/dehkhoda/%D8%A8%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%AA
.روایات مبشّره: در این نوشتار منظور روایاتی است که ادعا شده در آن، به ظهور باب بشارت داده شده است.
بیشک بابیه و بهائیه در بستری رشد کردند که زمینههای آن به وسیلة شیخیه فراهم شد. شیخیه منسوب به شیخ أحمد أحسایی هستند. شیخ احمد و شاگردانش با ترویج عقایدی که آنها را از عموم شیعه متمایز میساخت، خواسته یا ناخواسته زمینه را برای بروز جنبش بابیه و بهائیه فراهم کردند. در این گفتار به طور خلاصه به تاریخ و عقاید آنها اشاره خواهد شد.
شیخ احمد احسایی در سال 1166ق در روستای مطیرفی منطقه احساء دیده به جهان
1) دهخدا، فرهنگ دهخدا، به نقل از سایت واژه یاب، دسترسی در:
گشود. جد اعلای او (داغر) سنی مذهب بوده و با ترک وطن و ساکن شدن در آن روستا به مذهب تشیع گروید.(1)
شیخ احمد تحصیل علوم دینیه را در بالاترین مدارج علمی نزد علمای بزرگ شیعی همچون بحرالعلوم سیدمهدی طباطبایی، با دریافت درجة اجتهاد به پایان رساند. وی دارای روش ویژهای بود، اهل ریاضت و چلّهنشینی بود، به رؤیا بسیار تمسّک میجست، بدون واسطه از امام حدیث نقل میکرد(2)و در تفسیر روایات از حروف ابجد بهره میبرد.(3)
شیخ احمد، در سفر زیارتی به مشهدالرّضا علیه السلام در سال 1221ق، مدتی را در شهرهای یزد و اصفهان اقامت گزید و به عنوان یک عالم دینی از حوزة عتبات عالیات، مورد استقبال پرشور مردم و علمای آن سامان قرار گرفت تا اینکه با گسترش تدریجی عقایدش مورد توجّه دربار قاجار قرار گرفت و با دعوت فتحعلیشاه مدتی را در دربار گذراند. سپس با اجازة شاه به یزد بازگشت.(4)در سال 1229 به قصد زیارت عتبات وارد کرمانشاه شد و با اصرار حاکم کرمانشاه، در آنجا اقامت کرد و در سال 1237 با مرگ حاکم کرمانشاه، عازم مشهد شد و در میانه راه توقّفی در قزوین داشت.
جایگاه قدسی شیخ احمد احسایی در قزوین به چالش کشیده شد و ملا محمّدتقی برغانی معروف به شهید ثالث، شیخ احمد را به دلیل عقیده به جسم هورقلیایی در معاد تکفیر کرد. چرا که این اعتقاد به نوعی انکار معاد جسمانی (از ضروریات دین اسلام) است.(5)
شیخ احمد احسایی بهخاطر عقیدهاش در معاد و نفی معاد جسمانی مورد اعتراض علمای تراز اول شیعه همچون «شیخ مرتضی انصاری» ، «ملا محمّدجعفر استرآبادی» و «سعیدالعلماء مازندرانی» قرار گرفت و برخی همچون: «صاحب جواهر»،«شیخ
محمّدحسین صاحب فصول»،«آقا سیدمحمد مجاهد»،«سید مهدّی طباطبایی» پسر سید علی (صاحب ریاض) که در صدور فتوا احتیاط زیادی داشت، نیز به تکفیر شیخ حکم نمودند.(1)شیخ از این پس چندان مورد لطف اهالی یزد و اصفهان و دیگر شهرها قرار نگرفت.(2)حتی در کربلا نیز به او بیمهری شد و پس از مشکلات معیشتی و سیاسی که در عراق حاکم شده بود، به مکّة معظمه عازم گشت.(3)
سرانجام شیخ در دو فرسخی مدینه مزاجش برهم خورد و در تاریخ 21 ذیقعده سال 1241ق در سن$ 75 ساگی وفات یافت. جسدش را به مدینه بردند و در قبرستان بقیع به خاک سپردند.(4)
میتوان گفت اعتقاد به اینکه در هر دوره باید یک نفر به عنوان رکن رابع یا واسطة فیض میان امّت و امام معصوم، وجود داشته باشد، هرچند تنها مورد قبول برخی گروههای شیخی است،(5)زمینة ادّعاهای باب و به دنبال آن بهاء گشت. پیروان شیخیه، احسائی را همان واسطة فیض میدانند؛ حتی سید کاظم رشتی در رسالة شرح آیةالکرسی شیخ را قرّیة ظاهره معرّفی میکند.(6)شیخ احمد نیز خود را از مقام اجتهاد بالاتر میداند و در نوشتههای او سخن از دیدن امامان و گفتگو با آنان رایج است.(7)
این سخنان احسایی، جنبههای بارزی از مشرب او را نشان میدهد که نوعی گرایش به «باطن شریعت» است. همین گرایش، موجب برداشت ویژة او نسبت به برخی مفاهیم دینی شد، وی حتی پای استدلال را بست و بدون اقامة دلیل، ادّعاهای خویش را گسترش
1) ر.ک: سید محمّد باقر نجفی، بهائیان، ص44 الی 80؛ میرزا محمّد تنکابنی، قصصالعلماء، ص44.
2) ر.ک: نجفی، همان، ص83 - 84.
3) ر.ک: محمّد کریم خان کرمانی، هدایة الطالبین، ص135.
4) همان، ص136؛ هانری کربن، مکتب شیخی، ص36.
5) از بین گروههای شیخی، شیخیه کرمانی به این اصل معتقد است؛ اما شیخیان باقری و آذربایجانی منکر آن هستند.
6) سید محمد باقر نجفی، بهائیان، ص150.
7) همان، ص4.
داد؛ چنانکه در هنگام مباحث علمی، هر گاه بر آرای وی ایرادی وارد میشد، میگفت: «در طریق من مکاشفه و شهود است نه برهان و استدلال...».(1)
یکی دیگر از ویژگیهای شیخ احمد این است که به خواب و رؤیا توجه بسیاری داشت و گاهی پاسخ مسائل خود را به یاری آن به دست میآورد:
هر زمانی که یکی از امامان را قصد میکردم، در عالم رؤیا به دیدار او مشرّف میگشتم و حلّ عویصات مسائل ]مشکلات[ از ایشان مینمودم.(2)
تا آنجا که ادّعا میکند حتّی در امور عادی و برآورده شدن حاجتهای مردم، به خدمت امام عصر4 میرسیده است. فرزندش از او چنین نقل میکند:
...تا کار به جایی رسید که مردم خواهش میکردند بر ایشان التماس دعا نمایم و مینمودم. وقتی برادرم شیخ صالح گفت: چون خدمت حضرت حجّت علیه السلام رسی، بر من التماس دعا نما؛ رسیدم و نمودم و اجابت فرمود.(3)
همچنین از قول شیخ احمد چنین نقل شده است:
خطا در کلمات من راه ندارد، به این جهت که همهاش مأخوذ از آل محمّد است.(4)
سیدکاظم رشتی دومین پیشوای شیخیه
شیخ احمد پس از خود، سیدکاظم رشتی را به جانشینی گمارد. سیدکاظم رشتی فرزند سید قاسم، در سال 1212 ه ق در رشت به دنیا آمد و پس از تحصیلات مقدمّاتی به یزد رفت و در آنجا شیخ احمد احسائی به دلیل شایستگی که در او میدید، به تربیت و تعلیم او همت گماشت. وی به سفارش شیخ احمد احسائی از یزد به سوی کربلا رهسپار شد، در آنجا رحل اقامت افکند و به تدریس و ترویج افکار شیخ احمد و تفسیر آرای او پرداخت و شاگردان زیادی نیز به دور خود گرد آورد. او بالغ بر دویست و سی جلد کتاب و رساله
نوشت(1)
که غالباً به زبان رمزی و نامفهوم است.(2)وی رسالهای با نام شرح قصیده نوشته که یک بیت از شعر شاعر عرب در مدح حاکم عراق را شرح داده است. او در این کتاب تصویری خیالی از شهر علم ارائه کرده و شمارة کوچهها و محلّههای این شهر و نام صاحبان این کوچهها را بیان کرده است؛ برای مثال گفته: «سوّم کوچهایست که نام صاحب آن لوط هشا است و صورتی سگ مانند دارد».(3)
از جمله وقایع قابل تأمل در دورة رهبری سیدکاظم رشتی، حملة عثمانیها به کربلا و قتل عام مردم این شهر است. در این حمله حتّی مردمی که به آستان اباالفضلالعباس7 پناهنده شده بودند، در امان نبودند، اما خانة سیدکاظم از این تجاوز در امان ماند.(4)نکتة قابل تأمل اینکه فضایی که خود او در کربلا ایجاد کرده بود، از عوامل زمینهساز این حمله برشمرده شده است.(5)
حاج محمّد کریمخان دربارة جانشینی سیدکاظم رشتی و جایگاه وی، عقیده شیخیه را چنین ابراز و اظهار میدارد:
شیخ جلیل فرمودهاند که: سیدکاظم یفهم و غیره لا یفهم، و در میان ما معلوم و آشکار است که به شیخ عرض کردند که: اگر دست ما به شما نرسد، اخذ این علم را از که بکنیم؟ فرمودند: بگیرید از سیدکاظم، چراکه او از من علم را مشافهةً آموخته است و من از ائمّه خود مشافهةً آموختهام و ایشان بیواسطة کسی از خدا آموختهاند.(6)
مرحوم میرزا محمّد تنکابنی که خود در درس سیدکاظم حاضر میشد، مینویسد:
در زمانی که در مجلس درس حاجی سیدکاظم حاضر میشدم و میخواستم از مذهب ایشان اطّلاعی حاصل نمایم، غالباً مذمّت از فقها میکردند و سخن درشت بلکه
العیاذبالله به فقها شتم مینمودند... .(1)
در بلوای شیخیه در کربلا، هیچ یک از بزرگان علمای امامیه مؤید سید کاظم نبودند و مرجع همة شیعیان، مرحوم صاحب جواهر، آشکارا با آنان مخالفت میکرد و همة علمای وقت منکر فضل و درستی عقیدة سیدکاظم رشتی بودند.(2)در مقابل نیز سیدکاظم رشتی، مرحوم صاحب جواهر را احمق مستضعف میخواند و او را شیعه نمیدانست.(3)
سید کاظم رشتی مدت هفده سال به عنوان شیعة کامل، مرجع شیخیان ایران و عراق بود. او در این مدّت به ایران نیامد. سرانجام سیدکاظم در سال 1259 وفات کرد و با اینکه به هنگام مرگ شاگردان زیادی داشت، برای خود جانشینی انتخاب نکرد. این امر و مجموعة اعتقادات و گرایشات شیخیه زمینهساز یک انحراف بزرگ در میان مسلمانان شد و سید علیمحمد باب با این زمینههای ایجاد شده توانست ادّعاهای خود را مطرح و جمعی را به گرد خود جمع کند.
پس از مرگ سیدکاظم رشتی و عدم معرفی جانشین برای خود، بر سر جانشینی او اختلاف به وجود آمد. گروهی به گرد حاج محمّدکریم خان کرمانی جمع شدند و شیخیة کرمانیه نامیده شدند. برخی از محمدباقر خندقآبادی درچهای پیروی کردند و به شیخیة باقریه معروف شدند و شیخیة آذربایجان به سه خانوادة حجةالاسلام، ثقةالاسلام و خاندان احقاقی منشعب شدند؛ اما گروهی از شیخیه، به سید علیمحمد شیرازی گرویدند و به این ترتیب نقطة آغاز جریان انحراف و تأسیس فرقة بابیه و خروج از اسلام پایهگذاری شد.
سید علیمحمد شیرازی فرزند محمدرضا بزّاز شیرازی و فاطمهبیگم بود. او در اوّل محرم سال 1235ق در شیراز به دنیا آمد.(4)
چیزی نگذشت که پدرش را از دست داد و
تحت سرپرستی داییاش، حاج سید علی معروف به سید خال، درآمد. مقدّمات و علوم پایه را در کودکی نزد شیخ محمّد عابد که شیخی مسلک(1)بود، گذراند.(2)او شش تا هفت سال در مکتبخانة شیخ عابد در قهوة علیا (یعنی خانقاه درویشان و محلّ ریاضت مرتاضان) حاضر شد؛(3)سید خال به دلیل عدم توجه سید علیمحمد به کسب علم، او را از مکتب بیرون آورد(4)و در تجارتخانة خود مشغول کرد؛ اما پس از مدتی سید خال دوباره او را برای تعلیم زبان عربی نزد ملّا عبدالخالق یزدی شیخی مذهب گمارد.(5)
سید علیمحمد، در پانزده سالگی به همراه دایی خود سید خال برای تجارت عازم بوشهر شد(6)
و همکاری خود را با کمپانی ساسون آغاز کرد.(7)آنچه از زندگی علیمحمّد در بوشهر به چشم میخورد، عدم رغبت او به تجارت است. در همین زمان توجّه زیاد به ریاضتها و عبادتهای طاقت فرسا او را در بوشهر به سید ذکر معروف میکند، چنانچه ساعتها بر روی پشت بام در برابر آفتاب گرم و سوزانِ جنوب، به ادعیه، نماز و زیارات مشغول بود(8)
و در این مدّت پارهنوشتههایی در مدح و منقبت اهل بیت علیهم السلام به ویژه در ثنای امام عصر نوشته و از آنجا که بوشهر از مراکز تجمّع طرفداران مکتب شیخی بود و باب نیز با آنها مصاحبت و معاشرت داشت،(9)تحصیلات خود را در آنجا ادامه داد. چنانچه از
1) اشراق خاوری، مطالع الانوار، ص64.
2) همو، تاریخ نبیل، ص59.
3) نصرتالله محمدحسینی، حضرت باب، ص138.
4) محمدعلی فیضی، حضرت نقطة اولی، ص82.
5) نصرت الله محمدحسینی، حضرت باب، ص144.
6) همان ص150 و محمد علی فیضی ، حضرت نقطه اولی، ص85 .
7) کمپانی ساسون به یهودیان بغداد متعلّق بود. که همزمان در بوشهر و بمبئی در تجارت تریاک فعال بوده است. این کمپانی در زمرة دوستان سلطنتی انگلیس قرار گرفت (مقالة جستارهایی از تاریخ بهائیگری در ایران، عبدالله شهبازی، نرمافزار «به سوی حقیقت».
8) اشراق خاوری، تاریخ نبیل زرندی، ص62 ؛ نصرتالله محمدحسینی، حضرت باب، ص150.
9) نصرتالله محمدحسینی، همان، ص153.
آثار باب برمیآید، او به مطالعة آثار شیخ احمد احسایی و سیدکاظم رشتی توجه زیادی داشت و از آنها بسیار تأثیر گرفت. سرانجام علیمحمد پس از پنج سال اقامت در بوشهر، برای شرکت در درس سیدکاظم رشتی در بیست و یک سالگی عازم کربلا شد(1)و پس از مدّتی اقامت در کربلا به موطن خویش بازگشت.
در سال 1259 پس از مرگ سیدکاظم رشتی و اختلاف بر سر جانشینی او، شیخیه بر اثر تعلیمات سیدکاظم و شیخ احمد، به دنبال رکن رابع و واسطة فیض بودند؛ علیمحمّد شیرازی از این فرصت ایجاد شده بهره برد و در وادی هولناکی قدم گذاشت. او با کمک برخی شاگردان سیدکاظم به ویژه ملّاحسین بشرویهای، رسماً در سال 1260ق ادعاهای خود را مطرح کرد.(2)او در ابتدا با توجه به عقاید شیخیه، خود را جانشین سیدکاظم و رکن رابع و در ادامه دارای مقام ذکریت، بابیت و در پایان امام غائب خواند؛ همچنین در این راه ادّعای نبوّت و الوهیت کرد.
از شاگردان سیدکاظم رشتی هجده نفر به او گرویدند که آنها را حروف حی نامند.(3)یاران باب تبلیغ و ترویج افکار او را آغاز نمودند و رفتهرفته با آگاهی مردم از عقاید آنان، ولولهای در کشور ایجاد گشت.
سید علیمحمد باب، ملّاحسین بشرویهای را به مشهد و یاران دیگر را به عتبات فرستاد و خودش راهی مکّه شد تا اینکه بنابر احادیث وارده زمینههایی دربارة ظهور مهدی موعود (عج) فراهم آورد. آنچنانکه خود پس از آغاز دعوت به کوفه آمد تا جای هیچ شک و شبههای در امر ظهور باقی نماند؛ اما در این سفر به همه مقاصدش نرسید، بنابراین برنامه را تغییر داد و از راه دریایی عازم بوشهر شد و دوستداران را به ایران فراخواند؛ اما پس از طرح ادّعاهایش، به دستور والی فارس، حسینخان، دستگیر و به شیراز برده شد. در شیراز مورد بازخواست و تنبیه قرار گرفت و عاقبت در مجلس حاکم و مسجد وکیل،
ادعاهای خود را پس گرفت.(1)
در شوال 1263ق، باب پس از شیوع وبا در شیراز از اوضاع آشفته استفاده کرد و به اصفهان رفت. حاکم گرجی اصفهان منوچهرخان، به گرمی از او استقبال کرد و از امام جمعة اصفهان خواست تا از باب در خانهاش پذیرایی کند.(2)سید علیمحمد در پناه منوچهرخان آزادانه به فعالیت پرداخت؛ اما با روشن شدن عقایدش و اعتراض مردم و علماء اصفهان، حکم بازداشت باب از سوی حکومت مرکزی صادر شد. منوچهر خان با نیرنگ(3)از ارسال او به پایتخت خودداری کرد و او را مخفیانه در منزلش نگه داشت؛(4)امّا زمانه بر مراد باب پیش نرفت و حاکم گرجی اصفهان در ربیعالاول همان سال درگذشت و به این ترتیب امر مخفی بودن باب، آشکار شد. گرگینخان، حاکم اصفهان گردید و او را به تهران روانه کرد؛ اما در میانة راه در منطقة کلین دستور رسید که باب باید به آذربایجان برده شود. پس او را به تبریز برده و در زندان ماکو زندانی کردند؛ اما با توجه به شواهد تاریخی،(5)همواره آزادانه با طرفداران خود ارتباط داشت. وی همچنین پس از مدّتی به زندان چهریق منتقل گردید.(6)
علیمحمّد باب بیشتر آثار خود را در این زندان ها نوشت و آنها را به وسیلة مریدانش منتشر کرد. در این مدّت ادعاهایش پیوسته رو به فزونی بود و کتاب «بیان» را به عنوان کتاب آسمانی خود تألیف کرد و خود را در جرگة پیامبران الهی، بلکه برتر از آنان به شمار آورد. وقتی«بیان» را به زبان فارسی و عربی مینوشت، تصمیم داشت آن را در نوزده واحد و
1) اعتضادالسلطنه، فتنه باب، ص16.
2) میرزاجانی کاشانی، نقطة الکاف، ص116.
3) محمدعلی فیضی، حضرت نقطه اولی، ص200.
4) عباس افندی، مقاله شخصی سیاح، ص9.
5) از شواهد روشن در این زمینه در اختیار داشتن لوازم کتابت است کما اینکه کتاب بیان در این زمان نوشته شده است و نامهنگاری و ملاقات با یاران و اصحابش، نیز از جملة این شواهد است (حسن نیکو. فلسفه نیکو، ج3، ص152-153).
6) ر.ک: اعتضادالسلطنه، فتنه باب، ص19 و ص180.
هر واحد، نوزده باب قرار دهد؛ اما نتوانست از واحد نهم تجاوز کند.(1)
وقتی باب در زندان بود، جریانهایی به نام او به وسیلة هوادارانش شکل میگرفت که خود به طور مستقیم در مدیریت و رهبری آن نقشی نداشت، بلکه تنها در حمایت از آنها بیانیه صادر میکرد؛ از جمله واقعه بدشت، اعلام نسخ اسلام، کشف حجاب به وسیلة قرةالعین، بلوای بابل، فتنة قلعة طبرسی، انقلاب محمدعلی حجّت در زنجان، آشوب یزد و نیریز؛(2)اما باب که در میان این اغتشاشات توبه کرده بود، باز هم از ادّعاهایش دست برنداشت. سرانجام حکومت مرکزی برای کنترل قیامها و جلوگیری از کشتار مردم در غائلهها، او را با حکم علمای شیخی، در شعبان 1266ق در 31 سالگی در میدان تبریز، اعدام کرد.(3)
پس از اعدام سید علیمحمد باب، رئیس فرقة بابیه وتحت فشار قرار گرفتن بابیان به وسیلة حکومت مرکزی ایران و کشته شدن بسیاری از داعیهداران مکتب بابیه از جمله ملّا حسین بشرویهای، قدوّس و... هرچند از ملّا شیخ علی عظیم به عنوان رهبر معنوی بابیت در این دوره نام برده میشود؛ اما اوّلین تلاش رسمی از درون نهاد بابیت از سوی میرزا یحیی نوری و برادرش حسینعلی، شکل گرفت تا به نوعی سردمدار نهضت برپا شده باشند.(4)
میرزا یحیی نوری متولد 1247ق حدود چهارده سال از برادرش حسینعلی کوچکتر بود؛ اما از اصحاب ویژة علیمحمد باب و مورد توجه او بود. باب، القابی چون «صبح ازل»، «مرآت»، «شهره»، «وحید» و «ثمره» را بر وی نهاد و گویا او را جانشین خود ساخت و
تکمیل کتاب بیان را به او سپرد. ادوارد براون احیاکننده کتاب «نقطةالکاف» در مقدمة این کتاب شواهدی بر تعیین میرزا یحیی به جانشینی باب نقل میکند، از جمله وصیتنامهای از باب نقل میکند که بر جانشینی میرزا یحیی دلالت دارد.(1)
حسینعلی معروف به بهاء، پایهگذار فرقة ضالّة بهائیت، متولّد دوّم محرّم سال 1233ق(2)(دو سال پیش از تولّد باب) در تهران است. هرچند حضور او را در اقدامات اصحاب ردة اوّل باب، همچون بشرویهای و قدوّس نمیبینیم؛ اما نقش برجستة او را میتوان به خوبی در تأمین مالی قضیة بدشت(3)و فراری دادن قرّةالعین از زندان دید.(4)
این دو برادر فرزند میرزا عباس، معروف به میرزا بزرگ نوری مازندرانی هستند. مادر حسینعلی، خدیجه همسر دوّم میرزا عباس بوده است که پس از مرگ مادر میرزا یحیی، سرپرستی یحیی را نیز برعهده گرفت.
میرزا عبّاس در دربار قاجار سمت منشیگری داشت، بهرهگیری از آموزش و تعلیم در چنین خانوادهای چه بسا امری بدیهی بود؛ هرچند عزّیه، خواهرش بر این مطلب صحه گذارده است،(5)ولی میرزا اسدالله مازندرانی از مبلغّان برجستة بهائی به آن اعتراف میکند؛(6)اما بهائیت اصرار دارد که او امّی بوده است:
جمیع میدانند که در هیچ مدرسه داخل نشدند و نزد هیچ معلّمی تعلیم نگرفتند. کلّ شهادت میدهند که در علم و فضل بینظیرند.(7)
البته نیازی به مدرسه نیست بلکه همانطور که فیضی اقرار میکند، نزد پدر و بستگان
1) ادوارد براون، مقدمة «نقطة الکاف » نوشتة میرزاجانی کاشانی، البته مرحوم نجفی شواهد بسیار زیادی بر جانشینی میرزا یحیی اقامه کرده است(سید محمد باقر نجفی، بهائیان، صص290-300).
2) مطابق با دوازده نوامبر سال 1817م (محمدعلی فیضی، حضرت بهاءالله، ص9).
3) همان، ص39.
4) همان، ص34.
5) عزّیه نوری، تنبیهالنائمین، ص5.
6) اسدالله مازندرانی، اسرارالآثار خصوصی، صص 191-193.
7) محمدعلی فیضی، حضرت بهاءالله، ص14.
درس آموخته است.(1)وی با توجه به فضای تصوّف حاکم بر دربار و دو سال زندگی در کردستان عراق،(2)و حضور در درس میرزا نظرعلی قزوینی،(3)مشیی صوفیانه داشت.
بر سر رهبری گروه بابیه، بین دو برادر یعنی میرزا یحیی و میرزا حسینعلی نوری اختلاف به وجود آمد؛ هرچند در طول چهارده سال پس از اعدام باب و چهار سال پیش از طرح علنی ادّعاهای حسینعلی این اختلاف آشکار نشد.(4)بنابراین سالیانی چند، حسینعلی در لوای برادر فعالیت داشت تا اینکه به مرور ادعّاهای خود را مطرح و به رقابت با برادر کوچک خود پرداخت و در نهایت به پیروزی رسید و فرقة بهائیت را تشکیل داد.
پس از جریان سوءقصد بابیان به جان ناصرالدین شاه در 1268ق بابیها در معرض دستگیری و نابودی قرار گرفتند، درنتیجه جمعی از کشور فرار کردند(5)و در بغداد گرد هم آمدند. در این میان حسینعلی که در ماجرای ترور شاه مظنون و محبوس بود، با کمک و همراهی کنسول روس به بغداد تبعید شد(6)تا حلقة بابیان کامل شود. آنها مدّت یازده سال
1) همان، ص18.
2) بدون اطلاع اصحاب و دوستان خارج شدند و به سوی کوههای سلیمانیه عزیمت فرمودند. دو سال تمام در آن اطلال به تنهایی روزگار گذرانیدند. (احمد اشراقی، تاریخ مختصر مظاهر مقدسه، ص115).
3) ابوالفضل گلپایگانی از حضور حسینعلی نزد نظرعلی، حکیم شهیر قزوینی و مرجع عرفای آن روزگار...خبر میدهد. (رسائل و رقائم جناب میرزا ابوالفضل گلپایگانی، ص58).
4) حسینعلی سال جزء پیروان برادرش، یحیی صبح ازل بود و تا چهارده سال علنی با او مخالفت نداشت. از سال وفات باب (1266) تا سال خروج از بغداد(1280) بر مرام بابیت و پیرو جانشین باب میرزا یحیی بود، اما او در سالهای اوّل (1281) اقامت در ادرنه بنای مخالفت را گذاشت و در سال چهارم (1285)ادعای من یظهرهاللّهی کرد.
5) از جمله میرزا یحیی که در لباس درویشان از مازندران خارج شد و به بغداد گریخت. (حسن نیکو، فلسفه نیکو، ج4، ص55).
6) داستان رهانیده شدن بهاء به کمک سفارت روس در کتابهای بهائی ثبت شده است. (ر.ک: اشراق خاوری، تلخیص تاریخ نبیل زرندی، ص 562).
(1269تا1280) در عراق بودند تا اینکه بر اثر اقداماتشان(1)دولت عثمانی آنها را به اسلامبول تبعید کرد؛ اما اختلافات بین دو برادر شدّت یافت تا جایی که نسبتهای ناروا نثار هم میکردند و گناهان یکدیگر را آشکار میکردند.(2)اقامت آنها در اسلامبول چهارماه بیشتر طول نکشید و در نهایت آن دو را به ادرنه تبعید نمودند. مدّت اقامت چهارسالة (1281 تا 1285 ) آنها در ادرنه اوج کشمکش مفتضحانة(3)دو برادر بود. از اینجا بین پیروان دو برادر جدایی افتاد؛ آن چنانکه طرفداران میرزا یحیی، ازلیه و طرفداران حسینعلی بهائیه نامیده شدند. حکومت عثمانی با اوج گرفتن اختلافات، دو برادر را از هم جدا کرد. حسینعلی را با 73 نفر از یارانش به شهر عکا و یحیی را با سی نفر از اصحاب و چند نفر بهایی به ماغوسای قبرس تبعید کرد؛ اما نقطة پایان اختلافات مرگ یحیی در قبرس بود و حسینعلی که در سال چهارم اقامت در ادرنه (1285) آشکارا(4)ادّعای «من یظهره اللهی» کرده بود، اینک در عکا بیرقیب فرقة ضالّة بهاییت را پایهگذاری کرد.
پس از بهاء، فرزندش عباس افندی معروف به عبدالبهاء، مرکز میثاق و غصن اعظم به ریاست رسید.(5)
او که فردی زیرک و با سیاست بود در راه تثبیت بهاییت تلاش فراوانی
1) شوقی افندی برخی اقدامات بابیه در عراق را برشمرده است (ر.ک: قرن بدیع، ص 237-240).
2) حسینعلی، برادرش، یحیی صبح ازل را گوساله نامید (علامه مصطفوی، محاکمه وبررسی باب و بهاء، ج1، ص195) و او را به زنا با همسر علیمحمد باب متّهم کرد (نوری، اقتدارات، ص379 ). او در کتاب بدیع انواع اهانتها وناسزاهایی همچون کفر و زندقه را نثار برادر میکند و او را مشرک، خبیث، ظالم و...خطاب مینماید (نوری، بدیع، ص240-250).
3) «و افتضاحی در این ارض بر پا شد که یکی از قنصلهای این ارض بسیار تعجّب نمود و به شخصی ذکر نمود که امر عجیبی واقع شده و جمیع اعجام به شماتت برخاستند که در این طایفه عصمت و عفت نیست». (بدیع، ص326).
4) به ادعای بهائیت حسینعلی اولین بار در سال 1279ق در باغ نجیبیه بغداد ادعای من یظهرهاللّهی کرده است؛ هرچند آن را علنی نساخت. (ر.ک: علاءالدین جورابچی، بهاءالله، موعود کتابهای آسمانی، ص167).
5) البته پس از کشمکش سخت با برادر خود محمدعلی معروف به غصن اکبر که بنابر وصیت بهاء جانشین او بود.
کرد؛ مبلغانی به اروپا و آمریکا فرستاد؛ خود نیز سفری به آمریکا داشت و اصول بهائیت را در آنجا پایهگذاری کرد.
عبدالبهاء بنابر وصیت، نوة دختری خود شوقی افندی را جانشین خود ساخت. شوقی ربانی در 1340ق در 26 سالگی زمام بهائیت را به دست گرفت؛ اما بهائیت پس از شوقی دچار بحران در حاکمیت شد، زیرا شوقی صاحب فرزند نشد و ادعای ائمة دوازدهگانه از نسل او که عبدالبهاء به دروغ ارائه کرده بود، بر باد رفت و از آن سال تا کنون بهائیت دچار بحران مشروعیت است؛ زیرا ریاست شورای نه نفره بیتالعدل باید به دست ولی امرالله باشد؛ بنابراین گروهی از بهائیان، مشروعیت بیتالعدل را برنتافتند.
در بابیت و بهائیت، گرایشات و تقسیمبندیهای درون گروهی زیادی در طول زندگی این فرقه وجود داشته است، آنچنان که پس از علیمحمد باب، دیانیها (پیروان میرزا اسدالله دیان)، قدّوسیها (اطرافیان ملامحمدعلی بارفروش معروف به قدّوس)، قرةالعینیها (طرفداران زرّین تاج معروف به قرةالعین) و عیانیها (پیروان شهود وجدانی(1)) و بیانیها(متمسکین به کتاب بیان) وجود داشتهاند و به گمان صبحی همگی مدّعی ریاست بودند؛(2)البته مهمترین انشعاب بابیت، تقسیم این گروه به ازلی(پیروان میرزا یحیی صبح ازل) و بهایی(پیروان حسین علی نوری معروف به بهاء) است.
این تقسیمها پس از بهاء نیز ادامه یافت که شامل ثابتین(پیروان عباس افندی معروف به غصن اعظم)، ناقضین(پیروان محمدعلی، معروف به غصن اکبر که خود را بهائیان موحّد مینامند)، سهرابیها (پیروان احمد سهراب که از پیروی شوقی افندی سرباز زد و وصیت عبدالبهاء را دروغ دانست)،(3)
سمائیها (پیروان جمشید معانی، ملقّب به سماءالله)،(4)میباشد. مهمترین انشعاب بهائیت پس از مرگ سوّمین رهبر بهائیت، شوقی افندی ایجاد
شد. گروهی از طرفداران روحیه ربّانی همسر شوقی، بیتالعدل را بدون ولی امر الله تشکیل دادند(1)و در برابر گروهی چارلز میسن ریمی (معروف به ولی عزیز امرالله)،(2)را ولی امرالله پس از شوقی دانستند و پس از وی به تداوم ولایت امر در ژوئل بی مارنژلا قائل شدند، این گروه به بهاییان ارتودکس(3)
http://bahairesearch.org/html/modules.php?op=modload&name=News&file=article&sid=125
مشهورند و تصمیمهای بیتالعدل برای جامعه بهائیت را دارای مشروعیت نمیدانند.(4)(منازعة بهائیان متعلّق به بهائیان ارتودکس)
http://www.sectsofbahais.com/persian/orthodox.html
(سایت بهائیان ارتودوکس هندوستان): http://mybahaifaith.blogspot.com
(سایت بهائیان ارتودوکس هندوستان) http://www.bahaisorthodox.com
(شورای بهایی اصلی امریکا)
http://www.rt66.com/%7Eobfusa/council.htm
(بهائیان ارتودوکس امریکا) http://www.orthodoxbahai.com
(سایت مستندات بهائیان اورتودکس) http://bahai-guardian.com
میرزا ابوالفضل گلپایگانی از افراد ممتاز فرقة ضالّة بهایی و پنجمین شخصیت بهائیت(5)
به شمار میآید. بهائیت همواره گلپایگانی را به عنوان دینشناس، نظریهپرداز، فیلسوف
شرق(1)و نویسندة برتر بهائیت یاد میکند. اشراق خاوری، مبلّغ بهایی، دربارة ابوالفضل گلپایگانی چنین مینویسد:
...علّامة فاضل جناب ابوالفضائل است که آثارش از آفتاب مشهورتر است... ابوالفضائل از نجوم بازغة افق امر الهی است که در دورة خود بیمثل و نظیر بوده و در آینده نیز مورد ستایش و تقدیر جهانیان خواهد بود.(2)
در نزد بزرگان بهائیت پس از بهاء، عبدالبهاء و شوقی کسی در مرتبة گلپایگانی نبود؛ او همواره مورد تائید میرزا حسینعلی نوری و پسرش عباس بود.(3)مهرابخانی در شرح احوال او مینویسد:
در ضمن خطاباتی که از لسان مطّهر بعد از صعود صدور یافت...احباء در یافتند که ابوالفضل فیالحقیقه از ملائکه سما بود نه از اهل عالم ادنی... .(4)
از این رو شوقی افندی او را از حوّاریون بهاءالله نام برده است.(5)
لوحهای زیادی از سوی سران بهائیت دربارة ابوالفضل گلپایگانی وارد شده که به طور خلاصه به مواردی از آن اشاره میگردد. بهاءالله در لوحی خطاب به او گفته: «یا اباالفضل ینادیک لسان الفضل من سجن عکا و یبشرک بعنایة ربک..» و «یا اباالفضل حضرت فضال با تو بوده و هست».(6)
عبدالبهاء نیز در لوحی میگوید: «یا من أخذه الله لنشر المیثاق و اعلاء کلمة الله...» و «یا من
1) یونس افروخته، خاطرات نه ساله، ص29.
2) عبدالحمید اشراق خاوری، شرح احوال میرزا ابوالفضائل گلپایگانی، ص11-9.
3) عباس افندی(عبدالبهاء) گفته: «احبا باید در زندگی میرزا ابوالفضائل را مثل اعلای خود قرار دهند» و در جایی دیگر گفته: «اسباب راحت ابوالفضائل را مهیا نمایید او عبارت از نفس من است»؛ (ر.ک: روحالله مهرابخانی، شرح احوال میرزا ابوالفضائل گلپایگانی، ص83).
4) همان، ص310.
5) بهاءالله، شمس حقیقت، ص16.
6) روحالله مهرابخانی، شرح احوال میرزا ابوالفضائل گلپایگانی، ص91.
فدیت روحک و جسمک و نفسک و ذاتک فی سبیل الله...».(1)
ابوالفضل گلپایگانی در سال 1260ق برابر با سال ظهور باب، در گلپایگان در خانوادهای دیندار و ثروتمند از پدری به نام محمّدرضا شریعتمدار گلپایگانی و مادری، سیده متولد شد.آموزشهای نخست را در گلپایگان فراگرفت، سپس راهی اصفهان شد و به فراگیری فقه و اصول پرداخت. وی افزون بر علوم حوزوی، مطالعاتی پنهانی در ادیان دیگر داشت. سپس راهی نجف، کربلا و کاظمین شد(2)و در 21 سالگی به گلپایگان بازگشت و با مرگ پدر در سال 1286ق پس از درگیری با برادرانش، بر سر میراث پدری، گلپایگان را برای همیشه ترک گفت و در سال 1290ق در تهران ساکن شد.(3)وی در مدّت اقامت خود در عراق نزد علمای اهل سنّت کسب معارف نمود و کتابهای ادیان دیگر را مطالعه کرد. در سال 1306ق با خاخام یهودی در کاشان مناطرهای داشت و از معلّمان اروپایی دارالفنون نیز بهره برد.(4)
نام اصلی او محمّد بود و خود را به ابوالفضل ملّقب کرد و در نوشتههای بهایی ابوالفضائل نامیده شد؛ البته در مصر به نام مستعار شیخ فضلالله ایرانی یا ساوجی معروف بود.(5)
ابوالفضل گلپایگانی در سال 1293ق، در سنّ 33 سالگی به کیش بهائیت درآمد و به
1) مآخذ اشعار در آثار بهائی، ج3، ص346.
2) مهرابخانی معتقد است که ابوالفضل برای تحصیل هیچ گاه اصفهان را ترک نکرده، بنابراین تحصیل او را در عراق درست نمیداند (روح الله مهرابخانی، شرح احوال میرزا ابوالفضائل گلپایگانی، ص29)؛ امّا در مقدمهای که بر فرائد نوشته است، بر این امر اعتراف میکند. (مهرابخانی، مقدمه کتاب فرائد، ابوالفضل گلپایگانی، چاپ2001م، ص9).
3) بمون تپوری، یادماندههای مهدی رشتی از گیلان و ترکستان، ص157.
4) روح الله مهرابخانی،مقدمه کتاب فرائد، ابوالفضل گلپایگانی، چاپ2001م، ص9.
5) روحالله مهرابخانی، شرح احوال میرزا ابوالفضائل گلپایگانی، ص29.
اصطلاح مردم آن روزگار بابی شد. درباره چگونگی گرایش وی به بهائیت داستانهایی نقل شده است که گویای دسیسهچینی بابیها برای به دام انداختن اوست.(1)بنابر نقل مهرابخانی، او در برخورد با مرد بابی نعلبند از نظر ذهنی دچار شبهه شد و سپس در مناظرهای که عبدالکریم تاجر ماهوتفروش فراهم کرده بود، از پاسخ به یک فرد عامّی بابی بازماند(2)و در پایان در ملاقات با فاضل قائینی بهائی شد.(3)
در اینجا ازاین نکته نباید غفلت کرد که شبهه نعلبند ،(4)شاید یک فرد عامّی را دچار تردید کند؛ اما یک عالم دینی را نه! زیرا بر فرض درستی سند دو روایت و تمامیت دلالت آن دو بر مدّعا، در نهایت، دو روایت متعارض هستند که در موارد زیادی ممکن است این مشکل به وجود آید و راه حلّ آن در کتابهای فقهی و اصولی بیان شده است؛ اما بر فرض اینکه این شبهه وارد باشد، شبهه در یک فرع اعتقادی که پایههای دین بر آن استوار نگشته، انسان را در اصل دین مردّد نمیکند؛ بنابراین، یا
ابوالفضل بیسواد و عامّی بوده که بهائیت چنین چیزی را نمیپذیرد و یا چنین داستانهایی ساختة ذهن آنهاست و برای فریب مخاطبان بیان شده است.
نویسنده به نقل از ابوالفضل گلپایگانی مینویسد:
1) اینکه نعلبند داستان را به اطّلاع عبدالکریم میرساند و او در پی فرصت است تا از این ماجرا بهرهبرداری کند و به بهانة راهنمایی کردن، او را در دام مناظرهای از پیش تعیینشده میاندازند، همه گویای دسیسهچینی بابیها برای به دام انداختن او بوده است.
2) شرح مناظرة ابوالفضل گلپایگانی با یک فرد عامّی بابی را در مصباح هدایت، ج2، ص196 و نقد آن را در محاکمه و بررسی باب و بهاء، ج2، ص217 ببینید.
3) نبیل اکبر آقا محمد پسر ملّا احمد وفات یافتة سال 1309 هجری در بخارا (محمّدی اشتهاردی، بابیگری و بهاییگری، ص82).
4) شُبهه نعلبند که ابوالفضل از حلّ آن عاجز میماند، این بوده که اگر ملائک در خانهای که سگ در آن باشد، نزول نمیکنند و از سوی دیگر نزول باران وسیلة ملائکهای است که آن را به زمین میرسانند، پس چگونه در خانهای که سگ وجود دارد، باران میبارد. (روح الله مهرابخانی، شرح احوال میرزا ابوالفضائل گلپایگانی، ص39).
در اوائل کار که احباء به فکر تبلیغم بودند، کتاب ایقان را به من دادند. نظری سطحی بدان نمودم و گفتم: اگر هنر صاحب أمر تألیف این کتاب است، من بهتر از این هنرنمایی توانم بود...
سپس ماجرایی را نقل میکند که پس از این اهانت دیگر قلمم یارای نوشتن نداشت.(1)این گونه داستانها بیشتر مفید احبای امر است؛ اما اینکه دلیلی بر تغییر دین و آیین ابوالفضل باشد، دروغی بیش نیست(2)
ابوالفضل گلپایگانی با پذیرش بهائیت، همة زندگی خود را وقف این مرام نمود و تمام همّت خود را در راه تبلیغ آن صرف کرد؛ بدین جهت در فاصلة زمانی سالهای 1294 تا 1303ق، سه مرتبه زندانی شد. ابتدا به مدّت پنج ماه، سپس در سال 1300 به مدت دو سال و آخرین بار به مدّت شش ماه زندانی بود و در پایان درسال 1303 از زندان آزاد شد.(3)فضلالله صبحی مهتدی متن اعترافنامهای از ابوالفضل گلپایگانی را ارائه میکند که در زندان تهران از او گرفته شده، این اعترافنامه در روزگاری که کامران میرزا وزیر جنگ و فرمانروای تهران بوده در «نظمیة» با دستیاری میرزا حسنخان مستنطق انجام گرفته و دستنوشتة میرزا مهدی منشی به جا مانده است.(4)
س- پدر شما کیست؟ ج- میرزا محمّدرضای مجتهد. س- شما تحصیل کردهاید یا خیر؟ ج- بلی حکمت و کلام را دیدهام، فقه و اصول را خواندهام و در اصفهان تحصیل میکردم. س- مدّت مکث شما در اصفهان چقدر بوده؟ ج- تقریباً سه سال. س- چند وقت است که در تهران میباشی؟ ج- در اوّل ماه مبارک 1290 وارد دارالخلافه شدهام. س- باعث آمدن شما به تهران چه بود؟ ج - بعضی تعدّیات در گلپایگان احتشامالملک کرده بود، آمدیم در تهران که مطالبة طلبی که از او داشتیم بکنیم. س- از گلپایگان یکسر به تهران آمدید یا به اصفهان رفتید و از آنجا به تهران آمدید. ج- از گلپایگان یکسر به تهران آمدم. س- عیال دارید؟ ج- خیر. س- در این مدّت ده سال که در تهران هستید، چه کسب داشتید؟ ج- تقریباً سه سال در مدرسة حکیم هاشم که معروف به مدرسة مادر شاه باشد، تحصیل میکردم و به نوع طلبگی امرم میگذشت. بعد از آن آقا محمدهادی نامی صحّاف از طایفة بابیه از اصفهان آمده بود به عکا برود، با بنده آشنایی پیدا نمود. بنده را به دین بابیه دعوت کرد به توسّط او با بعضی از علماء و فضلاء طایفة بابیه گفتگو کردم. در این اثنا بنده را از حضرت والا احضار فرمودند و این احضار و در نود و سه واقع شد. چون یکی از این طایفه به غرض در حقّ بنده شهادت داد، امر مشتبه شد و بنده را حکم به حبس فرمودند. شش ماه حسبالامر اعلی حضرت اقدس شهریاری محبوس بودم با یازده نفر دیگر، بعضی مقرّ بودند و بعضی منکر. پس از شش ماه به مرحمتی قبلة عالم مرخّص شدم. بعد از مرخصی به واسطة اینکه اهل اسلام و آشنایان سابق از معاشرت بنده اجتناب داشتند، ناچار با بعضی از طایفه بابیه معاشر بودم تا کنون که به همان حالت باقی هستم. س- در این مدّت که با اینها معاشر بودید، چه حرف تازهای زدند که شما را در تردید انداختند؟ ج- حرف تازة اینها مشهور است، آنچه لازمة گفتگو بوده است، با اینها کردهام. آنها حرفی که میزنند میگویند: قائم موعود ظهور کرده و او میرزا علیمحمد شیرازی است که در تبریز کشته شد و من به ادلّه و براهین رد میکردم و میگفتم که: قائم موعود محمدبنحسن است که پیغمبر ما به ما خبر داده است، چه دخلی به میرزا علیمحمد شیرازی دارد که باید همچو دعوی کند. س- آنها چه دلیلی بر ردّ قول شما اقامه کردهاند؟ ج- آنها میگفتند: همچنانکه حضرت امیرالمؤمنین میفرمود: من عیسی و موسی و حضرت یحیی هستم، این هم آمد و گفت: من محمدبنحسن هستم و در کتابش هم نوشته است. س- حضرت که میفرمود: من عیسی، موسی و یحیی هستم، بر صدق قول خود معجزات آنها را ظاهر میکرد، از جمله مرده زنده کردن و انداختن بیل و مار شدن. آنها چه جواب میدادند و چه میکردند؟ ج- آنها جواب میدادند که اوّلاً حجة اعظم کتاب است. ثانیاً او هم دارای این معجزات بود. س- کی دید؟ ج- بنده نه میرزا علیمحمد را دیدم و نه عکا رفتهام که میرزا حسینعلی را ببینم، تشخیص این مطلب موقوف به فرمان دولت است. س- شما در این مدّت به عقاید شریعت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم باقی بودید یا خیر؟ ج- تاکنون که باقی هستم. س- یکی از عقاید متشرّعین این است که اگر کسی بیاید بر ضد شریعت یا بر طبق شریعت دعوی بکند و نتواند او را به دلایل و برهان و خرق عادت و کشف کرامت بر همه کس معلوم بدارد، همچو کسی کافر است؟ ج- بدون گفتگو این حرف صحیح است. س- بر شما که در این مدّت به اقرار خودت حقیقت اینها معلوم نشده، چگونه معاشر بودی و حال آنکه معاشر بودن با اینها به قانون شرع، حرام است؟ ج- در صورت الجاء بود معاشرت با اینها. س- بطلان اینها را در این مدّت فهمیدند یا تردیدی دارید؟ ج- تردید ندارم ولی اگر رو بهروی اینها بخواهید این کلمه را بگویم به حکم تقیه نخواهم گفت. س- آنچه خودت معلوم شده از قرار این تقریری که میکنی، پس اینها باطلاند. تو به چه جهات پیروی کرده معاشرت مینمایی؟ ج- بلی عرض کردم، اصل معاشرت بنده از راه الجاء بوده برای حفظ نفس که ناچار یک طلبة فقیر با دو طایفة بزرگ نمیتواند معاندت کرد. س- اگر تو تبرّی کنی و داخل در اثناعشری باشی و از بابیه کنارهکنی، البته در پناه خواهی بود و بیشتر از اذیت محفوظ میشوی. ج- معلوم است در صورت اطمینان به آنچه فرمودید، عن صمیم قلب تبرّی خواهم کرد. س- در اینجا کسی نیست و حال اینکه استنطاق سند خواهد شد، اگر قلباً داخل نیستی تبرّی میکنی؟ ج- خدا لعنت کند رئیس و مرئوس اینها را، همان است که عرض کردم در صورت اطمینان. س- اگر فیالحقیقه این گفتگو را از روی تقیه میکنی و مذهب بابی داری، نترس و بگو زیرا که از این بابت شما را نخواهند کشت و ممکن است یا حدّی را برای شما قرار بدهند مثل سایر ملل که هر یک، یک محله دارند در آنجا ساکن باشید و کسی هم به کار شما کاری نداشته باشد؟ ج- چون وثوق به عدالت دولت دارم، بدون تقیه عرض کردم. تکلیف دولت با دیگران دخلی به بنده نداره. محل امضاء: میرزا ابوالفضل گلپایگانی پسر حاجی محمدرضای مجتهد ( اسناد و مدارک صبحی، ص28؛ کشف الحیل، ج2، ص19).
همانطور که در متن استنطاق روشن است ابوالفضل با آنکه بهائی بوده؛ ولی آن مرام را انکار میکرده چنانچه چنین اعترافی در کتابهای بهائیت نیز به چشم میخورد.(1)
پس از رهایی از زندان، به دستور بهاءالله برای گسترش آیین بهائیت در ایران به مدت سه سال به تبلیغ پرداخت. او در این مدت به شهرهای زیادی سفر کرد و به مدّت طولانی یک جا ساکن نمیشد. در این مدّت به شهرهای کاشان، اصفهان، یزد، آذربایجان، قزوین، همدان، کرمانشاه و روستاهای زیادی سفر کرد. با پایان بردن سفرهای تبلیغی، از کشور خارج شد و در سال 1306ق، به عشقآباد رسید و سالها در بخارا، سمرقند و عشقآباد زندگی کرد و برجستهترین فرد بهائیت در آن سامان بود. میرزا ابوالفضل گلپایگانی اقرار کرده است که در نواحی سمرقند و بخارا نتوانست کسان زیادی را به آیین بهایی فرا بخواند.(2)
و با مرگ بهاءالله در سال 1309ق مدّتی(3)
خاموشی گزید و به گوشة انزوا خزید. دربارة
1) .ر.ک: زرقانی، بدائع الآثار، ج2، ص187.
2) ر.ک: فضلالله مهتدی، خاطرات زندگی صبحی، ص109.
3) در اینکه چه مدّت زمانی ابوالفضل گلپایگانی دلسرد و منزوی بوده، اطلّاعات مشخصی وجود ندارد؛ اما با توجه به مرگ بهاء در 1309 و امر عبدالبهاء به رجوع به عکا، او خود را در 1312 به آنجا رساند که بین این دو رویداد یک فاصلة زمانی سه ساله وجود دارد. هرچند بهائیت علّت تأخیر را نبود جانشین مناسب دانستهاند که این امر در برابر امر عبدالبهاء دلیل تراشی مناسبی نیست.
دلیل این امر چند احتمال مطرح شده است: اوّل اینکه از درگیری بین دو فرزند بهاء، عباس افندی(عبد البهاء) و محمدعلی (غصن اکبر) سخت دلگیر شده بود؛ زیرا او در سختترین شرایط برای پیشبرد امر بهاء تلاش میکرد و خالصانه در این راه از هیچ کوششی دریغ نمیورزید(1)و اکنون میدید چگونه فرزندان بهاء جنگ قدرت به راه انداختهاند. احتمال دوّم اینکه او واقعاً مدتی بین ثابتین و ناقضین مردّد بود چنانچه خود در توجیه خاموشیاش میگوید:
...هنوز آن ایام غبار امتحان انگیخته و نور با ظلمت آمیخته بود، مبادا به اقتضای بشریت غفلةً و سهواً کلمهای از قلم صادر شود.(2)
احتمال سوّم اینکه منتظر بود تا پیروز این غائله پیدا شود و هر گروه که غالب آمدند را انتخاب کند که با غلبة عبدالبهاء به سمت او رفت؛ این مطلب را می توان در کلام مهرابخانی دید:
او مدتی سکوت نمود تا ببیند از پردة قضا چه بیرون خواهد آمد و مراتب نقض و نکث متعلّقین مظهر ظهور به کجا خواهد کشید.(3)
عبدالبهاء برای حفظ این نیروی مؤثر و ارزشمند،(4)
به گلپایگانی نامهای نوشت و ضمن اشاره به افسردگی و پژمردگی او، تلاش کرد با چربزبانی،(5)
تمجید و ترغیب او را به تکاپو
1) بنابر منابع بهائی ابوالفضل در سفرهای تبلیغی با مقداری نان خشک که در سفره داشت و ظرف آبی که تهیه میکرد، آب و نانی میخورد و افزون نمیخواست (ر.ک: روح الله مهرابخانی، شرح احوال میرزا ابوالفضائل گلپایگانی، ص92).
2) همان، ص222.
3) همان، ص221.
4) همان، ص215.
5) نیکو یکی از شگردهای عبدالبهاء در نگهداشتن بهائیان را چربزبانی و اظهار محبّت میداند، (فلسفه نیکو، ج1، ص122).
بیندازد و او را به عکا فرا خواند. ابوالفضل با تأخیر در سال 1312ق به عکا رسید و به عبدالبهاء پیوست. پس از ده ماه اقامت در عکا، عبدالبهاء اورا برای تبلیغ به مصر فرستاد. او در مصر به تعلیم مذهب شیعی پرداخت و دین خود را تا زمان مرگ ناصّرالدین شاه مخفی کرد؛ اما پس از آن و در پی علنی کردن دین خود، به وسیلة مسلمانان تکفیر شد.(1)مبلّغ بهائی در اینباره مینویسد:
امّا در مصر به توصیة عبدالبها، بساط تفسیر قرآن گسترد و ذهن بسیاری از طلّاب و حتّی علمای الازهر را با تفسیرها و تحلیلهای آیین بهایی آشنا ساخت و آهسته آهسته آنان را به سوی فرهنگ بهایی رهنمون کرد.(2)
او نخست از سوی حسینعلی بهاء و سپس از سوی عباس افندی مأمور نوشتن کتابهای به اصطلاح استدلالی گشت و با لفاظّی و تلفیق کلمات، دین خود را به اربابش، نیکو ادا کرد و چندین کتاب به حمایت از مرام بهایی نوشت که از جملة آنها کتاب «کشف الغطاء» در ردّ ادوارد براون است که البته آن را ناتمام گذاشت، و کتابهای «انجمن دانش»، «الباب و البابیه و البهاء و البهاییه»، «تاریخ أمر»، «رسالة تاریخیه»، «درر بهیه»، «حجج بهیه»، « برهان لامع»، «رسالة ایوّبیه»، «رسالة اسکندریة»، «کتابالفرائد» و «فصلالخطاب» است.
1) ر.ک: بمون تپوری، یادماندههای مهدی رشتی از گیلان و ترکستان، ص158-159.
2) روح الله مهرابخانی، زندگانی میرزا ابوالفضل گلپایگانی، ص 263.
3) کتاب فرائد گلپایگانی، دارای$ 731 صفحه، هر صفحهای نوزده سطر به اضافة 25 صفحة فهرست و جدول صواب و خطا است که خود ابوالفضل گلپایگانی بر کتاب افزوده بود و در چاپهای بعدی با تصحیح خطاها این جدول نیز حذف شده، البته آیات مورد استناد نیز تصحیح شده است.
4) محمد محمّدی اشتهاردی، بابیگری و بهاییگری، ص81.
این کتاب، در بهائیت دارای جایگاه بسیار والایی است. آنها بر این باورند که از صدر اسلام تا کنون کتابی با این اهمیت تحریر نشده و ظهورش در بنیان یأجوج کفر و عناد لرزه انداخته است(1)و انکار مطالب آن از قبیل انکار امور بدیهیه و معارضه با ادلّة قطعیه است.(2)و همة کتابهایی که در ردّ آن نوشته شده، تحت تأثیر همان کتاب قرار دارد.(3)عقیدة بهائیان بر این است که این کتاب از نظر انسجام الفاظ، استحکام دلیل، قدرت منطق و پرورش مطالب از شاهکارهای علم و ادب و فلسفه و منطق است و در سطحی است که با آیات باب و بهاء پهلو میزند و محال است کسی بتواند یک مطلب بلکه یک جملة آن را رد کند.(4)
گلپایگانی تألیف فرائد را در شب عید فطر سال 1315 ق در قاهره به پایان رساند و نسخهای از آن را نزد عبدالبهاء فرستاد. عبدالبهاء با دیدن این کتاب بسیار خوشحال شد و آن را بسیار خوب دانست و مناجاتی در وصف آن صادر کرد که طلیعة آن چنین است:
اذا اتانی کتاب مسطور و لوح محفوظ و رقّ منشور یحتوی علی حجج بالغه و براهین واضحة و دلائل لائحةً رَدّاً علی من ردّ علیک شهاباً ثاقباً ... .(5)
گلپایگانی در این کتاب آیات قرآن و روایات اسلامی را تحریف و تأویل کرده و آنها را با صدها توجیه التقاطی و مضحک با مسلک بهایی تطبیق داده است.(6)وی اصول علمی بحث دینی را رعایت نکرده بلکه رویه اسماعیلیه را، آن هم به طرز ناقص تقلید کرده و به سفسطه پرداخته است.(7)
پس از انتشار کتاب فرائد، علمای «الازهر» او را تکفیر کردند و مردم را از معاشرتش منع
1) روح الله مهرابخانی، زندگانی میرزا ابوالفضل گلپایگانی، ص405.
2) همو، مقدمه کتاب فرائد، ابوالفضل گلپایگانی، چاپ2001م، ص14.
3) روح الله مهرابخانی، کتاب فرائد، ابوالفضل گلپایگانی، ص406.
4) نورالدین چهاردهی، چگونه بهائیت پدید آمد؟، ص264 .
5) روحالله مهرابخانی، زندگانی میرزا ابوالفضل گلپایگانی، ص 409 .
6) محمد محمّدی اشتهاردی، بابیگری و بهاییگری، ص81 .
7) نورالدین چهاردهی، همان، ص 300 .
نمودند.(1)ازاینرو، عباس افندی که توجّه ویژهای به گلپایگانی داشت و او را سزاوار کارهای مهم میدانست و تصمیم داشت در کشورهای غربی پایگاه تبلیغی ایجاد کند، دست نیاز به سوی او دراز کرد و او را ابتدا به فرانسه و سپس به ایالات متّحدة آمریکا فرستاد.(2)
سفر اروپایی - آمریکایی گلپایگانی سه سال طول کشید، از آنجا که این سفر با بیماری و دشواری همراه بود از سوی عبدالبهاء فراخوانده شد و در سال 1321ق به بیروت درآمد. مدّتی که در لبنان ساکن بود، فرستادگان عبدالبهاء از او میخواستند که به مصر رود و در جواب کتاب «نقطة الکاف» کتابی بنگارد؛ اما هربار به بهانهای از این کار کناره می گرفت تا اینکه با اجبار عبدالبهاء به وسیله حسین افندی راهی مصر گشت(3)و تا پایان عمر در قاهره ساکن شد و سرانجام در روز 24 صفر سال 1332ق برابر با 21 ژانویه 1914م در سنّ 72 سالگی در مصر درگذشت.(4)
آوردهاند که گلپایگانی در اواخر عمر دست از بهاییگری کشید؛(5)امّا بهائیان همیشه نام او را با بزرگی یاد میکنند و به یاد او یکی از بخشهای نهگانة ساختمان «بیتالعدل» در کرمل را «باب ابوالفضل» نامیدند.
در بسیاری از آثار بهائیت به طور گسترده، به آیات قرآنی تمسّک میشود. بهائیان از قرآن به عنوان کلام الهی نام میبرند(6)و آن را از خطا، تحریف و اشتباه محفوظ و مصون
1) روحالله مهرابخانی، همان، ص226 .
2) محمد محمدی اشتهاردی، همان، ص82 .
3) روح الله مهرابخانی، شرح احوال میرزا ابوالفضائل گلپایگانی، ص299.
4) ر.ک: همان، ص311.
5) مهتدی، خاطرات زندگی صبحی، ص46. آیتی نیز در کشفالحیل از گلپایگانی نقل میکند که وی در اواخر عمر میگفت: «آن افندی رجل سیاسی و خدعنا بروحانیته» کشفالحیل، ج1، ص132.
6) عبدالحمید اشراق خاوری، قاموس مختصر ایقان، ص140.
میدانند. عبدالبهاء دومّین رهبر و فرزند مؤسس بهائیت، قرآن را به عنوان حکمت بالغه و دارای شأنی اعجازگونه دانسته است.(1)یکی از مبلّغان بهائی دربارة قرآن مینویسد:
قرآن گنجینة گرانبهایی از کلام الهی است که به حضرت محمّد الهام و القا شده است.(2)
اشراق خاوری نیز در وصف قرآن میگوید: «قرآن که حجت بالغة باقیة الهیه است، محفوظ از تحریف و نقض و اسقاط نگهداری فرمود.»(3)قرآن همواره در آثار بهائی با القاب مجید، عظیم، مبین،(4)شریف و کریم(5)نام برده میشود. آنها قرآن را وحی و پیام حضرت غیبالغیوب میدانند.(6)بهائیت کلام باب را در محو کتب به گونهای توجیه میکنند و آن را دلیلی بر محو قرآن، تورات یا انجیل نمیدانند.(7)
غرض بهائیت از چنین نگاهی به قرآن این است که خود را در سلسلة ادیان الهی قرار دهند؛ یعنی همانطور که دین اسلام به انبیای گذشته همچون موسی و عیسی اعتراف میکند، بهائیت که خود را آیینی الهی میداند نیز، از این قاعده بهره برده است. از اینرو، دین اسلام را به عنوان دینی الهی میپذیرد. غرض دیگر، بهرهگیری از آیات الهی برای اثبات مقاصد نامشروع خویش با تأویل گستردة آیات الهی است.
1) عبدالبهاء حکمت بالغه را از معجزات قرآن معرفی میکند و شاهد آن را تصریح قرآن به حرکت زمین در آیة شریفه میداند در حالی که در آن دوران هیئت بطلمیوسی به ثابت بودن زمین قائل بود.( عباس افندی، خطابات عبدالبهاء، ج 1، ص85).
2) ادیب طاهرزاده، نفحات حضرت بهاءالله، ص140.
3) عبدالحمید اشراق خاوری، قاموس مختصر ایقان، ص140-141.
4) عباس افندی، مکاتیب عبدالبهاء، ج8، ص113.
5) همان، ج5، ص50.
6) اشراق خاوری، تقریرات درباره کتاب مستطاب ایقان، ص4.
7) همان، ص188.
یکی از روشهای تفسیری قرآن و کشف مراد آیات الهی، روش تأویلی(1)است که همواره مورد توجه مفسّران و صاحبنظران(2)بوده است. نکتة قابل توجّه این است که اگر تأویل ضابطهمند نباشد، موجب ضلالت و گمراهی خواهد بود.
یکی از بلاهایی که دامنگیر بهائیت شده، تأویلگرایی در قرآن است. مقصود از تأویلگرایی آن است که سخن الهی قرآن را برخلاف دلالت الفاظ آنها، تفسیر کنند و برای کارخود محملهایی بتراشند که با قواعد عمومی در فهم زبان سازگار نباشد؛ برای نمونه در آیة {یدعوا الی دار السلام}(3)از آنجا که یکی از اسامی بغداد «دارالسلام» است این آیه را اشاره به ادعای حسینعلی نوری در این شهر دانستهاند و اینکه قرآن به ظهور بهاء در بغداد بشارت داده است(4)بهائیت همچنین از تأویل آیات معاد و روز رستاخیز دریغ نکرده و قیام قیامت را به قیام موعود تأویل نمودهاند.
این مفهوم بدعتآمیز، میراث باطنیه و برخی از فرق صوفیه شمرده میشود که محکمات قرآن را که دربارة معارف دین آمده به تأویل کشاندهاند.
1) تأویل اشاره به معانی رمزی و اشاری است که نوعاً از ظاهر الفاظ و قواعد معمول در آنها به دست نمیآید؛ بلکه نیازمند نوعی کشف و شهود است. برای مثال از آیه «... فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی؛ (طه ،12) استفاده میکنند که دنیا را کنار بگذارید و به آن دلبسته نشوید».
2) ر.ک: جعفر سبحانی، تفسیر صحیح آیات مشکله قرآن، ص250و محمدهادی معرفت، التفسیر و المفّسرون فی ثوبه القشیب، ج1، ص20.
3) «وَ اللَّهُ یدْعُوا إِلی دارِ السَّلامِ وَ یهْدی مَنْ یشاءُ إِلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ؛ و خدا [شما را] به سرای سلامت فرا میخواند، و هر که را بخواهد به راه راست هدایت میکند». (یونس،25). مقصود از «دار السلام» با توجه به روایات، بهشت میباشد.(بحرانی، البرهان، ج3، ص24).
4) با توجه به اینکه بغداد در زمان منصور، خلیفة عباسی بنا نهاده شده، در زمان نزول آیه به طور قطع بغداد وجود نداشته و نمیتوانسته مقصود از آیه باشد، چه بسا نامگذاری بغداد اقتباسی از این آیة شریفه بوده است.
بهائیت مدّعی است موعود دین اسلام، سید علیمحمد شیرازی (ملقّب به باب) است که در سال 1260ق قیام کرده و در سال 1266ق به شهادت رسیده است؛ بنابراین، باب همان کسی است که مجموعة روایات مهدوی از او سخن گفته و به ظهورش بشارت داده است.
علیمحمد شیرازی خود را به عنوان مهدی موعود چنین معرفی میکند:
در ظهور نقطة بیان اگر کلّ یقین کنند به اینکه همان مهدی موعودی است که رسول خدا خبر داده...(1)
اشراق خاوری مبلّغ بهائی، ادعای قائم بودن را از باب در جلسة محاکمه، نقل کرده است:
نظام العلما سکوت را برهم زد و از حضرت باب سؤال کرد: شما چه ادّعائی دارید؟ حضرت باب سه مرتبه فرمودند: من همان قائم موعودی هستم که هزار سال است منتظر ظهور او هستید و چون اسم او را میشنوید، از جای خود قیام میکنید و مشتاق لقای او هستید و عجّلاللّهفرجه بر زبان میرانید، به راستی میگویم بر اهل شرق و غرب اطاعت من واجب است.(2)
ابوالفضل گلپایگانی نیز در کتاب فرائد مینویسد:
معتقد اهل بها این است که ظهور حضرت باب اعظم نقطه اولی و ظهور جمال اقدس ابهی دو ظهوری است که جمیع انبیا علیهم آلاف التحیة و الثناء بدان بشارت دادهاند...ظهور اول، ظهور قائم موعود است و ظهور ثانی ظهور حسینی... .(3)
ابوالفضل گلپایگانی درکتاب فرائد و در فصلی با عنوان «کیفیت احتجاج به احادیث و بشارات« در بیان احادیث و بشارتهای ظهور باب، به برخی آیات و روایات تمسّک میکند. او آیههای 34 اعراف و پنج سجده و47 حج را دالّ بر پایان اسلام و دلیلی بر مدّعای باب دانسته است، همچنین روایت ابولبید را صریح ترین روایت مبشّرة ظهور باب میداند و از روایت مفضلبنعمر و امّ هانی و چندین روایت در باب حداثت سن قائم مطرح میکند و همة این روایات را بر سید علیمحمد باب منطبق میداند.
بهرهگیری از آیات قرآنی و روایات امامان معصوم علیهم السلام به همان اندازه که روشنگر و هدایتکننده است، میتواند مورد سوءاستفاده و دستآویز اهداف فرقهای قرار بگیرد و مایة گمراهی شود. از اینرو، از مهمترین شگردهای فرقههای انحرافی استفادة نادرست از آیات مقدّس است که برای موجّه جلوه دادن خود و بهرهگیری از جایگاه متون مقدّس در قاموس فکری مسلمانان به کار میرود.
فرقة بابیت و بهائیت کمتر از دو قرن است که از بستری اسلامی و شیعی برخاسته و از این قائله مستثنی نیست. این فرقه آیات 34 سورة اعراف و 49 سورة یونس را دلیلی بر ادّعای سید علیمحمد شیرازی معروف به باب میداند. این آیات که به آیات «اجل» معروف است و دلالت دارد بر اینکه هر امتی اجلی دارد که با رسیدن آن اجل بدون دیر یا زودشدنی پایان میپذیرد، بابیان و بهائیان را بر آن داشته تا با ادّعای شأن نزول آن، این آیات را دال بر زوالپذیری دین اسلام در پایان هزار سال همزمان با ظهور باب بدانند.
اما اینکه چنین برداشت و ادعایی تا چه میزان با واقع تطابق دارد، نیازمند سنجش و بررسی بیشتر است. در این گفتار ابتدا ادّعای بهائیت مطرح شده، سپس مدلول آیه بررسی میگردد و درستی روایت و شأن نزول ادّعا شده در این مقام، مورد کنکاش قرار میگیرد، و در پایان این ادّعاها نقد و بررسی خواهد شد.
بهائیت به طور عام و ابوالفضل گلپایگانی در دو کتاب « فرائد»(1)و «فصل الخطاب»(2)به طور ویژه، در احتجاج به بشارات ظهور باب، به آیة 49 سوره یونس و نظیر آن در آیة 34 سورة اعراف {لکل امة اجل إذا جاء اجلهم فلا یستأخرون ساعة و لا یستقدمون} تمسّک میکند و آن آیه را دال بر إخبار غیبی قرآن بر زمان پایان دین اسلام میداند. او با توجّه به صراحت آیة شریفه بر پایان داشتن هر امّتی از جمله امّت اسلام و در نظر گرفتن شأن نزول ادعایی مبنی بر اینکه با نزول این آیه اصحاب پیامبر دربارة زمان فرارسیدن اجل اسلام از پیامبر سؤال کردند و پیامبر در جواب فرمودند: اگر امّت من صالح باشند، برای آنان یک روز خواهد بود و اگر فاسد باشند، نصف روز و از آنجا که یوم در فرهنگ قرآنی و با توجه به آیة {انّ یوماً عند ربک کألف سنة ممّا تعدون} (حج: 47) هزار سال است، مقصود پیامبر از اجل یک روزة اسلام، هزار سال خواهد بود؛ بنابراین پس از گذشت هزار سال از ظهور اسلام این دین به پایان خواهد رسید و آن، زمان قیام موعود خواهد بود و از آن جهت که دورة اهل بیت علیهم السلام تا شهادت امام حسن عسکری علیه السلام دین نازل شده است، آغاز هزار سال از زمان شهادت این امام محاسبه خواهد شد و اگر هزار سال به تاریخ شهادت امام حسن عسکری علیه السلام در 260ق اضافه گردد منطبق بر سال ظهور سید علیمحمد باب در سال 1260ق خواهد بود؛ بنابراین، این آیة شریفه و شأن نزولی که در ذیل آن ادّعا شده، روشنترین دلیل بر پایان اسلام در سال 1260ق و ظهور موعود در آن سال است.(3)
1) ابوالفضل گلپایگانی، کتاب فرائد، ص53- 54.
2) ابوالفضل گلپایگانی، فصلالخطاب، ص230.
3) «...آیه مبارکه...لکل امة اجل إذا جاء اجلهم فلا یستأخرون ساعة و لا یستقدمون (یونس49) نازل گشت و چون این آیه به صراحت دلالت مینماید که برای بقای هر امّتی در عالم اجلی محدود و مدّتی معین مقدّر است که ساعتی زیاد و کم نشود و مقدّم و مؤخّر نگردد لهذا از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم استفسار نمودند که اجل امّت اسلام چیست و بقای عزّت این دین در عالم تا کی؟ فرمود: ان صلحت امتی فلها یوم و ان فسدت فلها نصف یوم و ان یوماً عند ربک کألف سنة مما تعدون. مصدر و مأخذ این احادیث که مبین میعاد ظهور موعود است دو آیه است، در قرآن مجید....جمیع حقایق دینیه در قرآن نازل گشته...آنچه از احادیث به شما رسد، به قرآن شریف عرضه دارید...»؛ (ابوالفضل گلپایگانی، کتاب فرائد، صص53- 54).
برای درک مفهوم درست آیة اجل لازم است به طور خلاصه به چند آیه پیش از آن توجه کنیم تا با سیاق مجموعة این آیات شریفه آشنا شویم. این آیات بر محور ایمان نیاوردن به خداوند متعال، تکذیب پیامبر و سرانجام این انکار استوار است و میفرماید: «در روز قیامت همة امّتها البته رسولی دارند [که یا عدّهای به آنها ایمان آوردند و یا عدّهای آنها را انکار کردند]. زمانی که پیامبرشان آمد، در مورد آنها به عدالت حکم میشود؛ یعنی منکران به سزای عملشان میرسند و نیز مؤمنان»(1)«مشرکان منکر هم باتمسخر میگویند: خب زمان آن عذاب که میگویید، کی فرا میرسد، شما که ادّعای راستگویی دارید؟»(2)پیامبر اسلام هم مانند دیگر پیامبران در پاسخ آنها فرمود : «من قدرتی ندارم تا سودی را جلب یا ضرری را دفع کنم [این کارها که دست من نیست] مگر آن مقداری که خداوند بخواهد؛ اما پس از آن میفرماید : [فقط این را بدانید که] هر گروهی زمان و مدّت معینی دارد که وقتی آن زمان [که در واقع زمان عذاب دردناکشان است چون دست رد بر سینة فرستادة آفریدگارشان زدند] فرا رسید، دیگر احدی نمیتواند آن را تغییر دهد».(3)همانطور که از سیاق این آیات برمیآید، بیان اجل و پایانپذیری امّتها در جواب استهزاکنندگان، نوعی تهدید به عذاب است.
{وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا یسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یسْتَقْدِمُون؛ برای هر امتی زمان و مدّت معینی وجود دارد و هنگامی که این اجل فرا رسد، نه لحظهای تاخیر خواهند کرد و نه لحظهای بر آن پیشی خواهند گرفت}
1) {وَ لِکُلّ أُمَّةٍ رَّسُولٌ فَإِذَا جَاءَ رَسُولُهُمْ قُضی بَینَهُم بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لَا یظْلَمُونَ}؛ (یونس،47).
2) {وَ یقُولُونَ مَتیَ هَاذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ}؛ (یونس،48).
3) «قُلْ لا أَمْلِکُ لِنَفْسی ضَرًّا وَ لا نَفْعاً إِلاَّ ما شاءَ اللَّهُ لِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ إِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَلا یسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یسْتَقْدِمُون»؛ (یونس،49).
بهائیت مدّعی است که واژة امّت، در این آیة شریفه شامل امّت اسلام نیز میشود و این بیانگر اصل پایانپذیری دین اسلام است؛ مفسّرین اسلامی در این آیه به چند دسته تقسیم میشوند:
دستة اول گروهی که مقصود از واژة امت را افراد امت میدانند و «اجل» به معنای فرارسیدن مرگ افراد امت میباشد؛ بنابراین، این تعبیر به اجل دین اسلام هیچ اشارهای ندارد و تنها به مسألة فرارسیدن زمان مرگ اشاره دارد که انسان نه میتواند آن را جلو اندازد و نه آن را به تأخیر بیندازد، به ویژه اینکه در فرهنگ واژگانی قرآن اینگونه تعابیر به مرگ انسانها اختصاص دارد. در استعمالات قرآنی مواردی است که با این سیاق وارد شده و مقصود از آن، نابودی انسانهاست از جمله آیة شریفة {ما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَها وَ ما یسْتَأْخِرُون}(1)همچنین و آیه { وَ لَنْ یؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْساً إِذا جاءَ أَجَلُها وَ اللَّهُ خَبیرٌ بِما تَعْمَلُونَ}.(2)
دستة دوّم، امّت را گروهی دانسته که پیامبران الهی را تکذیب کردهاند و این آیه با توجه به سیاق آیات گذشته، به وعدة عذاب به آنها ناظر است، و رسیدن اجل امّت به معنای تحقّق وعدة الهی در عذاب آن امّت است که اگر چنین عذابی فرا رسد، تقدیم و تأخیری ندارد، به طور طبیعی چنین بیانی نیز به اجل دین اسلام اشاره نمیکند.(3)
1) هیچ امّتی از اجل خویش نه پیش میافتد و نه پس میماند. (قرآن کریم، ترجمة فولادوند، حجر، 5).
2) ر.ک: ابوالفتوح رازی، روضالجنان و روحالجنان، ج10، ص156؛ حویزی، نورالثقلین، ج2، ص306؛ بحرانی، البرهان، ج3 ص33، فیض کاشانی، صافی، ج2، ص405. جناب شیخ طوسی در التبیان میفرماید: «الأجل هوالوقت المضروب لوقوع امر، کأجل الدِّین و أجل البیع و اجل الإنسان و اجل المسافر فأخبر تعالی انه إذا اتی اجل الموت الذی وقته اللَّه لکل حی بحیاة، لا یتأخر ذلک ساعة و لا یتقدم علی ما قدره اللَّه تعالی؛ یعنی اجل هر چیزی مناسب با همان چیز است به طور مثال اجل دِین زمانی است که دین نقد میشود و شخص باید آن را پرداخت کند، اجل بیع یا اجل مسافر نیز همینگونه است؛ اما در آیة شریفه اجل به امّت تعلق گرفته که مقصود فرا رسیدن زمان مرگ آن امت است و هیچ تأخیر و تقدیمی ندارد. (التبیان فی تفسیر القرآن، ج5، ص390).
3) ر.ک: طبرسی، جوامع الجامع، ج2، ص11؛ مجمعالبیان، ج5، ص174؛ تفسیر نمونه، ج8، ص309 ؛مشهدی، کنزالدقائق، ج6، ص63؛ و از اهل سنت زمخشری، کشاف، ج2، ص350 ؛ آلوسی، روحالمعانی، ج6، ص125.
دستة سوّم، امّت در برابر افراد است؛ یعنی همانطور که افراد، دارای مرگ و حیاتند، ملّتها نیز از صفحة روزگار برچیده میشوند، و به جای آنها ملّتهای دیگری قرار میگیرند. قانون مرگ و حیات مخصوص افراد انسان نیست؛ بلکه اقوام، جمعیتها و جامعهها را نیز در بر میگیرد و آن هنگامی است که در راه ظلم و فساد قرار گیرند؛ یعنی در واقع مرگ ملّتها بیشتر بر اثر انحراف از راه حق و عدالت و روی آوردن به ظلم و ستم و غرق شدن در دریای شهوات و فرورفتن در امواج تجملپرستی و تنپروری است.
تفسیر نمونه در ذیل آیة 34 اعراف، واژة امت در لغت و استعمال را بررسی میکند(1)
و به این نتیجه میرسد که معنی آیة مورد بحث این است که هر جمعیت و گروهی، سرانجامی خواهند داشت؛ یعنی نه تنها تک تک مردم، عمرشان پایان میپذیرد؛ بلکه ملّتها هم میمیرند، متلاشی میشوند و منقرض میگردند و واژة امّت اصولاً در هیچ موردی، در معنی مذهب به کار نرفته است، و به این ترتیب آیة مورد بحث هیچگونه
1) از بررسی کتب لغت و همچنین موارد استعمال این کلمه در قرآن که بالغ بر 64 مورد میشود، چنین استفاده میگردد که «امت» در اصل به معنی جمعیت و گروه است. مثلاً در داستان موسی علیه السلام میخوانیم: «وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْینَ وَجَدَ عَلَیهِ أمَّةً مِنَ النَّاسِ یسْقُونَ؛ هنگامی که به آبگاه شهر مدین رسید، جمعیتی را مشاهده کرد که (برای خود و چهارپایانشان) مشغول آب کشیدن هستند"و نیز در مورد امر به معروف و نهی از منکر میخوانیم: ِ«وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أمَّةیدْعُونَ إِلَی الْخَیرِ؛ باید جمعیتی از شما باشند که به نیکیها دعوت کنند»؛ (آل عمران، 104) و نیز میخوانیم: «وَ قَطَّعْناهُمُ اثْنَتَی عَشْرَةَ أَسْباطاً أُمَماً؛ ما بنیاسرائیل را به دوازده قبیله و گروه تقسیم کردیم»؛ (اعراف، 160) و نیز میخوانیم: «وَ إِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللَّهُ مُهْلِکُهُمْ؛ جمعیتی (از ساکنان شهر ایله از بنیاسرائیل) گفتند: چرا اندرز میدهید افراد گناهکاری را که خداوند آنها را هلاک خواهد کرد...»؛ (اعراف، 164). از این آیات به خوبی روشن میشود که امّت به معنی جمعیت و گروه است، نه به معنی مذهب و نه به معنی پیروان مذهب و اگر میبینیم که به پیروان مذهب، امّت گفته میشود، به این دلیل است که آنها نیز برای خود گروهی هستند. (تفسیر نمونه، ج6، ص160).
ارتباطی به مسأله پایان دین اسلام ندارد.(1)
دستة چهارم، برخی هستند که عقیده دارند این آیه هرچند شامل امّت اسلامی نیز خواهد شد؛ امّا اجل امّت اسلامی با برپایی قیامت به دست میآیند، این بحث بر اساس مسألة خاتمیت دین اسلام است.(2)
بنابراین، بر اساس این معانی که غالب مفسّرین از شیعه و اهل سنت ارائه میکنند، فرا رسیدن اجل امتها شامل پایان دین اسلام نمیشود و اگر شامل شود، پایان دین اسلام به برپایی قیامت است که با پیشفرض دانستن مسألة خاتمیت دین اسلام، زوال دین اسلام به زوال دنیا و برپایی قیامت وابسته شده است.(3)
«خاتمیت و پاسخ به ساختههای بهائیت»، علی امیرپور؛ «خاتمیت از نظر قرآن، حدیث و عقل» آیتالله جعفر سبحانی؛ «خاتمیت و پرسشهای نو» محمد اسحاق عارفی شیرداغی؛ «خاتمیت و استمرار فیض»، عبّاس مهاجرانی؛ «خاتمیت»، شهید مرتضی مطهری؛ «خاتمیت پیامبر اسلام و ابطال تحلیلی بابیگری، بهائیگری، قادیانیگری»، آیتالله یحیی نوری.
تفسیر به رأی یعنی اینکه انسان امری را که هیچ دلیل و سند معتبری از کتاب، سنّت و عقل بر آن اقامه نشده، به قرآن نسبت دهد(4)
علّامه طباطبایی، المیزان، ج3، ص 77؛ ترجمه المیزان، ج3، ص117؛ سید هاشم بحرانی، البرهان فی تفسیر القرآن، ص37؛ سیدابوالقاسم خویی، البیان فی تفسیر القرآن، ص268؛ نجمی - هاشم زاده، بیان در مسائل قرآن، ص338؛ سید محمد بروجردی، تفسیر جامع، ج1، ص4؛ و از اهل سنّت: سید محمود آلوسی، روح المعانی، ج1، ص6.
و بارزترین نمونة آن اینکه انسان عقیده و
1) افزون بر «تفسیر نمونه»، ج6، ص160، علّامه طباطبایی در «المیزان» نیز این آیه را اشاره به مرگ اجتماعی گروههایی مانند عاد و لوط و... دانسته است.(المیزان فی تفسیرالقرآن، ج10، ص73).
2) محمد صادقی تهرانی، البلاغ فی تفسیرالقرآن بالقرآن، ج1، ص154.
3) برای مطالعه در موضوع خاتمیت و پاسخ به شبهات وارده در این موضوع به کتاب های زیر مراجعه کنید:
4) برای توضیح بیشتر دربارة تفسیر به رأی به آدرسهای ذیل مراجعه شود:
یا نحلة خود را با قرآن مستندسازی کند؛ یعنی تلاش کند آیهای از قرآن را به گونهای تفسیر و تبیین کند که دلیلی بر نحله و عقیدة او باشد بدون اینکه دلیلی بر آن اقامه کند و در واقع عقیدة خود را بر خلاف ظاهر آیه، بر آیه تحمیل نماید چنانچه برخورد بهائیت با آیه اجل اینگونه است.
تعبیر قرآنی «هر اُمّتی اجلی دارد»؛ اگر شامل دین اسلام و مذهب تشیع شود و به معنای فسخ شریعت اسلامی باشد، کلامی برخلاف ظاهر آیه است و بدون هیچگونه دلیلی. ازاینرو، مبلّغان بهائی که آیة شریفه أجل را دلیلی بر پایان اسلام گرفتهاند در حقیقت، موضوع فسخ شریعت اسلامی را بر آیه تحمیل کردهاند، بدون اینکه ظاهر آیه هیچ اشعاری بر این مطلب داشته باشد و بدون اینکه سیاق این آیه را ملاحظه کرده و قرائن متّصله(1)
قرینه متّصلة اول اینکه خطاب آیه به کفّار است نه به مسلمانان یا پیامبر صلی الله علیه و آله، وسیاق آیه نیز چنانچه بیان شد در برابر کفار استهزاءکننده به وقوع عذاب است و آیه در پاسخ به طلب وقوع عذاب نازل شده به این ترتیب در اینجا وعدة پایان اسلام به کفار استهزاءکننده اصلاً درست نیست؛ یعنی عقلانی نیست به کسی که دین اسلام را به سخرهگرفته، وعدة پایان دین را داد.
قرینة متّصلة دیگر استفاده از تعبیر{فَلَا یسْتَاخِرُونَ سَاعَةً وَ لَا یسْتَقْدِمُونَ} است که در تمام مواردی که در قرآن چنین مضمونی به کار رفته(حجر ،5)؛ (نحل ،61)، (مومنون ،43)، (عنکبوت ،53)، (نوح ،4)، دربارة مرگ انسانها بوده که با فرا رسیدن زمان مرگ، تقدیم وتأخیری در آن نیست.
سوّمین قرینه تعبیر «اجلهم» است که ضمیر«هم» به افراد امت اشاره دارد و نه نفس آنها.
و منفصله(2)
از کتاب و سنّت را در نظر گرفته باشند؛ بنابراین از آنجا که اولاً ظهور واژة امت در این آیه در دین اسلام نیست، ثانیاً زمانی بهرهبرداری بهائیت از این آیه درست است که اجل به معنای نسخ باشد؛ بنابراین حتی اگر این آیة شریفه بر اجل دین
1) در آیه شریفه چند قرینة متصّله وجود دارد بر این اساس که مراد از آیه بیان اجل اسلام نیست:
2) از قرینههای منفصله یکی آیة {ما کان محمد ابا احد من رجالکم ولکن رسول الله و خاتم النبیین} (احزاب، 40) است که بر خاتمیت اسلام و عدم اجل آن دلالت دارد و دیگری روایات بسیاری است که به خاتمیت دین اسلام اشاره میکند، همچون حدیث منزلت: «انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لانبی بعدی»؛ (کلینی، کافی، ج8، ص107).
اسلام دلالت کند، به معنای انقراض آن است و نه نسخ آن؛ واز آنجا که اسلام تا عصر کنونی پیوسته در حال رشد و پویایی است و به طور قطع منقرض نشده، بهائیت به ناچار اجل اسلام در سال 1260ق یعنی در حدود دو قرن پیش را به نسخ، تأویل کرده و بر خلاف ظاهر قرآن، ادّعایی بیدلیل را مطرح ساخته است؛ بنابراین قطعاً آنها تفسیر به رأی کردهاند و جایگاه تفسیر به رأی دوزخ است.
تمسّک بهائیت به آیة أجل بر پایان دین اسلام بر اساس اثبات روز هزارساله است و مدّتی که به اسلام مهلت داده شده یک روز است که برابر با هزار سال دنیوی است؛ امّا دربارة اینکه معنای «یوم» در آیة شریفة {وَ یسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذابِ وَ لَنْ یخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ وَ إِنَّ یوْماً عِنْدَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ} (انفال:47)(1)چیست، چند احتمال وجود دارد؛ بنابراین اینکه منحصراً ایام الرب در دنیا هزارسال است، تنها یک وجه از وجوه محتمله است.(2)البته در قرآن در موارد زیادی روز و ماه و سال به کار رفته، که در برخی موارد بر اساس معیار زندگی انسانی است و تنها در سه مورد از این آیه، منظور از آن روز روشن نیست؛ زیرا ملاک آن زمینی نمیباشد، بنابراین حکم کردن بر اساس آن روشن نیست.(3)
لازم به ذکر است تقسیم ایام به «ایام الرب» و «ایامالله» و «ایام ذیالمعارج واُلوهیة» از تقسیمات صوفیه است؛ آنچنان که ایام ربانی هزار سال و ایامالله پنجاه هزار سال است. باید گفت: اولاً اینکه عدد ایام ربانی هزار باشد، امری است که در شریعت مقدّسه ثابت نشده و این تقسیمات سهگانه در اصل شریعت وارد نشده تا قابل تمسّک باشد. ثانیاً به چه دلیل یوم در حدیث نبوی ایامالله و به طول مدت پنجاه هزار سال نباشد «تَعْرُجُ الْمَلائِکَةُ وَ
الرُّوحُ إِلَیهِ فی یوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ خَمْسینَ أَلْفَ سَنَة»(1)که در این صورت این روایت نبوی بر خلاف مدعای بهائیت خواهد بود.
چنانچه اشاره شد ادعای بهائیت در تمسّک به آیة اجل بر اساس شأن نزولی ادعایی است مبنی بر اینکه اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با شنیدن این آیه و دریافت دلالت آن بر پایان اسلام، اجل اسلام را از ایشان سؤال کردند و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در پاسخ فرمودند: «امت من اگر صالح باشند، یک «یوم» فرصت دارند و اگر فاسد باشند، «نصف یوم» و «یوم» نزد پروردگار برابر هزار سال دنیوی است». ابوالفضل گلپایگانی برای تثبیت ادّعای خویش به مستند خود از کتاب الیواقیت و الجواهر سید عبدالوّهاب شعرانی از علمای صوفی اهل سنت اشاره میکند و مدّعی میشود که مرحوم علامه مجلسی نیز این روایت را در مبحث غیبت کتاب بحارالانوار آورده و چنین ادعا کرده که این روایت در ذیل این آیة شریفه وارد شده است.
این موارد مجموعهای از ادّعاها است که بهائیت به این روایت و آیة قرآن تحمیل میکند؛ بنابراین بررسی درستی و سقم این روایت و میزان اعتبار و استناد آن و موارد ادّعایی دیگر لازم است:
1) فرشتگان و روح، در روزی که مقدارش پنجاه هزار سال است به سوی «او» بالا میروند. (معارج ، 4).
این روایت مرسل است؛ یعنی روایت بدون سلسلة سند است و چنین روایتی ضعیف و غیر قابل استناد است؛ زیرا که صحّت و سقم آن روایت، از راه وثوق راویان، قابل پیگیری نیست و از سویی دیگر کتاب نقلکنندة آن، از کتابهای اصیل و تراز اول نیست، تا از راه وثاقت کتاب، بتوان به آن روایت اعتماد کرد.
با توجّه به عبارات شعرانی(1)
شیخ تقیالدّین بن ابی المنصور در عقیدة خود میگوید: «همة اینها واقع میشود در ماه اخیره از روزی که وعده کرده به آن رسول خدا: امّت خود را به نقل خود که: اگر امّت من صالح شد، پس برای ایشان روزی است و اگر فاسد شد برای ایشان نصف روز است؛ یعنی از ایام پروردگار که اشاره شد به آن، در قول خداوند عزّوجلّ: وَاِنَّ یوْما عِنْدَ رَبِّکَ کَاَلْفِ سَنَةٍ مِمّا تَعُدُّونَ».
و بعضی از عارفین گفتهاند که: «اولِ هزار، محسوب میشود از وفات علیبنابیطالب علیه السلام آخر خلفا؛ زیرا که این مدّت از جمله ایام نبوّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. پس خدای تعالی هموار و آرام نمود به سبب خلفای اربعه بلاد را و مراد او از هزار، انشاءاللّه تعالی قوّت سلطان شریعت است تا تمام شدن هزار، آنگاه شروع میکند در اضمحلال. تا اینکه می گردد دین، غریب. چنانچه در ابتدا بود و میباشد اوّل این اضمحلال از گذشتن سی سال از قرن یازدهم و در آن وقت مترقّب است خروج مهدی علیه السلام را و او از فرزندان امام حسن عسکری علیه السلام است و مولّد او شب نیمة شعبان، سنة 255 و او باقی است تا اینکه مجتمع شود با عیسیبنمریم علیه السلام. پس میباشد عمر او تا این وقت ما که سنة 958 است، 706 سال. چنین خبر داد مرا شیخ حسن عراقی، که مدفون است بالای تپّة ریش که مشرف است بر برکه رطلی در مصر محروسه، از امام مهدی علیه السلام زمانی که مجتمع شد با او. موافقت کرده او را بر این دعوی، سید من علی خواص. (نجمالثاقب، ج1، ص287).
چند نکته دارای اهمیت است:اولاً: شعرانی از علمای متصوّفه و سنّی مذهب است و گویا کتاب «الیواقیت و الجواهر» را
1) ترجمه بیانات شعرانی در کتاب نجمالثاقب اینگونه نقل شده است: «شیخ عبدالوهاببناحمدبنعلی الشعرانی، عارف مشهور، صاحب تصانیف متداوله در کتاب یواقیت و جواهر در عقاید اکابر در مبحث شصت و ششم گفته که: جمیع علامات قیامت که خبر داده به آن شارع، حق است و لابد است که واقع شود همة آنها پیش از برخاستن قیامت؛ مثل خروج مهدی علیه السلام آنگاه دجال؛ آنگاه عیسی و خروج دابّه و طلوع آفتاب از مغرب و برخاسته شدن قرآن و باز شدن سدّ یأجوج و مأجوج. تا اینکه اگر نماند مگر یک روز از دنیا، هر آینه واقع میشود همة اینها».
در شرح مغلقات کتاب فتوحات، ابن عربی نوشته است.(1)همة عقاید شعرانی دربارة کیفیت و زمان وقوع اشراط، مورد تأیید شیعه نیست و بزرگترین دلیل بر عدم صحّت برخی از آن عقاید، عدم وقوع آن، (مثل شروع اضمحلال دین در سال1030)(2)است.
ثانیاً: شعرانی وقوع اشراطالسّاعة(3)را حتمی دانسته و بر این باور است که همگی در صد سال پایانی اتفاق میافتد. بهائیت اگر بیانات او را میپذیرد و بر کلام او تمسّک میجوید، لااقل باید وقوع برخی از اشراط که در فاصلة 1160 تا 1260 اتفاق افتاده است را بیان کند.
ثالثاً: شعرانی دورة هزار ساله را از شهادت امیرالمؤمنین میداند، چرا که معتقد است دورة خلافت خلفای اربعه استمرار دورة رسالت رسول بوده، این هزار سال دورة غلبه و قوّت اسلام است که با پایان آن، دورة فترت و غربت اسلام از سال 1030 آغاز میشود و به عصر ظهور نزدیک است؛ یعنی برداشت آنها از حدیث نبوی پایان هزار، پایان اسلام نیست؛ بلکه دورهای است که زمینه برای ظهور موعود فراهم میشود.
رابعاً: اگر بهائیان به کلام شعرانی تمسّک میجویند، انصاف این است که همة کلام او را نقل کنند و اگر بخشی از کلام او را نمیپذیرند؛ بر ردّ آن استدلال بیاورند نه اینکه بخشی از کلام او که مطابق رأی و مذهبشان است را نقل کرده و با بخشی دیگر در هم آمیزند؛ اما بخشی دیگر که باب میلشان نیست را حذف کنند و خواننده را به اشتباه بیندازد که تصور کند کلام شعرانی با مدّعای بهائیت کاملاً مطابقت دارد.
1) میرزا حسین طبرسی نوری، کشف الاستار، ص46.
2) ذلک الاضمحلال یکون بدایته، من مضی ثلاثین سنة من القرن الحادی عشر. (عبدالوهاب الشعرانی، الیواقیت و الجواهر، ص563؛ نوری، کشف الاستار، ص48؛ النجم الثاقب، ص291).
3) وذلک کخروج المهدی ثم الدجال ثم نزول عیسی، وخروج الدابة، وطلوع الشمس من مغربها، ورفع القرآن، وفتح سد یأجوج و مأجوج، حتی لو لم یبق من الدنیا إلا مقدار یوم واحد لوقع ذلک کله. (میرزاحسین طبرسی نوری، کشف الاستار، ص48؛ النجم الثاقب، ص291).
شأن نزول ساختگی این روایت نیز هیچ کمکی به بهائیت نمیکند، چرا که در قضیة نقل شده از سوی گلپایگانی، سائل از اجَل امت اسلام و مدّت بقای عزّت اسلام میپرسد،(1)در حالی که بقای عزّت و عدم آن، هیچ تلازمی با پایان اسلام ندارد؛ یعنی ممکن است اسلام عزیز نباشد، اما باقی باشد. شعرانی این معنا را از این روایت فهمیده و دورة قوّت و عزّت اسلام را هزار سال میداند که پس از آن دورة افول اسلام آغاز میشود وگلپایگانی در این کلام شیخ تقیالدین، به جای اضمحلال، پایان اسلام را قرار داده غافل از اینکه با این مقدّمات، پایان اسلام دریافت نمیشود.
بر فرض پذیرش این روایت و شأن نزول ادعایی آن، چون سؤال از بقای عزّت اسلامی است، تناسب بین سؤال و جواب، ما را به یک احتمال قوی در معنای «یوم» رهنمون میسازد و آن اینکه علامت تنوین «یوم» در روایت، «تنوین تفخیم» است یعنی اگر امّت من صالح باشند، بر آنها روز با عظمتی خواهد بود و اگر فاسد شوند، عظمت آنها نصف خواهد شد. پس دوام عظمت و عزّت امّت اسلامی بستگی تامّی به صلاح و فساد آنها دارد نه اصل دین اسلام.(2)
ابوالفضل گلپایگانی ادّعا میکند که مرحوم مجلسی، این روایت را در مجلّد غیبت «بحارالانوار» روایت فرموده است؛ اما این ادّعا کذب محض است و چنین روایتی در بحارالانوار نقل نشده است، البته اگر مقصود او روایت کعبالأحبار(3)
است، باید امانت را
1) «از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم استفسار نمودند که اجل امّت اسلام چیست و بقای عزّت این دین در عالم تا کی؟»؛ (گلپایگانی، کتاب فرائد، ص53).
2) تهرانی، بهایی چه میگوید؟، ص78؛ امیرپور، خاتمیت و پاسخ به ساختههای بهائیت، ص159.
3) «عیون أخبارالرضا علیه السلام: عبداللهبنمحمدالصائغ عن محمد بن سعید عن الحسین بن علی عن الولید بن مسلم عن صفوان بن عمرو عن شریح بن عبید عن عمروالبکائی عن کعبالأحبار قال فیالخلفاء هم اثنی عشر فإذا کان عند انقضائهم و أتی طبقة صالحة مدالله لهم فیالعمر کذلک وعدالله هذه الأمة ثم قرأ وعدالله الذین آمنوا منکم و عملوا الصّالحات لیستخلفنهم فی الأرض کما استخلف الذّین من قبلهم قال و کذلک فعلالله عزّ و جلّ ببنیإسرائیل و لیس بعزیز أن یجمع هذه الأمة یوماً أو نصفَ یومٍ و إن یوماً عِنْدَ ربک کألف سنة مما تعدون»؛ (مجلسی، بحارالانوار، ج51، ص66).
رعایت کرده، آن روایت را عیناً نقل کند. چه بسا روایت کعبالأحبار را با آن روایت خلط کرده است، که این خطا قابل توجیه نیست؛ اما حتی روایت کعبالاحبار که در بحارالانوار به نقل از عیون اخبارالرضا وارد شده، نیز کمکی به گلپایگانی نمیکند؛ زیرا اولاً آن نقل، روایت نیست و در آن نسبتی به حضرت رسول داده نشده است؛ بلکه برداشتی از کعبالاحبار است، که قطعاً برداشت شخص غیر معصوم، حجّت نیست. جدا از اینکه ایشان از نظر رجالی کاملاً ضعیف است(1)و از نظر محتوایی نیز هیچ دلالتی بر پایان اسلام ندارد، بلکه به وعدة الهی در استخلاف در زمین اشاره میکند، که خداوند امت را در روزی(از ایام رب) یا نصف روز جمع میکند، آیا جمع کردن امت در روز هزار ساله به معنای پایان اسلام است؟ جدا از اینکه برخی با توجه به تعبیر «مدّالله لهم فیالعمر» در روایت، جمع شدن مردم در روز هزار ساله را اشاره به عمرهای پانصد و هزار سالة مردم در وقت ظهور دانستهاند.
7 . عبدالوهاب شعرانی در کتاب الیواقیت و الجواهر در ضمن بیان «اشراط الساعة» یکی از نشانهها را خروج مهدی و نزول عیسی و...میداند و بر این باور است که حتی اگر از دنیا بیش از یک روز باقی نباشد، همة این نشانهها واقع خواهد گشت. اولاً: ابوالفضل این بخش از کلام شعرانی را نقل نکرده است. ثانیاً: منظور از اشراطالساعة نشانههای قیامت است، پس نمیتوان خروج مهدی را به الساعة و برپایی قیامت تأویل کرد و نزول عیسی علیه السلام را به قیام حسینعلی نوری تعبیر نمود، زیرا حمل کلام متکلّم بر کلامی که آن را قصد نکرده، سفاهت است. ثالثاً: بر اساس بیان شیخ تقیالدین که بهائیت به آن تمسّک کرده، ظهور
1) کعبالاحبار یهودی بود که تظاهر به مسلمانی کرد و نزد عثمان و معاویه جایگاهی بزرگ داشته است! در کتب رجال و حدیث شیعه از «کعبالاحبار» سخت نکوهش شده و او را دروغگو، یهودی و جاعل حدیث دانستهاند (دوانی، مهدی موعود (ترجمة جلد 51 بحارالأنوار)، ص 166) و ابن ابیالحدید از مولی امیرالمومنین علیه السلام نقل میکند که حضرت دربارة او فرمودهاند که کذّاب است (ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج4،ص77) و نقل شده که ابوذر بر سر کعب ضربهای وارد کرد و به او گفت: ای یهودیزاده تو به دین چکار داری؟ (شیخ مفید، الامالی، ص164؛ طبری آملی، المسترشد فی إمامة علیبنأبی طالب علیه السلام، ص 177). همچنین در روایتی امام باقر علیه السلام وی را دروغگو دانسته است. (کلینی، کافی، ج4، ص240).
مهدی (عج) و نزول عیسی علیه السلام و جمیع اشراط باید در صدسال اخیر از هزار سال امّت رسول واقع شود و اگر کسی پس از این تاریخ ادعایی کند، دعویش کذب و سخن او باطل است؛ یعنی حتّی اگر مبدأ هزار سال از سال 260ق و شهادت امام حسن عسکری علیه السلام باشد، حتماً خروج مهدی و سایر اشراط پیش از سال 1260 هجری محقّق گردد؛ یعنی شما که خروج مهدی(4) را قیام باب و نزول عیسی را حسینعلی نوری میدانید، باید این دو نشانه و همچنین نشانههای دیگر از سال1160 آغاز شود و در طول صد سال محقّق شود، در حالی که اینگونه نیست.
بهائیت در تمسّک به آیة «أجل» و شأن نزول ادّعایی آن از مجموعهای از ترفندها برای مطابقسازی با عقاید فرقهای خویش بهره برده است. در این بخش برخی از آن ترفندها بازشناسی میگردد:
در تبیین آیة شریفه روشن شد که اینگونه بهرهبرداری از آیه و مفهومسازی برای دستیابی به اهداف فرقهای و تحمیل معنایی خارج از ظهور عرفی آیه، تفسیر به رأی است و مشمول روایات مذمّتکننده میشود.
زمان نابودی آنها فرا رسد، هیچ تقدیم وتأخیری در آن صورت نمیگیرد و حتماً واقع خواهد شد. همچنین درست و مناسب نیست که در پاسخ به آنها که وعدة الهی به عذاب را به سخره گرفتهاند، مسألة پایان یافتن اسلام مطرح گردد و به آنها گفته شود: «شما که اسلام و وعدة عذاب را به سخره گرفتهاید، بدانید که اسلام در وقت فرا رسیدن اجلش زایل خواهد شد».
اما اگر بهائیت در پاسخ بگوید: «ظهور موعود، عذابی برای کافران است؛ یعنی با وجودی که دین اسلام به پایان میرسد؛ اما با قیام موعود و برپایی حق، کفار عذاب میشوند»، در پاسخ به آنها میگوییم:
اولاً: این بیان با ظاهر آیه ناسازگار است؛ زیرا ظاهر آن همانگونه که بیان شد، به مسألة مرگ و هلاک شدن کافران اشاره دارد که این ظهور حجّت و قابل تمسّک است؛ اما مسألة پایان اسلام و ظهور موعود، لازمة غیر بین آیه است، چون دلیل ندارد و در برابر ظاهر قرار گرفته است، مردود است و قابل تمسّک نیست.
ثانیاً: کافرانی که در پایان اسلام عذاب میشوند، غیر از کافرانی هستند که در صدر اسلام مسلمانان را مسخره میکردند. در واقع با ظهور موعود، آن مشرکان مسخرهکننده عذاب نخواهند شد و از آنجا که حکمت الهی، بر این است که سنگینی و گناه عمل هر کسی بر دوش خود اوست، بنابراین باید هلاک و عذاب همان مسخرهکنندگان منظور باشد.
ثالثاً: اگر ادّعای موعود بودن باب درست بود، میباید با ظهور او این وعده محقق میشد و مشرکان عذاب میشدند که قطعاً در سوابق درخشان باب چنین موردی قابل مشاهده نیست.
رابعاً: اگر ظهور موعود، عذاب مشرکان است؛ چه بسا حضرات بهایی و بابی راضی نشوند که از ظهور نقطة اولی(باب) به نزول عذاب تعبیر شود.(1)
1) یزدی اردکانی، الهدایة المهدویة، ص12.
شریفه، پایان امت اسلامی نیست بلکه منظور از امّت، مردمی هستند که در معرض نابودی قرار دارند و آن ضمیر «هم» در «اذا جاء اجلهم» است. با توجه به اینکه واژه «امّت» در آیه ذکر شده، اگر اشاره به اجل امتها بود، بهتر بود از ضمیر «ها» استفاده شود؛ بنابراین از به کارگیری ضمیر «هم» و عدم استفاده از ضمیر«ها» چنین دریافت میشود که «امّت» مقصود اصلی در آیه نبوده، بلکه مقصود تبعی بوده است؛ یعنی اگر امّت مقصود باشد، به تبع قصد شدن افراد امّت است.
راهبرد گلپایگانی در استدلال برای بشارتهای ظهور باب بر اساس جعل، تقطیع و عدم امانت در نقل است؛ به این ترتیب که شأن نزولی ادّعایی بر آیة شریفه جعل کرده، کلام شعرانی که به آن تمسّک نموده را تقطیع کرده و تنها آن بخشی که مفید برای استدلال مورد نظرش بوده را نقل نموده و بخشی که بر استدلالش زیان میرسانده را حذف کرده است؛ او حتی در روایت دستبرده، توضیحات شیخ تقیالدّین را به منزلة حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله قرار داده است،(1)
آنچنان که خواننده تصوّر میکند حضرت رسول به این آیه از قرآن تمسّک کرده، در حالی که آنچه شیخ تقّیالدین به عنوان روایت مطرح کرده، «صلحت أمتی فلها یوم و ان فسدت فلها نصف یوم» میباشد، سپس شعرانی در توضیح این روایت به آیة شریفه تمسّک کرده تا منظور از «یوم» در کلام رسول را روشن سازد. مؤید این مطلب کلام محیالدّین عربی در فتوحات است که روایت نبوی را بدون تمسّک به آیه
1) فرمود: «ان صلحت أمتی فلها یوم و ان فسدت فلها نصف یوم و ان یوما عند ربک کألف سنة مما تعدون؛ یعنی اگر امّت من صالح و نیکوکار باشند، یک روز را مالک شوند و الا اگر فاسد و بدکار گردند، نصف روز را و هر روزی نزد پروردگار هزار سال است از شماره شماها»؛ (ابوالفضل گلپایگانی، کتاب فرائد، ص53- 54).
نقل کرده است. نتیجه اینکه تعبیر «یوم» در روایت عام میشود و قابل تطبیق بر مصداقهای گوناگون است و به معانی متفاوتی قابل تفسیر است؛ اما اگر استناد به آیه در روایت نبوی وجود داشت، معنای «یوم» در هزار سال منحصر میشد و به هیچ قرینه یا دلیلی بر تعیین مراد نیازی نبود؛ چنانچه گلپایگانی چنین به مخاطب خود القاء میکند.
بر فرض درستی همة مقدّمات این استدلال و پذیرفتن اینکه سال 1260 پایان اسلام است، آیا هر کس در این سال ادّعا کند، بیچون و چرا باید آن را تصدیق کرد؟ چنانچه غلام احمد قادیانی در حمامة البشری از همین آیه بهره برده است، پس او نیز باید تصدیق شود.(1)
دربارة آغاز دورة هزار سال و پایان اسلام مسألهای ذوقی وجود دارد. شعرانی آغاز دورة هزار ساله را از شهادت امیرالمومنین ، علی علیه السلام میداند و بهائیت از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام در حالی که بهتر است آغاز دورة هزار سال از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یا نزول آیة «اجل» محاسبه گردد.
گلپایگانی در ضمن تلفیق آیة «اجل» با حدیث نبوی، مبحث عرضة حدیث به قرآن را مطرح میکند، گویا اینگونه این روایت را به قرآن عرضه داشته است و چون مورد تأیید قرآن قرار گرفته، پس این برداشت از این روایت درست است در حالی که با عرضة این روایت به قرآن، باید روایت را کنار گذاشت؛ زیرا با تصریح آیات دالّ بر خاتمیت دین اسلام تعارض دارد.
1) نجفی، بهاییان، ص442.
روش استدلال گلپایگانی کاملاً مشابه استدلال مطرح شده در کتاب الیواقیت شعرانی است،(1)با این تفاوت که شیخ تقّیالدین، مبدأ هزار سال را از شهادت امیرالمؤمنین، علی علیه السلام گرفته و دلیل این امر را ادامة عصر رسالت تا دورة خلفای اربعه میداند؛ اما گلپایگانی مبداء هزار سال را از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام در سال 260 و دورة امامت را به عصر رسالت ملحق دانسته، این دوره را دورة کمال اسلام معرفی میکند؛ بنابراین ادعای بشارت بودن آیه «أجل» چیزی جز عوامفریبی و تقلیدی از صوفیه نمیتواند باشد.
بنابر حدیث امّت، در صورت صالح بودن یک روز مهلت دارند و در صورت فساد، نصف روز؛ پس این دورة اسلام تنها در صورت صالح و نیکوکار بودن هزار سال دوام دارد؛ در حالی که با واقعیت و با اعتراف بهائیت، امت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صالح نبودهاند. شوقی افندی به مواردی اشاره میکند از جمله: اغتصاب حقّ ولایت از سوی نهاد خلافت،(2)اتّفاقات پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و ظلمهایی که در حقّ اهلبیت علیهم السلام روا شد، از جمله واقعة کربلا که همه در کتاب فرائد نقل شده است.(3)
بر فرض پذیرش دلالت آیة «اجل» بر پایان اسلام و درستی حدیث شعرانی و دلالت آن بر پایان اسلام در رأس هزار سال، این سؤال مطرح میشود که مبدأ هزار از چه زمانی است؟ آیا مبداء از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله، هجرت ایشان، رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یا بنابر گمان شیخ تقیالدّین از شهادت مولی امیرالمومنین علیه السلام است؟ همة اینها احتمالاتی است که در
1) اینکه گلپایگانی دقیقاً به روش کتاب یواقیت و الجواهر شعرانی عمل کرده، ما را به این مطلب رهنمون میرساند که وی این دلیل را از صوفیه و شعرانی کپیبرداری کرده، و با مختصر تغییری آن را مطابق مدّعای خویش قرار داده است نه اینکه این روایت بشارتی بر ظهور باب در رأس هزار سال باشد.
2) شوقی، جلوه مدنیت جهانی، ص42.
3) گلپایگانی، کتاب فرائد، ص137-143.
این مورد وجود دارد؛ بنابراین انضمام آیة «اجل» با روایت شعرانی و اجل هزار سالة اسلام، با ظهور باب هیچ ارتباطی ندارد و در هرصورت اواخر قرن دهم یا اوایل قرن یازدهم، دو قرن و نیم با ظهور باب فاصله دارد.(1)به عبارت دیگر بر فرض دلالت آیة شریفه بر پایان اسلام، تعیین زمان آن به دلیل بسیار محکمی نیاز دارد که در اینجا افزون بر اینکه چنین دلیلی موجود نیست بر خلاف آن، دلیل محکمی بر خاتمیت دین اسلام وجود دارد.(2)
بر فرض اینکه استدلال گلپایگانی تامّ و تمام باشد؛ یعنی این آیة قرآن از انقراض اسلام حکایت کند؛ بنابراین باید اسلام در تاریخ مقرّر نابوده شده و اکنون هیچ نامی از آن باقی نمانده باشد، در حالی که چنین چیزی نیست و رویکرد عمومی نسبت به اسلام روزافزون شده است، در نتیجه اجل تکوینی منتفی است؛ زیرا «امّت» در آیة شریفه چه به معنای افراد و چه به معنای گروههای اجتماعی باشد و امّت اسلام را دربر بگیرد، منظور از اجل امت اسلام، نابودی تکوینی است؛ اما اینکه اجل تشریعی باشد، مبنی براینکه اسلام پس از این تاریخ دارای حجیت نیست و عمل به تعالیم این دین پس از آن زمان، رفع تکلیف نخواهد کرد، از واژة «اجل» بسیار دور است و در صورت ارادة چنین معنایی باید از
1) به عبارت دیگر اگر سؤال از مقدار عمری از اسلام که باقیمانده باشد، در این صورت مبدأ هزار از وقت صدور کلام است و اگر سؤال از اصل اجل اسلام باشد، در این صورت مبدأ آن ابتدای اسلام است که بعثت میباشد. در هر صورت اینکه انقضای هزار سال در 1260 باشد، خلاف قول پیامبر صلی الله علیه و آله خواهد شد؛ چراکه دورة اسلام 260 یا 273 سال بیشتر از آنچه پیامبر وعده داده بود، میشود.(شاهرودی، حقّالمبین، ص472).
2) سبحانی، خاتمیت از نظر قرآن و حدیث و عقل، ص122.
واژة «نسخ» استفاده میشد. همچنین از آنجا که مسألة نسخ شدن یک دین، بسیار مهم است؛ باید با صراحت بیان شود، پس معنای بعید اجل نمیتواند حاکی از آن باشد.
تحریفناپذیری قرآن، از جمله اعتقادات مشترک بین همة گروههای اسلامی است. از اینرو، هیچ مکتبی در جهان، همانند مکتب اسلام و هیچ کتابی همانند قرآن تا این اندازه مستند و موثّق نیست و در طول تاریخ هر گروهی برای اثبات و تحکیم عقاید خود یا ردّ و انکار آرای دیگران، به قرآن تمسّک جسته است.
سوءاستفاده از متون مقدّس و مصادرة آنچه در بین مردم قابل احترام بوده، همیشه از شگردهای فرقههای انحرافی بوده است. بهائیت نیز با بهرهگیری از آیات الهی قرآن به عنوان موثّقترین متن مقدّس مسلمانان، برای گسترش اندیشههای فرقهای خود بین مسلمانان بسیار تلاش میکند. بهائیت که خود را آئینی الهی و ادامهدهندة ادیان الهی پس از یهود، مسیحیت و اسلام میداند، به شدّت نیازمند بشارات و دلایلی از قرآن در تأیید ادعاهای خویش است. آنها مسألة بشارت به انبیای بعد در کتب مقدّسه، مانند بشارتی که در قرآن به نقل از تورات برای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم وارد شده (صف: 6) را دستاویزی بر وجود بشارت بر ظهور بابیت و بهائیت در آیات قرآنی قرار دادهاند.
از آنجا که در آیات قرآنی بشارت درستی بر ظهور بابیت و بهائیت وجود ندارد، این گروه در راستای بهرهبرداری از آیات الهی به طور گستردهای به تأویل بیدلیل دست زده است و آیة پنجم سورة سجده را دالّ بر پایان و زوال دین اسلام و بشارتی بر ظهور علیمحمد شیرازی ملّقب به «باب» میداند. گفتار پیش رو این ادّعای بهائیت را در چهار بخش (بیان ادعای بهائیت، تفسیر به رأی آیه، تبیین درست آیه و ترفندشناسی بهائیت در تمسّک به آیة شریفه) نقد و بررسی میکند:
بهائیت در راستای تمسّک به آیات قرآنی بشارتدهنده بر ظهور بابیت و بهائیت، به آیة شریفة چهار و پنج سورة سجده تمسّک میجوید: {اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَینَهُمَا فیِ سِتَّةِ أَیامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلیَ الْعَرْشِ مَا لَکُم مِّن دُونِهِ مِن وَلیِ وَ لَا شَفِیعٍ أَ فَلَا تَتَذَکَّرُونَ}. این گروه خلق آسمان و زمین در شش روز را اشاره به ادوار هزار سالة ادیان دانسته، آیة شریفه را اینگونه بیان میکند:
خداوند جلّت عظمته آسمان ادیان و اراضی معارف را در شش یوم که عبارت از شش هزار سال است، خلق فرمود و رفعت داد و بر عرش اعظم که عبارت از هیکل مکرم است، مستوی شد.(1)
و در آیة پنجم، پایان دین اسلام را پس از دورة هزار سالة آن میداند:
یدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَی الْأَرْضِ ثُمَّ یعْرُجُ إِلَیهِ فی یوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ؛ تدبیر میفرماید خداوند امر را از آسمان به زمین، پس به سوی او عروج خواهد نمود در مدت یک روز که مقدار آن هزار سال است از آنچه میشمارید.
یعنی حق جلّ جلاله امر مبارک دین مبین را اولاً از آسمان به زمین نازل خواهد فرمود و پس از اکمال و نزول، در مدت یک هزار سال انوار دیانت زایل خواهد شد و اندک اندک در مدّت مزبوره، ثانیاً به آسمان صعود خواهد نمود.(2)
بهائیت برای ایجاد مطابقت بین پایان دورة هزار سالة ادعا شده با ادّعای علیمحمد شیرازی در سال1260ق، آغاز دورة هزار سال را از زمان شهادت امام حسن عسکری علیه السلام میداند و مدّعی شده نزول دین در مدت 260 سال بنابر مذهب شیعه(3)و
در مذهب اهل سنّت، اکمال دین پس از وفات چهارمین امام از ائمة اربعة اهل سنّت یعنی احمدبنحنبل
1) ابوالفضل گلپایگانی، فصل الخطاب، ص230.
2) ابوالفضل گلپایگانی، کتاب فرائد، ص52.
3) نزول امر دین به وحیهای نازله بر حضرت سیدالمرسلین و الهامات وارده بر ائمة طاهرین و این انوار در مدّت دویست و شصت سال از هجرت خاتمالانبیاء تا انقطاع ایام ائمة هدی کاملاً از آسمان به زمین نازل شد. (ابوالفضل گلپایگانی، کتاب فرائد، ص52).
محقّق شده است(1)و از این تاریخ به بعد، زوال دین اسلام آغاز گشت و این زوال به جهت اختلاف علما در امور دینی از روی هوا پرستی و ظهور بدعتها بود که آسمان دین به شدت تاریک گشت و از اسلام جز نامی باقی نماند تا اینکه هزار سال پس از کمال اسلام باز نور جدیدی ساطع گشت و بشارات قرآن و احادیث اینگونه محقّق شد.(2)
چنانچه در گفتار پیشین اشاره شد، تفسیر به رأی یعنی اینکه انسان امری که هیچ دلیل و سند معتبری از کتاب، سنّت و عقل بر آن اقامه نشده را، به قرآن نسبت دهد(3)
علّامه طباطبایی، المیزان، ج3، ص 77؛ ترجمه المیزان، ج3، ص117؛ سیدهاشم بحرانی، البرهان فی تفسیر القرآن، ص37؛ سید ابوالقاسم خویی، البیان فی تفسیرالقرآن، ص268؛ نجمی - هاشم زاده، بیان در مسائل قرآن، ص338؛ سید محمد بروجردی، تفسیر جامع، ج1، ص4؛ عبدالحسین طیب، اطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج1، ص20 و از اهل سنت: سید محمود، آلوسی، روح المعانی، ج1، ص6.
و بارزترین نمونة آن اینکه انسان عقیده و یا نحلة خود را با قرآن مستندسازی کند؛ یعنی تلاش نماید آیهای از قرآن را به گونهای تفسیر و تبیین کند که بر نحله و عقیدة او دلالت کند بدون اینکه دلیلی بر آن اقامه نماید و در واقع عقیدة خود را بر خلاف ظاهر آیه، بر آیه تحمیل کند، چنانچه برخورد بهاییت با آیة شریفة «یدبرّالامر» اینگونه است.بهائیت در این آیة شریفه به طور گسترده به تأویل بی سند و مدرک دست زده و دچار تفسیر به رأی شده است. بنابر ادّعای آنها، منظور از آسمان و زمین، آسمان ادیان و اراضی معارف است و عرش، هیکل مکرّم است. منظور از «امر»، امر دین و «یدبّر» به معنای نزول است و نزول دین به معنای وحی والهامات اهل بیت علیهم السلامو عروج به معنای نسخ دین است. همة این تعابیر تفسیر به رأی است، زیرا در آیة شریفه منظور از آفرینش آسمان و زمین، همین آسمان و زمینی است که پیش روی انسان قرار دارد و اینکه منظور، آسمان
ادیان و زمین معارف است و آفرینش آسمان ادیان به ادیان الهی و فاصلة هزار ساله بین آن ادیان اشاره دارد، از مدلول آیه شریفه خارج است و فقط یک ادّعاست و چون ادّعایی بدون دلیل است، تفسیر به رأی است؛ امّا اینکه در «یدّبرالأمر»، «امر» به معنای دین و «یدّبر» به معنای نزول است نیز، بر آیة شریفه تحمیل شده. واژة «یدّبر» نه در قرآن و نه در لغت، هرگز به معنای نزول نیامده، واژة «امر» نیز که دارای معانی متفاوتی است، در اینجا به معنای دین نمیباشد و «عروج» هم به معنای نسخ دین نیست.
آیة {یدّبرالامر} پنجمین آیه از سورة مبارکه سجده است. خداوند تبارک و تعالی در این سوره پس از بیان عظمت قرآن و رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در سه آیة نخست، به یکی دیگر از مهمترین پایههای عقاید اسلامی؛ یعنی توحید و نفی شرک می پردازد و در آیة چهارم چنین میفرماید: ((اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَینَهُمَا فیِ سِتَّةِ أَیامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلیَ الْعَرْشِ مَا لَکُم مِّن دُونِهِ مِن وَلیِ وَ لَا شَفِیعٍ أَ فَلَا تَتَذَکَّرُونَ)).خداوند کسی است که آسمانها و زمین و آنچه را در میان ایندو است در شش روز آفرید. در این آیه، پس از مسألة آفرینش به مسألة «حاکمیت خداوند» بر عالم هستی پرداخته، میگوید: «سپس خداوند بر عرش قدرت قرار گرفت» و بر همة عالم هستی حکومت کرد.(قرار گرفتن خداوند بر عرش به این معنی است که او هم آفرینندة جهان هستی است، و هم حاکم بر همة عالم).و در پایان آیه با اشاره به مسألة توحید «ولایت» و «شفاعت» مراحل توحید را کامل کرده، میفرماید: «جز او ولی و شفیعی برای شما نیست»(1)
امّا در آیة پنجم، سمت و سوی کلام الهی از مسألة خلقت و حاکمیت بر عالم به سوی ربوبیت و تدبیر امور عالم میرود و در پایان، عاقبت خلقت و معاد را بیان میکند: ((یدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَی الْأَرْضِ ثُمَّ یعْرُجُ إِلَیهِ فی یوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ)). خداوند امور این جهان را از مقام قرب خود به سوی زمین تدبیر میکند. به تعبیر دیگر خداوند همة عالم
1) ناصر مکارم شیرازی، برگزیده تفسیر نمونه، ج3، ص571.
هستی از آسمان گرفته تا زمین را زیر پوشش تدبیر خود قرار داده است، و جز او مدّبری در این جهان وجود ندارد. و میافزاید: «تدبیر امور در روزی که مقدار آن هزار سال از سالهایی است که شما میشمارید به سوی او باز میگردد.» منظور از این روز، روز قیامت است؛ یعنی خداوند این جهان را با تدبیر خاصّی نظم بخشیده؛ ولی در پایان جهان این تدبیر را برمیچیند و به دنبال آن طرحی نوین و جهانی گستردهتر ابداع میگردد؛ یعنی پس از پایان این دنیا جهان دیگری آغاز میشود(1)
بنابراین آیة شریفه «یدّبرالامر» و آیة پیش از آن (آیه چهار و پنج سورة سجده) باهم یک مجموعه را تشکیل دادهاند، به تعبیری دیگر هر دو آیه را باید باهم در نظر گرفت. در آیة چهار سه شاخه از توحید یعنی: خالقیت، حاکمیت و عبودیت بیان شده ،اما در آیة پنج «توحید ربوبیت» ذکر شده؛ یعنی تدبیر جهان هستی تنها به وسیلة خداوند کامل میشد و در پایان به مسالة «معاد» اشاره میگردد.(2)
چنانچه اشاره شد بهائیت برای رسیدن به اهداف فرقهای خود، از این آیة شریفه سوءاستفاده کرده است و از تعابیر آن تأویل کرده و به دلخواه خویش تفسیر نموده است. در اینجا لازم است تعابیر آیة شریفه بیشتر تبیین گردد.
تحلیل واژگانی
«تدبیر»: «تدبیر» در لغت عرب به معنای اندیشیدن و نگریستن به فرجام کاری و به کار بستن اموری برای رسیدن به نتیجة مطلوب و ترتیب دادن آن به کار رفته است.(3)و هرگاه که با «من» و «الی» به کار رود، تدبیر بین دو چیز است که به معنای در نظر
1) همان، ص572.
2) همان، ج17، ص115.
3) التدبیر: أن یدبّرالإنسان أمره، و ذلک أنه ینظر إلی ما تصیر عاقبته و آخره، و هو دبره (ابنفارس، معجم المقاییس اللغة، ج2، ص324)؛ أمّا التدبیر: هو تصییر الشیء ذا دبر و جعله ذا عاقبة، بأن یکون الشیء علی عاقبة حسنة و نتیجة مطلوبة، و هذا معنی العمل عن فکر و رویة. (مصطفوی،التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج3، ص175).
گرفتن همة امور است «فلان یدبرالأمر من الشام إلی خراسانای ما بینهما».(1)تدبیر امر از شام تا خراسان بدین معناست که همة اموری که بین مبدأ و مقصد است، در نظر گرفته شود و برای رسیدن به مقصد و رسیدن به نتیجة مطلوب تدبیر گردد.
وقتی تدبیر به خداوند نسبت داده میشود، دارای معنای خاصی است و آن به معنای تنظیم امور براساس نظام احسن و بر اساس مصلحت و حکمت الهی است.(2)
«امر»: «امر» به معنای شأن است و امور که جمع آن است، شامل هرچیزی میشود؛(3)امّا در آیة شریفه «ال» وارد بر امر، «ال» جنس است و افاده عموم دارد پس «الامر» یعنی همة امور.
شاید کسی بگوید کلمة امر به معنای شأن، شامل دین نیز میشود و آیة شریفه، تدبیر امر دین از آسمان به زمین را بیان کرده است، یا اینکه مقصود از «امر» اوامر شرعی در قالب دین است. پاسخ این است که با توجه به مطالبی که گفته شد، قرینههایی وجود دارد که در آیة شریفه مراد از «امر»، شریعت نیست:
لفظ «یدّبر» که در کنار «امر» آمده، مقصود از «امر» را تا حدودی روشن میسازد. از آنجا که تدبیر در ادارة امور جهان بود، مقصود از «امر» نیز امور تکوینی است و نه تشریعی.
سیاق این آیه وآیات مشابه و تعابیر موجود در آن (آفرینش آسمان و زمین در شش دوره، استوای بر عرش، رفع آسمانها، خارج کردن زنده از مرده، تسخیر خورشید، ماه، ستارگان و مالکیت خداوند بر همه چیز) نشانگر تکوینی بودن امر است.تعبیر عرش در
1) ابن شهر آشوب، متشابهالقرآن و مختلفه، ج1، ص 68.
2) معنی التدبیر بالنسبة الیالله تعالی معلوم، و تدبیره تعالی عبارة عن تنظیم امور العالم- و ترتیبه و جعل الأمور علی أحسن نظام و أتقن صنع منتج. (مصطفوی، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج3، ص175).
3) راغب اصفهانی، مفردات ألفاظ القرآن، ص88. ( الأمر: الَشّأن، و جمعه أمور،... و هو لفظ عام لِلأَفْعالِ و الأَقْوالِ کلّها، وَ عَلَی ذلِکَ قُولُه تَعالی: إِلَیهِ یرْجَعَ الأمرِ کُلُّهُ. (هود، 123).
بیشتر آیات قرآن (اعراف:54، یونس:3، حدید:4 و بروج:16)در معنای تدبیر به کار رفته و بیان تدبیر (توحید در ربوبیت) پس از خلقت (توحید در خالقیت) در پاسخ بتپرستان بیان شده است، که منکر توحید ربوبی بودهاند.(1)
ترکیب «یدبرّالامر»: ترکیب «یدبرّالامر» در قرآن در چهار مورد(3)
{إِنَّ رَبَّکُمُ اللَّهُ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فی سِتَّةِ أَیامٍ ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ یدَبِّرُ الْأَمْرَ ما مِنْ شَفیعٍ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ}؛(یونس ،3).
{قُلْ مَنْ یرْزُقُکُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ أَمَّنْ یمْلِکُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ مَنْ یخْرِجُ الْحَی مِنَ الْمَیتِ وَ یخْرِجُ الْمَیتَ مِنَ الْحَی وَ مَنْ یدَبِّرُ الْأَمْرَ فَسَیقُولُونَ اللَّهُ فَقُلْ أَ فَلا تَتَّقُونَ}؛(یونس،31).
{اللَّهُ الَّذی رَفَعَ السَّماواتِ بِغَیرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ یجْری لِأَجَلٍ مُسَمًّی یدَبِّرُ الْأَمْرَ یفَصِّلُ الْآیاتِ لَعَلَّکُمْ بِلِقاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ}؛(رعد،2).
{اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَینَهُمَا فیِ سِتَّةِ أَیامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلیَ الْعَرْشِ مَا لَکُم مِّن دُونِهِ مِن وَلیِ وَ لَا شَفِیعٍ أَ فَلَا تَتَذَکَّرُونَ á یدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَی الْأَرْضِ ثُمَّ یعْرُجُ إِلَیهِ فی یوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ}؛(سجده،4-5).
وارد شده که در همة موارد از آسمان و زمین (آفرینش آسمان و زمین، رزق دادن از آسمان و زمین، برپا داشتن آسمان، تدبیر از آسمان به زمین) سخن گفته شده که به تکوین عالم و ادامة حیات آن مربوط میباشد و تعبیر «استوی علیالعرش» در سه مورد از این آیات وارد شده است. استوای بر عرش دربارة خداوند تعبیری کنایی است و حاکی از قدرت و تسلّط بر امور و اعمال مصلحت در عالم است. همچنین در دو مورد به مراحل ششگانة آفرینش که از آن در قرآن به شش روز تعبیر شده، اشاره دارد.1) طباطبایی، المیزان، ج16، ص245.
2) برای مثال مرحوم طبرسی صاحب مجمعالبیان که در قرن ششم میزیسته با اینکه اقوال مختلفی را بیان میکند و به اقوال شیعه و سنّی ناظر است، چنین احتمالی مبنی بر پایان اسلام را مطرح نکرده است. (ناصر مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج17، ص120).
3) ترکیب «یدّبرالامر» در چهار آیه از قرآن وارد شده است:
همانطور که مشخص شد تدبیر امر، استوای بر عرش و آفرینش عالم در شش روز، تعبیرهایی است که در قرآن همیشه در کنار هم استفاده شده و نشانگر نوعی هماهنگی معنایی در این تعبیرات است. آیة دیگری نیز وجود دارد که کاملاً با همین سیاق نازل شده است: {إِنَّ رَبَّکُمُ اللَّهُ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فی سِتَّةِ أَیامٍ ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ یغْشِی اللَّیلَ النَّهارَ یطْلُبُهُ حَثیثاً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَکَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمینَ}(1)در این آیة شریفه با اینکه از واژة تدبیر استفاده نشده؛ اما واژة «الامر»، بیانگر تدبیر امور از ناحیة قدس الهی است.
بنابراین با همة قرینههایی که بیان شد، میتوان به طور قاطع گفت: معنای «یدبّرالامر» چیزی جز تدبیر تکوینی همة امور عالم نیست؛ یعنی خداوند امور جهان را با مراعات مصلحت و حکمت اداره میکند و واژة «امر» به هیچ وجه معنای دین و شریعت را نمیرساند، همچنین هیچ نوع قرینهای وجود ندارد که «یدبّرالأمر» به ایجاد شریعت و دیانت ترجمه شود، بلکه قرینه بر خلاف آن است.
«یعرج»: عروج به معنای بالا رفتن است؛(2)بنابراین «یعرج الیه» در این آیة شریفه، بالا رفتن به سوی خداوند است و امور تکوینی، که به وسیلة پروردگار تدبیر شده است، به سوی خداوند بالا میرود.
اما از آنجا که ذات الهی به حدود، جهات و مکان توصیف نمیشود و عروج، مربوط به امور تکوینیافته و مخلوقات است، باید به معنای «رجوع» باشد و منظور از آن، بازگشت همة عالم در قیامت به سوی خداوند است و در آیات زیادی با تعبیرات {إِلَیهِ تُرْجَعُون}( آل
1) خداوندی که آسمانها و زمین را در شش روزگار آفرید، سپس بر عرش [ جایگاه تدبیر] استقرار یافت [یعنی به تدبیر جهان پرداخت] شب، روز را فرا میگیرد و پیوسته آن را دنبال می کند [ یعنی چرخش زمین همواره و بدون درنگ ادامه دارد]. آفتاب و ماه و ستارگان را که در گردونة تدبیر او قرار گرفتهاند [نیز پدید آورد]. همانا آفرینش و تدبیر جهان [هر دو] از آن اوست. (اعراف، آیه54).
2) «العروج: الارتقاء، و المعرج: المصعد». (ابن فارس، معجم المقاییساللغة، ج4، ص304).
عمران:83، بقره:28-245، روم:11، یونس: 55، هود:34 و....) و {إِلَیهِ الْمَصیر}( مائده: 18، غافر:3، شوری: 15، تغابن: 3) به ویژه آیة {وَ إِلَیهِ یرْجَعُ الْأَمْرُ کُلُّه}( هود:132) و { َإِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُور}( بقره:210، آل عمران:109،انفال:44، حج:76، فاطر:4، حدید:5) به روشنی بر این امر دلالت میکند.(1)
نکتة دیگر آنکه اساساً تعبیر «عروج» برای ادیان درست نیست؛ زیرا ادیان چیزی مانند روح نیستند که پس از پایان عمر انسان، به آسمان پرواز کنند بلکه آیینهای نسخ شده در زمین باقی هستند و در برخی امور از اعتبار ساقط شدهاند؛ اما اصول آن ادیان مانند توحید به قوّت خود باقی است.(2)
برداشتهایی از آیة «یدبّرالامر»
همانگونه که ابنشهر آشوب این آیه را در ضمن بیان متشابهات قرآن تبیین کرده است(3)و ابن قتیبه در کتاب تأویل مشکلالقرآن بدان پرداخته؛(4)این آیه از جمله آیات تأویلبردار است. «تدبیر امر از آسمان به زمین» محملی بر تفاسیر، برداشتها و معانی تأویلی شده؛ آنچنانکه از آسمان به علوّ و از زمین به اسفل سافلین یا بالاترین مراتب وجود به پایینترین مراتب آن تعبیر شده است(5)و در مقصود از «امر» احتمالاتی وجود دارد، همچون مأمور به دستورات(6)و یا قضا وقدر(7)و وحی که جبرئیل نازل میکرد.(8)
احتمالات دیگر از جمله قوس نزولی و صعودی تدبیر که هرکدام پانصد سال طول
1) مهاجرانی، خاتمیت و ادامه فیض، صص82-87.
2) ناصر مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج17، ص120.
3) ابن شهر آشوب، متشابه القرآن و مختلفه، ج1، ص68.
4) ابن قتیبه، تأویل مشکل القرآن، ص210.
5) ابن عربی، فصوصالحکم، ص218.
6) زمخشری، کشاف، ج3، ص507.
7) بغدادی، لبابالتأویل، ج3، ص403.
8) .طبرسی، جوامع الجامع، ج3، ص288.
میکشد یا دورانهای تدبیر هزارساله که ایامالرّب نامیده میشود(1)و یا طی مسافت ملائک در یک روز از آسمان به زمین به اندازه مدت پانصد سال دنیوی و بازگشت آنها در همین مدت، که در منابع اهل سنّت یافت میشود(2)که این تفسیرها گنگ بوده و قرینه و شاهدی بر درستی آن وجود ندارد.(3)همچنین تقسیم عالم با توجه به برخی از آیات قرآنی به عالم امر وعالم خلق نیز پذیرفته نیست؛(4)بنابراین این سخنان از آنجا که دارای مستند محکم شرعی نیست، قابل تمسّک نخواهد بود.
بهائیت در جهت بهرهگیری از آیات قرآنی برای تحقّق اهداف فرقهای از آیة «یدبرالامر» سوءاستفاده میکند. در این بخش ترفندهای این گروه در تمسّک به آیة «یدبّرالامر» مورد بازشناسی قرار میگیرد:
اینگونه تفسیرکردن قرآن مجید و تأویل بیدلیل و بر اساس تمایلات فرقهای، همانطور که پیش از این بیان شد، نمونة بارز تفسیر به رأی است که نکوهش بسیار شده است و بنابر روایات عاقبت آن دوزخ است.(5)
بهائیت در تمسک به آیه شریفه، اصول حاکم بر مباحث علمی را نکرده و از شیوه صحیح استدلالات علمی تخطی کرده است:
قوانین علمی است استدلال به آیه شریفه از این منظر از دو جهت مردود است:
1-1. نادیده گرفتن سیاق و ظهور: آنچه ابوالفضل گلپایگانی (مبلغ بهائی)، از آیه شریفه استخراج کرده نه از سیاق فهمیده میشود، نه با ظاهر آیه موافق است، نه مقتضای تفسیر آیه است و نه چنین تأویلی بر آن وارد گشته است؛ بلکه ظهور آیه به دلیل سیاق، در امور تکوینی است و نه تشریعی. همانطور که گذشت این ظهور با ملاحظه آیه قبل که در مورد خلقت آسمان و زمین بوده و نظائر این آیه بدست میآید و هیچ دلیلی بر خلاف ظهور، مبنی بر تأویل آیه و حمل بر مسأله نزول و عروج دین وجود ندارد.
1-2. عدم استعمال عرفی: زمانی ادعاهای گلپایگانی میتواند درست باشد که در لسان قرآن و عرف زمان نزول، چنین استعمالاتی صحیح باشد. توضیح اینکه: در قرآن هیچ گاه از تدبیر برای نزول دین استفاده نشده و عرف نیز چنین استعمالی را بر نمیتابد؛ بلکه از واژه های تنزیل و انزال استفاده شده است(مانند: شوری :13، مائده:44، آل عمران:3) همچنین از نسخ و اضمحلال یک دین، به صعود و عروج تعبیر نمیشود(1)
بهره گیری از نصوص متشابه: مسأله پایان اسلام و ظهور آیین جدید چنان اهمیتی دارد که در اثبات آن نیاز به نصوص صریح قرآنی دارد حال آنکه چنانچه اشاره شد آیه {یدبر الامر} در اثبات چنین امری از متشابهات محسوب میشود.
عدم انحصار مفهوم در مراد: و لو از ظهور و سیاق آیه در تکوینیات صرف نظر کنیم و بپذیریم که واژه «یدبر الامر» به معنای نزول دین باشد، این بیان نیز بر مدعای گلپایگانی صراحت نخواهد داشت، زیرا میتوان با این حال تصویری مطابق مذهب حق از این آیه ارائه کرد؛ صاحب کتاب الهدایة المهدویة چنین مینویسد:
از بدو خلقت سماوات و ارض و اول تکلیف عباد، خداوند متعال احکام و تکالیفی برای عباد مقرر فرموده و تا انقراض عالم این تکالیف برحسب مقتضیات وقت و زمان بینالعباد متداول و به آن مکلفّند تا روز قیامت که میعاد اهلاک کل من فیالسموات و الارض است و ذات پاک یگانة خداوندی به حکم «کلّ شیء هالک الا وجهه» باقی
1) مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج17، ص119.
است؛ نه مکلّفی باقی است نه تکلیفی ثابت و جمیع احکام و امور نازله از بدو خلقت تا روز قیامت عروج به بارگاه کبریائی مینماید.(1)
وجود معارض: ادعای بهائیت مبنی بر پایان اسلام پس از هزار سال، افزون بر اینکه بیدلیل است، بر خلاف ضرورت قطعیه و درست آیات و روایات مبنی بر خاتمیت و عدم نسخ اسلام تا قیامت است.
عدم توجّه به مبانی عقیدتی شیعه: ادعّای بهائیت در تکمیل دین اسلام در دورة ائمه علیهم السلام و آغاز دورة هزارساله، زمانی میتواند مقبول باشد که با مبانی عقیدتی شیعه سازگار باشد، در حالی که اینگونه نیست:
5-1. پایان اسلام در امام یازدهم بیمعنی است. حتی اگر «یدبّرالامر» به معنای نزول دین باشد، از آنجا که مدّت نزول در این آیه تعیین نشده، چه بسا الان در مدت نزول باشیم،(2)شاهد مطلب اینکه هنوز دورة امامت ائمة دوازدهگانه: به پایان نرسیده است و حضرت حجّت با اینکه غائب است؛ اما حضور دارد، پس بنابر مبنای مطرح شده دورة نزول ادامه دارد و پس از کامل شدن نزول به ظهور حضرت، دورة هزارسالة پایان اسلام آغاز میشود؛ اما بر اساس مبنای بهائیت که علیمحمد باب را موعود اسلام و امام دوازدهم شیعه میدانند، دورة نزول و اکمال دین تا پایان حیات او باید ادامه داشته و پس از آن هزار سال آغاز گردد.(3)
1) یزدی اردکانی، الهدایة المهدویه، ص12.
2) شاهرودی، حقالمبین، ص458.
3) توضیح اینکه: بهائیت میبایست دیدگاه خود نسبت به ائمة طاهرین: را روشن سازد. اگر بر مبنای شیعة اثنی عشریه بحث میکند، انقطاع ائمه در امام حسن عسکری علیه السلام و توقّف دورة اکمال در ایشان معنا ندارد؛ زیرا ائمّة شیعه دوازده نفرند، کما اینکه خودتان اقرار کردید: «... مدّت بقای ائمة اثنی عشر که مبین معارف دینیه بودهاند... تا سنة260ه- بیشتر امتداد نیافت».و امام حسن عسکری علیه السلام، امام یازدهم شیعه است. پس اگر باب همان موعود شیعه و امام دوازدهم شیعیان است و شروع دورة هزار ساله پس از اکمال حلقه امامت باشد، پس میبایست مبدأ هزارة پس از دورة وی باشد. در هر صورت این جمله «بقای ائمة اثنیعشر تا سنة دویست و شصت»، با اکمال در امام یازدهم کاملا متناقض است.
5-2. اگر علی محمد باب موعود اسلام و آخرین از ائمه دوازده گانه: است طبیعتاً پایان اسلام، خاتمه زندگی اوست و باب در سال 1266ق، در تبریز اعدام شده است نه سال 1260 که سال شروع ادعایش میباشد.
اول اینکه فاصله ادیان گذشته و ظهورپیامبران با یکدیگر در هیچ موردی هزار سال نبوده است. فاصله میان ظهور نوح علیه السلام با حضرت ابراهیم علیه السلام بیش از 1600 سال، فاصله زمان حضرت موسی علیه السلام با حضرت مسیح علیه السلام بیش از 1500 سال و نیز فاصله میان حضرت مسیح علیه السلام و ظهور پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله، 570 سال بوده است؛ حتی برای نمونه فاصله یکی از مذاهب و ادیان گذشته با آیین بعد از خود، هزار سال نبوده است.(1)
جهت دوم اینکه بهاء که به اعتقاد بهاییت از بزرگترین ظهورات است تنها 18 سال بعد از ظهور باب ادعای «من یظهره اللّهی» کرد، فلذا بین این دو ظهور، فاصله هزار ساله نقض میشود.
1) روزبهانی بروجردی، در جستجوی حقیقت، ص265.
سؤال این است که در قرن اوّل اکمال چگونه بوده است؟ ثالثاً از زمان مرگ آخرین امام یعنی أحمدبنحنبل (در 241ق) تا سال 260ق که بهائیت ادعای امتداد اکمال دین تا آن زمان را دارد، نوزده سال فاصله است.
بر فرض درستی همه مقدّمات این استدلال و پذیرفتن اینکه سال 1260ق پایان اسلام است، آیا هر کس در این سال ادّعا کند، باید بیچون و چرا تصدیق شود؟ چنانچه غلام احمد قادیانی نیز در حمامة البشری از همین آیه بهره برده، پس او نیز باید تصدیق شود.(1)
بهائیت ادّعا میکند که دین اسلام تا سال260ق کامل شده، و از آن به بعد دورة عروج و اضمحلال هزارساله آغاز شده است؛ اکنون سؤال این است که این دین، چطور دینی است که با اکمال نزول آن بلافاصله عروج آن آغاز میشود و زوال آن به سرعت پس از کمال آغاز میشود؟ آیا اکمال چنین دینی که عروج آن بلافاصله پس از اکمالش، آغاز میشود، لغو نیست؟
بهائیت برای تطبیق پایان هزار سال با ادّعای باب در سال 1260ق، نزول دین و اکمال آن را در طول مدّت 260 سال دانسته است. اولاً این مطلب بر خلاف نصّ صریح قرآن(2)و اعتقاد مسلمانان مبنی بر تکمیل دین اسلام در حیات پیامبر گرامی اسلام: است و حتّی در اعتقاد شیعه، امامت دارای نقشی تبیینی است. ثانیاً برخلاف مدّعای خود گلپایگانی است که ادعا کرده همة حقایق دینی در قرآن آمده است.(3)
1) نجفی، بهاییان، ص442.
2) بنابر نصّ صریح این آیة شریفة «الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دینا» (مائده، 3)، اکمال دین و اتمام نعمت در زمان نبّی مکرّم اسلام صورت گرفته است.
3) … جمیع حقایق دینیه در قرآن نازل گشته... (گلپایگانی، کتاب فرائد، ص52).
«امالی الشیخ فی حدیث عن الصادق علیه السلام:الا فحاسبوا انفسکم قبل ان تحاسبوا فان فی القیامة خمسین موقفا کل موقف الف سنة مما تعدون ثم تلاهذه الایة فی یوم کان مقداره خمسین الف سنة»؛ (المفید، الأمالی، النص، ص 274).
«عن ابنعباس: اِنَّ یوما من ایام الاخره یکون کألف سنة من ایام الدنیا»؛ (خوئی، منهاج البراعة فی شرح نهجالبلاغة، ج11، ص275).
تناقضگویی در گفتار گلپایگانی روشن است؛ وی در تطبیق آیة {یدبّرالامر} عروج دین در دورة هزار سال را دورة ظهور ظلمت بدع، تاریک و مظلم شدن افق امرالله میداند، گویا فراموش کرده که در تطبیق حدیث نبوی «ان صلحت امتی فلها یوم...» گفته بود: «چون امّت صالح بودهاند. دورة اسلام یک روز معادل هزار سال شده است». بنابراین اگر امّت رسول صالح بودهاند و منجر به دورة هزارساله شده، دیگر معنا ندارد که این دورة را، دوره تاریکی و اضمحلال دین دانست.
ابوالفضل گلپایگانی از یک سو مدّعی صعود و عروج دین در روز هزارساله است و از سویی دیگر هم ادّعای زوال دین و هم ظهور ظلمت بدع در این مدت را دارد، در حالی که این دو ادّعا متّضاد هستند؛ یعنی اگر بپذیریم منظور آیه از عروج در روز هزارساله، عروج و صعود دین است، این عروج نمیتواند به معنای زوال و اضمحلال دین باشد؛ زیرا زوال و نابودی در جایی به کار میرود که چیزی ماهیت خود را از دست داده باشد؛ بنابراین دینی که به ادّعای بهائیت دچار تاریکی و ظلمت بدع شده و جز نامی از آن باقی نمانده، دارای
1) مرحوم تهرانی این بیان را در کتاب بهایی چه میگوید و در صفحة 80 بیان کرده است. از جمله:
«الکلینی فی حدیث ما وعظ الله عزّوجلّ بعیسی علیه السلام:... و اعبدنی لیوم کالف سنة مما تعدون...»؛ (الکافی، ج8، ص 134).
چنین ارزش و رتبهای نیست که به سوی الهی صعود کند.
این یوم، یوم قیامت کبری و طامّة عظمی است؛ زیرا در آن یوم آثار و وقایعی و انوار و حوادثی و شئون و بدایعی و حقایق و اسراری و احکام و آثاری ظاهر گردد که پنجاه هزار سال گنجایش ظهور آن انوار و آثار را نداشته باشد...این هزار سال یا پنجاه هزار سال حدود تقریبی است و کنایه از احقاب و دهور است.(1)
عبدالبهاء افزون بر اینکه «یوم» را در آیة شریفه روز قیامت دانسته؛ عدد هزار را نیز عددی تقریبی میداند و آن را بر مواقف قیامت حمل کرده است نه پایان دوره اسلام پس از گذشت هزار سال؛ هرچند تفسیر وی از قیامت با مفهوم قیامت نزد مسلمانان متفاوت است.
امّا الیوم المقدار بألف سنة فی قوله وان یوما عند ربک کألف سنة مما تعدون فهو یوم من ایام الرب المدبر الذی وقت به العذاب وانجاز الوعد فی قوله ویستعجلونک بالعذاب ولن یخلف الله وعده والتدبیر فی قوله یدبر الامر من السماء الی الارض ثم یعرج الیه فی یوم کان مقدار الف سنة مما تعدون وذلک الیوم الاخیر من الاسبوع
http://www.cgie.org.ir/shavad.asp?id=123&avaid=3482
الذی هو مدة الدنیا المنتهیة بنبوة الخاتم صلی الله علیه وسلم والذی قال فیه ان استقامت امتی فلها یوم وان لم تسبق فلها نصف یوم مع قوله بعثت انا والساعة کهاتین فهذه یوم من ایام الربوبیة والتدبیر(1)(ذیل آیه چهار سوره معارج).
ایشان سبب ظهور ظلمت بدع، مظلم شدن افق امرالله و باقی نماندن جز نامی از اسلام را نتیجة اختلاف علماء و پراکندگی اهوای آنان دانسته؛ در حالی که مسألة تفقّه در دین، برگرفته از متن دین، قرآن(2)
و مورد تأیید اهل بیت علیهم السلام بوده است. در زمان ائمه علیهم السلام با اینکه محدّثان دارای علم محدودی بودند و مجامع روایی شیعه شکل نگرفته و معارف اهل بیت علیهم السلام به طور کامل در اختیار آنان قرار نگرفته بود، به جلوس در مسجد امر میشدند.(3)
بدیهی است که اگر حضور فقیه موجب اضمحلال و تاریکی دین میشد، امام معصوم به آن دستور نمیداد. از اینرو، امام صادق علیه السلام شعیب عقرقویی را به ابوبصیر و
1) اسماعیل حقی البرسوی، تفسیر روح البیان، ج10، ص184.
2) بر اساس این آیه، قرآن برای تفّقه در دین فرمان کوچ داده است:«... فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِینْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیهِمْ لَعَلَّهُمْ یحْذَرُونَ؛ پس چرا از هر فرقهای از آنان، دستهای کوچ نمیکنند تا در دین آگاهی پیدا کنند و قوم خود را- وقتی به سوی آنان بازگشتند، بیم دهند باشد که آنان [از کیفر الهی] بترسند؟»؛ (توبه، 122).
3) «عن ابیعبدالله علیه السلام:انما علینا ان نلقی الیکم الاصول و علیکم ان تفرعوا»؛ (ابنادریس، السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی (المستطرفات، ج3، ص575) و عن الرضا علیه السلام:« علینا القاء الاصول و علیکم ان تفرعوا»؛ (حرّ عاملی، وسائلالشیعه، ج27، ص62).
سلیمانبنخالد را به زراره، ابوبصیر و بریدبنمعاویه ارجاع داده(1)و امام رضا علیه السلام عبدالعزیزبنمهتدی را به یونسبنعبدالرحمن و علیبنمسیب را به زکریابنآدم قمی(2)
و امام هادی علیه السلام نیز حماد را به عبدالعظیم حسنی ارجاع داده است.(3)
زیرا فقیه با توجّه به مبانی دینی ( کتاب، سنت و عقل) حکم میکند نه بر اساس هوا و هوس و شرع مقدّس هیچگاه بر اساس معیار نظر شخصی فقهاء نبوده است، از اینرو قیاس و استحسان حجّت نیست و اگر محدود اشخاصی براساس هوا حکم کردهاند، در زمان ائمه علیهم السلام نیز سوءاستفادهگرانی بودند که مورد نفرین اهل بیت علیهم السلام واقع میشدند. اگر وجود آنان پیش از غیبت باعث عروج دین نمیشد، پس بعد از غیبت نیز با توجه به وجود حراست علماء راستین از دین، این امر موجب نزول و زوال دین نخواهد شد.(4)
در واقع هرگاه جریانها و
1) «شعیب العقر قوقی قال قلت لابی عبدالله علیه السلام:ربما احتجنا ان نسأل عن الشیء فمن نسأل قال علیک بالاسدی یعنی ابابصیر»؛ (حرّ عاملی، وسائلالشیعة، ج27، ص142). «حدثنا محمدبنالحسن عن محمدبنالحسن الصفار عن یعقوببنیزید عن محمدبنأبیعمیر عن هشامبنسالم عن سلیمانبنخالد الأقطع قال سمعت أبا عبدالله علیه السلام یقول: ما أجد أحدا أحیا ذکرنا و أحادیث أبی علیه السلام إلا زرارة و ابوبصیر لیث المرادی و محمد بن مسلم و برید بن معویة العجلی و لو لا هؤلاء ما کان احد یستنبط هذا هؤلاء حفاظ الدین و امناء ابی علیهالسلام علی حلالالله و حرامه و هم السابقون إلینا فی الدنیا و فی الآخرة»؛ (شیخ مفید، الإختصاص، ص66 ).
2) «عبدالعزیزبنالمهتدی قال سئلت الرضا علیه السلام فقلت: انی لا القاک فی کل وقت فعمن آخذ معالم دینی فقال خذ عن یونسبنعبدالرّحمن»؛(شیخ طوسی، تهذیبالأحکام، (تحقیق خرسان)، المشیخة، ص82).«علیبنالمسیب قال: قلت للرضا علیه السلام شقتی بعیدة و لست اصل الیک فی کل وقت فمن من آخذ معالم دینی قال من زکریابنآدم القمی المأمون علی الدین و الدنیا قال علیبنالمسیب فلما انصرفت قدمت علی زکریا بن آدم فسئلته عما احتجت الیه»؛ (شیخ مفید، الإختصاص، ص87).
3) «ابوحماد الرازی قال دخلت علی علیبنمحمد علیه السلام بسر من رأی فسئلته عن اشیاء من الحلال و الحرام فاجانبی فیها فلما ودعته قال لی یا حماد اذا اشکل علیک شیء من أمر دینک بناحیتک فاسئل عنه عبدالعظیم بن عبدالله الحسنی و اقراه منی السلام»؛ (محدث نوری، مستدرکالوسائل و مستنبطالمسائل، ج17، ص321).
4) تهرانی، بهایی چه میگوید؟، ص84.
گروهها دست خود را از دامان علمای دین کوتاه کردند، به لغزش دچار گشتند.
حتی اگر بهائیت ادّعا کند که ظهور هر باب مظهر قیامّت امّت گذشته است و قیامت کبری، که در بسیاری از آیات قرآن از آن سخن گفته، ظهور قائم است (یعنی ظهور باب قیامت اسلام باشد) و عروج دین اسلام در قیامت با ظهور باب واقع شده، باز این کلام درست نیست؛ زیرا طول روز قیامت هزار سال است نه مدّت زمان پیش از قیامت(1)و باید طول یوْمّالظهور «باب»، که آن را قیامت پنداشتهاند، هزار سال باشد، در حالی که اینگونه نیست.
ظاهراً باب تا اواخر سال 1264ق خود را به دین اسلام پایبند نشان میداده؛ یعنی در دورهای که ادعای بابیت، ذکریت یا قائمیت داشته، خود را در دایرة اسلام میدانسته، پس باید پایان دورة هزار ساله اسلام پس از این تاریخ باشد نه سال1260ق.
بهائیت برای اثبات ادّعای خود حقایق تاریخی را کتمان کرده است. لازمة اثبات ادّعای بهائیت این است که زمان شیوع مذهب حق، که سالها پس از دورة ائمه علیهم السلام تحقّق یافت، رفع تقیه، شیوع و گسترش اسلام در اقصی نقاط عالم و گردآمدن آثار بیشمار اسلامی از دورة عروج دین به شمار آید و در مقابل، زمان خلفای جور و ظهور بدعتهایی همچون عمل به قیاس و رأی و ظلمهای بیشماری که در حقّ اهل بیت علیهم السلام و محبین ایشان وارد میشد، دورة نزول دین و صالح بودن امت در نظر گرفته شود.(2)
اگر مدّعای بهائیت درست باشد؛ یعنی منظور از امر، دین و عروج دین به معنای زوال آن پس از هزار سال باشد، پس از این مدّت هیچ دینی نخواهد بود، زیرا منظور از دین در
قرآن مطلق عبودیت و تسلیم است و با زوال دین باید مطلق عبودیت از بین برود. پس این آیة شریفه نه تنها دلیلی بر مدّعای بهاییت نیست، بلکه نافی امر بهائیت و هر دینی پس از اسلام است. دستکم در آیة شریفه، نزول بعدی دین تعیین نشده و او بدون هیچ دلیلی ظهور علیمحمّد شیرازی را به آیه ربط میدهد.
گلپایگانی در ادامة بحث به آیات دیگری نیز تمسّک میجوید که استدلالش در این آیات بسیار سستتر از گذشته است. او در فرائد چنین مینویسد:
و ایضاً بر وفق آیة مذکور در سورة حج فرموده است: {و یستعجلونک بالعذاب و لن یخلف الله وعده و ان یوماً عند ربک کألف سنة مما تعدون}. ترجمة آیه مبارکه این است که کافران از تو در انزال عذاب استعجال و شتاب میکنند و حق جلّ جلالهُ در وعدة خود تخلّف نمیفرماید و هر آینه یک روز نزد پروردگار برابر هزار سال است از آنچه شما محسوب میدارید؛ یعنی خداوند تعالی نزول عذاب را در قیامت وعده فرموده و تا یوم موعود یک یوم ربانی که هزار سال است باقی مانده و وعدة اعدام اهل طغیان و انقراض ارباب شرک و کفران به ورود آن یوم عظیم مهیب مقدّر گشته و این آیة کریمه در وقتی نازل شد که کفّار از شدّت تمسّک به عقاید دینیة خود، امر مبارک حضرت رسول را العیاذبالله واهی، باطل و موهوم میشمردند و در غایت جرأت و اعتماد بر دین خود ...اللهم ان کان هذا هو الحق من عندک فأمطر علینا حجارةً من السماء أو اتنا بعذاب الیم(1)میگفتند و لهذا این آیة مبارکه در جواب ایشان نازل شد و میعاد بقاء دین اسلام و ظهور قائم و ورود یومالله بر اهل فؤاد واضح و معلوم گشت.
و هم بر وفق آیة مذکوره در سورة مبارکه سبأ میفرماید: {و یقولون متی هذا الوعد ان کنتم صادقین قل لکم میعاد یوم لا تستأخرون عنه ساعة و لا تستقدمون}(2)یعنی میگویند چه وقت است میعاد و وقت ظهور این وعدهها اگر از راستگویانید؟ یعنی کفّار پیوسته به اهل ایمان ایراد و انتقاد مینمودند که اگر راست میگویید، معین کنید که چه وقت این همه وعدهای که در قرآن وارد شده است، ظاهر خواهد شد. لهذا در جواب به حضرت خاتمالانبیاء امر شد که بگو : برای شما میعاد یک روز باقی است که
احدی نتواند آن را مقدّم دارد و یا به تأخیر اندازد.(1)
او در فصلالخطاب نیز به این آیه اشاره میکند.
و بر وفق آیة مذکوره نیز در سورة مبارکة حج فرموده است {و یستعجلونک بالعذاب و لن یخلف الله وعده و ان یوماً عند ربک کألف سنة مما تعدون} و خلاصة ترجمة آیة مبارکه این است که میفرماید شتاب میکنند کفار از تو در نزول عذاب و خداوند از وعدهای که فرموده است، تخلّف نخواهد نمود و هر آینه یک روز نزد خداوند چون هزار سال از شمارة شما خواهد بود؛ یعنی نزول عذاب و عقاب بر کافران و مغلوبیت و زوال دولت ستمکاران به یومی معلوم و اجلی مسمّی مقدّر شده است که تا ورود آن یوم و وصول آن میعاد یک روز الهی که برابر یک هزار سال است، از شماره و حساب خلق باقیمانده است.(2)
چنانچه بیان شد و گلپایگانی خود نیز به آن معترف است، این آیات دربارة وعدة عذاب الهی به مشرکان ومنکرین است، وقتی در استهزاء بر عدم اتیان عذاب، از پیامبر صلی الله علیه و آله طلب عذاب میکردند و میگفتند: آن عذاب وعده داده شده کجاست؟ خداوند میفرماید:
{وَ یسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذابِ وَ لَنْ یخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ وَ إِنَّ یوْماً عِنْدَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ}؛ آنها با عجله از تو تقاضای عذاب میکنند ]و میگویند: اگر راست میگویی پس چرا مجازات الهی دامان ما را نمیگیرد؟ در پاسخ به آنها بگو: زیاد عجله نکنید.[ خداوند هرگز از وعدة خود تخلّف نخواهد کرد! چرا که یک روز در نزد پروردگار تو همانند هزار سال از سالهایی است که شما میشمرید.(3)
دربارة جملة «إِنَّ یوْماً عِنْدَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ»، در کتابهای تفسیر(4)چند احتمال
وارد شده است از جمله:
یکسان بودن یک روز و هزار سال در برابر قدرت خدا؛ یعنی ممکن است شما برای انجام دادن کاری یک هزار سال وقت لازم داشته باشید، اما خداوند در یک روز (بلکه کمتر) آن را انجام میدهد، بنابراین مجازات و مقدّمات زیادی نمیخواهد. به تعبیر دیگر، آنها که در وعدة عذاب الهی عجله میکنند، مقهور این وعدة الهی هستند و تفاوتی ندارد که هماکنون به آنها عذاب برسد یا بعد، هرچند فضل الهی در استمهال و تأخیر عقوبت و عذاب است.
کم و زیادی زمان برای خدا یکسان است؛ زیرا زمان حاکم بر مادّه، حاصل نظام جهان است و اما خداوند که وجودی فرازمانی دارد و خود خالق زمان است، به حساب ما یک روزش برابر با هزار سال است و این تأخیر در عذاب مشرکان برای او چیزی نیست و ترس از فوت ندارد تا در عذاب آنها عجله کند.
یک روز از روزهای آخرت برابر با هزار سال دنیایی است.
از شدّت عذاب، یک روز هزار سال پنداشته میشود.
بنابراین مسخرهکنندگان باید بدانند چه در نزول عذاب الهی عجله کنند و چه نکنند؛ این عذاب الهی است که آنها را فرا خواهد گرفت و دیر یا زود به سراغشان میآید، اگر هم مهلتی داده شود، در حقیقت فرصتی برای بیداری و تجدید نظر است و یا فرصتی است که آخرین درجات شقاوت را کامل سازند؛ ولی باید بدانند پس از نزول عذاب درهای توبه و بازگشت به کلّی بسته خواهد شد و دیگر راهی به سوی نجات نخواهد بود.
از آنچه در ردّ گلپایگانی در دو فصل گذشته بیان شد، بطلان این استدلال نیز روشن است و چه بسا اوضحالبطلان است؛ چراکه اعترافات او در این آیات کاملاً برخلاف مدّعایش میباشد. با این حال به چند نکته اشاره میگردد:
خطاب آیه به مشرکان بوده و وعدة عذاب الهی است؛ بنابراین اولاً این آیه با قضیة پایان اسلام ارتباطی ندارد، ثانیاً خود او هم نزول این عذاب را در قیامت دانسته است نه در دنیا.
ابوالفضل گلپایگانی معنای این آیة شریفه را تحریف کرده است. خداوند در این آیه پس از بیان عدم خلف وعده در تعذیب، و نزول عذاب در قیامت، روز را نزد خود به اندازة هزار سال دنیوی دانسته است و نفرموده که تا روز قیامت یک روز هزار ساله باقی مانده است؛ بنابراین با دقّت در این جملة گلپایگانی که «تا یوم موعود یک یوم ربانی باقی مانده»، به دو روز اشاره میکند: یک روز موعود و دیگری یوم ربانی هزار سالة پیش از آن، در حالی که کاملاً آشکار است که در این آیة شریفه سخن از دو روز نیست؛ بنابراین تحریف معنای آیة شریفه به وسیلة وی روشن است.
وی در تبیین معنای آیه دچار تناقضگویی شده است، زیرا اگر «ان یوما عند ربک کألف سنة» در آیة شریفه اشاره به هزار سال مدّت بقاء اسلام دارد، عذاب مشرکین باید در روز هزارساله انجام شود؛ اما از دیگرسو انقراض ارباب شرک را به قیام موعود و پس از پایان آن یوم دانسته است.
اصول بحث و استدلال این است که با مبنای خصم استدلال شود؛ اما مبنای استدلال گلپایگانی در این بحث، بر اساس عقیدهای است که بیتردید نزد مسلمانان مردود است. گلپایگانی میپذیرد که این آیة شریفه به وعدة عذاب مشرکان در روز قیامت مربوط است، اما تفسیر او از قیامت همان برپایی قیام باب شیرازی است؛ با این اساس که ظهور هر مظهری قیامت مظهر پیشین میباشد. بنابراین اگر به مخاطب مسلمان توجه میکند، باید از مبنای مورد قبول او استدلال کند یا اینکه اوّل مدّعای خویش را به اثبات برساند. بنابراین خلط کردن بین قیامت و ظهور قائم کاملاً نادرست است.
تحقّق وعدة الهی نسبت به مشرکین مسخرهکننده، تنها با عذاب این گروه در قیامت محقّق میشود؛ اما بر اساس مبنای بهائیت کسانی که عذاب میشوند، غیر از کسانی هستند که وعدة عذاب در حقّ آنها نازل شده و با این فرض اصلاً گروه مسخرهکننده عذاب نشده است که این مطلب بر خلاف حکمت الهی است.
با فرض اینکه قرآن به مسخرهکنندگان وعدة عذاب پس از هزار سال را بدهد که
لحظهای تقدیم و تأخیر ندارد؛ آیا درست است که مبدأ این هزار سال، 260 سال پس از وعده آنها به عذاب باشد و با وجود آن بگوید: هیچ تقدیم و تأخیری در کار نیست؟ به عبارت دیگر اگر مبدأ آغاز هزار سال، نزول آیه و ابلاغ آن به کفار باشد، حتی اگر و لو این آیه در سال آخر زندگی خاتم پیامبران نازل شده باشد، باز هم اختلافی 250 ساله با ادّعای باب دارد.
8.. قطعاً یکی از اغراض از وعدة بهشت و جهنّم در قرآن، زمینهسازی برای هدایت است تا امید به دستیابی به پاداشی بزرگ و یا ترس از واقع شدن در عذابی هولناک، باعث شود انسان از بدی دوری کند و این عذاب هرچه سختتر باشد، بازدارندگی آن بیشتر است. حال مشرکین مکّه را تصوّر کنید که خداوند به آنها وعدة عذاب داده و قرار است این عذاب پس از هزار سال، بر گروهی دیگر همزمان با قیام باب واقع شود، در حالی که با قیام او نه مشرکان عذاب شدند (در واقعیت تاریخ مغلوب نشدند) و نه از نظر معنوی مغلوب شدند، بلکه در حال حاضر چه از نظر مادّی و چه از نظر معنوی غلبه با غیر مومنین است. به ویژه آنکه این عذاب هزار سال بعد میآید و دین اسلام را نسخ میکند. چنین عذابی نه تنها بازدارنده نیست، بلکه لغو و تأیید استهزاء مشرکان است.
از جمله آیات ادّعا شده بر بشارت ظهور باب، آیة اجل (یونس: 49 )، آیة {یدّبرالامر} (سجده: 5) و آیة 47 سورة حج میباشد. ابوالفضل گلپایگانی این آیات را دالّ بر پایان دین اسلام پس از هزار سال می داند و آن را بر ادّعای سید علیمحمد باب در سال 1260ق منطبق میکند. اوّلاً این ادّعا بیدلیل بوده و تلاش بر انطباق آیات با مقاصد فرقهای، تفسیر به رأی و بطلان آن روشن است. ثانیاً، مقدّمات این ادعا تام نبوده و از جهات متعدّدی دارای اشکال است که موارد آن در ذیل هر آیه مطرح شد. ثالثاً، انطباق تام بر ادعای باب نداشته، احتمالات دیگری نیز در این مقام وجود دارد.
ابوالفضل گلپایگانی در اثبات مدّعای خود به چند روایت نیز تمسّک میجوید که در فصل سوّم بیان خواهد شد.
روایات فراوانی در منابع روایی شیعه وجود دارد که از عدم جواز توقیت و تکذیب وقتگذاری برای زمان آغاز قیام حضرت حجت 4 حکایت میکند. از سویی دیگر، در برخی روایات به گونهای رمزآلود توقیت شده است. از آنجا که اینگونه روایات معنایی صریح و مشخص ندارد و بر موارد ادّعایی قابل تطبیق است، فهم درست آن نیازمند دقّت و بذل تلاش دوچندان است. روایت ابولبید از جملة این روایات است از روایات مشکلهای است که در تبیین رمز و راز حروف مقطعة قرآن وارد شده است. این روایت قیام قائمانی را بیان میکند که زمان تحقّق هر یک از آنها در مَطلعهای سورههایی از ابتدای قرآن آمده است که با حروف مقطعه آغاز میشود. سپس ظهور حضرت صاحبالامر4 را نزد تحقق «الر» ابتدای سورة یونس، یا «المر» ابتدای سوره رعد (بنا بر تفاوت نقلی که در نسخه بدل روایت وجود دارد) بیان میدارد.
در این باره چند سؤال اساسی مطرح میشود از جمله: مقصود از این روایت چیست؟ آیا با محاسبة شمارة حروف ابجد میتوان سال قیام حضرت را کشف کرد؟ آیا شمارش ابجدی حروف، بر مبنای «المر» عدد1260ق یعنی سال ادّعای ظهور باب است؟
علّامه مجلسی رحمة الله در کتاب شریف «بحارالانوار» و کتاب «رجعت» این روایت را تبیین میکند و احتمالات زیادی را در ذیل آن مطرح مینماید. ایشان اوّلین کسی است که به تبیین این روایت پرداخته و به حق، تفکّر عمیقی در این روایت داشته است. مرحوم علّامه در بیان یکی از احتمالات معنای ظهور قائم اهل بیت علیهم السلام در تحقّق «الر»، وقوع ظهور در سال 1155ق را محتمل دانستهاند. هرچند این توقیت احتمالی مصداق تکذیب وقتگذاران نیست؛ اما عدم تحقّق ظهور در آن سال، گویای خطا در این احتمال است، از سویی دیگر
محاسبه با شمارة ابجدی حروف، زمینه را برای برخی مدّعیان فراهم کرده است تا با این روش از محاسبه، این روایت را به سود خویش مصادره نمایند. فرقههای انحرافی با توجّه به جایگاه روایات در منظومة فکری مسلمانان، همواره به جهت موجّه نشان دادن ادّعاهای خود از روایات سوءاستفاده کردهاند.
توقیت احتمالی علامة مجلسی از سویی و سوءاستفادة ابوالفضل گلپایگانی، مبلّغ برجستة بهائیت در کتاب «فرائد» از این روایت در اثبات مدّعای باب از سویی دیگر، لازم میدارد تا اوّلاً کلام علّامه بررسی شود، سپس با بررسی محتوایی و سندی جایگاه روایت تبیین گردد و در پایان به ادّعاهای بهائیت پاسخ داده شود؛ بنابراین لازم است بحث کاملی در این روایت ارائه گردد تا حقیقت روشن شود.
قدیمیترین و تنها کتابی که روایت ابولبید را بیان کرده، تفسیر عیاشی است که مربوط به قرن چهارم هجری قمری میباشد، سپس در کتابهای متأخرین همچون «بحارالانوار، البرهان، صافی، نورالثقلین، اثباتالهداة، الزامالناصب، ریاضالابرار و کنزالدقائق»،(1)به نقل از «تفسیر عیاشی»(2)وارد شده است.
روایت ابولبید در تفسیر عیاشی:
خیثمة الجعفی عن أبیلبید المخزومی قال: قال أبوجعفر علیه السلام یا ابا لبید إنه یملک من ولدالعباس اثنا عشر، یقتل بعد الثامن منهم أربعة فتصیب أحدهم الذبحة فتذبحه، هم فئة قصیرة أعمارهم، قلیلة مدتهم، خبیثة سیرتهم منهم الفویسق الملقب بالهادی، و الناطق و الغاوی، یا با لبید إن فی حروف القرآن المقطعة لعلما جما، إن الله تبارک و تعالی أنزل «الم ذلِکَ الْکِتابُ، فقام محمد علیه السلام حتی ظهر نوره و ثبتت کلمته، و ولد یوم ولد، و قد مضی من الألف السابع
مائة سنة و ثلاث سنین، ثم قال:
و تبیانه فی کتاب الله [فی] الحروف المقطعة- إذا عددتها من غیر تکرار، و لیس من حروف مقطعة حرف ینقضی أیام [الأیام] إلا و قائم من بنیهاشم عند انقضائه، ثم قال: الألف واحد، و اللام ثلاثون، و المیم أربعون، و الصاد تسعون، فذلک مائة و إحدی و ستون، ثم کان بدو خروج الحسینبنعلی علیه السلام الم الله، فلما بلغت مدته قام قائم ولد العباس عند «المص»، و یقوم قائمنا عند انقضائها ب-«الر»(1)فافهم ذلک و عه و اکتمه؛(2)خیثمة جعفی از ابولبید روایت میکند که امام باقر علیه السلام فرمودند:ای ابولبید از فرزندان عباس دوازده نفر به حکومت میرسند که بعد از هشتمین ایشان چهار نفر به قتل میرسند؛ یکی از آنها را بیماری ذبحه میکشد، عمر آنها کوتاه، مدّت دولتشان کم، و سیرتشان پلید میباشد. یکی از آنها فاسق کوچکی ملقّب به «هادی» و ناطق و غاوی است.ای ابولبید در حروف مقطّعة قرآن دانش سرشاری است؛ وقتی خداوند «الم ذلک الکتاب»را نازل فرمود، محمد صلی الله علیه و آله و سلم قیام کرد تا آنجا که نور وجودش آشکار گشت و سخنانش در دل مردمان جای گرفت. هنگام ولادت از هزارة هفتم(از زمان خلقت آدم) صد و سه سال میگذشت. سپس فرمود: بیان این مطلب در کتاب خداوند در حروف مقطعة میباشد؛ وقتی حروف مقطعه قرآن را بدون تکرار شمارش کنی، (این مطلب را می یابی که) هیچ یک از این حروف نمیگذرد جز این که یکی از بنیهاشم در موقع گذشتن آن قیام میکند. آنگاه فرمود: «الف» یک، «لام»سی، «م» چهل و «صاد» (در «المص») نود میباشد که جمعاً صد و شصت و یک میشود. بعد از آن ابتدای قیام امام حسین علیه السلام «الم الله ...» بود؛ وقتی مدّت او به سر رسید، قائم بنیعباس در زمان «المص» قیام میکند و چون آن بگذرد، قائم ما در «الر» قیام میکند. پس آن را دریاب و در خاطر بسپار و از دشمنان پوشیدهدار.
تحلیل و تبیین روایت ابولبید به جهت مشکل بودن فهمپذیری آن، دارای اهمیت
فراوانی است. علّامه مجلسی اولین و تنها محدّثی است که در راستای فهمپذیری این روایت تلاش ارزندهای بذل نموده است. ایشان روایت ابولبید را در کتاب بحارالانوار توضیح و تبیین کرده،(1)سپس بعضی از فرازهای روایت را با تفصیل بیشتری در کتاب «رجعت» بیان کردهاست.(2)علامه مجلسی که خود خبره فنّ حدیثشناسی است این روایت را از روایات مشکله و اسرار خفیه دانسته و آن را دارای چند اشکال معرفی میکند. ایشان روایت را در چندین فراز مورد تبیین و بررسی قرار میدهند:
الف) ولادت پیامبر در سال 103 از هزارة هفتم
امام تاریخ ولادت پیامبر را از راه حروف مقطعه قرآن به دست میآورند، از کنار هم گذاشتن نامهای غیر تکراری حروف مقطعه و شمارش کامل حروف (مثلاً «الم» نه حرف دارد: ا ل ف ل ا م م ی م) به دست میآید و مجموع آن عدد 103 میشود که همان تاریخ ولادت پیامبر اکرم6 در هزارة هفتم از خلق آدم است. اینکه امام در روایت فرموده: «تبیانه فی کتاب الله فی الحروف المقطعه» یعنی بیان تاریخ ولادت پیامبر در قرآن در شمارش حروف مقطّعه آمده است.
پس بدان که اوّل تاریخ ولادت حضرت رسالت پناهی 6 را از جمیع فواتح بیرون آوردند،( به این صورت که تمام سورههای قرآن که با حروف مقطّعه آغاز میشود، ملاحظه کنی و) مکرّرها را بیندازی؛ (یعنی) «الم» و «الر» و «حم» و غیر اینها را که مکرّر واقع شده است، یکی را حساب کنی و حرف مبسوط را با زُبُر و بینات(3)حساب کنی مثل آنکه «الف» را سه حرف بگیری و «لام» را سه حرف و همچنین.
پس «الف»، «لام»، «میم»؛ «الف» ،«لام»، «میم» ،«صاد»؛ «الف»، «لام»،«را»؛ «الف»، «لام»، «میم»،«را»؛ «کاف»، «ها»، «یا»، «عین»، «صاد»؛ «طا»،«ها»؛ «طا»،«سین»؛ «میم»، «طا»، «سین»؛ «یا»،«سین»؛ «صاد»؛ «حا»، «میم»؛ «حا»،
«میم»، «عین»، «سین»؛ «قاف»؛ «قاف»؛ «نون»، حرفهای ایشان را که میشماری صد و سه میشود.(1)
و از خلق حضرت آدم علیه السلام تا ولادت شریف حضرت سید البشر موافق این حدیث معتبر، و صد و سه سال گذشته بود و اول هر هزار سال مبدأ تاریخ است و از اول هزارة هفتم، 103 گذشته بود و عدد این حروف نیز 103 سال است، چنانچه دانستی.
سپس امام علیه السلام، حروف مقطعة ابتدای سوره ها را اشاره به ظهور حاکمان اهل حق و باطل گرفته، (یعنی) هر کدام از حروف مقطعه ابتدای سورهها، اشاره به ظهور دولتهای بنیهاشم در انقضای آن حرف دارد که در فرازهای بعدی مورد اشاره قرار میگیرد:
ب) «الم» سورة بقره و قیام حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم
پس «الم» در سورة بقره اشاره به ظهور دولت و بعثت حضرت رسول دارد وچون حضرت فرمود که نزد انقضای هر یک از فواتح سور، خروج یکی از بنیهاشم میشود چراکه عبدالمطلب اوّلین دولت بنیهاشم بوده، پس از اول ظهور دولت عبدالمطلب تا ظهور دولت خاتم انبیاء 6 نزدیک به هفتاد و یک است که همان عدد «الم» است به حساب ابجد و به حساب ترتیب قرآن.
ج) «الم» سورة آل عمران و قیام امام حسین علیه السلام
سپس «الم» در آل عمران اشاره به خروج امام حسین علیه السلام دارد، چرا که خروج امام
1) اگر همة حروف به نام محاسبه شود، مجموع آن عدد 114 میشود و اگر حروف مسروری(در علم جمل و ابجد، حروف بر سه قسمند ملفوظی، ملبوبی و مسروری. حروف مسروری حروفی هستند که بینة آنها فقط الف است که شامل دوازده حرف میشود: با تا ثا حا خا را زا طا ظا فاها یا در اصل آخر آنها همزه بوده که در تلّفظ میافتد)؛ (مصطفی ذاکری، ش 2، مرداد /آبان 1379)، را دو حرف محاسبه کنیم، مجموع آن عدد 103 میشود. توضیح اینکه کلمات حروف مقطّعه بدین قرار است: «الم، المص، الر، المر، کهیعص، طه، طسم، طس، یس، ص، حم، حم، عسق، ق، ن» بنابر احتمال اوّل این کلمات با زبر و بینات: «الف، لام، میم، الف، لام، میم، صاد، الف، لام، راء، الف، لام، میم، راء، کاف، هاء، یاء، عین، صاد، طاء، هاء، طاء، سین، میم، طاء، سین، یاء، سین، صاد، حاء، میم، حاء، میم، عین، سین، قاف، قاف، نون» که مجموعاً 114 حرف است. و طبق احتمال دوم: «الف لام میم الف لام میم صاد الف لام را الف لام میم را کافها یا عین صاد طاها طا سین میم طا سین یا سین صاد حا میم حا میم عین سین قاف قاف نون» که مجموع 103 حرف است.
حسین در سال 60ه- بوده و شایع شدن امر بعثت یازده سال قبل از هجرت بوده که مجموع عدد71 میشود.
د) «المص» سورة اعراف و قیام قائم بنیعباس
ودیگر به حسب ترتیب سور قرآنی «المص»
سورة اعراف است و آن اشاره است به خروج بنیعباس که باز از بنیهاشم بودند- هر چند خروجشان به باطل بود- اما در اینجا مدلول روایت با واقع مطابقت ندارد چراکه عدد ابجدی «المص» 161 است، حال آنکه روی کار آمدن بنیعباس در 132 بوده. علّامه چند توجیه را ذکر میکند:
اینکه مبدأ این تاریخ از ولادت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باشد و(با توجّه به اینکه) شروع دعوت بنیعباس در خراسان در 107 یا 108 بوده که فاصله 161 سال میشود(از ولادت پیامبر تا هجرت 53 سال است که با اضافه شدن به 108 مجموع 161 میشود).
مراد از قیام قائم بنیعباس دورة استقرار و قدرت بنیعباس است؛ یعنی در اواخر دورة منصور که با این تاریخ است(یعنی اینکه مبدأ این تاریخ از هجرت باشد و سال 161ه- مصادف با اواخر دوره منصور عباسی است).
«المص» اگر بر مبنای ابجد غرب محاسبه شود (مشکل حل میشود) به حسب ابجد مغاربه 131 سال است و از اوایل بعثت تا اوایل ظهور دولت ایشان(چرا که دعوت خراسان در 117 آغاز شده که برخی از آنها کشته شدند) 131 بود، هرچند تا بیعت ایشان بیشتر بود یا اینکه مبدأ زمان نزول آیه در نزدیکی هجرت باشد؛ یعنی که ابتدای این تاریخ از نزول سورة اعراف باشد ، پس با بیعت ایشان نیز موافق میآید.
باید دانست که حساب ابجد چنانچه در کتب معتبره حساب معلوم میشود، به چند وجه در زمان سابق مقرّر بوده و بنای این حدیث بر حساب ابجد اهل مغرب است که سابقاً در میان عرب شایع بوده است و ابجد ایشان چنین است : ( صعفض، قرست، ثخذ، ظغش ) یعنی صاد را شصت میگیرند، ضاد را نود میگیرند، سین را سیصد میگیرند، ظاء را هشتصد، غین را نهصد میگیرند و شین را هزار و در باقی حروف با مشهور موافقند. با توجه به روایت معانیالاخبار وجه سوّم اظهر است، با وجود احتمال اشتباه نسخهبرداران که از ابجد غرب آگاهی نداشتند.
ه- ) «الر» سورة یونس و قیام قائم اهل بیت4
اما قول امام که فرمود: «قائم ما نزد «الر» قیام میکند» چند احتمال دارد:
چون تحقّق نپذیرفته، معنی خبر هم که مشروط آن باشد، متحقّق نگردیده است. چنانکه اخبار این گفتار بر آن دلالت دارد (یعنی ظهور در سال 231 مقرّر بوده امّا بدا حاصل شده).
«الر» در اصل «المر» بوده و به اشتباه «الر» نوشته شده و مبدأ تاریخ آن نیز، زمان آشکار شدن نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یعنی نزدیک بعثت آن حضرت است؛ مانند «الم» و مقصود از قیام قائم (عج) هم، قیام امام زمان (عج) به امر امامت در خفا و پنهان است؛ زیرا امامت آن حضرت در سال 260هجری به وقوع پیوست. پس هنگامی که یازده سال قبل از بعثت را نیز بر آن بیافزاییم با عدد «المر»(یعنی271) موافق خواهد بود.
مقصود، همة «الر»هایی است که در قرآن ذکر شده است؛ زیرا «الر» در ابتدای پنج سورة قرآن آمده و همه را حساب باید کرد، جمع کلّ اعداد آن 1155 است. مؤید این سخن آن است که وقتی امام علیه السلام «الم» را ذکر فرمود، چون مقصودش یکی از آنها بود، لفظ الله را هم با آنآورد تا بفهماند که فقط ابتدای یک سوره منظور بوده [و آن هم سورة آل عمران است که آغاز آن «الم الله لا إله إلّا هو الحی القیوم» می باشد] ولی «الر» این طور نیست؛ چه همة مکرّرات، مورد نظر بوده است. تقریباً از سنة تحریر این رساله(کتاب رجعت) که سنة 1078 از هجرت است، 65 سال مانده باشد ، چون مبدأ آن تواریخ از اوایل بعثت بود(مختار علامه در کتاب رجعت).
مراد آن حضرت سپری شدن تمام حروف مقطّعة قرآن است که از «الر» شروع می شود؛ ولی منظور اصلی، حذف اعداد «المص» و یا «الم» است و بنابر اول، جمع همة اعداد، 1696 میشود. و بنابر دوّم، 1525 و براساس حساب مغاربه، بنابر شمارش اول، 2325 میشود و بنابر شمارش دوّم، 2194. اینگونه حساب کردن با قانون کلّی که آن حضرت بیان کردند، هماهنگی بیشتری دارد؛ زیرا ایشان فرمود: با گذشت مدّت هر حرفی از حروف مقطّعة قرآن، دولتی از بنیهاشم پدید میآید و دولت قائم آل محمد (عج) آخرین همة دولتهاست؛ پس با شمارش همة حروف مناسبتر است. ولی این محاسبه از لحاظ لفظ، بعید است که به آن راضی نیستیم. خداوند تعجیل فرجش را روزی ما گرداند.
این همه آنچه است که ذوق و سلیقه من در حلّ این خبر میپسندد، از خدا از خطا و
نقص استغفار میطلبم . امید که حق تعالی در این زودی دیدة جمیع مؤمنان را به غبار موکب همایون آن حضرت علیه السلام منوّر گرداند بمحمد و آله الطاهرین.(1)
در راستای تحلیل و بررسی روایت ابولبید لازم است تا ابتدا دیدگاه علّامه مجلسی به عنوان اوّلین و تنها تبیین کننده این روایت بررسی شود و برای آشنایی با مذاق روایات، دیگر روایات همخانوادة این روایت بیان گردد، سپس این روایت مورد واکاوی سندی و محتوایی قرار گیرد؛ بنابراین، این روایت در چهار بخش مورد بررسی قرار میگیرد:
الف) نقد و بررسی دیدگاه علّامه مجلسی رحمة الله دربارة این روایت
در عظمت و جلالت قدر علاّمه مجلسی و مهارت بالای ایشان در حدیثشناسی و فهم حدیث، هیچ شکّی نیست، و ما در مقام تنقیص بر علّامه نیستیم؛ اما برخی ملاحظات در دیدگاه ایشان وجود دارد که به تعدادی از آنها اشاره میشود:
عدم مطابقت با گزارههای تاریخی
مرحوم مجلسی حروف مقعطة «الم» در سورة بقره را اشاره به پایان دولت عبدالمطلب همزمان با قیام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میداند، یعنی قاعدة قیام دولتهای بنیهاشم نزد انقضای حروف مقطّعه را شامل دورة پیش از پیامبر دانسته، بنابراین قیام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باید در پایان دورة عبدالمطّلب باشد. در حالی که در این روایت هیچ اشارهای به دولت عبدالمطّلب نشده و نفرموده که این قاعده دولتهای بنیهاشم پیش از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را نیز در بر میگیرد بلکه چه بسا از روش طرح آن در حروف مقطعة «الم» در سورة آل عمران، خصوص پس از نبی اظهر است. ثانیاً دولت 71 سالة عبدالمطّلب با گزارشات تاریخی سازگار نیست. از آنجا که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هشت ساله بوده که عبدالمطّلب در 120 یا 140 سالگی از دنیا رفته است.(2)
پس
باید آغاز دولت عبدالمطّلب در هشتاد یا صد سالگی ایشان میبود، در حالی که به گزارش یعقوبی عبدالمطّلب در نوجوانی به وسیلة عمویش مطّلب به مکّه آورده شد و عبدالمطّلب را به جانشینی جدش(عبد مناف) منصوب کرد و او را سرور قریش قرار داد.(1)ثالثاً اگر مبدأ تاریخ، دولت عبدالمطلب باشد، امری نامأنوس است که ثابت نشده است.
مرحوم علّامه قیام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در سال دوّم بعثت در نظر میگیرد، با توجیه اینکه در این سال امر بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آشکار شده، گزارشات تاریخی با متن روایت در تضاد است؛ زیرا اوّلاً آنچه در روایت ملاک قرار گرفته، قیام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است نه شیوع امر وی، و ثانیاً صراحت متون تاریخی بر این است که دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سه سال به صورت مخفیانه بوده(2)و در رأس سه سال(3)به امر الهی دعوت آشکار شده است،(4)همچنین بنابر روایات این سه سال به صورت مخفیانه و سرّی بوده،(5)سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دعوت علنی و آشکارخود را آغاز و بر حجر اسماعیل، قریش را مورد خطاب قرار میدهد.(6)
خطا در تبیین محتوایی روایت
مرحوم علّامه در فرازهای گوناگون روایت یک، مبدأ شمارش یکسان برای سالها در نظر نگرفته است. آن چنان که مبدأ در حروف مقطعة «الم» در سورة بقره دولت عبدالمطلب و حروف «الم» سوره آل عمران از سال علنیشدن دعوت و حروف «المص» را سال ولادت پیامبر گرفتهاند، در حالی که باید در یک روایت، با وجود اینکه یک سیاق در آن جاری است، یک ملاک مورد نظر امام باشد وگرنه امام باید بیان خود را تصریح کند تا مخاطب به خطا نیفتد؛ یعنی اگر امام چند مبدأ برای محاسبة سالها در نظر داشتند، باید
آن را بیان کنند تا مخاطب به خطا نیفتد.
مرحوم علّامه سال تولد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را با توجه به روایت از جمع حروف مقطّعه با زُبر و بینات آن حروف، (سال 103) استخراج کرده است؛ البته علّامه حروف «حم عسق» در سورة شوری را یک واژة مستقل (مانند کهیعص) به شمار آورده، در حالی که، اولاً حروف «حم» در یک آیه و «عسق» در آیة بعدی است که ظاهر در جدا بودن و دو کلمه بودن است و ثانیاً در نوشتار نیز از هم جدا نوشته میشود؛ یعنی به صورت «حمعسق» نوشته نمیشود، بلکه از نظر نوشتاری به صورت «حم عسق» است؛ بنابراین اگر «حم» را جزء مشترکات به حساب آوریم، چون در دو آیه آمده باید از مجموع حذف شود؛ بنابراین مجموع حروف غیر مشترک 98 میشود و با مفاد روایت قابل تطبیق نیست. اکنون سؤال این است که دلیل حجیت چنین عملی از کجا به دست آمده؟ چرا و بر چه اساس و مبنا، حروف را با زبر و بینه باهم جمع کردهاند؟ چرا این حروف را به ابجد محاسبه نکردهاند؟ چرا تلفظ حروف مسروری را ملاک قرار دادهاند ونه نام آنها را؟
مرحوم علّامه مجموع عددی همة حروف «الر» در قرآن (1155) را به عنوان سال احتمالی ظهور مطرح میکند که این مردود است، زیرا دلیلی بر این نوع محاسبه وجود ندارد و این محاسبه کاملاً ظنّی میباشد. آنچه در این روایت منصوص است، محاسبه و جمع شمارة ابجد حروف است. امام نیز اینگونه عمل کردهاند چنانچه امام علیه السلام در مورد حضرت «المص»، «الف» را 1، «لام» را 30، «میم» را 40 و «صاد» را 60 یا 90 گرفته و آن را اشاره به قیام قائم بنیعباس4 دانستهاند. بنابراین، این روش به خاطر وحدت سیاق در همة حروف مقطعه «الم» در بقره، «الم» در آل عمران، «المص و الر یا المر» که در این روایت اشاره شده جاری است. پس اینکه قائم نزد «الم» یا «المر» قیام کند نیز باید بر همین ملاک باشد؛ بنابراین هیچ دلیلی بر روش علّامه در جمع اعداد «الر» که در ابتدای پنج سوره آمد وجود ندارد، بلکه بر خلاف روایت است.
ب) بررسی روایات همخانواده با روایت ابولبید
در برخی روایات، اسرار حروف مقطّعة قرآن به وسیلة شمارة حروف ابجد تبیین شده است. در اینجا برخی از روایات بیان میشود:
1) عنه عن محمدبنإسماعیلبنبزیع عن أبیإسماعیل السراج عن خثیمةبنعبد الرحمن الجعفی قال حدثنی ابولبید البحرانی المراءالهجرین قال: جاء رجل إلی أبی جعفر.... فقال له فما المص......أمسک الألف واحد و اللام ثلاثون و المیم أربعون و الصاد تسعون فقلت فهذه مائة و إحدی و ستون فقال یا لبید إذا دخلت سنة إحدی و ستین و مائة سلب الله قوما سلطانهم( برقی، محاسن، ج1، ص270).
این روایت در البرهان، ج2، ص517؛ بحارالانوار، ج89، ص90 در مشکاةالانوار نقل شده. روایت ضعف سند دارد، به خاطر ابولبید هرچند ابواسماعیلالسراج نیز مشکوک است؛ ولی منتهیالمقال گمان توثیق میدهد، ج7، ص108.
2) حدثنا المظفربنجعفربنالمظفر العلوی السمرقندی رضی الله عنه قال حدثنا جعفربنمحمدبنمسعود العیاشی عن أبیه قال حدثنا أحمدبنأحمد قال حدثنا سلیمانبنالخصیب قال حدثنا الثقة قال حدثنا أبوجمعة رحمة بن صدقة قال: أتی رجل من بنی أمیة و کان زندیقا- جعفر بن محمد علیه السلام فقال قول الله عزّ و جلّ فی کتابه المص أی شیء أراد بهذا و أی شیء فیه من الحلال و الحرام و أی شیء فیه مما ینتفع به الناس قال فاغتاظ من ذلک جعفربنمحمد علیه السلام فقال أمسک ویحک الألف واحد و اللام ثلاثون و المیم أربعون و الصاد تسعون کم معک فقال الرجل أحد و ثلاثون و مائة فقال له جعفربنمحمد علیه السلام إذا انقضت سنة إحدی و ثلاثین و مائة انقضی ملک أصحابک قال فنظرنا فلما انقضت سنة إحدی و ثلاثین و مائة یوم عاشوراء دخل المسودة الکوفة و ذهب ملکهم (ابن بابویه، معانیالاخبار. ص28).
این روایت در تفسیر صافی، ج2، ص179؛ اثباةالهداة،ج4، ص151؛ البرهان، ج2، ص517؛ بحارالانوار، ج10، ص163؛ نورالثقلین، ج2، ص2؛ کنزالدقائق، ج5، ص34؛ عوالم، ص559 تفسیر منسوب به امام عسکری، ص65 با تعابیری متفاوت آمده. سند روایت ضعیف است و رحمةبنصدقه مجهولالحال (تنقیحالمقال، ج27، ص233) و سلیمانبنخصیب مهمل است. (تنقیحالمقال، ج33، ص106).
1) حدثنا محمدبنالحسنبناحمدبنالولید رحمة الله قال حدثنا محمدبنالحسن الصفار عن إبراهیمبنهاشم عن الحسنبنمحبوبَ عن علیبنرئاب عن محمدبنقیس قال: سمعت أباجعفر علیه السلام یحدث أن حییا و أبایاسر ابنیأخطب و نفرا من یهود أهل نجران أتوا رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم فقالوا له أ لیس فیما تذکر فیما أنزلالله علیک الم قال بلی قالوا أتاک بها جبرئیل من عندالله تعالی قال نعم قالوا لقد بعثت أنبیاء قبلک و ما نعلم نبیا منهم أخبرنا مدّة ملکه و ما أجل أمته غیرک- قال فأقبل حییبنأخطب علی أصحابه فقال لهم الألف واحد و اللام ثلاثون و المیم أربعون-فهذه إحدی و سبعون سنة فعجب ممن یدخل فی دین مدة ملکه و أجل أمته إحدی و سبعون سنة قال ثم أقبل علی رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم فقال له یا محمد هل مع هذا غیره قال نعم قال هاته قال المص قال هذه أثقل و أطول الألف واحد و اللام ثلاثون و المیم أربعون و الصاد تسعون فهذه مائة و إحدی و ستون سنة ثم قال لرسولالله صلی الله علیه و آله و سلم فهل مع هذا غیره قال نعم قال هاته قال6- الر قال هذه أثقل و أطول الألف واحد و اللام ثلاثون و الراء مائتان ثم قال لرسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فهل مع هذا غیره قال نعم قال هاته قال المر قال هذه أثقل و أطول الألف واحد و اللام ثلاثون و المیم أربعون و الراء مائتان ثم قال له هل مع هذا غیره قال نعم قالوا قد التبس علینا أمرک فما ندری ما أعطیت ثم قاموا عنه ثم قال أبویاسر للحیی أخیه ما یدریک لعل محمدا قد جمع له هذا کله و أکثر منه قال فذکر أبوجعفر علیه السلام أن هذه الآیات أنزلت فیهم- منه آیات محکمات هن أم الکتاب و أخر متشابهات قال و هی تجری فی وجه آخر علی غیر تأویل حیی و أبی یاسر و أصحابهما. (معانیالأخبار، النص، ص24).
اسلامی تا 271 سال دوام میآورد، و در پایان از این موضوع دچار ابهام شدند. در نقلی از اهل سنّت مجموع این شمارهها یعنی عدد 734 را پایان دورة اسلام دانستند.(1)
نقد و بررسی روایات همخانواده
نقطة مشترک این روایات بهرهگیری از حساب ابجدی در حروف مقطّعة قرآن است. با این حال هیچ روایت معتبری در بین آنها یافت نمیشود که یکی از امامان معصوم علیهم السلام قرآن را با توجّه به رقم ابجد به تأویل برده باشند و روایاتی که در این باب وارد شده، همگی ضعیف است مانند روایت شمارة یک و دو. اما در برخی احادیث صحیحه که از شیعه واهل سنّت وارد شده، نشانگر استفادة یهود از حساب جمل است، مانند روایت شمارة سه و اگر عقیدهای بین مسلمانان مبنی بر اساس حکایت حروف مقطّعه بر پایان دورة هر چیزی، بین مسلمانان شکلگرفته، ناشی از عقاید یهودیت است که از حساب جمل بسیار بهره میبرده حتی در نقلی از روایت سوّم که در تفسیر منسوب به امام حسن عسکری علیه السلام آمده از اینگونه بهرهبرداری از حروف مقطّعه منع شده است.(2)
ج) واکاوی محتوایی روایت ابولبید
چنانچه اشاره شد، این روایت از روایات مشکله است که فهم مراد اصلی از آن، چه بسا ممکن نیست؛ هرچند بخشهایی از آن قابل پذیرش است و مؤیداتی نیز از تاریخ و روایتهای دیگر دارد؛ اما بخشهایی از آن نیزقابل پذیرش نیست و توجیه قابل قبولی ندارد، مگر اینکه به نحوی تأویل شود. چند نکته در بررسی محتوایی این روایت به نظر میرسد که عبارتند از:
یک. بررسی روایت ابولبید با توجّه به گزارههای تاریخی
نصّ گزارشات تاریخی متعارض خواهد بود، زیرا عبّاسیان در سال 923 ق منقرض شده و در طول این مدّت پنجاه و چند نفر به حکومت رسیدند که 37 نفر آنها در عراق بودند و بقیه به نام آنها در مصر حکومت می کردند. دست کم تا زمان شروع غیبت صغری پانزده خلیفة عبّاسی به خلافت رسیدند. چهار نفر که در روایت اشاره شده؛ یعنی خلیفة نهم تا دوازدهم الواثق بالله (227-232)، المتوکّل علیالله (232-247)، المنتصر بالله (247-248) و المستعین بالله (248-252) هستند. واثق با بیماری استسقاء مرد، متوکّل چهل ساله اوّلین خلیفة عباسی بود که به دست ترکان به قتل رسید،(1)منتصر بنابر قول مشهور بر اثر بیماری ذبحه(2)مرد و بنابر قولی با سمّ کشته شد(3)و مستعین هم پس از خلع از خلافت در تبعید کشته شد. بنابراین، این بخش از روایت که در واقع اخبار از آینده است را اینگونه بررسی میکنیم:
اولاً: اینکه خلفای عباسی دوازده نفر باشند با نصّ گزارشات تاریخی در تضّاد است.
ثانیاً: اینگونه نیست که چهار خلیفة پس از هشتم، همگی کشته شده باشند، بلکه خلیفة دهم و دوازدهم به قتل رسیدند؛ اما خلیفة نهم با بیماری استقساء و خلیفة یازدهم با بیماری ذبحه از دنیا رفتند.
ثالثاً: متن روایت متناقض است، زیرا اگر حاکمان نهم تا دوازدهم کشته شدهاند،پس این نظر درست نیست که یکی از آنها بر اثر بیماری ذبحه مرده است، هرچند اخبار از بیماری ذبحه میتواند قابل تطبیق بر گزارشات تاریخی باشد.
رابعاً: بیماری ذبحه انسان را ذبح نمیکند، بلکه خفه میکند پس این تعبیر روایت (الذبحه فیذبحه) مفهوم نیست یا اینکه تعبیری کنایی است. گویا از شدّت این بیماری و اینکه با جریان خون همراه است انسان ذبح میشود.
اینکه شمارش حروف کلمات بدون تکرار با سال 103 هزارة هفتم مطابق باشد، نمیتواند دلیلی بر درستی روایت باشد. بر فرض اگر کسی به حروف جمل آشنایی داشته باد، میتواند چنین مضامینی را ادعا کند به ویژه پس از اینکه بدانیم این نظر که پیامبر در هزارة هفتم از خلق آدم میزیسته، از اعتقادات یهود بوده و استفاده از حروف جمل در بین آنها بسیار رواج داشته است. پس این تعبیر زمانی میتواند أمارة صحّت روایت باشد که مستند تاریخی محکمی خارج از این روایت بر آن اقامه گردد.
اینکه قائم ولدالعباس در انقضای حروف «المص» یعنی عدد 161 قیام میکند، از اشکالات این روایت است، چرا که حکومت بنی عباس در سال 132ق شکل گرفت نه در سال161. در این مقام دو توجیه بیان شده است:
یکم. مرحوم علّامه مجلسی رحمة الله بهترین توجیه را با مبنا قرار دادن ابجد مغاربه مطرح میسازند. از آنجا که عدد حرف «ص» در ابجد غربی 60 است بنابراین عدد «المص» 131 میشود و با واقع(سال132) تطابق بیشتری مییابد. این دو ابجد در جدول ذیل قابل مشاهده است:
ابجد مشهور
ا
ب
ج
د
ه
و
ز
ح
ط
ی
ک
ل
م
ن
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
20
30
40
50
س
ع
ف
ص
ق
ر
ش
ت
ث
خ
ذ
ض
ظ
غ
60
70
80
90
100
200
300
400
500
600
700
800
900
1000
ابجد غربی
ا
ب
ج
د
ه
و
ز
ح
ط
ی
ک
ل
م
ن
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
20
30
40
50
ص
ع
ف
ض
ق
ر
س
ت
ث
خ
ذ
ظ
غ
ش
60
70
80
90
100
200
300
400
500
600
700
800
900
1000
مؤیداتی وجود دارد بر اساس اینکه ابجد مغاربه نیز در استعمالات مورد توجّه بوده
است:
ابجد مغاربه قدیمیتر بوده و در گذشتة دور رواج داشته چنانچه علّامه مجلسی نیز به آن اشاره کردند؛
نقلهای تاریخی که اصل به وجود آمدن ابجد را مورد بحث قرار میدهند، بر اساس ابجد مغاربه است، برای مثال از پادشاهان عدنان که فرزندانی با نام های ابوجاد ، هوز، حطی، کلمون، صعفض، قرسیات و... داشته اند؛(1)
روایتی از اهل سنت؛(2)
روایت «معانیالاخبار» که گذشت(روایت دوم از روایات همخانواده) بر اساس ابجد مغاربه بود؛
روایت ابولبید در سورة رعد نیز آورده شده که بر اساس ابجد مغاربه است؛
1) عثمانبنسعید، المحکم فی نقط المصاحف، جزء1، ص33.
2) وَفِی حَدِیثِ الْوَاسِطِی عَنْ شَیخٍ مِنْ کِنْدَةَ، قَالَ مَرَّةً اسْمُهُ مُحَمَّدُ بْنُ الضَّیاحِ، عَنِ الضَّحَّاکِ بْنِ مُزَاحِمٍ، قَالَ: سَمِعْتُ زَیدَ بْنَ أَرْقَمَ، قَالَ: وَفِی حَدِیثِ الثَّابِتِی یقُولُ: «إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیامٍ فَسَمَّی کُلَّ یوْمٍ مِنْهَا بِاسْمٍ»، ثُمّ قَرَأَ حَفْصٌ: أَبَاجَادْ، هَوَّازْ، حُطِّی کَلَمُونْ، صَعْفَصْ، قُرَیشَاتْ،...: حَدَّثَنِی شَیخٌ مِنْ کِنْدَةَ، قَالَ: لَقِیتُ الضَّحَّاکَ بْنَ مُزَاحِمٍ، فَحَدَّثَنِی، قَالَ: سَمِعْتُ زَیدَ بْنَ أَرْقَمَ، یقُولُ: " إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیامٍ لِکُلِّ یوْمٍ مِنْهَا اسْمٌ: أَبُو جَاد، هَوَّازْ، حُطِّی، کَلَمُونْ، صَعْفَضْ، قَرْبَسَاتْ(عبدالرحمنبنعیاشالقرشی، تلخیص المتشابه فیالرّسم، المکتبةالشامله، جزء 1، ص 397).
3) قال الخلیلبنأحمد: الضّاد مع الصّاد معقومٌ، لم تَدْخُلا معاً فی کَلِمةٍ من کلام العَرَبِ إِلاّ فی کلمةٍ وضُعِت مثالاً لبعض حسِاب الجُمل، وهی صعفض هکذا تأسیسُها، وبیانُ ذلک أنَّها تُفَسَّر فی الحسابِ علی أنّ الضادَ ستّون، والعینَ سبعون، والفاء ثمانون والضّاد تسعون، فلما قَبُحَتْ فی اللّفظ، حُوِّلت الضّاد الی الصّاد (فراهیدی، العین، ج7، ص5).
4) لسانالعرب نیز از ازهری در تهذیب چنین نقل میکند که خلیلبناحمد گفته به خاطر سختی تلفّظ به «سعفض» تبدیل شده است (ابنمنظور، لسان العرب، ج7، ص165؛ حسینی، تاج العروس، ج10، ص73).
أتَیتُ مُهاجِرِینَ فَعَلَّمُونی
ثلاثةَ أحرفٍ مُتتابعاتِ
وخَطَّوا لی أبا جادٍ وقالوا تَعَلَّمْ صَعْفَضا وقُرَیسیاتِ(1)
و کلام سیبویه: وأبوجادٍ و هَوَّازٌ وحُطِی بیاء مشددة کعمرو فی جمیع ما ذکرنا وحالُ هذه الأسماء حالُ عمرو وهی أسماء عربیة وأما کَلَمُونُ وصَعْفَضُ وقُرَیسیاتٍ فإنهن أعجمیات لا ینصرفن.(2)
دوم. توجیه دیگر این است که اگر منظور از قائم در روایت ابولبید معنای اصطلاحی قائم (یعنی موعود و مصلح) باشد، بر مهدی عباسی فرزند منصور قابل تطبیق است که در سال 150 خلیفه شد و عبّاسیان او را قائم میدانستند که با سال 161 از اعلان دعوت انطباق دارد؛ یعنی وقتی ده سال از آغاز هجرت به سال قیام مهدی عباسی(150) اضافه گردد با عدد «المص» (161) انطباق بیشتری دارد.(3)
بررسی روایت ابولبید با توجّه به محتوای آن
بنابر قاعدة کلّی که در روایت مطرح شده: «نیست حرفی از حروف مقطعة قرآنی که بگذرد ایام آن مگر آنکه قائمی از ما قیام خواهد کرد». روش امام علیه السلام در عدم اسقاط حروف «الم» آل عمران با وجود حروف «الم» سورة بقره نشانگر آن است که حروف مقطعة تک تک اشاره به قیام قائمی سورهها دارد.
بر اساس روایات، دولت حضرت مهدی (عج) آخرین دولتهاست، پس باید آخرین حرف مقطّعه به دولت ایشان اشاره داشته باشد نه حروف «الر» یا «المر» یا اینکه گفته شود پس از یکی از این دو حرف قائمی نمیآید، چرا که قاعدة کلّی روایت نقض میشود.
از آنجا که سورههای ابتدای قرآن از سوره بقره، آل عمران تا رعد و سورههای دیگر
به ترتیب نزول متفاوت هستند، یعنی بقره: سوره هشتاد و هفتم ، آل عمران: سوره هشتاد و نهم ، اعراف: سی و نهم ، یونس: پنجاه و یکم، هود: پنجاه و دوّم ، یوسف: پنجاه و سوم و رعد نود و ششم است؛ پس اینکه در روایت فواتح این سورهها را به ترتیب نشانة قیامی گرفته، نمیتواند زمان نزول را قصد کرده باشد؛ بلکه گویا این شمارة حروف است که به قیامها اشاره دارد پس اینکه در روایت آمده «خداوند «الم ذلک الکتاب» را نازل کرد، پس محمد صلی الله علیه و آله و سلم قیام کرد» به این نکته اشاره دارد.
بنابراین با توجّه به همة این احتمالات و احتمالات دیگری(2)که در این مجال محدود بیان نشد، نمیتوان مطلبی را به طور قطع و یقین به مدلول روایت نسبت داد و احتمالات ظنّی این روایت، در امر خطیر امامت و ولایت کارساز نیست.
د) واکاوی سندی روایت ابولبید
هرچند تفسیر عیاشی مبتلا به ارسال است؛ یعنی بخشی از سلسلة اسناد روایات آن حذف شده است، لکن این ارسال به وسیله نسخهبرداران به این تفسیر تحمیل شده است. در هر صورت این تفسیر مورد تأیید و تمسّک علمای بزرگی همچون علّامه طباطبایی(1)قرار گرفته است؛ امّا با توجه به ذکر دو راوی در سند حدیث ابولبید بحث مختصری مطرح میشود:
خیثمه الجعفی
خیثمةبنعبدالرّحمن الجعفی: علّامه حلّی کلامی از علیبناحمد العقیقی نقل کرده مبنی بر اینکه وی فاضل بوده(2)و نجاشی در توصیف بسطامبنحصین، برادرزادة خیثمه همگی را توثیق کرده: «انه کان وجها فی اصحابنا و ابوه وعمومته»(3)که بر وثاقت دلالت میکند.(4)
ابولبید
در کتب رجالی از ابولبید شرح حالی نقل نشده؛ فقط رجال شیخ طوسی و رجال برقی وی را از جمله اصحاب امام باقر علیه السلام نام بردهاند.(5)اکنون سؤال این است که آیا ابالبید هجری همان ابالبید مخزومی است که عیاشی روایت را از او نقل کرده است؟ خیثمه در برخی اسناد روایتی را با مضمون حروف مقطّعه از ابولبید بحرانی نقل میکند امّا آیا ابولبید
1) علّامه طباطبایی در مقدمة این کتاب چنین میفرماید: «و ان من أحسن ما ورثناه من ذلک کتاب التفسیر المنسوب الی شیخنا العیاشی رحمه الله و هو الکتاب القیم الذی یقدمه النشر الیوم الی القراء الکرام. فهو لعمری أحسن کتاب الف قدیما فی بابه، و أوثق ما ورثناه من قدماء مشایخنا من کتب التفسیر بالمأثور اما الکتاب فقد تلقاه علماء هذا الشأن منذ الف الی یومنا هذا- و یقرب من احد عشر قرنا- بالقبول من غیر أن یذکر بقدح او یغمض فیه بطرف».
2) علّامه حلّی، الخلاصه، ص26.
3) نجّاشی، رجال نجاشی، ص111.
4) مامقانی، تنقیحالمقال، ج26، ص71.
5) .طوسی، رجال طوسی، ص151؛ برقی، رجال برقی، ص14.
بحرانی همان ابولبید مخزومی است؟ یکی از علمای رجال، ابولبید البحرانی و ابولبید المخزومی را یکی میداند و در اتّحاد با ابولبید الهجری احتمالی قوی مطرح کرده است؛ یعنی سه عنوان هجری، بحرانی و مخزومی عنوان یک نفر است و این چنین دلیل آورده که در روایتی از محاسن برقی،(1)ابالبید البحرانی به المراء الهجرین توصیف شده که کاملاً با وصف الهجری تناسب دارد.(2)
البته اختلافات در اینباره به این سه عنوان ختم نمیشود، بلکه این حدیث در وسائلالشیعه ابیالولید البحرانی ثم الهجری تعبیر شده،(3)
و در حاشیة فصولالمهمه نقل محاسن را اینگونه آورده: «ابوالولید النجرانی» [ابولبید البحرانی- ابو الولید البحرانی]....(4)این
روایت در بحارالانوار، «ابیلبید البحرانی» بدون صفت «المراء الهجرین» آمده است. (5)
در روایتی دیگر در محاسن برقی، خیثمه از «ابوالولید النجرانی»(6)نقل میکند(7)
در حالی که همین روایت در بحارالانوار از «ابولبید البحرانی» و در فصولالمهمه از «ابوالولید البحرانی» نقل شده است.(8)روایتی در کمال الدّین از «ابوایوب المخزومی» نقل شده(9)
و همین روایت
1) عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِبْنِإِسْمَاعِیلَبْنِبَزِیعٍ عَنْ أَبِیإِسْمَاعِیلَ السَّرَّاجِ عَنْ خُثَیمَةَبْنِعَبْدِالرَّحْمَنِ الْجُعْفِی قَالَ حَدَّثَنِی أَبُولَبِیدٍ الْبَحْرَانِی المراء الهجرین قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ إِلَی أَبِی جَعْفَرٍ7... (برقی، محاسن، ج1، ص270).
2) نمازی شاهرودی، مستدرکات علم رجال الحدیث، ج8، ص443 البته مؤید دیگر اینکه: در پاورقی کتاب البرهان، مصحّح محترم احتمال داده که مراء الهجرین در اصل المرانی الهجری بوده است: لعلها تصحیف: المرّانی الهجری نسبة إلی مرّان من بنی جعفی بن سعد العشیرة و منهم خیثمةبنعبدالرحمن الجعفی المذکور(البرهان، ج2، ص517، پاورقی1).
3) شیخ حرّ عاملی، وسایل الشیعة، ج27، ص191وَ عَنْ مُحَمَّدِبْنِاِسْمَاعِیلَ عَنْ أَبِیإِسْمَاعِیلَ السَّرَّاجِ عَنْ (خَیثَمَةَ بْنِ عَبْدِالرَّحْمَنِ الْجُعْفِی عَنْ أَبِیالْوَلِیدِ الْبَحْرَانِی ثُمَّ الْهَجَرِی).
4) حرّ عاملی، الفصول المهمة، ج1، ص512.
5) مجلسی، بحارالانوار، ج89، ص90.
6) عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِبْنِإِسْمَاعِیلَبْنِبَزِیعٍ عَنْ أَبِیإِسْمَاعِیلَ السَّرَّاجِ عَنْ خُثَیمَةَبْنِعَبْدِالرَّحْمَنِ الْجُعْفِی قَالَ حَدَّثَنِی أَبُوالْوَلِیدِ النَّجْرَانِی.
7) برقی، المحاسن، ج1، ص 275.
8) مجلسی، بحارالانوار، ج63، ص417؛ حرّ عاملی، الفصولالمهمة، ج1، ص512.
9) ابن بابویه، کمال الدین، ج1، ص332.
در نورالثّقلین و کنزالدّقائق «ابولبید المخزومی» است.(1)
بنابراین، ابولبید در روایات متعدّد مورد تردید محدّثین قرار گرفته است، آنچنان که یک روایت به گونههای متعدد نقل شده است و آنچه در بعضی اسناد، به ویژه نسخه بدلها آمده و به «ابولبید المخزومی»، «ابولبید الهجری»، «ابولبید البحرانی المراء الهجرین»، «ابولبید البحرانی»، «ابوایوب المخزومی» یا «ابوالولید البحرانی ثم الهجری» یا «ابوالولید النجرانی» اشاره شده، نشانگر اضطراب شدید در ابولبید است. بر فرض اینکه همة این عناوین، عنوان یک نفر باشد و همگی در یک نفر متّحد باشند، چنین شخصی مجهولالحال است و هیچ شرح حالی از او در دست نیست، پس ضعف سند این روایت از سوی ابولبید کاملاً مشخص و ثابت شده است.
دربارة حروف مقطّعه و تفسیر آن نظریات متعدّدی مطرح شده که یکی از این نظریات اشاره داشتن حروف به دوام امّتهاست. گویا این روش اقتباس از یهود بوده که در بین مسلمانان نیز رخنه کرده و آثار آن در برخی روایتها مشاهده میشود.
اقوال در مورد حروف مقطّعه به سی قول میرسد که بسیاری از علمای شیعه و سنّی در کتابهای خود بیان کردهاند؛ از جمله رازی در «الکبیر» و شیخ طوسی در «تبیان»(2)برخی از اقوال را آوردهاند.(3)بهترین و نزدیکترین قول به اخبار و روایات و برگرفته از آیات این است که این حروف اسرار و رموزی است که به قصد ابهام وارد نشده؛ ولی فقط راسخون در علم آن را میفهمند.
رواج حروف ابجد
نکتة مورد توجّه این است که چنین بهرهبرداری از حروف مقطّعه دارای پیشینه است، آنچنانکه بهائیت با تقلید از آن، در راه دستیابی به مطامع خود از آن بهره برده و دامنة اعتقاد به راز حروف در ایران گسترده بوده است. راز حروف، راز اعداد و طلسمات و عزائم با هم در میآمیزد و این امر در جریانات فلسفی، عرفانی، دینی و حتّی ادبی ما نمونههای زیادی دارد.
بر اساس سابقه و شیوع این مباحث، بسیاری از جریانات الحادآمیز از اسماعیلیه گرفته تا حروفیه، نقطویه و سپس بابیه تحت تأثیر این مسائل قرار گرفتهاند. تأکید حروفیه و نقطویهبه راز حروف بود و بالاخره در دوران قاجاریه وقتی سید علیمحمد باب، تفسیر خود را بر سورة یوسف «قیومالاسماء» مینامد و یا هجده نفری را که در آغاز کار به سید باب روی آوردند، به حساب جمل «حروف حی» میخواند، همه از تأثیر شیوة تفکّر حروفی خبر میدهد.(1)
محمود پسیخانی هرگز ازدواج نکرد و در آیین خود مرتبهای را بنیان نهاد که «واحد» خوانده میشد و این رتبه در واقع برابر با انسان کامل و حتی مطابق باورهای نقطویان برابر خدا محسوب میشد. محمود همواره پیروان خود را به زهد و تقوا تشویق میکرد و حتی بلندترین مقام انسانی را در ترک لذایذ و تجرد جستن از دنیا بازگو میکرد. در مقابل «واحد»، مرتبة «امناء» بود یعنی نقطویانی که زهد و تقوا پیش میگیرند؛ اما ازدواج هم میکنند، افراد متاهّل این گروه را «امین» میخوانند. امنا هرگز نمیتوانند به مقام واحد برسند. از اینرو، به نقطویان «واحدیه» نیز میگویند. واژة واحد طبق حروف ابجدی برابر عدد نوزده میشود و این عدد از ارقام مهم و مذهبی آیین نقطوی است. (سید حسن خمینی، فرهنگ جامع فرق اسلامی، ج1، ص6).
حروفیه
حروفیه فرقهای مذهبی بودند که مؤسس آن فضلالله استرآبادی(740 تا 796) بود. حروفیه صوفیانی بودند که برای حروف، خوّاص معین و ویژگیهای معجزهآسا و
1) از دیگر موارد تأثیر جنبش حروفیه و سبحانیه در بابیت و بهائیت تقدیس عدد نوزده میباشد. در شرح احوال رئیس پسیخانیه چنین میخوانیم:
شگفتانگیز قائل بودند. فضلالله از میان انواع علوم صوفیه به «علم حروف» توجّه ویژهای داشت و آن را وسیلة کشف کرامات برای خود قرار داد. او در 48 سالگی ادعا کرد که معنی باطنی و حقیقی حروف و کلمات قرآن به ویژه حروف مقطّعه برای او آشکار شده است. وی آیات قرآن را با معنی و مفاهیم تازهای تفسیر میکرد و اساس تفسیرهای خود را بر اصالت حروف نهاد. وی به تقلید از اسماعیلیه برای حساب جمل و ارزش عددی حروف ابجد خواصّی قائل بود و عقیده داشت برای رخنه کردن در بطن کلام قرآن و حدیث راهی جز یافتن راز حروف نیست. حروفیه با استفاده از علم حروف، تمام امور و احکام دینی را به ۲۸ حرف عربی و ۳۲ حرف فارسی ارجاع میدادند و بر این باور بودند که چون خدا محسوس نیست و جز از راه کلمه و لفظ قابل شناختن نیست، پس پایة شناخت خدا لفظ و کلمه است. سخن، مرکّب از حروف است و بنابراین، اصل و لُبّ سخن و صدا حرف است. سرانجام چون حروفیه علیه مغولان به فعالیت پرداختند و در زمان شاهرخ تیموری به سوءقصد علیه او متّهم شدند و به شدّت تحت پیگرد قرار گرفتند، پس از آن باقیماندههای آنها به مملکت عثمانی پناه بردند و فرقه بکتاشیه را که برمبانی عقاید آنها تأسیس شد، به وجود آوردند.(1)
نقطویه
نقطویه یا نقطویان یا پسیخانیان، پیرو محمود پسیخانی گیلانی بودند که حوالی سال ۸۰۰ ه.ق در زمان سلطنت امیرتیمور گورکان، مذهب نقطوی را بنیان گذاشت. نقطویه در واقع شاخهای فرعی از فرقة حروفیه است که پس از یک دوره انزوای صد ساله به صورت یک جنبش مهّم سیاسی- مذهبی مخالف در ایران در دورة صفوی ظهور کرد و در زمان شاه عبّاس صفوی سرکوب گردید. محمود، نخست از پیروان سید فضلالله نعیمی استرآبادی، پیشوای حروفیه بود؛ اما سید فضلالله او را به دلیل خودپسندی و نافرمانیاش طرد کرد و پس از آن به محمود مطرود یا مردود مشهور شد. گویا محمود پسیخانی
1) سید حسن خمینی، همان، صص 498-499.
سرانجام با افتادن در تیزاب کُشته شد.(1)
نقطویه کلمةالله را دلیل وجودی همه اشیاء میدانستند؛ به نظر آنها انسان به هر سو رو کند، عناصر اشیاء یعنی 28 صورت و حرف (کلمه) را میبیند و الفبای عربی و به طریق اولی چهارده کلمه (حرف) مقطّعة قرآن نسبت به دیگر حروف برتری دارند و بر خلاف عموم که این حروف را از متشابهات میدانند، آنها این حروف را محکمات قرآن معرفی میکنند.(2)
ابجد در معماری اسلامی
بابیت و بهائیت در زمانی زیستهاند که اوج استفاده از حروف ابجد بود. از موارد رواج استفاده از حروف ابجد، نشان دادن سال پایان یافتن بناهای مهم، به وسیلة حروف ابجد است. در این روش جملهای را مینگارند که شمارة حروف آن به حساب ابجد با سال ساخت آن بنا برابر است. از جمله، نوسازی بازار قیصریه در شهرستان لار است که در آن جمله «دارالامان لار شد احیاء از این بنا» نقش بسته است که بر اساس حروف ابجد، تاریخ تجدید ساختمان و تعمیرات قیصریه در سال ۱۰37 ه-. ق بوده است.
مجموعة «گنجعلیخان کرمان»، مجموعه عامالمنفعهای است که همزمان با شکوفایی اقتصاد عصر صفوی در سالهای 1007 تا 1029 ه-.ق به سعی "گنجعلیخان" حاکم وقت کرمان ساخته شد و بر سر در حمام که بخشی از نقّاشیهای عهد صفوی آن به تازگی مرمّت شده، کتیبة شعری به خطّ نستعلیق بر سنگ مرمر حک شده که مصراع آخر آن سال اتمام بنا را با تبدیل به حروف ابجد نشان میدهد: «کسی نداده نشان در جهان چنین حمام» که به حروف ابجد سال 1020 ه-.ق میباشد.
کاخ چهل ستون اصفهان یکی از کاخهای مهمّ سهگانة باقیمانده از عصر صفوی است و جملة «مبارکترین بناهای دنیا» مصراع آخر شعری است که به حساب حروف
ابجد، سال اتمام بنا را بازگو میکند و در کتیبهای در کاخ از زیر گچ بیرون آمده که بنا بر ابجد سال 1057 ه- میباشد.(1)
از دیگر موارد استفاده از حروف ابجد، بهرهگیری از آن در چگونگی ساخت بنا است. برای مثال جمع تعداد اطاق با تعداد پنجرهها با اعداد مقدس نام ائمه علیهم السلام به حساب ابجد تطابق داشته باشد مانند مدرسة خان شیراز با 92 حجره که عدد آن نام مقدس پیغمبر صلی الله علیه و آله است و همچنین دوازده راهرو با دو رواق، جمعاً چهارده مکان و با چهار مدرس که جمع همة آنها 110 عدد ابجدی حروف علی علیه السلام میشود و با چهار اطاق خادم و مؤذن جمعاً 114 که با تعداد سورههای قرآن برابر است.
ابوالفضل گلپایگانی، مبلّغ چیرهدست بهائیت، در کتاب استدلالی خویش «فرائد» در بشارت به ظهور باب به روایت ابالبید تمسّک میجوید.(2)
این روایت یکی از مهمترین دلایل بهائیت در ادّعای سید علیمحمد شیرازی ملّقب به باب است. بنابر ادّعای گلپایگانی، بهائیت با وجود آن روایت خود را از دلایل دیگر بینیاز میداند و آن را صریح
1) برگرفته از سایت عباس ولدی http://abbas-valadi.persianblog.ir/post/270
2) بر وفق حدیث شریف چون هفتاد و یک سال از قیام حضرت خاتم الانبیاء بگذشت سید الشهداء علیه التحیة و البهاء قیام فرمود و به رتبه شهادت فائز گشت و چون صد و چهل و دو سال از قیام سید رسل منقضی شد قائم آل عباس عبد الله سفاح به امر خلافت هاشمیه قیام نمود و به قیامش خلافت امویه زائل ومنقرض گشت و چون بر وفق فرمان حضرت ابی جعفر حروف مقطعه اوائل سور را از "الم ذلک الکتاب" تا "المر" بشمار یک هزار و دویست و شصت و هفت میشود و این مطابق است با یوم طلوع نیر اعظم از فارس. و این نکته پوشیده نماند که حضرت ابو جعفر علیه السلام تواریخ مذکوره در حدیث را از یوم قیام حضرت رسول بر اعلان دعوت اخذ فرموده و چنانکه در جمیع کتب سیر مذکور است آن حضرت هفت سال قبل از هجرت بالعلانیه به دعوت قریش قیام فرمود و قبل از قیام آن حضرت بر اعلان دعوت، امر بعثت خود را مخفی و مکتوم میفرمود. وچون این عدد بر سنین هجریه افزوده شود بالتمام با سنه 1260 که سنه ظهور نقطه اولی عز اسمه الاعلی است مطابق گردد (گلپایگانی، کتاب فرائد، صص 51-52).
در مدّعای خود میداند؛ حتّی خود باب در دلائلالسبعه به آن روایت اشاره کرده(1)و گلپایگانی در کتاب دیگرش فصلالخطاب نیز آن را از دلایل شمرده است.(2)
خلاصة مدّعای بهاییت
در روایت ابولبید حروف «الم» در سورة بقره به قیام حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم اشاره دارد و حروف «الم» در سورة آل عمران به قیام امام حسین و حروف «المص» به قیام قائم بنیعباس اشاره دارد و قائم اهلبیت4 در انقضای «المر» ظهور خواهد کرد. حال اگر شمارة حروف ابجد سورههای قرآن از ابتدا تا سورة رعد که «المر» است، شمرده شود( «الم» در سورة بقره: 71 ، «الم» در سورة آل عمران: 71 ، «المص» در سورة اعراف: 161، «الر» در سورة یونس: 231، «الر» در سورة هود: 231، «الر» در سورة یوسف: 231، «المر» در سورة رعد: 271 ) عدد 1267 به دست میآید. با کم شدن هفت سال دعوت آشکار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیش از هجرت، دقیقاً با ظهور باب برابر میشود.
ترفندشناسی فرقة ضالّه بهائیت در روایت ابولبید
گلپایگانی با اینکه ادّعا میکند از منابع و روایات درست در مدّعای خود بهره گرفته؛ اما بر اساس بررسیهای دقیق این روایت از نظر سند و محتوا ضعیف است.
گلپایگانی در رویارویی با این روایت، رویکرد علمی در بهرهگیری از روایت را رها کرده و با رویکردی عوامانه سعی در اثبات مدّعای خویش دارد. جلوههای زیادی از این رویکرد در استدلال به این روایت آشکار است:
باقر علیه السلام در صدر خبر بیان میفرماید که: «نیست حرفی از حروف مقطّعة قرآنی که بگذرد ایام آن، مگر آنکه قائمی از ما قیام خواهد کرد». بنابر این کلام مبارک و صریح هر حرفی به صورت جداگانه و به تنهایی میزان است.(1)
در این روایت تصریح شده است که مکرّرات باید حذف شود؛ اگر چنین شود و با مبنای جمع عدد ابجدی همة حروف محاسبه شود، عدد 734 به دست میآید. البته این برداشت یهودیان از حروف مقطّعه بوده که در روایت صحیحة محمّدبنقیس (روایت سوم از روایات هم خانواده) نقل شد.
بنابر روش جمع گلپایگانی، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باید در سال 71 قیام کرده باشد و قیام امام حسین علیه السلام که نزد انقضای حروف «الم» در سورة آل عمران است، مجموع شمارة حروف «الم» در سورة بقره با آل عمران باشد؛ یعنی قیام امام حسین علیه السلام باید در سال 142 و قیام قائم بنیعباس در مجموع آنها با شمارة حروف «المص» (161) باشد یعنی در سال 203، تا اینکه ظهور قائم در مجموع آنها با شمارة حروف «الر» در سورههای یونس، هود، یوسف و شمارة «المر» در سورة رعد، 1267بشود.
قیام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
قیام امام
حسین علیه السلام
قیام قائم بنی
عباس
قیام قائم
اهل بیت علیهم السلام
الم$ 71
الم$ 71
الم$ 71
الم$ 71
الم$ 71
المص 161
الم$ 71
الم$ 71
المص 161
الر 231
الر 231
الر 231
المر 271
71
142
203
1267
1) شاهرودی، راهنمای دین، ص9.
اگر مبدأ 71 سال پیش از قیام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باشد، باید عدد 71 از همه کم شود؛ یعنی قیام امام حسین علیه السلام در سال 71 پس از دعوت علنی برابر با61 هجری و قیام قائم بنیعبّاس در 132 از عدد دعوت یعنی 122 هجری و قیام قائم اهل بیت علیهم السلام درسال 1196 از دعوت علنی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یعنی 1186ق باشد.
عوامفریبی و تحریف
در نسخة اصلی کتاب عیاشی قیام قائم اهل بیت علیه السلام در تحقق حروف «الر» دانسته شده و در نسخه بدلی از آن «المر» آمده است. بهتر بود وی امانتداری را رعایت میکرد و نسخة اصلی را مطرح میکرد، سپس به نسخه بدل روایت نیز اشاره مینمود تا ارجاع به منبع نقل روایت درست باشد. روایتی که در کتاب «بحارالانوار» و اصل آن در تفسیر عیاشی نقل شده، «الر» است. حتی عیاشی که این روایت را افزون بر سورة اعراف در سورة رعد نیز آورده، «الر» را ذکر کرده در حالی که مناسب بود در ذیل سورة اعراف نسخه بدل این روایت یعنی «المر» نقل شود؛ اما مرحوم عیاشی آن نسخه بدل را در پاورقی بیان میکند.(1)که نشان دهنده قلت اعتبار آن نزد ایشان است.
گلپایگانی با زیرکی روش جمع کردن شمارة حروف را به امام نسبت میدهد در حالی که اصلاً این گونه نیست. بلکه نصّ صریح روایت بر این است که شمارة هر کلمه نشانگر ظهور هر قائمی است؛ پس «المر» به تنهایی نشانگر ظهور قائم است نه به ضمیمة حروف دیگر، در غیر این صورت جمع شمارهها بر روایت تحمیل شده که قطعاً حجّت نیست؛ یعنی بنابر روش روایت در «المص» که بدون ضمیمه به سال ظهور قائم بنیعباس4 اشاره داشت، «المر» نیز به تنهایی از این موضوع حکایت میکند.
آیتالله تهرانی با توجه به قراین لفظی موجود در روایت، روش گلپایگانی را ردّ میکند:
مرجع ضمیرها در«یقوم قائمنا عند انقضائها بالمر» نمیتواند اعداد حروفات مقطّّعه اوائل سور باشد، چون در روایت نیست بلکه مرجع ضمیر برحسب ظاهر یا ایام و یا مدت است که در کلام ذکر شده؛ یعنی قائم ما نزد انقضای ایام و یا مدت به عدد المر(271)
1) .عیاشی، تفسیر عیاشی، ج2، ص202.
قیام مینماید.(1)
گلپایگانی برای توجیه روش خود سال ظهور قائم بنیعباس را 142 گرفته (یعنی مجموع شماره ابجدی حروف «الم» هم در سورة بقره و هم در سورة آل عمران) در حالی که نصّ روایت قائم بنیعباس نزد «المص» قیام میکند. بنا بر ابجد مشهور 161 (در ذیل سورة اعراف) و بنا بر ابحد غربی 132 (در ذیل سورة رعد) است که این رفتار با روایت نوعی تحریف روایت است.
دلایل واهی
در اثبات امامت که از ارکان مباحث اعتقادی است، باید از دلایل روشن و صریح بهره گرفت. استفاده از عدد ابجدی حروف در اسلام هیچ جایگاهی ندارد و طبعاً تمسّک به چنین دلایلی نیز واهی خواهد بود؛ بنابراین بهرهگیری از دلالت شمارة ابجدی در روایتی که احتمالات گوناگونی در آن جاری است و ضعف سند و محتوا دارد، بسیار ضعیف و باطل است.
منشأ این روش تفکّر، تأویلبخشی به آیات قرآنی است. گروهی در گذشته نیز آیات قرآنی را با حروف مقطّعه تأویل میکردند. این روش، جمع شمارة حروف در واقع روش یهود در رویارویی با حروف مقطّعة قرآن است که بنابر روایت محمّدبنقیس از راه شیعه و روایتی از اهل سنّت به خوبی قابل اثبات است. اگر در رویارویی با این حدیث به روش یهود عمل شود، نباید مکرّرات را در نظر گرفت. گروهی از مسلمانان با توجّه به همین روایات به پایان اسلام در هزارة اوّل قائل شدهاند.
تناقضگویی و عدم مطابقت با گزارههای تاریخی
گویا گلپایگانی سنوات حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مکّه و مدینه را خلط کرده یا خود را به نادانی میزند. او همة سیرهنویسان را بر خویش شاهد میگیرد که دعوت علنی هفت سال
1) .تهرانی، بهایی چه میگوید؟، ج1، ص71.
بوده؛ در حالی که پیامبر سیزده سال در مکّه بودند که در سه سال آن دعوت مخفیانه داشتند. قدیمیترین و معروفترین سیرهنویس، ابنجریر طبری است که در قرن سوّم میزیسته، وی به این امر صراحت دارد.(1)پس باید ده سال از 1267 کم شود، نتیجه اینکه حضرتِ نقطة اولی سه سال دیر تشریف آوردند!
ابوالفضل گلپایگانی اعتراف کرده که پیامبر 13 سال در مکه ساکن بود. ایشان در باب کیفیت حدوث مذاهب در دین اسلام در کتاب فرائد چنین میگوید:
اجمال آن این است که چون آفتاب جمال حضرت خاتم الانبیاء علیه آلاف التهیه و البهاء از افق بطحا طلوع فرمود، نخست در مدّت سیزده سال قلوب معدودی از اهالی مکّة معظمه و مدینة طیبه به انوار دیانت الهیه منوّر گشت و در اواخر ایام اقامت آن حضرت در مکّة ابوطالب ...وفات یافت.(2)
عبدالبهاء نیز صراحتاً میگوید که اعلان دعوت در سال سوم بعثت بوده پس باید سنوات پس از اعلان دعوت پیش از هجرت ده سال باشد نه هفت سال.(3)بنابر مبنای وی که سنوات پیش از هجرت را هفت سال گرفته تا بتواند سال 1260 را درست کند، پس این هفت سال باید از 142 نیز کم شود و سال قیام بنیعباس شود؛ در این صورت قیام بنیعباس باید در 135 باشد، در حالی که به اعتراف خود گلپایگانی در فرائد(4)قیام بنیعباس در 132 هجری بوده، چنانچه نصّ تاریخ نیز همین است. همچنین باید از 71، هفت سال کم شود؛ در نتیجه قیام امام حسین در سال 64 هجری میشود که برخلاف عقیدة گلپایگانی در فرائد است.(5)
1) طبری، تاریخ طبری، ج2، ص287.
2) گلپایگانی، کتاب فرائد، ص191.
3) شاهرودی، راهنمای دین، ج2، ص7 به نقل از المفاوضات، ص43.
4) در صباح یوم جمعه دوازدهم سنه(132) هجریه عبداللهبنمحمدبنعلیبنعبداللهبنعبّاس را که به سفّاح ملّقب است بر عرش خلافت هاشمیه جالس نمودند (گلپایگانی، کتاب فرائد، ص208).
5) و معاویه در سنة ستین هجریه وفات نمود و خلافت به یزید منتقل شد و حادثة هائلة شهادت سیدالشهداء علیه اطیب التهیة و الثناء پیش آمد (گلپایگانی، کتاب فرائد، ص204).
عدد ابجدی حروف «المر» 271 است و بر حضرت حجّت قابل تطبیق است. اگر ده سال دورة دعوت علنی پیامبر از آن کم شود، 261 به دست میآید که با آغاز غیبت صغری تنها یک سال اختلاف دارد. بنابر مبنای علّامه مجلسی که نشر امر پیامبر را پس از دو سال گرفت، این عدد دقیقاً با سال غیبت حضرت حجّت4 مطابق میشود و مقصود از قیام قائم اهل بیت علیه السلام نزد تحقّق حروف «المر»، قیام حضرت به تصدّی امر امامت در آن سال است.
یکی از روایتهایی که بهایئّت به آن تمسّک جسته و از آن در جهت منافع فرقهای خود استفاده کرده ، حدیث مفضلبنعمر است. حدیث مفضل حدیثی بسیار طولانی، وبا مضامین متنوّع است و موضوعاتی از جمله وقایع پس از ظهور، احکام، تاریخ و.... را در برمیگیرد. این روایت دارای نسخه بدلهای متعدد و متفاوتی است.
ادّعای بهائیت در این روایت چنین است که روایت دال بر قیام حضرت مهدی (عج) در سال شصت میباشد و از آنجا که قیام سید علیمحمد باب در سال 1260ق انجام شده، این روایت دلیل روشنی بر قائمیت علیمحمد باب است (یعنی تعبیر «فی شبهة لیستبین» در روایت را «فی سنة الستین» در نظر گرفته است). برای پاسخ به ادّعای بهائیت، در این گفتار سعی بر آن بود تا درستترین نسخه از روایت، با اعتبارسنجی استنادی و دلالتی شناخته شود، میزان پذیرش آن، بررسی و معنای درست روایت تبیین شده و در پایان شبهات فرقة ضالّه پاسخ داده شود.
أقول: روی فی بعض مؤلفات أصحابنا، عن الحسینبنحمدان، عن محمدابنإسماعیل و علیبنعبدالله الحسنی، عن أبیشعیب [و] محمدبننصیر، عن عمربنالفرات، عن محمدبنالمفضل، عن المفضلبنعمر قال: سألت سیدی الصادق علیه السلام هل للمأمور المنتظر المهدی علیه السلام من وقت موقت یعلمه الناس ؟ فقال: حاش لله أن یوقت ظهوره بوقت یعلمه شیعتنا، قلت: یا سیدی ولم ذاک ؟ قال: لأنه هو الساعة التی قالالله تعالی: ویسئلونک عن الساعة أیان مرساها قل إنما علمها عند ربی لا یجلیها لوقتها إلا هو ثقلت فی السموات و الأرض. الآیة وهو الساعة التی قالالله تعالی یسئلونک عن الساعة أیان مرساها وقال عنده علم الساعة ولم
یقل إنها عند أحد .....
قلت: أفلا یوقت له وقت ؟ فقال: یا مفضل لا اوقت له وقتا ولا یوقت له وقت، إن من وقت لمهدینا وقتا فقد شارکالله تعالی فی علمه، وادعی أنه ظهر علی سره.....
قال المفضل: یا مولای ! فکیف بدؤ ظهور المهدی علیه السلام وإلیه التسلیم ؟ قال7: یا مفضل یظهر فی شبهة لیستبین، فیعلو ذکره، ویظهر أمره، وینادی باسمه وکنیته ونسبه ویکثر ذلک علی أفواه المحقین والمبطلین والموافقین والمخالفین لتلزمهم الحجة بمعرفتهم به علی أنه قد قصصنا ودللنا علیه، ونسبناه وسمیناه وکنیناه، وقلنا سمی جده رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم وکنیه لئلا یقول الناس: ما عرفنا له اسما ولا کنیة ولا نسبا. والله لیتحقق الایضاح به وباسمه ونسبه وکنیته علی ألسنتهم، حتی لیسمیه بعضهم لبعض، کل ذلک للزوم الحجةعلیهم، ثم یظهرهالله کما وعد به جده صلی الله علیه و آله و سلم فی قوله عزّوجلّ هو الذی أرسل رسوله بالهدی ودین الحق لیظهره علی الدین کله ولو کره المشرکون. قال المفضل: یا مولای فما تأویل قوله تعالی: لیظهره علی الدین کله ولو کره المشرکون قال علیه السلام: هو قوله تعالی وقاتلوهم حتی لا تکون فتنة ویکون الدین کله لله فوالله یا مفضل لیرفع عن الملل والأدیان الاختلاف ویکون الدین کله واحدا کما قال جل ذکره إن الدین عندالله الإسلام وقالالله ومن یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه وهو فی الآخرة من الخاسرین... .
فرازهایی از روایت مفضلبنعمر
برای تبیین بهتر روایت در این بخش به جای ترجمة روایت، فرازهایی از روایت را موضوعبندی کرده و ترجمة هر قطعه در ذیل آن ارائه میگردد:
«سألت سیدی الصادق علیه السلام هل للمأمور المنتظر المهدی علیه السلام من وقت موقت یعلمه الناس؟
از مولایم امام صادق علیه السلام پرسیدم : آیا برای ظهور حضرت مهدی منتظر 4 وقتی تعیین شده به صورتی که مردم آن را بدانند؟».
«حاش لله أن یوقت ظهوره بوقت یعلمه شیعتنا؛
منزّه است خداوند از اینکه برای ظهور حضرت وقتی تعیین کند که مردم بدانند».
«لأنه هو الساعة التی قالالله تعالی: { ویسئلونک عن الساعة أیان مرساها قل إنما علمها عند ربی لا
یجلیها لوقتها إلا هو ثقلت فی السموات و الأرض}(1)الآیة وهو الساعة التی قال الله تعالی یسئلونک عن الساعة أیان مرساها وقال عنده علم الساعة ولم یقل إنها عند أحد».
چراکه ظهور همان تعبیر الساعة است که خداوند در قرآن علمش را به خودمنحصر دانسته و نفرموده نزد دیگری هم هست.
«قلت: أفلا یوقت له وقت ؟ فقال: یا مفضل لا اوقت له وقتا».
مفضل باز خواستة خود را مطرح میکند، آیا وقتی برای ظهور تعیین نمیشود؟ امام علیه السلام در جواب میفرماید: من وقت ظهور را تعیین نمیکنم.
«لا یوقت له وقت؛ وقتی برای ظهور تعیین نمیشود».
«إن من وقت لمهدینا وقتا فقد شارک الله تعالی فی علمه، وادعی أنه ظهر علی سره؛ هر کس برای ظهور مهدی ما وقتی تعیین کند، همانا ادّعا کرده که در علم الهی با خداوند شریک شده و بر سرّ الهی آگاهی یافته».
«یا مولای ! فکیف بدؤ ظهور المهدی علیه السلام وإلیه التسلیم؛ای مولای من! شروع ظهور مهدی (4) و تسلیم مردم به آن حضرت چگونه است؟»
«یظهر فی شبهة لیستبین؛ امام در شبهه ظهور میکنند برای اینکه پس از آن شناخته شوند(لام علت)».
1) «از تو دربارة قیامت میپرسند [که] وقوع آن چه وقت است؟ بگو: علم آن، تنها نزد پروردگار من است. جز او [هیچ کس] آن را به موقع خود آشکار نمیگرداند. [این حادثه] بر آسمانها و زمین گران است، جز ناگهان به شما نمیرسد. [باز] از تو میپرسند گویا تو از [زمان وقوع] آن آگاهی. بگو: علم آن، تنها نزد خداست؛ ولی بیشتر مردم نمیدانند» .(اعراف، 187).
«لتلزمهم الحجة بمعرفتهم به.... لئلا یقول النّاس: ما عرفنا له اسما ولا کنیة ولا نسبا؛ تا اینکه با شناخت او حجّت بر همگان تمام شود....برای اینکه مردم نگویند ما اسم، کنیه و نسب او را نشناختیم».
معرفی پدر امام علیه السلام و زمان و محلّ تولّد آن حضرت؛
«...لیرفع عن الملل والأدیان الاختلاف ویکون الدین کله واحدا کما قال جل ذکره إن الدین عند الله الإسلام؛ ای مفضل ...تا اینکه اختلاف از ملل و ادیان دور شود و دین یکی باشد کما اینکه خدای عزّ و جلّ فرموده: دین نزد خدا اسلام است».
معنای «فی شبهة لیستبین»
پس از اینکه درخواست مفضل و اصرار او برای تعیین وقت ظهور از امام علیه السلام (فرازهای 1تا 6 ) بی نتیجه ماند، از چگونگی ظهور سؤال کرد و امام علیه السلام فرمود: «یا مفضل یظهر فی شبهة لیستبین، فیعلو ذکره، ویظهر أمره»، امام در شبهه ظهور میکند، امّا در روایتی که بهائیت ادعا کرده، این فراز معنا ندارد. اکنون این فقره از عبارت را تبیین میکنیم:
از آنجا که «لام» وارد بر فعل مضارع، به معنای تعلیل(1)میباشد، استبانه علّت ظهور در شبهه است یعنی؛ امام علیه السلام در شبهه ظهور میکنند تا اینکه استبانه شود و استبان در اشیاء به معنای انکشاف و وضوح(2)است و در ذویالعقول، انکشاف به معنای شناخته شدن شخص است. در آغاز امر چگونگی قیام حضرت برای جهانیان امری ناشناخته است، طبیعتاً جهان آشنایی با چنین شخصیتی ندارد و از آرمان جهانی او بیخبر است؛ این شبهه ابتدایی باعث میشود تا خبر او به سرعت در همه جا اوج بگیرد و شناخته شود. در علم معانی و بیان، ایضاح بعدالابهام دارای تأثیر بیشتر و اوقع فیالنفوس است که این امر به رسالت جهانی حضرت یاری میرساند.
احتمال دیگر این است که این فراز به زمان ولادت حضرت مربوط است و شواهدی بر آن وجود دارد؛ یعنی در زمان ولادت حضرت خفقان شدیدی وجود داشت زیرا حکومت در پی شناسایی ایشان بود؛ بنابراین امام حسن عسکری علیه السلام بیشترین تلاش را برای مخفیسازی وجود مبارک امام زمان (عج) از حکومت داشتند. حتی از امداد غیبی نیز مدد گرفته شد و آثار حمل و بارداری بنابر خواست الهی در نرجس خاتون3 ظاهر نگشت؛ امام مهدی (عج) در این شرایط شبههناک پا به عرصة وجود گذاشت؛ اما چیزی نگذشت که شناخته شد، خبر ولادت وی اوج گرفت، امر ظاهر شد و مردم او را به نام، کنیه و نسب شناختند.
شواهد:
اسم و کنیة حضرت پس از ولادت است که حجّت را تمام میکند و مردم به ولادت و وجود او ایمان میآورند.(1)
شرایط محیطی زمان ولادت امام:
هرچند ولادت امام در ابتدا پنهان بود؛ اما پس از آن چنان شناخته میشود که خلیفه نیز در پی یافتن امام بر میآید.
روایت مفضلبنعمر دارای چندین نقل است و در کتابهای الهدایة الکبری،(2)مختصرالبصائر،(3)بحارالانوار،(4)حلیة الابرار،(5)المحجة فیما نزل فیالحجة،(6)الزامالناصب(7)و ریاضالابرار(8)
1) حاج محمّد کریمخان، شمس المضیئة در ردّ شبهات بابیه، ص174.
2) حسینبنحمدان، الهدایة الکبری، ص39.
3) حسنبنسلیمان حلّی، مختصرالبصائر، ص435.
4) محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج53، ص 3.
5) سید هاشمبنسلیمان بحرانی، حلیةالابرار فی احوال محمّد و آله الاطهار علیهم السلام، ج6، ص373.
6) سید هاشمبنسلیمان بحرانی، المحجة فیما نزل فی الحجة، ص226.
7) علی یزدی حایری، إلزام الناصب فی إثبات الحجة الغائب (عج)، ج2، ص208.
8) نعمتاللهبنعبدالله جزائری، ریاض الأبرار فی مناقب الأئمة الأطهار، ج3، ص213.
وارد شده است.
دقّت در طرق این روایت در این کتابها نشانگر آن است که روایت مفضلبنعمر، واحد است؛ یعنی با وجود اختلافاتی که در برخی روات وجود دارد، قطعاً یک روایت است؛ عمده سلسلة اسناد را در زیر مشاهده میکنید:
المحجة
الحسین بن حمدان الحضینی
محمد بن اسماعیل و علی بن عبد الله الحسنیان
أبی شعیب
محمد بن بصیر
عمر بن الوان
محمد بن الفضل
مفضل بن عمر
الهدایة الکبری
و حلیة الابرار
الحسین بن حمدان الخصیبی
محمد بن اسماعیل و علی بن عبدالله الحسنیان
أبی شعیب محمد بن نصیر
ابن فرات
محمد بن الفضل
المفضل بن عمر
مختصر البصائر
الحسین بن حمدان
محمد بن اسماعیل و علی بن عبدالله الحسنیین
أبی شعیب محمد بن نصیر
عمر بن الفرات
محمد بن المفضل
المفضل بن عمر
بحار الانوار
الحسین بن حمدان
محمد بن اسماعیل و علی بن عبدالله الحسنیین
أبی شعیب محمد بن نصیر
عمر بن الفرات
محمد بن المفضل
المفضل بن عمر
همانطور که ملاحظه میشود، اضطراب در این سلسله اسناد روشن است. چراکه «أبی شعیب» در بحارالانوار و المحجّة شخصی مستقل است، اما در الهدایةالکبری و مختصرالبصائر کنیة «محمدبننصیر» است و «محمدبننصیر» در مختصر، «بننصر» و در «المحجة»، «بنبصیر» است و ابنالفرات در مختصر، «عُمَر» و در بحارالانوار، «عَمرو» و در المحجة، «بن الوان» است.
از بین این اسناد استوارترین سند برای کتاب شریف بحارالانوار است؛ زیرا که «محمدبننصیر النمیری» کنیة «ابوشعیب» ندارد و «ابوشعیب» شخصی مستقل است، پس سندهای مختصرالبصائر، الهدایةالکبری و حلیةالابرار مخدوش است؛ اما سند «المحجة» خدشة بیشتری دارد و دربارة سه راوی «محمدبنبصیر»، «عمربنالوان» و «محمدبنفضل» خدشه وجود دارد واسامی آنان اشتباه درج شده که باعث ضعف مضاعف سند المحجة میشود.
با همة این توصیفات میتوان گفت: این روایت در تمامی طرق، از نظر اعتبار سندی ضعیف است؛ چراکه بیشتر راویان سلسله سند دارای سند ضعیف و مورد قدح علمای رجال هستند و برخی مجهول میباشند. برای نمونه «محمدبننصیر النمیری»، غالی(1)
و مورد لعن امام هادی علیه السلام بوده(2)و در دوران غیبت صغری ادعای بابیت حضرت مهدی (عج) را داشته است(3)و «عمربنفرات»، غالی(4)
و ذومناکیر(5)
بوده و «علیبن عبدالله الحسنی» مجهول است. از همه گذشته دربارة «حسینبنحمدان» که همه، این روایت را از کتاب او
1) علّامه حلّی، الخلاصه، ص274.
2) کشی، رجال کشی، ص 520.
3) شیخ طوسی درکتاب الغیبه:قال ابن نوح: أخبرنا أبونصر هبةاللّهبنمحمّد قال: کان محمّدبننصیر النّمیری من أصحاب أبیمحمّد الحسنبنعلی علیه السلام، فلمّا توفّی أبومحمّد ادّعی مقام أبیجعفر محمّدبنعثمان أنّه صاحب امام الزّمان علیه السلام، و ادّعی له البابیة. (محمد بن الحسن طوسی، الغیبة للحجة، باب المذمومین الّذین ادعوا البابیة، ص 398).
4) مازندرانی، منتهیالمقال، ج5، ص137.
5) علّامه حلّی، الخلاصه، ص240؛ رجال طوسی، ص362.
نقل کردهاند، «نجّاشی» و «ابن غضائری» (1)و «ابن داود»(2)او را فاسدالمذهب، و «علّامه حلّی» او را کذّاب دانسته است.(3)
در نتیجه روایت از نظر استنادی معتبر نیست؛ اما چنانچه بخواهیم با مسامحه صدور روایت را از معصوم بپذیریم، استوارترین سند برای بحارالانوار است که در آن تعبیر «فی شبهة لیستبین» آمده و مضطربترین سند از آن کتاب المحجة بود که تعبیر آن «فی سنةالستین» است.
بررسی دلالی و محتوایی همة بخشهای روایت مفضلبنعمر به دلیل طولانی بودن آن و خروج از بحث ممکن نیست. با وجود اینکه برخی مضامین موجود در روایت مفضل در سایر روایات ، تأیید میشود ولی محتوای این روایت از جهات متعدّدی دچار نقصان و ضعف است از جمله: اینکه بنابر این روایات امام زمان (عج) در زمان شهادت پدر دو سال و اندی سن داشتهاند یعنی سال تولد حضرت را 257ه-.ق دانسته و یا اینکه ولادت را در هشتم ماه شعبان قید کرده که هر دو برخلاف مشهور است.
نکتة دیگر اینکه: در این روایت، تفسیری جدید از غیبت ارائه شده است، به عبارت دیگر غیبتی برای حضرت به تصویر کشیده است که تا سال 260ه-.ق طول میکشد که مومنان حقیقی ایشان را میبینند؛ اما شاکّین و کسانی که ایمان سستی دارند، قادر به دیدن ایشان نیستند؛ اما از سال 260ه-.ق هیچ کس او را نخواهد دید. این کلام نیز خلاف مشهور در اعتقاد به غیبت صغری و کبری است و کسی به آن قائل نیست.
اما آنچه ضعف دلالت حدیث را آشکار و جعلی بودن آن را تقویت میکند، یکی از راویان در متن حدیث در قالب مدح وتأیید ادعای بابیت اوست. در بخشی از این روایت
اینگونه بیان شده که «محمدبننصیر»( غالی که مورد لعن امام هادی علیه السلام قرار گرفته و ادعای بابیت امام زمان (عج) را داشته) هنگام غیبت (که حضرت مخاطب ملائک و مؤمنین از جن هستند) کنار در خانة امام در صابر (کوچهای پهن در مرو(1)) نشسته است.(2)
مرحوم محدث بحرانی در کتاب المحجة فیما نزل فی القائم الحجة روایت مفضل را با تقطیع اینگونه نقل میکند:
قال المفضل: یا مولای فکیف بدو ظهوره علیه السلام؟ قال: یا مفضل یظهر فی سنة الستین امره و یعلو ذکره...ویظهره کما وعده جده....فوالله یا مفضل لیفقدن الملل والادیان و الاراء و الاختلاف ویکون الدین کله لله کما قال تعالی:«ان الدین عند الله الاسلام... .(3)
عبارت «یظهر فی سنة الستین» تعبیری است که در هیچ یک از کتاب هایی که این حدیث را به طور کامل نقل کردهاند، سابقه نداشته و تعبیری است که از این کتاب به روایت وارد شده است، سپس به کتابهای شیخ احمد احسایی(4)و دیگران وارد شده است؛ امّا با مراجعه به کتابهای روایی آثار دیگر محدّث بحرانی عبارتهای متفاوتی دیده میشود:
بحارالانوار: یظهر فی شبهة لیستبین، فیعلو ذکره، ویظهر أمره؛
مختصرالبصائر: یظهر فی شبهة لیستبین، فیعلو ذکره، ویظهر أمره؛
الزامالناصب: یظهر فی شبهة لیستبین فیعلو ذکره و یظهر أمره؛
حلیةالابرار: یظهر فی سنة من السنین امره و یعلو ذکره؛
ریاضالابرار: یظهر فی [سنة من السنین] فیعلو ذکره؛
1) محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج53، ذکر در حاشیه، ص6.
2) .«تخاطبه الملائکه والمؤمنون من الجن و یخرج امره و نهیه ألی ثقاته و ولاته و وکلائه و یقعد ببابه محمدبننصیر النمیری فی یوم غیبته بصابر».
3) بحرانی، المحجة فیما نزل فی الحجة، ص100.
4) سنة السّتین در آثار شیخ احمد احسایی در کتاب جوامع الکلم، ص83 و کتاب الرجعة، صص153-154 آمده است.
با توجّه به اینکه همة محدثین روایت مفضل را از حسینبنحمدان صاحب کتاب الهدایة الکبری نقل کردهاند؛ پس ناگزیر فقط یک روایت و یک نقل درست است. اگر ملاک برتری یک حدیث، قدمت آن باشد، یعنی هر نقلی که به عصر معصوم نزدیک تر و جزء منابع دست اوّل شیعه باشد، برتری از آن الهدایة الکبری (قرن چهارم) یا مختصرالبصائر در قرن هشتم است. اگر ملاک، تبحّر نویسنده و مهارت حدیثشناسی او باشد، قطعاً روایت بحارالانوار با توجّه به شخصیت علامه مجلسی انتخاب میشود؛ اگر ملاک قوّت سند باشد، سند روایت در بحارالانوار استواری بیشتری دارد.(1)
نکتة قابل توجّه این است که مرحوم محدّث بحرانی این بخش از حدیث را در دو کتاب خود به دو صورت نقل کردهاند. وی این عبارت را در حلیةالابرار به صورت «فی سنة من السنین» و در المحجة «فی سنة الستین» نگاشته است. همین اختلاف در نقل، خطای ایشان در نقل را ثابت میکند و از آنجا که در حلیه حدیث را کامل و در المحجة حدیث را تقطیع نموده، شاید بتوان اصالت را به حلیةالابرار داد. البته تصحیف «سنة من السنین» به «سنة الستین» بسیار محتمل است؛ بنابراین با اغماض از آنچه گفته شد، با وجود احتمالات گوناگون در روایت (فی شبهة لیستبین، فی سنة من السنین، فی سنة الستین) این بخش از حدیث مجمل بوده و قابل استناد نمی باشد.
نتیجة نهایی بررسی استنادی و دلالتی
روایت مفضلبنعمر از نظر سند و دلالت ضعیف و بیاعتبار و با اغماض از ضعف سند و دلالت، مجمل میباشد.
می توان ورود حدیث مفضل به آثار بهاییت را در آثار شیح احمد احسایی جستجو
1) ر.ک: واکاوی سندی روایت مفضلبنعمر.
نمود(1)این حدیث در بسیاری از کتابهای بابیت و بهائیت مورد تمسّک واقع شده است،(2)
از جمله علیمحمد باب در کتاب دلائلالسبعة:
و از آن جمله است حدیث مفضل الی أن قال ویظهر فیسنة ستین امره و یعلو ذکره.(3)
حسینعلی نوری(بهاء الله) درایقان میگوید:
ملاحظه فرمائید که در اخبار، سنة ظهور آن هویة نور را هم ذکر فرمودهاند، مع ذلک شاعر نشدهاند و در نَفَسی از هوای نفس منقطع نگشتهاند. فِی حَدیثِ المُفَضَّل "سَئَلَ عن الصّادق فَکیفَ یا مولای فی ظُهورِهِ؟ فَقال7: فی سَنَةِ السّتّینِ یظهَرُ اَمرُه و یعلُو ذکره. باری، تحیر است از این عباد اشارات که چگونه با این واضحه لائحه از حقّ احتراز نمودهاند.(4)
ابوالفضل گلپایگانی در ذیل روایت ابولبید آورده:
و همین است مقصود از عبارت حدیث مفضل بنعمر که از حضرت صادق علیه السلام روایت نمود که آن حضرت در میعاد ظهور فرمود: و فی سنة الستین یظهر امره و یعلو ذکره یعنی در سنة شصت امر آن حضرت ظاهر گردد و ذکر ظهورش انتشار و استعلا یابد.(5)
روش استدلال به روایت مفضّل
بنابر روایت مفضّلبنعمر، وقتی راوی از زمان ظهور حضرت مهدی (عج) از امام صادق علیه السلام میپرسد، حضرت در جواب میفرماید: «مهدی موعود (عج) در سال شصت ظهور کرده و امرش ظاهر و ذکرش بالا میگیرد»؛ و از آنجا که علیمحمد باب در سال 1260ه-.ق ادعّای خود را مطرح کرده؛ بنابراین این روایت دلیل روشنی بر قائمیت وی است.
استدلال به روایات و تمسّک به آن در اثبات هر امری پیرو اصول و روشهای علمی است که سرپیچی از آن به فساد و گمراهی خواهد انجامید از جمله؛ بهرهگیری از روایات موثّق، جامعنگری، عرضة روایات بر روایات دیگر، محک زدن با سنجههای روایی و در نظرگرفتن دلایل یقینی دیگر و... .
نویسندة کتاب فرائد هرچند مدعی است که از روایتهای مورد قبول بهره برده؛ اما در عمل به وعدة خود وفا نکرده زیرا روایت مفضلبنعمر از نظر استنادی بسیار ضعیف است و چنانچه اشاره شد از نظر سندی و محتوایی دارای اشکالات متعدّدی است که استناد به این روایت را مردود میسازد.
تمسّک به بخشی از یک روایت و مفهومگیری از تعبیری در آن، بر ملاحظة مجموع فرازها و تعابیر یک روایت متوقّف است و تقطیع یک روایت عاملی در انحراف معنوی آن است. از اینرو، در تمسّک بهائیت به این روایت از این نظر اشکالاتی وجود دارد:
با مراجعه به صدر روایت ملاحظه میشود، امام علیه السلام درخواست تعیین وقت ظهور و اصرار مفضّل را بر وجود وقتی برای ظهور که مردم آن را بدانند، بیپاسخ میگذارد و تعیین وقت را به منزلة شرک به خدا و ظهور را نظیر برپایی قیامت میداند که تنها خداوند از آن باخبر است؛ با وجود این تعیین وقت در ادامة روایت امری برخلاف محتوای روایت خواهد بود که ناشی از تقطیع روایت است.
در نظر گرفتن برخی دیگر از تعابیر روایت (که حتی در نقل کتاب المحجّه که تعبیر «سنةالستین» داشت آمده) نافی ادعای مستدل است و ویژگی بیان شده که قابل تطبیق بر مدّعای بهائیت نخواهد بود «....فوالله یا مفضل لیفقدن الملل والادیان و الاراء و الاختلاف ویکون الدین کله لله کما قال تعالی: ان الدین عند الله الاسلام»... اینکه همة ملّتها، ادیان و آرای گوناگون از بین بروند و تنها دین اسلام باقی بماند، با ادّعای آنها در نسخ اسلام سازگار
نیست، پس نباید به این روایت تمسّک کنند.
اصول حاکم بر ارجاعات علمی، ارجاع به اصل منبع روایت است که در این روایت با توجّه به نقل از کتاب الهدایةالکبری یا دستکم کتاب مختصرالبصائر که دارای قدمت بیشتری است، مورد تمسّک قرار گیرد و تنها به نقل تقطیع شده در یک کتاب فرعی بسنده نشود.
تطابق بین سؤال و جواب، اصلی عقلایی است که باید در هر نوشتاری رعایت شود از اینرو، آنچه در همة نقلها بدون استثناء آمده، سؤال از چگونگی ابتدای ظهور است (که در نقل المحجه نیز همینطور است: «یا مولای فکیف بدو ظهوره علیه السلام؟»). طبعاً پاسخ آن نمیتواند سال ظهور باشد بلکه چگونگی شبههناک ابتدای ظهور بهترین و مناسبترین پاسخ بر آن است. بنابراین، این تعبیر روایت «فکیف بدء ظهور المهدی؟» پرسش از چگونگی ظهور است نه از میعاد ظهور که گلپایگانی ادّعا کرده است. (یعنی اگر از زمان ظهور پرسیده میشد، کلام امام در مقام تعیین موعد ظهور درست بود حال آنکه اینگونه نیست).(1)
تعیین سال ظهور با صدر روایت در تناقض است. امام علیه السلام درخواست تعیین وقت ظهور و اصرار مفضّل را بیپاسخ میگذارد، و تعیین وقت را به منزلة شرک به خدا میداند؛ اما چگونه چند سطر بعد برای ظهور وقت تعیین میکند. بنابراین چنین روایتی فاقد هرگونه اعتباری است، مگر اینکه به نحوی توجیه شود که توقیت نباشد.
گلپایگانی و اربابش حسینعلی نوری، با رندی از بیان منبع حدیث کناره میگیرد و گلپایگانی به خواننده چنان القا میکند که این حدیث را نیز مانند حدیث «ابولبید» از
1) ابوطالب حسینی شیرازی، اسرارالعقائد، ص97.
بحارالانوار بیان میکند. البته گلپایگانی در صفحة 209 کتاب الفرائد به فقراتی از روایت مفضّل از بحارالانوار تمسّک میکند و ناقل خبر مفضّل را علّامه مجلسی رحمة الله میداند، که نشانگر توجّه او به نسخة بحارالانوار است، در حالی که در نسخة بحارالانوار «شبهة لیستبین» بود.
تام نبودن مقدّمات استدلال
زمانی میتوان به یک استدلال اعتماد کرد که مقدمّات آن تامّ و تمام باشد و کاملاً بر مدّعا مطابقت داشته باشد؛ اما در استدلال بیان شده کاملاً بر ادّعای علیمحمد باب مطابق نیست؛ زیرا سال شصت ه-.ق از زمان امام صادق علیه السلام تا به امروز در هر قرن وجود دارد (160-260-360-460-560-660-760-860-960-1060-1160-1260-1360و...). آیا هرکس در چنین سالهایی ادعّای مهدویت کند، باید تصدیق شود؟ پس این روایت تصریحی بر مدّعای وی ندارد و نمیتوان بر آن استدلال کرد.
اختلاف نقل رهبران و مبلغان بهائی بیانگر عدم توجّه به اصل سند حدیث است. فقط نقل علیمحمد باب با کتاب المحجة برابر است؛ اما بقیه به گونهای مانند بحارالانوار نقل کردهاند که شبهة تصحیف و جعل روایت بحار را تقویت میکنند.
غلطهای فاحش حسینعلی نوری در ایقان نشاندهندة جعل این بخش از روایت به وسیلة اوست؛ فعل «سأل» در زبان عرب مفعول اوّل خود را بدون واسطه و مفعول با واسطه را با حرف «عن» میگیرد. «سألتُ علیاً عن موضوعٍ؛ از علی دربارة موضوعی پرسیدم». برخلاف فارسی که مورد سؤال با «از» ( برابر با «عن») به کار میرود. گویا بهاء این عبارت را با ذهنیت فارسی جعل کرده، ثانیاً تعبیر«فکیف یا مولای فی ظهوره» اشتباه است؛ زیرا «کیف» استفهام و خبر مقدم است و «فی ظهوره» نیز خبر است، پس دو خبر بدون مبتدا آمده که در دین عرب رایج نیست.
یکی از مصداقهای بارز «سنة الستین» سال آغاز امامت حضرت ولی عصر 4 است.
در این سال پس از اینکه ولادت امام پنهان بود و کسی از عامة مردم از وجود امام خبر نداشت امام آشکارا در ملأ عام حاضر میشود، عموی خود، جعفر، را از خواندن نماز بر پیکر پدر باز میدارد و خود به نماز میایستد. در این زمان است که نام وی شهرت مییابد و همه او را به نام، کنیه ونسب میشناسند تا حجّت بر همه تمام شود. صاحب کتاب اسرارالعقائد در تأیید این بیان میگوید:
ظهور امر و استعلاء ذکر حضرت بقیةالله تعالی در آن سنه به مقداری گردید که معتمد عبّاسی خلیفة آن زمان با رجال دولتش سعی بسیار و تفحص و تفتیش بیشمار در پیدا نمودن آن جناب نمودند.(1)
بنابراین همه ویژگیهایی که در حدیث مفضّل بیان شده، فقط بر حضرت حجّت قابل تطبیق است و از این روست که «باب» هیچگاه به کنیه مشهور نشد.(2)
در منابع اسلامی، اعم از منابع روایی اهل سنّت و شیعه، روایات فراوانی در موضوع شکل و شمایل ظاهری آن حضرت از جمله سنّ امام، چگونگی صورت نورانی آن امام ، ابروها، وجود خال بر گونة راست، چشمها، پیشانی، موی سر و صورت، دستها، سینه، قد و قامت و... (1)وارد شده است. از آنجا که شناخت ظاهر و سیمای حضرت مهدی (عج) در هنگام ظهور اهمیت بسیاری دارد از بین ویژگیهای ظاهری امام، سنّ ایشان مورد توجه بسیاری از روایات شیعه و برخی روایات سنّی قرار گرفته است که ضرورت بحث از آن را دوچندان میسازد و بررسی این روایات، کذب ادّعای بسیاری از مدّعیان را همچون سید علیمحمد باب روشن ساخته، دست بهائیان را از دستبرد به معارف اهل بیت علیهم السلام کوتاه میسازد. آنها همواره تلاش میکنند تا باب را به عنوان موعود اسلام معرفی سازند، در این بین به احادیث حداثت و جوانی حضرت نیز تمسّک جستهاند. در این گفتار بطلان ادعّاهایشان در تطبیق روایات حداثت سنّ قائم بر علیمحمد شیرازی روشن میگردد.
ابوالفضل گلپایگانی در کتاب فرائد به پنج روایت از روایات سنّ حضرت حجّت اشاره میکند و از آنها بر ادّعای مهدویت علیمحمد باب تمسّک میجوید. او اوّلین روایت را از بحارالانوار انتخاب کرده:
1) برای مراجعه و مطالعة بیشتر به دو کتاب (نعمانی، الغیبه، باب13 (ما روی فی صفته...)، ص 221 و طوسی، کتاب الغیبه، فصل فی ذکر طرف من صفاته... ش487، ص467) مراجعه شود.
و از احادیثی که دلالت بر حداثت سنّ مبارک و ظهور آن حضرت در حالت شباب و جوانی میکند، مرحوم مجلسی در مجلّد غیبت از کتاب بحار در باب کیفیت ظهور قائم از ابی بصیر و او از ابی عبدالله علیه السلام روایت میفرماید: «انه لو خرج القائم لقد انکره الناس یرجع الیهم شابا موفقا فلا یلبث علیه الا کل مومن أخذ الله میثاقه فی الذر الاول و قال ایضا :7 و من أعظم البلیه ان یخرج الیهم صاحبهم شابا و هم یحسبونه شیخا کبیرا».(1)
و بر وفق حدیث شریف چون نقطة اولی(2)عزّ اسمه الاعلی در آغاز شباب و غضاضت غصن ظهور فرمود، ارباب قلوب مریضه بیدرنگ آن حضرت را تکذیب کردند؛ چو قائم را پیر هزارساله میپنداشتند نه جوانی بیست و پنج ساله. این بود که چون ندای قائمیت آن حضرت ارتفاع یافت، فریاد جهّالی که زمام امور ناس به ید ایشان است بلند شد که: «وا دینا، وا شریعتا». اینک حضرت حجّت در شهر جابلقای موهوم هزارساله موجود است. این جوان شیرازی که در این قرن تولّد یافته است، چه میگوید و چون خود را قائم موعود مینامد.(3)
گلپایگانی روایت ابوبصیر را به دلیل جوانی باب بر او منطبق میداند و اینکه او به وسیلة مردمی که منتظر پیر هزارسالهاند، انکار میشود، در ادامه به علما توهین میکند و ادّعایی را به آنها نسبت میدهد. وی دومین روایت را از کافی میآورد:
و در کتاب کافی که از کتب معتبرة شیعه است بلکه از او معتبرتر کتابی در فرقة اثنی عشریه یافت نمیشود، حضرت محمّدبنیعقوب کلینی رحمة الله به اسناد خود از حکمبنابینعیم روایت میفرماید: قال أتیت ابا جعفر علیه السلام و هو بالمدینه فقلت له نذر
1) ترجمة روایت در فرائد: «یعنی حضرت صادق علیه السلام فرمود: چون قائم خروج فرماید، هر آینه مردم او را انکار نمایند؛ زیرا که رجوع مینماید به ایشان در حالتی که جوانی رسیده است. پس درنگ نمیکند و ثابت نمیماند در ایمان به او، مگر کسی که خداوند میثاق او را در ذر اول اخذ فرموده باشد و نیز آن حضرت فرمود که: «اعظم بلیه این است که قائم در سنّ جوانی خروج میفرماید و مردم گمان میکنند که او باید در سنّ پیری و کبر سن خروج نماید».
2) منظور از نقطة اولی سید علیمحمد باب است.
3) گلپایگانی، کتاب فرائد، ص 56-57.
بین الرکن والمقام ان انا لقیتک ان لا اخرج من المدینة حتی اعلم انک قائم آل محمد أم لا فلم یجبنی بشیء فاقمت ثلاثین یوما ثم استقبلنی فی طریق فقال یا حکم و انک لههنا بعد فقلت انی أخبرتک بما جعلت لله علی فلم تأمرنی و لم تنهنی عن شیء و لم تجبنی بشیء فقال بکر علی غدوة المنزل فغدوت علیه فقال 7: سل عن حاجتک فقلت انی جعلت لله علی نذرا و صیاما و صدقة بین الرکن والمقام ان انا لقیتک ان لا اخرج من المدینة حتی اعلم انک قائم آل محمد أم لا فان کنت أنت رابطتک و ان لم تکن أنت سرت فی الارض و طلبت المعاش فقال یا حکم کلنا قائم بامرالله فقلت فانت المهدی قال کلنا مهدی الی الله قلت فانت صاحب السیف قال کلنا صاحب السیف و وارث السیف قلت فانت الذی یقتل أعداء الله و یعز بک اولیاء الله و یظهر بک دین الله فقال یا حکم کیف اکون انا و قد بلغت خمسا و اربعین و ان صاحب هذا الامر أقرب عهدا باللبن منی و اخف علی ظهر الدابه.(1)
1) ترجمة روایت در فرائد: ترجمة حدیث این است حکمبنابینعیم روایت نموده است که در مراجعت از حج خدمت حضرت ابیجعفر علیه السلام مشرّف شدم، در وقتی که آن حضرت در مدینه بود و عرض کردم که: من در میانة رکن و مقام نذری کردهام که چون به ملاقات تو فائز شوم، از مدینه بیرون نروم تا بدانم که تویی قائم آل محمد یا نه؟ حضرت جوابی نفرمود و من سی روز در مدینه اقامت کردم تا آنکه روزی در اثناء طریق مرا ملاقات فرمود، پس گفت: یا حکم! تو هنوز این جایی؟ گفتم: که من به خدمتت معروض داشتم که چه عهدی با خداوند بستهام و مرا به چیزی امر نفرمودی و از چیزی نهی ننمودی و جوابی نگفتی، فرمود: فردا بامداد به منز ل ما بیا. پس صباح به خدمتش مشرّف شدم و فرمود: بپرس مطلب خود را! عرض کردم که - من در میانة رکن و مقام با خداوند تبارک و تعالی عهدی بستهام و از صوم و صدقه نذری نهادهام که چون به ملاقات حضرتت مشرف گشتم، از مدینه بیرون نروم تا آنکه بدانم تویی قائم آل محمد یا تو نیستی؛ پس اگر تو آن قائم آل محمّدی ملازم خدمتت گردم و اگر تو او نیستی برای طلب معاش مسافرت کنم. فرمود: یا حکم! همة ما قائمیم بامرالله؛ یعنی هر یک از ائمه علیهم السلام قائم بامرالله است. گفتم: آیا تویی مهدی؟ فرمود: هر یک از ما مهدی است الیالله گفتم: آیا تویی صاحب سیف؟ فرمود: هر یک از ما صاحب سیف است و وارث سیف. گفتم: آیا تویی که اعداءالله را به قتل میرساند و اولیای خدا را عزت میبخشد و دین خداوند را ظاهر میفرماید؟ فرمود: یا حکم! چگونه من او باشم و حال آنکه به سنّ چهل و پنج سالگی رسیدهام و صاحب این امر به عهد شیرخوارگی از من نزدیکتر باشد و بر پشت اسب سبکتر و چالاکتر. انتهی. (گلپایگانی، کتاب فرائد، صص 58-57).
اکنون قدری در این حدیث تدبّر و تأمّل فرما که حضرت ابیجعفر به صراحت میفرماید که چون قائم ظاهر شود، سنّ مبارکش از چهل و پنج کمتر باشد و در عین شباب(1)و ریعان جوانی(2)و قرب عهد به شیر خوارگی ظهور فرماید و به این سبب است که از آن حضرت در حین ظهور در بسیاری از احادیث به لفظ صبی و یا لفظ غلام و یا لفظ شاب تعبیر شده است.
گلپایگانی با نقل این روایت پذیرفته که سن قائم از 45 کمتر است؛ اما نزدیک بودن به جوانی و شیرخوارگی را به روایت نسبت میدهد، در حالی که روایت با افعل تفضیل است؛ یعنی امام فرموده از من نزدیکتر است.
وی در ادامه به سه روایت دیگر اشاره میکند:
چنانکه مجلسی علیه الرحمة نیز در همین کتاب بحار در باب کیفیت خروج، از أزدی روایت نموده است که او گفت که: من و ابوبصیر و علیبن عبدالعزیز خدمت ابیعبدالله علیه السلام مشرّف شدیم. «فقلت له انت صاحبنا فقال انی لصاحبکم ثم أخذ جلدة عضده و مدها فقال: انا شیخ کبیر و صاحبکم شاب حدث؛ یعنی به حضرت ابیعبدالله گفتم: آیا تویی صاحب ما؟ آن حضرت فرمود: من صاحب شما باشم، پس پوست بازوی خود را گرفت و کشید و فرمود: من پیر و کبیر شدهام و صاحب شما جوانی نورسیده است».
و نیز در این کتاب از ابیبصیر روایت نموده است که حضرت ابیعبدالله علیه السلام فرمود: «لیس صاحب هذا الامر من حاز اربعین(3)یعنی صاحب امر نیست کسی که سنّش از چهل گذشته باشد».
و هم مجلسیw در این کتاب در باب صفات قائم از یحییبنسالم روایت نموده که حضرت ابیجعفر علیه السلام فرمود: ان صاحب هذا الامر أصغرنا سنا و أجملنا(1)شخصا. قلت: متی یکون؟ قال: اذا سارت الرکبان ببیعة الغلام فعند ذلک یرفع کل ذی صیصئة لواءً؛ صاحب این امر کسی است که سنّش از ما کمتر باشد و شخصش جمیلتر، گفتم: چه وقت خواهد بود؟ فرمود: وقتی که مسافران به بیعت غلام یعنی پسری به گردش آیند، در آن وقت هر صاحب قوة علمی بر پا کند.(2)
ابوالفضل گلپایگانی به این پنج روایت تمسک میجوید که قائم در سنّ جوانی ظهور مینماید و این ویژگی در سید علیمحمد شیرازی وجود دارد، زیرا او در سن 25 سالگی آغاز دعوت نمود؛ اما آیا تطبیق این روایات بر باب درست است؟ برای پاسخ به این سؤال و برای روشن شدن مطلب لازم و ضروری است بحث جامعی دربارة سنّ حضرت انجام شود و همة روایات مربوط به سنّ ایشان بررسی گردد.
به طور کلّی، روایاتی که در منابع دست اول شیعه و برخی روایات اهل سنت به سنّ حضرت مهدی (عج) اشاره میکند، حدود بیست روایت است که امام را در سنّ 30 و32 و 40 و کمتر از آن وکمتر از 45 سال دانسته یا تعابیر متفاوتی همچون غلام ، شاب ، شابّ حدث ، شاب موفق ، فتی و...که ظاهراً به مقطع سنی خاصّی اشاره دارد، در مورد ایشان وارد شده است و برای تکمیل بحث به یازده روایت دربارة طول عمر و غیبت طولانی حضرت اشاره میگردد. در این گفتار به بررسی این موضوعات پرداخته و ثابت میکنیم که همة روایات با وجود ظاهر متعارضشان در یک مضمون واحد مشترک هستند و آن اینکه حضرت مهدی (عج) در شمایل جوانی ظهور میکنند و در پایان گفتار به ادّعای گلپایگانی پاسخ داده میشود.
مجموعه روایاتی که به نصّ یا به مضمون به سنّ امام زمان (عج) اشاره دارد، در مجموعههای روایی پراکنده است. بنا بر تفحصّی که در مجامع شیعی و سنّی انجام شد، این روایتها به چهار دسته تقسیم میشود و تکملهای در دستة پنجم، اضافه میگردد:
الف) دستهای از روایات القاب و صفاتی را برای حضرت برمیشمارد که نشانگر مقطع سنّی خاصی است، مانند: «شاب» و «غلام»؛
ب) دستة دیگر، سنّی خاص را برای ایشان بیان میکند؛
ج) گروهی دیگر از روایات که به شمایل ظاهری حضرت اشاره دارد؛
د) برخی روایات به دورة کودکی و پیش از غیبت مربوط است؛
ه-) برای کامل شدن بحث در پنجمین بخش از روایات به احادیث طول عمر وطول غیبت اشاره میشود.
دستة اول: تعابیر حاکی از مقطع سنّی خاص
روایت زراره از امام صادق علیه السلام : «...لا بدّ للغلام من غیبة ...»(1)
روایت یحییبنسالم از امام باقر علیه السلام : «...اذا سارت الرکبان ببیعة الغلام...».(2)
1) «الْحُسَینُبْنُأَحْمَدَ عَنْ أَحْمَدَبْنِهِلَالٍ قَالَ حَدَّثَنَا عُثْمَانُبْنُعِیسَی عَنْ خَالِدِبْنِنَجِیحٍ عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْینَ قَالَ قَالَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ7 لَا بُدَّ لِلْغُلَامِ مِنْ غَیبَةٍ قُلْتُ وَ لِمَ قَالَ یخَافُ وَ أَوْمَأَ بِیدِهِ إِلَی بَطْنِهِ وَ هُوَ الْمُنْتَظَرُ وَ هُوَ الَّذِی یشُکُّ النَّاسُ فِی وِلَادَتِهِ فَمِنْهُمْ مَنْ یقُولُ حَمْلٌ وَ مِنْهُمْ مَنْ یقُولُ مَاتَ أَبُوهُ وَ لَمْ یخَلِّفْ وَ مِنْهُمْ مَنْ یقُولُ وُلِدَ قَبْلَ مَوْتِ أَبِیهِ بِسَنَتَینِ قَالَ زُرَارَةُ فَقُلْتُ وَ مَا تَأْمُرُنِی لَوْ أَدْرَکْتُ ذَلِکَ الزَّمَانَ قَالَ ادْعُ اللَّهَ بِهَذَا الدُّعَاءِ- اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْکَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَبِیکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَبِیکَ لَمْ أَعْرِفْهُ قَطُّ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی: قَالَ أَحْمَدُ بْنُ الْهِلَالِ سَمِعْتُ هَذَا الْحَدِیثَ مُنْذُ سِتٍّ وَ خَمْسِینَ سَنَةً»؛ (کلینی، کافی، ج1، ص 342).
2) این روایت در دستة چهارم میآید.
«غلام» از نظر لغت یعنی فرزند کوچک(1)و کسی که تازه مو بر صورتش جوانه زده است(2)و محدودة زمانی ولادت تا جوانی را در برمیگیرد؛(3)اما مجازاً بر مرد بزرگسال نیز اطلاق میشود(4)و به اعتبار نجابت، به پیرمرد نیز گفته میشود.(5)
بنابراین روایاتی که با تعبیر غلام از حضرت یاد کردهاند، به دستة چهارم یعنی زمانی پیش از غیبت و خردسالی حضرت ملحق است و به زمان رسیدن به امامت اشاره میکند یا اینکه مجازاً بر حضرت، اطلاق شده به اعتبار آغاز دورة غیبتکه حضرت در سنّ کودکی به امامت رسیدهاند و یا اینکه به اعتبار نجابت حضرت، میباشد.
روایت علیبنعمر(6)
مُحَمَّدُبْنُهَمَّامٍ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُبْنُمُحَمَّدِبْنِمَالِکٍ قَالَ حَدَّثَنِی عُمَرُبْنُطَرْخَانَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُبْنُإِسْمَاعِیلَ عَنْ عَلِیبْنِعُمَرَ بْنِ عَلِیبْنِالْحُسَینِ7 عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ جَعْفَرِبْنِمُحَمَّدٍ7 أَنَّهُ قَالَ: الْقَائِمُ مِنْ وُلْدِی یعَمَّرُ عُمُرَ الْخَلِیلِ عِشْرِینَ وَ مِائَةَ سَنَةٍ یدْرَی بِهِ ثُمَّ یغِیبُ غَیبَةً فِی الدَّهْرِ وَ یظْهَرُ فِی صُورَةِ شَابٍّ مُوفِقٍابْنِاثْنَتَینِ وَ ثَلَاثِینَ سَنَةً حَتَّی تَرْجِعَ عَنْهُ طَائِفَةٌ مِنَ النَّاسِ یمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْرا و معناه أن الناس، بعد ما مضی من عمره الشریف عشرون و مائة سنة یشکون فی أمره و یرجع بعضهم عنه، و العمر الطبیعی عند الناس مائة و عشرون سنة، و فی هذه المدة ینتظرونه فإذا انقضت المدةیرتابون فیه.
از امام صادق علیه السلام :...یظهر فی صورةِ فَتًی مُوَفَّقٍ...(7)1) «الغلام الابن الصغیر»، طریحی، مجمع البحرین، ج6، ص127.
2) ابن فارس، مقاییساللّغه، ج4، ص378.
3) «من حین ان یولد الی ان یشبّ»؛ (حسینی زبیدی، تاج العروس، ج17، ص520).
4) «یطلق(الغلام) علیالرّجل (الکبیر) مجازاً باسمِ ما کانَ عَلَیهِ قالَ الْازَهَری سمعتهم یقولونَ ِلِلْکهل غلام» (المصباحالمنیر، ج2، ص452).
5) ابن منظور، لسانالعرب، ج12، ص440.
6) .این روایت از نظر سند دارای ضعف است زیرا توثیقی برای علیبنعمر و عمربنطرخان وجود ندارد و محمدبناسماعیل مجهول است. هرچند از نظر محتوا نیز به توجیه نیاز دارد.غفّاری مصحّح غیبة نعمانی، نقل دیگری از این روایت را به دلیل عمر 120 ساله توجیه کرده به اینکه پس از 120 سال مردم دچار شک میشوند:
7) «مَا رَوَاهُ أَبُوعَلِی مُحَمَّدُبْنُهَمَّامٍ عَنْ جَعْفَرِبْنِمُحَمَّدِبْنِمَالِکٍ عَنْ عُمَرَبْنِ طَرْخَانَ عَنْ مُحَمَّدِبْنِإِسْمَاعِیلَ عَنْ عَلِیبْنِعُمَرَبْنِعَلِیبْنِالْحُسَینِ عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ7 قَالَ إِنَّ وَلِیاللَّهِ یعَمَّرُ عُمُرَ إِبْرَاهِیمَ الْخَلِیلِ عِشْرِینَ وَ مِائَةَ سَنَةٍ وَ یظْهَرُ فِی صُورَةِ فَتًی مُوَفَّقٍ ابْنِ ثَلَاثِینَ سَنَة»؛( طوسی، الغیبة، ص420؛ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، 52، ص287).
«فتی» در لغت: این واژه در اصل به معنی طراوت و نو بودن است،(1)همچنین جوانی که نیرومند شده، به کمال رسیده است،(2)«موفق» نیز به معنای رشید و تناسب اعضاء است؛(3)بنابراین «فتی موفق»؛ یعنی: جوان نیرومند کامل و متناسب الاعضاء.
علّامه مجلسی «شابّ موفق» را انسانی با اعضایی همگون و معتدلالخلقه دانسته و این بیان را تعبیری کنایی از اواسط دورة جوانی بلکه اواخر آن یا دورهای میداند که انسان به تحصیل کمال موفّق میشود و به اعتدال میرسد که در پایان دورة جوانی است.(4)بنابراین، روایت در مقام تبیین وضعیت جسمی است؛ یعنی ایشان در سیمای جوانی نیرومند با تناسب بدنی ظاهر میشوند و یا اینکه به سنّ کمال اشاره دارد که در اواخر دوره جوانی به دست میآید.
در نه روایت از حضرت حجّت به «شاب» و مشتقّات آن تعبیر شده که به برخی از روایات اشاره میشود:
1) ابن فارس، مقاییس اللغة، ج4، ص473.
2) «هو الشاب الذی شبّ و قوی....قال القتیبی:...انما هو بمعنی الکامل الجزل من الرجال»؛(التّحقیق، ج9، ص28).
3) «ان فلانا موفق ای رشید»؛ (تاجالعروس، ج13، ص487).«...فسره البعض بتناسبالاعضاء»؛ (مجمعالبحرین، ج5، ص 247).
4) «بیان: لعل المراد بالموفق المتوافق الأعضاء المعتدل الخلق أو هو کنایة عن التوسط فی الشباب بل انتهاؤه أی لیس فی بدء الشباب فإن فی مثل هذا السن یوفق الإنسان لتحصیل الکمال»؛( مجلسی، بحارالانوار، ج52، ص388).
روایت محمدبنمسلم ثقفی(1)از امام باقر علیه السلام: «...وهو شاب بعد کبر السن ...».(2)
روایت اباصلت هروی(3)از امام رضا علیه السلام: «...یکون شیخ السن ،شاب المنظر...».(4)
روایت ازدی(5)از امام صادق علیه السلام: «...انا شیخ کبیر و صاحبکم شاب حدث...».(6)
روایت ابیبصیر(7)از امام صادق علیه السلام: «...یرجع الیهم شابا موفقا...».(8)
1- «عَنْهُ (محمدبنهمام ) عَنِ الْحَسَنِبْنِعَلِی الْعَاقُولِی عَنِ الْحَسَنِبْنِعَلِیبْنِ أَبِیحَمْزَةَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِیبَصِیرٍ عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ7 أَنَّهُ قَالَ لَوْ خَرَجَ الْقَائِمُ لَقَدْ أَنْکَرَهُ النَّاسُ یرْجِعُ إِلَیهِمْ شَابّاً مُوَفَّقاً فَلَا یلْبَثُ عَلَیهِ إِلَّا کُلُّ مُؤْمِنٍ أَخَذَ اللَّهُ مِیثَاقَهُ فِی الذَّرِّ الْأَوَّل»؛ (طوسی، الغیبه، ص420؛ بحارالانوار، ج52، ص287؛ اثباتالهداة، ج5، ص131).
2- حَدَّثَنَا عَلِی بْنُ الْحُسَینِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی الْعَطَّارُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ حَسَّانَ الرَّازِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِی الْکُوفِی عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَبَلَةَ عَنْ عَلِی بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ7 أَنَّهُ قَالَ: لَوْ قَدْ قَامَ الْقَائِمُ ع لَأَنْکَرَهُ النَّاسُ لِأَنَّهُ یرْجِعُ إِلَیهِمْ شَابّاً مُوفِقاً لَا یثْبُتُ عَلَیهِ إِلَّا مُؤْمِنٌ قَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثَاقَهُ فِی الذَّرِّ الْأَوَّلِ»؛ (نعمانی، الغیبة، ص211؛ مختصرالبصائر، ص428؛ حلیةالابرار، ج6، ص256؛ الزامالناصب، ج1، ص244).
3- «حَدَّثَنَا عَلِی بْنُ الْحُسَینِ الْمَسْعُودِی قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی الْعَطَّارُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ حَسَّانَ الرَّازِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِی الْکُوفِی عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ عَلِی بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ: لَوْ قَدْ قَامَ الْقَائِمُ لَأَنْکَرَهُ النَّاسُ لِأَنَّهُ یرْجِعُ إِلَیهِمْ شَابّاً مُوفِقاً لَا یثْبُتُ عَلَیهِ إِلامَنْ قَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثَاقَهُ فِی الذَّرِّ الْأَوَّلِ وَ فِی غَیرِ هَذِهِ الرِّوَایةِ أَنَّهُ قَالَ7 وَ إِنَّ مِنْ أَعْظَمِ الْبَلِیةِ أَنْ یخْرُجَ إِلَیهِمْ صَاحِبُهُمْ شَابّاً وَ هُمْ یحْسَبُونَهُ شَیخاً کَبِیراً» ؛ (نعمانی، الغیبة، ص188؛ بحارالانوار، ج52، ص287).
4- «وَ بِإِسْنَادِهِ(علی بن عبد الحمید) عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْإِیادِی یرْفَعُهُ إِلَی أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَوْ خَرَجَ الْقَائِمُ ع بَعْدَ أَنْ أَنْکَرَهُ کَثِیرٌ مِنَ النَّاسِ یرْجِعُ إِلَیهِمْ شَابّاً فَلَا یثْبُتُ عَلَیهِ إِلَّا کُلُّ مُؤْمِنٍ أَخَذَ اللَّهُ مِیثَاقَهُ فِی الذَّرِّ الْأَوَّلِ»؛ (مجلسی، بحارالانوار، ج52 ص 385؛ منتخبالانوارالمضیئه، ص188).
1) .روایت از نظر سند دارای ضعف است؛ زیرا اسماعیلبنعلی القزوینی مهمل است. (تنقیح المقال محیالدین مامقانی، ج10، ص252 ).
2) «دخلت علی أبیجعفر محمدبنعلی الباقر علیه السلام و انا أرید ان اسأله عن القائم من آل محمد، فقال لی مبتدیا: یا ابا محمد انّ فی القائم من اهلالبیت محمد صلی الله علیه و آله و سلم سنة من خمسة من الرسل یونسبنمتی7، و یوسفبنیعقوب8، و موسی و عیسی و محمد صلی الله علیه و آله و سلم، فأما سنة من یونسبنمتی فرجوعه من غیبته و هو شاب بعد کبر السن...»؛ (شیخ صدوق، کمال الدّین، ج 1، ص 327 ؛ کشفالغمة، ج2، 523؛ منتخبالانوار، ص176؛ اثباتالهداة، ج5، ص83؛ بحارالانوار، ج51، ص 218).
3) .روایت از نظر سند معتبر است و در ادامه خواهد آمد.
4) «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ الطَّالَقَانِی رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُبْنُعَلِی الْأَنْصَارِی عَنْ أَبِیالصَّلْتِ الْهَرَوِی قَالَ: قُلْتُ لِلرِّضَا علیه السلام مَا عَلَامَاتُ الْقَائِمِ مِنْکُمْ إِذَا خَرَجَ قَالَ عَلَامَتُهُ أَنْ یکُونَ شَیخَ السِّنِّ شَابَّ الْمَنْظَرِ حَتَّی إِنَّ النَّاظِرَ إِلَیهِ لَیحْسَبُهُ ابْنَ أَرْبَعِینَ سَنَةً أَوْ دُونَهَا وَ إِنَّ مِنْ عَلَامَاتِهِ أَنْ لَا یهْرَمَ بِمُرُورِ الْأَیامِ وَ اللَّیالِی حَتَّی یأْتِیهُ أَجَلُهُ»؛ (شیخ صدوق، کمالالدین، ج2، ص652؛ منتخبالانوار، ص38؛ الوافی، ج2، ص466؛ اثباتالهداة، ج5، ص350؛ حلیةالابرار، ج6، ص255؛ بحارالانوار، ج52، ص285؛ ریاضالابرار، ج3، ص179).
5) روایت درست و معتبر است ( بکربنمحمد الأزدی: امامی ثقة جلیل، رجال کشی، ص592؛ الخلاصة، ص26؛ احمدبناسحاقبنعبداللهبنسعد الأشعری امامی ثقه جلیل؛ عبداللهبنجعفر حمیری صاحب قرب الاسناد).
6) «قَالَ: وَ دَخَلْتُ أَنَا –الازدی-وَ أَبُو بَصِیرٍ عَلَی أَبِیعَبْدِاللَّهِ عَلَیهِ السَّلَامُ- وَ عَلِیابْنُعَبْدِ الْعَزِیزِ مَعَنَا- فَقُلْتُ لِأَبِی عَبْدِاللَّهِ7: أَنْتَ صَاحِبُنَا؟ فَقَالَ: «إِنِّی لَصَاحِبُکُمْ!» ثُمَّ أَخَذَ جِلْدَةَ عَضُدِهِ فَمَدَّهَا فَقَالَ: «أَنَا شَیخٌ کَبِیرٌ، وَ صَاحِبُکُمْ شَابٌّ حَدَثٌ» ؛ (عبدالله بن جعفر حمیری، قربالاسناد، ص44؛ بحارالانوار، ج52 ص 280).
7) روایت از نظر سند در هر چهار طریق ضعیف است. در طریق اول: علیبنابیحمزه و فرزندش حسن از واقفیون ضعیف هستند (خوئی، معجم رجال الحدیث، ج11، ص215 ) هرچند علیبن ابیحمزه دارای ضعف کمتری است و شیخ طوسی در العده به روایت او عمل کرده؛ حسنبنعلی عاقولی توثیق نشده.طربق دوم و سوم: محمدبنعلیالکوفی رمی به غلو شده و ضعیف است و طریق چهارم مرفوعه است و سلسله روات معلوم نیست. (رجال کشی، ص546؛ خلاصه، ص253؛ رجال نجّاشی، ص333).
8) این روایت دارای چهار طریق است که البته هر چهار طریق از نظر سند معتبر نیست:
بررسی روایات دستة اول در سه مقام بیان میگردد:
الف) معنای لغوی
اصل «شابّ»، رشد و قوای جسمی زیاد است.(1)مصباحالمنیر این واژه را، شامل محدودة سنّی پیش از پیری میداند؛(2)یعنی هر کس پیر نباشد و کهولت نداشته باشد، شاب است. «شاب حدث» به معنای «فتی» است(3)و «فتی» به معنای جوانی است.(4)«شاب حدث»؛ یعنی دورة جوانی، «موفق» به معنای رشید و تناسب اعضاء است(5)و «شرخ الشباب»؛ یعنی دورهای از جوانی که فرد دارای شادابی و قدرت است؛ بنابراین به ابتدای جوانی گفته میشود.(6)
بنابراین «شاب» در لغت به معنای انسان نیرومند با تناسب بدنی، در محدودة سنی پیش از پیری است و «شاب حدث» در لغت اشاره به دورة جوانی است. پس «شاب حدث» با توجّه به معنای لغوی برخلاف ادّعای گلپایگانی، منحصراً به معنای جوان نورس نیست.
ب) «شاب حدث» در استعمال
چنانچه در معنای لغوی روشن شد، «شاب» محدودة سنی پیش از کهولت را دربرمیگیرد؛ بنابراین «شاب حدث» نه تنها به جوان نورس اطلاق میشود بلکه به کسی که در پایان دورة جوانی خویش است نیز استعمال میشود. برای روشن شدن این امر
1) ابن فارس، مقاییساللغة، ج3، ص177.
2) «و ذلک سنّ قبل الکهوله»؛ (فیومی، المصباحالمنیر، ج2، ص302).
3) «الاصل فیه ان یقال للشاب الحدث فتی» ؛ (طریحی، مجمعالبحرین، ج1، ص325). «شاب حدث فتی السن»؛ (لسانالعرب، ج2، ص132).
4) حسینی زبیدی، تاجالعروس، ج3، ص190.
5) «ان فلانا موفق ای رشید»؛ (حسینی زبیدی، تاجالعروس، ج13، ص487). «...فسره البعض بتناسب الاعضاء»؛ (مجمعالبحرین، ج5، ص 247).
6) «الشَّرْخُ و السِّنْخ: الأَصْلُ و العِرْق... و الشَّرْخ: أَوَّلُ الشَّبابِ و نَضَارَتُه و قُوّتُه»؛ (حسینی زبیدی، تاجالعروس، ج4، ص282).
کافیست به مستندات تاریخی، روایی، رجوع شود و موارد استعمال و وسعت محدودة استعمال «شاب حدث» بررسی گردد. «شاب حدث» دربارة سنهای زیر استفاده شده:
زیر پنج سال: صاحب شرحالاخبار از امام زمان (عج) پیش از غیبت، به «حدث السن» تعبیر میکند.(1)
هیجده سال: در روایتی از امام حسن علیه السلام دربارة ماجرای گماشتن عتاببناسید بر جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله بر اهل مکه در حالی که آنها به «حداثت سن» او اعتراض داشتند:«... ان محمدا لا یزال یستخف بنا حتی ولی علینا غلاما حدث السن ابن ثمانی عشرة سنة...».(2)
نوزده سال: حضینبنمنذر نوزده ساله، درجنگ صفّین پرچمدار لشکر امیرالمومنین بود: «کان الحضین یومئذ شابّا حدث السّن».(3)
زیر بیست سال : در حکایتی از احمدبنمحمدبنسلیمان: «و انا حینئذ حدث السن دون العشرین».(4)
بیست و پنج سال: قول احبار یهود به خدیجه دربارة پیامبر صلی الله علیه و آله پیش از ازدواج: «...مر الان ببابک شاب حدث السن...»(5)
بیست وهشت سال: نامة امیرالمومنین به مالک اشتر در حقّ محمدبنابیبکر پس از شورش اهل مصر: «...و هو غلام حدث السن لیس بذی تجربة...»(6)و روایتی از امیر المومنین در حکایت از سفر تبلیغی ایشان به یمن در سال هشتم هجری: «بعثنی رسولالله الی الیمن ...انا
1) «کذلک کان المهدی لما قام بالامامة، و سلمها إلیه إمامالزمان الذی کان فی عصره و نصّ علیه بأنه مهدی الائمة، و دعت بذلک إلیه دعاته. و هو یومئذ حدث السن»؛ (قاضی نعمان، شرحالاخبار، ج 3، ص20).
2) مجلسی، بحارالانوار، ج21، ص 122، به نقل از تفسیر منسوب به امام حسن عسکری، ص555.
3) ثقفی، الغارات، ج2، 791؛ شرح ابن ابیالحدید، ج5، ص226.
4) طوسی، الغیبه، ص 304.
5) مجلسی، بحارالانوار، ج 16، ص 20.
6) ثقفی، الغارات، ج1، ص164؛ شرح ابنابیالحدید، ج6، ص74.
حدث السن».(1)
8 . سی سال: یوسف علیه السلام در زندان: «...فَلّما رآه الملک شابا حدث السن..».(3)
سی و سه سال: در ماجرای مخالفت امیرالمومنین علیه السلام با بیعت با ابوبکر پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله : «... فَقَالَ لَهُ أَبُوعُبَیدَةَ یا أَبَاالْحَسَنِ إِنَّکَ حَدَثُ السِّنِّ وَ هَؤُلَاءِ مَشِیخَةُ قُرَیش...» ؛(4)«...فَقَامَ أَبُوعُبَیدَةَ إِلَی عَلِی فَقَالَ یابْنَ عَمِّ لَسْنَا نَدْفَعُ قَرَابَتَکَ وَ لَا سَابِقَتَکَ وَ لَا عِلْمَکَ وَ لَا نُصْرَتَکَ وَ لَکِنَّکَ حَدَثُ السِّنِّ وَ کَانَ لِعَلِی علیه السلام یوْمَئِذٍ ثَلَاثٌ وَ ثَلَاثُونَ سَنَة...».(5)
پنجاه سال: دربارة شیخ صدوق در مجلس درس بغداد: «کان ورد بغداد سنة خمس و خمسین و ثلاثمائة و سمع منه شیوخ الطائفة و هو حدث السن».(6)
ج) نتیجة دستة اول
تعابیر، در این دسته با بررسی مجموع روایات، بدین قرار است:
«غلام»: این تعبیر یا به ایام به امامت رسیدن امامت مربوط است یا اینکه مجازاً پس از ظهور به ایشان گفته میشود که در این صورت به سنّی خاص محدود نمیگردد.
«شاب»: شامل محدودة سنّی گسترده و حتی پیش از کهولت و پیری نیز میشود و
1) مجلسی، بحارالانوار، ج18، ص12.
2) ابن حیون، شرحالاخبار، ج2، ص 179.
3) «قال الکلبی: ان رسول الملک جاءه فقال له: قم فان الملک یدعوک و ألق ثیاب السجن عنک و البس ثیابا جددا، فأقبل یوسف و تنظف من درن السجن و لبس ثیابه و أتی الملک و هو یومئذ ابن ثلاثین سنة، فلما رآه الملک شابا حدث السن» ؛ (مجلسی، بحارالانوار، ج12، ص232 به نقل از کلبی در پاورقی).
4) همان، ج28، ص348.
5) طبرسی، احتجاج، ج1، ص74؛ مرآة العقول، ج26، ص 341؛ بحارالانوار، ج28، ص185.
6) نجاشی، رجال نجاشی، ص 390؛ حلّی، الخلاصه، ص147.
تعابیری که دربارة حضرت حجّت وارد شده، اصلاً به مقطع سنّی خاصّی اشاره ندارد.
«شاب حدث»: هرچند «حداثت» به معنای ابتدای عمر است و «شابّ حدث» در یک معنا(1)جوان نورس است؛ اما با توجه به استعمالاتی که بیان شد، اینگونه نیست که فقط دربارة ابتدای جوانی «شاب حدث» استفاده شود، بنابراین تعین آن در سن 25 سال باب شیرازی باطل است.
«شاب موفّق» و «فتی موفّق»: دورة جوانی است که انسان به اوج کمالات خَلقی و خُلقی میرسد و جوانی نیرومند، همراه با تناسب بدنی در اوج شادابی و نشاط جوانی است چنانچه از معنای لغوی «فتی موفق» و «شاب موفق» چنین معنایی متبادر میشود و علّامه مجلسی آن را به اواخر دورة جوانی مربوط میداند که عادتاً کمال به دست میآید.
«شرخ شباب»: این واژه افزون بر ابتدای جوانی برای دورة قدرت و نیروی جوانی نیز استفاده میشود.
آنچه از بررسی مجموع این تعابیر به دست میآید، این است که این تعابیر در حقّ حضرت یا عام است و محدودة گستردهای از جوانی را دربرمی گیرد یا اینکه به دورهای مربوط است که انسان دارای مهارتهای بالای روحی و جسمی است که در اواخر دورة جوانی به دست میآید.
دستة دوم: روایاتی که سنّی خاص در آن بیان شده
در گروهی از روایات به سنّ خاصی برای حضرت حجّت4 اشاره دارد، این روایات به سه گونهاند:
اوّلینگونه، روایاتی است که سنّ ایشان را کمتر از سنّ معینی میداند که دو روایت است:
کمتر از چهل سال: روایت ابیبصیر از امام صادق علیه السلام(2)«...لیس صاحب هذا الامر من جاز
1) «شاب حدث» در معنای دیگر به معنای «فتی» است.
2) روایت صحیحالسّند و معتبر میباشد. (ابراهیمبنهاشم ثقه و جلیل، ابیعبدالله محمدبنخالد برقی ثقه طوسی، الرجال، ص363؛ احمدبن محمدبنابینصر بزنطی از اصحاب اجماع، طوسی، الرجال ص351؛ ابیایوّب الحذاء تصحیف شده و با توجه به نسخة حلیةالابرار ایشان ایوببنعطیه الحذاء میباشد و ثقة «قاموسالرجال»، ج2، ص241، ابیبصیر امامی ثقه، رجال نجّاشی، ص290).
اربعین».(1)به همین مضمون روایتی از امام باقر علیه السلام نقل شده: «روی عن أبیجعفر علیه السلام أنه قال: لیس صاحب هذا الأمر [من جاز من أربعین] صاحب هذا الأمر القوی المشمر»(2)
کمتر از چهل و پنج سال: روایت حکمبننعیم از امام باقر علیه السلام(3): «کیف اکون انا و قد بلغت خمسا و اربعین سنة و ان صاحب هذا الامر اقرب عهدا باللبن منی و اخف علی ظهر الدابة».(4)اینکه امام
1) «حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُبْنُهَاشِمٍ عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ الْبَرْقِی عَنْ أَحْمَدَبْنِمُحَمَّدِبْنِأَبِینَصْر وَ غَیرِهِ عَنْ أَبِی أَیوبَ الْحَذَّاءِ عَنْ أَبِیبَصِیرٍ عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ7 قَالَ: قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أَلْمِسَ صَدْرَکَ فَقَالَ افْعَلْ فَمَسِسْتُ صَدْرَهُ وَ مَنَاکِبَهُ فَقَالَ وَ لِمَ یا أَبَا مُحَمَّدٍ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنِّی سَمِعْتُ أَبَاکَ وَ هُوَ یقُولُ إِنَّ الْقَائِمَ وَاسِعُ الصَّدْرِ مُسْتَرْسِلُ الْمَنْکِبَینِ عَرِیضٌ مَا بَینَهُمَا فَقَالَ یا مُحَمَّدُ إِنَّ أَبِی لَبِسَ دِرْعَ رَسُولِاللَّهِ6 وَ کَانَتْ تستخب [تُسْحَبُ] عَلَی الْأَرْضِ وَ أَنَا لَبِسْتُهَا فَکَانَتْ وَ کَانَتْ وَ إِنَّهَا تَکُونُ مِنَ الْقَائِمِ کَمَا کَانَتْ مِنْ رَسُولِاللَّهِ6 مُشَمَّرَةً کَأَنَّهُ تَرْفَعُ نِطَاقُهَا بِحَلَقَتْین وَ لَیسَ [صَاحِبُ] هَذَا الْأَمْرِ مَنْ جَازَ أَرْبَعِینَ» ؛ (بصائرالدرجات، ج1، ص189؛ بحارالانوار، ج52، ص 319).
2) طوسی، الغیبة، ص419.
3) سند روایت ضعیف است به دلیل زیدابیالحسن که غیر معلوم است(تنقیحالمقال، محیالدین مامقانی، ج29، ص97)؛ اما بقیة رواة امامی و ثقة هستند و حکمبنابینعیم، حکمبنعبدالرّحمان ابینعمالبجلی میباشد و ثقه، (منهج المقال، ص121).
4) «عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَبْنِمُحَمَّدِبْنِعِیسَی عَنْ عَلِی بْنِ الْحَکَمِ عَنْ زَیدٍ أَبِیالْحَسَنِ عَنِ الْحَکَمِبْنِأَبِینُعَیمٍ قَالَ: أَتَیتُ أَبَاجَعْفَرٍ7 وَ هُوَ بِالْمَدِینَةِ فَقُلْتُ لَهُ عَلَی نَذْرٌ بَینَ الرُّکْنِ وَ الْمَقَامِ إِنْ أَنَا لَقِیتُکَ أَنْ لَا أَخْرُجَ مِنَ الْمَدِینَةِ حَتَّی أَعْلَمَ أَنَّکَ قَائِمُ آلِ مُحَمَّدٍ أَمْ لَا فَلَمْ یجِبْنِی بِشَیءٍ فَأَقَمْتُ ثَلَاثِینَ یوْماً ثُمَّ اسْتَقْبَلَنِی فِی طَرِیقٍ فَقَالَ یا حَکَمُ وَ إِنَّکَ لَهَاهُنَا بَعْدُ فَقُلْتُ نَعَمْ إِنِّی أَخْبَرْتُکَ بِمَا جَعَلْتُ لِلَّهِ عَلَی فَلَمْ تَأْمُرْنِی وَ لَمْ تَنْهَنِی عَنْ شَیءٍ وَ لَمْ تُجِبْنِی بِشَیءٍ فَقَالَ بَکِّرْ عَلَی غُدْوَةً الْمَنْزِلَ فَغَدَوْتُ عَلَیهِ فَقَالَ7 سَلْ عَنْ حَاجَتِکَ فَقُلْتُ إِنِّی جَعَلْتُ لِلَّهِ عَلَی نَذْراً وَ صِیاماً وَ صَدَقَةً بَینَ الرُّکْنِ وَ الْمَقَامِ إِنْ أَنَا لَقِیتُکَ أَنْ لَا أَخْرُجَ مِنَ الْمَدِینَةِ حَتَّی أَعْلَمَ أَنَّکَ قَائِمُ آلِ مُحَمَّدٍ أَمْ لَا فَإِنْ کُنْتَ أَنْتَ رَابَطْتُکَ وَ إِنْ لَمْ تَکُنْ أَنْتَ سِرْتُ فِی الْأَرْضِ فَطَلَبْتُ الْمَعَاشَ فَقَالَ یا حَکَمُ کُلُّنَا قَائِمٌ بِأَمْرِ اللَّهِ قُلْتُ فَأَنْتَ الْمَهْدِی قَالَ کُلُّنَا نَهْدِی إِلَی اللَّهِ قُلْتُ فَأَنْتَ صَاحِبُ السَّیفِ قَالَ کُلُّنَا صَاحِبُ السَّیفِ وَ وَارِثُ السَّیفِ قُلْتُ فَأَنْتَ الَّذِی تَقْتُلُ أَعْدَاءَ اللَّهِ وَ یعِزُّ بِکَ أَوْلِیاءُ اللَّهِ وَ یظْهَرُ بِکَ دِینُ اللَّهِ فَقَالَ یا حَکَمُ کَیفَ أَکُونُ أَنَا وَ قَدْ بَلَغْتُ خَمْساً وَ أَرْبَعِینَ سَنَةً وَ إِنَّ صَاحِبَ هَذَا الْأَمْرِ أَقْرَبُ عَهْداً بِاللَّبَنِ مِنِّی وَ أَخَفُّ عَلَی ظَهْرِ الدَّابَّةِ» ؛ (کلینی، کافی، ج2، ص709؛ الوافی، ج2، ص475؛ مرآةالعقول، ج6، ص241؛ اثباتالوصیة، ص178؛ بحارالانوار، ج51 ص141).
باقر علیه السلام صاحبالامر بودن خود را به دلیل چهل و پنج سالگی خود بعید میشمارند و صاحبالامر را چابکتر از خود میدانند، گویای این است که صاحب الامر4 کمتر از چهل و پنج سال سن دارد.
گونة دوم: تعیین سنّ خاص برای حضرت است که تنها در یک روایت از منابع اهل سنت وارد شده است و اگر در منابع روایی شیعه آمده به نقل از منابع روایی اهل سنّت است:
چهل ساله: روایت ابیامامه از پیامبر صلی الله علیه و آله «... المهدی من ولدی ابن اربعین سنة...».(1)
الاصابة فی معرفةالصحابة: «المستوردبنحیلان العبدی له ذکر فی حدیث أخرجه الطبرانی من روایة عنبسةبنأبی صغیرة عن الأوزاعی عن سلیمانبنحبیب سمعت أبیأمامة یقول قال رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم سیکون بینکم و بین الروم أربع مدن تقوم الرابعة علی رجل ملک هرقل یدوم سبع سنین فقال له رجل من عبد القیس یقال له المستوردبنحیلان یا رسولالله من إمام الناس یومئذ قال من ولدی بن أربعین سنة کأن وجهه کوکب دری فی خده الأیمن خال أسود علیه عبائتان قطوانیتان کأنه من رجلا بنی إسرائیل یملک عشرین سنة یستخرج الکنوز وبفتح مدائن الشرک».
«قال حذیفة فقال عمرانبنالحصین الخزاعی، فقال یا رسول الله، کیف لنا بهذا، حتی نعرفه؟ قال: " هو رجل من ولدی، کنه من رجال بنی إسرائیل علیه عباءتان قطوانیتان، کأن وجهه الکوکب الدری فی اللون، فی خده الأیمن خال أسود، ابن أربعین سنة» ؛ (عقدالدرر، ج1، ص7).
کشفالغمه: بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبِی أُمَامَةَ الْبَاهِلِی قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ6 بَینَکُمْ وَ بَینَ الرُّومِ أَرْبَعُ هُدَنٍ فِی یوْمِ الرَّابِعَةِ عَلَی یدَی رَجُلٍ مِنْ آلِ هِرَقْلَ یدُومُ سَبْعَ سِنِینَ فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ مِنْ عَبْدِ الْقَیسِ یقَالُ لَهُ الْمُسْتَوْرِدُ بْنُ غَیلَانَ یا رَسُولَ اللَّهِ مَنْ إِمَامُ النَّاسِ یوْمَئِذٍ قَالَ الْمَهْدِی مِنْ وُلْدِی ابْنُ أَرْبَعِینَ سَنَةً کَأَنَّ وَجْهَهُ کَوْکَبٌ دُرِّی فِی خَدِّهِ الْأَیمَنِ خَالٌ أَسْوَدُ عَلَیهِ عَبَاءَتَانِ قَطَوَانِیتَانِ کَأَنَّهُ مِنْ رِجَالِ بَنِی إِسْرَائِیلَ یسْتَخْرِجُ الْکُنُوزَ وَ یفْتَحُ مَدَائِنَ الشِّرْک. (کشفالغمة، ج2، ص487).
التشریف بالمنن: «قال عمرانبنالحصین: صف لنا یا رسولالله هذا الرجل و ما حاله، فقال النبی صلی الله علیه و آله و سلم: «إنه رجل من ولدی، کأنه من رجال بنی إسرائیل، یخرج عند جاهد من أمتی و بلاء، عربی اللون ابن أربعین سنة، کأن وجهه کوکب دری یملأ الأرض عدلا کما ملئت ظلما و جورا، یملک عشرین سنة، و هو صاحب مدائن الکفر کلها: قسطنطینیة و رومیة، یخرج إلیه الأبدال من الشام و أشباههم، کأن قلوبهم زبر الحدید، رهبان باللیل، لیوث بالنهار، و أهل الیمن حتی یأتونه فیبایعونه بین الرکن و المقام، فیخرج من مکة متوجها إلی الشام، یفرح به أهل السماء و أهل الأرض و الطیر فی الهواء و الحیتان فی البحر».
1) این روایت از طریق اهل سنت وارد شده و در کتابهای شیعه مانند کشفالغمة، اثباةالهداة، الوافی، الملاحم، حلیةالابرار و الزامالناصب نقل گشته؛ اما کتابهای اهل سنّت: ابنحجرعسقلانی، لسانالمیزان، ج2، ص 269؛ ابنحجر عسقلانی، الاصابة فی معرفة الصحابة، ج3، ص407؛ میزانالاعتدال، ج3، ص301؛ ابن اثیر، اسدالغابة، ج4، ص353؛ الفتاوی الحدیثة لابنالحجر الهیتمی، ج1، ص80.؛ جامعالاحادیث سیوطی، حرف السین، ج13، ص262؛ عقدالدرر، ص7. این روایت در نقلهای مختلف تفاوتهایی دارد. آنچه در کتب شیعی وارد شده برخی با نقل کتاب الاصابه توافق دارد همچون کشفالغمه، و برخی با نقل عقدالدرر شباهت دارد، همچون التشریفبالمنن.
گونه سوم: اما اکثر روایات این دسته روایاتی است که تعیینا سنی را برای حضرت تعیین نمیکند بلکه ایشان را در شمایل انسانی در دوره جوانی معرفی میکند:
در شمایل مردی سی ساله: روایت علی بن عمر از امام صادق علیه السلام...یظهر فی صورة ...ابن ثلاثین سنة...(1)
در شمایل مردی سی و دو ساله: همان روایت (2)در نقلی دیگر ...یظهر فی صورة...ابن اثنتین و
1) مَا رَوَاهُ أَبُو عَلِی مُحَمَّدُبْنُهَمَّامٍ عَنْ جَعْفَرِبْنِمُحَمَّدِبْنِمَالِکٍ عَنْ عُمَرَبْنِطَرْخَانَ عَنْ مُحَمَّدِبْنِإِسْمَاعِیلَ عَنْ عَلِیبْنِعُمَرَبْنِعَلِیبْنِالْحُسَینِ عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ7 قَالَ إِنَّ وَلِی اللَّهِ یعَمَّرُ عُمُرَ إِبْرَاهِیمَ الْخَلِیلِ عِشْرِینَ وَ مِائَةَ سَنَةٍ وَ یظْهَرُ فِی صُورَةِ فَتًی مُوَفَّقٍ ابْنِ ثَلَاثِینَ سَنَة». (شیخ طوسی،الغیبة، ص420؛ مجلسی، بحارالانوار، ج52، ص287).
2) این دو روایت (سی و 32 ساله) که دارای سندی واحد و مضامین مشترک هستند، از نظر سند دچار ضعف است چراکه توثیقی برای علیبن عمر و عمربنطرخان وجود ندارد و محمّدبناسماعیل مجهول است. آقای غفاری مصحّح کتاب نعمانی در روایت دوم احتمال تصحیف داده است(نعمانی، الغیبة، ص189).
ثلاثین سنة...(1).
در شمایل مردی با سن کمتر از چهل سال : روایت حسن بن علی علیه السلام (2)... فی صورة شاب دون اربعین سنة... .(3)
مردی چهل ساله گمان میشود : روایت اباصلت از امام رضا علیه السلام (4)«...لیحسبه ابن اربعین سنة او
1) «مُحَمَّدُبْنُهَمَّامٍ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُبْنُمُحَمَّدِ بْنِ مَالِکٍ قَالَ حَدَّثَنِی عُمَرُبْنُطَرْخَانَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُبْنُإِسْمَاعِیلَ عَنْ عَلِیبْنِعُمَرَبْنِعَلِیبْنِالْحُسَینِ7 عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ جَعْفَرِبْنِمُحَمَّدٍعلیه السلام أَنَّهُ قَالَ: الْقَائِمُ مِنْ وُلْدِی یعَمَّرُ عُمُرَ الْخَلِیلِ عِشْرِینَ وَ مِائَةَ سَنَةٍ یدْرَی بِهِ ثُمَّ یغِیبُ غَیبَة فِی الدَّهْرِ وَ یظْهَرُ فِی صُورَةِ شَابٍّ مُوفِقٍ ابْنِ اثْنَتَینِ وَ ثَلَاثِینَ سَنَةً حَتَّی تَرْجِعَ عَنْهُ طَائِفَةٌ مِنَ النَّاسِ یمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً» ؛ (نعمانی، الغیبه، ص189).
2) در سند روایت، غیر از پدر سدیر صیرفی، حکیمبنصهیب که چیزی در شرح حال او بیان نشده، بقیه رواة ثقه هستند. اگر از ظاهر کلام شیخ توثیق استفاده شود، روایت موثّقه میشود. شیخ طوسی در «الرجال»، ص113 او را از اصحاب علیبنالحسین علیهما السلام دانسته، البته تنقیح المقال در ج23 و ص442 وثاقت او را بعید دانسته است.
3) «حَدَّثَنَا الْمُظَفَّرُبْنُجَعْفَرِبْنِالْمُظَفَّرِ الْعَلَوِی السَّمَرْقَنْدِی رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُمُحَمَّدِبْنِمَسْعُودٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ حَدَّثَنَا جَبْرَئِیلُبْنُأَحْمَدَ عَنْ مُوسَی بْنِجَعْفَرٍ الْبَغْدَادِی قَالَ حَدَّثَنِی الْحَسَنُبْنُمُحَمَّدٍ الصَّیرَفِی عَنْ حَنَانِبْنِسَدِیرٍ عَنْ أَبِیهِ سَدِیرِبْنِحُکَیمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ عَقِیصَا قَالَ: لَمَّا صَالَحَ الْحَسَنُبْنُعَلِی علیه السلام مُعَاوِیةَبْنَأَبِیسُفْیانَ دَخَلَ عَلَیهِ النَّاسُ فَلَامَهُ بَعْضُهُمْ عَلَی بَیعَتِهِ فَقَالَ7 وَ یحَکُمْ مَا تَدْرُونَ مَا عَمِلْتُ وَ اللَّهِ الَّذِی عَمِلْتُ خَیرٌ لِشِیعَتِی مِمَّا طَلَعَتْ عَلَیهِ الشَّمْسُ أَوْ غَرَبَتْ أَ لَا تَعْلَمُونَ أَنَّنِی إِمَامُکُمْ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ عَلَیکُمْ وَ أَحَدُ سَیدَی شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ بِنَصٍّ مِنْ رَسُولِاللَّهِ6 عَلَی قَالُوا بَلَی قَالَ أَ مَا عَلِمْتُمْ أَنَّ الْخَضِرَ ع لَمَّا خَرَقَ السَّفِینَةَ وَ أَقَامَ الْجِدَارَ وَ قَتَلَ الْغُلَامَ کَانَ ذَلِکَ سَخَطاً لِمُوسَی بْنِ عِمْرَانَ إِذْ خَفِی عَلَیهِ وَجْهُ الْحِکْمَةِ فِی ذَلِکَ وَ کَانَ ذَلِکَ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَی ذِکْرُهُ حِکْمَةً وَ صَوَاباً أَ مَا عَلِمْتُمْ أَنَّهُ مَا مِنَّا أَحَدٌ إِلَّا وَ یقَعُ فِی عُنُقِهِ بَیعَةٌ لِطَاغِیةِ زَمَانِهِ إِلَّا الْقَائِمُ الَّذِی یصَلِّی رُوحُ اللَّهِ عِیسَی ابْنُ مَرْیمَ7 خَلْفَهُ فَإِنَّاللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یخْفِی وِلَادَتَهُ وَ یغَیبُ شَخْصَهُ لِئَلَّا یکُونَ لِأَحَدٍ فِی عُنُقِهِ بَیعَةٌ إِذَا خَرَجَ ذَلِکَ التَّاسِعُ مِنْ وُلْدِ أَخِی الْحُسَینِابْنِسَیدَةِ الْإِمَاءِ یطِیلُ اللَّهُ عُمُرَهُ فِی غَیبَتِهِ ثُمَّ یظْهِرُهُ بِقُدْرَتِهِ فِی صُورَةِ شَابٍّ دُونَ أَرْبَعِینَ سَنَةً ذَلِکَ لِیعْلَمَ أَنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ» ؛ (شیخ صدوق، کمالالدین، ج1، ص316).
4) این روایت از نظر سند معتبر است و بررسی اعتبار آن در دستة سوم بیان خواهد شد.
دونها...». (1)
نتیجة روایات دستة دوّم
اوّلاً: در هیچ یک از این روایات سنّ چهل سال به طور معین و مشخّص برای حضرت تعیین نشده؛ غیر از روایتی که از منابع اهل سنت است. بلکه در این روایات از تعبیر «فی صورة»؛ یعنی به شکل و شمایل جوان چهل ساله استفاده شده، یا با تعبیر« گمان میشود مردی چهل ساله است»، عنوان گردیده است.
ثانیاً: از هشت روایت این بخش، فقط دو روایت ابابصیر و اباصلت از نظر سند معتبر است؛ که در این دو روایت به سنّ حضرت تصریحی نشده، بلکه شمایل حضرت را بیان میکند.
از آنجا که تواتر معنوی روایات بر طول عمر حضرت مهدی (عج) قطعی است و عدد چهل به قرینة روایات عدد کمال است؛(2)بنابراین ممکن است روایاتی که به چهل تعبیر کرده، به کمال حضرت هنگام ظهور اشاره داشته است بنابراین، سنّ چهل سال هیچ خصوصیتی ندارد؛ یعنی لزوماً حضرت در این سن ظهور نمیکنند.
1) «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ الطَّالَقَانِی رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ عَلِی الْأَنْصَارِی عَنْ أَبِی الصَّلْتِ الْهَرَوِی قَالَ: قُلْتُ لِلرِّضَا ع مَا عَلَامَاتُ الْقَائِمِ مِنْکُمْ إِذَا خَرَجَ قَالَ عَلَامَتُهُ أَنْ یکُونَ شَیخَ السِّنِّ شَابَّ الْمَنْظَرِ حَتَّی إِنَّ النَّاظِرَ إِلَیهِ لَیحْسَبُهُ ابْنَ أَرْبَعِینَ سَنَةً أَوْ دُونَهَا وَ إِنَّ مِنْ عَلَامَاتِهِ أَنْ لَا یهْرَمَ بِمُرُورِ الْأَیامِ وَ اللَّیالِی حَتَّی یأْتِیهُ أَجَلُه»؛ (کمالالدین، ج2، ص652؛ اعلامالوری، ص435؛ خرائج، ص1170؛ منتخبالانوار، ص38؛ الوافی، ج2، ص466؛ اثباةالهداة، ج5، ص350؛ حلیةالانوار، ج6، ص255؛ بحارالانوار، ج52، ص285).
2) اربعین در روایات: عدد چهل عدد کمال هرچیز و سنّ چهل سال سن کمال انسان است بنابراین پیامبران الهی که تحت تربیت الهی بودهاند نیز در این سن به رسالت الهیه دست یافتند حتی ادعا شده برخی صفات حمیده با عدد چهل به کمال رسیده و در این عدد صفات رزیله در انسان نهادینه میشود.
دستة سوّم: روایاتی که به شمایل جوانی امام اشاره دارد
بیشترین روایاتی که دربارة سنّ حضرت وارد شده یا در این دسته قرار گرفته یا به این دسته بازگشت دارد، با این توضیح که بسیاری از روایاتی که به مقطع سنّی اشاره خاص دارد (یعنی روایات دستة اول) یا سنّ معینی را برای امام بیان کرده (یعنی روایات دستة دوّم) دارای واژه و ترکیبات «فیصورة، منظر، لیحسبه،بعدکبرالسن، شیخالسن» است که به شمایل و شکل ظاهری اشاره دارد و در آنها سنّ طبیعی خاصی منظور نیست، بلکه حضرت را دارای سنّ طولانی میداند.
این روایات به ظاهر حضرت در هنگام ظهور اشاره دارد که هرچند سنّ حضرت آشکارا و باصراحت بیان نشده؛ اما به سیما و چهرة امام در جوانی اشاره دارد:
ظاهر و قیافة جوان
«منظرالشبان»: روایت ریانبنصلت از امام رضا علیه السلام:(1)«...فی سن الشیوخ و منظر الشبان ...». (2)
«شاب المنظر»: روایت اباصلت هروی از امام رضا علیه السلام:(3)«...علامته ان یکون شیخ السن ، شابّ
1) روایت صحیحالسند و معتبر است. احمدبنزیادبنجعفر الهمدانی: امامی ثقه، حلی، الخلاصة، ص19؛ علیبنابراهیم، رجال نجاشی، ص260؛ ابراهیمبنهاشم، رجال نجاشی، ص96؛ ریانبنصلت الاشعری، رجال نجاشی، ص165؛ رجال طوسی، ص357.
2) «حَدَّثَنَا أَحْمَدُبْنُزِیادِبْنِجَعْفَرٍ الْهَمَدَانِی رَضِیاللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَاعَلِیبْنُإِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الرَّیانِبْنِالصَّلْتِ قَالَ: قُلْتُ لِلرِّضَا علیه السلام أَنْتَ صَاحِبُ هَذَا الْأَمْرِ فَقَالَ أَنَا صَاحِبُ هَذَا الْأَمْرِ وَ لَکِنِّی لَسْتُ بِالَّذِی أَمْلَؤُهَا عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ کَیفَ أَکُونُ ذَلِکَ عَلَی مَا تَرَی مِنْ ضَعْفِ بَدَنِی وَ إِنَّ الْقَائِمَ هُوَ الَّذِی إِذَا خَرَجَ کَانَ فِی سِنِّ الشُّیوخِ وَ مَنْظَرِ الشُّبَّانِ قَوِیاً فِی بَدَنِهِ حَتَّی لَوْ مَدَّ یدَهُ إِلَی أَعْظَمِ شَجَرَةٍ عَلَی وَجْهِ الْأَرْضِ لَقَلَعَهَا وَ لَوْ صَاحَ بَینَ الْجِبَالِ لَتَدَکْدَکَتْ صُخُورُهَا یکُونُ مَعَهُ عَصَا مُوسَی وَ خَاتَمُ سُلَیمَانَ7 ذَاکَ الرَّابِعُ مِنْ وُلْدِی یغَیبُهُ اللَّهُ فِی سِتْرِهِ مَا شَاءَ ثُمَّ یظْهِرُهُ فَیمْلَأُ بِهِ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً».
3) روایت از نظر سند معتبر و قابل استناد است (اباالصلت عبدالسلامبنصالحالهروی امامیثقه، رجال کشی، 5/6؛ الخلاصه، 117، احمدبنعلیبنمهدیبنصدقةبنهشامبنغالببنمحمدبنعلی الانصاری الرقی: یکون الرجل من الحسان، مامقانی، تنقیحالمقال، تصحیح محیالدین، ج7، ص26؛ وحید بهبهانی ایشان را به خاطر شیخ اجازه بودن توثیق میکند منتهیالمقال، ج1، ص297؛ ابوالعباس محمدبنابراهیمبناسحاق الطالقانی: از اصحاب حسینبن روح نوبختی و از مشایخ صدوق، بنابر تحقیق، ثقه است «اکثر الصدوق من الروایة عنه مترضیاً مترحماً» (منتهیالمقال، ج5، ص285).
المنظر ...».(1)
«فی صورة الشاب»: روایت امام حسن علیه السلام«فی صورة شاب»(2)و روایتهای دیگری که در آن تعبیر «فی صورة» آمده، مانند بیشتر روایات دستة دوّم و روایت علیبنعمر در دستة اوّل.
عدم تأثیر گذشت ایام: روایت اباصلت: «...ان من علامته ان لا یهرم بمرور الایام و اللیالی...».(3)
نداشتن موی سفید: روایت از امام باقر علیه السلام: «انه قال یقوم المهدی ولیس فی رأسه و لا لحیته طاقة بیضاء».(4)
این دسته روایات دستههای دیگر را نیز در بر میگیرد؛ یعنی بخش زیادی از روایاتی که در دستههای متفاوت بیان شد، در این دسته جا میگیرد؛ بنابراین میتوان گفت: بیشترین روایاتی که دربارة سن حضرت وارد شده، دربارة شمایل ظاهری حضرت در هنگام ظهور است و نه تعیین سنّ ایشان؛ یعنی امام با اینکه غیبتی طولانی مدّت داشتهاند، اما در سیمای جوانی نیرومند ظهور مییابند.
1) «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُبْنُإِبْرَاهِیمَبْنِإِسْحَاقَ الطَّالَقَانِی رَضِیاللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُبْنُعَلِی الْأَنْصَارِی عَنْ أَبِیالصَّلْتِ الْهَرَوِی قَالَ: قُلْتُ لِلرِّضَا علیه السلام مَا عَلَامَاتُ الْقَائِمِ مِنْکُمْ إِذَا خَرَجَ قَالَ عَلَامَتُهُ أَنْ یکُونَ شَیخَ السِّنِّ شَابَّ الْمَنْظَرِ حَتَّی إِنَّ النَّاظِرَ إِلَیهِ لَیحْسَبُهُ ابْنَ أَرْبَعِینَ سَنَةً أَوْ دُونَهَا وَ إِنَّ مِنْ عَلَامَاتِهِ أَنْ لَا یهْرَمَ بِمُرُورِ الْأَیامِ وَ اللَّیالِی حَتَّی یأْتِیهُ أَجَلُهُ»؛ (کمالالدین، ج2، ص652؛ منتخبالانوار، ص38؛ الوافی، ج2، ص466؛ اثباتالهداة، ج5، ص350؛ حلیةالابرار، ج6 ص255؛ بحارالانوار، ج52 ص285؛ ریاضالابرار، ج3 ص179).
2) این روایت در دستة دوم مطرح شد.
3) همان روایت اباصلت که گذشت.
4) این روایت تنها در کتاب شرحالخبار، ج3، ص380 بدون سلسله سند، بنابراین وارد شده روایت از نظر سندی ضعیف است.
دستة چهارم: روایات سنّ حضرت، زمان رسیدن به امامت
برخی روایات که سنّ امام را بیان میکند و مورد تمسّک ابوالفضل گلپایگانی قرار گرفتهاند اصلاً به سنّ حضرت هنگام ظهور مربوط نیست، بلکه با توجّه به قرائن لفظی درون روایت به خردسالی و دوران پیش از امامت حضرت مربوط میباشد. برخی از این روایات حضرت را جوانترین و کمسنترین امامان علیهم السلام معرفی میکند:
روایت ابیجارود از امام باقر علیه السلام: «الامر فی اصغرنا سنا اخملنا ذکرا؛(1)
این روایت به دو طریق نقل شده که طریق اول آن معتبر است: (ابیالجارود: هرچند زیدی مذهب است؛ امّا مرحوم خویی روایتش را بنابر توثیق اسناد کاملالزیارات پذیرفته است. (معجم رجال الحدیث، ج7، ص324)؛ اما از این مبنا در اواخر عمرشان رجوع کردهاند ولی از آنجا که اجلاء روات از ابیالجارود روایت کردهاند و او صاحب یکی از اصول اربعه مأة است شاید بتوان روایاتش را پذیرفت؛ محمد بن سنان الزاهدی: در او اختلاف شده اما کشی او را امامی صحیحالمذهب دانسته (کشی، رجال، ص508)، همچنین منتهیالمقال، ج 6، ص65؛ محمد بن الحسین بن ابیالخطاب، معجم رجال الحدیث، ج15، ص291؛ عبیدالله بن موسی العباسی، معجم رجال الحدیث، ج 11، ص 86؛ علی بن احمد بن اشیم، معجم رجال الحدیث، ج11، ص501 ).
امر- امامت- در کمسالترین ما و گمنامترین ما است».(2)این روایت به گونة دیگری نیز بیان شده: «لا یکون هذا الامر الا فی اخملنا ذکرا و احدثنا سنا؛ این امر نمیشود مگر در گمنامترین ما و کمسالترین ما».(3)
راویان این روایت غیر از محمدبنجعفر که با وصفالقرشی شناخته شده نیست، همگی دارای وثاقت هستند. (ابیالجارود: معجم رجال الحدیث، ج7، ص324؛ محمد بن سنان الزاهدی: رجال کشی، ص508؛ محمد بن الحسین بن ابیالخطاب: معجم رجال الحدیث، ج15، ص291؛ محمد بن جعفر: مجهول؛ عبدالواحد بن عبدالله بن یونس الموصلی: رجال طوسی، ص431؛ خلاصه، علامة حلّی، ص128).
1) «أَخْبَرَنَا عَلِیبْنُأَحْمَدَ عَنْ عُبَیدِاللَّهِبْنِمُوسَی قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُبْنُالْحُسَینِبْنِأَبِیالْخَطَّابِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِیجَعْفَرٍ الْبَاقِرِ7 أَنَّهُ سَمِعَهُ یقُولُ الْأَمْرُ فِی أَصْغَرِنَا سِنّاً وَ أَخْمَلِنَا ذِکْراً- أَخْبَرَنَا عَلِیبْنُالْحُسَینِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُبْنُیحْیی قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُبْنُ حَسَّانَ الرَّازِی عَنْ مُحَمَّدِبْنِعَلِی الصَّیرَفِی عَنْ مُحَمَّدِبْنِسِنَانٍ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِیجَعْفَرٍ الْبَاقِرِ7 مِثْلَه»؛ (نعمانی،الغیبة، ص 322).
2) نعمانی، الغیبة، ترجمة فهری، ص381.
3) «حَدَّثَنَا عَبْدُالْوَاحِدِبْنُعَبْدِاللَّهِبْنِیونُسَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُبْنُجَعْفَرٍ الْقُرَشِی قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُبْنُالْحُسَینِ بْنِ أَبِیالْخَطَّابِ عَنْ مُحَمَّدِبْنِسِنَانٍ عَنْ أَبِیالْجَارُودِ قَالَ قَالَ لِی أَبُوجَعْفَرٍ7 لَا یکُونُ هَذَا الْأَمْرُ إِلَّا فِی أَخْمَلِنَا ذِکْراً وَ أَحْدَثِنَا سِنّاً»؛ (نعمانی، الغیبة، ص233؛ بحارالانوار، ج51، ص43).
این مضمون در روایت صحیحة یحییبنسالم نیز آمده است.(1)
نعمانی، الغیبة، ترجمة فهری ص216: «خبر داد ما را محمّدبنهمّام؛ او گفت: حدیث کرد ما را جعفربنمحمّدابنمالک؛ او گفت: حدیث کرد ما را عبّادبنیعقوب؛ او گفت: حدیث کرد ما را یحییبنسالم: از ابیجعفر امام باقر علیه السلام که فرمود: صاحب این امر از همه ما در سن کمتر و در شخصیت خاموشتر است گفتم: این کی خواهد شد؟ فرمود: هنگامی که خبرگزاریها بیعت آن جوان را منتشر سازند، در این وقت هر صاحب قدرتی پرچمی بر افرازد؛ پس منتظر فرج باشید».
این روایت صحیحه است. (محمد بن ابیبکر همام بن سهیل الاسکافی: معجم رجال الحدیث، ج 14، ص233؛ جعفر بن محمد بن مالک الفزاری: رجال طوسی، ص418، تنقیحالمقال، ج 16، ص 41؛ عبادبنیعقوبالرواجنی: معجم رجال الحدیث، ج 9، ص 219؛ یحیی بن سالم: معجم رجال الحدیث، ج20، ص 52. هرچند یحیی بن سالم، ثقة زیدی مذهب میباشد اما روایتش از امام باقر علیه السلام به دوره امامی بودنش مربوط است. بنابراین روایت صحیحه است؛ یعنی همة راویان امامی ثقهاند.
از آنجا که امام هادی علیه السلامدر نه سالگی و امام جواد علیه السلام در هشت سالگی به امامت رسیدهاند؛ پس رسیدن امر امامت به کسی که کمسن ترین و جوانترین امام است، به امامت حضرت حجّت4 در کمتر از هشت سالگی اشاره میکند؛ یعنی همان سنّ کمتر از پنج سال که ایشان به امامت رسیدهاند.
روایت ابوبصیر: «ایکون ان یفضی هذا الامر الی من لم یبلغ؟ قال سیکون ذلک؛(2)آیا میشود که این
1) أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُبْنُهَمَّامٍ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُبْنُمُحَمَّدِبْنِمَالِکٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَبَّادُبْنُیعْقُوبَ قَالَ حَدَّثَنَا یحْییبْنُسَالِمٍ عَنْ أَبِیجَعْفَرٍ الْبَاقِرِ7 أَنَّهُ قَالَ: صَاحِبُ هَذَا الْأَمْرِ أَصْغَرُنَا سِنّاً وَ أَخْمَلُنَا شَخْصاً قُلْتُ مَتَی یکُونُ ذَاکَ قَالَ إِذَا سَارَتِ الرُّکْبَانُ بِبَیعَةِ الْغُلَامِ فَعِنْدَ ذَلِکَ یرْفَعُ کُلُّ ذِی صِیصِیةٍ لِوَاءً فَانْتَظِرُوا الْفَرَج» ؛ (الغیبة نعمانی، ص184؛ دلائلالامامة، ص481؛ اثباةالهداة، ج 5، ص 157).
2) «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مَابُنْدَاذَ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُبْنُهِلَالٍ عَنْ أَبِیمَالِکٍ الْحَضْرَمِی عَنْ أَبِیالسَّفَاتِجِ عَنْ أَبِیبَصِیرٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَحَدِهِمَا لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ أَوْ لِأَبِی جَعْفَرٍ7 أَ یکُونُ أَنْ یفْضِی هَذَا الْأَمْرُ إِلَی مَنْ لَمْ یبْلُغْ قَالَ سَیکُونُ ذَلِکَ قُلْتُ فَمَا یصْنَعُ قَالَ یوَرِّثُهُ عِلْماً وَ کُتُباً وَ لَا یکِلُهُ إِلَی نَفْسِه» ؛ (نعمانی، الغیبة، ص323؛ مجلسی، بحارالانوار، ج51، ص43).
امر به کسی که به حدّ بلوغ نرسیده، برسد؟ فرمود: این کار خواهد شد».(1)
از آنجا که منظور از واژة امر، امرِ خطیر امامت چه در دوران غیبت و چه در زمان حضور امام است، زمان رسیدن امام زمان به امر، در خردسالی ایشان میباشد، بنابراین برخی روایتهایی که به کمی سنّ حضرت اشاره دارد، به این معنا نیست که حضرت هنگام ظهور، کم سنّ و سال و یا خردسال هستند؛ بلکه این روایات از زمان رسیدن به امامت سخن میگوید و اینکه حضرت در خردسالی حائز مقام ولایت و امامت میشوند.
دستة پنجم: روایات طول عمر و غیبت طولانی امام
احادیث بسیار زیادی منبی بر طول عمر و غیبت طولانی حضرت وارد شده که درونمایة آنها بر طول عمر طبیعی حضرت دلالت میکند. در ذیل به برخی از آنها اشاره میشود:
روایتهای مربوط به طول عمر
امام زینالعابدین علیه السلام: «...فی القائم منا سنن ....فاما من آدم و نوح فطول العمر...؛(2)در قائم ما اهل بیت علیهم السلام سنّتهایی از پیامبران است ...اما سنّتی که از آدم و نوح دارد طول عمر است...».
1) «حدیث کرد ما را محمّدبنهمّام او گفت: حدیث کرد ما را احمدبن ما بنداذ او گفت: حدیث کرد ما را احمدبنهلال از ابیمالک حضرمیّ و او از ابیالسفاتج و او از ابیبصیر که گفت): به یکی از آن دو حضرت- ابیعبد اللَّه (امام صادق) یا ابیجعفر (امام باقر)-8 عرض کردم: آیا میشود که این امر به کسی که به حدّ بلوغ نرسیده است، میرسد؟ فرمود: این کار خواهد شد. عرض کردم، پس چه خواهد کرد؟ فرمود دانش و یا کتابهایی برای او به ارث میگذارد و او را به خودش وا نمیگذارد»؛ (نعمانی، الغیبة، ترجمه فهری، ص381).
2) شیخ صدوق، کمالالدین، ج1، ص322 و ج 2، ص577؛ اعلامالوری، ص427؛ الوافی، ج2، ص423؛ اثباةالهداة، ج5 ص80؛ بحارالانوار، ج 51، ص217؛ کشفالغمة، ج 2، ص 522.
امام حسن عسکری علیه السلام میفرماید: «...حتی تقسوا القلوب لطول الامد...؛(1)...تا اینکه دلها به دلیل طولانی شدن غیبت سنگ شود».
امام صادق علیه السلام میفرماید: «... تأملت فیه مولد قائمنا علیه السلام و غیبته و ابطائه وطول عمره....؛(2)...در کتاب جفر در ولادت قائم و غیبتش و تأخیر و طول عمرش نظر کردم».
پیامبر اکرم6 میفرماید: «... فکیف السبیل إلی انکار القائم لغیبته و طول عمره ...؛(3)...راهی به انکار قائم به جهت غیبت و طول عمرش نیست».
امام صادق علیه السلام میفرماید: «...ما تنکرون ان یمد الله لصاحب هذالامر فی العمر کمامد لنوح فی العمر؛(4)آیا انکار میکنید که خداوند صاحب این امر را عمری طولانی بخشد کما اینکه نوح را عمری بخشید».
«...طوّل عمر ولده القائم... ».(5)
روایات غیبت طولانی
«...لیظهر بعد غیبةِ طویلة ... ».(6)
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در اوصاف حضرت مهدی (عج) میفرماید: ... بعد از غیبت طولانی ظهور کند... .
امام باقر علیه السلام در شباهت حضرت مهدی (عج) با پیامبران میفرماید: «...اما شبهه من موسی فدوام خوفه و طول غیبته و خفاء ولادته....؛(7)...امّا شباهت ایشان به موسی،]ترس مدام و طول
1) قال العسکری علیه السلام : إنّ ابنی هو القائم من بعدی، و هو الّذی یجری فیه سنن الأنبیاء بالتّعمیر و الغیبة حتّی تقسوا القلوب لطول الأمد...»؛ (مشهدی، تفسیر کنزالدقائق، ج13، ص152).
2) طوسی، الغیبة، 169؛ کمالالدین، ج2، ص352؛ منتخبالانوارالمضیئة، 181؛ الوافی، ج2، ص420؛ اثباةالهداة، ج5 ص91؛ البرهان، ج4، ص92؛ بحارالانوار، ج51، ص28.
3) مجلسی، بحارالانوار، ج51، ص252.
4) طوسی، الغیبة، ص421.
5) مجلسی، بحارالانوار، ج39، ص49؛ مناقب آل ابی طالب، ج3، ص242.
6) شیخ صدوق، کمالالدین، ج1، ص258؛ اعلامالوری، ص398؛ اثباةالهداة، ج2، ص76؛ کشفالغمة، ج 2، ص510؛ بحارالانوار، ج 36، ص283 و ج 52 ص 379؛ الزامالناصب، ج 1، ص186.
7) شیخ صدوق، کمالالدین، ج1، ص327؛ اعلامالوری، ص429؛ اثباةالهداة، ج5، ص83؛ کشفالغمة، ج2، ص523.
غیبت و مخفی بودن ولادت است...».
پیامبر اکرم6 در وصف حضرت مهدی (عج): «...یکون له غیبة، غیبة طویلة یرجع عنها قوم و یثبت علیها آخرون...؛(1)او دارای غیبتی طولانی است به صورتیکه گروهی از او برگشته و گروهی ثابت قدم میمانند».
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دربارة ویژگیهای حضرت مهدی (عج): «...له غیبة طویلة یظهر الله تعالی به الاسلام...؛(2)او دارای غیبتی طولانی است که خداوند به واسطة او اسلام را ظاهر کند».
امام باقر علیه السلام: «...و ذلک بعد غیبة طویلة لیعلم الله من یطیقه بالغیب؛(3)امر ظهور پس از غیبتی طولانی است تا خداوند بندگان را به صبر بر غیب آزمایش کند».
امام حسن عسکری علیه السلام: «... سیولد و یغیب عن الناس غیبة طویلة؛(4)به زودی به دنیا خواهد آمد و از مردم غیبتی طولانی میکند».
از مجموع این روایات وروایتهای دیگری که از نقل آن به دلیل ضیق مجال صرفنظر شد، تواتر معنوی طول عمر حضرت به خوبی قابل اثبات است. پس به طور قطع هنگام ظهور حضرت دارای عمری بلند و طولانی است؛ بنابراین با توجه به عمر طبیعی، حضرت نمیتوانند چهل ساله یا کمتر باشند، هرچند با در نظر گرفتن روایتهای دیگر اینگونه شمایلی دارند.
1) بحرانی، البرهان، ج5، ص448؛ بحارالانوار، ج33، ص 18؛ ج36 ص327 ؛ الزامالناصب، ج1، ص95.
2) حرّ عاملی، اثباةالهداة، ج2، ص176؛ بحارالانوار، ج36، ص 349؛ عوالمالعلوم، ص47؛ مکاتیبالرسول، ج2، ص174.
3) حرّ عاملی، اثباةالهداة، ج 5، ص 347؛ اعلامالوری، ص464؛ کشفالغمة، ج 2، ص535؛ الوافی، ج2، ص465؛ بحارالانوار، ج2، ص192؛ ریاضالابرار، ج8، ص354.
4) اثباةالهداة، ج5، ص169.
مجموع روایتهایی (پنجدسته) که دربارة سنّ امام (عج) وارد شده است با اینکه روایات دارای تعابیر متفاوت و با ظاهری متعارض میباشند؛ اما با دقّت در روایات هر دسته و بررسی آنها، وحدت مضمون همة روایات آشکار میشود. همچنین پس از بررسی روایات به یک تواتر معنوی دربارة سنّ حضرت میرسیم و آن اینکه حضرت در شمایل جوانی و در اوج نشاط و قدرت، برای انجام رسالت جهانی خویش آماده میشود.
دستة پنجم ثابت میکند که اوّلاً به طور قطع و به یقین حضرت دارای غیبت طولانی و عمری بلند میباشد، ثانیاً غیبت حضرت را تأیید میکند که از ضروریات مذهب شیعه است و هیچ شکّ و شبههای در آن راه ندارد؛ بنابراین روایاتی که منظور از حضرت را در سنّ جوانی معرفی نموده و یا سنّ خاصی را برای ایشان بیان کرده، سنّ طبیعی نوع بشر نیست، زیرا قطعاً با معیار سنّ طبیعی، عمر حضرت تاکنون بیش از هزار سال بوده است. همچنین منظور این روایات شمایل حضرت مهدی (عج) هنگام ظهور است که اثری از پیری و کهولت در آن نیست.
تأیید این مطلب با دقّت در واژهها و تعابیر روایات به دست میآید. استفاده از واژة «فی صورة» در چهار روایت؛ یعنی در شکل و شمایل جوان و واژههای «منظر» به معنای ظاهر و «لیحسبه» یعنی اینگونه گمان میشود و «لا یهرم ...» یعنی اینکه مرور زمان و گذشت سالیان در چهرة ایشان تأثیری ندارد و اشاره به جوانی پس از «کبر الّسن»، و «شیخ الّسن» بودن ایشان، نشانگر این است که منظور از این روایات، سنّ طبیعی نیست جدا از اینکه هیچگونه تعارضی با واژههای به کار رفته در روایات مانند «شاب» و «حدث السن» و«شاب موفق» ندارد، بلکه این تعابیر مؤید نظریه مختار است.
در نتیجه حضرت حجت «روحی له الفداء» در کمال قدرت با تناسب بدنی بسیار خوب، با نشاط جوانی، بلوغ عقلی انسان چهل ساله و همة کمالات روحی و صفات نفسانی حسنه ظهور خواهند کرد. پس این روایات، تطبیقی جز بر ایشان ندارد و مدّعیان دروغین دیگر نمیتوانند این روایات را بر خود تطبیق دهند و بگویند روایات دلالت بر حداثت سنّ قائم دارد؛ پس آنکه در سن جوانی و حداثت سن، ادعای مهدویت کند که نشانهای از
نشانههای موعود را داراست، به دروغ ادعا کرده که همان قائم موعود است.
با در نظر گرفتن آنچه در بحث روایات گفته شد، بطلان ادّعای گلپایگانی در فرائد آشکار است. چرا که مجموع این روایات با تبیینی که انجام شد، قابل تطبیق بر علیمحمد شیرازی نیست. پس جایی برای بهرهگیری از روایات حداثت سنّ قائم برای باب باقی نخواهد ماند. اما افزون بر این مطلب، در بیانات ابوالفضل گلپایگانی ملاحظاتی وجود دارد که به برخی از آنها اشاره میشود:
جوان بودن به تنهایی نمیتواند نشانهای تعیینکننده بر مهدی موعود (عج) باشد؛ یعنی حتی اگر نحوه تمسّک ابوالفضل گلپایگانی به روایات را بپذیریم، جوانی حضرت هنگام ظهور از علائم عمومی مهدی موعود (عج) است و به طور قطع هر جوانی که ادّعای مهدویت کند، مهدی نیست. پس این کلام او که این احادیث را به دلیل جوانی باب بر او منطبق میسازد،(1)کاملاً بیاساس است.
اوّلین روایتی که گلپایگانی به آن تمسّک میجوید، تعبیر «شاب موفق» دارد. چنانچه پیش از این بیان شد. «شاب موفق» یعنی جوان کامل متناسبالاعضاء که به ادّعای مرحوم مجلسی به اواخر دورة جوانی مربوط است؛ بنابراین قابل تطبیق بر باب نیست.
در روایت اول تعبیری وجود دارد که بسیار مورد تمسّک گلپایگانی قرار گرفته است: «وَ فِی غَیرِ هَذِهِ الرِّوَایةِ أَنَّهُ قَالَ7: وَ إِنَّ مِنْ أَعْظَمِ الْبَلِیةِ أَنْ یخْرُجَ إِلَیهِمْ صَاحِبُهُمْ شَابّاً وَ هُمْ یحْسَبُونَهُ شَیخاً کَبِیراً؛ اینکه از بزرگترین بلاها این است که حضرت صاحب در جوانی ظهور میکند، در حالی که
1) «و از احادیثی که دلالت بر حداثت سنّ مبارک و ظهور آن حضرت در حالت شباب و جوانی میکند... و بر وفق حدیث شریف چون نقطة اولی (عزّ اسمُه الاعلی) در آغاز شباب و غضاضت غصن ظهور فرمود.... اکنون قدری در این حدیث تدبّر و تأمل فرما که حضرت ابیجعفر به صراحت میفرماید که چون قائم ظاهر شود، سنّ مبارکش از چهل و پنج کمتر باشد و در عین شباب و ریعان جوانی....»؛ (گلپایگانی، کتاب فرائد، ص56-57).
مردم او را شیخ کهنسالی گمان میبرند». دربارة این بخش از روایت چند نکته دارای اهمیت است:
اولاً: اینکه این روایت دارای چهار طریق است(1)
«عَنْهُ (محمدبنهمام) عَنِ الْحَسَنِبْنِعَلِی الْعَاقُولِی عَنِ الْحَسَنِبْنِعَلِیبْنِأَبِیحَمْزَةَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِیبَصِیرٍ عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ7 أَنَّهُ قَالَ لَوْ خَرَجَ الْقَائِمُ لَقَدْ أَنْکَرَهُ النَّاسُ یرْجِعُ إِلَیهِمْ شَابّاً مُوَفَّقاً فَلَا یلْبَثُ عَلَیهِ إِلَّا کُلُّ مُؤْمِنٍ أَخَذَ اللَّهُ مِیثَاقَهُ فِی الذَّرِّ الْأَوَّل» ؛ (طوسی، الغیبة، ص420؛ مجلسی، بحارالانوار، ج52، ص287؛ اثباة الهداة، ج5، ص131).
«حَدَّثَنَا عَلِی بْنُ الْحُسَینِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُبْنُیحْیی الْعَطَّارُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُبْنُحَسَّانَ الرَّازِی عَنْ مُحَمَّدِبْنِعَلِی الْکُوفِی عَنِ الْحَسَنِبْنِمَحْبُوبٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُاللَّهِبْنُجَبَلَةَ عَنْ عَلِیبْنِأَبِیحَمْزةَ عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ7 أَنَّهُ قَالَ: لَوْ قَدْ قَامَ الْقَائِمُ7 لَأَنْکَرَهُ النَّاسُ لِأَنَّهُ یرْجِعُ إِلَیهِمْ شَابّاً مُوفِقاً لَا یثْبُتُ عَلَیهِ إِلَّا مُؤْمِنٌ قَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثَاقَهُ فِی الذَّرِّ الْأَوَّل» ؛ ِ(نعمانی، الغیبة، ص211؛ مختصرالبصائر، ص428؛ حلیةالابرار، ج6، ص256؛ الزامالناصب، ج1، ص244).
«حَدَّثَنَا عَلِیبْنُالْحُسَینِ الْمَسْعُودِی قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُبْنُیحْیی الْعَطَّارُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُبْنُحَسَّانَ الرَّازِی عَنْ مُحَمَّدِبْنِعَلِی الْکُوفِی عَنِ الْحَسَنِبْنِمَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِاللَّهِبْنِجَبَلَةَ عَنْ عَلِیبْنِأَبِیحَمْزَةَ عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ7 أَنَّهُ قَالَ: لَوْ قَدْ قَامَ الْقَائِمُ لَأَنْکَرَهُ النَّاسُ لِأَنَّهُ یرْجِعُ إِلَیهِمْ شَابّاً مُوفِقاً لَا یثْبُتُ عَلَیهِ إِلامَنْ قَدْ أَخَذَاللَّهُ مِیثَاقَهُ فِی الذَّرِّ الْأَوَّلِ وَ فِی غَیرِ هَذِهِ الرِّوَایةِ أَنَّهُ قَالَ7 وَ إِنَّ مِنْ أَعْظَمِ الْبَلِیةِ أَنْ یخْرُجَ إِلَیهِمْ صَاحِبُهُمْ شَابّاً وَ هُمْ یحْسَبُونَهُ شَیخاً کَبِیراً» ؛ (نعمانی، الغیبة، ص188؛ مجلسی، بحارالانوار، ج52، ص287).
«وَ بِإِسْنَادِهِ(علیبنعبدالحمید) عَنْ أَحْمَدَبْنِمُحَمَّدٍ الْإِیادِی یرْفَعُهُ إِلَی أَبِیبَصِیرٍ عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ7 قَالَ: لَوْ خَرَجَ الْقَائِمُ7 بَعْدَ أَنْ أَنْکَرَهُ کَثِیرٌ مِنَ النَّاسِ یرْجِعُ إِلَیهِمْ شَابّاً فَلَا یثْبُتُ عَلَیهِ إِلَّا کُلُّ مُؤْمِنٍ أَخَذَ اللَّهُ مِیثَاقَهُ فِی الذَّرِّ الْأَوَّلِ» ؛(مجلسی، بحارالانوار، ج52، ص 385؛ منتخبالانوارالمضیئة، ص188).
و تنها در یک نقل (نعمانی، الغیبة، ص188) تعبیر(و انّ من اعظمالبلیه ...) وارد شده است که اعراض محدّثین از نقل آن در سه طریق دیگر، نشانگر ضعف این بخش از روایت میباشد، و این نکته را بیان میکند که این بخش از روایت به عنوان یک روایت واحد، از معصوم صادر نشده و در واقع به روایت تحمیل شده است.1) این روایت دارای چهار طریق است:
ثانیاً: تعبیر «و فی غیر هذه الروایة» گویا به روایتی دیگر اشاره دارد که این تعبیر «وَ إِنَّ مِنْ أَعْظَمِ الْبَلِیةِ أَنْ یخْرُجَ إِلَیهِمْ صَاحِبُهُمْ شَابّاً وَ هُمْ یحْسَبُونَهُ شَیخاً کَبِیراً» در آن آمده است؛ اما درهیچ روایتی از منابع شیعی چنین روایتی با این ذیل وارد نشده حتّی مشابه این تعبیر در هیچ روایتی نیامده است، بلکه مانند این روایت از منابع اهل سنّت، و کتابهایی همچون ینابیعالمودة و المناقب(1)و عقدالدرر میباشد. در کتاب عقدالدّرر اینگونه وارد شده: «و عن ابی عبدالله الحسینبنعلی علیهما السلام أنه قال: لو قام المهدی لأ نکره الناس لأنه یرجع الیهم شابا موفقا و إن من أعظم البلیة أن یخرج إلیهم صاحبهم شابا و هم یحسبونه شیخا کبیرا»(2)گویا تعبیر مرحوم نعمانی«و فی غیر هذه الروایة» به این روایت از منابع اهل سنت ناظر است.
امّا این روایت اولاً: مرسله و غیر قابل استناد است.
ثانیاً: از امام حسین علیه السلام نقل شده نه از امام صادق علیه السلام، درست بر خلاف آنچه گلپایگانی به این روایت نسبت داده است.
ثالثاً: گلپایگانی از روی سهلانگاری یا به عمد تعبیر روایت نعمانی را از «وفی غیر هذه الروایة انه قال» به «وقال أیضا علیه السلام» تغییر داده تا غیریت این دو روایت را برهم زند و خواننده چنین تصوّر کند که امام در ادامه اینچنین فرموده، در حالی که تعبیر «و فی غیر هذه الروایة» کلام مرحوم نعمانی است و به این روایت از اهل سنّت اشاره میکند.
رابعاً: او بخشی از روایت که پندار مردم دربارة پیری مهدی موعود (عج) را بیان میکند، آن چنان بزرگ جلوه میدهد که گویا از اعتقادات مسلّم شیعه است، در حالی که هیچگاه علمای شیعه منتظر موعودی با موها و ریشهای سفید نبوده و نیستند که اکنون با آمدن موعود جوان دچار تعجب و انکار شوند.
خامساً: او تلاش میکند بین انکار علماء و این روایت ارتباط برقرار کند و مدّعی میشود که تکذیب علماء به دلیل جوانی باب بوده:
بر وفق حدیث شریف چون نقطة اولی عزّ اسمه الاعلی در آغاز شباب و غضاضت غصن
ظهور فرمود، ارباب قلوب مریضه بیدرنگ آن حضرت را تکذیب کردند؛ چو قائم را پیر هزارساله میپنداشتند.
در حالی که اینچنین نیست و هیچگاه علیمحمد شیرازی به دلیل جوانیش مورد انکار عالمان دینی قرار نگرفت؛ بلکه به سبب بیدلیل بودن ادّعاهایش به شبهة خبط دماغ (جنون) او قائل بودند.(1)
اولاً: گلپایگانی نیز روایت را همینگونه ترجمه کرده؛ اما وقتی آن را بر باب تطبیق میدهد، مراد روایت را به گونة دیگری تفسیر میکند و میگوید:
قائم در عین شباب و ریعان جوانی و قرب عهد به شیرخوارگی ظهور فرماید.
در حالی که بنابر بیان امام، سنّ قائم از 45 سال کمتر است و نسبت به امام به عهد شیرخوارگی نزدیکتر است؛ یعنی حتی اگر یکسال از این سن کمتر باشد، نزدیکتر بودن، صادق است و نه آنچه که گلپایگانی گفته که به عهد شیر نزدیک است تا بر باب 25 ساله صادق باشد. پس ایشان در ترجمه افعل تفضیل را رعایت کرده؛ اما در تطبیق، آن را مطلق بیان کرده و به نوعی در مضمون و معنای روایت تصرّف کرده است.
ثانیاً: هرچند در جلالت و عظمت کتاب کافی و مؤلّف آن هیچ شکی وجود ندارد؛ اما اینچنین نیست که روایات آن بینیاز از بررسی سندی یا دلالتی باشد و هرچند این روایت در کافی شریف وارد شده، اما همانطور که گفته شد، سند روایت به خاطر زید ابیالحسن ضعیف است و محتوای روایت نیز باید با مجموع روایات این باب سنجیده شود.
1) علمای تبریز در جواب توبهنامه باب چنین نگاشتند: «سید علیمحمد شیرازی شما...اقرار به مطالب چندی کردی که هریک جداگانه باعث ارتداد شماست و موجب قتل، توبة مرتد فطری مقبول نیست و چیزی که موجب تأخیر قتل شما شده شبهة خبط دماغ است، اگر آن شبهه رفع شود، بلاتأمّل احکام مرتد فطری به شما جاری میشود»؛ (نجفی، بهائیان، ص243).
اولاً: اینکه امام به پیری خود اشاره دارد و پوست بازوی خود را به نشانة پیری میکشد، نشانگر این است که امام شرط قیام و رسالت الهی را در ویژگیهای فیزیکی جوانی میدانند، پس تعبیر «شاب حدث» باید با صدر روایت و قراین درون متنی سنجیده شود وآن اینکه نورس بودن جوان با فضای داخلی روایت متناسب نیست، بلکه ویژگیهای عمومی و فیزیکی جوانی مورد توجه است.
ثانیاً: او «شاب حدث» را جوان نورس معنا میکند و آن را بر باب شیرازی بیست و پنج ساله منطبق میداند. در حالی که ما با گواه تاریخ و متون قدیمی ثابت کردیم که این واژه مشکّک بوده، از زیر بیست سال تا بالای پنجاه سال را در بر می گیرد؛ یعنی هر کسی که با پیرتر از خودش سنجیده شود، او «شابّ حدث» است.
وی به روایت چهارم (روایت دوم ابیبصیر) دستبرد زده و واژة «جاز» را به «حاز» تبدیل کرده؛ چرا که اولاً در هیچ نسخهای «حاز» به کار نرفته است. ثانیاً، از نظر ترکیب معنایی دو واژه دارای معنایی متفاوت است. «لیس من جاز اربعین» یعنی از چهل تجاوز نمیکند و میتواند چهل ساله باشد که با ادعای گلپایگانی هیچ انطباقی ندارد؛ اما «لیس من حاز» یعنی به چهل سال نمیرسد که با ادعای گلپایگانی تطابق بیشتری دارد.
پنجمین روایت نیز از دستبرد گلپایگانی در امان نمانده است. او واژة «اخملنا» را به «اجملنا» تبدیل کرده است، زیرا «خمول» به معنای گمنامی است که با مخفی بودن ولادت و زندگی ایشان پیش و پس از غیبت سازگار است در حالی که به طور طبیعی علیمحمد باب دارای چنین وضعیتی نبوده است؛ پس او خود را به دردسر نیانداخته و واژة زیباترین را جعل کرده است. از سوی دیگر در هیچ روایتی به زیبایی حضرت پرداخته نشده چرا که زیبایی در اصل، امری نسبی است که ملاک قضاوت قرار نمیگیرد و با چشمپوشی از همة این امور، گمان قوی بر این است که روایت یحییبنسالم به دوره خردسالی حضرت مربوط است.از این رو برای پس از ظهور قابل تمسّک نیست.
8 . سؤالی که در اینجا مطرح میشود این است که در کدام کتاب از کتابهای معتبر
شیعی از جمله کمالالدین، الغیبة نعمانی و الغیبة طوسی، از سرزمین جابلقا و جابرسا بحث وارد شده است که وی چنین نسبتی به شیعه میدهد؟ البته این اعتقاد از آن شیخ احمد احسایی و برخی دیگر است که بهائیت او را یکی از نورین نیرین میدانند، در حالی که هیچ یک از فحول علماء شیعه از قدماء تا متأخّرین چنین نظری را مطرح نکردهاند، همچنین اینکه اگر روایتی در کتابی وارد شده باشد، هرگز نمیتوان آن را به عنوان یک اعتقاد به شیعه نسبت داد.
در پایان آنچه از بررسی مضمون روایات به دست میآید این است که این روایات وضعیت قدرت و نشاط جوانی، کمالات بدنی و مجموع ویژگیهایی که یک قیامکننده نیاز دارد را نشان میدهد نه اینکه تعییناً سنی برای ایشان مشخص شده باشد. بنابراین، این روایات بر مدعیان دروغین مهدویت قابل تطبیق نیست و تواتر لفظی یا لااقل معنوی روایات بر طول عمر و طول غیبت مهدی موعود (عج) اشاره دارد که به طور قطع باب دارای چنین غیبتی نبوده است.
افزون بر شاخصة جوانی موعود، شاخصههای فراوان دیگری در روایات شمرده شده که هیچ یک بر علیمحمد باب شیرازی قابل تطبیق نیست؛ از جمله: علائم حتمیه ظهور(نداء آسمانی، خروج یمانی، خروج سفیانی، خسف بیداء، قتل نفس زکیه) که بنابر روایات زیادی، مقارن با زمان ظهور اتفاق میافتد و کسی مدّعی وقوع آن در زمان قیام باب نیست. همچنین هیچ یک از اهداف موعود جهانی با آمدن باب محقّق نگشت، ظلم از بین نرفت، عدالت فراگیر جهانی برپا نشد، هیچ حکومتی بر مبنای توحید شکل نگرفت، فقر ریشه کن نشد، امنیت عمومی به وجود نیامد. با وجود چنین شرایطی آمدن چنین موعودی لغو و بیهوده بوده است.
عقیده به امام غایب یکی از اساسیترین و مهمترین عقائد شیعة اثنی عشریه است، از اینرو روایاتی که در شأن آن حضرت صادر شده نیز از اهمیت ویژهای برخوردارند که از جملة آنها روایات أم هانی است که همگی از امام باقر علیه السلام در تفسیر آیة شریفه {فلا اقسم بالخنس} ، { الجوار الکنس} (تکویر: 15و16) وارد شده است.
از جهت اختلافات سندی و محتوایی، در منابع دسته اوّل شیعه سه روایت وجود دارد که دو روایت آن کاملاً باهم تناسب دارند؛ اما روایت سوّم که از کمالالدین نقل شده وگلپایگانی از آن بهره برده، از آن دو روایت متمایز است و در آن از امام زمان (عج) به «مولود فی آخرالزمان» تعبیر شده که مورد سودجویی بهائیت به ویژه ابوالفضل گلپایگانی، قرار گرفته وآن را بر ادعای علیمحمد باب دلیل گرفته است.
ابوالفضل گلپایگانی در کتاب فرائد پس از نقل روایات حداثت سن قائم اینگونه نگاشته:
و کذلک مجلسی در بحار در باب ماروی عنالباقر علیه السلام از أم هانی ثقفیه روایت نموده است إنّها قالت: غدوت علی سیدی محمدبنعلی الباقر علیه السلام فقلت له: یا سیدی آیة فی کتابالله عزّ و جلّ عرضت بقلبی أقلقتنی و أسهرتنی. قال: فاسألی یا أم هانی. قلت: قولالله عزّ و جلّ:{ فلا أقسم بالخنس الجوار الکنس} قال: نعمت المسأله سألتنی یا أم هانی؛ هذا مولود فی آخر الزمان هو المهدی من هذه العترة تکون له حیرة و غیبة یضل فیها أقوام و یهتدی فیها أقوام فیا طوبی لک إن أدرکته و یا طوبی لمن أدرکه.
یعنی امّ هانی ثقفیه روایت کرده است که بامدادی خدمت حضرت باقر علیه السلام مشرّف شدم و عرض کردم: یا سیدی آیهای از کتابالله برقلب من وارد شده است و مرا مضطرب کرده و از خواب باز داشته. فرمود: بپرس آن را یا ام هانی. گفتم: قول خداوند عزّ و جل که فرموده است: «فلا أقسم بالخنس الجوار الکنس». فرمود: نیکو مسئلهای سؤال نمودی یا ام هانی، این کسی است که در آخرالزمان متولّد شود و او مهدی این عترت است، او را حیرت و غیبتی است که در آن گروهی گمراه شوند و گروهی هدایت یابند، پس خوشا به حال تو اگر او را دریابی و خوشا به حال کسی که او را دریابد. و این مقدار از احادیث که عرض شد ارباب نباهت را کفایت مینماید.(1)
حال سؤال این است که درجة اعتبار روایات امّ هانی چقدر است؟ آیا میتوان مجموع طرق این روایت را به یک طریق و یک روایت بازگشت داد؟ آخرالزّمان به چه معناست؟ روایت امّ هانی چگونه بر امام زمان (عج) قابل تطبیق است؟ پاسخ به شبهات بهائیت چیست؟
برای پاسخ به این سؤالات و روشن شدن جایگاه روایتی که گلپایگانی به آن تمسّک جسته، روایات را با کتابهایی که این روایات در آن نقل شده و با در نظر گرفتن اعتبار محتوایی و سندی آن بررسی میکنیم، سپس ادّعاهای بهائیت را ردّ مینماییم.
در همة مجامع روایی شیعه سه روایت از أم هانی نقل شده است که همگی در تبیین آیات 15 و16 سورة تکویر وارد شده است:
1) ابوالفضل گلپایگانی، کتاب فرائد، ص58.
قَرَّتْ عَینُکِ؛(1)ام هانی گوید: ابا جعفر محمدبنعلی7 را ملاقات کردم و راجع به آیه «15 و 16 سوره 81» از آن حضرت سؤال کردم، فرمود: خنس (ستارگان غروبکننده) امامی است که در زمان خود هنگامی که مردم از وجود او خبر ندارند [برخی از علمش از مردم گرفته شود] پنهان میشود، در سال 260 سپس مانند شعلة درخشان در شب تار ظاهر میشود، اگر آن زمان را درک کنی، چشمت روشن شود.(2)
1) این روایت در منابع روایی زیر روایت شده است: کافی، ج1، ص341، ح23؛ الامامة و التبصرة منالحیرة، ص119؛ الغیبه طوسی، ص159؛ کمالالدین وتمام النعمه، ج1، ص324،ح1؛ الغیبهنعمانی، ص150، ح$7 و ص149، ح6؛ الوافی، ج2، ص418؛ کنزالدقائق و بحرالغرائب، ج14، ص 153؛ مرآةالعقول، ج4، ص56؛ تفسیرالبرهان فی تفسیرالقرآن، ج5، ص595، ش11423 و ش11425؛ تفسیر نورالثقلین، ج5، ص517، ح20؛ منتخبالاخبارالمضیئه، ص20؛ الزامالناصب، ج1، ص99 و ص429؛ بحارالانوار، ج51، ص51، ح26 و ص137، ح6.
2) اصول کافی، ترجمه مصطفوی، ج2، ص 142.
3) این روایت در منابع روایی زیر روایت شده است: کافی، ج1، ص341، ح22؛ تفسیر نورالثقلین، ج5، ص517، ح19؛ تفسیر کنز الدّقائق و بحر الغرائب، ج14، ص153؛ الوافی، ج2، ص417؛ تفسیر البرهان فی تفسیر القرآن، ج5، ص595، ش11424و ص596، ش11427؛ مرآةالعقول، ج4، ص55؛ اثباتالهداة، ج5، ص58، ح32 و ص192؛ تفسیر صافی، ج5، ص292؛ تأویلالایات الظاهره فی فضائل العترةالطاهره، ص744؛ بحارالانوار، ج24، ص78، ح18؛ الهدایةالکبری، ص362؛ اثبات الوصیة للامام علیبنابیطالب، ص265.
4) أصول کافی، ترجمة مصطفوی، ج2، ص142.
از نظر اعتبارسنجی سندی هر سه روایت دارای ضعف است. دو روایت اوّل با اینکه در بسیاری از منابع روایی شیعه به طرق گوناگون نقل شده است، برخی از راویان مجهولند؛ اما روایت سوّم که مورد تمسک گلپایگانی و بهائیت قرار گرفت، تنها دارای یک طریق(کمال الدین) است و به مراتب دارای ضعف بیشتری میباشد.
امّ هانی که هر سه روایت به واسطة او از معصوم نقل شده است، مجهول است و به جز این سه روایت، هیچ حدیثی از او نقل نشده و در کتابهای رجالی نامی از او برده نشده است.(1)از مجموع سندهایی که برای هر سه روایت ام هانی در منابع مختلف ذکر شده است، می توان به هشت سند رسید که تفاوت هایی با هم دارند. از این هشت طریق، اسیدبنثعلبه که در همه هشت طریق ذکر شده مجهول است(2)و حسنبنالربیع در هفت سند آمده که در سه جا با وصف الهمدانی و در دو جا المدائنی و در چهار جا ابیالرّبیع ویک جا حسینبنالرّبیع(حسن بن ابی الرّبیع در کافی، حسنبنالربیع الهمدانی در کافی، حسینبنالربیع المدائنی در کمالالدین، حسنبنابیالرّبیع الهمدانی در الهدایةالکبری، حسنبن الرّبیع در تأویلالایات، ابیالحسنبنابیالرّبیع المدائنی در غیبت طوسی) آمده و مجهول است.
اما دربارة روایت سوّم که مرحوم صدوق خود به ضعف رواة آن حدیث تصریح کرده است،(3)ضعف شدیدتری متوجّه سند آن است چراکه راویان این روایت نه تنها مجهولند و هیچ شرح حالی از آنها وجود ندارد، بلکه روایات دیگری نیز از آنها در کتابهای روایی نیامده است. برای مثال «ابوعلی کابلی» و «خلیلبنعمرو» فقط در این روایت و «نصربنسندی» و «علیبنالحسین الفزاری» غیر از این روایت فقط در سند یک روایت دیگر به چشم میخورند.(4)
بنابراین با وجود ضعف هر سه روایت: روایت سوّم که مورد تمسّک گلپایگانی و بهائیت بود، به مراتب ضعف بیشتری دارد.
تبیین دلالی روایات امّ هانی
چنانچه گذشت روایات ام هانی، همگی در ذیل آیه پانزده و شانزدهم سوره تکویر وارد شده است، این روایات موارد مشترکی دارند از جمله:
هر سه روایت در تفسیر آیة پانزدهم و شانزده سورة تکویر وارد شده است که از اختران نهانشونده سخن گفتهاند.
هر سه روایت این دو آیه را به حضرت حجت4 تأویل کردهاند.
در هر سه روایت به غیبت امام عصر4 اشاره شده است.
هر سه، سعادتمندی را در درک آن حضرت دانستهاند.
بنابراین، این روایتها از نظر محتوایی و دلالی مشکلی ندارند. روایت اول و دوّم از نظر محتوایی و دلالی در کمال متانت و قوّت قرار دارد و در آنها هیچ تنافر و تنافی با قرآن ، سنت و عقل و سایر معیارهای سنجش وجود ندارد؛ امّا روایت سوم نیز با توجه به معنای آخرالزمان در روایات و قراینی که در این روایت وجود دارد، کاملاً بر حضرت حجت4 منطبق میباشد.
اما در صورت اصرار گلپایگانی بر مدّعای خویش، این روایت در امر ولادت با دو روایت اوّل متعارض خواهد بود؛ زیرا در روایت سوّم ولادت حضرت را در آخرالزمان (زمانی متأخّر از زمان ائمّه) دانسته است. امّا دو روایت اوّل با صراحت از غیبت حضرت در سال 260 شخص میگویند که نشانگر ولادت ایشان پیش از این تاریخ است.
حلّ تعارض اول
تعارض موجود بین روایت سوّم و دو روایت دیگر، تعارضی بدوی است و مقصود از «آخرالزمان» زمانی است که شامل حضرت حجت4 میشود. به چند قرینه:
چنانچه بحث خواهد شد، آخرالزمان در این روایت بر زمان ولادت امام زمان (عج) قابل تطبیق خواهد بود.
دو روایت اوّل به دلیل صراحت در زمان غیبت، قرینه بر آخرالزمان در این روایت باشدبه نحوی که تعبیر آخرالزمان در روایت سوم به وسیلة دو روایت دیگر تفسیر شود.
امارههایی از متن روایت وجود دارد، اولاً سؤال از ستارههای پنهانشوندة بازگشتکننده است؛ ثانیاً در روایت تعبیر «له غیبة» که این دو تعبیر نشاندهندة آن است که حضرت غیبتی دارند که از دیدگان پنهان میشوند و این البته با ولادت در آخرالزمان سازگار نیست.
حلّ تعارض دوّم
بر فرض اینکه تعارض مستقر باشد و ما بخواهیم بین روایت سوّم یا دو روایت دیگر، یکی را برگزینیم، مرجّحات زیادی وجود دارد که باعث برتری دو روایت اوّل خواهد شد. در اینجا به برخی از این مرجّحات اشاره میشود:
مرجّح سندی: مجموع دو روایت دارای هفت طریق (روایت اوّل سه طریق: کافی، تأویلالآیات، هدایةالکبری و روایت دوم چهار طریق: کافی، کمالالدین، غیبت طوسی و غیبت نعمانی) است؛ اما روایت سوّم تنها دارای یک طریق کمالالدین است و چنانچه اشاره شد، برخی از راویان این روایت غیر از این روایت در سلسله سند هیچ روایتی واقع نشدهاند.
چنانچه اشاره شد، هر کدام از دو روایت اوّل در بیش از ده منبع از منابع شیعی وارد شده است؛ اما روایت سوّم از کتابهای قدما فقط در کمالالدین وارد شده و مؤلّف آن، شیخ صدوق، به ضعف روایت تصریح دارد. اما آن دو روایت در کتابهای شیخ طوسی، شیخ کلینی و شیخ صدوق و نعمانی وارد شده است، بنابراین اعتماد قدماء دلیل بر ترجیح آن دو است.
مرجّح دلالتی: دو روایت کاملاً با روایتهای دیگر و اعتقاد شیعه مطابق است؛ اما روایت سوّم با انبوهی از روایات که نشانگر ولادت امام زمان از امام حسن عسکری اصل اعتقادی شیعه بر ولادت و غیبت آن حضرت، تعارض دارد که چنین روایت ضعیفی تاب مقابله ندارد.
مرجّح مخالفت با عامه: روایت سوّم مطابق نظر عامّه در ولادت موعود در آخرالزمان است؛ اما آن دو روایت برخلاف آن است و ترجیح با روایتی است که با نظر عامّه مخالف باشد.
روایت سوّم از نظر ادبی دچار مشکل است، دارای میباشد «سألتینی- ادرکتیه» هر چند در نقلهای بعدی همچون نقل بحارالانوار تصحیح شده؛ اما ملاک قضاوت متن اولیة آن (کمالالدین) است.
حلّ تعارض سوّم
از آنجا که بسیار بعید است که ام هانی سه مرتبه به محضر امام باقر علیه السلام مشرّف شده
و هر بار یک سؤال بپرسد ویک جواب بشنود و با توجّه به اینکه غیر از این روایات، روایت دیگری از امّ هانی وارد نشده؛ بنابراین ایشان به طور قطع چندین بار خدمت امام باقر علیه السلام نرسیده، و کسب روایت نکرده است و با در نظر گرفتن ضعف سندی و محتوایی روایت سوّم و مشترک بودن مضمون هر سه روایت، به این نتیجه میرسیم که بازگشت سه روایت میتواند به یک روایت باشد.
بنابراین با توجّه به اینکه روایت 22 کافی بیشترین اشتراک را در بین روایات دارد و از نظر سندی دارای مجهولین کمتری است، آن را انتخاب میکنیم واختلاف نقل روایتهای دیگر را داخل پرانتز میآوریم:
سَأَلْتُ أَبَاجَعْفَرٍ مُحَمَّدَبْنَعَلِی علیه السلام- عَنْ قَوْلِاللَّهِ تَعَالَی: {فَلا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ* الْجَوارِ الْکُنَّسِ} قَالَتْ: فَقَالَ إِمَامٌ: یخْنِسُ(أو یفقد أو یغیب أو یختنس)( نفسه فی زمانه عند انقطاع (او انقضاء )من علمه عند النّاس) سَنَة سِتِّینَ وَ مِائَتَینِ ثُمَّ یظْهَرُ کَالشِّهَابِ یتَوَقَّدُ(أو الواقد أو الوقاد او الثاقب) فِیاللَّیلَةِ الظَّلْمَاءِ(أو ظلمة اللّیل) فَإِنْ أَدْرَکْتِ زَمَانَهُ(أو ذالک الزمان) قَرَّتْ عَینُکِ(أو عیناک).(1)
آخرالزّمان به معنای پایان زمان، تعبیری است که در فرهنگ ادیان بزرگ با منجی و موعود گرهخورده است و در فرهنگ دینی ما جایگاه عظیمی به خود اختصاص داده، به صورتی که روایات بسیار زیادی دربارة آخرالزّمان وارد شده و حتی ریشههایی از آن را در ادیان آسمانی دیگر مشاهده میکنیم. برای نمونه در «انجیل» آمده است:
... و این را بدان که اوقات صعب در زمان آخر خواهد رسید؛ زیرا که خواهند بود مردم خوددوست، زرپرست، مغرور، متکبّر، کفرگو، نافرمان والدین، حقناشناس، بیدین، بیالفت، بیوفا، خبثکننده، بیپرهیز، بیحلم، با خوبان بیاعتنا، خائن، کمحوصله، عبوسکننده و عیش را بر خدا ترجیح میدهند.(2)
آخرالزّمان از نظر لغوی به معنای پایان دوران است؛ اما از نظر اصطلاحی در فرهنگ شیعی دارای معنایی گسترده است و از نبوّت حضرت ختمی مرتبت تا برپایی قیامت را دربرمیگیرد. استعمالات آخرالزمان در روایات به چند دسته تقسیم میشود:
الف) منظور از آخرالزّمان، دوران نبوّت خاتم الانبیاء و دین اسلام است، زیرا پس از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله پیامبری و پس از دین اسلام دینی نیست.پس حضرت محمد صلی الله علیه و آله پیامبر آخرّالزمان، و دین اسلام دین آخرالزّمان، وامت اسلامی امت آخرالزّمان است. این تعبیر در روایتهای زیادی وارد شده، از جمله: روایتی از ابنعبّاس در ذیل آیة 97 بقره:
قال ابن عبّاس: کان سبب نزول هذه الآیة ما روی أن ابن صوریا و جماعة من یهود أهل فدک لما قدم النبی صلی الله علیه و آله و سلم المدینة سألوه فقالوا: یا محمد! کیف نومک؟ فقد أخبرنا عن نوم النبی الذی یأتی فی آخر الزمان. فقال: تنام عینای و قلبی یقظان. قالوا: صدقت یا محمد ....(1)ابن عباس سبب نزول این آیه را این دانسته که گروهی از یهودیان اهل فدک هنگام ورود پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند و به پیامبر عرض کردند:ای محمّد! خوابت چگونه است؟ چرا که ما از خواب پیامبری که در آخرالزّمان میآید، آگاهیم. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: چشمانم میخوابد در حالی که قلبم بیدار است. گفتند: راست گفتیای محمّد! ... .
یهود در یک روایت نشانة پیامبری که در آخرّالزمان مبعوث میشود را این میداند که قبلهاش کعبه است.(2)
پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرالمومنین، علی علیه السلام بسیار به وقایع آخرالزّمان اشاره فرمودند و از وقایعی سخن میگفتند که در زمان امامان علیهم السلام متأخر واقع شده یا نزدیک به آن زمان
مانند غلبة بنیعبّاس و انقراض ایشان(1)و روایتهای دیگری با صراحت تمام رسول اکرم9 را پیامبر آخرّالزمان دانسته است.(2)
«...بأنه یبعث نبیا فی آخر الزمان یکون مخرجه بمکه...»؛ (نورالثقلین، ج4، ص247؛ فیض کاشانی، تفسیر صافی، ج4، ص173؛ علّامه مجلسی، بحارالانوار، ج20، ص222؛ علیبنابراهیم، تفسیر قمی، ج2، ص180).
«...وقد مضی من ذلک سبعة ألف عام ومائتان وأنتم فی آخر الزمان...»؛(عیاشی، تفسیر عیاشی، ج1، ص32 ؛ بحرانی، البرهان فی تفسیر القران، ج1، ص167؛ علّامه مجلسی، بحارالانوار، ج54، ص87.).
«... اللهم انصرنا بالنبی المبعوث فی آخر الزمان الذی نجد نعته فی التوراة...»؛ (بحارالانوار، ج22، ص63).
«...هم أصحاب المهدی علیه السلام فی آخرالزّمان...» ؛ (استرآبادی، تاویلالایات، ص327؛ علّامه مجلسی، بحارالانوار، ج15، ص 178).
ب) آخرالزّمان در بخشی از روایات به زمان ظهور حضرت ولی عصر ارواحنا فداه و حوادث پیش و پس از آن مربوط است. در روایتهای زیادی زمان ظهور حضرت، آخرالزّمان دانسته شده؛ از جمله روایت:
قال أمیرالمؤمنین علیه السلام وهو علی المنبر: یخرج رجل من ولدی فی آخر الزمان؛ امیرالمؤمنین علیه السلام بر روی منبر فرمودند: مردی از فرزندانم در آخرالزّمان خروج میکند.(3)
در روایتهای دیگری نیز این معنا بیان شده از جمله:
«هم أصحاب المهدی فی آخر الزمان...» ؛( مجلسی، بحارالانوار، ج15، ص 178).
«المهدی منا فی آخرالزمان لم یکن فی أمة من الامم مهدی ینتظر غیره...»؛ (معجم احادیث المهدی به نقل از دلائلالامامه، ص256؛ شیخ حرّ عاملی، اثباتالهداة، ج3، ص574).
ج) آخرالزّمان در بخشی دیگر از روایت به زمان خاصی اشاره نمیکند بلکه اشاره به ضعف ایمان و تضعیف شعائر دینی در آینده دارد، از جمله روایت:
یأتی فی آخر الزمان ناس من أمتی یأتون المساجد یقعدون فیها حلقا ذکرهم الدنیا
وحب الدنیا؛(1)پیامبر اکرم9 میفرماید: در آخرّالزمان مردمی از امّت من میآیند در مساجد حلقههایی میزنند، حرفشان دنیا و محبت به دنیاست.
د) آخرالزّمان در برخی از روایات به زمانی نزدیک به قیامت و وقوع نشانههای آن اشاره دارد .ذیل آیة { فلایستطیعون توصیة ولا إلی أهلهم یرجعون}(2)این مسأله (صیحة اوّل و مرگ همة موجودات پیش از برپایی قیامت) به قدری سریع، برقآسا و غافلگیرانه است که «حتی توانایی بر وصیت و سفارش نخواهند داشت، و حتی فرصت مراجعت به سوی خانواده و منزلهای خود را پیدا نمیکنند»!(3)علیبنابراهیم قمی ذیل آیة شریفه در تفسیرش میگوید:
ذلک فی آخرالزمان، یصاح فیهم صیحة وهم فی أسواقهم یتخاصمون، فیموتون کلهم فی مکانهم، لا یرجع أحد إلی منزله ولا یوصی بوصیة؛(4)این واقعه در آخر الزمان است که صیحهای بر مردم واقع می شود، در حالی که مردم بازارها مشغول تجارت و معامله هستند پس همگی در مکانی که حضور دارند، میمیرند و کسی نمیتواند به منزلش بازگردد و کسی نمیتواند وصیتی بکند.
خداوند در داستان ذوالقرنین پس از ساختن سدّی که قوم یأجوج و مأجوج را محصور کرد، در آیة 98 سورة کهف میفرماید:
{ قال هذا رحمة من ربی فاذا جاء وعد ربی جعله دکاء و کان وعد ربی حَقّا} ؛گفت: این رحمتی از جانب پروردگار من است، و [لی] چون وعده پروردگارم فرا رسد، آن [سدّ] را درهم کوبد، و وعده پروردگارم حق است(5)
امیرالمومنین علیه السلام در روایتی مفصّل که داستان ذوالقرنین را بیان میکنند، در ذیل این آیه میفرمایند:
« ...إذا کان قبل یوم القیامة فی آخر الزمان إنهدم ذلک السد....؛ پیش از قیامت در آخرالزّمان آن سد شکسته میشود ...». (1)
آخرالزّمان در روایت امّهانی
نتیجهای که تاکنون به دست آمد، این است که تعبیر آخرالزّمان در روایات دارای معنایی گسترده است و مصداقهای چهارگانهای برای آن متصوّر است؛ اما اینکه تعییناً کدام مورد مقصود است، وابسته به قراین حالی و مقالی روایت است.
بنابر قرائن موجود، مقصود از آخرالزّمان در روایت امّ هانی، معنای اول یعنی بازة زمانی دین مبین اسلام است. برخی از قرائن چنین است:
اوّلاً: تأویل «خنس» و «کنس» در آیة شریفه به مهدی موعود (عج) است؛ چراکه دارای غیبتی است همانند ستارگان پنهانشونده. به این صورت که اگر آخرّالزمان نزدیک قیامت باشد، دیگر غیبت و بازگشت از آن معنا ندارد.
ثانیاً: تعبیر «هو المهدی من هذه العترة» اولاً، حضرت را با نام معرفی کرده است. ثانیاً، مهدی این عترت، به سلسلة ائمه علیهم السلام اشاره و اینکه از خاندان امامت و ولایت مهدی (عج) است.
ثالثاً: تعبیر «طوبی لک ان ادرکته؛ خوشا به حالت اگر او را درک کنی» به امّ هانی که معاصر حضرت امام باقر علیه السلام است، به تحقّق آن در آینده نزدیک اشاره دارد.
رابعاً: در روایت اوّل و دوّم، تعبیر« امام یخنس سنة ستین و مأتین» آمده، یعنی امامی که در سال 260 غایب میشود، این دو روایت قرینه است براینکه مراد از آخرالزّمان در روایت سوّم نیز، همان زمان ولادت حضرت مهدی (عج) است. این پیشگویی معجزهای از امام باقر علیه السلام است که بیش از120 سال پیش از ولادت، بشارتش را به امّ هانی میدهد.
1) علیبنابراهیم قمی، تفسیر قمی، ج2، ص 41؛ سید هاشم بن سلیمان بحرانی، البرهان، ج3، ص661؛ محمدبنشاه مرتضی، فیض کاشانی، تفسیر صافی، ج3، ص264؛ علّامه مجلسی، بحارالانوار، ج12، ص179.
احتمالهای دیگر
چند احتمال دیگری نیز در معنای آخرالزّمان در این روایت وجود دارد:
اوّل اینکه آخرالزّمان به معنای زمانهای متأخّر باشد؛ اما متعلّق «فی آخرالزّمان»، «یظهر» یا «یقوم» باشد به این معنی که «مولود فی آخرالزّمان» یعنی «مولود یظهر أو یقوم فی آخرالزّمان» مولودی که درآخرالزمان ظهور میکند یا قیام می کند به قرینة روایتهایی که چنین مضمونی در آن وارد شده است.(1)
دیگر اینکه تعبیر آخرالزمان را به معنای لغوی آن و «ال» آن عهد و به زمان امامان معصوم علیهم السلام اشاره دارد و منظور از آن مهدی ایست که در آخر زمان امامان علیهم السلام متولّد میشود؛ یعنی او آخرین امام از نسل ائمه علیهم السلام است.(2)
بنابراین فرمایش امام باقر علیه السلام « مولود فی آخر الزّمان» طبق چندین احتمال، با مبانی کلامی شیعه مطابق بوده و بر حضرت ولی عصر «روحی له الفداء» منطبق میباشد.
گلپایگانی به نقل حدیث و ترجمة آن اکتفا میکند و از بیان روش استدلال به این روایت امتناع کرده است؛ یعنی وی روش استدلال را به خواننده واگذار کرده است.گویا استدلال چنین است:
بنابر بیان امام باقر علیه السلام مهدی موعود (عج)، مولود آخرالزّمان است؛ یعنی در آخرالزّمان به دنیا میآید و علیمحمّد باب که متولّد 1235ه ق طبعاً متولد آخرالزّمان است؛ پس علیمحمد باب مهدی موعود است.
البته این استدلال که تنها وجه تمسّک به این روایت است، آنقدر سخیف است که گلپایگانی خود را به زحمت نینداخته و نخواسته شأن کتاب استدلالی خود را با آن ضایع کند.
پاسخ:
با در نظر گرفتن مجموع روایات مهدوی ودلایل و قرائن بیشمار بر ولادت حضرت حجت4، دیگر جایی برای تمسّک به روایتی ضعیف دال بر ولادت موعود در آخرالزّمان نیست.
اینکه هرکس در آخرالزّمان متولد شود، مهدی است، ادعایی بدون دلیل است. آخرّالزمان یک عنوان کلّی است که قابل تطبیق بر افراد زیادی است. بنابراین، این تطبیق نمیتواند معیار درست ادّعای مدّعیان باشد، به ویژه در امر مهمّ ولایت و امامت که نیاز به دلایل قطعی است.
استدلال به این روایت، زمانی درست است که منحصراً آن معنا، از روایت دریافت شود؛ اما با وجود احتمالات در معنای آخرالزّمان، قابل استدلال نیست «اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال» افزون بر اینکه با دقّت در تعابیر این روایت و ملاحظة قرائن(که بیان شد) انسان را به این یقین میرساند که به طور قطع مراد از مهدی، فرزند امام حسن عسکری، حضرت ولی عصر4 است.
چنانچه در مباحث پیش آمد، این روایت با دو روایت دیگر از أم هانی قابل تفسیر است و یا در پایان با آن دو تعارض پیدا میکند که البته در صورت تعارض ساقط میشود.
از آنجا که بهائیت سلسله ظهور مظاهر الهی پس از بهاء را ادامهدار میداند،(1)بنابراین تعبیر آخرالزّمان برای آنها بیمفهوم است و به معنای حقیقی(نابودی دنیا) و حتی اصطلاحی آخرالزمان توجّه نمیکنند، بنابراین باید آخرالزّمان را به معنای پایان اسلام به تأویل ببرند. در این صورت تعبیر آخرالزّمان بنابر عقیدة شیعه به دلیل ظهور لفظی آن، بر معنای تأویلی اولویت دارد.
اگر بهائیت در پاسخ بگوید: با توجه به اینکه صد و اندی سال از زمان امام باقر علیه السلام
1) «پس از گذشتن هزار سال دیگر از زمان حسینعلی بهاء، باز هم مظهر امری از جانب خدا پیدا خواهد شد بلکه به همین قسم بعد از آن هم باز ظهورات آخری الی مالانهایة خواهد بود؛ پس سال تولّد باب هم از آخرالزّمان نمیباشد» ؛(جواد تهرانی، بهایی چه میگوید؟، ص 102).
میگذرد پس آخرالزّمان نیست؛ پس اگر منظور از تعبیر «آخر الزّمان» زمانهای متأخّر نباشد، ذکرش لغو است یا اینکه بگوید: در روایات حضرت مهدی (عج) هر جا سخن از آخرّالزمان باشد، منظور زمانهای متأخّر از عصر امامان معصوم علیهم السلام است، در پاسخ میگوییم دلیل تعبیر «مولود فی آخرالزّمان» شبههای است که موعود را از امت های پیشین میدانستهاند. مرحوم جواد تهرانی میفرماید:
مولود در ازمنهی سابقه بر زمان خاتم انبیاء و از عترت پیشینیان که قبل از خاتم انبیاء در دنیا متولد شده باشد (مثلا عیسی بن مریم چنان که بعضی توهم نمودهاند) نیست، بلکه او مولود در آخرالزمان (یعنی ازمنه نبوت خاتم انبیاء) و مهدی از این عترت (یعنی عترت و ذریهی خاتم الانبیاء 9) میباشد.(1)
خلاصة فصل سوّم
ابوالفضل گلپایگانی روایاتی دال بر بشارت ظهور باب نقل کرده است؛ از جمله: روایت ابولبید، روایت مفّضلبنعمر و روایت امّ هانی و دستهای از روایاتی که از حداثت سنّ قائم سخن میگوید. هرچند ادّعای وی بر تمسّک به روایات صحیحه است؛ اما روایات ابولبید و مفضّلبنعمر و امّهانی فاقد شرایط صحّت است و از نظر دلالت نیز بر مدّعای باب تطبیقی ندارد، در برخی موارد دلیل اعم از مدّعا است و در برخی دیگر برای انطباق بر مراد در متن روایت تصرّف شده و نوعی خیانت در امانت انجام شده است.
1) همان، ص103.
ابوالفضل گلپایگانی مشهورترین مبلّغ بهائیت در کتاب فرائد که کتابی استدلالی در اثبات مدّعای بابیت و بهائیت است، در تثبیت ادّعای موعود بودن سیدعلی محمد شیرازی (معروف به باب) بشاراتی را بر ظهور باب مطرح میکند. وی مجموعهای از آیات و روایات اسلامی را بیانگر بشارت ظهور باب و منطبق بر ادعای او میداند.
سؤال اصلی: بابیه و بهائیه در موضوع پیشگویی ظهور باب به چه آیه و یا روایاتی استدلال کردهاند؟ تحلیل و بررسی آنها در اینباره چگونه است؟
گلپایگانی عنوان فصل دوم کتاب فرائد را به «کیفیت احتجاج به احادیث و بشارات» اختصاص داده و مدعی شده که از روایات متفّق علیه شیعه و سنّی بهره برده است. وی بشارات ظهور باب را با روایت ابولبید آغاز میکند که به گمان خود صریحترین روایت بر این مسأله است؛ زیرا با جمع عدد ابجدی حروف مقطّعه در ابتدای سورههای قرآن، عددی نزدیک به سال 1260 که باب ادعای خود را در آن زمان مطرح کرد، به دست میآورد؛ سپس با تلفیق روایت نبوی دال بر مهلت یک روزة امّت و آیة اجل( اعراف: 34 و آیة 47 سوره حج) نتیجه میگیرد که دین اسلام موعدی هزارساله داشته که با رسیدن اجلش به پایان رسیده؛ اما آیهای از قرآن را که به تنهایی بیانگر میعاد ظهور دانسته، آیة پنجم سورة سجده است. گلپایگانی تدبیر امر را نزول دین دانسته که در روز هزارساله عروج خواهد کرد، قابل ذکر است که آغاز دورة هزارساله را از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام گرفته
است تا با سال طرح ادّعای باب در تاریخ 1260 منطبق گردد.
از روایتهای دیگر که بیان کرده یکی روایت مفضّلبنعمر است که امر ظهور در سال شصت محقق میشود و آن را بر سال 1260 منطبق دانسته؛ سپس چندین روایت دربارة حداثت و جوانی موعود و روایتی از ام هانی نقل میکند که از ولادت حضرت در آخرالزّمان سخن میگوید. او این روایات را بر باب که در 25 سالگی ادّعا کرده و متولّد در آخرالزّمان است، منطبق کرده است.
اینکه مدلول درست آیات و روایات چیست، در جای خود مطرح است؛ اما ابوالفضل گلپایگانی در مجموع این استدلالات، دچار اشتباهات و لغزشهای زیادی شده است که به برخی از آنها اشاره میگردد:
الف) روش تفسیری او کاملاً مردود و مبتنی بر تفسیر به رأی است و الفاظ قرآن را مطابق خواست خویش و بدون هیچ دلیل و مدرکی برخلاف ظهور آن معنا میکند؛ برای نمونه «یدّبرالامر» را به معنای نزول دین و «عروج» را نسخ دین،گرفته است.
ب) هرچند در ابتدا ادّعا کرده که از روایات صحیحه و متفّق بین شیعه و سنّی استفاده میکند؛ اما در عمل بر خلاف مدّعایش عمل کرده است. بیشتر روایات استناد شده، از نظر سند مخدوش یا مرسل است (روایت ابولبید) و یا راویان آن مجهول اند (روایت امّ هانی) و حتّی در مواردی از راویان کذّاب و غالی روایت شده است(روایت مفضّلبنعمر). یا اینکه روایتی تنها در یک کتاب فرعی از یک عالم متأخّر با عقیدة خاص نقل شده که قطعاً قابل تردید است(روایت نبوی «ان صلحت...»). گویا گلپایگانی از این نکته غفلت کرده که: چنین نیست که هر روایتی در کتابهای شیعه نقل شده باشد، قابل تمسّک باشد به ویژه در مسائل اعتقادی همچون امامت که حساسیت و اهمیت بیشتری دارد.
ج) در استدلال به روایات نباید به صورت جزیرهای عمل کرد و تنها به همان روایت
توجّه نمود بلکه باید مجموع روایات را در نظر گرفت تا با روایات دیگر و اصول اعتقادی محکم تناقض نداشته باشد؛ بنابراین اگر روایتی بیانگر ولادت امام زمان در آخرالزمان باشد (روایت امّ هانی)، باید روایات معارض با آن را نیز در نظر گرفت و به قضاوت نشست.
د) در بسیاری از ادّعاهایی که به روایات نسبت میدهد، آن روایت اصلاً در آن مسأله صراحت نداشته بلکه نهایت امر این است که این ادّعا یکی از احتمالات ممکن در روایت است. به طور قطع با وجود احتمالات گوناگون در مدلول یک روایت، حجیت آن روایت در یکی از احتمالات متناقض، مردود است. برای نمونه در روایت ابولبید، عدد ابجدی حروف مقطّعه را به انحاء مختلفی میتوان جمع کرد، در حالی که هریک محتمل است و هیچ ترجیحی در کار نیست.
ه-) در برخی موارد، صحّت ادّعای او مبتنی بر مبنا و اعتقاد خاص بهائیت است و به هیچ عنوان مورد پذیرش اسلام نیست، زیرا آنها نمیتوانند در استدلال برای مسلمانان چنین مبنایی داشته باشند. مانند تفسیر خاص آنها از قیامت که قیام هر ظهوری قیامت امّت گذشته است، استدلال گلپایگانی به آیة 47 سورة حج مبتنی بر این عقیدة بهائیت است.
و) یکی از روشهای کشف مراد در قرآن استفاده از حروف ابجد در تفسیر قرآن است. چنین روشی، تنها مورد تمسّک گروههایی از جمله متصّوفه بوده که به هیچ عنوان مورد تأیید قاطبة مفسرّین شیعه و سنّی نیست؛ بنابراین اگر برداشتی از حروف مقطّعه و بدون تأیید روایاتِ معتبر باشد، هیچ حجیتی ندارد.
الف) در برخی موارد احادیثی را به کتب بزرگان نسبت میدهد در حالی که اینچنین نیست، برای مثال روایت نبوی «ان صلحت...» را به کتاب مرحوم مجلسی نسبت میدهد در حالی که مرحوم مجلسی چنین روایتی را نقل نکرده یا دربارة لفظ سنةالستّین نیز چنین نسبت ناروایی وجود دارد.
ب) گلپایگانی مطلبی را به روایت اضافه میکند. برای نمونه آیة «اجل» را با روایت
نبوی تلفیق میکند به صورتی که خواننده گمان کند در روایت به این آیه تمسّک شده در حالی که اینچنین نیست.
ج) او در برخی موارد که نسخه بدل وجود دارد، نسخة بدل را به جای نسخه اصلی مطرح میکند و هیچ اشارهای به این امر ندارد. مثل«الر» در روایت ابولبید که به نسخه بدل آن «المر» تمسّک میکند.
در برخی از موارد با اینکه مجموع یک روایت یا سخن مطابق ادّعای او نیست؛ اما بخشی از روایت را تقطیع میکند و منفرداً به آن تمسّک میجوید مانند روایت مفّضلبنعمر و نقل قولی که از کتاب «الیواقیت و الجواهر» نقل کرده است.
بیانات گلپایگانی در مواردی صرف ادّعا و مصادره به مطلوب است و هیچ دلیل و مدرکی بر این ادّعا ارائه نمیدهد و تنها به کارگیری روایات در سطح گسترده برای اغوای خواننده است برای مثال دربارة «جوانی موعود» چندین روایت را مطرح میکند و به خاطر جوانی باب آنها را بر او منطبق میسازد یا اینکه روایتی که دال بر تولّد موعود در آخرالزّمان است، بدون هیچ دلیلی بر باب منطبق میسازد که اگر اینچنین باشد، پس هر کسی میتواند چنین ادّعایی داشته باشد.
ابوالفضل گلپایگانی در مواردی دچار تناقضگویی شده است برای مثال در ذیل روایت «ان صلحت امه فلها یوم» مبنای او بر صالح بودن امت اسلامی متوقّف است؛ اما در ذیل آیة {یدّبرالامر} برای توجیه عروج دین اسلام، امت را دچار ظلمت و تاریکی میداند.
6 . برخی ادعاهایی از جانب بهائیت مطرح شده که با واقعیت خارجی در تناقض است برای مثال ادّعا کرده که فاصلة بین ظهورات هزار سال است، در حالی که فاصلة زمانی میان پیامبران الهی در برخی موارد کمتر از هزار و در برخی موارد بیش از هزار سال طول کشیده است.
8 . برخی از استدلالات گلپایگانی کپیبرداری از عقائد و سخن صوفیه است. برای نمونه عقیده بر پایان دین اسلام پس از هزار سال و تمسّک به آیة {اجل} و «یدّبرالامر» در سخنان صوفیه موجود است.
همچنین وی تغییراتی در متن روایت ایجاد کرده، به نحوی که با استدلال او، توافق بیشتری داشته باشد. برای مثال در بحث روایات بیانگر جوانی حضرت، در تعبیر«لیس من جاز اربعین» از «جاز» به «حاز» تعبیر کرده که در معنا متفاوت است و یا «اخملنا» را «اجملنا» بیان کرده است، که اگر دستبرد به روایت نباشد، دستکم سهلانگاری در مراجعه به منبع اصلی روایت است.
استدلالات گلپایگانی در بسیاری از موارد، همچون قطعات ناهمگونی است که در کنار هم چیده شده است یعنی از یک جهت مطابق مدّعاست، اما از جهات دیگر دچار مشکل است، برای مثال روش جمع اعداد ابجدی در روایت ابولبید از یک جهت به مدّعای باب تطبیق داده میشود؛ اما اسلوب روشی آن با موارد دیگر در روایت سازگار نیست.
قرآن کریم.
نهجالبلاغه.
1.ابراهیمی ،حاج ابوالقاسم خان، فلسفیه، در جواب آقای فلسفی، نسخه الکترونیک.
2.ابن أبیالحدید، عبدالحمیدبنهبةالله، شرح نهجالبلاغه لابن أبیالحدید، ابراهیم محمدابوالفضل، قم، مکتبة آیةالله المرعشی النجفی، اوّل،1404ق.
3.ابن ادریس، محمدبناحمد، السرائرالحاوی لتحریرالفتاوی( و المستطرفات)، 3جلد، قم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرّسین حوزه علمیه قم، دوم، 1410 ق.
4.ابن بابویه، علیبنحسین، الامامة و التبصرة من الحیرة، مدرسةالإمامالمهدی4، قم، اوّل، 1404.
5.ابن بابویه، محمدبنعلی، کمالالدّین وتمامالنّعمة، تصحیح علیاکبر غفاری، اسلامیه، دوّم، تهران، 1395ق.
6.-------، ، معانیالأخبار، 1جلد، قم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرّسین حوزه علمیه قم، اوّل، 1403 ق.
7.ابن حیون، نعمانبنمحمد، شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار علیهم السلام، تصحیح حسینی جلالی، قم، جامعه مدرسین، اوّل، 1409ق.
8.ابن سیده، کتابالمخصّص، نسخة الکترونیک از سایت الوراق.
9.ابن شهر آشوب مازندرانی، محمدبنعلی، متشابهالقرآن و مختلفه (لابن شهر آشوب)، 2ج، قم، دار بیدار للنشر، اول، ق1369.
10.ابن شهر آشوب مازندرانی، محمدبنعلی، مناقب آل أبیطالب:( لابن شهرآشوب)، قم، علّامه، اوّل، 1379ق.
11.ابن فارس، احمدبنفارس، معجم مقاییس اللغة، 6ج، قم، مکتبالاعلامالاسلامی، اول، 1404ق.
12.ابن منظور، محمدبنمکرم، لسان العرب، مصحح جمالالدّین میردامادی، بیروت، دارالفکر للطباعة و النشر و التوزیع- دار صادر، سوم،1414ق.
13.احسایی، احمد، جوامعالکلم (چاپ سنگی زمان ناصرالدین شاه)، بیجا، بیتا.
14.-------، کتاب الرجعة، بیروت، دار العالمیه، اوّل، 1414ق 1993م.
15.احسائی، شیخ عبدالله (فرزند شیخ احمد) شرح احوال شیخ احمد احسائی، ترجمة محمّد طاهر خان، کرمان، چاپخانه سعادت، دوّم، بیتا.
16.احمدبنابییعقوب، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1382ش.
17.احمدی میانجی، علی، مکاتیبالرسول صلی الله علیه و آله و سلم، قم، دارالحدیث، قم، اوّل، 1419ق.
18.اربلی علیبنعیسی، کشفالغمة فی معرفةالأئمة ( ط- القدیمة)، تصحیح هاشم رسولی محلاتی، تبریز،
19.بنیهاشمی، اوّل، 1381ق.
20.استرآبادی، علی، تأویلالایاتالظاهره فی فضائلالعترةالطاهرة،1جلد، قم، مؤسسةالنشر الإسلامی – ایران، اوّل، 1409ق.
21.اشراق خاوری، عبدالحمید، مطالعالانوار «تلخیص تاریخ نبیل زرندی»، موسسة ملی مطبوعات امری،117 بدیع.
22.-------، تلخیص تاریخ نبیل زرندی، طهران لجنه ملی نشر آثار امری، 106بدیع 1328ه-ش.
23.-------،محاضرات، مؤسسة ملّی مطبوعات امری،121بدیع.
24.-------، رسالة ایام تسعه، لجنه ملی امور احبای ایرانی در آمریکا، ششم، 139 بدیع.
25.-------، قاموس مختصر ایقان، تلخیص واعظی حمید، استرالیا، Century {ress ، 1992م.
26.اشراقی، احمد، تاریخ مختصر مظاهر مقدسه، موسسة ملّی مطبوعات امری، 124بدیع.
27.اعتضادالسلطنه، فتنه باب، عبدالحسین نوائی ، نشر علم،مهارت، اوّل 1377ش.
28.افراسیابی بهرام، تاریخ جامع بهائیت، کالبدشکافی بهائیت، تهران، مهرفام، دهم، 1382ش.
29.افروخته، یونس، خاطرات نه ساله، آمریکا، Kalimat {ress ، 1983م.
30.امیرپور، علی، خاتمیت و پاسخ به ساختههای بهائیت، مشهد، سازمان چاپ و انتشارات مرجان، سوم، 1351ش.
31.امین، سید محسن، اعیانالشیعه، تحقیق امین حسن، بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، بیتا.
32.آلوسی، سید محمود، روحالمعانی فی تفسیرالقرآنالعظیم، بیروت، دارالکتبالعلمیه، 1415ق.
33.آیتی، عبدالحسین، کشفالحیل، بیجا، 1336ش.
34.بحرانی اصفهانی، عبداللهبننورالله، عوالمالعلوم و المعارف والأحوال- الإمام علیبنأبی طالب8، محمدباقر موّحد ابطحی اصفهانی، قم، مؤسسةالإمامالمهدی4، دوّم، 1382ش.
35.بحرانی، سید هاشمبنسلیمان، تفسیرالبرهان فی تفسیرالقرآن قسم الدرّاساتالاسلامیه، قم، مؤسسة البعثه، اوّل، 1374ش.
36.--------، الإنصاف فی النصّ علی الأئمة الإثنی عشر:، ترجمة رسولی محلاتی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1378ق.
37.--------، حلیةالابرار فی احوال محمّد و آله الأطهار علیهم السلام، قم، مؤسسةالمعارفالإسلامیة، اول،1411ق.
38.-------،المحجة فیما نزل فیالحجة، تحقیق محمّدمنیر المیلانی، 1398ق.
39.برقی، احمدبنمحمدبن خالد، المحاسن، محدّث جلالالدین، قم، دارالکتبالاسلامیه، دوم، 1372ش.
40.------، رجالالبرقی- الطبقات، طوسی، محمدبنحسن / حسن مصطفوی، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، اوّل،1342ش.
41.بمون تپوری، یادماندههای مهدی رشتی از گیلان و ترکستان،1382-2003،تبرستان، نسخة الکترونیک. دسترسی: http://www.tabarestan.org.
42.تبریزی تجلیل، من هوالمهدی، قم، بینا، 1398ق.
43.تستری، محمّدتقی، قاموسالرّجال، مطبعة مؤسسةالنشر الاسلامی، دوّم،1410ق.
44.تنکابنی، میرزامحمد، قصصالعلماء، انتشارات علمیه اسلامیه، دوّم، 1364ش.
45.تهرانی، جواد، بهایی چه میگوید؟، دارالکتبالاسلامیه، سوّم، 1346.
46.ثقفی، ابراهیمبنمحمدبنسعیدبنهلال، الغارات، مصّحح عبدالزهراء حسینی، قم، دارالکتبالاسلامی، اوّل، 1410ق.
47.جرجی زیدان، تاریخ تمدّن اسلام، ترجمة علی جواهر کلام، تهران، امیر کبیر، دهم، 1382.
48.جزائری، نعمتاللهبنعبدالله، ریاضالابرار فی مناقبالأئمة الأطهار، بیروت، مؤسسةالتاریخالعربی، اوّل، 1427ق.
49.جمعی از اساتید، مغنیالأدیب، انتشارات نهاوندی، 1380.
50.جورابچی، علّاءالدین بهاءالله، موعود کتابهای آسمانی، نسخه الکترونیک.
51.چهاردهی، نورالدین، چگونه بهائیت پدید آمد؟، آفرینش، دوّم، تابستان 1369.
52.حاج محمد کریمخان، شمسالمضیئة در ردّ شبهات بابیه، به خطّ احمد بصیرت،1322ق.
53.حسن ابراهیم حسن، تاریخ اسلام، بیروت، دارالجیل مع مکتبهالنهضةالمصریة، پانزده، 1422ق.
54.حسنبنعلی7، امام یازدهم، التفسیرالمنسوب إلی الإمامالحسنالعسکری، قم، مدرسةالامام المهدی، اوّل، 1409ق.
55.حسینبنحمدان، الهدایةالکبری، بیروت، البلاغ، 1419ق.
56.حسینی زبیدی،محمد مرتضی، تاجالعروس من جواهرالقاموس، مصحّح علی هلالی، بیروت، دارالفکر، اوّل،1414ق.
57.حسینی شیرازی، ابوطالب، اسرارالعقائد در اثبات امامت دوازده امام ورد بر طائفه بابیه، بمبئی، چاپخانه مظفری، 2ج، اوّل،1320.
58.حقی البرسوی، اسماعیل، تفسیر روحالبیان، تصحیح احمد عزّ، اوّل، دار احیاءالتراثالعربی، اوّل،1421ق.
59.حلّی، حسنبنسلیمان، مختصرالبصائر، مؤسسةالنشرالاسلامی، قم، اوّل، 1421ق.
60.حلّی، حسنبنیوسف، خلاصة الاقوال فی معرفةالرجال، قیومی جواد، مؤسسه نشر اسلامی، اوّل،1417 ق.
61.حلی، حسنبنعلیبنداود، الرّجال( لابن داود)، محقّق و مصحح: محمّدصادق بحرالعلوم، 1جلد، تهران، دانشگاه تهران، 1342 ش
62.حمیری، عبداللهبنجعفر، قربالإسناد( ط- الحدیثة)، قم، موسسه آلالبیت، اوّل،1413ق.
63.خزاز رازی، علیبنمحمد،کفایةالأثر فی النصّ علیالأئمة الإثنی عشر، عبداللطیف حسینی کوهکمری، قم، بیدار، اوّل ،1401ق.
64.خمینی، سید حسن، فرهنگ جامع فرق اسلامی، تهران، انتشارات اطلاعات، 1389ش.
65.خویی، ابوالقاسم، معجم رجالالحدیث وتفصیل طبقاتالرواة، بیروت، مدینةالعلم، دوّم،1403ق.
66.خویی هاشمی، میرزا حبیب الله؛ حسن زاده آملیٍ، حسن و کمرهای، محمدباقر، منهاجالبراعة فی شرح نهج البلاغة و تکملة منهاج البراعة (خوئی)، 21جلد، مکتبة الإسلامیة - تهران، چاپ: چهارم، 1400 ق.
67.رازی، ابوالفتوح، روضالجنان و روحالجنان فی تفسیرالقرآن، مشهد، آستان قدس، 1408ق.
68.ذاکری، مصطفی، تاریخ ابجد و حساب جمل در فرهنگ اسلامی، مجلّة معارف، دورة هفدهم، شمارة 2، مرداد /آبان 1379ش.
69.راغب اصفهانی، حسینبنمحمد، مفردات الفاظ القرآن، 1جلد، بیروت - دمشق، دارالقلم – الدارالشامیة، اوّل، 1412ق.
70.رأفتی، وحید، مآخذ اشعار در آثار بهائی، کانادا، انتشارات مؤسسه معارف بهائی، 157بدیع،2000م.
71.رشتی، سید کاظم، اسرارالعبادات، تحقیق صالح احمدالدباب، قم، مکتبه الوحد، اوّل، 1426ق.
72.روزبهانی بروجردی،علی رضا، در جستجوی حقیقت، قم، انتشارات مرکز مدیریت حوزه علمیه قم، دوّم. 1388ش.
73.زاهد زاهدانی، سید سعید، بهائیت در ایران، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، اوّل، 1380ش.
74.زرقانی، میرزا محمد، بدائعالآثار، بمبئی، مطبوعات امری آلمان، 2ج، 1340ق،1921م
75.زریاب، عباس، طارمی حسن، دانشنامه جهان اسلام، تهران،بنیاد دائرة المعارف اسلامی، 1375ش.
76.زمخشری، محمود، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، بیروت، دارالکتابالعربی، 1407ق.
77.سبحانی، آیتالله شیخ جعفر، خاتمیت از نظر قرآن، حدیث و عقل، ترجمه رضا استادی، انتشارات توحید، 1369ش.
78.--------، تفسیر صحیح آیات مشکله قرآن، تنظیم سیدهادی خسروشاهی، قم، مؤسسه امام صادق(ع)، توحید، 1371ش.
79.سلیمیان، خدامراد ، فرهنگنامه مهدویت، بنیاد فرهنگی حضرت مهدی، اوّل ،1383ش.
80.سیدبنطاووس، علیبنموسیبنجعفر، التشریف بالمنن فیالتعرّیف بالفتن، موسسه صاحبالامر، اصفهان، نشاط، اوّل، 1416ق.
81.سیوطی، جلالالدین، الدّر المنثور فی تفسیرالمأثور، بیروت، دارالفکر، 1420ق.
82.شاهرودی، احمد، حقالمبین، نشر الماهر مشهدی خداداد،1333، نسخه الکترونیک.
83.--------، راهنمای دین در دفع شبهات مبطلین (موسوم به: تنبیه الغافلین فی دفع شبهات المبطلین) چاپخانه حیدری، 1343ش.
84.حقیقت، قائمیة اصفهان.
85.شعرانی، عبدالوهاب، الیواقیت و الجواهر، داراحیاء التراث العربی، بیروت، بیتا.
86.شوقی افندی(ولی امر الله)، امر و خلق، لانگنهاین، آلمان، لجنه نشر آثار امری، 1984م.
87.-------، جلوه مدنیت جهانی، ترجمه فنائیان جمشید، NSA of the Bahá'ís of India، هند.1986م.
88.-------، قرن بدیع، ترجمه مودّت نصرتالله، کانادا، مؤسسه معارف بهائی، چ دوّم، 149بدیع، 1992م.
89.شهبازی، عبدالله، مقاله جستارهایی از تاریخ بهائیگری در ایران،: نرمافزار به سوی شیرازی علیمحمد(باب)، منتخبات آیات از آثار حضرت نقطه اولی عزّ اسمه الاعلی، موسسه ملّی مطبوعات امری، 134 بدیع.
90.------، دلایل السّبعه، فارسی، بیتا، بینا، بیجا.
91.شیخ حرّ عاملی، محمدبنحسن، الفصولالمهمة فی أصول الأئمة (تکملة الوسائل)، 3جلد، قم، موسسه معارف اسلامی امام رضا علیه السلام - اوّل، 1418ق.
92.صادقی تهرانی، محمد، البلاغ فی تفسیرالقرآن بالقرآن، قم، مؤلف، 1419ق.
93.صافی گلپایگانی، منتخبالاثر، مکتبه اهلالبیت، 1421ق.
94.صبحی مهتدی، فضلالله، خاطرات انحطاط و سقوط، علی امیر موستوفیان، علم، اوّل، 1384ش.
95.------------، خاطرات زندگی صبحی وتاریخ بابیگری و بهائیگری، به کوشش و مقدمه هادی خسروشاهی، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، بخش پیام پدر، اوّل، 1386ش.
96.صفّار، محمدبنحسن، بصائرالدرجات فی فضائل آل محمّد صلی الله علیه و آله و سلم، محسنبنعباسعلی، کوچه باغی، قم، مکتبة آیةالله المرعشی النجفی، دوّم،1404ق.
97.طاهرزاده، ادیب، نفحات حضرت بهاءالله، ترجمه باهر قربانی، کانادا، موسسه معارف بهائی، 155 بدیع، 1998م.
98.طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان فی تفسیرالقرآن، قم، دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1417 ق.
99.طبرسی، فضلبنحسن، مجمعالبیان فی تفسیرالقرآن، تهران، ناصرخسرو، 1372ش.
100.-------------------، إعلامالوری بأعلامالهدی( ط- القدیمة)، تهران، اسلامیه، سوّم،1390ق.
101.طبرسی، احمدبنعلی، الإحتجاج علی أهل اللجاج( للطبرسی)، محمدباقر خراسان، مشهد، مرتضی، اوّل،1403ق.
102.---------------، جوامعالجامع، تهران، دانشگاه تهران، 1377ش.
103.طبری، محمدبنجریر، تاریخ الطبری المعروف بتاریخ الامم و الملوک، تحقیق عبد اعلی مهنّا، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1418 ق.
104.طبری آملی کبیر، محمدبنجریربنرستم، المسترشد فی إمامة علی بن أبیطالب علیه السلام، 1جلد، قم، کوشانپور - ایران؛ اوّل، 1415 ق.
105.طریحی، فخرالدینبنمحمّد؛ مجمعالبحرین، تصحیح احمد حسینی اشکوری، تهران، مرتضوی، سوّم، 1375ش.
106.محمدسهیل طقّوش، دولت عباسیان، ترجمة حجتالله جودکی، با اضافاتی از رسول جعفریان، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، سوّم، 1385ش.
107.طوسی، محمدبنالحسن، کتاب الغیبة للحجة، قم، دارالمعارف الاسلامیه، اوّل، 1411ق.
108.-----، رجالالطوسی، قم، مؤسسة النشرالاسلامی التابعة لجامعةالمدّرسین بقم المقدسة، سوّم 1373ش.
109.----، التبیان فی تفسیرالقرآن، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بیتا.
110.----، تهذیبالأحکام (تحقیق خرسان)، 10جلد، تهران، دارالکتب الاسلامیه، تهران، چهارم، 1407 ق.
111.عارفی شیرداغی، محمداسحاق، خاتمیت و پرسشهای نو، اشراف مرتضی حسینی شاهرودی، مشهد، دانشگاه علوم اسلامی رضوی، 1386ش.
112.-------، تفصیل وسائلالشیعة إلی تحصیل مسائلالشریعة، 30جلد، قم، مؤسسة آلالبیت علیهم السلام، اوّل، 1409 ق.
113.-------، اثباة الهداة باالنصوص و المعجزات. اعلمی، بیروت، اوّل، 1425ق.
114.افندی، عباس، مقالة شخصی سیاح، شرکت مطبوعات امری، بیتا ، بیجا.
115.عبدالهاء، منتخباتی از مکاتیب حضرت عبدالبهاء، مؤسسة مطبوعات بهایی آلمان، 2000م.
116.-----، مفاوضات (النور الابهی فی مفاوضات عبد البهاء گفتگو بر سر نهار) به اهتمام کلیفورد بارنی امریکانیه، مصر، دوّم، 1339ق.
117.القرشی، عبدالرحمن بن عیاش، تلخیص المتشابه فیالرّسم، نرمافزار المکتبة الشامله، بیتا.
118.عروسی حویزی، عبدعلیبن جمعة، تفسیر نورالثقلین، تصحیح: هاشم رسولی محلاتی، قم، اسماعیلیان، چهارم 1415ق.
119.عسقلانی، شهابالدین احمدبنعلیبنحجر، لسانالمیزان، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1416ق.
120.علاءالدّین علی المتقیبنحسام الدّین الهندی البرهان فوری، کنزالعمال فی سنن الاقوال و الافعال، بیروت، دار احیاء التراثالعربی، اوّل، 1431ق.
121.عیاشی، محمدبنمسعود، تفسیرالعیاشی، رسولی محلّاتی، تهران، المطبعة العلمیه، اوّل، 1380ش.
122.فراهیدی، خلیلبناحمد، العین، قم، هجرت، دوّم، 1409ق.
123.فیضی، محمدعلی، حضرت نقطة اولی، موسسة ملّی مطبوعات امری 132بدیع، 1352ش.
124.-------------، حضرت بهاءالله، موسسه ملّی مطبوعات امری، 125بدیع.
125.فیض کاشانی، محمدمحسنبنشاه مرتضی، تفسیرالصّافی، اعلمی حسین، تهران، مکتبه الصدر، دوّم، 1415ق.
126.------------، الوافی، اصفهان، کتابخانه الامام امیرالمومنین، اوّل، 1406ق.
127.فیومی، احمدبنمحمد، المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر، قم، موسسة دار الهجرة، دوّم،1414ق.
128.قطبالدین راوندی، سعیدبنهبةالله، الخرائج و الجرائح، قم، مؤسسة امام مهدی4، اوّل ،1409 ق.
129.قمی، علیبنابراهیم، تفسیرالقمی،قم، دارالکتاب، سوّم،1404ق.
130.قندوزی حنفی، سلیمانبنابراهیم، ینابیع المودة، دوّم، الشریف الرضی، چاپ امیر، دوّم، 1375ش.
131.کاشانی، میرزا جانی، نقطةالکاف، در تاریخ ظهور باب و وقایع هشت سال اول از تاریخ بابیه- با سعی ادوارد برون، هلند، مطبعة بریل، 1328ق.
132.کرمانی زینالعابدین، صواعق البرهان فی ردّ دلائلالعرفان، نرم افزار به سوی حقیقت، اصفهان، مرکز تحقیقات رایانهای حوزة علمیه اصفهان.
133.کشی، محمدبنعمر، رجال الکشی- إختیار معرفة الرجال، تصحیح حسن مصطفوی، مشهد، موسسة نشر دانشگاه مشهد، اوّل، 1409 ق.
134.کلینی، محمدبنیعقوببناسحاق، الکافی، تهران، دارالکتبالاسلامیه، اوّل، 1407ق.
135.گلپایگانی، ابوالفضل، فصلالخطاب، مؤسسة معارف بهایی،151بدیع، 1995م.
136.-----------، کتاب الفرائد، ازبکستان، لجنه ملی مطالعات و انتشارات، مطبعة هندیة، بیتا
137.مازندرانی، اسدالله، اسرار الآثار خصوصی، آلمان، موسسه ملی مطبوعات امری، حرف الف، 124 بدیع.
138.مازندرانی، محمد بن اسماعیل (ابوعلی حائری)، منتهی المقال فی أحوال الرجال، بیروت، موسسة آلالبیت، دوّم، 1416ق.
139.مامقانی، عبدالله، تنقیح المقال فی علمالرجال، تحقیق محیالدّین مامقانی، قم، مؤسسة آلالبیت لاحیاءالتراث، اوّل، 1431ق.
140.مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، داراحیاءالتراثالعربی، دوّم، 1403ق
141.------، ، کتاب رجعت (چهارده حدیث از ولادت امام زمان تا رجعت ائمه) تحقیق سید حسن موسوی، قم، دلیل ما، دوّم،1384ش.
142.------، .مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرّسول، رسولی محلاتی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، دوّم 1404ق.
143.محمدحسینی، نصرتالله، حضرت باب، -شرح حیات و آثار مبارک و احوال اصحاب عهد اعلی-، کانادا موسسة معارف بهائی، 152 بدیع 1995م.
144.محمد کریمخان، هدایة الطالبین، کرمان، چاپ سعادت، سوّم، بیتا.
145.محمدی اشتهاردی، محمد، بابیگری و بهاییگری مولود مدّعیان دروغین نیابت خاص از امام زمان (عج)، قم، کتاب آشنا، اوّل، 1379ش.
146.مردانی محمد، خارج شدگان از صراط مستقیم، قم، سپهر آذین، قم، سپهرآذین، چ اول، 1387ش.
147.مسعودی، علیبنحسین، اثبات الوصیة للإمامعلیبنأبیطالب، 1جلد، قم، انصاریان - ایران ؛ سوّم، 1426ق.
148.مشتاقی، مهدی، بهائیت در گذر تاریخ، قم، الطیار، اول، 1389ش.
149.مشهدی، محمدبنمحمدرضا ، کنزالدّقائق بحرالغرائب، حسین درگاهی حسین، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد، اول،1368ش.
150.مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلماتالقرآنالکریم، 14ج، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد، اوّل، 1368ش.
151.مطّهری مرتضی، خاتمیت، صدرا، چ19، 1384ش.
152.معرفت، محمدهادی، التفسیر و المفّسرون فی ثوبه القشیب، مشهد، الجامعه الرضویه العلوم الاسلامیه، 1418ق.
153.مفید، محمدبنمحمد، الإختصاص، 1جلد، قم، الموتمر العالمی لالفیة الشیخ المفید - ایران؛ قم، اوّل، 1413 ق.
154.مقدسی شافعی، یوسفبنیحیی، عقدالدّرر فی اخبارالمنتظر، تحقیق عبدالفّتاح محمد الحلو، قم، نصایح و مسجد جمکران، اوّل، 1416ق.
155.مکارم شیرازی، برگزیدة تفسیر نمونه، تهران، دار الکتب الاسلامیه،1382ش.
156.------------- ،تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1374ش.
157.موسوی اردبیلی، عبدالکریم، نقطة اولی جمال ابهی، مرکز میثاق، چاپخانة حکمت،1348ش.
158.موقر بالیوزی، حسن، بهاءالله شمس حقیقت، ترجمة مینو درخشان،George Ronald }xford، بیتا، بیجا.
159.مهاجرانی، دکتر عباس، خاتمیت و استمرار فیض، قم، دلیل ما، 1385ش.
160.مهرابخانی، روح الله، رسائل و رقائم جناب میرزا ابوالفضل گلپایگانی، موسسة ملّی مطبوعات امری،134بدیع.
161.--------، شرح احوال میرزا ابوالفضائل گلپایگانی، موسسة ملّی مطبوعات امری، 131 بدیع.
162.نجاشی، احمدبنعلی، رجال النجاشی، قم، مؤسسة النشر الاسلامی التابعه لجامعه المدرسین بقم المشرفه، ششم، 1365ش.
163.نجفی، سید محمدباقر، بهائیان، تهران، نشر مشعر، اوّل، 1383ش.
164.نجفی، محمدرضا، رسالة انصافیه در سؤال از بهائیه، تحقیق مهدی باقری سیانی، نرم افزار به سوی حقیقت، قائمیه اصفهان.
165.نعمانی، ابنابیزینب محمدبنابراهیم، الغیبة، ترجمة فهری،تهران، دارالکتب الاسلامیه، چهارم، 1362 ش.
166.---------------------------------،الغیبة، صدوق،تهران، اوّل، 1397ش.
167.نگاهی به فرقة نقطویة، کیهان فرهنگی، شماره 100، مرداد 1372ش.
168.نمازی شاهرودی، شیخ علی، مستدرکات علم رجال، چاپ حیدری، تهران، اوّل، بیتا.
169.نوری، یحیی، خاتمیت پیامبر اسلام و ابطال تحلیلی بابیگری، بهائیگری، قادیانیگری، بنیاد علمی و اسلامی مدرسةالشهداء، دوّم، 1360ش.
170.نوری، حسینعلی (بهاء)، کتاب بدیع در جواب اسئلة قاضی، بیتا، بینا، بیجا.
171.--------------------، الواح مُبارکه حضرت بهآءاللّه، شامل:اقتدارات و چند لوح دیگر، بی تا.
172.--------------------، ایقان، آلمان لجنه ملی نشر آثاربهایی، هوفهایم،نشر جدید ،155 بدیع1377ش.
173.نوری طبرسی، میرزا حسین، مستدرکالوسائل و مستنبطالمسائل، 28جلد، قم، مؤسسة آل البیت علیهم السلام، اوّل، 1408ق.
174.------------------، النجمالثّاقب فی احوالالامام الحجة الغائب،(معرب)، قم، سید یاسین، موسوی، قم، مسجد مقدس جمکران، 1429ق.
175.---------------، النجمالثاقب فی احوالالامامالحجة الغائب، (فارسی)، قم، انتشارات مسجد مقدس جمکران، 2ج، چهارم، 1386ش.
176.-----------------، کشفالاستار عن وجهالغائب عنالابصار، مکتبة نینوی الحدیثه، تهران، ناصرخسرو، مروی، 1400ق.
177.نوری، عزّیه، تنبیهالنائمین، بیتا، بینا، بیجا.
178.نیکو، حسن، فلسفة نیکو در پیدایش راهزنان و بدکیشان، بنگاه مطبوعاتی فراهانی،4ج،1307ش.
179.نیلی نجفی بهاءالدّین ، علیبنعبدالکریم، منتخبالأنوارالمضیئة فی ذکر القائمالحجّة علیه السلام، قم، مطبعة الخیام، 1360ش.
180.هانری کربن (هنری کربین)، مکتب شیخی-از حکمت الهی شیعی- ترجمه بهمنیار فریدون، تهران، 1346ش.
181.یزدی اردکانی، علیاصغر، الهدایة المهدویة فی رد طائفه البابیة، نرمافزار به سوی حقیقت مرکز تحقیقات یارانهای حوزه علمیه اصفهان.
182.یزدی حایری، علی، إلزام الناصب فی إثبات الحجة الغائب (عج)، تصحیح علی عاشور، بیروت، مؤسسهالاعلمی، اوّل، 1422ق .
مقالات
183.ذاکری، مصطفی، تاریخ ابجد و حساب جمل در فرهنگ اسلامی، مجلّه معارف، دوره هفدهم، شمارة 2، مرداد /آبان 1379ش.
184.شهبازی، عبدالله، جستارهایی از تاریخ بهائیگری در ایران،: نرمافزار به سوی حقیقت، قائمیة اصفهان.
185.نگاهی به فرقة نقطویة، کیهان فرهنگی، شماره 100، مرداد 1372ش.
سایت ها
1.سایت الوراق، دسترسی در:
http://www.alwarraq.com
2.سایت طبرستان، دسترسی در:
i.http://www.tabarestan.org
3.سایت مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، دسترسی در:
http://www.cgie.org.ir/shavad.asp?id=123&avaid=348
4.سایت نگاه، دسترسی در:
http://www.newnegah.org
5.سایت واژهیاب، دسترسی در:
http://www.vajehyab.com
6.عباس ولدی وبلاگ به آدرس:
http://abbas-valadi.persianblog.ir/post/270
7.سایت بهائیپژوهی، دسترسی در :
http://www.sectsofbahais.com/persian/orthodox.html
http://bahairesearch.org
8.سایت منازعه بهائیان متعلّق به بهائیان ارتودکس، دسترسی در:
http://mybahaifaith.blogspot.com http://www.bahaisorthodox.com
9.سایت بهائیان ارتودوکس هندوستان، دسترسی در:
http://www.rt66.com/%7Eobfusa/council.htm
10.بهائیان اورتودکس آمریکا، دسترسی در:
http://www.orthodoxbahai.com
11.مستندات بهائیان اورتودکس، دسترسی در:
http://bahai-guardian.com