پاسداران وحی

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:فاضل لنکرانی، محمد، ۱۳۱۰ - ۱۳۸۶.

عنوان و نام پدیدآور:پاسداران وحی / تالیف فاضل‌لنکرانی، شهاب‌الدین اشراقی؛ بازنویسی و تحقیق محمد‌تقی خلجی.

مشخصات نشر:قم: مرکز فقهی ائمه اطهار (ع)، ۱۳۸۷.

مشخصات ظاهری:۲۸۷ ص.

شابک:۳۰۰۰۰ ریال : 978-964-7709-82-8

یادداشت:کتابنامه: ص.[۲۸۳] - ۲۸۷؛ همچنین به صورت زیرنویس.

موضوع:امامت

موضوع:ولایت

موضوع:امامت -- احادیث

موضوع:امامت -- جنبه‌های قرآنی

شناسه افزوده:اشراقی، شهاب‌الدین

شناسه افزوده:خلجی، محمدتقی، ۱۳۲۷ -

رده بندی کنگره:BP۲۲۳/ف۱۷پ۲ ۱۳۸۷

رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۵

شماره کتابشناسی ملی:۱۶۳۶۳۱۹

اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم

پاسداران وحی

فاضل‌لنکرانی، شهاب‌الدین اشراقی

بازنویسی و تحقیق محمد‌تقی خلجی

مقدمه

بحث از امامت، ولایت، اوصاف و خصوصیات ائمه معصومین علیهم السلام از مهمترین و اساسی‌ترین بحثهای اعتقادی و دینی به شمار می‌رود و نمی‌توان و نباید آثار بسیار مهم علمی و عملی را که بر این بحث مترتّب می‌شود کم‌اهمیت شمرد، تبیین حقیقت امامت در دین و بررسی جایگاه بسیار عظیم این امر در قاموس شریعت و رسالت، شعاع بی حد و اندازه‌ای را بر زندگی فردی و اجتماعی، عبادی و سیاسی بشر، می‌افکند. فقه، اخلاق، سیاست، و همه امور مادی و معنوی در سایه سار ولایت و در پرتو شعاع نورانی امامت، رنگ حقیقت و واقعیت به خود می‌گیرد، از این رو در متون دینی آمده است:«ولم یناد بشیءٍ ما نودی بالولایة».(1)

به صراحت باید گفت: ولایت و امامت به هیچ وجه از فروع نیست؛


1) (1) . کافی، ج 2، ص 21 با کمی اختلاف؛ وسائل الشیعة، ج 1، ص 17، ب 1؛ بحار الأنوار، ج 65، ص 322، ب 27.

بلکه از ارکان اصول دین و عقیده به شمار می‌رود. و کنکاش اجمالی و مروری گذرا بر ادلّه نقلی و عقلی امامت، به راحتی مهر تأیید بر این حقیقت می‌زند، شاهد بر این معنا این که خداوند متعال با همه عنایتی که به رسول اکرم صلی الله علیه و آله دارد، در واقعه‌ی غدیر خم او را چنین خطاب می‌کند:

«یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»1 که ای رسول امین اگر، مأموریت ابلاغ ولایت را انجام ندهی، به هیچ وجه رسالت خداوند را محقّق نساخته‌ای و در آیه دیگر پس از انجام رسالت و ابلاغ ولایت حضرت علی علیه السلام در غدیر خم چنین می‌فرماید:«اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً»2 که در این آیه شریفه اکمال دین و اتمام نعمت ایمان به ولایت مرتبط شده و دین بدون ولایت غیر مرضی خداوند متعال معرّفی گردیده است؛ گذشته از این، با مراجعه به عقل نیز این معنا قابل اثبات است. مرحوم نراقی در کتاب شهاب ثاقب تصریح دارد به این که امامت از اصول دین است و در ضمن استدلال عقلی آورده است: هر دلیلی که دلالت کند که نبوت از اصول دین است واعتقاد به آن جزء ایمان است، همان دلیل ما را به این‌که امامت از اصول دین است رهنمون می‌شود.(1)

آری، باید توجه داشت که امامت از اصول دین است و نباید با فکر


1) (3) . شهاب ثاقب، 5.

سطحی وخام آن را به وادی فروع برد و از اهمیّت آن کاست.

والد راحل حضرت آیت اللّه العظمی آقای فاضل لنکرانی رضوان اللّه تعالی علیه از جمله مراجع بزرگی بود که در کنار تلاش‌های گسترده‌ی فقهی و اصولی و تفسیری، به بحث‌های ولائی اهتمام خاصی داشت؛ در آن دوران که برخی از اندیشه‌های غیر صحیح و غیر مطابق با موازین استدلالی، این حقیقت را در حوزه مقدسه‌ی قم نشانه می‌گرفت و مقام و منزلت امام را در سطح یک بشر عادی تنزّل می‌داد، همراه با صهر مکرّم امام خمینی رضوان اللّه تعالی علیه حضرت مستطاب آیت اللّه شهاب الدین اشراقی رضوان اللّه علیه همّت گماشته و مباحث مهمّی را در این موضوع به رشته تحریر در آوردند. و کتابی را با عنوان پاسداران وحی تألیف نمودند.

این کتاب در زمان خویش که حدود چهل سال از آن می‌گذرد، از اهمیّت بسزائی بر خوردار بود و مورد تحسین و اعجاب بزرگان و مراجع وقت به خصوص مرحوم امام خمینی رضوان اللّه تعالی علیه قرار گرفت. و معظم له قریب به این مضمون فرموده بود که آقایان از ما در این مورد رفع تکلیف کردند.

درهر حال استقبال عموم اهل ولایت نسبت به این کتاب و قدمت متن این تألیف، نگارش جدید و ویرایش نوینی را می‌طلبید که این مهمّ در زمان حیات آن مرجع راحل با نظر ایشان به قلم توانای فاضل ارجمند و نویسنده محقّق حضرت حجت الاسلام و المسلمین آقای خلجی دامت افاضاته انجام گرفت. ضمن تشکر از ایشان که با دقت خاص و رعایت امانت داری

عبارات جدید و زیبائی برای افاده مقصود جایگزین نموده‌اند و مسئولین محترم مرکز فقهی ائمه اطهار علیهم السلام خصوصاً مدیر محترم مرکز حضرت مستطاب حجت الاسلام والمسلمین آقای شیخ محمدرضا فاضل کاشانی دامت برکاته که با نظارت عالمانه خویش و با دقت کامل ویرایش جدید را با متن سابق مقابله نموده‌اند، از خداوند متعال خواستارم که جامعه انقلابی ما را هر چه بیشتر به حقیقت امامت رهنمون سازد و ما بتوانیم در جامعه دستورات و ارشادات ائمه طاهرین را، لباس عمل بپوشانیم، و از خداوند نیز مسئلت می‌نمایم ارواح طیّبه علماء و بزرگان و مراجع به خصوص این مرجع عظیم الشأن را که حدود سه ماه از ارتحال غم بارشان می‌گذرد با ائمه طاهرین محشور فرماید.

مرکز فقهی ائمه اطهار علیهم السلام

محمد جواد فاضل لنکرانی 86/6/26

سرآغاز

سرآغاز

اشاره

آموزۀ امامت، فعّال ترین حوزۀ فکری مسلمانان

امامت به معنای رهبری فکری و دینی و ادامۀ مدیریت صحیح اجتماعات بشری و محوریّتِ همۀ جریان‌های سیاسی و حرکت‌های اجتماعی و هدایت تکاملی در جهتِ تعالی معنوی و تبلورِ آموزه‌های مکتب و تجسّم عینیِ آن و به گونۀ شاهد و نمونۀ برتر - در همۀ مراحل و ابعاد، حتّی شکل ظاهری و چگونگیِ زیستن - از ریشه‌ای‌ترین مسائلِ اسلام و بنیادی‌ترین اصل اعتقادی و «بَیْتُ الغَزَلِ» باورهای شیعی و به حقّ، در قلمرو مسائل نظری، فعّال‌ترین حوزۀ فکری مسلمانان است.

امام رضا علیه السلام فرمود:

إنّ الإمَامَةَ زِمَامُ الدِّینِ وَنِظَامُ المُسلِمِینَ وَصَلاحُ الدُّنیَا وَعِزُّ المُؤمِنِینَ. الإمَامَةُ أسُّ الإسلامِ النَّامِی وَ فَرْعُهُ السَّامِی. بِالإمَامِ تَمامُ الصَّلاةِ وَالزّکاةِ وَالصّیامِ وَالحجِّ وَالجهادِ، وَتَوفیرُ الفَییءِ وَالصّدَقَاتِ، وَإمضَاءُ الحُدودِ وَالأحکَامِ، وَمَنْعُ الثُّغورِ وَالأطرافِ.(1)

به راستی، امام زِمامِ دین و نظام مسلمین و صلاح جهان و عزّت


1) (1) . اصول کافی، ج 1، ص 200؛ و تحف العقول، ص 438.

مؤمنان است. امامت پایه و ریشۀ اسلامِ فزاینده و شاخسارِ روینده و برآیندۀ آن است. به وجود امام است که نماز و زکات و روزه و حجّ و جهاد درست آید و فواید عامّه و صدقات و اجرای حدود و عملی شود و مرزها و [سرزمین اسلام] احکام پاسداری گردد.

شیخ طوسی، شیخ الطائفه، در آغاز کتاب «تلخیص الشّافی» در اهمیّت جایگاه امامت گوید:

فإنّی رَأیْتُ أهمَّ الاُمورِ وَأوْلاهَا، وَآکدَ الفرائِضِ وَأحْرَاهَا لِلْمُکَلِّفْ - بَعدَ النَّظَرِ فِی طَرِیقِ مَعرِفَةِ اللّهِ تَعالی وَصِفاتِهِ وَتَوْحیدِهِ وَعَدْلِهِ - الإشتِغَال بالنَّظَرِ فیمَا یَعوُدُ الإخلالُ بِهِ بِالضَّرَرِ عَلی مَا حَصَلَ لَهُ مِنَ المَعرِفَةِ، وَیَرجِعُ التَّفریطُ فِیهِ بِالنَّقضِ عَلی مَا ثَبَتَ لَهُ مِنَ التَّوحیدِ وَالعَدلِ؛ لأنّهُ مَتی لَم‌یَفعَل ذلکَ لَم یَکُن مستَکمِلاً لِجمیعِ شرائطِ التَّوحیدِ، بَلْ یَکونُ مُخِلاًّ بِبَعضِها. وَلَایَأمَنُ مَعَ ذلکَ مِنْ دُخوُلِ الشُّبهَةِ فی أدلَّتِهِ. وَهُوَ الإمامَةُ الّتی لایَتِمُّ التَّکلیفُ عَن دونِها، وَلایَحسُنُ مَعَ ارتِفاعِهَا.(1)

امّا پس از حمد و ستایش خداوند، من دیدم که مهم‌ترین و سزاوارترین و جدّی‌ترین و شایسته‌ترین فرائض دینی مکلّف، پس از تحصیل معرفت خداوند - علم به یگانگی و عدالت و دیگر صفات او - تحصیل معرفت به چیزی است که اخلال به آن و سهل‌انگاری در آن به توحید و معرفت خداوند زیان می‌رساند و کوتاهی کردن دربارۀ فهم آن و اعتقاد یافتن به آن، اعتقاد به توحید را مخدوش و تباه می‌کند؛ زیرا اگر مکلّف دربارۀ این موضوع، آگاهی و معرفت


1) (1) . تلخیص الشافی، ج 1، ص 4.

درست نداشته باشد، شرائط توحید را کامل نکرده است؛ بلکه برخی از شرائط ایمان به توحید را تباه ساخته است. افزون بر این، از ورود شبهه در دلائل توحید ایمن نیست. و این موضوع مهم، «امامت» است که بدون آن تکلیف کامل و نیکو نخواهد بود.

و این امام صادق علیه السلام است که فرمود:

لَو لانَا مَا عُرِفَ اللّهُ.(1)

اگر نبودیم، خداوند شناخته نمی‌شد.

در اهمیت بنیادی و عمیق این اصل رفیع همین بس، که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله پس از ابلاغ توحید، به مناسبت‌های گوناگون و در مواضع مختلف دربارۀ این اصل مهم اعتقادی سخن گفته است، که دو مناسبت آن به لحاظ تاریخی از اهمّیت ویژه‌ای برخوردار است:

مناسبت یکم، همان نخستین روز دعوت علنی اسلام؛ روزی که پیامبر صلی الله علیه و آله حرکت اعتقادی خود را با دعوتی از خویشاوندانِ نزدیک خود آشکار کرد. آن گاه که زمینه‌های ذهنی و اجتماعی برای علنی شدن دعوت فراهم شده بود؛ روز پایه‌گذاری اسلام اجتماعی و اجتماع اسلامی. خداوند به عنوان تمهید مقدّماتِ دعوت آشکار و کاملاً گسترده و فراگیر، آیۀ «اِنذار» را نازل کرد و فرمود:

«وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ * وَ اخْفِضْ جَناحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ * فَإِنْ عَصَوْکَ فَقُلْ إِنِّی بَرِیءٌ مِمّا تَعْمَلُونَ * وَ تَوَکَّلْ عَلَی الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ».2


1) (1) . بحار الانوار، ج 24، ص 87.

و نزدیک‌ترین خویشاوندانت را بیم ده! و با مؤمنانی که از تو پیروی می‌کنند، افتادگی کن، آن‌گاه اگر با تو نافرمانی کردند بگو من از آن چه انجام می‌دهید، بیزارم. و بر آن پیروزِ بخشاینده توکّل کن.

با نزول این آیات و به موجب روایاتی که فریقین؛ شیعه و سنّی، از امام علی بن ابی‌طالب علیه السلام نقل کرده‌اند، پیامبر صلی الله علیه و آله با ارائۀ آئین نوین فرمود:

یَا بَنِی عَبْدِالمُطلّب! إنّ اللّهَ قَد بَعَثَنی إلی الخَلقِ کافَّةً، وَ بَعَثَنی الَیْکُم خاصَّةً، فَقَالَ:«وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ» . وَ انَا أدعوُکُمْ الَی کَلِمَتینِ خَفیفَتَیْنِ عَلَی اللِّسانِ ثَقیلَتَینِ فِی المیزانِ: شَهادَةُ أن لا الهَ إلّا اللّهُ، وَ أنّی رَسوُلُ اللّهِ. فَمَن یُجیبُنِی الی هَذَا الأمرِ وَیُوازِرُنی یَکُن أخی وَ وَزیرِی وَ وَصیّی وَ وَارثی وَخَلیفَتی مِن بَعدی. فَلَم یُجِبهُ أحَدٌ مِنهُم، فَقَامَ علِیّ وَ قَالَ: انَا یَا رَسولَ اللّهِ. قَالَ: اجْلِسْ. ثُمَّ أعَادَ القَولَ عَلَی القَومِ ثانیاً فَصَمَتُوا، فَقَامَ علیٌّ وَ قَالَ: أنَا یا رَسولَ اللّهِ. فَقالَ: اجْلِسْ. ثُمَّ أعادَ القَولَ عَلَی القَومِ ثالِثاً فَلَم یُجِبْهُ أحَدٌ مِنهُم، فَقَامَ عَلیُّ فَقَالَ: أنَا یَا رَسوُلَ اللّهِ. فَقَالَ: اجْلِسْ فَاَنْتَ أخی وَ وَزیری وَ وَصیّی وَ وارِثی وَ خَلیفَتی مِنْ بَعْدِی.(1)

ای فرزندان عبدالمطلب! خدای مرا به پیامبری برانگیخته است، برای همۀ مردمان، و به ویژه برای شما. از این رو، فرموده است: به اسلام «نزدیک‌ترین خویشاوندانت را بیم ده!» [فراخوان و از بی‌اعتقادی و کردار بد سبک] و من اکنون شما را به اسلام فرا می‌خوانم: دو کلمۀ در زبان و وزین در میزان. بگویید: «لا الَهَ


1) (1) . الغدیر، ج 2، ص 282؛ تاریخ طبری، ج 1 ص 543؛ منهاج السنّة النبویّة، ج 4، صص 243-244؛ سیرة حلبیة، ج 1، ص 406.

إلّا اللّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ. به یگانگی خداوند و به پیامبری من گردن نهید!» هر کس از شما امروز دعوت مرا بپذیرد، و بر سرِ پیمان شود، و مرا در پیشبرد دین خدا یاری کند، به منزلۀ برادر من خواهد بود، و وزیر و وصیّ و وارث و جانشین من. در آن روز، کسی به پیامبر پاسخ موافق نداد. پیامبر این دعوت را سه بار تکرار کرد، امّا هر سه بار، جز علی علیه السلام، هیچ کس دعوت او را پاسخ نداد، برای بار سوم علی علیه السلام برخاست و یاریت می‌کنم ای پیامبر خدا! پیامبر فرمود: [از امروز] گفت: من بنشین، تو برادر، وزیر، وصیّ، و وارث و جانشین من هستی.

طبری گوید: فرزندان عبدالمطلب، به هنگام ترک جلسه، از سرِ تمسخر به ابوطالب علیه السلام می‌گفتند: از این پس، باید از پسرت بشنوی و از او پیروی کنی!

و امّا مناسبت دوّم، روزهای پایانی دعوت؛ در بازگشت از حجّ بِدْرُود (حجََّةُ الوِداع)، در غدیر خم، پس از نزول آیۀ تبلیغ است:

«یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ».1

ای پیامبر! آن چه از سوی پروردگار به تو فرود آمده برسان و اگر این نکنی، پیام او را نرسانده باشی.

در این جا بود که پیامبر گرامی با فرمانِ مؤکّد خداوند خلافت و ولایت علی علیه السلام را یادآور شد و خطابه‌ای به تفصیل ایراد فرمود: و جملۀ: «مَنْ کُنتُ مَولاهُ فَهَذا عَلیٌّ مَولاهُ» را سه بار تکرار کرد و به گونه‌ای جدّی و مؤکّد از آنان

تأیید و پذیرش طلبید، تا راهِ هر گونه عذرآوری را بر ایشان ببندد.(1)و نصوص متعدّدی که بر این حقیقت گواه است و اکنون در دست ماست، همان‌هاست که در دسترس مسلمانان نخستین بوده است، حتّی خودِ آن‌ها گواهِ وصیّت و ابلاغ حکم خداوند و به آن معترف بوده‌اند.

افزون بر این، «نصّ بر امامت» توسط سنّت معتبر تأکید و تحکیم گشته است و احادیثی که فرمانبرداری علی علیه السلام را فرمانبرداری رسول خدا می‌دانست، آن را تفسیر کرده و هر گونه ابهام را زدوده است. چنان که با قطع نظر از شیعیان، که پیروان علی علیه السلام هستند، اهل سنّت نیز، یارای انکار آن را ندارند. بدین‌سان علی علیه السلام خلیفۀ پیامبر و حائز مقامِ امامت و حکومت بود. اگر چه آن حضرت با صحنه‌سازی‌هایی از پیش و دسیسه‌های اهل سقیفه و سر بر آوردنِ نااهل از پیراهن اهل (تَقَمُّصْ)، نتوانست حکومت خود را استقرار بخشد و تنها رهبری فکری و دینی در دست امام باقی ماند و خلافت مشروع اسلام، نه تنها غصب، که تعطیل شد.

نکتۀ قابل تأمّل این که، آن چه امامیان دربارۀ غدیر می‌گویند و اسناد و مدارک انبوهی که در این زمینه گردآوری کرده‌اند، از احادیثِ «بَدءُ الدَّعوَۀ» پیامبر در سال سوم هجرت با نزول آیۀ «انذار»، تا روزِ تاریخی غدیر در «حجّة الوداع»، صرفاً یک مسئلۀ تاریخی انقراض‌یافته‌ای نیست. این همه تلاش، بر سر یک امر زنده‌ای است که تا زندگی هست، ادامه دارد. بحث بر سر نهادِ «عصمت» است که در مدیریت صحیح انسانی، شرط اساسی است؛ عصمت علمی و عملی.

بحث بر سر آن است که «امامت» بسانِ «نبوّت» منصبی است الهی. و هدف اصلی در این تلاشهای پیگیر و خستگی‌ناپذیر محقّقان و پژوهشگران دانشور شیعی،


1) (1) . الغدیر، ج 1، ص 5 به بعد، ذیل عنوان «أهمّیة الغدیر فی التاریخ».

دفاع منطقی از اسلام نبوّت و در نهایت، دفاع از حقوقِ انسان است؛ حقوقی که باید گرفته شود، حقوقی که تبیینِ آن، پایگاهِ اجتماعی پیامبر صلی الله علیه و آله را روشن می‌کند.

دفاع از حقیقت و عدالت و فضیلت و انسانیّتِ انسان است، که ماهیّتِ فرازمانی و فراتاریخی دارند. و دفاع از عناصری است که گذشته و حال و آینده در مورد آنها واقعیت معنایی ندارد. چرا که زمان و تاریخ، نه تنها توانِ به تاریخ سپردنِ این عناصر بالنده را ندارد؛ بلکه خود، از آنها معنا و مفهوم می‌گیرد.

بنابراین، اگر دانشورانِ شیعی در این امر مهم اسلامی به تحقیق و گردآوری اسناد و مدارک تاریخی - آنهم بیش‌تر در منابع اهل‌سنّت - برخاسته‌اند، از آن روست، که این حقیقت ماندگارِ موردِ نیاز بشرّیت را همواره در ذهن و زندگیِ انسان‌های شیفته و بی‌قرارِ حقیقت و عدالت، زنده نگه دارند. شیعیان علی علیه السلام در ژرفای تاریخ خونبارِ خود، به دنبالِ مسیر حرکت خویش‌اند؛ چرا که تاریخ‌شان پیامی بلند دارد، و آن‌ها را در آن، پیام رسانان و راهبرانی است که الگوهای زندۀ امروزشان است. در ژرفای تاریخ‌شان به خانواده‌ای تعلّق خاطر دارند که خداوند آن‌ها را از هر گونه پلیدی و پلشتی دور داشته و با دست خویش تطهیرشان کرده است:

«إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً».1

جز این نیست که خداوند می‌خواهد از شما «اهل بیت» هر پلیدی را بزداید و شما را به شایستگی پاک گرداند.

افزون بر این، آن چه در آن روز تاریخی؛ روز بزرگ خدایی «عِیداللّهِ الأکبَر» با آن تمهیدات اعلام شد، در حقیقت گزاردن تکلیفی بود از جانب خداوند، که

اگر گزارده نمی‌شد، گویی همۀ زحمت‌ها و مشقّت‌ها که در راهِ دعوت به توحید و اعتلای اسلام کشیده شده بود، بر باد می‌رفت:«وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» .

از این رو، بر این باورم، که ناگفته‌ها دربارۀ غدیر بسیارند و آن چه گفته شده است، اندکی است از بسیار. و سزاوار است که مراکز پژوهشیِ کارآمد، آن ناگفته‌ها را به دور از هر گونه گرایش سیاسی، بازگو کنند.

قِصّۀ شگفتِ غدیر، همواره باید بازگو شود؛ دوباره و دوباره؛ همچنان که قرآن به تکرار و با گذشت زمان، لازم است به وسیلۀ عالمان دینی؛ آن‌ها که افزون بر مایه‌های علمیِ تفسیری زمانۀ خود را نیز، می‌شناسند، تفسیر شود. تکرار مباحث مربوط به غدیر و رسالتِ آن در حیات جمعی مسلمانان نیز، یک ضرورت اجتناب‌ناپذیر است؛ چرا که آن چه پیامبر صلی الله علیه و آله در غدیر به فرمان خداوند، با مسلمانان مطرح کرد، صرفاً یک توصیه و یک پیشنهاد نبود. پیشنهاد و توصیه، آن همه تمهیدات نمی‌خواهد و آن چنان تهدیدِ مردافکن را نمی‌طلبد، با آن همه خطر کردن و خوف فتنه در سر داشتن:

«وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ».1

و خداوند تو را از [فتنه و گزند] مردم نگاه می‌دارد، همانا خداوند گروه کافران را راه ننماید.

ضرورت وجود امام در هر عصر و روزگار

امامیّه با استناد به قرآن و سنّت، از این باورِ قرآنی و انسانی دفاع می‌کند، که در میان جامعۀ انسانی وجودِ امامی که حافظ و نگهبان دین از تحریفات و

بدعت‌ها و ضامن اصالت‌های آن است و عهده‌دارِ تفسیر و تأویل حقایق قرآن و تبیین شریعت و تعلیم حلال و حرام و تشخیص حق از باطل، و حجّت خدا در زمین است، همواره یک ضرورت است:

«إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ».1

تو بیم‌دهنده‌ای و بس، و هر گروهی را رهبری است.

از امام محمّد باقر علیه السلام دربارۀ سخن خدای عزیز و جلیل:«إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ» روایت شده است که فرمود:

رسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله المُنذِرُ، وَ لَکُلِّ زَمانٍ مِنَّا هَادٍ یَهْدِیهِمْ إلی مَا جَاءَ بِهِ نَبِیُّ اللّهِ صلی الله علیه و آله، ثُمَّ الهُدَاةُ مِن بَعدِهِ: عَلِیُّ، ثُمَّ الأوصِیاءُ واحِدٌ بَعدَ وَاحدٍ.(1)

«منذر» رسول خدا صلی الله علیه و آله است. و برای هر زمانی هدایت کننده‌ای از ماست که مردم را به سوی آن چه پیامبر خدا آورده است، هدایت می‌کند و هدایت‌کنندگانِ پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله: علی علیه السلام و سپس اوصیای او، یکی پس از دیگری هستند.

افزون بر این، بررسی ساختار جوامع بشری و ضرورت وجودِ قانون، وجود مستمر و هموارۀ امام را می‌طلبد. فضل بن شاذان، که خود از تربیت‌یافتگان مکتب حضرت رضا علیه السلام و از نظریّه‌پردازانِ کلامی شیعی است، در مواقع مختلف مطالب بسیاری را در علل مقرّرات دینی و فلسفۀ فرائض اسلامی از آن حضرت فرا گرفته است و سپس برای استفادۀ عموم آنها را در شکل پرسش و پاسخ تنظیم


1) (2) . اصول کافی، ج 1، ص 192؛ و نور الثقلین، ج 2، ص 483.

کرده و در دسترس همگان قرار داده است. و از آن جمله دربارۀ لزوم حکومت و قانون چنین می‌گوید:

فَإنْ قَال قائِلٌ: فَلِمَ جَعَلَ اولِی الاَمرِ وَأَمَرَ بِطاعَتِهِم؟ قِیلَ:

لِعِلَلٍ کثیرَةٍ:

مِنهَا: انَّ الخَلْقَ لَمَّا وَقَفُوا عَلَی حَدٍّ مَحْدوُدٍ، وَ امِروُا أَنْ لایَتَعدُّوا ذَلکَ الحَدَّ لِمَا فِیهِ مِنْ فَسَادِهِم، لَمْ یَکُن یَثْبُتُ ذَلکَ وَ لایَقُومُ إلّابِاَنْ یَجْعَلَ عَلَیهِم فِیهِ امیناً یَمْنَعُهُم مِنَ التَّعَدّی وَ الدُّخوُلِ فِیمَا حَظَرَ عَلَیهِم؛ لِأنَّهُ لَو لَم‌یکُن ذَلکَ لَکَانَ احَدٌ لایَتْرُکُ لَذَّتَهُ وَ مَنْفَعَتَهُ لِفَسادِ غَیرِهِ، فَجَعَلَ عَلَیهِم قَیِّماً یَمْنَعُهُم مِنَ الفَسَادِ وَیُقیِمُ فیهِمُ الحُدوُدَ وَالاَحْکَامَ.

وَمِنْهَا: أنَّا لانَجِدْ فِرقَةً مِنَ الفِرَقِ وَلا مِلَّةً مِنَ المِلَلِ بَقَوا وَعَاشُوا إلّا بِقَیِّمٍ وَ رِئیسٍ لِمَا لابُدَّ لَهُم مِنهُ فِی امرِ الدِّینِ وَ الدُّنیَا.(1)

اگر کسی سؤال کند که چرا خداوند برای مسلمانان حکومت شرعی قرار داده و پیروی صاحبان امر (امامان معصوم) را بر مردم واجب کرده است؟ در پاسخ گفته می‌شود: این تشریع، علّت‌ها و حکمت‌های بسیار دارد؛ از جمله این که وقتی در شریعت حدّ و مرز قانونی معیّن شد و مردم مأموریت یافتند که از این حدّ و مرزهای مقرّر فراتر نروند و باعث فساد و تباهی نشوند، اجرای نیکویِ قانون و برپا داشتن آن، ایجاب می‌کرد که خداوند امینی را بر مردم بگمارد، تا مانع دست اندازی آن‌ها به قانون بشود؛ چرا که آدمیان به طور طبیعی، از لذّت‌ها و کامجویی‌ها و منافع خود، که


1) (1) . عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 101.

موجب خسارت بر دیگران است، چشم نمی‌پوشند. از این رو، برای آنان فرمانروا و سرپرست قرار داد، تا آنان را از فساد و تباهی و دست‌اندازی به مقررات باز دارد و حدود الهی و احکام شریعت را به پا دارد. هیچ گروه و ملّتی را سراغ نداریم، که به زندگی ادامه دهد، و معیشت خود را تأمین کند و در امنیت و آسایش به سر برد، مگر با وجود سرپرست و رئیسی، که به تدبیرِ او کارهای دنیایی و آخرتی‌شان سامان یابد.

و این همان نکتۀ هشدار دهنده‌ای است که امام علی بن ابی طالب، در پاسخ سخنِ نادرستِ خوارج که می‌گفتند: «لا حُکمَ إلّالِلَّهِ، جز خدای را فرمانی نیست»؛ فرمود:

کَلِمَةُ حَقٍّ یُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ! نَعَمْ انَّهُ لا حُکْمَ إلّالِلَّهِ، وَلَکِنَّ هولاءِ یَقوُلوُنَ: لا إمْرَةَ إلّالِلَّهِ، وَإنَّهُ لابُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ امیرٍ بَرٍّ أوْ فَاجِرٍ یَعمَلُ فِی امْرَتِهِ المُؤمِنُ، وَیَسْتَمْتِعُ فِیهَا الْکَافِرُ، وَیُبَلِّغُ اللّهُ فِیهَا الاَجَلَ، وَیُجْمَعُ بِهِ الْفَیءُ، وَیُقَاتَلُ بِهِ العَدُوُّ، وَتَأمَنُ بِهِ السُّبُلُ، وَیُؤخَذُ بِهِ لِلضَّعیفِ مِنَ القَوِیِّ؛ حَتَّی یَستَرِیحَ بَرٌّ، وَیُسْتَراحَ مِنْ فَاجِرٍ.(1)

سخن حقّ است که با آن، منظور باطل خود را بیان می‌کنند.

آری، همانا که جز خدای را فرمان نیست، و امّا اینان می‌گویند: جز خدای را امیری نیست. حال آن که مردمان را ناچار باید امیری باشد، خواه نیکوکار، خواه بدکار، تا در آن حکومت، مؤمن به کار آخرت پردازد و کافر از دنیا بهره‌مند و برخوردار گردد و خداوند مرگ مردمان را به هنگام برساند و غنیمت به کمک آن امیر گِرد


1) (1) . نهج البلاغه، خطبه 40.

آید و به مدد او با دشمن نبرد شود و راه‌ها امنیت یابد و حقوق ناتوان از توانا گرفته شود، تا نیکوکار آسایش یابد و از بدکار در امان ماند.

این باور، که وجود امام برای نگهبانی از دین و تبیین حقایق آن در هر عصر و روزگار یک ضرورت است، به عنوان یک سنّت فکری و دینی محافل عمدۀ شیعۀ امامیّه و یک متنِ متقن و خدشه‌ناپذیر از سده‌های نخست در منظومۀ کلامی شیعی است، که در دورۀ پس از حضور امامان علیهم السلام و آغاز غیبت صغری و پیش از آن؛ در دورۀ حضور امامان علیهم السلام، به ویژه در تعالیم بر جای مانده از امام علی بن ابی طالب علیه السلام مورد عنایتِ جدّی بوده است. ایشان در سخنی با کمیل بن زیاد نخعی که از یاران خاصّ او بود، فرمود:

اللَّهُمَّ بَلَی لا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ. إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً، وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً، لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَیِّنَاتُهُ. وَ کَمْ ذَا وَ أَیْنَ أُولَئِکَ؟ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً، وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً. یَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَیِّنَاتِهِ حَتَّی یُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ، وَ یَزْرَعُوهَا فِی قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ، هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَی حَقِیقَةِ الْبَصِیرَةِ، وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْیَقِینِ، وَ اسْتَلاَنُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ، وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ، وَ صَحِبُوا الدُّنْیَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَی.

أُولَئِکَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ، وَ الدُّعَاةُ إِلَی دِینِهِ. آهِ آهِ شَوْقاً إِلَی رُؤْیَتِهِمْ.(1)

آری! خداوندا! زمین هیچ‌گاه از حجت الهی خالی نیست، که برای خدا با برهان روشن به پا خیزد، یا آشکار و شناخته شده، یا


1) (1) . همان، حکمت 147.

بیمناک و پنهان، تا حجّت خدا باطل نشود، و نشانه‌هایش از میان نرود. تعدادشان چقدر؟ و در کجا هستند؟ به خدا سوگند! که تعدادشان اندک ولی نزد خدا بزرگ مقدارند، که به وسیلۀ آنان حجّت‌ها و نشانه‌های خود را نگاه می‌دارد تا به کسانی که همانندشان هستند بسپارد، و در دل‌های آن‌ها بکارد؛ آنان که دانش، نور حقیقت‌بینی بر قلب‌شان تابیده، و روح یقین را دریافته‌اند، و آن چه را نازپروردگان دشوار دیده‌اند، آنان آسان پذیرفته‌اند. و بدان‌چه نادانان از آن رمیده‌اند، انس گرفته‌اند. همنشین دنیایند، بدن‌ها و جان‌هاشان به جهان بالا پیوند خورده است. آنان جانشینانِ خدا در زمین، و دعوت‌کنندگان مردم به دین خدایند. وه، که سخت اشتیاق دیدارشان را دارم!

امام صادق علیه السلام فرمود:

انَّ الاَرْضَ لاتَخْلوُا إلّاوَفِیهَا امَامٌ، کَیْمَا انْ زادَ المُؤمِنوُنَ شَیْئاً رَدَّهُمْ، وَاِنْ نَقَصُوا شَیْئاً اتَمَّهُ لَهُم.(1)

زمین هرگز از وجود امام تهی نخواهد بود، بدین منظور که اگر مؤمنان چیزی به دین خدا افزودند، آنان را به دین بازگرداند، و اگر چیزی را از آن کاستند، آن را کامل گرداند.

این همه تأکید در آموزه‌های دینی به اصلِ بنیادین امامت و ضرورت وجود او، در هر عصر و روزگار، برای آن است که در میان جوامع بشری، حضور مربیّان الهی منقطع نگردد و همواره کتاب خدا، ناطق و احکام خداوند، مُجْرِی و تعالیم خداوند، آموزنده‌ای بصیر و دانا و آگاه داشته باشد.


1) (1) . اصول کافی، ج 1، ص 178.

امامیان، بر وجوب عقلیِ تعیین امام از جانب خداوند تکیه کرده، از انتصاب الهی؛ یعنی نظریّۀ «نَصّ» دفاع می‌کنند. و از امامت به عنوانِ رهبری و سیادت جامعۀ دینی، سخن می‌گویند. و در حقیقت، با اعتقادِ یقینی و خدشه‌ناپذیر به ختم نبوّت و انقطاع وحی الهی و کمال آن وقطع اخبار آسمانی، بر این باورند که حفظ و استمرار شریعت و آموزه‌های وحی، جز از طریقِ وجودِ مستمرّ و هموارۀ «حجّت الهی» امکان‌پذیر نیست. از این رو، بر ضرورت وجود حجّت در زمین، تا برپایی رستاخیز، و ضرروتِ وجودِ نصّ الهی بر گزینش امام، تأکید می‌ورزند. حکیم متألّه مولی محسن فیض دربارۀ فلسفه وجودی امام، گوید:

آن چه دربارۀ وجه نیازمندی به پیامبران گفته شد، عیناً دربارۀ نیازمندی به اوصیاء و جانشینان آنان - یعنی امامان پس از آن‌ها، تا ظهور پیامبری دیگر - جاری است. زیرا نیازمندی به آنان اختصاصی به زمان و شرائط معینی ندارد، و باقی‌بودن کتاب‌ها و شرایع آنان بدون وجود سرپرستی، برای آنها و شخصی که عالم به آنها باشد، کافی نیست. آیا نمی‌بینی که همۀ فرقه‌های مختلف به دلیل جهل‌شان به کتاب خدا و انحراف دل‌ها و پراکندگی خواسته‌هاشان چگونه دربارۀ مذاهب خود به کتاب خدای - عزیز و جلیل - استناد می‌کنند؟! از این گونه برخورد با کتاب خدا ظاهر می‌شود، که هر پیامبری، که از سوی خداوند با کتابی فرستاده شده، لازم است برای خود وصیّی نصب کند، که اسرار نبوّت خویش و اسرار کتابی را، که نازل شده به او بسپارد و مبهماتِ آن کتاب را برای او روشن سازد، تا آن وصیّ، حجّتِ آن پیامبر بر قوم خود باشد. و نیز، امّت وی با آراء و عقول خود در آن کتاب تصرّف

نکنند، تا به اختلاف و انحراف دل‌ها دچار گردند، چنان که خداوند از آن خبر داده و فرموده است:

«هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِیلِهِ وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاّ أُولُوا الْأَلْبابِ».1

اوست [آن خدای] که [این] کتاب را بر تو فرو فرستاد. برخی از آن، آیه‌های «محکم» (استوار/یک رویه) اند - آیات روشنی که معنای آنها آشکار است و در آنها احتمال وجوهِ مختلف نمی‌رود و منسوخ نمی‌گردد - که آنها بنیاد و اصل این کتاب‌اند؛ و برخی دیگر متشابه (/چند رویه) اند؛ - آیاتی که در معنی و مراد آنها در آغاز، احتمال وجوهِ مختلف می‌رود. امّا آنهایی که در کژی - انحراف از راه درست - قرار دارند، از سرِ آشوب و تأویل‌جویی، از آیات متشابه آن، پیروی می‌کنند در حالی که تأویل آن را جز خدا نمی‌داند. و استواران در دانش، می‌گویند: ما بدان ایمان داریم، تمام آن از نزد پروردگار ماست و جز خردمندان، کسی یاد نکند و پند نگیرد.

بر این اساس، رسول و امام و کتاب، همگی، حجّت خدا بر امّت‌اند، تا هر کس که نابود شود از روی برهان باشد و هر کس که زنده [نیز] ماند با برهان، و بی‌گمان خداوند شنوایی داناست:

«لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ وَ یَحْیی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ وَ إِنَّ اللّهَ لَسَمِیعٌ عَلِیمٌ».1 و نیز؛ وجود امام لطفی از سوی خدا به بندگان است؛ زیرا با وجود امام در میان آنها، پراکندگی آنان جمع و ریسمان وحدت آنان متصل می‌گردد و ناتوان از توانمندِ زورگو و نیازمند از ثروتمند، حقّ خود را می‌ستاند و جاهل از کارهای خلاف، دست برمی‌دارد و غافل بیدار می‌گردد. و هر گاه چنین امامی وجود نداشته باشد، شریعت الهی و بیش‌ترِ احکام دین و ارکان اسلام، مانند جهاد و امر به معروف و نهی از منکر و داوری‌ها و نظیر این‌ها، باطل و تعطیل می‌شود و سودی که از آنها در نظر است از بین می‌رود.

و امّا غیبت بعضی از امامان در برهه‌ای از زمان‌ها و تعطیل احکام در زمان‌های طولانی، از سوی مردم ناشی شده است، نه از سوی امام.(1)

از این رو، نقصی در لطف خدای سبحان وارد نمی‌آید؛ زیرا تنها چیزی که در این زمینه بر خدا لازم است ایجاد امام برای مردم است، تا آنان را از پراکندگی برهاند، و اگر مردم به خاطر عدم قابلیّت و سوء استعداد خود، زمینۀ عمل او را فراهم نیاورند، حجّتی بر خداوند نیست؛ چرا که خداوند بر آن نبود، که به آنان ستم کند ولی آنان خود به خویش، ستم می‌ورزیدند:«فَما کانَ اللّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ».3 و این نکته‌ای است که در کمالات و خیرات دیگر نیز به همین‌گونه است؛ زیرا کمالات


1) (2) . وُجودُهُ لُطْفٌ وَتَصَرُّفُهُ آخَرُ وَعَدَمُهُ مِنَّا، (کشف المراد فی تجرید الاعتقاد، ص 362).

و خیرات بر بندگان به اندازۀ ظرفیت و قابلیّت آن‌ها افاضه می‌شود. افزون بر این، خیرات و حکمت‌هایی در غیبت نهفته است - مانند افزوده شدن پاداش اعمال صالح مؤمنان در زمان غیبت، که به وجود امام اعتقاد دارند، که زیان از دست رفتن حدود و نظیر آن‌ها را جبران می‌نماید.(1)

امامیان این باورِ متین را، با این مقدّمات بدیهی، بدین گونه تقریر می‌کنند:

1 - اسلام، زمان شمول و جهانی و خاتم ادیان الهی، و پیامبر، خاتمِ پیامبران است.

2 - پیامبر صلی الله علیه و آله در دورۀ بعثت، افزون بر دریافت وحی، مسئولیت‌های گوناگون دارد که برجسته‌ترین و مهم‌ترین آن‌ها، به تصریح قرآن، ابلاغ آموزه‌های دین و تفسیر و تبیین آن‌هاست:

«وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ».2

و بر تو قرآن را فرو فرستادیم تا بر مردم آن چه برای آنان فرو فرستاده شده است، روشن گردانی و باشد تا بیندیشند.

3 - فرصت محدود 23 سالۀ رسالت، با آن همه تهدیدها و جنگ و درگیری‌ها و مقاومتِ سرسختانۀ مکّیان و توطئه‌های منافقان، مجال تبیین همۀ آموزه‌های رسالت و تعلیم آن‌ها را نداشت.

4 - مردمی که پیامبر با آنان سر و کار داشت، به تازگی از چنگ فرهنگِ جاهلیت رها شده بودند و هنوز رسوبات آن در ذهن و جان‌شان باقی بود و از


1) (1) . علم الیقین فی اصول الدّین، ج 1، ص 501؛ و ترجمۀ آن، ج 1، ص 473.

ناباوری‌ها، که در درون خویش جای داده بودند، هنوز مِهر گوساله‌های سامریانِ جاهلی را بر دل داشتند:«وَ أُشْرِبُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِکُفْرِهِمْ»،1 که پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رحلت فرمود.

5 - افزون بر همۀ این‌ها، افق فکری اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله، حتّی اصحاب قدیم او، با افق فکری پیامبر فاصلۀ بسیاری داشت. علی علیه السلام فرمود:

وَ لَیسَ کُلُّ اصحَابِ رَسوُلِ اللّهِ صلی الله علیه و آله مَنْ کَانَ یَسْأَلُهُ وَ یَسْتَفْهِمُهُ، حتَّی إنْ کَانُوا لَیُحِبُّونَ أنْ یَجِیءَ الاَعْرَابِیُّ وَالطَّارِیءُ، فَیَسْأَلُهُ علیه السلام حَتَّی یَسْمَعُوا.(1)

همۀ یاران پیامبر صلی الله علیه و آله چنان نبودند که از او چیزی بپرسند و معنای واقعی آن را درخواست کنند تا آنجا که عدّه‌ای دوست داشتند، عربی بیابانی یا سؤال کننده‌ای از آن حضرت بپرسد و آن‌ها پاسخ آن را بشنوند.

دربارۀ ابوبکر نوشته‌اند، در حالی به خلافت نشست، که در وجودش اثری از نبوغ علمی یا احاطه بر تعالیم و شریعت اسلامی نبود. سابقۀ چندان درخشانی نیز، در زندگی نداشت؛ نه در جهاد دلیری ورزیده بود، و نه اخلاص و تقدّمی داشت، و نه ملکات فاضله یا پارسایی جالب توجّهی، در وی سراغ می‌رفت، و نه ثباتی در مرامش بروز داده بود. توانایی عملی‌اش برای رهبری فکری و دینی امّت اسلامی، که فرزانگانی نظیر سلمان و ابوذر و عمّار و... و دستِ‌کم بزرگانی چون ابن‌عبّاس، در میانِ‌شان بود، تا سرحدِّ عدم - ناچیز بود. چنان که در علم تفسیر از وی چیزی که در خورِ یادآوری باشد، در کتب تفاسیر و حدیث نمی‌توان یافت.


1) (2) . نهج البلاغه، خطبه 210.

همین اندازه هست، که با جانشین خود؛ عمر بن خطاب، در ندانستن مفهوم «الاَبّ» در «وَ فاکِهَةً وَ أَبًّا * مَتاعاً لَکُمْ وَ لِأَنْعامِکُمْ»،1 که به معنایِ «علف» یا «چراگاه» است و حتّی عرب بادیه‌نشین نیز می‌فهمید، شریک بوده است. و در پاسخِ مفهوم آیه‌ای عاجزانه گفته است:

اگر دربارۀ کلام خداوند چیزی بگویم که مراد نبوده باشد، از کیفر خداوند به کجا توانم گریخت؟ یا زیر سقف کدام آسمان توانم زیست، کدام زمین مرا در خود جای خواهد داد و کجا توانم رفت؟ و آن‌گاه چه کنم؟(1)

آیا می‌توان پذیرفت که پیامبر حکیم و مهربانی که خداوند در توصیف او فرموده است:«عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ».3 هر رنجی ببرید، بر او گران است، بسیار خواستارِ [هدایتِ] شماست، با مؤمنان، مهربانی بخشاینده است».

با توجّه به این دانسته‌ها و مقدّمات بسیار روشن، مردمِ تازه مسلمان را به حال خود رها کرده و مرجعِ فکری و دینیِ پس از خود را به آن‌ها، نشناسانده است؟! و این اصلِ محوری در آموزه‌های وحی را که عهده‌دارِ تفسیر و تبیین شریعت و سُکّاندار کشتی اسلام است، به انتخاب مردمی بی‌خبر از دانش‌ها و ناآگاه از معارف و احکام الهی وانهاده است؛ اصل بنیادینی که بر سر آن خون‌ها ریخته شد. ابوالفتح، محمّد بن عبدالکریم بن أبی‌بکر، احمد شهرستانی می‌گوید:


1) (2) . تفسیر قرطبی، ج 1، ص 29؛ تواضع ریاکارانۀ خلیفه به منظور جبرانِ نادانی‌اش، داغدیدگان را به خنده وا می‌دارد: «یَضْحَکُ بِهِ الثَّکْلی».

مَا سُلَّ سَیفٌ فِی الإسلامِ عَلی قَاعِدَةٍ دینیَّةٍ مِثْلَ مَا سُلَّ عَلَی الإمامَةِ فِی کلِّ زَمَانٍ.(1)

شمشیری که برای امامت در همۀ زمان‌ها کشیده شد، برای هیچ اصل دینی از نیام برنیامد.

از این رو شیعه امامیّه در برابر اهل سنّت، دربارۀ جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله به نظریّه «نصّ»(2)و گزینش خدایی، پای‌بند است. و تنها عنصر تعیین‌کننده در امامت را، راه وحی می‌داند، که به وسیله پیامبر صلی الله علیه و آله در مواضع مختلف، از آغاز بعثت تا پایان آن، اعلام شده است. و این نکتۀ مهمّی است که امیرمؤمنان علی علیه السلام و پیشوایان پس از ایشان نیز، بدان تصریح کرده‌اند:

وَلَهُم خَصَائِصُ حَقِّ الوِلایَةِ وِفِیهِمُ الوَصیَّةُ وَالوِراثَةُ.(3)

ویژگی‌های حق ولایت، از آنِ آل محمّد است و وصایت و وراثت تنها در این خانواده فراهم آمده است.

«وصیّت» در سخن امام علیه السلام همان زبان وحی است که خاندان محمّد صلی الله علیه و آله (اهل‌بیت علیهم السلام) را به امامت مشخّص کرده است.

سالیان درازی بود که قریش سلطۀ بی‌چون و چرای خود را بر تمام ساکنانِ حجاز، خصوصاً بدویانِ اطراف مکّه اعمال می‌کرد. غالب این بدویان، گرچه از متّحدین قریش بودند، و امّا طبعاً در درون، خواستارِ فراهم شدنِ شرایطی بودند


1) (1) . المِللُ والنِّحَل، ص 24.

2) (2) . شیخ الرئیس، ابوعلی سینا گوید: گزینشِ «خلیفه» از راه «نصّ» به صلاح‌تر است از انتخاب، به هر شکل آن؛ چرا که به پراکندگی و از هم پاشیدنِ جامعه و سرکشی امّت و درگیریِ مردم با یکدیگر نمی‌انجامد: «وَالاِستِخْلافُ بِالنَّصِّ أصوَبُ؛ فَاِنَّ ذَلِکَ لایُؤدِّی الَی التَّشَعُّبِ وَالتَّشَاغُبِ وَالاِخْتِلافِ»، (الهیّات شفا، ص 452).

3) (3) . نهج البلاغه، خطبه 2.

که آن سلطه را بشکنند و خود به اقتدار برسند. با ورود رسول خدا به میان بنی عامر، مردی به نام «بَیْحَرَة ابن فراس» که از قدرت قریش خشمگین بود و آرزوی سلطه بر مکّیان را بیش از دیگران در درون داشت، فرصت را مغتنم شمرد و نزد پیامبر آمد و گفت که بنی عامر حاضر است وی را با قبول شرطِ واگذاری جانشینی خویش به ایشان، یاری کند. این پیشنهاد، حتّی اگر به مسلمان‌شدنِ واقعی بنی عامر و فراهم شدنِ زمینۀ حضور مستمر پیامبر صلی الله علیه و آله در میان بدویان و تأثیرگذاری بر ایشان منجر نمی‌شد، از منظر سیاست‌پیشگان خود، راه فرار موقتی بود از زیر فشار قریش و ایجاد پایگاهی جدید در برابر آنها، اگر چه ایده‌آل نبود، امّا در آن شرائطِ فشارِ مکّیان و درست در زمان غربتِ اسلام، نمی‌بایست به صراحت و سرعت به آن بی‌توجّهی می‌شد و امّا تمام سیره نویسانی که پیشنهاد «بَیحَره» را نقل کرده‌اند، می‌نویسند که پیامبر صلی الله علیه و آله در پاسخ وی فرمود:

الأمرُ الَی اللّهِ یَضَعُهُ حَیثُ یَشاءُ.(1)

اختیار این امر با خداست و او آن را در هر جا که خود خواهد، قرار خواهد داد.

این سخن کوتاه: که رسول خدا با طرح آن، هم حمایت نظامی بنی عامر را از دست داد و هم امکان رفت و آمد آسوده در میان واحه‌ها (روستاها) ی بدوی را، با توجه به اعتقاد به راستگویی و صداقت رسول خدا و عدم انتساب کار نادرست به خداوند، در متن و بطن خود، حاوی باورهای زیر است، که لازم است در آن‌ها تأمّل شود:

1 - پیامبر به ضرورت تعیین جانشین برای خود وقوف داشته و می‌دانسته است که مسلمانان پس از او جانشین و پیشوایی لازم دارند. در سال 37 هجری


1) (1) . تاریخ طبری، ج 1، ص 556؛ الغدیر، ج 7، ص 134؛ به نقل از سیرۀ ابن هشام، ج 2، ص 66.

در صفّین، شخصی از طایفۀ بنی اسد، از امام علی بن ابی طالب علیه السلام پرسید: چگونه شما را از مقام امامت که سزاوارتر از همه بودید، کنار زدند؟ فرمود:

یَا أخَا بَنی أسَدٍ! انّکَ لَقَلِقُ الوَضْینِ، تُرْسِلُ فِی غَیْرِ سَدَدٍ! وَلَکَ بَعْدُ ذِمَامَةُ الصِّهْرِ وَحَقُّ المَسْأَلَةِ، وَقَدِ اسْتَعْلَمْتَ فَاعلَم: امَّا الاِستِبْدَادُ عَلَینَا بِهَذَا المَقَامِ وَنَحْنُ الاَعْلَونَ نَسَباً، وَالاَشَدُّونَ بِرَسوُلِ اللّهِ - صَلَّی اللّهُ عَلَیهِ وَآلِهِ - نَوْطَاً؛ فَاِنَّهَا کَانَتْ اثَرَةً شَحَّتْ عَلَیهَا نُفوُسُ قَوْمٍ، وسَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ آخَرِینَ، وَالحَکَمُ اللّهُ وَالمَعوَدُ الَیْهِ القِیَامَةِ:

«وَدَعْ عَنْکَ نَهْباً صِیحَ فِی حَجَراتِهِ وَلَکن حَدِثاً مَا حَدیثُ الرَّواحِلِ»

وَهَلُمَّ الْخَطْبَ فِی ابْنِ ابی سُفْیَانَ! فَلَقَدْ اضْحَکَنِی الدَّهْرُ بَعْدَ ابْکَائِهِ.(1)

ای برادر بنی اسدی! تو مردی پریشان و مضطربی که نابجا پرسش می‌کنی، لیکن تو را حق خویشاوندی است،(2)و حقّی که در پرسیدن داری و بی‌گمان طالب دانستنی. پس بدان که آن ستم و خودکامگی که نسبت به خلافت بر ما تحمیل شد، در حالی که ما را نَسَبِ برتر و پیوندِ خویشاوندی با رسول خدا صلی الله علیه و آله استوارتر بود، جز خودخواهی و انحصارطلبی چیز دیگری نبود که: گروهی بخیلانه به کرسی خلافت چسبیدند، و گروهی سخاوتمندانه از آن دست کشیدند، داور خداست، و بازگشت همۀ ما به روز قیامت است. در این‌جا، امام شعر إمروالقیس را خواندند:


1) (1) . نهج البلاغه، خطبه 162.

2) (2) . زینب، دختر «جَحش» یکی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله از قبیله بنی اسد بود.

«وَدَعْ عَنْکَ نَهبَاً صِیحَ فِی حَجَراتِهِ وَلَکِنْ حَدِیثَاً مَا حَدِیثُ الرَّوَاحِلِ»

واگذار داستان تاراج آن غارتگران را، و به یاد آور داستان شگفت دزدیدن اسبِ سواری را». - این سخن بگذار و از غارتی که بانگِ آن در گوشه و کنار برخاست گفتگو به میان آر. - بیا و داستان پسر ابوسفیان را به یاد آور، که روزگار مرا به خنده آورد از آن پس که مرا گریاند.

ابن ابی الحدید گوید:

گویا منظور امیرمؤمنان علی علیه السلام از استشهاد به این بیت این بوده است، که داستان نخست؛ یعنی «سقیفه و شورا» را رها کن و اکنون، داستان «معاویه» فرزند ابوسفیان را بنگر، که مدّعی خلافت است.

و سپس می‌گوید: از ابوجعفر یحیی بن محمّد علوی نقیب بصره - معروف به ابن ابی زید، متوفّای 613 هجری - هنگامی که این خطبه را پیش او می‌خواندم، پرسیدم: منظور علی علیه السلام از این سخن که می‌گوید: «فَإنَّهَا کَانَتْ اثَرَةً شَحَّتْ عَلَیهَا نُفُوسُ قَوْمٍ، وَسَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ آخَرینَ؛ خلافت چیز برگزیده‌ای بود که گروهی بخیلانه بر کرسی خلافت چسبیدند و گروهی سخاوتمندانه از آن دست کشیدند»، چیست؟ و آن گروهی که آن مرد اسدی گفته است که:

«شما را از خلافت کنار زدند و حال آن که شما به آن سزاوارترید» کیستند؟ آیا منظور روز سقیفه است یا روز شورا؟! ابوجعفر - که خدایش رحمت کناد! - با آن که شیعه و علوی بود، مردی با انصاف و سخت خردمند بود، او گفت: مقصود روز سقیفه است. گفتم: دل

من اجازه نمی‌دهد که اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله را چنین تصوّر کنم که با پیامبر صلی الله علیه و آله مخالفت کرده، و «نصّ» را ردّ کنند و نادیده انگارند.

گفت: من هم روا نمی‌دارم، که به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت دهم، که امر «امامت» را مهمل داشته باشد و مردم را سرگشته و بیهوده رها فرماید. و حال آن که هیچ‌گاه از مدینه بیرون نمی‌رفت مگر آن که امیری بر آن می‌گماشت. و این در حالی انجام می‌گرفت که پیامبر صلی الله علیه و آله زنده بود و از مدینه هم چندان دور نبود. چگونه ممکن است برای پس از مرگ که قادر به جبران آن‌چه پیش آید نیست، کسی را امیر نکند. سپس گفت: هیچ کس از مردم در این که پیامبر صلی الله علیه و آله خردمند و در کمال عقل بود، تردید ندارد؛ عقیدۀ مسلمانان که دربارۀ او روشن است، یهودیان و مسیحیان و فلاسفه هم چنین گمان دارند که او، حکیمی بود در حکمت تمام، و دارای اندیشه‌ای استوار، ملتی را برپاساخته است و دین و آئینی فراهم آورده است و با عقل و تدبیر خویش پادشاهیِ بزرگی را بنا نهاده است. و این مرد خردمندِ کامل، خوی و غریزۀ اعراب را نیکو می‌شناخته و خونخواهی و کینه‌توزی آنان را، هر چند پس از سال‌های دراز باشد، می‌دانسته است.(1)

آیا به راستی می‌توان پذیرفت که «فرزند ابی قحافه» و «خلیفه دوّم» نگران آیندۀ اسلام بوده‌اند و در زمان حیات خود جانشین خود را معیّن کردند، و یا معاویة بن ابی‌سفیان، که به گفته خودش: از این که امّت محمّد را پس از خود چون رمه‌ای بی‌شبان رها کند، در هراس بود. و از این رو، تردامنِ سفّاکی را بر


1) (1) . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 9، ص 248.

سرنوشت مسلمانان مسلّط کرد. و امّا پیامبرِ برگزیدۀ خداوند هیچ طرحی برای آینده اسلام نداشت و کار را یکسره به دیگران واگذارد، تا هر که را خواهند برگزینند؟ آیا نباید در سخنِ خداوند تأمّل کرد:«فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ» ؟!(1)و آیا نباید سخنِ امیرِ سخن را سوگمندانه تکرار کرد و گفت:

فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ؟ وَ أَنَّی تُؤْفَکُونَ وَ الْأَعْلامُ قَائِمَةٌ، وَ اْلآیَاتُ وَاضِحَةٌ، وَ الْمَنَارُ مَنْصُوبَةٌ، فَأَیْنَ یُتَاهُ بِکُمْ! وَ کَیْفَ تَعْمَهُونَ وَ بَیْنَکُمْ عِتْرَةُ نَبِیِّکُمْ! وَ هُمْ أَزِمَّةُ الْحَقِّ، وَ أَعْلامُ الدِّینِ، وَ أَلْسِنَةُ الصِّدْقِ! فَأَنْزِلُوهُمْ بِأَحْسَنِ مَنَازِلِ الْقُرْآنِ، وَ رِدُوهُمْ وُرُودَ الْهِیمِ الْعِطَاشِ.(2)

مردم! کجا می‌روید! و چگونه از راه بازتان می‌گردانند؟ در حالی که پرچم‌ها افراشته است، نشانه‌ها به روشنی شناخته است و برج‌های راهنما برپاداشته است، چگونه به بی‌راهه‌تان می‌کشند؟ و چرا باید حیران وسرگردان باشید در حالی که عترت پیامبر در میان شمایند. آنان که حق را زمام، دین را پرچم و راستی را زبان‌اند. پس باید در بهترین منازل قرآن جای‌شان دهید و چونان اشتران تشنه، به سرچشمۀ علوم و معارف‌شان هجوم آرید.

2 - پیامبر صلی الله علیه و آله خود، به خوبی می‌دانسته است، که اختیار تعیین و نصب جانشین را ندارد و با میل و ارادۀ شخصی خود نمی‌تواند، برای پس از خود، رهبر تعیین کند. به تعبیر دیگر، رسول خدا می‌دانست که تعیین جانشین، انحصاراً، در عهدۀ ارادۀ الهی است و پیامبر تنها مأمور ابلاغ این ارادۀ الهی بوده است:«یا أَیُّهَا


1) (1) . یونس، آیۀ 35.

2) (2) . نهج البلاغه، خطبه 87.

اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ».1 و از همین روست، که امام صادق علیه السلام فرمود:

ثلاثَةٌ «لا یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ وَ لا یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ لا یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ» (1)مَنْ أنْبَتَ شَجَرَةً لَم‌یُنْبِتْهُ اللّهُ؛ یَعنِی مَنْ نَصَبَ امَاماً لَم‌یَنْصِبهُ اللّهُ، أو جَحَدَ مَنْ نَصَبَهُ اللّهُ. وَمَن زَعَمَ أنَّ لِهَذینِ سَهْماً فِی الإسلامِ. وَقَد قَال اللّهُ:«وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ»3 ،4.

سه کَسند که «در قیامت خدا با آنها سخن نگوید و به ایشان [با نگاهِ لطف و مهر] ننگرد و از پلیدی پاکشان نسازد و آنان را عذاب دردناک خواهد بود». هر که درختی را برویاند که خدایش نرویانده؛ یعنی کسی که امامی را که خدا نگماشته برگمارد یا امامی را که خدا گماشته است انکار کند، وکسی که بپندارد این دو کس (...) را در اسلام سهمی باشد، با این که خداوند فرموده است: «و پروردگارت هرچه خواهد بیافریند و برگزیند؛ اختیاری برای آنان نیست».

3 - رسول خدا در طول دعوت، به اجمال از ضرورت تعیین جانشین برای امّت خود سخن می‌گفته است و کسانی مانند «بَیْحره» نیز، آگاه بوده‌اند که پمسلمانان پس از پیامبر صلی الله علیه و آله باید الزاماً پیشوایی داشته باشند. گمانِ بَیْحره این بود، که پیامبر صلی الله علیه و آله مجاز است که پیشوایی امّت را به هر کس که خود اراده کند


1) (2) . مأخوذ از آیۀ 174 سورۀ بقره که فرمود:«وَ لا یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ لا یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ».

واگذارد، امّا شنیدن جواب ردّ، مؤیّد این است که رسالتِ رسول خدا و از جمله نصب جانشین، از همان آغاز بعثت، برنامه‌ای الهی داشته و در اختیار وی نبوده است:(1)

«وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی».2

سخن از سر خواهش نگوید. نیست جز وحی‌ی که وحی می‌شود.

مهم ترین نقشِ دینی امام

آن چه در پیش گفته‌ها، به گونۀ اجمال، بدان اشاره شد، این است که بر پایۀ باورهای شیعه امامیّه مسئله امام و امامت - امام به معنای جانشین پیامبر و امامت به معنای جانشینی پیامبر در امور دنیوی و اخروی مسلمانان - بزرگ‌ترین مسئلۀ مورد اختلاف مسلمانان و در واقع، بنیادِ دیگرِ اختلاف نظرهایی است، که به وجود آمده است.

مباحث سیاسی و نظریّه سیاست، جز مسئله امامت و خلافت نبوده و نیست.

شیعیان رهبریِ جز نوع خدایی آن را نپذیرفته و امامت را همانندِ نبوّت، منصبی الهی بر اساس وجود خصایص برتر، در شخص امام می‌دانند؛ یعنی به همانندی امامت و نبوّت (تَشَاکُلُ النُّبُوَّة و الإمَامةِ) قایل‌اند. و اگر برخی از صحابه را تخطئه می‌کنند نه از آن روست، که رأی شخصی خود را بکار برده‌اند؛ بلکه از آن روست، که آن‌ها در تعارض با کتاب خدا (قرآن) و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله اقدام به اجتماع در سقیفه کرده، و بر خلاف تعیینِ قبلی پیامبر صلی الله علیه و آله در غدیر خم، که علی علیه السلام را به جانشینی خود به فرمانِ خداوند برگزیده بود، دیگری را که


1) (1) . تاریخ صدر اسلام (عصرِ نبوّت).

نمی‌بایست، به خلافت برمی‌گزیدند. و از آن جا که امامت در حقیقت رهبری عقل آدمی است؛ یعنی همان گوهری که قوام انسان به آن است: دِعامَةُ الاِنسَانِ العَقل»،(1)و باروَر ساختنِ آن در جهت «عبودیّت» و جوار قرب ازلی است و در نهایت، سعادت جاودانه اوست، دفاع از آن، دفاع از انسانیّتِ انسان است، نه دفاع از شخص امام علی بن ابی‌طالب علیه السلام و امامان دیگر علیهم السلام!

شیعیان بر این باورند که اگر در آرمان شهرِ (مدینۀ فاضلۀ) افلاطون، «فیلسوفان حاکمان‌اند و حاکمان فیلسوف»؛ یعنی رهبری جامعه را فیلسوفان بر عهده دارند و جامعه، حکیمانه تدبیر می‌شود؛ در آرمان شهر اسلامی، به تعبیر دیگر، در مدینه فاضله نبوی (مدینة النّبی) نیز، بنا به دیدگاهِ شیعیان، نخست نبیّ صلی الله علیه و آله و سپس جانشین و جانشینانِ وی، ادارۀ امور مردم را بر عهده دارند. و چون نهادِ امامت از منظر شیعیان، صرفاً، یک نهاد سیاسی نیست، و از سویی جهان را نیز، جای درنگِ آدمی نمی‌دانند، بر این باورند که رهبری مدینۀ فاضلۀ نَبَوی؛ هم رهبری امور دنیوی است، و هم رهبری امور اخروی. و از این روست، که امامت را از اصول دین (یکی از اصول پنجگانه مذهبِ تشیّع) می‌دانند، و بر آن‌اند که جانشین حضرت محمّد صلی الله علیه و آله پسر عمویِ آن حضرت، امام علی بن ابی طالب علیه السلام است و هم، از قبیلۀ قریش است و هم، برترینِ امّت است و هم، معصوم و از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله برگزیده شده است. و از گزینشی که به امر خداوند و بر پایۀ خصائص برتر صورت گرفته است، به «نصّ» تعبیر می‌کنند. و بر این باورند، که پس از پایانِ دورۀ بعثت و رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله به جوار رحمت الهی، علی بن ابی طالب علیه السلام و یازده فرزند او - امامان دوازده گانه - به ترتیب به جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله می‌رسند و ادارۀ جامعۀ اسلامی را بر عهده می‌گیرند. آخرین


1) (1) . بحار الانوار، ج 1، ص 90.

امام، غایب است و آن‌گاه، که ارادۀ حقّ اقتضا کند ظهور خواهد کرد و جهان را آکنده از داد خواهد ساخت و مدینۀ فاضلۀ نبوی را تحقّق خواهد بخشید: «یَمْلَاُ الأرْضَ عَدْلاً وقِسْطاً کَمَا مُلِئَتْ جَوراًو ظُلْماً».(1)و او صاحبِ «زمان» و همو، مهدی موعود - عجّل اللّه تعالی فرجه - است.

در تجزیه و تحلیل‌های سنّتی در حوزه امامت، بیش‌تر دو بخش: شرایط امام و مسئولیت‌های امامت مورد نظر بوده است. و بی‌تردید، بررسی همین دو بخش، توانسته است به بسیاری از پرسش‌ها، که در پیرامون امامت مطرح است، پاسخ دهد.

و امّا آن چه اکنون و در این‌جا، بدان اشاره می‌شود، تبیین برجسته‌ترین و حیاتی‌ترین نقشِ دینی امام است؛ یعنی مرجعیت انحصاری او، در تفسیر قرآن و تأویل حقایق آن و تبیین شریعت و نفی و طردِ هرگونه روش‌های ظنّی در ارائۀ مفاهیم دینی است. و این نکتۀ بسیار ظریفی است، که برای فهم‌های استوار تصوّر حقیقت امامت با توجه به این نقش حیاتی که دارد، از تصدیقِ به تنصیصِ به آن، از جانب خداوند و تأکید آن، به وسیلۀ سنّت و ابلاغِ آن به وسیلۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و نیز، برخورداری از ویژگی عصمت علمی و عملی و دانش فراوان امام، جدا نخواهد بود.

به باور ما شیعیان، امام باید در تفسیر قرآن و تأویل حقایق آن و تبیین شریعت و در سنّت‌شناسی، داناترین و از هر حیث سرآمد همگان باشد. و از این رو بود، که پیامبر صلی الله علیه و آله در دهها حدیث معتبر مؤکّدانه و مشفقانه اصرار بر رجوع به اهل‌بیت علیهم السلام داشت، و امیر مؤمنان علی علیه السلام در بسیاری از خطابه‌های خود به دانش فراوان خویش استناد می‌کرد و می‌فرمود:


1) (1) . کافی، ج 1، ص 338؛ المهدی، ص 194.

ها انَّ ههُنَا لَعِلْمَاً جَمّاً - وَ أَشَارَ بِیَدِهِ الی صَدْرِهِ - لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً.(1)

بدان که در این پهنای سینه، دانش فراوان انباشته است، ای کاش کسانی را می‌یافتم که بار فهمش را به دوش کشند!

یَنْحَدِرُ عَنِّی السَّیلُ، وَلایَرقی إلَیَّ الطَّیْرُ.(2)سیل علوم و امواج معارف از دامنِ اندیشۀ کوهسارم، سرازیر است و هیچ پروازگرِ آسمان‌پی را، یارای تسخیر آن نیست.

و همین گونه در توصیف قلمروِ دانایی «اهل بیت علیهم السلام» پیامبر صلی الله علیه و آله سخن می‌گفت:

هُمْ مَوضِعُ سِرِّهِ، وَلَجَأُ امْرِهِ، وَعَیْبَةُ عِلمِهِ، وَمَوئِلُ حُکْمِهِ، وَکُهوُفُ کُتُبِهِ، وَجِبَالُ دِینِهِ، بِهِمْ اقَامَ انحِناءَ ظَهْرِه، وَاَذْهَبَ ارتِعادَ فَرائِصِهِ.(3)

آنان (اهل بیت پیامبر علیهم السلام) سرّ الهی را پایگاهند، امر خدا را پناهگاه، دانشش را گنجینه و حکمتش را تأویل‌گاه، کتاب‌های او را مخزنی مطمئن و دینِ خدا را کوهوار تکیه‌گاه‌اند. با یاری آنان بود که پشتِ خمیدۀ دین راست شد و شانه‌هایش از لرزش باز ایستاد.

فَإِنَّهُمْ عَیْشُ الْعِلْمِ، وَ مَوْتُ الْجَهْلِ، هُمُ الَّذِینَ یُخْبِرُکُمْ حُکْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ، وَ صَمْتُهُمْ عَنْ مَنْطِقِهِمْ، وَ ظَاهِرُهُمْ عَنْ بَاطِنِهِمْ، لا یُخَالِفُونَ الدِّینَ وَ لا یَخْتَلِفُونَ فِیهِ، فَهُوَ بَیْنَهُمْ شَاهِدٌ صَادِقٌ، وَ صَامِتٌ نَاطِقٌ.(4)


1) (1) . نهج البلاغه، حکمت 147.

2) (2) . همان، خطبه 3.

3) (3) . همان، خطبه 2.

4) (4) . همان، خطبه 147.

آنان (اهل‌بیت پیامبر علیهم السلام) رمز حیاتِ دانش، و رازِ مرگِ جهالت‌اند، آنان‌اند که داوری‌شان بازگوی دانش و آگاهی و سکوتِ‌شان، نشان‌گر منطق و برون‌شان، انعکاس روشنی از درون‌شان است. نه از دین سر می‌پیچند و نه در آن به اختلاف دچارند و چنین است، که قرآن در جمع آنان، گواهی صادق و خموشی گویاست.

و امّا تجزیه‌ای که در سقیفه پدید آمد و نتیجۀ حاصلِ از آن، جدایی مرجعیت علمی از مرجعیت سیاسی در امر جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله و سر برآوردنِ نااهل از پیراهنِ اهل شد؛ تجزیه‌ای نامبارک و فاجعه‌آمیز بود. اگر چه دانشمندان اهل سنّت کوشش بسیار کرده‌اند، تا از اهمیّت آن بکاهند یا حتّی آن را انکار کنند. و امّا خلیفه دوّم، در گفتاری که از او رسیده است، به بزرگی این فاجعۀ خسارت‌بار، ناگزیر، اعتراف کرده است. و با این که او خود، کارگردان اصلی سقیفه است، چنین می‌گوید:

بیعتی که در سقیفه انجام گرفت، کاری بدون فکر و اندیشه و ناگهانی بود؛ لغزشی بود که اتفاق افتاد، امّا خداوند مسلمانان را از گزند آن نگاه داشت؛ «اَلا انَّ بَیْعَةَ ابی‌بَکرٍ کانَتْ فَلتَةً وَقَی اللّهُ المُسلِمینَ شَرَّهَا».(1)

و جالب این که خلیفه، به این اعتراف اکتفا نکردند، گفتند:

از این پس، هر کس چنین کند، او را بکشید.(2)


1) (1) . الملل والنحل، ص 24؛ مسند ابن حنبل، ج 1، ص 123، ح 391؛ صحیح بخاری، ج 6، ص 32، ح 6830؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 205.

2) (2) . همان.

آری آن چه انجام گرفت، یک فاجعۀ مُهیبی بود که سنگِ نخستِ زاویۀ انحراف را در جهان اسلام برنهاد. و می‌بینیم، که همچنان، تا «ثریّا می‌رود دیوار کج». به تعبیرِ امام علی بن ابی طالب علیه السلام، بنای رفیع اسلام را از بنیانِ استوارش بر افکندند و در غیر جای خود، برآوردند؛ «نَقَلوُا البِناءَ عَنْ رَصِّ اسَاسِهِ، فَبَنَوهُ فِی غَیرِ مَوْضِعِه».(1)

و این سخن امام علیه السلام گویاترین تعبیر در بیان تحریف حقایق ناب دین است. و می‌نمایاند که تجزیۀ امر خلافت در سقیفه و تخلّفِ از نصّ و وصیّت پیامبر صلی الله علیه و آله و زیر پا نهادن حکمِ خداوند در تصدّی امر خلافت و به دنبال آن...، در حقیقت فاحش‌ترین نوعِ چرخش ارتجاعی اصحاب سقیفه است.

حدیث ثقلین

پیامبر بزرگوار اسلام، پس از ورود به «یثرب»، افزون بر ابلاغ وحی و تعلیم و تأدیب مسلمانان به رفع اختلافات، میان دو قبیلۀ «اوس» و «خزرج» همّت گماشت، و به درگیریهای قومی و تنازعات قبیله‌ای آنان پایان بخشید. و با اقدام به عقد اخوّت و برادری ایمانی میان مسلمانان، به الفت قلبی و همدلی آنان، سامان داد. و حکومت مقتدر و نیرومندی بر بنیاد ایمان و بر اساس جهان‌بینی غنی و پربار قرآن، پایه‌ریزی کرد. و میان مهاجران و انصار اتّحاد و یگانگی به وجود آورد. شهر آلودۀ به تفرقه و پراکندگی را، به مدینۀ پاکیزه و هماهنگ محمّدی مبدّل ساخت. و در برابر دشمن جدایی افکن و مشرکان و یهودیانِ کینه‌توز و منافقان کوردل، پیروان خود را به وحدتِ ایمانی فراخواند و آنان را در برابر بیگانگان چونان دستِ یگانۀ قدرتمندی توصیف کرد: «وَهُمْ یَدٌ عَلی مَنْ


1) (1) . نهج البلاغه، خطبه 150.

سِواهُمْ»؛(1)و آنان را از اختلاف و درگیری و دوگانگی در عمل بازداشت و فرمود:

عَلَیکُم بِالَّذی امَرَکُم بِهِ، فَاِنِّی حَرِیصٌ عَلی رُشْدِکُم، انَّ الاِخْتِلافَ وَالتَّنازُعَ وَالتَثبِیطَ مِنْ امْرِ الْعَجْزِ وَالضَّعْفِ، وَهُوَ مِمَّا لایُحِبُّهُ اللّهُ وَلایُعْطِی عَلَیهِ النَّصْرَ وَالظَّفَرَ.(2)

خدای را بدان چه فرمان داده است، اطاعت کنید که سخت شیفتۀ رشد و تعالی شمایم؛ چرا که نزاع و درگیری و این که، هر گروهی از شما، دیگری را حذف و طرد کند، از نشانه‌های سستی و ناتوانی و درماندگی و شیوه‌ای است ناپسند، که خدای بزرگ آن را دوست نمی‌دارد و در نهایت، پیروزی و اعتلا و بالندگی را نیز به دنبال نمی‌آورد و موجب تباهی و شکست شماست.

بدین روی، می‌بینیم بیش‌ترین و هشداردهنده‌ترین انذارش، برحذر داشتن مسلمانان از آن چه که مایۀ پراکندگی و گسست پیوندهای اجتماعی آنان است. و این سفارش اکیدی است، که در جای جای آموزه‌های اسلام مورد توجه قرار گرفته و فرجامِ شوم تفرقه، یادآوری شده است. علی علیه السلام فرمود:

الزِموُا السَّوادَ الأعْظَم؛ فَاِنَّ یَدَ اللّهِ عَلَی الجَمَاعَةِ. وَایَّاکُم وَالفُرقَةَ؛ فَاِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّیطَانِ، کَمَا انَّ الشَّاذَّ مِنَ الغَنَمِ لِلذِّئبِ.(3)

با اکثریت مردم (سواد اعظم) همداستان شوید که دست خدا بر


1) (1) . امالی مفید، ص 187.

2) (2) . بحار الانوار، ج 20، ص 126.

3) (3) . نهج البلاغه، خطبه 127.

سرِ جماعت است؛ و از گروه‌گرایی، بپرهیزید که تک روان بهرۀ شیطانند؛ هم بدان سان که گوسفندان بریده از رمه، بهرۀ گرگهای بیابان.

برای توضیح و تشریح این نقش مهم و عملی امامِ برگزیدۀ خداوند و تبیین جایگاهِ آن در معارف اسلامی، که مهم‌ترین و محوری‌ترین نقشِ امامت است، باید گفت:

یک، قرآن مجید که از صقع ربوبی فرود آمده است، کتاب زندگی و مایۀ طراوت و شادابی حیات مادی و معنوی انسان‌هاست:

«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ».1

ای مؤمنان [ندای] خداوند و پیامبر را هرگاه شما را به چیزی فراخوانند که به شما زندگی می‌بخشد، اجابت کنید.

دو، از آنجا که فهم و درکِ معارف دینی، پیش از عمل، ضروری است؛ چرا که فهمِ بی‌عمل، تباهی می‌آورد، و عملِ صحیح و صالح بدون فهم و درکِ درست، محال و ناشدنی است؛ ناگزیر، مسلمانان نیازمند فهم درست و درک صحیحِ مقصودِ از این معارف‌اند.

سه، فهم‌ها و درک‌ها متفاوت آفریده شده است. و همین گونه گونی در آفرینش، اگر چه امری طبیعی و موجب زیبایی و جمال آدمیان و راز و رمزِ «نیکوترین ساختار» (أحسن تقویمِ) آن‌هاست؛ لیکن تفارق فهم‌ها در برخورد با کتاب الهی (قرآن) و سنّتِ نبوی، خود، دریافت‌های گوناگونی را به دنبال دارد، تا

آنجا که بسیاری از دریافت‌ها، موجب تضادّ آراء و در بیش‌ترِ مواقع باعث رویارویی دانایان امّت با یکدیگر است.

چهار، چون فهم‌ها «چنان که افتد و دانی» همواره، مقدمه و زمینه ساز رفتارها و اقدام‌های آدمی است. و روشن است، که این تضادّ در فهم، پیروان این کتاب آسمانی و راه و رسم آئین محمّدی را در حوزه عمل به تضادّ و درگیری با یکدیگر واداشته است. و باید بپذیریم که عاملِ عمده در جبهه‌گیری‌های شیعه و سنّی و دیگر فرقه‌های اسلامی و نزاع‌های خونین کلامی، از همین تضادّ در فهم‌ها و برداشت‌های گوناگون، مایه گرفته و می‌گیرد. اگر چه عامل عمده و ویرانگر، هواهای نفسانی و هوس‌های شیطانی و تعصّب‌های جاهلانۀ عالمانِ بی‌تعهّد است، که با «ترازوی دین، کالای اندک دنیا را خریده‌اند»؛ آن‌ها که محور برای گرداندن چرخ ستمگری‌ها و پلی برای عبور به فساد و تباهی و نردبان گمراهیِ خلق و مبلّغ تباهکاری و رهنوردِ راه خطای دیگرانند.

پنج، از سوی دیگر، می‌بینیم که این درگیری‌ها و رویارویی‌ها، چگونه در طول تاریخ اسلام، امّت اسلامی را پراکنده کرده و کامِ جانِ مصلحان و مسلمانان خیراندیش را آزرده است و چگونه مایۀ ذلّت و زبونی گشته و رَمَقْ و رنگ و بوی مسلمانی را از آنان گرفته است. همان بلایی که خداوند، امّت محمّد صلی الله علیه و آله را از آن برحذر داشت:

«وَ أَطِیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِیحُکُمْ».1

و از خداوند و پیامبرش فرمانبرداری کنید و با یکدیگر ستیزه و کشمکش نکنید که سست شوید و شکوهتان از میان برود.

ما شیعیان سخت بر این باوریم، که تأمّل و دقّت در امور پنجگانۀ یاد شده، نیاز جامعۀ اسلامی را به فهمی معصوم و مصون از خطا و لغزش - در علم و عمل - حتمی می‌نماید، تا این فهم معصوم همواره، معیاری باشد برای ارزیابی فهم‌های گوناگون، که از سوی اندیشمندان و دانایانِ دین، ارائه می‌شود. و در پرتو این معیارِ معصوم است، که زمینۀ عزّت و بالندگی امّت اسلامی فراهم می‌آید. و نیز برآنیم، که این «فهم معصوم»، همان «فهم عِتْرَت» است، که در سخن وزین و سنگینِ رسولِ گرامی اسلام، آمده است و محقّقانِ فنِّ حدیث، آن را به عنوان «متواتر» یاد می‌کنند و به جز علی علیه السلام و ائمّۀ اهل‌بیت علیهم السلام و بزرگان علما و محدّثان و راویان متخصّص و معتبرِ شیعه، جمعی بی‌شمار از برادران اهل سنّت - که همه از عالمان و حافظان بزرگ حدیث و صاحبان کتاب‌های معتبرند - نقل کرده‌اند.(1)پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:

انِّی تَارِکٌ فِیکُم الثَقَلَیْنِ، مَا انْ تَمَسَّکتُم بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِی وَهُمَا کِتَابُ اللّهِ وَاَهْلُ بَیْتِی؛ عِترَتِی، لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ الحَوْضَ، فَاتَّقُوا اللّهَ کَیْفَ تَخْلُفُونِی؟.(2)

من در میان شما دو چیز وزین و گرانسنگ می‌گذارم. چنانچه به آن دو بگروید (چنگ زنید)، هرگز گمراه نمی‌شوید. آن دو، کتاب خدا و اهل بیت - عترت - من‌اند. هر یک از دیگری جدا نخواهد شد تا در حوض کوثر بر من وارد شوند. پس از خدای بترسید و اکنون خوب بنگرید که پس از من [با آن دو] چگونه رفتار خواهید کرد؟!


1) (1) . نفحات الأزهار فی خلاصة عبقاتِ الانوار، ج 1، ص 3.

2) (2) . مسند احمد، ج 3، صص 14 و 17.

در این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله که به حقّ، عصارۀ آموزه‌های نبوی است، نکته‌هایی است سزاوارِ تأمّل و دقت؛ «نکته‌ها چون تیغِ پولادست تیز/گر نداری تو سپر، واپس گریز»:

1 - تعبیر «اِنّی تَارِکٌ» بیانگر آن است که کتاب خداوند (قرآن) و اهل بیت (عترت) میراثِ پیامبراند که از آن حضرت برای امّت برجای مانده است؛ چرا که پیامبر صلی الله علیه و آله پدر روحانی این امّت است. و خود به علی علیه السلام فرمود: «اَنَا و أنْتَ ابَوا هَذِهِ الاُمَّةِ».(1)

2 - دربارۀ توضیح معنای «ثَقَل» مطالبی گفته شده است که هر یک برخاسته از دیدگاهی ویژه، دربارۀ کتاب و عترت است. لیکن مناسب‌ترین معنای آن «وزن» است که با معنای لغوی آن نیز، سازگارتر است و به احتمال قوی، علّت به کارگیری آن دربارۀ این دو حقیقت عظیم و جاودانه، برای آن است که «کتاب خدا» و «عترت» دو تکیه‌گاه نیرومند و پایدار و دو رکن وثیق و ماندگارند، که مسلمانان را از انحطاط و پراکندگی حفظ می‌کنند، چنانچه از کاربردهای متداوِل و رایج آن برمی آید و مثلاً می‌گوییم: «سنگینی بار به دوش فلان شخص است» که مقصود آن است که آن شخص تکیه‌گاهِ آن است. بدین روی، در سخن پیامبر صلی الله علیه و آله تعبیر «ثَقَل» آمده است؛ چرا که وزن و سنگینی رسالت اسلام و حیات عزیزانۀ مسلمانان به کتاب خدا و عترتِ بی‌بدیل پیامبر صلی الله علیه و آله متّکی است.

3 - کتاب (قرآن) رابط خدا با امّت است. از این رو، نام دیگر آن «حَبلُ اللّه» است. و عترت (اهل بیت) رابطِ پیامبر صلی الله علیه و آله با امت‌اند. بنابراین، قطع رابطه با قرآن، قطع رابطه با خداست، و قطع رابطه با عترت، قطع رابطه با پیامبر صلی الله علیه و آله است و در نهایت قطع رابطه با پیامبر، قطع رابطه با خداست، و قهراً قطع رابطه


1) (1) . مفردات راغب، ص 57.

با عترت، قطع رابطه با خداوند خواهد بود:

«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ».1 ای مؤمنان! از خداوند پروا کنید و به سوی او راه جویید».

4 - ویژگی «اضافه»، آن است که «مضاف» از «مضاف الیه» کسب شرافت می‌کند؛ چرا که اضافه در مواردی از جمله در این‌جا، تشریفی است. و با این که کتاب از خداوند و عترت از پیامبر صلی الله علیه و آله، که تجلّی اعظم الهی است، کسب شرافت و فضیلت کرده است، و امّا تعبیر به «ثَقَلیْن» در سخن پیامبر داستانِ دیگری دارد؛ داستانِ ارجمندی و گرانسنگیِ این دو بازماندۀ پیامبر صلی الله علیه و آله است. از این رو، درک عظمتِ این دو، وَرایِ درک‌های عادی است.

قرآن، همچنان که در حدیث آمده است، تجلّی خالق در مخلوق است:

تَجلّی لَهُم - سُبْحَانَهُ - فِی کِتَابِهِ مِنْ غَیْرِ انْ یَکوُنوُا رَأَوْهُ بِمَا ارَاهُم مِنْ قُدرَتِهِ، وَخَوَّفَهُم مِنْ سَطْوَتِهِ.(1)

خدای سبحان در کتاب خود بی‌آن که او را بنگرند خود را به بندگان شناساند و قدرت خود را به همه نمایاند و از قهر و مهابت خود ترساند.

و امّا عترت، افزون بر این که، در سخن پیامبر صلی الله علیه و آله طَراز و عِدل قرآن است و در همۀ ویژگی‌ها، از جمله شکوه و جاودانگی، با قرآن شریک است، بنا به تعبیر امام رضا علیه السلام، از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است:

ابر بارنده و رگبارِ فرو ریزنده و آسمان سایه‌گستر و زمین


1) (2) . نهج البلاغه، خطبه 147.

گسترده و چشمۀ جوشان و بِرکه و بوستان است. هیهات، هیهات! که خردها از توصیف مقامی از مقامات او و فضیلتی از فضایل او گُمند و خاطرها سرگردان و مغزها حیران و سخنوران بربسته زبان و شاعران قاصر از بیان و ادیبان ناتوان و بلیغان بی‌زبان و دانشوران درمانده‌اند... به منزلۀ اختری است که از دسترسِ دست یازان و توصیفِ واصفان، به دور است. «وَهُوَ بِحَیْثُ النَّجْمِ عَنْ أیْدِی المُتَنَاوِلینَ وَوَصْفِ الوَاصِفِینَ».(1)

5 - سعادت و بالندگی امّت و گمراه نشدن مسلمانان در گروِ تمسّک به این هر دو، و پیروی از هر دو، با هم است؛ یعنی هر یک بدون دیگری، کارآیی خود را از دست می‌دهد. برای همین فرمود: «چنانچه به آن دو بگروید، هرگز گمراه نمی‌شوید و این دو، هرگز و هرگز، تا دامنۀ قیامت از یکدیگر جدا نخواهند شد:

لایُفَارِقوُنَ القُرآنَ، وَلایُفَارِقُهُم القُرآنُ، حَتّی یَرِدُوا عَلَیَّ حَوْضی».(2)

آنان (ائمّه اهل بیت)، از قرآن جدا نمی‌شوند و قرآن هم از آنان جدا نمی‌شود، تا در لبِ حوض نزد من آیند.

حافظِ محقّق، ابن حَجَر مکّی - از بزرگان و عالمان و محدّثان اهل سنّت - دربارۀ این حدیث به نقل معتبر «عبقات» چنین می‌گوید:

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله قرآن و اهل بیت خود را «ثَقَلَیْن» (دو ثَقَل) نامید؛ زیرا «ثَقَل» به هر چیز نفیس پراهمیتی گفته می‌شود که


1) (1) . تحف العقول، صص 439 و 440.

2) (2) . الغدیر، ج 1، ص 166.

همواره آن را محفوظ نگاه می‌دارند. و در این جا هم به همین گونه است؛ زیرا هر یک از این دو شیء نفیس پر اهمّیت، یعنی قرآن و اهل‌بیت علیهم السلام، معدن علوم لَدُنّی (خدادادی) و حکمت برین و احکام شرعی هستند. و برای همین است، که پیامبر صلی الله علیه و آله بر پیروی از آنان و تمسّک به آنان و فراگرفتن - علوم و معارف و حقایق - از آنان تأکید ورزیده و فرمود: «سپاس خدای را که حکمت را در ما اهل بیت - نه در نزد دیگران - قرار داد». و اهل‌بیت علیهم السلام با این تأکید پیامبر صلی الله علیه و آله از همۀ علمای اسلام جدا و ممتاز گشتند؛ زیرا خداوند هرگونه پلیدی و جهل را از ساحتِ وجود آنان دور ساخت، و ایشان را به تطهیر و مُنَزَّه داشتِ ربّانی، تطهیر و مُنَزَّه داشت.

احادیثی که دربارۀ تأکید بر پیروی اهل‌بیت و چنگ‌زدن به دامان آنان رسیده است، به این موضوع نیز اشاره دارد، که تا روز قیامت همواره فردی و امامی از اهل‌بیت هست که شایستۀ پیروی و تمسّک است، مانند قرآن عزیز، که تا قیامت باقی است و عامل هدایت است.(1)

چراغِ مرده کجا، شمع آفتاب کجا!

انسان موجودی است زنده امّا با دیگر موجودات زنده تفاوت گوهری دارد، به حدّی که نمی‌توان او را در ردیف و ردۀ حیوانات بر شمرد. همه حیوانات در جنس «حیوان» یعنی زنده جان، با یکدیگر شریکند ولی هر کدام را فصلِ ممیّزی است که به موجب آن، از دیگر حیوانات جدا می‌شود و نوع خاصّی به شمار


1) (1) . عبقاتُ الأنوار، ج 2 از مجلّد دوازدهم، صص 116 و 117.

می‌آید. و امّا انسان با این که نوعی از انواع حیوان است، به اندازه‌ای با دیگرِ حیوانات در تفارق است که هیچ‌گاه در ردیف و طبقۀ آن‌ها قرار نمی‌گیرد؛ بلکه در مرتبه‌ای بسی بالاتر از همۀ آن‌هاست. از این رو، هرگاه موجودات را طبقه بندی کنیم نباید و نمی‌شاید، که انسان را در رده و ردیف حیوانات بیاوریم. و به لحاظ ظرفیت فراخ و تودرتویی که دارد، هر انسانی خود، نوعی از انواع حیوان است؛ یعنی از یک انسان تا انسان دیگر گاه چندان فاصله است که میان گنجشک و اسب. و چنین فاصله‌ای در میان حیوانات دیگر، مثلاً گنجشک تا گنجشک و اسب تا اسب وجود ندارد. و جالب این که، آدمیان با این همه ظرفیت فراخ و تودرتویی که دارند باز انسان‌اند؛ یعنی از یزید تا بایزید همه انسان‌اند. امّا این کجا و آن کجا! میان ماهِ من تا ماهِ گردون تفاوت از زمین تا آسمان است. با این حال همه به ظاهر انسان‌اند. بنابراین، نباید تصور شود که هر کس دو چشم و دو گوش و دو دست و دو پا دارد، همان اندازه انسان است که دیگری.

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی چه میان نقش دیوار و میان آدمیت (سعدی)

گاهی فاصله از زمین تا آسمان است. و این فاصله به دلیل فراخی ظرفیت انسان‌هاست. از پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود:

لَیسَ شَیءٌ خَیراً مِنْ الْفٍ مِثْلِهِ إلّاالإنسانُ.(1)

چیزی نیست که از هزار مانندِ خود بهتر باشد، مگر انسان.

گر به ظاهر آن پری پنهان بود آدمی پنهان‌تر از پریان بود

نزد عاقل ز آن پری که مُضمَرست آدمی صد بار خود پنهان‌تر است

آدمی نزدیک عاقل چون خفیست چون بود آدم که در غیب او صَفیست


1) (1) . کنز العمال، ج 12، ص 191، ح 34615.

آدمی همچون عصای موسی است آدمی همچون فسونِ عیسی است

در کفِ حق بهر داد و بهرِ زَیْن قلبِ مؤمن هست بینَ اصبَعَین

تو مبین ز افسون عیسی حرف و صوت آن ببین کز وی گریزان گشت موت

تو مبین ز افسونش آن لَهجاتِ پَست آن نِگر که مرده برجَست و نشست

تو مبین مر آن عصا را سهل یافت آن ببین که بَحرِ خَضْرا را شکافت

تو ز دوری دیده‌ای چتر سیا یک قدم فا پیش نِه، بنگر سپاه(1)

یکی داستانش داستانِ سگ است:«فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ»2 و دیگری آن چنان در اوج و دور از دسترس فهم آدمی است، که درباره‌اش فرمود:«ثُمَّ دَنا فَتَدَلّی * فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی»3 یکی چراغ تاریکی‌هاست، و راهگشا در تیرگی‌ها، و کلید درهای بسته و دیگری به صورتْ انسان را مانَد، و امّا در سینه‌اش قلب حیوان می‌طپد: «الصُّورَةُ صُورَةُ انسَانٍ، وَالقَلبُ قَلبُ حیوانٍ».(2)یکی از فرشته برتر و دیگری از دیو پست‌تر است، و امّا در عین حال هر دو به ظاهر انسانند. و همین همانندیَ ظاهرست که حقیقت جویانِ ساده لوحِ ظاهربین را، که صورت از معنی نمی‌شناسند، به خطا می‌افکند و هر دو را، در یک سطح می‌بینند و به قیاس می‌آورند. گر به صورت، آدمی انسان بُدی/احمد و بوجَهل خود یکسان بُدی؛ پیامبر گرامی و عظیم‌الشأن را می‌دیدند، که مانند دیگران خوراک می‌خورد و در بازارها راه می‌رود؛«یَأْکُلُ الطَّعامَ وَ یَمْشِی فِی الْأَسْواقِ»5 و او را با همان انسان‌های معمولی قیاس می‌کردند و می‌گفتند


1) (1) . مثنوی، دفتر سوم، ابیات 4255-4264.

2) (4) . نهج البلاغه، خطبه 87.

خداوند فرمود تا بگوید: جز این نیست که من هم بشری چون شمایم؛«قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ».1

آری او بشر است، امّا چگونه بشری!

محمّدٌ بَشَرٌ لا کَالبَشَرِ بَلْ هُوَ کالیَاقوُتِ بَینَ الحَجَرِ(1)

محمّد نیز انسان است، امّا نه چون دیگر انسان‌ها؛ بلکه او چون یاقوت در میان سنگ‌هاست.

پیش از آن که پیک وحی در رسد و به تعلیم و هدایت خلق برخیزد، به تعلیم ربوبی، نیکو آموخت و به ادبِ ربوبی، شایسته تربیت شد. او خود فرمود: «اَدَّبَنِی رَبِّی فَاَحْسَنَ تأدِیبِی».(2)و به همین ملاک برخی در روزگارِ ما به چنین مقایسه نادرستی دست می‌زنند! و علی علیه السلام را با دیگران قیاس می‌کنند و یا اهل‌بیت پیامبر صلی الله علیه و آله را تا حدّ «علمایِ ابرار» تنزّل می‌دهند و جالب این که، هم اینان حتّی فرقی میان شرایط امامت و وظایف و تکالیف اجتماعی امام نمی‌نهند. و «انتصاب الهی» و «نهادِ عصمت» را که شرط امامت است با وظایف امام، که تحقّقِ قسط و عدالت و گسترش دانش و آگاهی و تربیت نفوس و تزکیۀ آدمیان است، خلط می‌کنند!(3)

عشق را بگذاشت و دُمّ خر گرفت لاجَرَم سرگینِ خر شد عنبرش

مُلک را بگذاشت و بر سرگین نشست لاجَرَم شد خرمگس سرلشگرش

خرمگس آن وسوسه سست و آن خیال که همی خارش دهد همچون گَرَش

گر ندارد شرم و واناید از این وانمایم شاخ‌های دیگرش


1) (2) . قلب اسلام، ص 42.

2) (3) . تفسیر نور الثقلین، ج 5، ص 392؛ مجمع البیان، ج 10، ص 78.

3) (4) . مجلّه مدرسه، سال دوّم، شمارۀ سوّم، مقالۀ بازخوانی نظریۀ «علمای ابرار».

تو مکَن شاخش چو مرد اندر خری گاو خیزد با سه شاخ از محشرش(1)

دریغا و دردا! این مشکل همیشگی بشر بوده است، که این جفا را دربارۀ اولیای الهی و بندگانِ پاک خداوند روا داشته است. نور را با ظلمت، عدل را با جور، و خَرمُهْره را با دُرّ برابر کرده است؛

«آه آه از دست صرّافانِ گوهر ناشناس هر زمان خر مهره را با دُرّ برابر می‌کنند»

بزرگمردی را که فرمود: ما پروردۀ خداییم و مردم، پرورده‌های مایند؛ «اِنَّا صنَائِعُ رَبِّنَا وَالنَّاسُ بَعْدُ صَنائِعٌ لَنَا»،(2)با آن شخصِ از فطرت برگشته و مسخ شده و آن جسم کج‌اندیش؛ «الشَّخصُ المعکوسُ وَالجِسمُ المَرْکُوسُ»(3)قیاس می‌کنند. البته کمی داناتر و مهذَّب‌ترش می‌دانند، و یا با دیگرانش می‌سنجند! و او خود دردمندانه، فرمود:

فَیَا لَلَّهِ وَلِلشَّورَی! مَتی اعْتَرَضَ الرَّیبُ فِیَّ مَعَ الأوَّلِ مِنْهُم، حَتّی صِرْتُ اقْرَنُ الَی هذِهِ النَّظَائِرِ.(4)

پناه بر خدا از این شورا! در کدام زمان بود که در مقایسۀ من با نخستین آنان (ابوبکر، و برتریِ من بر او) شکّ و تردید وجود داشته باشد، تا چه رسد به این‌که مرا همسنگ امثال این‌ها (اعضای شورا) قرار دهند؟!

چگونه رواست که آدمی دیدۀ خرد فرو بندد و همۀ فضایل انسانی را نادیده انگارد و ناسزاوار، دانایانِ راستین قرآن، و وارثانِ حقیقیِ آورندۀ آن و مشعل‌های


1) (1) . کلّیات شمس، غزل 1255.

2) (2) . نهج البلاغه، نامۀ 28.

3) (3) . همان، نامۀ 45.

4) (4) . همان، خطبه 3.

کمال و گنجورانِ علم خدا را، که زبانِ گویای «تنزیل» اند، با دیگران به قیاس آوَرَد؟ آری، حقیقت این است که، این قیاس‌ها همه، «مع الفارق» است. نباید و نشاید، حتّا هیچ بزرگی را - چه رسد آن‌ها که تخم گناه را کِشتند و آب فریب به پای آن ریختند - با آل محمّد صلی الله علیه و آله قیاس کرد. «چراغ مرده کجا، شمعِ آفتاب کجا»؟

لایُقَاسُ بآلِ محمّدٍ صلی الله علیه و آله مِن هذِهِ الاُمَّةِ أحَدٌ، وَلایُسَوَّی بِهِم مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُم عَلَیهِ ابَداً: هُمْ اساسُ الدِّینِ، وَعِمَادُ الیَقینِ. الَیهِمْ یَفِیءُ الغَالِی، وَبِهِم یَلحَقُ التَّالِی، وَلَهُم خَصَائِصُ حَقِّ الوِلایَةِ، وَفِیْهِمُ الوَصیَّةُ وَالوِراثَةُ.(1)

از این امّت کسی نیست که با آل محمّد - که درود خدا بر او و بر خاندانش باد - شانه به شانه بساید و آن دیگران که همواره ریزه‌خوار نعمت ایشان‌اند، هرگز نمی‌توانند با آنان پهلو بزنند، که این خاندان پایه و زیرساخت دین‌اند و تکیه‌گاه یقین. تندروان به سوی ایشان باز آیند و واپس ماندگانِ کُنْد رفتار، ناگزیرند که خود را بدیشان برسانند؛ چرا که ویژگی‌های حقِّ ولایت از آنِ آل محمّد است و وصایت و وراثت، تنها در این خانواده، فراهم آمده است.

و امّا کتاب حاضر:

1 - «پاسداران وحی» نوشتاری در حوزۀ «امامت» نگاشتۀ زنده‌یادان:

حضرت آیة‌اللّه العظمی فاضل لنکرانی و حضرت آیة‌اللّه اشراقی است که پس از بازنویسی و تکمیل: پانوشت، سرآغاز، تنظیم مطالب و جابجایی پاره‌ای از آنها، به همان نام منتشر شده است.

2 - در این بازنویسی و تکمیل، اساس کار بر این بوده است که با حفظ همۀ


1) (1) . همان، خطبه 2.

مباحث مطروحه، افزون بر فهرست آیات و منابع روایات، کتاب به‌گونه‌ای ارائه شود که فهم مطالب و دریافت مفاهیم آن، برای همگان به‌ویژه جوانان که مخاطبان اصلی این نوشتارند، سهل و هموار باشد. برای همین، از تکراری که در پاره‌ای مباحث و منقولاتِ کتاب آمده است، در این بازنویسی و تکمیل صرف‌نظر شده است.

3 - سرآغاز و پانوشت‌ها صرفاً برای توضیح بیش‌تر متن کتاب است، «تا که قبول افتد و چه در نظر آید».

در پایان لازم می‌دانم از برادر گرامی جناب حجة الاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ محمّدرضا فاضل کاشانی، که در نمونه‌خوانی متن و تصحیح اغلاط، زحمت کشیده و نکته‌هایی را یادآوری کردند، تشکّر و قدردانی کنم.

نیز، از همه دوستانی که شکل‌گیری و نشر کتاب را بر عهده داشته‌اند، سپاسگزارم.

والحَمدللّه عَلَی هَذه النِّعمَة 27 رجب 1428 ه ق. 20 مرداد 1386 ه ش. قم - محمّدتقی خلجی

مقدّمه

مقدّمه

1 - آیین اسلام، به لحاظِ «هویّت»، جهانی و جاودانه است؛ بدین معنا که هم گسترۀ زمان را شامل است، و هم پهنۀ گیتی را زیر نگین خود دارد. و این حقیقتی است که خدایِ دانایِ حکیم در آموزه‌های وحی، بدان تصریح کرده است:

«تَبارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعالَمِینَ نَذِیراً».1 که بزرگوار است آن [خداوندی] فرقان را بر بندۀ خویش فرو فرستاد تا بیم دهنده‌ای برای جهانیان باشد.

«وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ کَافَّةً لِلنّاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ».2

و تو را جز مژده‌بخش و بیم دهنده برای همۀ مردم، نفرستاده‌ایم امّا بیشتر مردم نمی‌دانند.

«وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ».3

و به من این قرآن وحی شده است تا با آن شما و هر کس را که [این قرآن به او] برسد، بیم دهم.

«وَ هذا کِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَکٌ مُصَدِّقُ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ لِتُنْذِرَ أُمَّ

اَلْقُری وَ مَنْ حَوْلَها».1

و این کتاب خجسته‌ای است که آن را فرو فرستاده‌ایم، آن‌چه را پیش از آن بوده است، راست می‌شمارد، و تا [مردمِ] «مادرِ شهرها» (مکّه) و مردمِ پیرامونِ آن را بیم دهی.

2 - نبوّت محمد صلی الله علیه و آله، حلقۀ پایانی زنجیرۀ همۀ نبوّت‌هاست، و آخرین انسانی است که از جانب خداوند آموزه‌های آسمانی را دریافت کرده است:

«ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ».2

محمّد، پدر هیچ یک از مردان شما نیست امّا فرستادۀ خداوند و خاتمِ - سرآمد و پایان‌بخش - پیامبران است.

علی علیه السلام، هنگامی که در کار غسل و کفن و دفن پیامبر صلی الله علیه و آله بود، فرمود:

بِاَبی أَنْتَ واُمّی یا رَسولَ اللّهِ لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِکَ مَا لَمْ یَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غیْرِکَ مِنَ النّبُوَةِ وَ الإنْباءِ واَخْبارِ السَّماءِ.(1)

ای رسول خدا! پدر و مادرم فدایت باد، نه با مرگ دیگران، که تنها با مرگ تو رشتۀ پیامبری، پیام و خبرهای آسمانی، گسست.

3 - آن بزرگوار، بر خلاف آیین‌اش که ابدی و جاودانه است، بنا به تقدیر الهی و به اقتضای سنّتِ دگرگونی‌ناپذیرِ آفرینش، همچون پیامبران دیگر، حیات ظاهریِ محدود دارد و در نهایت، محکوم قانون مرگ و حیات است:


1) (3) . نهج البلاغه، خطبه 235.

«إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ».1

بی گمان تو خواهی مرد، و آنان نیز می‌میرند.

«وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ».2

و محمّد جز فرستاده‌ای نیست که پیش از او [نیز] فرستادگانی [بوده و] گذشته‌اند.

بر این اساس، به تصریح قرآن کریم، اگر بمیرد یا کشته شود، نمی‌سزد که انقلاب پیش رَوِ او، به انقلابی ارتجاعی و پَسْ رَو، بازگردد، و مسلمانان را نشاید، به راهی روند که در دوران جاهلیت، در پرتو تعالیم وحی، با شتاب از آن گذر کرده‌اند. محمّد صلی الله علیه و آله، آخرین فرستادۀ خداوند است، تا رسالت‌ها و هدف‌ها و مسئولیت‌ها را، به خاکیان برساند، و انقلابی در درون‌ها و اندیشه‌ها و اخلاق آدمیان پدید آوَرَد؛ انقلابی انسانی و الهی که با استواریِ قامت، بر وفق فطرت آدمیان، رو به سوی تعالی‌ها، اوج گیرد. در آیین او، در عین حال که معنویت و ایمان، جایگاهِ بزرگی دارد، از حقایق ملموس و واقعیت‌های محسوسِ حیاتِ این جهانی نیز، به هیچ وجه، غفلت نشده است. از این رو، آن بزرگوار، علاوه بر دریافت وحی و ابلاغ آن به آدمیان، از جانب خداوند مأموریت یافته بود، تا به تبیین شریعت و تعلیم آموزه‌های راقیِ آن بپردازد و به تأسیس حکومت و تدبیر امورِ مسلمانان بر مبنا و اساس دین، اقدام کند:

«وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ».3

و بر تو قرآن را فرو فرستادیم تا بر مردم آن‌چه برای آنان فرو فرستاده شده است، روشن گردانی و باشد که بیندیشند.

آن چه از نگاهِ تیزبین هیچ بررسی کنند و پژوهش‌گرِ با انصافی دور نمانده، این است که به لحاظِ تاریخی، تا روز رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله، از سویی مجالِ تعلیم همۀ آموزه‌های دین و تبیین همۀ احکام شریعت و تفسیرِ داده‌های وحی - با توجه به نزول تدریجی آنها - نسبت به گستردگی و ژرفایی که دارد، بسیار اندک بود، و امکان تعمیق اندیشۀ اسلامی و گسترش فرهنگ نو پدیدِ آن، به طور بایسته، فراهم نیامده بود. و از سوی دیگر، جامعه نو پای اسلامی را، تلاش‌هایِ دشمنانۀ دشمنان اسلام؛ از درون (منافقان) و از بیرون (کافران و مشرکان)، تهدید می‌کرد، و زمینه‌هایی حساب شده فراهم آمده بود تا دستِ کم، رابطۀ فرهنگیِ تازه مسلمانان با خود اسلام، سست یا قطع شود. و بدین گونه دستاوردِ دورۀ بعثت، تباه گردد. و به تعبیر بسیار ظریف و تأمّل برانگیزِ امام علی بن ابی طالب علیه السلام:

بنیان شریعت از بیخ و بُن، برافکنده و در جای دیگر بنا نهاده شود. و دریغا که چنین شد: «نَقَلوُا البِناءَ عنْ رَصِّ اساسِهِ، فَبَنوْهُ فِی غَیْرِ مَوضِعِهِ».(1)

اکنون، با توجه به پیش گفته‌ها، این پرسش جدّی پیشِ روی ماست؛ آیا پیامبر گرامی اسلام، دربارۀ آیندۀ شریعتی که آورده است و تبیین و تفسیرِ حقایقِ توُدرتوُیِ معارفِ وحی و سرنوشتِ امّتی که در پرتو تعالیم الهی پدید آمده و زعامت و رهبری فکری و سیاسی و اجتماعی آنان، هیچ گونه اقدامی نکرده؛ بدین معنا که عالماً و عامداً، مسألۀ جانشینی خود را باز گذاشت و آن را به عهدۀ امت قرار داد، که تعیین کنند چه کسی صالح‌تر و سزاوارتر، برای جانشینی او و ادامۀ رهبری اوست؛ یعنی همۀ اینها را با همۀ اهمیتی که دارد، به عهدۀ کسانی نهاد که


1) (1) . نهج البلاغه، خطبه 150.

فاصلۀ بسیار دور با پیامبر و رسالت و اهداف او، داشته‌اند؟ یا این که خودِ آن حضرت، به فرمان خداوند و به لحاظِ تاریخی، علاوه بر آن که در سال‌های آغاز بعثت و پس از نزولِ:«وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ» .(1)و در سالِ پایانی بعثت (سالِ یازدهم هجرت)، به تصریح، مطرح کرده است؛ یعنی در موقعیت‌ها و مواضع مناسب، دربارۀ رهبری پس از خود و شخصِ امام علی بن ابی طالب علیه السلام برای احرازِ این مسندِ فوق العاده مهمّ، سخن گفته است؟

و امّا آن چه در این کتاب، بدان پرداخته می‌شود، در حقیقت پاسخ به همین پرسش جدّی و اساسی است که از روزِ رحلتِ پیامبر صلی الله علیه و آله تا اکنون، همواره، ذهن و دل مسلمانان، به ویژه متفکران آن ها را، به خود مشغول داشته است.

شیعیان، بر این باورند که مقولۀ امامت و خلافت، به معنای تبیین شریعت و تفسیر معارف وحی و رهبری فکری و دینی و سیاسی مسلمانان، بسانِ نبوت، یک منصب الهی است، که پیامبر صلی الله علیه و آله به فرمان خداوند در آغاز(2)


1) (1) . شعراء، آیۀ 214.

2) (2) . خلافت و جانشینی امیر مؤمنان علی علیه السلام، از چنان شهرتی برخوردار بود که آگاهان با شنیدن تصدّیِ شخص دیگر (ابوبکر ابن ابی قحافه)، به زمامداری جامعه پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله در شگفتی عمیقی فرو رفتند. زیرا با حادثه‌ای رویارو شدند که هرگز انتظار آن را نداشتند. و امّا عواملی که سبب این شهرت بودند، بسیارند که در اینجا تنها به پاره‌ای از آنها اشاره می‌شود: یک، اعلام پیامبر صلی الله علیه و آله در مناسبت‌های گوناگون، و در جالب‌ترین صحنه‌های تاریخ، به عنوان جانشین و ادامه دهندۀ راهی که با دعوت به اسلام پیش رویِ امت خویش گشوده بود، که در واقع، دعوت به یک اندیشه‌ای نوین بود؛ اندیشه‌ای انقلابی و پویا و پرتحرک در راهِ ایجاد یک نظام جامعه‌ای جهانی. در آغاز بعثت، به هنگام نزول:«وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ»؛ و خویشاوندان نزدیک‌ات را بیم ده» (شعراء، آیۀ 214). دربارۀ علی علیه السلام فرمود: انّ هذا اخِی وَوَصیّیی وَخَلیفَتی فیکُمْ، فَاسمَعوُا لَهُ وَ اطیعوُا. این است برادر و وصیّ و خلیفۀ من بر شما. سخن‌اش را بشنوید و از او پیروی کنید (تاریخ الامم والرسل والملوک، محمد بن جریر طبری، ج 1، ص 543). این حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله به «حدیث دار» یا «حدیثُ بَدْءِ الدَّعْوَةِ» شهرت یافته، و با الفاظی

و انجام بعثت، و در میان این دو، در موقعیت‌های بسیار مهمّ و مناسب، مسلمانان را از آن آگاه کرده است. و نیز بر این باور است که اندیشۀ «خلافت و امامت»، از فعّال‌ترین حوزۀ حیات فکری مسلمانان است و این حقیقتی است که در متون دینی ما مسلمانان (قرآن و سنّت - گفتار، رفتار و تقریر معصوم -)، با اهمیت ویژه‌ای، بدان پرداخته شده است. و همین گونه، بر این باور است که همان ملاحظات عقلانی که ارسال رسل و انبیا را ایجاب کرده بود، ایجاب می‌کند که در غیبتِ آنان نیز، رهبرانِ معصومی برای تبیین و تفسیر داده‌های وحی و سرپرستی یا «ولایتِ» پیروان آنان تعیین گردد. به گفتۀ شاعر شیعی معروف عرب، شیخ کاظم ازری بغدادی، در قصیدۀ مشهور «هائیّه»:

انَبیٌّ بِلا وَصیٍ؟ تَعالَی اللّهُ عَمّا یَقولُهُ سُفَهاها.(1)

آیا پیامبر، بی وصی و جانشین می‌شود؟ خدا و دین او بالاتر از این سخنِ ناخردمندانه است.

آیا، با قطع نظر از مقام پیامبری، پذیرفتنی است که یک انسان عادی که طرحی جامع - جهانی و جاودانی - را پی افکنده و کاری بزرگ را به سامان رسانیده است، بی وصیت و بی وصیّ از دنیا برود؟ آیا شخصیتی چون حضرت محمد صلی الله علیه و آله، که به تصریح قرآن کریم «خَاتَم الأنبِیاء» است، دربارۀ امری که در قیاس با دیگر حوزه‌های اسلامی، منزلت و مکانتِ حراست و پاسداری از کیان وحی الهی را عهده‌دار است،(2)بی‌تفاوت بوده و بی‌هیچ اقدامی از جانب خویش، این مهمِّ حیاتی(3)را به عهده مردمی وانِهد که در دورۀ بعثت، تا روز رحلت


1) (1) . الکُنی وَالالْقاب، ج 2، ص 23.

2) (2) . امام ابو الحسن علی بن موسی الرّضا علیه السلام در توصیف جایگاه «امام» فرمود: «اِنَّ الامامَ زِمامُ الدّینِ، وَنِظامُ المُسْلِمینِ، وَصلاحُ الدُّنیا، وَعِزُّ المُؤمنینَ. الاِمامُ اسُّ الاِسلامِ النّامِی وَ فَرْعُهُ السّامیَ. بِالامامِ تمامُ الصَّلاةِ والزَّکاةِ والصّیامِ والْحَجِّ وَالجِهادِ، وَتَوفیرُ الْفَیْ‌ءِ والصَّدَقاتِ، واِمْضاءِ الحُدودِ والاحْکامِ، وَمَنْعُ الثّغورِ والاطرافِ؛ به راستی، امام زِمام (شیرازۀ) دین و مایۀ نظام مسلمین و صلاح جهان و عزّت مؤمنان است. امام پایه و ریشۀ اسلامِ فزاینده و شاخسار روینده و برایندۀ آن است. به وجود امام است که نماز و زکات و روزه و حج و جهاد درست آید و فواید عامّه و صدقات و اجرای حدود و احکام، عملی شود و مرزها و نواحیِ [سرزمین اسلام] پاسداری گردد»، (تحف العقول، ص 438؛ اصول کافی، ج 1، ص 200). و همین جایگاه رفیع بود که دانشمندان و فیلسوفان و متکلّمان و متفکّران و ادیبان و شاعرانِ شیعه را واداشت، تا هر یک در نظام فکری و اندیشه‌ای خود، مسألۀ امامت را به عنوانِ مهم‌ترین حکم دین و شریف‌ترین مسأله مسلمین، مطرح کنند.

3) (3) . ابو الفتح محمّد بن عبد الکریم بن ابی بکر، احمد شهرستانی، در الملل و النّحل، ص 24، گوید: «اَعْظَمُ خِلافٍ بَیْنَ الاُمَّةِ خِلافُ الاِمامَةِ؛ اذ ما سُلَّ سَیْفٌ فِی الاسلامِ عَلی قاعِدَةٍ دینیَّةٍ مِثْلَ ما سُلَّ عَلَی الامامَة فی کلُّ زَمانٍ؛ بزرگترین اختلاف در میان امت، اختلاف در مسأله امامت است؛ زیرا شمشیری که برای امامت در همۀ زمان‌ها کشیده شد، برای هیچ اصل دینی از نیام برنیامده است.

پیامبر گرامی، بسیاری از آنان، به عمق و جوانب گوناگون آموزه‌های اسلام هنوز دست نیافته و از اسلام جز اقرار زبانی به توحید و نبوّت و... بهره‌ای نداشتند؛(1)به عهدۀ کسانی وانهد که مدّعی ایمان بودند امّا خداوند در توصیفِ‌شان فرمود:

«قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمّا یَدْخُلِ الْإِیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ».2

بگو: ایمان نیاورده‌اید بلکه بگویید: اسلام آورده‌ایم؛ و هنوز ایمان در دل‌هایتان راه نیافته است.(2)


1) (1) . علی علیه السلام فرمود: وَلَیسَ کُلُّ أصْحابِ رَسُولِ اللّه صلی الله علیه و آله مَنْ کانَ یَسْأَلَهُ وَیَسْتَفْهِمُهُ حَتّی انْ کانُوا لَیُحِبُّونَ أنْ یَجِیءَ الْاَعْرابیُّ وَالطّارِئُ فَیَسْأَلُهُ عَلَیْهِ السَّلامُ حَتّی یَسْمَعُوا؛ همۀ یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله چنان نبودند که از او چیزی پرسند و دانستن آن را از او خواهند، تا آنجا که دوست داشتند عربی بیابانی که از راه رسیده، از او چیزی بپرسد و آنان بشنوند، (نهج البلاغه، خطبه 210).

2) (3) . ابن ابی الحدید، دربارۀ مسأله خلافت و جریان سقیفه و شورا، گوید: از ابوجعفر، یحیی بن محمد علوی، نقیب بصره، هنگامی که این خطبه (خطبه 164) را پیش او می‌خواندم، پرسیدم: منظور علی علیه السلام از این سخن که فرمود: «فَاِنَّها اثَرَةً شَحَّتْ عَلَیْها نُفُوسُ قَوْمٍ وَسَخَتْ عَنْها نُفُوسُ آخَرِینَ؛ خلافت چیز برگزیده‌ای بود که نفس‌های گروهی بر آن بخل ورزید و نفس‌های قوم دیگر آن را بخشید و از آن گذشت» چیست؟ و آن قومی که آن مرد اسدی گفته است: «چرا و چگونه قوم شما، شما را از این مقام (امامت) بازداشتند، و حال آن که شما بدان سزاوارترید؟» کیستند؟ آیا منظور آن حضرت روز سقیفه است یا روز شورا! ابوجعفر که خدایش رحمت کناد با آن که شیعه و علوی بود مردی با انصاف و سخت خردمند بود، گفت: منظور ایشان روز سقیفه است. گفتم دل من به من اجازه نمی‌دهد (دل من راضی نمی‌شود) که اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله را چنین تصور کنم که با پیامبر صلی الله علیه و آله مخالفت ورزیده، و نص و تصریح او را رد کنند و نادیده انگارند. نقیب گفت: من هم روا نمی‌دارم که به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت دهم: امر امامت را مهمل داشته و مردم را سرگشته و بیهوده رها فرماید و حال آن که هیچ‌گاه از مدینه بیرون نرفت مگر آن که امیری بر آن گماشت. و این کار در حالی صورت می‌گرفت که پیامبر صلی الله علیه و آله زنده بود و از مدینه هم چندان دور نبود. چگونه ممکن است برای پس از مرگ خود که دیگر قادر به تدارک آن چه پیش آید نیست، کسی را امیر نکند، (شرح نهج البلاغه، ابن ابی‌الحدید، ج 9، ص 248).

آری، شیعیان بر این باورند که زعامت دینی و رهبری فکری و سیاسی مسلمانان، مهم‌ترین مسأله اجتماعی و انسانی است، تا آنجا که امر به معروف و نهی از منکر و بقای دینِ خدا وابستۀ به آن است، و از سوی خداوند به تصریح اعلام گردیده و به وسیلۀ سنّت - روش عملی شخص پیامبر صلی الله علیه و آله - تأیید و تأکید شده است. و اگر چنین نمی‌بود، به طور قطع، آئین اسلام که برای تبیین معارف توحیدی و اجرایِ اصول عدالت و احسان است، از مسیر اصلی و طبیعی خود منحرف می‌گشت؛ چرا که حقیقت، همواره در محاصرۀ انسان‌هایِ سوداگرِ هواپرستِ سودجوست، و اگر پاسداری نشود، تحریف می‌گردد؛ چنان که آئین‌های آسمانی گذشته، از این خطر مصون نماندند و به وسیلۀ، حتّا آن‌ها که خود را متولّیان شریعت می‌دانستند، تحریف شدند، تا آنجا که پیامبرِ بعدی،

با این که پیامبرِ پیش از خود و تعالیم آسمانی او را تأیید می‌کرد، آن‌ها را منسوخ می‌دانست:

«فَبِما نَقْضِهِمْ مِیثاقَهُمْ لَعَنّاهُمْ وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِیَةً یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ نَسُوا حَظًّا مِمّا ذُکِّرُوا بِهِ وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلی خائِنَةٍ مِنْهُمْ إِلاّ قَلِیلاً مِنْهُمْ».1

برای پیمان‌شکنی، لعنتشان کردیم و دل هایشان را سخت گردانیدیم زیرا عبارات [کتاب آسمانی] را از جای خویش پس و پیش می‌کردند و بخشی از آن چه را بدیشان یادآور شده بودند، از یاد بردند و تو پیوسته از خیانت آنان - جز شمارِ اندکی از ایشان - آگاهی می‌یابی.

نتیجه این که، در اسلام مسألۀ «امامت و خلافت» به معنایی که گذشت، به جدّی‌ترین صورت و از آغازِ دعوت تا روز رحلت، مطرح بوده و جزء ارکان اصلی اسلام قرار داده شده است؛ چونان که در مذهبِ شیعه، جزء اصول دین است.

آیۀ اولی الامر

فصل یکم: آیۀ اولی الامر

اشاره

«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْ‌ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً».1

ای مؤمنان، از خداوند فرمان برید و از پیامبر و صاحبان امر، که از شمایند، فرمانبرداری کنید، پس اگر دربارۀ چیزی ستیزه و کشمکش کردید، آن را به خدا - کتاب خدا - و پیامبر بازگردانید.

اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید، که این بهتر است و سرانجام آن نیکوتر.

صاحبانِ امر کیانند؟

در قرآن کریم آیات چندی دربارۀ امامت و خلافت آمده است،(1)که از


1) (2) . دو منبع استناد برای بررسی «مسأله امامت و خلافت» در باورِ شیعیان، علاوه بر استناد به دلیل عقل و قانون عقلاء وجود دارد، که مآلاً به یک مقصد و یک حقیقت باز می‌گردد. 1 - قرآن کریم که در میان همۀ مسلمانان، بی‌هیچ تردیدی، از مرکزیّت اساسی برخوردار است و استناد به آن، استنادِ مستقیم به سخن خداوند است. 2 - رجوع به «سنّت» - گفتار و رفتار و تقریرِ - پیامبر صلی الله علیه و آله که تجسّم عملیِ امامت و خلافت

بررسی این آیات دانسته می‌شود: امامت و خلافت، مانند «نبوّت و رسالت» یک منصب الهی است و در گُماردنِ «امام» و «خلیفه» دست بشر از آن کوتاه است.

«اَمْر» لفظ عام و شاملی است که همه گفتارها و رفتارها را در بر می‌گیرد، و در این آیه، به معنای کار و شأن است،(1)و دور نیست که در این آیه، «اَمْر» به معنای اصطلاحیِ آن نیز، یعنی دستور و فرمان، به کار رفته باشد.

بر این اساس:«اولوا الأمر»؛ یعنی آن‌ها که برای فرمانروایی شایسته‌اند، و به لحاظِ اهمیّتِ فرمان‌شان، با همین عنوان «اولوا الأمر» در قرآن کریم؛ شناسانده شده‌اند. به تعبیر دیگر «اولوا الأمر» گروهی از مؤمنان‌اند که در میان مسلمانان، موقعیت و جایگاهِ والایِ ویژه‌ای دارند.

از همین رو، پیروی از فرمانِ‌شان، لازم و ضروری است. و این نکتۀ مهمی است که از آن غَفلت شده و بیش‌تر به توضیح و تبیین مفهومِ «اولوا الأمر» و تعیین مصداقِ‌(2)آن پرداخته شده است.


1) (1) . امَرَ امْراً وَاِمارَةً وَآمِرَةً؛ او را در اقدام به کاری مکلّف کرد و بدو دستور داد، فرمود به او، برای کاری اشاره کرد. پس او آمِر: فرمانده و دستوردهنده و آن دیگری مأمور: فرمانبردار و دستورگیرنده است.امَرَ امْراً وَاِمارَةً وَاِمْرَةً عَلَیْهِمْ: بر آنان امیر و فرمانروا شد. امَرَهُ: بر او حکمرانی کرد، فرمان راند. او را تسلّط و حکمرانی داد:«وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِکَ قَرْیَةً أَمَرْنا مُتْرَفِیها»؛ چون خواستیم آبادی‌یی را به هلاکت بریم مرفّهانش را تسلّط دادیم» (اسراء، آیۀ 16). الْاَمْر: دستور، فرمان. ج: اوامر. حال، موضوع، پیش‌آمد. ج‌اُمور.

2) (2) . در این که «اولوا الامر» چه کسانی هستند، از اهل‌سنّت برخی، آنان را امیران و برخی دیگر، خلفای چهارگانه و برخی دیگر عالمان گفته‌اند و در روزگار ما، کسانی چون رشیدرضا گویند: دانشمندان بزرگ، رؤسا (رهبران و رئیس مجلس، رئیس قضا، وزراء، استانداران، فرمانداران، شهرداران، اصحاب مصالح عامّه، مدیران جمعیت‌ها و شرکت‌ها، رهبران احزاب، ناشران، روزنامه‌نگاران و طبیبان و هلمّ جرّاً...

انسان موجودی است که به حسب طبع و فطرت، آزاد آفریده شده است.

و در اندیشه و عمل آزاد است؛ زیرا دارای عقل و ارادۀ آزاد است و در پرتو آن می‌تواند خوب و بد را تشخیص داده و هرکدام را که اراده کرد برگزیند.

از همین روست که در سرنوشت خود و کارهایی که به رهبری خِرَد و بر اساس اراده‌اش انجام می‌دهد، دارای مسؤولیت است. و هیچ‌کس در هیچ شرایطی حق ندارد که این آزادی را از او بگیرد و بر ارادۀ او تسلّط یابد و او را تسلیم خواسته‌های خود گرداند. امّا در این میان، انسان‌هایی هستند که از نظر استعداد و شعور، در سطحی بالاتر از دیگران‌اند، و بر اثرِ مطالعه و تحقیق و تجربه‌اندوزیِ بسیار و پختگی در کار و باروَر کردنِ نیروی عقل، در تشخیص خوب و بد و آن‌چه به صلاح آدمیان است، گوی سبقت را ربوده‌اند و از درایت و بصیرت و درک برتر و نیرومندتری برخوردارند. و طبعاً بر دیگران است که در هر چه مربوط به صلاح زندگی و سامان آن است، از این گروه ممتاز پیروی کنند، یعنی آن‌ها که نمی‌دانند و توان تشخیص ندارند و تجربه‌ای نیندوخته‌اند و ناپخته و خام‌اند، آن‌هایی را که می‌دانند و توانِ تشخیص بالایی دارند و در گیرودار زندگی تجربه‌ها اندوخته و از پختگیِ لازم برخوردارند، الگوی خویش قرار دهند و از فروغ دانش و آگاهی آن‌ها روشنی بگیرند. البته این پیروی، تنها در قلمروی است که خود نمی‌داند. بنابراین، اصلِ جاری در میان انسان‌ها، عدم تفارق آن‌ها با یکدیگر است. و هیچ‌کس در عرصۀ حیات انسان، حقِ سلطه بر دیگری ندارد و نمی‌تواند دیگری را به کاری وادارد، یا از کاری باز دارد، و جلوی

خواست و ارادۀ او را بگیرد.(1)


1) (1) . نخستین سنگ بنای انسان، در این جهان، آزادی اوست؛ بدین معنا که خداوند انسان را، به حسبِ سرشت، آزاد آفریده است؛ بر این اساس، هیچ‌کس در هیچ شرایطی حق ندارد که این آزادی الهی را که از رهگذر آفرینش دریافت کرده است از او سلب کند. علی علیه السلام با توجه به این اصل فطریِ خدادای به فرزندش - بلکه به همۀ پیروانش که به حق فرزندانِ معنوی او هستند - هشدار داده و فرموده است: «أَکْرِمْ نَفْسَکَ عَنْ کُلِّ دَنِیَّةٍ وَ إِنْ سَاقَتْکَ إِلَی الرَّغَائِبِ؛ فَإِنَّکَ لَنْ تَعْتَاضَ بِمَا تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِکَ عِوَضاً، وَ لا تَکُنْ عَبْدَ غَیْرِکَ وَ قَدْ جَعَلَکَ اللَّهُ حُرّاً، وَ مَا خَیْرُ خَیْرٍ لا یُنَالُ الاّ بِشَرٍّ، وَ یُسْرٍ لا یُنَالُ الاّ بِعُسْرٍ» خود را به هیچ فرومایگی میالای اگرچه تو را به دلخواهِ تو رساند که آن چه از جان کاستی آن را بَدَلْ نخواهی یافت. بندۀ کس مباش که خدای آزادت آفرید. آن خیر که به شر انجامد خیر نیست، و آن گشایش که به فرو بستگی کشد، گشایش نیست»، (نهج البلاغه نامۀ 31).و در سخنی دیگر فرمود: «اَیُّهَا النّاسُ انَّ آدَمَ لَمْ یَلِدْ عَبْداً وَلا امَةً، وَاِنَّ النّاسَ کُلُّهُمْ احْرارٌ»؛ ای مردم! بی‌گمان، حضرت آدم برده و کنیز به دنیا نیاورده است و بی‌گمان همۀ انسان‌ها آزاد آفریده شده‌اند (کافی، الرّوضه، ج 8، ص 69). پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله فرمود: «اَیُّهَا النّاسُ، انَّ رَبَّکُمْ واحِدٌ، کُلُّکُمْ لِآدَمُ وَآدَمُ مِنْ تُرابٍ «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ» وَلَیْسَ لِعَرَبِیٍّ عَلی عَجَمِیٍّ فَضْلٌ إلّا بِالتَّقْوی»؛ ای مردم! پروردگار شما یکی است و پدرتان یکی، شما جملگی از آدمید و آدم از خاک «گرامی‌ترین شما در نزد خدا پرهیزگارترین شماست. و هیچ عربی را بر هیچ غیر عربی برتری نیست جز به پرهیزگاری»، (تحف‌العقول، ص 34).و در منطق امام علی بن ابی‌طالب علیه السلام که تبیین‌کنندۀ فلسفۀ عالی بعثت پیامبران است، هیچ انسانی حق ندارد، حتّی زمینۀ بردگی و اسارت خویش را فراهم آورد و آزادی و استقلالی را که مقتضای طبیعت انسانی اوست، به خطر اندازد، (نهج البلاغه، خطبه 91).نتیجه این که انسان به حسب طبع و سرشت انسانی‌اش آزاد است، یعنی محکوم به آزادی است و اگر دربارۀ او جبری وجود داشته باشد، این جبر در آزادی و اختیار انسان است. و اگر در علم خداوند دربارۀ او چیزی گذشته باشد، همان است که آدمی می‌تواند با عمل ارادی و با آزادی که به او داده شده است، انتخاب کند؛ یعنی لازمۀ مشیت الهی، آزادی انسان است:«فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ»؛ هر که خواهد ایمان آورد و هر که خواهد، کفر پیشه کند» (کهف، آیۀ 29). از این رو، در برابر آن چه به رهبری خرد و اراده آزاد انجام می‌دهد، در پیشگاه خلق و خالق مسئول است.«وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمّا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»؛ بی‌گُمان از آن‌چه انجام داده‌اید، از شما خواهند پرسید»، (نحل، آیۀ 93).نکتۀ مهم این که، هیچ مکتبی نمی‌گوید که این آزادی را انسان خود، به خویشتن داده است. همه می‌گویند:

امّا این اصلِ نخستین و بدیهی، در برخی موارد، کارایی خود را از دست می‌دهد. آنجا که در میان انسان‌ها، کسی یا کسانی هستند که در آن‌چه ویژگی انسان است؛ یعنی عقل و خرد و دانش و تجربه، بر دیگران برتری دارند. در این گونه موارد، به حکم عقل و به استناد فطرت، کسی که نمی‌داند از کسی که می‌داند و آن که از تجربه، بهره‌ای نبرده است، از کسی که دارای تجربه و کارآمد است و در نهایت، ناقص از کامل، و ناتوان از توانمند، پیروی می‌کند. و این مقتضای فطرتِ آدمی است. پیروی کودک، از پدر و مادر در همۀ رفتارها و نیز رجوعِ «جاهل» به «عالم» در آن‌چه نمی‌داند، بر اساس همین اصل فطری است.

بدین ترتیب، اگر کسی را در نظر بگیریم که در همۀ جوانب زندگی فردی و اجتماعی و دانش‌ها و تجربه‌هایی که مایۀ سعادت آدمی است، از همگان برتر است، بلکه وجودش سرشار از دانایی و شعور و بصیرت و درایت و حزم و دوراندیشی است و بُردِ دانش او و دیگر سرمایه‌های معنوی‌اش، تا دورترین افق‌ها است. و راه‌های به سوی هدف زندگی، تا آخرین منزلگاه‌های آن و فراز و فرود و پیچ و خم‌های آن، و مهم‌تر، خودِ هدف را به خوبی می‌شناسد و در پرتوِ عقل و

درکِ نیرومندش به همۀ موانعِ تعالیِ انسان آگاه است. با بودن چنین انسانی یا انسان‌هایی در میان مردم؛ مردمی که هدف را نمی‌شناسند و از راهی که باید بروند، بیگانه‌اند، چه باید کرد؟ آیا باید بی‌راهه رفت یا این که از آگاهان به راه و هدف، یاری جست و آن‌ها را پیشوا و مقتدای خود قرار داد؟! خردمندان در این‌باره چگونه داوری می‌کنند؟ آیا آن‌ها که نمی‌دانند و بُردِ درک و دیدشان محدود است، چه باید بکنند؟! آیا نباید از انسانی که وجودش سرشار از استعداد و نیروهای فعلیّت‌یافته و لبریز از کمالات علمی و عملی است، و از هر گونه «رِجس» و پلیدی و پلشتی، به دور است، پیروی کنند؟! پاسخ فطرت و خردِ ناب و همین‌طور، عقلای جهان، به این پرسش، بسیار روشن است؛ چرا که پیروی از چنین انسان متعالی و استثنایی، همان پیروی از عقل و درک فطری انسانی است.

آری، باید به دنبال کسی بود که هم می‌داند و هم به سعادت بشر می‌اندیشد و هم توانِ رهبریِ کاروان بشری را به سرمنزل سعادت ابدی و جوار قرب الهی، دارد.

فرمانِ خرد آن است که باید سرنوشت خویش را به دست چنین انسانی سپرد و خود را، بی‌هیچ قید و شرطی، در برابر او تسلیم کرد، و در مقام گزینش او را برگزید. باید به دنبالِ کسی بود که می‌خواهد مدینۀ فاضله‌ای تأسیس کند و جامعه‌ای سرشار از فضیلت و دانایی بسازد. خردِ ناب، هرگز پیرویِ چنین انسانی را تقلید کورکورانه نمی‌بیند؛ بلکه اطاعت او را مبتنی بر عقل و درایت، برای دست‌یابی به همۀ آن‌چه آدمی را در حوزۀ بندگی خداوند به فوز و رستگاری می‌رساند، می‌داند:«أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاّ أَنْ یُهْدی».1

نتیجه این که، اصل نخستین در حیات آدمی، آن است که هیچ کس حق ندارد

دیگری را به کاری وادارد، یا این که او را از کاری بازدارد و به زندگی او مرز و شکل بدهد، مگر خدایی که او را آفریده و اصل هستی او و همه کمالات هستی‌اش، از اوست. و به همۀ صلاح و فساد او آگاه است و جز به صلاح بندگانش، فرمان نمی‌راند. امّا همان‌طور که گفته شد، این اصل در مواردی کارآیی خود را از دست می‌دهد. در این صورت، مصالح آدمیان اقتضای آن دارد که اصل یا اصول دیگری، که در حوزۀ حیات آن کارآمدتر است، جایگزین آن گردد. و آن موارد:

یکی، حوزۀ فرمان‌های خداوند؛ یعنی واداشتن و بازداشتن‌هاست و

دوِ دیگر، فرمان‌هایی است که از سوی زبدگان و نخبگان جامعه بر اساس مصالح انسان‌ها، صادر می‌شود.

و این اصل، اگرچه در مرتبه نخستین نیست امّا حاکم بر آن و بر وفق درکِ عقل فطری و سرشت ناب و خواست طبیعی انسان‌ها و پسندِ عقلای جهان است.

و اکنون این پرسش اساسی، به گونه‌ای جدّی، مطرح می‌شود: آن انسانی که در همۀ فضیلت‌ها، گوی سبقت ربوده و ستیغ بلندِ انسانیت و قلّه‌های رفیع علم و عمل را فتح کرده و به حکم عقل و درک فطرتِ ناب، آدمیان برای وصول به سعادت ابدی و دست‌یابی به همۀ ارزش‌های انسانی، ناگزیر از پیروی اویند، کیست؟ به تعبیر دقیق‌تر، این انسانی که عقل و فطرت آدمی او را، بی‌هیچ قید و شرطی، «مُطاع» می‌داند چه کسی است؟ این پرسشِ اساسی را خدای تعالی خود، که آفریدگار انسان است و همۀ اوامر و نواهیِ او (واداشتن‌ها و بازداشتن‌هایش)، از منبعِ حکمت لایزالش مایه می‌گیرد و مصالح و مفاسد بندگان را پشتوانۀ امر و نهی خود قرار داده است، در آیۀ مورد بحث، به روشنی پاسخ داده است که با مددگیری از آیات دیگر، که در حقیقت مفسِّرِ این آیۀ کریمه‌اند، او را می‌شناسیم و به جایگاهِ رفیع او پی می‌بریم.«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ».

مطاع کسی است که دیگران بی‌هیچ‌گونه قید و شرط، مطیع فرمان او باشند. و در این آیه، پیش از هر کس - اوّلاً و بالاصالة - خدای تعالی است. سپس - ثانیاً و بِالتَّبْع - رسول خدا صلی الله علیه و آله است؛ یعنی اطاعت آن بزرگوار در طولِ اطاعت خداوند است و تکرارِ «أَطِیعُوا» بیانگر همین نکته است. و قهراً، اطاعت رسول خدا صلی الله علیه و آله بازگشت به اطاعت خداوند و موجب تحقق فرمان‌های او، در میان بندگان است؛ یعنی تحقّق همۀ مراتب توحید (توحید ذات، صفات، افعالی) و مایۀ سرشاری جامعۀ دینی از عدالت و فضیلت است. و آن‌گاه پس از اطاعت خداوند و فرستادۀ او، اطاعتِ «اولوا الامر» (صاحبان امر) مطرح شده است. و امّا این که دربارۀ «اولوا الامر» فِعل «أَطِیعُوا» نیامده است، برای آن است که اولوا الامر با رسول خدا صلی الله علیه و آله در یک مسیر و برای تحقق یک هدف، می‌کوشند. و اطلاقِ «أَطِیعُوا» ، بدین منظور است که رسول خدا و اولوا الامر، در همۀ شئون زندگی مادّی و معنوی مسلمانان، مطاع‌اند. و این وسعتِ حوزۀ فرمانروایی آنان حاکی از آن است، که به لحاظ کمالات انسانی و مقامات معنوی، در نقطۀ اوج‌اند و بالاتر این که، برای هیچ‌کس وصول به آن مقامات، ممکن نیست. و در علم و دانایی و اخلاق و عمل، و همۀ کمالات انسانی سرآمدِ عالمیان‌اند.

حاصل پیش‌گفته‌ها این که:

1 - اصلِ نخست، اصلِ عدم ولایت و حکومت کسی بر دیگری است.

2 - مبنای صحتِ این اصل، نبودِ امتیاز و برتری؛ از قبیل عقل، ارادۀ آزاد و دیگرِ ویژگی‌های انسانی، میان انسان‌هاست؛ چرا که ولایت کسی بر دیگری، با توجه به تساوی آن‌ها، در ویژگی‌های انسانی، چیزی جز «ترجیح بلا مرجّح»؛ یعنی برتری دادن چیزی یا کسی بر دیگری بدون داشتن برتری، نیست. از این رو، این ترجیح به حکم خرد، مردود است.

3 - این اصل، در برخی موارد، کارآیی خود را از دست می‌دهد؛ مواردی که

کسی یا کسانی به لحاظ فضایل روحی و معنوی و نیروی عقل و بصیرت بر دیگران برتری داشته باشند. بر این اساس، اطاعت از این قبیل افراد، به حکم عقل و فطرت رواست؛ بلکه لازم است. البتّه در محدودۀ همان امتیازات و در حوزه‌ای که اهل نظراند. و در صورت وجود افرادی که، در همه کمالات علمی و عملی، در درجه‌ای از تعالی‌اند که وصول به آن درجه برای دیگری ناممکن است، اطاعت بی‌قید و شرط، امری معقول و پسندیده خواهد بود. مانند اطاعت از پیامبر و آن‌هایی که به لحاظ علم و عمل با ایشان هم‌افق هستند.

4 - از آنجا که در آیۀ شریفه، اطاعت از رسول خدا و صاحبانِ امر، در ادامۀ اطاعت خداوند است و با تکرار و عطفِ «أَطِیعُوا» ، بی‌هیچ قید و شرطی، فرمانبرداری آن‌ها را لازم دانسته است، در می‌یابیم، که صاحبانِ امر، کسانی هستند، که در حوزۀ اندیشه و عمل و فضایل انسانی و گسترۀ دانایی و کارآیی، در ردیف پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله هستند.(1)و همین گونه، در جای دیگر دربارۀ پیامبر


1) (1) . از سویی، در آیۀ «اولوا الامر» اطاعتِ از ایشان مانند اطاعتِ از پیامبر صلی الله علیه و آله، بی‌هیچ قید و شرطی همچنان که در متن توضیح داده شد، واجب و لازم شمرده شده است. و از سویی دیگر، در آیات ذیل مسلمانان از اطاعتِ گروه‌هایی که پاره‌ای از ویژگی‌های‌شان آمده است، بر حذر داشته شده‌اند: 1 -«وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطاً»؛ و از آن کس که دلش را از یاد خویش غافل کردیم و از هوای [نفس] خویش پیروی کرده و کارش تباه است، پیروی مکن» (کهف، آیۀ 28).2 -«فَلا تُطِعِ الْکافِرِینَ وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً کَبِیراً»؛ پس از کافران فرمان نبر و به [حکم] آن [قرآن] با آنان به جهادی بزرگ برخیز» (فرقان، آیۀ 52).3 -«فَلا تُطِعِ الْمُکَذِّبِینَ * وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیُدْهِنُونَ * وَ لا تُطِعْ کُلَّ حَلاّفٍ مَهِینٍ * هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَمِیمٍ * مَنّاعٍ لِلْخَیْرِ مُعْتَدٍ أَثِیمٍ * عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِکَ زَنِیمٍ * أَنْ کانَ ذا مالٍ وَ بَنِینَ * إِذا تُتْلی عَلَیْهِ آیاتُنا قالَ أَساطِیرُ الْأَوَّلِینَ * سَنَسِمُهُ عَلَی الْخُرْطُومِ»؛ پس، از دروغ‌انگاران پیروی مکن! [آن‌ها که] دوست دارند که تو نرمی پیشه کنی تا با تو نرمی پیش گیرند. و از هر سوگندخوارۀ فرومایه‌ای فرمان مبر! خرده‌گیری، پیشگامی در سخن‌چینی؛ بازدارندۀ خیری، تجاوزکاری، بزهکاری؛ درشت‌خویی، فراسوی آن، بی‌تباری [که گناه می‌ورزد]؛ برای آن که مال و پسرانی دارد؛ چون آیات ما را بر او بخوانند می‌گوید، افسانه‌های پیشینیان است. به زودی بینی او را به

گرامی صلی الله علیه و آله آمده است:

«وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا».1

و آن چه را پیامبر به شما می‌دهد، بگیرید و از آن چه شما را از آن باز می‌دارد، باز ایستید.

این اطاعتِ بی‌هیچ قید و شرط، از پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و نیز، از صاحبان امر، بیانگر عصمت علمی و عملی آنان است و این که، پیامبر صلی الله علیه و آله جز از راهِ وحی سخن نمی‌گوید. و نیز، نشانگر آن است که صاحبان امر، جز در تلقی و دریافت وحی از جانب خداوند، در همه شئون و مسؤولیت‌های پیامبر، با او شریک‌اند و این حقیقتی‌است که خود پیامبر صلی الله علیه و آله در مناسبت‌هایی گوناگون مطرح کرده‌است.(1)

اکنون به بررسی روایاتی می‌پردازیم که با استناد به همین آیه و نظیر آن، اولوا الأمر (صاحبان امر) را شناسانده است.

تحقیقی دوباره دربارۀ «اولوا الامر»

در این جا، این پرسش مطرح است: دقیقاً منظور از «اطاعت» (فرمانبرداری) چیست؟ به تعبیر روشن‌تر، آیا گسترۀ فرمانروایی «صاحبانِ امر» تا کجاست؟ آیا قلمرو کارآیی اولوا الامر، تنها حوزۀ احکام - حلال و حرام و مباح و... است؛ یعنی امر به اطاعت از صاحبان امر، ارشادی و برای رعایت احکام الهی و تطبیق آن‌ها با گفته‌های ایشان است و مردم در قبالِ صاحبان امر، بیرون از محدودۀ احکام الهی، هیچ‌گونه تکلیفی ندارند، یا این که گسترۀ فرمانروایی آنان فراتر از محدودۀ احکام است؛ یعنی تأسیس حکومت بر اساس دین و سامان‌دهی جامعۀ مؤمنان و ادارۀ سیاسی و اجتماعی آنان نیز، به عهده ایشان است؟

در پاسخ این پرسش باید گفت: آن چه از آیۀ «اولوا الامر» بر می‌آید، آن است


1) (1) . امام فخرالدین رازی، «اولوا الامر» را معصوم می‌داند، لکن در تطبیق آن گرفتار توجیه‌های نامقبولی شده است و اگر از پوستۀ باورهای تعصّب‌آلودش گام بیرون می‌نهاد، به یقین «اهل حلّ و عقد» را مصداق اولوا الامر نمی‌دانست؛ چرا که «اولوا الامر» خود از امور نزاع‌انگیز در میان امّت است و به صریح آیه جز با رجوع به کتاب الهی و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله، این نزاع بر نخواهد خاست:«فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْ‌ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً»، (تفسیر کبیر، ج 10، ص 142؛ ج 20، ص 99).

که قلمروِ فرمان‌شان فراتر از محدودۀ بیان احکام است، حتی تأسیس حکومت و مدیریت اجتماعی و سیاسی مسلمانان را نیز، شامل می‌شود. و این نکته‌ای است که از توجه و دقّت در بارِ معناییِ «امر» - که عامّ و شامل است و همه گفتارها و رفتارها را در بر می‌گیرد - و گفته شد: که امر در این آیه به معنای کار و شأن است - فهمیده می‌شود. علاوه، نمی‌شود گفت: صاحبانِ امر به لحاظِ تبیین و توضیح احکام الهی و تطبیق آن‌ها، صرفاً مفسّر و شارح‌اند؛ یعنی مرجعیت علمی و فکری دارند و نه کار دیگر!! بلکه حوزۀ کارآییِ اولوا الامر، فراتر از تفسیر قرآن کریم و سنّت و تبیین حلال و حرام و... الهی است. و همان‌طور که رسول خدا صلی الله علیه و آله حکومت دینی را پی افکند و بر اساس وحی جامعۀ مؤمنان را سامان داد، اولوا الامر نیز، به لحاظ این که جانشینانِ ایشان‌اند، وظیفۀ استحکامِ مبانی حکومت و ارکانِ آن و تداومِ آن را، در همان سویی که پسند خدا و پیامبر اوست، و نیز سامان‌دهی زندگی فردی و اجتماعی مسلمانان را بر عهده دارند. و همان طور که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله مطاعِ بی‌قید و شرط است، امیر مؤمنان علیه السلام نیز، که به نصّ و تصریح ایشان اولین جانشین اوست، مطاعِ بی‌قید و شرط است. و سرپیچی از فرمان او سرکشی در برابر فرمان خداوند و پیامبر اوست. و این نکته مهمّی است که در برخی روایات رسیده از اهل‌بیت وحی، بدان تصریح شده است: آن‌گاه که «أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» نازل شد، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: این آیه دربارۀ علی علیه السلام است. هر که را من سرپرست اویم، علی علیه السلام مولا و سرپرست اوست: «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ، فَعَلِیُّ مَوْلاهُ».(1)

حاصل آن که آیۀ «اولوا الامر» سنگ بنای وحدت اسلامی و حکومت مبتنی بر آن را، بر نهاده است، و رهبری و زعامت امامان پاک و معصوم را، به تصریح، بیان کرده است.


1) (1) . اصول کافی، ج 1، ص 287.

نگاهی گذرا به روایات

جابر بن یزید جعفی گوید از جابر بن عبداللّه انصاری شنیدم که می‌گفت:

آن‌گاه که خدای - عزّ وجلّ -«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» را بر پیامبر خود محمد صلی الله علیه و آله فروفرستاد، گفتم: ای رسول خدا، خدا و فرستادۀ او را شناختیم، و امّا صاحبان امر؛ آن‌ها که خداوند اطاعت آن‌ها را در ردیف اطاعت شما قرار داده است، کیانند؟ فرمود:

هُمْ خُلَفائی یا جابِر، وَاَئِمَّةُ الْمُسْلِمِینَ [مِنْ] بَعْدِی: أوَّلُهُمْ عَلِیُّ بنُ ابِی‌طالِبٍ، ثُمَّ الْحَسَنُ وَالْحُسَیْنُ، ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ الحُسینِ، ثُمَّ مُحَمَّدُ بنُ عَلِیٍّ الْمَعْرُوفُ فی التّوراةِ بِالْباقِرِ، وسَتُدْرِکُهُ یا جابِرُ، فَاِذا لَقِیتَهُ فَاقْرَأهُ مِنِّی السَّلامُ، ثُمَّ الصّادِقُ جَعْفَرُ بنُ مُحَمّدٍ، ثُمَّ مُوسَی بنُ جَعْفَرٍ، ثُمَّ عَلِیُّ بنُ مُوسی، ثُمَّ مُحَمَّدُ بن عِلِیٍّ، ثُمَّ عَلِیُّ بنُ مُحَمَّدٍ، ثُمَّ الْحَسَنُ بنُ عَلِیٍّ، ثُمَّ سَمّییِّ وَکُنِّییِّ حُجَةُ اللّهِ فی أرضِهِ، وَبَقِیَّتُهُ فی عِبادِهِ.(1)

ای جابر، ایشان جانشینان من‌اند و پس از من پیشوایانِ مسلمانان؛ اوّلِ ایشان علی بن ابی‌طالب است، سپس حسن و حسین، آن گاه علی بن الحسین، سپس محمد بن علی که در تورات به «باقر» شُهره است. و تو ای جابر! او را خواهی دید، پس هر گاه او را دیدار کردی، سلام من به او برسان، سپس صادق جعفر بن محمّد، آن‌گاه موسی بن جعفر، آن گاه علی بن موسی، آن‌گاه محمّد بن علی، سپس علی بن محمّد، آن‌گاه حسن بن علیّ، سپس هم‌نام و هم‌کنیۀ من حجّت خداوند در زمین و بازماندۀ(2)او در میانِ بندگانش.


1) (1) . کمال الدّین و تمام النّعمة، ص 284.

2) (2) . وَبَقِیَّتُهُ فِی عِبادِهِ: بازماندۀ خدا، باقی گذاشتۀ خدا، لقب حضرت امام مهدی موعود است. نخستین سخن

به نکته‌هایی چند در این حدیث اشاره شده است:

1 - این که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله از «صاحبانِ امر» به خلفا و جانشینان خود، و پیشوایان مسلمانان تعبیر کرده، حاکی از آن است که «خلافت» به معنای جانشینی، از منصب‌ها و مسؤولیت‌های رسالت است.

2 - این که نام هریک از جانشینان خود را، که پس از ایشان به ترتیب یکی از پس دیگری خواهند آمد، با نام‌های آن‌ها یاد کرده، و برخی را با ویژگی، که در تورات برای او آمده است و این‌که جابر او را دیدار و سلام پیامبر را به او ابلاغ خواهد کرد، دلیلِ آن است که خلافت و جانشینی ایشان، بنا بر اراده و تعیین خداوند است؛ زیرا که پیامبر گرامی به تصریح قرآن، جز از راه وحی سخن نمی‌گوید.(1)نه این که خداوند، امر جانشینی رسول خدا را به عهده خود ایشان نهاده است.(2)


1) (1) .«وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی»؛ و از سرِ هوا و هوس، سخن نمی‌گوید. آن (قرآن) جز وحیی نیست که بر او وحی می‌شود» (نجم، آیات 3 و 4).«وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الْأَقاوِیلِ * لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمِینِ * ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِینَ * فَما مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِینَ»؛ و اگر [این پیامبر] بر ما، برخی سخنان نسبت می‌داد، دست راستش را می‌گرفتیم، سپس شاهرگش را می‌بریدیم. آن‌گاه هیچ‌یک از شما [آن را] از وی بازدارنده نبود»، (الحاقّه، آیات 44-47).

2) (2) . دربارۀ جانشینی پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله قولی بر آن است که با گزینش خداوند است و پیامبر صلی الله علیه و آله تنها، مأمور ابلاغ آن بوده است. و قولی بر آن است که خداوند امر جانشینی را به عهدۀ ایشان نهاده است. در هر حال، بازگشت این دو قول، آن است که علی علیه السلام پس از پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله جانشین به حق او بوده و بر اثر توطئه سقیفه این منصب الهی غصب شده است. پس از فتح خیبر، آن‌گاه که امام علی علیه السلام پیروزی باورنکردنی

3 - این که برداشت جابر بن عبداللّه انصاری، در روزگارِ بعثت، از آیۀ «اولوا الامر»، همان برداشت امروزِ ماست که به تکرار از آن یاد کردیم؛ یعنی جابر، که حضور پیامبر صلی الله علیه و آله را درک کرده و تلاوت و تبیین آیه را از خودِ پیامبر شنیده است، بر این باور بود، که اطاعتِ «اولوا الامر»، علاوه بر این که هیچ قید و شرطی ندارد، همان اطاعت پیامبر صلی الله علیه و آله و در نهایت اطاعت خداوند است.

عیسی بن السّری گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم، به من بشناسان آن‌چه را پایه‌های اسلام بر آن استوار است و در پرتوِ عمل بدان، کردارم پاک و درست آید و ندانستنِ هرچه، جز آن است، موجب کاستی [در ایمان] من نشود، فرمود:

شَهَادَةُ أَنْ لا إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ، وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله، وَ الْإِقْرَارُ بِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ، وَ حَقٌّ فِی الْأَمْوَالِ مِنَ الزَّکَاةِ، وَ الْوِلایَةُ الَّتِی أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهَا، وِلایَةُ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله، فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله قَالَ:

مَنْ مَاتَ وَلا یَعْرِفُ إِمَامَهُ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً قَالَ اللَّهُ [عَزَّ وَ جَلَّ]:

«أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» فَکَانَ عَلِیٌّ علیه السلام، ثُمَّ صَارَ مِنْ بَعْدِهِ حَسَنُ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ حُسَیْنُ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ، ثُمَّ هَکَذَا یَکُونُ الْأَمْرُ، إِنَّ الْأَرْضَ لا تَصْلُحُ إِلاَّ بِإِمَامٍ.(1)

گواهی به توحید و یگانگی خداوند و این که محمد صلی الله علیه و آله فرستاده اوست و اقرار به آن‌چه از سوی خداوند آورده است و رعایت حقوق اموال از قبیل زکوة و پذیرش ولایتی که خداوند بدان فرمان داده است؛ یعنی ولایت آل محمّد صلی الله علیه و آله: چرا که فرستادۀ خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هر که بمیرد در حالی که امامش را نشناسد، به مرگِ جاهلیت مرده است. خدای عزیز و جلیل فرمود: «از خداوند فرمان برید. و از پیامبر و زمامداران خود فرمانبرداری کنید». پس علی علیه السلام از زمامداران است، آن‌گاه از پسِ ایشان حسن علیه السلام و از پسِ ایشان حسین علیه السلام و از پسِ ایشان علی بن الحسین علیهما السلام و از پسِ ایشان محمّد بن علی علیهما السلام؛ و سپس به همین سان، ادامه می‌یابد. [آری] بی‌گمان زمین جز به امامی سامان نیابد.

از ابو جعفر امام محمّد باقر علیه السلام در تفسیر سخن خداوند عزیز و جلیل:«فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً»2 آمده است که فرمود:

جَعَلَ مِنْهُمُ الرُّسُلَ وَ الْأَنْبِیَاءَ وَ الْأَئِمَّةَ فَکَیْفَ یُقِرُّونَ فِی آلِ إِبْرَاهِیمَ علیه السلام وَ یُنْکِرُونَهُ فِی آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله؟ قَالَ: قُلْتُ:«وَ آتَیْناهُمْ


1) (1) . اصول کافی، ج 2، ص 21.

مُلْکاً عَظِیماً» قَالَ: الْمُلْکُ الْعَظِیمُ، أَنْ جَعَلَ فِیهِمْ أَئِمَّةً مَنْ أَطَاعَهُمْ أَطَاعَ اللَّهَ، وَ مَنْ عَصَاهُمْ عَصَی اللَّهَ، فَهُوَ الْمُلْکُ الْعَظِیمُ.(1)

فرستادگان و پیامبران و پیشوایان را از میان ایشان برگزید. پس چگونه است که در تبارِ ابراهیم این گزینش را می‌پذیرند، امّا در تبارِ محمّد صلی الله علیه و آله انکار می‌کنند؟! برید عجلی گوید: دربارۀ «وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً» پرسیدم، فرمود: «مُلْکِ عَظیم»؛ این است که در میان ایشان پیشوایانی برگزید؛ هر کس ایشان را پیروی کند خدا را پیروی کرده، و هر کس نافرمانیِ ایشان کند، خدا را نافرمانی کرده است.

توضیح این که: «مُلْک» - به ضمّ - پادشاهی، سلطه، فرمانروایی به کشور، بزرگی، عظمت، کشور، مملکت، ولایت، مَلَکَ الشَّیْ‌ءَ مُلْکاً: آن چیز را مالک شده به دست آورد، مَلَکَ عَلَی القَوْمِ: بر آن قوم چیره شد و فرمان راند. مَلَکَ عَلَیْهِ امْرَهُ، بر کار او مسلط شد، مَلَکَ نَفْسَهُ، بر نفس خود غلبه کرد و چیره شد.

«مِلْک» - به کسر - به معنای زمین زراعی و خانۀ مسکونی، مال، دارایی، آن چه در قبضۀ تصرّف باشد.

«مَلِکْ»: پادشاه، خداوندِ مُلْک و دولت و قدرت. از نام‌های خدای تعالی است.

خداوند کریم، هم مَلِک جهان است و هم مالک آن:«قُلِ اللّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ».2 و چون «مُلْک» همچنان که گفته شد، به معنای کشور است، صاحب مُلْک؛ پادشاه و زمامدار کشور است؛ دربارۀ حضرت داود علیه السلام فرمود:«وَ شَدَدْنا


1) (1) . اصول کافی، ج 1، ص 206.

مُلْکَهُ وَ آتَیْناهُ الْحِکْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ».1 و فرمانروایی او را استوار کردیم و به او فرزانگی و گفتار پایان‌بخش [در داوری] دادیم.

و امّا در آیاتی که سخن از «مُلْک» است، بیش‌تر معنای سرپرستی منظور است؛ چرا که تشدید مبانی قدرت و تسدیدِ ارکان حکومت، در پرتو قدرت و دانایی و فرزانگی و تدبیر حاکم و زمامدار است. و این که فرمود: فرمان‌روایی داود را استوار ساختیم، یعنی در سایۀ دانایی و فرزانگی و گفتارِ متقن در مقام داوری، که به داود عطا کردیم، سلطنت او را استوار و کشوری را که او بر آن فرمان می‌راند، در برابر دشمن نیرومند و توانا کردیم. و این نکته، بسیار ظریف است که امام محمّد باقر علیه السلام با تعبیر «أَنْ جَعَلَ فِیهِمْ أَئِمَّةً» بدان اشاره فرموده است. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

«إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا»: کِتَابَ اللَّهِ، وَ عِتْرَتِی أهْلَ بَیْتِی».

من در میان شما امت، دو [یادگار] گرانبها می‌گذارم - کتاب خدا (قرآن) و عترتِ من - تا آن‌گاه که به این دو تمسّک می‌جویید هرگز گمراه نمی‌شوید.

این حدیث، که در میانِ فریقین (شیعه و سنّی) با عنوان «ثَقَلَیْن» شناخته شده، و از شهرت بایسته‌ای برخوردار است، مورد اتّفاق عالمانِ هر دو فرقه است و در صدور قطعی آن از پیامبر صلی الله علیه و آله و تواترِ آن، هیچ‌کس تردید نکرده است، بیانگرِ اطاعت بی‌قید و چون از قرآن کریم و عترت پیامبر است؛ همان‌ها که در این حدیث طَراز «قرآن» اند و در آیۀ سورۀ نساء با عنوان «اولوا الامر» از آن‌ها یاد شده است، کسانی هستند که اطاعت از آنان در ردیف و در طول اطاعت رسول

خدا صلی الله علیه و آله است. در حقیقت حدیث «ثَقَلَیْن» با آیۀ «اولوا الامر»، به لحاظ مضمون و محتوی، هماهنگ و همساز با هم‌اند.

مرحوم شیخ مرتضی انصاری (ره) که از فقیهانِ بزرگ و شیخ مشایخِ فقه است در کتاب پرارج خود، رسائل که از متون بسیار غنی در اصول فقه است، در بحثِ حجّیت ظواهر کتاب و سنّت گوید:

انَّ خَبَرَ الثَّقَلَیْنِ لَیْسَ لَهُ ظُهُورٌ الّا فی وُجُوبِ اطاعَتِهِما وَحُرْمَةِ مُخالِفَتِهِما.(1)

بی‌گمان حدیث «ثقلین» در هیچ معنایی جز آن که اطاعت از کتاب و سنت واجب است، و مخالفت با آن دو حرام، ظهوری ندارد.

قرآن کریم، کتاب آسمانی و از همه حوادثی که مسلمانان با آن درگیر خواهند شد، آگاه است و دستورات و قوانین آن جاودانه است و از خطا و اشتباه مصون است. و این حقیقتی است که همۀ مذاهب اسلامی بدان پای‌بندند. و امّا این که عترت (صاحبان امر) که در سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله در کنارِ کتاب الهی و قرین آن نهاده شده است، دلیل آن است که ایشان نیز، همۀ ویژگی‌های قرآن را دارند.

علاوه، اگر این کتاب آسمانی، قرآنِ صامت است، آن بزرگواران، قرآن ناطق‌اند. از این رو، همچنان که اطاعت از قرآن کریم، به لحاظ این که کلام خداوند و مصون از خطاست، بی‌هیچ قید و شرط، واجب است، اطاعت از عترت (اولوا الامر) نیز، به لحاظ این که برگزیدگانِ خدا و پیامبر او هستند، بی‌هیچ قید و شرط واجب است. و تسلیم در برابر این دو، و تمسّک به این دو، مایۀ سعادت ابدی و رهایی از گمراهیِ جاودانه است.


1) (1) . فرائد الاُصول (رسائل)، تراث الشیخ الأعظم، ج 1، ص 168.

حاصل پیش گفته‌ها این‌که، آیۀ «اولوا الامر» به تنهایی، خود دلیل آن است که «صاحبان امر» به لحاظ روحی و در حوزۀ اندیشه و عمل، جز دریافت وحی از جانب خداوند، در مرتبۀ پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله هستند. و به دلالتِ این آیه، مانند پیامبر، بی‌هیچ قید و شرطی، مطاع‌اند. و روایاتی که در ذیل این آیه بررسی شد، به ویژه حدیثِ «ثقلین»، که در تواتر آن تردیدی نیست، مضمون و پیام آیه را تأکید و تأیید می‌کنند.

بر این اساس، منزلتِ امامت، همان طور که باورِ شیعیان است امری الهی است و هیچ شخص و گروهی از مسلمانان، دارای هر موقعیت و جایگاهی که باشند، در گزینش آن نقشی؛ بلکه حقّی ندارند. و اولوا الامر، با این که به استناد حدیث ثقلین مرجعیت علمی و فکری دارند و شارحان و مفسران قرآن و سنّت نبوی و معلمانِ حلال و حرام خدا هستند، از سوی خداوند تکلیف یافته‌اند که دامنۀ حکومت نبوی را گسترش دهند و جامعۀ دینی را از کج‌روی‌ها در علم و عمل، بازدارند.

امام حسین علیه السلام در پاسخ بزرگان کوفه که ایشان را برای تأسیس حکومت اسلامی و نجات جامعه از سلطنتِ آل ابوسفیان فراخوانده بودند، نوشت:

فَلَعَمْرِی مَا الإمامُ الَّا الْحاکِمُ بِالْکِتابِ، القائِمُ بِالْقِسْطِ، الدّائِنُ بِدِینِ الحَقَّ، الْحابِسُ نَفْسَهُ عَلی ذَاتِ اللّهِ.(1)

به جانِ خودم سوگند، پیشوا و امام کسی است که به قرآن داوری کند و عدالت را در کشور بگستراند و مؤمن به دین حق، و خود را پای‌بند فرمان خدا قرار دهد.

علی علیه السلام فرمود:


1) (1) . ارشاد مفید، ج 2، ص 39.

لَمْ تَکُنْ بَیْعَتُکُمْ إِیَّایَ فَلْتَةً‌(1)وَ لَیْسَ أَمْرِی وَ أَمْرُکُمْ وَاحِداً. إِنِّی أُرِیدُکُمْ لِلَّهِ وَ أَنْتُمْ تُرِیدُونَنِی لِأَنْفُسِکُمْ. أَیُّهَا النَّاسُ أَعِینُونِی عَلَی أَنْفُسِکُمْ، وَ ایْمُ اللَّهِ لَاءَنْصِفَنَّ الْمَظْلُومَ مِنْ ظَالِمِهِ وَلَأَقُودَنَّ الظَّالِمَ بِخِزَامَتِهِ حَتَّی أُورِدَهُ مَنْهَلَ الْحَقِّ وَ إِنْ کَانَ کَارِهاً.(2)

بیعت شما با من بی‌اندیشه و تدبیر نبود و کار من و کار شما یکسان نیست من شما را برای خدا می‌خواهم و شما مرا برای نفس خود می‌خواهید. ای مردم! از راه مخالفت با هوا و هوس خود، مرا یاری کنید و خدا گواه است که حق ستمدیده را از ستمگر خواهم گرفت و ستمگر را مهار خواهم کرد تا او را به آبشخور حق بکشانم اگرچه خوش نداشته باشد.

و در جای دیگر فرمود:

اللَّهُمَّ إِنَّکَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ یَکُنِ الَّذِی کَانَ مِنَّا مُنَافَسَةً فِی سُلْطَانٍ، وَ لاَ الْتِمَاسَ شَیْ‌ءٍ مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ، وَ لَکِنْ لِنَرِدَ الْمَعَالِمَ مِنْ دِینِکَ، وَ نُظْهِرَ الْإِصْلاحَ فِی بِلادِکَ، فَیَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبَادِکَ، وَ تُقَامَ الْمُعَطَّلَةُ مِنْ حُدُودِکَ.(3)


1) (1) . از آنجا که «فلته» به معنای کاری است که بی‌مطالعه و ناگهانی و بدون استحکام صورت می‌گیرد، امام علیه السلام می‌خواهد اوّلاًّ: روشن سازد که بیعت با او کاملاً حساب شده و پس از مشورت مردم و سران قوم با یکدیگر انجام گرفت. ثانیاً: تعریضی به بیعت با «ابوبکر» است که در یک محیط کاملاً بسته، با موافقت گروهی از هم‌فکرانِ او صورت گرفت. عمر «خلیفۀ دوّم» که خود از صحنه پردازانِ اصلی سقیفه بود، در سخن معروفش گفت: «اِنَّ بیعَةَ أَبی‌بَکرٍ کانَتْ فَلتَةً وَقَی اللّهُ شَرَّهَا؛ بیعت با ابوبکر بی‌مطالعه بود، خداوند مسلمانان را از پیامدهای ناخوشایند آن نگهداشت». و در بعضی نقل‌ها به دنبال آمده است: «فَمَنْ عَادَ الَی مِثْلِهَا فَاقْتُلُوهُ؛ هر کس به سراغ مثل آن برود، او را بکشید»، (صحیح بخاری، ج 6، ص 2505).

2) (2) . نهج البلاغه، خطبه 136.

3) (3) . همان، خطبه 131.

پروردگارا! تو می‌دانی کاری که از دست ما سرزد، نه برای اشتیاق در امر سلطنت بود و نه برای خواهش چیزی از زیادی کار دنیا، بلکه برای این بود که معالم دین را باز گردانیم و در شهرهای تو اصلاح را آشکار سازیم، تا بندگان ستمدیده ایمن گردند و آن چه از حدود تو فرو گذاشته شده است، برپا داشته شود.

آیۀ ولایت

فصل دوّم: آیۀ ولایت

اشاره

«إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ».1 بی‌گمان سَرْوَر و سرپرست شما، خداوند و پیامبر اوست و [نیز] کسانی هستند که ایمان آورده‌اند؛ همان کسانی که نماز بر پا می‌دارند و در حال رکوع زکات می‌دهند.

سرپرستی مسلمانان؛ بر عهدۀ خداوند و پیامبر اوست: اللّهُ وَرَسولُهُ. و سپس، در طولِ سرپرستی پیامبر صلی الله علیه و آله، از آنِ شماری از مؤمنان است:«وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ» . نه همۀ مؤمنان؛ چرا که سرپرستی همۀ مؤمنان نسبت به همه، موجب هرج و مرج و مستلزم آشفتگی و از هم گسیختگیِ نظام اجتماعی است. در حالی که خداوند در این آیه (آیۀ ولایت) در مقام تشریع منصب ولایت و سرپرستی‌ای است، که محور اصلی در تنظیم نهادهای اجتماعی مسلمانان است. از این رو، خدای تعالی با تعبیر توصیفی:«وَ الَّذِینَ آمَنُوا ... وَ هُمْ راکِعُونَ» ، به توصیفِ:«وَ الَّذِینَ آمَنُوا» ، پرداخته و مؤمنانی را منظور داشته است، که نماز را بر پا می‌دارند و زکات را می‌پردازند؛ یعنی در شکل و قوارۀ یک «قضیّه خارجی» که بیانگرِ کاری ویژه از شخصی خاصّ است، گروهِ خاصّی از مؤمنان را، به سرپرستی مسلمانان برگزیده

است. به تعبیر دیگر، همچنان که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله از سوی خداوند، ولیّ و سرور و سرپرست مسلمانان است، به تصریح کلام الهی گروهی از مؤمنان نیز، پس از پیامبر صلی الله علیه و آله، ولیّ و سرور و سرپرست مسلمانان خواهند بود. و این حقیقت را، سبک و سیاقِ آیۀ پیش به روشنی تأکید و تأیید می‌کند:

«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَی الْکافِرِینَ یُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ لا یَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ».1

ای مؤمنان: هر کس از دینش برگردد، خداوند به زودی گروهی را می‌آورد که دوستشان می‌دارد و دوستش می‌دارند؛ در برابر مؤمنان خاکسار و در برابر کافران دشوارند، در راه خداوند جهاد می‌کنند و از سرزنش سرزنش‌گری نمی‌هراسند. این بخشش خداوند است که به هر کس بخواهد ارزانی می‌دارد و خداوند نعمت گستری داناست.

و همین طور، سبک و سیاق آیه‌ای که در پی آیۀ مورد بحث آمده است:

«وَ مَنْ یَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ».2

و هر کس سروری و سرپرستی خداوند و پیامبرش و آنان را که ایمان دارند، بپذیرد [از حزب خداوند است] بی‌گمان حزب خداوند پیروز است.

توضیح این که، در این دو آیه «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» خطاب، به همۀ مسلمانان است و قهراً ضمیر متّصلِ «کُمْ» در «إِنَّما وَلِیُّکُمُ» نیز همۀ مسلمانان خواهند بود؛ یعنی ولیّ و سرپرست و سرورِ شما مسلمانان، تنها خداوند و پیامبر صلی الله علیه و آله و گروهی از مؤمنان‌اند؛ چرا که سرپرستی همۀ مسلمانان بر همۀ آنان، به طور عام، لغو و بیهوده و از ساحتِ قدسِ حکمتِ الهی، که در موقعیّتِ تشریع ولایت و سرپرستی برایِ امت است، به دور است. برای همین، در آیۀ ولایت،(1)فرمود: هر کس


1) (1) . یادآوریِ نکته‌هایی در این جا، ضروری است:یک، عنوان «ولیّ» از جمله عناوینِ با شکوهی است که، در قرآن کریم و روایات تفسیری، دربارۀ امام علی بن أبی طالب علیه السلام به کار رفته است. مادّۀ: «وَ، ل، ی» از پراستعمال‌ترین واژه‌های قرآن است، که به شکل‌های گوناگون به کار رفته است. الوَلاءُ وَالتَّوالی: ان یَحْصُلَ شیئان فَصاعِداً حُصولاً لَیْسَ بَیْنَهُما ما لَیْسَ مِنْهُما؛ دو چیز یا بیش‌تر در کنار یکدیگر، به گونه‌ای قرار گیرند، که بیگانه‌ای در میان آنها نباشد. در جایی که چند نفر نشسته‌اند اگر بخواهیم چگونگی و ترتیب نشستنِ آنها را باز گوئیم، می‌گوییم: زید، در بالای مجلس نشسته و «یَلیهِ عمروٌ» و «یَلی عمرواً بَکْرٌ» و همین طور؛ یعنی بدون فاصله در کنار زید، عمرو نشسته و در کنار عمرو، بکر نشسته است. برای همین، این مادّه یعنی: «و، ل، ی» به معنای قرب و نزدیکی نیز به کار رفته است: خواه نزدیکی مکانی، خواه معنوی. و به معنای دوستی، یاری، تصدّیِ امر، تسلط و... نیز، به کار رفته است؛ چرا که در همۀ این موارد، نوعی اتّصال و مباشرت و پیوستگی وجود دارد. و در وضع و قراردادِ نخستین در امور مادّی به کار رفته است. سپس به تدریج و بر اثر گذشت زمان، از باب تشبیه معقول به محسوس، در اموری معنوی نیز، به کار رفته است، (مفردات راغب، چاپ جدید، ص 885).دو، این آیه در میان مفسران شیعی و سنی به آیۀ «ولایت» شُهره است. و همگی بر این قول‌اند که دربارۀ امام علی بن ابی طالب علیه السلام فرو فرستاده شده است و در تجلیلِ از آن حضرت است، آن‌گاه که انگشتریِ خود را در حال نماز، به سائل مستمندی بخشید. روشن است که آیۀ ولایت در صددِ اثباتِ ولایت به طور عام و شامل، یعنی ولایت همۀ مؤمنان بر همۀ مؤمنان نیست. در مقام تشریع یک قانون کلیِ استحباب یا وجوب زکاة در حال رکوع، به عنوان یک تکلیفِ مندوب یا یک فریضۀ الهی نیست؛ بلکه اشاره به یک عمل الهی است که تحقق یافته و قرآن کریم آن عمل شایستۀ ستایش را، ستوده و معرِّف و شناسانندۀ شخصی می‌داند، که انجام دهندۀ آن است. در حقیقت کنایه گونه، حکمی را که همان ولایت و سرپرستی

سروری و سرپرستی خداوند و پیامبرش و آنان را که ایمان دارند، بپذیرد [از

حزب خداوند است و] حزب خداوند پیروز است. و روشن است که، همۀ مسلمانان، این ولایت و سرپرستی را نمی‌پذیرند؛ بلکه تنها عدّه‌ای از آنان‌اند که به دنبال پذیرش ولایت و سرپرستی خداوند و پیامبرِ او، ولایت و سرپرستی مؤمنانی را که در این آیه به توصیف و ستایش آنان پرداخته است، می‌پذیرند. و همین گروه ویژه‌اند که «حزب خداوند» را در برابر «حزب شیطان» تأسیس می‌کنند. و همین گروه‌اند که پیروزند. بدین ترتیب خداوند مسلمانان را هشدار داده است که:

اوّلاً: مبادا از مواضع دینی خود روی گردانند؛ زیرا اگر هشدار خداوند را درنیابند، به زودی گروهی را جای‌گزین آنان خواهد کرد که دوستشان می‌دارد و آن‌ها نیز، خداوند را دوست می‌دارند، و به دنبال این محبّت الهی، در راه تحقق آموزه‌های دینِ خداوند پایدار و مقاوم خواهند بود، و سرزنشِ سرزنشگران آن‌ها را از راهی که برگزیده‌اند، باز نخواهد داشت.

ثانیاً: امت اسلامی نیازمند ولیّ و سرپرستی است که زندگی آنان را سامان بخشد و زمینۀ حیات پاکیزه در این سرای و سرای واپسین را، فراهم آوَرَد. و روشن است که این ولیّ و سرپرست، جز خدای تعالی و پیامبر او و مؤمنانی که در این آیه (آیۀ ولایت) ستایش شده‌اند، نیست.

ثالثاً: مؤمنان با پذیرش سرپرستی و ولایت خداوند و پیامبر و مؤمنانی که در این آیه توصیف شده‌اند، قهراً به حزب خداوند می‌پیوندند که نیرومند و پیروز است و با درآمدن در این حزب، هرگز در برابر دشمن شکست نخواهند خورد.

حاصل پیش گفته‌ها، این‌که:«وَ الَّذِینَ آمَنُوا» نه همۀ مؤمنان؛ که گروهِ ویژه‌ای از ایشان‌اند که پس از پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله، به فرمان خداوند، عهده‌دارِ رهبری و سرپرستی امت اسلامی هستند. و امّا این گروهِ ممتاز، چه کسانی هستند؟ بر عهدۀ روایاتی است که در ذیل آیۀ ولایت آمده است. در متون روایی و تفسیری شیعی و

سنّی، نقل است:

سائلی به مسجد درآمد و از مسلمانان خواست که حاجت او را برآورند؛ ولی کسی به درخواست او توجّه نکرد. در این حال، امام علی بن ابی طالب علیه السلام که مشغول نماز و در حالت رکوع بود، به وی اشاره کرد و انگشتریِ خود را بدو داد. پس از این واقعه، آیۀ یاد شده در شأن امام علی علیه السلام نازل شد.(1)

بررسی پاره ای از روایات

1 - مُعَلّی بن خُنَیس گوید: دربارۀ سخن خدای عزّ وجلّ:«إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ».2 خداوند به شما فرمان می‌دهد که امانت‌ها را به صاحب آن‌ها بازگردانید و چون میان مردم داوری می‌کنید، با دادگری داوری کنید» از امام صادق علیه السلام پرسیدم، در پاسخ فرمود:

عَدْلُ الإِمامِ: انْ یَدْفَعَ ما عِندَهُ إلیَ الاِمامِ الَّذی بَعْدَهُ، وَاُمِرَتِ الأئِمّةٌ أَنْ یَحْکُمُوا بالعَدْلِ، وَاُمِرَ النّاسُ أَنْ یَتَّبِعوُهُم.(2)


1) (1) . داستان انگشتری امیرمؤمنان علیه السلام که در حالت نماز به سائل داده است، علاوه بر منابع شیعی در مصادر اهل سنّت نیز به تفصیل گزارش شده است. و مرحوم علّامه امینی، در کتاب شریف الغدیر، ج 2، صص 3 و 52؟؟؟ از بسیاری از آن مصادر یاد کرده است. و به همین گونه مرحوم سید عبدالحسین شرف در المراجعات، مراجعه 40 گوید: ولَولا مراعاة الاختصار، وکون المسئلة «کالشمسِ فی رائِعةِ النَّهارِ»؛ لَاسْتَوفَینا ما جاء فیها مِن صحیحِ الاخبار، لکِنَّها والحمد للّهِ مِما لارَیْبَ فیه، (همان، مراجعه 39 و 40، ص 247).

2) (3) . وسائل الشیعه، ج 27، ص 14، باب 1 از ابواب صفات قاضی، ح 6.

دادگری امام، آن است که آن چه [از مواریث و اسرار امامت] در نزد اوست به امام پس از خود، بسپارد، و امامان [از سوی خداوند] فرمان یافته‌اند تا با دادگری داوری کنند و مردمان [نیز] فرمان یافته‌اند که از آنان پیروی کنند.

2 - امام صادق علیه السلام فرمود:

اتَّقُوا الْحُکُومَةَ؛ فَإِنَّ الْحُکُومَةَ إِنَّمَا هِیَ لِلإِمَامِ الْعَالِمِ بِالْقَضَاءِ، الْعَادِلِ فِی الْمُسْلِمِینَ لِنَبِیٍّ، أَوْ وَصِیِّ نَبِیٍّ.(1)

از داوری [در میان مردم] پروا کنید چرا که داوری تنها از آنِ امام دانایِ به داوری، دادگرِ در میان مسلمانان است. آری، چنین داوری تنها، برای پیامبر یا جانشین اوست.

3 - سَعْد گوید: از ابوجعفر امام محمّد باقر علیه السلام دربارۀ آیۀ:«وَ لَیْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقی وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها».2 و نیکی آن نیست که از پشتِ خانه‌ها به درون آن‌ها درآیید؛ بلکه [حقیقت] نیکی [از آنِ] کسی است که پرهیزگاری وَرْزَد؛ و به خانه‌ها از دَرْ درآیید.» پرسیدم؛ در پاسخ فرمود:

آلُ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله أَبْوَابُ اللَّهِ وَ سَبِیلُهُ، وَ الدُّعَاةُ إِلَی الْجَنَّةِ، وَ الْقَادَةُ إِلَیْهَا، وَ الأَدِلّاءُ عَلَیْهَا إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَة.(2)

دودمان محمد صلی الله علیه و آله درهای، به سوی خدا و راه‌های، به سوی


1) (1) . همان، ص 17، باب 3 از ابواب صفات قاضی، ح 3؛ به نقل از تهذیب، ج 6، ص 217.

2) (3) . وسائل الشیعه، ج 27، ص 20، باب 3 از ابواب صفات قاضی، ح 10؛ به نقل از تفسیر عیاشی، ج 1، ص 86.

اویند، و فراخوانانِ به بهشت و پیشوایان به سوی آن، و راهنمایان به آن، تا روز رستاخیز.

4 - حمزة بن طیّار گوید: پاره‌ای از خطبه‌های امام محمّد باقر علیه السلام را به ابو عبداللّه امام صادق علیه السلام عرضه کردم تا رسید به جایی که فرمود: دست نگه دار و خاموش باش، و آن گاه فرمود:

(إِنَّهُ) لا یَسَعُکُمْ فِیمَا یَنْزِلُ بِکُمْ مِمَّا لا تَعْلَمُونَ إِلّا الْکَفُّ عَنْهُ وَ التَّثَبُّتُ، وَ الرَّدُّ إِلَی أَئِمَّةِ الْهُدَی حَتَّی یَحْمِلُوکُمْ فِیهِ عَلَی الْقَصْدِ، وَ یَجْلُو عَنْکُمْ فِیهِ الْعَمَی، وَ یُعَرِّفوکُمْ فیهِ الْحَقّ، قَالَ اللَّهُ تَعَالَی:«فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»1 ،2.

در آن چه به شما می‌رسد (حوادثی که برای شما رخ می‌دهد) و دربارۀ آن چیزی نمی‌دانید، چاره‌ای نیست، جز آن که از اقدام به آن باز ایستید و شتاب نورزید، و برای فهم آن به امامانِ هدایت، رجوع کنید، تا مرادِ از آن را، برای شما، آشکار کنند و کوریِ گمراهی را از پیشِ روی‌تان بردارند، و حقیقت را، به شما، بشناسانند. خدای تعالی فرمود: «اگر خود نمی‌دانید از اهل ذکر بپرسید».(1)


1) (3) .«أَهْلَ الذِّکْرِ» متخصّصانِ قرآن‌اند. قرآن کریم نیز - مانند هر چیز مهمّ دیگر - متخصّصانی دارد که رجوع به آنان برای فهم قرآن - فهم تأسیسی یا تأکیدی - ضروری است. این متخصّصان و قرآن شناسان راستین را خود قرآن کریم معرّفی کرده است:«فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»؛ دربارۀ هرچه از قرآن نمی‌دانید - یا نیاز به دانستن بیش‌تر دارید - به اهل (متخصّصانِ) قرآن رجوع کنید و از آنان بپرسید و جویا

5 - امیرمؤمنان در سفارش خود به کمیل بن زیاد، فرمود:

یَا کُمَیْلُ! لا تَأْخُذْ إِلا عَنَّا، تَکُنْ مِنّا. یَا کُمَیْلُ! الدِّینُ لِلّهِ فَلا یَقْبَلُ اللّهُ مِنْ احَدٍ القِیامَ بِهِ الّا رَسولاً أوْ نَبیّاً أوْ وَصیّاً. یَا کُمَیْلُ! هِیَ نُبُوَّةٌ وَ رِسَالَةٌ وَ إِمَامَةٌ، وَ لَیْسَ بَعْدَ ذَلِکَ إِلا مُوَالِینَ مُتَّبِعِینَ أَوْ عامِهِینَ مُبْتَدِعِینَ، إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ.(1)

ای کمیل! [دیانت و فقاهت در دین را] جز از ما نگیر، تا از ما باشی. ای کمیل! دین از آنِ خداست و خداوند از هیچ کس بر پا کردنِ دینی [و پرچمداری آن را] نمی‌پذیرد، مگر آن که پیامبر یا نبیّ یا وصیّ باشد. ای کمیل! [وظیفه هدایت] نبوّت است و رسالت و امامت. و پس از آن مقامی نیست، مگر دوستدارانِ پیرو یا سرگردانانِ بدعت گذار. همانا خداوند، تنها از پرهیزگاران [عبادت و طاعت شان را] می‌پذیرد.


1) (1) . تحف العقول، ص 175.

6 - پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله فرمود:

إِنِّی قَدْ تَرَکْتُ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ، مَا انْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِی، وأَحَدُهُمَا أَکْبَرُ مِنَ الآْخَرِ: کِتَابُ اللَّهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إِلَی الأَرْضِ، وَ عِتْرَتِی أَهْلُ بَیْتِی أَلَا وَاِنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا، حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ.(1)

در میان شما امّت، دو یادگار گرانبها می‌گذارم، که یکی از دیگری بزرگتر است، 1 - کتاب خدا، که ریسمانی است آویخته از آسمان (عالَم الهی) تا زمین. 2 - عترت و خاندانم، اکنون خوب بنگرید که پس از من، با آن دو چگونه رفتار خواهید کرد. زیرا این دو، «هرگز» از هم جدا نمی‌شوند، تا [در روز رستاخیز]، در لبِ حوض کوثر نزد من آیند.

7 - ابو جعفر امام محمّد باقر علیه السلام پس از برشمردنِ تکیه گاه‌های اسلام، فرمود:

أَمَا لَوْ أَنَّ رَجُلاً قَامَ لَیْلَهُ، وَ صَامَ نَهَارَهُ، وَ تَصَدَّقَ بِجَمِیعِ مَالِهِ، وَ حَجَّ جَمِیعَ دَهْرِهِ، وَ لَمْ یَعْرِفْ وَلایَةَ وَلِیِّ اللَّهِ فَیُوَالِیَهُ، وَ یَکُونَ جَمِیعُ


1) (1) . پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بارهای بار، و با تعبیرهای مهمّ و بسیار، در عرصه‌های مختلف زمانی و مکانی، به ویژه در سال آخر زندگی پر بارش، در عرفه، مسجدِ خَیف، غدیرِ خُم، آخرین سخنرانی، و وصیّت خصوصی، دربارۀ قرآن و اهل بیت و این که تمسک به این هر دو با هم، سبب نجات امت از ضلالت و گمراهی است، سخن گفته است «ما انْ تَمسّکَتُم بِهِما لن تَضِلّوا». و به طور صریح و قاطع فرمود: هرگز، هرگز، تا دامنۀ قیامت، این دو از هم جدا نخواهند شد: «لَنْ یَفْتَرِقا حَتّی یَرِدا عَلَی الحَوْضَ» (در نفحات الازهار فی خلاصة عبقات الانوار، ج 2، ص 90 به بعد؛ المراجعات، مراجعۀ 8، بسیاری از منابع آن، آمده است و از علامۀ امینی (صاحب «الغدیر») شنیده شده است که می‌فرمود: من در پژوهش‌های خویش، شمار عالمان و محدّثانِ اهل سنّت، که این حدیث را روایت کرده‌اند، به مقداری بسیار بیش‌تر از گروه بزرگ مذکور در «عبقات» رسانده‌ام. و آن بزرگوار حدیث ثقلین را در مجلّدات چاپ نشدۀ «الغدیر» آورده است، (پیام جاودانه، ص 195).

أَعْمَالِهِ بِدَلالَتِهِ إِلَیْهِ، مَا کَانَ لَهُ عَلَی اللَّهِ - جَلَّ وَ عَزَّ - حَقٌّ فِی ثَوَابِهِ، وَ لا کَانَ مِنْ أَهْلِ الاِیمَان.(1)

آگاه باش، اگر مردی همه شب به عبادت برخیزد، و همه روز، روزه بدارد، و همۀ دارایی‌اش را، انفاق کند و همۀ عمر حج گزارد، امّا ولایتِ ولیّ خدا را نشناسد، تا از او پیروی کند و کارهایش را به راهنمایی او سامان دهد، نه برای او بر خداوندِ - جلیل و عزیز - حقِّ پاداشی است و نه، او از مؤمنان است.

8 - در ذیل سخن خدای تعالی:«فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذِی أُوحِیَ إِلَیْکَ إِنَّکَ عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ. وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ. (2)

پس‌بدان‌چه به تو وحی شده است، دست بیاز، که بی‌گمان تو بر راه راست هستی. و همانا آن، یاد کَردی برای تو و قوم توست و زودا که بازخواست شوید»، از امام صادق علیه السلام و همین طور از امام محمّد باقر علیه السلام، آمده است که فرمودند:

فَرَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله الذِّکْرُ، وَ أَهْلُ بَیْتِهِ ألْمَسْؤُولُونَ، وَ هُمْ أَهْلُ الذِّکْر.(3)

پیامبر خدا، «ذکر» است، و اهل بیت او، همانانند که بازخواست خواهند شد، و ایشان، اهل ذکراند.

این دو امام بزرگوار، فرمودند: مراد از قومِ پیامبر (لِقَوْمِکَ) ، مائیم، و مراد از «صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ» همان راه و روشی است که قرآن کریم ارائه داده است؛ بدین معنا که خدای تعالی به پیامبر گرامی اسلام فرمود: از آنجا که این کتاب (قرآن)


1) (1) . اصول کافی، ج 2، ص 19.

2) (2) . زخرف، آیات 43-44.

3) (3) . وسائل الشیعه، ج 27، ص 62، باب 7 از ابواب صفات قاضی، ح 1.

(«ذکر»، یادآوری) است و مایۀ بیداری تو و قوم توست (اهل بیت علیهم السلام)، مسئولیتی بزرگ بر دوش تو و بر دوش آنان (اهل بیت علیهم السلام)، برنهاده است. بر این اساس، مُفاد و مفهوم این دو آیه، به ضمیمه و پیوست روایاتی که در ذیل آن‌ها آمده است، خدای تعالی، امامان شیعه علیهم السلام را، هم چون پیامبر صلی الله علیه و آله، در جایگاهِ هدایت خلق و سامان‌دهیِ زندگی مادّی و معنوی آنان، قرار داده است؛ یعنی آن‌ها نیز، چون پیامبر صلی الله علیه و آله، از سوی خداوند برای هدایت و سامان‌دهی جامعۀ دینی، برگزیده شده‌اند که باید امورِ دینی و دنیایی مؤمنان را، بر اساس طرحی که قرآن کریم ارائه داده است، سامان داده و این مسئولیت بزرگ را، که پس از پیامبر گرامی، هر یک پس از دیگری، بر عهده دارند و در رستاخیز دربارۀ آن، بازخواست خواهند شد:«وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ» ، جامۀ عمل بپوشند.

نتیجۀ آن چه در این دو آیه با پیوستِ روایات، بدان‌ها اشاره شده، عبارت است از:

1 - امامان شیعه علیهم السلام همگی، چون پیامبر صلی الله علیه و آله هدایتگر مردمند.

2 - آموزه‌های قرآنی بیانگرِ طرحی است، که بر اساس آن جامعۀ دینی تدبیر می‌شود.

3 - امامان شیعه علیهم السلام هم‌چون پیامبر صلی الله علیه و آله، نباید در انجام رسالتی که بر دوش دارند، کوتاهی وَرْزند.

4 - آن بزرگواران هم‌چون پیامبر، در قبال این مسئولیت الهی در پیشگاه خداوند، بازخواست خواهند شد.

5 - امامان علیهم السلام دارای فهم معصوم‌اند؛ یعنی «فهم معیار» و آشنایِ به کتاب‌الهی.

امامت ابراهیم علیه السلام

فصل سوّم: امامت ابراهیم علیه السلام

اشاره

«وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ».1

و (به یاد آر) آن گاه که ابراهیم را پروردگارِ وی، با کلماتی چند آزمود، و او آنها را به انجام رسانید؛ [خدای] فرمود: من تو را پیشوای مردم می‌گمارم. [ابراهیم] گفت: و از فرزندانم (چه کسی را)؟ فرمود: پیمان من به ستمکاران نمی‌رسد.

ابتَلی ابتِلاً: او را آزمود و امتحان کرد. ابْتَلَی الاَمرَ: آن کار را آزمایش کرد و شناخت. به چیزی یا مشکلی یا دردی گرفتار شد. مبتلا شد.

ابتلا: گرفتاری، تکلیفِ دشوار، آزمایش.

کَلِمات، جمع کلمه: لفظ، واژه، سخن، گفتار، لفظی که برای معنای مفرد وضع شده باشد؛ خواه یک حرف باشد مانند «واو» قسم، یا چند حرف. جمله و عباراتی که معنایی تمام را برساند. به حقایق عینی خارجی نیز، کلمه گفته می‌شود، مانند حضرت عیسای مسیح که در قرآن، کلمه نامیده شده است؛«إِنَّ اللّهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ» .(1)


1) (2) . در قرآن کریم «کلمه» به معنای «کلام» آمده است:«قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا

اتمام: اتمَّ اتْمَاماً: آن را تمام کرد و به کمال رساند، آن را انجام داد و به پایان رساند. اتَمَّ الْقَمَرُ: ماه، بدرِ کامل شد.

این آیه اشارتی است، به اجمال، به جایگاه رفیع امامت در قرآن کریم. و بیانگر آن است که خداوند ابراهیم علیه السلام را، در عرصه‌های مَهیب و مرد افکن، آزمایش کرد، و او از همۀ این عرصه‌ها با سربلندی و پیروزمندی بدر آمد، و شایستگی و استعداد پذیرش این منزلت را، از خود بروز داد و از سوی خداوند به امامت برگزیده شد:«وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً...».

و امّا اموری که خداوند ابراهیم را بدان‌ها آزمود، عبارتند از:

1 - ایمان و توکل و اعتمادِ ابراهیم به قدرت بی‌پایان خداوند در ابلاغ پیام توحید و توجه دادن مردم به مبدأ یگانۀ یکتای آفرینش، و ایستادگی در برابر همۀ مظاهر شرک و کفر و پرستش‌های ناروا.

2 - دانش وسیع، همراه با منطق نیرومند و حجت قوی و شهامت و شجاعت او در رویارویی با نمرود، که موجب درماندگی و حیرت آن پادشاه پر غرور گردید.

3 - عشق و محبّت خالص ابراهیم به خداوند و چشم پوشی او از وابستگی‌های قومی و قبیله‌ای و ایستادگی در دعوت خویش و رو دَر رو شدنش با پدر خواندۀ خود و تخطئۀ باورهای ناصحیح و آمیخته به اوهام و خرافات او.

4 - شکیبایی و صبر ورزی و مقاومت کم نظیر او در این دعوت.

5 - چشم پوشی از زیبایی‌های دلفریب و زود گذر دنیا و نادیده انگاشتن مال و دارائی و موقعیت خانوادگی و... در راه خداوند.

6 - تسلیم بی‌قید و شرط در برابر خداوند و فرمان‌های او، و عبور از همۀ دلدادگی‌ها، حتّی از دلدادگی به فرزند و بردن او به قربانگاه برای اجرای فرمان خداوند و اقدام به آن.

این حقایق سخت و سنگین و سهمگین و نظیر این‌ها بود، که ابراهیم را برای پذیرش منصب امامت از سوی خداوند آماده کرد، و تسلیم و خلوص و ایمان و عشق و پایداری و آگاهی او بود که شایستگی‌ها و توانایی‌های نهفته در نهانِ وجود او را آشکار ساخت. و خداوند با توجه به این همه والایی‌ها مقام رفیع «امامتِ» آدمیان را در اختیار او نهاد:«وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً...» .(1)


1) (1) . این نکته در خور دقت و تأمل است که خداوند جلیل، در آیاتی از قرآن کریم، تابلوهایی در اوج زیبایی و جمال و سرشارِ از شکوه و جلال از حماسۀ عرفانی ابراهیم علیه السلام به تصویر کشیده است؛ تصویری از درافتادن ابراهیم، در عرصه‌های کلمات است، کلماتی که ذهن و دل ابراهیم را سرشار از جذبۀ الهی کرده و او را به سوی خود کشانده و مبتلایش کرده بود: پیمودن راه دشوار عبودیت و عبور از گذرگاه‌های خوف‌انگیز و برخورد با جاذبه‌هایی که هر یک به تنهایی می‌توانست او را از وصول به سرمنزل مقصود و نقطه اوج تعالی، که همان ستیغ بلند امامت بود، باز دارد. و امّا ابراهیم همۀ این گذرگاه‌ها را، در روشنای معرفت و ایمان، آن سان که سزاوار بود، پیمود، تا این که منزلت امامت را دریافت. با پدر خوانده و سرپرست خود گفت: آیا بت‌ها را به خدایی می‌گزینی؟ من تو و قوم تو را در گمراهی آشکار می‌یابم.با شهود ملکوت آسمان‌ها در زمین، به مقام یقین (باور قطعی) نایل گردید و خود را از محیط شرک‌آلود، بیرون کشید و در خلوت خود به بررسی آفاق و انفس پرداخت. و با دریافت کلمۀ ربوبیّت، قوم خویش را به چالش کشید و گفت: ای قوم من، من از آن چه شریک خداوند قرار می‌دهید، بیزارم، من با درستی آیینی که بر گزیده‌ام، روی خویش به سوی کسی آورده‌ام که آسمان‌ها و زمین را آفریده است و من از مشرکان نیستم. و در روشنای یقین که بدان نایل گردیده بود، خاطرش از اضطراب و ترس بیاسود و به امنیت رسید و در پرتوِ آن از تهدید به خشم خدایان، نهراسید. و چون به سنّ رشد و کاردانی رسید؛

درخواست های ابراهیم

«وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهِیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْماعِیلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ * رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ وَ أَرِنا مَناسِکَنا وَ تُبْ عَلَیْنا إِنَّکَ أَنْتَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ * رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ» .(1)


1) (1) . بقره، آیات 127-129.

و هنگامی که ابراهیم و اسماعیل، پایه‌های خانۀ (کعبه) را فرا می‌بردند (گفتند): پروردگارا! از ما بپذیر، بی‌گمان توئی که شنوای دانایی، پروردگارا! و ما را فرمانبردار خود بگمار و از فرزندان ما، گروهی را فرمانبردار خویش (گردان) و شیوه‌های پرستشِ‌مان را به ما بنما و توبۀ ما را بپذیر بی‌گمان تویی که توبه‌پذیر مهربانی.

پروردگارا! و در میان آنان از خودشان پیامبری را که آیه هایت را برای آن‌ها می‌خواند و به آنان کتاب (آسمانی) و فرزانگی می‌آموزد و به آن‌ها پاکیزگی می‌بخشد؛ برانگیز! بی‌گمان تویی که پیروزمند فرزانه‌ای.

این آیات، بازگو کنندۀ تجدید بنای کعبه و بالا بردن پایه‌های آن، به دست ابراهیم و فرزند او اسماعیل است.(1)و سپس، بیانگرِ درخواست‌های او از خداوند است.

نخستین چیزی، که ابراهیم در این نیایش با شکوه از خداوند طلبید. این بود که در پرتو ربوبیّت خود این کوشش ناچیز؛ یعنی تجدید بنای کعبه و بالا بردن پایه‌های آن را، از او و فرزندش اسماعیل بپذیرد:«رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّکَ أَنْتَ


1) (1) . این خانه پیش از بنای ابراهیم علیه السلام پی ریزی شده است، علی علیه السلام فرمود: الا تَرَوْنَ انَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ اخْتَبَرَ الأوّلِینَ مِنْ لَدُنْ آدَمَ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیهِ الَی الآخِرِینَ مِنْ هَذَا الْعَالَم بِاَحْجَارٍ لاتَضُرُّ وَ لاتَنْفَعُ، وَ لاتُبْصِرُ وَلا تَسْمَعُ، فَجَعَلَهَا بَیْتَه الحَرامَ الَّذی جَعَلَهُ لِلنَّاسِ قِیاماً...؛ نمی‌بینید خدای سبحان، پیشینیان از آدم علیه السلام تا پسینیانِ از این عالم را آزمود - به حرمت نهادن - سنگ‌هایی بی‌زیان و سود، که نبیند و نتواند شنود، پس خدا آن را خانۀ با حرمت خود ساخت و برای فراهم آمدن و عبادت مردمان‌اش پرداخت (نهج البلاغه، خطبه 192). و ابراهیم علیه السلام به هدایت خداوند. این بنای عتیق را، تجدید کرد:«وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِیمَ مَکانَ الْبَیْتِ...»؛ و (یاد کن) آن گاه که جای آن خانه را برای ابراهیم، جایگاه عبادت ساختیم» (حج، آیۀ 26). از این‌رو، در سوره بقره، پس از طرح مسئله امامت فرمود:«وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهِیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ...».

اَلسَّمِیعُ الْعَلِیمُ».1

دوّمین چیزی که از خداوند طلبید، تسلیم بودنِ او و فرزندش، هر دو، در برابر اراده و خواست خداوند و روی گردانی از هر چه جز اوست. و همین طور، امّتی سراپا تسلیم از میان «ذُریّه و نسل» او و اسماعیل پدید آید، ذریّه‌ای که همانندِ همۀ پدیده‌های جهان، همواره بر محورِ حق و عدل بوده و هیچ گاه، خود را به هیچ گونه ظلم و باطلی، نیالایند،«وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً» .

سوّمین چیزی که این دو؛ پدر و پسر، از خداوند طلب کردند، ارائه مناسکِ مربوط به این معبدِ توحید بود، تا بر طبق آن عمل کنند و همۀ انگیزه‌ها و رفتارهای خود را بر اساس آن، نظم دهند و در پرتو این مناسک از همه جاذبه‌های باز دارنده، بِرَهند، و توبه شان در پیشگاهِ پروردگارشان پذیرفته شود.

چهارمین و آخرین چیزی که ابراهیم و فرزندش در نیایش خود، با خداوند، در میان نهادند، برانگیخته شدن پیامبری از همین «ذُرِّیه»؛ از میان این نسلی، که از اسلام فطریِ پایدار، بر خوردار است و همواره در برابر خداوند تسلیم است، برانگیخته شود، برای تلاوت آیات الهی و تعلیم کتاب و پروردن و بار آوردنِ انسان‌هایی پاک و پاکیزه برای هدایت خلق:«رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ...».

نتیجه این که، ابراهیم و پسرش اسماعیل، پس از بنای دوبارۀ کعبه، از خداوند خواستند، تا در سایۀ ربوبیّت خود، این کار ناچیز را بپذیرد و آن دو، و برخی از ذریّۀ ایشان را، فرمانبردارِ خالص خود قرار دهد و مناسک و شیوه‌های بندگی را،

به آن‌ها بنمایاند و توبۀ آن‌ها را بپذیرد. و در نهایت از خداوند طلب کردند، که از همین نسل و در میان همین ذریّۀ فرمانبردار، انسانی را به پیامبری برانگیزد، تا هدف نهایی از بنای کعبه، که تعلیم کتاب و تزکیۀ جان‌هاست، تحقق یابد. بر این اساس، روشن می‌شود، که پیامبر صلی الله علیه و آله از ذرّیۀ ابراهیم و اسماعیل است. جالب این که، آن چه را ابراهیم و اسماعیل برای خود طلبیدند، برای ذریّۀ خویش نیز، طلب کردند.«... وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ...».

«مِنْ» در «مِن ذُرِّیَّتِنَآ» برای تبعیض است؛ یعنی برخی از ذرّیه، نه همۀ آن‌ها؛ چرا که ابراهیم خود می‌دانست که همۀ ذریّه او به لحاظ «تسلیم خدا بودن»، نمی‌توانند مرتبۀ تسلیمِ ابراهیم و فرزندش اسماعیل را دریابند. و اکنون باید دید، برخی از ذریّه، که ابراهیم از شایستگی آن‌ها برای تسلیم آگاه بود، چه کسانی هستند؟ به تعبیر دیگر این گروه ممتاز، کیانند که با ابراهیم و اسماعیل، و همین طور، با پیامبر صلی الله علیه و آله در مصافِ تعبّد و تسلیم، همراهند؟ آیا همۀ امت‌اند؟ هرگز؛ چرا که بسیاری از آنان به راه نفاق رفته و بسیاری دیگر...

آری، اینان، همان نخبگان و برجستگانی هستند، که پیامبر صلی الله علیه و آله پس از بر انگیخته شدن، بی‌هیچ واسطه‌ای به تعلیم و تربیت و بالیدن آنها پرداخته است.

این پرسش که این گروه ممتاز و به تعبیر دیگر «امت راستین محمّد» که در نیایش ابراهیم و اسماعیل، مطرح بوده‌اند، چه کسانی هستند، ذهن و دل بسیاری از مسلمانان را، به خود مشغول کرده بود، از این رو، ابو عمرو زُبیری گوید، به ابو عبداللّه، امام صادق علیه السلام عرض کردم:

«اَخْبِرْنِی عَنْ امَّةِ مُحَمّد صلی الله علیه و آله مَنْ هُمْ؟ قالَ: امَّةُ مُحَمَّد بَنُو هَاشِمَ خَاصّةً، قُلتُ: فَمَا الْحُجَّةُ فِی امَّةِ مُحَمَّدٍ انَّهُمْ اهْلُ بَیْتِهِ الّذِینَ ذَکَرْتَ دُونَ غَیْرِهِم؟ قَالَ: قَوْلُ اللّهِ عَزّوَجَلَّ:«وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهِیمُ الْقَواعِدَ مِنَ

اَلْبَیْتِ وَ إِسْماعِیلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ * رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ وَ أَرِنا مَناسِکَنا وَ تُبْ عَلَیْنا إِنَّکَ أَنْتَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ».

فَلَمَّا اجَابَ اللّهُ ابْرَاهِیمَ وَ اسْمَاعِیلَ، وَ جَعَلَ مِنْ ذُرّیَّتِهِمَا امَّةً مُسْلِمَةً، وَ بَعَثَ فِیهَا رَسُولاً مِنْهَا - یَعْنی مِنْ تِلْکَ الاُمَّةِ - یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیَاتِه وَ یُزَکّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُم الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ، رَدِفَ ابْرَاهِیمُ دَعْوَتَهُ الاُولی بِدَعْوَتِهِ الاُخْری فَسَألَ لَهُمْ تَطْهِیراً مِنَ الشِّرْکِ وَ مِنْ عِبَادَةِ الاَصْنَامِ لِیَصِحَّ امْرُهُ فیِهِم وَ لاَیَتْبَعُوا غَیْرَهُم، فَقَالَ:«وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ»1 فَهَذِهِ دِلالَةُ عَلَی انَّهُ لاتَکُونُ الاَئِمَّةُ وَ الاُمَّةُ الْمُسْلِمَةُ الَّتی بَعَثَ فِیهَا مُحَمَّدُ صلی الله علیه و آله إلّامِنْ ذُرّیَةِ ابْرَاهیِمَ؛ لِقَولِهِ: وَاجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ انْ نَعْبُدِ الاَصْنَامَ.(1)

امّت محمد را به من بشناسانید: که چه کسانی هستند؟ فرمود:

امت محمد تنها بنی هاشم‌اند، عرض کردم، امت محمد چه دلیلی دارند که آن‌ها، همان اهل بیت‌اند، که یاد کردید، نه دیگران؟ فرمود:

(دلیل‌شان) سخن خداوند است که فرمود: «و هنگامی که ابراهیم و اسماعیل، پایه‌های خانۀ (کعبه) را فرا می‌بردند (گفتند): پروردگارا! از ما بپذیر، بی‌گمان تویی که شنوای دانایی، پروردگارا! و ما را فرمانبردار خود گردان و از فرزندان ما، گروهی را فرمانبردار خویش (برآور) و شیوه‌های پرستش‌مان را به ما بنما و توبۀ ما را


1) (2) . تفسیر عیاشی، ج 1، ص 61.

بپذیر، بی‌گمان تویی که توبه‌پذیر مهربانی» و چون خداوند دعای ابراهیم و اسماعیل را اجابت کرد و از میان ذریّه آن دو، امتی فرمانبردار، برآورد و در میان امت فرمانبردار، پیامبری از خودشان بر انگیخت، که آیه‌های خدا را برای آن‌ها بخواند و آن را پاکیزگی ببخشد و به آنان کتاب و فرزانگی بیاموزد، از پی خواستۀ نخست، خواسته دوّمش را مطرح کرد و از خداوند خواست که آن‌ها را از شرک ورزی و پرستشِ بت‌ها، پاک نِگه دارد تا امر (امامت) به درستی سامان یابد و (مردم) جز آنان را پیروی نکنند.

برای همین بود که گفت: مرا و فرزندانم را از پرستیدنِ بت‌ها، دور بدار. پروردگارا به درستی آنان (بتان) بسیاری از مردم را گمراه کرده‌اند، پس هر که از من پیروی کند، از من است و هر که با من سرکشی وَرْزَد، بی‌گمان تو آمرزنده‌ای بخشاینده‌ای، پس این آیه دلیل آن است که امامان و امت فرمانبرداری که محمد صلی الله علیه و آله در میان آن‌ها برانگیخته شده است، جز از ذریّه ابراهیم نیستند؛ چرا که فرمود:

«مرا و فرزندانم را از پرستیدنِ بت‌ها، دور بدار».

در حقیقت حضرت ابراهیم و فرزندش اسماعیل با تعبیر «وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً» ، از خدای تعالی دو چیز را در خواست کرده‌اند:

یک، بر انگیخته شدن پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله.

دو، نمایاندن و بر آوردنِ گروهی ممتاز از دودمان هاشم، تا پس از پیامبر بر اساس تعلیم او هدایت مردم را بر عهده بگیرند.

بر این اساس، همچنان، که پیامبریِ پیامبر صلی الله علیه و آله، امری ریشه‌دار و اصیل و از پیِ پیامبری ابراهیم و اسماعیل است، امامت امامان معصوم که از دودمان هاشم‌اند

نیز، ریشه‌دار و اصیل بوده و از امامت ابراهیم مایه می‌گیرد. و این‌ها همه، حقایقی است که در مضمون بسیار سرشارِ خواسته‌های ابراهیم تعبیه شده است:

«وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ...» .(1)


1) (1) . قرآن کریم، نسل پیامبران الهی را در شکلِ حلقه‌هایی به هم پیوسته و متصّل، شناسانده است. این نسل در میان نسل‌ها و نژادهای دیگر ممتاز و ویژه است، درست مانند نوع انسان، در میان انواع دیگرِ حیوانات. اگر چه در میان همین انسان‌ها، بسیارند کسانی که تنها نماد و صورت انسانی دارند، اما خِرَد و وجدانِ‌شان در درونِ‌شان تباه شده است و از هر درنده‌ای، درنده‌تر و از هر حیوانی، حیوان‌ترند:«إِنْ هُمْ إِلاّ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً»، (فرقان، آیۀ 44).با این حال، در میان همین انسان‌ها، بسیارند کسانی که از همۀ کاینات هستی برتر و فراترند؛ چرا که در جاذبۀ خورشید ربّانی قرار گرفته و همواره با خورشیدِ حقیقت و روشناییِ هدایت دمسازند. وسوسه‌ها و تردیدها و گمراهی‌ها به نهانخانۀ وجودشان راه ندارد. «گر هلالم گر بلالم میدوم/مقتدی بر آفتابت می‌شوم». نسل پیامبران نیز به همین گونه است؛ اگر چه در میان شان، کسانی هستند که از دیگر نژادهای انسانی فروترند و فرومایه‌تر:«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَ إِبْراهِیمَ وَ جَعَلْنا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَ الْکِتابَ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ»؛ و نوح و ابراهیم را فرستادیم و در فرزندان آنان پیامبری و کتاب (آسمانی) نهادیم، آن گاه برخی از آنان رهیافته‌اند و بسیاری از ایشان از فرمان حق بیرون شدند» (حدید، آیۀ 26).و اما پیامبران و اولیای بزرگ خداوند، که به توفیق الهی راه به حقیقت برده و مهتدی بوده‌اند، از همین نسل‌اند که اسلام، به معنی واقعی کلمه، بر همه وجودشان استیلا یافته است و همه نیّت‌ها و انگیزه‌ها و رفتارهاشان در سمت و سوی قرب و کمال، در تکاپوست. و تعبد و تسلیم، سراپای وجودشان را محکوم ارادۀ قاهر خداوند کرده است. و در حقیقت نمونه‌های کامل انسانی برای هدایت و تکمیل دیگران‌اند. در سورۀ مریم، نام عده‌ای از پیامبران را می‌برد، آن گاه می‌فرماید:«أُولئِکَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ مِنْ ذُرِّیَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّیَّةِ إِبْراهِیمَ وَ إِسْرائِیلَ وَ مِمَّنْ هَدَیْنا وَ اجْتَبَیْنا إِذا تُتْلی عَلَیْهِمْ آیاتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُکِیًّا»؛ آنان کسانی از پیامبران‌اند از فرزندان آدم که خداوند به آنان نعمت بخشیده است و از (فرزندان) آن کسان‌اند که با نوح (در کشتی) برداشتیم و از فرزندان ابراهیم و اسماعیل‌اند و از آنان‌اند که رهیاب کردیم و برگزیدیم؛ چون بر آنان، آیات خداوند بخشنده، خوانده می‌شد، سجده کنان و گریان به خاک می‌افتادند» (مریم، آیۀ 58) و در جای دیگر فرمود:«إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ * ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ

رهبری و فرماندهیِ طالوت

فصل چهارم: رهبری و فرماندهیِ طالوت

«أَ لَمْ تَرَ إِلَی الْمَلَإِ مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی إِذْ قالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِکاً نُقاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ قالَ هَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ أَلاّ تُقاتِلُوا قالُوا وَ ما لَنا أَلاّ نُقاتِلَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِیارِنا وَ أَبْنائِنا فَلَمّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلاّ قَلِیلاً مِنْهُمْ وَ اللّهُ عَلِیمٌ بِالظّالِمِینَ * وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً قالُوا أَنّی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ * وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ آیَةَ مُلْکِهِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ التّابُوتُ فِیهِ سَکِینَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ بَقِیَّةٌ مِمّا تَرَکَ آلُ مُوسی وَ آلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِکَةُ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ».1

آیا به (سرگذشت) بزرگان بنی اسرائیل پس از موسی ننگریسته‌ای که به پیامبری که داشتند گفتند: پادشاهی بر ما بگمار تا در راه خدا کار و زار کنیم. گفت: آیا گمان نمی‌کنید که اگر جنگ بر شما مقرّر شود، کار و زار نکنید؟ گفتند: چرا در راه خداوند

جنگ نکنیم در حالی که ما از سرزمین‌مان رانده و از فرزندان‌مان دور مانده‌ایم؛ اما چون بر آنان جنگ مقرّر شد، جز تنی چند، روگرداندند و خداوند به (احوال) ستمکاران داناست. و پیامبرشان به آنان گفت: خداوند طالوت را به پادشاهی شما گمارده است؛ گفتند: چگونه او را بر ما پادشاهی می‌تواند بود با آن که ما از او به پادشاهی سزاوارتریم و گشایش مالی (هم) به او داده نشده است.

گفت: خداوند او را بر شما برگزیده و بر گسترۀ دانش و تن او، افزوده است و خداوند پادشاهی خود را به هر که خواهد می‌دهد و خداوند نعمت گستری داناست. و پیامبرشان به آنان گفت: نشانۀ پادشاهی او این است که «تابوتِ» (عهد) نزدتان خواهد آمد، که در آن آرامش از سوی پروردگارتان [نهفته] است و [نیز] بازمانده‌ای از آن چه از خاندان موسی و هارون بر جای نهاده‌اند، که فرشتگان آن را حمل می‌کنند. بی‌گمان در آن، برای شما از [حقّانیت طالوت] نشانه‌ای است اگر مؤمن باشید.

الملَاء: گروه مردم، دسته، بزرگان قوم، همۀ قوم.

آن گاه که بنی اسرائیل از شریعت خود منحرف شدند و خُلق و خوی و منش و رفتار خود را تغییر دادند، خداوند فلسطینی‌ها را بر ایشان مسلط ساخت، تا بر سرزمین‌شان چیره شدند و ایشان را از شهر و دیار خود بیرون راندند، و میان پدران و پسران دوری و جدایی افکندند. و در پایان، «صندوق عهد»(1)را از


1) (1) . یکی از نعمت‌های پیاپی که خدا به بنی اسرائیل عطا کرد «صندوق عهد» یا «تابوت عهد» (ساخته شدۀ از چوب) بود. این صندوق در زندگی بنی اسرائیل داستانی عجیب دارد. گفته‌اند: همان صندوق بود که مادر موسی او را در آن گذاشته و به دریا افکند، و پس از آن که از آب گرفته شد در دستگاه فرعون نگاهداری

ایشان گرفتند. از این پس رشتۀ اتحادشان گسیخت و روابطشان از هم پاشید و به خاک ذِلّت نشستند و دیده از تماشای شوکت پیشین و عزّت دیرین خود، فروبستند. روزگاری دراز بر این منوال گذشت، تا زمان «سَمُوئیل»(1)یکی از پیامبران شان، فرا رسید. پس گروهی از آن قوم به او متوسل شدند و از پریشانی و بی‌سامانی خود به او شکایت بردند و از او خواهش کردند تا پادشاهی بر ایشان گمارَد که در زیر پرچم او گرد آیند و به فرمان او کارزار کنند، تا مگر به فرماندهی او بر دشمن پیروز شوند و از یاری خداوند برخوردار گردند:«أَ لَمْ تَرَ إِلَی الْمَلَإِ مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی إِذْ قالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِکاً نُقاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ...».

سموئیل، که خوی و منش آن قوم را به خوبی دانسته و نقطه ضعف‌شان را نیکو دریافته بود، در جوابشان گفت: من بیم آن دارم، که چون فرمان جنگ دررسد از انجام وظیفه سر باز زنید و چون روزِ کارزار درآید، راه فرار پیش گیرید:«هَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ أَلاّ تُقاتِلُوا...» قوم گفتند: چگونه ممکن است که ما از انجام وظیفه کوتاهی و مسامحه کنیم؛ در حالی که ما را از شهر و دیارِمان، بیرون رانده‌اند و از فرزندان مان دور ساخته‌اند؟ کدام حال و


1) (1) . این پیامبر «سموئیل یا شموئیل» نام داشت مدتی پس از موسی علیه السلام بنی اسرائیل دچار پراکندگی و اختلاف شدند و قدرت خود را از دست دادند، تا آنجا که دشمنان‌شان، بسیاری از آنان را از سرزمین‌شان بیرون راندند. آن‌گاه خداوند وی را برای نجات آن‌ها برانگیخت.

روز، از حال و روز ما بدتر و کدامین ذلّت از روزگار ما سخت‌تر است؟«وَ ما لَنا أَلاّ نُقاتِلَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِیارِنا وَ أَبْنائِنا...» سموئیل گفت:

بگذارید، تا من در کار شما با خداوند مشورت کنم و از وحی الهی راهنمایی جویم. پس خداوند به او وحی فرستاد که من «طالوت» را به پادشاهی ایشان برگزیدم، سموئیل گفت: پروردگارا، من هنوز طالوت را نمی‌شناسم و او را تا کنون ندیده‌ام. پس وحی آمد که من او را نزد تو می‌فرستم و در پیدا کردن و دیدنش زحمتی نخواهی دید، پس چون نزد تو آید کار سلطنت و پرچم جهاد را به دست او سپار.

طالوت، مردی تنومند و بلند قامت و خوش اندام و سختْ پی بود و چشمان درخشان و نافذش، از دلی آگاه و روحی قوی حکایت می‌کرد ولی آوازه و شهرتی نداشت، او با پدرش در یکی از دهکده‌های ساحل رودخانه می‌زیست و چارپایان پدر را به چرا می‌برد و به کار فلاحت می‌پرداخت. در آن هنگام که طالوت در کشت زار و بوستان، با پدرش کار می‌کرد، الاغ‌هاشان را گم کردند طالوت و غلامش در جست و جوی آن‌ها در اطراف رودخانه میان درّه‌ها می‌گشتند و چند روزی همچنان سرگردان در پستی و بلندی بیابان‌ها می‌رفتند تا پاهاشان ورم کرد و خستگی بر ایشان چیره شد. طالوت به غلام خود گفت: بیا تا به دهکده باز گردیم؛ زیرا چنین احساس می‌کنم که پدرم از درازی این جست و جو، پریشان خاطر و پراکنده‌دل شده است. غلام گفت: ما اکنون به سرزمین «صوف» شهر «سموئیل» رسیده‌ایم و او آن طور که من می‌شناسم پیامبری است که بر او وحی نازل می‌شود و فرشتگان نزد او آمد و شد می‌کنند. بیا تا نزد او رویم و در کار خود از او یاری طلبیم، تا مگر در پرتو وحی و در روشنای رأی‌اش، راه به جایی بریم. طالوت نظر غلام را پسندیده یافت و برق امید در دلش بدرخشید.

پس چون به جانب منزل سموئیل رهسپار شدند در راه دخترانی را دیدند که

برای بردن آب از خانه‌ها بیرون آمده بودند. طالوت و غلام، نشانِ خانۀ سموئیل پیامبر را از ایشان پرسیدند و از چگونگی دیدارش جویا شدند. دخترها گفتند:

مردم بالای این کوه در انتظار اویند تا از خانه بِدَر آید و او را دیدار کنند. در حال گفت و گو بودند، ناگهان طلعت سموئیل نمایان شد و هالۀ پیامبری گِرداگِردِ وجودش را فرا گرفته بود و عِطر وحی از جانب‌اش می‌وزید و سیمایش از حشمت پیامبری کریم و بزرگوار، حکایت می‌کرد.

چشمان سموئیل و طالوت به یکدیگر افتاد، و از همان آغازِ دیدار در میان دل‌هاشان آشنایی برقرار شد و در میان جان هاشان پیوند یگانگی و صمیمیت استوار گشت. سموئیل از همان لحظه طالوت را شناخت و دانست، که این جوان همان است که خداوند فرمان داده، تا او را به پادشاهی برگزیند و زمام امور مملکت را بدو بسپارد. طالوت گفت: ای پیامبر بزرگوار، من برای ارشاد و راهیابی نزد تو آمده‌ام؛ چارپایانِ پدرم در اطراف این رودخانه و درّه‌های کوهستان ناپدید شده‌اند و من با این غلام در جست و جوی آن‌ها روانه شدیم و هر چه گشتیم آن‌ها را نیافتیم و پس از سه روز راه پیمایی، جز خستگی ودرماندگی چیزی به دست نیاورده‌ایم، سموئیل گفت: چارپایان، اکنون در راه دهکده و رو به باغستان پدرت روان‌اند، پس دل در گروِ کار آن‌ها مدار؛ و امّا من تو را برای کاری بسیار مهم‌تر و بزرگ‌تر از آن، فرا می‌خوانم. خداوند تو را به پادشاهی بنی اسرائیل برگزیده است، تا آن‌ها را از پراکندگی و پریشانی، بازِشان آری و کارهاشان، سامان دهی و با توانایی و دانایی که در تو می‌بینم، آن‌ها را از سلطۀ دشمنانِ‌شان نجات دهی. و اگر خدا بخواهد، یاری و پیروزی خود را نصیب تو خواهد ساخت. و دشمنان شما را به دست شکست و خواری خواهد سپرد. طالوت گفت: مرا با سلطنت و پادشاهی چه کار؟ من از فرزندان بنیامین، گمنام‌ترین اسباط و فقیرترین ایشانم، پس چگونه به پادشاهی رِسَم و چگونه

رشته کارها به دست گیرم. سموئیل گفت: این خواست خداوند و وحی اوست. از این رو، در برابر این نعمت او را سپاس بگذار و خود را برای جهاد آماده کن. آن گاه دست طالوت را بگرفت، و او را نزد سران قوم بنی اسرائیل آورد و گفت:

خداوند طالوت را به پادشاهی شما برگزیده و حق ریاست و سلطنت به او داده است. و بر شماست که از او پیروی کنید، و فرمانش را گردن نهید. پس کار خود را سامان دهید، و برای رویارویی با دشمن به یاری اش برخیزید:«وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً...».

این سخن سموئیل آن‌ها را، سخت به شگفتی واداشت و نشانه‌های اکراه و انکار در قیافه هاشان پدیدار شد؛ زیرا از گمنامی و تهی دستی و پریشان حالی طالوت، آگاه بودند. به یکدیگر نگریسته و ابروها بالا بردند و گفتند: چگونه او بر ما پادشاه شود، در حالی که نسبی اصیل ندارد و از خانوادۀ کریم نیست؟ نه از فرزندانِ «لاوی» است، که از شاخسار شجرۀ نبوّت باشد و نه از دودمان «یهودا» است، تا تخت و تاج سلطنت را به ارث بَرَد. علاوه، چگونه مردی فقیر را به حکومت بر ما می‌گماری؟ در حالی که ما همگی صاحبان ثروت و جاه و جلال ایم، و از شوکت و حشمت و قدرت برخوردار:«قالُوا أَنّی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ...».

سموئیل گفت: زمامداری و کشور داری و فرماندهیِ سپاه را با ثروت و نسب چه نسبت است؟!(1)نسب عالی برای شخص فرومایه و کم خرد، که از آیین کشور داری و تدبیر کارها بیگانه است، چه سود؟! و ثروت سرشار برای کسی که ذهن عقیم دارد و در سامان‌دهی کارها کج فهم است، چه حاصلی بار می‌آورد؟! و اما طالوت را خداوند به خاطر شایستگی و توانمندی و دانایی‌اش، بر شما برتری


1) (1) . اینَ التّرابُ وَرَبُّ الاَربَابِ؟ چه نسبت خاک را با عالم پاک؟

داده، و او را به پادشاهی بر شما برگزیده است. او جوانمردی تنومند و بلندْ قامت و سختْ‌پی و دارای شانه‌هایی پهن و عضلاتی پیچیده است، و این ویژگی‌هاست که بر مهابت آدمی می‌افزاید. آیا نمی‌اندیشید که اگر خداوند، مردی کم دل و ضعیف‌اندام و ناتوان و سست اراده را بر شما حکومت می‌داد؛ کسی از او حساب نمی‌برد و لشگریان به فرمان او نبودند؟!

افزون بر این، خداوند استعداد جنگاوری و روح سلحشوری را در نهادِ او به ودیعت نهاده، و عقلی وزین و گرانمایه و ذهنی روشن و تیزبین به او بخشیده است، که در هر کاری جوانب آن را می‌سنجد، و آن گاه اقدام می‌کند و در برخورد با حوادثِ سخت، دستِ نیرومندی دارد و در هنر جنگاوری بصیر و به سربندهای کارها، آگاه است. و بالاتر این که، خداوند او را برگزیده است و بر شما پادشاه کرده است. و روشن است که او مصالح شما را از خودتان نیکوتر می‌داند. و افزون بر این‌ها، خدای مالک الملک، مُلک خویش را به هر که خواهد بخشد، و از هر که خواهد باز ستاند.

بر این اساس نمی‌سزد که در برابر اراده و گزینش خداوند بایستید و زبان به چون و چرا بگشایید:«إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ».

قوم گفتند: هر گاه که خداوند حکمی براند و فرمانی دهد، البته همه باید در برابر فرمان خداوند تسلیم شوند، اما در این جا نشانی باید، تا بدان وسیله فرمان خدا را بشناسیم. سموئیل گفت: خداوند بهانه جویی‌ها و دشمنی‌ها و سرسختی‌های شما را می‌دانست. از این رو، برای شما در پذیرش فرماندهی طالوت نشانی نهاده و آن، این است که از شهر بِدَر شوید و «صندوق عهد» را بنگرید که فرشتگان آن را بر دوش می‌کشند. و به طور قطع، مایۀ آرامش دل و آسایش خاطر شما در آن صندوق است:«وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ آیَةَ مُلْکِهِ أَنْ

یَأْتِیَکُمُ التّابُوتُ فِیهِ سَکِینَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ بَقِیَّةٌ مِمّا تَرَکَ آلُ مُوسی وَ آلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِکَةُ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ».

قوم، از شهر بِدَر شدند، صندوق عهد را با همان نشان و ویژگی که سموئیل گفته بود، دریافتند. سپس دست بیعت به طالوت دادند و او را به پادشاهی برگزیدند. طالوت زمام کشور به دست گرفت و کارها را سامان داد و در فرماندهی و مُلْکداری عزم و جزم و هوش و زیرکی به کار برد، و قوم را گفت:

تنها کسانی می‌توانند در سپاه من درآیند که خاطرشان از گرفتاری‌ها و فکرشان از آلودگی‌ها بدور باشد، پس هرکه بنایی نیمه تمام، یا نامزدی در انتظار عروسی، یا اندیشۀ سود و زیان و داد و ستد، در سر دارد، به لشگریان من نپیوندد.(1)

آن چه در این داستان و تصویرِ آموزندۀ قرآنی مورد استناد است، پاره‌ای ویژگی‌هاست که پیامبر بنی اسرائیل (سموئیل) با لحاظ آن‌ها در شخص طالوت، به فرمان خداوند، او را به پادشاهی برگزیده است.

شیعه بر این باور است که هدف از تشکیل حکومت و تاسیس یک جامعۀ مبتنی بر مضامین و مقولات دینی؛ یعنی قرآن و سنت - گفتار و رفتار و تقریر شخص معصوم - و سامان دهی به نیازهای طبیعی آدمیان برای دست یابی به کمالی است که خداوند برای آن‌ها منظور کرده؛ یعنی جوارِ قربِ ازلی است، به گونه‌ای که هیچ عامل بازدارنده‌ای آن‌ها را در این سلوک انسانی، از وصول به مقصود باز ندارد. و بالطّبع چنین حکومتی را حاکمی می‌باید که:

اوّلاً: به مصالح و مفاسد آدمیان آگاه باشد.

ثانیاً: در سوق آدمیان به جلب و جذب مصالح و دفع و طرد مفاسد، توانایی لازم را داشته باشد.


1) (1) . این داستان قرآنی با اندکی تصرّف از قصص قرآن نوشتۀ صدر بلاغی، برگرفته شده است.

و این دو، در شخص طالوت، در اندازۀ لازم، وجود داشت:«وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ» . از این رو، پیامبر بنی اسرائیل (سموئیل) او را، به فرمان خداوند، بدین منصب الهی برگزید. و با استنادِ این گزینش به خداوند، از بنی اسرائیل خواست تا همگی، با همۀ توانایی‌ها و ساز و برگ‌ها که داشتند، در سامان دهی کارها و دور ساختن دشمن و رهایی از چنگال او، ایشان را یاری دهند.«إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ...».

و بدیهی است که خداوند فیض سلطنت و پادشاهی را، به هر کس که خواهد می‌دهد و از هر کس که خواهد باز می‌سِتاند. اما این فیض بخشی و این باز سِتانی، هرگز، بیهوده و گزاف و بی‌حکمت و بدون رعایت مصالح و مفاسد، نیست.

بنابراین، «اصطفاء الهی» در گزینش طالوت برای پادشاهی و فرماندهی مبتنی بر حکمت و مصلحتی بوده که خود، منظور کرده است:«وَ اللّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ».

شیعه با استناد به ضرورت همین ویژگی‌ها، در جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله و رهبری امت در سمت و سویی که پایانش قرب خداوند است، امامتِ امام علی بن ابی طالب و دیگر امامان علیهم السلام را پذیرفته و سخت بدان پای بند است. و این پذیرش منطقی را، با استناد به براهین عقلی و نقلی و مقولات و مضامین قرآنی و سنّت نبوی - گفتار و رفتار و تقریر ایشان - که در منابع حدیثی شیعه و سنّی، به گونه‌ای سرشار، آمده است، اثبات می‌کند. و برای همین بود، که از همان روز رحلت پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله، خلافتِ خلیفۀ یکم و پس از او، خلیفه دوم و سوم را، مردود دانست و به دنبال آن‌ها، خلافتِ خلیفگانِ اموی و عباسی و... را نامشروع اعلام کرد.

و جالب این که، امیر مؤمنان علی علیه السلام خود نیز، در اثبات حقانیت خویش، به این داستانِ درس‌آموزِ قرآنی، استدلال کرده است:

«فَاتَّقُوا اللّهَ ایُّهَا المُسْلِمُونَ وَ تَحَاثُّوا عَلَی جِهادِ مُعَاوِیَة القَاسِطِ النّاکِث، وَ اصْحَابِهِ القَاسِطِینَ النَّاکِثِین. اسْمَعُوا مَا اتْلُو عَلَیْکُم مِنْ کِتَابِ اللّهِ المُنْزَلِ عَلَی نَبِیِّه المُرْسَلِ لِتَتَّعِظُوا؛ فَانَّه واللّهِ ابْلَغُ عِظَةٍ لَکُم، فَانْتَفِعُوا بِمَواعِظِ اللّهِ، وَازْدَجِروُا عَنْ مَعَاصِی اللّهِ، فَقَد وَعَظَکُم اللّهُ بِغَیْرِکُم، فَقَالَ لِنَبیِّه صلی الله علیه و آله:«أَ لَمْ تَرَ إِلَی الْمَلَإِ مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی إِذْ قالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِکاً نُقاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ قالَ هَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ أَلاّ تُقاتِلُوا قالُوا وَ ما لَنا أَلاّ نُقاتِلَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِیارِنا وَ أَبْنائِنا فَلَمّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلاّ قَلِیلاً مِنْهُمْ وَ اللّهُ عَلِیمٌ بِالظّالِمِینَ (البقرة: 246)

وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً قالُوا أَنّی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ» . ایُّهَا النّاسُ، انَّ لَکُم فِی هَذِهِ الآیَاتِ عِبْرَةً، لِتَعْلَمُوا انَّ اللّهَ جَعَلَ الْخِلافَةَ وَ الأِمْرَةَ مِنْ بَعْدِ الاَنْبِیاءَ فِی اعْقَابِهِم، وَ انَّهُ فَضَّلَ طَالُوتَ وَ قَدَّمَهُ عَلَی الْجَمَاعَةَ بِاصْطِفَائِهِ ایَّاهُ وَ زِیَادَةِ بَسْطَةٍ فِی العِلْمِ وَ الجِسْمِ، فَهَلْ تَجِدُونَ اللّهَ اصْطَفَی بَنی امیَّةَ عَلَی بَنی هَاشِمَ وَ زَادَ مُعَاوِیَةَ عَلَیَّ بَسْطَةٍ فِی الْعِلمِ وَ الْجِسْمِ.(1)

پس ای مردم! از خدا بترسید و یکدیگر را برای جهاد با معاویۀ بیداد گرِ پیمان شکن، و یاورانِ بیدادگرِ پیمان شکنش، بر انگیزید.

بشنوید، آن چه از کتابِ فرود آمده بر پیامبر فرستاده شده‌اش، بر شما می‌خوانم! تا پند گیرید. همانا - به خدا سوگند - برای شما کتاب


1) (1) . الاحتجاج، ج 1، ص 408.

خدا، رساترین موعظه است. پس از اندرزهای خداوند سود برید و از گناهان و نافرمانی خداوند، خود را باز دارید. خداوند شما را با سرگذشت دیگران [و آن‌چه بر سرشان آمده است] اندرز داده و به پیامبرش فرمود: «آیا ننگریستی به آن گروه از فرزندان اسرائیل پس از موسی که به پیامبر خود گفتند: برای ما پادشاهی برانگیز تا در راه خدا کار زار کنیم؟ گفت: آیا احتمال می‌دهید که اگر کارزار بر شما نوشته شود کارزار کنید؟ گفتند: ما را چیست که در راه خدا کارزار نکنیم و حال آنکه از خان‌مان و فرزندان‌مان بیرون رانده شده‌ایم؟ و چون کارزار بر آن‌ها نوشته شد جز اندکی پشت کردند، و خداوند به ستمکاران داناست، و پیامبرشان به آن‌ها گفت:

خداوند طالوت را به پادشاهی شما بر انگیخت. گفتند: چگونه او را بر ما پادشاهی باشد و ما به پادشاهی از وی سزاوارتریم و او را گشایشی از مال نداده‌اند. گفت: خدا او را بر شما برگزیده است و در دانش و تن، فزونی و فراخی داده است، و خداوند پادشاهی خود را به هر که بخواهد دهد و خدا فراخی‌بخش و داناست». ای مردم، در این آیات برای شما، اندرزهای درس‌آموز است، تا بدانید که خداوند خلافت و فرمانروایی پس از پیامبران را، در نسل‌های آنان قرار داده است. و طالوت را به خاطر فزونی و فراخی در دانش و تن، بر بنی اسرائیل برتری داده و او را به رهبری برگزیده است. آیا می‌پندارید خداوند بنی امیه را بر بنی هاشم برتری داده و برگزیده است؟ و معاویه را فزونی و فراخی در دانش و تن بخشیده و او را بر من برتری داده است؟!

از نظر شیعۀ امامیّه، امام؛ یعنی کسی که به جای رسول خدا می‌نشیند و ریاست و سرپرستی امور مسلمانان را به عهده می‌گیرد، مانند پیامبر باید از سوی خداوند برگزیده شود، و مردم هیچ گونه نقشی در گزینش امام ندارند. و از شئون و تکالیف مهمّ امام، تبیین دین الهی - اعتقادات، وظایف اخلاقی، تکالیف عملی - و حفظ آن و نیز سامان دهی امور مسلمانان است. و روشن است که چنین کار خطیری، جز با آگاهی کامل از دین، به هیچ روی، امکان‌پذیر نیست. برای همین، دو ویژگی یاد شده در داستان طالوت را، برای امام ضروری می‌داند؛ یعنی علم و قدرت و دانایی و توانایی، از شرایط عمدۀ امامت است. و همه می‌دانند که در میان صحابۀ پیامبر صلی الله علیه و آله، به تحقیق، جز امیر مؤمنان علی علیه السلام، هیچ کس به همۀ مسائل و معارف دین، آن طور که بایسته است، آشنا نبود.(1)


1) (1) . علی علیه السلام فرمود: «اَیُّهَا النَّاسُ انَّ أحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الاَمْرِ اقْوَاهُمْ عَلَیْه، وَ اعْلَمُهُم بِاَمْرِ اللّهِ فِیهِ؛ ای مردم! سزاوار به خلافت کسی است که بدان تواناتر باشد، و در آن به فرمان خدا داناتر» (نهج البلاغه، خطبه 173). امام در این سخن عمدتاً به دو ویژگی یاد شده در داستان طالوت و در حقیقت به دو رکن اساسی که یکی جنبۀ علمی دارد و دیگری جنبۀ عملی، تصریح می‌کند. کسی که جای پیامبر صلی الله علیه و آله می‌نشیند؛ باید از نظر علمی از همه آگاه‌تر باشد و از نظر عملی، در امر تدبیر جامعه، از همه قوی‌تر. بسیارند کسانی که دانایند، ولی مدیر نیستند. و یا مدیرند و عالم و دانا نیستند، تا این دو در کنار یکدیگر نباشند، ادارۀ درست جامعه امکان‌پذیر نیست، طُرفه این که، کم نیستند کسانی که فاقد هر دو رکن‌اند. مع‌الأسف، و امّا بدین جایگاه رفیع تکیه داده‌اند! و بسیارند کسانی که واجد هر دو رکن‌اند، و امّا برکنارند: «فلک به مردم نادان دهد زمام مراد/تو اهل دانش و فضلی، همین گناهت بس» (حافظ). روشن است که با بیان این مطلب و با استناد به داستان طالوت، می‌خواهد علاوه بر شایستگی خود نسبت به همه، برای تصدّی امر خلافت، اصطفاء الهی نسبت به خود را نیز، اثبات کند.سئوال: چرا امام علیه السلام در این سخن به تصریح، به موضوع نصّ (نص پیامبر صلی الله علیه و آله بر خلافت او) استناد نمی‌جوید؟ آیا این دلیل آن نیست که خلافت بر اساس نص صورت نگرفته و مربوط به انتخاب شایسته‌ترین افراد از سوی مردم است؟ پاسخ این سوال روشن است. اگر امام علیه السلام بر نص تکیه می‌کرد، بسیاری از آن‌ها در مقام انکار بر می‌آمدند؛ لذا بهتر این بود که بر مسلّماتِ خود آن‌ها تکیه کند و با منطق

آیۀ اصطفاء (بِهْ گزینی)

فصل پنجم: آیۀ اصطفاء (بِهْ گزینی)

اشاره

«إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ * ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ».1

همانا خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برگزید؛ فرزندانی که برخی شان از برخی دیگرند.(1)و خدا شنوا و داناست.

اصطَفَی اصْطِفاءً: از ریشه - ص، ف، و - آن چیز را انتخاب کرد، برگزید، خالص‌ترین و ناب‌ترین و بهترین چیزی را برداشت. برگزیدۀ آن را، به دست آورد. گفته شده است اگر بدون حرف جرّ به کار رود به معنای، خالصِ هر چیزی است. خداوند دربارۀ حضرت مریم فرمود:«إِنَّ اللّهَ اصْطَفاکِ وَ طَهَّرَکِ»؛3 خدا تو را برگزید و پاک گردانید».

«طَهَّرَکِ» ، یعنی پاک گردانید. و هماهنگی سیاق دلیل آن است که «اصطفا» بدون حرف جرّ؛ یعنی برگزید و خالص نمود. و هر گاه که با «من» به کار رود به معنای آن است که از میان عده‌ای، کسی را برگزید و انتخاب کرد:«ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا»؛4 سپس این کتاب قرآن را به کسانی از


1) (2) . ذریّة بعضها من بعض. فرزندانی که از پدران برگزیده زاده شده‌اند و در پاکی همانند یکدیگرند.

بندگان‌مان که برگزیدیم میراث دادیم».

و هر گاه با حرف جَرِّ «عَلی» به کار رود، علاوه بر انتخاب، معنای ترجیح نیز، در آن نهفته است:«إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ»؛1 بی‌گمان خداوند او را بر شما برگزیده است؛ یعنی بر شما برتری داده است».

برای همین، خداوند در ردّ سخن نادرست مشرکان که می‌گفتند، فرشتگان دختران خدایند، فرمود بگو:«أَصْطَفَی الْبَناتِ عَلَی الْبَنِینَ»؛2 آیا [خدا] دختران را بر پسران برگزید؟! یعنی برتری داد؟!».

آل: خویشان، خاندان، دودمان، تبار، فرزندان و فرزند زادگان، اهل خانه، قبیله، عشیره، قوم.

آل، همیشه به اسم‌های عَلَم و معروف، اضافه می‌شود مانند: آل اللّه، آل السلطان، آل محمد، آل طاهر. و بیش‌تر، جز در مواردی که شرف افزاید آل نگویند، چنان که نگویند: آل الاِسکاف. (دودمان کفشگر)؛ بلکه گویند: اهل الاسکاف و نیز آل فلان زمان، یا فلان مکان نگویند، بلکه گویند: اهل فلان زمان و اهل فلان مکان و اهل فلان شهر.(1)

بر این اساس، مراد از آل عمران و آل ابراهیم، نزدیکان و دودمان خاص آن دو بزرگوار است و به طوری که از ظاهر آیه بر می‌آید، مراد پاکان از «ذُرّیۀ» این دو پیامبر است، مانند اسحاق و اسرائیل و پیامبرانی که از ذریّۀ ابراهیم‌اند و در میان بنی اسرائیل بر انگیخته شده‌اند. و نیز، اسماعیل و پاکان از ذرّیۀ او که سرور و سالار همۀ آنان، محمد صلی الله علیه و آله و اوصیای آن بزرگوار است.


1) (3) . مفرداتُ الفاظ القرآن، ص 98.

این که فرمود:«إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ‌1 عَلَی الْعالَمِینَ» ؛ بدین معناست که خداوند از میان انسان‌های ممتازِ جهان، اینان را انتخاب کرد، نه این که این بزرگان را بر همه جهانیان برتری داد.

بر این اساس، این گزینش برای همه جهان و تا پایان جهان نیست. و آن چه این ادّعا را تأیید می‌کند، این آیه است:

«وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ کُلاًّ هَدَیْنا وَ نُوحاً هَدَیْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسی وَ هارُونَ وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ * وَ زَکَرِیّا وَ یَحْیی وَ عِیسی وَ إِلْیاسَ کُلٌّ مِنَ الصّالِحِینَ * وَ إِسْماعِیلَ وَ الْیَسَعَ وَ یُونُسَ وَ لُوطاً وَ کلاًّ فَضَّلْنا عَلَی الْعالَمِینَ * وَ مِنْ آبائِهِمْ وَ ذُرِّیّاتِهِمْ وَ إِخْوانِهِمْ وَ اجْتَبَیْناهُمْ وَ هَدَیْناهُمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ».2

و او را اسحاق و یعقوب بخشیدیم، همه را راه نمودیم، و نوح را پیش از آن راه نمودیم و از فرزندان او داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را [راه نمودیم]، و نیکوکاران را این چنین

پاداش می‌دهیم؛ و زکریّا و یحیی و عیسی و الیاس را [راه نمودیم] و همه را بر مردم جهان برتری دادیم و از پدران شان و فرزندان شان و برادران شان نیز؛ و ایشان را برگزیدیم و به راهی درست راه نمودیم.

در حقیقت این برتری و برگزیدگیِ هر پیامبری، مربوط به زمانه و روزگار و مردمی است که در میان آن‌ها بر انگیخته شده‌اند، تا زمانی که پیامبری دیگر بر انگیخته شود و در پایان سلسلۀ پیامبران، حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و دودمان معصوم او، تا ابد، بر همگان برتری دارند.(1)

آل ابراهیم کیانند؟

عمران، پدر موسی علیه السلام است، یا پدر مریم. و اگر در آیه، عمران همان پدر مریم باشد، مراد از آل عمران کسانی هستند که از نسل او برگزیده شده‌اند. در همین حال، آل ابراهیم را نیز شامل می‌شود. و در حقیقت در این آیه، آل ابراهیم


1) (1) . العالمین، جمع «العالم» است که با اطلاق آن، به همۀ آفرینش گفته می‌شود. و با اضافه، به پدیده‌هایی که با صفات و قوانین خاصّ به هم پیوسته باشند، گفته می‌شود. مانند: عالم طبیعت، عالم ستارگان، عالم ذرّات، عالم جماد، عالم نبات، عالم حیوان، عالم انسان، و از آنجا که جمع به واو و نون (ون)، یا یا و نون (ین) (العالمون، العالمین) به گروه‌ها و اصناف خردمند انسان‌ها، انصراف دارد، و به پدیده‌های دیگر به طور تبعی و مجازی اطلاق می‌شود. و به همین گونه، اضافۀ «نِساءِ» به «اَلْعالَمِینَ» دربارۀ حضرت مریم، که فرمود:«وَ اصْطَفاکِ عَلی نِساءِ الْعالَمِینَ» انصراف به خردمندان را، می‌رساند. و به قرینه مقام «إصطفا» در این آیات، متوجه آن گروه از مردم است، که به مقام اصطفا نرسیده‌اند؛ چه پیش از آن‌ها، یا در زمان آن‌ها، یا پس از آن‌ها.براین اساس، دیگرِ برگزیدگان را، که در ردیف آنان‌اند، یا کامل‌تر و متعالی‌تر از آنان، در بر نمی‌گیرد. علاوه، اصطفا در همه جا به یک معنا نیست؛ چرا که می‌بایست در آیۀ حضرت مریم تکرار نمی‌شد و گفته می‌شد:«إِنَّ اللّهَ اصْطَفاکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اصْطَفاکِ عَلی نِساءِ الْعالَمِینَ». پس همچنان محمد صلی الله علیه و آله و اهل بیت پاک او، بر همه جهانیان از پیشینیان تا پسینیان، برتری دارند و بر همگان پیشوا و مقتدایند؛ حتّا بر پیامبران و اوصیای آن بزرگواران علیهم السلام.

با آوردن آل عمران، تکرار شده است؛ چرا که ذریّۀ ابراهیم و آل عمران، همگی از نسل ابراهیم‌اند. و این دلیل آن است که آل ابراهیم، برخی از ایشان‌اند و نه همۀ آنان، همچنان که خدای تعالی فرمود:

«أُولئِکَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ مِنْ ذُرِّیَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّیَّةِ إِبْراهِیمَ وَ إِسْرائِیلَ...».1

ایشان‌اند - از زکریّا تا الیاس - که خداوند به آنان نعمت ارزانی داشته. پیامبرانی از فرزندان آدم و از [فرزندان] آن‌ها که با نوح [در کشتی] بر نشاندیم و از فرزندان ابراهیم و یعقوب.

چنان‌که می‌بینیم در این آیه، ذریّۀ ابراهیم را از ذریّه اسرائیل (یعقوب) جدا کرده است؛ در حالی که اسرائیل همان یعقوب فرزند اسحق است و اسحق نیز فرزند ابراهیم است. از این رو، در قرآن کریم مراد از ذریّۀ ابراهیم، فرزندان اسماعیل‌اند (محمد و دودمان پاک آن حضرت) و دلیل روشن‌تر بر این ادعا:

«ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ» است؛ یعنی آل عمران و آل ابراهیم، هر دو از یک نسل‌اند، زیرا در نهایت هر دو از ابراهیم بوده و برخی از برخی دیگر جدا شده‌اند. به تعبیر ساده‌تر، با آنکه آل عمران و آل ابراهیم هر دو، یک نسل‌اند. اما آل عمران از فرزندان یعقوب، که فرزند اسحق است، که همان اسرائیل است. و آل ابراهیم از فرزندان اسماعیل‌اند. و اما این دو گانگی در آل عمران و آل ابراهیم؛ با این که هر دو از یک جا مایه می‌گیرند، شاید اشاره به سرنوشت نهایی آن‌هاست؛ یعنی انقراض نبوّت در دودمان اسرائیل و ادامۀ آن در دودمان اسماعیل، و احیاء و نگهداری آموزه‌های ابراهیم علیه السلام در نبوّت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله است. در قرآن کریم آمده است:

«إِنَّ أَوْلَی النّاسِ بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اللّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ».1

هر آینه نزدیکترین مردم به ابراهیم کسانی‌اند که او را پیروی می‌کردند. و این پیامبر و آنان که [به این پیامبر] ایمان آوردند، و خدا دوست و کار ساز مومنان است.

آری، آیین حنیف ابراهیم علیه السلام را باید از قرآن کریم دریافت کرد. متولیّان آئین و پیروان حضرت موسای کلیم و عیسای مسیح پیرایه‌های بسیار بر آئین این دو پیامبر بزرگ، که وارث آموزه‌های ابراهیم‌اند، بسته‌اند، تا آنجا که خدای تعالی در قرآن کریم، وصف «یهودیت» و «نصرانیّت» را، ورای پیرویِ حضرت موسی و عیسی دانست و ابراهیم علیه السلام را بیگانه از هر دو آیین تحریف شده، شناساند:

«ما کانَ إِبْراهِیمُ یَهُودِیًّا وَ لا نَصْرانِیًّا وَ لکِنْ کانَ حَنِیفاً مُسْلِماً وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ».1

ابراهیم نه جهود بود و نه ترسا؛ بلکه حقّ‌گرایی مسلمان بود، و از مشرکان نبود.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود:

یَا عَلِیُّ، انْتَ مِنْ ائِمّةِ الهُدی، وَ اوْلادُکَ (اوْلادی خ ل) مِنْکَ، فَاَنتُمْ قَادَةُ الْهُدَی وَ التُّقی، وَالشَّجَرَةُ الَّتی انَا اصْلُها وَ انْتُمْ فَرْعُها، فَمَنْ تَمَسَّکَ بِهَا فَقَد نَجَا، وَ مَن تَخَلَّفَ عَنْهَا فَقَدْ هَلَکَ وَ هَوی، وَ انْتُمْ الَّذِینَ

اوْجَبَ اللّهُ تَعَالی مَوَدَّتَکُمْ وَ وِلایَتَکُم، وَ الّذِینَ ذَکَرَهُم اللّهُ فی کِتَابِه وَوَصْفَهُم لِعِبَادِهِ، فَقَالَ عَزّ وَجلَّ مِنْ قَائِل:«إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ * ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ» ، فَاَنْتُمْ صَفْوَةُ اللّهِ مِنْ آدَمَ وَ نُوحٍ وَ آلِ ابْرَاهِیمَ وَ آلِ عِمْرَانَ، وَ انْتُمْ الاُسْرَةُ مِنْ اسْمَاعِیلَ وَ الْعِتْرَةُ الْهَادِیَةُ (الطّاهرةُ خ ل) مِنْ مُحمّدٍ صلی الله علیه و آله.(1)

ای علی، تو از پیشوایان هدایتی، و فرزندان تو (فرزندان من) از تواند. پس شما همگی پیشوایان هدایت و پرهیزگاری هستید، و درختی که من ریشه آن و شما شاخه‌های آنید. پس هر کس بدان چنگ زند، بی‌گمان رستگار شده، و هر کس از آن سر پیچید بی‌گمان هلاک و تباه گشته است، و شما همانها هستید که خداوند دوستی و ولایت شما را فرض دانسته، و همانها که خداوند در کتاب خود (قرآن) از آنان یاد کرده و وصفِ‌شان را برای بندگانش گفته است. خدای عزیز و جلیل فرمود: «خداوند، آدم، نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برتری داد. در حالی که برخی فرزند زادگان برخی دیگرند و خداوند شنوایی داناست». پس شما برگزیدگان خداوند از [فرزندان] آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران هستید و شما از خاندان اسماعیل و اهلِ‌بیتِ هدایتگر (پاک) محمّد صلی الله علیه و آله هستید.

و جالب این که، امام حسین علیه السلام در روزِ عاشورا با یزیدیان، آن گاه که فرزند دلبندش حضرت علی اکبر علیه السلام به مصاف یزیدیان و آل ابو سفیان، می‌رفت همین


1) (1) . نوادر الاخبار، ص 126، به نقل از تأویل الآیات، ج 1، ص 106، ح 13.

آیۀ «اِصطفا» را تلاوت فرموده است، تا به آن منافقان کور دل اعلام کند، که:

خداوند ما خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و فرزندان علیِّ مرتضی را، به امامت و هدایت خلق برگزیده است.(1)

نتیجه آن‌چه از پیش گفته‌ها و به استناد آیات و روایاتی که بررسی شد، این است که:

1 - رهبری و زعامت امت در خاندان هاشم است.

2 - امامان شیعه علیهم السلام همگی شایستگان و برگزیدگانی هستند که به انتصاب الهی به امامت رسیده‌اند.

3 - این برگزیدگی از سوی خداوند، دلیل دانایی و توانایی آن‌ها در امر هدایت و تدبیر جامعه است.

4 - در گزینش جانشینان پیامبر صلی الله علیه و آله دست بشر کوتاه است.


1) (1) . لواعِج الاشجان، ص 136.

امامت و آگاهی از علمِ غیب

فصل ششم: امامت و آگاهی از علمِ غیب

اشاره

از شرح و تبین آیات، در پیش‌گفته‌ها روشن شد که:

اوّلاً: جانشینی پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله هم‌چون خود پیامبری، منصبی الهی و با گزینش خداوند است، که در مواقع مختلف و به مناسبت‌ها، به وسیلۀ پیامبر به مسلمانان ابلاغ شده است. از این رو، خلافت و امامت خلیفۀ پیامبر، نه محصول آراء عمومی مسلمانان و نه گزینش گروه خاصی به نام اهل «حَلّ و عَقْد» است. و به تعبیر دیگر، اساساً دست بشر در گزینش امام به طور کلی کوتاه است.(1)


1) (1) . امام رضا علیه السلام به عبدالعزیز بن مسلم فرمود: ای عبدالعزیز، به راستی خداوند - عزّ و جلّ - جانِ پاکِ پیامبرش را باز نگرفت مگر پس از آن که دین خود را کامل فرمود و قرآن را که روشن‌گر همه چیز است و حلال و حرام و احکام و تمام نیازمندیهای مردم به کمال و تمام در آن بیان گشته فرو فرستاد، و فرمود:«ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْ‌ءٍ؛ ما در قرآن چیزی را فروگذار نکردیم.» (انعام، آیۀ 38) و در حجِّ بِدْرود که پایان عمر آن حضرت بود بر او نازل فرمود:«اَلْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً»؛ دین شما را به حدّ کمال رسانیدم و بر شما نعمت خود را تمام کردم و دین اسلام را بر شما پسندیدم» (مائده، آیۀ 3)، و امر امامت از کمال دین است. و پیامبر صلی الله علیه و آله درنگذشت مگر آن که همۀ نشانه‌های دینش را برای امتش روشن ساخت و راههای‌شان را برای ایشان توضیح داد و ایشان را به راه حق سپرد. و علی علیه السلام را پرچم و پیشوایی برای آنان قرار دارد، و هیچ چیز از نیازمندی‌های مردم را واننهاد، مگر آن که آن را بیان کرده باشد. پس هر که ادّعا کند که خداوند دینش را کامل نفرموده در واقع کتاب خدا را رد کرده، و هر که کتاب خدا را رد کند به راستی کافر شده است. آیا قدر و منزلت امامت و پایگاه آن را در میان امت می‌فهمند، تا بِهْ‌

ثانیاً: دانش و توانایی، برای فهم درست حقائق دین و آموزه‌های وحی و اجرای به موقع و درست آن‌ها، دو شاخصۀ مهمّی است که عمده‌ترین وجوهِ تمایز امام منصوب و معصوم از جانب خداوند است.

و امّا آن چه اکنون بدان پرداخته می‌شود، برخورداری امام و جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله از دانش غیب و قلمروِ آن است، که در باورِ شیعیان، امری ضروری است.

علمِ غیب؛ یعنی آگاهی از نهانی‌ها، ویژۀ خداوند است و هیچ موجودی در سراسر جهانِ غیب و شهود، حتّی هیچ پیامبری و امامی - بالاصالة - از غیب، آگاه نیست و خود، به طور استقلال، در این حریم قدس، راه ندارد:

«قُلْ لا یَعْلَمُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَیْبَ إِلاَّ اللّهُ».1

بگو: کسی در آسمان‌ها و زمین نهان - غیب - را نمی‌داند مگر خدا.

«وَ ما کانَ اللّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ وَ لکِنَّ اللّهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشاءُ».2

و خداوند بر آن نیست که شما را بر نهان و ناپیدا - غَیْب - آگاه سازد و لیکن خدا از فرستادگان خود هر که را خواهد برمی‌گزیند.

«عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً * إِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ».3

دانای نهان و ناپیداست، پس کسی را بر غیب خود آگاه نسازد، مگر آن را که به پیامبری پسندد و برگزیند.

و اگر برخی بندگان برگزیدۀ خداوند، در طول زندگی خود گاهی از پاره‌ای مغیبات و نهانی‌ها خبر داده‌اند به اذن و اجازۀ خداوند است و بر اساس وحی الهی و الهام ذات مقدس اوست.

در داستانِ آدم، آمده است که خداوند رازها و حقایق این جهان را به او آموخت و فرشتگان نیز، با اظهار عجز و درماندگی، اقرار کرده‌اند که جز آن چه خداوند به آنان آموخته است، نمی‌دانند:

«وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلائِکَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ * قالُوا سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلاّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ».1

و همۀ نام‌ها را به آدم آموخت. سپس آن‌ها را بر فرشتگان عرضه کرد و گفت: اگر راست می‌گویید مرا از نام‌های این‌ها خبر دهید. گفتند: پاکی توراست، ما را دانشی نیست مگر آن چه به ما آموخته‌ای، که تویی دانای با حکمت - استوارکار و درست گفتار.

و دربارۀ عیسای مسیح فرمود:

«وَ یُعَلِّمُهُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِیلَ».2

و او را کتاب و حکمت و تورات و انجیل می‌آموزد.

در قرآن کریم، آگاهی پیامبران از آن چه در گذشته روی داده است و آن چه

در آینده روی می‌دهد، و به همین گونه سرگذشت پیامبران پیشین و امت‌های آنان را با تعبیرهایی از این دست، همراه ساخته است:

«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَیْنا إِلَیْکَ هذَا الْقُرْآنَ وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلِینَ».1

ما با این قرآن که به تو وحی کردیم نیکوترین داستان را بر تو می‌گوییم و هر آینه تو پیش از آن از بی‌خبران بودی.

«ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَ ما کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یَمْکُرُونَ».2

این [سرگذشت] از خبرهای غیب است که به تو وحی می‌کنیم؛ و تو نزد آنان (برادران یوسف) نبودی آن گاه که در کار خویش همداستان شدند و اندیشۀ بد می‌کردند - که یوسف را در چاه افکنند و بگویند گرگ او را خورد.

«تِلْکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ ما کُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُکَ مِنْ قَبْلِ هذا».3

[ای رسول ما] این از خبرهای غیب است که به تو وحی می‌کنیم، که پیش از این نه تو آن‌ها را می‌دانستی و نه قوم تو.

نوح پیامبر و یاران و بستگانش نام خدا را بر زبان راندند و بر کشتی دَرْشدند و آب، کشتی را بر سر گذاشت. باد، گاهی به نرمی و آرامش و زمانی به شدّت بر کشتی می‌وزید و موج‌های خروشان و گرداب‌ها برای کافران، در آغوش خود،

گورها می‌پرداختند و کف‌ها برای اجسادشان کفن می‌بافتند. گردن‌کشان، با مرگ دست و گریبان شدند و از ضربت‌های موج، پاسخ سُخریّه‌های خود را دریافت می‌کردند، تا سرانجام به ناکامی جان سپردند. نوح از عرشۀ کشتی نگاهی به دریا افکند و فرزندش «کنعان» را که به بدبختی و کفر گرفتار شده و دست از دامن پدر برداشته بود، دید که گریبانش به دست مرگ و موج افتاده و بیهوده دست و پا می‌زند، تا مگر خود را به تپه‌ای رساند، یا دست در دامن کوهی بلند زند. امّا مرگ از کوه و غرق شدن، از تلّ و تپه، به او نزدیک‌تر است. نوح به حکم غریزه، بر فرزند خویش رقّت گرفت و بر بیچارگی و درماندگی‌اش رحمت و شفقت آورد. او را ندا دَرْ داد، تا مگر در این لحظۀ خطرناکِ مردافکن، ندای‌اش به گوش دل بشنود و به ایمان روی آوَرَد. از این رو، فریاد برآورد: فرزند عزیزم، به کجا می‌روی؟ از هر جا و به هر جا که بگریزی در آغوش قضا و ارادۀ خدائی. ایمان آور و آهنگ کشتی کن، تا در سلک خویشان خود و مؤمنان، درآیی و خود را، از مرگ بِرَهانی. لحظه‌ای به خویش آی و از کافران خیره‌سر مباش. فرزند نوح هنوز گرفتار کبر و نخوت بود و خیرخواهی پدر را به هیچ می‌گرفت و گمان می‌کرد که بازوی ناتوان بشر، تابِ کُشتی و یارای هماوردی با قضا و قدر الهی را دارد. برای همین، در جواب پدر گفت: به زودی به کوهی پناه می‌برم که مرا از آب نگاه دارد.(1)نوح که فرزند را این چنین گرفتار غرور و دچار موج و در کام مرگ می‌دید، بانگ برآورد که: امروز از فرمانِ - عذاب - خدای هیچ


1) (1) . مثنوی، دفتر چهارم، ابیات 1410-1415.همچو کنعان سر ز کَشتی وا مَکَشکه غرورش داد نفسِ زیر کشکه: بر آیم بر سرِ کوهِ مَشیدمنّتِ نوحم چرا باید کشید؟ کاشکی او آشنا نآموختیتا طمع در نوح و کشتی دوختیکاش چون طفل از حِیَل جاهل بدیتا چو طفلان چنگ در مادر زدی

نگهدارنده‌ای نیست، مگر آن که خدا بر او رحم آورد. امّا هنوز سخن نوح به پایان نرسیده بود، که موج برخاست و سیلِ تند، میان آن دو؛ پدر و پسر، جدایی افکند. نوح از شدت تأثر و سوزِ اندوهِ درونی، که در دل داشت، دست تضرع و زاری، به درگاه پروردگارِ پناهِ مصیبت‌زدگان و فریادرس بیچارگان برداشت و گفت: پروردگارا، پسرم از خاندان من است و همانا وعدۀ تو، راست است، که خاندانم را رهایی می‌بخشی و تو برترین داورانی.(1)پس خدای گفت: ای نوح، او از خاندانِ تو - خاندان نبوّت - نیست، او را کرداری ناشایسته است و خاندانِ نبوّتش گم شده است؛ چرا که با قیچی کفر و عناد رشتۀ ارتباط خود را، از تو بگسسته و از ایمان و تصدیق رسالت تو، روی گردانده است. پس چیزی را که بدان دانش نداری از من مخواه؛ من تو را پند می‌دهم که مبادا از نابخردان باشی.

او بناچار، جام مرگ را خواهد نوشید و در کام عذاب فرو خواهد رفت. بر حذر باش که در این گونه موارد، وارد نشوی و در آن چه حقیقتش بر تو نهان است، سخن نگویی.

نوح گفت: پروردگارا، من به تو، پناه می‌برم از این که چیزی را از تو بخواهم که مرا بدان دانشی نیست. و اگر مرا نیامرزی و بر من نبخشایی از زیانکاران خواهم بود؛«قالَ رَبِّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَسْئَلَکَ ما لَیْسَ لِی بِهِ عِلْمٌ وَ إِلاّ تَغْفِرْ لِی وَ تَرْحَمْنِی أَکُنْ مِنَ الْخاسِرِینَ».2

بنابراین، آن چه پیامبران از حقایقِ غیب برخوردارند از سوی خداوند است:


1) (1) .«وَ نادی نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْکَمُ الْحاکِمِینَ» (هود، آیۀ 45). مراد از وعدۀ خداوند همان است که فرمود:«قُلْنَا احْمِلْ فِیها مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ وَ أَهْلَکَ إِلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ وَ مَنْ آمَنَ»؛ گفتیم در آن (کشتی) از هر گونه‌ای، دو تا (نر و ماده)، بردار و [نیز] خانواده‌ات را - همسر و فرزند - جز آن‌کس که دربارۀ وی، از پیش [بر هلاکت او] سخن رفته است - و [نیز] هرکس را که ایمان آورده است»، (همان، آیۀ 40).

«وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی * عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی».1

او از هوای نفس سخن نمی‌گوید. نیست این (قرآن) مگر وحیی که به او فرستاده می‌شود. او را آن [فرشتۀ] بس نیرومند - جبرئیل - آموخته است.

نگاهی به آیاتِ غیب

آیات قرآن دربارۀ علم غیب سه دسته‌اند:

یکم، آیاتی که علم غیب را ویژۀ ذات اقدس خداوند می‌دانند:

«قُلْ لا یَعْلَمُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَیْبَ إِلاَّ اللّهُ».2

بگو: کسی در آسمان‌ها و زمین نهان - غیب - را نمی‌داند مگر خدا.

«وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلاّ هُوَ».3

و کلیدهای غیب نزد اوست، جز او کسی آن‌ها را نمی‌داند.

دوّم، آیاتی که علم غیب را از پیامبران نفی می‌کنند:

«وَ لا أَقُولُ لَکُمْ عِنْدِی خَزائِنُ اللّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَیْبَ وَ لا أَقُولُ إِنِّی مَلَکٌ».4

و به شما نمی‌گویم که گنج‌های خدا نزد من است؛ و من غیب نمی‌دانم؛ و نمی‌گویم که من فرشته‌ام.

«قُلْ لا أَقُولُ لَکُمْ عِنْدِی خَزائِنُ اللّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَیْبَ وَ لا أَقُولُ لَکُمْ إِنِّی مَلَکٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما یُوحی».1

بگو: من شما را نمی‌گویم که گنجینه‌های خدا نزد من است؛ و نه علم غیب می‌دانم و شما را نمی‌گویم که من فرشته‌ام؛ من پیروی نمی‌کنم مگر آن چه را که به من وحی می‌شود.

«قُلْ لا أَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلاّ ما شاءَ اللّهُ وَ لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ وَ ما مَسَّنِیَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلاّ نَذِیرٌ وَ بَشِیرٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ».2

بگو: من مالک هیچ سود و زیانی برای خویش نیستم - من برای خود جلب سود و دفع زیان نتوانم - مگر آن چه خدای خواهد، و اگر غیب می‌دانستم هر آینه نیکی و خواسته بسیار گِرد می‌آوردم (دارایی بسیار می‌یافتم)، و هیچ بدی و گزندی به من نمی‌رسید. من جز بیم دهنده و نوید رسانی برای مردمی که ایمان بیاورند، نیستم.

سوّم، آیاتی که گواهی می‌دهند، که هر چند علم غیب ویژۀ پروردگار متعال است، و امّا او برخی بندگانش را از آن برخوردار می‌سازد:

«عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً * إِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً * لِیَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ أَحاطَ بِما لَدَیْهِمْ وَ أَحْصی کُلَّ شَیْ‌ءٍ عَدَداً».3 دانای نهان و ناپیداست، پس کسی را بر غیب خود آگاه

نسازد، مگر آن را که به پیامبری پسندد و برگزیند؛ زیرا که از پیش روی و از پشت سرش نگهبانانی گسیل می‌دارد، تا معلوم کند که پیام‌های پروردگارشان را رسانده‌اند، و [خدای] آن چه را در نزد ایشان (پیامبران) است [به دانش] فرا گرفته و عدد همه چیز را شمار کرده است.

«وَ ما کانَ اللّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ وَ لکِنَّ اللّهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشاءُ».1

و خداوند بر آن نیست که شما را بر نهان و ناپیدا - غیب - آگاه سازد و لیکن خدا از فرستادگان خود هر که را خواهد برمی‌گزیند.

نتیجه این سه دسته از آیات، که مربوط به علم غیب، آن است که علمِ غیب به سان هر کمالی - بالأصالة - از آنِ خداوند است و تنها اوست که کلیدهای غیب را در دست دارد و همه نهانی‌ها برای او آشکار است. و - بِالتَّبَع و بِالعَرض و به افاضۀ ربوبی - در اختیار پیامبران الهی است و از طریق آنان در اختیار اوصیای ایشان است.

بر این اساس، پیامبران از آن حیث که پیامبرند، دانای به غیب نیستند و این خدای دانای به غیب است، که آن‌ها را از این موهبت الهی برخوردار می‌سازد. و در حقیقت هر کمالی که پیامبران دارند، از جمله علم غیب، از سوی خداوند به آنان افاضه شده است.

و از آنجا که پیامبران، به لحاظ مرتبۀ وجودی با یکدیگر متفاوتند، در دریافت کمالات وجودی، و از جمله دانش غیب نیز، متفاوت خواهند بود:

«تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ وَ آتَیْنا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّناتِ وَ أَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ».1

آن پیامبران، برخی‌شان را بر برخی برتری دادیم؛ از ایشان کس بود که خدا با وی سخن گفت، و برخی‌شان را پایه‌ها بالا برد؛ و عیسی پسر مریم را حجّت‌ها و نشانه‌های روشن دادیم و او را به روح القدس - جبرئیل - نیرومند گردانیدیم.

علم امام علیه السلام

آگاهی امامانِ معصوم و جانشینان پیامبر، از غیب، اگرچه بی‌واسطه و از طریق وحی نیست، امّا بر اساسِ آن چه در منابع روایی ما آمده است، آن‌ها به هدایت پیامبر و در پرتو تعالیم او، به قلمروِ غیب راه می‌یابند. و از آنجا که امامت در راستایِ اهداف رسالت، و امام بر اساس نصب الهی، مسئولیت تبیین و تشریح آموزه‌های وحی و حفظ و نگهداری آن‌ها را بر عهده دارد از برخورداری چنین موهبتی ناگزیر است، تا بتواند حقایق وحی را درست تبیین کند و به گونه‌ای صحیح هدف‌های رسالت را جامۀ عمل پوشد. به تعبیر دیگر، مناصبی که امام علیه السلام پس از پیامبر صلی الله علیه و آله، دارد، لازمه‌اش دانش فراوان و آگاهی از غیب است.

تبیین و تفسیر وحی، که حقایقِ تُو در تُویِ آن، فراتر از دانش و خردِ بشری است و همین طور، دخالت در سرنوشت انسان‌ها و هدایت آنان به راهی که نهایت آن قرب پروردگار است، جز با دانش فرابشری و آگاهی از غیب، امکان‌پذیر نیست.

ما بر این ادّعا نیستیم که صراحت آیات مربوط به دانش غیب، حاکی از آن است که امام مانند پیامبر، تنها از طریق وحی و بی‌هیچ واسطه، از علم غیب برخوردار است؛ بلکه، با استناد به دو مقدمۀ ذیل، که در بررسی‌های پیشین از مضامین آیات برآمده است، پی می‌بریم که امام علیه السلام، اگرچه به طور مستقیم و از راه وحی از دانش غیب برخوردار نشده است، و امّا در پرتو آموزه‌های نورانی نبوّت و در روشنایِ تعلیم و تربیت و هدایت پیامبر، به این موهبت الهی و فیض ربّانی دست یافته است. و آن دو مقدّمه عبارتند از:

یک، به استناد مفادِ صریح آیات مربوط به رهبری امت اسلامی، پس از رسول خدا، و با تأکید و تنصیصِ روایات رسیده از پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و ابلاغ عملی آن حضرت در مواضع مختلف، که به برخی از آن‌ها در پیش اشاره شد، امام علی بن ابی طالب علیه السلام و دیگر امامان شیعه علیهم السلام - یکی پس از دیگری، تا امام مهدی علیه السلام - همگی با گزینش خداوند و ابلاغ پیامبر صلی الله علیه و آله همه منصب‌های نبوّت و رسالت را؛ از قبیل تبیین معارف و تشریح احکام عملی اسلام و مبانی اخلاق دینی و تربیت مسلمانان و تأسیس حکومت و اجرای منویّاتِ وحی و ادارۀ همه نهادهای جامعۀ دینی - جز دریافت وحی - بر عهده دارند.

دو، تبیین معارف و همه آن چه در مقدمه یکم یاد شد، جز در پرتوِ دانش غیب و آگاهی از حقایق پوشیده و نهان و فراتر از دانش‌های بشری، امکان‌پذیر نیست.

از این رو، امام علیه السلام، اگرچه با واسطۀ پیامبر و تعالیم نبوّت، مانند خود پیامبر صلی الله علیه و آله، از دانش غیب آگاه است. و این آگاهی از غیب، حقیقت انکارناپذیری است، که هم از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله، و هم در روایات معصومین علیهم السلام به تأکید، بدان پرداخته شده است.(1)


1) (1) . از جمع میان دسته‌های مختلف آیات مربوط به غیب، روشن شد که هرچند دانش غیب ذاتی و ویژۀ

برخورداری از علم غیب در قلمرو امور شخصی و اجتماعی

پیامبران الهی - افزون بر معارف دینی که از طریق وحی دریافت می‌کردند - در بسیاری از موضوعات؛ در قلمروِ امور شخصی یا اجتماعی، از دانش غیب برخوردار بوده‌اند، که در این جا به پاره‌ای از آن‌ها اشاره می‌شود:

1 -«إِنّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النّاسِ بِما أَراکَ اللّهُ وَ لا تَکُنْ لِلْخائِنِینَ خَصِیماً».1

همانا [این] کتاب - قرآن - را به راستی و درستی سوی تو فرو فرستادیم تا میان مردمان بدان چه خدا تو را بنمود حکم کنی، و مدافعِ - طرفگیرِ - خیانتکاران مباش.

بنا بر نقل شیخ طوسی، گروهی از انصار، از قبیلۀ بنی ابَیْرَق، که سه برادر بودند به نام‌های «بُشر» که با کُنیۀ «اباطُعمه» شُهره بود و «بشیر» و «مُبشّره» که از منافقان بودند. این سه برادر دیوار خانۀ عموی «قتادة بن نعمان» را، سوراخ کرده و وارد خانۀ او شدند و مقداری غذا، که برای زن و فرزند خود فراهم آورده بود، همراه با شمشیر و یک زره را، با خود بردند. عموی قتاده ماجرای خانه‌اش را برای قتاده نقل کرد، تا چاره بیندیشد. قتاده که از رزمندگان جنگ «بدر» بود،

شکوای عمو را نزد رسول خدا برد و عرض کرد: ای فرستادۀ خدا، گروهی دیوار خانۀ عمویم را سوراخ کرده و مقداری غذا را، که برای زن و فرزندانش فراهم آورده بود، با یک شمشیر و یک زره به سرقت با خود برده‌اند. و از سویی در میان قبیلۀ بنی ابَیْرَق، مردی شجاع و مؤمن، امّا فقیر به نام «لُبَیْد بن سهل» با آن‌ها زندگی می‌کرد. بنی ابیرق، که مردمانی شرور بودند، در پاسخ قتاده که از نزد رسول خدا بازگشته بود، گفتند: این سرقت، کار لُبَیْد است. لُبَیْد، با شنیدنِ این خبر دست به شمشیر برده، به سوی آنان شتافت و گفت: ای بنی ابَیْرَق، آیا مرا به دزدی متهم می‌کنید؟ با این که شما خود، به آن سزاوارترید؟ و با این که منافق هستید و بارها شنیده‌ام، که رسول خدا را در اشعارتان هجو می‌کردید و آن را به قریش نسبت می‌دادید؟! اکنون یا باید حقیقت آشکار شود و دزد شناخته شود، یا این که شمشیر خود را، از خونِ‌تان سیراب خواهم کرد؟!

بنی ابَیْرَق چون چنین دیدند، از درِ مدارا و نرمی درآمده، به او گفتند: خدای تو را رحمت کند، تو بازگرد که از این گناه بیگانه‌ای. آن گاه بنی ابَیْرَق، نزد مردی از قبیله خود به نام «اُسید بن عروه» که مردی زبان آور و سخن پرداز بود، رفته و ماجرا را با او در میان نهادند، و او را همراه با گروهی به دفاع از خویش نزد رسول خدا فرستادند. اسید به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کرد: ای رسول خدا! قتادة بن نعمان، جمعی از خاندان ما را، که مردمانی اصیل و شریف‌اند، به دزدی متهم کرده است؛ با این که آن‌ها این کاره نیستند. پیامبر از شنیدن این سخن، سخت اندوهگین شد. از این رو، وقتی قتاده نزد آن حضرت آمد به او فرمود: آیا به سوی خاندان شریفی می‌روی و آن‌ها را به دزدی متهم می‌کنی؟ قتادة از این گونه برخورد رسول خدا سخت دل تنگ شده، نزد عمویش بازگشت و به او گفت: ای کاش مرده بودم و با رسول خدا در این باره سخن نمی‌گفتم و این چنین، مورد سرزنش آن حضرت قرار نمی‌گرفتم!! عمویش گفت: «اللّه المُسْتَعان. تنها خداوند

است که باید از او یاری خواست».(1)

مفاد این آیه و مناسبت نزول آن، حاکی از آن است که رسول خدا با قطع نظر از «وحی» حقاً در پاره‌ای موضوعات و امور جزیی، متکی به غیب است. با اعتماد به غیب است که حقایقِ پوشیده بر او آشکار می‌گردد؛ خائن از امین جدا می‌شود. و به مضمونِ «ما اراک اللّهُ»، خداوند، حقّاً در مقام داوری، دست او را می‌گیرد. و با یک نگاهِ وسیع و «الغاء خصوصیت» از مورد آیه، روشن می‌شود که نه تنها پیامبر صلی الله علیه و آله؛ بلکه همۀ آن‌هایی که با گزینش خداوند و با ابلاغ پیامبر، رهبری امت و ادارۀ شئون زندگی آنان را بر عهده دارند جز با اعتماد به غیب نمی‌توانند، آن چنان که باید، امور دنیایی و آخرتی مسلمانان را، بسامان کنند.(2)


1) (1) . تفسیر تبیان، ج 3، ص 317؛ مجمع البیان، ج 3، صص 174-175؛ تفسیر قمّی، ج 1، صص 150-151.

2) (2) . پیامبران و امامان علیهم السلام، منزلت اجتماعی متضادّ دارند؛ یعنی در جایگاهی قرار گرفته‌اند که لازمۀ آن ایفای نقشی دوگانه است؛ نقشی که حتّا تصوّر آن، برای اوهام ضعیف دشوار است. به سخن دیگر، پیامبران و امامان علیهم السلام از سِرّ «قَدَر» آگاهند، و از دانشی موهوبی برخوردارند. باطن جهان و آدمیان و عاقبت امور را می‌دانند. در جهانی بسی فراخ‌تر از این جهان زندگی می‌کنند؛ جهانی که لایه‌ها و بطون بسیار دارد. با این حال چنان زندگی می‌کنند که گویی بی‌خبرانند که در این جهان تنگ به سر می‌برند.با این که مسیر و عاقبت کاروان حیات را می‌بینند، و امّا هم‌چون بی‌خبران با کاروانیان همراهند. علی علیه السلام دربارۀ آنان فرمود: «اِنَّ اولِیاءَ اللّهِ هُمُ الَّذِینَ نَظَروا الی بَاطِنِ الدُّنیَا اذَا نَظَرَ النَّاسُ الَی ظَاهِرِهَا وَاشْتَغَلُوا بآجِلِهَا اذَا اشْتَغَلَ النَّاسُ بِعَاجِلِهَا؛ دوستان خداوند آنانند که به درون دنیا نگریستند، هنگامی که مردم برون آن را دیدند، و به فردای آن پرداختند آن‌گاه که مردم خود را سرگرم امروز آن ساختند، (نهج البلاغه، حکمت 432).در جای دیگر فرمود: «صحبوا الدُّنیَا بابْدَانٍ اروَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالمَحَلِّ الاَعْلَی؛ [اولیای خداوند] هم‌نشین دنیایند با بدن‌هاشان، و جان‌هاشان به جایگاهِ برتری (ملاء اعلی) وابسته است»، (همان، حکمت 147).آن‌ها که محرم اسرار غیب‌اند، جز در مواضع ضروری، لب از گفتن می‌بندند و جز به فرمان حق لب نمی‌گشایند:گفتمش: این علم نه در خوردِ تستدفع پندارید گفتم را و سست

2 -«رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ».1

پروردگارا مرا از پادشاهی بدادی و از تعبیر خواب‌ها بیاموختی.(1)


1) (2) . تَأویلُ الاَحادیثِ، التّأویلُ مِنَ الاَوْلِ، ای: الرجوع الَی الاصلِ، ومِنْهُ الموئِل لِلموضِعِ الّذی یُرْجَعُ الَیهِ، وَذلِکَ هُوَ ردُّ الشّیِ الَی الْغایَةِ المُرادةِ مِنْهُ، عِلماَ کانَ او فِعْلاً؛ تاویل، از ریشۀ «اَوْل» به معنای بازگشت به اصل است. و از همین ریشه است «مَوْیلْ»: جایی که بدان بازگشت شود. و اگر به باب تفعیل برود (تاویل) به معنای برگرداندن است: مانند برگرداندن متشابه به یک مرجع و مأخذ (محکم). و تاویل قرآن، به معنای مأخذی است که معارف قرآن از آنجا مایه می‌گیرد. به معنای: عاقبت، نتیجه، پایان، انجام نیز، آمده است. احادِیثَ جمع حَدِیث است، که گاهی بر «رؤیا» هم گفته می‌شود؛ چرا که رویا، در حقیقت، «حدیث نفس» است.در عالم خواب اموری به صورت‌هایی در برابر نفس آدمی تجسم پیدا می‌کند. همان‌طور که، در بیداری، گوینده مطالب خود را برای شنونده مجسم می‌کند. از این رو، رؤیا هم مانند بیداری، حدیث است. نکته این که تاویل، از مفاهیمی که معنا و مفهوم لفظی دارند، نیست؛ بلکه اموری خارجی و عینی است. در آغاز داستان حضرت یوسف علیه السلام آمده است، که به پدرش گفت: «ای پدر! من [در خواب] یازده ستاره و خورشید و ماه را دیدم، که به من سجده می‌کردند» (یوسف، آیۀ 4). و در پایانِ داستان آمده است، که: «پدر و مادرِ خود را بر اورنگِ خویش فرا بُرد و همه بدو سجده بردند و گفت: پدر جان، این تاویلِ خواب پیشین من است که خداوند آن را درست گردانید؛ یعنی آن چه در خواب دیده بودم، از یازده ستاره و خورشید و ماه، امروز تحقق یافت» (همان، آیۀ 100). در تاویل احادیث: «تاویل» در پدیده‌هایی به کار رفته است، که خواب بدان منتهی شده است، و آن چه یوسف در خواب دید صورت و مثالی از آن رخدادها بود. رابطۀ میان آن رخدادها و خواب، همان رابطۀ صورت و معناست. و به تعبیر دیگر، رابطه حقیقت تجسم یافته (سجده پدر و مادر و برادران) با مثال آن حقیقت (خورشید و ماه و ستارگان) است. برای توضیح بیشتر به تفسیر المیزان، ج 3، ذیل آیۀ 7 رجوع شود.

3 -«وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَ آتاهُ اللّهُ الْمُلْکَ وَ الْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّا یَشاءُ».1

و داوود، جالوت را بکشت و خداوند به او پادشاهی و حکمت داد و از آن چه می‌خواست او را بیاموخت.

3 -«وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدِینَ».2

و ایشان (ابراهیم و اسحق و یعقوب) را پیشوایانی کردیم که به فرمان ما راه نمایند، و به آن‌ها، انجام کارهای نیک و برپا داشتن نماز و دادنِ زکات را وحی کردیم، و ما را پرستندگان بودند.

نتیجه این که، برگزیدگان خداوند؛ پیامبران و اولیای بزرگ خداوند مانند یوسف و طالوت و ابراهیم و اسحق و یعقوب و... همه و همه، در ادارۀ شئون جامعه و سامان دهی امور مادی و معنوی انسان‌ها، که مستلزم دانایی وسیع است، از دانش غیب و مددها و راهنمایی‌های خداوند برخوردارند و این خداوند است که آن‌ها را، در مواضع سرنوشت‌ساز، رهنمون است، و آن‌ها را از پدیده‌هایی که در آینده روی می‌دهد، آگاه می‌کند و آن چه را که اقتضای زمامداری و تدبیر امور انسان‌ها است و تأمین کنندۀ سعادت دنیا و آخرتِ آنان است، می‌آموزد؛ یوسف را «تأویل احادیث» و داود را حکمت و مُلْک داری می‌آموزد و پیامبرانی را که به پایگاهِ امامت راه یافته‌اند تا رهبری معنوی و باطنی را نیز، بر عهده گیرند، به انجام کارهای نیکو وا می‌دارد.

اهل بیت نیز، از دانشِ غیب برخوردارند

در باورِ ما شیعیان، تنها پیامبران الهی نیستند که از علوم غیبی برخوردارند؛ بلکه «اهل بیت» پیامبر صلی الله علیه و آله، در گسترۀ بسیار وسیعی، از این دانش‌های الهی برخوردارند. علی علیه السلام فرمود:

فَاسْأَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی، فَوَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ لا تَسْأَلُونِی عَنْ شَیْ‌ءٍ فِیمَا بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ السَّاعَةِ، وَ لا عَنْ فِئَةٍ تَهْدِی مِائَةً وَ تُضِلُّ مِائَةً الاّ أَنْبَأْتُکُمْ بِنَاعِقِهَا وَ قَائِدِهَا وَ سَائِقِهَا، وَ مُنَاخِ رِکَابِهَا، وَمَحَطِّ رِحَالِهَا وَ مَنْ یُقْتَلُ مِنْ أَهْلِهَا قَتْلاً، وَ یَمُوتُ مِنْهُمْ مَوْتاً.(1)

از من بپرسید، پیش از آن که مرا نیابید. سوگند بدان کس که جانم به دست اوست، نمی‌پرسید از چیزی که میان شما تا روز قیامت است، و نه از گروهی که صد تن را به راه راست می‌خواند و صد تن را موجب ضلالت است، جز آن که شما را از آن آگاه می‌کنم: از آن که مردم را بدان می‌خواند، و آن که رهبری شان می‌کند، و آن که آنان را می‌راند؛ و آنجا که فرود آیند، و آنجا که بار گشایند؛ و آن که از آنان کشته شود، و آن که از ایشان بمیرد.

ابن ابی الحدید گوید: ابو عمر، محمّد بن عبد البِرّ، نویسندۀ کتابِ «الاستیعاب» آورده است که گروهی از راویان و محدّثان گفته‌اند: «سَلُونی» را، جز علی بن ابی‌طالب علیه السلام هیچ یک از صحابه (رض) نگفته است. و شیخ ما ابو جعفر اسکافی در کتاب «نَقْضُ العثمانیه» از علیّ بن جعفر و او از ابن شُبْرمه، آورده است که گفت: جز علی بن ابی طالب علیه السلام، کس را نسزد که بر «منبر» بنشیند و


1) (1) . نهج البلاغه، خطبه 93، و نزدیک به همین مضمون، خطبه 189.

«سَلُونی» را بر زبان آوَرَد. ابن ابی الحدید در ذیل این خطبه، فصلی را دربارۀ پاره‌ای از امور غیبی که امام علیه السلام خبر داده و محقّق شده، گشوده است. او می‌گوید:

بدان که علی علیه السلام در این فصل به خداوندی که جانش در دست اوست، سوگند خورده است، که آن‌ها از او چیزی از اموری را، که تا روز قیامت میان آنان واقع خواهد شد، نخواهند پرسید، مگر آن که از آن به ایشان خبر خواهد داد. همچنین از هر گروه صد نفری که به هدایت یا ضلالت باشند نمی‌پرسند، مگر این که به همه موارد آنان که چه کسی رهبر آنان و گردانندۀ ایشان است و کجا فرود می‌آیند و چه کسی از ایشان کشته می‌شود و چه کسی به مرگ طبیعی می‌میرد، خبر خواهد داد. این ادّعا که علی علیه السلام کرده است نه ادعای ربوبیّت است و نه ادعای پیامبری؛ بلکه می‌گفته است:

پیامبر صلی الله علیه و آله او را به این امور آگاه کرده است.(1)ما اخباری را که علی علیه السلام داده است، آزموده و آن را مطابق با حقیقت یافته‌ایم. به همین سبب استدلال می‌کنیم، که ادعای علی علیه السلام راست و صدق است.

همچون خبری که در مورد خود، داده و گفته است: ضربتی بر سرش زده خواهد شد که ریش او از آن خضاب می‌شود. و خبر


1) (1) . علی علیه السلام فرمود: «اِنَّ رَسوُلَ اللّهِ - صَلّی اللّهُ عَلَیهَ وَآله - عَلَّمَنی الْفَ بَابٍ مِنَ الحَلَالِ وَالحَرامِ مِمَّا کَانَ وَمِمَّا هُوَ کائنٌ الَی یَوْمِ القِیَامَةِ، کُلُّ بَابٍ مِنْهَا یُفْتَحُ الْفَ بَابٍ، فَذَلِکَ الْفَ الْفَ بَابٍ حَتّی عُلِّمْتُ عِلْمَ المَنَایَا وَالبَلَایَا وَفصْلَ الخِطَابِ؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله هزار درِ دانش، از حلال و حرام، از آن چه بود و از آن‌چه تا روزِ رستخیز خواهد شد (رخدادهای آینده) به من آموخت، که هر دری، خود هزار دَر می‌گشاید. پس هزار هزار (یک میلیون) در [به رویم گشود] به گونه‌ای که اکنون از زمان فرارسیدن مرگ و پیش‌آمدهای ناگوار آگاهم و با گفتارِ روشن و پاکیزه - که میان حقّ و باطل را، جدا کند - به داوری می‌پردازم» (الاختصاص، ص 283). و این همه دانش، در یک نجوا بوده است، و امّا نجواهای بسیار دیگر...!!

دادن او از کشته شدن پسرش حسین علیه السلام و آن چه به هنگام عبور از سرزمین کربلاء اظهار فرموده است.(1)


1) (1) . شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 48.ابن ابی الحدید، دربارۀ امور غیبی، که امام علی بن ابی طالب علیه السلام خبر داده و تحقق یافته است، موارد دیگری را یاد کرده است. مانند: خبر دادنِ آن حضرت به این که معاویه پس از او پادشاهی خواهد کرد. و مسائل حجاج، و یوسف بن عمر، و آن چه از اخبار خوارج در نهروان گفته بود و خبر دادنِ آن حضرت به یارانش که کدام یک از ایشان کشته و کدام بر دار کشیده خواهند شد، و خبر دادن از جنگ‌های جمل و صفین و نهروان و خبر دادن از شمار سپاهیانی که به هنگام حرکت او به بصره از کوفه به یاری او خواهند آمد و پیش گویی حضرت در مورد عبداللّه بن زبیر که فرمود: حیله‌گری کینه توز است. آهنگ کاری دارد که به آن دست نمی‌یابد. دام دین برای شکار دنیا می‌گستراند و سپس بر دار کشیدۀ قریش خواهد بود: «خَبٌّ ضَبٌّ، یَروُمُ امْراً وَلا یُدْرِکُهُ، یَنْصِبُ حُبالةَ الدّینِ لاِصْطِیاد الدُّنیا، وَهُوَ بَعْدُ مَصْلُوبُ قُرَیشْ». و همین طور، خبر دادنِ علی علیه السلام از نابودی بصره با طغیانِ آب، هلاک شدنِ مردم آن، بار دیگر به دست «زنج»؛ که قومی، در این کلمه تصحیف کرده و آن را، به غلط، «ریح» [باد و طوفان] خوانده‌اند.و خبر دادن ظهور پرچم‌های سیاه از ناحیۀ خراسان و نام بردن آن حضرت از گروهی از خراسانیان که به بنی رزیق - با تقدیم رای بدون نقطه بر زای نقطه دار - معروف‌اند و اسحاق بن ابراهیم که اینان و افراد پیش از ایشان همگی از داعیان حکومت بنی عباس بوده‌اند. و خبر دادن علی علیه السلام از این که گروهی از فرزندزادگان او در طبرستان ظاهر می‌شوند و به حکومت می‌رسند؛ هم چون ناصر و داعی و دیگران، که در این باره چنین فرموده است: همانا برای آل محمّد در طالقان گنجینه‌یی است که هر گاه خداوند بخواهد آن را آشکار می‌فرماید تا به فرمان خدا قیام کند و مردم را به دین خدا فرا خواند (همان) و همو گوید: در بحث‌های گذشته برخی از اخبار علی علیه السلام به امور غیبی را بیان کردیم. از جمله شگفت‌ترین آنها موضوعی است که آن را ضمن خطبه‌ای، که در آن از خونریزی‌های آینده سخن می‌گوید و اشاره به قرمطیان است، بیان کرده است. آن حضرت چنین فرموده است: مدّعی عشق و محبت نسبت به ما هستند و حال آنکه بغض و کینه ما را در دل نهان دارند و نشانۀ این موضوع آن است که ایشان وارثان ما را می‌کشند و از کارهای ما روی گردانند. جوانان ما را از خود طرد می‌کنند. و آن چه از آن خبر داده بود همان گونه بوده است؛ چرا که قرمطیان گروهی بسیار از آل ابوطالب علیه السلام را کشتند و نام‌های آن‌ها در کتاب مقاتل الطالبین ابو الفرج اصفهانی آمده است. به صص 446-450 مراجعه شود. علی علیه السلام ضمن همین خطبه در حالی که به ستونی در مسجد کوفه، که به آن تکیه می‌داد، اشاره می‌کرد، چنین فرموده است: گویی می‌بینم «حجرالاسود» نصب شده است. ای وای بر ایشان! فضیلت حجر الاسود، در خودش

تاریخ زندگی نورانی امیرمؤمنان علی علیه السلام و همین طور دیگر امامان علیهم السلام، سرشار از این گونه خبرهای غیبی است، که اهالی انصاف و مردمان آزاداندیش را، که پوسته‌های تعصّب دریده‌اند، به شگفتی وا می‌دارد.

بررسی پاره ای از روایات

1 - زراره گوید از ابو جعفر، امام محمّد باقر علیه السلام، از سخن خدای عزیز و جلیل پرسیدم:«وَ کانَ رَسُولاً نَبِیًّا ؛(1)[اسماعیل] فرستادۀ پیامبر بود»، رسول کیست و پیامبر کدام است؟ فرمود:

النَّبیّ الَّذِی یَری فِی مَنَامِهِ وَیَسْمَعُ الصَّوْتَ وَلایُعَایِنُ المَلَکَ، وَالرَّسُولُ یَسْمَعُ الصَّوْتَ وَیَری فِی المَنَامِ وَیُعَایِنُ المَلَکَ، قُلْتُ: الامَامُ مَا مَنْزِلَتُهُ؟ قَالَ: یَسْمَعُ الصَّوْتَ وَلایَری وَلایُعَایِنُ المَلَکَ.(2)ثمّ تَلا هَذِه الآیَةَ:«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِیٍّ»3 پیامبر کسی است که در خواب بیند، و صدا را شنود، امّا فرشته را دیدار نکند. و


1) (1) . مریم، آیۀ 54.

2) (2) . اصول کافی، ج 1، ص 176.

رسول کسی است که صدا را شنود و در خواب بیند و فرشته را دیدار کند. گفتم: امام چه مکانتی دارد؟ فرمود: صدا را شنود، امّا خواب نبیند و فرشته را دیدار نکند. سپس این آیه را تلاوت فرمود:

«و پیش از تو هیچ فرستاده و پیامبری نفرستادیم مگر آن که چون...»

2 - احول گوید: از امام باقر علیه السلام دربارۀ «رسول، و پیامبر و مُحَدَّث» پرسیدم، فرمود:

الرَّسُولُ الذّی یَأتِیهِ جَبْرِئیلُ قُبُلاً فَیَراهُ وَیُکَلِّمُهُ فَهَذَا الرَّسُولُ. وَأمَّا النَّبِیُّ، فَهُوَ الّذی یَری فِی مَنَامِهِ نَحْوَ رؤیا ابْرَاهیمَ علیه السلام وَنَحْوَ مَا کَانَ رَأی رَسُولُ‌اللّه علیه السلام مِنْ أسْبَابِ النُّبُوَّةِ قَبْلَ الوَحْیِ حَتَّی اتَاهُ جَبْرَئِیلُ علیه السلام مِنْ عِنْدِاللّهِ بِالرِّسَالَةِ، وَکَانَ مُحَمّدٌ صلی الله علیه و آله حِینَ جُمِعَ لَهُ النُّبُوَّةُ وَجَاءته الرِّسَالَةُ مِنْ عِنْدِاللّهِ یَجِیئُهُ بِهَا جَبْرَئِیلُ وَیُکَلِّمُهُ بِهَا قُبُلاً، وَمِنْ الأنْبِیَاءِ مَنْ جُمِعَ لَهُ النُّبُوَّةِ وَیَری فِی مَنَامِهِ وَیَأتِیهِ الرُّوُحُ وَیُکَلِّمُهُ وَیُحَدِّثُهُ مِنْ غَیرِ أنْ یَکوُنَ یَری فِی الیَقْظَةِ. وَأمَّا المُحَدَّثُ فَهُو الّذِی یُحَدَّثُ فَیسْمَعُ وَلایُعَایِنُ وَلایُری فِی مَنَامِهِ.(1)

رسول کسی است که جبرئیل با او، رو در رو شود و او را ببیند و با او سخن گوید، و این رسول است. و امّا نبی (پیامبر)، کسی است که در خواب بیند مانند خواب ابراهیم و چون خوابی که رسول خدا صلی الله علیه و آله، پیش از دریافت وحی دربارۀ اسباب پیامبری دید، تا این که جبرئیل از نزد خداوند رسالت را آورد. و چون اسباب پیامبری برای محمّد صلی الله علیه و آله فراهم شد و رسالت را از جانب


1) (1) . اصول کافی، ج 1، ص 176.

خداوند دریافت کرد، جبرئیل به سویش می‌آمد و با او، رو در رو، سخن می‌گفت. برخی از پیامبران کسی است که پیامبری برایش فراهم می‌شد، آن گاه در خواب می‌دید و روح نزد او می‌آمد و با او سخن می‌گفت و [حقایق را] برایش بازگو می‌کرد، بی‌آن که در بیداری فرشته را بیند. و امّا «مُحَدَّث» کسی است که [فرشته] با او حدیث کند و او شنود، نه فرشته را دیدار کند و نه در خواب بیند.

3 - امام رضا علیه السلام در پاسخ حسن بن عباس معروفی نوشت:

الاِمامُ هُوَ الَّذی یَسْمَعُ الْکَلامَ وَلا یَری الشَّخْصَ.(1)

امام کسی که سخن فرشته را می‌شنود امّا او را نمی‌بیند.

ماحَصَلِ این روایات، این است که امام علیه السلام اگرچه فرشته را دیدار نمی‌کند، امّا سخن او را می‌شنود و حقایق غیبی در شکلِ تجلّیِ علمی، بر او آشکار می‌شود. از این رو، دانش او تنها از راه ظاهرِ قرآن و تعلیم رسول خدا نیست. علاوه، خداوند در قرآن کریم همراه رسول خدا، امامان علیهم السلام را نیز، گواه اعمال بندگانش می‌داند و تأیید و تکذیب آن‌ها را معیار درستی و نادرستی اعمال‌شان. و این گواهی و شهادت حاکی از آگاهی بر اعمال بندگان است:

«وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ وَ یَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً».2

و این چنین شما را امتی میانه ساختیم تا بر مردمان گواه باشید و


1) (1) . همان.

پیامبر بر شما گواه باشد.(1)

امام صادق علیه السلام پس از تلاوت این آیه فرمود:

فرَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله الشَّهِیدُ عَلَیْنَا بِمَا بَلَّغَنَا عَنْ اللّهِ عَزَّ وَ جَلّ، وَنَحْنُ الشُّهَدَاءُ عَلَی النَّاسِ، فَمَنْ صَدّقَ یَوْمَ القِیَامَةِ صَدَّقنَاهُ، وَمَنْ کَذَّبَ کَذّبْنَاهُ.(2)

پس رسول خدا صلی الله علیه و آله بدان چه به ما ابلاغ کرده است، گواه بر ماست. و ما گواه بر مردمان هستیم. پس آن کس که ما را تصدیق کند او را در روز رستاخیز تصدیق خواهیم کرد و آن کس که تکذیب کند او را تکذیب خواهیم کرد.

«وَ جاهِدُوا فِی اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباکُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْراهِیمَ هُوَ سَمّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ


1) (1) . مراد از شهادت در این جا، شهادت بر اعمال آدمیان است. شاهدانِ عمل در دنیا، که ظرف تحمل شهادت است، از اعمالِ آدمیان آگاه می‌شوند و در روز رستاخیز، که ظرف ادای شهادت است، بر وفق آن چه دیده‌اند بازگو می‌کنند. در این گونه شهادت، گواهان عمل با بینش درونی از آن چه در باطن آدمیان می‌گذرد می‌بینند و در روز رستاخیز بدان گواهی می‌دهند. در روز رستاخیز آدمیان، به آن چه در دل‌هاشان می‌گذرد، بازخواست می‌شوند:«لا یُؤاخِذُکُمُ اللّهُ بِاللَّغْوِ فِی أَیْمانِکُمْ وَ لکِنْ یُؤاخِذُکُمْ بِما کَسَبَتْ قُلُوبُکُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ حَلِیمٌ»؛ خداوند شما را در سوگندهای بیهوده بازخواست نمی‌کند، امّا از آن چه با دل آگاهی است - یعنی آگاهانه سوگند خورده‌اید - بازخواست می‌کند» (بقره، آیۀ 225). از این رو، روز رستاخیز را، روز حضور گواهانِ عمل نیز، گویند:«إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهادُ»؛ ما پیامبران خویش و مؤمنان را در زندگی این جهان و در روزی که گواهان [به گواهی] برخیزند یاری می‌کنیم» (غافر، آیۀ 51). و روشن است که این منزلت کریمانه، برای همۀ امّت نیست؛ بلکه ویژه کسانی است، که در دنیا با شهودِ ملکوتی خود، از باطن اعمال و باورهای آدمیان آگاهی یافته‌اند.

2) (2) . اصول کافی، ج 1، ص 191؛ مرآة العقول، ج 2، ص 343.

وَ فِی هذا لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ».1

در راه خدا جهاد کنید چنان که سزاوار جهاد است، او شما را [بر همه ملّت‌ها] برگزیده است، و بر شما در کار دین هیچ تنگی و دشواری ننهاده است؛ این همان آیین پدرتان ابراهیم است - یا آیین پدرتان ابراهیم را پیروی کنید - او (خدای) پیش از این - در کتاب‌های پیشین - و در این [قرآن] شما را مسلمان نامید، تا این که پیامبر - محمّد صلی الله علیه و آله - بر شما گواه باشد و شما بر مردم گواه باشید.(1)

تعبیرهای «هُوَ اجْتَباکُمْ» ،«مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْراهِیمَ» ،«هُوَ سَمّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ» در این آیه و «مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً» در آیۀ 128 سورۀ بقره، حاکی از آن است که مخاطب در «تَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ» امامان معصوم‌اند. افزون بر همۀ این‌ها، تحقیقاً «شاهِد» و گواه غیر از «مدّعی» یا «منکر» است. و «النّاس» نیز، همۀ مردم‌اند؛ یعنی امامان علیهم السلام گواهِ همۀ مردمان‌اند و اندیشه‌ها و رفتارهای هیچ یک از مردم جهان، از آن‌ها پوشیده نیست. در این جهان از اندیشه و رفتارهاشان آگاهند و در رستاخیز در حضور پروردگار گواهی می‌دهند. شهادت و گواهی بر اندیشه‌ها و رفتارهای آدمیان، گسترۀ دانشی است که فراتر از دانشِ ظاهرِ قرآن و آموخته‌ها از پیامبر گرامی است. امام باقر علیه السلام فرمود:

وَاللّهِ انَّا لَخُزّانُ اللّهِ فِی سَمَائِهِ وَأرْضِهِ، لا عَلی ذَهَبٍ وَلا عَلَی فِضَّةٍ


1) (2) . مضمون این آیه، اشاره به آیۀ 128، سوره بقره است:«رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ». و این ابراهیم علیه السلام بود که پیش از نزول قرآن، از خداوند طلب کرد، تا از نسل او «امّتی مسلمان» برآوَرَد، و او بود که آنان را «مسلمان» نامید، تا گواه بر اعمال و اخلاق و باورهای آدمیان باشند و پیامبر صلی الله علیه و آله گواهِ بر آنان.

إلّا عَلی عِلْمِهِ.(1)

به خدا سوگند، ما گنجورانِ خداییم، در آسمان و زمین او، نه بر اندوخته‌های طلا و نقره؛ مگر بر علم او (تنها گنجور علم خداییم).

ابو خالد کابلی گوید: از ابو جعفر امام محمّد باقر علیه السلام دربارۀ سخن خدای عزیز و جلیل:«فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِی أَنْزَلْنا .(2)به خدا و پیامبرش و نوری که فرو فرستاده‌ایم، ایمان بیاورید» پرسیدم، فرمود:

یا أبا خالدٍ النُّورُ و اللّهِ الأئِمَّةُ مِنْ آلِ محمّدٍ صلی الله علیه و آله الی یَومِ القِیَامَةِ، وَهُم وَاللّهِ نورُ اللّهِ الَّذِی أنْزَلَ، وَهُم وَاللّهِ نُورُ اللّه فِی السَّمَواتِ وَالأرْضِ. وَاللّهِ یَا أبَا خَالِدٍ، لَنوُرُ الإمامِ فِی قُلوبِ المُؤمِنینَ أنْوَرُ مِنَ الشَّمسِ المُضیئَةِ بِالنَّهارِ. وَ هُم و اللّهِ یُنَوِّرونَ قُلوبَ المُؤمِنینَ، وَیَحْجُبُ اللّهُ عزَّ وَ جَلَّ نُورَهُم عَمَّنْ یَشاءُ فَتُظْلَمُ قُلوبَهُمْ، وَاللّهِ یا أبَا خَالِدٍ، لا یُحبُّنَا عَبدٌ وَ یتَوَلّانَا حتّی یُطَهِّرَ اللّهُ قَلْبَه، وَلَا یُطَهِّرُ اللّهُ قَلْبَ عَبدٍ حتّی یُسلِّمَ لَنا وَ یَکوُنَ سِلْماً لَنا، فَاذَا کانَ سِلْماً لنَا سَلَّمَه اللّهُ مِنْ شَدیدِ الْحِسَابِ، وَآمَنَهُ مِنْ فَزَعِ یَومَ القِیامَةِ الأکبَرِ.(3)

ای ابا خالد! نور [در این آیه] به خدا امامان از آل محمّداند، تا روز رستاخیز. و ایشان به خدا سوگند، همان نوراند که خدا فرو فرستاده است. و هم ایشان، به خدا سوگند، نور خدایند در آسمان‌ها و در زمین. ای اباخالد! به خدا سوگند، نور امام در دل‌های مؤمنان از پرتوِ خورشید تابان در روز روشن‌تر است و هم ایشان‌اند، به


1) (1) . اصول کافی، ج 1، ص 192.

2) (2) . تغابن، آیۀ 8.

3) (3) . اصول کافی، ج 1، ص 194.

خدا سوگند که دل‌های مؤمنان را روشن می‌کنند. و خدایِ عزیز و جلیل نورِ ایشان را از هر کس که بخواهد می‌پوشاند تا دل‌شان تاریک شود. به خدا سوگند، ای اباخالد، بنده‌ای ما را، دوست نمی‌دارد و ولایت ما را نمی‌پذیرد، مگر این که خداوند دلش را پاک می‌گرداند و خداوند دل بنده‌ای را پاک نمی‌گرداند، تا این که تسلیم ما شود و با ما از درِ سازش و صلح و صفا درآید. و چون با ما در صلح و صفا باشد، خداوند او را از سختی عذاب ایمن گرداند و از هراس روز بزرگ رستاخیز، در امان خدا باشد.

چرا باید در شگفت بود؟

این جهان پهناور سرشار از شگفتی‌هاست. و ما با بسیاری از آن‌ها، روبرو می‌شویم امّا بی‌تفاوت از کنارشان می‌گذریم. مرتاضانی را می‌بینیم که در اثر ریاضت‌ها - اگرچه ریاضت‌های باطل - به حقایقی که از ما پوشیده است، پی برده‌اند، یا مردمانِ پاک نهاد و سالکانِ نیکورفتاری را می‌بینیم، که در سایهِ سارِ گذشت از خواهانی‌های نفس و در پرتو سلوک شرعی‌شان، به مراتب بالایی از معرفت دست یافته‌اند، و دریچه‌هایی از غیب، به روی‌شان گشوده شده است. و به حقایقی، که از نگاه ما آدمیان پنهان است پی برده‌اند. از نهانی‌ها خبر می‌دهند و از رازهای درونیِ آدمیان پرده برمی دارند. و حتّی زمان مرگ خود و دیگران را می‌دانند. این همه را می‌بینیم، امّا در شگفت نمی‌مانیم! و چون به امامان پاک و اهل‌بیت پیامبر صلی الله علیه و آله می‌رسیم، و این آگاهی‌ها را، دربارۀ آن‌ها، می‌شنویم، در شگفت می‌مانیم! و گاهی راهِ انکار را پیش می‌گیریم؛ چرا؟ در حالی که این بزرگواران در مَهبِط فرشتگان به دنیا آمده‌اند و در خانۀ نبوّت و رسالت

بالیده‌اند. و به تصریح قرآن و به تأیید روایات، اجابت دعای ابراهیم شیخ الانبیاء هستند. آری، جای هیچ گونه شگفتی نیست و نباید باشد. خدای «وَاهِبُ العِلْمِ وَالْعَقْلِ» در سایه سار پاکی و ورع و تسلیم و رضا و جهاد در راه حق و بندگی خالص و نابِ آن اولیای الهی، پهنایِ جان‌شان را لبریز از علوم ربّانی، کرده است.

به یقین خاستگاه این شگفتی جهل و نادانی ما خاک نشینان، از منزلتِ والای آنان است.(1)عبداللّه بن ابان زیّات (روغن‌فروش)، که در نزد حضرت رضا علیه السلام از


1) (1) . برخی از ساده لوحانِ ساده اندیش، کم سواد و «قَلِیلُ الفَهْمِ» که گاهی شور هدایت را نیز در سر دارند، می‌پندارند؛ این ما هستیم که علی و اولادِ علی (اهل بیت پیامبر علیهم السلام) را بالا می‌بریم. برای همین می‌گویند: این بزرگان را آن اندازه بالا نبرید، که از دستْ رَسِ ما دور باشند و دور مانند. به آن‌ها ویژگی‌های فرابشری ندهید، که از الگو بودن بیفتند! ما بالا نمی‌بریم، اساساً ما کی هستیم؟! آن‌ها، خود بالایند. امام رضا علیه السلام فرمود: «بِحَیْثُ النَّجْمِ مِنْ ایدِی المُتَناوِلینَ، وَ وَصْفِ الواصِفِینَ؛ به منزلۀ اختری (ستاره زهره) از دست رسِ دست یازان و توصیف واصفان بدور است»، (اصول کافی، ج 1، ص 198).این خداوند است، که آن‌ها را بالا برده است:«أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً»؛ آیا برای آن چه خداوند به آنان از بخشش خود داده است، رشک می‌برند؟ بی‌گمان ما به خاندان ابراهیم کتاب [آسمانی] و فرزانگی دادیم و به آنان فرمانروایی سترگی بخشیدیم» (نساء، آیۀ 54). و امّا الگو بودنِ‌شان با داشتن ویژگی‌های فرابشری، به هیچ وجه در تعارض نیست؛ چرا که پیامبران، به ویژه ابراهیم و حضرت محمّد صلی الله علیه و آله، به تصریح قرآن کریم، با این که بشرند، و امّا ویژگی‌های فرابشری دارند، بهترین و نیکوترین الگو برای ما آدمیان‌اند:«قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْراهِیمَ وَ الَّذِینَ مَعَهُ»؛ بی‌گمان برای شما در ابراهیم و همراهان وی سرمشقی نیکوست» (ممتحنه، آیۀ 4).«لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکَرَ اللّهَ کَثِیراً»؛ بی‌گمان برای شما در فرستادۀ خداوند سرمشقی نیکوست، برای آن کس که به خداوند و به روز بازپسین، امید دارد و خداوند را بسیار یاد می‌کند» (احزاب، آیۀ 21).افزون بر این، الگو بودن بدین معنا نیست که پیروانِ پیامبر، یا امام، در روشنایِ اقتدای به آنان، هم سطح و هم سنگ و طرازِ آنان شوند؛ که این ناممکن و آرزویی دست نیافتنی است و مدعی چنین منزلتی، به طور قطع، دروغگویِ دروغ‌پرداز، و در حوزۀ معرفت از ضعیفان و درماندگان است. و اساساً، چه نسبت خاک

مکانتی برخوردار بود، گوید: به امام رضا علیه السلام عرض کردم برای من و خاندانم در پیشگاه خداوند دعا کنید، فرمود:

اوَ لَسْتُ افْعَلُ؟ وَاللّهِ إنَّ اعْمالَکُمْ لَتُعْرَضُ عَلَیَّ فِی کُلِّ یَوْمٍ وَلَیْلَةٍ.(1)آیا [می‌پنداری] دعا نمی‌کنم، به خدا سوگند، کردار شما، هر روز و شب، به من عرضه می‌شود.

عبداللّه بن زیات گوید: من این سخن امام علیه السلام را بسیار بزرگ شمردم، فرمود:

اما تَقْرَأ کِتابَ اللّه عزَّ وَجَلَّ:«وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ»؟2 قالَ هُوَ واللّهِ عَلیُّ بنُ ابِی طالبٍ علیه السلام.(2)آیا کتاب خدای عزیز و جلیل را نمی‌خوانی؟: «و بگو: کار کنید، که خدا و پیامبرِ او و مؤمنان - گواهانِ اعمال - کردار شما را خواهند دید» فرمود: به خدا سوگند، آن مؤمن علی بن ابی طالب علیه السلام است.(3)


1) (1) . اصول کافی، ج 1، ص 219.

2) (3) . اصول کافی، ج 1، ص 220.

3) (4) . مراء از «مؤمنون» در آیه، انسان‌های ویژه‌ای هستند که پیش از رسیدن رستاخیز از نهانِ اعمالِ آدمیان - چه مؤمن، چه کافر، چه منافق - آگاهند. آن‌هایی هستند که فرمود:«وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً

امیرمؤمنان علی علیه السلام و زین العابدین علی بن الحسین علیهما السلام و امام صادق علیه السلام فرمودند:

انّا - اهْلَ الْبَیْتِ - شَجَرَةُ النُّبُوّةِ، وَمَوْضِعُ الرِّسالَةِ، وَمُخْتَلَفُ الْمَلائِکَةِ، وَبَیْتُ الرَّحْمَةِ، ومَعْدِنُ العِلْمِ.(1)

بی‌گمان، ما - اهل بیت - درخت نبوّت و پایگاهِ رسالت، و جایگاه آمدْشدِ فرشتگان، و خانۀ رحمت، و معدن علم و جایگاه اصلیِ دانشیم.

امام صادق علیه السلام در پاسخِ بُرَیْه، که عرض کرد: تورات و انجیل و کتاب‌های پیامبران، از کجا به دست شما رسیده است؟ فرمود:

هِیَ عِندَنَا وِراثَةً مِنْ عِندِهُم، نَقْرَؤهَا کَمَا قَرَؤوهَا وَنَقوُلُهَا کَمَا قَالوُا، إنَّ اللّهَ لایَجْعَلُ حُجَّةً فی أرْضِهِ یُسْئَلُ عَنْ شیءٍ فَیَقوُلُ:

لا أدرِی.(2)

همۀ آن‌ها از نزد خودشان به ما به ارث رسیده است و همانگونه که آن‌ها، می‌خواندند، ما می‌خوانیم و همان گونه که آن‌ها، بازگو می‌کردند، بازگو می‌کنیم. بی‌گمان خداوند، در زمین خود، حجتی قرار نمی‌دهد که از او دربارۀ چیزی بپرسند و گوید:

نمی‌دانم.


1) (1) . همان، ص 221.

2) (2) . همان، ص 227.

قرآن کریم، در آیه‌ای از شخصی یاد کرده است، که دانش کتاب - قرآن - نزد اوست و گواه حقانیت پیامبر گرامی است. و در روایاتی از شیعه و سنّی، او را امام علی بن ابی طالب علیه السلام دانسته‌اند:

«وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفی بِاللّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ».1

و کسانی که کفر ورزیدند گویند: تو فرستادۀ [خدا] نیستی؛ بگو:

میان من و شما خدا گواهی بسنده است و آن که دانش کتاب - قرآن - نزد اوست.(1)

سَدیر گوید: من و ابو بصیر و یحیی بزّاز و داود بن کثیر، در مجلس امام صادق علیه السلام بودیم، آن حضرت با چهره‌ای خشمگین وارد شد و چون در جای خود نشست، فرمود:

واعجبا (شگفتا) از مردمانی که گمان می‌کنند ما از دانش غیب برخورداریم، غیب را جز خدای عزیز و جلیل نمی‌داند. من خود بر این قصد بودم کنیزکم (فلانه) را تنبیه کنم، او از دستِ من گریخت و ندانستم در کدام اطاقِ منزل پنهان شده است.


1) (2) . مطابق روایات متعدد از طریق شیعه و اهل تسنّن که در کتاب‌های تفسیر مانند تفسیر روح المعانی، الدرّ المنثور و... آمده، مراد از کسی که علم کتاب نزد اوست، علی علیه السلام است که از همۀ امت مسلمان به کتاب خدا داناتر بود. و اگر گفته شود: گواهی خدا به نبوّت پیامبر صلی الله علیه و آله و نیز گواهی علی علیه السلام که پسر عم او بود چگونه برای کافران حجت است؟ گوییم: گواهی خدا همان چیره و پیروز گردانیدن دین حق و پیامبر و فرستادن آیات و معجزات است، و امّا گواهی علی علیه السلام فداکاری و استقامت بی‌نظیر و مداومِ او و اقامه دلیل و برهان بر حقّانیت اسلام و قرآن از جانب اوست.

سدیر گوید چون از جای خود برخاست و به اندرون خانه تشریف برد، من و ابو بصیر و بشیر خدمت او شرفیاب شدیم و به آن حضرت گفتیم: فدایت شویم، از شما سخنی شنیدیم؛ چنین و چنان دربارۀ کنیزتان فرمودید، با این که ما می‌دانیم شما را دانش بسیاری است، به شما نسبت علم غیب نمی‌دهیم! سدیر گوید امام فرمود:

ای سدیر، مگر قرآن نمی‌خوانی؟ گفتم چرا، می‌خوانم؛ فرمود: تو در آن چه از کتاب خدای عزیز و جلیل خوانده‌ای آیا این آیه را دیده‌ای:«قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ»،1 آن که دانشی از کتاب - کتاب آسمانی یا لوح محفوظ - نزدش بود گفت: من آن را، پیش از آنکه چشم بر هم زنی - یا چون در چیزی نگری تا چشم از آن برداری - برایت می‌آورم.» سدیر گوید: گفتم: فدایت شوم این آیه را خوانده‌ام. فرمود: آن مرد را شناختی چه علمی از کتاب نزد او بوده است؟ سدیر گوید: گفتم، از آن به من خبر دهید، فرمود: علم او به اندازۀ قطره‌ای در دریای اخضر (مدیترانه)، بوده است. قطره را چه نسبت با دریا؟«عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ» کجا و «عِلْمُ الْکِتابِ» کجا؟ گفتم: فدایت شوم، قطره را با دریا نسبتی نیست. فرمود: ای سدیر؛ چه بسیارند کسانی که خداوند او را به آن علمی منسوب کرده است که من به تو خبر می‌دهم. ای سدیر، آیا در آن چه از کتاب خدا خوانده‌ای به چنین آیه دست یافته‌ای که فرمود: «بگو: میانِ من و شما، خدا گواهی بسنده است، و آن که دانش کتاب - قرآن - نزد اوست.» سدیر گوید: گفتم فدایت

شوم، آن آیه را خوانده‌ام. فرمود: آیا کسی همۀ دانش کتاب نزد خود دارد داناتر است، یا آن که پاره‌ای از دانش کتاب؟ گفتم: نه چنین است؛ بلکه آن که دانش همۀ کتاب نزد اوست، داناتر است [و این هر دو در قیاس با یکدیگر نیستند.]. سدیر گوید: امام علیه السلام با دست خود به سینه‌اش اشارت فرمود و گفت: دانش کتاب، به خدا سوگند، همۀ آن، نزدِ ماست. دانش کتاب، به خدا سوگند، همۀ آن نزد ماست.(1)

از پیش گفته‌ها، و همین طور، از بررسی آیات و روایات در حوزۀ دانش غیبی امامان پاک، و اهل بیت پیامبر گرامی، روشن شد، که بی‌تردید گستره دانش آنان، فراتر از حوزۀ تفسیر و تاویل و شأن نزول آیات و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه، خاص و عام، مطلق و مقید و... حتّی فراتر از بطون قرآن است. آری، آن بزرگواران، به اذن خداوند و تعلیم پیامبر و الهامات غیبی، افزون بر این که، همۀ این‌ها را می‌دانند، از حوادث گذشته و آینده و آن چه در نهانِ نهادِ این جهان می‌گذرد آگاهند؛ از رازهای درونی آدمیان تا سرنوشت نهایی آنان. علی علیه السلام فرمود:

وَلَقَدْ اعْطیتُ خِصَالاً لَمْ یَعطهنّ أحَدٌ قَبْلِی؛ عَلِمْتُ المَنَایَا وَالبَلایَا، وَالأنْسَابَ وَفَصْلَ الخِطَابِ، فَلَمْ یَفُتْنِی مَا سَبَقَنی، وَلَم‌یَعْزُبْ عَنّی مَا غَابَ عَنّی، ابَشِّرُ بِاِذْنِ اللّهِ وَاُؤَدِّیُ عَنِ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ، کُلُّ ذَلکَ مَکَّنَنی اللّه فِیهِ بِاِذْنِهِ.(2)

فضیلت‌هایی به من عطا شده است، که هیچ کس در آن‌ها بر من


1) (1) . اصول کافی، ج 1، ص 257.

2) (2) . همان، ص 197.

پیشی نگرفته است: 1 - مرگ و میرها و بلاها و گرفتاری‌ها را می‌دانم؛ 2 - نژادها و احکام درست و واقعی را می‌دانم؛ 3 - آن چه پیش از من بوده، از یاد نبرده‌ام؛ 4 - و آن چه از من پوشیده و پنهان است، در علم من عیان و آشکار است. 5 - به اذن خداوند مژده دهم و از سوی او ادای وظیفه کنم و به مردمان برسانم. همه این‌ها، از عنایت خداوند است، و اوست که مرا در پرتو دانش خود، بدان توانا کرده است.

تنها علی بن ابی طالب علیه السلام از چنین دانش گسترده‌ای برخوردار نیست؛ بلکه همۀ امامان علیهم السلام به لحاظ این‌که حجّت‌های خدایند، از این دانش وسیع الهی، برخوردارند. امام رضا علیه السلام، در نامه‌ای به عبداللّه بن جندب نوشت:

بی‌گمان، محمّد صلی الله علیه و آله امین خدا در میانِ خلق او بود، و چون رحلت فرمود: ما - اهل بیت - وارثانِ او هستیم. از این رو، ما امین‌های خداوند در زمین او هستیم، دانش بلاها و رویدادهای ناخوشایند و نژاد عرب و دانش پیدایش اسلام، نزد ماست. هر که را ببینیم بشناسیم؛ که به حقیقت ایمان دست یافته (مؤمن واقعی) است، یا منافق است. شیعیان ما، با نام خود و پدران‌شان، نزد ما شناخته شده‌اند. خداوند از ما و آن‌ها، پیمان گرفته است. آن‌ها از سرچشمه ما، آب حیات می‌نوشند و به راهی که ما می‌رویم، می‌روند. جز ما و آن‌ها، کسی بر آیین اسلام نیست.(1)

پاسخ دو پرسش:


1) (1) . همان، ص 223.

یک، پیامبر و اهل بیتِ آن حضرت، با این که از نمونه‌های والایِ دارندگان علوم غیبی هستند، چرا گاهی خود را، از دانستنِ علوم غیبی تبرئه کرده‌اند؟ در پاسخ این پرسش می‌توان گفت: انگیزه آن‌ها در تبرئه خود، از این که برخوردار از دانش غیب‌اند، ایستادگی در برابر افراطگران و تفریطکنندگان بود. این دو گروه به گونه‌ای آشکار، در جامعۀ اسلامی نمایان شدند، به ویژه در زمانِ امام علی بن ابی طالب علیه السلام. گروهی که امام را خدا می‌پنداشتند، یا دست کم، او را در وصفِ «الوهیّت» با خداوند شریک قرار داده بودند، یا از پیامبر بالاترش می‌دانستند، که در عصر آن حضرت می‌زیستند و به مجازات سختی از سوی امام گرفتار شدند. و گروهی دیگر، که - نعوذ باللّه - کافرش خواندند، مانند خوارج، که آن‌ها نیز در جنگ نهروان به مجازات سختی گرفتار گردیدند. از این رو، آن بزرگواران گاهی خویشتن را، هم چون انسان‌های عادی، از دانستنِ علوم غیبی تبرئه می‌کردند.(1)

بگفت احوال ما برقِ جهان است دمی پیدا و دیگر دم نهان است

گهی بر طارُم اعلی نشینیم گهی در پیش پای خود نبینیم

(سعدی)

افزون بر این، نقش اصلی امامت به دنبال نبوّت، تحقیق توحید در همۀ مراتبِ آن، و ایصالِ آدمیان به حوزۀ بندگی خداوند است. و امام خود، چون پیامبر صلی الله علیه و آله، در این عرصه، گوی سبقت را از همگان ربوده، و به حق خالص‌ترین و ناب‌ترین بندۀ خداست.


1) (1) . علی علیه السلام فرمود: «هَلَکَ فِیَّ رَجُلانِ: مُحِبٌّ غَالٍ، وَ مُبْغِضٌ قَالٍ؛ دو کس دربارۀ من گمراه شدند: آن کس که در محبّت من از اندازه گذشت و آن کس که در دشمنی با من اندازه نگاه نداشت» (نهج البلاغه، حکمت 117). و در جایی دیگر فرمود: «یَهْلِکُ فِیَّ رَجُلانِ: مُحِبٌّ مُفْرِطٌ، وَ بَاهِتٌ مُفْتَرٍ؛ دو کس دربارۀ من هلاک گردند: دوستدار گزافکار و دروغسازِ دروغزن» (همان، حکمت 469). و حافظ گوید: صوفی ار باده به اندازه خورَدْ نوشش باد/وَر نَه اندیشۀ این کار فراموشش باد. برای توضیح بیش‌تر به پانوشت 1، ص 180 رجوع شود.

برای همین، آنجا که داشتنِ فضیلتی الهی، موجب انحراف گروهی از دوستداران نادان گردد و امام را جاهلانه، تا مرز «الوهیّت» بالا برند، و او را در وصف الوهیّت با خداوند شریک بدانند، تکلیف امام است، که به سختی از انحرافِ خطرخیز و تباهی‌آور، پیش‌گیری کند، و خود را در ردیف دیگران قرار دهد.

آری، اهل بیت علیهم السلام، با این که در پرتو عنایت الهی و فیض سرشارِ ربّانی و تعلیم و تربیت پیامبر صلی الله علیه و آله، از این موهبتِ والا، در گسترۀ بسیار وسیعی، برخوردار بودند، گاهی خود را از آن بیگانه وانمود می‌کردند، تا این که نادانان گمان نکنند امام علی بن ابی طالب - نعوذ باللّه - خداست، یا در وصف خدایی با او شریک است، یا دستِ کم، از پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله بالاتر است. و همین‌طور، دیگر امامان علیهم السلام را فرشتگانی نپندارند که از آسمان فرود آمده‌اند، هم چنان که مسیحیان، عیسای مسیح را، که از بندگانِ خالص خدا بود و خود بدان می‌بالید و مباهی بود، «خدا» یا «فرزند خدا» دانستند.

انگیزه دیگر این که، به زمانۀ امام صادق علیه السلام بنگریم، زمانه‌ای که آن بزرگوار، در آن، می‌زیست، با این که موقعیتی مناسب برای نشر تعالیم و آموزه‌های وحی فراهم شده بود، و امام علیه السلام به خوبی از آن موقعیت، بهره برد و بیش‌ترین و بزرگ‌ترین خدمتِ انسانی و الهی را به دانش و تمدن بشری کرد، و امّا زمانه‌ای بسیار سخت و نفس‌گیر بود. بروز و ظهور فضایل آل محمّد در شخصیت بی‌بدیل امام صادق علیه السلام، می‌توانست حسدوَرْزان و کینه‌توزانی تیره‌دل، چون منصور دوانیقیِ مستبدِّ سفّاک را، برآشوبد و امام را از انجام این تکلیف بزرگ و حیاتی بازدارد، و مردمان را در آن شرایط بسیار حسّاس و ارجمند، از دانش فراوان آل محمّد صلی الله علیه و آله که از قلب پاک و نورانی امام صادق علیه السلام بر زبانش جاری بود، برای همیشه محروم کند. و آن معلّم بزرگ الهی و آموزگارِ همیشۀ وحیِ محمّدی را،

از تعلیم و تربیت عالمانِ متعهّد، باز دارد. از این رو، امام، هم چنان که در پیش اشاره شد، در جمع نامحرمان، خود را از دانش غیب، تبرئه می‌کرد.(1)

پرسش دوّم، این که دانش اهل بیت علیهم السلام، چه سنخ دانشی است؟ آیا از سنخ دانش‌های بشری و فلسفه‌ها و عرفان‌ها و تجربه‌ها و صنعت‌هاست؟ هرگز از این سنخ دانش‌ها نیست. دانش اهل‌بیت، «علم الهی» و «لدنّی» است؛ دانشی است که در اثر اتصال به عالم غیب و هم‌نشینی با فرشتگان الهی به دست آورده‌اند. دانشی است وِراثتی، که از پیامبر به ارث برده‌اند.(2)


1) (1) . تا نگردی آشنا زین پَرده رمزی نشنوی/گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش (حافظ).

2) (2) . امام صادق علیه السلام فرمود: «إنَّ لِلَّهِ - تَبَارَکَ وَ تَعَالَی - عِلْمَینِ: عِلْماً أظْهَرَ عَلَیْهِ مَلَائِکَتَهُ وَأنْبِیَاءَهُ وَرُسُلَهُ، فَمَا أظْهَرَ عَلَیْهِ مَلَائِکَتَهُ وَرُسُلَهُ وَأنْبِیَاءَهُ فَقَدْ عَلِمْنَاهُ؛ وَعِلْماً اسْتَأثَرَ بِهِ، فَاِذَا بَدَا للّهِ فِی شَیءٍ مِنْهُ، أعْلَمْنَا ذَلِکَ وَعَرَضَ عَلَی الأئِمَّةِ الَّذِینَ کَانوُا مِنْ قَبْلِنَا؛ خدای - تبارک و تعالی - را دو گونه علم است: یک، آن علمی که فرشتگانِ [مقرّب] و پیامبران و رسولان را از آن آگاه ساخته است، این علم را ما نیز می‌دانیم. دو، آن علمی که ویژۀ ذات مقدّس اوست و کسی جز او، آن را نمی‌داند (علم مستأثر). لیکن چون خدا اراده کند که چیزی از همین علم را نیز آشکار گرداند به ما بیاموزد. و امامان پیشین را نیز از آن آگاه کرده بود»، (اصول کافی، ج 1، ص 255).

عاشورا و امام حسین علیه السلام

فصل هفتم: عاشورا و امام حسین علیه السلام

اشاره

همان طور که در فصل پیش اشاره شد با استناد به منابع اسلامی، به ویژه روایاتی که از طریق امامان شیعه رسیده است و به استناد تعلیم پیامبر صلی الله علیه و آله و آموخته‌های هر امامی از امام پیش از خود، امام معصوم علیه السلام کسی است که به اذن خداوند از دانش غیب برخوردار است و آینده برای او بسانِ اکنون، روشن است.

بنابراین، در این فصل به طرح دوبارۀ آن، نیازی نیست. و امّا در میان نویسندگانِ حادثۀ عاشورا و تحلیل‌گرانی که پس از عاشورایِ شصت و یک هجری تا اکنون، دربارۀ امام حسین علیه السلام و حماسۀ شورانگیزِ آن حضرت نظریه‌پردازی کرده‌اند؛ گروهی نسبت به آگاهی امام علیه السلام از سرنوشت نهایی خود و یاران و خاندانش با دیدۀ تردید نگریسته‌اند و گروهی دیگر، با تبیین قصۀ عاشورا به گونۀ طبیعی و از مجاریِ عادی آگاهی امام علیه السلام را مورد انکار قرار داده‌اند؛ یا به تصریح، یا این که در تحقیق و تحلیل این حادثۀ الهی به راهی رفته‌اند که پایان آن، جز انکار آگاهی امام علیه السلام از شهادتِ خویش نیست. از این دست نویسندگان و تحلیل‌گران عاشورا، نویسندۀ کتابِ «شهید جاوید» است، که در تحلیلِ خود از این حادثه، آگاهی امام علیه السلام را نادیده انگاشته و به راهی رفته است که نتیجۀ آن آگاه نبودنِ امام علیه السلام از شهادت خویش است. و ما در این فصل، برآنیم که نگاهی به اجمال بر نظریۀ ایشان داشته باشیم و از خداوند مدد می‌طلبیم تا در نقدِ نظریّۀ این نویسندۀ محترم از راه انصاف و ادب دور نیفتیم: پروردگارا بر ما مگیر اگر از یاد ببرده‌ایم

یا بلغزیده‌ایم «رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِینا أَوْ أَخْطَأْنا» .(1)

خطاهای اساسی نویسندۀ کتاب شهید جاوید:

اشاره

سه خطای اساسی در کتاب شهید جاوید به‌چشم می‌خورد که شایستۀ طرح و نقد است:

1 - امام حسین علیه السلام از شهادتِ خود و یارانش و همین‌طور از اسارتِ اهل بیت علیهم السلام خود، آگاه نبود.

2 - پدیدۀ عاشوراء و شهادت امام علیه السلام - دستِ کم در آن شرایط - برای اسلام و مسلمانان خسارتی جبران‌ناپذیر بود.

3 - درگیری امام حسین علیه السلام، روز عاشورا، اقدامی بیش از یک دفاع شخصی نبود.

خطای نخست:

خطای نخست این که مؤلّف کتاب از یک سو، مدّعی است: «طبقِ روایات قطعی و معتبر، رسول خدا صلی الله علیه و آله شهادتِ امام حسین علیه السلام را پیش گویی فرموده بود و خودِ امام حسین علیه السلام از همان زمان کودکی می‌دانست که سرانجام کشته خواهد شد».(2)و از سوی دیگر، بر آگاه نبودن امام از شهادت خود و یارانش و اسارت اهل بیت علیهم السلام اصرار ورزیده، می‌گوید: «بسیاری از مردم تصوّر می‌کنند که امام حسین علیه السلام در روزهایی که در مدینه برای بیعت کردن با یزید زیر فشار واقع شده بود، کنار قبر جدّش رسول خدا صلی الله علیه و آله آن حضرت را در خواب دید، که به وی فرمود: تو در آیندۀ نزدیکی کشته می‌شوی و چاره‌ای جز کشته شدن نیست. و از این رو، امام علیه السلام از همان مدینه به قصد کشته شدن بیرون رفت».(3)سپس بحث


1) (1) . بقره، آیۀ 286.

2) (2) . شهید جاوید، ص 6.

3) (3) . همان، ص 94.

را به گونه‌ای ادامه می‌دهد که، نتیجۀ آن، انکار آگاهی امام علیه السلام است.

در حقیقت، این همه تأکید بر انکار خواب امام علیه السلام در کنار قبر جدّش رسول خدا صلی الله علیه و آله، و فرمانِ آن حضرت بر بیرون رفتن به سوی عراق (اخْرُج الَی الْعِرَاقْ)(1)و همین طور، انکارِ سخنِ امّ سلمه و گفت‌وگوی محمّد حنفیّه و تردیدِ در دلالت و معنای سخن امام علیه السلام که فرمود: «مَنْ لَحِقَ بِی اسْتَشْهَدَ»(2)و انکارِ سخنی که پس از ورود به کربلا فرموده است: «هیهُنَا وَاللّهُ مَحَطُّ رِحَالِنَا وَ مَسْفِکُ دِمَائِنَا...»(3)و نیز، تردید در معنا و مفهوم آن، و خدشه در بخش پایانی سخنرانی امام علیه السلام، در روز هشتم ذی حجّة در مکّه: «خُطَّ المَوتُ عَلَی وُلْدِ آدَمَ...»،(4)همه و همه، به انگیزۀ آن است که امام حسین علیه السلام از سرنوشت نهایی خود و یاران و اهل بیتش آگاهی نداشت. البته چنین انکاری از سوی برخی نظریّه‌پردازانِ پدیدۀ عاشورا بی‌سابقه نیست؛ از همین رو محقّقانِ از مقتل‌نویسان، در مقتل‌های خود از آن یاد کرده و به نقدِ آن پرداخته‌اند و بدان پاسخ‌های مناسب داده‌اند.(5)


1) (1) . ملهوف ابن طاووس، ص 128؛ ینابیع المودّة، ج 3، ص 60.

2) (2) . کامل الزیارات، ص 157، ح 195؛ بصائر الدرجات، ص 482؛ بحار الانوار، ج 45، ص 87، ح 23.

3) (3) . ملهوف، ص 139.

4) (4) . ملهوف، ص 126؛ کشف الغمّة، ج 2، ص 29.

5) (5) . بنی هاشم با آن که شمارشان کم نبود به جز تنی چند از دودمان ابوطالب علیه السلام با وی همراه نشدند. چرا؟ آیا می‌دانستند که سفر حسین علیه السلام راه شهادت است نه راه حکومت؟ آیا می‌دانستند که حسین علیه السلام کشته می‌شود و آن‌ها به طمع دنیا و آرزوی دولت از آن حضرت کناره‌گیری کردند؟ هر چند آرزو را به گور بردند. امام حسین علیه السلام در ساعت حرکت و خروج از مدینه این پیام را برای بنی هاشم فرستاد: «أمَّا بَعْدُ فَإنَّ مَنْ لَحِقَ بِی اسْتُشْهِدَ وَمَنْ لَمْ یَلْحَقْ بِی لَمْ یُدْرِکِ الْفَتْحَ وَالسَّلاَمَ؛ هرکس با من آید به شهادت خواهد رسید و آن که با من نیاید به فتح و پیروزی نخواهد رسید»، (کامل الزیارات ص 75).از این پیام امام علیه السلام دانسته می‌شود که چون بنی هاشم می‌دانستند حسین علیه السلام کشته خواهد شد در خدمت آن حضرت بار سفر نبستند و به امید رسیدن به دنیا کناره‌گیری کردند.

خطای دوّم:

مؤلّف در کتاب خود، زیر عنوانِ: «آیا کشتن امام به سود اسلام بود؟»(1)و همین طور، زیر عنوانِ: «خسارت جبران‌ناپذیر»،(2)بر این تصوّر است که حادثۀ کربلا و در نهایت، شهادت آن شهید بزرگ، برای اسلام و مسلمانان خسارت بوده است.

خطای سوّم:

و امّا خطای سوّم این‌که، با تأمّل در کتاب یاد شده، بر اساس تحلیلی که از قیام عاشورا شده است، روشن می‌شود که قیام امام علیه السلام هیچ توجیه مقبولی، جز دفاع شخصی ندارد. بدین معنا که امام علیه السلام آن گاه که خود را در محاصرۀ دشمن دید و از پیروزی و حرکت اصلاحی خود مأیوس شد - از آنجا که تسلیم دشمن شدن شایسته شخصیّت و جایگاه معنوی و کرامت انسانی او نبود - به دفاع از خود و خاندانش، ایستادگی کرد و سرانجام در این راه به شهادت رسید.

و امّا آن‌چه در این کتاب بدان پرداخته می‌شود بررسی و نقد و تحلیل همین سه خطای اساسی است.

نخست: این‌که مؤلّف از یک سو، بر آن است که امام علیه السلام برای تأسیس حکومت و انجام اصلاحات اساسی قیام کرد:

محیط سیاسی اسلام تشنۀ قیام و اقدام اوست و روح بزرگ و اصلاح طلبِ امام علیه السلام هم پیش از وقت، منتظر فرصت بود که پس از مرگ معاویه اگر شرایط مساعد باشد، اصلاحات وسیعی را در


1) (1) . شهید جاوید، ص 376.

2) (2) . همان، ص 393.

زمینۀ تشکیل حکومت و سایر شئون حیاتی مسسلمانان شروع کند و از کشور اسیر و ضربت خوردۀ اسلام، کشوری آزاد و آباد بسازد.

و چنان که آرزوی مردم عدالت خواه است، جهان اسلام را به سوی تکامل مادی و معنوی رهبری نماید. این بود محیط سیاسی اسلام و این بود موقعیت امام حسین علیه السلام و این بود آرزوی مردم.(1)

و امّا از سوی دیگر، این پرسش را مطرح می‌کند:

طبق روایات قطعی، رسول خدا صلی الله علیه و آله قبلاً شهادت حضرت سیّدالشهداء را پیش‌گویی فرموده بود و خود امام حسین علیه السلام از همان زمان کودکی می‌دانست که سرانجام شهید خواهد شد. ولی آیا امامی که می‌داند کشته می‌شود چگونه ممکن است تصمیم بگیرد، که با نیروی نظامی خویش حکومت یزید را بکوبد؟.(2)

قهراً نتیجۀ تصالح میان آن نظریّه و این پرسش، آن است که امام علیه السلام در مبارزه با یزید، از این که در نهایت به شهادت خواهد رسید، آگاه نبوده است؛ چرا که عزم راسخ بر تأسیس حکومت با آگاهی از کشته شدن، پیش از تحقّق مقصود، به هیچ روی قابل تصالح و توجیه معقولی نیست. و این پریشان‌گویی از جانب مؤلّف از آن روست، که به گمان او آماده شدن برای مبارزه و بسیج نیروها برای نیل به مقصود از یک سو، و آگاهی از شهادت در این مبارزه از سوی دیگر، امکان‌پذیر نیست. و به طور قطع، لازمۀ چنین گُمان نادرستی، همان انکارِ آگاهی از شهادت در این مبارزه است. و دریغا، که بیش‌ترِ مباحثِ کتابِ "شهید جاوید" بر پایۀ همین گُمان نادرست، بنا نهاده شده است.


1) (1) . همان، ص 19.

2) (2) . همان، ص 6.

دوّم: این‌که، دلیل‌های عامّ وشاملی که آگاهی از غیب را برای هر امامی و به ویژه، امام حسین علیه السلام اثبات می‌کند، مورد انکار مؤلّف قرار گرفته است؛ پاره‌ای را، به لحاظ استناد تاریخی مردود شناخته وپاره‌ای دیگر را، به لحاظ محتوا مورد تردید قرار داده است.

فی الْمَثَل، در توضیح معنای سخن امام علیه السلام که فرمود: «مَنْ لَحِقَ بِی اسْتَشْهَدَ؛ هر کس با من آید، به شهادت خواهد رسید» می‌گوید:

منظور امام علیه السلام در این سخن آن است که هر کس به من ملحق شود، در معرض شهادت خواهد بود.(1)

در حالی که معنای «اِسْتِشْهَاد» جز شهادت و کشته شدن نیست. این اصرارِ پر شگفتِ نویسنده، برای توجیه‌های سردِ خود، ریشه در باورِ او دارد؛ یعنی بر این باور است که امام در این سفر از پایان کار خود (شهادت)، آگاه نبوده است.

انگیزۀ انکار:

البته ما بر این باور نیستیم که همه دلیل‌ها بر آگاهی امام از شهادت خود، به لحاظ تاریخی، قطعی است. اگر چه محقّقان و بزرگان از مقتل‌نویسان، همین‌ها را قطعی دانسته و به آنها استناد کرده‌اند. ولی سخن ما این است که انکار همۀ آنها از سوی مؤلّف محترم صرفاً، به دلیل اجتهاد در تاریخ نیست؛ بلکه به منظور اثبات باور خود؛ یعنی آگاه نبودن امام علیه السلام از شهادت خود، در این سفر است.

سوّم: این که، مؤلّف زیر عنوان «عقدۀ گشوده»(2)و نیز در پایان کتاب با عنوان «آیا کشتن امام علیه السلام به سود اسلام بود»(3)و همین طور، در جاهای دیگر، مطالبی


1) (1) . همان، ص 127.

2) (2) . همان، ص 8.

3) (3) . همان، ص 376.

را مطرح کرده، و سپس نتیجه می‌گیرد که شهادت امام علیه السلام و اسارت خاندان او به ضرر اسلام بود. از این رو، نمی‌توان باور کرد که مؤلّف، معتقد به آگاهی امام علیه السلام از شهادت خود در این سفر است؛ زیرا لازمۀ این آگاهی، به نظر ایشان، اقدام آگاهانه به کاری بوده که برای اسلام جز خسارت نبوده است.

بنابراین نتیجۀ تحلیل ایشان، این است که امام حسین علیه السلام اگر می‌دانست که در این حرکت به هدف خود، یعنی «براندازی حکومت اموی و تأسیس حکومت اسلامی» نه تنها دست نمی‌یابد؛ بلکه کشته می‌شود و خاندانش نیز، به اسارت برده می‌شوند، هرگز به چنین قیامی خونین دست نمی‌زد. افزون بر این، می‌گوید:

امام حسین علیه السلام از وقتی که تصمیم گرفت به کوفه برود تا آن‌گاه که با حرّ بن یزید برخورد کرد، از نظر مجاری طبیعی امید کامل داشت که در این مبارزه پیروز گردد و ریشۀ حکومت ظالم را بسوزاند.(1)

قهراً به قرینۀ عبارت پیش و پس، مقصود از مجاری طبیعی در این جا، همان داشتن ارتشِ کافی و محبوبیت خود امام علیه السلام و همراهی و حمایت کوفیان است، که ایشان بتکرار از آن یاد می‌کند. این ادّعا حاکی از آن است که نویسنده، امام را به هیچ روی، از حادثۀ کربلا و این که در نهایت شهید خواهد شد، آگاه نمی‌داند.

یک پرسش:

از ایشان می‌پرسیم آیا امید کامل، که یک حالت نفسانی است با آگاه بودن از شهادت، که آن هم یک حالتِ نفسانیِ دیگر است، سازگار است؟ به سخنِ دیگر، آیا می‌توان باور کرد که امام علیه السلام از یک سو، بر آن بود تا حکومت یزید را


1) (1) . شهید جاوید، ص 55.

براندازد و خود، حکومت را به دست گیرد و از سوی دیگر، می‌دانست که پیش از رسیدن به کوفه به دست ارتش یزید کشته خواهد شد؟ این بدان مانَد که کسی از قم به مقصد تهران به راه افتد، هم امید کامل به رسیدن به مقصود داشته باشد و هم بداند که، در میان راه و پیش از وصول به مقصود، بر اثر تصادف یا حادثه‌ای دیگر، کشته خواهد شد. آیا چنین تحلیلی از یک حرکت عقلانی پذیرفتنی است؟ هرگز!!

ممکن است گفته شود: آیا شما دو ناقدِ "شهید جاوید" نیز بر این باورید که امام به قصد کشته شدن حرکت کرده است، و نه به قصد کوفه و نه به انگیزۀ برانداختن حکومت یزید و تأسیس حکومت اسلامی؟

در پاسخِ این پرسش و صرفاً، به خاطر عقده گشایی از مؤلّف محترم، خواهیم گفت: آری!

یزید بر اساس طرح‌های شیطانیِ از پیش تعیین شده، بر آن بود تا بساط اسلام و مسلمانی را برچیند. با سلطۀ این جوان عیّاش و بی بند و بارِ اموی بر سرنوشت اسلام و مسلمانان، فریاد مظلومیّت و دادخواهی مردم ستمدیده برخاسته بود. از این رو، فرصت را غنیمت شمرده، دست نیاز به سوی امام حسین علیه السلام، که وارث همۀ مفاخر اسلام و نبوّت بود، برده و از آن حضرت خواستند، تا هدایت و رهبری امت اسلام را به دست گیرد و مسلمانان را از آن همه تحقیر و زبونی رهایی بخشد. و از سویی امام علیه السلام می‌دانست که یزید، به پیروی از پدرش معاویه، بر آن است تا پایه‌های بنای رفیع اسلام را در هم کوبد و آثار قرآن کریم و مفاخر نبوّت را محو کند؛ آن بزرگوار نغمۀ شوم: «لَعِبَتْ هَاشِمُ بِالمُلْکِ فلا»(1)را با گوش جان می‌شنید و بازگشت دوران جاهلیّت سیاه را، با چهرۀ کریه‌ترِ آن،


1) (1) . نفس المهموم، ص 443؛ روضة الواعظین، ص 191؛ احتجاج، ج 2، ص 122؛ الملهوف، ص 215.

نظاره می‌کرد.

افزون بر این، فریادِ دادخواهی کوفیان نیز، بر خاسته بود.

و امام علیه السلام وظیفۀ الهی خود می‌دانست که برای دور ساختن آثار جاهلیت و حاکمیت آن از ساحتِ جامعۀ اسلامی، و پاسخ مثبت به دادخواهیِ مردم، و اتمام حجّت با آنان، بپا خیزد و این نهضت الهی را پیش بَرد. و این همان تکلیفی است که هر یک از امامان معصوم علیهم السلام متناسب با شرایط - اجتماعی، سیاسیِ - عصر خود بدان عمل کرده‌اند. بر امام علیه السلام بود که دادخواهی مردم را بی‌پاسخ نگذارد و آمادگی خود را برای درگیری با یزید و یزیدیان آشکارا اعلام کند و مقدّمات آن را فراهم آورد. و البته می‌دانست، به ظاهر بر یزید چیره نخواهد شد، امّا با فداکاری در راه احیای دین، می‌توانست درخت باروَرِ شریعت را - که می‌رفت به دست خاندان ابوسفیان، طراوت و شادابی خود را از دست بدهد - حیات دوباره بخشد؛ حیاتی که در درازای قرن‌ها تا اکنون، آثار و برکات سرشاری برای اسلام و مسلمانان داشته است. و در حقیقت سخن پیامبر صلی الله علیه و آله را که فرمود: «حُسَیْنٌ مِنّی وَ أنَا مِنْ حُسَین»،(1)در معرض نگاه آزادگان عالم به نمایش بگذارد. و امّا انتخاب کوفه به عنوان مقصد حرکت، به خاطر موقعیت حسّاس آن در جهان اسلام بود.

و روشن است که آگاهی امام علیه السلام از شهادت خود، در این راه، نمی‌بایست آن حضرت را از انجام تکلیف الهی باز دارد. بنابراین هدف اصلی امام در این قیام الهی شهادت بود برای مقصدی برتر، یعنی حفظ و نگهداری کیان اسلام و هویّت مسلمانی. و انتخاب کوفه و گسیل داشتن حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام به سوی مردم آن شهر، مقدمۀ همین حماسه بزرگ انسانی بود، که به تقدیر خداوند، در


1) (1) . نَفَس المهموم، ص 23؛ کامل الزیارات، ص 116، ح 126؛ بحار الانوار، ج 43، ص 270، ح 35.

سرزمین «نینوا» و در روزِ «عاشورا» رقم خورد. و امام علیه السلام با این اقدام شورانگیز، هم حجّت را بر آن‌هایی که مدّعی مبارزه علیه ظلم و جور بودند، تمام کرد، هم نقاب از چهرۀ کریه امویان برافکند. آری، امام علیه السلام دریافته بود که احیای اسلام و بازگرداندنِ مردم به روش و منطق عملی پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام جز با شهادت در راه خداوند و اسارت اهل بیت علیه السلام امکان‌پذیر نیست؛ به ویژه در روزگارِ حاکمیت استبدادِ سیاهِ اموی، که می‌رفت تا بساطِ وحی الهی را برچیند. راهی که امام حسین علیه السلام در بیداری جهان اسلام برگزیده بود، بسیار اثرگذار بود. مانند آن که علی بن ابی طالب علیه السلام پس از ترور، به دست ابن ملجم مرادی، با این که می‌دانست با همین ترور به شهادت خواهد رسید، فرزندانش را از آوردنِ طبیب برای درمان خود، باز نداشت، تا آیندگان در داوری‌های خود نگویند اگر طبیب بر بالین امام علیه السلام حاضر می‌شد از آن ضربت کاری، نجات می‌یافت و جان سالم به در می‌برد. امام چاره‌ای جز این نداشت که جنایت ترور و اندازۀ تاثیر آن را، از این طریق به مردم بفهماند.

او خود می‌دانست که در این ترور به شهادت می‌رسد و پذیرفتن طبیب در بهبودی‌اش هیچ‌گونه تأثیری ندارد. و امّا به خاطر تصحیح داوری‌های مردم و آیندگان، ناگزیر از پذیرش طبیب بود. از این رو، به درمان ناکار آمدِ طبیب تسلیم شد. قیام خونبار حسین علیه السلام نیز، به همین گونه است؛ با این که می‌دانست در این حرکت الهی به شهادت می‌رسد، برای اتمام حجّت الهی و پیش‌گیری از داوری‌های نادرست و آشکار ساختن جنایات امویان، چاره‌ای جز شهادت خود و یاران، و اسارت خاندانش نداشت. بنابراین آگاهی از شهادت از یک سو، با اقدام بشری در مبارزۀ با حاکمیتِ استبداد از سوی دیگر، هیچ گونه تضادّی ندارد.

مشکل اساسی نویسنده:

و امّا مشکل اساسی نویسندۀ کتاب شهید جاوید این است که، به گمان ایشان قیام امام حسین علیه السلام در آن شرایط اجتماعی و سیاسی، در صورتی پسندِ عقلاست که امام علیه السلام از سرنوشت نهایی خود، که شهادت است، آگاه نباشد، برای همین، نتیجه می‌گیرد: «امامی که می‌داند توفیق برانداختن حکومت یزید را نخواهد یافت چگونه خود را برای قیامی که نتیجۀ آن کشته شدن است آماده می‌کند؟»

بر این اساس نویسنده محترم با توجه به مبنایی که در این کتاب برگزیده و هدف امام علیه السلام را تشکیل حکومت دانسته است، ناگزیرِ از آن است که آگاهی امام علیه السلام از شهادت را، انکار کند. و امّا ما بر این باوریم که امام علیه السلام با این که می‌دانست، به طور حتم، به شهادت می‌رسد، هدف خود را برانداختن حکومت یزید و اجابت تقاضای مسلمانان و تمام کردن حجّت بر آنان قرار داد.«فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ» . و این رسالتی بود که خداوند و پیامبر صلی الله علیه و آله و وجدان انسانی او، به عهده‌اش نهاده بودند.

نکته این که، اعترافِ نویسندۀ به آگاهی امام علیه السلام از شهادت، همانا چشم پوشی از نظریه‌ای است که در این کتاب آهنگِ اثبات آن را دارد.

امام علیه السلام نمی داند کارش به کجا می انجامد

نویسندۀ کتاب شهید جاوید می‌گوید:

یکی از مسائل دردناک این است که معلوم نیست این راه یا به تعبیرِ صحیح‌تر، این بیراهه به کجا می‌رود؟ کاروانی حامل زنان و کودکان زیر نظر نیروهای مسلّح دشمن با آینده‌ای تاریک و نامعلوم،

در راهی نامعلوم، به سوی نقطه‌ای نامعلوم، رهسپار است. آه! چقدر دردناک است که امام حسین علیه السلام می‌خواهد با این وضع ناگوار و با این حال پریشانی که همراهان آن حضرت دچار آن شده‌اند، کاروان را آرام و شکیبا نگهدارد و در آن راه‌های طولانی و بیابانی به سوی یک محل پیش بینی نشده سوق دهد، همۀ اطراف و جوانب کار از نظر مجاری عادی مبهم و تاریک و حیران‌کننده است. اگر یاران امام بپرسند: ما به کجا می‌رویم؟ سرانجام این سفر چیست؟ در کدام سرزمین فرود می‌آییم؟ برنامۀ آیندۀ سفر ما و کار ما چیست؟ آیا در آینده کار ما مشکل‌تر خواهد شد؟ ما در این بی‌راهه تا کجا باید پیش برویم؟ در جواب این سؤالها به غیر از این نمی‌توان گفت که: «لانَدْرِی عَلَی مَا نَتَصَرَّفُ بِنَا وَبِهِمُ الأمُور؛ یعنی ما نمی‌دانیم کارمان با نیروی دشمن به کجا می‌انجامد».(1)

آیا مؤلّف با طرح این پرسش و پاسخ، می‌تواند مدّعی باشد که اینگونه تحلیل از حرکت امام حسین علیه السلام، با قطع نظر از آگاهی آن حضرت از شهادت است؟ هرگز!! چه، امامی که اکنون در محاصرۀ دشمن قرار دارد و جز جانب چپ مسیر را نمی‌تواند بپیماید و به گفتۀ مؤلّف: «کماکان دریافته است که به هدف مقدس خود که همان تشکیل حکومت است دست نخواهد یافت»، چرا باید از آگاهی او نسبت به شهادت چشم پوشید؟ چشم پوشی مؤلّف از آگاهی از شهادت، به خاطر ناسازگاری آن با حرکت برای تشکیل حکومت بود. در حالی که به اعتراف و ادعای ایشان امام علیه السلام با قرار گرفتن در محاصرۀ لشگر حرّ، به خوبی دریافته بود که وصول به هدف؛ یعنی تشکیل حکومت، امری ناممکن است. و در شرایطی است که هیچ گونه امیدی به پیروزی وجود ندارد؛ زیرا پیش از ورود به کوفه و


1) (1) . همان، ص 291.

ارتباط نیروهای ملّی، در محاصرۀ دشمن قرار گرفته است و همۀ راهها، حتّا راه بازگشت به روی امام، بسته شده است.

آیا در چنین شرایطی که به گفتۀ مؤلّف، با آن ناخواسته رویارو شده است، باز هم باید از آگاهی امام چشم پوشید؟ آیا با طرح بحث بدین‌گونه و با استناد به گفتۀ تاریخْ نگاری چون طبری، به تصریح، آگاهی امام از شهادت خود و یارانش انکار نشده است؟

به باورِ ما این تحلیل از سوی مؤلّف، نه تنها انکار آگاهی امام از شهادت است؛ بلکه نشانگرِ آن است که امام علیه السلام با گرفتار شدن در محاصرۀ دشمن و بسته شدنِ همه راه‌ها، حتّا استشمام خطر نیز، نکرده است. و اگر بگوید در کجای این پاسخ: «لانَدْرِی عَلَی مَا نَتَصَرّفُ بِنَا وَبِهِمُ الأمُور»، نام امام علیه السلام برده شده است؟ بلکه آن چه گفته شد این بود که در پاسخ پرسشهایی که ممکن بود همراهان امام علیه السلام از ایشان داشته باشند، در آن شرایط بسیار سخت و سنگین، جز این نمی‌توان گفت که: «لانَدْرِی...»

در پاسخ مؤلّف باید گفت: آیا نه این است که در آن شرایط یاد شده، قهراً همراهان امام علیه السلام چنین پرسشی را از امام خود داشتند. و جالب این که طبری، که مؤلّف با استناد به تاریخ او، این پاسخ را نقل کرده است، آن را به امام نسبت داده است.(1)روشن است که نقل این پاسخ و استناد آن به امام علیه السلام به طور قطع جز، انکارِ آگاهی امام علیه السلام از شهادت نخواهد بود.

مسائل اعتقادی در حوزۀ دانش کلام است و نه تاریخ

افزون براین پیش‌گفته‌ها، به لحاظ علمی، مسائل اعتقادی در حوزۀ دانش کلام است و از طریق برهان عقلی یا دلیل نقلی که مؤیّد آن باشد، قابل اثبات است. و


1) (1) . تاریخ طبری، ج 3، ص 308.

هیچ گونه ربطی به حوزۀ تاریخ ندارد. و به طور قطع مسئله آگاهی امام از حوادث آینده، در حوزۀ مسائل اعتقادی است و دانش تاریخ را نرسد که در نفی یا اثبات آن، نظر دهد.

آیا آن چه در تاریخ آمده، و به ویژه در تاریخ طبری، و ویژه‌تر این‌که در یک مسئلۀ اعتقادی، قابل اعتماد است؟ آیا در چنین مسئله‌ای که در حوزۀ دانش کلام است می‌شود به نظیر تاریخ طبری استناد کرد؟ تاریخی که سرشار از ساخته‌ها و پرداخته‌های مؤلّف یا تاریخ‌نگارانِ پیش از اوست.

و امّا تاریخ طبری:

علّامه امینی قدس سره آورده است که، طبری آن گاه که به تاریخ ابوذر، صحابی بزرگوار پیامبر صلی الله علیه و آله می‌رسد؛ چنین می‌گوید:

در این سال؛ یعنی سال سی‌ام هجری، آن چه اتّفاق افتاد همانا برخورد معاویه با ابوذر و تبعید او از شام به مدینه است. و امّا عدّه‌ای در توجیه کار معاویه برآمده و او را در این کار معذور دانسته‌اند و از سبب‌هایی سخن گفته‌اند که دوست ندارم در این‌جا از آنها یاد کنم.

سپس علّامه امینی می‌گوید: آیا طبری به چه انگیزه‌ای فقط به نقل معذور دانستن معاویه و توجیه رفتار نادرست او، از سوی عدّه‌ای از هوادارانش، بسنده کرده و از نقل رویدادهای ناخوشایندی که در جهان اسلام می‌گذشت و مصیبت‌ها و ناراستی‌هایی که در آن روزگار بر امّت محمّد صلی الله علیه و آله سایه افکنده بود و مصیبت بارتر این‌که، تا به امروز نیز تأثیر ناگوار آن برجای مانده است، امتناع

ورزیده است؟

آیا به گمان باطل او، این حقایق با کتمان طبری و نظیرِ او برای همیشه پوشیده می‌مانَد؟ در حالی که علیرغم کتمان طبری، در خلال روزگاران و در اثنای تاریخ و لابلای کتاب‌های حدیث و... تا آنجا که محقّقان بتوانند از آن رویدادها و واقعیت‌ها، آگاه شوند، از انگیزه‌های پلید معاویه؛ این دشمنِ سرسختِ اسلام و ابوذر، پرده برافکنده و همۀ آن‌چه را که پیامبر دربارۀ ابوذر پیش‌گویی فرموده بود، آشکار کرده است.

و باز می‌گوید:

طبری از این داستان به گونه‌ای که از آغاز تا انجام آن دروغ است، یاد کرده و مطالبی را آورده که تاریخ معتبر و حدیثی که گواهِ درستی آن است، آنها را تکذیب می‌کند و در بی‌ارزشی و بی‌پایگی این داستان همین بس، که نقل‌کنندگان آن مردمی نااستوار و مورد طعنِ دانشیانِ رجال‌اند. و امّا کسانی که این داستان را نقل کرده‌اند عبارتند از:

1.

سرّی که نامی مشترک میان دوکس، و هر دو به دروغگویی و حدیث سازی معروف‌اند.

2.

«شعیب» است که به گفتۀ اهل نظر در دانش رجال، مانند «ابن عدی و ذهبی»، مجهول و ناشناس است.

3.

و امّا «سیف» به گفتۀ حافظان حدیث و خبرگان جرح و تعدیل، ضعیف و متروک و از درجۀ اعتبار ساقط است؛ او حدیث پردازِ دروغگویی است که گفته‌هایش نامقبول است. و با این

همه نقاط ضعف، متّهم به «زنّدقه» است.(1)

آیا شخص طبری با این همه پرده‌پوشی‌ها از داده‌های مُسلّمِ تاریخ اسلام، مورد اعتماد است؟ و آیا در تاریخ او، با این همه کاستی‌ها که در منابعِ استنادِ آن است، هرچه آمده است صحیح است؟

و جالب این که در همین تاریخ طبری حوادثی نقل شده است که آگاهی امام از شهادت را حکایت می‌کند.

ناکجا آباد:

اشاره

مؤلّف می‌گوید:

آه! چقدر دردناک است که امام حسین علیه السلام می‌خواهد با این وضع ناگوار و با این حال پریشانی که همراهان آن حضرت دچار آن شده‌اند، کاروان را آرام و شکیبا نگهدارد و در آن راه‌های طولانی و بیابانی به سوی یک محل پیش‌بینی نشده سوق دهد.(2)

باید دید آیا مقصود از «به سوی محل پیش‌بینی نشده» (ناکجا آباد) چیست؟ آیا مقصود این نیست که امام نمی‌داند به کجا می‌رود؟ و نمی‌داند که این حرکت به سوی سرزمین کربلا می‌انجامد؟ اساساً طرح این‌گونه حیرت و سرگشتگی به چه منظور است؟ آیا برای امامی که - دست کم - به گفتۀ شما «امام معصومی است که ممکن نیست کوچک‌ترین خطا و اشتباهی از او سر بزند»؛(3)طرح چنین حیرانی


1) (1) . الغدیر، ج 8، ص 326.

2) (2) . شهید جاوید، ص 90.

3) (3) . همان، ص 6.

شایسته است؟ آیا درست است که با تعبیرهای حزن‌آور، منزلت والای امام علیه السلام نادیده انگاشته شود؟ شما که بر این باورید، این کتاب نه تنها مقام امام را پائین نیاورده بلکه به تصدیق عالمانِ صاحب‌نظر، مقام امام علیه السلام را بسی برتر از آن چه مردم عامی تصوّر می‌کنند، بالا برده است.

آیا فرض ناآگاهی برای امام علیه السلام - در شرائطی که حتّا فرزدق و نظیر او، از فرجام این حرکت آگاه است - از منزلت او نمی‌کاهد؟ آیا تحیّر و تردید، عالمان اهل نظر را به تأیید و تصدیق واداشته است؟ آیا به نظر شما تنها مردم عامی هستند که امام را عالم و آگاه می‌دانند؟

می‌گوید:

اکنون حسین بن علی علیه السلام زیر نظر نیروهای مسلّح دشمن در این بیابان فرود آمده و دستگاه حکومت، آن حضرت را تحت فشار قرار داده و آیندۀ کار، خطرناک‌تر به نظر می‌رسد... در این وضع مرگبار و تأسف آور امام حسین علیه السلام از قضیّه‌ای که قریب بیست و چهار سال پیش(1)در همین زمین واقع شده و سخنانی که امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده، یاد می‌کند و آن را برای یارانش توضیح می‌دهد. در آن هنگام امیرالمومنین علیه السلام در حضور فرزندش حسین بن علی علیه السلام که در آن وقت در حدود سی و سه سال داشت فرمود: «در این سرزمین عزیزانی از خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله کشته می‌شوند». و امروز هم عزیزانی از خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله در این سرزمین گرفتار شده و آیندۀ سختی در پیش دارند. آیا آن عدّه از


1) (1) . جنگ صفّین اواخر سال 36 هجری شروع شده و ورود امام حسین علیه السلام به کربلا، اوّل سال شصت و یک هجری بوده است. پس فاصله بین این دو حادثه حدود 24 سال خواهد بود، (همان، ص 302).

خاندان پیغمبر که امیرالمؤمنین علیه السلام دربارۀ آنان آن پیشگویی را فرمود امام حسین علیه السلام و خاندان آن حضرت نیستند؟ آیا سخنانی که بیست و چهار سال پیش علی دربارۀ کشته شدن عزیزانی از اهل‌بیت رسالت علیهم السلام در همین سرزمین فرموده است، با حسین بن علی علیه السلام و خانواده‌اش تطبیق نمی‌شود؟ امام حسین علیه السلام آن پیشگویی را که پدرش بیست و چهار سال پیش در همین زمین فرموده برای همراهانش نقل می‌فرماید و طبعاً همراهان آن حضرت این احتمال را می‌دهند که آن پیشگویی امیرالمؤمنین علیه السلام مربوط به کاروان حسین بن علی باشد و کم کم خود را برای حوادث سخت‌تری آماده می‌کنند».(1)

نکته‌هایی که مؤلّف در این فراز آورده است عبارتند از:

1.

امام علیه السلام آن گاه که خود را در سرزمین کربلا در محاصرۀ دشمن دید به یاد آورد که این جا همان سرزمینی است که امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: «در این سرزمین عزیزانی از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله کشته می‌شوند».

2.

ازآنجا که امیرمؤمنان علیه السلام سخن خود: «ههُنَا مَحَطُّ رِکَابِهِم» را با ضمیر غایبِ «هُمْ» ایراد فرموده بود، با این که امام حسین علیه السلام همراه پدرش بود، درنیافت که مقصود از این سخن «عزیزانی از خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله»، ایشان و یاران بزرگوارش هستند. و همین‌طور در طول راه.

آن‌گاه که به کربلا رسید و خود را در محاصرۀ دشمن دید و به گفتۀ مؤلّف:

«این‌جا و در آن شرایط بسیار سخت و سنگین محاصره بود، که دریافت سخن امیرمؤمنان علیه السلام دربارۀ شهادت او و یارانش بوده است». البتّه آن هم به کمک


1) (1) . همان، ص 302.

قرینه‌های بسیاری که امام حسین علیه السلام با آنها مواجه شده بود؛ مانند رفتار وحشیانۀ عبیداللّه، و گفتار فرزدق و نظیر این‌ها!!

بر این اساس، امام حسین علیه السلام نه تنها از شهادت خود آگاه نبود؛ بلکه با وجود قرینه‌های بسیار وارد عرصۀ احتمال شده بود؛ یعنی احتمال می‌داد که آن پیش‌گویی دربارۀ او و یارانِ اوست. ازاین رو خود را برای شرایط سخت‌تر آماده کرد.

افزون بر این، مؤلّف مدّعی است که تعبیرِ: «ههُنَا مَحَطُّ رِحَالِنَا» را امام حسین علیه السلام پس از ورود به کربلا نفرموده است؛ چرا که در منابعی از قبیل تاریخ طبری و تاریخ یعقوبی و... از آن یاد نشده است. و این ابن اعثمِ دروغگویِ دروغ‌پرداز است که آن را به امام حسین علیه السلام استناد داده است.

اگر بر اساسِ باورِ مؤلّف، بپذیریم که ابن اعثم دروغگویی لاابالی بوده است، و امّا هم‌چنان که در موارد بسیاری دیده شده است، ممکن است در مقام استنباطِ حکمی، یک فردِ دروغگو، سخن راستی را بگوید؛ چرا که مضمون سخن او همان مضمونی است که در روایات معتبر آمده است. سخن ابن اعثم چنین است؛ یعنی به لحاظ این که با موازین علمی و قرینه‌های خارجی سازگار است، انکارناپذیر است. بنابراین، تأکیدِ مؤلّف بر این که «ههُنَا مَحَطُّ رِحَالِنَا و...» از ساخته‌های ابن اعثم است، تأکیدی نابجاست.

نکته این که، به باورِ ما شیعیان همۀ امامان، نور واحدند و در کمالات و فضایل و ویژگیهای امامت همسان.

بر این اساس باید از آقای مؤلّف پرسید: چه تفاوتی میان امیر مؤمنان علی علیه السلام و فرزندشان امام حسین علیه السلام است؟ چرا باید یکی را آگاه و دیگری را ناآگاه بدانیم؟ و اگر گفته شود که أوّلاً: امیرِ مؤمنان علی علیه السلام این پیش‌گویی را از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده است؛ ثانیاً: به گونۀ اجمال نقل شده است؛

برای همین، نه تنها امام حسین علیه السلام بلکه امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز، از تفصیل آن آگاهی نداشته است.

و امّا پاسخ این توجیه نامقبول، این است که

أوّلاً: در نقل مؤلّف، نامی از پیامبر صلی الله علیه و آله نیامده است.

ثانیاً: ظاهرِ عبارت ایشان، این است که امام امیر مؤمنان از تفصیل این حادثۀ خونبار به طور کامل آگاه بوده است.

جالب این که امیرمؤمنان در این پیشگویی به تصریح، از فرزندش امام حسین علیه السلام نام برده و از شهادت ایشان یاد کرده است. و ما در این جا، برای نمونه، به نقلِ علّامۀ مجلسی رحمه الله بسنده می‌کنیم:

رُوِیَ فِی بَعْضِ الکُتُبِ المُعْتَبَرَةِ عَنْ لوُط بنِ یَحیَی، عَن عَبدِاللّهِ بنِ قِیْسِ قَالَ: کُنْتُ مَعَ مَنْ غَزی مَعَ امیرالمؤمِنینَ علیه السلام فِی صِفِّیْنَ، وَ قَدْ أَخَذَ ابُو أَیّوُبَ الأعْوَرَ السَّلَمی المَاءَ وَحَرَزَهُ عَنِ النَّاسِ، فَشَکی الْمُسْلِمُونُ الْعَطَشَ، فَأَرْسَلَ فَوارِسَ عَلَی کَشْفِهِ، فَانْحَرَفُوا خَائِبِینَ، فَضَاقَ صَْدرُهُ، فَقَالَ لَهُ وَلَدُهُ الْحُسَینُ علیه السلام: أَمْضِی الَیْهِ یَا ابَتَاهُ؟ فَقَالَ: امضِ یَا وَلَدی، فَمَضی مَعَ فَوَارِسَ، فَهَزَمَ أَبَا ایّوُبَ عَنِ الْمَاءِ، وَبَنی خَیْمَتَهُ وَحَطَّ فَوَارِسَهُ، وَأَتی الی ابِیهِ وَاَخْبَرَهُ، فَبَکی عَلَیٌّ علیه السلام، فَقِیلَ لَهُ مَا یُبْکِیکَ یَا امیرَالمُؤمنین؟ وَهَذا اوّلُ فَتْحٍ بِبَرِکَة الحُسَینِ علیه السلام؟ فَقَالَ: ذُکِرتُ انَّهُ سَیُقْتَلُ عَطشَاناً بِطَفِّ کِرْبَلا حَتّی یَنْفِرُ فَرَسُهُ وَیُحَمْحِمُ وَیَقُولُ:

الظَّلِیمَةَ الظَّلِیمَةَ لِاُمَّةٍ قَتَلَتْ ابْنَ بِنْتِ نَبِیِّهَا.(1)

در بعضی از کتاب‌های معتبر عبداللّه بن قیس به روایت


1) (1) . بحار الانوار، ج 44، ص 266.

لوط بن یحیی(1)گفته است: من در صفّین از سربازان امیرمؤمنان علیه السلام بودم. ابوایّوب اعور سَلَمی، که از فرماندهان لشکر معاویه (لعنت خدا بر او باد) بود، راهِ ورودِ به آب را، بست و لشگر علی را از آن بازداشت. لشگر امام نزد آن حضرت از تشنگی شِکوِه کردند. امام علیه السلام سوارانی را برای آزاد سازی آب بسیج کرد و امّا همگی، بدون پیروزی، ناکام بازگشتند. امام علیه السلام از این شکست و ناکامی، تنگدل شد. در این هنگام فرزندش حسین بن علی علیه السلام عرض کرد: پدر جان! آیا برای آزاد سازی آب، بر ابو ایّوبِ اعْوَر بتازم؟ فرمود: ای فرزندم، بر او بتاز. حسین علیه السلام بر ابوایّوب بتاخت، و او و سوارانش را تار و مار کرد. سپس خیمۀ خود را برافراشت و سوارانش را فرود آورد و آن‌گاه به سوی پدر بازگشت و او را از آزادسازی آب آگاه ساخت. امام علیه السلام با شنیدن خبر پیروزی گریست. گفتند: ای أمیر مؤمنان چرا می‌گریید در حالی که به برکت حسین علیه السلام این نخستین پیروزی است؟! فرمود: به یاد آوردم که حسین علیه السلام به همین زودی در کربلا تشنه‌کام به شهادت خواهد رسید؛ تااین‌که اسب او رمیده و شیهه می‌کشد؛ «اَلظَّلِیمَة الظَّلِیمَةَ لِاُمَّةٍ قَتَلَتْ ابْنَ بِنْتِ نَبِیِّهَا؛ داد از امّتی که فرزند پیامبر خود را می‌کشد».

امام امیرمؤمنان علیه السلام در این سخن به تصریح، از امام حسین علیه السلام و شهادت و تشنگی او یاد فرموده و گریسته است. بر این اساس اگر بپذیریم که در پاره‌ای


1) (1) . لوط بن یحیی، همان «ابومِخنف» است که طبری از او نقل می‌کند و در زمان امام صادق علیه السلام می‌زیسته است.

موارد به اجمال خبر داده، و امّا باید این حقیقت را بپذیریم که در پاره‌ای دیگر، به تصریح، از شهادت آن حضرت یادکرده است.

نتیجه پیش گفته ها:

از پیش گفته‌ها روشن شد که مؤلّف، در این کتاب به گونه‌ای قیام امام حسین علیه السلام را تحلیل کرده که لازمۀ آن آگاه نبودن امام از شهادت خود و یاران بزرگوار اوست.

نکته مهمّ این که، ممکن است ادّعا شود: آگاهی امام علیه السلام از قضیۀ شهادت، آگاهی از موضوعات است. و ندانستن آن از منزلت امام نمی‌کاهد. و امّا پاسخ چنین ادّعایی:

أوّلاً: بنابر آن‌چه در فصل پیش به تفصیل آمد، ادّعایی ناصحیح است.

ثانیاً: اگر همین ادّعای ناصحیح را، صحیح بدانیم، روشن است که همۀ موضوعات به لحاظ مراتب و نقشی که در زندگی اجتماعی مسلمانان و تعیین سرنوشت آنها دارند، در یک ردیف نیستند؛ چرا که گاهی ندانستن امام علیه السلام افزون بر این که خطای در تشخیص است، و این با «مُفْتَرَضُ الطَّاعَة» یعنی مطاع بی قید و شرط بودن ناسازگار است؛ موجب تباهی امّت اسلام و تزلزلِ مبانی مکتب است. و پدیدۀ عظیم عاشورا، نه تنها در ردیف موضوعات بسیار با اهمّیت است؛ بلکه باید گفت، پس از حادثۀ «غدیر خم» مهمّ‌ترین حادثه است؛ چرا که بقای اسلام در گروِ آن است. از این رو، کوچک‌ترین خطا در تشخیص آن، چه به لحاظ زمینه‌ها و چه به لحاظ نتیجه، سبب ویرانی بنای اسلام و تباه سازی دستاوردِ بعثت محمّد صلی الله علیه و آله خواهد بود.

و اگر همراه با مؤلّف، ادّعای نادرست ایشان را بپذیریم، و امّا آیا چه توجیهی برای مطاع بودنِ امام علی علیه السلام که از عصمت علمی و عملی برخوردار است،

داریم؟ آیا معنای «مُفْتَرَضُ الطَّاعَة» بودن، جز این است که چنین پیشوایی، بی‌هیچ قید و شرط، مطاع است؟ و همین‌گونه مطاع بودن آیا دلیل عصمت آن حضرت نیست.

اکنون از آقای مؤلّف باید پرسید: آیا پدیدۀ خونین عاشورا و به شهادت رسیدن فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله، به دست امّت پیامبر صلی الله علیه و آله از کدام موضوعات است؟ آیا رویارویی امام علیه السلام با یزید و شهادتِ آن حضرت، در سرنوشت اسلام و مسلمانان چه تأثیری داشت؟ به طور قطع این پدیده، پس از بعثت و قصۀ پر غُصّۀ غدیر، در تاریخ اسلام بی‌نظیر است، بلکه بالاتر؛ چرا که اگر امام حسین علیه السلام آن فداکاری و ایثار بی‌نظیر را نمی‌کرد و آن حماسۀ عظیم انسان را در آن روز بزرگ نمی‌آفرید؛ همچنان که از زبان یزید شنیده شد و موضع‌گیری بنی امیّه در عمل، حکایتِ آن داشت، بساط وحی برچیده می‌شد و این یک واقعیت تلخی است که تاریخ اسلام بهترین گواه آن است.(1)

آیا امامی که نمی‌داند پایان کارش به کجا می‌انجامد «مُفْتَرَضُ الطَّاعَة» است؟ هرگز!

بنابراین سخن طبری: «اگر از امام علیه السلام بپرسند پایان این بیابان کجاست؟ و ما به کجا می‌رویم و فرجام کار چیست؟ پاسخ می‌شنوند که: «لانَدْرِی عَلَی مَا نَتَصَرَّفُ بِنَا وَبِهِمُ الاُمُور» بی‌پایه و به دور از واقعیت است.


1) (1) . مبارزات سرمایه‌داری قریش و بت‌پرستان حجاز و سرمایه‌داران بازار مکّه به رهبری ابوسفیان، که به گفته ابن عباس: «یک منافق بود و به ظاهر اظهار مسلمانی می‌کرد»، با اصل رسالت به جایی رسید، که اسلامی که سلمان و مقداد و اباذر پرورده بود، روزی دارای خلفایی شد مانند معاویه اموی و فرزندش یزید، آن می‌گسار، باده‌پرست، فاجر و فاسد. و کار اسلام و بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله به جایی کشید که همین یزید در حالی که با عصایش بر چهره نورانی امام حسین علیه السلام می‌زد، این اشعار را که از عبداللّه بن زَبعْری است و از خود نیز ابیاتی بر آن افزوده بود، می‌خواند:«لَیْتَ اشْیاخِی بِبَدرٍ شَهِدوا/وجَزعَ الْخَزْرَجِ مِنْ وَقعَ الْاَسَّل/لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْکِ فَلا/خَبَرٌ جاءَ وَلا وَحْیٌ نَزَلَ»، (نفس المهموم، ص 435؛ بلاغات النساء، ص 34؛ مثیر الاحزان، ص 101).

پایان کار امام جز خسارت نبود

اشاره

مؤلّف شهید جاوید می‌گوید:

پایان کار امام علیه السلام جز خسارت نبود.(1)

بر این اساس، آن‌ها که پیش از ورود به کربلا یا در شب عاشورا، از کاروان شهادت جدا شدند، هیچ‌گونه عذری ندارند. آیا کسانی چون عبیداللّه، حرّ بن یزید جعفی، که از یاری امام علیه السلام سرباز زدند، معذورند؟

بنابراین باید بپذیریم که امام علیه السلام از آغاز حرکت خود می‌دانست که پایانِ کار مبارزۀ با حکومت یزید، جز شهادت نیست. او خود آگاهانه شهادت را پذیرفته بود و علی‌رغم باورِ مؤلّف، آن را مایۀ حیات و بقای آیین جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌دانست. و اساساً اقدام به چنین عمل مرگبار و حرکتی که در نهایت، برای اسلام و مسلمانان جز خسارت نبود از امامی که به تکلیف الهی، پاسدار اسلام و مصالح مسلمانان است، پذیرفتنی نیست. و چرا باید امام علیه السلام به نصایح ابن عباس و برادرش محمّد حنفیه، گوش فرا ندهد و خود و یارانش را به راهی بَرَد که نهایتِ آن کشته شدن و تحمیل خسارت بر اسلام و مسلمانان است؟

آری، اگرچه کارِ امام علیه السلام به باورِ ما، پایانش جز شهادت نبود. و امّا این شهادت و به دنبال آن، اسارتِ اهل بیت علیه السلام، هم‌چنان که در پایان این فصل بدان پرداخته می‌شود، قیام و اقدامی پرثمر برای اسلام و بقای آن بود.

به راستی، اگر آن روز این عملِ صالح و حرکتِ عظیمِ بابرکت، تحقّق نمی‌یافت، حکومت اموی، با شیوه‌ای که به کار می‌برد، چه بر سر اسلام و مسلمانان می‌آورد؟ حکومتی که می‌رفت تا برای همیشه بساط اسلام را برچیند


1) (1) . شهید جاوید، ص 393.

و کار بعثت را تمام کند و نام و یاد محمّد صلی الله علیه و آله و دستاوردِ دوران نبوّتش را از یادها بِبَرَد.

پس سکوت امام حسین علیه السلام بر اساس تعهّد الهی و تکلیف انسانی که داشت، در آن شرایط سخت و سنگین، فروغلتیدن در هلاکت و تباهی بود. برای همین، آن‌ها که امام علیه السلام را تنها رها کردند و از اطاعت و یاری او سرباز زدند، خویشتن را به هلاکت و نکبت درافکندند. و در رستاخیز نیز، در پیشگاهِ خداوند و پیامبر صلی الله علیه و آله شرمسار خواهند بود و به کیفر گناه خود، خواهند رسید.

امام حسین علیه السلام خود و یارانش را به کام مرگ درافکند، تا اسلام را از مرگ حتمی نجات بخشد و چنین شد. او یک رسالت تاریخی نسبت به اسلام و انسانیّتِ مظلوم داشت و انجام این رسالت، جز با شهادت او و یارانش امکان‌پذیر نبود. و امام در پرتو آگاهی الهیِ خویش، این رسالت عظیم را دریافت و در راه تحقّق آن، حماسۀ عظیم شهادت را رقم زد. برای همین، سخنان سطحی ابن عبّاس و خیرخواهی‌های عاطفی برادرش محمّد بن حنفیه، و مصلحت‌اندیشی دیگرِ مصلحت‌اندیشان، نمی‌توانست او را از انجام این رسالت بزرگ باز دارد.

تأکیدی بر مدّعای ما

افزون بر پیش گفته‌ها، مواردی در منابع استناد مؤلّف: مانند تاریخ طبری و...

وجود دارد که تأکید و تأییدی بر مدّعای ماست و در این جا، به پاره‌ای از آنها اشاره می‌شود:

1. طبری در تاریخ خود از «ابومخنف» دربارۀ «زُهَیر» و دیدارِ او با امام علیه السلام آورده است که: زهیر پس از بازگشت از دیدار خود با امام علیه السلام به یاران خود چنین گفت:

مَنْ أَحَبَّ مِنْکُمْ أَنْ یَتَّبِعَنِی وَإلّا آخِرَ العَهْدِ.

هریک از شما دوست دارد که به راهِ من باشد (همراه من با حسین علیه السلام بیاید)، بسیار مناسب و به موقع است و هر که به راهِ من نیاید، بداند که این آخرین دیدار من با او، خواهد بود.

سپس گفت:

إِنِّی سَاُحَدِّثُکُم حَدِیثَاً: غَزَوْنَا بِلَنْجَرْ فَفَتَحَ اللّهُ عَلَینَا وَأَصَبْنَا غَنَائِمَ، فَقَالَ لَنَا سَلمَانُ البَاهِلّیُ: افَرَحْتُمْ بِمَا فَتَحَ اللّهُ عَلَیکُمْ وَاَصَبْتُمْ مِنَ الْغَنَائِم؟ فَقُلنَا: نَعْم؛ فَقَالَ لَنَا: اذَا ادْرَکْتُمْ شَبَابَ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله فَکُونُوا اشدَّ فَرَحاً بِقِتالِکُمْ مَعَهُمْ مِنْکُم بِمَا اصَبْتُمْ مِنَ الغَنَائِمْ، فَامّا أنَا فَاِنّی اسْتَودِعُکُم اللّهِ، قَالَ: ثُمَّ وَاللّهِ مَازَالَ فِی اوّلِ القَومِ حَتّی قُتِلَ».(1)

رازی در دل دارم که ناگزیر برای شما بازگو می‌کنم در «بلنجر» در نبردِ با کافران، به یاری خداوند بر آنان پیروز شدیم و غنیمت‌های بسیاری به دست آوردیم. سلمان باهلی(2)گفت: آیا از این که در این جنگ پیروز شده و غنیمت بسیار به دست آورده‌اید، شاد و مسرورید؟ گفتیم: آری. گفت: آینده‌ای در پیش رو دارید که در کنار جوانان خاندانِ محمّد صلی الله علیه و آله در راه هدفِ بزرگتری با دشمن می‌جنگید و غنیمت‌های بسیار نصیب‌تان خواهد شد و شادمانی و سرورتان بسی بیش‌تر خواهد بود. آن گاه زهیر پس از افشای این راز، به همراهانش گفت: «من اکنون از شما جدا می‌شوم و شما را


1) (1) . تاریخ طبری، ج 3، ص 302.

2) (2) . ابن اثیر در کامل ج 3، ص 151 و مفید در ارشاد ج 2، ص 73، گفته‌اند: مقصود از سلمان، در سخن زهیر، سلمان فارسی است.

به خدا می‌سپارم. سپس به خدا سوگند، زهیر در خطِ مقدّم سپاه بود تا این‌که کشته شد».

نقل طبری از آن‌جا که تاریخ او از منابع استناد مؤلّف شهید جاوید، بلکه مهمّ‌ترینِ آنهاست، به لحاظِ استناد آن به ابومخنف، چنان که برخی گفته‌اند، در خورِ تأمّل است.

و امّا زهیر، کسی است که پس از بازگشت از مراسم حجّ در طول راه می‌کوشید تا با امام علیه السلام دیداری نداشته باشد. ولی کوشش او، راه به جایی نبرد و سرانجام توفیق یار او شد و با امام علیه السلام دیدار کرد. و ای کاش می‌دانستیم که در این دیدارِ کوتاه، میان او و امام علیه السلام، چه گذشت که آن چنان دگرگون شد و پس از بازگشت به خیمۀ خود، با همسر و همراهانش بِدْرود گفت و به کاروان امام علیه السلام پیوست؟

آیا امام علیه السلام سخنِ سلمان باهلی را به یادَش آورد؟ آیا آن غنیمتِ سرورانگیز که سلمان باهلی از آن خبر داده بود؛ غنیمت شهادت بود؟ آیا در صورت پیروزیِ ظاهری بر یزیدیان و تأسیسِ حکومت در کوفه، دست‌یابی به مقامی رفیع بود، که زهیر بدان امید، دست از خانه و خاندان شست و سر از پا نشناخت، تا به صف حسینیان پیوست؟

به راستی، چه انگیزه‌ای زهیر را به وجد آورده بود، که آن‌گونه دلدادۀ فرزند پیامبر شد؟ اگر مراد از غنیمت، موقعیت‌های دنیایی بود که زهیر با پیروزی امام حسین علیه السلام به آنها دست می‌یافت، بِدْرود او و این که این دیدارِ آخرین است، چه معنا داشت؟ ناگزیر باید پذیرفت که امام علیه السلام در این دیدارِ شورانگیز با اکسیرِ نگاهِ خود، مس وجودِ زهیر را به گوهری ناب تبدیل کرد. و او را با معنویت خویش، آن چنان در حوزۀ جاذبۀ شهادت، قرار داد که دیگر «آن سرایی» شده

بود؛ از این رو، سر از پا نمی‌شناخت و برای وصول به آن منزلتِ بی‌بدیل، با همۀ تعلّقات خود، چه رسد به همسر و همراهان، بِدْرود گفت:

کیمیا داری که تبدیلش کنی گر چه جوی خون بود نیلش کنی(1)

بنابراین، هم امام علیه السلام می‌دانست که فرجام اقدامش شهادت است، و هم، زهیر دریافته بود که سخن سلمان، که گفته بود: «در آینده با جوانانِ خاندانِ محمّد صلی الله علیه و آله خواهی بود و غنیمت سرورانگیزتر و نشاط‌آورتری نصیب تو خواهد شد»، همان بودنِ با حسین علیه السلام و کشته شدن در راه اوست. از این رو، فراخوانِ حسین را با گوش جان شنید و سخت بدان پای بند شد و همراه او و جوانانش، که همگی از خاندان پیامبر بودند، به کربلا رفت، تا در کنار فرزند بزرگوار پیامبر صلی الله علیه و آله از غنیمت شهادت، که سعادت ابدی و سرور جاودانه است، برخوردار شود.(2)


1) (1) . مثنوی، دفتر دوّم، بیت 694.

2) (2) . زهیر عثمانی و از علی علیه السلام دور بود ولی حسین علیه السلام را دوست می‌داشت. در تاریخ نیامده که حسین علیه السلام چه در مکّه و چه در مدینه از فردی دعوت کرده باشد ولی در بیابان از زهیر دعوت کرد و او را گرامی داشت. حیف است زهیر جوان مردِ دلیر، نابغۀ نظامی، سردار بزرگ عرب، یزیدی بماند. باید حسینی شود. حسین علیه السلام هم زهیر را دوست داشت. در این سفر بارها حسین علیه السلام گفت هر کس می‌خواهد برود و با من نیاید، ولی زهیر را گفت که با وی بیاید. مردمی که از دورِ حسین علیه السلام پراکنده شدند شایستگی نداشتند که به شهادت برسند. شهادت مقام شامخی است هر کسی لیاقت آن ندارد: «هرگز پر طاووس به کرکس ندهندش». ولی زهیر شایستگی دارد و باید بدین فیض عظیم نایل گردد. زهیر هر چند در ظاهر از حسین دور است ولی در باطن به حسین نزدیک است. جوان مردی حسین علیه السلام نمی‌گذارد که شایستگان محروم شوند. حسین علیه السلام زهیر را به بزم شهادت صلا داد. زهیر لبیک گفت و جام شهادت را تا پایان بنوشید. چه رازی در این دعوت نهفته بود؟ حسین پسر عمویش را دعوت نکرد. برادرش را دعوت نکرد. ولی زهیر را دعوت کرد. از خویش دعوت نکرد ولی از بیگانه دعوت کرد. آیا چه رازی در این دعوت نهفته بود؟!زهیر از یاران بنی امیّه بود و از سران نظامی آن‌ها به شمار می‌رفت. ولی بر حسین علیه السلام با دیده قداست و بزرگواری می‌نگریست. زهیر ساکن شهر کوفه بود و پس از مرگ معاویه برای حسین نامه ننوشت و با

اکنون از آقای مؤلّف باید پرسید: آیا سلمان می‌دانست که زهیر از این غنیمتِ بی‌زوال (شهادت) بهره خواهد برد، و امّا امام حسین علیه السلام نمی‌دانست؟!

2. ابن اثیر می‌گوید امام علیه السلام، پس از شنیدن خبرِ شهادت حضرت مسلم در منزل «ثَعْلَبیّه»، به راهِ خود ادامه داد، تا این که در منزل «زُباله» از شهادتِ برادر

رضاعی‌اش عبداللّه بُقْطُرْ(1)آگاه شد. و در این جا بود که به همراهانِ خود فرمود:

قَدْ خَذَلَنَا شَیعَتُنَا، فَمَنْ احبَّ أَنْ یَنْصَرِفَ فَلْیَنْصَرِفْ، لَیْسَ عَلَیْهِ مِنَّا ذِمَامٌ.(2)

شیعیان ما به ما خیانت کردند و از یاریِ ما دست برداشتند هر کدام از شما که بخواهد برگردد، آزاد است؛ من باری (حقّی) بر دوش کسی ندارم.

همراهان امام علیه السلام با شنیدن سخن آن حضرت، پراکنده شدند. گروهی به طرف راست و گروهی به طرف چپ مسیر، و تنها همان‌ها که از مکّه با امام بودند در کنار ایشان به سوی مقصدی که در پیش داشت به راه خود ادامه دادند.

برخوردِ این‌گونۀ امام علیه السلام، اگر چه نوعی تصفیه بود، برای این بود که می‌دانست گروهی از اعراب، یعنی همان‌ها که رفتند می‌پنداشتند امام در این حرکت پیروزمندانه وارد کوفه خواهد شد و زمام حکومت را به دست خواهد گرفت و مردم به اطاعت از آن حضرت، تن درخواهند داد. از این رو، خواست تا بدانند که برای چه باید این راه را طی کنند.

امام حسین علیه السلام و همراهانِ آن حضرت، سپس به راه خود ادامه دادند، تا در درّۀ «عَقَبه» فرود آمدند؛ در این جا، مردی از عرب(3)به حضور امام علیه السلام بار یافت و پرسید: کجا می‌روید؟ فرمود: به کوفه. آن مرد عرب گفت: تو را به خدا سوگند، برگرد و به کوفه نرو. در کوفه با نوک نیزه و تیزی شمشیر مواجه خواهی


1) (1) . علّامۀ شعرانی رحمه الله در پاورقی نفس المهموم، ص 87 می‌نویسد: «بُقْطُرْ» به باء موحده - بر وزن «بُرْثُنْ» صحیح است.

2) (2) . کامل ابن اثیر، ج 4، ص 43.

3) (3) . پیرمردی از عشیره عِکْرَمه.

شد. مردمانی که از شما دعوت کرده‌اند؛ اگر با عبیداللّه جنگ کرده و پیروز شدند، که بار جنگ بر دوش شما نیست و زمینه برای حکومت شما آماده است؛ آن گاه به کوفه برو و گرنه، نرو... امام حسین علیه السلام فرمود:

انَّه لایَخْفَی عَلَیَّ مَا ذَکَرْتَ وَلکِنَّ اللّهَ لایُغْلَبُ عَلَی امْرِهِ؛(1)

آن چه گفتی بر من پوشیده نیست ولی خدا آن چه خواهد، همان می‌شود. و هیچ‌گاه در کار خود مغلوب نخواهد شد.

سپس امام علیه السلام به همراهِ یارانش از آن منزل کوچ کردند.(2)

نتیجۀ دیدارها و گفت و گوها

نتیجه دیدارها و گفت و گوهای امام علیه السلام با دیدارکنندگان، در درازای راه، این بود که:

1. امام علیه السلام از شهادت حضرت مسلم و برادر رضاعی‌اش «ابن بُقْطُر» در منزل زباله آگاه شد.

1) (1) . کامل ابن اثیر، ج 4، ص 43.

2) (2) . سخن کوتاه امام حسین علیه السلام راه بازگشت را برای همه بگشود و بسیار کسانی که هنوز امید پیروزی ظاهری امام را داشتند، نومید شده، پراکنده شدند. فرزندان حضرت مسلم و برادران و خویشانش اگر به قصد گرفتن خون او می‌رفتند، دانستند که انتقام در این سفر امکان‌پذیر نیست و باید بازگردند. پیام مسلم و سخن امام علیه السلام بهترین سند برای بازگشت آن‌ها بود. ولی جوانمردان به راه خود ادامه دادند. حسین علیه السلام نیز اگر به قصد تشکیل حکومت می‌رفت از همین جا مانند آن‌ها که برای زنده ماندن و به نان و آب و نام رسیدن همراه او بودند و با شنیدن سخن آن حضرت بازگشتند. می‌بایست باز گردند، چرا که معلوم شد راه کوفه راه به دست آوردن حکومت نیست، و خیانت کوفیان وظیفۀ وفای به وعده را، از دوش امام حسین علیه السلام برداشت؛ چون وعده‌اش مشروط بود. حسین علیه السلام اگر نمی‌خواست به مکّه برگردد باآن که امان داشت می‌توانست به بصره برود؛ زیرا بصریان خیانت‌پیشه نبودند. ولی نرفت و راه خود را به سویِ کویِ شهادت ادامه داد.

2.

با شنیدن خبرِ شهادتِ این دو بزرگوار فرمود: «شیعیان ما به ما خیانت کردند و از یاریِ ما دست برداشتند. هر کدام از شما که بخواهد برگردد آزاد است من باری بر دوش کسی ندارم». گروهی از همراهان امام علیه السلام با شنیدن این سخن، امام علیه السلام را ترک گفتند و هرکدام به سویی رفتند. و تنها کسانی ماندند که از مکّه با آن حضرت همراه بودند و این سخن امام علیه السلام، افزون بر این که نوعی تصفیه بود؛ سخن از شهادت بود، نه تأسیس حکومت!!

3.

پراکنده شدن همراهان و خبر شهادت حضرت مسلم و ابن بُقْطُر هیچ گونه تزلزلی در عزم پولادین و ارادۀ راسخ امام علیه السلام و یارانش ایجاد نکرد.

4.

مرد عرب با تحلیلِ اوضاع سیاسی و موقعیت نظامی کوفه، رفتن امام علیه السلام به کوفه را مصلحت امام علیه السلام نمی‌دانست. از این رو، از امام حسین خواست، تا از این سفر چشم پوشد. و امّا امام علیه السلام فرمود: آن چه گفتی بر من پوشیده نیست و من بر آنم که تسلیم ارادۀ خداوند باشم. بنابراین به راهی که در پیشِ رو دارم، ادامه خواهم داد.

نتیجه این‌که علی‌رغم تصوّر مؤلّف شهید جاوید، امام علیه السلام می‌دانست که در کوفه نیروی ملّی مورد اطمینانی ندارد که با اعتماد به آن‌ها در اندیشۀ تأسیس حکومت باشد. و قهراً اگر مقصود امام علیه السلام تأسیس حکومت بود، می‌بایست بر پایۀ این تحلیل، از همان جا (درّۀ عَقبه)، از همان راهی که آمده است بازگردد و نمی‌بایست به گونه‌ای سخن بگوید که گروهی از همراهانش او را رها کنند و تنها همان‌هایی بمانند که خطبۀ «خُطَّ المَوت» را با گوش جان شنیده بودند.(1)


1) (1) . پاسخ حسین علیه السلام به پیرمرد جالب بود؛ چون که نخستین باری بود که حسین علیه السلام می‌گفت بر من چیزی پوشیده نیست و راه سلامتی را میدانم. حسین مردم کوفه را بهتر از دگران می‌شناخت، چنان که از راز پیروزی نیز آگاه بود. ولی پند نصیحت گران را گوش می‌داد و با حسن خلق و خوش خویی با آنان روبرو

آیا با توجّه به اوضاع سیاسی و موقعیت نظامی کوفه و آن چه دربارۀ آن سامان برای امام نقل شده، هنوز امام علیه السلام امیدوار بود که بتواند به وسیلۀ همین مردم، حکومت جبّار اموی را سرنگون کند؟ آن چه به نظر قطعی می‌رسد، این است که امام علیه السلام در این حکومت، در سر، سودای دیگری داشت و آن شهادت بود؛ همان خواستِ خداوند. و او برای تحقّقِ آن، با اراده‌ای پولادین این راه را، ادامه می‌داد.

3. ابن اثیر در جای دیگر گوید:

چهار نفر در «عَذِیبُ الهَجانات» حضور امام شرفیاب شدند، و امام علیه السلام از آنان خواست تا دربارۀ مردم کوفه آن‌چه می‌دانند، بگویند. مجمع بن عبیداللّه عائذی، که یکی از آنان بود، گفت: و امّا اشراف کوفه پیمانه‌های طمع‌ورزی‌شان از رشوه‌ها، پر شده و سخت فریب خورده‌اند و به دشمنی با تو از هر سو گرد آمده‌اند. و امّا دیگران،(1)دل‌هاشان خواهان توست و شمشیرهاشان برکشیده از نیام برای کشتن توست.

آنگاه امام علیه السلام از فرستادۀ خود قیس بن مسهّر جویا شد، گفتند:

کشته شد و داستان کشته شدن او را برای امام علیه السلام بازگو کردند.

امام علیه السلام با شنیدن این خبر، اشک از دیدگانش جاری گشت و نتوانست از گریستن باز ایستد. و در همین حال با دیدۀ اشک‌آلود


1) (1) . همان‌ها که قربانی مطامع سوداگران زر و زور و تزویرند.

این آیه را تلاوت فرمود:

«مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً».1

از مؤمنان کسانی هستند که به پیمانی که با خداوند بستند، وفا کردند. برخی از آنان پیمانِ خویش را به جای آوردند و برخی چشم به راه دارند و به هیچ روی پیمان خود را دگرگون نکردند.

سپس، فرمود: بار خدایا بهشت را برای ایشان قرار ده و ما و ایشان را در قرارگاهِ رحمتِ خود جای ده و از پاداش ذخیره شده‌ات برخوردارِمان فرما.(1)

حاصلِ این گفت وگو و تلاوت آیۀ یادشده، این است که امام حسین علیه السلام برای احقاقِ حق و اجابت فراخوانِ کوفیان رهسپار کوفه بود. از همین رو، از اوضاع و شرایط آن و روحیّات و رفتار مردم آن سامان پرس و جو می‌کرد. و امّا به واقع می‌دانست که مردم دو گروهند:

1 - گروهی دنیاطلبان سوداگرند، که در جهت منافع خود، تسلیم قدرت‌اند.

2 - و گروهی دیگر، مردمان ضعیف و توده‌های ناآگاهی هستند، که در شرایط استبدادی کوفه قدرت تصمیم‌گیری از آنان سلب شده است. و قهراً مرعوب قدرت و زیرِ تأثیر مصلحت خواهی‌های اشراف، همواره در سمت و سوی منافع آنان حرکت می‌کنند. اگرچه دل‌هاشان با امام حسین علیه السلام است، ولی شمشیرهاشان به ارادۀ صاحبان زر و زور و تزویر، در حرکت است. برای همین، در پاسخ آن‌ها که اوضاع کوفه و موقعیت کوفیان را بازگو می‌کردند و ازآن حضرت


1) (2) . کامل ابن اثیر، ج 4، صص 49 و 50.

می‌خواستند، تا از رفتن به کوفه چشم پوشد و امیدی به یاری کوفیان نداشته باشد، می‌فرمود: آن چه می‌گویید بر من پوشیده نیست و این راهی است که با خواست خداوند باید طی شود «إنَّ اللّهَ لایُغْلَبُ عَلَی امْرِهِ». و به طور قطع، خواست خداوند همان شهادت بوده است؛ شهادتی که از پیش، پیامبر صلی الله علیه و آله وعدۀ آن را داده بود و امیر مؤمنان نیز، به هنگامِ گذر از سرزمین نینوا، به آن اشاره کرده بود، و حسین علیه السلام مشتاقانه بدان سو، رهسپار بود. از این رو، با شنیدن خبر شهادت «قیس بن مسهّر» بی‌صبرانه تلاوت فرمود:«فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ...».

آری، آن بزرگوار می‌دانست که پایان کارش جز شهادت نیست. با این حال می‌رفت، تا حجّت را بر مدّعیان دروغین تمام کند و راهِ هر گونه عذرآوری و بهانه‌جویی را به روی آن‌ها، بربندد.

4. شیخ مفید رحمه الله گوید: به روایت سالم بن حفصه، عمر بن سعد به امام حسین علیه السلام عرض کرد: ای اباعبداللّه! در میان ما مردمانی سفیه و کم‌خِرد هستند که گمان می‌کنند من کشندۀ تو خواهم بود. امام حسین علیه السلام در پاسخ او فرمود:

انَّهُمْ لَیْسُوا بِسُفَهَاءَ، وَلَکِنَّهُمْ حُلَمَاءُ، أَما انَّهُ یُقِرُّ عَیْنِی الّا تَأکُلَ بُرَّ العَراقِ بَعْدِی إلاّ قَلِیلاً.(1)

اینان کم خِرد نیستند؛ بلکه مردمی شکیبا و خویشتن دارند. و امّا آن چه مایۀ روشنی چشم من است، این است که پس از من جز چند روزی از گندم عراق نخواهی خورد.


1) (1) . الارشاد، ج 2، ص 132، بحار الانوار، ج 44، ص 263، ح 20.

نکته ها:

در این نقل نکته‌هایی است تأمل برانگیز:

نخست: این‌که مردمی که عمر بن سعد به گمان باطل خود، آنها را کم خرد می‌دانست، از کجا می‌دانستند که او کشندۀ حسین علیه السلام خواهد بود.

دوّم: این‌که امام علیه السلام نه تنها گمان‌شان را باطل ندانست؛ بلکه آن‌ها را به شکیبایی و خویشتن داری ستود و عمر سعد را هشدار داد، که از کشتن امام علیه السلام طَرْفی نخواهد بست و به آرزوی پلید خود، نخواهد رسید.

سوّم: این‌که قصّۀ شهادت امام علیه السلام و جنایت عمر سعد، این فریب‌کارِ دغل‌بازِ نگون‌بخت، از سال‌ها پیش از شهادت، زبانزدِ گروهی از مردم بوده است. برای همین، همواره او را سرزنش می‌کردند. و افزون بر این، همین گفت و گو، دلیل آگاهی امام علیه السلام از شهادت خود و یارانش بوده است.

آری، امام علیه السلام به عمر سعد هشدار داد، که کربلا قربان‌گاهِ من و «جولان‌گاهِ» توست. و این عمر سعد بود که برای دست‌یابی به بهره‌ای اندک از خواهانی‌های نفس، دست به چنین جنایت هولناک زد و هر دو جهان - دنیا و آخرتِ - خود را، تباه ساخت.

5. خطبۀ امام حسین علیه السلام در مکّه

امام حسین علیه السلام در هشتمین شب ماه ذی‌حجّة در حضور اصحاب و یاران خود خطبه‌ای ایراد کرد و چنین فرمود:

الْحَمدُللّهِ مَاشَاءَاللّهُ وَلاقُوَّةَ إلاّ بِاللّهِ وَصَلَّی اللّهُ عَلَی رَسُولِهِ، خُطَّ المَوْتُ عَلَی وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ القِلادَةِ عَلی جِیدِ الفَتَاةِ، وَمَا اوْلَهَنی الی اسْلافِی اشْتِیَاقَ یَعْقُوبَ الی یُوسُفَ، وَخُیِّرَ لِی مَصْرَعُ انَا لاقِیهِ، کَاَنّی بِاَوْصَالِی تَقَطَّعُهَا عُسْلانُ الْفَلَوَاتِ بَیْنَ النّواوِیسَ وَکَرْبَلاء، فَیَمْلَأنَّ مِنِّی

اکْراشاً جَوْفاً وَاَجرِبَةً سُغْباً، لا مَحْیِصَ عَنْ یَوْمٍ خُطَّ بِالْقَلَمِ رِضیَ اللّهُ رِضانَا اهْلَ الْبَیْتِ، نَصْبِرُ عَلَی بَلائِهِ، وَیُوَفِّینَا اجْرَ الصَّابِرِینَ، لَنْ تَشُذَّ عَنْ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله لُحْمَتُهُ، وَهِیَ مَجْمُوعَةٌ لَهُ فِی حَظِیرَةِ الْقُدْسِ، تَقِرُّ بِهِمْ عَیْنُهُ وَیَنْجِزُ بِهِمْ وَعْدُهُ، مَنْ کَانَ بَاذِلاً فِینَا مُهْجَتَهُ، وَمُوَطِّناً عَلَی لِقَاءِاللّهِ نَفْسَهُ فَلْیَرْحَلْ مَعَنا، فَانِّی رَاحِلٌ مُصْبِحاً. ان شاءَاللّهُ تَعَالی.(1)

سپاس و ستایش خدای راست، «آن‌چه خداوند بخواهد (همان است) و هیچ توانی جز از سوی خداوند، نیست». مرگ زیبایی فرزندان آدم است. هم چون زیبایی گلوبندی که به گردنِ دوشیزه‌ای است. واله و شیدایِ دیدارِ پدران و نیاکانم هستم، همچون شوق و شیدایی یعقوب به دیدار یوسف. برای من شهادت‌گاهی فراهم شده که باید به سوی آن بروم. می‌بینم که گرگ‌های بیابان‌ها میان «نواویس و کربلا» بند بندِ مرا از هم جدا کرده و شکم‌های تهی خود را از پیکر من سیر می‌سازند. از آن روزی که به قلم قضا نوشته شده است گریزی نیست. روشِ ما خاندان محمّد صلی الله علیه و آله خشنودی و رضای خدای را جستن است (رضای ما رضای خداست). در بلاها و پیش آمدهای ناخوشایند، استقامت می‌ورزیم و شکیبایی داریم و پاداشِ ما، که پاداش شکیبایان است، خواهد رسید. قرابت و خویشاوندی با رسول خدا صلی الله علیه و آله که چون پودِ جامه به آن حضرت پیوسته است از وی جدا نمی‌مانَد؛ بلکه همگی، در بهشت (خطیرة القدس)، برای او فراهم گردد و دیدگان پیامبر صلی الله علیه و آله بدان‌ها روشن شود و خدای بدان‌ها وعدۀ خود را راست گرداند. من بامدادان از مکّه بیرون خواهم شد


1) (1) . نفس الهموم، ص 163؛ ملهوف، ص 126؛ مثیر الاحزان، ص 41؛ کشف الغمّة، ج 2، ص 29؛ بحار الانوار، ج 44، صص 366 و 367.

هر کس که بخواهد جان خود رادر راه ما فدا کند و جویای دیدار خداوند است، با ما بیاید.

این که فرمود: «کَأنّی بِاَوْصالِی؛ می‌بینم که گرگهای بیابان‌ها میان «نواویس و کربلا» بند بند مرا از هم جدا کرده و شکم‌های تهی خود را از پیکر من سیر می‌سازند» دلیل دیگری است، هم بر آگاهی امام حسین علیه السلام از شهادت خود و هم، جایی که شهادت‌گاهِ اوست.

نویسندۀ کتاب شهید جاوید می‌گوید:

ممکن است بگوییم این خطبه را امام حسین علیه السلام در روز عاشورا که، از نظر مجاری طبیعی، شهادت وی حتمی شده بود، ایراد فرموده است، نه در مکه.(1)

در پاسخ ایشان باید گفت: اگر سخن بر سرِ امکان است، امکان دیگری نیز هست، و آن این‌که امام علیه السلام دوبار و در دو جا؛ یکی در مکّه و دیگری در کربلا، چنین خطبه‌ای را ایراد کرده است.(2)و جالب این که اختلاف در پاره‌ای تعبیرها خود تأکید و تأییدی بر این امکان است؛ و این که امام علیه السلام فقط در مکّه این خطبه را ایراد کرده باشد نیز، ممکن است؛ چرا که:

أوّلاً: در کتاب لهوف به آن تصریح شده است.(3)

ثانیاً: در کتاب «اربعین الحسینیه»(4)به نقل از منابعی چون «کشف الغُمّه و...» آمده‌است که همگی برآن‌اند، که ایراد این خطبه در مکّه بوده است.


1) (1) . شهید جاوید، ص 138.

2) (2) . خوارزمی در مقتل خود ایراد این خطبه را با اندکی اختلاف با آن چه در متن آمده است، در روز عاشورا می‌داند، (ج 1، ص 254).

3) (3) . لهوف فی قتلی الطفوف، ص 38.

4) (4) . نوشته حاج میرزا محمّد ارباب (اشراقی).

ثالثاً: ارباب ذوق، که از زیبایی و آرایه‌های سخن آگاهند، تعبیرهای امام علیه السلام را به روایت لهوف زیباتر و از نظر فصاحت، دلبرده‌تر می‌دانند.

ممکن است ایشان بگوید: تعبیرِ «إنّی راحِلٌ مُصْبِحاً» دلیل آن است که این خطبه در مکّه ایراد نشده است؛ چرا که حرکت امام به سوی کربلا، ظهر روز هشتم (روز ترویه) بوده است، نه بامدادِ آن روز. افزون براین، امام علیه السلام در شب هشتم، عزم بیرون شدن از سرزمین مکّه را نداشته است، بلکه فردای آن شب، یعنی همان روز هشتم ناگزیر از بیرون شدن بوده است.

در پاسخ این گفته باید گفت: «مُصْبِحاً» به معنای فرداست. بر این اساس حرکت امام علیه السلام در ظهر روز هشتم با تعبیر «مُصْبِحاً» سازگار خواهد بود. و جالب این که دیگران، جز مفید در ارشاد، و طبری در تاریخ خود، بر آن‌اند که همان شب هشتم، عزم بیرون شدن از مکّه را داشته است. افزون بر این، در نقل مفید و طبری اشاره‌ای بر عزم امام نشده است، تنها چیزی که در تاریخ طبری بدان اشارت رفته است، گفت و گوی ابن عباس با امام علیه السلام و خیر خواهی او نسبت به ایشان است،(1)تا این که آن حضرت را از این اقدام باز دارد. و نقل طبری از ابومخنف نیز، حاکی از آن است که امام حسین علیه السلام همان روزهای پیش از حرکت به سوی عراق بر این تصمیم بوده است، که از مکّه بیرون برود. بنابراین عزم و تصمیم امام علیه السلام ناگهانی و مجبورانه نبوده است.

اکنون جای این پرسش است که اگر امام حسین علیه السلام از پیش می‌دانست، که تا پایان موسم حج در مکّه نخواهد ماند، چرا از همان آغاز برای «حجّ» مُحرِم شده است؟ و بر اساس گفتۀ شما، قهراً می‌بایست برای انجامِ عمره مُحرِم می‌شد.

و امّا پاسخ این پرسش، این است که احرام امام حسین علیه السلام به ظاهر برای حجّ و هماهنگ شدن با دیگر حاجیان، بر پایۀ مصلحتی بوده است. او با این اقدام


1) (1) . تاریخ طبری، ج 5، ص 383.

ناگهانی خود به حاجیان اعلام کرد که پیش از اتمامِ حجّ، ناگزیر از بیرون شدن است، چرا که در سرزمین مکّه و حرم، با این که نباید خونی در آنجا ریخته شود، امام علیه السلام از دست مأموران حکومت اموی در امان نبود،(1)و می‌خواست با این اقدامِ به ظاهر نابهنگامِ خود، پرده از چهرۀ کریه حکومت اموی بردارد. اگر چه روشن نیست که امام علیه السلام از همان آغاز برای حجّ، مُحرم شده باشد؛ بلکه از بررسی روایات و همین طور، از تاریخ طبری، برمی‌آید که او از پیش برای انجام مناسک عمره مُحرم شده بود. و در حقیقت از همان آغاز قصدِ آن داشت، که مناسک عمره را به جای آورد و از مکّه به سوی عراق بیرون برود.

فرضی دیگر

اگر بپذیریم که امام علیه السلام بخش پایانی خطابه‌اش: «مَنْ کَانَ بَاذِلاً فِینَا مُهْجَتَهُ» را در کربلا و در لحظه‌های محاصرۀ دشمن ایراد کرده است؛ یعنی ادّعای نویسندۀ


1) (1) . در اسلام حرم خدای حرمتی دارد. آن‌جا در حقیقت بستی است برای هر موجودی زنده و دژی است برای حفظ حیات در زمین. باید حیات زندگان در آن‌جا محفوظ بماند. کسی حق ندارد در حرم، موجود زنده‌ای را نابود کند صید حرم، حرام است. کندن درختان حرم جایز نیست. نباید خونی ریخته شود، انسانی کشته گردد. نباید آزادی کسی در آن جا سلب شود. و کسی حق ندارد همراه خود سلاح بردارد. و امّا مزدوران یزید دستور یافتند تحت رهبری والی مکّه، در ایّام حجّ، پسر پیامبر را در حالی که جامه احرام بر تن دارد و سلاحی در دستش نیست، دستگیر ساخته و یا ترور کنند. حکومت خام و بی تدبیر یزید دیگر نتوانست زنده بودن حسین علیه السلام را در حرم خدای تحمل کند و تصمیم به هتک خانه خدای و بی حرمتی گرفت و به گمان خود خواست کار را یک‌سره و خود را از سوی حسین علیه السلام آسوده خاطر گرداند. امام حسین علیه السلام می‌توانست در مکه بماند و از خود دفاع کند و پیروز شود؛ چون قدرت امام حسین علیه السلام در خانه خدا از قدرت یزید بیش‌تر بود، ولی از دفاع کناره جست. چرا که دفاع امنیت خانه خدا را برهم می‌زد. آن‌جا خانۀ امن و آرامش بود. آن‌جا خانۀ صلح بود. آن‌جا خانۀ حفظ حیات زندگان بود. نابودکردن حیات موجودی زنده، حرمت خانۀ خدا را می‌برد. و حسین علیه السلام برترین کسی بود که حرمت آن جا را نگاه می‌داشت.

شهید جاوید را درست انگاریم، ولی استناد به «کَاَنّی بِاَوْصَالی...» که حاکی از آگاهی امام علیه السلام از شهادت است، به استحکام خود باقی است. و اساساً به لحاظِ شیوۀ گفتاری، صحیح نیست که امام علیه السلام آن‌گاه که در محاصره است و به گفتۀ نویسنده: «اکنون می‌داند که کشته خواهد شد» بگوید: «می‌بینم که گرگ‌های بیابان‌ها میان «نواویس و کربلا» بند بندِ مرا از هم جدا کرده و...»

نتیجه این که، ایرادِ خطبۀ «خُطّ الموت» در روز هشتم ذی الحجّه و به هنگام بیرون شدن از مکّه به سوی عراق، حکایت صریح از آگاهی امام علیه السلام از شهادت است.(1)

6. علی بن الحسین علیه السلام فرمود:

خَرَجْنَا مَعَ الحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ، فَمَا نَزَلَ مَنْزِلاً وَ لا ارْتَحَلَ مِنْهُ إلاّ ذَکَرَ یَحْیَی بنَ زَکَریَّا وَقَتْلَه، وَقَالَ یَوْماً: «ومِنْ هُوَ انِ الدّنْیَا عَلَی اللّهِ


1) (1) . عن أبی عبد اللّه علیه السلام: «اَنَّهُ سُئِلَ عَنْ رَجُلٍ خَرَجَ فِی اشهُرِ الْحَجِّ مُعْتَمِراً ثَمَّ خَرَجَ الی بِلادِهِ؟ قالَ لابَأسَ، وَاِنْ حَجَّ مِنْ عامِهِ ذلِکَ وَاَفْرَدَ الْحَجَّ فَلَیْسَ عَلَیْهِ دَمٌ، وَإِنَّ الْحُسَیْنَ بنَ عَلِیٍ علیه السلام خَرَجَ یَوْمَ الْتَّرْوِیَةِ الَی الْعِراقِ وَکَانَ مُعْتَمِراً (وسائل الشیعه، ج 14، ص 310). در حدیث دیگر آمده است: وَقَدْ اعْتَمَرَ الْحُسَیْنُ علیه السلام فِی ذِی الْحَجَّةِ ثُمَّ راحَ یَوْمَ الْتَّرْوِیَةِ الَی الْعِراقِ وَالنَّاسُ یَرُوحُونَ الَی مِنی، وَلا بَاسَ بِالْعُمْرَةِ فِی ذِی الْحَجَّةِ لِمَنْ لایُرِیدُ الْحَجَّ (همان، ص 311)، طبری در تاریخ خود به نقل از ابو مخنف آورده است: طافَ الْحُسَیْنُ بِالْبَیْتِ وَبَیْنَ الصَّفا وَالْمَرْوَةِ، وَقَصَّ مِنْ شَعْرِهِ وَحَلَّ مِنْ عُمْرَتِهِ، ثُمَّ تَوَجَّهَ نَحْوَ الْکُوفَةِ (ج 3، ص 295) و امّا از نقل شیخ مفید در ارشاد، ج 2، ص 67 طافَ بِالْبَیْتِ وَسَعی بَیْنَ الصَّفا وَالْمَرْوَةِ وَاَحَلَّ مِنْ احْرامِهِ وَجَعَلَها عُمْرَةً؛ لِاَنَّهُ لَمْ‌یَتَمَکَّنْ مِنْ تَمامِ الْحَجِّ مَخافَةَ انْ یُقْبِضَ عَلَیْهِ بِمَکَّةَ». از این تعبیر برمی‌آید که امام علیه السلام در آغاز برای حج محرم شده بود سپس آن را به احرام عمره تبدیل کرده است. ولی این نقل را اعتباری نیست؛ چرا که با روایات یاد شده در این باب، معارض است. بنابراین احرام امام، از همان آغاز، احرام عمره بوده است. و این با هدف والایی که امام علیه السلام در این حرکت داشت سازگار بود؛ چرا که حکومت جبّار و بی‌تدبیر اموی بر آن بود که امام علیه السلام را در حرم خدای ترور و حرمت حرم را نیز هتک کند. و امّا امام علیه السلام با این شیوۀ عمل، یعنی بیرون شدن از مکّه، در موسم حجّ، افزون بر این که این طرح خائنانه را نقش بر آب کرد، حاجیان را از آن هدف والایی که در پیش رو داشت، آگاه ساخت.

انَّ رَأسَ یَحْیی بنِ زَکَریَّا اهْدِیَ الی بَغِیٍّ مِنْ بَغَایَا بَنی اسْرَائیلَ.(1)

با حسین علیه السلام از مکّه بیرون شدیم. در حالی که در هیچ منزل‌گاهی فرود نیامدیم و از هیچ منزل گاهی کوچ نکردیم، جز آن که از یحیی بن زکریّا و کشته شدن او یاد کرد (در درازی راه بارها از یحیی و کشته شدن او یاد کرد) و در یکی از این روزها که در راه بودیم فرمود: «از خوارمایگی دنیا نزد خداوند همین بس که سر یحیی را برای ظالمی از ظالمان بنی اسرائیل هدیه بردند».

یاد کردِ هموارۀ امام علیه السلام از شهادت یحیی و داستانِ هدیه بردنِ سر او، حکایت شهادت او و داستان سرِ مطهّر خودِ آن حضرت است که بر سر نی، دیار به دیار، برده شد و به وسیلۀ یزید مورد اهانت قرارگرفت.

امام علیه السلام از آن جا که نمی‌خواست به گونۀ صریح از شهادت خود سخن بگوید و موجبات آزردگی خاطر خاندانش را فراهم آوَرَد، با یادآوریِ خاطرات تلخ و جانکاه اولیای بزرگ خداوند، ذهن و دل اهل بیت علیه السلام خود را برای رویارویی با یک پدیده عظیم و مصیبت بزرگ (شهادت خود و یارانش) آماده می‌کرد. از همین رو، در درازای راه مکّه به عراق آرام آرام، از جنایت هولناک خاندان ابوسفیان پرده بر می‌افکند، تا تحمّل بار گرانِ شهادتِ آن حضرت و اسارتِ خاندانش را برای آنان، آسان و هموار سازد. و روشن است که اگر امام علیه السلام به امید پیروزی ظاهری بر دشمن و تأسیس حکومتِ دل خواه خود؛ یعنی حکومتی مبتنی بر آموزه‌های ناب اسلام به سوی کوفه ره می‌سپرد، می‌بایست از حماسه آفرینی‌های سربازان اسلام، در حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و در حضور امیر مؤمنان علیه السلام سخن بگوید، تا روح شهامت و دلاوری و ایمان و فداکاری را در یاران خود


1) (1) . ارشاد مفید، ج 2، ص 132.

تقویت کند.

و امّا او بر اساسِ «خلاف آمدِ عادت» از خوارمایگی و بی‌ارجی دنیا سخن می‌گفت و سرودِ زیبایی و دل ربایی «مرگ» را می‌سرود، و از دل سپردن به قضای الهی و این که «هر چه پیش آید خوش آید» زمزمه می‌کرد. و چون همه این‌ها را خواست خداوند می‌دانست با آغوش باز از آن‌ها استقبال می‌کرد. و برای اصحاب و یارانش نیز، شیرین و دل پسند بود.

آیا کسی که در اندیشۀ تأسیس حکومت به پیش می‌رود، سربازان و همراهان خود را، با یادکردِ خاطرات تلخ و پیش آمدهای ناخوشایند اولیای پیشین، اندوهگین می‌سازد و غبارِ غم بر دلِ‌شان می‌نشاند؟ در حالی که اقتضایِ امیدِ به پیروزی ظاهری، آن بود که از فرزندانِ «طُلَقا» و شکستِ ذلّت بارِ خاندانِ ابوسفیان و از جهاد و حماسه‌های مجاهدانِ «بدر» و «احد» و از پیروزی شگفتِ فاتحانِ مکّه و آزاد سازی کعبه - مَعْبَدِ توحید - از چنگال صنادیدِ شرک و کفر بگوید، نه این که از شهادت یحیی پیامبر و از خوارمایگی «دنیا و پستی اربابِ بی‌مروّت آن»، یاد کند. آری، امام علیه السلام با این روش، ذهن و دل فرزندان و یاران خود را برای شهادت و از پسِ آن، برای اسارت آماده می‌کرد.

7 - تلاوتِ آیۀ «استرجاع»

عقبة بن سمعان گوید: پاسی از شب گذشته بود که حسین علیه السلام فرمان حرکت داد. یارانِ خود را فرمود: آب بردارید، فرمان او، اطاعت شد. و کاروان در تاریکی شب از قصر «بنی مقاتل» به راه افتاد. دیری نگذشت که حسین علیه السلام را دیدگان بر هم آمد و هم چنان که سوار بود به خواب رفت و به زودی دیدگانش باز گردید و آیۀ استرجاع:«إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»،1 ما از آن خداوندیم و

به سوی او باز می‌گردیم» را سه بار بخواند. و همین‌طور آیۀ ستایش «اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ ، سپاس و ستایش خداوند، پروردگار جهانیان راست» سه بار تکرار کرد. پسر بزرگش علی، سبب این تلاوت را پرسید، امام حسین علیه السلام پاسخ داد:

یا بُنَیَّ انِّی خَفَقْتُ بِرَأسی خَفْقَةً، فَعَنَّ لِی فَارِسٌ عَلی فَرَسٍ فَقَالَ:

الْقَوْمُ یَسِیرُونَ وَالْمَنَایَا تَسْرِی الَیْهِمْ، فَعَلِمْتُ انَّهَا انْفُسنَا نُعِیَتْ الَینَا.(1)

ای فرزند نازنینم! خوابیده بودم سواری را در خواب دیدم که می‌رفت و می‌گفت: «این کاروان می‌رود و مرگ در پی آن می‌دود»، دانستم که مقصود ماییم و این قاصدِ مرگ ماست.

هدف امام در بازگوکردنِ خواب خود این بود که همراهان و فرزندان خود را برای شهادت آماده کند. برای همین، فرزندش علی اکبر علیه السلام گفت: پدر، الهی بد نبینی مگر ما برحق نیستیم؟ امام حسین علیه السلام فرمود به خدا که ما برحق هستیم.

علی گفت پس ما از مرگ هراس نداریم و به راهِ حق جان می‌دهیم؛ «یَا ابَتِ اذاً لانُبَالی نَمُوتُ مُحِقِّینَ». امام حسین علیه السلام در حق فرزندش دعا کرده و گفت خدای به تو پاداش دهد بهترین پاداشی که پدری به پسرش بدهد.

8 - و به همین سان در برخورد با «حرّ» و لشگریانش فرمود:

فَاِنّی لا ارَیَ الْمَوْتَ إلاّ سَعَادَةً، وَلا الْحَیَاةَ مَعَ الظَّالِمِینَ إلاّ بَرَماً.(2)


1) (1) . تاریخ طبری، ج 3، ص 309.

2) (2) . امام علیه السلام در رویارویی با «حرّ» به وضوح می‌دانست که او اجازه بازگشت وی به سوی حجاز را نخواهد داد. او مأمور بود تا در صورتی که نتواند امام علیه السلام را دستگیر کند و به نزد عبیداللّه بن زیاد ببرد، بدون جنگ با آن حضرت، با محاصره و مراقبت دائمی از امام علیه السلام آن حضرت را تا زمانی که سپاه کوفه از راه رسند، تحت نظر قرار دهد و مانع از آن گردد، تا نقشۀ نهایی یزید و عبیداللّه به اجرا در نیاید. پس به همین دلیل نیز در سخنان خویش با حرّ و کوفیانِ همراهش تاکید کرد، که اگر کوفیان هم‌چنان بر بیعت خود پایدارند

من مرگ رابه جز خوش بختی و زندگی با ستم‌گران را جز ستوه و بدبختی نمی‌دانم.

آری همه جا و در درازای راه، از مکّه تا کربلا، سخن از شهادت بود، تا این که در پایان راه و پس از فرودِ در سرزمین کربلا، فرمود: «ههُنَا مَسْفَکُ دِمائِنا...».(1)

گذری بر احادیث اهل بیت علیهم السلام:

1. ضُرَیْس کُناسی گوید: شنیدم امام محمّد باقر علیه السلام در حضور گروهی از اصحاب و یارانش می‌فرمود:

عَجِبْتُ مِنْ قَوْمٍ یَتَوَلَّوْنَا وَیَجْعَلُونَا أَئِمَّةً، وَیَصِفُونَ أَنَّ طَاعَتَنَا مُفْتَرَضَةٌ عَلَیْهِمْ کَطَاعَةِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله، ثُمَّ یَکْسِرُونَ حُجَّتَهُمْ وَیَخْصِمُونَ أَنْفُسَهُمْ بِضَعْفِ قُلُوبِهِمْ، فَیَنْقُصُونَا حَقَّنَا وَیَعِیبُونَ ذَلِک عَلَی مَنْ أَعْطَاهُ اللَّهُ بُرْهَانَ حَقِّ مَعْرِفَتِنَا وَالتَّسْلِیمَ لِأَمْرِنَا، أَ تَرَوْنَ أَنَّ اللَّهَ -


1) (1) . ملهوف، ص 139.

تَبَارَک وَتَعَالَی - افْتَرَضَ طَاعَةَ أَوْلِیَائِهِ عَلَی عِبَادِهِ ثُمَّ یُخْفِی عَنْهُمْ أَخْبَارَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ، وَیَقْطَعُ عَنْهُمْ مَوَادَّ الْعِلْمِ فِیمَا یَرِدُ عَلَیْهِمْ مِمَّا فِیهِ قِوَامُ دِینِهِمْ؟!

فَقَالَ لَهُ حُمْرَانُ: جُعِلْتُ فِدَاک أَ رَأَیْتَ مَا کَانَ مِنْ أَمْرِ قِیَامِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ علیه السلام وَخُرُوجِهِمْ وَقِیَامِهِمْ بِدِینِ اللَّهِ عَزَّ ذِکْرُهُ وَمَا أُصِیبُوا مِنْ قَتْلِ الطَّوَاغِیتِ إِیَّاهُمْ وَالظَّفَرِ بِهِمْ حَتَّی قُتِلُوا وَغُلِبُوا؟

فَقَالَ أَبُوَجَعْفَرٍ علیه السلام: یَا حُمْرَانُ إِنَّ اللَّهَ - تَبَارَک وَتَعَالَی - قَدْ کَانَ قَدَّرَ ذَلِک عَلَیْهِمْ وَقَضَاهُ وَأَمْضَاهُ وَحَتَمَهُ عَلَی سَبِیلِ الاِخْتِیَارِ ثُمَّ أَجْرَاهُ، فَبِتَقَدُّمِ عِلْمٍ إِلَیْهِمْ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله قَامَ عَلِیٌّ وَالْحَسَنُ وَالْحُسَیْنُ علیه السلام وَبِعِلْمٍ صَمَتَ مَنْ صَمَتَ مِنَّا، وَلَو أَنَّهُمْ یَا حُمْرَانُ حَیْثُ نَزَلَ بِهِمْ مَا نَزَلَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ - عَزَّ وَجَلَّ - وَإِظْهَارِ الطَّوَاغِیتِ عَلَیْهِمْ سَأَلُوا اللَّهَ - عَزَّ وَجَلَّ - أَنْ یَدْفَعَ عَنْهُمْ ذَلِک، وَأَلَحُّوا عَلَیْهِ فِی طَلَبِ إِزَالَةِ مُلْک الطَّوَاغِیتِ وَذَهَابِ مُلْکِهِمْ، إِذاً لَاَجَابَهُمْ وَدَفَعَ ذَلِک عَنْهُمْ، ثُمَّ کَانَ انْقِضَاءُ مُدَّةِ الطَّوَاغِیتِ وَذَهَابُ مُلْکِهِمْ أَسْرَعَ مِنْ سِلْک مَنْظُومٍ انْقَطَعَ فَتَبَدَّدَ، وَمَا کَانَ ذَلِک الَّذِی أَصَابَهُمْ یَا حُمْرَانُ لِذَنْبٍ اقْتَرَفُوهُ، وَلَا لِعُقُوبَةِ مَعْصِیَةٍ خَالَفُوا اللَّهَ فِیهَا، وَلَکِنْ لِمَنَازِلَ وَکَرَامَةٍ مِنَ اللَّهِ أَرَادَ أَنْ یَبْلُغُوهَا، فَلَا تَذْهَبَنَّ بِک الْمَذَاهِبُ فِیهِمْ.(1)

در شگفتم از مردمی که ما را دوست دارند (پیرو ما هستند) و ما را پیشوای خود دانند و گویند طاعت ما، بسان طاعت رسول خدا صلی الله علیه و آله، فرمودۀ خداوند و واجب است. سپس به سببِ سستی دل و گنجایشِ اندکِ خود، حجت خود را شکنند و خود را


1) (1) . اصول کافی، ج 1، ص 260، بَابُ انَّ الاَئمّةَ یَعْلَمُونَ عِلمَ ما کانَ وَمَا یَکُونْ وَ...، ح 4.

در برابرِ مخالفان محکوم نمایند و از حقِّ ما بکاهند و آن حق‌شناسی را که خداوند برهان روشن حق معرفت ما و تسلیم در برابر فرمان ما را بدو عطا فرموده، خرده گیرند. آیا می‌پندارید که خدای - تبارک و تعالی - طاعت اولیاء خود را بر بندگانش واجب کند و سپس خبرهای آسمان و زمین را از آنها پوشیده دارد و مایه‌ها و اساس دانشِ اموری که استواری و برپایی دین‌شان است و از آن‌ها پرسش می‌شود، در اختیارشان قرار ندهد؟! حمران عرض کرد: فدایت شوم شما می‌دانید که در قیام علیّ بن ابی طالب و حسن و حسین علیه السلام که برای برپایی دین خدای - عزیز و جلیل - بود و آن پیش‌آمدهای ناخوشایندی که بر آن‌ها رسید از کشتارِ سرکشان و پیروز شدن‌شان بر امامان معصوم علیه السلام تا آنجا که به شهادت رسیدند و شکست خوردند.

حضرت ابوجعفر امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: ای حمران، خدای - تبارک و تعالی - آن چه را بر آن‌ها رسید از پیش با اختیار و انتخاب خودشان برای آنها تقدیر کرده و فرمان آن را داده و حتمی کرده بود. سپس، مورد اجراء و عمل قرار داده. پس آن چه در قیام علیّ بن ابی طالب و حسن و حسین علیهم السلام پیش‌آمد، از پیش، از سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن آگاه بودند. و هر یک از ما که خاموشی گزیده است از روی آگاهی و بصیرت بوده است. ای حمران اگر آن گاه که گرفتار می‌شدند و سرکشان بر آنان یورش می‌آوردند، از خداوند می‌خواستند که خطر آن‌ها را بگرداند و بر این خواسته اصرار می‌ورزیدند که بلا و مصیبت را از آنان بگرداند و آن سرکشان را نابود سازد و قدرت‌شان را تباه کند، خداوند خواستۀ آن‌ها را

اجابت می‌کرد و خطرِشان را، از آن‌ها دور می‌ساخت. و در این صورت زمان سرکشی‌شان به پایان می‌رسید و قدرت‌شان به زودی تباه می‌شد؛ زودتر از بریدن یک گلوبند واز هم گسیختن دانه‌های آن. ای حمران! این پیش آمدهای ناخوشایند به سبب گناهی که مرتکب شده باشند یا کیفر گناهی که با آن خدا را معصیت کرده باشند، نبود؛ بلکه برای دست یابی به منزلت و کرامتی بود از جانب خداوند، که خداوند خود خواسته بود بدین وسیله بدان دست یابند.

ای حمران! مباد که دربارۀ آن اولیای الهی راه‌هایِ باطل بر تو چیره شوند و تو را از راهِ حق بدر برند.

در این حدیث شریف که به لحاظ استنادِ آن به امام محمّد باقر علیه السلام از اعتبار درخوری برخوردار است(1)نکته‌هایی است که لازم است به آنها اشاره شود:

1.

ولایت و سرپرستی امامان معصوم (اهل بیت علیهم السلام) در ردیفِ ولایت و سرپرستی رسول خدا صلی الله علیه و آله است.

2.

اطاعت آنان به‌سان اطاعت رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودۀ خداوند و یک فریضۀ دینی است.(2)

3.

راز اطاعتِ بی‌قید و شرط، از آن‌ها، انتساب‌شان به رسول خدا صلی الله علیه و آله نیست؛ بلکه شایستگی ذاتی و آگاهی وسیع آن‌ها از آموزه‌های وحی و آگاهی کامل آن‌ها


1) (1) . علّامه مجلسی رحمه الله استناداین حدیث رامعتبر دانسته است، (مرات العقول، ج 3، ص 131).

2) (2) . این نکته اشاره شده است به آیۀ:«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ»؛ ای مؤمنان خدای را فرمان برید و پیامبر و صاحبان امر را» (نساء، آیۀ 59). در این که اولواالامر چه کسانی‌اند از اهل سنّت، برخی آنان را امیران و برخی خلفای چهارگانه و بعضی علما گفته‌اند. و امّا دانشمندان شیعه با استنادِ به برهان و بنابر روایاتی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله دارند و در این نوشتار در ذیل بحث از «اولوا الامر» به پاره‌ای از آنها اشاره شده است؛ ایشان را امامان معصوم علیهم السلام از اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌دانند.

از حوادث واقعه و پسامدهای آن است. و البته این آگاهی و بصیرت آن‌ها، اگر چه از طریق پیامبر صلی الله علیه و آله، ولی از سوی خداوند است.(1)

4.

قیام امیرمؤمنان و همین طور قیام دو فرزند بزرگوارش حسن و حسین و به همین‌سان سکوت و خاموشی هریک از امامان از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و موضع‌گیری‌های آن‌ها در برابر خلیفگان اموی و مروانی و عباسی، محاسبه شده و به عنوان یک وظیفۀ الهی و تکلیف دینی بوده است، که با آگاهی کامل از پسامدهای خوش و ناخوشِ آن انجام گرفته است.

5.

آن چه در دوره‌های امامتِ آن‌ها رخ داد از حوادث تلخ و شیرین، جنگ و صلح، سکوت و فریاد، همه و همه، بر مبنای تقدیر و قضاء حتمی خداوند بوده است، که آن بزرگواران آگاهانه و به اختیارِ خود، و نه به جبر و اضطرار، پذیرفته بودند؛ چرا که همه آن رخ‌دادها در سمت و سوی مصالح اسلام و دستاوردهای بعثت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و تعالی امت اسلام بوده است.(2)

6.

امام حسین علیه السلام از پیشوایان «مُفْتَرَضُ الطَّاعَة» و برخوردار از دانش وسیع، نسبت به آموزنده‌های وحی و آگاه از حوادث واقعه است. از این رو، مانند دیگرِ پیشوایانِ معصوم، قیام او در برابر حکومت اموی، قیامی آگاهانه و با انتخاب خود او بوده است. و با این‌که می‌دانست در این قیام کشته خواهد شد، با یارانی


1) (1) . پیامبر صلی الله علیه و آله به علی بن ابی طالب علیه السلام فرمود: «إنّکَ تَسْمَعُ ما أَسْمَعُ، وَتَری ما أَری إلّااَنَّکَ لَسْتَ بِنَبیّ؛ تو می‌شنوی آن‌چه را من می‌شنوم و می‌بینی آن چه من می‌بینم جز این که تو پیامبر نیستی»، (نهج البلاغه، خطبه 192).

2) (2) . امام امیر مومنان علی علیه السلام در نامه‌ای به مردم مصر نوشت: «اِنِّی وَاللّهِ لَوْ لَقِیتُهُمْ واحِداً وَهُمْ طِلاعُ الأَرْضِ کُلِّها ما بالَیْتُ وَلا اسْتَوْحَشْتُ، وَإِنِّی مِنْ ضَلالِهِمُ الَّذی هُمْ فِیهِ وَالهُدیَ الَّذِی أَنَا عَلَیْهِ لَعَلی بَصِیرةً مِنْ نَفْسِی وَیَقِینٍ مِنْ رَبّی؛ به خدا سوگند، اگر تنها آنان را می‌دیدم و آنان زمین را پر می‌کردند نه باک داشتم و نه می‌هراسیدم که من بر گمراهی آنان و رستگاری خود نیک آگاهم و با یقین از جانب پروردگار همراه»، (نهج البلاغه، نامۀ 62).

اندک، در برابر یزیدیان، بپا خاست و شهادت را، که تنها راه نجات اسلام بود، پذیرفت و در برابر خواست خداوند، که شهادت او و یارانش و اسارتِ اهل بیت او بود، سر تسلیم فرود آورد.

2. امام محمّد باقر علیه السلام فرمود:

انَّ الحُسَیْنَ علیه السلام خَرَجَ مِنْ مَکَّةَ قَبْلَ التَّرْوِیَةِ بِیَومٍ، فَشَیَّعَهُ عَبْدُاللّهِ بنِ الزُّبَیْرْ فَقَالَ: یَا ابَا عَبْدِاللّهِ لَقَدْ حَضَرَ الْحَجُّ وَتَدَعُهُ وَتَأتِی الْعَرَاقَ؟ فَقَالَ:

یَا ابنَ الزُّبَیْر لَاَنْ ادْفَنَ بِشَاطِیء الْفُرَاتِ احَبُّ الَیَّ مِنْ انْ ادْفَنَ بِفنَاءِ الْکَعْبَةِ.(1)

امام حسین علیه السلام روز پیش از ترویه، روز هفتم ذی‌حجّة، از مکّه بیرون شد و عبداللّه فرزند زبیر چند گامی همراه او رفت (او را بدرقه کرد). سپس به آن حضرت عرض کرد: ای اباعبداللّه! موسم حجّ فرارسیده آیا آن را وامی‌گذاری و به سوی عراق می‌روی؟ فرمود: ای پسر زبیر! از این که در کنارۀ فرات (ساحل فرات) دفن بشوم دوست‌تر دارم تا در آستانۀ کعبه.

ابو سعید عقیصا گوید: شنیدم عبداللّه زبیر با حسین بن علی علیه السلام خلوت کرده و با او نشستی طولانی داشته است. گوید: سپس، حسین بن علی علیه السلام رو به آن‌ها (جمعی که در آن‌جا بودند) کرده، فرمود:

انَّ هذا یَقُولُ لِی: کُنْ حَماماً مِنْ حَمامِ الحَرَم، وَلَاَنْ اقْتَلُ وَبَیْنِی وَبَیْنَ الْحَرَم بَاعٌ احَبُّ الَیَّ مِنْ انْ اقْتَلَ وَبَیْنِی وَبَیْنَهُ شِبْرٌ، وَلَاَنْ اقْتَلَ بِالطَّفِ احَبُّ الیَّ مِنْ انْ اقْتَلَ بِالحَرَمِ.(2)


1) (1) . کامل الزیارات، ص 73، الباب الثالث و العشرون، ح 6؛ بحار الانوار، ج 45، ص 86، ح 18.

2) (2) . همان، ص 72.

این (عبداللّه بن زبیر) به من می‌گوید: کبوتری از کبوتران حرم باش؛ یعنی معتکف خانۀ خدا باش و از مکّه بیرون مرو؛ در حالی که اگر در فاصلۀ یک زراع از حرم کشته شوم، دوست‌تر دارم تا در فاصلۀ یک وجب. و اگر در سرزمین طف کشته شوم، دوست‌تر دارم از این که در حرم کشته شوم.

پرسش پر شگفتِ عبداللّه فرزند زبیر، حاکی از آن است که او نیز، دست کم، احتمال ترورِ امام علیه السلام را در کنار کعبه داده است و امّا امام علیه السلام در پاسخ او فرمود:

احتمال ترور نه؛ بلکه قطع به ترور دارم. از این رو، دوست دارم که در کنارۀ فرات کشته شوم، تا حرمت حرم با ترورِ من، هتک نشود.

3. امام باقر علیه السلام فرمود:

کَتَبَ الحُسَینُ بنُ عَلِیّ مِنْ مَکَّةَ الی مُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ: بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، مِنَ الحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ الی مُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ وَمَنْ قِبَلُهُ مِنْ بَنِی هاشِمَ، أَمّا بَعدُ فَاِنَّ مَنْ لَحِقَ بِی اسْتُشْهِدَ، وَمَنْ لَمْ یَلْحَقْ بِی لَمْ یُدْرِکِ الفَتْحَ، وَالسَّلامُ.(1)

حسین بن علی علیه السلام از مکّه به محمّد بن علی (محمّد حنفیه) نوشت: به نام خداوند بخشندۀ مهربان، نامه‌ای است از حسین بن علی به محمّد بن علی و بنی هاشم که با او هستند، هر کس با من آید شهادت یابد (شهید شود) و آن که با من نیاید به پیروزی نخواهد رسید. والسلام.


1) (1) . همان، ص 76؛ بحار الانوار، ج 45، ص 87. مایۀ شگفتی است، که بنی هاشم با آن که شمارشان کم نبود به جز تنی چند از دودمان ابوطالب با وی همراه نشدند! چرا؟ آیا می‌دانستند که سفر حسین علیه السلام راه شهادت است نه راه حکومت؟ آیا می‌دانستند که حسین علیه السلام کشته می‌شود و آن‌ها به طمع دنیا و آرزوی دولت از آن حضرت کناره‌گیری می‌کردند؟ هر چند آرزو را به گور بردند.

«اُسْتُشْهِدَ - در شکل مجهول آن - به معنایِ در راه خداوند کشته شد. و «اِسْتَشْهَدَ» - در شکل معلوم آن - خواست تا در راه خداوند یا امری ضروری کشته شود. بنابراین آن‌گونه که نویسندۀ شهید جاوید معنا کرده؛ یعنی «در معرض شهادت قرار گرفتن» صحیح نیست؛ چرا که:

أوّلاً: خلاف ظاهرِ معنای آن است.

ثانیاً: هیچ دلیلی برای آن نیست.

افزون بر این، احتمال شهادت، نیازی به خبر دادن امام ندارد؛ زیرا احتمال شهادت، امری است که در ذهن هرکس جز امام معصوم نیز، راه می‌یابد و جالب این که هیچ کس جز نویسندۀ محترم چنین معنای بی‌ربطی را احتمال نداده است.

بنابراین «اُسْتُشْهِدَ» - در شکل مجهول آن - با سبک و سیاق عبارت و شرائط آن روزهایی که امام علیه السلام این پیام را به بنی هاشم داده سازگارتر است. و استنادِ نویسنده به زنده بودن عدّه‌ای از آن‌ها، که در کربلا با کاروان شهیدان بوده‌اند، برای ترجیح معنای دوّم؛ یعنی «در معرض شهادت قرار گرفتن» با این‌که، به لحاظ تاریخی قطعی نیست، در تعارض با سخن امام است که فرمود: «هر کس با من آید شهید شود و آن که با من نیاید به پیروزی نخواهد رسید». نمی‌باشد.

از جمله کسانی که با کاروان شهیدان بوده‌اند امام علی بن الحسین علیه السلام است و امّا مایۀ شگفتی این‌که نویسندۀ محترم، از ایشان یاد نکرده است. و از کسانی نام می‌برد که بودنِ‌شان در کربلا و همین‌طور، زنده ماندنِ‌شان در حادثۀ عاشورا، مورد اختلاف صاحبان مقاتل است.

نکته این که، در برخی نقل‌ها(1)به دنبالِ «مَنْ لَحِقَ بِی» کلمۀ «مِنْکُمْ» آمده


1) (1) . نَفَس المَهموُم، ص 164. مرحوم محدّث قمّی این نامه را از محمّد بن یعقوب کلینی، از کتاب وسائل از حمزة بن حمران، نقل کرده است.

است؛ یعنی هر کس از شما بنی هاشم، و نه دیگران، با من آید شهید شود.(1)برای همین در نقل کامل الزیارات آمده است: نامه‌ای است از حسین بن علی علیه السلام به محمّد بن علی حنفیه و دیگر بنی هاشم.

نتیجه این‌که «مَنْ لَحِقَ بِی اسْتُشْهِدَ... یعنی هر کس از بنی هاشم با من آید شهید شود» درست است. برای همین، کشته نشدن «غلام عبدالرحمن بن عبد ربّه» و «ضحاک بن عبداللّه مشرقی» و نظیر این‌ها، که از بنی هاشم نبودند و همین‌طور، زنده ماندنِ امام علی بن الحسین علیه السلام و... که از بنی هاشم است، با سخن امام علیه السلام که فرمود: هر کس از بنی هاشم... در تعارض نخواهد بود. چرا که برخی از آن‌ها از نظر سِنّی، در شرایطی بودند که نمی‌توانستند به جبهۀ جنگ بروند، مانند حسن بن حسن.

آن چه خدای خواهد، همان شود!

مواردی دیگر در تاریخ عاشورا به چشم می‌خورد، که کسانی از وجوه مسلمانان، خیرخواهانه امام علیه السلام را از رفتن به سوی کوفه، هشدار داده‌اند. و امّا امام علیه السلام با سپاس‌گزاری از این خیرخواهی‌ها، آن‌ها را از شهادت خود و کسانی که در این سفر او را همراهی کرده‌اند آگاه کرده است:

1. عمر بن عبدالرحمن مشفقانه از امام علیه السلام خواست تا از رفتن به کوفه باز ایستد. و امام علیه السلام پس از سپاس گزاری از او فرمود:

وَمَهْمَا یُقْضَ مِنْ امْرٍ یَکُنْ اخَذْتُ بِرَأیِکَ اوْ تَرَکْتُ.(2)


1) (1) . بصائر الدرجات، ص 482، ح 5؛ مناقب آل أبی طالب، ج 4، ص 76؛ ملهوف، ص 121؛ مختصر بصائر الدرجات، ص 42، ح 25؛ اثبات الهداة، ج 2، ص 577، ح 18.

2) (2) . کامل ابن اثیر، ج 4، ص 37.

هر چه بدان فرمان رفته است همان خواهد شد، خواه به رهنمود تو عمل کنم یا آن را وانِهم.

2. ابوبکر حارث بن هشام بر امام علیه السلام درآمد و همانند عمر بن عبدالرحمن از ایشان خواست تا به کوفه نرود. امام علیه السلام در پاسخ او فرمود:

جَزَاکَ اللّهُ خَیْراً یَابْنَ عَمّ، فَقَدْ اجْهَدَکَ رَأیَکَ، وَمَهْمَا یَقْضِ اللّهُ یَکُن. فَقَالَ: انَّا للّهِ وَعِنْدِاللّهِ نَحْتَسِبُ یَا ابَا عَبْدِاللَّهُ.(1)

ای پسر عمو خدای تو را پاداش نیکو دهاد. تو در این نظر خیرخواهانه خود را به رنج افکنده‌ای و آن چه خدای فرمان داده است خواهد شد. سپس فرمود: ای اباعبداللّه، ما از خداییم و آن چه انجام دهیم، پاداش آن از خدای طلبیم.

3. عبداللّه فرزند عمر - خلیفه دوّم - به هنگام بِدْرودِ امام علیه السلام عرض کرد:

ای اباعبداللّه، تو را به خدا می‌سپارم؛ چرا که در این سفر کشته خواهی شد.(2)

4. شیخ فخرالدین طِریحی آورده است که: امام حسین علیه السلام زمین‌هایی را که قبر آن حضرت در آن‌جاست از مردم «نینوا» و «غاضریّه» به شصت هزار درهم خریداری کرد و به عنوان صدقه به آن‌ها بازگردانید. و از آن‌ها پیمان گرفت که زیارت‌کنندگانش را به قبر شریف او ره نمایند و سه روز آن‌ها را میهمان کنند.(3)

1) (1) . مروّج الذهب، ج 3، ص 56.

2) (2) . بحار الانوار، ج 44، ص 313.

3) (3) . مجمع البحرین، ج 5، ص 461، ذیل مادّۀ «کَرْبَل».

5. سید محسن امینِ جبل عاملی، می‌نویسد: عبداللّه بن عباس و عبداللّه فرزند زبیر به حضور امام علیه السلام در آمدند و از آن حضرت خواستند تا از سفر به سوی کوفه بازایستد. امام علیه السلام در پاسخ آن‌ها فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا به کاری فرمان داده است که ناگزیر از انجام آن‌ام.(1)

عبداللّه بن عباس پس از شنیدن این پاسخ در حالی که «واحسیناً» می‌گفت از نزد امام علیه السلام بیرون شد.

6. و همو می‌نویسد: پس از عبداللّه بن عباس و عبداللّه فرزند زبیر، عبداللّه فرزند عمر (خلیفه دوم) به حضور آمد و از امام‌خواست تا با گمراهان (یزید و یزیدیان) سازش کرده و از کشتن و کشته شدن (جنگ) دوری گزیند. امام حسین در پاسخ او فرمود:

ای اباعبدالرحمن آیا نمی‌دانی که از پستی دنیا همین بس، که سر یحیی فرزند زکریا را برای نابکاری از نابکاران بنی اسرائیل پیشکش آوردند؟ تا آنجا که فرمود: به خدا سوگند، اگر در هر لانه‌ای باشم بیرون کشند تا بکشند. به خدا سوگند، هم چنان که یهودیان حریم روزِ «شنبه» را شکستند، حریم مرا بشکنند. به خدا سوگند، تا خون مرا نریزند رهایم نکنند، و چون چنین کردند، خداوند کسی را بر ایشان چیره گرداند که خوارشان کند، خوارتر از کهنۀ حیض.(2)

حاصل سخن این‌که، امام حسین علیه السلام به همۀ کسانی که او را از رفتن به سوی کربلا و رویاروییِ با فرزندان ابوسفیان و پیروانِ‌شان برحذر می‌داشتند فرمود:


1) (1) . لواعِجُ الاشجان، ص 72.

2) (2) . همان، ص 73.

«باید بروم و می‌دانم که من و یاران من کشته خواهیم شد».

و جالب این که دیدارکنندگان با آن حضرت نیز می‌دانستند امام علیه السلام راهی را برگزیده است که پایان آن شهادت است.

قِصّۀ ماست که در هر سرِ بازار بمانْد

قصّۀ کربلا و شهادت امام حسین علیه السلام، قصّه‌ای بود که از پیش، بر سر زبان‌ها افتاده بود، «خرقه‌پوشانِ دگر مست گذشتند و گذشت/قِصّۀ ماست که در هر سر بازار بماند» (حافظ).

افزون بر خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله، بسیاری از مسلمانان مدینه نیز، از آن آگاه بودند. آن‌ها سخن پیامبر صلی الله علیه و آله را که به هنگام رحلت فرموده بود:

«مالِی وَلِیَزِیدَ لابارَکَ اللّهُ فِیهِ اللّهُمَّ الْعَنْ یَزِیدَ؛(1)مرا با یزید چکار، خداوند به او خیر و برکت ندهاد؛ بار خدایا! یزید را از رحمت خود دور دار»، فراموش نکرده بودند. سخنان علی علیه السلام در مسجد کوفه که به «سعد وقّاص» فرموده بود:

«فرزند نابخرد تو؛ یعنی عمر سعد، فرزندم حسین را خواهد کشت». گوش‌ها را نواخته بود. و به همین سان، سخن آن حضرت را که در راه صفّین در سرزمین «نینوا» فرموده بود:

هَا هُنَا مَنَاخُ رِکَابِهِمْ وَههُنَا، ومَوْضِعُ رِحَالِهِمْ، وَهَا هُنَا مَهْراقُ دِمَائِهِمْ، فِتْیَةٌ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله یُقْتَلُونَ بِهذِهِ العَرْصَةِ، تَبْکِی عَلَیْهِمْ السَّمَاءُ وَالاَرْضُ.(2)


1) (1) . بحار الانوار، ج 44، ص 266.

2) (2) . دلائل النبوة، ج 2، ص 581؛ ذخائر العقبی، ص 97؛ ریاض النضرة، ج 3، ص 201؛ فصول المهمّة، ج 2، صص 761 و 762.

آن‌جا خوابگاهِ شتران‌شان و آن‌جا جای فرود آمدنِ‌شان و آن‌جا شهادتگاهِ‌شان است. جوانمردانی از خاندان محمّد صلی الله علیه و آله در این میدان کشته خواهند شد که آسمان و زمین بر آنها خواهد گریست».

و مهمّ این که حسین علیه السلام خود، به هنگام ایراد این سخنان سراپا گوش بود و می‌نگریست که چسان دانه‌های اشک، مرواریدگون، بر گونه‌های علی می‌غلتید و می‌دانست که مراد آن حضرت از این پیش‌گویی جز او نیست. و این سخنان را، نه تنها حسین علیه السلام؛ بلکه همۀ آن‌ها که با علی علیه السلام بودند - دست کم - بسیاری از آن‌ها، می‌شنیدند و دریافته بودند که این جوانمردان، حسین علیه السلام و یاران بزرگوار اویند، که این چنین اشک‌های علی علیه السلام را جاری ساخته است.

آری! می‌شنیدند که علی علیه السلام چسان از سرِدرد و شِکْوه، آه می‌کشید و فرزندش حسین علیه السلام را به شکیبایی فرا می‌خواند:

اوِّه! اوِّهْ! مْالِی وَلِآلِ ابِی سُفْیَانَ، مَالِی وَلِآلِ حَرْبَ؛ حِزْبِ الشَّیْطانِ وَاَولِیَاءِ اْلکُفْرِ؟ صَبْراً یَا ابَاعَبْدِاللّه فَقَدْ لَقِیَ ابُوکَ مِثْلَ الّذِی تَلْقی مِنْهُمْ.(1)

آه و دریغ! مرا با خاندان ابوسفیان چکار! ای اباعبداللّه، صبوری کن، شکیبایی ورز که پدر تو نیز، مانند آن ستم‌هایی که تو از آن‌ها خواهی دید، دیده است.

گفت و گوی حبیب بن مظاهر و میثم تمّار

فضیل بن زبیر گوید:

در نزدیکی محفلی از محفل‌های بنی اسد، حبیب بن مظاهر و


1) (1) . بحار الانوار، ج 44، ص 252.

میثم تمّار، سواره با یکدیگر، دیدار کردند و به گفت‌وگو پرداختند؛ چنان به یکدیگر نزدیک شده بودند که گردنِ اسبانِ‌شان در کنارِ هم قرار گرفته بود. حبیب بن مظاهر گفت: گویا پیرمردی «اَصْلَعْ» - موی پیشِ سر ریخته‌ای - را با شکمی برآمده می‌بینم که در «دارالرِّزق» هندوانه می‌فروشد. و به خاطر محبت و دوستی اهل‌بیت پیامبر صلی الله علیه و آله، در حالی که شکم او را دریده‌اند، به دار آویخته شده است.

میثم تمّار، نیز در پاسخ حبیب بن مظاهر، چنین گفت: گویا می‌بینم مردی سرخ روی را با گیسوانی بافته شده و از دو سوی آویخته، که به یاری فرزند پیامبرش بپاخاسته و در این راه کشته می‌شود و آن گاه سر او را در کوفه می‌چرخانند.

سپس از یکدیگر جدا شدند. اهل محفل که سخنان این دو بزرگ مرد را شنیده بودند گفتند: ما کسی را دروغگوتر از این دو، ندیده‌ایم. فضیل گوید: هنوز اهل محفل پراکنده نشده بودند، که «رشید هَجَری» در رسید و از حبیب بن مظاهر و میثم تمّار جویا شد. گفتند: هم اکنون از این جا رفتند و گفت و گوی آن‌ها را برای رشید بازگو کردند؛ رشید گفت: و امّا میثم - که خدای او را رحمت کناد - فراموش کرده است که بگوید: افزون بر این‌ها، به آورندۀ سرِ حبیب بن مظاهر، صد درهم بیش از آن چه انتظار می‌رود، جایزه خواهند داد. رشید این سخن را گفت و رفت. بنی اسد گفتند: به خدا سوگند! این؛ یعنی رشید، از آن دو مرد، دروغگوتر است. و امّا بنی اسد همین‌ها که در این محفل سخنان حبیب بن مظاهر و میثم تمّار و همین طور، سخنان رشید هجری را شنیده بودند، گفتند: چند

روزی بیش نگذشت که آن چه گفته بودند. اتفاق افتاد و ما خود دیدیم که میثم تمّار بر درِ خانه عمرو بن حریث، به دار آویخته شد و همین‌طور، سر حبیب را، که با حسین علیه السلام کشته شده بود، آوردند و در کوفه چرخانیدند.(1)

بنی هاشم از شهادت امام حسین علیه السلام آگاه بودند

محمّد حنفیه، در مدینه بود در حالی که وضو می‌ساخت، شنید، امام حسین علیه السلام با اهل‌بیتِ خود راهیِ عراق شده است، سخت گریست، به گونه‌ای که صدای قطره‌های اشکش، که در ظرف آب می‌ریخت، به گوش می‌رسید.(2)

جابر به روایت امام محمّد باقر علیه السلام می‌گوید:

لَمَّا هَمَّ الحُسَینُ علیه السلام بِالشُّخُوصِ مِنَ الْمَدِینَةِ اقْبَلَتْ نِسَاءُ بَنِی عَبْدِالْمُطَّلِبْ فَاجْتَمَعْنَ لِلنّیَاحَةِ حَتّی مَشی فِیهِنَّ الحُسَیْنُ علیه السلام، فَقَالَ انْشِدُکُنَّ اللّهَ انْ تُبْدِیْنَ هذَا الاَمْرَ مَعْصِیَةً للّهِ وَلِرَسُولِهِ، فَقَالَتْ لَهُ نِسَاءُ بَنِی عَبْدِالمُطَّلِبْ: فَلِمَنْ نَسْتَبْقِی النِّیَاحَةَ وَالْبُکَاءَ فَهُوَ عِنْدِنَا کَیَومٍ ماتَ فِیهِ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وَعَلِیٌّ وَفَاطِمَةُ وَرُقِیَّةٌ وَزَیْنَبُ وَاُمَّ کُلْثُومَ.(3)

آن گاه که امام حسین علیه السلام آهنگ بیرون شدن از مدینه کرد زنانِ فرزندان عبدالمطلب گِردِ هم جمع آمده، محفلی را برای سوگواری و گریستن بر ایشان فراهم ساختند. امام حسین علیه السلام به جمع ایشان در آمد و فرمود: ای زنان فرزندان عبدالمطلب، شما را به خدا سوگند، از این‌که [با سوگواری‌تان] این راز را آشکار سازید؛ چرا


1) (1) . اختیارُ معرفة الرِّجال، المعروف به رجال الکشی، ص 151.

2) (2) . تاریخ طبری، ج 4، ص 297.

3) (3) . کامل الزیارات، ص 103؛ بحار الانوار، ج 45، ص 88.

که نافرمانی خدا و رسول خداست. زنان فرزندان عبدالمطلب به آن حضرت عرض کردند: پس این سوگواری برای چه کسی نگه داریم؟ امروز نزد ما مانند روز رحلت پبامبر صلی الله علیه و آله و علی و فاطمه و رقیّه و زینب و امّ‌کلثوم است.

آری، پیش‌گویی امیر مؤمنان علیه السلام و گفت و گوی حبیب بن مظاهر و میثم تمار و تأیید و تأکید رشید هجری و همین طور، گریستن محمّد حنفیه و گرد آمدنِ زنان خاندان عبدالمطلب، همه و همه، بیانگر آن است که شهادت امام، از پیش بر سر زبان‌ها افتاده بود و بسیاری از مسلمانان، به ویژه خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله، از این حادثۀ خونبار آگاه بودند، و می‌دانستند که امام حسین علیه السلام در این سفر، که به دعوت کوفیان راهی سوی عراق است، کشته خواهد شد. و آن چنان تحقّق این حادثه از پیش روشن بود که در میان پیروان ادیان دیگر نیز، آوازۀ آن در پیچیده بود. و ما در این جا، تنها به یک مورد بسنده می‌کنیم:

رأس الجالوت گوید: پدرم می‌گفت: هر گاه که از سرزمین کربلا می‌گذشتم به سرعت از آن جا دور می‌شدم. گفتم: برای چه؟ گفت:

در میان ما بر سر زبان‌ها افتاده بود که فرزند یکی از پیامبران در این سرزمین کشته خواهد شد و من می‌ترسیدم که مباد آن که کشته می‌شود من باشم، تا این که حسین علیه السلام به شهادت رسید، دانستیم که فرزند پیامبری که می‌گفتند، در این سرزمین کشته می‌شود، چه کسی است؟(1)


1) (1) . تاریخ طبری، ج 4، ص 296.

آیا شهادت امام حسین علیه السلام خسارت بود؟

مؤلّف محترم شهید جاوید، با عنوان «آیا کشتن امام علیه السلام به سود اسلام بود؟»(1)و نیز با عنوانِ «خسارت جبران‌ناپذیر»(2)بر این باور است که حادثۀ خونین کربلا و در نهایت، شهادت امام حسین علیه السلام برای اسلام و مسلمانان خسارتی جبران‌ناپذیر بوده است. و در مقام نتیجه‌گیری از تحلیل‌هایی که کرده است، می‌گوید:

خلاصه سخن این که ما معنای صحیح و قابل قبولی برای این عبارت که با کشتن امام حسین علیه السلام اسلام زنده شد، که نه آیه است و نه حدیث و نه از سخنان بزرگان، تصوّر نمی‌کنیم.

1.

چه زنده شدن اسلام به معنای عمل کردن به احکام اسلام باشد.

2.

و چه به معنای فتوحات اسلامی باشد.

3.

و چه به معنای ضعیف شدن حکومت بنی امیه باشد.

4.

و چه به معنای متشکّل‌شدن شیعه باشد.

5.

و چه به معنای رسوا شدن آل ابوسفیان باشد.

6.

و چه به معنای قیام مردم شام بر ضدّ یزید باشد.(3)

سپس، می‌گوید:

تعبیر صحیح در این جا این است که بگوییم امام حسین علیه السلام در


1) (1) . شهید جاوید، ص 326.

2) (2) . همان، ص 393.

3) (3) . همان، ص 382.

مرحله دوّم قیام که امکان پیروزی نظامی برای آن حضرت بود، می‌خواست با تشکیل حکومت صد در صد اسلامی، اسلام و مسلمانان را زنده کند. پس در نظر امام تنها وسیله زنده کردن اسلام تشکیل حکومت اسلامی، مانند حکومت امیرالمؤمنین بود نه کشته شدن آن حضرت، که جهان اسلام؛ بلکه جهان انسانیّت را از چنین رهبر عظیمی محروم می‌کرد.(1)

در پاسخ «محبّ الدین خطیب» که می‌گوید: «حسین اقدام به سفری کرد که برای خودش و برای اسلام و برای امّت مسلمان تا امروز و تا روز قیامت زیان‌آور بود»(2)آورده است که:

حادثۀ کربلا را امام حسین علیه السلام بوجود نیاورد؛ بلکه آن حضرت در مرحله سوّم قیام برای جلوگیری از جنگ و خونریزی کوشش فراوان کرد و این عمّالِ حکومتِ جنگ‌طلب یزیدی بودند که بر خلاف رضای امام علیه السلام این حادثۀ خونین را به وجود آوردند و این ضربتی بود که حکومت یزید به اسلام زد، نه حسین بن علی علیه السلام».(3)

آن چه یاد شد و مواردی از این دست، بیانگر آن است که مؤلّف حادثۀ کربلا و شهادت امام حسین علیه السلام را برای اسلام و مسلمانان خسارت می‌داند.

جهاد در اسلام

جهاد اسلامی به عنوان یک اصل دینی و یک ضرورت، برای تبلیغ دین و بقای امت اسلام، از منز لت و اهمیت فراوانی برخوردار است. گاهی جهاد، گرچه


1) (1) . همان، ص 383.

2) (2) . همان، ص 238.

3) (3) . همان، ص 242.

ابتدایی است، و امّا به منظور دفاع از اصول و ارزش‌های انسانی و الهی است. به سخنِ دیگر، جهاد با این که جنگی ابتدایی است و امّا در حقیقت تدافعی است؛ یعنی دفاع از اصول و نوامیس توحیدی است.

جنگ امام حسین علیه السلام با یزید و یزیدیان، به منظور دفاع از اصول و نوامیسی بود که به وسیله خاندان ابوسفیان در حال تباه شدن بود. و امّا نکته‌ای را که نباید از نظر دور داشت، این است که دفاع از اصول و ارزش‌ها، تنها به کشتنِ مهاجم نیست؛ بلکه گاهی با کشته شدنِ مدافع، تحقّق پیدا می‌کند. برای همین، در قران کریم و همین طور، در روایات رسیده از پیامبر صلی الله علیه و آله و اهلِ‌بیت آن حضرت، شهادت از جایگاهی رفیع برخوردار است:

«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ».1

و کسانی را که در راه خداوند کشته شده‌اند، مرده مپندار که زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی می‌برند.

شهادت در راه خدا و اعتلای اسلام و تحقّق ارزش‌های الهی، از مهمّ‌ترین آرزوهای اولیای الهی است. علی علیه السلام در پایان منشوری که به مالک اشتر نوشته است از خدای تعالی می‌طلبد که سرانجامِ او و مالک را به شهادت پایان بخشد:

وَ أَنَا اسْئَلُ اللّهَ بِسَعَةِ رَحْمَتِهِ، وَعَظِیمِ قُدْرَتِهِ وَ... وَاَنْ یَخْتِمَ لِی وَلَکَ بِالسَّعَادَةِ وَالشَّهَادَةِ، انَّا الَیْهِ رَاغِبُونَ.(1)

و من از خدای می‌خواهم با رحمتی فراگیر که او راست و قدرت بزرگ او بر انجام هر گونه درخواست... و این که کار من و


1) (2) . نهج البلاغه، نامه 53.

تو را به سعادت به پایان رساند و شهادت نصیب‌مان گرداند که ما آن را خواهانیم.

آری، امام حسین علیه السلام در شرایط اجتماعی و سیاسی ویژه‌ای بود که برای حفظ و پاسداری از اسلام و دستاوردهای بعثت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله، جز شهادت راه دیگری نداشت. از این رو، آگاهانه برای درگیری با یزید و یزیدیان و رسوا کردن خاندان ابوسفیان قیام کرد و شهادت را به آغوش کشید.(1)


1) (1) . در این جا لازم است برای توضیح هر چه بیشتر به نکته‌هایی چند دربارۀ جهاد اشاره شود:1. جهاد به معنای جنگ با دشمنان اسلام، از واجبات دینی است. و دلیل بر وجوب آن، افزون بر اجماع (الجِهادُ فَرْضٌ مِنْ فَرائِضِ الاِسْلامِ اجْماعاً) مبسوط شیخ طوسی (ج 2، ص 1)، آیات شریفه ذیل است: «کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ»؛ جنگ بر شما مقرر شده است در حالی که شما را ناپسند است.» (بقره، آیۀ 216).«فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ»؛ مشرکان را هرجا یافتید، بکشید» (توبه، آیۀ 5)، و نیز در سورۀ نساء آیه‌های 74، 75، 95 و... و سوره توبه آیه‌های 29، 41 و 73 و سوره محمّد آیۀ 4 و سوره انفال آیۀ 65 و آیه‌های دیگر.البته جهاد واجب کفایی است یعنی اگر عدّۀ لازم برای جنگ آماده شدند، وجوب جهاد از دیگران ساقط می‌شود. ولی اگر امام به شخص معیّنی امر به جهاد کند، بر آن شخص واجب عینی می‌شود.2. هدف جهاد در فرهنگ اسلام، جهاد به منظور کشورگشایی و یا سلطه جویی و یا به موجب علل و عوامل اقتصادی از قبیل تهیّۀ مواد خام و یا تهیّۀ ابزار برای فروش کالا نیست؛ بلکه به منظور «اعلاء کلمۀ حق» است. قرآن کریم این هدف را چنین ترسیم می‌کند: «اَلَّذِینَ إِنْ مَکَّنّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّکاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ لِلّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ»؛ آنان که اگر در زمین توانمندی دهیم، نماز بر پا دارند و زکات می‌پردازند و به کار شایسته فرمان می‌دهند و از کار ناپسند باز می‌دارند و پایان کارها با خداوند است»، (حجّ، آیۀ 41).فقها عموماً در مقام تعریف جهاد و بیان ماهیّت آن، از نظر فقه اسلامی همیشه دو جمله «اعلاءِ کَلِمَةِ الاِسْلامِ» و «اِقَامَةِ شَعَائرِ الاِیمَانِ» را ذکر کرده‌اند (جواهر، ج 21، ص 3). گویی که از نظر فقهای اسلامی جنگی که به منظور «اعلاء کلمۀ اسلام و اشاعۀ توحید و اقامۀ شعائرِ ایمان» نباشد؛ اصولاً جهاد نیست و اگر به منظور سلطه‌جویی و یا به منظورهای اقتصادی انجام گیرد، حرام است.3. اقسام جهاد، جنگ در راه اعلاء کلمۀ حق به دو نوع است، یا جنبه دفاعی دارد و یا جنبه ابتدایی. هر گاه

نتایج و آثار شهادت امام حسین علیه السلام

معاویه در دورۀ حکومت خود بر شام (دوران خلیفه دوّم و سوّم)، با تلاشی مُجِدّانه توانسته بود پایگاهی به ظاهر استوار، برای خویش فراهم آورد، و مردم آن سامان را با خود همراه و به بخشش‌های خود امیدوار سازد. از این رو، مردم شام همه طرفدار و کمک کار او بودند. و بدین ترتیب، موقعیت او در جهان

اسلام بسی بالا گرفت و در دیگر اقطارِ قلمروِ اسلام، به این که از قریش است؛ یعنی از خاندان رسول اکرم صلی الله علیه و آله و از صحابه اوست، شناخته شد، تا آنجا که از بسیاری از مسلمانانِ با سابقه و صحابۀ مخلص مانندِ ابوذر، مقداد، عمّار، مشهورتر گشت. و بدین ترتیب، بار دیگر باندِ اموی رشد کرد و به نام «بنی هاشم» آشکارا علیه بنی‌هاشم، پنجه درافکند و در نهان نیز، دسیسه‌ها و توطئه‌های خود را علیه اسلام، تعقیب نمود. و در پایان حیاتِ خسارت‌بار خویش، علیرغم تعهّدی که در معاهده صلح با امام حسن علیه السلام سپرده بود، پسرش یزید را به عنوان جانشین خود معرفی کرد.(1)یزید کسی بود که به لحاظِ روحی منافق و دوچهره و خیانت کار بود. شرم و آزرم را در وی راه نبود. سگ‌ها را جامه‌ای بافته می‌پوشانید و به هر سگی غلامی بخشیده بود، که خدمتش کند.

میمون‌ها را دوست می‌داشت و نگه‌داری می‌کرد.(2)معاویه با بیعت گرفتن از مردم برای یزید، بزرگ‌ترین خیانت را درباره اسلام مرتکب شد. یزید هیچ گونه اعتقادی به اسلام و نبوّت نداشت. و این بی اعتقادی خود را آشکارا اعلام کرد.

نبوّت و خلافت رسول خدا صلی الله علیه و آله را بازیچه و ساخته پرداختۀ بنی هاشم می‌دانست. برای همین، در سروده‌ای گفت:

«لَعِبَتْ هاشِمُ بِالمُلْکِ فَلا خَبَرٌ جاءَ وَلا وَحْیٌ نَزَلَ؛ خاندان هاشم با سلطنت بازی کردند و گرنه، نه خبری از آسمان آمده و نه وحی‌ای نازل شده است».


1) (1) . در مادّۀ دو، از قراردادِ صلح میان امام مجتبی علیه السلام و معاویه، آمده است که پس از معاویه حکومت متعلّق به حسن علیه السلام است و اگر برای او حادثه‌ای پیش آمد، متعلّق به حسین، و معاویه حقّ ندارد کسی را به جانشینی خود انتصاب کند، (صلح امام حسن، ص 356).

2) (2) . یزید، میمونی را نزد خود قرار داده و ابوقیس نامیده بود و ته‌ماندۀ جام شرابش رابه وی می‌نوشانید. گاه وی را سوار بر گورخری می‌کرد و به مسابقۀ اسب دوانی‌اش می‌فرستاد.

و او در این بیت از سرودۀ خود، نه تنها وحی را انکار کرده است؛ بلکه نبوّت و خلافت را نیز، سلطنت دانسته است.(1)و همین بی‌اعتقادی بود که این شیطان اموی را واداشت، تا با کشتن امام علیه السلام و اسارت «اهل‌بیت» او، کینه‌های ننگین و پوشیدۀ اموی را در رابطه با اسلام و خاندان محمّد صلی الله علیه و آله آشکار کند. و روشن است که اگر رسیدن به قدرت و سلطنت تنها هدف بنی امیّه بود، با واقعه عاشورا، حسین علیه السلام به ظاهر، از سر راه این هدف برداشته شد، و یزید به آن چه می‌خواست نایل آمد. و امّا چرا از ادامۀ مظالم و جنایاتش دست برنداشت و با قساوتی بی‌نظیر و سخت بی‌باکانه، مُهیب‌ترین قتل عامی را که از وحشی‌ها و جلّادهای تاریخ سراغ نداریم با مردمی بی‌پناه، مرتکب شد؟

حادثۀ کربلا و شهادت امام حسین علیه السلام از همان عصر عاشورا، به سود جبهه حق تمام شد و کفّۀ ترازو را به سود حق، سنگین کرد. و باندِ اموی را در رسیدن به آرزوی شومی که در سر داشتند؛ یعنی محو اسلام و آثار نبوّت، ناکام گذاشت.(2)


1) (1) . در شذرات الذهب، پس از نقل این اشعار، آمده است: اگر استناد آن‌ها به یزید صحیح باشد، بی‌تردید، دلیل بر «کفر» اوست، (ج 1، ص 69).و همین‌طور، ابن‌جوزی، در تذکرة الخواص، پس از نقلِ آن‌ها، گوید: قاضی ابویعلی از احمد بن حنبل نقل کرده است که این اشعار در صورت صحّتِ استنادِ آنها به یزید، دلیل «فسق» اوست.

2) (2) . حضرت زینب کبری علیها السلام در سخنرانی خود در برابر یزید و حاضران در مجلس او، فرمود:«یزید! آن‌چه حیله داری به کار بَر و آن چه توانایی داری، بکوش و از نیروی خود بهره گیر؛ به خدا سوگند نخواهی توانست نام نیک ما را محو کنی و وحی و رسالت را نابود سازی».از کلام آتشین بانوی بانوان برمی‌آید که یزید و اساساً خاندان ابوسفیان بر سر آن بودند که تا بساط وحی و نبوّت را برنچینند، از پای ننشینند. و این مهمّ‌ترین تاثیر شهادت امام بود که آن‌ها را در این هدفِ پلیدشان، ناکام کرد.

شهادت امام در جهان اسلام دو تأثیر اساسی گذاشت

نخست: تأثیر نزدیک تر،

که از همان عصرِ عاشورا آشکار شد؛ از همان هنگام که اهل بیت آن حضرت را به سوی کوفه و سپس، از کوفه به شام به اسارت بردند. گوییا خواست خداوند همین بود، که حسین علیه السلام و یارانش در یک نبرد خونین و نابرابر از جام شهادت سرمست عشق الهی شوند و خون پاکِ‌شان در سرزمین نینوا ریخته شود، تا زینب کبری دختر بزرگوار علی علیه السلام و زین‌العابدین علی بن الحسین علیه السلام بتوانند در کوفه و شام نقاب از چهره زشتِ دسیسه‌های باند اموی برگیرند و آل ابوسفیان را، که به دروغ ادّعای مسلمانی داشتند و با پوشش اسلام، به تلافی پیروزی اسلام بر جاهلیت و شرک قریش، به جنگ اسلام برخاسته بودند، رسوا کنند، و از ماهیّت هیئت حاکمه و مردم عصرش پرده بردَرند. امیر کوفه را، در کاخ فرمانداری، در مسند قدرت و در اوج پیروزی، تحقیر کنند. و حاکمِ «منافق دارُ الاِمارۀ دمشق» را رسوا سازند. و شکست مفتضحانۀ او را در نیل به هدف‌های پلیدی که در سر داشت در پایگاه قدرتش به او اعلام کنند. و به فرزندِ کودن و پلشت معاویه بفهمانند که او و پدرانش، حقیرتر از آن‌اند، که بتوانند نام نیک خاندان محمّد را محو کنند و وحی و رسالت او را نابود سازند. و ننگِ کشتنِ حسین بن علی علیه السلام را از دامان خود پاک کنند و در نهایت، با سخنان شورانگیزِ خود بزرگترین شاهکار ادبی و سیاسی و اجتماعی را بیافریند.(1)


1) (1) . درست است که خداوند خود نگهدار و نگهبان آیین خویش است:«إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ»؛ بی‌گمان ما خود قرآن را فرو فرستاده‌ایم و به یقین ما نگهبان آن خواهیم بود» (حجر، آیۀ 9). و می‌دانیم دست قدرت هیچ بشری یارای خاموش کردن این نور الهی را ندارد.«وَ یَأْبَی اللّهُ إِلاّ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ»؛ و خداوند جز این نمی‌خواهد که نورش را کمال بخشد هر چند کافران

و امّا تأثیر دوّم در دراز مدت

واقع این است که اگر قیام خونین و شهادت آن شهید بی‌بدیل نبود، امروز از اسلام و آموزه‌های متعالی و معارف ناب و احکام نورانی آن نیز، خبری نبود.

هم‌چنان که در پیش‌گفته‌ها، به تکرار اشاره شد. بنی امیّه بر آن بودند که به طور کلی آثار بعثت محمّد صلی الله علیه و آله را محو کنند و جاهلیّت ابوسفیان و شرک قریش را دوباره برگردانند، و در راه وصول به این هدف پلید خود، به هر جنایتی از تحریف حقایقِ دین گرفته، تا کشتنِ امام حسین علیه السلام و اسارت اهل بیت علیهم السلام او دست بزنند. و امّا شهادت فرزند پاک پیامبر صلی الله علیه و آله نه تنها به اسلام و دستاوردهای بعثت، حیات دوباره بخشید؛ بلکه جاودانگی این حقایق والا را تضمین کرد و برای همیشه اسلام را از اسارتِ حکومت اموی و امویانِ طول تاریخ بِدَر آورد.

در حقیقت، قیام امام حسین علیه السلام و شهادت یارانش لطیف‌ترین نفحۀ الهی بود، که در فضای سرد و سنگین حکومت اموی وزیدن کرد، و جهان اسلام و دل‌های بندگان خدا را طراوت بخشید. از این رو، به حقّ، عاشورا، لطیف‌ترین و با طراوت‌ترین نفحه الهی و نسیم روحانی است، که در طول قرن‌ها تا امروز،

مشام جان انسان‌ها، به ویژه آزادگان عالم، را معطر کرده است. باران رحمتی است که سرزمین‌های اسلامی را صفا داده و دل‌های مؤمنان را سرشار از عشق و ایمان کرده است. و بدیهی است که فردا و فرداها تا ابدیّت نیز، چنین خواهد بود.

حسین علیه السلام با آفریدن عاشورا، مدرسۀ عظیم انسانی و الهی را به روی پیروان محمّد گشود. مدرسه‌ای که قرن‌هاست مسلمانان را درسِ دین و دین داری آموخته است؛ درس عزّت و صلابت و ظلم ستیزی.

آری، آموخت که حقّاً، در شرایط بسیار سخت و سنگین، بسا گروهی اندک بر گروهی بسیار، به اذن خداوند، پیروز است؛«کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصّابِرِینَ»،1 و می‌تواند در برابر هرگونه بی‌عدالتی بشورد و دست ظلم را از سرِ مردم کوتاه کند. و این درس عبرت را آموخت که در یک نظامی که روزی پیامبر صلی الله علیه و آله بر پایه آموزه‌های وحی مردمش را به بندگی خدا رهبری می‌کرد، چگونه جریان نفاق و دورویی، به دستیاری دنیاطلبان بی‌مروّت، معاویه و سپس یزید را، به نام خلیفۀ او در مسند رهبری امت اسلام می‌نشاند. و به آن‌ها می‌قبولاند که اطاعت این خلیفگانِ فاسد، اطاعت خداوند است.

شهادت حسین علیه السلام، که مظهر عزّت و غیرت الهی بود، کفّه ترازو را تا ابد، به سود ایمان و توحید سنگین کرد و پرده‌های ابهام را از جبهۀ حقّ، که با جبهه باطل در هم آمیخته بود، برای همیشه کنار زد. و اسلام بعثت و امامت را از اسلام سلطنت و خلافت جدا ساخت. و این‌ها و صدها نظیر این درس‌ها را، که اشاره شد، آموخت. و امروز نیز، آن چه به نام اسلام شناخته می‌شود از برکت عاشورای حسین است.

از این رو، حسین علیه السلام سرشارترین سرمایۀ معنوی است که بر همۀ انسان‌هایِ

پس از خود تا آخِرِ تاریخ، و بر همۀ بشریت و تمدّن‌های پس از خود، حق دارد و همه و هر کدام به گونه‌ای مدیون و مرهون اویند.

آیا قیام حسین علیه السلام دفاع شخصی بود؟

مؤلّف آورده است که:

این مطلب توجّه اهل نظر را جلب می‌کند که امام حسین علیه السلام گاهی از تشکیل حکومت اسلامی، سخن می‌گوید و در ضمن خطبه‌ای می‌فرماید: «نَحْنُ اوْلی بِوِلایَةِ هذا الاَمْرِ مِنْ هؤُلاءِ؛ ما برای زمامداری و حکومت اسلامی از اینان یعنی بنی امیّه شایسته‌تریم.

و گاهی، مسئلۀ کناره‌گیری را به میان می‌کشد و می‌فرماید: «دَعُونِی انْصَرِفُ الی مَأمَنِی؛ مرا آزاد بگذارید به جایی بروم که امنیّت داشته باشم». و گاهی، دم از کشته شدن می‌زند و می‌فرماید: «اِنِّی لا أَرَی الْمَوْتَ إلّاسَعَادَةً؛ من مرگ را به جز سعادت نمی‌بینم». آیا امام می‌خواسته است، هم تشکیل حکومت بدهد و هم کناره‌گیری کند و هم کشته شود؟ آیا این سه مطلب با هم سازگار است؟! برای جواب‌گویی به این سؤال باید گفت: امام حسین علیه السلام در مرحله دوّم قیام(1)منظورش این بود که علاوه بر نپذیرفتن بیعتِ یزید، با تشکیل حکومت نیرومند اسلامی چنان که تقاضای آزادیخواهان


1) (1) . نویسندۀ شهید جاوید قیام امام حسین علیه السلام را چهار مرحله دانسته است: مرحله اول مقاومت و دفاع در مقابل تهاجم و ضمناً بررسی اوضاع سیاسی و زمینۀ تشکیل حکومت بوده و مرحلۀ دوّم هم مقاومت و دفاع بوده و هم اقدام برای تشکیل حکومت و مرحله سوم و چهارم دفاع خالص بوده است، (شهید جاوید، صص 177-179).

عراق بود، حکومت ظلم و فساد را واژگون کند و ریشه ظلم را بسوزاند و اسلام و مسلمانان را نجات دهد و سنت پیغمبر را زنده کند. و در این راه تا وقتی اوضاع عراق دگرگون نشده بود، پیش رَوِی شایانی حاصل شد، تا آنجا که مسلم بن عقیل، با خوشحالی به امام خبر داد، که همه بزرگان و خردمندان کوفه آماده تشکیل حکومت و پشتیبانی شما هستند. و این سخن امام که می‌فرماید: «نَحْنُ اوْلی بِوِلایَةِ هذا الأمْرَ مِنْ هولاءِ المُدَّعِینَ مَا لَیْسَ لَهُمْ؛ یعنی ما برای حکومت اسلامی شایسته‌تریم از اینان که مقام خلافت را بر خلاف حقیقت برای خود ادّعا می‌کنند»، مربوط به این زمان است که تصمیم داشت تشکیل حکومت بدهد. در این زمان نه طالب مسالمت بود و نه طالب کشته شدن. طالب مسالمت نبود برای این که با مسالمت امکان هرگونه انقلاب اصلاحی از امام به طور موقت سلب می‌شد و طالب کشته شدن نبود برای این که با کشته شدن آن حضرت با ارزش‌ترین فرد جهان اسلام؛ بلکه جهان انسانیت از دست می‌رفت و این برای اسلام خسارت بزرگی بود. و در درجۀ دوّم یعنی پس از دگرگون شدن اوضاع عراق و تسلط عبیداللّه بن زیاد بر کوفه که دیگر امکان پیروزی نظامی نبود.

مطلوب امام این بود - البته مطلوب اضطراری - که صلح شرافتمندانه‌ای برقرار کند تا نیروهای آن حضرت به حالت ذخیره بماند و در آینده اقدامات وسیعی را به نفع اسلام شروع کند. و این سخن امام حسین علیه السلام که: «دَعُونِی انْصَرِفُ؛ مرا آزاد بگذارید برگردم». و سخنانی از این قبیل مربوط به این زمان است و در این زمان امام برای برقرار کردن صلح فعالیتهای پر ارزش نمود. و در

این هنگام هرگز طالب کشته شدن نبود. و در درجۀ سوّم یعنی پس از آن که عُمّال حکومت یزیدی صلح را نپذیرفتند و امام یقین کرد که اگر تسلیم شود او را مثل مسلم بن عقیل ذلیلانه خواهند کشت، پس از تهاجم دشمن به حکم ضرورت به دفاع پرداخت و در راه دفاع افتخارآمیز شهید شد. و این سخن امام که «اِنّی لا ارَی المَوْتَ إلّا سَعَادَةً؛ من مرگ را جز سعادت نمی‌بینم»، مربوط به این زمان است. از آن چه گفتیم معلوم شد که پیروزی نظامی برای امام مطلوب درجۀ 1 و صلح شرافتمندانه مطلوب درجۀ 2 و شهادت مطلوب درجۀ 3 بوده است. این مطلوب‌های سه‌گانه، همه، در طول یکدیگر است. با این تفاوت که آن حضرت اوّل برای پیروزی نظامی، و بعداً برای صلح فعالیت کرد. ولی برای کشته شدن هیچ گونه فعالیتی نکرد؛ بلکه این عُمّال حکومت ضد اسلام بودند که فرزند پیغمبر را کشتند و چنین خسارت بزرگی را بر جهان اسلام وارد ساختند».(1)

نتیجه نظریّۀ مؤلّف در تبیین هدف‌های امام حسین علیه السلام این است که امام حسین علیه السلام برای تشکیل حکومت اسلامی بپاخاست. و امّا با این که در آغاز از پشتوانه نیرومندی برخوردار بود، سرانجام با شکست مواجه شد و همۀ امیدها به یاس انجامید، و گفت و گوهای امام علیه السلام با عمر سعد، در شب عاشورا که به مکّه یا مدینه برگردد یا تسلیم بی قید و شرط یزید شود تا او چه مصلحت بیند یا به یکی از مرزهای کشور اسلامی تبعید شود - نیز، به جایی نرسید؛ با این که «عمر سعد» آن را مفید دانسته بود و عبیداللّه زیاد نیز، با آن موافق بود.


1) (1) . شهید جاوید، 215.

سپس مؤلّف می‌گوید:

«امام علیه السلام ناگزیر راه دیگری می‌بایست انتخاب کند؛ یعنی ذلیلانه تسلیم شود و این دور از شأن و منزلت امام بود. از این رو به دفاع از خویشتن روی آورد و تا آنجا که می‌توانست مقاومت کرد و در پایان، شرافتمندانه و عزیزانه به شهادت رسید. بر این اساس، اگر امام علیه السلام راه رهایی داشت و می‌توانست با تسلیم دشمن شدن خود را از کشته شدن برهاند، هرگز با آن‌ها نمی‌جنگید و به شهادت نمی‌رسید».

و این، همان تحلیل نادرست مؤلّف از شهادت امام حسین علیه السلام است، که ما را واداشته است تا از آن به «دفاع شخصی» تعبیر کنیم.

تبیین دوباره از هدف امام علیه السلام

در این جا لازم است، اگر چه در پیش گفته‌ها به تفصیل آمده است، برای بار دیگر به هدف امام علیه السلام از درگیری با یزید اشاره‌ای داشته باشیم و روشن است که متقن‌ترین منبع برای تبیین هدف امام حسین علیه السلام، افزون بر آن چه در تاریخ عاشورا آمده است؛ سخنان و نامه‌های آن حضرت است. و در این‌باره به پاره‌ای از سخنان و نامه‌ها، اشاره می‌کنیم:

1. در نامه‌ای به برادر خود محمّد حنفیه نوشت:

انّی لَمْ اخْرُجْ اشِراً وَلَابَطِراً وَلَا مُفْسِدَاً وَلَا ظاَلِماً، انَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاِصْلَاحِ فِی امَّةِ جَدِّی ارِیدُ انْ آمُرَ بِالمَعْروُفِ وَاَنْهَی عَنِ الْمُنْکَرِ.(1)


1) (1) . نفس المهموم، 74؛ بحار الانوار، ج 44، ص 329.

من نه برای آسایش و خودنمایی، و نه برای فساد و ستم‌گری خروج کردم. من برای خوش‌بختی و اصلاح امّت جدّم چنین کردم.

می‌خواهم به معروف، امر و از منکر، نهی کنم.

2. در سخنرانی خود در برابر لشکر کوفه و حرّ فرمود:

ایُّهَا النَّاسُ، انَّ رَسوُلَ اللّهِ - صَلّی اللّهُ عَلیه وَآله - قَالَ: «مَنْ رَآی سُلْطاناً جائِراً مُسْتَحِلاًّ لِحُرُمِ اللّهِ، نَاکِثاً لِعَهْدِ اللّهِ؛ مُخَالِفاً لِسُنَّةِ رَسوُلِ اللّهِ - صَلّی اللّهُ عَلَیهَ وَ آله - یَعْمَلُ فی عِبَادِاللّهِ بِالاِثْمِ وَالعُدْوَانِ؛ فَلَمْ یُغَیِّرْ عَلَیهِ بِفِعْلٍ وَلَا قَوْلٍ؛ کَانَ حَقّاً عَلَی اللّهِ انْ یُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ» الَا وَاِنَّ هولاءِ قَدْ لَزِموُا طَاعَةَ الشَّیطَانِ وَتَرَکوُا طَاعَةَ الرَّحمَنِ، وَاَظْهَروُا الفَسَادَ؛ وَعَطَّلوُا الحُدوُدَ، وَاسْتَأثَروُا بِالفَیِ؛ وَاَحَلّوُا حَرَامَ اللّهِ؛ وَحَرَّموُا حَلَالَ اللّهِ؛ وَاَنَا احَقُّ مِنْ غَیْرٍ.(1)

ای مردم! رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: کسی که ستمکاری را ببیند که حرام خدا را حلال کرده و عهد و پیمان الهی را شکسته و با سنّت پیامبر مخالفت کرده و با بندگان خدا با ستم و گناه رفتار می‌کند، با زبان، بر وی نتازد و با رفتار و کردار، به مبارزه‌اش نپردازد؛ شایسته است که خدای با همان ظالم محشورش گرداند». بنی امیّه اطاعت شیطان را می‌کنند و با اطاعت رحمان سر و کاری ندارند آشکارا فساد می‌کنند؛ مرزهای حقّ و عدالت را شکسته و مال مردم را برده‌اند و خورده‌اند! حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام شمرده‌اند، و شایسته‌ترین کس برای جهاد و نبرد با آن‌ها من هستم باید با گفتار و رفتار به مبارزه بپردازم.


1) (1) . تاریخ طبری، ج 93، 307.

3. در «ذی حَسم» پس از سپاس و ستایش خداوند فرمود:

الَا تَرَوْنَ انَّ الحَقَّ لَایُعْمَلُ بِهِ؛ وَاَنَّ البَاطِلَ لَایُتَنَاهی عَنْهُ، لِیَرْغَبَ المُؤمِنُ فی لِقَاءِ اللّهِ مُحِقّاً؛ فَاِنّی لَااَرَی المَوْتَ إلّاشَهادَةً، وَ لَاالحَیَوةَ مَعَ الظَّالِمِینَ إلّابَرَماً.(1)

آیا نمی‌بینید به حقّ عمل نمی‌شود؟ و کسی از باطل رو نمی‌گرداند این جاست که مردم باایمان آرزومند لقاء و دیدار خدا می‌گردد، من مرگ را به جز خوش بختی و زندگی با ستمگران را جز ستوه و بدبختی نمی‌دانم.

امام حسین علیه السلام در این نامه و این دوسخنرانی به تصریح، هدف قیام خود را اعلام کرد: که مبارزه با بی‌عدالتی، امربه معروف و نهی از منکر، احیای سیره و روش پیامبر صلی الله علیه و آله و راه و رسم علی علیه السلام، و احیای حقّ و اماته باطل است. سخن بر سرِ تشکیل حکومت اسلامی و اگر توفیق نیافت، صلح شرافتمندانه، نیست؛ بلکه سخن از امر به معروف و نهی از منکر و احیای اسلام است و در این راه کشته شدن.

جالب این که پیشْ نهادهای سه‌گانه؛ یعنی بازگشت به مکّه و مدینه یا تسلیم بی قید و شرطِ یزید شدن و یا تبعید شدن به یکی از مرزها، افزون بر ضعف منبعِ استناد آن، اساساً حتّا برای نظیر طبری، که از آن‌ها یاد کرده است، امری پوشیده است؛ او می‌گوید:

پنداشته‌اند که حسین علیه السلام، چنین پیشنهادی به عمر بن سعد کرده باشد.(2)


1) (1) . همان.

2) (2) . همان، ج 9، 312.

آیا کسی چون حسین علیه السلام که یزید را بزرگ‌ترین مصیبت برای اسلام می‌داند و بر این باور است، که یزید به پیروی از پدرش، بر سرِ آن است که اسلام را تباه کند و بساط وحی را برچیند، آیا به او پیشْ‌نهاد صلح می‌دهد؟ آیا حسین علیه السلام می‌پذیرد که انسانِ پلید و پلشتی چون یزید را، که شعارش این بود: «لا خَبَرٌ جَاءَ وَ لا وَحیٌ نَزَلْ»(1)بر اریکۀ حکومت وحی و قرآن ببیند؟ حسین علیه السلام روز عاشورا در کربلا در برابر چندین هزار دشمن که آهنگِ جان او کرده بودند ایستاد، و در حالی که گروهی زن و فرزند پشت سرش بودند و پس از او بی کس و تنها می‌ماندند و به اسارت برده می‌شدند، هم‌چنان استوار و نستوهْ ایستاد و فرمود:

«هَیْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ؛(2)ذلّت و پستی از ساحتِ ما دور است». آیا چنین مرد بزرگ و با عزّت، اکنون که در محاصرۀ یزیدیان است، می‌پذیرد که یا تسلیم شود یا او را به هر جا که می‌خواهند تبعید کنند؟ «هَیْهاتَ»!

این سخن «هَیْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ» در روز عاشورا نمایانگر عظمت روح و نیّت و همّت بلندِ امام حسین علیه السلام است، و صدای مُهیبِ آن مانند «رعد» در همه آفاق جهان درپیچید، که بزرگ مردی چون حسین علیه السلام، آن گاه که در محاصرۀ دشمن بود، حتّا آب و نان به روی‌اش بسته شده بود، در حالی که عدّه‌ای زن و خواهر و دختر و کودکان همراه داشت، و در حالی که گرامی‌ترین عزیزانش را از قبیل پسر و برادر و برادر زادگان و عمو زادگان و دوستان مخلص در خطر کشته شدن می‌دید، محکم و پابر جا ایستاد و بی‌آنکه کوچک‌ترین تردیدی در رأی او پدید آید فریاد برآورد: «هَیْهاتَ مَنَّا الذِّلَّةُ» و تن به پستی و ذلّت نسپرد. آیا چنین مردی را می‌سزد که پیشْ‌نهادِ تسلیم شدن را به انسان پست و پلشتی چون عمرسعد


1) (1) . روضة الواعظین، ص 191.

2) (2) . الاحتجاج، ج 2، ص 99؛ مثیر الاحزان، ص 55؛ بحار الانوار، ج 45، ص 83.

بدهد؟ «هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ»!! آری، این شعار حسین در برابر دشمن از محکمات عاشورا است. بنابراین آن چه اتّفاق افتاد، از قبیل نصایح و مواعظ، همه و همه، برای این بود که حجّت را بر دشمن تمام کند و راه هر گونه عذرآوری را به روی عمر سعد و همپالگی‌های او بربندد. در روز عاشورا، بارها و بارها، با لشگر دشمن سخن گفت و آن‌ها را از شخصیّت خود و دودمان و تبارش آگاه کرد، تا مگر، «حرّ» دیگری بیدار شود و در صف آزادگان و بهشتیان درآید. و دریغا، که سخنان آن بزرگِ بزرگان در آن کوردلانِ حرام‌خوار، و فریب‌خوردگانِ بی‌مغز، تأثیر نگذاشت.

حسین علیه السلام را که با صمیمیت و مظلومیت برای تفکیک اسلام «نَبَوی» از اسلام «اُمَوی» بپاخاسته بود به شهادت رساندند و زن و فرزند و خاندان او را به اسارت بردند، و داغ ننگِ ابدی را بر دامن خود فرونشاندند.(1)


1) (1) . یکی از ابواب کتاب الحجّة اصول کافی «بَابُ أنّ الأئِمّةَ علیهم السلام یَعْلَمُونَ مَتی یَمُوتُونَ وَاَنَّهُم لایَمُوتُونَ إلّابِاِخْتِیارٍ مِنْهُم. امامان علیهم السلام می‌دانند که چه وقت می‌میرند، و نمی‌میرند مگر به اختیار خود». و در همین باب آمده است که امام ابوعبدالله صادق فرمود:أیُّ امامٍ لایَعْلَمُ مَا یُصِیبُه وَاِلی مَا یَصِیرُ، فَلَیْسَ ذَلِکَ بِحُجَّة لِلَّهِ عَلَی خَلْقِه، هر امامی که نداند چه به وی می‌رسد و چه پایانی دارد او حجت خدا بر خلقش نیست؛ یعنی امام به حق نیست»، (ج 1، ص 258).خطای برخی - که امام حسین علیه السلام فریب متظاهران به طرفداری را، خورده بود، و امّا در کربلا اوضاع را بر خلاف آن چه تصور کرده بود و گریزناپذیر یافته است، و ناخواسته به سوی کشته شدن رفته است - در این است که پنداشته‌اند امام علیه السلام می‌خواست هدفش را در عین حفظ جان، به تحقق رساند. حال آن که از همان آغاز آهنگ آن داشت که با ایثار جانش به آن تحقق بخشیده و چاره و راهی جز ایثار جان نمی‌دید. او شهادتش را با سیاست روشن طراحی شده‌ای به صورت فاجعه‌آمیز و هیجان آور ترتیب داد تا دستگاه حاکم را نشانه رود و پیش از هر کاری نقش یزید و سردارانش، مانند «عبیدالله بن زیاد» و «عمر سعد» تباه و بر آب گردد. و این امر عقلایی است شرایط اجتماعی در دورۀ امامت آن بزرگوار به گونه‌ای بود که مردم خود را با حکومت‌های ناقص و فاقد مقتدای صالح وفق داده بودند از این رو کمتر بیگانگی یزید را

«ألا لعنة الله علی القوم الظالمین و الحمد لله رب العالمین».

کتابنامه

کتابنامه

1 - قرآن کریم، ترجمۀ جلال‌الدین مجتبوی و علی موسوی گرمارودی

2 - نهج البلاغه، ترجمۀ دکتر شهیدی، شرکت انتشارات علمی فرهنگی، چاپ دهم، 1376 ش.

3 - صحیفۀ سجّادیه، ترجمۀ محمّدتقی خلجی، انتشارات میثم تمّار، چاپ ششم، 1382 ش.

4 - ابن‌ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، دار احیاء الکتب الاسلامیّة، مطبعه مصطفی البانی الحلبی، 1378 ق.

5 - ابن‌سینا، الشفاء، الإلهیّات، منشورات مکتبه آیة اللّه المرعشی النجفی، 1404 ق.

6 - ابن عمادِ حنبلی، شذرات الذهب، دارالفکر للطباعة والنشر والتوزیع، 1988 م.

7 - ابن‌قتیبه دینوری، الامامة والسیاسة، مؤسّسة الحلبی.

8 - ابن قولویه، کامل الزیارات، المطبعة المرتضویّة، 1356 ق.

9 - ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، مروّج الذهب و معادن الجوهر، دارالهجرة، قم، 1409 ق.

10 - ابوالفتح محمّد بن عبدالکریم بن ابی‌بکر احمد الشهرستانی، الملل و النحل، مطبعه مصطفی البانی الحلبی، 1387 ق.

11 - ابوالفرج الإصفهانی، مقاتل الطّالبیّین، مؤسّسه مطبوعاتی اسماعیلیان، 1368 ق.

12 - ابوالمؤیّد موفّق ابن احمد، خوارزمی، مقتل الحسین علیه السلام مکتبة المفید، بی‌تا.

13 - ابوجعفر الصدوق محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه، عیون اخبار الرضا علیه السلام چاپخانه زندگی، 1363 ق.

14 - ابوجعفر الصدوق، محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه، کمال الدین وتمام النعمة، مؤسّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین، 1422 ق.

15 - ابوجعفر محمّد بن الحسن الطوسی، اختیار معرفة الرجال «المعروف ب» رجال الکشّی، وزارة الثقافة والارشاد الإسلامی، مؤسّسة الطباعة والنشر، 1382 ش.

16 - ابوجعفر محمّد بن الحسن الطوسی، تفسیر التبیان، مکتبة الاعلام الإسلامی، 1409 ق.

17 - ابوجعفر محمّد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، دارالکتب الإسلامیّه، چاپ سوّم، 1388 ق.

18 - ابوجعفر محمّد بن یعقوب کلینی، فروع کافی، دارالکتب الإسلامیّه، چاپ دوّم، 1362 ق.

19 - ابوعبداللّه محمّد بن احمد الانصاری القرطبی، تفسیر القرطبی، دار احیاء التراث العربی، بیروت.

20 - ابوعبداللّه محمّد بن محمّد النعمان العُکبِریّ البغدادی الملقّب بالشیخ المفید، الارشاد، مؤسّسة آل‌البیت علیهم السلام.

21 - ابوعبداللّه محمّد بن محمّد النعمان العکبری، البغدادی الملقّب بالشیخ المفید، الاختصاص، مؤسّسة النشر الإسلامی التابعة الجماعة المدرّسین.

22 - ابوعبداللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العُکبِریّ البغدادی الملقّب بالشیخ المفید، امالی، منشورات جماعة المدرسین فی الحوزة العلمیّة، 1403 ق.

23 - ابومحمّد حسن بن علی بن حسین بن شعبه حرّانی، تحف‌العقول، مؤسّسة النشر الإسلامی، (التابعة) لجماعة المدرّسین، چاپ دوّم، 1363 ش.

24 - ابومنصور احمد بن علی بن ابی‌طالب طبرسی، الاحتجاج، انتشارات سوره، 1413 ق.

25 - ابونصر محمّد بن مسعود بن عیاشی سلّمی سمرقندی، تفسیر عیاشی، مکتبة الاسلامیة.

26 - احمد بن حنبل، مسند احمد، دار صادر، بیروت.

27 - اسماعیل بن محمّد الإصبهانی، دلائل النّبوّة، دار طیبه، ریاض، 1409 ق.

28 - الراغب الإصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، دارالقلم دمشق، 1412 ق.

29 - السیّد شهاب‌الدین المرعشی النجفی، موسوعة الامامة فی نصوص اهل‌السنة، مکتبة آیة العظمی المرعشی النجفی و صحیفۀ خرد، 1384 ش.

30 - امام علی علیه السلام، دانشنامه، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشۀ اسلامی، 1380 ق.

31 - امین الاسلام، ابوعلی الفضل بن الحسن الطبرسی، تفسیر مجمع البیان، دارالمعرفة، بیروت.

32 - جاراللّه محمود بن عمر الزمخشری، تفسیر الکشّاف، انتشارات آفتاب.

33 - جلال الدین محمّد بلخی، مثنوی.

34 - جلال‌الدین محمّد بلخی، کلّیات شمس، تصحیح بدیع الزمان فروزان‌فر.

35 - جمال‌الدین ابوالفرج عبدالرحمن، ابن‌جوزی البغدادی، تذکرة الخواصّ، منشورات الشریف الرضی، 1418 ق.

36 - حسین نصر، قلب اسلام، ترجمۀ مصطفی شهر آیینی، انتشارات حقیقت، تهران، چاپ اوّل، 1383 ش.

37 - سیّد بن طاووس، الملهوف علی قتلی الطفوف، دارالاسوه، 1416 ق.

38 - سیّد علی خامنه‌ای، ترجمه صلح الحسن، امام راضی آل‌یاسین.

39 - سیّد محسن الامین، العاملی، لواعج الاشجان فی مقتل الحسین، بصیرتی، بی‌تا.

40 - شیخ حرّ عاملی، وسائل الشیعة، مؤسّسة آل‌البیت علیهم السلام، 1409 ق.

41 - شیخ عباس قمی، الکنی والالقاب، منشورات مکتبة الصدر، تهران، 1368 ش.

42 - شیخ عباس قمی، نفس المهموم، مکتبة البصیرتی، 1405 ق.

43 - شیخ مرتضی انصاری، فرائد الاُصول (رسائل)، 1419 ق.

44 - شیخ نعمت‌اللّه صالحی نجف‌آبادی، شهید جاوید، چاپ مشعل آزادی، 1349 ش.

45 - صدرالدین الصّدر، المهدی، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیّه قم، 1379 ش.

46 - صدر بلاغی، قصص قرآن، مؤسّسه انتشارات امیرکبیر، 1349 ش.

47 - عبدالحسین احمد الامینی، الغدیر فی الکتاب والسّنة والادب، دارالکتب العربی، بیروت، الطبعة الثالثة، 1387 ق.

48 - عبدالحسین شرف الدین، موسوعة الامام السیّد عبد الحسین شرف الدین، المراجعات دارالمورّخ العربی، بیروت 1427 ق.

49 - عبد علی بن جمعة العروسی الحویزی، نور الثقلین، المطبعة العلمیّة، قم، 1382 ق.

50 - عزّالدین ابوالحسن، ابن‌اثیر، الکامل فی التاریخ، بیروت، احیاء التراث، 1404 ق.

51 - علاّمه حلّی، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، مؤسّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین، 1407 ق.

52 - علاءالدین علی المتّقی بن حسام الدین الهندی، کنز العمّال، مؤسّسة الرسالة، بیروت، 1405 ق.

53 - علی الحسینی المیلانی، نفحات الازهار فی خلاصة عبقات الانوار، المطبعة مهر، 1414 ق.

54 - غلامحسین زرگری‌نژاد، تاریخ صدر اسلام (عصر نبوّت) سازمان سمت، 1383 ش.

55 - غلامحسین زرگری‌نژاد، نهضت امام حسین و قیام کربلا، مرکز تحقیق و توسعه علوم انسانی (سمت)، 1383.

56 - فخرالدین الطریحی، مجمع البحرین، المکتبة المرتضویّه، 1386 ق.

57 - محمّد ارباب، اربعین حسنیّه، انتشارات اسوه، 1372 ش.

58 - محمّدباقر مجلسی، بحار الانوار، دارالکتب الاسلامیة، 1385 ق.

59 - محمّد بن اسماعیل البخاری، صحیح البخاری، دارالفکر، بیروت، 1401 ش.

60 - محمّد بن الحسن بن فروخ الصّفار، بصائر الدرجات، 1362 ش.

61 - محمّد بن جریر طبری، تاریخ الامم والرسل والملوک، دارالکتب العلمیه، بیروت، الطبعة الثانیة، 1408 ق.

62 - محمّد بن عمر، فخر رازی، التفسیر الکبیر، مفاتیح الغیب.

63 - محمّد حسین طباطبائی، المیزان فی تفسیر القرآن، مؤسّسة انتشارات اعلمی، بیروت 1411 ق.

64 - محمّدرضا حکیمی، اجتهاد و تقلید در فلسفه، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1378 ش.

65 - محمّدرضا حکیمی، پیام جاودانه، انتشارات دلیل ما، 1382 ش.

66 - محمّد عبده، و محمّد رشید رضا، تفسیر المنار، دارالمعرفة، بیروت، 1373 ق.

67 - مدرسه، مجلّه، فصل‌نامۀ فرهنگی.

68 - مولی محسن بن مرتضی الفیض الکاشی، نوادر الاخبار، مؤسّسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی پژوهشگاه، 1370 ش.

69 - مولی محسن فیض کاشانی، علم الیقین فی اصول الدین، منشورات بیدار، قم، 1377 ش.

70 - میرحامد حسین هندی، عبقات الانوار.

71 - میرزا ابوالحسن شعرانی، دمع السّجوم، ترجمه نفس المهموم، کتابفروشی علمیّه اسلامیّه، 1374 ق.