ghaemiyeh.com
سرشناسه : پاک، علی، ۱۳۵۴ -
عنوان و نام پدیدآور : مسیح در کردستان: خاطراتی از زندگی سردار شهید محمد بروجردی/ گردآوری و بازنویسی علی پاک.
مشخصات نشر : تهران: کتاب مسافر، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۴۸ ص.: مصور؛ ۱۱×۲۱/۵ سم.
فروست : ستاد آیههای ایثار و تلاش. پیک افتخار؛ ۵.
شابک : 978-600-5029-20-8
وضعیت فهرست نویسی : فاپا(برونسپاری).
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی: Jessus In Kordestan.
یادداشت : این کتاب با مشارکت و حمایت معاونت امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به چاپ رسیده است.
یادداشت : کتابنامه: ص. ۴۷.
عنوان دیگر : خاطراتی از زندگی سردار شهید محمد بروجردی.
موضوع : بروجردی، محمد، ۱۳۶۲ - ۱۳۳۳ -- دوستان و آشنایان -- خاطرات.
موضوع : جنگ ایران و عراق، ۱۳۵۹ - ۱۳۶۷ -- شهیدان -- خاطرات.
شناسه افزوده : ایران. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. معاونت امور فرهنگی
رده بندی کنگره : DSR۱۶۶۸ /ب۴پ۲ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۸۴۳۰۹۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۱۶۵۰۵
پیک افتخار
ستاد آیه های ایثار و تلاش
صندوق پستی:417-17185. تلفن 22330114
www.ayehayeisar.org نشانی الکترونیکی:
مسیح در کردستان
گردآوری و بازنویسی: علی پاک
تهیه شده در:
انتشارات کتاب مسافر
آدرس: انقلاب. وصال شیرازی. کوچه نایبی. شماره 29. تلفکس:
19-66480717
چاپ اول: خرداد 1386
چاپ:
شابک:
همۀحقوق چاپ و نشر برای ستاد آیه های ایثار وتلاش
محفوظ است.
این کتاب با مشارکت و حمایت معاونت امور فرهنگی
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به چاپ رسیده است.
توزیع رایگان در :
هواپیمائی جمهوری اسلامی ایران وقطارهای رجا
پیک افتخار ٥
مسیح در کردستان
خاطراتی از زندگی
سردار شهید محمد بروجردی
ستاد آیههای ایثار و تلاش
بسم الله الرحمن الرحیم
مقام معظم رهبری:
تصور میکنم روحیهی آرام و نداشتن حالت ستیزه جویی با دوستان، و گذشت و حلم در مقابل کسانی که تعارضهای کاری با او داشتند، نشانهی آن روح عرفانی شهید بروجردی بود!
«پیک افتخار» عنوانی است برای خاطراتی آموزنده از بزرگ مردان و شیرزنان این مرز و بوم در زمانه ای که تاریکی و ظلمت میرفت تا یکبار دیگر آسمان آبیاش را دلگیر کند؛ مردانی که شرف و غیرت ایرانی مسلمان را برای همیشه معنی کردند.
بیشک آنان کسانی هستند که فرزندان این آب و خاک همواره به بالای بلندشان خواهند بالید!
کیست که نام آنان را با افتخار و غرور بر زبان نراند!
«پیک افتخار»، تجدید خاطرهای است برای آنانکه بودند و دیدند؛ و آیینهای است برای آنانکه نبودند اما تشنهی رؤیت خورشید وجودشان هستند.
ستاد آیههای ایثار و تلاش
1
وقتی کلاس ششم ابتدایی بود، با دهان روزه سر کلاس درس میرفت. صدای اذان ظهر را که میشنید، وضو میگرفت و در یک گوشه از مدرسه نمازش را میخواند. با اینکه شش سال از من کوچکتر بود، اما همیشه به من میگفت: داداش! تو هم باید روزه بگیری و نمازت رو سر وقت بخونی!
2
شانزده ساله که شد، ورد زبانش امام خمینی (ره) بود. میگفت: امام خمینی همه چیز من است.
به خاطر امام خود را به هر آب و آتشی میزد. یک روز صاحب کارمان گفت: به این محمد آقا بگویید این قدر از آقای خمینی حرف نزند؛ من می دانم که این حرف ها آخرش ما را گرفتار میکند و ساواک را میکشاند به اینجا.
موضوع را با محمد درمیان گذاشتیم. گفت: غیر ممکن است از راهی که در پیش گرفتهام، یک قدم عقب نشینی کنم!
3
روزی یکی از کارگرها تصادف کرد. رفت بیمارستان و بستری شد. باید عمل میشد اما پول نداشت. محمد که از ماجرا مطلع شد، رفت پیش رئیس کارگاه و گفت:به مقداری پول نیاز دارم!
رئیس گفت: ندارم!
محمد آمد پیش بچهها و گفت: کار را تعطیل کنید تا حساب کار دست طرف بیاید!
بچهها دست از کار کشیدند. رئیس از ماجرا خبردار شد؛ کوتاه آمد. گفت: پول را میدهم به شرطی که بعداً پس بدهید!
قضیّه همینطور ماند تا انقلاب شد و روزهایی که دیگر همه «بروجردی» را میشناختند. روزی که احساس کرد میتواند قرض آن ماجرا را بدهد، رفت پیش رئیس کارگاه و پول را گذاشت جلویش. گفت: این هم طلب شما!
مرد گریهاش میگیرد. میگوید: من دیگر این پول را نمیخواهم! (1)
4
در زمستان که حتی چارپادارهای امامزاده از زور برف و سرما از رفتن به آنجا خودداری میکردند، میگفت: برویم امامزاده داوود.
میگفتم: تو این کولاک؟
میگفت: خب، خودسازی همین است دیگر.
با یک مکافاتی در برف و یخبندان، خود را می رساندیم به محل استراحت. میرفتیم داخل تا گرم شویم و او راهی رودخانه میشد. هر چه میگفتیم چند دقیقه ای صبر کن تا با هم برویم، نمیپذیرفت. میرفت وضو میگرفت و برمیگشت.
بعد که به نماز میایستاد، چنان آرامشی داشت که انگار در هوای بهاری نفس میکشد.
1) ١- راوی: حاج آقا جلالی
بچهها میگفتند: او با یاد خدا خودش را گرم میکند.(1)
5
با وانت «بروجردی» زدیم به یک بنده خدایی، از این لاتهای خوش قواره؛ کت و شلوار مشکی و بلوز سفید و کفش نوک تیز!
از زمین که بلند شد، شروع کرد به فحش و بد و بیراه. داداشم رفت پائین گفت: آقا خیلی ببخشید! و بعد کلی معذرتخواست و قربانصدقهاش رفت. اما طرف ولکن نبود. رفتم پائین و شاخ و شانه کشیدم. داداشم دستم را گرفت و انداختم توی ماشین.
گفت: بنشین سرجایت و حرف نزن!
خودش دوباره رفت، و طرف را با هزار تا سلام و صلوات راه انداخت. وقتی کلافه آمد تو ماشین، رو به من گفت: پسرجان! هیچ میدانی
1) - سید جلال احمدی
اگر دعوا راه میافتاد، توی چه درد سری میافتادیم؟
گفتم: نه، چه درد سری؟
گفت: این ماشین، ماشین بروجردیه. احتمال دارد تویش هزار تا چیز داشته باشد که اگه پلیس پیدایش کند فاتحهمان خوانده است!
و بعد دست کرد پشت صندلی یک اعلامیه درآورد. گفت: بفرما !
6
هدف تصرف بانک صادرات بازار بود. همهی کارها شده بود و قرار بود من و دو نفر دیگر برویم کار را تمام کنیم. راه افتادیم تا مرحلهی نهایی عملیات را انجام دهیم. نزدیکیهای محل، ناگهان بروجردی را دیدم که سراسیمه دارد میآید طرفمان. تا رسید گفت: چه کار کردید؟
گفتم: هنوز هیچ چی؛ ولی تا چند دقیقهی دیگر کار را تمام میکنیم!
گفت: دست نگهدار!
فکر اینجا را دیگر نکرده بودیم. گفتم: برای چی؟ کار دارد تمام میشود.
گفت: این کار از نظر آقا (امام خمینی) دزدیه !
رفته بود تحقیق کرده بود و نظر امام را به دست آورده بود. من اما اصرار کردم که باید کار انجام شود. کار به درگیری لفظی کشید. گفت: پسر! ما هرکاری که میخواهیم بکنیم، باید مجوز شرعی داشته باشیم. نمیتوانیم خودسرانه کاری را انجام بدهیم.
گفتم: مگه ما از چه کسی دزدی میکنیم؟ اصلاً ما برای چه کاری داریم سرقت می کنیم؟ ما که پول را برای خودمان یا خانوادهمان نمیخواهیم. ما میخواهیم با این پول بهتر علیه حکومت طاغوت بجنگیم.
گفت: دیگر ادامه نده؛ چون کار غیر شرعی است، دزدی محسوب میشود و یک بچه مسلمان دزدی نمیکند!
7
در مرخصی آخر دوره آموزش سربازی بود ، گفت: میخواهم بروم نجف پیش آقا !
آدرس دایی را در اهواز گرفت و راهی شد. آنجا به دایی گفته بود: کار و کاسبی خوب نیست میخواهم بروم جنس بیاورم .
دایی گفته بود: توی مرز درگیری است! عراقیها هزار تا مثل تو رو به جرم جاسوسی گرفتهاند. ایرانی ها هم اگر تو را بگیرند، باز همین است.
گفته بود: عیب ندارد. میروم ببینم چهکار میشود کرد!
یکی را پیدا کرده بود، با قایقش زده بودند به آب. با دیدن گشتیهای عراقی برگشته بودند
طرف خرمشهر، اما گیر گشتیهای ایرانی افتاده بودند.
بیست و پنج روز بعد که آمد، گفت: دیدید؟ قسمت نشد بروم نجف!
8
سوار موتور بودیم و از کوچه پس کوچهها میرفتیم. سر پیچی با یک عابر برخورد کردیم. طرف صدایش درآمد و شروع کرد به فحش دادن. محمد موتور را زد روی جک. فکر کردم الآن است که درگیری شود. گفتم: محمد کوتاه بیا؛ حالا یک حرفی زد!
چیزی نگفت. پشت سرش راه افتادم. کنار مرد که رسید، دست انداخت دور گردنش و صورتش را بوسید؛ بعدش هم کلی معذرت خواهی کرد. مرد که انگار آب سردی روی آتش خشمش ریخته بودند، از حرکتی که کرده بود پشیمان شد و عذر خواهی کرد.
9
رفته بود اصفهان پی ریختهگر. گفته بود: برای ارتش نارنجک میزنی ، برای ما هم بزن!
طرف اول راه نمیداده. محمد اسم امام را میبرد. ریختهگر میگوید: اینجا مأمورهای ارتش آمد و رفت دارند؛ نمیشود کاری کرد. یک نفر را بفرست یادش بدهم. بروید برای خودتان نارنجک بزنید!
به تهران که برگشت، یک نفر را به اصفهان فرستاد و به او تأکید کرد که باید کار را یاد بگیری!
از اینطرف هم رفته بود توی یک باغ نزدیک ورامین کارگاه درست کرده بود؛ تراشکار و متخصص مواد منفجرهاش را هم پیدا کرده بود.
10
همسایهشان سر مسئلهای با برادرِ «محمد بروجردی» درگیری پیدا کرد. ما هم بودیم، پادرمیانی کردیم و قضیه فیصله پیدا کرد. فردایش همسایه آمد پیش ما که: اون مرا مسخره کرده!
پرسیدیم: کی؟
گفت: محمد!
گفتیم: چطور مگه؟
گفت: صبح وقتی میخواست از کنارم رد شود، در حالی که لبخند میزد، به من سلام کرد !
من گفتم: سلام کردن که عیب نیست؛ تازه خیلی هم خوب است. لابد خواسته قال قضیه را بکند و آشتی کند!
صدایش را بلند کرد که: نه آقا ! این حرف ها نیست؛ هنوز یک روز هم از دعوایمان نگذشته، مگر امکان دارد که انسان یک روزه اینقدر عوض شود؟
در این میان یکباره سر و کلهی محمد پیدا شد. باز همان لبخند همیشگی و باز همان سلام؛ سلامیکه نشان از بزرگواری و گذشت او میداد و لبخندی که نشانگر صمیمیتش بود.
رفتار محمد به قدری صمیمانه بود که مرد ناگزیرخشمش را فرو خورد و آشتی کرد.
11
بعد از ورود امام به تهران، دکتر بهشتی به او گفته بود: میخواهیم حفاظت از امام را بسپاریم به گروه شما. میتوانید طرحی بدهید که شورای انقلاب را راضی کند؟
یکشب را تا صبح نشست و طرح مفصلی را آماده کرد. طرح کامل بود؛ شورای انقلال قبول کرد. یکی، دو روز بعد روزنامهها خبر از یک گروه چهار هزار نفرهی جوان دادند که قرار شده از امام محافظت کنند. (1)
12
وقتی مسؤول اوین بود، آنقدر سرگرم کار بود که هفته ها میگذشت و به خانه نمیرفت. یکروز مادرش آمده بود دم در و گفته بود میخواهم محمد را ببینم.
1) - راوی: خانواده شهید.
بچهها آمدند گفتند: حاجی مادرتان دم در منتظر است!
دم در مادرش گله کرده بود که: مگر تو خانواده نداری؟
گفته بود: من نوکر شماها هستم!
مادرش گفته بود: داری خون به دلمان میکنی! لااقل یک حالی هم از ما بپرس بیانصاف!
دست مادرش را بوسیده بود. گفته بود: کلی خون دل خوردهایم تا رسیدهایم اینجا. تازه اول کار است، ول کنیم همه چیز از بین برود؟
13
در ماجراهای سنندج و حزب کومله، گاهی جنازهها تا پایان درگیریها، که همیشه هم یکی دو روزی طول میکشید، رها بودند. یکبار یکی از رانندهها نادانسته و بیخبر، از روی
جنازهای که کنار جاده افتاده بوده، با ماشین رد شد. بروجردی، به شکلی اتفاقی، این ماجرا را دید. به شدت راننده را توبیخ کرد که: دشمن تا وقتی که زنده است، دشمن است و وقتی مُرد، دیگر همه چیز تمام است! جنازهی آدم، هرکس که میخواهد باشد، حرمت دارد.
14
وقتی گروه «پیشمرگان کُرد مسلمان» را سازماندهی میکرد، حواسش به خیلی چیزها بود؛ خواستههایش هم همیشه مبنایی بود. در یکی از جلسات توجیهیاش با این گروه، رو به مسؤلینشان کرد و گفت: اگر بین خودتان کسی را که سابقه خوبی ندارد و اهل اذیت و آزار مردم است میشناسید، عذرش را بخواهید. من حاضر نیستم به اسم انقلاب و اسلام، به کسی ستم بشود.
15
بروجردی یک استثنا بود. او در حقیقت فراتر از یک فرماندهی نظامی بود. با نیروهایش بسیار صمیمی بودو این نکته را بازتاب رفتارهای او در میان بچهها، به خوبی نشان میدهد. مثلاً آنها جدولی درست کرده بودند که سؤالهایش اینطوری طراحی شده بود: مردی که همیشه میخندد! توپ روحیه! مسیح کردستان! بابای بسیجیها !
جواب این سؤالها عموماً یا اسم کامل «محمد بروجردی» بود، یا اسم کوچکش یا فامیلیاش!
16
نشسته بودیم توی سنگر، منتظر خبر از محل درگیریها، که صدای بیسیم در آمد. کوملهها بودند. وقتی مطمئن شدند که
صدایشان را میشنویم، شروع کردند به فحش و بد و بیراه. هر چی از دهانشان درآمد، گفتند. من عصبانی شدم و خواستم با زبان خودشان جواب بدهم که بروجردی گفت: این جوری نه! درست نیست!
گفتم: میبینی که دری وری میگوید
گفت: عیب ندارد! تو درست صحبت کن !
17
گفتم: اگر دفعهی بعد آمدی، دیگر ما را توی این کوچه های تنگ و تاریک نخواهی دید!
محمد گفت: کجا داداش؟ انشاءالله جایی میخواهی بروی؟
گفتم: ای بابا ! تو دیگر کجای کاری؟ از بنیاد مسکن سپاه زمین گرفتم! پانصد تومان پول
دادم، ثبت نام کردم. اسمم درآمد و به من زمین دادند.
گفت: مگه سپاه بنیادمسکن هم دارد ؟
گفتم: آره!
از هیچ چیز خبر نداشت. گفتم: خوب تو هم برو ثبت نام کن!
گفت: شاید این کار را کردم؛ ولی فکر نمیکنم فرصت پیدا کنم!
حق با او بود؛ او هیچ گاه سعی نکرد که چنین فرصتی را برای خود به وجود آورد.(1)
1) - راوی: برادر شهید
18
دادستان جدیدی را فرستاده بودند به یکی از شهرهای مرزی. نمیدانم «بروجردی» را نمیشناخت یا میخواست گربه را دم حجله بکشد؛ به هر حال باهاش کار فوری داشتیم و او راهمان نمیداد؛ هی بهانه میآورد. آنقدر پشت در دادستانی ماندیم تا بالاخره بروجردی از کوره در رفت. برای اینکه آرامش کنم، گفتم: روایتی هست که میگوید: اذا التبست علیکم الفتن، فعلیکم بالقران
یکدفعه از اینرو به آنرو شد. گفت: عجب روایت خوبی، بارک الله !
قرآنش را باز کرد و شروع کرد به خواندن. انتظارمان طولانیتر شد. اینبار کفر من بالا آمد، گفتم: بلند شو برویم!
هنوز داشت قرآنش را میخواند. گفت: جوش نخور، درست میشود. یک روایتی هست...
همان روایت را برای خودم خواند و گفت: تو هم بیا قرآن بخوان.
19
در جلسهای که با فرماندههان ارتش دربارهی محل احداث یک پایگاه داشت، گفته بود: قرهداغ؛ این پایگاه باید در قرهداغ باشد!
فرماندههان ارتش از این پیشنهاد به شدت استقبال کرده بودند و گفته بودند: عالیست؛ قبول!
وقتی ماجرا را تعریف کرد، گفتم: تو قرهداغ را از کجا آوردی؟
گفت: قبل از خواب توسل کردم؛ گفتم: خدایا ما که کاری از دستمان برنمیآید، خودت یک راهی بگذار پیش پایمان
! توی خواب یک نفر بهم گفت چرا بچهها را معطل میکنی؟ قرهداغ؛ پایگاه باید در قرهداغ ایجاد شود!(1)
1) - راوی: برادر شفیعی
20
شیوهای داشت ویژهی خودش. مثلاً میرفتیم یک روستا را میگرفتیم؛ هنوز پاکسازی نشده، میدیدیم یک بسته شکلات گرفته دستش و دارد توی روستا میچرخد. از کوچک و بزرگ، به هر کس که میرسید، با خوشروئی شکلات تعارف میکرد. همیشه در جواب مخالفین این کار میگفت: صف مردم از ضدانقلاب جدا است !
21
قرار بود برود با چند تن از زندانیها حرف بزند. کلتش را درآورد داد به من. گفتم: اینها آدمهای خطرناکی هستند؛ پیشت باشد!
گفت: میخواهم باهاشان حرف بزنم، با این که نمیشود حرف زد!
رفت و شب هم ماند پیششان. موقع خواب سرک کشیدم ببینم چه خبر است؛ همه خوابیده بودند و او یک گوشه نشسته بود و داشت نماز میخواند!
22
درگیری در سنندج بالا گرفته بود و کسی جرأت بیرون آمدن از خانه را نداشت ؛ تنها صدایی که در شهر به گوش می رسید، صدای گلوله بود.
در این گیرو دار خبر آوردند که در نقطهای از شهر، زن حاملهای در حال وضع حمل است و انتقال او به بیمارستان ممکن نیست. بروجردی نشانی منزل آن زن را گرفت و بیدرنگ سوار ماشین شد و رفت. وقتی برگشت و جویای ماجرا شدیم، گفت: بردمش بیمارستان؛ خدا را شکر حالش خوب است!
23
همینطور که رانندگی میکردم، با هم حرف میزدیم؛ از ارومیه میرفتیم سمت مهاباد. یکباره انگار یاد موضوع مهمی افتاده باشد، تند به ساعتش نگاه کرد و گفت: بزن بغل!
گفتم: چی شد؟
گفت: وقت نمازه!
گفتم: اینجا، وسط جاده، امنیت ندارد. اگر صبر کنی یک ربع دیگر میرسیم!
گفت: بگذار نماز را اول وقت بخوانیم. اگر قرار است کشته شویم، چه سعادتی بالاتر از اینکه در نماز کشته شویم؟
24
داشتیم فوتبال بازی میکردیم و یک یار کم داشتیم. یکدفعه دیدیم یکی دارد میآید. از همانجا داد زدم: حاجی هم برای ما !
درست و حسابی بلد نبود، اما باز خوب بود. وقتی میدوید، یک پایش کمی میلنگید. خسته که شد، گفت: من دیگر میروم؛ با اجازه!
چند وقتی گذشت و یکروز گفتند: فرماندهی عملیات کردستان شهید شده!
با خودم گفتم کاش میدانستم چهجور آدمی بوده این آقای فرمانده؟
به نمازخانه که رفتم، عکسش روی دیوار بود؛ قد بلند، لبخندی صمیمی در میان ریشی بور. گفتم: این که حاجی خودمان است !
25
همانطور که داشتیم صبحانه میخوردیم. گوشمان به رادیو بود که سخنرانی یکی از علما را پخش میکرد. صحبت آن آقا کشیده شد به سیگار و فرمود: اصلاً این سیگار چه فایدهای دارد که بعضیها میکشند؟ به نظر من فایده که ندارد هیچ، بلکه کار عبثی است؛ و انجام کار عبث هم در شرع خالی از اشکال نیست!
بروجردی با شنیدن این حرف گفت: من دیگر سیگار نمیکشم!
گفتم: حالا که ایشان مستقیماً به من و تو اشاره نکرد؛ یک چیز کلی گفت!
گفت: وقتی دستور علما این است که سیگار نکشید، نباید کشید. ما که خودمان را تابع روحانیت میدانیم، باید پیش از همه به دستورات آنها عمل کنیم؛ در غیر این صورت فرق ما با دیگران چیه؟
از آن روز به بعد دیگر هیچ گاه ندیدم سیگار بکشد.
26
نیمهشب، با صدای فرماندهی پایگاه که فریاد میزده: «چرا این سنگر نگهبان ندارد؟» از خواب بیدار میشود. فریاد فرمانده بالا میگیرد: یعنی یک نفر پیدا نمیشود که اینجا نگهبانی بدهد؟
از جا بلند میشود، اسلحهاش را برمیدارد و از اتاق میرود بیرون.
از فرمانده میپرسد: کدام سنگر نگهبانی میخواهد؟
چون هوا تاریک بوده، فرمانده او را نمیشناسد. با دست به یک سنگر خالی اشاره میکند و میگوید: آنجا! خدا خیرت بدهد
سرباز. دو ساعتی باش تا خودم یکی دیگر را بفرستم کمکت!
محمد میرود روی سنگر و پشت کیسه های شن می ایستد.
نزدیکهای صبح، یکبار دیگر سر و کلهی فرمانده پیدا میشود و میگوید: هنوز هم که تو اینجائی؟
محمد میگوید: عیبی ندارد؛ بگذارید بچه ها بخوابند!
با طلوع خورشید، وقتی فرمانده برمیگردد تا نگهبان را عوض کند، چشمش میافتد به «محمد بروجردی» که هنوز در حال مراقبت از سنگر بوده است.(1)
1) - راوی: برادر حیدری
27
رانندهی کامیون عصبانی بود. مرتب بوق میزد و چراغ میداد. محمد سعی کرد تا آنجا که میشود، راه را باز کند و او بگذرد؛ ولی نشد. بالاخره کامیون سبقت گرفت؛ اما کمیجلوتر، ناگهان زد روی ترمز. محمد هم ماشین را نگهداشت.
رانندهی کامیون که درشت هیکل بود و سبیلهای از بناگوش دررفتهای داشت، پیاده شد و به طرف ما آمد. درب سمت رانندهی ماشین را باز کرد ومحمد را کشید پایین؛ و در حالیکه با عصبانیت فحش میداد، با یک دست یقهی او را گرفت و با دست دیگر محکم خواباند بیخ گوشش.
هجوم بردیم به سمت مرد. محمد جلوی آنها را گرفت و رو به راننده گفت: «حالا شما ببخشید. ما اشتباه کردیم.»
همان شب، در مقر سپاه کرمانشاه، به محمد اطلاع دادند که رانندهای از سنندج بار آوردهاست و می خواهد تسویه کند. خیلی هم عجله دارد. میگوید: زودتر کارم را انجام دهید تا برگردم!
محمد گفت: راننده را بیاورید پیش من! راننده، تا چشمش افتاد به بروجردی، درجا خشکش زد. محمد لبخندی زد و گفت: چی شده باز سر و صدا راه انداختهای؟
راننده سرش را پائین انداخت. محمد گفت: حالا بگو مشکلت چیست؟
راننده گفت: برای سپاه کرمانشاه بار آوردهام و حالا میخواهم زودتر آن را تحویل دهم و برگردم. ولی مرا معطل کردهاند و میگویند، فردا صبح!
گوشی تلفن را برداشت و به انباردار گفت: «هر چه زودتر بار را تحویل بگیرید!» و بعد رو کرد به راننده و گفت: برو به امید خدا!
اشک در چشمان راننده حلقه بست و خودش را انداخت در بغل محمد.
28
در حال دور زدن میدان سلفچگان بودیم که یک کامیون بدون توجه به مقررات، میدان را خلاف دور زد و جلویمان سبز شد. خدا رحم کرد که رانندهمان زود ماشین را کشید کنار و از مسیر کامیون دور شدیم. بچهها که از این حرکت حسابی عصبانی شده بودند، گفتند: باید حسابش رو کف دستش بگذاریم!
بروجردی که سرش را به علامت تأیید تکان داد، بچهها شیر شدند و همهگی با هم گفتند: باید حالش را بگیریم و بزنیم تو گوشش !
بروجردی گفت: خیلی عالیه!
یکی به راننده گفت: پس نگه دار!
بروجردی گفت: ما هیچ کاری نمیکنیم. آقای راننده راهت را بگیر و برو!
بچه ها جا خوردند، گفتند: حاجی! ما را دست انداختی؟
بروجردی گفت: متأسفانه این حرفهایی که شما زدید، حرفهای نفستان بود، نه عقلتان! خب، ما هم که نمیتوانیم به حرفهای نفس گوش بدهیم؛ پس بهتر است راهمان را برویم!
29
نیمه شب درگیری سختی داخل شهر در جریان بود. بروجردی را دیدم که یک گوشهای نشسته و غرق افکارش است. رفتم نزدیک و سلام کردم. پرسیدم: چی شده؟
گفت: دارم به این فکر میکنم که اگر کسی در این موقع شب که در مهاباد هیچ رفت و آمدی نیست و فقط نیروهای نظامی بیرون
هستند، به پزشک نیاز داشته باشد، چه باید بکند! (1)
30
شهر سنندج تازه آزاد شده بود. یک روز داشتم از ستاد به طرف سپاه میرفتم که بروجردی با یک جیپ ارتشی جلوی پایم نگه داشت و گفت: سوار شو!
کمی که رفتیم، یک نفر در کنار خیابان دست بلند کرد و حاجی نگه داشت. مرد گفت:
زنم مریض است و ماشین گیرم نمیآید برسانمش بیمارستان.
بروجردی بیمعطلی از ماشین پرید پائین و از من خواست که: کار این بندهی خدا را راه بینداز!
1) - راوی: برادر سنجقی
چنان محکم حرفش را زد که من مهلت پیدا نکردم دربارهی جوانب امنیتی کار حرفی بزنم. ناچار اطاعت کردم و رفتم. وقتی برگشتم، گزارش خواست: بنده خدا را رساندی به بیمارستان؟
31
ارادتش به امام به حدی بود که وقتی تلویزیون سخنرانی ایشان را پخش میکرد، دو زانو مینشست مقابل تصویر و تمام حواسش را میداد به حرفهایی که از زبان امام جاری میشد. او خودش را در اینجور وقتها در حضور امام میدید و به همین دلیل دوست داشت دیگران هم همانند خودش، سکوت کنند و به احترام امام، با ادب بنشینند!
32
چند سوال داشتم دربارهی محمد که دوست داشتم یک روز ازش بپرسم. این اتفاق روزی افتاد که دیدم تنها نشسته در گوشهای و توی خودش است. رفتم نزدیک و بعد از احوال پرسی مختصری، سوالهایم را طرح کردم: چطور شد که وارد جریانات انحرافی سیاسی قبل از انقلاب نشدی؟ چه عاملی تو را از آلودگی ها دور کرد؟
گفت: دو چیز بیشتر از همه در شناخت راه به من کمک کرد؛ یکی این که ما برخلاف دیگران، در مبارزه، «روحانیت» را یک اصل میدانستیم؛ و دوم این که ما به «امام خمینی» معتقد بودیم. در دیدگاه ما حضرت امام در رأس مسائل بود و همین باعث شد که منحرف نشویم!(1)
1) - راوی: رضا محمدی نیا
33
آمده بود ببیند میتوانم کاری برای یکبندهی خدای کمبضاعت بکنم یا نه؟ پرسیدم: تو خودت مشکلی نداری؟
گفت: من خودم توان حل مشکلاتم را دارم.
میدانستم که زندگی خصوصی او چگونه اداره میشود. وقتی هم که شهید شد، محقرانهترین زندگی را داشت. چیزی از مال دنیا ذخیره نکرده بود.(1)
1) - راوی: محسن رفیق دوست
34
گفتم: چهار سال است که در این منطقه هستیم. انشاءالله که جنگ زود تمام شود و برگردیم تهران!
گفت: من کاری به ختم جنگ ندارم. تصمیم گرفتهام در کردستان بمانم و به مردمش کمک کنم تا اینجا را بسازند.
35
نشسته بود یک گوشه و غمگین به نظر میرسید. گفتم: چی شده؟
جواب نداد. اصرار کردم، و تا به زبان نیامد، دست از سرش برنداشتم. بالأخره حرف زد؛ گفت: خواب دیدم در یک کانال مانندی گیر کردهام. خیلی بلند بود. یکباره «ناصر کاظمی» مثل باد از کنارم گذشت. صداش کردم و ازش کمک خواستم. برگشت، دستم را گرفت و
عین پر کاه کشید بالا. پایین را که نگاه کردم دیدم، جز تاریکی هیچچیز نیست.
در اینجا یکدفعه گل از گلش شکفت؛ گفت: اینها نشانهی این است که من هم شهید میشوم!
36
دو روز قبل از شهادتش تماس گرفت که: به خانوادهام بگوئید اگر میخواهند مرا ببینند، بیایند ارومیه.
خانوادهاش فوراً خودشان را به ارومیه رساندند. یک شب پیشش بودند. فردا صبح از آنها خداحافظی کرد و رفت. شب را در محل کار ماند و فردایش خبر آوردند که شهید شده است.(1)
1) - راوی: مهدی منتظری
37
وقتی داشت برای یافتن محل مناسب استقرار تیپ ویژهی شهدا از مهاباد حرکت میکرد، پیش از این که راهی شود، رانندهاش داود را - که در آن روزها لحظهای از او جدا نمیشد - برای انجام مأموریتی به ارومیه فرستاد. موقع حرکت، شهید «کاوه» با چند نفر سر رسیدند؛ کاوه گفت: میخواهم همراهت بیایم!
بروجردی گفت: نمیشود!
کاوه اصرار کرد که: من حتماً باید بیایم! و رفت که سوار ماشین شود. بروجردی شیشهها را بالا کشید و درهای ماشین را از داخل قفل کرد. کاوه کوتاه نیامد و سماجت کرد. بروجردی ناچار شیشه را پایین کشید و گفت: من به شما دستور میدهم که در اینجا بمانید!
با این حرف، کاوه خلع سلاح شد و دیگر اصرار نکرد.
38
داود گفت: حدس میزنم امروز یادش رفته آیهالکرسی بخواند. باید تماس بگیرم و به او یادآوری کنم.
تازه تلفن پیدا کرده بودیم و میخواستیم دنبالش بگردیم، که خبر رسید حاجی رفته روی مین!
شهید محمد بروجردی سال 1333 هجری شمسی، در روستای «دره گرگ» از توابع شهرستان بروجرد به دنیا آمد. شش سال بیشتر نداشت که پدر خود را از دست داد. در هفت سالگی وارد مدرسه شد اما اوضاع نابسامان اقتصاد خانواده، ناگزیرش کرد که دست از تحصیل در نوبت روزانهی مدارس بشوید و درسش را در کلاسهای شبانه پی بگیرد.
در سن 17 سالگی ازدواج کرد و چند روز بعد به صف انقلابیون پیوست. برای گذراندن دورهی آموزش مبارزات چریکی به سوریه و لبنان رفت و در آنجا با شهیدانی چون شهید چمران و شهید محمد منتظری آشنا شد. پس از بازگشت به وطن همچنان به مبارزات خود ادامه داد تا اینکه در سال 1354 دستگیر و زندانی شد.
اتفاقات سالهای 1355 به بعد باعث شد که هرچه بیشتر به هستهی اصلی انقلاب نزدیک شود. در بهمن 1357 مسئولیت حفاظت از امام خمینی(ره) را به عهده گرفت و بعدها، با پیروزی انقلاب، مسئولیت زندان اوین را پذیرفت. با شکلگیری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، که خود نیز یکی از بنیانگذاران آن محسوب میشد، وارد این نهاد انقلابی شد. با شروع نا آرامیها در کردستان، به عنوان فرمانده منطقهی هفت سپاه، راهی غربِ کشور شد و باقی عمر خود را در این منطقه گذراند. رفتار و کردار بروجردی و همچنین رشادتهایش در بازگرداندن امنیت به کردستان، باعث شد که مردمِ کُرد به او لقب «مسیح کردستان» بدهند.
فرماندهی او در این منطقه باعث شد که کردستان بطور کامل در اختیار نیروهای ایرانی قرار گیرد و مناطق اشغال شده توسط گروههای ضدّ انقلاب و وابسته به حزب بعث دوباره به وضع عادی برگردند.
شهید محمد بروجردی، در اول خرداد 1362، در مسیر جاده مهاباد – نقده بر اثر انفجار مین به شهادت رسید.
سردار فاتح، ابراهیم حسنبیگی، سازمان نهضت سوادآموزی، چاپ دوم1383
تکهای از آسمان، حسین فتاحی، سورهی مهر – شاهد، چاپ هشتم 1384
یادگاران؛ کتاب شهید محمد بروجردی، عباس رمضانی، روایت فتح، چاپ دوم 1383
چون کوه با شکوه، علیاصغر نصری، کنگرهی سرداران شهید استان تهران فرمانده سرزمین قلبها، بیژن قفقازیزاده، معاونت امور مطبوعاتی و تبلیغاتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
لوح فشردهی اطلاع رسانی سردار سرلشگر پاسدار شهید محمد بروجردی، معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران(ادراهی کل انتشارات و اطلاع رسانی)