ghaemiyeh.com
سرشناسه : طاهرزاده، اصغر، ۱۳۳۰ -
عنوان و نام پدیدآور : راز شادی امام حسین علیهالسلام در قتلگاه / اصغر طاهرزاده .
مشخصات نشر : اصفهان : لبالمیزان ، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری : ۱۲۵ ص.
شابک : ۱۵۰۰۰ ریال : 978-964-2609-28-4
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه : ص. [۱۲۳] - ۱۲۵ ؛ همچنین به صورت زیرنویس .
موضوع : حسینبن علی (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق.
موضوع : واقعه کربلا، ۶۱ق.
رده بندی کنگره : BP۴۱/۵/ط۱۵ر۲ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۳۴
شماره کتابشناسی ملی : ۲۰۷۷۸۰۴
بسم الله الرحمن الرحیم
راز شادی امام حسین علیه السلام در قتلگاه
اصغر طاهرزاده
مقدمه. 7
مقدمه مؤلف... 9
چه شد که کار به قتل امام حسین علیه السلام کشیده شد. 13
بهترین انتخاب در سختترین صحنه. 15
عامل اصلی شهادت امام حسین علیه السلام...... 17
غفلت از قداستها 21
نقش حزب اموی در شهادت امام حسین علیه السلام...... 22
غفلت از باطن قدسی اسلام. 27
اسلامِ دنیاییشده. 31
تفاوت دو نوع برخورد با اسلام. 34
به حاشیهرفتن معنویت! 37
آفت تولید بدون توحید.. 40
وقتی امور فرعیِ زندگی عمده شود. 45
غفلت از عقل قدسی شریعت... 49
ضرورت وجود امام معصوم در ادامهی دین.. 52
هدف اصلی امام حسین علیه السلام...... 55
غفلت از مقام امام علیه السلام...... 60
راز شادی امام حسین علیه السلام در قتلگاه 65
جمال هیبت امام علیه السلام در قتلگاه. 69
با چهرههای تابناک، به سوی مرگ.... 71
گرفتاری و دلداری! 73
راز عبادات شب عاشورا 77
رفع فاجعهی امویان از جهان اسلام. 80
نقشهی معاویه در هدم اسلام. 83
دستورالعملی از عالم غیب... 86
آگاهی زینب علیها السلام از اصول برنامه. 88
پارهکردن پردهی نفاق امویان.. 91
حزب اُموی.. 93
شخصیت ابوسفیان و رهبری حزب اُموی.. 95
زمینههای حکومت معاویه. 100
آفت خلط امویان با اهل سنت... 102
جنگ نفاق جدید با انقلاب اسلامی.. 104
اولین نتیجه. 108
جدایی فریبخوردگان از امویان.. 110
شکست بنبست... 113
توقفِ تأثیرگذاری امویان.. 115
روم دیروز و غرب امروز. 117
زیباییهای کربلا.. 119
باسمه تعالی
در این نکته هیچ شکی نیست که کربلا تابلوی کاملی از زندگی دینی است تا انسان در هیچ شرایط و موانعی از سیر به سوی خدا باز نماند و از همه سختتر شرایط و موانعی است که امویان در مقابل مسلمانان قرار دادند که عملاً در آن شرایط از اسلام جز قالبی باقی نمیماند و تمام ارزشهای الهی در ذیل ارزشهای جاهلیت به حجاب میرفت و سبّ حضرت علی علیه السلام که نمونهی کاملی از یک انسان معنوی بود، حکایتی است از روح کلی حاکمیت امویان که بناست به اسم اسلام بر مسلمانان حکومت کنند. در نظر بگیرید اگر حکومتِ حزب اموی ادامه مییافت و نقشههای معاویه بهبار مینشست از اسلام چه چیزی باقی می ماند؟ مؤلف محترم سعی نموده با شواهد تاریخی جایگاه امویان را در تاریخ اسلام نشان دهد و روشن کند نهضت کربلا متوجه دفع خطر امویان از اسلام بود تا جهان اسلام را - اعم از شیعه و سنی- از فتنهی آن حزب آزاد نماید و با
چنین توجهی به نهضت حضرت امام حسین علیه السلام ،روح و رویهای را کالبد شکافی میکند که همواره اسلام حقیقی را نشانه میرود و خواسته یا ناخواسته زمینهی ضد ارزششدن ارزشهای حقیقی را پدید میآورد.
در این کتاب سعی شده دو موضوع مورد توجه خوانندگان محترم قرار گیرد؛ در موضوع اول علاوه بر بررسی زمینههایی که منجر به شهادت امام حسین علیه السلام شد به این نکته میپردازد که باید چگونه آن زمینهها را ارزیابی کرد تا امروز جامعهی اسلامی گرفتار همان تفکراتی نشود که به اسم توسعهی غربی زمینهساز ضد ارزش شدن ارزشها میگردد، و اینکه آن تفکر چه خصوصیاتی دارد و چگونه باید از آن فاصله گرفت. موضوع دوم، توجه به روش حضرت سیدالشهداء علیه السلام است که حضرت چگونه توانستند جهان اسلام را از نقشهی عظیم سرکرده امویان یعنی معاویه رهایی بخشند و راز این رهایی را چگونه باید جستجو کرد رازی که اصحاب حضرت متوجه آن شدند و به زیبایی تمام حضرت را یاری کردند، اما نه برای شهیدنشدن، بلکه برای تحقق زیباترین شهادت.
گروه فرهنگی المیزان
باسمه تعالی
1- مسلّم «هرکس به هر مقامی رسید از کربلا رسید». اما آنچه بیش از همه مهم است چگونهدیدنِ کربلا است. اگر کربلا وطن عشق است و نوید جاودانگی و آموزشکدهی نهراسیدن از مرگ؛ در «چگونهدیدنِ کربلا» یک نگاه دیگر را نیز باید از یاد نبرد و آن؛ «چه شد که کار به قتل سلطان عشق یعنی حسین علیه السلام کشیده شد»؟
2- در «چگونهدیدنِ کربلا»؛ یک وقت به حسین علیه السلام مینگریم که چگونه دلها را تا اوج اُنس با خدا جلو میبرد و در دریای اشکِ شوقِ وصل غرق میکند و یک وقت به یزیدیان مینگریم که چگونه حزب اموی خواستند اسلام را از حقیقت بیندازند و به نظارهی غمهای اهلالبیت علیهم السلام مینشینیم که چه خون دلها خوردند.
3- در «چگونهدیدنِ کربلا»؛ یک وقت راه انسان را به سوی کعبهی مقصود، در راه حسین علیه السلام مینگریم و یک وقت باید راه انحراف از اسلام
را در خونِ ریختهی سیدالشهداء علیه السلام ریشهیابی نماییم تا کربلا را با دو چشم «جمال» و «جلال» دیده باشیم.
4- در «چگونهدیدنِ کربلا»؛ هرچند ناخواسته، لحظهای باید چشم از حسین علیه السلام برداشت و به لشکری چشم دوخت که سراسر ظلماتاست و سعی نماییم جایگاه تاریخی آن لشکر را ریشهیابی کنیم و روح و روان آنان را کالبدشکافی نمود تا معلوم شود از کجا شروع کردهاند که هماکنون در جبههی مقابله با حسین علیه السلام قرار دارند.
5- در «چگونهدیدنِ کربلا»؛ باید به لبخندهای حسین علیه السلام در قتلگاه نیز چشم دوخت که چه خطر بزرگی را از سر اسلام عزیز بهدر برده است که اینچنین در خون خود قهقهه میزند و صدای شکر خود را از این پیروزی به آسمان بلند کرده است؟
6- در «چگونهدیدنِ کربلا»؛ اگر بصیرتِ فهم فاجعهی امویان شناخته نشود که چه نقشهها در سر داشتند، هرگز به فهم کربلای حسین علیه السلام نخواهیم رسید و در آن صورت به هیچکجا نرسیدهایم.
7- در «چگونهدیدنِ کربلا»؛ میتوان فهمید چگونه در بازار عشق و شهادت میشود «خود» را بدهید و اسلامِ از دسترفته را بازستانید و به معجزهی عشق ایمان بیاورید که در مسیر عشق، هرگز راه ادامهی اسلام به بنبست نمیرسد، هرچند حزب پیچیدهی اموی مسیر آن را سدّ کند و لذا شناختن حیلههای عظیم امویان ما را متوجه نقش عظیم حسین علیه السلام مینماید که راه حسین علیه السلام چگونه راهی است ، راهی که هرگز امویان آن را نمیبینند و از آن سر در نمیآورند.
8- در «چگونهدیدنِ کربلا»؛ اگر جایگاه مناجاتهای شب عاشورا درست دیده نشود، هرگز کربلا دیده نشده است و هرگز راز نشاط و امیدواری حسین علیه السلام در بعد از ظهر عاشورا فهمیده نخواهد شد و از حادثه کربلا که باید تا ابد جان ما را گرم نگه دارد محروم میشویم.
9- در «چگونهدیدنِ کربلا»؛ وقتی برای تو محبوبترین انسانها، اصحاب کربلا خواهند بود که بفهمی چه میفهمیدند که اینچنین مرگی را انتخاب کردند، و پروانهوار در کنار مولایشان پَرپَر شدند تا در شهادت مولایشان او را کمک کرده باشند و نه در حفظکردن و ماندن آن حضرت. آیا عجیبتر از این میشود که یاران امام، امام را در تحقق بهترین شهادت یاری کنند؟ چه رازی در ماندگاری اسلام در این نوع مُردن یافتند؟
سعی کن کتاب را جهت یافتن چنین رازی ورق بزنی.
طاهرزاده
بسم الله الرحمن الرحیم
}اَلسَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا ابَاعَبْدِالله وَ عَلَیالاَرْوَاحِالَّتِی حَلَّتْ بِفِنَائِک{
}عَلَیْکَ مِنّی سَلاَمُالله اَبَداً مَا بَقِیتُ وَ بَقِیَاللَّیْلُ والنَّهَار{
سلام بر تو ای پدر بندگان خدا و سلام بر روحهایی که در کنار ساحت تو فرود آمدند، از طرف من سلام خدا برای همیشه بر تو باد، تا شب و روز برپاست.
به امید آنکه از زیباترین صحنهی تاریخ یعنی کربلا، بهرهای بگیریم که موجب بصیرت ما در دین و دنیایمان شود، در رابطه با ریشهی بهوجودآمدن جریان کربلا در آن برههی تاریخ نکاتی را عرض خواهم کرد.
از اهمیت تأمّل در واقعهی کربلا همین بس که ائمه معصومین علیهم السلام به ما دستور دادهاند هر حادثهای که برایتان پیش میآید به کربلا وصل کنید تا واقعهی کربلا یک لحظه از منظر ما پنهان نماند و از بصیرتی که در پی دارد محروم نگردیم. زیرا که کربلا یک حادثه اتفاقی نیست، بلکه فرهنگی است که برای شکوفایی حیات بشر توسط امامی معصوم تدوین
شده است. اگر خواستید حوادث زندگی، شما را نبلعد و روزمرّهگیها عمر شما را لگدمال نکند و خیالات و اغراضِ دنیایی افق حیات شما را تیره و تار نگرداند، باید همواره کربلا را مدّنظر داشته باشید تا هرگز از بهترین انتخابها در سختترین صحنهها نهراسید.
حادثهی کربلا آنچنان عمیق است که هرگز با یک یا چندجلسه باطن خود را نمینمایاند و وسیعتر از آن است که بتوان مبانیِ عمیق و معارفِ دقیق را با سخنرانی و خطابه و وعظ مطرح کرد و انتظار داشت اهداف و مقام حماسهسازان کربلا روشن شود. زیرا گاهی موضوعات بلندتر از آناند که الفاظ را توان توصیف آن باشد، چه رسد که بخواهیم در فضای خطابه آن موضوعات را مطرح کنیم، در حالی که آن حادثه از دسترس عقلها بلندتر است.
موضوع کربلا اینقدر بلند است که یا باید از آن چیزی نگفت و یا اگر بخواهید در فضای خطابه آن را توصیف کنید چیزی جز همین سخنان که مطرح است قابل ذکر نیست. آنقدر موضوع عمیق است که اگر باب آن را باز کنیم هر نکتهای از آن صدها نکته را به دنبال دارد و اگر هم باب موضوع باز نشود که همواره در همین سخنان اوّلیّه باقی می مانیم. هرچند حادثه آنچنان لطیف است که در نگاه سطحی هم ناخودآگاه با باطن انسانها گفتگو میکند.
با توجه به همین نکته است که بنده نیز به صورت سرفصل به بعضی نکات آن حادثه اشاره میکنم و تدبّر بیشتر را به عهدهی اهل تحقیق میگذارم.
دو موضوع را مورد نظر قرار میدهیم یکی این که «چه شد کربلا بهوجود آمد و چرا کار به قتل امامحسین علیه السلام کشیده شد؟» و دیگر این که «چگونه کربلا را بنگریم که از دیدن حقیقت آن محروم نشویم.»
در مورد ریشهی تاریخی کربلا و اینکه چه شد جریانات صدر اسلام به حادثه کربلا منجر شد، از زبان امامان معصوم علیهم السلام و یا یاران و اطرافیان حضرت اباعبدالله علیه السلام نکاتی مطرح شده که موضوع را بسیار حساس میکند. از جمله اینکه: فردای روز عاشورا همهی آنهایی که برای یزید خطرناک بودند کشته شدند، یک جوان مریض و نحیفی مانده است به نام حضرت سجاّد علیه السلام که فکر میکردند تا فردا زنده نباشد وگرنه حضرت را هم شهید میکردند، و تعدادی زن و کودک خردسال. حال حضرت زینب علیها السلام بالای سر بدن تکهتکه شدهی برادرش قرار دارد جملهای میگوید که در آن جمله جایگاه تاریخی کربلا مشخص میشود. خطاب به برادرش عرض میکند: «بِاَبِی، اَلْمَقْتُولُ بِیَوْم الْجُمُعَه، اَوِالْاِثْنَیْن؟»؛(1)پدرم فدایت، تو کشتهی روز جمعهای یا روز دوشنبه؟
شهادت حضرت اباعبدالله علیه السلام روز جمعه دهم محرم سال 61 هجری بوده است، ولی چرا حضرت زینب علیها السلام روز دوشنبه را به میان میآورند؟ حضرت امام رضا علیه السلام در مورد روز دوشنبه میفرمایند: «...وَ یَوْمُ الْإِثْنَیْنِ
1) مرحوم علامه میرزا ابوالفضل تهرانی در صفحه 209 از کتاب «شفاء الصدور فی شرح زیارة العاشور» روایت را اینطور نقل میکند که؛ «المقتول فی یوم الجمعه او الاثنین».
یَوْمُ نَحْسٍ قَبَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِیهِ نَبِیَّهُ وَ مَا أُصِیبَ آلُ مُحَمَّدٍ إِلَّا فِی یَوْمِ الْإِثْنَیْنِ فَتَشَأَّمْنَا بِهِ وَ تَبَرَّکَ بِهِ عَدُوُّنَا وَ یَوْمُ عَاشُورَاءَ قُتِلَ الْحُسَیْنُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ»؛(1)
دوشنبه روزی نحسی است که خدا در آن روز پیامبر خود را قبض روح کرد. آل محمّد صلی الله علیه و آله دچار مصیبت نشدند مگر در روز دوشنبه. لذا ما آن را شوم میدانیم. ولی دشمنان ما به آن تبرک میجویند و روز عاشورا حسین«صلواةاللهعلیه» به قتل رسید.
روز دوشنبه روز سقیفه است، روزی که مسیر اسلام از حاکمیت امامی معصوم به حاکمکردن انسانی غیر معصوم تغییر جهت داد. روز دوشنبه 28 صفر سال یازدهم هجری، پیامبر صلی الله علیه و آله رحلت میکنند، و غروب روز سهشنبه حضرت صلی الله علیه و آله را به خاک میسپارند، در این مدت درست وقتی که پیامبر صلی الله علیه و آله توسط حضرت علی علیه السلام و سلمان و مقداد و اباذر و بعضی از صحابه، غسل و کفن میشوند، عدّهای برای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله جانشین تعیین میکنند. حال حضرت زینب علیها السلام بر سر جسد حضرت سیدالشداء علیه السلام میفرمایند: «ای برادر تو کشتهی روز جمعهای، یا کشتهی روز دوشنبهای؟!» حضرت زینب علیها السلام با طرح این جمله میخواهند ذهن ها را از روز جمعه دهم محرم سال 61 هجری که امام حسین علیه السلام شهید شدند،متوجه یک فکر و بینش کنند. یعنی اگر خواستید ببینید چه شد که کربلا بهوجود آمد، ببینید چه اندیشهای دستاندرکار حذف حاکمیت امام معصوم شد.و پیام غدیر را نادیده گرفت. در همین رابطه باید به تعبیر مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی»، بین
1) الکافی، ج 4، ص 147
مباحث علمی با مخالفت علنی فرق بگذاریم.(1)
ما در این بحث به ریشههای تاریخی واقعه کربلا میپردازیم بدون آن که بخواهیم آن را به شخصی خاص نسبت دهیم. زیرا آنچه موجب میشود ما از تکرار آن حادثه در آینده مصون بمانیم، عبور از فکری است که در سقیفه ظهور کرد.
آن شاعر در رابط بین آتشزدن خانهی حضرت فاطمه علیه السلام و حمله به خیام امام حسین علیه السلام
میگوید: «خیمهگاه کربلا را آتش از اینجا زدند» پس اشاره به جریان سقیفه، اشاره به یک نوع فکر است، فکری که هیچچیزی را مقدس نمیداند و برای خود چنین حقی قائل است که قداستی برای دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیز قائل نباشد و لذا همین فکر در شکستن حریم شخصیت امامی معصوم آنقدر جلو میآید که او را در کربلا شهید میکند.
طبری نقل میکند که معاویه در جواب محمد بن ابابکر که به او اعتراض کرده بود چرا حرمت علی علیه السلام را نگه نمیداری، چنین میگوید: «در آن زمان پدر تو در میان ما بود، ما به فضل و برتری فرزند ابوطالب آگاه بودیم و بر خود لازم میدانستیم که حق او را رعایت کنیم، ولی بدان که پدر تو و عمر از نخستین کسانی بودند که حق علی را پایمال کردند و با او به مخالفت برخاستند، بنابراین اگر راهی که در پیش گرفتهایم، باطل
1) مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی» می فرمایند: «ایمان به مبادی خود و اصول و عقاید خود چیز بسیار خوب و پسندیده ای است، پافشاری بر آن هم خوب است، اما این نباید از مرز اثبات به مرز نفی و همراه با تعرض و دشمنی و عداوت، تجاوز کند .... مباحثه مذهبی عالمانه و در محفل علمی، با بد گویی به یکدیگر در علن در سطح افکار عمومی در مخاطبه با افکاری که قدرت تجزیه و تحلیل ندارند، فرق می کند.».25/12/1387
است، پدرت بنیانگذار آن بود و ما آن را ادامه دادهایم. اگر پدرت در گذشته آن گونه عمل نمیکرد، نه تنها ما با فرزند ابوطالب مخالفت نمیکردیم بلکه دستور وی را اطاعت مینمودیم ولی چون برخورد پدرت را با ایشان در آن زمان ملاحظه کردیم ما نیز به همان شیوه رفتار نمودیم».(1)
بنده در عین اینکه معتقدم معاویه از این طریق میخواهد ظلمهای خود را توجیه کند و باید حساب عمر و ابابکر را از حساب معاویه و امویان جدا کرد، با این همه توجه دادن حضرت زینب علیها السلام به سقیفه نکتهای است تا ما از جایگاه تاریخی حادثهها غفلت نکنیم.
باز در روایت داریم که زینب علیها السلام در کنار نعش برادر بزرگوارش عرضه داشت: «بِأَبِی مَنْ أَضْحَی عَسْکَرُهُ فِی یَوْمِ الْإِثْنَیْنِ نَهْبا»؛(2)پدرم فدای عزیزی که سپاهش در روز دوشنبه تار و مار شد. این بدینمعنی است که در سقیفه جادهای گشوده شد که امویان توانستند آرامآرام خود را در نظام تصمیمگیری وارد نمایند و عنصر نفاق در بدنهی نظام اسلامی جا باز کند و حضرت سیدالشهداء علیه السلام کاری کردند که جهان اسلام متوجه وجود چنین نفاقی بشوندو به همین جهت نباید نهضت عاشورا را تقابل میان امام حسین علیه السلام با اهل سنت دانست، بلکه تقابل اسلام است و نفاق و لذا کلیهی مسلمانان امام حسین علیه السلام را از خود میدانند.
حرکات و سکنات اصحاب کربلا میفهماند که موضوعِ فاجعهی کربلا در رابطه با یک نوع فکر پدید آمد، اگر آن فکر شناخته شد میتوان در مراحل بعدی جامعه را از آن مصون داشت تا حرمتها و قداستها محفوظ بماند و حسینِ دیگری کشته نشود و کشتن امام حسین علیه السلام تقبیح گردد. وگرنه باز به صورتهای دیگر مردم به فرهنگ اهل البیت علیهم السلام پشت می کنند و ناخواسته با فکر آنها دشمنی مینمایند. اگر متوجه نباشیم بینشی در میدان بود که کار را تا آنجا کشید که مقدسترین انسانِ روی زمین را به شهادت رساندند و احساس شرمساری هم نکردند، از واقعهی کربلا استفادهی لازم و عبرت کافی نگرفتهایم.
در زیارت عاشورا یزید را پنجمین متجاوز به حقوق اهل البیت علیهم السلام قلمداد میکنید، زیرا متوجهاید یزید شروع کنندهی حادثه نیست. زیارت عاشورا که از امامی معصوم صادر شده، نظرها را به اصل آن تفکّری میکشاند که با انسانهای مقدسِ تاریخ مقابله کردند و یزید را به عنوان کارگزار آن فکر نام میبرد.(1)زیارت عاشورا را یک انسان معصوم به ما ارائه داده و نه یک گروه تند سیاسی و یا جناح رادیکال و گروه
1) شیخ طوسی، چهار نفر اولی را که در زیارت عاشورا مورد لعن قرار میگیرند، به این صورت معرّفی کرده: نفر اول، قابیل یعنی اوّلین عامل برادرکُشی تاریخ که بنیاد قتل در دنیا را نهاد و نفر دوم، عاقرِ شتر حضرت صالح علیه السلام است یعنی اولین کسی که آیت بزرگ الهی را نادیده گرفت و او را کُشت، و نفر سوم، قاتل حضرت یحیی علیه السلام یعنی کسی که جسارت یافت پیامبر خدا را به قتل برساند، و نفر چهارم، ابن ملجم قاتل امیرالمؤمنین علیه السلام است،یعنی اولین کسی که در اسلام دست به ترور وَلِیالله زد. (قاضی نورالله شوشتری، مجالس المؤمنین، ص 291).
اپوزوسیون، تا بگوییم یک عکسالعمل سیاسی است، بلکه یک خط هدایت است تا با حادثه درست برخورد کنیم.
لازم است همینجا عرض کنم هرگز از زیارت عاشورا غافل نشوید. زیارت عاشورا ادب عزاداری صحیح و تحلیل درست از واقعهی کربلا است. هر عزاداریِ معقولی که میتوانید، انجام دهید، ولی روشی را که معصوم به شما آموخته است فراموش نکنید. زیارت عاشورا نمیگذارد که تحلیل شما از کربلا منحرف گردد، همچنانکه نمیگذارد فرهنگِ حیاتبخش کربلا فراموش شود، زیرا بیارتباط با فرهنگ کربلا، ما ملّتی پوسیده خواهیم شد، و بنابراین ارتباط صحیح با آن حادثه را در سخنان امامان معصوم علیهم السلام باید دنبال کرد.
در زیارت عاشورا با همان بینشی که حضرت زینب علیها السلام در کربلا با حادثه برخورد کردند، لعنت را به سوی فرهنگی سوق میدهید که از حاکمیت انسانهایی معصوم غافل است و سقیفه یکی از جلوههای آن فرهنگ است که در مقابل غدیر بهپا شد. نباید فکر کنیم که سیاستِ عدمِ اختلاف بین شیعه و سنی - که مسلّم سیاست مقدّسی است وحیلههای استعمار را خنثی میکند - به آن معنی است که نقش حزب اموی را در انحراف از اسلام فراموش کنیم و از آن جریان و فکری که بستر ظهور حزب اموی شد غافل گردیم، تا دوباره به همان ورطهای از هلاکت سقوط کنیم که در صدر اسلام سقوط کردیم. ما معتقدیم برای حفظ اسلام مدیریت امام
معصوم شرط است و غدیر محل طرح چنین موضوعی بود، حال در سقیفه به هر دلیلی از این موضوعِ مهم غفلت شد و ناخواسته نتیجه آن شد که پس از پنجاه سال یزید بر سر کار آمد و حاکمیت جهان اسلام را تصاحب کرد و فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله یعنی امامی معصوم را به قتل رساند و فجیعترین حادثه تاریخ را پدید آورد.
مسلّم قصد خلیفهی اول و دوم آن نبود که کار به حاکمیت یزید کشیده شود ولی مگر سنت خدا این است که ما هر طور خواستیم عمل کنیم و نتیجه، مطابق عمل ما نباشد؟ در خبر داریم چون عمربن خطاب به شام وارد شد و معاویه را دید گفت: «هَذا کِسْرَی الْعَرَب»؛(1)
حال حساب کنید حدیثسازان برای چنین معاویهای ساختهاند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «هرکس در حال دوستی ابابکر و عمر و عثمان و علی بمیرد و اعتراف نماید که آن ده نفر به بهشت میروند و بر معاویه درود و رحمت فرستد، بر خدا واجب خواهد آمد که به حسابش رسیدگی ننماید.( تاریخ ابنکثیر، ج 8 ، ص 139).
از آن طرف از عبداللهبنعمر هست که «پیامبرخدا صلی الله علیه و آله از راهی که پایین بود بالا آمد و ابوسفیان را که سواره بود و معاویه و برادرش همراه او بودند، یکی دهانهکش بود و دیگر ستورران، چون به آنها نظر افکند فرمود: «خدایا! دهانهکش و ستورران و سوار را لعنت کن». از عبدالله بن عمر میپرسند: تو خودت از پیامبرخدا صلی الله علیه و آله شنیدی؟ گفت: «آری، اگر دروغ بگویم گوشم کر باد چنانکه دیدگانم کور».(- کتاب صفین چاپ مصر، ص247- ترجمه الغدیر، ج19، ص217.)
نصربنمزاحم در کتاب «صفین» از قول پیامبر صلی الله علیه و آله ثبت کرده «هرگاه معاویه را بر فراز منبر دیدید او را بکشید». ابوسعید خُدری میگوید: این کار را نکردیم و رستگار نشدیم. (تهذیبالتهدیت، ج5 ، ص110- ترجمه الغدیر، ج19، ص225.)
این پادشاه1) ابن اثیر، اُسْدُالغالب، ج 4، ص 434. در باره معاویه در کتب اهل سنت می توانید به ترجمه جلد 15 کتاب شریف الغدیر مراجعه فرمایید،از جمله در آن کتاب هست که: براءبنعازب میگوید: ابوسفیان همراه معاویه آمد. رسولخدا صلی الله علیه و آله فرمود: خدایا آن جلوئی و دنبالهروش را لعنت کن. خدایا! آن چموشک را بگیر. پسر براء از پدرش- که این حدیث را نقل میکرده- میپرسد: چموشک کیست؟ جواب میدهد: معاویه (کتاب صفین ص244 – ترجمه الغدیر، ج19، ص218.) احمد حنبل در مسندش از ابنعباس آورده؛ در سفری همراه رسولخدا صلی الله علیه و آله بودیم، صدای دو نفر را شنید که آواز میخواندند و به نوبت جواب هم را میدادند... پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: نگاه کنید ببینید این دو کیستند؟ عرض کردند: معاویه است و عمروبنالعاص، در این هنگام رسولخدا صلی الله علیه و آله دست به دعا برداشته فرمودند: خدایا ! آن دو را نگونسار گردان و در انداز به آتش دوزخ.( مسند احمد حنبل، ج4، ص421- ترجمه الغدیر، ج19 ، ص218.)
عرب است. حاکی از آن که خلیفهی دوم متوجه است خطرِ به سلطنتکشیدن خلافت از طریق معاویه میرود. ولی آیا توانستند کاری بکنند که کار به آنجا منجر نشود؟ وقتی ارزش امام معصوم یعنی علی علیه السلام با سایرین مساوی قلمداد شد، نتیجه آن میشود که همهی قبایل حکومتِ بر جامعه مسلمین را حق خود میدانند، و لذا تفاوتی بین امام حسین علیه السلام و یزید در میان نمیماند و تاکید بنده آن است که اگر از این زاویه سقیفه مورد نقادی قرار گیرد، اختلاف بین شیعه و سنی به یک بحث علمی تبدیل می شود که برکات خود را به همراه دارد.
اگر روحیهای که در سقیفه پیام غدیر را نادیده گرفت شناخته نشود، دوباره مقدسات به مسلخ میروند. روح و روحیهای که نمیتواند بفهمد پروردگار عالم انسانهایی را جهت هدایت بشر، منوّر به عصمت و طهارت کرده است، نه تنها چنین مقاماتی را نفی میکند، بلکه اساساً نسبت به چنین انسانهایی کینهورزی مینماید، و این است آن خسارت بزرگی که در کربلا بروز کرد. لعنهایی که در زیارت عاشورا اظهار میشود، برای
فاصله گرفتن از آن نوع تفکری است که جایگاه انسانهای قدسی را در اداره امور جامعه انکار میکند، چه آن نوع تفکر در قابیل ظاهر شود، و چه در کشندهی ناقهی صالح علیه السلام و چه در قاتل حضرت یحیی علیه السلام و چه در قاتل امیرالمؤمنین علیه السلام، همه و همه یک وجه مشترک دارند و آن نفی قداست انسان های مقدس و معصوم است و کینهورزی نسبت به آنها.
وقتی مشکل اساسی بشر فهمیده شد و کربلا را به عنوان آینهی نمایش چنین مشکلی نظاره کردیم، لعنتهای مطرح شده در زیارت عاشورا، لعنتهایی از سر معرفت خواهد بود و موجب دستیابی به جایگاهی میشود که در طول تاریخ متوجه نقش انسانهای معصوم بوده است و دیگر نه تنها انسانهای معصوم را رقیب خود احساس نمیکنیم - تا بخواهیم به آنها کینهورزی کنیم - بلکه آنها را هدیهی الهی می دانیم که خداوند به ما نشان داده تا راه را گم نکنیم.
پیام حضرت سیدالشهداء علیه السلام و یاران آن حضرت در کربلا آن است تا انسانها از خود بپرسند چرا اسلام آنطور که باید و شاید نتوانست نقش خود را ایفاء کند و چرا کار جهان اسلام تا به آنجا کشیده شد که روبهروی پاکترین انسان روزگار ایستادند؟ وقتی آن پیام درست دریافت شد همهی آحاد جهان اسلام نسبت به سیری که پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله پیش آمد، به تأمل فرو میروند.
اگر در بارهی طرز تفکر خلفای سهگانه یعنی ابابکر و عُمَر و عثمان مطالعه کنید میتوان به این نتیجه رسید که خداوند حتماً انسانهایی بالاتر از آن افراد برای ادامه دینداریِ امت اسلام پروریده است. به عبارت دیگر
کربلا میخواهد بگوید خداوند در غدیر چیزی بالاتر از آنچه در سقیفه به بشریت عرضه شد، برای بشریت آماده کرده بود، پس بیائید به راهی برگردید که از آن جدا شدهاید.
با توجه به حرکات سه خلیفهی اول میتوان پذیرفت که آنها اسلام را به عنوان بهترین نظام برای ادارهی جامعه پذیرفته و برای تحقق آن تلاش نمودهاند و سعی دارند به سیره پیامبر خدا صلی الله علیه و آله عمل کنند. در تاریخ هست که عُمَر به عنوان خلیفهی مسلمین بنا دارد بازدیدی از فلسطین بکند، او و غلامش هر دو با یک شتر راه افتادند. قرار گذاشتند یک منزل عُمَر شتر را سوار شود و غلام مهار شتر را بکشد، و یک منزل غلام سوار شتر شود و عُمَر مهار شتر را بهدست گیرد. هر کدام هم یک کیسهی خرما به عنوان توشهی راه به کمر داشتند. از قضا وقتی به دروازهی فلسطین رسیدند، موقعی بود که غلام سوار شتر بود. چون مردمِ استقبالکننده از خلیفه، قبلاً او را ندیده بودند و تصور کردند کسی که سوار شتر است همان خلیفه است. پیش آمدند و از غلام تجلیل کردند، تا بالاخره معلوم شد خلیفه آن دیگری است. بنابراین از نظر سادهزیستی نمیتوان تفاوتی بین خلیفهی اول و دوم و حضرت علی علیه السلام گذاشت و مطلب را به همین خلاصه کرد، بلکه باید توجه داشت مسئلهی حاکمیت امام معصوم دقیقتر از اینها است که کمال او را صرفاً در سادگی و عدالت اقتصادی دنبال کنیم.
باز در تاریخ داریم؛ ابابکر وقتی در مکّه زندگی میکرد وضع مالی خوبی داشت و اکثر مالش را در مکّه و مدینه و در جنگ احزاب خرج کرد و وقتی خلیفه شد یک بز و یک شتر و یک قطعه زمینی که جوُ و
گندم در آن میکاشت، چیز دیگری نداشت. شبهنگام که خواست به خانهاش که در بیرون مدینه بود، برود، شخصی به او گفت: اجازه بدهید با شمع دنبالتان بیایم. او گریه کرد که امیرالمؤمنین شدم که با شمع بیتالمال به خانهام بروم! یعنی از نظر ظاهر مشکلی بین خلیفهی اول و دوم و علی علیه السلام نبود که شما روی آن دست بگذارید و بگویید چون چنین کردند، کار به مقابله با فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله کشید. بلکه مسئلهی اصلی این بود که: جایگاه اسلام را درست تشخیص نداده بودند، منکر اسلام نبودند، ولی افقی را که اسلام در نهایت دنبال میکرد، نمیشناختند. تصورشان آن بود که اسلام آمده است که امور دنیایی ما را سرو سامان بدهد و لذا هر جا فکر میکردند نظر اسلام برای امور کافی نیست، نظر خود را بر نظر اسلام ترجیح میدادند. یعنی به جای اینکه دستشان را به اسلام بدهند و بالا بروند، پای اسلام را گرفتند و پایین کشیدند. این نوع عملکرد نسبت به اسلام کار را به بیاعتبار دانستن هر معنویّتی میکشاند، و موجب تقویت روحیهی تقدّسزدایی و بیرنگکردن جنبههای قدسی دین میشود. تمام مطلبی که کار را به شهادت اباعبدالله علیه السلام کشاند در این طرز فکر اخیر نهفته است.
اسلام برای آبادانی دنیا و آخرت مسلمین است، یک وقت شما میگویید اسلام را میخواهیم تا هم عاقبتمان را نورانی کنیم و هم دنیایمان را به سامان برسانیم، این همان است که خداوند در قرآن به ما
توصیه میفرماید که بگویید: «رَبَّنَا اَتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنةً وَ فِی الاَخِرَةِ حَسَنةً وَ قِنَا عَذَابَ النَّار»؛(1)
به فرمایش قرآن عدّهای از خدا فقط دنیا را میخواهند و میگویند: «رَبَّنَا اَتِنَا فِی الدُّنْیَا» خدایا فقط دنیا را به ما بده، خدا میفرماید: اینها در آخرت هیچ بهرهای ندارند «وَ مَالَهُ فِی الاَخِرةِ مِنْ خَلاقٍ».(2)از حرکات و گفتار خلیفهی اوّل و دوم بر میآید که متوجه باطن قدسی دستورات الهی نبودند، تصورشان آن بود که آن دستورات، یک مجموعه دستورات قراردادی است تا امور جامعه را به سرو سامان برساند و لذا اگر به نظرشان چیز دیگری میرسید که کارآیی بهتری داشت آن را عمل میکردند.(3)
یک وقت انسان در عین توجّه کامل به قیامت، در دنیا هم طبق دستورات دینی زندگی آسودهای را برای خود تهیّه میکند و بر این اساس به اسلام هم عمل میکند تا در حیاتِ ابدی،ِ معذّب نباشد. ولی یک وقت اسلام را میخواهد که صرفاً دنیایش را تأمین کند، حالا هرجا اسلام مزاحم دنیایش شد - طبق این بینش- اسلام را کنار میگذارد. در حالی که اگر با افق اصلاح قیامت به اسلام بنگریم باید وقتی بین اسلام و امیال ما تعارضی پیش آمد، آن امیال را زیر پا بگذاریم. در صدر اسلام بینشی که بر سر کار آمد و امیرالمؤمنین علی علیه السلام را حذف کرد این طور بود که هرجا زندگیِ دنیاییِ مردم با اسلام اصطکاک پیدا میکرد تحت عنوان
«اجتهادِ خلیفه» اسلام را کنار میگذاشت. خلیفه دوم بارها میگوید: «مُتْعَتان کانَتا عَلی عَهْدِ رَسُولِ اللّه صلی الله علیه و آله أَنَا أَنْهی عَنْهُما وَ أَعاقب عَلَیْهِما»؛(1)دو متعه در زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله حلال بود من حرام کردم و عامل به آن دو را کیفر میکنم. معنی این حرف این است که پیامبر صلی الله علیه و آله هرچه کرد، کرد، و قرآن هرچه گفت، گفت، نظر ما این است که صلاح دنیای مردم همین است که ما میگوییم. این طرز فکر چه بخواهیم چه نخواهیم جایگاه پیامبر صلی الله علیه و آله را از آن مقام قدسی که او رسول خدا است و حکم خدا را آورده، تنزل میدهد و او را در حدّ یک مصلح اجتماعی پائین میآورد، به طوری که هرکسِ دیگر هم میتواند در حدّ او باشد. در این نگاه جایگاهی برای امام حسین علیه السلام نمیماند که حق داشته باشد یزید را نپذیرد و بخواهد حکم حق را بر مناسبات جامعه حاکم کند.(2)
در تحلیل حادثه ای که در کربلا رخ داد باید نظرها رابه طرز فکری بیندازیم که با نفی قداست نبی و نبوت، مدیران حقیقی جامعهی اسلامی یعنی اهلالبیت علیهم السلام را نادیده گرفتند و نگذاشتند آنها آنطور که شایسته است جامعه را رهبری کنند. اگر معرفتی پشتوانهی وفاداری ما به امام حسین علیه السلام نباشد نهتنها متوجّهی جایگاه تاریخی حادثهی کربلا نمیشویم و نمیتوانیم کربلا را درست تحلیل کنیم، بلکه ممکن است به جنگ
فرقهای گرفتار شویم. در حالی که بحث بر سر یک نوع تفکر است و نقد آن تفکر، و نه بحث بر سر فرد یا افراد، به همین جهت هم امیرالمومنین علیه السلام در خطبه 162 نهج البلاغه وقتی یکی از افراد بنی اسد در مورد جریان غصب خلافت پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن حضرت سؤال میکند، میفرمایند: رها کن آن را، آنچه را باید به آن بپردازی پسر ابیسفیان یعنی معاویه است که تلاش دارد از جریان سقیفه به نفع خود استفاده کند و حزب اموی را بر سرنوشت ملت اسلام حاکم کند.
در تاریخ داریم در زمان خلیفهی دوم لشکر مشغول کشورگشایی بود و بازار جنگ گرم بود، وقت اَذان شد، مؤذن در حین اذان گفت: «حَیِّ عَلَی خَیْرِ الْعَمَل»؛ یعنی بشتابید به سوی نماز که بهترین عمل است. خلیفه حساب کرد اگر این شعار مورد توجه قرار گیرد ممکن است انگیزه جنگ و جهاد ضعیف شود. دستور داد آن قسمت را از اذان حذف کنند و به جای آن بگویند: «الصّلاةُ خَیرٌ مِنَ النَّوم». جملهای که پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داده بودند در اذان باشد، به دستور خلیفهی دوم حذف شد!(1)
و این در حالی است که خداوند فرمود: «مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ»؛(2)هر آنچه را رسول خدا برای شما آورد
1) قوشجی در شرح تجرید میگوید: عمر بالای منبر گفت: «ایّهاالنّاس! ثلاث کنّ علی عهد رسولالله صلی الله علیه و آله و انا انهی عَنْهُنَّ وَ اُحَرِّمُهُنَّ و اُعاقِبُ عَلیهِنَّ، مُتْعَةُالنِّساء وَ مُتْعَةُالحجّ وَ حیِّعلیخیرالعمل»؛ ای مردم سه چیز در زمان رسولالله بود که من آنها را نهی کرده و حرانم مینمایم و هرکس به انجام آنها مبادرت نماید را عقوبت میکنم که عبارتند از «متعهی نساء» و «متعهی حج» و «گفتن حیِّ علی خیرالعمل» در اذان، (ترجمهی الغدیر، ج 12، ص79).
2) سورهی حشر، آیهی 7
بگیرید و از آنچه شما را بازداشت، دست بکشید، تقوای الهی پیشه کنید، بهدرستی که خداوند شدیدالعقاب است.(1)
حرف این است که چرا چنین برخوردی با اسلام و سخنان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میکردند؟ عرض شد از حرکات و گفتارشان برمیآید که از نظر آنها اسلام برای دنیا بود و هر جای اسلام با دنیا منطبق نبود باید کنار بگذارند، و این یک طرز فکر بود نه این که فقط شخص خلیفه دوم چنین بینشی داشت، بلکه جریانی که دست به دست هم داد و سقیفه را در مقابل غدیر بهوجود آورد، دارای چنین طرز فکری بود.
خلیفهی اول؛ خالدبنولید را فرستاد تا با از دین برگشتگان برخورد کند، خالد مردان آنها را در آغلهای چارپایان گرد آورد و همه را آتش زد، عمر به ابابکر نسبت به کار خالد اعتراض کرد و گفت: آیا اجازه میدهی مردی، مردم را به گونهی خدای بزرگ شکنجه کند؟ ابوبکر گفت: شمشیری را که خداوند بر روی دشمنان خویش برهنه ساخته در غلاف نخواهم کرد.(2)
در حالیکه از قول پیامبر صلی الله علیه و آله هست که : «کیفردادن به آتش تنها در خور پروردگار است».(3)
باز در تاریخ داریم؛ چون خبر کشتن مالکبننویره به ابوبکر و عمر رسید، که خالدبنولید، مالکبننویره را کشت و همان شب با همسر او همبستر شد. عمر به ابوبکر گفت: خالد با آن زن فحشاء نمود، تازیانهاش بزن. ابوبکر گفت: نه! او در امر دین گرفتار لغزش شده است. عمر گفت: او مسلمانی را کشته او را بکش، ابوبکر گفت: نه! او در امر دین گرفتار لغزش شده، و من شمشیری را که در روی ایشان برهنه کرده در غلاف نمیکنم.(1)
راستی به چه جرمی مالکبننویره آن صحابی رسولخدا صلی الله علیه و آله، کشته شد؟ مگر پیامبر نفرمود: هر مردی که گواهی به یگانگی خدا و رسالت من بدهد نباید خون او را ریخت، مگر یکی از سه کار را انجام دهد، کسی را بکشد، زنای محصنه کند، دین خود را رها کند.(2)
کار آنچنان زشت بود که وقتی عمر با ابابکر روبهرو شد، در بارة خالد به او گفت: «دشمن خدا بر مردی مسلمان ستم کرد، او را کشت و سپس بر زنش جهید»(3)
این فکر که نسبت به مجازات خالدبنولید کوتاهی میکند، فکری است که دین را فقط برای دنیا میخواهد و نه برای نورانیشدن انسان و نه برای سعادت ابدی او. این تفکری بود که امویان توانستند میوههای آن را بچینند و نه تنها حضرت اباعبدالله علیه السلام را شهید کردند که هر مؤمنی که
مقید به آداب الهی بود و آنها را تأیید نمیکرد را به مسلخ فرستادند که از جملهی آنها حجربنعدی بود که به دست معاویه شهید شد.
با غفلت از ارزش تقوا و پشتکردن به انسانهای قدسی، به مرور روحیهای به میدان آمد که با پاسداری از ارزشها سرِ جنگ دارد و از هر حامل ارزشی که به بالاتر از دنیا فکر کند متنفّر است.
کتاب صحیح مسلم نقل میکند که: پیامبر صلی الله علیه و آله در حال احتضار بودند، فرمودند: بیایید تا نوشتهای برای شما بنویسم که هرگز پس از این گمراه نشوید و کاغذ و قلم خواستند. تاریخ گواه است که خلیفه دوم گفت: این فرد - اشاره به پیامبر صلی الله علیه و آله - هذیان میگوید.(1)
یعنی پیامبری را که قرآن دربارهاش میفرماید: «مَا یَنْطِقُ عَنِالْهَوَی»؛(2)
هرگز از روی میل خود سخن نمیگوید و هرچه میگوید حقّ است، خلیفهی دوم در بارهی آن حضرت گفت: «اِنَّ الرَّجُلَ لَیهْجُر»؛ این مرد هذیان میگوید. بعد ادامه میدهد و میگوید: «حَسْبُنَا کِتَابَالله»؛ کتاب خدا ما را کافی است. یعنی ما از پیغمبر صلی الله علیه و آله توصیه و راهنمایی نمیخواهیم.
مگر کتاب خدا نمیگوید: باید از پیامبر صلی الله علیه و آله اطاعت کنید؟ میفرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَ أُوْلِیالأَمْرِ مِنکُمْ...»؛(3)ای مؤمنان خدا را اطاعت کنید و رسول و اولیالأمر خود را نیز اطاعت نمایید... و یا مگر قرآن نمیفرماید: «أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ
إِلَیْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ»؛(1)
ای پیامبر! ما قرآن را بر تو نازل کردیم تا برای مردم شرح و تبیین نمایی، تا تفکر کنند. پس چرا دستور پیامبر صلی الله علیه و آله نادیده گرفته میشود؟
با دقت بر این نکات است که میتوان گفت در تفکری که از سقیفه شروع شد، قرآن وسیلهای برای امور دنیایی گشت و لذا آنجا که تصور میشد قرآن جوابگوی امور آن دنیایی که آنها برای خود تنظیم کردهاند نیست، دستورات را آن رعایت نمیکردند.
چنانچه ملاحظه میشود بحث در رابطه با اختلاف دو گروه به نام شیعه و سنی نیست، بحث بر سر دو نوع برخورد با قرآن و پیامبر صلی الله علیه و آله است، و موضوعِ مورد بحث یک مسئلهی معرفتی است و توجه به آثار و تبعات آن معرفت در سیر تاریخ دارد. اگر جامعهی اسلامی این موضوعات را نشناسد نمیتواند خطرات آینده را پیشبینی کند و از آنها عبور نماید، عین این مشکلات ممکن است برای انقلاب اسلامی و نیروهای متدیّن آن پیش بیاید. باید فکر و بینشی را بشناسیم که در صدر اسلام علی علیه السلام را کنار گذاشت تا اولاً: خودمان در آن ورطه نیفتیم، ثانیاً: جریانهایی را که در دل جامعه شیعی همانطور فکر میکنند، بشناسیم تا انقلاب اسلامی را از گرفتارشدن در چنگال آن جریانها حفظ نماییم.
1) سورهی نحل، آیهی 44.
بسیار پیش می آید که رفیق بنده و رفیق جنابعالی بدون آن که متوجه شود، تجزیه و تحلیلش از اسلام شبیه همان تفکری است که در سقیفه ظهور کرد و برداشتش از اسلام همانطوری است که نمیتواند غدیر را بپذیرد. غافل از اینکه آن طرز فکری که ابعاد الهی انسان را نمیشناسد و رابطهی بین تشریع و تکوین را نمیفهمد و همهچیز را سیاسی بررسی میکند، کارش به کُشتن مظاهر معنوی منجر میشود. باید در جریان شهادت حضرت سیدالشهداء علیه السلام به این موضوع فکر کرد که چرا پس از پنجاه سال از هجرت رسول خدا صلی الله علیه و آله عدهای از مسلمانان حاضر شدند دست به کشتن کسی بزنند که معتقدند رسول خدا صلی الله علیه و آله در مورد او و برادرش سفارشها کرده و حضرت سیدالشهداء در مقابل لشکر عمرسعد فرمودند: «أَ وَ لَمْ یَبْلُغْکُمْ مَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ لِی وَ لِأَخِی هَذَانِ سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّة»(1)آیا به راستی سخن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در مورد من و برادر ام به شمایان نرسیده است که فرمود: این دو؛ سید و سالار جوانان اهل بهشتاند؟ اینطور نیست که منکر سخن حضرت سیدالشهداء علیه السلام بودند، مشکل آن بود که در فرهنگی قرار داشتند که رعایت سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله را مصلحت نمیدانستند، و این آن فرهنگی است که در سقیفه ظهور کرد.
یک نوع فکر و فرهنگی در سقیفه ظاهر شد که معتقد است از اسلام استفاده کند ولی هرجا به نظر او اسلام جواب نداد با نظر خودش کار را ادامه دهد، زیرا معتقد است اسلام هم مثل هر چیزی کهنه میشود و دورانی دارد. این طرز فکر را در گفته خلیفه دوم به وضوح میتوان دید،
1) الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج2، ص 97.
وقتی میگوید: «همانطور که یک شتر در طول عمرش حالات گوناگونِ توانایی و جوانی و ناتوانی و پیری دارد، اسلام همینطور است»(1)
از این جمله بر میآید که اسلام هم یک طرز فکر بشری است، مثل طرز فکر افلاطون و جان لاک که در عین قابل احترام بودن نمیتوان تا ابد به آن مقید بود. حرفشان این است که اسلام مربوط به زمان پیامبر صلی الله علیه و آله بود، امروز باید خودمان با فکر خودمان به اسلام کمک کنیم.
آیا نباید تعجّب کرد که چگونه به دینی که خالق هستی برای کلّ بشر آورده و فوق عالَم است و شامل مُرور زمان نمیشود، از این منظر نگاه میشود؟ چون فکر میکردند دین خدا هم یک پدیده مادّی و عصری است و همانطور که مادّه فرسایش پیدا میکند، آن هم فرسایش پیدا میکند! حال اگر امام حسین علیه السلام بخواهد جامعه را به زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله برگرداند و بگوید: «أَنِّی لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لَا بَطِراً وَ لَا مُفْسِداً وَ لَا ظَالِماً وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِی أُمَّةِ جَدِّی صلی الله علیه و آله أُرِیدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَی عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أَسِیرَ بِسِیرَةِ جَدِّی وَ أَبِیعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام»؛(2)من برای سرکشی و عداوت و فساد کردن و ظلم نمودن خروج نکردم، بلکه؛ جز این نیست که من به منظور اصلاح در دین جدّم قیام نمودم، من در نظر دارم امر به معروف و نهی از منکر نمایم. من میخواهم مطابق سیرهی جدّم رسول خدا و پدرم علی بن ابی طالب«علیهماالسّلام» رفتار نمایم. در منظر آنها
چنین فردی طغیانگر است و طبق عقل جامعه عمل نمیکند و میخواهد ما را به گذشته برگرداند.
پس اگر حضرت زینب علیها السلام یا سایر ائمه علیهم السلام جریان سیدالشهداء علیه السلام را به روز دوشنبه و رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سقیفه مرتبط میکنند برای آن است که ما را به تأمل و تفکری دعوت کنند که بتوان معضلات اجتماعی خود را به طور ریشهای حل کنیم و به افکار و دیدگاههایی که منجر به این مشکلات میشود نظر نماییم و بفهمیم تفکری که معنویت را به حاشیه میراند، هرچند با ظاهر اسلامی به میدان بیاید، در نهایت، با حقیقیترین روشِ اصلاح امور که در امامی معصوم علیه السلام تجلی مییابد، به مقابله بر میخیزد. در ابتدا هیچکس فکر نمیکرد با تفکری که در سقیفه ظهور کرد کار به قتل فرزند پیامبر بکشد، ولی چون پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله یادشان رفت که قرآن آمده است تا بشر را آسمانی کند غدیر فراموش شد و امام به شهادت رسید. آسمانیشدن بشر ممکن نیست مگر اینکه کسی مدیریت جامعه را در دست بگیرد که به عنوان انسانی معصوم، با باطن قرآن مرتبط باشد، همان شخصیتهایی که ابتدا قرآن آنها را به عنوان اهل البیت، عین عصمت و طهارت معرفی کرد(1)
و سپس فرمود: «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ * فِی کِتَابٍ مَّکْنُونٍ * لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»؛(2)
آن قرآن، قرآن بلندمرتبهای است که در کتابی پنهان و دور از دسترس همه قرار دارد و هیچکس نمیتواند با آن تماس پیدا کند مگر آن مطهرون و اهل عصمت و طهارت. وقتی مقصد اصلی قرآن فراموش شد هم سقیفه جای غدیر مینشیند و هم یزید جای حسین علیه السلام و هم امام در کربلا شهید میشوند.
افتخار ابدی بر آنهایی باد که بیسروصدا در آن غوغای سقیفه متوجّهی غدیر شدند و ما را وابسته به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام نمودند. اکثر مسلمانان تحت تأثیر فضایی قرار گرفتند که اصحاب صحیفه(1)
در سقیفه پدید آوردند و لذا ابتدا تعداد شیعیان کم بود امّا همین تعداد کم، بهخوبی درک کردند که اهل سقیفه در نهایت کارشان به کجا خواهد کشید، و به همین جهت شیعه دامن ائمه علیهم السلام را گرفت.
مؤمن واقعی کسی است که به حقایق قدسی و معنوی عالم ایمان دارد و متوجه نقش فعّال آنها در تمام مناسبات بشری است. در مقابل چنین بینشی، آن بینشی که در عین پذیرش اسلام، معتقد به نقش فعّال امور معنوی نیست، به انسانهای قدسی و معنوی توجهی ندارد، و سقیفه بر همین اساس پایهگذاری شد، به طوری که کارگزاران آن معتقد نبودند
1) جریان صحیفه در بحار ج 8 ص 33 وشرح نهج البلاغه ابنابیالحدید ج 4 ص 454 آمده ،که پس از ماجرای غدیر خم گروهی به این نتیجه رسیدند پس از رحلت رسولخدا صلی الله علیه و آله با تمام قدرت بر ضد حکومت علی علیه السلام مبارزه کنند و پیمان نامهای با امضاء 34 نفر تهیه و آنرا به ابوعبیدهجرّاح دادند مبنی بر این که محمد صلی الله علیه و آلهرسالت خود را انجام داد و کسی را جانشین قرار نداد و اختیار حکومت را به عهده ملت گذارد تا رهبری ملت موروثی نشود...
برای امور جامعه نیازمند انسانی هستند که با عالم قدس و معنویت ارتباطی خاص دارد.
نظام سرمایهداری با تکیه بر لیبرال دموکراسی، گمان کرد با کار و تولید میتواند امور جامعه را سر و سامان دهد و جایی برای رهنمودهای انبیای الهی در مناسبات اقتصادی و اجتماعی قائل نبود و نه تنها معنویت را به چیزی نگرفت، بلکه روحیهی کینهورزی با امور معنوی را تقویت نمود و درنتیجه بشر را امروز با بحرانی اینچنین سهمگین روبهرو کرد. همان بحرانی که جهان اسلام با حضور امویان با آن روبهرو شد، بحران مقابله با قداستها که منجر به شهادت حضرت امام حسین علیه السلام شد. ریشهی همهی این بحرانها - اعم از بحرانهای دوران اموی، و یا بحرانهای جهان امروز - را باید در توجه بیشتر به زمین و غفلت از آسمان معنویت جستجو کرد، این روحیه در سقیفه به یک نحو ظاهر شد و در مارکسیم لنینیسم به نحوی دیگر و در لیبرال دمکراسی به صورتی دیگر.
در سقیفه هیچ کس منکر آن نبود که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودهاند: «اَلْحَقُّ مَعَ عَلِی وَ عَلِی مَعَ الْحَق»؛(1)حق همواره با علی علیه السلام همراه است و علی علیه السلام نیز همواره با حق است. این حدیث و امثال آن را همه از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله شنیده بودند و در کتابهای خود نیز آنها را آوردهاند، منتها در سقیفه روحیهای حاکم بود که تصور میکرد برای اداره جامعه به چیزی غیر از شریعت الهی احتیاج است و آن زرنگیهای حاکمان است و باید گروهی بر سر کار آید که با اندیشهی بشری جامعه را اداره کند و امور
1) «ینابیع الموده»، قُنْدُوزی شافعی، ص 90.
دیانت را برای امور شخصی بگذارد. اینها اعتراضهای حضرت زهرا علیها السلام را به چیزی نگرفتند که فرمودند با این کار در امور دنیایی و آخرتی ناکام میشوید،(1)
و متأسفانه بعد از روبهروشدن با ناکامیها و بحرانها، باز هم آنطور که باید و شاید ریشهی مشکل را تحلیل نکردند، تا آنکه حضرت امام حسین علیه السلام در کربلا عمق فاجعه را نمایاند، و روشن کرد وقتی اصالت به منافع دنیایی داده شود بهترین انسانها به مسلخ میروند و در نتیجه جامعه یک روز هم روی خوش به خود نخواهد دید، همچنان که با غفلت از مرحوم مدرّس مردم ایران بیست سال گرفتار رضاخان شدند.
بینشی که در سقیفه حاکم است اگر به ایمان هم نظر دارد، آن ایمان را برای رونق اقتصاد میخواهد و پیشرفت اقتصادی مد نظر اوست و لذا اگر در جایی دستورات الهی با پیشرفتِ مد نظر او سازگاری نداشت، با اصالتدادن به پیشرفت، از کنار آن دستور رد میشود، چون در این بینش، صعود معنوی به خودی خود اصالت ندارد، بلکه معنویت را هم برای تأمین دنیا میخواهد. چنین نگاهی به دین، آرامآرام نهتنها دین را به حاشیه میراند بلکه آن را مزاحم پیشرفت میبیند و یک نحوه بدبینی نسبت به آن پیدا میکند.
لازم است عزیزان توجه داشته باشند که با چه رویکردی باید به پیشرفتهای اقتصادی چشم دوخت و با چه بینشی به آنها پرداخت. به
1) خطبهی حضرت فاطمه زهرا علیها السلام در مسجد مدینه.
عنوان مثال اگر یک دولت با شعار تنشزدائی باب مذاکره با آمریکا را باز کند ولی اصالت را به فرهنگ غرب بدهد، تسلیم اهدافی میشود که آمریکا برایش ترسیم میکند. ولی اگر باب مذاکره با آمریکا را باز کند تا بدون آنکه مرعوب فکر و فرهنگ غرب شود، حقوق ملت را از آن بگیرد، تسلیم اهداف آمریکا نمیشود و این دو، با دو رویکرد یک شعار میدهند ولی دو نتیجه به دنبال دارد. مثل رویکرد به خصوصیسازی و انداختن ثروت ملت در دست سرمایهداران و رویکرد به خصوصیسازی برای آن که مردم - به جای ادارات دولتی- سرنوشت خود را در دست بگیرند، که با یک شعار دو رویکرد را دنبال میکنند.
مسلّم هر اندازه که انسانها مؤمن و متدین باشند به همان اندازه امور اقتصادی و اجتماعی آنها در سامان بهتری است ولی این به آن معنی نیست که ایمان برای رونق اقتصاد است و در این راستا به اقتصاد اصالت دهیم.
ما را برای قیامت آفریدهاند، چه بخواهیم و چه نخواهیم و لذا نباید همهی همّت خود را صرف امور دنیایی کنیم وگرنه هم دنیا را از دست میدهیم و هم منزل اصلی خود، یعنی قیامت را. پس وای اگر نسبت به معنویّات حسّاس نباشیم، وای اگر بخواهیم با اهداف دنیایی به مقصد برسیم، وای اگر الفاظ و شعارهایمان دینی باشد ولی در جهت دنیا و دنیاداری بهکار روند. نتیجهاش این میشود که چیزی نمیگذرد یزید، امیرالمؤمنینِ جامعهی اسلامی خواهد شد و متأسفانه همه بهجز اهلالبیت علیهم السلام تحمّل کردند که یزیدِ میمونبازِ مشروب خوارِ تحتتأثیرِ
فرهنگ غربِ آن زمان - یعنی روم- بیاید و سرنوشت جامعه اسلامی را بهدست بگیرد.(1)چون اهل دنیا جز دنیا نمیخواهند و یزید هم دنیای آنها را تأمین میکرد و لذا هیچکس صدایش در نیامد و متوجّهی عمق فاجعهای که برای دنیا و آخرتشان در پیش بود نشدند(2)
میگویند آنها حکومت میخواهند، ارزانیشان باد، ما هم در زیر سایه آنها به امور دنیایمان میرسیم.
وقتی معتقد باشیم فلان مسئول اگر اعتقاد محکمی به اسلام و انقلاب ندارد، و اگر خانوادهاش هم مقیّد به رعایت ظاهر اسلامی نیستند، چون خوب کار میکند پس باید به او نقش تعیینکننده داد و شرایط طوری شود که حرف آخر را او بزند، باید منتظر همان نتایجی بود که از طریق سقیفه به جامعهی اسلامی رسید. در چنین شرایطی نهتنها نیروهای انقلابی حذف میشوند، بلکه کار به کشتن فرزندان معنوی انقلاب کشیده میشود، و ناخواسته زمینه برای پذیرش امثال رضاخان فراهم میشود. همین بینش است که در ابتدا چون جرئت نمیکند بگوید پیغمبر میخواهیم چه کنیم، میگوید: آخوند میخواهیم چه کنیم، ولی از حرکات آنها روشن است که به نبوّت اعتقاد ندارند و میخواهند زیر بار
1) به پاورقیهای صفحات 26 تا 30 از کتاب «کربلا مبارزه با پوچیها» از همین مؤلف رجوع فرمائید.
2) امام حسین علیه السلام فرمودند: «عَلَی الْإِسْلَامِ السَّلَامُ إِذْ قَدْ بُلِیَتِ الْأُمَّةُ بِرَاعٍ مِثْلِ یَزِید» وقتی امت اسلام به حاکمی چون یزید دچار شود باید با اسلام وداع نمود.( اللهوف علی قتلی الطفوف، ص 24.)
احکام الهی نروند و مخالفت با روحانیت را - یعنی جریانی که متذکر احکام الهی است - بهانه کردهاند و به تولیدِ بیتوحیدْ دل سپردهاند.
خداوند وقتی میخواهد حضرت موسی علیه السلام را برای مقابله با فرعون مجهّز و آماده کند میگوید: ای موسی قیامت آمدنی است... و مواظب باش اهل هوس تو را از آن منصرف نکنند و پیرو هوس آنها نشوی که در آن حالت نابود خواهی شد؛ «فَلاَ یَصُدَّنَّکَ عَنْهَا مَنْ لاَ یُؤْمِنُ بِهَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَتَرْدَی»؛(1)یعنی در حین تلاش سیاسی اجتماعی، اگر از مقصد اصلی که همان قیامت و آماده شدن برای ابدیت است، باز بمانی نابود میشوی.
منزل اصلی هرکس، قیامت است. ما در زمین آمدهایم تا شایستهی زندگی قیامتی شویم و دین هم برای قیامتی کردن ما آمده است، حال اگر فکری آمد که ما را به کلی از قیامت غافل نمود و تماماً متوجّه دنیا کرد، این فکر، در تقابل با سعادت انسان است. تحت تأثیر چنین فکری آرامآرام احساس می کنید دیگر مؤمنان را دوست ندارید، دنیاداران را بیشتر دوست دارید و به نوع زندگی و برنامههای آنها علاقهمند هستید. کمکم متدیّنین را مسخره خواهید کرد، نسبت به روحانیّت بیتوجه میشوید و میگویید: اینها نقش تولیدی ندارند، میگویید: ادیسون برق اختراع کرد، آخوند چهکار میکند؟ در حالیکه برق در عین این که می تواند وسیلهای جهت راحتکردن امور زندگی باشد ولی هرگز با برقی که ادیسون اختراع کرد، نمیتوان زندگی زمینی را آسمانی نمود. پیامبران علیهم السلام آمدند زمینیها را به ابدیت متصل گردانند و آنها را به ساحتی فوق ساحت زمین دعوت
1) سورهی طه، آیهی 16.
نمایند. اگر ذهن و فکر جوانان ما را تولید بدون توحید اشغال کرد، دیگر گوششان نسبت به سخنان پیامبران علیهم السلام شنوا نیست تا بخواهند بر اساس دستورالعمل پیامبران الهی زندگی کنند. و اگر این راه ادامه یابد روح کلی جامعه به مسیری میرود که تحملِ به قتلرساندن قدسیترین انسانها برایش آسان میشود. بههمین جهت است که میتوان گفت فرهنگی که در سقیفه پایهگذاری شد فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله را در کربلا کشت. آنها فکر نمیکردند، حرکتشان منجر به چنین فاجعهای شود، ولی حضرت زینب علیها السلام به ما نشان دادند که کربلا از کجا پایهریزی شد. همچنان که اصالتدادن به ارزشهای غربی در صدر مشروطه، روح جامعه را به سمتی کشاند که شیخ فضلالله نوری را مانع اهداف خود دید و لذا تحمل شهادت او برای جامعه آسان شد. و پس از آن بود که پنجاه سال حکومت وابسته پهلوی پای گرفت.
دامنزدن به جوّ تولیدِ بدون توحید، باعث میشود، دانشجوی رشتهی مهندسی و پزشکی گمان کند دروس معرفت دینی و اخلاق چیز اضافی است.(1)
آنقدر هویت دینی، که اصل و اساس هویت هر انسانی است، بیرنگ میشود که دانشجویان ما هویّت خود را در تخصّص خود جستجو میکنند و نه در ایمان و بندگی خود. لذا تعالی و حیات خود را در هر چه بیشتر فرو رفتن در تخصص میجویند. در حالی که رسول
1) این غیر از آن است که ما نیز معتقدیم متأسفانه دروس معارف اسلامی از نظر موضوع و محتوا آنطور که باید و شاید ارائه نمیشود.
خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: «إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیْراً فَقَّهَهُ فِی الدِّین»؛(1)چون خداوند خیری را برای بندهای اراده کند او را علاقمند به تعمق در دین میکند. چون سعادت اصلی انسان با آشنائی و معرفت هر چه بیشتر به دین، تأمین میشود.
وقتی روحیهی مطرحشده در سقیفه را به کمک توجهدادنِ حضرت زینب علیها السلام و حضرت رضا علیه السلام شناختیم،(2)میتوانیم موقعیّت تاریخی حضرت اباعبدالله علیه السلام را درست درک کنیم و تحلیل صحیحی از نهضت آن حضرت داشته باشیم.
اباعبدالله علیه السلام فکر و فرهنگ دنیاپرستی را رسوا کردند. وقتی پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله عدهای به اسم دین بر رأس جامعه قرار گرفتند ولی از اسلام صرفاً ادارهی امور دنیاییشان را میفهمیدند، در نهایت کار به حاکمیت یزیدِ میمونبازِ غربزده میکشد و اباعبدالله علیه السلام را به عنوان کسی که بر امیرالمؤمنین جهان اسلام - یعنی یزید- خروج کرده به قتل میرسانند و شهر را چراغانی میکنند، چون در بینشی که سقیفه به آن دامن زد، یزید خودی قلمداد میشود و پسر پیامبر صلی الله علیه و آله خارجی و غیر خودی قلمداد میگردد.
همچنان که قبلاً عرض کردم حضرت اباعبدالله علیه السلام در بدو خروج از مدینه نامهای که به محمد حنفیه مینویسند و میگویند: «أَنِّی لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لَا بَطِراً وَ لَا مُفْسِداً وَ لَا ظَالِماً وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِی أُمَّةِ جَدِّی صلی الله علیه و آله أُرِیدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَی عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أَسِیرَ بِسِیرَةِ جَدِّی وَ أَبِیعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام»؛(1)
من برای سرکشی و عداوت و فساد کردن و ظلم نمودن خروج نکردم، بلکه؛ جز این نیست که من به منظور اصلاح در دین جدّم قیام نمودم، من در نظر دارم امر به معروف و نهی از منکر نمایم. من میخواهم مطابق سیرهی جدّم رسول خدا و پدرم علی بن ابی طالب«علیهماالسّلام» رفتار نمایم.
حضرت با این که فلسفهی قیام خود را امر به معروف و نهی از منکر اعلام میکنند و میفرمایند میخواهم سُنّتِ جدّم را إحیاء کنم، باز عدّهای از مذهبیهای آن زمان به او نصیحت میکنند که از این کار منصرف شو.(2)
چون در آن شرایط حساسیت جامعه بر روی اصل دیانت کم شده و امور فرعی بیشتر در زندگیها عمده گشته بود.
علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» در کتاب «معنویت تشیع» میفرمایند: در ده سال که امام حسین علیه السلام بعد از شهادت امام حسن علیه السلام در مدینه بودند آنقدر شرایط سخت شده بود که کسی به ایشان رجوع نمیکرد تا مسائل فقهی خود را بپرسد و لذا از امام حسین علیه السلام حدیث فقهی باقی نمانده است. این بدینمعنی است که امویان شرایط فرهنگی جامعه را طوری
قبضه کرده بودند که همه، همه کارهاند و امام هیچکاره، و مؤمنین واقعی و در رأس آنها امام حسین علیه السلام هیچ نقشِ فرهنگی در جامعه نداشتهاند و در انزوای کامل بودند، هر بیسر و پایی به عنوان کارشناس و متخصّصِ اسلام حق نظر داشت مگر فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله با آن همه تأکیدی که رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت به آنها کردند.
با توجه به نکتهی فوق؛ حال ببینید نهضت اباعبدالله علیه السلام چگونه جهت کلی جامعه اسلامی را تغییر داد، به طوری که چیزی نمیگذرد، چهار هزار دانشمند از سراسر جهان اسلام پای درس امام صادق علیه السلام حاضر میشوند. چون با شهادت امام حسین علیه السلام جهان اسلام متوجه شد با حذف اهل البیت علیهم السلام کارش به کجا کشید، در اثر همین رجوع همگانی بود که بنیعباس توانستند با شعار برگشت به اهل البیت پیامبر صلی الله علیه و آله بنی امیه را از صحنه بیرون کنند. به همین جهت باید گفت: اسلام را کربلا نگه داشته است چون کربلا حامل یک فکر و بینش بود، کربلا یک خاطره نبود بلکه نمایش عمق فاجعهای بود که جامعه مسلمین بدان گرفتار شده بود و به همین جهت اولین اعتراضها از دربار عبیدالله و یزید شروع شد.(1)
مرجانه، مادر ابنزیاد به پسرش گفت: «یا خَبیث! قَتَلْتَ اِبْنَرَسُولِ الله، وَالله لا تَرَی الْجَنَةَ اَبَداً»؛(تذکرة سبط، ص 259) ای خبیث؛ فرزند رسول خدا را کشتی؟ به خدا سوگند هرگز بهشت را نخواهی دید.
پس از شهادت حسین علیه السلام ابنزیاد در مسجد کوفه منبر رفت و گفت: «اَلْحَمْدُلله اَظْهَرَ الْحَقَّ وَ اَهْلَهُ وَ نَصَرَ اَمِیرَالْمُؤْمِنین یَزِیدَ وَ حِزْبَهُ، وَ قَتَلَ الْکَذّابَإبْنَ الْکذّاب اَلحُسَیْنَ وَ شِیعَتَهُ»؛ حمد خدا را که حق را و اهل حق را پشتیبانی کرد و امیرالمؤمنین یزید و گروه او را یاری رساند، و دروغگوی، پسر دروغگو یعنی حسین و یارانش را به قتل رساند. که در اینجا «عبداللهبنعفیفاَزدیغامدی» با چشمهای نابینا، به پا میخیزد و میگوید: «پسر مرجانه! دروغگوی پسر دروغگو، تویی و پدرت و کسی که تو را به حکومت عراق فرستاده است.» ، عاقبت هم به دستور عبیدالله کشته میشود ولی اجازه نداد عبیدالله جوّ جامعه را به نفع امویان تغییر دهد.( الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج2، ص 117 )
یحییبنالحکم، برادر مروان، در دربار یزید گفت: بین شما و پیامبر خدا در روز قیامت جدایی افتاد، من دیگر در هیچ کاری با شما شرکت نمیکنم. (طبری، ج5 ، ص359 و حماسه حسینی، ج3 ، ص352)
هند زن یزید وقتی خبر شهادت امام حسین علیه السلامرا شنید، خود را در لباس مخصوص مستور کرد و از اندورن به مجلس مردان آمد و گفت: آیا این سر حسین فرزند فاطمه است؟! یزید به او گفت: تو برای او گریه و عزاداری کن، خدا بکشد ابنزیاد را که در کشتن او تعجیل کرد. (طبری، ج3 ، ص354 )
پسر یزید خود را از خلافت خلع کرد و بر یزید و معاویه لعنت فرستاد و حق را به جانب حسین و علی«علیهماالسلام» داد
و از همه مهمتر؛ نتیجه کربلا این بود که پردهی نفاق حاکمان دریده شد و حساب سلطنت از دین جدا گشت.
امام علیه السلام در روز عاشورا فرمود: «ایْمُ اللَّهِ إِنِّی لَأَرْجُو أَنْ یُکْرِمَنِی رَبِّی بِالشَّهَادَةِ بِهَوَانِکُمْ ثُمَّ یَنْتَقِمُ لِی مِنْکُمْ مِنْ حَیْثُ لَا تَشْعُرُونَ. » (مقتل خوارزمی، ج2 ، ص32. بحار الأنوار ، ج45، ص 52 ) به خدا قسم من امیدوارم که پروردگارم مرا به وسیلهی شهادت گرامی بدارد و انتقام مرا از شما از طریقی که ندانید بگیرد.
پس از شهادت امام حسین علیه السلام، تا دوازده سال - دیگر بنیامیه به جای حمله در حالت دفاع قرار گرفتند، و این اوّلِ سقوط یک حکومت است- نهضتها و خونریزیها ادامه یافت و پس از آن همان خانهای که در زمان حسین علیه السلام کسی درِ آن را نمیزد، با مختصر آرامشی که در زمان امام پنجم علیه السلام بهوجود آمد، مسلمانان از اطراف و اکناف مانند سیل به همان خانه رجوع کردند و پس از آن؛ روز به روز به آمار شیعیان اهلالبیت علیهم السلام افزوده و حقّانیت و نورانیتشان در هر گوشه از جهان اسلام نمایان شد، حقّانیتی توأم با مظلومیت، و این واقعبینی امام حسین علیه السلام را روشن میکند.
1) عثمانبرادرعبیدالله بن زیاد گفت: دوست داشتم همه فرزندان زیاد تا قیامت ذلیل باشند و حسینبنعلی کشته نشود. (طبری، ج4 ، ص375 و حماسه حسینی، ج3 ، ص216)
امروز هم باید پیام کربلا را بگیریم و با آن زندگی کنیم، و متوجه شویم اگر اصالت را به چیزی جز ایمان دادیم دیر یا زود بهترین چهرههای معنوی خود را به مسلخ میکشانیم. از خداوند عاجزانه تقاضامندم به حقیقت حسین علیه السلام و یاران او ما را متوجه عبرتهایی بگرداند که باید از کربلا برای زندگی امروز خود به دست آوریم.
از خود بپرسیم آیا ما باید زندگیمان را از دستورات وحی الهی بگیریم که صاحب هستی توسط پیامبرش صلی الله علیه و آله به ما رسانده است، یا زندگیمان را بر اساس عقل بنده و جنابعالی و فلان کارشناس و فلان تکنسین و فلان متخصّص و روانشناس تنظیم کنیم؟ آیا این کار منطقی است که جز به برنامهی خالق هستی، به برنامهی دیگری اعتماد کنیم؟ بعضیها گفتهاند که راجع به قیامت برای کودکان و جوانان چیزی نگویید، چون از نظر روانشناسی خوب نیست. این حرف چه اندازه قابل اعتماد است؟ ائمه دین علیهم السلام به ما فرمودهاند: «إِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ کَالْأَرْضِ الْخَالِیَةِ مَا أُلْقِیَ فِیهَا مِنْ شَیْءٍ قَبِلَتْهُ.»؛(1)قلب جوان مانند زمین خالی است که هر بذری در آن افشانده شود قبول نماید. لذا طبق دستورات ائمهی دین علیهم السلام باید از همان کودکی از قیامت برای آنها سخن گفته شود تا
1) «کشف المحجة لثمرة المهجة»، سید ابن طاووس، ص 223.
میلها و هوسهایشان را بتوانند کنترل کنند، قرآن میفرماید: «إِنَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِ»؛(1)کسانی که بهخاطر فراموشکردن روز حساب، از راه خدا گمراه شوند عذاب شدیدی دارند. حالا آن آقای به اصطلاح کارشناس بگوید از قیامت برای کودکان و جوانان سخن نگوئید. این به همان معنی است که فرهنگ سقیفه را جایگزین فرهنگ غدیر بکنیم و انتهای کار بسیار دردناک خواهد بود. حرفی را که آن بهاصطلاح کارشناس در حال حاضر میزند ما نمیدانیم ده سال دیگر چه نتیجهای می دهد. وقتی نتیجهی ده سال دیگرِ آن پیشنهاد معلوم نیست آیا میتوان عمر خود را بر روی آن حرفها گذارد؟ باید از این گونه افراد پرسید ما باید حرف امثال شما را در این امور که مربوط به آینده اساسی زندگی است بپذیریم یا حرف صاحب هستی را؟ آیا بنده میتوانم در مسائل اصلی زندگی حرفهای تجربه نشدهی فلان متخصّصِ روانشناس را بپذیرم یا حرف خدا را؟ مگر احاطه انسانها آنقدر هست که به همهی ابعاد انسانها اشراف داشته باشند تا بتوان بر اساس نظر آن ها زندگی را شکل داد؟
خلیفهی اول چون بر کرسی خلافت نشست گفت: «در اتخاذ تصمیمات، پیامبر از وَحی کمک میگرفت، حالا که پیامبر رحلت کرد و وَحی منقطع شد ما ناگزیریم به اجتهاد خودمان عمل کنیم.»(2)
ابتدا معلوم نبود منظور خلیفه از این که میگوید: «من به اجتهاد خود عمل میکنم»
چیست، شاید تصور میشد همانطور که مجتهدین امامیّه در حال حاضر اجتهاد میکنند و سعی مینمایند حکم خدا را از متون دینی استخراج کنند، او هم چنین قصدی دارد. ولی مدّتی که گذشت، ملاحظه کردند منظور خلیفه آن است که در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله آن طور مصلحت بود، و امروزه به اجتهاد من چیز دیگری مصلحت است. بنا به فرمایش علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه»: «این موضوع، مقام خلافت را درست همتراز مقام نبوت و رسالت قرار داد و به موجب آنکه نبی اکرم صلی الله علیه و آله مصدر احکام و قوانین شریعت اسلام و اداره کننده جامعه اسلامی بود، خلیفه مسلمین، همان مصدریتِ احکام و قوانین و ولایت امور مسلمین را داشت.»(1)
با این تفاوت که پیامبر صلی الله علیه و آله در متن احکام الهی، حق کمترین تصرف را نداشت ولی مقام خلافت به بهانهی صلاح جامعهی اسلامی هم در متن احکام و هم در ادارهی مسلمین هرگونه تصرفی صلاح میدید اِعمال میکرد، که موارد تخلف از احکام الهی به بهانهی مصلحت وقت در دوران خلفای سهگانه إلی ماشاءالله است. و مرحوم علامه امینی«رحمةاللهعلیه» در الغدیر نمونههای فراوانی از آن را مطابق متون تاریخی اهل سنت ذکر کردهاند. به عنوان نمونه، وقتی غلامِ مغیرةبنشعبه -که مشهور به ابولؤلؤ بود- خلیفهی دوم را به قتل رساند، پسر خلیفه، هرمزان را که شاهزاده تازه مسلمان ایرانی بود بدون هیچ دلیل منطقی به صِرف این که ابولؤلؤ نیز ایرانی بوده، به قتل
1) همان، ص 36.
رساند. عثمان یعنی خلیفه سوم از قصاصِ قاتل هرمزان سرباز زد و گفت: «دیروز پدرش را کشتهاند، نمیتوانم امروز خودش را بکشم.»(1)
این بینش که بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله به صحنه آمد و نظر خلیفه را بر اجرای احکام و قوانین الهی مقدم داشت، منجر شد که کار به قتل امام حسین علیه السلامبینجامد، چون در چنین بینشی قداستی برای احکام الهی نمیماند تا احترامی برای حاملان واقعی احکام الهی بماند و مردم نیازمند باشند به قرآن شناسان واقعی رجوع کنند.
جریان خلافت رسول خدا صلی الله علیه و آله آنچنان منحرف شد که حتی ابابکر در آخر عمر ابراز پشیمانی میکند.(2)
آیا امام حسین علیه السلامدر کربلا به عنوان یک نفر شهید شد و یا شهادت او جهت به نمایش گذاردن آثار ارادهای بود که پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله بدون آنکه بداند، برای شکستن قامت اسلام خود را مجهز کرد؟ فرهنگی که رو در روی امام ایستاد و امام را شهید کرد به کلی از پذیرفتن مقامی که آن مقام، قلبش حامل قرآن باشد سرباز زده بود و این فرهنگ در سقیفه پایهگذاری شد. در سقیفه از این موضوع غفلت شد که برای ادامهی دین نیاز به انسان کاملی است که سراپای وجودش را دین فرا گرفته باشد، از خود نپرسیده بودند مگر تداوم دین در جامعه، بدون حضور
نمونهی کامل دینداری ممکن است؟ آنقدر مشغول سیاسیکاری و قبیلهبازی خود بودند که نمیدانستند قرآن نمونههای کامل دینداری را معرّفی کرده و حجّت را برای شناخت امام بر همه تمام کرده است. آیا قرآن نفرمود: «اِنَّمَا یُرِیدُاللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُالرِّجْسَ اَهْلَالْبَیْت، یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیِرَا...»؛(1)
همانا خداوند اراده کرده که از شما اهلالبیت هرگونه آلودگی را پاک گرداند و شما را به طهارت مخصوصی برساند. آیا خداوند از این طریق ذهنها را متوجه کسانی که در مقام عصمت و طهارتند ننمود، کسانی که اگر محل رجوع مردم قرار گیرند جامعه را از هر گونه اشتباه نجات میدهند و به سوی سعادت رهنمون میکنند؟ آیا مگر نه اینکه در جامعهی اسلامی همواره باید اسلامی حاکم باشد که توسط امامی معصوم تبیین شود و هرگز نباید به بهانهی این که تولیدمان عقب میافتد و یا اقتصادمان ضعیف میشود، حسّاسیّتمان نسبت به فرهنگ امام معصوم کم شود. و از صراط مستقیم فاصله بگیریم!
در صدر اسلام حسّاسیّت نسبت به حاکمیت امام معصوم ضعیف شد. اکثراً قبول داشتند علی علیه السلام حقّ است ولی کوتاه آمدن از حاکمیتِ آن حضرت را چیز خطرناکی نمیدانستند، و از این نکته غفلت شد که وقتی نسبت به حق کوتاه آمدیم عملاً باطل را پذیرفتهایم و مسلّم با باطل، هیچکس به هیچ نتیجهای نخواهد رسید، چیزی که پس از هزار و چهارصدسال جامعه اسلامی هنوز به آن گرفتار است و به همین جهت از اسلام بهرهی لازم را نمیبرد.
1) سورهی احزاب، آیهی 33.
به حاکمیت غیر امام معصوم دلخوش کردند و از فاجعهای که با عدم حاکمیّت امامت در کالبد جامعهی اسلام رخنه کرد غافل شدند، جامعه گرفتار عملزدگی و کمیتگرایی شد و از کیفیت و معنویت محروم گشت. لشکر مسلمانان از یک طرف تا پشت دروازههای چین و از طرف دیگر تا قلب اروپا و آفریقا جلو رفت، و غنائم بسیاری به دست آورد و ظاهر اسلام در همهجا حاکم شد اما پوستهای بدون قلب و محتوا. یعنی تولید زیاد بود ولی توحید و معنویّت هیچ و امام معصوم خانهنشین. این همه فتح، امّا مِنهای امام. نتیجهاش پریشانی حقیقت اسلام و ذلّت و زبونی مسلمانان زیر سرنیزهی حاکمان قلدر بنیامیّه شد.
امامحسین علیه السلام در کربلا فاجعهای را که پشت این فتوحاتِ بدون معنویّت و امامت در جامعه رخنه کرده بود نشان داد و به خوبی موفّق شد معنی حکومت اموی را به جهان اسلام نشان دهد. مشکل جهان اسلام، شخص یزید نبود، مشکل جهان اسلام، فکر و فرهنگی بود که یزید نمایندهی آن بود. حسین علیه السلامپیام خود را به جهان اسلام رساند تا ما امروز دوباره به آن سیاهروزیها دچار نشویم. حضرت نشان دادند در آن شرایط دیگر از اسلام چیزی باقی نمانده و مردم را به برگشت به اسلام دعوت فرمود، در مسیر خود به سوی کربلا فرمود: «إِنَّ هَذِهِ الدُّنْیَا قَدْ تَغَیَّرَتْ وَ تَنَکَّرَتْ وَ أَدْبَرَ مَعْرُوفُهَا فَلَمْ یَبْقَ مِنْهَا إِلَّا صُبَابَةٌ کَصُبَابَةِ الْإِنَاءِ وَ خَسِیسُ عَیْشٍ کَالْمَرْعَی الْوَبِیلِ أَ لَا تَرَوْنَ أَنَّ الْحَقَّ لَا یُعْمَلُ بِهِ وَ أَنَّ الْبَاطِلَ لَا یُتَنَاهَی عَنْهُ لِیَرْغَبَ الْمُؤْمِنُ فِی لِقَاءِ اللَّهِ مُحِقّاً فَإِنِّی لَا أَرَی الْمَوْتَ إِلَّا سَعَادَةً وَ لَا الْحَیَاةَ مَعَ الظَّالِمِینَ إِلَّا بَرَماً إِنَّ النَّاسَ عَبِیدُ الدُّنْیَا وَ الدِّینُ لَعْقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ
یَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَایِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّیَّانُون»(1)به راستی، دنیا تغییر چهره داده و ناپسند گشته و نیکی آن در حال نابودی است و از معروف جز رطوبتی در ته ظرف، چیزی باقی نمانده و بیبرکتیِ زندگی همانند چراگاهی شده که جز گیاه بیماریزا و بیمصرف چیزی در آن نمیروید. آیا نمیبینید که به حقّ عمل نمیشود و از باطل دست برنمیدارند؟! به طوری که مؤمن حق دارد در این شرایط به مرگ و دیدار خدا مشتاق باشد. به راستی من چنین مرگی را جز سعادت نمیدانم و زندگی در کنار ظالمان را جز هلاکت نمیشناسم! همانا مردم بندهی دنیا شدهاند و دین از سر زبان آنها فراتر نمیرود و دین را تا آنجا که زندگیشان را بچرخانند میخواهند و چون در بوتهی آزمایش گرفتار شوند دینداران اندکاند.
اباعبدالله علیه السلام با آرایش خاصّ خود که در بردارنده پیامی فرهنگی بود حرکت کردند، کودکان و زنان را نیز با خود آورند، منزل به منزل سخنرانی نمودند و دلایل نهضت خود را روشن کردند تا جهان اسلام متوجه فاجعهی پیشآمده شود و لذا از آنجایی هم که دیگر به جهت شهادت خودشان افشاگری نمیکردند، زنان و به خصوص حضرت زینب علیها السلام وظیفهی افشاگری را به عهده گرفتند. حضرت اباعبدالله علیه السلام میدانند برای این نهضت به چه عناصری نیاز دارند و لذا در عین اینکه به
1) تحف العقول عن آل الرسول ص 245.
عدهای میگویند بروید، زهیربن قین را دعوت میکنند که بیاید، از یک طرف قبل از شهادت مسلم بن عقیل، در هنگام خروج از مکه به طرف کوفه میفرمایند: «مَنْ کَانَ بَاذِلًا فِینَا مُهْجَتَهُ وَ مُوَطِّناً عَلَی لِقَاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْیَرْحَلْ مَعَنَا فَإِنَّنِی رَاحِلٌ مُصْبِحاً إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَی»؛(1)هرکس میخواهد خون جان خود را در راه ما نثار کند و آمادهی حرکت است، همراه ما کوچ کند که من إنشاءالله صبحگاهان حرکت خواهم نمود. از طرف دیگر وقتی با حرّ بن یزید ریاحی روبهرو میشوند میفرمایند: «اِنَّ اَهْلَ مِصْرَکُمْ کَتَبُوا اِلَیَّ اَنْ اَقْدِمْ عَلَیْنَا فَاَمّا اِذَا کَرِهْتُمُنِی اِنْصَرَفْتُ عَنْکُم»؛(2)مردم شهر شما به من نامه نوشتند که به سوی ما بیا، اگر آمدنم را ناخوش دارید باز میگردم.
اگر اهداف اباعبدالله علیه السلام را درست نشناسیم و نفهمیم حضرت به دنبال شرایطی هستند که اسلامِ رفته را برگردانند، حرکات حضرت علیه السلام برایمان مجهول میماند. حضرت از قبل روشن کردهاند به مسیری پای گذاردهاند که شهادت نه تنها مانعی برای حرکتشان به حساب نمیآید بلکه از اهداف بنیادینی است که پیش روی خود نهادهاند، تا به بهترین نحو نتیجه بگیرند. مردم کوفه از امام علیه السلام تقاضایی کردند و ایشان هم به حکم وظیفه باید به تقاضای آنها جواب میدادند، همانطور که علی علیه السلام پس از قتل عثمان نتوانستند تقاضای مردم را بیجواب بگذارند، ولی عنصر اصلی حرکت
امام حسین علیه السلام دعوت کوفیان نبود که با مانعی که عبیدالله ایجاد کرد آن حضرت از آن منصرف شوند، اگر کوفه نشد، جای دیگر.
فرهنگ کربلا به خودی خود یک فرهنگ بینظیر است برای احیاء دینی که در حجاب رفته و از حقیقت خود بیرون افتاده است.(1)
عمده آن است که حرکت سیدالشهداء علیه السلام را از این زاویه بنگریم که چه شد که کار جهان اسلام به حاکمیت شخصی چون یزید کشیده شد و منجر به شهادت امام حسین علیه السلام گشت، در واقع با بازخوانی پنجاه سال تاریخ صدر اسلام باید به بصیرتی برسیم تا انقلاب اسلامی پس از پنجاه سال به همان ورطه دچار نشود. اگر تربیت دینی و حساسیتهای معنوی به حاشیه روند و اسلام در حدّ ظاهر محدود گردد و به صورت قالبی بیقلب باقی بماند باید منتظر حادثهی کربلا بود.
اگر میخواهید فرزندتان کربلایی باشد و در مناسبات زندگی با ارزشهای الهی مأنوس گردد باید در کنار حیاتِ اجتماعی، حیاتِ دینیاش را تقویّت کنید و به این اندازه راضی نباشید که ظاهر اسلام را رعایت میکند، باید به روش اهل البیت علیهم السلام قلب ها ایمانی گردد تا جامعه از برکات اسلام برخوردار شود.(2)
از خود بپرسیم ما که نظر به کربلا داریم در خانههایمان چقدر برای معنویت اعضای خانه سرمایهگذاری میکنیم، چهقدر وقت صرف
امامشناسیِ فرزندانمان مینمائیم؟ اگر دائم اصرار داشتیم که نمره دروس فرزندانمان بیست باشد و به قبولی او در دانشگاه فکر کردیم و آن کارها را عمده نمودیم، باید منتظر باشیم که فرزندنمان در حادثههای آینده در لشکر عمرسعد قرار گیرد، عمرسعد فرزند سعدبنابیوقاص یکی از سرداران بزرگ اسلام بود، ولی تلاش نکرد روحیه محبت به علی علیه السلام را در خانه خود حاکم کند، هر چند دلِ خوشی از معاویه هم نداشت.(1)
این فکری که فقط فرزندانمان را برای زندگی دنیایی تجهیز کنیم همان فکری است که سقیفه را پایهگذاری کرد. فکری که در سقیفه مطرح شد این نبود که اسلام در میان نباشد، معتقد بود اسلام وسیلهی خوبی است برای بهدستآوردن دنیا، در عین اینکه گوشهی چشمی هم به آخرت داشت، ولی فکری که در غدیر مطرح شد، فکر دیگری بود. خداوند در غدیر انسانی معصوم را در منظر جامعه قرار داد و مردم را به او خواند. بنیانگذاران سقیفه هم دائم میگفتند اسلام، امّا چه اسلامی؟ اسلام برای دنیا. آنها که بیدین نبودند، ولی اسلامشان اسلامی نبود که به ارزشهای اصیل اسلامی وقعی بگذارند و در بستر چنین اسلامی یزید توانست ظهور کند و حسین علیه السلام شهید شود. هنر ما آن است که در متن سقیفه، فاجعه کربلا را ببینیم تا در دل برنامههای دولتها غدیر را پاس داریم که به سقیفه نزدیک نشوند.
1) پدر عمر سعد در بیرون از مدینه کاخی به نام کاخ عقیق ساخته بود و به خوشگذرانی مشغول بود.
دوستان دانشجو بعضاً میفرمایند ما فلان رشتهی دانشگاهی را انتخاب کردیم که خدمت کنیم، ولی باید از خود بپرسند خدمت به مردم برای ایجاد بستری معنوی یا خدمت به مردم برای بهرهمندی بیشتر از دنیا. به عبارت دیگر خدمت ما باید به دنیای مردم باشد یا به قیامت مردم؟ آری مردم متدین اگر امور دنیاییشان راحتتر طی شود فرصت دینداری برایشان بیشتر فراهم میشود ولی باید مواظب بود به اسم خدمت به مردم در خدمت امیال دنیایی آنها قرار نگیریم. آن پزشکی که در خدمت مردمی است که پرخوری میکنند و بیمار میشوند و او آنها را درمان میکند تا دوباره پرخوری کنند، چه خدمتی به آنها کرده که نمیگذارد از پرخوری تنبیه شوند؟ آیا نباید خدمت ما به دنیای مردم، بالاخره به قیامت وصل شود و جهتِ قیامتی آن فراموش نگردد؟
با عبرتگرفتن از حادثهی کربلا باید به این نتیجه برسیم که زاویهی حضور قیامت و معنویّت در زندگی فردی و اجتماعیمان بسیار باز باشد و به اسم سازندگی و پیشرفت از آن مسئله مهم غافل نباشیم. از خود بپرسیم چه اشکالی دارد که فرزند بنده و جنابعالی یک کارگر ساده باشد ولی با فرهنگ معنوی زندگی کند؟ و از طرفی چه فایدهای دارد که دکتر و مهندس بشود ولی آنطور که لازم است با فرهنگ اسلام و اندیشههای قدسی آن بیارتباط باشد. اگر با کربلا نتوانیم این سؤال خود را جواب دهیم از پیام حضرت سیدالشهداء علیه السلام در کربلا چه بهرهای گرفتهایم؟
عزیزان! امروز شما در دل فرهنگ غربی در دام نوعی از زندگی افتادهاید که یک فرهنگ دنیاییِ صِرف است، در حدّی که حتّی اگر
توصیه به عبادت و معنویت هم میکند آن توصیهها رویکرد دنیایی دارد، نظم و انضباطش هم برای هر چه بیشتر بهرهمند شدن از دنیاست، حتی آن وقتی که راست میگویند و از دروغ بیزارند برای بهتر استفادهکردن از دنیاست، همهی توجه آن فرهنگ دنیاست، بدون اینکه جهتِ متعالی بشر را در نظر داشته باشد. اگر ما به معنی واقعی روی معنویّت وقت نگذاریم و زندگی زمینی خود را به آسمان متصل نکنیم و غرب و پیشرفت غربی را مقصد خود قرار دهیم، چیزی نمیگذرد که میبینیم همه چیز از دستمان رفته است، با نسلی روبهرو خواهیم بود که هیچ احساسی نسبت به اهداف مقدس جمهوری اسلامی ندارد، هرچند که همهی کارخانههایمان به کار باشد و همهی پارکهایمان سرسبز و همهی خیابانهایمان پر از ماشین و جادههایمان از معضل ترافیک رها شده، همهی موزهها پر رونق و استخرها پر آب، ولی نسلی سرگردان و بیهویت که نمیداند چه باید بکند. آیا فاجعهای از این بزرگتر هست که انسان همهچیز بهدست آورده باشد ولی خود را باخته باشد؟
امامشناسی سرمایهی بزرگی است تا انسانها بفهمند به کجا باید نظر داشت. توجّه به نمونهی کامل حیاتِ زمینی، یعنی انسان معصوم، ما را از افراط و تفریط باز میدارد و از ورطههای مهیبِ زندگیسوز نجات میبخشد. البته باید بعد از معرفت به مقام امام، قلب را آماده کرد تا همین امروز امامان از طریق هدایتِ قلبی، ما را از هدایت خاص خودشان سیراب
کنند. قلبی که همهی قبلهاش دنیاست نمیتواند از امام مدد بگیرد، دیگر عشق به معصوم و کامل شدن از طریق امام معصوم در او میمیرد، هر چند تا دیروز اهل مبارزه با طاغوت بوده باشد. باید کربلا را فهمید و و از آن عبرت گرفت و سخن زینب علیها السلام را فراموش نکرد که منشاء فاجعه کربلا را در سقیفه نشان میدهد. چون عقل بیامام و عقلی که معتقد به وجود حجت خدا در همه زمان ها نیست، برای خود و نظراتش ارزش قائل میشود، حتی در مقابل نظر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و شریعت الهی. امامان را به عنوان نمونه نمیپذیرد که حرکات و افکار خود را با آنها مقایسه کند و نقصهای خود را بفهمد. قرآن میگوید: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدین»؛(1)ما فرزندان ابراهیم علیه السلام را امام قرار دادیم که به «امْرِ» ما هدایت کنند و به آنها فعل خیر و اقامهی صلاة و ایتای زکات را وَحی کردیم و آنها برای ما عبادت میکردند. «امر» جنبهی غیبی هرکاری است. یک «امر» داریم و یک «خلق». قرآن میفرماید: «لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ»؛(2)برای خدا خلق و امر هست. نظام این دنیا را که با تدریج و زمان همراه است، نظام خلق میگویند و نظام ملائکه را که فوق زمان و حرکت است، امر میگویند. قرآن میفرماید: «یُنَزِّلُ الْمَلآئِکَةَ بِالْرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ»؛(3)خداوند ملائکه را به کمک روح که از امر خداست، نازل کرد، یعنی «امر» مقام
غیبی عالَم است و قاعدهاش هم «کُنْ فَیَکُوُنَ»؛ است چون میفرماید: «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»؛(1)
امر خدا آن چنان است که اگر خواست چیزی را خلق کند، مثل این است که بگوید بشو! بدون تأمّل میشود، یعنی مقام «امر» مقام ایجاد بیزمان و مجرّد است. آیه میگوید: امامان را آوردیم که «یَهْدُونَ بِاَمْرِنَا» به امر ما هدایت کنند یعنی از طریق ارتباط غیبی با جان شما، با یک اراده، شما را هدایت مینمایند. از طریق قلبِ آماده میتوان به کمک امام به عالَمِ «امر» راه پیدا کرد و امام با هدایت «امریِِ» خود، همین امروز هم قلبها را هدایت میکند.
ملاحظه میفرمایید که؛ خداوند در قرآن ما را متوجه وجود افرادی کرده که هدایت به امر میکنند و در جان ما - فوق زمان و تدریج- تصرف مینمایند، کسانی که به آنها «فعل خیر» وَحی شده است، به طوری که فعلشان وحی الهی است و حرکاتشان تماماً نمایش وَحی پروردگار است.
اگر انسان قلب خود را که وسیلهی کشف مقام ائمه علیهم السلام است، آمادهی دریافت هدایت ائمه کند، از طریق آن بزرگواران و در کنار قرآن، هدایت لازم را بهدست میآورد و در این حال، هم پیام کربلا را خواهد فهمید که چگونه جامعهای با نفهمیدن مقام امام به قتل او دست زدند و هم با اقتدا به امام معصوم، خود و جامعه را از چنین هلاکتهایی میرهاند و آنوقت من و شما در عین زندگی دنیایی، با غلبهی معنویات میتوانیم قیامتی شویم و یا لااقل راه قیامت را در منظر خود مسدود نکنیم و از خطرات منحرفشدن از صراط مستقیم که همواره در کمین ماست، در امان باشیم.
1) سورهی یس، آیهی 82.
دولت ایدهآل دولتی است که در عین سازندگی و اصلاحات، اصالت را به معنویات دهد و بستری فراهم نماید که مردم هر چه بیشتر به کمالات معنوی خود دست یابند و پیشرفت در امور دنیایی را در حدّ خود ارزش بنهند.
اهلالبیت علیهم السلام انسانهایی هستند با مقام معنویِ کامل و کربلا ظهور مقام امامت است به صورتی خاص در برههای از تاریخ. اگر در نگاه به کربلا متوجّهی این مقام باشیم سخت به فکر میرویم که چه شد امام را شهید کردند و به خود نهیب میزنیم که مواظب باشیم لااقل ما بستر شهادت معنویترین انسان را فراهم نکنیم. امّا وقتی برای معنویّت ارزش قائل نباشیم و وقتی مقام امام و امامت را نشناسیم و متوجه نباشیم خداوند کسانی را در مدّ نظر ما قرار داده که باید از آنها الگوگیری کرد و همهی فکر و ذکرمان تفریح روز جمعه شد، در آن صورت باید منتظر فجایعی بود که میخواستیم از آنها فرار کنیم و بدون آنکه بخواهیم، مرعوب عبیدالله میشویم و به جنگ با امام حسین علیه السلام تن میدهیم و سپس گریه میکنیم چرا چنین کردیم.
ظهر عاشورا است، وقت نماز ظهر است. دو نفر از یاران امام خود را در مقابل تیرهای دشمن سپر کردند تا حضرت نماز بخوانند. دشمنِ بیغیرت هم در این حالت شروع به تیراندازی کرد. آن دونفر آنقدر مقاومت کردند تا نماز اباعبدالله علیه السلام تمام شد. همین که نماز به پایان رسید به زمین افتادند. حضرت سر یکی از آنها را برروی زانویشان گذاشتند، او چشمانش را باز کرد و یک جمله گفت که نشان میدهد تا کجاها امام
خود را میشناسد، به طوری که آن حضرت را خودِ برترِ خود میداند، عرض کرد «اَوَفَّیْتُ یَا ابَاعَبْدِالله»؟ ای پدر واقعی بندههای خدا، ای اباعبدالله! آیا وفا کردم؟ و بعد شهید شد.(1)
این نوع عشقبازی و فداکاری در شرایطی ایجاد میشود که انسان تماماً خود را بدهکار مقام امامت میداند و با محبّتِ به امام معصوم، از آن حضرت نور میگیرد و بالا میرود و از هرز رفتنِ در دنیا نجات مییابد. و این معرفت را خدا ارزانی همه بشریت کرد ولی سقیفه آن را در حجاب برد و نظام اسلامی دوباره متذکر آن گشت، و دولتها باید بستری را فراهم کنند که این نوع نگاه و معرفت در زیر حجاب توسعه و سازندگی و اصلاحات، دفن نگردد وگرنه از کربلا عبرت نگرفتهایم. (2)
خدایا! به حقّ اصحاب کربلا ما را از رحمت شهادت محروم مدار و شعور عبرتگیری از کربلا نصیبمان بگردان
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) نقل از کتاب حماسه حسینی، ج1، ص309.
2) مقام معظم رهبری «حفظهاللهتعالی» میفرمایند: غربیها در تبلیغات خود اینگونه القاء کردهاند که توسعه و پیشرفت مساوی غربی شدن است و متاسفانه برخی از کارگزاران و نخبگان کشور مدل پیشرفت را صرفا یک مدل غربی میدانند که این مسالهای غلط و خطرناک است... به طور قاطع میگویم الگوی غربی برای توسعه، یک الگوی ناموفق است. 25/2/1386.
بسماللهالرحمنالرحیم
}اَلسَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا ابَاعَبْدِالله وَ عَلَیالاَرْوَاحِالَّتِی حَلَّتْ بِفِنَائِک{
}عَلَیْکَ مِنّی سَلاَمُالله اَبَداً مَا بَقِیتُ وَ بَقِیَاللَّیْلُ والنَّهَار{
واقعهی بزرگ عاشورا به زندگی تک تک انسانها متصل است، آن مصیبت بزرگ بشریت که نشان داد چگونه انسانها به مرتبهای از سبعیت میرسند که بهترین انسان روزگار و روزگاران را به آن شکل عجیب شهید میکنند و در آن از آن جهت که حضرت سیدالشهداء علیه السلام به عالیترین شکل موفق میشوند آن حادثه را مدیریت کنند تا به نتیجهای که در پی آن بودند دست یابند، الطاف خاص الهی را میبینیم که در آینهی جمال امام حسین علیه السلام و اصحابشان ظهور کرد.
آنچه که در موضوع کربلا باید عزیزان از آن غفلت نکنند این است که امام معصومی در اوج بصیرت و حکمت، در شرایط خاصی قرار گرفتند که باید کار خاصِّ اخصّی را انجام بدهند و لذا در نگاه به کربلا خیلی باید توجهها را جمع کرد که زوایای بسیار بلندش از ذهن و فکر ما پنهان نگردد. کربلا کار فرهنگی بسیار بزرگی است که در شرایط خاصّی باید انجام میشد و حضرت انجام دادند. این سرمایهی بزرگ فرهنگی
وقتی تهدید میشود که از ابعاد اصلی آن غفلت گردد و جامعه از بهرههای لازم آن محروم گردد.
در این جلسه بنا است به یکی از ابعاد اصلی کربلا نگاه کنیم و در این رابطه عنوان بحث را «راز شادی امام حسین علیه السلام در قتلگاه» قراردادهایم. ابتدا سندهایی که این موضوع را تأیید میکند میآوریم و بعد که مشخص شد هیچ شکی در این مسأله نیست که حضرت - بهخصوص از بعد از ظهر عاشورا به بعد- خود و بسیاری از اصحابشان کاملاً امیدوارانه میجنگیدند و نشاط خاصی داشتند، به راز آن امیدواری و آن شادی میپردازیم. این شادی و خوشحالی آن قدر قابل توجه است که راوی میگوید آن نشاط و بهجت و خوشحالی و خنده در قتلگاه اینقدر برایم عجیب بود که نفهمیدم حضرت را چطوری شهید کردند.
باید مشخص بشود مگر چه چیزی باید اتفاق میافتاده که با به وقوعپیوستن آن چیز حضرت سیدالشهداء علیه السلام خوشحال و امیدوار، خود را پیروز صحنه میدانند. آن فاجعهای که حضرت توانستند از اسلام و جهان اسلام رفع کنند و اسلام را نجات بدهند چه بوده است؟
ابتدا عنایت داشته باشید که امام حسین علیه السلام مأمورند زیباترین شکل مُردن را برای تاریخ به جای بگذارند تا اینکه اگر یزیدیان مانع حاکمیت خدا از طریق امام معصوم میشوند نتوانند موحدان تاریخ را هرطور خواستند به قتل برسانند و لذا حضرت برای موفقیت در چنین مأموریتی سخت به مدد پروردگارشان نیاز دارند.
شب عاشورا فرمودند: فردا همه شهید میشویم، «حتی عبدالله رضیع» حتی این بچهی شیرخوار و نه تنها از آن شهادت هراسی به دل راه ندادند بلکه آن را مدیریت کردند تا به صورتی که خودشان میخواستند به انتها برسد.
یک موضوع، موضوع عظمت هایی است که در صحنهی کربلا اتفاق افتاد که حضرت توانستند صحنه را مدیریت کنند، یک موضوع شادی و امیدواری حضرت و یاران حضرت در آن صحنه بود و موضوع سوم راز شادی و امیدواری آنها است.
هلال بن نافع میگوید: «إِنِّی کُنْتُ وَاقِفاً مَعَ أَصْحَابِ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ لَعَنَهُ اللَّهُ إِذْ صَرَخَ صَارِخٌ أَبْشِرْ أَیُّهَا الْأَمِیرُ فَهَذَا شِمْرٌ قَتَلَ الْحُسَیْنَ علیه السلام قَالَ فَخَرَجْتُ بَیْنَ الصَّفَّیْنِ فَوَقَفْتُ عَلَیْهِ وَ إِنَّهُ علیه السلام لَیَجُودُ بِنَفْسِهِ فَوَ اللَّهِ مَا رَأَیْتُ قَطُّ قَتِیلًا مُضَمَّخاً بِدَمِهِ أَحْسَنَ مِنْهُ وَ لَا أَنْوَرَ وَجْهاً وَ لَقَدْ شَغَلَنِی نُورُ وَجْهِهِ وَ جَمَالُ هَیْئَتِهِ عَنِ الْفِکْرَةِ فِی قَتْلِه»(1)با سربازان عمر بن سعد ملعون ایستاده بودم که یکی فریاد برآورد: امیر، مژده، این شمر است که حسین علیه السلام را کشته، گوید از میان لشکر بیرون شدم و در میان دو صف، بر بالین حسین ایستادم و او در حال جان کندن بود و به خدا قسم هرگز کشتهی آغشته به خونی را زیباتر و نورانیتر از او ندیدم و من آنچنان مات نور آن صورت و محو جمال آن قیافه شده بودم که متوجّه نشدم چگونه او را میکشند.
1) سیدبن طاوس، اللهوف علی قتلی الطفوف، ص 128.
ملاحظه میکنید که میگوید: «فَوَ اللَّهِ مَا رَأَیْتُ قَطُّ قَتِیلًا مُضَمَّخاً بِدَمِهِ أَحْسَنَ مِنْهُ وَ لاَ اَنْوَرَ وَجْهاً»؛ به خداوند سوگند آنچنان آغشته به خونی را زیباتر و نورانیتر از او ندیدم. به طوری که «وَ لَقَدْ شَغَلَنِی نُورُ وَجْهِهِ وَ جَمَالُ هَیْئَتِهِ عَنِ الْفِکْرَةِ فِی قَتْلِه» اینقدر مشغول نور صورت و جمال هیبتش شدم که اصلاً حواسم نبود که دارند او را میکشند.
عرضم اینجا است که حضرت سیدالشهداء علیه السلام آنچنان خود را موفق و پیروز احساس میکنند که نهتنها آنهمه زخم و شمشیر در مقابل آن پیروزی چیزی بهحساب نمیآید، بلکه شمشیری که دارد سر مبارکشان را جدا میکند چیزی به حساب نمیآورند.
از جمله کسانی که موضوع شادی حضرت سیدالشهداء علیه السلام را ذکر کرده، خوارزمی در مقتل الحسین علیه السلام است که میگوید: چون شمر بر سینهی مبارک حضرت امام حسین علیه السلام نشست و محاسنش را گرفت و آهنگ کشتن وی کرد، حسین خندید و گفت: آیا مرا میخواهی بکشی؟ آیا مرا میشناسی؟»(1)
راوی میگوید که دیدم حضرت سیدالشهداء علیه السلام با آن همه نیزه و شمشیر و سنگ که به حضرت اصابت کرده، وقتی شمر میخواهد حضرت را بکشد حضرت میخندند. فراموش نکنید چند لحظه قبل به دستور عمر سعد با چهار هزار تیرانداز حضرت را تیرباران کردهاند، یک تیر بر دهان مبارکشان و یکی بر گردنشان نشست. ابوالحتوف جُعفی تیری
1) مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی، ص 39 تا 42، نقل از کتاب «امام حسین علیه السلام از محمد جعفر طبسی، ترجمه عبدالحسین بینش، ص 381.
بر پیشانی امام زد که خون برصورتشان جاری گشت. مردی بر پیشانی مبارک حضرت سنگی زد، خون بر محاسن حضرت جاری شد، پیراهن را بالا زدند تا خون را پاک کنند که شخصی تیر سه شاخه به قلب حضرت زد، تیر از پشت او خارج شد و خون فوّاره کرد. ابوایوب غنوی، تیری بر حلقوم شریفش زد، سنان نیزهای بر گلوی مبارک حضرت فرو برد و بعد در آورد و آن را بر استخوانهای سینه حضرت فرو کرد و بر این هم اکتفا نکرد، بلکه کمان گرفت و تیری بر گلوی حضرت زد که حضرت افتادند. حال در چنین شرایطی وقتی شمر میخواهد سر مبارکشان را از بدن جدا کند، حضرت میخندند.
امام سجاد علیه السلام فرمودند: چون کار بر حسین علیه السلام دشوار شد، حسین علیه السلام و برخی همراهانش رنگ چهرهشان تابناکتر و اعضایشان آرامتر و دلهایشان استوارتر میشد.(1)
قَالَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ علیه السلام« لَمَّا اشْتَدَّ الْأَمْرُ بِالْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام نَظَرَ إِلَیْهِ مَنْ کَانَ مَعَهُ فَإِذَا هُوَ بِخِلَافِهِمْ لِأَنَّهُمْ کُلَّمَا اشْتَدَّ الْأَمْرُ تَغَیَّرَتْ أَلْوَانُهُمْ وَ ارْتَعَدَتْ فَرَائِصُهُمْ وَ وَجَبَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَانَ الْحُسَیْنُ علیه السلام وَ بَعْضُ مَنْ مَعَهُ مِنْ خَصَائِصِهِ تُشْرِقُ أَلْوَانُهُمْ وَ تَهْدَأُ جَوَارِحُهُمْ وَ تَسْکُنُ نُفُوسُهُمْ فَقَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ انْظُرُوا لَا یُبَالِی بِالْمَوْتِ فَقَالَلَهُمُ الْحُسَیْنُ علیه السلامصَبْراً
1) معانیالاخبار، ص 288.
بَنِی الْکِرَامِ فَمَا الْمَوْتُ إِلَّا قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِکُمْ عَنِ الْبُؤْسِ وَ الضَّرَّاءِ إِلَی الْجِنَانِ الْوَاسِعَةِ وَ النَّعِیمِ الدَّائِمَةِ فَأَیُّکُمْ یَکْرَهُ أَنْ یَنْتَقِلَ مِنْ سِجْنٍ إِلَی قَصْرٍ»(1)آن وقت که کار بر امام حسین علیه السلام سخت شد اصحاب نظر به جانب آن جناب نمودند و حال آن امام همام را به خلاف احوال خود مشاهده کردند، زیرا که چون امر بر آنها سخت میشد رنگهاشان متغیر میگردید و بر پشتهاشان لرزه میافتاد و دلهاشان هراسان میگردید و از پا میافتادند ولی آن امام علیه السلام و بعضی از خواص که در خدمت حضرت بودند رنگهاشان میدرخشید و اعضاءشان سبک و چابک میشد و دلهاشان آرام میگرفت، پس اصحاب به یکدیگر میگفتند ببینیدش که از مرگ باک ندارد، آنجناب به آنها میفرمود: صبر پیشه کنید ای بزرگزادگان که مرگ جز پلی که شما را از پریشانی و بدحالی به بهشت وسیع و عیش جاوید میرساند، چیز دیگری نیست، پس کدامیک نگرانید از اینکه از زندان به قصر روید؟
معلوم میشود علت این خوشحالی و خنده و نشاط به جهت آن است که حضرت مأموریتی داشتند که آن را به زیبایی به انتها رساندهاند و احساس میکنند در این مأموریت بهترین کمکها از طرف خدا به ایشان رسیده است.
استحضار دارید که یک انسان موحد اگر احساس کند خداوند در وظایفی که باید انجام میداده به او کمک کرده است خوشحال میشود و
1) بحارالأنوار، ج 44، ص 297.
حضرت سیدالشهداء علیه السلام متوجه چنین امری شدهاند، حال این سؤال پیش میآید که این کمک چه کمکی و آن مأموریت چه مأموریتی بوده است؟
از اینکه کارها بهخوبی جلو میرفته حضرت خوشحالاند و لذا حُمیدبن مسلم میگوید: «فَوَ اللَّهِ مَا رَأَیْتُ مَکْثُوراً قَطُّ قَدْ قُتِلَ وُلْدُهُ وَ أَهْلُ بَیْتِهِ وَ أَصْحَابُهُ أَرْبَطَ جَأْشاً وَ لَا أَمْضَی جَنَاناً مِنْهُ علیه السلام إِنْ کَانَتِ الرَّجَّالَةُ لَتَشُدُّ عَلَیْهِ فَیَشُدُّ عَلَیْهَا بِسَیْفِهِ فَتَنْکَشِفُ عَنْ یَمِینِهِ وَ شِمَالِهِ انْکِشَافَ الْمِعْزَی إِذَا شَدَّ فِیهَا الذِّئْبُ»(1)به خدا مرد گرفتار و مغلوبی را هرگز ندیدم که فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند و دلدارتر و پابرجاتر از آن بزرگوار باشد. چون پیادگان بر او حمله میکردند او با شمشیر بدانان حمله میکرد و آنان از راست و چپش میگریختند چنانچه گلهی گوسفند از برابر گرگی فرار کنند. میگوید آن حضرت با آنهمه مصیبت «أَرْبَطَ جَأْشاً وَ لَا أَمْضَی جَنَاناً مِنْه علیه السلام» اینچنین دلدار و استوار در مقابل دشمن میجنگیدند و امیدوارانه مبارزه میکردند که انبوه سپاه دشمن یارای مقابله با حضرت را نداشت.
این نشان میدهد حضرت در عین اینکه میدانند زمان زیادی به شهادتشان نمانده متوجهاند برنامه درست جلو میرود و توانستهاند به مدد الهی مدیریت شهادت خود را به خوبی بهدست بگیرند و به نتیجهی مطلوب برسند.
1) الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج 2، ص 111.
راوی میگوید هرچه به عصر عاشورا نزدیکتر میشدیم چهرهی حسین علیه السلام گلگونتر میشد و اکثر اصحاب حضرت نیز چنین بودند و این به جهت آن است که دارند با بهترین نوعِ مُردن، عالیترین مأموریت تاریخی را شکل میدهند، و همین امر هم سبب شده با امیدواری تمام، شجاعتهای فوقالعادهای از خود نشان دهند.
عجیبترین موضوع این که هر چه به عصر عاشورا نزدیکتر میشدند با این که از تعدادشان کم میشد امیدوارانهتر میجنگیدند.
راستی اگر «عمر سعد» با لشکر سی هزار نفریاش در یک حملهی برقآسا حضرت علیه السلام را اسیر و یاران آن حضرت را از اطرافشان پراکنده میکرد، آیا دیگر تاریخ سرمایهی بزرگی به نام کربلا در خود داشت؟ چرا چنین نشد؟!
سالها برای بنده سؤال بود که چطور شد که حضرت سیدالشهداء علیه السلام با آن عدهی کم توانستند در مقابل آن لشکر، جنگ را تا عصر ادامه دهند؟ تکتک و یک نفریکنفر، شهید بدهند و خودشان شهادت اصحاب - اعم از بنیهاشم و غیر بنیهاشم- را مدیریت کنند، راز مسئله کجا بود که اینقدر خوب برنامهها طی شد؟ چرا عمر سعد«لعنةاللهعلیه» در همان حمله اول که با سه فرمانده به میمنه و میسره و قلب لشکر امام حسین علیه السلام حمله کرد و لشکرش در هم ریخت خود را باخت و چرا به فکرش نرسید که لشکر صد نفرهی امام حسین علیه السلام را دور بزند و با وجود خندق آتش نه چندان وسیعِ پشت خیمهها، حضرت را از اصحاب جدا نکرد تا به شام ببرد و آنطور که یزید میخواست کار جلو رود؟ چرا اینچنین نشد؟ این کار،
کار سخت و پیچیدهای نبود، ولی چرا چنین نشد؟! معلوم است یک چیز دیگری در میان بود که باعث شد کربلا برای ما به یک آیت بزرگ الهی تبدیل شود و ما نباید از این موضوع زود عبور کنیم. اگر شرایط تاریخی صحنهی کربلا را مطالعه کنید ملاحظه میفرمائید عمر سعد«لعنةاللهعلیه» خیلی تلاش کرد تا سریعاً سفرهی قضیه را برچیند ولی نشد، مدیریت جبهه تا آخر در اختیار امام حسین علیه السلام است.
این چه حادثهای است که حضرت در روزِ قبل از حرکت از مکه به سوی کوفه موضوعِ شهادت خود را خبر میدهند و میفرمایند: «الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ مَا شَاءَ اللَّهُ- وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی رَسُولِهِ وَ سَلَّمَ- خُطَّ الْمَوْتُ عَلَی وُلْدِ آدَمَ- مَخَطَّ الْقِلَادَةِ عَلَی جِیدِ الْفَتَاةِ وَ مَا أَوْلَهَنِی إِلَی أَسْلَافِی اشْتِیَاقَ یَعْقُوبَ إِلَی یُوسُفَ وَ خُیِّرَ لِی مَصْرَعٌ أَنَا لَاقِیهِ- کَأَنِّی بِأَوْصَالِی یَتَقَطَّعُهَا عَسَلَانُ الْفَلَوَاتِ- بَیْنَ النَّوَاوِیسِ وَ کَرْبَلَاءَ فَیَمْلَأْنَ مِنِّی أَکْرَاشاً جُوفاً- وَ أَجْرِبَةً سُغْباً لَا مَحِیصَ عَنْ یَوْمٍ خُطَّ بِالْقَلَمِ- رِضَی اللَّهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَیْتِ نَصْبِرُ عَلَی بَلَائِهِ- وَ یُوَفِّینَا أُجُورَ الصَّابِرِینَ- لَنْ تَشُذَّ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ لَحْمَتُهُ- وَ هِیَ مَجْمُوعَةٌ لَهُ فِی حَظِیرَةِ الْقُدْسِ تَقَرُّ بِهِمْ عَیْنُهُ- وَ تَنَجَّزُ لَهُمْ وَعْدُهُ مَنْ کَانَ فِینَا بَاذِلًا مُهْجَتَهُ- مُوَطِّناً عَلَی لِقَاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ- فَلْیَرْحَلْ مَعَنَا فَإِنِّی رَاحِلٌ مُصْبِحاً إِنْ شَاءَ اللَّه»(1)حمد و سپاسسزاوار خداست. آنچه را که خدا بخواهد خواهد شد و قدرتی نیست مگر به قدرت خدا. و درود بر رسول و فرستادهی او باد. مرگ بر فرزندانآدم به
1) بحار الأنوار ، ج 44، ص 366.
مثابهی گردنبند بر گردن دختر جوان کشیده شده است. و چه بسیار در آرزو و اشتیاق ملاقات و دیدار رفتگان از خاندان خود هستم، همانند اشتیاقی که یعقوب به دیدار یوسف داشت. و برای من جائی معیّن و انتخاب شده استکه باید پیکر من در آنجا بیفتد، و من باید به آنجا برسم. گویا من میبینم که بندبند مرا گرگان بیابان بین نَواویس و کربلا از هم جدا میسازند، و از من شکمبههای تهیخود را پر میکنند و انبانهای گرسنهی خود را سرشار مینمایند. فراری نیست از روزیکه در قلم تقدیر گذشته است. رضای خدا رضای ما اهلبیت است؛ بر امتحانات و بلاهای او شکیبائی مینمائیم، و او اجر و مزد صابران را به طور اتمّ و اکمل به ما عنایت خواهد نمود. قرابت رسولخدا صلی الله علیه و آله، که به منزلهی پودِ جامه با اصل و ریشهی آن است، از حضرت جدا نمیشود. و در بهشتِ برینگرداگرد او جمع میشوند و چشم رسول خدا صلی الله علیه و آله به آنان روشن میگردد، و برای آنها وعدهی رسول خدا صلی الله علیه و آله تحقّق میپذیرد. پسکسی که در میان ماست، و حاضر است جان خود را ایثار کند، و خون دل خود را فدا کند، و برای لقای خدا خود را آماده نموده است؛ با ما کوچکند که من در صبحگاهان عازم هستم؛ إنشاءاللهتعالی.
آری از یک طرف از قبل، شهادت خود را خبر میدهند و از طرف دیگر با پای خود به معرکهی شهادت پای میگذارند و به جای گریز از مرگ، برنامهی شهادت خود را مدیریت میکنند. این چه نوع کشته شدنی است که آنهایی که دارند شهید میشوند جبهه را مدیریت میکنند؟
ویاران حضرت در زیباترین شهادت، حضرت را یاری می نمایند و نه در نجات او از معرکه مرگ.
راز کربلا را باید در دو چیز دانست، یکی این که میدانند چرا باید شهید شوند و از آن مهمتر میدانند چگونه باید شهید شوند. موضوع دوم به عبادات شب عاشورا برمیگردد.
عصر تاسوعا وقتی دشمن میخواست حمله کند و جنگ را شروع نماید امام حسین علیه السلام به حضرت ابوالفضل علیه السلام فرمودند: «ارْجِعْ إِلَیْهِمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تُؤَخِّرَهُمْ إِلَی الْغُدْوَةِ وَ تَدْفَعَهُمْ عَنَّا الْعَشِیَّة»؛ به طرف آنها برو و اگر میتوانی جنگ را تا فردا به تأخیر بینداز و آنها را امشب از ما دور نگهدار. حضرت که میدانند شهید میشوند ولی میخواستند آن شب شهید نشوند و علت آن را خودشان اینچنین میفرمایند: «لَعَلَّنَا نُصَلِّی لِرَبِّنَا اللَّیْلَةَ وَ نَدْعُوهُ وَ نَسْتَغْفِرُهُ فَهُوَ یَعْلَمُ أَنِّی قَدْ أُحِبُّ الصَّلَاةَ لَهُ وَ تِلَاوَةَ کِتَابِهِ وَ الدُّعَاءَ وَ الِاسْتِغْفَارَ»؛(1)به این منظور که ما بتوانیم امشب را به نماز و دعا و استغفار بهسر بریم زیرا خدا میداند من دوست میدارم نماز بخوانم و قرآن تلاوت نمایم و همواره به دعا و استغفار بپردازم.
حضرت از خدا میخواستند در این کار بزرگی که بنا است انجام دهند نهایت مدد را بفرماید تا آنکار به بهترین شکل انجام گیرد و معلوم
1) الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج 2، ص 90.
است نجات از شهادتِ خود و یارانشان را از خدا نمیخواستند، چون باز همان شب تأکید کردند فردا همه شهید میشوند و هرکس میخواهد شهید نشود از سیاهی شب استفاده کند و برود. پس چه چیزی نیاز داشتند که آن شب از خدا میخواستند به حضرت مرحمت کند؟ از خوشحالی و خندهی در قتلگاه معلوم است که آن چیز را به دست آوردند و از امیدواری حضرت در عصر عاشورا معلوم است کارها آن طور که میخواستهاند جلو می رود و از موفقیتی که خدا به ایشان عطا کرده است راضی و خوشحالاند.
حضرت از خدا میخواستند صحنهی شهادت خود را به همان شکل که انجام شد، خودشان مدیریت کنند تا بتوانند آن برنامهای که به عهده دارند را به زیباترین شکل انجام بدهند، خداوند از طریق پیامبرش خبر داد ای حسین: «اِنَّ اللهَ قَدْ شاءَ اَنْ یرَاکَ قَتیلاً»؛(1)خدا میخواهد تو را شهید ببیند و حضرت هم قبول کردند، منتها میدانستند این شهیدشدن شهیدشدنی است در راستای آنچه حضرت در پی آن بودند که عبارت باشد از برگرداندن جامعه به سیرهی جدّشان رسول خدا صلی الله علیه و آله . به ایشان خبر دادند راهکار تو چنین است و اگر میخواهی موفق شوی شهادت را جزء برنامهات بگذار، همانطور که رسول خدا صلی الله علیه و آله از طرف خدا به همه انسانها خبر دادند «قُولُوا لَا اِلهَ اِلاّ اللّه تُفْلِحُوا»؛ اگر میخواهید رستگار شوید باید منطق شما توحید شود. حال در مورد هدف خاص حضرت سیدالشهداء علیه السلام که برگرداندن جامعه به سیرهی جدّشان است، رسول
1) سیدبن طاوس، اللهوف علی قتلی الطفوف، ص 65.
خدا صلی الله علیه و آله راهکار اصلی را به حضرت خبر دادند و امام حسین علیه السلام هم همهی تلاششان آن بود که شهادت را آن طور که خدا میخواهد انجام دهند تا به آن نتیجهی اصلی برسند.
امام حسین علیه السلام میخواهند اسلامی را که توسط حزب اموی از دست رفته است به مسیر اصلی خود برگردانند و باید شهادتِ خود را طوری مدیریت کنند که هدف اصلی محقق شود و این با یک شهادت ساده محقق نمیشود. در شب عاشورا حضرت برای اینکه اسلامِ از دسترفته به مسیر اصلی خود برگردد از خدا تقاضاهایی دارند. همینطور که پیامبر صلی الله علیه و آله برای شما خبر آوردهاند که خدا دوست دارد نماز بخوانی، آن وقت شما از خدا تقاضا میکنی خدایا کمکم کن به بهترین شکل نماز بخوانم. حضرت سیدالشهداء علیه السلام میدانند باید برای نجات اسلام از دست فرهنگ اموی شهید بشوند اما تمام تلاششان این است که آن وظیفه به بهترین شکلی که ممکن است عملی شود. اینجا است که به حضرت اباالفضل علیه السلام میفرمایند برو ببین میشود امشب را وقت بگیری تا ما با خدا تقاضاهای خودمان را در میان بگذاریم و عالیترین نتیجه را بگیریم.
برای حضرت سیدالشهداء علیه السلام مسلّم شده بود آنچه به ایشان وعده داده شده خیلی نزدیک است. در روایت داریم در عصر تاسوعا امام در بیرون خیمه به شمشیرشان تکیه داده بودند و خواب خفیفی بر چشمانشان مستولی شد، درست در زمانی که شمر از عبیدالله دستور گرفته که کار را یکسره کند، حضرت جلوی خیمهشان سرشان را گذاشتهاند بر روی شمشیرشان و خوابشان برده که حضرت زینب علیها السلام میآیند تکانشان میدهند و میگویند:
صدای سمّ اسبها را نمیشنوی، حضرت میفرمایند: «إِنِّی رَأَیْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فِی الْمَنَامِ فَقَالَ لِی إِنَّکَ تَرُوحُ إِلَیْنَا»؛(1)رسول الله صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم که فرمود تو به زودی نزد ما خواهی بود. این یک پیام است از طرف رسول خدا صلی الله علیه و آله به حضرت سیدالشهداء علیه السلام و لذا خودشان میدانند این پیام خیلی زود عملی میشود. با توجه به این امر حضرت و یارانشان که مطمئن شدند فردا روز شهید شدن است و باید با آن شهادت غوغایی بهپا کنند تا بهترین مُردن را رقم بزنند، سراسر شب عاشورا را به راز و نیاز پرداختند، بهطوریکه راوی میگوید: «وَ بَاتَ الْحُسَیْنُ علیه السلام وَ أَصْحَابُهُ تِلْکَ اللَّیْلَةَ وَ لَهُمْ دَوِیٌّ کَدَوِیِّ النَّحْلِ مَا بَیْنَ رَاکِعٍ وَ سَاجِدٍ وَ قَائِمٍ وَ قَاعِد». امام حسین علیه السلام و اصحابشان آن شب را در حالی صبح کردند که مانند صدای زنبوران عسل که موقع شب تا صبح در کندو و در حال ساختن عسلاند، در حال نیایش بودند، عدهای در حال سجده و عدهای به قیام و عدهای به قعود. تا مدد الهی را به صورت کامل برای خود رقم بزنند و صحنهی کربلا به آن صورتی که حضرت میخواستند شکل بگیرد.
پس راز پیروزی امام حسین علیه السلام در به نتیجهرسیدن برنامهها را باید در نیایشهای شب عاشورا جستجو کرد و این که در روز عاشورا حضرت این همه امیدوارانه عمل میکنند چون متوجهاند نیایشها کار خود را کرده و مدد الهی به صورت کامل به صحنه آمده که برنامهها این چنین
1) شیخ طبرسی، إعلام الوری بأعلام الهدی، ص 237.
خوب پیش میرود. خطاب به لشکر عمر سعد میگویند: «اَیْمُ اللَّهِ لَا تَلْبَثُونَ بَعْدَهَا إِلَّا کَرَیْثِ مَا یُرْکَبُ الْفَرَسُ حَتَّی تَدُورَ بِکُمْ دَوْرَ الرَّحَی وَ تَقْلَقُ بِکُمْ قَلَقَ الْمِحْوَرِ عَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَیَّ أَبِی عَنْ جَدِّی»؛(1)به خدا که به شما مهلتی به اندازهی زمان یک سوارشدن بر اسب بیشتر ندهند تا آنکه آسیابِ زمان، شما را در زیر چرخش خرد و ریز کند. آری این عهدی است از پدرم و از جدّم.
برنامهها طوری جلو رفت که حضرت مطمئن شدند کارشان به نتیجه رسیده و فاجعهی فرهنگ اموی از سر جهان اسلام در حال رفعشدن است. امویان با حیلههایی که معاویه داشت طوری برنامهریزی کرده بودند که فکر خود را بر اسلام تحمیل کنند و اسلام را برای همیشه از صحنهی تاریخ بیرون بیندازند و در حدّ ظاهر متوقف کنند. حضرت با مدیریتی که به مدد الهی در صحنهی کربلا إعمال کردند، به آنها خبر دادند که به لطف الهی گور آنها کنده شد و زمانی که از این به بعد در اختیارشان هست در آن حدّ است که یک سوارکار سوار اسب گردد و پیاده شود!
میفرمایند: «عَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَیّ ابی عن جدّی»؛ این یک عهدی است که از طریق پدرم از جدّم به من رسیده که کار با این برنامه به اینجا میرسد و تمام آن عهد با نتایج آن دارد عملی میشود. و در راستای آن که احساس کردند خدا همهی مددهای خود را به ایشان مرحمت فرموده، حضرت در آخرین ساعات عمر بهشدت خوشحالاند و در حالیکه دیگر توان بلندشدن نداشتند سر مبارک را بر روی خاک میگذارند و ندا سر
1) سیدبن طاوس، اللهوف علی قتلی الطفوف، ص 99.
میدهند: «بسماللّهِ و باللّهِ وَ عَلی ملةِ رسولِ اللّه»؛ بعد از آن نیایش عجیبی که در قتلگاه میکنند این آخرین جملهشان است که: به نام خدا و به مدد الهی و بر دین رسول خدا صلی الله علیه و آله. و این دنیا را ترک کردند و رسالت خود را بهخوبی به انتها رساندند، رسالتی که رسول خدا صلی الله علیه و آله در خواب به ایشان فرمودند: «یَا حُسَیْنُ اخْرُجْ فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ یَرَاکَ قَتِیلا»(1)حسین حرکت کن، وقتش رسیده، خدا میخواهد تو را شهید ببیند.
«اُخْرُجْ» را معنی کردهاند «خارج شو» ولی معنای آن این است که «ای حسین نهضت خود را شروع کن». حضرت در رابطه با چگونگی مقابله با امویان سالها تأمّل کردهاند و آمادهی نفحهای غیبی بودهاند و حالا آن سروش الهی توسط رسول خدا صلی الله علیه و آله به آن حضرت رسید که زمینه فراهم است. همانطور که عارفان بزرگ میگویند مدتها منتظر بودیم تا آن نفحهی الهی برسد، حالا نفحهی الهی براساس ظرفیت گستردهای که حضرت امام حسین علیه السلام دارند رسید.
حضرت اباعبدالله علیه السلام ده سال پس از شهادت حضرت امام حسن علیه السلام تا مرگ معاویه در سختترین شرایط، ناظر بودند که چگونه معاویه در حال هدم ریشهی اسلام است، این مدت ده ساله مدت خیلی عجیبی است. اگر خواستید واقعاً بفهمید چقدر باید برای امام حسین علیه السلام غصّه خورد باید به این ده سال فکر کرد. حضرت میبینند چگونه معاویه در هَدْم ریشههای اسلام برنامهریزی کرده است و همینطور هم جلو میرود، اکثر صحابه
1) سیدبن طاوس، اللهوف علی قتلی الطفوف، ص 65.
مرعوب شخصیت او شدهاند و مردم هم که متوجه نیستند چهچیزی در حال وقوع است.
اگر بفهمیم در این ده سال بر حسین علیه السلام چه گذشت، کربلا را و شادیها و امیدهای حضرت را میفهمیم و اگر آن وضع را درست تصور کنیم برای این ده سالِ غم حضرت سیدالشهداء علیه السلام اشکها خواهیم ریخت.
برای اینکه فضای آن زمان را احساس بفرمائید به عنوان نمونه قضیهای را عرض میکنم که مسعودی درمروج الذهب از قول مُطَرِّفِ بْنِ الْمُغِیرَةِ بْنِ شُعْبَةَ آورده است. مُطَرّف میگوید:
«وَفَدْتُ مَعَ أَبِی الْمُغِیرَةِ عَلَی مُعَاوِیَةَ وَ کَانَ أَبِی یَأْتِیهِ فَیَتَحَدَّثُ مَعَهُ ثُمَّ یَنْصَرِفُ إِلَیَّ فَیَذْکُرُ مُعَاوِیَةَ وَ یُعْجَبُ بِمَا یَرَی مِنْهُ إِذْ جَاءَ ذَاتَ لَیْلَةٍ فَأَمْسَکَ عَنِ الْعَشَاءِ وَ رَأَیْتُهُ مُغْتَمّاً مُنْذُ اللَّیْلَةِ فَانْتَظَرْتُهُ سَاعَةً وَ ظَنَنْتُ أَنَّهُ لِشَیْءٍ حَدَثَ فِینَا وَ فِی عِلْمِنَا فَقُلْتُ مَا لِی أَرَاکَ مُغْتَمّاً مُنْذُ اللَّیْلَةِ فَقَالَ یَا بُنَیَّ جِئْتُ مِنْ عِنْدِ أَخْبَثِ النَّاسِ قُلْتُ وَ مَا ذَاکَ قَالَ قُلْتُ لَهُ وَ قَدْ خَلَوْتُ بِهِ إِنَّکَ قَدْ بَلَغْتَ سِنّاً یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَلَوْ أَظْهَرْتَ عَدْلًا وَ بَسَطْتَ خَیْراً فَإِنَّکَ قَدْ کَبِرْتَ وَ لَوْ نَظَرْتَ إِلَی إِخْوَتِکَ مِنْ بَنِی هَاشِمٍ فَوَصَلْتَ أَرْحَامَهُمْ فَوَ اللَّهِ مَا عِنْدَهُمُ الْیَوْمَ شَیْءٌ تَخَافُهُ فَقَالَ هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ مَلَکَ أَخُو بَنِی تَیْمٍ فَعَدَلَ وَ فَعَلَ مَا فَعَلَ فَوَ اللَّهِ مَا عَدَا أَنْ هَلَکَ فَهَلَکَ ذِکْرُهُ إِلَّا أَنْ یَقُولَ قَائِلٌ أَبُو بَکْرٍ ثُمَّ مَلَکَ أَخُو
بَنِی عَدِیٍّ فَاجْتَهَدَ وَ شَمَّرَ عَشْرَ سِنِینَ فَوَ اللَّهِ مَا عَدَا أَنْ هَلَکَ فَهَلَکَ ذِکْرُهُ إِلَّا أَنْ یَقُولَ قَائِلٌ عُمَرُ ثُمَّ مَلَکَ عُثْمَانُ فَمَلَکَ رَجُلٌ لَمْ یَکُ أَحَدٌ فِی مِثْلِ نَسَبِهِ وَ فَعَلَ مَا فَعَلَ وَ عُمِلَ بِهِ مَا عُمِلَ فَوَ اللَّهِ مَا عَدَا أَنْ هَلَکَ فَهَلَکَ ذِکْرُهُ وَ ذِکْرُ مَا فُعِلَ بِهِ وَ إِنَّ أَخَا بَنِی هَاشِمٍ یُصَاحُ بِهِ فِی کُلِّ یَوْمٍ خَمْسَ مَرَّاتٍ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ فَأَیُّ عَمَلٍ یَبْقَی بَعْدَ هَذَا لَا أُمَّ لَکَ لَا وَ اللَّهِ إِلَّا دَفْناً دَفْنا»؛(1)
با پدرم بر معاویه[به شام] وارد شدیم، پدرم مرتبا نزد او رفت و آمد داشت و در هر جلسهای که نزد او بود با وی به گفتگو میپرداخت و پس از ترک مجلس به نزد من باز میگشت و برایم بازگو مینمود و از او به خوبی یاد میکرد و بر عقل و درایت او آفرین میگفت. در یکی از شبها که به خانه آمد، خیلی ناراحت بود و از خوردن شام امتناع کرد، ساعتی گذشت که نه او چیزی میگفت، نه من، ولی این سکوت در نظرم بیعلت نبود، فکر کردم شاید سکوت به خاطر عملی ناپسند، یا حرکتی بر خلاف ادب از سوی من بوده از این رو به خود جرات دادم و از ناراحتی او پرسیدم، در جوابم گفت: فرزندم امشب از نزد پلیدترین و خبیثترین مردم روی زمین آمدهام! گفتم: او کیست؟ گفت: معاویه! گفتم: چرا؟ گفت: پس از ساعتی که با او صحبت میکردم، از او خواستم یا امیرالمؤمنین، اکنون که عزت تو بالا گرفته و به حد عالی رسیده است چه خوب است، دامن عدالت را گسترش داده و رفتارت را نیکوتر کنی و به
1) مروج الذهب، ج 2، ص 341 به نقل از الغدیر، ج10، ص397.
اعمال خیر بپردازی؟ معاویه گفت: منظورت چیست؟ گفتم: اگر این برادرانت از بنیهاشم را که مدت زمانی است در حکومت تو مظلوم زیستهاند، مورد لطف و مرحمت قرار دهی و صلهی رحم به جا آوری بسیار به جا و مناسب است! زیرا آنان در حال حاضر پناهگاهی که از آن هراس داشته باشی ندارند! معاویه گفت: هیهات هیهات! چنین پیشنهادی نزد من قابل قبول نیست، زیرا فردی از قبیلهی تیم(ابوبکر) قدرت بهدست گرفت و با عدل رفتار نمود و کرد آنچه را که باید بکند، ولی به خدا سوگند دیری نگذشت که از دنیا رفت و زیر خاک پنهان شد و نامش نیز مدفون گردید و اگر گهگاهی از او یاد میشود، فقط میگویند: ابوبکر چنین و چنان کرد، سپس این حکومت به دست یکی از افراد تیرهی بنی عدی (عمر) رسید؛ وی دامن همت را بالا زد و در مدت ده سال حکومتش با جدیّت و تلاش مستمر، خدماتی ارزنده انجام داد، ولی به خدا سوگند! دیری نگذشت که نامی و نشانی از او نماند و اگر گاهی از او نامی به میان آمد، گویند: عمر چنین و چنان کرد. سپس زمام امر به دست عثمان از قبیلهی بنیامیة که کسی در نسب مانند او نیست رسید! و کرد آنچه کرد، اما به خدا قسم دیری نگذشت که از دنیا رفت و نامی و نشانی از او و عملکردش باقی نماند اما این برادر بنی هاشم یعنی رسول خدا که ملک به دستش آمد هر روز پنج بار بر مأذنههای مساجد، نام او، به عظمت یاد میشود و مردم «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّه» بر زبان جاری میکنند! آیا امیدی برای من باقی است که این نام شنیده نشود، تو را مادری مباد که
چنین پیشنهادی به من دادی! نه به خدا سوگند هرگز آرام نمیشوم، مگر زمانی که این نام دفن گردد و اثری از آن باقی نماند.
ملاحظه کنید امام حسین علیه السلام بهخوبی متوجهاند نقشهی معاویه چیست و در این ده سال، ناظر نقشههای معاویه برای رسیدن به چنین هدفی هستند که میخواهد نامی از رسول خدا صلی الله علیه و آله بر صحنه تاریخ نماند. از آن طرف حضرت همواره فکر کردهاند که راه نجات اسلام در چنین شرایطی چه باید باشد و لذا پیام رسول خدا صلی الله علیه و آله را خوب گرفتند. همانطور که یک عارف وقتی خوب تمرکز کرد و قلبش مستعد شد، به حقیقتی منکشف میشود؟
پس از خبر مرگ معاویه و دستور یزید برای مجبورکردن امام حسین علیه السلام برای بیعت، امام به والی مدینه (در آن شبی که حضرت را احضار کرده بود) گفتند بگذار تا صبح ببینم چهکار باید بکنم، بعد آمدند بر سر قبر جدشان. چند شبی را حضرت کنار قبر جدّشان در حال نیایشاند، هرچه بوده است در این مدت اتفاق افتاده و آن برنامهای که منتظر بودند تا برسد، از طرف نور پیامبر صلی الله علیه و آله به حضرت رسید. در این جملهای که حضرت میفرمایند پیامبر به خوابم آمدند و گفتند «یَا حُسَیْنُ اخْرُجْ فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ یَرَاکَ قَتِیلا»؛ ای حسین حرکت کن خدا میخواهد تو را شهید ببیند، دستورالعملی نهفته است که پس از سالها تمرکز و غم اسلام خوردن به حضرت داده شده و خبر از آن میدهد که
بنا است خداوند ارادهی خود را از طریق حضرت امام حسین علیه السلام محقق کنند و شهادت حضرت هم قسمتی از آن برنامه است که باید به خوبی برای آن برنامهریزی شود تا نهضت به ثمر برسد. در ضمن رسول خدا صلی الله علیه و آله به آن حضرت خبر دادند «إِنَّ لَکَ فِی الْجَنَّةِ دَرَجَاتٍ لَا تَنَالُهَا إِلَّا بِالشَّهَادَة»؛(1)درجاتی برای تو در ابدیتت گذاشتهاند که به آن نخواهی رسید مگر با شهادت. و از این طریق حضرت امام حسین علیه السلام را به برنامهریزی با رویکرد شهادت تشویق میکنند. در این راستا است که حضرت میدانند کار بزرگی به عهده دارند که باید برای انجام آن برنامهریزی کنند و شهادت هم جزء این برنامه است و انصافاً بسیار باید بر روی حرکت حضرت سیدالشهداء علیه السلام تدبّر کرد که در راستای مسیر شهادت خود چقدر عالی برنامهریزی کردند تا در بستر این شهادت آن برنامهی اصلی که نجات اسلام از فتنهی امویان بود به خوبی انجام بگیرد. اگر شهادت یک برنامهی بنیادینی است که حضرت پیش روی خود قرار میدهند، به خاطر آن است، که برنامهی اصلی حضرت عملی نمیشود مگر با شهادت. لذا به واقع حضرت سیدالشهداء علیه السلام و یارانشان با تمام وجود دست از زندهماندن شستند تا کربلا به آن شکلِ خاصش به وجود آمد. ابتدا قلب و روح خود را به عالم بقاء فرستاده بودند و به دنبال آن بودند که تن خود را نیز به دنبال قلب و روح خود روانه کنند. آخرین حربهی امویان اسلحههای آنها بود ولی حضرت سیدالشهداء علیه السلام با مدیریتی که شهادت جزء اهداف بنیادین آن بود ما فوق اسلحهها عمل
1) امالی صدوق، ص 152.
کردند این است که وقتی خبر خروج امام حسین علیه السلام را از مکه به عمروبنعاص دادند، گفت: «بدانید سِلاح در او کارگر نمیافتد»(1)
یعنی نمیتوانید با اسلحههایتان او را مرعوب کنید و از برنامهاش منصرف نمایید. حضرت با روحیهی شهادتطلبی فضایی ساختند که ابنابیالحدید در شرح نهجالبلاغه میگوید: مردی را که در طف با عمرسعد بود، گفتند: وای بر تو! چگونه ذریّهی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را کشتید؟! گفت: سنگ زیر دندان تو باد! اگر تو هم با ما بودی و آنچه دیدیم، میدیدی، همانکاری را که ما کردیم تو نیز میکردی، گروهی بر سر ما ریختند، دست به قبضهی شمشیر؛ مانند شیر درنده، سواران را از چپ و راست به هم میمالیدند، اگر هم امان میدادیم، نمیپذیرفتند و به مال ما رغبت نداشتند، میخواستند یا از آبشخور مرگ بنوشند یا بر مرگ مستولی شوند و اگر ما دست از آنها برداشته بودیم، جان همهی افراد سپاه را گرفته بودند؛ ای مادر مرده! اگر این کار را نمیکردیم، چه میکردیم؟!(2)
اصول برنامه را حضرت زینب علیها السلام هم میدانستند، که باید همهی اصحاب امام حسین علیه السلام اصل را بر شهادت بگذارند تا مرحلهی اولِ نهضت که خوب شهیدشدن است عملی شود. از قضیهای که نافع بن هلال نقل میکند میتوان این نکته را فهمید. نافع بن هلال یکی از اصحاب
حضرت بود که به جهت جراحات فراوان در میان کشتهها افتاد و شهید نشد. او نقل میکند نیمه شب از خیمه بیرون آمدم دیدم حضرت اباعبدالله علیه السلام از خیمهها دور شدند، خود را به حضرت رساندم و از انگیزهی حضرت سؤال کردم که چرا از محیط خیمهها دور شدهاند و عرض میکند یابن رسول الله من نگران شما شدم. امام در پاسخ وی فرمودند آمدهام پستی و بلندیهای اطراف را بررسی کنم که مبادا برای دشمن مخفیگاهی باشد، بعد حضرت رشته کوههایی را به او نشان میدهند و میگویند: نمیخواهی در این تاریکی شب به این کوهها پناهنده شوی و خود را از مرگ برهانی؟ نافع بن هلال خود را به قدمهای حضرت میاندازد و عرض میکند مادرم به عزایم بنشیند، من این شمشیر را به هزار درهم و اسبم را به هزار درهم خریداری نمودم، سوگند به خدایی که با محبت تو بر من منت گذاشته است بین من و تو جدایی نخواهد افتاد مگر آن وقت که این شمشیر کُند و این اسب خسته شود. مرحوم مُقرّم از نافع بن هلال چنین نقل میکند که امام علیه السلام پس از بررسی بیابانهای اطراف به سوی خیمهها برگشت و به خیمهی زینب کبری علیها السلام وارد گردید و من در بیرون خیمه کشیک میدادم، زینب کبری علیها السلام عرضه داشت: برادر! آیا یاران خود را آزمودهای و به نیت و استقامت آنان پی بردهای؟ مبادا در موقع سختی دست از تو بردارند و در میان دشمن تنهایت بگذارند؟ امام علیه السلام در پاسخ وی چنین فرمودند: «وَ اللّهِ لَقَدْ بَلَوْتُهُمْ فَمَا وَجَدْتُ فِیهِمْ اِلاّ الأشْوَسَ الْاَقْعَسَ یسْتَأْنِسُونَ بِالْمَنِیةِ دُونِی اِسْتِیناسَ الْطِفْلِ
اِلی مَحالبِ اُمِّه»؛(1)آری، به خدا سوگند آنها را آزمودم و آنها را جز دلاوران غُرّنده و با صلابت و استوار نیافتم، آنان به کشته شدن در رکاب من آن چنان مشتاق هستند که طفل شیرخوار به پستان مادرش مشتاق است.
نافع میگوید: من چون این سؤال و جواب را شنیدم، گریه گلویم را گرفت و به نزد حبیب بن مظاهر آمده و آنچه از امام و خواهرش شنیده بودم به او بازگو نمودم.
حبیب بن مظاهر گفت: به خدا سوگند اگر منتظر فرمان امام علیه السلام نبودیم همین امشب به دشمن حمله میکردیم. گفتم حبیب! اینک امام در خیمهی خواهرش میباشد و شاید از زنان و اطفال حرم نیز در آنجا باشند، بهتر است تو با گروهی از یارانت به کنار خیمهی آنان رفته و مجدداً اظهار وفاداری بنمائید. حبیب با صدای بلند یاران امام را که در میان خیمهها بودند دعوت کرد و ابتدا از بنی هاشم تقاضا کرد به درون خیمههای خود برگردند، سپس گفتار نافع بن هلال را برای بقیهی صحابه نقل نمود. همهی آنها پاسخ دادند: سوگند به خدایی که بر ما منت گذاشته و بر چنین افتخاری نائل نموده است اگر منتظر فرمان امام نبودیم، همین حالا با شمشیرهای خود به دشمن حمله میکردیم، ای حبیب دلت آرام و چشمت روشن باد.
حبیب بن مظاهر در ضمن دعا به آنان پیشنهاد نمود که بیایید با هم به کنار خیمه بانوان رفته به آنان نیز اطمینان خاطر بدهیم.
1) مقتل مقرّم، ص 262.
چون به کنار آن خیمه رسیدند، حبیب خطاب به بانوان بنی هاشم چنین گفت: ای دختران پیامبر! و ای حرم رسول خدا! اینان جوانان فداکار شما و اینها شمشیرهای برّاقشان است که همه سوگند یاد نمودهاند این شمشیرها را در غلافی جای ندهند مگر در گردن دشمنان شما و این نیزههای بلند و تیز در اختیار غلامان شما است که همسوگند شدهاند آنها را فرو نبرند مگر در سینهی دشمنان شما ... همه گریه کردند و به سوی خیمهی خویش باز گشتند.
ملاحظه میکنید که حضرت زینب علیها السلام در جریان برنامهی حضرت سیدالشهداء علیه السلام بودند و از حضرت پرسیدند آیا اصحاب آن حضرت میتوانند برنامهای را که امام میخواهند اجراء کنند آنها پیاده کنند؟ به واقع برنامهای که تک تک اصحاب بروند شهید بشوند و بعد حضرت بروند و یکی یکی جسد آنها را بیاورند و خود حضرت هم آخرین شهیدباشند کار عجیبی بود. فرض کنید بعضی از اصحاب می گفتند یابن رسول الله شما بروید جلو ما هم به دنبال شما میآییم، با این کار همهی برنامهی حضرت به هم میخورد. چطور شد که کوچکترین ضعفی که برنامهی حضرت را خراب بکند واقع نشد؟ این همان مدد الهی بود که با نیایشهای شب عاشورا پایههایش محکم شد.
یک طرف دیگرِ کربلا موضوع احساس موفقیتی است که حضرت سیدالشهداء علیه السلام و اصحابشان داشتند. وقتی میتوانیم راز شادمانی و
احساس پیروزی آن حضرت را بشناسیم که متوجه حضور فرهنگ نفاقی باشیم که درآن زمان سراسر جهان اسلام را فرا گرفته بود، به طوری که پستترینِ افراد جزیرةالعرب مثل یزید، بدون هیچ ارادتی به اسلام، ولی با شعارهای اسلامی شخصیتهای خبیثی را بر مردم تحمیل کرده بود و کارها طوری جلو میرفت که از اسلام هیچ چیزی نمیماند و امام حسین علیه السلام این پردهی نفاق را میشناسند و پاره میکنند. خود حضرت در ترسیم شرایط پیش آمده میگویند: «النَّاسُ عَبِیدُ الدُّنْیَا وَ الدِّینُ لَعِقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ یَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَایِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّیَّانُونَ»(1)مردم بندهی دنیا میباشند و دین در حدّ لعابی است بر روی زبانشان، تا آن موقعی دیندار هستند که معیشت آنان تأمین شود، اما وقتی بهوسیلهی بلاء مورد آزمایش قرار بگیرند دینداران قلیل و اندک خواهند بود.
هر اندازه عمیقتر متوجه عمق نفاق آن زمان شویم، به همان اندازه بهتر متوجه پیروزی و راز خوشحالی حضرت علیه السلام میگردیم.
مشکل نفاق آن است که در باطن، تمام گرایشهای پست کافران را دارد ولی مدعی اسلامیت است و نه تنها برای مسلمانان ارزش واقعی قائل نیست، بلکه از آنها کینهها در دل دارد. در همین رابطه خداوند میفرمایند: «أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ أَن لَّن یُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغَانَهُمْ»؛(2)آیا آن مسلمانان ضعیفالایمان که در قلبهایشان نسبت به
مؤمنین واقعی کینه دارند، گمان میکنند ما آن کینهها را ظاهر نمیکنیم و شخصیت آنها را رسوا نمینمائیم؟
یکی از تحقیقاتی که بسیار نتیجهبخش است تحقیق در رابطه با حادثههای بعد از رحلت نبی الله صلی الله علیه و آله است، حزب اموی به سرکردگی ابوسفیان و به کارگردانی معاویه، در عین آن که یک روز هم ایمان نیاوردند طوری در اسلام نفوذ کردند و خود را به خلیفهی اول و دوم و سوم نزدیک نمودند که عملاً کارها به دست آنها افتاد تا آنجا که وقتی حضرت علی علیه السلام خواستند با عزل معاویه از حکومت شام کار را یکسره کنند، امویان حاضر شدند به قیمت نابودی اسلام با علی علیه السلام به مقابله بپردازند و جنگ جمل و صفین و نهروان را بر جهان اسلام تحمیل کردند. لذا تا روحیهی امویان را در تاریخ درست نشناسیم نمیتوانیم نقش ائمه علیهم السلام، بهخصوص نقش حضرت سیدالشهداء علیه السلام را در نجات اسلام از دست این سلسلهی خبیث بشناسیم.
موضوع تقابل بین بنیهاشم و بنیامیه به قبل از اسلام برمیگردد. اُمیّه بر سیادت و آقایی برادرش هاشم در بین مردم مکه حسادت میورزید، زیرا امیه مردی بخیل و بیعفت و حرامخوار بود(1)
فضائل هاشم به فرزندش عبدالمطلب منتقل شد به طوری که نجابت و سخاوت و حکمت او ذهنها را متوجه خود کرده بود و حَرْب فرزند هاشم نتوانست موقعیت
1) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 464.
برجستهی عبدالمطلب را تحمل کند و در برابر عبدالمطلب عَلَم دشمنی برافراشت.
اصل دشمنی بنیامیه با اسلام را باید در تعلق روحی آنها به ارزشهای جاهلی دانست که اگر اسلام در بین مردم رواج مییافت شخصیتی برای آنها نمیماند. بر مبنای همین روحیه است که یزید وقتی سر مبارک حضرت سیدالشهداء علیه السلام را در جلو خود میبیند شعر مشهور خود را میخواند که:
لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْک
فَلا
خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحْی نَزَلَ
یعنی؛ بنیهاشم (پیامبر صلی الله علیه و آله و خانوادهاش) با مُلک و حاکمیت بازی میکردند، در حالیکه نه خبری از طرف خدا آمده بود و نه وَحیای نازل شده.
وقتی میتوان به عمق فاجعهی نفوذ امویان در اسلام پی برد که نظری گذرا به شخصیت ابوسفیان فرزند حرب و نوهی امیه بیندازیم، ابوسفیان و تمام خانوادهاش مانند خواهرش «امّ جمیل» که قرآن به «حمّالة الحطب» از آن یاد کرده و همسر ابوسفیان یعنی هند جگرخوار و فرزندانش معاویه و عُتْبه و حنظله و یزید و عَنْبسه، تا آنجا که میتوانستند در خصومت با پیامبر صلی الله علیه و آله کوتاهی نکردند. محوریت هر سه جنگ با پیامبر صلی الله علیه و آله یعنی جنگ بدر و اُحد و احزاب با ابوسفیان است، او با فتح مکه مجبور به تسلیم شد و رسول خدا صلی الله علیه و آله به عنوان «طُلقاء» او را آزاد کردند و حضرت علی علیه السلام در نامهی خود به معاویه میفرمایند: «هنگامی که خداوند عرب را فوج فوج به
دین خود داخل ساخت شما از کسانی بودید که یا به جهت رغبت به دنیا و یا از ترس، داخل در اسلام شدید».(1)
از مواردی که حکایت از نپذیرفتن اسلام توسط ابوسفیان و معاویه دارد موردی است که ابن عباس نقل میکند، میگوید: شبی در مسجد مدینه بعد از نماز عشا که مردم پراکنده شدند و به غیر از معاویه و ابوسفیان کسی در مسجد نماند، من در پشت ستونی نشسته بودم، شنیدم که ابوسفیان به معاویه میگوید: ببین در مسجد کسی نیست؟ -ابوسفیان در این زمان نابینا شده بود- معاویه چراغی به دست گرفت و اطراف مسجد را جستجو کرد، امّا مرا ندید. آن گاه ابوسفیان گفت: «یا بُنَی! اوصیک بدین الاباء و الاجداد و ایاک و دین محمد فانه سبب فقرنا و لا یهولنّک قول محمد من البعث و النشور»؛(2)ای فرزندم! تو را به آئین پدران و نیاکانت سفارش میکنم و از دین محمد بر حذر میدارم، زیرا این دین سبب فقر و بیچارگی ما شده و سخن محمد در بارهی حشر و روز قیامت تو را نترساند. یا وقتی خلافت به عثمان رسید، ابوسفیان در جمع امویان که عثمان نیز حضور داشت به او گفت: «حکومت پس از قبیلهی تَیْم و عدی به دست تو افتاده، آن را مثل توپ دست به دست بگردان و ارکانش را بنی امیه قرار بده، این جز سلطنت نیست، من بهشت و دوزخ سرم
نمیشود.»(1)
ابوسفیان در زمان خلافت عثمان، از کنار قبر حضرت حمزه گذشت، بر روی قبر ایستاد و با پای خود بر آن قبر کوبید و گفت: «ای اباعمّاره - کنیه حضرت حمزه - اسلام و دینی که تو به خاطر آن با ما جنگیدی و در راه آن کشته شدی، امروز به دست جوانان ما افتاده و آن را به بازیچه گرفتهاند».(2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله در خواب دیدند بوزینههایی بر بالای منبرشان قرار گرفتهاند که قرآن در آیهی 60 سورهی إسراء بدان اشاره دارد و میفرماید: قرار ندادیم آن رؤیایی که دیدی مگر یک امتحانی برای مردم و شجرهی ملعونه را که در قرآن ذکر کردیم، ما آنان را انذار میکنیم اما جز بر طغیانشان افزوده نمیشود. مفسرینِ فریقین «شجرهی ملعونه» را بنیامیه تفسیر کردهاند.(3)از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل است که فرمودند: «إذا بلغت بنو أُمیّة أربعین اتّخذوا عباد اللَّه خولًا، و مال اللَّه نحلًا، و کتاب اللَّه دغلًا»؛(4)هنگامی که بنیامیه به چهل نفر برسند، بندگان خدا را برده و مال خدا را بخشش و کتاب خدا را وسیلهی سوء استفاده قرار میدهند. در روایت اهل سنت داریم که: یقول الخطیب البغدادی فی تاریخ بغداد (صفحهی 182 من جزئه الثانیعشر و صفحهی 403 من جزئه الرابع)، قال
رسول اللّه صلی الله علیه و آله: «إذا رأیتم معاویة علی منبری فاقتلوه». آن هنگام که معاویه را بالای منبر من مشاهده کردید او را بکشید. در خبر داریم که: أَنَّ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله کَانَ ذَاتَ یَوْمٍ یَخْطُبُ فَأَخَذَ مُعَاوِیَةُ بِیَدِ ابْنِهِ! یَزِیدَ وَ خَرَجَ وَ لَمْ یَسْمَعِ الْخُطْبَةَ فَقَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله لَعَنَ اللَّهُ الْقَائِدَ وَ الْمَقُودَ أَیُّ یَوْمٍ یَکُونُ لِهَذِهِ الْأُمَّةِ مِنْ مُعَاوِیَةَ ذِی الْأَسْتَاهِ»(1)روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله خطبه میخواندند، معاویه دست فرزندش یزید را گرفت و خارج شد و خطبه را نشنید، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: لعنت خدا بر کشَنده و کشیده شده باد، و وای بر امت من از معاویه که صاحب کَفل بزرگ است.
ابوسفیان در فضای رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و آنچه سقیفه پیش آورد سعی کرد با ایجاد دو دستگی بین مسلمانان آتش فتنه را دامن بزند لذا به خانه علی علیه السلام آمد و گفت: خلافت را به پستترین خانوادهی قریش دادهاید، به خدا قسم! اگر بخواهی مدینه را پر از سواره و پیاده علیه «ابوفضیل» - کنیهی ابوبکر - میکنم. امام که از نیت پلید او خبر داشتند در جواب او فرمودند: «تو همواره به اسلام و مسلمین خیانت کردهای و میکنی، ولی هرگز نتوانستهای به آنان ضرر برسانی، هیچ نیازی به سواره و پیاده تو نداریم.(2)
همین ابوسفیان چیزی نمیگذرد که در جبههی دفاع از اسلامِ سقیفه وارد میشود و به انصار حمله میکند که چرا مدعی خلافتاند(3)
و لذا ابوبکر آنچه را که ابوسفیان از زکات با خود آورده بود
به او بخشید و ابوسفیان خیلی ظریف وارد نظام تصمیمگیری خلافتِ بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله شد و تاکتیک مبارزه با اسلام را عوض کرد(1)و همچنان حرکت در سایه را ادامه داد تا سیزده سال بعد با خلافت عثمان به بنی امیه گفت: « یَا بَنِی أُمَیَّةَ تَلَقَّفُوهَا تَلَقُّفَ الْکُرَةِ ، وَ الَّذِی یَحْلِفُ بِهِ أَبُو سُفْیَانَ مَا زِلْتُ أَرْجُوهَا لَکُمْ وَ لَتَصِیرَنَّ إِلَی صِبْیَانِکُمْ وِرَاثَة».(2)ای فرزند امیه! خلافت را مثل یک توپ قاپ بزنید و به یکدیگر پاس دهید، سوگند به آن چیزی که ابوسفیان به آن قسم میخورد - نمیگوید سوگند به خدا- من از قبل همچنان آرزوی به خلافت رسیدن شما را داشتم، باید آن را به فرزندان خود برسانید.
عبدالله علایلی اهل سوریه مینویسد: «طایفهی بنی تَیم با تسلّطِ ابوبکر در جریان سقیفه به پیروزی نرسیدند، بلکه این امویها بودند که به تنهایی پیروز شدند و به همین جهت دولت را با رنگ خود رنگآمیزی کردند و در سیاستگذاریها تأثیر کامل داشتند. این در زمانی بود که هنوز خلافت را به دست نگرفته بودند ... از ابتدای سلطهی ابوبکر بنیامیه تلاش خود را جهت زمینهسازی در راستای کودتایی که در نهایت قدرت را به دست گرفتند، آغاز نمودند».(3)
آنچه نباید در مطالعهی تاریخِ بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله مورد غفلت قرار گیرد حاکمیت فرهنگ امویان در مناسبات جامعهی نوپای اسلامی
بود، به خصوص با حاکمیت عثمان که از یک طرف ابوذر به جهت اصرار بر باقیماندن سنت پیامبر صلی الله علیه و آله تبعید میشود و از طرف دیگر مروانِ حکم و پدرش را که رسول خدا صلی الله علیه و آله از مدینه تبعید کرده بودند به مدینه برگشت داده میشوند و عثمان، مروان را به دامادی انتخاب میکند و همهی امور مملکت اسلام را به او میسپارد و خمس غنائم آفریقا را که بالغ بر 1000520 هزار دینار بود به تازه داماد میبخشد.(1)
اعمال مروان موجب نارضایتی مردم مدینه و دیگر شهرها شد و بالأخره به قتل عثمان منجر گردید. در حالی که معاویه میدانست با قتل عثمان بهانهای برای خونخواهی به دست خواهد آورد و در چنین فضایی زمینهی خلافت امویان فراهم میشود، لذا در پیغامی که عثمان برای او فرستاد که نیروی کمکی به یاری او بفرستد معاویه دوازده هزار نفر آماده کرد و دستور داد در «ذی خشب» بمانند و خود نزد عثمان رفت، عثمان درباره نیروهای کمکی سؤال کرد، معاویه پاسخ داد: من نزد شما آمدهام تا از نظر شما آگاه شوم و به نزد نیروهای کمکی برگردم تا آنان را برای یاری شما بفرستم. عثمان که گویا از نقشهی معاویه آگاه شده بود گفت: نه به خدا قسم تو میخواهی من کشته شوم تا پس از آن بگویی: متولّی انتقام او هستم! برگرد و فوراً مردم را به کمک من بیاور. معاویه برگشت ولی هیچ
1) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 164.
نیرویی نفرستاد تا اینکه عثمان کشته شد.(1)
و این نکته را حضرت علی علیه السلام در نامهای که به معاویه دارند، گوشزد میکنند.(2)
با کشتهشدن عثمان و رجوع مردم به علی علیه السلام و بیعت با آن حضرت، با تحریک امویان در داخل، فضای فرهنگی جامعه هرگز آمادهی برگشت به اسلامی نبود که باید باشد و معاویه نیز در شام همواره در حال توطئه بود تا علی علیه السلام امکان برگشتدادنِ اسلام به جامعه را پیدا نکند. تحمیل سه جنگ جمل و صفین و نهروان و کشته شدن حدود صدهزار انسان و بیسرپرست ماندن دههاهزار خانواده و رواج برادرکشی و کینههای قبیلگی، همگی مانع آن شد که حضرت به تربیت معنوی جامعه آن طور که شایسته است اقدام کنند. بهخصوص که در زمان خلفای گذشته نیز در این امر هیچ اقدامی صورت نگرفت و اکثر افراد جامعه در سطحیترین شکل ممکن باقیمانده بودند و از همه مهمتر تقسیم جامعه به شیعهی علی علیه السلام و شیعهی عثمان بود که طرفین در حدّ تکفیر بر روی هم شمشیر میکشیدند و اینها زمینهای بود تا معاویه پایههای امپراطوری خود را پایهریزی کند و خلافت اسلامی به پادشاهی موروثی تبدیل شود و موجب احیای ارزشهای جاهلی به جای ارزشهای اسلامی گردد.
معاویه در سال پنجم قبل از بعثت ، از مادری به نام هند و پدری به نام ابوسفیان(1)
متولد شد و در جنگ بدر و احد و احزاب بر ضد اسلام شرکت کرد. روزی پیامبر صلی الله علیه و آله دیدند ابوسفیان بر شتر سرخموی سوار است و معاویه آن را میراند و برادرش عُتبه زمام شتر را به دست گرفته است، فرمودند: «اللهم العن الرّاکب و القائد و السائق»؛ خدایا! سواره را و آنکس را که افسار شتر را میکشد و آنکس را که آن را میراند لعنت کن. بالأخره معاویه در فتح مکه مجبور به پذیرش اسلام شد و در سال هجدهم هجری بعد از آن که برادرش «یزید بن ابوسفیان» که حاکم شام بود مُرد، از سوی خلیفه ی دوم به حکومت شام منصوب شد و بعد از شهادت حضرت علی علیه السلام در سال چهلم و تحمیل صلح بر امام حسن علیه السلام توانست به آرزوی دیرینهی خود برسد و به اسم خلیفهی مسلمین، فرهنگ جاهلیت اموی را با قالب اسلامی حاکم نماید تا آنجایی که معاویه زمینه را برای ولایتعهدی فرزند میگسار و سگبازش یعنی یزید فراهم کرد و در سال شصتم هجری به هلاکت رسید و یزید به جای او نشست.
همانطور که قبلاً در جریان مغیرة بن شعبه عرض شد که برای فرزندش مطرف نقل میکند، معاویه تلاش میکرد نام رسول خدا صلی الله علیه و آله را دفن کند، سراسر خلافت خود را بر مبنای حذف اسلام مدیریت کرد، از رذائل اخلاقی او که در کتب معتبر نقل کردهاند سخنی به میان نمیآوریم،
1) البته مورخین شیعه و سنی در نسبت معاویه به ابوسفیان تشکیک کردهاند که موضوع بحث این مقال نیست، به تاریخ سیاسی اسلام از رسول جعفریان، ج 2، ص 493 و کتاب حزب علوی و حزب اموی از دکتر محسن حیدری، ص 335 رجوع شود.
آنچه برای ما مهم است توجه به نقش امویان در هَدم اسلام و تلاش حضرت علی علیه السلام و امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام در جلوگیری از نقشهی آنها است تا جهان اسلام خط مکتب اسلام را از خط آنها جدا نمایند و آن حرکات و افکار به اسم اسلام تمام نشود.
تفاوت نگاه به خلیفهی اول و دوم و سوم با نگاه به معاویه از آن جهت است که معاویه نسبت به خلفاء، رویکرد دیگری دارد به همین جهت در موقعی که حضرت علی علیه السلام خلافت را به دست داشتند همهی همّت خود را بر آن گذاردند که جامعه را از فتنهی معاویه آگاه کنند. در خطبهی 162 نهج البلاغه هست که یکی از یاران حضرت اشاره به حوادث بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله میکند و از ایشان میپرسد: چگونه مردم شما را از این مقام که شایستهتر از بقیه بودید باز داشتند؟ حضرت خطاب به او فرمودند: ای برادر اسدی این حرف در چنین شرایطی حرف نسنجیدهای است و پس از اشاره به واقعهای که گذشت میفرمایند: فعلاً از غارتی که صدای آن در گوشه و کنار بلند است سخن بگو که آن داستان پسر ابی سفیان است و نفاقی که در میان است و تلاشی که میخواهند با آن نور خدا را خاموش کنند.
درست است که با طرح سقیفه و غفلت از غدیر و بیتوجهی به حاکمیت امام معصوم، مسیری شروع شد که ناخواسته به جریان حاکمیت فرهنگ اموی میدان داد ولی آنچه موجب خوشحالی حضرت
سیدالشهداء علیه السلام بود نجات جهان اسلام از فرهنگ اُموی بود زیرا در بستر آن فرهنگ چیزی از اسلام باقی نمیماند تا بخواهیم مردم را متوجه برداشتی عمیقتر از اسلام بگردانیم. تاریخشناسی عمیق به ما اجازه نمیدهد که مسأله امویان را با اهل سنت مخلوط کنیم، کاری که علمای اهل سنت نیز متوجه آن امر بوده و هستند و اگر این دو موضوع خلط شوند نمیتوانیم نتیجهی شایستهای بگیریم. مسألهی نفاقی که با حاکمیت معاویه پیش آمد خیلی پیچیدهتر از اینها است که شما بخواهید بگویید این همانی است که در صدر اسلام در سقیفه واقع شد. به همین جهت هم حضرت علی علیه السلام به خلفا کمک میکردند تا در امور مسلمین به بهترین شکل عمل کنند، چون متوجه بودند با حضور خلفاء در حاکمیت جهان اسلام، بستر ادامهی اسلام هنوز به بنبست نرسیده است که نتوان به آینده امیدوار بود. ولی با حاکمیت معاویه جریانی از نفاق به میدان آمد که در عینی که صد در صد بیدین است ولی خود را صد در صد مسلمان معرفی میکند و مسلمانهای واقعی مثل حجربنعدی را لامذهب بهشمار میآورد و به شهادت میرساند، به اسم اسلام بهترین نیروهای اسلام را متهم میکنند که ضد اسلام عمل میکنند، آنقدر در راستای حقانیت خود بسترسازی نمودند که فکر میکردند دیگر کار تمام است و برای همیشه به مراد خود رسیدهاند و هرکس را خواستند میتوانند با اَنگ خروج بر خلیفهی مسلمین از صحنهی جامعه مسلمین خارج کنند هرچند آن فرد حجربن عدی و از آن مهمتر حسینبن علی علیه السلام باشد، خود را به
اسلام چسباندند تا رقیب خود را با اتهام غیر مسلمان بودن از صحنه خارج گردانند.
شبیه نفاقِ امویان که با نیروهای ارزشی کینه داشتند در بعضی از برهههای حیات انقلاب اسلامی نیز ظاهر شد و در قالب وفاداری با آرمانهای انقلاب، ولاییترین فرزندان انقلاب را متهم به تندروی و خرافهگرایی کردند که البته در بستر فرهنگ تشیع و با نوری که فرهنگ کربلا در جامعه افشاند، به نتیجهی دلخواهشان نخواهند رسید، ولی این حوادث نیز بسی عبرتآموز خواهد بود! دیگر نمیتوان این نوع تهمتها را به حساب تفاوت سلیقه و برداشت از انقلاب دانست، بلکه موضوع را باید در اعتقاد و عدم اعتقاد به اهداف اصلی انقلاب دانست به همین جهت مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی» در سفری که در بیست و دوم اردیبهشت سال هشتاد و هشت یعنی یک ماه قبل از انتخابات دولت دهم به کردستان داشتند فرمودند: «نامزدها سعی کنند در اظهارات با انصاف عمل کنند، گاهی انسان حرفهای عجیب و نسبتهای عجیبی میشنود، این حرفها مردم را نگران میکند... اینهمه نسبتِ خلافدادن به این و آن، تخریب اذهان مردم است، واقعیت هم ندارد» بنده هم به همهچیز فکر میکردم إلاّ اینکه چنین تعارضهایی با این شدت در درون انقلاب پیش آید. انتقاد میتوان کرد و جای انتقاد هم بود ولی این تهمتها خبر از چیز دیگری میداد که جریانی با رویکرد نفی ارزشهای انقلاب در زیر پوست انقلاب
لانه کرده است. به همین جهت مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی» خطاب به دولت آقای احمدی نژاد میفرمایند: «میفهمیم که چطور مجموعهی دولت آماج حملات است، علتش هم همین است که گفتمان این دولت، گفتمان انقلاب است و در جهت انقلاب حرکت میکند»(1)
باید هوشیار باشیم که گاهی اشکال گرفتنها عمیقتر از این است که ناشی از برداشت غلط یا تفاوت سلیقه با دولتی خاص باشد، جریانی است برای تغییر مبانی انقلاب اسلامی به سوی غربزدگی. ممکن است شخصی بگوید که بنده نوع مدیریتی که برای ادامهی انقلاب و توسعهی آن در نظر دارم غیر از مدیریتی است که دولت نهم و دهم دنبال میکند. این چیزی نیست که انقلاب را تهدید کند ولی یک وقت به اسم توسعه میخواهند انقلاب اسلامی را در فرهنگ غربی ادغام کنند و انتقادها به جهت آن است که دولتمردان میخواهند بر مبنای ارزشهای انقلاب اسلامی حرکت کنند و با فاصلهگرفتن از تمدن غربی، زمینهی تحقق تمدن اسلامی را فراهم نمایند، انتقاد میکنند که باید با سایر کشورهای دنیا تعامل داشت ولی قصدشان هضم انقلاب اسلامی در نهادهای بینالمللی است! یک نور و بصیرت حسینی نیاز است تا بتوانیم گرفتار چنین مهلکهای نشویم و بفهمیم چرا حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بین خلفا و معاویه فرق میگذاشتند و چرا امام حسین علیه السلام خوشحال بودند که خداوند کمک کرد اسلام از دست امویان آزاد شد.
1) مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی»2/6/1387.
حال سؤال بنده این است که آیا اگر عدهای به تأسی از مولایشان امام حسین علیه السلام برای نجات انقلاب اسلامی از نفاقی که تلاش دارد اسلام را در تمدن غربی ادغام کند، شهید شوند و انقلاب را از چنین مهلکهای نجات دهند خوشحال نخواهند بود؟ اگر مسلمان متعهدی مثل اهلالبیت علیهم السلام عمق فاجعهی نفاق درون انقلاب اسلامی را بشناسد آیا لحظهای از پای خواهد نشست؟
به نظر بنده اگر کسی از یک طرف جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی را بشناسد و به عظمت قدسی آن پی ببرد و از طرف دیگر متوجه جبههای بشود که تلاش دارد انقلاب اسلامی را از رسالت تاریخیاش باز دارد و معنی گفتار یکی از کاندیداهای دولت دهم را بفهمد که گفت: «تا ما خودمان مردم فقیر داریم چرا باید به مردم فلسطین کمک کنیم» و بفهمد در متن این جمله چراغ سبزی به صهیونیسم نشان داده شده است. و سخت به فکر فرو رود که راه چاره برای عبور از این خطر چیست. حال یک نور غیبی به او بگوید اگر بتوانی شهادتی خاص را برای خود برنامهریزی کنی و از خدا هم تقاضا کنی که در آن شهادت کمکات کند میتوانی این مسأله را حل کنی، و او احساس کند دارد موفق میشود، آیا خوشحال نمیشود؟ خدا میداند خوشحالترین شخص باید او باشد.
حضرت سیدالشهداء علیه السلام در آن شرایط عمق فاجعهای را که بر سر اسلام آمده بود به خوبی درک کردند و متوجه شدند به مدد الهی در روز عاشورا کار امویان به عنوان فکر حاکم بر جهان اسلام، تمام شد و دیگر فرصتی بیشتر از فرصتی که یک نفر سوار اسب خود شود و پیاده شود،
امکان ادامهی حیات ندارد، معلوم است که خوشحال میشوند و لذا در روز عاشورا فرمود: «ثُمَ ایْمُ اللَّهِ لَا تَلْبَثُونَ بَعْدَهَا إِلَّا کَرَیْثِ مَا یُرْکَبُ الْفَرَسُ حَتَّی تَدُورَ بِکُمْ دَوْرَ الرَّحَی وَ تَقْلَقُ بِکُمْ قَلَقَ الْمِحْوَرِ عَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَیَّ أَبِی عَنْ جَدِّی فَأَجْمِعُوا أَمْرَکُمْ وَ شُرَکاءَکُمْ ثُمَّ لا یَکُنْ أَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَیَّ وَ لا تُنْظِرُونِ إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللَّهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ ما مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها إِنَّ رَبِّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ(1)اللَّهُمَّ احْبِسْ عَنْهُمْ قَطْرَ السَّمَاءِ وَ ابْعَثْ عَلَیْهِمْ سِنِینَ کَسِنِی یُوسُفَ وَ سَلِّطْ عَلَیْهِمْ غُلَامَ ثَقِیفٍ فَیَسُومَهُمْ کَأْساً مُصَبَّرَةً- فَإِنَّهُمْ کَذَّبُونَا وَ خَذَلُونَا وَ أَنْتَ رَبُّنَا عَلَیْکَ تَوَکَّلْنا وَ إِلَیْکَ أَنَبْنا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ.»(2)به خدا قسم که به شما مهلتی چون مهلت سوارشدن یک اسب بیشتر ندهند تا آن که آسیاب زمان شما را در زیر چرخش خرد و ریز کند. آری این عهدی است از پدرم و از جدّم، پس کارتان را با شرکایتان جمع کنید تا بعد از آن بر شما اندوهی نباشد آن گاه به من تاخته و مهلت ندهید، من بر خدا که پروردگار من و شما است توکل میکنم و هیچ جنبدهای نیست مگر آنکه او پیشانی آن را در دست دارد، پروردگار من بر صراط مستقیم است. خداوندا! باران آسمان را از اینان دریغ فرما و به قحطیای چون قحطی زمان یوسف اینان را مبتلا فرما، خداوندا ! غلام ثقیف - حجاجبنیوسف- را بر آنان مسلّط فرما تا جام آکنده از بلا و ظلم (ذلت و خواری) را به اینها بچشاند، چرا که آنان ما را تکذیب کرده
بییارمان گذاشتند، تویی پروردگار ما، بر تو توکل و به سویت انابه کنیم و مصیر به سوی توست.
عرض شد حضرت اباعبدالله علیه السلام بعد از شهادت امام حسن علیه السلام ده سال به حیلههای معاویه فکر میکردند و میدیدند چه میکند. حال خداوند آرزوی امام حسین علیه السلام را برآورده کرد و شرط تحقق آن را گوشزد نمود و شرط پیروزی را آن شهادتها و اسارتها قرار داد و حالا در آخرین ساعات روز عاشورا حضرت متوجهاند در حال به نتیجهرسیدن هستند و سایهی سیاه امویان از سر اسلام در حال کناررفتن است.
عزیزان عنایت داشته باشند اگر مسیری که بنیامیه طراحی کرده بودند، تغییر نکرده بود پس از یک نسل که صحابهی پیامبر صلی الله علیه و آله همه رحلت میکردند نه تنها از اسلام چیزی نمیماند بلکه جاهلیت اموی چهرهای از اسلام ترسیم میکرد که مردم برای همیشه از اسلامی که راه نجات بشر بود متنفر میشدند. شما حتماً بر روی این مسئله دقت کنید که بنیعباس با شعار خونخواهی امام حسین علیه السلام از جهان اسلام یارگیری کردند و این نشان میدهد که پس از شهادت امام حسین علیه السلام جهتگیری جهان اسلام به کلی تغییر کرد. زیرا بنیعباس در عین آنکه سنی مذهباند به مقابله با امویان برخاستند، پس موضوع نهضت امام حسین علیه السلام موضوعی نیست که بحث شیعه و سنی در آن مطرح باشد. بنیعباسِ سنی مذهب با شعار خونخواهی برای امام حسین علیه السلام از کل جهان اسلام یارگیری کردند.
زیرا برنامهی امام حسین علیه السلام برنامهی تغییر مسیر کل جهان اسلام از فرهنگ اموی بود، چیزی که شما در نهضت حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» در جهان اسلام مشاهده نمودید که همهی مسلمانان آن نهضت را از خود دانستند و به مرور جهان اسلام با برکات آن روبهرو خواهد شد، همانطور که پس از شهادت امام حسین علیه السلام چهار هزار دانشمند از اقصی نقاط جهان اسلام حرکت کردند تا اسلام را در مکتب امام صادق علیه السلام آموزش ببینند، مسلّم اکثر آنها سنی مذهب بودند، تا آنجا که چهار امامِ اهل سنت مستقیم و یا غیر مستقیم شاگرد امام صادق علیه السلاماند. خطر از این جهت دفع شد که به قول یکی از مورخین؛ بعد از شهادت امام حسین علیه السلام هیچکس دیگر جرأت اظهار شعارهای امویان را نداشت. به گفتهی شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» اگر چنین قیامی که پشت سر آن قیامهای دیگر صورت گرفت، نبود، اسلام و فکر امویان آنچنان به هم آمیخته میشد که تفکیک آنها ممکن نبود و با زوال امویان اسلام نیز از میان میرفت.
اینکه بنیعباس با شعار خونخواهی امام حسین علیه السلام از جهان اسلام یارگیری کردند و بنیامیه را حذف نمودند نشان میدهد در زمان قیام بنیعباس وجدان عمومی آمادهی عبور از فرهنگ اموی است. بنیعباس به خاطر دشمنی بنیامیه هم که بود، بسیاری از سنتهای پیامبر صلی الله علیه و آله را که از طریق نفاق بنی امیه فراموش یا بیارزش شده بود، احیاء کردند و اگر امروز جهان اسلام از حاکمان فاسد و وَهابیان امویصفت آزاد شود به خوبی میتواند در کنار شیعه به آرمانهای بلند اسلامی بیندیشد و راز
امیدواری ما نیز همین است که جهان اسلام همه به یک چیز فکر میکنند. اتحاد بین شیعه و سنی بسیار راحتتر از آنی است که فعلاً دشمنِ استکباری مانع تحقق آن است.
باید در حادثههای پیش آمده از نقش عنصر نفاق غافل نبود، جریان نفاق طوری میآید که از یک طرف همهی اسلام را نشانه میگیرد و از طرف دیگر به چهرههای اصلی اسلام رنگ بیدینی میزند و طلبکار هم هست و لذا رسواکردن چنین چهرهای بسیار مشکل است و این کار، کار انسانهای قدسی است.
اینکه داریم حضرت سیدالشهداء علیه السلام صبح عاشورا، عمامهی پیامبر صلی الله علیه و آله را بر سر گذاشتند و به جای لباس جنگ، لباس عادی پوشیدند و نعلین بهپا کردند و بهجای اسب، سوار شتر شدند و برای لشکر کوفه سخنرانی کردند به جهت آن بود که آنها را متوجه جنبهی روحانی خود کنند و به آنها هشدار دهند به جنگ کسی آمدهاند که میخواهد آنها را از دام امویان نجات دهد و پیرو چنین برنامهای در سخنرانی خود فرمودند:
«أَیُّهَا النَّاسُ اسْمَعُوا قَوْلِی وَ لَا تَعْجَلُوا حَتَّی أَعِظَکُمْ بِمَا یَحِقُّ لَکُمْ عَلَیَّ وَ حَتَّی أُعْذِرَ إِلَیْکُمْ فَإِنْ أَعْطَیْتُمُونِی النَّصَفَ کُنْتُمْ بِذَلِکَ أَسْعَدَ وَ إِنْ لَمْ تُعْطُونِی النَّصَفَ مِنْ أَنْفُسِکُمْ فَأَجْمِعُوا رَأْیَکُمْ ثُمَّ لا یَکُنْ أَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَیَّ وَ لا تُنْظِرُونِ إِنَّ وَلِیِّیَ اللَّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصَّالِحِینَ ثُمَّ حَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَیْهِ وَ ذَکَرَ اللَّهَ بِمَا هُوَ أَهْلُهُ وَ صَلَّی عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله وَ عَلَی
مَلَائِکَةِ اللَّهِ وَ أَنْبِیَائِهِ فَلَمْ یُسْمَعْ مُتَکَلِّمٌ قَطُّ قَبْلَهُ وَ لَا بَعْدَهُ أَبْلَغُ فِی مَنْطِقٍ مِنْهُ ثُمَّ قَالَ أَمَّا بَعْدُ فَانْسُبُونِی فَانْظُرُوا مَنْ أَنَا ثُمَّ ارْجِعُوا إِلَی أَنْفُسِکُمْ وَ عَاتِبُوهَا فَانْظُرُوا هَلْ یَصْلُحُ لَکُمْ قَتْلِی وَ انْتِهَاکُ حُرْمَتِی أَلَسْتُ ابْنَ بِنْتِ نَبِیِّکُمْ وَ ابْنَ وَصِیِّهِ وَ ابْنِ عَمِّهِ وَ أَوَّلِ الْمُؤْمِنِینَ الْمُصَدِّقِ لِرَسُولِ اللَّهِ بِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ رَبِّهِ أوَ لَیْسَ حَمْزَةُ سَیِّدُ الشُّهَدَاءِ عَمِّی أَوَ لَیْسَ جَعْفَرٌ الطَّیَّارُ فِی الْجَنَّةِ بِجِنَاحَیْنِ عَمِّی أَوَ لَمْ یَبْلُغْکُمْ مَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ لِی وَ لِأَخِی هَذَانِ سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ فَإِنْ صَدَّقْتُمُونِی بِمَا أَقُولُ وَ هُوَ الْحَقُّ وَ اللَّهِ مَا تَعَمَّدْتُ کَذِباً مُنْذُ عَلِمْتُ أَنَّ اللَّهَ یَمْقُتُ عَلَیْهِ أَهْلَهُ وَ إِنْ کَذَّبْتُمُونِی فَإِنَّ فِیکُمْ مَنْ لَوْ سَأَلْتُمُوهُ عَنْ ذَلِکَ أَخْبَرَکُمْ سَلُوا جَابِرَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیَّ وَ أَبَا سَعِیدٍ الْخُدْرِیَّ وَ سَهْلَ بْنَ سَعْدٍ السَّاعِدِیَّ وَ زَیْدَ بْنَ أَرْقَمَ وَ أَنَسَ بْنَ مَالِکٍ یُخْبِرُوکُمْ أَنَّهُمْ سَمِعُوا هَذِهِ الْمَقَالَةَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله لِی وَ لِأَخِی أَ مَا فِی هَذَا حَاجِزٌ لَکُمْ عَنْ سَفْکِ دَمِیِ»(1)
ای مردم! گفتار مرا بشنوید و شتاب نکنید تا شما را به آنچه حق شما بر من است پند دهم و عذر خود را بر شما آشکار کنم پس اگر انصاف دهید سعادتمند خواهید شد و اگر انصاف ندهید پس نیک بنگرید تا کاری نکنید که برای شما پشیمانی بهبار آورد. سپس در بارهی من آنچه میخواهید انجام دهید و مهلتم ندهید، همانا ولیّ من آن خدائی است که قرآن را فرو فرستاد و او است سرپرست و یار مردمان شایسته. سپس آن حضرت حمد و ثنای پروردگار را بجا آورد، و به آنچه شایسته بود از او
1) الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج 2، ص 97.
یاد کرد و بر پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و فرشتگانش و سایر پیمبران درود فرستاد. از هیچ سخنوری پیش از او و نه پس از آن حضرت سخنی بلیغ تر و رساتر از سخنان او شنیده نشد. سپس فرمود: اما بعد، پس نَسَب و نژاد مرا بسنجید و ببینید من کیستم سپس بهخود آئید و خویش را سرزنش کنید و بنگرید آیا کشتن من و دریدن پردهی حرمتم برای شما سزاوار است؟ آیا من پسر دختر پیغمبر شما و فرزند وصی او نیستم، آن کس که پسر عموی رسول خدا و اولین کسی بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله را در آنچه از جانب پروردگارش آورده بود تصدیق کرد؟ آیا حمزهی سید الشهداء عموی من نیست؟ آیا جعفربن ابیطالب که با دو بال در بهشت پرواز میکند عموی من نیست؟ آیا به شما نرسیده آنچه رسول خدا صلی الله علیه و آله در بارهی من و برادرم فرمود: که این دو سرور جوانان اهل بهشت هستند؟ پس اگر تصدیق سخن مرا بکنید حق همانست، به خدا از روزی که دانستهام خدا دروغگو را دشمن دارد دروغ نگفتهام و اگر مرا به دروغ نسبت دهید پس همانا در میان شما کسانی هستند که اگر از آنان بپرسید شما را به آنچه من گفتم آگاهی دهند، بپرسید از جابربنعبدالله انصاری، و ابا سعید خُدری، و سهل بن سعد ساعدی، و زید بن ارقم، و انس بن مالک(1)
تا به شما آگاهی دهند که این گفتار را از پیغمبر صلی الله علیه و آله در بارهی من و برادرم شنیدهاند، آیا این گفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله جلوگیری از ریختن خون من نمیکند؟
1) این افراد از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند که در جامعهی مسلمین حضور داشتند، نه اینکه در بین لشکر عمر سعد باشند.
امام در این سخنرانی حجت را بر آنها تمام کرد تا مرز مردمِ فریبخورده را با امویان جدا کند و در تاریخ بماند که جریان اموی که برنامهی اصلی مبارزه با امام حسین علیه السلام را در دست داشت یک جریان فریبکار است که به هیچ یک از ارزشهای الهی پایبند نیست. حضرت در خطبهی دومی که صبح عاشورا ایراد کردند متذکر جریان ابوسفیان و امویان شدند و به کوفیان که به جنگ حضرت آمده بودند خطاب کردند «وَ أَنْتُمْ- ابْنَ حَرْبٍ وَ أَشْیَاعَهُ تَعْتَمِدُونَ وَ إِیَّانَا تُخَاذِلُونَ أَجَلْ»(1)و شما اینک به فرزندان ابوسفیان و پیروانش اعتماد نمودهاید و دست از یاری ما برداشتهاید. این که حضرت میفرمایند: آیا شما نشنیدید که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: من و برادرم سرور جوانان اهل بهشت هستیم. متذکر جریانی میشوند که دارد ارزشهای دینی را به ضد ارزش تبدیل میکند و سخن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را زیر پا میگذارد.
حضرت در حدّی تأکید بر اُمویبودن لشکر عمرسعد دارند که وقتی به خیمهگاه حضرت حمله میکنند آنها را با عنوان «یا شیعةَ ابیسفیان»(2)خطاب میکنند.
آنچه ماوراء روز عاشورا از طریق کربلا واقع شد آن بود که حضرت سیدالشهداء علیه السلام روحِ زمانه را که جریان نفاق اموی با غفلت خلفاء عوض
کرده بود، به خود برگرداند و بنبستی را که امویان برای حرکت اسلام به سوی اهداف الهیاش پدید آورده بودند، شکافت، بنبستی که در آن، آنقدر ارزشها ضد ارزش شد که تا سَبّ و توهین به علی علیه السلام و شهادت فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله پیش رفت.
معاویه فضا را طوری تغییر داده بود که طرف به عنوان امام جمعه بالای منبر میرفت و به امیرالمؤمنین علیه السلام رسماً توهین میکرد و امام حسن علیه السلام باید پای منبر مینشستند و اگر بلند میشدند و میرفتند حاکمان اموی طبق فتوای جدّشان حکمشان را قتل میدانستند. چرا که اگر کسی متعمداً نماز جمعه را ترک کند و این کار سه بار تکرار بشود از اسلام خارج است. حالا امام جمعهی اموی بالای منبر باید خطبه بخواند و امام حسن علیه السلام هم باید پای منبر بنشینند. این عمل آنقدر نهادینه شده بود که یکی از این امام جمعهها در خطبهها فراموش کرد به امیرالمؤمنین علیه السلام سَبّ بکند، قبل از آنکه نماز را شروع کند گفت خطبه کامل انجام نشد و رفت بالای منبر و سَبّ کرد و خطبه را تمام کرد.
معاویه رسماً طی بخشنامهای همهی کارگزاران شهرها را موظف نمود که در خطبههای جمعه و عیدین، صریحاً علی علیه السلام را مورد لعن قرار دهند(1)
و این بدعت شوم حدود شصت سال ادامه داشت تا اینکه از طرف عمربنعبدالعزیز تعطیل شد. انگیزهی معاویه این بود که زمینهی رجوع مردم به اهل البیت علیهم السلام را از بین ببرد تا دیگر کسی نماند که قدرت رویارویی با نظام حاکم امویان را پیدا کند. و هدف اصلی معاویه را در این
1) علامهی امینی، الغدیر، ج 10، ص 257.
کار باید در مبارزه با اسلام دانست، زیرا حقیقتاً علی علیه السلام نمونهی کامل اسلامیت بود، اگر شخصیت آن حضرت زیر سؤال میرفت خود به خود آن ارزشها زیر سؤال میرفت. به همین جهت وقتی امّ سلمه به معاویه نامه نوشت که: «شما خدا و رسول را بر فراز منابر مورد لعن قرار میدهید، زیرا علی و آن کسی که او را دوست دارد دشنام میدهید و من گواهی میدهم که خدا و رسولش علی را دوست داشتند.» معاویه به او اعتنایی نکرد.(1)حالا این فضا را داشته باشید، همین فضا که سَبّ امیرالمؤمنین علیه السلام جزء شعارهای نظام است، بعد از شهادت حضرت سیدالشهداء علیه السلام بهکلی عوض شد، به همان اندازه طول میکشد که سواری سوار بر اسب شود و پیاده گردد، ورق برگشت. وقتی عرض میکنم ورق برگشت به همان معنایی است که دیگر بنی امیه نتوانستند به اهدافی که دنبال میکردند اصرار کنند و جهت جامعه به سوی دیگری سوق پیدا کرد.
حرکت امام حسین علیه السلام بیش از آنکه جنگ و قتال باشد، حرکتی بود برای نفاقشناسیِ پیچیدهای که در رگ و پوست جهان اسلام نفوذ کرده بود و بحمدلله همین امروز هم نهتنها شیعیان، بلکه جهان اسلام میتواند از آن نهضت تغذیه کند و از بنبستهای خود خارج شود.بنبستی که در آن، به قدری ارزشها ضد ارزش شد که تا سَبّ و توهین به علی علیه السلام به عنوان ارزشیترین شخصیت اسلام، پیش رفت، درهم شکست. در نهضت
1) علامهی امینی، الغدیر، ج 10، ص 260.
امام حسین علیه السلام روشن شد که چگونه اگر نفاق زیر پوست نظام اسلامی خانه کند دشمنان اسلام بیشتر تأثیرگذار خواهند بود تا یاران اسلام.
نهضت امام حسین علیه السلام طوری فضا را عوض کرد که دیگر امویان تأثیرگذار نبودند و این کار بسیار بزرگی بود و حضرت خوب میدانستند چکار دارند میکنند و امیدواری و شادی حضرت به جهت بیاثرکردن نقش امویان در سراسر تاریخ اسلام بود.
موضوعِ تأثیرگذاربودن فرهنگهای منحرف در اسلام موضوع بسیار مهمی است، چیزی که قبل از انقلاب ما آن را با گوشت و پوست خود احساس میکردیم که چگونه سفیران کشورهای غربی در سرنوشت فرهنگی و اقتصادی جامعه مؤثر بودند و چگونه هدفشان منهدمکردن فرهنگ اسلامی در بین مردم جامعه بود. اگر شما میخواستید برنامهای بریزید که در نظام آموزشی مدارس و دانشگاهها موضوعاتی تدریس شود که به درد مردم میخورد، آنقدر سنگاندازی میشد که هرگز صورت عملی به خود نمیگرفت. ولی اگر برنامهای ریخته میشد که مثلاً دانشجویان را در یک اردوی مختلطِ بین دختر و پسر به ایرانگردی ببرند، به سرعت تصویب میشد و بودجهی آن آماده میگشت، یعنی هرجا تصمیمات به نفع اسلام بود هرگز تصویب نمیشد و متأسفانه در بعضی موارد هنوز هم در نظام آموزشی ما چنین روحیهای تأثیرگذار است.
با نهضت حضرت امام حسین علیه السلام آنچنان موضوعِ تأثیرگذاری فرهنگ اموی دگرگون شد که بعد از شهادت حضرت سیدالشهداء علیه السلام، امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام محل رجوع دانشمندان جهان اسلام گشتند تا
علماء از فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام بهرهمند شوند. در حال حاضر شما بخواهید یک دانشگاه هزار نفری را مدیریت کنید و سرویس بدهید چقدر امکانات میخواهد؟ این همه جمعیت میآمدند و با امکانات لازم تحصیل میکردند، این نشان میدهد که عملاً کشور در اختیار امام باقر و امام صادق علیهم السلام بوده و به همین جهت هم هارون الرشید احساس خطر کرد و از ترس گسترش شیعیان، امام کاظم علیه السلام را به زندان انداخت که نتیجهای از کارش نگرفت و مأمون، فرزند او مجبور شد امام رضا علیه السلام را ولیعهد خود قرار دهد تا پایههای حکومت خود را نگهدارد.
در نهضت امام حسین علیه السلام روشن شد چگونه اگر نفاق زیر پوست نظام اسلامی خانه کند دشمنان اسلام بیشتر تأثیرگذار خواهند بود تا یاران اسلام و در این راستا دیروز «سرجون بنمنصورالرومی» مشاور یزید میشود و امروز کارشناسان بانک جهانی میخواهند به ما مشاوره بدهند، تا دیروز اسلام در فرهنگ رومی ادغام شود و امروز در فرهنگ غربی و باید بدانیم راهکارِ برونرفت از این خطر همیشه امام حسین علیه السلام و فرهنگ ایثار و شهادت بوده است.
برنامهی شهادت حضرت سیدالشهداء علیه السلام را «سرجونبن منصورالرومی» طراحی کرد، شیخ مفید در ارشاد مینویسد:
«لَمَّا وَصَلَتِ الْکُتُبُ إِلَی یَزِیدَ دَعَا سَرْجُونَ مَوْلَی مُعَاوِیَةَ فَقَالَ مَا رَأْیُکَ إِنَّ حُسَیْناً قَدْ وَجَّهَ إِلَی الْکُوفَةِ مُسْلِمَ بْنَ عَقِیلٍ یُبَایِعُ لَهُ وَ قَدْ بَلَغَنِی عَنِ النُّعْمَانِ
بْنِ بَشِیرٍ ضَعْفٌ وَ قَوْلٌ سَیِّئٌ فَمَنْ تَرَی أَنْ أَسْتَعْمِلَ عَلَی الْکُوفَةِ وَ کَانَ یَزِیدُ عَاتِباً عَلَی عُبَیْدِ اللَّهِ بْنِ زِیَادٍ فَقَالَ لَهُ سَرْجُونُ أَ رَأَیْتَ مُعَاوِیَةَ لَوْ نُشِرَ لَکَ حَیّاً أَ مَا کُنْتَ آخِذاً بِرَأْیِهِ قَالَ نَعَمْ قَالَ فَأَخْرَجَ سَرْجُونُ عَهْدَ عُبَیْدِ اللَّهِ بْنِ زِیَادٍ عَلَی الْکُوفَةِ وَ قَالَ هَذَا رَأْیُ مُعَاوِیَةَ مَاتَ وَ قَدْ أَمَرَ بِهَذَا الْکِتَابِ فَضُمَّ الْمِصْرَیْنِ إِلَی عُبَیْدِ اللَّهِ بْنِ زِیَادٍ فَقَالَ لَهُ یَزِیدُ أَفْعَلُ ابْعَثْ بِعَهْدِ عُبَیْدِ اللَّه»(1)
چون نامههایی در رابطه با ورود مسلم ابن عقیل به کوفه، به عنوان نمایندهی امام حسین علیه السلام به یزید رسید، یزید سرجون غلام معاویه را طلبید و به او گفت: رأی تو چیست؟ همانا حسین مسلم بن عقیل را به کوفه فرستاده و برای او از مردم بیعت میگیرد، و به من رسیده است که نعمان سستی کرده، و گفتار بدی در این باره داشته است به نظر تو چه کسی را به کوفه فرمانروا کنم؟- و یزید در آن هنگام بر عبید اللَّه بن زیاد که حاکم بصره بود خشمناک بود- سرجون گفت: اگر معاویه (پدرت) زنده بود و در این باره رأی میداد آن را میپذیرفتی؟ گفت: آری، سرجون حکم فرمانداری عبید اللَّه بن زیاد را برای کوفه بیرون آورد و گفت: این رأی معاویه است که خود مُرد ولی دستور به نوشتن این حکم داد، پس حکومت دو شهر (بصره و کوفه) را به عبیدالله بن زیاد بسپار، یزید گفت: چنین میکنم، حکم عبیدالله را برای او فرستاد.
اگر دیروز «سرجون بن منصورالرومی» مشاور یزید میشود و با مطرحکردن عبیدالله برای حکومت کوفه، برنامهی قتل امام حسین علیه السلام را
1) الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج2، ص 42.
میریزد، امروز باز همان رومِ دیروز و غرب امروز است که جریان نفاق را رهبری میکند و پیچیدهترین جبههی مقابله با نظام اسلامی را به میان میآورد و امروز نیز امام حسین علیه السلام و فرهنگ شهادت است که نظام اسلامی را از دام دشمن منافق میرهاند. و این عملی نمیشود مگر با شدّت دادن به نظام ولایت فقیه و به میدان آمدن نیروهای اصولگرای وِلایی.
نَه میتوان حضور عنصر نفاق را در صدر اسلام نادیده گرفت و متوجه عظمت کار امام حسین علیه السلام نبود و نَه امروز میتوان از حضور جریان نفاق در قالب ادعای اسلامی یکه خورد و از عبور از جریان پیچیدهی نفاق مأیوس گشت و به جریان فتنه باج داد. راهی که امام حسین علیه السلام در جلو ما گشودهاند راهی است که نقشههای نفاق را عقیم میکند و جمهوری اسلامی بدون آن که به جمهوری ایرانی تبدیل شود، با نشاط کامل به راه خود ادامه میدهد.
وقتی متوجه شدیم خداوند با مدد کامل خود تقاضای حضرت سیدالشهداء علیه السلام را برآورده کرد تا حضرت به بهترین نحو مأموریت خود را انجام دهند و به زیباترین شکل کربلا بروز کرد، میفهمیم چرا در آخر زیارت عاشورا در سجده ندا سر میدهیم: «اللَّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشَّاکِرِینَ لَکَ عَلَی مُصَابِهِمْ»، خدایا! حمد تو را، حمد شکرگذارانی که میدانند چگونه بر مصائبشان شکرگذاری کنند.
به نظرم با بحثی که گذشت راز حمدهایی را که در سجدهی زیارت عاشورا به تأسّی از وجود مقدس امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام انجام میدهید، دانسته باشید و اینکه چرا ما نیز خدا را شکر میکنیم که چگونه جهان اسلام را از ظلمات فرهنگ اموی آزاد کرد.
در آخر زیارت عاشورا در حین سجده، عرضه میداری خدایا! حمد تو را، آن هم حمد شکرگذاران به جهت آن مصیبتی که بر حسین علیه السلام و یارانش وارد شد و آن همه نتیجه داد و حسین علیه السلام را مسرور نمود. عرضه میدارید، خدایا شکر، تازه شکر آنهایی که شاکر هستند. حمد شاکرین، یعنی حمد آنهایی که در نعمتها منعم را میبینند به جهت مصیبتی که بر اصحاب کربلا وارد شده است! این طور سخنگفتن به اصطلاح؛ یکنوع «پارادوکس» است، چون اگر مصیبت است پس چرا جای شکر دارد و اگر چیزی است که شکر دارد، چرا مصیبت است؟ آری مصیبت بزرگی بود که سایهی امویان خواست چهرهی اسلام را تیره و تار کند و تا شهادت بهترین فرزندان اسلام جلو آمدند، ولی حمد خدا را به جهت زیبائیهایی که به دست امام حسین علیه السلام و یاران او نمایان ساخت و بهترین چهره از اسلام را به نمایش گذاشت. در ادامه میگوئید:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی عَظِیمِ رَزِیَّتِی»؛ «رَزِیَّت» هم به همان معنای مصیبت است میفرماید «الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی عَظِیمِ رَزِیَّتِی» حمد خدا را به جهت مصیبت بزرگ من که در آن مصیبت لطف خدا نمایان شد و امام به نتیجهای که باید میرسیدند، رسیدند، هر چند از جهتی مصیبت بود، آن هم مصیبتی بر تکتک جامعهی اسلامی. راز حمدگفتن در این مصیبت
آن است که در دل آن شهادت، خندهی حسین علیه السلام ظهور کرد، با حمد خدا در این حادثه دارید خدا را با تمام اسماء الهیه و قدرت عالیهاش میبینید و لذا گفتهاند کربلا آیت بزرگ خداوند است.
این شروع بحث است تا إنشاءالله اولاً: حرکاتی که ناخواسته به حاکمیت نفاق منجر میشود درست شناخته شود. ثانیاً: عنصر نفاق را درست ارزیابی کنیم و از آن ساده نگذریم وگرنه خسارتهایی در حدّ شهادت امام حسین علیه السلام پدید میآید. میدانید که نگاهِ نفاق، نگاهِ قالبِ دینیِ ضدّ قدسی است و در آن طوری دین و دینداری تعریف میشود که قلبها به عالم قدس و معنویت وصل نیستند اما قالبها قالبهای دینی است. فقط با اشک میشود قلبها به عالم قدس متصل گردد و حسین علیه السلام مأمور پدید آوردن نهضتی است که اشک جزء لاینفک آن است و لذا حضرت صادق علیه السلام در زیارت اربعین خطاب به جدّ بزرگوار خود عرضه میدارند: «السَّلَامُ عَلَی الْحُسَیْنِ الْمَظْلُومِ الشَّهِیدِ، السَّلَامُ عَلَی أَسِیرِ الْکُرُبَاتِ وَ قَتِیلِ الْعَبَرَات»(1)سلام بر حسین مظلومِ شهید، اسیر سختی ها و بلاها، و کشتهی اشکهای روان. همانطور که حضرت سیدالشهداء علیه السلام در معرفی خود و نهضت خود میفرمایند: «أَنَا قَتِیلُ الْعَبْرَةِ لَا یَذْکُرُنِی مُؤْمِنٌ إِلَّا اسْتَعْبَر»(2)من کشتهی اشکهای روان هستم و این نشان میدهد حضرت سیدالشهداء علیه السلام راه حل همیشگی را برای نجات اسلام در چنین فرهنگی
قرار دادند که دلها با آسمان معنویت همواره در اُنس باشند(1)و بر جنبههای قدسی اسلام تأکید شود.
شهادت و اشک و اعتماد به عالم غیب و امیدواری به مددهای معنوی، همه راههایی بود که کربلا برای نابودی خط نفاق در جلو ما قرار داد تا حضور فرهنگ امامت و وِلایت همواره در صحنه بماند.
کربلا نشان داد اسلامِ سطحی و سیاسی و منهای معنویت، بستر تأثیرگذاری عنصر نفاق در جامعه خواهد شد و عبرتی شد که متوجه باشیم اگر کشورگشائیهای خلیفهی دوم و یا توسعه به روش غربی، بدون تأکید بر معنویت، وارد نظام اسلامی شود کار به حاکمیت معاویه و شهادت امام حسین علیه السلام میکشد.
جریان نفاق با انواع ابتلائاتی که برای جامعه به وجود میآورد سعی میکند از جامعهی اسلامی قداستزدائی کند تا بتواند هرکه را خواست اسوه و الگو قرار دهد و جریانهای قدسی واقعی را از جامعه حذف کند و نهضت کربلا در درون خود توان خنثیکردن چنین فتنهای را دارد. باید با دقت بیشتر عقلها را متوجه کربلا نمود و راه خود را هرگز از امام حسین علیه السلام و کربلا جدا نکرد تا در هر حال جریان نفاق امکان تنفس پیدا نکند.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) در بارهی جایگاه اشک بر امام حسین علیه السلامبه کتاب «زیارت عاشورا» به بحث «جایگاه اشک برای امام حسین علیه السلام» رجوع فرمائید.
قرآن
نهجالفصاحه
نهجالبلاغه
غرر الحکم و درر الکلم
معنویت تشیع، علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه» انتشارات تشیع سال 1385
تفسیر المیزان، علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه»
بحارالأنوار، محمدباقر مجلسی«رحمةاللهعلیه»
الکافی، ابیجعفر محمدبنیعقوب کلینی«رحمةاللهعلیه»
فصوصالحکم، محیالدین ابن عربی
تفسیر علی بن ابراهیم
مصباح الشریعه، ترجمه عبد الرزاق گیلانی
تحف العقول، ابن شعبه حرانی
توحید صدوق
إرشاد القلوب إلی الصواب، شیخ حسن دیلمی
وسائل الشیعه، شیخ حرّعاملی
اعتقادات امامیه، شیخ صدوق و شیخ مفید
علل الشرائع، شیخ صدوق
مستدرکالوسائل، حسین نوری طبرسی
مثنوی معنوی، مولانا محمد بلخی
احیاء علوم الدین، ابوحامد غزالی
امامشناسی، آیتالله حسینی تهرانی«رحمةاللهعلیه»
معادشناسی، آیتالله حسینی تهرانی«رحمةاللهعلیه»
کنزالعمال، متّقی هندی
کلمات مکنونه، فیض
کشف الیقین فیفضائل أمیرالمؤمنین علیه السلام
الحکم الزاهرة با ترجمهی انصاری
ینابیع المودة، قندوزی
احتجاج، ترجمهی غفاری مازندرانی
فضائل الشیعة، شیخ صدوق
الخصال، ابن بابویه
فلاح السائل، سیدبن طاووس
من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق
الإحتجاج علی أهل اللجاج، احمد بن علی طبرسی
طرائف الحکم، میرزا احمد آشتیانی
فضائل پنج تن علیهم السلام در صحاح ششگانه اهل سنت، محمد باقر ساعدی
فرائدالسمطین، شیخالاسلام حموئی
تفسیر کبیر، فخر رازی
کنز الفوائد، ابو الفتح کراجکی
عقباتالانوار فی امامة الأئمة الأطهار
الفین، علامه حلی، ترجمهی وجدانی
بصیرت فاطمه زهرا علیها السلام، اصغر طاهرزاده
تجرید، قوشجی
منتهیالآمال؛ شیخ عباس قمی
چگونگی فعلیتیافتن باورهای دینی، اصغر طاهرزاده
عوالی اللّالی؛ ابن ابی جمهر احسائی
کشف الیقین فی فضائل أمیرالمؤمنین علیه السلام، علامه حلی
احقاق الحق، شهید قاضی نور الله شوشتری
إعلام الوری بأعلام الهدی، شیخ طبرسی
مستدرک، حاکم نیشابوری
الارشاد، شیخ مفید
کمال الدین و تمام النعمة، شیخ صدوق
عیون اخبار الرضا علیه السلام، شیخ صدوق
شفاء الصدور فی شرح زیارة العاشور، میرزا ابوالفضل تهرانی
مروج الذهب، مسعودی
اُسْدُالغالب، ابن اثیر
مسند، احمد حنبل
تاریخ ابنکثیر شامی
کتاب «صفین»، نصربنمزاحم
مجالس المؤمنین، قاضی نورالله شوشتری
نهج الحق و کشف الصدق، علی رضا کهنسال
الریاض النضرة، محب طبری
تاریخ الخمیس، الامام الشیخ حسین بن محمد بن الحسن الدیار
صحیح بخاری
صحیح مسلم
فی معرفة حجج الله علی العباد، قوشجی
شرح نهج البلاغه، ابنابیالحدید
ینابیع المودة، قُنْدُوزی شافعی
کشف المحجة لثمرة المهجة، سید ابن طاووس
مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی
معانیالاخبار، شیخ صدوق
اللهوف علی قتلی الطفوف، سیدبن طاوس
إعلام الوری بأعلام الهدی، شیخ طبرسی
مختصر تاریخ دمشق، ابنمنظور
امالی، صدوق
مقتل مقرّم
حدیقة الشیعه، محقق اردبیلی
تفسیر کبیر، فخر رازی
نهج الحق و کشف الصدق، علامه حلی
الامام الحسین، عبدالله علایلی
تاریخ یعقوبی
آثار منتشر شده از استاد طاهرزاده
· معرفت النفس و الحشر (ترجمه و تنقیح اسفار جلد 8 و 9)
· گزینش تکنولوژی از دریچه بینش توحیدی
· علل تزلزل تمدن غرب
· آشتی با خدا ازطریق آشتی باخود راستین
· جوان و انتخاب بزرگ
· ده نکته از معرفت النفس
· کربلا، مبارزه با پوچیها (جلد 1و2)
· زیارت عاشورا، اتحادی روحانی با امام حسین علیه السلام
· فرزندم اینچنین باید بود (شرح نامة حضرت علی به امام حسن«علیهماالسلام»، نهجالبلاغه، نامة 31)
· فلسفه حضور تاریخی حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه
· مبانی معرفتی مهدویت
· مقام لیلةالقدری فاطمه علیها السلام
· از برهان تا عرفان (شرح برهان صدیقین و حرکت جوهری)
· جایگاه رزق انسان در هستی
· زیارت آل یس، نظر به مقصد جان هر انسان
· فرهنگ مدرنیته و توهّم
· دعای ندبه، زندگی در فردایی نورانی
· معاد؛ بازگشت به جدّیترین زندگی
· بصیرت فاطمهزهرا علیها السلام
· جایگاه و معنی واسطه فیض
· امام خمینی و خودآگاهی تاریخی
· انقلاب اسلامی، برونرفت از عالَم غربی
· انقلاب اسلامی، باز گشت به عهد قدسی
· جایگاه اشراقی انقلاب اسلامی در فضای مدرنیسم
· مبانی نظری و عملی حب اهل البیت
· ادب خیال، عقل و قلب
· عالم انسان دینی
· جایگاه جنّ و شیطان و جادوگر در عالم
· هدف حیات زمینی آدم
· آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود
· صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله؛ عامل قدسیشدن روح
· زن، آنگونه که باید باشد
· خطر مادیشدن دین
· چگونگی فعلیتیافتن باورهای دینی
هنر مردن