ghaemiyeh.com
سرشناسه : عبدالوهابی، مرتضی، ۱۳۵۱ -، گردآورنده
عنوان و نام پدیدآور : کلید اسرار / مرتضی عبدالوهابی ؛ [به سفارش] ستاد احیاء امر به معروف و نهی از منکر .
مشخصات نشر : قم: سازمان تبلیغات اسلامی،پژوهشکده باقرالعلوم (ع)،انتشارات نورالسجاد ، ۱۳۹۰ .
مشخصات ظاهری : [۱۱۱] ص.
شابک : ۱۲۰۰۰ ریال : 978-600-5220-52-0
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه: ص. [۱۱۰-۱۱۱]؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : داستانهای اخلاقی -- قرن ۱۴.
شناسه افزوده : ستاد احیاء امر به معروف و نهی از منکر
شناسه افزوده : سازمان تبلیغات اسلامی. پژوهشکده باقرالعلوم (ع). انتشارات نورالسجاد
رده بندی کنگره : BP۲۴۹/۵/ع۲۶ک۸ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۶۸
شماره کتابشناسی ملی : ۲۳۸۴۲۴۲
به سفارش: ستاد احیای امر به معروف و نهی از منکر و پژوهشکده امر به معروف و نهی از منکر
دعای پدر.. 7
حاتم دوران.. 13
شمر.. 16
حرمله.. 19
عمر سعد.. 22
عبیدالله بن زیاد.. 25
گردش روزگار.. 29
خزانهی غیب.. 32
شاهدان بیزبان.. 36
راز دل.. 40
پاداش خدا.. 44
نفرین.. 47
کار خدا.. 51
دست انتقام.. 55
مکافات عمل.. 59
قسم دروغ.. 63
ایثار.. 66
هدیهی دوست.. 71
اسب سیاه.. 74
تجارت پرسود.. 77
طغیان.. 80
کوردل.. 84
کبک دری.. 88
داستان خوشبختی.. 91
همسایهی بیرحم.. 97
شب زلزله.. 102
تقاص.. 106
جنازه آغشته به خون پیرمرد در میان جاده افتاده بود. جای چند زخم عمیق روی سینهاش دیده میشد. جوانی که بالای سر جنازه بود سراسیمه فریاد کشید:
سر و صدای او مردم قبیله را به آن سو کشاند. آنها کنار مقتول ایستادند. هرکس چیزی میگفت. یک نفر از بین جمع گفت:
مردم خشمگین میخواستند با قبیلهی همسایه درگیر شوند که پیرمرد محاسن سفیدی جلوی آنها را گرفت و گفت:
-آرام باشید! از کجا مطمئنید کار آنهاست؟
مردم سکوت کردند. پسرعموی مقتول گفت:
پیرمرد به صحبتش ادامه داد.
مردم به راه افتادند. خیلی زود به خانه حضرت موسی رسیدند. لحظاتی بعد آن حضرت از خانه بیرون آمد. انبوه جمعیت را که دید با تعجب گفت:
جوان به حضرت موسی نزدیک شد و گفت:
-ای پیامبر خدا! ساعتی پیش جنازه عمویم را میان جاده پیدا کردم. مردم میگویند او به دست قبیله همسایه کشته شده. ما نمیگذاریم خونش پایمال شود. حال به نزد شما آمدهایم تا مشکل را حل کنید و گرنه خودمان دست به کار میشویم و هرطور شده قاتل را پیدا میکنیم!
حضرت موسی نگاهی به جمعیت انداخت و گفت:
جوان با تعجب گفت:
حضرت موسی لبخندی زد و گفت:
یک نفر از بین جمعیت گفت:
مردم خندیدند. حضرت موسی با جدیت گفت:
مردم متوجه شدند آن حضرت بسیار جدی است. یکی از بزرگان قبیله گفت:
حضرت موسی لحظهای درنگ کرد و آن گاه گفت:
برای لحظاتی سکوت برقرار شد. حضرت موسی ادامه داد
پسرعموی مقتول گفت:
آن حضرت پس از مکثی کوتاه گفت:
پیرمردی از بین جمعیت گفت:
حضرت موسی لحظهای سکوت کرد و آنگاه فرمود:
مردم سکوت کردند. دیگر کسی سوالی مطرح نکرد. پیرمرد محاسن سفید خطاب به حضرت موسی گفت:
مردم پراکنده شدند. صبح روز بعد چند نفر از مردان قبیله مشغول جست و جو شدند. آنها به میان قبایل همسایه هم رفتند. پس از مدت ها جست و جو خسته و ناامید در کنار چشمه آبی مشغول استراحت شدند. لحظاتی بعد صدای فریادهای یکی از آنها به گوش رسید.
او با دست به دشت هموار پیش رو اشاره کرد. جوانی گلهی گاوهایش را برای چرا آورده بود. گاوی زردرنگ در میان گلهی او دیده میشد. آنها با عجله به سمت گله رفتند و دور گاو جمع شدند. درست همان مشخصاتی را داشت که حضرت موسی گفته بود. یکی از آنها به سمت جوان رفت و گفت:
جوان که متوجه اشتیاق آنها برای خرید گاو شده بود با خونسردی گفت:
نمیفروشم!
به هر قیمتی که تو بگویی میخریم!
جوان با شادمانی گفت:
هر قیمتی؟
بله!
بسیار خوب میفروشم. اما باید پوستش را برایم پر از طلا کنید.
مردان مشغول مشورت شدند. یکی از آنها گفت:
دیگری گفت:
سومی گفت:
حضرت موسی وقتی از ماجرا مطلع شد گفت:
آن ها بازگشتند و گاو را به همان قیمت خریدند. جوان را هم همراه خود بردند. به سراغ حضرت موسی رفتند و با خوشحالی گفتند:
حضرت موسی گفت:
چند نفر جنازه را آوردند. حضرت موسی ادامه داد:
وقتی این کار را کردند. مقتول زنده شد و نشست!
مردم از ترس عقب عقب رفتند. حضرت موسی گفت:
پیرمرد نگاهی به جمعیت انداخت و با دست به پسرعمویش اشاره کرد.
جوان میخواست فرار کند. مردم او را گرفتند تا قصاص کنند. حضرت موسی گفت:
مردم پوست گاو را کندند. آن را پر از طلا کردند و به جوان دادند. حضرت موسی به او گفت:
جوان گفت:
-ای پیامبر خدا هیچ گاوی این قدر نمیارزد. اما لطف خدا شامل حال من شد. علتش را هم میدانم.
مردم کنجکاو منتظر ادامهی صحبت جوان بودند. حضرت موسی گفت:
جوان با فروتنی به صحبتش ادامه داد:
1) تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازی و دیگران، ج اول، تاریخ انتشار 1381، چاپ چهل و سوم، ص 301.
روزی از روزهای گرم تابستان بود. عبدالله بن جعفر طیار برای سرکشی به یکی از باغهایش از مدینه خارج شد. باغ، بین راه مدینه و مکه بود. نزدیک ظهر به نخلستانی سرسبز رسید. زمان استراحت بود. غلام سیاهپوستی را دید که مشغول آبیاری نخلستان بود. نزدیک رفت و پس از سلام گفت:
غلام دست از کار کشید و گفت:
او بعد از گفتن این حرف دوباره مشغول کار شد. عبدالله زیر سایه نخل کهنسالی نشست و غلام سیاهپوست را زیر نظر گرفت. غلام با جدیت تمام کار میکرد و آب را به زیر درختان نخل هدایت می کرد. کارش که تمام شد. گوشهای نشست. سفره غذایش را باز کرد. سه
قرص نان در سفره بود. هنوز لقمهای نخورده بود که سگی وارد نخلستان شد. استخوانهای قفسهی سینهاش از شدت گرسنگی بیرون زده بود. سگ روبروی غلام روی زمین دراز کشید. دمش را چند مرتبه تکان داد. با زبان بیزبانی میگفت گرسنهام. غلام که متوجه گرسنگی سگ شده بود یکی از قرصهای نان را به سمت او
انداخت. سگ گرسنه به هوا پرید. نان را در هوا گرفت و با حرص و ولع مشغول خوردن شد. غلام قرص نان دیگری به سمت او انداخت. سگ نان دوم را هم خورد. اما معلوم بود هنوز گرسنه است. غلام آخرین قرص نان را هم به طرف سگ انداخت. بعد هم سفرهاش را جمع کرد. بدون آنکه لقمهای نان خورده باشد. عبدالله از جا بلند شد. به طرف او رفت و گفت:
جیرهی غذای تو در روز چقدر است؟
سه قرص نان!
همین سه قرصی که به سگ دادی؟
بله!
چرا تمام غذای شبانه روزت را به او خوراندی؟
غلام لبخندی زد و گفت:
آبادی ما سگ ندارد. فهمیدم این زبان بسته از راه دوری به این جا آمده و خیلی گرسنه است. برای من ردکردن چنین حیوانی گران و سنگین بود.
پس خودت چه خواهی کرد؟
امروز را به گرسنگی میگذرانم. تا فردا خدا بزرگ است!
عبدالله با خود اندیشید.
آنگاه رو به غلام کرد و گفت:
تو بنده هستی یا آزاد؟
بنده ی صاحب نخلستان هستم.
صاحب نخلستان کجاست؟
در خانه است.
برو به او بگو عبدالله بن جعفر طیار با تو کار مهمی دارد.
غلام رفت و خیلی زود با صاحب نخلستان بازگشت. عبدالله را که دید با کمال احترام گفت:
عبدالله به نخلستان اشاره کرد و گفت:
میخواهم اینجا را از تو بخرم. با تمام لوازمش، به اضافهی این غلام.
قابل شما را ندارد!
تعارف را کنار بگذار. قیمت را بگو.
صاحب نخلستان لحظهای درنگ کرد. حساب و کتابی کرد و بعد قیمت را گفت. عبدالله دست در خورجین اسب کرد. کیسهای زربفت بیرون آورد و پول مرد را داد. بعد رو به غلام کرد و گفت:
غلام سیاه پوست نگاهی به نخلهای سر به فلک کشیده انداخت. لحظهای بعد سر به آسمان بلند کرد و زیر لب گفت:
1) اخلاق از دیدگاه قرآن، پیامبر و عترت، سید حسن موسوی رادلاهیجی، انتشارات امامشناسی و آثارالحجه، سال انتشار 1381، چ اول، ص57.
نیروهای اطلاعاتی مختار خبر آورده بودند شمر بن ذی الجوشن با گروهی از نزدیکان از شهر کوفه فرار کرده. مختار بلافاصله زربی غلام مخصوصش را صدا کرد و به او گفت:
زربی سوار بر اسبی چالاک و تیز پاگروه فراریان را تعقیب کرد. هنگامی که به آنان نزدیک شد. شمر او را شناخت به همراهان خود گفت:
لحظاتی بعد او و غلام مختار وارد نبردی تن به تن شدند. زربی بسیار شجاعانه و بادلاوری میجنگید. اما شمر در یک فرصت کوتاه ضربهی غافلگیر کننده شمشیر خود را
بر کمر زربی فرود آورد و او را به شهادت رساند. آنگاه به یارانش پیوست تا به فرار خود ادامه دهند. خبر کشته شدن زربی به مختار رسید. این خبر به شدت او را ناراحت کرد. شمر و همراهانش وارد روستایی به نام کلتانیه شدند. در ابتدای ورود به مردی برخوردند. شمر به سمت مرد رفت و بیهیچ دلیلی شروع به کتک زدن او کرد. مرد بیچاره با التماس گفت:
نامسلمان چرا میزنی؟ مگر من چه گناهی کردهام؟ تو را به خدا نزن! شمر بیتوجه به التماسهای مرد به زدن ادامه داد. وقتی او خونین و مالین روی زمین افتاد. بالای سرش رفت. نامهای دستش داد و گفت:
خوب گوشهایت را باز کن! ضرب شصت مرا که دیدی؟
مرد با ترس و لرز گفت!
بله دیدم!
این نامه را باید به مصعب بن زبیر فرماندار بصره برسانی. وای به حالت اگر دیر به دست مصعب برسد. فهمیدی؟
بله فهمیدم! هر چه شما بفرمایید. فقط دیگر مرا کتک نزنید.
مرد به سختی از جا بلند شد. شمر او را سوار یکی از اسبها کرد و نهیبی به حیوان زد. مرد با سرعت به سمت بصره حرکت کرد. باید نامه را هر چه زودتر به مقصد میرساند و خودش را از این گرفتاری نجات میداد. ساعتی بعد به روستایی وارد شد. میخواست کمی استراحت کند. درست در همان زمان ابوعمره فرمانده نیروهای ویژهی مختار با سربازانش وارد روستا شد. مختار میدانست فراریان از همان مسیر به سمت بصره حرکت میکنند. به همین خاطر او را مأمور کرده بود در روستاهای بین راه حرکت کند و ضمن کسب اطلاعات فراریان را به سزای عمل خود برساند. ابو عمره با دیدن مرد مشکوک شد و دستور داد او را دستگیر و بازرسی کنند. نامهای در خورجین اسب مرد پیدا کردند. ابو عمره به او نزدیک شد و گفت؟
مرد در حالی که رنگش مثل گچ سفید شده بود گفت:
ابوعمره نامه را باز کرد و با شگفتی متوجه شد نامهی شمر بن ذی الجوشن است. اوو یارانش بدون کوچکترین توقفی وارد کلتانیه شدند. تاریکی شب همه جا را فرا گرفته بود. شمر و همراهانش با خیال راحت در خیمه خوابیده بودند. تنها یکی از آنها بیدار بود. او خیلی میترسید. شمر قبل از خواب گفته بود:
با این وجود مرد باز هم میترسید. نیمههای شب احساس کرد از دور صدای ملخهای زیادی به گوش میرسد. صداها نزدیکتر شدند. با دقت بیشتری گوش داد. چشمهایش را مالید. این صدای ملخ نبود. صدای پای اسبها بود. با وحشت از جا پرید. در این موقع گروهی سواره از تپه سرازیر شدند و خیمه آنها را محاصره کردند. با صدای فریادهای مرد شمر سراسیمه از خواب بیدار شد. شمشیرش را برداشت و از خیمه بیرون دوید. اما سربازان ابو عمره به او مهلت ندادند. یکی از آنان با شمشیر ضربهی شدیدی بر او وارد کرد. شمر روی خاک افتاد. مرد که شمر را شناخته بود با شادمانی فریاد کشید:
ابو عمره سر شمر را جدا کرد و با سرعت به سمت کوفه حرکت کرد. آفتاب تازه طلوع کرده بود که به مختار خبر دادند ابوعمره با خبری خوش وارد شهر کوفه شده است. مختار به سوی او شتافت. ابوعمره سر بریدهی شمر را پیش پای مختار انداخت. مختار با دیدن این صحنه سجدهی شکر به جای آورد و دستور داد سر شمر و یارانش را در میدان کفشگران مقابل مسجد جامع کوفه بر نیزه کنند.(1)
1) حاکمان شیعه، گروهی از محققان، انتشارات نورالسجاد، چاپ اول، سال انتشار 1385، ص 104.
عازم زیارت خانهی خدا بودم. از خانه بیرون آمدم تا خودم را به کاروان برسانم. در کوچههای کوفه چشمم به حرمله افتاد. جنایتکاری که کودک شش ماههی امام حسین(علیه السّلام)را در کربلا هدف تیر سه شعبه قرار داده و روی دستان پدر به شهادت رسانده بود. حرمله آزادانه رفت و آمد میکرد. انگار نه انگار مختار حکومت کوفه را به دست گرفته است. علت بیپروایی و آسوده خیالی او را میدانستم. اگرچه انتقام گرفتن از جنایتکاران لشکر یزید و مجازات کسانی که در کربلا علیه امام حسین (علیه السّلام) جنگیده بودند یکی از برنامههای اعلام شدهی مختار بود اما با توجه به دو دشمن بسیار قوی یکی زبیریان در حجاز و دیگری امویان در شام با آنها مدارا میکرد تا لااقل خیالش از یک جبهه آسوده گردد. آنگاه پروندهی جنایتکاران عاشورا را باز کند. کاروان به راه افتاد. عبور از صحرا در گرمای تابستان بسیار سخت و طاقتفرسا بود. اما سرانجام به مکه رسیدیم. با خبر شدیم امام سجاد(علیه السّلام)نیز در مکه حضور دارد. با شنیدن این خبر بسیار خوشحال شدم. همراه با همسفرانم به محضر آن حضرت مشرف شدیم. امام با دیدن من پرسید:
-ای منهال از حرمله چه خبر؟
خواستم جواب دهم که یکی از همراهانم پیشدستی کرد و گفت:
امام دستهای خود را به آسمان بلند کرد و گفت:
فریضهی حج به پایان رسید. در بازگشت مطلع شدیم شورشی در کوفه علیه مختار بر پا شده. زمانی که به کوفه رسیدیم. شورش سرکوب شده بود. شورشیان جنایتکاران واقعهی کربلا بودند. همانها که از پروندهی سیاه خود آگاه بودند و به خوبی میدانستند مختار دیر یا زود به سراغشان خواهد رفت و به خاطر گناهان بزرگی که مرتکب شدهاند مجازاتشان خواهد کرد. مردم در میدان اصلی شهر جمع شده بودند تا به سخنرانی مختار گوش دهند. خودم را به میان جمعیت رساندم. در این هنگام صدای رسای مختار در فضا طنین انداز شد.
صبح روز بعد به دیدن مختار رفتم. از خانهاش بیرون آمده بود و سوار بر اسب عازم دارالحکومه بود. با دیدن من گفت:
منهال! چرا در این حکومت انقلابی ما را همراهی نمیکنی؟
من در مکه بودم و در این جا حضور نداشتم!
گرم صحبت بودیم که به محلهی کناسهی کوفه رسیدیم. مختار ایستاد گویی منتظر کسی بود.
ناگهان گروهی به نزد او آمدند. فرمانده آنان گفت:
جناب مختار مژده! حرمله دستگیر شد. اکنون او را میآورند. مختار با شنیدن این خبر خوشحال شد. حرمله را که آوردند بر سرش فریاد کشید.
خدا تو را لعنت کند! فرصت پیدا نکردی به بصره فرار کنی! لحظهای بعد مختار به گروهی از سربازان اشاره کرد.
هر چه زودتر هیزم بیاورید و آتشی بزرگ روشن کنید. عجله کنید!
آنگاه چند سرباز دیگر را مورد خطاب قرار داد و گفت:
سربازان بیمعطلی شمشیرها را از غلاف بیرون کشیدند و دستور را اجرا کردند. حرمله از شدت درد نعره میکشید. لحظهای بعد به دستور مختار او را زنده زنده در میان شعلههای آتش انداختند. با دیدن این منظره به یاد نفرین امام سجاد(علیه السّلام)افتادم. نفرینی که با سرعت مستجاب شده بود. بیاختیار چند مرتبه سبحان الله! گفتم. مختار رو به من کرد و گفت:
جریان ملاقاتم با امام سجاد و نفرین آن حضرت نسبت به حرمله را بیان کردم. به محض آنکه این مطلب را از من شنید از اسب فرود آمد و به شکرانه آن که خواست امام به دست وی انجام شده دو رکعت نماز و سجدهای بسیار طولانی به جای آورد. هنگام بازگشت به او گفتم:
مختار لبخندی زد و پاسخ داد:
-ای منهال! خداوند دعای امام سجاد(علیه السّلام) را به دست من اجابت کرده است. به شکرانهی این موهبت بزرگ امروز را نیت روزه کردهام.(1)
1) حاکمان شیعه، گروهی از محققان، ص 108.
فکر و خیال رهایش نمیکرد. خود را یکی از بدبخت ترین افرادی میدانست که در امتحان الهی شکست خورده. با وجودی که امام حسین(علیه السّلام)را میشناخت و به بزرگواری، حقانیت و درستی قیامش اطمینان داشت اما به خاطر حکومت ملک ری به جنگ آن حضرت رفت. اکنون در کوفه بود و آشنا و بیگانه ملامتش میکردند. مردم در کوچههای شهر او را به یکدیگر نشان میدادند و کودکان به طرفش سنگ پرتاب میکردند. شورش جنایتکاران واقعهی کربلا به تازگی در کوفه سرکوب شده بود و او اکنون بیش از هر زمان دیگر احساس خطر میکرد. میدانست مختار دیر یا زود به سراغش خواهد آمد و به خاطر گناهان بزرگی که مرتکب شده مجازاتش خواهد کرد. اگر چه پیش از آن به توصیهی عبدالله بن جعده به او امان نامه داده بود. در این هنگام در خانه به صدا درآمد. لباس پوشید و شمشیرش را به کمربست. مردی درشت اندام پشت در بود. بدون اینکه کلامی بینشان رد و بدل شود به راه افتادند. هوا رو به تاریکی میرفت. صورتش را پوشانده بود تا شناخته نشود. آن مرد را اجیر کرده بود تا او را از کوفه فراری دهد و به بصره پناهگاه فراریان برساند. هنوز اندکی از شهر دور نشده بودند که رو به همسفرش کرد و گفت:
مرد پاسخ داد:
نه!
مختار تصمیم به قتل من گرفته است. از ترس او فرار میکنم! مرد از رفتن باز ایستاد و گفت:
عمر! تو فرزند سعد ابن ابی وقاص فاتح ایرانی. مختار کوچکتر از آن است که تو را بکشد. بیمی از او به دل راه نده و بیجهت فرار نکن. چون اگر این کار را بکنی بهانه به دستش میدهی تا اموالت را مصادره و خانهات را خراب کند.
عمر سعد به فکر فرو رفت. سخنان مرد در او اثر گذاشته بود. به همین علت به کوفه برگشت. مختار که خبر فرار ناتمام او را شنیده بود به ابوعمره رئیس نیروهای ویژهاش گفت:
در این هنگام سربازی وارد شد و گفت:
قربان! حفض فرزند عمر سعد اجازهی ورود می خواهد.
بگو داخل شود.
ابو عمره می خواست دارالحکومه را ترک کند که مختار مانع رفتنش شد. حفض به محض ورود سلام کرد و گفت:
مختار پاسخی نداد. لحظهای درنگ کرد و آنگاه ابوعمره را به گوشهای برد و در گوشش گفت:
ابوعمره عازم انجام ماموریت شد. مختار به سمت حفض رفت و مشغول گفتگو با او شد. ساعتی بعد ابوعمره بازگشت و بیمقدمه سر عمر سعد را پیش پای مختار انداخت. حفض با ناراحتی از جا بلند شد. مختار به او گفت:
آیا این سر را میشناسی؟
آری! و دیگر پس از پدرم زندگی را نمیخواهم.
باید هم نخواهی! تو نیز دستانت به خون شهیدان کربلا آغشته است.
آنگاه مختار به ابوعمره اشاره کرد.
پس از کشته شدن حفض، مختار با کلماتی شمرده و رسا گفت:
1) حاکمان شیعه، ص110.
مختار به تازگی شورش شهر کوفه را سرکوب کرده بود. او اکنون در اندیشه نبرد با لشکر شام و عبیدالله بن زیاد بود. اما این نبرد فرماندهی فوقالعاده میخواست. به همین خاطر فرزند مالکاشتر را به حضور طلبید و به او گفت:
روز بعد جارچیان مختار مردم کوفه را به جهاد دعوت کردند. شیعیانی که از عبید الله بن زیاد خاطرههای تلخی داشتند شادمان مهیای این نبرد بزرگ شدند. ایرانیانی هم که در آن شهر حضور داشتند به ابراهیم پیوستند. آنها لشکر سرخ نامیده میشدند. مختار به احترام مجاهدان، مسافت زیادی را به بدرقهی آنان رفت. سپاه ابراهیم و لشکر شام در دشت خازر رو در روی هم قرار گرفتند.
سیاهی شب دشت را فرا گرفت. تنها نور ماه بود که با روشنایی شکوهمند خود زیبایی آسمان را دو چندان میساخت. لشکر ابراهیم منتظر
طلوع آفتاب بودند. گروهی اسلحههای خود را آماده میکردند. برخی سرگرم گفتگو در مورد اوضاع جبهه و نبرد فردا بودند. عدهای نیز مناجات و دعا میکردند. در این هنگام ابراهیم آنان را جمع کرد و گفت:
صدای چکاچک شمشیرها، برخورد نیزهها و صفیر تیرها لحظهای قطع نمیشد. عبیدالله بن زیاد که با غرور تمام و یقین به پیروزی همسرش را نیز همراه آورده بود وقتی اوضاع را خطرناک دید به برادر همسرش گفت:
جنگ در طول روز با شدت هر چه تمامتر ادامه داشت. به تدریج لشکر عبیدالله درهم شکست و فقط مقاومتهای پراکندهای در گوشه و کنار دیده میشد. سپاهیان ابراهیم قاتلان اهل بیت را به خاک و خون میکشیدند و طومار زندگی آنان را درهم میپیچیدند. هنوز خورشید غروب نکرده بود که با نواخته شدن شیپور پیروزی، فریاد الله اکبر لشکر ابراهیم در دشت خازر طنینانداز شد. همه در جست و جوی عبیدالله بن زیاد بودند. کسی نمیدانست او مجروح است، کشته شده و یا باز هم از شمشیر انتقام گریخته است.
ابراهیم بن مالک اشتر به تمام این پرسشها پاسخ داد و گفت:
یکی از فرماندهان لشکر ابراهیم گفت:
من شنیدهام بعد از واقعهی کربلا قطرهای از خون اباعبدالله(علیه السّلام)به پای عبیدالله چکید و به زخمی عمیق و عفونی تبدیل شد. او برای پنهان کردن بوی آن عفونت عطرهای تند و زیاد استفاده میکرد. گروهی از سربازان با سرعت به طرف نهر رفتند. در آن جایی که ابراهیم گفته بود جنازهای را دیدند که دو نیم شده بود. سر و دستانش یک طرف و پاهایش طرف دیگر افتاده بود. معلوم بود ضربهای هولناک خورده. کلاه خود را از صورتش کنار زدند. باور کردنی نبود. او عبیدالله بن زیاد بود. سرش را جدا کردند و برای ابراهیم بردند. ابراهیم پیکی تندرو را مامور کرد تا خبر پیروزی و همچنین سر عبیدالله را به مختار برساند. آن روز عاشورای سال 67 هجری بود درست 6 سال پیش عبیدالله و سپاهیانش امام حسین(علیه السّلام) و یاران پاک باز او را به خاک و خون کشیده بودند و اکنون در روز دهم محرم سال 67 هجری خود و یاران پلیدش روانهی دوزخ میشدند. پیک خبر پیروزی و سر بریدهی عبیدالله را به مختار رساند. مختار در خانه اش بر سر سفرهی غذا بود. با دیدن سر عبیدالله آن چنان خوشحال شد که میخواست پرواز کند. شکر خدای را به جای آورد و گفت:
هنگامی که سر امام حسین(علیه السّلام)را برای عبیدالله بن زیاد بردند آن ملعون مشغول خوردن غذا
بود. اکنون سر او را برای من آوردهاند درست زمانی که مشغول خوردن غذا هستم!
مختار از جا برخاست. نگاهی عمیق به سر بریده انداخت. اینک هنگام تحقق وعدهای بود که میثم تمار 6 سال پیش در زندان به او داده بود. میثم گفته بود:
مختار پای خود را بر صورت عبیدالله گذاشت. آنگاه کفشش را بیرون آورد و به غلامش داد و گفت:
به دستور مختار سر ابن زیاد را به مدینه نزد امام سجاد(علیه السّلام)فرستادند. آن حضرت بسیار خوشحال شد. سجدهی شکر به جای آورد و گفت:
هنگامی که ما را به مجلس ابن زیاد بردند او غذا میخورد. همان جا نفرینش کردم و از خدا خواستم زنده باشم و سر بریدهی او را ببینم. اکنون دعایم مستجاب شد. خدا مختار را پاداش نیکو دهد.(1)
1) حاکمان شیعه، ص114.
زن سفره را پهن کرد و مرغ بریان را در وسط آن گذاشت. نان و سبزی و دوغ هم آورد. نماز مرد که تمام شد با لحنی محبتآمیز به او گفت:
مرد سر سفره نشست. در همین موقع در خانه به صدا درآمد. مردی فقیر بود. صدایش به وضوح شنیده میشد.
مرد گفت:
زن پرسید:
پس خودمان چه؟
اشکال ندارد. نان و ماست میخوریم.
زن مرغ را برای مرد فقیر برد. وقتی برگشت؛ چشمانش اشک آلود بود. به آشپزخانه رفت و با یک کاسه ماست برگشت. مرد پرسید:
چرا گریه میکنی؟
چیزی نیست!
زن کاسه ماست را داخل سفره کنار نان گذاشت و گفت:
میدانی مرد فقیر چه کسی بود؟
نه! از کجا بدانم؟
شوهر سابقم بود!
مرد شروع به خوردن نان و ماست کرد. در همان حال گفت:
حالا چرا گریه میکنی؟ تو که دل خوشی از او نداشتی.
گریه من به خاطر یک موضوع دیگر است.
چه موضوعی؟
زن با دست اشکها را از پهنای صورتش پاک کرد و گفت:
سالها پیش یک روز مرغ بریانی درست کرده بودم. با شوهر اولم آمادهی خوردن غذا بودیم. مرد فقیری در زد. گرسنه بود. درخواست کمک کرد. درست مثل امروز. شوهرم ...
شوهرت چه؟
زن با لحنی اندوهناک گفت:
به سراغ مرد بیچاره رفت و در حالی که فحش میداد او را هل داد و از خانه دور کرد.
مرد فقیر چکار کرد؟
آهی کشید و رفت. فکر کنم دلش شکسته بود. از آن روز به بعد وضع زندگی ما به هم ریخت. شوهرم کار و سرمایهاش را از دست داد. بدهکار شد. طوری که مجبور شدیم به خاطر پرداخت قرض، خانه و زندگی را بفروشیم. مشکلات به حدی زیاد شد که از هم جدا شدیم. بعد هم من زن تو شدم. گریهام به خاطر یادآوری این خاطره بود. شاید اگر او هم مثل تو اهل گذشت و کار خیر بود هرگز به این حال و روز نمیافتاد.
مرد دست از خوردن کشید و آرام گفت:
زن با تعجب گفت:
نه مگر تو او را میشناسی؟
البته! خیلی هم خوب میشناسم. آن فقیر گرسنهی دل شکسته خود من بودم!(1)
1) آثار الصادقین، ج8، ص139.
گوشهی اتاق کز کرده بود و به نقطهای نامعلوم خیره شده بود. زن با لحنی سرزنش بار گفت:
مرد به فکر فرو رفت. مقداری طناب در خانه داشتند. باید آنها را به بازار میبرد و میفروخت. طنابها را برداشت و از خانه خارج شد. بازار دمشق شلوغتر از همیشه بود. ساعتی بعد طنابها را به قیمت یک درهم فروخت. با خوشحالی سکه را در مشت فشرد و به راه افتاد. میخواست برای خانوادهش چیزی بخرد. در این هنگام متوجه ازدحام جمعیت در قسمتی از بازار شد. یکی از مغازهداران یقهی جوانی را گرفته بود و فریاد میکشید:
جوان بیچاره که لباسهای مندرسی پوشیده بود با التماس گفت:
مغازهدار به شاگردش اشاره کرد و گفت:
مرد نزدیک رفت و گفت:
مغازهدار سکه را از مرد گرفت و یقهی جوان را رها کرد. جوان بیچاره نفسی به راحتی کشید و به پای مرد افتاد.
مرد بیآنکه چیزی بگوید از آنجا دور شد. وقتی به خانه رسید زن پرسید:
چکار کردی؟ چرا دست خالی هستی؟
طنابها را یک درهم فروختم!
خوب؟!
مرد همه چیز را برای زنش تعریف کرد. زن با وجودی که ته دلش ناراحت بود اما به روی خودش نیاورد و گفت:
مرد نگاهش را به اطراف چرخاند. در این موقع چشمش به گلیم کهنهی گوشهی اتاق افتاد. گلیم را به زن نشان داد و گفت:
این را ببرم بفروشم؟!
ببر ولی زود برگرد.
مرد گلیم را جمع کرد و به بازار برد. اما کسی آن را نخرید. نزدیک غروب بود. میخواست به خانه برگردد که چشمش به یک مرد ماهی فروش افتاد. ماهی فروش که متوجه شده بود او هنوز گلیمش را نفروخته نزدیک شد و به ماهی بزرگی که در دست داشت اشاره کرد.
مرد موافقت کرد. گلیم را داد و ماهی را گرفت و به خانه برد. شب هنگام زن شکم ماهی را پاره کرد تا آن را تمیز کند و غذایی برای بچهها بپزد. مرد در اتاق بود که صدای فریاد زن را شنید. با عجله به حیاط رفت و گفت:
زن با خوشحالی به او اشاره کرد و گفت:
مرد جلو رفت و نگاه کرد. داخل شکم ماهی یک مروارید درشت و درخشان بود. آن را بیرون آورد و گفت:
زن آهسته گفت:
مرد صبح روز بعد مروارید را به بازار برد. طلا فروش بعد از بررسی مروارید گفت:
مرد گفت:
آیا با همین قیمتی که گفتی از من میخری؟
البته که میخرم ولی یک شرط دارد!
-چه شرطی؟
-من در حال حاضر این قدر پول ندارم. اگر کمی صبر کنی از همکارانم قرض میگیرم.
-اشکال ندارد. هر چند ساعت که لازم باشد صبر میکنم!
طلا فروش رفت. اما خیلی زود با دست پر برگشت. پولها را شمرد و به مرد داد و مروارید را از او گرفت. مرد با خوشحالی به خانه برگشت. زن با دیدن سکهها ذوق زده گفت:
-مروارید را چند فروختی؟
-باورت نمیشود هزار سکه طلا!
در این هنگام در خانه به صدا درآمد. مرد رفت و در را باز کرد. پیرمرد فقیری پشت در بود. پیرمرد گفت:
مرد لحظهای مکث کرد و بعد گفت:
پیرمرد با شنیدن این حرف لبخندی زد و گفت:
1) جوامعالحکایات، محمد عوفی، مقابله و تصحیح دکتر امیربانو مصفا، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، چ اول، سال انتشار1359، ص257.
مرد دستفروش سوار بر گاری در جادهی پر پیچ و خم کوهستانی در حال حرکت بود. یابوی پیری گاری را میکشید. صدای حرکت چرخهای گاری بر سطح ناهموار جادهی خاکی سکوت کوهستان را میشکست. داخل گاری پر از پارچه و لباس و ظرف و چیزهای دیگر بود. صبح زود از شهر راه افتاده بود. شب در آخرین روستای مسیر میماند و فردا به شهر برمیگشت. وقتی سر گردنه رسید سواری را دید که از دور نزدیک میشد. سوار صورتش را پوشانده بود. مرد دهانهی یابو را کشید. گاری ایستاد. با خود اندیشید:
صدای ضربان قلبش را میشنید. سوار نزدیکتر شد. شمشیر به کمر بسته بود. هیکلی درشت و تنومند داشت. لحظهای بعد از اسب پیاده شد. داخل گاری را برانداز کرد. بعد به سمت مرد دستفروش رفت و بیهیچ کلامی یقهی او را گرفت و ازگاری پایین کشید. مرد با صدایی لرزان گفت:
داری چکار میکنی؟
حرف اضافه موقوف!
مرد راهزن مشت محکمی به سر دستفروش کوبید و او را که گیج شده بود کشان کشان به کنار جاده برد و با طناب به درختی بست. لحظهای بعد دست به قبضهی شمشیر برد و گفت:
مرد دستفروش با التماس گفت:
مرد راهزن گفت:
تو تا زمانی که در بند من هستی چنین میگویی. من سرت را میبرم! از قدیم گفتهاند سر بریده صدا ندارد.
من با تو عهد نبستم. با خدا عهد بستم به کسی چیزی نگویم و مالم را بر تو حلال کنم!
اگر من طالب مال حلال بودم دزدی نمیکردم!
با خدا و قیامت چه میکنی؟
چه کسی از آن دنیا خبر آورده؟ اصلا قیامتی وجود ندارد!
دزد شمشیر را از غلاف بیرون کشید. مرد نگاهی به اطراف انداخت. کسی در آن نزدیکی نبود که به او کمک کند. روی تختهسنگی بزرگ در آن سوی جاده دو کبک در حال آواز خواندن بودند. مرد دستفروش فریاد کشید:
-ای کبکها شما در روز قیامت شاهد باشید این مرد مرا به ستم و ظلم کشت.
امیر و همراهانش عازم شکار بودند. آنها صبح زود راهی کوهستان شده بودند. در راه به سواری برخوردند. سوار به احترام امیر از اسب پیاده شد. امیر پرسید:
تو اهل همین منطقه هستی؟
بله قربان!
راه را به ما نشان بده. به تو انعام میدهیم.
کوره راههای کوهستان را مثل کف دستم میشناسم. شما را راهنمایی میکنم!
سوار تا بعدازظهر امیر و اطرافیانش را همراهی کرد. آنها چند بز کوهی و تعدادی کبک شکار کردند. بعد از شکار در کنار یکی از چشمههای کوهستان فرود آمدند. چادری برای امیر برپا شد. آشپز مخصوص مشغول آماده کردن غذا شد. ساعتی بعد سفره پهن شد. امیر به راهنمای محلی اشاره کرد و گفت:
آشپز سینیهای غذا را میان سفره گذاشت. داخل سینیها گوشت شکار و کبکهای کباب شده بود. وقتی نگاه مرد راهنما به کبکها افتاد آرام آرام شروع به خندیدن کرد. کم کم صدای خندهی او بالا گرفت. امیر با عصبانیت فریاد کشید:
نگهبانان به سرعت نزدیک شدند.
امیر به مرد اشاره کرد.
نگهبانان مرد را کشان کشان کنار چشمه بردند و به درخت بستند، امیر از جا بلند شد. یکی از همراهانش گفت:
امیر برآشفته گفت:
به دستور امیر سربازان با چوب به جان مرد افتادند. او در زیر ضربات چوب آه و ناله میکرد. امیر گفت:
حالا بگو برای چه میخندیدی.
قربان! من به شما نمیخندیدم.
پس به چه چیزی میخندیدی.
چند سال پیش در این جاده با مردی درگیر شدم. او موقع کشته شدن از دو کبک که روی تخته سنگی بودند خواست روز قیامت شاهدش باشند. الان که نگاهم به کبکهای کباب شده افتاد خندهام گرفت. آخر کبک که زبان ندارد چگونه میتواند شهادت بدهد.
آن مرد چکاره بود؟
دستفروش
امیر داروغه را صدا کرد و آهسته در گوشش گفت:
در این چند سال گذشته کسی در این منطقه کشته نشده؟
قربان! سه سال قبل دزدها مرد دستفروشی را نزدیک همین چشمه کشتند و مالش را به سرقت بردند.
مقتول بازماندهای هم داشت؟
بله دو بچهی کوچک
بروید بچههایش را بیاورید.
داروغه و چند سرباز عازم شهر شدند. امیر دزد را نگاه کرد و گفت:
وقتی فرزندان دستفروش آمدند. امیر اموال قاتل را مصادره کرد و خونبهای مرد مقتول را به بچههایش داد. به دستور امیر مرد راهزن را اعدام کردند. کبکهای کباب شده همچنان در سفره دست نخورده باقی مانده بودند.(1)
1) عاقبت گناهکاران، سید جواد رضوی، انتشارات پارسایان، چاپ دوم، سال انتشار 1386، ص88 و کلید گنج سعادت، ص135.
مقدس اردبیلی و پسر جوانش نماز صبح را که خواندند؛ گونیهای گندم را بار مرکب کردند و از شهر نجف خارج شدند. آسیاب قدیمی آن سوی نخلستان بیرون شهر در ابتدای جادهی کربلا بود. وقتی به آسیاب رسیدند؛ آسیابان را دیدند که مشغول کار بود. چند نفر زودتر از آنها آمده بودند و بارهای گندم را به نوبت کنار دیوار آسیاب گذاشته بودند. پسر جوان پرسید:
پدر دیر آمدیم؟
ما دیر نیامدیم. آنها زودتر آمدهاند. از قدیم گفتهاند سحرخیز باش تا کامروا شوی. اشکال ندارد. ساعتی دیگر نوبت ما میشود! نزدیک ظهر گندمهای آنها هم آسیاب شد. آسیابان آردها را داخل گونی ریخت. مقدس با کمک پسرش گونیها را بار مرکب کرد. آفتاب به میانهی آسمان رسیده بود که به خانه رسیدند. گونیهای آرد را به سرداب بردند. مقدس بعد از جا به جا کردن آنها به پسرش گفت:
محمد برو کیسهای کوچک از مادرت بگیر!
پسر جوان رفت و خیلی زود با یک کیسهی کتان برگشت. مقدس کیسه را پر از آرد کرد و گفت:
ببر. دم دست باشد. شاید مادرت بخواهد امروز یا فردا نان بپزد!
هنگام اذان ظهر بود. مقدس وضو گرفت و آمادهی رفتن به حرم امیرمؤمنان(علیه السّلام)شد. حرم شلوغ بود. مردم منتظر بودند تا نماز را به او اقتدا کنند. به سمت محراب رفت. نماز که تمام شد موقع بازگشت به خانه متوجه ازدحام جمعیت مقابل نانوایی شد. نانوا مردم را هل میداد و سعی میکرد آنها را از نانوایی بیرون کند. در همان حال با عصبانیت فریاد میکشید:
مقدس به جمعیت نزدیک شد و از یک نفر پرسید:
مرد ناامید و درمانده پاسخ داد:
مقدس به میان جمعیت رفت و گفت:
مردم ساکت شدند. او به سخنانش ادامه داد.
زن جوانی گفت:
حضرت شیخ! با کدام آرد؟
آرد از من، پختن نان از شما. بروید از خانههایتان ظرف بیاورید. من در منزلم منتظر شما هستم!
جمعیت با عجله پراکنده شدند. مقدس با گامهای شمرده به سمت منزل رفت. وقتی به خانه رسید در را باز گذاشت. پسرش را صدا کرد و گفت:
محمد کمک کن! باید گونیهای آرد را از سرداب به حیاط بیاوریم.
برای چه پدر؟
1) آشپزخانه.
بعداً میفهمی! مادرت کجاست؟
به خانه همسایه رفته.
در فاصلهای که مقدس و پسرش گونیها را به حیاط میآوردند؛ آنجا پر از مردمی شد که ظرف به دست منتظر بودند. مقدس عبا و عمامه را گوشهی ایوان گذاشت و مشغول پر کردن ظرفهای مردم شد. در همان حال به پسرش اشاره کرد و گفت:
در این موقع زن مقدس وارد حیاط شد. آنچه را به چشم میدید باور نمیکرد. گونیهای آرد در حال تمام شدن بود. سراسیمه به سمت شوهرش رفت و گفت:
آقا جان! دارید چکار میکنید؟ اینها ذخیرهی یکسال ماست!
امیدت به خدا باشد. این مردم گرسنهاند!
زن چیزی نگفت و گوشهای به تماشا ایستاد. آردها تمام شد. اما هنوز چند نفری ظرف به دست باقی مانده بودند. مقدس به آنها گفت:
او بعد از گفتن این حرف به سمت اتاق رفت. زن به دنبالش دوید. مقدس وارد مطبخ شد و کیسهی کوچک آرد را برداشت. زن با ناراحتی گفت:
آقا! به فکر من و بچههایت باش. اگر این کیسه را هم بذل و بخشش کنی با چه چیزی نان بپزم؟
گفتم که خدا بزرگ است. طاقت دیدن گرسنگی مردم را ندارم.
زن روی زمین نشست و شروع به گریه کرد. مقدس چند نفر باقی مانده را هم راه انداخت. آنها که رفتند دستش را به آسمان بلند کرد و از خدا تشکر کرد. زن به حیاط آمد و با چشمان اشک آلود گفت:
مقدس عبا و عمامهاش را برداشت و با لحنی غمگین گفت:
کسی در میزد. زن مقدس با خوشحالی به سمت در دوید. به خاطر حرفهایی که به شوهرش زده بود ناراحت بود. میخواست از او دلجویی کند. در را که باز کرد غریبهای را دید که مهار مرکبی را در دست داشت. مرد با صدایی شمرده گفت:
مرد گونیها را در حیاط خانه گذاشت و رفت. طولی نکشید که مقدس به خانه آمد. زن به استقبالش شتافت و گفت:
مقدس با شگفتی همسرش را نگاه کرد و گفت:
کدام آرد؟!
مردی غریبه آنها را آورد. چه آردی! بوی عطر میدهد. سفید و خوشبو. هنوز داغ است. انگار تازه از آسیاب آمده!
اشک در چشمان مقدس اردبیلی حلقه زد. سرش را به سمت آسمان گرفت و گفت:
1) اعیانالشیعه، سید محسن امین، ج3، ص81.
پدرم حاج میرزا خلیل تهرانی در آستانهی هشتاد سالگی هنوز سرحال و شاداب بود. عادت داشت هر روز به زیارت حرم امیرمومنان7برود. من نیز همراهش میرفتم. با چنان سرعتی حرکت میکرد که از او جا میماندم. بین راه مردم با او سلام و احوالپرسی میکردند. پدرم طبیبی معروف بود. بیماران از کربلا و کاظمین و شهرهای دیگر عراق برای مداوا به نزدش میآمدند. شنیده بودم در قم و تهران آدمهای مهمی را معالجه کرده. آن هم به صورتی اعجازآمیز. طوری که او را افلاطون زمان و جالینوس دوران لقب داده بودند. آن روز هم مثل همیشه برای زیارت و شرکت در نماز جماعت ظهر عازم حرم مطهر بودیم. تصمیم داشتم سؤالی از او بپرسم. سؤالی که مدتها بود فکرم را مشغول کرده بود. البته دورادور چیزهایی از برادران بزرگم شنیده بودم. اما دلم میخواست به طور مفصل و کامل از زبان پدرم بشنوم. نماز جماعت که تمام شد گوشهی یکی از رواقها نشستیم. برای پرسیدن سؤالم دودل بودم. پدر نگاه نافذش را به من دوخت و پرسید:
لبخند کمرنگی روی لبهایم نشست و گفتم:
بپرس!
شما چطور در علم طب به این درجهی بالا رسیدید؟ پیش کدام استاد درس خواندید؟
من استادی نداشتم!
با شگفتی پرسیدم:
استاد نداشتید؟! غیر ممکن است!
هیچ چیز غیرممکن نیست. همهی اینها به برکت ایثار یک قرص نان است پسرم!
نان؟
پدر نگاهی به ضریح حضرت امیر(علیه السّلام) انداخت و آنگاه لب به سخن گشود.
در جوانی به قصد زیارت حضرت معصومه سلام الله علیها و تحصیل علوم دینی از تهران عازم قم شدم. در یکی از حجرههای دارالشفاء ساکن شدم. آنجا محل اقامت افراد غریب بود. پایین مدرسهی فیضیه متصل به صحن شریف. سال 1220 هجری قمری بود. یکسال از شروع جنگ ایران و روس میگذشت روسها شهرهای قفقاز را گرفته
بودند. علما فتوای جهاد داده بودند. اسرای زیادی آورده بودند و در شهرها پخش کرده بودند. ایام گرانی بود. نان به زحمت به دست میآمد. روزی به بازار رفتم و با زحمت نانی به دست آوردم. وقتی برمیگشتم بین راه به یکی از اسرای زن مسیحی برخوردم. طفلی در بغل داشت. رنگ صورتش از شدت گرسنگی زرد شده بود. نان را که در دست من دید گریهکنان گفت:
دلم به حال زن سوخت. نان را به او دادم و خودم دست خالی به حجرهام برگشتم. آن روز چیزی نخوردم. شبهنگام نیز چیزی برای خوردن نداشتم. تنها در حجره نشسته بودم که مردی وارد شد و گفت:
بانوی من از درد بیطاقت شده! اگر طبیبی سراغ دارید به ما معرفی کنید.
بیاختیار گفتم:
مرد رفت و ساعتی برگشت. سینی بزرگی پر از غذا آورده بود. یک اشرفی طلا هم داخل سینی بود. معذرت خواهی کرد و گفت:
فردای آن روز مریض دیگری آمد. او نیز از همراهان همسر شاه بود. داستان سلامتی بانویش را شنیده بود. بیماریاش را گفت و تقاضای دارو کرد. بدون فکر کردن اسم دارویی را گفتم. باور کردنی نبود. او هم به محض این که دارو را خورد خوب شد. از آن روز به بعد بیماران زیادی به حجرهام میآمدند. باید کاری میکردم. چون با نام گیاهان دارویی و خواص آنها آشنا نبودم به کتابفروشی نزدیک بازار رفتم و یک نسخه از کتاب تحفهی حکیم مومن را خریدم و با دقت مطالعه کردم. مدتی بعد به تهران برگشتم و مشغول خواندن کتابهای طبی شدم. استادی نداشتم. مردم از شهرهای مختلف برای معالجه به نزدم میآمدند. تا اینکه عازم نجف اشرف شدم. در این جا هم همان شهرت و معروفیت را دارم. مطمئن هستم موفقیت و ثروتی که به دست آوردهام نتیجهی ایثار همان قرص نان است. خداوند هیچ کار خالصانهای را بیپاداش نمیگذارد.(1)
1) کلمهی طیبه، محدث نوری، ص320.
تابستان سال 1229 هجری قمری بود. مردم نراق حال و روز خوشی نداشتند. آب قناتها کم شده بود. باغها در حال خشک شدن بودند. محصول جو و گندم خیلی کم شده بود. در همین حال خبر آمدن مأمور وصول مالیات مردم را بیشتر ناراحت کرد. مأمور مالیات از کاشان آمده بود. مثل همیشه رفته بود خانهی کدخدای نراق. چند روز آنجا میماند تا به حساب مالیات تکتک مردم رسیدگی کند. مالیات سالیانه را میگرفت و رسید میداد. کارش دو هفتهای طول میکشید. بعد هم برمیگشت کاشان تا مالیاتها را به خزانهی دولت تحویل دهد. آدم بداخلاقی بود. سنگدل و بیرحم. روز اول در خانهی کدخدا استراحت میکرد تا خستگی سفر از تنش در برود. بعد کارش را شروع میکرد. کدخدا سایه به سایه دنبالش بود و وضعیت مالی مردم را گزارش میداد. آن شب خانهی سید یحیی سوت و کور بود. سید کشاورز بود. مالیات سال قبلش را به زحمت داده بود. نمیدانست امسال چکار کند. فردا پس فردا سر و کلهی مامور پیدا میشد. زن که از حال و روز شوهرش با خبر بود به او دلداری داد و گفت:
زن یک استکان چای برای شوهرش ریخت و گفت:
سید آهی کشید و گفت:
صبح روز بعد مامور وصول مالیات کارش را شروع کرد. دفتر و دستکش را برداشت و همراه کدخدا راهی خانههای نراق شد. کیسهای همراهش بود. مالیاتها را که میگرفت داخل آن میریخت. سر ظهر نوبت به خانهی سید یحیی رسید. سید تازه از مزرعه آمده بود. سر و صورتش خاکآلود بود. مامور دفترش را نگاه کرد و گفت:
سید یحیی با درماندگی گفت:
مامور با عصبانیت گفت:
من این حرفها سرم نمیشود. رعیت وظیفه دارد مالیاتش را بپردازد. اگر مالیات نباشد مملکت چطور اداره میشود؟ سنگ روی سنگ بند نمیشود. بیخود التماس نکن. مالیات را بده خودت را خلاص کن!
لا اقل چند روز مهلت بده. از جدم رسول خدا شرم کن!
مامور با صدای بلند خندید و گفت:
کدخدا سرفهای کرد و گفت:
مامور هنگام خارج شدن از اتاق سربرگرداند و به سید یحیی گفت:
عصر آن روز سید یحیی به هر دری زد نتوانست پول قرض بگیرد. شب هنگام خسته و ناامید به خانه برگشت. زن پرسید:
چکار کردی؟
هیچی!
فردا مامور میآید.
واگذارش میکنم به جدم!
شبهنگام مامور مالیات بعد از خوردن شام میخواست در اتاق بخوابد اما هوا گرم بود. کدخدا گفت:
مامور به نشانه موافقت سرش را تکان داد. رختخوابش را بالای پشت بام پهن کردند. از پلهها بالا رفت. نسیم خنکی میوزید. خیلی زود خوابش برد. غذای چرب و نرمی خورده بود. نیمههای شب از خواب بیدار شد. باید به دستشویی میرفت. خواب آلود بود. در تاریکی شب اشتباهی به سمت انتهای پشت بام رفت. پایش را روی ناودان گذاشت. با ناودان پایین آمد و داخل چاه مستراح پشت خانهی کدخدا افتاد. فریاد کشید و کمک خواست.
اما مردم خواب بودند. در میان نجاسات چاه دست و پا میزد. کثافات زیادی به حلقش رفت. ساعتی بعد بیحرکت بر جای ماند. صبح روز بعد کدخدا هرچه منتظر ماند مامور از پشت بام پایین نیامد. از پلهها بالا رفت تا بیدارش کند اما متوجه شد رختخواب خالی است. نگاهی به اطراف انداخت. ناگهان متوجه شد ناودان بزرگ پشت بام کنده شده. به سمت انتهای پشت بام رفت و پایین را نگاه کرد. از دیدن صحنهی مقابل رویش وحشتزده شد. مامور مالیات با شکم ورم کرده و چشمهای از حدقه درآمده در میان کثافات چاه بود. دهان نیمه بازش پر از نجاسات شده بود. کدخدا به یاد روز قبل افتاد و حرفهایی که مامور به سید یحیی زده بود.
«اگر فردا اول صبح مالیات ندهی کثافت به حلقت میریزم! به جدت بگو هر کاری میتواند انجام دهد!»(1)
1) پندهای تاریخ، محمد محمدی اشتهاردی، ج اول، ص64.
آن روز عینالدوله صدر اعظم ناصرالدین شاه برای دیدار شاه به شمسالعماره رفته بود. پس از ملاقات با شاه سوار کالسکه شد و به خانه برگشت. احساس کسالت میکرد. باید استراحت میکرد. خانهی بزرگ او با شمسالعماره فاصلهی چندانی نداشت. کالسکهچی مقابل خانه نگه داشت. عینالدوله پیاده شد. درویشی بیرون خانه روی قطعه پوستی نشسته بود و جملهای را مدام تکرار میکرد:
صدر اعظم نیم نگاهی به او انداخت و وارد خانه شد. در همین موقع درویش دیگری آمد و مقابل درویش اول نشست. شب هنگام در خانهی عینالدوله مهمانی بزرگی برپا بود. آشپز صدر اعظم غذای مفصلی پخته بود. برنج و مرغ مخصوص، دعوت شدگان همه از اعیان و بزرگان و رجال دولت بودند. در سالن پذیرایی پشت میز بزرگ غذاخوری نشسته بودند. خدمهی خانه سفرهی شام را آماده کردند. بعد از شام مهمانها تکتک پراکنده شدند. در این موقع عینالدوله متوجه شد دو نفر از خدمتکاران در گوشی با هم صحبت میکنند. آنها در حین صحبت میخندیدند. یکی از آن دو نفر پیشکار مخصوص صدر اعظم بود. عینالدوله عصای آبنوسش را تکان داد و
پیشکارش را احضار کرد. پیشکار مخصوص نزدیک شد. دست به سینه ایستاد و با احترام گفت:
فرمایشی داشتید جناب صدر اعظم؟
باز که شما دارید در گوشی صحبت میکنید! به چه میخندید؟
قربان از صبح زود درویشی آمده درب خانه نشسته پشت سر هم جملهای را تکرار میکند.
عینالدوله سرفهای کرد و گفت:
درویش را دیدم. ذکرش را هم شنیدم. میگفت کار خوب است عینالدوله درست نماید. این که خنده ندارد!
حضرت اشرف! خندهی ما به خاطر او نیست!
پس به خاطر چیست؟
درویش دیگری آمده روبروی او نشسته اما ذکرش با این یکی از زمین تا آسمان فرق دارد!
عینالدوله با کنجکاوی پرسید:
جانت در بیاید. بگو آن یکی چه میگوید!
میگوید کار خوب است خدا درست کند!
عینالدوله به فکر فرو رفت. پیشکار مخصوص همچنان دست به سینه ایستاده بود که با صدای صدر اعظم به خود آمد.
پیشکار رفت و خیلی زود با ظرف غذا و کیسهای اشرفی باز گشت.
عینالدوله به مرغ داخل ظرف اشاره کرد.
پیشکار به دستور صدر اعظم عمل کرد و بعد سرش را بالا گرفت و گفت:
عینالدوله پوزخندی زد و گفت:
غذا را ببر برای درویشی که میگوید کار خوب است عینالدوله درست کند!
اطاعت میشود.
پیشکار از میان حیاط بزرگ خانه گذشت. در را باز کرد. ظرف غذا را به درویش داد و برگشت. درویش دلش میخواست غذا را بخورد اما از صبح دل درد داشت. میترسید حالش بدتر شود. نگاهی به درویش دیگر انداخت و گفت:
این برنج و مرغ را میخری؟
چند میفروشی؟
نیم قران!
قبول است. میخرم. کار خوب است خدا درست کند!
درویش دوم پول را داد و ظرف غذا را گرفت. سر جایش نشست و مشغول خوردن شد. ناگهان متوجه شد داخل شکم مرغ پر از سکههای طلاست. غذا را داخل کشکولش ریخت و بیآن که حرفی بزند بلند شد و با سرعت از آن جا دور شد. صبح روز بعد وقتی عینالدوله از خانه بیرون آمد نگاهش به درویش افتاد که در حال تکرار جملهی روز قبل بود.
صدر اعظم پیشکار مخصوصش را صدا کرد و گفت:
پیشکار به صورت درویش خیره شد و گفت:
عینالدوله به سمت درویش رفت و گفت:
باز هم که اینجا نشستهای! مگر دیشب ظرف غذا را نگرفتی؟
جناب صدر اعظم! دل درد داشتم. غذا را به درویش دیگر فروختم!
عینالدوله نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
تو که اینجا تنهایی! پس آن یکی کو؟
شبانه از این جا رفت!
صدر اعظم با عصبانیت بر سر پیشکارش فریاد کشید:
1) معجزات و کرامات ائمهی اطهار، هادی حسینی خراسانی، انتشارات کتابفروشی داوری قم، چاپ اول، سال انتشار 1334 شمسی، ص3.
نزدیک غروب به تمام سلولها و بندها سر زد و زندانیان را سرشماری کرد. همه چیز مرتب بود. آخرین بندی که بازدید کرد بند محکومین به اعدام بود. یکی از بستگانش هم جزو همین محکومین بود. او با دیدن رئیس زندان نزدیک شد و طوری که بقیه متوجه نشوند آهسته گفت:
دلم برای زن و بچهام تنگ شده. اجازه بده بروم ورامین. فردا شب برمیگردم.
بسیار خوب برو ولی به موقع برگرد.
زندانی که صورتش از شدت خوشحالی گل انداخته بود گفت:
-ای به چشم! خیالتان راحت باشد.
اواخر شب بود. رئیس زندان آخرین سفارشها را به نگهبانان کرد و از زندان خارج شد. وقتی به خانه رسید شامش را خورد و خیلی زود خوابید. خسته بود. صبح زود لباسش را پوشید که به محل کار برود. زنش گفت:
چرا این لباس را پوشیدی؟
مگر اشکالی دارد؟ به این تمیزی!
زن خندید و گفت:
رئیس زندان با دست به پیشانیاش زد و گفت:
بدبخت شدم!
اتفاقی افتاده؟
به آن قوم و خویش ورامینی مرخصی دادم به زن و بچهاش سر بزند.
خوب برمیگردد!
شب برمیگردد. ناصرالدین شاه و اطرافیانش یک ساعت دیگر به زندان میآیند. آمار زندانیان را میدانند! حالا چه خاکی به سرم بریزم؟
اول یک لباس آبرومند بپوش. در راه یک فکری بکن.
رئیس زندان لباسش را عوض کرد و از خانه خارج شد. در همین موقع همسایهی قصابش را دید. همه چیز را برای او تعریف کرد و با التماس گفت:
قصاب با شک و تردید گفت:
اشکال ندارد اما مطمئنی مشکلی پیش نمیآید؟
خیالت راحت باشد!
ساعتی بعد آن دو در زندان بودند. زندانیان به صف شدند. ناصرالدین شاه سر ساعت آمد. عدهای او را همراهی میکردند. جلاد مخصوص هم با شاه بود. آخرین صفی که شاه بازدید کرد صف محکومین به اعدام بود. مرد قصاب در همین صف ایستاده بود. شاه عادت داشت در هر مرحله بازدید به یکی از زندانیان محکوم به اعدام اشاره میکرد. این اشارهی او به معنای اجرای حکم برای آن محکوم بود. نگاه شاه در بین زندانیان به مرد قصاب افتاد که در اثر خوب خوردن و خوشگذرانی تنی فربه داشت. شاه به او اشارهای کرد و از آنجا گذشت. جلاد جلو آمد و با دستهای نیرومندش
گردن قصاب را گرفت و او را به طرف محل اعدام برد. مرد قصاب که فکر میکرد همه چیز شوخی است مقاومتی نکرد. اما وقتی جلاد شمشیرش را از غلاف بیرون کشید فهمید اگر دیر بجنبد کشته خواهد شد. نگاهی به اطراف انداخت تا رئیس زندان را پیدا کند. اما او همراه شاه از زندان خارج شده بود. با خواهش و التماس به پای جلاد افتاد و همه چیز را برای او تعریف کرد و گفت:
جلاد گفت:
از ظاهرت معلوم است آدم دروغگویی نیستی ولی فرمان شاه باید اجرا شود. من مامورم و معذور
صبر کن رئیس زندان برگردد. او همه چیز را میداند. من به جای یک نفر دیگر دارم اعدام میشوم!
جلاد شمشیر به دست به مرد قصاب نزدیک شد و گفت:
مرد قصاب به فکر فرو رفت و بعد گفت:
خواست بالا بیاید. نگذاشتم. بیچاره التماس میکرد و کمک میخواست. توجهی نکردم. نمیدانم چه حالی به من دست داده بود که از حالت بین مرگ و زندگی او لذت میبردم. آن قدر سماجت به خرج دادم که طفلک غرق شد و جسدش روی آب قرار گرفت. من هم ترسیدم و از آنجا فرار کردم!
داستان مرد قصاب که به این جا رسید؛ چشمان جلاد مثل دو کاسهی خون شد و فریاد کشید:
خوشحالم که قاتل برادرم به دست خودم مجازات میشود. برای مرگ آماده باش!
جلاد این را گفت و شمشیرش را بالا برد و فرود آورد.(1)
1) عاقبت گناهکاران، سید جواد رضوی، انتشارات پارسایان، چاپ دوم، سال انتشار 1386، ص64.
پیرمرد کاروانسرادار بیرون کاروانسرا روی چهارپایهی چوبی نشسته بود و رفت و آمد مردم را تماشا میکرد. مرد قصابی که در همسایگی کاروانسرا مغازه داشت گوسفندی را کشته بود و مشغول کندن پوست آن بود. پیرمرد کارهای مرد قصاب را زیر نظر داشت. ساعتی بعد سگی که همیشه در آن حوالی پرسه میزد به مغازهی قصابی نزدیک شد. تکه استخوانی داخل مغازه روی زمین افتاده بود. سگ استخوان را به دندان گرفت. دراز کشید و مشغول خوردن آن شد. مرد قصاب که در حال خورد کردن گوشتها بود با دیدن سگ عصبانی شد. ساطور را روی پیشخوان گذاشت و چوب جارو را از کنار مغازه برداشت. حیوان بیچاره فرصت فرار پیدا نکرد. تا آمد به خودش بجنبد ضربات چوب با سرعت بر سر و صورت و دست و پایش فرود آمد.
مرد قصاب در حال زدن فحش میداد. سگ از درد زوزه میکشید اما راهش بسته بود و نمیتوانست از مغازه خارج شود.
سرانجام سگ به هر زحمتی بود از چنگ مرد قصاب فرار کرد. لنگ لنگان خودش را به دالان کاروانسرا رساند و همانجا روی زمین
افتاد. مرد قصاب چوب به دست به سمت دالان دوید اما پیرمرد جلویش را گرفت.
داری چکار میکنی؟ تو که حیوان بیچاره را کشتی! ولش کن.
مگر قحطی است راه مغازهی ما را بلد شده.
مرد قصاب این را گفت و به مغازهاش برگشت. چوب جارو را کناری گذاشت و ساطور به دست مشغول خورد کردن گوشتها شد. پیرمرد به سمت سگ رفت. حیوان بیچاره مچاله شده بود. دست و پایش میلرزید. بدنش سیاه و کبود شده بود. توان حرکت نداشت. پیرمرد به داخل کاروانسرا رفت. اما خیلی زود برگشت. نان و آبی جلوی سگ گذاشت و با روغن مشغول چرب کردن دست و پای او شد. کارش که تمام شد دوباره روی چهار پایه نشست. مشتریها تکتک میآمدند و از مرد قصاب گوشت میخریدند. بعضیها پول نقد میدادند. آنهاهم که گوشت نسیه میبردند؛ مرد قصاب روی تکه چوبی برایشان علامت میگذاشت. سر ظهر پسر نوجوانی وارد مغازه قصابی شد. پیرمرد کاروانسرادار او را شناخت.
پسر میر غضب بود. مرد قصاب برایش گوشت کشید و داخل ترازو گذاشت. پسرک نگاهی به گوشتهای داخل ترازو انداخت و با اعتراض گفت:
قصاب مغرور که پسرک را نشناخته بود و فکر میکرد او از یک خانوادهی معمولی است با تمسخر گفت:
او بعد از گفتن این حرفها با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. پسرک گوشت را گرفت. پولش را داد و با ناراحتی از آنجا دور شد. پیرمرد کاروانسرادار تعجب کرد. مطمئن بود مرد قصاب پسرک را نشناخته وگرنه
چنین برخوردی با او نمیکرد. کمی بعد پسر همراه پدرش برگشت. میرغضب هیکل بسیار درشتی داشت. سبیلهایش از بناگوش در رفته بود. موهای سرش را تراشیده بود. پسرک با دست مرد قصاب را نشان داد. میرغضب وارد قصابی شد. مرد قصاب با دیدن او گفت:
میر غضب پوزخندی زد و گفت:
امر که نه ولی یک عرض کوچولو داشتم!
در خدمت شما هستم.!
در این هنگام نگاه میرغضب به دستهی جارو افتاد. آن را برداشت و بدون اینکه حرفی بزند چوب را بلند کرد و محکم بر سر مرد قصاب کوبید. قصاب از درد نعرهای کشید و روی زمین افتاد. شدت ضربه به حدی بود که سرش گیج رفت و چشمانش تار شد. ضربات چوب بیمحابا بر سر و صورت و دست و پایش فرود میآمد. قدرت دفاع نداشت. مردم مقابل مغازه جمع شده بودند اما از ترس میرغضب جرئت نمیکردند نزدیک شوند. تا اینکه خود میرغضب دست از زدن مرد قصاب برداشت. از مغازه بیرون آمد. دست پسرش را گرفت و از آنجا دور شد. پیرمرد کاروانسرادار جمعیت را شکافت و پیش رفت. مرد قصاب با سر و صورت خونآلود روی زمین افتاده بود. دست و پایش میلرزید و ناله میکرد. توان حرکت نداشت. مردم با کنجکاوی بالای سرش جمع شده بودند. هرکس چیزی میگفت. یک نفر گفت:
دیگری گفت:
نگاهش به سگ افتاد که در سایهی دالان کاروانسرا به خواب رفته بود. طولی نکشید که خانوادهی مرد قصاب آمدند و او را به هر زحمتی بود با دست و پای شکسته به خانه بردند. روزها پشت سر هم میگذشت. مغازه قصابی تعطیل بود. همسایهها می گفتند خانوادهی مرد قصاب طبیب و شکسته بند بر بالین او بردهاند درست چهل و پنج روز بعد حال سگ خوب شد. کمی راه رفت و برای پیرمرد دم تکان داد. پیرمرد کاروانسرادار که مثل همیشه روی چهارپایهی چوبی نشسته بود؛ نگاهش به مرد قصاب افتاد که لنگ لنگان از انتهای خیابان نزدیک میشد. مرد قصاب موقع باز کردن در مغازه از خجالت سربرگرداند تا پیرمرد او را نبیند. در همین موقع سگ عوعویی کرد. دمی تکان داد و در انتهای گذر از نظر پیرمرد کاروانسرادار ناپدید شد.(1)
1) کیفر کردار یا قانون مجازات، سید محمد تقی مقدم، ناشر کتابفروشی اسلامیه، چ8، ج1، تاریخ انتشار 1349، ص337.
با شروع بارانهای پاییزی هوا رفته رفته سردتر میشد. گونیهای گندم را بار الاغ کردم تا به آسیاب نزدیک باغ تولیت ببرم. سرو کهنسال نزدیک امامزاده احمد قاسم شاخههایش را به اطراف گسترده بود. از میان کوچه باغها گذشتم. برگ درختان ریخته بود. صدای قارقار کلاغها از دوردست به گوش میرسید. ساعتی بعد به آسیاب رسیدم. پیرمرد آسیابان نبود. پسرش گندم ها را برایم آرد کرد. میدانست با پدرش سلام و علیک دارم. سراغ پیرمرد را گرفتم. لباسهای آردیاش را تکاند و با لحنی بغضآلود گفت:
پیرمرد آسیابان از دوستان قدیمی پدرم بود. روز بعد به دیدنش رفتم. خانهاش در محلهی یخچال قاضی نزدیک گذرخان بود.
خوشحال شد. لحاف کرسی را کنار زد و به پشتی تکیه داد. رنگ صورتش زرد شده بود. دستهایش میلرزید. سرفهای کرد و گفت:
میوههایی را که از گذرخان گرفته بودم روی کرسی گذاشتم و گفتم:
شرمنده! تا دیروز از مریضی شما بیخبر بودم. رفتم آسیاب از پسرتان شنیدم. خدا بد ندهد. شما که سالم و سرحال بودی!
بد نبینی! این مریضی گوشمالی خداست!
پیرمرد بعد از گفتن این حرف سکوت کرد. متوجه منظورش نشدم. لحظهای بعد تکه زغالی برداشت و خطی روی دیوار کشید. نگاهم به دیوار افتاد. پر از خط بود. پیرمرد به خطها اشاره کرد و گفت:
خطها را شمردم و گفتم:
پیرمرد در بستر جابه جا شد و با صدایی لرزان گفت:
قاضی شهر قم بود. خداحافظی کردم و از خانه خارج شدم. در همین موقع پسر پیرمرد آسیابان و مرد طلبکار از راه رسیدند. سه روز بعد پیرمرد از دنیا رفت. البته قبل ازمرگ رضایت طلبکارش را گرفته بود و بدهیاش را پرداخت کرده بود.(1)
1) مردان علم در میدان عمل، سیدنعمتالله حسینی، انتشارات اسلامی، ج3،ص132.
سال 1288 هجری شمسی به پایان خود نزدیک میشد. کوچهها و خیابانهای اصفهان پر از جنازه بود. جنازهی کسانی که بر اثر گرسنگی و بیماری مرده بودند. ملا اسماعیل در محلهی تل واژگون یکی از محلههای قدیمی و شرقی شهر زندگی میکرد. خانهی او کنار مسجد خان قرار داشت. ملا اسماعیل اهل نماز و مسجد بود. همسایهی روبروی او مردی صوفی به نام ملا اسماعیل قطب بود. آن شب ملااسماعیل به خانهی خواهرش رفت تا قدری نان برای زن و بچههایش بگیرد. نانها را از خواهرش گرفت. داخل کیسهای که همراه داشت ریخت و برگشت. سر کوچهشان که رسید چشمش به یکی از همسایهها افتاد. زن جوانی بود که شوهرش سال قبل مرده بود. دو بچهی صغیر داشت. زن که بسیار هم زیبا بود نگاهی به کیسه انداخت و با التماس گفت:
ملا اسماعیل که دلش به حال زن سوخته بود گفت:
زن کیسه را گرفت. درش را باز کرد. داخل آن را نگاه کرد و بعد با خوشحالی از آنجا دور شد. ملا اسماعیل وارد خانه شد. بچهها منتظر بودند. وقتی او را دست خالی دیدند شروع به گریه کردند. ملااسماعیل آنها را آرام کرد و گفت:
حاکم اصفهان به آشپزش دستور داده بود غذای مفصلی بپزد. غذا که آماده شد؛ نوکرش را صدا زد و گفت:
دو نفر مامور مسلح بردار این غذاها را ببر محلهی تل واژگون درب منزل جناب ملااسماعیل قطب تحویل بده و برگرد. متوجه شدی؟
بله حضرت والا!
نوکر سینی غذا را برداشت و همراه ماموران به راه افتاد. محلهی تل واژگون را بلد بود. اما تا بحال به منزل ملااسماعیل قطب نرفته بود. فقط او را دیده بود که گاهی به دیدار حاکم میآمد. وقتی به محلهی تل واژگون رسید چشمش به پیرمردی افتاد. او را صدا کرد و گفت:
عمو جان شما اهل همین محل هستید؟
بله!
خانهی ملااسماعیل کجاست؟
پیرمرد به مسجد خان اشاره کرد و گفت:
نوکر حاکم نزدیک رفت و در زد. لحظاتی بعد ملااسماعیل در را باز کرد. با دیدن نوکر حاکم و ماموران مسلح جا خورد. با ترس و لرز گفت:
نوکر حاکم که فکر میکرد او خادم خانه است گفت:
ملااسماعیل سینی غذا را گرفت. غذای داخل سینی داغ بود. هنوز از آن بخار بلند میشد. برنج و گوشت و مرغ و نان و سبزی. یک غذای اعیانی بود.
قحطی تمام شده بود. یک روز ملااسماعیل قطب به دیدار حاکم اصفهان رفت. حاکم با احترام او را در بالای مجلس نشاند. ساعتی بعد وقتی دید او بابت غذای مخصوصی که برایش فرستاده تشکر و قدردانی نمیکند. فکر کرد غذا مورد پسندش نبوده به همین خاطر گفت:
ملااسماعیل قطب گفت:
کدام غذا؟!
من غذای مخصوص برای شما فرستادم. نوکرم آورد!
کسی غذا نیاورد!
حاکم نوکرش را احضار کرد و با عصبانیت گفت:
نوکر با ترس و لرز گفت:
ملااسماعیل قطب گفت:
حاکم لبخندی زد و گفت:
حسینیهی ملک در خیابان ملک و نزدیک محلهی تل واژگون بود. ملااسماعیل برای شرکت در مجلس روضه به آنجا رفته بود. ناگهان در میان جمعیت چشمش به مردی خوش سیما افتاد. مرد به او اشاره کرد. ملااسماعیل از بین جمعیت عبور کرد و خودش را به او رساند. مرد گفت:
ملااسماعیل بیآنکه چیزی بگوید همراه مرد از حسینیه خارج شد. آن دو در امتداد رودخانهی زایندهرود به راه افتادند. وقتی از شهر خارج شدند؛ مرد زیر درختی ایستاد و به ملااسماعیل گفت:
آن شب عجب کار خداپسندانهای انجام دادی؟
کدام شب؟
آن شب قحطی که تمام نانها را به مادر بچههای یتیم دادی!
شما از کجا میدانی؟
ما همه جا به یاد تو هستیم! یادت هست از یکی از دهات اصفهان باری برای پدرت میآوردی. وسط راه بار از روی چهارپا روی زمین افتاد. کسی نبود کمکت کند. شما هم به تنهایی قادر نبودی آن را بار حیوان کنی. من آمدم و کمکت کردم!
ملااسماعیل لحظهای به فکر فرو رفت و بعد گفت:
مرد ادامه داد.
ملااسماعیل حرفهای مرد را تایید کرد و با ارادتی خاص به او نگاه کرد. مرد لبخندی زد و گفت:
ملااسماعیل آسمان آبی را نگاه کرد. مرد با دست چپ اشارهای به آسمان کرد. ناگهان پردهها از پیش چشم ملااسماعیل برداشته شد واو گناهکارانی را دید که در حال عذاب برزخی بودند.
عذابهایی سخت و طاقتفرسا. بدنش از شدت ترس شروع به لرزیدن کرد. این بار مرد با دست راست اشاره کرد. صحنه عوض شد. ملااسماعیل ارواح مومنین را دید که در باغهای سبز بهشت برزخی در حال تفریح و استراحت بودند. مناظری که میدید آنقدر زیبا و شگفتانگیز بود که دلش میخواست همان لحظه پرواز کند و جزو آنها باشد. در این هنگام همه چیز به حالت عادی برگشت.
مرد نگاهی محبتآمیز به ملااسماعیل کرد و گفت:
ملا اسماعیل با شور و شوق گفت:
کدام سخن؟
امیرالمومنین(علیه السّلام)میفرماید: «همانا وحشتناکترین چیزی که بر شما میترسم هواپرستی و آرزوهای دراز است. پس از این دنیا توشه برگیرید تا فردا خود را با آن حفظ نمایید».(1)
مرد این را گفت و خداحافظی کرد و رفت.(2)
آقا شیخ غلامحسین اهل داراب فارس بود. سال 1304 ش به نجف آمد. در یکی از مدارس علمیهی همجوار حرم امیرمومنان(علیه السّلام)حجرهای گرفت و مشغول تحصیل علوم دینی شد. آن روز ظهر مثل همیشه راهی مسجد محل شد تا نماز ظهر و عصرش را به جماعت بخواند. مسجد نزدیک حرم حضرت علی(علیه السّلام)بود. بین دو نماز مردی لاغر اندام با صورتی استخوانی و لباسهای مندرس از بین صفوف نماز گذشت. مقابل نمازگزاران ایستاد و با صدایی لرزان شروع به صحبت کرد.
مرد فقیر همچنان به جمعیت حاضر در مسجد التماس می کرد.
اما هیچکس به او کمکی نکرد. نماز دوم که تمام شد مردم مسجد را ترک کردند. آقا شیخ غلامحسین دست در جیب کرد و سکهای یک ریالی را بیرون آورد. میخواست با آن ناهار ظهرش را تهیه کند. با خود اندیشید:
سکه را در مشت فشرد. کف دستش عرق کرده بود. دودل بود. همچنان سرجایش نشسته بود. دوباره به فکر فرو رفت. ندایی از درون به او میگفت:
از جا بلند شد و به سمت فقیر رفت. سکهی یک ریالی را به او داد و گفت:
مرد فقیر با خوشحالی سکه را گرفت و گفت:
دشمنت شرمنده باشد! اجرت با مولی علی7 انشاءالله خدا به همین زودی زود عوضش را به تو بدهد. بعد از رفتن مرد فقیر آقا شیخ غلامحسین هم از مسجد خارج شد. بین راه به نانوایی رسید. ایستاد و نگاه کرد. مردم در حال خرید نان بودند. بوی نان تازه در هوا پیچیده بود. برای یک لحظه شیطان وسوسهاش کرد.
اگر پولت را به آن مرد نداده بودی، الآن نان تازه میخریدی و نهار داشتی!
در حالی که زیر لب با خودش زمزمه میکرد از نانوایی دور شد.
-ای شیطان ملعون! دست از سرم بردار. من پولم را در راه خدا دادهام و پشیمان نیستم.
کمی جلوتر به مغازهی میوهفروشی رسید. قدمهایش شل شد. میوهفروش در حال مرتب کردن میوهها بود. دوباره شیطان به سراغش آمد و مشغول وسوسه شد.
دوباره شیطان را لعنت کرد و به راهش ادامه داد. به مدرسه رسید. وارد حجرهاش شد. کتابی را از روی تاقچه برداشت. اما گرسنه بود و آمادگی درس خواندن نداشت چندوقت پیش به بیماری سختی مبتلا شده بود. برای معالجه هر چه پول داشت خرج کرد. حتی بعضی از وسایل حجره را هم فروخت و پولش را صرف مداوا کرد. رفقایش وقتی متوجه شدند دیگر
چیزی در بساط ندارد به او کمک کردند تا بهبود پیدا کند. مادر برایش از ایران با واسطه پول حواله میکرد. اما مدتی بود از پول حوالهای هم خبری نبود. امروز آخرین سکهاش را به مرد فقیر داده بود. در این هنگام صدایی از پشت در حجره به گوش رسید. کسی او را صدا میکرد.
در حجره را باز کرد. مردی غریبه پشت در بود. سینی بزرگی در دست داشت که رویش را پوشانده بود. مرد گفت:
سینی را گرفت. کنجکاو بود. نمیدانست داخل آن چیست مرد خداحافظی کرد و رفت. به اتاق برگشت. با خود اندیشید.
کاش از مرد غریبه میپرسید. روی زمین نشست. پارچه را از روی سینی برداشت. باور کردنی نبود. داخل آن یک پیراهن، یک بشقاب پر از خرمای بیهسته و 5 تومان پول بود! شیطان را لعنت فرستاد و گفت:
-ای ملعون! چقدر مرا وسوسه کردی که پشیمانم کنی. به لطف خدا موفق نشدی. من با یک ریال نمیتوانستم این خوراک و پیراهنی را که به آن نیاز داشتم تهیه کنم. خداوند در برابر آن یک ریال 50 ریال در این دنیا به من داد. پس در آخرت چه خواهد کرد؟(1)
1) ستارگان حرم، انتشارات زائر، چاپ اول، ج24، سال انتشار 1387، ص129.
بهار با تمام زیباییهایش از راه رسیده بود. برف زمستانی هنوز برفراز کوه سبلان دیده میشد. خاتون تخم مرغها را از لانهی مرغها جمع کرد و داخل سبد ریخت. خانهی او در حاشیهی شهر اردبیل بود. دو دختر خردسال داشت. شوهرش سال پیش مرده بود. اسب سیاه رنگی کنار باغچه در حال خوردن علف بود. خاتون سبد تخم مرغ و ظرفهای ترشی را به حیاط آورد تا با نانهای محلی که روز قبل پخته بود به بازار ببرد و بفروشد. خرج زندگیاش را از همین راه درمیآورد. خورجین را روی اسب گذاشت. آمادهی رفتن بود که صدای در خانه بلند شد. در را که باز کرد جا خورد. مامور مالیات بود. مامور کیفش را باز کرد. کاغذی را بیرون آورد. نگاهی به آن انداخت و گفت:
خاتون با التماس گفت:
فقیر و پولدار ندارد. همه باید مالیات بدهند اگر مالیات نباشد اعلی حضرت رضا شاه چگونه مملکت را اداره کنند؟
تو اگر بخواهی میتوانی مالیات نگیری. قلم و کاغذ دست خودت است یک خط روی اسم من بکش!
برایم مسئولیت دارد!؟
مامور در خانه چوبی خانه را کنار زد و وارد حیاط شد. خاتون با ناراحتی گفت:
به پیر به پیغمبر ندارم! شوهرم مرده. بچهی صغیر دارم!
برای من روضه نخوان! دولت روضهخوانی را ممنوع کرده! میخواهم بگردم ببینم اینجا چیز دندانگیری پیدا میشود به جای پول نقد ببرم!
در این هنگام نگاه مامور به اسب سیاه افتاد. به طرف اسب رفت تا طناب آن را از درخت باز کند. خاتون به سمت او دوید.
مامور خاتون را هل داد و با عصبانیت گفت:
او بعد از گفتن این حرف طناب را باز کرد و حیوان را به کوچه برد. خاتون درمانده و ناامید دنبالش راه افتاد.
مرد در حالی که حیوان را سوار میشد گفت:
اسب چند قدم برداشت. اما ناگهان شیههای کشید. روی دو پا بلند شد و سوارش را به زمین زد. خاتون آهسته نزدیک رفت. چند بار مامور را صدا کرد اما جوابی نشنید خودش را به خانه کدخدا رساند. همه چیز را تعریف
کرد و او را بالای سر مامور آورد. کدخدا صورت سیاه شدهی مرد را که دید سری تکان داد و گفت:
آن روز خاتون دیرتر از همیشه به بازار رفت. مردم در حال صحبت بودند. خبر کشته شدن شدن مامور مالیات به سرعت در اردبیل پخش شده بود. جنازهاش را به بازار آورده بودند تا همه ببینند.(1)
1) الکلام یجز الکلام، سید احمد زنجانی، انتشارات حق بین سال انتشار 1351، ج1، چ دوم، ص135.
روستای کوهستان با بهشهر فاصلهی چندانی نداشت. چشماندازهای طبیعی، کوههای سرسبز، چشمههای متعدد و باغهای انبوه مرکبات زیبایی آن را دو چندان کرده بود. آیتالله کوهستانی اهل همین روستا بود. در جوانی برای ادامه تحصیلات حوزوی راهی نجف اشرف شد. پس از اخذ درجهی اجتهاد به ایران بازگشت. او تصمیم گرفته بود در روستای زادگاهش حوزهی علمیهای تاسیس کند. به همین خاطر وقتی از نجف به کوهستان آمد تصمیمش را با همسرش در میان گذاشت و گفت:
جواب آن بانوی نیکنهاد مثبت بود و اینگونه بود که در سال 1312 شمسی، در اوج اختناق رضاخانی حوزهی علمیهی کوچک روستای کوهستان شکل گرفت. طلاب علاقمند از شهرها و روستاها مازندران عازم آن حوزهی کوچک اما پربرکت شدند. طلاب نوجوان و جوان آیتالله کوهستانی را پدر معنوی خود میدانستند و از شدت علاقه او را آقا جان
صدا میکردند. همسر آقاجان هم برای طلاب نوجوان و جوان همچون مادری دلسوز و مهربان بود. همه را فرزند خود میدانست. هر طلبهای که احساس گرسنگی میکرد و در حجرهاش چیزی نداشت به این مادر مهربان و دلسوز مراجعه میکرد و او با محبت و خوشرویی از غذاهای منزل در اختیارش میگذاشت و کسی را ناامید برنمیگرداند. برایش فرقی نداشت طلبه روستایی باشد یا شهری. از طبقات محروم و فقیر باشد یا ثروتمند. همه را یکسان مینگریست و به آنها علاقه داشت. به خاطر همین محبتهای بیدریغ و مادرانه بود که طلاب او را همچون مادر خود میدانستند و ننه جان صدایش میکردند.
پاییز با تمام زیباییهایش از راه رسیده بود. برگ زرد درختان روی زمین ریخته بود. باد سردی از جانب کوهستان میوزید. آسمان پر از ابرهای خاکستری بود و پرندههای مهاجر خبر از زمستانی سرد میدادند. آنروزصبح دو تن از فرزندان خردسال آقاجان به حمام رفته بودند. ننهجان برای گرم کردن فضای سرد حمام مقداری زغال آتش کرد. منقل را داخل حمام برد و خودش برای رسیدگی به کارهای منزل آنها را تنها گذاشت. زغالها کاملا آتش نگرفته بود. گاز زغال بچهها را بیهوش کرد. صدای آنها در اثر خفگی در سینه حبس شده بود و نمیتوانستند از کسی کمک بخواهد. در همین موقع آقا جان که به طور اتفاقی از آن جا میگذشت. متوجه شد صدای نالههای ضعیفی از داخل حمام میآید. باسرعت در حمام را باز کرد و دید فرزندانش بیحال داخل حمام افتادهاند. فورا هر دو را بیرون آورد و مقداری آب به صورتشان پاشید. بچهها به هوش آمدند و از مرگ حتمی نجات پیدا کردند. آقاجان نجات یافتن دو فرزندش را بیحکمت نمیدانست. به همین خاطر در جستوجوی علت آن برآمد. از مادرشان پرسید:
ننه جان کمی فکر کرد و بعد گفت:
آقا جان که متوجه جریان گردیده بود. لبخندی زد و گفت:
1) بر قله پارسایی، زندگینامهی آیتالله کوهستانی، عبدالکریم کوهستانی، انتشارات زمینهسازان ظهور، چاپ سوم، سال انتشار 1382، ص316.
پیرمرد جثهای نحیف و صورتی استخوانی داشت. عمامهی سادهای به سرش بسته بود و عبایی وصلهدار بر دوش گرفته بود. آن روز هم مثل همیشه عازم زیارت امامزاده محمد عابد بود. امامزاده نزدیک شهر اراک بود. زیارتش که تمام شد پای پیاده به منطقهی گراو در پایین شهر اراک رفت. آنجا مزرعهی کوچکی داشت. کنار باغش آب انباری برای استفادهی عموم ساخته بود. درآمد باغ را صرف فقرا و نیازمندان میکرد. وقتی به مزرعه رسید مرد کشاورزی نفس زنان به او نزدیک شد و گفت:
آقا سلام علیکم.
علیکمالسلام آقا صفر علی چه خبر؟
آقا مشکلی پیش آمده!
پیرمرد او را نگاه کرد و گفت:
چه مشکلی؟
داشتم باغ را آبیاری میکردم. یک مرتبه آب بند آمد!
مگر نوبت آب ما نیست؟
چرا اما وقتی سرقنات رفتم دیدم محمدرضا خان جلوی آب را بسته تا به باغ خودش برود!
پیرمرد با لحنی آرام گفت:
الان خان کجاست؟
سر قنات.
برو به او بگو جلوی آب را باز کند. من میروم در باغ کمی دراز بکشم خیلی خسته هستم.
چشم آقا جان.
بعد از رفتن کشاورز پیرمرد وارد اتاقک گلی باغ شد و روی تکه حصیری دراز کشید. چیزی نگذشت که در باغ با لگد باز شد. محمدرضا خان بود. مرد کشاورز هم پشت سرش وارد باغ شد. خان نگاه غضبآلودی به او انداخت و گفت:
مرد با ترس گفت:
کی؟
خودت را به نفهمی نزن! آخوندملافتحعلی را میگویم!
در اتاق است.
خان وارد اتاق شد. بالای سر پیرمرد رفت و بیمقدمه چند لگد محکم به پهلوی او زد. نفس در سینهی پیرمرد حبس شد. نالهای کرد و خواست از جا بلند شود اما نتوانست.
خان فریاد کشید:
او بعد از گفتن این حرف در چوبی اتاقک را با عصبانیت به هم زد و از آنجا دور شد.
پای راست خان ورم کرده بود. با کمک پسر بزرگش به اراک رفت. پزشکان بعد از مشورت به این نتیجه رسیدند باید پای او از پنجه بریده شود. همین کار را هم کردند اما بیفایده بود. عفونت در حال گسترش بود. اینبار
پا را از پاشنه بریدند. خان که میدانست گرفتاری و بیماری او در اثر جسارت به آخوندملافتحعلی است؛ پسرش را صدا کرد و گفت:
محمدعلی؟
بله خان بابا!
برو سراغ ملافتحعلی از جانب من از او حلالیت بطلب. بلکه از این وضعیت نجات پیدا کنم!
پسر جوان رفت اما خیلی زود به بیمارستان برگشت. آثار ناراحتی در چهرهاش پیدا بود. خان با نگرانی پرسید:
چی شد؟ شیری یا روباه؟
ملافتحعلی در اراک نیست!
کجا رفته؟
دو سه روز بعد از این که شما به او جسارت کردید پیاده راهی نجف شد.
خان نگاهی به پای بریده شدهاش انداخت. گریهاش گرفته بود. با صدایی لرزان گفت:
محمدعلی؟
بله
سریع آماده شو با اولین کاروان برو نجف. من میدانم اگر ملافتحعلی حلالم نکند از این بیماری جان سالم در نمیبرم! عجله کن.
پسر خان آماده سفر بود که برای بار سوم پای پدرش را از نقطهای بالاتر بریدند. وقتی به نجف رسید پرسوجو کنان محل اقامت آخوندملافتحعلی سلطان آبادی را پیدا کرد. او در یکی از مدارس علمیهی نزدیک حرم امیرمومنان(علیه السّلام)ساکن شده بود. پسر خان به حجرهی آخوند رفت. دو زانو مقابل او نشست. ماجرای بیماری پدرش را تعریف کرد و بعد با شرمندگی گفت:
آخوند لبخندی زد و با مهربانی گفت:
پسر جوان با آخوند خداحافظی کرد. چند روز بعد کاروانی از اراک به نجف اشرف آمد. همشهریانش خبرهای خوشی داشتند. درد پای پدرش آرام گرفته بود. عفونت به بقیهی پا نفوذ نکرده بود و او میتوانست با عصا راه برود. پسر خان که از حال و هوای نجف خوشش آمده بود در آن جا ماند و مشغول تحصیل علوم دینی شد.(1)
1) گلشن ابرار، ج7، جمعی از نویسندگان، چ اول، سال انتشار 1386، ناشرنورالسجاد، ص166.
بخشدار هرسین دستنشاندهی رضاشاه بود. دستور داده بود چادر از سر زنها بکشند. آنروز در حالیکه با عصبانیت در حیاط بخشداری قدم میزد به یکی از مامورین گفت:
مامور با ترس و لرز جواب داد:
وجود دارد قربان!
پس چرا من یکی از آنها را در کوچه و بازار نمیبینم؟
آقا دستور داده هیچ زنی از خانه خارج نشود!
کدام آقا؟
آقا شیخ محمدحسن حجتی!
من این حرفها سرم نمیشود. همین حالا بروید داخل خانهها چادر زنها را پاره کنیدو بیاورید. میخواهم بفرستم مرکز!
شبهنگام افرادی ناشناس به داخل بخشداری سنگ پرتاب کردند. بخشدار با وحشت از خواب پرید. در این موقع شیشهی اتاق شکست و
سنگی به داخل افتاد. نامهای به آن بسته بود. بخشدار نامه را باز کرد و خواند. در آن نوشته بود:
«اینجا مرز عشایر است. اگر از این به بعد مامورهای شما به خانهی مردم بروند؛ شبانه تو را از بخشداری خواهند ربود و در کوهها خواهند کشت!»
روز بعد سنگها را از داخل بخشداری جمع کردند. بخشدار بر سر رئیس پاسگاه فریاد کشید و گفت:
رئیس پاسگاه گفت:
بخشدار پس از لحظهای سکوت گفت:
میدانم این قضیه از کجا آب میخورد. کار آخوند حجتی است! این آتش را او روشن کرده. مرد نیستم اگر عمامه را از سرش برندارم!
قربان جسارت است ولی آقای حجتی جواز اجتهاد و عمامه دارد. نمیتوانیم این کار را بکنیم.
بخشدار پوزخندی زد و گفت:
آن شب بخشدار برای کاری از خانه خارج شد. در راه به آقای حجتی برخورد. بین آنها بگومگو در گرفت. بخشدار که صورتش از شدت عصبانیت برافروخته شده بود عمامه را از سر آقا برداشت و با خودش به بخشداری برد. ساعتی بعد اوضاع هرسین دگرگون شد. تمام مردم از ماجرا باخبر شده بودند. بخشدار نگران عکسالعمل مردم بود. اما وقتی به یاد پاسگاه و امنیهها افتاد به خودش دلداری داد و سعی کرد بخوابد. نیمههای
شب نالهکنان از خواب پرید. کابوس وحشتناکی دیده بود. در خواب او را به سمت جهنم بردند و صورت و چشمهایش را مقابل شعلههای آتش گرفته بودند. زن بخشدار که با صدای نالههای شوهرش از خواب بیدار شده بود وحشتزده پرسید:
بخشدار که رعشه به اندامش افتاده بود با صدایی که انگار از ته چاه درمیآمد گفت:
زن چراغ گردسوز را روشن کرد. بخشدار فریاد کشید:
زن با دست لرزان چراغ را مقابل صورت بخشدار گرفت و گفت:
بخشدار از حرارت چراغ فهمید روشن است. دو دستی به سرش زد و گفت:
صبح روز بعد بخشدار در کمال ناباوری متوجه شد بینایی چشمش بازگشته. ماموری به خانهی آقا فرستاد تا همه چیز را تعریف کند و اجازه بگیرد به دیدن ایشان برود. مامور رفت و همه چیز را تعریف کرد. آقا اجازه داد. مردم هرسین از ماجرا باخبر شدند. حیاط و اتاقهای خانه مملو از جمعیت شد. بخشدار از راه رسید. پشت سرش مامور سینی به دست در حال حرکت بود. داخل سینی دو کله قند، جعبه شیرینی و عمامهی آقا قرار
داشت. بخشدار عمامه را برداشت و بااحترام تقدیم آقا کرد و در حضور مردم از ایشان عذرخواهی کرد. آقا عمامه را برسرگذاشت و با آن که روضهخوانی و منبر ممنوع بود. ذکر مصیبتی کرد و مردم هم گریه کردند. از آن روز به بعد بخشدار تا زمانی که در هرسین بود کاری به آقا و مردم نداشت.(1)
1) ستارگان حرم، انتشارات زائر، ج17، سال انتشار 1385، چاپ اول، ص131.
جنگ جهانی دوم به پایان رسیده بود. پس از سالها اسارت در زندان کابل به شهر مزار شریف تبعید شدم. قرار بود دو ماه در این شهر بمانم و بعد به شهر خلم انتقال داده شوم. به محض ورود مرا به خانهی خواجه نعیم رئیس شهربانی مزار شریف بردند. از قبل او را میشناختم. آن زمان رئیس پلیس کابل بود. مرا که دید با لحنی احترامآمیز گفت:
روزها و هفتهها به سرعت میگذشت. زمستان سرد مزار شریف از راه رسید. یک روز جمعه که هوا بسیار سرد بود و باد شدیدی میوزید خواجه
نعیم برای انجام کاری به شهر خلم رفت. آن روز مرد فقیری با لباسهای مندرس وارد خانهی خواجه نعیم شد و با دیدن من گفت:
آقا! مادرم مرده. بیایید و برمردهاش نماز بخوانید به او گفتم:
من ظاهرا آزادم. اما در باطن زندانی و تحت مراقبت شهربانی هستم. نمیتوانم بدون اجازهی رئیس شهربانی به جایی بروم. برو سراغ یک نفر دیگر!
مرد با گریه گفت:
به فکر فرو رفتم. با خود اندیشیدم تو که از رضا شاه پهلوی نترسیدی و در مخالفت با واقعهی کشف حجاب قیام مسجد گوهرشاد را برپا کردی چرا از یک رئیس شهربانی که ادعای دوستی تو را دارد میترسی و نماز خواندن بر جنازهی یک مسلمان را که واجب کفایی است ترک میکنی؟
با مرد راهی خانهی محقر او شدم. موقع بازگشت در بازار بزرگ شهر چشمم به جوانی کوتاه قامت افتاد که کبکی در دست داشت و در حال جر و بحث با یک مامور پلیس بود. میدانستم در افغانستان جنگ دادن خروس رواج دارد و جوانان افغان روزهای جمعه و عید و روزهای بیکاری دو کبک یا خروس را به جان هم میاندازند و تماشا میکنند. حیوانات بیچاره هم به قصد کشت با یکدیگر زد و خورد میکنند. اما این کار از طرف شهربانی ممنوع شده بود و اگر پلیس میدید جلوگیری میکرد. ایستادم و به صحبتهای آن دو گوش دادم. پلیس به جوان گفت:
جوان پاسخ داد:
صورت مامور پلیس از شدت خشم و عصبانیت برافروخته شد. بیآنکه چیزی بگوید کبک را از دست جوان گرفت و با یک حرکت سریع سر حیوان بیچاره را از بدنش جدا کرد و در
خیابان انداخت. پرنده پرپر زد و مرد. پلیس پوزخندی زد و گفت:
جوان جرئت اعتراض نداشت. مامور پلیس از آنجا دور شد. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که کامیون بزرگی از راه رسید و با او برخورد کرد. مرد پلیس روی زمین پرت شد و کامیون از روی بدنش رد شد. صدای ترمز شدید ماشین همه را متوجه کرد. مردم اطراف کامیون جمع شدند. به آن سمت رفتم. جمعیت را شکافتم و خودم را به صحنهی تصادف رساندم باورکردنی نبود. سر و دست پلیس یک طرف افتاده بود. پاها و کمرش طرف دیگر. درست همانگونه که پرندهی بیچاره را چند لحظه قبل به دو نیم کرده بود.(1)
1) گذرگاه عبرت، محمدعلی کریمینیا، نشر کوثر ادب، سال انتشار 1385، ص54.
بازار تهران شلوغ بود. زن وارد یکی از حجرههای تیمچهی فرش شد و به جوانی که پشت میز نشسته بود گفت:
پسر حاجی پدرت کی میآید؟
چند دقیقه دیگر. کاری داشتید؟
با خودش کار دارم. منتظر می مانم.
زن این را گفت و از حجره بیرون رفت. جوان او را شناخت. سه ماه قبل برایش قالی ابریشم دو متری زده بودند. خانهاش پشت بازار بود. جوان دوباره مشغول حساب و کتاب شد. کمی بعد سربلند کرد و پدرش را دید که بیرون حجره در حال صحبت کردن با زن بود. زن موقع حرف زدن گریه میکرد. بعد از رفتن او پدر وارد حجره شد.
جوان بلند شد و سلام کرد.
زود آمدید بابا؟
نگران سفارش مشتری بودم. قالی لچک ترنج رفو شد؟
اسماعیل را فرستادم از کارگاه بگیرد.
خوب کاری کردی!
بابا؟
بله؟
این خانم با شما چکار داشت؟
پدر لبخندی زد و گفت:
میخواست مزدش را پیش پیش بگیرد. دختر عقد بسته دارد. میخواهد برایش جهیزیه جور کند. عصر با اسماعیل به خانهاش بروید. سری به قالی بزنید. مزدش را یکجا بدهید.
یکجا؟
آره احمد آقا یکجا!
شما خیلی دل نازک هستید! اینجوری ورشکست میشویم. چرا باید برای کاری که هنوز انجام نشده دستمزد بدهیم؟
پدر قالی ابریشمی را گوشهی حجره جابهجا کرد و گفت:
احمد با ناراحتی دفتر حساب مغازه را بست و گفت:
پدر که از حرفهای پسرش ناراحت شده بود گفت:
احمد با بیحوصلگی گفت:
پدر با لحنی جدی گفت:
احمد که کنجکاو شده بود روی صندلی جابهجا شد و گفت:
پدر نفس عمیقی کشید و پس از لحظهای مکث گفت:
از داخل خرابه صدای نالهی یک سگ میآمد. وارد خرابه شد. سگ ماده ای را دید که گوشهی دیوار خوابیده بود. شکم سگ از شدت گرسنگی به کمرش چسبیده بود. سه تا تولهی کوچولو به سینههای مادرشان چسبیده بودند اما سگ بیچاره شیری نداشت که آنها بخورند. جوان دلش سوخت. نان و کبابها را جلوی سگ ریخت و از خرابه خارج شد. صبح روز بعد مثل همیشه به بازار رفت. نزدیک ظهر دختر مرد ثروتمندی برای خرید به بازار آمد وقتی خریدش تمام شد از جوان حمال خواست چیزهایی که خریده بود برایش به خانه ببرد. در راه که میرفتند دختر برای لحظهای او را برانداز کرد. جوان خوش قد و بالا و زیبارو بود. با خودش گفت حیف از این جوان که باید در بازار حمالی کند. دلش میخواست سر صحبت را با او باز کند. به همین خاطر گفت:
جوان با شرم گفت:
دختر با تعجب گفت:
چرا ازدواج نکردید؟
با کدام پول؟ اصلا چه کسی به یک حمال زن میدهد؟
کار که عار نیست. شما دارید زحمت میکشید. پدرم میگوید خدا آدمهای بیکار را دوست ندارد. شما چند سال دارید؟
جوان که بر سرعت قدمهایش افزوده بود نفسزنان گفت:
30 سال!
من 25 سالم است! اما هنوز ازدواج نکردهام. خواستگارهای زیادی داشتم. ولی همهی آنها چشمشان دنبال مال و منال پدرم بود. من هم به آنها جواب رد دادم. پدرم تاجر فرش است در بازار حجره دارد. البته الان زمینگیر شده. در بستر بیماری افتاده. من از او مراقبت میکنم. همیشه به من میگوید دختر داری چکار میکنی! میترشی روی دستم میمانی! راستی شما خواهر و برادر دارید؟
نه!
چه جالب! من هم یکی یکدانهی پدرم هستم!
دختر حس کرد ته قلبش به جوان علاقمند شده. پسر نجیب و سربزیری بود. وقتی به خانه رسیدند؛ در را باز کرد و گفت:
جوان یا الله گفت و وسایل را داخل حیاط گذاشت. میخواست برگردد که دختر از داخل کیفش دو اسکناس درآورد و به او داد. جوان یکی از اسکناسها را برگرداند و گفت:
دختر خندید و گفت:
هم چشم و دل پاکی هم با انصاف. به قول معروف هر چه خوبان همه دارند شما یکجا دارید. میتوانم یه تقاضای کوچک از شما بکنم؟
بفرمایید!
دختر لحظهای سکوت کرد و گفت:
جوان جا خورد. با لکنت گفت:
چی؟!
گفتم با من ازدواج میکنید؟
جوان سرش را بالا گرفت. برای اولین بار دختر جوان را نگاه کرد. خیلی زیبا و باوقار بود.
آخر ...
آخر ندارد! من به شما علاقمند شدم. خوب حالا چه میگویید؟
جوان با ناباوری گفت:
دختر اخم کرد و گفت:
نه به خدا! حرفهایم عین حقیقت است. به فاطمهی زهرا راست میگویم. باور کنید.
پدرتان چه؟
نظر او نظر من است!
حتی اگر بخواهید با یک حمال ازدواج کنید؟
پدرم روی حرف من حرفی نمیزند!
جوان چیزی نگفت. دختر خندید و ادامه داد:
سکوت علامت رضاست! گفتی با مادرت زندگی میکنی؟
بله!
پس در اولین فرصت همراه او بیا خواستگاری. من چشم به راهم.
پدر سکوت کرد. احمد پوزخندی زد و گفت:
بابا آن دختر ثروتمند با جوان حمال ازدواج کرد؟
بله ازدواج کرد!
خسته نباشید. افسانهی قشنگی بود!
افسانه! اختیار داری. هر چه گفتم عین حقیقت بود. آن جوان حمال الان مقابل چشم توست. دختر جوان قصه هم مادرت است! این حجره هم ارث پدربزرگت است که به من و مادرت رسیده!
پدر بعد از گفتن این حرفها از حجره بیرون رفت. احمد مات و مبهوت روی صندلی جابهجا شد و نگاهش به گلهای قالی ابریشمی خیره ماند.(1)
1) شرح شیدایی، مجید هوشنگی، انتشارات طوبای محبت، چ دوم، سال انتشار1383، ص75.
خانهی ما نزدیک میدان اصلی شهر ری بود. هر روز صبح آن مسیر کوتاه را پیاده طی میکردم تا خودم را به بیمارستان فیروزآبادی برسانم. بیمارستان در کنار میدان اصلی شهر ری قرار داشت. روی سر در کاشی شدهی فیروزهای رنگش با خطی خوش نوشته شده بود:
«این مریضخانه وقف است بر فقرا و رعایا و بیچارگان، لعنت بر کسانی که تخلف نمایند.»
چند ماه پیش وقتی از دانشکدهی پزشکی دانشگاه تهران فارغالتحصیل شدم؛ در آنجا مشغول به کار شدم. آن روز صبح وقتی به حیاط بیمارستان رسیدم. پرستاری به طرفم آمد و گفت:
آقای دکتر؟
بله!
دکتر مسعود مظفری در اتاق عمل منتظر شما هستند.
به اتاق عمل رفتم. دکتر مظفری از جراحان قدیمی و با تجربه بود. از همان ابتدا که به بیمارستان فیروزآبادی رفتم به عنوان دستیار در عملهای جراحی سنگین به او کمک میکردم. وقتی وارد اتاق عمل شدم پیرمردی را
دیدم که روی تخت جراحی خوابیده بود. تازه بیهوش شده بود. دکتر با دیدن من یکی از همان لبخندهای همیشگیاش را زد و گفت:
بالای سر بیمار رفتم و گفتم:
دکتر به پای راست مریض اشاره کرد.
همه چیز برای عمل جراحی آماده بود. برای اطمینان بیشتر به مچ پای مریض اشاره کردم و گفتم:
دکتر مظفری جواب داد:
به قسمت بالای مچ پا اشاره کردم.
از این جا؟
برو بالاتر!
به هر قسمت پا اشاره میکردم دکتر میگفت برو بالاتر تا اینکه به بالای ران رسیدم. در این موقع بود که گفت:
دست به کار شدم. پای پیرمرد را از بالای ران بریدم. طنین صدای دکتر هنوز در گوشم بود.
این دو کلمه خاطرهای تلخ از دوران کودکی را در ذهنم تداعی کرد. عمل که تمام شد از اتاق بیرون رفتم. پرستاران مشغول پانسمان محل زخم بودند. دکتر مظفری به طرفم آمد و گفت:
روی نیمکت کنار راهروی بیمارستان نشستم. دوباره به فکر فرو رفتم. دکتر مظفری نگاهم کرد و گفت:
روی نیمکت جابهجا شدم و گفتم:
یاد یک خاطرهی تلخ از دوران کودکیام افتادم. همان موقع که شما میگفتید برو بالاتر!
چه خاطرهای؟
اگر حوصله داشته باشید تعریف میکنم.
دکتر لبخندی زد و گفت:
سرا پا گوشم. بفرمایید.
هفت ساله بودم. در محلهای پامنار زندگی میکردیم. متفقین تازه ایران را اشغال کرده بودند. تهران پر شده بود از سربازان آمریکایی و روسی و انگلیسی. آنها تمام گندم بازار را به قیمت بالا خریده بودند. قحطی شده بود. گندم نایاب بود. خیلی از نانواییها تعطیل شده بود. چند خواهر و برادر قد و نیمقد داشتم. چیزی در خانه برای خوردن نداشتیم. پدرم میخواست کمی گندم بخرد تا آرد کنیم و مادرم با آن در خانه نان بپزد. دست مرا گرفت و با هم به خانهی مرد همسایه رفتیم. او دلال بود.
از کشاورزان ورامین گندم و جو میخرید و در تهران میفروخت. قبل از اشغال تهران مقدار زیادی
گندم خریده بود و در انبار خانهاش ذخیره کرده بود. پدرم از او خواست مقداری گندم به قیمتی که الان در خاطرم نیست به ما بفروشد. مرد همسایه پوزخندی زد و گفت:
پدرم قیمت را بالا برد. اما او هر بار میگفت:
خلاصه پدرم هر مبلغی میگفت همین دو کلمه را تکرار میکرد. بالاخره پدرم مجبور شد تمام پساندازش را بدهد تا مقدار کمی گندم از او بخرد. وقتی به خانه برمیگشتیم نگاهم به صورت پدرم افتاد. چشمهایش پر از اشک شده بود. این خاطرهی تلخ برای همیشه در ذهن من باقی ماند. حتی تا به امروز که در آستانهی چهل سالگی هستم. وقتی شما به من میگفتید برو بالاتر دوباره قضیهی خرید گندم در ذهنم تداعی شد. دکتر مظفری از جا بلند شد و گفت:
دکتر این را گفت و دور شد. ساعتی بعد به اتاق بیماران رفتم. پیرمرد را از اتاق عمل آورده بودند و روی تخت خوابانده بودند. تازه به هوش آمده بود. پرستار آمپولی به او زد و گفت:
پدر جان! این هم آقای دکتر که سراغش را میگرفتی. پیرمرد مرا نگاه کرد و گفت:
سلام آقای دکتر!
سلام پدرجان
آقای دکتر؟
جانم!
جانت سلامت. نمیشد پای مرا قطع نکنید؟
اگر قطع نمیکردیم عفونت به تمام بدنت سرایت می کرد.
به صورت پیرمرد خیره شدم. قیافهاش آشنا بود. مطمئن بودم قبلا او را دیدهام. کی و کجا نمیدانستم. موی سر و صورتش سفید بود. پیشانیاش پر از چین و چروک بود. از او پرسیدم:
اسمت چیه پدر جان؟
غلام!
اهل کجایی؟
بچهی تهرانم. قبلا پامنار زندگی میکردم. اما چندسال است که آمدهام شاه عبدالعظیم آقای دکتر
شغلت چیه؟
قبلا دلال بودم. خیلی سال پیش. آن موقع که سر پا بودم. گندم و جو میفرختم!
ناگهان جرقهای در ذهنم زده شد. او را شناختم. خودش بود. همسایهی قدیمی ما! همان که پدرم از او گندم خرید. با ناراحتی از آن جا دور شدم. پیرمرد نالهکنان گفت:
در حال دور شدن گفتم:
به حیاط بیمارستان رفتم. زیر سایهی درختی نشستم. باورم نمیشد آدمی بعد از این همه سال اینگونه به مکافات عملش برسد. یاد آن بیت شعر معروف افتادم:
از مکافات عمل غافل مشو گندم از گندم بروید جو ز جو(1)
1) بازار مکافات عمل، مجتبی بلوچیان، انتشارات مفید، چ دوم، سال انتشار 1386، ص55.
روزهای گرم تابستان سال 1341به پایان خود نزدیک میشد. از پنجرهی اتوبوس بیرون را نگاه کرد. دیوارهی بلند البرز از دو سو تا دور دستها کشیده شده بود. ساک کوچک را باز کرد و به بستههای اسکناس خیره شد. این پولها حاصل ماهها کار مداوم در تهران بود به یاد زن و بچّهاش افتاد. دلش برای آنها تنگ شده بود. هنوز نگاهش به پولها بود که متوجه سنگینی نگاه مسافر بغل دستی شد. مردی حدود چهل ساله و آبله رو بود زیر چشمی او را زیر نظر داشت. ساک را بست وآن را محکم در دست گرفت. باید حواسش را جمع میکرد. مرد آبله رو چشمانش را بست و به خواب رفت. شاید هم خودش را به خواب زده بود. پیراهن راه راه آستین کوتاه پوشیده بود. دستهایش خالکوبی شده بود و روی صورتش جای زخم چاقو دیده میشد. اتوبوس به قزوین رسید. پیاده شد. به سمت
بازار رفت گاراژآبادی نزدیک بازار بود. سوار مینی بوس روستا شد صندلی ها زود پرشد. فقط صندلی کنار دست راننده خالی بود. دراین موقع مسافری از راه رسید و آنجا نشست. برای یک لحظه نگاهشان درهم گره خورد مرد آبله رو بود! سرش را پایین انداخت ماشین حرکت کرد. آرام آرام خوابش برد. وقتی چشم باز کرد مینی بوس در میدان گاهآبادی ایستاده بود. پیاده شد وبه سمت خانه رفت. نیمه های راه ایستاد. احساس کرد کسی او را تعقیب می کند. بر سرعت قدم هایش افزود. به خانه رسید. در نیمه باز بود. برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. مرد آبله رو انتهای کوچه بود. وارد خانه شد در را پشت سرش بست. کارهای مرد غریبه مشکوک بود. با خود اندیشید نکند دزد باشد! شاید هم از تهران برای دیدن یکی از اقوامش آمده! اصلا از قدیم گفتهاند مالت را محکم نگهدار همسایهات را دزد نکن. زن کنار حوض مشغول شستن لباس بود. با دیدن مرد گل از گلش شکفت. لباسها را نیمه کاره رها کرد. به اتاق رفتند. مرد ساک را باز کرد و گفت:
زن ذوق زده گفت:
یعنی تهران این قدر حقوق میدهند؟
پس چی! اگر یک مدت دیگر می ماندم میتوانستم بیشتر پس انداز کنم اما...
پسرش را بغل کردو بوسید و بعد ادامه داد:
بچه غریبی میکرد. شب هنگام موقع خواب ساک را زیر سرش گذاشت. نیمههای شب با صدای خش خش از خواب بیدار شد. ساک را برداشت. پولها سر جایش بود. بالش را روی ساک گذاشت و دراز کشید. نگاهش به سوراخ گنبدی اتاق افتاد. یک لحظه احساس کرد سایه ای از بالای سوراخ سقف عبور کرد. انگار خیالاتی شده بود.
خستگی این چند ماه به تنش مانده بود. باید از فردا سروسامانی به وضع خانه و زندگی میداد. برای زنش لباس و طلا میخرید. به چند نفر هم بدهکار بود. اما حالا وقت خواب بود. پلکهایش آرام آرام سنگین شد. ساعاتی بعد با صدای گریه از خواب بیدار شد. در تاریکی شب به اطراف نگاه کرد. زن سراسیمه فریاد کشید:
صدای گریه از حیاط بود. هر دو از اتاق بیرون دویدند. قنداقه ی بچّه آخر حیاط کنار دیوار بود . انگار کسی به صورتش چنگ زده بود. زن کودکش را بغل کرد و با ترس گفت:
مرد خمیازه ای کشید و گفت:
آنها میخواستند برگردند که ناگهان زمین با شدّت هر چه تمام تر به لرزه درآمد. سقف خانه در یک چشم به هم زدن فروریخت. لحظاتی بعد زلزله بند آمد. همه چیز آرام شد. سپیدهی صبح بود. مرد بر فراز ویرانههای خانه ایستاد. گیج و منگ بود. نمیدانست باید بخندد یا گریه کند. هم خوشحال بود هم ناراحت! خوشحال از اینکه در اثر چیزی شبیه معجزه همراه زن وبچهاش از مرگ نجات یافته و ناراحت از اینکه دیگر سرپناهی برای زندگی ندارد. با طلوع آفتاب چرخی در آبادی زد. بیشتر خانهها خراب شده بود. خیلیها زیر آوار مانده بودند. از هرسو صدای گریه و شیون میآمد. مردم در میدانگاه آبادی جمع شدند .بعد از مشورت تصمیم گرفتند بیل وکلنگ بردارند و زخمیها و جنازهها را از زیر آوار خارج کنند. این کار تا نزدیک غروب طول کشید. مردهها را به مسجد نزدیک آبادی بردند. روز بعد آنها را غسل دادند و در قبرستان آبادی به خاک سپردند. مرد به سراغ ساک پولش رفت. به زحمت خاکها را کنار زد. ساک را پیدا کرد. اما با وحشت عقب عقب رفت. بند ساک میان انگشتان دستی خون آلود بود. با زحمات آوار را کنار زد و جنازه را بیرون کشید.
گرد و خاک را از صورتش پاک کرد. باور کردنی نبود. جسد متعلق به مرد آبله رو بود. کنار جنازه نشست. به فکر فرورفت .کم کم همه چیز
دستگیرش شد. مرد دزد در اتوبوس متوجه پولهای داخل ساک شده. اورا تعقیب کرده. نیمه شب از سوراخ سقف دیده که او ساک را زیر سرش گذاشته. بچه را از اتاق بیرون برده. به صورتش چنگ زده و او را به گریه انداخته. بعد هم گوشهای مخفی شده. آنها که از اتاق خارج شدهاند با سرعت به سراغ پولها رفته. ساک را برداشته. اما در همان لحظه زلزله شده. او فرصت فرار پیدا نکرده. سقف روی سرش خراب شده. دزد بخت برگشته مرده تا آنها زنده بمانند. ساک را برداشت و در تاریکی شب به سمت خانهی کد
خدا رفت. باید همه چیز را برای او تعریف می کرد تا فکری به حال جنازهی دزد بکنند.(1)
1) پندهای جاویدان، محمد محمدی اشتهاردی، انتشارات مهدی یار، سال انتشار 1348، ص47.
می می بچه گربهی زیبا و باهوشی بود که در خانهی ما زندگی میکرد.
البته منظورم از خانه زیر زمینی بود که پدرم اجاره کرده بود. از وقتی یادم میآمد خانه به دوش بودیم. پدرم به این بچه گربه علاقمند بود. می می هم خیلی او را دوست داشت. وقتی پدر از سر کار بر می گشت با سرعت از پلههای زیر زمین بالا میرفت و خودش را به پاهای او می مالید. آن روز صبح پدر مثل همیشه سر کار رفت. در زیر زمین نیمه باز مانده بود. می می آرام آرام از پلهها بالا رفت. از در نیمه باز سرک کشید و خیابان را نگاه کرد. ترسیدم از خانه بیرون برود و گم شود یا کسی او را بدزدد. از پلهها بالا رفتم. در را باز کردم. می می در آستانه در دراز کشید. میخواستم او را بردارم که تورج پسر صاحبخانه را دیدم. مثل همیشه میخواست سوار موتورش شود و به باشگاه پرورش اندام برود. قوی هیکل و قد بلند بود. در ضمن خیلی بد اخلاق و بیتربیت بود. چند بار هم سر به سرپدرم گذاشته بود. سلام کردم بی آنکه جواب سلامم را بدهد نگاهی به می می انداخت و گفت:
می می!
آمده هوا خوری؟
نه یواشکی آمده بیرون ترسیدم در خیابان گم شود. آمدم برش گردانم خانه!
تورج نگاهی به پلههای زیر زمین انداخت. بعد پوزخندی زد و گفت:
او بعد از گفتن این حرف پای راستش را عقب برد و لگد محکمی به بچه گربه بیچاره زد. می می از آن بالا پرت شد داخل زیر زمین. با عجله پایین رفتم. تورج خنده کنان به طرف موتورش رفت. می می گوشهای افتاده بود و ناله می کرد. پایش شکسته بود. توان حرکت نداشت. از شدت درد میومیو میکرد. مادر از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: چی شده؟ چه اتفاقی برای این زبان بسته افتاده؟
همه چیز را برایش گفتم،آهی کشید و گفت:
بعد از ظهر پدر به خانه برگشت اما هر چه منتظر ماند از می می خبری نشد. از پلهها پایین آمد. موضوع را فهمید، اشک در چشمانش حلقه زد. می می را برداشت. مادر با نگرانی پرسید: میخوای چه کار کنی؟
میروم سراغ این پسر لندهور! شورش را در آورده!
تو را به خدا ولش کن! با او دهن به دهن نشو. پدرش لج میکند سر زمستان آواره میشویم!
پدر حسابی عصبانی شده بود. دنبالش رفتم. زنگ بالا را به صدا درآورد. تورج در را باز کرد. پدر را که دید اخم کرد و گفت: فرمایش؟
پدر به پاهای می می اشاره کرد و گفت:
پاهاش شکسته! تو این کار را کردی؟
فکرکن من شکستم! حالا میخواهی چه کار کنی؟
فقط یک جمله میگویم. از خدا میخواهم یک نفر قویتر از خودت همین بلایی که سر این حیوان زبان بسته آوردی سرتو دربیاورد!
تورج با لحنی تمسخرآمیز گفت:
او بعد از گفتن این حرف در را به هم زد و رفت. پدر با صدای بلند طوری که پدر و مادر تورج بشنوند گفت:
پدر می می را به من داد وگفت:
شب هنگام پدر برگشت. انگار جایی برای اجاره پیدا کرده بود. صبح سر کار نرفت. شروع کردیم به جمع کردن وسایل خانه. در همین موقع صدای خندهی تورج را شنیدیم. موتورش را روشن کرد و راه افتاد. نزدیک ظهر وانت باری برای بردن اثاث خانه آمد. پدر مشغول صحبت با راننده بود که پدر و مادر تورج گریه کنان از خانه خارج شدند. پدرم به طرفشان رفت و گفت:
پدر تورج با نگرانی گفت:
پدر که دلش به حال پدر ومادر پیر تورج سوخته بود به راننده گفت:
راننده غرولندی کرد و رفت بعد از ظهر پدر به خانه برگشت.
مادر با نگرانی پرسید:
چی شده؟ حال تورج چطوره؟
صبح در خیابان با موتورش زده به یک ماشین سواری. چهار نفر در ماشین بودند. تورج به آنها فحش داده. آنها هم نامردی نکردند. کتکش زدهاند و با دست و پای شکسته پرتش کردهاند کنار خیابان. اورژانس آمد بردنش بیمارستان. الان هم پاهایش را گچ گرفتهاند!
روز بعد تورج با پای گچ گرفته به خانه آمد. همان موقع وانت بار هم از راه رسید تا وسایل ما را حمل کند. تورج که موضوع را فهمیده بود دست پدرم را گرفت و گفت:
پدر و مادر تورج هم به التماس افتادند. خلاصه آن قدر اصرار کردند تا پدرم از رفتن منصرف شد. یکماه بعد پای می می خوب شد و او توانست راه برود. روزی که می می شروع
به راه رفتن کرد؛ گچ پای تورج را هم باز کردند.(1)
1) عاقبت گناهکاران، سید جواد رضوی، انتشارات پارسایان، چاپ دوم، سال انتشار 1386، ص112.
تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازی و دیگران، ج اول، تاریخ انتشار 1381، چ چهل و سوم.
اخلاق از دیدگاه قرآن، پیامبر و عترت، سید حسن موسوی رادلاهیجی، انتشارات امامشناسی و آثارالحجه، سال انتشار 1381، چ اول.
حاکمان شیعه، گروهی از محققان، انتشارات نورالسجاد، چاپ اول، سال انتشار 1385.
آثار الصادقین، ج8، ص139.
جوامعالحکایات، محمد عوفی، مقابله و تصحیح دکتر امیربانو مصفا، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، چ اول، سال انتشار1359.
عاقبت گناهکاران، سید جواد رضوی، انتشارات پارسایان، چ دوم، سال انتشار 1386.
اعیانالشیعه، سید محسن امین، ج3.
کلمهی طیبه، محدث نوری.
پندهای تاریخ، محمد محمدی اشتهاردی، ج اول.
معجزات و کرامات ائمهی اطهار، هادی حسینی خراسانی، انتشارات کتابفروشی داوری قم، چاپ اول، سال انتشار 1334 شمسی.
کیفر کردار یا قانون مجازات، سید محمد تقی مقدم، ناشر کتابفروشی اسلامیه، چ8، ج1، تاریخ انتشار 1349.
مردان علم در میدان عمل، سیدنعمتالله حسینی، انتشارات اسلامی، ج3.
نهجالبلاغه، ترجمهی محمددشتی، خطبه 28/6.
داستانهایی از عنایات اولیای دین، محمدحسین فاتحی، انتشارات زاهدی، چاپ اول، سال انتشار 1387.
ستارگان حرم، انتشارات زائر، چاپ اول، ج24، سال انتشار 1387.
بر قله پارسایی، زندگینامهی آیتالله کوهستانی، عبدالکریم کوهستانی، انتشارات زمینهسازان ظهور، چاپ سوم، سال انتشار 1382.
گلشن ابرار، ج7، جمعی از نویسندگان، چ اول، سال انتشار 1386، ناشر نورالسجاد.
گذرگاه عبرت، محمدعلی کریمینیا، نشر کوثر ادب، سال انتشار 1385.
شرح شیدایی، مجید هوشنگی، انتشارات طوبای محبت، چ دوم، سال انتشار1383.
بازار مکافات عمل، مجتبی بلوچیان، انتشارات مفید، چ دوم، سال انتشار 1386.
پندهای جاویدان، محمد محمدی اشتهاردی، انتشارات مهدییار، سال انتشار 1348.
با قرآن در بهار قرآن
حمیدی در آینه موسیقی شعر
راز حجاب
احکام و آداب حجاب و عفاف
آموزش ترجمه کتب عربی
اخلاق
کلید اسرار
حدیث شبلی
آیههای غیرت
احکام و آداب دانش آموزی و
دانشجویی
احکام تلفن و گوشی همراه
شیوههای امر به معروف و نهی از
منکر در سیره معصومین
پیامک
زندگی امام سجاد (ع)
زندگی امام رضا(ع)
زندگی امام باقر(ع)
چاپ شده
چاپ شده
چاپ شده
چاپ شده
چاپ شده
چاپ شده
چاپ شده
چاپ شده
چاپ شده
چاپ میشود
چاپ میشود
چاپ میشود
چاپ میشود
چاپ میشود
چاپ میشود
چاپ میشود