ghaemiyeh.com
سرشناسه:محدثی، جواد، ۱۳۳۱ -
عنوان و نام پدیدآور:قلمرو دل / جواد محدثی.
تنظیم و نظارت: نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها. معاونت آموزش و تبلیغ. اداره مشاوره و پاسخ
ناشر: دفتر نشر معارف
سال نشر:1388
مشخصات ظاهری:167 ص.
شابک: 978-964-531-139-9
نوبت چاپ: اول بهار 88
تیراژ: 5000 نسخه
قیمت: 1400 تومان
موضوع:خودسازی - تقوی
موضوع:زبان و دل - غلبه بر نگرانی
بسم الله الرحمن الرحیم
قلمرو دل
جواد محدثی.
تنظیم و نظارت: نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها. معاونت آموزش و تبلیغ. اداره مشاوره و پاسخ
ناشر: دفتر نشر معارف
پرسش حق دانشجو است و پرسمان، نخستین ماهنامهای بود که برای مشاوره و پاسخدهی به نیازهای فکری نسل جوان شکل گرفت و استقبال بسیار خوب دانشجویان، ما را به تداوم این راه تشویق کرد.
کتابهای پرسمان مجموعهای است که تلاش دارد صفحات ثابت نویسندگان پرسمان را به صورت مستقل منتشر کند؛ قلمرو دل هفتمین دفتر از این مجموعه است که مخاطبان پرسمان، پیشتر آن را در صفحه گام به گام پی میگرفتند. ضمن سپاس از حجةالاسلام و المسلمین جواد محدثی، نویسنده محترم این دفتر، امید است که به لطف حضرت حق، دفترهای بعدی را نیز آماده و منتشر کنیم.
مدیر مسئول پرسمان
رفتار بیرونی انسان، آئینۀ «حالات درونی» اوست.
قلب، سلطان وجود آدم است و صلاح و فساد آن و تیرگی و روشنی دل، در کیفیت ادارۀ «مملکت وجود» مؤثر است.
عالمان اخلاف و اسوههای سلوک و تهذیب، پیراستن دل از تیرگیها و آلودگیها را از نخستین گامهای «خودسازی» و رسیدن به کمال میدانند.
از این رو سیر و سیاحت در «قلمرو دل» و شناخت سایه روشنهای آن و آشنایی با آسیبها، دردها، درمانها، حساسیتها و اثرپذیریهای قلب، از مسائل مهم به شمار میرود. آنچه پیش روی شماست، پیشتر به صورت سلسله مقالاتی در مجلۀ پرسمان چاپ شده است. خرسندیم که آنها را یک جا و به صورت یک کتاب، تقدیم شما خوانندگان صاحبدل کنیم.
امید است توفیق آن را داشته باشیم که در مزرعۀ دل خویش، بذر صلاح و اصلاح بیفشانیم و از اینکه این ودیعۀ الهی و حریم قدسی، حیاط خلوت ابلیس و محل کِشت و برداشت رذایل گردد، جلوگیری کنیم.
جان، لوح سفیدی است، سیاهش نکنیم
قم - جوادمحدثی
بهار 1386
خدا به کدام دل نزدیکتر است؟
بیا به زمزمه یاد یار، در دل شبها
درون تیره خود را چو روز، روشن کن
بیا سحرگاهان
خزان خسته دلی را
به عطر «یاد» و شمیم «دعا» چو گلشن کن
تو را که مانده چنین بیپناه و دلگیری
به جز خدای جهان، هیچ تکیهگاهی نیست
به پیش پای تو،
ای اشتیاق سبز و جوان،
به جز نیایش و راز و نیاز، راهی نیست.(1)
چگونه انسان، این «بینهایت کوچک» میتواند با آفریدگار هستی، آن
1) (1) برگ و بار، ص 25
«بینهایت بزرگ» رابطه برقرار کند و این پیوند، او را از خاک تا افلاک ببرد؟
چگونه این «هیچ» به آن «همه» متصل میشود؟
آیا جز «دعا و نیایش»، راهی برای این پیوند هست؟
دعا چیست؟ شرایط آن کدام است؟ استجابت دعا یعنی چه؟ پیدا کردن «حال» در دعا چگونه به دست میآید؟ به چه زبانی باید دعا کرد؟ نیایش چه تأثیر روحی و معنوی بر زندگی ما دارد؟ و... سؤالاتی از این دست بسیار است.
میدانیم که دعا، تنها خواندن جملاتی و باز خوانی متنی، بیحضور دل و بیکشش روح نیست. یعنی خواندن الفاظ نیست، بلکه خواستن از عمق جان است. اگر دعا از جان سوخته و عطشناک برآید، «اجابت» خدا، آب گوارایی بر عطش سوزان دل سوختگان است.
باید اجازه داد تا پای اشک، از جاده دل عبور کند. باید گذاشت وقتی آسمان دل میگیرد، باران اشک جاری شود.
باید گذاشت وقتی حالت اضطرار و نیاز و طلب و درماندگی دست میدهد، عنان سخن به دست دل داد، تا صمیمانه با خدا حرف بزند و مثل یک کودک، زار بزند، اشک بریزد، با اصرار بخواهد و یقین داشته باشد که این پای بر زمین کوبیدن و اشک و التماس داشتن، موجب بر آمدن حاجت میشود و گریه، سلاح نیایشگر است و امید، سرمایه اوست... «إرْحَمْ مَن رَأسُ مالِهِ الرَّجاءُ و سِلاحُهُ البُکاءُ...»(1)باید کاری کرد تا چشمه «ربّنا» از دل بجوشد و بر کویر سینههای سوزان جاری شود و
1) (1) . دعای کمیل.
دشت عطش را سیراب کند.
چگونه میتوان «حس دعا» پیدا کرد؟
اگر «احساس نیاز» از سویی و «قدرت رفع نیاز» ازسوی دیگر باشد، اگر «ابراز حاجت» از طرف بنده و «درخواست دعا» از سوی خدا باشد، آن چه این دو سو را به هم وصل میکند، «نیایش» است. هر چه انسان فقر و نیاز خویش را بیشتر بشناسد، و هر چه به قدرت و رحمت الهی آگاهتر باشد، حسّ دعا بهتر به دست میآید.
یک ذرّه ز فقر خویش، ابراز کنیمچندان که خدا غنی است، ما محتاجیم
احساس بینیازی، طغیان و روی گردانی میآورد. قرآن کریم میفرماید: انسان همین که خود را غنی و بینیاز حس کند، سر به طغیان و گردن کشی میگذارد؛ «اِنَّ الإنسانَ لَیَطْغی، انْ رَاهُ اسْتَغْنی».(1)و هر چه فقر و نیاز خود را بیشتر حس کند و سررشته کارها را به دست معبود ببیند، کشش به سوی خدا بیشتر خواهد بود. باز قرآن کریم میفرماید: ای مردم! شما همه نیازمند خداوندید و او بینیاز و ستوده است: «یا ایُّها النّاسُ انْتُمُ الفُقراء الَی اللَّهِ وَ اللّهُ هُوَ الغَنیُّ الحَمید».(2)
تنها نیازمندی و وابستگی انسان به خدا کافی نیست، درک اینکه بنده، نیازمند و وابسته است، برانگیزاننده آن «حس دعا» است.
باید حجاب بین بنده و خالق کنار برود، امّا چگونه؟
غرور، خودخواهی، تکبّر، بیاعتنایی، طلبکاری، قساوت دل، یأس
و نومیدی همه به نوعی «حجاب» به شمار میرود. بر عکس، حالاتی همچون شکستهدلی، تضرّع، زاری، اصرار، گریه، خشوع، امید، اضطرار، التجا، پناه آوردن، یقین به اجابت، خستهنشدن از طلب، رقّت قلب و...
پردهها و حجابها را کنار میزند. سفارش حضرت رسالت چنین است:
آن گاه که رقّت دل حاصل شد، دعا را غنیمت شمارید، که رحمت خداست: «اِغْتَنِمُوا الدُّعاءَ عِنْدَ الرِّقَّةِ، فَاِنَّها رَحْمَةٌ».(1)
خدا به کدام دل نزدیکتر است؟
نجوای کدام نیایشگر از بام خانه تا ملکوت خدا بالا میرود؟
در کوی ما شکسته دلی میخرند و بسبازار خودفروشی از آن سوی دیگر است
این حدیث قدسی که: «اَنَا عِنْدَ المُنْکَسِرَةِ قُلُوبُهم» (من نزد شکسته دلانم)، اشاره به این حقیقت است که:
افتادگی آموز اگر طالب فیضیهرگز نخورد آب، زمینی که بلند است
به روایت فرزانگان از سیره خاتم پیامبران، آن حضرت هرگاه که دعا و نیایش میکرد، مانند بینوایی که دست نیاز و طلب گشوده و غذا میخواهد، دست خود را به آستان خدا بلند میکرد.(2)و همین حالت نیاز و درماندگی است که رحمت را نازل میکند و نگاه عنایت خدا را به سوی نیایشگر بر میگرداند و «رفعت»، در همین «فروتنی» است و
«عزّت» در سایه همین «تواضع»!
«الهی! ماندگان را چراغ راهی،
راندگان را ملجأ و پناهی.
اگر راه دهی و راه به بارگاه دهی،
از دیدگان، اشک شوق ریزد و شوقت شور دعا برانگیزد.
دست نیازمان به آستانت فراز آید، و دل رمیده به سویت باز آید.
الهی، چنان کن که بسته گردیم و خسته نگردیم، خسته گردیم و از تو بر نگردیم...».(1)
دعا، اقبال بنده به درگاه خداوند است و اجابت، اقبال خداوند به بنده است. اگر مفهوم دعا و اجابت در دل جای گیرد، حالت دعا و نیایش پدید میآید. چه سعادتی بالاتر از اینکه یک «بنده» مورد عنایت «مولی» قرار گیرد و خدا صدایش را بشنود و خوشش آید و جواب بدهد و گاهی جواب دادن را طول دهد تا بیشتر صدای نجوا و نیایش بنده را بشنود.
پس، از تأخیر استجابت نباید چندان نگران و ناامید شد. گاهی صلاح بنده را مولی بهتر میداند. گاهی هم تأخیر از آن جهت است که در حدیث آمده است: «گاهی خداوند، اجابت دعای مؤمن را به تأخیر میاندازد، چون مشتاق دعای اوست و میفرماید: صدایی است که دوست دارم آن را بشنوم».(2)
چه میدانیم؟ شاید هم، دعا از صمیم دل و از روی خلوص نیّت نیست و شرایط استجابت در آن فراهم نیست. مگر دعا از دل غافل و
زبان یاوهگو و نیّت آلوده و نیایشگر ریاکار را آن اندازه اثر است که به آسمان رود و به آستان خدا رسد؟!
به هر حال، حال را هم باید از خدا خواست، که «محوّل الاحوال» است.
«هم دعا از تو، اجابت هم ز تو».
در حدیث امامعلی علیه السلام است: خشکیدن اشک از چشمها، نتیجه قساوت دل است و قساوت دلها نتیجه زیاد شدن گناهان: «ما جَفَّتِ الدَّموُعُ الاّ لِقَسْوَةِ القُلوبِ، وَ ما قَسَتِ الْقُلوبِ الاّ لِکَثْرَةِ الذّنوُبِ». (1)
عصیان و گناه، پرتگاه دل ماست
پس چگونه باید دعا کرد؟ آداب دعا چیست؟
رهنمودهای اولیای دین در این زمینه بسیار است. برخی از «آداب دعا» از این قرار است:
مداومت و پیوستگی در دعا، یعنی همیشه، همه جا، در هر حال، درغم و شادی، در راحت و رنج، در فقر و دارایی، در پیری و جوانی، در بیماری و تندرستی، در شدّت و و رخا.
پرهیز از گناه، چرا که گاهی گناهان مانع اجابت دعا میشود: «اَللّهُمَّ اغفِرْلِیَ الذُّنوبَ التَّی تَحْبِسُ الدُّعاءَ».(2)
دعای دستهجمعی و آمین گفتن گروهی از مؤمنان، چهل نفر یا کمتر. روایت است که هرگاه برای امام باقر علیه السلام مشکلی پیش میآمد،
زنان و کودکان خانواده را جمع میکرد و دعا میکرد و آنان آمین میگفتند.(1)
ستایش الهی شرط ادب پیش از عرض حاجت است.
بازگو کردن حاجتها و بر شمردن نیازها، هر چند که خداوند دانای همه چیز است و هم نامه نانوشته میخواند و هم اسرار نهفته میداند، امّا خود این مطرح کردن، گامی به اجابت نزدیکتر است. امام صادق علیه السلام میفرماید: «خداوند میداند آنچه را که بندهاش هنگام دعا میخواهد، ولی دوست دارد که نیازها را به درگاه الهی عرضه کند. پس هرگاه دعا میکنی، حاجتهایت را یک به یک نام ببر».(2)
اصرار و الحاح و خسته نشدن و پیوسته خواستن، چرا که وقتی دری را بسیار بکوبید کسی پیدا میشود که در را باز کند. اصرار در دعا، مایه گشوده شدن در رحمت و اجابت الهی است.
همت بلند داشتن و حاجتهای مهم خواستن، ادب دیگری در دعاست. خواستهها هر چه متعالیتر، با ارزشتر، فراگیرتر باشد، بهتر است. حال که دعا میکنی، تنها برای خودت مخواه، برای دیگران هم بطلب. خواستههایت تنها مادی و رفع مشکلات معیشتی نباشد، خواستههای معنوی هم داشته باش. تنها برای دنیا مخواه و قلمرو آخرت را هم در دعایت بگنجان.
وقتی میتوان از خدا آخرت را هم خواست، چرا دنیا بخواهیم؟ قرآن
کریم میفرماید: آنان که از خدا فقط دنیا میخواهند، در آخرت نصیبی ندارند، اما بعضی هم نیکی دنیا و هم نیکی آخرت و نجات از دوزخ میخواهند: «رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی الآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ».(1)
در دعا هم خوب است از پیشوایان مکتب بهره جوییم و ادب دعا کردن و خواستههای متعالی داشتن را از آنان بیاموزیم. دنیای وسیع و غنی «خواستههای متعالی» در دعاهای معصومین، دنیای زیبا و بیپایان است. تنها کافی است به دعای امام سجاد علیه السلام با عنوان دعای «مکارم الاخلاق»(2)نظر بیفکنیم، تا با گوشهای از نیازهای والا و خواستههای متعالی از زبان آن امام، که «زیباترین روح پرستاره» است، آشنا شویم.
«الهی... در هندسه وجود، توحید را نقطه پرگارمان ساز، دایره تلاشمان را بر محور نقطه ایمان قرار بده، خط زندگی را امتدادی از نقطههای نیاز بساز، زاویه دیدمان را باز کن تا چشم بگشاییم، امّا به چهره حقیقت؛ و گوش سپاریم، اما به آهنگ معنویت».(3)
«آمین».
چگونه مواظب دل خود باشیم؟
به نام خدایی که «مقلّب القلوب» است. دلها را زیر و رو و دگرگون میسازد، با این گونه تحولّات درونی، زندگی بیرونی هم دگرگون میشود، خدایی که در دل عارفان صاحبدل جای دارد و از رهگذر چنین دلهای پاک، میتوان «سلوک معنوی» داشت و راهی به سوی خدا یافت و «خدایی» گشت و «الهی» زیست.
«قلب»، رهبر وجود
آن چه با عنوان قلب و دل، در قلمرو معارف دینی و آموزههای عرفانی و اخلاقی مطرح است، با آن «دل» که خاستگاه هوسهای شیطانی و تمایلات نفسانی است، متفاوت است.
این، راه به ملکوت میگشاید، آن به بیراهۀ نفسانیّات میکشاند.
این، مدبّر و مدیر وجود است، آن مدار وسوسههای دون.
در روایات، برای «قلب»، نقشی هدایتگر و کنترل کننده و پیشوا معرفی شده است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده است: «اَلقلبُ مَلِکٌ وَ لَهُ جنودٌ،
فَاِذا صَلَحَ المَلِکُ صَلَحَتْ جُنودُهُ وَ اذا فَسَدَ المَلِکُ فَسَدَتْ جُنودُه»(1).
قلب، همچون پادشاهی است که لشکریانی دارد. اگر پادشاه صالح باشد، سربازانش هم صالح میشوند و هرگاه فرمانروا خراب باشد، سپاهیان او نیز فاسد و خراب میشوند.
این، یعنی همان نقش رهبری، هدایتگری، خطدهی، سامانبخشی و مدیریت در حالات و رفتار و خصلتهای انسان، که در اختیار دل است.
به همان نحو که «رهبری» در بین جامعه و انسانها از حساسیت و اثرگذاری برخوردار است، قلب انسان نیز (نه آن عضو صنوبری شکل درون قفسۀ سینه) حسّاس و کارساز و نقش پرداز است. پس میسزد که در مراقبت از آن و کنترل حالاتش و ورودیها و خروجیهایش و اثرگذاری و اثرپذیریهایش دقت شود.
گاهی کسی از «قلب سلیم» برخوردار است و دیگری از «قلب مریض».
آیا بیمار دلان با صاحبان دلهای صاف و زلال و مهذّب یکسانند؟
گاهی قلبی مهر و موم شده و بسته و ختم شده است «خَتَمَ اللّهُ عَلی قُلُوبِهِم...»(2)و گاهی دل، باز و گشوده است و شرح صدر وجود دارد. آیا این دو گونه قلب، دو گونه رفتار و زندگی پدید نمیآورند؟
«قلب»، چهار راه گرایشها
آن چه در دل میگذرد، بر زبان هم جاری میشود، در عمل هم انگیزه میآفریند، هدفساز هم هست و جهت را نیز تعیین میکند.
پس باید دید که دل، کجایی است، چگونه است و به کدام پایگاه
وابسته است؟
درست است که با یک «دل» نمیتوان دو «دلبر» داشت و درست گفتهاند که: «ای یک دلۀ صد دله، دل یک دله کن...».
امّا مهم آن است که آن دلدار و دلبر، ارزنده و قیمتی و لایق «دل دادگی» باشد، وگرنه دل هر جایی هر روز بر شاخهای مینشیند و صاحب دل را آواره و هرجایی میکند.
از قرآن کریم الهام بگیریم که فرموده است:
«ما جَعَلَ اللّه لِرَجُلٍ مِنْ قلبینِ فی جَوفِه».(1)
خداوند در درون هیچکس، دو قلب قرار نداده است.
البته این روشن است که هیچ کس دو قلب ندارد، لیکن رهنمود قرآن، به آن دلی است که کانون عشقها، گرایشها، عواطف و احساسات، باورها، محبّتها و گرایشهاست و باید تکلیف آن را روشن ساخت و هشیار ساخت و هشیار بود که آیا جایگاه خداست، یا پایگاه شیطان؟
بر سر چند راهههای محبوب گزینی و دل سپاری و مهر ورزی. باید «تعیین راه» و «تعیین جهت» کرد، تا دل، سرگردان نماند و طعمۀ غارتگران نشود.
مراقبت از دل
اگر بزرگان عرفان و اخلاق، «دربانی دل» را رمز و راز رسیدن به کمالات دانستهاند و در پاسخ به این سؤال که از کجا به این مقامات رسیدهاید؟ گفتهاند: دربان دلمان بودیم (کنتُ بوّاباًعلی قلبی)، این نکته،
1) (1) احزاب (33) آیۀ 4
گویای ضرورت نظارت بر ورودیهای دل است و این که با قلب خودمان چه میکنیم و چه کنترلی بر آن داریم و به که میسپاریم و به چه میفروشیم؟
گفتهاند که: «القلب حرم الله...»، دل حریم الهی است و در این حرم مقدّس، جز خدا را راه نده.
این دل، سرای توست، نه بیگانه
در کلام حضرت رسول چنین آمده است:
«اِنَّ للّه تعالی فِی الأرضِ أوانِیَ، الا وَهِیَ القُلوبُ...»(1)
خداوند را در روی زمین ظرفهایی است، آگاه باشید که آن ظرفهای الهی، قلبهاست، پس بهترین این ظرفها نزد خدا، دلی است که نسبت به برادران نازکتر و از گناهان پاکتر و در راه خدا استوارتر باشد.
عرش رحمانی که میگویند، آن نام دل استبر در دل حلقه زن، کام دل از دل حاصل است
در ظرف دل چه باید ریخت و آن را از چه باید آکند؟
بالاخره این «جام دل»، تهی نمیماند. اگر از عشق به خوبیها و خوبان پر نکنی، از علاقههای بدلی و محبوبهای عوضی و معشوقهای بیارزش پر میشود و آن گاه، خالی کردن این خانه که به اجاره یا مالکیّت یک «بیگانه» در آمده است، بسیار دشوار است! از اول باید مواظبت کرد که یک «نامطلوب» وارد آن نشود و آن جا خانه و بیتوته نکند.
1) (2) میزانالحکمه، ج 5، ص 217
اگر بتوانیم «مرغ دل» را بر شاخۀ «حبّ خدا» بنشانیم و اگر گرفتارش میکنیم، گرفتار عشق خوبان و پاکانش کنیم، یقیناً ما را به بیراهه نمیکشد و پشیمانی به بار نمیآورد. صبری اصفهانی میگوید:
گر تپد دل به سر کوی تو، معذورش دارچه کند؟ قاعدۀ مرغ گرفتار این است(1)
اگر بتوانیم در دل، «چراغ معرفت» برافرازیم.
نه... اصلاً اگر بتوانیم دل را چراغ معرفت سازیم و با نورانیت دل، راه زندگی را طی کنیم، تا قیامت، مسیر ما را روشن میسازد. این کلام حضرت باقرالعلوم علیه السلام است، که در ترسیم دلها و حالات آن، از جمله به «دل مؤمن» اشاره میکند که همیشه باز، روشن و روشنگر است تا روز قیامت: «وَ قَلبٌ مَفْتوحٌ فیهِ مِصباحٌ یَزْهَرُ وَ لا یُطْفَأ نُورُهُ الی یَومِ القِیامةِ وَ هُوَ قَلْبُ المؤمِنِ».(2)
در قلمرو دل، گامهای دیگری خواهیم زد.
باشد که همراهی شما با این گامها، به «مقصد» نزدیکترمان کند.
غذای دل
به نام خدایی که دل را آفرید و آن را جایگاه «ایمان» قرار داد، و محلّی برای تجلّی محبت الهی در انسانها.
از نقش هدایتگری «قلب» در انسان گفتیم
و ضرورت نظارت بر حالاتش و ورودیها و خروجیهایش.
اینک بدانیم که دل، گرسنه و تشنۀ چیست و آب و غذایش چگونه تأمین میشود و «حیات برتر» قلب به چیست؟
عطر دلانگیز «حکمت»
در سخنان حضرت امیر علیه السلام، دل به ظرفی تشبیه شده است که هرچه با ظرفیتتر باشد بهتر است «فَخَیرُها اوْعاها»، نیز محتوای دلها را نیز در میزان ارزشمندی آنها دارای نقش میداند و میفرماید: بدانید! خدای سبحان از قلبها آن را ستایش کرده است که ظرفیتش بیش از هر چیز از
حکمت پرشده باشد: «اِعْلَمُوا انَّ اللّهَ لَمْ یَمْدَحْ مِنَ القلوبِ الاّ اوْعاها لِلْحِکمَةِ».(1)
و حکمت چیست؟ جز معرفتهای ناب و بینشهای درست و هستی شناسانه و عرفانی؟!
در کلمات حضرت رسالت نیز نکات جالبی وجود دارد. آن حضرت در تقسیم بندی دلها و ویژگیهای آنها، از قلبی یاد میکند که چون عطردان و ظرف مشک است. که چون گشوده شود، از آن بوی خوش به فضا پخش میشود «کَجِرابِالمِسْکِ، طیّبٌ انْ فُتِحَ».(2)
کینه و حسد، محتوای آلوده و متعفّنی است که برخی از دلها را به عفونت میکشد. شک و تردید، مظروف شومی است که برخی قلبها را واژگونه میسازد و «قلب منکوس» پدید میآورد.
بدبینی، سوءظن و بدخواهی نیز، بعضی دلها را به جهنمی سوزان ، یا بیغولهای وحشت زا، یا مزبلهای عفن مبدل میکند.
حیات دل
چرا دل را با پند و حکمت زنده نسازیم و با معارف والا، بالا نبریم و غذای معنوی و عرفانی در اختیارش نگذاریم؟ خستگی دل را با چه میتوان بر طرف ساخت و به آن نشاط بخشید؟ دل مردگی، صاحب آن دل را هم دچار «مرگ تدریجی» و خستگی از زندگی میسازد. امام علی علیه السلام میفرماید: آن گونه که بدنها خسته و ملول میشود، دلها هم دچار خستگی و ملالت میگردد، درمان آن، تغذیۀ دل با حکمتهای ناب و بدیع است:
«اِنّ هذِهِ القلوبُ تَمَلُّ کَما تَملُّ الأبدانُ فَابْتَغوُا لَها طَرائِفَ الحِکَمِ».(1)
این حکمتهای ظریف و طریف و تازه، کجا یافت میشود و در کدام بازار عرضه میگردد؟ آیا سراغ قرآن و حدیث رفتهاید؟ عرضۀ حکمتهای حیات بخش فراوان است. اما اگر چشم و گوش دل بسته باشد، آن را نه خواهد دید و نه آوای آن را خواهد شنید. کسی که نامحرم باشد. به حریم حکمت و معرفت راهی ندارد.
موج ندای دعوت به خیر، همیشه در فضا موجود است. اگر گیرندههای ما اشکالی نداشته باشد، آن امواج را میگیرد اما اگر نقص فنی گوش دل - که اغلب با گناه پدید میآید - سبب شود که دریافت کنندۀ دل آن امواج را نتواند بگیرد، اشکال از گیرنده است نه ازفرستنده.
اگر مشتری کالای عرشی و حکمتهای برین باشیم، بازار و فروشنده و محل عرضۀ آن را هم خواهیم شناخت. اما اگر مشتری نباشیم، حتی اگر بیخ گوشمان هم جار بزنند و مقابل چشممان هم به نمایش بگذارند، از شنیدن و دیدن محروم خواهیم بود.
به این کلام حضرت صادق علیه السلام عنایت کنید:
هرگاه خداوند بخواهد به بندهای خیر برساند و خوبی او را بخواهد، گوشهای قلبش را باز و شنوا میکند. اما اگر بخواهد محرومش کند (آن هم به خاطر عملکرد بد یا رویگردانی خودش از بینایی)، برگوش دلش مهر میزند و دیگر هرگز روی صلاح را نمیبیند. و این است معنای کلام حق که (اَمْ عَلی قُلوبٍ اقفالُها».(2)
این نتیجۀ همان «اعراض» است که دل نامحرم میشود و به روی
عوالم نور بسته میگردد.
ای مرغ دل، به گوشۀ دام و قفس بسازپرواز باغ، قسمت بال و پرتو نیست
کلام نبوی را از یاد نبریم که فرمود:
«لَوْلا انَّ الشَیاطینَ یَحوُموُنَ عَلی قلُوبِ بَنی آدَمَ لَنَظَروُا الیَ المَلَکوُتِ».(1)
اگر نه آن بود که شیطانها دور و بر دلهای آدمیزادگان میچرخند (و بر آن نفوذ میکنند)، انسانها به ملکوت مینگریستند!
متاع شیطان
همه از دست شیطان مینالیم و از این که ابلیس بر دلهای ما چنگ بیندازد و ما را به آن جا که «خاطرخواه اوست» ببرد، بیمناک و نگرانیم.
ولی... چارۀ آن کمی هم دست خود ماست.
وقتی کالاهای شیطان پسند و اجناس ابلیس پرور در دل باشد، طبیعی است که این گونه دلها برای شیطان هم وسوسهانگیز باشد. کلام زیبایی را مرحوم فیض کاشانی نقل میکند که خالی از لطف نیست. جریربن عبیده میگوید: به علاءبن زیاد از وسوسهای که در دلم است شکایت کردم، گفت:
مثل آن، مثل خانهای است که دزدان بر آن میگذرند. اگر در خانۀ دزد زده چیزی باشد مشغول آن میشوند، ولی اگر خانه خالی باشد، رهایش میکنند. یعنی قلب خالی از هوی و هوس، گذرگاه و اقامتگاه شیطان نمیشود، این همان مفهوم کلام الهی است که: شیطان را بربندگان من
1) (1) بحارالانوار، ج 67، ص 59
سلطهای نیست.(1)کشمکش میان قوای شیطانی و جنود رحمانی برای راهیابی و تسلّط بر دل، همیشه بوده و خواهد بود، تا ما به کدام یک چراغ سبز نشان بدهیم و زمینۀ ورود سپاهش را در قلب خودمان فراهم سازیم! از یاد نبریم که شیطان در کمین ما نشسته و منتظر است تا ما را شکار کند. وقتی شکار او میشویم که غافل شویم. حضرت رسول اکرم به این دام و کمین و طعمه و شکار چنین اشاره فرموده است:
«اَنَّ الشَیطانَ قَعَدَ لاِبْنِ آدَمَ بِطُرُقٍ....(2)شیطان از راههایی چند در کمین بنی آدم نشسته است... و سپس توضیح فرموده که با چه نیرنگی او را از مسلمان شدن، هجرت کردن، جهاد و مبارزه کردن باز میدارد و جهنّمی میسازد و هر که هشیارانه عمل کند و از دام شیطان بجهد و به تلههای ابلیس نیفتد، بهشتی میشود.
خدا کند که باغ دلمان به یاد خدا بروید و موعظۀ حق بر دل نشیند، دل ما از دام و دانه جدا شود و پر از جاذبۀ جاودانۀ خدا گردد.
خلاصۀ سخن آن که در طهارت دل و تغذیۀ قلب و بالندگی جان و رشد روح، خود ما نیز سهمی داریم که اندک و ناچیز نیست. آشنا ساختن دل با قلمرو معنویات و شنیدن پیامهای آن چنانی نیز با گوش جان میسّر است به شرط آن که چشم و گوش باطنی و قلبی را با گناه و هوس از کار نینداخته باشیم.
آن که نشناسد به عالم محرم و بیگانه کیستدر درون دل چه میداند که صاحب خانه کیست؟
و... هرگز مبادا که خانۀ دل را به شیطان بسپاریم.
دلهای سنگی، دلهای نرم
به نام خدایی که نام او مایۀ خشیت و خشوع دلهای با ایمان است و قلب مؤمن با آیات او روشن و زنده میشود. اگر دل، سنگ گردد، زندگی هم پر از ننگ گردد و اگر قلب، نرم و رام و فروتن شود، چشمۀ حکمتها میشود و بستر رحمتها.
خشوع دل
از موهبتهای الهی، داشتن دلی «خاشع» است، یعنی قلبی پرسوز و گداز، پراشتیاق و با حال، اثرپذیر و نرم و متواضع. در چنین دلی هم «بذر حکمت» میروید، هم «خوف الهی» آشیانه میکند.
از موعظههای حضرت عیسی علیه السلام این بود که:
«گیاه در زمین هموار و نرم میروید، نه در سنگلاخ! حکمت هم در قلب متواضع، آباد میگردد نه در قلب متکبر. آیا نمیبینید که هر کس سر برافرازد تا سقف، سرش میشکند. اما آن که گردن را پایین بگیرد، در پناه
و سایۀ سقف قرار میگیرد؟»(1)
سینۀ سنگی ما،
از چه از شور و شررها خالی است؟
دیده و این همه خشک؟
نفس و این همه سرد؟
تو و این سنگدلی؟... من و این بی دردی؟!
چگونه میتوان به این خشوع قلبی و نرم دلی دست یافت؟
یکی از کلیدهای گشایش دل، «ذکر» است، آن هم همراه با صدق و خلوص و در خلوت الهی.
حضرت باقر علیه السلام فرمود:
«تَعَرَّضْ لِرِقَّةِ القَلبِ بِکَثْرَةِ الذِّکْرِ فِی الْخَلَواتِ؛(2)
در خلوتها خدا را بسیار یاد کن، تا رقت قلب برایت پدید آید».
بسیاری از بزرگان به تعبیر علامۀ طباطبایی برنامهای به نام «کشیک دل» یا همان «مراقبت» داشتهاند و لحظات انس با محبوب و خلوت با معبود و ذکر زبانی و قلبی او را وسیلهای برای پالایش دل از کدورتها قرار دادهاند و از معاشرتهای بی ثمر و دوستان ناباب و مجالس لهو، پرهیز کردهاند، که مایۀ مرگ دلها است.
دلهای سنگی
این درست است که دل، گاهی سفت و سخت میشود، سختتر از سنگ، و هیچ ردپایی از احساس، عاطفه، محبت، شوق، حرارت، ایمان،
غم و حزن در آن یافت نمیشود، که البته عواملی دارد و باید آنها را شناخت و درمان کرد.
قرآن کریم، از این گونه «دلهای سنگی» یاد میکند و میفرماید:
«فَهِیَ کَالحِجارَةِ اوْ اشَدُّ قَسْوَةً وَ انَّ مِنَ الحِجارَةِ لَما یَتَفَجَّرُ مِنه الأنهارُ وَ انَّ مِنها لَما یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنهُ الماءُ»؛(1)
برخی از دلها همچون سنگ یا سختترند، از بعضی سنگها که شکافته میشود، نهرها میجوشد و از برخی سنگها که میشکافد آب بیرون میآید، گاهی برخی از سنگها و کوهها از خشیت الهی فرو میریزد....
آیا این یک مصیبت و بلا نیست؟ این واژگون شدن قلب نیست؟
در احادیث، قساوت قلب به عنوان یک تنبیه خدایی به شمار آمده است، کیفری نه در جسم و بدن بلکه در دل و جان و البته ریشهاش در تبهکاری خود انسان است. چه میشود که این پایگاه، سقوط میکند و از دست «جنود الرحمان» بیرون آمده، «پایگاه ابلیس» میشود و دیگر هیچ آیه و حدیثی، موعظه و حکمتی، هشدار و انذاری در آن اثر نمیکند؟
از امیرمؤمنان علیه السلام اگر بپرسیم، پاسخ او چنین است:
«ما جَفّتِ الدُّموعُ الاّ لِقَسْوَةِ القُلُوبِ وَ ما قَسَتِ القلوبُ الاّ لِکَثْرَة الذُّنوبِ؛(2)
اشکها جز به خاطر قساوت دلها خشک نمیشود و دلها را جز گناهان زیاد، به قساوت نمیکشد».
عصیان و گناه، پرتگاه دل ماست
کشف معادلههای دل، بسیار مهم است و در عین حال ضروری.
گاهی خود انسان نمیداند که چرا چنین است و این «حال»، ریشه در کدام «عمل» دارد، اما خوشبختانه حکیمان روانشناس، چون امامان معصوم علیهمالسلام که از هزار توی دل و پیچ و خم روح آگاهند، گوشهای از ابعاد پنهان دل را رازگشایی کردهاند و کتاب قلب را برای ما و به روی ما گشودهاند.
این که آرزوهای دور و دراز، قساوت قلب میآورد، یکی از آنهاست.
این کلام پیامبرانه که: اگر مَرکب دل را با یاد مرگ، رام نسازی چموش و سرکش میشود، یکی دیگر است.
و این که گوش دادن به ساز و آواز، شکار رفتن، رفت و آمد به دربارها، دل را سنگی میکند و ترک عبادت، جان را میمیراند و ثروت زیاد و همنشینی با پولداران قساوت دل میآورد و ترک رفت و آمد با بستگان دل را سخت میکند و... نمونههای دیگر.
نرم سازی دل
حال که خدا در قلبهای خاشع جا دارد و سنگ دلی، انسان را از خدا دور میسازد، چه کنیم که این گوهر را به دست آوریم؟
آن چه عاطفه را تحریک میکند، مایۀ نرمش دل است. نباید گذاشت این دل که خانۀ مهر و عطوفت است، از سرشت اصلی خود دور شد.
مردی خدمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله از سنگ دلی خود شکایت کرد.
روش درمانی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله چنین بود که فرمود:
هر گاه خواستی قلبت نرم شود، به بینوا طعام بده و دست محبت و
نوازش بر سر یتیم بکش.(1)
در سخنی دیگر فرمود: دلهایتان را به رقت و نازکی و مهرورزی عادت دهید، زیاد تفکر کنید و از خوف خدا گریه کنید.(2)
حضرت علی علیه السلام در نامۀ بلندی که پندهای گران بهای او به فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام است، از جمله دربارۀ مراقبت از قلب و تربیت دل و حیات بخشی به جان توصیه میفرماید: «وَ ذَلِّلْهُ بِذِکْرِ المَوتِ»؛ (3)دل را با یاد مرگ، رام و آرام کن.
اینها بهره گرفتن از عواملی است که غرور را میزداید و فطرت را بیدار میسازد و دل را به سرشت اولیهاش نزدیکتر میسازد.
سرزدن به بیمارستانها، سرکشی به محلههای فقیرنشین و حلبی آباد، رفت و آمد با خانوادههای یتیم و بی سرپرست، زیارت قبور و حضور در گورستانها، تأمل در حالات پیشینیان و یادآوری آنان که با ما بودند و اکنون از جمع ما رفتهاند، گوش دادن به درد دلهای گرفتاران دردمند، ساده زیستی و ساده پوشی، روزه داری و تحمل رنج گرسنگی و تشنگی و... میتواند دلها را از قساوت برهاند و اگر دچار آن شده است، به رقت آورد.
این نکته نیز از سیرۀ مولایمان امیر المؤمنین علیه السلام آموختنی است:
او را دیدند که جامهای کهنه و وصله دار پوشیده است. در این مورد از او سؤال کردند، حضرت فرمود: «یَخْشَعُ لَهُ القَلْبُ، وَ تَذِلُّ بِهِ النَّفْسُ وَ یَقْتَدی بِهِ المُؤمِنونَ؛(4)
مایۀ خشوع قلب و رام شدن نفس میشود، مؤمنان نیز به آن اقتدا میکنند».
شاعری خوش ذوق، این مضمون را چنین به نظم کشیده است:
با علی گفتا یکی در رهگذار
کار ما در راه حق کوشیدن است جامۀ تقوا به تن پوشیدن است
از حال دل خویش غافل نشویم و سرنوشت قلب را به دست هوس نسپاریم.
نگاه، با چشم دل
چشم دل تنها یک تعبیر شاعرانه نیست، حقیقتی است که در کلام الهی و سخن حضرت رسول و متون و منابع دینی هم آمده است.
تنها هاتف اصفهانی نیست که میگوید:
چشم دل باز کن که جان بینیآنچه نادیدنی است آن بینی
قرآن و حدیث هم چنین فراخوانی دارد، تا دیدنیهای فراتر از چشم سر و نگاه ظاهری را ببینیم.
کور دلی و بینا دلی
وقتی آیات و نشانههای خدا بر در و دیوار و در آفاق آسمان و جهان درون در تجلی است،
وقتی خلقت تابلویی است که عظمت و هدفداری جهان را نشان میدهد،
وقتی «موعظه» بردل مینشیند و جان را دگرگون میسازد،
آن چشمی که در پهنۀ هستی آیات را نبیند و این همه تابلوی جمال را
مشاهده نکند، اگر کور نیست، پس چیست؟
قرآن کریم به صراحت و وضوح چنین تعبیر می کند:
«اِنّها لاَتعْمَی الاَبصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی القُلُوبُ الّتی فِی الصّدور»؛(1)
همانا چشمها نابینا نمیشود، بلکه دلهایی کور میشود که در سینههاست.
این، همان کور دلی است که در پی لجاجت و عناد و سرسختی در برابر پذیرش حق پدید میآید و انسان را از دیدن روشنترین حقیقتهای آفتاب گون، محروم میسازد.
اگر مولوی میگوید:
چشم باز و گوش باز و این عمیدر شگفت از چشم بندی خدا
اشاره به همین حقیقت است که گاهی چشم سر میبیند، لیکن چشم دل نابیناست و البته که این کوردلی علل و اسباب و ریشهها و منشأهایی دارد که باید آنها را شناخت و زدود، تا بصیرت حاصل آید.
موهبت بینا دلی
به همان اندازه که نداشتن بصیرت و کوردل بودن، بد و نشانۀ عقبماندگی ذهنی و معرفتی است، بینا دلی موهبتی الهی به شمار میرود و توفیقی که نصیب هر کس شود، با چشمی بازتر حقایق هستی را میبیند و آن سوی دیوار محسوسات را هم تماشا میکند و به نوعی شهود میرسد.
این، عینکی است که به چشم هر کس نمیزنند و جایزهای است که به
1) (1) حج (22) آیه 46.
هر کس نمیدهند.
در کلام حضرت رسول، این موهبت به نوعی خواست و لطف و عنایت الهی به شمار آمده است، آن جا که میفرماید:
«ما مِنْ عِبدٍ الّا وَ فی وَجْهِهِ عِینانِ، یُبصِرُ بِهِما امْرَ الدّنیا وَ عَیْنانِ فی قَلْبِهِ یُبْصِرُ بِهِما امرَ الآخِرَةِ، فاِذا ارادَ اللّهُ بِعَبْدٍ خَیراً فَتَحَ اللّه عَیْنَیهِ اللّتَینِ فی قلبهِ فَأَبْصَرَ بِهِما ما وَعَدَهُ بِالغیب...؛(1)
هیچ بندهای نیست مگر آن که دو چشم در صورت دارد که با آن دو، کار دنیا را میبیند و دو چشم در دل دارد که با آن دو امر آخرت را میبیند. پس هر گاه خداوند نسبت به بندهای ارادۀ خیر داشته باشد، دو چشم درون او را باز میکند، تا با آن دو دیدۀ دل، آن چه را خداوند بر اساس غیب به او وعده داده است، ببیند».
و این همان عرفان شهودی است، یعنی کنار زدن پردهها، دیدن آن سوی پردههای مادی، عبور از محسوسات، رسیدن به باورهای یقینی، مشاهدۀ باطن عالم، دیدن بهشت و جهنم در همین دنیا و از هم اکنون، آن روز را دیدن و برای آن کار کردن و شعلههای دوزخ و سایهسارهای بهشت را در این جهان با چشم دل دیدن!
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روزی پس از نماز صبح به جوانی که در مسجد بود و از بی خوابی چرت میزد و رنگ پریده و پریشان بود و چشمانی به گودی نشسته داشت، فرمود: «کیفَ اصْبَحْتَ»؟ در چه حالی و چگونه صبح کردی؟ وی گفت در حال یقین، پیامبر پرسید: هر چیزی نشانهای دارد، نشانۀ یقین تو چیست؟ گفت: یقینم، خواب از چشمم ربوده و
1) (1) میزان الحکمه، ج 5 ص 224.
شبها نا آرامم ساخته، از دنیا و آن چه در آن است گسسته شدهام، گویا عرش الهی و روز قیامت و صحنۀ دادرسی و حشر خلایق را میبینم.
گویا اهل بهشت را میبینم که از نعمتهای آن برخوردارند و بر تختها نشستهاند و گویا دوزخ را میبینم که اهل جهنم در آن در عذاباند و صدای تنوره آتش دوزخ را میشنوم و در گوشم میپیچد.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به همراهانش فرمود: «هذا عَبدٌ نَوَّرَ اللّهُ قَلبَه بِالایمانِ...؛(1)این، بندهای است که خداوند، قلب او را با ایمان، روشن ساخته است»!
و این، یعنی همان بینایی دل و روشنی چشم درون که در سایۀ ایمان و معرفت و شهود به دست میآید.
نگاه دل
وقتی برای نگاه، وسیلۀ دیگری جز چشم سر وجود دارد، چرا از آن بهره نگیریم؟
چرا نگاهها و نگریستنهایمان را محدود کنیم و از بسیاری از دیدنیها محروم شویم؟
چه عاملی چشم دل را میبندد؟ چه عاملی موجب گشایش آن میشود؟ به تعبیر حضرت صادق علیه السلام: همۀ مردم چشم سر و چشم دل دارند، اما خداوند چشم دل شما شیعیان را باز کرده و چشم دل مخالفان ما را کور کرده است.(2)
نقش ابلیس در این میان چیست؟ شیاطین، سوگند خوردهاند که آدم را بلغزانند و از رشد معنوی و کمال او جلوگیری کنند و با وسوسهها،
تارهای عنکبوتی بر دست و پای فکر و فطرت او بتنند، تا نه پر پرواز داشته باشد، نه چشم بصیرت. بیشترین میدان و حوزۀ تلاش شیاطین هم دلهای آدمیزاد است. آنها میکوشند تا در این دژ و پایگاه نفوذ کنند و آن را به سقوط بکشانند، آن گاه با داشتن چشم، انسان نمیبیند و با داشتن گوش نمیشنود.
اگر قرآن کریم، از گمراهان دوزخی چنین یاد میکند که:
«لَهُمْ قلوبٌ لا یَفْقهُونَ بِها وَ لَهُم اعْیُنٌ لا یُبصِرُونَ بِها»؛(1)
آنان دلهایی دارند که با آنها درک نمیکنند و چشمهایی دارند که با آنها نمیبینند. آیا این جز اشاره به همان کوردلی و محرومیت از نگاه دل است؟
از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله چنین روایت است که:
«لَوْ لا انَّ الشَیاطینَ یَحوموُنَ عَلی قُلوبِ بَنیآدَمَ لَنَظَرُوا الَی المَلکوت؛(2)
اگر نه آن بود که شیاطین، دور و بر دلهای آدمیان میچرخند، آنان به ملکوت نگاه میکردند». یعنی در چشم دل، زمینه و توان نگاه به ملکوت هستی و عوالم غیب و باطن جهان وجود دارد، به شرط آن که پردههای غفلت و عصیان و نسیان و شیطان، راه این نگاه را نبندد و چشم درون را کور نسازد.
آن چه در مناجات شعبانیه از خدا میخواهیم و فروغ دیدۀ دل را میطلبیم «وَ انِرْ ابصارَ قلوبنا بِضیاءِ نَظَرِها الیک...»، برای دست یافتن به بینایی است، تا چشم دل حجابهای نور را بدرد و به معدن عظمت برسد. این تعبیرها نیز گویای ظرفیت بالای معارف شهودی انسان با
چشم دل است. چه میشود که یکی مو میبیند و دیگری پیچش مو؟ و چرا یکی ابرو میبیند، دیگری اشارتهای ابرو؟
چرا حرمان از فیض نگاه؟
اگر به «سیر باطنی» هم به اندازۀ «سفر زمینی» اهتمام ورزیم، اگر «هجرت انفسی» را هم به اندازۀ «هجرت آفاقی» مهم بدانیم، آن نگاه و دید را هم پیدا میکنیم.
باز هم از ترجیع بند هاتف اصفهانی بیاوریم که گفته است:
با یکی عشق ورز از دل و جان
گوشِ جان
از «چشم دل» سخن گفتیم و این که گاهی کور میشود و روشنترین حقیقتها را نمیبیند.
از «گوش جان» هم میتوان سخن گفت و از شنوایی و ناشنواییاش.
این جا هم نکوهش قرآن از آنان که گوش دارند و نمیشنوند، پابرجاست.
مثل آن جا که از چشمداران نابینا بود.
گیرندۀ درونی
در این جهان پهناور، صداها و نداهای بسیاری پخش میشود، با فرکانسهای متفاوت.
نداهایی هم وجود دارد، اما نه از جنس صوت و صدا، که برای دریافت آنها گوشی دیگر لازم است به جز گوش سر.
هم دعوتهای «رحمانی» وجود دارد، هم دعوتهای «شیطانی»، تا انسان، شنونده و پاسخگو و پذیرای کدام باشد!
در سخنان معصومین، بسیار از این حقیقت سخن گفته شده است که
قلب انسان یا قلب مؤمن، دو گوش دارد، در یکی ابلیس وسوسه گر و شیطان فریبکار میدمد، در دیگری فرشتۀ نجات بخش و ارشاد گر.
نسبت به کارهای نیک و بد یکی امر میکند، دیگری نهی مینماید. یکی تشویق میکند، دیگری هشدار میدهد و بر حذر میدارد. انسان در این میان، متحیّر است که کدام را بپذیرد و در پی کدام دعوت به راه افتد.
امام صادق علیه السلام میفرماید: «اِنَّ لِلقَلبِ اذُنینِ: رُوحُ الایمانِ یُسارُّهُ بِالخَیرِ، و الشَّیطانُ یُسارُّهُ بِالشَّرِ، فَایُّهُما ظَهَرَ عَلی صاحِبه غَلَبَه؛(1)
دل، دو گوش دارد: روح ایمان او را به نیکی فرا میخواند و در گوشش زمزمۀ خیر سر میدهد، امّا شیطان، نجوای شرّ و بدی با او دارد. هر یک از این دو چیره شود بر دیگری و صاحب آن گوش غلبه مییابد».
این، همان گیرندۀ درونی است که یا روی فرستندۀ حق تنظیم میشود، یا فرستندۀ باطل. امواج هر یک را دریافت کند و دستور از هر کدام بگیرد، برنامۀ زندگیش همان گونه تنظیم میشود.
اشکال از کجاست؟ از گیرنده یا فرستنده؟
اگر در فضای زندگیها و در قلمرو جانها و قلبها، امواج هدایت و بصیرت پراکنده میشود، اگر گیرندۀ آن امواج «هدایت» نباشیم و گوش جانمان تعطیل باشد، خودمان مقصریم که «رادار دل» را خاموش کردهایم.
جمعی شنوندهاند و گوینده خداست
1) (1) میزان الحکمه، حدیث 16950
گوش باز و گوش بسته
میگویند: وقتی حرّ بن یزید، از کوفه خارج شد تا به سوی حسین بن علی علیه السلام آید و به دستور ابن زیاد، راه را بر امام ببندد، از پشت سر ندایی شنید که: «ای حر، تو را بر بهشت جاودان بشارت باد!» اما با شگفتی وقتی به عقب نگاه کرد، کسی را ندید»(1)همین ندا بود که در صبح عاشورا او را «حسینی» کرد و از جبهۀ باطل جدا شد و به اردوی حق پیوست و جان خود را فدای امام کرد.
از این نداهای بیدارگر، بسیار است. اما اگر گوش جان کسی بسته باشد، از شنیدن و پیروی کردن محروم میماند.
امام صادق علیه السلام فرمود: «اِنَّ اللّه اذا اراد ان یَهْدِیَ عَبداً فَتَحَ مَسامِعَ قَلبِه...»(2)
هر گاه خداوند بخواهد بندهای را هدایت کند، «گوش جان» او را باز میکند، و اگر جز این را بخواهد، گوش قلب و درونش را میبندد و مهر میزند، پس هرگز به راه صلاح و اصلاح نمیآید و این است معنای کلام خدا که: بلکه بر دلها قفلهاست!
اگر کسی نخواهد هدایت شود، هزار حنجره آواز هم بیخ گوشش زمزمۀ هدایت سر دهد، بیدار نمیشود. مگر قوم حضرت نوح، در برابر دعوت توحیدی و هدایتگر او، جامه بر سر نمیکشیدند و انگشتان خود را در گوشهای خود نمینهادند تا ندای نوح را نشنوند؟(3)
وقتی «گوش سر» با روی گردانی انسان، از شنیدن حق و پیام هدایت محروم میشود، «گوش جان» هم با وجود حالت اعراض، لجاجت، روی گردانی و بی رغبتی، ناشنوا میشود.
امام علی علیه السلام آن غریب مظلوم، در جمع غفلت زدگان ناشنوای حق، دلگیر از آن همه گوش جان مخاطبان از شنیدن پیام علوی، به آنان میفرمود: ای مردم! خوب گوش دهید و توجه کنید، گوشهای دلهایتان را حاضر کنید تا دریابید و بفهمید... «وَاَحْضِروُا آذانَ قُلوبِکُم تَفْهَموُا».
تاریخ و تجربه نشان میدهد که اگر «گوش جان» کر شده باشد، حتی کلام بلیغ و برّان علی علیه السلام و مواعظ تکان دهندۀ او هم نمیتواند مخاطب را از جا حرکت دهد و متحول سازد، و این اشکال، نه از گوینده، بلکه از شنونده است.
پردههای گوش جان
آن چه گوشجان را از کار میاندازد، آلایشهای درونی و رذایل اخلاقی است.
«پند»، عزیزترین همدم انسان است، اما اگر «گوش پند نیوش» نباشد، آن موعظه نه بر دل مینشیند، نه با انسان انس میگیرد.
«حکمت»، روشنی بخش خانۀ دل ست، اما اگر «گوش جان» کر و بسته باشد، راه و روزنی برای فروغ افکنی به این خانه نخواهد داشت.
«حق»، رساترین صداست که پردهها را میدرد و دیوارها را فرو میریزد، اما اگر کسی آلوده به خودخواهی و دنیاطلبی و هواپرستی باشد، گوش جانش از شنیدن و دریافتن پیام حق ناشنوا میشود.
به قول مولوی:
گوش را بندد طمع، از استماعچشم را بندد غرض از اطلاع
«گناه»، مایه زنگار گرفتن دل و از کار افتادن دستگاه شنوایی قلب و
بسته شدن درهای حکمت و یقین به روی انسان است.
آنان که دلی پر از هوسهای شیطانی دارند و زندگیشان آلوده به معصیت و غفلت است و دنیازدگی آنان را مسخ کرده، حکمتهای متعالی یا به گوش جانشان نمیرسد، یا از یک گوش وارد شده، از گوش دیگر خارج میشود و چون بستر مناسب برای آرام گرفتن و توطّن نمییابد، در جان چنین آدمی «قرار» نمیگیرد و پندها، موعظهها، هشدارها، آیهها و انذارها او را به توبه و تذکر و تدارک و جبران و خودسازی نمیکشاند.
اگر قلب، از آشفتگی و پراکندگی نجات یابد و به تمرکز و قرار برسد، هوش و حواس آن هم کارآمدتر خواهد شد.
حضرت رسول صلی الله علیه و آله در حدیثی از جمله عوامل بسته شدن گوش جان و محروم گشتن از زمزمهها و آواهای ملکوتی را آشفتگی خاطر و پر حرفی میداند و میفرماید: «لَوْ لا تَمزُّعُ قلوبِکم وَ تَزَیّدُکُم فِی الحدیث، لَسمِعتُم ما اسْمَعُ»(1)
اگر آشفتگی و پریشانی و تفرّق قلبهای شما نبود و اگر زیادهگویی شما نبود، شما هم میشنیدید آن چه را من میشنوم»!
پیشوای وارستهای چون علی علیه السلام چون خاطری جمع به یاد خدا داشت و قلبی متمرکز بر حضرت حق، از این رو از آن گوش جان که حضرت رسالت برخوردار بود، نصیبی داشت و چشم و گوش درونش به روی حقایق هستی باز بود، مثل پیامبر، از این رو رسول خدا صلی الله علیه و آله به وی فرمود: «اِنَّکَ تَسْمَعُ ما اسْمَعُ وَ تری ما اری، الّا انّکَ لَسْتَ بِنَبیٍّ؛(2)
یا علی! آن چه را من میشنوم، تو هم میشنوی و آن چه را من میبینم تو هم میبینی، جز این که تو پیامبر نیستی»!
طاعت و عبادت، چشم دل و گوش جان را بینا و شنوا میکند، گناه و هوی، بر بصیرت قلب و شنوایی دل، پردۀ ظلمت و قساوت میکشد.
باید از آن وادی جدا نشد و به این وادی پای ننهاد، تا قلب از دو روزن چشم و گوش، بینای حقایق و شنوای معارف گردد.
در کشور دل، ملال پیش آمده است
سفری در اعماق دل
با همۀ پژوهشهای قدیم و جدید و با تأملها و دقتها، هنوز «راز دل» کشف نشده است.
آن چه ما را بیشتر در جهت شناخت پروردگار و حقایق هستی کمک میکند، «قلب» است؛ حتی بیش از «عقل» و روشنتر از ادراکات حسی.
اگر چشم و گوش هم در این زمینه، نقش دارند و دریچهای به روی معرفت بر ما میگشایند، اینها همه ابزار ادراک و شناخت قلبند. در قلمرو وجود ما، آن چه تلاش باطنی به سوی خدا و در راه خدا دارد، دل است و اندام ظاهری، اسباب این حرکت باطنیاند و همچون ابزار و خدمتکار، در خدمت و استخدام آن «هادی درونی» و «گیرنده قلبی» اند.
فساد و صلاح، در دل پدید میآید، آن گاه به اعضا سرایت میکند.
فجور و فلاح و زمینههای سعات و شقاوت نیز ابتدا در باطن بروز میکند و سپس علنی میشود.
اگر بحث از «طاعت»، «تمرد»، «قبول» و «عصیان» است، ریشۀ آن در درون است.
تیرهدلی، زندگی را هم تیره میکند.
روشنایی قلب، حیات را هم نور و روشنی میبخشد. از کوزه همان طراوت که در اوست. پس، باید دل و دنیای درون را بیشتر و عمیقتر شناخت و در وسعت کران ناپیدای آن به سیر و سیاحتی روشنبنیانهتر پرداخت.
هر کس دنیای قلب را نشناسد، خدای قلبآفرین را هم نخواهد شناخت.
هر کس دل خود را نشناسد، دیگری را به طریق اولی نخواهد شناخت.
و از کسی که «قلمرودل» را نپیموده و نشناخته باشد، چگونه میتوان انتظار «نگهبانی دل» و «مراقبت باطن» داشت؟
در نگاه صاحبدلان
هنوز در آغاز این سخنیم که دل چیست؟ و در پی کدام دلیم؟ دلی که در سینه است، یا دلی که کانون معرفت، محبت و ادراک انسان است و جایش نامعلوم است؟
غزّالی در احیاء العلوم، گام ما را در شناخت دل، لحظهای بر این حقیقت نگاه میدارد که:
«قلب، به دو مفهوم است:
یکی آن قطعه گوشت صنوبری شکلی که جانب چپ سینه قرار دارد و تلمبهخانۀ بدن و در ارتباط با گردش خون است. این، چیزی است که در علم طبیعی از آن بحث میشود و چیزی است که حتی حیوانات هم آن را دارند؛ مرده هم این قلب را دارد، لیکن کار نمیکند.
دیگری آن بعد لطیف و خدایی بشر است که جنبۀ معنوی و روحانی دارد و حقیقت انسان است و همین قلب است که درک میکند و صاحب علم و شناخت است و تکلیف، متوجه این قلب است و از همین قلب، انتظار و طلب است و همان، مورد عقاب و سرزنش قرار میگیرد.
بسیاری از فرزانگان هم در تحلیل نوع ارتباط این قلب با قلب مادی در سینه، فرومانده و این راز ناشناخته را کشف نکردهاند».(1)
یکی دل را «سلطان اقلیم وجود» میداند؛ یکی آن را «کعبه مراد» میشناسد؛ یکی «حرم خدا» معرفی میکند؛ یکی «خانۀ محبوب» میداند؛ یکی «نهانخانۀ اسرار و معارف» ترسیمش میکند. به راستی، دل چیست؟
دل چه باشد، مخزن اسرار حق
خواجۀ انصاری گوید: «دل آدمی را چهار پرده است: پردۀ اول، صدر است که مستقرّ مهد الهام است؛ پردۀ دوم، قلب است که محل نور ایمان است؛ پردۀ سوم، فؤاد است که سراپردۀ مشاهدت حق است؛ پردۀ چهارم، شغاف است که محل رحل عشق است. این چهار پرده هر یکی را خاصیتی است و از حق به هر یکی، نظری. «رب العالمین» چون خواهد که رمیدهای را به کمند لطف در راه خویش کشد، اول نظر میکند به صدر وی، تا سینۀ وی از هواها و بدعتها پاک گردد. پس نظر میکند به قلب وی، تا از آلایش دنیا و اخلاق نکوهیده پاک گردد. پس نظر میکند به فؤاد وی و او را از علایق و خلایق باز برد و چشمۀ حکمت در دل وی
1) (1) مُحَجّة البیضاء، ج 5، ص 5
گشاید. پس نظر میکند به شغاف وی، نظری که بر روی جانِ نگار است».(1)
سخنی از علامۀ جعفری: افق زیبای دل، نگاههای بسیاری را متوجه خود ساخته است و حالات گوناگون آن، میدان نکتهسنجی، لطافتنگری و هنرآفرینی صاحبان ذوق گشته است. استاد علامۀ جعفری در پژوهشی که پیرامون این لطیفۀ ربانی و ویژگیهایش دارد و ترکیبات ادبی ساخته شده از واژۀ دل را تا حدود 427 ترکیب، همراه با نمونههایی از شعر شاعران میآورد، در پایان، این گونه جمعبندی میکند:
«بیایید همۀ کتابهای سازندۀ بشری را از کتب باستانی یونان و هند گرفته تا الهیات قرون وسطی و نوشتههای به ظاهر ادبی مشرق و غرب، مانند مثنوی جلالالدین مولوی و بینوایان ویکتور هوگو و آثار انسانی داستایوفسکی، بالزاک، تولستوی، شکسپیر و صدها امثال این آثار که بسیار بسیار عالیتر از روانشناسان حرفهای، انسان را شناختهاند، در یک میدان بزرگ بینالمللی جمع کنیم؛ سپس روی کلماتی مانند دل، وجدان، عقل سلیم، فطرت پاک، عواطف عالی (تصعید شده) انسانی را قلم بطلان بکشیم، یعنی آنها را از آن آثار بزرگ انسانی منها کنیم، ببینیم آیا در این صورت، حتی یک سطر در آن کتابها وجود خواهد داشت که به خواندنش بیرزد»؟!(2)
این نکته، نقش محوری «دل» را در حیات انسانی و اندیشههای بشری و فرهنگ ملل و افکار فلاسفه نشان میدهد.
شگفت از انسان امروزی که با این پدیدۀ بینظیر، برخوردی سطحی و سَرسَری دارد و مثل کسی که در ساحل دریایی ایستاده و تنها به تر کردن سرانگشت خود از یک اقیانوس بسنده میکند، از «دریای دل» برداشت و شناختی اندک دارد و هرگز به فکر غوطه خوردن در دل این اقیانوس و صید گهرهای گرانبها نمیافتد. مگر از انسان تکبعدی معاصر، جز این انتظار است؟
زندهیاد علامه جعفری، در پژوهش خود، پس از نقل و ارزیابی آیات قرآن که به نوعی به موضوع قلب و حالاتش پرداخته است، به یک جمعبندی میپردازد و نتایج نُهگانهای را به دست میدهد که به یکی از آنها (نتیجۀ ششم) اشاره میشود: «کبر، نخوت، خودآرایی و خودنمایی که پدیدههایی از بیماری «خودمحوری» میباشند، معلول بسته شدن فعالیتهای سازندۀ قلب است. هنگامی که این قطبنمای انسانی مختل شد و هنگامی که این مهمانسرای الهی ویران گشت، موقعی که این مدار انسانیت منحرف شد، دیگر نیک و بد و احترام ذات و به طور کلی هست و نیست و باید و نباید و شاید و نشاید، مسخرهای بیش نخواهد بود».(1)
شناخت قلمرو دل، مقدمۀ ساماندهی، هدایت و نجات آن است.
مگر میتوان کارهای متن را از حاشیه اصلاح کرد و اصلاح دل را با نگاهی سطحی و شناختی ناقص به ثمر رساند؟
وقتی دل، از گناه گرفته باشد و قلب، چرکین گشته باشد، چارهای جز شستوشوی آن و زدودن زنگار و جلابخشی و صفادهی نیست. این گونه است که دل رمیده، باز هم به کمند محبت خدا گرفتار میشود و چه
1) (1) همان، ص 442
شکار خوبی و چه صیاد خوبی!
گاهی میان ما و دل، فاصله میافتد. به تعبیر قرآن کریم: «اِنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ المرء وَ قَلبِه».(1)با این دل رمیده، فراری و گمشده چه باید کرد و چه میتوان کرد؟
در پیشِ فرزانهای از وسوسههای دل، شکوه کردند. گفت: دل همچون خانهای است که دزد بر آن میگذرد؛ اگر چیز دندانگیری بیابد، برمیدارد وگرنه میگذرد و میرود. دلهای خالی از هوا و هوس، هرگز وسوسۀ شیطان را برای نفوذ برنمیانگیزد.
با این حساب، پیراستن خانۀ دل از وسوسههای شیطانی و بیرون راندن سپاه نفس اماره از منطقۀ قلب، کار «مدیریت دل» را آسانتر میسازد. تا دل، تیره و ظلمانی است، در رواق آن آیات حق و کتاب فطرت و منشور هدایت، خواندنی نیست. در دل روشن، سطر سطر کتاب حق، خوانا و زیباست. این خانه را تاریک مپسندیم.
جان، لوح سفیدی است، سیاهش نکنید
1) (1) . انفال (8) آیۀ 24
دردسرهای دل بیمار
وقتی نقش دل، در تأمین خوشبختی یا گرفتار شدن به تباهی، حیاتی و حساس است، نسبت به سلامت یا بیماری آن نمیتوان بیتفاوت بود.
آن گونه که در مسائل بهداشتی و طب بدن، این حساسیت وجود دارد و بجا هم هست، در مسائل روحی و معنوی هم موضوع «قلب»، از همان حساسیت، بلکه بالاتر برخوردار است.
دل، هم میتواند کانون «نور خدا» باشد، هم «پایگاه شیطان»؛ هم روشن باشد، هم تاریک.
نتیجه هم روشن است: اگر آن شد، راهی به سوی سعادت و خوشبختی پیش پای انسان میگشاید و اگر این بود، سرنوشت دوزخ را برای آدمی رقم میزند.
بیماریهای دل
دل بیمار، صاحبش را همیشه به دردسر میاندازد؛ رابطهاش را با دیگران مختل میسازد؛ نگاهش را به اشخاص حادثهها و پدیدهها، نگاه
غیرسالم میکند و تلاشهای او را در مسیر بیراهه قرار میدهد. به برخی از این بیماریها اشاره میشود، تا زمینۀ درمان آنها پدید آید:
«نفاق»؛ این که ظاهر و باطن انسان دوگونه باشد و حرف و عمل با هم نخواند و «بود» و «نمود» تناقض داشته باشد، ریشه در بیماری دل دارد. قرآن کریم از منافقان و دوچهرگان که خود را با ایمان و مسلمان جلوه میدهند، اما در دل، کافر و بیاعتقادند به عنوان کسانی یاد میکند که «فی قُلُوبِهِم مَرَضٌ»(1)و این بیماردلی، پیوسته در حال افزایش، ریشه دواندن و گسترده شدن است.
«گناه»؛ سواری دادن به شیطان و پیروی از «هوای نفس» و خروج از دایرۀ بندگی خدا و ورود به منطقۀ ورود ممنوع گناه، نوعی بیماری دل است. گناه هم بیماری است و هم زمینۀ تباهی قلب را فراهم میکند. چه زیباست سخن حضرت علی علیه السلام که فرمود:
«لا وَجَعَ اوْجَعُ لِلقُلوبِ مِنْ الذُّنوبِ؛(2)برای دلها، هیچ دردی دردناکتر از گناه نیست».
در کلام دیگری آن حضرت، معصیت را عامل زیر و رو شدن اساس وضعیت دل میشمارد و میفرماید:
«ما مِن شَیْءٍ افْسَدُ لِلقَلْبِ مِنْ خَطیئةٍ، انَّ الْقَلبَ لَیُواقِعُ الخَطیئَةَ، فَما تَزالُ بِهِ حَتَّی تَغْلِبَ عَلَیهِ فَیُصَیِّرَ اعلاهُ اسْفَلَهُ؛(3)هیچ چیز مانند گناه، تباه کنندۀ دل نیست.
دل سراغ گناه میرود و دچار معصیت میشود؛ همواره دست به گریبان با آن است، تا آن که گناه بر او چیره شود و دل را زیر و رو میسازد».
گناه، همچون دودی است که از چراغی بلند میشود. به تدریج، هوا را
آلوده و شیشۀ آن چراغ را سیاه میکند؛ تا آن جا که سراسر دل را میگیرد.
چنین دلی، نه نور ایمان را به خود راه میدهد، نه موعظه و پند در آن اثر میکند و نه پذیرای حق و حکمت میشود و از سنگ هم سختتر میشود.
آن چه در آیات و روایات، به عنوان «طبع قلب» مطرح شده - یعنی لاک و مهر خوردن دل - بیان دیگری از همین کوردلی است. وقتی جعبهای، دری، خانهای یا شیشهای مهر بخورد و پلمپ شود، نه چیزی وارد آن میشود و نه چیزی از آن خارج میگردد و از مدار بهرهوری و استفاده خارج میشود.
دلهای دربسته و سربسته، نه معرفت مییابند، نه هدایت میشوند، نه پند میپذیرند، نه حقیقتها را میبینند، نه بشارت و انذار در آنها اثر میگذارد، نه وقایع و حوادث مایۀ عبرت آنها میگردد و نه با منطق و
1) (1) . همان، ص 273
برهان، رام و آرام میشوند. البته خود این سربسته شدن دل و «طبع قلب»، که در قرآن هم مکرر آمده است(1)، نتیجۀ برخی اعمال دیگر همچون لجاجت، دنیاخواهی، طمع، حرامخواری، رشوه، کفر و هواپرستی است.
امام حسین علیه السلام در روز عاشورا وقتی گمراهی و فریبخوردگی سپاه کوفه را دید و از تصمیم جدی آنان برای جنگ با فرزند پیامبر و ریختن خون وی آگاه شد، بارها به موعظه و نصیحت آنان پرداخت و برایشان آیه و حدیث خواند و هشدار و بیم داد و از عذاب الهی ترساند؛ اما آنان حتی حاضر نبودند به سخنان حضرت گوش فرا دهند و همهمه راه میانداختند تا صدای امام به گوش سربازان عمر سعد نرسد. حضرت فرمود: «فَقَدْ مُلِئَتْ بُطونُکم مِنَ الْحَرامِ وَ طُبِعَ عَلی قُلوُبِکُم؛(2)شکمهایتان پر از حرام شده است و بر دلهای شما مهر خورده است».
این، وضع دلی است که بیمار است؛ دلی که پایگاه و جایگاه هوسهای شیطانی و وسوسههای ابلیسی شده و همه چیز را با نگاه شکم و شهوت میبیند و برای ورود سپاه عقل و جنود رحمانی به حریم دل، راهی باز نگذاشته؛ اما لشگریان شیطان، شبانهروز برای ورود به آن، مجاز و آزادند و کمترین ممانعتی انجام نمیگیرد.
از چنین دلی و صاحب چنین قلبی چه انتظاری برای رشد، سعادت و فلاح میرود؟
قلب سلیم
نقطۀ مقابل بیماردلی، سلامت قلب است. «قلب سلیم»، اصطلاحی قرآنی است که بیان میکند در روز قیامت، ثروت و فرزندان به کار نمیآیند. هر کس با خودش «قلب سلیم» آورده باشد، کامیاب است: «اِلاّ مَنْ اتَی اللّهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ».(1)
قرآن، حضرت ابراهیم را از کسانی میداند که صاحب «قلب سلیم» بود.(2)
قلب سلیم، دلی است که از شک و شبهه، ریب و تردید، کینه و حسد، کفر و نفاق و ریا، حب دنیا و دلبستگی به شهوات و مادیات، پاک و پیراسته باشد.
صاحبان قلب سلیم، پیوسته دربان دل خویشند تا «نامحرم» و «غیرخودی» وارد آن نشود؛ کشیک میدهند تا عوامل نفوذی شیطان، از گذرگاههای ریا و حسد و عجب و تکبر و مالدوستی و جاهطلبی، به درون آن رخنه نکنند؛ مواظبند تا دچار بیماریهای اخلاقی و رذائل نفسانی نشوند و به دشمن نیرومند مکّاری چون نفس اماره، روی خوش نشان ندهند و فریب دوستنماییهایش را نخورند.
با دشمن نفس، صلح کردن ننگ است
امام علی علیه السلام فرمود: «هر گاه خداوند، بندهای را دوست داشته باشد،
به او «قلب سلیم» و اخلاق نیک و استوار میدهد؛ «إِذاَ احَبَّ اللّهُ عَبْداً، رَزَقَهُ قَلباً سَلیماً وَ خُلقاً قَویماً»(1)
امام باقر علیه السلام نیز فرمود: «لا سَلامَةَ کَسَلامَةِ الْقَلبِ؛(2)هیچ سلامتی، همچون سلامت قلب نیست».
وقتی از پیامبر میپرسند: قلب سلیم چیست؟ میفرماید: دین بدون شک و هوا و هوس و عمل بدون سمعه و ریا.(3)
و این، همان وارستگی از سلطۀ شیطان بر دل و جان و ذهن و ضمیر انسان است که موهبتی عظیم است و دست یافتن به آن، توفیقی بزرگ.
برای «قلب سلیم»، ویژگیهای دیگری نیز بیان شده است، مثل وابستگی محض به خدا، توحید، وارستگی از حب دنیا، داشتن نیت سالم و انگیزۀ خوب، مبرا بودن از حرص و طمع و شهوت، برخورداری از انصاف، سلامت از شبهات، حیات و زنده بودن با علم و حکمت و یاد پیوستۀ معاد.
اگر بوستان دل، از علفهرزههای رذائل زدوده نشود، مجال مناسبی هم برای رشد فضایل پیش نمیآید. از این رو، اهل دل و معنی، پیوسته اهل «مراقبت از دل» بودهاند تا به یغمای ابلیس نرود و خانۀ شیطان نگردد.
عارفان گفتهاند: «دلها سه قسم است: قلب منیب، قلب شهید، قلب سلیم. قلب منیب، قلب بندهای است که از او ترسید و عیب خود دید و با مولای خود گردید. قلب شهید، قلب کسی است که دلی دارد زنده و گوشی گشاده و آن دل مرا حاضر گشته. طوبی او را که دلی دارد سلیم، از
شک شسته و با مولی پیوسته و از دنیا و خلق آسوده و از غیر او رسته.
دل سلیم، با سلامت بود؛ هر چه بدو دهند، قبول کند و به آن قانع شود...».(1)
اگر گناه، بیماری دل است، توبه درمان آن است و اگر غفلت، مایۀ تباهی قلب است، داروی ذکر و یاد، جلادهندۀ آن است و اگر نفاق و ریا و تظاهر، مرض قلبی است، خلوص و یکرنگی و تصفیۀ نیت و زلال ساختن انگیزه، شفابخش آن است و صفا بخشیدن به آن، رسالت خودساختگان.
دل، از گناه گرفته است و قلب، چرکین است
و زنگ ظلمت و زشتی، گرفته کاسۀ دل را
و «نور»، خاموش است
بیا، بیا که بشوییم خانۀ دل را
بیا که چهرۀ دل را
به آب توبه بشوییم و پاکتر گردیم
بیا به فطرت بیعیب خویش برگردیم.
1) (1) تفسیر کشفالاسرار، ج 7، ص 128
درمانِ دل مردگی
اگر دل، زنده میشود، مرگ هم دارد و اگر «حیات قلب» یک نعمت است، «دلمردگی» هم آفتی است که باید درمانش کرد.
آنان که در پی عوامل «حیاتبخش» برای قلب خویشند، باید عوامل «مرگ دل» را هم بشناسند و از آنان پرهیز کنند.
این عوامل چیست؟ و... راه درمانش کدام است؟
عوامل دلمردگی
وقتی حیات دل، به بصیرت، ایمان، یقین و نور معرفت است، مرگ آن هم به جهالت، کفر، شرک و غفلت است.
«ذکر»، دل را زنده میسازد، اما «غفلت»، آن را میمیراند.
«طاعت»، مایۀ حیات قلب است، ولی «معصیت»، مایۀ مرگ دل است.
اگر «توجه»، «تنبّه» و «بیداری»، از نشانههای دل زنده است، نسیان هدف و غفلت از آخرت و خوشیهای هوسآمیز هم دلیل دلمردگی
است. از همین رو خندۀ زیاد، در زبان حضرت رسول، سبب مرگ قلب به شمار آمده است: «اِیّاکَ وَ کَثْرَةَ الضِّحْکِ، فَاِنَّهُ یُمیتُ القلبَ».(1)
فیض کاشانی نقل میکند:
به ابراهیم ادهم گفتند: چرا دعا میکنیم، اما مستجاب نمیشود؟ با آن که خدای متعال فرموده است که بخوانید مرا، تا اجابت کنم شما را!
گفت: چون که دلهایتان مرده است.
گفتند: چه چیزی دلها را میرانده است؟
گفت: هشت خصلت؛ حق خدا را شناختید، اما آن را بر پا نداشتید و ادا نکردید. قرآن خواندید، ولی به حدود احکام آن عمل نکردید. گفتید رسول خدا را دوست میداریم، اما سنت و روش او را ترک کردید. گفتید از مرگ بیم داریم، اما برای آن آماده نشدید. خداوند فرموده بود:
«شیطان، دشمن شماست. او را دشمن خود بدانید»، اما با گناهانتان با شیطان همکاری و همراهی کردید. گفتید: از آتش دوزخ میترسیم، اما بدنهای خود را در آن آتش افکندید. گفتید بهشت را دوست داریم، اما برای بهشت کاری نکردید. چون از بسترهایتان برخاستید، عیبهای خود را پشت سرتان انداختید، ولی عیبهای مردم را جلوی خود قرار دادید. پس (با این کارها) موجبات خشم پروردگارتان را فراهم ساختید؛ چگونه دعایتان را مستجاب کند؟(2)
و راستی که چنین است. اینها، یعنی خروج از حریم بندگی و به شوخی گرفتن عذاب، عقاب، بهشت و جهنم، و ایمان داشتن با زبان و مسلمان بودن به شعار و حرف. و مگر «مرگ دل» چیزی جز اینهاست؟
«گناه»، عامل مهم دل مردگی است.
دل بستن به دنیا، مصاحبت با نابخردان، مجادلههای بیهوده، دوستی با دنیازدگان نیز از عوامل مرگ قلب است.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت است:
چهار چیز، دل را میمیراند:
گناه روی گناه (تکرار گناه بدون توبه)،
با زنان، زیاد بگو مگو کردن و هم سخن شدن،
با احمق و جاهل، جر و بحث کردنهای بیثمر،
همنشینی با مردگان.
پرسیدند: یا رسول الله، مردگان کیانند؟
فرمود: هر ثروتمند خوشگذران و مترف(1).
این پدیده، یعنی مرگ دل و عوامل آن، در متون دینی مورد توجه خاص قرار گرفته و سخنان حکمتآمیزی درباره آن نقل شده است.
مثلاً نشست و برخاست با انسانهای گمراه، بیایمان و رویگردان از احکام الهی، یکی از این عوامل است؛ مجالست با فرومایگان دونهمت و پولداران دنیاطلب، عامل دیگری است؛ بیتقوایی و کمبود ورع، عامل سوم. به تعبیر امیرالمؤمنین علی علیه السلام: «مَنْ قَلَّ وَرَعُهُ ماتَ قَلُبهُ، وَ مَنْ ماتَ قَلْبُهُ دَخَلَ النّارُ؛(2)هر کس ورع و پرهیزکاری اش کم شود، دلش میمیرد و هر که دلش مرد، وارد آتش میشود».
در مناجات سرور ساجدان چنین آمده است:
«... خدایا! گناهان، جامۀ خواری بر من پوشانده است و دوری از تو لباس مسکنت و توانایی بر وجودم کشیده و جرم بزرگ، دلم را میرانده است؛ پس ای آرزو و امید من! با توبهای از سوی خود، قلبم را زنده کن».(1)
با چنین دلی، چه باید کرد، جز احیاگری؟ و قلب مرده را چه چیزی حیات میبخشد، جز توجه به سرچشمۀ حیات و منبع نور؟ این است که در روایات، از معنویات به عنوان عامل حیاتبخشی دلهای مرده یاد شده و حکمت و بصیرت و موعظه و یاد قیامت و ذکر خدا و... عامل زندهساز دل معرفی گشته است.
حیاتبخش دلها
سرور زندهدلان، امیر مؤمنان علی علیه السلام، انس، همدمی و حشر و نشر با انسانهای با فضیلت را یکی از اسباب «حیات دل» میشمارد: «مُعاشَرَةُ ذَوِی الفَضائِلِ حَیاةُ القلُوب».(2)
همانگونه که مجالست با دل مردگان بیفضیلت، روح را دچار تنگی نفس و جان را گرفتار زندان بیدردی و بیاحساسی میکند، هم نفس شدن با «انسان» ها نیز، افقهای تازه کمال به روی دل میگشاید و زندگیها را از حصار بستۀ «ماده اندیشی» و «دنیانگری» میرهاند.
«فکر»، عامل دیگر حیات دل و جان است.
اندیشه، پر و بال دل را در فضای خوبیها و ایدهها و آرمانها به پرواز
میگشاید و قید و بندها را از قلب باز میکند. از این رو امام حسن مجتبی علیه السلام فرموده است: «عَلَیْکُم بِالفِکِر، فَاِنّهُ حَیاةُ قَلبِ البَصیرِ؛(1)بیندیشید و سراغ تفکر بروید، که آن، مایۀ حیات دل انسان بیناست».
در سخن دیگری از حضرت امیر، چنین آمده است:
«دلت را با موعظه زنده کن، قلبت را با یاد مرگ رام و متواضع گردان و چشم دلت را نسبت به فاجعههای دنیا بصیر ساز».(2)
در یکی از سخنان حضرت رسول صلی الله علیه و آله نیز، «تذاکر علم» و گفتوگوهای علمی و دانش آموختن، موجب زنده شدن دلها به شمار آمده است.(3)
اگر بستر قلوب را به زمینی تشبیه کنیم که یا «آباد» است و یا «موات»، آن چه عمران و آبادانی سرزمین قلوب را فراهم میآورد، چیزهایی از جنس همان دل است، یعنی خوف، ذکر، خشیت، دانش، یاد مرگ، پند، معرفت و....
و اگر بهار، فصل حیات طبیعت است، حیات دل و فصل رویش جانها هم هنگام تلاوت قرآن و انس با کلام الهی است و از همین رو مولای متقیان، در توصیه به انس با کلامالله و تلاوت آیات وحی، آن را «بهار دلها» و «چشمه دانشها» معرفی میکند: «... وَ فیهِ رَبیعُ القَلبِ و ینا بیعُ الْعِلمِ».(4)
همدمان با قرآن، حیات قلبی را مدیون کلام الهیاند و غافلان از سخن
وحی و مهجوران از قرآن کریم، دچار تیرگی درون و افسردگی جان و مردگی دل میشوند و این برای دورافتادگان از «چشمۀ حیات»، امری طبیعی است.
همدمی با نیکان و نیکوکاران نیز، جان و دل را حیات میبخشد.
در کلام امام علی علیه السلام آمده است: «لِقاءُ اهلِ الْخَیْرِ عِمارَةُ الْقَلْبِ؛(1)دیدار اهل خیر، آبادانی دل است».
اگر شاعری در یکی از سرودههایش، دل خود را گسسته از یک دلبند و دلخواه و بریده از پیامی از دلآرامی معرفی میکند و شام بیفروغش را بینشان از سحرگاه و محفلش را بدون گرمی و خاطرش را به الفت با مهری یا ماهی، این ثمرۀ سیراب نساختن نهال دل از چشمۀ یقین و باور است و دل نسپردن به معنویات قدسی و حیات طیبه که در سایۀ ذکر خدا و بندگی او پدید میآید؛ وگرنه به قول اقبال لاهوری:
سوز سخن ز نالۀ مستانۀ دل است
غافلتری ز مرد مسلمان ندیدهام دل در میان سینه و بیگانۀ دل است(2)
اگر به فکر این دل نباشیم، اگر حیاتش را از بوستان علم و حکمت و معرفت فراهم نسازیم، اگر آن را رها در وادی غفلت و در کام اژدهای نفس و ابلیس وسوسهگر سازیم، برای ما چه میماند جز دلی مرده و پژمرده و افسرده؟
جان را آبیاری کنیم تا به «حیات دل» برسیم.
آیینه شو، جمال پری طلعتان طلب
پاکی دل از مقولهای دیگر است؛ همان گونه که آلودگی آن از نوع دیگری است.
وقتی دل، آلوده باشد، فکر، سخن و عمل را هم میآلاید و اگر درون پاک باشد، اندیشه، گفتار و رفتار هم پاک و پسندیده خواهد بود.
بجاست که هم آلودگیهای دل را بشناسیم، هم به پاکسازی آن توجه کنیم.
کسی نیست که به دنبال پاکی نباشد؛ اما برخی آن را در پاکی از آلودگیهای لباس، بدن، خانه، ماشین و غذا میجویند. گروهی نیز این طهارت را در فکر، نیت، انگیزه، هدف، اراده و عمل میطلبند.
البته پاکی و تمیزی ظاهری هم خوب است، اما پاکی جان خوبتر است.
کلام حضرت امیر علیه السلام چنین است: «اِنْ کُنْتُم لا مُحالَةَ مِنَ الْمُتَطَهِّرینَ،
فَتَطَهَّروا مِنْ دَنَسِ العُیوبِ وَ الذُّنوبِ؛(1)اگر به ناچار، در پی پاک شدن هستید، پس از آلودگی عیبها و گناهها پاک شوید».
یعنی طهارت از ذنوب و عیوب در نظر آن پیشوا، برتر از پاکی جامه و اندام است.
جان آلوده به گناه و نفس آلوده به عیب، در جا میزند؛ در تاریکی میماند؛ تباه میشود؛ زمینۀ رشد نمییابد؛ صاحبش را «صاحبدل» نمیکند و پنجرههای رو به معنویت و کمال را میبندد.
حضرت امام خمینی در چهل حدیث خویش میفرماید: «با خودبینی، خدابینی و خداخواهی، خیالی خام و امری است باطل و محال. مادامی که مملکت وجود شما از حب نفس و حب جاه و جلال و شهوت و ریاست به بندگان خدا پر است، نمیتوان ملکات شما را ملکات فاضله دانست و اخلاق شما را اخلاق الهی شمرد... حصول معارف الهیه و توحید صحیح از برای همچو قلبی که منزلگاه شیطان است، محال است و تا ملکوت شما ملکوت انسانی نباشد و قلب شما از این اعوجاجها و خودخواهیها پاک نباشد، منزل حق تعالی نباشد...».(2)
دلبستگی، مانع پرواز
شاید بتوان سنگینترین وزنه و بار و قیدی را که به دست و پای دل بسته میشود و آن را از پرواز باز میدارد، وابستگی دانست.
«تعلق»، انسان را اسیر میکند. وابستگی، پر و بال حریت انسان را
قیچی میکند.
اسیر شدن در چنگ وسوسهها و پر شدن خانۀ دل از محبتهای بدنی و محبوبهای غیراصیل و معشوقهای مجازی، مانع دل بستن به محبوب برتر و عشقورزی به معشوق کامل میگردد.
اگر بزرگان، توصیه به آزادی از این اسارت کردهاند، به همین خاطر است، حتی وابستگی و دلبستگی، توفیق یک مردن خوب و شهادت و هجرت را هم از انسان سلب میکند و آدمی را اسیر خاک و در گرو خانه و زمین و ثروت قرار میدهد و عشق حق را هم از دل میبرد.
جانی که ز نور عقل، مشتق نشود
و کدام قید و بندی برای دل، سنگینتر از عیوب و ذنوب است که حضرت امیر علیه السلام فرمان داده که ساحت دل را از این دو آلایش پاک کنیم؟!
آلودگی گناه
تا رسیدن به این مرز که گناه را نوعی آلودگی بدانیم، فاصله بسیار است.
این که قرآن کریم، غیبت برادر مؤمن را همچون خوردن گوشت مردۀ آن میپندارد و میافزاید که آن را زشت و ناخوشایند میشمارید، یک حقیقت است؛ اما چرا غیبت کننده، از این کار اشمئزازآور، لذت میبرد؟ چون به زشتی آن واقف نشده و آن را پلید نمیبیند. لذت بردن از گناه، نهایت جهل و اوج غفلت و سلطۀ شیطان بر انسان است؛ اما انسانهای
فرهیخته، به خاطر بدی گناه، آن را ترک میکنند و جانشان متنفر از معصیت است و این، اوج اعتلای روحی است.
حضرت علی علیه السلام میفرماید: «طَهِّرُوا قُلوبَکُم مِنْ دَرَنِ السّیئاتِ؛(1)دلهایتان را از آلودگی گناهان و زنگار بدیها پاک کنید، و نیز میفرماید:
«طَهِّرُوا قُلوبَکُمْ مِنَ الْحِقْدِ...؛(2)قلبهایتان را از کینه پاک کنید.
وقتی ما توفیق این پاکسازی دل را خواهیم داشت که کینه و گناه و بدی را یک آلودگی به حساب آوریم که مایه بدنامی، سرشکستگی، رسوایی و سیاهی پروندۀ عمر است و این، معرفت میطلبد!
خداجویان و اهل معنویات و صاحبان دلهای عرشی و جانهای ملکوتی، هرگز نمیگذارند بر دامن دلشان، غبار معصیت بنشیند و آیینۀ جانشان را زنگار معصیت و گناه بگیرد و در پی این تیره جانی، از تجلی فروغ حکمت و حقیقت، محروم بمانند.
وقتی دل میتواند آیینه باشد، چرا بگذاریم خشت تیره بماند؟
سخنی بلند از حضرت امیر، به این جلوۀ مرآتی دل اشاره دارد:
«قُلُوبُ العِبادِ الطاهِرة، مَواضِعُ نَظَرِ اللّهِ سُبْحانَهُ، فَمَنْ طَهَّرَ قَلْبَهُ نَظَرَ الَیْهِ؛(3)دلهای پاک بندگان، موضع و جایگاه نگاه خدای سبحان است. پس هر کس دلش را پاک کند، خداوند به آن دل مینگرد».
آیینه شو، جمال پری طلعتان طلبجاروب کن تو خانه، سپس میهمان طلب
کسی میتواند نگاه الهی را مهمان خانۀ دلش کند که همۀ زوایای آن را از آلودگیهای اخلاقی و رذائل و معصیتها پاک کند وگرنه، آن فرشته،
مهمان این ویرانۀ تاریک نمیشود.
در حدیث قدسی آمده است که موسای کلیم به پروردگارش عرضه داشت: «خدایا! آنان که اهل تو هستند - خدایی هستند - و در روز قیامت که هیچ سایهای جز سایۀ عظمت و رحمت تو نیست، در سایۀ عرش تو میآرمند، کیانند»؟ خدای متعال به او وحی فرمود که آنان که دلهای پاک دارند. «الطاهِرَةُ قُلوُبُهم».(1)
آرایش تن، آلایش دل
یکی از بدترین نفاقها، دوگانگی ظاهر و باطن است.
گاهی کسی را سالم و تندرست میپندارید، اما بیماریهای داخلی او وحشتآور است.
گاهی هم کسی را خوب و سالم و بیعیب میشناسید؛ اما این ظاهر کار و نمود بیرونی اوست و اگر به خلوت او راه یابید و از درون قلبش باخبر شوید، خواهید دید که مجموعهای از رذائل را در دل خود گرد آورده است؛ اما ظاهری آراسته دارد.
ای بس آلوده که پاکیزه ردایی دارد.
در موعظههای حضرت مسیح علیه السلام چنین آمده است:
«صحت و سلامت ظاهر جسد، چه فایدهای دارد، آن گاه که باطنش خراب و فاسد باشد؟ همچنین، اندام و پیکری که بسیار از آن خوشتان میآید، به چه کارتان میآید، وقتی که دلهایتان فاسد شده باشد؟ چه فایده که پوست بدن خود را تمیز و پاکیزه کنید؛ اما دلهایتان آلوده و
1) (1) المحاسن، ج 1، ص 457
کثیف باشد»؟(1)
این آلودگی دل، گاهی بدخواهی نسبت به دیگران است؛ گاهی حسد ورزیدن نسبت به برخورداران و نامآوران و متمکّنان است؛ گاهی اهل هوس بودن به جای عاقلانه زیستن و شهوترانی، به جای عفاف و حرص و ولع به جای قناعت و مناعت طبع است؛ گاهی تکبر و خودبرتربینی و غرور است؛ گاهی کینهورزی نسبت به دیگران است؛ گاهی اهل ریا و تظاهر و خودنمایی بودن است؛ گاهی محبت دنیا و فریفتگی مال و جاه و عنوان است و... بسیاری از این گونه رذیلتها.
گام نخست آن است که این رذایل را آلودگی بدانیم و از بروز آنها شرمسار شویم.
گام دیگر، اقدام برای کاستن و زدودن و به صفر رساندن آنها در خانه دل است.
در بستر خواب دل فتادن، تا چند
1) (1) تحف العقول، ص 393: «لا یغنی عن الجسد ان یکون ظاهره صحیحاً و باطنه فاسداً کذلک لا یغنی اجسادکم التی قد اعجبتکم و قد فسدت قلوبکم، و ما یغنی عنکم ان تنقوا جلودکم و قلوبکم دنسة»
دل هر جایی!
شاید بتوان دل را برای دگرگونیها، تغییرات و تحولات، مَثل زد.
اگر نام دل در عربی، قلب است، بیاشاره به زیر و رو شدن، حالی به حالی شدن و منقلب گشتن نیست.
این ویژگی، از یک سو عامل امتیاز است که میتوان به دلهای خراب، قلبهای قساوت گرفته و تاریک هم چشم امید داشت که روزی دگرگون و منقلب شوند و پذیرای فروغ ایمان، روشنایی امید و حال خوب گردند؛ از سویی هم نگرانکننده است؛ چرا که تا آخرین لحظۀ عمر انسان نیز احتمال جابهجایی، عوض شدن، از حق برگشتن و دچار شک و کفر و بدبینی شدن، وجود دارد.
ثبات دل
گاهی دل، آیینۀ بیرون و محیط اطراف میشود؛ از آن چه دور و بر آن میگذرد، اثر میپذیرد و حرفها، رفتارها، صحنهها و عملها در آن انعکاس مییابد؛ وسوسهها به تشویشش میکشد؛ جاذبهها دچار
لغزشش میسازد؛ تحولات جامعه او را هم عوض میکند؛ برخورداریها به غفلتش میکشاند؛ شبههافکنیها از راه حق به در میبردش و چنین عوارضی، کم نیست.
این است که ثبات دل بر آن چه حق، خوب و ارزش الهی است، اهمیت مییابد. در دعاهایمان از خدا میخواهیم: «ثبّت قلبی علی دینک ...؛ پروردگارا! دلم را بر آیین خودت، استوار و پابرجا بدار» و این دعایی است که پیوسته حضرت رسول صلی الله علیه و آله از خدایش میخواست.(1)
کم نبودهاند آنان که عمری در دامن اسلام زیسته، با باورهای دینی به سر بردهاند؛ اما در لحظات واپسین، با حالت کفر، نفاق و عناد مردهاند.
«عاقبت به خیری» از همین جاست که ارزش مییابد و از بهترین خواستههای ما از آستان الهی به شمار میآید.
در تاریخ، از عابدی سخن گفته شده که پس از عمری پارسایی، عبادت و صومعهنشینی، در حادثهای، فریب نفس امّاره را خورد و رسوای عالم گشت و در پای چوبۀ دار، یک لحظه بر ابلیس سجده کرد و هم دنیایش را باخت و هم آخرتش را سوزاند.
دل، حالتی میان خیر و شر و صلاح و فساد دارد و مصون از لغزیدن به سمت تباهی نیست؛ هیچ کس هم نباید خاطرجمع باشد که «ما به انحراف و کفر کشیده نخواهیم شد»! باید از خدا خواست تا دل را در مسیر پاکی، نورانیت و عبودیت استوار بدارد.
مراقبت از حالات دل و به اصطلاح عارفان، «کشیک نفس کشیدن»، میتواند این ثبات را فراهم آورد و خطر لغزشها را بکاهد. بدترین
1) (1) محجة البیضاء، ج 5، ص 82
حالت برای انسان، ضلالت پس از هدایت است. سقوط پایگاه دل در برابر هجوم قوای شیطانی و نبودن نیروهای مقاوم، این سرنوشت را برای دل پیش میآورد. در دعاهای قرآنی چنین آمده است:
«رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا»؛(1)خداوندا! پس از آن که هدایتمان کردی، دلهای ما را از حق برنگردان».
این خواسته، نشان میدهد که این خطر، همیشه محتمل است و هدایت یافتگان، نباید احساس امنیت صددرصد کنند و از تحولات درونی، روحی و فکری خویش غافل شوند.
دگرگونیهای دل
اگر ثبات دل، یک ارزش و موهبت است، تغییرات و تحولات قلب هم یک خطر و ضایعه است. گاهی دل، همچون یک فلش و عقربه، میان دو جاذبه قرار میگیرد. گاهی به این سو میگراید؛ گاهی به سوی دیگر.
گاهی رو به ملکوت خدا میآورد؛ گاهی چراگاه و مأوای شیطان میگردد. گاهی به سوی بالا میپرد؛ گاهی به سمت پایین و انحطاط سقوط میکند.
در چند حدیث، رسول خاتم صلی الله علیه و آله با مثالهایی به این دگرگونیهای خطرناک دل اشاره فرموده است که قابل توجه است. در یک مورد میفرماید: «مثال دل، همچون گنجشک است که در هر ساعت و لحظهای، جابهجا میشود».(2)این همان «از این شاخه به آن شاخه پریدن» دل و عدم ثبات آن است که برای سالکان و هدایتجویان، منشأ خطر
است.
در جایی دیگر میفرماید: «مثل قلب در دگرگونی و زیر و رو شدن، همچون دیگ است؛ آن گاه که کاملاً به جوش آید».(1)این جوش و خروش، غَلَیان و زیر و رو شدن، امری ناپسند است و در مقابل ثبات، طمأنینه و آرامش قرار دارد. شاعر گوید:
این دیگ ز خامی است که در جوش و خروش استچون پخته شد و لذت دَم دید، خموش است
در مثال دیگری، آن حضرت، دل را همچون پری رها شده در دشت و صحرا میداند که هر لحظه، دستخوش وزش باد است و با وزش هر باد و توفان، زیر و رو و جابهجا میشود.(2)
آن چه در وزش این توفانها و هجوم امواج، همچون لنگری، به دل، ثبات، سکینه و آرامش میدهد و پابند بندگی پروردگار نگه میدارد، یاد خدا و توجه به او و نَه گفتن به هوسها، وسوسهها و تمنیات پایانناپذیر است و بدون آن، پایگاه دل، هر لحظه از سوی شیطان، بمباران خواهد شد!
در جبهۀ نفس بیصدا بنشینیم
و این همان «اَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ القلوبُ» است که در کلام الهی آمده است.
دلی که چهارتاق به روی شیطان باز باشد، چه اطمینانی دارد که در مسیر هدایت، دوام و استمرار یابد؟ عارفان برای کوردلی غافلان، مثالی
میزنند؛ آنان میگویند: همان طور که وقتی دودی بلند شود و فضا را پر کند، چشم انسان هم میسوزد و هم جایی را نمیبیند، از هوای نفس هم دودی سیاه برمیخیزد و به سوی دل هجوم میآورد و اطراف چشم دل را احاطه میکند و مانع دید عقل میشود. غلبۀ شهوت بر انسان، در حکم همین مثال است و چشم دل و گوش جان را کور و کر میکند و آدمی را به ناکجاآباد میکشاند.
دل هرجایی
دل را باید پایبند یک حقیقت و محبت کرد و بر سر همان ایستاد و وفا نشان داد. شاید هیچ گوهری نفیستر از عشق و محبت نیست که خانۀ دل را به تصرف خویش در میآورد و فرمانروای دل میشود؛ به شرط آن که این فرماندهی، از خدا و عقل فرمان بگیرد و راه ورود بیگانه به این خلوتسرا را ببندد.
چه زیبا فرمود رسول خدا صلی الله علیه و آله که دل، همچون گنجشک میماند که هر لحظه در جایی و بر شاخهای است؛ اما دلهای با ایمان، چنین نیست. مؤمن، میگوید «خدا» و تا آخر میایستد و ثمرۀ این ایستادگی مؤمنانه را هم با نزول فرشتگان و مژدۀ بهشت دادن میبیند؛ «اَلّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمِّ اسْتَقامُوا...».(1)
در کلام پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است: «دل، پادشاه است و سپاهیانی دارد. اگر این فرمانروا صالح و شایسته باشد، سپاهیانش هم صالح خواهند بود و اگر پادشاه، خراب باشد، لشکریانش هم خراب و فاسد میشوند».(2)
نباید گذاشت این دل، هرجایی شود و هر روز به کسی و چیزی دل ببندد. محبتها را باید کنترل کرد. چه علاقههایی وارد دل میشود؟ کدام جاذبهها دل ما را تسخیر میکند و ما را به دنبال خود میکشاند؟ محبت چه کسانی بر زندگی ما چه تأثیراتی میگذارد؟ آیا نباید به دروازهبانی دل پرداخت؟
خواهی نخوری ز تیم ابلیس، شکست
اگر بخواهیم دل، هوسهای بیجا نکند، باید بر دیده، کنترل و نظارت داشته باشیم؛ وگرنه باید همچون باباطاهر عریان، هم از دست دل، نالان باشیم و هم از دست دیده، گریان و فریادزنان؛ زیرا «هر آن چه دیده بیند، دل کند یاد»!
دل هرجایی، دچار عشقی سطحی، زودگذر و سرراهی میشود؛ عشقی که بر درک، عقل و فهم او تأثیر میگذارد و سادهلوحانه، به هر چیز، از نگاه دوستی و عشق مینگرد و فریب ظاهری آراسته را میخورد و از باطنهای مسموم، غفلت میورزد.
این کلام علوی در نهجالبلاغه، اشاره به این گونه عشقهای مجازی است که کار دلهای هرجایی است:
«هر کس عاشق چیزی شود، آن عشق، نابینایش میکند و دلش را
بیمار میسازد؛ پس او مینگرد؛ اما با چشمی عیبناک و میشنود؛ اما با گوشی ناشنوا. شهوتها پردۀ عقلش را میدرد و دنیا، دلش را میمیراند».(1)
با این حساب، آیا بهتر نیست که قیمت خانۀ دل را بدانیم و اگر اجاره میدهیم، به کسی و چیزی اجاره و اختصاص دهیم که شایستگی حضور و اقامت در این «حرم الله» را داشته باشد؟
نشناخته را محرم هر راز مکن
چنین پسانداز محبت، هم دل را قیمتیتر میکند، هم در روز مبادا، به کار میآید!
1) (1) من عشق شیئا اعشی بصره و امرض قلبه...؛ نهجالبلاغه، خطبۀ 109
از زبان تا دل
سخن گفتن، کلید ارتباط با دیگران و تأثیر بر دلها است.
با مردم چگونه «رابطۀ کلامی» بر قرار کنیم؟ آغاز سخنان چگونه باشد که جذّاب باشد؟ لحن گفتار، چه تأثیری بر مخاطب ما میگذارد؟ کلام، در چه صورت بر دلها مینشیند و مقبول طبع قرار میگیرد؟ اصلاً دربارۀ چه چیز هایی باید سخن گفت و از چه گفتاری و چگونه گفتاری باید پرهیز کرد؟ چه روشی بر محبت و محبوبیت میافزاید و چه شیوهای ایجاد تنفّر میکند؟
اینها همه، سؤال هایی است که به «ادب و آداب گفتار» مربوط میشود و شیوههای کامیابی در کلام را باید آموخت، تا از طریق رابطۀ گفتاری، هم دانستهها و خواستههای خویش را بهتر بیان کرد، هم بر دیگران تأثیر مثبت گذاشت و هم کلام را پل ارتباطی با دیگران ساخت.
برخی «پرحرف» اند.
«حرّافی»، گاهی هم سر از «ورّاجی» در میآورد. اگر از پرحرفی دیگران خسته میشوید، لابد دیگران هم از پرچانگی شما دچار خستگی
میشوند وبه ستوه میآیند. پس، باید از تکرار ملال آور و پرحرفی آزار دهنده پرهیز کرد و ظرفیّت طرف و اشتیاقش را برای شنیدن در نظر گرفت.
برخی «بد دهان» اند.
بد حرف زدن، زشت گویی، تندی در گفتار، هتّاکی و بیحرمتی، از آفات کلام به شمار میآید. بسیاری از دوستیهای دیرین و روابط صمیمی، گاهی به خاطر کلامی نسنجیده و اهانتآمیز و تحقیر کننده یا دل آزار، بر هم میخورد.
اگر جواب «های»، «هوی» است، جواب سخن مؤدبانه هم پاسخ احترامآمیز است.
حضرت علی (علیه السلام) فرموده است:
«اَجْمِلوا فی الخطابِ تَسْمَعوا جمیلَ الجواب»(1)
زیبا سخن بگویید و خطاب کنید، تا جواب زیبا هم بشنوید.
گروهی «دهن لقّ» اند.
قدرت رازداری و حفظ اسرار، نشانۀ کمال است.
آنان که هیچ حرفی را نمیتوانند نگاه دارند و حتی آنچه را نیز که سفارش شده «به کسی نگویید»، در اولین فرصت «لو» میدهند، قابل اعتماد نیستند و از «محرم راز» بودن درمیآیند و وجهۀ خودشان را از دست میدهند.
خیلی «حرفهای مگو» وجود دارد که باید در صندوق سینه محبوس باشد و به بیرون درز نکند، چه رازهای شخصی، چه امور مربوط به
1) (1) غررالحکم (چاپ دانشگاه)، ج 2، ص 266
حیثیّت و آبروی دیگران، چه اسناد طبقه بندی شده، چه اسرار محرمانۀ یک نظام و تشکیلات، چه پروندههای قضایی و....
پس، باید تمرین کرد که هر حرفی را نزد. تازه، بعضی از حرفها هم بی اساس و شایعه است و بازگو کردن آنها، نوعی دامن زدن به شایعات دروغ است و این گناه به شمار میرود و به آلوده شدن فضای جامعه میانجامد.
باز هم کلامی از حضرت امیر (علیه السلام) که فرموده:
«لا تُحَدِّثِ الناسَ بِکُلِّ ما تَسْمَعُ»(1)
هر چه را میشنوی، برای مردم بازگو مکن.
بعضی «خام گفتار» اند.
حرف هم مثل غذا، باید بپزد، دم بکشد، وقتی پخته شد «عرضه» گردد.
پختگی سخن به آن است که در ورای آن، اندیشه و درنگ و مصلحت اندیشی و عاقبت نگری باشد.
وقتی حرفی نسنجیده از دهان بیرون پرید، دیگر نمیتوان عوارض و عواقب و پیامدهای آن را جمع کرد.
مزن بی تأمّل به گفتار، دمنکو گو، اگر دیر گویی چه غم؟
خیلیها پشیمان میشوند که فلان سخن را چرا گفتند، یا با فلانی چرا آنگونه حرف زدند. آرزو میکنند که کاش کمی فکر کرده بودند. ولی، این «حسرت بعدی»، هرگز جای آن «اندیشۀ قبلی» را نمیگیرد. در حالی که با لحظهای تدبّر، میتوان جلوی بسیاری از پشیمانیها را گرفت.
1) (1) همان، ج 6، ص 281
پس، «اوّل اندیشه، و آنگهی گفتار» را از یاد نبریم.
تیر سخنت، به آب شلّیک مکن
برخی «دشوارگوی» اند.
اگر قلمبه گویی، سخت گفتاری، پیچیده سخن گفتن و سنگین حرف زدن، سبب شود که گوینده با شنونده نتواند «رابطه» برقرار کند، از این سخن گویی چه سود؟ تازه، بعضیها به این شیوه میبالند!
راحت و روان حرف زدن، یک هنر است، به خصوص آنجا که مخاطبان عام و عوام اند، یا کودکان، یا کم سوادان پای کلام به گوش نشستهاند.
پس، باید تمرین کرد که روان و آسان حرف زد، سخنرانی کرد، تدریس نمود، سؤال کرد، جواب سؤال داد، خاطره گفت و مقاله نوشت.
یعنی این سهولت در گفتار، در کار معلّم و نویسنده و خطیب و واعظ و پرسشگر و جوابگو، یک «هنر» به حساب میآید. البته با تمرین هم میتوان به این مرحله رسید، مثل هنرمند شدن و مهارت در هر رشته و حرفۀ دیگر.
کسانی «موقع نشناس» اند.
مگر هر حرف را، در هر جا، با هر گروه و در هر شرایط باید گفت؟
شناخت این نکته و رمز و راز که در کجا و با که، چه سخنی و با چه لحنی و به چه مقدار باید گفت، چیزی است که در علوم ادبی به آن «بلاغت» گفته میشود، یعنی مراعات مقتضای حال!
مثلاً در مجلس عزا و ختم، شوخی کردن، یا در محفل جشن، سفرۀ دل و غم و غصّه را باز کردن، یا با کسی که کم حوصله است به جرّ و بحث نشستن، یا نزد دانای فرزانهای، پرحرفی کردن و توضیح واضحات دادن، یا با آدم ناشناس و غریبه، اسرار را در میان گذاشتن و... همۀ اینها البته هر کدام به نوعی نشانۀ «موقع نشناسی» است و این، یعنی پاشیدن بذر در زمین شوره زار، یا آب دادن به درخت خشکیده.
باز هم کلام امام علی (علیه السلام):
«لا تَتَکَلَّمَنَّ اذا لَمْ تَجِدْ لِلکلامِ مَوقِعاً»(1)
اگر زمینه و جای سخن نیافتی، حرف مزن.
گروهی «خجالتی» اند.
شرم و حیا نسبت به کارهای زشت و گناه، بسیار مقدّس و خوب است. امّا در مورد کارهای شایسته و حرفهای خوب و سؤالهای مفید وپاسخهای لازم و اعتراضهای تکلیفی، نه تنها خوب نیست، بلکه عامل عقب ماندن و مانع خیر و سبب محرومیّت است.
ریشۀ این خجالت، یا تربیت خانوادگی و نوع تربیت است، یا احساس حقارت و کمبود است، یا ترس از ریخته شدن آبروست، یا نداشتن تمرین قبلی است، یا هر عامل دیگر.
باید این مشکل را به نحوی حل کرد. داشتن اعتماد به نفس و دل به دریا زدن و سدّ را شکستن، موفقیّتهای بعدی را در پی دارد. سختی در همان «نوبت اوّل» است.
پس، باید تمرین کرد. هر چند سخت است، ولی با اقدام، آن هراس
1) (1) همان، ج 6، ص 264
درونی فرو میریزد و تمرین، سبب میشود که مثلاً حرف زدن در جمع یا سؤال در کلاس یا خواندن متنی در یک مراسم یا کنفرانس دادن در حضور دیگران و... برای انسان عادی شود.
آنچه گذشت، نکاتی چند دربارۀ «کلام» بود.
یقیناً اینها همۀ مطالب نیست. نه همۀ مشکلات مطرح شد، نه همۀ راه حلها.
خوب است کتابهایی که در زمینۀ «فنّ خطابه» و «آیین سخنرانی» و «روش سخنوری» و... نگاشته شده است، بیشتر و دقیقتر مطالعه شود، چرا که در آنها رهنمودهای عملی بیشتری برای موفقیّت در این زمینه وجود دارد.
حرف زدن، این کار به ظاهر ساده که همگان با آن سر و کار داریم، آن هم از صبح تا شب، در خانه و بیرون، با آشنا و ناآشنا، برای خود فوت و فنّ خاص دارد. آموختنش هم لازم و مفید نیست. بی جهت نیست که غربیها دربارۀ «آیین سخنرانی» کتاب مینویسند و شرقیها در زمینۀ «فنّ خطابه» دست به تألیف میزنند.
از این روش سود بجوییم تا کلام، پل ارتباطی ما و دیگران شود.
برای کسی بمیر که برایت تب کند
اگر «دوستیابی» و «نفوذ در دلها» را هنر به شمار آوردهاند، چندان هم بیحساب نیست.
مهرورزی به دیگران، آمیخته به ایثار و از خودگذشتگی و ندیدن «خود» و برگزیدن «دیگری» است.
آنکه اسیر «خودخواهی» است، نمیتواند دوستدار دیگران باشد. در نتیجه، خودخواهان مغرور و خودپسندان متکبر، از راهیابی به دل مردم محروماند واز چشیدن شهد محبوبیّت، ناکام.
«صحبت یارانِ یکدل، کیمیایی دیگر است.»
این کیمیای محبت، صفا بخش زندگی نیز میشود و آنان که از آن بیبهرهاند، دچار زندگیهای سرد و بیروحاند.
دوست گزینی
اگر کسی از رذیلۀ خودخواهی دور باشد، نیاز زندگی جمعی او را به «دوست گزینی» و معاشرت با دیگران میکشاند. گامی از او و گامی از
دیگری، رابطهها را کمتر میکند و دو روح با هم الفت میگیرند و پیوند دوستی صورت میگیرد.
ولی... چه کسی شایستۀ دوستی است؟
برای دوست گزینی، چه ملاکهایی را باید در نظر گرفت؟
دوست خوب کیست و چه شرایطی دارد؟
اینها نکاتی است که در شکلگیری یک «مودّت صالح» و «دوستی ارزشمند» و «رفاقت پایدار»، نقش ایفا میکنند.
بدون آزمایش، نباید دوستی برگزید و طرح رفاقت و صمیمیت با کسی ریخت.
به قول پروین اعتصامی:
پروین! نخست زیور یاران، صداقت استباری، نیازموده کسی را مدار دوست
پس صداقت یک معیار است. این نکته در رهنمودهای پیشوایان دینی هم فراوان به چشم میخورد. از رفاقت با انسانهای دروغگو، لاف زن، ریا کار، دو رو و نفاق پیشه، که در برابر به گونهای سخن میگویند و عمل میکنند، ولی پشت سر، گفتار و رفتارشان به گونۀ دیگری است، نهی شدهایم. خوشا آنان که این حکمت ژرف را به کار میببندند.
ای جان فدای آن که دلش با زبان یکی است.
معیار دیگر، حفظ دوستی در شداید و گرفتاریها است. دوستی که در حال رفاه و راحت و برخورداری دم از دوستی میزند، اما هنگام نیاز و گرفتاری، بیاعتنایی میکند و راه خود را کج میکند و صورت خویش را به طرف دیگر میگیرد، شایستۀ رفاقت نیست.
«برای کسی بمیر که برایت تب کند.»
از سخنان امام علی (علیه السلام) چنین بر میآید که باید با کسی دوست شد که دانا باشد، اهل خرد و منطق باشد، خدا ترس و پروا پیشه باشد، نیکی و احسان را خصلت خویش قرار دهد، صادق و امین باشد، در سختیها رهایت نکند، پشت سرت حافظ آبرویت باشد، آنچه را برای خود میپسندد برای تو هم بپسندد.
این معیارها، ملاکهای ارزشمندی از «دوست گزینی» است، به شرط آن که به کار بسته شود.
تقویت محبّت
همه دوست دارند که رابطههای دوستانه، دوام یابد، ریشه دارتر شود و دچار گسست نگردد. ولی چگونه؟ راه تقویت علاقه و محبت و دوستی چیست؟
«ابراز محبّت» یکی از روشهاست. به فرمودۀ امام صادق (علیه السلام): وقتی کسی را دوست داری، دوستیات را به او بگو، چرا که این کار موجب ثبات و تقویت محبّت میشود.»
«احترام و ادب»، گام دیگری است. حیثیت برای همه مهم است و هر کس دوست دارد نزد دیگران موقعیّت و احترام داشته باشد و از بیحرمتی و تحقیر ناراحت میشود.
برخوردهای احترامآمیز و مؤدّبانه، مایۀ افزایش پیوندهای قلبی و تقویت دوستی هاست.
این ادب، میدانهای گستردهای دارد: در حرف زدن، صدا کردن، جواب دادن، سؤال کردن، هم غذا و همسفر شدن، نشست و برخاست و معاشرت و... خود را نشان میدهد. آن را دستکم نگیریم.
«گوش دادن» و آمادگی و علاقه نشان دادن برای شنیدن حرفهای طرف، توجه و محبت او را هم جلب میکند. گاهی باید سنگ صبور حرفهای دوست و درد دلهای دیگری شد. کم طاقتی و بیحوصلگی در گوش دادن به حرفهای دیگران، مایۀ کاهش علاقۀ آنان میگردد و نشانۀ نوعی خودپسندی است.
«هدیه دادن» عامل دیگری برای تقویت دوستی است. سوغات سفر و ارمغان و هدیه، دلها را نسبت به هم مهربانتر میکند، چه رابطههای دوستانه باشد، چه ارتباط خانوادگی و فامیلی.
طبعاً هر چه مهر و علاقه بیشتر باشد، هدیه هم ارزشمندتر خواهد شد، چون سمبلی از همان دوستی و علاقه است. دیگران هم هدایا و تحفهها را به حساب دوستی میگذارند و نشانۀ محبّت میشمارند.
«زبانِ تشکر»، روشی دیگر در تقویت دوستی است.
بعضی تنها زبانشان به انتقاد و عیبجویی میچرخد. برخی هم خوب میتوانند زبان سپاس و تشکر به کار گیرند و از خوبیها و ارزشها و خدمات و محبت های دیگران تشکر و قدردانی کنند. آن که زبان شاکر دارد، محبوبیّت مییابد، هم نزد خدا، هم نزد خلق خدا.
بر زبان آوردنِ خوبیهای دیگران، نوعی سپاس است.
به فرمودۀ حضرت رسول: «بهترین برادران تو کسی است که خوبی و نیکی تو را نسبت به خودش بر زبان آورد.»
البته باید مواظب بود که ستایشگری و قدرشناسی، به «تملق و چاپلوسی» کشیده نشود، که بسی زشت و نکوهیده است.
عوامل دیگری هم هست که دوستیها را میافزاید، مثل: سازگاری و تحمل، پوزش پذیری، پاسخ خوب برای رفتار بد، خیرخواهی و
دلسوزی، مهمانی و ضیافت، دید و بازدید و تفقد و احوال پرسی، خوشحال کردن دوست، احترام به آراء و نظرات او، خوش زبانی و تواضع و... که شرح و تفصیل آنها از حوصلۀ این گفتار بیرون است.
بر هم زنندۀ دوستیها
برای تقویت و ثبات و استمرار دوستیها، هم باید به عوامل تقویت کننده توجه داشت، هم عوامل قطع کننده یا سست کنندۀ این پیوند را شناخت و از آن پرهیزکرد.
چه کنیم که با سست شدن محبتها روبه رو نشویم؟
بدگویی و عیبجویی، سبب میشود دوستان خود را از دست بدهیم.
تندخویی و بداخلاقی نیز، دیگران را از دور و بر ما پراکنده میسازد.
توقّعات زیاد و گلهمندی به خاطر هر چیز کوچک و کم اهمیت نیز، صفای دلها را از میان میبرد.
کم ظرفیتی، دروغگویی، صداقت نداشتن، ریا کار بودن، تفاوتِ ظاهر و باطن و گفتار و کردار، محبت دیگران را زایل میکند.
ناسپاسی و قدر نشناسی نیز رشتۀ محبت را میگسلد.
ترک کردن دوستان در شداید و گرفتاریها، شکست خوردن در «امتحان دوستی» است.
کسی مریض شد و مدتی بستری بود. میگفت: خدا را شکر، خوب شد که مریض شدم و روی تخت بیمارستان افتادم. گفتند: چرا؟ گفت:
برای این که در این مدّت، دوستان واقعی خود را شناختم. بعضی با همۀ ادعاهایی که داشتند، حتی یک بار هم نشد به دیدنم آیند، یا حال مرا بپرسند!
بدبینی و سوء ظنّ، از مهمترین عوامل گسست رفاقتهاست. تا میتوان خوشبین بود، چرا زهر تلخ بدبینی را در جام دوستیها بریزیم و رابطهها را تلخ سازیم و دلها را نسبت به هم، چرکین؟
در روابط خانوادگی، گاهی یک سوء ظنّ، رشتۀ خانواده را از هم میگسلد و تا مرز طلاق یا دعوا و مناقشات هم پیش میرود.
«حسد»، عامل دیگر قطع دوستیهاست.
حسودان از چشمها میافتند و رشک ورزی به داشتهها و موفقیتهای دیگران، چه بسا دوستیها را به دشمنی تبدیل میکند.
«خُلف وعده» که نوعی «بیوفایی» است، عامل دیگری در به هم خوردن رفاقتهاست. «برخورد متکبرانه» نیز یکی از این عوامل است.
باری... دوست داشتن یک «هنر» است و حفظ دوستی، هنری مهمتر.
امام علی (علیه السلام) فرمود: ناتوانترین افراد کسی است که نتواند برای خود دوستی فراهم آورد، و ناتوانتر از او کسی است که نتواند دوستان خود را نگه دارد!(1)
1) (1) نهجالبلاغه، فیص الاسلام، حکمت 11
حضور «جسم» و غیبت «جان»، چرا؟
«مبند دل به کسی، جز به مهر آن معبود
ز «خلق» و «خود» بگذر، رو به آستان «خدا» کن
تویی که بندۀ آن آفریدگار کریمی
دل از تباهی و غفلت، زدام و دانه جدا کن
به اشک نیمه شبی، نالۀ سحرگاهی
و یا به سجدۀ شکری
سپاس نعمت بیمنتهاش، ادا کن...»(1)
این که چگونه باید خود را در «محضر» یافت و از «احساس حضور» در نماز لذت برد، سؤال بسیاری از جوانان خدا باور و حقجوست.
ارزش و تأثیرگذاری نماز هم به عنوان معراج مؤمن و سکوی پرواز، در همین «حضور قلب» نهفته است.
1) (1) برگ و بار، ص 24
توجّه به «چرایی نماز»، خود به خود این حالت را پدید میآورد.
خضوع در برابر «عظمت»، در سرشت انسان نهفته است و «نیایش» در پیشگاه معبود، برای بشر فطری است و لذت روحی و آرامش روانی در سایۀ نیایش و نجوا و دعاست.
«نماز»، رمزی از این افتادگی و خضوع است و فروتنی و نیازخواهی و سپاس در برابر عظیمترین سرچشمۀ قدرت و دانایی و حکمت و بینایی یعنی «خدا»، نشانۀ شعور بالا و ادراک و معرفت والای انسان است.
خاصیت نماز، پیوند «بنده» و «خالق» است.
اگر حضور قلب نباشد، این پیوند گسسته است و نه نیایش بنده به خالق میرسد و نه فیض آن محبوب ازلی به بندۀ نیایشگر.
شرط بهرهوری از این ارتباط، حاضر بودن در نماز است. آن هم با دل و جان، نه با تن و زبان.
مهم، آن گونه که گذشت، توجه داشتن نمازگزار به معنای کار خود و فلسفۀ نماز خویش است و اگر از این غفلت شود، حضوری هم نخواهد بود.
اگر قرآن کریم هم فرمان داده است که از «صبر» و «نماز» نیرو و یاری بجویید «وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ»(1)، نمازی است که از دل آگاه و قلب عارف و نمازگزار حاضر در نماز سربرآورد.
آنچه در برابر سختیها، فشارها، بحرانها و مصیبتها میایستد، نیروی درونی و خدا باوریِ انسان نمازگزار است. آنچه پیش و بیش از «پا» میایستد، «دل» است و اگر این دل در سایۀ نماز و انس با معبود و
1) (1) . بقره (2):45
نیرو گرفتن از معنویت و نیایش قوت یابد، صاحب دل را هم قدرت و نستوهی میبخشد.
باری... چگونه میتوان دل را در نماز، حاضر داشت؟
توجه به اصل نماز، دقت در مفاهیم ذکرها و دعاهای نماز، شناخت رمز و راز و پیامها و نکتههای افعال نماز، میتواند به پیدایش «حضور قلب» کمک کند.
کسی که «وضو» میگیرد، همراه شستن دست و روی، دل و جان را هم پاک میکند.
رو به «قبله» که میایستد، خانۀ توحید و کعبۀ مقدس، دل او را جذب میکند و او را به عمق تاریخ موحّدان و یکتاپرستان میبرد.
«تکبیرة الاحرام» نمازگزار، ورود به محضر دوست و حرام کردن یاد هر چیز دیگر بر خویشتن است.
«حمد و سوره»، ستایشی آگاهانه از ولی نعمتی است که در پیشگاهش میایستیم و زبان به حمد و ثنا میگشاییم و از او راهنمایی به «صراط راست» میطلبیم.
«رکوع»، رمز خضوع در برابر آفریدگار است.
«سجود»، نزدیکترین حالت یک بنده به خدای خویش است، خاکی بودن، کرنش در برابر آن معبود بزرگ، رسیدن به عظمت روحی از راه کوچک شدن در برابر آن بزرگ واقعی.
«الله اکبر» یعنی او را از هر چیز و هر کس و هر جاذبه و هر دل مشغولی و هر قدرت و جمال، بالاتر دیدن.
آیا این «توجه» ها کافی نیست تا در نماز، غافلانه و سرسری به عبادت قالبی و صوری نپردازیم؟!
ما، زندگی و هستی خویش را مدیون خداییم. غرق نعمتهای اوییم، البته اگر دیدۀ «نعمت شناس» و «مولی شناس» ما باز باشد!
نماز، یکی از برنامههای «سپاس نعمت» است. روزی پنج نوبت ما را در آستان صاحب نعمت و عظمت مینشاند، تا شیطان در اسیر ساختن ما طمع نکند و از قلمرو «بندگی خدا» بیرونمان نکشد.
هر کس در زندگی به چیزی دل میبندد و امیدوار میشود و تکیه میکند.
«خدا»، تکیه گاه و امید یک مسلمان نمازگزار است.
آیا رواست که در نماز، «چهره» به سمت قبله داشته باشیم، اما «روی دل» از خدا رویگردان باشد؟
این تعارض ظاهر و باطن چگونه قابل توجیه است؟
گفتیم که شرط نخست حضور قلب، «توجه» داشتن به معنای عملی به نام «نماز» است.
تنها مست شراب نیست که از خود و جهان، «بیخود» میشود. آن که مست از محبت خدا میشود و شراب یاد مینوشد، خود راقطرهای در دریا مییابد و هر چند قطره است، ولی احساس دریایی میکند.
قطره دریاست اگر با دریاستورنه آن قطره و دریا، دریاست
این احساس دریایی داشتن وقتی است که «حضور قلب» است.
دلهای تهی از «آه» و «سوز»، دیرتر این حضور را در مییابند. چنین کسان، حتی در مسجد و معبد هم بدون «دل» حاضر میشوند. تنها جسمشان را میآورند و دلشان «غایب» است.
در نماز «تن» را آوردن و «جان» را واگذاشتن، نمیگذارد که نماز، معراج گردد و هر رکعتی، بالی شود برای پرواز.
چه میشود کرد؟ اگر عشق به خدا نباشد یا ضعیف باشد، این احساس با کدام نیرو و چاشنی حاصل شود؟ و نمازگزار، با کدام پشتوانۀ روحی، خود را در «محضر خدا» حس کند و از هم صحبتی با او لذّت ببرد و از پیرامون خود غافل شود؟
«حضور قلب»، از همین جاست که به عنوان «روح نماز» ارزش مییابد و همراهِ «خدا گفتن»، خدا «جستن» هم پدیدمی آید.
چه موهبتی بالاتر از این که انسان «کلیم خدا» شود و طرف سخنش خدا باشد؟!
نماز یعنی تکلّم با او که عزیزترین عزیزان است. آن که به نماز میایستد، باید ضمیر خداجویش خاشع باشد و در حال نماز، خود را در پیشگاه ربّ جلیل و خدای هستی آفرین بیابد و باور داشته باشد که خدا او را میبیند، سخنش را میشنود، نمازش را شاهد است، دعایش را شنواست، عبادت بندهاش و بندۀ عابدش را دوست دارد. این باور، کافی است که «حضور قلب» بیافریند.
نماز، وسیله ارتباط باخالق است.
مگر میشود کسی نماز بخواند، اما رشتۀ ارتباطش با معبود، قطع شده باشد؟ لابد یک جای کار خراب است، وگرنه این عبادت، ابزار پیوند و اتّصال با اوست.
وقتی میتوان با نماز و دعا با خدا انس گرفت، چرا دوری و مهجوری؟
او خواستار «وصل» است، ما چرا «قطع» کنیم؟
بعضی دوست دارند که در یک نیایش اشک آلود، یک «مائدۀ معنوی» را تجربه کنند. میخواهند بغض گلوگیرشان را رها کنند، اما خجالت
میکشند. میخواهند در آستان آن معبود محبوب به سجود افتند، اما تردید رهایشان نمیکند و غرور شیطانی نمیگذارد تا مثل خستۀ از راه رسیدهای که به چشمۀ آب میرسد، یا گرما زدۀ بیتابی که پای خسته و پرآبلهاش را در سایهسار نوازشی مرهم مینهد، خود را به این «چشمۀ اشک» اندازد و در «سایۀ سجود» بیارامد و مرهم یاد خدا را بر دل مجروح خویش بگذارد.
آن که تشنۀ محبت و محتاج کرامت و نوازش است، باید چراغ «یاد خدا» را در خلوتکدۀ دلش روشن کند و در سایۀ «ذکرالله» به آرامش روحی برسد.
و آنگاه که به نماز میایستد، شرط ادب را رعایت کند،
خود را در پیشگاه یک عظیم بیابد و مؤدّب بایستد،
بکوشد تاهیچ نامحرمی را به حریم دلش که «حرم خدا» گشته است، راه ندهد.
و هر چه که فکر و حواس او را از محبوبش برمی گرداند، از خود دور سازد.
معرفت، محبت میآورد و محبت هم رابطه میآفریند.
«معرفة الله»، نخستین گام برای رسیدن به «حضور قلب» در نماز است.
آرامش دل، غلبه بر نگرانی
«نگرانی»، گاهی همچون خوره، به جان روح آدم میافتد.
این هم یکی از بیماریهای شایع در میان برخی از جوانان است، البته سالخوردگان نیز از نگرانیهای خاصی رنج میبرند.
چگونه میتوان بر این بیماری روحی غلبه کرد؟ روش دست یافتن به روحی آرام و دلی پرامید و خاطری آسوده چیست؟ عوامل نگرانی آور کدامند؟ چرا بعضیها دچار «افسردگی روحی» میشوند و احساس «دل مردگی» به آنان دست میدهد؟ چگونه میتوان «اضطراب» را از خود دور کرد و از زندگی لذت برد؟
«نشاط و شوق زندگی، زچهرهها رمیده است
و جغد دل فسردگی، به روی بام خانهها نشسته است
خندهها تصنّعی،
چهرهها، سلامها، عبوس و سرد
و قلبها جدا زهم، اسیر غم
و اندرون سینهها، پرندههای عشق پر نمیزند
به شاخههای زندگی،
نسیم عشق و شور جان نمیوزد...»(1)
ریشهها
راستی چرا چنین است و این همه افسردگی و بی نشاطی و اضطراب و نگرانی از کجا سرچشمه میگیرد؟ بعضی احساس «بیپناهی» میکنند.
از این و آن دورنگی و بی صداقتی میبینند، به هر جا دست میاندازند، دستشان بند نمیشود، به هر جا پا میگذارند، در حفره و گودالی میافتند. چون همدم موافق و یار یکرنگ و همراه صادق نمییابند، به همه چیز و همه کس بدبین میشوند. این «بدبینی»، در عملکرد روزانه و ارتباطاتشان هم تأثیر منفی میگذارد و فلجشان میکند.
بعضی شناخت روشنی از «فلسفۀ حیات» ندارند و پاسخی برای این سؤال که «زکجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود؟ به کجا میروم آخر؟...» نیافتهاند. پیامد این حالت، رسیدن به پوچی و بی هدفی است و زندگی را تکرار لحظههای بیمعنی میدانند.
بعضی از آینده بیمناکاند، چه آیندۀ همین دنیایشان، چه آیندۀ آخرتشان. میترسند روزی پیر و فرتوت و از کار افتاده شوند و از چشمها و دلها بیفتند و مورد بیمهری دیگران قرار بگیرند، یا دستخوش عوارض پیری و انزواها و تنهاییهای آخر عمر شوند. یا این که از مرگ وحشت دارند، چون از مرحلۀ پس از مرگ، یابیخبرند، یا میدانند که وضعیّت خوبی نخواهند داشت.
1) (1) قبلۀ این قبیله، ص 62
«ترس از مرگ که در مردم هست
و همی پندارند،
مرگ را غول هراس انگیزی
روی این علّت هست
که ندارند امیدی روشن
به پس از مردنِخویش
زین جهت ترسانند.»(1)
راستی هم اگر مرگ، نقطۀ پایان همه چیز باشد، فکر آن وحشتانگیز و اضطراب آور است. اما اگر آن را دریچهای به روشناییهای ابدی بشناسیم و رهتوشۀ آن راه را هم فراهم ساخته باشیم، چه هراسی از مرگ؟
برخی هم «بدبین» به دیگرانند، همه را در حال توطئه و نقشه کشیدن و دشمنی کردن با خویش میپندارند. این هم آرامش را از آنان میگیرد و بر اضطرابشان میافزاید.
بعضی هم چنان دلبسته و وابسته به داشتههای خویشند که تصور از دست دادن آنها و جدا شدن از آنچه دارند، به وحشتشان میاندازد. از این رو، هر حادثه، از جمله مرگ را چون قیچی جدا کنندۀ آنان از داشتهها و محبوبهایشان میبینند، برنگرانی آنان میافزاید و ثبات روحی را از آنان سلب میکند.
ریشههای دیگری هم برای نگرانی انسان میتوان بر شمرد.
چه کنیم؟
1) (1) اسیر آزادی بخش، ص 46
درمان این «احساس نگرانی»، گاهی در مسائل فکری و نظری است، گاهی از راه برنامههای عملی و اجرایی. برخی از این عواملِ نگرانیزدا از این قرار است:
پس، چرا نگران آن باشیم که تمام میشویم و پایان مییابیم؟
«توکل»، عامل دیگری برای غلبه بر نگرانی است. بر چه کس باید تکیه داشت؟ به چه چیز باید امید بست؟ تکیه بر آنچه ناپایدار است، به انسان هم «احساس ناپایداری» میدهد. آن که بر زمین سست ایستاده است، نمیتواند گامهایی استوار داشته باشد. کسی که پشتوانهای همچون خدا دارد، به این زودیها دچار خلأ روحی و احساس بیپناهی نمیکند. توصیۀ قرآن به این که مؤمنان بر خدا توکّل کنند (و علی الله فلیتوکّل المؤمنون) عامل امیدواری و روحیه و انگیزه داشتن برای اهل ایمان است.
«ذکر» و یاد خدا نیز به انسان آرامش میدهد. در لحظات اضطراب و نگرانی، چه بر زبان آوردن نام خدا و دعا و صلوات و تسبیح الهی و ذکرهای زبانی، چه دل را به «یاد خدا» نیرو و صفا بخشیدن، مایۀ آرامش دل و نفی اضطراب است.
این آیۀ مشهور «اَلا بِذِکراللّهِ تَطمَئِنُّ القلُوب»(1)اشاره به همین حقیقت دارد که: «دل آرام گیرد زیاد خدا».
کسی که یاد خدا را بر زبان و در دل دارد، خود را به منبع لایزال قدرت و رحمت و نعمت متصل میسازد و از آن الهام و امید میگیرد. در لحظات بحرانی هم، آنان که قلباً متوجه آن کانون رأفت و رحمت میشوند، آرامش مییابند. حتی یک سرباز اسیر یا در محاصره، میتواند با عامل «ذِکر»، روحیۀ خود را حفظ کند و نه در میدان نبرد، نه در دوران اسارت، نه زیر شکنجههای دشمن خود را نبازد و نترسد و مقاومتش را از دست ندهد.
«کار و تلاش» را به عنوان عامل دیگری برای حفظ روحیه و نفی نگرانی میتوان دانست. گرفتاران پوچی و پوچگرایی، گاهی به خاطر بیکاری بیعار میشوند و به سبب نداشتن یک فعالیت مثبت، احساس میکنند وجودی عاطل و باطل و بی ثمرند و چون نقش مثبتی در زندگی خویش نمیبینند، روحاً دچار افسردگی میشوند و از روند گذر عمر خویش به ستوه میآیند. هر کس در هر رتبه و موقعیتی که باشد، میتواند با سرگرم ساختن خود و داشتن فعالیتهای روزمره، از بحران روحی نجات یابد و به زندگی امیدوار شود.
«خوش بینی» و داشتن نگاه مثبت و توجه به نیمۀ پرلیوان، مانع بروز اضطراب و نگرانی است. برخی تنها نقاط ضعف و کاستیها و
1) (1) . رعد (13):28
نارساییها و ناتوانیهای خود را میبینند. اگر کسی پیوسته نقاط مثبت و موفقیتهای زندگی را ببیند و آنها را در دفتری ثبت کند، یا در برخورد با دیگران از آن نمونهها بگوید، نه آنکه شکستها و ضعفها و ناکامیهایش را بر شمرد، قطعاً کمتر دچار نگرانی میشود.
«همنشینی با انسانهای بزرگ». مصاحبت با افرادِ باروحیه و باانگیزه را میتوان عامل دیگری برای آرامش روانی برشمرد. انسان از دوستان خود رنگ میپذیرد. همان طور که رفاقت با افراد ترسو و بخیل، روحیۀ ترس و بخل را در انسان میپرورد و دوستی با دلاوران بخشنده، صفت شجاعت و سخاوت را تقویت میکند، همدمی و انس با افرادی که از آرامش و امید و انگیزه برخوردارند، چنین روحیهای در انسان پدید میآورد. برعکس، معاشرت باافراد سست رأی و واخورده و مأیوس و مضطرب، برنگرانی و دلمردگیهای انسان میافزاید.
«تلقین»، عامل دیگری به شمار میرود، چه در کشتن روحیه و خشکاندن امید، چه در امید آفرینی و روحیه بخشی. هم تلقین به دیگری، هم تلقین انسان به خویشتن. آن که همواره تواناییها و استعدادهای خود را برای خود مطرح کند و خویش را انسان امیدوار و نیرومند و با نشاط و شادمانی نشان دهد، قطعاً روحیهاش بالا خواهد رفت. نباید گذاشت اولین شکست و ناکامی انسان را زمین گیر و خلع سلاح کند و خود را بازندۀ نهایی و ابدی به شمار آورد. میتواند به خود این گونه تلقین کند:
«چون که انسان، با هدف، با انتخاب و برگزیننده است،
وز همین جا، جاودان زنده است و سازنده است،
من هم انسانم،
بودن خود را به دست خویش، میسازم
من، خمیر هستیام را با دو دستِ «انتخاب» خویش،
نقشساز و شکل پردازم.»(1)
البته آیندهنگری چیز مثبت و نگرش ارزندهای است، ولی اضطراب نسبت به حوادث پیش نیامده و نگرانِ این بودن که «چه خواهد شد؟»، عامل رکود و سلب انگیزه و نومیدی است.
در توصیههای دینی فراوان آمده است: که آنچه گذشت، گذشت. آنچه هم که نیامده است، کو؟
پس برخیزید و فرصتِ موجود را مغتنم شمارید:
ما فاتَ مضی وَ ما سَیأتیکَ فأین؟ قُمْ، فَاغتَنِمِ الفرصَةَ بَیْنَ الْعَدَمین
و سعدی چه زیبا این نکته را به فارسی سروده است:
سعدیا دی رفت و فردا همچنان معلوم نیستدر میان این و آن، فرصت شما امروز را
(2) باری، روحیههای پرتوان و زندگیهای سرشار از امید، در سایۀ ایمان و توکل و آخرت گرایی وتلاش و همنشینی باصاحبان روحهای بزرگ است.
زندگی را غنا بخشیم و اندیشه را وسعت، تا نگرانی و اضطراب، از پایمان نیفکند.
غنیسازی عمر
شتابی که در سپری شدن عمراست،
حسرتی که بسیاری از انسانها در پایان عمرشان به خاطر هدر دادن «سرمایۀ عمر» میخورند،
یک بار بودن مجال زندگی و غیر قابل تکرار بودن این فرصت و مهلت زیستن،
مسؤولیتی که انسان نسبت به عمر خویش و کیفّیت گذران آن دارد،
و... عواملی از این قبیل، یافتن پاسخ برای این سؤال را که «روش بهرهگیری از عمر چیست؟» جدّیتر مطرح میسازد.
موفقترین انسانها هم سرانجام، دچار حسرت و پشیمانی میشوند که کاش بهتر از این از عمرمان استفاده کرده بودیم.
اما میتوان از میزان حسرت کاست و بار ندامت را سبک ساخت، به شرط آنکه در پی آن باشیم که بهترین شیوۀ زیستن و بهره گرفتن از اوقات و به بهره وری رساندن عمر و پر بار ساختن پروندۀ اعمال و کارنامۀ زندگی را بشناسیم و به کار بندیم. گذرا به برخی از راه و روشهای
غنیتر ساختن درونمایۀ عمر و زیستن در این «میدان عمل» و «عرصۀ آزمون» اشاره میکنیم:
ای که پنجاه رفت و در خوابیمگر این پنج روزه دریابی
شمع وجود عمر ما پیوسته در حال سوختن و کاستن است. پیش ازخاموشی، فکری کنیم!
برای این وقتهای به اصطلاح «دم قیچی» فکری کنیم و برنامهای داشته باشیم و با دوختن این پاره وقتها به یکدیگر، وقت و مجال خودمان را توسعه و افزایش دهیم. وقتی از یک شیر آب که هرز شده، آب هدر میرود، اگر ظرفی زیر آن بگذاریم، میبینیم که آن ظرف در مدتی کم پر شد. وقتی قطره قطره است به چشم نمیآید، ولی وقتی جمع میشود، «قابل توجه» میگردد. از اینگونه وقتهای خورده ریز هم زیاد از دست ما میرود. برای آنها حسابی باز کنیم!
اگر وقت اضافی داشتیم، صرف کارهای مرحلۀ دوم و سوم از نظر اهمیّت
بکنیم تا مبادا چنان شود که:
بگذاشتهایم آنچه برداشتنی استبرداشتهایم آنچه بگذاشتنی است
حضرت علی علیه السلام فرموده است: هر کس به کاری که مهّم نیست مشغول شود، کار مهمتر از دست او میرود «مَنِ اشْتَغَلَ بِغَیْرِ المُهِمِّ فاَتَهُ الاَهَمُّ». میبینیم که اهم و مهم کردن کارها و پرداختن به آنچه لازمتر و مفیدتر است، جلوی حسرت و ندامت را میگیرد و به بهرهوری از عمر، کمک میکند.
کارهای ما در «ظرف زمان» صورت میگیرد. نظم دادن به کارها و برنامهها و صرف وقتها و مطالعات و نوشتنها و عبادات و خدمات و تفریحات، سبب بهره وری بیشتر از امکانات از جمله «عمر» میشود.
تقسیم زمان بین کارها و نظم دقیق در انجام امور، جلوی ضایعات بسیاری را میگیرد و مایۀ «توسعۀ وقت» میشود.
دید و گذرانِ عمر را یک «جان کندن دراز مدت» خواهند شمرد.
سالخوردگان مجرب و سرد و گرم روزگار چشیدگان، اغلب سعی میکنند «حاصل عمر» خویش را در اختیار دیگران قرار دهند، چه به صورت شفاهی و گفتاری، چه کتبی و نوشتاری. حتّی نامۀ 31 نهج البلاغه، تجارب غنی حضرت امیر علیه السلام است که در سالهای پایانی عمر پر بارشان به صورت یک «نامه» به فرزندشان امام حسن مجتبی علیه السلام نوشتهاند، نامهای مفصّل، عمیق، پر نکته و آموزنده. هم باید تجربه آموخت، هم باید تجربه اندوخت. هم آنها را به کار بست، هم به دیگران منتقل کرد.
مشورت میتواند زندگی مارا سالمتر و گذر عمر ما راپر بارتر سازد.
اما اینکه باچه کسانی باید مشورت کرد؟ صفات مشاور خوب چیست؟ روش نظرخواهی ازدیگران چگونه است؟ و... مباحثی است که در این مختصر نمیگنجد.
ولی اجمال مسأله، پرهیز از «استبداد به رأی» و تک روی در کارها و تصمیمهای فردی و اجتماعی است.
هم در انتخاب رشته، هم در گزینش همسر، هم در دوست یابی، هم در کتاب خوانی و انتخاب معلم و مراجعه به پزشک و خرید یک خانه و تغییر شغل و نام نویسی در یک آموزشگاه و... میتوان از اصل «مشورت» بهره گرفت و ضریب خطاها راکاهش داد.
تو اول بگو باکیان زیستیپس آنگه بگویم که تو کیستی
دوستان، گاهی عمر انسان را بر باد میدهند، گاهی عامل و انگیزۀ بهرهگیری از عمر میشوند. داشتن رفیق شایسته و همدم وارسته، زندگی را در «خط اعتدال» قرار میدهد و نعمتی بزرگ است.
کم نیستند کسانی که عمر خود را باخته و پشت دیوار ندامت نشسته و زانوی غم بغل گرفتهاند. چرا؟ به خاطر اینکه همنشین شایستهای نداشتهاند. امان از دوستِ بد! پس از این رهگذر هم میتوان به بالنده ساختن زندگی و مفید ساختن عمر دست یافت.
چه پیامبران الهی و امامان معصوم، چه اصحاب و یاران آن معصومین، چه دانشمندان برجسته و نوابغ و مصلحان و رهبران و شهیدان، چه انسانهای عارف و وارسته و اخلاقی، هر کدام به نحوی «چراغ راه» به شمار میروند. خواندن شرح حال آنان در ما انگیزه ایجاد میکند، امید میبخشد، راه را نشان میدهد، تأثیر میگذارد.
خیلیها اگر در زندگی جهشهایی به سوی کمال داشتهاند، در مدار جاذبۀ یک شخصیت قرار گرفتهاند و با خواندن زندگینامۀ بزرگان زیر و رو شدهاند. اینگونه مطالعات، هم شیرین است، هم آموزنده، هم سرگرم کننده و هم نمونهای از انسانهای موفق را پیش روی ما قرار میدهد.
عاقلان اهل ذخیره سازیاند و دور اندیشی و آینده نگری. «آخرت» هم یک مرحله است که به آن خواهیم رسید، ولی با چه دستاورد و ذخیره و رهتوشهای؟
عمرها میگذرد، ولی با گذشت عمر، ما چه میاندوزیم؟
ما در حال داد و ستد با زمان هستیم. عمر میدهیم، ولی چه میگیریم؟ آیا با خرج کردن «دنیا»، توانستهایم «آخرت» خویش رابسازیم و بخریم و آباد کنیم؟
محاسبه، ابعاد مختلفی دارد. عمر و فرصتهای زندگی هم یکی از میدانهای حسابگری است. کمتر از یک دستفروش دوره گرد نباشیم که در غروب هر روز، میاندیشد که درآمد امروزش چه بود؟ برد یا باخت؟
سود کرد یا زیان؟
باری... به غنی سازی عمرمان بیندیشیم، هم به طول و عرض آن، هم به عمق و محتوای آن.
بهاری شویم
میخواهیم کمتر از گل و گیاه و عقبتر از زمین و درخت نباشیم.
میخواهیم خود را برویانیم، میخواهیم دلمان بهاری شود، جوانه زنیم، رشد کنیم، ثمر دهیم و کمتر از «بهار» نباشیم.
ولی چگونه؟... بذرمان چیست؟ ریشه مان در کجاست؟ از کجا سیراب و تغذیه میشویم؟
از کدام منبع، نور و حرارت میگیریم؟ در کدام زمین و زمینه قرار گرفتهایم؟ باغمان و میرابمان کیست؟
رویش و پژمردگی، شکفتن و خشک شدن و حیات و مرگمان چیست و ثمر وجودمان برای جامعه کدام است؟
اینها سؤالات ساده و کم اهمیتی نیست.
میخواهیم مثل بهار، بروییم و شاداب شویم و سایه و ثمر داشته باشیم.
از طبیعت باید درس بگیریم.
همان طور که گاهی باغ و بوستان را خزان میزند، ما هم ممکن است
دچار خزان زدگی شویم.
آنگونه که خرمنی آتش میگیرد، یا بذری فاسد میشود، یا محصولی را آفت میگیرد، یا میوهای دچار کرم زدگی و خرابی میگردد، یا مزرعهای را سیلاب میبرد، یا انبار غلهای در شعلههای آتش میسوزد و خاکستر میشود یا محصولاتی مسموم و زیانبار میشود، در «مزرعۀ وجود» و در «زراعت زندگی» ما نیز چنین آفات و سمومی ممکن است دیده شود.
در زراعت وجودی خود، نباید از یافتن بستر و زمینۀ مناسب و بذر افشانی به موقع و حفاظت و حراست از عمر و روح و اندیشه و عمل و اخلاق، غافل بود.
«این جهان مزرعۀ آخرت است...» و ما باغبانی هستیم که مسؤلیت بارورسازی باغ زندگیمان را به ما سپردهاند و همۀ امکانات، تسهیلات و تواناییها را هم در اختیارمان گذاشتهاند.
«عملِ» ما بذری است که میکاریم.
رابطۀ عمل و جزا، رابطۀ «کشت» و «برداشت» است.
«گندم ندهد بار، چو جو میکاری»! و حدیث شریف «الدنیا مزرعة الآخرة» نیز اشاره به همین بذر افشانی و زراعت وجودی است. خوبی و بدیهای ما نیز، دیر یا زود، در این دنیا یا در سرای آخرت ثمر میدهد.
آب و زمین دهر به دست تو دادهاند
تخمی چنان بکار، که بتوانیاش درود
مگر میتوان در بهار، از کشت و کار و زراعت و محصول، سخن نگفت؟
فرمودۀ حضرت علی علیه السلام در غررالحکم چنین است:
«مَنْ زَرَعَ شَیئاً حَصَدَه»، هر کس چیزی بکارد، همان را درو میکند.
و حافظ چه زیبا سروده است:
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسرکای نور چشم من، بجز از کشته، ندروی
رابطه عمل و جزا را فراموش نکنیم، آنکه «تخم بدی» میکارد، نباید چشم انتظار «رویش نیکی» باشد. خواجه عبدالله انصاری گوید: هر چه کاری در بهاران، تیرمان بدروی.
به ما گفتهاند: گندم از گندم بروید، جو ز جو. و این را تمثیلی برای «مکافات عمل» آوردهاند، تا بدانیم که نمیتوان از درخت بید، میوه خورد و از بوریا شکر. نه میتوان از سپیدار، کافور گرفت و نه از درخت خار، رطب آبدار و نه سنبل از شوره زار.
باری... بهار است و فصل رویش و حیات مجدد طبیعت.
وقتی دانه میروید، چرا انسان نروید؟
به برگ و بار نشستن نهال وجودمان با رسیدن به کمالات اخلاقی و رشد فضایل است. اگر در باغبانی، آبیاری و حراست لازم است. اینجا هم محاسبه و مراقبه ضروری است. محاسبه نیّات و رفتار و کردار و مراقبت از حالات روحی و درونی خویش و خدا را مراقب دیدن و از فرشتگانِ «رقیب» و «عتید»، حساب بردن و از آفت گرفتگی جان هراسیدن.
به قول ناصر خسرو قبادیانی:
جهان زمین و سخن شخم و جانت دهقان استبه کشت باید مشغول بود، دهقان را
و از داس تیز مرگ هم نباید غافل بود، که گاهی این کشتزار را درو میکند، و کلام حضرت علی علیه السلام است که اجل، درو کنندۀ آرزوهاست. و شما هم دروشدۀ داس اجلها هستید: «الأجل حصارُ الأمل،
اِنّکم حصائد الآجال».
پس فرصت زودگذر بذر افشانی در بهار زندگی را باید غنیمت شمرد.
باید بذر «عمل صالح» افشاند و نهال «صالحات» نشاند، تا «اجر الهی» پاداش دهد و زراعت زمستانی دنیا، ثمرات تابستانی آخرت به ما ارزانی دارد.
اگر بذر و آب و زمین، خوب و سالم نباشد، حاصلی به دست نمیآید. «نیت» و «عمل» به منزلۀ همان بذر و آب و زمین است. نشاندن خار خشک بر سر دیوار، هرگز به نهالی سرسبز تبدیل نمیشود.
همچنین نیت آلوده، ثمر مفید و عمل صالح نمیآورد. «اصلاح نیّت»، شرط نخست در زراعتِ وجود و برداشت محصول از خرمن عمر است، و گرنه به قول سعدی:
خرما نتوان خورد از این خار که کشتیمدیبا نتوان بافت از این پشم که رشتیم
باز گردیم به «زمین» و «زمینه» که شرط اصلی «رشد انسان» و «رویش گیاه» است.
دل آدمی، کشتگاه معارف و باورهای ناب و فضایل و خوبی هاست.
برای روییدن بذر خلوص، باید «قلب خاشع» داشت و اشک جاری!
آنگونه که زمین نرم را شیار و شخم میزنند و تخم میپاشند و آب جاری میسازند، دلهای مستعد و متواضع میتواند مزرعۀ رویش فضایل شود.
نه زمین سفت و سخت و سنگلاخ، مزرعه میشود، نه قلب بی خشوع و با قساوت، ظرف معارف!
از کلمات حکیمانۀ حضرت عیسی علیه السلام است که:
«زراعت در دشت میروید، نه در صخره و سنگ خارا. حکمت نیز در قلب متواضع آباد میشود، نه در دل متکبر و سرکش.
فروتنی کن و بشنو ز من نصیحت و پندیکه شاخههای فتاده، همیشه میوه دهند
وجود کبر و غرور در دل و در سر، زمین جان را به شوره زار تبدیل میکند و «زمین شوره، سنبل بر نیارد!»
بهاری شدن و جلو افتادن از طبیعت در رویش و بالندگی، ممکن است، به شرط آنکه «فنون باغبانی» و روش «زراعت وجود» را بیاموزیم و به کار بندیم.
نیز فراموشمان نشود که «بهار عمر» هم خزانی در پی دارد.
پس، از دنیا باید «استفادۀ ابزاری» کرد، تا ما را به آن سوی پل، یعنی به آخرت برساند.
بهره وری از دنیا و مواهب آن، برای پاک شدن جان و انباشته شدنِ سیلوی آخرت از صالحات است و چه زیباست سرودۀ صائب تبریزی:
آن قدر باتن مدارا کن که جان صافی شودگندمت را پاک کردی، پای بر غربال زن
همیشه پیک خزان، آهنگ کوچ بیخ گوش دلباختگان بهار مینوازد، تا باور کنند که «گل همین پنج روز و شش باشد!» و به فکر آباد کردن مزرعۀ آخرت و سرای ماندگار باشند، نه جلا دادن و برق انداختن به چهرۀ عجوزۀ دنیا که بسی بی وفاست.
دربارۀ عمر و زندگی هم میتوان تمثیلی از «چهار فصل» یافت.
اگر جوانی، بهار زندگی باشد، پاییز و زمستانی هم در پیش است.
آخرت، فصلی است بلند مدت که کشاورزان زندگی و بذر افشانان
ایمان و عمل، دستی پر از اجر و پاداش الهی خواهند داشت و در سایه سار درختان خرم بهشت، که جلوۀ اخروی نیکوکاریها و پاکیها و خدا ترسیهای این دنیاست، در لذتی ابدی خواهند آرمید.
برنامهای برای رسیدن به خودِ برتر
اینکه گفتهاند: «شناخت درد، نیمی از درمان است»، سخنی است درست و حکیمانه.
با احساس نکردن درد، هرگز راهی برای «درمان روح» و «رشد معنوی» پیدا نمیشود.
چون نداری درد، درمان هم مخواهدرد پیدا کن که درمانت کنند
شیوۀ ابلیس، پنهان کردن درد و سرپوش گذاشتن روی مرض روحی و کتمان بیماری اخلاقی بشر است، تا به فکر اصلاح نفس نیفتد و پیوسته به عنوان طعمهای در اختیار شیطان بماند.
در وادی «خودسازی»، نخستین گام، «خودشناسی» است.
زدودن رذایل و به عبارتی «تخلیه» و آراسته شدن به فضایل که همان «تحلیه» است، گام بعدی است.
راه آن پیراستن و این آراستن نیز، راهی عملی است، نه صرفاً نظری و دانستنی، این راه را باید رفت و در این «طی طریق»، باید جهاد با نفس، آن ملکات اخلاقی را بر صفحۀ جان نوشت و بر لوح دل نقش زد.
بخشی از برنامههای عملی برای رسیدن به این «خودِ برتر» از این قرار است:
ارزیابی عملهای روزانه و هفتگی، ما را در رسیدن به «شناخت از خویش»، کمک میکند. اینکه بدانیم امروز چه کردیم و اوقاتمان صرف چه کاری شد و خوب و بد عملکرد روزانه را مرور و ارزیابی کرده و از خود حساب بکشیم. از توصیههای رسول خدا صلی الله علیه و آله به ابوذر غفاری این بود:
«حاسِبْ نَفْسَکَ قَبْلَ انْ تُحاسَبَ، فَإنَّهُ اهْوَنُ لِحِسابِکَ غَداً»(1)
از خودت حساب بکش، پیش از آنکه از تو حساب بکشند. که این کار، حسابرسی فردای تو را آسانتر میسازد.
در دستورالعملهای اخلاقی عارفان بزرگ هم سفارش به «محاسبۀ نفس»، جایگها ویژهای دارد و بازخوانی پروندۀ اعمال، کمک مؤثری برای خودسازی است.
وجود ما با همۀ استعدادهایی که در آن نهفته است، سرمایۀ ماست.
این سرمایه را باید به سود دهی رساند. چه کسی سزاوارتر از خودمان برای نفع بردن از این سرمایه؟
راه آن نیز این است که آینده و آخرت و مراحل دشوار بعدی در
1) (1) وسائل الشیعه، ج 11، ص 379.
«حیات» را در نظر آوریم و برای غنا و آسایش و تنعم در آن مراحل، کار کنیم و «حالا» ی خود را صرف «آیندۀ» خویش و «جسم» خود را خرج «روح» خود و «توان مادی» خود را در راه «اعتلای روحی» خویش به کار گیریم.
توصیۀ حضرت صادق علیه السلام چنین است:
«خُذْ مِنْ نَفْسِکَ لِنَفْسِکَ...»(1)
از خود، برای خودت توشه برگیر. از خودت در دوران تندرستی پیش از بیمار شدن و در دورانِ نیرومندی قبل از ضعف و در حال زندگی قبل از مرگ، توشه برگیر.
از خود گرفتن و خرج خود کردن و خود را ساختن و بالنده نمودن، عاقلانهترین شیوۀ بهرهگیری از مواهب و استعدادهای الهی است و غفلت از آن به حسرت میانجامد.
بستر این عمل، همۀ زندگی و همۀ حالات و همۀ روحیات ماست.
مهم آن است که «عنان نفس» را در اختیار داشته باشیم و «امیر نفس» باشیم نه «اسیر نفس». ما باشیم که خواستههای نفس و کششهای غرایز را مهار بزنیم و کنترل کنیم. نه آ نکه مشتیهات و خواستههای دل و هواهای نفسانی، ما را به این سو و آن سو بکشد.
گاهی در حالت «خشم»، مهار سخن و عمل از دست میرود.
گاهی هنگام رسیدن به «قدرت»، ستم و کینتوزی و زیر پا گذاشتن
1) (1) اصول کافی، ج 2، ص 455.
حق و زورگویی به دیگران عادی میشود. اگر کسی قدرت و غضب را مهار بزند و در چهارچوب عقل و شرع و رضای خالق آنها را به کار گیرد، فرد خودساختهای است.
روزی حضرت رسول، در بیرون از خانه عبورش به گروهی افتاد که سنگی را به نشانۀ زورآزمایی جابهجا میکردند و آن «وزنه برداری» را میزان قدرت و زور خویش میدانستند. حضرت خطاب به آنها فرمود:
«اَشَدُّکُم مَن مَلکَ نَفْسَهُ عِنْدَ الغَضَبِ وَ احْمَلُکُم مَن عَفی بَعْدَ المَقدِرَة»(1)
قویترین شما کسی است که هنگام خشم، خویشتنداری کند و تواناترین شما کسی است که پس از قدرت یافتن، عفو کند.
این نیازمند تقویت اراده است.
بسیاری از صاحبان عضلات قوی و بازوهای پرتوان، حریف «نفس» خویش نیستند و اسیر یک «عادت» اند.
آن نیست شجاعت که گلو چاک کنی
«در جا زدن»، چه در کسب علم و مهارتهای مختلف، چه در رشد اخلاقی و رسیدن به ملکات انسانی، چه در سطح زندگی و وضع معیشتی و چه در طاعت و عبادت، مطلوب نیست.
هر روز باید یک پله بالاتر رفت، هر روز باید نکتهای تازه آموخت، هر روز باید یک قدم در «راه معینی» پیش رفت. زیانکار، کسی است که دو
1) (1) تحف العقول، ص 45.
روزش برابر باشد.
زیانکارتر، کسی است که امروزش بدتر از دیروز باشد. یعنی کسی که نه تنها رشدی نداشته، بلکه واپس رفته است.
سخن زیبایی از حضرت صادق علیه السلام:
هر کس دو روزش یکسان باشد، او زیان کرده است.
هر کس امروزش بهتر از دیروزش باشد، مورد غبطۀ دیگران قرار میگیرد (آرزو میکنند که مثل او باشند).
هر کس امروزش بدتر از دیروزش باشد، محروم از رحمت خداست.
هر کس در وجود خود، افزایش و کمال را نبیند و حس نکند، رو به کاستی و نقصان است.
و... هر کس رو به نقصان و کاهش باشد، مرگ برای او بهتر از زندگی است.
«مَنِ اسْتَوی یَوْماهُ فَهُوَ مَغْبوُنٌ...»(1)
میبینیم که از این دیدگاه، رشد نکردن و جلو نرفتن، در جا زدن نیست، بلکه «عقبگرد» است!
آن «محاسبه» که در آغاز اشاره شد، در همین جا به کار میآید، که سالک این مسیر، وضع خود را در پیشرفت یا پس رفت میفهمد و به دست میآورد که در حال رشد است یا در وضع خسران!
دنیای تو در تو و شگفت «دل»، سرشار از اسرار است.
1) (1) معانی الاخبار، ص 342.
جهت دهندۀ «اعمال برونی» ما نیز، اغلب همان «حالاتِ درونی» است.
بزرگان اخلاق، همیشه مراقب اوضاع قلب خویش بوده و «دربانیِ دل» میکردهاند، تا گناه و رذیله و حالت نکوهیدهای در آن پیدا نشود.
بیشک، گناه دل را تیره میکند. تکرار گناه بر تیرگی دل میافزاید. توبه و اصلاح، بار دیگر دل را روشنی میبخشد.
نباید گذاشت گناهان پیوسته، صفحۀ دل را چنان سیاه کند که هیچ روزنهای برای تابش نور هدایت و حق باقی نماند.
باز هم حدیثی از امام صادقان و صادق امامان علیه السلام:
«اِذا اذْنَبَ الرَّجُلُ، خَرَجَ فی قَلْبِهِ نُکتةٌ سَوْداءُ...»(1)
هر گاه کسی گناه کند، در دل او نقطۀ سیاهی پیدا میشود. اگر توبه کرد، آن سیاهی برطرف میشود و اگر بیشتر گناه کرد، آن سیاهی دل بیشتر میشود تا آنکه همۀ دلش را میگیرد. دیگر پس از آن هرگز رستگار نمیشود.
آیا سزاوار نیست که به عنوان گامی در خودسازی، «مراقبت از دل» را در دستور کار خویش قرار دهیم و نگذاریم سپاه مهاجم ابلیس از این مرز بگذرد و قلعۀ وجود ما را تسخیر کند؟
عصیان و گناه، پرتگاه دل ماست
1) (1) اصول کافی، ج 2، ص 271.
احساس اینکه چشمی مراقب ماست، گوشی حرفهای ما را میشنود، کسی ما را زیر نظر دارد، تحت تعقیب و مراقبت هستیم و روزی باید در یک «دادگاه»، پاسخگوی اعمال خویش باشیم، احساس سازندهای است که مانع در افتادن به وادی گناه و عصیان میشود.
آنچه بزرگان اخلاق به عنوان «مراقبت» در دستورهای اخلاقی و عرفانی میآموزند، برای زنده ساختن همین حس در وجود آدمی است.
«حیا»، زیر بنای این حالت روحی است.
شرم از خدا، شرم از خویش، شرم از فرشتگانی که پیوسته با ما و مراقب ما و مأمور ثبت اعمال خوب و بد ما هستند. شرم از پیامبر و امام زمان، که از حال و وضع ما بیخبر نیست.
امام باقر علیه السلام میفرماید: کارهای بندگان، شامگاه هر پنج شنبه بر پیامبرتان عرضه میشود، پس شرم کنید که کار زشت از شما به پیامبرتان گزارش شود:
«اِنَّ اعْمالَ العِبادِ تُعْرَضُ عَلی نَبیِّکُمْ کُلَّ عَشِیَّةِ خَمیسٍ، فَلْیَسْتَحیِ احَدُکُم انْ یُعْرَضَ عَلی نَبِّیهِ العَمَلُ القبیحُ».(1)
نام این را میگذاریم «شرم حضور».
همان که در روایات است و امام امت هم فرمود: عالم محضر خداست، در محضر خدا گناه نکنید!
این باور و احساس، نوعی «مراقبت دائمی» را برای انسان پدید میآورد.
1) (1) وسائل الشیعه، ج 11، ص 391.
کسی که احساس کند دوربینی از همۀ حرکات او فیلم برداری میکند، آیا حاضر است حرکات زشتی از خود بروز دهد؟ کسی که بداند دستگاه گیرندهای همۀ حرفهای آهسته و بلند و پنهان و آشکار و خوب و بد او را ضبط میکند و باید پاسخگوی حرفهای ضبط شده بر نوار باشد، آیا بهتر عمل نمیکند؟
اینها برخی از گامها در مسیر «خودسازی» است.
و... این میدان، وسیع و این راه طولانی است!
چگونه دربان دل باشیم؟
دنیای شگفت و تو در توی دل، شناختنی است.
از برکت همین شناخت، میتوان آن را در مسیر درست، هدایت کرد.
گرچه دل، هادی ماست، اما ما هم میتوانیم هادی دل شویم. دل ما را به این سمت و سو میکشاند، ما هم میتوانیم آن را در بستر کششهای مطلوب و حق قرار دهیم. آن را به عنوان یک «ظرف» بشناسیم که محتوای آن، با تصمیم و اراده و انتخاب ما تأمین و پُر میشود.
قلبِ پیشوا، قلب پیرو
کسی به پیشوایی میرسد که پیروی هم کرده باشد.
در روایات ما، از دل به عنوان پیشوا و هادی یاد شده است. امام صادق علیه السلام فرمود:
«اِنَّ مَنْزَلَةَ القلبِ مِنَ الجَسَدِ، بِمَنْزَلَةِ الإمامِ مِنَ النّاسِ»(1)
1) (1) میزان الحکمه، ج 5، ص 216
جایگاه دل از تن، همچون جایگاه و موقعیت امام از مردم است.
یعنی، اعضا و اندام انسان از مرکزیت دل فرمان میبرند و قلب، فرمانده بدن است (البته قلب در اینجا، مرکز ادراک و تصمیمگیری است، نه تلمبهخانۀ خون بدن).
دل، گاهی یقین دارد، گاهی شک. گاهی جای محبت است، گاهی جای کینه و نفرت.
گاهی حالت ایمان و قبول دارد، گاهی در موضع انکار و نفی و ناباوری است. گاهی از حالت اطمینان و عزم و ثبات برخوردار است، گاهی وضعیت متزلزل، بیثبات و در حال تغییر دارد.
این حالتها در نحوۀ اقدام و عمل و تصمیم و رفتار صاحب دل اثر میگذارد.
پس بجاست که به امور و حالات و شرایط و اوصاف این دل برسیم و از آن غافل نباشیم.
اگر پیشوایی دل، سبب شود که اعضا و جوارح، در مسیر شیطانی به کار افتد، این میرساند که پایگاه ابلیس شده و خود او که فرمان میدهد، از شیطان فرمان میبرد.
اینجاست که باید دل را مورد نظارت قرار داد و به شاگردی به حضور عقل و دین فرستاد و راه ورود فرشتگان را به این خانه باز کرد و نوچههای شیطان را از آن بیرون کرد و مواظب حالات دل بود، به تعبیر دیگر کار «دربانی دل» را به عقل و دین سپرد، تا از ورود نامحرم و بیگانه و دزد و غارتگر به آن جلوگیری کنند.
دلهای بیمار و مرده
دل نیز مانند بدن بیمار میشود، اما بیماری آن، گاهی پنهان و نامحسوس است و «بیمار دل» چون خود را بیمار حس نمیکند، به فکر درمان هم نمیافتد.
دل نیز گاهی میمیرد. دلهای مردگان، از آثار حیات که شور و سوز و احساس و حرکت است، بیبهره میشوند. اینجاست که باید دمی مسیحایی آن را زنده کند. گاهی هم دل تاریک میشود، و باید چراغی در آن افروخت. ولی چگونه؟ راه درمان بیماری دل یا حیات بخشی به دلهای فسرده و مرده چیست؟
و تیره دلی چگونه زدوده میشود؟
توصیۀ حضرت امیر (علیه السلام) به فرزندش امام مجتبی (علیه السلام) چنین است:
«اَحْیِ قَلْبَکَ بِالمَوعِظَةِ.... وَ نَوِّرْهُ بِالحِکمَةِ»(1)
دلت را با «موعظه» زنده کن و آن را با «حکمت» روشنی بخش.
بعضیها از هر پندی گریزانند و سخنان موعظهآمیز را بر نمیتابند، بادست خود راه خیر و بیدرای و روشنایی را به روی خویش میبندند.
دل، نیازمند موعظه است، و گرنه زنگار غفلت آن را میگیرد، یا واعظ درونی، یا بیرونی. و البته واعظ درونی مؤثرتر است و به تعبیر روایات، اگر کسی از درون خود واعظ و پند دهندهای نداشته باشد، مواعظ دیگران چندان بر او کارساز نیست.
دل را باید با «پندپذیری» نرم کرد و با «موعظه» شیار زد، تا «بذر حکمت» در آن افشانده شود و بروید.
1) (1) نهج البلاغه، نامۀ 31
دلهای سنگی و «قلوب قاسیه»، نه نور حکمتی را به درون نفوذ میدهد، نه چشمۀ بیداری از آنها میجوشد.
قرآن کریم، از «قساوت دل» به عنوان یک بیماری یاد میکند و چنین دلهایی را سختتر از صخره و سنگ میداند، با این تفاوت که گاهی از دل سنگ، چشمه میجوشد و صخرهها میشکافند و نهرها جاری میگردد، ولی چنین دلهایی از این سنگها هم بیخاصیتترند.(1)
چرا چنین؟
سینۀ سنگی ما
از چه از شور و شررها خالی است؟
دیده و این همه خشک؟
نَفَس و این همه سرد؟
تو و این سنگدلی؟
من و این بیدردی؟...(2)
این بیماری را باید درمان کرد، ولی چگونه؟ چه چیزی دل را سخت میکند؟ و عامل نرمش و خشوع آن چیست؟
در بیان حضرت علی (علیه السلام)، رابطهای میان «اشک چشم» و «قساوت دل» و «فزونی گناه» ترسیم شده است، و چه زیبا!
میفرماید:
«ما جَفَّتِ الدُّمُوعُ الاّ لِقَسْوَةِ القُلوبِ، وَ ما قَسَتِ الْقُلوبُ الاّ لِکَثْرَةِ الذُّنوبِ»(3)
اشکها خشک نمیشود، مگر به خاطر قساوت دل، و دلها قساوت نمییابد مگر به خاطر گناهان بسیار!
کنترل دل همین جاها به درد میخورد. وقتی قلب، لانۀ «نفس اماره» و آلت دست آن شد، نفس، این دلِ پیشوا را پیرو خود میسازد و مسیری را که پیش پای آن میگذارد، جز به «ناکجا آباد»، منتهی نمیشود.
عصیان و گناه، پرتگاه دل ماست
اینکه حضرت علی (علیه السلام) میفرماید: دلها را با موعظه زنده کنید، برای آن است که دل زنده و بیدار، اسیر سپاه ابلیس و جنود شیطان نمیشود.
دلهای مرده و تیره و بیمار، با شیطان همکاری میکنند و نقش «عامل نفوذی» برای او برعهده میگیرند، آنگاه پیدرپی باید شاهد تلفات و ضایعات باشیم.
دلها اگر از «موعظه»، آدم میشد
انسانهای چهار چشمی
گاهی آنچه بر دلها نقش میبندد، از روزنۀ دل وارد میشود. دل، کتابی است که با قلم نگاه نگاشته میشود. به تعبیر امیرمؤمنان علیه السلام:
«اَلقَلْبُ مُصحَفُ البَصَر».(1)
حال، اگر بخواهیم دربان دل شویم و از حالات آن مراقبت کنیم، مراقبتی هم از «دیده» باید داشته باشیم، چرا که چشم به هر چه بیفتد، دل هم همان را هوس میکند و میطلبد. به قول باباطاهر عریان:
ز دست دیده و دل هر دو فریادهر آنچه دیده بیند دل کند یاد
1) (3) بحارالانوار، ج 68، ص 71
بسازم خنجری نیشش زفولاد زنم بردیده، تا دل گردد آزاد
ولی... نیازی به خنجر فولادین برای کور کردن چشم نیست، مهم آن است که نگاهت در اختیار تو باشد، تو هم در اختیار دین.
توصیۀ هاتف اصفهانی این است که:
چشم دل باز کن که جان بینیآنچه نادیدنی است، آن بینی
پس، دو چشم در سر داریم و دو چشم در دل. نباید آن را گشود و این را بست. چه زیباست کلام حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) دربارۀ انسانهای چهارچشمی! میفرماید:
«ما مِنَ عَبْدٍ الاّ وَ فی وَجْهِهِ عَینانِ یُبْصِرُ بِهِما امْرَ الدُّنیا، وَ عَیْنانِ فی قَلْبِهِ یُبْصِرُ بِهِما امْرَ الآخِرَةِ، فَاِذا ارادَ اللّهُ بِعَبْدٍ خَیراً فَتَحَ عَیْنَیْهِ اللَّتَینِ فی قلبه فَأبْصَرَ بِهِما ما وَعَدَهُ بِالغیب...»(1)
هیچ بندهای نیست مگر آنکه دو چشم در سردارد که با آنها کار دنیا را میبیند و دو چشم در دلش دارد که با آنها کار آخرت را میبیند. پس هر گاه خداوند نسبت به بندهای ارادۀ خیر و نیکی کند، آن دو چشم دل را در او میگشاید، تا با آ نها آنچه را که خدا براساس غیب وعده داده است ببیند.
و شگفتا از آنان که نابینایند و خود را بینا میپندارند، چرا که چشم درون چیزی از حکمتها و حقایق ندیده تا لذت آن را دریابد. به قول مولانا:
چشم باز و گوش باز و این عمیدر شگفت از چشمبندی خدا
اگر قلب، قلب سالمی باشد، «چشم دل» هم خوب میبیند.
1) (1) میزان الحکمه، ج 5، ص 224
و اگر دل، نمرده باشد، «چشمۀ پند» از آن میجوشد.
و اگر قساوت قلب، که ثمرۀ گناهان بسیار است، انسان را به بیماری قلبی مبتلا نساخته باشد، دل میتواند آینهای باشد که حکمت برآن بتابد و حقیقت از آن بتراود.
دربان دل خویش باشیم، تا به پایگاه شیطان تبدیل نشود.
همدلی، هنر معاشرت
با مردم چگونه برخورد کنیم؟ معاشرت درست و نادرست کدام است؟ همنشینی مفید و زیان بار چیست؟ عوامل تحکیم رابطهها یا گسست رابطهها کدام است؟
حکمتهایی را برگرفته از اولیای الهی برمی شمریم، که توجّه به آنها و کاربردشان در بهینه سازی روابط ما با دیگران سودمند است.
هنر همزیستی
روحیۀ سازگاری با دیگران و کنار آمدن با توقعها، سلیقهها، خواستهها و حرفها، به تدریج برای انسان «جا» باز میکند. این روحیه هم وقتی فراهم میآید که انسان هم «حقوق» دیگران را بشناسد، هم تصمیم به مراعات آنها داشته باشد و تنها «خود» برایش مطرح نباشد.
چون چنین خصلتی ایجاد تنش میکند و دیگران را از پیرامون فرد، فراری میدهد.
حضرت علی علیه السلام میفرماید: «رَأسُ الْحِکْمَةِ مُدارةُ الناسِ»؛ (1)سر آغاز حکمت، مدارا کردن با مردم است».
باید پذیرفت که سلیقهها و روحیههای همه یکسان نیست و همه ذوق و پسند و راه و روش ما را ندارند. ما هم چارهای از زیستن با آنان نداریم، پس باید «مدارا» کنیم. این همان همزیستی است که هر که ندارد، مطرود و مأیوس و تنها میشود.
سلوک شایسته
برخورداری از اخلاق کریمانه و آراستگی به صفات خوب و رفتارهای انسانی، محبوبیّتآور است. کیست که نخواهد محبوب دلها شود و مورد توجّه و محبت دیگران قرار گیرد و «قلعۀ دلها» را بگشاید؟ امّا راه و روش آن چیست و کلید گشودن قلوب کدام است؟
مگر میتوان با زور، دلی را بهدست آورد، یا در خانۀ دلی جای گرفت؟ اگر تواضع و خاکساری عاملی برای محبوبیّت است، احسان و نیکی و بخشندگی عامل دیگری است و «حسن خلق» و سلوک والا و اخلاق متعالی، عامل سوّم.
ما بینیاز از دوست نیستیم. نداشتن دوست، نوعی غربت و تنهایی است. به فرمودۀ حضرت امیر علیه السلام، غریب، کسی است که «دوست» نداشته باشد: «اَلْغَریبُ مَن لَمْ یَکُنْ لَهُ حَبیبٌ»(2)
خیلیها ما را اسیر اخلاق خوب خودشان میکنند. چرا ما از این ابزار بهره نگیریم؟
سود رسانی
درختی که نه میوه داشته باشد، نه شاخ و برگ و سایه، نه حتی چوب آن برای تهیه تخته و ساختن در و پنجره مفید باشد، شایستۀ سوختن و خاکستر شدن است و تنها لایق عنوانِ «هیزم» است.
انسانها تا چه حد برای دیگران مفیدند؟
ارزش هرکس به اندازۀ خدمت و خوبی و نفعی است که از او به دیگران میرسد. میزان محبوبیت مردم در دلها نیز بستگی به اندازۀ خیری دارد که از آنها عاید دیگران شود. سرور، کسی است که خدمتی به دیگران کند. این مضمون کلام حضرت علی علیه السلام است که فرمود: «بِالْجُودِ تَسُودُ الرِّجالُ»(1)مردان با جود و سخاوت به سیادت و آقایی میرسند».
این نیز نوعی کمال در رفتار و سلوک با دیگران است که بر محور داد و دهش انجام میگیرد.
فریدون فرّخ فرشته نبود
به قول سعدی در گلستان: مردم تا نان کسی را نخورند، نامش را به نکویی نبرند.
در سخنان امام علی علیه السلام چنین آمده است: «خَیْرُ النّاسِ مَنْ نَفَعَ النّاسَ؛(2)بهترین مردم کسی است که به مردم سود برساند».
پیامد چنین رفتارهایی چیست؟ جز آنکه محیطی سرشار از صفا و گرمی برای انسان و جامعه پدید میآورد و الفتها را میافزاید و زندگیها را صفا میبخشد؟ چه لذتبخش است زیستن در کنار افرادی
که نیکوکاری، خوشرفتاری، نوعدوستی، خیررسانی، مهرورزی و خیرخواهی جزو سرشت و خصلتِ همیشگی آنان است.
امام علی علیه السلام میفرماید: با مردم چنان زیست و معاشرت داشته باشید که اگر از دنیا رفتید، در فقدان شما سوگوار و گریان باشند و اگر ماندید، نسبت به شما عاطفه و مهرورزی داشته باشند: «خالِطُوا النّاسَ مُخالَطَةً انْ مُتُّمْ مَعَها بَکَوْا عَلَیکُمْ وَ انْ عِشْتُم حَنّوا الَیکم».(1)
مردم جوشی
روحیۀ انزواطلبی و فردگرایی و خودخواهی، فرد را از چشمها و دلها میاندازد. برعکس، انس و الفت و جوشیدن و گرمگرفتن با مردم، عواطف و محبتهای آنان را فراهم میآورد. خداوند، از نعمتهای خویش، ایجاد الفت بین دلهای مردم را یاد میکند.(2)حضرت رسول صلی الله علیه و آله نیز میفرماید: «خَیْرُ المؤمِنینَ مَنْ کانَ مَألِفةً لِلمُؤمِنین، وَ لا خَیْرَ فی مَنْ لا یُؤلَفُ وَ لا یَألِفُ؛(3)بهترین مؤمنان کسی است که مایۀ الفت مؤمنان باشد، و کسی که نه دیگران با او انس و الفت بگیرند، نه او با دیگران الفت داشته باشد، خیری در او نیست».
کسی که با مردم نمیجوشد و همیشه با دامن تنهایی و گوشۀ انزوا و خودگرایی پناه میبرد، یا دچار غرور و تکبر است، یا از آثار و برکات « الفت» بیخبر است، یا مشکلی در تربیت خانوادگی داشته که او را «جمعی» بار نیاوردهاند و میدان برای «مردم جوشی» برایش فراهم نساختهاند.
صاحبان روحیه سرد و خود گرا و مردم گریز، اغلب در کارهای عمومی شرکت نمیکنند و برنامههای مشترک نمیتواند آنان را جذب کند.
ابراز عاطفه به مردم و مشارکت و همراهی و همدردی با آنان در امور و یاریرسانی در هنگامۀ نیاز، پشتوانهای برای روزهای «مبادا» فراهم میآورد. اگر گفتهاند: «برای کسی بمیر که برایت تب کند»، اشاره به همین تعامل روحی و رفتاری میان افراد جامعه است.
عیب پوشی
حفظ «آبرو» ی دیگران، مهمترین نشانۀ دوستی و احترام و ارزشگذاری برای آنان است. آبرو، سرمایهای است که به این راحتی به دست نمیآید و گوهر نفیسی است که اگر شکست، به این آسانی قابل جبران نیست.
به همین اندازه که «عیبجویی» نکوهیده و نارواست، «عیبپوشی» نسبت به یک برادر مسلمان و آبروداری نسبت به یک مؤمن، ضروری و فضیلت است.
وقتی از لغزش و عیبی از دیگری باخبر میشوید، جوانمردی ایجاب میکند که پردهپوشی کنید و اگر نیاز به تذکر است، به خودش بگویید تا اصلاح کند.
دوست آن باشد که معایب دوست
در کلام امیرمؤمنان است که: ثمرۀ اخوّت و برادری آن است که پشت سرش آبرویش را حفظ کنی و عیبهایش را به عنوان هدیه به خودش
بگویی.(1)
پردهدری و آشکار ساختن عیبهای دیگران، بذر دشمنی و اختلاف میپراکند و کینه و جدایی ثمر میدهد و اعتماد عمومی را در جامعه، خدشهدار میسازد.
گاهی هم عیبجویی، نتیجۀ عیبناکی خود افرادی است که میخواهند با نشر و گسترش بدیهای دیگران برای خود شریک جرم و همراه و همشکل پیدا کنند، تا زشتی عیبهایشان کمتر آشکار شود و بهانهای برای معیوب بودن خود داشته باشند. این حقیقت و نکتۀ مهم در سخن حضرت علی علیه السلام به این صورت آمده است: «ذَوُو العُیُوبِ یُحِبُّونَ اشاعَةَ مَعایِبِ النّاسِ لِیَتَّسِعَ لَهُمُ العُذْرُ فی مَعایِبِهِم؛(2)صاحبان عیب و کاستی دوست دارند که عیوب مردم را پخش کنند، تا برای خودشان عذر و بهانهای در عیبها داشته باشند».
به هر حال، هرچه بیشتر در جامعه باشیم، بیشتر نیازمند مراعات «اخلاق معاشرت» و آراستگی به همزیستی و تحمل و مداراییم.
سلوک شایسته با دیگران، رمز محبوبیّت و سروری و خوشنامی است. با «حسن خلق»، میتوان فاتح قلعۀ دلها شد.
مهرورزی و خیررسانی و سودمندی، گوهر وجودمان را نفیستر و نزد خدا و خلق خدا محبوبتر میسازد.