ghaemiyeh.com
سرشناسه:حسینزاده شانهچی، غلامحسن، ۱۳۵۲ -
عنوان و نام پدیدآور:تاریخ اسلام در آسیای میانه و قفقاز/ غلامحسین حسینزادهشانهچی.
مشخصات نشر:قم : مرکز بین المللی ترجمه و نشرالمصطفی (ص)،۱۴۳۵ق.=۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۴۴۸ص.
شابک:۲۳۰۰۰۰ ریال978-964-1958-76-5 :
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه : ص. [۴۳۵] -۴۴۸ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:اسلام -- تاریخ
موضوع:آسیای مرکزی -- تاریخ
موضوع:قفقاز -- تاریخ
شناسه افزوده:جامعة المصطفی(ص) العالمیة. مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(ص)
رده بندی کنگره:DK۸۵۶/ح۵ت۲ ۱۳۹۳
رده بندی دیویی:۹۵۸/۴۰۷
شماره کتابشناسی ملی:۳۵۴۳۱۶۶
تحولات اجتماعی و مقتضیات نوپدید دانشها و پیدایش دانشهای نو،نیازهایی را به وجود آورده که پاسخگویی به آن،ایجاد رشتههای تحصیلی جدید و تربیت چهرههای متخصص را ضروری مینماید.ازاینرو کتابهای آموزشی نیز باید با توجه به این دگرگونیها تألیف شود.
جهانیشدن و گسترش سلطه فرهنگی غرب در سایه رسانههای فرهنگی و ارتباطی،اقتضا دارد که دانشپژوهان و علاقهمندان به این مباحث،با اندیشههای بلند و ارزشهای تعالی آشنا شوند و این مهم با ایجاد رشتههای تخصصی،تولید متون جدید و غنی،گسترش دامنه آموزش و تربیت سازمانیافته دانشجویان به سرانجام خواهد رسید.این فرایند گاه در پرداختن به مباحث بنیادین و تدوین متون تخصصی تعریف میشود و گاه در نگارش بحثهای علمی،اما نهچندان پیچیده و تخصصی به ظهور میرسد.
از طرفی بالندگی مراکز آموزشی در گرو نظام آموزشی منسجم،قانونمند و پویاست.بازنگری در متنها و شیوههای آموزشی و به روز کردن آنها نیز این انسجام و پویایی و در نتیجه نشاط علمی مراکز آموزشی را در پی دارد.
در این بستر،حوزههای علوم دینی به برکت انقلاب شکوهمند اسلامی،سالیانی است که در اندیشه اصلاح ساختار آموزشی و بازنگری متون درسیاند.
«جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة»به عنوان بخشی از این مجموعه که رسالت بزرگ تعلیم و تربیت طلاب غیر ایرانی را بر عهده دارد،تألیف متون درسی مناسب را سرلوحه تلاش خود قرار داده و تدوین و نشر متون درسی در موضوعات گوناگون علوم دینی،حاصل این فرایند است.
«مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله»با قدردانی و سپاس از فاضل ارجمند جناب آقای غلامحسن حسینزاده شانهچی کتاب تاریخ اسلام در آسیای میانه و قفقاز و تمام عزیزانی که در تولید این اثر همیاری و همفکری داشتهاند, آن را به جویندگان فرهنگ و اندیشه ناب اسلامی تقدیم میکند.
رکز بینالمللی
ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله
حقیقت مداری اصیلترین و زیباترین راز هستی،و حقیقتطلبی ماندگارترین و برترینگرایش آدمی است.
داستان پر رمز و راز حقیقتجویی بشر،سرشار از هنرنماییمؤمنان،مجاهدان و عالمانی است که با تمسک و پایبندی به حقیقت بیمنتها،درمصاف بین حق و باطل،سربلندی و شرافت ذاتی حق را نمایان ساختهاند و در این میان،چه درخشندگی چشمنوازی در اسلام عزیز است که علم را،به ذات خود،شرافتمند و فخیم دانسته و از باب تا محراب کائنات را سراسر علم،عالم و معلوم مینمایاند و در مکتب آن،جز اولوالعلم و راسخان در مسیر طلب دانش،کسی را توان دستیابی به گنجینههای حکمت نیست.
علم برخاسته از وجدان پاک و عقل سلیم،در پرتو انوار آسمانی وحی،هم به فرد کمال انسانی،عظمت روحی و رشد معنوی میبخشد و فکر،اندیشه و خیال او را به پرواز درمیآورد،و هم جامعه را سمت و سویی سعادتمندانه بخشیده و آن را به جامعهای متمدن و پیشرو متحول میکند.بیتوجهی و یا کوته فکری است اگر فرد و جامعهای به دنبال عزت،استقلال،هویت،امنیت،سعادت و
سربلندی مادی و معنوی باشند،اما آن را در صراطی غیر از حقیقتطلبی،علم اندوزی و حکمت مداری الهی طلب نمایند.
انقلاب سراسر نور اسلامی ایران که داعیه جهانی سازی کلمة الله و برپایی تمدن جهانی اسلام را داشته،و فروپاشی و افول تمدنهای پوشالی غرب و شرق را به نظاره نشسته است،با اندیشه فقاهتی در اداره حکومت و نظریه مترقی«ولایت فقیه»،طرازی از مسئولیتها و مأموریتهای حوزههای علمیه و روحانیت را عرضه نمود که امید و نشاط را نه تنها در شیعیان و مسلمانان،بلکه در دل تمامی آزادیخواهان و حق طلبان سراسر جهان زنده ساخت.در این راستا،رهبر فرزانه انقلاب(مدظله)با عزمی مصمم و با تمامی توان،همچون پیر و مراد خود خمینی کبیر رحمه الله،در صحنه حاضر شده و بر خطورت و فوریت حرکت فراگیر و بیوقفه همه توانمندیها و ارادهها جهت تحقق جنبش نرمافزاری و نهضت تولید علم،و تحول در علوم انسانی و نیز یافتن راههای میانبر و دانشفزا در این خصوص،تأکید ورزیده و پیشرفت این مهم را راهبری و رصد میکنند.
جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة،نمادی درخشان از این رسالت جهانی و همت بین المللی انقلاب اسلامی است که بار مسئولیت تربیت مجتهدان،عالمان،محققان،متخصصان،مدرسان،مبلغان،مترجمان،مربیان و مدیران پارسا،متعهد و زمان شناس را بر دوش داشته و با تبیین،تولید و تعمیق اندیشه دینی و قرآنی و گسترش مبانی و معارف اسلامی،به نشر و ترویج اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله و معارف بلند و تابناک مکتب اهل بیت علیهم السلام جامه تحقق میپوشاند.
پژوهشگاه بین المللی المصطفی صلی الله علیه و آله نیز که مهمترین و گستردهترین مجموعه
پژوهشی المصطفی صلی الله علیه و آله است،بومیسازی و بازتولید اندیشه دینی معاصر متناسب با نیازها و اقتضائات عرصه بینالملل،تبیین،تولید و تعمیق اندیشه دینی،گشودن افقهای نوین فکری و معرفتی در دنیای معاصر،پاسخگویی به مسائل و شبهات فکری و معرفتی مخاطبان و تأمین و تدوین متون و منابع درسی و کمک درسی به ویژه با رویکرد اسلامیسازی علوم و پشتیبانی علمی از فعالیتهای سازمانی المصطفی صلی الله علیه و آله را از جمله مأموریتها و تکالیف خود میداند.
اثر علمی پیش روی نیز که به همت مؤلف محترم جناب آقای غلامحسن حسینزاده شانهچی برای دوره کارشناسی رشته تاریخ اسلام در چارچوب اهداف و برنامههای پژوهشگاه و مبتنی بر نیازسنجیهای صورت گرفته،تهیه و تدوین شده است.
در پایان لازم است ضمن ارج نهادن به تلاشهای خالصانه مؤلف محترم،از کلیه دستاندرکاران محترم آمادهسازی و انتشار این اثر ارزشمند،بویژه همکاران محترم مرکز بینالمللی نشر و ترجمه المصطفی صلی الله علیه و آله و همه عزیزانی که به نحوی در تدوین و انتشار آن نقش داشتهاند،قدردانی و تشکر نماییم و از خداوند متعال برای ایشان و همه خادمان عرصه تبلیغ و نشر مفاهیم و معارف دینی،آرزوی بهروزی،موفقیت و سعادت نماییم.
با احترام
پژوهشگاهبین المللی المصطفی صلی الله علیه و آله
مقدمه 19
درباره منابع 21
1.منابع اصیل(دست اول)21
الف)کتابهای تاریخی 21
ب)کتابهای جغرافیایی 27
ج)کتابهایتراجم(شرح حال)28
2.منابع جدید 29
بخش نخست:آسیای میانه در دوران اسلامی
1.کلیات 37
جغرافیای آسیای مرکزی 37
1.محدوده جغرافیایی 37
2.جغرافیای طبیعی 40
الف)رودخانهها 40
ب)دریاچهها 43
ج)کوهها 44
3.شهرهای مهم ماوراءالنهر 45
الف)ختلان 45
ب)چغانیان 46
ج)کاث 47
د)گرگانج(جرجانیه)47
ه(خیوه 48
و)بخارا 48
ز)سغد(صغد)50
ح)سمرقند 50
ط)اشروسنه 51
ی)فرغانه 52
ک)خجنده 52
ل)چاچ 53
م)ایلاق 53
ن)اسبیجاب 54
2.آسیای میانه پیش از اسلام 57
دوره ماقبل تاریخ 57
عصر فلزات 60
عصر تمدنهای باستانی 62
1.دوران آریاییان نخستین 62
2.عصر هخامنشیان(450-425 ق.م)67
3.عصر ماساژتها 68
4.عصر یونانیان(سلوکیان)70
5.عصر اشکانیان(249ق.م-224م)74
6.عصر کوشانیها 76
7.عصر هپتالیان(هفتالیان،هیاطله)78
8.عصر ساسانیان(224-635 م)80
3.ورود اسلام به آسیای میانه و دوره و الیان 87 دوره فتوحات 87
1.نخستین فتوحات 88
2.فتوحات نهایی 91
دوره و الیان 96
1.والیان اموی 96
2.والیان عباسی 103
شورشهای مهم در دوره و الیان عباسی 103
الف)شورش یوسف البَرم 103
ب)شورش المُقَنَّع 104
ج)شورش رافع بن لیث 106
گسترش اسلام در عصر و الیان 106
4.عصر حکومتهای ایرانی 113
طاهریان(205-259ق/821-873م)113
سامانیان(284-389ق/898-1000م)122
1.خاندان سامانی 122
2.امیر اسماعیل بنیانگذار پادشاهی سامانیان 124
3.سامانیان در اوج قدرت 127
4.سامانیان در سراشیبی سقوط 131
5.سقوط سامانیان 136
فرهنگ و تمدن ماوراءالنهر در عصر طاهری و سامانی 137
1.تشکیلات اداری 137
2.عمران و آبادانی 140
3.مذهب 140
4.دانش 144
5.علوم دینی 146
6.علوم غیر دینی 150
الف)ریاضیات و نجوم 150
ب)طب 151
ج)جغرافیا 152
7.مراکز علمی 153
8.شعر و شاعران 154
9.تولیدات و صنایع 156
الف)منسوجات 156
ب)کشاورزی 156
ج)فلزات و سنگهای معدنی 157
د)تجارت 158
ه(فن و صنعت 159
5.دولتهای ترکی 165
ترکان قاراخانی(ایلکخانان)166
1.ظهور قراخانیان 167
2.حاکمیت مطلق 169
3.قراخانیان و سلجوقیان 173
4.قراخانیان تابع سلجوقیان 174
5.انقراض قراخانیان 179
6.قراختاییان در آسیای میانه 181
خوارزمشاهیان(490-628 ق)185
1.ایالت خوارزم 185
2.حکومت خوارزم پیش از حاکمیتترکان 185
3.خوارزمشاهیان ترک در یک نگاه کلی 187
4.حکومت خوارزمشاهیان بر خوارزم 188
5.حکومت خوارزمشاهیان بر تمام ماوراءالنهر 191
6.پایان حکومت خوارزمشاهیان 195
فرهنگ و تمدن در دوره حاکمیت ترکان 198
1.مذهب 198
2.علوم و عالمان 202
الف)مراکز آموزش 202
ب)علوم دینی 204
ج)علوم غیردینی 207
د)ادب و شعر 212
6.حکومتهای مغولی 221
ورود مغولان به ماوراءالنهر 222
اولوس جغتای 227
1.حکومت جغتای پسر چنگیز 229
2.جانشینان جغتای 231
حکومت تیموریان 241
1.حکومت امیر تیمور 242
2.فرزندان تیمور بر اریکه قدرت 249
3.تمدن اسلامی ماوراء النهر در دوره تیموری254
ازبکان 259
1.شیبانیان 259
الف)از ابوالخیرخان تا شیبانیخان 260
ب)از اقتدار تا انحطاط 264
2.هشترخانیان(آستاراخانیان)(1006-1198ق/1599-1785م)269
الف)نسب و آغاز حکومت 269
ب)دوره اقتدار 271
ج)دوره انحطاط و سقوط 275
7.خاننشینهای آسیای میانه تا زمان سلطه روسیه 283
خانهای بخارا(منغیتها)(1199-1242ق/1784-1826م)285
خانهای خیوه(خوارزم)290
خانهای خوقند 292
روابط روسیه تزاری و آسیای میانه تا آغاز قرن نوزدهم میلادی 293
1.سلطه روسیه بر آسیای میانه در قرن نوزدهم میلادی 296
2.مقاومتهای مسلمانان در زمان سلطه روسها 302
بخش دوم:قفقاز در دوره اسلامی
1.جغرافیا و پیشینه تاریخی 309
اقوام و ممالک قدیمی منطقه قفقاز 314
1.شِروان 314
2.طَبَرسَران 316
3.سرزمین خیداقها 316
4.سَریر 318
5.الّان(ارّان)319
6.سرزمین بُلغارها 320
تاریخچه قفقاز تا ورود اسلام 322
تقسیمات سیاسی منطقه قفقاز در حال حاضر 328
2.از ورود اسلام تا ورود مغول 333
فتح قفقاز 333
دوره حکومت امویان 337
دوران عباسیان 343
1.امارتهای محلی 344
الف)یزیدیان در شروان 345
ب)هاشمیان در شهر باب(دربند)347
ج)ساجیان 348
د)کَنکَریان(سَلّاریانمسافریان)351
ه(رَوّادیان ازدی 355
و)بنی دُلَف 360
ز)شَدّادیان در گنجه 361
ح)امارتهای غیر مسلمان 365
2.حکومت سلجوقیان 366
3.ورود مغولان تا سلطه روسها 373
فتوحات مغولان 373
اولوس جوجی(اردوی طلایی)376
سلطه تیموریان 382
شروانشاهان 384
صفویان 386
1.شروان در دوره نخست صفویان 386
2.شروان و شاه عباس 392
3.ضعف صفویان و استیلای روس و عثمانی 394
از سلطه نادر افشار تا حاکمیت آغامحمدخان قاجار 399
استیلای روسها 404
1.پیشروی روسها در قفقاز و درگیری با قاجارها 404
2.آخرین نبردها و از دست رفتن قفقاز 411
الف)نبرد اصلاندوز و عهدنامه گلستان 411
ب)معاهده ترکمانچای و از دسترفتن کامل قفقاز 413
ج)مقاومت مسلمانان در برابر اشغالگران روسیه 415
4.علم و ادب در قفقاز 423
شعر و ادب در قفقاز 425
علم و دانش 429
کتابنامه 435
«آسیای میانه»و«قفقاز»از مناطق بسیار مهمی در آسیا هستند که از نظر موقعیت تاریخی و جغرافیایی،همیشه مورد توجه دانشمندان و سیاستمداران بوده است.اهمیت تاریخی مناطق مذکور به این سبب است که از گذشته بسیار دور سکونتگاه بشر بوده و در طول تاریخ،تمدنهای بزرگ و پیشرفتهای در آنها به منصه ظهور و بروز رسیده است.
این مناطق از نظر جغرافیایی محل تلاقی راههای ارتباطی و پیونددهنده شرق آسیا به غرب آن و اروپا بوده و دارای اعتبار و ارزش ویژهای میباشد.
آسیای میانه و قفقاز در تمام دوران تاریخ اسلام از جایگاه ارزشمندی برخوردار بوده و از جمله سرزمینهایی هستند که خیلی زود به بلاد اسلامی پیوستند و رویدادهای سیاسی و فرهنگی آنها،تأثیرات شگرفی در تاریخ و تمدن اسلامی داشته است؛از این رو،آشنایی با تاریخ این نواحی،ما را در شناخت بهتر فرهنگ و تمدن اسلامی یاری میدهد.
با توجه به اینکه«تاریخ اسلام در آسیای میانه و قفقاز»،از دروس دوره کارشناسی طلاب در مرکز جهانی علوم اسلامیاست،بنابراین وجود متنی که
دارای ویژگیهای لازم برای این منظور باشد،و اهداف مورد نظر را تأمین کند،لازم و ضروری مینماید.در این راستا کتاب حاضر در دو بخش تنظیم شد که بخش نخست به تاریخ آسیای میانه،و بخش دوم به تاریخ قفقاز اختصاص یافته است.با توجه به اینکه جغرافیای آسیای میانه،گستردهتر از قفقاز،و تاریخ آن نیز مشتمل بر رویدادهای فراوانتری است،بخش نخست حجم بیشتری را در بر داشته و هر بخش،خود شامل چند فصل است که با آشنایی جغرافیایی و تاریخچه پیش از اسلام مناطق مورد نظر،شروع و با حوادث نیمه دوم سده سیزده هجری پایان مییابد.
در این نوشتار،تلاش بر این بوده است که در کنار شرح وقایع تاریخی،به جنبههای فرهنگی و تمدنی زندگی مسلمانان در این مناطق نیز توجه شود،ولی از آنجا که خلاصهنویسی و پرهیز از طولانی شدن مطالب و حجیم شدن کتاب از اهداف مورد نظر در اینگونه تألیفات به شمار میرود،بنابراین نویسنده ناگزیر است که در بیان بسیاری از مباحث به ایجاز و اجمال بسنده کند.
اگرچه نمیتوان ادعا کرد که به همه تألیفات قابل استفاده در این زمینه مراجعه شده،اما در تدوین کتاب حاضر،از منابع و مآخذ گوناگونی بهرهبرداری شده است.بخش قابل توجهی از مطالب تاریخی،از منابع کهن و دست اول موجود گرفته شده است که برخی از جایگاه ویژهای برخوردارند.
امید آنکه نوشتار حاضر،سودمند و مورد استفاده خوانندگان و دانشپژوهان واقع شود و با ارائه نظرات و پیشنهادهای خود،یاریرسان نویسنده در رفع کاستیهای آن باشند.
در اینجا لازم است از کلیه کسانی که در جامعة المصطفی العالمیة،بخش
تدوین متون،ریاست محترم مدرسه عالی امام خمینی(رحمه الله)و گروه تاریخ اسلام،زمینه لازم برای تدوین این کتاب را فراهم نمودند،تقدیر و سپاس به عمل آید.
مطالعات تاریخی به طور معمول مبتنی بر مستندات مربوطه میباشد که بخش عمده این مستندات را اسناد مکتوب،یعنی کتابهای تاریخی یا غیر تاریخی مرتبط با موضوع تشکیل میدهند.در خصوص موضوع کتاب حاضر،به سبب گستردگی زمانی و مکانی،بالطبع منابع مکتوب فراوانی نیز وجود دارد که نویسنده نمیتواند ادعا کند که از همه آنها بهره برده،ولی دستکم میتوان گفت که به مهمترینشان مراجعه داشته است.این منابع به دو گروه منابع اصیل(دست اول)و منابع جدید تقسیم میشوند؛مقصود از منابع اصیل،کتابهایی هستند که در زمانی نزدیکتر به وقایع تاریخی مورد نظر نوشته شده باشند.این تألیفات از آنجایی که میتوانند حقایق تاریخی و گزارشهای اصیلتری-که گاه مشاهدات عینی نویسندگانشان میباشند-در اختیار ما قرار دهند،در مطالعات تاریخی اعتبار فراوانی دارند.گذشته از اینها،تألیفات جدید نیز-که در دوره معاصر توسط محققان زبردست،با شیوههای نوین تحقیق پدید آمده-از نظر ارائه تحلیلهای تاریخ،حائز اهمیت ویژهای میباشند.در ادامه،این دو گروه از منابع مورد استفاده در کتاب حاضر به طور کوتاه بررسی خواهد شد.
بخش مهمی از منابع قابل استفاده در این نوشتار،کتابهای تاریخی در سه گروه عمده عمومی،محلی و دودمانی میباشد.
از میان کتابهای عمومی،آنکه بیش از همه مورد استفاده نویسنده قرار گرفته است،کتاب پر ارج الکامل فی التاریخ از نگاشتههای ابن اثیر جزری است که سیر حوادث جهان اسلام را به طور دقیق تا نیمه قرن هفتم هجری بیان کرده است.گفتوگو درباره ارزش این کتاب ضرورتی ندارد،اما اشاره به این نکته لازم است که تفصیل و بیان جزییات حوادث،آنگونه که در این کتاب آمده است،کمتر در کتب تاریخی دیگرمیتوان یافت.
اطلاعات موجود در الکامل در خصوص قرنهای پنجم،ششم و اوایل هفتم هجری،و آنچه که درباره«قراخانیان»،«قراختاییان»،نخستین حملات مغول و نیز دولتهای کوچک مسلمان قفقاز پیش از سلطه ترکان،ذکر شده،تقریباً منحصر به فرد است و البته ارزش این کتاب فراگیر بوده و تنها به تاریخ آسیای میانه و قفقاز محدود نمیگردد.کتب تاریخی نگاشته شده پیش از الکامل،در مقایسه با آن،کارآیی کافی نداشته و در این باره آگاهیهای زیادی را به خواننده ارائه نمیدهند.
کتاب تجارب الامم«ابنمسکویه رازی»با وجود همین محدودیتها،از مهمترین منابع اطلاعاتی در خصوص حوادث قرنهای چهارم و پنجم هجری قفقاز و به ویژه دولتهای کوچک آن میباشد.
زین الاخبار«گردیزی»نیز در باب وقایع قرنهای چهارم و پنجم«خراسان»و«ماوراءالنهر»و به ویژه درباره حکومتهای«غزنویان»،«غوریان»و«قراخانیان»اطلاعاتی ارائه داده است که از اهمیت ویژهای برخوردار است.
از تاریخ طبری،بیشتر در خصوص فتوحات و دوره و الیان اموی و عباسی میتوان کمک گرفت.
نیز مهمترین مطالب مروج الذهب«مسعودی»در بخش توضیحات جغرافیایی-که در جلد نخست آمده-به ذکر ولایات و شاهان قفقاز پرداخته و مطالب
درخور توجهی را ارائه داده است؛تاریخ یعقوبی از قدیمیترین نگاشتههای تاریخ عمومی،به سبب اختصار و تکیه بر حوادث مرکز خلافت،تقریباً هیچ اشارهای به تاریخ آسیای میانه و قفقاز نکرده است.
روضةالصفا«میرخواند»از شاخصترین نگاشتههای تاریخی با فاصله زمانی کمی پس از الکامل،حوادث جهان را به طور سالشمار ذکر کرده و اطلاعات تاریخی ارزشمندی از دوره«ایلخانی»و«تیموری»ارائه داده است؛گرچه گاهی پردازش مفصل حوادث تاریخی در آن،خسته کننده است.
از نمونههای تاریخی دیگر پس از الکامل حبیب السیر«خواندمیر»که با خلاصهنویسی مناسب و تکیه بر نگارش موضوعی حوادث،اشکال تفصیل را برطرف کرده است و به همین دلیل زمینه کاربرد بیشتر و بهتر این کتاب فراهم شده است؛انحطاط و سقوط تیموریان و قدرت یافتن«شیبانیان»،مهمترین مطالب مورد نظر در این کتاب میباشد.
تمرکز نویسنده بر ذکر حوادث منطقهای خاص و دقت تاریخنگاری محلی،این نوع نگاشتهها را از اهمیت ویژهای برخوردار ساخته است.از قدیمیترین کتابهایی که در تاریخ ماوراءالنهر نوشته شده است،میتوان تاریخ بخارای«ابوبکر نرشخی»را نام برد که ترجمه فارسی آن متعلق به قرن ششم هجری و تقریباً دو قرن پس از تألیف در دسترس میباشد.این کتاب به شرح حوادث بخشهایی از دوره حاکمیت سامانیان و ترکان اختصاص دارد و از منابع ممتاز در نوع خود به شمار میرود.
وقایعنگاری در قرنهای یازدهم و دوازدهم هجری در خاننشینهای ماوراءالنهر از رونق بیشتری برخوردار بوده و تألیفات مهمی در این باره به رشته تحریر درآمده است که از آن جمله عبارتاند از:
تذکرة مقیم خانی نوشته«محمد یوسف منشی»در ذکر تاریخ فرهنگی و اجتماعی ماوراءالنهر در عصر شیبانیان و اشترخانیان(906-1116ق).
مسخر البلاد«محمدیار بن عرب قطنان»در ذکر تاریخ شیبانیان،روابط و جنگهای آنان با صفویان و نیز شرح حکومت چند تن از خانهای آنان در قرن یازده هجری.
تاریخ راقم«سمرقندی»در ذکر وقایع ماوراءالنهر طی سالهای 736-1054 ه.
تاریخ بخارا و خوقند«میرزا شمس بخارایی»در شرح حکومت خانهای بخارا،خوقند و کاشغر معاصر نویسنده(قرن12).
البته این کتابها را به جهت تکیه بر تاریخ ازبکان،میتوان در زمره تواریخ دودمانی نیز جای داد.ویژگی مشترک سه کتاب یاد شده،تفصیل مطالب و ذکر جزییات وقایع و نیز نثر نسبتاً دشوار است که گاه خواننده را در درک سیر زمانی حوادث،با مشکل رو بهرو میسازد.با این حال هر چهار کتاب از منابع ارزشمند تاریخ ماوراءالنهر در سدههای دهم و یازدهم هجری به شمار میروند.
کتاب گلستان ارم«عباس باکیخانوف»(قرن 13)درباره تاریخ قفقاز از دوران باستان تا زمان مؤلف به نگارش درآمده و گرچه نویسنده منابع تاریخی خود را ذکر نکرده،ولی مطالب آن با دیگر تواریخ قدیمی-به جز اختلاف در برخی نامهای خاص-قابل انطباق است.ارزش و اعتبار اصلی این کتاب به ذکر حوادث روزگار مؤلف(قرن 12 و 13)بازمیگردد که مهمترین آنها اختلافات داخلی امیران محلی و از دست رفتن قفقاز در اثر پیشروی روسها میباشد.
کتابهایی که به ذکر تاریخ خاندانهای حاکم پرداختهاند(تواریخ دودمانی)فراوان و قابل توجه میباشند.از قدیمیترین و باارزشترین آنها نوشته«ابوالفضل بیهقی»(وزیر دانشمند غزنویان)با عنوان تاریخ بیهقی(تاریخ مسعودی)میباشد
که شرحی از حکومت غزنویان که در خراسان به سر میبردند میباشد و به مناسبت برخی مباحث،مطالبی درخور توجه درباره دولتها و اقوام ماوراءالنهری و روابط غزنویان با آنان دارد.
از مهمترین مباحث تاریخ بیهقی نحوه ورود سلجوقیان به ماوراءالنهر و خراسان و نیز سلطه یافتن تدریجی آنان بر نواحی مذکور است.
تاریخ یمینی که با نام«یمینالدوله محمود غزنوی»و توسط«محمد عتبی»وزیر تألیف شده و به مطالب ارزندهای از تاریخ قراخانیان و ختاییان اشاره کرده است،مناسبات غزنویان با سلجوقیان نخستین در ماوراءالنهر،از جمله مباحث این کتاب میباشد.
اگرچه کتابهای متعددی در باب تاریخ سلجوقیان نوشته شده است،ولی همه آنها در بررسی حوادث ماوراءالنهر از اهمیت ویژهای برخوردار نیستند.از آن میان،کتاب راحةالصدور و آیة السرور«راوندی»،و دولة آلسلجوق«بنداری»بیشتر و بهویژه در باب وقایع دوره سلطان سنجر و سیطره تدریجی ختاییان و خوارزمشاهیان قابل استفاده بود.
«عطاملک جوینی»نیز در تاریخ جهانگشا به بخشهایی از تاریخ ماوراءالنهر در عهد مغول اشاره دارد.با اینکه بخش عمده این کتاب،شرح حوادث ایران و عراق در عهد مغول میباشد،اما فتوحات چنگیزخان در آسیای میانه و ویرانی منطقه به دست مغولان نیز به تفصیل در آن بیان شده است که مورد توجه اکثر مورخان بعدی قرار گرفت؛از جمله مباحث این کتاب نحوه شکلگیری«اولوس جغتای»-آق اردو-در آسیای میانه و حوادث مربوط به آن دوره بوده که دارای اطلاعات منحصر به فردی در این باره است که کمتر در تألیفات تاریخی و اسلامی یافت میشود.آثاری از این قبیل در عهد تیموری بیشتر به منصه ظهور
رسیدند که این آثار به سبب حاکمیت نخستین تیموریان در ماوراءالنهر،در تألیف کتاب حاضر مورد بهرهبرداری بیشتری واقع شدند.ظفرنامه«شامی»،ظفرنامه«یزدی»و عجائب المقدور،مشهورترین نگاشتههای تاریخی دوران تیموری میباشند که البته بخش عمده مطالب آنها به زندگانی تیمور اختصاص یافته است.استفاده از کتابهای مذکور،دقت و هوشیاری بسیاری میطلبد؛چراکه در دو کتاب نخست،تفصیل و اطناب بسیاری در بیان مطالب به کار رفته و همچنین ستایشهای مبالغهآمیز و داستانهای افسانهای از زندگانی تیمور ذکر شده است.در کتاب سوم نیز،نویسنده تحت تأثیر ذهنیت منفی و آسیبهای روحی که از کشورگشاییهای تیمور متحمل شده بود،قرار گرفته است.
از مهمترین و ارزشمندترین تألیفات در این باره،کتاب مطلع سعدین و مجمع بحرین نوشته«عبدالرزاق سمرقندی»است که شاید بتوان آن را مفصلترین نوشته تاریخی دوران تیموریان به شمار آورد.سمرقندی با توجه ویژه به ذکر جزئیات وقایع و دور از عیوب کتابهای قبلیاش،اطلاعاتش درباره وقایع ماوراءالنهر در عهد تیموری را جامعتر از تألیفات همعصرش آورده است.
از قرن دهم به بعد و به دنبال استقلال سیاسی نسبی ماوراءالنهر،کتابهای تاریخی متعددی در مراکز سیاسی و فرهنگی این خطه به رشته تحریر درآمدند که پیش از این به برخی از آنها اشاره شد،بیشتر آنها شباهتهای زیادی به تواریخ محلی داشته و سرگذشت خاندانهای حاکم در ماوراءالنهر در آنها تشریح شده است.گذشته از اینها،در کتبهای تاریخی دوران صفویه،افشاریه و قاجاریه نیز اطلاعات ارزشمندی درباره وقایع ماوراءالنهر میتوان یافت.روابط صفویان با ازبکان،بخش قابل توجهی از تواریخ خاندان صفوی را-که تعدادشان زیاد است-شامل میشود.سلطه مجدد ایران بر ماوراءالنهر و قفقاز در زمان
نادرشاه افشار و نفوذ سیاسی قاجارها در این سرزمینها،از مباحث مطرح در کتب مذکور میباشد.همچنین از دست رفتن قفقاز و غلبه روسها به تفصیل در نوشتههای تاریخی دوران قاجاریه،مانند آهنگ سروش«میرزا محمدصادق وقایعنگار»و ناسخالتواریخ«محمدتقی سپهر»بیان شده است.
همچنین از کتابهای تاریخی دیگری در نگارش کتاب حاضر بهرهبرداری شد که از جمله آنها فتوح البلدان«بلاذری»میباشد که از منابع منحصر به فرد در باب فتوحات اسلامی در قفقاز است که اطلاعات آن در کمتر کتابی یافت میشود.
کتابهای جغرافیایی،همواره از منابع کمکی در مطالعات تاریخی شمرده شده و اطلاعات ارزشمندی را در اختیار محققین تاریخ میگذارد.
از ارزشمندترین و کهنترین آثار جغرافیایی اسلامی در موضوع کتاب حاضر،کتاب حدودالعالم من المشرق الی المغرب از نویسنده ناشناس قرن چهارم هجری است که به همراه تعلیقات سودمند«مینورسکی»دانشمند شرقشناس روسی منتشر شده است.اطلاعات تاریخی و جغرافیایی این کتاب درباره قفقاز،بسیار جالب توجه و با حاشیههای ارزنده مصحح آن،اهمیت ویژهای یافته است.مشابه این مطالب،کم و بیش در کتابهای همعصر آن،مانند مروج الذهب«مسعودی»و الاعلاق النفیسه«ابن رسته»نیز دیده میشود.این اطلاعات به شناخت تاریخ منطقه در گذشته دور و زمان نویسندگانشان،کمک فراوانی میکند و آگاهیهای سودمندی از فرهنگ،تمدن،دیانت،مردمشناسی و...به خوانندگان ارائه میدهد.از همین قبیل،کتابهای احسن التقاسیم«مقدسی»و المسالک و الممالک«ابن خردادبه»است که در شناخت تاریخ و جغرافیای ماوراءالنهر دارای
اهمیت فراوانی میباشند.تألیفات جغرافیایی پس از اینها نیز با مرجع قرار دادن همین منابع از ارزش ویژهای برخوردارند.
کتب تراجم(شرح احوال)در تقسیمبندی موضوعی تألیفات،گاه در زمره آثار تاریخی قرار میگیرند؛ولی در اینجا به جهت اهمیتشان،به طور جداگانه مورد اشاره قرار میگیرند.کتب تراجم در انواع مختلفشان از منابع بسیار سودمند در مطالعه تاریخ فرهنگی جوامع و ممالک اسلامی هستند.از شرح احوال مشاهیر و بزرگان-که در این کتابها آمده است-نکات بسیار ارزندهای در خصوص جنبههای مختلف آموزش و تعلیم،علم و ادب و...میتوان استنباط نمود.به جز کتب تراجم عمومی،مانند اسدالغابه«ابن اثیر»،طبقات الشافعیه«سبکی»،معجم الادباء«یاقوت حموی»،سیر اعلام النبلاء«ذهبی»و آثار بسیار دیگر که در نگارش این کتاب از آنها بهره فراوان گرفتهایم،چند کتاب از اهمیت ویژهای برخوردار و به طورخاص به مشاهیر و بزرگان ماوراءالنهر اختصاص یافته بودند که از جمله آنها:
«ابوحفص عمر نسفی»-اوایل قرن ششم هجری-در کتاب القند فی ذکر علماء سمرقند،شرح مبسوطی درباره دانشمندان این خطه تا پایان قرن پنجم هجری آورده است؛گرچه به سبب رویکرد مذهبی نویسنده،ذکری از دانشمندان شیعه به میان نیامده است.
«ابوطاهر سمرقندی»در قرن یازدهم هجری،کتاب سمریه را در توصیف شهر سمرقند نوشت که در کنار مطالب خواندنی بسیار،به آرامگاههای سمرقند و شرح حال مشاهیر مدفون در آن پرداخته است.
«احمد بن محمود»معروف به«معین الفقرا»در کتاب تاریخ ملازاده با اتخاذ همین رویه و اختصار بسیار زیادی در خصوص شهر بخارا انجام داد.معین الفقرا شناساندن بزرگان طریقت و اقطاب صوفیه در این خطه را شیوه خود قرار داد و فهرست نسبتاً طولانیای از نامها و شخصیتهایی این افراد-که برخی دانشمندان مشهور نیز در بین آنها به چشم میخوردند-ارائه داد که ذکر نام شخصیتهای نزدیک به زمان حاضر،از جنبههای مهم این اثر است.
خوشبختانه پژوهشهای مستقل و عالمانه فراوانی درباره تاریخ آسیای میانه و قفقاز به انجام رسیده است که برخی بررسی تاریخ کلی،و بعضی بخشی از آن و گروهی نیز تاریخ یک یا بعضی اقوام ساکن در این سرزمینها را محور تحقیق خود قرار دادهاند.از جدیدترین تألیفات کلی در تاریخ آسیای میانه،کتاب تاریخ آسیای مرکزی در دوران اسلامی«غلامرضا ورهرام»است که به جهت موضوعی،تنها اثر در نوع خود میباشد؛ولی گستردگی موضوع مورد نظر،سبب شده است که نویسنده،ناچار به خلاصهنویسی گردد؛از همینرو برخی مباحث،به ویژه اوضاع سیاسی و فرهنگی سدههای دوازده و سیزدهم هجری-احتمالاً به علت عدم دسترسی به منابع و اطلاعات مربوطه-بسیار ضعیف و اندک میباشد.
کتاب ترکستان در تاریخ«محمد سارلی»اگرچه عنوانی کلی دارد،ولی جنبه تاریخنگاری آن ضعیف است.مطالب این کتاب به جز اطلاعات اندکی درباره تاریخ دوره اسلامیآسیای مرکزی،بیشتر به تحولات دوره معاصر و وضعیت کنونی اختصاص یافته است.البته در خصوص وضع مسلمانان منطقه،بعد از سلطه روسها و شورویها میتواند تا حدی مفید باشد.
مجموعه چهار جلدی با عنوان تاریخ تمدنهای آسیای مرکزی،«شماری از نویسندگان»که از طرف سازمان یونسکو به چاپ رسیده و درایران به فارسی ترجمه شده است؛بخش عمده این کتاب را-که به صورت مجموعه مقالات است-تاریخ باستان و یافتههای باستانشناسی تشکیل میدهد و در تحلیل تاریخ اسلامی،بیشتر بر تاریخ ترکان متمرکز شده و در دیگر مقاطع تاریخی،چندان حائز اهمیت نمیباشد.
اما کتابهایی که به طور جزئی به برخی موضوعات مربوط به تاریخ و تمدن منطقه پرداختهاند،به طور نسبی بیشتر هستند.
«باباجان غفوروف»در کتاب تاجیکان،بیشتر به قومشناسی اقوام تاجیک پرداخته و جنبه تاریخی و تمدنی آن کمرنگ است.
کتاب تاجیکان در آینه تاریخ«امامعلی رحمانف»بر تاریخ باستان و دیرینهشناسی متمرکز شده و به تاریخ دوره اسلامیکمتر توجه داشته است؛
کتاب«برات شمسا»در باب مناصب و القاب حکومتی دوره منغتیه در بخارا،منحصر به فرد است و با وجود اختصار بسیار،آگاهیهای خوبی را در اختیار محققین تاریخی گذاشته و از آنرو که منابع اطلاعاتی در خصوص خاندان مذکور کم است،اهمیت بسیاری دارد.تنها کتابی که اطلاعات برات شمسا را کامل میکند،خاطرههای امیر عالمخان است که به قلم آخرین حکمران این خاندان در بخارا نوشته شدهاست و به همین جهت،اعتبار قابل توجهی دارد.
آثار متعددی از نویسندگان خارجی در خصوص تاریخ آسیای میانه و قفقاز به ثمر رسیده است که اغلب یک دوره زمانی،یا تاریخ یک شهر،یا خاندان و قوم خاصی را مورد بررسی قرار دادهاند.
آثار«واسیلی ولادیمیروویچ بارتولد»،محقق پرکار روسی در این زمینه قابل
توجه میباشد.او در کتاب ترکستان نامه،تاریخ اقوام ترک در آسیا از دوره باستان تا عهد اسلامی را با تفصیل منحصر به فردی مورد مداقه قرار داده،و بالطبع به بخشهایی از تاریخ آسیای میانه نیز پرداخته است.این کتاب به لحاظ دقت و توجه به جزییات و گستردگی اطلاعات در نوع خود بینظیر است.دو اثر دیگر او به نامهای آسیای مرکزی تا قرن دوازده میلادی و تاریخترکهای آسیای میانه-که بخشهایی از مطالب همان کتاب نخست را دربردارند-از نظر موضوعی در تدوین کتاب حاضر کاربرد بیشتری داشتند.
کتاب تاریخ بخارا«ریچارد فرای»نیز از بهترین نمونههایی است که دورهای از تاریخ این شهر را-بهویژه در قرون وسطا-بررسی کرده است.این کتاب به جهت توجه فراوان به جنبههای فرهنگی و تمدنی،از ارزش بالایی برخوردار است و بهویژه در بخش تاریخ،فرهنگ و تمدن مربوط به دوره سامانیان اطلاعات بسیار ارزندهای ارائه داده است.تنها اشکال این کتاب،ارجاعات و استنادات اندک آن است.«آرمنیوس وامبری»نیز با بررسی تاریخ سیاسی منطقه،کتابی با همین عنوان نوشته و اطلاعات مهمی درباره تاریخ قراخانیان و ختاییان ارائه داده است.
بخشی از تألیفات نویسندگان خارجی درباره تحولات سدههای اخیر و جدید منطقه میباشد که از قبیل آنها میتوان به کتاب شرح آسیای مرکزی«کستنکو»-افسر روسی-و انتشار سیویلیزاسیون روسی در آن اشاره کرد که مستندترین مدرک در باب تسلط روسیه بر آسیای مرکزی،به قلم یکی از افراد دستاندرکار آن میباشد.نویسنده،گزارش فعالیت نیروهای روسی-که خود نیز از آنها بوده است-در آسیای میانه را که منجر به سقوط خاننشینهای مسلمان آن گردید،به تفصیل ذکر کرده و نیز اطلاعاتی از جغرافیای منطقه،مردمان و فرهنگ آنان
عرضه کرده که قابل توجه است.کارهای متعددی در خصوص وضعیت مسلمانان بعد از سلطه روسها صورت گرفت که کتاب«شیرین آکینر»،اقوام مسلمان اتحاد شوروی از نمونههای خوب آنهاست.او ضمن توجه به تاریخچه و وقایع تاریخی مربوط به اقوام،محور اساسی کتاب را وضع مسلمانان پس از اشغال و اوضاع کنونی آنان و منطقه قرار داده است.این کتاب،اطلاعات قابل توجهی درباره جوامع مسلمان در آسیای میانه و قفقاز ارائه میدهد.مشابه این نوشته را-در سطحی پایینتر-«غلامرضا گلی زواره»در جغرافیای تاریخی و سیاسی آسیای مرکزی به انجام رسانده است.
کتاب حکومت مسکو و مسئله مسلمانان آسیای مرکزی شوروی«مایکل ریوکین»از همین قبیل است که بیشتر بر تحولات سیاسی دهههای نخست قرن نوزدهم در سرزمینهای مورد بحث،تمرکزکرده است.اطلاعات ریوکین در خصوص نهضتهای مقاومت مسلمانان در برابر روسها قابل توجه است.برخی از مجموعه مقالات درباره آسیای میانه که به همت«محسن مدیر شانه چی»گردآوری شده است،در بهرهبرداری برای موضوعات اخیر مفید بودند.
نویسندگان روسی در تاریخ قفقاز نیز پیشگام بودهاند.«ولادیمیر مینورسکی»در کتاب پژوهشهایی در تاریخ قفقاز،برخی اطلاعات تاریخی مربوط به این منطقه را بر اساس منابع کهن گرد آورده و به تفسیر و بررسی آنها پرداخته است.او با استناد به کشفیات باستانشناسی کوشیده است تا گوشههایی از تاریخ باستان منطقه را روشن سازد؛او همچنین در نگاشته دیگرش به نام تاریخ شروان با تکیه به برخی از منابع اسلامی،اطلاعات کلی را درباره برخی از دولتهای اسلامی ارائه داده و از ورود به جزئیات خودداری کرده است.
علاوه بر بهرهگیری از کتب مذکور،در تدوین این کتاب از تحقیقات جدید و
معاصر نیز استفاده شده است.بیشتر کتابهایی که با موضوع تاریخ اسلام و ایران نوشته شده،اطلاعاتی نیز درباره موضوع مورد نظر بیان کردهاند؛چراکه تاریخ آسیای مرکزی و قفقاز،به لحاظ مسلمان بودن و قرار داشتن-در بیشتر دورههای تاریخی-در حوزه حاکمیت ایران-قبل و بعد از اسلام-اُلفت و نزدیکی زیادی با تاریخ اسلام و ایران دارد.همچنین تحقیقات انجام شده درباره برخی دولتها و خاندانهای حاکم ارتباط بسیار نزدیکی با موضوع کتاب حاضر دارند؛مانند کتاب فرهنگ و تمدن اسلامیدر قلمرو سامانیان«محمد رضا ناجی»،تاریخ تیموریان وترکمانان«حسین جعفری»دو کتاب امپراتوری صحرانوردان«رنه گروسه»و تاریخ فتوحات مغول«ساندرز»نیز اطلاعات بسیار و مفیدی درباره حکومتهای مغولی در آسیای مرکزی-اولوس جغتای و قفقاز،اولوس جوجی(اردوی زرین)-در اختیار نویسنده قرار دادند.
همچنین کتابهایی که در موضوعات فرهنگ و تمدن اسلامینوشته شدهاند،مانند کتابهای:تاریخ ادبیات،تاریخ علم،تاریخ تمدن،هنر و معماری،دایرة المعارفها و فرهنگها،و همین طور منابع کتابشناسی،در بسیاری از زمینهها مورد استفاده نویسنده این کتاب قرار گرفت که نام بردن همه آنها مقدور نیست.
آسیا،پهناورترین قاره کره خاکی،از نظر موقعیت هندسی و مناطق جغرافیایی به چند بخش،مانند آسیای شمالی،آسیای شرقی،آسیای جنوب شرقی و...تقسیم میشود.براساس این تقسیمات،آسیای مرکزی یا آسیای میانه عنوانی جدیدیست برای برخی مناطق داخلی آسیا که از زمان اشغال توسط روسیه و در عصر مارکسیستها(نیمه دوم قرن نوزدهم میلادی)،از سوی نویسندگان غربی در مقابل کشورهای شرق و جنوب شرق آسیا به کار گرفته شده است. (1)محدوده آسیای مرکزی،در میان صاحب نظران مورد اختلاف و هر کدام تعریف خاصی برای آن ارائه دادهاند که ظاهراً هیچگونه وحدت جغرافیایی در این تعاریف از نظر عوامل طبیعی،انسانی و حتی فرهنگی در این قلمرو وسیع دیده نمیشود که وجه تمایز آن با مناطق همجوارش باشد.
1) (1) .پاکتچی،دایرة المعارف بزرگ اسلامی،ج1،ص386 و غلامرضا گلیزواره،کشورهای اسلامی،ص14.
برخی محدوده آسیای مرکزی را-در یک تعریف کلی-ناحیهای حد فاصل«دریای خزر»تا اطراف«فلات پامیر»میدانند که منطقهای طبیعی یکدست و منطبق بر حوزه فرهنگی خاصی است. (1)این منطقه-به طور دقیقتر-با تنوع جغرافیایی فراوان،از شمال به«فدراسیون روسیه»و«سیبری»،از جنوب به«جمهوری اسلامیایران»و«افغانستان»،از شرق به«مغولستان»و«جمهوری خلق چین»و از غرب به سواحل شرقی و شمالی دریای خزر محدود میگردد و حدود چهار میلیون کیلومتر مربع وسعت دارد.این محدوده مشتمل بر بخش غربی«مغولستان»،نواحی شمالی«تبت و کشمیر»،بخش شمالی«پاکستان»و«افغانستان»،مناطق شمالی خراسان،قفقاز و پنج جمهوری استقلال یافته از شوروی سابق،یعنی«ازبکستان»،«ترکمنستان»،«تاجیکستان»،«قزاقستان»و«قیرقیزستان»میباشد. (2)سازمان فرهنگی یونسکو نیز همین محدوده را برای آن مشخص کرده و محدوده آسیای مرکزی را در سال 1346 قمری/1967 میلادی،اینچنین تعریف کرده است:
در حال حاضر در مرز کنونی،کلیه سرزمینهای افغانستان،قسمت غربی چین،شمال«هندوستان»،شمال شرق ایران،مغولستان و پنج جمهوری استقلال یافته در محدوده آسیای مرکزی قرار دارد. (3)
آسیای مرکزی به طور عمده بر ناحیه ماوراءالنهر قدیم قابل انطباق،و بخشی از خراسان قدیم و شرق«ترکستان»را شامل میشود.ماوراءالنهر،اصطلاحی عربی-اسلامی و قدیمی است که در دوره اسلامی با اندکی تغییر بر منطقه
«توران زمین»باستان اطلاق شده و پیش از آن-در دوره اوستایی-به نام«سُغد»یا«سوغده»معروف و در دوران هخامنشی از آن به نام«سوگود»یاد شده است. (1)درباره اینکه به طور دقیق در چه زمانی بر این منطقه ماوراءالنهر اطلاق شده،میتوان گفت که احتمالاً در نخستین روزهای ورود مسلمانان عرب زبان از خراسان به این نواحی،این اصطلاح برای سرزمینهای آن سوی رودخانه«جیحون»وضع شده است؛زیرا ماوراءالنهر در زبان عربی به معنای«پشت رودخانه»یا«فرا رود»میباشد.اصطلاح ماوراءالنهر در منابع جغرافیایی اسلامی تا قرن سوم هجری به کار نرفته است.یعقوبی نیز در کتاب البلدان،شهرهای«سمرقند»،«بخارا»و«خوارزم»را در ذکر ایالت خراسان آورده است،بدون اینکه از ماوراءالنهر به طور مستقل نام ببرد. (2)
ولی این اصطلاح از سده سوم هجری به بعد در کتابهای جغرافیایی اسلامی دیده میشود.«اصطخری»در المسالک و الممالک معتقد است که آن سوی جیحون را ماوراءالنهر مینامند و حدود آن را اینچنین بیان میکند:
جانب شرقی آن،«راشت»و«فامر»و حدود«ختل»از حد زمین هندوستان،جانب غربی ولایت«غزنه»و حد«طراز»تا کنار دریا،جانب شمالی حدودترکستان تا حد«فرغانه»و جانب جنوبی از جیحون درآید (3).
نویسنده حدود العالم و«ابنحوقل»نیز از دیگر جغرافینویسان قدیمی و نویسندگان پس از ایشان،حدود ماوراءالنهر را تقریباً مانند اصطخری مشخص کردهاند (4).
اینکه چرا«مقدسی»-از جغرافینویسان قرن چهارم هجری-نواحی ماوراءالنهر را جزء خراسان بزرگ به شمار آورده است، (1)احتمالاً به این سبب باشد که منطقه ماوراءالنهر و ایالت خراسان به جهت هم جواری در دوره و الیان و نیز در عهد دولتهای نیمه مستقل طاهری،صفاری و سامانی،و نیز سایر دولتهای اسلامیشرقی،یک واحد سیاسی را تشکیل میدادند.
اصطلاح ترکستان-که بخشی از نواحی شرقی آسیای مرکزی بر آن منطبق است-قدیمیتر از اصطلاح آسیای مرکزی است.حدود آن از نظر جغرافینویسان مسلمان،از شمال ماوراءالنهر آغاز میشد و تا زمان سامانیان(قرن چهارم هجری)،رودخانه سیحون(سیر دریا)مرز ماوراءالنهر و ترکستان بود و در سدههای 8-9 هجری به نواحی جنوبی رودخانه جیحون نیز تعمیم یافت. (2)پس از تسلط روسها بر این ناحیه،منطقه سیحون و جیحون را در مقابل ترکستان شرقی و چینی،ترکستان غربی و روسی نامیدند. (3)
سرزمین پهناور آسیای مرکزی از تنوع طبیعی فراوانی برخوردار است.با کنار هم قرار گرفتن رودخانهها،دریاچهها،کوهها،دشتها،بیابانها و مراتع در این منطقه،سرزمینی با ویژگیهای خاص پدید آمده است که در ادامه معرفی خواهد شد.
از بزرگترین و مهمترین رودخانههای آسیای میانه-که به طور طبیعی،
حدود جنوبی و شمالی ماوراءالنهر قدیم را تشکیل میدهند-رودخانه جیحون در مرز جنوبی ماوراءالنهر،همان«رود اوکسس»( oxus) یونانی،و رودخانه سیحون در مرز شمالی این منطقه،همان«جگزرتس»( jaxartes) یونانی میباشد که مسلمانان،آنها را از نهرهای بهشتی میدانستند.بعید نیست که اعراب مسلمان،این نامها را از یهودیان اقتباس کرده باشند؛زیرا دو کلمه به نامهای«گیحون»( gihon) و«پیسون»( pison) در سفر تکوین تورات وارد شده است.نام جیحون و سیحون در اوایل قرن هفتم هجری-مقارن با حمله مغول-از استعمال افتاد و به جای آنها نامهای«آمویه دریا»و«سیر دریا»معمول شدند که منشأ این نامگذاری نیز به درستی معلوم نیست. (1)
رودخانه جیحون(آمودریا)به جهت عبور از کنار شهر بلخ،اغلب رودخانه بلخ نیز نامیده میشد و جغرافینویسان قدیمی،مانند ابنرسته،سرچشمه آن را دریاچهای در تبت کوچک و در پامیر دانستهاند. (2)در واقع،جیحون از ارتفاعات«هندوکش»در غرب ماوراءالنهر که ادامه سلسله جبال«هیمالیا»است،سرچشمه میگیرد و در عریضترین نقطه،سه کیلومتر پهنا دارد.شعبههای متعددی در مسیر طولانی این رودخانه-از شرق به غرب-به هم پیوسته است که نامهای آنها در گذشته به طور معمول با نامهای امروزیشان متفاوت است.از شاخههای بزرگ جیحون،رودخانه«وخشاب»یا«وخش»بوده است که از کنار شهری به همین نام عبور کرده و پلی بزرگ بر روی آن بنا شده بود که در برخی منابع از آن به«پل سنگی»نام برده شده است. (3)این رود بزرگ در نهایت به«دریای آرال»-و به
گفته جغرافینویسان مسلمان،«بحیره خوارزم»-میریزد و زمینهای دلتا را در این منطقه پدیدآورده است که برای زراعت مناسب بودهاند.
در قرن چهارم قبل از میلاد-زمان فتوحات اسکندر در آسیای غربی-جیحون به دریای خزر میریخت و همچنانکه مقدسی به آن اشاره کرده است هنوز آثار مسیر آن موجود است و در نقشههای جدید نیز نشان داده میشود.
زمان تغییر مسیر جیحون از خزر به آرال معلوم نیست؛نخستین جغرافینویسان مسلمان،بر ریزش آن به دریاچه آرال تأکید داشتهاند.ظاهراً از اوایل قرن هفتم تا اواخر قرن دهم هجری،جز قسمتی از آب آن-که به وسیله نهرها جدا میشد و به سمت آرال میرفت-به دریای خزر میریخت.این بستر از پایان قرن دهم هجری،دوباره متروک ماند و قسمت عمده آن خشک گردید. (1)
جیحون به جهت بزرگی و پرآبی،قابل کشتیرانی بوده است؛با این حال،زمستانهای سخت منطقه،موجب یخزدگی آب آن میشد و این امر مانع حرکت کشتیها بر روی رودخانه میگردید و کاروانهای تجاری از روی یخهای آن عبور میکردند. (2)امروزه،این رودخانه مرز مشترک ترکمنستان و ازبکستان به شمار میرود.
رودخانه بزرگ دیگر منطقه،یعنی سیحون(سیر دریا)به جهت واقع بودن شهر«چاچ»-«تاشکند»امروزی-در ساحل آن،رودخانه چاچ نیز نامیده میشد.این رودخانه-که طول آن دو سوم جیحون است-از ترکستان سرچشمه میگیرد و پس از پیوستن چندین رودخانه دیگر به آن،وارد دره پهناور فرغانه میشود و
به صورت رود عظیمی درمیآید.نهرهای متعددی نیز در مسیر حرکت سیحون-به سمت مشرق-به آن میپیوندد و سپس با عبور از سمت شمال و«صحرایترکان»و«غز»به شمال شرقی دریاچه آرال میریزد.بنا بر اظهارات جغرافینویسان مسلمان،کشتیها در رود سیحون نیز تردد میکردند؛ولی طول مدت یخبندان آن در زمستان نسبت به جیحون بیشتر بود و کاروانها در این مدت از روی آن عبور میکردند. (1)شماری از شهرهای بزرگ ماوراءالنهر در حاشیه و سواحل سیحون قرار داشتند که اغلب مرکز ولایات این ناحیه بودند. (2)
نهرهای فراوان دیگری به جز این دو رودخانه بزرگ در آسیای مرکزی جریان داشته است که از ارتفاعات این نواحی یا سرزمینهای مجاور سرچشمه گرفته و تقریباً همگی به دو رودخانه مزبور میریختند.از این موارد میتوان به رودخانههای«سغد»(«زرافشان»امروزی)،«خرشان»،«جدغل»(احتمالاً«نارین»امروزی)،«ترک»(«چرچک»امروزی)و«ایلاق»(«ایگرن»امروزی)اشاره کرد. (3)
«دریاچه آرال»از مهمترین دریاچههای منطقه است که در منابع جغرافیایی اسلامی از آن به«دریاچه خوارزم»یاد شده و امروزه در شمال غربی ازبکستان قرار دارد.عمق متوسط این دریاچه 1/16 متر و در عمیقترین نقطه 69 متر است. (4)بر اساس برخی از منابع جغرافیایی کهن،آرال کمعمق و نیزار بوده و
قابلیت کشتی رانی را نداشته است؛از این رو کشتیهایی که از جیحون میآمدند،نمیتوانستند با عبور از آرال به سیحون وارد شوند. (1)رودخانه سیحون از شمال شرقی دریاچه به آن میریخت و قسمت جنوبی آن-که مصب رودخانه جیحون بود-برای صید ماهی شهرت داشت،اما هیچ آبادی در کنار آن وجود نداشت.اراضی ساحلی آرال که بین سیحون و جیحون واقع بودند،از قرن چهارم به بعد به سرزمین«غُزها»معروف شد. (2)
علاوه بر آرال،دریاچههای کوچک دیگری نیز در نواحی مختلف آسیای میانه وجود داشتهاند که بزرگترین آنها در منطقه بعد از آرال،دریاچه«ایسککول»نام دارد که عمیقترین دریاچه جهان نیز به شمار میرود و امروزه در قرقیزستان قرار دارد.همچنین دریاچه کوهستانی«سانکول»که نصف ایسک کول مساحت دارد،در همین کشور واقع است.در حقیقت،بیشتر دریاچههای آسیای میانه در غرب و شمال غرب آن و در کشور قرقیزستان میباشند،به طوری که دریاچهها بیشتر مساحت این کشور را تشکیل دادهاند. (3)
نواحی کوهستانی آسیای میانه بیشتر در قسمت غربی و جنوب غربی این سرزمین واقع است که امروزه،اغلب در کشورهای ازبکستان و قرقیزستان قرار گرفتهاند.کوهستانهای مذکور،شامل سلسلهجبال«تیانشان»و«حصار آلای» (4)
است که به تدریج در جنوب و غرب از ارتفاع آنها کاسته میشود.ارتفاعات«اوگام»، (1)«پسکام»، (2)«چاتقال» (3)و«قورمه» (4)که از سلسله جبال تیانشان به شمار میروند،از شمال شرق به جنوب غرب ازبکستان امتداد یافته و بلندترین قله آن«ماناس» (5)با ارتفاع بیش از 4000 میباشد.از ارتفاعات مهم در نواحی جنوبی به جبال«زرافشان»و«حصار»باید اشاره کرد که بلندترین قله آسیای میانه با ارتفاع بیش از 4600 متر با نام«حضرت سلطان»نیز در همین ناحیه قرار دارد. (6)
شهرهای بسیار بزرگ و آبادی در ماوراءالنهر وجود داشته است که هر یک از آنها در طول تاریخ حائز اهمیت ویژه بودهاند.برخی از این شهرها به لحاظ مرکزیت اداری و حکومتیشان،بعضی از نظر علمی-فرهنگی و گروهی نیز به سبب موقعیت تجاری،تاریخچهای درخشان داشتهاند که مهمترین و مشهورترین شهرها و بلاد مذکور،در ادامه معرفی میگردند.
ناحیه کوهستانی بزرگی که میان رودخانه«وخشاب»و«جیحون»واقع بود،«ختل»نام داشت که شهرها و روستاهای بزرگی در کنار رودخانههای متعدد آن پدید آمده بودند.این منطقه به سبب وجود رودخانههای فراوان،حاصلخیز و
خرم بود.اسبهای خوبی در آنجا یافت میشد و پرورش اسب و گوسفند از جمله مشاغل مردم آنجا محسوب میشد.ختلانیها به جنگاوری و شجاعت شهره بودند.آنها به طور عمده در بیابانها و صحراهای اطراف زندگی میکردند.معادن طلا و نقره نیز از ذخایر زیرزمینی این منطقه بود.ختلان،قصبات و شهرکهای چندی داشت و خانهای آن در قصبهای به نام«هلبک»زندگی میکردند.چون این ناحیه در مجاورت سرزمین کفار قرار داشت،اسیران و بردگان-معمولاً ترکنژاد-زیادی از آنجا به دیگر شهرها فرستاده میشدند. (1)
این شهر بزرگ در کنار کوه بنا شده بود و رودخانه«چغانیان»یا«زامل»از کنارش میگذشت و احتمالاً همان شهر«سرآسیای»فعلی است. (2)چغانیان تحت حاکمیت امیران نواحی اطراف اداره میشد و شش هزار دهکده داشت؛در این نواحی به جهت وجود زمینهای وسیع،حاصلخیز و آب فراوان کشاورزی از رونق بیشتری برخوردار بود که زعفران از عمده محصولات آنها محسوب میشد؛گرچه مردمانش دانش زیادی در این کار نداشتند.جوراب،گلیم و پارچههای پشمین در آنجا تولید میشد و در پرورش اسبهای خوب مهارت زیادی داشتند.
شهری مستحکم به نام«ویشگرد(ویشگرت)»در حد فاصل چغانیان و ختلان،در میان کوه و صحرا واقع بود که بادهای دائمی در آن میوزید و زعفران فراوان کشت میشد.در شهر«نومان»نیز زعفران بسیار به دست میآمد. (3)
از مهمترین بلاد این منطقه،شهر«ترمذ»بود که بارویی مستحکم و سه دروازه داشت و مرکز کالاهایی بود که از سرزمینهای شمالی به سمت خراسان برده میشد. (1)
«کاث» یا «کاژ» یکی از دو مرکز حکومتی خوارزم بود که در شرق جیحون قرار داشت و(خوارزمشاهان)در آنجا زندگی میکردند.شهر کاث قدیمی به مرور زمان ویران شده است،ولی شهری به همین نام در نزدیکی آن در ترکمنستان وجود دارد. (2)این شهر،دروازه ورود به ترکستان و سرزمین غور به شمار میرفت و از همین جهت،مرکز تجارت و بازرگانی بود و همواره بازرگان بسیاری در آن به سر میبردند.مردمانی شجاع و جنگجو داشت و کالاهایی مانند مخده،کرباس،نمد و نوعی پنیر به نام«رخبین»در آنجا تولید میشد. (3)
این شهر-که«ارگنج»نیز نامیده میشد-دومین مرکز حکومتی ناحیه خوارزم بود و پس از ویرانی کاث،مهمترین شهر این ناحیه به شمار میرفت.این شهر در غرب جیحون بنا شده بود و مانند کاث در مسیر تجارتی غرب به شرق و در راه ترکستان قرار داشت که بازرگان از آن عبور کرده و یا در آن به داد و ستد میپرداختند.شهر دارای دو بخش درونی و بیرونی بود و مردم آن،کوتاه قامت ولی جنگاور بودند. (4)این شهر،به جهت داشتن آهنگران و نجاران
زبردست،و ساخته شدن کاسههای عاج و آبنوس،و نیز اسباب و لوازم دیگر به دست هنرمندان،شهرت فراوان داشت. (1)مزار شیخ نجمالدین کبرا-از مشایخ متصوفه-در شمال«گرگانج»قرار گرفته است که در هجوم مغولان به قتل رسید و شهر«زمخشر»در فاصلهای نه چندان زیاد از گرگانج واقع بوده است که تا قرن ششم هجری،روستایی بزرگ محسوب میگردید و موطن برخی از دانشمندان به نام اسلامی میباشد. (2)
«خیوه»-یا«خیوق»قدیم-در قرنهای نهم و دهم هجری و در زمان استیلای ازبکان،ارگنج را تحتالشعاع خود قرار داد و مرکز ایالت خوارزم گردید.این شهر در حاشیه کویر و در کنار نهری که از سمت چپ جیحون جدا میشد،بنا شده بود؛ (3)شهر«هزار اسب»در موازات خیوه و به فاصلهای اندک قرار داشت که از شهرهای آباد ایالت خوارزم به شمار میرفت. (4)خیوه در قرن سیزدهم جایگاه سیاسی مهمی یافت و مرکز یکی از خاننشینهای سهگانه ماوراءالنهر گردید.
آن را«نومجکث»نیز میخواندند و شهری بزرگ،دارای باروی عظیم با هفت یا ده دروازه بود که یک جاده اصلی از خارج شهر به هر یک از آنها منتهی
میشد. (1)یکی از این جادهها که به خراسان میرسید،از شهرهای«بیکند»و«آمل»گذشته و به«مرو»ختم میشد و طول آن،55 فرسخ بود. (2)«کهندژ»بزرگ بخارا که خود به اندازه یک شهر کوچک بود،در خارج از شهر ساخته شده بود.محلات مختلف شهر نیز با دروازههای آهنین از یکدیگر جدا میشدند و در هر محله،مسجدی وجود داشت. (3)بخارا همواره مرکز حکومتی منطقه بود و برای نخستین بار به وسیله«سعید بن عثمان بن عفان»در ایام حکومت معاویه فتح شد.مردم شهر پس از خروج سعید بن عثمان به سمت سمرقند،شورش کردند و در زمانی که«سلم بن زیاد»دوباره در دوران یزید آن را تصرف کرد،مردم بخارا بار دیگر شورش کرده و حاکمیت شهر را در اختیار داشتند تا زمان فتوحات«قتیبه بن مسلم باهلی»در ایام خلافت ولیدبنعبدالملک(86-96 ق)که فتح نهایی شهر انجام شد. (4)شهر بخارا در نزدیکی خرابههای شهر کهن(بخارای پیش از اسلام)قرار داشت و عربها،فارسها و ترکان در آن زندگی میکردند. (5)از شهرهای نزدیک بخارا میتوان بیکند و آمل را نام برد.
شهر بخارا در دورههای مختلف،مرکز حکمرانی(دارالاماره)و به طور عمده محل استقرار حاکم منطقه بود و در عصر سامانیان،پایتخت پادشاهان این خاندان گردید.در ادوار تاریخی بعدی،اگرچه شهرهای دیگری به عنوان دارالحکومه برگزیده شدند،ولی از اهمیت این شهر کاسته نشد.ویرانیهای مغولان در این شهر تا حد زیادی در دوره
تیموری به سبب نزدیکی به مرکز حکومت آنان در سمرقند ترمیم شد و پس از آن،بار دیگر به عنوان مرکز حکومت ازبکان،جایگاه سیاسی خاصی یافت.
شهری بزرگ و باشکوه بود که در لشکرکشیهای«قتیبه»به دست مسلمانان گشوده شد و دارای شهرکهای متعدد و مستحکمی،مانند«کش»و«نسف»(همان«نخشب»)بود. (1)نسف،شهری نسبتاً بزرگ بود که چهار دروازه،کشتزارها و بوستانهای وسیع و آبادی داشت.شهرت آن در تاریخ نخستین قرون اسلامی به جهت خروج«المقنع»مدعی«پیامبری»در این شهر میباشد. (2)
از باشکوهترین،ارجمندترین و نیرومندترین شهرهای ماوراءالنهر به شمار میآمد و با ترکان هممرز بود.فاصله آن تا بخارا سیونه فرسخ بود و در محلی مرتفع بنا شده بود. (3)گرداگرد آن را بارویی و اطراف بارو را خندقی عمیق فراگرفته بود.شهر چهار دروازه داشت که یکی از آنها دروازه چین نام داشت و برای کهندژ آن نیز دو دروازه آهنین ساخته بودند.بازارهای«سمرقند»وسیع و بزرگ بودند و به بازارهای«ربض»منتهی میشدند که محل داد و ستد بود. (4)مردمان شهر به سرسختی،جنگاوری و شکیبایی شهرت داشتند و پس از نخستین فتح شهر به دست مسلمانان در ایام معاویه،بارها بر حاکمان اموی شوریدند و آنان را خلع ید کردند تا در نهایت،قتیبة بن مسلم
باهلی آن را تصرف نمود و با امیران و دهقانان محلی صلح کرد.باروی عظیم شهر را به دستور او ویران کردند و سمرقند بدون حصار بود؛تا اینکه باروی آن در ایام هارون الرشید بازسازی گردید. (1)سمرقند،روستاهای بسیاری داشته است که انواع محصولات کشاورزی از سرزمینهای آنها برداشت میشد؛مهمترین کالای تولیدی این شهر،کاغذ بود که در سرزمینهای اسلامی شهرت داشت. (2)
سمرقند مرکز حکمرانی امرای محلی،مانند سامانیان-پیش از پادشاهی-بود و در دوره تیموری به عنوان مرکز امپراتوری،دارای موقعیت سیاسی ویژه شد و از اینرو در منطقه از جایگاه بااهمیتی برخوردار گشت.
این شهر 26 فرسخ تا سمرقند فاصله داشت، (3)دارای 400 دژ که همگی آنها آباد و پرنعمت بودند و کوههایش دارای معادن آهن بود.«افشین»،لقب پادشاهش و شهر«بونجکث»مرکز حکومتش بود.او در مقابل تهاجم اعراب مسلمان به شدت ایستادگی میکرد. (4)«اشروسنه»توابع بسیاری داشت.که از جمله آنها«بتمان»دارنده معادن نوشادر،فراوان بود؛ (5)«زامین»در شرق بونجکث،واقع در مسیر خراسان،و شاهراه خراسان در آنجا به دو شاخه تقسیم میشد:یکی به سمت شمال و به سوی شهر چاچ،و دیگری به سمت شمال شرقی،(فرغانه)میرفت. (6)
شهری بزرگ،با عظمت،سرزمینی آبادان و پر نعمت،با دشتهای وسیع و آبهای روان فراوان بود که مرکز حکومت نیز از دیرباز در آنجا قرار داشت و ملوک آن را «دهقان» مینامیدند؛ (1)به این شهر-که در برخی دورهها از توابع سمرقند محسوب میشد و فاصلهاش تا آن پنجاه و سه فرسخ بود-«کاسان»نیز گفته شده (2)و در قرون اخیر اسلامیبه نام«خوقند»معروف بود.
فرغانه،دروازهترکستان به شمار میرفت و داد و ستد بردگان و اسیران ترکنژاد در آن رواج بسیار داشت.معادن طلا،نقره،سرب،نوشادر،سیماب،سنگ پادزهر،سنگ مغناطیس و گیاهان دارویی نادر،از منابع درآمدی و مالی این شهر شمرده میشد.
«اخسیکت»نیز از توابع فرغانه،شهری بزرگ با معادن طلا و نقره بسیار بود و شراب فراوان در آن تولید میشد. (3)فرغانه از طریق جادهای طولانی به سرزمینترکان«تغزغز»و شهر«خاقانترک»مربوط میشد.این جاده از شهرهای متعدد،ولی کوچک میگذشت. (4)
این شهر در 23 فرسخی غرب فرغانه و قصبات این ناحیه بود که در مسیر سمرقند قرار داشت و انار،محصول اصلی آن به شمار میرفت. (5)
«چاچ»یا همان تاشکند فعلی-که در نخستین قرون اسلامی،«بنکث»یا«بیکث»نیز نامیده میشد-در غرب و پنج منزلی فرغانه،و 42 فرسخی سمرقند قرار داشت. (1)این شهر از بزرگترین بلاد ماوراء سیحون که آباد،پرنعمت و دارای اهالی ثروتمند بود و از توابع سمرقند شمرده میشد؛ (2)از تولیدات عمده این ناحیه«چوب خلج»بود که نوعی کمان مرغوب از آن ساخته میشد و به کمان چاچی شهرت داشت. (3)از شهرکهای چاچ میتوان به«بناکث»اشاره کرد. (4)
در هفت فرسخی و محدوده ولایت چاچ، (5)جنوب رودخانه ایلاق و زیر خجنده شهر«ایلاق»قرار داشت؛این ناحیه،پهنهای وسیع،آباد،با روستاهای فراوان و جمعیت بسیار داشت که مشتمل بر بیست شهر میشد.بزرگان شهر را دهقان مینامیدند،مردم آن شجاع و جنگاور بودند و بیشترشان در دوره اسلامی،آیین سپیدجامگان داشتند.معادن طلا و نقره در آنجا به فراوانی یافت میشد. (6)از شهرکها و قصبات ایلاق عبارتاند از:«کهسیم»دارای معادن نقره؛«دخلث»که از مواد معدنی کوههایش سمی برای مبارزه با موش ساخته میشد؛شهرکهای
«کبرال»و«غزک»که اسبهای بسیاری در آنجا وجود داشت؛«تنکث»شهر بازرگانان بود و ضرابخانه در«یالاپان»وجود داشت. (1)
«اسبیجاب»،شهری بزرگ با قصبهای به همین نام که در سیزده فرسخی شمال چاچ و در جانب راست سیحون بنا شده و در سرحد ترکستان،(سرزمین کافران)قرار داشت.اسبیجاب با شهر«سیرام»کنونی تطبیق میشود که در هشت میلی«چمکنت»واقع است؛ (2)این شهر مرکز تجارت بود و کالاهای تولیدی در ترکستان،از جمله نمدهای تهیه شده از پشم گوسفند در آنجا یافت میشد. (3)
«فاراب»یا«باراب»از مهمترین شهرهای ناحیه اسبیجاب بوده که گاهی کرسی ولایت آنجا نیز محسوب میشد.این شهر بزرگ دارای مسجد جامع،بازارهایی بزرگ،بارویی مستحکم و انبارهایی انباشته از کالا بود (4)و شهرتش را تا حد زیادی از فیلسوف مشهور مسلمان،ابونصر فارابی دارد که در این شهر زاده شد.
شهر«طراز»نیز به فاصله 26 فرسخی از اسبیجاب قرار داشت که مرز سرزمین ترکان بود و از آنجا تا جایگاه«خان»-از طوایف«کیماک»-حدود هشتاد روز راه بود؛ (5)جاده دیگری نیز-به طول حدود چهل فرسخ-از همین شهر به سرزمین«خرلخیها»و سپس به چین میرفت. (6)
آسیای میانه،منطقهای از آسیا که تعریفهای مختلفی برای معرفی آن ارائه شده،و محدوده جغرافیایی متفاوتی برایش ذکر شده است.بهطورکلی،این منطقه از لحاظ جغرافیایی،از شمال به روسیه و سیبری،از جنوب به ایران و افغانستان،از شرق به حدود چین محدود میگردد و تقریباً با ناحیه ماوراءالنهر در جغرافیای قدیم منطبق و بخشی از آن نیز ترکستان و خوارزم قدیم را دربر میگیرد.
آسیای میانه،منطقهای بیشتر صحرایی که در بخشهایی از آن به سبب وجود رودخانههای متعدد و بزرگ،از خرمی و آبادانی فراوانی برخوردار بوده است مهمترین رودخانههای این منطقه-جیحون(آمودریا)و سیحون(سیردریا)-با شاخههای متعددشان،تقریباً تمامی ناحیه را دربرگرفتهاند و موجب رونق و آبادانی منطقه شدهاند.به جز رودخانهها،دریاچهها نیز از منابع آبی این منطقه به شمار رفته که دریاچه آرال،بزرگترین آنها بوده است.
آسیای میانه در نواحی غربی به ارتفاعات هیمالیا و چین میپیوندد و به همین سبب،برخی قلهها و کوههای مرتفع در این قسمت واقع شدهاند که امروزه در کشور ازبکستان قرار گرفتهاند.
این منطقه به سبب موقعیت جغرافیایی و طبیعی از دیرباز سکونتگاه مردمان بوده و شهرهای بزرگ و باستانی در آن ساخته شده است.سمرقند،بخارا،کاث،گرگانج،سغد،چاچ،اشروسنه،فرغانه و چغانیان از معروفترین شهرهای این منطقه بهشمار میروند.
1.محدوده جغرافیایی آسیای میانه را شرح دهید و بنویسید که این منطقه،شامل کدام یک کشورهای کنونی است؟
2.دو رودخانه بزرگ آسیای میانه را نام ببرید و اهمیت و تأثیرگذاری آنها بر تمدن منطقه را توضیح دهید.
3.درباره دو شهر مهم تاریخی در منطقه خوارزم توضیح دهید.
4.اهمیت سیاسی شهر بخارا در طول تاریخ را توضیح دهید.
5.کدام یک از شهرهای ماوراءالنهر مرکز حکومتهای مختلفی قرار گرفتهاند؟
1.درباره تطابق و تفاوت آسیای میانه و ماوراءالنهر تحقیق کنید.
2.شاخههای فرعی آمودریا و سیردریا و نیز تأثیر زیستی آنها بر منطقه را بررسی نمایید.
3.تحقیقی درباره عبور جاده ابریشم از آسیای میانه بنویسد.
4.مقالهای درباره شهرهای دیگر ماوراءالنهر بر اساس منابع جغرافیای اسلامی ارایه دهید.
5.درباره انطباق شهرهای قدیم ماوراءالنهر با شهرهای کنونی آسیای میانه تحقیق کنید.
آسیای میانه با تاریخی کهن از قرنها پیش از اسلام،سکونتگاه انسان،اقوام و نژادهای گوناگون بوده است.در این فصل تحولات اساسی زندگی بشر در این منطقه را تا آغاز ورود اسلام مورد بررسی قرار داده و بدین منظور ادوار مورد بحث را به سه بخش دوره ماقبل تاریخ،عصر فلزات و دوره باستان تقسیم میکنیم.
دیرینشناسان و زمینشناسان،عصر ماقبل تاریخ را به دورههای مختلفی تفکیک کردهاند که در میان آنها قدیمیترین دورهای که اطلاعات بیشتری درباره زندگی انسان به دست آمده،عصر حجر(دوره سنگی) بوده که دوره زندگی انسانهای نخستین است.
عقیده دیرینشناسان بر این است که با توجه به تحولات پدید آمده در زندگی بشر،عصر حجر به دو دوره پارینهسنگی و نوسنگی تقسیم میشود.
برخی از دانشمندان نسبت به پیشینه بشر در این منطقه اظهار تردید کرده و نشانههای مربوط به زندگی انسان در آنجا را در عصر حجر،بسیار کمتر از آن میدانند که درباره گذشته آن اظهار نظر قطعی کنند.اگرچه شواهد و آثاری که در
کشفیات باستانشناسی به دست آمده،مؤید این است که این منطقه از دوران ماقبل تاریخ،سکونتگاه بشر بوده و پیشینه زندگی بشر در آسیای میانه به دوره پارینهسنگی (1)باز میگردد.
ابزارآلاتی که براساس کشفیات باستانشناسی در دهه هفتاد قرن بیستم میلادی به دست آمده است،نشان از زندگی انسان در این منطقه دارد.قدمت این ابزارآلات به 150 هزار سال قبل(دوره انسانهای نخستین و قبل از پیدایش انسان نئاندرتال بر روی زمین)میرسد. (2)سال 1938میلادی با کاوش در غارهای«تشیکتاش»واقع در کوهستانهای«بیستون تاو»،جنوب غربی ازبکستان و تقریبا 80 مایلی جنوب سمرقند،بقایای اسکلت انسانی متعلق به دوره پارینهسنگی میانه(پالئولیتیک میانه)حدود 150000 سال قبل یافت شد که به انسان«نئاندرتال»معروف است.این بقایا شامل کاسه سر و برخی استخوانهای دیگر میباشد که
1) (1) .دوره پارینهسنگی یا دوره پالئولیتیک-که آغاز آن را از 500000 سال پیش میدانند-به سه دوره سفلا،میانی و علیا تقسیم میشودو آب و هوای کره زمین در این دوره متغیر بود؛بهگونهای که در نخستین سالهای این دوره،هوا گرم و معتدل و مانند شرایط کنونی،و در سالهای انتهایی آن هوا سرد و یخبندان بود.نوعی انسان در این دوره بر روی کره زمین زندگی میکرد به نام انسان نئاندرتال که پیشانی بلند و متمایل به عقب،طاق ابروان ضخیم و فک جلو آمده از ویژگیهایش بوده و به هنگام راه رفتن زانوانش خمیده میشد.این انسانها ابزارهای مورد استفاده خود را از چوب و بهویژه از سنگهای سخت میساختند و به همین جهت به این دوره عصر حجر(دوره سنگی)میگویند.آنها از گیاهان و شکار حیوانات ارتزاق کرده و مایحتاج خود را به دست میآوردند.کشف آتش،از تحولات مهم تایخ بشر در این دوره میباشد.در پایان این دوره،نژاد جدیدی از انسان جای انسان نئاندرتال را گرفت.پایان دوره پارینهسنگی را 12000سال پیش از میلاد مسیح دانستهاند(دولاندلن،تاریخ جهانی،ج1،ص3-5 و لوکاس،تاریخ تمدن،ج1،ص20-25).
2) (2) .غفوروف،تاجیکستان،ج1،ص4.
به شیوهای خاص دفن شده بود. (1)بر اساس این کشف،انسان نئاندرتال در آسیا شرایطی همانند امروز داشته و این دیدگاه با توجه به آثار بیشتری که از همین دوره در نواحی مختلف آسیای میانه یافت شده است،به اثبات میرسد.خانههای بدون سقف و غارهای مسکونی در ترکمنستان،ازبکستان(در اطراف تاشکند و سمرقند)تاجیکستان(اطراف فرغانه)و نیز قیرقیزستان،همچنین دستساختههایی از جنس سنگ که برای بریدن و یا شکار کردن به کار میرفت،از جمله این آثار یافت شده میباشد.
ابزارهای دستساخته بشر متعلق به 75000-80000 سال قبل، (2)همچنین بقایای استخوانهای انسانی،نیز حیوانات شکار شده و اجاقهای ساخته شده در غارهای محل سکونت انسانها که متعلق به 35-40 هزار سال قبل میباشد،از دوران پارینهسنگی زیرین در کشفیات باستانشناسی در تاجیکستان یافت شده است. (3)
در کشفیات مربوط به دوره نوسنگی (4)در صحرای«قره قوم»ترکمنستان،خانههایی با اجاقهای سنگی و دیوارهای گچی و رنگآمیزی شده،همراه با
1) (1) .همان،ج1،ص6؛مجموعه نویسندگان،تاریخ ایران کمبریج،ج1،ص795 و مجموعه نویسندگان،تاریخ تمدنهای آسیای مرکزی،ج1،ص10.
2) (2) .همان،تاریخ تمدنهای آسیای مرکزی،ج1،ص30.
3) (3) .همان،ج1،ص79-83 و تاجیکستان،ج1،ص8-10.
4) (4) .دوره نوسنگی-که زمان آن را از 12000-6000 سال پیش از میلاد مسیح دانستهاند-به دو دوره مزولیتیک و نئولیتیک تقسیم میشود.نژادهای انسانی جدیدی دراین دورهها بر روی کره خاکی زندگی میکردند؛مانند انسان کرومانیون،انسان مدیترانهای و انسان آلپی و تغییراتی در نحوه زندگی آنان پدید آمد.ساخت ابزارهای چوبی و سنگی پیشرفتهتر،تهیه ظروف سفالی و روی آوردن به کشاورزی،از تحولات مهم این دوره است.همچنین توجه انسان به مذهب و ماوراء دراین دوره طبیعت قابل توجه است.تاریخ جهانی،ج1،ص7-13 و تاریخ تمدن،ج1،ص26-29.
تصاویری از حیوانات و محلهایی برای نگهداری حیوانات اهلی،پیدا شده است که به فرهنگ و قوم«جیتون»تعلق دارند.بر این اساس هر خانوار شش نفری در یک خانه زندگی میکرده و مردم به کشاورزی اشتغال داشتند.آنان از سیستم آبکشی،نهرکشی و آببندی استفاده میکردند و وسایل کشاورزی را خود میساختند. (1)ابزارآلات تراشخورده از همین دوره،مانند تیشه،تبر،زینتآلات و نیز قطعات سفالی در گورستانهای کشف شده در قزاقستان به دست آمده است که نشاندهنده حضور انسانهایی با تمدن پیشرفته میباشد. (2)
در منطقه تاجیکستان نیز آثار گلی و سفالی،همچنین آثاری مربوط به استفاده از آتش،مانند سنگهای چخماق و نیز تصاویری از حیوانات،انسان و صحنههای شکار که بر روی دیوارهای غارها کشیده شده،کشف شده است. (3)
مورخان،عصر فلزات را آغاز دورهای میدانند که انسان در طول این دوران به کارگیری برخی فلزات چون مس و مفرغ،و سپس آهن را آموخت و از آنها برای ساختن ابزار آلات و لوازم تزیینی و نیز مجسمهها استفاده میکرد. (4)
عصر فلزات در آسیای میانه،مهمترین مرحله تاریخ بشر است که نیروهای مولّد و نظامهای اجتماعی در آن تغییرات جدی پیدا کردند.انسانها در این دوره از تاریخِ آسیای میانه-آخر هزاره سوم تا قرن 8 قبل از میلاد-از نظر مادی و
معنوی،رشد بسیار زیادی کردند و حلقه پیوند تمدنهای شرق نزدیک،هند و مردمان ساکن در ساحل رودخانه ولگا و سیبری قرار گرفتند.
مردمی در دوره مس یا برنز(5000-2900 ق.م)در آسیای مرکزی زندگی میکردند که به تمدن«آکو»شناخته میشوند.آنان ابزارهایی از جنس مس،مفرغ و برنج میساختند و به جای ادوات سنگی استفاده میکردند.نمونههای فراوانی از این ابزارآلات در نواحی تاجیکستان و ترکمنستان به دست آمده است. (1)آثار به دست آمده از این دوران،بهویژه در اطراف فرغانه،حاکی از وجود معادن مس در این ناحیه میباشد که زمینه ساز (2)تولید ابزارآلات فلزی شده و موجب تحول اساسی در ساختوساز گردیده است.در آسیای میانه کشاورزی و دامپروری رواج داشت (3)و در سکونتگاههای کشف شده از مردمان این زمان،محلهایی برای نگهداری احشام و پرورش دامها وجود دارد. (4)بر این اساس،مردم منطقه از شتر به عنوان حیوان اهلی استفاده میکردند (5)و در کل از اوضاع اقتصادی رونق یافتهای برخوردار بودند.از شواهد چنین برمیآید که نواحی جنوبیتر آسیای میانه(جنوب ترکمنستان فعلی)در این زمان از مترقیترین و متمدنترین ولایات بود. (6)نیز وجود نیایشگاهها و ادوات مربوط،مانند عودسوز حکایتگر رویکردهای دینی مردم این منطقه میباشد؛این آثار در محل«آلتون تپه»و
«کوپ داغ»یافت شدهاند. (1)آنان بتپرست بودند و بتهایشان را از گل میساختند که بقایای آنها در معابدشان یافت شده است. (2)
تعداد زیادی از قبایل صحرانشین شمالی در نیمه دوم هزاره دوم و ابتدای هزاره نخست قبل از میلاد،به ترکمنستان جنوبی وارد شدند.گروهی از این مهاجران،تمدن جدیدی را به نام«تازه غیاب»پدید آوردند که بیشتر کشاورز و دامپرور بودند.در نواحی غربی آسیای میانه نیز اقوامی از جمله«قیراقها»زندگی میکردند که به دامپروری،معدنکاوی و فلزکاری اشتغال داشتند.اقوام معروف به«چست»برخلاف اینان،بیشتر به زراعت میپرداختند و ادوات و ابزارهای سفالی میساختند.این دو گروه در حدود تاشکند و فرغانه سکونت داشتند. (3)
اقوام«اندرونوو»در آخر عصر برنز به منطقه مهاجرت کردند.آنان از اسب استفاده میکردند و گوسفندانی از نژاد جدید پرورش میدادند و مراسم تدفینشان با بومیان تفاوت داشت. (4)این قوم،همان آریاییها هستند.
آسیای میانه به سبب موقعیت جغرافیایی خود که محل اتصال نواحی مختلفی است،مکان آمد و شد طوایف گوناگونی بوده است که هر یک مروّج فرهنگ خاصی در این منطقه بوده و گاه تمدنهای بزرگی را به وجود آوردهاند که از
جمله آنها(اقوامی که در نخستین سده هزاره نخست قبل از میلاد به آسیای میانه وارد شدند)آریاییان بودند.
آریاییان،طایفهای از نژاد سفید بودند که پراکندگی جغرافیایی وسیعی در اروپا و آسیا داشتهاند.درباره اصل و منشأ نخستین آریاییان اختلاف نظر است.برخی آنان را از مردم«شمال اروپا»میدانند و برخی دیگر از مناطق«اسکاندیناوی» (1)و گروهی نیز از ساکنان سیبری که در دوران مذکور در جستوجوی مراتع غنیتر برای دامهای خود به سرزمینهای جنوبیتر در آسیا مهاجرت کردند.نکته مشترک در همه نظرات مطرح شده،این است که جایگاه نخستین آریاییها سرزمینی سرد بوده و به همین سبب،ناچار به کوچ از آنجا شدهاند.در طی این مهاجرت،طوایفی از آنان-که امروزه به آنها«هندوایرانی»نیز گفته میشود-به نواحی آسیای میانه وارد شده و در آنجا ساکن شدند.برخی از صاحبنظران،آسیای میانه را سرزمین مادری آریاییها دانستهاند. (2)براین اساس،آریاییان در سدههای 7-8 قبل از میلاد،در آسیای میانه میزیستند و سپس به سمت ایران و هند کوچ کردند. (3)
مهاجرت آریاییان به منطقه آسیای میانه،تحت تأثیر عوامل گوناگونی صورت گرفت.علاوه بر عامل اقلیمی و سردی هوا،تهاجمات اقوام زردپوست نیز در این امر مؤثر بوده است؛ (4)این مهاجرت در دورههای مختلف انجام شد و ظاهراً در
یک مهاجرت بزرگ که در حدود 3000 سال قبل از میلاد مسیح اتفاق افتاد،آریاییان به دو شاخه تقسیم شدند:شاخهای به سمت غرب،و شاخه دیگر به سمت شرق روانه شدند.آن دستههایی که به شرق آمدند،در نواحی دریاچه آرال یا در آسیای میانه سکونت گزیدند. (1)
ورود آریاییها به منطقه،احتمالاً در سه دوره بوده است:
نخست،مهاجرت آرام که طی آن،گروهی کوچک از گاوداران به منطقه وارد شدند؛
دوم،مهاجرت بزرگ طوایف مذکور با ارّابه و به همراه نیروهای نظامی و جنگی که به منظور سکونت و استقرار در منطقه انجام شد؛
سوم،مهاجرت وسیع سوارکاران با رمهها و حیوانات خود برای غلبه،سلطه و سکونت در منطقه یا تحت تابعیت درآوردن منطقه (2).
در داستانهای مربوط به تاریخ آریاییان،از سرزمینی به نام«ایریانا وئجه»(یا«آریانم ویجوا»یا«ایران واج»)به معنی سرزمین خاص آریاها یاد شده که موطن اصلی آنان تلقی شده است.این سرزمین برای آریاییان همچون بهشت گمشدهای بود و در آثار قدیمی که از آریاییها بر جا مانده،همواره از آن به عنوان سرزمینی از دست رفته یاد شده است. (3)اختلافاتی درباره مکان واقعی این سرزمین وجود دارد.برخی از مورخان آن را در شمال شرقی آذربایجان دانستهاند،درحالی برخی دیگر این نظر را درست نمیدانند.و معتقدند که اگر چنین بود،باید آریاییان در تماس با مردمان متمدن ارمنستان با خط و کتابت
آشنا میشدند؛درحالی که آنان تا مدتها با خط آشنایی نداشتند.گروهی نیز تعیین دقیق موقعیت جغرافیایی این سرزمین را امکانپذیر نمیدانند. (1)در این میان،برخی محققان بر آنند که ایریاناوئجه،همان آسیای میانه است که آریاییان در طی قرنهای 17-18 پیش از میلاد در آن زندگی میکردند و این نظر با شواهد موجود و اطلاعات داده شده در داستانهای باستانی آریاییان سازگار میباشد.بنابراین نظر،آریاییان در سرزمین مذکور در آسیای میانه با زبان و عقاید مشترک میزیستند و پادشاهی به نام«یمه»بر آنان فرمانروایی میکرد که معادل همان جمشید است. (2)سرزمین مذکور(ایران واج)بنا بر اطلاعات موجود در کتاب اوستا،منطقهای خوش آب و هوا و حاصلخیز بود که جایگاه مناسبی برای آریاییان کشاورز و دامپرور بهشمار میآمد. (3)
آنان تا پیش از ظهور زرتشت،طبیعت خالص را میپرستیدند و آسمان،نور،باد،باران و آتش که عناصر حیاتبخش بودند،معبودهایشان شمرده شده و ظلمت و خشکی،شیاطین به شمار میرفتند.از نظر آنان،ارواح پاک طبیعت،همواره در ستیز با شاطین بودند و آنان برای استعانت از این ارواح در برابر شیاطین،قربانی کرده و اورادی میخواندند.یکی از مراسم عبادی ایشان،اهدای«شراب مقدس هوما»-تهیه شده از نوعی گیاه به همین نام-بود و این کار را سبب چیرگی ارواح پاک بر شیاطین میدانستند. (4)زرتشت-پیامبر آریاییان-در حدود 1200 قبل از میلاد در این سرزمین ظهور کرد. (5)
ظاهراً آریاییان بعد از مدتها زندگی خوب در آسیای میانه،ناچار به ترک آن شدند.گفته شده است که سرما عامل اصلی مهاجرت آریاییها از این سرزمین بوده که ناگزیر به نواحی«سغد»و«مورو»(احتمالاً«مرو»کنونی)نقل سکونت کردند و پس از مدتی این مناطق نیز گرفتار هجوم ملخها و اقوام مهاجم شد که در نتیجه،این دیار را نیز ترک کرده به«باغدی»یا«بلخ»رفتند و سپس از بلخ به«نسایا»(احتمالاً همان شهر«نسا»یا«ابیورد»)و از آنجا به نواحی«هرات»و«کابل»کوچ کردند.عامل این تغییر آب و هوا به گفته اوستا،ارواح خبیثه بودند که هوای سرد را بر این سرزمین حاکم کردند. (1)
بنا بر گفته اوستا،سرما و زمستان سختی پیش آمد و فرمانروای آریاها بنا به الهام الهی،باغی سرپوشیده برای نجات جان مردم و حفاظت از زراعت و کشاورزی آنان ساخت که آن را«ور»مینامیدند.همه جا در اثر سرما نابود شد و چون جمعیت آریاییان در بوستان«ور»زیاد شد،ناچار به مهاجرت شدند و در حدود 1700 قبل از میلاد،طی چند نوبت به سمت جنوب،غرب و شرق مهاجرت کردند.گروهی با گذر از هیمالیا و هندوکش،وارد شبه قاره هند شدند و چند قرن بعد،دستهای وارد ایران فعلی شدند و طایفههایی از آریاییان نیز در نقطهای که سمرقند امروزی واقع است،باقی ماندند و فرهنگی را به وجود آوردند که فرهنگ سغدی خوانده شده است.همچنین گروهی دیگر از آنها در مکان فعلی«دشت ترکمن»زندگی میکردند که به نام«دههها»معروف گردیدند.دسته دیگری از آریاها که معروف به«سکا»هستند،در نواحی شمال شرق ایران و جیحون زندگی میکردند و دولت«هیاطله»را به وجود آوردند. (2)
هخامنشیان،دومین دولت آریایی در ایران بود که توانست قدرت خود را بر بخش عمدهای از جنوب غربی آسیا بگستراند و مرزهای خود را تا آسیای میانه امتداد دهد.آنان در قرن ششم قبل از میلاد در آسیای میانه نفوذ کردند و بیشتر نواحی جنوبی و غربی این سرزمین شامل کشورهای ترکمنستان،ازبکستان و تاجیکستان را در اختیار گرفتند.
کوروش(564-539 ق.م)جنگهایی در شرق قلمرو خود،یعنی ایالتهای«پارت»(خراسان)و ماوراءجیحون داشت.او اقوام بین دریاچه خزر و هند را سرکوب کرد و بلخ،مرو و سغد را تا حدود سیحون تصرف نمود و استحکاماتی در آنها ساخت؛از جمله،شهر و قلعههایی در کنار رود سیحون بنا کرد که تا زمان حمله اسکندر برپا بود و به امر اسکندر ویران گردید. (1)کوروش پس از چیرگی بر این منطقه،پسرش کمبوجیه(528-523 ق.م)را به عنوان و الی ایالات«پارت»،«گرگان»،«باختر»و«خوارزم»تعییین کرد. (2)او در جنگ با گروه دیگری از اقوام ساکن در آسیای میانه،یعنی سکاها-معروف به«ماساژتها»-جهت تصرف سرزمین آنها،شکست خورد و کشته شد. (3)
در عهد داریوش اول(521-485 ق.م)،ایران شامل 28-30 ایالت میشد که و الی هر یک را«ساتراپ»میخواندند.طبق کتیبه داریوش،ایالات خوارزم(خیوه)،باکتریا،سغدیانا(بخارا و سمرقند)و ولایت طایفه سکاها جزء قلمرو
هخامنشیها بود که در هر یک از اینها یک ساتراپ،یک سردار و دبیر به کار اشتغال داشتند. (1)شورشهای زیادی در آغاز حکومت داریوش بر پا شد که به نظر میرسد دامنه این شورشها به ماوراءالنهر نیز کشیده شد.در پارت(خراسان)و«هرکانیا»(گرگان فعلی)،نافرمانیهایی صورت گرفت و شخصی به نام«فراوا»در مرو رهبری قیامی را بر عهده داشت که توسط سپاهیان داریوش سرکوب شد. (2)داریوش در سال 515 قبل از میلاد نیز نبردی با سکاها داشت. (3)ظاهراً نواحی جنوبی ماورءالنهر تا پایان سلطنت داریوش همچنان تحت حاکمیت هخامنشیان باقی ماند،کتیبه او در کاخ شوش،حاکی از همین امر است.داریوش در این کتیبه،درباره چگونگی ساخت این کاخ اظهار میدارد که هر یک از مصالح آن را از یکی از ایالتهای بیستگانه مملکتش آورده که از آن جمله است،فیروزههای کاخ که به خوارزم تعلق داشت. (4)
درباره وضعیت این منطقه پس از مرگ داریوش،اطلاع زیادی در دست نیست و فقط میدانیم که ولایت خوارزم در زمان مرگ خشایارشاه،تحت امارت«ویشتاسب»پسر دوم او بود. (5)
ماساژتها از اقوام ساکن در آسیای میانه بودند که همزمان با هخامنشیها-و بلکه پیش از آنها-در این منطقه سکونت داشتند و احتمالاً نژادشان به طوایف
آریایی نخستین میرسد.بیشترین اطلاعات درباره ماساژتها در نوشتههای«هرودوت»-مورخ یونانی-یافت میشود.وی درباره آنها میگوید که مردمانی پرجمعیت و جنگجو بودند و در شرق رودخانه«آراکس»(جیحون)زندگی میکردند و بعضی از مردم،آنها را سکاها خواندهاند.او مینویسد که کوروش،پادشاه هخامنشی که قصد استیلای بر این منطقه را در سر میپرورانید،از ملکه ماساژتها به نام«تومیریس»درخواست ازدواج کرد،ولی از آنجا که ملکه متوجه هدف پادشاه هخامنشی شده بود،درخواست او را رد کرد و پیغامی تهدیدآمیز برای او فرستاد.کوروش،سپاهیان خود را با ساختن کشتی و پلهای متعدد بر رودخانه جیحون از آن عبور داد و در نبردی با یک گروه کوچک از ماساژتها،آنان را شکست داد و فرماندهشان،یعنی پسر ملکه را کشت.سپاه بزرگ ماساژتها در پی این اقدام به مقابله با هخامنشیها آمده و در جنگی عظیم،لشکر ایران را نابود کردند.کوروش در این جنگ زخمیشده و در اثر آن از دنیا رفت.«استرابون»نویسنده دیگر یونانی نیز همین داستان را به طور خلاصه آورده است. (1)اما«گزنفون»این داستان درباره خبر مرگ کوروش را نقل نکرده،بلکه ماجرای مرگ او را در قصر خودش با حالتی عارفانه و معنوی به تصویر کشیده است. (2)
همچنین،هرودوت درباره ماساژتها میگوید که آنها شبیه سکاها بودند و پیاده و سواره میجنگیدند.اسلحه آنها تیر،کمان و نیزه بود و تبر هم داشتند.آنها وسایل خود را از طلا و مس میساختند؛تیر و نیزههایشان از مس و کلاه،
کمربند و لباس آنها از طلا بود و از آهن چون در مملکت آنها وجود نداشت،استفاده نمیکردند؛زنان اشتراکی داشتند و افراد خیلی پیر را کشته و گوشت آنها را میخوردند و این را بهترین نوع خاتمه عمر میدانستند؛اما مردگان را دفن میکردند.ماساژتها کشاورزی نمیکردند و خوراکشان را از شکار و صید ماهی به دست میآوردند؛آفتاب میپرستیدند و برایش اسب قربانی میکردند. (1)
وضعیت فرمانروایی در جنوب غربی آسیا در اواخر سده سوم پیش از میلاد دگرگون شد.امپراتوری هخامنشی از میان رفت و جای خود را به فرمانروایان یونانی داد که سیطره خود را بر آسیای میانه نیز گستراندند.
«مقدونیه»از دولتشهرهای یونان بود که از نظر حاصلخیزی،وسعت و امکانات لازم برای زندگی،بهتر از نواحی و شهرهای دیگر،یعنی آتن و اسپارت بود.مقدونیها مردمی شجاع،قوی و از نژاد قدیمی و بومی منطقه،یعنی آریاییها بودند.مقدونیه،جمهوری خودمختاری بود و فرمانروایانش از میان مردم منطقه تعیین میشدند.شخصی به نام«فیلیپ»در سال 359 قبل از میلاد در مقدونیه به حکومت رسید و دولتی مقتدر به وجود آورد که در همه یونان بینظیر بود.او امور کشور را نظم بخشید؛سپاه را تقویت کرد و نظام جدیدی بر آن حکمفرما ساخت.فیلیپ به تدریج رقبای سیاسی خود را در آتن و دیگر دولتشهرهای یونان شکست داد و در سال 337 قبل از میلاد،فرمانروای کل یونان شد؛اما در سال 336 قبل از میلاد در یک خصومت شخصی به دست یکی از نزدیکانش به قتل رسید. (2)
با مرگ فیلیپ،پسر جوان او به نام«الکساندر»یا همان اسکندر به فرمانروایی یونان دست یافت.او پس از غلبه مجدد بر رقیبان سیاسی خود در سال 334 قبل از میلاد،کشورگشایی خود را به سمت نواحی شرقی و آسیایی آغاز کرد.سپاهیان اسکندر،ایالتهای غربی ایران را تصرف کردند و پس از شکست داریوش سوم-آخرین پادشاه هخامنشی-در نبرد«اربیل»موفق شدند که«پرسپولیس»یا«پاسارگاد»را به تسخیر خود درآورند. (1)سپس اسکندر به سمت شرق ایران تاخته و با عبور از ایلات هیرکانیا(گرگان فعلی)،«ارایه»(هرات فعلی)و پارت(خراسان فعلی)،خود را به بلخ رسانید و در تعقیب«بسوس»،سردار فراری ایرانی از جیحون گذشته و وارد ماوراءالنهر شد.احتمالاً محل عبور سپاهیان اسکندر،ناحیه«کیلیف»امروزی بوده است.آنها به کمک کلکهایی که با پوستهای پرشده از کاه ساختند،در طی پنج روز از جیحون گذشتند.اسکندر موفق شد بسوس را دستگیر و اعدام کند و سپس به فتح نواحی دیگر ماوراءالنهر پرداخت. (2)
اسکندر از سمت شمال به«مرکند»(یا همان سمرقند)عزیمت نمود و در امتداد جیحون به پیشروی خود ادامه داد و شهری را در آنجا ساخت و به نام خود،«اسکندریه»نامید که عبارت است از خجند فعلی.یکی از سرداران ایرانی به نام«سپتامن»که ساتراپ ایالت سغد بود و قبلاً اظهار اطاعت نسبت به اسکندر کرده بود،در همین ایام نافرمان شد و به کمک قبایل سکایی،سپاهیان یونانی را که برای تصرف سمرقند آمده بودند،در دره زرافشان فعلی شکست داد و نابود
کرد.اسکندر به منظور تنبیه سکاها که از سپتامن حمایت کرده بودند،به سمت سیحون رفته و سکاها را در دره زرافشان شکست داد و دستور قتل عام آنان را صادر کرد.او در زمستان 328 قبل میلاد،بار دیگر تدارک لشکرکشی به سیحون را کشید.یونانیان در یک لشکرکشی عظیم در چهار ستون،موفق به تصرف شهر سمرقند شدند.سپتامن ناچار به عقبنشینی شد و در نهایت شکست خورد و سکاها سر بریده او را به عنوان هدیه صلح برای اسکندر آوردند.منطقه باختر و سغد-که دژی مستحکم و دستنیافتنی داشت-نیز به دنبال این حوادث تسلیم یونیان شد.اسکندر در همینجا با دختر فرمانروای باختریها به نام«رکسانا»ازدواج کرد.او احتمالاً زمستان را در شهر«کارثی»بین سمرقند و بخارا به سر برد و بهار سال بعد،راهی فتح هند شد. (1)
بدینترتیب،آسیای مرکزی تحت حاکمیت یونانیان درآمد و نزدیک به 130سال این وضعیت ادامه داشت.بعد از مرگ اسکندر،درباره جانشینی او اختلاف به وجود آمد و جنگهایی میان فرماندهانش اتفاق افتاد تا در نهایت سه نفر باقی ماندند:«آنتیگون»در یونان،«بطلمیوس»در مصر و«سلوکوس»در باب.سلوکوس در 312 قبل از میلاد،بعد از جنگهای فراوان توانست رقیبان سیاسی خود را در یونان از میان بردارد و بابل را دوباره تصرف کند و این آغاز حکومت سلوکیان بود.او در سال 302 قبل از میلاد،پس از 9 سال نبردهای پیاپی،مرزهای شرقی خود را تا رودخانه سیحون پیش برد و مملکت خود را به 72 حکومت تقسیم کرد. (2)
حضور یونانیان در آسیای میانه،تأثیرات چشمگیری بر تمدن منطقه برجای گذاشت.یونانیها در نواحی مختلف متصرفات خود،شهرها و اقامتگاههای دائمی برای خود و سپاهیانشان بنا کردند؛چنانکه«آنتیوخوس اول»سلوکی،شهری به نام«انطاکیه مرگیان»را در واحه مرو ساخت. (1)شهرهای یونانیها معمولاً در اراضی شاهی و در جاهای قابل دفاع ساخته میشدند؛مثلاً آنها در کناره جیحون شهری ساختند که از دو سو پشت به رودخانه داشت و ضلع سوم شهر به تپهای منتهی میشد و کهندژ نیز در آنجا قرار گرفته بود. (2)
یونانیان،اقدامات عمرانی دیگری نیز در منطقه ترتیب دادند که از جمله آنها گذرگاهی بر رودخانه جیحون-در نزدیکی شهر«ترمذ»-بود که تا قرنها پس از ایشان نیز مورد استفاده بود. (3)تأثیرات فرهنگی یونانی بر ساکنان آسیای میانه نیز قابل توجه است.مردم«باکتریا»،«تخاریها»و«کوشانیها»تا مدتها از الفبای یونانی استفاده میکردند. (4)سکهخانهای در همین شهر باکتریا وجود داشت که در ایام استیلای یونانیان،سکههایی به سبک یونانی و البته با معیار هندی ضرب میکرد. (5)این سکهها،مدتها پول رایج در آسیای میانه و تصویر خدایان یونانی و عقاید ایرانی در آنها منعکس شده بود. (6)
همزمان با حاکمیت سلوکیان بر ایران و برخی از نواحی آسیای میانه،گروهی دیگر از یونانیان-در سال 256 قبل از میلاد،ایام حکومت آنتیوخوس دوم-امارتی خودمختار را در ولایت باکتریا به وجود آوردند که حاصل اتحاد سیاسی باختر،سغد و مرو تحت قیادت«دیودوت»یونانی بود و محدوده آن تا جیحون میرسید.یونانیان باختر(205-170 ق.م)در مقابل صحرانشینان ترکنژاد،با اشکانیان در ایران به توافق رسیده و صحرانشینان را عقب راندند. (1)
ضعف فرمانروایان سلوکی در ایران،زمینه به قدرت رسیدن یکی از طایفههای ایرانی،معروف به«اشکانیان»یا«پارتها»را فراهم آورد و پس از مدتی با از بین رفتن رقبای سیاسی،پادشاهی جدیدی به وجود آمد.اشکانیان از اقوام آریایی هستند و در محلی به نام«آساک»-که احتمالاً در خراسان فعلی بوده است-سکونت داشتند.آنها مدت 474 سال حکومت کردند و 28 نفر از این خاندان به فرمانروایی رسیدند.اشکانیان سلطه کاملی بر آسیای میانه نداشتند و تنها در مقاطع زمانی کوتاهی بر برخی نواحی جنوبی آن دست یافتند و در بقیه دوران حکومتشان،فقط با حاکمان محلی این منطقه گاهی روابط دوستانه و گاه خصمانه داشتند.
در سال 227 قبل از میلاد،شخصی به نام«ارشک»به کمک برادش«تیرداد»،حاکم یونانی منطقه را به قتل رسانده و شورشی به راه انداختند.احتمالاً جایگاه نخستین آنها در خراسان«جاجرم»بود.جانشین او،اشک دوم(247 ق.م)موفق شد
1) (1) .کمبریج،تاریخ ایران،ص103 و 104؛گرانتوسکی،تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز،ص130؛سایکس،تاریخ ایران،3ج،ص432؛ایران باستان،ج3،ص2220 و شامکویی،تاریخ ایران،ص112.
که ایالت«هیرکانیا»را از سلوکیان بگیرد؛اما شکست خورده و به ماوراءالنهر،نزد قبایل«اسپالیاکا»گریخت.آنان از امیر پارتی پذیرایی کردند و او دوباره به پارت بازگشت و شهر«دارا»را ساخت. (1)اشک دوم و جانشینش اشک سوم(209 ق.م)در نبرد با سلوکوس دوم و آنتیوخوس کبیرسلوکی(223-213 ق.م)موفقیتهای زیادی به دست آوردند. (2)«مهرداد اول»(درگذشته 138 ق.م)،بنیانگذار و از محکمترین پادشاهان دولت پارت به شمار میرود.یونانیان باختری در زمان او اتحادی با سلوکیان به وجود آوردند و به نبرد با مهرداد رفتند،اما شکست خوردند.مهرداد اول تا مرو هم پیش رفت و سرزمینهایی را از یونانیان باختر گرفت. (3)
مهاجران شرقی در ایام«فرهاد دوم»یا اشک ششم(138-134 ق.م)به سمت آسیای میانه حرکت کردند. (4)فرهاد دوم از سکاها برای نبرد با سلوکیها کمک خواست،ولی چون سکاها دیر به سپاهیان اشکانی ملحق شدند،پادشاه اشکانی از پرداخت دستمزد آنان خودداری کرد؛بدین سبب،سکاها دست به شورش زده و به غارتگری پرداختند.فرهاد دوم برای دفع آنان لشکر برد،ولی در جنگ با آنها کشته شد. (5)
«اردوان دوم»یا اشک هشتم(127-124 ق.م)به«طخارستان»بر سر سکاها لشکر برد،اما او نیز در این جنگ مجروح و کشته شد. (6)
«مهرداد دوم»یا اشک نهم(124-74 ق.م)سکاها را شکست سختی داد و به سمت هند پیشروی کرد. (1)سرآغاز جنگهای پارتها با دولت روم از همین زمان بوده و مطلبی درباره حوادث ایالات شرقی قلمرو اشکانی در منابع تاریخی ذکر نشده است.
در سده دوم قبل از میلاد،در ترکستان غربی-سرزمین میان چین و ماوراءالنهر-اقوامی کوچنشین و دامپرور به نام«یوئهجی»ها(یویجیها)زندگی میکردند که آنان را از تبار آریاییان دانستهاند.یوئجیها در حدود 174 قبل از میلاد،مورد هجوم اقوام ترکنژاد ساکن در ترکستان شرقی(نواحی شمالی چین)،یعنی«هونها»قرار گرفتند.رئیس یوئجیها در نبرد با هونها کشته شد و یوئجیهای شکست خورده،پراکنده شدند.گروهی از آنان به سمت هندوستان و دستهای معروف به یوئجیهای کبیر به سمت نواحی غربی و آسیای میانه کوچ کردند. (2)
نواحی شرقی آسیای میانه-که با کشور تاجیکستان امروزی قابل تطبیق است-در این زمان محل سکونت قبایل«اسونی»یا همان سکاها بود.یوئهجیها-که گاه«تخار»ها نیز خوانده شدهاند-سکاها را شکست داده و به سمت جنوب و در نهایت هندوستان راندند و با عقب راندن یونانیان باختری،بر باکتریا دست یافتند و از آن پس به«تخارستان»تغییر نام دادند. (3)یکی از قبایل تخاری به فرماندهی شخصی به نام«گوی شوانگ»بر سایر قبایل غلبه یافته و امپراتوریای را بنا نهاد
که به امپراتوری«کوشان»معروف شده است.این دولت در قرنهای نخست تا سوم میلادی،مقتدرینترین حکومت در آسیای میانه بود و در سال 425 میلادی با هجوم«هپتالیان»-که در غرب و منابع اروپایی به هونها معروف بودند-منقرض گردید. (1)کوشانیان در ابتدا یک امارت کوچک محلی در شرق آسیای میانه بودند،ولی قلمروشان به تدریج گسترش یافت؛به گونهای که در نیمه دوم قرن سوم میلادی به نهایت وسعت رسید.محدوده قلمرو کوشانیان در زمان بزرگترین شاه کوشانیان«کنشکا»ی اول(احتمالاً278-301م)،نواحی بسیاری از آسیای میانه از جمله:«سغد»،«چاچ»و«سمرقند»،ترکستان شرقی و برخی نواحی هندوستان از جمله:«پنجاب»،«سند»،«اُتارپرادش»،«کشمیر»و تقریباً تمامی افغانستان را دربرمیگرفت.کنشکا حداقل 23سال پادشاهی کرد و مرکز حکومتش در شهر«پورو شاپورا»(حدود«پیشاور»فعلی)قرار داشت. (2)در این زمان،سکههای فراوان ضرب شد؛پیشهوری و بازرگانی رونق بسیاری یافت و دولت کوشانی به اوج قدرت خود رسید. (3)
معرفی دقیقِ فرمانروایان کوشانی و تاریخ دقیقِ حکمرانی آنها بسیار دشوار است؛چون منابع اطلاعاتی اندکی درباره ایشان موجود است.علاوه بر اطلاعاتی که درباره حاکمیت کوشانیها در سالنامههای چینی موجود است،در اکتشافات باستانشناسی نیز کتیبهها،سکهها،آثار و بقایایی از تمدن آنان یافت شده است.ظروف سفالی و ابزار فلزی مانند آینه،کارد و خنجر در کشفیات مذکور وجود دارد
که حاکی از پیشرفت صنعتی آنان میباشد.کوشانیها به دامپروری-بهویژه پرورش اسب-و کشاورزی اشتغال داشتند.همچنین آثار یافت شده در قبرستانهای آنها،نشان میدهد که مذهبشان،همانند دیگر آریاییان بوده،آتش را مقدس میدانستند و الهههای طبیعت را ستایش میکردند. (1)همچنین به سبب قرار داشتن در مسیر جاده ابریشم،در تجارت کالاهای گرانبها از شرق به غرب فعالیت داشتند.
ظاهراً فرهنگ غالب بر دولت کوشانی،فرهنگ یونانی بود و آنان در شیوه کشورداری،نیز خط و زبان از یونانیان تبعیت میکردند.تقریباً از زمان بزرگترین فرمانروای کوشانی به نام«کنیشکه»(کنیشکا)تغییراتی،در حروف الفبای یونانی متداول در این سرزمین پدید آمد که به تدریج به پیدایش خط و زبان باختری انجامید. (2)
منازعاتی میان کوشانیها و ساسانیان بر سر تصاحب سرزمینهای آسیای میانه و راههای تجاری وجود داشت.ظاهراً شاپور اول ساسانی(242-272 م)در حمله به شرق،قلمرو کوشانیان یا دستکم بخشی از نواحی جنوبی و شرقی آن را تصرف کرد.اطلاع دقیقی درباره جزییات این حوادث در دست نیست.اگرچه ساسانیان بر تمامیسرزمین کوشانیان تسلط نیافتند،ولی ضربه سختی به آنان وارد کردند و شاید همین امر سبب شد که دولت کوشانی در یورش هپتالیان(هونها)در قرنهای چهارم و پنجم میلادی،آسیبپذیرتر باشد. (3)
هپتالیان یا هونها احتمالاً ترکنژاد و از اقوام غیر آریایی بودند؛از این رو در
منابعی مثل خداینامه و شاهنامه از این اقوام با نام تورانی (1)یاد شده است. (2)اعراب به آنها هیاطله و به همین مناسبت به منطقه ماوراءالنهر«هیطل»نیز میگفتند؛اما در استعمال کلمه هیاطله رعایت دقت را ننموده و آن را بر همه اقوام و بلاد تورانی-چه بر هونهای سفید،چه بر غیر آنها-اطلاق کردهاند و«مقدسی»نیز از آنها پیروی کرده است.نویسندگان رومی،این اقوام را-هونهای سفید-«آفتالیست»ها مینامیدند.هپتالیان در قرن پنجم میلادی،یعنی روزگار ساسانیان،سرسختترین دشمنان دولت ایران محسوب میشدند. (3)
هپتالیان در سده سوم قبل از میلاد،از چین به سمت نواحی غربی آسیا حرکت کردند.آنان طوایف یوئهجی را شکست داده و به سمت جنوب و مغرب-هند و آسیای میانه-راندند.هپتالیان به این ترتیب و به تدریج به سمت آسیای میانه نزدیک شدند. (4)در حدود 280 قبل از میلاد-تقریباً در آغاز حکومت پارتها-از نواحی غربی ترکستان و شمال آسیای میانه در این سرزمین نفوذ کرده و تا ترمذ و هرات پیش رفتند؛اما آنتیوخوس اول،پسر و جانشین سلوکوس،آنان را شکست داده و عقب راند و شهرها را تجدید و تعمیر کرد.این تحرکات،بعدها نیز تکرار شد؛اگرچه پارتها پس از استیلای بر ایالات شرقی،به مقابله با هپتالیان پرداختند،ولی فرهاد دوم(124-88 ق.م)در نبرد با آنها کشته شد (5)و سرانجام هپتالیان(هونها)در قرن پنجم میلادی با حملات مجدد به آسیای میانه،امپرتوری کوشان
را-که در نهایت ضعف خود بود-از میان برداشتند و آخرین فرمانروای آنان را از باکتریا تبعید کردند و پس از آن،ساسانیان را تا کوهستانهای«کوپت داغ»-در ترکمنستان کنونی-به عقب راندند. (1)
هپتالیان به فرماندهی«پیروز»و«بلاش»،در عهد ساسانیان تا حدود رود جیحون پیش آمده و چند بار به خراسان هجوم آوردند که در نهایت توسط ساسانیان سرکوب شدند. (2)
برخوردهای فراوانی میان هپتالیان و ساسانیان رخ داد که در جای خود گفته خواهد شد.
هپتالیان و ترکان از اواخر عهد ساسانی،به طور کامل بر ماوراءالنهر مسلط شدند؛با این حال،فرهنگ ایرانی در این منطقه حفظ شد و اگرچه تسلط ترکان،فقط جنبه سیاسی داشت و پس از«خسرو انوشیروان»پادشاهانی از ترکها داشتند،اما خانوادههای بزرگ ایرانی،با آدابورسوم خود همچنان در این سرزمین حضور داشتند. (3)هپتالیان تا زمان فتح ماوراءالنهر به دست مسلمانان،همچنان بر بخشهایی از آسیای میانه تسلط داشتند.
بنابر شواهد موجود،ساسانیان بر ایالات ماوراءالنهر نیز حاکم بودند؛چنانکه برای و الیان هر یک از این ایالات،نامی برگرفته از همان ایالت انتخاب میشد؛مثل خوارزم شاه،کوشان شاه،اخشید(فرغانه)و افشین(اشروسنه). (4)
این سلسله از آریاییان با قدرت یافتن اردشیر پسر بابک شکل گرفت و 37 نفر از نسل او حکمرانی کردند.قسمت شرقی ایران و از جمله ماوراءالنهر تا زمان سلطنت بهرام دوم(276-293م)تحت فرمان یکی از شاهزادگان-با لقب کوشانشاه-اداره میشد که حتی در برههای برخی از آنان تلاش داشتند پادشاهی مستقلی در آن منطقه برای خود پدید آورند که توفیق نیافتند. (1)
هپتالیان در ایام«شاپور دوم»ملقب به«ذوالاکتاف»(310-379 م)به سرزمینهای شرقی ایران هجوم آوردند،شاپور که تدارک حمله به روم را دیده بود،ناچار به سرکوب آنان شد که سرانجام بسیاری از آنان کشته شدند و«گرومبات»پادشاهشان مطیع شاپور شده و سپاهش را در اختیار او قرار داد. (2)
هپتالیان در ایام«بهرام پنجم»یا بهرام گور به سرکردگی پادشاهشان-معروف به«خاقان»-به مرو هجوم آورده و قسمتی از خراسان را غارت کردند.بهرام با تظاهر به شکار،غافلگیرانه به خراسان تاخت و آنان را تا ماوراء جیحون عقب راند و خاقان کشته شده و تاجش به«آتشکده آذرگشسب»هدیه شد.پادشاه هند نیز در ازای این اقدام بهرام که در واقع او را از شر هپتالیان نجات داده بود،ولایت«مکران»و سند را به وی واگذار کرد. (3)
هپتالیان در زمان«یزدگرد دوم»(438-457 م)دوباره به ایران حمله کردند.یزدگرد که در حال نبرد با ارمنستان بود،جنگ را رها کرده و به خراسان شتافت.وی پس از سرکوب هپتالیان،دوبار به سرکوب ارمنیان پرداخت و آنان را نیز به سختی در هم کوبید.یزدگرد دوم،برای رفع کامل غائله هپتالیان،به ماوراءالنهر
لشکر کشید و از جیحون گذشت،اما از سرکوب هپتالیان عاجز ماند و در نتیجه شکست سختی که به او وارد شد،شمار زیادی از سپاهیان خود را از دست داد و ناچار به عقبنشینی شد. (1)
«فیروز اول»(413-459 م)برای سامان دادن به مشکلات داخلی حاصل از اختلافات داخلی،از هپتالیان کمک گرفت و پادشاه هپتالیان به نام«خوشنواز»یا«خشیوان»به وی کمک کرد،اما فیروز پس از مستقر شدن بر قدرت،به قول خود عمل نکرد و امتیازاتی را که به خوشنواز وعده داده بود،محقق نساخت؛به همین دلیل جنگی برپا شد که سپاه ایران با حیله جنگی و کمینگاههای سپاهیان،غافلگیر شد و شکست خوردند و در نتیجه فیروز اسیر گشت و از خوشنواز تقاضای صلح کرد که پس از پذیرش تقاضای او،آزاد شد و پس از آن دستور داد تا دیواری سد مانند میان ایران و سرزمین هپتالیان ساخته شود تا مانع حمله آنان شود.او با تشویق روحانیون زرتشتی،دوباره به سوی هپتالیان تاخته و به ماوراءالنهر حمله کرد،اما خوشنواز در یک حیله جنگی جدید،خندقهایی را حفر و آنها را از آب پر کرده و روی آنها را پوشانده بود.سپاهیان فیروز در هجوم خود به منطقه،در آنها گرفتار شده و نابود گردیدند.در قرارداد صلح جدیدی میان ایرانیان و هپتالیان،مقرر شد که خوشنواز با خواهر فیروز ازدواج کند،ولی فیروز به جای خواهرش،کنیزکی را به نزد خوشنواز فرستاد.خوشنواز که به فریب فیروز پی برده بود،دوستانه از فیروز تقاضا کرد که تعدادی از افسران ایرانی را برای آموزش به سرزمین او بفرستد.فیروز چنین کرد و خوشنواز همه آنان را به تلافی حیله فیروز به قتل رسانید و این،عامل جنگ دوم فیروز با خوشنواز شد. (2)
بلاش(483-487م)،سرداری ایرانی به نام«زرمهر سوخرا»را-برای سرکوبی هپتالیان-به آسیای میانه روانه کرد که در نتیجه،شمار زیادی از آنان کشت و خوشنواز وادار به پذیرش صلح شد که براساس آن،اسرای ایرانی آزاد شوند و خوشنواز نیز مالیات سالیانهای را به دربار ایران بفرستد که تا دو سال ارسال شد. (1)
«قباد اول»نیز ده سال با هپتالیان درگیر بود،اما مشکل اصلی او رومیها و ارمنیها بودند. (2)
انوشیروان خسرو اول(531-579م)-که فرغانه نیز در ایام او جزو مملکت ساسانی بود (3)-با«دیزابول»امیر ترکان متحد شد و پس از شکست هپتالیان،پادشاه آنان را کشت و سرزمین آنها را تقسیم کرد.از این زمان،رود جیحون مرز ایران و سرزمین ترکان شد.انوشیروان،همچنین دختر خود را به همسری خاقان ترک درآورد. (4)خاقان ترک برای ایجاد کشوری با موجودیت سیاسی،درخواست کمک از انوشیروان کرد و فرستادگانی به دربار او فرستاد،اما انوشیروان که او را امیری ناچیز میشمرد،به او پاسخ نداد و نمایندگانش را به قتل رساند؛بنابراین،خاقان به سراغ«ژوستی نیان»،امپراتور روم رفت و با او علیه انوشیروان متحد شد. (5)«هرمز سوم»پسر انوشیروان،چون همکاری خاقان را با رومیان دریافت،درصدد نابودی وی برآمد؛بنابراین به ماوراءالنهر لشکر
برد و خاقان را شکست داد (1)و ماوراءالنهر از این زمان تا انقراض ساسانیان،تقریباً زیر فرمان شاهان ایران اداره میشد.
منطقه آسیای میانه،در دوره قبل از تاریخ،سکونتگاه انسان بوده است و در کشفیات باستانشناسی که در کشورهای ازبکستان،تاجیکستان و قرقیزستان به دست آمده،آثاری از زندگی بشر متعلق به دوره پارینهسنگی،یعنی حدود 80000 هزار سال قبل یافت شده است.بر این اساس،در عصر فلزات،تمدن بشری در این منطقه از رونق بیشتری برخوردار گردید و اقوامی به نامهای قراقها،چستها و جیتونها در ناحیه مذکور به کشاورزی،دامپروری و حتی صنعتگری ساده اشتغال داشتند.آغاز پیدایش تمدنهای بزرگ در آسیای میانه از همین عصر بوده که تمدن آریایی از مهمترین آنهاست.
بنابر داستانهای تاریخی و اسطورهها،آریاییان-که از اقوام شمالی آسیا یا اروپا بودند-در حدود هزاره دوم پیش از میلاد،از نواحی سردسیر شمالی به آسیا میانه مهاجرت کردند و نخستین تمدن آریایی را در این ناحیه بنیان گذاردند که همان ایریانا وئجه مذکور در کتب تاریخ و دینی زرتشتی است.اگرچه آریاها به تدریج به داخل فلات ایران کوچ کردند،ولی برخی طوایف آنها همچنان زندگی صحرانشینی در این منطقه را ادامه دادند که در تاریخ به سکاها و گاه سیتها معروفاند.بدینترتیب،آسیای میانه یکی از مراکز تمدن آریایی گردید و پس از تأسیس دولتهای آریایی در ایران،این منطقه یکی از استانهای آنها گردید.مادها برای
1) (1) .ملکم،تاریخ ایران،ص96 و 97.
نخستین بار و سپس هخامنشیها ماوراءالنهر را تحت سلطه خود درآوردند.سلطه یونانیان پس از فتوحات اسکندر،موجب ترویج فرهنگی یونانی در منطقه شد که با احداث شهرهای یونانینشین و دولتشهر یونانی همراه بود که حتی با استیلای اشکانیان آریایی،این فرهنگ بهطور کامل از بین نرفت.
گروه دیگری از آریاتباران،همزمان با اشکانیان امپراتوری عظیم کوشانی را برای چند قرن در منطقه به وجود آوردند که امروزه از معتبرترین تمدنهای منطقه به شمار میرود.یک عنصر قومیجدید،یعنی طوایف ترک از همین زمان به منطقه راه یافتند و قدرتمندترین آنها به نام هفتالیان بر بخشهای غربی آسیای میانه سلطه یافتند؛در حالی که نواحی شرقی آن،تحت فرمانروایی ساسانیان قرار داشت.
1.تاریخ زندگی بشر در آسیای میانه به چه دورانی بازمیگردد؟با ارائه شواهد توضیح دهید.
2.آریاییان چه اقوامی بودند و چرا و چگونه در آسیای میانه ساکن شدند؟
3.آریاییانِ ساکن در آسیای میانه،دارای چه مذهب و فرهنگی بودند؟توضیح دهید.
4.ماساژتها چه کسانی بودند و چه نقشی در تاریخ آسیای میانه داشتند؟
5.سلطه یونانیان بر آسیای میانه،چه تأثیری بر فرهنگ و تمدن اقوام این منطقه باقی گذاشت؟
6.روابط سیاسی اشکانیان و ساسانیان با آسیای میانه را شرح دهید.
7.امپراتوری کوشانی در آسیای میانه از چه زمانی قدرت یافت و توسط چه کسی منقرض شد؟
1.مقالهای درباره اسطورههای آریایی و انطباق آن بر تاریخ آسیای میانه بنویسید.
2.درباره سکاها و نقش آنها در تحولات منطقه آسیای میانه تحقیق کنید.
3.چگونگی ورود اقوام ترکنژاد به آسیای میانه را بررسی نمایید.
4.مقالهای درباره فرهنگ و تمدن کوشانی بنویسید.
5.تاریخ پادشاهان آسیای میانه(تورانیان)را با مراجعه به شاهنامه فردوسی،استخراج کنید.
مورخان درباره زمان و کیفیت ورود اسلام به ماوراءالنهر اقوال متفاوت و گاه متناقضی اظهار داشتهاند.آنچه که مسلّم است،این کار پس از فتح خراسان و به صورت تدریجی انجام شد.فتح خراسان به عقیده گروهی از مورخان،زمان خلافت عمربنخطاب و فاصله سالهای 18-22 هجری اتفاق افتاد.در همین زمان«احنف بن قیس»از راه«طبس»به خراسان آمد و شهر هرات را به صلح گرفت و سپس به سوی«مروشاهجان»-که یزدگرد بدانجا گریخته بود-لشگر کشید. (1)البته این گزارشها به معنای فتح کامل خراسان نیست؛چنانکه شورشهای مکرری در این سالها و در ایام خلافت«عثمانبنعفان»در خراسان برپا شد که همگی سرکوب شدند. (2)احتمالاً از همین زمان به بعد است که اقداماتی توسط فاتحان مسلمان برای ورود به سرزمین ماوراءالنهر انجام شد.
احنف،اردوگاه نظامی در مرو برپا کرده بود و به دستور«عبداللهبنعامر»والی خراسان،همراه با چهلهزار مسلمان عرب و نیز هزار سرباز ایرانی برای فتح مناطق تخارستان حرکت کرد و موفقیتهایی در اطراف مرو به دست آورد. (1)حاکمان مسلمان خراسان از سال 31 قمری/653 میلادی،جنگهایی با مردم«طالقان»،«بلخ»و«خوارزم»آغاز کردند و احنف در سال 32 قمری/654 میلادی،این نواحی را تصرف کرد. (2)
به گفته«نرشخی»،مسلمانان چندین بار از جیحون عبور کرده و به سرزمینهای ماوراءالنهر یورش بردند،ولی با ارسال هدایا و خراج از سوی ملکه،سرانجام کار به صلح انجامید و کشور از تخریب و خونریزی نجات یافت. (3)
سه سال بعد از کشته شدن یزدگرد سوم،آخرین پادشاه ساسانی در مرو،نخستین حملات اعراب مسلمان به ماوراءالنهر در سال 32 قمری/654 میلادی آغاز شد.براساس منابع تاریخی،در این سال،نواحیای از سغد را مورد هجوم قرار داده و در سال 45 قمری/667 میلادی نیز برای نخستین بار به«چغانیان»تاختند و با هپتالیان نبرد کردند.
گفته شده است«عبیدالله بن زیاد»-که از جانب معاویه به استانداری خراسان گمارده شده بود-نخستین امیر مسلمانی است که از جیحون عبور کرد و در اواخر سال 53 قمری/674 میلادی با سپاه مسلمانان به منطقه بخارا حمله کرد و پس از تصرف شهرهای«رامتین»و«بیکند»،اسیران فراوانی از آن نواحی بگرفت
و سپس به خود بخارا یورش برد.حاکم بخارا در این زمان که زنی به نام«ختک»بود و از جانب فرزند خردسالش«طغشاده»،بر این شهر حکومت میکرد،چون یارای مقابله با سپاه مسلمانان را در خود نمیدید،از عبیدالله مهلت خواست و از سوی دیگر از همسایگان ترک شمالی خود نیز درخواست کمک نمود،اما ترکان نیز شکستخورده و پراکنده شدند و خاتون بخارا در برابر پرداخت صدهزار درهم به عبیداللهبنزیاد با وی صلح کرد. (1)ابنزیاد،همچنین چهارهزار کماندار ماهر را به اسارت برد و ماوراءالنهر را به طور موقت ترک کرد. (2)
پس از عبید الله بن زیاد،«سعید بن عثمان بن عفان»-استاندار خراسان فتوحات ماوراءالنهر را پیگیری کرده و سغدیان را به تصرف درآورد و دژ مستحکم ترمذ-که مرکز بازرگانی محسوب میشد-به دست مسلمانان افتاد.سعید در سال 65هجری،پس از صلح با خاتون بخارا-در قبال دریافت سیصدهزار درهم و نیز گروگان گرفتن گروهی از جوانان اشرافزاده شهر-با کمک نیروهای او به سمرقند حمله کرد.سمرقندیان نیز پس از شکست جنگجویانشان،با پرداخت هفتصد هزار درهم،با سعید مصالحه کردند.سعید به جهت اطمینان بیشتر،چند تن از امیرزادگان سمرقند را به هنگام ترک شهر به عنوان گروگان با خود برد و سپس آنها را به مدینه فرستاد. (3)به گفته یعقوبی،«قثم بنعباس»از اصحاب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز در سفر فتح سمرقند حضور داشت و پس از فتح این شهر،در همانجا درگذشت. (4)گفته شده است سعیدبنعثمان پس از این فتوحات،به دست
اشرافزادگانی که از بخارا به گروگان آورده بود،در خانه خودش به قتل رسید. (1)
سپاهیان مسلمان از این زمان تا پایان حکومت معاویه،بهطور متوالی نبردهایی تابستانی با سغدیان داشتند؛چراکه اردوگاه اصلی مسلمانان در این مدت در شهر مرو قرار داشت و آنان زمستان را در این شهر میگذراندند و تابستان برای نبرد با سغدیان از جیحون عبور میکردند؛از جمله این عملیاتها،لشکرکشی«یزید بن مهلب بن ابی صفره»به سرزمین ختلان،مصالحه و دریافت خراج از امیر آن دیار میباشد که با همدستی یکی از خویشاوندان امیر به انجام رسید. (2)آخرین حملات از این دست در سال 61 قمری/682 میلادی و از طرف و الی جدید خراسان،یعنی«سلم بن زیاد»-برادر عبیدالله-صورت گرفت. (3)
پس از مرگ معاویه در اواخر سال 60 قمری/681 میلادی،و بروز حوادث سیاسی دوران حکومت یزید(61-64ق/682-685م)و جانشینان او(قیامهای ضدحکومتی و نیز اختلافات داخلی امویان)،جریان فتوحات برای مدتی به طوری جدی دنبال نشد.البته حملات جزئی در طی این مدت از طرف امیران محلی عرب که در منطقه مستقر شده بودند،انجام میشد که اغلب با دریافت خراجهای نقدی و جنسی به مصالحه منجر میشد و نتایج خاصی در برنداشت؛چنانکه موسی بن عبدالله-احتمالاً پسر عبدالله بن عامر-در سال 67 هجری،ترمذ را تصرف و مرکز امارت خود کرد و حملات متعدد دیگری نیز به نواحی همجوار داشت. (4)این وضعیت تا زمان خلافت عبدالملک بنمروان(65-
86ق/687-706م)که توانست با کمک حجاجبن یوسف ثقفی-والی جدید عراق-بر اوضاع مسلط شود،ادامه یافت.
در اواخر دوره حکومت عبدالملک،یعنی در سال 83 قمری/703 میلادی،ملکه بخارا با کمک خاقان ترک،شورشی را تدارک دید.این شورش به دست سلمبنزیاد که همچنان و الی خرسان بود،سرکوب شد و شهر ترمذ نیز بار دیگر گشوده شد. (1)
تحول اساسی در فتوحات ماوراءالنهر و تکامل آن،در زمان حکومت ولیدبنعبدالملک(86-96ق/706-716م)پدید آمد.حجاجبنیوسف ثقفی-که در این دوره امارت عراق را نیز بر عهده داشت-یزید بن مهلب حاکم خراسان را عزل کرد و قتیبهبنمسلم باهلی را به جای او گمارد. (2)قتیبه از سال 83 قمری/703 میلادی،حملات گستردهای را برای استیلای کامل بر ماوراء النهر ترتیب داد.از نخستین اقدامات او بازگرداندن شهرهایی بود که طغیان کرده و از حاکمیت مسلمانان خارج شده بودند.برخی از امیران منطقه-مانند شاه«صغانیان»-برای تمدید پیمان صلح خود،همراه با هدایا و تحفههای فراوان در شهر طالقان به دیدن قتیبه آمدند. (3)
قتیبه طی لشکرکشیهایی نواحی مختلف ماوراءالنهر را به تصرف خود درآورد که از نخستینِ آنها،شهر بیکند از توابع بخارا بود.این شهر بزرگ با
استحکامات قوی،مرکز تجارت و بازرگانی به شمار میرفت.با وجود اینکه ساکنان شهر و متحدان سغدی آنها،مقاومت شدیدی در برابر لشکر قتیبه از خود نشان دادند،اما به تدریج به سبب اختلافات درونی و عدم همبستگی ضعیف شدند؛در نتیجه سپاهیان مسلمان موفق به تصرف شهر شدند و غنایم بسیاری به دست آورند.قتیبه،امیری مسلمان بر شهر بیکند گمارد و خود راهی بخارا شد ولی به مجرد خروج او از شهر،مردم علیه حاکم مذکور شوریده و او را خلع کردند.بنابراین قتیبه به ناچار بازگشته و پس از اینکه شهر را دوبار تصرف کرد و شماری از شورشیان را نیز به قتل رسانید، (1)به سمت بخارا پیش رفت که تقریباً از بزرگترین و مهمترین شهرهای منطقه به شمار میرفت.حاکم آن-«بخاراخداه»که نسبش به خاندانهای قدیمی محلی میرسید-در نخستین لشگرکشیهای مسلمانان به این ناحیه،با ایشان قراداد صلح بسته بود و بر همین اساس بر حاکمیت خود باقی مانده بود؛بنابراین لشگرکشی قتیبه در این سال-86 قمری/706 میلادی-به شهر بخارا،موفقیتی به همراه نداشت و سپاه او با مقاومت شدید سغدیان روبهرو شد.با این وجود آنها توانستند شهر رامتین از توابع بخارا را تصرف نمایند.
قتیبه در سال بعد با سپاهیان بیشتری از مرو به بخارا لشگر کشید.بخاراییان طبق معمول از ترکان و سغدیان کمک خواستند،اما پس از نبردی سخت و در پی مصالحه قتیبه با پادشاه ترکان،مقاومت مدافعان شهر سست شد و شهر به دست مسلمانان افتاد و بخاراخداه به ناحیه چغانیان در غرب آسیای میانه گریخت. (2)
قتیبه مسجدی در بخارا ساخت و سپاهیان خود را در شهر اسکان داد.این اقدام،شهر بخارا را به صورت پایگاه نظامی و در دورههای بعدی به عنوان یکی از مراکز مهم فرهنگ و آموزش اسلامی درآورد.او فرماندهان عرب را به حکومت شهرهای منطقه گمارد که وظیفه آنها نظارت بر جمعآوری خراج و تأمین دفاع همگانی در برابر حملات دشمن بود.حاکمان در بعضی از موارد و در برخی شهرها از همان خاندانهای متنقذ و قدیمی انتخاب میشدند؛مثلاً قتیبه در بخارا شخصی به نام«طغشاده»را به جای امیر غیر مسلمان قبلی تعیین نمود که مدت سی سال در این شهر حکومت کرد و حکایاتی در باره دوره حاکمیت وی بر بخارا و در باب مسلمان شدن اهل ذمه نقل شده است. (1)
قتیبه در سال 87 قمری/707 میلادی،برادر خود را به سمت فرغانه فرستاد که توانست برخی نواحی اطراف آن را مطیع سازد. (2)در سال 88 قمری نیز برادر دیگرش،«بشار»با برخی نواحی کوچک،مانند«تومشکت»و«کرمینیه»صلح کرد و خود او با سغدیان قرارداد صلحی بست و نیز شهرهای کش و نسف(نخشب)را تصرف کرد. (3)
پس از تصرف نواحی مذکور،نوبت به سمرقند رسید.سمرقند شهری مستحکم بود که سعید بن عثمان با امیر آن صلح کرده بود. (4)پادشاه ترک سمرقند«ترخون»در جریان فتح بخارا به دست قتیبه،با مسلمانان پیمان صلحی بست و به پرداخت خراج متعهد شد.قتیبه پس از یک سال،برادرش«عبدالرحمان»را
برای دریافت خراج به سمرقند فرستاد.مردم سمرقند که از این وضعیت ناراضی بودند،بر ترخون شوریده و او را خلع نموده و شخصی به نام«غورک»یا«غوزک»را به عنوان حاکم شهر تعیین کردند.قتیبه به قصد تصرف مجدد این شهر روانه شد،اما با مقاومت جدی سمرقندیان مواجه گردید و مدتی شهر را محاصره کرد.پس از نبردهای مکرر،با شرط پرداخت دو میلیون و دویست هزار درهم(و بنا به نقلی،هفتصد هزار درهم)در هر سال،تن به مصالحه داد. (1)داستان دیگری نیز درباره تصرف سمرقند نقل شده است مبنی بر اینکه قتیبه پس از مواجهه با مقاومت شدید سمرقندیان،دست به حیلهای زد.او مردان مسلح خود را درون صندوقهایی جای داد که درهای آنها از زیر باز میشدند و به دهقان سمرقند خبر داد که خود،عازم چغانیان است و فقط چند صندوق اموال و اسلحه را به طور امانت به وی میسپارد.دهقان سمرقند،امانتی را پذیرفت و به داخل شهر آورد.سربازان مسلح قتیبه نیمه شب از درون صندوقها خارج شدند و شهر را تصرف کردند. (2)مسلمانان پس از تصرف سمرقند،بتخانهها و آتشگاهها را ویران و نماز را در این شهر اقامه کردند. (3)
قتیبه در سال 93 قمری/713 میلادی با سپاهیان خود به ناحیه خوارزم حمله برد و شهر«الفیل»را که در آن زمان کرسی خوارزم بود،تصرف و نام آن را به«منصوره»برگرداند (4)و سپس در همین سال،شهرهای هزار اسب و سغد را فتح کرد. (5)
قتیبه در سال 94 قمری/714 میلادی،همچنان به پیشروی خود ادامه داد و موفق شد که شهر چاچ(تاشکند کنونی)را تصرف،و بر شهر اسبیجاب-که پیش از این به دست مسلمانان فتح شده بود،ولیترکان بر آن غلبه یافته بودند-استیلا یابد (1)و ایالت خجند به مرکزیت شهر فرغانه(کاسان)را ضمینه فتوحات خود سازد. (2)
قتیبه،آخرین شهر ماوراءالنهر-یعنی کاشغر در مرز چین-را در سال 96 قمری/716 میلادی تصرف کرد و از آنجا عازم چین بود که با رسیدن خبر مرگ عبدالملک از حرکت بازایستاد؛ (3)زیرا پس از مرگ عبدالملک،قتیبه تلاشهایی برای به خلافت رسیدن عبدالعزیز-پسر ولید-کرد.از اینرو اختلافاتی میان سلیمان و قتیبه بروز کرد که پس از روی کار آمدن«سلیمان بن عبد الملک»(96-99 قمری/716-719 میلادی)به جای برادرش،موقعیت قتیبه متزلزل شد.سلیمان از قتیبه خواست که زندانیان را آزاد کند و به مردم بخششهایی عطا کند،اما قتیبه با این کار موافق نبود و همین،موجب طغیان سران قبایل عربی شد که از طرفداران سلیمان بودند و یا خانوادههایشان از قتیبه صدمه دیده بودند.در نهایت قتیبه در این شورش به طرز مشکوکی به قتل رسید. (4)
فتوحات مسلمانان در ماوراءالنهر در زمان قتیبه به نهایت خود رسید و پس از مرگ وی،دیگر عملیات جدی در این زمینه انجام نگرفت.پادگانهای مسلمانان در ماوراءالپنهر استقرار یافت.قتیبه محلاتی را به قبایل مسلمان عرب اختصاص داد و این امر موجب یگانگی و قدرت اعراب در سرزمینهای اشغالی شد.او
همچنین به سبب سازش با امرای محلی و نیز داخل کردن عناصر غیر عرب در سپاه،موفق به تصرف ماوراءالنهر شد که این امر،مورد قبول بعضی از اعراب نبود و شاید یکی از عوامل به قتل رسیدن قتیبه همین امر باشد. (1)
برخی اقدامات قتیبه در مسلمان شدن مردم منطقه مؤثر شد.از مشکلات اصلی این منطقه،عدم حضور دائمی مسلمانان در آن بود؛به طوری که مردم در آغاز فتح این شهرها،هر بار با حضور اعراب تسلیم میشدند،اما به محض دور شدن آنها،از اسلام برمیگشتند و از آن جهت که این مشکل،با سکونت دائمی مسلمانان در این شهرها حل میشد،بدین منظور-به گفته نرشخی-قتیبه هنگامیکه برای بار چهارم شهر بخارا را تصرف کرد،دستور داد که مردم شهر،نیمی از خانههای خود را به اعراب مسلمان بدهند تا در کنار آنها زندگی کنند و از احوال آنان باخبر باشند.این کار موجب شد که بتپرستان،آیین خود را رها کنند و مسلمان شوند و هر کدام از آنان که در احکام شریعت کوتاهی میکردند،عقوبت میشدند.همچنین،قتیبه مسجد جامع را در محل آتشکده قدیمی شهر بخارا بنا کرد که آثار آن معبد،کاملاً از بین برود. (2)
پس از مرگ قتیبه،موقعیت مسلمانان در منطقه تضعیف شد و قیامها و شورشهایی اتفاق افتاد و در بعضی از موارد،برخی نواحی استقلال کامل یافتند.
برخی محققان بنابر تاریخهای چینی،درباره آمدن برخی از مردمان محلی برای کمک گرفتن از چینیها به منظور براندازی مسلمانان،سخن گفتهاند. (1)
سلیمان بن عبدالملک(96-99ق/716-719م)که به جای برادرش ولید در دمشق به حکومت نشست،بار دیگر یزید بن مهلب بن ابی صفره را-که از مقربان او بود-به عنوان و الی خراسان به کار گماشت.او بیشتر وقت خود را برای تسلط بر نواحی مازندران صرف کرد (2)و با مرگ سلیمان و آغاز«حکومت عمربنعبدالعزیز»،امارت کوتاهمدت او نیز خاتمه یافت.
عمربنعبدالعزیز(99-101ق/719-721م)،«جراح بن عبد الله حکمی»را به عنوان و الی خراسان تعیین کرد.جراح به محض رسیدن به خراسان،خاندان مهلب و از جمله مخلد بن یزید بن مهلب را دستگیر و زندانی کرد.سپس«عبداللهبنمعمر یشکری » را به ماوراءالنهر فرستاد.عبداللهبنمعمر تا مرزهای چین پیش رفت و قصد ورود به این سرزمین را داشت که گرفتار ترکان شد و پس از محاصره نیروهایش به اسارت آنان درآمد.عبدالله با پرداخت خونبهای خود آزاد شد و به چاچ رفت. (3)بخاراییان در سال 99 قمری/719 میلادی از چینیان کمک خواستند و ظاهراً طغشاده،امیر محلی بخارا در این قضیه نقش دوجانبهای بازی کرد.از یک طرف،امیران محلی را به مقاومت در برابر مسلمانان تشویق میکرد و از طرفی به هنگام قدرت یافتن اعراب،اظهار وفاداری میکرد.به هرحال،این شورش سرکوب شد. (4)
عمربنعبدالعزیز تلاش میکرد تا با برکناری و الیان متخلف خراسان،جلوی
شورشها را بگیرد و در همین راستا پس از چندی،جراحبنعبدالله را-که معتقد بود فقط با زور میتوان بر خراسان حکومت کرد-برکنار کرد و«عبدالرحمان بن تمیم غامدی»را امیر جنگ خراسان و«عبدالرحمان بن عبدالله قشیری»را متصدی خراج آن قرار داد. (1)
سغدیان در ابتدای سال 102 قمری/722 میلادی،به کمک ترکها قیام کردند و ضربه سختی بر پیکره نیروهای مسلمانان وارد ساختند.در این زمان،«سعید الحرشی»-که در فرو نشاندن آشوبهای عراق موفق بود-به عنوان و الی خراسان تعیین شد.او با شورشیان به مذاکره نشست و برخی از رهبران آنان از جمله غورک،پادشاه سغد را به مصالحه متقاعد نمود و گروهی از آنها به مناطق دور از دسترس مسلمانان پناه بردند.در همین زمان در فرغانه و خجند نیز شورشهایی به وقوع پیوست که اعراب مسلمان به سختی توانستند آنها را مهار کنند.رهبری گروهی از شورشیان را شخصی به نام«دیوشتیج»بر عهده داشت که از شهر«پنج کنت»حرکت کرده و نیروهای خود را به سمت فرغانه و خجند برد،اما در رویارویی با سپاه اعراب مسلمان،توفیقی نیافت و دستگیر و اعدام شد. (2)
دوره حکومت«هشامبنعبدالملک»(105-125ق/724-744م)،ماوراءالنهر دوران پرآشوبی را تجربه میکرد.شورشهای محلی تقریباً همه مناطق را دربرگرفته بود؛بهطوریکه هشام برای سامان دادن به وضع خراسان،چندین بار و الی آنجا را تغییر داد.«اسد بن عبدالله قسری»برادر خالد بن عبد الله قسری-والی عراق-یکی از همین و الیان بود که در همان سال نخست حکومت هشام،در نبرد با تخارستانیها و
مردم ختلان شکستی را متحمل شد؛ولی در نهایت،آنان را به مذاکرات صلح کشانید و حاکم ختلان به نام«بدرترخان»را دستگیر و اعدام نمود. (1)
«فرای»به نقل از منابع چینی مینویسد که شاه بخارا در سال 107 قمری/726 میلادی،برادر خود را به دربار چین فرستاد و اظهار انقیاد کرد.احتمالاً این امر،جزئی از طغیان عمومی بود که بعد از شکستهای متعدد اعراب از قبایل ترک در شمال و شمال شرق آسیای میانه بر ضد اعراب مسلمان ترتیب داده شد.
بخارا و قسمت اعظم ماوراءالنهر-به جز سمرقند و چند شهر کوچک دیگر-در سال 109 قمری/728 میلادی از سلطه مسلمانان خلاص شده بود.اگرچه دو سال بعد،بخارا از سپاه مسلمانان شکست خورد،ولی طغشاده با سیاست دوگانه خود،همچنان بر قدرت خود باقی ماند.مسلمانان چند سال با کمک متحدان محلی خود بر ضد قبیله«تورگش»(ترکان)جنگیدند و یکبار نیز در بخارا به محاصره قبیله«تورگش»درآمدند.جنگ تا سال 118 قمری/721 میلادی که قبیله مذکور به علت مشکلات داخلی از ماوراءالنهر عقبنشینی کرد،ادامه داشت. (2)
«نصربنسیار»در سال 117 قمری/720 میلادی آخرین کسی بود که از جانب هشام به عنوان حاکم خراسان تعیین شد.او با مشکلات زیادی دستوپنجه نرم کرد و در دو سال نخست حکمرانی خود،قیامهای سمرقند،چاچ و فاریاب را فرو نشاند و پس از آنکه دریافت،نمیتوان مردم ماوراءالنهر را فقط از طریق جنگ به اطاعت درآورد،راه سازش با اشراف و اعیان محلی را در پیش گرفت.او که با تجربه اندوزی فراوان زمان قتیبه،خود از سربازان و فرماندهان کارآزموده
شده بود،مدبرانه فرمان عفو عمومی شورشیان محلی را صادر کرد و ترتیب پرداخت خراج را به گونهای که مورد قبول مردم بود،قرار داد.طغشاده امیر بخارا در ایام نصربنسیار به دست دشمنانش کشته شد و نصر،پسر او را به عنوان امیر بعدی بخارا(بخارا خداه)انتخاب کرد. (1)او همچنین دختر«بخارا خداه»را به همسری گرفت و با اصیلزادگان منطقه،روابط خویشی برقرار کرد. (2)
از اقدامات و الیان خراسان پیش از نصربنسیار،دریافت جزیه از تازهمسلمانان منطقه بود که کاری غیر قانونی به شمار میرفت؛ولی از آنجا که عدم پرداخت جزیه از سوی شمار زیادی از مردم تازه مسلمان شده ماوراءالنهر،خزانه هشام را با مشکل مواجه کرده بود،والیان خراسان-بنا به دستور هشام-اسلام این افراد را واقعی تلقی نکرده و همچنان از آنان جزیه میگرفتند.این امر موجب ناخرسندی مردم و گاه بازگشت آنان از اسلام و همچنین برپایی شورشهایی میشد.گفته شده است نصربنسیار در معاهدهای به سال 124 قمری/742 میلادی،عمل به این شیوه را ممنوع کرد. (3)
اسلوب محاسبات دیوانی در دوره نصربنسیار از فارسی به عربی تغییر یافت.به دستور خلیفه،ایرانیان را از تصدی امور اداری برکنار کردند و زبان رسمیرا عربی قرار دادند.میتوان گفت که در پایان حکومت امویان در ماوراءالنهر،جریان عربی و اسلامیسازی برتری خود را بر حیات فرهنگی-اجتماعی منطقه ثابت کرد.این بدان معنا نیست که دیگر زرتشتیان،یهودیان،مسیحیان و حتی مانویان در این منطقه
نبودند،بلکه حتی احتمالاً خود امیران بومی محلی،مانند طغشاده-حاکم غیر عرب بخارا-زرتشتی بود؛چنانکه از شیوه تدفین وی برمیآید. (1)
نهضت عباسیان در خراسان به سرداری ابومسلم خراسانی،در دوره ولایت نصربنسیار آغاز شد و گسترش یافت.نصر و نیروهای اموی،تلاش بسیاری به کار بستند تا تبلیغات عباسیان را در منطقه از بین ببرند،اما مبلغان عباسی-که اغلب به لباس بازرگانان فعالیت میکردند-با شیوههای خود از دست امویان میگریختند. (2)در همین زمان،موقعیت نصربنسیار در خراسان نیز دگرگون شد.گفته شده است که در پی اختلافات درونی امویان-در دمشق-نصر از امارت خود در خراسان عزل و فرماندار جدیدی به نام«منصوربنجمهور»معین گردید،اما نصر با توجه به آشفتگی اوضاع حکومت مرکزی از تحویل امارت به فرماندار جدید خودداری کرد و به نوعی خود را از دستگاه خلافت جدا ساخت.با این حال،اوضاع خراسان هر روز بدتر میشد و نزاعهای قبیلهای میان سران عرب در این منطقه آغاز گردید.هدایت یکی از این جریانها با«جدیعبنعلیازدی»مشهور به کرمانی بود که قبایل«یمنی»،«ربیعه»و«ازد»را علیه نصر-که قبیله«مضر»حمایتش میکرد-رهبری مینمود.جدیع مدتی توسط نصر زندانی شد،ولی با کمک ازدیان فرار کرده و پس از اتحاد با«حارثبنسویج»فرماندار سابق-که از تبعیدگاه خود در منطقه ترکان بازگشته بود-در سال 128هجری بر نصربنسیار شوریده و او را از مرو بیرون کردند. (3)سپس حارث را از میان برداشت،ولی خود در توطئه نصربنسیار-که با همکاری ابومسلم
عملی شد-به قتل رسید.بعدها ابومسلم،پسران وی را نیز که در پی دست یافتن به سروری همه اعراب خراسان بودند،به قتل رسانید.ابومسلم به سرعت و با کمک نیروهای جدید عباسیان که همراه«قحطبهبنشبیبطایی»به خراسان وارد شدند،شهرهای این ایالت پهناور را یکی پس از دیگری تصرف کرد و نصربنسیار را مجبور کرد که به گرگان بگریزد. (1)
برخی از مخالفان در اواخر حکومت امویان،با توجه به آشفتگی سیاسی خراسان دست به قیام زدند که از جمله آنها«شریکبنشیخمهری»از شیوخ طوایف عرب مهاجر و متنفذین در این سرزمین بود که در سال 133 قمری/751 میلادی در بخارا خروج کرد و بر آن تسلط یافت.شریک از رفتار ابومسلم خراسانی و داعیان عباسی ناخشنود بود و اظهار میداشت که با آلمحمد بیعت نکردهاند که خون مردم را بریزند و به ناحق عمل کنند.ابومسلم لشکری را به فرماندهی«زیاد بن صالح خزاعی»برای دفع آنان به بخارا فرستاد. (2)قتیبه بن طغشاده،بخارا خداه نیز به هنگام محاصره بخارا به قوای وی پیوست.به گفته نرشخی،طرفداران قتیبه بن طغشاده،بیشتر غیر عرب بودند؛در حالی که مدافعان شهر را عربها و غیر عربها تشکل میدادند.بر این اساس به نظر میرسد که طرفداران شریک از مردم شهر بودند و اشراف شهر از قتیبهبنطغشاده و ابومسلم حمایت میکردند. (3)شریک در جنگ شدیدی که اتفاق افتاد،کشته شد و بسیاری از رهبران این شورش اعدام شدند. (4)
عباسیان پس از تصرف بخارا،بقیه نواحی ماوراءالنهر را نیز تحت نفوذ خویش درآوردند.ابومسلم در سال 133 قمری/751 میلادی قتیبة بن طغشاده را به اتهام ارتداد کشت. (1)از سال 133-138 قمری/751-756 میلادی،یکی دیگر از پسران طغشاده به نام«سکان»،منصب«بخاراخداه»داشت و شورشهایی در دوره حکومت جانشین او«بنیات»(139-165ق/756-782م هجری)در بخارا به وقوع پیوست.حاکم عرب بخارا در آغاز حکومت او،به فرمان و الی خراسان،به علت فعالیتها و گرایشات شیعی اعدام شد.در واقع،هواداران تشیع،حاکمان را به ستوه آورده بود. (2)
شخصی به نام«یوسفبنابراهیم»معروف به«البرم»در سال160 قمری/777 میلادی در خراسان خروج کرد. (3)وی از موالی ثقیف در بخارا بود که نسبت به شیوه حکومت المهدی عباسی معترض بود.به امر به معروف و نهی از منکر دعوت میکرد و به همین سبب،مردم بسیاری گرد او جمع شدند.او با امیران محلی جنگید و یکی از فرماندهان محلی به نام«احمدبناسد»را شکست داده و تا فرغانه عقب راند.یوسف پیوسته پیروز بود تا به کاسان-از شهرهای ماوراءالنهر-رسید که مقر و الی منطقه بود.
خلیفه المهدی(158-168ق/775-785م)،«یزید بن مزید شیبانی»را-که در حال نبرد با خوارج در خراسان بود-مأمور دفع یوسف البرم کرد که یزید پس از چندی جنگ،او را شکست داد.یوسف و یارانش تسلیم شدند و یزید آنان را نزد مهدی عباسی فرستاد.یوسف در مواجهه با المهدی تندی کرد و ناسزا گفت و المهدی دستور داد که او را گردن زدند. (1)برخی از محققان،یوسف البرم را از خوارج دانستهاند. (2)
مهمترین شورش در ماوراءالنهر در عصر عباسی،شورش«المقنع»است که از 158 قمری/775 میلادی تا 166 قمری/783 میلادی طول کشید و افراد زیادی در روستاهای بخارا به وی پیوستند.
المقنع در«کازه»از روستاهای مرو به دنیا آمد،نامش«هاشم»یا«هشامبنحکیم»بود و چون به سبب زشترویی نقابی بر چهره میزد،به المقنع شهرت یافت. (3)او در تحصیلات خود،علوم مختلف و متداول در آن زمان را فراگرفت و نیز در کیمیا و شعبده مهارت یافت.پس از پیروزی ابومسلم بر خراسان با او همکاری داشت و مدتی نیز وزیر و الی خراسان،عبد العزیز بن عبد الجبار ازدی بود.در حدود سالهای 149-150 قمری/768 میلادی،نهضت خود را در مرو با ادعای پیامبری شروع کرد، (4)اما توسط عاملان
منصور دوانیقی دستگیر و در بغداد زندانی شد.وی پس از فرار از زندان،خود را به مرو رساند،جمع زیادی را به دور خود گرد آورد و دعوی تناسخ و حلول کرد.او که نخست بر مذهب رزامیه بود،اظهار میکرد که روح خداوند در آدم و از او در حضرت نوح،موسی،عیسی علیهم السلام و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله حلول کرده و سپس به جسم ابومسلم و از او به کالبد المقنع وارد شده است. (1)او داعیانی را به نواحی مختلف فرستاد و پیروانی در اطراف بخارا به ویژه در شهرهای کش و نخشب به دست آورد.پس از آنکه«حمیدبنقحطبه»-والی خراسان-قصد سرکوب وی را کرد،از مرو به ماوراءالنهر گریخت و در قلعهای مستحکم در نزدیکی کش پناه گرفت و مال و آذوقه فراوانی در آن ذخیره کرد.خلیفه المهدی،لشکری بزرگ را برای سرکوب وی فرستاد که شکست خوردند و در نتیجه،خود او راهی خراسان شد و در نیشابور اقامت جست.
المقنع با کمک ترکان در سال 159 هجری به قتل و غارت مسلمانان در اطراف شهر بخارا و قصبات آن دست زد.پیروان او-که به سپیدجامگان مشهور بودند-در شهرها و نواحی مختلف ماوراءالنهر،مانند نرشخ و سغد،فعالیت داشتند.«حسینبنمعاذ»،والی شهر بخارا در نبردی سخت در اطراف شهر نرشخ و پس از دادن تلفات بسیار،سپیدجامگان را وادار به صلح کرد که بر طبق آن،باید از تبلیغات مذهبی خود و کشتار مسلمانان دست بکشند،ولی آنان به پیمان خود وفادار نماندند و شورش خود را از سر گرفتند؛از اینرو«جبرئیلبنیحیی»وزیر خلیفه المهدی برای دفع سپیدجامگان راهی ماوراءالنهر شد و در نبردهای مکرر و دشوار بر نرشخ دست یافت و پیروان المقنع را در آنجا به قتل رساند؛
1) (1) .همان،ص554 و نرشخی،تاریخ بخارا،ص97.
سپس به سغد و سمرقند رفته و آنان را در این نواحی سرکوب کرد.عملیات سرکوب سپیدجامگان تا سال 163 قمری/780 میلادی ادامه یافت و در این سال،«جنیدبنخالد»والی بخارا با همکاری برخی امیران خراسان،قلعه نخشب-محل استقرار المقنع-را پس از محاصره طولانی تصرف کرد.المقنع برای آنکه به دست دشمن نیفتد،خود و افراد خانوادهاش را به قتل رساند و به اینترتیب،فتنه او پایان یافت. (1)
المقتنع،مبلغ نوعی مرام اشتراکی و حتی اشتراک در زوجات بود.شمار زیادی از مخالفان سیاسی،اجتماعی و دینی حکومت عباسی در میان پیروان او وجود داشتند. (2)
«رافعبنلیث»،نواده نصر بن سیار در آخرین سالهای حاکمیت امویان،حاکم خراسان بود و نخست سمرقند را تصرف کرد و مردم بخارا و دیگر شهرهای آسیای مرکزی نیز به حمایت او برآمدند.اما زمانی که مأمون به خلافت رسید،میان او و رافع سازشی پدید آمد و شورش خاتمه یافت.ترکان شمالی و شرقی در این شورش نیز مانند شورش المقنع به شورشیان پیوستند.
همزمان با فتح نواحی ماوراءالنهر،فعالیتهای علمی و تبلیغی نیز گسترش یافت که موجب نشر اسلام در این نواحی گردید.بیشک آمدن شماری از
مسلمانان به این نواحی،بیشترین تأثیر را در رویآوری مردم بومی به اسلام داشت.در میان کسانی که به ماوراءالنهر آمدند،برخی از مسلمانانی بودند که دوره تابعان را درک کرده و به این مناسبت جایگاه مقبولی داشتند.از جمله آن افراد،«خلید بن حسان هجری بصری»است که از شاگردان«حسن بصری»بود و پس از آمدن به ماوراءالنهر،در بخارا ساکن شد.همچنین از دیگر شاگردان حسن بصری در این دیار«کثیر بن زیاد سلمی برسانی ازدی»بود که مدتی در بلخ و سمرقند،سپس در بخارا اقامت داشت و در ماوراءالنهر درگذشت.نیز«ابوحفص منصور بن نعمان یشکری»که ابتدا به مرو آمد و سپس در بخارا ساکن شد. (1)«عبیدهبنبلال»نیز-که با حسن بصری همنشینی داشت-در 160 قمری/777 میلادی در بخارا درگذشت،گرچه رجالنویسان باتردید درباره او سخن گفتهاند. (2)
برخی رجالنویسان،درباره حضور یکی از اصحاب رسول خد به نام«اسود بن حازم بن صفوان بن عزاز»در بخارا سخن گفتهاند که مؤذن شهر«تمحکث»بود. (3)«محمد بن فضل بن عطیه عبسی کوفی»(درگذشته 180ق/797م)نیز از راویانی است که در بخارا سکونت گزیده و از کسان بسیاری روایت کرده است. (4)
جز افراد مذکور،گروهی دیگر که نزد فقیهان،محدثان عراقی و حجازی تحصیل کرده و روایات زیادی از آنها نقل کردهاند نیز به ماوراءالنهر آمدند که از
جمله آنها«ابوعلی اسحقبنابراهیم سمرقندی»مسند قضاوت سمرقند و بخارا را بر عهده داشت و از شاگردان و ناقلان خبر«عبدالملک بن جریح مکی»(درگذشته 151ق/768م)بود که راویان چندی نیز از او روایت کردهاند. (1)«حسنبنعثمان»دیگر قاضی بخارا نیز از«وکیع بن جراح رواسی»(129-197ق/747-813م) (2)روایت میکرد. (3)همچنین«خازم بن خزیمه بصری»که در بخارا از خلیدبنحسان روایت میکرد و روایاتش مورد توجه بخاراییها قرا گرفت (4)و«ابوالحسن سعید بن جناح زاهد»روایات وکیع و ابراهیم بنعیینه را در بخارا نشر میداد. (5)
بدینترتیب،شماری از تحصیلکردگان،محدثان و فقیهان در دوره و الیان و طی قرن دوم هجری در ماوراءالنهر پدید آمدند که اغلب در شهرهای بزرگ منطقه بهویژه در بخارا اقامت داشتند.
«ابوالقاسم ضحاک بن مزاحم هلالی»که در بلخ به دنیا آمده و مدتی در این شهر و در مرو زندگی کرده بود،پس از چندی به بخار و سمرقند آمد و در آنجا اقامت جست.وی مردی باتقوا بود و توجه خاصی به علوم قرآن داشت.او که کودکان بخارا را آموزش میداد،در سال 105 قمری/724 میلادی وفات نمود. (6)«ابواحمد عیسی بن موسی تمیمی»(درگذشته 186ق/812م)معروف به«غنجار»
از شخصیتهای برجسته دیگر این دوره در بخارا است که کتابی به نام تاریخ بخارا نوشته است. (1)«ابوحذیفه اسحاق بن بشر بخاری»(درگذشته 206ق/822م)از راویان و نویسندگان پرکار در بخارا به شمار میرود که کتابهای متعددی در سیره و تاریخ نوشته استکه از جمله عبارتاند از:المبتداء،حفر زمزم،الرده،فتوح الامصار،فتوح بیتالمقدس،الولایه،الجمل و الصفین. (2)رجالشناسان اهل سنت،او را دروغگو و روایاتش را بیارزش میدانند. (3)با توجه به نام برخی کتابهای او،مانند کتاب الولایه،احتمال شیعه بودنش دور از ذهن نیست.
«ابوعمرو حفص بن داوود ربعی»معروف به«مؤذن» (4)و«ابوالربیع صفوان بن ابراهیم عابد» (5)نیز از دیگر راویان بخارا بهشمار میآیند.همچنین«ابومحمد بیان بن عمرو»(درگذشته 222ق/838م) (6)و«عبدالله بن محمد بن عبدالله بن جعفرجعفی مسندی»(درگذشته 229ق/845م) (7)از محدثان شهر بخارا بودند که«محمدبن اسماعیلبخاری»(درگذشته259 ق/873م)صاحب کتاب الصحیح از آنها روایت کرده است.
مسلمانان پس از فتح خراسان در زمان خلافت عمربنخطاب و عثمان،
درگیریهای محدودی با مناطق مرزی ماوراءالنهر داشتند؛ولی ورود آنان به این ناحیه،با تأخیر نسبتاً طولانیای همراه بود.تلاشهایی برای فتح این منطقه در دوره حکومت معاویه انجام شد و بنا بر نقلی،عبیدالله بن زیاد،نخستین کسی بود که در این زمان،با عبور از جیحون به این کار مبادرت نمود.تا پایان حکومت معاویه،به جز لشکرکشیهای تابستانه که فقط به کسب غنایم منجر میشد،کار مهمی انجام نگرفت و در دوره عبدالملک نیز گرفتاریهای داخلی،فرصت پرداختن به این منطقه را فراهم نکرد.خلافت ولید بن عبدالملک،دوره فتح ماوراءالنهر به شمار میرود.قتیبة بن مسلم باهلی-والی جدید خراسان-نواحی مختلف این منطقه را طی چند سال گشود و شهرهای بخارا،سمرقند،خوارزم و دیگر شهرهای ماوراءالنهر را تصرف کرد و در سال 96 هجری،پس از فتح کاشغر راهی نبرد با چین شد که با رسیدن خبر مرگ ولید،توقف کرد.
ماوراءالنهر از این زمان به بعد،به عنوان ولایت جدید دولت اموی،تحت امر فرمانداران خراسان قرار داشت و نصربنسیار،آخرین و الی اموی آن با قیام ابومسلم خراسانی برکنار شد.قیامهای متعددی در این دوره در ماوراءالنهر روی داد که آخرین آنها به رهبری شریک بن شیخ مهری،رنگ و بوی شیعی داشت.شورشهای محلی و مذهبی نیز در عصر و الیان عباسی در این منطقه روی داد که مهمترین آنها قیام المقنع میباشد.در این دوره،تحت تأثیر مهاجرت و ورود مسلمانان به ماوراءالنهر،دین مبین اسلام به تدریج در این منطقه رواج یافته و مردم بیشتری به آن روی آوردند.
1.نخستین اقدامات مسلمانان برای تصرف ماوراءالنهر را شرح دهید.
2.قتیبه بن مسلم باهلی چه نواحی از ماوراءالنهر را گشود و چرا فتوحات او ادامه نیافت؟
3.وضعیت سیاسی ماوراءالنهر در دوره و الیان اموی را به طور کلی توضیح دهید.
4.آخرین و الی امویان بر ماوراءالنهر چه کسی بود؟وقایع مهم دوران او را نام ببرید؟
5.شورشهای مهم عصر عباسی در ماوراءالنهر را شرح دهید.
6.اسلام چگونه در میان مردم ماوراءالنهر گسترش یافت؟
1.واکنش و برخورد مردم ماوراءالنهر با سپاهیان مسلمان در دوره فتوحات را در مقالهای بررسی کنید.
2.درباره تأثیر قیام ابومسلم بر امور ماوراءالنهر و نیز نقش مردم این خطه در قیام مذکور تحقیق کنید.
3.مقالهای در خصوص عملکرد و الیان اموی و عباسی در ماوراءالنهر و نیز شیوه حکمرانی آنها بنویسید.
4.عوامل و انگیزهای قیامهای سیاسی و مذهبی در ماوراءالنهر را بررسی کنید.
5.میزان گرایش مردم ماوراءالنهر به اسلام را تا پایان قرن دوم هجری بنابر منابع تاریخی و جغرافیایی بررسی کنید.
6.درباره عالمان و راویان مسلمانی که به ماوراءالنهر مهاجرت کردند وهمچنین نقش آنها در گسترش اسلام تحقیق کنید.
نخستین حکومتهای نیمهمستقل و مستقلی که پس از ورود اسلام بر ماوراءالنهر حاکمیت یافتند،ایرانیتبار بودند.آنها علاوه بر ماوراءالنهر و خراسان،گاه سرزمینهای دیگری از شرق اسلامی را در اختیار گرفتند که در برخی مناطق حاکمیتهای آنها نزدیک به دو سده تداوم داشت و پس از آن در اختیار حاکمان ترکتبارها قرار گرفت.
هارونالرشید در سال 193 قمری/810 میلادی،به هنگام لشکرکشی به خراسان برای سرکوب شورش رافعبنلیث،در اثر بیماری درگذشت.او سرزمینهای اسلامی را میان پسران خود تقسیم کرده و خلافت را به پسر میانی خود،«محمد امین»و ولیعهدی او را به پسر بزرگ خود«عبدالله مأمون»واگذار کرده بود.آرامش در حکومت امین(193-198ق/810-815م)دوام چندانی نیافت و اختلاف میان دو برادر-بر سر مسئله ولایت عهدی-به جنگ انجامید.مأمون-که امارت سرزمینهای شرقی اسلامی(خراسان بزرگ و دیگر ایالتهای ایران امروزی)را از زمان پدرش در دست داشت و دارالحکومهاش در شهر مرو
بود-سپاهیانی را به فرماندهی دو تن از فرماندهان معروف خراسان،«هرثمهبناعین»و«طاهربنحسین»برای مقابله با اقدامات برادر خود راهی بغداد کرد.طاهربنحسین،سردار ایرانی سپاه،وفاداری خود را به طور کامل به مأمون نشان داد و پس از فتح بغداد و کشتن امین،این خبر را برای مأمون در مرو فرستاد و به این طریق،منزلتی خاص نزد خلیفه جدید یافت (1)و پس از اینکه مأمون در سال 203 قمری/819 میلادی،مرکز حکومت خود را از مرو به بغداد انتقال داد،در سال 206 قمری/822 میلادی،به ولایت امری خراسان انتخاب شد.
طاهر بن حسین بن مصعب بن رزیق از خاندانی ایرانی بود که موالی«طلحة بن عبدالله خزاعی»-از چهرههای برجسته قبیله بنیخزاعه و حاکم سیستان-به شمار میرفتند. (2)مصعب در نهضت عباسیان با آنان همکاری کرد و به همین مناسبت،امارت شهر«پوشنگ»به او و پسرش داده شد و اندکی بعد،هرات نیز به آن افزوده شد. (3)طاهر در سال 159 قمری/776 میلادی متولد شد و میراث خانوادگی،یعنی امارت پوشنگ را در روزگار هارون اختیار داشت و پس از آمدن مأمون به بغداد،مأمور سرکوب«نصربنشبث»شورشی در ایالت جزیره شد و سپس،عهدهدار ولایت جزیره،مصر،شام و نیز سرپرستی شرطه بغداد گردید. (4)گویا طاهر علاقهای به ماندن در بغداد نداشت؛شاید به سبب اینکه بار سنگین کشتن خلیفه قبلی و برادر خلیفه جدید را به دوش میکشید و همواره از جانب مأمون احساس خطر مینمود.از این رو از با دخالت«احمدبنخالد»وزیر جدید
مأمون،«غسانبنعباد»والی وقت خراسان را برکنار و طاهر به این مقام منصوب شد که به این ترتیب از خلیفه و دستگاه حکومتی او دور باشد. (1)
طاهربنحسین به محض ورود به نیشابور از ذکر نام خلیفه در خطبه نماز جمعه خوداری کرد و نام خلیفه را در سکههایی که در سال 206 قمری/822 میلادی ضرب کرد،نیاورد (2)و به این ترتیب،استقلال خود را از خلافت بغداد اعلام کرد.سپس به مقابله با«حمزة بن آذرک»(عبدالله)خارجی (3)برآمد.حمزه که از نارضایتی روستاییان بر ضد عمال عباسی بهره میبرد،نیشابور،بیهق،هرات و دیگر شهرهای خراسان را مورد حملات غارتگرانه قرار داد. (4)
طاهر در سال 207 قمری/823 میلادی در شهر مرو درگذشت و به هنگام مرگ،47 سال داشت.گفته شده است که مرگ او توطئهای از جانب مأمون بود و با نقشه وزیر او-احمدبنخالد-محقق شد.بر این اساس مأمون برخی از جاسوسان خود را به دربار طاهر فرستاد تا او را مسموم کرده و به قتل رساندند. (5)با این حال از مقام و موقعیت فرزندان طاهر و خاندان او در بغداد کاسته نشد.
مأمون پس از مرگ طاهر،حکومت خراسان را به پسرش«طلحه»(207-213 ق)سپرد. (6)طبری بنا به نقلی،امارت طلحه بر خراسان را از جانب برادرش عبدالله دانسته است که به جای پدر به مقام ولایتداری خراسان گمارده شده بود؛
1) (1) .همان و تاریخ خاندان طاهری،ص 153.
2) (2) .همان.
3) (3) .او قیام خود را در سال 181 هجری در زمان خلافت هارونالرشید آغاز کرده بود و موفق شده بود که بر سیستان،کرمان و خراسان تسلط یابد.
4) (4) .تاریخ یعقوبی،ج2،ص456.
5) (5) .همان،ص457؛تاریخ الامم و الملوک،ج7،ص170 و فرای،تاریخ ایران،ج4،ص85.
6) (6) .همان.
ولی به جهت تصدی امور فراوان در بغداد،از جمله سرپرستی شرطه این شهر،طلحه را خود به خراسان فرستاد. (1)طلحه روابط خوبی با خلافت بغداد داشت و با عملکرد خود به خلیفه و وزیر مقتدر او،احمدبنخالد،نشان داد که در کار او نیرنگی نیست.البته او در این کار از اهدای تحفهای گرانبها نیز سود میبرد؛چنانکه سه میلیون درهم در یک نوبت به همراه هدایایی به قیمت دو میلیون درهم برای وزیر نام برده،ارسال کرد. (2)
احمد بن ابیخالد در زمان طلحه بنطاهر به خراسان آمد و با سپاهی،راهی ماوراءالنهر گردید و شهر اشروسنه را دوباره تصرف کرد. (3)مهمترین واقعه در دوران حکومت طلحه که خطری جدی برای امارت او و نیز خلافت عباسی به شمار میرفت،شورش خارجیان در سیستان بود که در روزگار پدرش و به رهبری حمزة بنآذرک برپا شده بود،طلحه بیشتر ایام امارتش را در درگیری با حمزه خارجی سپری کرد. (4)حمزه در سال 213 قمری/829 میلادی درگذشت و ابراهیم بن نصرتمیمی جانشین او گردید. (5)طلحه نیز بدون آنکه موفق به سرکوب خوارج شود،در سال 213 قمری/829 میلادی درگذشت.او به علم و دانش اهمیت فراوانی میداد و دانشمندان و ادیبان را تکریم و تشویق میکرد و بنابراین،کتابهای چندی به نام وی نوشته شد. (6)
پس از مرگ طلحه،برادرش عبدالله جانشین او شد و تا سال 215 قمری/831 میلادی-که عبدالله به نیشابور آمد و به گونهای رسمی حکومت را به دست گرفت-برادر دیگر او به نام علی مدنی بر خراسان حکومت کرد.پیش از این عبدالله بیشتر عمر خود را در بغداد گذرانده بود و علاوه بر سرپرستی شرطه بغداد،ولایتداری مصر،شام،ارمنستان و آذربایجان را داشت. (1)او در سال 209 قمری/825 میلادی،شورش نصربنشبث را در«رقه»سرکوب کرده در سال 210 قمری/826 میلادی،فتنه مصریان به رهبری«عبدالله(عبیدالله)بن السِری»را فرونشانده بود و سپس در آذربایجان نبردها علیه«بابک خرمدین»را فرماندهی کرد.در سال 214 قمری/831 میلادی از جانب مأمون برای دفع فتنه خوارج به خراسان فرستاده شد و بدین ترتیب در سال 215 قمری/832 میلادی وارد خراسان شده و حاکمیت آنجا را بر عهده گرفت.سرکوب و دستگیری«محمد بن قاسم حسینی علوی»در سال 219 قمری/834 میلادی و نیز دستگیری افشین در اشروسنه در سال 226 قمری/840 میلادی به اتهام همکاری در قیام مازیار،از جمله اقدامات او در ماوراءالنهر میباشد. (2)
عبدالله(215-230ق/832-845م)در دوران حکومت خود،رفتاری دوستانه و توأم با احترام نسبت به مأمون داشت و اگرچه در زمان معتصم نیز بر مَسند حکومت باقی ماند،اما مناسبات او با عبدالله،همانند مأمون نبود و گفته شده است که به سبب تحقیرهایی که از سوی عبدالله-در روزگار خلافت مأمون-بر معتصم شده بود،قصد مسموم کردن عبدالله را در سر داشت. (3)
دوره فرمانروایی عبدالله بن طاهر،بیشتر در نبرد با قیام کنندگان علیه حاکمیت عباسیان سپری شد.اگرچه عبدالله به جهت دور شدن از بغداد و استقرارش در خراسان،از وقایع مربوط به شورش بابک در آذربایجان فاصله گرفت،اما در اواسط حکومتش با فتنه«مازیار بن قارن»،امیر ناحیه طبرستان-که تحت نظارت طاهریان اداره میشد-روبهرو گردید.مازیار به منظور کاستن از نفوذ طاهریان در طبرستان و خروج از قیمومیت آنان،از پرداخت مالیات به عبداللهبنطاهر امتناع کرد و بر ارسال مستقیم مالیات به بغداد اصرار میورزید.مازیار رقیبان محلی خود را در منطقه-خاندان باوندی-از میان برداشته بود و روابطی با یکی از سرداران خلیفه معتصم به نام افشین برقرار کرده بود.عبداللهبنطاهر،عموی خود«حسن بنحسین»را برای سرکوب مازیار به طبرستان فرستاد و او مازیار را در بند و به بغداد فرستاد. (1)
عبدالله بنطاهر همچنین،قیام محمدبنقاسم-از سادات حسینی بود که در سال230 هجری در طالقان جوزجان،رهبری گروهی از مخالفان عباسیان را بر عهده داشت-سرکوب و محمد را پس از دستگیری،به سامرا فرستاد.محمدبنقاسم توانست از زندان معتصم بگریزد و دیگر او را نیافتند و بنا به نقلی،او را به قتل رساندند. (2)
عبداللهبنطاهر در 230 قمری/845 میلادی در نیشابور درگذشت.به گفته یعقوبی،او توانسته بود نظم و آرامشی در خراسان پدید آورد که و الیان پیشین خراسان بدان موفق نشدند. (3)مورخان او را درستکار و حکومتش را حاکمیت عدل
و فضایل دانستهاند. (1)عبدالله به هنگام مرگ،علاوه بر خراسان بر ولایات طبرستان و کرمان نیز فرمان میراند و رئیس سواد عراق و فرمانده نظامی بغداد بود.
طاهر بن عبدالله(230-248ق/845-863م)از جانب خلیفه واثق به حکومت خراسان منصوب شد (2)و مهمترین واقعه زمان او،شورش عیاران به سرکردگی صالحبننصر بُستی در سیستان،و از بین رفتن سلطه طاهریان بر این خطه بود.این واقعه،نخستین گام در راستای انقراض حاکمیت طاهریان و قدرت یافتن صفاریان در منطقه بود. (3)هرچند واقعه مهمی در دوران طاهر بن عبدالله در خراسان و ماوراءالنهر رخ نداد،اما دوره حکومت او را سرآغاز ضعف و سستی طاهریان دانستهاند. (4)
بنا به وصیت طاهر،پسرش محمد(248-259ق/863-876م)به حکومت رسید و حاکمیت او از جانب خلیفه بغداد،«المستعین»نیز تأیید شد. (5)حوادث سیاسی که در شرق و شمال ایران یعنی در قلمرو طاهریان در جریان بود،موقعیت محمدبنطاهر را متزلزل ساخت.در طبرستان حسن بن زید علوی با کمک و خواست مردم منطقه،عاملان طاهریان را بیرون راند و امارتی مستقل را پی افکند که چندین دهه ادامه یافت.از همین زمان است که درگیریهای طاهریان با صفاریان آغاز شد.یعقوب بن لیث صفار در 248 قمری/863 میلادی،هرات را از قلمرو طاهریان خارج کرد (6)و در سال 259 قمری/876 میلادی بر
دارالحکومه طاهریان در نیشابور سلطه یافت و به حکومت آنان بر خراسان و ماوراءالنهر پایان داد.محمدبنطاهر به بغداد گریخت و در سال253 هجری در سن44 سالگی درگذشت. (1)بیکفایتی او و عدم توجه به امور سیاسی،موجب سقوط طاهریان شد.او بیشتر وقت خود را به خوشگذرانی و اشتغال به شعر و شراب سپری میکرد. (2)
تلاشهای طاهریان در ماوراءالنهر،وقف تقویت موقعیت امیران دستنشانده آنان میشد.به این امید که آنان بتوانند مردم این سرزمین را به طور کامل به دین اسلام درآورند و آنان را از تاخت و تاز ترکان غیرمسلمان رهایی بخشند.نخستین امیران سامانی،پایههای حکومت خود را در ماوراءالنهر و خراسان با این سیاست محکم کردند.مثلاً عبدالله بنطاهر،یکبار پسرش طاهر را به دشتهای قلمرو غزها و احتمالاً به یاری سامانیان فرستاد.طاهر تا مناطقی پیش رفت که نیروهای مسلمانان تا آن زمان به آنجا نفوذ نکرده بودند.توجه طاهریان به ماوراءالنهر به این سبب بود که عباسیان هنوز منافع مستقیمی در این نواحی داشتند.روابط تجاری بغداد با ماوراءالنهر با وجود دوری راه،همچنان حفظ شده بود و کالاهای این مناطق-مانند خربزه خوارزم-هنوز به دربار عباسیان ارسال میشد.خلفا نیز املاک و زمینهایی در این مناطق داشتند و در آنجا سرمایهگذاریهایی کرده بودند؛همچنانکه معتمد عباسی املاکی در سغد داشت و آنها را به محمد بن طاهر بن عبد الله واگذار کرد. (3)اما مهمترین عامل اقتصادی در ماوراء النهر،تجارت بردگان ترک آسیای میانه بود که تقاضا برای آن بسیار بالا
بود.این بازرگانی اقتصادی،نه تنها منطقه را رونق میبخشید،بلکه ثروت خصوصی طاهریان را نیز افزایش میداد.این بردگان در واقع بخشی از خراج سالیانه طاهریان را تشکیل میدادند که به بغداد فرستاد،میشد.مثلاً در میان خراجی که شاه کابل برای عبدالله بن طاهر فرستاد،دویست برده از ترکان غز بود که ششصدهزار درهم ارزش داشتند. (1)به جز بردگان ترک،غنایم فتوحات و تحفههای به دست آمده نیز در دربار عباسی طرفدار داشت.محمد بنطاهر در سال 250 قمری/864 میلادی،دو فیل غنیمت گرفته شده از کابل را همراه با بتها و مواد معطر برای خلیفه فرستاد. (2)
از اقدامات طاهریان در ماوراءالنهر که در کتابهای تاریخی نیز ذکر شده است،تدابیر آنها برای حفاظت و بهرهبرداری بهتر از قناتها بود.گویا در سال 224 قمری/840 میلادی در اثر زلزلهای که در فرغانه اتفاق افتاد،به قناتها آسیب جدی رسید.به این سبب،مردم در مسائل شرعی مربوط به بهرهبرداری از قناتها با مشکل مواجه شدند و عبدالله بنطاهر برای رفع این مشکل،فقیهان خراسان و عراق را گرد آورد تا کتابی در این باره نوشته و آن را القنی نام نهادند. (3)
ساختن برخی رباطها برای حفظ مرزهای شرقی و شمال شرقی که به تدریج به روستا و شهر تبدیل شدند،از اقدامات طاهریان در این منطقه بود که از آن جمله عبدالله بنطاهر رباطی با نام«فراوه»در نزدیکی خوارزم ساخت که بعدها تبدیل به یک شهرک شد. (4)
آغاز کار خاندان سامانی،تقریباً به زمان روی کار آمدن طاهریان در خراسان میرسد و در حدود سال 204 قمری/820 میلادی بود که برخی از افراد این خانواده به فرمان خلیفه وقت،مأمون،امارتهایی در ماوراءالنهر یافتند.درباره اصل و نسب سامانیان اختلافاتی وجود دارد.اکثر مورخان،آنان را از ایرانیان و برخی از ترکان دانستهاند.آنچه که مورد اتفاق است،اینکه سامانیان از روزگاران قدیم در نواحی شمالی خراسان و یا ماوراءالنهر میزیستند.درباره نامیده شدن سامانیان به این نام نیز به همین نکته استناد شده است؛چنانکه برخی نویسندگان علت این انتساب را سکونت آنان در روستای سامان-روستایی در اطراف بلخ و یا در نزدیکی سمرقند-دانستهاند. (1)این تعلیل با احتمال دیگری که سامانیان را منتسب به جدشان سامان-یا سامان خداه-میداند، (2)تعارضی ندارد و با توجه به اینکه پیش از ورود مسلمانان به منطقه خراسان و ماوراءالنهر،به طور معمول لقب امیران و شاهان محلی،ترکیبی از نام محل امارتشان و کلمه شاه یا خدات(خداهخدا به معنای مالک و صاحب)بود،مانند:خوارزمشاه یا بخاراخداه.بنابراین هر دو احتمال در این باره را میتوان پذیرفت. (3)
بنا به گفته مورخان،سامان(یا سامان خدات)جد این خاندان به دست«اسدبنعبدالله قسری»،والی خراسان(105-109ق/725-729م)مسلمان شد
و به همین مناسبت،نام فرزند خود را«اسد»گذاشت.درباره سامان و اسد در منابع تاریخی اطلاعات قابل توجهی نیست.البته گفته شده است که از چهار پسر اسد در حوادث دوره خلافت مأمون نام برده شده است که در دفع فتنه رافع بن لیث در خراسان مشارکت داشتند و در سال 204 هجری از جانب«غسان بن عباد»،والی خراسان،نوح بر امارت سمرقند،احمد بر فرغانه،یحیی بر چاچ و الیاس بر هرات برگزیده شدند که آغاز حاکمیت سامانیان بر ماوراءالنهر بود. (1)
فرمانروایی سمرقند و هرات-که از مهمترین ولایات ماوراءالنهر و خراسان به شمار میرفتند-نسبت به شهرهای دیگر در میان این امارتهای چهارگانه از اهمیت بیشتری برخوردار بود.الیاس،حاکم هرات در سال 242 قمری/877 میلادی درگذشت و محمدبنطاهر(248-259ق/863-876م)امیر طاهری خراسان،پسر او«ابراهیم»را به جای پدر نشانده و فرماندهی سپاه خود را به وی داد.ابراهیم در مقابله با خوارج در سیستان موفق نشد و در سال 253 قمری/868 میلادی در نبرد با یعقوب بنلیث صفار در نزدیکی پوشنگ(فوشنج)شکست خورد و به نیشابور گریخت،اما در نهایت به اسارت صفاریان درآمد و به سیستان فرستاده شد.اما برادران او در سمرقند با توجه به دور بودن از حوزه فعالیت یعقوب لیث صفار،در موقعیت بهتری به سر میبردند.نوحبن اسد در 227 قمری/841 میلادی درگذشت و امارت سمرقند به برادرانش یحیی و سپس احمد رسید.پس از آنکه قدرت احمد در ماوراءالنهر فزونی یافت،در سمرقند سکههایی به نام خود ضرب کرد.پس از مرگ احمد بن اسد در سال 250 قمری/865 میلادی،پسر او نصر فرمانروای سمرقند و پسر دیگرش یعقوب،حاکم
1) (1) .الکامل،ج6،ص253 و تاریخ سامانیان،ص125-138.
شهر چاچ شد.در زمان نصربناحمد(205-279 قمری/821-893 میلادی)زمینه برای برپایی امارتی مستقل برای سامانیان که فراهم شد.سامانیان که تا این زمان تحت نظارت طاهریان(حاکمان خراسان)قرار داشتند،اینک با قدرت یافتن یعقوب بنلیث صفار و سقوط طاهریان در خراسان(و تصرف نیشابور در سال 259 قمری/874 میلادی)میتوانستند به تحکیم قدرت خویش بپردازند.نصر،برادرش اسماعیل را به بخارا دومین شهر بزرگ ماوراءالنهر فرستاد و مردم بخارا که صدمات زیادی از حملات غارتگرانه اهالی خوارزم دیده بودند،از آمدن اسماعیل استقبال کردند. (1)
«اسماعیل بن احمد سامانی»در 234 قمری/849 میلادی در فرغانه به دنیا آمد و در اواخر سال 259 قمری/874 میلادی از جانب برادرش نصربناحمد-حاکم سمرقند-به امارت بخارا فرستاده شد.نام اسماعیل و نصر در بخارا همراه نام خلیفه در خطبهها ذکر میشد.اسماعیل،دستههای راهزنان اطراف بخارا را مقهور ساخت.حسین طاهری-از افراد خاندان طاهری-را سرکوب کرد.بر اشراف شهر که از خاندان بخارا خداه بودند،فائق آمد و آنان را به سمرقند فرستاد و بدین ترتیب،حکومت بخارا برای وی مستقر شد. (2)
زمانی که خلیفه،معتمدعباسی(256-279ق/871-892م)در سال 261 هجری،حاکمیت نصربناحمد را بر تمامینواحی ماوراءالنهر به رسمیت شناخت،اسماعیل همچنان تحت امر برادرش بر بخارا امارت داشت،اما گفته شده است که بر
سر میزان خراجی که اسماعیل باید برای امیر مذکور(نصر)میفرستاد،میان آن دو اختلاف شد و در سال272 قمری/885 میلادی،جنگی در گرفت.گرچه نخست پیروزی با نصر بود،اما در نهایت،کار به مصالحه انجامید.پس از مدتی،دوباره خصومت آنان بالا گرفت و اسماعیل در نبرد سال 275 قمری/889 میلادی،برادر خود را به اسارت گرفت،ولی وی را به عنوان فرمانروای ماوراءالنهر با احترام به سمرقند بازگرداند و اظهار انقیاد کرد. (1)امیر نصر در سال 278 قمری/892 میلادی از دنیا رفت و برادرش اسماعیل،جانشین او در ماوراءالنهر شد. (2)
اسماعیل برای تثبیت حاکمیت خویش به برخی نواحی ماوراءالنهر لشکرکشید؛از جمله به مناطق ترکان در حوالی شهر طراز رفته،مسیحیان نسطوری این ناحیه را مطیع خویش نمود و موجب رواج اسلام در این نواحی شد. (3)او با عقد پیمانها و قراردادهایی با امیران محلی،و یا با گماشتن افراد نزدیک خانوداه خویش به مناصب حکومتی،حاکمیت خود را تثبیت کرد.این اقدامات که موجب ایجاد وحدت سیاسی در منطقه میشد،با توجه به قدرت فراوان عمروبنلیث،ضرورت بیشتری مییافت. (4)
عمروبنلیث که به جای برادرش یعقوب در مقام رهبری صفاریان بر بیشتر نقاط ایران فرمانروایی داشت،در سال 284ق/896م خلیفه معتضد(279-289 قمری/892-902 میلادی)را واداشت تا فرمان حکومت ماوراءالنهر را برای او صادر کند.عمرو به دنبال این اقدام با سپاهی بزرگ برای به دست گرفتن قدرت،
راهی ماوراءالنهر شد،ولی در جنگ با اسماعیل سامانی شکست خورد و اسیر شد.اسماعیل،عمرو را به بغداد فرستاد که در آنجا اعدام شد و معتضد،فرمان امارت خراسان و نواحی مرکزی ایران را نیز برای اسماعیل نوشت. (1)
اسماعیل از این پس درصدد برآمد که دیگر نواحی ایران را نیز تحت تصرف خود درآورد.او در سال 287 قمری/901 میلادی،سپاهی را برای سرکوبی حسن بن زید علوی(270-287ق/884م)که درصدد گسترش قلمرو خود بود،به طبرستان فرستاد.حسنبنزید در نبردی میان سپاه سامانی و علویان کشته شد و طبرستان و گرگان،ضمیمه قلمرو امیر اسماعیل شد. (2)یک سال پس از آن نیز،اسماعیل ری و قزوین را نیز تحت تصرف خود درآورد (3)و در سال 290 قمری/904 میلادی نیز به دفع مهاجمان ترک در مرزهای شمالی ماوراءالنهر رفت و توانست به عنوان جهاد اسلامی،آنان را عقب براند. (4)
امیر اسماعیل-که به امیر ماضی شهرت یافت-در سال 295 قمری/908 میلادی درگذشت و جسدش را در یکی از آبادیهای اطراف بخارا به خاک سپردند.او که بنیانگذار دولت سامانی به شمار میرود،مردی دیندار و امیری نمونه بود و به شیوهای عادلانه حکومت میکرد؛چنانکه برای احقاق حقوق مردم و دفع مظالم،دیوانخانهای در بخارا ترتیب داد و در سفرهایش همواره گروهی از قاضیان عادل را همراه میبرد و از این رو به امیر عادل ملقب گردید. (5)
امیر اسماعیل،روابط خوبی با خلفای عباسی داشت،همواره در خطبهها نام آنان را ذکر میکرد و حتی به درخواستهای خلفا برای دفع شورشیان پاسخ مثبت میداد.اسماعیل بخارا را مرکز حکومت قرار داد و بناهای زیادی در آن احداث کرد. (1)
با مرگ امیراسماعیل،پسر او«ابونصر احمد»-که حکومت خراسان را داشت-به پادشاهی رسید.امیر احمد(295-301ق/908-914م)نخست عموی خویش اسحاق،سالخوردهترین فرد خانواده و امیر سمرقند که رقیب وی نیز به شمار میرفت،دستگیر و در بخارا زندانی کرد. (2)سپس طی نبردهایی با امیران صفاری سیستان تا سال 298 هجری،بخش عمده ولایت مزبور را تصرف نمود. (3)او در اوایل سال 301 قمری/914 میلادی با قیام داعی کبیر،«ناصر الاطروش»در طبرستان-که برای تجدید قدرت علویان تلاش میکرد-مواجه شد،اما پیش از آنکه اقدامی ترتیب دهد،در همین سال به دست گروهی از غلامانش به هنگام شکار در اطراف بخارا به قتل رسید و به همین سبب به امیر شهید شهرت یافت. (4)درباره علت کشته شدن وی گفته شده است که چون با علما نشست و برخاست بسیار داشت و برخلاف پدرش در فرمانها و نامهها از زبان عربی استفاده میکرد،موجب ناخرسندی درباریان شده بود. (5)برخی نویسندگان نیز وی را مردی
بیکفایت دانستهاند که اغلب اوقات خود را در شکار و حرمسرا میگذرانید. (1)
نصر،پسر احمد-مشهور به امیر سعید را که در سن هشت سالگی،پس از قتل پدر به تخت پادشاهی نشانده شد-برترین امیر سامانیست که دولت سامانی در زمان او به اوج عظمت و شکوفایی خود رسید.
آغاز حکومت نصربناحمد(301-331ق/914-944م)با شورشها و سرکشیهای متعددی از درون خانواده و بیرون آن همزمان شد.«اسحاقبناسماعیل»-که در زمان امیر احمد از امارت سمرقند خلع و زندانی شده بود-با رهایی از بند،شورش بزرگی را به کمک فرزندانش به راه انداخت.او بر سمرقند دست یافت و به نام خود سکه زد و یکی از فرزندانش نیز،نیشابور و برخی شهرهای دیگر خراسان را تحت تصرف خود درآورد،اما پس از نبردهای مکرر شکست خورده و گرفتار شد و در همان نیشابور درگذشت.پسر دیگر او به نام«الیاس»در فرغانه شورشی برپا کرد که تا سال 309 قمری/922 میلادی تداوم داشت که در نهایت در این سال به دست«محمدبناسد»-از سرداران سامانی-مغلوب شد و خود او به امارت فرغانه گمارده شد.
پس از مدتی نیز،برادران نصر بر او شوریدند و او با دشواری فتنه آنان را فرونشاند. (2)علاوه بر این برخی ولایات دیگر نیز در اوایل حکومت نصر،سرکشی آغاز کرده و مناطقی مانند ری و طبرستان تحت تابعیت مجدد علویان درآمد.گرچه سامانیان،ری را دوباره در اختیار گرفتند و در بخشهایی از طبرستان نیز پیروزیهایی به دست آوردند،اما با برخی امیران محلی آن،مانند«ماکان کاکی»
درگیریهای مستمری داشتند که تا سالهای آخر حکومت امیر نصر ادامه یافت. (1)
همچنین نبردهایی میان سپاهیان سامانی با نیروهای تازه نفس زیاری به سرداری«مرداویج»در نواحی غربی قلمرو آنان-یعنی خراسان،گرگان و ری-در جریان بود که اغلب با پیروزی سرداران سامانی به ویژه آلمحتاج همراه بود. (2)
سرداران امیر نصر در سال 322 قمری/935 میلادی موفق شدند کرمان را از بازماندگان صفاریان بازپس گیرند. (3)
از وقایع دیگر روزگار امیر نصر،نفوذ اسماعیلیان در ماوراءالنهر است.اسماعیلیان تقریباً از اواخر قرن سوم هجری و از زمان امیر اسماعیل،تبلیغات خود را در خراسان گسترش دادند.در این زمان،داعی اسماعیلیان به نام«ابوعبدالله خادم»در نیشابور فعالیت داشت و مبلغان او که از آنجا به نواحی مختلف خراسان و نیز ماوراءالنهر میرفتند،توانسته بودند که یکی از سرداران سامانی را به خود جذب کنند و تحت تأثیر اندیشهها و تبلیغات اسماعیلیان قرار دهند.«حسین مروزی»به نفع اسماعیلیان دست به قیامی زد که در سال 305 هجری سرکوب شد و خود او پس از چندی از زندان آزاد و در دربار امیر نصر به کار مشغول شد.او در سالهای 307-312 قمری/920-925 میلادی،ریاست داعیان اسماعیلی در خراسان را بر عهده داشت.«محمد بناحمد نخشبی»،جانشین حسین مروزی که از متکلمان و مؤلفان پرکار اسماعیلیه بود،موفق شد برخی از شخصیتهای برجسته دربار بخارا مانند«ابومنصور چغانی»-دبیر مخصوص امیر
-و همچنین خودِ امیر نصر را به آیین اسماعیلی درآورد و یا متمایل سازد. (1)
احتمالاً گرایشهای اسماعیلی امیر نصر،موجب ناخرسندی درباریان شد و درصدد برآمدند که او را به قتل رسانده و فرمانده سپاه را بر تخت شاهی بنشانند،ولی نوح،پسر امیر نصر از این توطئه با خبر شد و فرمانده سپاه و همدستانش را دستگیر کرد و سپس پدرش را به استعفا راضی نمود و خود در سال 331 قمری/943 میلادی به حکومت رسید. (2)«ابناثیر»مرگ او را در اثر بیماری سل دانسته و اظهار داشته است که مدت سیزده ماه به این بیماری گرفتار بود و در این مدت در عبادتگاهی که برای او در قصر ساخته بودند،به نماز و عبادت اشتغال داشت. (3)
پایداری و شکوه حکومت سامانی در عصر امیر نصر،مرهون عملکرد وزیران کارآمد و سپهسالاران مقتدر او بود.سه وزیر معروف او-که از بزرگترین وزیران آلسامان به شمار میآمدند-«ابوعبدالله جیهانی»،«ابوالفضل بلعمی»و«ابوطیب محمد مصیبی»بودند که در این بین،جیهانی از جایگاه ممتازی برخوردار بود.همچنین سردارانی چون«ابوالحسن سیمجور»و«ابوبکر محمد چغانی»در حفظ حکومت نصر سامانی نقش بهسزایی ایفا کردند. (4)روابط با چین در زمان او افزایش یافت و در منابع تاریخی از آمد و شد سفیران و هنرمندان چینی به سمرقند،سخن به میان آمده است. (5)
نوح بن نصر(331-343ق/943-955م)زمانی به حکومت رسید که مشکلات داخلی و خارجی سامانیان رو به افزایش بود.او در اوایل حکومتش،شورشی را در خوارزم سرکوب کرد،ولی به زودی مشکلات جدیتری بروز کرد.امیر نوح،ولایت خراسان را از ابوعلی چغانی گرفته و به یکی از خادمان خود به نام ابراهیم بنسیمجور سپرد.به دنبال این امر،ابوعلیچغانی علم طغیان برافراشت و در سال 336 قمری/948 میلادی،امیر نوح را از حکومت خلع کرده و عموی او ابراهیم بناحمد را در بخارا به تخت سلطنت نشاند.مردم بخارا از امیر جدید حمایت نکردند و نوح-که به سمرقند گریخته بود-با حمایت آنان به مرکز حکومت خود بازگشت و شورشیان را دستگیر و مجازات کرد.نوح برای نبرد با ابوعلی چغانی،به ایالت چغانیان لشکر برد و در نهایت،پس از چند درگیری در سال 337 قمری/949 میلادی با او صلح کرده و او را بر امارت این منطقه باقی گذاشت. (1)تقریباً از همین زمان،درگیریهای سامانیان با دولتهای مجاور بهویژه آلبویه شروع شد.«معزالدوله دیلمی»در سال 324 قمری/937 میلادی،کرمان را از عمال سامانی گرفته (2)و«رکن الدوله»در سال 330 هجری برای بار نخست بر ری استیلا یافته بود. (3)در سال 335 قمری/947 میلادی،ری به طور کامل از تصرف سامانیها خارج شد. (4)نزاع میان سامانیان و آلبویه بر سر طبرستان و گرگان از این زمان آغاز شد و تا اواخر حکومت امیر نوح ادامه
یافت. (1)در سال 341 قمری/953 میلادی به دنبال تعیین ابوعلی چغانی به استانداری خراسان،جنگی میان او و امیران آلبویه بر سر تصاحب طبرستان-که در اختیار زیاریان،متحدان سیاسی امیر سامانی بود-درگرفت.اگر چه ابوعلی در این جنگ پیروز شد،ولی به اتهام همکاری با دشمن از امارت خراسان عزل شد و«بکربنملک»فرغانی-از ترکان فرغانه-به این منصب تعیین گردید. (2)
علاوه بر نافرمانیهای مذکور،مشکلات درون دربار نیز موجب ضعف حکومت میشد.امیر نوح در ابتدای حکومتش با مشکلات مالی مواجه شد که ناشی از شورشهای اواخر حکومت پدرش بود.از این رو به افزایش مالیاتها مبادرت ورزید.از طرفی سپاهیان و گارد مخصوص سلطنتی،مدتی حقوق خود را دریافت نکرده بودند که این خود موجب نارضایتی آنان میشد.وزیر جدید«محمد بن احمد سلمی»،معروف به«حاکم شهید»(331-335ق/943-947م)که فقیهی متعصب و محافظهکار بود،بیش از امور حکومتی به مناسک دینی خود توجه داشت.روی کار آمدن این وزیر اگرچه ناخشنودیهای حاصل از گرایشات شیعی امیر قبلی را تا حدی جبران میکرد،ولی بیکفایتی او حکومت را دستخوش فساد میساخت و به همین سبب،اقداماتی برای برکناری او صورت گرفت که در نهایت با شورش سران سپاه به تحقق رسید و وزیر مزبور دستگیر و به قتل رسید. (3)این واقعه با شورش ابوعلی چغانی و گریختن امیر نوح از بخارا همزمان شد.
امیر نوح در سال 343 قمری/955 میلادی درگذشت و چون مردی نیکوسیرت و پسندیده اخلاق بود،به«امیرحمید»معروف گردیده بود.پس از
وی،پسرش،«امیر رشید ابوالفوارس عبدالملک»(343-350ق/955-962م)بر تخت سلطنت نشست که مردی بیکفایت بود و بیشتر وقت خود را به بازی چوگان یا خوشگذرانی سپری میکرد.او وزیران خود را چندین بار تعویض کرد:نخست«ابومنصورمحمد بنعزیز»را برکنار و به جای او«ابوجعفراحمد بنحسنعتبی»را گمارد.پس از چندی او نیز به سبب اسرافکاریها و بدگوییهای مردم،عزل شد و در نهایت،«ابوعلیبلعمی»به این مقام گماشته شد؛ولی گویا از دست وزیر مزبور نیز کاری برنمیآمد و او نیز گرفتار دست امیران ترک و سپاهیان-بهویژه«آلپ تکین»-بود.در واقع،یکی از عوامل مؤثر در جایگزینی وزیران،دخالت درباریان بهویژه امرای سپاه بود و این نشان از ضعف و فتور شدید در اواخر دوره سامانیان بود.گرچه عبدالملک تلاش کرد خود را از نفوذ سپاهیان برهاند،ولی موفق نشد و در نهایت در سال 350 قمری/962 میلادی به هنگام سواری و در اثر افراط در میخواری از اسب فرو افتاد و گردنش شکست. (1)
بنابراین از نشانههای ضعف امیران سامانی،افزایش نفوذ درباریان و فرماندهان سپاه و نیز امیران محلی ولایات است؛به این معنا که قدرت،عملاً در اختیار فرماندهان نظامی قرار گرفته بود که از جمله آنها آلپتکین،فرمانده ترکنژاد بود که نفوذ و قدرت بسیاری در زمان امیر نوح به دست آورد و بعدها موجبات انقراض حکومت سامانی را فراهم ساخت.نفوذ این امیران چنان زیاد شده بود که پس از مرگ امیر عبدالملک،نصربنعبدالملک را-که به جای پدر نشسته بود-در کودتایی برکنار و«ابوصالح منصوربننوح»(350-366ق/962-
1) (1) .الکامل،ج7،ص270 و تاریخ سامانیان،ص380-383.
977م)را با لقب امیر سدید،بر تخت نشاندند.در دوره شانزده ساله حکومت امیرمنصور،سامانیان بیش از پیش به سوی انحطاط پیش رفتند.ترکان به سرکردگی آلپتکین در خراسان برای کسب استقلال تلاش میکردند و مرزهای شمالی و شرقی ماوراءالنهر،مورد تهاجمات اقوام خارجی قرار داشت. (1)
«ابوالقاسم نوح بنمنصور»،جانشین امیر منصور(366-387ق/977-998م)خردسال بود.وزیر او ابوالحسین عبدالله بن احمد عتبی،مردی لایق بود و تلاش کرد که قدرت را به دربار بازگرداند و نفوذ سپاهیان را کم کند.ابوالحسنسیمجور که از خاندان متنفذ،باسابقه،سپهسالار و و الی خراسان بود،در همین راستا در سال 371 قمری/982 میلادی برکنار و به جای او فرمانداری ترک به نام«ابوالعباس تاش»منصوب شد. (2)سیمجوریان،املاک بسیاری در«قهستان»و«جنوب هرات»و نقاط دیگر داشتند و ابوالحسن به املاک خود در این نواحی رفت،ولی نزاع میان او و ابوالعباس تاش همچنان باقی بود. (3)تاش در مرزهای خراسان با آلبویه درگیریهایی داشت که در برخی پیروز و در برخی ناکام بود و در نهایت به بخارا فرار کرد.آلبویه،پیشتر کرمان را از قلمرو سامانیان جدا کرده بودند و اینک در ایام پادشاهی عضدالدوله،نواحی جدیدی از این منطقه به تصرف آنان درآمد.مرگ این پادشاه،خطر از دست رفتن خراسان را برطرف کرد،اما گرگان همچنان در دست آلبویه باقی ماند. (4)
ابو القاسم نوح بن منصور حامی دانشمندان بود،ولی استعداد فرمانروایی نداشت
و در نتیجه،آلت دست صاحبمنصبان و درباریان شده بود.ابوالحسین عتبی وزیر و امیر تاش در یک گروه،و ابوالحسن سیمجور و فائق خاصه در دسته دیگر برای دستیابی به قدرت برتر تلاش میکردند.عتبی وزیر به تحریک فائق خاصه و به دست غلامانش به قتل رسید،و امیر تاش نیز با سعایتهای وزیر جدید-محمدبنعزیز-برکنار شد و ابوالحسن سیمجور دوباره سپهسالار خراسان شد. (1)او نیروی متحد فخرالدوله دیلمی،امیر ری و امیر تاش را شکست داد و قدرت خود را تثبیت کرد.بعد از مرگش(377ق/988م)،پسر او ابوعلی جایگزینش شد.ابوعلی سیمجور در سال 378 قمری/989 میلادی،فائق خاصه را که اینک دشمن او بود،شکست داد و فائق به مرو(یا بلخ)گریخت. (2)بدینترتیب،سیمجوریان تقریباً در خراسان استقلال یافتند.احتمالاً فائق،«بغراخان قراخانی»را تحریک کرد که در سال 382 قمری/993 میلادی به بخارا حمله کند.البته مورخان نظرات گوناگونی دراینباره ارائه کردهاند و برخی،ابوعلی سیمجور را محرک بغراخان دانستهاند. (3)با مرگ بغراخان،سپاه او بخارا را ترک کرد و امیر نوح به مرکز حکومتش بازگشت. (4)درگیریهای میان فائق و ابوعلی سیمجور برای تصاحب قدرت،موجب شد که امیر نوح از سبکتکین-امیر غزنین-یاری بخواهد و او با شکست دادن آنها،مقام بالایی نزد امیر سامانی یافت و خود و پسرش به القاب ناصرالدوله و سیفالدوله مفتخر گردیدند. (5)
ابوعلی سیمجوری تلاش زیادی کرد که دوباره قدرت خویش را در خراسان باز یابد و در این راه از«ایلک خانان»نیز درخواست کمک کرد،اما موفق نشد و در نهایت به دست امیر خوارزم گرفتار و به بخارا نزد امیر نوح بن منصور،فرستاده شد و در آنجا زندانی گردید. (1)
با مرگ نوح بن منصور،مشهور به«امیر رضی»،ضعف و فتور دولت سامانی آشکار شد. (2)در این زمان،قلمرو وسیع سامانی-به جز بخشهایی که توسط آلبویه تصرف شده بود-تقریباً میان امیران محلی تجزیه شده بود.مأمونیان یا خوارزمشاهیان در خوارزم،سبکتکین و پسرش در خراسان و ایلکخانان در شرق و شمال شرق ماوراءالنهر امارت داشتند.
«ابوالحارث منصور دوم»(387-389 قمری/998-1000 میلادی)،پسر کمسنوسال و جانشین امیر نوح،با مشکلات فراوانی مواجه بود.او برای جلب توجه و دوستی امرا و فرماندهان،باقیمانده اموال خزانه را میانشان تقسیم کرد و چون خود قدرتی نداشت،کارها به دست«بکتوزون»ترک افتاد. (3)
برخی از رجال درباری و امرای مخالف،امیر ایلکخانی(قراخانی)کاشغر را به بخارا دعوت کردند.ملک نصر قراخانی،همراه فائق به سمرقند آمد و سپس او را با سپاهی به بخارا فرستاد.امیر منصور از شهر گریخت و فائق به بخارا وارد شد.او اظهار داشت که قصد خدمت به خاندان سامانی دارد و بدینترتیب بر
کارها مسلط شد و بکتوزون به عنوان سپهسالار خراسان تعیین گردید. (1)
«سیف الدوله محمود»(غزنوی)که اینک جانشین پدرش-سبکتکین-بود،پس از منازعات بسیاری با بکتوزون در خراسان،بر این منطقه استیلا یافت و خطبه به نام عباسیان خواند و به اینترتیب،رسماً بر حاکمیت سامانیان بر این خطه پایان داد. (2)فائق خاصه و بکتوزون،امیر منصور را در همین زمان خلع و کور کردند و برادر خردسالش عبدالملک را به امارت گماردند.اندکی بعد،فائق خاصه درگذشت و ایلکخان«ابونصرشمس الدوله احمد بن علی»از این فرصت استفاده کرده،به سمت بخارا لشکر کشید و پس از درهم شکستن مقاومت بکتوزون و برخی سران سپاه،وارد شهر شد.عبدالملک که قدرتی نداشت،پنهان شد،ولی ایلکخان پس از جستوجو او را یافته و به شهر«افکند»تبعید کرد و در همانجا درگذشت. (3)
شاهان سامانی-که بالاترین مقام حکومتی را داشتند-امیر خوانده میشدند و هر یک از آنان لقب افتخاری خاصی داشتند.برای مثال امیراسماعیل به«امیرماضی»،و امیر نصر به«امیر سعید»شهرت یافته بودند.امور انتظامی دربار،برعهده فرمانده نگهبانان یا صاحبالحرس قرار داشت،و تأمین امنیت و آرامش شهر،وظیفه رئیس پلیس یا صاحب شرطه بود.حاجبها-که معمولاً از غلامان
ترک انتخاب میشدند-امور مربوط به درون دربار را تنظیم میکردند و از نفوذ زیادی برخوردار بودند.همچنین،کسانی به عنوان سپهسالار یا فرمانده سپاه تعیین میشدند که امور نظامی و دفاعی دولت را بر عهده داشتند،ولی در اواخر دوره سامانی،نفوذ و قدرت بسیار زیادی یافته بودند.
اما نقش مقام وزارت در ساماندهی و استواری حکومت سامانی،بسیار مهمتر از مقامات دیگر به نظر میرسد و در واقع،فرهیختگی دولت سامانی،مرهون وجود وزیرانی بزرگ و کارآمد بود.وزیر در رأس امور اداری قرار داشت و دیوانهای مختلف تحت نظارت او بود.دربار سامانیان ده دیوان داشت که مهمترین آنها دیوان استیفا(خزانهداری و امور مالی)بود.برخی دیوانهای دیگر عبارت بودند از:دیوان خاتم،دیوان اشراف،دیوان رسایل،دیوان برید و دیوان قضا. (1)بیشک بزرگترین وزیر عهد امیر نصر(301-331ق/916-943م)،ابوعبدالله محمد بن احمد جیهانی،مردی کارآمد و دانشمند بود که از 301 قمری/916 میلادی تا 309 قمری/924 میلادی،و بار دوم از 325 قمری/937 میلادی تا 328 قمری/940 میلادی وزارت داشت.جیهانی به داشتن تمایلات شیعی و حتی ثنوی متهم بود و معلوم نیست که آیا عزل وی با این موضوع ارتباط داشته است یا خیر.
جانشین او،«ابوالفضل بلعمی»از وزیران برجسته این دوران است که احتمالاً در زمان امیر اسماعیل،دیواندار بود و به سختی میتوان درباره وزارت او در زمان اسماعیل اظهار نظر کرد.وی در ایام امیر نصر در سالهای 309-325 قمری/924-937 میلادی،مدت پانزده سال وزیر بود و در سال 327 هجری
1) (1) .بخارا،ص74.
درگذشت.او ادامهدهنده سیاست آزادیخواهانه و روشنفکرانه پیشینیانش بود و در شورشی که در حدود 317 قمری/932 میلادی در بخارا به هنگام اقامت امیر در نیشابور اتفاق افتاد،لیاقت سیاسی خود را نشان داد.شورشیان که سه تن از برادران امیر نصر نیز در بین آنها بودند،شهر را به تصرف خود درآوردند.بلعمی آنان را بر ضد هم برانگیخت و توانست شورش را با کمترین تلفات و خونریزی فرونشاند. (1)فرزند او«ابوعلی بلعمی»نیز از وزیران و رجال متنفذ اواخر عصر سامانی به شمار میرود که مردی دانشمند بود. (2)
برجستهترین شخصیت دینی در دربار سامانی،استاد نامیده میشد و نفوذ او از حدود امور دینی فراتر میرفت.روحانیون نقش زیادی در ماورارءالنهر داشتند و رهبری مردم را در به حکومت رسیدن اسماعیل در بخارا بر عهده داشتند و پس از انقراض سامانیان،از خاندان آلبرهان،پیشوایان روحانی و حنفی مذهب،ملقب به صدر یا صدر جهان،قدرت روحانی و نیز سیاسی را در دست گرفتند. (3)
در دولت سامانی در ولایات مختلف،فرمانروایان محلی امارت داشتند که حکومتشان از جانب امیر سامانی باید به رسمیت شناخته میشد.این شیوه به منافع طبقات اشراف و دهقانان صدمه نمیزد؛بلکه موجب تقویت آنان میشد،اما در درازمدت به ضرر حکومت مرکزی تمام میشد. (4)از امیران محلی،میتوان به خاندان آلمحتاج،امیران چغانیان و آلسیمجور،امیران خراسان و مأمونیان،امیران خوارزم و نیز ترکان غزنوی اشاره کرد.
شهرهای بزرگ،اغلب در کنار رودخانهها قرار داشتند و شاخهای از آن در داخل شهر وارد و برای تأمین آب مورد نیاز ساکنان شهر استفاده میشد.بخارا و سمرقند در این دوره شکوه و زیبایی فراوانی داشتند.خیابانهای وسیع،بناها و کاخهای زیبا و نیز حمامهای خوب این شهرها موجب شهرتشان شده بود. (1)مسجد،مهمترین بنای هر شهر اسلامی به شمار میرفت و در هر شهری،حداقل یک مسجد-جامع-وجود داشت.
مساجد جامع-با توجه به آبادانی شهرها-از عظمت مختلفی برخوردار بودند و به طور طبیعی،در شهرهای بزرگتر،عظمت بیشتری داشتند.
مسجد شهر بخارا-که در آغاز فتح این شهر و به دستور قتیبة بن مسلم باهلی در محل بتخانهای قدیمی ساخته شد-در دوره سامانیان چندین بار توسعه یافت و از بزرگترین مساجد ماوراءالنهر در این دوره محسوب میگردید. (2)
مسجد شهر بیکند-از توابع بخارا-به زیبایی،و مسجد شهر«کاث»به استحکام و نوع معماری شهرت داشت. (3)
اکثر مردم ماوراءالنهر،تحت تأثیر فعالیتهای ابوحفص احمد بن حفص بخاری(150-217ق/768-833م)-معروف به ابوحفصکبیر-تابع مذهب ابوحنفیه بودند.ابوحفص در بغداد نزد«محمدبنحسنشیبانی»(درگذشته
189ق/806م)-از شاگردان ابوحنیفه و فقیهی به نام حنفیه-تحصیل کرد.به گفته نرشخی،بخارا به سبب حضور او معروف به«قبةالاسلام»شد.مقبره او در تپهای در نزدیکی بخارا زیارتگاه حنفیان است. (1)
خاندان ابوحفص،چندین دهه مهمترین فقیهان حنفی مذهب در ماوراءالنهر به شمار میرفتند.پسر او ابوعبدالله محمد،طی نامهای از نصربن احمد بن اسد،والی سمرقند،خواست تا امیری برای بخارا تعیین کند و به هنگام آمدن امیراسماعیل به استقبال وی شتافت و تا زمان وفاتش در 262 قمری/876 میلادی از حامیان او بود. (2)
شهرت خاندان ابوحفص به قدری بود که تا قرن هفتم،مدرسهای به نام مدرسه ابوحفص در بخارا وجود داشت و یکی از وابستگان این خاندان،آن را اداره میکرد. (3)
«محمد بن اسماعیل بخاری»(درگذشته 257ق/871م)از دیگر چهرههای برجسته اهل سنت در این دیار است که پس از تحصیل در بغداد به بخارا بازگشت؛ولی خاندان ابوحفص او را به سبب اختلاف با فقیهان،از فتوا دادن منع کرده و در نهایت از شهر بیرون کردند. (4)
علاوه بر وجود راویان و فقیهان برجسته در این شهر که به برخی از آنها اشاره شد،متکلمان زبدهای نیز در بخارا بودند؛ازجمله:
1.ابوالقاسم اسحاق بن محمد سمرقندی،معروف به ابوالقاسم حکیم
(درگذشته 342ق/857م)فقیه و قاضی سمرقند بود.او کتاب السواد الاعظم را بنابر دیدگاههای اصولی اهل سنت نوشت.این کتاب مشتمل بر 62 مسئله عمده کلامی به زبان عربی بود که به امیر اسماعیل سامانی تقدیم شده است. (1)
2.«ابومنصور بن محمد ماتریدی»(درگذشته 333ق/945م)از متکلمان ماوراءالنهر و بنیانگذار مکتب کلامی جدیدی بود که به ماتریدیه شهرت یافت.او با ادله عقلی،به تدوین و تعلیل عقاید کلامی-برگرفته از آثار ابوحنیفه-پرداخت و راهی میان اهل حدیث و معتزله برگزید و نیز آثار متعددی در کلام پدید آورد (2).
با اینکه مذهب غالب در ماوراءالنهر مذهب تسنن حنفی بود،شیعیان نیز در برخی شهرهای بزرگ این ناحیه زندگی میکردند و فعالیت داشتند.جوامع کوچک شیعه از طاهریان در شهرهایی مانند سمرقند و کش پدید آمدند که عالمان برجستهای نیز در بین آنها به چشم میخورد که از جمله آنها عبارتاند از:
1.«محمد بن مسعود تمیمی سمرقندی»معروف به عیاشی(درگذشته 260ق/874م)،وی نخست بر مذهب اهل سنت بود و برای تحصیلات مدتی به قم،کوفه و بغداد سفر کرد و در بازگشت به سمرقند،حوزه علمیهای را در این شهر بنیان نهاد.او ثروت پدرش را-که سیصدهزار دینار بود-در راه علم صرف کرد و خانهاش همانند مدرسهای بود که همواره طالبان علم در آن به کار تدریس،تحصیل و نسخهبرداری اشتغال داشتند و به این منظور هر اتاق این خانه به کاری اختصاص یافته بود.«ابنندیم»میگوید:او از فقیهان برجسته شیعه بود و کتابهایش جایگاه ممتازی در خراسان داشت.عیاشی تألیفات فراوانی بالغ بر
دویست کتاب و رساله داشت که اغلب در ابواب مختلف فقهی بود و از آن میان،فقط کتاب تفسیر او باقی مانده است. (1)در کتابهای رجالی از شاگردان متعدد وی نام برده شده که بعد از او ادامه دهنده راهش شدند. (2)از شاگردان با واسطه او،«حیدر بن محمد بن نعیم سمرقندی»است که با مکتب علمی قم رابطه داشت و از شاگردان«ابن الولید قمی»،«ابن ادریس»و«ابن قولویه»به شمار میرود.او همه مصنفات عیاشی را از طریق«ابوعمرو کشی»روایت میکرد. (3)شیخ طوسی پس از بیان مقام علمی او،تألیفاتش را برمیشمرد. (4)
«جعفر بن محمد»،پسر عیاشی،خود از شاگردان ممتاز پدرش و راوی کتب او بود و در سلسله سند روایات عیاشی قرار دارد (5).
2.«حسین بن اشکیب سمرقندی»از دیگر عالمان شیعه در این ناحیه است که از اصحاب امام هادی و امام عسکری علیهم السلام به شمار میرود.وی در قم تحصیل کرد و بنا به نقلی،مدتی نیز در طوس خادم آرامگاه امام رضا علیه السلام بود و سپس در سمرقند اقامت گزید.او دانشمند و متکلمی فرهیخته با تألیفات پرشماری بود که برخی از آنها را در رد متکلمان اهل سنت و زیدیه نوشته است.تاریخ وفات او به درستی معلوم نیست،ولی در اوایل غیبت صغرا زنده بود. (6)ابناشکیب،موقعیت علمی بالایی در منطقه داشت.در برخی منابع از مناظره او با گروهی از مردمان
کشمیر،مسلمان و شیعه شدن آنان به دست وی،سخن به میان آمده است. (1)ابناشکیب شاگردانی در سمرقند داشت که از جمله آنها«محمد بن وارث سمرقندی»راوی کتابهای او بود و ابنقولویه از او روایت کرده است. (2)
3.«محمد بن نصیر سمرقندی»و برادرش«حمدویه»که به فراوانی علم و دانش شهرت داشتند و نزد استادان ماوراءالنهری و قمی تحصیل کرده بودند. (3)
4.«جعفر بن محمد کشی»از وکیلان امامان در منطقه که در زمره مشایخ عیاشی و ابوعمرو کشی قرار دارد. (4)کشی(درگذشته340ق/952م)نویسنده کتاب رجال میباشد.او از مردم شهر کش از توابع بخارا و پرورشیافته مکتب سمرقند بود.بیشتر استادان او از ماوراءالنهر و خراسان بودند و خودش به عنوان دانشمندی مورد اعتماد و متبحر در رجال و اخبار توصیف شده است. (5)از بین کتابهای متعدد او که در طول زمان از بین رفتهاند،کتاب رجال شناخته شده و پرآوازه است که یکی از قدیمیترین کتب رجال شیعه به شمار میرود(البته اصل آن از بین رفته است)و شیخ طوسی آن را با افزودههایی با نام اختیار معرفة الرجال عرضه کرده است.
دانشمندان و ادیبان از دوره اسماعیل سامانی،از نقاط مختلف جهان اسلام به
بخارا میآمدند؛مثلاً در سال 295ق/908م-سال مرگ اسماعیل-شاعری به نام«ابوجعفرمحمد بن عباس»از بغداد به بخارا آمد؛زیرا پدرش که وزیر خلیفه بود،مورد بیمهری خلیفه قرار گرفته بود. (1)او درباره شهر بخارا مینویسد:«بخارا در دولت آلسامان به مثابه مجد و کعبه ملک،مجمع افراد زمان،مطلع نجوم ادبای زمین و موسم فضلای دهر بود».
او همچنین از یکی از دانشمندان اهل زمانش نقل میکند که در ایام امیرنصر در محفلی ادبی شرکت کرده بود که جمع بسیاری از دانشمندان در آن گرد آمده بودند و به گفته آن عالم،دیگر چنین جمعی پدید نیامد. (2)
هجوم دانشمندان به بخارا به حدی بود که این شهر،نام«قبة الإسلام»در شرق را به خود اختصاص داد. (3)
بخارا در طی فرمانروایی امیر نصر،از مراکز مهم فرهنگ و دانش گردید؛چراکه علاوه بر خود امیر نصر،وزیران او جیهانی و بلعمی-که خود دانشمندانی نامآور بودند-از مشوقان دانشمندان به شمار میآمدند تا بدین گونه در رشتههای گوناگون علوم،در ماوراءالنهر دانشمندانی پرآوازه ظهور کردند.
تقسیمبندی علوم از گذشته مورد توجه دانشمندان قرار گرفته و کتابهایی در این باب به رشته تحریر درمیآوردند.«ابوزید بلخی»(درگذشته 322ق/934م)اقسام العلوم را در این زمینه نوشت. (4)شاگرد او«شعیا بن فریغون»،کتاب جوامع العلوم را برای امیرابوعلیچغانی نگاشت و اصول دانشهایی را که دانستن آنها
برای دیوانیان لازم بود،در آن شرح داده است. (1)ابوعبدالله خوارزمی(در گذشته 387ق/998م)مفاتیح العلوم را در بیان اصطلاحات و کلیاتی از دانشهای مختلف نگاشت. (2)«ابوسهل عیسی بن یحیی جرجانی»(زنده تا 400ق/1010م)اصناف العلوم الحکمیة را با نگرش ارسطویی نوشته و علوم را به دو قسم کلی و جزئی،تقسیم کرده است.همچنین رسالههای دیگری نیز با همین عناوین و یا شبیه به آن،در این دوران نوشته شد (3)که پردازش به آنها نوشتار مفصلی را میطلبد که برای رعایت اختصار،از آن خودداری میکنیم.
یکی از مهمترین شاخههای علوم اسلامی،قرائت بود که استادان ممتازی در خطه ماوراءالنهر داشت.گاه برخی دانشجویان برای فراگیری این علم به شهرهای این دیار سفر میکردند.که از جمله آنها:
1.«ابوبکر مهران»(درگذشته 381ق/992م)مقری مشهور نیشابوری و استاد بسیاری از خراسانیان است که در ابتدا برای یادگیری قرائات به سمرقند آمد.او پس از تکمیل تحصیلات خود در عراق و شام،دوباره به خراسان بازگشت و مدتی در بخارا تدریس نمود. (4)
2.ابونصراحمد بن محمد سمرقندی معروف به حدادی(زنده تا 400ق/1010م)از دانشمندان بهنام این رشته و شیخ قاریان سمرقند بود که کتاب الغنیه را در این
رشته نوشت و پس از او،فرزندش به تدریس قرائت اشتغال داشت. (1)
تفسیر نیز در کنار علم قرائت از جایگاه خاصی برخوردار بود و مفسران ماوراءالنهری،تفاسیر متعددی را پدید آوردند که از جمله آنها ابوحفص عمربنمحمد سمرقندی(درگذشته 311ق/922م)، (2)همچنین دو مفسر نامدار شیعی«قتیبة بن احمد بخاری»(درگذشته 316ق/927م)و محمد بن مسعود عیاشی(درگذشته حدود320ق/933م)هر یک تفسیری نگاشتند که از آن میان،کتاب عیاشی تا روزگار ما باقی مانده و همواره مورد استفاده مفسران میباشد. (3)
ابومنصور محمد بن محمد ماتریدی(درگذشته 333ق/945م)متکلم مشهور حنفی مذهب در سمرقند،با به کارگیری شیوه عقلی و نقلی،در تفسیر خود-تأویلات القرآن-تلاش کرد تا عملکرد معتزله و عقلگراها را بیاثر کند. (4)با این حال،تفاسیری با گرایش عقلی مانند تفسیر کبیر«ابوبکرمحمد بنعلی قفال شاشی»(درگذشته 365ق/976م)به رشته تحریر درمیآمد. (5)در همینجا باید به ترجمه فارسی جامع البیان فی تفسیرالقرآن طبری(درگذشه 310ق/925م)به دستور امیرمنصوربننوح سامانی و به دست گروهی از دانشمندان ماوراءالنهر پدید آمد،اشاره کنیم.
بیشک دانش حدیث،معتبرترین علم دینی پس از علوم قرآنی به شمار میآمد که کودکان از سالهای آغازین آموزش با آن انس میگرفتند.به نظر
میرسد علاوه بر اینکه نیشابور در این زمان مرکز دانش حدیث-در نواحی شرقی جهان اسلام-و محدثان برجسته و پرکار،در این شهر تمرکز یافته بودند،در شهرهای ماوراءالنهر نیز این دانش رونق داشت.محمد بناسماعیل بخاری(درگذشه 256ق)با تألیف کتاب الصحیح خود،حرکتی مهم در این رشته علمی به وجود آورد و کتاب او به عنوان منبع درسی در ماوراءالنهر و جاهای دیگر به کار گرفته میشد.«ابواسحاق ابراهیم سانجنی»(درگذشته 295ق/908م)،فقیه و مفسر نسفی-که المسند الکبیر را نوشت- (1)کتاب صحیح بخاری را روایت میکرد و بسیاری دیگر از دانشمندان این خطه،آن را سماع کرده بودند (2).
رجالنویسان متعددی نیز در میان اهل سنت فعالیت داشتند که ابوصالح شعیب بن لیث کاغذی سمرقندی(درگذشته 272ق/886م) (3)از جمله آنهاست.ارتباط نزدیک دانش فقه و حدیث موجب شده است که فقیهان برجستهای از میان محدثان ظهور کنند که برخی فقیهان مشهور دوره سامانی عبارتاند از:
احمدبنحفص،معروف به ابوحفص کبیر(درگذشته 217ق/833م)از نخستین فقیهان حنفی در بخارا بود و شاگردان و پیروان بسیار داشت.
پس از او پسرش ابوعبدالله محمد،معروف به ابوحفص صغیر(زنده تا 270ق/884م)و سپس فرزند وی ابوبکر،بزرگ حنفی مذهبان در این دیار گردیدند.
به همین گونه ابونصر احمد بنعباس عیاضی سمرقندی و ابومنصور ماتریدی(درگذشته 333ق/954م)از پیشوایان مشهور حنفیان در سمرقند بودند.
در خصوص فقه شافعی،ابوعبدالله محمد مروزی(درگذشته 294ق/907م)
مدتی در سمرقند سکنا گزید و مروج فقه شافعی در ماوراءالنهر بود.او جایگاه ویژهای نزد امیران سامانی داشت و ابوالفضل بلعمی وزیر از شاگردان وی بود.
پس از وی،ابوبکر محمدبنعلی قفال شاشی(درگذشته 365ق)معروف به قفال کبیر،پس از مروزی،بزرگترین پیشوای شافعیان در ماوراءالنهر بود که مجالس درس وی در بخارا برپا میشد.پسر او،قاسمبنمحمد(درگذشته حدود 400ق/1010م)فقه شافعی را رونق بخشید و کتاب ارزشمند التقریب را نوشت. (1)
فقه ظاهری نیز در ماوراءالنهر پیروانی داشت که این مطلب از کتاب المسائل الخوارزمیات«داوودبنعلی اصفهانی»(درگذشته 270ق)-بنیانگذار این مکتب-قابل فهم است.از فقیهان فعال این مکتب،«ابوعلی عبدالمؤمن نسفی»(درگذشته 346ق)میباشد که مروج آن در زادگاهش بود. (2)
حضور و فعالیت فرقههای مختلف اسلامیدر خراسان و ماوراءالنهر،همواره موجب رونق علم کلام و مباحثات اعتقادی در این منطقه بود.تقابل آرای حنفیان و کرامیان و نیز اهل سنت و شیعیان در عصر سامانیان،مباحثات زیادی را پدید میآورد.«ابوبکر محمد بنیمان سمرقندی»،متکلم و فقیه حنفی،نخستین کتاب را در رد کرامیه-الرد علی الکرامیه-نوشت و«ابومطیع مکحول بن فضلنسفی»(درگذشته 318ق/930م)کتابی در رد مخالفان اهل سنت-الرد علی اهل البدع و الاهواء-نگاشت. (3)شاید مهمترین اثر در این زمینه،توسط ابوالقاسم اسحاق بن محمد سمرقندی(درگذشته 342ق/954م)معروف به ابوالقاسم حکیم،فقیه،متکلم و قاضی شهر سمرقند با عنوان السواد الاعظم-برای امیر اسماعیل سامانی
-به زبان عربی نوشته شد که دارای 62 مسئله کلامی است. (1)هدف از نگارش آن،ترویج مذهب حنفی و مقابله با دیگر فرقهها و مذاهب در منطقه بود.
افکار و اندیشههای«ابوعلی جبایی»(درگذشته 303ق/918م)امام معتزلیان بصره،در همین زمان توسط افرادی چون«ابوسعید اشروسنی»،«ابوالفضل کشی»و«ابوالفضل خجندی»در خراسان و ماوراءالنهر ترویج میشد. (2)پیشتر،از ابومنصور ماتریدی (3)پیشوای ماتریدیه در همین حوزه نام برده شد.او به رد عقاید فرقههایی چون کرامیه،جهمیه،مشبهه،زهاد و باطنیه پرداخت. (4)
ریاضیات و نجوم در گذشته از مهمترین و متداولترین دانشها در هر سرزمینی بود.
«سلیمان بن عصمت سمرقندی»از پیشگامان این دانشهاست که در اواخر عهد طاهری فعالیت میکرد و مقام بالایی نزد آنان داشت.وی کتابی در شرح برخی آثار«اقلیدس»از خود باقی گذاشت. (5)
«ابوجعفر محمدبنحسین خازنی»(درگذشته بین 350 و360ق/961-971م)-که احتمالاً اهل چغانیان بوده-در ریاضیات و هندسه مهارت داشته و شرحی
1) (1) .الانساب،ج4،ص207 و حاجی خلیفه،کشف الظنون،ج2،ص1008.
2) (2) .قاضی عبدالجبار،ص318،290 به نقل از ناجی و ص576 و ابن المرتضی،طبقات المعتزله،ص101.
3) (3) .ماتریت از محلههای سمرقند بود.(معجم البلدان).
4) (4) .فرهنگ و تمدن اسلامی در قلمرو سامانیان،ص579 به نقل از زریاب،بزمآورد،ص392.
5) (5) .قربانی،زندگی نامه ریاضیدانان دوره اسلامی،ص264.
بر کتاب اقلیدس نوشت که در آن نوآوریهایی در حل معادلات ارائه داد. (1)
«ابونصرعراق منصور بن علی»(درگذشته بین 407-427ق/1017-1037م)ریاضیدان و منجم صاحبنام در خوارزم،علاوه بر آثار ارزندهاش،مقام استادی دانشمندانی چون ابوریحان بیرونی را نیز بر عهده داشت. (2)
«محمدبنموسی خوارزمی»ریاضیدان و از دیگر دانشمندان خوارزمی میباشد و نیز چند منجم که قبل از ابوریحان میزیستند،مانند:«ابونصرالمنصور»استاد ابوریحان،«محمدبنموسی خوارزمی»(درگذشته 386 ق/997م)،وی احتمالاً در دربار و دستگاه اداری سامانیان خدمت میکرد؛چراکه در کتاب مفاتیح العلوم خود-که دایرةالمعارفی در باب علوم است-در این باره مطالبی آورده است.
«ابوبکر ربیع بن احمد اخوینی»،طبیب بخارایی که به یک واسطه شاگرد محمد بن زکریای رازی و از پزشکان نامدار این خطه بود.او کتاب هدایة المتعلمین را در طب به زبان فارسی نوشت که از نظر دانش پزشکی و نیز ادب فارسی،ارزش بسیاری دارد.از آثار ارزنده دیگر در این حوزه،دانشنامه میسری است که منظومهای فارسی میباشد و نیز فرهنگ پزشکی موسوم به التنویر که توسط«ابومنصورحسن بن نوح قمری»نوشته شد.ابوسهل جرجانی(زنده تا 400ق/1010م)نیز چندین کتاب در طب نوشت که مشهورترین و کاملترین آنها المائة فی صناعهالطب بود. (3)
مشهورترین پزشک این عصر،ابوعلی سینا در اواخر دوره سامانیان-زمان امارت نوح بن منصور(365-386 ق/976-997م)-در بخارا مشغول تحصیل بود.او که متولد روستای«افشنه»در نزدیکی بخارا بود،در جوانی توانست بیماری امیرنوح را-که اطبا از معالجهاش درمانده شده بودند-درمان کند و به اینترتیب به دربار سامانی راه یابد؛ولی ماندن او در ماوراءالنهر دوام زیادی نداشت و در پی حوادثی،این سرزمین را ترک کرد.کتاب قانون او،یکی از معروفترین کتب پزشکی اسلامی بوده است.
ابوعبدالله جیهانی،وزیر امیر نصربن احمد که کتاب المسالک و الممالک را در جغرافیا نگاشت.گرچه این کتاب از بین رفته است،اما براساس شواهد،این کتاب بزرگ،دارای اطلاعات فراوان بوده که همواره مورد استفاده دیگر جغرافینویسان قرار گرفته است.او کتابهای دیگری نیز داشته که هیچ یک به دست ما نرسیده است. (1)از جمله دانشمندانی که با تشویقهای او معروف گردیدند،ابوزید بلخی،جغرافینویس و صاحب کتاب المسالک و الممالک است.او با«ابنفضلان»،فرستاده خلیفه عباسی برای رفتن به سرزمین«بلغارها»در بخارا دیدار داشت.
ابوریحان بیرونی(درگذشته 439-443ق/1049-1053م)دانشمندی مجرب و در جغرافیا و نجوم مشهور بود.او در حوالی خوارزم به دنیا آمد و مدتی را در این شهر سپری کرد.در حمله محمود غزنوی به خوارزم،اسیر و به
1) (1) .مسعودی،التنبیه و الاشراف،ص75 و زین الاخبار،ص612.
غزنه برده شد و از آن پس از دانشمندان دربار غزنویان گردید.او به مدت سیزده سال در غزنه به کارهای علمیخود پرداخت و کتابهای متعددی نوشت؛از آن جمله:آثار الباقیه در تاریخ و تمدنهای کهن؛تحقیق ما للهند در تاریخ و فرهنگ هندیان؛الجماهر فی معرفة الجواهر در کانیشناسی؛التفهیم لاوائل صناعة التنجیم در نجوم و کتاب الصیدنه در داروشناسی.محاسبهای که وی از شعاع زمین به عمل آورد،فقط دوازده میل از مقدار دقیق آن کوتاهتر است.تحقیقات و محاسبات در مثلثات و نظریه مرکزیت خورشید،از دیگر دستآوردهای علمی اوست.مکاتبات او با ابوعلی سینا،حاکی از آگاهی وی بر فلسفه نیز هست. (1)
طبیعتاً با وجود دانشمندان و دولتمردان مشوق علم،مراکزی علمی و آموزشی نیز باید از رونق خاصی در شهرهای ماوراءالنهر برخوردار میبود.یکی از این مراکز،کتابخانه است که نمونه بارز آن در بارگاه سامانیان در بخارا وجود داشت و ابوعلی سینا توصیف دقیقی از آن ارایه داده است.این کتابخانه به نوشته او مرکب از اتاقهای متعدد بود که هر یک انباشته از کتابهای مربوط به یک علم خاص بود.این کتابخانه احتمالاً در سال 387 ق/998م در آتش سوخت.او همچنین توضیحاتی درباره بازار کتابفروشان بخارا دارد و آن را بینظیر توصیف میکند؛زیرا کتب کمیاب را در آن میتوانست بیابد. (2)مدرسه مأمونیه جرجانیه نیز از دیگر مراکز علمیو آموزشی بوده که به نام یکی از امیران جرجان یا خوارزمشاهیان،یعنی ابوالعباسمأمون(آغاز حکومت384ق/995م)نامیده شده
بود و از مراکز علمیخوارزم به شمار میرفت.ابوریحان بیرونی و ابوعلی سینا مدتی در این مدرسه فعالیت داشتند. (1)
شکوفایی شعر از ویژگیهای عصر سامانی است که به دو زبان فارسی و عربی سروده میشد.
«ثعالبی»در یتیمة الدهر،اطلاعات بسیاری در این زمینه ارایه میدهد.غنی شدن شعر هجایی فارسی با شعر عرضی استادانه عربی،کمک بسیار زیادی به ایجاد ادبیات فارسی جدید کرد.با شکلگیری فارسی جدید،فارسی دری-که زبان محاورهای و محلی بود-به تدریج از بین رفت.
برجستهترین شاعر این دوره،«ابوعبدالله جعفربنمحمد رودکی»بود که احتمالاً زادگاهش روستای«رودک»در نزدیکی سمرقند بود.تاریخ ولادت و وفات وی به درستی معلوم نیست.او تا زمان امارت امیر نصر،عمر درازی کرد و اندکی پیش از جلوس نوحبننصر درگذشت.رودکی اگرچه در دربار سامانیان به شهرت رسید و صلههای بسیاری به سبب اشعارش دریافت کرد،ولی در پایان عمر،مورد بیمهری قرار گرفت و بخارا راترک کرد (2).احتمال میرود که دلیل این امر،گرایش وی به تشیع و یا اسماعیلیان باشد.رودکی را بزرگترین شاعر پارسیگوی قدیم دانستهاند.اشعار او به صورت پراکنده باقی مانده که بیشتر در قالب مدایح است که نشانگر تبحر وی در این زمینه میباشد.البته مراثی و غزل نیز در اشعار او وجود داشته است.
«ابومنصور محمد بن احمد دقیقی»،مهمترین شاعری بود که در حدود ده سال پس از رودکی در صحنه ادب ظاهر شد و در دوره منصوربننوح به شهرت رسید.زادگاه او معلوم نیست،اما در ابتدای کارش امیران محلی چغانیان را مدح میگفت.سپس به بخارا دعوت شد و از جانب امیر جدید،نوحبنمنصور،مأموریت یافت تا خداینامه را به نظم درآورد.او حدود هزار بیت از آن را سروده بود که در سال 366 قمری/977 میلادی درگذشت و بنا به قولی به دست غلامش کشته شد (1).بعدها فردوسی ابیات دقیقی را در شاهنامه خود بیکم و کاست آورد.
ترجمه،از کارهای ارزندهایست که در این دوره از عربی به فارسی جدید و گاه به فارسی دری انجام میشد.از آن نمونه میتوان به کتابهای تاریخ طبری و تفسیر طبری اشاره کرد.
ترجمه تاریخ طبری به اهتمام«ابوعلی محمد بلعمی»و به امر منصور بن نوح در سال 351 قمری/973 میلادی آغاز شد و چند سال بعد به پایان رسید.این ترجمه،بیشتر اقتباسی از متن عربی آن است تا ترجمه کلمه به کلمه.
تفسیر طبری نیز به امر همین امیر و توسط هیئتی از دانشمندان دینی انجام گرفت.در مقدمه آن آمده است که چون خواندن کتاب عربی برای اغلب مردم دشوار بود،بنابراین امیر ماوراءالنهر،فقیهان را احضار کرد تا فتوا دهند که ترجمه تفسیر قرآن به فارسی جایز است و آنان موافقت کردند و حتی آیهای(ابراهیم/4)در تأئید آن شاهد آوردند. (2)
همچنین امیرنوح بن نصر در(338ق/950م)دستور داد که سندبادنامه را از عربی به فارسی دری ترجمه کنند و سپس به فارسی جدید ترجمه شد.
ابوالقاسم سمرقندی(درگذشته 342ق/857م)از دانشمندان اهل سنت رسالههایی در باب مذهب اهل سنت و در رد تشیع به عربی نوشت و به درخواست امیر نوح بن نصر آن را به فارسیترجمه کرد. (1)
ادبیات منثور نیز در میان نویسندگان ماوراءالنهر رواج داشت.تألیفات تاریخی از نمونههای ادبیات منثور در این دوران است.کتابی در تاریخ بخارا در دوره امیر نصر نوشته شد و بعدها ابوبکر نرشخی(درگذشته 326ق/938م)کتاب تاریخ بخارای خود را نوشت.
واحه بخارا به سبب پارچههای مخصوصی که در آنجا بافته میشد،مشهور بود.این پارچهها به علت انتساب به روستای«زندنه»به زندنیجی معروف بود.به گفته نرشخی،این پارچه به هند و عراق صادر میشد و مورد پسند اشراف بود و حتی به عنوان خراج به دربار خلافت فرستاده میشد.مقدسی،انواع منسوجات بخارا و شهرهای اطراف را نام برده است که همه جزء صادرات و عایدات بخارا به شمار میرفت.
کشاورزی به سبب آبهای جاری فراوان در منطقه رونق داشت و در برخی نواحی مانند بخارا،نیازی به قنات نبود.نهرهای آب در اطراف بخارا در ایام سامانیان همگی آباد و مورد بهرهبرداری بودند.میوههای بخارا شهرت داشتند و به
1) (1) .همان،ص145.
قول«یاقوت»به مرو هم صادر میشد.برنج،گندم،انواع غلات و پنبه،محصولات عمده کشاورزی را تشکیل میدادند.
کشاورزی و دامداری منبع دیگر درآمد مردمان ماوراءالنهر بود که سرزمینهای بزرگ،حاصلخیز و پرنعمت با محصولات کشاورزی،ستوران،چهارپایان فراوان،منابع آبی گسترده و رودخانههای متعدد،این امکان را به وجود میآورد.دولتمردان سامانی نیز به کشاورزی و آبرسانی اهتمام داشتند و شیوهها و برنامههایی برای استفاده صحیح از آب و ساختن آبراههها وضع کرده بودند.انواع محصولات زراعی و درختان میوه که در این نواحی کشت میشد،نیازهای مردم را برآورده میکرد و مازاد آن به مناطق دیگر صادر میشد.از مهمترین مناطق کشاورزی،میتوان به سغد،دره رودخانه زرافشان،اطراف بخارا و سمرقند اشاره کرد. (1)
معادن فراوانی در خراسان و ماوراءالنهر وجود داشت که فلزات و سنگهای قیمتی از آنها استخراج و به مناطق دیگر صادر میگردید.معادن نقره و طلای بسیاری در مناطق مختلف ماوراءالنهر بهویژه فرغانه،سمرقند و خوارزم فعال بودند و به همین سبب،سکههای سامانیان از عیار و اعتبار خوبی برخوردار بود و در پادشاهی روسها و شرق اروپا نیز رد و بدل میشد.همچنین،معادن فلزاتی مانند آهن و سرب و نیز معادن سنگهای قیمتی مثل فیروزه،لعل،لاجورد و منابع قیر و زغال سنگ به وفور یافت میشد. (2)
قلمرو سامانیان از یک سو به مرزهای هند و چین و از سوی دیگر با شهرها و ولایتهای مهم جهان اسلام،مانند عراق و بغداد پیوسته بود و این امر بر رونق تجارت در این سرزمین میافزود و در واقع،حیات اقتصادی سامانیان بر پایه تجارت و بازرگانی استوار بود.جاده ابریشم-مسیر بازرگانی که چین را به سواحل مدیترانه مرتبط میساخت-از قلمرو سامانیان و شهرهای بزرگ ماوراءالنهر مانند بخارا و سمرقند میگذشت و زمینه تجارت خارجی را برای بازرگانان این خطه،بیشتر فراهم میکرد؛چنانکه آنان با ترکان،خزرها،اسلاوها،جنوب روسیه و کشورهای اروپای شرقی نیز مبادله کالا داشتند.مقام نخست در تجارت با چین از آن سغدیان،و مقام نخست در تجارت با اروپای شرقی از آن خوارزمیان بود.سکههای فراوانی از سامانیان در روسیه،لهستان و اسکاندیناوی یافت شده که نشان از حجم بالای بازرگانی با این نواحی است؛اما سکههایی از این قبیل در چین یافت نشده است که این میتواند حاکی از نوع معاملات کالا به کالا باشد. (1)
بازرگانان ماوراءالنهری،کالاهای شرقی مانند سنگهای قیمتی،ظروف مسی و نقرهای،ادویه،کاغذ،پوست،پارچه و به ویژه ابریشم را به غرب برده و از اروپای شرقی انواع خز،عنبر،عسل،پوست گوسفند و این قبیل مواد خام و اسبهای اصیل ایرانی را به شرق وارد میکردند. (2)همچنین کالاهای تجملاتی چینی به قلمرو سامانیان وارد میشد و در مقابل،اسب و شیشه که در سمرقند تولید میشد،به چین ارسال میگردید. (3)
یکی از تجارتهای پر رونق،فروش بردگان بود که طی جنگهای مسلمانان در مناطق غیرمسلمان به اسارت گرفته میشدند و اغلب ترک بودند.بردگان صفلابی(اسلاو)،خزر و روس نیز در خوارزم به فروش میرسیدند.این بردگان،گاه در پی ابراز لیاقت و توانمندیهایشان به مراتب بالای اداری و حکومتی نیز میرسیدند.کاغذ از کالاهای مهم دیگر این سرزمین بود که در سمرقند تولید و به همه جا صادر میگردید و شهرت بسیار داشت. (1)
صنایع از پیشرفتگی زیادی برخوردار نبود.مهمترین صنعت متداول در منطقه،کاغذسازی بود که احتمالاً از اسیران چینی آموخته بودند و سمرقند در عهد سامانی از مهمترین مراکز تولید آن به شمار میرفت.نفت در دره فرغانه استخراج میشد،ولی جزئیات آن معلوم نیست.از نفت برای تهیه جنگافزار استفاده میشد.ممکن است که استفاده از این ماده از طریق طوایف بیابانگرد جنوب روسیه به اروپا راه یافته باشد. (2)
سفالگری از صنایع متداول در این دوره بود که در ساخت ظروف،لوازم منزل و نیز زیورآلات کاربرد داشت.کارگاههای سفالگری در اکثر شهرهای ماوراءالنهر دایر بود و تولیدات آنها به نواحی مختلف صادر میگردید.سفالهای ساخت سمرقند در این میان به جهت زیبایی و ظرافت،ممتازتر بودند؛زیرا سفالگران سمرقندی در به کاربردن نقاشی و لعابدارکردن دست ساختههای خود مهارت بسیار داشتند.امتیاز اصلی سفالهای دوره سامانی،بیشتر به سبب شیوه
تزئین و آرایش آنها به ویژه کتیبهها و نوشتههای روی آنها بود که اغلب از منابع اسلامی اقتباس میشد. (1)
علاوه بر سفالگری،کارگاههای فلزکاری نیز در شهرهای ماوراءالنهر از رونق بسیاری برخوردار بود و در آنها ظروف فلزی،ابزارآلات،کالاهای تزیینی و نیز اسلحه در آنها ساخته میشد.جنگ افزارهای ساخت خوارزم و فرغانه معروف بودند و به نواحی دیگر حتی بغداد صادر میشدند. (2)همچنین ورقهای آهنی در بخارا برای ساخت دروازهها و دیگهای مسی مرغوب در سمرقند تولید میگردید. (3)
شیشهگری در صنایع سدههای سوم و چهارم هجری،جایگاه ویژهای داشته و ساخت شیشههای بزرگ و مسطح و نیز ظروف گوناگونی مانند عطردان،شیشه دارو،کاسه و تنگها،ترقی و تکامل این صنعت را در دوره سامانی نشان میدهد.خجند،افراسیاب(سمرقند)،نسا و ترمذ،مهمترین مراکز شیشهسازی بودند. (4)
نساجی و پارچهبافی از صنایع دیگر این منطقه بود و انواع پارچههای ابریشمی،پشمی و کتانی در کارگاههای مربوطه تولید میگردید.کرباس معروف زندنیجی(منسوب به زندنه از روستاهای بخارا)،شهرت جهانی داشت و به نواحی دوردست مانند مصر و هند نیز صادر میگردید. (5)پارچههای ابریشمی،پنبهای و فرش نیز از تولیدات دیگر این نواحی بود.
1) (1) .فرهنگ و تمدن اسلامی در قلمرو سامانیان،ص402؛پوپ،شاهکارهای هنر ایرانی،ص92 و اتینگهازون،معماری و هنر اسلامی،ص893.
2) (2) .اصطخری،المسالک و الممالک،ص228 و فرهنگ و تمدن اسلامی در قلمرو سامانیان،ص409.
3) (3) .همان و احسن التقاسیم،ص324.
4) (4) .فرهنگ و تمدن اسلامی در قلمرو سامانیان،ص414 و 415.
5) (5) .اصطخری،المسالک و الممالک،ص288؛صورة الارض،ص464 و فرهنگ و تمدن اسلامی در قلمرو سامانیان،ص417.
کاغذسازی از صنایع ممتاز ماوراءالنهر بود که از چین وارد شده بود و کارگاههای اصلی آن در سمرقند قرار داشت.کاغذ سمرقندی،مرغوبیت بسیاری داشت و از صادرات اساسی این شهر به شمار میرفت. (1)
دوران خلافت عباسی،دوره تجزیه سرزمینهای اسلامی به دولتهای مستقل و نیمه مستقل به شمار میرود و یکی از نخستین دولتهای نیمه مستقل،امارت طاهریان در خراسان بود که ماوراءالنهر را نیز تحت فرمان داشت.طاهربنحسین،فرمانده نامدار مأمون که نقش بسیاری در به قدرت رسیدن او ایفا نمود،امارت خراسان را به پاداش خدماتش دریافت کرد.او پس از مدتی،امارت نیمه مستقلش را بنیان گذاشت که حدود نیمقرن بر شرق جهان اسلام،حاکمیت داشت.پسر او،عبدالله،از شخصیتهای برجسته این خاندان است که مقام و منزلت والایی در دربار عباسی یافت و سهم بهسزایی در سرکوب قیامهای متعدد این دوره داشت.در بین جانشینان او،پسرش محمد از همه مقتدرتر بود.طاهریان علاوه بر امارت نواحی شرقی،ریاست شرطه بغداد را نیز داشتند که مقام مهمی در دولت عباسی بود.ماوراءالنهر در زمان ایشان از لحاظ اداری،تابع خراسان بود و حاکمان محلی آن توسط امرای طاهری تعیین یا تأیید میشدند.اکثر این امرای محلی از ایرانیتبارهای قدیمی بودند؛مانند افراد خاندان سامانخداه که قدرتشان به تدریج فزونی گرفته و جای طاهریان نشستند.اسد،پسر سامانخداه،چهار پسر داشت که در زمان طاهریان،امارت شهرهای سمرقند،فرغانه،چاچ و هرات را یافته بودند.پس از یک دوره رقابتهای خانوادگی میان برادران،در نهایت،
1) (1) .فرهنگ و تمدن اسلامی در قلمرو سامانیان،ص425.
حاکمیت مطلق-در زمان ضعف طاهریان-به اسماعیل،پسر احمد بن اسد رسید.او با درهم کوبیدن صفاریان،اعتماد خلیفه عباسی و به دنبال آن حکومت خراسان و ماوراءالنهر را به دستآورد و به اینترتیب،دولت سامانی را بنیان گذاشت.نصربن احمد،مشهور به امیرسعید در بین جانشینان امیراسماعیل از همه مقتدرتر بود و دولت سامانی در زمان او به اوج خود رسید که این امر به سبب وجود وزیرانی دانشمند،چون ابوعبدالله جیهانی و ابوالفضل بلعمی تلقی میشود.قدرت سامانیان پس از او،تحت تأثیر رویدادهای سیاسی خارجی و اختلافات داخلی،رو به ضعف نهاد.سامانیان مرکز حکومتشان را در شهر سمرقند و برای چندی در بخارا قرار دادند؛از این رو،ماوراءالنهر و خراسان در دوره حاکمیت ایشان توسعه و پیشرفت فراوانی یافت.وجود پارسینویسان و پارسیسرایان در دربار سامانی و ماوراءالنهر سبب شد تا این دوره،عصر شکلگیری زبان فارسی جدید تلقی شود و ظهور دانشمندان بنام و پرآوازه در قلمرو این دولت،سرزمینهای شرقی اسلامی را به مهد علم و دانش تبدیل کرد.
1.نخستین حاکمیت اسلامی ایرانیتبار بر ماوراءالنهر کدام بود و چگونه به قدرت رسید؟
2.وقایع مهم دوره حکومت عبدالله بن طاهر را شرح دهید.
3.امرای طاهری،علاوه بر حاکمیت بر خراسان و ماوراءالنهر،چه جایگاه سیاسی مهم دیگری داشتند و چه نقشی در امور سیاسی و اداری بغداد ایفا کردند؟
4.درباره اصل و نسب سامانی و امارت آنها بر شهرهای ماوراءالنهر در عهد طاهریان توضیح دهید.
5.اقتدار سامانیان در زمان کدام پادشاه به اوج خود رسید و قلمروشان در این زمان چه نواحی را دربر میگرفت؟
6.وزیران مشهور و خاندانهای سیاسی متنفذ در عصر سامانی چه کسانی بودند؟
7.اوضاع مذهبی در قلمرو سامانیان را توضیح دهید.
8.عوامل انقراض سامانیان را بررسی کنید.
1.درباره نسب طاهریان و چگونگی راه یافتن آنها به دربار عباسی تحقیق کنید.
2.درباره امرای دستنشانده طاهریان در ماوراءالنهر تحقیق کنید.
3.سهم و نقش امیران طاهری در فرهنگ اسلامی را بررسی نمایید.
4.وضع دینی و مذهبی ماوراءالنهر را(با تأکید بر تشیع)در عصر سامانی بررسی کنید.
5.مقالهای درباره مناسبات سیاسی سامانیان با خلافت عباسی و دیگر دولتهای اسلامی بنویسید.
6.زندگینامه فقیهان و عالمان دینی که از ماوراءالنهر برآمدند را در مقالهای شرح دهید.
تشکیل امپراتوری ترکان در مغولستان در سال551 میلادی،موجب شد که اندکی بعد،ترکان به ماوراءالنهر سرازیر شوند.آنان قدرت«هفتالیان»را از بین برده،سغدیان را به عقب رانده و به مرزهای ساسانیان رسیدند.ترکان قبایل مختلفی داشتند که مهمترین آنها«غزها»یا«اغزها»بودند که بیشتر در شمال دریاچه آرال میزیستند و خود شامل نه طایفه بودند.مناطق شمالی و شمال شرق ماوراءالنهر بهویژه شهرهای طراز،اسبیجاب و بلاساغون،جایگاه ترکان بود و فرهنگ ترکی بر این نواحی سیطره داشت.طایفه تورگش از اولین طوایف مقیم در این منطقه(شمال شرق ماوراءالنهر)بود که مسلمانان با آنها جنگیدند.در حدود سال 148 قمری/765 میلادی قبیله«قراق»جای آنها را گرفتند،ولی خود نیز مغلوب«اویغورها»شدند که قلمروشان در شرق،یعنی در مغولستان و«سینکیانگ»یا ترکستان چین بود.
اویغورها در سال224 قمری/839 میلادی به دست«قرقیزها»از میان رفتند و از این پس،قرلقها از مهمترین طوایف قدرتمند ترک در منطقه به شمار میآمدند که در مرزهای شمال شرقی سامانیان به سر میبردند.سامانیان مرز خود را در این
ناحیه گسترش داده و قرلقها را به عقب راندند.اسماعیل،شهر طراز را که از جایگاه قرلقیها بود،فتح کرد.بعدها او و جانشینانش مجبور به دفع شورشهای قرلقی در کاشغر و نقاط دیگر شدند.در اوایل قرن چهارم هجری قرلقیها را به دین اسلام درآوردند و البته گروهی از آنان همچنان بر آیین خود باقی ماندند که از این پس،درگیریهایی میان ترکان مسلمان و غیر مسلمان منطقه رواج داشت. (1)
دولتهای مسلمان ترکنژاد از قرن چهارم هجری به تدریج در جهان اسلام شکل گرفتند که دامنه حاکمیت آنها تا چند قرن به طول انجامید.در این فصل،دولتهای ترکی ماوراءالنهر بررسی میشوند.
در منطقه کاشغر زندگی میکردند و دارای نفوذ و قدرت بودند که در تواریخ اسلامی به آنها«ایلک خانان»یا«آل افراسیاب»گفته شده و در منابع اروپایی به«قراخانیان»شهرت یافتهاند.نام امیران ایلک خانان،معمولاً با پیشوند«ارسلان»(شیر)و یا«بغرا»(شتر)همراه بود (2)و در منابع چینی،«کیتان»خوانده شدهاند.آنان در سال304 قمری/916 میلادی وارد چین شده و امپراتوری بزرگی به نام«لیائو»به مرکزیت«پکن»به وجود آوردند که در حدود سال510 قمری/1116 میلادی،توسط«جورچنها»(جورجینها)منقرض شدند. (3)
قراخانیان در کاشغر و بلاساغون-شرقیترین شهرهای ماوراءالنهر-به قدرت رسیدند و حوزه نفوذ خود را تا ماوراءالنهر گسترش داده،با برانداختن
سامانیان-چنانکه در فصل پیشین گفته شد-آن سرزمین را نیز به زیر سلطه خویش درآوردند و در سالهای 389-609 قمری/1000-213 میلادی بر ماوراءالنهر حکومت کردند.اطلاعات درباره این سلسله،اندک و آشفته است و براساس سکههای یافت شده از آنان که در سالهای 404-438 قمری/1014-7047 میلادی ضرب شدهاند، (1)میتوان دریافت که نخستین و مهمترین خاننشین قراخانیان،شهر«اوزکند»در شرق ماوراءالنهر بود که پایتخت اصلی آنان نیز به شمار میرفت و در دیگر شهرهای بزرگ منطقه مانند بخارا،سمرقند،چغانیان و ختلان امارتهایی داشتند.قراخانیان،مدتی تابع خانهای ترکستان شرقی بودند و ظاهراً از این جهت به آنان ایلکخان(ایل+ لیک+ خان)یعنی تابع خان میگفتند. (2)متصرفات آنان که به صورت شهر-کشورهای کوچک در امتداد رود زرافشان و رود سیحون پراکنده بود، (3)بین اعضای خاندان تقسیم شده و نوعی حکومت ملوکالطوایفی پدید آمده بود که هیچگاه تابع خان واحدی نبودند. (4)
تاریخ قراخانیان در ماوراءالنهر با نام«هارون بنموسی»(هارون الحسن بن سلیمان،در گذشته 384ق/995م)معروف به بغراخان،ملقب به«شهابالدوله»و«ظهیرالدعوه»شروع میشود.او در سال 369 قمری/980 میلادی،اسبیجاب
در شمال تاشکند کنونی را به تصرف خود درآورد-که در اختیار طایفهای از ترکان مطیع سامانیان بود-و شهر بلاساغون را مرکز حکومت خود قرار داد.بغراخان در سال 381 قمری/992 میلادی به بخارا حمله کرد و نوح سامانی را وادار به ترک شهر نمود. (1)بعد از بغراخان هارون،نصربنعلی(382-403ق/993-1013م)-معروف به ارسلان ایلک و بزرگ این طایفه در اوزکند-حکومت را به دست گرفت.او در سال 389 قمری/1000 میلادی در دومین لشکرکشی خود به سمرقند،این شهر را تصرف کرده و به حکومت سامانیان بر ماوراءالنهر خاتمه داد و نمایندگانی از جانب خود برای سمرقند و بخارا تعیین نمود. (2)«ناصرالدوله قدرخان،یوسف بنهارون بغراخان»(درگذشته 423ق/1033م)با مرگ او به قدرت رسید و روابط خوبی با محمود غزنوی برقرار کرد. (3)
در همین حال،«منصور بنعلی»معروف به طغانخان یا ارسلانخان،برادر بزرگ نصربنعلی ارسلانخان-که مدتی در کاشغر قدرت داشت-حکومت ماوراءالنهر را به دست گرفت و تا زمان مرگ خود در سال 408 قمری/1018 میلادی فرمانروایی کرد. (4)در زمان او-حدود سال 407 قمری/1017 میلادی-محمود غزنوی که از کشتهشدن خوارزمشاه،ابوالعباس مأمون بن مأمون به دست درباریانش آگاه شد،برای اشغال خوارزم از جیحون گذشته و تا شهر کاث پایتخت قدیم خوارزم پیش رفت و پس از تصرف خوارزم،آن را به«آلتونتاش»
واگذار کرد. (1)قراخانیان چند سال بعد،پس از اتحاد با یکدیگر به قلمرو غزنویان یورش بردند که شکست سختی را متحمل گردیدند. (2)
پس از منصور بن علی،«علی تکین»یا علی بنحسن،برادر یوسف قدرخان،حاکم کاشغر-که احتمالاً پسر بغراخان بود-به قدرت رسید.او پیشتر در برخی نواحی ماوراءالنهر از جمله بخارا امارت داشت،ولی به دست برخی رقیبان خود خلع و زندانی شده بود.چندی پس از مرگ منصور بن علی،او دوباره به بخارا بازگشت و با کمک طوایف کوچنشین آلسلجوق-اسرائیل یا ارسلانبنسلجوق-رقیبان خود را از میان برده و حکومت بخارا و سمرقند را تا سال 426 قمری/1035 میلادی به دست گرفت؛ (3)اما روابط آنها اندکی بعد به خصومت گرایید.
قدرخان،حاکم کاشغر که از اقدامات علیتکین نگران بود،با اتحاد با محمود غزنوی به قلمرو وی یورش آورد،ولی بینتیجه عقب نشست. (4)محمود غزنوی به طوایف سلجوقی-متحدان علیتکین-تاخته و اسرائیل(ارسلان)بنسلجوق را به اسارت گرفت. (5)در همین زمان،علی به قصد ایجاد تفرقه میان سلجوقیان،یوسف بن موسی از بزرگان این طایفه را به خود نزدیک کرد و چون او با انجام خواستههای علی تکین موافقت نکرد،به دست او به قتل رسید.سلجوقیان در سال426 قمری/1035 میلادی به سرداری«طغرل بیک»به جنگ خان آمدند،ولی شکست سختی
خورده و به خوازرمشاه«هارون بن آلتونتاش»پناه بردند.اما آلتونتاش به آنان نیرنگ زده و شمار زیادی از ایشان را به قتل رساند و باقیمانده سلجوقیان با قصد رفتن به مرو،به بیابانهای شهر نسا-شمال خراسان کنونی-گریختند. (1)
در همین زمان،امیران مستقلی از قراخانیان در برخی شهرهای ماوراءالنهر مانند اوزکند و اخسیکت امارت داشتند. (2)همچنین منازعات داخلیای میان علیتکین و برادرش طغانخان اتفاق افتاد.روابط قراخانیان و غزنویان پس از مرگ محمود غزنوی(421ق/1030م)وخیمتر شد.سلطان مسعود غزنوی سعی داشت با قراخانیان شرقی در کاشغر رابطه دوستانهای داشته باشد و از طرفی،قدرت علیتکین رو به ازدیاد بود؛از این رو،آلتونتاش،فرمانروای خوارزم را مأمور حمله به بخارا نمود.آلتونتاش موفق شد که بخارا و سمرقند را تصرف کند و علی تکین از مقابل او گریخت،ولی چون درآمد نواحی مفتوح،مخارج سپاه خوارزم را تأمین نمیکرد،آلتونتاش با صلاحدید سلطان مسعود به خوارزم بازگشت.زد و خوردهایی میان آلتونتاش و علی تکین در مسیر بازگشت روی داد که پیروزیای برای علی تکین به همراه نداشت.آلتونتاش پس از رسیدن به خوارزم درگذشت و پسرشهارون به امارت رسید.علی تکین نیز دو سال بعد از دنیا رفت (3)و در همین ایام،طغرلبیک از اختلافات داخلی خوارزمیان استفاده کرده و این شهر را تصرف کرد. (4)
اختلافات سیاسی قراخانیان با مرگ علی تکین بالا گرفت و متصرفات آنان بین
حاکمان متعدد تقسیم شد؛به طوری که-براساس سکههای به دست آمده در شهرهای مختلف-امارتهای قراخانی در ماوراءالنهر به ده امارت میرسید. (1)ابراهیمبننصر(درگذشته 460 ق/1068م)معروف به«بوری تگین»و ملقب به«تمغاچ بغراخان»،یکی از قدرتمندترین آنها بود.او در حدود 430 قمری/1039 میلادی بر بخشهای جنوبی ماوراءالنهر،یعنی ختلان،وخش و چغانیان که تحت سلطه مسعود غزنوی بود،حمله کرد.مسعود غزنوی برای پایان دادن به اقدامات بوری تگین به ماوراءالنهر لشکر برد و چون نشانی از دشمن ندید،به سمت ترمذ عقب نشست،ولی در راه بازگشت،مورد هجوم غافلگیرانه قراخانیان قرار گرفت و خساراتی متحمل شد (2)و از این پس،بوریتگین با سرکوب مخالفان داخلی خود-پسران علی تگین-حکومت خود را بر تمامی ماوراء النهر تحکیم بخشید. (3)گفته شده است که بوری تگین مرکز حکومت خود را به سمرقند انتقال داد و با سلطان«مودود غزنوی»،جانشین مسعود،روابطی مسالمتآمیز داشت.این زمان،دوره رشد و بالندگی اقتصادی و اجتماعی ماوراءالنهر و شهرهای آن بود.امنیت سرزمینها و مردم تأمین شد و قیمت کالاها ثابت ماند. (4)
بوریتگین،چند ماه پیش از مرگش به نفع فرزندش«شمسالملک»(درگذشته472ق/1080م)از سلطنت کنارهگیری کرد،اما پسر دیگر او به نام«شعیث»پرچم مخالفت در برابر برادرش برافراشت،جنگ میان دو برادر در سمرقند به سود شمسالملک تمام شد، (5)اما درگیریهای خانوادگی،همچنان در
میان امیرزادگان قراخانی وجود داشت و در سال 465 قمری/1073 میلادی به اوج خود رسید.آلپارسلان،سلطان سلجوقی ایران و عراق در این زمان با سپاه بزرگی برای سرکوبی شمسالملک به ماوراءالنهر لشکرکشی کرد،اما در جریان محاصره یکی از قلعههای ماوراءالنهر به قتل رسید. (1)شمسالملک با استفاده از فرصت پیشآمده به خراسان هجوم آورد و تا بلخ پیش آمد و سپس به بخارا بازگشت. (2)بلافاصله پس از بازگشت شمسالملک،ملکشاه(465-486 قمری/1073-1093 میلادی)سلطان جدید سلجوقی به قلمرو او حملهور شد و شمسالملک که تاب مقاومت نداشت،تقاضای صلح نمود که از جانب ملکشاه پذیرفته شد. (3)شمسالملک با امرای قراخانی کاشغر و بلاساغون نیز منازعاتی داشت که در نهایت به واگذاری بخشهایی از قلمرو شمال و شمالغربی او-از جمله فرغانه-به خانهای مزبور انجامید. (4)
بخشهایی از حکومت شمسالملک در آرامش گذشت؛به طوری که حتی اقداماتی عمرانی نیز ترتیب داد.او به ساخت بناهای باشکوه،توجهی خاص داشت؛چنانکه کاخ شمسآباد را در بخارا بنا کرد و رباطهایی(کاروانسرا)را در جادهها احداث نمود. (5)«عمعق بخارایی»از شاعران فارسیسرا با شمسالملک معاصر بود و قصایدی در مدح او دارد. (6)
سلجوقیان از طوایف ترکی بودند که از اواخر قرن چهارم هجری-تقریباً همزمان با روی کار آمدن قراخانیان در نواحی ماوراءالنهر و آسیای میانه-در صحنه سیاسی ظهور کردند.آنان طایفهای دامدار بودند که در پی دستیافتن به مراتع بهتر،از نواحی شمالی آسیای میانه به نواحی جنوبیتر کوچ کرده،با عبور از سیحون،به ماوراءالنهر وارد شده،به تدریج به مرزهای خراسان نزدیک گردیدند و از همین زمان،روابط آنان با ایلکخانان در ماوراءالنهر و غزنویان در خراسان آغاز شد.
سلجوقیان در ابتدا روابط دوستانهای با خانهای ماوراءالنهر و محمود غزنوی داشتند،ولی افزایش نفوذ آنان موجب نگرانی امیران مذکور گردید و روابط آنان به تیرگی گرایید.محمود غزنوی برای کنترل سلجوقیان به آنان اجازه داد که به قلمرو او وارد شوند و سپس آنان را در نواحی مختلف پراکنده کرد. (1)
اما علیتکین قراخانی سعی کرد تا میان فرزندان سلجوق اختلاف بیاندازد و آنها را به دست خودشان نابود کند؛اما موفق نشد و کار به جنگ انجامید و چنانکه گفته شد،سلجوقیان در این نبرد(426ق/1035م)شکست خورده و به سوی مرزهای خراسان(قلمرو غزنویان)گریختند.مسعود غزنوی که اینک به جای پدر حکومت میکرد،از حضور سلجوقیان خرسند نبود و به سرکوب و غارت آنان پرداخت؛اما در نبرد دندانقان در سال 429 قمری/1038 میلادی شکست خورد و به غزنه گریخت و طغرلبیک و برادرانش بر شمال و غرب خراسان غلبه یافتند. (2)
پس از این پیروزی،مناطق فتح شده در ماوراءالنهر به«چغریبیک داوود»(ابن میکائیل بن سلجوق)واگذار شد و او در سال 430 قمری/1036 میلادی،خوارزم،بخارا و بلخ را فتح کرد. (1)حاکم خوارزم پس از چندی طغیان کرد و چغریبیک به سرکوب وی رفت و هزار اسب و شهر گرگانج را گرفت.او و آلپ ارسلان،پسرش،نبردهایی با شورشهای محلی و خاقانترک داشتند که در نهایت به صلح با وی انجامید. (2)آلپارسلان در 456 قمری/1063 میلادی،طغیانهای ایالات جیحون علیا را فرو نشاند و آخرین پایگاه غزنویان در این مناطق را از بین برد و سپس به قلمرو قراخانیان-طغماجخان ابراهیم(444-460ق/1052-1068م)-حمله برد و آنان را مطیع ساخته و پیمانهای دوستی با ایشان منعقد نمود (3)و نواحیای از خوارزم و ماوراءالنهر را به پسرانش سپرد.
طغماجخان رئیس ایلکخانان در سال 460 قمری/1068 میلادی درگذشت و پسر او شمسالملک(الدین)نصر،به فکر استقلال و جدایی از سلجوقیان افتاد.آلپارسلان در سال465 قمری/1073 میلادی برای سرکوب او به ماوراءالنهر لشکر برد،ولی در بین راه به دست یکی از فرماندهان خائن کشته شد. (4)
ملکشاه سلجوقی(465-486ق/1073-1093م)که به جای پدر به تخت نشست،برای سرکوب ایلکخانان به ماوراءالنهر روانه شد و شمسالملک(الدین)تن به مصالحه داد.
پس از شمسالملک نصر،برادر او خضرخان به حکومت رسید.درباره دوره و کیفیت سلطنت او اطلاع دقیقی در دست نیست،ولی ظاهراً امارت قراخانیان در این دوره کوتاه رونق یافت. (1)خضرخان در سال 473 قمری/1081 میلادی با عقد پیمانهایی مانع مداخله سلجوقیان در امور ماوراءالنهر شد و بدینترتیب،ماوراءالنهر چند سال آرامش و صلح را تجربه کرد؛اما بدرفتاری پسر او-احمد-و برخی امرای قراخانی موجب شد که عالمان دینی برای نجات خود از دست آنان،دست به دامن ملکشاه شوند. (2)ملکشاه در سال482 قمری/1090 میلادی،بخارا و سمرقند را گرفته و حاکم قراخانی آنها را اسیر ساخت و حاکم قراختایی کاشغر،هارون بنسلیمان بنقدرخان یوسف(درگذشته 496ق/1103م)را واداشت تا خطبه و سکه به نام وی کند.ملکشاه،قبایل و شهرهای دیگر را نیز مطیع خود ساخت. (3)
قراخانیان پس از بازگشت ملکشاه به خراسان،علیه و الی او در سمرقند شورش کردند که این شورش با حمله مجدد ملکشاه سرکوب شد. (4)قراخانیان از این پس مدت نیمقرن تحت تابعیت سلجوقیان حکومت کردند.ملکشاه پس از چندی،احمدخان را آزاد و حکومت ماوراءالنهر را به او واگذار کرد،اما در سال 488 قمری/1095 میلادی به اتهام زندقه و کفر از جانب عالمان دینی از حکومت خلع و اعدام گردید (5)و پسرعموی او،مسعودخان بر تخت نشست. (6)
تمام ماوراءالنهر در حدود سال 491 قمری/1098 میلادی،به فرمان«برکیارق»درآمد و«سلیمان تگین»(درگذشته 495ق/1103م)،«محمود تگین»و«هارون تگین»از جانب وی به حکومت منصوب شدند. (1)
قراخانیان شرقی در زمان سلطان سنجر و در حدود سال 496 قمری/1104 میلادی تلاش کردند که بر ماوراءالنهر تسلط یابند،ولی در پیکار با سلطان سنجر شکست خوردند. (2)سلطان سنجر،ارسلانخان محمد تگین(درگذشته 525ق/1131م)،پسر سلیمان تگین را به امارت گمارد که بیش از بیست سال فرمانروایی کرد و به جز برخی درگیریهایی داخلی،دوره حکومت او از آرامش و ثبات برخوردار بود. (3)ارسلانخان،مساجد،کاخها و رباطهایی احداث کرد (4)و برخی از شاعران این دوره مانند سوزنی،سمرقندی و مختاری غزنوی در دربار او به سر میبردند و او را مدح میگفتند. (5)
ارسلانخان که در اواخر عمرش فلج شده بود،کارها را به پسرش نصر واگذار کرد،ولی شاهزاده جوان در شورشی که از طرف برخی فقیهان هدایت میشد،به قتل رسید. (6)در همین زمان،روابط ارسلان و سلطان سنجر دگرگون شد و در سال 524 قمری/1146 میلادی،سنجر پس از مدتی محاصره،سمرقند را تصرف کرد و ارسلانخان را به بلخ فرستاد که در همانجا
درگذشت. (1)از این پس،سه تن از قراخانیان از جانب سلطان سنجر بر ماوراءالنهر حکومت کردند:نخست«ابوالمظفر تمغاچخان ابراهیم»برادر ارسلانخان؛دوم«قلیچ تمغاچخان ابوالمعالی حسن بنعلی»معروف به حسنتگین؛سوم«رکنالدین محمود»فرزند ارسلانخان که خواهرزاده سلطان سنجر نیز بود و آخرین ایلکخان تابع سلجوقیان میباشد.او تا آخر عمر به سلطان سنجر وفادار بود و قراختاییان در زمان حاکمیت او به ماوراءالنهر یورش آوردند. (2)
قراخانیان روابط خوبی با خلافت عباسی داشتند و به نام آنان خطبه خوانده و سکه ضرب میکردند. (3)عباسیان نیز حاکمیت ایلکخانان را برماوراءالنهر به رسمیت میشناختند و حتی خلیفه«القائم»(درگذشته 467ق/1075م)با درخواست سلطان مسعود غزنوی(درگذشته 432ق/1041م)برای واگذاری ماوراءالنهر به وی موافقت نکرد. (4)سفیرانی در دورههای مختلف حکومت قراخانیان،میان دربار سمرقند و بغداد رد و بدل میشد و در اواخر روزگار قراخانیان-که همزمان با خلافت«المسترشد»بود-این روابط افزایش یافت و از نمایندگان و سفیران متعددی نام برده شده است. (5)
یک قدرت سیاسی-دینی جدید در همان زمانی که قراخانیان تحت تابعیت سلجوقیان خراسان درآمدند،در ماوراءالنهر پدید آمد و آن،خاندان یا صدرهای«آل برهان»بودند.آلبرهان یا بنیمازه از نسل اعراب مهاجر به مرو و از عالمان
دینی منطقه بودند که قبل از این،مقام دینی و فقهی داشتند. (1)
سلطان سنجر در سال 495 قمری/1102 میلادی،پس از تصرف شهر بخارا،اداره شهر را به فردی به نام«امام عبدالعزیز بن عمر بن مازه»سپرد که از خاندانی مشهور به آلبرهان بود و حکومت این شهر تا بعد از حمله مغول در دست این خاندان باقی ماند. (2)افراد این خانواده،گاه با عنوان امام و گاه سلطان،ولی در اغلب موارد با لقب«صدر»خوانده میشدهاند.صدرهای آلبرهان،همانند قراخانیان،پس از جنگ«قطوان»دستنشانده قراختاییان شدند.درباره امارت آنان در شهر بخارا اطلاعات قابل توجی وجود ندارد،ولی نام برخی از افراد برجسته این خانواده مشخص شده است.«عمربن عبد العزیز»،مشهور به حسامالدین،شهید فقیه،مفسر و عالم دینی شهر بود که در جنگ قطوان به قتل رسید.کتابهای فقهی متعددی برای وی برشمردهاند. (3)
از آخرین افراد این خانواده که به عنوان دستنشانده قراختاییان در بخارا امارت داشت،صدر جهان«محمد بن احمد»(درگذشته 616ق/1220م)،بالاترین مرجع دینی حنفیان بخارا بود و بقیه فقیهان حنفی،تحت نظارت او بودند،اما مردم زندگی شاهانه او را شایسته یک عالم دینی نمیدانستند. (4)او و خانوادهاش در سال 614 قمری/1218 میلادی،به دستور سلطان محمد خوارزمشاه به خوارزم تبعید شدند و همگی به هنگام حمله مغول کشته شدند. (5)
محمود قراخانی-خواهرزاده سنجر-آخرین حاکم این خاندان در ماوراءالنهر بود که پس از سلطه قراختاییان بر این سرزمین،فعالیتهای مختلفی در خراسان داشت و پس از مرگ سنجر و بنا به وصیت او،جانشین وی شد. (1)
پس از شکست محمود قراخانی و سلطان سنجر،از قراختاییان در نزدیکی خجند، (2)قدرت آنان در ماوراءالنهر تحلیل رفت.سلطان سنجر،خود درگیر سرکشیهای«آتسز»در خوارزم بود که پرچم استقلال برداشته و شهرهای خراسان را مورد هجوم خود قرار داده بود،و در ادامه توسعهطلبیهای خود در534 قمری/1140 میلادی به بخارا حمله کرد و شهر را غارت و ویران نمود. (3)
سپاهیان قرلقی محمود قراخانی در سال 536 قمری/1142 میلادی بر او شوریدند.او برای سرکوب آنها از سنجر کمک خواست،اما قرلقها-که قومی پرجمعیت و قبیلهای مقتدر و جنگجو بودند-برای شکست دادن محمودخان از«گورخان قراختایی»-که در این زمان نفوذ خود را تا ایالت فرغانه در شرق ماوراءالنهر گسترش داده بود-کمک خواستند.گورخان-که پیش از این در بلاساغون به دفاع از محمود در برابر اقوام صحرانشین برخاسته بود-جانب قرلقان را گرفت.بنابراین سلطان سنجر در جنگ قطوان در سال 536 قمری/1142 میلادی شکست خورد و به خراسان گریخت.ملکمحمود نیز از قلمرو خود فرار کرد و تمام نواحی شرقی ماوراءالنهر و شهر بخارا به دست قراختاییان
افتاد.قراختاییان در ماوراءالنهر نماندند و آن را به امیران دستنشانده خود واگذار کردند. (1)ایلکخانان و دیگر امیران دستنشانده قراختاییان در ماوراءالنهر،بیشتر نیروی خود را صرف مقابله با اقوام مهاجم ترک مانند غزها و قرلقان مینمودند.
غزان در سال 548-549 قمری/1154-1155 میلادی،به بخارا حملهور شده،آن را ویران کرده،سپس به سمت خراسان تاختند (2)و حاکم قراخانی سمرقند-ابراهیم تمغاچخان-در سال 551 قمری/1157 میلادی به دست مهاجمان قرلقی کشته شد، (3)اما حاکم بعدی سمرقند«چغریخان علی»،قرلقان را به شدت سرکوب کرد؛بهطوریکه به خان خوارزم،ایل ارسلان پناه بردند و او را به حمله به ماوراءالنهر دعوت کردند. (4)
در اواخر سده ششم هجری در شهرهای سمرقند،بخارا و نواحی وابسته به آنها،هنوز بازماندگان قراخانیان تحت تابعیت قراختاییان حکومت میکردند.درباره جزئیات این امارتها اطلاعاتی در دست نیست،اما براساس سکههای یافت شده،نام برخی از آنان مشخص شده است:
«ابراهیم بنحسن»،ملقب به«سلطان السلاطین تمغاچخان»در بخارا در فاصله سالهای574-595 قمری/1179-1199 میلادی حکومت میکرد. (5)بعد از او پسرش«عثمان»در سمرقند به حکومت نشست که حکومتش تا بخارا نیز نافذ بود و
تا سال 609 قمری/1213 میلادی،فرمانروایی نمود. (1)در برخی شهرهای دیگر نیز تا 614 قمری/1218 میلادی حاکمانی از قراخانیان امارت داشتند. (2)
سلطان محمد خوارزمشاه در سال 604 قمری/1208 میلادی،اندکی بعد از یک شورش مردمی در شهر بخارا به این شهر حمله کرد.او در حدود سال 607 قمری/1210 میلادی درحالی که بخش عمدهای از ماوراءالنهر را تحت تصرف خود داشت،فرستاده قراختاییان را-که برای گرفتن خراج آمده بود-از خود راند و رسماً تابعیت خود را از آنان قطع نمود؛سپس قصد تصرف سمرقند را کرد و به حاکم قراخانی آن،عثمان بن ابراهیم-که تابع قراختاییان بود-نامه نوشت و از او خواست که تسلیم شود.عثمان قراخانی که از خانهای قراختایی آزردهخاطر بود،پیمان دوستی با سلطان خوارزمشاه بست و به نام او خطبه خواند و سکه زد (3)و چند سال بعد در سال 609 قمری/1212 میلادی از دنیا رفت.سلطان محمد خوارزمشاه در چند درگیری متوالی،پای قراختاییان را از ماوراءالنهر قطع کرد، (4)و بدینترتیب،حاکمیت قراختاییان بر ماوراءالنهر برچیده شد و این سرزمین به طور کامل تحت حکومت خوارزمشاهیان درآمد.
عامل دیگری که علاوه بر سلجوقیان،حکومت قراخانیان را در آسیای میانه تهدید میکرد،قراختاییان بودند.آنان گروه دیگری از طوایف ترک آسیای شرقی
بودند که در دهههای نخست قرن ششم هجری(اوایل حکومت سنجر در خراسان)از شمال چین رانده شده و به سوی ترکستان و ماوراءالنهر روانه شدند.گروهی از آنان در سال 523 قمری/1128 میلادی با امیر قراخانی کاشغر،ارسلانخان احمد درگیر شده و به عقب رانده شدند،اما یکی از شاهزادگان ختایی با شکست دادن حاکم قراخانی بلاساغون،این شهر را تصرف کرد و لقب گورخان (1)(شاه شاهان)بر خود نهاد.این طایفه در منابع تاریخی مسلمانان به قراختاییان-همچنین به سبب انتساب به گورخان،به گورخانیان-مشهور شدند. (2)
گورخان به تدریج امرای قراخانی کاشغر و ختن را تابع خود کرده و بعد از پیروزی در نبرد قطوان در سال 536 قمری/1141 میلادی و شکست سلطان سنجر،بر ماوراءالنهر مسلط شد.گورخان در این نبرد به حمایت گروهی از ترکان شورشی ماوراءالنهر-قرلقها-برآمد و همچنین پیشنهاد سلطان سنجر را برای مسلمان شدن رد کرد.او سپاه متحد سلطان سنجر و محمود قراخانی-حاکم ماوراءالنهر-را شکست داد و تا مرزهای خوارزم پیش رفت.آتسز که با خوارزمشاهیان توان مقابله را نداشت،صلح کرد و این امر موجب قدرت یافتن بیشتر آتسز و تلاشهای وی برای تصرف خراسان شد. (3)
گورخان برخلاف قراخانیان و سلجوقیان،سرزمینهای تازه فتح شده را میان خانواده خود تقسیم نکرد،بلکه حکام مسلمان محلی را ابقا نمود و به آنان خودمختاری داد و نمایندگانی از طرف خود در دربارشان گماشت تا خراج سالیانه را گرد آورند.
شیوه حکمرانی قراختاییان،شبیه چینیان،و مرکز حکومتشان شهر«بَرَسخان»نزدیک دریاچه«ایسیگل»بود. (1)گورخان،بودایی بود و پیروان مذاهب مختلف را در اجرای مناسک دینی خود آزاد میگذاشت و این امر سبب قدرت یافتن روحانیون،بهویژه خاندان برهان در بخارا شد؛بهطوری که حاکم قراختایی این شهر،تحت نظارت«تاجالدین احمد بن عبدالعزیز»قرار داشت.
جانشینان گورخان،بیش از هفتاد سال بر ماوراءالنهر حکومت کردند و سرانجام در سال 609 قمری/1212 میلادی به دست سلطان محمد خوارزمشاه از حکومت برکنار شدند. (2)تاریخ فرمانروایی و فرمانروایان این خاندان،بهگونهای مبهم است که نمیتوان به درستی تصویری از آن ترسیم کرد.
شورشهای متعددی در دوره قراختاییان برپا شد و آنان ناگزیر بودند که برای سرکوب آنها اقدام کنند وحتی قرلقها که در ابتدا متحد آنان بودند،پس از چندی در زمره شورشیان درآمدند.مهمترین رقیب سیاسی قراختاییان،امیران خوارزم بودند که از زمان سلطه قراخانیان و سلجوقیان بر منطقه،برای دستیابی به قدرت بیشتر و سلطه مطلق تلاش میکردند.میتوان گفت که امیران این خاندان،هیچگاه نتوانستند امنیت و صلح داخلی و خارجی را در سراسر ماوراءالنهر برقرار سازند. (3)
قراختاییان چنان تأثیر عمیقی از فرهنگ چینی گرفته بودند که ممکن نبود بتوانند مسلمان شوند.با این حال،اسلام در این دوره نیز گسترش یافت.
بخش اندکی از نواحی مسلماننشین در ابتدای ظهور قراختاییان در شمال بلاساغون وجود داشت،ولی اندکی پیش از ظهور مغولان،از وجود امیران و
حکمرانی مسلمانان در این ناحیه نام برده شده است.همچنین در پایان حکومت قراختاییان،شاهد فعالیت وزیران مسلمانی هستیم که در خدمت فرمانروایان غیرمسلمان بودند و نیز شاهد پدیدآمدن دولتهای اسلامی جدید در سرزمینهایی هستیم که پیش از این هیچ نشانی از حکومت اسلامی در آنها نبوده است. (1)
گسترش اسلام به سمت شرق سختتر بود؛زیرا طوایف اویغور در این ناحیه ساکن بودند که به سبب بهرهمندی از فرهنگ و تمدن غنیتر نسبت به ختاییان،مقاومت بیشتری در برابر تبلیغات اسلامی نشان میدادند. (2)
اگرچه حاکمان در دوره قراخانیان و قراختاییان،ترک زبان بودند،ولی زبان فارسی بر کل ماوراءالنهر چیره بود و زبان ترکی نتوانست جای خود را بازکند.حتی ادبیات اسلامی در نواحی شرقیتر آسیای میانه،مانند کاشغر،تحت تأثیر زبان ترکی درنیامد و زبان فارسی بیشتر در امور دینی کاربرد داشت.تنها اثر ادبی دینی که به زبان ترکی تدوین شد،کتابی است به نام قوتادقوبیلیگ که در سال 462 قمری/1070 میلادی،توسط شخصی به نام یوسف برای حاکم شهر کاشغر نوشته شد.این کتاب،منظومهای اخلاقی و به معنای دانش خوشبختی آفرین(یا دانش سزاوار فرمانروا)بود که نکات اخلاقی و پندآموزی را برای پادشاهان و دولتمردان در خود جای داده بود.نویسنده در مقدمه کتاب تأکید میکند که از این قبیل کتابهایی که در زبان عربی و فارسی فراوان است،هیچ نمونهای در زبان ترکی وجود ندارد.اهمیت این اثر در این است که شعر ترکی تا آن زمان به صورت مدون درنیامده بود. (3)
خوارزم،سرزمینی در شمال غربی خراسان و غرب ماوراءالنهر بود که گاه جزء خراسان محسوب شده و در برخی دورهها از محدوده ماوراءالنهر بود.این سرزمین پهناور در دو طرف رودخانه جیحون قرار داشت و دو شهر مهم«کاث»در شرق جیحون،و«اورگنج»یا جرجانیه در غرب آن،هر کدام در یکی از دورهها مرکز حکومت خوارزم بود.
خوارزم،هم از لحاظ سیاسی و هم از لحاظ اقتصادی،منطقه مهم و قابل توجهی بود.از نظر سیاسی،چون ایالت خوارزم در مرز سرزمینهای اسلامی با نواحی غیر مسلماننشین قرار داشت،بنابراین از ثغور به شمار میرفت و از این بابت اهمیت داشت.
جنبه اقتصادی خوارزم نیز بسیار قابل توجه بوده است.علاوه بر تولیدات کشاورزی این منطقه که به سبب مجاورت با رودخانه جیحون چشمگیر بود،بازرگانی نیز به اوضاع اقتصادی خوارزم رونق بسیار میداد.کالاهای تولیدی ماوراءالنهر به سرزمین ترکان صادر و کالاهای دشتهای قبچاق وارد میشد.به طور عمده،کالاهای وارداتی را پوست حیوانات نواحی سردسیر برای دوخت لباسهای زمستانی و نیز بردگان سفیدپوست ترک و غیرترک تشکیل میدادند.
خوارزم در دورههای مختلف اسلامی،تحت حاکمیت دولتها و امیران گوناگون بود که طبق شیوه باستانی خوارزمشاه نامیده میشدند.
در دوره پیش از اسلام که خوارزم یکی از ایالتهای پادشاهی ایران به شمار
میرفت،ساتراپهای ایرانی بر آن حکومت میکردند.در دوره اسلامی نیز با وجود اینکه این سرزمین تحت نظارت فرمانداران خراسان یا دولتهای ماوراءالنهر اداره میشد،امیران محلی از مردمان بومی انتخاب میشدند.
یکی از قدیمیترین این امیران،آلعراق یا خوارزمشاهیان قدیم بودند که در شهر کاث حکومت میکردند.پادشاهان این خاندان که تا زمان سامانیان فرمانروایی داشتند،نسب خود را به کیخسرو،از پادشاهان باستانی ایران میرساندند و ظاهراً از پیش از اسلام در این ناحیه حکومت میکردند.
خاندان دیگری که در خوارزم به نام خوارزمشاه فرمانروا شدند،آلمأمون یا مأمونیان بودند.آنان در ابتدا تحت امر سامانیان بودند و با انقراض آنان،باجگذار غزنویان گردیدند و تنها در دوره فترت بین انتقال قدرت از سامانیان به غزنویان برای مدت کوتاهی استقلال داشتند.نخستین خوارزمشاه این خاندان،ابوعلی مأمون بن محمد،والی قبلی گرگان بود که در سال 385 قمری/996 میلادی با تصرف خوارزم،امارت آنجا را یافت.شهر کاث در زمان پسر او علی،مرکزی برای حضور دانشمندان و ادیبان بزرگی چون ابوریحان،«ابونصرعراق»،«ابوسهلمسیحی»و دیگران گردید.ایلکخانان که بر نواحی شرقی و شمال شرق ماوراءالنهر سلطه یافته بودند،در زمان ابوالعباس مأمون-برادر علی-تهدیدی برای خوارزمشاه به شمار میرفتند.ابوالعباس با آنان مصالحه کرد.او همچنین با فرستادن هدایایی برای سلطان محمود غزنوی پادشاه خراسان،خطبه خواندن و سکه زدن در برخی شهرها به نام وی،اعلام تابعیت از غزنویان نمود.این امر موجب شورش سپاهیان او شده و ابوالعباس را در 407 قمری/1017 میلادی به قتل رساندند.سلطان محمود که از مدتها قبل به فکر تصرف خوارزم بود،به
بهانه قتل ابوالعباس-شوهر خواهرش-سپاهیان خوارزم را درهم کوفت و امیری از جانب خود برای این ناحیه تعیین کرد و به امارت مأمونیان خاتمه داد. (1)
خوارزمشاهیان از سلسلههای ترکنژادی هستند که حدود نیم قرن بر نواحی خوارزم،شرق ماوراءالنهر و تقریباً تمام ایران فرمانروایی داشتند.البته این محدوده جغرافیایی،قلمرو آنان در همه روزگار حکومتشان نبود،بلکه به تدریج و در اوج قدرت خود،به این توسعه سیاسی دست یافتند.حاکمیت خوارزمشاهیان در این منطقه،تأثیر بهسزایی بر گسترش علوم و آبادانی در ماوراءالنهر داشت.
خوارزمشاهیان،نخست امیران خوارزم بودند،ولی به تدریج پیشرفت کرده و محدوده تحت حاکمیتشان گستردهتر گردید.آنان پس از چندی،از سلجوقیان مستقل شدند و قلمرو خود را به سمت غرب توسعه دادند و در زمان سلطان علاءالدین تکش(568-596ق/1173-1200م)ری را گرفته و با کشتن آخرین شاه سلجوقی،طغرل بن ارسلان شاه و پایان دادن به این حکومت،عراق عجم را نیز تصرف کردند.خلیفه الناصر در سال 591 قمری/1195 میلادی به قصد محدود کردن تکش به نواحی اصفهان لشکر کشیده،این شهر و نیز همدان و خوزستان را از خوارزمشاهیان گرفت،ولیاندکی بعد،تکش با عقب راندن سپاهیان خلیفه،نواحی مذکور را باز پس گرفت. (2)
سلطان تکش قصد داشت که اسماعیلیان را از بین ببرد و قلعههایشان را ویران کند،اما موفق نشد.او همچنین نتوانست موافقت خلیفه الناصر عباسی را برای
واگذاری قلمرو قبلی سلجوقیان به وی جلب کند و این امر باعث بروز دشمنی میان آنها شد،ولی او زمانی برای درگیر شدن با عباسیان نیافت.جانشین او،سلطان محمد(596-617ق/1200-1221م)به توسعه سلطه خویش بر نواحی دیگر پرداخت و در سال606 قمری/1210 میلادی،مازندران را ضمیمه قلمرو خوارزمشاهیان ساخت (1)و سپس با تصرف کرمان و سیستان تا سواحل رود سند،آن را وسعت بخشید. (2)او که در این زمان در اوج قدرت و غرور بود،به فکر تغییر خلافت بغداد افتاد و به فتوای گروهی از علمای ماوراءالنهر،نام خلیفه ناصر را از خطبهها انداخت و یکی از سادات حسینی ترمذ را به خلافت برگزید و سپس از همدان راهی بغداد شد تا او را به جای الناصر به خلافت بگمارد،اما به سبب سرما و برف شدید زمستان-که بسیاری از سپاهیان و چهارپایان او را هلاک ساخت-به ناچار در سال 614 قمری/1218 میلادی به خراسان بازگشت. (3)
با توجه به موضوع کتاب،سعی میشود که در ادامه فقط وقایع حکومت خوارزمشاهیان در محدوده ماوراءالنهر مورد بررسی قرار گیرد.
خوارزمشاهیان در ابتدا به عنوان دستنشاندگان سلجوقیان در خوارزم به قدرت رسیدند،«بلکا تکین»که از ارکان دولت سلجوقی بود،غلامان ترکنژادی را از ناحیه غرجستان خریداری کرده بود که فردی به نام«انوشتکین»نیز در بین آنها بود.انوشتکین توانست به تدریج در دستگاه حکومتی ملکشاه سلجوقی-در
اثر کفایت و کاردانی-پیشرفت کند و به همین دلیل،شحنگی ولایت خوارزم به او سپرده شد.انوشتکین مطابق معمول،خوارزمشاه نامیده شد و تا سال 490 قمری/1098 میلادی بر سمت خود باقی بود (1)و فرزندان انوشتکین،مدت صدوسی سال در خوارزم حکومت کردند.
پس از انوشتکین،پسرش قطبالدین محمد،حاکم خوارزم شد.او ابتدا از جانب سلطان برکیارق سلجوقی تأیید شد،ولی ظاهراً بعدها تحت تابعیت سلطان سنجر درآمد؛چنانکه هر سال،خود یا پسرش به دربار سنجر میرفتند (2)و به همینترتیب،سی سال بر خوارزم فرمانروایی داشت.با مرگ او در سال 521 قمری/1127 میلادی،فرزندش آتسز از جانب سلطان سنجر به جانشینی او تعیین شد.
دوران حکومت آتسز را میتوان به دو دوره تقسیم کرد:
1.دوره تابعیت از سلطان سنجر سلجوقی؛
2.دوره تلاش برای دستیابی به استقلال.
آتسز در زمان تابعیت از سلطان سنجر،همانند دوران پدرش،وفاداری خود را به سلجوقیان ابراز میداشت و هیچ نافرمانی از خود نشان نمیداد.حتی یک بار با آگاهی از توطئه سوءقصد به سلطان سنجر،جان او را نجات داد.این امر موجب شد که موقعیت ممتازتری نزد سلطان بیابد،ولی مورد حسادت و دشمنی توطئهگران نیز واقع شد؛به طوری که دسیسهای برای از میان برداشتن او ترتیب دادند که ناکام ماند. (3)این وضعیت تا سال 529 قمری/1135 میلادی ادامه داشت
و آتسز محبوب مردم و مورد حمایت آنان بود،اما از این سال به بعد،او تلاش خود را برای استقلال از سلجوقیان آغاز کرد. (1)
آتسز با قطع رابطه خود با سلطان سنجر،کوشید تا قلمرو خود را توسعه دهد.سلطان سنجر با سپاه بزرگی به خوارزم حمله کرد و آتسز با بر جای گذاشتن تلفات بسیار و کشته شدن پسرش،از خوارزم گریخت.او پس از بازگشت سنجر به خراسان،تحت حمایت مردم خوارزم به این شهر بازگشت.از این پس،نبردهای متعددی میان آتسز و سلطان سنجر روی داد که در اغلب موارد به شکست و عقبنشینی آتسز میانجامید.او یکبار به بخارا یورش برد و بار دیگر در 536 قمری/1142 میلادی،قراختاییان را به حمله به خراسان تحریک نمود که شکست و خسارات بسیاری را برای سلطان سنجر به همراه داشت.او حتی تلاش کرد که از خلیفه وقت بغداد،المقتفی،فرمان حکومت ماوراءالنهر را بگیرد،ولی با حملات مجدد سلطان سنجر در سالهای 538 و 542 قمری/1144 و 1148 میلادی،این کار او به نتیجهای نرسید. (2)سرانجام به طور ظاهری با سنجر مصالحه نمود و تا سال 551 قمری/1156 میلادی که در شهر قوچان درگذشت،تحت امر سلجوقیان بر خوارزم حکومت کرد. (3)
فرزند و جانشین او،ایل ارسلان(551-568ق/1156-1173م)با استفاده از فرصت حاصل از مرگ سنجر(درگذشته 552ق/1157م)توانست به آرزوی وی تحقق بخشد.او با خروج از تابعیت سلجوقیان،توانست نواحیای از خراسان و گرگان
را تصرف کند.کوششهای بیشتر او به نتیجهای نرسید و او راهی نبرد با ترکان کافر شد (1)و او خاقان افراسیابی سمرقند را شکست داده،سمرقند و بخارا را ضمیمه قلمرو خود ساخت،خاقان به قراختاییان پناه برده و آنان به بهانه اینکه ایلارسلان خراج سالیانه خود را به آنان نپرداخته،به خوارزم لشکر کشیدند.ایلارسلان در کنار جیحون از قراختاییان شکست خورده و اندکی پس از آن درگذشت. (2)
سلطان«شاه محمود»(567-568ق/1172-1173م)که به جای ایلارسلان بر تخت نشست،پسر کوچکتر پدر بود،او توسط علاءالدین تکش،برادر بزرگ خود و فرمانروای ناحیه خجند-که همکاری قراختاییان را جلب کرده بود-از سلطنت برکنار و امارت برخی نواحی شمالی خراسان به او واگذار شد.درگیری او با بازماندگان سلجوقیان به زودی در خراسان آغاز شد که از جانب برادرش سلطانشاه برای تصرف خوارزم تحریک شده بودند.تکش،آنان را پیش از رسیدن به جرجانیه(اورگنج)شکست داد و رئیس آنان«مؤید الدین»را به قتل رساند. (3)این اتفاق به منزله نابودی کامل سلجوقیان و استقلال کامل خوارزم شاهیان در خوارزم و بخشی از شمال خراسان بود.
بخش عمده ماوراءالنهر در این زمان تحت تابعیت قراختاییان قرار داشت.درگیری خوارزمشاهیان با آنان به دوران نخستین امیران خوارزمی بازمیگردد.قراختاییان به قلمرو آتسز(درگذشته551 ق/1156م)حملاتی داشتند که در
نهایت به پیمان صلحی میان دو طرف منجر شد و آتسز متعهد به پرداخت خراج سالیانه گردید، (1)اما جانشین او،ایلارسلان(درگذشته 568ق/1173م)که در زمان خود از مقتدرترین امیران ماوراءالنهر به شمار میرفت،اقداماتی علیه آنان ترتیب داد،او به در خواست طوایف ترک قرلق-که از قراختاییان شکست خورده بودند-در حدود سال 553 قمری/1154 میلادی به سمرقند لشکر کشید،ولی در مقابل قراختاییان تاب نیاورده و به صلح با آنان و پرداخت خراج قبلی راضی شد. (2)قراختاییان به این سبب که خوارزمشاه از پرداخت خراج خودداری کرده بود،به سمت خوارزم یورش بردند،ولی ایلارسلان با خراب کردن سدی در نزدیکی شهر،لشکر قراختایی را وادار به عقبنشینی کرد. (3)
سلطان علاءالدین تکش(568-596ق/1173-1200م)،از نیرومندترین خوارزمشاهان بود و قلمرو این دولت در زمان او گسترش بسیاری یافت.او که با کمک قراختاییان و به شرط پراخت خراج سالیانه به خوارزمشاهی رسید،ظاهراً تحت تابعیت آنان قرار داشت، (4)اما بیشتر در مناطق شمالی خوارزم و در مرزهای ترکستان،مشغول جنگ بود و در نواحی شرقی ماوراءالنهر که در دست امیران قراخانی به عنوان دستنشاندگان و حاکمان تابع قراختاییان قرار داشت،دخالت نمیکرد.تکش با ترکان ختایی-قبچاقی-که بخارا را تصرف کرده بودند نیز جنگید و این شهر را در 594 ق/1198 م از آنان پسگرفت. (5)پس از مرگ او،
پسرش«قطبالدین محمد»(596-618ق/1200-1222م)که لقب علاءالدین بر خود نهاده بود،به سلطنت رسید.سلطان محمد در ابتدای حکومت خود با برادر زادهاش«هندوخان»-که مدعی سلطنت بود-درگیر شد و او را به سرزمین غور فراری داد.هندوخان برای شکست سلطان محمد،پادشاهان غور«غیاثالدین»و«شهابالدینغوری»را به حمله به خوارزم تشویق کرد، (1)ولی سلطان محمد پس از چند جنگ در سال604 قمری/1206 میلادی،غوریان را درهمکوبید و سرزمین آنها را تا انتهای مرزهای جنوبی افغانستان،تحت سلطه خود درآورد (2)و در سال 612 قمری/1214 میلادی نیز پایتخت آنان غزنین را تصرف کرد. (3)
اقدامات نهایی برای سلطه خوارزمشاهیان بر تمام ماوراءالنهر در زمان سلطان محمد صورت گرفت و تنها مشکل سلطان محمد در این راه،ترکان قراختایی در شرق و شمال شرقی ماوراءالنهر بودند،خوارزمشاهیان از زمان آتسز که مغلوب گورخان قراختایی شده بود،همه ساله به این ترکان غیرمسلمان خراج میپرداختند و در واقع،تابع آنان به شمار میرفتند.ایلارسلان و تکش در زمان خود،تلاشهایی برای رهایی از قید قراختاییان کردند،ولی موفق نشدند. (4)حتی سلطان تکش در درگیریهایی با برادرش سلطانشاه برای جلب موافقت گورخان،بار دیگر پرداخت خراج سالیانه را پذیرفت.
در زمان سلطان محمد،آمادگی بیشتری برای استقلال وی از قراختاییان فراهم شده بود.یکی از عوامل تأثیرگذار در این زمینه،مشکلات قراختاییان در سرزمینهایشان در خارج از ماوراءالنهر و درگیریهایشان با رقیبان سیاسی بود. (1)از سوی دیگر،مردم ماوراءالنهر نیز که از ستم قراختاییان خسته شده بودند.و آوازه قدرت سلطان محمد را شنیده بودند،از این امر به نزد سلطان شکایت کردند.سلطان محمد در سال 607 قمری/1209 میلادی،نخست از پرداخت خراج سالیانه به قراختاییان امتناع و فرستاده آنان را در جیحون غرق کرد و سپس با لشکرکشی به بخارا و سمرقند،این شهرها و نواحی تابع آنها را از تصرف قراختاییان بیرون آورد.عثمان خانایلک،خانی که از جانب گورخان بر این ناحیه حکومت میکرد نیز از آمدن سلطان استقبال کرد.سپس سلطان خوارزمشاهی قراختاییان را در شهر طراز-از شهرهای مرزی ماوراءالنهر-شکست داده و سردار آنان را به قتل رسانید و به اینترتیب بر حاکمیت قراختاییان بر ماوراءالنهر و قراخانیان که تحت امر آنان بودند،پایان داد. (2)
سلطان محمد،عثمانخان را به حکومت سمرقند باقی گذاشت و دخترش را به ازدواج او درآورد،اما عثمانخان در اثر ستم عاملان خوارزمشاه بر مردم،به مخالفت با سلطان برآمد،سلطان سمرقند با سپاهی راهی سمرقند شد و پس از استیلای بر شهر،دستور قتل عام داد.عثمانخان و بیشتر بستگانش نیز کشته شدند و بدینترتیب بیش از دو قرن امارت ایلکخانان بر ماوراءالنهر خاتمه داد؛ (3)اما قراختاییان هنوز امارتی در پشت مرزهای ماوراءالنهر داشتند.سلطان محمد
خوارزمشاه برای از میان برداشتن کامل قراختاییان با«کوچلکخان»رئیس طایفه نایمان-که از تیره مغولان و مسیحی بودند-متحد شد.این دو پادشاه از دو طرف بر قراختاییان یورش برده و دولت آنان را منقرض ساختند و قلمروشان را بین خود تقسیم نمودند. (1)
خوارزمشاهیان در مدت کوتاهی بر قلمرو وسیعی سیطره یافتند،ولی حاکمیت آنان دوام چندانی نیافت و به زودی با تهاجم مغولان نابود گردید.
سلطان محمد خوارزمشاه با از میان برداشتن قراختاییان در مرزهای شرقی و شمال شرقی ماوراءالنهر-چنانکه گفته شد-قلمرو خود را به مجاورت سرزمین مغولان رساند.از طرفی چنگیزخان نیز در راستای توسعه حاکمیت خود و متحد کردن طوایف ترکی-مغولی،بقیه قراختاییان را در ترکستان شرقی از بین برده و طایفه نایمان و رئیس آنان،کوچلُکخان-متحد سلطان محمد در از بین بردن قراختاییان-را که بر بخشی از نواحی مرزی ماوراءالنهر سلطه داشت،از قدرت برکنار کرد. (2)
آنچه که از قرائن پیداست،چنگیزخان در این زمان برنامهای برای حمله به سرزمینهای غربیتر،یعنی قلمرو خوارزمشاهیان نداشت و بیشتر توان او در متصرفاتش در چین و ترکستان شرقی صرف میشد.او با آگاهی از اوضاع ایران و عظمت حکومت خوارزمشاهی،تصمیم داشت که روابط تجاری خود را با این
سرزمینها توسعه دهد و بدین منظور چند تن از بازرگانان ایرانی را به نمایندگی خود و همراه با پیامی برای سلطان محمد،روانه خوارزم کرد.سلطان خوارزم گرچه بنا به دلایلی از پیام چنگیز به خشم آمد،اما کاروانی تجاری را برای نشان دادن عظمت و ثروت خود به مغولستان فرستاد،اما نه تنها هیچ یک از این رفت و آمدها به تحکیم روابط دو پادشاه کمکی نکرد،بلکه خصومت آن دو را نسبت به یکدیگر افزایش داد.با این حال در حدود سال 614 قمری/1218 میلادی،کاروانی بزرگ و با کالاهای فراوان از مغولستان راهی خوارزم شد،اما این کاروان در شهر«اترار»به دست«غایرخان»حاکم شهر-که از خویشاوندان سلطان محمد بود-و با موافقت ضمنی سلطان غارت شد و کاروانیان به قتل رسیدند. (1)زمانی که این خبر به چنگیزخان رسید،به منظور انتقامگیری و مجازات خوارزمیان در سال 616 قمری/1220 میلادی به قلمرو سلطان محمد لشکرکشی کرد.سلطان محمد که دشمن قدرتمند خود را خوار میشمرد،با صلاحدید برخی از فرماندهان خود،به جای مقابله با مغولان در مرزهای شرقی به آنان اجازه ورود به ماوراءالنهر را داد تا در یک فرصت مناسب،آنان را غافلگیر کند،اما هرگز چنین فرصتی برای او فراهم نشد.یورش سهمگین مغولان،سقوط شهرهای بزرگ منطقه و شکست قوای خوارزمشاهی در این شهرها،چنان سلطان را به هراس انداخت که راه عقبنشینی و فرار را در پیشگرفت و سپاه مغول با قصد دستیابی به سلطان،شهر به شهر پیش میآمدند.سلطان محمد به خراسان و جبال و از آنجا به مازندران گریخت و در طی این مدت،فقط چند درگیری مختصر با مغولان تعقیبکننده خود داشت.او در مازندران پنهان شد و برای رهایی از
1) (1) .مغولان و حکومت ایلخانان در ایران،ص28 و بعد از آن.
مغولان و بازگشت به قدرت،دست به دعا و نیایش برداشته و نذرها میکرد و از اعمال زشتش توبه مینمود.در همین حال،مغولان از مخفیگاه او آگاه شدند و این بار سلطان-درحالیکه بیمار بود-به جزیره«آبسکون»گریخت،اما اندکی بعد در اثر بیماری درگذشت. (1)
بیشتر اعضای خانواده سلطان محمد به دست مغولان قتل عام شده بودند.یکی از کسانی که از این مهلکه جان به در برد،پسر او«جلالالدین»بود که اینک بعد از مرگ پدر،خود را وارث سلطنت میدانست و تلاش بسیاری برای زنده کردن مجد و عظمت خانواده کرد.او در نبردهای متعدد خود با مغولان،همه تلاش خود را به کار بست،ولی موفقیت چندانی به دست نیاورد که یکی از عوامل آن،عدم خوشنودی مردم و امیران محلی از دولت خوارزمشاهی بود. (2)در نهایت،سلطان جلالالدین منکبرنی که پس از سالها مقاومت،گرفتار غرور و بوالهوسی شده بود،در سال 628 قمری/1231 میلادی در آذربایجان توسط مغولان غافلگیر شد؛سپاهیانش را از دست داد و خود نیز به طور نامعلومی به قتل رسید. (3)
بدینترتیب،حکومت خوارزمشاهیان در مدت کوتاهی از میان رفت و مغولان بر تمامی آسیای میانه سلطه یافتند.نابودی زودهنگام خوارزمشاهیان،معلول عوامل درونی نیز بود که ستمکاری حاکمان خوارزم از مهمترین این عوامل به شمار میرود.خوارزمشاهیان به ویژه از عهد سلطان محمد،محبوبیتی در نزد مردم،بهویژه در ایالتهای داخلی ایران نداشتند و در نتیجه از پشتوانه و حمایت مردمی
برخوردار نبودند.خوارزمشاهیان حتی با برخی عالمان دینی بدرفتاری میکردند که همین امر موجب نارضایتی بیشتر مردم میشد.نمونه این بدرفتاریها،کشتن«مجدالدین بغدادی»شاگرد«نجمالدین کبری»،سختگیری بر«بهاءالدین ولد»و مهاجرت او به آسیای صغیر و نیز برکناری خاندان روحانی صدرها در بخارا و تبعید شیخالاسلامهای سمرقند بود. (1)همچنین اقدام سلطان محمد برای براندازی خلافت عباسی و گماردن یک سید علوی به خلافت در این زمینه بیتأثیر نبود؛به طوری که حتی احتمال داده شده است خلیفه وقت-الناصر-برای رهایی از خوارزمشاهیان،مغولان را به حمله به ماوراءالنهر دعوت نمود. (2)
اسلام در این دوره،به دورترین نقاط ماوراءالنهر راه یافت و بیشتر ساکنان ترکنژاد این نواحی مسلمان شدند.عامل اساسی در این توسعه اسلامی،مهاجرت عالمان و صوفیان واعظ به نواحی مذکور بود.سرعت اسلامآوردن به گونهای شگفتآور بود که به نوشته ابن اثیر،تنها در یک نوبت در سال 453 قمری/1059 میلادی،دهها هزار نفر در توابع بلاساغون و کاشغر-منتهیالیه مرزهای شرقی ماوراءالنهر-مسلمان شدند و در روز عید قربان قربانی کردند. (3)
مردم ماوراءالنهر،اغلب حنفی و شافعی بودند و حاکمان ترک این سرزمین،اغلب از مذهب ابوحنیفه پیروی میکردند و احترام فراوانی برای عالمان و فقیهان
خود قایل میشدند؛به طوری که حتی برخی از آنان به خواست یکی از فقیهان حنفی از حکومت کنارهگیری کردند. (1)
مذهب ماتریدیه نیز در سمرقند و اطراف آن پیروان بسیاری داشت.ماتریدیه که از طرفداری ترکان بهرهمند بود،در زمان سامانیان-چنانکه در فصل قبل اشاره شد-به وجود آمد و در دوره ترکان گسترش یافت.ماتریدیان تا اندازهای حد میانی معتزله و اهل حدیث به شمار میروند.آنان همانند اهل حدیث،دیدن خداوند در بهشت را جایز میدانستند و در مسئله جبر و اختیار،مذهب جبریان و مفوضه(منظور معتزله است)را نفی میکردند. (2)گرایش ماتریدی در برابر اشعریان دوام نیاورد و به زودی از میان رفت.مشهورترین متکلم ماتریدی در این دوره،فخرالاسلام«علی بن محمد بزدوی»(درگذشته 482ق/1090م)است.او فقیه بزرگ حنفیان در بخارا بود و در مقدمه کتاب مشهور اصولی خود،اعتقادات ماتریدیه را بیان میکند و به نقد آرا و نظرات فیلسوفان و معتزلیان میپردازد. (3)«ابومعین میمون بن محمد نسفی»(درگذشته 508ق/1115م)نیز در کتاب تبصره الادلة خود چنین کرده است. (4)برخی این کتاب را بعد از کتاب توحید ماتریدی،دومین مرجع اعتقادی برای این فرقه میدانند.
آخرین متکلم چیرهدست ماتریدی،«نورالدین ابوبکر احمد صابونی»(درگذشته 580ق/1184م)،فقیه حنفی بخاراست.او با«فخرالدین رازی»،متکلم مشهور اشعری مذهب،مناظراتی داشت و کتابهای متعددی در رد مذهب خود نوشته است. (5)
شیعیان در دوره حاکمیت ترکان،اوضاع بسیار دشواری داشتند.ترکان حنفی با شیعیان به شدت مخالفت و دشمنی میکردند؛چنانکه شیعیان به هیچوجه امکان حضور در امور اجتماعی و اداری را نداشتند. (1)امامیان و اسماعیلیان همواره مورد تعقیب و مجازات بودند.برای مثال:بغراخان سوم،حاکم وقت سمرقند در سال 436 قمری/1045 میلادی که از حضور داعی اسماعیلی در این شهر آگاه شده بود،گروه زیادی از اسماعیلیان را با حیله دستگیر و به دار آویخت. (2)از جمله دلایل حضور و فعالیت اسماعیلیه در قدرت،میتوان برکناری و اعدام«احمد بن خضر قراخانی»امیر سمرقند-به اتهام داشتن کیش اسماعیلی- (3)دانست و گزارشهای نویسندگان اسماعیلی در خصوص حضور داعیان آنان در ماوراءالنهر (4)و فتواهای فقیهان حنفی علیه اسماعیلیان. (5)همچنین شواهد اندکی درباره حضور برخی شیعیان مانند«ابوطاهر سید شرفالدین قمی»در مناصب حکومتی وجود دارد. (6)
کرامیه پیروان«محمد بنکرام»(درگذشته 255ق/870م)از مذاهب دیگر در ماوراءالنهر است که از اهل حدیث به شمار میروند و به جسمانیت خدا اعتقاد داشتند. (7)در اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری،یک شاخه از کرامیه به
نام«هیصمیه»،پیروان«محمد بن هیصم» (1)(درگذشته 409ق/1119م)در ماوراءالنهر وجود داشت. (2)محمود غزنوی از کرامیان حمایت میکرد،ولی قراخانیان آنان را به شدت مورد تعقیب و آزار قرار میدادند.کرامیان به تدریج با فراگیر شدن مکتب اشعری و ماتریدی در منطقه از میان رفتند. (3)همچنین گروهی از جهمیه در قرن پنجم هجری در ماوراءالنهر در نواحی ترمذ زندگی میکردند که اهل سنت،آنها را به سبب اعتقادشان به حادث بودن علم و کلام خدا تکفیر میکردند. (4)جهمیه در واقع معتقد به جبر بودند. (5)
بحث کلامی در قرنهای پنجم و ششم هجری در ماوراءالنهر رواج بسیار داشت.اشاعره و ماتریدیه به شدت به مقابله با معتزله و شیعه برخاسته بودند و درگیریهای کلامی آنها آنقدر دامنهدار بود که«هجویری»نویسنده کشف المحجوب در سیستان از آن یاد میکند. (6)
تصوف نیز در ماوراءالنهر رواج و توسعه فراوان داشت و شخصیتهای بهنامی از متصوفه در آن به سر میبردند.«معینالفقرا»در کتاب خود به شماری از ایشان اشاره کرده است؛از جمله:«ابوابراهیم اسماعیل بن نصر صفار» (7)(درگذشته
1) (1) .محمدبنهیصم،تواناترین متکلم کرامی به شمار میرفت و به گفته شهرستانی،توانسته بود نظریههای کرامی را بر اصولی خردپسند و در عین حال متکی بر سنتگرایی استوار سازد.ر.ک:الملل و النحل ص79.
2) (2) .همان.
3) (3) .همان و مادلونگ،فرقههای اسلامی،ص75.
4) (4) .اسفراینی،ص96.
5) (5) .فرهنگ فرق اسلامی،ص145.
6) (6) .دایرة المعارف بزرگ اسلامی،ج6،ص201.
7) (7) .معین الفقراء،تاریخ ملازاده،ص20.
461ق)؛«عبیدالله بن مسعود صدرالشریعه»-بانی مدرسهای در بخارا(درگذشته 747ق)و صاحب تصانیف؛ (1)«ابوعبدالله محمد بن احمد وراق»معروف به غنجار(درگذشته 412ق)صاحب تاریخ بخارا و کتابهای دیگر مانند فضایل الصحابه الاربعة؛ (2)«جمالالدین ستاجی»(درگذشته 644ق)نویسنده چندین کتاب در تفسیر و حدیث و تصوف،و نیز از بزرگان اهل تصوف در زمان خود؛ (3)«شمس الائمه کردری»(درگذشته 642ق)از بزرگان متصوفه؛ (4)«سیفالدین باخرزی»(درگذشته 659ق)از بزرگان اهل تصوف و جانشین شیخ نجمالدین کبری، (5)«محمد بن عمر»(درگذشته 593ق)از خاندان صدور بخارا و بزرگان متصوفه (6)و برخی از دیگر از صوفیان. (7)
مراکز اصلی آموزش در این دوره،طبق معمول دیگر نواحی جهان اسلام،مساجد بودند و مراکز آموزشی تخصصیتر مانند مدارس نیز در کنار آنها در حال افزایش و توسعه بودند.از مهمترین مساجد این دوره میتوان به«مسجد جامع بخارا»اشاره کرد که در سال 96 قمری/718 میلادی و به دستور قتیبةبن مسلم،
فاتح ماوراءالنهر بنا گردیده بود و موقعیت آموزشی خود را تا این دوران حفظ کرده و مجالس درسی تفسیر،حدیث،قرائت و املا در آن برپا میشد. (1)چند مسجد نیز در شهر سمرقند از رتبه آموزشی بالایی برخوردار بودند؛مانند مسجد حضرت«خضر»که مرکز تجمع اهل و ادب بود، (2)مسجد جوزجانیه و مسجد عبدالله بنعمر یا مسجد کبود که قدمت آن به زمان ورود اسلام به این شهر میرسد. (3)مسجد جامع شهر کاث نیز مرکز اصلی آموزش در این شهر بود. (4)
تأسیس مدارس خصوصی از اواخر دوره سامانی در حوزه حکومتی آنان آغاز شد و به تدریج در شهرهای آسیای میانه عمومیت یافت.در بخارا که معمولاً دارالحکومه بود،چند مدرسه شهرت یافته بودند:مدرسه«فارجک»که در آتشسوزی از بین رفت،مدرسه«کولارتکین»که در عهد ایلکخانان فعال بود و مدرسه«ارسلانخان»(درگذشته 412ق/1122م)-حاکم قراخانی بخارا از جانب محمود غزنوی-نمونههایی از این مدارس هستند. (5)تقریباً در همین زمان،مأمونیان که در خوارزم در تحول فرهنگی منطقه نقش داشتند،در تأسیس مدارس نیز اقداماتی صورت دادند.«ابوالعباس مأمون»(390-408ق/1100-1118م)مدرسه مأمونیه را بنا کرد که بزرگترین مرکز علمی-ادبی این شهر به شمار میرفت. (6)
از نیمه قرن پنجم هجری،تأسیس نظامیهها در برخی شهرهای آسیای میانه،
همپای دیگر شهرهای بزرگ اسلامیآغاز شد که یکی از آنها در مرو برپا گردید و میتوان تصور نمود که در شهرهای بزرگ دیگری که تحت تابیعت سلجوقیان قرار داشت نیز مدارسی از این دست بنا گردیده باشد.
در بحث از مراکز آموزشی،از خانقاهها نیز باید نام برد.«شرفالدین بن عبدالرحمان»از صوفیان اوایل قرن چهارم،نخستین کسی بود که خانقاههایی در شهر بخارا بنا کرد و در آنها به تعلیم صوفیان پرداخت.«ابومحمد حلیم بن محمد»(درگذشته416ق/1126م)نیز خانه خود را به خانقاه و مرکز تعلیم صوفیان تبدیل کرد. (1)
علوم قرآنی همواره یکی از دانشهای مورد توجه مسلمان بود و در این دوره،در آسیای میانه،کسان بسیاری در این حوزه ظهور کردند؛مانند«ابوبکر احمد بن عمر سمرقندی»(درگذشته489ق/1097م)،«ابوزکریا عبدالرحیم تمیمی»(درگذشته 461ق/1070م)و«قاضی ابومحمد بخاری» (2)که دارای کتابهایی نیز بودند.اما مهمترین رویداد در این علم،در تفسیرنویسی رخ داد.در اواخر قرن پنجم هجری دو مفسرِ توانمند از اهل سنت ظهور کردند.«ابوالقاسم محمود بن عمر زمخشری» (3)(467-538ق/1075م)نویسنده تفسیر الکشاف عن حقائق التنزیل، (4)از مشهورترین مفسران اهل سنت با گرایش معتزلی
است که شهرت او علاوه بر تفسیر قرآن،در ادبیات نیز میباشد.او به سبب مدتی که در مکه اقامت کرد،به جارالله شهرت یافت.مفسر نامی معاصر زمخشری،«ابومحمد حسین بن مسعود فراء بغوی» (1)از فقیهان برجسته شافعی در شهر مرو و صاحب کتاب معالم التنزیل فی تفسیر القرآن،مشهور به تفسیر بغوی است که در نزد اهل سنت از اعتبار قابل توجهی برخوردار است. (2)کتاب مفاتیح الاسرار ومصابیح الابرار نوشته«محمد بن عبدالکریم شهرستانی»و کشف الاستار نوشته«ابوالحسن علی بن محمد نسفی سمرقندی»(درگذشته482ق/1090م)نمونههای دیگری از فعالیت مفسران ماوراءالنهری است. (3)
ابوحفص محمد بن عمر نسفی (4)سمرقندی(درگذشته 537ق)یکی از شخصیتهای بهنام در حوزه حدیث و فقه،کتاب القند فی ذکر علماء سمرقند را نوشته و کتابهایی در باب فقه و تفسیر هم به او نسبت داده شده است. (5)
خاندان سمعانی نیز در شهر مرو از محدثان مشهور به شمار میآمدند.«ابوالمظفر منصور بن محمد»(درگذشته 489ق/1097م)که کتاب الانساب را نوشته است،چندین کتاب دیگر نیز در حدیث تدوین نمود که مهمترین آنها منهاج اهل السنه است.او کتاب البرهان را در فقه،و کتاب الانتصار و الرد علی
1) (1) .بغوی منسوب به روستایی بین مرو و هرات به نام«بغ»یا«بغشور»است که دانشمندان زیادی از آن برخاستند.ر.ک:معجم البلدان،ج1،ص468 و الانساب،ج1،ص374.
2) (2) .مثلاً ابنتیمیه به عنوان یک حنبلی حدیثگرا این کتاب را خالی از بدعت و قابل قبول میداند.ر.ک:ابنتیمیه،مقدمه فی اصول التفسیر،ص34 به نقل از:صائب عبدالحمید،ص149.
3) (3) .معجم البلدان،ج5،ص166 و ابنحجر،لسان المیزان،ج5،ص263.
4) (4) .منسوب به نسف یا نخشب.
5) (5) .القند،ص15 و معینالفقراء،تاریخ ملازاده،ص18.
القدریة را در مباحث کلامی تألیف کرد. (1)پس از او،پسرش محمد در حدیث تبحر داشت. (2)
بخارا مرکز فقه حنفی بود و شاید مشهورترین و تأثیرگذارترین فقیهان آن،«فخرالدین علی بن محمد بزدوی» (3)(400-482ق/1010-1090م)بود که تألیفات فراوان و بزرگی در حدیث و فقه از خود به جای گذاشت؛مانند شرح صحیح بخاری،شرح جامع الکبیر شیبانی و از همه مهمتر کتاب فقهی المبسوط در چهارده جلد.اما آنچه موجب شهرت فراوان بزدوی شد،کتاب کنزالوصول او در موضوع اصول فقه است که به اصول بزدوی شهرت یافته و شروح فراوانی بر آن نوشته شده است. (4)برادر او«ابوالیسر صدرالدین محمد بزدوی»(421-493ق/1031-1101م)مدتی قاضی شهر سمرقند،و نیز بزرگ حنیفان در ماوراءالنهر بود و تألیفاتی در فقه و اصول داشت. (5)به جز برادران بزدوی،خاندان بنیمازه از خاندانهای علمی قدیمی در بخارا بودند و یکی از فقیهان بهنام این خاندان،«محمدبنتاج الدین»(درگذشته 504ق/1111م)معروف به صدرالاسلام که کتاب فقهی الفواید فی الفقه و فتاوی البخاریه از آنِ اوست. (6)
«طاهر بن احمد بخاری»(درگذشته 542ق/1032م)نویسنده کتابهای خزانة الفتاوی و خزانة الواقعات (7)و«عبدالعزیز بن عثمان نسفی»(درگذشته 533
1) (1) .الانساب،ج3،ص505 و طبقات الحنفیه،ج3،ص207.
2) (2) .کشف الظنون،ج2،ص210.
3) (3) .منسوب به بزده،از توابع نسف.ر.ک:الانساب،ج1،ص339 و معجم البلدان،ج1،ص409.
4) (4) .الاعلام،ج4،ص328 و کحاله،معجم المؤلفین،ج7،ص192.
5) (5) .همان؛همان،ج7،ص22،و همان،ج11،ص210.
6) (6) .ابنالاثیر،اللباب فی تهذیب الانساب،ج2،ص232.
7) (7) .کشف الظنون،ج5،ص353.
قمری/1141 میلادی)نویسنده کتابهای کفایة الفحول،فصول الفتاوی و السلم لدار الاسلام (1)از دیگر فقیهان حنفی این خطه میباشند.
«علاءالدین سمرقندی»(درگذشته539ق/1145م)نیز از آخرین نمایندگان فقه حنفی در این دوره،کتاب تحفة الفقهاء (2)را تألیف نمود که چند سال بعد،توسط«ابوبکر کاشانی حنفی»(درگذشته 587ق/1192م)در کتاب بدایع الصنایع (3)شرح و توضیح داده شد.
به نظر میرسد که فقه حنفی در آسیای میانه در قرن پنجم هجری به شکوفایی چشمگیری رسیده بود و به یقین،حاکمان ترکنژاد حنفی مذهب،در این امر بیتأثیر نبودند.
فقه شافعی،بیشتر در شهر مرو متداول بود، (4)با این حال برخی فقیهان شافعی در سمرقند زندگی میکردند؛مانند«ابنعفریش احمد بن محمد زوزنی سمرقندی»(درگذشته 536ق/1142م)مؤلف جمع الجوامع فی فروع الشافعیه (5)و«عبد الرحمان بن احمد»،رئیس شافعیان سمرقند که فقیهترین مرد زمان خود محسوب میشد. (6)
علوم غیردینی در قرنهای پنجم و ششم هجری در شهرهای آسیای میانه
رونق و تداول قابل توجهی نداشت.بیشک توسعه علوم و گسترش مسائل فرهنگی،نیازمند پشتوانه دولتی و یا حمایت مردمیاست و کمبود این عامل در دوره مورد بحث در آسیای میانه احساس میشود.درباره حمایتهای مردمی باید گفت که این حمایتها آنقدر که نسبت به علوم دینی ابراز میشد،در خصوص دانشهای غیردینی بروز و ظهور نداشت؛زیرا مردم عادی،اساساً نسبت به این دانشها چندان احساس نیاز نمیکردند و ارتباطی میان آنها و باورهای خود نمییافتند تا انگیزهای برای رویکردشان به سوی آنها باشد.دولتمردان و رجال سیاست نیز همواره بنابر دلایل خاصی که بخش عمده آن به شهرتطلبیها،حسادتها و رقابتها بازمیگشت،از این علوم و عالمان آنها حمایت میکردند،اما مردم آسیای میانه قرنهای پنجم و ششم،چنین روحیهای نداشتند که این امر را میتوان معلول دو عامل دانست:
نخست،ماهیت فرهنگی این حاکمان؛به این معنا که شمار قابل توجه یا اغلب کسانی که در این دوره بر آسیای میانه حکمرانی کردند،از فرهنگ بدوی برخوردار بودند که با روحیه علمپروری تناسب زیادی ندارد.در اواخر قرن چهارم هجری،قراخانیان که طوایفی بیابانگرد بودند،میراثخوار فرهنگ غنی دوره سامانی شدند،ولی به جهت بدویت موجود در فرهنگشان،نه تنها به وضعیت فرهنگی منطقه کمک نکردند،بلکه آثار فرهیختگی علمی-در علوم غیردینی-نیز از همین دوره به تدریج از این منطقه رخت بربست.اندکی بعد با سلطه قراختاییان که اغلب غیرمسلمان نیز بودند،این وضعیت تشدید شد.حتی در منطقه خوارزم-که جدای از قلمرو خانهای مذکور بود-حداقل چند امیرِ نخستِ خوارزمشاهانِ ترک،دست کمی از همنژادان خود در ماوراءالنهر نداشتند
و شاید بتوان آخرین خوارزمشاهیان را از کسانی به شمار آورد که تا حدی به دانشهای غیردینی توجه نشان دادند.
عامل قابل توجه دیگر در عدم حمایت دولتمردان مذکور از علوم،درگیریهای مستمر سیاسی در منطقه بود که فرصتی برای پرداختن به امری از این قبیل را فراهم نمیساخت.امیران محلی یا در حال نزاع با یکدیگر برای کسب سلطه بیشتر بودند و یا وقت و توانشان به مقابله با دشمنان و متجاوزان خارجی سپری میشد.با این حال،برخی دانشمندان و نمونههایی از فعالیتهای علمی آنان در برخی رشتههای علوم تجربی در آسیای میانه به چشم میخورد که در ادامه به برخی از آنها پرداخته میشود.
«ابوالقاسم علی بنجعفر»(درگذشته555ق/1161م)،از علاقهمندان به ریاضیات و ستارهشناسی بود و در اندیشه احداث رصدخانهای در ترمذ بود،ولی به سبب مشکلات مالی و اختلاف با حاکم شهر موفق نشد. (1)
حکیم«شمسالدین محمد بن اشرف سمرقندی»(درگذشته 600ق-1204م)،تألیفاتی در منطق و فلسفه داشته که هیچ یک باقی نمانده است. (2)
حکیم«شمسالدین محمد بن مسعود مروزی بخاری»(درگذشته بین سالهای 582-613 ق1187-1217م)معروف به مسعودی حنفی در ریاضیات و هندسه تبحر داشت و دو کتاب به نامهای الجبر و المقابله و الفروع را در این زمینه نوشت. (3)
اثر بزرگ و مشهور مسعودی در ستارهشناسی،کتاب الکفایه فی علم الهیئه به زبان عربی است که خود مؤلف،آن را با نام جهان دانش به فارسیترجمه نمود و در آن به مسائل هندسی،هیئت و شناخت جغرافیای زمین و گاهشماری میپردازد و در بخشی از آن درباره قبلهیابی به تفصیل سخن میگوید و در جای دیگر دلایل روشنی بر کروی بودن زمین ذکر میکند. (1)
«ابوالفتح عبدالرحمان خازنی»،از برجستهترین دانشمندان این عصر،فیزیکدان،ریاضیدان و ستارهشناس ساکن شهر مرو است که در دربار سلطان سنجر به سر میبرد و به همین مناسبت،کتاب خود در ستارهشناسی را به نام سلطان مذکور،زیج السنجری نامید.او به همراه عمر خیام در تنظیم تقویم جلالی مشارکت داشت. (2)کتاب میزان الحکمه او از کتابهای مهم در دانش مکانیک(علم الحیل)است که در آن،ابزاری برای سنجش وزن خاص اجسام را توصیف میکند.او پیشگام در تعیین وزن مخصوص مایعات و مواد مرکب به شمار میرود. (3)به عقیده بعضی،دیدگاههای خازنی در مورد تأویل اجسام،ترازوها،زمان سنجها و فنون ساختن و به کار بستن آنها پیشرفت محسوسی در علم مکانیک بود. (4)
علاوه بر دانشهای ستارهشناسی و ریاضیات،پزشکی نیز در منطقه نمایندگانی داشت.
حکیم«ایلاقی شرفالزمان ابوعبدالله محمد بن یوسف»(مقتول 536ق/1142م)
وی علاوه بر پزشکی در علوم نقلی و عقلی نیز دستی داشت.او نزد«ابوالعباس لوکری»و«ابوالحسن بهمنیار»،شاگردان ابنسینا طب را آموخت و در کتاب الفصول الایلاقیه به کلیات علم طب پرداخته است.کتابهای دیگری از او نام برده شده است که برخی در موضوعاتی غیر از دانش پزشکی هستند. (1)
«نجیبالدین طبیب سمرقندی»(مقتول 619ق/1223م)که نام او«ابوحامد محمد بن علی»است و در حمله مغولان به قتل رسید،وی داروساز و داروشناس بود و کتابهای متعددی از او در زمینه داروهای مفرده و مرکب نام برده شده است. (2)شهرت او به سبب کتاب الاسباب و العلامات اوست(نسخه خطی آن در کتابخانه آستان قدس رضوی موجود است)که در آن به شرح بیماریها از جمله بیماریهای روانی و راه درمان آنها پرداخته است. (3)وی در کتاب اصولترکیب الادویه در پانزده فصل،دستورالعمل ساخت انواع داروها و روش استفاده از آنها را توضیح میدهد. (4)در منابع از حکیمان و طبیبان دیگری هم یاد شده است. (5)
«سیداسماعیل جرجانی»(434-521ق 1033-1138م)،شاید از برجستهترین چهرههای علمی آسیای میانه در زمینه پزشکی باشد.به گفته بیهقی،او علم پزشکی و علوم دیگر را احیا کرد. (6)برخی او را شیعه دانستهاند. (7)جرجانی،
1) (1) .عیون الانباء،ص459؛کشف الظنون،ج6،ص57 و صفا،ج2،ص294 و 314.
2) (2) .همان،ص472.
3) (3) .کشف الظنون،ج6،ص88.
4) (4) .سمرقندی،اصول ترکیب الادویه،مقدمه.
5) (5) .تتمه صوان الحکمه،ص74 و 94؛عیون الانباء،ص472 و صفا،تاریخ ادبیات ایران،ج2،ص293 و 278.
6) (6) .همان،ص100.
7) (7) .تهرانی،الذریعه،ج10،ص11 و امین،اعیان الشیعه،ج3،ص310.
مدتی در خدمت«قطبالدین محمد خوارزمشاه»و پزشک سپاه بود (1)و ریاست داروخانه شهر جرجان را بر عهده داشت.او یکی از کتابهایش به نام خفی علائی را به آتسز،جانشین قطبالدین محمد تقدیم کرد. (2)این کتاب،خلاصهای از ذخیره خوارزمشاهی،مشهورترین و آخرین کتاب وی است که در توضیح علل بیماریها و روش ساخت داروهای لازم برای درمان آنها نوشت. (3)اکثر کتابهای جرجانی به زبان فارسی است
علوم ادبی و بلاغی در این دوره از رونق خوبی برخوردار بود و از آنجا که فهم مطالب فقهی و حدیثی،منوط به دانستن قواعد ادبی میباشد،مراکز مختلفی برای تعلیم علوم ادبی در ماوراءالنهر دایر بود.وجود مدارس مختلف و متعدد از مهمترین علل ترقی این دانشها در این عصر بود که مدارس نظامیه از جمله آنها بودند.خواجه نظامالملک در هر شهری،اگر کسی را مییافت که در دانشی تبحر داشت،مدرسهای با موقوفات و کتابخانه برای او میساخت (4)و شهرهای آسیای میانه که تحت فرمان سلجوقیان اداره میشد،از این امر مستثنا نبودند.
مهمترین ادیب ماوراءالنهر که در ادبیات عربی سرآمد بود،«جارالله زمخشری»مفسر مشهور است که کتاب اساس البلاغه او،یکی از کتابهای اساسی در موضوع خود میباشد و از همان زمان تا به حال،مرجع مهمی برای اهل ادب به
شمار میرود.کتاب جواهر اللغه او نیز در بین کتب لغت،از اهمیت و جایگاه بالایی برخوردار است.او کتابهای دیگری نیز در ادبیات عرب دارد. (1)«ابوعبد الله حسین بن احمد زوزنی سمرقندی»(درگذشته 486ق/1094م)از دیگر لغویان مشهور،کتاب المصدر خود را در لغتشناسی تألیف نمود. (2)«سراجالدین ابویعقوب یوسف سکاکی»(626ق/1230م)از معروفترین علمای علوم بلاغی و ادبیات عرب و نیز فقیهی ممتاز بود.او در مقدمه کتاب مفتاحالعلوم،تمام مصادیق علوم ادبی را ذکر کرده است و مطالب کتاب را به آنها اختصاص داده است. (3)نام دانشمندان زیادی در این حوزه از علوم در کتابها آمده است. (4)
در ادبیات فارسی نیز چهرههای درخشانی در این دوره ظهور کردند.
«عروضی سمرقندی نجمالدین احمد بن علی»(درگذشته 560ق/1165م)نویسنده کتاب چهارمقاله،یکی از این افراد است که اگرچه بیشتر عمر خود را در خدمات پادشاه غوری بود،ولی اصالت ماوراءالنهری داشت. (5)کتاب او که هر مقالهاش در باب حرفهای خاص نوشته شد،مقدمهای ادیبانه و نسبتاً مفصل دارد و با وجود اشتباهات تاریخی متعددش،از بدایع آثار فارسی و از بهترین نمونههای آن به شمار میرود. (6)
1) (1) .ابنخلکان،وفیات الاعیان،ج2،ص119 و معجم المؤلفین،ج12،ص186.
2) (2) .کشف الظنون،ج6،ص524.
3) (3) .حاجی خلیفه،کشف الظنون،ج2،ص616 و سکاکی،مفتاح العلوم،6-7.
4) (4) .تاریخ ادبیات ایران،ج2،ص321؛معجم البلدان،ج1،ص772؛سبکی،طبقات الشافعیه الکبری،ج6،ص572.
5) (5) .چهارمقاله،ص5 و مقدمه محمد قزوینی،ص9 و 10.
6) (6) .همان.
«ظهیرالدین سمرقندی»معروف به«ظهیری»از فارسینویسان مهم این دوره به شمار میآید که کتاب سندبادنامه را برای یکی از امیران قراخانی نوشت.این کتاب،حاوی قصص قدیمیهندی و مشتمل بر پند و اندرزهایی در قالب داستان است.اصل کتاب که پیش از اسلام به زبان پهلوی بود،در دوره اسلامی ترجمه و تغییر و تحولاتی یافت. (1)
«سدیدالدین محمد عوفی بخاری»از مشاهیر فارسینویسان در قرن هفتم هجری است که در بخارا زاده شد و در سمرقند در خدمت امیران قراخانی بود و در سال617 قمری/1221 میلادی به دست مغولان به قتل رسید.کتابهای او جوامع الحکایات و لباب الالباب که از متون ارزشمند نثر فارسی میباشد،به جهت اشتمال بر اطلاعات تاریخی حائز اهمیت است.او همچنین کتاب الفرج بعد الشده«تنوخی»را به فارسیترجمه کرد. (2)
«رشیدالدین محمد بن محمد»معروف به«رشید وطواط»(درگذشته 573ق/1178م)از ادیبان و شاعران ساکن در خوارزم و در دیوان انشای سلطان آتسز(درگذشته551ق/1156 میلادی)خدمت میکرد و به سبب جثه کوچکش،وطواط خوانده میشد.اشعار و رسائل به جای مانده از وی،مهارت و استادی او را در ادب فارسی نشان میدهد.وطواط در ادب عربی نیز بسیار توانا بود و با زمخشری-ادیب برجسته زمان خود-مکاتباتی داشت،یکی از آثار مکتوب او رساله مطلوب کل طالب است که مجموعه اشعاری براساس کلمات قصار امام علی علیه السلام میباشد.او صد کلمه قصار را به فارسی ترجمه کرد و سپس هر جمله
را در قالب یک دو بیتی ریخت.رشید وطواط به سبب همنشینی با خوارزمشاه،درگیر مسائل سیاسی شد و پس از شکست آتسز خوارزمشاه از سلطان سنجر،مورد خشم سلطان سلجوقی قرار گرفت. (1)
به نظر میرسد که ادبیات منظوم در این دوره،همپای ادبیات منثور پیش نرفته بود و با وجود سرایندگان متعدد که به طور عمده در دربار امیران محلی حضور داشتند،هیچ یک به پای شاعران صاحب نامِ فارسیسرای عهد سامانی و دربار غزنوی در خراسان نمیرسیدند.از شاعران آسیای میانه در این دوره،باید به«ملکالشعرا عمعق بخارایی»(درگذشته حدود 543ق/1149م)و«علی شطرنجی سمرقندی»،شاعران دربار خضرخان قراخانی و حکیم«روحی ولواجی»از شاعران هزلگوی سده ششم اشاره کرد. (2)
«سوزنیسمرقندی شمسالدین محمد بن علی»(درگذشته حدود 562-569 ق/1167-1174م)از معدود شاعران این دوره است که دیوانی از او به جای مانده است.او در برخی از اشعار خود به پند و موعظه فرمانروایان،دعوت آنان به رعایت حسن سلوک با مردم و گسترش عدل پرداخته است. (3)دیوان او را یکی از بهترین منابع برای مطالعه در اوضاع فرهنگی و اجتماعی ماوراءالنهر در قرن ششم هجری دانستهاند. (4)
در منابعی که در آنها از شاعران این دوره یاد شده،به طبع شعری برخی امیران و فرمانروایان نیز اشاره رفته است؛مثلاً عوفی برخی از اشعار آتسز
خوارزمشاه،علاءالدین تکش و سلطان محمد را ذکر کرده است. (1)او همچنین به سرودههایی از قلیچ ارسلانخان،امیر قراخانی اشاره میکند. (2)
اما برجستهترین شاعر این دوره،«اوحدالدین محمد بن محمد ابیوردی»متخلص و مشهور به«انوری»(درگذشته بین580-583ق/1185-1188م)بود که در«ابیورد» (3)به دنیا آمد،در«توس»تحصیل کرد و پس از روی آوردن به شعر،به دربار سلطان سنجر در مرو وارد شد و در دوره خوارزمشاهیان به اوج رسید.انوری در قصیده،غزل و قطعهسرایی،سرآمد شاعران عصر خویش بود و غزل را به عالیترین حد کمال خود رسانید. (4)
«سعید نفیسی»فهرست مفصلی از شاعران پارسیسرای دربار قراخانیان بنابر تذکرهنامههای شاعران و منابع ادبی،فراهم آورده که از بسیاری از آنان اشعاری هم به ما رسیده است. (5)
طوایف ترک چند قرن پیش از ورود اسلام به آسیای میانه،در این ناحیه حضور داشتند.در دوره اسلامی نیز به تدریج در دستگاه اداری و حکومتی راه یافتند و یا قدرتهای محلی را به دست آوردند که در نهایت به تأسیس دولتهایی منجر شد.یکی از طوایف ترک در ماوراءالنهر،قراخانیان بودند که در
ابتدای کار در شرقیترین نواحی آسیای میانه سکونت داشتند و در دوره ضعف سامانیان با دستاندازی به شهرهای مهم این منطقه و در نهایت تصرف سمرقند و بخارا-مراکز اصلی حکومت سامانی-جایگزین آنان شدند.قراخانیان،طوایف بادیهنشینی بودند که بدویت خود را حفظ کرده بودند؛از این رو سلطه آنان بر ماوراءالنهر،دوره انحطاط تمدنی به شمار میرود.علیتگین از مقتدرترین افراد این خاندان،بر تمامی این خطه فرمانروایی یافت و تلاش زیادی کرد که وحدت سیاسی را حفظ کند،ولی اختلاف و دو دستگی بعد از مرگ او،قدرت قراخانیان را زایل کرد.قراخانیان،نخست به دو امارت شرقی و غربی تقسیم شدند و سپس،امارتهای کوچک از میان آنها سر برآورد،تا اینکه استقلال سیاسیشان به دست سلجوقیان از بین رفت.
گرچه ملکشاه سلجوقی در سال 482 هجری با تصرف ماوراءالنهر،قراخانیان را تحت تابعیت خود درآورد،اما سلجوقیان هیچگاه سلطه کاملی بر این منطقه نداشتند.سنجر،سلطان سلجوقی خراسان،نبردهای بسیاری با قراخانیان بهویژه خاندان شرقی داشت،ولی موفق نشد که حاکمیت مطلق را به دست آورد.امرای قراخانی پس از او با نیروی مهاجم جدیدی رو در رو شدند که از وابستگان دورشان بودند.قراختاییان از طوایف ترکی و مغولی شرق آسیا در اواخر قرن ششم هجری با تسلط بر ماوراءالنهر،قراخانیان را تحت تابعیت خود درآوردند.قراختاییان در ماوراءالنهر نماندند و فقط بر سلطه سیاسی خود بر آن اکتفا کردند؛ولی این سلطه سیاسی با ورود سلطان محمد خوارزمشاه به این منطقه از بین رفت.خوارزمشاهیان که در واقع دستنشاندگان غزنویان و سپس سلجوقیان در خوارزم بودند،اینک با استیلا بر ماوراءالنهر و نواحی مرکزی ایران،امپراتوری بزرگی را بنا
کردند.مرکز حکومت خوارزمشاهیان در خوارزم به زودی رونق و توسعه بسیار یافت و به یکی از مراکز علم و فرهنگ اسلامی بدل شد.گرچه توجه فراوان فرمانروایان خوارزم به کشورگشایی موجب شد که از توسعه نواحی دیگر ماوراءالنهر غفلت کنند،اما دوره خوارزمشاهیان،بهویژه سلطان محمد را باید دوره اوج فرهنگی منطقه،تحت حاکمیت دولتهای ترکی دانست.وجود دانشمندان و مراکز علمیمتعدد،تألیف کتابهای فراوان،احداث بناها و ساختمانها و نیز رونق شهرها از دستاوردهای خوب این دوره به شمار میرود.
1.نخستین حوزه قدرت قراخانیان کجا بود و در تاریخ به چه نامهایی شهرت یافتهاند؟
2.قراخانیان چگونه بر ماوراءالنهر مسلط شدند؟
3.مقتدرترین خان قراخانی در ماوراءالنهر چه کسی بود؟وقایع مهم دوره او را شرح دهید.
4.قراخانیان از چه زمانی و چگونه حاکمیت مطلق خود را از دست دادند؟
5.وقایع مهم ماوراءالنهر در دوره سلطه سلجوقیان را بنویسید.
6.روابط سیاسی خوارزمشاهیان با دولتهای اسلامیدیگر در آسیای میانه را شرح دهید.
7.در قرنهای پنجم و ششم هجری چه نوع علومی در ماوراءالنهر رونق داشت؟توضیح دهید.
8.مهمترین شاعران و ادیبان ماوراءالنهری و آثارشان را در قرنهای پنجم و ششم هجری نام ببرید.
1.درباره عوامل ورود ترکان به آسیای میانه تحقیق کنید.
2.نقش و سهم دولتهای ترکی در حمایت از مذهب تسنن در ماوراءالنهر را بررسی کنید.
3.مقالهای درباره منابع تاریخ قراخانیان و قراختاییان بنویسید.
4.عوامل انقراض زود هنگام خوارزمشاهیان را بررسی کنید.
5.مناسبات قراخانیان و غزنویان را در مقالهای بررسی نمایید.
6.مقالهای درباره مساجد و مدارس اسلامی در دوره ترکان بنویسید.
مغولان،شعبهای از اولوس یا اتحادیهای قبیلهای بودند که در ناحیه شمالی«صحرای گوبی»واقع در مغولستان میزیستند و از طریق دامداری و صیادی زندگی خود را میگذراندند.«یسوکای»،پدر چنگیز توانست استقلال قبیله خود از فرمانبرداری چین را تحقق بخشد؛ولی پس از مرگش در سال 563 قمری/1155 میلادی،قبیله او دچار تفرقه شد.پسر او،«تموچین»،مشهور به چنگیزخان،دشمنان و رقیبان خود را در مدت سی سال از میان برد و در شورای قبایل(قوریلتا)به عنوان پادشاه برگزیده شد.از آن پس به کشورگشایی روی آورد و در 605 قمری/1209 میلادی،سرزمین اویغورها و در 607 قمری/1211 میلادی،چین را تصرف کرد.
چنگیز در مرحله بعد،مقابله با دولت ترک قراختایی(گورخانیان)در آسیای میانه را در دستور کار خود قرار داد.دولت قراختایی،ابتدا به دست طوایف«نایمانها»-که از هجوم مغولان به دشتهای شرقی آسیای میانه میگریختند-سقوط کرد،و لشکر مغول-که پس از فتح چین،به دنبال دشمنان فراری به سوی جنوب و غرب رفته بودند-بدون برخورد با مقاومت جدی از طرف
قراختاییان،بر ترکستان شرقی مستولی شدند و کاشغر،ختن،یارکند و سایر سرزمینهای آنان به تصرف مغولان درآمد و بدین ترتیب،قلمروشان تا مرزهای خوارزمشاهیان در ماوراءالنهر امتداد یافت. (1)مغولان اندکی پس از حوادثی که رخ داد،به ماوارءالنهر نیز یورش آورده و در اندک زمانی آن را تحت سلطه خویش گرفتند و نزدیک به شش قرن بر این سرزمین حکمرانی داشتند که تفصیل آن در ادامه خواهد آمد.
جنگ بین مغولان و خوارزمشاهیان در سال616 قمری/1220 میلادی آغاز شد.چنگیز به همراه همه پسران خود و فرماندهان برگزیدهاش در رأس سپاهی به تعداد 150-200هزار نفر در سال 615 قمری/1219 میلادی از مغولستان راهی غرب شد.در ابتدای حرکت در مرز ترکستان شرقی،حکام شهرهای«بیش بالیغ»و«آلمالیغ»به او پیوستند که در تقویت روحیه مغولان تأثیر بسیار داشت. (2)سپس با رسیدن به ترکستان شرقی،شهرهای کاشغر و بلاساغون را رسماً ضمیمه حکومت خود کرد و به سمت اترار پیش رفت.در این شهر در شمال شرق ماوراءالنهر در سال 616 قمری/1220 میلادی،نخستین رویارویی با خوارزمیان اتفاق افتاد.
سلطان محمد در این هنگام با واگذار کردن ماوراءالنهر به حکام خود،به داخل ایران گریخته بود.غایرخان حاکم اترار-که پنجاههزار سرباز ترک از جانب سلطان به او سپرده شده بود-مدت پنج ماه مقاومت کرد و تا آخرین افراد
خانوادهاش کشته شدند و سرانجام با تصرف شهر به اسارت مغولان درآمد و با زجر تمام به قتل رسید. (1)چنگیز سپاهیانش را به سرکردگی پسران و فرماندهانش به چند گروه تقسیم کرده و هر یک در جهتی به پیشروی پرداختند.هدف اصلی دستیابی و دستگیری سلطان محمد بود.مغولان در مسیر خود،شهرهای جند،بناکت و خجند را تصرف کردند که در برخی از آنها به دلیل فرار امرای شهر،با هیچ مقاومتی روبهرو نمیشدند. (2)
مغولان پس از تصرف شهرهای کوچک،به مهمترین شهر ماوراءالنهر،یعنی بخارا رسیدند.این شهر که مدتها مرکز حکومت این دیار بود،از جهت اقتصادی،فرهنگی و سیاسی اهمیت بسیاری برای مسلمانان داشت.بخارا پس از فرار فرمانده خوارزمی آن و مقاومت مردمی،با سختی فراوان در سال617 قمری/1221 میلادی به دست مغولان افتاد.چنگیز به همراه پسرش«تولوی»وارد شهر شده،به مسجد جامع رفتند و دستور غارت آنجا را دادند.مغولان قرآنها را پاره پاره کردند،صندوقهای آن را آخور اسبانشان ساختند و به میگساری و شادی پرداختند.چنگیز،اموال ارزشمند بخاراییان را مصادره کرد و شمار زیادی از آنان را کشت.جوینی شمار کشتگان در فتح بخارا را که عمدتاً از طایفه ترک قنقلی-طایفه مادری سلطان محمد-بودند،سیهزار دانسته است. (3)
پس از بخارا نوبت به سمرقند رسید که بزرگترین شهرهای ماوراءالنهر به شمار میرفت.فرمانده کل این شهر،برادرترکان خاتون-دایی سلطان محمد-بود
که سلطان 110هزار نفر در اختیار او گذاشته بود.سمرقندیان تصمیم به مبارزه گرفتند و مردم به مقاومت دلیرانهای پرداختند.فرمانده خوارزمی که دشمن را بسیار نیرومند میدید،به بهانه اینکه با مغولان از یک نژاد است،با سپاهیان خود تسلیم شد،اما مردم در ارگ شهر به مقاومت و نبرد ادامه دادند،ولی بعد از ده روز از پای درآمدند و شهر در سال 617 قمری/1221 میلادی تسلیم شد.بزرگان شهر از جمله قاضی و شیخالاسلام برای جلوگیری از قتل عام بهدست مغولان در سمرقند،از چنگیز امان خواستند.مغولان،گروهی از مردم را که از عالمان یا وابستگانشان و یا تسلیمشدگان بودند،نکشتند،ولی ترکان خوارزمی و قنقلی را که حدود سیهزار نفر میشدند،از دم تیغ گذراندند. (1)مغولان مسجد جامع را ویران ساختند؛زیرا تصور میکردند در زیر ستونهای آن گنجی وجود دارد و چون گنج را نیافتند،مسجد را به آتش کشیدند. (2)شمار زیادی از مردم که به مسجد جامع پناه برده بودند،در آتش سوختند و شمار زیادی به اسارت برده شدند.
تمامی ماوراءالنهر با فتح سمرقند به تصرف مغولان درآمد.شهر خوارزم که یکی از اهداف اصلی مغولان بود،اینک پس از سقوط چند شهر بزرگ منطقه،هیچ پناه و پشتیبانی نداشت.چنگیز دو پسر خود به نامهای«جغتای»و«اوگتای»را مأمور حمله به این شهر کرد.در این زمان،تقریباً کسی از خانواده سلطان و سپاه او در شهر نبود.سلطان محمد پیش از این شهر را ترک کرده بود و مادرش«ترکان خاتون»-که منطقه خوارزم در تیول او بود-نیز فرار کرد و خزاین،خاندان سلطان و وزیرش«محمدبنصالح»را با خود به مازندران برد.او قبل از حرکت،دستور داد
تا حکام ایرانی را که در زندان سلطان گرفتار بودند،به قتل رسانند.اداره شهر و فرماندهی نیروهای نظامی به دست یکی از خویشان ترکانخاتون بود و چند تن از امرای دیگر خوارزمی نیز همچنان در مناصب حساس شهر قرار داشتند.مردم خوارزم به همراه نیروهای نظامی باقی مانده در شهر،مقاومتی طولانی و دلیرانه از خود نشان دادند،ولی در نهایت،شهر به دست مغولان گشوده و غارت گردید و مردم به انتقام خون بازرگانان مغولی،قتل عام شدند.جوینی اظهار داشته است ارقامی که در خصوص تعداد گشتهشدگان در شهر شنیده،آنقدر بالا بوده است که باور نکرده و از این رو آنها را ننوشته است. (1)
مغولان در پی یافتن سلطان محمد و خانوادهاش،گروهی به مازندران و دستهای از خراسان،راهی نواحی مرکزی ایران گردیدند،آنها در مازندران،پناهگاه ترکانخاتون و خانوادهاش را یافته و آنان را در محاصره خود گرفتند.آب موجود در قلعه به زودی به پایان رسید و پناهندگان آن بر اثر تشنگی،ناچار به تسلیم شده و در قلعه را به روی مغولان گشودند.پس از آنکه خانواده خوارزمشاهی،اموال و ثروت فراوانشان در اختیار چنگیز قرار گرفت،پسران خانواده،همگی کشته،و زنانشان در بین فرماندهان تقسیم شدند.ترکانخاتون اگرچه به مجازات مرگ نرسید،اما در اردوی مغولان به گدایی افتاد و از پسمانده غذای آنان ارتزاق میکرد و سرانجام در مغولستان به مرگ طبیعی درگذشت. (2)نسوی نویسنده سیرت سلطان جلالالدین با اشاره به این واقعه،باریدن بارانی سیلآسا را پس از گشودن درهای قلعه به روی مغولان-به سبب بیآبی و تشنگی
-مورد توجه قرار داده و نابودی این خاندان را خواست خدا تلقی کرده است. (1)
پس از تصرف خوارزم،نوبت به ترمذ و نخشب رسید که در همان سال 617 قمری/1221 میلادی گشوده شد.مغولان از آن پس در تعقیب سلطان محمد به خراسان یورش بردند.شهر بلخ چنان قتل عام شد که به گفته جوینی:«مدتها وحوش از لحوم ایشان خوشعیشی میراندند!». (2)شهرهای مرو،نیشابور و هرات که از بزرگترین شهرهای خراسان بودند،و نیز طوس،مشهد امام رضا علیه السلام،بامیان و طالقان،یکبهیک تصرف و غارت شده و معمولاً مردمانشان قتل عام شدند. (3)مغولان در اکثر این شهرها با مقابله نظامی قابل توجهی روبهرو نشده و تنها گاهی مقاومتهای مردمی بود که اندکی مغولان را به خود مشغول میکردند.ابناثیر در اینباره،معتقد است که کار مغولان به این سبب پیش میرفت که مانعی در برابرشان نبود و علت نبودن این مانع هم این بود که سلطان محمد خوارزمشاه،تازه بر این نواحی سلطه یافته و فرمانروایان آنها را کشته بودند و تنها خود او به عنوان فرمانروای کل مناطق باقی مانده بود.بنابراین زمانی که از مغولان شکست خورد و گریخت،دیگر کسی در شهرها نبود که از آنها نگهبانی کند و جلوی هجوم مغولان را بگیرد.او نیز مانند نسوی،این وضعیت را زمینهای برای تحقق اراده خداوندی-یعنی از میان رفتن خوارزمشاهیان-تلقی میکند. (4)
سلطان محمد-چنانکه پیشتر اشاره شد-پس از فرار به مازندران،به جزیره آبسکون پناه برد و در همانجا در اثر بیماری درگذشت.بدینترتیب،فرمانروایی
خوارزمشاهیان پایان گرفت و مغولان بر تمامی ماوراءالنهر حاکمیت یافتند.
چنگیز پس از فروپاشی حکومت خوارزمشاهی،بنا به دلایلی به مغولستان بازگشت و اداره امور متصرفات خود را به پسرانش واگذار نمود و پس از چندی در سال 624 هجری از دنیا رفت.
چنگیز چهار پسر داشت و متصرفات خود را بین آنان تقسیم کرد.نواحی«قبچاق»و«الان»تا مرز گرجستان،اروپا و آذربایجان به توشی؛ایران،عراق و شام به تولی؛مغولستان و نواحی شرقی به اوگتای؛و سرزمین اوغور یعنی بلاد ترکستان از حد ختای تا ماوراءالنهر و حدود جیحون را-که شامل ماوراءالنهر و آسیای میانه میشد-به جغتای داد.پس از مرگ چنگیز،جانشینی او به اوگتای رسید و جغتای،تحت تابعیت برادر خود به حکمرانی بر مناطق مذکور پرداخت.بدینترتیب،حکومت این منطقه به نام اولوس جغتای معروف شد.
جغتای و چند نسل از فرزندان او که بر نواحی تحت حاکمیت قراختاییان و قراخانیان حکومت کردند،به خانهای جغتایی و یا جغتاییان معروفند.جغتاییان نتوانستند به حکومت خود بر این منطقه،شکل و سازمان یک دولت واقعی،همانند آنچه در ایران و چین وجود داشت،بدهند.
اگرچه مغولان در چین و ایران،تحت تأثیر میراث سیاسی،حکومتی کهن و غنی،رشد یافته و همان اصول و قواعد را معمول داشتند،ولی در آسیای میانه طی حکومت ترکان قرایی،شالوده دولت تضعیف شده و حکومتها به سمت بدویت کشیده شده بودند.بنابراین جغتاییان نه تنها از میراث سیاسی قابل توجهی بهرهمند نشدند،بلکه بر بدویت منطقه افزودند.آنان شهر مرکزی را در قلمرو خود به عنوان
پایتخت در نظر نگرفتند و به همان شیوه زندگی کوچنشینی ادامه داده و سکونتگاههای زمستانی و تابستانی داشتند؛چراکه باغها و مزارع موجود در اطرف شهرهای بزرگ را برای نگهداری و پرورش دامهای خود کافی ندیده و زندگی در شهرهای بزرگی مانند سمرقند و بخارا در میان ایرانیان و ترکان امکانپذیر نبود؛زیرا تعصبات دینی در این شهرهای پرجمعیت و نیز روحیه شهرنشینی،با طبیعت صحرانشینی آنان سازگار نبود.بر این اساس،اولوس جغتای نسبت به دیگر سرزمینهای تحت حکومت مغولان،عقبمانده و بدویتر باقی ماند. (1)
جغتاییان در ابتدای کار،تحت تأثیر اویغوریان و نیز ترکان به آیین بودایی و مسیحیت نستوری متمایل شدند،ولی از ابتدای قرن هشتم هجری(چهارده میلادی)مسلمان شدند،ولی مسلمانی به سبک مغولی،یعنی بدون علاقه و تعصب،به طوری که در نزد مسلمانان سمرقند،افرادی نیمهکافر محسوب میشدند و جنگهای تیمور علیه آنان به منزله جهاد اسلامی به شمار میرفت.
اولوس جغتای از لحاظ سیاسی و حکومتی،وابستگی بسیاری به دربار خان اعظم در مغولستان داشت و انتخاب خانهای این اولوس به طور مستقیم از طرف خان اعظم انجام میشد و به همین گونه،تغییرات حکومتی در مغولستان تأثیر مستقیمی بر تعیین خانهای جغتایی داشت.در واقع،اولوس جغتای یک نوع حکومت درجه دوم محسوب میشد که به حکومت مرکزی پیوسته و متصل بود. (2)بنا بر اطلاعات«میرخواند»و«خواندمیر»،مقر شماری از شاهزادگان جغتایی،شهر خجند بود. (3)
جغتای(623-638ق/1227-1242م)،پادشاهی با هیبت و سختگیر بود و نسبت به یاسای چنگیزی(قوانین مغولی)تعصب بسیار داشت و در اجرای آن کوتاهی نمیکرد.سختگیریهای او موجب برقراری امنیت در ممالک تحت حکومتش شده بود و هرجا سپاهیان او حضور داشتند،امنیت وجود داشت؛به طوری که کاروانها دیگر نیازی به محافظ نداشتند.
عملکرد جغتای از لحاظ مذهبی،مسلمانان را به سختی و مشقت انداخت.او که همانند اسلاف خود،بتپرست بود،قوانین دقیقی را برای غیرمغولان و مسلمانان وضع کرد که سر باز زدن از آنها غیرممکن بود.این قوانین که به طور عمده با احکام اسلامی مغایرت داشت،مشکلاتی را برای مسلمانان به وجود میآورد؛مثلاً هیچ کس نباید سر حیوانی را میبرید،بلکه آن را باید به شیوه مغولان خفه میکرد و کسی نباید به هنگام روز داخل آب میشد. (1)بدینترتیب،مسلمانان برای ذبح حیوانات،استحمام و همچنین اعمال عبادی خویش،دچار مشکلات بسیار شدند.
در واقع،جغتای به سبب سیاست ضداسلامی خویش،به عنوان دشمن جدی مسلمانان معروف بود. (2)در عینحال،او بخششهای فراوان میکرد؛چنانکه برخی از مورخان آن دوره نوشتهاند،همه ثروت مملکت را در یک روز میبخشید. (3)
جغتای به شیوه سنتی مغولان زندگی میکرد و به زندگی شهری علاقهای نداشت.او سکونتگاههای تابستانی و زمستانی داشت و استخرهایی در آنها برای
پرورش مرغابی و انبارهای خوراکی و نوشیدنی ساخته بود.جغتای بیشتر وقت خود را به خوشگذرانی و عشرت میگذراند؛به طوری که کارها در اواخر حکومت او بیشتر در اختیار«هجیر»،وزیر ترک او قرار داشت.او برای اداره امور حکومتی و مالی به ناچار از مسلمانان کمک میگرفت.
یکی از وزیران او«قطبالدین حبش عمیدالملک»(درگذشته 657ق/1259م)از مسلمانان شهر اترار بود که پس از او در دوران برخی جانشینانش نیز مدتی وزارت نمود.
همچنین«محمود یلواج»بازرگان مسلمانی که از دیرباز سابقه همکاری با مغولان و چنگیز را داشت،از موقعیت ممتازی در دستگاه حکومتی ماوراءالنهر برخوردار بود.او از زمان چنگیزخان برای اداره امور مالی و سایر کارهای ماوراءالنهر،به ویژه بخارا و سمرقند انتخاب شده بود.مدتی نیز در فرغانه و مدتی در خجند اقامت داشت.محمود یلواج،تحت ریاست مستقیم«اوکتای قاآن»خان اعظم مغولان قرار داشت؛بهطوری که حتی جغتای نیز نتوانست او را عزل کند. (1)
پس از محمود،پسرش مسعود یلواج یا محمود بیک با عنوان خان بزرگ،رسیدگی به امور شهرهای ماوراءالنهر را برعهده گرفت.نفوذ او به حدی بود که در سال 634 قمری/1237 میلادی توانست قیام مردمی مسلمانان بخارا علیه مغولان و اشراف را آرام کند و مانع کشتار مردم و نیز ویرانی شهر به دست مغولان شود.محمود پس از مرگ جغتای نیز موقعیت خود را حفظ کرد.او در شورای عمومی سران مغول-قوریلتای-که در سال 638 قمری/1241 میلادی،یعنی پنج سال پس از مرگ جغتای برپا گردید،بر مقام خود باقی ماند. (2)
جغتای در اثر ابتلا به بیماری لاعلاجی درگذشت و تلاشهای وزیر مذکور و«مجدالدین طبیب»برای درمان وی موثر نبود و هر دو نفر آنان به دستور«یسلون»،همسر جغتای به قتل رسیدند. (1)یسلون،امیر حبش عمیدالملک را-که از زمان تسخیر ماوراءالنهر به دست مغولان در خدمت جغتای بود-به منصب وزارت گمارد.
جغتای چند پسر داشت،از جمله«ماتیکان»(مواتوگان)که در سال 617 قمری/1221 میلادی در محاصره شهر بامیان کشته شد و فرزندی به نام«قرا هلاکو»از خود بر جای گذاشت.اوگتای قاآن پس از مرگ جغتای،قراهلاکو را به جانشینی او برگزید.اگرچه وی از 638-642 قمری/1241-1245 میلادی،تحت قیمومیت مادرش«اوبوسگون»(یسلون)حکومت کرد،اما حکومتش چندان دوام نیاورد و با مرگ اوگتای و به حکومت رسیدن«کیوک خان»در مغولستان پایان یافت.«کیوک خان»یکی دیگر از پسران جغتای-عموی قراهولاکو-به نام«بیسو»(ییسومنگو)را به حکومت گمارد. (2)
بیسو در ابتدای حکومتش،حبش عمیدالملک را از وزارت برکنار کرده و به جای او«بهاءالدین مرغینانی»را به این منصب گمارد.بهاءالدین از خاندانی بزرگ و اهل علم بود و پدران او شیخ الاسلامهای فرغانه بودند و خود او نیز در انواع علوم دینی و غیر دینی تبحر داشت.جوینی که در سال 649 قمری/1252 میلادی به هنگام بازگشت از اردوی غایمش،بهاءالدین را ملاقات کرده بود،از وی با
تجلیل یاد میکند. (1)بهاءالدین مرغینانی به جهت فضل و دانش خود،موقعیتی ممتاز نزد جغتای داشت و جغتای،او را برای خدمت به بیسو انتخاب کرده بود. (2)گرچه بهاءالدین رعایت احترام حبش عمیدالملک را مینمود و بیسو را از تصمیمش در عزل وی بر حذر میداشت،ولی میان او و حبش عمیدالملک دشمنی پدید آمد. (3)
بیسو(642-649ق/1245-1252م)،مردی شرابخوار و دائمالخمر بود و به این سبب،کارها به دست همسر او و وزیرش بهاءالدین مرغینانی قرا گرفت.او تا پایان فرمانروایی کیوک قاآن،خان اعظم حکومت کرد و از حمایت او برخودار بود،ولی با مرگ کیوک(649ق/1252م)و انتخاب«منکوقاآن»به عنوان خان اعظم،اوضاع دگرگون شد.بیسو با انتخاب منکوقاآن به خانی موافق نبود و به همین علت به فرمان منکوقاآن از حکومت عزل شد و پس از چندی درگذشت (4)و براساس نقلی به دست فرمانروای جدید جغتایی به قتل رسید. (5)منکوقاآن با استناد به وصیت قبلی،قراهلاکو را بار دیگر به حکومت اولوس جغتای منصوب کرد.قراهلاکو نخستین فرد از خاندان جغتایی بود که مسلمان شد و نام سلطان احمد بر خود نهاد.او پیش از رسیدن به«آلمالیغ»-مرکز حکومت-درگذشت و منکوقاآن به جای او پسرش را به خانی برگزید،ولی چون او کودک بود،نیابت حکومت او را به مادرش«ارغنه»خاتون(ارغینه)داد.
ارغینه که به تبعیت از همسر خود-قراهلاکو-مسلمان شده بود، (1)مدت 9 سال یعنی تا سال 658 قمری/1260 میلادی بر منطقه فرمانروایی داشت و همه خانهای آسیای میانه را مطیع خویش ساخت.او حبش عمیدالملک و پسرش ناصرالدین را به دربار و مقام قبلی خود بازگرداند و بهاءالدین مرغینانی را با همراهی آنان به طرز فجیعی به قتل رساند. (2)اسلام در دوران حکومت ارغینه خاتون که با آرامش سپری شد،رونق بیشتری یافت.
پس از تغییر و تحولات سیاسی در مغولستان،حکومت ارغینه نیز دستخوش دگرگونی شد.در سال 658 قمری/1260 میلادی،میان خان بزرگ مغول،«قوبیلای قاآن»و برادرش«اریق بوکا»که حاکم مغولستان بود،اختلافاتی پیش آمد.اریق بوکا یکی از نوادگان جغتای به نام«آلغو»را به عنوان خان اولوس جغتای تعیین کرد تا از رسیدن نیروهای کمکی ایلخان ایران هولاکو برای قوبیلای قاآن جلوگیری کند.بدینترتیب،آلغو به شهر«بیش بالغ»آمد و همه اختیارات را از ارغینهخاتون گرفت و خود رسماً حکومت را عهدهدار شد که مدت پنج سال طول کشید. (3)
آلغو به زودی اعلام استقلال کرد و از پرداخت مالیات و فرستادن نیرو برای اریق بوکا سر باز زد و خود را طرفدار قوبیلای قاآن خواند.اریقبوکا برای مطیع ساختن آلغو در سالهای 659 قمری/1261 میلادی و 670 قمری/1262 میلادی،حملاتی را به اولوس جغتای انجام داد و اگرچه آلغو را تا سمرقند عقب راند،ولی به جهت کشتار
و ویرانیهای فراوانی که به بار آورد،نتوانست موقعیت خود را تثبیت کند.
از سوی دیگر مناسبات دوستانهای میان آلغو و ارغینه خاتون پدید آمد که به ازدواج آن دو انجامید.آلغو و ارغینه خاتون با کمک مسعود یلوا که وزیر امور مالی بود،توانستند نیروهای مهاجم را دفع کنند. (1)آلغو همچنین به منظور توسعه قلمرو خود با خان قبچاق،«برکهخان»جنگید و شهر اترار را تصرف نمود. (2)اندکی بعد،اُرغینه خاتون به هنگام وضع حمل درگذشت و مغولان این امر را دلیل بر بدیمنی اسلام آوردن او تلقی کردند. (3)
آلغو در سال 665 قمری/1267 میلادی درگذشت و ارغینه خاتون،مبارکشاه فرزند خود از همسر قبلیش قراهلاکو یا سلطان احمد را بر تخت سلطنت نشاند و خود،اندکی بعد درگذشت.مبارکشاه نخستین خان جغتایی مسلمان است،اما سلطنت او یک سال و چند ماه بیشتر دوام نیاورد و به دست یکی از پسرعموهای خود به نام«براق»عزل شد. (4)
براق به فرمان قوبیلای قاآن به حکومت اولوس جغتای رسید،ولی به زودی از فرمان وی سر باز زد و حتی سپاهیان خان بزرگ را عقب رانده و شهر ختن را تصرف نمود.در همین هنگام در مغولستان،«قایدو»از نوادگان اوگتای قاآن،به رقابت با قوبیلای قاآن،مدعی مقام خان اعظم بود.میان براق و قایدو که درصدد توسعه قلمرو خود بود،اختلافاتی پدید آمد،اما در نهایت به تبعیت براق از قایدو منتهی شد و در شورای عمومی(قوریلتای)سال 666
قمری/1268 میلادی بر این مطلب تأکید شد.همچنین،امارت مسعود یلواج بر سمرقند و بخارا مورد تأیید قرار گرفت. (1)
قایدو برای اینکه براق را از مرزهای قلمرو خود دور کند و به سلطنت خاندان هلاکو درایران خاتمه دهد،او را مأمور تسخیر ایران کرد که اینک«آباقاخان»،پسر هلاکو بر آن حکومت میکرد.براق در سال 668 قمری/1270 میلادی با نیروهای متحد مغولی به خراسان یورش برد و هرات و نیشابور را غارت کرد،ولی در حوالی هرات از نیروهای آباقاخان شکست خورد و عقبنشینی کرد.او مدتی در بخارا توقف کرد و به دین آسلام درآمد و نام«سلطان غیاثالدین»بر خود نهاد و سپس به منظور کمک خواستن از قایدو،راهی تاشکند شد،ولی در بین راه درگذشت یا به دست عاملان قایدو به قتل رسید. (2)چهار پسر او و دو پسر آلغو تلاش کردند تا حکومت منطقه را به دست آوردند و به این منظور به غارتگری در ماوراءالنهر پرداختند،ولی توفیقی نیافتند و قایدو حکومت اولوس جغتای را به فرد دیگری از جغتاییان به نام«نیکپایاغول»واگذار کرد.او به جرم نافرمانی توسط قایدو کشته شد و«طغاتیمور»بهجای او گماشته شد،ولی او نیز خیلی زود درگذشت و قایدو تخت سلطنت را به«دووا»،پسر براق داد.آباقاخان در این زمان(671 قمری/1273 میلادی)برای انتقام از حمله براق به ایران،به خوارزم و ماوراءالنهر لشکر کشید و اورگنج،خیوه و سپس بخارا را به تاراج برد و شمار زیادی از ساکنان این شهرها کشته و گروه زیادی به اسارت برده شدند.
دووا(672-704ق/1274-1305م)تابعیت قایدو را پذیرفته بود و تا زمان مرگ قایدو(699ق/1300م)به وی وفادار ماند.او تلاشهای بسیاری برای رسیدن قایدو به مقاصدش کرد و در جنگهای متعددی شرکت نمود.
پس از مرگ قایدو،میان دووا و«چپر»،پسر و جانشین قایدو اختلاف پدید آمد و دووا به فکر مستقل شدن از خاندان اوگتای افتاد.او با گرایش به خانهای مغولی چین،توانست چپر را شکست دهد و خود را از تابعیت او خارج سازد.دووا،بدین ترتیب نواحی شرقی اولوس جغتای را-که توسط قایدو جدا شده بود-به آن بازگرداند و بار دیگر جغتاییان به استقلال سیاسی و بر تمام سرزمینهای موروثی خود حاکم شدند. (1)
دووا در طول حکومت خود برای توسعه مرزهای قلمرو جغتاییان تلاشهایی کرد.از آنجا که مرزهای چین،قبچاق و ایران به دلیل وجود حکومتهای مقتدر مغولی،غیرقابل نفوذ بودند،او متوجه سرزمین افغانستان و هند شد.در غرب افغانستان-که بخشی از خراسان بزرگ بود-خاندان آلکرت با تابعیت ایلخانان مغول ایران حکومت میکردند و در هندوستان نیز پادشاهان خلجی قدرت داشتند.دووا به شرق افغانستان تاخت و پس از استقرار در آنجا در سال 695 قمری/1295 میلادی به پنجاب حمله کرد،اما سپاهیان خلجی او را عقب راندند.پسر او،«قتلغ خواجه»در سال 698 قمری/1290 میلادی تا دروازه دهلی پیش رفت و در میسر خود،همهجا را غارت کرد.در سال 701 قمری/1302 میلادی نیز دیگر شاهزاده جغتایی،خود را با سپاهیان فراوان به دهلی رساند و آن را به مدت دو ماه محاصره کرد،ولی چون نتوانستند باروهای شهر را ویران سازند،بینتیجه به افغانستان بازگشتند.
1) (1) .امپراتوری صحرانوردان،ص551 و 552.
حمله دیگر جغتاییان در سال 702 قمری/1303 میلادی به هند نیز با تلفات بسیار به شکست انجامید.اما شرق افغانستان همچنان در دست قتلغ خواجه و سپس پسر او«داوود خواجه»باقی ماند. (1)
پس از مرگ دووا،پسر ارشد او نیز پس از مدت کوتاهی-حکومت،درگذشت.از این رو،یکی از امیرزادگان جغتایی نومسلمان،قدرت را به دست گرفت.او تلاش میکرد که مغولان را به اسلام دعوت کند،ولی مغولان افراطی او را به قتل رسانده و«کبک»،پسر کوچک دووا را بر تخت سلطنت نشاندند.در نهایت،پسر دیگر دووا به نام«ایسن بوقا»در شورای عالی مغولان به عنوان خان اولوس جغتای معین گردید.
درگیریهای داخلی و خارجی جغتاییان در دوران حکومت ایسن بوقا(708-718ق/1309-1319م)بالا گرفت و برخی از امیرزادگان جغتایی سر به شورش برداشته،به منظور براندازی حکومت ایسن بوقا به رقیبان همسایه او پناه بردند. (2)از سوی دیگر،همین همسایگان همنژادِ خان جغتایی،اقداماتی را برای محدود ساختن قلمرو او ترتیب دادند و اساسیترینِ این اقدامات از طرف ایلخانان ایران بود که حاضر نبودند دولت جغتایی را در مرزهای خود در افغانستان تحمل کنند.بنابراین،«اولجایتو»در سال 712 قمری/1313 میلادی،با حمله به این ناحیه،داوود خواجه،امیر جغتایی افغانستان را به ماوراءالنهر عقب راند.ایسن بوقا،لشکری برای مقابله با خان ایران فرستاد که موفق به شکست وی شد و تا هرات پیش آمد،ولی به دلیل حمله خاقان چین به سرحدات شرقی آسیای میانه،ناچار به بازگشت شد.در این حمله،قوای امپراتور مغولی چین،
جغتاییان را شکست داده و نواحی شرقی قلمرو آنان را تصرف کردند.ماوراءالنهر نیز در همین زمان،دستخوش آشوب و حملات ایلخانان ایران قرار گرفت و ایسنبوقا تا پایان حکومتش درگیر این مشکلات بود.
پس از مرگ ایسن بوقا،برادر او-کبک-بار دیگر به حکومت رسید. (1)کبک شش سال فرمانروایی کرد.اهمیت دوران پادشاهی وی از این جهت بود که برخلاف خانهای گذشته جغتایی،به زندگی شهرنشینی علاقه داشت.او قصری در حوالی شهر نخشب(نسف)بنا کرد که بعدها تبدیل به شهر شد.او با وجود همنشینی با ماوراءالنهریان،به دین اسلام درنیامد.وی یکی از بهترین سکههای دولت جغتایی را به نام خودش ضرب کرد که کبکی نامیده میشدند.
بعد از کبک،سه برادر او به ترتیب قدرت را به دست گرفتند که مهمترین آنها«ترماشیرین»(726-733ق/1327-1333م)بود.او حملات به هند را دنبال کرد،ولی از«احمدبنتغلق»شکست خورد و عقب رانده شد.ترماشیرین از معدود خانهای جغتایی بود که مسلمان شد و نام سلطان علاءالدین بر خود نهاد.
سلطان علاءالدین به مخالفت صریح با یاسا پرداخت؛به تجدید تحکیم شریعت اسلام همت گماشت و در ایجاد روابط بازرگانی بین اولوس جغتای و سایر مناطق اسلامی،بهویژه ایران و شامات کوشید.وی به خراسان سفر کرد و مدت چهار سال در آنجا اقامت نمود. (2)با این حال،جنگهای او با ایلخانان ایران ادامه یافت و در نتیجه از«ابوسعید بهادرخان»شکست خورد. (3)
گرایشهای اسلامی سلطان علاءالدین که مغایر با یاسای چنگیزی بود،باعث
خشم مغولان متعصب و عزلش شد و در نتیجه یکی از نوادگان دوواخان به نام«جنگچی»را به سلطنت گماشته شد.این گونه اقدامات به نفع مسیحیان نستوری و کاتولیک تمام میشد که به طور جدی برای مسیحی ساختن آسیای میانه و آسیای دور تلاش میکردند.جنگچیخان در اثر همین اقدامات،یکی از پسران خود را غسل تعمید داده و او را ژان(یوحنا)نامید.اما این تأثیرات ناپایدار بود و به زودی از میان رفت و مسیحیت نه تنها نتوانست جایگاه قابل توجهی در میان مغولان آسیای میانه به دست آورد،بلکه همان موقعیت اندک که فراهم شده نیز در زمان کشورگشاییهای تیمور گورکانی،کاملاً نابود گردید. (1)
اولوس جغتای تقریباً از همان ابتدا به دو بخش تقسیم میشد که بخشی در اطراف«ایسی گول»و«نهر تالاس»-که مجاور با سرزمین اصلی مغولان بود-و بخشی دیگر،ماوراءالنهر به مرکزیت شهر قرشی بود که از 742-745 قمری/1342-1345 میلادی،«خازانخان»(قزان سلطان خان)بر آن حکمرانی داشت.او حاکمی ستمکار بود و مردم ماوراءالنهر از ظلم و بیداد او به فغان آمده بودند.از این رو،یکی از امیران ترک به نام«قزغن»که بر ناحیه قندوز امارت داشت،بر او شورید و پس از دو نبرد،خازانخان را در سال 747 قمری/1347 میلادی به قتل رسانید و امارت ماوراءالنهر را به یکی از افراد خاندان اوکتای قاآن به نام«دانشمندیه»واگذار نمود.اما پس از چندی،دانشمندیه را کشت و نوه دووا خان،موسوم به«بیانقلی»را بر تخت نشاند.بنابر گفتههای صاحب ظفرنامه،بیانقلی(750-760ق/1350-1370م)کاملاً مطیع و فرمانبردار امیر قزغن بود (2)و در واقع،همه کارهای او در اختیار امیر قزغن قرار داشت و این شیوه برای
جغتاییان ماوراءالنهر عادی بود؛چراکه فرمانروایان آنها از این زمان به بعد،بیاراده بودند و تمام اختیارات را اشراف ترک محلی در اختیار داشتند. (1)
امیر قزغن،درگیریهایی با سلطان حسین آلکرت در خراسان داشت و با محاصره هرات در سال 753 قمری/1353 میلادی،او را وادار به فرمانبری از خود نمود.این در حالی بود که حکومت ایلخانان ایران تقریباً از میان رفته بود و آلکرت،حامیان سیاسی خود را از دست داده بودند.از این رو،امیر قزغن در پی گسترش متصرفات خود در ایران بود،ولی در سال 760 قمری/1360 میلادی به دست برخی از سپاهیانش کشته شد. (2)اندکی بعد،بیان قلی،خان مغولی ماوراءالنهر نیز به دست میرزا عبدالله پسر امیر قزغن-که در طمع وصال همسر بیان قلی بود-کشته شد.این امر خشم امیران مغولی ماوراءالنهر بهویژه«حاجی برلاس»عموی امیر تیمور و امیر شهر کش(شهر سبز امروزی)را برانگیخت.از این رو میرزا عبدالله را از سمرقند و ماوراءالنهر هزیمت داده و تا هندوستان عقب راندند و او در آنجا درگذشت.
در این میان،«توغلق تیمور»امیر جغتایی کاشغر-بخش شرقی اولوس جغتای-از فرصت استفاده کرده و ماوراءالنهر را تصرف کرد.حاجی برلاس با بازگشت او به مغولستان،دستنشاندگان او را بیرون راند و خود بر منطقه استیلا یافت.پس از این رویدادها،توغلق تیمور در سال 763 قمری/1362 میلادی به ماوراءالنهر بازگشت و حاجی برلاس و دیگر امیران مخالف را به قتل رساند و پسر خود،الیاس را به حکومت آنجا گمارد و امیر تیمور گورکانی را مشاور او
گردانید. (1)امیر تیمور و امیرحسین،نواده امیر قزغن در سال 765 قمری/1364 میلادی،الیاس خواجه را از ماوراءالنهر بیرون رانده و به حکومت جغتاییان خاتمه دادند (2)و پس از چندی،حکومت امیر تیمور بر ماوراءالنهر آغاز شد.
وقایع ناشی از ضعف و فتور خانهای جغتایی در آسیای میانه،در نیمه دوم سده هشتم هجری،موجب به قدرت رسیدن فرد دیگری از همنژادان آنان به نام تیمور شد که در طی چند دهه،فرمانروایی گسترهای را پدید آورد که در اوج اقتدار خود،تقریباً نیمی از متصرفات مغولان را در آسیا دربرمیگرفت و بیش از 120سال پایدار ماند.تیموریان برخلاف جغتاییان،امیرانی مسلمان،حنفی مذهب و سخت پایبند به اسلام بودند.از این رو در احیا و رونق اسلام و تمدن اسلامی در آسیای میانه-پس از فترت دوره حاکمیت جغتاییان-نقش و سهم بسیاری داشتند.آنان شیوه سنتی زندگی مغولی را کنار گذاشته و به زندگی شهرنشینی خوگرفته بودند و مرکز حکومتشان را-جز در اواخر حاکمیتشان-در ماوراءالنهر قرار دادند.اگرچه حکومت تیمور با جنگها،ویرانیها و کشتارهای بسیار همراه بود،ولی در دوره جانشینان او،بسیاری از ویرانیهای دورههای پیشین بازسازی شد و فعالیتهای علمی و فرهنگی،زیر نظر امیران تیموری از سرگرفته شد؛به گونهای که در سده نهم هجری،شهرهای ماوراءالنهر-به ویژه سمرقند و بخارا-مهد جایگاه علم و دانش اسلامی به شمار میرفت.میتوان با تکیه بر مستندات
تاریخی،تیموریان را از متمدنترین حاکمان مغولی آسیای میانه دانست که در ادامه،حکومت تیمور و جانشینانش در آسیای میانه بررسی خواهد شد.
تیمور گورکان یا تیمور لنگ،سرسلسله این خاندان که به سبب کشورگشاییهایش شهرتی جهانی دارد،در سال 736 قمری/1334 میلادی در یکی از روستاهای شهر کش(شهر سبز)به دنیا آمد.پدر او«طراغای»(یا ابغای)از بزرگان طایفه برلاس از طوایف مغولی ساکن در ماوراءالنهر بود که نسبش به«تومنهخان»،جد چهارم چنگیز میرسید. (1)او را مردی دیندار،متواضع و همواره همصحبت با علما و درویشان دانستهاند و اگرچه رئیس قبیله برلاس بود،اما اداره قبیله در عمل در دست برادرش حاجی برلاس قرار داشت که در تمام اولوس جغتای،امیری با اعتبار به شمار میرفت.برخی مورخان،خانواده او را از رجال متنفذ سیاسی در دربار جغتاییان برشمردهاند،در حالی که برخی دیگر،آنها را مردمانی ساده و پیشهور معرفی کردهاند. (2)
درباره زندگانی تیمور تا سال 760 قمری/1357 میلادی،اطلاع چندانی در دست نیست و در منابع تاریخی آن دوره،گاه مطالبی ذکر شده است که قابل اعتماد نیست. (3)ظاهراً آغاز کار تیمور به سالهای 760 تا 765 قمری مربوط میشود.زمانی که خانهای جغتایی تلاش میکردند تا اقتدار خود را در
ماوراءالنهر حفظ کنند.چنانکه پیشتر گفته شد،توغلق تیمور،امیر بخش شرقی اولوس جغتای در سال 761 قمری/1358 میلادی،ماوراءالنهر را تصرف کرد.تیمور 25ساله که در خدمت عموی خود حاجی برلاس بود،چون موقعیت وی را ضعیف دید،به توغلق تیمور پیوست و او نیز در ازای این فرمانبری،حکمرانی شهر کش(شهر سبز)را که به حاجی برلاس تعلق داشت،به تیمور داد.در سال 763 قمری/1360 میلادی با یورش مجدد توغلق تیمور به ماوراءالنهر و کشته شدن حاجی برلاس،تیمور حاکم بلامعارض این شهر شد.به علاوه از جانب توغلق تیمور به عنوان مشاور الیاس خواجه-حاکم جدید ماوراءالنهر-گمارده شد، (1)اما به سبب اختلاف میان آن دو،تیمور از خواجه الیاس رویگردان شده و به گردآوردی نیرو اقدام کرد.تیمور با«امیرحسین قزغنی»-نواده امیر قزغن-حاکم بلخ،قندوز و کابل و گروهی از طایفه برلاس را نیز با خود همراه ساخت و برای دستیابی به قدرت،به جنگ و نبرد در منطقه پرداخت.پیشآمدهای ناگواری نیز در برخی از این درگیریهای برای او رخ میداد؛چنانکه در برخورد با ترکمان آنجانی گرفتار شد و مدتی را در اسارت به سر برد تا اینکه با کمک رؤسای برخی قبایل ترکمن گریخت و خود را نجات داد (2)و بنا به نقلی،در یکی دیگر از درگیریهایش در سیستان،پای او صدمه دید و به همین سبب به تیمور لنگ مشهور شد. (3)تیمور پس از بهبودی از جراحاتش،به گردآوری نیروی کافی پرداخت و به همراه امیر حسین،نواحی ترمذ،بلخ،بدخشان و کش را از دست عمال الیاس خواجه گرفت.پس از آن به ماوراءالنهر
حمله کرده و الیاس خواجه را شکست داد و بر این سرزمین استیلا یافت.الیاس خواجه در سال 765 قمری،بار دیگر به ماوراءالنهر آمد و امیرتیمور و امیرحسین به مقابله با او برآمدند.الیاس خواجه در این جنگ که به جنگ«لای»معروف است،امیر تیمور و امیرحسین را شکست داد و به عقب راند،اما مردم سمرقند به رهبری مولانازاده سمرقندی به مقاومت در برابر مغولان پرداختند؛تا اینکه الیاس خواجه ناچار شد ماوراءالنهر را ترک کند و به دنبال آن،تیمور و امیرحسین به سمرقند بازگشته و ماوراءالنهر را تصرف کردند. (1)
پس از چندی به سبب حرص و طمع امیر حسین،و نیز جاه طلبیهای تیمور،میان آن دو اختلاف افتاد و در سال 767 قمری برای ستیز با هم صفآرایی کردند.گرچه این لشکرکشی بدون جنگ پایان یافت و در سال 769 قمری با وساطت علما میان آن دو صلح برقرار شد،ولی خصومتشان ادامه یافت.در نهایت،تیمور در شورایی با حضور همه امیران و بزرگان ماوراءالنهر،یکی از نوادگان اوکتای قاآن به نام«سیورغتمش»را به خانی ماوراءالنهر گمارد و دیگر امیران که از امیر حسین مکدر بودند،از تیمور حمایت کردند.امیر حسین پس از امان گرفتن از تیمور،قصد خروج از ماوراءالنهر داشت،ولی به دست یکی از امیران به قتل رسید. (2)
پس از کشته شدن امیر حسین و فتح بلخ،همه امیران و بزرگان اولوس جغتای و ماوراءالنهر در مجلسی بر امارت تیمور اتفاق نظر کردند.این مجلس در سال 771 قمری/1370 میلادی برپا شد و تیمور در این زمان سی و چهار سال داشت.بدینترتیب،امیر تیمور رسماً به عنوان وارث جغتاییان،حکومت را در
قلمرو پیشین آنان به دست گرفت و شهر سمرقند را مرکز حکومتش قرار داد.طبیعی بود که این امر با واکنشهایی مواجه گردد.نخستین واکنشها از سوی مردم سمرقند در اعتراض به حاکمیت تیمور ابراز شد که به سختی از جانب وی سرکوب گردید. (1)یکی از امیران محلی مغولی نیز که با انتخاب تیمور موافق نبود،محاکمه و کشته شد. (2)
تیمور پس از کسب موفقیتهایی در ماوراءالنهر،حدود ده سال(771-781ق/1370-1380م)به تحکیم موقعیت خود در ناحیه پرداخت.او به این منظور،به نواحی مختلف آسیای میانه و حتی مغولستان لشکر کشید و امیران این نواحی را مطیع خویش ساخت. (3)تیمور تا سال781 قمری،چهار بار به خوارزم حمله کرد.در حمله نخست،حاکم خوارزم،حسین صوفی،شکست خورد و از غصه مرد و برادرش یوسف با تیمور صلح کرد.در حملات بعدی نیز به علت مقاومت سرسختانه خوارزمیان،تیمور هر بار بدون فتح کامل خوارزم،به ماوراءالنهر بازمیگشت،ولی در لشکرکشی سال 781 قمری،شهر را تصرف و مردم و سپاهیان خوارزم را قتل عام کرد. (4)
تیمور برای تثبیت حاکمیت خود بر آسیای میانه،به بخش شرقی اولوس جغتای که اینک تحت فرمان شخصی به نام«قمرالدین دوغات»قرار داشت،لشگر کشید و پس از جنگهای متعدد با قمرالدین-که پنج سال به طول انجامید-سرانجام در
سال 777 قمری/1376 میلادی کاشغر را تصرف کرد و قمرالدین گریخت. (1)
سلطنت دشت قبچاق شرقی-که شامل سرزمینهای میان رودخانه سیحون،دریاچه خوارزم و بحر خزر میشد-در این زمان در دست شعبهای از خاندان«جوجی»به ریاست«اوروس خان»(762-777ق/1361-1376م)بود که به«آق اردو»شهرت داشتند.اوروس خان،رئیس طایفه دیگری از آق اردو به نام«توقتمش»را از قلمرو خود بیرون رانده بود و این امیر فراری برای برگرداندن قدرت سابق خود به امیر تیمور پناه آورد.تیمور به حمایت از توقتمش در سال 777 قمری/1376 میلادی به قبچاق تاخت.اوروسخان پیش از نبرد درگذشت و توقتمش از سوی تیمور بار دیگر حکومت قبچاق را در اختیار گرفت. (2)بدینترتیب،تمامی آسیای میانه تحت فرمان امیر تیمور درآمد.
تیمور از این پس لشکرکشیهای خود به خارج از آسیای میانه را آغاز کرد.او نواحی شرقی خراسان را از بازماندگان آلکرت گرفت و به قلمرو سربداران در غرب خراسان تاخت.سپس راهی نواحی مازندران و نواحی مرکزی ایران شد که در دست امیران محلی قرار داشت. (3)حملات تیمور-پس از یورشهای مقدماتی-در سه مرحله و تحت نام یورشهای سهساله،پنجساله و هفتساله انجام شد که طی آنها تمامی نواحی ایران به تصرف او در آمد و ویرانی و خرابیهای بسیار به جا گذاشت.او در سومین لشکرکشی خود به ایران-یورش هفتساله-به امپراتوری عثمانی تاخت و سلطان بایزید اول را اسیر خود ساخت و همچنین قصد حمله به مصر را داشت که عملی نشد.سپس از طریق دربند به دشت
قبچاق تاخت و«تغتمش»(تغمانخان)امیر آن را شکست داد و پایتخت آنان،یعنی شهر«سرای»و نیز شهر«ترخان»را تصرف کرد. (1)تیمور در همان ابتدا گرجستان را نیز تصرف کرد،ولی به سبب مقاومت مردم آن و شورشهای متعدد،او چندین بار دیگر برای سرکوب گرجیان،به آنجا لشکر برد. (2)
تیمور در آخرین ماههای عمرش در تدارک هجوم به چین بود،ولی در مسیر لشکرکشی بیمار شد و با وجود تلاش پزشکان در سال 807 قمری/1405 میلادی در سن 71 سالگی درگذشت. (3)
تیمور مردی جاهطلب و ماجراجو بود که خود را برای کسب پیروزی در کام خطرات بزرگ میانداخت و با شجاعت،تهور،تدبیر و حیله به مقصود خود میرسید.او دشمنانش را به شدت سرکوب و مجازات میکرد.
تیمور قساوت و ستمگری نسبت به مردم را از مغولان به ارث برده بود.او به شرابخواری و مجالس لهوولعب علاقهمند بود؛در شرب مسکرات افراط میکرد و یکی از عوامل بیماری او همین بود.با این حال،او خود را مسلمانی با اعتقاد قلمداد میکرد که معتقد به فقه حنفی بود و در برخی کتابهای تاریخی مانند ملفوظات تیمور،اشاراتی به حنفی بودن وی وجود دارد. (4)البته او شیعیان را نیز به طرف خود جلب میکرد و میخواست با اظهار دوستی حضرت علی علیه السلام،حمایت قاطبه جامعه اسلامی را به دست آورد؛تا آنجا که دمشق را با شعار انتقام امام
حسین علیه السلام از نسل یزید،گشود و موقوفاتی برای مقابر امامان در عراق قرار داد. (1)
به نظر میرسد که دین برای تیمور مانند بسیاری از پادشاهان دیگر دستاویزی برای رسیدن به مقاصد،و اهداف سیاسیاش بود؛چنانکه ادعا میکرد برای تقویت دین و شریعت محمدی قیام کرده و بر همین اساس،برخی از علمای شرع،او را یکی از مجددان دین اسلام میدانستند. (2)همچنین برخی فتوحات خود را که به قصد جهانگشایی بود،عنوان غزوه(جهاد9)میداد تا در شمار غازیان مسلمان درآید. (3)تیمور،خود را به رجال دینی نزدیک میکرد و آنان را مورد احترام و تکریم قرار میداد.اهل تصوف در این میان جایگاه ویژهای داشتند.تیمور نسبت به اقطاب صوفیه توجه خاصی داشت و در مسیر فتوحاتش در هر شهری که یکی از آنان حضور داشت،به دیدار وی میشتافت و یا به زیارت قبورشان میرفت و از آنان استعانت میجست. (4)او تمام موفقیتهایش را مرهون انفاس قدسیه سه صوفی بزرگ،«شیخ شمسالدین فاخوری»،«شیخ زینالدین ابوبکرتایبادی»و شیخی به نام«سیدبرکت»میدانست. (5)تیمور برای دراویش،مدرسه،خانقاه و رباط میساخت و خانقاههای قدیمی را بازسازی میکرد و املاکی برای آنها وقف میکرد.البته همه این توجهات در صورتی بود که از صوفیان اقدامی مخالف نظر تیمور صادر نمیشد؛زیرا در غیر این صورت با برخورد جدی امیر مواجه میشدند. (6)
1) (1) .تاریخ تیموریان و ترکمانان،ص24-42 و شیبی،تشیع و تصوف،ص159-161.
2) (2) .تزوکات تیموری،ص176 و 180 به نقل از میرجعفری،ص61.
3) (3) .یزدی،ظفرنامه،ج2،ص447.
4) (4) .همان،ج1،ص228؛زندگی شگفت آور تیمور،ص6؛زاهدی،سلسله النسب الصفویه،ص 38 و تشیع و تصوف،ص158.
5) (5) .تاریخ تیموریان و ترکمانان،ص65.
6) (6) .در اینباره به شرح احوال نعمت الله ولی نگاه کنید.
تیمور،دوستدار دانش و دانشمندان بود.آنان را گرامی میداشت و به خود نزدیک میکرد و بر همه مقدم میداشت. (1)او در فتوحات خود،دانشمندان،هنرمندان و صنعتگران را گرد آورده و روانه سمرقند میکرد که دو تن از مشهورترین آنها«سعدالدین تفتازانی»از سرخس و دیگری«میرسید شریف جرجانی»از شیراز بودند.او بدین ترتیب شهر سمرقند را تبدیل به مرکز علم،هنر و صنعت گردانید.
تیمور چندین پسر داشت که بزرگترین آنها به نام«جهانگیر»در زمان حیات او از دنیا رفت و تیمور،جانشین خود را از میان پسران او در نظر گرفت.«پیرمحمد»پسر دوم جهانگیر و و الی مناطق شرقی افغانستان کسی بود که تیمور به او وصیت کرد،ولی پس از مرگ تیمور،به سبب اختلافات میان نوادگان او به سلطنت دست نیافت و امیران تاشکند،خلیلسلطان،پسر میرانشاه و نواده دیگر تیمور را به سلطنت برگزیده و او را به سمرقند آوردند.
خلیلسلطان در آغاز سلطتنش با سه رقیب یعنی شاهرخ،چهارمین پسر تیمور،پیر محمد و سلطان حسین،نوادگان وی درگیر بود.شاهرخ که تمایلی به حکومت سمرقند نداشت،پس از چندی با به دستگرفتن حکومت خراسان با خلیلسلطان مصالحه نمود.سلطانحسین پس از شکست از خلیلسلطان به خراسان گریخت و به دست شاهرخ از بین رفت.پیرمحمد نیز بعد از یکسال و نیم تلاش برای به دست گرفتن حق خود در حکومت،کشته شد. (2)
بدینترتیب،فرمانروایی ماوراءالنهر و آسیای میانه برای خلیلسلطان تثبیت شد.دیگر متصرفات تیمور در ایران و آسیای صغیر نیز میان پسران و نوادگان دیگر او تقسیم شد.
خلیل،شاهزادهای کریم،خلاق،شجاع و جوانمرد بود،ولی به سبب افراط در عیش و نوش و اسراف در اموال و بعضی معایب دیگر،ثروتی را که تیمور فراهم کرده بود،در کمتر از چهار سال از دست داد. (1)امیران و بزرگان سمرقند به تدریج به مخالفت با وی پرداختند و در نهایت،او را از حکومت برکنار و زندانی کردند.شاهرخ از این فرصت استفاده کرده و با حمله به سمرقند در سال 811 قمری حکومت را در اختیار گرفت. (2)
شاهرخ(811-850ق/1409-1447م)را باید مقتدرترین جانشین تیمور دانست.او چهارمین و آخرین پسر تیمور بود و در بسیاری از فتوحات او بهویژه در یورش هفتساله به ایران،شجاعتهای بسیاری از خود نشان داد.به همین دلیل از زمان پدر به عنوان حاکم خراسان،سیستان و مازندران تعیین شد.اگرچه در دوره 43 ساله حکومت او جنگ و نبردهایی مانند زمان پدرش اتفاق نیافتاد،ولی آشوبها و تجزیهطلبیهای امیران محلی،بهویژه در نواحی غرب ایران آغاز شد.از وقایع مهم دوران شاهرخ،سوء قصد به جان او در سال 830 قمری/1428 میلادی از سوی پیروان فرقه حروفیه بود که ناکام ماند. (3)
شاهرخ در سال 850 قمری/1447 میلادی در سن72 سالگی به هنگام بازگشت از عراق عجم-که برای دفع یکی از مدعیان حکومت به آنجا رفته بود
-در ری درگذشت و با مرگ او دوره اقتدار تیموریان به سرآمد.او مرکز فرمانرواییاش را در هرات قرار داد و حکومت ماوراءالنهر را به پسرش«الغ بیک»سپرد.بنابراین،این شهر در عهد او به اوج عظمت و اعتبار رسید و مرکزیتی علمی،هنری و ادبی پیدا کرد.
«محمدترغای»معروف به الغبیگ(796-853ق/1395-1450م)فرزند بزرگ شاهرخ بود و از حدود سال810 قمری/1408 میلادی،امارت ماوراءالنهر را بر عهده گرفت و سمرقند را مقر حکمرانی خود قرار داد.او نزدیک به چهل سال در زمان پدرش با فراغ بال حکومت کرد و در تمام این مدت،نام وی را در خطبه و سکهها ذکر میکرد.الغبیگ در سال 825 قمری/1423 میلادی،پیرمحمد اوغلان را شکست داد و بر مغولستان(مقصود نواحی شرقی آسیای میانه است)دست یافت،ولی در سال 830 قمری/1428 میلادی در جنگ با ازبکان و به سرکردگی بارق اوغلان شکست خورد.این شکست با مداخله شاهرخ جبران شد و الغبیگ پس از بازخواست از طرف پدر،دوباره به حکمرانی ماوراءالنهر منصوب گردید. (1)
گرفتاریهای الغبیگ با مرگ شاهرخ آغاز شد.برادرزادگان او در خراسان،مازندران و عراق عجم،مدعی حکومت شدند و تلاشهای او برای حفظ خراسان بینتیجه ماند و در سال851 قمری/1448 میلادی از حاکمیت او خارج گردید.پس از چندی پسر الغبیگ،«میرزا عبداللطیف»بر او شورید و در سال 853 قمری/1450 میلادی،وی را در بلخ شکست داد و شخصی را تحریک کرد تا وی را بکشد. (2)
الغبیگ را میتوان عالم به جامع علوم عصر خود دانست.وی از علوم شرعی
آگاهی داشت؛در ریاضی و نجوم از بزرگترین دانشمندان عصر خویش به شمار میرفت؛شعر نیز میسرود و از حامیان بزرگ دانشمندان،ادبا و صنعتگران عصر خود بود.وی با مساعدت چهار تن از علمای ریاضی معاصر خود،زیج جدید سلطانی معروف به زیج الغبیگی را تنظیم کرد. (1)
عبداللطیف پس از کشته شدن پدرش،حکومت را در سمرقند به دست گرفت.او در ابتدای کار با سرکشیهای برخی امیران تیموری در خراسان مواجه شد و به ناچار،این سرزمین را به آنان واگذاشت و قلمرو حکومت خود را به ماوراءالنهر محدود کرد.عبداللطیف حاکمیخشن و تندخو بود و همین امر سبب شد که ازبکان از حملات غارتگرانه خود به ماوراءالنهر خودداری کنند.آنان در گذشته تا نزدیکی سمرقند نیز پیش میآمدند،ولی اینک نمیتوانستند به صد فرسخی این شهر نزدیک شوند. (2)عبداللطیف مانند پدرش به علوم تاریخ و هیئت علاقه داشت و با اهل تصوف با کمال ادب رفتار میکرد،اما رفتار او با زیردستانش بیرحمانه و در نهایت تندی بود؛چنانکه موجب نارضایتی آنان و مردم شد و سرانجام در سال 854 قمری/1451 میلادی،پس از شش ماه سلطنت،به دست گروهی از وفاداران به پدرش-الغبیک-کشته شد (3)و حکومت ماوراءالنهر و سمرقند به«میرزا عبدالله»سپرده شد.
میرزا عبدالله،نواده شاهرخ بود و پدرش در زمان شاهرخ بر فارس امارت میکرد و چون در شیراز به دنیا آمده بود،به شیرازی شهرت داشت.او پس از مرگ شاهرخ به دربار الغبیگ در سمرقند پیوست.حکومت او بر سمرقند،یک
سال بیشتر طول نکشید و در سال854 قمری/1451 میلادی به دست ابوسعید میرزا به قتل رسید.او نبردهایی نیز با«ابوالخیرخان ازبک»داشت. (1)
ابوسعید،نواده میرانشاه بن تیمور،دوران کودکی خود را در دربار الغبیگ گذراند و بعد از کشته شدن عبداللطیف برای دستیابی به قدرت به فعالیت پرداخت.او با کشتن میزرا عبدالله در جنگ،بر ماوراءالنهر استیلا یافت که در این پیروزیها از کمک ابوالخیرخان ازبک-حاکم نواحی سیحون-بهرهمند شده بود.
ابوسعید همچنین مورد حمایت درویشان و روحانیون ماوراءالنهر بهویژه«خواجه احرار»بود که دخالتهای بسیاری در زندگانی ابوسعید داشت. (2)او قلمرو حکومت خود را توسعه داد و خراسان را که در دست عموزادگانش بود،به آن افزود و پایتخت خود را به شهر هرات انتقال داد و تا سال 873 قمری/1461 میلادی که به آذربایجان لشکر کشید،به مدت هجده سال،علاوه بر قسمت وسیعی از ماوراءالنهر و ترکستان،بر افغانستان و خراسان نیز حکومت کرد.ابوسعید در این زمان با رقیب سیاسی جدیدی،یعنی«اوزون حسن آققویونلو»مواجه شد که متصرفات قرا قویونلوها را در آذربایجان بر عهده داشت.ابوسعید که چشم طمع به آذربایجان داشت،بدان سو لشکر کشید،ولی در نبرد با آققویونلوها شکست خورده و پس از اسارت کشته شد. (3)
با مرگ ابوسعید،دوباره تفرقه و خلل در میان تیموریان پدید آمد.از میان ده پسر او،«سلطان احمد»بزرگترین آنها،حاکم سمرقند شد.خراسان به دست«حسین میرزا بایقرا»از حکومت ماوراءالنهر جدا شد و قلمرو سلطان احمد به
سمرقند،بخارا و مضافات آنها محدود گردید.او تا سال 899 قمری/1497 میلادی حکمرانی کرد و دوران حکومتش در منازعه با امیرزادگان تیموری گذشت.مهمترین این افراد،برادر او«عمرشیخ»حاکم فرغانه بود که همواره با او در حال نبرد بود.اما پس از مرگ عمر شیخ،پسرش«ظهیرالدین محمد بابر»-فاتح آینده هندوستان-با سلطان احمد مصالحه کرد.پس از سلطان احمد،برادرش«محمود میرزا»حاکم ختلان،ترمذ و بدخشان بر کرسی فرمانروایی ماوراءالنهر نشست و چندین بار با سلطان حسین بایقرا به زد و خورد پرداخت.حکومت او بیش از چند ماه دوام نیاورد و در سال 900 قمری/1495 میلادی درگذشت.او به سبب نبردهایش با اقوام«کتور»و سیاهپوشان،خود را«سلطان محمود غازی»مینامید.وی مردی ستمگر و فاسق بود که از هیچ ظلم و ستمی بر مردم سمرقند فروگذار نمیکرد.پس از سلطان محمود،پسران او بر سر تصاحب حکومت ماوراءالنهر جنگیدند،اما سلطنت هیچ کدام دوامی نداشت.این جنگهای داخلی و منازعات خانوادگی،موجب لشکرکشی و هجوم امیران و رقیبان مجاور گردید؛چنانکه محمدخان شیبانی فرمانروای ازبکها پس از اندکی به ماوراءالنهر هجوم آورد و پس از زد و خوردهای بسیار،سلطنت این سرزمین را به دست گرفت. (1)
دوره حکومت تیموریان بر ماوراءالنهر را از نظر فرهنگ و تمدن،باید عصر طلایی در دوران حاکمیت مغولان دانست.تیموریان،خود مردمانی متمدن،بافرهنگ و شهرنشین بودند و به همین جهت از علم،ادب و هنر استقبال و حمایت میکردند.
1) (1) .تاریخ تیموریان و ترکمانان،ص101.
تیمور با همه خشونتی که داشت،چون در محیط دانش و هنر تربیت یافته بود،پایتخت خود،سمرقند را به مجمع دانشمندان و هنرمندان مبدل کرد که از مشهورترین هنرمندان آن دوران،مانند«میرعلی تبریزی»خطاط،«استاد عبدالحی»مصور و بسیاری دیگر در این شهر گرد آمده بودند.چون مرکز حکومت در دوره جانشینان تیمور به هرات انتقال یافت،بیشتر فعالیتهای هنری نیز در این شهر به شکوفایی رسید.با این حال،شهرهای ماوراءالنهر کاملاً از این موهبت به دور نماندند.شاهزادگان تیموری به علم و ادب توجه بسیار نشان میدادند و شاعران،ادیبان و دانشمندان را تکریم و تشویق میکردند و حتی خود نیز در هنر و ادبیات دستی داشتند. (1)
ابراهیم سلطان(درگذشته 838ق/1435م)پسر شاهرخ،خطاطی ماهر بود که با خطاطان بزرگی مانند«یاقوت مستعصمی»مقایسه میشد. (2)
«بایسنقر میرزا»،پسر دیگر شاهرخ نیز خطاطی هنرمند و دربارش در سمرقند،مهمترین پناهگاه اهل فضل و ادب بود. (3)
همچنین امیرزاده الغبیگ که در زمان پدرش،شاهرخ امارت سمرقند را داشت،در تاریخ و نجوم استاد بود و شعرهای خوبی میسرود. (4)
هنرهای مختلف رایج در جهان اسلام،در دوره تیموریان رونق یافت که از آن جمله،نقاشی به اوج شکوفایی خود رسید و استادان بسیاری در این زمینه ظهور کردند.هنر کتابسازی و کتابآرایی نیز رواج فراوان داشت که در آن از
انواع هنرهای دیگر مانند تذهیب،تعریق،مینیاتور و...استفاده میشد و نمونههای این کتابها هنوز به عنوان آثار هنری ممتاز شهرت دارند.خطاطی نیز با توجهات امیران تیموری که برخی از خود آنان از این هنر بهرهمند بودند،رونق بسیار یافت و سبکهای نوینی در این هنر زیبا پدید آمد که در کتابآراییها و معماریها کاربرد فراوان داشت. (1)
تیموریان،گذشته از مقوله هنر،در ترویج انواع علوم و حمایت از ادب فارسی نیز سرآمد همنژادان خود بودند.اگرچه دوره حکومت تیمور بیشتر به جنگ و لشکرکشی گذشت و این امر با فعالیتهای علمی و ادبی چندان سازگار نیست،ولی این دوره نه تنها از وجود دانشمندان و اهل فضل خالی نیست،بلکه میتوان این دوره را از دورههایی دانست که علم و دانش در آن رونق فراوان داشته است.علت این موضوع را باید در حمایت و تجلیل پادشاهان تیموری از ارباب علم و معرفت دانست.تعداد مدارس و مراکز تعلیمی در دوره تیموری بسیار بود که برخی به دست امیران و تعدادی به دست بزرگان ساخته شدند.دانشمندان و دانشجویان در این مراکز به تدریس و تحصیل انواع علوم اشتغال داشتند. (2)
سمرقند در این دوره،مهمترین مرکز دانش ریاضی بود؛بهویژه در دوره امارت الغبیگ(812-853ق/1410-1451م)که علاقه و تبحر فراوانی به این مقولات داشت.رصدخانهای در سمرقند به دستور او ساخته شد و کتاب زیجی تنظیم گردید.دانشمندان بزرگی در دربار او حضور داشتند و در تنظیم زیج مزبور(معروف به زیج الغبیگ)مشارکت نمودند؛مانند«غیاثالدین جمشید کاشانی»
(درگدشته 832 یا 840ق/1429یا1437م)،ریاضیدان و منجم مشهور قرن نهم که کتابهای متعددی از جمله مفتاح الحساب را نوشته و ابزارهای نجومی چندی اختراع کرد. (1)«صلاحالدین موسی»معروف به«قاضیزاده رومی»(درگذشته 815ق/1441م)که شرحهایی بر آثار گذشتگان دارد (2)و«علاءالدین علی بن محمد قوشچی سمرقندی»(درگذشته879ق/1475م)که رسالههای متعددی در علم هیئت و حساب به زبانهای عربی و فارسی تألیف کرد. (3)
دانشمندان بزرگی در علوم دینی بهویژه علم کلام در سمرقند به سر میبردند که میتوان به علامه میرسید شریف جرجانی و سعدالدین تفتازانی اشاره کرد که همراه تیمور از ایران آمده بودند.
«ملایوسف بدیعی»(درگذشته 897ق/1492م)آثار متعددی در عروض،صنایع و بدایع شعری و فن معما پدید آورد.همچنین«کمالالدین محمد بدخشی»و«سفی بخاری»که مدتی را در دربار سمرقند و در شهر بخارا سپری کردند،تألیفاتی در این زمینه داشتند. (4)البته آثار فراوان دیگری در این حوزه و از این دوره باقی مانده است که تقریباً همه آنها در هرات و مکتب ادبی این شهر ظهور کردهاند. (5)با این حال،نام شاعران بسیاری که در سمرقند و ماوراءالنهر میزیستند،در منابع ذکر شده است؛مانند:
«سراجالدین بساطی سمرقندی»متخلص به حصیری(درگذشته814ق/1412م)؛«برندق خجندی»(درگذشته816ق/1442م)؛«عصمت بخاری»(درگذشته
829ق/1426م)؛«خیالی بخارایی»(درگذشته حدود 850ق/1447م)؛ریاضی سمرقندی(درگذشته 884ق)؛ (1)«دولتشاه سمرقندی»(درگذشته 900ق/1496م)که خود از ادیبان این دوره است،در کتاب خود-تذکرةالشعرا-شرح حال 150 شاعر را ذکر کرده است که از کتابهای ارزشمند و نخستین نمونههای آنها میباشد. (2)با این حال،برخی نویسندگان معتقداند که شاعری بلندمرتبه در این دوره،مانند دورههای پیشین ظهور نکرد؛سبک خاصی در شعر فارسی پدید نیامد و شعر فارسی در مجموع دوره انحطاط و افول خود را طی میکرد. (3)علاوه بر شعر فارسی،سرودن به زبان ترکی نیز تا حدی متداول بود و برخی شاعران ترکیسرا،یا دوزبانهسرا،در دربار و قلمرو تیموریان به سر میبردند. (4)
تألیفات تاریخی فراوانی در این دوره به منصه ظهور رسید که اغلب در مکتب هرات پدید آمدند.
از آثار نوشته شده در ماوراءالنهر،میتوان به کتابهای«فضل بن روزبهان خنجی»(درگذشته بعد از 921ق/1516م)اشاره کرد.کتاب عالمآرای امینی او شرح حوادث عصر آققویونلوها تا روی کارآمدن اسماعیل صفوی و کتاب مهمانخانه بخارا در تاریخ ازبکان شیبانی میباشد. (5)او کتابهایی کلامی در رد شیعه نیز نوشته است. (6)
گسترش تصوف از ویژگیهای این عصر میباشد.خراسان و ماوراءالنهر در این دوره،از مراکز اصلی آن به شمار میرفتند.«کمالالدین حسین خوارزمی کبراوی»(درگذشته840ق/1437م)از فرزندان نجمالدین کبرا-سرسلسله کبرویه-از مشاهیر متصوفه در این خطه میباشد که مثنوی عرفانی کنوزالحقایق فی رموز الدقایق را سرود.معروفترین اثر او،جواهرالاسرار و زواهرالانوار در شرح مثنوی معنوی مولوی است و به نام یکی از امرای خوارزم تألیف شد. (1)
همزمان با ضعف حکومت تیموریان در ماوراءالنهر از اواخر قرن دهم هجری،برخی از طوایف مغولی با استفاده از اوضاع نابسامان سیاسی،تلاش خود را برای دستیابی به قدرت آغاز کردند.از این طوایف در اینجا با عنوان«ازبکها»نام میبریم؛همانگونه که در اغلب کتابهای تاریخی آن زمان و یا اندکی پس از آن خوانده شدهاند.ازبکان نزدیک به دو قرن بر ماوراءالنهر و گاهی بخشهای دیگر آسیا مرکزی حکمرانی کردند و دو سلسله مهم داشتند که در ادامه به اختصار وقایع مهم سیاسی دوره هر یک بررسی میشود.
به تدریج که خاندانهای مغولی در آسیای میانه از میان میرفتند،برخی بازماندگان خاندان چنگیز که در مرغزارهای شمالی به همان شیوه سنتی زندگی مغولی باقی مانده بودند،به طرف جنوب سرازیر میشدند که خاندان شیبانی از جمله آنهاست.این خاندان به«شیبان»،یکی از نوادگان چنگیز منتسب میباشند
1) (1) .همان،ج4،ص493.
که از اوایل قرن دهم در آسیای میانه به قدرت رسیدند.شیبان،برادر«باتو»-خان قبچاق-و از فرزندان«جوجی بن چنگیز»بود که در فتوحات مغولان در مجارستان(در سال 637ق/1240م)شجاعت بسیاری از خود نشان داد و به گفته«رشیدالدین فضلالله»،اگر مغولان در این سرزمین میماندند،حکومت به او واگذار میشد.پس از مرگ چنگیز سرزمینهایی در شمال و غرب آسیای میانه به عنوان اقطاع شیبان تعیین شد که از غرب،مجاور اردوی سفید در دشتهای قبچاق بود.قلمرو آنان-قبچاق غربی-در اواخر قرن هشتم هجری،زمانی که خانهای اردوی سفید به جنوب روسیه مهاجرت کرده بودند،تحت نفوذ شیبانیان قرار داشت که اینک به ازبک مشهور بودند.علت نامیدهشدن آنان به این نام،به درستی معلوم نیست. (1)
ازبکان شیبانی در قرن دهم هجری بر ماوراءالنهر سلطنت کردند و پایتخت آنان سمرقند بود.بخارا غالباً در تیول و اقطاع خاندان شاهی قرار داشت و در تاشکند نیز افرادی از همین خاندان امارت میکردند. (2)
مؤسس واقعی قدرت ازبکان،«ابوالخیرخان»است (3)که در حدود سال 830 قمری به طور رسمی به عنوان خان اردوی شیبانی در سیبری تعیین شد.او به زودی بر تمامی اولوس جوجی در شمال سیحون،سیطره یافت و در سال 833
قمری/1236 میلادی،خوارزم را گرفته و اورگنج را غارت کرد.وی تا پیش از مرگ شاهرخ تیموری در سال850 قمری/1447 میلادی،برخی شهرهای مستحکم در شرق ماوراءالنهر را از تصرف تیموریان خارج ساخت. (1)ابوالخیرخان شهر«سقناق»را پایتخت خود قرار داد و سپس به سلطان ابوسعید تیموری کمک کرد تا حکومت را در اختیار گیرد. (2)
قلمرو ابوالخیرخان در سال 859 قمری/1456 میلادی در اوج قدرتش مورد هجوم طوایف«اویرات»یا«قلموق»،یعنی مغولان شرقی قرار گرفت و بسیاری از متصرفات شرقی خود از جمله سقناق را از دست داد.شماری از طوایف بیابانگرد تابع او نیز از وی جدا شدند که به آنها«قزاق»(یعنی ماجراجویان یا طاغیان)یا«قرقیز قزاق»میگفتند.ابوالخیر در سال 869 قمری/1466 میلادی در پیکاری با قزاقها کشته شد و بقیه ازبکها به دست«یونسخان جغتایی»از فرمانروایان مغولستان،پراکنده شدند. (3)
شاه«بوداق»،پسر ابوالخیرخان در همان سال مرگ پدرش به دست یونسخان جغتایی کشته شد و پسر هفده ساله او«ابوالفتح محمد شیبانی»که«شیبکخان»و«شاهیبیگ خان»نیز نامیده شده،به خان تاشکند(مغولستان غربی)محمودخان پناه برد و سپس با حمایتهای محمود خان،لشکریان فراوان و نیرومندی برای خود فراهم ساخت و با توجه به اوضاع سیاسی پریشان تیموریان در ماوراءالنهر،به این فکر افتاد که در این سرزمین برای خود
خاننشینی برپا کند.از این رو در سال 904 قمری به بخارا هجوم آورد.شهر به سبب منازعات داخلی،بدون هیچ مقاومتی به دست ازبکان افتاد و محمدخان راهی سمرقند شد.«امیرعلیخان»حاکم تیموری سمرقند،برای مذاکره و مصالحه در خارج از شهر به دیدار خان ازبک شتافت،ولی محمد شیبانی او را به قتل رساند و پس از ورود به شهر به فرمانروایی تیموریان بر ماوراءالنهر پایان داد. (1)
محمد شیبانی که در اندیشه احیای امپراتوری مغولی بود،پس از این پیروزیها،راهی نواحی شرقی آسیای میانه شد و بدین منظور در سال 907 قمری/1502 میلادی به قلمرو حامی قبلی خود،محمودخان جغتایی در تاشکند هجوم آورد.محمودخان با استمداد از برادر خود،احمدخان،حاکم اویغورستان به مقابله با محمدخان شتافت،ولی در حوالی فرغانه و در شمال شرقی خوقند شکست خورد و هر دو برادر اسیر شدند.محمد شیبانی ابتدا با آنان دوستانه رفتار نمود،ولی بعدها آنها را کشت. (2)
شیبانیان به زودی خوارزم را نیز که تحت فرمان سلطان حسین بایقرا،امیر تیموری خراسان قرار داشت به متصرفات خود افزودند.«حسین صوفی»،امیر خیوه،پس از ده ماه مقاومت و محاصره در سال 909 قمری/1504 میلادی،شهر را به ازبکان واگذار نمود. (3)ازبکان در سال بعد به خراسان حمله کرده و پس از بلخ،هرات،آخرین پایتخت تیموریان را از«بدیع الزمان میرزا»،جانشین سلطان حسین بایقرا گرفتند و به حکومت تیموریان خراسان نیز پایان دادند. (4)
بدینترتیب،حکومت ازبکان شیبانی بر ترکستان غربی،ماوراءالنهر،خوارزم و خراسان سیطره یافت و در اوایل قرن دهم هجری،مهمترین دولت در آسیای میانه به شمار میرفت.
شاه اسماعیل صفوی(907-930ق/1502-1525م)در همین زمان در ایران،با برانداختن بازماندگان خاندان آققویونلو و سلسلههای محلی،حکومت جدید و شیعه مذهبی را پی افکند که رقیبخان ازبک به شمار میرفت.پس از اعلام رسمی تشیع از سوی شاه اسماعیل،محمد شیبانی به عنوان قهرمان اهل تسنن،در نامهای به اسماعیل صفوی به او توصیه کرد که از ترویج تشیع و ادعای پادشاهی دست برداشته و روش پدران خود یعنی درویشی را در پیش گیرد.شاه صفوی که از تسخیر خراسان به دست ازبکان ناخوشنود بود،با دریافت این پیغام به قصد نبرد با ازبکان راهی خراسان شد.او پس از تصرف نواحی شرقی خراسان و شهر مشهد،به سوی مرو رفت که محمدخان در آنجا مستقر بود.محمدخان و حدود دههزار تن ازبکان در نبرد سال 916 هجری به قتل رسیدند.به دستور شاه اسماعیلپوست سر محمد شیبانی را پر از کاه کرده و برای سلطان عثمانی،«بایزید دوم»فرستادند و دست بریدهاش را برای حاکم یاغی مازندران ارسال کردند. (1)
نویسندگان ترک و سنیمذهب ماوراءالنهر در سدههای دهم و یازدهم هجری،از جمله«راقم سمرقندی»با تمجید از محمد شیبانی یاد کردهاند و کشته شدن او را نوعی شهادت دانستهاند. (2)بنای مدرسهای در شهر سمرقند را-که بدن
او را در همین مدرسه به خاک سپردند-از اقدامات محمدخان دانستهاند که مورد توجه این مورخان بوده است. (1)
اوضاع ازبکان با کشته شدن محمد شیبانی پریشان شد.محمد تیمور،پسر او،اندکی بعد از پدرش درگذشت و ریاست ازبکان به«کوچکونچی خان»(قشونچی)(916-936ق/1511-1531م)پسر ابوالخیرخان-عموی محمد شیبانی-رسید.یکی از بازماندگان خاندان تیموری که در این گیر و دار برای احیای قدرت خانوادهاش تلاش میکرد،ظهیرالدین محمد بابر از نوادگان تیمور بود.وی با استفاده از فرصت حاصل از مرگ خان ازبک و با کمک گرفتن از شاه اسماعیل صفوی،سمرقند و سپس بخارا را تحت امر خود گرفت، (2)اما این وضع دوام نیافت؛زیرا مردمان سنیمذهب این شهرها از آمدن سپاهیان شیعه قزلباش خشنود نبودند و به همین جهت از امیرزاده تیموری حمایت نمیکردند.این امر موجب بازگشت ازبکان به سرداری«عبیدالله بهادرخان»شد و در نبردی به سال 918 قمری/1513 میلادی،محمد بابر و سپاهیان قزلباش را-که گرفتار اختلافات داخلی نیز بودند-شکست دادند و ماوراءالنهر را دوباره تحت فرمان خود درآوردند و رود جیحون،مرز صفویان و ازبکان گردید. (3)عبیداللهخان،سمرقند را تصرف نمود و مسجد جامعی در آن بنا کرد و کوچکونچی خان،منبری از سنگ مرمر برای آن ساخت. (4)
ازبکان بعد از مرگ محمدخان تا مدتی-نزدیک به نیم قرن-نتوانستند انسجام قبلی خود را باز یابند و در واقع،آسیای میانه تحت حاکمیت ازبکان،بیشتر حالت ملوک الطوایفی داشت؛به اینگونه که در هر یک از شهرهای بزرگ مانند سمرقند،بخارا،تاشکند و خیوه،یکی از خانهای شیبانی حکمرانی میکرد.اما این امر،مانع اقدامات توسعهطلبانه خانهای ازبک نبود و آنها در همین مدت،با دو دولت مقتدر همسایه خود یعنی صفویان ایران و تیموریان هند که به دست محمد بابر به قدرت رسیدند،درگیر بودند.کوچکونچی،حاکم سمرقند با حمله به خراسان،مشهد و استرآباد را در سال931 قمری/1526 میلادی غارت کرد که در این حملات،فرماندهی ازبکان با عبیداللهخان بود.اگر چه او در 934 قمری/1529 میلادی در مقابل سپاه شاه طهماسب عقب نشست،خراسان را واگذار نمود و نیز در نواحی جیحون از حملات همایون،پادشاه تیموری،متحمل خساراتی گردید،ولی در سال وفاتش،با عقب راندن این رقیبان،شکست خود را تا حدی جبران نمود.
عبیداللهخان (1)(939-945ق/1534-1540م)برادرزاده محمد شیبانی که پس از ابوسعید(936-639ق/1531-1534م)پسر کوچکونچیخان،به حکومت رسید (2)نبردهایی نیز با حاکم خراسان«اسماعیلمیرزا صفوی»-که بعدها با عنوان اسماعیل دوم به سلطنت رسید-داشت. (3)تا سال966 قمری/1559 میلادی،چند تن دیگر در بخارا و سمرقند حکومت کردند که آخرین آنها اسکندرخان بود و همزمان با آنها،خانهای دیگری از همین خاندان در تاشکند و خیوه فرمانروایی داشتند. (4)
خانهای ازبک در این دوره،از اقتدار قابل توجهی برخوردار نبودند و بیشتر درگیر نزاعهای داخلی و خانوادگی بوده و در مناسبات خارجی نیز دوره آرامش را تجربه میکردند.درگیریهای آنان با همسایه جنوبی(صفویان)تقریباً متوقف شده بود و از سوی دیگر روابط گستردهای را با دولت عثمانی برقرار کرده و حتی در برخی موارد،خود را تابع سلطان مشهور عثمانی،«سلیمان قانونی»تلقی میکردند و در رقابت با خانهای محلی دیگر از او یاری میگرفتند.در مقابل،فرستادگان عثمانی نیز به دربارهای خانهای مذکور رفت و آمد داشتند. (1)
عبداللهخان،پسر اسکندرخان (2)در حدود سال 966 قمری/1559 میلادی،حرکتی را در جهت تشکیل یک حکومت فراگیر آغاز کرد.او که به«عبدالله ثانی»مشهور بود،پس از محمد شیبانی،مقتدرینترین خان ازبک به شمار میرفت.او دوباره شیبانیان را گرد هم آورده،متحد ساخت و پس از نبردهای متعدد با خانهای آسیای میانه،خاننشینهای بخارا،سمرقند،خیوه و تاشکند را تحت فرمان خود درآورد. (3)
عبداللهخان ثانی از سال966-990 قمری/1559-1683 میلادی به نام پدرش اسکندرخان سلطنت کرد و از سال991 تا 1006 قمری/1563-1598 میلادی به طور مستقل بر آسیای میانه حکومت نمود.او همچنین قرقیز قزاقها را شکست داد و مرکز آنها را در کاشغر و یارقند ویران کرد.همینطور خراسان را-در زمان سلطان محمد خدابنده(985-996ق/1578-1589م)-بار دیگر از صفویان گرفت.شهر بلخ پس از تصرف،اقامتگاه پسر او«عبد المؤمن خان»شد
و هرات پس از نه ماه محاصره سقوط کرد.سپاهیان ازبک،مشهد را غارت کرده و شمار زیادی را کشتند. (1)
اما پیشرویهای عبداللهخان در خراسان به سبب مواجهه با پادشاه مقتدر صفوی و نیز بروز مشکلات دیگر به زودی متوقف شد.شاه عباس اول صفوی(996-1038ق/1589-1629م)در سال 1006 قمری/1598 میلادی به قصد سرکوب ازبکان راهی خراسان شد.عبدالمؤمن،پسر عبداللهخان،تقریباً در همین زمان علیه او شورید و این امر فرصتی به قرقیز قزاقها داد که تاشکند را غارت کنند.در همین حال،عبدللهخان در سن 66 سالگی،پس از 28 سال سلطنت از دنیا رفت. (2)دوره حکومت عبداللهخان،آخرین دوره اقتدار شیبانیان بود و این خاندان پس از او رو به انحطاط رفت.نخستین سفارتخانه روسیه در بخارا در این دوره در سال 966 قمری/1589 میلادی تأسیس شد.سفیر روسیه،شخصی به نام«جنکینسون»بود. (3)
شاه عباس صفوی با مرگ عبداللهخان،ازبکان را از خراسان بیرون راند.عبدالمؤمنخان بعد از پدر،شش ماه بیشتر حکومت نکرد و در همین مدت به قتل شماری از عموها و عموزادگان خود دست زد و در نهایت به دست امرای ازبک به قتل رسید. (4)بدینترتیب،حاکمیت خاندان شیبانی بر آسیای میانه پایان یافت و خاندانی دیگری از وابستگان آنان حکومت را به دست گرفتند.
اگرچه شیبانیان بیشتر دوران حاکمیتشان را در جنگ و نبرد سپری کردند،اما
منشأ برخی اقدامات عمرانی و فرهنگی نیز در منطقه شدند.بنای مساجد،مدارس و خانقاهها در شهرهای ماوراءالنهر،نشانی از این اقدامات آنان میباشد که از جمله آنها عبارتند از:«مدرسه محمد شیبانی»در سمرقند،«مسجد جامع سمرقند»(احداث 936ق/1530م)،«مدرسه ابوسعیدخان»(درگذشته 939ق/1533م)در سمرقند،«مسجد مغاک»(احداث قبل از 958ق/1551م)در بخارا،«خانقاه نقشبندیان»(احداث950ق/1544م)در سمرقند و«چهارسوق بخارا»(در زمان عبداللهخان). (1)در اینباره،باید از تأسیس کتابخانههای متعدد-در این دوران-یاد کرد که در برخی منابع به آنها اشاره شده است که کتابخانههای«قاضی محمد عارف»و«ملا یوسف قراباغی»از آن جملهاند. (2)
خانهای شیبانی-که گاه خود اهل ادب بودند-مانند عبیداللهخان(939-945ق/1533-1539م)به اهل علم،ادب و بهخصوص اهل تصوف توجه داشته و از آنان حمایت میکردند.این امر تا حدی تحت تأثیر حاکمیت صفویان در ایران بود.شاعران و هنرمندانی که سختگیریهای مذهبی صفویان شیعه را برنمیتافتند،به بخارا و سمرقند پناه میبردند.از ادیبان این دوره،میتوان«بنایی هروی»،«هلالی جغتایی»و«زینالدین واصفی هروی»را نام برد. (3)«خواجه احمد بسوی»و«خواجه عبدالحق غجدوانی»از مشایخ متصوفه،«مولانا میرمحمد منشی»و«مولانا امیر علی کاتب»از ادیبان و«ملامحمد صالح»فقیه سمرقند و«مولانا میر مفتی»نیز از شخصیتهای ممتاز در دربار آنان بودند. (4)با این حال،
برخی ادیبان و شاعران بودند که در دربار شیبانیان مانند عبداللهخان،روی اقبال ندیدند و از این رو به دربار تیموران هند شتافتند. (1)
نواحی ولگا،قفقاز و غرب دریای خزر،از زمان فتوحات چنگیزخان در دست خاندان جوجی اداره میشد و شاخهای از این خاندان نیز در اوایل قرن دهم هجری در شهر آستراخان(هشترخان)،قدرت را به دست گرفتند که به سبب انتسابشان به مرکز فرمانرواییشان(اشترخان یا هشترخان یا آستاراخان)به این نام شهرت یافتند.تاریخ این خاندان تا دو سده بسیار مبهم است؛یعنی تا زمانی که پیشروی روسها در این مناطق،آنان را واداشت که سرزمین خود را ترک کنند و به ماوراءالنهر کوچ نمایند. (2)
«یارمحمدخان» (3)بزرگ این خاندان،پس از تصرف هشترخان به دست روسها در سال960 قمری/1554 میلادی،همراه پسرش«جانیخان»به بخارا رفت و مورد استقبال اسکندر شیبانی،خان ازبک قرار گرفت.ازدواج جانیخان با دختر اسکندر شیبانی،روابط دو خانواده را محکمتر ساخت؛به طوری که او پس از مرگ پدرش-یارمحمد-مناسبات خوبی با جانشین اسکندرخان،یعنی عبدالله دوم داشت و در جنگهای او با ایران(صفویان)به همراه سه پسرش،«دین محمد»،«ولی محمد»و«باقی محمد»مشارکت میکرد.پس از مرگ عبدالله
شیبانی و کشته شدن جانشینش عبدالمؤمن در نبرد با صفویان،چون فرزند پسری از شیبانی وجود نداشت،ازبکان از جانیخان خواستند که فرمانروایی ماوراءالنهر را بپذیرد و چون او از این کار خودداری کرد،پسرش دین محمد را که از طرف مادری به ازبکان شیبانی منتسب بود،به خانی برگزیدند.اما دین محمدخان،پیش از رسیدن به تخت فرمانروایی،در حمله سپاهیان شاه عباس در خراسان کشته شد و برادرش باقی محمدخان در سال 1007 قمری/1598 میلادی،حکومت بخارا را در اختیار گرفت. (1)
باقی محمد(1007-1014ق/1599-1606م)را باید بنیانگذار هشترخانیان ماوراءالنهر به شمار آورد.او در سمرقند بر تخت سلطنت نشست و به نام خود سکه زد،ولی هشت سال بیشتر حکومت نکرد.ماوراءالنهر در این زمان از دو سو مورد تهدید بود.قزاقها از نواحی شمال آسیای میانه،و صفویان از سمت غرب.قزاقهای شمال به سرداری توکلخان در خوارزم،ادعای استقلال کردند و حملاتی را به سمرقند نیزترتیب دادند.در خراسان نیز اقدامات ازبکان موجب تحریک صفویان شد.باقی محمدخان در سال 1011 قمری/1602 میلادی به کینخواهی برادر خود-دین محمد-به نواحی شمالی خراسان-در افغانستان کنونی-یورش برد و شاه عباس صفوی،سپاهی را برای سرکوب وی روانه کرد.سپاهیان صفوی پس از محاصره باقی محمدخان در بلخ،در اثر ابتلای به وبا،ناچار به عقبنشینی گشته و متحمل خسارات زیادی شدند. (2)
باقیمحمدخان در اواخر عمرش در پی ایجاد روابط دوستانه با صفویان برآمد
و به مرزداران خود فرمان داد تا با تجار ایرانی دوستانه رفتار کنند. (1)باقی محمدخان در دوره حکومتش با چند شورش داخلی از طرف برخی و الیان و امیران نیز مواجه شد.
زمانی که خان ازبکان در اثر بیماری درگذشت،برادر او ولی محمد-حاکم بلخ-با کنار زدن برادرزادههایش قدرت را در بخارا به دست گرفت؛اما مخالفت دیگران با حکومت او از همان ابتدا آغاز شد که ریشه آنها در خودرأیی و فساد وی،ظلم و ستم برخی و الیانش،و نیز قتل برخی از بزرگان و صاحبمنصبان بود.ولی محمدخان(1014-1020ق/1606-1612م)در اثر شورش بزرگ مردمی به رهبری«امام قلی»،فرزند دین محمدخان به ایران گریخت و مورد استقبال بسیار گرم شاه عباس صفوی قرار گرفت.او با سپاه کمکی شاه صفوی به نبرد با امام قلیخان شتافت،ولی شکست خورد و دستگیر شد و پس از چند سال اعدام گردید. (2)
شاید بتوان امام قلیخان(1052/1021ق-1642/1611م)را مهمترین خان اشترخانیان به شمار آورد.او بخارا را به پایتختی برگزید و دوران حکومت طولانی او(31 ساله)بیشتر در آرامش سپری شد و تنها دورهای است که نبرد خارجی در آن اتفاق نیافتاد.مرزهای ماوراءالنهر و ایران که همواره صحنه نبرد بود،در این زمان برای مدتی روی آرامش به خود دید و روابط اشترخانیان با پادشاهان صفوی به صلح گرایید.اگرچه پس از مرگ شاه عباس اول،این روابط
رو به تیرگی نهاد،ولی با تدبیر برخی امیران،دوباره بهبود یافت و زمانی که امام قلیخان در اواخر عمر برای رفتن به مدینه منوره از ایران عبور میکرد،مورد استقبال و پذیرایی گرم شاه عباس دوم صفوی قرار گرفت. (1)
همچنین،خان بخارا با همسایه قدرتمند دیگرش،یعنی امپراتوری مغول هند-جهانگیر شاه-روابط سیاسی خوبی برقرار کرد و سفیران دو پادشاه،میان بخارا و دهلی رفت و آمد میکردند.هرچند علاقهمندی شاه جهان-پسر و جانشین جهانگی-به تصرف بلخ،نزدیک بود جنگی را میان دو مملکت برانگیزد،ولی با عقبنشینی وی،کار به صلح انجامید. (2)او همچنین در پی گسترش روابط با روسها بود و سفیرانی بین بخارا و مسکو رد و بدل شد و به دنبال آن،اسیران دوطرف آزاد شدند. (3)
گفته شده است که امام قلیخان،بیشتر روزگارش را در انجمنهای علمی و ادبی میگذراند؛و به دانشمندان و شاعران احترام بسیار میگذاشت و هدایای فراوان به ایشان میداد.همچنین نقل شده است که گاه به طور ناشناس در شهر به گردش میپرداخت تا از اوضاع شهر و زندگی مردم آگاه شود. (4)رونق بازرگانی خارجی در دوره حکومت او موجب شکوفایی شهرهای ماوراءالنهر گردید.حکومت او در ماوراءالنهر،ساده و مردمپسند بود و با نیروی معنوی خود بر اشراف سلطه داشت و مردم به جهت دینداری و درایتش،او را محترم میشمردند.ماورءالنهر پس از مرگ وی،همواره دستخوش آشوب بود. (5)
امام قلیخان در اواخر عمر که بیمار بود،از فرمانروایی کنارهگیری کرد و برادرش«نظرمحمدخان»حاکم بلخ را به جای خویش گمارد و خود از راه ایران،روانه حجاز شد تا سالهای آخر عمرش را در آن سرزمین مقدس بگذراند.او در سن 63 سالگی در مدینه از دنیا رفت. (1)
در زمان سلطنت نظرمحمدخان(1051-1055ق/1641-1645م)گروهی علیه او شوریده و پسرش را نیز بر ضد او تحریک کردند.نظرمحمدخان با وجود ثروت فراوان و بخششهای بسیار،محبوبیت برادرش را نداشت و زمینههای انحطاط اشترخانیان از زمان وی فراهم شد.چندی پس از آغاز حکمرانی نظر محمدخان،اختلاف قدرت میان فرزندان وی زیاد شد و یکی از آنها رهبری شورش علیه پدر را به دست گرفت.او برای شکست دادن پسرانش از پادشاه هند،«شاه جهان»کمک خواست و پادشاه تیموری هند که از دیرباز در فکر تصرف بلخ بود،با روانه کردن سپاهی،آن شهر را گرفت.نظرمحمدخان،ناگزیر به ایران نزد شاه عباس دوم پناهنده شد و تلاشهای او برای بازگشت به ماوراءالنهر بینتیجه ماند، (2)و در ایران درگذشت.جسد او را به دستور شاه عباس دوم به مدینه برده و در گورستان بقیع در کنار برادرش امام قلی خان دفن کردند. (3)
اختلافات داخلی در روزگار«عبدالعزیزخان»(1055-1091 قمری/1645-1681 میلادی)-که جانشین پدرش بود-به اوج خود رسید و دوران حکومت او به درگیریهای مداوم سپری شد.مهمترین رقیب سیاسی داخلی او،برادرش«سبحان
قلی»بود که سالهای نخست حکمرانیاش،در نبرد با او گذشت.مهمترین دشمن خارجی او،خان خیوه«ابوالغازی»(درگذشته 1663/1074م)به شمار میآمد که با پیشنهاد سبحان قلی به بخارا هجوم آورد (1)و در یکی از نبردهایش،شکست سختی به عبدالعزیز وارد کرد؛ولی در نهایت و اندکی پیش از مرگش با او صلح نمود.این صلح دوامی نیافت؛چون«انوشه خان»،پسر و جانشین او در سال 1076 قمری/1665 میلادی به بخارا یورش برد و ویرانیهای بسیاری به بار آورد،ولی در نهایت با تحمل شکستی سخت و تلفات بسیار،عقب نشست. (2)
با این حال،عبدالعزیزخان سعی میکرد که روابط خارجی خود را با تیموریان هند و صفویان ایران بهبود بخشد.شاه جهان،پادشاه هند با ارسال سفیرانی قصد داشت که وی را علیه صفویان با خود متحد سازد،ولی خان ازبک نپذیرفت.در واقع،روابط او با شاه عباس دوم از تحکیم بیشتری برخوردار بود؛هرچند که به عقیده بعضی،این امر ظاهری بود و ازبکان در پی فرصتی برای ضربه زدن به ایران بودند. (3)عبدالعزیزخان پس از چهل و یک سال حکومت در مرز هفتاد و چهار سالگی،سلطنت را به برادرش سبحان قلی واگذار کرد و خود عازم مکه شد و پس از توقف کوتاهی در اصفهان و دیدار با شاه سلیمان صفوی،به حجاز رسید.او اواخر عمرش را در مدینه سپری کرد و در همین شهر درگذشت و بدنش را در بقیع به خاک سپردند.تاریخ نویسان،داستانهایی درباره علاقهمندی وی به شعر،ادب و سرودن شعرهای خوب نقل کردهاند. (4)
سبحانقلی(1099-1114ق/1680-1702م)آخرین امیر قدرتمند و مستقل اشترخانی است که حکومت طولانی مدتی داشت.او در مدت حکومتش با دو موضوع عمده رو در رو بود:نخست،شورشهای داخلی که از سوی فرزندان قدرتطلبش رهبری میشدند و ریشه اغلب آنها،دستیافتن به حاکمیت شهر مهم و استراتژیک بلخ بود.این شورشها پس از چند سال،در نهایت با کشته شدن چند فرزند خان پایان یافت،اما دو شهر مهم بخارا و بلخ را از نظر اقتصادی و نیروی انسانی بسیار ناتوان کرد.همچنین مالیاتهای سنگین،مردم را به فقر و بیچارگی شدیدی گرفتار ساخت و موجب شد که امرای محلی از حکومت مرکزی جدا شده و علم استقلال برافرازند. (1)
موضوع دوم،روابط دولتهای مسلمان همجوار با خان بخارا بود.اگرچه سبحانقلیخان به سبب گرفتاریهای داخلی،درگیریای با صفویان ایران نداشت،اما برخی دولتهای دیگر،سعی داشتند که او را علیه صفویان بشورانند که نخستین آنها«اورنگ زیب»پادشاه هند،سبحان قلیخان را برای حمله به خراسان تحریک نمود و پس از چندی سلطان احمد عثمانی،از او برای بازپسگیری عراق از صفویان درخواست کمک کرد.ولی خان ازبک،ظاهراً به سبب شورشهای داخلی و آشفتگیهای سیاسی مملکتش،به هیچ یک از این پیشنهادها پاسخ نداد. (2)روابط بخارا و خوارزم(خیوه)در این زمان به گونهای دیگر بود.تلاشهای فراوان انوشهخان-امیر خیوه،پسر و جانشینش«ایرناق»-برای تصرف
بخارا،راه به جایی نبرد و در نهایت هر دو به دست سپاهیانشان کشته شدند. (1)
فرستادگان روسیه تزاری در دوران سبحانقلی به ماوراءالنهر آمدند.دولت مسکو برای فراهم کردن اطلاعات بیشتری درباره خانهای آسیای میانه و نیز یافتن راههای ارتباطی با هند،برادران«پازوخین»(بوریس و سیمون)را به خیوه و بخارا فرستاد.فرستادگان بعدی روس تا مرزهای هند پیش رفتند،ولی اورنگ زیب به آنها اجازه ورود نداد. (2)
سبحانقلیخان پس از 31 سال امارت بر بلخ و 23 سال حکومت بر ماوراءالنهر در سن هشتاد سالگی در اثر بیماری درگذشت و نوادهاش،«مقیمخان»پسر اسکندر به جای او نشست.سبحانقلی،هم شاعر بود و هم شعردوست.او در طب نیز معلوماتی داشت و چند اثر او در این زمینه مشهور است.همچنین«مدرسه دارالشفا»را در بخارا تأسیس کرد و حکیمان و طبیبان را در آنجا به ماوای بیماران گمارد. (3)
محمدمقیمخان،پس از چند ماه توسط عبیداللهخان(1114-1123ق/1703-1712م)از سلطنت برکنار شد و خود عبیداللهخان نیز پس از نه سال حکومت با توطئه یکی از امیران متنفذ به نام«رحیم بی اتالیق»از پای درآمد و برادرش«ابوالفیضخان»به سلطنت رسید. (4)زمام امور در دوره طولانی فرمانروایی ابوالفیضخان(1123-1160ق/1711-1747م)،به دست محمد رحیم اتالیق بود که با سیاستمداری خود بر حاکمیت اشترخانیان خاتمه داد.قدرت و نفوذ
اشراف و قبایل ازبک و ترکمن در این دوره به اوج خود رسید و اکثر شهرها و نواحی ماوراءالنهر از تابعیت خان مذکور خارج شد و قدرت او فقط در بخارا نافذ بود. (1)یک ستون اکتشافی روسیه در همین زمان با حمایت خان خیوه راهی ترکستان میشود،ولی با مرگ خان مزبور،«کنت بگوویچ»فرمانده روسها و همراهان وی نیز کشته میشوند. (2)این زمان،آغاز اختلافات میان نیروهای ترکستان،و شروع جنگهای داخلی و تجاوزات حکومت روسیه تزاری بود.
بیشتر دوران ابوالفیضخان در آرامش گذشت و فقط در سالهای میانی قرن دوازده هجری،حوادث سیاسی ایران که موجب روی کار آمدن دولت افشاریه به جای صفویان شد،بر تاریخ سیاسی ماواءالنهر نیز تأثیر گذارد.«نادر»،پادشاه جدید ایران در سال 1149 قمری/1736 میلادی،پسر خود«رضاقلی»را به بلخ روانه کرد و او پس از تصرف این شهر،روانه بخارا شد،اما در برابر سپاه متحد ابوالفیضخان و یولبرسخان(شیرخان)-امیر خیوه-شکست خورد.گرچه نادرشاه برای جبران این خسارت،سپاه خود را به سوی ماوراءالنهر حرکت داد،اما با مقاومتی روبهرو نشد و اندکی مانده به بخارا،سران طوایف از جمله رحیمبیک به استقبال او آمدند.ابوالفیضخان نیز در خارج از شهر به اردوگاه نادر آمد و به این ترتیب،شهر تسلیم شد.نادر او را بر حکومت بخارا باقی گذاشت،ولی امارت ابوالفیضخان از آن پس طولی نکشید و اندکی بعد در سال 1160 قمری/1747 میلادی به دست رحیمبیک کشته شد (3)و حکومت در ماوراءالنهر به طور رسمی به خاندان منگیتی منتقل شد.
اشترخانیان تمام تلاش خود را در دانش نشان دادند و سخت دوستدار فرهنگ بودند.امامقلیخان به کشاورزی توجهی بسیار داشت که نشانههای آن،احداث قناتهای متعددی توسط وی میباشد.«قاسم محمد»از دیگر امیران این خاندان،شاعرپیشه بود و دیوان شعری از خود به جای گذاشته است.بیش از همه،سبحان قلیخان به دانش علاقهمند بود که مشوق تألیف کتابی در پزشکی بود.با این حال،رویکردهای علمی در این دوره،بیشتر در حوزه دین بود و در دو علم فقه و تفسیر قرآن متمرکز میشد.بنای مساجد و مدارس به عنوان جایگاههای دانش و آموزش در این دوره نسبت به دورههای پیشین،رونق کمتری داشت؛از این قبیل،میتوان به«مدرسه یلنکتوش»(ساخت در 1020ق/1611م)اشاره کرد. (1)
مغولان در اوایل قرن هفتم هجری به سرکردگی چنگیزخان-که مغولستان و شرق آسیا را تحت سلطه خویش درآورده بودند-به مرزهای ماوراءالنهر و دولت خوارزمشاهی رسیدند.ظواهر امر حاکی از این است که مغولان ابتدا قصد سوئی نسبت به این مناطق نداشتند،ولی سیاست غلط سلطان خوارزم،آنان را بر آن داشت تا در فکر تسلط بر ماوراءالنهر باشند،از این رو سپاهیان چنگیز در سال 616 هجری،وارد ماوراءالنهر شدند و پس از درگیریهای مختصر و مقاومت ناچیز خوارزمشاهیان،در مدتی اندک بر تمامی منطقه استیلا یافتند.شاه خوارزمی به ایران گریخت و پس از چندی در حال فرار درگذشت و مقاومتهای محلی
1) (1) .همان،ص341.
مردمان ماوراءالنهر در برابر مغولان سودمند نبود.مغولان شهرها را ویران و مقاومتکنندگان را قتل عام کردند و به اینترتیب،حاکمیت آنان بر منطقه آغاز شد.چنگیز ترکستان غربی و ماوراءالنهر را به پسرش جغتای واگذار کرد و او مدتی حاکمیت این نواحی را در دست داشت.جانشینان او-که به تدریج مسلمان شدند-با مشکلات سیاسی داخلی و خارجی متعددی ناشی از رقابتهای امیرزادگان جغتایی و نیز امرای اولوسهای چهارگانه مواجه بودند.برخی از خانهای جغتای که قدرت بیشتری داشتند،درصدد توسعه قلمرو خود برآمدند؛چنانکه دوواخان به هند و افغانستان حمله برد،و کبکخان با ایلخانان ایران و نیز امرای اردوی زرین در غرب آسیا درگیر شد.
حاکمیت اولوس جغتای بر ماوراءالنهر با ظهور تیمور که خود از نژاد مغولان بود،خاتمه یافت.تیمور از نواحی سمرقند برآمد و پس از فتوحات گسترده خود و ایجاد امپراتوری تیموری،مرکز حکومتش را در همین شهر باقی نگه داشت.تیمور به سبب اشتغال به کشورگشایی و نبردهای پیوسته،چندان به آبادانی و توسعه ماوراءالنهر توجه نکرد،ولی جانشینان او در این زمینه موفق بودند؛به طوری که شهرهای ماوراءالنهر،به ویژه سمرقند در زمان ایشان به اوج شکوه خود رسیدند و خاطره آبادانی عصر سامانی را زنده کردند.
با انحطاط تیموریان در ماوراءالنهر،طایفه دیگری از بازماندگان مغول قدرت محلی را در اختیار گرفتند که از لحاظ سیاسی و فرهنگی قابل مقایسه با تیموریان نبودند.
سرسلسله شیبانیان-که به ازبکان شهرت داشتند-محمدخان شیبانی بود.ازبکان شیبانی از آن رو که خصلت بادیهنشینی و بدویت خود را تا حدی
حفظ کرده بودند،نتوانستند همانند تیموریان،موجبات توسعه و ترقی منطقه را فراهم سازند.اقتدار و انحطاط آنان،همزمان با حاکمیت صفویان در ایران،و بابریان در هند میباشد.شیبانیان درگیریهای فراوانی با این دو دولت به ویژه صفویان داشتند.
از اوایل قرن یازدهم هجری،استرخانیان-طایفه دیگری از ازبکان که متعلق به اولوس جوجی یا اردوی زرین بودند-جای شیبانیان را گرفتند.ازبکان جدید،روابط سیاسی دوستانهتری با صفویان داشتند و حتی در مواردی از این دولت برای حفظ و بقای حاکمیت خود کمک میگرفتند.اگرچه نادرشاه افشار،آخرین خانهای این خاندان را تابع خود نمود،ولی مارواءالنهر پس از مرگ او به حکومت ملوک الطوایفی تبدیل شد.
1.مغولان چرا و چگونه بر ماوراءالنهر استیلا یافتند؟
2.چنگیز آسیای میانه را به کدام پسرش واگذار کرد و قلمرو حکومت او شامل چه نواحی میشد؟
3.چگونگی تعیین خانهای اولوس جغتای را بیان کنید.
4.درباره روابط اولوس جغتای با ایلخانان ایران توضیح دهید.
5.امیرتیمور چگونه در ماوراءالنهر به قدرت رسید؟
6.پس از تیمور،چه کسانی از این خاندان در ماوراءالنهر قدرت را در اختیار گرفتند و مقتدرترین آنها چه کسی بود؟
7.حکومت تیموری چه تأثیری بر فرهنگ و تمدن اسلامی داشت؟
8.اوضاع شیبانیان پیش از سلطه بر ماوراءالنهر چگونه بود؟
9.چگونگی روابط شیبانیان با صفویان را بیان کنید.
1.مقالهای درباره اولوسهای چهارگانه مغول بنویسید.
2.چگونگی تشکیل،تثبیت و انقراض حکومت ایلخانان مغول در ایران را،در مقالهای شرح دهید.
3.رویکرد دینی مغولان در اولوس جغتای را در مقایسه با ایلخانان ایران بررسی کنید.
4.درباره نسب و خاندان تیمور تحقیق کنید.
5.درباره فعالیتهای اروپاییان برای مسیحی کردن مغولان در آسیای میانه تحقیق کنید.
6.عوامل و انگیزهای درگیری شیبانیان با صفویان را بررسی نمایید.
تقریباً از نیمه قرن دوازدهم هجری،حاکمیت شیبانیان بر نواحی مختلف آسیای میانه تضعیف شد و متصرفات آنها به تدریج تجزیه و از حکومت مرکزی سمرقند جدا گشت.خاننشینهایی در شهرهای بزرگ-که از سمرقند دورتر بودند-به وجود آمد که خان آنها از دیگر طوایف مغول و یا از خویشاوندان دور یا نزدیک شیبانیان بودند که خانهای خیوه(خوارزم)و خوقند(فرغانه)از مهمترین آنها هستند و بخش عمدهای از آسیای میانه از نیمه دوم قرن دوازدهم تا اواخر قرن سیزدهم هجری-که به اشغال روسها درآمد-تحت فرمان آنها اداره میشد.حدود مرزهای این سه خاننشین،به طور دقیق مشخص نشده بود و هنوز ساختار سنتی اجتماع خود را حفظ کرده بودند.سازمان نظامی و اداری آنها بسیار عقبمانده بود و فقط در خیوه-به دلیل محدود بودن قلمرو آن-تا حدودی تمرکز سازمانی وجود داشت.خانهای مذکور،لشکرهای منظمی داشتند که تعدادشان از چندصد نفر تا چندهزار میرسید و سلاح آنها شمشیر و تفنگ بود که از روسیه خریداری میکردند.با وجود اینکه آنها در سپاه خود«توپ»داشتند،ولی در استفاده از
آن،مهارت کافی نداشتند.نیروی عمده جنگی در جنگهای بزرگ را،جنگجویان قبیلهای و غیرحرفهای تشکیل میدادند که سلاح اصلیشان،اسلحههای سرد بود. (1)
علاوه بر اینکه خانهای این نواحی به طور معمول با یکدیگر در حال جنگ به سر میبردند،ولایات دوردست هر یک از آنها نیز همیشه با قدرت مرکزی در حال جنگ و ستیز بودند.در واقع،تفوق سیاسی بر چند ملیت مختلف،زمینه درگیریهای ملی را فراهم آورد.عشایر ترکمن که در سرزمینهای واقع در میان دریای خزر و رودخانه جیحون سکنا داشتند و گروهی از قزاقهای استپ که هنوز تحت حمایت روسها قرار نگرفته بودند،به طور مستقل زندگی میکردند و فقط گاهی قدرت خانهای مذکور را به رسمیت میشناختند. (2)جنگ و نزاع خانهای ماوراءالنهر،چنان موجب ضعف آنها شده بود که ولایات تحت امرشان-به طور عمده قزاقها-به تدریج از اطاعت آنها سر باز زدند.جنگهای مستمر آنان،ویرانی شهرها و خرابی اوضاع اقتصادی را فراهم آورد. (3)
فعالیتهای اقتصادی در دوران خانهای ماوراءالنهر جنبه محلی داشت و بیشتر بر کشاورزی متکی بود.زمینهای کشاورزی یا در دست دولت بود و یا در اختیار ثروتمندان بزرگ.این درحالیبود که بسیاری از روستاییان زمین نداشتند.آبیاری زمینها-که از مسائل اساسی به شمار میرفت-تحت نظارت عمال دولت انجام میشد.
همچنین وضع علم و دانش در آسیای میانه بسیار نابسامان بود و از دانشهای متداول در عصر تیموری-که به اوج خود رسیده بود-اثری باقی نمانده و به طور کلی منسوخ شده بودند.در مکتبخانه و مدارس موجود در شهرهای ماوراءالنهر،فقط علوم دینی و به طور خاص،فقه و تفسیر آموزش داده میشد و از علوم غیر دینی،ادبیات عربی،فارسی و مختصری حساب که در واقع مقدماتی برای آموختن علوم دینی به شمار میرفت. (1)در ادامه به مهمترین وقایع سیاسی هر یک از خاننشینهای مذکور اشاره میشود.
امیر بخارا در این زمان بر محدوده وسیعی میان سیحون و جیحون-به استثنای کویری وسیع در جنوب دریای آرال-حکومت میکرد.دره غنی و ثروتمند زرافشان که شهرهای تاریخی بخارا و سمرقند در آن جای داشتند،در قلب این منطقه بود.جمعیت آن در حدود دو و نیم میلیون برآورد میشد که نیمی از آن ازبک،یکسوم آن تاجیک و تقریباً یکدهم آنها ترکمن بودند و مردم آن-به استثنای اقلیت شیعه مذهب در میان تاجیکان و نیز یهودیان بخارا که به زبان تاجیکی صحبت میکردند-مذهب تسنن داشتند. (2)
قدرت در نیمه دوم قرن دوازده هجری،پس از قتل ابوالفیضخان استراخانی(خان ماوراءالنهر)به دست«محمدرحیمخان»افتاد.گرچه تا حدود سال 1200 قمری/1786 میلادی،چند تن دیگر از استراخانیان بهظاهر بر بخارا حکومت
کردند-که آخرین آنها«ابوالغازی»(1171-1200ق/1757م)نام داشت-ولی در واقع محمدرحیمخان و خاندان او(منغیتها)همهکاره بودند.
منگیتها (1)از طوایف مغولی بودند که چنگیزخان از زادگاهشان در جنگلهای مغولستان شمال شرقی بیرون و در کنار جیحون جا داد.آنها کمکهای بسیاری به خانهای خیوه کردند و به سبب دلاوری،مورد توجه شیبانیان قرار گرفتند و به تدریج به بخارا آمدند. (2)منگیتیان همواره مطیع خانهای بخارا بودند و از اینروست که توانستند در این شهر از نفوذ چشمگیری برخوردار شده و حکومت را براندازند.
بنیانگذار حکومت منگیتیان رحیمبیک آتالیق بود که در زمان ابوالفیض اشترخانی،مقام وزارت و اداره همه امور به دست او بود.با مرگ رحیم بیک،«دانیالبیک»به وزارت رسید.او نیز بر همه امور و خان تسلط داشت و از حمایت فرماندهان سپاه و عالمان دینی نیز بهره میبرد.
اگرچه ابوالغازی-جانشین ابوالفیضخان-بیاجازه دانیالبیک کاری انجام نمیداد،او خود هیچ اقدامی برای خان شدن انجام نداد و این امر به دست پسر او«امیر معصوم»(بیکخانشاه مراد)محقق شد.دانیالبیک به امور اجتماعی و رفاه عمومی بیتوجه بود و افراد بیلیاقت را بر کارها میگمارد.بخارا در دوره وزارت او،به انحطاط کشیده شد و مدارس و مساجد،تعطیل و به انبار تبدیل شدند و بازار فسق،فجور و قمار رونق گرفت. (3)
1) (1) .منگیتها یا منغیتها(بینی پهن)طایفهای از مغولان و ازبکها بودند و گفته شده است که به جهت سکونت نخستین ایشان در جنگلهای انبوه مغولستان به این نام خوانده شدهاند.شمسا،مناصب و القاب حکومتی در دوره منغیتیه،ص5 و وامبری،تاریخ بخارا،ص344.
2) (2) .همان.
3) (3) .مناصب و القاب حکومتی در دوره منغیتیه،ص7.
امیرمعصوم ابتدا در مسلک صوفیان بود و از کارهای پدرش بیزاری میجست.اگرچه او نخست از پذیرفتن میراث دانیالبیک و همچنین منصب وزارت خودداری کرد،اما پس از شرکت برای سرکوب شورشی در بخارا،وزارت را نیز عهدهدار شد و از آن رو که خود را پایبند شرع قلمداد میکرد،روش زندگی ابوالغازی را بهانه قرار داد و او را از حکومت کنار زد.وی در سال 1199 قمری/1784 میلادی بر تخت خانی ماوراءالنهر تکیه زد. (1)
عملکرد امیر معصوم در دوره حکومتش تغییر کرد.نبردهای متعددی به راه انداخت و سنت یورش به شهرهای خراسان،کشتار و اسارت شیعیان را دوباره زنده کرد و به همین سبب،لقب غازی بر او نهادند.سپاهیان او کسان بسیاری را از شهرهای مرو و مشهد اسیر کرده وسپس برای فروش،به بازار بخارا آوردند.
امیرمعصوم،نخست شهر مرو را غارت و ویران کرد و مردمش را به اسارت برد.سپس به مشهد یورش برد،اما در مقابل مقاومت مردم شهر،کاری از پیش نبرد و بازگشت.در این هنگام امیران ایرانی به سبب اختلافات داخلی،به مسائل شمال خراسان توجه کافی نداشتند.حملات امیر معصوم به مدت دوازده سال-زمانی که آقامحمدخان قاجار در ایران قدرت مطلق را به دست گرفت-ادامه داشت.آقامحمدخان قاجار در سال1212 قمری/1797 میلادی برای خاتمه دادن به این وضعیت،در نامهای به امیر بخارا از او خواست که از تجاوز به مرزهای ایران خودداری کند و اسیران خراسانی را آزاد نماید.اگرچه امیر معصوم پاسخ تندی به شاه قاجار داد،اما او به جهت درگیریهایش در گرجستان و قتل ناگهانی،فرصت نبرد با خان را نیافت. (2)
خان منگیت،نبردهای متعددی با امیران افغانی،تیمورشاه و پسرش شاه زمان داشت که سرانجام همه آنها به صلح منجر شد.او حتی«شاه محمود»،برادر و رقیب شاهزمان را که به وی پناه برده بود،به خواست امیر افغان به قتل رساند. (1)
همچنین امیر معصوم حملاتی به شهرهای خیوه،خوقند و شهر سبز نیز داشت.او پس از هجده سال حکومت،در سال 1217 قمری/1802 میلادی درگذشت.مردمان بخارا دوره فرمانروایی او را باشکوهترین دوره تاریخ جدید این شهر به شمار آورده و به عنوان امیری که پایبندی کامل به شرع و اسلام داشت،میستودند.
امیر معصوم زندگی ساده،زاهدانه و به دور از خوشگذرانی داشت.در اجرای احکام شرعی پافشاری میکرد و با خلافکاران و تبهکاران به شدت برخورد میکرد.مردم در روزگار او از رفاه و ارزانی نسبی بهرهمند بودند. (2)برخی از مورخان او را انسانی شریف و برخی دیگر مکار،سفاک و ریاکار توصیف نمودند.
امیر معصوم نفوذ بسیاری در میان درویشان و صوفیان داشت و مقاصد خود را از طریق آنها عملی میکرد. (3)
جانشین و پسر امیر معصوم،«سعید حیدرتوره»معروف به امیرسعید،(1215-1243ق/1800-1827م)،مانند پدرش صوفیمسلک بود و تعصب دینی داشت.وی بیشتر اوقات خود را در مجالس درس بزرگان سپری میکرد و تسلط چندانی بر اداره امور نداشت و به جنگ نیز علاقهمند نبود.کشور در دوره 23
ساله حکومت امیرسعید در آرامش به سر برد و هیچ جنگ مهمی اتفاق نیفتاد و تنها یک بار امیر خیوه به بخارا یورش برد.
جانشین امیر سعید،پسرش«نصرالله بهادر»(1242-1277ق/1826-1860م)خصلتهای اندکی را از پدرش به ارث برده بود.او که با کشتن پدر به حکومت رسیده بود،برادرش را نیز از میان برداشت. (1)امیرنصرالله به سبب خونریزی فراوان،قتل رقیبان و برادرانش،و نیز فرزندان آنها به«امیر قصاب»شهرت یافت.او با وجود وضع اقتصادی نابسامان و تهی بودن خزانه دولت،دست به لشکرکشیهای متعددی زد و خوقند را در سال 1258 قمری/1842 میلادی تصرف کرد و شهر سبز را گرفت.نهضتهای خلقی و بلشویکی در زمان او افزایش یافت که همگی توسط وی سرکوب شدند.همچنین حضور و نفوذ روسها در آسیای میانه در زمان او بیشتر شد،ولی او به سبب ناتوانی نظامی،اقدامی علیه آنها ترتیب نداد. (2)
«امیرمظفرالدین»(1277-1304ق/1861-1887م)تنها فرزند امیرنصرالله،حکومت را در حالی به دست گرفت که بخارا به سبب جنگهای پیدرپی،وضعیت نابسامانی داشت.اظهارات تاریخنویسان درباره شخصیت او نیز متفاوت است.برخی او را عادل و دیندار،و بعضی دیگر فاسد و ظالم دانستهاند.امیر مظفرالدین در نبردهایی که با خانهای خیوه و تاشکند داشت،شهر سبز را از دست داد. (3)هجوم روسها به ماوراءالنهر در روزگار حکومت وی اتفاق افتاد و او
در سال 1283 قمری/1866 میلادی با شکست در مقابل آنها،شهرهای خجند و اوراتپه را واگذار کرد.وی پس از شکست دوم در شهر سمرقند،معاهدهای نابرابر با آنان امضا کرد که طبق آن،بخارا تحت حاکمیت روسها قرار میگرفت و امیرمظفرالدین از جانب تزار بر آن امارت مینمود.از این پس،او روابط خوبی با روسها داشت و برخی مخالفان خود را به کمک آنها از میان برداشت. (1)همچنین چند بار سفیرانی به مسکو روانه کرد و اظهار دوستی نمود. (2)پس از او،عبداللهخان(1304-1328ق/1887-1910م)در سال 1300 قمری/1883 میلادی در جشن تاجگذاری الکساندر دوم در مسکو شرکت کرد.او برای توسعه تجارت و صنعت و نیز احداث خط آهن و خطوط تلگراف تلاش کرد و روابط خود را با روسها حفظ نمود.پسر او،«امیرعالمخان»(1328-1338ق/1910-1920م)برای تحصیلات نظامی به مسکو رفت و مدتی نیز امارت برخی نواحی را بر عهده داشت و تا سال 1329 قمری/1921 میلادی و حمله بلشویکها،بر بخارا امارت داشت. (3)
خیوه شهری در بخش جنوبی خوارزم است که در زمان تیموریان،پس از ویرانی اورگنج،رو به آبادانی نهاد و به تدریج به آبادترین شهر منطقه بدل شد و مرکز حکومتی خوارزم گردید. (4)خوارزم پس از حمله مغول در اولوس جوجی(اردوی
زرین)جای گرفت و در فتوحات محمد شیبانی،تحت فرمان او درآمد.پس از مرگ شیبانیخان،دولتی به نام خاننشین مستقل ازبک،در خیوه تأسیس شد و اگرچه از تاریخ حاکمان آن اطلاعات درستی در دست نیست،اما مطالب بسیاری در منابع تاریخی از درگیریها و جنگهای مکرر آنها با ازبکان بخارا آمده است.
سرزمین خان خیوه در جنوب دریای آرال و در شمال خراسان قرار داشت.رودخانه جیحون(آمو دریا)از میان آن عبور میکرد و شهر خیوه در مرکز آن واقع میشد.جمعیت آن در حدود 75000 نفر و متشکل از اقوام«قاراقالپاق»،«ترکمن»،«قزاق(کازاخ)»و«ازبک»بود. (1)
این منطقه در سال 1153 قمری/1740 میلادی،به تصرف نادرشاه افشار درآمد و خانهای خیوه،تبعیت از او را پذیرفتند.با ضعف افشاریان،آنان دوباره استقلال سیاسی خود را بازیافتند.درگیریهای خانهای خیوه و بخارا همچنان ادامه یافت و تبدیل به جنگهای تبلیغاتی گردید که گاه به خشونت و کشتار میانجامید.خان بخارا،خان خیوه و مردم خوارزم را ترک نمیدانست،بلکه آنها را از تاتها میدانست و خان خیوه،اهالی بخارا را تازیک مینامید.در بیشتر نبردها،اهل خیوه پیروز شده و بسیاری از مردم بخارا را اسیر کرده و برای کار به خیوه میآوردند. (2)
خانهای خیوه را میتوان دو شاخه دانست:
نخست،شعبه عشایرشاه از نسل شیبان بن جوجی که تا سال 1219 قمری/1805 میلادی حکومت کردند.
دوم،طایفه«قونغورات»(ایناقیها)که از سال 1219 قمری/1805 میلادی به قدرت رسیدند.قونغوراتها در واقع وزرای خانهای شیبانی خیوه بوند که با استفاده از ضعف آنان در زمان ابوالغازی سوم،جایشان را گرفتند.
خیوه در سال 1290 قمری/1873 میلادی به دست روسها تصرف شد و«سید محمد رحیم»-حاکم شهر-به اطاعت از دولت مزبور گردن نهاد.
خیوه با استقرار بلشویکها به جمهوری سوسیالیستی خراسان تغییر نام داد و آخرین خان آن،«عبدالسید»در سال 1313 قمری/1919 میلادی از حکومت برکنار گردید. (1)این منطقه از زمان سلطه روسیه تزاری به نام جمهوری قرا قالپاق مشهور شد و بعدها جمهوری خودمختار قرا قالپاق گردید. (2)
خوقند،سرزمینی وسیع میان سیحون(سیر دریا)و استان«سینکیانگ»چین بود که مرکز آن شهر تاشکند(همان فرغانه قدیم)در دره غنی فرغانه واقع میشد.این سرزمین،تقریباً سه میلیون جمعیت داشت که اغلب ازبک،کازاخ و قرقیز بودند و در مهمترین شهر آن،یعنی تاشکند،صدهزار نفر زندگی میکردند. (3)
خوقند در قرنهای یازدهم و دوازدهم هجری،دارای حکومتی مستقل با شهرت خانهای خوقند(فرغانه)،از شهرهای مهم و بزرگ آسیای میانه به شمار میرفت.خانهای خوقند از ازبکان شیبانی نبودند؛بلکه نسبشان به محمد بابر بن عمر شیخ از نوادگان تیمور میرسید.نخستین حکمران این خاندان به نام
«شاهرخ بک»در سال 1112 قمری/1700 میلادی در فرغانه،علم استقلال برداشت و از شیبانیان سمرقند جدا شد.
تاریخ درباره خانهای خوقند تا اوایل قرن سیزده هجری،اطلاعات دقیقی ارائه نداده است.زمانی که امیر معصوم،شاه سلسله منغیتها در بخارا رسمیت داشت،«نار بوتابک»در خوقند خان بود.پسر او«عالمخان»در حدود سال 1215 قمری/1800 میلادی بر تاشکند استیلا یافت.نصراللهخان-خان منغیتی بخارا-در سالهای 1255-1256 قمری،با حملههای پیدرپی به خوقند،توانست حاکمیت این شهر را در اختیار گیرد و«محمدعلیخان»حاکم آن شهر را به قتل رساند.اگرچه طولی نکشید که خانهای خوقند،استقلال خود را به دست آوردند و تا سال 1293 قمری/1872 میلادی که روسها بر آنها مستولی شدند،به حکومت خود ادامه دادند.سرانجام خانهای خوقند پس از تسلط روسیه،به کلی منقرض شدند. (1)
روسیه از قرن 10 قمری/16 میلادی،پس از فتح خاننشین استراخان به دست سپاهیان تزار ایوان مخوف(962ق/1556م)،سعی در برقراری روابط با آسیای میانه داشت. (2)یک تاجر انگلیسی به نام«جنکینسن»در حدود سال 964 هجری/1558 میلادی به این نواحی سفر کرد که در برخی منابع،او را نماینده دولت روس دانستهاند. (3)
چند هیئت روسی نیز پس از سال 971 هجری/1565 میلادی،به بخارا،خیوه و سمرقند اعزام شدند و در مقابل هیئتهایی نیز از طرف خانهای آسیای میانه به مسکو روانه شدند که هدف آنها گرفتن امتیازات تجاری بود.روسها تا اوایل قرن 17 میلادی با وجود اوضاع سیاسی بیثبات در سیبری پیشروی کردند و در سال 1027 قمری/1619 میلادی پس از برقرای مجدد نظم در روسیه،نمایندهای از بخارا برای دیدار با نخستین تزار جدید روسیه،«میخائیل فدروویچ رومانوف»به مسکو رفت و در سال 1029 قمری/1621 میلادی،متقابلاً نماینده روسی به نام«ایوان خوخلف»به بخارا اعزام شد؛اما منافع متقابل،آنچنان محدود و سفر چندان دشوار بود که برقراری رابطهای باثبات ممکن نبود و تماسهای مسکو و آسیای میانه به روابط موقتی محدود میشد.پس از آنکه روسها در پیشروی خود به سمت شرق به اقیانوس کبیر رسیدند،یک اشرافزاده روسی به نام«ایوان فدوتف»از بندر آستراخان در ساحل دریای خزر به خیوه،و برادران«پازوخین»به بخارا و بلخ آمدند. (1)
نمایندگان تزار ابتدا به دربار سبحانقلیخان در بخارا رفتند و سپس راهی هند شدند.اگرچه آنان به هند راه نیافتند،ولی مأموریت آنها برای یافتن راههای تجاری جدید با شرق و جنوب آسیا،برای روسیه مثمر ثمر واقع شد.بهرهکشی کشورهای اروپایی در هند در زمان تزار روسیه«پترکبیر»(درگذشته1125ق/1729م)او را به فکر سیاست فعالتر روسیه در آسیای میانه انداخت و از سوی دیگر یاری خواستن برخی خانهای این منطقه از روسها،انگیزه او را دوچندان کرد. (2)بدینترتیب،
پترکبیر بر آن شد که از سستی میان خانهای خیوه،بخارا و اشراف ازبک استفاده و آنان را تابع قدرت روس کند.او درصدد برآمد که با موافقت خانهای مذکور،سپاهیان روس را در بخارا و خیوه مستقر کند و هزینه آنها نیز بر عهده فرمانروایان این سرزمینها باشد.هرچند این اقدام،خانهای بخارا و خیوه را در برابر دشمنشان نیرومندتر میساخت،ولی در عمل،آنها را در تابعیت کامل روسها قرار میداد.پتر کبیر با توجه به اطلاعات جدیدی که توسط گروههای اکتشافی روسی،درباره آسیای میانه رسیده بود،نقشه تسخیر این سرزمین را طراحی کرد که براساس آن،ایجاد یک راه تجاری آبی میان هند و خزر و دستیابی به معادن طلای آسیای میانه،از راهکارهای اجرایی این نقشه بود. (1)از این رو در سال 1127 قمری/1714 میلادی بنا به فرمان پتر کبیر،روسها پیشروی خود را از آسیای میانه آغاز کردند،اما به سبب قدرتمندی طوایف ترک،نتوانستند کاری از پیش برند. (2)قشون روسها در همین عملیات،چند دژ در سواحل رودخانه«ایرتیش»ساختند و یک سال بعد،سپاهی به فرماندهی«الکساندر بگوویچ چرکاسکی»به سوی خیوه حرکت کرد که مأموریت آن،بررسی جریان رودخانه جیحون و امکان تغییر مسیر آن از آرال به خزر بود.بکوویج همچنین مأموریت داشت که خانهای بخارا و خیوه را وادار کند که گروهی از قزاقها را-که روابط دوستانه با روسیه داشتند-در شمار نگهبانان شخصی خود بپذیرند.خیوهایها تقاضای کمک قبلی خود از روسها را فراموش کردند و آنها را به بهانه فراهم کردن مکان کافی برای اقامت،به
واحدهای کوچک تقسیم و سپس،همه را نابود کردند و چرکاسکی نیز در این جریان کشته شد. (1)
پس از مرگ پترکبیر و متعاقب آن،تخلیه ساحل ایرانی دریای خزر از سربازان روسی در سال 1143 قمری/1732 میلادی،روسیه مدتی تلاش برای راه یافتن به آسیای میانه را کنار گذاشت و همه کوشش خود را مصروف گسترش نفوذ خود در استپ بین سیبری و آسیای مرکزی-که منطقه سکونت قزاقها(کازاخها)بود-کرد.قزاقها تا حدود سال 1153 قمری/1742 میلادی،برخی با رغبت و برخی به اجبار،تحت فرمان روسیه درآمدند و روسها همسایگان شمالی خاننشینهای ماوراءالنهر و خوارزم گردیدند.
تزار«پاول اول»در اواخر قرن هجده میلادی قصد داشت سپاهی را به ماوراءالنهر بفرستد که اسیران روسی در خیوه را آزاد کرده،بخارا را تصرف کند و از آنجا راهی هند شود؛ولی کشته شدن او و دگرگونی سیاست خارجی روسیه،لشکرکشی را متوقف ساخت.«کاترین کبیر»نیز در1203 قمری/1791 میلادی،چنین نقشهای داشت،ولی با سرلوحه قرار دادن روابط دیپلماتیک،به فرستادن نمایندگان و هیئتهای تجاری بسنده کرد. (2)
در اوایل قرن نوزدهم که روسیه-پس از شکست دادن ناپلئون به عنوان یک قدرت اروپایی-مطرح گردید،طی یکسری اقدامات دیپلماسی و نظامی،
حاکمیت مطلق خود را بر استپهای قزاقنشین رسمیت داد و از آن پس،منطقه مذکور یکی از ایالات روسیه به شمار میرفت؛هرچند که اداره داخلی آن به سه سلطان محلی واگذار شد.البته این اقدام با واکنشهایی از طرف قزاقان مواجه شد،ولی نتیجهای در برنداشت.روسها که درصدد نفوذ اقتصادی خود در منطقه بودند،از این زمان تلاشهای فراوانی برای برقراری روابط با خانهای بخارا،خوقند و خیوه انجام دادند.در واقع،این خاننشینها برای روسیه،همان اهمیتی را داشتند که هند برای انگلستان داشت.
در سالهای 1206-1237 قمری/1803-1833 میلادی،روسها اقدامات متعددی را در جهت بسط سلطه خود بر منطقه،به انجام رساندند که نه تنها موفقیتی در این راه کسب نکردند،بلکه گاه خسارات قابل توجهی در برخی لشکرکشیها به روسها وارد شد.با این وجود از نیمه دوم همین قرن،حملات روسها به خاننشینهای ماوراءالنهر با شدت و جدیت بیشتری ادامه یافت. (1)
لشکرکشی سال 1256 قمری/1840 میلادی«ژنرال پروسکی»به خیوه،موفقیتی به همراه نداشت و فتح واقعی ترکستان از سال 1263 قمری/1284 میلادی،پس از سرکوب کنساری خان قزاقها آغاز گردید.روسها در سال1264 قمری/1847 میلادی،دژ«رایم»را در حوالی دهانه سیر دریا ساختند که نخستین پایگاه دائمی روسها در این منطقه بود و از آنجا به پیشروی خود در نواحی جنوبیتر ادامه دادند.به نظر میرسد روسیه در این حرکت با نیروی مقاومتکننده جدی مواجه نبوده است؛چراکه سه ولایت عمده ترکستان-خیوه،بخارا و خوقند-به علت تعارضات درونی و شورشهای ایلات کوچنشین،
1) (1) .همان،ص21.
تضعیف شده بودند.همچنین عقبماندگی اقتصادی و فقدان هرگونه قوای نظامی جدید،امکان مقاومت جدی در برابر قوای سازمانیافته روسیه را منتفی میساخت.از سوی دیگر روسها پس از درهم شکستن شورشهای قفقاز و قزاقها میتوانستند نیروهای خود را برای اشغال ترکستان متمرکز سازند. (1)
بنابر آنچه گفته شد،سپاهیان روس،نخست خوقند را مورد تهاجم قرار داده و با سرازیر شدن به سمت جنوب در امتداد مرزهای چین،از دو طرف به این خاننشین حمله کردند و«دژ ورنویی»(آلماآتای فعلی)را در مسیر خود ساختند.تعدادی از شهرهای تحت تابعیت خوقند در سالهای 1276-1280 قمری/1861-1865 میلادی به تصرف روسها درآمد.سرانجام،روسها در سال 1279 قمری/1865 میلادی با وجود کم بودن نیروهایشان،مدافعان خوقندی را شکست داده و خوقند(تاشکند)،مهمترین شهر منطقه را تصرف کردند. (2)خاننشین خوقند با عنوان«استان ترکستان»به صورت یک فرمانداری مستقل به مرکزیت تاشکند درآمد.این امر،امیر بخارا را بیمناک ساخته و جنگ میان روسها با وی را اجتنابناپذیر کرد.ژنرال کافمن در 1283 قمری/1868 میلادی،سمرقند را تصرف کرد که به دنبال آن،خان بخارا برای بازپسگیری این شهر با لشکری به جنگ روسها شتافت؛ولی چون به موفقیتی دست نیافت،به صلح با ژنرال مذکور تن در داد.طبق این صلحنامه،سمرقند و چند شهر دیگر به روسیه واگذار و خان بخارا تبعیت دولت روسیه را پذیرفت.کافمن در سال 1288 قمری/1873 میلادی با نادیده گرفتن پیمان روسیه و خاننشین خیوه،وارد این
شهر شد و خان را واداشت که قیمومیت روسیه را بپذیرد.یکی دیگر از شرایط،واگذاری بخش غربی این سرزمینها و پرداخت خراج به روسیه بود. (1)
بدینترتیب،هر سه خان هشت سال پس از سقوط تاشکند،دستنشانده روسها شدند و با جدا شدن بخشهای وسیعی از این سرزمینها،یک ایالت جدید روسی به وجود آمد.دولت منغیتها از سال 1284 قمری/1868 میلادی در ایام مظفرالدین بن نصرالله به تدریج تحت سیطره روس درآمد.پسر مظفرالدین و پس از او نوهاش،تحت تابعیت روسیه تزاری حکومت کردند و با روی کار آمدن بلشویکها در روسیه،جمهوری سوسیالیستی در بخارا تأسیس شد و میرعالم خان،آخرین حاکم منغیتی بخارا به افغانستان گریخت. (2)خیوه نیز در سال1290 قمری/1873 میلادی سقوط کرد و معاهدهای مشابه معاهده بخارا بر خان آن تحمیل شد و در نهایت،ولایت خوقند در سال1292 قمری/1875 میلادی به فرمانداری کل ترکستان الحاق گردید. (3)
تسلط روسیه بر آسیای میانه،آثار منفی چندی به همراه داشت.روسیه این ناحیه را به عنوان بازاری برای فروش کالاهای تولیدی خود مینگریست و در طول دوره پنجاه ساله تسلطش بر این منطقه،وضعیت اقتصادی،اجتماعی و فرهنگی به صورت یک جانبه و به نفع این کشور پیش رفت.روسیه به سبب وجود مواد خام در آسیای میانه به احداث خط آهن اقدام کرد تا سریعتر و راحتتر منافع حاصله در منطقه را به مرکز انتقال دهد.با این حال،تسلط روسیه از جهاتی نتایج مثبت هم داشت:پراکندگی فئودالی برچیده شد،جنگ و ستیزها
به پایان رسید،شیوههای مختلف خرید و فروش برده و بردهداری ممنوع شد و خودکامگیهای خانها خاتمه یافت.تأسیس مؤسسههای علمی و فرهنگی،مانند کتابخانه،مراکز تفریحی و آموزشی،نیز انتشار روزنامه و مطبوعات به سبک جدید از نتایج مثبت این دوره است. (1)
به طور کلی،استقرار روسها در منطقه و باز شدن درهای منطقه به روی تجارت روسها،همچنین رواج سیاستهای فرهنگی و آموزشی روسها،تحولات بسیاری را پدید آورد که البته این تحولات،بسته به سیاستهای محلی دولت تزاری در نواحی مختلف متفاوت بود؛ولی در برخی وجوه،اشتراکاتی داشت.به طور کلی،سیاستهای ارضی روسها با وا داشتن قبایل کوچنشین به استقرار دائمی و مهاجرت به آسیای میانه،کشاورزی و تجارت مسلمانان و بومیان را دچار انحطاط نمود.منافع اقتصادی،بیش از همه در اختیار بازرگانان روسی و واسطهای آنان قرار گرفت که در نتیجه مالکیت در دست طبقه جدیدی از اربابان،بازرگانان،رباخواران و گاه افراد موفقی از اشراف قدیمی تمرکز یافت و همچنانکه این افراد،منافع بیشتری کسب کردند،صنعتگران و دهقانان زیان میدیدند. (2)
روسها سرزمینهای مسلمانان را به دو حاکمنشین تقسیم کردند:نخست،استپهای قزاقستان و دوم،آسیای مرکزی یا ترکستان روسیه.بخارا و خیوه نیز دولتهای خود مختار وابسته به روسیه به شمار میرفتند.روسها در آغاز،نسبت به سازمانهای مذهبی مسلمانان نظر مساعد داشتند و تشکیلات مذهبی مانند مساجد و مدارس،زیر نظر رهبران دینی محلی،شیخالاسلام و قاضیان اداره
میشدند.جایگاه روحانیون مسلمان،همچنان حفظ شد و آداب و رسوم اسلامی محترم شمرده میشد.در عین حال،دولت تزاری بر کل اعمال مذهبی نظارت داشت.بزرگان صوفیه که«ایشان»خوانده میشدند،مستقل و از حمایت عمومی مردم برخودار بودند.همچنین،آنان گاه نقش میانجی را بین قبایل داشتند و گاه رهبری شورشها را بر عهده میگرفتند. (1)
نهضتهای فکری جدید با رویکرد نوسازی فرهنگی و آموزشی از این زمان در شهرهای اسلامیآسیای میانه شکل گرفت.روشنفکران در بخارا و تاشکند،مدارس جدید به راه انداختند که تا حدی تحت تأثیر فعالیتهای«اسماعیل غصپرانکسی»-متفکر و روشنفکر قفقازی-بود.علاوه بر آن،بخاراییان از انقلاب مشروطه ایران و جنبش ترکهای جوان عثمانی نیز تأثیر پذیرفتند.انجمن جدید اتحاد بخارای شریف در سال1910 میلادی،اقدام به انتشار و توزیع مجله و متون ادبی کرد.این بخاراییان جدید(یعنی بوخارلر)،روشنفکرانی از تجار و روحانیون بودند که به طور عمده در استامبول تحصیل کرده بودند و بیش از همه«عبدالرئوف فطرت»شهرت یافت.او معتقد بود که روحانیون محافظهکار،مسئول انحطاط تمدن مسلمان هستند و تعالیم پیامبر را تحریف کردهاند.وی با شیوههای عامیانه مذهبی و ستایش اولیا مخالف بود و تولد دوباره جامعه مسلمان را نیازمند شناخت تازهای از اسلام میدانست.فطرت معتقد بود که تجدید حیات جامعه مسلمانان،تنها با نو شدن روحی و معنوی افراد بر پایه اصلاح آموزش و پرورش،همراه با انقلابی سیاسی که به تسلط بیگانگان و حضور نخبگان سیاسی فاسد پایان دهد،امکانپذیر است. (2)
تزار روسیه برای تحکیم سلطه خود بر آسیای میانه،به کوچ دادن روسها و اقوام اسلاو به نواحی ترکستان اقدام کرد.گرچه ترکستان سرزمین مناسبی برای مهاجرنشینی نبود؛چراکه اراضی قابل کشاورزی کم،و مقاومت بومیان و درگیریهای آنان با مهاجران بسیار بود؛با این حال،پروژههای احداث خط آهن و تأسیس کارخانههای نساجی،کارگران روسی را به این مناطق سرازیر کرد و شهرهای منطقه به دو محله جدید(اروپایی)و کهنه(بومی)تقسیم شدند. (1)
مقاومت علیه اشغالگران از سالهای هشتاد قرن نوزدهم میلادی شروع شد که برخی از آنها ماهیتی جهادی به خود میگرفت و تحت رهبری روحانیون و مشایخ صوفیه قرار داشت.اینگونه نهضتهای خودجوش که حمایت خارجی نداشتند،به زودی درهم میشکستند. (2)تقریباً تمام تلاشهای مسلحانهای که در ماوراءالنهر علیه روسها اتفاق افتاد،تحت رهبری نقشبندیان بود؛مانند:قیام سال 1287 قمری/1872 میلادی در«درهچرچیک»به رهبری«ایشان (3)قولقره».
قیام سال 1294 قمری/1879 میلادی در«گوک تپه»به رهبری«شیخ قربان نقشبندی». (4)
قیام سال 1302 قمری/1892 میلادی«خان توره»از درویشان نواحی فرغانه و شورشهایی نیز در سال 1312 قمری/1894 میلادی در تاشکند اتفاق
افتاد که محرک آن،اقدامات پزشکی مانند واکسیناسیون زنان بود. (1)
«ایشان محمد علی»(ایشان مدالی)(1271-1312ق/1856-1898م)،خلیفه بزرگ طریقت نقشبندیه نیز در سال 1316 قمری/1898 میلادی با گردآوردن بیش از دوهزار جنگجوی مسلح،اعلام جهاد کرده و به پادگانهای روس یورش برد؛اما پس از برخی موفقیتها شکست خورد و مجازات شد. (2)او مردی ساده و مقدس بود که پس از بازگشت از سفر حج،خیریهای برای فقرا برپا کرد و به کمک پیروان خود-که گروهی از روحانیون ناراضی و صاحب منصبان قدیمی بودند-مدرسه،مسجد و تشکیلات ساخت و حملات خود را از سال 1307 قمری/1989 میلادی به پادگانهای روسی آغاز نمود و هدفش،برپایی دوباره حکومت اسلامیخوقند بود؛اما قیام او سرکوب،و خود نیز کشته شد. (3)
قیام عمومی مسلمانان علیه روسها در بحبوحه جنگ جهانی اول-سال 1916 میلادی-اتفاق افتاد که بیشتر منشأ اقتصادی داشت؛ولی تحت تأثیر حوادث انقلاب روسیه قرار گرفت.در اوایل قرن بیستم به سبب قدرت و سلطه روسها،مبارزات و مقاومتها به صورت جنبشهای اصلاحطلبانه ظاهر گردید که تا حد زیادی از حرکتهای اصلاحی قفقاز و کریمه الگو گرفت.به تدریج احزاب سیاسی شکل گرفتند که برخی از آنها به ترویج افکار ناسیونالیستی ترکی میپرداختند و به اینترتیب،خواستههای مردمان ترکستان افزایش یافت.ابراز علنی خواستههای سیاسی پس از انقلاب سال 1917 میلادی،امکان بیشتری یافت و در
کنگره اسلامی تاشکند در سال 1335 قمری/1917 میلادی تأسیس حکومت اسلامی ترکستان در خوقند اعلام گردید؛اما از آنجا که خوقند،نه کادر اداری مناسبی داشت و نه نیروی نظامی کارآمد،در تصرف کمونیستها قرار گرفت. (1)
بلشویکها در1337 قمری/1920 میلادی برای تصرف بخارا اقدام کردند و امیر عالمخان منگیتی،پس از نبرد با آنان،چون توان مقابله نداشت، (2)به همراه عدهای اندک به افغانستان گریخت.پس از آن،ارتش سرخ به غارت شهر پرداخته و عده زیادی از مردم،بیخانمان گردیدند.خاندان امیر تبعید شدند و پسران او در مسکو اقامت گزیدند.مردم بخارا که هوادار امیرعالمخان بودند،اقداماتی را علیه ارتش سرخ ترتیب دادند و شخصی به نام«ابراهیمبیک شیردل»با گردآوردن نیروی مردمی قابل توجی به مبارزه با بلشویکها پرداخت.او پس از نبردهای متعدد شکست خورد. (3)
خیوه و بخارا با فراگیرشدن قدرت دولت شوروی در سالهای 1338-1339 قمری 1919-1920 میلادی به جمهوریهای خلق خوارزم و بخارا تبدیل شدند. (4)با این حال،شکل دیگری از مقاومت مسلمانان در منطقه ظاهر گشت و آن،نهضت«باسماچیان»یا چریکهای مسلمان بود که با نیرویی بالغ بر بیستهزار جنگجو در کوهستانهای شرق بخارا موضع گرفته بودند.این حرکت بخشی از مقاومت عمومی روستاییان بود که جنبه ضد روسی و ضد کمونیستی داشت.این نهضت،پیش از مداخله قوای مجهز روسی در سال 1344
قمری/1925 میلادی به ضعف و انحطاط گرایید.با این حال،این حرکت تا ده سال دیگر در همین منطقه ادامه یافت. (1)
قدرت سیاسی در ماوراءالنهر از نیمه قرن دوازدهم هجری،بین سه خاننشین بخارا،خیوه(خوارزم)و خوقند تقسیم شد که بازماندگان ازبکان در منطقه بودند.هر یک از این سه خاننشین،یک واحد سیاسی مستقل به شمار میرفت که پیشرفت خاصی از لحاظ سیاسی و نظامی نکرده و پیوسته بر سر منافع اقتصادی و سیاسی در رقابت با امارتهای دیگر به سر میبرد؛از این رو،درگیریهای همیشگی میان سه خاننشین مذکور اجتنابناپذیر بود و همین امر،موجب ضعف بیش از پیش آنها میشد و زمینه را برای سلطه دولتهای خارجی فراهم مینمود؛چنانکه در نهایت،امپراتوری تزاری روسیه با استفاده از ضعف و اختلاف این دولتها بر آنها غلبه کرده و سرزمینهای آنها را اشغال نمود.
روسها از قرن شانزدهم میلادی به دنبال اهداف سیاسی و اقتصادی خود در پی توسعه مرزهای خود به سمت جنوب بودند.آنها نخست هیئتهای بازرگانی و اکتشافی به منطقه اعزام کردند و پس از تصرف نواحی قفقاز در زمان پترکبیر،اقدامات نظامیخود برای تسلط بر آسیای میانه را آغاز کردند.اگرچه این اقدامات در قرن هجدهم میلادی به نتیجهای نرسید،ولی قرن نوزدهم میلادی زمان سقوط حاکمیت مسلمان بر آسیای میانه بود.روسها در سال 1866 میلادی،نخست خوقند(تاشکند)را تصرف کردند.در سال 1868 میلادی،سمرقند و در سال1873 میلادی،خیوه را گرفتند و این خاننشینها تحت تابعیت روسیه تزاری درآمد.
1) (1) .همان.
1.وضع کلی آسیای میانه پس از ضعف شیبانیان و استراخانیان را شرح دهید.
2.نخستین اقدامات روسها در قرن شانزدهم میلادی برای نفوذ در آسیای میانه چه بود؟
3.اقدامات نظامی روسها در آسیای میانه از چه زمانی و با چه فعالیتهای آغاز شد؟
4 نخستین خاننشین آسیای میانه که به تصرف روسها درآمد کدام بود و در چه تاریخ اشغال شد؟
5.چگونگی تسلط روسها بر خاننشینهای مسلمان آسیای مرکزی را شرح دهید.
1.عوامل ضعف و تفرقه سیاسی در ممالک اسلامی آسیای میانه را بررسی کنید.
2.درباره عوامل و انگیزهای روسها برای تسلط بر آسیای مرکزی تحقیق کنید.
3.فعالیتهای استعماری انگلیس و تأثیر آن بر اشغالگری روسها را درمقالهای بررسی کنید.
4.درباره تأثیر فرهنگی استیلای روسها بر آسیای مرکزی تحقیق کنید.
قفقاز بر پایه نوشته دایرةالمعارف بریتانیکا،نام لاتینی است که از کلمه کاوکازوس(قاوقازوس)مشتق شده و گویا نام طایفهای بوده است که در حاشیه دریای سیاه به سر میبردند.به طور دقیق معلوم نیست که چه کسانی این نام را بر این منطقه وضع کردهاند.در کتب جغرافیای یونانی،نخستین بار«هرودت»از آن نام برده و پس از او،«استرابو»این نام را ذکر کرده است.همچنین بومیان قدیم داغستان این نام را به کار بردهاند و امروزه نیز روستایی به نام قفقاز در وادی«سمور»،واقع در جمهوری داغستان وجود دارد.برخی معتقدند که این واژه در ابتدا به شکل کازکاز نوشته میشد که یونانیان،آن را بر ساکنان جنوبی دریای سیاه اطلاق میکردند.همچنین«لزگیها»-اقوام بومی و باستانی داغستان-به«کوه کاس»قفقاز میگفتند.بر این اساس میتوان حدس زد که نام قفقاز از واژهها و کلمات لزگیها باشد.در مصادر عربی هم از این ناحیه نام برده شده و در متون نخستین آنها به نام«قبخ»و بعدها«قبق»نامیده شده است. (1)
منطقه قفقاز در دو قاره آسیا و اروپا واقع است.قسمت شرقی-که از نظر
1) (1) .مروج الذهب،ج1،ص148 و معجم البلدان،ذیل مدخل قبق.
سیاسی به دو بخش«سیر قفقاز»و«ترانس قفقاز»تقسیم میشود-در آسیا و قسمت غربی قفقاز در اروپا واقع است.قفقاز منطقهای کوهستانی با کوههای فشرده،متراکم و مرتفع است که به صورت مایل از شمال شرق دریای سیاه تا شبه جزیره آبشوران در باکو و جنوب غرب دریای خزر کشیده شده است و بدینترتیب از غرب به دریای سیاه و از شرق به دریای خزر محدود گردیده است.طول این کوهستان 1200 کیلومتر و عرض آن در پهنترین ناحیه،حدود 160 کیلومتر است.منطقه قفقاز از شمال تا حدود«دریای آزوف»-در قدیم«مانیتس»خوانده میشد-و«رودخانه کوما»،و از جنوب تا ارتقاعات ارمنستان امتداد یافته است.در واقع،تمام سرزمینهای موجود میان رودخانه ترک و کوبال در شمال،و رودخانه ارس در جنوب،جزء قفقاز به شمار میروند.منطقه مذکور بین عرضهای 40 تا 45 درجه شمالی،و طولهای 37 تا 49 درجه شرقی قرار دارد.مساحت آن،حدود 171 هزار میل مربع،معادل 400 هزار کیلو مترمربع برآورد میشود.
قفقاز از نظر جغرافیای طبیعی به سه منطقه تقسیم میگردد:
1.رشته کوههای قفقاز به طول 1200 کیلومتر از جنوب شرقی دریای خزر(در شبه جزیره آبشوران(آبسیرون)باکو)تا شمال غربی دریای سیاه(شبهجزیره کومان)همانند دیواری کشیده شده و منطقه را به دو بخش شمالی و جنوبی(یا ماوراء قفقاز)تقسیم کرده است.
جغرافینویسان بر اینکه رشته کوههای قفقاز،همانند کوههای آلپ در اروپا از کوههای جدید هستند،تأکید دارند.این کوهستان دارای پانزده قله با ارتفاعهای 3000-5632 میباشد و بلندترین آنها«قله آلبروس»(5642متر)
است که چرکسها به آن شیخالجبال میگفتند؛زیرا قله پوشیده از برف آن،مانند عمامه سفیدی است که پیرمردان بر سر مینهادند.
از دیگر قلههای مرتفع ناحیه قفقاز،«قله قوش تان»با 5200 متر ارتفاع،و«قله قازیک»با 5042 متر ارتفاع میباشد. (1)
2.قفقاز شمالی دربردارنده دشتهای واقع شده در اطراف«رودخانه دن»میباشد.این دشتها شبیه دشتهای آسیای میانهاند و صحراها و چراگاههای وسیعی دارند،اما به علت برودت،محصولات کشاورزی دیرتر از دیگر نواحی به ثمر میآیند.
3.قفقاز جنوبی شامل دشتهای کموسعتی است که مهمترین آنها«ریون غربی»است و از سرسبزترین و پرجمعیتترین دشتهای منطقه به شمار میرود.
«دشت کور-آراس»نیز از دشتهای مهم منطقه به شمار میرود؛کوههای ارمنستان میان این دو دشت فاصله انداخته و کوههای«آرارات»در این فاصله قرار دارد.ارتفاع این کوهها به 5160 متر میرسد و نقطه استراتژیک میان ایران،ترکیه و روسیه است.کلیه محصولات کشاورزی در مزارع قفقاز جنوبی کشت میشود و باغهای بسیار و مراتع وسیع دارد.
قفقاز جنوبی،آب و هوایی معتدل دارد،چراکه کوههای مرتفع،مانع ورود جبهههای هوای سرد شمالی به سمت جنوب میشوند.و این درحالیست که قفقاز شمالی،تحت تأثیر همین جبهههای سرد،زمستانهایی با برودت شدید و تابستانی خنک دارد.
رودخانه ترک که از مهمترین رودهای قفقاز شمالی میباشد و طول آن پانصد کیلومتر است،از جبال«قازبک»(کازبک)سرچشمه میگیرد و پس از عبور از
1) (1) .رئیسنیا،تاریخ عمومی منطقه شروان در عهد شروان شاهان،ص1 و 2.
گذرگاه«داریال»(باب الان قدیم)به سمت شرق و به سوی دریای خزر میرود.
رودخانه کوبال از جبال آلبروس سرچشمه میگیرد و از وادی«فیق»میگذرد.این رودخانه که قبلاً میان سرزمین روسها و چرکسها فاصله میانداخت،دشتهای قفقاز شمالی را با شاخههای متعدد خود خرم و سرسبز میکرد.
بزرگترین رودخانه این سرزمین«کُر»یا«کورا»1364 یا 1515 کیلومتر طول دارد که استرابون،آن را«سیروس»نامیده و موجب آبادانی و حاصلخیزی منطقه(سرزمین آلبانی)دانسته است. (1)این رودخانه از کوههای آرارت سرچشمه گرفته و به دریای خزر میریزد و جلگه آن در میان کوهها قرار گرفته که از همه مهمتر،«جلگه ریونی»( rioni) به سوی دریای سیاه در غرب گسترده شده است. (2)
رود ارس در مزر قفقاز و آذربایجان نیز از رودخانههای مهم منطقه است که با همان ناحیه«الرَسّ»ذکر شده در قرآن قابل تطبیق است که مردمش(اصحاب الرَسّ)به سبب سرکشی و طغیان،گرفتار عذاب الهی گردیدند. (3)در منابع یونانی و رومی از این رودخانه با نام«آراکسس»یاد شده است. (4)رودخانه«صولاق سو»نیز از رودهای مهم منطقه میباشد.بدینترتیب،منطقه قفقاز با داشتن منابع آبی فراوان سرزمینی حاصلخیز و پرنعمت بوده است که انواع محصولات کشاورزی در آن کشت میشد.
در منابع جغرافیایی از برخی دریاچهها در ناحیه قفقاز،مانند«گوگچه تنگیز»(دریاچه نیلگون)نام برده شده است. (5)
منطقه قفقاز به سبب اینکه در محل اتصال آسیا به اروپا واقع شده است،همواره در طول تاریخ از اهمیت سیاسی خاصی برخوردار بوده و نیز در تبادل تمدن و فرهنگهای بین شمال و جنوب،نقش مهمی ایفا کرده است.
این منطقه بهدلیل اینکه محل مهاجرت بین اقوام شمال و جنوب بوده است،از نظر تجاری به عنوان یک گذرگاه ارتباطی،مسیر تجاری هند و چین را به اروپا متصل میکرده است و حتی پس از کشف مسیرهای دریایی جدید از اهمیت آن کاسته نشد.
قفقاز از دیرباز محل سکونت انسان بوده و در برخی نقاط آن آثاری از انسانهای متعلق به 200-250 هزار سال قبل به دست آمده است. (1)
محققین تاریخ و جغرافیا بر این اعتقادند که نخستین ساکنان قفقاز از نژاد روس نیستند.اولین کسی که مردم این منطقه را قفقازی خوانده،«بلومن باخ»آلمانی در قرن نوزدهم میلادی است که درباره اقوام و مردم این منطقه مطالعه کرده بود.اهالی قفقاز از نژاد سفید،هند و اروپایی هستند که طوایف متعدد و مختلفی داشتهاند.اساساً این منطقه به کثرت قبایل،طوایف و نژادهای مختلف معروف است که از زمانهای دور تاکنون در آن زندگی میکنند و به ساکنان قفقاز شمالی و جنوبی قابل تفکیکاند.لزگیها،آوارها و چرکسها از شمال،و ارمنها،گرجیها و آذریها از اقوام قفقاز جنوبی میباشند.
جغرافینویسان مسلمان از قدیم توصیفاتی درباره این منطقه و ساکنانش داشتهاند که مفصلترین آنها از«مسعودی»است.مسعودی این ناحیه را«قبخ»نامیده و در توصیف آن از کوهستان عظیم،مملکتها و اقوام فراوان آن یاد میکند.
1) (1) .تاریخ عمومی منطقه شروان در عهد شروان شاهان،ص 3 و 4.
او اظهار داشته است که هفتاد و سه ملت در این منطقه زندگی میکنند که هر یک،شاه و زبان خاص خود را دارند.او اشاره میکند که«باب الابواب»از شهرهای مهم این منطقه است که انوشیروان،آن را در حد فاصل کوهستان و دریای خزر بنا کرد.به گفته او،انوشیروان باروی این شهر را ساخت و آن را در میان درههای کوهستان قبخ تا چهل فرسخ امتداد داد تا به قلعهای به نام«طبرسران»رسید.او دروازهای آهنین برای این بارو کار گذاشت و اقوامی را در کنار بارو و در فواصل معین سکونت داد که از آن محافظت کنند و ساکنان شهر از هجوم«خزرها»،«آلانها»،«طوایفترک»و«کافران»محافظت نمایند.مسعودی طول و عرض قفقاز را نزدیک به دو ماه راه یا بیشتر دانسته است که یک سر آن شهر باب در دریای خزر و سر دیگر آن در دریای مانیتس(آزوف)قرار دارد. (1)«یاقوت حموی»نیز این ناحیه را قبق نامیده و به اختصار درباره کوهستان آن سخن گفته است. (2)
چنانکه گفته شد،جغرافینویسان مسلمان از وجود اقوام و پادشاهیهای متعددی در منطقه قفقاز سخن گفتهاند و به تفصیل درباره محدوده جغرافیایی،اوضاع سیاسی و اقتصادی هر یک توضیح دادهاند که در ادامه به طور اختصار به آنها اشاره میشود.
شروان یکی از ممالک قدیمی قفقاز بود که با جمهوری آذربایجان فعلی قابل
تطبیق است.شروان-که مرکز آن شهر«شماخی»بود-در ساحل غربی دریای خزر قرار داشت (1)و از مغرب به«ارمینیه»میرسید.جنوب آن ایالت آذربایجان بود و شمال آن،سرزمین طبرسران.شهر شروان در این ناحیه را از بناهای انوشیروان ساسانی دانستهاند که نام او را بر خود گرفت و شاهان این دیار،همواره شروانشاه خوانده میشدند. (2)شهرهای متعددی در این ناحیه وجود داشت؛از آن جمله باب الابواب یا«دربند»-در مرز شروان و طبرسران-که دروازه ورود به نواحی شمالی قفقاز به شمار میرفت.بنای این شهر نیز به انوشیروان ساسانی منسوب است و گفته شده است که او با ساختن دیواری بزرگ و طولانی،سلسله جبال را تا دریا امتداد داد و مانع از نفوذ وسیعتر طوایف بدوی شمال(خزرها و خیداقها)به جنوب گردید. (3)
دربند،زمانی پایتخت کشور«آلبانیا»(همان الّاناَرّان)بود و در دوران ساسانی به یکی از مهمترین نواحی مرزی امپراتوری تبدیل گردید.این شهر که در عصر اسلامی نیز از موقعیت حساسی برخوردار بود،مورد بازسازی مسلمانان قرار گرفت و«بابالابواب»نامیده میشد که بعدها«بابالحدید»نام گرفت.
نگهبانی از گذرگاه دربند،شروان و دریای خزر برای قرنها بر عهده مردمانی بود که در ولایت دربند زندگی میکردند.اگرچه کوههای قفقاز به طور طبیعی،سدی در برابر تهاجم اقوام شمالی بود،ولی برخی گذرگاهها در این کوهستان متراکم،راه عبور این مهاجمان را تأمین میکرد.مطابق گفته مسعودی،مردم دربند
مورد تهاجم خیداقها از توابع خزران بودند.پایتخت خزرها شهر«سمندر»به فاصله هشت روز راه از دربند واقع بود و در زمان مسعودی،هنوز عدهای از خزران در آن سکونت داشتند.این شهر را«سلیمان بن ربیعه باهلی»فتح کرد و پایتخت را به شهر«اِتِل»(شهر ولگا)(نزدیک هَشتَرخان فعلی)به فاصله هفت روز راه تا سمندر منتقل کرد.
طبرسران در مجاورت شروان از سمت شمال قرار داشت که نزدیکترین ناحیه به دربند(باب الابوب)بود و قومی به همین نام در آن زندگی میکردند که احتمالاً نام این ناحیه از آنان گرفته شده است.این ناحیه قدیمی در جنوب شرقی داغستان و غرب دریای خزر واقع بود و قوم طبرسران در درهها و نواحی اطراف رودخانههای«چراخ چای»و«قره چاخ سو»زندگی میکردند.قوم«دارقین»در شمال این ناحیه و لَزگیها در جنوب آن مستقر بودند.
منشأ نژادی طبرسرانها معلوم نیست و گاه از کردها،گاه از ترکان و حتی مغولان به شمار آمدهاند.امرای مسلمان در قرن سوم و چهارم بر طبرسران حکمرانی میکردند. (1)
خیداقها از اقوامیاند که در نواحی قفقاز شمالی زندگی میکردند.آنها ناحیه شروان و دربند را مورد تاخت و تاز خود قرار میدادند و به گفته مسعودی شرورترین مردم ناحیه بودند و در میان آنها و دربند،مردمانی مسلمان زندگی
1) (1) .همان،ص182.
میکردند و به زبان عربی سخن میگفتند.آنها جنگلها و بیشهها را محل زندگی خود کرده که تا دربند،سه میل راه بود. (1)
نویسنده حدودالعالم،این شهر را«فیلان»نامیده و گفته است که لشکر پادشاه در این شهر مستقر میشد.«ابن رُسته»و«گردیزی»،آن را«خیزان»و مسعودی«جیدان»نامیدهاند.بیشک این نامها با همان خیداق یا قیتاق تطابق دارد که محل سکونت اقوام«کایتاک»(قیتاق)است. (2)
منطقه خیداق یا قیتاق از نواحی معروف داغستان است و به دو قسمت«قره قیتاق»یا قیتاق کوهستانی،و«قیتاق سفلی»که در ساحل خزر قرار دارد،تقسیم میشود.این منطقه در زمان«یزید بن عبدالملک»فتح شد و مردم آن از نخستین مردم قفقاز هستند که مسلمان شدند.قیتاق پس از مدتها که تحت حاکمیت اردوی زرین قرار داشت،به تصرف تیمور درآمد.
مسعودی در همسایگی خیداق،از سرزمینی نام میبرد که نام پادشاهش«مرزبان»است و کشور«کُرج»(یا کُرز یا کرخ)خوانده میشد که بهنظر میرسد باید همان گرجستان کنونی باشد.او همچنین از سرزمین«غُمیق»نام برده که مردمش مسیحی بودند و تحت تابعیت هیچ پادشاهی قرار نداشتند و با مملکت«اَلّان»در صلح بودند.بیشک این ناحیه محل سکونت اقوام«کومیک»و همان ایالت غازی قُموق است که اقوام«لَک»و«قموق»(کومیک)در آن به سر میبردند.این ناحیه سرزمینی کوهستانی در جنوب داغستان است که از قرن هشتم هجری،تحت فرمان اردوی زرین و سپس به تصرف تیمور درآمد. (3)
همسایه دیگر خیداق به گفته مسعودی،«زَریگران»یا«زِرِهگران»به معنای زرهسازان بود که اکثر مردمش به ساختن زره،مهمیز،لگام،شمشیر و سلاحهای آهنی اشتغال داشتند و یهودی،مسیحی و مسلمان بودند.پس از این سرزمین،مملکت سریر قرار داشت که بزرگترین مملکت قفقاز(داغستان)بود.سریر در اقلیم پنجم واقع بود.سرزمین الان در شمال و شرق آن،و ارمینیه در جنوب و غرب آن،قرار داشتند. (1)شهر سریر دوازده روز با دیار خزرها در شمال فاصله داشت و بر روی کوهی مرتفع بنا شده بود و باروی آن از سنگ بود. (2)
شاه سریر،«فیلانشاه»نام داشت و خود را از اعقاب بهرام گور میدانست.او را صاحب السریر(فرمانروای تخت)میخواندند؛زیرا یزدگرد سوم به هنگام فرار،تخت و جواهراتش را به پادشاه این ناحیه سپرد تا خودش بعداً به او بپیوندد،ولی موفق نگردید و پادشاه مذکور که تا ایام خلافت عثمان زنده بود،به صاحب السریر شهرت یافت.نام پایتخت سریر به گفته مسعودی،«جمرج»(یا خمزخ یا خندق)بود که 1200 روستا داشت.بردگان بسیاری از خزرها را از این ناحیه میآوردند. (3)
نویسنده حدود العالم گفته است که عنوان صاحب السریر،لقبیست از جانب اعراب برای امیران محلی این منطقه.ابنرسته،پادشاه مملکت سریر را«آوار»یا«آواز»نامیده است که براین اساس،میتوان ناحیه سریر را با«آوارستان کنونی»تطبیق داد.آوارها مهاجمان معروف قرن پنجم میلادی و از نژاد مغولی یا ترکی بودند که در
منابع چینی نیز از آنها نام برده شده است.آوارستان از نواحی معروف و بزرگ داغستان بوده و شامل نوار باریکی از کوهستانهای آن است که از شمال شرق به غرب آن کشیده شده است.آوارها در قرن 2 هجری/8 میلادی با مسلمانان مواجه شدند و بسیاری از آنها به دین اسلام درآمدند.حکومت آوارها از قدیمیترین حکومتهای منطقه است.در قرن هفتم،همانند نواحی دیگر داغستان به اشغال اردوی زرین درآمد و سپس،تحت حکم خانهای محلی،یعنی«شمخالها»قرار گرفت.یاقوت،مملکت سریر را میان الان،باب الابواب و ناحیهای وسیع دانسته است که با دو جاده به دریا و ارمینیه مرتبط میشد.هجده هزار روستا در کوههای آن بود که مردمشان مسیحی بودند.او به جریان تخت زرین اشاره میکند و فاصله سریر تا شهر سَمَندَر-شهر خزران-را دو فرسخ گفته است. (1)
مملکت الّان(ارّان)،سرزمینی مشهور در اقلیم پنجم واقع در قفقاز جنوبی بود که از شمال به کوههای قفقاز،از جنوب به آذربایجان و از غرب به ارمینیه منتهی میشد. (2)میان الّان و قفقاز پل و قلعهای قرار داشت که بر روی رودخانه بزرگی ساخته شده بود که،باب الّان نیز محسوب میشد و بنای آن را به یکی از پادشاه باستانی ایران نسبت دادهاند.اگرچه این قلعه بر روی صخرههای سنگی ساخته شده،به دسترسی به آن دشوار و به غیرقابل فتح بودن شهرت داشت،اما طی فتوحات مسلمانان در قفقاز به دست«مسلمةبنعبدالملک»گشوده شد. (3)
از شهرهای مشهور الّان عبارت بودند از:«نَشوی»یا همان«نخجوان»،«باب الابواب»،«شَمکُور»،«تفلیس»و«بیلقان». (1)
به گفته مسعودی،پایتخت این سرزمین،«مَغص»(یعنی دیانت)و نام شاهشان«کُنداج»بود که با شاه سریر،خویشاوند بودند و در قصرها و تفرجگاههای بسیاری که برای خود در خارج از شهر ساخته بود،زندگی میکرد.
پس از اسلام،شاهان الّان که مشرک بودند،مسیحی شدند.هر طایفهای نیز برای خود امیری داشت. (2)الّانها در قرن 4 هجری/10 میلادی در بخش مرکزی قفقاز،مهمترین قدرت به شمار میرفتند و به احتمال زیاد،شمار زیادی از طوایف قفقاز،دستنشانده آنها بودند. (3)
الّانها گاه از«دربند داریال»(دروازه الّان)و گاه از طریق داغستان به عملیات جنگی دست میزدند و چون مسیحی بودند،با مردمان سریر و گرجیها روابط خوبی داشتند.از جمله در سال 423 قمری/1023 میلادی،هجوم گستردهای به سرزمینهای مسلمانان داشتند که ناموفق ماند. (4)
پس از الّان،سرزمین چَرکَسها که میان قفقاز و دریای روم(مدیترانه)واقع بود.در مجاورت الّان،سرزمین«ابخاز»قرار داشت.
بلغارها دو دسته بودند:بلغارهای ولگا و بلغارهای دانوب که در کتب جغرافیایی
مسلمانان،ساکنان کناره ولگا شمرده شدهاند.سرزمین بلغارها در اقلیم هفتم،کنار دریای سیاه،طول هشتاد و عرض پنجاه جغرافیایی واقع (1)و با سرزمین«بَرداسها»(برطاس)همسایه بود.در واقع،سرزمین برطاسها میان بلغار و خزر قرار داشت و بلغارها بین اقوام خزر و«صَقالِبه»بودند و اصطخری آن را،از ممالک روم دانسته است. (2)برداس تا سرزمین بلغارها سه روز فاصله داشت و همیشه میان آنها جنگ و درگیری بود که گاه به اسارت بلغاریها و غارت اموال میانجامید.
رود«اِتِل»(ولگا)که از ناحیه«کیماک»گذشته و به سمت غرب میرود،از سرزمین بلغارها نیز عبور میکند و پس از گذر از سرزمین برطاس و«بجناک»به خزر میریزد. (3)بلغارها در حاشیه همین رودخانه زندگی میکردند که سرزمینشان باتلاقی و پوشیده از درختان انبوه و در هم تنیده،و کوههای آن،ادامه کوههای قفقاز هستند. (4)شهرهای آنها کوچک است و بیشتر زندگی روستایی داشتند. (5)
اصطخری،بلغارها را از نژادهای روس دانسته است که به زبانی مانند خزرها سخن میگفتند.نام فرمانروای آنها«المش»بود. (6)بلغارها به طوایف مختلفی تقسیم میشدند. (7)آنها با همسایگان خود-یعنی روسها،خزرها و مسلمانان-روابط تجاری و داد و ستد داشتند.کالاهای تجاری به طور عمده،پوست
حیوانات و بردگان صقلابی بودند که روسها با خود میآوردند. (1)کشتیهای تجاری مسلمانان که به سرزمین بلغار میآمدند،مالیاتی برابر با عشر به بلغارها میپرداختند. (2)بلغارها کشاورزی میکردند و انواع غلات و حبوبات را میکاشتند.آنها اسبها،رزهها و وسایل جنگی فراوانی داشتند که خراج پادشاهان را از همینها پرداخت میکردند.
بلغارها لباسی شبیه مسلمانان میپوشیدند و قبرهایشان را مانند مسلمانان میساختند. (3)اکثر آنها در قرن 3-4 هجری/9-10 میلادی مسلمان شده بودند و مساجدی در محلات خود داشتند که در هر کدام یک مؤذن و یک روحانی فعالیت میکردند. (4)«ابن فضلان»در سال 309 هجری به درخواست شاه بلغارها و از جانب خلیفه مقتدر عباسی برای آشنا ساختن بلغارها با تعالیم دینی و اسلامی به سرزمین آنها سفر کرد. (5)
نواحی قفقاز از زمانهای قدیم،سکونتگاه انسان بوده و در کشفیات باستانشناسی در این منطقه،آثار و دستساختههایی از دوران سنگی،مس و مفرغ به دست آمده است که به هزارههای چهارم تا دوم قبل از میلاد برمیگردد.بنابر این یافتهها،ساکنان منطقه بیشتر به دامپروری اشتغال داشتند و در عین حال
به کشت و زرع نیز میپرداختند. (1)بخش قابل توجهی از این آثار در نواحی غربی قفقاز و در محل کشور ارمنستان کنونی کشف شده است که نوعی خط میخی و تصویری نیز در میان آنها وجود دارد و از لحاظ زمانی به هزاره سوم پیش از میلاد بازمیگردد.نخستین فرهنگ قفقاز در مناطق شرقیتر مانند گرجستان فعلی و دره ارس نیز به حدود سه هزارسال قبل ازمیلاد میرسد و ایروان را میتوان خاستگاه این فرهنگها دانست. (2)
از نخستین اقوامیکه در این منطقه،اجتماعی بشری پدید آوردند،خوریها بودند که از هزاره سوم قبل از میلاد و احتمالاً بیش از یک هزار سال در جنوب فلات ارمنستان ساکن بودند و در قرن شانزده قبل از میلاد،فرهنگ مادی و معنوی غنی داشتند.کشفیات فراوانی از دستساختههای سفالی و فلزی از این دوره به دست آمده که نشاندهنده فرهنگ این مردم است و بر اساس آنها معلوم میشود که از حدود 2300 سال قبل از میلاد،فرهنگ منطقه از نظر مادی و اقتصادی به شکوفایی قابل ملاحظهای رسیده بود و علاوه بر نواحی جنوبی قفقاز،منطقهای وسیع شامل آذربایجان ایران و شرق ترکیه را نیز دربرمیگرفت.از همین زمان به مدت یکهزار سال به تدریج فرهنگ هند و اروپایی به این منطقه راه یافت. (3)
«میتانیها»که در حدود 1500 سال قبل از میلاد،دولت قدرتمندی از دریای مدیترانه تا کوههای آذربایجان به وجود آوردند، (4)از دیگر اقوامی بودند که در جنوب قفقاز و شمال آذربایجان زندگی میکردند.
ماناییها نیز از اقوام و دولتهای منطقه در نیمه نخست هزاره اول پیش از میلاد بودند که بعدها جزئی از دولت ماد گردیدند.ماناییها اتحادیهای از قبایل مختلف بودند که با«اورارتوها»بر سر گسترش قلمروشان درگیریهای مستمر داشتند.آنان از وضع اقتصادی،توان هنری و رشد فرهنگی بالایی برخوردار بودند. (1)ماناییها با قدرت یافتن مادها در قرن هفتم قبل از میلاد،سلطنت مادی را به رسمیت شناخته و جزئی از آن دولت شدند. (2)
مهمترین قوم باستانی در این منطقه،اُورارتوها یا پادشاهی آرارت بودند که در قرن 13 قبل از میلاد در منطقه پدیدار شدند.نخستین جایگاه آنان بین سه«دریاچه وان»(در شرقترکیه)،«اورمیه»(در غرب ایران)و«سوان»(در جنوب قفقاز)واقع بود و با دولت آشور در بینالنهرین،همعصر بودند و تا حد زیادی تحت تأثیر آنان قرار داشتند و در عین حال،جنگهایی میانشان رخ داد.اورارتوها در قرن هشتم قبل از میلاد به پادشاهی بزرگی تبدیل شدند و به اوج قدرت خود رسیدند.با بسط نفوذ خود به تدریج به سمت شمال و تا سواحل دریای سیاه پیش رفتند و نواحی غربی قفقاز را تحت نفوذ خود درآوردند.آنان همچنین درگیریهای فراوانی با همسایگان غربی خود(آشوریها)و مهاجمان شمالی(کیمریها)داشتند که در برههای،به شکست سخت آنها از آشوریان انجامید.اورارتوها شهرهای متعددی بنیان گذاشتند که از آن جمله میتوان به شهر«آنی»(ایروان کنونی)اشاره نمود.کتیبههای فراوان به جای مانده از آنها،اطلاعات فراوانی درباره فرهنگ اورارتوها به دست میدهد.آنها پس از شکست
از«تیگلات پلسر»پادشاه آشور،رو به ضعف نهادند (1)و طی قرنهای ششم و هفتم قبل از میلاد که از قدرتشان کاسته شده بود،دولت جدید ماد در جنوب قلمرو آنان شکل گرفت.نواحی شمالی قلمرو آنان نیز مورد تهاجم کیمریان-ساکنان سواحل غربی و شمالی دریای سیاه-قرار میگرفت. (2)درگیریهای مکرر،اورارتوها را ضعیفتر نمود و در نهایت،آنها مطیع و خراجگذار دولت ماد شدند. (3)
این وضعیت تا پایان حاکمیت مادها دوام یافت و در حدود سال 550 قبل از میلاد،پس از تسلط بر مملکت ماد،سرزمین اورارتوها را به صورت ایالتی از امپراتوری خود درآورد. (4)در زمان هخامنشیان،سالهای 401-331 قبل از میلاد،خاندانی از همین تبار به نام«اورنتیان»بر منطقه حکومت کردند که نام شاهان آنها در کتیبههای به جای مانده آمده است.با هجوم یونانیان و انقراض دولت هخامنشی،خاندان مزبور تحت فرمان سلوکیان درآمدند و در این دوره،فرهنگ یونانی در منطقه رواج یافت.پایتخت آنان،شهر«اَروانداشات»در شمال رود ارَس و محل تلاقی آن با«رود آخوریان»قرار داشت که شهری بزرگ با باروی سنگی و معابد متعدد بود.اورنتیان،شهرهای متعددی ساختند که برخی از آنها در مسیر راههای تجاری واقع شده بودند و موجب رونق اقتصادی منطقه میگردیدند. (5)
اورنتیان در اواخر سده سوم پیش از میلاد،تقریباً همزمان با به قدرت رسیدن اشکانیان در ایران برافتادند و یک خاندان بومی-از طوایف ارمنی محلی-به نام
«آرتاشس»(آرتاگسیاس)در استان«سیونیک»در حاشیه شمالی رود ارس حکومتی را برپا کردند.شاهان این خاندان از حدود سال190 قبل از میلاد،استقلال خود را از دولت ایران اعلام کردند و پادشاهی ارمنستان را به وجود آوردند.تیگران دوم یا تیگران کبیر،بزرگترین پادشاه ارمنستان،پس از مصالحه با اشکانیان قلمرو خود را به سمت غرب توسعه داد و پایتختش را در محل شهر«میافارقین»امروزی قرار داد. (1)او همچنین مرزهای کشورش را در نواحی جنوبی قفقاز تا«رودخانه کر»گسترش داد. (2)
اما این وضعیت چندان دوام نیاورد و اشکانیان به زودی بر نواحی شرقی پادشاهی ارمنیان-از جمله سرزمینهای جنوبی قفقاز-سلطه یافتند و سلسله پادشاهان اشکانی از این زمان و مکان شکل گرفت و تیرداد،برادر بلاش،نخستین شاه اشکانی آنها بود.معمولاً در زمان اشکانیان،دستنشاندگان آنها در«آلبانی»،«ایبری»(گرجستان)و ارمنستان حکومت میکردند؛چنانکه شاخهای از خاندان اشکانی در سالهای 63-428 میلادی در ارمنستان قدرت را در دست داشتند و بعد از آن،بخشهای شرقی آن سرزمین،معمولاً همچون ولایتی از ولایات ساسانی به شمار میرفت.این منطقه در طی این مدت به جز درگیریهای ایران و بیزانس،شاهد حملات اقوام صحرانورد شمالی و شرقی مانند کیمریان،سکاها،الّانها،هونها،ساویرها و خزرها بود؛ (3)به طوری بلاش اول اشکانی(51-78م)به روم پیشنهاد کرد که نبردی مشترک علیه اقوام شمالی داشته باشند. (4)
شاهان اشکانی ارمنستان تا دوره ساسانی،حکومت منطقه را در دست داشتند؛اما ساسانیان پس از مدتی،اداره امور این ایالت را به برخی مرزبانان خود سپردند.آنان همچنین تلاش کردند که در قبال رواج مسیحیت در میان ارمنیان،آیین مزدایی را در این منطقه گسترش دهند که با مخالفتها و شورشهایی روبهرو شدند. (1)ممالک قفقاز در زمان ساسانیان به موجب شرایط صلح از تصرف روم خارج و به قیمومیت ایران درآمد.رومیان تعهد دادند که تا حدی در ساخت و ترمیم گذرگاه و تنگه داریال و نیز جلوگیری از هجوم اقوام وحشی کمک کنند. (2)
دانستههای تاریخی ما درباره شرق قفقاز نیز ناچیز است و مهمترین آنها به دولت آلبانیا مربوط میشود که همان سرزمین ارّان میباشد.به گفته استرابن،جغرافینویس یونانی،آلبانیها 26 قبیله بودند که هرکدام به زبانی مخصوص سخن میگفتند و در گذشته،هرچند قبیله یک سلطان داشتند؛ولی همه قبایل در زمان او تحت فرمان یک پادشاه بودند. (3)با قدرت گرفتن اشکانیان در ایران،سلسلهای از شاهان اشکانی در آلبانی نیز در قرن نخست میلادی به وجود آمد که تا قرن ششم میلادی به حیات خود ادامه داد.اگر چه اشکانیان آلبانی،آریایی بودند،ولی به تدریج در فرهنگ منطقه غرق شده و گهگاه با دولت اشکانی ایران نیز مشکلاتی داشتند.در دوره ساسانی تا مدتی وضع به همین گونه بود،ولی خسرو اول برای سامان دادن به وضعیت امپراتوری در سال510 میلادی،حکومتهای محلی از جمله اشکانیان آلبانی را الغا کرده و به جای آن،مرزبانانی بر این ایالتها گمارد.حکومت آلبانی در اوایل قرن هفتم میلادی به دست
خاندان ایرانینژاد«مهرانی»افتاد که سرسلسله آنان،مهران از خاندان خسرو دوم بود.مهرانیان،وابسته به دولت ساسانی بودند و همواره در جنگ با خزران به سرمیبردند.قدرتمندترین پادشاه مهرانیان،«جوانشیر»،نهمین پادشاه بود که در زمان حمله مسلمانان به ارّان،حکومت میکرد. (1)
امروزه سرزمین قفقاز را براساس اقوام و طوایف ساکن در آن به نواحی مختلف تقسیم میکنند:داغستان،آذربایجان،گرجستان،چَرکَسستان،آجارستان،ارمنستان و ابخاز.
داغستان به معنای سرزمین کوهها،در بخشی از سرزمین قفقاز قرار دارد که از شمال به روسیه و رود کوما یا سرزمین خزران قدیم و ترکان کالموت،از جنوب به جمهوری آذربایجان-ایالت شروان قدیم-و رودخانه کر،از شرق به دریای خزر و از غرب به گرجستان،ارمنستان و دربند داریال محدود میشود و در شرقیترین نقطه قفقاز واقع شده است.
داغستان مسکن دهها قوم و قبیله کوچک و بزرگ بوده که یکسوم کل مساحت قفقاز را در بر میگیرد.گذرگاههایی در این سرزمین کوهستانی،میان سلسله جبال به هم پیوسته قفقاز وجود دارد که به نام دربند معروف بوده که مهمترین آنها در شرق داغستان گذرگاه معروف دربند یا بابالابواب است که مانع اتصال سلسله جبال قفقاز به دریا میشود.عربها این دربند را بابالابواب،
1) (1) .دایرة المعارف بزرگ اسلامی،ذیل مدخل اران.این بخش از رساله آقای وصال حسیناف با عنوان«اران از آغاز فتح تا دوره امویان»استفاده شده که نویسنده آن از منابع معتبر محلی و آثار موجود به زبان روسی بهره برده است.
ایرانیان،دربند خزران و ترکها«دَمیرقَپو»(تمیرقپودروازهآهنین)خواندهاند و در وسط آن-که پانزده کیلومتر طول دارد-شهر دربند واقع بود.
گذرگاه مهم دیگر در داغستان،دربند داریال است که عربها آن را باب الّان میگفتند.این دربند از فاصله میان کوهها در این منطقه به وجود آمده و حدود 230 کیلومتر طول دارد که پس از اشغال به دست روسها عریضتر گردید.
گذرگاه دیگر،دربند آوار است که در منابع عربی-اسلامی،باب صاحبالسریر و باب فیلانشاه هم نامیده شده است و بر سر راه گرجستان و کاختی قرار دارد.
برخی تاریخنویسان،نام داغستان را به اقوام ساکن در آن نسبت دادهاند و بعضی آن را بر سرزمین مذکور اطلاق کردهاند که مورد دوم درست بهنظر میرسد؛زیرا اقوام ساکن در این منطقه،خود را داغستانی یا داغلی مینامند.سرزمین داغستان از قدیمالایام مسکونی بود،ولی درباره نژاد اصلی و نخستین مردم آن،اطلاع دقیقی در دست نیست.وجود کوهستانهای منطقه،مردم را همواره در برابر هجوم دشمنان محافظت کرده است؛ولی وجود ارتفاعات و درههای بسیار و نیز آب و هوای نسبتاً سرد ناشی از موقعیت جغرافیایی مذکور،زمینه مساعدی برای کشاورزی فراهم نساخته است.بنابراین،معاش مردم منطقه بیشتر از دامپروری تأمین میشود؛بهویژه که چراگاهها و مراتع خوبی در دامنههای کوهستانی منطقه وجود دارد.
داغستان در قرنهای چهارم و پنجم میلادی،بخشی از سرزمین آلبانیا بود که به آیین مسیحیت بودند و آن را در منطقه ترویج میدادند.برخی اقوام مسیحی با آمدن اسلام به آیینهای باستانی خود بازگشتند و برخی اقوام مانند کایناکها(قیناقها)لَکها و طَبَرسَرانها،اسلام را پذیرفتند.
جمهوری آذربایجان نیز بخش مهمی از قفقاز قدیم،از جمله نواحی اران و شروان قدیم را در بر میگیرد.این جمهوری با گرجستان،ارمنستان،داغستان و ایران،همجوار است و از شرق به دریای خزر منتهی میگردد و در قفقاز شرقی واقع است.بیشترین آثار بازمانده از تاریخ اسلامی قفقاز در این کشور وجود دارد و مهمترین حوادث تاریخ نیز در آن رخ داده است.برخی جمهوریهای جنوبی روسیه مانند«چچن»و«اینگوش»،بخشهای دیگری از قفقاز را شامل میشوند که وقایع تاریخی آنها در دوره استیلای اردوی زرین و نیز حوادث قرنهای12-13 قمری/18-19 میلادی،حائز اهمیت میباشد.اگر چه کشورهای دیگر واقع در قفقاز غیرمسلمان هستند،ولی سهم زیادی در رویدادهای تاریخی منطقه داشتهاند.
منطقه قفقاز،یکی از مناطق تاریخی و استراتژیک در غرب آسیا میباشد که از لحاظ تاریخی به سبب سکونت دیرینه انسان در آن،و از نظر استراتژیکی به سبب واقع شدن در محل تلاقی آسیا و اروپا حائز اهمیت است.قفقاز را از نظر جغرافیایی به قسمت کوهستانی،منطقه جنوب و منطقه شمال تقسیم میکنند و سلسله جبال معروف آن-که از غرب به شرق کشیده شده است-این دو منطقه را از هم جدا میکند.ساکنان قفقاز از نژاد سفید و هند و اروپایی تلقی میشوند که سابقه سکونت آنها(مانند آسیای میانه)به هزاره دوم پیش از میلاد میرسد و مهمترین اقوام تاریخی ساکن در آن،لزگیها،چرکسها،آوارها،ارمنها و گرجیها بودهاند.سرزمینهای تاریخی و باستانی در این منطقه وجود داشته است که از مهمترین آنها،میتوان شروان،الان(اران)سریر،طبرسران و مملکت خیداق را نام برد.
براساس یافتههای تاریخی و باستانشناسی،وجود حاکمیت چند دولت باستانی بر این منطقه ثابت شده است.امپراتوی اورارتو از قدیمیترین آنهاست که چندین قرن بر منطقهای پهناور از جمله جنوب قفقاز،فرمانروایی داشت و در نهایت به دست اشکانیان از میان رفت.پادشاهی ارمنیان نیز از فرمانرواییهای باستانی منطقه بوده است که در دورههای مختلف به طور مستقل یا غیرمستقل به حیات خود ادامه داد.این مناطق از دوره اشکانیان تحت تابعیت ایران درآمد و فرمانروایان آن در دوره ساسانی از طرف امپراتوران ساسانی تعیین میشدند.آنان آثار تاریخی قابل توجهی از خود بر جای گذاشتند که از آن جمله،باید دربند یا شهر باب را برشمرد.
1.درباره نام قفقاز و تعاریف ارائه شده درباره آن توضیح دهید.
2.تقسیمات جغرافیایی قفقاز را بنویسید.
3.ممالک قدیمی منطقه قفقاز را نام ببرید.
4.مملکت الان در کدام ناحیه قفقاز واقع بود تاریخچه آن را بنویسید.
5.امروزه سرزمین قفقاز شامل کدام کشورها میشود؟
6.درباره نخستین ساکنان قفقاز توضیح دهید.
1.محدوده جغرافیایی و ویژگیهای طبیعی قفقاز را بر اساس منابع جغرافیای اسلامی بررسی کنید.
2.درباره اسطورههای ایرانی و محلی درباره قفقاز و نیز انطباق آن با تاریخ منطقه،تحقیق کنید.
3.مقالهای درباره وضع سیاسی قفقاز در دوره حاکمیت اشکانیان و ساسانیان بنویسید.
اسلام در زمان عمربنخطاب به سرزمین قفقاز راه یافت.فاتح آذربایجان،«بُکیر بن عبدالله»در سال 21 قمری/643 میلادی با کسب اجازه از خلیفه،حرکت به سوی شهر باب الابواب را از راه ساحلی حاشیه دریای خزر آغاز کرد.لشکری نیرومند به دنبال آن به فرماندهی«سراقة بن عمرو»از جانب عمر بن خطاب،مأمور کمک به بکیر بن عبدالله شد که مقدمه این سپاه،تحت امر عبدالرحمان بن ربیعه قرار داشت.دو سپاه در نزدیکی بابالابواب به هم رسیدند که در آن زمان،حاکمی ایرانی به نام«شهربراز»بر آن حکومت میکرد.شهربراز،پس از آنکه تاب مقاومت در برابر حمله عبدالرحمان بن ربیعه نیاورد،با او مصالحه نمود و حاضر شد که در نبرد با مردم قفقاز به مسلمانان کمک کند. (1)طبق عهدنامهای که میان فرماندهان مسلمان و شهربراز نوشته شد،آن گروه از مردم باب الابواب که مایل به همکاری با مسلمانان نبودند،مکلف به پرداخت جزیه شدند.
سُراقة بن عمرو،فرماندهان خود را پس از آن برای فتح نواحی دیگر اران و
1) (1) .تاریخ الامم و الملوک،ج3،ص26 و 27.
ارمینیه روانه کرد.بکیر بن عبدالله به سوی موغان،«حبیب بن مَسلمه»به سمت تفلیس،«حذیفه بن اسید»به طرف کوههای الّان و«سلمان بن ربیعه»به ناحیهای دیگر حرکت کردند.فقط بکیر بن عبدالله از میان آنان موفق به تصرف موغان گردید.سراقة بن عمرو پس از آن درگذشت و عبدالرحمان بن ربیعه،جانشین او یعنی فرمانده کل سپاه مسلمانان در قفقاز شد.او به دستور خلیفه،سپاه مسلمانان را به سمت شمال پیش برد و با خزران وارد جنگ شد و برخی نواحی مانند شهر«بیضا»را گشود؛اما عمر بن خطاب در همین زمان کشته شد و«عثمان بن عفان»به خلافت نشست.عبدالرحمان،همچنان به جنگ با خزران ادامه داد،ولی در یکی از نبردهایش برای تصرف شهر«بلنجر»شکست خورد و کشته شد. (1)
خلیفه عثمان بن عفان،حدود یک سال بعد،«ولید بن عقبه»را برای آرام ساختن آذربایجان به آن دیار فرستاد؛زیرا مردم آن،صلحنامه زمان عمر را نقض کرده بودند.ولید پس از مسلط شدن بر اوضاع و تجدید پیمان مصالحه با آذربایجانیها،سلمانبنربیعه را به سوی ارمینیه فرستاد که با غنایم بسیار بازگشت.ولید پس از انجام مأموریتش به کوفه بازگشت و خلیفه عثمان،طی نامهای به حبیب بن مسلمه به او دستور داد که عازم فتح ارمینیه گردد.حبیب با رسیدن به منطقه باخبر شد که ارمنیان برای شکست دادن مسلمانان با خزران متحد شدهاند؛از این رو از خلیفه درخواست کمک کرد،اما نیروهای کمکی مسلمانان،زمانی به منطقه رسیدند که حبیب و سربازانش پیروز شده بودند. (2)
مسلمانان شهرهای«قالیقلا»،«دبیل»و«نشوی»(نخجوان فعلی)را گشودند و
نشوی،نخستین شهر اران بود که در این مرحله به دست مسلمانان افتاد. (1)این شهر،بدون جنگ تسلیم مسلمانان شد و مسلمانان با مردم این شهر که مسیحی،یهودی و مجوس بودند،پیمان صلحی همانند صلحنامه شهر دَبیل بستند. (2)در این پیمان،جان و مال،شهر و معابد آن از سوی مسلمانان در امان ماند و مردم شهر،موظف به پرداخت جزیه و خراج شدند.
نیروهای مسلمانان از این زمان در دو دسته به پیشروی در قفقاز ادامه دادند:حبیب بن مسلمه،بخشهای غربی اران را گشود که شهرهای مهم آن،«خنان»،«گردمان»و«کَسال»(گازاخ امروزی در جمهوری آذربایجان)بودند و سرزمینهای مجاور آنها،یعنی گرجستان را نیز تحت تصرف خود درآورد. (3)سلمان بن ربیعه،همزمان با او طی فرمانی از جانب عثمان برای فتح نواحی مرکزی اران حرکت کرد.او نخست شهر بیلقان را بدون مقاومت تحت فرمان درآورد و با مردم آن پیمان صلحی نوشت و سپس به سوی شهر«بردع»از شهرهای مهم منطقه،و رودخانه«ثَرثور»(ترتر)پیش رفت و در آنجا اردوی مسلمانان را برپا ساخت.شهر بَردُع،چند روز مقاومت کرد و مسلمانان آن را در محاصره خود گرفتند؛ولی مردم شهر در نهایت تن به مصالحه دادند.سلمان بن ربیعه،همچنین شهرهای«شفشین»(گنجه امروزی)،«مسفوان»(منطقه شاهداغ)،«اود»(یا اوتی،منطقهای میان رود کر و ارس)،«مصریان»(قرهباغ کوهستانی)و شمکور را فتح کرد و پیمانهای صلحی با مردم شهر«قبله»،حاکمان«شکن»و
«قمبیران»،پادشاه شروان و بابالابواب و همچنین شاهان نواحی کوهستانی امضا کرد.بدینترتیب،تمامی ناحیه اران به تصرف مسلمانان درآمد و سلمان بن ربیعه برای فتح نواحی شمالیتر به سوی سرزمین خزران پیش رفت؛اما در جنگ با آنان به همراه همه سربازان مسلمان در سال 32 قمری/651 میلادی کشته شد. (1)
پس از مرگ سلمان بن ربیعه،«حذیفه بن یمان عبسی»از طرف خلیفه عثمان،والی ارمینیه و اران شد و شهر بردع را دارالحکومه خود قرار داد و عاملانی به نواحی تازه فتح شده فرستاد. (2)در دوران خلافت امام علی علیه السلام،«اشعث بن قیسکندی»به ولایت آذربایجان و ارمینیه منصوب گردید.در این زمان به گفته بلاذری،اکثر مردم منطقه مسلمان بودند و صوت قرآن خواندن آنها در شهرها به گوش میرسید. (3)
به نظر میرسد که چند عامل در رویکرد مردم منطقه به اسلام مؤثر بود:نخست اینکه مردم اران و قفقاز،اغلب مسیحی بودند و به سبب نزدیکی که بین دو دین اسلام و مسیحیت وجود داشت و نیز برخورد مسالمتآمیز مسلمانان-که کسی را به تغییر دین خود مجبور نمیکردند-به دین جدید جذب میشدند.«روزن»،شرقشناس مشهور روسی در اینباره میگوید اهالی اران-که مسیحی و اهل کتاب بودند-به پذیرش دین جدید مجبور نمیشدند؛بلکه خود آنان دین اسلام را با خوشحالی میپذیرفتند.عامل دیگر در توجه مردم اران به اسلام،این بود که آنان مدتها از جنگهای ویرانگر ساسانیان،خزران و بیزانسیان که
سالهای متمادی سرزمین آنها را گرفتار خود ساخته بود،زجر میکشیدند و به یک حامی قدرتمند نیاز داشتند که آنان را از این وضع رهایی بخشد.آمدن مسلمانان به منطقه،خود به خود چنین وضعی را پدید میآورد.
بدینترتیب،مسلمان در دوره چهار خلیفه نخست به تمام نواحی قفقاز راه یافته و تا سرزمین خزران در شمال و مرزهای بیزانس در شرق پیش رفتند؛ولی این اقدامات به معنای تسلط کامل آنان بر منطقه نبود و فتح کامل و قطعی این نواحی همانند آسیای میانه در دورههای بعدی یعنی در عهد امویان صورت گرفت.ظاهراً امرای محلی در این دوره با پذیرفتن حاکمیت مسلمانان،همچنان بر مناطق تحت امر خود حکومت میکردند و البته،گاه سرکشی و نافرمانی نیز میکردند.معروفترین این امیران محلی،جوانشیر،پادشاه اران است که از بازماندگان خاندان ایرانی مهرانی میباشد.
تحول خاصی در سالهای نخست حکومت امویان در اوضاع سیاسی منطقه رخ نداد و اغلب حاکمان محلی در حکومت خود ابقا شدند.بنا بر قولی،معاویه،جوانشیر حاکم اران را به دمشق فراخواند و با احترام بسیار و هدایای فراوان از وی استقبال کرد.جوانشیر بعد از این دیدار،سه سال صادقانه از معاویه تبعیت کرد و سپس،بار دیگر به دمشق سفر کرد.این بار،او موفق شد که معاویه را به کاهش یکسوم خراج اران متقاعد سازد.
مشکل اساسی اران در این دوران،خزران و حملات گاه و بیگاه آنان بود.پس از شهادت امام علی علیه السلام و به هنگام اتفاقاتی که در عراق روی داد،خزران به قصد غارتگری وارد اران شدند؛اما جوانشیر،پادشاه محلی اران در ساحل رود
کر،آنان را شکست داد.خزران دو یا سه سال بعد نیز به اران یورش آورده،از رود کر گذشته و تا ارس پیش آمدند و شماری از مردم منطقه را به اسارت گرفتند.جوانشیر نزد خاقان خزران رفت و پس از گفتوگو با او مصالحه نموده و دختر او را به زنی گرفت.خزران به این مناسبت،اسیران و غنایم گرفته شده از مسلمانان را بازپس دادند و بازگشتند.
جوانشیر در سالهای580/57 قمری/یا680-681 میلادی در اثر خیانت کشته شد و برادر زادهاش«وارازتریدات»(تیرداد)جانشین او شد.قتل جوانشیر،بهانهای به دست خزران داد تا به انتقام خون او به اران هجوم آورند.خاقان خزران،مناطق اطراف کوههای قفقاز و روستاهای ولایت قبله را ویران کرد و با عبور از رودخانه کر وارد ولایت«اوتی»شد و مردم بسیاری را به اسیری گرفت.وارازتریدات با فرستادن«جاثلیق»اران به نزد خاقان،وی را متقاعد ساخت که ارانیها در کشته شدن جوانشیر بیتقصیر بودهاند و بدینترتیب،خزران به سرزمین خود بازگشتند.نفوذ وارازتریدات بعد از این بیشتر شد و از جانب خلیفه وقت-احتمالاً یزیدبنمعاویه-عنوان جانشینی ولایات شرق و حاکم همه اران و ولایت اوتی را دریافت کرد.او در سال 62 قمری/681 میلادی،یکی از اسقفهای کلیسای آلبانی را برای مصالحه نزد خزران فرستاد و او موفق به مسیحی کردن آنان شد.
اران در این دوران بهویژه در سالهای68-70 قمری/688-690 میلادی،بارها مورد حملات بیزانس قرار میگرفت و در نتیجه،پادشاه آن ناچار بود که علاوه بر مسلمانان به دولت بیزانس نیز خراج بپردازد.وارازتریدات بنا به نقلی،مدتی نیز اسیر بیزاسیان بود و در«قسطنطنیه»،پایتخت آنان به عنوان گروگان به
سر میبرد و پس از آزاد شدن و بازگشت به اران،دیگر به امپراتوری بیرانس خراج نمیپرداخت.احتمالاً از این زمان به بعد،نفوذ حاکمان محلی کاسته شد و ادراه منطقه به دست و الیان اموی افتاد. (1)
در زمان معاویه،عبدالله بن حاتم باهلی و بعد از مرگش،برادرش عبدالعزیز،والی آذربایجان و اران شد.عبدالعزیز باهلی شهر دَبیل را با بارویی مستحکم و مسجدی نیکو بنیان نهاد و شهر بیلقان را که ویران شده بود،بازسازی نمود. (2)در ایام عبدالملک بن مروان،برادر او محمد به عنوان و الی این منطقه،بردعه را که از شهرهای مهم و در مزر خزران بود،بازسازی کرد.عبدالملک سپس عثمان پسر ولید بن عقبه را به امارت ارمینیه گمارد. (3)
در همین زمان-که فتنه ابنزبیر در حجاز و عراق فراگیر شده بود-مردمان ارمینیه دست به آشوب زدند،اما شکست خورده و شماری زیادی از آنان به دست عمال بنیامیه کشته و اسیر شدند.بقیه مردم که از امویان امان گرفته بودند،در کلیسایی گرد آمدند،اما مأموران اموی،درهای کلیسا را بر روی آنها بسته و آن را به آتش کشیدند. (4)«عدی بن عمیره کندی»در زمان سلیمان بن عبدالملک و عمر بن عبدالعزیز،والی ارمینیه بود که نهری به نام او-نهر عُدی-در نزدیکی بیلقان شهرت یافته بود. (5)
یزید بن عبدالملک،ابتدا«معلق بن صفار بهرانی»و سپس«حارث بن عمرو
طایی»را به امارت اران گمارد و حارث طایی در نبردی با گرجیان،شهر«وحسمدان»را تصرف کرد.یزید خلیفه،همچنین«جراح بن عبدالله حکمی»از قبیله«مذحج»را به ولایت ارمینیه گمارد که شهر بَردُعه را دارالحکومه قرار داد.او بنا به درخواست مردم،اصلاحاتی در تنظیم ترازوها و موازین انجام داد و با عدل و داد رفتار میکرد.ترازویی که او تعیین کرد،بعدها در این ناحیه مشهور بود و ترازوی جراحی خوانده میشد.جراح در سال 104 قمری/723 میلادی برای تسخیر سرزمین خزران از رودخانه کر گذشته،تا«رودخانه سَمور»پیش رفت و خود را به قلمرو آنان رساند و شماری از آنها را به قتل رساند،سپس با آنها پیمان صلحی بست و به سرزمین طوایف قومیک(کومیک)یورش برد و شماری از آنان را به اسارت گرفت.سال بعد،خزران به سرزمینهای اسلامی یورش آورده و در جنگی سخت،جراح و شماری از مسلمانان کشته شدند. (1)
هشام بن عبدالملک،برادر خود«مسلمه»را به عنوان و الی ارمینیه تعیین کرد و امر سپاه را به«سعید بن عمرو جرشی»سپرد،اما میان مسلمه و سعید اختلاف افتاد و به این سبب که سعید جرشی بدون اجازه مسلمه به مقابله با خزران متجاوز رفت و آنان را شکست داد.مسلمه بر سعید خشم گرفت و او را به زندان افکند؛اما پس از چندی با وساطت خلیفه هشام از زندان رهایی یافت.مسلمه شهر«جیزان»از شهرهای مرزی سرزمین خزران را به صلح گرفت و دستور داد که باروی آن را ویران کنند.پس از این پیروزیها،پادشاهان قفقاز مانند شروانشاه،فیلانشاه،طبرسرانشاه،لیرانشاه و جرشانشاه برای اظهار دوستی به
1) (1) .همان.
نزد مسلمه آمدند.سپس مسلمه راهی فتح شهر باب شد که در اختیار خزران قرار داشت؛اما چون قلعه این شهر بسیار مستحکم بود،سپاهیان او نتوانستند وارد شهر شوند.مسلمانان برای گشودن شهر،دست به حیلهای زدند.به اینترتیب که در آبراهی که به شهر وارد میشد و آب آشامیدنی مردم را تأمین میکرد،تعدادی گوسفند و گاو کشته رها کردند.به زودی آب آشامیدنی شهر آلوده و غیر قابل استفاده شد و ساکنان قلعه،شبانه گریخته و قلعه را تسلیم کردند.مسلمة بن عبدالملک،شمار زیادی از عربهای شامی را در شهر باب سکونت داد و خزانههایی برای طعام و سلاح تدارک دید.جنگ دیگری نیز میان او و خزران اتفاق افتاد که با شکست سخت خزران همراه بود. (1)
هشام خلیفه،سعید الجرشی را پس از مسلمه و الی نمود و او مدت دو سال در نواحی مرزی به سر برد و سپس،«مروان بن محمد»به ولایت گمارده شد.مروان شهر کَسال را در فاصله چهل فرسخی بردعه و بیست فرسخی تفلیس،دارالحکومه خود قرار داد.دوره حکومت مروان بن محمد را میتوان دوره سلطه قطعی مسلمانان بر منطقه تلقی کرد.او طی نبردهای متعدد با شاهان منطقه،آنان را مطیع حاکمان مسلمان نمود و با کمک پادشاهان قفقاز به پیشروی از گذرگاه باب الّان پرداخت.او از این طریق به سرزمین صقالبه یورش برده و شماری از آنان را به اسارت گرفت که به سبب شورش علیه امیرشان قتل عام شدند. (2)
در همین ایام پادشاه خزران،اظهار اسلام نموده و با مسلمانان همپیمان شد.عامل اصلی در رویکرد او به اسلام،کثرت و قدرت فراوان مسلمانان در منطقه
بود که پادشاه خزران را به شدت هراسناک کرده بود.مروان بن محمد به درخواست او،کسانی را برای آموزش اسلام به میان خزران فرستاد.مروان پس از آن به مملکت سریر تاخته و قلعههای آنان را گشود.پادشاه آنجا را مطیع خود ساخت و با او به شرط ارسال سالیانه هزار غلام و کنیز صلح کرد.مروان همچنین با شاه زریگران بنا به ارسال سالیانه پانصد برده،صلح کرد و با دیگر پادشاهان منطقه،مانند شاه طبرسران نیز همین گونه پیمان بست.پادشاهان مذکور علاوه بر فرستادن بردگان یاد شده،موظف بودند که سالیانه خراجی معین برای نگهبانان گذرگاه باب الّان بپردازند.در این میان،فقط فیلانشاه به سبب خصال پسندیدهاش از پرداخت خراج و ارسال برده معاف گردید.مروان،پادشاه شروان را نیز مطیع خود نموده و با او شرط کرد که شروانیان هنگام نبرد مسلمانان با خزران،باید در مقدمه سپاه قرار گیرند.او با شاه سریر و طبرسران نیز شرط کرده بود که در جنگ با خزران،باید نیروهای خود را به کمک مسلمانان بفرستند. (1)
در همین زمان که مروان در حال کامل کردن سلطه خود بر منطقه بود،خبر کشته شدن ولید بن یزید و به دنبال آن شورش برخی سپاهیانش به او رسید.مروان بن محمد به سبب آشفتگی اوضاع خلافت از منطقه خارج شد و شخصی به نام«مسافر»که از خوارج بود،امارت را به دست گرفت.این وضعیت تا زمان به خلافت رسیدن مروان بن محمد ادامه داشت.او پس از تکیه زدن بر مسند خلافت،«اسحاق بن مسلم»را به عنوان و الی ارمینیه تعیین کرد و او تا زمانی که عباسیان به قدرت رسیدند،جنگهای مکرری با مسافر داشت. (2)
با استقرار عباسیان بر حکومت،«ابوجعفرمنصور»ولایت ارمینیه و جزیره را به دست گرفت و تا زمانی که به خلافت رسید،بر این مسند باقی بود.او با مسافر خارجی که از زمان مروان بن محمد بر منطقه مسلط بود،جنگید و او را به قتل رساند و مردم بیلقان که در قلعه خود متحصن شده بودند،امان خواسته و تسلیم شدند.منصور بعدها در آغاز خلافتش،«یزید بن اسید سلمی»را به ولایت این ناحیه گمارد و او باب الّان را دوباره گشود و مردم آن را واداشت که خراج خود را بپردازند.او به دستور خلیفه منصور و به منظور ایجاد رابطهای دوستانه با خزران،دختر خاقان خزر را به زنی گرفت و همچنین اقداماتی عمرانی در منطقه صورت داد. (1)
یکی دیگر از عاملان عباسی در این منطقه،«حسن بن قحطبه طائی»بود که املاک،بوستانها و نهرهایی در نواحی بیلقان و بردعه به او منسوب بود.ارمنیان در زمان او شورش کردند،ولی حسن بن قحطبه با کمک نیروهایی که خلیفه منصور فرستاد،این شورش را سرکوب کرد و رهبر آن را کشت. (2)از این زمان به بعد در عهد هر یک از خلفای عباسی،کسانی به عنوان و الی آذربایجان و ارمینیه انتخاب میشدند.
«یزید بن مزید شیبانی»در زمان خلیفه المهدی عباسی،والی شروان و آذربایجان شد که بعدها خانواده او با عنوان شروانشاه،حاکمان محلی منطقه شدند.
«حاتم بن هَرثمة بن اعین»نیز در زمان مأمون،حکمرانی آذربایجان را یافت و تا نیمه دوم قرن سوم هجری که خاندان«ابیالساج»بر منطقه مستولی شدند،
کسان متعددی به فرمانروایی این ولایت گمارده شدند. (1)در ارمنستان نیز و الیانی از جانب عباسیان تعیین میشدند که از نخستین آنها میتوان به حسن بن قحطبه اشاره کرد که چند نوبت به این منصب دست یافت.
«فضل بن یحیی برمکی»،«علی بن عیسی بن ماهان»و برخی از فرزندان یزید بن مزید شیبانی نیز از جمله کسانی بودند که در دوره حکومت هارونالرشید و مأمون ولایتداری ارمنستان را بر عهده داشتند. (2)
مشکل اساسی و الیان این منطقه،ارمنیان بودند که به هرگونهای که میتوانستند از پرداخت خراج خودداری میکردند؛مگر آنکه و الی را مقتدر و با تدبیر مییافتند. (3)بطریقان ارمنی که به تدریج نفوذشان زیاد شد،گرفتاریهایی را برای و الیان فراهم میکردند؛به طوری که در حدود سال 240 قمری/855 میلادی،«یوسف بن محمد مروزی»،والی ارمینیه،از جانب متوکل عباسی برای رفع این مشکل،به دستگیری بطریق بزرگ آنان مبادرت کرد و موجب شورش ارمنیان شد که طی آن،یوسف بن محمد به قتل رسید.متوکل عباسی برای سرکوب این غائله،«بغایکبیر»فرمانده سپاه خود را به ارمینیه فرستاد و او در سال 241 قمری/856 میلادی،سران شورش را به قتل رسانده،گروهی را نیز دستگیر کرد و آرامش را به منطقه بازگرداند. (4)
از آغاز فتح آذربایجان و قفقاز و ورود مسلمانان به این نواحی،گروههایی از
قبایل عربی مسلمان به منظور حفاظت از منطقه در برابر مخالفتهای محلی و یا حملات خارجی در آنجا سکنی گزیدند.به تدریج و پس از گذشت چندین سال-تقریباً از نیمه قرن سوم هجری-افرادی از همین قبایل با توجه به شرایط سیاسی موجود در منطقه،قدرتی به هم رسانده و امارتهایی برای خود فراهم ساختند.برخی خاندانهای محلی غیرعرب نیز که با پذیرش اسلام و گردن نهادن به خلافتهای اموی و عباسی،موقعیت سیاسی و اجتماعی خود را حفظ کرده بودند،اینک در کنار این امارتهای عربی-با استفاده از موقعیت مناسب پیش آمده-دولتهایی را پدید آوردند که گاه قلمرو آنها دربرگیرنده تمامی آذربایجان و قفقاز جنوبی میشد و گاه به یک شهر و نواحی تابع آن محدود میگردید.
اوضاع سیاسی منطقه از نیمه قرن سوم تا نیمه قرن پنجم هجری،یعنی زمانی که بساط ملوکالطوایفی در این منطقه با ورود ترکان سلجوقی برچیده شد،مشتمل بر نزاعهای این امارتها و دولتها برای دستیابی به قدرت مطلق و تصاحب سرزمینهای بیشتر است.در ادامه به اختصار،تاریخ دولتهای کوچک محلی مذکور ذکر میشود.
دو دودمان یزیدیان و هاشمیان در ولایات مرزی شروان و بابالابواب،توانستند فرمانروایی موروثی خود را در حدود سالهای میانی سده سوم هجری بنیان نهند.این دودمان تا اواخر عصر سالاریان،عموماً تابع و الیان و پادشاهان آذربایجان و اران بودند؛اما این پادشاهان فقط گاهی در امور این سرزمینها مداخله میکردند.بیشتر فعالیت این خاندانها،صرف تاختن به امارتهای کوچک منطقه و دفع تهاجمات آنها میشد.
یزیدیان که از قدیم مدعی مالکیت بر باب بودند،به کرات در امور داخلی ولایت مجاور دخالت میکردند و در غالب اوقات پیروز بودند.آنها(نوادگان یزید بن مزید)رئیس قبیله عرب شیبان و سردار نامدار هارونالرشید بودند.یزید دوبار ولایت آذربایجان و ارمنستان را کسب کرد و در جنگ با خزران،شهرت بسیار به دست آورد.پس از وی،سه پسر و نوهاش«محمد بنخالد»،بارها به حکومت آذربایجان و ارمنستان گمارده شدند.محمد بنخالد در سال 245 هجری،گنجه را به قلمرو اسلام برگرداند و حاکم موروثی این شهر و برخی املاک دیگر شد.برادرش«هیثم»،احتمالاً از سوی وی و الی شروان گردید که حکومت این ولایت را با استفاده از ضعف عباسیان برای خود و پسرش حفظ کرد و عنوان شروانشاه بر خود نهاد.برادر سوم به نام یزید در«لیزان»-ناحیهای کوچک در شمال شروان-مستقر شد و لیزانشاه خوانده میشد.یزیدیان شروان در این میان قدرت و نفوذ بیشتری در منطقه کسب کردند و همواره در توازن قدرت در اران تأثیرگذار بودند.شروانشاهان یزیدی،امارتهای همجوار خود-مانند امیران باب و نیز غیرمسلمانان سریر-نبردهایی داشتند که گاه با موفقیتهایی نیز همراه بود.قلمرو آنان در سال 420 قمری/1020 میلادی مورد هجوم روسها قرار گرفت و خسارات بسیاری را متحمل شدند؛ولی در نهایت،روسها را عقب راندند.
شروانشاهان تا آمدن سلجوقیان به آذربایجان،امارت خود را حفظ کردند و در طی تقریباً دو قرن،مناسبات گوناگونی با دولتهای همجوار خود داشتند.آنان از نیمه قرن 5 هجری/11 میلادی و پذیرش سیادت طغرلبیک سلجوقی،به حکمرانی خود در شروان و نواحی اطراف ادامه دادند. (1)
1) (1) .ریچارد فرای،تاریخ ایران،ج4،ص211-216.
هاشمیان از موالی و وابستگان قبیله عرب سلیم بودند که موقعیت ممتازی در شهر باب(دربند)به دست آورده،قدرتی به هم رساندند.سیزده تن از این خاندان از سال 255 قمری/870 میلادی تا حدود 460 قمری/1068 میلادی در این شهر و نواحی اطرافش حکومت کردند. (1)
«نجم بن هاشم»نخستین فرد از این خاندان است که نامش در منابع ذکر شده است.او در حدود سال 180 قمری/797 میلادی بر شهر باب حاکم بود،ولی به دست شورشیان کشته شد.پسر او با کمک خزران،امارت این شهر را در اختیار گرفت و فرزندانش تا سال 255 قمری/870 میلادی،نفوذ خود را در این شهر حفظ کردند.یکی از نوادگان او به نام«هاشم بن سراقه»-که حاکم دست نشانده عباسیان بود-در این سال قدرت را به دست گرفت که دوبار آوارهای غیرمسلمان را در سرزمین سریر شکست داد.درگیریهای امیران هاشمی باب با آوارهای سریر،همچنان ادامه داشت؛چنانکه ده تن از رؤسای شهر باب در سال 292 قمری/906 میلادی به اسارت آوارها درآمدند.هاشمیان نبردهای متعددی نیز با خزرها داشتند.«امیرمحمد هاشمی»در سال 279 قمری/896 میلادی(یا 300ق/917م)پس از اتحاد با علی شروانشاه برای نبرد با خزران و سریران به مملکت«شندان»حمله برد؛ولی هر دو امیر مسلمانان با شمار زیادی از سربازانشان به اسارت درآمدند.دو امیر مسلمان و تعدادی از اسیران مسلمان،آزاد و بقیه به بردگی فروخته شدند.شروانشاهان از آغاز قرن هجری،چند بار شهر باب را مورد تعرض خود قرار دادند،اما هیچ گاه نتوانستند که سلطه دائمیخود را بر این شهر حفظ کنند.
1) (1) .نسب نامه خلفا و شهریاران،ص283.
امیران هاشمی باب،مانند دیگر امیران محلی در نیمه قرن 5هجری/11 میلادی،تابعیت ترکان سلجوقی را پذیرفتند. (1)در منابع از سیزده حاکم این خاندان نام برده شده است.
خلیفه المعتمد(درگذشته 279ق/896م)در اواخر خلافتش،محمد بن ابیالساج را که یکی از بزرگترین فرماندهان سپاه خود بود،به ولایت آذربایجان و ارمنستان گمارد.خاندان ساجی از مردمان اشروسنه و احتمالاً از دیار سغد بودند که در زمره اسرای جنگی به سپاه عباسی راه یافتند.
«ابوالساج دیوداد»(درگذشته 266ق/883م)،پدر محمد در سپاه عباسیان خدمت میکرد و پسران او،محمد و یوسف،نیز راه پدر را دنبال کردند.محمد بن ابیالساج در نخستین اقدام خود در سال 280 قمری/897 میلادی،«عبدالله بن حسن حمدانی»از مدعیان حکومت در آذربایجان را شکست داد و به هلاکت رساند و شهر مَراغه-در فاصلهای نزدیک به تبریز-را مرکز امارت خود قرار داد؛ولی بعدها دارالحکومه را به شهر بردعه در اران انتقال داد. (2)
مهمترین مشکل در مرزهای اران در این زمان،پادشاه باگراتی(بقراطی)ارمنستان،«سُمباط»بود که با رومیان مراوده داشت و هر از گاه به مرزها و شهرهای اسلامی،مانند«دَوین»و نیز گرجستان و اران میتاخت.محمد پس از چند نبرد با سمباط که پیروزیها و شکستهایی را در برداشت،با او قرارداد صلح بست،اما این مصالحه چندان دوام نیاورد و محمد در چند سال بعد،
حملات خود را به ارمنستان از سرگرفت.این بار،او تا قلب پادشاهی سمباط پیش رفته و مرکز حکومت او در«قارص»را غارت کرده و همسرش را به اسارت گرفت،ولی به خود او دست نیافت.او شهر تفلیس را دوبار تصرف کرد و به دیگر سرزمینهای ارمنیان لشکر برد.محمد در اندیشه لشکرکشی دیگری علیه سمباط بود که در سال 288 قمری/902 میلادی در بردعه درگذشت.
او در دوران کوتاه امارت خود،چندبار برای ایجاد امارتی مستقل از عباسیان نیز اقدام کرد،ولی دوباره به تابعیت آنان اعتراف نمود.از جمله در حدود سال 285 قمری/899 میلادی او با نهادن عنوان سلطنتی«افشین»بر خود-که اختصاص به شاهان اشروسنه داشت-و ضرب سکههایی با همین عنوان در بردعه،استقلال خود را از خلیفه عباسی اعلام کرد،ولی به زودی از این اقدام بازگشت. (1)
پس از درگذشت محمد بن ابیالساج،برادرش«یوسف»با برکنار کردن برادرزاده خود-دیوداد پسر محمد-قدرت را به دست گرفت.او نبردهایی را با سمباط ارمنی آغاز کرد که مرحله نخست آنها در سال 290 قمری/904 میلادی به قرارداد صلح منتهی شد؛ولی به زودی با فاششدن همدستی سمباط با خلیفه المکتفی عباسی(289-295ق/903-909م)برای فروکشیدن یوسف،مرحله دوم این نبردها از سر گرفته شد.پس از چندین سال جنگهای دامنهدار و خونبار در سال 301 قمری/915 میلادی،سمباط برای پایان دادن به جنگ تسلیم شد،ولی یوسف بن ابیالساج،او را بعد از یک سال زندان به قتل رساند و حکومت پسر او بر ارمنستان را پذیرفت.یوسف از همان ابتدا با خلیفه المکتفی رابطه خوبی نداشت تا زمانی که المقتدر(295-220ق/909-934م)خلیفه
1) (1) .همان،ص198 و 199.
شد،یوسف با حمایت«ابنفرات»،وزیر شیعه مذهب او،توانست روابط خود را با خلافت بهبود بخشد و در سال 296 قمری/910 میلادی فرمان حکومت بر آذربایجان و ارمنستان را رسماً دریافت کند. (1)
از حدود سال 303 قمری/917 میلادی که ابنفرات وزیر،از مقام خود عزل شد،رابطه یوسف بن ابیالساج نیز با خلیفه دگرگون شد که البته برخی اقدامات خود او نیز در این امر تأثیرگذار بود.یوسف بخشی از مالیات سالیانه را به بغداد نفرستاد و از طرفی،فرستاده خلیفه را نیز دستگیر و زندانی کرد.خلیفه المقتدر که از این امور به خشم آمده بود،امیرالامرای خود،«مونس»را به سرکوب یوسف روانه کرد.مونس در سال 307 قمری/921 میلادی،پس از نبردی در اردبیل،ابن ابیالساج را دستگیر کرده و به بغداد آورد و«سبک»،غلام یوسف ابن ابیالساج،اداره امور آذربایجان را به دست گرفت.یوسف در سال310 قمری/924 میلادی از زندان رها شده و به امارت پیشین خود بازگشت.او تا سال 314 قمری/928 میلادی،درگیر وقایع آذربایجان بود و در این مدت جایگاهی ممتاز نزذ خلیفه یافت؛به طوری که در سال 314 قمری/928 میلادی از جانب المقتدر برای سرکوب قرمطیان بحرین،مأموریت گرفت؛اما این مأموریت،آخرین حادثه زندگانی او بود و یوسف بن ابیالساج در سال 315 قمری/929 میلادی به دست قرمطیان گرفتار و کشته شد. (2)
بعد از کشته شدن یوسف،برادرزاده او«ابوالمسافر فتح»امارت آذربایجان را از جانب خلیفه دریافت کرد؛ولی در 317 قمری/931 میلادی به دست غلامانش به قتل رسید و امارت خاندان ساجی با مرگ او پایان یافت.
از این پس،مدتی سربازان ترک خاندان ساجی در آذربایجان نفوذ داشتند و موجب بروز درگیریهایی با امرای محلی میشدند.در این گیر و دار،شخصی به نام«دیسم»از طوایف کرد منطقه،قدرت بیشتری به دست آورده و از سال 326 قمری/938 میلادی بر امور آذربایجان مسلط شد.این وضعیت تا سال330 قمری/942 میلادی که یک خاندان ایرانی به نام کنکریان یا سالاریان قدرت را به دست گرفتند،ادامه داشت.
در اوایل قرن4 هجری/10 میلادی،یکی از خاندانهای محلی به نام کنکریان،امارتی در«تارم»گیلان برپا کردند که به زودی بر آذربایجان،اران،ارمنستان و نواحی دیگری سلطه یافتند.این خاندان به نامهای مسافریان و سالاریان نیز خوانده شدهاند و دارای دو شاخه،یکی در آذربایجان به مرکزیت اردبیل،و دیگری در اران به مرکزیت شهر گنجه بودند. (1)
محمد بن مسافر،بنیانگذار این خاندان به شمار میرود.او و پدرش در ابتدای کار با«دیلمیان»و«جستانیان»،حاکمان محلی«دیلمستان»در ارتباط بودند.خواهر محمد،همسر یکی از شاهان جستانی بود و محمد بن مسافر،دختر یکی از این امیران را به زنی گرفته بود.با این حال،قدرت و شوکتی نداشتند تا زمانی که بر دژ شمیران تسلط یافتند و پس از آن،دژ تارم را که جزء ولایت قزوین بود،تحت امر خود درآوردند.قدرت خاندان کنکری از این زمان رو به فزونی نهاد و به تدریج به امارتی مستقل بدل شدند. (2)در درگیریهای اوایل سده4 هجری/10
میلادی که میان سرداران دیلمی و طبرستانی اتفاق افتاد،محمد بن مسافر نیز حضور داشت.او به«مرداویچ زیاری»کمک کرد که«اسفار بن شیرویه»والی طبرستان و ری را از میان بردارد و حکومت این دیار را به دست گیرد. (1)
محمد بن مسافر،فرمانروایی خردمند و هوشیار،ولی بیرحم و تندخو بود و به آبادانی علاقه داشت.او تا حدود سال 330 قمری/942 میلادی که پسرانش بر او شوریدند،فرمانروایی کرد.«وهسودان»و«مرزبان»،دو پسر او که از سختگیریها و رفتارهای ناهنجار پدر ناراحت بودند،با همدستی یکدیگر و در غیاب پدرشان،دژ شمیران را تصرف کردند.محمد بن مسافر به دژی دیگر پناه برد،ولی در نهایت به دست پسرش وهسودان،گرفتار و زندانی شد و وهسودان،خود به امارت نشست. (2)
قدرت خاندان سالاری در دوره حکومت وهسودان افزایش یافت و نواحی اطراف از جمله دیلمستان-قلمرو جستانیان-نیز تحت امارت آنان درآمد.او با رکنالدوله دیلمی نیز درگیریهایی داشت و در نبرد با او،بخشی از قلمرو خود را از دست داد.فرزندان وهسودان و برخی دیگر از این خاندان تا نیمه قرن5 هجری/11 میلادی بر بخشهایی از آذربایجان،اَلَموت و شمیران حکمرانی داشتند. (3)
همزمان با فرمانروایی وهسودان در تارم و شمیران،برادر او(مرزبان)حکومت آذربایجان،اران و ارمنستان را به دست گرفت.این نواحی از نیمه سده سوم هجری،صحنه درگیری امیران محلی برای به دست آوردن قدرت بود و در نهایت،یکی از این امیران به نام دیسم از طوایف کُرد بر دیگران غلبه یافته بود.
زمانی که مرزبان سالاری و برادرش با برکنار کردن پدر،حکومت را به دست گرفتند،«ابوالقاسم علی»وزیر دیسم کردی که مذهب اسماعیلی داشت،نزد مرزبان آمد و او را به جنگ با دیسم تحریک نمود.مرزبان که خود اسماعیلیمذهب بود،از این پیشنهاد استقبال کرده و با حمله به آذربایجان،دیسم کُرد را به ارمنستان عقب راند.او در نبردی دیگر دیسم را شکست داده و تبریز و اردبیل را نیز تصرف کرد و از آن پس،مانعی برای ورود وی به اران وجود نداشت. (1)بدینترتیب،تمام نواحی قفقاز تا دربند و شروان،تحت فرمان او درآمد و در آنها به نام وی خطبه خوانده میشد.
یکی از وقایع مهم دوره حکومت مرزبان سالاری،هجوم روسها به اران است.روسها در اطراف رودخانه اتل(ولگا)زندگی میکردند و گاه با کشتیهای خود از طریق همین رودخانه و دریای خزر به سرزمینهای مسلمانان در سواحل خزر هجوم میآوردند و گاه از گذرگاههای قفقاز به نواحی جنوبی سرازیر میشدند.گروهی از آنان در سال 332 قمری/944 میلادی با عبور از رودخانه کر به اران تاخته و خود را به شهر بردعه پایتخت اران رساندند و آن را غارت نمودند و شمار زیادی از مسلمانانی را که مقاومت میکردند،کشتند. (2)با آنکه شمار سپاهیان مرزبان بیش از روسها بود،ولی چند بار از آنها شکست خورد؛ولی در نهایت به سبب ابتلای روسها به بیماری،توانست آنها را عقب براند و تعدادی از فرماندهانشان را به قتل رساند. (3)
مرزبان،درگیریهایی نیز با رقبیان مسلمان خود در آذربایجان و ایالت جبال
داشت.مهمترین این رقیبان،خاندان حمدانی بودند که از قدیم در این منطقه نفوذ داشتند و اینک با منصوب شدن«حسن بن عبدالله ناصرالدوله»به امیرالامرایی در بغداد،تلاش آنها برای تسلط بر آذربایحان افزایش یافته بود؛اما این تلاشها به موفقیتی نرسید.
رقیب دیگر سالاریان،حکومت نوپای آلبویه بود که بخشهای وسیعی از ایران و عراق را تحت فرمان خود درآورده و به همسایگی سالاریان رسیده بودند.
روابط مرزبان با رکنالدوله دیلمی متغیر بود.او در ابتدا به نبرد با او برآمد،ولی اسیر دیلمیان گردید و چند سالی در اسارت به سر برد و در این مدت،اوضاع آذربایجان کاملاً آشفته و درهم شد.پس از رهایی از بند در سال 341 قمری/953 میلادی،مناسبات او با آلبویه به خوبی گرایید،به طوری که با دختر رکنالدوله ازدواج کرد و از این پس،همه تلاش خود را برای دفع حمدانیان و آشوبگران داخلی(دیسم کُرد)به کارگرفت. (1)
مرزبان پس از شانزده سال فرمانروایی در آذربایجان در سال 346 قمری/958 میلادی در اثر بیماری درگذشت.او توانسته بود در دوره حکمرانی خود،حکومتی یکپارچه در آذربایجان و اران پدید آورد و امیران محلی را که تعدادشان به شانزده تن میرسید،خراجگذار خود کند؛ (2)اما این اقتدار،بعد از او دوامینیاورد و اختلافات میان پسران مرزبان به زودی دولت سالاریان را به تباهی کشاند.
پس از مرزبان،یکی از پسران او به نام«جستان»حکومت را به دست گرفت.در همین زمان(349 قمری/960 میلادی)در گیلان اعلام خلافت کرده و قیام
نمود و برخی از مخالفان جستان را به دور خود گرد آورد.جستان آنها را شکست داد،ولی به زودی برادرش،وهسودان بر او شوریده،وی را به قتل رساند و خود حکومت را به دست گرفت.
اختلاف میان و هسودان و برادرزدهاش«ابراهیم»از این زمان بالا گرفت که به نبردهای مکرر میان آنها انجامید.ابراهیم برای به دست آوردن قدرت به آلبویه و نیز ارمنیان روی آورد،ولی نتیجهای نگرفت.تلاش او برای تحت فرمان آوردن امیران قفقازی که به تدریج استقلال بیشتری یافته بودند نیز موفقیتی به همراه نداشت و سرانجام با دستگیری و زندانی شدن او در سال 356 قمری/968 میلادی،دولت سالاریان نیز سقوط کرد.
پایان کار ابراهیم و وهسودان تاحدی نامعلوم مانده است. (1)چند تن دیگر از این خاندان،تا سالهای 380 قمری/991 میلادی امارتهای کوچک و پراکندهای در منطقه داشتند و سپس،جای آنان را امیران روادی گرفتند. (2)
شاخه سالاریان گنجه که به نام«بنیرواد»نیز خوانده شدهاند،فرمانروایی خود را از سال420 قمری/1030 میلادی آغاز کردند و چهار تن از این خاندان تا سال 511 قمری/1118 میلادی حاکم این شهر بودند که از 450 قمری/1059 میلادی تحت تابعیت سلجوقیان درآمدند. (3)
دو خاندان به نام روادیان در قرن چهارم و پنجم هجری بر آذربایجان و
نواحی مجاور آن حکومت کردند که از نظر نژادی،یکی عرب بودند و دیگری کُرد.خاندان عربنژاد روادی،از قبیله ازد و منتسب به شخصی به نام«روّاد»-با تشدید واو و بر وزن شدّاد-بوده است؛ولی رُوادیان کرد که نسبشان به«محمد بن شداد»منتهی میشود،نامشان بدون تشدید و با«راء»مضمومه تلفظ میشود.
قبیله ازد از قبایل مشهور عرب بود که پس از فتح ایران به دست مسلمانان در منطقه آذربایجان ساکن شدند.رواد بن مثنی در زمان منصور عباسی به آذربایجان آمده و از جانب حاکم آنجا امارت«تبزیر»و شهر«بذ»-که در ساحل شمالی رودخانه ارس واقع بود-به او داده شد. (1)اطلاعاتی درباره زندگانی رواد در دست نیست؛ولی میدانیم که او سه پسر به نامهای«وجنا»،«محمد»و«یحیی»داشت که نخست،وجنا و سپس محمد به جای او حکومت کردند.دانستههای بیشتری درباره محمد نسبت به پدر و برادرش وجود دارد.او همزمان با خلافت مأمون،بر آذربایجان حکمرانی میکرد و در آشوبهایی که عراق و ایران را در برگرفته بود،شرکت کرد.او همزمان با شورش ابوالسرایا در کوفه،در آذربایجان نافرمان شد و ادعای استقلال کرد.با این حال،او تا حدود سال 230 قمری/845 میلادی در این ناحیه امارت داشت؛چنانکه«ابنخردادبه»در کتابش از او به عنوان و الی تبریز نام برده است. (2)
«ابوالهیجا»پسر رواد را برجستهترین فرد این خاندان دانستهاند که آغاز کار او در پرده ابهام است و فقط میدانیم که در ابتدای کار،والی شهرهای«اهر»و«ورزقان»بود (3)
و همچنین در برخی حوادث این دوران در آذربایجان-که هنوز تحت نظر سالاریان اداره میشد-از وی یاد شده است.
ابوالهیجا روادی با استفاده از ضعف سالاریان،ابراهیم پسر جُستان را برکنار کرد و حکومت تمامی آذربایجان را به دست گرفت.منابع تاریخی درباره چگونگی و زمان این انتقال قدرت،مطلب قابل توجهی ندارند. (1)
ابوالهیجا برای گسترش قلمرو حکمرانی خود به ارمنستان یورش برد و با شکست دادن«ابودُلَف»،حاکم دستنشانده عباسی بر این منطقه،«دوین»و برخی شهرهای دیگر را تصرف کرد و«آشود آجرونی»،فرمانروای ارمنی را مطیع و خراجگذار خویش ساخت. (2)او در سال 378 قمری به منطقه«واسپورگان»(نواحی اطراف وان)حمله برد،ولی ظاهراً به علت پیری در این لشکرکشی،جان سپرد و پسرش«مَمَلان»به جای پدر نشست.
مهمترین اطلاعات موجود درباره حکومت مملان درباره لشکرکشیهای او به ارمنستان و گرجستان میباشد.روم شرقی در این زمان بر نواحی غرب ارمنستان دست یافته بود و ارمنیان و گرجیان به سبب همکیشی با رومیان با کمک آنان علیه مسلمانان همکاری میکردند و موجب نزاعهای میان دو طرف میشدند.یکی از این درگیریها در مرز ارمنستان در سال 380 قمری/991 میلادی به دنبال تصرف شهر«مناذگرد»به دست داوود ارمنی،حاکم دستنشانده روم،اتفاق افتاد که در آن،مملان روادی و سپاه مسلمانان به سبب کثرت سپاه دشمن-که متشکل از ارمنیان،گرجیان و رومیان بود-ناچار به عقبنشینی
شدند. (1)مملان که درصدد جبران این شکست بود،بار دیگر در سال 388 قمری/999 میلادی با سپاهی بزرگ به سمت ارمنستان حرکت کرد،داوود ارمنی نیز با نیروهای ارمنی و گرجی به مقابله آمد،این بار نیز سپاه مسلمانان با وجود اینکه بزرگتر و قویتر بود،دچار شکست و هزیمت شدند.از این پس،سخنی درباره مملان در کتب نیامده و پایان کار او معلوم نیست. (2)بهنظر میرسد او در سال 393 قمری/1003 میلادی درگذشت و پسرش«ابونصرحسین»بر تخت حکومت نشست و تا سال416 قمری/1026 میلادی،فرمانروای منطقه بود که از حوادث دوران وی آگاهی نداریم.سپس برادرش ابومنصور وهسودان حکومت را به دست گرفت. (3)
طوایفی از ترکان سلجوقی در زمان حکمرانی وَهسودان به آذربایجان وارد شدند که مورد پذیرش وهسودان قرار گرفتند.در واقع،وهسودان درصدد بود که با کمک نیروهای جنگاور ترکان،بر دشمنانش غلبه کند و بدینترتیب،فصل دیگر از حملات به ارمنستان و گرجستان آغاز شد که در آن،ترکان سلجوقی نقش بسیاری داشتند؛اما این اقدامات،نتیجه قطعی در برنداشت و فقط به تاراج و غارتگری خلاصه میشد.پس از چندی،حضور ترکان موجبات نارضایتی مردم آذربایجان را فراهم ساخت؛به طوری که وهسودان به فکر بیرون کردن آنها از این دیار افتاد. (4)بدینترتیب،وهسودان چندین سال درگیر مسئله ترکان بود.
اختلافات خانوادگی نیز در دوران حکومت وهسودان پدید آمد که به
جنگهایی منجر شد.خواهرزاده وهسودان،به نام ابوالهیجا،امیر شهر«برگری»بود که با دایی خود اختلاف پیدا کرده بود و وهسودان،رومیان را بر انگیخت تا او را گرفتار سازند و این امر به جنگی میان مسلمانان و رومیان انجامید که پس از چندی با آشتی دو امیر مسلمان برطرف شد. (1)وهسودان،همچنین با برکنار کردن سپهبد«موغان»،این سرزمین را نیز تصرف کرد و ضمیمه خاک خود ساخت.
حکومت وهسودان تا سال 446 قمری/1045 میلادی ادامه یافت و در این سال با آمدن ترکان سلجوقی به سرداری طغرلبیک به آذربایجان خاتمه یافت.امیران محلی دیگر در دیلمستان و تارم،اطاعت طغرلبیک را پذیرفته بودند و احتمالاً وهسودان نیز پیش از ورود ترکان به منطقه،طی مکاتباتی به فرمانروایی طغرل گردن نهاده بود؛چنانکه مورخان از هیچگونه درگیری میان دو طرف سخن نگفتهاند. (2)به گفته ابناثیر،چون طغرل به آذربایجان آمد،وهسودان فرمان او را پذیرفته و هدایا و اموالی را برای او ارسال کرد و پسرش را به عنوان گروگان به نزد او فرستاد. (3)
بهنظر میرسد وهسودان تا سال450 قمری/1059 میلادی زنده بود که طغرلبیک در این سال،پسر او را به جای پدر نشاند.
قَطران تبریزی از پارسیسرایان این دوره،شاعر دربار وهسودان و فرزند او بود و در اشعار او اشارات فراوانی به خصلتهای این امیران و نیز حوادث دورانشان آمده است. (4)اطلاعاتی درباره دیگر فرمانروایان این خانواده در منابع
نیامده است و این دوره از تاریخ منطقه در پردهای از ابهام قرار دارد و فقط میتوان اظهار داشت که اران و شروان،همانند آذربایجان،تحت امر پادشاهان سلجوقی بود.
امیران محلی دیگری نیز درکنار خاندان روادی در منطقه امارت داشتند که گاه حکمرانی آنان تحت اشراف امیران روادی قرار داشت.یکی از این امیران محلی،خاندان«ابودلف»است که تاریخشان به درستی معلوم نیست و فقط نام برخی از افراد این خاندان در کتب تاریخ ذکر شده است که نام آنها نیز ابودلف میباشد.امیران این خاندان بر«نخجوان»و گاهی دوین حکومت داشتند.اینان از خاندان عربی بنیشیبان بودند که به منطقه مهاجرت کرده و امارتهایی را به دست آورده بودند.ظاهراً امارت بنیدلف به نیمه دوم قرن چهارم میرسد که ابودلف اول با شکست دادن امیران سالاری،شهر دوین را تسخیر کرد و سپس در جنگ با ارمنیان،پیروزیهایی را در واسپورگان به دست آورد.ابودلف از این پس درگیریهای مکرری با امیران محلی بر سر تصاحب سرزمینهای یکدیگر داشت که در یکی از آنها از ابوالهیجا روادی شکست خورد؛ولی با مرگ امیر روادی،ابودلف دوباره بر متصرفات قبلی خود دست یافت. (1)
ابودلف دوم،نواده ابودلف اول که همزمان با اواخر دوره حکمرانی وهسودان روادی بود،بر نخجوان حکومت میکرد.روابط خوبی میان این دو امیر برقرار بود و حتی در جنگها به یکدیگر یاری میرساندند.ظاهراً ابودلف دوم تا حدود سال 458 قمری/1067 میلادی زنده بود و عمر و فرمانروایی
1) (1) .همان،ص152 و 153.
طولانیای داشت.«اسدی»(طوسی)از پارسیسرایان قرن پنجم هجری در همین سال به دربار او در نخجوان وارد میشود.وزیر ابودلف،«محمد بن اسماعیل حصنی»از او درخواست میکند که داستانی را به پیروی از فردوسی به نام ابودلف به نظم بسراید.اسدی این خواهش او را میپذیرد و گَرشاسبنامه را در سه ماه به پایان میرساند. (1)
تقریباً همزمان با آغاز امارت روادیان ازدی،امارت محلی دیگری در منطقه اران پدید آمد که احتمالاً از شاخه روادیان کُردنژاد بوده و شدادیان خوانده شدهاند.شدادیان در اطراف شهر دوین پایتخت قدیم ارمنستان سکونت داشتند و پس از قدرت یافتن،شهر گنجه را مرکز حکومتشان قرار دادند.آنان حکمرانی خاندان باستانی مهرانی بر اران را ساقط کرده و امارتی جدید برپا نمودند و در سالهای 340-446 قمری/951-956 میلادی فرمانروایی کردند و سپس،تحت فرمان سلجوقیان قرار گرفتند.
نخستین خبر درباره حضور افراد این خانواده در وقایع سیاسی منطقه به حدود سال 340 قمری/951 میلادی بازمیگردد.پس از سال 337 قمری/948 میلادی که مرزبان،امیر سالاری آذربایجان،دستگیر و زندانی شد،امیران محلی هر یک امارتی مستقل پدید آوردند که از آن جمله،«محمد بن شداد بن قرتق»در اران در سال340 قمری/951 میلادی،اعلام امارت نمود.او احتمالاً به درخواست مسلمانان شهر دوین بر این شهر استیلا یافت؛اما حکمرانی وی دوامی نیافت و پس از سه سال با آزاد شدن امیر مرزبان سالاری،او نیز امارت خود را از دست
1) (1) .همان،ص194.
داد.او برای دستیابی مجدد به امارت دوین تلاش کرد،ولی کاری از پیش نبرد و در سال 344 قمری/955 میلادی درگذشت. (1)
محمد بن شداد،سه پسر داشت که بزرگترین آنها«ابوالحسن علی»معروف به لشکری،و کوچکترین آنها«فضلون»بود.فضلون با حمایت حاکم گنجه-که از جانب ابراهیم سالاری بر این شهر حکم میراند-و مردم آن،وارد این شهر شد و با نشان دادن لیاقت خود در جنگ،موقعیتی ممتاز به دست آورد.فضلون پس از اندکی،برادرش ابوالحسن لشکری را نیز به گنجه دعوت کرد و با کمک اهل گنجه در سال 360 قمری/971 میلادی بر حاکم سالاری شهر شوریده و شهر را تصرف کردند.امیر ابراهیم سالاری،حکومت برادران شدادی را در گنجه به رسمیت شناخت و بدینترتیب،حکومت شدادیان به طور رسمی آغاز شد.
ابوالحسن لشکری با بیرون راندن عاملان سالاری از منطقه،قلمرو خود را تا شمکور در شمال غرب و بردعه در مشرق توسعه بخشید. (2)او شهرهایی را که پدرش تحت امر خود درآورده بود،دوباره به دست آورد و هشت سال بر اران حکمرانی کرد و در این مدت،طی جنگهایی برخی نواحی اطراف را ضمیمه خاک خود ساخت.پس از او،برادرش مرزبان در سال 368 قمری/979 میلادی به حکومت رسید که توانایی کافی برای اداره مملکت را نداشت؛به طوری بردعه به دست امیر شورشی آن از فرمان شدادیان خارج شد.او مدتی کوتاه زنده بود و در سال 375 قمری/986 میلادی به دست برادر دیگرش فضلون،کشته شد و فضلون،خود به تخت امارت نشست. (3)
فضلون را میتوان دومین بنیانگذار شدادیان به شمار آورد و در زمان او،فرمانروایی این خاندان بر همه اران گسترده شد.او 48 سال حکومت کرد و جنگهای بسیاری با ارمینان،گرجیان و کردان داشت.وی بر ارمنستان استیلا یافته و آنان را به پرداخت خراج به مسلمانان واداشت. (1)اما او در همه نبردهایش پیروز نبود و در برخی موارد،مانند نبرد سال 421 قمری/1031 میلادی با گرجیان،متحمل شکستهای سختی نیز شد.فضلون تا سال 422 قمری/1032 میلادی زنده بود و پس از او،پسرش«ابوالفتح موسی»مدت سه سال حکومت کرد.
ابوالحسن علی،معروف به«لشکری دوم»به جای پدرش موسی حکومت را درگنجه به دست گرفت.از تاریخ زندگی و حکومت وی اطلاعی در دست نیست و فقط میتوان از اشعار شاعران همعصر و مداح او مطالبی را بازیافت.بر همین اساس،میتوان استنباط کرد که او روابط خوبی با امیران مسلمان همسایه خود در قفقاز داشت؛چنانکه در حدود سال 425 قمری/1035 میلادی در شهر گنجه،پذیرای امیر وهسودان روادی شد که برای رفع برخی کدورتها به سرزمین شدادیان آمده بود.لشکری دوم،همچنین روابطی با امیر«ابوالفضل جعفر»،فرمانروای تفلیس،داشت که جزئیات آن نامعلوم است. (2)
قطران تبریزی،شاعر ایرانی این دوره،در اشعار خود بارها از این امیر شدادی یاد کرده و او را ستوده است و ظاهراً چند سالی نیز در شهر گنجه به سر میبرد.او همچنین اشعاری درباره فرزندان لشکری دوم-که اشاره به برخی حوادث دوران ایشان میباشد-دارد. (3)برای وی چهار پسر به نامهای«منوچهر»،
«انوشروان»،«گودرز»و«اردشیر»ذکر کردهاند.به گفته منجمباشی،زمانی که لشکری پس از پانزده سال حکمرانی در سال441 قمری/1051 میلادی درگذشت،پسر او«انوشیروان»،جای او را گرفت که دوران او کوتاه بود. (1)پس از وی،یکی از بزرگترین امیران شدادی گنجه،«ابوالسوار شاوور»(پسر فضلون)به حکومت رسید.ابوالسوار،امیری بزرگ بود و اقتدار شدادیان را تجدید کرد؛به طوری که حتی برخی امیران ایرانی مانند کیکاووس زیاری به او پناهنده شدند.او جنگهای متعددی با ارمنیان داشت که به تسخیر سرزمینهای بسیاری از ایشان منجر شد و حتی پایتخت آنان در آنی را تصرف نمود.این اقدامات موجبات درگیریهای شدادیان را با رومیان فراهم ساخت؛به گونهای که ابوالسوار دو بار نیز با رومیان به نبرد پرداخت که در بار دوم با ناکامی و اسارت شماری از مسلمانان روبهرو شد. (2)
طغرلبیک در همین زمان وارد آذربایجان شد و ابوالسوار شدادی،همانند دیگر امیران منطقه،فرمانروایی او را پذیرفته و به اطاعتش گردن نهاد.شدادیان از این پس به همراه سلجوقیان به تاخت و تاز در ارمنستان و گرجستان میپردازند.ابوالسوار یکبار با کمک طغرلبیک به ارمنستان هجوم برده و روستاهای آن را مورد حمله قرار داد؛اما حمله اساسی در زمان آلپارسلان(456-466ق/1065-1085م)انجام شد.آلپارسلان،ارمنستان را تسخیر کرده و شهر آنی پایتخت باگراتونیان ارمنی را از رومیان گرفته و امارت آن را به ابوالسوار داد. (3)از این پس،شاخه دوم شدادیان در آنی شکل گرفت.
فضلون دوم(پسر ابوالسوار)در سال 459 قمری/1067 میلادی،حکومت را به دست گرفت.او نیز در چند نبرد با ارمنیان و گرجیان شرکت داشت،اما موفقیتهای زیادی نداشت و حتی یک بار به دست گرجیان اسیر شد.در نهایت،امارت گنجه و اران از جانب ملکشاه سلجوقی(466-484ق)به شخصی به نام«ساوتگین»واگذار شد و فضلون،آخرین روزهای زندگانی خود را در بغداد و در تنگدستی گذراند.بدینترتیب،حکومت شدادیان بر اران پایان یافت،اما شاخه شدادیان شهر آنی تا یکونیم قرن دیگر به حیات خود ادامه دادند.هشت نفر از این خاندان تا اواخر سده ششم هجری حکمرانی داشتند که از جزئیات تاریخ آنان آگاهی زیادی در دست نیست.پادشاهی این امیران مسلمان بر ارمنستان،همواره در درگیریهایی با ارمنیان،گرجیان و بازماندگان سلاجقه سپری شد. (1)
در اران علاوه بر امرای مسلمان،هنوز برخی خاندانهای غیر مسلمان امارتهایی داشتند.یکی از این امارتها که همزمان با شدادیان گنجه بود،خاندانی ارمنی به نام«هایقازیان»در منطقه فاریسون از نواحی اران است.از آغاز کار ایشان،آگاهی در دست نیست و نخستین از این خاندان که در تاریخ از او یاد شده است،«سنکریم»نام دارد که معاصر با امیر فضلون شدادی بود و پس از مرگش،برادرش«گریگور»امارت را به دست گرفت.او در سال 394 قمری/1005 میلادی درگذشت و قلمرو حکمرانی او،میان پادشاه ارمنستان،غاغیق و فضلون شدادی تقسیم گردید و بدینترتیب،امارت این خاندان ارمنی نیز برچیده شد. (2)
در تفلیس نیز که از مراکز اصلی گرجیان بود،از قدیمالایام خاندانی به نام«بنیجعفر»امارت داشتند که بنا به نقلی،امارتشان حدود دویست سال دوام داشت و در نهایت به دست سلجوقیان منقرض شدند. (1)
طغرلبیک در سال 446 قمری/1056 میلادی همراه با طایفه خود،پس از استیلا بر نواحی شرقی و مرکزی ایران،وارد آذربایجان شد و به سوی تبریز که تحت فرمان ابومنصور وهسودان روادی بود،حرکت کرد.وهسودان بیدرنگ اطاعت امیر سلجوقی را پذیرفت و خطبه به نام او خواند و هدایایی را برای او فرستاد.سپس طغرلبیک،راه گنجه-مرکز حکومت ابوالاسوار شدادی-را در پیشگرفت و امیر مذکور نیز بر اطاعت طغرلبیک گردن نهاد.دیگر امیران منطقه قفقاز نیز به همین گونه فرمانروایی سلجوقیان را پذیرفتند و این ناحیه،بدون درگیری در اختیار ترکان درآمد و امیران مذکور نیز به فرمانروایی خود-دستکم برای مدتی-ادامه دادند.طغرلبیک با کمک برخی از این امیران محلی،عازم نبرد با رومیان شد و موفقیتهای بسیاری به دست آورد و تا سرزمین روم پیش رفت،ولی با فرارسیدن زمستان به آذربایجان بازگشت. (2)
واقعه مهمی تا زمان مرگ طغرلبیک در سال 455 قمری/1065 میلادی و آغاز سلطنت آلپارسلان روی نداد.آلپارسلان در سال دوم حکومتش(456ق/1066م)به منظور تصرف ارمنستان و دیگر نواحی مسیحینشین،راهی قفقاز شد و به فتوحاتی در ارمنستان و گرجستان نایل شد.او در این نبرد از
همکاری امیران محلی نیز استفاده کرد و همچنین به تعویض برخی امیران محلی مبادرت نمود. (1)پس از وی،پسرش ملکشاه(465-485 ق/1073-1093م)جنگهایی در نواحی گرجستان و شیروان ترتیب داد.او در زمان حیاتش،حکومت آذربایجان،اران و ارمینیه را به نام پسر خردسالش«محمود»کرده بود.پس از مرگ ملکشاه،میان پسرش برکیارق و طرفداران محمود-و بهویژه مادرش-بر سر سلطنت اختلاف افتاد؛ولی در نهایت،خلیفه المقتدی عباسی-به علت خردسالی محمود-سلطنت برکیارق را به رسمی شناخت و وی به جای پدر بر تخت سلطنت نشست. (2)
پس از چندی،درگیریهای برکیارق با برادر دیگرش«محمد»شروع شد.محمد پس از درگیریهایی که بر سر حکومت روی داده بود،به برکیارق پیوست و او نیز در سال 486 قمری،گنجه و توابع آن را به صورت اقطاع به محمد داد و یکی از امیران ترک را به اتابکی وی تعیین کرد.محمد پس از آنکه قدرتی به دست آورد،با کشتن اتابک خود و بیرون راندن امیران منصوب از جانب برکیارق،بر تمامی اران سلطه یافت و سپس به تحریک برخی اطرافیانش با ادعای مقام سلطنت به مخالفت با برادرش برخاست.نبردهای متعددی طی سالهای 494-497 قمری/1101-1104 میلادی،میان دو برادر رخ داد که در نهایت به صلح انجامید و طبق قرارداد صلح،آذربایجان،اران،ارمینیه عراق و اصفهان به محمد واگذار شد. (3)
برکیارق در سال 498 قمری/1105 میلادی در 25سالگی درگذشت و محمد پس از برکنارکردن پسر او،ملکشاه،سلطنت مطلق را به دست گرفت.زمانی که سلطان محمد در سال511 قمری/1118 میلادی درگذشت،پسرش محمود جای پدر را گرفت؛اما به زودی اختلافات وی با برادرش محمود و عمویش سنجر حاکم خراسان آغاز شد و مسعود در این درگیریها بر آذربایجان دست یافت.اختلاف امیران سلجوقی،فرصت را به دست گرجیان داد تا به کمک خزران در سال 514 قمری/1121 میلادی تفلیس را تصرف کنند. (1)با این حال،سلطلان محمود پس از سامان دادن به اضاع داخلی،یک سال بعد گرجیان را مغلوب ساخته و عقب راند. (2)با مرگ سلطان محمود در سال 525 قمری/1132 میلادی،دور دیگری از جنگهای داخلی میان امیرزادگان سلجوقی آغاز شد.از سوی دیگر،سلطان سنجر نیز درگیر وقایع خراسان و نبرد با غزها و نیز خوارزمیان بود. (3)بدینترتیب،منطقه قفقاز به حال خود رها شد و تحت امر امرای بازمانده سلجوقی قرار داشت.
وضع آشفته سیاسی و حکومتی سلجوقیان،همسایگان غیرمسلمان آنان را نیز تحریک میکرد که به مرزهای مسلمانان تجاوز کنند؛چنانکه در سال 556 قمری/1162 میلادی،گرجیان بار دیگر به اران هجوم آورده و شهر آنی را تصرف و غارت نمودند و بسیاری را به قتل رساندند.مسلمانانی که از شهرهای اطراف برای دفع گرجیان آمدند نیز با بر جای گذاشتن تلفات بسیار و اسیران فراوان،بدون
نتیجه بازگشتند. (1)گرجیان در سال بعد با هجوم به آذربایجان،شهر دوین را مورد تجاوز قرار داده و فجایع بسیاری از کشتار و اسیر کردن مسلمانان مرتکب شدند.«شمسالدین ایلدگز»،امیر آذربایجان و جبال،در پاسخ به این اقدامات گرجیان با بسیج نیروهای خود و همکاری برخی امیران محلی دیگر آذربایجان،به گرجستان تاخت و شکست سختی بر آنها وارد ساخت.برخی از گرجیهایی که پیشتر مسلمان شده بودند نیز در این عملیات با شمسالدین ایلدگز همکاری کرده و با حمله غافلگیرانه خود بر گرجیها،زمینه موفقیت مسلمانان را فراهم کردند. (2)
این وضعیت تا زمان روی کارآمدن خوارزمشاهان در ایران ادامه داشت.درباره اوضاع حکومت منطقه در دوره خوارزمیان و چگونگی استیلای سلطان جلالالدین خوارزمشاه بر قفقاز خبر درستی در دست نیست. (3)
قفقاز در زمان خلافت عمربنخطاب گشوده شد و مسلمانان پس از تصرف آذربایجان بدان راه یافتند.طبق معمول فتوحات در این زمان،نخستین فتحها در منطقه قفقاز اتفاق افتاد و مسلمانان تا آخر خلافت امام علی علیه السلام تلاش کردند که موقعیت خود را در منطقه تثبیت کنند و در زمان حکومت امویان بود که تقریباً تمامی نواحی قفقاز،تحت امر مسلمانان درآمد.قفقاز از زمان فتح،به لحاظ سیاسی و اداری تابع آذربایجان بود و و الی آذربایجان بر این ناحیه نیز امارت داشت.والیان عصر اموی،همه کوشش خود را به کار میبستند تا امرای محلی
قفقاز را-که بر امارت خود ابقا شده بودند-مطیع سازند و به پرداخت مالیات و خراج متقاعد کنند.در دوره عباسیان به جهت اهمیت سیاسی و جغرافیایی منطقه،افراد مهمی به عنوان و الی منطقه تعیین میشدند؛مانند«ابوجعفر منصور»و«حسن بن قحطبه».
از اوایل قرن سوم هجری در این منطقه نیز مانند دیگر مناطق جهان اسلام،دولتهای محلی مسلمان به وجود آمدند که حالت نیمهمستقل داشتند.برخی از این دولتها به دست امرای عرب و برخی توسط امیران محلی و بومی پدید آمدند که مهمترین آنها یزیدیان در شروان،هاشمیان در دربند،ساجیان ترکتبار در اران،کنکریان ایرانیتبار در گنجه و آذربایجان،روادیان کردنژاد،بنیدلف و شدادیان بودند.این امارتها برخی در پی یکدیگر و برخی همزمان بودند و وجه مشترک آنها درگیریهایشان با دولتهای غیرمسلمان در نواحی غربی و شمالی قفقاز،یعنی ارمنیان،خزرها و روسها به شمار میرود.امارتهای مذکور،معمولاً خود را تابع خلافت عباسی میدانستند و روابط دوستانهای با آنها داشتند.قفقاز از نیمه قرن پنجم هجری،تحت حاکمیت سلجوقیان درآمد و دولتهای محلی مذکور به طور عمده،فرمانروایی طغرل بیک را پذیرفتند.پس از او،«آلپارسلان»و ملک شاه،نبردهای متعددی را با عنوان جهاد با دولتهای مسیحی قفقاز برپا کردند که به حاکمیت مطلقشان بر این نواحی نیانجامید.مسیحیان مذکور در زمان درگیریهای داخلی سلجوقیان،با استفاده از فرصت پدیدآمده،تجاوز به سرزمینهای اسلامی را دستور کار خود قرار داده و به اینترتیب،منطقه قفقاز برای مدتی صحنه کشمکشهای مسلمانان و مسیحیان شد.
1.نخستین فتوحات مسلمانان در قفقاز،تا کدام حدود بود؟
2.فتوحات دوره امویان در قفقاز را توضیح دهید.
3.امارتهای اسلامی در اران و شروان در دوره عباسیان را بنویسید.
4.درباره امارتهای غیرمسلمان در قفقاز توضیح دهید.
5.وضع سیاسی قفقاز در زمان حاکمیت سلجوقیان را شرح دهید.
6.درگیریهای امارتهای اسلامی و غیرمسلمان در قفقاز را توضیح دهید.
1.درباره روند مهاجرت مسلمانان به قفقاز،و تأثیر آن بر مسلمانان شدن مردم این نواحی تحقیق کنید.
2.جایگاه تشیع در قفقاز تا قرن ششم هجری را بررسی کنید.
3.مقالهای درباره نقش بازدارندگی امارتهای اسلامی قفقاز در برابر مهاجمان غیرمسلمان بنویسید.
پس از فروپاشی خلافت عباسی در بغداد،سرزمینهای اسلامی در نواحی شرقی و از جمله قفقاز،تحت حاکمیت مغولان و سپس طوایف وابسته به آنها درآمد.در عین حال،امارتهای محلی که از خاندان بومی یا اغلب تبار ایرانی بودند،به حیات خود ادامه دادند تا اینکه با فرا رسیدن ضعف خاندانهای مغولی،توانستند فرمانروایی مستقل خود را بازیابند؛هرچند که این اقتدار دوام چندانی نداشت.
دوره حاکمیت مغولان تا سلطه روسها در ادامه به اختصار بررسی میگردد.
در اوایل قرن 7 هجری/13 میلادی با ظهور چنگیزخان مغول،در اوضاع سیاسی و حکومتی منطقه تحولات اساسی پدید آمد.چنگیزخان پس از مطیع ساختن خانهای سرزمین خود و سلطه یافتن بر امپراتوری چین،توجه خود را به سوی غرب آسیا معطوف ساخت.اقدامات وی برای ایجاد روابط بازرگانی با سرزمینهای غربی بهویژه پادشاهی خوارزمیان،در نهایت به جنگی بزرگ و خانمانسوز در سال 614 قمری/1218 میلادی،در این نواحی منجر شد که طی آن،حکومت شاهان خوارزم برچیده شد و مغولان پیشروی خود را به سمت
غرب و از دو مسیر جنوب دریای مازندران و شمال آن ادامه دادند.مسیر جنوب دریای مازندران که از ایران عبور میکرد،با اندکی تأخیر نسبت به نخستین فتوحات مغولان و پس از مرگ چنگیز به دست نوادهاش«هولاکوخان»طی شد.اما مسیر شمالی در همان دوران چنگیزخان و توسط پسرش«جوجی»گشوده شد.جوجی و مغولان تحت فرمان او تا رودخانه ولگا و سرزمین بلغارها پیش رفتند و خود را به مرز اروپا رساندند و در همین ایام بود که نخستین دستههای مغولان،پس از سلطه بر قلمرو خزرها به سمت جنوب،یعنی ناحیه قفقاز سرازیر شدند.آنها در واقع با یک لشکرکشی بیسابقه،دریای خزر را دور زده و از داغستان عبور کردند که در این زمان،منوچهر خانی در آنجا خود را پادشاه نامیده و شهر«شماخی»در شروان را پایتخت خود قرار داده بود.
در همین ایام،جلالالدین خوارزمشاهی پسر سلطان محمد پس از درگیریهای مکرر با مغولان،از طریق عراق به خوزستان و سپس به آذربایجان گریخت و تلاشهایی برای تصرف قفقاز به کار بست.او نخست با حمله به گرجستان،تفلیس را تصرف کرد (1)و در سال 625 قمری/1246 میلادی در حمله دوباره به آذربایجان،شهر«خلاط»را گرفت.در همان حال،مغولان تا آذربایجان پیش آمدند و جلالالدین ناچار به قفقاز گریخت و این بار،شهر گنجه را تصرف کرد.او درگیریهایی نیز با«الملکالاشرف»،فرمانروای دمشق و سلجوقیان روم داشت و در نهایت در سال 628 قمری/1249 میلادی به قتل رسید. (2)
«جورماغون»و چند تن دیگر از سرداران مغول که برای سرکوب جلالالدین آمده بودند،قفقاز را فتح کردند؛ولی نتوانستند پیشرفتهای زیادی به دست
آورند.تعدد فرمانروایان و مشکل بودن وضع طبیعی قفقاز،مانع پیشرفت سریع مغولان میگردید.علاوه بر این،گرجیان،جنگجویان همیشه آماده و تسلمناپذیری بودند.سرانجام،مغولان در سال 629 قمری/1250 میلادی،گرجستان و ارمنستان را به تصرف درآوردند و در سال630 قمری/1251 میلادی،گنجه را فتح و ویران ساختند.گرجیان پس از مقاومتهای بسیار،سرانجام تسلیم شده و ملکه آنان پیمان صلحی با مغولان بست.اندکی بعد،جورماغون بیمار شد و«باتو»-سردار مغولی فاتح روسیه-قفقاز را تحت امر خود درآورد.اشراف مغول،قفقاز را میان خود تقسیم کردند و اوکتای-خان اعظم مغولان-برای ایجاد نظم در منطقه در سال 638 قمری/1259 میلادی،«بایجو»را فرمانروای این ناحیه کرد و او اداره امور را تا زمان لشکرکشی هلاکو در دست داشت. (1)
بایجو قلمرو مغولان را در این منطقه توسعه داد و به آسیای صغیر یورش برد.امیران سلجوقی آن را شکست داد و شهرهایی در دیار بکر و عراق را تصرف کرد. (2)او فرمانروای مسیحی(صلیبی)انطاکیه را وادار به تسلیم کرد،ولی پیشرویهای او به سبب شورشهای داخلی در قفقاز متوقف شد. (3)
مغولان فرمانروایان محلی را در امارت خود باقی گذاشتند؛چنانکه در گرجستان پس از مرگ ملکه گرجیان،یکی از شاهزادگان این خاندان-داوود چهارم(درگذشته659ق/1259م)-و پس از او،«دیمیتریوس دوم»-که سالها در دربار ایلخان به گروگان بود-از طرف مغولان به حکومت گماشته شدند.
در ارمنستان نیز پس از مرگ تکفور حاتم،پسرش«لئون سوم»(686ق/1289م)
و پس از او،تکفور دوم به شاهی رسید. (1)اداره امور داخلی قلمرو شاهان دستنشانده،به خود آنان واگذار میشد و مغولان در شرایط عادی در اینگونه امور دخالت نمیکردند و تنها در هنگام دریافت مالیات شرکت مینمودند.شاهان محلی،وظیفه پرداخت خراج و کمک نظامی را بر عهده داشتند.آنان تحت حمایت ایلخان بوده و از امتیازات فرمانروایان مستقل بهرهمند بودند. (2)
موج دوم کشورگشایی مغولان با حملات هولاکو آغاز شد.زمانی که سپاه هولاکو به آسیای میانه وارد شد(سال 651ق/1250م)،امیران اکثر نواحی از جمله شروان و اران،تابعیت او را پذیرفتند. (3)فرمانروایی قفقاز نیز از این زمان در اختیار هلاکو درآمد و ادعای مالکیت خانهای دشت قبچاق از میان رفت؛اما به زودی نزاع میان خان قبچاق(برکهخان)با ایلخان(هلاکو)آغاز شد.این جنگها سالهای زیادی ادامه داشت و همیشه مغولان قبچاق حملهکننده بودند و با وجود دستیابی به پیروزیهایی،اغلب نتایج خوبی کسب نمیکردند.
چنگیز پیش از مرگش در سال 624 قمری/1228 میلادی،سرزمینهای مفتوحه خود را میان چهار پسر اصلیاش جوجی،جغتای،اوگتای و تولوی تقسیم کرد که هر یک از این تقسیمات،اولوس نامیده میشد.سرزمینهای غربی آسیا به پسر بزرگتر،جوجی و نیز جغتای واگذار شد.به این ترتیب که اولوس وی مشتمل بر سرزمینهای واقع بین کاشغر تا حد بلغار،و اولوس جغتای از مرز
مغولستان شروع و شامل نواحی آسیای میانه تا خراسان میشد.بر این اساس،منطقه قفقاز،دشت قبچاق و نواحی جنوبی روسیه تا مرز اروپا در اولوس جوجی قرار داشتند.این فرمانروایی وسیع،«آلتان اروغ»یا«اردوی طلایی»خوانده میشد و قسمت اعظم جنوب آن،سرزمینهای مسلماننشین بودند. (1)
جوجی،فرمانروای اردوی طلایی،از همان زمان حیات پدرش تصمیم داشت،حکومتی مستقل در این نواحی-که خود گشوده بود-برپا سازد و با اقدامات خود،گرفتاریهایی را برای چنگیزخان به وجود آورد؛ولی پیش از آنکه موفقیتی به دست آورد،یکسال قبل از پدرش درگذشت و فرمانروایی به فرزند ارشدش«باتو»رسید. (2)باتو،شهر«سرای»در کنار رود ولگا و شمال دریای خزر را به عنوان پایتخت انتخاب کرد که به سبک ایرانی و با نام فارسی ساخته شده بود و به جهت واقع شدن در کنار رود ولگا از اهمیت تجاری برخوردار بود و همچنین بر سر یکی از راههای عمده غرب به شرق قرار داشت. (3)
باتو،جنگهایی با روسیه و روابطی با دولتهای اروپایی داشت که موجب تقویت فرمانروایی وی در این منطقه گردید.با این حال،او در فکر گسترش قلمرو خود،به سمت جنوب نواحی آذربایجان و ایران بود و درصدد آن بود که با ایجاد روابط دوستانه با مصریان و شامیان،اقداماتی در این زمینه ترتیب دهد.او به همین منظور با ایرانیان و مسلمانان با مهربانی و ملاطفت رفتار میکرد و آنان را در امور دینی خود آزاد میگذاشت و همچنین از متفکران و صاحبنظران بهره میگرفت.به این سبب،اسلام در اولوس جوجی به تدریج گسترش یافت؛به طوری که«برکه»(یا
برکای)برادر باتو و فرزند دوم جوجی نیز مسلمان شد(او نخستین مسلمان در خاندان چنگیز است).با این حال،خود باتو به دین«شمنی»باقی ماند. (1)
در سال652 قمری/1254 میلادی،یکسال بعد از مرگ باتو،برادر او برکهخان،فرمانروایی اولوس جوجی را به دست گرفت. (2)او پس از مسلمان شدن به«جلالالدین ابراهیم»تغیر نام داده بود،ولی به همان برکهخان شهرت یافت.او با آشکار کردن دین خود،تلاش کرد که بقیه افراد خانواده را نیز مسلمان سازد.همچنین قوانین شرعی اسلامی را رایج گردانید و نماز و دیگر فرایض دینی را برای سپاهیان اجباری نمود و نیز فرمان داد که امامان جماعت و مؤذنها در یورتها به کار گرفته شوند و فرزندان امرا برای فراگرفتن قرآن به مکتب بروند.او وزیری ایرانی به نام«شرفالدین قزوینی»برگزید که بر اوضاع زمان احاطه و به زبان عربی و ترکی تسلط داشت و از آن پس،دربار او مرکز تجمع علمای جهان اسلام شد و مجالس فقهیه و فلسفی در حضور او برگزار میشد.
برکهخان به دنبال تحکیم موقعیت سیاسی خود در منطقه بود،اما فتوحات و استیلای هلاکوخان بر سراسر ایران و بهویژه آذربایجان و اران،باعث تضعیف او میشد.بنابراین،اختلاف میان آن دو آغاز شد و تا آخر حکومت ایلخانان در ایران ادامه یافت.برکه برای مقابله با خطر هولاکوییان،روابط نزدیکی با ممالیک مصر برقرار کرد (3)و با کمک آنان به جنگ با هلاکو رفت. (4)سپاهیان برکه با عبور از دربند قفقاز به شروان وارد شدند و در سال 661 قمری/1262 میلادی و در
کنار رودخانه ترک،با سپاه هلاکو رو در رو گردیدند.هلاکو شکست خورد،به ایران بازگشت و به زودی درگذشت و دیگر فرصتی برای جبران این شکست نیافت. (1)برکه بعدها نبردهایی با«اباقاخان»-جانشین هلاکو در ایران-داشت و در لشکرکشیهای خود،شهرهای مرزی اران و گرجستان را فتح کرد و تا تفلیس پیش رفت؛اما دربند همچنان در اختیار ایلخانان ایران ماند.برکه در کنار رود ترک بیمار شد و درگذشت و سپاهیانش بدون نتیجه بازگشتند. (2)دوره فرمانروایی برکه،دوره طلایی اردوی زرین به شمار میرود.او علاوه بر اقدامات سیاسی و جنگی به تبلیغی وسیع نیز دست زد و روابط سیاسی و اقتصادی با برخی دولتهای اروپایی برقرار نمود. (3)
«منگو تیمور»که در سال 664 قمری/1265 میلادی به جای برکه بر تخت سلطنت نشست،اگرچه مسلمان نبود،ولی این امر در کار مسلمانان قفقاز و نیز روابط اردوی زرین با دولت مسلمان مصر،خللی به وجود نیاورد؛به طوری که در طول سلطنت منگو تیمور،مبادلات سفیر و بازرگان بین دو طرف ادامه داشت. (4)منگو تیمور با وجود تحریکات متحد مسلمان خود در مصر با ایلخانان ایران وارد نبرد نشد و صلاح کار خود را در صلح و دوستی میدید.پس از او،چند شاهزاده دیگر به قدرت رسیدند که دوران حکومتشان اهمیت چندانی برای ایران نداشت و روابط آنان با ایلخانان،دوستانه و محتاطانه باقی ماند. (5)
«سلطان محمد اوربک»در سال 713 قمری/1314 میلادی،همزمان با حکومت«اولجایتو»در ایران،زمام امور را در ارودی زرین به دست گرفت و در دوره حکومت طولانی خود توجه زیادی به امور دینی و مراسم مذهبی،دورکردن غیرمسلمانان و تقویت اوضاع اقتصادی مملکت خود داشت.قدرت روزافزون سیاسی و اقتصادی اردوی زرین در عصر وی،تهدیدی برای ایلخانان به شمار میرفت؛با این حال،او روابط دوستانهای با اولجایتو برقرار کرد. (1)«ابن تغریبردی»،محمد اوزبک را سلطانی عدالتگستر خوانده است. (2)
محمد اوزبک در زمان سلطان«ابوسعید ایلخان»-جانشین اولجایتو-با سپاهی راهی ایران شد؛اما با وجود هماهنگی با ممالیک مصر و درگیریهای ابوسعید در نواحی شرقی ایران،به سختی از«امیرحسن چوپانی»-سردار ابوسعید-شکست خورد.امیرحسن چوپانی در سال 725 قمری/1326 میلادی،آذربایجان،اران و موغان را گرفت (3)و با عبور از دربند و ورود به اولوس جوجی،شکست دیگری بر سلطان محمد اوزبک وارد کرد.این اقدام بر نفوذ او و خاندانش در این منطقه افزود؛چنانکه با انحطاط سلسله ایلخانان در ایران،او حکمرانی بر آذربایجان را به دست گرفت. (4)جانشین او،«ملک اشرف»گنجه را تصرف کرد. (5)او در سال745 قمری/1345 میلادی بر برادر خود پیروز شد و اران،موغان و آذربایجان را گرفت و کاووس پسر کیقباد نخست،حاکم شروان و
شماخی با او مصالحه کرد؛ولی چندی بعد،میانشان کدورتی پدید آمد. (1)امارت پر از ظلم و بیداد ملکاشرف چوپانی،سبب شد که مردم این نواحی از جانیبیک،خان قبچاق،درخواست کمک نمایند و قاضی شهر بردعه در دیدار با خان مذکور،او را به حمله به قفقاز دعوت کند.
جانیبیک،فرزند و جانشین محمد اوزبک(درگذشته742ق/1342م)با استفاده از موقعیت حاصل از مرگ ابوسعید،و ضعف و تجزیه حکومت ایلخانی در ایران،به قلمرو ملک اشرف حمله کرد و سراسر قفقاز،اران،همچنین آذربایجان و تبریز را به تصرف خود درآورد.او ملکاشرف چوپانی را دستگیر و اعدام کرد و موجب خوشحالی مردم شد. (2)
جانیبیک،پسر خود«بردی بیک»را بر این نواحی گمارد و خود به مقر حکومتش شهر«سرای»بازگشت.بردیبیک نیز کارها را به یکی از امیران خود سپرد،ولی او راه ظلم و ستم را در پیش گرفت؛چنانکه مردم آذربایجان از سلطان«اویس جلایری»حاکم عراق دادخواهی کردند.سلطان مذکور با حمله به آذربایجان و اران تا نخجوان و قرهباغ پیش آمد و امیر مغولی را به قتل رساند و از این پس،این منطقه تحت فرمان جلایریان(ایلکانیان)درآمد. (3)
این نواحی تا اواخر قرن هشتم هجری،همچنان در دست خانهای مذکور باقی ماند تا زمانی که تیمور گورکانی با حمله به آذربایجان و اران،سلطه خود را بر این نواحی افکند.در کنار خانهای مغولی،همچنان برخی امیران محلی خاندان قدیمی و بومی،امارتهایی داشتند که شروانشاهان،مهمترین آنها میباشند.
تیمور گورکانی در سال 771 قمری/1370 میلادی،پس از آنکه ماوراءالنهر را زیر فرمان خود درآورد،به سمت نواحی غربیتر جهان اسلام لشکرکشی نمود و به تدریج،آنها را نیز تحت سلطه گرفت.در حدود سال 778 قمری/1377 میلادی،نخستین برخورد میان او و فرمانروایان نواحی شرقی اولوس جوجی روی داد.تیمور به یکی از این فرمانروایان به نام«توقتمش»کمک کرد تا حاکمیت قبلی خود بر دشت قبچاق شرقی را باز یابد. (1)هدف او این بود که از وی برای پیشبرد نقشههایش بهره ببرد.
توقتمش که با کمک تیمور بر اولوس جوجی فرمانروایی یافته بود،پایتخت قدیمی خانهای اردوی زرین-شهر سرای در ساحل ولگا-را مرکز حکومت خود قرار داد و به سنت اجداد خود،تاخت و تاز به سرزمینهای مجاور را در پیش گرفت.توقتمش،در تسخیر روسیه مسیحی،مسکو و بسیاری از شهرهای آن را طعمه حریق کرد.او همچنین در اندیشه تصرف آذربایجان بود؛اما تیمور پیش از او آن را به امپراتوری خود ضمیمه کرد.این امر،اتحاد میان توقتمش و تیمور را برهم زد و جنگها متعددی میان این دو امیر در نواحی خوارزم و قبچاق قفقاز درگرفت که توقتمش در یکی از این جنگهای ناچار به فرار شد و اردو و حرامسرای خویش را در اختیار دشمن گذاشت. (2)شهر سرای به فرمان تیمور خراب شد و سپس سپاهیان او،اهالی شهر حاجی طرخان را کوچانیده و آن را به آتش کشیدند. (3)
به نوشته شرفالدین یزدی،امیر تیمور به مسکو نیز حملهور شد و تمامی امیران آن ناحیه را سرکوب کرد؛اما مورخان روسی و غربی این نظر را تأیید نکردهاند. (1)تیمور پس از استیلا بر قبچاق غربی و قفقاز،حکومت خاننشینهای این منطقه را به چند تن از خاندان چنگیز که دشمن توقتمش بودند،سپرد.در واقع،مقصود تیمور از لشکرکشی به قفقاز و قبچاق این بود که ترس و هراسی در دل زمامداران اردوی زرین بیاندازد تا هیچ کدام از آنها جرأت حمله به قلمرو او را نداشته باشند.با خارج شدن امیر تیمور از منطقه،توقتمش با کمک ممالیک مصر(سلطان برقوق)-متحدان قدیمی اردوی زرین-تلاش کرد که قدرت از بین رفته خود را بازیابد و با لشکری از ناحیه دربند به شروان هجوم آورد؛ولی در مقابل سپاه تیمور شکست خورد و اموال بسیاری برای تیموریان به جا گذاشت. (2)توقتمش پس از این شکست،همواره سرگردان و در فرار بود.او سالها بعد به فکر افتاد که دوباره دل تیمور را به دست آورد و روابط دوستانهای با وی ایجاد کند.تیمور نیز به وی قول مساعد داد،ولی پیش از عملی کردن قولش درگذشت.توقتمش نیز پس از آن در گمنامی مرد. (3)
استیلای تیمور بر قفقاز و قبچاق،موجب ویرانی این منطقه شد و ضربه سختی به تجارت بین اروپا و آسیای مرکزی وارد کرد و زخمهایی که او بر پیکر این منطقه زد،هرگز بهبود نیافت. (4)
چنانکه از زمان فتوحات اسلامی معمول بود،حکومت نواحی مختلف قفقاز در دوره حاکمیت دولتهای کوچک و بزرگ،همچنان در دست امیران محلی بود و آنان از جانب دولت فاتح تا زمانی که کاری بر علیه آنها انجام نمیدادند،در امارت خود باقی میماندند.یکی از معتبرترین و مشهورترین این امارتها،شروانشاهان در منطقه شروان بودند که سابقه حکومت آنها به دوره فتوحات بازمیگردد.شروانشاهان مدعی بودند که نسبشان به پادشاهان باستانی ایران به ویژه انوشیروان میرسد و برخی مورخان نیز بر این نکته تأکید کردهاند.البته باید توجه داشت که عنوان شروانشاه در واقع لقبی برای حاکمان منطقه شروان بوده و ضرورتاً نمیتوان ادعا کرد کسانی که با این لقب در شروان به حکومت میرسیدند،از یک خاندان بود.افراد زیادی در طول تاریخ اسلامی تا قرن هشتم هجری با این عنوان به امارت رسیدند که از جمله آنها،شیخ ابراهیم دربندی در زمان تیمور گورکانی،امارت شروان را در دست داشت.در لشکرکشی تیمور به قفقاز،ابراهیم شروانشاه که اطاعت وی را پذیرفته بود،بر امارت خود باقیماند و گویا بعدها قدرتش فزونی یافته و بر اثر اختلالی که به دنبال مرگ تیمور در حکومت تیموریان پدید آمد،به فکر تسخیر آذربایجان افتاد،ولی موفق نشد. (1)
در حدود سال 813 قمری/1411 میلادی که سلطان احمد جلایری(ایلکانی)درگیر نبرد با«قرا یوسف ترکمان»(بینانگذار سلسله قره قویونلو)بود،ابراهیم شروانشاه به آذربایجان حمله و تبریز را تصرف کرد؛ولی پس از چندی،قرا یوسفترکمان-که سلطان احمد را به قتل رسانده بود-ابراهیم را از تبریز بیرون
1) (1) .گلستان ارم،ص105-106.
رانده و بر شروان نیز سلطه یافت.او پس از گرفتن اموال بسیار از ابراهیم حکومت شروان را به خود او واگذار کرد.ابراهیم در سال 820 قمری/1418 میلادی درگذشت و پسرش«سلطان خلیل»در شروان به سلطنت نشست. (1)
سلطان خلیل از امیران مقتدر و بزرگ شروان به شمار میرود که مدت 53 سال حکومت کرد و اقدامات عمرانی بسیاری انجام داد.احداث کاروانسراها در راههای بازرگانی شروان و قفقاز،نوسازی حصار شهر،قلعه دربند،شماری از برجها،مساجد و نیز کاخ باشکوهی در باکو از جمله این اقدامات میباشد که آثار آنها تا قرن سیزده قمری باقی بود. (2)
درگیری شروانشاهان با فرمانروایان قرهقویونلو،همچنان ادامه یافت؛چنانکه اسکندر پسر قرا یوسف برای تصرف شروان به این سرزمین لشکرکشی کرد.سلطان خلیل شکست خورد،ولی با کمک تیموریان(شاهرخ میرزا)توانست قرهقویونلوها را از شروان بیرون راند.با مرگ سلطان خلیل،پسر او«فرخ یسار»در سال 862 قمری/1458 میلادی حکومت را در اختیار گرفت. (3)وقایع جدیدی در زمان فرخ یسار در منطقه شروان به وقوع پیوست که در نهایت به اشغال این منطقه به دست صفویان منجر شد.از نیمه قرن هشتم هجری با فعالیتهای«شیخ صفیالدین اردبیلی»و فرزند او«خواجه علی»،طریقت صفویه در منطقه آذربایجان و نواحی همجوارش مانند شروان،نفوذ معنوی بسیاری یافت.همزمان با به حکومت رسیدن فرخ یسار شروانشاه،رهبری طریقت صفویه نیز به«جنید»،نواده خواجه علی رسید که عنوان سلطان بر خود نهاد و نهضت با رهبری وی
وارد مرحله جدیدی از حیات خود شد که به تشکیل دولت منتهی گردید.جنید،مریدان خود را برای جهاد با کفار تشویق میکرد.این اقدامات او از جانب امارتهای نوپایی مانند حسنبیک آققویونلو مورد حمایت واقع شد و در نتیجه در سال 860 قمری/1456 میلادی با حمایت حسنبیک به سوی شروان،حرکت کرد تا با عبور از شروان،خود را به سرزمین چرکسها برساند.شروانشاه در کناره رودخانه کر و در نزدیکی طبرسران به مقابله با جنید برخاست که منجر به کشته شدن جنید و پراکنده شدن سپاهش گردید. (1)
«سلطان حیدر»،پسر و جانشین جنید،تحت حمایتهای حسنبیکآق قویونلو حملاتی نیز به نواحی غیرمسلماننشین داغستان و سرزمین چرکسها ترتیب داد که به ناچار برای این حملات باید از شروان عبور میکرد.سپاهیان او در سال 892 قمری/1489 میلادی،شهر شماخی مرکز شروان را مورد تاخت و تاز خود قرار دادند.بنابراین،فرخیسار شروانشاه از سلطان یعقوب آق قویونلو(دامادش)کمک خواست و به یاری او در سال 894 قمری/1491 میلادی،حیدر را شکست داد و به قتل رساند. (2)بدینترتیب،خطر مشایخ صفوی و مریدانشان برای شروانشاهان تا مدتی رفع شد.
پس از کشته شدن سلطان حیدر صفوی،فرزند او سلطان علی-که جانشین پدر شد-مورد بیمهری آق قویونلوها قرار گرفت و در درگیری با آنها در حدود
سال 899 قمری/1496 میلادی به قتل رسید.از آن پس،خاندان صفوی و فرزند خردسال سلطان حیدر،«اسماعیل میرزا»به گیلان گریخته و در حمایت یکی از امیران محلی-حاکم لاهیجان-به زندگی مخفیانه روی آوردند.شش سال بعد-زمانی که اسماعیل سیزده سال داشت-با کمک مریدانش دست به قیام زد و در طی چند سال،ایران و برخی سرزمینهای مجاور را تحت فرمان خویش درآورد و سرزمین شروان را تصرف کرد.
اسماعیل میرزای صفوی در سال 906 قمری/1501 میلادی به شماخی رسید و فرخیسار شروانشاه 27 هزار سپاهی را برای مقابله با او آماده کرد؛ولی از روبهرو شدن با سپاه صفوی هراسناک شده و به قلعه گلستان-از قلعههای مستحکم و معروف شروان-پناه برد.سپاهیان صفوی به نزدیکی قلعه گلستان رسیدند و فرخیسار در نبرد با آنان کشته شد.به دستور اسماعیل،جسد شروانشاه را در میدان شهر شماخی سوزاندند و عده زیادی از رجال و بزرگان شروان به قتل رسیدند. (1)
مورخان درباره علت اصلی شکست شروانیان نوشتهاند که در اثر بینظمی در فرماندهی سپاه،سربازان پیاده توسط سواران خودی لگدمال شدند و سپاهیان صفوی با استفاده از این فرصت،آنان را به هزیمت راندند. (2)ابراهیم شیخ شاه،پسر فرخیسار که از نبرد با صفویان جان به در برده بود،از طریق دریا به سمت گیلان گریخت و پنهان شد.او در آخرین سال عمر شاه اسماعیل-در آذربایجان-به نزد شاه اسماعیل آمد و با دادن هدایایی اظهار فرمانبرداری کرد و دخترش را نیز به
ازدواج او درآورد.شاه اسماعیل نیز حکومت شروان را مجدداً به وی واگذار کرد. (1)
اسماعیل میرزا پس از شکست شروانشاه به باکو حمله کرد و پس از تصرف قلعه،جواهرات سلطنتی و گنجینههای شروانیان را تصاحب کرده و میان قزلباشان تقسیم نمود.به دستور او و به انتقام از کشته شدن سلطان جنید و حیدر،استخوانهای سلطان خلیل و دیگر شاهان شروان را از گور درآورده و سوزاندند و بسیاری از بناها و مقابر شروانیان را ویران کردند. (2)اسماعیل میرزا پس از این فتح،رسماً خود را پادشاه شروان خواند.او مدتی دژ گلستان را-که هنوز تصرف نکرده بود-در محاصره گرفت،ولی گویا از حمله اساسی به آن بیم داشت.در نهایت با شنیدن خبر آمدن«الوند میرزای آققویونلو»به سوی شروان از محاصره قلعه عقب نشست و به مقابله با وی شتافت.او را در منطقه شرور شکست داد و بدین ترتیب،منطقه شروان و آذربایجان تحت فرمان اسماعیل صفوی درآمد. (3)
ابراهیم شیخ شاه،حاکم شروان،در اوایل سلطنت شاه طهماسب صفوی(930-984ق/1524-1577م)درگذشت و پسر او سلطان خلیل دوم به جای او امارت شروان را به دست گرفت.روابط او با صفویان خوب بود و با دختر شاه طهماسب ازدواج نمود.در همین زمان،دربند،تحت حاکمیت شخصی به نام«مظفرسلطان»از جانب صفویان بود.امرای شهر با مرگ سلطان خلیل دوم در شروان،برادرزاده خردسال او به نام«شاهرخ»را از امارت برداشتند و خود به دستدرازی به مال و ناموس مردم پرداختند؛به گونهای که شروانیان به شاه
طهماسب شکایت بردند.شاه،برادر خود«القاص میرزا»را با گروهی از امرای طایفه قاجار به تسخیر شروان فرستاد و آنان با تسخیر شماری از قلعههای منطقه،شورشیان را وادار به تسلیم کردند. (1)
شاهرخ شروانشاه،بعد از یکسال درگذشت و شاه صفویه،حکومت شروان را به برادرش القاص میرزا سپرد و این منطقه پس از چندی،صحنه نزاع القاص میرزا با شاه طهماسب شد.او در شروان با داعیه پادشاهی،به نام خود سکه زده و خطبه خواند،از این رو شاه طهماسب،کسانی را برای دستگیری وی روانه شروان ساخت،ولی القاص میرزا در سال954 قمری/1548 میلادی از راه داغستان و کریمه به عثمانی گریخت و به«سلطان سلیمان»قانونی پناهنده شد.از آن پس،شاه صفوی در سال 954 قمری/1548 میلادی،امارت شروان را به پسر دیگرش اسماعیل سپرد که چهارده سال سن داشت و یکی از امرای طایفه قاجار را در خدمت او گماشت. (2)
«برهان میرزا»نامیکه خود را از نسل شروانشاهان میدانست،در زمان امارت اسماعیل میرزا،با گرد آوردن سپاهی شورش کرد،اما این شورش از طرف اسماعیل میرزا دفع شد و برهان میرزا به عثمانی گریخت. (3)حکومت اسماعیل میرزا در این دیار تا سال 963 قمری/1559 میلادی ادامه یافت و شاه طهماسب در این سال او را به امارت خراسان گمارد.او پس از چندی دستگیر و در زندان قهقهه زندانی شد. (4)
شورشهای متعددی تا پایان حکومت شاه طهماسب در شروان روی داد که هدف آنها پایان دادن به سلطه قزلباشها و تجدید امارت شروانشاهان بر این منطقه بود.این شورشها به حمایت از برخی وابستگان و خویشاوندان شروانشاهان قبلی به نامهای برهان میرزا،«محراب میرزا»و«قربانعلی میرزا»انجام شد که توسط امرای قزلباش این منطقه سرکوب شدند.شاه طهماسب در همین زمان به تصرف مجدد شهر«شکی»و برخی از قلعههای این منطقه اقدام کرد؛چراکه یکی از وابستگان به خانواده شروانشاهی به نام«درویش محمدخان»در این منطقه طغیان کرده بود.در لشکرکشی صفویان به این منطقه،درویش محمدخان کشته شد و امرای محلی دیگر بهویژه و الی گرجی شهر«کاخت»اظهار فرمانبرداری کردند. (1)
شورشهای دیگری در سال 961 قمری/1554 میلادی،در شروان روی داد.سلطان عثمانی با قصد حمله به آذربایجان،«قاسم میرزا»نامی از شروانیان را به این منطقه فرستاد تا با تحریک مردم منطقه،شورشی علیه و الی صفوی شروان-«عبداللهخان اوستاجلو»-برپا کنند.شمار زیادی از شروانیان در این شورش شرکت کردند،ولی عبداللهخان اوستاجلو در جنگی سخت توانست آنان را شکست دهد (2)و اقتدار بیشتری در منطقه به دست آورد.او برای تنظیم بیشتر امور،در برقراری روابط تجاری گسترده بهویژه با دولتهای اروپایی توجه ویژه داشت؛چنانکه با حمایتهای او تجارتخانه انگلیسی ویکتوریا در شهر شماخی فعالیت میکرد و در همین راستا فرستادهای(ایلچی)به دربار تزار روسیه فرستاد.
عبداللهخان اوستاجلو در سال 973 هجری،پس از هفده سال امارت درگذشت و ولایت شروان به«ارسخان روملو»سپرده شد.
ارسخان تا زمان سلطان محمد خدابنده(985-996ق/1577-1588م)به همراه برخی دیگر از سران قزلباش و نیز برخی امیران گرجی در نواحی قفقاز و الی شروان بود.
اوضاع شروان در اوایل سلطنت محمد خدابنده با توجه به ضعف حکومت دگرگون شد.«ابوبکرمیرزا»فرزند برهان میرزا-که قبلاً از او یاد شد-با جلب حمایت سلطان مراد عثمانی،وی را به اقدام برای تسخیر شروان برانگیخت.بدینترتیب،عثمانیها در سال 986 قمری/1578 میلادی با سپاهی بزرگ،عازم قفقاز و آذربایجان شدند.سپاه عثمانی پس از تصرف ایروان،قراباغ و تفلیس،راهی شروان شدند و ارسخان که توان مقاومت در برابر آنها را در خود نمیدید،از شهر شماخی عقب نشست و عثمانیان پس از تصرف این شهر،آن را به ابوبکر میرزا واگذار کردند.ارسخان پس از گردآوری نیرو به مقابله با سپاه عثمانی رفت،ولی چون عثمانیها از پشتیبانی تاتارهای کریمه نیز برخوردار بودند،سپاه صفوی را شکست داده و ارسخان و شماری از امرای وی را به قتل رساندند.با رسیدن این اخبار به دربار صفوی،«حمزه میرزا»ولیعهد و«میرزا سلمان»وزیر با سپاهیان صفوی عازم منطقه شدند.عثمانیان و تاتارها در نبردهای متعدد شکست خوردند و«عادل گرای»،خان تاتارها به اسارت ایرانیان درآمد و شروان و شهر شماخی بازپس گرفته شد. (1)
ولی ناآرامیدر این منطقه همچنان ادامه داشت که یکی از عوامل آن در این
1) (1) .همان،ص599.
دوره،تجاوز و تعدی خانهای تاتار کریمه بود.جنگهای متعددی تا پایان حکومت محمد خدابنده میان صفویان،تاتارها و عثمانیان در منطقه اتفاق افتاد و شهرها و نواحی شروان و قفقاز،پیوسته میان این سه رقیب قدرتمند دست به دست میشد و در نهایت،«فرهادپاشا»سردار بزرگ عثمانی در حدود سال 996 قمری/1589 میلادی بر این مناطق استیلا یافت.نواحی دیگر قفقاز مانند گرجستان نیز وضعیتی مشابه داشته،درگیر نزاع خانوادگی بر سر قدرت بودند. (1)طبیعتاً درگیریها و نبردهای متعدد،خرابی و ویرانیهای فراوانی را برای منطقه به همراه و خسارات بسیاری به جای گذاشت.
زمانی که شاه عباس به سلطنت رسید،اوضاع داخلی ایران به سبب رویدادهای عهد سلطان محمد خدابنده به شدت آشفته بود و علاوه بر آن،ازبکان از شرق و عثمانیان از غرب،مملکت را مورد تاخت و تاز و تهاجم خود قرار داده بودند.از این رو،شاه عباس برای آنکه بتواند با خاطری آسوده از جانب دشمنان خارجی خود به ساماندهی اوضاع داخلی بپردازد،پیمان صلحی با دولت عثمانی در سال 999 قمری/1592 میلادی بست.ایران در این قرارداد،امتیازات فراوانی به عثمانی داد که از جمله آنها واگذاری مناطق قفقاز بود.بر این اساس،علاوه بر آذربایجان و مناطقی از کردستان ایران،شروان،گرجستان و قراباغ به عثمانیها واگذار شد (2)و به مدت حدود چهارده سال تحت حاکمیت دولت آنها قرار داشت.
شاه عباس در سال 1012 قمری/1604 میلادی پس از سامان دادن به اوضاع داخلی و امن کردن مرزهای شرقی به فکر باز پس گرفتن سرزمینهایی افتاد که به سلطان عثمانی واگذار کرده بود.از این رو در این سال با حمله به آذربایجان،تبریز را تصرف کرد و از آنجا راهی مناطق قفقاز گردید.او نخست متوجه ایروان و نخجوان شد و نخجوان و توابعش را بدون درگیری و خونریزی تحت تصرف درآورد.نیروهای عثمانی به سمت ایروان-که از قلعههای مستحکم و قدرتمندی برخوردار بود-عقب نشستند.سپاهیان ایران پس از ساختن چند توپ بزرگ در همین منطقه،برخی از قلعههای مذکور را فتح کردند و در نهایت در همین سال-1012 قمری/1604 میلادی-کل نواحی اشغال شده ایران از سلطه عثمانیها خارج شد.این پیروزیها موجب شد که امرای گرجستان-الکساندرخان امیر گرجستان کاختی،و گرگینخان امیر گرجستان کارتلی-فرمانبرداری خود را از شاه صفوی اعلام کنند. (1)
شاه عباس در سال 1015 قمری/1607 میلادی،پس از شکست«چغال اوغلی»،سردار معروف عثمانی در آذربایجان،عازم تسخیر قلعه گنجه شد.مردم شهر به پیغام او مبنی بر تسلیم و واگذاری شهر پاسخ مثبت ندادند.بنابراین،سپاه صفوی پس از سه ماه محاصره،قلعه گنجه را گشودند. (2)شاه عباس به گفته«باکیخانوف»،مکان شهر گنجه را تغییر داد و در یک فرسخ بالاتر-در محل فعلی-آن را دوباره بنا نهاد و در طراحی شهر و مسجد آن از«بهاءالدین عاملی»کمک گرفت. (3)
شاه عباس تا پایان سال 1016 قمری/1608 میلادی،شهرهای باکو،دربند و شماخی-مرکز شروان-را گرفت و«احمد پاشا بیگلربیگی»شروان از جانب سلطان عثمانی را دستگیر کرد.شمار زیادی از بزرگان و مردم شهر در تسخیر شماخی کشته شدند و غنایم بسیاری نیز به دست آمد (1)و شاه صفوی،امارت شماخی و شروان را نخست به«ذوالفقارخان قرامانلو»و سپس به«یوسفخان میرشکار»سپرد (2)و پس از استیلای کامل بر شروان،نواحی دیگر قفقاز مانند«شابران»و طبرسران نیز به تدریج تحت فرمان صفویان درآمدند.
شاه عباس در سال 1022 قمری/1614 میلادی نیز برای مطیع ساختن خانهای گرجستان به این مناطق لشکرکشی کرد. (3)در سال 1025 قمری/1617 میلادی،عثمانیان تلاش کردند که ایروان را دوباره تصرف کنند،اما لشکرکشی آنها بینتیجه ماند؛زیرا پیشتر«الله وردیخان»سردار ایرانی نواحی میان ایروان تا مرز عثمانی را کاملاً ویران ساخته بود. (4)
مناطق شمالی قفقاز یعنی داغستان فعلی،در ایام صفوی،تحت فرمان امیرانی از طوایف ترک و مغولی بهویژه از طایفه قموق اداره میشد که لقب«شامخال»داشتند و از مشهورترین آنها«سلطان احمد اوسمی بن حسن علی اوسمی»بود که کارهای بزرگی در داغستان انجام داد.قلمرو حکمرانی شامخالها از شمال به
سرحدات روس،از جنوب به رود ترک،از شرق به دریای خزر از و از غرب به سرزمین چرکسها و آوارها-در مجاورت دریای سیاه-منتهی میشد.همسایگی آنها با روسیه،گاه مشکلاتی برایشان به همراه داشت؛بهویژه در اواخر قرن 10 قمری/16 میلادی و اوایل قرن 11 قمری/17 میلادی که همزمان با حکمرانی چند تن از پادشاهان مقتدر روس بود. (1)
شامخال داغستان،خان محمد اوسمی،پسر سلطان احمد-که از 996 قمری/1588 میلادی امارت یافته بود-در سال1002 قمری/1594 میلادی،با کمک طوایف چرکس و قموق به مقابله با پادشاه روس«فئودور کدونوف»،پسر«ایوان مخوف»رفت که قصد پیشروی به سمت داغستان را داشت.اندکی بعد،زمانی که«بوریس»پسر فئودور به پادشاهی رسید،با ساخت و ترمیم قلعههایی در مرز داغستان،زمینه را برای حمله به این سرزمین فراهم کرد؛اما امرای داغستانی در سال 1012 قمری/1604 میلادی با حمله به این نواحی،قلعههای روسها را منهدم کردند. (2)شامخالهای داغستان از همین زمان-یعنی عهد شاه عباس اول-تا حدی تحت تابعیت ایران در آمدند و در زمان شاه صفی(1038-1052ق/1629-1643م)حکمرانی«سرخای میرزای شامخال»از طایفه قموق مورد تأئید شاه صفوی قرار گرفت؛چنانکه«میکائیل»،پادشاه روس نیز آن را پذیرا شد؛در حالی که عثمانیها از شامخالی«رستمخان اوسمی»حمایت میکردند. (3)
در نیمه دوم قرن 11 قمری/17 میلادی،همزمان با سلطنت شاه صفی و شاه
عباس دوم(1052-1077ق/1643-1667م)ایران در آرامش بهسر میبرد و واقعه مهمی روی نداد؛جز اینکه شاهعباس برای مطیع کردن گرجستان به این ناحیه لشکر کشید.از اوایل سده دوازدهم هجری،اوضاع قفقاز دگرگون شد که تا حد زیادی تحت تأثیر ضعف حکومت صفوی بود.در این زمان،میان امیران محلی اختلاف افتاد و به تدریج،«خاندان اوسمی»نفوذ و قدرت بیشتری یافتند و در آن میان یکی از افراد این خاندان به نام«احمدخان اوسمی»با از میان برداشتن رقیبانش و حمایت شاه سلطان حسین صفوی در سال 1120 قمری/1709 میلادی،امور این نواحی را در اختیار گرفت.او برای بسط قدرت خود به طبرسران حمله کرده و آن را از محمد معصومخان گرفت و سپس راهی شهرهای دیگر منطقه از جمله«شابران»شد و با بخشیدن اموال به رؤسای طوایف قموق(که پیشتر مقام شامخالی در اعضای این طایفه بود)از جمله«سرخایخان لزگی»و دیگر طوایف،آنها را با خود همداستان کرد و-چون خودش سنی مذهب بود-با تحریک سنیان منطقه و همکاری یکی از عالمان معتبر ایشان به نام«حاجی داوود»،درگیریهای سیاسی در منطقه را به نزاعهای مذهبی تبدیل کرد که کشتارهای فراوانی را در نواحی شیعهنشین شروان به همراه داشت. (1)
احمدخان اوسمی،پس از تسلط بر شهرهای کوچک منطقه،برای حمله به شروان تدارک دید.کشته شدن حسن علیخان بیگلربیگی شماخی به دست گروهی از اشرار،تصرف شهر را به دست سپاهیان احمدخان در سال 1124 قمری/1713 میلادی آسان کرد و با ورود جماعت سنیان متعصب،گروه زیادی از شیعیان در این شهر به قتل رسیدند.پس از سلطه احمدخان اوسمی بر منطقه
1) (1) .همان،ص 146-148.
شروان،سرخایخان لزگی و حاجی داوود مذکور به دربار عثمانی رفته و اظهار تابعیت از این دولت نمودند و به دنبال آن با کمک عثمانیها ولایات ایروان،گنجه وگرجستان را تسخیر کردند.احمدخان برای مقابله با عثمانیان و به دریافت کمک نظامیاز صفویان،دوستی و وفاداری خود را با ارسال پیامی برای شاه ایران ابراز داشت؛ولی دولت صفوی که گرفتار سستی و رخوت داخلی و درگیر مشکلات قندهار و افغانها بود توان کمک رساندن به قفقاز را نداشت و به این ترتیب،عثمانیان بر نواحی جنوبی قفقاز سلطه یافتند و پس از چندی،همزمان با حمله محمود افغان به ایران،آذربایجان را نیز تصرف کردند. (1)
دولت قدرتمند دیگری،یعنی روسیه در کنار دولتهای اسلامی منطقه،چشم طمع به قفقاز دوخته بود.پادشاهی روسیه در این زمان در دست پترکبیر بود که اندیشه دستیابی به دریای گرم جنوب را در سر میپروراند و حوادث سیاسی منطقه،بهانهای برای حمله او به منطقه را فراهم ساخت.شماری از تاجران روسی به هنگام تسخیر شهر شماخی،به دست امیران تحت فرمان احمدخان اوسمی،کشته شده و اموالشان غارت شده بود و پادشاه روسیه ادعای خونخواهی و اعاده حق روسیه را مطرح کرد.او در سال 1134 قمری/1722 میلادی با لشکر خود به حاجیترخان آمد و برخی از امیران محلی مانند عادلگرای خان شمخال،سلطان محمود و امیر یخسای نزد او آمده و اظهار انقیاد نمودند.نیروهای روسی به تدریج از طریق دریا و خشکی وارد منطقه شدند و لشکرکشی بزرگ روسها به سوی دربند آغاز شد.مقاومتهای مردمی و برخی امیران محلی،مانع پیشروی قوای روس نشد و شهر دربند در سال 1135 قمری/1721 میلادی به اشغال آنها
1) (1) .همان،ص148 و 149.
درآمد. (1)روسها در ادامه پیشروی خود در همین سال از طریق دریا،بندر باکو رامورد حمله قرار داده و پس از جنگی سخت،آن را تصرف کردند و سپسکشتیهای آنها به سواحل گیلان رفته و سربازان روس را در این ناحیه پیاده کردند. (2)
حوادثی که در ایران،همزمان با یورش روسها به قفقاز اتفاق افتاد،آنان را در سلطهافکنی بر این منطقه استوارتر کرد.طهماسب میرزا،پسر شاه سلطان حسین با فرار از اصفهان-که در محاصره محمود افغان بود-خود را در قزوین شاه خواند و درصد برآمد که موقعیت خود را با جمع آوری سپاه و استمداد از دیگران تثبیت کند.از این رو«اسماعیل بیک»،نماینده وی در سنپطرزبورگ در گفتوگو با روسها اعلام داشت که در قبال حمایت روسیه از طهماسب میرزا،نواحی قفقاز به روسیه واگذار شود.
ورود روسها به قفقاز که قصد استیلای بر شروان را نیز در سر داشتند،موجب نگرانی عثمانی شد و درصدد مقابله برآمد؛ولی وزیر اعظم عثمانی که تمایلی به جنگ با روسیه نداشت،مقدمات مصالحه با امپراتور روسیه را فراهم کرد.بدین ترتیب در سال 1137 قمری/1725 میلادی،میان پترکبیر و سلطان احمدخان عثمانی،پیمان صلحی منعقد شد که بر اساس آن،نواحی قفقاز بین روسیه و عثمانی تقسیم شد و ممالک تصرف شده از ایران توسط هر یک از دو دولت به آنها تعلق میگرفت؛یعنی نواحی داغستان،دربند و باکو به انضمام گیلان،مازندران و استرآباد،سهم روسیه،و ارمنستان،گرجستان و شروان سهم عثمانی میشد. (3)
با سقوط دولت صفوی در اصفهان به دست محمودخان قلزایی،طهماسب میرزا که از این مهلکه جان به در برده بود،تلاش کرد که با جلب حمایت امرای قزلباش،پادشاهی صفوی را دوباره رونق بخشد.تنها کسی که در این میان به کمک او برآمد،«نادرقلی»از طایفه افشار بود که در حوالی شمال خراسان استقرار داشتند.نادرقلی افشار پس از تدارک و تجهیز نیروی کافی،کار افغانها در ایران یکسره کرده و به سراغ عثمانیان رفت که آذربایجان را در اشغال خود داشتند.او در سال 1143 قمری/1731 میلادی با شکستدادن سردار عثمانی در آذربایجان،تبریز را بازپس گرفت؛ولی برای رفع قائله خراسان،ناچار به آن سو لشکر برد. (1)
طهماسب میرزا در همین زمان به منظور کسب افتخاری برای خود به عنوان پادشاه ایران،عازم تصرف نخجوان و ایروان شد؛ولی در مواجهه با قوای عثمانی،ناچار به عقبنشینی گردید و به مصالحهای تن در داد که طبق آن،نواحی شمالی رود ارس به عثمانیها تعلق میگرفت. (2)
در سال 1145 قمری/1733 میلادی نادر به نیابت سلطنت تعیین گردید و از آن پس با اختیارات تام به دفع دشمنان خارجی پرداخت.او در سال 1146 قمری/1734 میلادی با شکست عثمانیها و انعقاد قراردادی با آنها،نواحی اشغال شده توسط عثمانیها در ده سال اخیر-که مشتمل بر شروان،ارمنستان و گرجستان میشد-را به ایران بازگرداند. (3)تعلل ترکها در اجرای مفاد قرارداد
بغداد تا سال 1147 قمری/1735 میلادی،موجب شد که نادر به قصد آزادسازی مناطق اشغالی عازم قفقاز شود.او تا کنار رود کر(کور)پیش رفت و خان شروان متواری شد و شهر به تصرف ایرانیان درآمد.دستهای از قوای ایران در گرجستان تفلیس را تصرف کرده و با کمک روسها،گنجه را به محاصره درآوردند.نبرد اساسی در سال 1148 قمری/1736 میلادی در«دشت بغارود»و در محل«آق تپه»رخ داد.سپاه بزرگ عثمانی،شکست سختی را متحمل گردیده و سرداران عثمانی کشته شدند.بدین ترتیب،گنجه و به دنبال آن«قارص»و ایروان به دست نادر مسخر شدند و تا اواخر سال 1148 قمری/1736 میلادی،سراسر قفقاز(جنوبی)از زیر سلطه عثمانی خارج و به تحت فرمان دولت ایران درآمد.با استرداد باکو و دربند به وسیله روسها،اوضاع منطقه به وضع خود در سال 1134 قمری/1732 میلادی درآمد (1)و این مقدمهای برای لشکرکشی بعدی نادر به داغستان(قفقاز شمالی)بود.
نادر در سال 1154 قمری/1742 میلادی به داغستان لشکر برد و مقصودش از این کار،انتقامگیری از مردم این ناحیه بود-که در هنگام حمله او به هند-برادرش«ابراهیمخان ظهیرالدوله»را کشته و غارتگریهایی در قفقاز انجام داده بودند.ورود او به داغستان و غازی قموق،موجب هراس طوایف لزگی شد؛چنانکه نخست تصمیم داشتند تسلیم شوند،ولی چون از نیت نادر دایر بر کوچانیدن آنها به خراسان آگاه شدند،به مقاومت پرداختند.نادر مدت یک سال و نیم در داغستان ماند،ولی نتیجهای قطعی به دست نیاورد؛زیرا منطقه کوهستانی
1) (1) .گلستان ارم،ص 165-167؛حسینی فسای،فارسنامه ناصری،ص179 و تاریخ تحولات...افشاریه،ص35.
بود و مردم محلی و بومی از شرکت در جنگی رو در رو با سپاهیان نادر که موجب نابودی آنها میشد،پرهیز میکردند.اردوی نادر در سال 1156 قمری/1744 میلادی قفقاز را ترک کرد. (1)
نادر در مدت توقف در قفقاز سعی کرد که با کمک انگلیسیها در دریای مازندران ناوگان دریایی به وجود آورد که هم برای ارتش وی آذوقه حمل کند و هم به انحصار نیروی دریای روسیه پایان دهد که تا حدی نیز موفق شد. (2)
در سال 1156 قمری/1744 میلادی،پس از خروج سپاه نادر از قفقاز،محمد پسر سرخایخان لزگی با همراهی جوانی که خود را«سام میرزا»پسر شاه سلطان حسین مینامید،با کشتن حاکم شروان شورش کرد.این آشوب،نخست به وسیله ابراهیمخان،برادرزاده نادر،و سپس با مداخله نصرالله میرزا،فرزند نادر،خاتمه یافت و محمد لزگی کشته شد و سام میرزا به گرجستان گریخت.این امر موجب لشکرکشی دیگر نادر به قفقاز و گرجستان در سال 1157 قمری/1745 میلادی شد.او نخست برای تنبیه امیران گرجی و پاشای قارص که به سام میرزا پناه داده و خود بنای سرکشی گذاشته بودند،قارص را محاصره کرد،ولی به سبب سرمای زمستان به بردعه عقب نشست و بیدرنگ به سرکوب لزگیها رفت و سران لزگی که غافلگیر شده بودند،ناچار به تسلیم شدند. (3)
اوضاع سیاسی قفقاز نیز پس از مرگ نادر در سال 1160 قمری/1748 میلادی به تدریج دگرگون شد و با توجه به درگیریهای داخلی جانشینان نادر،برخی
امیران محلی که به طور عمده از سران سپاه نادری بودند،در ولایات خود ادعای استقلال کردند و یا مردم برخی شهرها افرادی را به امارت برگزیدند.بدینترتیب،حسینقلیخان در«قبه»و«سالیان»،«محمد حسن بیک قورچی»در دربند،«حاجی محمدعلی زرنوایی»،در شماخی،«حاجی چلبی نخوی»در شکی،فرزندان عسکر بیک(از طایفه خان چوپانی)در شروان و«پناه بیک جوانشیر»در قراباغ حکومت را به دست گرفتند و همچنین«شاهوردیخان زیاد اوغلی»در گنجه،«محمدخان»پسر سرخایخان در غازی قموق،«امیرحمزه»نواده احمدخان اوسمی در قیناق،«مرتضی علی بن محمد معصوم»در طبرسران و«خاص فولادخان شامخال»در داغستان فرمانروایی داشتند. (1)این وضعیت جوی نا آرام را پدید آورد که در آن،امیران محلی مذکور برای مطیع و منقاد ساختن همسایگان خود به جنگ و نزاع با یکدیگر پرداختند.این درگیریها تا سال 1175 قمری/1762 میلادی ادامه داشت و حتی در این سال،یکی از سرداران قدیمی نادر(فتح علی خان)با داعیه سلطنت در آذربایجان،قیام کرده و عازم گنجه و قراباغ شد،ولی از سپاه«کریمخان زند»در آذربایجان شکست خورد و پس از مدتی اسارت در شیراز درگذشت. (2)
در میان کشمکشهای محلی در قفقاز،فتح علیخان فرزند حسین علیخان،امیر منطقه قبه و سالیان،کارش بالا گرفت.او طی سه دهه(1170-1200ق)جنگ و نبردهای متعدد و پیوسته،توانست همه امیران قفقاز را مطیع خویش کند
و فرمانروایی خویش را بر این منطقه مسجل سازد.سپس او با اندیشه بسط فرمانروایی خود به اردبیل لشکر برد و آن را نیز تصرف کرد.او به منظور تصرف آذربایجان و ایران،با و الی گرجستان-آراکلیخان-وارد مذاکره شد و برای تجهیز سپاه خود،قصد داشت که از روسیه نیز استمداد کند؛ولی در سال 1203 قمری/1789 میلادی در سن54 سالگی بر اثر بیماری درگذشت و پسرش احمدخان به جای او نشست. (1)
با مرگ فتحعلیخان مذکور،بار دیگر اوضاع قفقاز آشفته شد و انسجام سیاسی به دست آمده،از دست رفت.در این میان،یکی از امیران قفقازی به نام«محمدحسن خان»-فرزند حسین خان،حاکم قدیم شکی-که در نبرد با فتح علیخان شکست خورده و تابعیت او را پذیرفته بود،بنای مخالفت نهاد.او تلاش بسیاری کرد که حکومت را به دست گیرد،اما موفقیت چندانی به دست نیاورد.محمد حسنخان به این منظور،با امیران محلی دیگر طرح دوستی و اتحاد میریخت و حتی با قدرت یافتن آغامحمدخان قاجار در ایران،خود را به او نزدیک کرد،اما خان قاجار که امیری جاه طلب و با نفوذی مانند او را برنمیتابید،دستور قتل وی را داده و خاندانش را نیز قتل عام کرد. (2)
آغامحمدخان در سال 1209 قمری/1795 میلادی،پس از بسط سلطه خویش در ایران،عازم تسخیر قراباغ شد که سرزمین اجدادی وی محسوب میشد.با تصرف قراباغ،حکام شروان،باکو،شکی،قبه و دربند با ارسال هدایایی،فرمانبرداری خود از خان قاجار را اعلام کردند.در همین ایام بود که
محمدحسنخان مذکور و خانوادهاش قتل عام شدند.یک ماه بعد،آغامحمدخان عازم گرجستان شد و در تفلیس به کشتار وحشتناک گرجیان و غارت شهر مبادرت نمود. (1)این اقدام خان قاجار،بهانهای به دست روسها داد تا به قفقاز حمله کنند.هجوم سپاهیان روس در سال 1210 قمری/1796 میلادی و در زمان سلطنت«ملکه کاترینای دوم»آغاز شد.روسها نخست قبه و دربند را تصرف کردند و«شیخ علیخان»،حاکم این منطقه،پس از مقاومت جدی ناچار به فرار شد.او پس از آن نیز تلاش بسیاری کرد تا با مهاجمان روس مقابله کند،ولی به دلیل نداشتن نیروی کافی و حمایت نظامی توفیقی نیافت.روسها پس از اشغال دربند و قبه به سمت باکو،شروان،شکی و قراباغ حرکت کردند،ولی در این مناطق با مقاومتی روبهرو نشده و حکام محلی با استقبال از سپاه روس،شهرها را واگذار میکردند.تنها،خبر مرگ ملکه کاترینا در سال 1211 قمری/1797 میلادی،لشکرکشی روسیه به سمت ایران را متوقف کرد. (2)
پیشروی روسها در دشتهای قبچاق و قفقاز از زمانی آغاز شد که خانهای مغولی این سرزمینها،قدرت خود را از دست دادند و روسها که تابع آنها بودند،به استقلال سیاسی رسیدند.
نیروهای ایوان مخوف،فرمانروای روسیه که اینک دستنشانده مغولها به
شمار نمیرفت،در سال 959 قمری/1552 میلادی شهر سرای،پایتخت اردوی زرین را اشغال کرده و به فرمانروایی آنان بر این ناحیه خاتمه دادند و بازماندگان خانهای اردوی زرین به بخارا مهاجرت کردند. (1)از آن پس،سرزمینهای اردوی زرین به تدریج و در طی نبردهای خونین به تصرف روسها درآمد و با عنوان پادشاهی غازان،جزئی از قلمرو روسیه گردید.روسها به منظور سلطه کامل بر منطقه،به اخراج مغولها،اسکان روسها،مسیحی کردن مسلمانان و نیز ترویج فرهنگ خودشان مبادرت کردند. (2)
آنان در اوایل قرن12 قمری/18 میلادی در قفقاز نفوذ کردند و در سال 1034 قمری/1723 میلادی،شمال داغستان را از صفویان گرفتند و در سال 1148 قمری/1804 میلادی،گرجستان را تصرف کردند. (3)سیاستهای استعماری دولتهای قدرتمند اروپایی از این زمان گسترش یافت و آنان را به نزاع در سرزمینهای آسیایی کشاند.سرزمین پهناور و پرنعمت هندوستان در این میان توجه سه دولت استعماری انگلستان،فرانسه و روسیه را به خود جلب کرد.روسها در این زمینه،رقیب جدی برای انگلیسیها محسوب میشدند،زیرا از نظر جغرافیایی به هند نزدیکتر بودند.آنها پیشروی خود را به سمت جنوب برای دستیابی به نواحی گرمسیر و نیز دریایهای جنوب،از زمان پتر کبیر در قرن11 قمری/17 میلادی شروع کرده بودند؛اما برای این منظور میبایست از ایران گذشته و یا آن را تحت سلطه خود درآورند که نواحی گسترهای در قفقاز را نیز تحت حاکمیت خود داشت.
البته تحولات سیاسی منطقه قفقاز و اقدامات برخی حکومتهای محلی نیز در تشویق روسها به پیشروی به این منطقه مؤثر بود که یکی از این اقدامات از جانب پادشاه گرجستان بود.گرجستان از قدیم جزئی از حکومت ایران و تا اواخر حاکمیت صفویان،نیمهمستقل ولی خراجگذار این دولت بود.اما با انقراض صفویان و آغاز جنگ قدرت میان خاندان زند و قاجار،گرجیهای ناراضی از حکام محلی و دولت ایران،با توجه به هممذهب بودن با روسها و تمایل آنها در گسترش به سمت جنوب،به روسها اظهار تمایل کردند و شخصی به نام«هراکلیوس»به عنوان همپیمان با روسیه،حکومت گرجستان را به دست گرفت و از پرداخت مالیات به پادشاه ایران-آغا محمدخان قاجار-خودداری نمود.هراکلیوس در پاسخ به درخواست آغا محمدخان مبنی بر اطاعت از حکومت ایران،اظهار داشت که کسی جز دولت روسیه را نمیشناسد.شاه قاجار با حمله به گرجستان و قتل عام و اسارت شمار زیادی از گرجیان،آرامش را به ناحیه بازگرداند،اما خودش یک سال بعد در 1211 قمری/1797 میلادی به دست بعضی از سربازانش به قتل رسیده و برادرزادهاش«باباخان»معروف به فتحعلی شاه به سلطنت نشست. (1)
پس از مرگ آغا محمد خان،روسیه فرصت مناسبی برای بازپسگیری گرجستان به دست آورد و تزار جدید روسیه،«الکساندر پاواویچ»-که بعد از کشته شدن پدرش«پل اول»حکومت را به دست گرفت-به این کار اقدام نمود.او سپاه بزرگی را به سرداری«سیسیانوف»به گرجستان فرستاد که موفق شد بر گرجستان استیلا یابد.«سیسیانوف»مدت چهار سال تا اوایل سال 1218
1) (1) .اقبال آشتیانی،تاریخ مفصل ایران،ص79.
قمری/1804 میلادی از جانب دولت روسیه بر گرجستان حکومت کرد و چون شاه ایران به سبب درگیرهای داخلی برای تثبیت حکومت خود،نتوانست در قبال اشغالگری روسها واکنشی نشان دهد،سیسیانوف به فکر حمله و تصرف دیگر نواحی قفقاز افتاد. (1)
سپاه روسیه در همین سال عازم تصرف گنجه،مهمترین شهر منطقه شد و حاکم-«جوادخان قاجار»-و مدافعان شهر را غافلگیر کرد.شهر پس از یک ماه مقاومت به تسخیر روسها درآمد و سپاهیان تزاری به قتل عام مسلمانان شهر پرداختند و در عین حال با تحریک حاکم ایروان-محمدخان-او را بر علیه دولت ایران برانگیختند.سپاه ایران،در سال 1219 قمری/1805 میلادی به سرداری«عباس میرزا»،ولیعهد و فرمانده کل نیروهای نظامی ایران برای مقابله با روسها راهی منطقه شد و بدینترتیب،جنگی آغاز شد که مدت ده سال طول کشید.دو سپاه در حوالی ایروان روبهرو شدند و سپاهیان تزاری غافلگیر شده و پس از سه روز با تلفات فراوانی شکست خوردند.ایرانیان خوشحال از پیروزی،به جای تعقیب دشمن به جشن و شادمانی پرداختند،ولی مورد شبیخون دشمن واقع شده و شکست خوردند؛به گونهای که ناچار به عقبنشینی شده و شهر را به روسها واگذار کردند.با رسیدن نیروی کمکی برای عباس میرزا،نبرد سختی میان ایرانیان و روسها آغاز شد که در نهایت به شکست روسها انجامید.روسها با بر جا گذاشتن تلفات و تجهیزات فراوان عقبنشینی کردند،ولی به دلیل فرارسیدن زمستان در منطقه باقی ماندند.عباس میرزا از تعقیب دشمن و پیشروی تا تفلیس مرکز گرجستان دست کشید؛در حالی که سیسیانوف و
1) (1) .ناسخ التواریخ،ج1،ص123.
روسها در همین زمان،فعالیت گستردهای را برای تحریک و اغوای دیگر حکام محلی علیه ایران ترتیب دادند.با این اقدامات روسها،شهرهای ایروان،شوشا و منطقه قره باغ را یک سال بعد از تسلط سپاه ایران بر آنها،بدون جنگ و خونریزی تحت سلطه درآوردند. (1)
روسها همزمان با اقداماتشان در قفقاز برای تحت فشار قرار دادن دولت ایران،اقدام به تهاجم دریایی کردند و با پیادهکردن نیرو در سواحل گیلان،به سوی رشت حرکت کردند،ولی پس از درگیری با مدافعان محلی،مجبور به عقبنشینی شدند.کشتیهای روسی پس از شکست در گیلان،متوجه بندر باکو شدند و شهر را زیر آتش توپخانه گرفتند.سسیسیانوف،فرمانده نیروهای زمینی روسیه در همین زمان با سپاهیان خود باکو را محاصره نمود و سعی کرد که حاکم شهر،«حسین قلیخان»را وادار به تسلیم کند.حاکم باکو پیشنهاد مذاکره را پذیرفت و او را به شهر فراخواند،ولی در فرصت مناسب و با برنامه قبلی،فرمانده روس را به قتل رساند.سربازان روس در پشت دیوارهای باکو که فرمانده خود را از دست داده بودند،مورد حمله سپاهیان ایران-که به تازگی برای کمک به مردم باکو آمده بودند-قرار گرفتند.روسها بار دیگر با تحمل شکستی سخت،متواری شدند. (2)
شاه ایران با عقبنشینی روسها به خیال اینکه کار روسها به پایان رسیده است،به عباس میرزا دستور بازگشت داد.عباس میرزا که از خطر روسها آگاهی داشت،از شاه درخواست کرد که سپاهیان ایران در آذربایجان و قفقاز باقی بمانند
تا در صورت بازگشت روسها با آنان مقابله کنند؛ولی شاه درخواست او را نپذیرفت و عباس میرزا و سپاهیانش،منطقه را تخلیه کردند.با خروج نیروهای ایران از منطقه،فعالیت روسها از سرگرفته شد.ولی اینبار با کمک عوامل نفوذی و جاسوسان خود،زمینه مناسب برای سلطه خود را فراهم ساختند.فرماندهی روسیه با کمک ارمنیان داخل شهر باکو و اعزام ارامنه دیگر به عنوان میهمان در خانه ارمنیان محلی،شورشی داخلی را در باکو تدارک دیدند.حاکم شهر-حسین قلیخان-با همه شجاعت و رشادتش،فقط توانست خانواده خود را نجات دهد و از شهر خارج شود.بدینترتیب،شهر باکو بدون هجوم روسیه و فقط با حیله و اختلافافکنی به تصرف روسها درآمد. (1)
شهر دربند نیز در یک اقدام مشابه تصرف شد.جاسوسهای روس در قالب گروههای مطرب و آوازهخوان،وارد دستگاه حکومت دربند شدند و پس از آشنایی کامل با اوضاع شهر،اطلاعات لازم را در اختیار فرماندهان خود قرار دادند و سپاه روسیه در یک فرصت مناسب،شهر را به تصرف خود درآورد.حاکم دربند-شیخ علیخان-که حاضر به همکاری با روسها نشد،دستگیر و به مسکو اعزام شد. (2)پس از آن به دلیل نبود نیروی مدافع در منطقه و خالیبودن منطقه از ارتش ایران،روسها شهرهای شیروان و سالیان را نیز تصرف کردند.تجاوزات روسها تا بهار سال 1223 قمری/1809 میلادی به ایروان نیز سرایت کرد؛به طوری که فرماندار ایروان در نامه به عباس میرزا نوشت که قادر به حفظ
شهر نیست.وقتی این نامه به دست نایبالسلطنه رسید که شهر سقوط کرده بود.شهرهای دربند،باکو،شیروان،سالیان و شوش تا این زمان از دست رفت و به تصرف روسها درآمد. (1)
این شکستها سبب شد که رجال ایران و بهویژه نایبالسلطنه برای مقابله با روسها به فکر کمکگرفتن از یک کشور قدرتمند دیگر شوند.عباس میرزا معتقد بود که قوای ایران باید متحول شود و مانند ارتشهای اروپایی آموزش ببیند تا بتواند جلوی پیشرفت روسیه را بگیرد.به این منظور،دولت ایران با کشور فرانسه-ناپلئون بناپارت-قراردادی منعقد کرد که به عهدنامه«فینکنشتاین»(نام محلی در لهستان)مشهور است.فرانسویان در قبال کمک به ایرانیان در مقابله با انگلیسیها متعهد شدند که برای آموزش ارتش ایران و تجهیز آن اقدام کنند و نیز روسیه را به تخلیه سرزمینهای اشغالی وادار نمایند؛اما آنها به تعهدات خود در قبال درگیریهای ایران و روسیه عمل نکردند و در سال 1186خورشیدی/1222 قمری/1807 میلادی،عهد نامه صلح«تیلیست»را با روسها منعقد کردند و نقش همپیمان خود،ایران را در مقابل روسیه در نظر نگرفتند. (2)
پس از برقراری صلح میان روسیه و فرانسه،ناگهان حمله روسها آغاز شد.آنها شهرهای خالی را به سرعت پشت سر گذاشته و به ایروان رسیدند و در این شهر با نخستین خط دفاعی ایرانیها روبهرو شدند؛اما پس از یک نبرد سخت و با تحمل 2500 کشته،عقبنشینی کردند.روسها در نخجوان نیز با مقاومت
جدی روبهرو شده و عقبنشینی کردند و با آمدن قوای کمکی ایران،تلفات بیشتری را متحمل شدند. (1)
علمای ایران مانند«ملا احمد نراقی»و«ملا علیاکبراصفهانی»به دنبال این اقدامات،فتوایی مبنی بر دفاع از کشور دادند که موجب بسیج مردم برای نبرد با روسها شد.نیروهای ایران به فرماندهی عباس میرزا نایب السلطنه در جبهههای ایروان،نخجوان و گنجه،روسها را شکست دادند و فرماندهان روسی ناچار به بازگرداندن سپاه پراکنده خود شدند.در این مقطع نیز عباس میرزا با عدم تعقیب روسها دچار اشتباه شد که عواقب آن در جنگ اصلاندوز گریبانگیر ایرانیان شد. (2)
روسیه در سال 1227 قمری/1812 میلادی،پس از صلح با عثمانی و نیز برقراری روابط دوستانه با انگلستان،قوای خود را برای تسخیر قفقاز متمرکز کرد.حملات روسها از ناحیه«طالش»و«لنکران»آغاز شد و همزمان در جبهه قرهباغ نیز پیگیری شد و به اینترتیب،قرارگاه اصلی سپاه ایران در«اصلاندوز»مورد تهدید قرا گرفت.ایرانیان غافلگیر شدند و افسران انگلیسی که برای آموزش ایرانیان استخدام شده بودند،دست از جنگ کشیدند و قوای ایرانی پس از مدتی نبرد به علت نرسیدن نیروی کمکی،پراکنده شدند.جنگی سخت در لنکران نیز
رخ داد که تلفات قابل توجهی از دو طرف گرفت و با کشته شدن شماری از فرماندهان عالی رتبه ایرانی،این شهر سقوط کرد. (1)
شاه ایران در چنین موقعیتی،با وجود فراهم شدن نیروی هفتاد هزار نفری برای مقابله با روسها،با اصرار«سرگور اوزلی»سفیر انگلستان در ایران-که وی را به قطع کمکهای کشورش تهدید میکرد-حاضر به برقراری آتشبس شد.مخالفتها و تلاشهای عباس میرزا نتیجه نبخشید و آتشبس پیشنهادی انگلستان به امضای عهدنامه گلستان منجر شد.این عهدنامه در 29 شوال سال 1228قمری/12اکتبر سال 1813 میلادی/20مهر سال1192خورشیدی،در منطقه قرهباغ و محلی به نام گلستان با حضور سرگور اوزلی و نیز سفیر عثمانی در ایران به امضای نمایندگان دو طرف رسید.این معاهده در یازده فصل با یک مقدمه تنظیم شد که بر طبق آن،جنگ میان ایران و روسیه پایانیافته تلقی شد.در ماده سوم این قرارداد،تمامی ایالات قرهباغ،گنجه،خانات شکی،شروان،دربند،باکو و متصرفات روسها در طالش و تمامی داغستان و گرجستان تا دریای خزر،مخصوص و متعلق به امپراتوری روسیه دانسته شد.در مواد دیگر این عهدنامه،حق کشتیرانی در دریای خزر به طور انحصاری به روسها واگذار شد.در مقابل،روسیه تعهد کرد که حق حاکمیت شاه ایران و فرزندان او را به رسمیت شناخته و در صورت لزوم از کمک به شاه ایران مضایقه ننماید. (2)
عهدنامه گلستان،یک قرارداد قطعی نبود،بلکه فقط یک آتشبس به شمار میرفت.بنابراین رجال ایران امیدوار بودند که بتوانند سرزمینهای اشغال شده
توسط روسیه را با کمک انگلیسیها بازپس گیرند.اما نماینده ایران که به روسیه فرستاده شد،کاری از پیش نبرد و سفیر انگستان در ایران نیز که پنهانی با روسیه همکاری میکرد،در این زمینه اقدامی ترتیب نداد. (1)
مفاد عهدنامه گلستان،ایران و روسیه را راضی نمیکرد.ایران مترصد فرصتی بود تا اراضی را که از دست داده بود،بازپسگیرد؛علاوه بر اینکه این معاهده،مرزهای دو کشور را به طور دقیق تعیین نمیکرد و بنابراین،دست روسها برای بهانهجویی باز بود؛چنانکه روسها پس از انعقاد عهدنامه،تجاوز خود را کموبیش ادامه دادند و منطقهای به نام«گوگچه»را تصرف نمودند و در پاسخ به فرستاده ایران که خواستار عقبنشینی نیروهای روسیه بود،اظهار داشتند که سرزمینهایی که روسیه تصرف کرده است،به این کشور تعلق دارد.این عهدشکنی روسها،ایران را به حمله و بازپسگیری مناطق اشغالی واداشت.علمای ایران و عراق بنا بر شکایات مردم،فتوایی مبنی بر جهاد علیه روسیه صادر کردند و برخی به همین منظور به ایران آمده و به نیروهایی که برای نبرد میرفتند،ملحق شدند.در همین حال،روسها کموبیش به تجاوزات خود ادامه میدادند و نیروهای آنها وارد بخشهایی از شهر ایروان شدند.نبرد در سال 1241 قمری/1826 میلادی با حمله سپاه ایران به سرداری عباس میرزا آغاز شد و قوای ایران توانست به سرعت روسها را از طالش و ایروان عقب براند و شهر لنکران را پس از دوازده سال بازپس گیرد.همچنین،منطقه قرهباغ مورد حمله عباس
1) (1) .از سقوط گنجه تا فتح خرمشهر،ص83 و 84.
میرزا قرار گرفت و دستههای دیگری از سپاه ایران،شهرهای شکی،و شروان و سالیان را از دست روسها آزاد ساختند و شهر«شوشا»را در محاصره گرفتند.به این ترتیب،بیشتر نواحی اشغال در مدتی کوتاه به ایران بازگشت. (1)
اما این موفقیت چندان دوام نیافت و با اتفاقاتی که در اردوی روسها روی داد و اشتباهاتی که عباس میرزا مرتکب شد،سپاه ایران دچار شکست شد.فرمانده جدید روسها توجه خود را به شهر گنجه معطوف ساخت و این امر باعث شد که عباس میرزا از محاصره شوشا دست کشیده و خود را به گنجه برساند؛ولی روسها پیش از رسیدن عباس میرزا در این شهر مستقر شده و مواضع خود را محکم کرده بودند.نبردی سخت به مدت چند روز در گنجه ادامه یافت و توپخانه ایران،سپاه روس را به شدت زیر آتش گرفت؛ولی نرسیدن تدارکات لازم از تبریز،باعث بینظمی در سپاه ایران شد و عقبنشینی و فرار برخی از فرماندهان ایرانی،موجب سقوط گنجه گردید.بدینترتیب،نبرد گنجه در سال 1205خورشیدی/1242 قمری/1827 میلادی با شکست ایرانیان،نقطه عطفی برای روسها و سرآغاز شکستهای بعدی ایرانیان شد. (2)روسها در این سال در آذربایجان ایران پیشروی کردند و تبریز را تصرف کرده و به سمت«خوی»حرکت کردند. (3)
به دنبال تصرف گنجه به دست روسها،عهدنامه ترکمانچای میان دو دولت منعقد شد که طبق آن،خانات ایروان و نخجوان به روسیه واگذار گردید و خط مرزی فعلی به عنوان مرز مشترک دو کشور تعیین شد.همچنین ایران به پرداخت
غرامت جنگ به روسیه تعهد کرد و در قرارداد الحاقی،نوعی رژیم کاپیتولاسیون را به نفع اتباع روسی پذیرفت. (1)
از زمانی که در سال959 قمری/1552 میلادی نیروهای روسیه،پایتخت اردوی زرین(شهر سرای)را اشغال کرده،به فرمانروایی خانهای مغولی بر این ناحیه خاتمه دادند و سرزمینهای اردوی زرین را به تدریج به تصرف درآوردند،مغولها را-برای تحکیم موقعیت خود در منطقه-اخراج و زمینها را میان اشراف روس و صومعههای مسیحی تقسیم میکردند و استحکاماتی در نقاط سوق الجیشی میساختند.سیاست تغییر اجباری مذهب مسلمانان نیز در کنار مصادره زمینها اعمال میشد.روحانیون مسلمان از حقوق خود محروم شدند و مدارس و مساجد تعطیل گردید.نخستین اسقف غازان در سال 963 قمری/1555 میلادی،تلاش زیادی برای مسیحی کردن بومیان به کار بست و آنان را به پیروی از کلیسای ارتدوکس واداشت.در همین راستا،اگر خاندان اشرافی مغولی نیز به مسیحیت نمیگرویدند،از تمام مزایای خود محروم میشدند. (2)
مسلمانان در قبال این اقدامات،مقاومت سختی نشان دادند و در مدت پنجاه سال(960-1019ق/1552-1610م)بیش از ده شورش علیه روسها ترتیب دادند و سعی میکردند که از خانهای تاتار مسلمان شبهجزیره کریمه کمک بگیرند.مهمترین این شورشها در سال 980 قمری/1572 میلادی که با یورش
خان کریمه به مسکو همراه بود،دو سال ادامه داشت؛اما در نهایت،مانند دیگر شورشها به شدت سرکوب شد و بزرگان مسلمان در خلال آن از میان رفتند. (1)شورشهای مسلمانان قفقاز برای مدت نزدیک به یک قرن کاهش یافت؛ولی در زمانی که اسقف جدید غازان در سال 1144 قمری/1731 میلادی،دوباره به مسیحی کردن مسلمان پرداخت،شورشها از سر گرفته شد.شورش در«باتیرشاه»در سال1667 قمری/1755 میلادی،مهمترین آنها بود که حالت جهاد علیه کفار به خود گرفت. (2)
دگرگونی عمیقی در دوره سلطنت«ملکه کاترین دوم»در سیاست روسها نسبت به نواحی قفقاز پدید آمد.او که از برپایی شورشهای مجدد نگران بود و از مزایای حضور تاجران مسلمان آگاهی داشت،اقداماتی برای بهبود وضع مسلمانان ترتیب و به آزار مذهبی آنان خاتمه داد.بدین ترتیب،بازرگان مسلمانان از حقوقی مشابه اشراف روس برخوردار شدند؛اما این وضعیت تداوم نداشت و در سلطنت الکساندر دوم،سرکوب دوباره مسلمانان و مسیحی کردن آنها از سر گرفته شد.به طور تخمینی در قرن نوزدهم،حدود دویستهزار تن مجبور به پذیرش مسیحیت شدند و مقررات قانونی سختی برای مسلمان وضع گردید. (3)
پس از سلطه روسها،نوعی خودمختاری حکومتی برای خانها و شیخان در منطقه وجود داشت.با این حال،مسلمانان محلی تحمل حضور روسها را نداشتند و شورشهای متعددی علیه آنها به راه انداختند.بیش از هشت شورش مهم در فاصله حدود یک قرن اتفاق افتاد که رهبری آنها را بازماندگان خانهای محلی سابق بر عهده
داشتند.افرادی چون«سورغان قاسماف»و«عبیداللهولیخانف»از نوادگان«ابلای خان»که چندین سال با قوای روسیه مبارزه کردند و نیز«کنساری»از نوادگان آبلایخان که در مدت ده سال نبرد با روسها،صدمات شدیدی بر آنها وارد کرد؛ولی در نهایت،همه آنها از میان رفتند و نهضتهایشان به خاموشی گرایید. (1)
جنبشهای دیگری نیز به جز موارد فوق با هدایت رهبران دینی به راه افتاد که از آن میان،جنبش«شیخ منصور نقشبندی»بود.او با ادعای الهامات غیبی و قلبی،مردم را از ارتکاب به معاصی بازمیداشت و به بازگشت به اسلام ناب،حاکمیت شریعت و جهاد با کفار دعوت میکرد.جنبش او درسال 1200 قمری/1787 میلادی به دست اشراف محلی نابود شد؛اما تلاشهای او زمینه را برای فعالیت دیگران هموار کرد؛چنانکه«شیخ شامیل»از امامان نقشبندی در نیمه نخست قرن نوزده،فعالیتهای مشابه او را دنبال میکرد.
مبارزه اصلی شیخ شامیل با روسها و زمینداران بزرگ متحد با آنان بود و از روستاییان حمایت میکرد.او همچنین به دنبال احیای مذهب و اعلام حاکمیت شریعت،رقص،موسیقی و دخانیات را ممنوع کرد.شامل در سال 1274 قمری/1859 میلادی شکست خورد،اما فعالیتهای انقلابی صوفیان همچنان ادامه یافت؛چنانکه درسال 1292 قمری/1877-1878 میلادی،شورش بزرگی توسط نقشبندیان و قادریان در قفقاز برپا شد،اما این قیام نیز به شکست انجامید.
مسلمانان قفقاز در طی انقلاب روسیه،دوباره به تلاشی برای بیرون راندن روسها و تأسیس دولت خودمختار اقدام کردند.گروهی از روحانیون در سال 1917 میلادی،امامی را انتخاب کردند که نهضت را از سال 1920-1925
1) (1) .همان،ص83-85.
میلادی،رهبری میکرد؛اما روسها این نهضت را نیز درهم شکستند،رهبران آن را دستگیر،مردم را خلع سلاح کردند و مؤسسات و محاکم شرع را برچیدیند. (1)
در نخستین انقلاب روسیه و در خلال سه کنگرهای که مسلمانان در سال 1323 قمری/1905 میلادی و در 1324 قمری/1906 میلادی در«نیژنی نووگورود»( nizhni-novgorod) برگزار کردند،خواستههای خود را مبنی بر برابری حقوق سیاسی و نیز آزادی مذهبی و فرهنگی اعلام نمودند.به زودی دستیابی به خودمختاری سیاسی نیز به این خواستهها افزوده شد.گروهی از اصلاحطلبان و روشنفکران مسلمان پس از استقرار نظام شوروی از سال 1336 قمری/1917 میلادی،به حزب کمونیست پیوستند و حزبی را به وجود آوردند که خواستار تشکیل حکومت بزرگ ترک بود که همه نواحی مسلماننشین ترکزبان را شامل شود؛اما این حزب در سال 1307 قمری/1928 میلادی،سرکوب و رهبر آن«میرسلطان غالیف»اعدام گردید. (2)
اقدامات روسها برای سلطه معنوی بر قفقاز،واکنشهای دیگری نیز از سوی مسلمانان در پی داشت که جنبش اصلاحطلبی،نتیجه مستقیم آن بود.مسلمانان برای بقای خود،باید فرهنگشان را دوباره احیا میکردند و این کار را گروهی از متفکران برجسته دینی،مانند:«ابونصر قرصاوی»(1198-1230ق/1783-1814م)،«شهابالدینمرجانی»(1234-1307ق/1818-1889م)،«رضاء الدین فخر الدین»(1276-1315ق/1859-1936م)و«موسیجارالله بیگی»(1292-1328ق/1875-1911م)دنبال میکردند. (3)
قرصاوی که طلبهای در بخارا بود،بر برتری تعقل بر جزمیت تأکید داشت و به سبب اقداماتش تبعید شد.مرجانی،شاگرد او،خواستار آزادی تعقل و اجتهاد در امور دینی و آموزشهای نوین بر اساس قران،حدیث و تاریخ اسلام بود.او آموزش زبان روسی و علوم جدید را نیز تأیید میکرد.بدین ترتیب،وی ترکیبی از جهتگیریهای اصلاح طلبانه و نوگرایانه بود. (1)
بازسازی نظام آموزشی و اصلاح زبان از اقدامات دیگری بود که توسط افرادی چون«عبدالقیوم نصیری»و چند تن دیگر از نویسندگان صورت گرفت.نصیری،فرزند یک مکتبدار روستایی بود و در مدارس بخارا و غازان تحصیل کرد و زبانهای عربی،فارسی،چغانی و روسی را میدانست.او پس از چند سال تدریس در یک مدرسه رسمی،خود مدرسهای را بنیان نهاد و در آن،علاوه بر علوم اسلامی به تدریس علوم جدید پرداخت.او آثار متعدی منتشر کرد. (2)بدینترتیب در اوایل قرن بیستم،مدارس،چاپخانهها و انتشارات در شهرهای قفقاز مانند غازان و هشترخان به زبانهای محلی پا گرفت. (3)در واقع،مسلمانان قفقاز به سبب پیوستگی زبانی و دینی با اقوام ترک آسیای میانه،توانستند اندیشههای اسلامی خود را حفظ کنند.
یکی از شخصیتهایی که تأثیر بسیاری در تحولات جدید در منطقه قفقاز و آسیای میانه به جای گذاشت،«اسماعیل غصپرانکسی»(1851-1914م)بود که تحصیلات اروپایی داشت و به عنوان روزنامهنگار در استامبول و پاریس نشریه«ترجمان»را منتشر میساخت.او بیش از آنکه اصلاحگر باشد،گرایش نوگرایانه
داشت و معتقد بود که مسلمانان باید از غرب وام بگیرند تا حیات فکری و اجتماعی خود را احیا کنند و اسلام در عین حال که میتواند نظامی فلسفی و الهی باقی بماند،ملل مسلمان میتوانند بخشی از تمدن فنی نوین گردند.او در راهاندازی مدارس جدید پیشگام بود و تلاش کرد که زبان جدید ترکی را جایگزین کاربرد سنتی عربی،فارسی و چغانی نماید.افکار او علاوه بر قفقاز بر آسیای میانه نیز تأثیرگذار بود. (1)
مسلمانان تا سال 1905 میلادی به تدریج احزاب مختلفی راه انداختند که گرایشهای ملی و سوسیالیستی داشت؛مانند«حزب همت»در باکو؛اما از همه مهمتر،حزب سراسری مسلمانان روسیه«اتفاق المسلمین»بود که پس از تشکیل کنگره مسلمانان روسیه در نیژنی نوگرود در سال 1905 میلادی به وجود آمد و رهبران مسلمان قفقاز در این کنگره و در دو کنگره بعدی برای سلطنت مشروطه،برابری و همکاری میان روسها و مسلمانان،آزادی آموزش و مطبوعات و نیز احترام به مالکیت خصوصی تلاش کردند؛اما این تلاشها به شکست انجامید و از حمایت عمومی مسلمانان نیز بهرهمند نشد.شمار اندیشمندان مسلمان در آستانه انقلاب سال 1917 میلادی اندک بود و بر اثر گرایشهای مختلف مذهبی،سوسیالیستی و ناسیونالیستی،دچار تفرقه و محروم از حمایتهای مردمی بودند. (2)
فتوحات مغولان درآسیا،نواحی غربی این قاره بزرگ را نیز فراگرفت و فرزند چنگیزخان به نام جوجی،این امر را محقق کرد و فرمانروای فتوحات
مغول در غرب آسیا و شرق اروپا گردید.نواحی مذکور از آن پس،اولوس جوجی یا اردوی زرین نام گرفت و قفقاز،یکی از بخشهای آن به شمار میرفت.البته سلطه خانهای اردوی زرین،بییشتر بر قفقاز شمالی بود و قفقاز جنوبی،بیشتر تحت نفوذ ایلخانان ایران قرار داشت و اغلب مورد منازعه دو طرف بود.خانهای اردوی زرین،شهر سرای را در کنار ولگا بنا کردند و پایتخت خود قرار دادند.آنان زودتر از همنژادان خود در اولوسهای دیگر مسلمان شدند و همین،یکی از دلایل درگیری میان آنها بود.تیمور در اوایل قرن هشتم در ادامه فتوحات خود به این منطقه نیز تاخت؛ولی هیچگاه حاکیمت تیموریان بر این منطقه قطعیت نیافت و در بهترین حالت،فقط جنبه ظاهری داشت و این امر فرصت قدرت یافتن دولتهای محلی را پدید آورد.قدرتمندترین دولت محلی،شاهان شروان بودند که روابط خوبی با دولتهای ترکمنی ایران داشتند؛ولی حکومتشان به دست شاه اسماعیل صفوی از بین رفت.عصر صفویان به درگیریهای مکرر آنان با دولتهای مسیحی قفقاز و نیز رقابتهای سیاسی آنها با عثمانیان و روسها سپری شد.رقابت میان امیران محلی در دوره ضعف صفویان بار دیگر بالا گرفت و سرانجام روسها با اشغال اصفهان به دست محمود افغان،طی توافقنامهای با عثمانی،قفقاز را اشغال نمودند.اگرچه نادرشاه این نواحی را از اشغال روسها خارج کرد،ولی وضع سیاسی منطقه سامان نیافت.آغامحمدخان قاجار نیز تلاش کرد که حاکمیت خود را بر قفقاز تثبیت کند؛ولی جانشین او در حفظ این مناطق،توانایی کافی نداشت و قوای نظامی روسیه پس از دو دهه نبرد سخت،سرانجام با تحمیل دو قرارداد گلستان و ترکمانچای،قفقاز را تحت حاکمیت خود درآوردند.
1.قفقاز تحت حاکمیت کدام یک از اولوسهای چهارگانه مغول بود و چه کسانی مشهورترین خانهای این اولوس بودند؟
2.تاریخ شروانشاهان را به طور خلاصه بنویسید.
3.شاه عباس صفوی،چه اقداماتی در شروان انجام داد؟
4.حوادث قفقاز در اواخر عصر صفوی را توضیح دهید.
5.جنگهای ایران و روس در عهد قاجار و چگونگی از دست رفتن قفقار را شرح دهید.
1.درباره تأثیر استیلای مغولان بر قفقاز تحقیق کنید.
2.وضعیت ملوکالطوایف قفقاز در اواخر قرن دوازده و اوایل قرن سیزدهم هجری را بررسی کنید.
3.درباره روابط ملوک قفقاز با امپراتوری عثمانی تحقیق کنید.
شاخصههای فرهنگی و تمدنی در منطقه قفقاز نسبت به آسیای میانه،رشد و توسعه کمتری را نشان میدهند و این امر میتواند معلولِ دلایلی همچون وضع جغرافیایی،سیاسی و اجتماعی باشد.
منقطه قفقاز از نظر جغرافیایی نسبت به آسیای میانه محدودتر است و وسعت کمتری دارد و به همین نسبت،تعداد شهرهای که مراکز فرهنگی به شمار میروند،کمتر بوده است.شهرهای بزرگ،دارای جمعیت فراوان-که به طور عمده مرکز حکومت نیز قرار میگرفتند-در قفقاز اندک بودند که این امر تا حدی به اوضاع سیاسی حاکم بر منطقه نیز بستگی داشت.بیشک شاخصهای فرهنگی و تمدنی در اینگونه مراکز،رشد کرده و توسعه مییافتند و به طور طبیعی،کمبود آنها موجب تنزل شاخصهای مزبور میگردید.
از آنجا که میزان جمعیت در هر ناحیه تا حد زیادی به وضع جغرافیایی بستگی دارد،وجود شهرها و آبادیها و نیز اندازه آنها میتواند نشانگر میزان جمعیت باشد.بنابراین میتوان استنباط کرد که میزان جمعیت در قفقاز چندان زیاد نبود و در مقایسه با آسیای میانه،جمعیت کمتری داشت و از آنجا که
نیروی انسانی،یکی از عوامل اصلی توسعه فرهنگ و تمدن است،میتوان نتیجه گرفت که قفقاز به طور نسبی در این زمینه از آسیای میانه در رتبهای پایینتر قرار داشت.
ناحیه قفقاز از نظر سیاسی،نوعی عدم ثبات سیاسی را در اکثر مواقع تجربه کرده است.در واقع،این منطقه بیشتر تحت حاکمیت دولتهای مقتدری قرار داشت که بومی این ناحیه نبوده و آن را با بسط سلطه سیاسی خود،تحت فرمان خود درآورده بودند.به یقین،دولتهای مزبور سهم زیادی در توسعه فرهنگ و تمدن منطقه نداشتند و تلاش چندانی هم در این زمینه به کار نمیبستند؛بلکه به طور معمول،توان و سرمایه آنها در مراکز حکومت آنها و شهرهای اصلی قلمروشان مصروف میشد.دولتهایی که بومی این منطقه به شمار میروند،اندک بودند و همین تعداد نیز منشأ ثمرات قابل توجهی نبودند؛زیرا یا عمر طولانی نداشتند،یا به زودی توسط قدرت دیگری از میان برداشته میشدند و یا تمام دوره قدرتمندیشان را در نزاعهای سیاسی برای بقا به رقابت با رقیبان سیاسی میگذراندند.در نتیجه،زمان اندکی به امور فرهنگی و تمدنی اختصاص مییافت.
این نکته نباید مورد غفلت واقع شود که احتمالاً اطلاعات تاریخی موجود درباره امور فرهنگی و تمدنی قفقاز،از نقصان و کاستی رنج میبرد؛چراکه نمیتوان تصور کرد که در یک دوره طولانی،اطلاعات موجود در خصوص شاخصهای مربوط به این امور،تا این حد کم باشد.با این حال نباید تصور کرد که مظاهر فرهنگ و تمدن در این منطقه هیچ نمود و بروزی نداشتند؛بلکه نمونههایی از این قبیل در دسترس است که میتواند مصداق ضربالمثل«مشت نمونه خروار است»،باشند.
اطلاعات موجود درباره شاخصهای فرهنگ و تمدن قفقاز،تقریباً به طور کامل به علم و ادب خلاصه میشود و به همین جهت،این فصل،علم و ادب در قفقاز نامگذاری شد.در ادامه به طور مختصر به بررسی این دو مقوله میپردازیم.
آذربایجان و ماورای قفقاز،نمونه خوبی از ناحیهای است که گروهی از شعرای متجانس را پرورش داد و هر یک از آنان در عین حال دارای ویژگیهای خاص خود بودند.شعر این ناحیه،گواه فرهنگ پیشرفته آن است.نویسندگان و دانشمندان آن نه تنها فراوان،بلکه نومایه و اصیل نیز بودند.سبک بیان،واژگان و تألیف کلام آنان،دارای ویژگیهای خاصی است که در شعرای مشرق ایران یا نادر است و یا اصلاً پیدا نمیشود؛اما این سخن،بدان معنا نیست که میان این مکتب و شعرای دیگر نواحی ایران،ارتباطی وجود نداشت.همه این تحولات از سرچشمه واحدی نشأت گرفته بود،اما بعدها در معرض تأثیرات محلی قرار گرفت و این تأثیر از جانب سرزمینهای غیرایرانی و غیراسلامی بود که یا زبانشان فرق میکرد و یا فقط نزدیکی اندکی با زبان فارسی داشتند.گرایش بسیار به اشعار غنایی و بهویژه قصیده،از ویژگیهای مکتب ادبی این ناحیه بوده است؛هرچند در اینجا نیز از ادبیاتی که به طور خاص جنبه عرفانی داشته باشد،خبری نیست؛ولی نقاب تصوف به شعرا فرصت میداد تا آرا و عقایدی را بیان کنند که در شرایط عادی،تفکر در آنها مقدور نمیباشد.غزل تحت تأثیر تصوف طبقات شهری،محبوبیت فراوانی یافت و گاهی مضامینی بیرون از حوزه دربارها انتخاب میشد.یکی از شاخصههای برجسته این مکتب،استفاده از گنجینه لغات و مفردات عربی و نیز
بهرهگیری در جنبههایی از فرهنگ عامیانه محلی میباشد. (1)
این مکتب با ابومنصور قطران تبریزی(درگذشته 465 ق)آغاز شد.او به روش شعرای خراسانی،قصاید نیکو و بلند میسرود؛ولی در شمار مبتکران عالم نظم قرار گرفته است.وی در فنون ادبی،قوی و با رشتههای حکمت نیز آشنا بود.قطران،شاعری مدیحهسراست که در وصف امیران و وزیران شعر میسرود و صله میگرفت و بدین وسیله،صاحب اموال و املاکی شده بود.او در دربار حکمرانان گنجه و تبریز از خاندان ایرانینژاد بنیسلّار خدمت میکرد. (2)
مکتب آذربایجان که با ظهور قطران تبریزی پدید آمد،گروه کاملاً مشخصی از معلمان و شاگردان را تشکیل میداد و دو تن از آنان،یعنی خاقانی و نظامی،هر یک در تحول و تکامل نوع شعری که میسرودند،تأثیرات دیرپایی گذاشتند.پیشرو این گروه از شاعران،شاعر درباری«نظامالدین ابوالعلاء گنجوی»(492-552 ق)،نخستین چهره برجسته مکتب شروان است که منتقدی ممتاز و معلم مورد احترام نسلهای آینده این مکتب نیز به شمار میرود.او در دربار شروانشاهان از مقام ملکالشعرایی و سیدالندمایی بهره میبرد و در ایام خاقان اکبر،«ابوالمظفر منوچهر بن فریدون»،حشمت و شوکت بسیار یافت.سرودههای ناچیزی از آثار او بر جا ماندهاست که نمایانگر کارآزمودگی خالق آنها میباشد.اشعار ابوالعلاء از لحاظ غنای واژهای و روشنی ساختمان دستور زبان،چشمگیرند. (3)
«خاقانی،افضلالدین بدیل(ابراهیم)بن علی شروانی»،بزرگترین قصیدهسرای این مکتب و یکی از برجستهترین شاعران ایران است که علوم ادبی و حکمت را فراگرفت و فنون شاعری را در خدمت ابوالعلا گنجوی،شاعر بزرگ معاصر خود-که در دستگاه شروانشاهان به سر میبرد-کسب نمود و از طریق او به خدمت منوچهر دوم،معروف به خاقان اکبر درآمد و به همین سبب،لقب خاقانی را به عنوان تخلص شعری خود برگزید.او مردی بلندهمت و آزاده بود و از مشاغل درباری که به دوری او از عوالم معنوی میانجامید،اجتناب داشت. (1)
«نظامیگنجوی،الیاس بن یوسف»(534-619 ق)از مردم گنجه آذربایجان(کیرُفآباد کنونی)از دیگر معاصران خاقانی بود که استاد زبان فارسی و شاعری بیرقیب به شمار میرفت.زیبایی و نوپردازی آفریدههایش تا آن زمان همتا نداشت.او تمام عمرش را در گنجه به سر برد.بیگمان در کنار آفرینش اثرهای عظیم حماسی خود،گاهی نیز به سرودن غزلهایی برای فرمانروایان میپرداخت. (2)
آفریدههای حماسی نظامی،پنج اثر مستقلاند به نامهای:مخزن الاسرار،خسرو و شیرین،لیلی و مجنون،هفتپیکر و اسکندرنامه(در دو بخش اقبالنامه و شرفنامه)که در یک مجموعه با نام خمسه گردآوری شدند. (3)نظامی با شاعران معاصر خود در ارتباط نبود و فقط با خاقانی رابطه اندکی داشت؛چنانکه ابیاتی در سوگ او سرود. (4)
«ابونظام محمد فلکی شروانی»(501-587 ق)،متولد در شهر شَماخی به سبب آگاهی فراوانش در دانش ستارهشناسی،تخلص شعری فلکی یافت و گویا کتابی در نجوم به رشته تحریر درآورده بود و همچنین از آثارش پیداست که از علوم ریاضیات نیز بهره کافی داشت.او به شروانشاهان خدمت میکرد و مدح آنان را میگفت.از اشعار او فقط 1512 بیت ناقص به دست آمده که بسیار سادهاند. (1)
«ابوالمکارم مجیرالدین بیلقانی»(درگذشته577ق)، (2)یکی از شاگردان خاقانی است که اطلاع دقیقی از زندگی وی در دست نیست.او از فنون ادب و انواع علوم عقلی آگاهی داشت و آثار آن در اشعارش موجود است. (3)
بیلقانی معاصر اتابکان آذربایجان(ایلدگزیان)و سلطان«ارسلان بن طغرل»سلجوقی بود.او در شعر،متأثر از فرخی سیستانی و منوچهری است و همچنین از تصنعات ادبی متداول در سبک عراقی بهره میبرد.اشعار او لطیف،دلانگیز،سادهتر و به فهم عموم مردم نزدیکتر است؛بهویژه ابیات و قصایدی که موضوع آنها زهد و موعظه میباشد و در سرودن آنها ذوقی خوش،زبانی هماهنگ و منسجم و در عین حال روان و ساده به کار برده است و در نتیجه،تأثیری عمیق بر خواننده میگذارد. (4)
به نظر میرسد که مکتب آذربایجان و دربار پادشاهان این ناحیه،پذیرای شماری از شاعران دیگر نواحی هم بودند که به آذربایجان مهاجرت کردند.از این
قبیل در دوره مورد نظر،باید به دو شاعر شرق ایران،«ظهیرالدین فاریابی»و«اثیرالدین اخسیکتی»اشاره نمود. (1)برخی از شاعران منسوب به شهرهای قفقاز،بنا به دلایلی به سرزمینهای دیگر هجرت نموده و در آنجا زندگی میکردند؛مثلاً«فرخی شروانی»(درگذشته 420ق)که اشعار خوبی سروده و دیوانی از او به جا مانده است،مداح«منوچهربن قابوس زیاری»بود. (2)
در قرنهای پنجم و ششم هجری که دوره اوج تعالی فرهنگ و تمدن اسلامی در شهرهای منطقه قفقاز به شمار میرود،افراد نامآور دیگری نیز-به جز شاعران پرآوازه-میزیستند که از آن جمله میتوان به عارفان و مشایخ طریقت اشاره نمود.«شیخ ابوعبدالله علی بن محمد باکویی»(درگذشته 442ق)،یکی از اینان است که اگرچه بیشتر عمرش را بیرون از قفقاز به سر برد،ولی برآمده از همین خطه بود.«ابوسعید ابدال باکویی»نیز از همین افراد بود که در اواخر قرن هفتم هجری در خانقاه خود خارج از شهر باکو زندگی میکرد و از دسترنج خود امرار معاش مینمود تا در مقابل فرمانروایان زمان،کرنش ننماید.تقریباً در همین زمان،«سید یحیی باکویی»در این شهر صاحب خانقاه و مدرسهای بود و بعد از مرگش در همان جا دفن شد.شاگرد او،شیخ ملایوسف مسکوری(درگذشته اواخر قرن هشتم)،جایگاه بالایی یافت؛چنانکه فرزندانش نزد فرمانروایان و امیران از احترام فراوان برخودار بودند.او کتابی به نام بیان الاسرار
به زبان عربی نوشت که در بیان معارف و آداب سیر و سلوک است و در24 فصل تدوین شده بود. (1)
از نویسندگان و عالمان دیگری که از این خطه برخواستند،«عبدالرشید بن صالح باکویی»(متولد 805ق)را باید نام برد که کتاب تلخیص الآثار و عجایب الملک القهار را در جغرافیا تألیف نمود و مطالب فراوانی در خصوص طوایف روس،اسلاو و اقوام ساکن در اطراف ولگا در آن آورده است. (2)«محمد بن شهابالدین شروانی»(درگذشته 892ق)،حاشیههایی در منطق داشت (3)و«کمالالدین مسعود شیروانی»(درگذشته 905ق)از عالمانی بود که به حکمت روی آورده بود و حاشیهای بر کتاب شرح حکمة العین نوشت.او سالها در مدرسه گوهرشادبیگ در شهر هرات-که یکی از مهمترین مراکز علمی آن زمان به شمار میرفت-تدریس کرد. (4)
«احمد احمدی شروانی رومیحنفی»(درگذشته 1037ق)در برخی علوم تبحر داشت و کتابهایی نوشت. (5)همچنین«ملامیرزای شیروانی»،«ملامحمد باکویی»و«حاج محمد چاپی قلهایی»از دیگر عالمان بودند که همزمان با حاکمیت صفویان و قاجاریه میزیستند.«حاجی زینالعابدین شیروانی»(درگذشته نیمه قرن سیزده قمری)از آخرین فرهیختگان این دیار و صاحب کتاب ریاضالسیاحه است که کتابی در باب مذاهب و ادیان مختلف میباشد. (6)
شمار قابل توجهی از دانشمندان قفقازی در قرنهای یازده تا سیزده هجری به سرزمینهای دیگر مهاجرت میکردند که شاید دلیل آن،نزاعهای سیاسی دائم و عدم ثبات سیاسی در این ناحیه باشد.«حکیم محمد بنحسن شروانی اصفهانی»(درگذشه 1099ق)از دانشمندان شیعه مذهب از این قبیل افراد بود که به سبب سلطه عثمانیان از این دیار به نجف و سپس اصفهان هجرت کرد.او حاشیههایی بر ابنسینا و قوشچی نوشت. (1)
گروه دیگری از دانشمندان اهل سنت به سرزمینهای عثمانی میرفتند و برخی از آنان در دربار فرمانروایان این خاندان،جاه و مقامی مییافتند؛مثلاً«محمد بن محمود شروانی»(درگذشته 912ق)در استانبول،طبیب دربار پادشاهان عثمانی بود و در عین حال در تفسیر و علوم عربی دستی داشت و کتابهایی نوشت. (2)«ابوبکر بن رستم شروانی رومیحنفی»(درگذشته 1135ق)از رجال ادیب دربار عثمانی بود. (3)برخی نیز در شهرهای دیگر،مقامات و مناصبی به دست میآوردند؛چنانکه«صالح بن اسحاق شروانی»(درگذشته 1083ق)،مورخ،نسابه و شاعر قره باغی،مدتی قاضی بیروت بود و سپس به مصر رفت و در همانجا درگذشت.او حاشیهای بر تفسیر بیضاوی نوشت. (4)
اگرچه گروه دیگری از این علمای مهاجر مقام و منصبی نمییافتند،اما به تدریس و تحقیق میپرداختند.«نورالله بن محمد»(1065ق)،فقیه حنفی در شهر«بروسه»تدریس میکرد و حاشیههایی بر کتب دیگران نوشت و همانجا
درگذشت. (1)«عبدالرحیم شروانی»(1134ق)حنفی نیز در«قسطنطنیه»مدرس بود و کتابهایی داشت. (2)
برخی از مهاجران نیز ترجیح میدادند که عمر خود را در شهرهای مقدس اسلامی سپری کنند؛مانند«یوسف بن ابراهیم شروانی»(1134ق)،فقیه حنفی که به مدینه هجرت کرد و در همانجا درگذشت. (3)«علی بن ابراهیم شروانی»(درگذشته 1118ق)،فقیه حنفی،محقق و صاحب چندین کتاب نیز در مدینه درگذشت. (4)
سرزمین قفقاز به سبب عوامل مختلف سیاسی،اجتماعی و جغرافیایی از شاخصهای فرهنگی پایینتری نسبت به آسیای میانه برخوردار بوده است.این عوامل به عدم ثبات سیاسی،محدودیتهای جغرافیایی،شرایط اجتماعی و زندگی مردم این سرزمین بازمیگردد.با این حال،شاعران،ادیبان و دانشمندان نامداری در قفقاز میزیستند که در همین منطقه پا به عرصه وجود گذاشته بودند.قرن پنجم و ششم هجری،دوره شکوفایی شعر و شاعری در این دیار است که طی آن،مکتب ادبی خاصی که به مکتب آذربایجان شهرت یافته است،در آن متدوال بود.خاقانی شروانی،نظامیگنجوی،فلکی شروانی و بسیاری کسان دیگر از چهرههای ممتاز این مکتب بودند که در یک دوره زمانی نزدیک به هم در شهرهای قفقاز میزیستند و آثار ارزندهای از خود بر جای نهادند؛همچون خمسه نظامی که از شهرت جهانی برخوردار است.
بنا به دلایل نامعلوم،آگاهی قابل توجهی از شرح احوال دانشمندان این دیار تا قرنهای دهم و یازدهم هجری در دست نیست؛ولی شماری از دانشمندان،فقیهان و ادیبان در قرون مذکور و بعد از آن،از قفقاز برآمدند که میتوان نام و نشانی از آنها یافت.نکته قابل توجه در احوال اینان،مهاجرت و جلای وطن میباشد که احتمالاً تحتتأثیر شرایط سیاسی،و یا برای تکمیل تحصیلات و طی مدارج بالای دینی،ناچار به ترک دیار خود میشدند.در هر صورت،شماری از عالمان قفقازی در این دوره در شهرهای ایران،عثمانی و حجاز به سر میبردند و در آنجا به تدریس،تحقیق و گاه امور اداری و مملکتی اشتغال داشتند و حاصل فعالیت آنان،تألیف کتابهایی در علوم اسلامی بود.
1.چه کسانی مهمترین شاعران منطقه قفقاز بودند؟درباره احوالات آنها به اختصار توضیح دهید.
2.ویژگیهای مهم مکتب ادبی آذربایجان را توضیح دهید.
3.درباره مهمترین دانشمندان قفقازی،تألیفات و فعالیتهای علمیشان به اختصار توضیح دهید.
1.علت کم بودن اطلاعات درباره دانشمندان قفقاز در قرون میانی اسلامیرا در تحقیقی مستند بررسی کنید.
2.درباره بنمایههای شعر شاعران در منطقه قفقاز تحقیق نمایید.
3.مقالهای درباره حضور شیعیان در قفقاز،علت،چگونگی و نیز نوع فعالیتهای آنان بنویسید.
4.وضعیت مراکز علمی و آموزشی مسلمانان در قفقاز را بر اساس منابع تاریخ بررسی کنید.
1.ابنابیاصیبعه،احمدبنقاسم؛عیون الانباء فی طبقات الاطباء،قاهره،1299.
2.ابناثیر،عزالدین علی؛اسدالغابه فی معرفه الصحابه،تهران،نشر اسماعیلیان.
3.-؛الکامل فی التاریخ،بیروت،انتشارات دارصادر،1410.
4.-؛اللباب فی تهذیب الانساب،تصحیح حسامالدین قدسی،قاهره،مکتبه القدسی،1365ق.
5.ابناعثم کوفی،محمدبنعلی؛الفتوح،بیروت دارالکتب العلمیه،1406.
6.ابنالمرتضی،احمدبنیحیی؛طبقات المعتزله،بیروت،1960.
7.ابنالندیم؛الفهرست،تحقیق رضا تجدد.
8.ابنتغری بردی،جمالالدین ابیالمحاسن؛النجوم الزاهره فی ملوک مصر و القاهره،برکلی،1936.
9.ابنحجر عسقلانی،شهابالدین احمد؛تهذیب التهذیب،بیروت،دارالفکر،1404.
10.ابنحوقل،محمد؛صوره الارض،بیروت،دارمکتبه الحیاه،بی تا.
11.ابنخردادبه؛المسالک و الممالک،ترجمه قره چانلو،تهران،نشر نو،1375.
12.ابنخلکان،احمد بن محمد؛وفیات الاعیان،بیروت،دار صادر،بیتا.
13.ابنرسته؛الاعلاق النفیسه،ترجمه قره چانلو،تهران،امیر کبیر،1364ش.
14.ابنعربشاه،احمد بن محمد؛عجائب المقدور یا زندگی شگفت آور تیمور،تهران،انتشارات علمی و فرهنگی،1370.
15.ابنفقیه همدانی،احمد بن محمد؛مختصرکتاب البلدان،لندن،بریل،1302 ق.
16.ابنماکولا؛اکمال الکمال،قاهره،دار الکتاب الاسلامی.
17.ابوالفداء،اسماعیل بن محمد؛المختصر فی اخبار البشر،بیروت،دارصادر،1409ق.
18.-؛تقویم البلدان،بیروت،دارصادر.
19.استرآبادی،میرزا مهدی؛جهانگشای نادری،تصحیح عبدالله انوار،تهران،انجمن آثار ملی،1341.
20.اسکندربیک منشی؛عالم آرای عباسی،به کوشش ایرج افشار،تهران،امیرکبیر،1350.
21.اشپولر،بارتولد؛آسیای میانه،ترجمه کاوه بیات،تهران،دفتر پژوهشهای فرهنگی،1376.
22.-؛تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی،ترجمه مریم میراحمدی،تهران،انتشارات علمی و فرهنگی،1369.
23.-؛تاریخ مغول در ایران،ترجمه محمود میرآفتاب،تهران،انتشارات علمی و فرهنگی،1380.
24.اصطخری،ابواسحاق ابراهیم؛المسالک و الممالک،به کوشش ایرج افشار،تهران،انتشارات علمیو فرهنگی،1368.
25.اقبال آشتیانی،عباس؛تاریخ مفصل ایران،تهران،خیام،1364.
26.اکبری،امیر؛تاریخ حکومت طاهریان،مشهد،بنیاد پژوهشهای اسلامی،1384.
27.امیر عالمخان؛خاطرههای امیر عالم خان،به اهتمام احرار مختار اف،مرکز مطالعات ایرانی،تهران،1373.
28.امین،محسن؛اعیان الشیعه،تهران،سازمان چاپ و انتشارات.
29.امینی هروی،امیر صدرالدین ابراهیم؛فتوحات شاهی(تاریخ صفویه از آغاز تا 920ق)،تصحیح محمد رضا نصیری،تهران،انجمن آثار و مفاخر فرهنگی،1383.
30.اورسل،ارنست؛سفرنامه قفقاز و ایران،ترجمه علی اصغر سعیدی،تهران،پژوهشکده علوم انسانی،1382.
31.آکینر،شیرین؛اقوام مسلمان اتحاد شوروی،ترجمه علی خزاعیفر،مشهد،انتشارات آستان قدس رضوی،1366.
32.بارتولد،واسیلی ولادیمیرویچ،ترکستان نامه،ترجمه کریم کشاورز،تهران،بنیاد فرهنگی ایران،1352.
33.-؛آسیای مرکزی تا قرن دوازده میلادی،ترجمه علیمحمدزهما،کابل،1344ش.
34.-؛تاریخترکهای آسیای میانه،ترجمه غفارحسینی،تهران،توس،1376.
35.باکیخانوف،عباسقلی آقا؛گلستان ارم،تهران،ققنوس،1383.
36.بخارایی،عمعق؛دیوان،تصحیح سعید نفیسی،تهران،کتابفروشی فروغی،1339.
37.بخارایی،میرزا شمس؛تاریخ بخارا و خوقند،با مقدمه محمد اکبر عشیق،انتشارات میراث مکتوب،1377.
38.براتی فریزهندی،مریم؛تاریخ جنگهای روسیه و ایران،تهران،شرکت مطالعه کتاب و نشر پارسه،1387.
39.براون،ادوارد؛تاریخ ادبی ایران،ترجمه علی اصغر حکمت،چاپ دوم.
40.برنی،چارلز؛تاریخ اقوام کوهنشین در شمال غرب ایران،ترجمه هوشنگ صادقی،تهران،مؤسسه انتشارات نگاه،1386.
41.بغدادی،اسماعیل پاشا؛هدیه العارفین،بیروت،دار الاحیاء التراث العربی.
42.بغدادی،عبدالقاهر؛الفرق بین الفرق،ترجمه جواد مشکور،تهران،انتشارات اشراقی،1358.
43.بلاذری،احمد بن یحیی؛فتوح البلدان،تهران،بنیاد فرهنگ ایران.
44.بلیتنسکی،الکساندر مارکوویچ؛خراسان و ماوراءالنهر،ترجمه پرویز ورجاوند،تهران،انتشارات گفتار،1364.
45.بنداری؛تاریخ دوله آلسلجوق،قاهره،دارالرائدالعربی،1974.
46.بویل،جی.آ؛تاریخ ایران از سلوکیان تا فروپاشی دولت ساسانی،ترجمه حسن انوشه،تهران،انتشارات امیر کبیر،1368.
47.بهزادی،رقیه؛قومهای کهن آسیای مرکزی و فلات ایران،دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی،1373.
48.بیانی،شیرین؛مغولان و حکومت ایلخانی در ایران،تهران،انتشارات سمت،1379.
49.بیهقی،خواجه ابوالفضل؛تاریخ بیهقی،تصحیح علی اکبر فیاض،مشهد،دانشگاه مشهد،1350.
50.پیرنیا،حسن؛ایران باستان یا تاریخ مفصل ایران قدیم،تهران،شرکت مطبوعات،1313.
51.پیگولوسکایا،ن.و؛تاریخ ایران از دوران باستان تا پایان سده هجدهم،ترجمه کریم کشاورز،تهران،دانشگاه تهران،1346.
52.تاریخ ایران کمبریج،ویراسته ویلیام بین فیشر،ترجمه تیمور قادری،تهران،انتشارات امیرکبیر،1386.
53.تاریخ سیستان،به اهتمام ملک الشعرای بهار،تهران،خاور،1314.
54.تاریخ مقیم خانی،انتشارات میراث مکتوب،1374.
55.ترمذی،ادیب صابر؛دیوان،تهران،انتشارات نیک خرد،1385.
56.تعلیقات بر حدود العالم،شرح و حواشی مینورسکی و دیگران،ترجمه مریم میراحمدی،تهران،انتشارات دانشگاه تهران.
57.تفرشی،سید مصطفی؛نقدالرجال،قم،انتشارات آلالبیت،1418.
58.تمیمیبستی ابنحبان؛الثقات،حیدر آباد دکن،مطبعه العثمانیه،1393ق.
59.-؛مشاهیر اعلام الامصار،تحقیق مرزوق علی ابراهیم،بیروت،دارالوفاء،1411.
60.تورسان زاد،نذیرجان؛تاریخ و فرهنگ مردم خجند،مشهد،بنیاد پژوهشهای اسلامی،1383.
61.تهرانی،ابوبکر؛دیار بکریه،تصحیح نجاتی لوغال و فارق سومر،کتابخانه طهوری،چاپ دوم،1356.
62.تهرانی،آغا بزرگ؛الذریعه الی تصانیف الشیعه،بیروت،دار الاضوا،1403ق.
63.-؛طبقات اعلام الشیعه،بیروت،دارالاضوا،1411.
64.جرجانی؛ذخیره خوارزمشاهی،تصحیح جلال مصطفوی،تهران،انجمن آثار مفاخر ملی،1349.
65.جعفریان،رسول؛تاریخ ایران اسلامی از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان،تهران،کانون اندیشه جوان،1379.
66.-؛تاریخ ایران اسلامی از یورش مغولان تا زوال ترکمانان،تهران،کانون اندیشه جوان،1379.
67.جوزجانی،منهاج سراج؛طبقات ناصری،تصحیح عبدالحی حبیبی،تهران،دنیای کتاب،1363.
68.جوینی،عطاملک؛تاریخ جهانگشای،تهران،امیرکبیر،1363.
69.چند تن از خاورشناسان فرانسوی؛تمدن ایرانی،ترجمه عیسی بهنام،تهران،بنگاه ترجمه و نشر کتاب،1346.
70.حاجی خلیفه؛کشف الظنون،بیروت،دار إحیا التراث العربی.
71.حربی،احمدبنعوض الله؛الماتریدیه،ریاض،دار الصمیمی،1421ق.
72.حسنزاده،اسماعیل؛حکومت ترکمانان قراقویونلو و آق قویونلو در ایران،تهران،انتشارات سمت،1379.
73.حسینزادهشانهچی،غلامحسن؛اوضاع سیاسی و اجتماعی و فرهنگی شیعه در غیبت صغری،قم،پژوهشکده علوم اسلامی،1386.
74.حسینی جنابدی،میرزا بیک حسن؛روضة الصفویه،به کوشش غلامرضا طباطبایی مجد،انتشارات تهران،موقوفات افشار،1378.
75.حسینی فسایی،میرزا حسن؛فارسنامه ناصری،تصحیح منصور رستگار فسایی،تهران،انتشارات امیرکبیر،1367.
76.حسینی،صدرالدین علیبنناصر؛زبدة التواریخ(اخبار امرا و پادشاهانسلجوقی)،ترجمه رمضانعلی روح اللهی،تهران،انتشارات شاهسون،1380.
77.حلمی،احد کمالالدین،دولت سلجوقیان،ترجمه عبدالله ناصری،قم،مؤسسه پژوهشی حوزه و دانشگاه،1383.
78.حموی،یاقوت؛معجم الادبا،به کوشش احسان عباس،بیروت،1993.
79.حموی،یاقوت؛معجم البلدان،بیروت،دار احیاالتراث العربی،1399.
80.خداوردیان،ک.س و دیگران؛تاریخ ارمنستان،ترجمه ا.گرمانیک،تهران،1360.
81.خنجی اصفهانی،فضل الله روزبهان؛تاریخ عالم آرای امینی،تصحیح محمد اکبر عشیق،تهران،انتشارات میراث مکتوب،1382.
82.-؛مهمانخانه بخارا،به اهتمام منوچهرستوده،تهران،بنگاهترجمه و نشر کتاب،1341.
83.-؛مهمانخانه بخارا،به اهتمام منوچهرستوده،تهران،بنگاهترجمه و نشر کتاب،1341.
84.خوارزمی،محمدبناحمد؛مفاتیح العلوم،به کوشش ابراهیم الآبیاری،بیروت،1403.
85.خواندمیر،غیاثالدین؛حبیبالسیر،به کوشش محمود دبیرسیاقی،تهران،انتشارات خیام،1362.
86.-؛دستور الوزرا،تهران،انتشارات زوار.
87.خویی،ابوالقاسم؛معجم رجال الحدیث،1413.
88.درنرسسیان،سیرارپی؛ارمنیان،ترجمه مسعود رجبنیا،مرکز اسناد فرهنگی آسیا،2537.
89.دفتری،فرهاد؛اسماعیلیه،ترجمه فریدون بدرهای،تهران،انتشارات فرزان،1375.
90.دوگوه آ،آنتونی؛سفرنامه،ترجمه ابوالقاسم سری،انتشارت توس،1363.
91.دولاندلن،ش؛تاریخ جهانی،ترجمه احمد به منش،تهران،انتشارات دانشگاه تهران،1373.
92.دینوری،ابوحنیفه؛اخبار الطوال،قاهره،دار إحیا الکتب العربیه،1960.
93.ذهبی،شمسالدین محمد؛سیر اعلام النبلا،به کوشش گروهی از محققان،بیروت،1406.
94.-؛میزان الاعتدال،بیروت،دارالمعرفه،1382ق.
95.راقم سمرقندی،میرسیدشریف؛تاریخ راقم،به کوشش منوچهر ستوده،تهران،بنیاد موقوفات افشار،1380.
96.راوندی،محمدبنعلی؛راحة الصدور و آیه السرور،به کوشش محمد اقبال،تهران،انتشارت اساطیر،1386.
97.رحماناف،امامعلی؛تاجیکان در آیینه تاریخ،دوشنبه،2002.
98.رحیمی،حسن؛از سقوط گنجه تا فتح خرمشهر،تهران،انتشارات صریر،1385.
99.رنان،کالین؛تاریخ علم کمبریج،ترجمه حسن افشار،تهران،نشر مرکز،1366.
100.روملو،حسن بیک؛احسن التواریخ،به اهتمام عبد الحسین نوایی،تهران،بنگاه ترجمه و نشر کتاب،1349.
101.ریپکا،یان؛تاریخ ادبیات ایران،ترجمه کیخسرو کشاورزی،تهران،انتشارات گوتنبرگ،1370.
102.ریوکین،مایکل؛حکومت مسکو و مسئله مسلمانان آسیای مرکزی شوروی،ترجمه محمود رمضان زاده،مشهد بنیاد پژوهشهای اسلامی،1366
103.رئیسنیا،رحیم؛تاریخ عمومی منطقه شروان در عهد شروانشاهان،تهران،مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی،1380.
104.زامباور؛نسبنامه خلفا و شهریاران،تهران،انتشارات خوارزمی،1372.
105.زاهدی؛سلسله النسب الصفویه،تهران.
106.زرکلی،خیرالدین؛الاعلام،بیروت،دارالعلم للملایین.
107.زرین کوب،عبدالحسین؛آشنایی با تاریخ ایران،تهران،انتشارات سخن،1385.
108.سارلی،ازار محمد،؛ترکستان در تاریخ،تهران،انتشارات امیرکبیر1364.
109.ساندرز،ج.ج؛تاریخ فتوحات مغول،ترجمه ابوالقاسم حالت،تهران،انتشارات امیرکبیر،1363.
110.سایکس،پرسی؛تاریخ ایران،ترجمه محمد تقی فخر داعی گیلانی،تهران،انتشارات زوار،1335.
111.سبکی،تاجالدین عبدالوهاببنعلی؛طبقات الشافعیه الکبری،به کوشش محمود محمد الطناحی،قاهره،1396.
112.سپهر،محمدتقی؛ناسخ التواریخ(تاریخ قاجاریه)،به اهتمام جمشید کیانفر،تهران،نشر ساطیر،1377.
113.ستارزاده،ملیحه؛سلجوقیان،تهران،انتشارات سمت،1385.
114.سلطان زاده،حسین؛تاریخ مدارس ایران،نشر آگاه،1364ش.
115.سمرقندی،ابوطاهر؛سمریه،به کوشش ایرج افشار،تهران،فرهنگ ایران زمین،1343.
116.سمرقندی،دولتشاه؛تذکره الشعراء،تصحیح محمد عباسی،تهران،کتابخانه بارانی،1337
117.سمرقندی،عبدالرزاق؛مطلع سعدین و مجمع بحرین،به اهتمام عبدالحسین نوایی،تهران،مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی،1372.
118.سمرقندی،علاءالدین؛تحفه الفقها،بیروت،دار الکتب العلمیه،1414ق.
119.سمعانی،عبدالکریمبنمحمد؛الانساب،به کوشش عبدالرحمان معلمی،حیدرآباد،1402ق.
120.سوزنی سمرقندی،محمدبنعلی؛دیوان،تصحیح ناصرالدین شاه حسینی،انتشارات امیرکبیر،1338.
121.سیوری،راجر؛ایران عصر صفوی،ترجمه کامبیز عزیزی،تهران،نشر مرکز،1372.
122.شاملویی،حبیبالله؛تاریخ ایران از ماد تا پهلوی،تهران،انتشارات صفی علی شاه،1347.
123.شامی،نظامالدین؛ظفرنامه،به کوشش پناهی سمنانی،نشرتهران،بامداد،1363.
124.شبانکارهای،محمدبنعلی؛مجمع الانساب،تصحیح میرهاشم محدث،تهران،انتشارات امیرکبیر،1363.
125.شعبانی،رضا؛تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی ایران در دورههای افشاریه و زندیه،تهران،انتشارات سمت،1385.
126.شعبانی،رضا؛گزیده تاریخ ایران،تهران،انتشارات بین المللی الهدی،1381.
127.شمسا،برات؛مناصب و القاب حکومتی در دوره منغیتیه در بخارا،مشهد،1381.
128.شمیم،علی اصغر،ایران در دوره سلطنت قاجار،تهران،نشر مدبر،1375.
129.-؛از نادر تا کودتای رضاخان،تهران،انتشارات مدبر،1373.
130.شهرستانی،محمدبنعبدالکریم؛الملل و النحل،بیروت،دارالمعرفه،1402.
131.شیبی،کامل مصطفی؛تشیع و تصوف،ترجمه زکاوتی قراگوزلو،تهران،انتشارات امیرکبیر،1374.
132.صدوق،محمدبنعلی؛إکمالالدین و إتمام النعمه،قم،دفتر نشر اسلامی،1406.
133.صفا،ذبیح الله،حماسهسرایی در ایران،تهران،انتشارات امیر کبیر،1362.
134.-؛تاریخ ادبیات در ایران،تهران،انتشارات فردوس،1368.
135.طباطبایی مجد،غلامرضا؛معاهدات و قردادهای تاریخی ایران در دوره قاجار،تهران،موقوفات دکتر افشار،1373ه-.
136.طبری،محمدبنجریر؛تاریخ الرسل و الملوک،بیروت،بینا،1387ق.
137.طوسی،محمدبنحسن؛الرجال،قم،دفتر نشر اسلامی،1398.
138.-؛فهرست تصانیف الشیعه،قم،مؤسسة آلالبیت،1410.
139.طوسی،نظامالملک؛سیر الملوک(سیاستنامه)،تهران،انتشارات علمی و فرهنگی،1383.
140.ظهیری سمرقندی،محمدبنعلی؛سنبادنامه،تصحیح احمد آتش،تهران،فرزان،1362.
141.عبدالحمید،صائب؛ابیتیمیه حیاته و عقایده،بیروت،مؤسسه الغدیر،1408.
142.عتبی،محمد؛تاریخ یمینی،تحقیق و تلخیص احمد نوغانی مقدم،دانشگاه آزاد اسلامی،واحد بجنورد،1380.
143.عزالدوله؛سفرنامه ایران و روسیه،به کوشش محمد گلبن،دنیای کتاب،1363.
144.عمری،نجمالدین علیبنمحمد؛المجدی فی انساب الطالبیین،تحقیق احمد مهدوی دامغانی،قم،کتابخانه آیه الله مرعشی نجفی،1409ق.
145.عوفی،محمد؛جوامع الحکایات،تهران،چاپخانه دانشگاه،1335.
146.-؛لباب الالباب،تصحیح سعید نفیسی،تهران،انتشارات ابنسینا،1335.
147.عیاشی سمرقندی،محمدبنمسعود؛التفسیر،تهران،المکتبه العلمیه الاسلامیه،1380.
148.غفاری فرد،عباسقلی؛روابط صفویه و ازبکان،تهران،دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی،1376
149.غفرانی،علی؛فرهنگ و تمدن اسلامی در ماوراءالنهر از سقوط سامانیان تا برآمدن مغولان،قم،پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی،1378.
150.غفوروف،باباجان؛تاجیکان،کابل،شرکت کتاب شاه محمد،1382ش.
151.فدایی،محمد بن زین العابدین؛تاریخ اسماعیلیه،تصحیح الکساندر سیمونوف،تهران،اساطیر،1362.
152.فراهانی،میرزامحمدحسین؛سفرنامه فراهانی،به کوشش مسعود گلزاری،تهران،انتشارات فردوسی،1362.
153.فرای،ریچارد؛بخارا دستاورد قرون وسطا،ترجمه محمود محمودی،تهران،انتشارت علم و فرهنگی،1365.
154.-؛تاریخ ایران از فروپاشی دولت ساسانیان تا آمدن سلجوقیان،ترجمه حسن انوشه،تهران،انتشارات امیرکبیر،1379.
155.فروزانفر،بدیعالزمان؛سخن و سخنوران،تهران،انتشارات خوارزمی،1369.
156.فصیحی خوافی؛مجمل فصیحی،تصحیح محمود فرح،تهران،کتابفروشی باستان.
157.فلسفی،نصرالله؛زندگی شاه عباس اول،تهران،انتشارات علمی،چاپ پنجم،1371
158.قدیانی،عباس؛تاریخ فرهنگ و تمدن ایران از ظهور اسلام تا پایان سامانیان،تهران،انتشارات فرهنگ مکتوب،1384.
159.-؛تاریخ فرهنگ و تمدن ایران در دوره غزنویان و خوارزمشاهیان،تهران،انتشارات فرهنگ مکتوب،1384.
160.-؛تاریخ،فرهنگ و تمدن ایران در دوره صفویه،تهران،انتشارات فرهنگ مکتوب،1384.
161.قربانی،ابوالقاسم؛زندگینامه ریاضیدانان دوره اسلامی،تهران،1365.
162.قزوینی،بوداق منشی؛جواهر الاخبار(بخش تاریخ ایران از قراقویونلو تا سال 984ق)،مقدمه م،تصحیح محسن بهرام نژاد،تهران،میراث مکتوب،1378.
163.کاتبی،سیدی علی؛مرآت الممالک،ترجمه محمود تفضلی،تهران،انتشارات بنیاد فرهنگ ایران،2535ش.
164.کاشانی،ابوبکر؛بدایع الصنایع،پاکستان،مکتبه الحبیبیه،1989م.
165.کحاله،عمررضا؛معجم المؤلفین،بیروت،دار احیاء التراث العربی.
166.کریستینسن،آرتور؛ایران در عصر ساسانی،ترجمه رشید یاسمی،تهران،انتشارات امیرکبیر،1373.
167.کستنکو؛شرح آسیای مرکزی و انتشار سیویلیزاسیون روسی در آن،ترجمه مادروس داوودخانف،تصحیح غلامحسین زرگری نژاد،تهران،مؤسسه تحقیقات و توسعه علوم انسانی،1383.
168.کسروی،احمد؛شهریاران گمنام،تهران،چاپ دیبا،نوبت ششم،1377.
169.کهارت،لارنس؛انقراض سلسله فویه،ترجمه صفی قلی عماد،تهران،1331.
170.کیانی،یوسف؛معماری ایران در دوره اسلامی،تهران،انتشارات سمت،1382.
171.گرانتوسکی،ا.آ؛تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز،ترجمه کیخسرو کشاورزی،تهران،انتشارات پویش،1361.
172.گردیزی،عبدالحیبنضحاک؛زینالاخبار،به کوشش عبدالحی حبیبی،تهران،1363ق.
173.گروسه،رنه؛امپراتوری صحرانوردان،ترجمه عبدالحسین میکده،تهران،بنگاه ترجمه و نشر کتاب،1353.
174.گزنفون؛کورشنامه،ترجمه رضا مشایخی،تهران،انتشارات علمی و فرهنگی،1380.
175.گلی زواره،غلامرضا؛جغرافیای تاریخی و سیاسی آسیای مرکزی،قم،دفتر تبلیغات اسلامی،1373.
176.-؛کشورهای اسلامی،قم،دفتر تبلیغات اسلامی،1368.
177.گیرشمن،رمان،ایران از آغاز تا اسلام،ترجمه محمد معین،تهران،انتشارات علمی و فرهنگی،1373.
178.لسترنج،گای؛جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی،ترجمه محمود عرفان،تهران،انتشارات علمی و فرهنگی،1377.
179.لوکاس،هنری؛تاریخ تمدن،ترجمه عبدالحسین آذرنگ،تهران،مؤسسه کیهان،1376.
180.مجموعه نویسندگان؛تاریخ تمدنهای آسیای مرکزی،ترجمه صادق ملک شهمیرزادی،تهران،انتشارات وزارت امور خارجه،1375
181.محمدیاربنعرب قطنان؛مسخرالبلاد،تصحیح نادره جلالی،تهران،انتشارات میراث مکتوب،1385.
182.مدد،محمد؛اطلس تاریخ ایران،تهران،سازمان نقشه برداری کشور،1378.
183.مدیر شانهچی،محسن؛در میانه آسیا،تهران،انتشارات کتاب باز،1376
184.مرعشی صفوی،میرزا محمد خلیل؛مجمعالتواریخ،تصحیح عباس اقبال آشتیانی،تهران،کتابخانه طهوری،1362.
185.المزی،ابوالحجاج یوسف؛تهذیب الکمال،تحقیق بشار عواد معروف،بغداد،مؤسسه الرساله،1406.
186.مستوفی،حمدالله؛تاریخ گزیده،به اهتمام عبدالحسین نوایی،تهران،انتشارات امیرکبیر،1362.
187.-؛نزهه القلوب،تصحیح محمد دبیر سیاقی.
188.مسعودی،علیبنحسین؛التنبیه و الاشراف،لندن،1967.
189.-؛مروج الذهب،بیروت،دارالفکر،1998.
190.مسعودی،محمدبنمسعود؛جهان دانش،تهران،مؤسسه فرهنگی اهل قلم،1381.
191.مسکویه رازی،ابوعلی؛تجارب الامم،تحقیق ابوالقاسم امامی،تهران،نشر سروش،1377.
192.مشکور،محمد جواد؛تاریخ ایران زمین از روزگار باستان تا انقراض قاجاریه،تهران،انتشارات اشراقی،1363.
193.معظمیگودرزی،پروین؛قرقیزستان،تهران،مؤسسه چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه.
194.معین الفقرا،احمدبنمحمود؛تاریخ ملازاده در ذکر مزارات بخارا،تصحیح احمد گلچین معانی،کتابخانه ابنسینا،1339.
195.مقدسی؛احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم،ترجمه علی نقی منزوی،تهران،شرکت مؤلفان و مترجمان،1361.
196.ملکم،سرجان؛تاریخ کامل ایران،ترجمه میرزا اسماعیل حیرت،تهران،انتشارات افسون،1380.
197.منشی،محمد یوسف؛تذکره مقیمخانی(سیر تاریخی،فرهنگی و اجتماعی ماوراءالنهر در عهد شیبانی و اشترخانی،906-1116ق)تصحیح فرشته صرافان،انتشارات میراث مکتوب،1380.
198.موحد ابطحی،محمد علی؛تهذیب المقال،قم،نشر سیدالشهدا،1412.
199.میرجعفری،حسین؛تاریخ تیموریان و ترکمانان،تهران،انتشارات سمت،1381
200.میرخواند،محمدبنخاوندشاه؛روضه الصفا،تهران،نشر اساطیر،1380.
201.مینورسکی،ولادیمیر؛پژوهشهایی در تاریخ قفقاز،ترجمه محسنخادم،تهران،بنیاد دایره المعارف اسلامی،1375.
202.-؛تاریخ شروان،ترجمه حسن انوشه،تهران،بنیاد دایره المعارف اسلامی،1381.
203.میهلی،آلدو؛علوم اسلامی و نقش آن در تحول جهانی،ترجمه اسداللهآزاد،مشهد،بنیاد پژوهشهای اسلامی،1371.
204.ناجی،محمد رضا؛سامانیان و غزنویان،تهران،انتشارات ققنوس،1378
205.-؛فرهنگ و تمدن اسلامی در قلمرو سامانیان،تهران،انتشارات امیر کبیر،1386.
206.نجاشی،احمدبنعلی؛الرجال،قم،دفتر نشر اسلامی،1412.
207.نرشخی،محمدبنجعفر؛تاریخ بخارا،تصحیح مدرس رضوی،تهران،کتابخانه توس،1363.
208.نسفی،ابوالمعین؛تبصره الادله،دمشق،1990م.
209.نسفی،نجمالدین عمر؛القند فی ذکر علماء سمرقند،تصحیح یوسف الهادی،تهران،دفتر نشر میراث مکتوب،1378.
210.-؛تفسیر نسفی،تصحیح عزیزالله جوینی،تهران،بنیاد قرآن،1362.
211.نسوی زیدری،شهابالدین محمد؛سیرت جلالالدین منکبرنی،تصحیح مجتبی مینوی،تهران،انتشارات علمی و فرهنگی،1365.
212.نظامی عروضی سمرقندی؛چهار مقاله،تصحیح محمد قزوینی،تهران،انتشارات زوار،1333ش.
213.نفیسی،سعید؛تاریخ خاندان طاهری،تهران،انتشارات اساطیر،1386
214.-؛تاریخ نظم و نثر ادبیات فارسی،تهران،انتشارات فروغی،1344.
215.وامبری،آرمنیوس؛تاریخ بخارا،ترجمه سید محمد روحانی،تهران،انتشارات سروش،1380.
216.ورهرام،غلامرضا؛تاریخ آسیای مرکزی در دوران اسلامی،مشهد،آستان قدس رضوی،1373.
217.-؛نظام سیاسی و سازمانهای اجتماعی ایران در عصر قاجار،تهران،انتشارات معین،1385.
218.وزیرمرو،محمد کاظم؛عالم آرای نادری،مسکو،1960.
219.وقایع نگار،میرزا محمد صادق؛آهنگ سروش،به کوشش حسین آذر،تهران،نشر مصحح،1374.
220.هاجسن؛فرقه اسماعیلیه،ترجمه فریدون بدرهای،تهران،1343.
221.هدایت،رضاقلی؛سفارتنامه خوارزم،بولاق،1292ق،
222.هرودت؛تاریخ هرودت،ترجمه و حواشیهادی هدایتی،تهران،چاپخانه دانشگاه،1336.
223.هروی؛تاریخ سامانیان،تهران،انتشارات امیرکبیر،1380.
224.همدانی،رشیدالدین فضلالله؛جامع التواریخ،به کوشش بهمن کریمی،تهران،انتشارات اقبال،1367.
225.هینتس،والتر؛تشکیل دولت ملی در ایران،ترجمه کیکاووسجهانداری،تهران،انتشارات خوارزمی،چاپ سوم،1362.
226.یارشاطر،احسان؛شعر فارسی در عهد شاهرخ،تهران،دانشگاه تهران،1383.
227.یزدی،شرفالدین علی؛ظفرنامه،به کوشش علی عباسی،تهران،انتشارات امیرکبیر،1336.
228.یعقوبی،احمدبنواضح؛البلدان،بیروت،دار صادر.
229.یوسف جمالی،محمد کریم؛تاریخ تحولات ایران عصر صفوی،اصفهان،نجفآباد،انتشارات دانشگاه آزاد اسلامی،1385.