ghaemiyeh.com
سرشناسه: ابراهیمی، موسی، 1352 -
عنوان و نام پدیدآور: پلورالیسم دینی و قرآن / موسی ابراهیمی.
مشخصات نشر: قم: مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله، 1390.
مشخصات ظاهری: 224 ص.
شابک: 4-518-195-964-978
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
موضوع: کثرتگرایی مذهبی
موضوع: کثرتگرایی مذهبی -- جنبههای قرآنی
شناسه افزوده: جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة. مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله
رده بندی کنگره: 8 1390 پ 2 الف/ 85 BL
رده بندی دیویی: 5/201
شماره کتابشناسی ملی: 2556947
پلورالیسم دینی و قرآن
مؤلف: موسی ابراهیمی
چاپ اول: 1390 ش / 1433 ق
ناشر: مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله
چاپ: توحید قیمت: 34000 ریال شمارگان: 2000
حق چاپ برای ناشر محفوظ است.
مراکز فروش:
قم، چهارراه شهدا، خیابان حجتیه، فروشگاه مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله. تلفکس: 9-02517839305
قم، بلوار محمد امین، سهراه سالاریه، فروشگاه مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله. تلفن: 02512133106 - فکس: 02512133146
www.eshop.miup.ir www.miup.ir
root@miup.ir E-mail: admin@miup.ir
بسم الله الرحمن الرحیم
پلورالیسم دینی و قرآن
موسی ابراهیمی
سرشناسه: ابراهیمی، موسی، 1352 -
عنوان و نام پدیدآور: پلورالیسم دینی و قرآن / موسی ابراهیمی.
مشخصات نشر: قم: مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله، 1390.
مشخصات ظاهری: 224 ص.
شابک: 4-518-195-964-978
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
موضوع: کثرتگرایی مذهبی
موضوع: کثرتگرایی مذهبی -- جنبههای قرآنی
شناسه افزوده: جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة. مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله
رده بندی کنگره: 8 1390 پ 2 الف/ 85 BL
رده بندی دیویی: 5/201
شماره کتابشناسی ملی: 2556947
پلورالیسم دینی و قرآن
مؤلف: موسی ابراهیمی
چاپ اول: 1390 ش / 1433 ق
ناشر: مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله
چاپ: توحید قیمت: 34000 ریال شمارگان: 2000
حق چاپ برای ناشر محفوظ است.
مراکز فروش:
قم، چهارراه شهدا، خیابان حجتیه، فروشگاه مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله. تلفکس: 9-02517839305
قم، بلوار محمد امین، سهراه سالاریه، فروشگاه مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله. تلفن: 02512133106 - فکس: 02512133146
www.eshop.miup.ir www.miup.ir
root@miup.ir E-mail: admin@miup.ir
با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی و در عصر جهانی شدن ارتباطات، پرسشها و چالشهای نوینی در حوزه علوم انسانی فراروی اندیشمندان مسلمان قرار گرفت که همه, به نوعی برخاسته از مسؤولیت دشوار حکومت در این عصر است؛ دورانی که پایبندی به دین و سنت، در مدیریت همهجانبه کشورها بسیار چالشبرانگیز مینماید. از این رو مطالعات و پژوهشهای بهروز، جامع، منسجم و کاربردی در حوزه دین، بر اساس معیارهای معتبر جهانی و عمق و اصالت اندیشههای ناب، بایسته و ضروری است و جلوگیری از انحرافات فکری و تربیتی پژوهندگان حوزه دین، مهم و مورد عنایت تمامی بنیانگذاران این شجره طیّبه، بهویژه معمار بزرگ انقلاب اسلامی، امام خمینی رحمه الله و مقام معظم رهبری دام ظله العالی میباشد.
«جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة» برای تحقق این رسالت خطیر و در مسیر نشر معارف ناب محمّدی صلی الله علیه و آله «مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله» را تأسیس کرده است.
اثر حاضر که حاصل تلاش فاضل گرامی موسی ابراهیمی میباشد، کوششی است در به ثمر رساندن گوشهای از این اهداف متعالیه.
در پایان لازم میدانیم از همه عزیزانی که در مسیر نشر این کتاب سهمی داشتهاند, تقدیر و تشکر نموده و تمامی ارباب فضل و معرفت را به یاری خوانده تا ما را از دیدگاههای سازنده خویش بهرهمند سازند.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله
مقدمه 13
پلورالیسم 16
دین 17
دین در تعریف برخی دانشمندان مسلمان 17
اسلام 18
حق 19
اهل کتاب 20
نجات 21
بیان رویکردهای مختلف درباره تعدد ادیان 23
انحصارگرایی 25
الف) ادله انحصارگرایی 26
ب) نقد انحصارگرایی مسیحیت 27
نقد شمولگرایی 30
الف) معنای لغوی واصطلاحی پلورالیسم دینی 33
ب) خاستگاه پلورالیسم دینی 34
ج) اقسام پلورالیسم دینی 38
الف) روش بُرون دینی 43
ب) روش درون دینی 43
خلاصه فصل 44
پلورالیسم دینی از منظر قرآن 45
پلورالیسم حقانیت از منظر قرآن 46
الف) تعریف حق 46
ب) مفهوم دین 48
ج) دین در قرآن 49
د) دین حق از منظر قرآن 50
ه) جهانی بودن رسالت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله 58
و) حقانیت دین اسلام 60
الف) معنای نجات 64
ب) رابطه دنیا وآخرت 68
ج) قلمرو نجات 70
الف) عدم اکراه در پذیرش دین 79
ب) دعوت به گفتوگوی منطقی 81
ج) دعوت به مدارا و نیکوکاری 83
د) معیار زندگی مسالمتآمیز 83
ه) رفتار پیشوایان اسلام با غیر مسلمانان 84
و) اظهارات پاپ و پاسخ آن 87
اقسام جهاد 91
فلسفه جهاد 92
خلاصه فصل 97
استدلال اوّل: اراده الهی 102
تحلیل و بررسی 104
الف) اراده خداوند بر آزادی انسان 104
ب) وحدت دین و کثرت شریعت 109
ج) حاکمیت قرآن برکتابهای قبلی 111
د) فضیلت و هیمنه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله 115
تحلیل و بررسی 116
الف) خواست الهی 116
ب) مربوط به معاد 117
تحلیل و بررسی 119
الف) اراده خداوند بر آزادی انسان 119
نقدی بر نظریه قراملکی 121
ب) اشاره به معاد 123
تحلیل و بررسی 123
الف) مسئله قبله 123
ب) اختلاف شریعت 124
تأملی در مفهوم فاستبقوا الخیرات 126
تحلیل و بررسی 128
تحلیل و بررسی 130
الف) شان نزول 130
ب) دلالت سوره 131
استدلال دوّم: صراط مستقیم 132
بیان استدلال 132
تحلیل و بررسی 134
الف) معانی صراط 134
ب) اقسام صراط 136
ج) تصویر صراط مستقیم در قرآن 137
د) صراط مستقیم و سُبل انحرافی 139
ه) صراط مستقیم و سُبل الهی 139
و) فرق صراط و سبیل 140
ز) نکره بودن کلمه صراط 142
ح) صراطهای غیرمستقیم 145
ط) مصادیق صراط در آیات 146
ی) دستهبندی آیات صراط مستقیم 147
استدلال سوّم: مسلمان بودن پیروان ادیان توحیدی 151
تحلیل و بررسی 153
الف) اسلام به معنای تسلیم تکوینی 153
ب) اسلام به معنای خضوع در برابر خداوند 154
ج) اسلام به معنای خاص 154
استدلال چهارم: هدایت عامّه خداوند 162
تحلیل و بررسی 163
تفاوت هدایتپذیری انسان با غیرانسان 164
خلاصه فصل 171
استدلال اوّل: معیار رستگاری 176
تحلیل و بررسی 177
الف) انتساب به عناوین، معیار نیست 177
ب) معنای ایمان به خدا 179
ج) معنای عمل صالح 181
تحلیل و بررسی 185
تحلیل و بررسی 188
تحلیل و بررسی 191
استدلال دوّم: پاداش اهل کتاب 192
تحلیل و ارزیابی 194
الف) شان نزول 199
ب) مؤمنان اهل کتاب، گرویدگان به اسلام 199
تحلیل و بررسی 201
تحلیل و بررسی 203
خلاصه فصل 205
خاتمه 209
جمعبندی مطالب 209
کتابنامه 219
نشریات 224
دین و مباحث مربوط به آن حقیقتی است که بر تمام ابعاد زندگی بشر سایه افکنده و حضور خود را در همه جا آشکار نموده است.
«پلورالیسم دینی» به معنای تکثرگرایی دینی و به رسمیت شناختن همه ادیان است، و مراد از به رسمیت شناختن ادیان مختلف، به رسمیت شناختن حقانیت و نجاتبخشی آنهاست. در حقیقت، پلورالیسم دینی پاسخی به این سوالات است که: ادیان مختلف چه بهرهای از حقیقت دارند؟ آیا همه ادیان حقند، یا یک دین حق وجود دارد؟ و آیا میتوان پیروان ادیان مختلف را اهل نجات دانست؟ پاسخهای دیگر این سؤالات انحصارگرایی و شمولگرایی است. در سالهای اخیر، عدهای نظریه پلورالیسم را پذیرفته و به تبلیغ و ترویج آن پرداختهاند. اینان علاوه بر استدلالهای عقلی و تجربی، به آیات قرآن کریم نیز متوسل شده و از آیات متشابه، به نفع خود استفاده کردهاند.
درحوزه دینپژوهی و ساحت معرفت دینی در عصر ما، به طور کلی سه دیدگاه نسبت به دین وجود دارد: دیدگاه سنّتی، دیدگاه متجدد
غربگرا و دیدگاه مجدد احیاگر. هر یک از این دیدگاهها طیف وسیعی از نخبگان فکری و دینی را به خود جذب نموده است که در مواجهه با برخی نظریههای فلسفی و کلامی چون پلورالیسم دینی که نشأت گرفته از غرب است، عکسالعملهای متفاوت نشان دادهاند. در اینجا به توضیح مختصری درباره هر یک از این دیدگاهها میپردازیم:
جریان سنّتی، که بر مرام علمی سنّتی خود پای میفشارند و برخی اندیشههای نو را، هجمه به حقانیت و اصالت دین اسلام میدانند. این دسته چون درصدد مطالعه مبانی این نظریه نیستند، لذا نمیتوانند دیدگاه اصیل اسلام را در این زمینه بیان کنند و درصدد پاسخگویی هم نیستند.
جریان متجدد افراطی با بیاعتنایی و قدرناشناسی منابع عظیم دینی خود، دل در گرو فرهنگ غرب گذارده و همواره به تبلیغ و ترویج آن میپردازند.
در میان این دو گرایش، گرایش سومی بین محققان، نویسندگان، نظریهپردازان و فیلسوفان دین وجود دارد که در عین وفاداری به ارزشهای اسلامی، محققانه درصدد شناخت مبانی فکری اندیشههایی چون پلورالیسم دینی بوده که نتیجه و برایند این نوع نگاه، به قبول و رد بعضی ابعاد آن منجر شده است.
در مواجه با پلورالیسم دینی از نگاه درون دینی چهار سؤال اساسی قرآنی مطرح است:
نظر قرآن درباره پلورالیسم دینی، به معنای حقانیت و نجات بخشی ادیان چیست؟ و پلورالیستها به چه آیاتی تمسک کردهاند؟
آیات مورد تمسک پلورالیستها، دلالت بر پلورالیسم دینی میکند؟
آیا از نظر قرآن کریم، پیروان همه ادیان اهل نجاتند؟
به اندازه توان خود به پاسخ این پرسشها پرداختهایم؛ به گونهای که این پاسخها تلفیقی از فلسفه، کلام و تفسیر بوده و با روش توصیفی، تحلیلی و نقادی انجام پذیرفته است.
با توجه به اهمیت مسئله تکثرگرایی و گسترش شبهات پیرامون مسائل دینی، ضرورت داشت که تحقیقی بنیادی و مستدل، از نگاه قرآن کریم در این مورد انجام پذیرد، هر چند نقدهایی به صورت مقاله و کتاب در نقد پلورالیسم دینی نوشته شده، ولی این تحقیق با توجه به شبهات جدید و شکلبندی تازه، تدوین شده است و از این جهت میتواند گام دیگری در بررسی این موضوع بهشمار آید.
اگر به پیشینه تاریخی پلورالیسم نگاهی گذرا بیندازیم، میبینیم که این موضوع را «ویلفرد کنتول اسمیت»(1)و هم زمان با او «جان هیک»(2)فیلسوف معاصر انگلیسی به طور صریح اعلام و برای تثبیت آن تلاش کردهاند، جان هیک میگوید: «به نظر من، نیل بدین مقصود (پلورالیستی)، مستلزم تصدیق صریح و صادقانه این امر است که در مقوله پیامهای وحیانی و متون دینی مبتنی بر نجات و رستگاری انسانی باید به تفکری تکثّرگرایانه پلورالیستی روی آوریم».(3)مباحث جان هیک، عکس العملی است در برابر آموزه کلیسا که نجات را تنها به کلیسا منحصر کرده بود. پس نظریه پلورالیسم، محصول غرب است؛ اما در جهان اسلام، ریشه این تفکر به عصر رسالت باز میگردد؛ آن زمان که چالشهایی بین مسلمانان و اهل کتاب پدید آمد، و قرآن کریم اهل کتاب را به اسلام فراخواند، و
در مراحل بعدی برای زندگی مسالمت آمیز، آنها را به اصل مشترک (توحید) دعوت نمود. البته به افرادی چون «محمد غزالی» و «اخوان الصفا»، نسبت پلورالیستی داده شده، ولی دلیل روشنی بر این امر وجود ندارد.(1)در این اواخر کسانی مانند دکتر سروش و دکتر محمد بینا مطلق، مجتهد شبستری و دیگران، این موضوع را مطرح کرده و به دفاع از آن پرداختهاند. در مقابل، بسیاری از متفکران و محققان در نقد کثرتگرایی دینی، کتابهای فلسفی و کلامی نوشتند که بسیاری از آنها از دیدگاه بروندینی به این مسئله میپردازند. تعداد محدودی هم از نگاه دروندینی به بررسی این نظریه پرداخته و پلورالیسم دینی را مردود دانستهاند.
از آنجا که در ادامه بحث با یک سری واژهها سرو کار داریم، لازم است که اشارهای به مفاهیم این واژهها داشته باشیم.
واژه پلورال ( plural) به معنای متکثر و چندگانه، و ( ism) به معنای گرایش است، بنابراین ( pluralism) به معنای کثرتگرایی، کثرتمدار و چندگانگی است.(2)
اصطلاح پلورالیسم، از اواخر قرن نوزدهم به بعد، در مورد نظریههای فلسفی یا فکری مصطلح شد که بیش از یک اصل نهایی را در برابر آنها که مونیسم(3)و یکتاانگار بودند به رسمیت میشناخت.(4)
کثرتگرایی، تفسیری از تعدد و تنوع ادیان نسبت به حقانیت و رستگاری اخروی است. بدین معنا که گرچه حقیقت در نفس الامر و عالم واقع، واحد و ثابت است، لکن آنگاه که این حقیقت واحد در دسترس فکر و اندیشه و تجربه دینی بشر قرار میگیرد، به تکثر رنگین میشود و از آنجا که همه آنها به نوعی به حقیقت دست مییابند، در نجات و رستگاری شریکند.(1)
به آسانی نمیتوان به تعریفی دقیق، مقبول و همگانی از دین دست یافت. این امر بیشتر به دلیل تفاوتهای گسترده میان سنّتهایی است که عموماً دین قلمداد شدهاند؛ از این رو برای تعریف دین به نمونههایی اشاره میشود که بیشتر افراد آن را به عنوان دین میپذیرند.
برخی متفکران غربی تعریف زیر را به عنوان تعریف برتر پیشنهاد میکنند:
«دین متشکّل از مجموعهای از اعتقادات، اعمال و احساسات (فردیوجمعی) است که حول مفهوم حقیقت غایی سامان یافته است».(2)
بنابراین تعریف ادیان بزرگ عبارتند از یهودیت، مسیحیت، اسلام، آیین هندو، آیین بودا و سنّتهایی که به نمونه یا نمونههای از این ادیان شباهت دارد.
استاد جعفر سبحانی: «دین یعنی بشر در تمام قلمروهای اجتماعی، سیاسی، فردی و معنوی باید تسلیم برنامههای الهی بوده و از آن تجاوز نکند».
علامه طباطبایی: «مجموع این اعتقاد (به خدا و زندگی جاودان) و احساس و مقرّرات متناسب با آنکه در مسیر زندگی مورد عمل قرار گیرد».(1)
اسلام در لغت به معنای تسلیم شدن و انقیاد و گردن نهادن آمده است. قرآن کریم، دین اسلام را از این رو «اسلام» نامیده که برنامه کلی آن، تسلیم شدن انسان است در برابر خدای جهان وجهانیان.(2)
راغب اصفهانی، اسلام را دوگونه تعریف کرده است:
و الاسلام فی الشّرع عَلی ضربین: احدُهُما: دُون الایمان، و هوالاعتِراف باللسان، و به یُحقَنُ الدّمُ، حَصَلَ معه الاعتقادُ او لمیَحصُل ایّاه قُصِدَ بقوله: قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا3
والثانی. فوق الایمان، و هو أن یکونَ مع الاعترافِ اعتِقادٌ بالقَلبِ، وَ وَفاءٌ بالفِعلِ، و استِسلامٌ الله فی جَمیع ماقَضَی و قدّر کما ذکر عن ابراهیم علیه السلام إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِینَ4 و قوله تعالی: إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ5 و(3)
اسلام و تسلیم به دو معنا آمده است:
الف) تسلیم ظاهری
تسلیم ظاهری فقط با زبان بیان میشود و یا ناشی از فشار و جبر محیط باشد این معنا در قرآن به کار رفته است: قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا ؛(1)«بادیهنشینان اطراف مدینه گفتند: ما ایمان آوردیم؛ به آنها بگو شما ایمان نیاوردهاید، بلکه گفتید: تسلیم شدیم (و هنوز ایمان به قلب شما راه نیافته است).
ب) تسلیم و انقیاد حقیقی
این گونه تسلیم، ناشی از درون و به معنای سرسپردگی داوطلبانه و اختیاری است؛ این تسلیم است که به ایمان، یعنی یک امر درونی و قلبی، تبدیل شده است.
کلمه «حق»، مصدر و به معنای «درجای خود قرار گرفتن و مطابق با واقع بودن» است. دهخدا واژه «حق» را اینگونه تعریف میکند: «حق (امر) ثابت است که انکار آن روا نباشد؛ حکم مطابق با واقع و آن بر اقوال و عقاید و ادیان و مذاهب اطلاق گردد.»(2)علامه طباطبایی در تفسیر المیزان حق را چنین تعریف کرده است: «حق عبارت است از امر ثابتی که آثار واقعی مطلوبش بر آن مترتب بشود».(3)
حق، در اصطلاح نیز کاربردهای بسیاری دارد که با هم متباین نیستند. در فصل دوم به توضیح هر یک از این کاربردها خواهیم پرداخت.
قرآن کریم، رهاورد انبیا را «دین حق» میداند. خداوند به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود: «حق از پروردگار تو سرچشمه میگیرد»؛ (1)الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ .(2)
«اهل کتاب» عبارتند از یهود، نصارا و مجوس که در اصل، دیناصیل و کتاب آسمانی داشته، ولی دینشان منسوخ و کتابشان دستخوش تحریف و تغییر گردیده است. قرآن کریم بارها از این شریعتها یاد کرده و عنایتی خاص - به لحاظ انتساب آنها بهپیامبران و کتب آسمانی پیشین - به آنها مبذول داشته است.(3)اصطلاح «اهل کتاب» در قرآن کریم نیز آمده است: وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْکِتابِ إِلاّ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِلاَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَ قُولُوا آمَنّا بِالَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْنا وَ أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ ؛(4)«با اهل کتاب جز به روشی که از همه نیکوتر است مجادله نکنید، مگر کسانی از آنان که ستم کردند و (به آنها) بگویید: ما به تمام آنچه از سوی خدا بر ما و شما نازل شده ایمان آوردهایم.» در آیهای دیگر نیز همین تعبیر آمده: وَدَّ کَثِیرٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إِیمانِکُمْ کُفّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ ؛(5)بسیاری از اهل کتاب، از روی حسد - که در وجود آنها ریشه دوانده - آرزو میکردند شما را بعد از اسلام و ایمان، به حال کفربازگردانند.
واژه «نجات»، به معنای رهایی و خلاصی آمده است. مرحوم دهخدا در لغتنامه خویش، «نجات» را رهایی، خلاصی، آزادی و رستگاری معنا میکند.(1)لغتدانان عرب نیز «نجات» را به معنای خلاصی و رهایی دانستهاند. ابنمنظور در لسان العرب، آن را چنین تعریف کرده است: «النجاة، الخلاص من الشیء»(2)و راغب اصفهانی نیز در مفردات، نجات را اینگونه معنا میکند: >اصل النجاة: الانفصال من الشیء و منه نجا فلانٌ من فلانٍ و انجیته و نجّته
همچنین قدردانی خود را از مسئولین محترم جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة، گروه فلسفه و کلام، و چاپ و نشر جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة ابراز میدارم. آرزو دارم که خداوند منان، توفیق تداوم این راه را از ما دریغندارد.
ازخوانندگان فرهیخته درخواست میکنم که نویسنده را از تذکرها و انتقادات خود محروم نفرمایند.
مسئلهای که امروزه در حوزه پژوهشهای دینشناختی، توجه فیلسوفان دین و متکلمان جدید را به خود جلب کرده، «تنوع ادیان» است. این موضوع، کاربرد وسیع واژههایی مانند تنوع ( Diversity) ، تکثر ( Pluralisty) و کثرتگرایی ( Pluralism) را در متون مختلف دینپژوهی و فلسفه دین به دنبال داشته است. هیچ تردیدی در متکثر بودن جوامع بشری وجود ندارد. این مسئله، واقعیتی نوظهور نیست؛ همانطور که «گلین ریچاردز»(1)در کتاب به سوی یک الهیات ناظر به همه ادیان گفته است:
انواع تجارب دینی متعلق به روزگار ما تفاوت قابل توجهی نسبت به انواع تجارب دینی مربوط به گذشته نشان نمیدهند؛ بلکه آنچه در قرن اخیر روی داده است، حکایت از رشد چشمگیر آگاهی از تکثرگرایی دینی دارد.(2)
«جان هیک» نیز به این مسئله اذعان نموده که وجود ادیان مختلف، واقعیت تازهای نیست و تا روزگاران اخیر هر یک از ادیان مختلف عالم نسبت به ادیان دیگر، در جهل مطلق بهسر میبرد؛ اما گسترش جنبشهای بزرگ سبب تماس دو (یا چند) آیین با یکدیگر شدهاست.
کنش و واکنش مخصوصاً در بین اسلام و مسیحیت، بیشتر مبتنی بر تعارض بوده تا بحث و گفتوگو. تنها حدود صد سال است که پژوهشهای علمی در ادیان جهان، درک و شناسایی دقیقتر ادیان دیگر را ممکن گردانیده است.(1)
ارتباط و برخوردهای مثبت و منفی که امروزه (عصر ارتباطات) بین ادیان واقع شده و میشود، موجب شده، تا نوعی نگرش جامع نسبت به ادیان و آیینهای مختلف پدید بیاید. این نگرش جامع در سالهای اخیر، در قالب تئوریهای متفاوتی از سوی دینشناسان و عالمان دینی ارائه شده که هر کدام بر شواهد و ادلّه خاصی مبتنی میگردد؛ به طوری که در این عرصه، سه نوع طرز تفکر شکل گرفته است که عبارتند از: انحصارگرایی، شمولگرایی و کثرتگرایی. با بررسی و تحلیل انحصارگرایی و شمولگرایی به عنوان دو رقیب پلورالیسم دینی، شناخت دقیقتری از تفکر پلورالیسم دینی به دست خواهد آمد؛ به این علت که سابقه تاریخی این نوع مباحث به کلام مسیحیت بازمیگردد. ابتدا این رویکردها را همان گونه که سابقه این بحث نشان میدهد مطرح میکنیم.
1) (1) فلسفه دین، ص 263.
(1) مطابق این رویکرد، در میان همه ادیان عالم، تنها یک دین، دارای اعتقادات دینی حق است و رستگاری، رهایی، کمال یا هر چیز دیگری که هدف نهایی دین تلقی میشود، منحصراً در یک دین خاص و پیروان آن میباشد و هر چند ادیان دیگر نیز مشتمل بر حقایقی باشند، اما منحصراً یک دین حق وجود دارد. به این ترتیب پیروان سایر ادیان، حتی اگر دیندارانی اصیل، و به لحاظ اخلاقی درستکار باشند، نمیتوانند از طریق دین خود، رستگار شوند. برای نجات دادن این افراد باید یگانه راه رستگاری را نشان داد.(2)این اعتقاد را که میگوید: «در بیرون از قلمرو کلیسا، نجات و رستگاری وجود ندارد»، میتوان محسوسترین و تأثیربخشترین بیان انحصارگرایی به شمارآورد.(3)
بر اساس این دیدگاه، تنها کسانی که غسل تعمید کلیسایی داشته باشند، به بهشت میروند؛ حتی حضرت موسی و ابراهیم علیهما السلام هم اهل بهشت نیستند؛ اگرچه مورد احترام کلیسا هستند، منتها در جایی به اسم «لیمبو»(4)(برزخ) بین جهنم و بهشت - که اذیتی یا لذتی هم نیست - حضرت موسی و همه پیامبرانی که غسل تعمید ندارند ولی گناه بزرگ هم انجام ندادهاند، معطّل میمانند و در روز قیامت، حضرت عیسی علیه السلام آنها را به بهشت میبرد!(5)
1) (1) . Exclusivism.
2) (2) عقل و اعتقاد دینی، ص 402.
3) (3) مباحث پلورالیسم دینی، ص 65.
4) (4) limbo: لیمبو به اعتقاد مسیحیان، محلی است که در آن پیامبرانی از قبیل حضرت موسی و نیز کودکانی که غسل تعمید داده نشدهاند، در انتظار روز قیامت بهسر میبرند. در این محل عذابی وجود ندارد.
5) (5) محمد لگنهاوزن، مفهوم نبوت را خراب نکنید, کتاب نقد، شماره 4، پائیز 1376، ص 15.
در کلام مسیحیت, مهمترین دلیل کلامی برای انحصارگرایی، آن است که رستگاری صرفا در گرو لطف و عنایت الهی است. تلاش شخصی ما برای رستگار شدن و رسیدن به ساحل نجات، محکوم به شکست است؛ از اینرو برای رسیدن به رستگاری باید پی ببریم که نیروی رستگاریبخش الهی در کجا تجلّی یافته و در این صورت، حماقت است که برای رستگاری به جای دیگر برویم.
شاید بتوان، «کارل بارت» (1968-1886 م) را نماینده افراطی انحصارگرایی در مسیحیت دانست. او که یک متکلم پروتستان بود «شریعت» و «تجلی» را در مقابل یکدیگر قرار میدهد. از نظر وی «شریعت»، تلاش تمرّدانه و تکبرآمیز انسان است و با «تجلّی» و انکشاف خداوند در تضاد است. شریعت، سعی محال و گناهآلود ما برای شناخت خداوند از نظر خویش است. محال بودن این کوشش به این دلیل است که «آشتی» فقط از سوی خداوند ممکن است. گناه آلوده بودن این تلاش نیز بدین سبب است که مصنوع خود را به جای خداوند مینشانیم و این کاری خودپرستانه است. بر این اساس، رستگاری در گرو انحصار تجلّی راستین خداوند است و خداوند به این طریق خود را به ما نشان داده و عرضه میکند. پس تنها یک تجلّی وجود دارد: تجلّی میثاق، تجلّی اراده اصیل و بنیادین خداوند که بدون مسیح و مستقل از او، مطلقاً نمیتوانیم درباره خداوند و انسان و رابطه آنها با یکدیگر چیزی بگوییم. بارت معتقد است که مسیحیت نیز به خودی خود و به تنهایی، نقطه اوج و کمال همه ادیان نیست، بلکه وجود منحصر به فرد عیسی علیه السلام موجب
شده است که مسیحیت، محمل دین حق باشد؛ یعنی خداوند به گونهای منحصر به فرد، حقیقت را در عیسی مسیح علیه السلام متجلّی ساخته و این امکان را فراهم آورده تا انسان بتواند با خداوند آشتی کند.(1)
بسیاری از متکلمان مسیحی که به اعتبار مطلق مسیحیت و عدم اعتبار ادیان دیگر معتقدند، این نظر خود را به برخی آیات انجیل استناد میدهند؛ از جمله این آیه انجیل:
من راه، حقیقت و حیات هستم؛ کسی به پدر آسمانی نمیرسد، مگر به وسیله من.(2)
این آیه انجیل و آیات دیگری از این قبیل، در طول تاریخ مسیحیت، همواره رویکرد کلیسا نسبت به ادیان دیگر را تحت تأثیر قرار داده و در نتیجه، آنان را در چاه ظلمت و جهل و دور از نور و حقیقت نگه داشته است. یکی از پاپها در اینباره گفته است:
ایمان حکم میکند که معتقد باشیم تنها یک کلیسای مقدس کاتولیک وجود دارد. ما بدان ایمان واثق داریم، و بدان اقرار میکنیم. بدون تردید بیرون ازآن، نه رستگاری وجود دارد و نه رهایی ازگناهان.(3)
یک انتقاد اساسی بر انحصارگرایی مسیحیت این است که شریعت، مقابل تجلّی خداوند نمیباشد. شریعت، عقل و وحی در عرض یکدیگر نیستند
تا میان آنها تعارض و ناسازگاری پدید آید؛ ازاینرو هیچ دلیلی بر انحصار تجلّی خداوند در مسیحیت وجود ندارد و سخن کارل بارت که آن را منحصر به وجود مسیحیت دانسته، فاقد هر دلیلی است. همه پیامبران الهی مظاهر تجلّی خداوند و حاملان وحی و پیام الهی به بشر بوده و برای نشان دادن راه سعادت و رستگاری به انسان مبعوث گردیدهاند. از سوی دیگر، تکلیف کسانی که در جستوجوی حقیقت بوده و به دلیل قصور، نه تقصیر، به آن دست نیافتهاند، چیست؟ آیا خداوند کریم نباید راهی برای نجات حقیقتجویان صادق باقی بگذارد؟ براین اساس، هیچ دلیلی وجود ندارد که تلاش صادقانه و مخلصانه و حقطلبانه انسانها به کلی نادیده گرفته شود و بیارزش باشد؛ زیرا میان فرد حقطلب و تلاشگری که تنها به دلیل تولد در گوشه دور افتادهای از جهان، دین حق را نشناخته و انسان مؤمنی که باز هم تنها به دلیل بخت نیک و تولد در مهد تمدن دینی، دین حق را شناخته است، هیچ تفاوتی وجود ندارد؛ بلکه شاید تلاش فرد دور افتاده بیشتر بوده، ولی اقبال به او رو نکرده که نتوانسته به حقیقت برسد.(1)
(2) شمولگرایان همانند انحصارگرایان بر این باورند که راهی برای رستگاری وجود دارد و این راه نیز صرفاً در یک دین خاص قابل شناسایی است. البته همه میتوانند در این راه قدم بگذارند، اما تنها به
شرطی که به ضوابط مطرح شده در آن دین گردن نهند یا در طریق رستگاری بخشی که آن دین پیش مینهد، سالکان صادقی باشند. از سوی دیگر، شمولگرایان همانند کثرتگرایان معتقدند که خداوند و لطف و عنایت او، به انحای گوناگون در ادیان مختلف تجلّی یافته است؛ یعنی هر کس میتواند رستگار شود؛ حتی اگر از اصول اعتقادی آن دین حق، چیزی نشنیده و بیخبر باشد.
بدین ترتیب، شمولگرایی از انحصارگرایی فراتر میرود؛ زیرا با وجود پذیرفتن این مدعای انحصارگرایانه که یک دین خاص، حق مطلق است، میپذیرد که پیروان سایر ادیان نیز میتوانند رستگار شوند.(1)
«کارل رانر»(2)متکلم کاتولیک که از طرفداران این نظریه است، معتقد بود که تنها دین حق، مسیحیت است و از هیچ راه دیگری نمیتوان رستگار شد. کلمه منحصر به فرد «خداوند» در عیسی علیه السلام تجسم یافت. مسیحیت نه تنها ما را با این کلمه منحصر به فرد آشنا کرد، بلکه زمینه اجتماعی لازم برای حضور عیسی مسیح علیه السلام را در میان انسانها نیز فراهم آورد.... به این ترتیب، خداوند این امکان را فراهم آورد که همه، حتی آنها که در متن مسیحیت تاریخ نزیستهاند، متحول و با خداوند آشتی نمایند. «رانر» اظهار میدارد که گرچه به لحاظ تاریخی، مسیحیت با عیسای ناصری آغاز شده، اما مسیحیت، یک پیش تاریخ ( Prehistory) نیز دارد. بنابر عهد جدید، در دوران پیش از مسیحیت، بسیاری از اسرائیلیان و پیروان سایر ادیان، ظاهراً در نتیجه ایمان خویش، و واقعاً به دلیل اطاعت از مسیح موعود نجات یافتند؛ لذا ما میتوانیم آنچه را که
درباره یهودیان و غیر یهودیان پیش از مسیحیت گفته شده است، درباره پیروان ادیان دیگر نیز صادق بدانیم.
این یک نیروی تاریخی شمرده نمیشود، پس آنان در همان وضعیتی قرار دارند که انسانها را نجات دهند؛ ازاینرو عاقلانه است که بگوییم خداوند همان لطف و عنایتی را به ایشان خواهد کرد که به انسانهای پیش از مسیحیت کرده بود.
رانر، چنین افرادی را مسیحیان بدون عنوان(1)یا بینام و نشان میخواند؛ زیرا با وجود آنکه ایمان مسیحی آشکاری ندارند، آگاهانه یا ناآگاهانه در جستوجوی خداوند هستند و او را مورد پرستش قرار میدهند. در اینجا قانون «همه یا هیچ» حاکم نیست؛ لطف و رحمت خداوند به درجات گوناگون شامل حال پیروان همه ادیان میشود، هرچند که صرفاً عهد جدید است که مرز نهایی میان حق و باطل را معین نموده است و خداوند نیز صرفاً در «عیسی مسیح» به گونهای رستگاری بخش، تجلی یافته است.(2)
کارل رانر میگوید: کسانی که صادقانه خداجو هستند و اهل ادیان دیگرند را میتوان مسیحیان بینام نامید.
عاقلانه است اگر فکر کنیم که خداوند همان لطف و عنایت را به ایشان (افرادی که به فرهنگهای دیگر متعلق هستند و هرگز تعالیم اعلام شده مسیحیت را نشنیدهاند) خواهد کرد که به انسانهای پیش از
مسیحیت کرده بود. روح خداوند بر زندگی مؤمنانی که در سایر ادیان به عبادت مشغولند، تأثیر میگذارد، حتی اگر آنها تأثیر خداوند را در قالب اصطلاحات مسیحی درک نکنند. رانر چنین کسانی را «مسیحیان بدون عنوان» میخواند.(1)
در پاسخ باید گفت: یک مسلمان نیز میتواند اسلام را یگانه دین حق به شمار آورد و مسیحیان و یهودیان را مسلمانان بدون عنوان بخواند، و به همین ترتیب، یک یهودی، دیگران را یهودیان بدون عنوان و یک هندو، دیگران را هندوهای بدون عنوان خواهد خواند؛ یعنی هر کس میتواند مدعی شود که دین خودش دین مطلق و بر حق است، هر چند که در سایر ادیان نیز حقایق مهمّی وجود دارد.(2)
حال اگر بر فرض, یکی از ادیان از سایرین برتر باشد، آیا راهی برای تشخیص دین برتر وجود دارد یا خیر؟ پاسخ شمولگرایان مثبت بوده و در این زمینه راههای گوناگونی پیشنهاد کرده است:
برخی بر راه اخلاقی تکیه میکنند؛ برخی مطالعه سنن و رخدادهایی که در تاریخ ادیان و بنیانگذاران ادیان پدید آمده است را ملاک داوری میدانند؛ بعضی به آزمون تجربی و دستهای دیگر بر معیار عقلانی تأکید دارند.(3)امّا کارآمدترین راه در اینباره، بررسی عقلانی ادعاها و معتقدات ادیان است؛ به این ترتیب:
اولاً، صدق و کذب آن دعاوی و عقاید را ارزیابی کرد؛
ثانیاً، در مقام مقایسه میان ادیان برآمد و احسن و اکمل را شناخت.
قرآن کریم نیز بر معیار عقلانیت تأکید فرموده و یادآور میشود که اولاً، طریق و آیینی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و پیروان راستین او میپیمایند بر منطق و بصیرت استوار است:
قُلْ هذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّهِ عَلی بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی ؛(1)بگو: این راه من است! من و پیروانم، با بصیرت کامل، همه مردم را به سوی خدا دعوت میکنیم.
ثانیاً، از دیگران هم میخواهد تا بر درستی مدعای خود برهان بیاورند:
قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ ؛(2)بگو: اگر راست میگویید، دلیل خود را (براین موضوع) بیاورید!
قرآن کریم این منطق را در برابر مشرکان و بتپرستان نیز مطرح کرده و میفرماید:
أَ إِلهٌ مَعَ اللّهِ قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ ؛(3)آیا معبودی با خدا است؟ بگو: دلیلتان را بیاورید اگر راست میگویید!
همچنین در مورد اهل کتاب (یهود و نصارا) که هر یک پیروی از آیین خود را یگانه راه نجات و هدایت میدانست، چنین بیان میکند:
وَ قالُوا لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّ مَنْ کانَ هُوداً أَوْ نَصاری تِلْکَ أَمانِیُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ ؛(4)آنها گفتند: هیچ کس، جز یهود یا نصارا، هرگز داخل بهشت نخواهد شد؛ این آرزوی آنهاست. بگو اگر راست میگویید، دلیل خود را (بر این موضوع) بیاورید!
شمولگرایی صحیح، آن است که در عصر حاضر هر کسی در هر جای از عالم از هر نژاد و ملیتی که باشد با پیروی از شریعت اسلام میتواند به رستگاری و نجات برسد. در زمان پیامبران پیشین نیز هر کس در هر جا و با هر نژاد و ملیتی که از شریعت آنان پیروی کرده باشد، راه نجات را پیموده، جزو رستگاران خواهد بود. بنابراین شرط رستگاری بشر در طول تاریخ دو چیز بوده است.
ایمان به خدا، نبوت و شریعتهای الهی؛
عمل خالصانه و پیروی صادقانه از آن شرایع.
کسانی که به شریعتهای آسمانی ایمان نیاورده، ولی اعمالشان مطابق شریعتهای الهی بوده است و رضای خدا را در نظر داشتهاند، میتوان گفت که نجات خواهند یافت.(1)در فصل چهارم به بررسی بیشتر درباره نجات خواهیم پرداخت.
واژه پلورالیسم که برگرفته از واژه لاتین plural است به مفهوم جمع، جمعی، متکثر و چندگانه میباشد و ism به معنای گرایش است؛ بنابراین pluralism در لغت، معنای «جمع گرایی، کثرتگرایی، چندگرایی و تعدد در مقام» دارد.(2)برخی میگویند: این واژه در عرصه سنتی کلیسا مطرح شد و شخصی را که دارای چند منصب گوناگون در کلیسا بود «پلورالیست» مینامیدند. سپس این واژه که در خود مفهوم پذیرش و
اصالت دهی به تعدّد و کثرت را دارد، به ترتیب در عرصه اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اخلاقی معرفتی و دینی به کار آمد؛ لذا پلورالیسم به انواع گوناگونی قابل تقسیم میباشد.(1)
«پلورالیسم» از اواخر قرن نوزدهم به بعد، در مورد نظریههای فلسفی یا فکری مصطلح شد که بیش از یک اصل نهایی را - در برابر آنها که monism ( یکتاانگار) بودند - به رسمیت میشناخت.(2)اما پلورالیسم دینی، تفسیری از تنوع ادیان است که با استمداد از مبانی کلامی، معرفتشناختی و اجتماعی، به تساوی ادیان و مذاهب در بهرهمندی از حقیقت، سعادت و هدایت حکم داده است. در واقع کثرتگرایی دینی، تفسیری از تعدد و تنوع ادیان نسبت به رستگاری اخروی است و بدان معناست که گرچه حقیقت در نفسالامر و عالم واقع، واحد و ثابت است، لکن آنگاه که این حقیقت واحد در دسترس فکر و اندیشه و تجربه دینی بشر قرار میگیرد، به تکثر، رنگین میشود و از آنجا که همه آنها به نوعی به حقیقت دست مییابند، در نجات و رستگاری شریکند.(3)
زمینه تدوین و رشد تفکر پلورالیسم دینی، مسیحیت غرب است. مسیحیان قرون وسطا، رفتار خشن و ظالمانهای با غیر مسیحیان داشتند. اندیشمندان غربی در عصر روشنگری، علّت آن رفتار ناصحیح را تعصبات دینی بیجا و ناروای مسیحیان دانستهاند. با توجه به این امر
میتوان گفت که یکی از مهمترین انگیزههای پیدایش پلورالیسم دینی مسیحی، تنفّر و انزجار از برخوردهای تعصبآمیز مسیحیان با مخالفان بوده است.(1)
پیروان هر دینی که نگرش انحصارگرایی داشته و معتقد باشند که تمام حقیقت منحصر به آنهاست و سایر ادیان خارج از گستره حقیقت بود و محکوم به بطلان و ضلالت هستند، این نوع بینش و طرز تلقی، زمینه تقابل و رویارویی جوامع انسانی را در دل خود پرورش میدهند، ولی به سبب عدم ارتباط نزدیک و نداشتن نیاز جدی جوامع پیشین به یکدیگر، زمینه برخورد چنان فراگیر نمیشود.
با گذشت زمان و ارتباط انسانها با یکدیگر، زمینه گفتوگو بین پیروان ادیان فراهم گردید و پیروان ادیان مختلف به طرف همزیستی مسالمتآمیز سوق داده شدند.(2)
مورد دیگر خاستگاههای پلورالیسم دینی که عالمان و متفکران واقعبین مسیحی را به پذیرش حقانیت ادیان مختلف فراخوانده، علم و اعتراف آنان به حقانیت و اصالت دین مبین اسلام است. اندیشمندان واقعنگر مسیحی با مقایسه اسلام و مسیحیت، و با توجه به جامعیت اسلام و امین بودن آن از تحریف و شرک و نیز بیان کتاب مقدس در ظهور پیامبر اسلام، نمیتوانند حقانیت آن را انکار کنند.
وَ إِذْ قالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ یا بَنِی إِسْرائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللّهِ إِلَیْکُمْ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ ؛(3)
و (یاد آورید) هنگامی را که عیسی بن مریم گفت: ای بنی اسرائل! من فرستاده خدا به سوی شما هستم، درحالیکه تصدیق کننده کتابی که قبل از من فرستاده شده (تورات) میباشم، و بشارت دهنده به رسولی که بعد از من میآید و نام او احمد است.
پیروان ادیان گذشته به دلیل اینکه نمیتوانند از دین نیاکان خود روی گردانند و به نسخ دین خود زبان بگشایند، به تعدد ادیان تن داده و تقابل ادیان را توجیه میکنند.(1)
از سوی دیگر، برخی از پیروان شرایع دیگر، تحت تأثیر آموزههای دینی خود، انسانهایی پاک و پایبند به اصول انسانی و اخلاقی بودهاند. اکنون این سؤال پیش آمده که چگونه ممکن است این همه انسانهای پاک، فقط به این دلیل که تابع فلان دین یا شریعت نیستند، اهل نجات نباشند؟!(2)
این نوع نگرش، بستر پلورالیسم دینی را هموار ساخت و در نتیجه این ایده از سوی کشیش انگلیسی «جان هیک» و همزمان از سوی کشیش کانادایی «ویلفرت کنت ویل اسمیت» طرح شد. جان هیک، یک پروتستان کالونی(3)است که با بسیاری از غیرمسیحیان از جمله مسلمانان، هندوها و یهودیان همکاری داشته است. این ارتباط سبب شده تا درباره ادیان و مذاهب گوناگون داوری کند. وی در نهایت، از جزمیت کلیسا در مورد غسل تعمید، نقش کلیسا در نجات افراد و سایر عقاید مسیحیت دست کشید و همه متدینان به ادیان را سعادتمند و بهشتی خواند.(4)
در برخی کشورهای اسلامی از جمله ایران نیز از چندین دهه قبل، بحث حقانیت ادیان مطرح شده است. مرحوم آیت الله مجتبی قزوینی بیش از پنجاه سال پیش در رساله بیان الفرقان فی نبوت القرآن به یک جریان فکری اشاره میکند که از مغرب زمین در جهان اسلام ترویج میشده است. وی مینویسد:
منظور کیوان قزوینی هم از نوشتههایش همین است که میگوید از زرتشت پرسیدند: چه دستور میدهی؟ او گفت: دستور من این است هر دینی که دارید، بر همان دین بمانید و خدا را با همان روش بپرستید؛ زیرا خدا بر هر طریقی پرستیده میشود، گرچه ستاره پرستی باشد....(1)
شهید مطهری نیز به بیان این افکار که قبل از انقلاب اسلامی ایران بر سر زبانها افتاده بود، اشاره میکند:
بسیاری از مردم زمان ما، طرفدار این فکر شدهاند که برای انسان کافی است که خدا را بپرستد و به یکی از ادیان آسمانی که از طرف خدا آمده است انتساب داشته باشد و دستورهای آن را به کار بندد، شکل دستور چندان اهمیتی ندارد.(2)
رواج بحث پلورالیسم دینی به معنای امروزی، از سوی روشنفکران است که مقالات بسیاری نیز در این زمینه به چاپ رساندهاند؛ صریحترین آنها تحت عنوان صراطهای مستقیم، نوشته عبدالکریم سروش است که اول به صورت مقاله و بعد به شکل کتاب وارد جامعه فرهنگی گردید.
پلورالیسم دینی معانی و تفاسیر مختلفی دارد، که بدون بررسی هر یک از آن تفاسیر نمیتوان داوری کرد؛ چه بسا تفسیری از آن صحیح و تفسیر دیگر باطل و بیپایه باشد.
حامیان این نوع نگرش، اعتقاد دارند که همه ادیان، چهرههای یک حقیقت میباشند و اختلاف آنها در فهم و برداشتهای خاص انسانی از واقعیت مطلق سرچشمه میگیرد. از این جهت، همه ادیان حق بوده و انسان را به آن واقعیت راهنمایی میکنند و تفاوتهای ادیان، تنها تفاوت در فهمهاست. طرفداران این نگرش، حقانیت را به همه ادیان تعمیم داده و همه را حق و معتبر میدانند. کثرتگرایان میگویند یک حق نداریم، بلکه حقهای بسیار داریم؛ دلیل این امر هم چند ضلعی و چند لایه بودن واقعیت است:
مسئله پلورالیسم دینی آن است که یک آدم دیندار، هم میخواهد در گرو «امر مطلق» باشد و هم معتقد باشد که آن مقدار از حقیقت که او فکر میکند در چنگ دارد، همه حقیقت نهایی نیست، بلکه نمادی از واقعیت نهایی است؛ به طوریکه ممکن است دیگران نیز پرده و نماد دیگری از حقیقت نهایی را در دسترس داشته باشند.(1)
جان هیک برای تبیین پلورالیسم میان واقعیت فینفسه(2)و واقعیتی که به وسیله انسانها و فرهنگها درک و تجربه میشود(3)فرق میگزارد؛ زیرا
هنگامی که دینداران میکوشند تا از «واقعیت غایی فینفسه» سخن بگویند، فقط میتوانند توضیح بدهند که آن واقعیت چگونه برایشان پدیدار شده است. چگونگی توصیف دینداران از واقعیت فینفسه، بستگی به مفاهیمی دارد که در تفسیر آن به کار میبرند. بنابراین، سخن کسانی که معتقدند خداوند موجود متشخص است، با سخن کسانی که واقعیت غایی را نامتشخص میدانند، تعارض ندارد.(1)
این تفسیر، یکی از رایجترین تفاسیر پلورالیسم دینی در غرب است؛ چنانکه از عبارات جانهیک برمیآید، مسیحیت، یهود، اسلام و هر دینی دیگر، موجب رستگاری پیروان خود است. به عبارت دیگر، سعادتآفرینی شرایع در تمام زمانها مطرح است. پس همین که انسان به خدا ایمان داشته باشد و در زندگی از تعالیم یکی از ادیان پیروی کند، نجات مییابد. هیک در تعریف آن مینویسد:
پلورالیسم عبارت است (ازاینکه) تنها یک راه و شیوه نجات و رستگاری وجود ندارد، بلکه راههای متعدد و متکثّر در این زمینه وجود دارد.(2)
به نظر میرسد مراد حامیان پلورالیسم دینی این است که پیروان ادیان گوناگون - باوجود تفاوت بینشها، گرایشها - با پذیرش پلورالیسم دینی، میتوانند در کنار هم یک زندگی مسالمتآمیز داشته باشند تا جنگها، خشونتها ویرانگریها از جوامع بشری برداشته شود و پیروان ادیان نسبت به یکدیگر احترام متقابل داشته باشند.
در فرهنگ اسلامی، کثرتگرایی با این تفسیر، مورد پذیرش دین اسلام، عقل و خرد است که اگر پیروان ادیان دیگر، تجاوز و زورگویی نکنند، میتوانند با توجه به اصل مشترکی (توحید) که دارند، زندگی و همزیستی مسالمتآمیز داشته باشند.
در فصل بعد نظریه اسلام درباره هر یک از تفاسیر حقانیت، نجات و رفتار مسالمتآمیز خواهد آمد و روشن خواهد شد که در حقانیت، تنها دین اسلام را حق محض میداند، اما مسئله نجات و حقانیت باید از هم تفکیک شود؛ زیرا اسلام در بعضی شرایط, پیروان ادیان دیگر را نجاتیافته میداند، ولی معنای سومی مورد قبول شریعت اسلام است.
درباره پلورالیسم دینی، دیدگاههای گوناگون و جهتهای متعددی وجود دارد که میتواند مورد توجه و بحث قرارگیرد. برای روشن شدن بحث، این جهات متعدد باید از هم تفکیک شوند:
مراد از دین در بحث پلورالیسم دینی، فقط ادیان توحیدی (اسلام، مسیحیت و یهودی) نیست؛ اگرچه ما در این رساله فقط به ادیان توحیدی نظر داریم.
ممکن است تصور شود که از تنوع و کثرت ادیان گزارش داده میشود؛ مثلاً اینکه در جامعه جهانی، ادیان متعدّدی مانند، مسیحیت، یهودیت، اسلام و بودیسم وجود دارند که هر کدام دارای پیروانی هستند. این نیز محل نزاع نیست؛ زیرا امری است غیرقابل انکار و ما شاهد تنوع ادیان و پیروان آنها در جهان هستیم.
محل اصلی و محور نزاع میان طرفداران و مخالفان پلورالیسم دینی،
مسئله «حقانیت ادیان گوناگون» است؛ به همین سبب شواهدی را در اینجا ذکر میکنیم.
حامیان پلورالیسم دینی معتقدند که تمامی ادیان، چهرههای یک حقیقتند و اختلاف آنها ناشی از اختلاف تعبیرها و برداشتهایی است که از یک واقعیت مطلق سرچشمه میگیرد و انسان را به آن واقعیت مطلق رهنمون میکند. دکتر سروش بر حقانیت ادیان تصریح دارد:
کثرتگرایی دینی، نظریهای است معرفتشناسانه و دینشناسانه در باب «حق بودن ادیان» و محق بودن دینداران. کثرت که در عالم دینورزی پدید آمد، حادثهای است طبیعی که از «حق بودن» کثیری از ادیان و محق بودن کثیری از دینداران پرده برمیدارد.(1)
ایشان در کتاب صراطهای مستقیم بر اثبات پلورالیسم دینی، 10 برهان اقامه نموده است. وی که با متمرکز کردن بحث در عنوان «حقانیت»، درصدد اثبات این امر است که در عالم انسانی، حقها متکثر شدهاند و ادیان صادق و حقهای متعدّدی وجود دارند و این امر خود دلیلی بر حقانیت ادیان موجود در جهان است. ایشان در برهان هفتم با تمسک به اینکه امور عالم ناخالص است و هیچ چیز خالص در این جهان یافت نمیشود، نتیجه میگیرد که یک دین، صددرصد حق، و دین دیگر کاملاً باطل نیست، بلکه هر یک بهرهای از حق دارد.
او دراینباره مینویسد:
هیچ چیز خالص در این جهان یافت نمیشود... سخن در اصل ادیان الهی نیست که عین حقّند، سخن در فهم ادیان و مذاهب مختلفه دین است که همیشه مخلوطی از حق و باطلند... در این جهان، نه نژاد خالص داریم، نه زبان خالص و نه دین خالص و....(2)
اما کثرت عرضی ادیان و شریعتهای آسمانی بدین شکل است که برخی یا همه پیروان ادیان قبلی، از پذیرش شریعت جدید سر باز زده و بر شریعت پیشین باقی بمانند. فرض این است که این باقی ماندن، درست میباشد. مثلاً پیروان هر یک از شریعتهای موسی و عیسی علیهما السلام به آن شریعت باقی بمانند و به دین اسلام که ناسخ، خاتم و کاملترین دین است نپیوندند. این مسئله است که بحث پلورالیسم دینی را فراهم میسازد.(1)
یادآوری میشود که پلورالیسم در مختلفات و مفترقات به بن بست رسیده، نه در مشترکات.(2)
روش و شیوه بحث در نقد چنین دیدگاهها و نظریات، به یکی از دو صورت انجام میگیرد:
مراد از روش بروندینی این است که انسان با قطع نظر از مقتضیات و آموزههای ادیان و فقط با اتّکا به ادلّهای غیردینی (مانند ادلّه عقلی و تجربی) کثرت ادیان را بررسی کند که آیا میتوان مدّعی حقانیت (و صدق) همه ادیان در زمان واحد شد؟ واضح است که در این نوع بحث نمیتوان به سراغ کتابهای مقدس ادیان یا سخنان پیشوایان رفته و کلام آنها را در قالب دلیل ارائه نمود. طرفداران پلورالیسم دینی - که مدّعی حقانیت همه ادیان هستند - برای اثبات مدعای خود، ادلّه بروندینی متعدّدی را ارائه نمودهاند.
مقصود از روش دروندینی این است که با قطع نظر از ادلّه عقلی و ادلههای برون دینی، به سراغ متون دینی مانند آیات قرآن کریم رفته و با استناد به آیات، بر حقانیت ادیان و اثبات پلورالیسم استناد نمود.
شیوه بحث در این رساله، روش دوم است و هدف، نقد پلورالیسم دینی است که از نظر قرآن کریم مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
این روش به توصیه قرآن کریم انتخاب شده است که میفرماید:
فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً1 پس هرگاه در چیزی نزاع داشتید، آنرا به
خدا و پیامبر بازگردانید (و از آنها داوری بطلبید)، اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید. این (کار) برای شما بهتر، و عاقبت و پایانش نیکوتر است.
در عصر ارتباطات، تعامل بین انسانها گسترش یافته که باعث شناخت آیینهای مختلف گردیده است؛ لذا از سوی دینشناسان و عالمان دینی تئوریهای متفاوتی ارائه شده که بر اساس آنها سه نوع طرز تفکر شکل گرفته است: انحصارگرایی، شمولگرایی و کثرتگرایی دینی.
همانطور که گذشت، انحصارگرایان معتقدند در میان همه ادیان عالم تنها یک دین حق است و رستگاری هم منحصر به همان دین میباشد.
شمولگرایان نیز همانند انحصارگرایان، حقّانیت را منحصر به یک دین خاص دانسته و میپذیرند که پیروان خوب سایر ادیان نیز میتوانند رستگار شوند.
اما پلورالیستها برخلاف گروههای قبلی، همه ادیان - چه توحیدی و غیر توحیدی - را حق دانسته و پیروان آنها را نجات یافته و رستگار میشمارند. خاستگاه پلورالیسم دینی دلایل مختلفی دارد؛ از جمله اینکه عالمان واقعبین مسیحیت، با مقایسه اسلام و مسیحیت، به حقّانیت اسلام پی برده و برایشان روشن شده که با توجه به جامعیت اسلام، این دین از تحریف و شرک در امان است. همچنین حقّانیت بیان کتاب مقدس در ظهور پیامبر اسلام را نمیتوانند انکار کنند.
پلورالیسم دینی، به پلورالیسم حقّانیت، نجات و رفتاری تقسیم میگردد.
چهار نکته بیان شده در تبیین محل نزاع، از ارکان و شروط اصلی بحث پلورالیسم دینی است و غفلت از هر یک، موجب سردرگمی در بحث میشود.
در فصل گذشته درباره انحصارگرایی، شمولگرایی و پلورالیسم دینی توضیح مختصری داده شد. انحصارگرایان معتقدند که تجلّی خداوند تنها در یک دین است؛ اما شمولگرایان پا را کمی فراتر نهاده و نجات را به پیروان ادیان دیگر هم سرایت دادهاند و آنها را مسیحیان بینام خواندهاند و اما پیروان پلورالیسم دینی بر این عقیده هستند که همه ادیان بهرهای از حق دارند.
همانطور که گذشت، خاستگاه این اندیشه (پلورالیسم) در غرب است، اما در برخی کشورهای اسلامی نیز مورد استقبال بعضی از روشنفکران قرار گرفته است. برای نمونه، عبدالکریم سروش تلاش کرده تا این بینش را با متون اسلامی تطبیق نماید و در این راستا به آیات قرآن کریم تمسک کرده تا این نگرش را به اثبات برساند. همانگونه که گذشت، پلورالیسم دینی در ابعاد سهگانه (حقّانیت، نجات و رفتاری) قابل بررسی است. در این فصل، هر یک از این اقسام را از منظر قرآن کریم مورد بررسی قرار میدهیم.
برای تحلیل و بررسی حقانیت، لازم است واژه حق و دین، از نظر لغت و اصطلاح بررسی شود. هر چند به طور خلاصه در واژهشناسی، بدان اشاره شده، لیکن در اینجا توضیح بیشتری درباره آن خواهیم داد.
واژه «حق» مصدر، و به معنای «در جای خود قرار گرفتن» و «مطابق با واقع بودن» است. حق از نامهای بسیار متداول خداوند و از صفات اوست.(1)منظور از کلمه «حق»، مقابل باطل است و حق، عبارت است از امر ثابتی که آثار واقعی مطلوبش بر آن مترتب بشود.(2)حقایق با هم متحدالاجزاء و متحدالارکانند و هیچ حقی نیست که حقی دیگر را باطل کند. این باطل است که هم با حق منافات دارد و هم با باطلهای دیگر.
فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ ،(3)بعد از حق، غیر از ضلالت چه چیز است؟(4)
حق در اصطلاح نیز کاربردهای بسیاری دارد که با همدیگر متباین و بیربط نیستند؛ بلکه همه معانی آن با یکدیگر قرابت و اتصال دارند. در مجموع میتوان گفت: آنچه ثابت و مطابق با واقع باشد، حق است. حق در مورد اقوال، عقاید، ادیان و مذاهب به کار میرود. هر یک از این کاربردها، به گونهای معنای ثبوت را نیز در بر دارد. اکنون به چند کاربرد واژه حق اشاره میکنیم:
گاهی «حق» در مورد خداوند بهکار میرود. مثلاً گفته میشود: «خدا حق است.» در اینجا مراد، ثبوت است که مخصوص خود پروردگار میباشد. به تعبیر فلسفی، حق، وجوب وجود بالذات دارد؛ لذا حق (ثابت) بالذات تقریباً مساوی با واجب الوجود به کار میرود.
حق ممکن است در مورد وجود دایمی نیز به کار رود و اگرچه بالذات نباشد، در مقابل وجودی است که زایل شدنی است. در این مورد حق به معنای ثبوت زمانی است.
حق گاهی در مورد کلام نیز به کار میرود، مانند کلام حق و کلام باطل. اگر کسی سخنی مطابق با واقع گفته باشد، این سخن حق است و حق مساوی با صدق است. صدق و حق، مترادف یکدیگرند.
حق گاهی در مورد وعده حتمیالوقوع به کار میرود؛ یعنی اگر به وعده وفا شود، حق است، و در غیر این صورت وعده باطل خوانده میشود. در قرآن کریم نیز آیهای به همین معنا وجود دارد: أَلا إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ1 وعده خدا حتمیالوقوع است.
گاهی هم حق در مورد اعتباری صرف به کار میرود و این واژه صورت جمع (حقوق) به خود میگیرد. در این مورد، حق عبارت است از یک امر اعتباری.(1)
گاهی نیز حق به معنای «اعتقاد» بهکار میرود، که در مقابل اعتقاد باطل است. در این صورت، منظور اعتقادی است که مطابق با واقع است. فرق این مورد با مورد اوّل این است که در صورت اوّل، منظور از حق، خود واقعیتی است که به صفت حق متصف میشد، ولی در اینجا
1) (2) محمدتقی مصباح یزدی، معارف قرآن (خداشناسی - کیهانشناسی)، ج 1، ص 161.
منظور اعتقادی است که کاشف از واقعیت و مطابق با آن است.
از بررسی واژه حق و کاربردهای آن به خوبی روشن میشود که این واژه در تمام موارد یک نوع ثبوت را در خود نهفته دارد، اما ممکن است آن شیء ثابت، یک حقیقت خارجی یا یک اعتقاد و کلام یا یک امری اعتباری باشد. پس هر چیزی که واژه حق شامل آن میشود، نمیتواند نسبی مطلق باشد. بنابراین هر سخنی یا حق (مطابق باواقع) است، یا حق نیست (عدم تساوی باواقع). پس مراد از حق در اینجا چیزی است که مطابق با واقع میباشد.
معنای لغوی دین، انقیاد، خضوع، پیروی، اطاعت و تسلیم و جزاست.(1)
اما معنای اصطلاحی دین، مجموعه عقاید، اخلاق، قوانین و مقرراتی است که برای اداره امور جامعه انسانی و پرورش انسانها باشد. گاهی همه این مجموعه، حق و گاهی همه آن باطل و زمانی مخلوطی از حق و باطل است. اگر مجموعه، حق باشد آن را دین حق و در غیر این صورت آن را دین باطل یا التقاط از حق و باطل مینامند. پس دینی که مجموع حق و باطل باشد، دینی باطل است.
بهطور خلاصه، در تعریف اصطلاحی دین حق باید گفت:
دین حق، دینی است که عقاید، اخلاق، قوانین و مقررات آن از طرف خداوند نازل گردیده باشد و دین باطل، دینی است که از ناحیه غیر خداوند تنظیم و مقرّر شده باشد.(2)
بنابراین، از مجموع تعریفهای حق و دین، میتوان دین حق را چنین تعریف کرد:
دین حق مجموعه قوانینی است که منطبق با فطرت بشر و مقتضای نیاز او بوده و از جانب آفریدگار آگاه به حال بشر تدوین و تنظیم شده باشد، که هر دین، آیین و قانونی جز آن باطل خواهد بود.(1)
دین در قرآن کریم به معانی متعدد آمده است:
جزا و پاداش: مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ2 (خداوندی که) مالک روز جزاست. إِنَّما تُوعَدُونَ لَصادِقٌ * وَ إِنَّ الدِّینَ لَواقِعٌ3 (آری، سوگند به همه اینها) که آنچه به شما وعده شده قطعاً راست است و بیشکّ (رستاخیز) و جزای اعمال واقعشدنی است!
اطاعت و بندگی: قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ .(2)بگو: «من مأمورم که خدا را پرستش کنم، در حالی که دینم را برای او خالص کرده باشم.
شریعت و قانون: لَکُمْ دِینُکُمْ وَ لِیَ دِینِ ؛(3)(حال که چنین است) آیین (شریعت) شما برای خودتان، و آیین من برای خودم!
دین به معنای تسلیم: إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ ؛(4)دین در نزد خدا، اسلام (و تسلیم بودن در برابر حق) است.
از نظر قرآن کریم، ارائه دین تنها در شأن خداوند است که با عبارتهای گوناگون بر آن تأکید کرده است. گاهی دین را به خدا نسبت داده و به تدوین و تنظیم الهی آن اشاره میکند: وَ رَأَیْتَ النّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللّهِ أَفْواجاً ؛(2)و ببینی مردم گروه گروه وارد دین خدا میشوند.
و گاهی دین الهی را دین حق و دیگر ادیان را باطل بیان مینماید.
هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ ؛(3)او کسی است که رسولش را با هدایت و آیین حق فرستاد، تا آن را بر همه آیینها غالب گرداند؛ هر چند مشرکان کراهت داشته باشند.
در آیه دیگر میخوانیم:
لا یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ لا یُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ ؛(4)با کسانی (از اهل کتاب) که به خدا و روز قیامت ایمان نمیآورند، و آنچه را خدا و پیامبرش حرام کردهاند، حرام نمیشمارند، و دین حق را نمیپذیرند، بجنگید تا با دست خود درحالی که (نسبت به احکام دولت اسلامی) متواضع و فروتنند، جزیه بپردازند.
استاد جوادی آملی در توضیح این دو آیه چنین میفرماید:
اضافه «دین» به «حق» در این دو آیه، میتواند اضافه «بیانیه» و یا «لامیه» باشد. در اضافه بیانیه مضاف از سنخ مضافالیه است و بر این اساس، «دین حق» یعنی دینی که حق است. در اضافه لامیه نیز، افاده اختصاص مضاف به مضاف الیه است؛ یعنی دینی که مخصوص خدا و ویژه حق میباشد.(1)
پس دین در صورتی حق است که تنها از طرف خداوند کریم تنظیم شده باشد:
ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ ما یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْباطِلُ وَ أَنَّ اللّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ ؛(2)این به خاطر آن است که خداوند حق است و آنچه را غیر از او میخوانند باطل است، و خداوند بلندمقام و بزرگ است.
فقط خداوند حق است، و آنچه که به او نسبت داده میشود حق خواهد بود و هرچیز که از او نباشد، باطل خواهد بود.(3)
پس آنچه که به عنوان اسلام و قرآن از طرف خدا و پیامبرش به مردم ابلاغ شده، همه حق است و هیچ باطلی در آن راه ندارد.
... وَ إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ * لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ ؛(4)این کتابی است قطعاً شکستناپذیر، که هیچگونه باطلی، نه از پیش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمیآید.
این نکته قابل ذکر است که در سایر ادیان نیز عناصری از حق وجود دارد؛ مثل مسیحیت و یهودیت که ریشه الهی و وحیانی دارند و اگرچه دچار تحریفات شدهاند، اما اعتقادات و عناصر حق در آنها
وجود دارد. و این سخن بدین معنا نیست که بپذیریم اسلام هم مانند ادیان دیگر، آمیزهای از حق و باطل است؛ زیرا دینی که خداوند توسط پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نازل نموده، حق مطلق است و مشتمل بر هیچ باطلی نیست.(1)
وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً ؛(2)بگو: (ای محمد) که حق آمد، و باطل نابود شد؛ یقیناً باطل نابودشدنی است.
بنابراین سخن پلورالیستها مبنی بر اینکه همه ادیان بهرهای از حق دارند، قابل قبول نیست؛ زیرا لازمه این ادعا آن است که در دین اسلام، باطل نیز وجود دارد؛ در صورتیکه ما نمیتوانیم بعضی از قرآن را قبول و بعضی از آن را انکار کنیم؛ زیرا انکار بعض قرآن مساوی با انکار کل قرآن است؛ لذا کسی نمیتواند خود را هم مسلمان بداند و هم بعضی از قرآن را انکار کند. قرآن کریم در اینباره میفرماید:
أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَما جَزاءُ مَنْ یَفْعَلُ ذلِکَ مِنْکُمْ إِلاّ خِزْیٌ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ یُرَدُّونَ إِلی أَشَدِّ الْعَذابِ ؛(3)آیا به بعضی از دستورات کتاب ایمان میآورید، و به بعضی کافر میشوید؟! برای کسی از شما که این عمل (تبعیض درمیان احکام و قوانین الهی) را انجام دهد، جز رسوایی در این جهان، چیزی نخواهد بود و روز رستاخیز به شدیدترین عذابها گرفتار میشوند.
اولین موضوعی که در اسلام مطرح است، مسئله توحید و پذیرش خدای واحد میباشد، اما در قرآن کریم آمده است که مسیحیت درباره
این مسئله چنین میگوید: إِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ ؛ خداوند متعال سومی از سه (خدا) است.
یعنی سه خدا داریم: یکی «اَب» که خدای پدر و خدای اصلی است؛ یکی «ابن» که خدای پسر است و دیگری «روح القدس». این اعتقاد «تثلیث» نامیده میشود و قرآن به شدت آن را رد نموده و با آن مقابله کرده و معتقدان آن را کافر دانسته است:
لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلاّ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنْ لَمْ یَنْتَهُوا عَمّا یَقُولُونَ لَیَمَسَّنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ ؛(1)آنها که گفتند: خداوند، یکی از سه خداست (نیز) به یقین کافر شدند؛ معبودی جز معبودی یگانه نیست، و اگر از آنچه میگویند دست برندارند، عذاب دردناکی به کافران آنها (که روی این عقیده ایستادگی کنند) خواهد رسید.
قرآن کریم تعبیر عجیبی درباره عقیده مسیحیان دارد:
وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً * لَقَدْ جِئْتُمْ شَیْئاً إِدًّا * تَکادُ السَّماواتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدًّا ؛(2)و گفتند: خداوند رحمان فرزندی برای خود برگزیده است، راستی مطلب زشت و زنندهای گفتید! نزدیک است بهخاطر این سخن آسمانها از هم متلاشی گردد، و زمین شکافته شود و کوهها به شدّت فرو ریزد.
با وجود این تعابیر آیا میتوان گفت اعتقاد به تثلیث و اعتقاد به توحید، هر دو به حقیقت واحد میرسند؟
از این رو اسلام در بُعد حقانیت نسبت به همه ادیان، موضعی منفی دارد و همه ادیان را در عرض هم، حق نمیداند. اسلام این ادعای
انحصارگرایانه یهودیان و مسیحیان را به شدت محکوم و مردود میداند؛ چنانکه در قرآن کریم میخوانیم:
وَ قالُوا لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّ مَنْ کانَ هُوداً أَوْ نَصاری تِلْکَ أَمانِیُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ1 آنها گفتند: هیچ کس جز یهود یا نصارا، هرگز داخل بهشت نخواهد شد. این آرزوی آنهاست! بگو: اگر راست میگویید، دلیل خود را (براین موضوع) بیاورید.
و سخن اسلام در بعد حقانیت، با انحصارگرایی یهودیان و مسیحیان تفاوت دارد و میگوید که پس از بعثت حضرت محمد صلی الله علیه و آله به نبوت، هر کس پیام آن حضرت به او رسیده باشد, لازم است که این دعوت را بپذیرد:
وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ ؛(1)این قرآن بر من وحی شده تا شما و تمام کسانی را که این قرآن به آنها میرسد، بیم دهم (و از مخالفت فرمان خدا بترسانم).
البته شریعتهای حضرت موسی و عیسی علیهما السلام نیز منشأ الهی دارد و «اسلام» بر آنها صادق است. اما برای اسلام در متون اسلامی، دست کم سه معنا را میتوان یافت که عبارتند از:
«اسلام خاص» که شریعت خاتمالانبیا صلی الله علیه و آله است؛
تسلیم قلبی در برابر خداوند متعال که از آن به «اسلام عام» تعبیر میشود؛
تسلیم ظاهری (انعام، آیه 61) که از آن به «اسلام ظاهری» یاد میشود؛
اسلام عام، همه ادیان توحیدی که منشأ آنها وحی است را در برمیگیرد.(2)
دینی که حضرت نوح، ابراهیم، موسی و عیسی علیهم السلام آوردهاند، همگیدر زمان خود دارای حقانیت بودهاند. اینطور نیست که در عصرخود باطل بوده باشند؛ زیرا اگر دین پیامبر اوّل نبود، دین دوّمی اثرنمیکرد و اگر دین اولی و دومی نبودند، دین پیامبر سوم اثر نداشت. بنابراین همه ادیان در عصر خود حق بودهاند و شریعت هر یکاز پیامبران در زمان خودش، از حقّانیت برخوردار بوده است. همچنین خطوط کلی این ادیان (توحید، نبوت عامه و معاد) فرق نکرده است؛ زیرا قرآن کریم میفرماید: مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ ؛(1)یعنی هر یک از پیامبران، پیامبر پیشین را تصدیق میکند و تصدیق سابق، اختصاص به پیامبر اسلام ندارد؛ بلکه حضرت عیسی علیه السلام مطالب حضرتموسی علیه السلام و موسای کلیم همه سخنان حضرت ابراهیم علیه السلام را تصدیق کرده است، و همینطور هر پیامبری آمد که پیامبر بعد از خود را بشارت داد.(2)
هر چند شریعتها در اصول اعتقادی و احکام عملی مشترکات زیادی با شریعت خاتمالانبیا صلی الله علیه و آله دارد، ولی آنها با فرهنگ مشرکان و اعتقادات خرافی و مناسک باطل در آمیخته و تحریف شدهاند. تنها کتاب آسمانی که تحریف در آن راه نیافته، قرآن کریم است:
لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ ؛(3)هیچگونه باطلی، نه از پیش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمیآید؛ چرا که از سوی خداوند حکیم و شایسته ستایش نازل شده است!
خداوند در آیه دیگر میفرماید: إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ ؛(1)ما قرآن را نازل کردیم و ما بهطور قطع نگهدار آنیم!
محتوای شریعتهای دیگر، منهای تحریفات، در عصر خود حقانیتداشته است؛ اما شریعت خاتمالانبیا (اسلام به معنای خاص) همان شریعتهای پیشین است(2)که به کمال رسیده است: الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ ؛(3)امروز، دین شما را کامل کردم.
دین اسلام مانند خورشید و ادیان دیگر مانند ستارگان هستند که هر کدام نور خود را دارند. وقتی خورشید آمد، بر اثر روشنایی آن، کسی نمیتواند ستارگان را ببیند؛ اما این بدان معنا نیست که ستارگان دیگر وجود ندارند؛ بلکه به قدری تفاوت در تکمیل نور آنها وجود دارد که نمیتوانیم ستارگان را ببینیم؛ یعنی نمیتوانیم از ستارگان، در پرتو خورشید استفاده کنیم؛ بلکه باید به این خورشید توجه کنیم.(4)
حضرت محمد صلی الله علیه و آله خاتم پیامبران است و پس از او هیچ کس به رسالت مبعوث نخواهد شد:
ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ ؛(5)محمد پدر هیچ یک از مردان شما نبوده و نیست؛ ولی رسولخدا و ختم کننده و آخرین پیامبران است.
دلیل اینکه خداوند جماعتی از اهل کتاب را در قرآن کریم لعن و تکفیر کرده، این است که آنها با وجود یقین به تکلیف و فرمان الهی،
سرسختی نموده و تسلیم فرمان الهی نشدند؛ در صورتی که گفتههای پیامبر اسلام را حق میدانستند و او را همچون فرزند خود میشناختند و نشانههای موجود در تورات و انجیل را به یقین بر او تطبیق میکردند:
الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَعْرِفُونَهُ کَما یَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ ؛(1)«کسانی که کتاب آسمانی به آنان دادهایم، او (پیامبر) را همچون فرزندان خود میشناسند (ولی) جمعی از آنان، حق را آگاهانه کتمان میکنند.
به دلیل این کتمان حق، مستحق لعن ابدی خداوند متعال شدند:
إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَیِّناتِ وَ الْهُدی مِنْ بَعْدِ ما بَیَّنّاهُ لِلنّاسِ فِی الْکِتابِ أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ ؛(2)کسانی که دلایل روشن و وسیله هدایتی را که نازل کردیم، بعد از آنکه در کتاب برای مردم بیان نمودیم، کتمان کنند، خدا آنها را لعنت میکند و همه لعنکنندگان نیز، آنها را لعن میکنند.
نکته دیگر اینکه هر چند تورات و انجیل در عصر خود نور بودهاند، ولی اکنون تمسک به آنها برای کسی که پیام اسلام به او رسیده و آن را درک نموده، ظلمت و انحراف است:
یا أَهْلَ الْکِتابِ قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یُبَیِّنُ لَکُمْ کَثِیراً مِمّا کُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتابِ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ * یَهْدِی بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ ؛(3)ای اهل کتاب! پیامبر ما، که بسیاری از حقایق کتاب آسمانی را که شما کتمان میکردید، روشن میسازد، به سوی شما آمد، و از بسیاری از آن، (که فعلاً افشایشان مصلحت نیست) در میگذرد.
(آری) از طرف خدا نور و کتاب آشکاری به سوی شما آمد. خداوند به برکت آن، کسانی را که از خشنودی اوپیروی کنند، به راههای سلامت، هدایت میکند و به فرمان خود، ازتاریکیها به سوی روشنایی میبرد و آنها را به سوی راه راست، رهبری مینماید.
برخی آیات قرآن کریم، بر بطلان پلورالیسم به معنای حقانیت همه ادیان دلالت دارد؛ از جمله آنها آیاتی است که دین اسلام را جهانی و بعثت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را غلبه بر همه ادیان بیان میداند:
هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ ؛(1)او کسی است که رسول خود را با هدایت و دین حق فرستاد تا او را بر همه ادیان غالب سازد؛ هر چند مشرکان کراهت داشته باشند.
تأکید بر غلبه دین اسلام با لفظ «کُلّه» در آیات متعدد، حقانیت ادیان دیگر را منتفی میکند.(2)
تفسیر پلورالیسم دینی به حقانیت، شاید افراطیترین سطح پلورالیسم باشد که به معنای بر حقّ دانستن همه ادیان آسمانی - بدون هیچگونه تفاوتی میان اسلام، مسیحیت و یهودیت - و تضمینکننده سعادت است. بر این اساس، هیچ تفاوت معرفت شناسانهای میان ادیان، قابل تصور نیست و این رویکرد، بحران منطقی و عقلی صریحی را در بر دارد،(3)که اگر همه ادیان، حق محض باشند، پس چه فرقی بین ادیان مختلف باقی میماند؟ چه
ضرورتی وجود دارد که انسان یک دین را برگزیند و اگر بخواهد گزینش کند، معیار و ملاک او چیست؟ به عبارت دیگر، با توجه با اینکه همه ادیان حق محض هستند، چه ملاکی برای گزینش باقی میماند و آیا دعوت پیامبران به دین خود، از جمله دعوت خاتمالانبیا بیهوده نخواهد بود؟(1)در این صورت اجتماع نقیضین و ضدین را توصیه میکند؛ زیرا انسان با پذیرش حقّانیت توحید در اسلام و تثلیث در مسیحیت، به نوعی تناقضگویی صریح و آشکار میرسد و آیات قرآن نیز با آن مخالفند؛(2)زیرا قرآن کریم رسالت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را جهانی میداند. آیاتی در قرآن کریم وجود دارد که دلالت بر فراگیر بودن رسالت اسلام دارد.
تَبارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعالَمِینَ نَذِیراً ؛(3)زوالناپذیر و پر برکت است کسی که قرآن را بربندهاش نازل کرد تا بیمدهنده جهانیان باشد.
مدلول آیه مبارکه این است که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله برای تمام عالمیان «نذیر» است و وظیفه انذار - که بخشی از شئون رسالت و پیامبری اوست - اختصاص به قوم یا گروه خاصی نداشته است.
وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ ؛(4)این قرآن بر من وحیشده تا شما و تمام کسانی را که این (قرآن) به آنها میرسد، با آنها بیم دهم (و از مخالفت و فرمان خد بترسانم).
در این آیه، تعبیر «مَنْ بَلَغَ» تعبیری عام است و همه کسانی را که در
معرض دعوت اسلامی قرار گیرند - از هر طایفه و قوم و در هر زمان و مکان - در بر میگیرد.(1)در روایت هم آمده است که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله، امام علی علیه السلام را به یمن فرستادند تا مردم آنجا را به اسلام دعوت کند.(2)بنابراین، دعوت به اسلام، مانع پذیرش سایر مکاتب است.
برخی دیگر از آیات قرآن کریم نیز بر حقّانیت دین اسلام و برتری بر سایر ادیان دلالت دارد:
هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ کَفی بِاللّهِ شَهِیداً ؛(3)او کسی است که رسولش را با هدایت و دین حق فرستاده تا آن را بر همه ادیان پیروز کند؛ و کافی است که خدا گواه این موضوع باشد.
مفاد این آیه در دو آیه دیگر نیز آمده است:
هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ ؛(4)او کسی است که رسولش را با هدایت و آیین حق فرستاد، تا آن را بر همه آیینها غالب گرداند؛ هر چند مشرکان کراهت داشته باشند.
این آیات دلالت صریح دارند که اسلام بر تمام ادیان عالم چیره میگردد یا دستکم آنها را کمرنگ میکند و این جز با فراگیر بودن دعوت و حقّانیت اسلام مناسبت ندارد. آیات بیانگر آن است که این غلبه، حادثه حقی است که از شایستگیهای ذاتی دین اسلام برخاسته است.(5)
علامه طباطبایی میفرماید:
خداوند رسول خود محمد صلی الله علیه و آله را، با هدایت و دینی فرستاد که با فطرت و حقیقت آفرینش منطبق است. خاتم پیامبران را فرستاد تا آن را بر سایر ادیان غلبه دهد، هر چند مشرکان نخواهند و ناراحت شوند. و ضمیر «لیظهره» به دین حق برمیگردد، و تبادر از سیاق آیه هم همین است.(1)
اگر جهانی بودن دین اسلام و حقّانیت و اظهار آن را برتمام ادیان بپذیریم، دیگر نمیتوان سایر ادیان و مکاتب را نیز صراطهای مستقیم برای رسیدن به حقیقت و سعادت دانست و مدّعی پلورالیسم دینی شد.
صریحترین آیهای که بر انحصار حقّانیت دین اسلام دلالت دارد و معتقدان سایر ادیان را زیانکار معرفی میکند، چنین میفرماید:
وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِینَ ؛(2)و هر کس جز اسلام آیینی برای خود انتخاب کند، از او پذیرفته نخواهد شد و او در آخرت از زیان کاران است.
استاد شهید مطهری رحمه الله در توضیح این آیه مبارکه مینویسد:
اگر گفته شود که مراد از اسلام، خصوص دین ما نیست، بلکه منظور، تسلیم خدا شدن است، پاسخ این است که البته اسلام همان تسلیم است و دین اسلام، همان دین تسلیم. ولی حقیقت تسلیم، در هر زمانی شکلی داشته و در این زمان، شکل آن، همان دین گرانمایهای است که به دست حضرت خاتمالانبیا ظهور یافته است و قهراً کلمه اسلام برآن منطبق میگردد و بس. به عبارت دیگر، لازمه تسلیم خدا شدن، پذیرفتن دستورهای اوست و روشن است که همواره به آخرین دستور خدا باید
عمل کرد و آخرین دستور خدا، همان چیزی است که آخرین رسول او آورده است.(1)
اگرچه ممکن است پلورالیستها به این جملات که در کتابهای روایی آمده یا سخن دانشمندان است، تمسک جویند - مثل این جملات: «الطرق إلی الله بعدد انفاس الخلایق و هم درجات عندالله»،(2)یا «انّ الطرق إلی الله کثیرة»،(3)اما مراد از این عبارات آن است که برای شناخت و معرفت خداوند کریم، راههای شهودی و استدلالی بسیاری وجود دارد و این سخن، ارتباطی با پلورالیسم دینی و تعدد ادیان ندارد.
این جملات به هیچ عنوان، پلورالیسم را ثابت نمیکند؛ زیرا درصدد بیان این نکتهاند که در هر موجودی یا هر نفسی یا هر انسانی، «بالقوه» راه برای رسیدن به خداوند وجود دارد؛ البته اگر کسی بخواهد از آن راه بالقوه استفاده کند. اگر کسی انگیزه هدایتپذیری داشته باشد، میتواند به گوهر هدایت دست یابد و به حقیقت دین و خدا برسد؛ ولی این عبارت نمیرساند که هر مسلک و مرامی و هر فرقه و مذهبی درست است و همه پیروان مذاهب مختلف، مجازند که بر همان طریق خود باقی بمانند. این به مثابه آن است که به کسی بگویند: «تو اهل کار نیستی، وگرنه هزاران راه برای کار کردن و امرار معاش وجود دارد.» معنای این جمله آن نیست که هر کاری مانند دزدی، غارت و جنایت، راه امرار معاش است؛ بلکه میگوید امکان کار کردن برای امرار معاش کم نیست و اگر کسی بخواهد و انگیزه کار
داشته باشد، یکی از کارها را برای درآمد خود برمیگزیند.(1)
استاد جوادی آملی درباره این جملات میفرماید:
جملات فوق مربوط به مسائل دروندینی است، نه بروندینی. خداوند کریم در قرآن دو بیان دارد:
درونگروهی؛ یعنی هر یک از مذاهب و ادیان الهی به اندازه خود، فیالجمله از حق بهرهمند است.
برونگروهی؛ یعنی تنها دین اسلام حق است و هر چیزی بیرون از اسلام، باطل و از حق بهرهای ندارد؛ لذا اصل وجود خدا و توحید پروردگار، حق است و الحاد و شرک، باطل میباشد.(2)
رستگاری و نجاتبخشی، آنگونه که در شمولگرایی و پلورالیسم دینی مطرح شده، با دیدگاه قرآن کریم متفاوت است؛ زیرا قرآن کریم نجات و رستگاری را در گرو دو چیز برشمرده است: ایمان حقیقی و عمل صالح؛ و عمل صالح در هر زمان، در گرو پیروی از شریعت الهی مخصوص آن زمان است.(3)قرآن، رستگاربخشی را منحصر در پیروان اسلام نمیداند؛ بلکه شامل جاهلان قاصر به دین حق و مستضعفان در پیدا کردن دین حق نیز میداند که شامل رستگاری و نجات اخروی خواهند شد. اما جاهلان مقصر و عالمان به دین حق, رستگار نیستند. «نجات» مسئلهای است که در همه ادیان مطرح میباشد و هر کدام از این ادیان تصویر خاصی از نجات، ارائه میدهند.
«رستگاری»، «فناناپذیری»، «حیات ابدی» و «نجات»، واژههایی هستند که اغلب در مسیحیت برای اشاره به ماهیت سرنوشت نهایی بشر به کار میروند. کلمه رستگاری و نجات، دارای بار معنایی منفی است؛ یعنی خلاصی از چیزی و آزادی از چیزی. اما دو واژه دیگر، یعنی حیات ابدی و فناناپذیری، بار معنایی مثبت دارند. در مسیحیت، سرنوشت نهایی بشر، تلفیقی از هر دو بار معنایی - هم مثبت و هم منفی - میباشد؛ خلاصی از وضعیت کنونی و رسیدن به مرتبهای که زندگی جاویدانی در آن است.(1)
از دیدگاه کلیسای کاتولیک رومی، نجات به معنای دوری از تقصیر و پیامدهای آن در این جهان و حیات اخروی (جهنم) است. در مذهب پروتستان کلاسیک، نجات به معنای دوری از قانون و قدرت اضطرابآور و محکوم کننده آن است. در نظر مذهب پروتستان، نجات به معنای غلبه بر گناهان خاص، و سیر صعودی به سمت تکامل اخلاقی است.(2)
در دین یهود، سرنوشت نهایی بشر نجاتیافته و رستگار، سکونت در بهشت است.(3)
اما نجات در لغت - همانطور که گذشت - به معنای خلاصی، رهایی و رستگاری(4)به کار میرود! «نجاة: الانفصال من الشّئ»؛(5)جدایی از
چیزی را نجات گویند؛ «نجا: الخلاص من الشئ؛(1)نجو: نجا فلان من الشر».(2)پس نجات به معنای خلاصی و رهایی از شر و بدی است.
این واژه در قرآن کریم در معنای لغویاش بسیار بهکار رفته است؛ چنانکه میفرماید:
قُلْ مَنْ یُنَجِّیکُمْ مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْیَةً لَئِنْ أَنْجانا مِنْ هذِهِ لَنَکُونَنَّ مِنَ الشّاکِرِینَ ؛(3)بگو: (ای محمد) چه کسی شما را از تاریکیها، خشکی و دریا رهایی میبخشد؟! درحالیکه او را با حال تضرّع (و آشکار) و در پنهانی میخوانید؛ (و میگویید) اگر از (خطرات و ظلمتها) ما را رهایی بخشد، از او شکرگزار خواهیم بود.
وَ إِذْ نَجَّیْناکُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ ؛(4)(ونیز به یاد آورید) آن زمان که شما را از چنگال فرعونیان رهایی بخشیدیم.
در آیه دیگری میخوانیم: فَکَذَّبُوهُ فَأَنْجَیْناهُ وَ الَّذِینَ مَعَهُ فِی الْفُلْکِ ؛(5)اما سرانجام او را تکذیب کردند، و ما او و کسانی را که با وی در کشتی بودند، رهایی بخشیدیم.
یا میفرماید وَ قالَ الَّذِی نَجا مِنْهُما وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ ؛(6)و یکی از آن دو که نجات یافته بود - بعد از مدتی به خاطرش آمد - گفت....
از این آیات بر میآید که نجات به معنای رهایی یافتن و در امان ماندن است. همچنین به معنای رهایی از عذاب و برخوردار شدن از
بخشش الهی و سکونت در بهشت میباشد: وَ یا قَوْمِ ما لِی أَدْعُوکُمْ إِلَی النَّجاةِ وَ تَدْعُونَنِی إِلَی النّارِ ؛(1)ای قوم من! چرا من شما را به سوی نجات دعوت میکنم، امّا شما مرا به سوی آتش فرا میخوانید؟!
در این آیه، نجات و نار در مقابل هم قرار گرفتهاند که مراد از نار، همان دوزخ است. از این تقابل برمیآید که نجات، به معنای رهایی از دوزخ و سکونت در بهشت میباشد. در جای دیگر نیز آمده است:
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلی تِجارَةٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ * تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ؛(2)ای کسانی که ایمان آوردهاید! آیا شما را به تجارتی راهنمایی کنم که شما را از عذاب دردناک رهایی میبخشد؟! به خدا و رسولش ایمان بیاورید و با اموال و جانهایتان در راه خدا جهاد کنید. این برای شما (از هرچیز) بهتر است، اگر بدانید.
در اینجا سخن از تجارتی پرسود به میان آمده که در برابر ایمان به خدا و جهاد در راه حق تعالی، نجات از عذاب الیم است. بدون هیچ تردیدی، نجات از عذاب دردناک، از مهمترین خواستههای هر انسانی است. البته خداوند هیچ نیازی به این تجارت ندارد؛ بلکه سودش از آنِ مؤمنین است. تجارت پرسود، یعنی نجات از عذاب و سکونت در بهشت که قرآن از آن به عنوان «فوز عظیم» یاد میکند(3)و میفرماید:
یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ یُدْخِلْکُمْ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَ مَساکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنّاتِ عَدْنٍ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ * وَ أُخْری تُحِبُّونَها نَصْرٌ مِنَ
اللّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ1 گناهانتان را میبخشد و شما را در باغهایی از بهشت داخل میکند که نهرها از زیر درختانش جاری است و در مکانهای پاکیزه در بهشت جاویدان جای میدهد، و این پیروزی عظیم است و (نعمت) دیگری که آن را دوست دارید (به شما میبخشد) و آن یاری خداوند و پیروزی نزدیک است، و مؤمنان را بشارت ده (به این پیروزی بزرگ)!.
بسیاری از آیات قرآن کریم نیز بیان میکنند که نجات به معنای رهایی از دوزخ وسکونت در بهشت است.
وَ یُنَجِّی اللّهُ الَّذِینَ اتَّقَوْا بِمَفازَتِهِمْ لا یَمَسُّهُمُ السُّوءُ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ ؛(1)خداوند کسانی را که تقوا پیشه کردند، با رستگاری، رهایی میبخشد؛ هیچ بدی به آنان نمیرسد و هرگز غمگین نخواهند شد.
در این آیه مبارکه، جمله لا یَمَسُّهُمُ السُّوءُ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ بیانکننده نجات است؛ گویا میفرماید: خداوند انسانهای باتقوا را نجات میدهد و دیگر نه از بیرون به آنها بدی میرسد و نه از درون اندوه و غمی آزارشان میدهد. از این آیه مبارکه برمیآید که مراد از نجات، در امان شدن از عذابهای روحی و جسمی و دریافت نمودن پاداش است.(2)
در احادیث نیز نجات، به معنای رهایی از جهنم و عذاب خداوند آمده است. شاهد بر این مدعا، حدیثی است که از پیامبر صلی الله علیه و آله در رابطه با پیشبینی اختلاف و تفرقه در میان مسلمین نقل شده است:
«ستفرق امّتی علی... فواحدة فی الجنة، وثنتان وسبعون فی النار»(1)در بعضی روایات اینگونه آمده است: «واَن امَّتِی سَتَفَرَّقُ بَعدِی علی ثلاثٍ وَ سَبعِینَ فِرَقةً، فِرقةٌ مِنها ناجِیةٌ و اثنتَانِ سَبعُونَ فِی النَّار».(2)
بنابراین از آیات و روایات چنین برمیآید که «نجات» به معنای رهایی انسان از عذاب جهنّم و برخوردار شدن از نعمت بهشت و سکونت در آن میباشد.
رابطه بین دنیا و آخرت در زندگی انسان، از جمله اموری است که عقل آدمی بدون استعانت از وحی نمیتواند سخن معتبری درباره آن داشته باشد. قرآن کریم سه دیدگاه در این زمینه مطرح کرده که یکی از آنها را صحیح میداند.
دیدگاه نخست: برخی انسانها گمان کردهاند که هر کس در این دنیا از زندگی مطلوب برخوردار باشد، در آخرت نیز وضعیت مطلوبی خواهد داشت، اما قرآن کریم این دیدگاه را رد میکند و میفرماید:
وَ قارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مُوسی بِالْبَیِّناتِ فَاسْتَکْبَرُوا فِی الْأَرْضِ وَ ما کانُوا سابِقِینَ * فَکُلاًّ أَخَذْنا بِذَنْبِهِ... ؛(3)و قارون و فرعون و هامان را نیز (هلاک کردیم)، موسی با دلایل روشن به سراغشان آمد، امّا آنان در زمین برتریجویی کردند، ولی نتوانستند (برخدا) پیشی گیرند. ما هر یک از آنان را به گناهانشان گرفتیم.
خداوند در این آیه میفرماید: ممکن است کسانی که در این دنیا در رفاه زندگی میکنند، به علت تجاوز از حدود و چشمپوشی از حقیقت باشد، و آنها اهل عذاب در آخرت خواهند بود.
دیدگاه دوم: هر کس در این دنیا راحتتر زندگی کند، در آخرت معذبترخواهد بود. قرآن کریم این دیدگاه را نیز نادرست میداند.
قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا خالِصَةً یَوْمَ الْقِیامَةِ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الْآیاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ ؛(1)بگو: چه کسی زینتهای الهی را برای بندگان خود آفریده، و روزیهای پاکیزه را حرام کرده است؟! بگو اینها در زندگی دنیا، برای کسانی است که ایمان آوردهاند، (اگرچه دیگران نیز با آنها مشارکت دارند، ولی) در قیامت، خالص (برای مؤمنان) خواهد بود. اینگونه آیات (خود) را برای کسانی که آگاهند، شرح میدهیم.
دیدگاه سوم: نه رنج دنیوی ملازم با لذت اخروی است، و نه لذت این جهان با راحتی آن جهان در تلازم است؛ بلکه آنچه مبنای راحت و لذت اخروی است، تسلیم در برابر خدا (در باطن) و احسان و نیکی (در ظاهر) است. این دیدگاه مورد تأیید قرآن کریم است.
بَلی مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ ؛(2)آری، کسی که روی خود را تسلیم خدا کند و نیکوکار باشد، پاداش او نزد پروردگارش ثابت است، نه ترسی بر آنهاست و نه غمگین میشوند. (بنابراین بهشت خدا در انحصار هیچ گروهی نیست).
همچنین خداوند در آیهای دیگر میفرماید:
وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِیها خالِدُونَ ؛(1)و آنها ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند. آنان اهل بهشتند و همیشه در آن خواهند ماند.
مبنای همه پاداشهای اخروی اسلام، ایمان و عمل صالح است که زمینه سعادت اخروی است.
از منظر دین اسلام، دایره نجات، گستردهتر از حقانیت است و میتواند پیروان صادق و مخلص ادیان دیگر را نیز در برگیرد.
باید توجه داشت که اساسیترین شرط رستگاری، تسلیم بودن در مقابل حقیقت است. قرآن کریم در اینباره میفرماید:
یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ إِلاّ مَنْ أَتَی اللّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ ؛ درآن روز که مال و فرزندان سودی نمیبخشد. مگر کسی که با قلب سلیم به پیشگاه خدا آید.
تسلیم نیز مراتبی دارد: تسلیم بدنی، تسلیم عقل و تسلیم قلب. بالاترین تسلیم، تسلیم قلب و ایمان است. اگر تسلیم زبان و فکر همراه با تسلیم قلب نباشد، ایمان نیست. شهید مطهری رحمه الله، مراتب تسلیم را چنین تشریح میکند:
تسلیم بدنی: این نوع تسلیم هنگامی است که دو حریف در میدان جنگ و مبارزه در مقابل هم قرار دارند و یکی از طرفین احساس شکست میکند و دستهای خود را به نشانه تسلیم شدن بالا میبرد و از دستورات حریف اطاعت میکند. این نوع تسلیم، تسلیم بدنی و جسمی
1) (1) بقره, آیه 82.
است، اما فکر و اندیشه او هرگز تسلیم نمیگردد؛ بلکه دائماً در فکر این است که چگونه فرصتی به دست آورد تا دوباره بر حریف چیره گردد.
تسلیم عقل: قدرتی که میتواند عقل را تحت تأثیر قرار دهد، قدرت منطق و استدلال است. در اینجا قدرت بدنی در کار نیست و قضایای ریاضی را نمیشود با کتک به دانشآموز آموخت؛ بلکه باید با استدلال ثابت نمود. اگر دلیل کافی وجود داشته باشد که به عقل عرضه کند، (عقل) تسلیم میشود.
قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ ؛(1)بگو: دلیلتان را بیاورید اگر راست میگویید!
تسلیم قلب: حقیقت ایمان، تسلیم قلب است. تسلیم زبان و فکر و عقل اگر با تسلیم قلب همراه نباشد، ایمان نیست. تسلیم قلب مساوی با تسلیم سراسر وجود انسان و نفی هر گونه عناد و کتمان است. ممکن است کسی از لحاظ فکر و اندیشه تسلیم باشد، اما از نظر روحی فاقد تسلیم و همین، دلیل نبودن ایمان است؛ زیرا حقیقت ایمان، همان تسلیم دل و جان است؛ به همین سبب است که خداوند متعال میفرماید:
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ؛(2)ای کسانی که ایمان آوردید! همگی در صلح و آشتی درآیید و از گامهای شیطانی پیروی نکنید که او دشمن آشکار شماست.
و به همین سبب قرآن کریم، شیطان را در عین حال که به خداوند کریم و معاد معتقد بود، کافر میداند قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ ؛(3)گفت: پروردگارا! مرا تا روز رستاخیز مهلت ده (و زندهبگذار).
(خداوند) به علت عدم تسلیم قلبی، او را کافر میداند: وَ کانَ مِنَ الْکافِرِینَ ؛(1)و شیطان از کافران بوده است. از این آیات استفاده میشود که اگر کسی صفت تسلیم را داشته باشد و به عللی حقیقت اسلام بر او پنهان مانده باشد و او نیز در این امر بیتقصیر باشد، چنین افرادی اهلنجات خواهند بود.(2)
بنابراین بطلان پلورالیسم در صدق و حقّانیت، مستلزم بطلان ادّعای پلورالیسم در مسئله نجات نیست. ممکن است اعتقاد دینی شخص باطل باشد، اما به خاطر جهل، قصور و استضعاف، او نیز اهل نجات باشد.
قرآن کریم برای آن دسته از کسانی که در آخرت گرفتار عذاب میشوند، شرایطی را بیان فرموده است: یکی داشتن علم به تکلیف است که به وسیله پیامبران بیان شده باشد. دیگری داشتن قدرت و توانایی انجام کار است که در صورت سرپیچی از انجام آن تکلیف، نجات نخواهد یافت. تکلیف از نظر زمانی باید مقدم بر امتثال باشد، تا مکلّف فرصت شناختن و پی بردن به اجزا و ارکان تکلیف را داشته باشد؛ در غیر این صورت چنین تکلیفی قبیح بوده و از مولای حکیم سر نمیزند. مثلاً قبل از فرا رسیدن روز عید، حرمت روزه آن روز برای مکلّف اعلام شود؛ لذا مؤاخذه کسی بر گناهان قبل از تشریع جائز نیست. شرط دیگر آن است که تکلیف به محال و تکلیف به ما لایطاق نباشد؛ یعنی انجام آن تکلیف برای مکلّف مقدور باشد. (3)وَ ما کانَ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُری حَتّی یَبْعَثَ فِی أُمِّها رَسُولاً ؛(4)و
پروردگار تو هرگز شهرها و آبادیها را هلاک نمیکرد تا اینکه در کانون آنها پیامبری مبعوث کند.
پروردگار متعال میفرماید: تا اتمام حجت نکنیم و پیامبران را بادستورات صریح نفرستیم، مجازات نخواهیم کرد. بعد از اتمام حجتنیز مراقب اعمال آنها هستیم؛ یعنی رسولی به سویشان میفرستیمتا آیات خدا را بر آنان بخواند، و بعد از آنکه انسان آن رسول را تکذیب کرده و به آیات خدا کفر ورزید، عذاب خداوند نازلمیشود.(1)
خداوند در آیهای دیگر میفرماید:
لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها ؛(2)خداوند هیچ کس را جز به اندازه تواناییاش، تکلیف نمیکند.
کلمه «وسع» به معنای توانایی و تمکن است؛ یعنی کارهایی که از انسان سر میزند و در حدود قدرت و ظرفیت اوست. وظیفه انسان در برابر خداوند، اطاعت است. این اطاعت تحقق نمیپذیرد، مگر در چهارچوب قدرت و اختیار انسان:(3)
وَ ما کُنّا مُعَذِّبِینَ حَتّی نَبْعَثَ رَسُولاً4 و ما هرگز (قومی را) مجازات نخواهیم کرد، مگر آنکه پیامبری مبعوث کرده باشیم. (تا وظایفشان را بیان کند.)
دقت در این آیات روشن میکند که هلاکت و عذاب، متوقف بر یک شرط اساسی مانند علم یا قدرت یا همانند آنهاست. بنابراین،
آیات قرآن بیانگر آن است که نجات، عامتر و گستردهتر از هدایت تشریعی است و حتی کسانی را که ظاهراً در کفر ظاهری (فقهی) به سر میبرند نیز شامل میشود.
نکته قابل توجه در بحث پلورالیسم دینی به معنای نجات، این است که ریشه این بحث به بحث «مستضعف فکری» و «جاهل قاصر و مقصر» برمیگردد که یک بحث فقهی و کلامی است.
«مستضعف» گاهی به افرادی اطلاق میشود که از نظر اجتماعی تحت تسلط زورگویان و ستمگران هستند و از حق و حقوق خود محرومند. اما مستضعف در علم کلام به کسی اطلاق میشود که به خاطر ضعف شناخت، از رسیدن به راه حق محروم است. ضعف شناخت نیز میتواند معلول عوامل مختلف باشد؛ مثل اینکه اسلام به او معرفی نشده و چیزی از آن نشنیده است، یا معرفی شده، اما به علت ضعف قوای شناختی، از درک ادله آن عاجز است.
اما جاهل بر دو قسم است: «جاهل مقصّر» به کسی گفته میشود که با وجود دسترسی به همه امکانات - اعم از رشد فکری و قدرت علمی و آزادی اجتماعی - به دنبال شناخت حق نرفته است.
«جاهل قاصر» کسی است که به هر دلیلی، امکان دسترسی به حق نداشته و تشخیص حقیقت برایش میسر نبوده است.(1)
قرآن وقتی که درباره کافران سخن میگوید، یادآور میشود که جایگاه آنان دوزخ میباشد که جایگاه بدی است. سپس مستضعفان را استثنا نموده و چنین میفرماید:
1) (1) کاوشها و چالشها، ج 1, ص 67.
إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا یَسْتَطِیعُونَ حِیلَةً وَ لا یَهْتَدُونَ سَبِیلاً ؛(1)مگر آن دسته از مردان و زنان و کودکانی که بهراستی تحت فشار قرار گرفتهاند (و حقیقتاً مستضعفند)؛ نه چاره دارند، و نه راهی (برای نجات از آن محیط آلوده) مییابند.
مستضعف به کسی گفته میشود که در سرزمینی قرار گرفته که قدرت در دست کفار است، یا اینکه عالمی دینی نیست تا معارف اسلامی را از آن بیاموزد، و یا به سبب ترس از شکنجههای طاقتفرسا، نمیتواند به معارف اسلامی عمل کند و از طرفی توانایی بیرون رفتن و هجرت در سرزمین مسلمانان را ندارد و توانایی درک دین حق را نیز نداشته باشد. شخص مستضعف، عنادی با حق ندارد و اگر حقانیت مطلبی برایش روشن شود از آن پیروی میکند، لکن عوامل مختلف دست به دست هم داده و نگذاشته که این افراد به دین حق بگرایند. این اشخاص مصداق استثنای آیه مبارکه هستند.(2)
در آیهای دیگر، کار همین گروه (مستضعف) به رحمت حق واگذار شده، چنانکه میفرماید:
وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّهِ إِمّا یُعَذِّبُهُمْ وَ إِمّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَ اللّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ؛(3)و گروه دیگر، به فرمان خدا واگذار شدهاند (وکارشان با خداست)؛ یا آنها را مجازات میکند و یا توبه آنان را میپذیرد (هر طورکه شایسته باشد)؛ و خداوند دانا و حکیم است.
در این آیه اشاره به گروهی از گنهکاران شده که پایان کار آنها روشن
نیست؛ یعنی نه مستحق رحمت الهی هستند، و نه میتوان از آمرزش آنها به کلی مأیوس بود.
«مرجون»، از ماده «ارجاء»، به معنای «تأخیر» و «توقیف» است. این کلمه در اصل از «رجا» به معنای «امیدواری» گرفته شده، و از آنجا که گاهی انسان چیزی را به امید هدفی به تأخیر میاندازد، این کلمه به معنای تأخیر آمده است، ولی تأخیری که با نوعی امیدواری همراه است. در حقیقت این گروه نه چنان ایمان پاک و محکم و اعمال صالح روشنی دارند که بتوان آنها را سعادتمند و اهل نجات دانست و نه چنان آلوده و منحرفند که بشود آنها را شقاوتمند دانست. بنابراین، مطابق آیه، کارشان متوقف برفرمان خداست که توبهشان پذیرفته شود و یا مجازاتشان کند.(1)
از ابهام این آیه نیز چنین استفاده میشود که خداوند درباره آنان به مقتضای حکمت و علمش رفتار خواهد نمود.(2)
به طور خلاصه برای فرد مستضعف میتوان چند تعریف برشمرد:
در سرزمینی متولد شده که امکان آموزش دین صحیح در آن فراهم نبوده است؛
در جایی زندگی میکند که به علت نبودن دانشمندان دینی، انجام وظیفه ممکن نباشد؛
در خانوادهای تربیت یافته که دین موروثی خود را حق میدانند و احتمال نمیدهند که آیین حق، خارج از این محدوده وجود داشته باشند؛
انسانهایی که از نظر فکری ناتوانند و درکی از دین حق ندارند.(3)
امام صادق علیه السلام دراینباره میفرماید: «لو ان العباد اذا جهلوا وقفوا و لم یجحدوا لم یکفر»؛(1)اگر انسانها در هنگام نادانی توقف کنند، نه انکار کنند و نه موضعگیری نمایند، کافر نخواهند شد.
امام علی علیه السلام درباره خوارج میفرماید:
لاتقاتلوا الخوارج بعدی، فلیس من طلب الحق فاخطأ کمن طلب الباطل فادرکه؛(2)با خوارج بعد از من نجنگید؛ زیرا کسی که در پی حق است اما مصداق آن را نمییابد، با کسی که خواهان باطل است و آن را درک میکند، برابر نیست.
پس مقصد اصلی خوارج، به دست آوردن حق بوده، ولی برای رسیدن به آن به خطا افتاده و گمراه شدند. در این روایت، کفار معاند مورد نکوهش قرار گرفتهاند، ولی کسانی که در طلب حق هستند و آن را نمییابند، حسابشان از کفار معاند جداست؛ زیرا وعده عذابی که به گروه معاند داده شده، نصیب قاصرین نخواهد شد و ملاک عذاب، کفر آگاهانه خواهد بود.(3)
پلورالیسم در تفسیری دیگر، به معنای تکثرگرایی در صحنه اجتماع و زندگی مسالمتآمیز پیروان ادیان گوناگون در کنار هم است. مسئلهای که همیشه ذهن بشریت را به خود مشغول نموده، این است که چگونه میتوان از تکرار جنگهای صلیبی و جنگهای مذهبی که در کشورهای
مختلف خصوصاً در اروپا اتفاق افتاده، جلوگیری کرد تا پیروان ادیان گوناگون در کنار هم یک زندگی مسالمتآمیز داشته باشند. امروزه این نگرش، یعنی زندگی مسالمتآمیز پیروان ادیان گوناگون در کنارهم و نیز پرهیز از هرگونه حرکتهای افراطی و خشونتآمیز که مخلّ صلح و امنیت جوامع بشری است، مورد تأکید قرار میگیرد. در واقع باید این نگرش را, پلورالیسم رفتاری در عرصه اجتماع تلقی نمود.(1)
انگیزه اوّل پلورالیسم دینی در میان مسیحیان، ارتباط بین مردم دربارهچگونگی رفتار اخلاقی با همدیگر بود. تاریخ مسیحیت نشانگر رفتار بسیار بد مسیحیان، با غیرمسیحیان است؛ زیرا میگفتند همهغیرمسیحیان اهل جهنم هستند؛ پس فرق نمیکند چه رفتاری با آنها داشته باشیم! آغاز بحث پلورالیسم دینی بر این اساس است که چه رفتاری باید با پیروان دیگر ادیان و مذاهب داشته باشیم. این موضوعی است که پلورالیسم دینی جان هیک، کنت ول اسمیت و دیگران، بر محور آن میچرخد.(2)
جان هیک، بر این عقیده است که لازمه انحصارگرایی دینی، مدارا نکردن و نداشتن زندگی مسالمتآمیز با پیروان ادیان دیگر است(3)و تسامح دینی نسبت به پیروان سایر ادیان، موضعی عملی دارد؛ موضعی که افراد را به تحمل و مدارا با پیروان ادیان توصیه کرده، از تکبّر و ستیزهجویی نسبت به آنها برحذر میدارد. همین توصیه تسامح دینی است که باعث شده برخی متفکران آن را کثرتگرایی هنجاری، یا
کثرتگرایی دینی - اخلاقی بنامند.(1)
مدعیان پلورالیسم معتقدند که پیروان ادیان میتوانند با مدارا و تحمّل همدیگر، زندگی سالم همراه با آرامش را در کنارهم داشته باشند؛ لذا هیچ فرقهای نباید با تحمیل عقیده خود بر دیگران، زندگی را دچار مشکل کند. عدهای دیگر از عالمان و مورخان مغرب زمین، پیشرفت سریع اسلام و گرویدن مردم کشورهای متعدد به دین اسلام را، محصول زور و شمشیر میدانند. حتی در این اواخر، پاپ بندیکت شانزدهم (رهبر کاتولیکهای جهان) که در دانشگاه ریگنزبورگ آلمان سخن میگفت، مدعی شد که اسلام در کارهایش از خشونت استفاده میکند. او میگوید:
«ایمانی که او (پیامبر اسلام) وعظ میکند باید با زور شمشیر گسترش یابد».(2)
از بررسی قرآن کریم، روایات و سیره پیشوایان دین، این نکته به دست میآید که «مدارا و نرمش» و «رأفت و رحمت»، اصلی جاری در اسلام است. در واقع مدارا و آسانگیری در فرهنگ اسلام، دارای قدمت بلندی است، اسلام اصل مدارا و گذشت را بنا نهاده که ارزشی قرآنی و از عوامل گسترش اسلام است. این ادعا را با مروری گذرا بر قرآن و سنت میتوان به اثبات رساند:
لَکُمْ دِینُکُمْ وَ لِیَ دِینِ ؛(3)(بعد از لجبازیهای مشرکین، رسول خدا صلی الله علیه و آله
میفرماید: حال که چنین است) آیین شما برای خودتان، آیین من برای خودم.
إِنّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً1 ما راه را به او (انسان) نشان دادیم، خواه شاکر باشد (پذیرا گردد) یا ناسپاس.
لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ2 در قبول دین، هیچ اکراهی نیست.
اگر در جامعهای اجبار و اکراه در پذیرفتن دین وجود داشته باشد، زندگی مسالمتآمیز پیروان ادیان مختلف تهدید میشود؛ زیرا در صورت قدرت و بسط یافتن دینی با این دیدگاه, آن دین پیروان ادیان دیگر را ملزم به انتخاب دین خاصی میکند که در صورت عدم قبول، نه تنها زندگی مسالمتآمیز اجتماعی پیروان ادیان دیگر با مشکل جدی مواجه میشود، بلکه زندگی فردی انسانها و اموالشان نیز درمعرض نابودی قرار میگیرد.
با این حال، دین مقدس اسلام، مردم و پیروان ادیان دیگر را به سوی خود دعوت میکند و هیچگونه اجبار و اکراهی نیز در این کار نیست؛ زیرا اسلام دین را مقولهای میداند که با اجبار و اکراه سازگار نیست؛ اصل لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ یک اصل تکوینی است، نه یک فرمان تشریعی؛ یعنی مقوله پذیرش دینباوری، اصولاً مقولهای اکراهپذیر نیست؛ زیرا دین مجموعهای از اعتقادات است و اعتقادات و ایمان از امور قلبی است که اکراه و اجبار در آن راه ندارد و کاربرد اکراه تنها در اعمال ظاهری است. این آیه مبارکه یکی از آیاتی است که دلالت میکند اساس دین اسلام، شمشیر و خون نیست؛ بلکه دین رأفت و عطوفت است و اکراه و زور را تجویز نمیکند. البته در مسئله جهاد و
دفاع موضوع این است که اگر کسی به اسلام و مسلمین تجاوز کند، اسلام در مقابل زورگویی ایستادگی میکند.(1)
در شان نزول آیه مذکور، در برخی روایات چنین آمده:
ابن اسحاق و ابن حریر از ابنعباس روایت کردهاند که در تفسیر آیه لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ گفته است: این جمله درباره مردی از قبیله بنیسالم بن عوف بهنام «حصین» نازل شده که دو فرزند نصرانی داشته و خودش فردی مسلمان بود. او به رسول خدا عرض کرد: آیا میتوانم آن دو را مجبور به پذیرفتن دین اسلام کنم، چون حاضر نیستند غیر از نصرانیت دین دیگری را بپذیرند؟ در پاسخ او آیه لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ نازل شد.(2)در آیه دیگری نیز آمده است:
وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ ؛(3)بگو این حق است از سوی پروردگارتان! هر کس که میخواهد ایمان بیاورد (و این حقیقت را پذیرا شود)، و هر کس میخواهد کافر شود.
از این رو خداوند کریم یادآور میشود که هدایت، اجباری نیست و هر کس آزاد است که از دو گزینه ایمان و کفر، هر کدام را به اختیار برگزیند.
یکی از سفارشات قرآن کریم درباره مدارا و تفاهم در یک جامعه، درخواست گفتوگو و مذاکره منطقی است. قرآن کریم از پیامبر صلی الله علیه و آله میخواهد اصل و اساس تبلیغ دین خود را چه در مواجهه با مخالفین و
چه در مواجهه با مسلمانان، بر اساس گفتوگو، منطق، حکمت و جدال احسن قرار دهد:
ادْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ ؛(1)با حکمت و اندرز نیکو، به راه پروردگارت دعوت نما و با آنها به روشی که نیکوتر است، استدلال و مناظره کن.
از این آیه چنین استفاده میشود، که نخستین گام دعوت به سوی حق، استفاده از منطق صحیح و استدلالات حساب شده است؛ به عبارت دیگر، بیدار کردن فکر و اندیشه مردم و عقلهای خفته، نخستین گام در دعوت به سوی حق شمرده میشود. گام دوم به وسیله اندرزهای نیکوست وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ شاید مراد آیه این باشدکه پندواندرز در صورتی مؤثر واقع میشود که خالی از هرگونهخشونت، برتریجویی و تحقیر طرف مقابل باشد. گام سوم این است که با مخالفان به طریقی که نیکوتر است به مناظره بپردازد؛ به گونهای که حق و عدالت، و درستی و امانت، و صدق و راستی برآن حکومت کند، و خلاصه اینکه تمام جنبههای انسانی رعایتشود.(2)
وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْکِتابِ إِلاّ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ ؛(3)با اهل کتاب جز به روشی که از همه نیکوتر است مجادله نکنید.
این دو آیه، به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله یادآوری میکند که با پیروان ادیان دیگر مجادله احسن داشته باشد. یکی از خوبیهای مجادله این است که
با نرمی و سازش همراه باشد.(1)نظر شهید مطهری نیز همین است که آیات فوق دلیلی دیگر بر نفی اکراه در انتخاب دین اسلام است.(2)
قرآن کریم نه تنها بر صلح و زندگی مسالمتآمیز سفارش میکند، بلکه مسلمانان را به نیکوکاری و احسان و اجرای عدالت در حق آنان نیز توصیه میکند:
لا یَنْهاکُمُ اللّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ ؛(3)خدا شما را از نیکی کردن و رعایت عدالت نسبت به کسانی که در امر دین با شما پیکار نکردند، و از خانه و دیارتان برون نراندند، نهی نمیکند؛ چرا که خداوند عدالت پیشگان را دوست دارد.
از آیات قرآن کریم استفاده میشود که پیروان شرایع دیگر، با پذیرش خطوط کلی دین میتوانند در کنار یکدیگر زندگی مسالمتآمیز داشته باشند. از این جهت خطاب پیامبر صلی الله علیه و آله با پیروان ادیان دیگر چنین است.
قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ ؛(4)بگو: ای اهلکتاب! بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است که جز
خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم، بعضی از ما، بعضی دیگر را - غیراز خدای یگانه - به خدایی نپذیرد.
مفهوم آیه این است که ما موحد باشیم و هیچ یک، خود را بر دیگری تحمیل نکنیم، و خطوط کلی وحی را بپذیریم. پیروان ادیان گوناگون با حفظ اعتقاد خود میتوانند با حفظ مقررات، زیرمجموعه یک دین بوده و در کنار یکدیگر زندگی مسالمتآمیز داشته باشند؛ زیرا هیچ کس در نظام دنیایی، ارباب عقاید و افکار دیگران نیست تا بگوید قدرت تفکر از آنِ من است و هرچه من میاندیشم حق است و دیگران هم باید مانند من بیندیشند؛ بلکه راه تفکر برای همگان باز است؛ از اینرو قرآن کریم میفرماید: وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ ؛ برخی، بعضی دیگر را ارباب خود قرار ندهید؛ یعنی اینگونه نباشد که بگوید افکار من حاکم باشد.(1)
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله با الهام از آیات قرآن کریم، در برابر مخالفین و منکران دین، بسیار خوشرفتار بودند. آن حضرت، نفسِ انسان بودن را معیار احترام میدانستند و میفرمودند:
«الخلق کُلُّهم عیالٌ الله و احَبُّهُم الیه انفعُهُم لَهُم؛(2)همه مردم مخلوق و عیال خدایند (یعنی هیچ فرق و امتیازی بر یکدیگر ندارند) و محبوبترین آنها نزد خداوند، کسی است که خیر و نفع او برای سایرین بیشتر باشد».
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله مسلمانان را به رفتار خوش و انصاف با غیر مسلمانان سفارش میکرد:
«مَن ظَلَم معاهِداً وکلَّفَهُ فوق طاعته فأنا حجیجه یوم القیامه؛(1)کسی که در حق معاهد (یعنی اهل کتابی که بین او و اسلام پیمان بسته شده است) ظلم و ستمی روا دارد، من در روز قیامت حامی آن کتابی و دشمن مسلمان ستمگر خواهم بود».
«من اذی ذمیاً فأنا خصمه ومن کنتُ خصمه خصمته یوم القیامه؛(2)هرکس به یک ذمی آزاری برساند، من دشمن او میشوم، و با هر کس دشمن شوم، در روز قیامت با او ستیز میکنم.
یکی از کارهای مهم پیامبر صلی الله علیه و آله در زمینه مدارا کردن و زندگی مسالمتآمیز، قراردادهای صلحجویانه مختلفی است که در زمان حکومت خود، با مخالفین بستند. به موجب این قراردادها حکومت اسلامی در مقابل دریافت مالیات ویژه از اهل کتاب، خود را ملزم به رعایت حقوق سیاسی، اجتماعی و امنیتی اقلیتهای مذهبی و غیره میکرد. از معروفترین این تعهدنامهها عهدنامهای است که پیامبر صلی الله علیه و آله با مسیحیان نجران بستند. در این عهدنامه آمده است:
محمد صلی الله علیه و آله پیامبر خدا، ملزم میشود که جان و مال و اراضی و عقاید و معابد آنها (مسیحیان)، از هرگونه گزندی مصون خواهد ماند، و هیچگونه تحمیل و تحقیری به آنان روا نخواهد شد و اراضی آنان به وسیله لشکریان اشغال نخواهد گردید. مادامی که اهالی نجران بدین پیمان وفادار بمانند، هیچ نیرویی متعرض آنان نخواهد بود.(3)
نمونهای دیگر از مدارا و رفتار مسالمتآمیز در اسلام، فرمان امامعلی علیه السلام خطاب به مالک اشتر است. آن حضرت، مدارا با همنوعان را یک اصل دینی در رفتار با مسلمانان قرار داده و مطابق آن، دستور به عدالت در رفتار با آنها را میدهد؛ زیرا این فرمان دارای کلماتی است که دلالت بر عام دارد؛ بهخصوص این قسمت از خطبه که میفرماید:
«و اشعِر قَلبَکَ الرّحمَة للرّعیه والمَحَبَّةِ لَهُم و اللُّطف بهِم و لاتکونَنَّ عَلَیهِم سَبعاً ضارِیاً تغتنم اکلهُم فَإِنَّهُم صِنفان: اما اخٌ لَک فی الدّینِ او نَظیرٌ ذلَک فی الخَلقِ؛(1)ای مالک! قلبت را از رحمت و محبت و لطف به مردم آکنده کن و مبادا چون گرگ فرصتطلب، حقوق آنان را پایمال سازی؛ زیرا مردم دو قسمند: یا مسلمان و برادر دینی، و یا غیر مسلمان که در آفرینش مانند تو هستند».
امام علی علیه السلام با این فرمان، مالک اشتر را موظف میسازد تا با ملت - اعم از مسلمانان و غیر مسلمانان، دیندار و بی دین - از سر رأفت و رحمت رفتار کند.
با دقت در این فرمایش گهربار مولا علی علیه السلام، دو نکته قابل استفاده است:
تعابیر «و اشعر قلبک...... الحبه..... و اللطف و....» که نشان از سفارشات حضرت به محبت و توجه خاص نسبت به مردم دارد.
با دقت در تعبیرهای صدر و ذیل این جملات، به خوبی استفاده میشود که چنین عنایت و توجه ویژهای، سزاوار انسان بما هو انسان است نه مسلمان تنها.(2)
پاپ بندیکت شانزدهم؛(1)در سخنرانی (12 سپتامبر 2006 م) در دانشگاه ریگنزبورگ آلمان، از رابطه بین خردورزی و ایمان سخنگفته و دیناسلام را متهم به خشونت نموده و گسترش اسلام در جهان را به وسیله شمشیر دانسته است. او مبنای سخنرانی خود را، گفتوگوی امپراتور بیزانس در قرن سیزده (مانوئل دوم) را قرار داده و در موارد مختلف به همین گفتوگو (امپراتور و عالم مسلمان) اشاره میکند. او میگوید امپراتور مطمئناً میدانسته که آیه 256 از دومین سوره قرآن لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ در دوره ابتدای (اسلام) و زمانی بوده که محمد صلی الله علیه و آله قدرت نداشته.
پاسخ اظهارات پاپ در بحث مدارا و زندگی مسالمتآمیز داده شد و موضع اسلام و قرآن درباره چگونگی رفتار با ادیان دیگر روشن گردید، اما نکات دیگری نیز درباره سخنان پاپ قابل اشاره است.
اولین اشتباه پاپ ایناست که به جای تمسک و استناد به قرآن کریم، به نقل قول امپراتور و ابنحزم استناد میکند و این از یک رهبر دینی هرگز انتظار نمیرود.
1) (1) پاپ بندیکت شانزدهم، آلمانی است و قبل از اینکه روحانی شود، عضو سازمان جوانان نازی بودهاست. وی پس از آن به دانشگاه لاهوت رفته و در رشته کلام مسیحی تحصیل کرده و فارغالتحصیل شده است. برای همگان روشن است که وی با مسلمانان جهان، سر ناسازگاری دارد و تخصص ایشان در کلام مسیحی بوده، و نسبت به ادیان دیگر تحصیلاتی ندارد؛ اگرچه ممکن است مطالعات جنبی داشته باشد. (جعفر سبحانی، نامه سرگشاده به پاپ، مجله تخصصی کلام اسلامی، موسسه امام صادق علیه السلام، 1385، ش 59، ص 62).
اگر پاپ میدانست که تفسیرالمیزان بر چه مبنایی نوشته شده، یا از تفسیر کبیر فخر رازی آگاه بود یا میدانست که چگونه در قرآن بحث آیات محکم و متشابه، در زمره دقیقترین و جذابترین مباحث است، چنین پیشداوری درباره اسلام نمیکرد. برای فهم عقلانی بودن یا نبودن یک دین و یا خشونت و عدم خشونت آن، باید به نص آن دین باید مراجعه کرد؛ یعنی به قرآن کریم، نه به نقل قول از کسی چون امپراتور.(1)
پاپ دین اسلام را متهم به خشونت میکند و میگوید: اسلام با زور شمشیر گسترش یافته است که «جنگ مقدس» نامیده میشود. شگفت است که ایشان این اصطلاح یهودی و مسیحی را به اسلام نسبت میدهد. جنگ برای تصرف سرزمین موعود، از سوی یهودیان، مقدس خوانده میشد و مسیحیان نیز با شعار «جنگ مقدس»، جنگهای صلیبی را به راه انداختند. مفسران کتاب مقدس در توجیه کشتار یوشع نیز همین اصطلاح را بهکار بردهاند.
جناب پاپ، جنایات و وحشیگریهای جهان مسیحیت را در قرون وسطا و در جنگهای صلیبی - در برخورد با مسلمانان - از یاد برده که چنین اسلام را دین خشونت و پیغمبر اسلام را خشن معرفی میکند؛ چه بسیار افرادی که به سبب تفکر و ایده جدید علمی، به دادگاههای تفتیش عقاید احضار شده و محاکمه و مجازات میشدند. ویل دورانت در اینباره مینویسد:
گروهی از مسلمانان را سر از تن جدا کردند... گروهی را با تیر
1) (1) عطاءالله مهاجرانی, سایت مکتوب، قسمت 6. ( http://www.maktuob.net( این مقالات به تازگی تحت عنوان «مسیحیت و اسلام» چاپ شده است.
کشتند یا مجبور کردند که از برجها خود را به زیر افکنند. پارهای را چندین روز شکنجه کردند و آنگاه در آتش سوزاندند. در کوچهها، تودههایی از کله و دست و پای کشتگان دیده میشد.
وی در ادامه مینویسد:
چگونه زنان را به ضرب دشنه به قتل میرساندند. ساق پای کودکان شیرخوار را گرفته به زور آنها را از پستان مادرشان جداساخته و به بالای دیوارها پرتاب میکردند و با کوفتن آنها بر ستونها گردنشان را میشکستند. چطور هفتادهزار مسلمانی را که در شهر مانده بودند، به هلاکت رساندند و بسیاری را در کنیسه جمع کردند و زنده زنده سوزاندند.(1)
پورفسور «گوستاو لوبون» محقق و دانشمند فرانسوی، به نقل از «روبرتراهب» که در جنگهای صلیبی حضور داشته، چنین نقل میکند:
لشکر ما در گذرها و میدانها و پشت بامها، متصل در گشت و حرکت بودند و مثل شیرمادهای که بچهاش را ربوده باشند از قتل عام لذت میبردند. اطفال را پاره پاره کرده، جوان و پیر را از دم شمشیر میگذراندند. شکم کشتهها را پاره میکردند... و بالاخره یکی از سران سپاه، تمامی مردمی را که در قصر جمع شده بودند احضار کرد؛ زن و مرد، پیر و ناتوان را از دم شمشیر گذرانید و جوانان را برای فروش به انطاکیه فرستاد.(2)
«ریموند داجیل»، کشیش شهر لوپوی مینویسد:
در هنگامی که لشکر ما برجهای شهر بیتالمقدس را گرفت، حالت بهت و منظره هولناکی مردم عرب را فراگرفت. سرها بود که از تن جدا میشد و تازه این کوچکترین کاری بود که بر سرشان میآمد. برخی را شکم میدریدند و به ناچار خود را از بالای دیوار به
خارج پرتاب میکردند. برخی را در آتش میسوزاندند و این پس از آن بود که مدت زمانی او را زجر و شکنجه داده بودند. در میان کوچهها و میدانهای بیتالمقدس جز تلهایی از سرها و دست و پای بریده اعراب چیزی دیده نمیشد. و راه عبور تنها از روی کشتههای ایشان بود. تازه اینها مختصری از مصیبتی بود که بر سر اعراب آمد...(1)
این نمونهای کوچک از جنایات مسیحیت در یک مقطع از تاریخ نسبت به مسلمانان بود. با قطع نظر از اینکه در دو سه قرن اخیر، پرچمدار بسیاری آتشافروزیها در جایجای عالم، کشورهای مسیحی بودهاند. اکنون جای این سؤال از آقای پاپ است که چه توجیه عقلانی در قبال وحشیگریهایی که طرف مسیحیت - از آغاز قرون وسطا تا عصر حاضر - بر بشریت رفته است، دارد؟ آیا ایشان پاسخی قانعکننده و عقلانی در توجیه جنایات همکیشان و هم مسلکانش دارد؟ همچنین جناب پاپ اسلام را به خشونت متهم نموده و مفهوم جهاد را زیر سؤال میبرد و فریاد برآورده که دین اسلام با داشتن چنین آموزههایی، زندگی مسالمتآمیز پیروان ادیان را به خطر انداخته است. بنابراین، اظهارات غیرمسئولانه پاپ نسبت به اسلام و مفهوم جهاد، دیدگاهی نابخردانه بوده و هیچگونه پشتوانه عقلانی ندارد.
بدون تردید در اسلام واژه «جهاد» به کار رفته و ممکن است پاپ درباره بیاعتنایی به این مسئله اطلاعات درستی نداشته باشد؛ چون به دو دلیل نمیتوان درباره مقوله جهاد بیتفاوت ماند:
اولاً، اسلام آیینی است که داعیه جهانی دارد و کاملترین دین است.
1) (1) همان، ص 401.
ثانیاً، دین اسلام به دلیل جامعیتی که دارد، نسبت به امر حکومت بیتفاوت نیست؛ بلکه رویکردی ضد ستم دارد و نمیتواند حکومتهای جور و طاغوت را به رسمیت بشناسد.
بر اساس کتابهای فقهی، جهاد به دو نوع عمده تقسیم میشود: «جهادابتدایی» که از آن تعبیر به «الدعوة إلی الاسلام،» میکنند و نوع دوم «جهاد تدافعی و دفاعی» است که برای حفاظت از کیان اسلام و مسلمانان اعمال میشود.
نوع اول: جهاد ابتدایی؛
جهاد ابتدایی یا آزادیبخش، شرایط و قیودی دارد که بدون آنها تحقق پیدا نمیکند. یکی از شرایط این جهاد آن است که به دستور امام معصوم علیه السلام کفار و مشرکین را دعوت به پذیرش خداوند و آیین یکتاپرستی نمایند؛ اگر کفار و مشرکین پذیرفتند، اسلام بر آنها عرضه میشود و خون، مال، عرض و ناموسشان محفوظ و محترم است. اما اگر نپذیرفتند باید با آنها به نبرد و مبارزه برخیزند تا اینکه تسلیم حق و حقیقت شوند.(1)همانطور که رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
«اُمِرتُ ان اقاتِلَ النّاسَ حتّی یقولُوا لااِله الاَّ الله، فَاِن قالُوها حَرُمَ عَلَی دِمائُهم واَموالِهِم؛(2)من مأمور شدم تا زمین را از بندگی غیر خدا پاک کنم. هر کس کلمه توحید را بر زبان جاری کرد، جان و مالش در مکتب اسلام محفوظ است».
جهاد ابتدایی در زمان غیبت امام معصوم علیه السلام تحقق پیدا نمیکند تا اینکه امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف پرچم جهاد و عزت اسلام را به اهتزاز درآورد و زمین را از ظلم و ستم پاک سازد.
نوع دوم: جهاد تدافعی یا دفاع از حوزه اسلام؛
جهاد تدافعی و دفاعی آن است که در هر زمان و در هر شرایطی که قلمرو اسلام در خطر قرار بگیرد، بر همه واجب است که از اسلام و سرزمین اسلامی، به قدر توان خویش به دفاع برخیزند و واجب است هر کس که توان و قدرت دفاع دارد، بدون سهلانگاری دفاع کند. در جهاد دفاعی، اجازه امام معصوم علیه السلام یا اجازه نائب خاصش یا نائب عامش شرط نیست و مسلمانان میتوانند بدون اجازه، جهاد دفاعی علیه متجاوزان را آغاز نمایند.(1)
فلسفه جهاد، رفع ظلم و باز کردن راه و ایجاد زمینه برای انسانهاست تا آزاد بیندیشند. جهاد در حقیقت، دفاع از انسان و آزادی عقیده است. دفاع از دینی که فطرت بشری آن را میخواهد. جهاد، متکفّل تحقق سعادت حقیقی برای هر بشری است؛ لذا حکومت اسلام مانع وجود ادیان دیگر در بلاد خود نیست؛ بلکه از آنها ضمن عقود و معاهداتی دفاع میکند.
علامه طباطبایی در زمینه فلسفه جهاد میفرماید:
خداوند در آیه وَ قاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ2 جهاد را واجب کرده است و
1) (1) دایرة المعارف جامع اسلامی، ج 4، ص 250.
میبینیم که فریضه را در این آیه و سایر موارد از کلامش مقید به قید سَبِیلِ اللّهِ کرده. این برای آن است که کسی گمان نکند که این وظیفه دینی مهم، صرفاً برای این تشریع شده که امتی بر سایر مردم تسلط پیدا کرده و اراضی آنان را ضمیمه اراضی خود کند، همانطور که نویسندگان تمدن اسلام - چه جامعهشناسان و چه غیر ایشان - همینطور خیال کردهاند، و حال آنکه چنین نیست و قید فِی سَبِیلِ اللّهِ میفهماند که منظور از تشریع جهاد در اسلام، برای این است که دین الهی که مایه صلاح دنیا و آخرت مردم است، در عالم چیرگی داشته باشد.(1)
جهاد برای دفاع از مردان، زنان و بچههای مستضعف و رهانیدن آنها از قید ظلم و ستم است. رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در حدیثی بیان میفرماید که اگر فریاد مسلمانان بلند باشد و از شما یاری و کمک بخواهند، اما شما یاریشان ندهید، مسلمان واقعی نیستید.
«عَنِ نَّبی صلی الله علیه و آله فیما رَوَاهُ الاِمامُ الصّادِق علیه السلام مَن اصبَحَ لایهتَمُّ بِاُمورِالمُسلِمین فَلَیس بِمُسلِم. وَمَن سَمِعَ رَجُلاً ینادِی یالَلمُسلِمِین فَلَم یجیبهُ فَلَیس بِمُسلِم؛(2)کسی که شب را سحر کند و در آن شب به مشکلات و گرفتاریهای مسلمانان اهتمام نورزد، از گروه مسلمانان نیست، و کسی که بشنود فریاد و استغاثه مرد و زنی را که فریاد میزند ای مسلمانان! به فریادم بشتابید، پس اگر جواب ندهد، او مسلمان نیست».
بر اساس آموزههای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و قرآن، معیار استفاده از شمشیر، عدالت و دفاع از جان، مال، سرزمین، ملت و دین میباشد.
لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ ؛(1)ما رسولان خود رابا دلایل روشن فرستادیم و با آنها کتاب (آسمانی) و میزان (شناسایی حق از باطل و قوانین عادلانه) نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند، و آهن را نازل کردیم که در آن نیروی شدید و منافعی برای مردم است.
ثالثاً، جهاد برای رفع موانع و دفاع از حریم و آزادی شخصی و گروهی است، نه برای عقیده خود بر دیگران. در دین اسلام تبلیغ وجود دارد، اما ندای الهی درباره پذیرفتن دین اسلام چنین است وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ ؛(2)هر کس میخواهد ایمان بیاورد و هر کس میخواهد کافر شود.(3)
پاپ بعد از نقل قول از مانوئل دوم - امپراتور ناکام بیزانس که دین اسلام را دین خشونت معرفی میکند - میگوید: مطمئناً امپراتور میدانسته که آیه 256 از دومین سوره قرآن لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ آمده است. به گفته خبرگان، این سوره مربوط به دورههای ابتدایی و زمانی است که محمد صلی الله علیه و آله قدرت نداشته و مورد تهدید بود.
اولاً، در پاسخ به این سخن باید گفت: از نظر مفسران اسلامی، این آیه مدنی بوده(4)و در مدینه بر پیامبراکرم صلی الله علیه و آله نازل شده است. پس هنگام نزول آیه شریفه - آنگونه که پاپ ادعا میکند، اسلام ضعیف نبوده؛ زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله در مدینه حکومت تشکیل داده بود و
بخشی از شبهجزیره به دین اسلام گرویده بودند.
ثانیاً، جمله لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ کلام خداوند است، نه سخن پیامبراسلام صلی الله علیه و آله که در هنگام ضعیف بودن چنین گفته است، اما وقتی به قدرت رسیده، از موضعی دیگر سخن گفته باشد.
ثالثاً، همانطور که گذشت، مسئله ایمان آوردن، یک امر اعتقادی و قلبی است که با زور و شمشیر امکان ندارد. کاربرد زور فقط در اعمال ظاهری است؛ درحالیکه اسلام دین منطق و برهان است، نه زور و اجبار لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ .
بنابراین میتوان گفت، پاپ حتی اطلاعات ابتدایی از مسائل اسلامی را هم ندارد که به جای بررسی قرآن کریم، به سخنان امپراتور و ابنحزم استناد میکند؛ ضمن اینکه از حوزه اندیشه ابنحزم و درجه مقبولیت او در میان متفکران اسلامی هم مطلع نبوده است؛ زیرا متفکران اسلامی ایشان را ضد فلسفه و ضد عقل معرفی میکنند و معتقدند که ابنحزم از افراد ظاهرگراست.(1)
توجه به آیات قرآن کریم، سیره پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و حضرت علی علیه السلام، روشنگر آن است که دین اسلام، دین محبت و رأفت است که سفارش به مدارا و زندگی مسالمتآمیز با پیروان ادیان دیگر میکند و سخنان پاپ هیچ پایه و اساسی ندارد.
به شهادت متفکران غربی و گواهی تاریخ، گسترش اسلام با رفتار مسالمتآمیز وحکیمانه مسلمانان با پیروان مذاهب و ادیان دیگر بوده که این سخن، خلاف ادعای پاپ را نشان میدهد، گوستاو لوبون فرانسوی دراینباره چنین میگوید:
زور شمشیر موجب پیشرفت قرآن نگشت؛ زیرا رسم اعراب این
1) (1) سایت مکتوب.
بود که هر کجا را فتح میکردند، مردم آنجا را در دین خود آزاد میگذاردند و اینکه مردم مسیحی از دین خود دست برمیداشتند و به دین اسلام میگرویدند و زبان عرب را بر زبان مادری خود برمیگزیدند، بدان سبب بود که عدل و دادی که از آن عربهای فاتح میدیدند، مانندش را از زمامداران پیشین خود ندیده بودند، و برای سادگی و سهولتی که در دین اسلام مشاهده مینمودند، نظیرش را در کیش قبلی سراغ نداشتند.(1)
«روبرتسون» نیز میگوید:
تنها مسلمانان هستند که با عقیده محکمی که نسبت به دین خود دارند، یک روح سازگاری و تسامح نیز نسبت به ادیان دیگر در آنها هست(2)
و در کتاب جنگهای صلیبی مینویسد:
همان قرآنی که دستور جهاد داده است، نسبت به ادیان دیگر سهلانگاری و مسامحه کرده است. هنگامی که مسلمانان (در زمان خلیفه دوم) بیتالمقدس را فتح کردند، هیچگونه آزاری به مسیحیان نرساندند، ولی برعکس، هنگامی که نصارا این شهر را گرفتند، با کمال بیرحمی مسلمانان را قتل عام کردند و یهود نیز به آن جا آمدند، بیباکانه همه را سوزاندند.
وی در کتاب دیگر خود به نام سفر مذهبی به شرق میگوید:
باید اقرار کنم که این سازش و احترام متقابل با ادیان را که نشانه رحم و مروت انسانی است، ملتهای مسیحی مذهبی از مسلمانان یاد گرفتهاند.(3)
بنابراین از دیدگاه قرآن کریم و آیین اسلام و نیز بر اساس اعترافات دانشمندان غربی، دین اسلام نه تنها خشونتطلب نیست، بلکه سفارشات مؤکدی به مدارا در عرصه اجتماعی میکند؛ پس اگرچه ما معتقد به
پلورالیسم دینی نیستیم، ولی پلورالیسم اجتماعی یا همزیستی مسالمتآمیز، نه تنها پذیرفته است، بلکه یک اصل جاری در دین اسلام است.
یکی از تفاسیر کثرتگرایی دینی این است که همه ادیان را بر حق میداند. شاید این سطح از کثرتگرایی، افراطیترین نوع آن باشد که هیچگونه تفاوتی میان اسلام، مسیحیت و یهودیت قائل نشده است. این رویکرد، بحران منطقی و عقلی صریحی را در پی خواهد داشت؛ چون اگر همه ادیان حق هستند، پس چه ضرورتی دارد که بین ادیان، یکی گزینش شود؟ در این صورت دعوت پیامبران به دین خود از جمله دعوت خاتمالانبیا صلی الله علیه و آله بیهوده خواهد بود و این امر منجر به اجتماع نقیضین و ضدین میشود؛ زیرا با پذیرش حقّانیت توحید در اسلام و تثلیث در مسیحیت، به نوعی تناقضگویی آشکار میرسد. از نظر دروندینی نیز قرآن کریم دلالت بر جهانی بودن، حقّانیت، غلبه و چیرگی دین اسلام بر سایر شرایع دارد، ولی با این حال نمیتوان شریعتهای گذشته را صراطهای مستقیم دانست و پلورالیسم دینی را ادعا کرد.
مسئله نجات در همه ادیان مطرح است و هر کدام تصویر خاصی از آن دارند. «نجات» به معنای خلاصی، رهایی و رستگاری به کار میرود. در قرآن کریم این واژه در معنای لغوی، بسیار به کار رفته که در مجموع به معنای رهایی از دوزخ و سکونت در بهشت است. از منظر اسلام، نجات، وسیعتر از حقّانیت است و پیروان مخلص ادیان دیگر را نیز در برمیگیرد. مهمترین چیزی که باعث نجات میشود، تسلیم بودن در برابر حقیقت است؛ لذا شیطان هم به خدا و معاد معتقد بود، ولی از آنرو که
صفت تسلیم در وی وجود نداشت، خداوند او را کافر خوانده است.
همچنین از آیات قرآن استفاده میشود، کسی که علم به تکلیف و قدرت بر انجام آن را نداشته باشد، خداوند آنها را وارد جهنم نخواهد کرد و جاهلان و مستضعفان نیز دچار عذاب الهی نخواهند شد.
در پلورالیسم رفتاری، انگیزه پلورالیسم این بود که رفتارهای خشونتآمیز مسیحیان را نسبت به پیروان دیگر ادیان برداشته و یک همزیستی مسالمتآمیز ایجاد کند. جان هیک معتقد است که لازمه انحصارگرایی دینی، مدارا نکردن با پیروان ادیان دیگر است. بنابراین اگر پلورالیسم دینی را بپذیریم، زندگی آرام و بدون خشونت برای بشریت حاصل میگردد.
اما اسلام، مدارا و آسانگیری را نه تنها قبول دارد، بلکه این موضوع، یک اصل در دین اسلام است. آیات زیادی در قرآن وجود دارد که هرگونه اکراه و زور را در پذیرش دین رد میکند و تبلیغ خود را بر اساس گفتوگو، حکمت و جدال احسن قرار داده است. معیار زندگی مسالمتآمیز از نظر اسلام این است که هیچ کس نباید عقاید خود را بر دیگری تحمیل کند.
در سیره پیشوایان دین اسلام نیز، رفتار مسالمت آمیز جلوههای بسیاری دارد. پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و حضرت علی علیه السلام، در مواجهه با مردم، نوع انسانیت و بشریت را در نظر داشتند و هیچگونه تبعیضی بین مسلمانان و غیرمسلمانان نمینهادند. اما عدهای از عالمان مسیحی بیخبر از متون دینی اسلام، گسترش اسلام را به وسیله زور و شمشیر میدانند که در این اواخر پاپ بندیکت شانزدهم نیز این ادعای بیاساس را تکرار نمود. پاپ بدون اطلاع از متون دینی اسلام، به سخنان افراد
دیگری که از دین خاتم و قرآن اطلاعی ندارند، تمسک نموده است. وی مدعی شده که گسترش اسلام با زور شمشیر صورت گرفته که به آن، عنوان جنگ مقدس میدهند. شگفت آنکه این اصطلاح (جنگ مقدس) را یهودی و مسیحی به اسلام نسبت دادهاند؛ در حالیکه در اسلام واژه «جهاد» به کار رفته است، و به دلایل مختلف اسلام نمیتواند درباره جهاد بیتفاوت باشد؛ زیرا اولاً، دین اسلام کاملترین دین است و داعیه جهانی دارد؛ ثانیاً، اسلام به لحاظ جامعیتی که دارد، نسبت به امر حکومت بیتفاوت نیست و از آنرو که رویکرد ضد ستم دارد، حکومتهای ظالم را به رسمیت نمیشناسد.
در فصل دوم سه تفسیر از پلورالیسم دینی ارائه شد که یکی از آنها پلورالیسم رفتاری است که نه تنها دین اسلام آن را قبول دارد، بلکه رفتار مسالمتآمیز با پیروان ادیان دیگر و گفتوگوی منطقی و مدارا را، به عنوان یک اصل مورد تأکید قرارداده است. در تفسیر دوم، پلورالیسم دینی به معنای حقانیت ادیان است و اسلام معتقد است که در عصر حاضر، حقانیت منحصر به دین اسلام است. در تفسیر سوم، پلورالیسم دینی به معنای نجاتبخشی پیروان ادیان میباشد. در این معنا، اسلام، پیروان ادیان دیگر را نیز در بعضی شرایط رستگار میداند.
در آغاز این فصل، به تحلیل آیاتی میپردازیم که به عنوان مؤید حقانیت ادیان، به آنها استناد شده و پس از آن به آیاتی میپردازیم که مستند نجاتبخشی پیروان همه ادیان هستند.
آیاتی که برای حقانیت ادیان بدانها استدلال شده، خود در چند محور مطرح شدهاند: اول اینکه اراده خداوند بر تکثر ادیان قرار دارد.
دیگر آنکه از ادیان به عنوان صراطهای مستقیم یاد شده است. مسئله دیگر، تسلیم حق بودن پیروان همه ادیان میباشد و آخر اینکه هدایت عامّه خداوند دلیل بر آن است که همه در پرتو هدایت پروردگار متعال هستند. اینک به بررسی هر یک از این مستندات میپردازیم.
حامیان پلورالیسم دینی معتقدند که اراده خداوند کریم بر کثرتگرایی دینی قرار دارد. آنها استدلال میکنند که چون انسانها طبعهای مختلف دارند و در مکانها و زمانهای متفاوت زندگی میکنند، ارتباط و پیوند آنها با خداوند نیز متفاوت خواهد بود. همچنین مدعیاند که خداوند، خود بذر پلورالیسم را کاشته و پیامبران متعدد فرستاده و پلورالیسم را پی افکنده است. اکنون برخی از آیات مورد استناد آنها را بررسی خواهیم کرد:
لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لکِنْ لِیَبْلُوَکُمْ فِی ما آتاکُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ ؛(1)ما برای هر کدام شما، آیین و طریقه روشنی قرار دادیم و اگر خدا میخواست، همه شما را امّت واحدی قرار میداد؛ ولی خدا میخواهد شما را در آنچه به شما بخشیده، بیازماید، (و استعدادهای مختلف شما را پرورش دهد). پس در نیکیها بر یکدیگر سبقت جویید.
1) (1) مائده، آیه 48.
دکتر سروش چنین مینگارد:
اولین کسی که بذر پلورالیسم را در جهان کاشت، خود خداوند بود که پیامبران مختلف فرستاد و بر هر کدام ظهوری کرد و هر یک را در جامعهای مبعوث و مأمور کرد و بر ذهن و زبان هر کدام تفسیری نهاد و چنین بود که کوره پلورالیسم گرم شد.(1)
دکتر محمود بینا مطلق نیز چنین بیان میکند:
به نظر میرسد پلورالیسم معنای عمیقتر از آنچه مطرح میکنند، دارد؛ یعنی برای هر قومی وجههای از راه تقرب به خداوند نهاده شده است و هر کس باید از همان راهی که در پیش روی اوست، در نیکوکاری بر دیگری سبقت بگیرد و این دستور خدا هم هست.
ایشان با استناد به آیه فوق و نیز آیه 148 سوره بقره میگوید:
این آیات بر این حقیقت دلالت دارند که اوّلاً، کثرت سُفرا خواست الهی است؛ چرا که کان الناس امّة واحده و لکن دور زمان اقتضا داشته است که کثرت محقق شود.(2)
در بخش دیگری از سخنانش چنین تحلیل میکند:
کثرت که ما اکنون با آن مواجهیم، در حقیقت راههای مختلفی است که خداوند به سوی خود تعبیر فرموده است که فرموده: وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً واحِدَةً ؛ یعنی که شما اکنون امت واحد نیستید و صور مختلف دارید، ولی فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ چون این راه از سوی خداوند آمده است و همگی تام و تمام است، میتواند پیرو را به بالاترین حدی که برایشان ممکن است... برساند.(3)
مفسرین، از این آیه برداشتها و قرائتهای مختلف دارند که هیچ یک از آنها بر حقانیت پلورالیسم دلالت نمیکند؛ لذا مناسب است که این آیه بیشتر توضیح داده شود.
برای روشن شدن معنای آیه، لازم است ابتدا به معنای لغوی واژه «اراده» اشاره شود و آنگاه آیه مبارکه را مورد بررسی و تحلیل قرار دهیم.
«اراده» در لغت، به معنای خواستن، قصد کردن و آهنگ کردن است. در اصطلاح اهل فلسفه و کلام، اراده حالت یا صفتی است در انسان و نیز صفتی از صفات ثبوتی پروردگار متعال است.(1)
اراده در مورد انسان عبارت است از کیفیت و حالت نفسانیهای که پس از اشتیاق به یک عمل در انسان بهوجود میآید.
به عبارت دیگر, هرگاه انسان اراده کاری کند، در مرحله اوّل آن امر را تصور نموده و درباره نفع، ضرر و زیان آن میاندیشد؛ در مرحله دوم تصدیق میکند که این عمل نافع است یا زیانبار. در مرحله سوّم اگر تصدیق به نفع بود، شوق انجام کار در انسان پیدا میشود. و در مرحله چهارم وقتی که این شوق به بالاترین درجه رسید، عزم خود را جزم میکند و به دنبال آن مقصد حرکت میکند.
بنابراین، اراده در انسان عبارت است از تحریک عضلات به جانب مطلوب.(2)اما در مورد خداوند این مراحل و مقدمات، مفهومی ندارد.
مشیت به معنای «خواستن» و اراده به معنای «عزم و تصمیم»، از افعال الهی شمرده میشود. قرآن کریم این دو تعبیر را در موارد شبیه هم به کار برده است:
إِنَّ اللّهَ یَفْعَلُ ما یَشاءُ ؛(1)خداوند هرکار را بخواهد (صلاح بداند) انجام میدهد.
إِنَّ اللّهَ یَفْعَلُ ما یُرِیدُ ؛(2)خدا هرچه را اراده کند انجام میدهد.
تفاوت این دو واژه این است که اراده، متأخر از مشیت قرار دارد؛ زیرا اوّل خواست و مشیت تعلق میگیرد و سپس اراده.(3)اما برخی معتقدند که تفاوتی بین مشیت و اراده وجود ندارد و هر دو به یک معناست.(4)
واژه «اختیار» معنای عامی دارد که در مقابل «جبر محض» قرار میگیرد و آن عبارت است از اینکه فاعل صاحب شعور، کاری را بر اساس خواست خود و بدون اینکه مغلوب فاعل دیگری واقع شود، انجام بدهد.(5)قدرت تصمیمگیری و انتخاب، از یقینیترین اموری است که مورد شناسایی انسان واقع میشود. هر کسی با اندک توجهی به درون خویش در مییابد که میتواند سخنی را بگوید یا نگوید؛ مثلاً دستش را حرکت دهد یا ندهد.(6)در انتخاب چیزی که معارض داشته باشد، انسان میتواند یکی را انتخاب و دیگری را رها کند؛ مانند اینکه دو یا چند شریعت در مقابل او قرار دارد، و او برای پیروی از این شرایع یکی را انتخاب میکند.
مراد از آیه این است که اگر خداوند میخواست همه انسانها را پیرو یک دین و آیین میگردانید و هرگز شرایع را نسخ نمیکرد؛ اما بر اساس حکمت خویش، آنها را در تبعیت از دین حق آزاد گذاشته تا در این انتخاب بیازماید.(1)
علامه طباطبایی دراینباره میفرماید:
این عطایا و بخششهای الهی که به نوع انسانها و برحسب اختلاف استعداد آنها شده، از آنجا که در زمانهای مختلف اختلاف داشته و نیز از آنجا که همه این شریعتها امتحانهای الهی است که در اثر اختلاف استعدادهای بشر و تنوع آن مختلف میشود، لاجرم این نتیجه به دست میآید که شریعتها نیز باید مختلف باشند. اگر خداوند میخواست، همه شما را یک امّت به حساب میآورد و یک شریعت برای اوّلین و آخرین شما تشریع میکرد و لیکن چنین نکرد، بلکه برای هر امتی از شما شریعتی تشریع کرد تا شما را در آنچه از این نعمتهای مختلف ارزانی داشته، آزمایش کند.(2)
یکی از نویسندگان مینویسد: «لو» در وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً واحِدَةً برای استحاله است؛ یعنی اگر بر فرض محال، حکمت خدا اقتضا میکرد که برای همه مکلفین جهان از ابتدا تا انتها، یک شرع در اطاعت و دین قرار میداد - همانطور که حیوانات در بیشتر کارهایشان در عالم جبر به سرمیبرند - انسانها را نیز مجبور به تکالیفی میکرد تا همسان عمل کنند؛ لکن بحث عقل و اختیار است و باید همگان در حالت اختیار و آگاهی، صددرصد مطیع خداوند باشند.(3)
آیتالله مکارم شیرازی در ذیل این آیه بیان میکند که اگر خداوند همه امتها را واحد قرار میداد، این با قانون تکامل تدریجی و سیر مراحل مختلف تربیتی سازگار نبود.(1)
فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ إِلَی اللّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعاً .(2)در اینجا «فا»، فرع و نتیجهای است که بر لازمه معنای جمله لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً متفرع شده و چنین معنا میدهد: ما این شریعت حق را که مهیمن بر سایر شرایع است، شریعت شما قرار دادیم و قهراً خیر و صلاح شما در آن است. پس سبقت در خیرات بگیرید؛ خیراتی که عبارت است از احکام و تکالیف شریعت (حقه).(3)
صاحب تفسیر الفرقان مینویسد:
ولوشاءالله لجعلکم امة واحدة فی الشرعة و المنهاج کما انتم واحدة فی اصل الدین، فقد کان من الممکن ان یشرع الله شرعة واحدة للدّین ویفرضها علی کل المتکلفین منذ البدایة إلی یوم الدّین.(4)
یعنی اگر خداوند میخواست، میتوانست همان گونه که یک دین را برای همه شما انسانها قرار داد، شریعت واحدی را نیز برای همه امّتها در نظر بگیرد.
در ادامه این تفسیر، از دو گونه امتحان در حوزه دین سخن رفته است:
ولکن تعدد الشرایع إلی الدین ابتلاء کما الدین اصله ابتلاء فقد اراده الله مثنی ابتلا فی حقل الدین استکمالاً للبلیه.(5)
همانگونه که اصل دین به منظور امتحان تشریع شده، در تعدد و تکثر شرایعی که به دین ختم میشود نیز امتحان مد نظر بوده است؛ به این معنا که خداوند دو مرحله امتحان در حوزه دین قرار داده است که مفسر آنها را اینگونه تشریح میکند:
در مرحله اول امتحان در حوزه دین، دو گزینه برای انتخاب پیش روی انسان قرار میگیرد: یکی علایق قومی (و سنتهای آباء و اجداد) و دیگری دین الهی. با انتخاب یکی از این دو گزینه توسط انسان، سرنوشت نهایی او در مرحله اول امتحان مشخص میشود. اگر او بتواند با وجود دلبستگیهای شدید به سنتهای آباء و اجدادی و تعلقات قومی و قبیلگی، گزینه دوم، یعنی دین الهی را برگزیند، مرحله اول را با موفقیت پشت سرگذاشته است. در مرحله دوم نیز مجدداً دو گزینه پیش روی انسان است؛ با این تفاوت که این بار هر دو گزینه «دین» اند؛ دین سابق و دین لاحق. در اینجا ما با انسانی مواجهیم که مرحله اول امتحان الهی را با ترجیح دین الهی بر سنن قومی - قبیلگی با موفقیت سپری کرده و اکنون وارد مرحله دوم امتحان شده است. در این مرحله او دیگر بر سر دوراهی گزینش دین با غیر دین قرار ندارد، بلکه باید بین دو گزینه که اتفاقاً هر دو دین هستند، دست به انتخاب بزند و درست به همین دلیل شاید بتوان گفت در این مرحله، انسان با آزمونی به مراتب مشکلتر و پیچیدهتر از مرحله نخست مواجه است. وقتی انسان خود را با خط سیر رو به تکامل شرایع، همراه و هماهنگ نمیکند و با انتخاب شریعت کاملتر، از شریعت پیشین دست برنمیدارد، در واقع سیطره هواهای نفسانی بر قلمرو وجود خود و عدم امکان تبعیت از فرامین الهی را به اثبات رسانده است.
شرایع گوناگون در حیات بشری دستورات متعدد الهی است و انسان وقتی بندگی خود را ثابت میکند که تمام اوامر الهی را به ترتیب زمان صدور اجرا کند، تا بتواند بندگی و عبودیت خود را ثابت کند و(1)مراد از امتحان در آیه گزینه دوم (انتخاب دین اول یا دوم) مد نظر است.
«شرع» به معنای رفتن به راهی است که واضح و ایمن از انحراف باشد: «شرعت له طریقاً» شرع در اصل مصدر است، اما اسم شده برای راه آشکار و به آن شرع و شریعت گفته شده، و به طوری استعاره به طریقه خدا اطلاق شده است.(2)بنابراین، شریعت به معنای «طریق» است؛ طریق خاص؛ یعنی طریقهای که برای برخی از امّتها و پیامبران مبعوث به شریعت, تعیین و آماده شده باشد؛ مانند شریعت نوح، شریعت, ابراهیم، شریعت موسی، شریعت عیسی علیهم السلام و شریعت محمد صلی الله علیه و آله.
اما دین عبارت است از سنّت و طریقه الهیه خاص هر پیامبر یا هر قومی که میخواهد باشد. دین معنای عمومیتری از شریعت دارد؛ به همین سبب است که شریعت، نسخ میپذیرد، ولی دین به معنای عمومیاش قابل نسخ نیست.(3)
استاد جوادی آملی میفرماید:
اصل دین همان مسئله توحید، وحی، رسالت و اموری از این قبیل است. همان خطوط کلی است که انسان بر اساس فطرت، هدف خود را بر آن استوار میدارد.
اما شرایع، نظیر تفاوت دستورات و نسخههای پزشک است که در معالجه مریض خود به کار میبرد. در مرحله اول، داروی خاصی تجویز میکند و در مرحله بعد، داروهای نسخه متفاوت است که هرگز به معنای تغییر در اصول طبابت نیست؛ زیرا سلسله داروی منظمی را که بیمار نیاز دارد به او تجویز نموده است. در آیات قرآن کریم تا آنجا که محور گفتار، اصول دین یا خطوط کلی آن است، تصدیق انبیا نسبت به یکدیگر مطرح است: مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتابِ وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ .(1)قرآن کریم، کتب الهی را که در پیش روی دارد، تصدیق کرد و مهیمن بر آنهاست. آنجا که محور گفتار، فروع جزئی دین است، سخن از تعدد، تبدیل، تفسیر و نسخ است: لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً ؛ برای هرامت شریعت و روشی خاصی قرار دادیم. پس میتوان چنین گفت که شریعتهای گوناگون، راههای مختلف یا نسخههای متفاوت هستند که هر یک به فراخور استعداد ملتها و به تناسب مقام و شایستگی اولیا و انبیای آنها شکل میگیرند.(2)
قرآن کریم در عین حال که دین را واحد میداند، اختلاف شرایع و قوانین را در پارهای مسائل میپذیرد لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً تفاوت تعلیمات انبیا با یکدیگر، از نوع تفاوت تعلیمات کلاسهای بالاتر با کلاسهای پایینتر است. قرآن کریم کلمه «دین» را به صورت «ادیان» نیاورده و همواره مفرد است.(3)
اما شرایع عبارت است از احکام و برنامههای عملی و رفتاری که
برحسب مصالح و مقتضیات زمانی و مکانی، از لحاظ کمّی و کیفی قابل دگرگونی است. بنابراین اصل دین همان خطوط کلی (عقاید زیربنایی) است، اما تفاوت شرایع، نظیر تفاوت نسخههای پزشک در معالجه بیماری خود است که در مراحل مختلف تفاوت دارد. پس شرایع بر اساس مقتضیات زمانی و مکانی، از لحاظ کمّی و کیفی قابل دگرگونی هستند؛ از این رو از آیات پلورالیسم، شریعت استفاده میشود، نه پلورالیسم دینی.
وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتابِ وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ ؛ و این کتاب (قرآن) را به حق بر تو نازل کردیم، درحالیکه کتب پیشین را تصدیق میکند و حافظ و نگهبان آنهاست.
«مهیمن» در لغت به معانی مختلف به کار رفته است:
مهیمن در اصل: «امن، یؤمن» بوده و بعد از قلب همزه اول به «ها»، مهیمن گردیده؛ پس «مهیمناً علیه» یعنی امین بر کتب قبلی است.(1)
هَیمَنَ، یعنی چیرگی داشتن، نفوذ داشتن، تحت تسلط داشتن است.(2)
فخر رازی در توضیح مهیمن مینویسد:
انّما کان القرآن مهیمناً علی الکتب، لأنّه الکتاب الذی لا یصیر منسوخاً البته ولایطرق الیه التبدیل والتحریف.(3)
رازی در این عبارت، لازمه مهیمن بودن را ناسخیت و عدم تبدیل و تحریف میداند و آن را وصف قرآن ذکر میکند که این اصل بر کتب نیز پیشین حاکم است.
صادقی تهرانی درباره آیه مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتابِ وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ چنین مینویسد:
قرآن کریم اولاً، آنچه که در کتب قبلی صحیح است را تصدیق میکند؛ ثانیاً، نسبت به آن هیمنت و برتری دارد؛ چون صددرصد خالص است. با هیمنت میگوید: مثلاً این آیه از تورات صحیح است و آن آیه درست نیست. برای مثال میفرماید: وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما فِی سِتَّةِ أَیّامٍ وَ ما مَسَّنا مِنْ لُغُوبٍ ؛(1)به تحقیق ما آسمانها و زمین و آنچه را مابین این دوست، در شش روز (زمان) آفریدیم و هیچ رنج و سختی به ما نرسید.
قسمت آخر اشاره به آیهای از تورات دارد که میگوید: خدا آسمان و زمین را در شش روز آفرید و روز هفتم که شنبه بود خسته شد و استراحت کرد!
قرآن با هیمنت و برتری، این آیه از تورات و سایر کتب قبل را درست بیان میکند، نه اینکه علیه تورات آن را به کلی مردود کند؛ بلکه «مصدقا و مهیمنا علیه»؛ پس درحقیقت قرآن کتابهای پیش از خودش را اشکال زدایی و تصحیح میکند.(2)
علامه طباطبایی میفرماید:
جمله وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ متمم جمله قبل است که میفرماید مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتابِ و متمّمی است که آن را توضیح هم میدهد؛ چون اگر این جمله نبود، ممکن بود کسی توهم کند که لازمه تصدیق تورات و انجیل این است که قرآن، احکام و شرایع آن دو (تورات و انجیل) را نیز تصدیق کرده باشد؛ به این معنا که حکم کرده باشد به اینکه شرایع تورات و انجیل هنوز باقی است. قرآن در عین اینکه آن دو را تصدیق میکند، مهیمن در آنها نیز هست و تصدیق به این معناست که قرآن تصدیق میکند که این دو کتاب از ناحیه خدا نازل شده و خدای تعالی میتواند هرگونه تصرّفی درآنها بنماید؛ پارهای از احکام آن دو را نسخ و پارهای را تکمیل کند و معنای جمله مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ این است که قرآن تصدیق میکند تورات و انجیل و معارفش را از ناحیه خدا نازل شده و مناسب حال انسانهای پیش از این بوده، پس منافات ندارد که امروز نسخ و تکمیل شود.(1)
میتوان گفت قرآن با مهیمن و مراقب بودن، دو کار انجام میدهد:
حافظ آنهاست و وجود آنها را تثبیت و تصدیق میکند؛
مراقب و مسلط بر آنهاست و آنچه از تحریف و نسیان بر آنها راه یافته، بیان میکند.
قرآن در عین حال که تسلط و حاکمیت دارد، بیانگر احکام گسترده, مطابق هر عصر نیز میباشد؛ لذا در ذیل آیه میفرماید:
فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمّا جاءَکَ مِنَ الْحَقِّ لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً ؛(2)پس بر طبق احکامی که خدا نازل کرده،
در میان آنها حکم کن و از هوا و هوسهای آنان پیروی نکن و از احکام الهی روی مگردان. ما برای هر کدام از شما، آیین و طریقه روشنی قرار دادیم؛ یعنی میان اهل کتاب با آنچه خدا به تو نازل کرده (قرآن) حکم کن؛ زیرا کتاب تو قائم به امر دین و حافظ و مراقب کتب گذشته است.(1)
علامه طباطبایی، مهیمن را به معنای حاکمیت دانسته و در المیزان آن را چنین شرح میدهد:
کلمه «مهیمن» از مادّه «هیمنه» گرفته شده؛ به طوری که از مورداستعمال آن برمیآید. معنای هیمنه چیزی بر چیزی دیگراین است که آن شئ، مهیمن برآن شی دیگر و سلطه داشتهباشد. البته هر تسلطی را هیمنه نمیگویند؛ بلکه هیمنه، تسلط در حفظ و مراقبت آن شیء و تسلط در انواع تصرف درآن است. و حال قرآن که خدای تعالی در این آیه در مقامتوصیف آن است، نسبت به سایر کتب آسمانی همین حال را دارد.(2)
استاد جوادی آملی، تفسیری روشنتر دراینباره دارد و مینویسد:
مهیمن از اسماء حسنای خداوند کریم است؛ چنانکه قرآن کریم میفرماید: هُوَ اللّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکَبِّرُ .(3)این وصف بر قرآن نیز اطلاق شده و خدای متعال، قرآن را مهیمن برکتب انبیا معرفی کرده است. سرّ این اطلاق نیز آن است که وصف مهیمن، فعل خداوند است، نه صفت ذات، و صفت فعل، مظهر طلب میکند و محل انتزاعی از
بین موجودات امکان میطلبد که یکی از بارزترین مظهر برای این اسم همانا قرآن کریم است.
ایشان مهیمن را اینگونه معنا میکند:
مهیمن یعنی مراقبت و محافظی که سلطه و سیطره و اشراف دارد؛ همانطور که خداوند کریم در کل عالم مهیمن است و هیمنه او در این است که یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ ؛(1)هیمنه قرآن حکیم نیز نسبت به کتب انبیا پیشین این است که «یمحو مایشاء ویثبت باذن الله» با اذن خدای سبحان مهیمن بر کتابهای آسمانی است و مطالب آنها را محو و اثبات میکند و میتواند ناسخ بعضی کتب باشد.(2)
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بر دیگر پیامبران هیمنه، سیطره، اشراف، فضیلت و بزرگی دارد و برهمه آنها مهیمن و سرآمد است؛ زیرا مقام او با قرآن یکسان است؛ چنانکه انبیای گذشته همسان کتابهای آسمانی خود هستند و قرآن کریم مهیمن بر همه کتب آسمانی است وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتابِ وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ ؛(3)لذا رسول گرامیاسلام مهیمن بر همه رسولان است. از این جهت قرآن کریم میفرماید: فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَ جِئْنا بِکَ عَلی هؤُلاءِ شَهِیداً ؛(4)یعنی ما از هر امّتی گواهی پیامبر و امامی که شاهد و ناظر بر عقاید واوصاف و کردارشان باشد، میآوریم و تو را ای محمد صلی الله علیه و آله شاهد و گواه بر آن گواهان قرار میدهیم؛ چون «مهیمن» بر جمیع انبیا و امّتهاهستی.(5)
بنابراین از نظر بیشتر اهل لغت و مفسرین، «مهیمن» به معنای مراقبت، سلطه، سیطره و چیرگی است و همانطور که خداوند بر عالم هستی اشراف و چیرگی دارد، قرآن کریم نیز بر کتب پیشین حاکمیت و اشراف دارد و همچنین خاتم الانبیا صلی الله علیه و آله بر دیگر پیامبران چیرگی دارد. پس با توجه به این استدلال، نظریه «تساوی ادیان» مخدوش است و تنها عملی مورد قبول خداوند خواهد بود که طبق شریعت حاکم و اسلام باشد.
وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَجَعَلَهُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لکِنْ یُدْخِلُ مَنْ یَشاءُ فِی رَحْمَتِهِ ؛(1)و اگر خدا میخواست همه آنها را امّت واحدی قرار میداد (و به زور هدایت میکرد، ولی هدایت اجباری سودی ندارد) اما خداوند هر کس را بخواهد در رحمتش وارد میکند.
اگر خدا میخواست شما را امّت واحد قرار میداد، ولی چنین نکرد؛ پس خواست خدا این بود که شما متفرق باشید.
در این آیه نیز مانند آیه قبل (مائده، آیه 48) تفسیرهای گوناگونی وارد شده است که از هیچ یک، پلورالیسم استفاده نمیشود. برخی از آن تفاسیر عبارتند از:
تفسیر و تبیین این آیه نیز مانند آیه پیشین است - که شرحش گذشت -
1) (1) شوری، آیه 8.
برای مثال یکی از مفسرین چنین میگوید:
اگر خدا میخواست که آنان را بر پذیرش دین و آیین مورد پسند و نظر خود، (سلام) وادار سازد و همه را امّتی یگانه و موحد قرار دهد، چنین کاری برایش آسان بود، اما از آنجا که این اجبار و اکراه باعث از میان رفتن اصل اختیار و انتخاب است، چنین نکرد.(1)
عدهای از مفسرین بر این عقیدهاند که آیات پیشین و ذیل همین آیه، هیچ اشارهای به وحدت و تکثر دین در دنیا ندارد؛ بلکه بیان وضعیت حال مردم در قیامت است که اگر خداوند اراده کند، همه مردم را به بهشت یا به جهنم میبرد؛ از این رو امت واحد شکل میگیرد؛ چرا که خداوند مالک مطلق بشریت است. این آیه مبارکه رسول خدا صلی الله علیه و آله را ملزم میکند که مردم را از معاد و احوالات آن آگاه نماید. طبق این آیه در قیامت مردم به دو دسته تقسیم میشوند:
وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ قُرْآناً عَرَبِیًّا لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُری وَ مَنْ حَوْلَها وَ تُنْذِرَ یَوْمَ الْجَمْعِ لا رَیْبَ فِیهِ فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ وَ فَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَجَعَلَهُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لکِنْ یُدْخِلُ مَنْ یَشاءُ فِی رَحْمَتِهِ وَ الظّالِمُونَ ما لَهُمْ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصِیرٍ ؛(2)اینگونه قرآنی عربی (فصیح وگویا) بر تو وحی کردیم تا امّالقری (مکه) و مردم پیرامون آن را انذار کنی و آنها را از روزی که همه خلایق در آن روز جمع میشوند و شک و تردید در آن نیست بترسانی؛ گروهی در بهشتند و گروهی در آتش سوزان. اگر خدا میخواست، همه آنها را امّت
واحدی قرار میداد (و به زور هدایت میکرد، ولی هدایت اجباری سودی ندارد) اما خداوند هر کس را بخواهد در رحمتش وارد میکند و برای ظالمان ولی و یاوری نیست.
روشن است که موضوع مورد بحث آیه کریمه مسئله معاد و تقسیم مردم به دو فرقه اهل جنت و اهل سعیر است.
شاهد دیگر بر اختصاص این آیه درباره قیامت، این است که آیه در ادامه میفرماید: وارد شدن به ساحل رحمت خداوند در گرو مشیت الهی است و برای ظالمان و مخالفان دین حق، یاوری نیست.
نظر علامه طباطبایی رحمه الله نیز بر آن است که این آیه مربوط به قیامت است؛ بدین معنا که اگر خدا میخواست همه را یک امت قرار میداد و همه یکدست میشدند و در قیامت دو دسته نمیشدند.(1)اما اینکه پلورالیستها چگونه از آیه مبارکه، تکثرگرایی را استنباط کنند، معلوم نیست.
وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النّاسَ أُمَّةً واحِدَةً وَ لا یَزالُونَ مُخْتَلِفِینَ إِلاّ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذلِکَ خَلَقَهُمْ ؛(2)و اگر پروردگارت میخواست، همه مردم را یک امّت (بدون هیچگونه اختلاف) قرار میداد، ولی آنها همواره مختلفند مگر کسی را که پروردگارت رحم کند، و برای همین (پذیرش رحمت) آنها را آفرید.
بهاء الدین خرمشاهی از این آیه چنین تحلیلی دارد:
خداوند که آفریننده انسان است و از فطرت و طبیعت او و حیات جمعی و اجتماعیاش خبر دارد، میداند که انسان در عین آنکه
اهل جمع و اجماع و تجمع است، اهل تفرقه و تفرق هم هست. خداوند آن را به رسمیت میشناسد و با تعبیر وَ لا یَزالُونَ مُخْتَلِفِینَ از آن یاد میکند. حال از میان دهها دین، هزاران مذهب و فرقه، فقط یکی رستگار است و بقیه گمراه و در طریق ضلالت و در راه ورود به جهنم است؟ لذا میفرماید: «و اگر پروردگارت میخواست مردم را امت یگانه قرار میداد، ولی همچنان اختلاف میورزند.» خداوند در سوره هود، آیه 118 و 119، با روانشناسی شگرفی میفرماید: کُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ1 و (عجب اینکه) هر گروهی به آنچه نزد آنهاست (دلبسته و) خوشحالند!(1)
از سخنان استاد خرمشاهی چنین برمیآید که خداوند، اختلاف و تفرقه بین مردم را به رسمیت شناخته و هر دو طرف اختلاف در مسیر حق قرار دارند و هیچ کدام در طریق ضلالت و گمراهی نیستند.
در این آیه مبارکه نیز باید نکاتی مورد دقت بیشتر قرار گیرد.
با توجه به آیات قبل روشن میشود که آیه مذکور، درصدد بیان اختلاف مردم در دین است؛ مثلاً در آیات (109 و 110 سوره هود) پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله را از عدم ایمان مشرکان به اسلام دلداری میدهد و میفرماید: امتهای گذشته، از پذیرش دین حق روگردان بودند و بر آنها وعده عذاب در قیامت داده است.
1) (2) بهاءالدین خرمشاهی، قرآن و الهیات جهانی، بینات، شماره 17، ص 172، 173 و 176.
و آنگاه از اراده خداوند سخن میگوید که اگر میخواست همه مردم را بر یک دین قرار میداد که همگی توحیدگرا باشند و به ناچار اسلام را بپذیرند، اما این اجبار, با اصل اختیار و آزادی انسان ناسازگار است؛ بلکه خواست خداوند این است که مردم از روی اختیار، به حق گرایند. اختلاف انسانها در دین و پرهیز آنان از پذیرش حق، خارج از مشیت خداوند نیست و بروز اختلاف درباره دین، ناشی از آزادی و اختیار انسان در گزینش دین است.(1)
در تفسیر نمونه نیز بیان شده که هیچ مانعی نداشت که خداوند همه را مجبور به پذیرش حق کند؛ ولی نه چنین ایمانی فایده داشت و نه چنان اتحاد و هماهنگی. ایمان اجباری که از روی انگیزههای غیرارادی برخیزد، نه دلیل بر شخصیت, نه وسیله تکامل و نه موجب پاداش و ثواب است.(2)
خلاصه سخن علامه طباطبایی در شرح بیشتر این آیه آن است که اگر خداوند میخواست، میتوانست مردم را در یک امر قرار دهد تا در امر دین اختلاف میان آنان پدید نیاید. مراد از جمله وَ لا یَزالُونَ مُخْتَلِفِینَ بنا بر نظر اکثر مفسران، از جمله فخر رازی(3)و علامه طباطبایی(4)این است که اختلاف در دین خواهد بود؛ پس خداوند نخواست اختلاف در امر دین را از بین مردم بردارد؛ زیرا در عمل، مردم مخالف یکدیگر خواهند بود.
«قدردان قراملکی» که از مخالفان پلورالیسم دینی است، بعد از
بررسی تفاسیر مختلف درباره این آیه مبارکه، چنین میگوید:
آیه شریفه بر تکثر ادیان دلالت میکند، اما به اینکه حقانیت ادیان مختلف را نیز تأیید میکند، هیچ اشارهای ندارد.(1)
آنچه از تفاسیر، به ویژه المیزان فهمیده میشود، آن است که این آیه، دلالت بر کثرتگرایی دینی نمیکند. کثرتگرایی بدین معناست که هر یک از ادیان بهرهای از حقانیت (در عرض هم) داشته باشند؛ ولیکن این معنا از آیه برنمیآید. اما اینکه طبق نظر مفسرین، جمله وَ لا یَزالُونَ مُخْتَلِفِینَ بیانگر اختلاف در دین است، جای هیچ شکی نیست؛ ولی اگر دو طرفِ اختلاف، محق باشند، دلالت بر کثرتگرایی دینی میکند؛ لکن علامه طباطبایی این نظریه را مردود میداند و میفرماید:
در قرآن کریم اختلافات ناشی از هوای نفسانی (مانند اختلاف در دین) مذمت شده است. اختلاف در این آیه، اختلاف در امر دین است که مردم دو طایفه شدند: اندکی اهل نجات و بیشتر (شان) ستمکار و اهل هلاکت. اگر خداوند نخواست این اختلاف را بردارد، علتش این است که مردم در گزینش حق و باطل، آزاد باشند.
ایشان همچنین درباره استثنای إِلاّ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ از وَ لا یَزالُونَ مُخْتَلِفِینَ چنین میفرماید:
اگر بگویی معنای اختلاف مردم این است که عدهای با عدهای دیگر در نفی و اثبات مقابل هم قرار گیرند و در نتیجه معنای وَ لا یَزالُونَ مُخْتَلِفِینَ این میشود که دائماً به دو قسم محق و مبطل منقسمند، و چنین مسئلهای دیگر قابل تخصیص و استثنا نیست؛ مگر آنکه عموم زمان، آن را
1) (1) محمدمحسن قدردان قراملکی، قرآن و پلورالیزم، ص 150.
تخصیص زده و زمان معینی را از آن خارج کنند؛ اما افراد آن قابل استثنا نیستند؛ برای اینکه اگر استثنا را راجع به افراد بگیریم، معنای مستثنا و مستثنامنه چنین میشود: «ایشان دائماً منقسم به دو قسم محق و مبطل هستند، مگر آنان که خداوند به آنها رحم کند که ایشان هم منقسم به دوقسم نیستند، بلکه همواره محقند.» و این معنای غلطی است؛ زیرا آنهایی هم که اختلاف میکنند یک دستهشان محقند. پس برگشت معنا به این میشود که بعضی از ایشان، هم مبطلند و هم محق، ولی محقایشان، تنها محقند و در میانشان مبطل نیست و این کلام، کلامی بیفایده است.
علاوه بر این، اصلاً معنا ندارد محقها را از حکم اختلاف استثنا کنیم؛ زیرا این محقها یک طرف اختلاف هستند و پر واضح است که قائم به هر دو طرف محق و مبطل است.(1)
بنابراین، در این اختلاف، دو طرف محق نیست؛ بلکه یک طرف محق و طرفی دیگر مبطل است. به قول علامه، خداوند کریم اگر اختلاف را مذمت میکند، به خاطر لوازم آن است که همان تفرقه و اعراض از حق است.(2)سپس ایشان چنین نتیجه میگیرد که مقصود آیه کسانی است که حق برای آنها روشن شده، ولی پیروانی دارند و در نزد پیروان خود القای شبهه میکنند و آرای باطلی را به صورت حق جلوه میدهند تا به کلی حق را از فهم و درک مردم پوشیده نگهدارند و این اختلاف را فقط از روی بغی و دشمنی مرتکب میشوند.(3)
به باور ابومسلم، آیه ناظر به معاد است. اگر خدا میخواست، همه را در بهشت جمع میکرد، اما خداوند بر اساس حکمت خود، مردم را به اصل تکلیف و مسئولیتپذیری مکلّف ساخت تا از راه اندیشه و عملکرد شایسته، در خور پاداش بهشت خداوند گردند.(1)
وَ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّیها فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ2 هر طایفهای قبلهای دارد کهخداوند آن را تعیین کرده است، (بنابراین، زیاد درباره قبله گفتوگو نکنید، و به جای آن) در نیکیها و اعمال خیر، بر یکدیگر سبقت جویید.
دکتر محمود بینا میگوید:
«هر کس باید از همان راهی که در پیش روی اوست، در نیکوکاری بر دیگری سبقت بگیرد و این دستور خدا هم هست».(2)
دیدگاههای مختلفی در تفسیر آیه مذکور وجود دارد که برخی از تفاسیر معروف و کلی آن از این قرار است.
بنابر نظر بیشتر مفسرین، مقصود از «وِجْهَةٌ» در این آیه شریفه، «قبله» است؛ یعنی به سمتی که پیروان یک دین به آن جهت عبادت میکنند.
مثلاً یهود به سوی بیتالمقدس، مسیحیان به جهت مشرق (ناصره محل تولد عیسی) و مسلمانان به سوی کعبه نماز میخوانند.
استناد مفسرین به آیات قبل و بعد این آیه است که درباره قبله میباشد، آن زمان که از بیتالمقدس به سوی کعبه تغییر یافت. علت تغییر قبله، جداسازی مؤمنین از غیرمؤمنین و مشخص کردن فرمانبران از عاصیان است؛ لذا مراد از جمله إِلاّ لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ الرَّسُولَ1 این است که خداوند میخواهد مشخص کند که چه کسانی از خاتمالانبیا صلی الله علیه و آله پیروی میکنند و چه کسانی پیروی نمیکنند؟(1)مسئله قبله، پاسخی به قوم یهود است که درباره تغییر قبله جنجال بزرگی به راه انداخته بودند؛ لذا میگوید: وَ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّیها ؛ هرگروه و طایفهای قبلهای دارد که خداوند آن را تعیین کرده است.
قبله همانند اصول دین نیست که تغییرناپذیر باشد یا مانند امور تکوینی که تخلف در آن میسر نشود. بنابراین درباره قبله زیاد گفتوگو نکنید و به جای آن در اعمال خیر و نیکیها بر یکدیگر سبقت بگیرید.(2)دیدگاه مفسرانی، همچون فخر رازی(3)و طبرسی(4)نیز همین است که این آیه، ناظر به قبله میباشد. بنابراین آیه ارتباطی به بحث اختلاف ادیان ندارد تا مورد استناد پلورالسیتها قرار گیرد.
بعضی از مفسرین مقصود از «وِجْهَةٌ» را شریعت دانستهاند و میگویند:
منظور این است که هر پیامبری، آیین و راه و رسمی دارد.(1)
برخی نیز مراد از «وِجْهَةٌ» را، «منهاج و شرع» دانستهاند. فخر رازی چنین گزارش میکند:
المراد منهاج والشرع کقوله تعالی لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً2 و المراد منه أن للشرائع مصالح، فلا جرم اختلفت الشرایع بحسب اختلاف الاشخاص، کما اختلف بحسب اختلاف الاشخاص لم یبعد أیضاً اختلافها بحسب اختلاف الزمان بالنسبة إلی شخص واحد، فلهذا صح القول بالنسخ و التغییر.(2)
مفسرین، در مرجع ضمیر «هو» اختلاف نظر دارند. برخی مرجع آن را «لِکُلٍّ» میدانند؛ یعنی هر امتی، شریعت و راهی دارد که به سمت آن درحال حرکت و سیر است. بر اساس این نظریه، آیه در مقام بیان اخباروضعیت امتها میباشد که هر قوم و ملتی برای خود راهی را انتخاب کردهاند.
عدهای هم مرجع ضمیر «هو» را، خدا میدانند؛ یعنی هر قومی راهو طریقی دارد که خداوند آنها را به سمت و طریقشان هدایت میکند.(3)طبق این نظریه سوالی مطرح میشود که مراد از «وِجْهَةٌ»، مطلق طریق، یعنی اعم از حق و باطل است یا مقصود، شریعت و آیین حق میباشد؟
اما اینکه استناد، راهنمایی خداوند به سوی باطل باشد، دور ازشأن متکلم و حتی پلورالیستها میباشد. خداوند هادی است، نه مضلّ؛ ولی
این اصل که خداوند مردم را به سوی شریعتهای حق رهنمون میکند قابل تأیید قرآن کریم است، که شرایع و امتهای گذشته را مصادیق آن یادآوری میکند. اما اینکه از تفسیر «وِجْهَةٌ»، به شریعت دلالت بر حقانیت ادیان دیگر مانند یهودیت و مسیحیت کند، قابل استفاده نیست.(1)
دکتر محمود بینا، در زمینه مسابقه پیروان ادیان در خیرات چنین میگوید:
در مسابقه هم برای آنکه عادلانه باشد، همه باید از شرایط یکسانی برخوردار باشند؛ چنانکه در مسابقه دو، همه در یک خط میایستند و هیچ کس نباید یک قدم جلوتر یا عقبتر از دیگری باشد. پس از آیه فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ استنباط میشود که هر یک از ادیان الهی راه رسیدن به خدا هستند.
فاستبقوا الخیرات، استناد دیگر ایشان در پلورالیسم دینی است؛ زیرا این آیه همه مردم را در مسابقه انجام خیرات جهت قرب الهی دعوت میکند. طبق نظر ایشان همه ادیان الهی و پیروان آن در یک ردیف قرار دارند و با مسابقه به خیرات، هرکه سبقت گرفت، حق بودن طریق او عینیت پیدا میکند.(2)
در پاسخ باید گفت: عدهای از مفسران بر این عقیدهاند که منظور از واژه خیرات یا خوبیها اجرای دستورات خداوند است. بنابراین، تفسیر این جمله از آیه شریفه این است که در انجام دستورات خداوند تعجیل کنید(3)و یکی از دستورات پروردگار متعال پذیرش شریعت خاتمالانبیا صلی الله علیه و آله است و پیروی از دین دیگر را مورد پذیرش نمیداند.
وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِینَ1 و هر کس جز اسلام (و تسلیم در برابر فرمان حق،) آیینی برای خودانتخاب کند، از او پذیرفته نخواهد شد و او در آخرت از زیانکاراناست.
در واقع مسابقه وقتی شروع میشود که شرکت کنندگان، شریعت اسلام را پذیرفته و در این دفتر ثبتنام کرده باشند تا بتوان از شرایط عادلانه و غیرعادلانه سخن گفت. قرآن کریم کسانی را که در این دفتر ثبت نام نکردهاند، از میدان مسابقه خارج میداند و آنها را کافر، معاند و اهل عذاب میخواند. پس مردود بودن آنها را از قبل بیان نموده است. بنابر نظر مفسران، خطاب فَاسْتَبِقُوا به مسلمانان است و علت اختلاف در دین، هوای نفس است.
بهاءالدین خرمشاهی در اینباره سخنی میگوید که قابل نقد و تأمل است:
واقعیت تاریخی این است که بشر به تفرق و فرقه فرقه شدن تمایل فطری دارد. خداوند میدانست که هر پیامبری باید از جانب او برای قومی (قوم خودش) پیام وحیانی الهی را ببرد, تا مردم (تعدادکمی) به آن ایمان بیاورند که در این صورت، دلبسته به ایمان خود خواهند شد. حال اگر یک، دو یا سه نسل بعد از آنکه با ایمان و دین خود انس گرفتند، پیامبر جدیدی بیاید و بگوید دین پیشین را رها کنید و به دینی که من آوردهام، بگروید، این کار برای مردم آسان نیست؛ همین است که یهودیت، تاب قبول دعوت جدید مسیحیت را نداشت و مسیحیت تاب قبول دعوت جدید اسلام را؛ لذا جنگ بین این سه دین توحیدی، فراوان درگرفته است.(1)
1) (2) قرآن و الهیات جهانی، بینات، شماره 17، ص 171-176.
ایشان برای تأیید مدعای خود به آیات زیر استناد میکند:
وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النّاسَ أُمَّةً واحِدَةً وَ لا یَزالُونَ مُخْتَلِفِینَ ؛(1)و اگر پروردگارت میخواست، همه مردم را یک امّت (بدون هیچگونه اختلاف) قرار میداد، ولی آنها همواره مختلفند.
کُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ ؛(2)و (عجب اینکه) هر گروهی به آنچه نزد آنهاست (دلبسته و) خوشحالند!
در این بیان ایشان کوشیده است تا اختلاف مردم در دین و انتخاب یک دین خاص را، به عوامل طبیعی و فطری انسان نسبت دهد.
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ ؛(3)پس روی خود را متوجه آیین خالص پروردگار کن! این فطرتی است که خداوند، انسانها را بر آن آفریده؛ دگرگونی در آفرنیش الهی نیست. این است آیین استوار، ولی اکثر مردم نمیدانند.
پس اگر دین حق پروردگار به صورت ناب به انسان عرضه شود، در صورتی که فطرت او با اغراض پست، گناه آلوده نشده باشد، از دین حق رویگردان نمیشود.
حقیقت دین همان تسلیم بودن در برابر امر خداوند است که توسط پیامبران به بشریت ابلاغ میشود. حال اگر یهودیان پیام مسیح را نپذیرفتند - که پیام الهی و فطری بود - در واقع تسلیم بودن آنها زیر سؤال میرود؛ چون بر فطرت خود باقی نمانده، و به خاطر جهل خود از حق دور ماندهاند. اگر یهودیان و مسیحیان دین اسلام را نپذیرفتند، نه به دلیل فطرت تفرقهخواهی، بلکه به دلیل روحیه تکبر و بغی آنهاست، که قرآن کریم آن را بیان کرده است:
وَ مَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ الَّذِینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ ؛(1)افراد با ایمان، اختلاف نکردند، تنها (گروهی از) کسانی که کتاب دریافت کرده بودند و نشانههای روشن به آنها رسیده بود، بهخاطر انحراف از حق و ستمگری، درآن اختلاف کردند.
بنابراین، قرآن کریم علت اختلاف مردم در دین را، بغی و حسادت بیان میفرماید.
وَ لا تَکُونُوا مِنَ الْمُشْرِکِینَ * مِنَ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کانُوا شِیَعاً کُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ ؛(2)از مشرکان نباشید، از کسانی که دین خود را پراکنده ساختند و به دستهها وگروهها تقسیم شدند! و (عجیب اینکه) هر گروهی به آنچه نزد آنهاست خوشحالند».
در آیات فوق از تفرقه و تشتت که از اوصاف مشرکین به حساب آمده، نهی شده است.
قُلْ یا أَیُّهَا الْکافِرُونَ * لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ * وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ * وَ لا أَنا عابِدٌ ما عَبَدْتُّمْ * وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ * لَکُمْ دِینُکُمْ وَ لِیَ دِینِ ؛ بگو: ای کافران! آنچه را شما میپرستید من نمیپرستم، و نه شما آنچه را من میپرستم میپرستید، و نه من هرگز آنچه را شما پرستش کردهاید میپرستم، و نه شما آنچه را که من میپرستم پرستش میکنید. (حال که چنین است) آیین شما برای خودتان، و آیین من برای خودم!
ممکن است سوره مبارکه کافرون، مورد استناد حامیان کثرتگرایی دینی قرار بگیرد؛ بهخصوص آیه لَکُمْ دِینُکُمْ وَ لِیَ دِینِ ؛ یعنی اسلام برای مسلمانان، محترم است و مکتبهای غیر اسلامی برای غیر مسلمانان قابل احترام است و هر کسی میتواند دین خالص داشته باشد که هر یک در حد خود، حق است.
تحلیل و بررسی این سوره مبارکه، بیانگر آن است که در واقع این سوره، کثرتگرایی دینی را رد کرده است.
گروهی از سران مکه به پیامبر اسلام پشنهاد دادند که ای محمد! خدایانمان را روی هم بگذاریم؛ ما خدای تو را میپرستیم و تو خدایان ما را، درنتیجه غائله و کدورت بین ما برطرف میشود. همه در پرستش معبودها مشترک باشیم؛ بالاخره یا معبود ما حق است و یا معبود تو. اگر معبود ما حق بود شما از آن بهرهای بردهای، و اگر معبود توحق بود، ما از
آن بهره بردهایم.(1)این یک پیشنهاد تکثرگرایی است که در پاسخ آن، سوره مبارکه کافرون نازل شد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله چنین پیشنهادی را که نوعی تکثرگرایی دینی است، رد میکند.
در مورد میزان دلالت آیات نظیر لَکُمْ دِینُکُمْ وَ لِیَ دِینِ بر پذیرش کثرتگرایی در اسلام چنین باید گفت:
اگر مخاطب قُلْ یا أَیُّهَا الْکافِرُونَ مشرکین باشند، قطعاً لَکُمْ دِینُکُمْ تصدیق شرّ نیست، بلکه همانطور که در بعضی آیات دیگر نیز آمده، مراد، توبیخ شدید در مورد لجاجت مشرکین است که خداوند از زبان پیامبرش میفرماید: شما بر شرک و کفری که دارید لجاجت و مقاومت میورزید و دست از لجاجتتان برنمیدارید. این امر منافاتی با انکار شرک و مبارزه با مشرکین ندارد. مانند آیاتی که خداوند میفرماید:
إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ2 کسانی که کافر شدند، برای آنان تفاوت نمیکند که آنان را (از عذاب الهی) بترسانی یا نترسانی. ایمان نخواهند آورد.(2)
در اینجا معنای آیه این نیست که عدم ایمان آنان، از دیدگاه اسلام مورد قبول است؛ بلکه در این سوره، چهار جمله تکرار شده که همان پیشنهاد چهار ضلعی مشرکان حجاز است و در حقیقت پیشنهاد تکثرگرایی دینی است.
اما خداوند متعال به پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرموده: حق ممزوج با باطل، حق را باطل میکند، نه اینکه باطل را حق کند؛ همانطور که آب آلوده، آب زلال را نیز آلوده میکند.
خداوند متعال به پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود که به کافران بگو: هرگز حق با باطل هماهنگ نخواهد شد؛ اینگونه نیست که هم شما حق باشید و هم دین من، و شما در انتخاب آن آزاد باشید. شما پیشنهاد دادید که من این کثرت را بپذیرم، اما نه من دین شما را میپذیرم و نه شما با لجاجتی که دارید، دینحق را قبول میکنید، (1)لَکُمْ دِینُکُمْ وَ لِیَ دِینِ ؛ لذا از آیات یاد شده، کثرتگرایی دینی برنمیآید؛ بلکه رد پلورالیسم دینی را نشان میدهد.
از دیگر دلایل قرآنی پلورالیستها، کلمه «صراط» است که در قرآن کریم با تنوین آمده است. کثرتگرایان معتقدند که تنوین صراط، تنوین تنکیر است و دلالت بر صراطهای مستقیم میکند؛ به این معنا که همه ادیان، صراطهای مستقیم برای رسیدن به خداوند و به عبارت دیگر، دارای حقانیت هستند.
إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ * عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ ؛(2)تو قطعاً از رسولان (خداوند) هستی، بر راهی راست (قرارداری).
وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ یَهْدِیَکَ صِراطاً مُسْتَقِیماً ؛(3)نعمتش را برتو تمام کند و به راه راست هدایتت فرماید.
إِنَّکَ عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ ؛(1)همانا تو در راه راست هستی.
این آیه اشاره به حضرت ابراهیم دارد که خداوند متعال میفرماید او را بر صراط مستقیم هدایت نموده: اجْتَباهُ وَ هَداهُ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ ؛(2)خدا او را برگزید و به راهی راست هدایت نمود.
استدلال دیگر طرفداران پلورالیسم دینی بر حقانیت ادیان، وجود راههای راست فراوان در عالم دینداری و نجاتبخشی است. آنها دراستدلال خود، به قرآن کریم استناد کردهاند و معتقدند قرآن، به صورت نکره، از صراط مستقیم سخن میگوید که مراد از آن بیان این مطلب است که هر پیامبری برای خود و امتش یک صراط مستقیم دارد. پس ما با تعدد پیامبران و صراطهای مستقیم روبهرو خواهیم بود، نه بایک صراط مستقیم. آنها معتقدند که «صراط» به صورت نکره آمده وعدم تقیید آن به «ال» معرفه و عهد به جهت آن است که اختصاص بهصراط مستقیم خاص و معلوم، یعنی شریعت خاتمالانبیا صلی الله علیه و آله پیدانکند.
دکتر سروش با استناد به آیات فوق مینویسد:
تصویر و منظر را باید عوض کرد و به جای آنکه جهان را واجد یک خط راست و صدها خط کج و شکسته ببینیم، باید آن را مجموعهای از خطوط راست دید که تقاطعها و توازیها و تطابقهایی باهم پیدا میکنند؛ بل حقیقت در حقیقت غرق شد. و آیا اینکه قرآن پیامبران را به صراطی مستقیم صراط مستقیم یعنی یکی از راههای راست، نه تنها صراط مستقیم الصراط المستقیم میداند، به همین معنا نیست؟(3)
آیات مذکور یکی از دلایل پلورالیستهاست که از تنوین کلمه صراط، به تنوین تنکیر یاد نموده و بدین ترتیب استفاده کثرت از آن کردهاند. با تشریح آیات فوق و واژه «صراط مستقیم»، نارساییهای این استدلال روشن خواهد شد. قبل از بررسی این گفتار لازم است نکاتی برای روشن شدن بحث صراط مطرح شود.
همه افراد بشر، پروردگار متعال را ملاقات خواهند نمود؛ زیرا همه انسانها - مسلمان و غیر مسلمان - مسافرند؛ اما چگونگی ملاقات هر یک از این دو گروه متفاوت خواهد بود. مؤمنان، جمال مهر خداوند را ملاقات خواهند نمود و کافران، جمال قهر او را. یکی با وصف «الرّحمن الرحیم» ملاقات میکند و دیگری با وصف «اشدّ المعاقبین». راههای ملاقات خداوند کریم نامحدود است. در بین همه راهها، تنها یک راه صراط مستقیم راه هدایت است.(1)
راغب در مفردات مینویسد: «الصراط: الطریق المستقیم، ویقال له، سراط».(2)
السراط، الطرق المستسهل: یبتلع سالکه؛ یعنی سراط، سالکش را میبلعد.(3)صراط در اصل با «سین» بوده که برای سازگاری و مناسبت استعلا و انطباق «صاد» با «طا»، «سین» تبدیل به «صاد» گردیده است.(4)
مرحوم سید محمود طالقانی معتقد است: معنای لغوی صراط، بلعیدن است، اما در استعمالات «به جادهای عمومی» گفته میشود.(1)
در تفسیر المیزان آمده که صراط در لغت به معنای طریق است؛ زیرا از ماده (س ر ط) گرفته شده که به معنای بلعیدن است. مثل اینکه راه روشن، رهرو خود را بلعیده و در مجرای گلوی خویش فرو برده؛ بهطوری که دیگر نمیتواند به این سو و آن سو منحرف شود.(2)
پروردگار متعال صراط را به وصف «استقامت» توصیف نموده است. کلمه «مستقیم» به معنای هر چیزی است که بخواهد بدون اتکا به دیگری بایستد و بر تعادل خود و متعلقات خود مسلط باشد. مانند انسان ایستادهای که بر امور خود مسلط است. پس میتوان گفت معنای مستقیم به چیزی گفته میشود که وضعش تخلفناپذیر است و صراط مستقیم عبارت است از صراطی که در هدایت مردم و رساندنشان به سوی مقصدشان تخلف نکند و اثر خود را ببخشد.(3)
برخی نیز در اینباره میگویند: صراط همان بزرگراه آشکار و روشن را میگویند. «مستقیم» هم به چیزی گفته میشود که نقص و کجی و اعوجاج درونی نداشته باشد و صراط مستقیم راهی است که خداوند کریم برای هدایت انسان معین نموده است.(4)
به نظر میرسد که از طرف پلورالیستها، یک تحریف معنوی در معنای صراط صورت گرفته است که صراط مستقیم را به «یکی از
راههای مستقیم» تفسیر میکنند؛ درحالیکه معنای واقعی آن «راهی که راست است» میباشد و راهی که بر هدایت انسان از طرف پروردگار متعال معین گردیده است.
یکم: صراط تکوینی
در صراط تکوینی همه جنبندگان و حیوانات، سهیم و شریکند و حتی جمادات و نباتات نیز در این غنیمت سهمی دارند و دلیل آن این آیه مبارکه است:
ما مِنْ دَابَّةٍ إِلاّ هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها إِنَّ رَبِّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ ؛(1)هیچ جنبندهای نیست مگر اینکه او برآن تسلّط دارد، (اما سلطهای با عدالت؛ چراکه) پروردگار من بر راه راست است.
دوم: صراط تشریعی
در صراط تشریعی، ارسال رسل و انزال کتب در کار است. قرآن کریم فرستاده شده تا صراط را معرفی نماید و این نوع صراط مخصوص انسان است.
إِنّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً ؛(2)(مابرای فرزندان آدم) راه رااز غیر آن نشان دادیم؛ حال میخواهد شاکر و سپاسگزار باشد یا کافرو ناسپاس.
این انتخاب و گزینش ویژه انسانهاست که مختار و آزاد آفریده شدهاند و خداوند فقط مسیر را نشان میدهد.
وَ أَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ ؛(1)این راه مستقیم من است؛ از آن پیروی کنید و از راههای پراکنده (و انحراف) پیروی نکنید که شما را از طریق حق، دور میسازد. این چیزی است که شما را به آن سفارش میکند؛ شاید پرهیزکاری پیشه کنید.
قرآن کریم (صراط مستقیم) را به دو شکل ترسیم نموده است: در برخی آیات به صورت راهی افقی دانسته و در برخی دیگر به شکل راهی عمودی.(2)
وَ إِنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّراطِ لَناکِبُونَ ؛(3)اما کسانی که به آخرت ایمان ندارند، از این راه منحرفند.
در آیه دیگری میفرماید:
قُلْ إِنَّنِی هَدانِی رَبِّی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ دِیناً قِیَماً مِلَّةَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً ؛(4)بگو: پروردگارم مرا به راه راست هدایت کرده؛ آیینی پا برجا (و ضامن سعادت دین و دنیا)؛ آیین ابراهیم که از آیینهای خرافی روی برگرداند و از مشرکان نبود.
«حنیف» به کسی گفته میشود که تمام تلاشش این است که از راه منحرف نشود؛ از وسط جاده حرکت کند و این حالت را حفظ کند.
این آیات، صراط مستقیم را به شکل افقی ترسیم نموده که در دو
طرف آن، انحراف وجود دارد و تنها راه وسطی راه هدایت است. به همین سبب است که حضرت علی علیه السلام میفرماید:
«الیمینُ و الشِّمالُ مَضَلَّةٌ و الطّریقُ الوسطی هی الجادَّةُ، علیها باقی الکتاب و آثارُالنّبُوةِ؛(1)چپ و راست، گمراهی است و راه وسط همان جاده و صراط مستقیم است و دو طرف آن ضلالت است، و تمام کتابهای آسمانی و آثار نبوّت پیامبران بر همان صراط است».
خداوند تصویر دقیقتری از صراط مستقیم ارائه میکند که همان تصویر (عمودی وصعودی) است. میفرماید:
وَ لا تَطْغَوْا فِیهِ فَیَحِلَّ عَلَیْکُمْ غَضَبِی وَ مَنْ یَحْلِلْ عَلَیْهِ غَضَبِی فَقَدْ هَوی ؛(2)طغیان نکنید، که غضب من بر شما وارد شود و هر کس غضبم بر او وارد شود، سقوط میکند.
«هوی» به معنای سقوط و افتادن است و سقوط در مسیر و طریق عمودی اتفاق میافتد، نه در راه افقی. بنا به فرموده قرآن کریم، انسان در حال صعود به سوی خداوند است:
وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا ؛(3)و همگی به ریسمان خدا (قرآن و اسلام و هرگونه وسیله وحدت) چنگ زنید و پراکنده نشوید.
چون خداوند بالا و متعالی است، طنابی که از جانب پروردگار آویخته میشود، از بالا به پایین است و چنگ زدن به آن طناب برای صعود خواهد بود.(4)
کلمه «صراط» در همه جای قرآن کریم به صورت مفرد به کار رفته، ولی «سبیل» هم به شکل مفرد و هم به صورت جمع (سُبُل) آمده است، اما معنای این دو کلمه نزدیک به هم است: وَ أَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ .(1)
دلیل چندگانه نبودن صراط این است که به خداوند کریم اسناد دارد و راه مستقیم خداوند هم بیش از یکی نیست و هرچه برخلاف آن باشد، «سبیلُ الغی» است، اما راههای انحرافی (سُبل) بسیار است.(2)
پس صراط مستقیم تعدد ندارد؛ راه خدا یکی است و رسول خدا هم جز صراط الهی راه دیگری ندارد. تعبیر قرآن کریم این است که این راه را پیروی کنید و غیر از این راه مستقیم به هیچ راهی نروید؛ زیرا شما را از راه خدا بازمیدارد. مراد از سُبل انحرافی راههایی است که برخلاف صراط مستقیم باشد. صراط مستقیم مانند خورشید است و سُبل الهی مانند نورهایی است که از جهات و زوایای مختلف به صراط مستقیم متصلند. صرف اینکه صراط در قرآن با تنوین آمده، دلالت بر چندگانگی صراط نمیکند و همه انبیا و مکاتبشان بر یک صراط مستقیمند.(3)
اگر قرآن کریم از راههای انحرافی یاد میکند وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ ، از سبیل الهی نیز یاد میکند: وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا .(4)سبیل
خداوند همان راههای کوچکی است که به بزرگراه (صراط) متصل میشود و اگر سبیل به صراط مستقیم نپیوست، همان راه ضلالت است که انسانها از آن نهی شدهاند؛ چون نهایتش پرتگاه است.
استاد جوادی آملی میفرماید:
دستورهای صحیح اخلاقی، فقهی و حقوقی، راههای فرعی است که به صراط مستقیم توحید منتهی میشود. و همچنین راههای انحرافی اخلاقی و مانند آن به راههای فرعی است که به شرک مرتبط میشود.(1)
در آیهای دیگر، از سُبل امن الهی سخن به میان آمده است: قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یُبَیِّنُ لَکُمْ کَثِیراً مِمّا کُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتابِ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ یَهْدِی بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ .(2)
در این آیه مبارکه، هم از سُبل السلام (راههای امن) سخن به میان آمده و هم از صراط مستقیم (راه راست). همچنین یادآوری شده که اطاعت از قرآن کریم و نبوت رسول گرامی صلی الله علیه و آله اسلام، انسان را به راه امن میرساند که همتای صراط مستقیم است. بنابراین هر کسی سُبل امن الهی را طی کند، به صراط مستقیم خواهد رسید.(3)
اولاً، خداوند بارها از صراط و سبیل نام برده؛ با این تفاوت که در میان صراطها، تنها یک صراط را به خود نسبت داده؛ در حالیکه چندین سبیل
به خود نسبت داده است. از این رو معلوم میشود میان خدا و بندگانش چند سبیل و یک صراط برقرار است؛ آنجا که میفرماید:
وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ ؛(1)و آنها که در راه ما (باخلوص نیت) جهاد کنند، قطعاً به راههای خود، هدایتشان خواهیم کرد و خداوند با نیکوکاران است.
ولی هرجا سخن از صراط به میان آمده، آن را یکی دانسته است.
ثانیاً، فقط در این آیه است که خداوند صراط مستقیم را به بعضی بندگانش نسبت داده و این مطلب در جای دیگر دیده نمیشود؛ برخلاف سبیل که در چند مورد، آن را به چند طایفه از مخلوقاتش نسبت داده است. در جایی آن را به پیامبر گرامیاسلام صلی الله علیه و آله نسبت داده میفرماید:
قُلْ هذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّهِ عَلی بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی ؛(2)بگو: این راه من است! من و پیروانم با بصیرت کامل، همه مردم را به سوی خدا دعوت میکنیم.
در جای دیگر، سبیل را به کسانی که توبه میکنند نسبت داده و فرموده است:
وَ اتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنابَ إِلَیَّ ثُمَّ إِلَیَّ ؛(3)راه کسی را پیروی کن که توبهکنان به سوی من آمده است.
همچنین این مسئله به مؤمنین نیز نسبت داده شده است: سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ ؛(4)پس روشن است که صراط غیر از سبیل است؛ چون
سبیل متعدد است و به اختلاف احوال رهروان، راه عبادت نیز مختلف میشود؛ برخلاف صراط که یک شاهراه واحد است که همه راههای فرعی (سبیل) بدان منتهی میشود؛ چنانکه آیه مبارکه به آن اشاره دارد:
یا أَهْلَ الْکِتابِ قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یُبَیِّنُ لَکُمْ کَثِیراً مِمّا کُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتابِ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ یَهْدِی بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ ؛(1)ای اهل کتاب! پیامبر ما که بسیاری از حقایق کتاب آسمانی را که شما کتمان میکردید، روشن میسازد، به سوی شما آمد؛ و از بسیاری از آن، (که فعلا افشای آن مصلحت نیست) صرف نظر مینماید. (آری) از طرف خدا، نور و کتاب آشکاری به سوی شما آمد که خداوند به برکت آن، کسانی را که از خشنودی او پیروی کنند، به راههای سلامت، هدایت میکند و به فرمان خود، از تاریکیها به سوی روشنایی میبرد و آنها را به سوی راه راست رهبری مینماید.(2)
گفته شد که دکتر سروش معتقد است، از صراط در قرآن به صورت نکره یاد شده که این امر دلالت بر کثرت صراط میکند. در نقد نظریه ایشان به چند نکته اشاره میشود:
اولاً، کلمه صراط مستقیم نمیتواند به صراطهای مستقیم دلالت کند؛ چون صراط مستقیم در موارد متعددی در قرآن کریم، به صورت
معرفه نیز ذکر شده است، مانند: اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ ؛(1)ما را به راه راست هدایت کن؛
وَ هَدَیْناهُمَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ ؛(2)و آن دو را به راه راست هدایت نمودیم.
و یا قالَ فَبِما أَغْوَیْتَنِی لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقِیمَ ؛(3)گفت اکنون که مرا گمراه ساختی، من بر سر راه مستقیم تو، در برابر آنها کمین میکنم.
نکته قابل توجه در این آیه آن است که شیطان تهدید میکند که بندگان تو را از صراط خاص تو بیرون میبرم؛ لازمه این بیان، خارج شدن از صراط خاص الهی (صراط مستقیم) و وارد شدن در گمراهی و ضلالت است.
ثانیاً، هر چند واژه «صراط»، در بعضی آیات به صورت نکره آورده شده، اما مقید و موصوف به وصف آمده است؛ اوصافی چون «مستقیم» در صراط مستقیم یا «سویا» در صِراطاً سَوِیًّا4 و نیز به «ربّ» اضافه شده است در صِراطُ رَبِّکَ5 یا «عزیز» در صِراطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ ،(4)یا «حمید» در صِراطِ الْحَمِیدِ ؛(5)ویا «الله» در صِراطِ اللّهِ8 و یا مضاف به «یای متکلم» در هذا صِراطِی .(6)هر یک از این قیود، نوع خاصی از صراط را معرفی میکند و باقی راهها را منحرف میداند. بنابراین با اتصاف و اضافه
کلمه صراط به این واژهها و اوصاف، نمیتوان از کلمه صراط مستقیم، صراطهای مستقیم استفاده نمود، و راههای متعدد ادیان را، مسیر رسیدن به سعادت و حقیقت دانست؛ زیرا اوصافی مانند «مستقیم» قید احترازی است؛ از این رو معنای إِنَّکَ عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ این است که ای پیامبر! تو بر صراطی قرار داری که مستقیم است و این معنا هیچ دلالتی ندارد که صراط مستقیم متکثر و نسبت به تعدد و انحصار، ساکت و بیدلالت است. پس نمیتوان از این آیات بر وجود صراطهای مستقیم استدلال کرد؛ بلکه با توجه به وجود آیاتی که صراط مستقیم در آنها معرفه آمده، میتوان وحدت صراط مستقیم را استفاده نمود.(1)از این آیات(2)استفاده میشود که صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ خدا هم دست یافتنی و هم قابل پیروی است؛ والا از خدای حکیم قبیح بود صراطی که اختلافی و نامعین است، دستور تبعیت از آن را بدهد.(3)
ثالثاً، علامه طباطبایی در تفسیرالمیزان، تنوین «صراط» را تنوین تفخیم میداند؛ مانند تنوین صراط در آیه مبارکه إِنَّکَ عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ4 که تنوین تفخیم است و بر عظمت و اهمیت یک واژه دلالت میکند.(4)در آیات دیگری نیز این موضوع وجود دارد؛ مانند آیه هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً ؛(5)او کسی است که در میان جمعیت درس نخوانده، رسولی از خودشان برانگیخت.
همچنین در آیه: کَما أَرْسَلْنا إِلی فِرْعَوْنَ رَسُولاً1 واژه «رسولاً» دلالت بر چند رسول ندارد؛ بلکه تنوین رسول دلیل بر اهمیت و عظمت آن است. اگر هم بپذیریم تنوین صراط، تنوین تنکیر است، دلالت بر صراطهای مستقیم ندارد؛ بلکه دلالت بر فرد غیرمعین میکند و هیچگونه تکثری از آن استفاده نمیشود.
رابعاً، دکتر صادقی تهرانی میگوید:
تنوین «صراط»، تنوین وحدت است، و نه تنوین تنکیر و کثرت؛ زیرا آیاتی دیگر از قرآن، این تنوین را تفسیر میکند که صراط مستقیم وحدت دارد و از نقطه عبودیت تا نقطه ربوبیت، تنها یک راه و خط مستقیم وجود دارد؛ چنانکه در سوره حمد میخوانیم: اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ «ال» در اول صراط نشانه مشخص و معیّن بودن صراط است.(1)پس با توجه به دلایل فوق، اصلاً تنوین صراط دلالت بر کثرت نمیکند.
در آیهای از قرآن کریم که بیانگر بسیار بودن راههای غیرمستقیم است، خداوند میفرماید:
وَ لا تَقْعُدُوا بِکُلِّ صِراطٍ تُوعِدُونَ وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ3 و بر سر هر راهی ننشینید که (مردم با ایمان را) تهدید کنید و مؤمنان را از راه خدا بازدارید، و (القای شبهات) آن را کج و معوج نشان دهید.
پس معلوم میشود که هدایت، یک صراط مستقیم بیشتر ندارد و ضلالت، صراطهای غیرمستقیم فراوانی دارد. نور الهی هم بیشتر از یکی
1) (2) صادقی تهرانی، نقدی بر دین پژوهی فلسفه معاصر، ص 145.
نیست، اما تاریکیها و ظلمات، فراوانند.(1)قرآن کریم میفرماید:
اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُماتِ ؛(2)خداوند، ولی و سرپرست کسانی است که ایمان آوردهاند؛ آنها را از ظلمتها به سوی نور بیرون میبرد. (اما) کسانی که کافر شدند، اولیای آنها طاغوتها هستند که آنها را از نور به سوی ظلمتها بیرون میبرند؛ آنها اهل آتشند و همیشه در آن خواهند بود.
«صراط» در آیات قرآن کریم در چند مورد به کار رفته است:
یکم: دین
از آیات قرآن کریم استفاده میشود که صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ ، آیین خداپرستی و پایبند بودن به دستورات خداوند کریم است؛ همانطور که در قرآن میخوانیم:
قُلْ إِنَّنِی هَدانِی رَبِّی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ دِیناً قِیَماً مِلَّةَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ؛(3)بگو: پروردگارم مرا به راه راست هدایت کرده؛ آیینی پا برجا (و ضامن سعادت دین و دنیا)؛ آیین ابراهیم که ازآیینهای خرافی رویگرداند و از مشرکان نبود.
در اینجا دین به عنوان صراط مستقیم معرفی شده؛ دین قیم دینی است که خود ایستاده و دیگران را نیز برپا میدارد.(4)
دوم: بندگی
در برخی آیات، منظور از صراط، بندگی خداوند کریم است. وَ أَنِ اعْبُدُونِی هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ ؛(1)مرا بپرستید که راه مستقیم این است.
إِنَّ اللّهَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ ؛(2)خداوند، پروردگار من و پروردگار شماست؛ او را بپرستید (نه من، و نه چیز دیگر را). این است راه راست.
وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ ؛(3)از من پیروی کنید که این راه مستقیم است.
راه مستقیم همیشه بیش از یک راه نیست؛ زیرا میان دو نقطه، تنها یک خط مستقیم وجود دارد. در قرآن کریم صراط مستقیم، دین الهی است و دین واقعی هم بیش از یک دین نیست:
إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ ؛(4)دین نزد خدا اسلام است.(5)
برای اثبات یگانه بودن صراط مستقیم، آیات مربوط به آن را به چند دسته میتوان تقسیم کرد.
اجتناب از طاغوت و شیطان است. صراط مستقیم همان صراطی است که سه بار از قول حضرت عیسی علیه السلام در قرآن بدان اشاره شده فرمودهاست:
إِنَّ اللّهَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ1 خداوند، پروردگار من و پروردگار شماست؛ او را بپرستید (نه من، و نه چیز دیگر را) این است راه راست.
در آیهای دیگر میفرماید:
وَ أَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ ذلِکُمْ وَصّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ؛(1)این راه مستقیم من است؛ از آن پیروی کنید و از راههای پراکنده (و انحرافی) پیروی نکنید که شما را از طریق حق دور میسازد. این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش میکند، شاید پرهیزکاری پیشه کنید.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله برای تبیین این آیه کریمه، خطی مستقیم کشیدند و در اطراف آن خطوط دیگری رسم کردند، آنگاه فرمودند: این خط مستقیم، راه رشد است و خطوط دیگر، راههایی هستند که بر سر هر یک از آنها شیطانی نشسته و به آن راه دعوت میکند.
سپس آیه فوق را تلاوت فرمود.(2)
وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ
وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً ؛(1)کسی که خدا و پیامبر را اطاعت کند، (در روز رستاخیز) همنشین کسانی خواهد بود که خدا نعمت خود را بر آنان تمام کرده، از پیامبران و صدّیقان و شهدا و صالحان؛ و آنها رفیقهای خوبی هستند.
خداوند متعال میفرماید: همه انبیا را برگزیدیم و به صراط مستقیم هدایت کردیم: وَ اجْتَبَیْناهُمْ وَ هَدَیْناهُمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ2
درباره حضرت موسی و هارون نیز میفرماید: وَ هَدَیْناهُمَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ ؛(2)هر دو را به راه راست هدایت کردیم.
منظور، یک راه راست است؛ زیرا کلمه «صراط» در آیه شریفه به شکل معرفه ذکر شده است. پس میبینیم که تعدد صراط مستقیم، با منطق قرآن سازگار نیست. بنابراین همه پیامبران یک راه را پیمودند و آن راهی نیست، جز صراط مستقیم که همان راه عبادت، بندگی و توحید است. شاهراه توحید و صراط مستقیم حق، بیش از یکی نیست. صراط مستقیم مانند نور است؛ حقیقت نور بیش از یکی نیست و صراط مستقیم نیز یکی است، اما مانند نور شدت و ضعف دارد؛ لذا صراط مستقیم الهی از زمان نخستین پیامبر، با تطور زمان و استعداد پیامبران و امتها رو به تکامل نهاده است.
استعمال صراط به صورت نکره، بدین معناست که هر چند اصل صراط یکی است، اما صراط مستقیمی که مثلاً حضرت آدم از آن سخن میگوید، غیر از صراط مستقیمی است که حضرت خاتمالانبیا صلی الله علیه و آله آن را ارائه داده و
خود برآن استوار است.(1)البته این به معنای قبول ادعای پلورالیستها که اعتقاد به حقانیت عرضی ادیان دارند، نیست؛ بلکه همانطور که مرحوم علامه فرموده، دین سیر تکاملی داشته و چون اسلام دین کامل است، لذا در این عصر، غیر از اسلام، دین دیگری پذیرفته نیست.
صراط مستقیم نیز مانند حقیقت اسلام، در هر زمانی جلوه و مظهر خاصی دارد. امت یهود تا زمان ظهور حضرت عیسی علیه السلام در صراط مستقیم قرار داشتند که با آمدن آن حضرت، دوام و استقامت صراط آنان بستگی به تسلیم شدن به شریعت عیسی داشت. بنابراین با ظهور حضرت محمد صلی الله علیه و آله هر کس از دین او پیروی نکند، خارج از صراط مستقیم خواهد بود.
خداوند متعال در سوره فاتحه به ما آموخته که بگوییم: اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ2 و بر ما واجب کرده که هر روز دستکم ده مرتبه از او بخواهیم که ما را به صراط مستقیم هدایت فرماید. این آیه مبارکه به دلیل داشتن الف و لام معرفه، تصریح دارد که صراط مستقیم بیش از یکی نیست.
حامیان پلورالیسم مدعیاند قرآن، پیامبران را بر صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ یعنی یکی از راههای راست، میداند، نه الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ که به معنای تنها راه راست است.
در اینجا سؤالی در ذهن ایجاد میشود که دعوت انبیا از پیروان ادیان پیشین به دین جدید به چه معناست؟ اگر همه صراطها مستقیمند، پس باطل، تاریکی، عذاب، جهنم و فساد در میان بشر، چه معنا خواهد
1) (1) المیزان، ج 1، ص 44-65.
داشت؟ اگر همه صراطها مستقیمند، پس چرا در نماز میگوییم اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ ؟ اگر همه صراطها مستقیمند، گمراهی، انحراف و ضلالت چه مفهومی خواهد داشت؟
بنابراین، صراط مستقیم برخلاف سبیل، واحد است و راز کثرتنپذیرفتن آن (صراط) این است که از خدا بوده و به سوی اوست؛ و آنچه از خداوند بوده و به سوی اوست، واحد است و اختلاف نمیپذیرد.
یکی دیگر از مستندات پلورالیستها کاربرد واژه «اسلام» در قرآن است. حامیان پلورالیسم معتقدند که در قرآن کریم، اسلام دارایمعنایی عام است که شامل همه ادیان، خصوصاً ادیان ابراهیمیمیشود؛ زیرا اسلام به معنای تسلیم مطلق در برابر پروردگار متعال است.
اکنون به برخی از آیات مورد استناد مدعیان کثرتگرایی دینی اشاره میکنیم:
إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ1 این آیه واژه «اسلام» را به اسلام مطلق تفسیر کرده است؛ لذا برخی میگویند: اسلام در اینجا، نه به معنای اسلام محمدی (دین مبین اسلام)، بلکه به معنای اسلام ابراهیمی است؛ یعنی توحید و تسلیم در برابر خداوند.(1)
1) (2) بهاء الدین خرمشاهی، قرآن پژوهی، ص 542.
وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِینَ1 کثرتگرایان، آیه فوق را نیز که پلورالیسم دینی را به طور صریح و آشکار رد میکند، به نفع خود مورد استفاده قرار میدهند. دکتر سروش در پاسخ به این پرسش که قرآن کریم میگوید هیچ دینی غیر از اسلام پذیرفته نیست میگوید:
شما اگر به تفسیرالمیزان مرحوم علامه طباطبایی مراجعه کنید، آنجا خواهید دید که ایشان اسلام را درست به همین معنای اسلام واقعی که ما گفتیم گرفتهاند وگفتهاند که منظور، حقیقت تسلیم در مقابل خداوند است.(1)
ایشان در ادامه سخنانش برای تأیید این تفسیر به روایتی از حضرت علی علیه السلام تمسک میکند که میفرماید: «الاسلام هوالتسلیم»؛(2)اسلام همان تسلیم محض است.
ممکن است آیات زیر نیز مورد استناد حامیان پلورالیسم قرار بگیرد:
رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً ؛(3)پروردگارا! ما را تسلیم فرمان خود قرار ده و از دودمان ما، امّتی که تسلیم فرمانت باشند، (به وجود آور).
وَ قالَ مُوسی یا قَوْمِ إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّهِ فَعَلَیْهِ تَوَکَّلُوا إِنْ کُنْتُمْ مُسْلِمِینَ ؛(4)موسی گفت: ای قوم من! اگر شما به خدا ایمان آوردهاید، بر او توکل کنید، اگر تسلیم فرمان او هستید.
اسلام از «سلم» گرفته شده و به معنای «وارد شدن به سلامت و امنیت» است. معنای دیگر این واژه، تسلیم شدن و گردن نهادن،(1)فرمانبرداری و تسلیم شدن است؛(2)زیرا با پذیرفتن اسلام، در برابر مقرّرات خداوند تسلیم میشود.(3)همچنین به معنای تسلیم حق شدن و به عقاید حق معتقد گشتن و اعمال حق انجام دادن است.(4)
به طوری کلی میتوان سه معنا از این واژه استفاده کرد:
وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ .(5)
از این آیه مبارکه استفاده میشود که هر کس که در آسمانها و زمین است، تسلیم و منقاد امر خداوند کریم است. دین اسلام دین فطرت است و دلیل بر حقانیت آن، همین بس که خداوند تمامی ذوی العقول موجود در آسمانها و زمین و همه صاحبان شعور را محکوم به قبول آن نموده است؛ یعنی همانطور که در مقام تکوین تسلیم پروردگار متعال هستند، در مقام تشریع نیز تسلیم باشند. دلیل بر این معنا، واژه «کرهاً» است؛ زیرا تسلیم اجباری از روی کراهت، با معنای خضوع نمیسازد.(6)
آنچه از لفظ اسلام به ذهن تبادر میکند، اولین مرتبه عبودیت، تسلیم و خضوع در برابر خداوند است؛ زیرا اساس همه ادیان آسمانی، تسلیم بودن در برابر خداوند است. به عبارت دیگر همه ادیان آسمانی، یک دین هستند که همان «اسلام» است. البته این سخن بدین معنا نیست که در محتوای وحی در جمیع زمانها و مکانها هیچگونه اختلافی وجود ندارد، بلکه ممکن است در مسائل جزئی احکام، تفاوتهایی وجود داشته باشد. اصل همه ادیان بر یک چیز است و آن پرستش خدای یگانه و اطاعت از دستورات اوست.(1)
از بعضی آیات برمیآید که مراد از اسلام، تسلیم مطلق ادیان شدن، نمیباشد، بلکه مقصود، شریعت خاتمالانبیا صلی الله علیه و آله است:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً ؛(2)امروز، دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین (جاودان) شما پذیرفتم.
از این آیه استفاده میشود که بیشتر آنچه انسان در مقام تکلیف، احتیاج داشته، در آن روز کامل شده و خداوند نعمت را به اتمام رساندهاست.
از امام باقر و امام صادق علیهما السلام روایت شده که این آیه هنگامی نازل شد که پیامبر صلی الله علیه و آله در روز غدیر خم، پس از بازگشت از حجةالوداع،
علی علیه السلام را به عنوان امام و پیشوای مردم منصوب نمودند.
جمله وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً یعنی از میان تمام ادیان، اسلام را برای شما انتخاب کردم و به شما اعلام میکنم که دین مورد پسند من اسلام است.(1)رضایت خداوند بعد از انتصاب امام علی علیه السلام به عنوان خلیفه پیامبر صلی الله علیه و آله نیز دلالت بر این معنا میکند که مقصود، اسلام محمدی است. آیات دیگری هم وجود دارد که اهل کتاب را دعوت به اسلام میکند:
وَ قُلْ لِلَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ وَ الْأُمِّیِّینَ أَ أَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا ؛(2)بگو: من و پیروانم در برابر خداوند (و فرمان او) تسلیم شدهایم. به آنها که اهل کتاب هستند (یهود و نصاری) و بیسوادان (مشرکان) بگو: آیا شما هم تسلیم شدهاید؟
معنای آیه این است که به اهل کتاب و مشرکین بگو آیا اسلام آوردید یا هنوز بر کفر خود باقی هستید؟ جمله «أَأَسْلَمْتُمْ» در لفظ استفهام است، ولی متضمن معنای امر میباشد؛ یعنی اسلام بیاورید. اگر اسلام آوردند، یعنی تسلیم شدند، هدایت مییابند.(3)پس دلالت این آیه صرف تسلیم بودن نیست؛ بلکه دستور به پذیرفتن آیین اسلام است که مخاطب این امر، اهل کتاب و مشرکین هستند.
انسانی مسلمان است که مطیع دستورات تمام پیامبران باشد و میان آنها و
کتابهایشان تفاوتی ننهد؛ چون آنها نیز از جانب خداوند است. انسانی که تسلیم خداست، هرچه را او نازل فرموده باید بپذیرد؛ زیرا خداوند کریم از همه انبیا تعهد (میثاق) گرفته که انبیای دیگر را تأیید کنند و هر پیامبر به پیامبر قبلی ایمان داشته باشد.
وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثاقَ النَّبِیِّینَ لَما آتَیْتُکُمْ مِنْ کِتابٍ وَ حِکْمَةٍ ثُمَّ جاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلی ذلِکُمْ إِصْرِی قالُوا أَقْرَرْنا قالَ فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَکُمْ مِنَ الشّاهِدِینَ * فَمَنْ تَوَلّی بَعْدَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ ؛(1)و (به خاطربیاورید) هنگامی را که خداوند از پیامبران (و پیروان آنها)، پیمان مؤکّد گرفت که هرگاه کتاب و دانش به شما دادم، سپس پیامبری بهسوی شما آمد که آنچه را با شماست تصدیق میکند؛ به او ایمانبیاورید و او را یاری کنید. سپس (خداوند) به آنها گفت: آیا به این موضوع اقرار دارید و بر آن، پیمان مؤکّد بستید؟ گفتند: (آری) اقرارداریم. (خداوند به آنها) گفت: پس گواه باشید، و من نیز با شما ازگواهانم. پس هر کس بعد از این (پیمان محکم) روی گرداند، فاسقاست.
خداوند دین خود را به همه پیامبران مرحمت نموده و از آنها میثاق گرفته که آن را تصدیق کنند و مسئله پیروی از پیامبری خاص در اینجا مطرح نیست.
بنابراین، اقتضای اسلام، پذیرش آنچه خدا فرستاده است که بر هر پیامبری در هر زمان نازل شده باشد. وقتی ما همه را میپذیریم، به این
1) (1) آلعمران، آیه 81 و 82.
معناست که بین آنها هیچ اختلافی وجود ندارد و اگر اختلافی در بعضی احکام جزئی است، بدین معناست که آن حکم تا این زمان اعتبار داشته است. ایمان به تورات معنایش این نیست که ما در زمان حاضر به آن عمل کنیم، بلکه بدین معناست که آنچه در توراتِ تحریفنشده آمده را صحیح و حق بدانیم؛ اما در زمان کنونی باید ببینیم که در این دوران خدا از ما چه خواسته است.
اگر کسی واقعاً به حضرت موسی، حضرت عیسی و حضرت ابراهیم علیهم السلام ایمان داشته باشد، باید به خاتم الانبیا صلی الله علیه و آله هم ایمان داشته باشد. مگر حضرت موسی مردم را به پیامبر بعدی بشارت نداد؟ مگر حضرت عیسی بشارت به پیامبر اسلام نداد؟ چگونه ممکن است کسی به حضرت عیسی ایمان داشته باشد، ولی به پیامبری که خود حضرت عیسی معرفی نموده، ایمان نیاورد؟ این در واقع دعوت حضرت عیسی است. حضرت عیسی بشارت به پیامبر بعدی داده است: وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ .(1)پس نصرانی حقیقی کسی است که تابع حضرت عیسی باشد و این تبعیت وقتی تحقق پیدا میکند که پیامبر اسلام را بپذیرد. تسلیم بودن در برابر خداوند باید بدون قید و شرط باشد.(2)
شهید مطهری نیز در اینباره میگوید:
دین حق در هر زمان، بیش از یکی نیست. انسان باید همه پیامبران را قبول داشته باشد و بداند که پیامبران سابق، مبشر پیامبران لاحق، خصوصاً خاتم و افضلشان بودهاند و پیامبران لاحق، مصدق پیامبران سابق بودند. پس لازمه ایمان به همه پیامبران این است که
در هر زمانی تسلیم شریعت همان پیامبری باشیم که دوره اوست. پس مسلماً در دوره خاتم پیامبران باید به دستور آخرین پیامبر که از جانب خداوند به او رسیده، عمل کنیم. این لازمه اسلام، یعنی تسلیم شدن به خداوند و پذیرفتن رسالتهای فرستادگان اوست.
درست است که اسلام همان تسلیم است و دین اسلام همان دین تسلیم است، ولی حقیقت تسلیم در هر زمانی شکلی داشته و در عصر ما فرمانبرداری از دینی است که به دست خاتم پیامبران ظهور یافته است و کلمه اسلام بر آن منطبق میگردد. لازمه تسلیم بودن به خدا پذیرفتن دستورهای اوست؛ روشن است که همواره به آخرین دستور خدا باید عمل کرد و آخرین دستور خدا همان است که آخرین رسولش آورده است.(1)
همانگونه که اشاره شد، دکترسروش برای تأیید نظریه خود به تفسیرالمیزان استناد کرد و گفت:
علامه طباطبایی هم همان معنا را درباره معنای اسلام ارائه داده است و ایشان هم کلمه (اسلام) را حقیقت تسلیم در برابر خداوند معنا کرده است.(2)
در پاسخ باید گفت: درست است که ایشان اسلام را به معنای تسلیم و عبودیت در برابر خداوند میداند، ولی به نظر میرسد مقصود ایشان از اسلام، معنای خاص آن است؛ زیرا ایشان میگوید آیه إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ ،(3)درباره اختلاف اهل کتاب است که بعد از علم به حقانیت اسلام، تنها به خاطر دشمنی، دین اسلام را نپذیرفتند.
لازمه مطیع خداوند بودن این است که هر مقدار از معارف برایش
روشن شده، دریافت کند. اما اختلافی که یهود و نصارا در دین کردند، اختلاف از روی جهل نبود؛ بلکه به خاطر غرور و ستمگریشان بود و هیچ عذری در این زمینه ندارند. آنها (اهل کتاب) به آیاتی که حقیقت امر را برایشان بیان کرده بود. کفر ورزیدند، نه به خود خدا؛ زیرا اهل کتاب، خداوند را قبول دارند.(1)
صاحب المیزان در جای دیگر میفرماید:
تسلیم حکم رسول خدا بودن، تسلیم در برابر خداست. اگر بندگان خدا تسلیم حکم رسول خدا شوند و از هیچ حکم رسول ناراحت نشوند، آن وقت است که مسلمان واقعی میشوند؛ در این صورت میتوان گفت تسلیم خدا شدهاند.(2)
البته ممکن است بر اساس تعریف لغوی مفسرین، اسلام را به معنای عام آن، یعنی تسلیم معرفی نمود تا شامل پیروان ادیان دیگر هم بشود و کاملترین و آخرین آنها، اسلام به معنای خاص است. منظور از اسلام در آیه شریفه: إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ ، اسلام خاص و اسلام آخرالزمان است؛ زیرا کلمه اسلام، معرفه است و میتواند مفید حصر باشد و اشاره به اسلام خاص دارد.
استاد محمدتقی جعفری در توضیح آیه میفرماید:
البته اسلام، تا ظهور دین اسلام با جلوههای متنوعی بروز کرده است و بدان جهت که جلوههای ابراهیمی ماقبل اسلام، در تغییرات و تحریفات فرو رفته است، منظور از «الاسلام» در واقع همان معنای خاصّ آن است که در اسلام محمدی صلی الله علیه و آله جلوهگر شده است.(3)
گاهی برخی از پلورالیستها، پیروان همه ادیان را تسلیم مطلق خداوند دانسته و اسم آنها را اسلام میگذارند و چنین میگویند:
البته اگر کسی به اینجا رسید که حقیقت تسلیم در برابر خداوند، تسلیم در برابر رسول اکرم (نیز) است، باید مسلمان شود؛ چنانکه ما هستیم.(1)
از این سخن برمیآید که سروش معتقد است، اهل کتاب، هنوز تسلیم حقیقت نیستند و باید تسلیم شوند. تسلیم در برابر نبوت رسولاکرم صلی الله علیه و آله. حرف ما نیز همین است؛ در غیر این صورت، در تسلیمشان تبعیض قائل شدهاند و قرآن کریم چنین افرادی را کافر خوانده است:
إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یُرِیدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْضٍ وَ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَّخِذُوا بَیْنَ ذلِکَ سَبِیلاً أُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ حَقًّا وَ أَعْتَدْنا لِلْکافِرِینَ عَذاباً مُهِیناً ؛(2)کسانی که خدا و پیامبران او را انکار میکنند و میخواهند میان خدا و پیامبرانش تبعیض قائل شوند و میگویند: «به بعضی ایمان میآوریم و بعضی را انکار میکنیم» و میخواهند در میان این دو، راهی برای خود انتخاب کنند. آنها کافران حقیقیاند و برای کافران، مجازات خوارکنندهای فراهم ساختهایم.
از این آیات برمیآید که یهود و نصارا، مسلمان نیستند. ممکن است کسی از نظر اندیشه و فکر و به واسطه دلیل و منطق، تسلیم حقیقت بشود، اما روح احساسات خودخواهانه او، مانع پذیرش حقیقت گردد.
علی علیه السلام در تعریف اسلام میفرماید: «الاسلام هو تسلیم(3)»؛ اسلام تسلیم حقیقت بودن است.
تسلیم حقیقت شدن به این است که آدمی از هر چیزی جز حقیقت صرف نظر کند؛ یعنی از منافع شخصی و تعصب شخصی دل برکند.
«جحود» یعنی شخص، حقیقت را میداند، اما تسلیم نمیشود و نافرمانی میکند. قرآن کریم به این صفت بد در برخی افراد اشاره کرده و میفرماید:
وَ إِذْ قالُوا اللّهُمَّ إِنْ کانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِکَ فَأَمْطِرْ عَلَیْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِیمٍ ؛(1)و (به خاطربیاور) زمانی را که گفتند: پروردگارا! اگر این حق است و از طرف توست، بارانی از سنگ از آسمان بر ما فرود آر، یا عذاب دردناکی برای ما بفرست.
این آیه به خوبی حالت جحود را نشان میدهد؛ به گونهای که این شخص به جای اینکه بگوید: «خدایا اگر این مطلب حق است و از جانب توست، پس مرا کمک کن که بپذیرم» میگوید: «اگر حق است، عذابی بر من نازل کن و مرا از بین ببر» که طاقت ندارم زنده بمانم و رو به روی حق قرار بگیرم!(2)
واقعیت این است که اهل کتاب، عناد دارند؛ چنانکه قرآنکریم میفرماید:
الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَعْرِفُونَهُ کَما یَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ ؛(3)کسانی کهکتاب آسمانی به آنان دادیم، او (پیامبر) را همچون فرزندان خودمیشناسد.
از این آیه استفاده میشود که آنها پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را میشناختند و میدانستند آنچه بر او وحی میشود، دستورات الهی است. اما با این
حال به دلیل تعصب و منافع شخصی و عناد و دشمنی با حق، از پذیرش اسلام و تسلیم در برابر خداوند سرپیچی کردند.
هادی بودن پروردگار متعال، دلیل دیگری برای حامیان پلورالیسم دینی است. آنان بر این عقیدهاند که چون خداوند صفت «هادی» دارد و همه انسانها را هدایت میکند، پس ضلالت و گمراهی معنا ندارد. این واژه، در قرآن کریم به شکلهای مختلف تکرار شده؛ مانند «هدی»، «هادیاً» و «هدینا».
الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی ؛(1)به هر موجودی، آنچه را لازم آفرینش او بوده داده، سپس هدایت کرده است.
الَّذِی خَلَقَ فَسَوّی وَ الَّذِی قَدَّرَ فَهَدی ؛(2)همان خداوندی که آفرید و منظم کرد، و همان که اندازهگیری کرد و هدایت نمود.
وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ وَ کَفی بِرَبِّکَ هادِیاً وَ نَصِیراً ؛(3)(آری) اینگونه برای هر پیامبری دشمنی از مجرمان قرار دادیم، اما (برای تو) همین بس که پروردگارت هادی و یاور (تو) باشد.
در آیات فوق، عنوان هادی به طور عام برای خداوند ذکر شده است. هادی بودن خداوند، یکی دیگر از مستندات حامیان پلورالیسم دینی و حقانیت ادیان است، که آن را دلیلی بر صحت نظریه خود میدانند. اگر به اعتقاد شیعیان، تنها اقلیت شیعه اثنا عشری و به اعتقاد یهودیان، تنها اقلیت دوازده میلیونی یهودیان، مهتدی و هدایت یافتهاند و بقیه همگی
ضالّ و مردودند، پس در این صورت هدایتگری خداوند، کجا تحقق یافته و نعمت عامّه هدایت پروردگار متعال بر سر چه کسانی سایه افکنده است؟ چگونه میتوان باور کرد که با رحلت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله عصیانگران و غاصبانی چند موفق شدند که دین او را بربایند و عامه مسلمین را از فیض هدایت محروم کنند و همه زحمات پیامبران را بر باد دهند؟ آیا این اعتراف به شکست برنامه الهی و ناکامی پیامبر خداوند نیست؟ همین ملاحظات است که آدمی را وامیدارد تا پهنه سعادت و هدایت را وسیعتر بگیرد، و کید شیطان را - به تعلیم قرآن - ضعیف ببیند و برای دیگران هم حظّی از نجات و سعادت و حقانیت قائل شود و روح پلورالیسم هم همین است.(1)
از مباحث پیشین دانسته شد که در اثبات پلورالیسم، به صفت هادی بودن خداوند تمسک شده و هادی بودن خداوند، مستلزم هدایتمندی همه یا اکثریت قاطع مردم دانسته شده است. سؤال ما این است که چطور از صفت هادی خداوند چنین استفاده میشود؟ آیا هادی بودن خداوند مستلزم این است که همه مردم را خواسته یا ناخواسته به صراط مستقیم هدایت کند و افکار و اعمالشان را با حقیقت همسان سازد؟ اگر چنین باشد، پس فرق بین انسان، جماد و نبات در چیست؟ پس مسئله آزادی و اختیار انسان چه میشود؟ بر این اساس، این مبنای پلورالیسم نیز نمیتواند این ادعا را ثابت کند؛ زیرا به نظر میرسد مغالطه اشتراک لفظی صورت گرفته است که این برهان را ناکام میکند؛ زیرا واژه «هدایت» از الفاظی
1) (1) صراطهای مستقیم، ص 33 و 34.
است که دارای دو معنای متفاوت است: هدایت تکوینی و هدایت تشریعی، که هر کدام دارای مفهوم ویژهای بوده و از یکدیگر متمایزند.
هدایت تکوینی خداوند در رابطه با موجودات، به اصل وجود آنها بازمیگردد. این هدایت مساوی است با مهتدی شدن؛ یعنی همان لحظه که هدایت صورت بپذیرد، ایصال الی المطلوب، (هدایت پذیرفتن) صورت خواهد گرفت. پس این هدایت به امور غیرمختار تعلق دارد. برای نمونه، رشد طبیعی موجودات از سنخ هدایت تکوینی است.
اما هدایت تشریعی، هدایتی است که خداوند از طریق پیامبران بر مردم نازل میکند. هدایت تشریعی در جایی است که امکان سرپیچی از آن وجود داشته باشد؛ مانند رفتار اختیاری انسانها. اگر انسانها بخواهند این هدایت (تشریعی) شامل آنها بشود، باید با حسن اختیار خود به تمام دستورات الهی که توسط پیامبران آورده شده عمل کنند، ولی در عین حال میتواند از آن متابعت نکند.
در مورد هادی بودن خداوند نیز قضیه همینگونه است. خداوند با فرستادن رسولان، انسانها را به سوی حق و صواب راهنمایی کرده است؛ حال این انسانها هستند که میتوانند دعوت هادیان را اجابت کنند و به سوی کمال بروند یا از آنها پیروی نکنند. پس در هدایت تشریعی همانطور که هدایتگری لازم است، هدایتپذیری نیز لازم است.(1)
همه موجودات عالم اعم از فرشتگان، انسانها، حیوانات، نباتات و جمادات، مشمول هدایت الهی هستند. قرآن کریم میفرماید:
1) (1) کلام جدید، ص 209.
قالَ رَبُّنَا الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی ؛(1)گفت: پروردگار ما همان کسی است که به هر موجودی، آنچه را لازمه آفرینش او بوده، داده؛ سپس هدایت کرده است.
نکتهای که باید مورد توجه قرارگیرد این است که هدایت خداوند در همه موارد، یکسان نیست. در مورد حیوانات به شکل غریزی، در مورد نباتات و جمادات به صورت جبری تکوینی، در مورد ملائکه به صورت اختیاری، بدون وجود کشش و انگیزههای متقابل است.
اما این هدایت درباره انسان به صورت تشریعی، با حفظ اراده و اختیار است. بنای خداوند این است که انسانها را از راه ارسال رُسُل، انزال کتب، انذار، تبشیر و وعده و وعید، با حفظ اختیار بهسوی صراط مستقیم دعوت کند و انتخاب راه را به آنها واگذارد. اگر هدایت انسان هم به صورت تکوینی باشد، پس نعمت عقل و تدبیر وآزادی و اختیار در انسان برای چیست؟ آنچه که انسان را از دیگر جانداران تمیز میدهد، خرد انسان است. خرد است که انسان بهوسیله آن به تفکر میپردازد و از هر وسیله ممکن، به نفع خود استفاده میکند.(2)
بنابراین، لازمه هادی بودن خداوند در مورد انسان، ارائه طریق است، نه ایصال به مطلوب. به طور کلی بنای خداوند بر این نیست که بندهاش را به هر قسمی، به ایمان و هدایت وادارد: وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَنْ فِی الْأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمِیعاً أَ فَأَنْتَ تُکْرِهُ النّاسَ حَتّی یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ3 و اگر
پروردگار تو میخواست تمام کسانی که روی زمین هستند، همگی (بهاجبار) ایمان میآوردند. آیا تو میخواهی مردم را مجبور سازی که ایمان بیاورند؟ (ایمان اجباری چه سودی دارد؟!)
قرآنکریم درباره آزادی و اختیار چنین میفرماید:
إِنّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً ؛(1)ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاکر باشد (پذیرا گردد) یا ناسپاس!
لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی ؛(2)در قبول دین، هیچ اجباری نیست (زیرا) راه درست از راه انحرافی، روشن شده است. بنابراین، کسی که به طاغوت (بت و شیطان و هر مجودی طغیانگر) کافر شود و به خدا ایمان آورد، به دستگیره محکمی چنگ زده است که گسستن برای آن نیست، و خداوند شنوا و دانا است.
در آیه دیگر میفرماید:
وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ3 بگو: این حق است از سوی پروردگارتان! هر کس میخواهد ایمان بیاورد (و این حقیقت را پذیرا شود) و هر کس میخواهد کافر گردد (انکار کند).
خداوند نیز خود را هادی و هدایت کننده معرفی میکند:
وَ کَفی بِرَبِّکَ هادِیاً وَ نَصِیراً ؛(3)(برای تو) همین بس که پروردگارت هادی و یاور (تو) باشد.
ولی لازمه هادی بودن خداوند کریم این نیست که همه افراد بشر هدایت شوند؛ زیرا انسان برخلاف حیوانات و موجودات دیگر، انتخابکننده و تصمیمگیرنده است.
همچنین در آیهای دیگر میفرماید:
وَ إِنَّ اللّهَ لَهادِ الَّذِینَ آمَنُوا إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ1 خداوند کسانی را که ایمان آورند، به سوی صراط مستقیم هدایت میکند.
پس هادی بودن خداوند، به معنای هدایت شدن همه انسانها نیست. در آیه دیگر نیز چنین آمده است:
ذلِکَ هُدَی اللّهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ ؛(1)این هدایت الهی است که هر کس را بخواهد، با آن راهنمایی میکند، و هر کس را خداوند گمراه سازد، راهنمایی برای او نخواهد بود.
این آیه بیان میکند که هدایت انسان، اجباری نیست و انحراف و گمراهی افراد بشر، با عمومیت هدایت واسعه الهی منافات ندارد؛ زیرا هدایت خداوند، سبب است و مکانیسم آن، اراده و اختیار انسان است.
قرآنکریم، هدایت یافتگان را در اقلیت میداند:
وَ لا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شاکِرِینَ ؛(2)بیشترشان را شکرگزار نخواهی یافت.
از زبان داود علیه السلام نیز آمده است که مؤمنان اندکند:
اعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُکْراً وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُورُ ؛(3)ای آل داود! شکر (این همه نعمت را) بهجا آورید؛ ولی عده کمی از بندگان من شکرگزارند.
در مورد مؤمنان نیز خداوند به حضرت نوح میفرماید:
وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلاّ قَلِیلٌ ؛(1)اما جز عده کمی همراه او ایمان نیاوردهبودند.
بیشتر افراد بشر، در کفر و معصیت به سر میبرند:
وَ ما أَکْثَرُ النّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ ؛(2)بیشتر مردم هر چند اصرار داشته باشی، ایمان نمیآورند.
وَ إِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی الْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ ؛(3)و اگر از بیشتر کسانی که در روی زمین هستند اطاعت کنی، تو را از راه خدا گمراه میکنند.
خداوند در آیهای دیگر چنین میفرماید.
أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاّ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً ؛(4)آیا گمان میبری بیشتر آنان میشنوند یا میفهمند؟ آنان فقط همچون چهارپایانند، بلکه گمراهترند.
پس انحراف و گمراهی بیشتر افراد بشر، با عمومیت هدایت و رحمت واسعه الهی منافات ندارد و هدایت یافتن نیز امری اختیاری است و اجباری در کار نیست.
انحراف و ضلالت بسیاری از افراد بشر، نه با عمومیت هدایت و رحمت واسعه الهی منافات دارد - زیرا هدایت الهی به معنای فراهم کردن اسباب هدایت است - و نه با قدرت مطلقه خداوند، و نه دلیل بر غلبه مکر شیطان و کافران بر اراده الهی است؛ چون خداوند
هدایتپذیری بشر را با اختیار انسان مرتبط کرده است. بنابراین، هدایت خداوند به این معناست که برای بشریت، در تمام ادوار تاریخ، اسباب هدایت فراهم کرده است:
وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاّ خَلا فِیها نَذِیرٌ ؛(1)و هر امتی در گذشته انذارکنندهای داشته است.
وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ ؛(2)ما در هر امتی رسولی برانگیختیم که (تا بگوید) خدای یکتا را بپرستید، و از طاغوت اجتناب کنید.
تنها کسانی از هدایت حقه بهرهمند شدهاند که به آن دل سپرده باشند، نه آنان که از حقیقت رویگردان باشند. خداوند خواسته است هدایت خود را برای بشر، از طریق اراده و اختیارخود انسان اعمال نمایند.
وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ ؛(3)و بگو: این حق است از سوی پروردگارتان! هر کس میخواهد ایمان بیاورد (و این حقیقت را پذیرا شود) و هر کس میخواهد کافر گردد.
نکته قابل توجه این است که هدایت خداوند شامل حال کاذبان، ظالمان، فاسقان، خائنان، مسرفان، مضلان و اهل کفر و ارتداد نمیشود.
إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی مَنْ هُوَ کاذِبٌ کَفّارٌ ؛(4)خداوند آن کس را که دروغگو و کفران کننده است هرگز هدایت نمیکند.
إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذّابٌ ؛(1)خداوند کسی را که اسرافکار و بسیار دروغگوست، هدایت نمیکند.
إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظّالِمِینَ ؛(2)خداوند گروه ستمگر را هدایتنمیکند.
وَ اللّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقِینَ ؛(3)خداوند فاسقان را هدایت نمیکند.
وَ اللّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ ؛(4)خداوند جمعیت کافران را هدایت نمیکند.
نکته دیگر آنکه ابلیس ذاتاً بر کسی تسلط ندارد؛ تنها کاری که ابلیس انجام میدهد، فریب است که برخی از انسانها با اراده و اختیار خود نیرنگ او را قبول کرده یا رد میکنند. پس ابلیس بر اساس فریب و اغواگری، انسان را منحرف میکند.(5)
دکتر سروش گاهی به این مسئله اعترف میکند. وی در جایی مینویسد:
اگر تنها اقلیت را در راه هدایت و صراط مستقیم بدانیم، پس در این صورت، هدایت خداوند کجا تحقق یافته است و نعمت عام هدایت او بر سر چه کسانی سایه افکنده است.(6)
از این سخن برمیآید که چون اسم خداوند هادی است، پس تمام افراد بشر باید هدایت شوند، ولی در نقد کلام ایشان به مطالبی از خودش بسنده میکنیم. در جای دیگری میگوید:
میپرسم نسبت شیطان با آدمی چیست؟ آنچنان که قرآن به ما میآموزد، این نسبت در حدّ دعوت است و شیطان هیچگاه انسانها
را به اجبار به سویی نمیکشاند. او تنها دعوت میکند و آدمی که مخاطب دو دعوت خدا و شیطان است یکی را برمیگزیند.(1)
سروش در اینجا از اختیار انسان و از دعوت خداوند و شیطان سخن میگوید, نه اینکه خداوند انسان را به اجبار هدایت کند. پس گمراه شدن بسیاری از افراد بشر, با هدایت الهی منافات ندارد؛ چون با اختیار خود، دعوت شیطان را پذیرفتهاند.
حامیان پلورالیسم با استناد به آیه 48 سوره مائده، چنین استفاده کردهاند که اراده خداوند بر تکثر ادیان قرار دارد؛ زیرا خداوند نخواسته شما را امت واحد قرار دهد، پس اکنون امت واحده نیستید.
در پاسخ بیان شد: علت اینکه خداوند نخواسته بشریت را امت واحده قرار دهد، آن است که مردم را آزاد آفریده تا خودشان مسیر درست را انتخاب کنند. خداوند، انسان را در انتخاب دین مجبور نکرده است؛ بلکه انتخاب دین قبلی و دین کامل را به عنوان امتحان برای انسان قرار داده است.
البته این آیه مبارکه, دلالت بر کثرت شرایع دارد، ولی کثرت دینی از آن برنمیآید؛ ضمن اینکه شریعت اسلام، حاکمیت و چیرگی بر شرایع دیگر دارد. رسول گرامی اسلام نیز نسبت به پیامبران قبلی دارای فضیلت بیشتری است؛ زیرا هر کدام از پیامبران همسان کتابشان هستند.
از بررسی آیات این فصل، بدین نتیجه رسیدیم که این آیات یا مربوط به معاد، یا قبله و یا در زمینه اختلاف شرایع است؛ لذا هیچ دلالتی بر پلورالیسم دینی ندارد؛ هر چند از سوره کافرون استفاده میشود که
1) (1) عبدالکریم سروش، اوصاف پارسایان، ص 39.
سران مکه به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله پیشنهاد پلورالیسم دینی دادند، ولی پیامبر این پیشنهاد را رد کردند.
کثرتگرایان با استناد به آیاتی که در آنها واژه «صراط» با تنوین آمده، کثرتگرایی دینی را استفاده کردهاند و هر یک از شرایع را صراط مستقیم دانستهاند.
در ارزیابی این استدلال بیان شد که پلورالیستها، بین صراط تکوینی و تشریعی خلط نمودهاند. در صراط تکوینی، همه جنبندگان و حیوانات شریکند، اما صراط تشریعی اختصاص به انسان دارد. خداوند پیامبر را همراه با کتاب فرستاد تا صراط مستقیم را برای انسان معرفی نماید و انسان در پذیرش و عدم پذیرش آن آزاد است و میتواند نپذیرد.
در قرآن کریم کلمه «صراط» به صورت جمع نیامده که دلالت بر صراطهای مستقیم کند، ولی «سبیل» به صورت جمع آمده است. در قرآن، هم «سُبُل» انحرافی بیان شده و هم «سُبُل» الهی. فرق صراط و سبیل در این است که صراط همانند بزرگراه است، ولی سبیل راه فرعی است که به صراط منتهی میشود.
تنوین کلمه «صراط»، تنوین تنکیر نیست تا دلالت بر صراطهای مستقیم کند، بلکه تنوین تفخیم است که دلالت بر عظمت میکند و یا تنوین وحدت است که بر وحدت صراط دلالت دارد. به علاوه، صراط همراه با قید آمده است که به هیچ وجه دلالت بر صراطهای مستقیم نمیکند تا از آن کثرتگرایی دینی استفاده شود.
همچنین پلورالیستها معتقدند، واژه «اسلام» در قرآن معنای عامی دارد که شامل همه ادیان میشود، مخصوصاً ادیان ابراهیمی؛ زیرا اسلام به معنای تسلیم مطلق در برابر خداوند است.
در تحلیل این سخن بیان شد که هر چند واژه اسلام از نظر لغوی به معنای تسلیم مطلق است، ولی در قرآن معنای خاص آن مراد است؛ مخصوصاً در آیه 3 سوره مائده، کاملاً روشن است که اسلام به معنای خاص، یعنی شریعت خاتمالانبیا صلی الله علیه و آله، مراد است. ضمن اینکه لازمه تسلیم خداوند بودن، تسلیم شدن به همه پیامبران خداوند است. تسلیم بودن در هر زمان، شکلی خاصی دارد که در عصر ما پیروی از خاتمالانبیا صلی الله علیه و آله است.
یکی دیگر از مستندات پلورالیستها هادی بودن خداوند است. آنها معتقدند که اگر پیروان یک شریعت و یک مذهب را هدایت یافته بدانیم، در این صورت نعمت هدایت عامّه خداوند کجا تحقق یافته است؟
در نقد این سخن بیان شد که پلورالیستها در اینجا، بین هدایت تکوینی و تشریعی خلط نمودهاند؛ زیرا در هدایت انسان، هیچ اجباری در کار نیست؛ بلکه هدایت انسان به صورت تشریعی و با حفظ آزادی و اختیار کامل است؛ یعنی میتواند هدایت الهی را بپذیرد یا سر باز زند: إِنّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً .(1)
1) (1) انسان، آیه 3.
در موضوع پلورالیسم دینی و بحث حقانیت ادیان، آیاتی مورد استناد حامیان کثرتگرایی دینی قرارگرفته بود که با تحلیل و بررسی به این نتیجه رسیدیم که استدلالشان ناتمام است.
اینک به بررسی آیاتی میپردازیم که از آنها رستگاری و نجاتبخشی پیروان سایر ادیان برداشت شده است. استدلال پلورالیستها از آیات را در مجموع، میتوان به دو قسم تقسیم نمود:
آیاتی که شرط نجات را ایمان به خدا، اعتقاد به معاد و عمل شایسته دانستهاند؛
آیاتی که از اهل کتاب تمجید نمودهاند.
در این قسمت به این پرسش پاسخ میدهیم که آیا اهل کتاب دارای این سه رکن هستند یا خیر؟ و آیا قرآن از اهل کتاب تمجید و تعریف نموده یا از اهل کتابی تعریف کرده که به دین مبین اسلام پیوستهاند؟
در اینجا به بررسی آیاتی میپردازیم که رستگاری را، ایمان به خدا و عمل صالح میدانند. حال باید دید که اهل کتاب دارای این ویژگیها هستند یا تنها یک ادعاست؟
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَ النَّصاری وَ الصّابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ ؛(1)کسانی که (به پیامبر اسلام) ایمان آوردهاند، و کسانی که به آیین یهود گرویدند و نصارا و صابئان (پیروان یحیی)، هرگاه به خدا و روز رستاخیز ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند، پاداششان نزد پروردگارشان مسلم است، و هیچگونه ترس و اندوهی برای آنها نیست. (هر کدام از پیروان ادیان الهی، که در عصر و زمان خود بر طبق وظایف و فرمان دین عمل کردند، مأجور و رستگارند).
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَ الصّابِئُونَ وَ النَّصاری مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ ؛(2)آنها که ایمان آوردهاند و یهود و صابئان و مسیحیان، هرگاه به خداوند یگانه و روز جزا، ایمان بیاورند و عمل صالح انجام دهند، نه ترسی بر آنهاست، و نه غمگین خواهند شد.
یکی از مستندات قرآنی معتقدان پلورالیسم دینی، تمسک به اطلاق آیات فوق است که در آنها به سه اصل کلی ایمان به خدا، معاد و عمل
شایسته، اکتفا شده؛ یعنی ملاک هدایت و رستگاری را این سه اصل دانسته و قیدهای دیگر مثل تدین به دین خاص را مورد توجه قرار ندادهاند.
از میان آیات فوق که شبیه به هم هستند، فقط به بررسی آیه 62 بقره میپردازیم. با توجه به برخی نکات، عدم دلالت آیه بر ادعای پلورالیستها، روشن خواهد شد.
آیه مبارکه هدفی را تعقیب میکند که ارتباطی با مدعای تکثرگرایان ندارد. با توجه به آیات دیگری که در مورد هر دو گروه (نصارا و یهودیان) وارد شده، میتوان هدف آیه را به دست آورد.
اولاً، یهود و نصارا خود را فرزندان و دوستان خدا معرفی میکردند؛ چنانکه میفرماید: وَ قالَتِ الْیَهُودُ وَ النَّصاری نَحْنُ أَبْناءُ اللّهِ وَ أَحِبّاؤُهُ ؛(1)یهود و نصارا گفتند، ما فرزندان و محبوبان خدا هستیم.
ثانیاً، آنان مدعی بودند که گناهکاران دینشان فقط چند روزی بیش در آتش نخواهند ماند: وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّارُ إِلاّ أَیّاماً مَعْدُودَةً .(2)
ثالثاً، آنان نجات را در گرو نصرانی و یهودی بودن میدانستند و ابراهیم را نیز به یکی از آن دو دین نسبت میدادند؛ چنانکه میفرماید: وَ قالُوا کُونُوا هُوداً أَوْ نَصاری تَهْتَدُوا ؛(3)لذا خداوند کریم در
مقابل این ادعا یادآور میشود که رستگاری در گرو آنچه شما میگویید نیست. این آیه درصدد رسمیت بخشی به این آیینها نیست؛ بلکه درصدد بیان این مطلب است که رستگاری تمام شرایع در گرو ایمان و عمل صالح است، نه انتساب به یهودیت و نصرانیت، یا گروههای دیگر.
قرآن در نقد این نوع اندیشه که مانع هر نوع تحقیق و تحول در روح و روان انسان است، هشدار میدهد که اینها ملاک نجات نیست؛ بلکه نجات در ایمان و عمل نهفته است.
با توجه به این مطالب، مضمون آیه کوچکترین ارتباطی با رسمی بودن همه این شرایع در تمام زمانها ندارد؛ بلکه بر این اصل تأکید میکند که نامها، القاب و انتسابها، مایه نجات نیست و همه باید به ایمان و عمل صالح مجهز شوند؛ اما اینکه عمل صالح را از کدام آیین بگیرند، آیه مبارکه درصدد بیان آن نیست. در این قسمت نیز باید به آیات دیگر مراجعه نمود.(1)
علامه طباطبایی رحمه الله مینویسد:
از سیاق آیه به دست میآید که در این آیه، ایمان اولی إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا ایمان ظاهری، و ایمان دوّمی مَنْ آمَنَ بِاللّهِ ایمان واقعی است. پس معنای آیه چنین است:
این نام و نام گذاریها از قبیل مسلمان، نصرانی و یهودی، نزد خداوند هیچ ارزشی ندارد؛ بلکه ایمان واقعی به خداوند و روز قیامت و عمل صالح، نزد پروردگار ارزشمند است؛ چنانکه یهودی و نصارا بنا به نقل قرآن میگفتند: هیچ کس به بهشت نمیرود، مگر اینکه یهودی شود
1) (1) جعفر سبحانی، پلورالیسم دینی، ص 44-48.
(به گمان یهودیان) یا مسیحی باشد (به گمان مسیحیان).
وَ قالُوا لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّ مَنْ کانَ هُوداً أَوْ نَصاری تِلْکَ أَمانِیُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ1 آنها (یهود) گفتند: هیچکس جز یهود یا نصارا، هرگز داخل بهشت نخواهد شد. این آرزوی آنهاست و بگو: اگر راست میگویید، دلیل خود را (بر این موضوع) بیاورید.
این آیه کریمه، انتسابها و نامگذاریها را رد نموده است.(1)
عدهای معتقدند میزان هدایت و رستگاری، همان عوامل ذکر شده، از جمله ایمان به خداست؛ یعنی اهل کتاب هم اگر مؤمن باشند، رستگار خواهند شد. اما آیات قرآن کریم، توجه به اهل کتاب نموده و برخی از گناهان و سخنانشان را بیان میکند. یهود، مسیحت را به رسمیت نمیشناخت و هر دو، آیین پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را؛ در حالیکه بنابر کتابهای آسمانی آنها، نبوّت خاتمالانبیا صلی الله علیه و آله امری ثابت شده برایشان بود. این تبعیض در قبول واقعیتها که از هوای نفس، تعصبات جاهلانه و گاه از حسادت و تنگ نظریهای بیدلیل سرچشمه میگیرد، نشانه عدم ایمان واثق آنها به پیامبران و خداوند کریم است؛ لذا قرآن اینگونه افراد را - با اینکه از ایمان به خدا و بعضی انبیا دم میزنند - به طور کلی کافر میداند و دلیل عدم ایمان واقعی آنان را اینگونه بیان میکند:
إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یُرِیدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْضٍ وَ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَّخِذُوا بَیْنَ ذلِکَ سَبِیلاً
1) (2) المیزان، ج 1، ص 293.
أُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ حَقًّا وَ أَعْتَدْنا لِلْکافِرِینَ عَذاباً مُهِیناً ؛(1)کسانی که خدا و پیامبران را انکار میکنند و میخواهند میان خدا و پیامبرانش تبعیض قائل شوند و میگویند: به بعضی ایمان میآوریم و بعضی را انکار میکنیم، و میخواهند در میان این دو، راهی برای خود انتخاب کنند، آنها کافران حقیقیاند، و برای کافران، مجازات خوارکنندهای فراهم ساختهایم.
با توجه به این آیات، ایمان به خدا معنای عامی دارد که در بردارنده ایمان به پیامبران الهی، از جمله پیامبر اسلام نیز میشود.(2)ایمان به رسولان خداوند چنان اهمیتی دارد که آیات متعددی پس از ایمان به خدا، متذکر ایمان به رسولان خداوند شده است؛ مانند: فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ ؛(3)به خدا و پیامبران او ایمان بیاورید.
فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ الَّذِی یُؤْمِنُ بِاللّهِ ؛(4)ایمان بیاورید به خدا و فرستادهاش؛ آن پیامبر درس نخواندهای که به خدا ایمان دارد.
در بیان قرآن کریم، رسولان یعنی واسطههای پیام الهی برای انسان. رسولان کسانی هستند که بدون ایمان به آنها و تسلیم در برابر آنها، ایمان به خداوند نیز ممکن نیست:
قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ ؛(5)بگو: اگر خدا را دوست میدارید، از من پیروی کنید، تا خدا (نیز) شما را دوست بدارد؛ و گناهانتان را ببخشد. این نکته بسیار مهم است؛ یعنی
آیات قرآن تأکید دارد که ایمان به رسولان باید مطلق و بدون تفکیک باشد.(1)اهل کتاب علاوه بر اعتقاد به نبوت انبیای پیشین، باید به نبوت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله نیز معتقد باشند تا مصداق آیه مورد بحث قرار گیرند؛ یعنی اجر آنان نزد خدا باشد؛ زیرا ادعای ایمان به معاد، برای نجات کفایت نمیکند؛(2)بلکه اعتقاد به تورات، انجیل و قرآن کریم سبب اجر نزد خداست.
پروردگار متعال با بیان عمل صالح، به دو امر اشاره میکند:
اعتقاد به وحی و نبوّت؛
عمل به آنچه که پیامبران و حجت هر عصری آورده است؛ زیرا در فرهنگ قرآن کریم، عمل صالح بر عملی منطبق میشود که مطابق با وحی و رهاورد حجت هر عصر باشد و هنگامی انسان به وحی عمل میکند که آورنده وحی را به رسمیت بشناسد. پس آیه مورد بحث، اعتقاد به توحید و معاد را به صراحت، و اعتقاد به نبوّت را در ضمن بیان عمل صالح، ذکر کرده است.
لذا این آیه دلالت نمیکند که آزاد هستید هر دینی را انتخاب کنید؛ بلکه میفرماید: تنها اعتقاد به اصول اسلام و عمل به احکام آن، سبب رستگاری و نجات است.(3)همچنین در جای دیگر، دلالت عمل صالح بر وحی و رسالت چنین بیان شده: سبب اینکه در آیه، از نبوّت - که جزو اصول دین است -
سخنی به میان نیامده، این است که عمل صالح آن است که مطابق وحی باشد. ایمان به وحی و صاحب وحی، اصل است و هماهنگی عمل با وحی، فرع میباشد. اعتقاد به مبدأ، اعتقاد به معاد را میرساند.(1)
استاد جوادی آملی، مراد از الَّذِینَ آمَنُوا را کسانی میداند که ایمان ظاهری دارند. بر همین اساس جمله مَنْ آمَنَ بِاللّهِ در ادامه آیه را، از گونه ذکر خاص بعد از عام میداند که سبب تقسیم همه این عناوین چهارگانه (مؤمنان، یهودیان، نصارا و صابئان)، به مؤمنان واقعی و ظاهری میشود. با توجه به اینکه جمله مَنْ آمَنَ... ، خبریه در مقام انشاء است، گویا آیه کریمه خطاب به همه گروهها میفرماید: اگر میخواهید سعادتمند شوید و از ترس و اندوه رهایی یابید، واقعاً به خدا و معاد ایمان آورید و عمل صالح، یعنی عملی هماهنگ با شریعت محمد صلی الله علیه و آله انجام دهید.(2)
استاد جوادی آملی سه برداشت تفسیری از آیه مذکور نقل میکند و هیچ یک از آنها را مطابق هدف آیه نمیداند.
ایشان یادآوری میکند: این سخن، حق است که هر کس بر طبق دین و حجت عصر خود عمل کند، اهل نجات است. سپس میفرماید: آیه درصدد بیان این مطلب نیست؛ زیرا قرآن نمیخواهد برای گذشتگان
تعیین تکلیف کند؛ بلکه قرآن برای انسانهای کنونی و آینده، برنامه تعیین میکند و به آنها میگوید عامل نجات چیست و چه کسانی نجات مییابند و چنین استدلال میکند.
جمله خبریه من آمن بالله و الیوم آخر نیز به داعی انشاء، القا شده است؛ یعنی آیه با یک دعوت عمومی، مسلمان ظاهری، مسیحیان، یهودیان و صابئان را به اسلام واقعی و حقیقی فرا میخواند.
ایشان این تفسیر را نیز درست نمیداند و میفرماید: این نظریه نیز با پیام آیه سازگاری ندارد؛ زیرا اگر معنای آیه این باشد، اوّلاً، باید کلمه «منهم» را در تقدیر بگیریم و به جای إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَ النَّصاری وَ الصّابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ بگوییم مَنْ آمَنَ (مِنْهُمْ) بِاللّهِ و تقدیر، خلاف ظاهراست.
ثانیاً، چنانکه در احتمال قبلی گفته شد، آیه مزبور در مقام دعوت بهقبول اسلام است تا مردم ایمان آورند و هم اکنون در ردیف مؤمنان قرار گیرد.
این احتمال را نیز صحیح نمیداند و میفرماید:
جاهل قاصر، معذور است، نه مأجور؛ یعنی ممکن است جاهل قاصر، عذاب الهی نداشته باشد، اما اجر و پاداش هم به او نمیدهند، چون معذور بودن جاهلانه، مستلزم مأجور بودن آنها نیست.(1)
افزون بر مطالب فوق، آیات متعددی در قرآن کریم وجود دارد که اهلکتاب را کافر میخواند و آنها را به دلیل عدم پذیرش اسلام، به عذاب اخروی تهدید میکند، ولی قرآن مجید را به عنوان «مهیمن» وصف کرده (مائده، آیه 48) و عدم پذیرش اسلام توسط اهل کتاب را تبعیت از هوای نفسانی خود میداند (مائده، آیه 49) و شرط ورود آنها به بهشت و بخشش گناهانشان را، گرویدن به اسلام بیان میکند:
وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْکِتابِ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَکَفَّرْنا عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ وَ لَأَدْخَلْناهُمْ جَنّاتِ النَّعِیمِ ؛(2)اگر اهل کتاب ایمان بیاورند و تقوا پیشه کنند، گناهان آنها را میبخشیم و آنها را در باغهای پرنعمت بهشت وارد میسازیم.
پس با توجه به تفاسیر معتبر و موافق ظاهر، نمیتوان آیه مبارکه را دلیلی بر پلورالیسم دینی دانست.
بَلی مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ ؛ آری، کسی که روی خود را تسلیم خدا کند و نیکوکار باشد، پاداش او نزد پروردگارش ثابت است؛ نه ترسی بر آنهاست و نه غمگین میشود. (بنابراین بهشت خدا در انحصار هیچ گروهی نیست).
حامیان پلورالیسم از این آیه چنین استفاده میکنند که هر کس تسلیم امر خداوند باشد، در زمره نیکوکاران است و اجرش نزد پروردگار متعال میباشد و بهشت هم در انحصار هیچ گروه و قومی نیست. بنابراین اهلکتاب با این شرایط اهل بهشت خواهند بود.
خلاصه تفسیر آیه ذکر شده این است که هر یک از یهود و نصارا بر اساس آرزوهای باطل خویش میگفتند: جز گروه ما کسی وارد بهشت نمیشود؛ حال آنکه القاب و صرف ادعا و آرزوی خام، هیچ یک در بهشتی شدن انسان مؤثر نیست. شرط ورود به بهشت، ایمان موحدانه به خداوند متعال و اعتقاد به وحی و رسالت و اعتقاد معاد و عمل صالح مطابق وحی ناسخ است.
قرآن کریم از قول یهودیان یا مسیحیان نقل میکند:
وَ قالُوا لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّ مَنْ کانَ هُوداً أَوْ نَصاری تِلْکَ أَمانِیُّهُمْ(1)آنها (یهود) گفتند: هیچ کس جز یهود یا نصارا، هرگز داخل بهشت نخواهد شد. این آرزوی آنهاست. بگو: اگر راست میگویید، دلیل خود را (براین موضوع) بیاورید.
معنای آیه این نیست که تنها این دو گروه، اهل نجات و بهشتی باشند؛ زیرا هر یک از این دو، دیگری را باطل و اهل جهنّم میداند:
وَ قالَتِ الْیَهُودُ لَیْسَتِ النَّصاری عَلی شَیْءٍ وَ قالَتِ النَّصاری لَیْسَتِ الْیَهُودُ عَلی شَیْءٍ(2)
بلکه عبادت مذکور به این معناست که یهودیان میگویند: غیریهودی - چه مسیحی یا مسلمان - وارد بهشت نمیشود: وَ قالُوا لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّ مَنْ کانَ هُوداً و مسیحیان میگویند: غیر مسیحی - چه یهودی یا مسلمان - وارد بهشت نمیشود: لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّ... نَصاری بنابراین هر یک از این دو گروه، تنها خود را بهشتی میداند.
خداوند در پاسخ به این گروه، با کلمه «بَلَی» شروع میکند و کلمه «بَلَی» برای ردع و نفی مطلب سابق است؛ در برابر کلمه «نعم» که برای اثبات مطلب پیشین است. خداوند کریم ادعای بدون برهان اهل کتاب را با آیه 112 سوره بقره و و آیات متعدد دیگر پاسخ میدهد.
بنابراین، عناوین و القاب، اثری ندارد و نمیتوان با این عناوین ادعای حقانیت و بهشتی بودن کرد؛ بلکه باید با ایمانی موحدانه و اعتقاد به نبوّت و رسالت و معاد و نیز عمل صالحی که برابر با وحی ناسخ و نبوّت و حجت عصر باشد، آرزوی ورود به بهشت داشته باشند.(1)
بَلی مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ ، ناظر به حسن فاعلی و داشتن اعتقاد صحیح است و ذیل آن یعنی وَ هُوَ مُحْسِنٌ ، ناظر به حسن فعلی و داشتن عمل صالح است و مجموع آن، ایمان تام را در بر دارد که جامع بین عقیده قلبی، اقرار زبانی و عمل جوارحی است.(2)
این آیه، معیار اصلی ورود به بهشت را به صورت یک قانون کلی بیان کرده و میفرماید:
بَلی مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ ؛ آری، کسی که در برابر خداوند تسلیم گردد و نیکوکار باشد، پاداش او نزد پروردگارش ثابت است.
پس شرط ورود به بهشت، تسلیم بودن در مقابل فرمان پروردگار است. أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ یعنی با تمام وجود، تسلیم خداوند باشد. تسلیم با تمام وجود در هر عصر و زمانی، تجلی خاصی دارد که مظهر آن در رسالت اسلام، انقیاد و سر تسلیم فرود آوردن بر آیین اسلام است.(1)
قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ ؛ بگوای اهلکتاب! بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرارندهیم. بعضی از ما، بعضی دیگر را - غیراز خدای یگانه - به خدایی نپذیرد.
بهاءالدین خرمشاهی مینویسد: «در اینکه اسلام ناسخ ادیان پیشین است، هیچ بحث و تردیدی نیست».(2)ایشان آیه 64 آلعمران را دعوت به حداقل میداند:
«از نظر اسلام و مسلمانان قدیم و جدید، دعوتی است به حداقل رستگاری در یک دین».(3)
ایشان در این جمله، رستگاری را فقط در یک دین دانسته است؛ بهطوری که اگر کسی شریعتهای دیگر را برگزیند، نجات نخواهد یافت.
که اما وی در یکی از مقالههای خود، ضمن توضیح آیه فوق، منکر نسخ ادیان شده و بیان میکند که به رسمیت شناختن ادیان, تصریحاً نه تلویحاً, از قرآن برمیآید.(1)
در شأن نزول آیه مبارکه فوق، چنین آمده است: پس از ورود هیئت بلندپایه مسیحیان نجران به مدینه، زمانیکه بحث و مجادله برحقانیت اسلام و مسائل دیگر به نتیجه نرسید، کار به مباهله (درخواست عذاب الهی بر اعراض کنندگان از حق) کشیده شد. در روز مقرّر، پیامبر همراه خاندانش آمدند. ابوحارثه، اسقف مسیحیان، به حقانیت دین اسلام پی برد و از مباهله منصرف شد و گفت: اگر با پیامبر اسلام و این چهرههای پاک و مصمم مباهله کنیم، ممکن است عذاب خداوند نازل شود و یک مسیحی روی زمین باقی نماند.
بدیهی است که مباهله پس از دعوتهای مکرر مسیحیان به دین اسلام توسط پیامبر اسلام صورت گرفت و آیات بسیاری شاهد بر این مدعاست:
فَإِنْ حَاجُّوکَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِیَ لِلّهِ وَ مَنِ اتَّبَعَنِ وَ قُلْ لِلَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ وَ الْأُمِّیِّینَ أَ أَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَیْکَ الْبَلاغُ وَ اللّهُ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ ؛(2)اگر با تو به گفتوگو و ستیز برخیزند، (با آنها مجادله نکن) و بگو: من و پیروانم در برابر خداوند (و فرمان او)، تسلیم شدهایم، و به آنها که اهل کتاب هستند (یهود و نصارا) و بیسوادان (مشرکان) بگو: آیا شما هم تسلیم شدهاید؟ اگر (در برابر فرمان و منطق حق) تسلیم شوند،
هدایت مییابند، و اگر سرپیچی کنند، (نگران مباش؛ زیرا) برتو، تنها ابلاغ (رسالت) است و خدا نسبت به (اعمال و عقاید) بندگان، بیناست.
در آیه دیگر میفرماید:
یا أَهْلَ الْکِتابِ لِمَ تَکْفُرُونَ بِآیاتِ اللّهِ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ ؛(1)ای اهلکتاب! چرا به آیات خدا کافر میشوید، در حالیکه (به درستی آن) گواهی میدهید؟!
با مراجعه به تاریخ نیز میبینیم پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله، پادشاهان روم و حبشه را که مسیحی بودند، به اسلام دعوت نمود؛ چنانکه مسیحیان نجران را نیز به اسلام فراخواند، و همین فراخوانی باعث آمدن هیئت مسیحی نجران و داستان مباهله شد.(2)
پس از جریان مباهله، بر این نکته تأکید میشود که اگر دین اسلام را نپذیرفتید و بر اعتقاد غلط خود درباره حضرت عیسی علیه السلام پافشاری میکنید، خداوند میفرماید به ایشان بگو: اکنون که به باورهای صحیحی که پیامبر اسلام آورده, ایمان نمیآورید، بیایید به نقطه مشترک که خود ادعا دارید و در کتابهایتان آمده، رو آوریم, و آن توحید در عبادت و نفی شرک است.
این دعوت پس از پاسخ منفی به دعوت اسلام است و حتی خود کثرتگرایان در این زمینه سخنان ضد و نقیض دارند؛ مانند این سخن:
«از نظر اسلام و مسلمانان قدیم و جدید، (آیه) دعوتی است به حداقل».(3)
یعنی رستگاری و نجات در یک دین میسر خواهد بود.
اما در جای دیگر، آیه مذکور را دعوت به حداکثر میدانند؛ بدین معنا که رستگاری در هر دینی میسر است. آنها میگویند:
خداوند معیار تقرب را نه تدین به دین خاص یا مذهب خاص شمرده، بلکه خطاب به همه اقوام و قبایل بشری گفته است که ملاک رستگاری و تقرب به خداوند، عمل صالح یعنی پرهیزکاری است.(1)
همانطور که ملاحظه شد، آنها در واقع به یک تناقضگویی جدی دچار شدهاند.
این آیه مبارکه، پیروان تمام ادیان را به رابطه مسالمتآمیز و پیروی از مبانی مشترک فرامیخواند و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به عنوان پیامبر رحمت برای جهانیان، مأموریت پیدا میکند تا بهترین رفتار (پلورالیسم رفتاری) را داشته باشد. این آیه علاوه بر دعوت صریح به تفاهم مسالمتآمیز پیروان ادیان، به نکات دیگری نیز توجه جدی دارد که عبارتند از:
تأکید بر نقاط مشترک و تلاش برای رسیدن به تفاهم با پیروان ادیان؛
پیشگامی اسلام در ایجاد وحدت و تفاهم با سایر ادیان؛
تلاش برای دستیابی به بعضی از نقاط مشترک، در صورت دست نیافتن به همه اهداف.(2)
یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ ؛ ای مردم! ما شما را از
یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیرهها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید. (اینها ملاک امتیاز نیست) گرامیترین شما نزد خداوند، باتقواترین شماست.
خرمشاهی در شرح آیه 13 حجرات و آیات دیگر مینویسد:
خداوند معیار تقرب را نه تدین به دین خاص یا مذهب خاص شمرده، بلکه خطاب به همه اقوام و قبایل بشری گفته است که ملاک رستگاری و تقرب به خداوند، عمل صالح یعنی پرهیزگاری است.(1)
با یک نگاه اجمالی به آیه مبارکه معلوم میشود که این آیه، ارتباطی با پلورالیسم ندارد؛ بلکه دستوری اخلاقی است. در اینجا سخن از رنگ و نژاد میباشد، نه مسئله به رسمیت شناختن ادیان.
الف) توجه به شأن نزول
پس از فتح مکه، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به بلال دستور دادند تا اذان بگوید. بلال بر پشتبام کعبه رفت و اذان گفت. خالد بن اسید که از آزاد شدگان بود گفت: خدا را شکر میکنم که پدرم از دنیا رفت و چنین روزی را ندید! و حارث بن هشام نیز گفت: آیا رسول الله صلی الله علیه و آله غیر از این کلاغ سیاه کسی را پیدا نکرده (در اینجا بود که آیه فوق نازل شد و معیار ارزش واقعی را بیان کرد).(2)
ب) بیان عدم تفاخر در رنگ و نژاد
آیه مبارکه درصدد است تا ریشه تفاخر در انسان را قطع کند و بیان نماید که هیچ امتیازی در رنگ و خون نیست؛ بلکه همه با هم برابرند.
شعبه شعبه و قبیله قبیله از این جهت است که در نظام اجتماعی همدیگر را بشناسند. آن مزیتی که حقیقی است و انسان را بالا میبرد و به سعادت میرساند تقواست.(1)
قرآن کریم بعد از آنکه بزرگترین مایه مباهات و مفاخره عصر جاهلی، یعنی نسب و قبیله را از کار میاندازد، به سراغ معیار واقعی میرود و میفرماید: إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ ؛ گرامیترین شما نزد خداوند با تقواترین شما است.
روشن است که این آیه ارتباطی به بحث ادیان و تأیید حقانیت آنها ندارد.
تقوای دینی، تبعیت از اصول و معیارهای خداوند کریم و دوری نمودن از مخالفت با آنهاست که مهمترین ثمره ایمان، یقین به شمار میرود: «اتقوی ثَمَرَتُ الدّین وَ امارَتُ الیقین».(2)
تقوای دینی، حاصل معرفت به ذات حق و ایمان به اوست؛ چون خداوند را با صفات خالقیت و رازقیت میشناسد و به این نکته پی میبرد که جز خداوند کسی نمیتواند او را به سعادت برساند و آنچه را که مقتضای خشنودی اوست, انجام میدهد.(3)
اکنون به بررسی آن دسته از آیات قرآن کریم میپردازیم که به ظن حامیان پلورالیسم دینی، به تعریف و تمجید از اهل کتاب پرداخته و این توصیف را بیانگر نجات و رستگاری آنان دانستهاند.
لَیْسُوا سَواءً مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ أُمَّةٌ قائِمَةٌ یَتْلُونَ آیاتِ اللّهِ آناءَ اللَّیْلِ وَ هُمْ یَسْجُدُونَ * یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُسارِعُونَ فِی الْخَیْراتِ وَ أُولئِکَ مِنَ الصّالِحِینَ ؛(1)آنها همه یکسان نیستند. از اهل کتاب، جمعیتی هستند که (به حق و ایمان) قیام میکنند، و پیوسته در اوقات شب، آیات خدا را میخوانند، درحالیکه سجده مینمایند؛ به خدا و روز واپسین ایمان میآورند، امر به معروف و نهی از منکر میکنند و در انجام کارهای نیک، پیشی میگیرند، و آنها از صالحانند.
خرّمشاهی با توجه به آیه فوق مینویسد:
قرآن اهل کتاب را أُمَّةٌ قائِمَةٌ ، (امت درست کردار) خوانده است،... حاصل آنکه اهل کتاب از آن لحاظ که اهل کتاب هستند, این عنوان اهل کتاب، عنوانی احترامآمیز وبیانگر حقّانیت و نشاندهنده مؤمن و بر حق بودن آنهاست.(2)
از آیات ذکر شده، چنین برداشت شده که پس از تبعیت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله، ادیان دیگر هنوز اعتبار و رسمیت دارند؛ زیرا ظاهر این آیات به ستایش و تمجید اهل کتاب پرداخته؛ لذا یکی دیگر از مستندات پلورالیستها قرار گرفته است. آنها بر این اساس میگویند، شریعت اهل کتاب بر حق بوده و هست، وگرنه چنین اوصافی بر آنان لغو خواهد بود.
اینک هر یک از این آیات را مورد بررسی قرار میدهیم.
اولین سؤال این است که اهل کتاب چه کسانی هستند؟ در پاسخ باید گفت: مراد از اهل کتاب، پیروان ادیان الهی است که پیامبران آناندارای کتاب بوده و از سوی پروردگار متعال برای هدایت بشر بهآنها وحی شده باشد. قرآن کریم در دهها آیه از آنان یاد نموده است. آنها با الفاظ متعدد، در لفظ «کتاب» با یکدیگر مشترکند؛ بدین ترتیب کهقرآن گاهی از اینان با اصطلاح مشهور «اهل کتاب» و گاهی با الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ1 و در جای دیگر با أُوتُوا الْکِتابَ کِتابَ اللّهِ2 یاد میکند. دانشمندان مسلمان با استناد به آیات و روایات، عنوان «اهلکتاب» را در مرتبه اول، شامل یهودیان، نصرانیان (مسیحیان) و صابئین نموده و سپس پیروان بعضی از مذاهب مانند مجوس (زرتشتیان) را نیز به این عنوان اضافه کردهاند.
یهودیان سازگار نبوده، مانند بشارت ظهور پیامبر اسلام، حذف و تحریف گردیده است. قرآن کریم، بیشتر از پیروان حضرت موسی علیه السلام با عنوان «بنیاسرائل» و گاهی نیز به عنوان قُلْ یا أَیُّهَا الَّذِینَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیاءُ1 یاد میکند. همچنین قرآن ضمن نکوهش یهودیان، آنها را بهسبب نافرمانیها، وعده عذاب دنیا و آخرت داده است.(1)
نصارا: پیروان حضرت عیسی علیه السلام که دارای کتاب آسمانی به نام «انجیل» یا «عهد جدید» میباشند. مسیحیت در واقع امتداد و دنبالهای از آیین یهود است. قرآن کریم در آیات متعددی از حضرت مسیح علیه السلام و مادر او حضرت مریم به نیکی یاد میکند.
صابئی: یکی از مذاهبی است که قرآن از پیروان آن به عنوان اهلکتاب یاد میکند و دارای کتابی است که یحیی بن زکریا، این کتاب را به روایت پیامبران پیشین، (آدم، نوح، و شیث) از دوهزار سال قبل مدون کرده است. قرآن کریم در آیه 62 بقره، از صابئین یاد نموده و آنها را به همراه یهود و نصارا مشمول خطاب به «اهل کتاب» فرموده است: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَ النَّصاری وَ الصّابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ . همین مضمون در سورههای مائده و حج نیز آمده است.(2)
مجوس (زرتشتیان): کسانی هستند که قرآن کریم نام آنها را در ردیف یهود و نصارا و صابئه قرار داده؛ لذا میتوان آنها را مشمول عنوان اهل کتاب نمود. البته در مورد اعتقادات آنها به توحید و نیز کتاب
آسمانی آنان، تردیدهایی وجود دارد و قرآن هم نامی از کتاب آنها - آنطور که از کتابهای یهود و نصارا اسم میبرد - نیاورده است. اما امروزه فقها، به استناد آیه إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَ الصّابِئِینَ وَ النَّصاری وَ الْمَجُوسَ1 و روایات رسیده از ائمه اطهار علیهم السلام با مجوس، معامله اهل کتاب نموده و احکام اهل کتاب را بر آنان جاری میکنند.(1)
بعد از تبیین اهل کتاب، باید بررسی شود که آیا آیات (113 و 114 هود)، دلالت بر به رسمیت شناختن اهل کتاب در زمان حاضر دارد یا خیر.
با توجه به نکات و تفسیری که در ذیل خواهد آمد، ضعف استناد کثرتگرایان روشن میشود.
نقل میکنند هنگامی که عبدالله بن سلام (از دانشمندان یهود) با جمع دیگری از آنها اسلام آوردند, یهود مخصوصاً بزرگان آنها از این امر بسیار ناراحت شدند. علمای یهود آنها را آدمهای بد و اشرار خواندند؛ زیرا نیاکان خود را رها کرده و به دین اسلام گرویدند. در اینجا بود آیه فوق نازل شد و از عبدالله بن سلام و همراهانش دفاع نمود.
خداوند در این آیات، همه اهل کتاب را یکسان ندانسته و برای برخی از آنها اوصافی را بیان فرموده است. البته تعبیر اهل کتاب علاوه بر عبدالله بن سلام، چهل تن از مسیحیان نجران و 32 تن از مردم مسیحی حبشه را - که تا آن روز، اسلام پذیرفته بودند - نیز شامل میشود. تعبیر اهل کتاب که تعبیر وسیعی است نیز گواه بر این مطلب است.(2)بنابراین،
قرآن کریم کسانی را تمجید میکند که دین اسلام را برگزیدهاند.
کلمه «سواء» مصدری است که معنای وصف از آن اراده شده است. لذا میفرماید: همه اهل کتاب مثل هم نیستند و در وصف و حکم با هم مساوی نمیباشند؛ چون بعضی از آنها امتی هستند قائم به عبادت و آیات خدا را میخوانند، و دارای اوصافی ذکر شده در آیه میباشند.(1)مراد از أُمَّةٌ قائِمَةٌ نیز افراد عادلی هستند که بر اطاعت و امر خدا ثابتند.
ممکن است گمان شود ستایشی که در این آیه از برخی اهل کتاب شده، به معنای به رسمیت شناختن آنان در کنار اسلام است، ولی این گمانی باطل است؛ زیرا معنای آیه از دو احتمال بیرون نیست:
احتمال اول: این آیه، به اهل کتابی که در زمان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در پذیرش دین اسلام سر باز زدند نظر ندارد؛ بلکه بر این اصل کلی نظر دارد که در میان اهل کتاب - چه در گذشته و چه در زمان حال - انسانهای خوب و بد وجود دارند. اینگونه هم نیست که همه یهودیان یا مسیحیان انسانهایی دور از خدا باشند؛ لذا نباید تمام اهل کتاب را در همه زمانها محکوم نمود؛ بلکه گروهی از آنها اهل عبادت و تلاوت آیات هستند.
احتمال دوم: ممکن است آیه درباره کسانی باشد که هنوز دعوت اسلام به آنها نرسیده؛ اما اگر دین اسلام به آنها برسد و حجت بر ایشان تمام شود، نیکان اهل کتاب بدون تردید اسلام را خواهند پذیرفت؛ لذا در وصف گروهی از نصارا چنین آمده است:
1) (1) المیزان، ج 3، ص 596.
وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَری أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ ؛(1)و هر زمان آیاتی را که بر پیامبر (اسلام) نازل شده بشنوند، چشمهای آنها را میبینی که (از شوق) اشک میریزد.
این گروه کسانیاند که قبل از اتمام حجت، عبادت و نیایش میکنند. أُمَّةٌ قائِمَةٌ یَتْلُونَ آیاتِ اللّهِ ، آن هنگام که با قرآن آشنا شوند، تَری أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ ، از این رو کسانی از اهل کتاب که پس از اتمام حجت بر دین خود باقی باشند، هرگز مورد ستایش قرآن کریم قرار نخواهند گرفت.(2)از این آیه بر میآید که اگر دین حق به اهل کتاب برسد، در دین خود باقی نخواهند ماند؛ بلکه دین اسلام را خواهند پذیرفت. بنابراین از تعریف و تمجید اهل کتاب، پلورالیسم دینی استفاده نمیشود.
وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ لَمَنْ یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْهِمْ خاشِعِینَ لِلّهِ لا یَشْتَرُونَ بِآیاتِ اللّهِ ثَمَناً قَلِیلاً أُولئِکَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ ؛(3)و از اهل کتاب، کسانی هستند که به خدا و آنچه بر شما نازل شده و آنچه بر خودشان نازل گردیده، ایمان دارند؛ در برابر (فرمان) خدا خاضعند و آیات خدا را به بهای ناچیز نمیفروشند. پاداش آنها، نزد پروردگارشان است.
قرآن این دو دین را که در اصل توحیدی و الهی و ابراهیمی هستند، در صورت و هیأت پاک اولیهشان به رسمیت میشناسد.(4)
برای روشن شدن معنا و مفهوم این آیه مبارکه، نکاتی چند باید مورد توجه قرار گیرد.
این آیه بنابر نظر بسیاری از مفسران، درباره مؤمنان اهل کتاب است؛ آنهایی که دست از تعصب ناروا برداشتند و به جمع مسلمانان پیوستند که تعداد قابل توجهی از یهودیان و مسیحیان را در برمیگیرد.
به عقیده تعدادی از مفسران نیز، آیه در مورد نجاشی (زمامدار رعیتپرور حبشه) نازل شده؛ اگرچه مفهوم آن گسترده است. در سال نهم هجری در ماه رجب، نجاشی درگذشت و خبر رحلت او با الهام الهی در همان روز به رسول گرامی صلی الله علیه و آله اسلام رسید. در این هنگام پیامبر به یارانش فرمود: یکی از برادران شما در خارج از سرزمین حجاز از دنیا رفته است. پیامبر صلی الله علیه و آله به اتفاق مسلمانان به قبرستان بقیع آمد و بر نجاشی نماز گذارد. عدهای اعتراض کردند که پیامبر صلی الله علیه و آله بر مرد کافری که او را ندیده، نماز میخواند، و حال آنکه آیین او را نپذیرفته بود. در اینجا آیه فوق نازل شد و پاسخ آنها را داد.
از این روایت برمیآید که نجاشی اسلام را کاملاً پذیرفته بوده، اگرچه به آن تظاهر نمیکرد.(1)
قرآن کریم بسیاری از اهل کتاب را به خاطر کتمان آیات خداوند، طغیانگر و سرکش میداند، که در آیات سابق به آن اشاره شد. اما در این
1) (1) تفسیرنمونه، ج 3، ص 230.
آیه، سخن از اقلیتی به میان میآورد که دعوت پیامبر را اجابت کردند و برای آنها پنج صفت ممتاز بیان میکند.
یُؤْمِنُ بِاللّهِ آنها کسانی هستند که از جان و دل به خدا ایمان آوردند.
وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ آنها به قرآن و آنچه بر شما مسلمانان نازل شده، ایمان میآورند.
وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْهِمْ ایمان آنها به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در حقیقت، از ایمان واقعی به کتاب آسمانی خودشان و بشارتی که در آن آمده، سرچشمه میگیرد. بنابراین آنها به آنچه بر خودشان نازل شده، ایمان دارند.
خاشِعِینَ آنها در برابر فرمان خدا تسلیم و خاضعند.
لا یَشْتَرُونَ بِآیاتِ اللّهِ ثَمَناً قَلِیلاً آنها هرگز آیات الهی را به بهای ناچیز نمیفروشند.(1)
علامه طباطبایی علیهم السلام میفرماید:
مراد این آیه این است که بعضی از اهل کتاب، در حسن ثواب، با مؤمنین (مسلمانان) شریک هستند. سعادت اخروی دایر مدار ایمان به خدا و رسولان اوست. اگر اهل کتاب هم ایمان بیاورند، جزء مؤمنین (مسلمانان) میشوند و با آنان یکسانند. در این آیه خداوند متعال، آن صفت نکوهیده و سرزنش شده را که در آیات قبل، اهلکتاب را به خاطر آن ملامت و مذمت میکرد - صفت تفرقه بین رسولان خدا - از دسته اقلیت که ایمان آوردند و دین اسلام را پذیرفته، نفی کرده است؛(2)ازاینرو اقلیتی از اهل کتاب، دعوت اسلام را اجابت کردهاند، و صفات که آیه برشمرده، صفات کسانی از اهل کتاب است که به دین اسلام پیوستهاند.
وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِیلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَکَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ ساءَ ما یَعْمَلُونَ ؛(1)و اگر آنان تورات و انجیل و آنچه را از سوی پروردگارشان بر آنها نازل شده (= قرآن) بر پا دارند، از آسمان و زمین روزی خواهند خورد. جمعی از آنها معتدل و میانهرو هستند، ولی بیشترشان اعمال بدی انجام میدهند.
قرآن بهطور آشکار بعضی از آنان (اهل کتاب) را امّت مقتصده (امت میانه و درستکار) و امه قائمه (امت درستکار) خوانده است.(2)
از برخی تفاسیر چنین برمیآید که مراد از وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْهِمْ ، قرآن کریم است. اهل کتاب مکلف بودند که به تمام آنها (تورات، انجیل و قرآن) ایمان میآوردند تا اینکه برکات آسمانی و زمین بر آنها بخشیده میشد. مراد از مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ نیز طایفهای از اهل کتاب است که به پیامبر اسلام ایمان آوردند و مسلمان شدند، ولی بسیاری از آنها به پیامبر صلی الله علیه و آله کفر ورزیدند و او را انکار نمودند.(3)
علامه طباطبایی در تفسیرگرانسنگ خود مینویسد:
مقصود از تورات و انجیل، این کتابهایی که فعلاً در دسترس است، نیست؛ چون اینها تورات و انجیل حقیقی و آسمانی نیستند، بلکه مجموعهای تحریف شده هستند.
و مراد از وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْهِمْ سایر کتب انبیا گذشته است؛ مانند زبور داود و احتمال اینکه قرآن باشد بعید است؛ چون قرآن، ناسخ آن دو است، (پس) چگونه عطف بر آنها میشود که چنین و چنان میشد؟
مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ ساءَ ما یَعْمَلُونَ مقتصده امتی است که در امر دین تسلیم است و به دستورات خداوند کریم معتدل و میانهرو باشد. این آیه بیان میکند آنچه تاکنون از معایب اهل کتاب - در آیات قبل - برشمرده شد، مربوط به فرد فرد آنها نیست؛ زیرا در بین اهل کتاب، مردم معتدل نیز وجود داشتهاند که به هیچ یک از این کجرویها آلوده نبودهاند؛ هر چند اکثریت اهلکتاب همان آلودگان بودند، ولی مردان پاک اندک و انگشت شمار هم وجود داشتند.(1)
همچنین در آیات قبل بیان شد که اهل کتاب باید از طغیان و سرکشی دست بردارند؛ زیرا بخشش گناهان آنها و ورودشان به بهشت، تنها از راه گرویدن به اسلام خواهد بود.
وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْکِتابِ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَکَفَّرْنا عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ وَ لَأَدْخَلْناهُمْ جَنّاتِ النَّعِیمِ ؛(2)و اگر اهل کتاب ایمان بیاورند و تقوا پیشه کنند، گناهان آنها را میبخشیم و آنها را در باغهای پرنعمت بهشت وارد میسازیم.
لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ قالُوا إِنّا نَصاری ذلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ * وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَری أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّا
عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ یَقُولُونَ رَبَّنا آمَنّا فَاکْتُبْنا مَعَ الشّاهِدِینَ * وَ ما لَنا لا نُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ ما جاءَنا مِنَ الْحَقِّ وَ نَطْمَعُ أَنْ یُدْخِلَنا رَبُّنا مَعَ الْقَوْمِ الصّالِحِینَ ؛(1)مسلّماً، دشمنترین مردم نسبت به مؤمنان را یهود و مشرکان خواهی یافت و نزدیکترین دوستان به مؤمنان را کسانی مییابی که میگویند: «ما نصارا هستیم.» این به خاطر آن است که در میان آنها، افرادی عالم و تارک دنیا هستند و آنها (در برابر حق) تکبر نمیورزند، و هر زمان آیاتی را که بر پیامبر (اسلام) نازل شده بشنوند، چشمهای آنها را میبینی که از شوق اشک میریزد، به خاطر حقیقتی که دریافتهاند. آنها میگویند: پروردگارا! ایمان آوردیم، پس ما را با گواهان (وشاهدان حق در زمره یاران محمد صلی الله علیه و آله بنویس).
برخی از پلورالیستها با توجه به آیات فوق، نسخ را منتفی میدانند. آنها میگویند اگر مسیحیت از نظر قرآن کریم منسوخ و منتفی بود و طومار هستیاش برچیده شده بود، آیا ممکن بود چنین آیاتی در قرآن بیاید(2)؟ عدهای دیگر هم میگویند: «به یاد خدا بودن، یعنی از طرف خدا پذیرفتن، کافی است؛ چه قرآن باشد و چه بَهَگودگیتا (از متون مقدس آیین هندو)، و مسلمان بودن مطرح نیست».(3)
آیتالله مکارم شیرازی در ذیل تفسیر آیات فوق میفرماید:
طبق گفتار مفسران، این آیات درباره نجاشی زمامدار حبشه در زمان
پیامبر صلی الله علیه و آله و یارانش نازل شده و درباره جریان قرائت قرآن جعفربنابیطالب و اشک شوق نجاشی است. این جریان به طور مشروح در تفسیر نمونه بیان شده است.(1)
الف) کینهتوزی یهود و نرمش نصارا
این آیات درصدد مقایسه یهود و مسیحیت با اسلام است تا حقانیت و معارف اسلامی را به خوبی درک کنند و نیز معلوم شود که یهود و نصارا از لحاظ دوری و نزدیکی به اسلام، مساوی نیستند. نصارا نزدیکتر است؛ چون عده بیشتری از این ملت به اسلام گرویده و به رسول خدا صلی الله علیه و آله ایمان آوردهاند؛ همانطور که آیه بعدی وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ دلالت بر این مدعا دارد. وقتی یکی از صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله مطالبی از قرآن برای نجاشی خواند، خصوصاً درباره حضرت مریم، ابنعباس میگوید: هر مقدار از آیه که خوانده میشد، حقیقتی تازه برای نجاشی و بزرگان نصارا کشف میشد و اشکهایشان جاری میشد: ذلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ * وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَری أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ . آیه شریفه حکایت از کشیشان آن روزگار میکند.(2)
از آیه مبارکه برمیآید که مطلق اهل کتاب، تعریف و تمجید نشده؛ بلکه کسانی از اهل کتاب توصیف شدهاند که به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ایمان آوردهاند و دین اسلام را پذیرفتهاند.
ب) اهل کتاب صالح و غیرمعاند
عدهای از اهل کتاب که پیش از ظهور اسلام، از شریعتی تبعیت
میکردند و به آن ایمان داشتند، به دلیل نرسیدن پیام اسلام و نشناختن حقانیت آن، بعد از ظهور اسلام هم در همان شریعت باقی ماندهاند و گرفتار عناد و استکبار نشدهاند. به نظر میرسد قرآن کریم آنان را صالح میداند و در آخرت از پاداش الهی برخوردار خواهند بود.
در روایات نیز به کسانی از اهل کتاب که معاند نبودند، اشاره شده است. امام باقر علیه السلام میفرماید: «گروهی از یهود که در شمار معاندان نبودند، علائم و صفات کلی پیامبر موعود را به مسلمانان میگفتند که آنان از طرف بزرگانشان منع میشدند».(1)
با توجه به این آیات، میتوان چنین استفاده کرد که مسئله خلوص شخصی اهل کتاب، با مسئله حقانیت شریعتشان متفاوت است؛ زیرا اگرچه شریعتهای گذشته منسوخ شده است و پیروان آنهاباید به اسلام روآورند، اما درصورت جهل به حقانیت اسلام در عصر حاضر، اعمال صالح آنان فانی نخواهد شد؛ بلکه نجاتبخش خواهد بود.
پلورالیستها با استناد به اطلاقات آیات 62 سوره بقره و 69 سوره مائده، معیار رستگاری را، ایمان به خدا، معاد و عمل شایسته دانسته و تدیّن به دین خاص را مورد توجه قرار ندادهاند.
در بررسی آیات فوق به این نتیجه رسیدیم که این آیات درصدد به رسمیت شناختی آیینها نیست؛ بلکه انتساب به عناوین را رد میکند؛ زیرا یهودیت و نصرانیت، نجات را در این دو آیین میدانستند. اما آیات ذکر شده، انتساب را رد میکند و معیار رستگاری را در گرو ایمان به
1) (1) همان، ج 1، ص 326.
خدا و عمل نیک میداند. با توجه به آیات قرآن کریم، ایمان داشتن یهودیان و نصرانیان زیر سؤال میرود؛ چون آنها به مطلق رسولان خدا ایمان ندارند؛ در صورتی که از آیات قرآن استنباط میشود که به مطلق پیامبران ایمان داشته باشید، بدون اینکه تفکیک و تبعیض قائل شوید.
خداوند با بیان عمل صالح، دو نکته را بیان میکند: یکی اعتقاد به وحی و نبوت و دیگری عمل به آنچه که پیامبران هر عصر آوردهاند.
درباره آیه 112 سوره بقره - که تسلیم بودن ادیان در مقابل خداوند استفاده شد - در فصل سوم به تفصیل بحث شد که تسلیم بودن آنها مورد تأیید دین اسلام نیست.
از شأن نزول آیه 64 آلعمران نیز استفاده میشود که هیئت بلندپایه مسیحیان در جریان مباهله، به حقانیت اسلام پی برد و از مباهله منصرف شد. در عین حال آیه مبارکه دنبال دعوت به مشترکات و رسیدن به تفاهم است.
اما آیه مبارکه 13 سوره حجرات، درصدد بیان مسائلی اخلاقی است و ملاک برتری انسان را به تقوا میداند، نه رنگ و نژاد؛ لذا این آیات هیچ ارتباطی با پلورالیسم دینی ندارند.
پلورالیستها بر این باورند که دستهای از آیات، به تعریف و تمجید اهل کتاب پرداختهاند و معتقدند اگر پیروان ادیان اهل نجات نیستند، چگونه آیات (آل عمران، 113 و 114) قرآن کریم به وصف آنها پرداختهاست؟
با بررسی این دسته از آیات، به این نتیجه رسیدیم که تعریف و تمجید نسبت به اهل کتابی است که شریعت اسلام را پذیرفته و به مسلمانان پیوستهاند.
از آیه 199 سوره آلعمران هم استفاده میشود که این آیه درباره نجاشی، زمامدار حبشه است که به دین اسلام پیوسته بود، و صفاتیچون ایمان به خدا، ایمان به آنچه که از جانب خدا نازل شده و سفارش به خشوع و تسلیم، صفات کسانی از اهل کتاب است که به دین اسلام پیوستهاند.
ازآیه 66 و 82 الی 84 سوره مائده نیز استفاده میشود که اگرچه بیشتر اهل کتاب، کجرویها وعنادهایی داشتهاند، ولی مردان پاک هم در بین آنها وجود دارد. بنابراین، آیات مذکور بیانگر آن است که مطلق اهلکتاب، تعریف وتمجید نشدهاند؛ بلکه تنها کسانی از اهل کتاب که به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ایمان آوردهاند، تمجید شدهاند.
این پژوهش با عنوان «پلورالیسم دینی و قرآن» در چهار فصل دستهبندی شده است. در فصل اوّل رویکردهای مختلف درباره تعدد ادیان بیان شده است. در اینکه جوامع بشری متکثرند تردیدی وجود ندارد، لکن تعارض بیشتر بین مسیحیت و اسلام بوده و تنها در صد سال اخیر است که گفتوگو و پژوهشهایی در مورد شناخت ادیان صورت گرفته است. ارتباط های مثبت و منفی که امروزه در عصر ارتباطات بین ادیان واقع شده، نگرشهای مختلفی را به وجود آورده است: انحصارگرایی، شمولگرایی و کثرتگرایی. تلاش در این فصل بر آن بود که این سه واژه را از لحاظ مفهومی توضیح دهیم.
انحصارگرایان بر این عقیدهاند که حق مطلق را در اختیار دارند. شمولگرایان هر چند همانند گروه اول، حق را منحصر در یک دین میدانند، ولی پیروان صادق ادیان، دیگر را هم پیرو دین خود میدانند،
اما کثرتگرایان بر این باورند که همه ادیان، بهرهای از حقانیت دارند و هر کدام از ادیان راههایی برای رسیدن به خداوند هستند. پلورالیسم در ابعاد مختلف قابل طرح است، ولی در این رساله به تبیین و بررسی پلورالیسم دینی پرداخته شده است.
در فصل دوّم به بررسی پلورالیسم دینی از منظر قرآن پرداختیم. ابتدا واژه «حق» مورد بررسی قرارگرفت، و در نهایت به این تعریف رسیدیم که آنچه ثابت و مطابق واقع باشد، حق است. دین حق نیز مجموعه قوانینی است که منطبق با فطرت بشر و مقتضای نیاز او بوده و از جانب آفریدگار آگاه به حال بشر، تدوین و تنظیم شده است.
پلورالیستها معتقدند که همه ادیان، بهرهای از حقانیت دارند. لازمه این سخن آن است که در دین اسلام، هم باطل وجود دارد و هم حق. ولی آیات قرآن کریم (بقره، آیه 85) چنین افکاری را به شدت رد میکند و میفرماید: آنچه که به عنوان اسلام و قرآن از طرف خدا و پیامبرش به مردم ابلاغ شده، همه حق است و هیچ باطلی درآن راه ندارد.
نکته قابل توجه اینکه در سایر ادیان وحیانی (یهودیت و مسیحیت) نیز عناصری از حق وجود دارد، هر چند دست خوش تحریفات شدهاند. البته این سخن به این معنا نیست که اسلام هم مانند ادیان دیگر آمیختهای از حق و باطل باشد؛ بلکه آن اسلامی که بر خاتمالانبیا صلی الله علیه و آله ابلاغ شده، حق مطلق است.
در مبحث بعدی، «پلورالیسم نجات» از منظر قرآن مطرح گردید؛ هرچند مسئله نجات، در همه ادیان مطرح است. در دین یهود، نجات، سکونت در بهشت و در دین مسیحیت، فدا شدن حضرت مسیح برای نجات بشریت بود. در متون اسلام نیز، نجات به معنای رستگاری و
خلاصی از عذاب الهی و وارد شدن به بهشت است. از نظر اسلام، دایره نجات گستردهتر از حقانیت است و میتواند پیروان صادق و مخلص ادیان دیگر را نیز در بر بگیرد؛ زیرا ممکن است اعتقاد شخص، باطل باشد, اما این به سبب جهل، قصور و استضعاف اهل نجات باشد. در علم کلام، مستضعف فکری به کسی گفته میشود که به دلیل ضعف شناخت، از رسیدن به حق محروم است. اما کسانی که حق را شناخته، ولی به دلیل عناد و تعصب، آن را نمیپذیرند اهل جهنم خواهند بود.
در آخر این فصل، به پلورالیسم رفتاری پرداخته شد که یکی دیگر از تفاسیر در پلورالیسم دینی است و در صحنه اجتماع و رفتار با پیروان ادیان دیگر مطرح است. پلورالیستها بر این عقیدهاند که اگر کثرتگرایی دینی را بپذیریم، دیگر جنگ بین پیروان ادیان به وقوع نخواهد پیوست و میتوان یک زندگی مسالمتآمیز بین پیروان ادیان برقرار نمود؛ اما از این نکته غافلند که رفتار مسالمتآمیز به عنوان یک اصل در دین اسلام مطرح است و آیات بسیاری از قرآن کریم، اصل تساوی حقوق انسانی و نفی هر گونه تبعیض نژادی، قومی و زبانی را - که مبنای مهم مداراست - مورد تأیید قرار داده است؛ مانند: إِنّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً .(1)
لَکُمْ دِینُکُمْ وَ لِیَ دِینِ .(2)
لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ .(3)همچنین مطالعه سیره پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و حضرت علی علیه السلام که رهبران دین اسلامند، تأیید کننده اصل مدارا و
رفتار مسالمتآمیز میباشد. متأسفانه برخی از رهبران ادیانی چون مسیحیت، از دین اسلام آگاهی ابتدایی هم ندارند؛ شاهد بر این گفتار، سخنان اخیر پاپ است که دین اسلام را متهم به خشونت کرده است؛ بیخبر از اینکه بسیاری از آیات قرآن، پیروانش را به گفتوگوی منطقی همراه با نیکوترین روش دعوت میکند.
فصل سوّم و چهارم، از فصول اصلی کتاب است. در این دو فصل به مستندات قرآنی طرفداران پلورالیسم در دو بعد حقانیت و نجات پرداخته شده است. در فصل سوم, مجموعه آیاتی که پلورالیستها در زمینه حقانیت ادیان از آنها استفاده کردهاند، مورد بررسی قرار گرفته است. کثرتگرایان معتقدند که اراده خدا بر تکثر ادیان قرار دارد لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لکِنْ لِیَبْلُوَکُمْ فِی ما آتاکُمْ(1)با بررسیهایی که در این آیات انجام شد، به این نتیجه رسیدیم که این آیات هیچ ارتباطی با کثرتگرایی دینی ندارند؛ بلکه مراد ایشان این است که اگرخداوند میخواست، همه شما را پیرو یک دین و آیین قرار میداد، ولی چنین نکرد و شما را در انتخاب دین حق از باطل آزاد گذاشت تا مورد امتحان و آزمایش قرار دهد. البته میشود از آیات مذکور، کثرت شریعت را فهمید؛ اما درعین حال، شریعت اسلام حاکمیت و چیرگی بر شرایع گذشته دارد و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نیز نسبت به پیامبران گذشته، حاکمیت دارد. همچنین برخی از این آیات، مربوط به معاد و عدهای مربوط به قبله و بعضی درباره امتحان و آزمایش انسان است که هیچگونه دلالتی بر پلورالیسم دینی و حقانیت ادیان ندارند.
1) مائده آیه 48 - شوری آیه 8 - هود آیه 118 - 119 - بقره آیه 148
از آیاتی که کلمه «صراط» در آن به کار رفته، چنین استفاده شده که همه ادیان، راه مستقیم به سوی خداوند است و به عبارت دیگر، همه حقند. پلورالیستها معتقدند کلمه «صراط» که با تنوین آمده، دلالت بر صراطهای مستقیم میکند؛ اما با بررسیهای انجام شده به این نتیجه رسیدیم که «صراط» در قرآن به شکل مفرد ذکر شده و به صورت جمع نیامده است. کلمهای که به صورت جمع آمده «سُبُل» است و سُبُل به راه فرعی گفته میشود که به بزرگراه (صراط مستقیم) منتهی میشود. در قرآن کریم هم از سُبُل انحرافی سخن به میان آمده و هم از سُبُل الهی. خداوند کریم صراط و سبیل را مکرر در قرآن نام برده؛ با این تفاوت که جز یک صراط به خود نسبت نداده، ولی سبیلهای چندی به خود نسبت داده است. کلمه صراط هر چند باتنوین آمده، اما مقید و موصوف به وصفی چون مستقیم، عزیز، حمید، الله و... آمده و نمیتوان از کلمه «صراط مستقیم» صراطهای مستقیم استفاده کرد. تنوینی که با کلمه صراط آمده، تنوین تنکیر نیست، بلکه تنوین تفخیم است که بر عظمت و اهمیت دلالت دارد، یا تنوین وحدت که بر وحدت صراط دلالت دارد.
یکی دیگر از مستندات پلورالیستها درباره حقانیت ادیان، واژه «اسلام» است. آنها معتقدند که پیروان ادیان توحیدی، تسلیم محض پروردگار متعالند، ولی واقعیت این است که پیروان همه ادیان تسلیم نیستند؛ چون حقیقت تسلیم در برابر خداوند، تسلیم در برابر نبوت رسول اکرم صلی الله علیه و آله است.
اگر پیروان ادیان واقعا تسلیمند، چرا در برابر نبوت خاتمالانبیا صلی الله علیه و آله تسلیم نیستند؟ زیرا لازمه تسلیم بودن، ایمان به همه پیامبران الهی است
ومراد از اسلام در آیات، اسلام به معنای خاص و شریعت رسولاکرم صلی الله علیه و آله است.
عنوان «هادی» برای خداوند، استناد دیگری برای حقانیت ادیان است. چگونه از هادی بودن خداوند چنین استفادهای کردهاند؟ هادی بودن خداوند به این معنا نیست که همه مردم را خواسته و ناخواسته به صراط مستقیم هدایت کند؛ اگر چنین باشد پس مسئله آزادی و اختیار انسان چه میشود؟
هدایت دو گونه است: هدایت تکوینی و هدایت تشریعی.
هدایت تشریعی در جایی است که امکان سرپیچی وجود داشته باشد؛ مانند انسان که میتواند از دستورات شریعت و خداوند سر باز زند. خداوند کریم انسان را با ارسال رسول هدایت میکند و انسان مختار است متابعت یا سرپیچی کند؛ پس میتواند اطاعت نکند که در آن صورت هدایت هم نخواهد شد.
إِنّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً ، (1)وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ .(2)
در فصل چهارم، ادله قرآنی پلورالیسم نجات و نقد آنها آمده است. در این فصل آیاتی بررسی شده که طرفداران کثرتگرایی دینی، نجات پیروان ادیان را از آنها برگرفتهاند. معیار رستگاری، ایمان به خدا و عمل صالح دانسته شده و تدین به دینی خاص مورد توجه قرار نگرفته است. اما واقعیت این است که آیات 62 سوره بقره، 69 سوره مائده و 17 سوره حج، هدفی را تعقیب میکند که
ارتباطی با مدعای تکثرگرایان ندارد. این آیات، انتساب به عناوین را رد میکند؛ چون یهودیان مدعی بودند ما فرزندان و محبوب خدا هستیم و مجرمان ما چند روزی بیش در آتش نخواهند بود که آیه مبارکه درصدد رد عناوین و سخنان یهودیان است و رستگاری پیروان تمام شرایع را در گرو ایمان به خدا و عمل صالح میداند، نه انتساب به یهودیت و نصرانیت. ایمانی که کثرتگرایان از آن سخن میگویند، همه اهل کتاب را شامل نمیشود؛ زیرا لازمه ایمان بهخدا، ایمان به پیامبران خدا، ایمان به انبیای پیشین و ایمان به رسول اکرم صلی الله علیه و آله وحال آنکه اهل کتاب دارای چنین ایمانی نیستند. معیار دوم، عمل صالح است؛ عمل صالح، عمل به مقتضای اعتقاد به وحی و نبوت و عمل به آنچه که پیامبران هر عصر آوردهاند میباشد.
آیه شریفه بَلی مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ1 نیز دو نکته را بیان میکند: یکی اینکه عناوین و القاب، اثری در نجاتبخشی ندارند و باید ایمان موحدانه و اعتقاد به نبوت، رسالت و معاد داشت. دوم اینکه باید با تمام وجود، تسلیم خداوند بود، و تسلیم با تمام وجود، در هر عصر و زمانی تجلی خاصی دارد. از آیات 64 سوره آلعمران و 13 سوره حجرات نیز چنین برمیآید که در مسئله مباهله، مسیحیان به حقانیت اسلام پی بردند و از مباهله منصرف شدند. آیه 13 سوره حجرات نیز، افتخار در رنگ و نژاد را رد میکند و مهمترین ملاک برتری را «تقوا» معرفی میکند. بنابراین از آیات قرآن کریم برنمیآید که پیروان همه ادیان اهل نجاتند.
همچنین براساس بعضی آیات، گمان شده که پس از پیامبراسلام صلی الله علیه و آله، ادیان دیگر هنوز اعتبار و رسمیت دارند؛ زیرا ظاهر این آیات ستایش و تمجید از اهل کتاب است. این سخن هم یکی از مستندات پلورالیستها بر نجات اهل کتاب قرار گرفته است.
اما با دقت در این آیات، نکاتی به دست میآید که ضعف استناد کثرتگرایان را روشن میکند. در این آیات (آلعمران آیات، 113 و 114) گفته شده که همه اهل کتاب مانند هم نیستند؛ چون بعضی از آنها امت قائمه هستند و کسانی میباشند که عادلند و بر اطاعت امر خداوند ثابتند و به اسلام گرویدهاند. یک احتمال دیگر آن است که این آیات مربوط به کسانی باشد که هنوز دعوت اسلام به آنها نرسیده و اگر دین اسلام به آنها برسد و حجت بر ایشان تمام شود، دین اسلام را خواهند پذیرفت. همچنین از این آیات استفاد میشود که اگر دین حق به آنها برسد بر دین خود باقی نخواهد ماند. از شأن نزول آیه 199 سوره آلعمران و 65 سوره مائده برمیآید که این آیات مربوط به نجاشی، زمامدار حبشه است؛ شخصی که در حقیقت، اسلام را پذیرفته بود.
آیه 65 سوره مائده نیز درصدد مقایسه یهود و مسیحیت با اسلام است؛ از این رو یهود و نصارا از لحاظ دوری و نزدیکی به اسلام با هم مساوی نیستند؛ بلکه نصارا نزدیکتر است. به این دلیل که عده بیشتری از نصارا به اسلام گرویده و به خاتمالانبیا صلی الله علیه و آله ایمان آوردهاند.
بنابراین با توجه به آیات مورد استناد تکثرگرایان و با مراجعه به تفاسیر مختلف و نظریات متعدد مفسرین، به این نتیجه میرسیم که ادیان پیشین، دستخوش تحریفات یا منسوخ گردیدهاند؛ لذا از هیچ یک از تفاسیر، پلورالیسم و حقانیت در عرض هم استفاده نمیشود، اما
حقّانیت در طول هم قابل قبول است؛ با این تفاوت که ادیان نسبت به یکدیگر کمال یافته و دین خاتم نسبت به ادیان گذشته دارای کمال بیشتر و حاکمیت است. اما در مسئله پلورالیسم نجات، پیروان ادیان گذشته به شرط استضعاف فکری یا عدم دسترسی به دینحق عدم عناد با حق نجات مییابند و رستگار میشوند و پلورالسیم رفتاری نیز از نظر اسلام قابل قبول است.
ابنمنظور، جمال الدین، لسان العرب، نشر ادب الحوزه، قم، 1405 ق.
آذرنوش، آذرتاش، فرهنگ معاصر، (عربی - فارسی).
آزادیان، مصطفی، آموزه نجات از دیدگاه علامه طباطبایی، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاول، قم، 1385.
آمدی، عبدالواحد، غررالحکم، دفتر انتشارات دفتر تبلیغات، قم، 1366.
باطنی محمدی، علی، شرح کشف المراد، انتشارات دارالفکر، چچهارم، 1378.
باطنی، محمدرضا، فرهنگ معاصر پویا، (انگلیسی - فارسی)، دو جلد در یک جلد، ویراست سوم، تهران 1385.
بیات، عبدالرسول، فرهنگ واژهها، مؤسسه اندیشه و فرهنگی دینی، دوم، قم, 1381.
پترسون، مایکل و دیگران، عقل و اعتقاد دینی، ترجمه: احمد نراقی و ابراهیمی سلطانی، طرح نو، چسوم تهران، 1379.
تالیافرو، چالز، فلسفه دین در قرن بیستم، ترجمه: انشاءالله رحمتی، دفتر پژوهش و نشر سهروردی، چاول، تهران، 1382.
تیلیش، پل، الهیات سیستماتیک، ترجمه: حسین نوروزی، حکمت، اول، تهران، 1381.
جعفری، محمدتقی، فلسفه دین (تدوین: دکتر عبدالله نصری)، مؤسسه فرهنگی دانش اندیشه معاصر، چدوم، 1378.
جوادی آملی، عبدالله، انتظار بشر از دین، دفتر انتشارات اسلامی (مرکز نشر اسراء)، چدوم، قم، 1382.
-----------، دین شناسی، مرکز نشر اسراء، چدوم، قم 1382.
-----------، شریعت درآیینه معرفت، نشر اسراء، چچهارم، قم، 1384.
-----------، تفسیر تسنیم (جلد 1، 5، 6)، مرکز نشر اسراء، قم، 1383.
-----------، تفسیر موضوعی (قرآن درقرآن)، مرکز نشر اسراء، چسوم، قم، 1381.
-----------، تفسیرموضوعی (وحی و نبوت در قرآن)، مرکز نشر اسراء، چاول، قم، 1381.
جوادی، محسن، نظریه ایمان در عرصه کلام و قرآن، معاونت امور اساتید، چاول، قم، 1376.
حاجی ابراهیم، رضا، نجات ادیان، و فاهمه بشری، مؤسسه فرهنگی طه، چاول، قم، 1384.
حائری تهرانی، میر سیدعلی، مقتنیات الدرر و ملتقطات الثمر، دارالکتب الاسلامیة، تهران، 1377.
حسینزاده، محمد، مبانی معرفت دینی، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امامخمینی رحمه الله، چسوم، قم، 1380.
حسینی دشتی، سید مصطفی، دایرة المعارف جامع اسلامی، تهران، مؤسسه فرهنگی آرایه، چسوم، تهران، 1379.
حقشناس، علی محمد؛ سامعی، حسین؛ انتخابی، نرگس، فرهنگ معاصر هزاره (انگلیسی - فارسی)، تدوین واحد پژوهش فرهنگی معاصر، چششم، تهران، 1385.
خرمشاهی، بهاءالدین، قرآن پژوهی، مرکز فرهنگی مشرق، تهران، 1372.
خسروپناه، عبدالحسین، کلام جدید، مرکز مطالعات پژوهشهای فرهنگی حوزهای علمیه، چسوم، قم، 1383.
دورانت، ویل، تاریخ تمدن (عصرایمان)، بخش دوم: ابوالقاسم طاهری، چدوازدهم, تهران، 1385.
دهخدا، علیاکبر، لغت نامه، زیر نظر دکتر محمد معین و دکتر سید جعفر شهیدی، چ دوم، مؤسسه انتشارات دانشگاه تهران، تهران، 1377.
راغب اصفهانی، حسین بن محمد، المفردات الفاظ القرآن، تحقیق: صفوان عدنان داودی، دمشق، دارالقلم. بیروت، دارالشامیه 1416 ق.
ربانی گلپایگانی، علی، تحلیل و نقد پلورالیسم دینی، مؤسسه فرهنگی دانش و اندیشه معاصر، چاول، 1378.
ریچاردز، گلین، رویکردهای مختلف به پلورالیزم (به سوی الهیات ناظر به همه ادیان)، ترجمه: رضا گندمی نصرآبادی و احمد رضا مفتاح، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، چدوم، قم، 1383.
سادات، محمدعلی، دانشنامه امام علی علیه السلام، ج 4، (اخلاق و سلوک)، پژوهشگاه فرهنگی و اندیشه، چدوم، تهران، 1382.
سبحانی، جعفر، پلورالیسم دینی، مؤسسه امام صادق علیه السلام، چاول، قم، 1381.
----------، صراطهای مستقیم، موسسه فرهنگی صراط، چسوم، تهران، 1378.
------------، فربهتراز ایدلوژی، مؤسسه فرهنگی صراط، چهفتم، 1381.
-----------، مبانی حکومت اسلامی، مؤسسه علمی و فرهنگی سیدالشهدا علیه السلام، 1370.
------------، بحوث فی الملل و النحل، نشراسلامی قم.
سروش، عبدالکریم، اوصاف پارسایان، مؤسسه فرهنگی صراط، چششم، تهران، 1378.
سعیدی مهر، محمد، آموزش کلام اسلامی، ج 1، مرکز جهانی علوم اسلامی، چاول، قم، 1377.
شعرانی، ابوالحسن، ترجمه و شرح کشف المراد، کتابفروشی اسلامیه، چهشتم، تهران، 1376.
صادقی، هادی، درآمدی برکلام جدید، کتاب طه، نشر معارف، دوم، قم، 1383.
صادقیتهرانی، محمد، الفرقان فی التفسیرالقرآن، انتشارات فرهنگی اسلامی، چاول، تهران 1410 ق.
------------، نقدی بر دین پژوهی فلسفه معاصر، نشر امید فردا، چاول، تهران، 1386.
صدر، حاج سیدجواد احمد، فانی، کامران و خرمشاهی، بهاءالدین، دایرةالمعارف تشیّع، انتشارات دیبا، 1380.
صدرالمتالهین شیرازی، محمد، الاسفارالاربعة، دارالاحیاء التراث
العربی (ج 6) چچهارم، 1410 ق.
طالقانی، محمود، پرتوی از قرآن، شرکت سهامیانتشار، چسوم، تهران، 1345.
طباطبایی، محمدحسین، شیعه در اسلام، دفترانتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، پانزدهم، قم، 1379.
--------------------، مجمع البیان، ترجمه: علی کرمی، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، 1380.
--------------------، المیزان، ترجمه: موسوی همدانی، انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، چپانزدهم، قم، 1379.
طبرسی، ابوعلی الفضل بن الحسن، تفسیر جوامع الجامع، ترجمه: احمد امیری شامهری، بنیاد پژوهشهای آستان قدس رضوی، چدوم، مشهد، 1377.
غرویان، محسن و دیگران، بحث مبسوط درآموزش عقاید، انتشارات دارالقلم، چدوم، قم، 1375.
غرویان، محسن، پاسخ به پرسشهای دینی جوانان، مؤسسه فرهنگی یمین، چاول، قم، 1377.
فخررازی، مفاتح الغیب، تفسیر کبیر، (ج 6، 11، 12)، مکتبة التوفیقیة، تحقیق: عماد زکی البارودی، مصر.
الفراهیدی، الخلیل بن احمد، ترتیب کتاب العین، انتشارات اسوه، الاولی، قم، 1414 ق.
قدردان قراملکی، محمدحسن، کندوکاوی در سویههای پلورالیزم، مؤسسه فرهنگی دانش و اندیشه معاصر، چاول، 1378.
-------------، قرآن وپلورالیزم، تهران، کانون اندیشه جوان، چاول، 1380.
قرشی، سید علیاکبر، قاموس قرآن، دارالکتب اسلامیة، چششم، تهران 1371.
کامران، حسن، تکثرادیان در بوته نقد، نشر معارف، اول، قم، 1382.
کدارنات، تیوار، دین شناسی تطبیقی، ترجمه: مرضیه (لویز) شنکای، انتشارات سمت، تهران، 1381.
کلینی، محمد، الکافی، دارالکتب الاسلامیة، چهارم، تهران، 1365.
لگنهاوزن، محمد، پلورالیسم دینی (مجموعه گفتوگوها، مقالات و سخنرانیها)، مرکز مطالعات، چاول، قم، 1380.
لگنهاوزن، محمد، اسلام و کثرتگرایی دینی، ترجمه: نرجس جوان دل،
مؤسسه فرهنگی طه، چاول، قم، 1379.
لوبون، گوستاو، تاریخ تمدن اسلام وعرب، ترجمه: سید هاشمی، کتابفروشی اسلامیه.
مجتهد شبستری، محمد، نقدی بر قرآئت رسمی از دین (بحرانها، چالشها، راهحلها)، طرح نو، اول، تهران، 1381.
مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، مؤسسه الوفاء، تهران، بیروت - لبنان، 1404 ق.
محمد رضا، فرهنگ معاصر پویا (انگلیسی - فارسی)، ویراست دوم، تهران، 1385.
مصباح یزدی، محمدتقی، آموزش عقاید، سازمان تبلیغات اسلامی، چهاردهم، 1375.
-----------، آموزش فلسفه، سازمان تبلیغات اسلامی، چدوم، تهران، 1366.
مصباح یزدی، راه و راهنما شناسی (ج 4-5)، مؤسسه پژوهشی امامخمینی رحمه الله، چپنجم، قم، 1384.
-----------، کاوشها و چالشها، (ج 1، 4)، مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چنهم، قم، 1381.
-----------، کاوشها وچالشها، ج 1، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امامخمینی رحمه الله، چدوم، 1379.
-----------، معارف قرآن، ج 1، مؤسسه آموزشی امام خمینی رحمه الله، چاول، قم، 1376.
مطهری، مرتضی، عدل الهی، صدرا، چبیست و پنجم، تهران، 1385.
--------------، مجموعه آثار، ج 20، تهران، صدرا، چدوم، 1381.
--------------، مجموعه آثار، ج 3، تهران، صدرا، چاول، 1370.
مکارم شیرازی، ناصر و دیگران، تفسیر نمونه، دارالکتب الاسلامیة، چبیستودوم، تهران، 1382.
مکلین، ایان، فرهنگی علوم سیاسی آکسفورد، ترجمه: حمید احمدی، چاول، تهران، 1381.
نبویان، محمود، پلورالیسم دینی، مؤسسه فرهنگ دانش و اندیشه جوان، چاول، قم، 1381.
نهج البلاغه، ترجمه: فیض الاسلام، انتشارات فیضالاسلام، 1373.
نیکزاد، عباس، صراط مستقیم، بوستان کتاب، چاول، قم، 1380.
هاشمی رفسنجانی، اکبر، تفسیر راهنما، دفترتبلیغات اسلامی (بوستانکتاب)، چدوم، قم، 1381.
هیک، جان، فلسفه دین، ترجمه: بهزاد سالکی، انتشارات بین المللی الهدی، چاول، تهران، 1376.
---------، مباحث پلورالیسم دینی، ترجمه: عبدالرحیم گواهی، مؤسسه فرهنگی انتشارات تبیان، چاول، تهران، 1378.
الیاده، میرچا، دین پژوهی، ترجمه: بهاءالدین خرمشاهی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، 1375.
افق حوزه، 22 آبان 1385، سال پنجم، شماره 127.
بینات، مؤسسه معارف اسلامی امام رضا علیه السلام، شماره 17، قم، 1377.
پژوهشهای قرآنی، شمارههای 32، 33، 34، دفتر تبلیغات اسلامی، سالهای 1381، 1382، قم.
پگاه حوزه، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، 9 آبان، 1383، شماره 146.
روزنامه جهوری اسلامی، 28 شهریور، 1385.
سایت مکتوب، مهاجرانی ( http://maktuob.net) تحت عنوان: در کلیسا به دلبری ترسا. (البته این مقالات در کتابی به نام مسیحیت و اسلام، چاپ شده است)
کتاب نقد، (فصلنامه)، مؤسسه فرهنگی اندیشه معاصر، سال اول، شماره 4، چسوم، تهران.
مجله تخصصی کلام اسلامی، شماره 59، قم، مؤسسه امام صادق علیه السلام، 1385.
مجله معرفت (علمی - تخصصی در زمینه علوم اسلامی)، شماره 22، قم، 1376.
هفت آسمان (فصلنامه تخصصی ادیان مذاهب)، سال اول، شماره 1، 1378.