ghaemiyeh.com
سرشناسه:اخلاقی، غلامسرور، ۱۳۳۴ -
عنوان و نام پدیدآور:رابطه قدرت و عدالت در فقه سیاسی [کتاب]/ غلامسرور اخلاقی.
مشخصات نشر:قم: مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی (ص)، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری:۳۳۶ ص.
شابک:978-964-195-512-2
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:قدرت (علوم اجتماعی)
موضوع:قدرت (کلام)
موضوع:علوم سیاسی (فقه)
موضوع:اسلام و دولت
موضوع:اسلام و سیاست
شناسه افزوده:جامعة المصطفی(ص) العالمیة. مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(ص)
رده بندی کنگره:JC۳۳۰/الف۳۳ر۲ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی:۳۰۳/۳
شماره کتابشناسی ملی:۲۵۲۹۶۳۲
این اثر ناچیز را به ساحت مقدس پیامبر لطف و رحمت، حضرت ختمی مرتبت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و شهید محراب عبادت، مجسمه عدالت، حضرت علی علیه السلام و اولاد طاهرینش، سلسله امامت و نبوت و همچنین به روح پاک پدر و مادرم که مرا در آغوش گرمشان تربیت نموده و با تحمل سختیها و مشکلات و دعای خیرشان زمینه اتصال به اهلبیت علیهم السلام و تحصیل معارف الهی را برایم فراهم نمودند و نیز به همسر وفادارم که همواره در طول زندگی، در سختی و تلخیهای زندگی یاریام نموده و زمینه آرامش روحی و روانیام را فراهم آورده، تقدیم میکنم.
رابطه قدرت و عدالت در فقه سیاسی
غلامسرور اخلاقی
سرشناسه: اخلاقی، غلامسرور، 1334
عنوان و نام پدیدآور: رابطه قدرت و عدالت در فقه سیاسی/ غلامسرور اخلاقی.
مشخصات نشر:قم: مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله ، 1390.
مشخصات ظاهری: 320ص.
شابک: 2-512-195-964-978
وضعیت فهرستنویسی: فیپا
موضوع: قدرت (علوم اجتماعی)؛ قدرت (کلام)؛ علوم سیاسی (فقه)؛ اسلام و دولت؛ اسلام و سیاست
شناسه افزوده: جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة. مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله
ردهبندی کنگره: 1390 2 ر 3 الف/330 JC
ردهبندی دیویی: 303/3
شماره کتابشناسی ملی: 2529632
رابطه قدرت و عدالت در فقه سیاسی
مؤلف: غلام سرور اخلاقی
ناشر: مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله
چاپ اول: 1390ش/1433ق
چاپ: زلال کوثر قیمت: 50000 ریال شمارگان: 2000 نسخه
حق چاپ برای ناشر محفوظ است
مراکز فروش:
قم، میدان شهدا، خیابان حجتیه، فروشگاه مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله . تلفکس: 02517730517
قم، بلوار محمد امین، سهراه سالاریه، فروشگاه مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله . تلفن: 02512133106 فکس: 02512133146
www.eshop.miup.ir www.miup.ir
root@miup.ir E-mail: admin@miup.ir
با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی و در عصر جهانی شدن ارتباطات، پرسشها و چالشهای نوینی در حوزه علوم انسانی فراروی اندیشمندان مسلمان قرار گرفت که همه, به نوعی برخاسته از مسؤولیت دشوار حکومت در این عصر است؛ دورانی که پایبندی به دین و سنت، در مدیریت همهجانبه کشورها بسیار چالشبرانگیز مینماید. از این رو مطالعات و پژوهشهای بهروز، جامع، منسجم و کاربردی در حوزه دین، بر اساس معیارهای معتبر جهانی و عمق و اصالت اندیشههای ناب، بایسته و ضروری است و جلوگیری از انحرافات فکری و تربیتی پژوهندگان حوزه دین، مهم و مورد عنایت تمامی بنیانگذاران این شجره طیبه، بهویژه معمار بزرگ انقلاب اسلامی، امام خمینی رحمه الله و مقام معظم رهبری دام ظله العالی میباشد.
«جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة» برای تحقق این رسالت خطیر و در مسیر نشر معارف ناب محمّدی صلی الله علیه و آله «مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله » را تأسیس کرده است.
اثر حاضر که حاصل تلاش فاضل گرامی غلام سرور اخلاقی میباشد، کوششی است در به ثمر رساندن گوشهای از این اهداف متعالیه.
در پایان لازم میدانیم از همه عزیزانی که در مسیر نشر این کتاب سهمی داشتهاند, تقدیر و تشکر نموده و تمامی ارباب فضل و معرفت را به یاری خوانده تا ما را از دیدگاههای سازنده خویش بهرهمند سازند.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله
پیشگفتار 15
کلیات و مفاهیم 17
مقدمه 17
قدرت 17
قدرت در لغت 18
قدرت در اصطلاح 18
الف) اندیشه غرب 18
ب) اندیشه اسلامی 22
یکم: قدرت از نظر فقها 22
دوم: از نظر فلاسفه اسلامی 27
عدالت 29
عدالت در لغت 29
عدالت در اصطلاح 31
الف) اندیشه غرب 31
ب) اندیشه اسلام 32
یکم: عدالت از نظر فقها 32
دوّم: عدالت از نظر فیلسوفان 37
فقه سیاسی 39
فقه در لغت 39
فقه در اصطلاح 40
فقه سیاسی 40
سیاست 41
الف) اندیشه غرب 42
ب) اندیشه اسلام 44
نتیجهگیری 47
بخش اول: چارچوب نظری
از نظر دانشمندان غیرمسلمان 53
اصالت قدرت در اندیشه هابز 53
نقد نظریه هابز 56
الف) نقد انسانشناسی هابز 56
یکم: هابز انسانشناس واقعی نیست 56
دوم: تعارض با دیدگاه نویسندگان دیگر غربی 57
سوم: گواهی تاریخ بر زندگی صلحآمیز انسان 58
چهارم: گواهی وجدانهای بیدار 58
ب) نقد اندیشه سیاسی هابز 59
یکم: عدم رعایت حقوق افراد 59
دوم: نادیده گرفتن نیازهای روحانی انسان 59
سوم: نقض اندیشه هابز، در گذر زمان 59
الف) بدعتطلبی انسان 60
ب) جاهطلبی و مالدوستی انسان 60
ج) آزادیخواهی انسان 60
نقد اندیشه ماکیاولی 63
اصالت قدرت در اندیشه مورگنتا 64
اصالت قدرت و مسلمانان 65
عامل کلامی 65
عامل فقهی 65
عامل سیاسی 66
اوضاع و شرایط زمان 67
نظریه اصالت ارزشهای اخلاقی و عدالت 69
اندیشه غرب 69
افلاطون 70
ارسطو 72
اگوستین قدیس 73
جان رالز 74
اندیشه اسلامی 75
الف) عدالت واحقاق حقوق 76
ب) گستردگی عدالت 76
ج) ابزاری بودن احکام برای تحقّق عدالت 76
د) عدالت اجتماعی، استمرارحکومت انبیاء و امامان علیهم السلام 77
ه(عدالت و رفع تبعیض 78
و) عدالت در ابعاد داخلی و بینالمللی 78
ز) عدالت در قضاوت 79
ح) عدالت در شهادت 79
الف) عدالت در وصایا 79
ب) عدالت در قضاوت 80
ج) عدالت در امام جماعت 81
د) عدالت حاکم غیرفقیه 81
فارابی 81
امام محمد غزالی 83
نتیجه 86
بخش دوم: قدرت در فقه سیاسی
از نظر قرآن 93
از نظر روایات 97
از نظر عقل 99
از نظر فقهای شیعه 100
شیخ طوسی 100
ابیالصلاح حلبی 101
ملااحمد نراقی 103
صاحب جواهر 104
امام خمینی رحمه الله 105
مصباح یزدی 106
از نظر اندیشمندان اهل سنّت 107
دلایل کسب قدرت 109
از نظر قرآن 109
تأسی به سیره سیاسی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله 112
الف) اقدامات پیامبر در مکّه(مرحله تکوین قدرت) 113
ب) اقدامات پیامبر در مدینه(مرحله تأسیس قدرت) 115
تأسی به سیره ائمّه اطهار علیهم السلام 117
اجرای قوانین همهجانبه اسلامی 118
راه کسب قدرت در دولت اسلامی 119
بیعت 119
انتخاب اهل حلّ و عقد 120
انتخاب صاحبان اصلی قدرت 120
غلبه 120
اکثریت و اقلیت 121
حفظ قدرت 123
دلایل حفظ قدرت 123
از نظر قرآن 123
سیره پیامبر صلی الله علیه و آله 125
الف) امور سیاسی 125
ب) امور اقتصادی 126
ج) امورقضایی 127
د) امور نظامی 128
گسترش قدرت در فقه سیاسی 131
اصل دعوت در اسلام 132
سیره سیاسی پیامبر صلی الله علیه و آله 135
الف) سخنرانی 135
ب) شیوه مذاکره 135
ج) مکاتبه و دعوت از سران کشورهای مختلف جهان 136
د)اعزام مبلّغ 136
ه(استفاده از ابزار اقتصادی 137
و) تدبیر جانشینی 138
تفاوت گسترش قدرت در فقه سیاسی و نظامهای دیگر 138
روش سیاسی 138
روش اقتصادی 139
روش فرهنگی 140
روش نظامی 142
اهداف قدرت در فقه سیاسی 143
هدف اصلی قدرت در فقه سیاسی 143
اهداف فرعی قدرت در فقه سیاسی 146
تأمین رفاه عمومی 148
ارتقای فرهنگی 149
اقامه حقّ و طرد باطل 150
اقامه قسط و عدل 152
نتیجه 153
بخش سوم: عدالت در فقه سیاسی
از نظر قرآن 159
از نظر روایات 162
از نظر عقل 165
پیشینه عدالت در فقه سیاسی 167
عدالت در زمان حضور 167
عدالت در زمان غیبت 169
عدالت در اندیشه سیاسی فقها 171
دوره اوّل 172
مرحوم صدوق 172
شیخ مفید 173
ابیالصلاح حلبی 173
شیخ طوسی 174
قاضی ابن برّاج طرابلسی 175
سعید بن عبدالله (قطب راوندی) 176
محمد ابن ادریس حلّی 177
دوره دوم 177
محقّق حلّی 177
شهید اوّل 178
شهید ثانی 178
مقدس اردبیلی 179
دوره سوم 180
صاحب جواهر 180
شیخ انصاری 181
ملا احمد نراقی 182
میرزای شیرازی 182
نائینی 184
امام خمینی 185
عدالت در اندیشه سیاسی فقهای اهل سنّت 186
ارزیابی 188
عدالت در وضع قانون 193
شرایط قانونگذار 193
قانونگذار فقط خداوند است 195
عدالت در اجرای قانون 195
عدالت در قضاوت 197
عدالت در انتخاب کارگزاران 199
عدالت در اعمال حاکمیت و رفتار سیاسی 202
عدالت در تأمین معاش و رفتار اقتصادی حکومت 204
عدالت در جمعآوری مآلیات 204
تساوی در توزیع درآمدهای عمومی و بیت المال 204
آثار توزیع عادلانه درآمد عمومی 206
عدالت قدرت سیاسی در امور فرهنگی 209
عدالت در روابط قدرت سیاسی و مردم 210
حقوق متقابل مردم و قدرت سیاسی 210
انحصارطلبی قدرت سیاسی 213
مصلحتگرایی قدرت سیاسی 215
تبعیض قدرت سیاسی 216
دنیاگرایی قدرت سیاسی 217
هوای نفس زمامداران 217
سودجویی از قدرت سیاسی 218
نتیجه 219
بخش چهارم: تعامل قدرت و عدالت در فقه سیاسی
عدالت عامل مشروعیت قدرت 225
مفهوم مشروعیت 225
ملاک مشروعیت قدرت 226
عدالت شرط لازم برای مشروعیت قدرت 228
عدالت و مشروعیت زمامداری فقها 230
الف) نظریه ولایت انتصابی فقیه عادل 231
ب) نظریه ولایت انتخابی فقها 231
عدالت و مشروعیت قدرت از نظر قرآن 232
عدالت و مشروعیت قدرت از نظر روایات 235
عدالت و مشروعیت قدرت از نظر فقهای شیعه 237
عدالت و مشروعیت قدرت از نظر فقهای اهل سنّت 239
عدالت عامل توسعه قدرت 242
توسعه سیاسی 242
توسعه اقتصادی 243
توسعه فرهنگی 246
عدالت و استحکام قدرت 246
نبود عدالت و زوال قدرت 249
آثار ظلم در قرآن 249
آثار ظلم در روایات 250
عدالت و ألفت 251
عدالت و اعتماد مردم به صاحبان قدرت 255
فساد قدرت بدون عدالت 256
عدالت و مهار قدرت 260
مهار درونی قدرت 260
مهار بیرونی قدرت 262
ویژگیهای مهار درونی قدرت 263
ویژگیهای مهار بیرونی قدرت 264
وجه تمایز مهار درونی و بیرونی قدرت 265
ثبات عدالت و زوال قدرت 265
قدرت عامل تأمین و گسترش عدالت 268
الف) مشارکت سیاسی 269
ب) گزینش سیاسی 271
ج) معیارهای گزینش سیاسی 273
د) امنیت و عدالت 278
الف) منشأ تفاوتهای اقتصادی 280
ب) توازن اقتصادی و علل آن 281
ج) منابع درآمد عمومی 286
الف) قاضی عادل 287
ب) عملکرد عادلانه 288
ج) تفاوت کیفیت قضاوت در فقه سیاسی اسلام و مکاتب دیگر 292
د) شاهد عادل 294
نظارت و گسترش عدالت 298
ضرورت نظارت 298
انواع نظارت 298
راههای نظارت 298
شرایط نظارت کنندگان 300
نتیجه 301
ملاحظات نهایی 303
نتیجهگیری 303
پیشنهادها 306
الف) تحقّق عدالت داخلی 307
ب) تحقّق عدالت در بین کشورهای اسلامی 307
الف) وحدت سیاسی 308
ب) وحدت جغرافیایی 309
ج) وحدت اقتصادی و پولی 310
د) وحدت نظامی 311
فهرست منابع 313
قدرت توأم با عدالت از دیرباز آرزوی جامعه بشری بوده و اندیشمندان و سیاستمداران، نظریات متفاوتی در این زمینه ارائه دادهاند.
مکاتب و قدرتهای سیاسی مختلف، هرکدام ادعای تحقق عدالت اجتماعی را سردادهاند؛ ولی تاریخ و تجربههای عینی نشان داده که چنین ادعایی صرفاً جنبه شعاری داشته است. آنچه این آرمان دیرینه بشری را برآورده میسازد و عدالت اجتماعی را عملاً تحقق میبخشد، قدرت و عدالتی است که در سایه فقه سیاسی تشکیل یافته باشد؛ زیرا چنین نظامی، منبعث از قانون الهی است که از هرگونه انحراف و خطا مصون است؛ ازاینرو سعادت دنیوی و اخروی انسان و شاهراه قرب الیالله، فقط از این طریق میسر خواهد بود.
پژوهش در این زمینه از نظر کسانی که اندک آشنایی با فقه سیاسی دارند، کار آسانی نیست؛ چرا که منابع کافی در این زمینه وجود ندارد؛ زیرا فقهای شیعه درگذشته کمتر به مسائل سیاسی پرداختهاند و فقط بنابر ضرورت، با حکّام سیاسی همکاری میکردند؛ لذا آثار کمتری از آنان در این
زمینه برجا مانده است. پژوهشگر باید مسائل فقه سیاسی را از میان کتابهای فقهی فقها استخراج و استنباط نماید. بنابراین، تدوین «رابطه قدرت و عدالت در فقه سیاسی» به صورت یک کتاب، کار دشواری است.
طبیعی است که این تلاش، گام آغازین در تبیین فقه سیاسی اسلام بوده و تا رسیدن به کمال مطلوب فاصله زیادی دارد. اینگونه تحقیقات را باید مقدمه و فتح بابی در این زمینه تلقی کرد، نه یک اقدام نهایی. اگر نقص و عیبی در این أثر وجود دارد، بر اندیشمندان و فرهیختگان است که محبت نموده و نگارنده کمبضاعت را از راهنماییهای دلسوزانه خود بهرهمند سازند. امیدوارم تحقیقات انجام یافته، مبنایی برای پژوهشهای عمیقتر و گستردهتر قرار گیرد.
وظیفه خود میدانم که از مسئولین محترم «جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیه» بهویژه از ریاست محترم حجت الاسلام و المسلمین جناب استاد اعرافی و دستاندرکاران محترم مرکز که زمینه تحقیق و چاپ این أثر را فراهم نمودند، صمیمانه قدردانی نمایم.
همچنین از استاد عزیزم جناب حجت الاسلام و المسلمین دکتر محمد جواد نوروزی که با راهنماییهای دلسوزانه و تذکر نکات، دریچههای فضای تحقیق را برایم گشود و همچنین از استاد عزیزم جناب حجتالاسلام و المسلمین جناب دکتر لکزایی که با مشاورت و ارشادات دلسوزانه و عالمانه خود، بنده حقیر را در تکوین و تدوین این أثر هدایت فرمودند، نیز صمیمانه تشکر کنم.
غلامسرور اخلاقی
شناخت یک موضوع، بستگی به تعریف درست واژههای آن دارد. بنابراین برای بررسی رابطه قدرت و عدالت در فقه سیاسی، لازم است در ابتدا با مفاهیم آن آشنا باشیم. لذا در این فصل، کوشش میشود که تعریف واژههای قدرت، عدالت و سیاست از نظر دانشمندان غیرمسلمان و مسلمان، بهویژه فقهای اسلام بیان شده و نیز تعریفی از واژههای فقه و فقه سیاسی ارائه شود.
باید دانست کمتر واژهای است که محقّقان و دانشمندان درباره تعریف آن، وحدت نظر داشته باشند. بنابراین نمیتوان تعریفی جامع و مانع از این مفاهیم بیان نمود. با توجّه به آنچه گفته شد، به تعریف و بررسی مفاهیم یادشده خواهیم پراخت.
پیش از آنکه به تعریف «قدرت» بپردازیم، تذکر دو نکته لازم است: اوّل آنکه اگرچه قدرت معنای بسیار گستردهای دارد، اما هدف این نوشتار «قدرت سیاسی» است و از این زاویه به مفهوم قدرت پرداخته میشود. دوم اینکه گرچه بین مفهوم قدرت و حکومت ارتباط محکم و وثیقی وجود دارد، ولی نباید بین آندو خلط نمود؛ زیرا مراد از حکومت، همان قدرت سازمان یافته و متشکل از سه قوه است؛ هرچند تفاوتهایی بین آن دو وجود دارد.
در معنای لغوی قدرت، میتوان برحسب آنچه در فرهنگ لغت آمده، به معانی زیر اشاره کرد:
قدرت یعنی «توانستن، توانایی داشتن، توانایی، نیرو، توانایی انجام کاری یا ترک آن». (1)قدرت در جای دیگر چنین معنا شده است: «صفتی است که تأثیر آن بر وفق اراده باشد؛ مبدأ قریبی است که افعال مختلف از آن صادر شود و مبدأ عبارت است از فاعل مؤثر و قریب، یعنی بدون واسطه؛ قوهای که مستجمع شرائط تأثیر باشد و مرادف است با استطاعت». (2)همچنین قدرت به معنای سلطه و نفوذ، تحمیل اراده یک فرد بر رفتار و کنش دیگران، نیروی نظامی یا اقتصادی که توانایی تسلط بر جامعه را دارد؛ توانایی ویژه موجود زنده که با آن از روی قصد و اراده، عملی را انجام دهد یا ترک میکند، نیز آمده است. (3)
ماکس وبر در تعریف قدرت چنین آورده است:
قدرت امکان خاصّ یک عامل (فرد یا گروه) به سبب داشتن موقعیتی در روابط اجتماعی است که بتواند گذشته از پایه اتکای این امکان خاصّ، اراده خود را با وجود مقاومت به کار بندد. به عبارت دیگر قدرت امکان تحمیل اراده خود بر رفتار افراد دیگر است. (4)
در ارزیابی تعریف فوق میتوان گفت:
الف) شخص، اراده خود را ابراز میکند و تصمیم خود را بیان مینماید و مخاطبان وی، با طیب خاطر اراده وی را عملی میسازند؛ البتّه اگر اراده کننده از موقعیتی خاصّ، فرهمندی، نخبگی یا قداست برخوردار باشد.
ب) شخص اراده خود را پس از ابراز، بر دیگران اعمال کند و از ضمانتهای لازم برای عینیت بخشیدن به اراده خود بهرهمند شود. البتّه مراد از ضمانت، ضمانتهای مثبت در جهت اعمال اراده است که تحمیل قلمداد نشود و قدرتپذیران، چنین ارادهای را تحمیل ندانند.
ج) شخص اراده کننده، در جهت اعمال اراده خود، از همه ضمانتهای اجرایی ممکن بهرهگیری کند که در آن صورت چنین اعمال ارادهای، تحمیلی خواهد بود. در این صورت ممکن است ضمانت، خشونت مستقیم جسمانی را شامل شود.
این سه الگو هر یک به نوبه خود، میتواند رفتار جمعی از انسانها یا نوعی از جوامع انسانی را مورد تأثیر قرار داده و برای آن تعیین جهت کند. در هر سه مورد، تحقّق اراده شخص بر دیگران، گویای وجود قدرت در این موارد است. در نتیجه، تأکید برخصوصیت اعمال و تحمیل در تحلیل ماهیت قدرت، بیوجه است. (1)
1) (1) . سید عباس نبوی، فلسفه قدرت، ص54 و 55.
مقاومت در برابر اراده، وجود داشته باشد. درصورتی که وجود قدرت، در حالت عدم مقاومت قدرت پذیران، نیز متفقعلیه است؛ چرا که رفتار جهت یافتهْ قدرت پذیران به عنوان بارزترین أثر اعمال قدرت، محسوب میشود. (1)
حتّی اگر عنصر مقاومت را در تعریف وبر از قدرت، لازم بدانیم، باز هم اشکال بر این تعریف وارد است؛ زیرا مفهوم مقاومت مبهم است. مقاومت انواعی دارد؛ مانند مقاومت زبانی، رفتاری، جدال وکشمکش، فرسایشی و...
گرین در تعریف قدرت میگوید:
قدرت به طور ساده، حدّ توانایی کنترل دیگران است. به طوری که عملی را که ازآنها خواسته شده است، انجام دهند. (2)
دال در تعریف قدرت معتقد است:
قدرت رابطه میان بازیگرانی است که در آن یک بازیگر، دیگر بازیگران را به عملی وامیدارد که در غیر این صورت، آن عمل را انجام نمیدادند. (3)
لاسول در تعریف قدرت میگوید:
قدرت، مشارکت در تصمیمگیری و رابطه میان فردی است. (4)
مورگنتا در تعریف قدرت سیاسی میگوید:
منظور از قدرت سیاسی، اشاره به وجود کنترل، در روابط متقابل دارندگان اقتدار عمومی و میان اقتدار عمومی و عامّه مردم است؛ به تعبیر دیگر قدرت، توانایی انسان، بر ذهنها و اعمال دیگران است. (5)
هربرت گُلدهامر و ادواردشیلد، معتقدند: «قدرت، توانایی تأثیرگذاردن بر رفتار دیگران، بنا به هدفهای یک شخص است» (6).
شوارزنبرگر از قدرت چنین تعریف میکند: «قدرت، توانایی تحمیل ارادهمان است بر دیگران، به اتکای ضمانت اجرایی مؤثّر در صورت عدم قبول». (7)
راسل در تعریف قدرت چنین میگوید:
پدید آوردن آثار مطلوب. به این ترتیب، قدرت مفهومی است کمّی. اگر دو فرد که دارای خواستهای مشابه باشند، هرگاه یکی از آنها بر خواست آن دیگری دست یابد، این شخص از آن دیگری بیشتر قدرت دارد. ولی هرگاه افرادی باشند که یکی از آنها بتواند بر برخی از خواستها دست یابد و دیگری بر برخی دیگر، هیچ راه دقیقی برای اندازهگیری قدرت آن دو وجود ندارد. مثلاً اگر دو نقاش داشته باشیم که هردو میخواهند تابلوهای خوبی بکشند و ثروتمند شوند، امّا یکی از آندو در کشیدن تابلوهای خوب، موفّق میشود و دیگری در اندوختن ثروت، هیچ راهی وجود ندارد که ببینیم کدام یک بیشتر قدرت دارند. (1)
در تعریف راسل نقایصی وجود دارد که به آنها اشاره میکنیم:
به نظر میرسد این اشکال به تعریف راسل وارد نباشد؛ چون میتوان از تمثیل راسل به دو نقاش، حدس زد که منظور او از قدرت، قدرت بالفعل است، نه بالقوه؛ زیرا دو نقاش عملا قدرت خود را در معرض نمایش قرار میدهند و آثار هر دو در خارج تحقق پیدا میکند و از این جهت مبهم نیست.
با توجّه به اینکه تعاریف گوناگونی از قدرت شده و نمیتوان معنای واحدی که همه در آن توافق داشته باشند، یافت، در کتب فقها واژه «قدرت» صراحتاً بیان نشده است، ولی از کلماتی که مفهوم قدرت را میرساند مانند «سلطان»، «حاکم»، «ملک»، «والی»، «مکنّا» و «خلیفه» نام برده شده است.
«سلطان» و سلطه در لغت به معنای قدرت و فرمانروایی آمده است. (1)بنابراین مراد از کلمه «سلطان»، «والی»، «ملک» و «حاکم» در اصطلاح فقها، قدرت پیامبر و ائمّه اطهار علیهم السلام در زمان حضور و فقها در زمان غیبت میباشد؛ یعنی اینها در ولایت تدبیری و اداره سیاسی و اجرای احکام الهی دارای قدرت و سلطه میباشند.
در منابع فقها که قرآن و سنّت میباشد، نیز از قدرت به ولایت تعبیر شده است؛ چنانکه در قرآن با دو واژه ولایت و اطاعت به ماهیت قدرت پیامبر و جانشینان آن حضرت اشاره شده است:
(إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ) 2 ؛ ولی شما، تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آوردهاند؛ همان کسانی که نماز برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند.
این آیه به ولایت و قدرت پیامبر و ائمّه علیهم السلام اشاره دارد. در آیه دیگری خداوند اطاعت از این قدرت را واجب کرده است: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ) ؛ (2)ای کسانی که ایمان آوردهاید! خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیای امر خود را نیز اطاعت کنید.
اطاعت از فرمانروایی خداوند و پیامبر و صاحبان امر (ائمّه) علیهم السلام که در حقیقت فرمانروایی خداوند است، بر همه واجب است.
همچنین کلمه «خلیفه» در قرآن به معنای قدرت و پادشاهی استفاده شده است: (یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوی) 1 ؛ ای داود! تو را مرتبه پادشاهی دادیم که به راستی و درستی و عدل، میان مردم حکم نمایی و پیروی نکنی هوای نفس و آرزوهای آن را.
واژه «مکّنا» درچند جای قرآن به معنای زمامداران و صاحبان قدرت آمده است:
(الَّذِینَ إِنْ مَکَّنّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّکاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ لِلّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ) 2 ؛ یاران خدا کسانی هستند که هرگاه در زمین به آنها قدرت بخشیدیم، نماز را بر پا میدارند و زکات را ادا میکنند و امر به معروف و نهی از منکر مینمایند و پایان همه کارها از آنِ خداوند است.
(وَ یَسْئَلُونَکَ عَنْ ذِی الْقَرْنَیْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَیْکُمْ مِنْهُ ذِکْراً إِنّا مَکَّنّا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَ آتَیْناهُ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً) 3 ؛ از تو درباره ذوالقرنین میپرسند بگو به زودی بخشی از سرگذشت او را برای شما بازگو خواهم کرد. ما او را (ذوالقرنین) در روی زمین قدرت و حکومت دادیم و اسباب هرچیز را در اختیارش نهادیم. (1)
کلمه «سلطان» نیز به معنای مطلق فرمانروا، در کلمات معصومین و فقها آمده است؛ چنانکه امام صادق علیه السلام میفرماید:
«کَفَّارَةُ عَمَلِ السُّلْطَانِ قَضَاءُ حَوَائِجِ الأخوَانِ؛ (2)کفاره صاحبان قدرت، خدمت به مردم و برادران دینی است».
امام صادق علیه السلام در هنگام قرائت قرآن این دعا را میخواندند:
«اللَّهُمَّ رَبَّنَا لَکَ الْحَمْدُ أَنْتَ الْمُتَوَحِّدُ بِالْقُدرَةِ وَ السُّلْطَانِ الْمَتِینِ... (3)پروردگارا! حمد مخصوص توست و قدرت تو محکم و منحصر به فرد است.» در حدیث آمده است:
«العدل فضیلة السلطان (4)
عدالت بیانگر فضیلت صاحبان قدرت است.» مشاهده میشود که در این موارد «سلطان» به معنای مطلق فرمانروایی و قدرت استعمال شده است.
شیخ مفید در المقنعه برای مفهوم قدرت، از واژه «سلطان» استفاده کردهاند:
واذا عدم السلطان العادل... کان لفقهاء اهل الحقّ العدول من ذوی الرأی والعقل والفضل ان یتولوا ما تولاه السلطان؛ (1)زمانی که امام معصوم و یا نائب خاصش نباشد، بر فقهای عادل، صاحب اندیشه و اهل فضل است که متولی امور امام معصوم را در زمان غیبت به عهده گیرند.
شهید ثانی نیز در مسالک الافهام از واژه «سلطان» در مفهوم قدرت استفاده نموده است:
والمراد به (حاکم) السلطان العادل او نائبه الخاصّ او العام مع تعذر الاوّلیین وهو الفقیه الجامع الشرائط الفتوی العادل»؛ (2)مراد از حاکم، سلطان عادل یا نایب خاص و یا عام است. در صورت تعذر آن دو، فقیه جامع الشرایط عادل به عنوان حاکم جامعه مسلمانان میباشد.
شیخ طوسی در مفهوم قدرت، از واژه «ولایت» استفاده نموده و میفرماید: «فقیه متمکن شیعه مادامی که ضرری متوجّه او یا مؤمنی نشود، با توجّه به مأذون بودن او از سوی سلطان حقّ، باید متصدی ولایت شود» (3). شهید اوّل نیز قدرت را ولایت شرعیه بر احکام میداند.
محقّق ثانی قدرت را بر حکومت و حاکمیت میداند:
«انهم قد نصبوا نائبا علی وجه العموم لقول الصادق علیه السلام فی مقبولة عمر بن حنظله: فانّی قد جعلته علیکم حاکما». (4)
شیخ حسن کاشف الغطا نیز قدرت را سلطه و حکومت میداند: «فللفقیه العادل جمیع ما للرسول والائمّه علیهم السلام مما یرجع الی الحکومة والسیاسیة» (5).
نراقی نیز قدرت را مساوی با حکومت میداند. صاحب جواهر و شیخ مرتضی انصاری نیز کلمه حکومت و سلطان در عباراتشان به چشم میخورد.
مرحوم نائینی قدرت را مساوی سلطنت و ولایت میداند. ایشان سلطه و قدرت
را دو قسم میداند: یکی قدرت ولایتی و دیگری قدرت تملیکی. (1)
محمدحسین فضل الله در تعریف قدرت چنین میگوید: «قدرت آن است که انسان با اراده خودش بتواند زمام زندگی را به دست داشته باشد و به نفع و میل خود استخدام کند». (2)
بنا بر نظریه فقهای شیعه، حکومت و قدرت فقها، استمرار قدرت و حاکمیت خداوند در روی زمین است؛ لذا آنها سلطه و نفوذ و ولایت تدبیری و سیاسی امت را در عصر غیبت به عهده دارند و در صورت امکان موظّف به تشکیل حکومت میباشند؛ بنابراین، وظیفه فقها فقط به امور خاصّ محدود نمیشود.
علامه «محمدتقی جعفری» در ضمن بررسی قدرت از دیدگاه امیرالمؤمنین علی علیه السلام ، قدرت را عامل دگرگونی در ابعاد سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، نظامی و تبلیغاتی دانسته و آن را چنین تعریف میکند: «عامل حرکت و دگرگونی، در اشکال مختلف آن» (3). و نیز میگوید:
قدرتی که امیرالمؤمنین علیه السلام منظور دارد، عبارت است از آن نیرو و استقامت روحی که پس از آگاهی کامل به هدف عالی حیات، به سود انسانها مورد بهره برداری قرار میگیرد، نه عامل ایجاد دگرگونی بیهدف و از بین بردن قدرت متقابل که خود، یکی از سرمایههای بشری است. دلایل و شواهد قطعی نشان میدهد که همه شئون زندگی علی علیه السلام از این قدرت آرمانی در عالیترین درجه برخوردار بوده است. ایشان قدرت را برای انسانسازی، نه انسانکشی به کار برده است. (4)
امام خمینی رحمه الله در کتاب شرح دعاء السحر به مناسبت شرح فرازی از این دعا - که در آن به مفهوم «قدرت» اشاره شده است - قدرت را چنین تعریف میکند: «کون الفاعل فی ذاته بحیث ان شاء فعل وان یشأ لم یفعل». (5)ایشان مصداق قدرت را فقط خداوند تبارک و تعالی میداند و قدرتهای بشری را، قدرت مجازی، و قدرت مطلق را
مخصوص خداوند میداند؛ یعنی خداوند انسان را درباره اداره امور اجتماعی و سیاسی قدرت داده است تا با اراده و اختیار خود کارهای خود را سر و سامان دهد؛ اگرچه این قدرت بشر محدود است. بنا به تعریف امام خمینی رحمه الله از قدرت، خداوند ذاتاً صاحب قدرت است؛ در حالیکه بشر چنین نیست، بلکه قدرت خود را از خداوند میگیرد. تعریف امام از قدرت جنبه کلامی نیز دارد.
آیتالله سید محمد شیرازی هم بعد از تقسیم قدرت به منفی ومثبت و ارادی و غیرارادی، قدرت را چنین تعریف میکند:
قدرت عبارت است از تأثیر در اشیاء که سه جنبه دارد:
تأثیر ارادی که در انسان و حیوان وجود دارد؛ اما در انسان این تأثیر از روی تعقل و در حیوان از روی غریزه است.
تأثیر زنده غیر ارادی که در گیاهان است و در رشدشان مؤثّر است؛ مثلاً گیاه از آب، هوا و املاح با تأثیر درآنها نیرو میگیرد و آن را جزو خود نموده و رشد میکند.
تأثیر غیر ارادی که از جمادات صادر میشود، ولی با ضمیمه نیروی اجنبی به آنها، مثل تأثیر کارد در برش و سنگ در پرت شدن و شکستن.
قدرت در انسان عبارت است از «فرماندهی و فرمانبری که از قبیل تأثیر و تأثّر میباشد... (1)
امام محمد غزالی که از فقهای برجسته اهل سنّت است، قدرت را پادشاهی و سلطنت دانسته و میگوید: «الدین والملک توأمان» (2)و در جای دیگر میگوید: «الدین والسلطان توأمان». غزالی سلطان را «ظلالله» میداند و میگوید: «السلطان ظل الله فی الارض؛ (3)سلطان سایه هیبت خدای بر روی زمین است».
در نتیجه مراد از «سلطان» در کلمات فقها، همان قدرت سیاسی و ولایت تدبیری میباشد. شاهد بر این مطلب جملهای از امام خمینی رحمه الله میباشد که در ضمن معنا کردن حدیثی، در قدرت سیاسی از واژه «سلطان» استفاده کرده است.
«اللهم انک تعلم انه لم یکن الذی کان منا منافسة فی السلطان...؛ خدایا تو میدانی که
آنچه از ما سرزده و انجام شده، رقابت برای گرفتن قدرت سیاسی نبوده است». (1)
بعضی از فیلسوفان اسلامی قدرت را «توانایی فعل یا ترک در فرض ذهنی و تحلیل عقلی» تعریف کردهاند. قید فرض ذهنی و تحلیل عقلی برای این است که بر مبنای فلسفه اسلامی، جهان، قدیم است و هیچ زمانی جهان از بهرهمندی فیض وجود قدرت علی الاطلاق محروم نبوده است. توانایی خداوند نسبت به ایجاد یا عدم ایجاد جهان، تنها در مقام فرض شرطی و تحلیل ذهنی پذیرفته است، ولی در واقعیت خارجی، عدم ایجاد جهان هستی (جمیع مخلوقات ممکن) به معنای انقطاع فیض و فروغ بینهایت الهی است که عقلاً قابل قبول نیست. (2)
علامه طباطبایی، قدرت را از اموری که از کمالات وجودی شمرده میشود، تعریف کرده و میفرماید:
قدرت تنها در حالت فعل وجود دارد، نه درحالت انفعال؛ ولذا انفعال یک شیء از دیگری - چه انفعال شدید باشد یا ضعیف -، قدرت برای شیء منفعل محسوب نمیشود و البتّه هر فعلی ملازم با قدرت نیست؛ بلکه قدرت، ملازم با فعلی است که فاعل نسبت به آن فعل عالم باشد. بنابراین مبدأ بودن فاعلهای طبیعی و فاقد شعور، قدرت آنها به حساب نمیآید و همچنین فعل هر فاعلِ عالم به فعلش، ملازم با قدرت نیست، بلکه قدرت، ملازم با فعل علمی است که علم به فعل، فاعل را نسبت به فعل برانگیزاند. بنابراین، مبدأ بودن انسان نسبت به افعال طبیعی بدن، قدرت نیست؛ اگرچه انسان به افعال طبیعی بدن خویش علم دارد. قدرت، ملازم با فعلی است که فاعل میداند که آن فعل برای او خیر است. سپس هنگامیکه علم به خیر بودن فعل برای فاعل حاصل شد، به دنبال آن در فاعل نسبت به انجام فعل شوقی پدید میآید. پس قدرت عبارت است از مبدأ بودن فاعل نسبت به انجام فعل، با علم وی به اینکه آن فعل برای او خیر است؛ به گونهای که این علم به همراه خود، اختیار در فعل و شوق به سوی فعل و اراده فعل را در فاعل ایجاد کند.
مرحوم علامه طباطبایی درباره قدرت مطلقه و بیعیب خداوند نیز میفرماید:
هر کمال وجودی در عالم وجود، برای ذات واجب تعالی موجود است. پس خداوند تعالی عین قدرت واجب (در مقابل قدرت ممکن) است، ولی برای او شوق عارض نمیشود؛ زیرا شوق کیفیت نفسانی است که ملازم با جنبه فقدان است و فقدان، ملازم با نقص است؛ در حالیکه خداوند تعالی از هر نقص و عدمی منزه است.
همچنین ایشان میفرماید:
ومن الکیفیات النفسانیة القدرة، وهی حالة فی الحیوان بها یصح ّان یصدر عنه الفعل اذا شآء ولایصدر عنه اذا لم یشأ ویقابلها العجز، وامّا القدرة المنسوبة الی الواجب تعالی فاذا کان الواجب الوجود بالذات واجب الوجود من جمیع الجهات فهی مبدئیّة الفعلیة بذاته لکل شیء، واذاکانت عین الذات، فلا ماهیة لها بل هی صرف الوجود؛ (1)از جمله کیفیات نفسانی، قدرت است که در برابر عجز قرار دارد و حالتی است در حیوان که به واسطه آن میتواند در صورتی که بخواهد کار را انجام دهد و در صورتی که نخواهد آن را انجام ندهد.
امّا قدرتی که به واجب تعالی نسبت داده میشود، با قدرتی که در حیوان است و یک نوع کیفیت نفسانی محسوب میشود، تفاوت دارد و آن عبارت است از مبدئیت فعلی واجب بذاته نسبت به همه اشیاء؛ زیرا واجب الوجود بالذات، از تمام جهات واجب الوجود میباشد و هیچ جهت امکانی در او یافت نمیشود؛ لذا صدور فعل از او به نحو صحت و جواز نیست؛ بلکه به نحو فعلیت و ضرورت میباشد. به عبارت دیگر: مبدئیت او برای اشیاء، به نحو امکان نیست؛ بلکه بالفعل است و چون مبدئیت واجب تعالی برای اشیاء، عین ذات اوست، قدرت واجب تعالی ماهیت ندارد، بلکه صرف هستی و وجود است. (2)
در تعریف مرحوم علامه طباطبایی چند نکته قابل توجّه است:
ایشان قدرت را به واجب و ممکن تقسیم نموده است. قدرت جلوهای از کمال است و خداوند قدرت علی الاطلاق است؛ لذا کمال مطلق است و قدرتهای ممکنات محدود است. قدرتهای سیاسی، نظامی، اقتصادی و فرهنگی بشر، جلوهای از کمال است و در عین حال محدود و محتاج به کمال مطلق است.
قدرت نیاز به مبدأ فاعلی دارد.
مبدأ فاعلی متصف به شعور و اراده باشد.
بحث درباره قدرت در عرصه اجتماعی و سیاسی، با دو پیشفرض فلسفی همراه است: یکی اجتماعی بودن حیات انسانی و تأثیر و تأثّری که از این ناحیه بر زندگی یکایک انسانها وارد میشود و دیگری قبول اختیار انسان در جهتگیریها و رفتارهای اجتماعی - سیاسی. بنابراین تعریف فلاسفه اسلامی درباره قدرت اگرچه به جنبه اجتماعی و سیاسی آن نظر ندارد، ولی تأکید بر اختیار و شعور و اراده در تعریف مزبور، تأکید کننده پیشفرض دوم است. (1)
ولی محدودیت تعریف قدرت، از نظر فلاسفه اسلامی، به نظر درست نمیرسد؛ زیرا تعریف فلاسفه از قدرت این است: «مبدأ فاعلِی حی مختار برای افعالش». این تعریف افعال سیاسی اجتماعی را نیز شامل میشود و قید مختار، قدرتهای جمادات وحیوانات را خارج میکند، ولی قدرت انسان مختار و با اراده را شامل میشود و قید افعال، شامل همه انواع فعل، از جمله افعال سیاسی انسان را شامل میشود.
وجه امتیاز تعریف قدرت از نظر فقها و اندیشمندان مسلمان نسبت به اندیشمندان غیرمسلمان در این است که در اندیشه اسلامی، قدرتهای بشری، به نوعی وابسته به قدرت خداوند میباشد و اعمال قدرت، فقط در راستای منافع مادی انجام نمیپذیرد؛ بلکه مسائل مادی و معنوی مردم و تحقّق عدالت اجتماعی نیز مورد نظر است؛ برخلاف دانشمندان غیرمسلمان که در تعریف قدرت، بیشتر رویکرد مادی دارند.
به نظر میرسد بهترین تعریف قدرت عبارت است از: «توان به فعلیت رساندن تمام منابع معنوی و مادی قابل دسترس انسانها برای دستیابی به عدالت و رستگاری»؛ زیرا چنین تعریفی در راستای اهداف رابطه قدرت و عدالت در فقه سیاسی قرار میگیرد.
عدالت از ماده «عدل» است و عدل در لغت به «ضد جور» معنا شده است: «العدل هو
1) (1) . سید عباس نبوی، فلسفه قدرت، ص109.
ضد الجور.» (1)همچنین به معنای حکم به حق نیز تعریف شده است: «العدل: الحکم بالحقّ ». (2)«عادل بودن، انصاف داشتن، دادگر بودن» (3)نیز از معانی عدالت است. در ریشه لغوی عدالت و مشتقات آن، نوعی تساوی و برابری ملاحظه شده است. عدل به معنای همتا - مانند لنگه باری که با لنگه دیگر برابر باشد - نیز آمده است. «راغب اصفهانی» در مفردات می گوید: عدل و عدالت به معنای «مساوات» است و تقسیم کردن به طور مساوی، عدل است. در روایت آمده است: آسمان و زمین بر عدالت بنا شدهاند؛ بدین معنا که اگر یک رکن از چهار رکن جهان، بر دیگری زیادتر یا کمتر شود، جهان نظم خود را از دست میدهد. (4)ظاهراً روایت اشاره به عدالت تکوینی و فلسفی دارد؛ زیرا جهان هستی خلقتش واقعاً بر مبنای توازن صورت گرفته است. (5)
شیخ مرتضی انصاری، عدالت را از حیث لغوی به معنای «استوا» گرفته است: «العدالة لغة: الاستواء». (6)در جای دیگر، عدل به معنای «راست کردن و برابر» نیز معنا شده است: «عدل: عدل السهم عدلا»؛
«عدل فلانا بفلان»؛ یعنی راست کرد تیر را؛ برابر کرد میان آنها. (7)عدل به استقامت بر طریق حقّ و شریعت و اجتناب از آنچه محظور در دین است، نیز معنا شده است. (8)داد کردن، داد دادن، نهادن چیزی به جای خود، حدّ متوسط میان افراط و تفریط در هر یک از قوا، دادگری مقابل ظلم و جور، اندازه و حدّ اعتدال نیز از دیگر معانی عدل است. (9)
به نظر میرسد که جامعترین تعریف از عدالت، «نهادن هر چیز به جای خود» یا «احقاق کل شیء حقه» باشد؛ زیرا این تعریف به نوعی شامل تمام تعاریف گذشته نیز
1) (1) . محمد ابن منظور مصری، لسان العرب، ص43.
2) (2) . همان.
3) (3) . فرهنگ فارسی عمید، ص859.
4) (4) . حسین راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ص551 و 552.
5) (5) . محمدتقی مصباح یزدی، حقوق وسیاست درقرآن، ص43.
6) (6) . شیخ مرتضی انصّاری، مکاسب، ج3، ص163.
7) (7) . فرهنگ بزرگ جامع نوین، ترجمه المنجد، ج2، ص1016.
8) (8) . لغتنامه دهخدا.
9) (9) . فرهنگ فارسی معین، ج2، ص2282.
میشود. حکم به حقّ، انصاف داشتن، تعادل احوال، عدم افراط و تفریط و راست کردن، نوعی گذاشتن هر چیز در جای مناسب و مقتضای خودش میباشد.
«افلاطون» عدالت را چنین تعریف میکند:
عدالت آن است که هرکس کار مخصوص خود را انجام دهد و در کار دیگران مداخله نکند. عدالت در کشور وقتی حکمفرما میشود که هرکس در هر طبقهای که هست به کارخود بپردازد و پا از گلیم خویش فراتر نکشد. رئیس، کار خود و سربازان، کار خود و مردم نیز کار خود را انجام دهند. افلاطون معتقد است که هرکس برای کار خاصّی استعداد دارد و باید به همان کار بپردازد و این همان عدالت در اجتماع است؛ در غیر این صورت ظلم است. (1)
تعریف «افلاطون» از عدالت، به همان تعریف
«وضع کل شیء فی موضعه» باز میگردد، زیرا افراد جامعه به کارهایی میپردازند که شایستگی و لیاقت آن را دارند و مناصب و مراتب... در جای مناسب خود قرار گرفته و طبق استعداد هرکس به آنها واگذار میشود.
تعریف «ارسطو» از عدالت، نزدیک به تعریف افلاطون است. ارسطو معتقد به اختلاف طبقاتی در عدالت بوده و میگوید: عدالت آن است که در هر طبقه به صورت مساوی و برابر با آنها رفتار شود. در اجتماع، طبقه فرمانروایان، سربازان و بردهها وجود دارد. ارسطو معتقد به دو گونه عدالت است: اول: «عدالت طبیعی» یعنی وجود طبیعی طبقات مختلف و رفتار برابر با هر طبقه. دوم: «عدالت قراردادی» که همان قانون موضوعه بشری باشد. (2)افلاطون و ارسطو معتقدند که در هر طبقه، باید طبق شایستگی و لیاقت افراد آن، به صورت عادلانه با آنان رفتار شود.
اندیشمندان دیگر غربی، در تعریف عدالت، بیشتر بر تأمین جنبههای مادّی زندگی انسان از قبیل امنیت، رفاه و آسایش و لذّت طلبی تأکید دارند. مثلاً «هابز» میگوید:
عدالت عبارت است از «پایبند بودن آدمیان به عهد و پیمان خود.» (1)ملاک در این تعریف، رعایت قراردادهای اجتماعی برای رسیدن به کمالات صرفاً مادّی است.
چنین تعریفی از نظر فقه سیاسی مخدوش است؛ زیرا رویکرد مادی و دنیوی داشته و هیچ توجّهی به ابعاد معنوی انسان نشده، یا اگر شده، قابل توجّه نیست؛ درحالیکه در اسلام و فقه سیاسی، به نیازهای مادّی و معنوی انسان در مرحله تعریف و عمل از عدالت توجّه شده است. در اسلام، قرارهای اجتماعی بر اساس شرع میباشد. ابنسینا به همین نکته اشاره دارد و میگوید: «عدالت، به معنای عقد قرارداد اجتماعی افراد برای تقسیم کار در حیات مدنی، مبتنی بر شریعت است». (2)
فقها تعاریف مختلفی از عدالت بیان کردهاند که به بخشی از آنها اشاره میشود:
شهید ثانی عدالت را ملکهای نفسانی میداند که باعث ملازمت تقوا در اقامه واجبات و ترک منهیات - گناهان کبیره به طورمطلق و گناهان صغیرهای که بر آنها اصرار ورزیده میشود - میگردد. او میگوید: عدالت باعث مروت میشود؛ یعنی تبعیت عادات نیکو و اجتناب از عادات بد و هرگونه مباهات که موجب تنفر و فرومایگی نفس و پستی همّت گردد. (3)
شیخ طوسی میگوید: «عدالت» عبارت است از اینکه انسان در احوال خویش متعادل و متساوی باشد و در شریعت بدین معناست که در دینش عادل باشد و همچنین در مروتش؛ یعنی فرد از اموری که باعث سقوط مروت شود، اجتناب کند: (4)«العدالة فی اللغة أن یکون الانسان متعادل الاحوال متساویا». (5)
مرحوم مجلسی در ضمن اینکه عدالت را صرفاً ترک گناهان بهویژه گناهان کبیره -
میداند، میگوید: عدل در رعیت، همان داوری در میان مردم است، بدون گرایش تبعیضآمیز نسبت به یکی از آنها و نیز ستاندن حقّ مظلوم از ظالم و اجرای حدود الهی در میان آنها. (1)
شیخ مفید و مرحوم صدوق، عدالت را اجتناب مبتنی بر ملکه از گناهان میدانند.
شهید صدر، عدالت را توازن اجتماعی میداند: «ان التوازن الاجتماعی هو التوازن بین الافراد المجتمع فی مستوی المعیشة لا فی مستوی الدخل... ان الهدف النهایی هو اغناء کل فرد من المجتمع الاسلامی». (2)ایشان در جای دیگر، عدالت را حدّ وسط بین افراط وتفریط تعریف کرده است:
«فالعدالة هی الوسطیة والاعتدال فی السلوک». (3)
امام خمینی رحمه الله نیز عدالت را حدّ وسط بین افراط و تفریط میداند: «بدان که عدالت عبارت است از حدّ وسط بین افراط وتفریط وآن از امّهات فضائل اخلاقیه است؛ بلکه عدالت مطلقه، تمام فضائل باطنیه و ظاهریه و روحیه، قلبیه و نفسیه و جسمیه است؛ زیرا عدل مطلق، مستقیم به همه معنی است». (4)
در جای دیگر، ایشان عدالت را به معنای «اعطاء کل ذی حقّ حقّه» میداند: «عدالت یعنی قایل نشدن امتیاز برای قشرخاصّ، مگر به امتیازی که انسانی دارد». (5)
صاحب جواهر عدالت را چنین تعریف میکند: «العدالة ان یکون الانسان متعادل الاحوال متساویا» (6)«والقصد فی الامر ضد الجور».
شیخ انصاری میفرماید:« العدالة انها کیفیة نفسانیة باعثة علی ملازمة التقوی»؛ (7)یعنی انسان در حالات مختلف، قوای مادی بدن را تحت اختیار عقل قرار دهد و همچنین از حیث رفتاری، ملکه عدالت را در خود حفظ کند. به عبارت دیگر، عدالت، قدرت و توانایی بر ترک گناهان، بهخصوص گناهان کبیره است و قدرتی است که در درون انسان قرار دارد و نمیگذارد که در انجام دادن واجبات گرفتار اختلال شود.
1) (1) . بحارالانوار، ج85، ص24-25.
2) (2) . سید محمدباقر صدر، اقتصادنا، ص673.
3) (3) . همان، خلافت انسان وگواهی پیامبران، ص22.
4) (4) . شرح حدیث جنود عقل وجهل، ص147.
5) (5) . صحیفه نور، مجموعه رهنمودهای امام خمینی، ج8 ص114.
6) (6) . محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، چاپ هفتم، ج13، ص280.
7) (7) . مکاسب، چاپ سوم، ج3، ص163.
«قزوینی» عدالت را چنین تعریف میکند: «عدالت در لغت به معنای راست بودن است و شرعاً عبارت است از: «ملکة نفسانیة تبعث علی ترک الکبائر والاصرار علی الصغایر» (1)
اردکانی نیز عدالت را چنین تعریف میکند: «عدالت در لغت عبارت است از استقامت عدم جور و انحرافی و در اصطلاح شریعت همان قول مشهور را پذیرفته است و فرموده
«انها ملکة راسخة باعثة علی ملازمة التقوی والاتیان بالواجبات وترک المحرمات.» ایشان معتقد است دلیلی برحقیقت شرعیه و متشرعه عدالت وجود ندارد و معنی لغوی را معتبر میداند. (2)
آخوند خراسانی نیز عدالت از نگاه لغت و اصطلاح شرعی را چنین معنا نموده است: «العدالة هی الاستقامة او التساوی» یا «ان العدل فی اللغة ان یکون الانسان متعادل الاحوال متساویا» و شرعا: «هی الاستقامة نفسانیة باعثة علی ملازمة التقوی او علیها مع المروة». (3)
تعریف مامقانی، از عدالت نیز چنین است: «العدالة لغة مأخوذة من العدل ضدّ الجور... وشرعا هی کیفیة راسخة تبعث علی ملازمة تبعث علی ملازمة التقوی و المروة» (4)
علامه طباطبایی در رابطه با معنای عدالت چنین تعریفی دارد: «هی اعطاء کل ذی حقّ من القوی حقّه وضعه فی موضعه الذی ینبغی له»؛ (5)عدالت این است هر نیرویی هر حقّی دارد به حقّ خود برسد و در جایی که شایسته است قرار گیرد».
شهید مرتضی مطهری ضمن نقل حدیثی از امام علی علیه السلام درباره عدالت، معنای عدالت را نهادن هر چیز در جایی که مناسب او باشد، میداند. (6)روایتی که از امام علی علیه السلام نقل شده، چنین است:
سئل علیه السلام ، أیهما أفضل، العدل أو الجود؟ فقال العدل یضع الامور مواضعها والجود یخرجها عن جهتها والعدل سائس عام والجود عارض خاصّ فالعدل أشرفهما و
1) (1) . سیدعلی موسوی قزوینی، رسالة فی العدالة، ص17.21.
2) (2) . ان العدالة لا دلیل علی ثبوت الحقیقة الشرعیة أو المتشرعة لها بل هی بمعناها اللغوی وهو الاستقامة وعدم الجور والانحراف. مرتضی بن محمد اردکانی، رسالة فی العدالة، ص99-100.
3) (3) . محمدکاظم خراسانی، مقالة فی العداله، ص49و50.
4) (4) . عبدالله مامقانی، حاشیه علی رسالة فی العدالة، ص251و263.
5) (5) . محمد حسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج1، ص271.
6) (6) . مرتضی مطهری، بیست گفتار، چاپ پنجم، ص6-9.
أفضلهما؛ (1)از آن حضرت پرسیدند: عدالت بهتر است یا سخاوت؟ فرمود: عدالت هر چیزی را در جای خود قرار می دهد و سخاوت آن را از جهتی که دارد بیرون میآورد. عدالت، رهبری همگانی است و سخاوت عارضهای است محدود؛ پس عدالت شریفترین و بهترین این دو صفت است.
شهید مطهری میفرماید:
عدالت ممکن است در چهار مورد استفاده شود:
«بالعدل قامت السموات والارض» (2).
تساوی و نفی هرگونه تبعیض؛ یعنی اعطای بالسویه. چنین عدالتی مطلوب و منظور نیست.
اعطای کل ذی حقّ حقّه؛ یعنی اعطای چیزی که کسی بر او اولویت دارد و ازحیث حقّ اولی بر آن فرد است. مثلا کسی که محصولی را تولید کرده است، او اولویت بر آن محصول دارد و در صورت اعطای محصول به او، عدالت برقرار میشود.
رعایت استحقاقها در افاضه وجود و امتناع نکردن از افاضه و رحمت به آن چه امکان وجود با کمال وجود دارد. (3)
در واقع، تمام تعبیرات مختلفی که مرحوم مطهری از عدالت ذکر کرده است، به معنای عام عدالت، یعنی نهادن هر چیزی در مکان مناسب خودش برمیگردد.
فقهای اهل سنّت نیز عدالت را در برابر فسق به کار بردهاند و میگویند: «عدالت
عبارت است از سلامت فرج و شکم از هرگونه رسوایی و بدنامی؛ یعنی استقامتی است که مکلف در حفظ فرج و شکم خویش از عنان گسیختگی و رسوایی به خرج میدهد». (1)همچنین درجای دیگر، عدالت را به غلبه حسنات بر سیئات معنا کردهاند. (2)این فقها تعریفی دیگر نیز از عدالت ارائه دادهاند: «عدالت صفتی در انسان است که به او قدرت تحمّل پرهیز ازگناهان کبیره و عدم اصرار بر گناهان صغیره را اعطا کرده و وی را به اجتناب از اموری که در آن فرومایگی است وا میدارد.» (3)این تعریف مانند تعریف فقهای شیعه از عدالت میباشد. اکثر فقهای اهل سنّت صفت عدالت را بر رهبری مذهبی و مناصب مذهبی مانند امام جمعه...، شرط میدانند، ولی در رهبری سیاسی لزوم عدالت را شرط نمیدانند؛ به این معنا که اگر رهبر سیاسی عادل هم نباشد، ولی توانایی اداره و تأمین امنیت را داشته باشد، مشروعیت دارد و قیام علیه او را جایز نمیدانند.
بنابر نظریه شیعه، نماز جمعه و جماعات... از مصادیق و شعائر امور سیاسی و مذهبی دین اسلام بوده و جدا از امور سیاسی نمیباشد.
نکته: اگرچه در عبارات فقها، ظاهراً از عدالت، تعریفی اخلاقی و فردی شده است و صراحتاً به عدالت سیاسی پرداخته نشده، ولی عدالت اخلاقی و فقهی در حقیقت مقدمه عدالت سیاسی است؛ به این بیان که صفت و ملکه عدالت در فرد فرد زمامداران، حاکمان، قاضیان و کارگزاران حکومتی که مظهر و مصادیق قدرت و سیاست میباشند، باعث میشود که قدرت در خدمت عدالت قرار گیرد. به عبارت دیگر، چون اجتماع متشکل از افراد است و به وسیله ارتباط افراد با همدیگر، جامعه تشکیل میشود، وجود صفت عدالت در فرمانروایان و قاضیان، مانع از حکم و قضاوت ظالمانه و درکارگزاران، مانع ازفساد و ظلم در حقّ مردم میشود. در حقیقت، ملکه عدالت، همانگونه که در فرد و در تکامل آن مؤثّر است، در صحنه سیاسی و اجتماعی نیز کاربرد عملی دارد و باعث تحقّق عدالت اجتماعی میشود. رهبر سیاسی جامعه اگر عدالت داشته باشد، هیچ وقت عدالت را فدای قدرت نمیکند. تمام بدبختی جامعه
امروزی در همین است که زمامداران سیاسی از فضیلت عدالت محروم میباشند. علاوه بر آن در اندیشه سیاسی اسلام، برپایه ارزشهای اخلاقی و فلسفه اخلاق استوار است. به دیگر سخن، مبانی آن دو تعارض و جدایی ندارند و سیاست در خدمت ارزشهای اخلاقی است.
فارابی، عدالت را در چند مورد به کاربرده است:
عدالت یعنی اعتدال و سامان نظام هستی: خداوند عدل مطلق است و جهان هستی را که مخلوق اوست نیز بر عدالت بنا کرده است. هر آنچه در این جهان جریان دارد، در نهایت عدالت و استحکام و شکوفایی است و در هیچ چیزی از آن، جور، اختلال و نقص وجود ندارد. (1)
عدالت به مثابه فضیلت و ملکه در فرد و جامعه مدنی: عدالت فضیلت است و انسان با عدالت با فضیلت میشود. انسان با فضیلت میتواند با عقل فعال ارتباط برقرار کند و مدینه فاضله بسازد و جامعه را به طرف عدالت و سعادت هدایت کند. (2)
عدالت به مثابه تناسب، توازن و اعتدال در امور. (3)
عدالت در تقسیم مساوی خیرات عمومی (امنیت، سلامت، کرامت، مناصب و مراتب...):
«العدل اولا یکون فی قسمة الخیرات المشترکة التی لاهل المدینة علی جمعهم ثم من بعد ذلک فی حفظ ماقسم... فان لکل واحد من اهل المدینة قسطا من هذه الخیرات مساویا لاستئهاله فنقصه عن ذلک وزیادته علیه جور. امّا نقصه فجور علیه وامّا زیادته فجور عل اهل المدینة وعسی ان یکون نقصه ایضا جورا علی اهل المدینة؛ (4)اوّلاً، عدالت عبارت است از تقسیم خیرات عمومی متعلق به تمامی اهل مدینه بین آنها و در مرحله بعد، عدالت عبارت است از حفظ آنچه بین آنها توزیع شده است. هریک از افراد مدینه بهرهای مساوی از خیرات عمومی
بر اساس اهلیت و شایستگی میبرند. زیادتی و نقصان در این سهم، جور است؛ زیرا نقص در آن جور بر فرد وگاه بر تمام اهل مدینه و زیادتی در آن نیز جور به تمامی اهل مدینه است.
فارابی اگرچه تعاریف مختلفی از عدالت ارائه داده است، ولی به نظر میرسد که همه آن تعاریف به یک معنا برمیگردد و آن
«وضع کل شیء فی موضعه» است؛ زیرا عدالت به معنای فضیلت در صورتی تحقّق پیدا میکند که تمام افعال و رفتار انسان درجای خودش به کار برده شود. همچنین عدالت به معنای اعتدال نظام هستی در صورتی درست است که در جهان هستی، هر شیء به جای خود - که مناسب آن است - قرار گرفته باشد. در تقسیم خیرات عمومی نیز، در صورتی عدالت تحقّق پیدا میکند که مردم به میزان اهلیت خود از آن بهرهمند شوند؛ چنانکه فارابی کلمه «اهلیت» را در این تعریف به کار برده است. در تعریف عدالت به ایفای استحقاق و اهلیت نیز این موضوع جریان دارد.
خواجه نصیرالدین طوسی نیز از عدالت تعاریفی دارد که به تعاریف فارابی از عدالت، نزدیک است، مانند:
عدالت به مثابه مساوات در افاضه فیض خداوند بر عالم و مخلوقات؛
عدالت مساوی با فضایل است. عدالت در نفس، محصول تعدیل سه قوه (حکمت، شجاعت و عفت) است؛
عدالت یعنی ایفای اهلیت و استعدادها و رعایت استحقاقها و سلسله مراتب، نه تساوی مطلق؛
عدالت در مدینه یعنی تقسیم مساوی خیرات مشترک عمومی (امنیت، محبّت، رفاه، آسایش...). (1)
عدالت در مدینه فاضله خواجه نصیرطوسی، همان عدالت افلاطونی و فارابی است و تحقّق آن، وابسته به این است که هرکس به حسب شایستگی، در پایگاه راستین خود قرارگیرد و به کاری بپردازد که با سرشت و استعداد او سازگار است؛ زیرا طبایع مردم
1) (1) . خواجه نصیر طوسی، اخلاق ناصری، ص148 و 248 و305.
اقتضا میکند که به کاری که شایسته آنند بپردازند. خواجه نصیر همانند فارابی و بوعلی سینا، عدالت به معنای «اعطاء کل شیء حقّه » و یا «وضع کل شیء فی موضعه » را اعتقاد داشته و با ردّ برابری مطلق، تساوی و رفع تبعیض را مدّ نظر دارند.
بهترین تعریف از عدالت، تعریفی است که حضرت علی علیه السلام از عدالت نموده است:
«یضع الامور مواضعها» ؛ چنین تعریفی جامعترین تعریف از عدالت میباشد؛ زیرا تمام تعاریف عدالت را شامل میشود. تعریف نهادن هر چیز در جای خودش، شامل عدالت سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اخلاقی و فقهی میشود. عدالت فقهی که در برابر فسق به کار میرود نیز نمونهای از معنای عام عدالت است؛ زیرا شخص عادل، کارهایش طبق معیار شرع بوده و هر چیز را در جای مناسبش قرار میدهد؛ چه در امور فردی و چه در کارهای اجتماعی و سیاسی. بنابر این تعریف، اگر قدرت سیاسی در خدمت عدالت و سعادت بشر قرار گیرد، قدرت در جای مناسب خود قرار گرفته است.
چنین تعریفی از نظر پژوهش حاضر، مطلوب است؛ زیرا در راستای رابطه قدرت و عدالت در فقه سیاسی قرار میگیرد و قدرت سیاسی به عنوان ابزاری برای تحقّق عدالت اجتماعی و رسیدن انسانها به سعادت و کمال واقعی در دنیا و آخرت، مورد توجّه فقه سیاسی است.
فقه در لغت به معنای فهم مقصود گوینده از طریق کلام، دانستن و عالم بودن به چیزی میباشد. برخی از تعاریف فقه عبارت است از:
فقه در لغت به معنای فهم عمیق است؛ (1)ادراک و توانایی به احکام شرع؛ (2)
الفقه: العلم بالشیء والفهم له وغلب علی علم الدین لسیادته وشرفه علی سائر انواع العلم؛ (3)
فقه، دانشی اسلامی است که موضوع آن شناخت فروع احکام شرعی و انطباق آن با مسائل روزمرّه زندگی است. (1)
فقه در اصطلاح، عبارت است از علم به احکام شرعی عملی که از ادلّه تفصیلی آن کسب میشود. علمی است که از فروع عملی احکام شرع بحث میکند و مقصود، تحصیل ملکه اقتدار بر اجرای اعمال شرعی است. (2)بعضی فقه را چنین معنا کردهاند: «فهم دقیق و استنباط عمیق مقرّرات عملی اسلامی از منابع و مدارک مربوطه» (3)
تعاریف ذکر شده، بیانگر یک معناست: احکام و مقرّرات اسلامی درباره مسائل و جزئیات، به طور جزئی و فردی و به تفصیل درباره هر واقعه و حادثه بیان نشده است؛ زیرا حوادث و وقایع در زمانهای مختلف، و به شکلهای مختلف، زیاد است؛ بلکه بیان احکام به صورت یک سلسله اصول و کلیات و قواعد میباشد؛ از اینرو اگر یک فقیه بخواهد حکم حادثه و مسئلهای را بیان کند، باید به منابع و مدارک معتبر مراجعه کند و با توجّه به همه جوانب، نظر خود را بیان نماید و این نظر باید با فهم عمیق و دقیق و همهجانبه باشد.
فقه سیاسی اسلام عنوانی کلی است که امروزه بر مباحثی از قبیل جهاد، امر به معروف و نهی از منکر، امور حسبی، امامت و خلافت، نصب امرا و قضّات، مأمورین جمعآوری وجوهات شرعیه، تألیف قلوب، دعوت به اسلام، جمعه و جماعات، آداب خطبهها و برگزاری مراسم عید، صلح و قرارداد با دولتهای دیگر، تولی و تبرّی، همکاری با حاکمان و نظایر آن، بهطور مستقیم یا غیرمستقیم مطرح شده است که به آنها «احکام سلطانیه یا فقه سیاسی» گفته میشود. به این ترتیب فقه سیاسی شامل آن دسته از
مباحث حقوقی میشود که تحت عناوینی چون حقوق اساسی و حقوق بینالملل و نظایر آن مطرح میگردد. (1)
ابوالفضل شکوری، فقه سیاسی را چنین تعریف میکند:
فقه سیاسی اسلام، مجموعه قواعد و اصول فقهی و حقوقی است که عهدهدار تنظیم روابط مسلمین با خودشان و ملل غیر مسلمان عالم بر اساس قسط و عدل بوده و تحقّق فلاح و آزادی و عدالت را منحصراً در سایه توحید عملی میداند؛ لذا فقه سیاسی در عمل به دو بخش عمده تقسیم میشود:
اصول و قواعد مربوط به سیاست داخلی و تنظیم روابط درون امتی جامعه اسلامی.
اصول و قواعد مربوط به سیاست خارجی و تنظیم روابط بینالملل و جهان اسلام. (2)
همگانیترین و پذیرفتهترین تعریف فقه، همان علم به احکام از گذر شناخت ادلّه تفصیلی آنها میباشد. اگر این علم، به احکام موضوعات معاملاتی تعلق یابد، فقه معاملاتی شکل میگیرد و اگر به احکام موضوعات عبادی تعلق گیرد، فقه عبادی به دست میآید و اگر به احکام موضوعات سیاسی متعلق شود، فقه سیاسی پدیدار میشود.
به نظر میرسد، تعریف ابوالفضل شکوری از فقه سیاسی، جامع وکامل باشد؛ زیرا منظور از فقه سیاسی، کیفیت روابط حکام و دستگاه قدرت با مردم و دیگر قدرتهاست که این روابط باید بر اساس قسط و عدالت باشد. در حقیقت محور فقه سیاسی، تنظیم روابط عادلانه قدرت میان فرمانروایان با فرمانبرداران در عرصه داخلی و نیز در عرصه روابط خارجی و بینالمللی میباشد.
«سیاست» در لغت به معنای حکم راندن بر رعیت و اداره کردن امور مملکت، حکومت کردن، ریاست کردن، اداره امور داخلی و خارجی کشور آمده است (3). سیاست، واژهای عربی
میباشد که ریشه آن از، ساس، یسوس است و به معنای ریاست، حکومت، امر و نهی، سزا و تنبیه، پرورش و پروراندن و پرداختن به امور مردم بر طبق مصالحشان آمده است. (1)
«السیاسة، القیام علی الشیء بما یصلحه؛ (2)سیاست، اقدام و انجام چیزی بنابر مصلحت آن است».
اگر به حاکم و زمامدار، سیاستمدار گفته میشود، از آن رو است که در امور اجتماعی و عمومی توده مردم به مصلحت اندیشی و تدبیر اقدام میورزد. سیاست به معنای تدبیر در امور مملکت از روی عدل و استقامت و عدالت نیز آمده است. حسن تدبیر، کاردانی، روش، مصلحت، خردمندی در امور کشوری، تنبیه و مجازات کردن نیز در تعریف سیاست ذکر شده است. (3)
«استصلاح الخلق بارشادهم الی الطریق المنجی فی العاجل او الاجل. فن الحکم وادارة اعمال الداخلة والخارجة» ؛ سیاست یعنی اصلاح و ارشاد مردم به راه رستگاری در امور دنیا و آخرت؛ راه و رسم فرمانروایی و اداره کردن امور داخلی و خارجی. (4)
معادل سیاست در زبان انگلیسی « policy » است که برگرفته از واژه یونانی « polis » میباشد. این واژه و مشتقات آن، در فارسی به معنای ذیل ترجمه شده است:
الف) policy ؛ یعنی خط و مشی، رویه، سیاست، سیاستمداری، مصلحت، کاردانی، تدبیر وزیرکی.
ب) politic ؛ یعنی کاردان، مصلحتدان، با تدبیر، زیرک، مصلحتآمیز، مقرون به صلاح، مقتضی، مقرون به ثواب، عاقلانه و سیاستمدارانه.
ج) polity ؛ یعنی طرز حکومت، جامعه، ملّت و دولت. (5)
هارولد. ژ.لاسکی، استاد دانشگاه هاروارد لندن، سیاست را اینگونه تعریف میکند:
«سیاست، بررسی نهادهای رسمی کشور و دولت است». (1)
این تعریف ناقص است؛ زیرا سیاست، تنها بررسی نهادهای دولتی نیست؛ بلکه تأمین رفاه، آسایش و امنیت مردم نیز داخل در مسائل سیاسی است. بررسی نهادهای دولتی در این تعریف نیز مبهم است.
مک آیور، سیاست را چنین تعریف میکند: «سیاست علمی است که به ما میآموزد چه کسی میبرد، کجا میبرد، چگونه میبرد و چرا میبرد». (2)
این تعریف نیز ناقص است؛ زیرا مبارزه و روش به دست آوردن قدرت و سیاست، یکی ازمصادیق سیاست است؛ حال آنکه سیاست اهداف دیگری نیز دارد؛ مانند رفاه و آسایش عمومی و...، لذا این تعریف تام نیست.
موریس دوورژه استاد علم سیاست در دانشگاه پاریس درباره تعریف سیاست چنین میگوید:
... دولت و به صورت وسیعتر، قدرت سازمان یافته در یک جامعه، همیشه و همه جا - در عین حال که ابزار تسلّط برخی از طبقات بر طبقات دیگر است و طبقات مسلط به سود خود و به زیان طبقات زیر سلطه از آن استفاده میکنند، وسیلهای است برای تأمین نوعی نظم اجتماعی و نوعی همگونی کلیه افراد در اجتماع در جهت مصلحت عمومی. (3)
موریس، محور سیاست را قدرت میداند. تعریف مذکور قدرت و سیاست را وسیله نظم عمومی در جامعه میداند، ولی روشن نیست که منظور از همگونی چیست؟ آیا عدالت اجتماعی است و اگر هست، از دید چه مکتبی؟ زیرا هر مکتبی در برداشت از مصلحت عمومی در بُعدسیاسی، دیدگاه خاص خود را دارد.
ریمون آرون، استاد جامعهشناسی دانشگاه پاریس، سیاست را چنین تعریف میکند:
سیاست، تصمیمگیری درباره رویدادهای ناهمگون در جامعه است؛ یعنی سیاست، قدرت و توانایی گزیدن است میان گزینشهای بسیار متفاوت؛ مثل گزینش میان ساخت مدرسه یا بمب اتم. (4)
برتراند راسل، تعریف سیاست را مرادف تعریف قدرت میداند. او قدرت را چنین تعریف میکند: «قدرت را میتوان به عنوان پدید آوردن آثار مطلوب تعریف کرد». (1)
تعریف سیاست از دیدگاه اندیشمندان غرب را میتوان زیر سه عنوان خلاصه کرد:
دولت و نهادهای سیاسی؛
قدرت و پدید آوردن آثار مطلوب؛
مدیریت و تصمیمگیری.
مرحوم صدوق، در ضمن بیان زیارت جامعه کبیره، سیاست را به معنای راهنمایی و هدایت مردم به سوی سعادت دنیوی و اخروی میداند؛ زیرا ائمّه علیهم السلام ، نظارت بر امور مادی و معنوی دارند. در زیارت جامعه کبیره، از ائمّه علیهم السلام به عنوان سیاستمداران یاد شده است: « السلام علیکم یا اهل البیت نبوة... وساسة العباد».
مرحوم مجلسی نیز سیاست را در ضمن نقل حدیثی از امام صادق علیه السلام ، اداره امور مادی و معنوی مردم و آبادانی شهرها میداند. امام صادق علیه السلام میفرماید:
«نحن اخیار الدهر ونوامیس العصر ونحن «ساسة العباد وساسة البلاد» (2)ایشان سیاست را در جای دیگر چنین بیان میکند:
«السیاسة، القیام علی الشیء بما یصلحه» (3)سیاست، اقدام و انجام چیزی بر طبق مصلحت آن است.»
مرحوم کلینی در ضمن نقل حدیثی، نظر خود را درباره سیاست چنین بیان میکند: سیاست یعنی رسیدگی به امور دنیا و آخرت مردم و رساندن مردم به سعادت واقعی. امام صادق علیه السلام درباره پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید:
«فوض الیه امرالدین والدنیا لیسوس عباده». (4)انبیای الهی و ائمّه اطهار علیه السلام درحقیقت، سیاستمداران واقعی جامعه میباشند؛ زیرا آنان جامعه را به سوی سعادت واقعی هدایت کرده و از مصالح و مفاسد انسانها آگاهی دارند.
امام خمینی رحمه الله ، سیاست را به معنای رابطه میان ملّت و حکومتها و هدایت جامعه به سوی آن چیزی که مصالح آنهاست و همچنین تأمین زمینه سعادت دنیوی و اخروی مردم و راه بردن آنها به مستقیم میداند. ایشان سیاست به معنای دروغگویی، چپاول مردم، حیله و تزویر... را سیاست شیطانی میداند. (1)
سیاست در اندیشه حلبی، به همان معنای متداول در فرهنگ اسلامی، یعنی «تربیت و استصلاح خلق و تدبیر امور اجتماعی آنان» (2)به کار رفته و از این جهت عالم بودن به سیاست را یکی از شرایط و ویژگیهای ضروری و اساسی رئیس حکومت دانسته است. به عبارتی، سیاست در اصطلاح ایشان، همان اصلاح امور دنیوی مردمان از طریق ایجاد امنیت، تصرّف در انواع معیشت آنان، منع از افساد فاسدان، قهر و ستیز با ظالمان و اصلاح امور دینی آنان از طریق فراهم ساختن زمینه انجام افعال نیکو و حسن و ترک افعال قبیح برای مکلف است.
بر این اساس میتوان گفت: سیاست از نظر ایشان، همان ریاست و حکومت بر جامعه از طریق تدبیر امور معیشتی مردم، ملکداری و حراست از حدود ملک، حفاظت از نظم و نظام اجتماعی، مجازات متعدّیان به حقوق فردی و اجتماعی (ظالمان و مفسدان) است.
نکته قابل ذکر در بیان مفهوم سیاست از دیدگاه حلبی، تأکید ایشان بر ملازم بودن سیاست با قدرت و هیبت میباشد؛ از این رو ایشان وجود رئیس «مبسوط الید»، «شدید التدبیر» و «قوی الرهبه» را برای رسیدن مکلفان به صلاح و دوری از فساد ضروری میداند.
علامه محمدتقی جعفری سیاست را چنین تعریف میکند:
سیاست به معنای حقیقی آن عبارت است از مدیریت و توجیه و تنظیم زندگی اجتماعی انسانها در مسیر حیات معقول. یا مدیریت و توجیه انسانها با نظر به
واقعیتهای انسان، آنچنانکه هست و آنچنانکه باید باشد، از دیدگاه هدف عالی مادی و معنوی. (1)
همچنین سیاست به «رهبری صلحآمیز یا غیر صلحآمیز روابط میان افراد، گروهها و احزاب و کارهای حکومتی در داخل یک کشور و روابط میان یک دولت با دولتهای دیگر درعرصه جهانی» نیز معنا شده است. (2)این تعریف که در آن اشاره به رهبری روابط میان دولت با افراد و دولتهای دیگر نیز شده است، در صورتی از منظر اسلام و فقه سیاسی اعتبار دارد که روابط بر اساس قسط و عدل و سعادت انسان باشد. باید بدانیم که سیاست به معنای فن کشورداری و کسب قدرت اجتماعی و علم حکومت به کشورها، نیز معنا شده است.
امام محمد غزالی، از فقهای معروف اهل سنّت، سیاست را دانشی میداند که زندگی صلحآمیز را در این دنیا برای مردمان تأمین میکند و همچنین وسیلهای است که راههای دنیای دیگر را نیز نشان میدهد. به عبارت دیگر دانشی است که تأمین کننده سعادت دنیوی و اخروی مردمان میباشد. (3)
به نظر میرسد که بهترین تعریف از سیاست عبارت است از:
«السیاسة، القیام علی الشیء بما یصلحه»؛ زیرا به نوعی تمام تعریف سیاست را شامل میشود.
در این بخش، واژههای قدرت، عدالت، سیاست، فقه و فقه سیاسی تعریف گردید. با توجّه به اختلاف اندیشمندان و محقّقان در تعاریف واژهها، بهترین تعریفی که از واژه «قدرت» به نظر میرسد، عبارت است از: «ایجاد حرکت و دگرگونی در اشکال مختلف آن، در جهت هدایت انسان به سوی سعادت واقعی». چنین تعریفی از نظر پژوهش حاضر بهترین تعریف است؛ زیرا شامل امور سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، معنوی و مادّی میشود و در راستای اهداف رابطه قدرت و عدالت در فقه سیاسی قرار میگیرد. با توجّه به مباحثی که درباره قدرت از منظر متفکران اسلامی ارائه کردیم، میتوان دریافت که قدرت از یک نگاه به دو قسم طبقه بندی میشود: «قدرت تکوینی» و «قدرت تشریعی». قدرت تکوینی همان قدرت واقعی است که منشأ آن خداوند است و به موجودات دیگر به تناسب سعه وجودی اعطا کرده است. قدرت تشریعی همان است که در ادبیات فقها به کار رفته است؛ بدین معنا که فقها تشریعاً دارای قدرت و مشروعیت دخل و تصرّف در جهت نظم و امورحسبه و قضا هستند و اگر دیگران این قدرت را در اختیار بگیرند، مشروعیت ندارد. در نتیجه انسانها ممکن است تکویناً برخوردار از قدرت باشند، امّا ضرورتاً اجازه بهرهبرداری ازآن را نداشته باشند.
بهترین تعریف از عدالت جملهای است که از امام علی علیه السلام روایت شده است و آن عبارت است از:
«یضع الامور مواضعها» یا
«وضع کل شیء فی موضعه». این تعریف جامعترین تعریف از عدالت است؛ زیرا تمام تعریف عدالت به نوعی داخل در همین معنا بوده و شامل عدالت سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اخلاقی، و فقهی میشود. عدالت به معنای احقاق حقوق و دادن سهم و حقّ هر کسی، به همان نهادن هر چیز در موضعش، باز میگردد.
بهترین تعریف از واژه سیاست، عبارت است از:
«السیاسة القیام علی الشیء بما یصلحه» ؛ زیرا این جمله مصادیق مختلف تعریف سیاست از نظر دانشمندان را شامل میشود.
به نظر میرسد بهترین تعریف فقه، عبارت است از: «فهم دقیق و استنباط عمیق مقرّرات عملی اسلامی از منابع و مدارک مربوطه».
در فقه سیاسی نیز بهترین تعریف عبارت است از: «فقه سیاسی اسلام، مجموعه قواعد و اصول فقهی و حقوقی است که عهدهدار تنظیم روابط مسلمانان با خودشان و ملل غیر مسلمان عالم بر اساس قسط و عدل بوده و تحقّق فلاح و آزادی و عدالت را منحصراً در سایه توحید عملی میداند».
با توجّه به تعاریف برگزیده شده، باز هم نمیتوان مدّعی شد که تعریف، جامع و کامل است؛ زیرا محقّقان و دانشمندان، هر کدام طبق برداشت و نظر خود از واژهها تعریفی را بیان میکنند و کمتر یافت میشود که در یک تعریف، وحدت نظر وجود داشته باشد. بنابراین لازم است نظرات محقّقان مسلمان بهویژه فقها و غیرمسلمانان را درباره قدرت و عدالت بدانیم که در بخش بعد به بیان آن خواهیم پرداخت.
مقدمه
در بخش گذشته، مفاهیم واژههایی همچون قدرت و عدالت، از دیدگاه اندیشمندان از جمله فقها بیان گردید. در این بخش، چارچوپ نظری قدرت و عدالت مورد بررسی قرار میگیرد.
دانشمندان اجتماعی در طول تاریخ، اهدافی را برای نظام سیاسی و اجتماعی بیان کردهاند. بعضی دیگر، امنیت، آسایش، رفاه عمومی و عدالت اجتماعی را با نگاهی واقعبینانه به نیازهای واقعی انسان(معنوی و مادّی)، به عنوان اهداف خود از قدرت و سیاست بیان کردهاند. برخی هم در سایه نظامهای سیاسی، تنها به دنبال قدرتطلبی، یعنی قدرت برای قدرت بودهاند و هیچ توجّهی به مسائل اخلاقی و عدالت و هنجارهای اجتماعی نداشتهاند. چنین نگرشی، موجب گرفتاری بشر در مسائل سیاسی، اقتصادی و فرهنگی گردیده و نظام اجتماعی انسان را گرفتار بحرانهای بسیاری نموده است.
با توجّه به آنچه گفته شد، عنوان این بخش «چارچوب نظری» میباشد که موضوعات آن در دو بخش مورد بررسی قرار خواهد گرفت. در بخش اوّل به بررسی نظریه اصالت قدرت از دیدگاه دانشمندان غیرمسلمان و برخی ازمسلمانان پرداخته شده و در بخش دوم، نظریه اصالت عدالت و ابزاری بودن قدرت از نظر مسلمانان و فقه سیاسی مورد بحث قرار میگیرد. ازآنجا که هدف این پژوهش، تحقیق رابطه قدرت و عدالت در فقه سیاسی است، تلاش میشود که موضوعات این بخش به صورت مختصر مورد بررسی و تحقیق قرار گیرد.
یکی از نظریههای رایج در نظامهای سیاسی، نظریه اصالت قدرت در سیاست و ابزاری بودن اخلاق و عدالت است. وجود نظریههای مختلف درباره نظامهای سیاسی، نشأت گرفته از برداشت و تعریف ما از سرشت انسان است؛ یعنی با توجّه به شناخت طبیعت انسان، زمینههای اداره و سعادت او را میتوان فراهم کرد. نظریه اصالت قدرت که از سوی ماکیاولی، هابز و... ارائه شده نیز بر همین مبنا استوار است. در ابتدا باید دیدگاه صاحبان این تفکّر را درباره انسان بررسی کرد و اینکه چگونه بر مبنای انسانشناسی، نظام سیاسی مطلوب خود را پایهریزی کردهاند. آیا انسان، فرشتهصفت، عدالتخواه و صلحطلب بوده یا شیطانصفت، ظالم و جنگطلب است؟ اگر قدرتی مهارکننده برای انسان نباشد، چه وضعی خواهد داشت؟ آیا به دیگران احترام گذاشته و حقوق آنها را به رسمیت میشناسد یا مانند حیوانات درنده به جان یکدیگر میافتد؟ در این پژوهش برای آشنایی با این مکتب، به بررسی نظریه هابز، ماکیاول و مورگنتا - که طرفداران این عقیده میباشند - اکتفا میکنیم.
هابز انسان را طبعاً شرور میداند. وی مدّعی است در حالت طبیعی، غریزه حب نفس و دفاع از خویشتن انسان، باعث میشود که همدیگر را نابود کنند. او میگوید:
انسان موجودی خودپرست و خودمحور است... لذّتها و آرزویهای خاصّ خود را دارد و به هیچ نظم اخلاقی یا سیاسی تعلق ندارد... در انسان، غریزه و انگیزه برتری جویی وجود دارد؛ این انگیزه انسان را به رقابت با هم برای کسب قدرت و ثروت میکشاند.
در نتیجه نفرت و حسد و کوشش برای مطیع کردن دیگران در نهاد اوست. (1)هابز میگوید:
«در نهاد انسان سه علت اصلی برای کشمکش و منازعه وجود دارد:
رقابت؛
ترس؛
طلب عزّت و افتخار.
علت اوّل، آدمیان را برای کسب سود، علت دوم برای کسب امنیت و علت سوم برای کسب اعتبار و شهرت، به تعدّی وا میدارد. گروه نخست (سودجویان)، زور و خشونت را به کار میبرند تا بر دیگران سروری کنند. علت دوم معطوف به دفاع و حراست (ازدستاوردها) است وگروه سوم برای چیزهای بیاهمیت به تجاوز و تعدّی متوسل میشوند». (2)
نگاه هابز به طبیعت انسان، ریشه در سنّتی کهن در آیین مسیحیت و یهود دارد. بنابر روایت عهدین، آدمی، خطاکار بوده و ماهیت او پلید است و بر این اساس، نظام سیاسی مطلوب خویش را پی میریزد. بنابر گفته کتاب «پیدایش»، آدم و حوا فرمان خداوند را درباره نزدیک شدن به شجره ممنوعه ندیده گرفتند و به اغوای مار از میوه آن خوردند؛ در نتیجه، خشم خداوند آنان را فرا گرفت و از بهشت رانده شدند و به زمین که لعنت شده بود فرود آمدند. گناهی که آدم و حوا مرتکب شدند طبق سنّت یهودی - مسیحی تنها دامنگیر خودشان نبود، بلکه این گناه نسل به نسل به همه افراد بشر میرسد و بخشی از ذات آدمی به شمار میآید؛ لذا انسان ذاتاً گناهکار و ماهیتاً پلید است. به روایت عهد قدیم، داود میگوید:
«من از بدو تولد گناهکار بودم. بلی، از لحظهای که نطفه من در رحم مادرم بسته شد آلوده به گناه بودهام». (3)
اندیشه سیاسی هابز بر مبنای انسانشناسی وی پایهریزی شده است. هابز معتقد است که بشر، به حکم عقل برای خلاصی از وضع طبیعی، اختیارات خود را به دست حاکم و قدرت میسپارد تا در سایه قدرت، در صلح و امنیت زندگی کند. هابز، هرگونه محدودیت برای حکومت مطلقه را شدیداً نفی کرده و هرگونه قدرتی را در کنار حکومت فرمانروا، مزاحم میداند. او اتباع را به پیروی بدون قید و شرط از حکومت مطلقه دعوت میکند.
هابز، قدرت دولت را روح و جان حاکمیت دانسته و هرگونه مزاحمت و رقابت با این قدرت را نوعی مرض معرّفی میکند؛ از اینرو، انواع قدرت از جمله قدرت روحانی را مزاحم (مرض) قدرت مطلقه معرّفی کرده است. او معتقد است که وجود دو قدرت در جامعه باعث میشود که مردم لزوماً از هردوی آنها پیروی کنند و پیروی از دو قدرت متضاد، باعث از هم پاشیدن جامعه و وجود جنگهای داخلی میشود. (1)
هابز معتقد است که وجود قدرت روحانی در کنار قدرت حکومت، باعث ظلم میشود:
... در نتیجه به ناچار مردم را دچار اغتشاش و آشفتگی میسازد و دولت و کشور را به جور و ظلم تسخیر میکند یا اینکه آن را به درون آتش جنگ داخلی فرو میافکند. (2)
از دیگر اندیشههای سیاسی هابز درباره قدرت، نفی تمرکز قواست. او معتقد است که یکی از امراض قدرت حکومتی، تفکیک قواست که دولت را در معرض خطر قرارمی دهد؛ زیرا دولت در حقیقت به سه قدرت (دسته، جناح و نماینده) تقسیم و تجزیه میشود. (3)
در اندیشه سیاسی هابز، افراد تابع مطلق قوانین قدرت میباشند و حق هیچگونه اظهار نظر و داوری درباره عملکرد قدرت را ندارند:
در قضاوت و داوری اشخاص خصوصی در اعمال نیک و بد، در شرایط طبیعی محض، اشکالی ندارد. زیرا در آن شرایط هیچگونه قانون مدنی در کار نیست... امّا در غیر این صورت، بدیهی است که ملاک اعمال نیک و بد، همان قدرت و قانون مدنی است و قاضی نیز همان قانونگذار است که همواره نماینده دولت است. (4)
در نظام سیاسی هابز، مردم حقّ ندارند هیچ کسی را مورد تمجید و ستایش قرار دهند؛ چون تمجید مخصوص حاکم است، اگر چه کسانی بهتر از حاکم باشند: «باید به اتباع تعلیم داد تا به ستایش و تمجید فضایل هیچیک از اتباع هموطن خود - هر قدر که والا مرتبه باشد و هر اندازه در کشور برجسته و درخشان باشد - نپردازند و نیز هیچ مجمع دیگری جز مجمع صاحب قدرت و حاکمیت را ستایش و تمجید نکنند...». (1)
هابز معتقد است که حاکم نمیتواند تابع قوانین مدنی باشد زیرا حاکم، خود واضع قانون است و واضع قانون نمیتواند تابع قانون باشد. در غیر این صورت منجر به دور باطل و تسلسل میگردد:
... امّا حاکم تابع قوانین نیست، زیرا تابعیت حاکم از قوانین به معنای تابعیت از دولت، یعنی از نماینده حاکمیت یعنی از خودش خواهد بود. این عقیده نادرست است که قوانین، برتر از حاکم قرار داده شود و بالاتر از وی نیز قاضی و داور و نیز قدرتی برای مجازات او گذاشته شود؛ این به معنی بر قرار کردن حاکم دومی است که دوباره و به همان دلیل، به برقرار کردن حاکم سومی برای مجازات دومی، میانجامد و به همین ترتیب این روال تا بینهایت ادامه دارد. (2)
نظریه هابز، از دو جهت قابل نقد و بررسی است: اول، از جهت انسانشناسی و دوم، از جهت اندیشه نظام سیاسی آن.
انسانشناسی هابز را میتوان از چند جهت نقد نمود:
فاصله گرفتن انسان از مکتب وحی و ادیان آسمانی، باعث افراط و تفریط در اندیشه انسان میشود و هابز گرفتار همین مسئله شده است. او انسانشناس واقعی نیست و انسانشناسی او بر محور اندیشه ناقص وی میچرخد؛ لذا انسان را موجودی بدسرشت
میبیند و یکجانبه قضاوت میکند. هابز جانب دیگر انسان را که جانشین خدا در زمین و بهترین موجودات جهان هستی میباشد، (1)نادیده گرفته است. گفتار هابز درباره انسان، زمانی صحیح است که در بُعد حیوانی و طبیعی بشر در مسیر اصلیاش قرار نگیرد و درست استفاده نشود. ولی جهت روحانی و خدایی بشر را نباید نادیده گرفت.
دیدگاه «روسو»، در برابر نظریه هابز قرار دارد. اگرچه نظریه روسو بهطور کلی، مورد تأیید نمیباشد، ولی فیالجمله میتواند ناقض عقیده هابز درباره انسانشناسی باشد. او طبیعت انسان را صلحطلب میداند و معتقد است که جنگها و کشتنها و... از آنجا آغاز شد که بشر وارد جامعه شد. وی میگوید: «انسان، آزاد آفریده شده است، امّا همه جا در بردهگی به سر میبرد.» (2)این مطلب بیانگر آن است که انسان قبل از ورود به جامعه مدنی، آزاد بود و هیچ مشکلی نداشت وتمام مشکلات را جامعه مدنی برای انسان به بار آورد. (3)
روسو میگوید: انسان خوی جنگاوری را برحسب عادت و تجربه کسب میکند. انسان وقتی که وارد جامعه شود، به فکر حمله به دیگری میافتد و پس از اینکه شهروند شد، به سرباز تبدیل میشود. انسان طبیعی اشتیاق به جنگیدن با همنوعان خود را ندارد. (4)
بدین ترتیب، روسو برخلاف هابز، بر طبیعت پاک انسانی تأکید میکند و جامعه مدنی را ویرانگر آن میداند. از آنجا که امکان تداوم وضع طبیعی وجود ندارد و عملاً چنین وضعی هرگز در عمل وجود نداشته و بیشتر فرضی است تا واقعی، روسو در اندیشه نظام سیاسی خود تأکید بر جامعهای مدنی مبتنی بر قرارداد اجتماعی و تأمین کننده آزادیهای فردی میکند.
تاریخ نیز نظریه هابز را نقض میکند. در طول تاریخ، جوامع انسانی بسیاری بودهاند که با صلح و صفا با هم زندگی کردهاند و هیچگونه خصومتی هم با یکدیگر نداشتهاند. بسیاری از جوامع بهوسیله پیامبران به صلح و آرامش گرویدند و زندگی مسالمتآمیز را اختیار نمودند. قرآن به این نکته اشاره میکند که برخی جوامع، بعد از اختلاف، به سوی صلح و آرامش روی آورده و بهوسیله پیامبران الهی زندگی مسالمتآمیزی داشتهاند:
«همگی به طناب پیوند دهنده الهی چنگ بزنید و از همدیگر جدا نشوید و به یاد آورید نعمت خداوندی را برای شما هنگامی که دشمنان یکدیگر بودید، خداوند دلهای شما را به یکدیگر نزدیک ساخت و میان دلهای شما محبّت و ألفت برقرار نمود و شما به برکت نعمت خداوندی با یکدیگر برادر شدید؛ شما بر لبه پرتگاهی از آتش بودید، پس خداوند شمارا از آن پرتگاه نجات داد». (1)
وجدانهای بیدار و فطرتهای سالم نیز ضد ادّعای هابز را ثابت میکنند. به این معنا که وجدانهای پاک از جنگ و خونریزی گریزانند و انسانهای بیداردل، از جنگ و ستیز که مبتنی بر منافع مادی و قدرتگرایی زورگویانه باشد، نفرت دارند.
علامه محمد تقی جعفری، تمام جنایات بشر را ناشی از این میداند که انسان بُعد انسانی خود را فراموش کرده و درصدد اشباع بیرویه و نادرست بُعد حیوانی خود باشد. ایشان میگوید: انسان دارای دو بُعد است: یکی بُعد حیات طبیعی محض، و دوم بُعد حیات انسانی که ما آن را «حیات معقول» مینامیم. تمام بدبختیهای بشر از غلبه بُعد حیوانی محض است. ایشان استفاده معقول از حیات حیوانی را تأیید میکند، ولی انحراف بشر از مسیرِ اصلی استفاده از این بُعد را علت جنایات بشر میداند:
علت اینکه بُعد حیات طبیعی، جنگ و کینهتوزیها را با هدفگیری منفعت گرایی، در همه تاریخ بشری (چه گذشته چه آینده) به عنوان یک خاصیت
1) (1) . آلعمران، آیه103.
اساسی زندگی به رسمیت میشناسد، انحراف بسیار ویرانگر و دردناک بشر، در جریان صیانت ذات است که ما آن را اصل الاصول مینامیم. (1)
اندیشه سیاسی هابز نیز از چند جهت قابل نقد و بررسی است:
با وجود مطلقه بودن حکومت، هیچ تضمینی در رابطه با رعایت حقوق مردم وجود ندارد و مردم حقّ آزادی و اعتراض نسبت به حکومت را ندارند؛ زیرا قدرت، غیر مشروطه و غیرقابل انحلال است. چنین قراردادی در واقع به قرارداد تسلیم مطلق مردم به حکومت تبدیل میشود، چون افراد به قراردادی تن میدهند که یک بار برای همیشه حکومت را به حاکمی میسپارد که علیالابد بر آنها حکمرانی کند. وقتی افراد تمام اختیارات خود را به حاکم منتقل میکنند، در واقع استقلال خود را از دست داده و به عنوان موجودات مستقل نمیتوانند وجود داشته باشند.
نظام سیاسی مطلوب هابز، یک نظام استبدادی است. در این حالت، توقّع آزادی و پیاده شدن عدالت، بیمعنا خواهد بود. قدرت روحانی اصیل و الهی، راهنمای سعادت واقعی انسان میباشد؛ زیرا اگر تعالیم آسمانی تحریف نشده بر انسان عرضه شود، بهطور قطع زندگی سعادتمند را خواهد چشید. بهراستی که همه بدبختیهای امروز بشر، طعم جامعه انسانی، در اثر بیتوجّهی انسان به قدرت و راهنمایی روحانی الهی است.
گذشت زمان نیز نظریه سیاسی هابز را نقض کرده است. خداوند انسان را آزاد آفریده و از اینرو در تعیین سرنوشت خود آزاد است. فلسفه وجودی قدرت و سیاست حفظ آزادیهای مشروع، آماده نمودن زمینههای آرامش، آسایش، امنیت و به سعادت رسانیدن
1) (1) . محمدتقی جعفری، حکمت اصول سیاسی اسلام، ص506.
واقعی انسان است. بنابراین نظامهایی مورد پذیرش جامعه قرار میگیرد که معیارهای مذکور را دارا باشد؛ در حالیکه نظام سیاسی هابز، آزادیهای مشروع مردم را نادیده گرفته است. در چنین اندیشهای، آزادی، آرامش، آسایش و امنیت برای مردم وجود نخواهد داشت؛ لذا گذشت زمان، ناکارآمدی آن را ثابت کرده است.
ماکیاول انسان را طبعاً قدرتطلب وجنگطلب میداند که برای کسب این قدرت، همواره با همنوعان خود در حال نزاع و جنگ میباشد. انسان طالب قدرت، متعهد به هیچ پیمانی نبوده و هرگونه دروغگویی را برای رسیدن به هدف، جایز میداند: انسان بدسرشت بوده و میلش به دروغگویی و پیمانشکنی است. (1)وی عوامل جنگطلبی انسان را چند چیز میداند که عبارتاست از:
ماکیاولی میگوید:
بدعت طلبی و تحوّل طلبی در امور از جمله در صحنههای سیاسی، در ذات انسان نهفته است. بشر همواره درصدد تحوّل و تغییر نظامهای سیاسی است. چنین امری، همیشه با مسالمت تحقّق نمیپذیرد و چه بسا خونهای زیادی در این رابطه ریخته میشود.
ماکیاولی یکی دیگر از ویژگیهای انسان را، جاهطلبی و مالدوستی میداند که باعث قدرتطلبی و جنگ با همنوعان خود میشود. (2)
در این زمینه ماکیاولی میگوید: مردم، آزادی را برای آن میخواهند که فارغ از منع و دخالت دیگران به دلخواه خود زندگی کرده و به آرزوهایشان برسند، ولی آدمی برای
اینگونه مستقل شدن، باید دیگران را از استقلال خود محروم کند. آزادیخواهی، سبب تمایل به فرمانروایی بر دیگران میشود، حتّی کسانی که جز تنها و آزاد زیستن، آرزوی دیگر ندارند، سرانجام در پی تسلّط بر دیگران برمیآیند؛ از اینروست که جنگ میان افراد و ملّتها امری اجتناب ناپذیر است. ماکیاول میگوید: مردمان از یک آرزو به آرزوی دیگر صعود میکنند؛ آنها نخست میخواهند که خود را از حمله دیگران ایمن دارند، سپس خود بر دیگران حمله میکنند.
نظام سیاسی ماکیاولی نیز نشأت گرفته از انسانشناسی و جهانبینی او میباشد. مبنای اندیشه او قدرتطلبی است و سیاست ماکیاول برای کسب، حفظ وگسترش قدرت، بیشتر بر قدرت نظامی استوار میباشد. این مطلب را میتوان از توصیههای او برای شهریار بهدست آورد. او استفاده از قدرت نظامی را در سطح داخلی و بینالمللی برای گسترش سلطه، مجاز میداند. او در کتاب شهریار، اندیشه خشن قدرت نظامیگری، ظلم و جنایت خود را نشان داده است. قدرتطلبی ماکیاولی، اخلاق و عدالت را کاملا نادیده گرفته و به هیچ یک از اصول اخلاقی پایبند نمیباشد. وی معتقد است برای کسب و گسترش قدرت، مردم باید ازحاکم بترسند؛ زیرا با ایجاد وحشت و اضطراب میتوان پایههای قدرت را مستحکم ساخت. (1)
او در کتاب شهریار، برای رسیدن حاکم به مقصودش، روشهای مختلفی را توصیه میکند:
الف) روش توجیه ظلم و جنایت: یکی از روشهای قدرتطلبی ماکیاول، توجیه اعمال ظالمانه حاکم، برای فریب دادن مردم میباشد. او میکوشد ظلم و جنایت حاکم را بهوسیله الفاظ اخلاقی توجیه نموده تا با اغفال مردم بتواند به کسب و گسترش قدرتش بیفزاید. وی معتقد است جنایت اگر با نیت خوب انجام گیرد، اشکال ندارد:
در ظلم و خونریزیهایی که خوب و به جا اعمال میشود، اگر اجازه بدهید چیزهای بد را نیز خوب بنامیم؛ زیرا آنها در حقیقت برای استحکام مقام و موقعیت سلطنت و برای خیر و صلاح مردم اعمال شده است. (2)
ب) روش خدعه و نیرنگ: وی توصیه میکند، حاکم نباید در سیاستش صادق باشد و برای رسیدن به مقصود، هرگونه فریبکاری مجاز است؛ زیرا فرمانروای صادق در کارهایش موفّق نخواهد بود. (1)ماکیاولی معتقد است که حاکم برای رسیدن به قدرت، حفظ و گسترش آن، گاهی باید لباس حیوانیت را پوشیده و از صفات او استفاده نماید. همچنین در جایی که لازم باشد و مانعی برای رسیدن به مقصود احساس شود، باید مانند شیر حمله کند و دست به کشتار، ظلم و جنایت بزند و از هرگونه بیرحمی پروا نداشته باشد؛ حتی اگر این امر به قیمت از دست دادن جان هزاران نفر تمام شود. در جایی که لازم باشد، برای فریب مردم، باید از خصال روباه استفاده کرد. (2)
ماکیاولی استفاده از قدرت نظامی را در فتوحات خارجی، یکی از روشهای مناسب برای کسب و گسترش قدرت دانسته و بهدست آوردن آن را از طرق قانونی و مسالمتآمیز، چندان مؤثّر نمیداند. (3)
ج) تسلّط فرهنگی کشور پیروز بر کشور اشغال شده: همانگونه که قبلاً بیان شد، سیاست ماکیاولی برای رسیدن به قدرت، سیاست قدرت برهنه، نظامیگری و زور میباشد. بر این اساس، او معتقد است که برای رسیدن به تسلّط فرهنگی و نابودی فرهنگ طرف مقابل، هرگونه جنایتی مجاز است؛ گرچه شهرها خراب شود و مردم آواره و متفرّق گردند. با توجه به اینکه فرهنگها ملّتهای مختلف با هم تفاوت دارد، طبعاً آداب، رسوم و هنجارهای اجتماعی کشور پیروز، با کشور مغلوب فرق دارد و این امر زمینهساز تصادم دو فرهنگ خواهد بود که خطری جدّی برای صاحبان قدرت به حساب میآید. ماکیاولی، به این خطر توجّه داشته و برای از بین بردن آن به بیرحمانهترین روشها فرمان میدهد:
هرکس که میخواهد بر شهری، بدون هیچ مانعی حکومت نموده و دارای آزادی و استقلال باشد، طریق دیگری برای نگهداری آن شهر به جز خراب کردن آن ندارد و اگر این کار را نکند، خود شخص فاتح بهوسیله همان شهر، خراب و مغلوب
خواهد شد؛ زیرا اگر آن شهر شورش نماید میتواند زیر پرچم آزادی، آداب، رسوم و قوانین سابق خود را حفظ کند و با مرور زمان یا تغییرات دیگر، اثرات آن آزادی و رسوم و قوانین از خاطره ساکنان آن سرزمین محو نخواهد شد... ولی بدان تا ساکنان آن مملکت را متفرّق نکردهای و آنها را در اکناف و اطراف مملکت خود پراکنده ننمودهای، ممکن نیست آن سوابق آزادی، قوانین، آداب و رسوم که بدان خو گرفتهاند، از خاطر آنها محو شود؛ چون هر وقت فرصت کنند یا برای شما پیشآمدهای ناگواری رخ دهد، فوری علیه شما قیام خواهند نمود... (1)
از گفتار ماکیاولی چند نکته به دست میآید:
جواز استفاده از قدرت نظامی و ورود به کشورهای دیگر برای کشورگشایی و کسب قدرت؛
استفاده از زور برای جلب اعتماد مردم؛
به کارگیری حیله و نیرنگ در راه تحقّق اهداف؛
برخورداری از روحیه خشن و بیرحم؛
نادیده گرفتن فرهنگ، آداب و رسوم کشورهای اشغال شده و تصمیم به نابودی آنها؛
تسلّط فرهنگی بر کشور مغلوب؛
جواز هرگونه جنایت در این مسیر؛
عدم آزادی برای مردم و بیاحترامی به فرهنگ دیگر ملّتها؛
عدم عدالت.
نقد اندیشه ماکیاولی (اعم از انسانیشناسی و نظام سیاسی)، نیاز به تحلیل عمیق ندارد؛ زیرا هر انسان منصفی با بررسی سطحی اندیشههای او، پی میبرد که زیربنای تفکّر او را، حکومت جنگل و نادیده گرفتن ماهیت انسان تشکیل میدهد. آری، از اندیشهای که بشر را موجودی شرور دانسته و تمام تلاش او را کسب قدرت بداند، توقّعی بیش از این نمیرود.
البته قدرت به خودی خود بد نیست؛ زیرا قدرت دو چهره دارد: یکی چهره مثبت و دیگری چهره منفی. ماکیاولی چهره منفی قدرت را برجسته نموده و تمام
1) (1) . همان، ص37.
اصول اخلاقی را نادیده گرفته است؛ از اینرو عدالت در اندیشه سیاسی او جایگاهی ندارد.
هانس جی. مورگنتا، از طرفداران اصالت قدرت در نظام سیاسی است. او مانند ماکیاول و هابز انسان را موجودی طبعاً بدسرشت و قدرتطلب میداند:
تئوری جنگ مورگنتا که بیشتر صبغه فلسفی دارد، مبتنی بر بدبینی او به سرشت بشر و قدرتطلبی پایان ناپذیر آدمیان است. او درصدد بیان آن است که این سرشت تغییر ناپذیر میباشد و با توجّه به فقدان مرجع اقتدار بینالمللی، جنگ در حیات بینالمللی، عنصر پایدار خواهد بود. (1)
مورگنتا، معتقد است که قدرتطلبی در نهاد انسان وجود دارد و این خصلت، خود را در روابط اجتماعی نشان میدهد. میل به قدرت - با توجّه به انواع روابط اجتماعی مانند روابط خانوادگی، قبیلهای، اداری، سیاسی و... - با شدّت و ضعف، در وجود هر انسان میباشد. (2)
اندیشه سیاسی مورگنتا نیز بر مبنای انسانشناسی او شکل گرفته است؛ لذا او در روابط بین الملل، قدرت را اصل میداند. وی معتقد است که اهداف همه حکومتها نسبت به همدیگر، در طول تاریخ، کسب، حفظ و گسترش قدرت بوده و جنگهای بینالمللی در حقیقت به همین علت بهوقوع پیوسته است. (3)
مورگنتا معتقد است که هر خطمشی سیاسی در پی چند الگوی اساسی است:
کسب قدرت؛
حفظ قدرت؛
گسترش قدرت؛
نمایش قدرت.
در نتیجه مورگنتا نیز معتقد به اصالت قدرت در سطح داخلی و بینالمللی است. او هم مانند هابز و ماکیاولی، انسان را طبعاً شرور و قدرتطلب دانسته و کسب، حفظ و
گسترش قدرت را مهم میداند. از نظر او ملّتی میتواند در راوبط بینالمللی حرف اوّل را بزند که قدرت بیشتری داشته باشد. وی محور اصلی در سیاست را قدرت میداند.
اصالت قدرت را میتوان در دیدگاه یکی از مذاهب اسلامی (اشاعره و اهل حدیث) که متکی به غلبه و زور در مشروعیت نظام سیاسی است نیز جستوجو نمود. در این دیدگاه، محور قدرت، ایجاد امنیت است، نه عدالت. در نزد آنها، قدرت یافتن جامعه اسلامی مهم است، اگرچه با عدالت قرین نباشد. عوامل مختلفی در شکلگیری این دیدگاه وجود داشته که به مهمترین آنها به اختصار اشاره میشود:
این دیدگاه مدّعی است که معنای عدالت را فقط شارع میتواند تعیین کند، نه عقل انسان. به عبارت دیگر حسن و قبح عقلی نزد آنها اعتبار نداشته و عقل را برای درک حسن و قبح افعال ناتوان میدانند. بنابراین بحث درباره نظام سیاسی عادل، نزد آنها بیفایده است. طبق سیره شرعیه هر کسی که به حکومت برسد - اگرچه از طریق زور و غلبه باشد- همو حاکم اسلامی است؛ هرچند فاسق باشد. مهم، ایجاد امینت در عرصه داخلی و خارجی کشورهای اسلامی است.
در این دیدگاه، عدالت امام جمعه، جماعات و حاکم سیاسی شرط نمیباشد. برخی از معتقدین به این نظریه، امامت فاسق و بدعتگذار را مکروه میدانند. (1)ابنحنبل در این زمینه میگوید:
جهاد به همراه امیران تا روز قیامت، عادل باشد یا فاجر، صحیح است... کسی را نرسد که به آن طعنه زند و به ستیزشان بر خیزد... نماز خواندن با آنها جایز است و کسی که آن را اعاده کند بدعت گذار و تارک سیره سلف صالح و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله است. در صورتیکه معتقد نباشد که نماز در پشت سر امیران، چه عادل باشند و چه فاجر،
1) (1) . السید سابق، فقه السنة، ج1، ص209 و 210.
مجزی است، چیزی از فضیلت نماز جمعه را درک نکرده است... (1)
در این اندیشه، نماز جماعت از شعائر اسلام شمرده شده و صرف شرکت نمودن در آن باعث تقویت اسلام میشود؛ اگرچه امام جماعت عادل نباشد.
ابن قدامه، از فقهای بزرگ حنبلی میگوید:
واجب است بر فرد مسلمان حضور در نمازجمعه و عیدین، اگر چه امامش، فاسق، فاجر و بدعتگذار باشد؛ زیرا اینها از شعائر ظاهری اسلام است که اولیای مسلمانان آنها را برپا میدارند. پس ترک این نمازها در پشت سر آنان به تعطیلیشان میانجامد. (2)
عامل سیاسی نیز نقش مهمی در تکوین این اندیشه داشته است. بعد از دوران خلفای صدر اسلام، زمانی که حکومت به دست بنیامیه و پس از آن بنیعباس افتاد، آنان همواره درصدد تحکیم پایههای قدرت خود برآمده و از شعائر اسلامی به عنوان مشروعیت حکومت استفاده میکردند. خلفا و نمایندگان آنها در شهرها نماز جماعات را برپا میکردند. جمع شدن مردم در نماز جمعه و جماعات، بیانگر تسلیم آنها در برابر قدرت وقت محسوب میشد. از دست دادن نماز جماعت، مساوی با سلب قدرت و حاکمیت خلفای تلقّی میشد؛ از این رو فقط زنده نگهداشتن مراسم مذهبی برای آنها مهم بود، نه عدالت زمامداران و صاحبان قدرت؛ زیرا عدالت اجتماعی، مشروعیت قدرت آنها را به چالش میکشید. امویان، قلباً مایل به امامت جمعه نبودند، زیرا ایراد خطبه برای آنان دشوار بود، ولی حفظ قدرت، آنها را وادار به چنین کاری میکرد. «گلدتسیهر» در اینباره میگوید:
ایراد خطبه برای خلفای اموی کاری راحتی نبود، امّا بدان تن میدادند تا به این وسیله بتوانند ریاست خود را به مردم یاد آور شوند. از عبدالملک پرسیدند: چرا چنین سریع محاسنت سفید شده است؟ در پاسخ گفت: چگونه سفید نشود، حال آنکه مجبورم هفتهای یکبار خطبه القاء کنم و افکار خود را در معرض قضاوت دیگران قرار دهم. (3)
عامل دیگر در شکلگیری این دیدگاه، اوضاع زمان و شرایط تاریخی میباشد. در آن زمان کشورهای اسلامی از طرف مغولان از شرق و مسیحیان و صلیبیان از غرب مورد تهاجم قرار گرفته بود؛ لذا حفظ قدرت امپراتوری اسلامی و شکست دشمنان آن از همه مهمتر به نظر میرسید. به همین جهت کسی حق نداشت از حاکم انتقاد کند و شوکت حکومت اسلامی را زیر سئوال ببرد؛ هرچند حاکم اسلامی ظالم میبود. این نکته را ابنحنبل - آنجا که درصدد بیان وجوب شرعی اطاعت از احکام است - به خوبی توضیح میدهد:
اطاعت از حکام و امیرالمؤمنین چه صالح باشد و چه فاجر، واجب است و اطاعت از کسی که به خلافت رسیده است و مردم به او جمع شده، به او رضایت دادهاند و نیز کسی که با شمشیر و قهر و غلبه بر آنان تسلّط یابد و خلیفه شده و امیرالمؤمنین نامیده شود، لازم است. جهاد با امیران، خوب باشد یا بد، تا روز قیامت مقبول است... و کسی که خروج کند بر امامی از امام مسلمانان، در حالیکه مردم بر گرد او آمده و خلافتش را به هر کیفیتی - چه از روی رضا و چه از سر اجبار و غلبه و اکراه - پذیرفتهاند، شق عصای مسلمانان کرده و مخالفت با آثار پیامبر کرده است و چون بمیرد، به مرگ جاهلیت مرده است. (1)
در این دیدگاه، مقاومت در برابر حاکم فاسق، شقّ عصای اسلام و ضعف قدرت حاکم تلقّی گردیده و اعتراض قلبی از حاکم فاسق، کافی شمرده شده است.
روزی فقهای بغداد به نزد ابنحنبل رفتند و به او گفتند: این شخص (واثق، خلیفه عباسی) همچون مأمون و معتصم، موضوع «خلق قرآن» را ترویج میکند و عقاید مردم را فاسد میکند؛ باید کاری کرد. او در جواب گفت: وظیفه شما انکار قلبی است. میباید در قلب خود، او را انکار کنید، امّا حقّ ندارید در برابرش بایستید و با او مخالفت کنید. (2)
«ابن قیم» که یکی از فقهای اهل سنّت است میگوید:
... پیامبر نهی از منکر را واجب فرموده تا بدین وسیله آنچه را خدا و رسولش دوست دارد حاصل آید و شیوع یابد. پس اگر نهی از منکر مستلزم حصول منکر بزرگتر شود، مبادرت به آن جایز نیست، اگرچه آن منکر را خداوند
دوست ندارد... همانند نهی از منکر سلطان و والی از طریق خروج بر او؛ چرا که این اساس هر فتنه و شری است تا آخر دهر... (1)
در نقد این دیدگاه چند نکته قابل ذکراست:
اوّلاً: از دید کلامی؛
«عقل» هدیه و نعمت خداوند بر بندگانش است تا به این وسیله زندگی و سعادت خود در دنیا و آخرت را تأمین کنند. تأکیدات قرآن درباره اهمیت عقل را نباید نادیده گرفت؛ زیرا خداوند چه بسیار بشر را به تعقل و تفکّر سفارش کرده است. پس نمیتوان منکر توانایی عقل در درک حسن و قبح افعال، قانون شرعی و نیز وضع قوانین بشری شد. در غیر این صورت تأکیدات قرآن در باره اهمیت عقل معنایی نخواهد داشت.
ثانیاً: چگونه میتوان به امام و رهبری که شراب میخورد و کارهای فسق انجام دهد، اقتدا کرد؟ فلسفه وجودی نماز چیست؟ مگر نه این است که انسان را از منکرات و فسق بازمیدارد ؟ آیا کسی که خودش بر ضد دستورات اسلام عمل میکند، میتواند عامل، اقتدار و شوکت اسلام باشد؟ به نظر میرسد هیچ عقل سلیمی، چنین اندیشهای را قبول نخواهد کرد.
فلسفه وجودی حکومت اسلامی و شعائر آن، به پاداشتن قسط و عدل است. وجه امتیاز حکومت اسلامی از نظامهای غیراسلامی، عدالتمحوری آن است. اگر این حقیقت را از آن بگیریم، پوستهای بدون هسته، بیش نخواهد بود.
ثالثاً: ما هم قبول داریم که مسائل سیاسی و اوضاع زمان و شرایط تاریخی، مسئله عدالت را به دست فراموشی سپرد و قدرت، اصالت پیدا نمود، ولی این را نباید نادیده گرفت که نقش اساسی را در ایجاد چنین اندیشهای، دوری از مکتب اهل بیت علیهم السلام و تکیه نمودن به باورها و اجتهادهای خودساخته داشته است.
1) (1) . همان، ص265.
مسئله «عدالت»، از دیرباز جزو مهمترین مباحث و دغدغههای بشر و ادیان الهی و اندیشمندان سیاسی بوده است. عدالت اجتماعی، به قدری اهمیت داشته و به سرنوشت ملّتها و دولتها پیوند خورده که هیچ ملّت و مکتب و اندیشمند سیاسی و اجتماعی نمیتواند آن را نادیده بگیرد. حتی حکّام جور نیز سعی بر آن داشتهاند تا ریاکارانه، هدف از نظامشان را تحقّق عدالت اجتماعی اعلام نمایند.
هدف از عدالت اجتماعی، احقاق حقوق است و حقّ و عدالت دو همزاد تاریخیاند. قدرت سیاسی، در صورتی میتواند ادّعای عدالتمحوری کند که حقوق مردم را تأمین نموده و قدرت را به عنوان یک وسیله در اختیار داشته باشد.
بعضی از اندیشمندان و سیاستمداران، در اندیشه سیاسی خود، عدالت اجتماعی و سیاسی را اصل قرار داده و قدرت را ابزاری برای تحقّق عدالت میدانند. در این بخش، همین موضوع مورد تحقیق و بررسی قرارگرفته و نظرات آنان مورد مطالعه قرار خواهد گرفت.
لازم به یادآوری است که طرح بحث اصالت عدالت در اندیشه غرب، صرفاً بیان عدالتخواهی بعضی اندیشمندان غربی است، نه مقایسه بین نظریه آنها و فقه سیاسی اسلام؛ زیرا بررسی و مقایسه جامع این دو دیدگاه، ما را از اصل بحث فقه سیاسی دور
میسازد. با توجّه با آنچه گفته شد، به تبیین نظریه بعضی از دانشمندان غربی درباره اصالت عدالت میپردازیم.
اندیشه سیاسی افلاطون، بر شایستهسالاری در توزیع و تقسیم کارها تکیه دارد. افلاطون عدالت اجتماعی خود را با فرض شهر خیالی و مدینه فاضله، پیاده میکند. او معتقد است انسان مدنیالطبع است. فلسفه وجودی شهر این است که هیچ کس به تنهایی نمیتواند احتیاجات خود را به صورت کامل تأمین نماید. شهر به این دلیل به وجود میآید که به نیازهای متنوّع و متکثّر انسانی پاسخ گوید. مردم از حیث استعداد و توانایی برابر نیستند؛ پس هرکس باید کار خاصّی را انجام دهد. افلاطون عدالت را به معنای هماهنگی - یعنی هر چیزی باید در جای خودش باشد - میداند و آن را چنین تعریف میکند:
هریک از طبقات سهگانه اجتماع (حاکمان، سربازان و صنعتگران) به وظیفه خود اکتفا کنند و جامعه که چنین وضعی در آن حکمفرماست، جامعه عادل است. (1)
عدالت در نزد وی، جزئی از فضایل انسانی است. بنابراین افلاطون عدل را یکی از فضایل چهارگانه محترم نزد یونانیان برمیشمرد. آن سه فضیلت دیگر، فرزانگی، دلیری و انضباط و خویشتنداری است. هر یک از این سه فضیلت اخیر به نظر افلاطون، خاصّ گروه معینی در مدینه فاضله اوست؛ به این معنا که «فرزانگی» از آنِ فرمانروایان و «دلیری» از آنِ سپاهیان و «خویشتنداری و انضباط» از آنِ توده مردم است. امّا عدالت فضیلتی است که در پرتو آن هر یک از این سه گروه، فقط به کار ویژه خویش مشغول باشد و فقط کاری را که برای آن ساخته شده و استعدادش را دارد انجام دهد و در کار دیگری دخالت نکند. افلاطون به لحاظ همین اعتقاد شاید نخستین فیلسوف غرب است که به ضرورت داشتن تخصّص و پیشه واحد اشاره کرده و زیانهای «چندکارگی» را بیان کرده است. در مدینه فاضله افلاطون، افراد جامعه به سه دسته تقسیم شدهاند:
1) (1) . افلاطون، جمهور، ص236.
حاکمان و سرپرستان؛
سربازان؛
عوام مردم و پیشهوران.
تنها طبقه حاکمان باید قدرت سیاسی را در دست داشته باشد. افلاطون این نابرابری را طبیعی میداند و برای توجیه آن، علاوه بر دلیل عقلی و فلسفی به یک افسانه تمسّک میجوید، و آن اینکه: «خدایان، آدمیان را سه گونه آفریدهاند: طلایی، نقرهای و آهنی. بهترین آدمیان از طلا، به دنبال آن نقره و توده مردم از جنس آهن آفریده شدهاند. آدمهای طلایی برای سرپرستی خوبند؛ نقرهایها برای سربازی و تودهای که از جنس آهن هستند، باید به کار یدی بپردازند:
ممکن است از پدر سیمین، فرزند زرّین متولد شود و از پدر زرّین، فرزند سیمین. در این صورت به حکم عدالت باید جابهجایی طبقاتی صورت گیرد. (1)
طبق نظریه عدالت افلاطون، سازمانهای اجتماعی همه در خدمت همدیگرند و برای رفع نیازهای یکدیگر کوشیده و هیچگونه برتری از یکدیگر ندارند؛ همانگونه که توده مردم نیازهای قدرت حاکم را تأمین میکند، متقابلاً قدرت سیاسی وسیله رفاه، آسایش و امنیت مردم را فراهم میسازد. بین حاکم و مردم حقّ و تکلیف طرفینی است. حقّ حاکمان - از آنجا که استعداد حکومت کردن دارند - این است که حاکم باشند. مردم هم حقّی برحاکم و تکلیفی نسبت به آن دارند؛ یعنی باید از حاکم اطاعت کنند. بر این اساس، ادای حقوق که هدف اصلی عدالت است، تحقّق میپذیرد. بنابراین، میتوان گفت که در اندیشه سیاسی افلاطون، عدالت، اصل است و قدرت به عنوان مجری و نگهبان عدالت محسوب میشود.
خلاصه نظریه عدالت افلاطون چنین است:
انسان مدنیالطبع و فطرتاً اجتماعی است؛
نیازهای انسان با اجتماع برطرف میشود؛
خداوند انسانها را با استعدادهای مختلف در زمینه کارهای متفاوت خلق کرده
1) (1) . همان، ص202.
است؛ لذا شایسته است هرکس در مقامی قرار گیرد که استعداد آن را دارد تا به این طریق نیازهای جامعه برطرف شده و عدالت اجتماعی محقّق شود؛
در امور سیاسی، کسانی قرار گیرند که در سیاست استعداد و توانایی داشته باشند. با این روش، عدالت اجتماعی افلاطونی تحقّق پیدا کرده و جامعه به سوی سعادت به پیش میرود؛
حاکم و مردم حق و تکلیف طرفینی دارند و تحقّق عدالت، در انجام آندوست.
ارسطو جامعه را به طبقات متفاوت تقسیم میکند و عدالت را مساوات و برابری افراد در درون یک طبقه میداند؛ یعنی معامله برابر با افراد برابر و معاملهای نابرابر با افراد نابرابر. وی میگوید:
در سیاست، نیکی، جز دادگری نیست که صلاح عامّه بدان وابسته است. اجماع مردان بر این است که دادگری از برابری برمیخیزد و نیز همه ایشان برآنند که دادگری هم کسان و هم چیزهای آنان را در برمیگیرد و از این رو کسان برابر باید چیزهای برابر داشته باشند. (1)
ارسطو میگوید: عدالت آن است که برای هرطبقه شأنی قایل شویم و عدالت را طبق همان شأن پیاده کنیم. اگر زنان و بردگان با شهروندان نابرابر شد، رفتار نا برابر با آنان عین عدالت است. نظریه عدالت ارسطو، نزدیک به عدالت افلاطون است؛ زیرا ارسطو قسمتی از عدالت سیاسی را اعتباری و قسمتی را طبیعی میداند؛ (2)لذا عدالت را، برخورداری طبقات مختلف طبق استعداد و لیاقت خود از مواهب میداند. او عدالت را، اعطای حقّ به سزاوار آن میداند. عدالت از دید ارسطو فضیلتی است که به موجب آن باید به هرکس آنچه را داد که حقّ اوست.
ارسطو، قدرت سیاسی را پاسدار و حافظ عدالت میداند. به عبارت دیگر، قدرت را وسیله تحقّق عدالت میداند. او پیاده شدن عدالت را در سایه حاکم عادل، وضع قانون و عمل نمودن به آن میداند:
عدالت به معنای حقیقی، آن است که ارتباط آدمیان از طریق قانون منظّم شده است و قانون آنجاست که ظلم میان آدمیان ممکن است. بدین جهت است که برترین قدرت را در جامعه به هیچ آدمی نمیدهیم، بلکه به قانون واگذار میکنیم؛ چون آدمی اگر قدرت بزرگ دستش بیفتد، برای تأمین نفع خود، بدان سان که باز نمودیم عمل نمیکند و فرمانروای خودکامه خواهد شد. از سوی دیگر، حاکم، نگهبان عدالت است و چون نگهبان عدالت است، نگهبانِ برابری است و چون عادل است، به نفع خود نظر ندارد. (1)
اگوستین از فلاسفه قرون وسطا، عدالت را از منظرآئین مسیحیت مورد توجّه قرار داده است. جامعهای که اگوستین آن را «شهر خدا» مینامد، هدفش در دنیا تحقّق بخشیدن به دو مطلوب بزرگ انسانی، یعنی صلح و عدالت است. از دیدگاه اگوستین، عدالت عبارت است از «مطابقت با نظم». بنابراین هر جامعهای برای خود نظم و نظامی دارد. بر این اساس خانواده - کوچکترین و نخستین جامعهای که یک فرد انسانی به آن تعلق دارد - از نظمی برخوردار است که اصول و مقرّرات آن را به اعضایش تحمیل میکند و اگر اعضای خانواده از آن مقرّرات سرپیچی کنند، شیرازه نظم خانواده از هم میپاشد. در عین حال، خود خانواده، در درون جامعهای بزرگتر یعنی دولت قرار گرفته است. بنابراین نظم خانواده به نظم دولت بستگی دارد و از آن تبعیت میکند؛ امّا دولت به نفسه، وسیعترین جامعهها نیست و نظام دولتی هم نظامی نیست که بتوان آن را آفاقگستر نامید. وسیعترین جامعهها، جامعهای است مرکب از تمام موجودات بشری تحت سلطنت خدا و آن نظامی هم که بر آفاق و اکناف مسلط باشد، عبارت از نظم و قانونی است که مشیت الهی برای همه بندگان مقرر کرده است. (2)
بنابراین عدالت نزد اگوستین، «مطابقت با نظم» است. نظم خانواده، تابع نظم دولت و نظم دولت تابع نظام ربانی است. عدالت واقعی، مطابقت با نظم ربانی است؛ از این رو، عدالت مطلق در درجه اوّل به نظام ربانی تعلق داشته و در درجه دوم به دولت
تعلق میگیرد. حال اگر دولت، نظام ربانی را نقض کند، اطاعت شهروندان از آن اشتباه خواهد بود. پس عدالت حقیقی در دولت به انطباق اعمال آن دولت با یک نظام جهانگیر و جهانگستر بستگی دارد.
از نظر آگوستین، وظیفه قدرت سیاسی، ایجاد عدالت - که همان نظم عمومی است - میباشد. به عبارت دیگر قدرت باید در خدمت عدالت قرار گیرد؛ ولی این عدالت به تمام معنا، در دنیا پیاده شدنی نیست؛ زیرا بشر ذاتاً گناهکار است. زمانی عدالت اجتماعی تحقّق میپذیرد که انسانها همه خدایی شده باشند که به تعبیر آگوستین این آرمان فقط در شهر خدا ممکن است.
نظریه جان رالز درباره عدالت، گرچه رویکرد لیبرالی دارد - که پژوهش حاضر در صدد بیان این مطلب نیست - اما منظور، اثبات اعتقاد رالز به عدالت اجتماعی است. وی اندیشه خود درباره عدالت را بدینگونه بیان میکند:
وضع نخستین: در وضع نخستین (بدون یک نظام منسجم سیاسی، اقتصادی...)، اشخاص طرفهای یک توافق درباره اصول رفتار و نهادهای جامعه آتی خود قرارگرفته و تصمیم میگیرند. چنین تصمیمی کاملاً در پرده جهل از آینده است که هر یک سود خواهند نمود یا زیان.
در جستوجوی عدالت: رالز میگوید جامعه بشری دو خصیصه عمده دارد که شامل تضاد منافع و اشتراک منافع میشود. تضاد منافع متضمن این معناست که هر کس میخواهد بیشترین سهم را در همکاری با دیگران به دست آورد. اشتراک منافع، ناشی از این واقعیت است که در شرایط همکاری اجتماعی، همگان از زندگی بهتری بهرهمند شوند و در واقع همگان از همکاری سود ببرند؛ لذا برای سامان دادن وضع جامعه باید مجموعهای از قواعد و اصول را تنظیم کرد که با توجّه به دو انگیزه تضاد و همکاری، بهترین شیوه توزیع منابع و ثروت را همراه داشته باشد. رعایت چنین اصول و قواعدی ضامن تحقّق عدالت اجتماعی است.
برابری و نابرابری عدالت: جان رالز معتقد است که عدالت باید به صورت برابر
پیاده شود؛ مگر اینکه نابرابری به شکلی باشد که فایدهای آن عمومیت داشته باشد.
اصول عدالت اجتماعی رالز را میتوان چنین خلاصه کرد:
تأمین نیازهای اوّلیه یا بنیادین مادی همه افراد جامعه؛
هر شخصی حقّ برابر برای برخورداری از آزادیهای اساسی، مشابه آزادی دیگران را دارد؛
فرصتها برای دستیابی به مواهب ثروت اجتماعی باید به وجهی توزیع شود که فرصت نابرخوردارترین اقشار جامعه را به حدّ اکثر برساند.
نابرابریهای اجتماعی - اقتصادی باید به وجهی سامان یابد که ثروت فقیرترین اقشار جامعه به حدّ اکثر برسد. (1)
اهمیت نظریه رالز در آن است که با اصول لیبرالی آزادی، برابری و برادری، دمساز است. فراز ممتاز نظریه او این است که دارایان و صاحبان نعمت به شرطی از نعمات خویش بهره خواهند گرفت که وضعیت نادارها را بهبود بخشند. بنابر اصول عدالت اجتماعی رالز، با همکاری دولت و قدرت میتوان شاهد تحقّق عدالت بود.
بحث تفصیلی درباره دیدگاههای اندیشمندان مسلمان نسبت به اصالت عدالت و ابزاری بودن قدرت، از ظرفیت این پژوهش خارج بوده و فرصت دیگری میطلبد. بنابراین به تبیین نظریه چند شخصیت اسلامی شیعه و اهل سنّت میپردازیم.
یکی از شخصیتهای جهان اسلام که به عدالت اجتماعی اصالت داده و قدرت را وسیله تحقّق آن قرارداده، حضرت امام خمنیی رحمه الله میباشد. ایشان هدف از تحقّق نظام جمهوری اسلامی را پیاده شدن عدالت بیان میکند. این مطلب را میتوان از صحبتها و سخنرانیهایی که در مجالس و مجامع مختلف بیان فرمودند، استفاده نمود. اندیشه سیاسی امام درباره عدالت اجتماعی را میتوان به طور مختصر، تحت عناوین ذیل بیان نمود:
1) (1) . کمال پولادی، تاریخ اندیشه سیاسی درغرب قرن بیستم، ص140-146.
عدالت در حقیقت، همان احقاق صاحبان حقّ است. بنابراین امام میگوید در نظام سیاسی اسلام باید ظلم و زورگویی نبوده و اعطای حقوق مستمندان و رفاه عمومی به وجود آید:
... با جمهوری اسلامی، سعادت و خیر و صلاح برای همه ملّت است. اگر احکام اسلام پیاده شود، مستضعفین به حقوق خود میرسند. تمام اقشار اسلام به حقوق حقّه خودشان میرسند، ظلم و جور ریشهکن میشود. در جمهوری اسلامی زورگویی نیست. در جمهوری اسلامی آزادی است، استقلال است، همه اقشارملّت درجمهوری اسلامی باید در رفاه باشند. در جمهوری اسلامی برای فقرا فکر رفاه خواهد شد. مستمندان به حقوق خودشان میرسند. عدالت الهی سایه میافکند. عدالت اسلامی را میخواهیم برقرار کنیم، یک همچو اسلامی که در آن عدالت باشد، اسلامی که در آن ظلم نباشد، اسلامی که آن شخص اوّل با آن فرد آخر، همه علی السواء در مقابل قانون باشد. (1)
امام میفرماید: در نظام سیاسی اسلام، تمام مردم از رئیس گرفته تا مرئوس، همه در برابر عدالت یکسان میباشند. تمام ارگانهای دولتی و غیر دولتی باید در برابر عدالت تسلیم باشند و هیچگونه تبعیضی در این زمینه وجود ندارد:
عمل به عدل اسلام، مخصوص قوه قضائیه و متعلقات آن نیست که در سایر ارگانهای نظام جمهوری اسلامی ایران از مجلس و دولت متعلقات آن و قوای نظامی و انتظامی و... نیز بهطور جدی مطرح است. در اسلام، خدایش عادل است، پیامبرش هم عادل و معصوم است، امامش هم عادل و معصوم است، قاضیاش هم معتبراست که عادل باشد، فقیهش هم معتبر است که عادل باشد. شاهد طلاقش هم معتبر است که عادل باشد... زمامدارش باید عادل باشد، ولاتشان باید عادل باشند. (2)
امام رحمه الله تمام احکام اسلام را اعم از حقوقی، سیاسی، اجتماعی و...، وسایلی برای تحقّق
عدالت اجتماعی میداند؛ بدین معنا که همه احکام با تفاوتی که در نوع مربوط به خود دارند، در تحقّق بخشی از عدالت اجتماعی مشترک هستند:
احکام شرعی، قوانین اسلام هستند و این احکام شأنی از شئون حکومت میباشند، بلکه احکام مطلوب بالعرض و امور ابزاری هستند برای اجرای حکومت وگسترش عدالت.
نظام سیاسی که برای تحقّق عدالت اجتماعی بنا شده و برای تحقّق آن میکوشد، در حقیقت ادامه دهنده حکومت انبیاء و ائمّه اطهار علیهم السلام میباشد؛ زیرا هدف سفیران الهی و امامان، بسط قسط و عدل در جامعه بوده است:
پیغمبر اسلام تشکیل حکومت داد مثل سایر حکومتهای جهان و لکن با انگیزه بسط عدالت اجتماعی... مقصود انبیاء از کوشش و جنگهایی که با مخالفین میکردند، کشورگشایی و اینکه قدرت را از خصم بگیرد و در دست خودشان باشد، نبوده، بلکه مقصد این بوده که یک نظام عادلانه به وجود بیاورند تا به وسیلهای آن احکام خدا را اجرا نمایند... همه زحمت انبیاء برای این بوده که یک عدالت اجتماعی درست کنند برای بشر در اجتماع و یک عدالت باطنی درست کنند برای انسان در انفراد. (1)
امام، زمامداران نظامهای اسلامی را به عدالت امام علی علیه السلام و فرزند برومندش امام حسین علیه السلام ارجاع میدهد که آن بزرگواران در این راه جان خود را فدا کردند. امام خمینی رحمه الله میفرماید: امام حسین علیه السلام علیه یزید قیام کرد، برای اینکه او را کنار بزند و حکومت را در دست گیرد تا به وسیله حکومت، عدالت اجتماعی را پیاده کند. ایشان حکومت نمودن توسط امام را افتخار برای آن حضرت میداند و میفرماید:
امام حسین علیه السلام این جور نبوده است که آمده است ببیند که... بلکه آمده بود حکومت هم میخواست بگیرد، اصلاً برای این معنا آمده بود و این یک فخری است و آنهایی که خیال میکنند حضرت سید الشهداء برای حکومت نیامده، خیر، اینها برای حکومت آمدند. برای اینکه حکومت باید در دست مثل سیدالشهداء باشد...
امام درباره حکومت امام علی علیه السلام چنین میفرماید:
آن وقت که حکومت دست ایشان (امام علی علیه السلام) آمد، باز مجال ندادند و سه
1) (1) . صحیفه نور، ج21، ص178و ج8، ص81 و ج11، ص84.
جنگ بزرگ در زمان ایشان افروختند... اگر همچو مجالی برای ایشان پیدا میشد، الگویی بود آن حکومت برای همه کسانی که میخواهند به عدالت و امور الهی قیام کنند. تمسّک به مقام ولایت آن بزرگوار است که اگرچه ما و بشر نمیتواند به تمام معنا آن عدالت اجتماعی و عدالت حقیقی را که حضرت امیر علیه السلام قدرت بر پیاده کردنش داشت، نمیتوانیم ماها و هیچکس قدرت نداریم که پیاده کنیم، لکن اگر آن الگو پیداشده بود وحالا هم ما باید به یک مقداری که قدرت داریم تمسّک کنیم. (1)
امام خمینی رحمه الله ، درباره تبعیض که منافی با عدالت اسلامی است، چنین میفرماید:
اسلام، تمام تبعیضها را محکوم نموده و برای هیچ گروهی ویژگی خاصّی قرار نداده وتقوا و تعهد به اسلام، تنها کرامت انسانهاست و در پناه اسلام و جمهوری اسلامی، حقّ اداره امور داخلی و رفع هرگونه تبعیض فرهنگی و اقتصادی و سیاسی متعلق به همه قشرهای ملّت است... برنامه جمهوری اسلامی است که یک دولت به وجود بیاید که با همه قشرها با عدالت رفتارکند و امتیاز بین قشرها ندهد مگر به امتیاز انسانی که خود آنها دارند. (2)
امام خمینی رحمه الله پیاده شدن عدالت را در ابعاد داخلی و بینالمللی خواستار است. وی معتقد است که امنیت، صلح و رفاه تمام کشورها، به وسیله عدالت اسلامی تأمین میشود؛ زیرا عدالت اسلام، حقیقی و وحیانی است. امام، پیاده شدن این آرمان را در تحقّق یک نظام سیاسی میداند که عدالتمحور بوده و قدرت را به عنوان ابزار در خدمت عدالت قراردهد:
من امیدوارم که حکومت اسلامی در ایران تشکیل شود و مزایایی که در حکومت اسلامی است، برای بشر روشن شود تا بشر بفهمد دولت اسلام چگونه است و روابط بین حکومت و ملّتها، چه روابطی است و طرز اجرای عدالت به چه صورت است و شخص اوّل مملکت در زندگی با رعیت هیچ فرقی ندارد. (3)
اندیشه سیاسی امام خمینی رحمه الله را در اصالت عدالت، میتوان در بخش قضا نیز دید. ایشان یکی از شرایط قاضی را عدالت او میداند (1)و امضای حکمی را که از ناحیه قاضی غیرعادل صورت گرفته باشد، جایز نمیداند. (2)ایشان همچنین ترافع نزد قاضی جور را حرام دانسته است.
امام خمینی رحمه الله قاضی را در سلام کردن و جواب آن، نشستن، نظرکردن، کلام، صوت و لحن کلام، اکرام، حکم، غنی، فقیر و نگاه نمودن، نسبت به متخاصمین، به رعایت عدالت دستور داده است. (3)
امام خمینی رحمه الله عدالت را در شاهدی که در محکمه عدالت حاضر میشود نیز شرط دانسته است و میفرماید: تا زمانی که عدالت شواهد ثابت نشود، قاضی حقّ ندارد به شهادت آنها ترتیب اثر دهد. (4)ایشان در اثبات قذف، شهادت دو نفر عادل را معتبر دانسته است. (5)همچنین در اثبات شرب خمر نیز شهادت دو نفرعادل را معتبر میدانند. (6)
از دیگر فقهای شیعه که عدالت را اصل و محور مسائل اجتماعی دانسته، شیخ انصاری رحمه الله است. اندیشه سیاسی ایشان را درباره اصالت عدالت، در چند مورد میتوان بررسی نمود:
مرحوم انصاری عدالت را در «وصی» شرط میداند و علت آن را چنین بیان میکند: در
وصی عادل، اعتماد وجود دارد؛ برخلاف فرد فاسق که نمیشود به او اعتماد نمود. بنابراین کسی که بر اموال تسلّط پیدا میکند، باید عادل باشد. (1)
شیخ انصاری، یکی ازشرایط قاضی را عدالت وی دانسته است: «یشترط فیه: البلوغ والعقل والایمان والعدالة وطهارة المولد، بالاجماع المحقّق والمنقول فی الجمیع.» (2)ایشان معتقد است علاوه بر اینکه قاضی باید عدالت درونی داشته باشد، باید در رفتار و گفتار نیز عدالت را رعایت کند. ایشان چند موضوع را تحت عنوان «آداب قاضی» بیان میکند که عبارتند از:
در محل مأموریت خود، محل قضاوت را در مرکز شهر قرار دهد تا همه مردم به طور مساوی به او دسترسی داشته باشند.
هنگام ورود به شهر، مردم را خبر کنند تا همه ستمدیدگان باخبر شوند.
محل دادگاه باید در محل باز و آشکار باشد تا همه به آسانی به آن دسترسی پیدا کنند، نه پشت درهای بسته و در محاصره مأموران.
درباره اهل منطقهای که مأموریت دارد، تحقیق کند تا به شرایط اخلاقی، اقتصادی و... آنجا آشنایی پیدا کرده و علما، نیکان، پاکان و حتّی قضّات سابق را شناسایی کند تا در کار خود بصیرت کافی داشته باشد.
به محض ورود، پروندهها و مدارک، همچنین ودیعهها را از قاضی قبلی بگیرد.
باید وضع زندانیان را دقیقاً بررسی کند و آنهایی را که دلیل کافی برای ماندنشان در زندان نمیبیند، آزاد سازد و آنجا که دلیل کافی وجود دارد، شاکی را بخواهد و جریان را دنبال کند.
در مجلس داوری، جمعی از دانشمندان، علما و آگاهان را دعوت کند تا مراقب حکم و داوری او باشند و اگرخطایی از او سر زد او را به خطایش آشنا سازند.
خودش برای خرید و فروش به بازار نرود تا مبادا برای جلب نظر او، ارفاقی انجام شود که آگاهانه یا ناآگانه تحت تأثیرآن واقع شود.
در مجلس قضاوت قیافه خود را آنچنان عبوس نگیرد که مایه وحشت گردد و نیز چنان ملایم نباشد که شاکیان جسور شوند.
در میان شاهدان تبعیض قائل نشود (آشنا و ناآشنا در نزد وی مساوی باشد).
پروندههای هر هفته را جداگانه جمعآوری نموده و بایگانی کند و همچنین پروندههای هرماه و هرسال را با قید تاریخ منظّم سازد.
از قضاوت در حال گرسنگی، تشنگی، خستگی، غضب، غم و خوشحالی زیاد، پرهیز کند. (1)
شیخ انصاری عدالت را در امام جماعت شرط دانسته و میفرماید: «... لا یکتفی فی إمام الجماعة بعدم الفسق بل لا بدّ فیه من العدالة...» (2)
مرحوم شیخ انصاری میفرماید: در صورت تعذّر از وصول ولی عادل فقیه، عدول مؤمنین میتوانند حاکم اسلامی قرارگیرند و زمام امور مسلمین را به دست گیرند (3). عدالت در اسلام به اندازهای اهمیت دارد که اگر ولی فقیه عادل نباشد، باز هم زمام امور مسلمین را غیر عادل نمیتواند در دست بگیرد؛ بلکه تنها عدول مؤمنین و همچنین فرد عادل میتواند به عنوان حاکم قرارگیرد.
فارابی، معتقد به دو نوع عدالت میباشد: یکی عدالت طبیعی و دیگری وضعی و قانونی. وی بحث عدالت را، از عدالت طبیعی شروع میکند و سپس به عدالت وضعی
میپردازد. نظریه عدالت اجتماعی فارابی را میتوان به صورت ذیل تبیین کرد:
یکم: وضع طبیعی و عدالت طبیعی: انسانها در شرایط طبیعی یکسان آفریده نشدهاند؛ بلکه برخی از افراد یا جماعات ضعیفتر و برخی دیگر نیرومندترند. پس اقتضای عدالت طبیعی در مورد قوی آن است که قوی باشد. همچنین عدالت طبیعی در مورد ضعیف آن است که ضعیف باشد.
فالعدل اذا لتغالب. .. فاستبعاد القاهر للمقهور هو ایضا من العدل، وان یفعل المقهور ما هو الا نفع للقاهر هو ایضا عدل، فهذه کلها هو العدل الطبیعی... (1)
دوّم: عدالت وضعی: «فارابی»، معتقد است که وضع طبیعی همواره برقرار نمیماند و درحال تغییر و تحوّل است. افراد و جماعات با تغییر احوال و اوضاع دچار دگرگونیها میشوند؛ توان و قدرت خود را از دست میدهند یا توان و قدرت بیشتری به دست میآورند. رابطه غالب و مغلوب، بالادست و پائیندست بر هم خورده و عدالت طبیعی مختل میشود. این وضع باعث میشود که انسانها از همدیگر همواره وحشت داشته باشند. همین عامل، آنها را به طرف سازش و معامله وادار میکند تا در کنار همدیگر جمع شده و قانونی را برای خود وضع نمایند تا در سایه آن به آرامی و آسایش زندگی کنند.
سوّم: ضرورت قدرت برای حفظ عدالت: فارابی معتقد است که برای حفظ عدالت و قانون وضع شده، قدرت لازم است؛ زیرا قدرت، ضامن اجرای عدالت است:
وانما یکون ذلک عند ضعف کل من کل وعند خوف کل عن کل. فما دام کل واحد من کل واحد فی هذه الحال فینبغی ان یتشارکا، ومتی قوی احدهما علی الاخر ان ینقض الشریطة، یروم القهر» (2)
عدالت در حقیقت همان تحقّق حقّ برای ذیحقّ است و حفظ آن بر عهده قدرت حاکم است و به تعبیر او «حفظ ماقسم علیهم» است. به عقیده فارابی، قدرت حاکم وظیفه دارد که از همه حقوق مردم محافظت کند؛ از جمله حقوق مالی و اقتصادی. ایشان درباره حقوق مربوط به مالکیت اموال چنین مینویسد: حقّ به دو طریق میتواند از ید مالک خارج شود: 1. در شکل ارادی، مانند بیع و هبه؛ 2. در وضعیت غیرارادی،
مانند سرقت و غصب. در صورت اوّل، وظیفه حکومت، حمایت و پاسداری و تسهیل اجرای قراردادهای میان شهروندان و احترام به آنها است. در صورت دوم، حکومت به منظور استیفای حقّ، وظیفه دارد تمام مساعی خویش را به کارگیرد تا عین مال یا مثل او را به شهروند مسترد کند و خاطی را هم مجازات نماید.
فارابی، در تعیین مجازات خاطی نیز، رعایت عدالت را از جانب حکومت خواهان است که جزا باید متناسب با جرم باشد: «وقتی فاعل عمل خطا، به اندازهای که مرتکب جرم شده، مجازات شود، عین عدالت است». (1)اگر حقّ ضایع شده مال عموم باشد، به واسطه رضایت خاصّ، ساقط نمیشود و باید حقّ عموم ایفا شود.
او عدالت را مساوات در تقسیم خیرات عمومی(امنیت، رفاه و آسایش و...) برای مردم میداند «قسمة الخیرات المشترکة الذی لاهل المدینه علی جمعهم » (2). منظور فارابی از مساوات این است که سهم هرکس به اندازه استحقاقش به او داده شود و در غیر این صورت برای اهل جامعه ظلم است.
در نتیجه میتوان گفت که فارابی از کسانی است که در اندیشه نظام سیاسی خود، عدالت را اصل قرار داده و قدرت را برای تحقّق آن لازم میداند.
اهل سنّت، خصوصاً مذهب احمد ابن حنبل، در رهبری سیاسی، عدالت را لزوماً شرط نمیدانند، ولی خواهان پیاده شدن عدالت اجتماعی از طرف حکومت و نظام سیاسی میباشند.
غزالی از علما و فقهای معروف اهل سنّت است. وی نظام سیاسی و قدرت را موظّف به رعایت عدالت اجتماعی میداند. اندیشه سیاسی او را میتوان به صورت ذیل بیان نمود:
یکم: عدالت باعث استمرار و حیات قدرت: غزالی، میگوید: نظام سیاسی، با ظلم باقی نمیماند ولی با کفر استمرار مییابد:
السلطان العادل من عدل بین العباد وحذر من الجور والفساد، والسلطان الظالم شئوم لایبقی ملکه ولایدوم لان النبی صلی الله علیه و آله یقول: الملک یبقی مع الکفر ولایبقی مع الظلم. (1)
دوّم: امنیت، رفاه و آسایش مردم در سایه عدالت: غزالی، معتقد است که آبادانی دنیا، تأمین نیازهای مادی مردم، آرامش، رفاه و امنیت آنها، درگرو عملکرد عادلانه نظام سیاسی و حکومت است. اگر حکومت عادل بود، زمینه خوشوقتی مردم فراهم میشود؛ در غیر این صورت مردم، گرفتار ظلم، ناامنی و بحرانهای اقتصادی خواهند شد: «ان عمارة الدنیا وخرابها من الملوک فاذا کان السلطان عادلا عمرت الدنیا وأمنت الرعایا» (2)
سوم: تاریخ، آینه عبرت حاکمان: غزالی، حاکمان سیاسی و قدرتمداران را، به یادآوری و مطالعه سرگذشت قدرتمندان ظالم در گذشته توصیه میکند، به این امید که مایه عبرت آنها قرار گرفته و عدالت را سرلوحه کارهای سیاسی خود قرار دهند. چه بسیار پادشاهانی که نظام سیاسیشان بر پایه ظلم بنا شده بود که سرانجام از بین رفتند و نام بدی از خود در تاریخ بهجا گذاشتند و چه بسیار حاکمانی بودند که از خود، خوبی و عدالت و نام نیک را به جا گذاشتند. وی میگوید: «... فواجب علی العقلاء قراءة اخبار هؤلاء الملوک، والنظر فی احوال هذه الدنیا، القلیل وفائها، والکثیر بلائها» (3)دنیا مایه گرفتاری است و وفا ندارد. هر حاکمی چه ظالم باشد چه عادل، باید روزی از این دنیا برود. آیا بهتر نیست که حاکمان عدالت را پیشه گیرند؟
غزالی، در ضمن نقل حکایتی از انوشیروان عادل، اهتمام خود نسبت به عدالت را اعلام کرده و صاحبان قدرت را به پیروی از انوشیروان توصیه میکند. حکایت چنین است:
روزی انوشیروان عادل مریض شد. به تمام مأمورینش دستور داد که در تمام قلمرو حکومت بگردند و قریه خرابی را پیدا کرده و شیر تمیزی از آن برای او بیاورند تا از آن بخورد؛ زیرا شفای مریضی او طبق دستور پزشکان، بستگی به خوردن آن شیر داشت. مأمورین رفتند و همه جا را گشتند، ولی چنین قریه و شیری پیدا نکرده و دست خالی بازگشتند. گزارش را به انوشیروان عادل دادند؛ وی بسیار خوشحال شد و گفت: غرض
من از این کار این بود که ببینم آیا در قلمرو حکومت من قریه خرابی پیدا میشود یا نه؟ الان که چنین است، خدای را شکر میکنم و خیالم راحت شد:
«... فقالوا ما وجدنا فی جمیع المملکة مکانا خربا ولا لبنة عتیقة فرح انوشروان وشکر الهه وقال انما... ولأعلم هل بقی فی موضع، الخراب لأعمره ؟... » (1)
چهارم: استحکام پایههای قدرت با عدالت: غزالی درباره استحکام قدرت سیاسی به وسیله عدالت چنین میگوید:
ان الذی قالته الحکماء ونطقت به العلماء، صحیح لاریب فیه وهو قولهم: ان الدین بالملک والملک بالجند والجند بالمال والمال بعمارة البلاد وعمارة البلاد بالعدل فی العباد... ان الاماکن والبلاد تخرب اذا استولی علیها الظالمون وتتفرق اهل الولات ویهربون الی ولات غیرها (2)استحکام پایههای حکومت و قدرت اعم از سیاسی، اقتصادی، نظامی، فرهنگی، بستگی به اجرای عدالت اجتماعی دارد؛ زیرا ظلم باعث ویرانی آنها و آوارگی مردم به سرزمینهای دیگر میشود.
پنجم: مجازات ظالمین: غزالی، ظلم را به دو نوع تقسیم میکند: یکی ظلم حاکم به مردم، ظلم قوی بر ضعیف، غنی به فقیر و دیگری ظلم انسان به خودش. در هر دو صورت، عدالت خداوند بر این جاری است که ظالم مجازات شود. وی در این زمینه داستانی را از حضرت موسی علیه السلام نقل میکند. داستان از این قرار است که موسی علیه السلام در کوه طور به خداوند عرض کرد: عدالت خود را به من نشان بده... خداوند فرمود: ای موسی! اگر طاقت دیدن عدالت مرا داری، در کنار چشمهای که در فلان جاست بنشین و اجرای عدالتم را مشاهده کن. حضرت موسی در کنار چشمه نشست تا اینکه سواری آمد و از آن چشمه آب نوشید و کیسهای که حاوی هزار سکه طلا بود، در کنار خود گذاشت. وقت رفتن، یادش رفت که کیسه را با خود ببرد. بعد از مدتی طفلی آمد و از آن چشمه آب نوشید و کیسه را برداشت و با خود برد. بعد پیرمردی نابینا آمد و در کنار آب نشست تا اینکه سوار بازگشت و کیسه را از پیردمرد طلب نمود. پیرمرد گفت: من نابینا هستم و کیسه پول شما را نگرفتم. سوار غضبناک شد و آن پیرمرد را به قتل رساند. حضرت موسی علیه السلام تعجب
کرد. وحی از طرف خداوند آمد که یا موسی! پولی که در کیسه بود، حقّ آن پسر بچّه بود؛ زیرا پدر او، اجیر آن مرد سواره بود که مزدش را نداده بود تا اینکه فوت کرد. پیرمردی هم که کشته شد، قاتل پدر سواره بود و بدین وسیله قصاص پدرش را نمود. این است عدالت من که در آن، حقّ هیچ کس ضایع نمیشود. (1)
غزالی میگوید: فینبغی للملک ان ینظر فی امور الرعیة ویقف علی قلیلها وکثیرها وعظیمها وحقیرها. .. فیجب علی السلطان ان یعمل بالسیاسة وان یکون مع السیاسة عادلا. سأل الاسکندر أرسطو طالیس: ایهما افضل للملوک الشجاعة ام العدل؟ فقال ارسطو طالیس: اذا عدل السلطان لایحتاج الی الشجاعة؛ (2)برای زمامداران و صاحبان قدرت لازم است که به کوچکترین و بزرگترین مشکلات مردم رسیدگی کند و سیاست دولت یک سیاست عادلانه باشد. سکندر از ارسطو سؤال کرد که برای پادشاهان شجاعت بهتر است یا عدالت؟ ارسطو در جواب گفت: عدالت سلطان، شجاعت برای او محسوب میشود.
ششم: عمومیت و گستردگی عدالت: غزالی معتقد است که حاکم و تمام کابینه او و کسانی که مشغول کارهای سیاسی و اجتماعی میباشند، عدالت را پیشه کنند:
فواجب علی السلطان ان یعمل وینظر غایة النظر فیما یأمر به من السیاسة لینفذ ذلک فی اصحابه مثل وزیره وحاجبه ونائبه وعامله... (3)حاکم و قدرت سیاسی در اندیشه و عمل، دقّت بیشتر داشته باشد تا کارهایش طبق معیار عدالت بوده و الگویی برای وزیران و دیگر دستاندرکاران امور سیاسی و اجرایی قرار گیرد.
در این فصل، به بررسی دو موضوع پرداخته شد: یکی نظریه اصالت قدرت از نظر دانشمندان غربی، مانند هابز، ماکیاولی و مورگنتا و بعضی از مسلمانان. دیگری نظریه اصالت عدالت و ابزاری بودن قدرت بود که نظر دانشمندان و فقهای اسلامی مانند حضرت امام خمینی، شیخ انصاری و امام محمد غزالی در این زمینه بررسی شد.
از نظر پژوهش حاضر، نظریه اوّل مردود است؛ زیرا برخاسته از اندیشه سیاسی مبتنی بر انسانشناسی غیرواقعی و برخلاف خواستهای واقعی و فطری بشر است؛ زیرا انسان فطرتاً به سوی خوبیها و عدالت اجتماعی تمایل دارد، نه به سوی ظلم. چنانکه شواهد تاریخی و گواهی وجدانهای بیدار شاهد این مدعاست، اصالت قدرت در راستای خوی حیوانی انسان قرار دارد و بعد معنوی انسان را نادیده گرفته است.
نظریه دوم، مورد تأیید فقه سیاسی اسلام است؛ زیرا این نظریه به دنبال تأمین سعادت واقعی انسان بوده که همان عدالت اجتماعی و در نتیجه رسیدن به قرب الهی است. نظریه اصالت عدالت، قدرت را در خدمت عدالت قرار میدهد.
به یقین میتوان گفت، تنها مکتبی که میتواند چنین ادّعایی کند، فقه سیاسی اسلام است. این موضوع را میتوان در منابع فقه سیاسی جستوجو نمود که در مباحث بعدی به بررسی آن خواهیم پرداخت.
مقدمه
تا آنجا که تاریخ نشان میدهد، در بسیاری از جوامع بشری، نوعی قدرت مانند قدرت قبیله، قدرت پادشاهان و سلاطین و قدرتهای جهان معاصر که متجلی در حکومتهاست، وجود داشته است. این بدان معناست که بشر از وجود قدرت سیاسی بینیاز نخواهد بود؛ زیرا وجود نظم جامعه انسانی و تحقّق قوانین، بستگی به وجود قدرت دارد. کشور و جامعهای که قدرت و حاکمیت در آن وجود نداشته باشد، گرفتار هرج و مرج و جنگهای خانمانسوز خواهد شد. در جهان معاصر، ضرورت قدرت سیاسی بیشتر احساس میشود؛ زیرا در صورت نبود نظارتی قدرتمند، فعّالیتهای اجتماعی، اعم از سیاسی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی، این امور به طور صحیح پیش نخواهند رفت. بنابراین هر عاقلی، وجود قدرت را برای اداره زندگی جامعه بشری ضروری میداند. تجربههای بشری نیز، خلاف نظریه آنارشیسم را به اثبات رسانده است.
در بخش گذشته، نظریههای اصالت قدرت و اصالت عدالت مطرح گردید و نتیجه آن شد که نظریه اصالت عدالت مورد تأیید فقه سیاسی است و قدرت در خدمت عدالت قرار میگیرد. قابل یادآوری است که موضوع «قدرت» بحث گستردهای دارد و مراد این نوشتار از قدرت، فقط قدرت سیاسی است.
با توجّه به آنچه گفته شد، در این بخش، قدرت از نگاه فقه سیاسی مورد بررسی قرار خواهد گرفت. در این دیدگاه، قدرت جایگاه ویژهای دارد و آن را در نظام اجتماعی انسانی لازم و ضروری میداند. موضوعاتی که در این بخش مورد بررسی
قرار خواهد گرفت عبارت است از ضرورت قدرت، کسب قدرت، حفظ قدرت و گسترش و اهداف آن، که در قالب پنج فصل تنظیم گردیده است.
برخی از دانشمندان معاصر، حکومت را قدرتی سازمان یافته در درون یک جامعه میدانند که متشکل از سه نهاد مقننه، مجریه و قضائیه است. ازاین رو هر چند قدرت و حکومت به لحاظ مفهومی متمایزند، امّا از نگاه این نویسندگان میتوان آنها را منطبق بر هم دید. با توجّه به این نکته، در آیات بسیاری نسبت به ضرورت حکومت و قدرت تصریح شده است که به چند نمونه اشاره میشود.
در قرآن، داستانی از بنیاسرائیل بیان شده که بر أثر نبود قدرت حاکمیت، گرفتار هرج و مرج و شکست شده و دشمنان بر آنان مسلط گردیده بودند. از اینرو نزد پیامبر خود (1)آمدند و از او، رهبری را برای نظمدهی و مقابله با دشمن تقاضا کردند:
(أَ لَمْ تَرَ إِلَی الْمَلَإِ مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی إِذْ قالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِکاً نُقاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ قالَ هَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ أَلاّ تُقاتِلُوا قالُوا وَ ما لَنا أَلاّ نُقاتِلَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِیارِنا وَ أَبْنائِنا فَلَمّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلاّ قَلِیلاً مِنْهُمْ وَ اللّهُ عَلِیمٌ بِالظّالِمِینَ) 2 ؛ آیا از حال سران بنیاسرائیل پس از موسی خبر نیافتی، آنگاه که به پیامبری
1) (1) . اشموئیل.
از خود گفتند: پادشاهی برای ما بگمار تا در راه خدا پیکار کنیم. آن پیامبر گفت: اگر جنگیدن بر شما مقرر گردد، چه بسا پیکار نکنید. گفتند: چرا در راه خدا نجنگیم با آنکه ما از دیارمان و از نزد فرزندانمان بیرون رانده شدهایم؟! پس هنگامی که جنگ بر آنان مقرر شد، جز شماری اندک از آنان، همگی پشت کردند، و خداوند به حالِ ستمکاران داناست.
این تفسیر نشان میدهد که بدون تشکیل حکومت و داشتن قدرت قوی، رسیدن به آرامش و آزادی اجتماعی، امکان ندارد. ممکن است تصوّر شود که درخواست بنیاسرائیل در اینجا تنها برای تعیین فرمانده لشکر بوده، نه زمامدار، ولی باید توجّه داشت که تعبیر «ملک» به معنای زمامدار در تمام شئون است؛ هرچند پیکار با دشمنان خارجی، بارزترین برنامه زمامداری است. در آیه دیگری خداوند ضرورت قدرت را برای جلوگیری از طاغیان و مفسدان، چنین بیان میکند:
(وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَ لکِنَّ اللّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَی الْعالَمِینَ) 1 ؛ اگرخداوند بعضی از مردم را به وسیلهای بعض دیگر دفع نکند، زمین را فساد فرا میگیرد؛ ولی خداوند نسبت به جهانیان فضل و احسان دارد.
به این ترتیب قدرت عادلانه یکی از عطایای بزرگ الهی است که مانع از مفاسد اجتماعی میشود. در ادامه همین موضوع، قرآن در آیه دیگر که درباره جهاد است میفرماید:
(الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ إِلاّ أَنْ یَقُولُوا رَبُّنَا اللّهُ وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِیَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللّهِ کَثِیراً) 2 ؛ به کسانی اجازه جهاد و پیکار داده شده که به ناحقّ از کاشانه و خانه خود بدون هیچ دلیلی برون رانده شدند، جز اینکه میگویند: پروردگار ما خداست و اگر خداوند بعضی از مردم را بهوسیلهای بعضی دیگر دفع نکند، دیرها و صومعهها و معابد و مساجد که نام خدا در آن بسیار برده میشود، ویران میگردد.
مراد از «بعض» در آیات، ممکن است مؤمنانی باشند که با تشکیل قدرت منسجم،
اداره امور سیاسی و اجتماعی مردم را در دست میگیرند تا مانع در برابر ظالمان و طاغیان باشند. کسانی که قدرت سیاسی را بهعهده دارند، میتوانند جامعه را از گزند حوادث و ناملایمات دور نگهدارند. اگر روحیه استخدام بشر به طور مطلق اعمال شود و تعدیلی در آن صورت نگیرد، در آن صورت اجتماعی نخواهد بود و یک جامعه، جامعه دیگر را نابود میکند. در سایه قدرت اجتماعی و سیاسی، روحیه استخدام انسان تعدیل گشته و جامعه بهطرف صلح و تکامل به پیش میرود. در آیه دیگری، قرآن اصلاح جامعه را وابسته به سیستم و تشکیلات قدرت سیاسی و اجتماعی میداند:
(الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ إِلاّ أَنْ یَقُولُوا رَبُّنَا اللّهُ وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِیَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللّهِ کَثِیراً) ؛ (1)آنها کسانی هستند که هرگاه در زمین به آنها قدرت دادیم، نماز را بر پا دارند و زکات را ادا میکنند و امر به معروف و نهی از منکر مینمایند.
خداوند، مؤمنان را مکلف میکند هنگامی که قدرت را در دست دارند و به حکومت میرسند، به اصلاح جامعه بپردازند. در این صورت به پا داشتن نماز، ادای زکات، امر به معروف و نهی از منکر و... همه با نظم و تشکیلات بهتری انجام میشود.
در داستان حضرت یوسف، قرآن کریم به مردم متذکر میشود که حضرت در کنار قدرت سیاسی و حکومتی مصر قرار گرفت و با مدیریت و کاردانی خود جامعه آن روز را از قحطی و نابودی نجات داد. حضرت یوسف، خواب پادشاه مصر را تعبیر میکند و میگوید: هفت سال گرسنگی و قحطی و هفت سال دیگر آبادانی در کشور خواهد آمد. با توصیه آن حضرت، حکومت، آذوقه زیادی ذخیره نمود تا در سالهای قحطی بین مردم تقسیم شود. این موضوع، ضرورت و اهمیت قدرت سیاسی و حکومتی را میرساند که با مدیرت و تدبیر خود، مردم را از مرگ حتمی نجات داد. در جای دیگر، قرآن از حکومت و قدرت به عنوان نعمت خداوند یاد میکند:
(وَ إِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جَعَلَ فِیکُمْ أَنْبِیاءَ وَ جَعَلَکُمْ مُلُوکاً وَ آتاکُمْ ما لَمْ یُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِینَ) ؛ (2)به یاد آورید هنگامی را که موسی به قوم
خود گفت: ای قوم من! نعمت خدا را نسبت به خود متذکر شوید، هنگامی که در میان شما پیامبرانی قرار داد و شما را حاکم و صاحباختیار خود قرارداد و به شما چیزهایی بخشید که به هیچ یک از جهانیان نداده بود.
در داستان حضرت سلیمان، قرآن نیز از قدرت و حکومت به عنوان فضل الهی یاد میکند: (قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ هَبْ لِی مُلْکاً لا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّابُ) 1 ؛ گفت: پروردگارا! مرا ببخش و حکومتی به من عطا کن که بعد از من سزاوار هیچکس نباشد که تو بسیار بخشندهای.
خداوند دعای او را مستجاب نمود و حکومت و قدرت عظیم به او بخشید. (أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً) .
همچنین خداوند در قرآن از حکومت و قدرت به عنوان «عزّت» یاد میکند؛ یعنی خداوند به کسانی که عزّت میبخشد، قدرت و حکومت عنایت میکند:
(قُلِ اللّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ) 2 ؛ بگو بارالها! مالک حکومت تویی؛ به هرکس بخواهی قدرت و حکومت میبخشی و از هرکس بخواهی حکومت را میگیری، هرکس را بخواهی عزّت میدهی و هرکس را بخواهی خوار میکنی. تمام خوبیها به دست توست و تو بر هر چیزی قادری.
از همه این آیات، ضرورت قدرت سازمان یافته که «حکومت» است، استفاده میشود. در قرآن از قدرتی که جامعه را به سوی تکامل و سعادت سوق دهد، به عنوان «فضل و رحمت» خداوند یاد شده است که هیچگاه قطع نمیشود و استمرار دارد. حکومت صالح مانند حکومت انبیاء و معصومین علیهم السلام و نائبان عام معصومین، همان رحمت لایزال خداوند است. بنابراین قدرت و حکومت لازمه زندگی بشر میباشد.
گروهی معتقدند که به وسیله ترویج فضایل اخلاقی و تعلیم و تربیت درست، جامعه
انسانی نیاز به حکومت پیدا نمیکند. این اندیشه از نظر قرآن مردود است؛ زیرا قرآن همانگونه که بشر را جانشین خدا در زمین معرّفی میکند، در بعضی از آیات، انسان را خونریز، حریص و ظالم معرّفی کرده است. چنین خصلتی اگر به وسیله قدرت و حکومت مهار نشود، فاجعههای بسیار به بار میآورد. (1)تعلیم و تربیت به تنهایی کافی نیست.
ضرورت قدرت و کوشش در جهت تشکیل حاکمیت سیاسی از نظر روایات نیز، بسیار روشن است. علی علیه السلام در اینباره میفرماید:
کَلِمَةُ حَقٍّ یُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ نَعَمْ إِنَّهُ لَا حُکْمَ الاّ لِلَّهِ وَ لَکِنَّ هَؤُلَاءِ یَقُولُونَ لَا إِمْرَةَ الاّ لِلَّهِ وَ إِنَّهُ لَابُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِیرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ یَعْمَلُ فِی إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ وَ یَسْتَمْتِعُ فِیهَا الْکَافِرُ وَ یُبَلِّغُ اللَّهُ فِیهَا الاجَلَ وَ یُجْمَعُ بِهِ الْفَیْءُ وَ یُقَاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ وَ تَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ وَ یُؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعِیفِ مِنَ الْقَوِیِّ حَتَّی یَسْتَرِیحَ بَرٌّ وَ یُسْتَرَاحَ مِنْ فَاجِرٍ؛ (2)خوارج سخن حقّی میگویند، ولی از آن ارادهای باطل میکنند. آری، درست است که فرمانی جز فرمان خدا نیست، ولی اینها میگویند زمامداری جز برای خدا نیست، درحالیکه مردم نیازمند به امیر و زمامدار هستند؛ خواه نیکوکار باشد یا بدکار تا مؤمنان در سایه حکومتش به کارخویش مشغول باشند، و کافران نیز بهرهمند شوند و مردم در دوران حکومت او زندگی راحتی داشته باشند. به وسیله او اموال بیتالمال جمعآوری شود و با کمک او با دشمنان مبارزه کنند. جادهها امن گردد و حقّ ضعیفان از زورمندان گرفته شود. مردم نیکوکار در رفاه باشند و از دست بدکاران در امان باشند. روشن است که برترین مصداق حاکمیت و زمامداری که این آثار بر آن مترتب است، برخورداری از قدرت است.
نکات ذیل از کلام امام استفاده میشود:
کار و ایجاد شغل، در سایه وجود حکومت و قدرت فراهم میشود؛
آرامش روانی و روحی، با وجود قدرت سیاسی میسّر است؛
رونق امور اقتصادی نیز با کمک قدرت فراهم میشود؛
تشکیل سیستم نظامی و جهاد، با مدیریت نظام سیاسی و قدرت به وجود میآید؛
امنیت کشور نیز با وجود قدرت، تحقّق پیدا میکند؛
تحقّق عدالت اجتماعی و گرفتن حقّ مظلوم از ظالم نیز به وسیله قدرت انجام میشود.
امام علی علیه السلام وجود حکومت ظالم را بهتر میداند از اینکه در جامعه هیچ حکومتی نبوده و فتنه، آشوب و ناامنی دامنگیر مردم شود:
«سلطان ظلوم خیر من فتنة تدوم ؛ وجود حاکم ظالم بیدادگر، از فتنه و ناامنی مستمر بهتر است». (1)
روایتی که از فضل بن شاذان رسیده و او از امام رضا علیه السلام نقل میکند، ضمن تأکید بر ضرورت قدرت در جامعه، به سه نکته مهم در امر قدرت و حکومت اشاره نموده است:
هنگامی که برای مردم حدودی تعیین شود و دستور یابند که از آن حدود تجاوز نکنند - چون باعث فساد آنها میشود - این کار سامان نمیگیرد، مگر به وسیله حاکم امینی که آنها را از تعدّی در امور ممنوعه باز دارد. این امر سبب میشود هرکس تنها به دنبال منافع خود نباشد تا باعث تضییع حقوق دیگران شود.
هیچ ملّت و فرقهای را بدون رئیس و سرپرستی که امر دین و دنیای آنها را سامان بخشد با دشمنان بجنگد و بیتالمال را تقسیم کند و جمعه و جماعات برپا نماید و ظالم را از تعدّی بر مظلوم باز دارد...، نمیتوان یافت.
اگر قدرت سیاسی، امین و درستکار نباشد، دین و آیین خدا بر باد میرود و سنّت و احکام الهی تغییر مییابد. بدعتگذاران چیزهایی از پیش خود بر آن میافزایند و امور مسلمانان مشتبه میشود. (2)
امام علی علیه السلام در جای دیگر، درباره ضرورت قدرت و حکومت میفرماید:
«... لابد للامة من امام یقومه بأمرهم فیأمرهم وینهاهم ویقیم فیهم الحدود ویجاهدوالعدو ویقسم الغنائم ویفرض الفرایض ویعرفهم ابواب مافیه صلاحهم ویحذرهم ما فیه مضارهم اذکان الامر والنهی احد اسباب بقاء الخلق، والاّ سقطت الرغبة والرهبة ولم یر تدع ولفسد التدبیر وکان ذلک سببا لهلاک العباد؛ امّت باید پیشوایی داشته باشد که
قیام به کارهای آنها کند، بر آنها امر و نهی نماید و حدود الهی را در میان آنها برپا دارد، با دشمن پیکار کند، غنایم را عادلانه تقسیم نماید، واجبات را تحقّق بخشد و ابواب صلاح آنها را به آنان نشان دهد، و از آنچه برای آنان زیان بخش است برحذر دارد؛ زیرا امر و نهی یکی از اسباب بقای خلق است؛ وگرنه تشویق و ترس از بین میرود و هیچ کس از گناه نمیایستد و نظام جامعه فاسد میشود و این سبب هلاک بندگان خدا میشود». (1)
ملاحظه میشود که امام به نکات مهم ضرورت قدرت و حکومت، مانند امور نظامی، اقتصادی، فرهنگی و امر و نهی حکومتی اشاره میکند که بدون پشتوانه قدرتی سازمان یافته سامان نمییابد. امام، امر و نهی حکومت را باعث بقای امّت میداند؛ زیرا اگر قدرت اجرای و حکومت نباشد، زورمندان حقوق ضعیفان را پایمال کرده و نظام جامعه از هم پاشیده و سنگ روی سنگ بند نخواهد شد. بر همین اساس امام صادق علیه السلام درباره سقوط جوامع در صورت عدم وجود قدرت حکومت، میفرماید:
«لایستغنی اهل کل بلد عن ثلاثة یفزع الیه فی امر دنیاهم وآخرتهم، فأن عدموا ذلک کانوا همجا فقیه عالم ورع وامیر خیر مطاع وطبیب بصیر ثقة؛ اهل هر شهری از سه چیز بینیاز نیستند تا در امور دنیا و آخرت به آن پناه ببرند، اگر اینها را از دست دهند، سقوط میکنند. فقیه آگاه و با تقوا، امیر خوب مورد اطاعت و طبیب بینا و معتمد». (2)
زندگی انسان، اجتماعی است؛ به گونهای که اگر حیات انسانی از این ویژگی خالی شود، به پایینترین مراحل جاهلیت سقوط میکند؛ زیرا تمام منافع و آثار مفید و سازنده در زندگی بشری مانند تمدن و پیشرفت و تکامل علوم و فنون و صنایع گوناگون و... از برکات زندگی اجتماعی است. هرچند زندگی اجتماعی، فطری است، امّا به دلیل جلب منافع، خالی از کشمکشها، تنازعها و تصادمها نیست؛ زیرا هر کس به دنبال نفع بیشتر است. این منفعتطلبی گاه باعث تضییع حقوق دیگران میشود، از آن رو که
انسان در تشخیص حقوق دچار اشتباه میشود. لذا زندگی اجتماعی نیاز به وضع قوانین پیدا میکند تا به کمک آن، حدود و حقوق هر کس مشخص شود و راه را بر تعدّی و تجاوز و منازعات ببندد.
وضع قوانین به تنهایی، در رفع تجاوز، احقاق حقوق و تنازع کافی نیست؛ بلکه قانون در صورتی مفید است که افراد جامعه آن را به اجرا درآورند و به وسیله ایجاد نهاد قدرت و حکومت، نظم را در جامعه برقرار نموده و مانع گسترش فساد و غصب حقوق... گردند.
از دیدگاه خداپرستان، قدرت سیاسی، ضرورت بیشتری دارد؛ زیرا اهدافی که برای بعثت انبیاء در منابع دینی آمده و دلایل عقلی نیز آن را تأیید میکند، بدون تشکیل حکومت غیرممکن است. مثلاً عدالت اجتماعی و قیام به قسط، تعلیم و تربیت که از جمله اهداف انبیاء است، بدون قدرت و حکومت محقّق نمیشود. همچنین حکومت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز بدون قدرت، میسّر نخواهد بود.
در جهان معاصر، ضرورت قدرت سیاسی و کاربرد آن در هدایت و جهتدهی مردم بیشتر نمایان است؛ زیرا دولت از طریق رسانههای جمعی، تبلیغات و نهادهای فرهنگی و... توانایی بیشتری در تکامل و رشد مردم در ابعاد مختلف زندگی آنها دارد. بنابر تجربه انسانی و همچنین راهنمایی عقل، جامعه انسانی بدون قدرت سیاسی نمیتواند به حیات خود ادامه دهد.
پرداختن به نظریات تمام فقهای شیعه درباره ضرورت قدرت، از ظرفیت این پژوهش خارج است. از اینرو تنها به بیان نظریات برخی از فقها در این زمینه اکتفا میکنم.
شیخ طوسی، ضرورت قدرت سیاسی و وجود رهبر در رأس آن را بحثی عقلی دانسته و با استمداد از دلایل و برهانهای عقلی، ضرورت آن را اثبات میکند. ایشان دلیل نقلی را صرفاً به عنوان مؤّید میپذیرد. وی در تبیین موضع خود، مردم را خطاپذیر و افعال و اعمال آنان را در معرض ترک وظایف و واجبات میداند. به اعتقاد شیخ طوسی حاکمی که مشروعیت سیاسی داشته و مردم از او اطاعت میکنند، میتواند دشمنان ملت را از
تجاوز بازداشته و جنایتکاران را به جزای اعمالشان برساند. همچنین به وسیله این حاکم، از کمخردان و سفیهان در جامعه دستگیری شده و داد ستمدیدگان از ستمکاران ستانده میشود. نتیجه این کارکردها سبب هدایت جامعه به سوی صلاح و سعادت و ریشهکنی فساد و تباهی میشود؛ امّا در صورت خلأ و فقدان چنین رهبر و حاکمی، تباهی و فساد حاکم گردیده و اصلاح و سلامت جامعه کاهش پیدا خواهد کرد. در اثر فقدان نظم - که ناشی از عدم حکومت است - هرج و مرج و بینظمی فراگیر خواهد شد. و زندگی به فساد گرایش خواهد یافت. (1)
شیخ طوسی، گاه به گونهای بر شیوه استدلال خود پای میفشارد که مخالفت کسی را برنمیتابد. وی فردی را که مخالف نظم و امنیت در جامعه بوده و طالب هرج و مرج باشد - که نتیجه مخالفت با ضرورت قدرت و حکومت است - شایسته مکالمه و گفتوگو نمیداند؛ زیرا باور دارد این نکته را متبادر ذهن و عقل هر انسانی میداند. (2)
ابیالصلاح حلبی با بیان این مقدمات که خداوند انسان را مکلف آفریده و او را متمکن از انجام ساخته، وجوب و ضرورت عقلی قدرت و حکومت در جامعه را استنباط میکند. وی میگوید:
ریاست بر مکلّفان به دلیل این که آنها در معرض ارتکاب قبایح و اختیار بدیها هستند، عقلاً واجب است. آنها در این زمینه نیازمند لطف از جانب خدا هستند؛ زیرا وجود رؤسای مبسوط الید، شدید التدبیر و با هیبت در جامعه، مکلّفان را به انجام دادن واجبات و تقریب به آن و به ذکر قبیحات و دوری از آن وامیدارد و در نتیجه آنها را به صلاح و رستگاری نزدیکتر و از فساد و کجرفتاری دورتر میکند؛ لذا همه عقلا اذعان دارند که وجود چنین رؤسایی، در حقّ مکلّفان لطف است و براساس حکمت الهی واجب است چنین کسانی
1) (1) . «...انه قد ثبت ان الناس متی کانوا غیر معصومین ویجوز منهم الخطا وترک الواجب، اذا کان لهم رئیس مطاع منبسط الید یردع المعاند ویؤدب الجانی ویأخذ علی ید السفیه والجاهل وینتصف للمظلوم من الظالم کانوا إلی وقوع الصلاح وقله الفساد اقرب ومتی خلوا من رئیس علی ما وصفناه وقع الفساد وقل الصلاح ووقع الهرج والمرج وفسدت المعایش». محمد بن الحسن الطوسی، الاقتصاد الهادی الی طریق الرشاد، ص183.
2) (2) . همان.
در تمامی زمانها برای مکلّفان غیرمعصوم نصب شده باشند. (1)
حلبی میگوید: قدرت و حکومت، لطفی است بر مکلّفان؛ زیرا تکلیف آنان بدون چنین ریاستی قبیح است. به ضرورت عقلی میدانیم که وجود رؤسای با هیبت که امرشان در میان مردم نافذ بوده و مردم به علت اقتدارشان از آنان خوف دارند، باعث کم شدن قبایح و زیاد شدن کارهای نیک میگردد. فقدان یا ضعف چنین ریاست و حکومتی، باعث عکس موارد مذکور میشود. پس زمانی که وجود ریاست و حکومت چنین تأثیری داشته باشد، لطف بودن آن ثابت می گردد و مثل سایر الطاف واجب میگردد. (2)
ایشان در ادامه میفرماید: ضرورت قدرت و حکومت را کسی نمیتواند انکار کند و اگر کسی انکار کند، ممکن است از چند حال خارج نباشد که جواب خواهیم داد:
مخالفت با ضرورت قدرت، ممکن است از این جهت باشد که با این سخن که «قدرت و حکومت باعث اصلاح مردم و نبود آن باعث فساد مردم میشود» مخالف باشد. ایشان در جواب، چنین میگوید: آنچه مشهود و ملموس است و همه عقلا بر آن صحه میگذارند، این است که وجود رئیس در جامعه موجب اصلاح امور و نابودی اهل فساد در زمین و ایجاد ترس و وحشت از جانب ایشان میگردد؛ به گونهای که عقلا معتقدند اگر یک سرزمین خالی از رئیس و رهبر باشد، هرگز برای مردم آن سرزمین تصوّر فلاح و صلاح نمیرود.
مخالفت با ضرورت قدرت، ممکن است از این جهت باشد که کسی بگوید: بسا که در هنگام وجود ریاست و حکومت نیز فساد واقع بشود؛ در این صورت در پاسخ به او میگوییم: این حرف ایرادی بر ضرورت و وجوب ریاست وارد نمیکند؛ برای این
1) (1) . تقی ابوصلاح حلبی، تقریب المعارف، ص95. «الرئاسه واجبه فی حکمته تعالی علی کل مکلف یجوز منه ایثار القبیح، لکونها لطفا فی فعل الواجب والتقریب الیه وترک القبیح او التبعید منه، بدلیل عموم العلم للعقلا بکون من هذه حاله عند وجود الرئیس المبسوط الید الشدید التدبیر القوی الرهبه الی الصلاح اقرب ومن الفساد ابعد، وکونهم عند فقده او ضعفه بخلاف ذلک. وقد ثبت وجوب ماله هذه الصفه من الالطاف فی حکمته تعالی، فوجب لذلک نصب الرّؤسا فی کل زمان اشتمل علی مکلفان غیر معصومین».
2) (2) . ابوصلاح تقی حلبی، الکافی فی الفقه، ص85، «والوجه فی الرئاسه کونها لطفا للخلق، لقبح تکلیفهم القطعی من دونها، لانا نعلم ضروره إن وجود الروسا المهیبین النافذی الامر المرهوبی السطوه مقلل للقبیح ومکثر للحسن وان فقدهم بل ضعفهم بعکس هذه القضیه. واذا علم کون الرئاسه بهذه الصفه ثبت کونها لطفا فوجبت کسائر الالطاف».
که ریاست در انجام واجبات و پرهیز از بدیها لطف است، نه اضطرار. بنابراین وقوع افعال قبیح با وجود ریاست، آن را از لطف بودن خارج نمیکند.
مخالفت با ضرورت قدرت، ممکن است از این جهت باشد که کسی معتقد باشد: با وجود هر رئیسی، صلاح خلق میسّر نمیگردد و به همین جهت بعضی از عقلا رئیس و رهبری را نسبت به رئیس دیگر اولویت و ترجیح میدهند. در پاسخ به این شخص میتوان گفت: ما هم نمیگوییم صلاح خلق با وجود هر رئیسی حاصل میگردد، بلکه میگوییم وجود ریاست و حکومت فی الجمله لطف است. بنابراین صلاح عقلا به وجود رئیسی بدون رئیس دیگر، بر اصل لطف بودن ریاست خدشه وارد نمیکند؛ بلکه صلاح بعضی از مکلّفان نسبت به ریاست بعضی بدون بعضی دیگر، امری است که به خود مکلّفان برمیگردد، نه به اصل ریاست. در واقع این امر بدیهی است که امور مکلّف تنها در سایه ریاست اصلاح میشود.
مخالفت با ضرورت قدرت و حکومت ممکن است از این جهت باشد که کسی بگوید: حصول صلاح با فقدان ریاست و حکومت هم محقّق میگردد. ایشان در جواب میگوید: هیچ یک از عقلای عالم، ضرورت قدرت و حکومت را نفی نمیکنند و بدون حکومت، اصلاح جامعه غیرممکن است و بدون آن جامعه به طرف فساد کشیده خواهد شد. (1)
ملا احمد نراقی قدرت و حکومت را برای جامعه انسانی واجب و ضروری میداند. به اعتقاد ایشان انسانها فطرتاً اجتماعی آفریده شده و برای برآوردن احتیاجات خود، نیاز به همدیگر دارند. بشر طبایع مختلف دارد و همین باعث کشمکش و تضاد بین آنها میشود. برای رفع اختلافات و تضادها، نیاز به قانون و اجرای آن است. این امر بهعهده حکومت و قدرت است. وی میگوید: از خداوند متعال دور است که بندگانش را بدون قانون و حکومت بگذارد.
اهمال این نوع مختلفة الاهواء و الانواع و ایشان را خودسر و مطلقالعنان ساختن و به نصب سروری، برایشان نپرداختن، در نزد جمیع عقلا قبیح و
1) (1) . همان، ص56 - 96.
مذموم و مرتکب آن در نزد همه ملوم است و چنین امری را عقل بر خداوند حکیم روا نمیدارد و حکم قطعی برخلاف آن میکند... (1)
ایشان در جای دیگر درباره ضرورت قدرت و حکومت میگوید: وجود قدرت و حکومت در جامعه، باعث امنیت و عدالت در بین مردم شده و حقّ مظلومان از ظالمان گرفته میشود:
جامعه انسانی ناچار است از سرکرده مطاع و فرماندهی لازمالاتباع که فقرا و زیردستان در کنف حمایتش از شر اشرار ایمن و محفوظ، و در سفره عدالتش از نعمت آسودگی بهرهمند و محفوظ باشند. بنابراین، حضرت حکیم علیالاطلاق از عنایت مرحمت و اشفاق، برخلق هر کشوری، سروری بر اهل هر دیاری گماشته و سررشته نظام مقام هر جماعتی را در کف کفایت صاحب دولتی گذاشته. (2)
تحلیل ملا احمد نراقی از ضرورت قدرت، ناظر به دیدگاه شیعی است؛ به این معنا که خداوند در هر زمان جامعه بشری را بدون راهنما نگذاشته و پیامبرانی برای هدایت و رهبری آنان فرستاده است. بعد از پیامبر اسلام، ائمّه هدی علیهم السلام وظیفه هدایت و رهبری جامعه انسانی را به عهده دارند و بعد از أئمّه علیهم السلام ، نایبان معصوم این وظیفه را بر دوش دارند. از اینرو ایشان میگوید:
پس چگونه پادشاه حقّ و حکیم مطلق. .. این جمع کثیر و جمّ غفیر از نوع مختلفة الاهواء و الآراء را بیسرور و فرمان فرما و حاکم لازم الاقتداء، این گله کثیر را در بیابان دنیا، بیشبان در چنگال گرگهای درنده طباع و هوا رها میفرماید. (3)
مرحوم محمد حسن نجفی، معروف به صاحب جواهر نیز ضرورت قدرت و حکومت را در قالب دیدگاه مذهب شیعه، ثابت میکند. ایشان میفرماید:
«بعد از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ، قدرت و حکومت اسلامی به دست امامان معصوم علیهم السلام قرار دارد و در زمان غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف این وظیفه مقدس به دوش نایبان آن حضرت قرار دارد. وی معتقد است که جامعه در هر زمان نیاز به قدرت و حکومت دارد و این نیاز هیچگاه از طرف خداوند مهمل و بیپاسخ گذاشته نشده و این مسئله از واضحات است
که نیاز به دلیل ندارد». (1)وی میگوید:
در زمان غیبت امام معصوم، فقیه و کارشناس به اسلام، قدرت و حکومت را در دست دارد. دلیل بر این مطلب این است که ائمّه علیهم السلام از مراجعه به حکام طاغوت نهی فرمودند. با توجّه به فراوانی شیعیان در همهجا و نیاز آنها در امر قدرت و حکومت، مسلّم است که مردم بلاتکلیف گذاشته نشده و رهبری برای هدایت و جهتدهی آنها تعیین شده است. (2)
مرحوم صاحب جواهر کسانی را که در این امر شک دارند، سخت ملامت میکند و میفرماید:
عجیب است وسوسه بعضی مردم در این قضیه؛ بلکه گویا اینان طعم فقه را نچشیدهاند و از سخنان ائمّه علیهم السلام که من، فقیه را حاکم، قاضی و جانشین خود قرار دادم و امثال این سخنان، تأمّل نکردهاند که در زمان غیبت، نظم امور به دست آنها میباشد.» (3)
امام خمنیی رحمه الله ، قدرت سیاسی را برای جامعه لازم دانسته و میفرماید: اجرای قوانین بدون قدرت ممکن نیست. رسول گرامی اسلام در عین حال که قوانین الهی را بیان میکرد، برای اجرای آن، قدرت و حکومت تشکیل داد و خود شخصاً مدیریت قدرت اسلامی را بر عهده گرفت:
مجموعه قانون برای اصلاح جامعه کافی نیست. برای اینکه قانون مایه اصلاح و سعادت بشر شود، به قوه اجرائیه و مجری احتیاج دارد. به همین جهت خداوند متعال در کنار فرستادن یک مجموعه قانون - یعنی احکام شرع- یک دستگاه اجرا و اداره مستقرکرده است. رسول اکرم صلی الله علیه و آله در رأس تشکیلات اجرایی و اداری جامعه مسلمانان قرار داشت. علاوه بر ابلاغ وحی و بیان تفسیرعقاید و احکام و نظامات اسلام، به اجرای احکام و برقراری نظامات اسلام، همّت گماشته بود تا دولت اسلام را به وجود
1) (1) . فالمسألة من الواضحات التی لاتحتاج إلی أدلة. جواهر الکلام، ج21، ص397.
2) (2) . «الضرورة قاضیة بذالک فی قبض الحقوق العامة والولایات ونحوها بعد تشدید هم فی النهی عن الرجوع الی قضاة الجور وعلماءهم وحکامهم، بعد علمهم بکثرة شیعتهم فی جمیع الاطراف طول الزمان.» همان.
3) (3) . «فمن الغریب وسوسة بعض الناس فی ذلک، بل کأنه ماذاق من طعم الفقه شیئا ولافهم من لحن قولهم ورموزهم أمرا، ولا تأمل المراد من قولهم انی جعلته علیکم حاکما وقاضیا وحجة ونحو ذلک مما یظهر منه أرادة نظم زمان الغیبة لشیعتهم فی کثیر من الامور الراجعة الیهم » همان.
آورد. در آن زمان مثلاً به بیان قانون جزا اکتفا نمیکرد؛ بلکه در ضمن به اجرای آن میپرداخت: حدّ جاری میکرد. پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله خلیفه، همین وظیفه و مقام را دارد... اصولاً قانون و نظامات اجتماعی، مجری لازم دارد. در همه کشورهای عالم همیشه اینطور است که قانونگذاری به تنهایی فایده ندارد. قانون گذاری به تنهایی سعادت بشر را تأمین نمیکند. پس از تشریع قانون بایستی قوه مجریهای به وجود آید. قوه مجریه است که قوانین و احکام دادگاهها را اجرا میکند و ثمره قوانین و احکام عادلانه دادگاهها را عاید مردم میسازد. به همین سبب اسلام همانطور که قانونگذاری کرده، قوه مجریه هم قرار داده است...». (1)
آیتالله مصباح یزدی برای ضرورت حکومت و قدرت، دلایلی را ذکر نموده که به بیان آنها میپردازیم:
ضرورت نظم و امنیت داخلی و خارجی در جامعه؛
لزوم تصدّی کارهای بیمتصدّی، مانند سرپرستی اطفال بیسرپرست، سفها و دیوانگان...؛
لزوم تعادل بین فعّالیتهای اقتصادی؛
لزوم دفاع و آمادگی در برابر دشمنان؛
لزوم رفع اختلافات و کشمکشها؛
لزوم وضع قوانین و مقرّرات جزئی. (2)
آیت الله عمید زنجانی نیز دلایلی را درباره ضرورت قدرت و حکومت، به این صورت بیان کرده است:
قدرت مجری قوانین است و بدون آن، قوانین به تنهایی کافی نیست؛
ماهیت قوانین اسلام نیاز به قدرت و حکومت دارد؛
وحدت اسلامی در سایه قدرت و حکومت محقّق میشود؛
نفی ظلم و ستم، توسط قدرت صورت میگیرد؛
سیادت اسلام و اعتلای کلمه حقّ به وسیله قدرت انجام میپذیرد؛
سیره پیشوایان دین. (1)
اهل سنّت اگرچه در کیفیت قدرت و حکومت بعد از پیامبر اسلام، با شیعه اختلاف دارند، ولی معتقد به ضرورت قدرت و حکومت در جامعه میباشند. یکی از دانشمندان آنها میگوید: پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله هرچند مهاجر و انصار در سقیفه، درباره اینکه چه کسی شایسته خلافت است، اختلاف داشتند و هر کدام ملاکی را مطرح میکردند، ولی همه پذیرفته بودند که امامت (قدرت) ضروری است و هیچکس در آن گفتوگو، این اصل را انکار نکرد. (2)
ابن ابی الحدید میگوید: همه متکلّمین، امامت (قدرت) را لازم و واجب میدانند و تنها از «ابیبکر اصم، از قدمای اصحاب، حکایت شده که واجب نشمرده است؛ آن هم در صورتی که امّت به انصاف با یکدیگر رفتار کرده و به حقوق هم تعدّی ننمایند؛ ولی اصحاب اخیر، در توجیه کلام او گفتهاند: چون عادتاً بدون حاکمیت زمامدار، کار جامعه سامان نمییابد و عدالت و انصاف برقرار نمیگردد، پس اصم هم ریاست زمامداری را در هر حال لازم میداند و با دیگران در این عقیده همراه است». (3)
ماوردی، درباره ضرورت قدرت و حکومت چنین میگوید:
عقل، تسلیم و تمکین به رهبری که مردم را از ظلم به یکدیگر باز میدارد و نزاع و مخاصمه بین آنان را حلّ و فصل مینماید، پسندیده و واجب میداند؛ زیرا بدون ولاة (قدرت)، قواعد زندگی مهمل و مردمان دچار تفرقه و سردرگمی میشود. (4)
ابوعثمان عمروبن بحر جاحظ، یکی از مشهورترین نظریهپردازان اهل سنّت درباره ضرورت قدرت و حکومت بوده و متفکّر برجسته معتزلی در قرن سوم هجری است. او میگوید:
مردمان با توجّه به تنوّع عقول و طبایع و نیز جاذبه شهوت، کثرت جهل و شدّت منازعاتشان، شدیداً نیازمند حکومت و حاکمند. با توجّه به ضعف تدبیر، کمی دانش، غلبه شهوت و تسلّط طبیعت - که در فطرت انسانها نهفته است -، آنها قادر به تشخیص و اجرای مصالح خود نیستند؛ از اینرو ناگزیر از وجود امام و نظام سیاسی برای شناسایی و اجرای مصالح هستند. خداوند، جهان و ساکنان آن را جز برای صلاح آنان نیافریده است و صلاح مخلوق نیز جز با تشویق و بازداشتن آنان ممکن نیست و هرگاه امر و نهی در کار نباشد، تنقیح و تعدیل فطرت بیمعنا خواهد بود. وجوب وجود امر و نهی با وجوب وجود امام و نظام سیاسی و قدرت ملازم است... مردمان جز با منع شدید و مجازات سنگین، قادر به بازداشتن طبایع و مخالفت هواهای خود نیستند. بنابراین لازم است از جانب کسی یا نهادی، امر و نهی شوند. (1)
بسیاری از نظریهپردازان اهل سنّت، دلیل وجوب قدرت و حکومت را سمع و شرع میدانند.
ابن فراء حنبلی در بیان وجوب امامت و رهبری و لزوم قدرت، به حدیثی از احمد بن حنبل (رئیس مذهب حنبلی) استناد میکند که میگوید:
«ألفتنة اذا لم یکن امام یقوم یأمر الناس؛ هرگاه امامی نباشد که به امور مردم قیام نماید، فتنه ظاهر میشود.» (2)
ابوالحسن ماوردی نیز پس از استناد به آیه
«اولی الامر» در وجوب شرعی رهبری و حکومت به حدیثی از پیامبر اسلام که از ابوهریره نقل شده، استناد میکند:
پس از من، به زودی والیان و رهبرانی بر شما ولایت خواهند کرد که برخی نیک و برخی دیگر فاجرند. بشنوید و اطاعت کنید از آنان در هرآنچه موافق حقّ است؛ زیرا اگر حاکمان شما نیکوکار بودند، به نفع شما و نفع آنان است و اگر خطا و گناه کردند باز هم به نفع شما ولی به زیان آنان است. (3)
نکته: این احادیث هرچند از نظر محتوا و سند ممکن است اعتباری نداشته باشد، ولی نقل آنها بیانگر، لزوم قدرت، حکومت و رهبری در اندیشه سیاسی محقّقان اهل سنّت میباشد.
در بحث ضرورت قدرت بیان شد که هیچ جامعهای بدون قدرت و حکومت نمیتواند امور خود را اداره کند و فقدان آن باعث هرج و مرج در جامعه خواهد شد. انسان همانگونه که نیاز به قانون دارد، نیاز به مجری قانون نیز دارد. این مطلب از دیدگاه آیات، روایات، عقل و فقهاء ثابت گردید. اکنون در پی اثبات آن هستیم که اگر در فقه سیاسی، وجود قدرت ضرورت دارد، باید در پی کسب آن بود؛ زیرا بدون به دست آوردن قدرت و حکومت، آرمانهای اسلامی، قوانین و عدالت اجتماعی نیز تحقّق نمیپذیرد. اکنون به بررسی این موضوع از نگاه فقه سیاسی میپردازیم. کسب قدرت اسلامی، به چند دلیل لازم است:
براساس آیات و روایات، برخی اهداف فرهنگی، سیاسی و اجتماعی وجود دارد که شارع از ما میخواهد در راستای آنها حرکت کنیم و تا حدّ امکان در تحقق آنها بکوشیم. امّا رسیدن این اهداف بدون قدرت سازمان یافته - که حکومت مینامیم - ممکن نیست.
از آیات مختلف در قرآن، بنابر دلالت ضمنی، چنین استفاده میشود که برای اداره جامعه در ابعاد مختلف از قبیل سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، نظامی، قضایی و اطلاعاتی،
نیاز به قدرت و کسب آن است و بدون آن، اداره جامعه ممکن نخواهد بود. برای انتظام دادن به این امور، نیاز به وجود یک قدرت برتر است و این در صورتی محقّق میشود که قدرت را کسب نموده و آن را اعمال کنیم. مثلاً عدم وجود قدرت در امور قضایی که رکنی از ارکان قدرت و دولت است، سبب میشود مخاصمات حلّ و فصل نشده و حقوق مردم پایمال گردد. قرآن مقدس، کسب قدرت و اعمال آن را لازم شمرده و در احکام قضایی، ملاک را فقط حقّ قرار داده است:
(إِنّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النّاسِ بِما أَراکَ اللّهُ وَ لا تَکُنْ لِلْخائِنِینَ خَصِیماً) 1 ؛ ما این کتاب را به حقّ بر تو نازل کردیم تا به آنچه خداوند به تو آموخته است در میان مردم قضاوت کنی و از کسانی مباش که از خائنان حمایت نمایی.
در جای دیگر، قرآن دستور میدهد که قوه قضائیه در قضاوتش، عدالت را باید رعایت کند:
(وَ إِنْ حَکَمْتَ فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ) 2 ؛اگر درمیان آنها داوری کنی، با عدالت داوری کن که خدا عادلان را دوست دارد.
در مسائل نظامی و امنیتی نیز، قرآن کسب قدرت را لازم و ضروری میداند و بیانگر آن است که بدون قدرت نظامی، امنیت مردم اعم از امنیت داخلی و خارجی تأمین نخواهد شد. قرآن میفرماید: علیه کسانی که امنیت جامعه را به خطر میاندازند، شدیداً مقابله شود:
«کیفر کسانی که با خدا و پیامبرش به جنگ بر میخیزند و اقدام به فساد در روی زمین میکنند و به جان و مال و ناموس مردم حمله میبرند، این است که اعدام گردند یا به دار آویخته شوند یا چهار انگشت از دست راست و پای چپ آنها برعکس یکدیگر بریده شود و یا از سرزمین خود تبعید گردند». (1)
قرآن برای آمادگی نظامی در برابر قدرت خارجی نیز توصیه میکند که از
1) (3) . مائده، آیه33.
سلاحهای روز برخوردار بوده و در برابر دشمنان خارجی خود را مجهز کنند تا دشمنان اسلام، همیشه در حالت خوف و ترس باشند:
(وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّکُمْ) 1 در اینباره آیات بسیاری نازل شده که بیان همه آنها از ظرفیت این رساله خارج است. (1)
در بخش فرهنگی نیز آیات بسیاری وجود دارد؛ مانند سوره لقمان، آیه 17 و سوره آل عمران، آیه 110 و آیات دیگر.
در بخش قدرت اطلاعاتی نیز، قرآن مسلمانان را ترغیب و تشویق کرده و ضمنا هشدار میدهد که مراقب تحرّکات جاسوسی دشمن باشند:
(لَوْ خَرَجُوا فِیکُمْ ما زادُوکُمْ إِلاّ خَبالاً وَ لَأَوْضَعُوا خِلالَکُمْ یَبْغُونَکُمُ الْفِتْنَةَ وَ فِیکُمْ سَمّاعُونَ لَهُمْ وَ اللّهُ عَلِیمٌ بِالظّالِمِینَ) 3 ؛ اگر آنها همراه شما (به سوی میدان جنگ تبوک) خارج میشدند، چیزی جز اضطراب و تردید به شما نمیافزودند و به سرعت در میان شما به فتنه انگیزی میپرداختند و در میان شما جاسوسانی برای آنها وجود دارد و خداوند نسبت به ظالمان آگاه است.
امام رضا علیه السلام درباره پیامبر صلی الله علیه و آله چنین میفرماید:
«کان رسول الله صلی الله علیه و آله اذابعث جیشاً فاتّهم امیراً، بعث معهم من ثقاته من یتجسس خبره؛ رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله هنگامی که لشکری را میفرستاد و امیری بر آنها میگماشت که از جهتی ممکن بود مورد اتهام واقع شود، همراه او یکی از افراد مورد اعتماد را میفرستاد تا اخبار و احوال او را به وی گزارش دهد». (2)
حضرت علی علیه السلام نیز به مالک اشتر مسئله اطلاعات را چنین تذکّر میدهد:
«وابعث العیون من اهل الصدق والوفاء علیهم فانّ تعاهدک فی السرّ لامورهم حدوة لهم علی الاستعمال الامانة والرفق باالرعیة؛ ای مالک! مأموران مخفی از میان افراد راستگو و باوفا، برای بررسی وضع کارگزاران حکومت مبعوث کن و اعمال آنان را زیر نظر بگیر؛
زیرا بازرسی مداوم و پنهانی سبب میشود که آنها به امانتداری و مدارا کردن به زیردستان ترغیب شوند».
در نتیجه، از آیات و روایات چنین استفاده میشود که ساماندهی به امور مردم، نیاز به کسب قدرت و اعمال آن دارد و بدون سازماندهی و نیروی تشکیلاتی، هیچکدام از این اهداف به طور مطلوب تحقّق نخواهد یافت.
کسب قدرت، با لحاظ اقتدای به پیامبر، لازم است؛ زیرا باید طبق عملکرد آن حضرت گام برداشت. قرآن مجید میفرماید:
(لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکَرَ اللّهَ کَثِیراً) 1 ؛ به درستی که پیامبر خدا در شما الگو و اسوهای نیکو بود برای هرکسی که امید به خداوند و روز جزا داشته است.
امام خمینی رحمه الله دربارهْ تأسّی به سیره پیامبر صلی الله علیه و آله چنین میفرماید:
سنّت و رویه پیامبر صلی الله علیه و آله ، دلیل بر لزوم تشکیل حکومت است؛ زیرا اوّلاً خود آن حضرت تشکیل حکومت داد و تاریخ گواهی میدهد که تشکیل حکومت داد و به اجرای قوانین و برقراری نظامات اسلام پرداخته و به اداره جامعه برخاسته است. والی به اطراف میفرستاد، به قضاوت مینشسته و قاضی نصب میفرموده، سفرایی به خارج و نزد رؤسای قبائل و پادشاهان میفرستاده، معاهده و پیمان میبسته، جنگ را فرماندهی میکرده و خلاصه، احکام حکومتی را به جریان میانداخته است. ثانیاً، برای پس از خود به فرمان خدا، تعیین حاکم کرده است. وقتی خداوند متعال برای جامعه پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تعیین حاکم میکند، به این معناست که حکومت پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله نیز لازم است. رسول اکرم صلی الله علیه و آله با وصیت خویش فرمان الهی را ابلاغ مینماید و با این بیان، ضرورت کسب و تشکیل حکومت را نیز گوشزد مینماید. (1)
عملکرد پیامبر در کسب قدرت را میتوان به دو قسمت تقسیم نمود: قسمت اوّل مربوط به کارهای پیامبر در مکّه است که مرحله «تکوین» نامیده میشود و قسمت دوم
1) (2) . حکومت اسلامی، ص25.
مربوط به فعّالیتهای آن حضرت در مدینه است که مرحله «تأسیس» قدرت آن حضرت میباشد. در اینجا اشارهای مختصر به هر دو قسمت خواهد شد.
فعّالیتهای رسول گرامی اسلام در مکّه، در مورد کسب قدرت در چند محور بررسی میشود:
تأسیس حزب: افراد هوشمند و زیرک هر جامعهای، هرگاه در پی کسب قدرت باشند، فعّالیتهای خود را از نقطهای کوچک آغاز میکنند تا به تدریج به اهداف بلند و درازمدت خود برسند. آنها با تأسیس حزب و جمع نمودن افراد، زیربناهای قدرت خود را میسازند.
رسول گرامی اسلام در مکّه، از این اصل استفاده نمود و با تأسیس حزب پنهانی بناهای قدرت اسلامی را پایهریزی نمود. آن حضرت با تماسهای خصوصی و سرّی، افرادی را به آئین اسلام دعوت میکرد و به این وسیله، هسته مرکزی قدرت خود را تشکیل داد. پیامبر صلی الله علیه و آله ، منزل «ارقم» را محل عبادت و تبلیغ... قرار داده بود. عمّار یاسر و صهیب بن سنان، از جمله کسانی بودند که در آن خانه به رسول گرامی اسلام ایمان آوردند. (1)
علنی نمودن حزب: با جذب و تربیت افراد با ایمان و متعهّد، زمینه علنی نمودن حزب پیامبر فراهم گشت؛ لذا خداوند به پیامبرش دستور میدهد که هدفت را آشکارکن: (فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ إِنّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ) 2 ؛ آنچه را که مأمور آن هستی آشکار کن و از مشرکان کنارهگیر که ما تو را از شرّ دشمنان حفظ مینماییم.
فعّالیتهای سیاسی: پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بعد از اعلان رسالتش، با بزرگان و سران قبایل تماس میگرفت و با آنان ملاقات میکرد و از آنان میخواست که با پذیرش اسلام به جمعیت او بپیوندند. ایشان در هرسال در موسم حج، مردمی را که از مناطق مختلف به مکّه میآمدند، به اسلام دعوت میکرد و از آنان در منزل خود پذیرایی مینمود و اسلام را بر آنان عرضه میکرد. آنان چون گفته پیامبر را میشنیدند، دعوت او
1) (1) . عبدالملک بن هشام الحمیری، سیره ابن هشام، ج1، ص263.
را که نوید آشتی و صفا و پرهیزکاری بود، میپذیرفتند و میگفتند: اگر تو سبب شوی که ما با یکدیگر متحد شویم، عزیزترین کس نزد ما خواهی بود. (1)
از فعّالیتهای سیاسی پیامبر که در تحقّق اهداف آن حضرت بسیار مؤثّر بود، ارتباط برقرار نمودن آن حضرت با مردم مدینه در مراسم حج بود که به قصد زیارت خانه خدا در مکه آمده بودند. حضرت با آنان ملاقات نموده و از آنها پیمان گرفت که او را یاری نمایند. این گروه که رسماً دعوت پیامبر را پذیرفته بودند، تعهّد کردند که وی را به مدینه دعوت کنند و یاری او را بر عهده بگیرند. این کار وقتی تکمیل شد که گروهی دیگر از نمایندگان مردم مدینه با پیامبر در عقبه (نزدیک منی) در سال دوازدهم بعثت ملاقات نمودند و با وی رسماً به عنوان پیامبر و رهبر، بیعت کردند و پیمان دوستی میان آنها منعقد شد که در تاریخ به معاهده «عقبه اولی» شهرت یافت. (2)در این دیدار دوازده نفر از مردم مدینه - که ده نفر آنها خزرجی و دو نفرآنان از اوس بودند - با پیامبر ملاقات داشتند. (3)همچنین در موسم حج سال دیگر (سال سیزدهم بعثت)، نیز یک گروه 73 نفره - که چند تن از آنان زن بودند - مجدداً با حضرت در عقبه ملاقات به عمل آوردند و با پیامبر بیعت نمودند که معروف به «عقبه ثانیه» است. (4)
استقامت پیامبر و یارانش: در مسیر کسب قدرت، ممکن است مشکلات و موانع بسیاری وجود داشته باشد. کسی میتواند بر مشکلات و موانع غالب گردد که برای رسیدن به هدف، اراده قوی داشته و استقامت و پایداری را سرلوحه کار خود قرار دهد. رسول گرامی اسلام و یارانش، برای تحقّق اهداف مقدّسشان، استقامت و پایداری نموده و در برابر دشمنان ظاهراً قوی ایستادگی نمودند و جز از خداوند از احدی نترسیدند. همین امر، باعث موفّقیت آنان گردید. قرآن به این نکته اشاره میکند:
(إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا
وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ) ؛ (1)به راستی کسانی ایمان به خدا آوردند، سپس در طریق تحصیل آن، استقامت و بردباری نشان دادند. با نیروی غیبی مؤّید میگردند و درباره آنها گفته میشود با بهشت موعود شادمان باشید.
تماسهای رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله با مردم مدینه در مراسم حج، زمینه هجرت آن حضرت به مدینه را فراهم نمود. پیامبر بعد از ورود به مدینه، به تأسیس قدرت اسلامی پرداخت و برای برپایی حاکمیت اسلام، دست به اقداماتی زد که به بیان آنها میپردازیم:
تأسیس مسجد در مدینه به دست رسول گرامی اسلام، بیانگر توحیدی بودن نظام سیاسی اسلام است و نشان دهنده اهمیت دادن اسلام به امور
معنوی است. اسلام همانگونه که تأمین امور مادی مردم را در خط و مشی نظام سیاسی خود دارد، تأمین امور معنوی مردم را نیز مدّ نظر دارد؛ بلکه از نظراسلام اهداف معنوی مردم در درجه اوّل قرار دارد و اهداف مادی در درجه دوم و مقدمه و وسیله برای رسیدن به امور معنوی است. این وجه تمایز نظام سیاسی اسلام با دیگر نظامهای سیاسی است که هدف آنها غالباً تأمین امنیت و جنبههای مادی جامعه انسانی است.
بستن پیمان برادری: قدرت هر نظام سیاسی، بستگی به اتّحاد و همبستگی مردم دارد؛ بر عکس اختلاف که تأثیر منفی از خود به جای میگذارد. نظام سیاسی پیامبر نیز از این قاعده مستثنی نیست؛ لذا حضرت، برای محفوظ ماندن قدرت اسلامی از خطر، اقدام به عقد اخوّت بین مردم نمود. ناگفته نماند که پیامبر صلی الله علیه و آله از طرف خداوند هدایت میشد، ولی کارهای طبیعی از جمله مسائل سیاسی باید از مجرای طبیعی و نظام عالم اسباب و مسببات بگذرد. از اینرو رسول اکرم نیز در کسب وحفظ قدرت اسلامی، باید زمینههای ایجاد و استحکام آن را فراهم کند. مهاجرین و انصار، پرورش یافته دو محیط مختلف بودند و در طرز تفکّر و معاشرت، فاصله زیادی با هم داشتند. اوسیان و خزرجیان - که جمعیت انصار را تشکیل میدادند -، صد و بیست سال با هم نبرد کرده و دشمنان خونی یکدیگر به شمار میرفتند. با این خطرات و اختلافات، ادامه حیات دینی و سیاسی، به هیچ وجه امکان نداشت. با توجّه به این مسائل، رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله به فرمان خداوند عقد برادری بین مهاجرین و انصار بست. با این اقدام، پیامبر صلی الله علیه و آله چند قدم به سوی هدف مقدّس خویش پیشرفت و این عمل در راستای کسب و تحکیم قدرت آن حضرت قرار گرفت.
تدوین قانون اساسی: یکی از کارهای مهم هر نظام سیاسی، تدوین قانون اساسی برای تحکیم و تثبیت قدرت و انتظام امور مردم است. در قلمرو هر قدرتی، اقوام گوناگون با عقاید و نژادهای مختلف وجود دارد که هرکدام مطالبات و حقوق خاصّ خود را دارند. وضع قوانین و اجرای آن بهصورت عادلانه، متضمّن احقاق حقوق همه قشرها و برپایی استحکام و استمرار قدرت خواهد بود. رسول گرامی اسلام نیز که این مسائل را مورد نظر داشت، اقدام به تدوین قانون اساسی در مدینه نمود. حضور قبایل مختلف در مدینه و طوایف متعدّدی که در آن شهر زندگی میکردند، بر طبق سنّتهای جاهلی، سبب نزاع و اختلاف بود. افزون بر آن، قبایل یهودی نیز تعارض تازهای با مسلمانان پیدا کرده بودند و این مسئله نیز بر زمینههای اختلاف و تعارض افزوده بود.
این اختلافات بایستی از میان میرفت تا امکان تشکیل قدرت اسلامی فراهم شود و اسلام بتواند در محیطی با این اختلاف و پراکندگی، قدرت برتر بوده و آن را حفظ کند. تحقّق این امر، مشروط به ایجاد انسجام در میان مردم بود.
موارد عمده این اساسنامه که پیامبر صلی الله علیه و آله تدوین نمود، چنین است:
مسلمانان و یهودیان، مانند یک ملّت، در مدینه زندگی میکنند؛
مسلمانان و یهودیان در انجام مراسم دین خود آزاد خواهند بود؛
در هنگام جنگ، هرکدام از این دو، دیگری را در صورتی که متجاوز نباشند، علیه دشمن کمک خواهند کرد؛
هرگاه مدینه مورد حمله و تاخت تاز دشمن قرار گیرد، هر دو باهم در دفاع از آن مشارکت خواهند کرد؛
قرارداد صلح با دشمن، با مشورت هر دو به انجام خواهد رسید؛
چون مدینه شهر مقدسی است، از هر دو ناحیه مورد احترام است و هر نوع خونریزی درآن حرام خواهد بود؛
در موقع بروز اختلاف و نزاع، آخرین داور برای رفع اختلاف، رسول خدا خواهند بود؛
امضاکنندگان این پیمان با همدیگر به خیرخواهی و نیکوکاری رفتارخواهند کرد. (1)
دلیل سوم برای کسب قدرت، تأسی به سیره ائمّه علیهم السلام میباشد. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله گاهی بهطور اجمال و گاهی تفصیل، خلفای پس از خود را یکییکی و به نام تعیین کرده و فرموده است: خلفای پس از من دوازده نفرند یا اینکه از خاندان قریشند. (2)انتصاب و تعیین خلفای از سوی آن حضرت، دلیل بر تحکیم بخشیدن به پایههای قدرت و حکومت است؛ لذا ائمّه علیهم السلام پس از آن حضرت، نقش خود را در حکومت یا به صورت مستقیم و مباشر ایفا کردند، مانند امیرمؤمنان علی و امام حسن و امام حسین علیهم السلام یا به طور غیر مستقیم مثل
انقلابهایی که توسط فرزندان و شیعیان و با یاری آنان به وقوع پیوست.
حضرت علی علیه السلام بعد از کشته شدن عثمان، قدرت را به دست میگیرد و والیان جدیدی را در تمام ولایات تحت قلمرو حکومتش میفرستد. ایشان بنابر وظیفه دینی و برای برقراری عدالت اجتماعی، حکومت را میپذیرد. امام حسین علیه السلام نیز برای سرنگونی قدرت یزید و برپایی حکومت اسلامی و زنده نمودن ارزشهای فراموش شده اسلامی، تا نثار جان خود و یارانش مبارزه میکند.
اجرای قوانین همهجانبه اسلامی، جز در پناه کسب قدرت و حکومت اسلامی امکانپذیر نیست. اگر اسلام، نظری به قدرت نداشت، جعل برخی از قوانین - که در ذیل بیان میشود - موردی نداشت:
(وَ ما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِینَ) 1 ؛ چه میشود شما را که در راه خدا و جهت نجات مستضعفان مبارزه نمیکنید؟!
جهاد با افراد یاغی و سرکش، در سایه کسب قدرت و اعمال آن میسّراست. در آیه دیگر خداوند مسلمانان را تحریک به تکمیل تجهیزات نظامی میکند تا بدین وسیله دشمنان خدا و خود را بترسانند.
(وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّکُمْ) ؛ (1)مبارزه و تجهیز نظامی که دشمن را بترساند، با قدرت و حکومت اسلامی امکانپذیر است.
قوانین مالیات: مانند خمس، زکات، خراج، جزیه و...
احکام و مقرّرات مربوط به حدود، قصاص و دیات... .
1) (2) . انفال، آیه60.
اجرای همه این قوانین، نیاز به قدرت و حکومت دارد که بیانگر ضرورت کسب قدرت اسلامی است. احکام اسلام محدود به زمان و مکان خاصّ نیست و تا ابد باقی و لازمالاجرا است بنابراین، اجرای احکام، بعد از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نیز لازم و ضروری است. لذا تشکیل حکومت و برقراری دستگاه اجرایی و اداری، در هر زمان و مکان ضرورت مییابد و بدون آن برقراری نظام عادلانه اجتماعی ممکن نیست و جامعه گرفتار هرج و مرج شده و فساد اجتماعی، اعتقادی و اخلاقی پدید میآید.
یکی از مسائل مهم در فقه سیاسی، راههای کسب قدرت سیاسی است که این موضوع را به چند صورت ذکرنمودهاند: (1)
بیعت عبارت است از تعهّدی که شخص یا امّت به منظور اطاعت از خلیفه، امام و حاکم، آن را میپذیرد
«هی العهد علی الطاعة» . وقتی امّت با فردی واجد الشرایط بیعت نمود، مفهوم آن میتواند یکی از دو امر باشد:
با بیعت، امامت و خلافت فرد بیعت شده ثابت میشود و قدرت او در دولت اسلامی مشروعیت مییابد و با این بیعت صلاحیت حکومت پیدا میکند.
بیعت، به کسی که از نظر اسلام واجد شرایط باشد، قدرت مردمی میدهد و صلاحیت فرد، به وسیله بیعت شناخته میشود.
ماهیت بیعت به چند صورت قابل تفسیر است:
بیعت، عقد و قرارداد خاصّی است که در اسلام امضا شده و مشمول(اوفوا بالعقود) است.
بیعت نوعی وکالت است که امام و خلیفه به وسیله آن، امور کشور را به وکالت از امّت اداره میکند.
وعده ابتدایی (نه عقدی) به اطاعت از فرد مورد نظر برای امامت است.
التزام زبانی به اطاعت از کسی است که شرعاً اطاعت او واجب است (لازمه ایمان).
1) (1) . عباسعلی عمید زنجانی، فقه سیاسی، ج2، ص204 به بعد.
منظور از اهل حلّ و عقد یا اهل اجتهاد یا خبرگان که امام و خلیفه را برمیگزینند، افراد برجستهای هستند که به علم، عدالت، امانت، صداقت، صاحبنظر و خبره بودن در میان مردم اشتهار دارند. (1)
در فقه شیعه، نظرخبرگان به صورت یک بینه شرعی پذیرفته شده و در نهجالبلاغه آمده است :
«انما الشوری للمهاجرین والانصار فان اجتمعوا علی رجل وسمّوه اماما کان ذالک لله رضا» (2)
«ابن تیمیه»، انتخاب امام و خلیفه را توسط صاحبان قدرت، به عموم اهل سنّت نسبت میدهد و میگوید: مذهب سنی معتقد است که امامت شکل مشروع نمیگیرد، مگر آنکه توسط اهل شوکت و صاحبان قدرت مورد تأیید قرار گرفته و برگزیده شود. منظور وی از اهل شوکت و اقتدار، همان توده مردم و جمهور مردم هستند؛ زیرا وی در این سخن استناد میکند به حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله که فرمود:
«علیکم باالجماعة فان یدالله مع الجماعه» (3)و حدیثی دیگری که فرمود:
«علیکم بالسواد الاعظم ومن شذ فی النار». (4)
تفاوت این شیوه با بیعت آن است که در این شیوه نه قراردادی وجود دارد و نه التزام و وکالت؛ بلکه صرفاً اظهار رأی و انتخاب منظور است.
یکی از راههای کسب قدرت، زور و غلبه است. به این بیان که فرد یا گروهی با قهر و غلبه و از طریق شیوههای استبدادی یا نظامی، قدرت را در جامعه اسلامی در دست گیرد و بر مسلمانان حاکمیت پیدا کند. برخی از علمای اسلام برای
اجتناب از خونریزی و فتنه گفتهاند: باید مسلمین این واقعیت را پذیرفته و در برابر قدرت شکلگرفته سرتسلیم فرود آورند و چنین فرد یا گروهی اختیارات دولت اسلامی را به طور مشروع در دست خواهد داشت. ولی این مسئله با مبانی فقه شیعه سازگاری ندارد.
شیوه انتخابات آزاد و التزام به رأی اکثریت، مفهوم اساسی دموکراسی جدید است و این شیوه درگذشته نیز به عنوان یک اصل عقلایی همواره در میان مردم رواج داشته و دلیل آن نیز پیروی از اصل «ترجیح راجح و اجتناب از ترجیح بدون مرجح» است. از جهت عقل نیز اکثریت، قدر متیقن و دورتر از شبهه محسوب میشود؛ گرچه قرآن، پیروی از اکثریت را به این معنا که به واقعیت نزدیکتر است یا دلیل بر واقعیت تلقّی میگردد، مردود دانسته که به چند آیه اشاره میکنیم:
(إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّ یَخْرُصُونَ) 1 ؛ (بَلْ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُونَ) 2 ؛ (بَلْ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ) 3 ؛ (وَ ما یَتَّبِعُ أَکْثَرُهُمْ إِلاّ ظَنًّا) 4
پس تمسّک به اکثریت را به عنوان یک راه حلّ در جهت برون رفت از بنبست اجتماعی، مردود ندانسته است.
روایاتی که دال بر شهرت دارد و همچنین شیاع - که در علم اصول مطرح است - میتواند گواه دیگری بر مقبول بودن استناد به اکثریت به شمار رود. شهرت و شیاع در مواردی است که حقّ معلوم نباشد و برای گریز از بنبست اجتماعی معرّفی شده است.
در جمهوری اسلامی ایران که مذهب جعفری حاکم است، قدرت حاکم از دو طریق به دست میآید:
از طریق بیعت عمومی به صورت انتخابات آزاد، در مورد تعیین رئیس جمهور و نمایندگان مجلس.
از طریق نظر اهل حلّ و عقد و خبرگان، در مورد تعیین رهبر یا اعضای شورای رهبری. عزل رهبر در صورت فقدان شرایط رهبری و عدم توانایی بر انجام وظایف، نیز از سوی همین نهاد صورت میگیرد.
یکی از موضوعات مهم در نظامهای سیاسی، حفظ قدرت است. ممکن است قدرت به دست آید و پایههای آن محکم شود، ولی غفلت در حفظ آن، چه بسا این دستاورد با عظمت را با خطر جدّی سقوط یا انحراف مواجه سازد. از نظر فقه سیاسی نیز این مسئله نادیده گرفته نشده و حفظ نظام سیاسی اسلام مورد توجّه خاصّ قرارگرفته است. اهمیت این موضوع را میتوان در آیات قرآن و عملکرد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله - که از منابع فقه سیاسی اسلام میباشند - مشاهده نمود.
در قرآن، مبارزه علیه کسانی که قدرت و حکومت اسلامی را به خطر میاندازند، لازم شمرده شده و صراحتاً دستور جهاد وجنگ علیه آنان داده شده است:
(یا أَیُّهَا النَّبِیُّ جاهِدِ الْکُفّارَ وَ الْمُنافِقِینَ وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ) 1 ؛ ای پیامبر! با کفار و منافقین بجنگید و با درشتی و خشونت با آنها رفتار کنید... .
در اسلام، جنگ ذاتاً پدیده مطلوبی نیست، بلکه اصل اوّلیه، دعوت انسانها به اسلام و خداپرستی است. سیره رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله گواهی میدهد که آن
حضرت در جنگهایی که کفار و دشمنان اسلام تحمیل میکردند، از همه امکانات برای پرهیز از خونریزی سود میجستند. جهاد، در چارچوب استراتژی ارشادی اسلام و در آخرین مرحله قرار دارد. امّا واقعیت این است که پیامبر برای هدایت همه انسانهای روی زمین مبعوث شده است، بنابراین وظیفه پیامبر بود که هرکس که با دعوت آن حضرت مخالفت میکرد - برای گشودن مسیر دعوت - بجنگد. ازاینرو شیعه و سنی جهاد و مبارزه را یکی از اصول مسلّم اسلامی میدانند و مبارزه با افراد و گروههایی که قدرت و نظام سیاسی اسلام را به خطر میاندازند، لازم دانستهاند.
در آیه دیگر، قرآن، دستور میدهد که مسلمانان برای حفظ قدرت اسلامی، به اسلحه روز مسلّح شوند تا دشمنان، همیشه از مسلمانان هراس داشته باشند:
(وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّکُمْ) 1 ؛ آماده کنید برای کارزار با ایشان هرچه را میتوانید از نیرو و اسبان بسته شده که بترسانید با آن دشمن خدا و دشمن خود را.
آیه بیانگر این مطلب است که جنگ و نزاع در بین بشر، امری اجتناب ناپذیر است.
مرحوم علامه طباطبایی در ذیل تفسیر این آیه چنین میفرماید:
چون مجتمع انسانی غیر از این نیست که از افراد و اقوامی دارای طبایع مختلف تشکیل مییابد، و در این مجتمع هیچ اجتماعی براساس سنّتی که حافظ منافعشان باشد اجتماع نمیکنند، مگر اینکه اجتماع دیگری علیه منافعش و مخالف با سنّتش تشکیل خواهد یافت و دیری نمییابد که این دو اجتماع کارشان به اختلاف کشیده و سرانجام به نزاع و مبارزه علیه هم برمیخیزند و هر یک در صدد برمیآید که آن دیگری را مغلوب کند... اگر این امر قهری نبود، انسان در خلقتش به قوایی که جز در مواقع دفاع به کار نمیرود از قبیل غضب، شدّت و نیروی فکری، مجهز نمیشد. پس اینکه میبینیم انسان به چنین قوایی در بدن و در فکرش مجهز است، خود دلیل بر این است که وقوع جنگ، امری است اجتنابناپذیر و چون چنین است، به حکم فطرت بر جامعه اسلامی واجب است که همیشه و در هر حال تا آنجا که میتواند و به همان مقداری که احتمال میدهد دشمنش مجهز باشد، مجتمع صالحش را مجهز کند. (1)
1) (2) . تفسیر المیزان، ج9، ص151.
نکاتی که از این آیه استفاده میشود عبارتند از:
حفظ موجودیت مسلمانان و قدرت آنها و مسلّح شدن به سلاح روز؛
عمومیت معنای «قوه» که شامل قدرتهای معنوی و مادّی مانند قدرت سیاسی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی میشود؛
جهانی و جاودانگی مفهوم آیه که در هر زمان تازگی دارد.
اگرچه پیام این آیه برای مسلمانان بسیار صریح و روشن است، اما متأسّفانه جامعه مسلمانان از آن فاصله گرفته و به آن عمل نکردند؛ از این رو همیشه در ابعاد مختلف زندگی(سیاسی، اقتصادی، نظامی، وفرهنگی)، ضعیف هستند.
قدرتهای استکباری دارای تکنولوژی مدرن و سلاحهای پیشرفته هستند، لذا بدون هیچگونه پایبندی به قوانین انسانی و بینالمللی، سرزمینهای کشورهای مستضعف را اشغال کرده و ذخایر طبیعی آنها را به غارت میبرند و همواره درصدد مسلط نمودن فرهنگ خود بر جوامع اشغال شده میباشند.
اگر ملّتهای مسلمان، خود را به سلاح روز آماده کنند، به طوری که وحشت در دل دشمن بیفتد، هیچگاه قدرتهای استکباری به فکر حمله به کشورهای اسلامی نخواهند افتاد.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بعد از کسب قدرت و تشکیل حکومت اسلامی و استقرار آن در مدینه، درصدد حفظ قدرت برآمد که عملکرد ایشان را در اینباره میتوان در امور ذیل مشاهده کرد:
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله بعد از فتح مکّه و مراحل تسلّط و تثبیت حکومت اسلامی، اقداماتی سیاسی برای حفظ قدرت اسلام و استحکام بیشتر آن انجام داد. آن حضرت، فرماندهان متعدّدی در مناطق قلمرو حکومتش نصب نمود، مثلاً: «عتاب بن اسید» را به فرمانداری مکّه منصوب کرد و خود آن حضرت راه مدینه را پیش گرفت. این اوّلین
نصب یک امیر بر بلاد است؛ البتّه امیر بر جهاد را مکرراً نصب کرده بود. از جمله استانداران ایشان «قیس بنمالک» در همدان، «عدی بن حاتم» در منطقه «طی» و «عمرو بن حزم » در یمن و «عین فروه» در مراء بود. طبق یک نقل، رسولخدا صلی الله علیه و آله یمن را به مقاطعاتی تقسیم نمود و در هر مقاطعه یکی از خانواده «لوذان» را که حاکم اصلی یمن بودند، نصب کرد. «عمرو بن حزم بن زید لوذان»، «شهر بن بازام» و «عامر بنشهر بن بازام» سه نفر از خانواده لوذان بودند که در یمن و مقاطعات آن نصب شدند. پیامبر صلی الله علیه و آله در قبیله عبدالقیس، ابتدا «علاء بن حضرمی» را گماشت و پس از شکایت مردم، پیامبر صلی الله علیه و آله او را عزل نمود و به جای او «ابان بن قیص» را که از اکابر قریش بود، نصب کرد. (1)
از دیگر اموری که در حفظ نظام سیاسی بسیار مؤثّر است، مسئله اقتصادی است. اگر دولت به مسائل معیشتی مردم توجّه نکند و فقر دامنگیر مردم شود، این امر ممکن است منجر به ساقط شدن نظام سیاسی و حرکت مردم برخلاف جهت سیاستهای قدرت گردد. نیازهای مالی و اقتصادی، جامعه را به سمت وابستگی کشانده و باعث انحراف و از بین رفتن فرهنگ و اعتقاد مردم میشود. سخنان پیامبر اسلام نیز مؤید این مطلب است، آن جا که میفرماید:
«کاد الفقر ان یکون کفرا» (2)یا
«من لامعاش له لامعاد له».
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله برای حفظ نظام نو پای اسلامی، سیستم جدیدی را در امر اقتصادی اتخاذ نمود و با تکیه بر اوامر الهی به آن مبادرت ورزید. گرفتن زکات و خمس که مهمترین منبع درآمد دولت به شمار میآمد، مبنای شکلگیری بیتالمال و خزانه مالی دولت گردید. برای دریافت و مصرف این منابع مالی - که به طور دقیق و قاعدهمند انجام میشد - پیامبر سازمانی را که متشکل از سه گروه بود ایجاد کرد: 1. عاملان زکات (جباة) که کار جمعآوری زکات را بر عهده داشتند؛ 2. حسابگران زکات (الخارصون) که کارشناسان محاسبه زکات و اعلام کالاها و موضوعات متعلق به زکات را شامل میشد؛
3.دفترداران زکات (الکتّاب) که وظیفهشان تعیین موارد مصرف زکات بود.
افزون بر اقدامات فوق در حوزه اقتصادی، ساختار بازار نیز دگرگون گردید. در آن زمان به طور عمده بازار در اختیار یهودیان و تا حدّی مشرکان بود و مسلمانان سهم قابل توجّهی در بازار نداشتند. پیامبر با تمهیداتی که فراهم آورد، به بازار مسلمانان رونقی مجددّ بخشید. بدین صورت که در ابتدا محلهای مناسبی را در اختیار بازاریان قرار داد و مقرّر داشت از آنان مالیات نگیرند و به شیوههای گوناگون از آنان حمایت کرد و سرانجام از آنان خواست تا معاملات خود را بر مبنای قوانین شرع انجام دهند. (1)
رسول گرامی اسلام، امور مالی و اقتصادی خود را به صورت ذیل سازماندهی نمود:
مصدّق: عاملی که صدقات و زکوات را از واجدین شرایط میگرفت.
مستوفی: کسی بود که رسولخدا صلی الله علیه و آله او را انتخاب میکرد تا مالیات را از مصدقان و عمّال جمعآوری کند و به رسول خدا صلی الله علیه و آله برساند. علی بن ابیطالب علیه السلام مستوفی رسول خدا صلی الله علیه و آله بود که صدقات و جزیهها را جمع میکرد. البتّه این امر مربوط به سال آخر حیات نبی صلی الله علیه و آله بود.
موزّع: کسی که پولی را از طرف رسول خدا صلی الله علیه و آله بین مردم توزیع و تقسیم مینمود.
خارص: کسی که کارشناس است و تخصّص دارد متاعی را ببیند و قیمت آن را تشخیص دهد و تخمین بزند.
کاتب صدقات: کسی که وظیفه ثبت و ضبط آمار و ارقام و بایگانی را بر عهده داشت. (2)
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در مدینه، خود شخصاً به امور قضایی رسیدگی میکرد. ایشان با مداخله در امر قضا، کار قضاوت را از کاهنان و یهودیان گرفت. یکی از قضاوتهای معروف ایشان، قضاوت بین سمرة بنجندب و مرد انصاری، بر سر یک درخت و
همچنین قضاوت بین زبیر بن عوام و مرد انصاری درباره آبیاری درختان میباشد. (1)اگرچه پیامبر قاضی اوّل دولت اسلامی و تنها قاضی مدینه بود، امّا برای ایجاد سهولت در کار مردم و تسریع قضاوت میان آنان و همچنین تقسیم کار، افراد مورد وثوق و اعتمادی را برای قضاوت در امور خاصّ نصب میکرد و بر کار آنان نظارت داشت؛ به طور مثال افرادی را برای امر ازدواج و طلاق یا ثبت اسناد و املاک تعیین مینمود یا در بازار افرادی را برای نظارت بر خرید و فروش و احکام مربوط به آن میگمارد. حتی برای سایر مناطق مانند یمن، افرادی را جهت قضاوت میفرستاد. مثلاً علی علیه السلام را به یمن فرستاد و فرمود: وقتی طرفین دعوا روبهروی تو نشستند، قضاوت مکن، مگر به سخن و مانند دوستی به سخن آنان گوش فرا ده. (2)
اقدامات نظامی پیامبر صلی الله علیه و آله در راستای حفظ قدرت و اهداف دولت اسلامی بوده است. برخلاف تصوّر رایج مبتنی بر اصالت بخشیدن به جنگ و جهاد در دولت نبوی، اصل دعوت همواره مقدم بر جنگ بوده و اقدام نظامی رهبر دولت اسلامی، اقدامی بازدارنده و دفاعی بوده است. این تلقّی نابجا به سبب پرداختن بیش از اندازه به تاریخ جنگ در دوره پیامبر پدید آمده است؛ به گونهای که مهمترین کارکرد دولت نبوی را جنگ و ستیزه با کفار و مشرکان معرّفی میکند. از سوی دیگر، پیامبر برای دفاع از مسلمانان و تأمین امنیت شهروندان مدینه بر اساس دستور وحی (وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ) 3 به تقویت این کارکرد پرداختند و سازمان دفاعی و امنیتی خود را تأسیس کردند. این سازمان، تقسیم کار گستردهای داشت. (3)
رسول گرامی اسلام برای حفظ نظام اسلامی و دستاورد سالها تلاشش، 27 غزوه
و38 سریه انجام دادند که نشان از اهمیت حفظ حکومت اسلامی دارد. (1)
جنگهای امام علی علیه السلام با پیمانشکنان در جنگ جمل و شامیان در صفین و با خوارج در نهروان، نمونهای گویا از حفظ قدرت اسلامی است. جنگ با پیمانشکنان تنها چند ماه پس از روی کارآمدن امام، در سال 36 ه- به وقوع پیوست. این جنگ با تحریک و رهبری طلحه و زبیر و عایشه شروع شد. جنگ صفین با رهبری معاویه و با همکاری عمروعاص در منطقهای به نام «صفین» به وقوع پیوست. امام با خوارج نیز در منطقهای به نام «نهروان» جهاد نمود. به یقین باید گفت که این جنگها در راستای حفظ نظام اسلامی و ارزشهای آن به وقوع پیوسته است.
1) (1) . برای اطلاع بیشتر ر.ک: محمد ابراهیم آیتی، تاریخ پیامبر اسلام محمد صلی الله علیه و آله ، ص190-198.
قدرتهای سیاسی، ممکن است بعد از مراحل کسب و حفظ قدرت، درصدد گسترش قدرت برآیند و بخواهند آرمانهای سیاسی و مکتبی خود را در تمام جهان حاکم گردانند. رهبران اجتماعی و سیاسی با مشخّص کردن جانشین پس از خود، در حقیقت سعی میکنند که از دستاوردهای تلاش خود و یاورانشان، محافظت کرده و بدین وسیله به قدرت سیاسی خود گسترش و تداوم دهند.
گسترش قدرت یکی از اهداف مهم نظامهای سیاسی قدرتهای بزرگ جهان بوده و میباشد؛ مثلا نظام سیاسی مارکسیستی پس از استقرار و تثبیت، شروع به گسترش آن نمود و در بسیاری از کشورها حاکم شد، امّا از آنجا که این نظام صرفاً ساخته و پرداخته ذهن بشری بود و بر اساس فطرت انسان بنا نشده بود، دوام نیاورد و از بین رفت. پس از نظام مارکسیستی، در حال حاضر نظام لیبرال دموکراسی غرب داعیهدار گسترش قدرت و مدّعی نجات عالم بشریت است، ولی این نظام هم از آنجا که بریده از مکتب وحی و برخلاف فطرت انسانی است، گرفتار سرنوشت نظام مارکسیستی خواهد شد؛ اگرچه فعلا رنگ و لعابی خوشخط و فریبنده دارد.
در فقه سیاسی نیز گسترش قدرت اسلامی مدّ نظر قرار گرفته و یکی از اهداف مهم حکومت اسلامی است. نظام سیاسی اسلام، هدف از گسترش قدرت را صرفاً توسعه
قدرت نمیداند؛ بلکه سعادت و به کمال رسیدن جامعه بشری در تمام جهان، مورد توجّه است. روش گسترش قدرت در فقه سیاسی با روش نظامهای دیگر فرق دارد؛ زیرا روش گسترش قدرت در نظام سیاسی اسلام کاملاً منطقی، شفاف، دور از خشونت و تجاوز است و فریبکاری و دروغ در آن وجود ندارد. این موضوع را باید در قرآن و بعد در سیره سیاسی رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله که از منابع فقه سیاسی است، جستوجو نمود.
یکی از راههای گسترش قدرت در اسلام، دعوت به اسلام و ارزشهای آن است. دعوت در اسلام، به معنای رساندن پیام و احکام الهی به کلیه افراد بشر و پیشنهاد پذیرش توحید حضرت محمد صلی الله علیه و آله و دیگر معتقدات بنیادین اسلام و پایبندی به آنهاست. اصل دعوت از اصول مسلّم از نصوص دینی است که خدای متعال در قرآن میفرماید:
(ادْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ) ؛ (1)مردم را با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت کن و به آنان به شیوهای پسندیده مناظره کن. بهراستی که خداوند نسبت به کسانی که گمراه شدند داناتر است و هم از نسبت به هدایت یافتگان داناتر است.
«دعوت» بر این پیشفرض استوار است که (لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ) 2 ؛ اسلام نمیخواهد عقایدی را که حقّ میداند، به زور تحمیل کند؛ بلکه با تبیین حقّ و تمییز آن از باطل، بشریت را به انتخاب آگاهانه به اسلام فرا میخواند. رسول گرامی اسلام نیز فقط هشدار دهنده بود: (إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ) ؛ (2)ای پیامبر! تو فقط هشدار دهندهای و برای هر قومی رهبر هستی.
(قُلْ هذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّهِ عَلی بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی وَ سُبْحانَ اللّهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ) ؛ (1)بگو راه من این است که مردم را براساس بصیرت و شناخت به سوی خداوند فرا میخوانم. من اینگونه عمل میکنم و هر کس نیز از من تبعیت کند اینگونه خواهد بود.
گسترش قدرت در اسلام هیچگاه با زور و خشونت و قوه قهریه نبوده، بلکه با منطق و برهان همراه بوده است. هر چند مستشرقان میگویند انتشار اسلام همراه با شمشیر بوده است، ولی این قضاوت یا از روی دشمنی با اسلام و یا به سبب بیاطلاعی از تاریخ سیاسی اسلام میباشد.
عدهای نیز تلاش کردهاند که با تمسّک به آیات صلح، خشونت را از اسلام دور کنند، بدون اینکه توجّه به آیات جهاد داشته باشند. ولی روش معتدل آن است که باید به هردو گروه از آیات صلح و جهاد توجّه شود و میان آنها جمع نمود. «دعوت»، نخستین وظیفه پیامبر اسلام و «جهاد» آخرین راه حل است. در اسلام، صلح اصالت دارد و جهاد، امری استثنایی است و در آخرین مرحله تجویز شده است. جهاد یکی از مراحل دعوت بود. و راهی برای گسترش ارزشهای دینی است که مبتنی بر فطرت انسانی میباشد و در هیچ موردی جهاد قبل از دعوت صورت نگرفته است.
آیات جهاد دو دسته میباشند: دستهای از آیات، مطلقند مانند: (فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ کُلَّ مَرْصَدٍ فَإِنْ تابُوا وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّکاةَ فَخَلُّوا سَبِیلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ) ؛ (2)مشرکان را در هر کجا بیابید به قتل برسانید و آنها را اسیر سازید و محاصره کنید و در هر کمینگاه بر سر راه آنها بنشینید... .
(وَ قاتِلُوا الْمُشْرِکِینَ کَافَّةً کَما یُقاتِلُونَکُمْ کَافَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ) ؛ با مشرکان به صورت دستهجمعی پیکار کنید. (3)
دستهای از آیات نیز مقیدند، مانند: (وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ) ؛ (1)با آنها پیکار کنید تا فتنه (بتپرستی و سلب آزادی) از مردم باقی نماند.
آیات مقید، آیات مطلق را قید میزند؛ لذا جهاد مبتنی بر وجود فتنه، ظلم و ستم از سوی غیر مسلمانان است. با وجود ظلم، چنین جهادی شکل دفاعی دارد و مشروع است. میتوان گفت فلسفه جهاد، ماهیت اصلاحی دارد و از آموزههای کلی دعوت است.
علی علیه السلام میفرماید: «پیامبر مرا به یمن فرستاد و فرمود: ای علی! تا کسی را به اسلام دعوت نکردی، با او جنگ نکن. به خدا سوگند اگر خدا یک نفر را به دست تو هدایت کند، بهتر از هر چیز است که در این جهان وجود دارد. وظیفه تو دوست داشتن مردم و سرپرستی آنها است.» (2)این حدیث ماهیت جهاد در اسلام را میرساند که اصل در اسلام، دعوت است، نه جنگ.
پیامبر صلی الله علیه و آله به رزمندگان خود میفرمود: «من بیشتر دوست دارم که شما را هنگام بازگشت، همراه با مردمی بیبینم که به اسلام پیوستند، نه باعدهای کودک و زن که بدون شوهرند و شوهران آنها کشته شده باشد. همچنین رسول گرامی اسلام میفرماید:
«لَا تُقَاتِلِ الْکُفَّارَ الاّ بَعْدَ الدُّعَا؛ (3)کفار را قبل از دعوت نکشید.»
علی علیه السلام فرمود: «پیامبر هنگام اعزام به مناطق مختلف میفرمود: با هیچ قومی جنگ مکن، تا آنان را دعوت کنی». (4)
خداوند در قرآن، پیامبر را مبشّر و منذر معرفی فرموده است، نه جنگجو و خشن: (یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً وَ داعِیاً إِلَی اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِیراً) 5 ؛ ای پیامبر! ما تو را به سِمَتِ گواه و بشارتگر و هشدار دهنده فرستادیم... .
1) (1) . بقره، آیه193.
2) (2) . اصول کافی، ج1، ص335.
3) (3) . میرزا حسین محدث نوری، مستدرک الوسائل، ج11، ص31.
4) (4) . عن أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام : أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صکَانَ إِذَا بَعَثَ جَیشاً أَوْ سَرِیَّةً أَوصَی صَاحِبَهَا بِتَقوَی اللَّهِ فِی خَاصَّةِ نَفسِهِ وَ مَنْ مَعَهُ مِنَ الْمُسلِمِینَ خَیراً وَ قَالَ اغزُوا بِسمِ اللَّهِ وَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ عَلَی مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ وَ لَا تُقَاتِلُوا القَومَ حَتَّی تَحتَجُّوا عَلَیهِم بِأَن تَدعُوهُمْ إِلَی شَهَادَةِ أَن لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ الإِقرَارِ بِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ. (همان)
(إِنْ یُوحی إِلَیَّ إِلاّ أَنَّما أَنَا نَذِیرٌ مُبِینٌ) ؛ (1)به من هیچ چیز وحی نمیشود، جز اینکه من هشدار دهندهای آشکارم.
علی علیه السلام میفرماید:
«فان الله جعل محمدا علما للساعة ومبشرا باالجنة ومنذرا بالعقوبة»؛ (2)خداوند پیامبر را بیانکننده قیامت و بشارتدهنده بهشت و بیمدهنده جزا قرار داده است.
صلی الله علیه و آله
رسول گرامی اسلام، پس از تثبیت قدرت اسلامی در پی گسترش آن بر آمد. آن حضرت در این رابطه شیوههای مختلفی را در پیش گرفت که به اختصار بیان میشود.
پیامبر صلی الله علیه و آله برای گسترش قدرت اسلام، بسیار با مردم سخن میگفت و با تلاوت آیات قرآن مردم را به سوی دین اسلام دعوت میکرد. از آنجا که کلمات پیامبر نشأت گرفته از وحی بود، تأثیری شگرف در قلوب مردم میگذاشت: (وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی) . (3)
سخنرانیهای آن حضرت مردم را به سوی تقوا، وحدت و همدلی هدایت کرده و هرگونه تبعیض را نفی مینمود. این أمر باعث نفوذ قدرت معنوی پیامبر در دل مردم میشد و در گسترش قدرت اسلام تأثیر زیاد داشت.
یکی از راههای گسترش قدرت اسلامی و ارزشها، مذاکره و گفتوگو به صورت اقناعی و مستدل است. «مذاکره» یعنی مباحثه دو طرف برای رسیدن به توافق به هدف خاصّ. انسان همواره به دنبال حقیقت است و بهترین شناسایی حقیقت از طریق روش استدلال و مذاکره
نیکوست. پیامبر صلی الله علیه و آله از این شیوه زیاد استفاده میکرد. علمای یهود از پیامبر صلی الله علیه و آله بسیار پرسشهای عیبجویانه میکردند و شبهاتی به منظور خلط حقّ و باطل مطرح میساختند، ولی پیامبر با راهنمایی قرآن، به طور کامل پاسخ آنها را میدادند. مؤمنان نیز مسائلی درباره حلال و حرام میپرسیدند که پاسخ کافی داده میشد. (1)
از دیگر ابزارهای مهم در گسترش قدرت، پیامرسانی و تبلیغ است. ارسال نامهها و پیامها، همواره در طول تاریخ بشر، یکی از این ابزارها بوده و میباشد. در قرآن نیز به نامه سلیمان که به بلقیس (ملکه سبا) به وسیله پرندهای به نام هدهد فرستاد، اشاره شده است:
(اذْهَبْ بِکِتابِی هذا فَأَلْقِهْ إِلَیْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ ما ذا یَرْجِعُونَ قالَتْ یا أَیُّهَا الْمَلَأُ إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتابٌ کَرِیمٌ إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ) ؛ (2)این نامه را ببر نزد آن و برگرد و ببین چه پاسخی میدهد. ملکه سباء گفت: ای گروه! نامهای گرانقدر برایم آمده؛ این نامه از سلیمان است و در آن آمده است بهنام خدای بخشنده و مهربان. بر من سرکشی نکنید و با تسلیم و پذیرش حقّ، نزد من آیید.
رسول گرامی اسلام، در شش سال دوم بعد از صلح حدیبیه، با پادشاهان و سران کشورها مکاتبه داشت و سفرایی نیز به نقاط مختلف جهان فرستاد تا پیام اسلام را به سران آن کشورها برسانند و زمینه گسترش قدرت اسلام را مهیا کنند.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله تنها به شیوههای گفتاری و نوشتاری برای گسترش قدرت اسلام، اکتفا نمیکرد؛ بلکه از شیوه عملی نیز استفاده میکرد و در این امر پیش قدم بود؛ یعنی هر آنچه میگفت، خود عمل میکرد: (أَ تَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ) 3 آیا مردم را به خوبی
دستور میدهید، در حالی که خودتان فراموش کردهاید.
«کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم». (1)
رسول گرامی اسلام خودش به امر تبلیغ میپرداخت و به نقاط مختلف میرفت؛ چنانکه علی علیه السلام درباره پیامبر میفرماید:
«طبیب دوّار بطبه قد احکم مراهمه واحمی مواسمه یضع من ذالک حیث الحاجة الیه من قلوب عمی وآذان صم والسنة بکم؛ (2)او طبیبی بود که با طب خود به گردش میپرداخت و مرهم را ساخته و وسیلهای داغ کرده را آماده کرده که هریک را در جای مورد نیاز نهد».
آن حضرت، علاوه بر اینکه خودش به امر تبلیغ میپرداخت، مبلّغین را به صورت فردی و گروهی به نقاط مختلف میفرستاد؛ مانند «مصعب بن عمیر» که بعد از پیمان عقبه، همراه بیعتکنندگان برای تعلیم و تربیت احکام و آموزش قرآن... به مدینه فرستاده شد. «معاذ بن جبل» نیز به یمن فرستاده شد. پیامبر صلی الله علیه و آله به معاذ فرمود:
«یا معاذ یسّر ولاتعسّر وبشّر ولاتنفّر؛ (3)ای معاذ! در تبلیغ دین آسان بگیر و سختگیری مکن و مردم را مژده بده و از دین بیزار مکن». همچنین علی علیه السلام به یمن فرستاده شد و مردم آن سرزمین، با ارشادات آن حضرت مسلمان شدند. شش نفر از مبلّغان مجرّب، بنا بر در خواست قبیله «عضل» و«قارة»، به سوی آنها اعزام شدند. ولی آنان در درخواست خود صادق نبودند؛ لذا با همکاری قبیله «هذیل» بعضی از مبلّغان را شهید و تعدادی دیگر را دستگیر کردند. همچنین در حدود چهل نفر مبلّغ به فرماندهی «منذر بن عمرو»، رهسپار نجد شده و شهید شدند. (4)
پیامبر صلی الله علیه و آله برای گسترش قدرت اسلام گاهی از ابزار اقتصادی استفاده میکرد؛ مانند پاداش دادن به کفار برای جلب آنها به اسلام. این حمایت اقتصادی رسول خدا از آنها باعث گرایش آنها به اسلام میشد.
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله ، به امرخداوند تکلیف رهبری امّت پس از خود را مشخّص نمود. ایشان در مقاطع مختلف بر این مطلب تأکید و اشاره نمودند که از آن جمله میتوان به جلسه دعوت رسمی از خویشاوندان در سالهای آغاز بعثت تا واقعه غدیرخم اشاره کرد. اینها نمونهای از اهتمام آن حضرت بر تعیین جانشینی خود و گسترش قدرت اسلام بعد از آن حضرت میباشد. قرآن نیز اشاره به همین مطلب دارد؛ آنجا که میفرماید:
(یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ) ؛ (1)خلافت و زعامت علی را بعد از غدیرخم به مردم ابلاغ کن. این مسئله بیانگر اهمیت حفظ قدرت اسلام بعد از رسول اکرم صلی الله علیه و آله میباشد؛ بهطوری که ابلاغ نکردن آن، مساوی با ابلاغ نکردن رسالت الهی قلمداد شده است.
هر نظام سیاسی برای گسترش قدرتش، راههای متفاوتی را در پیش میگیرد. بعضی از طریق قوه نظامی قدرت خود را بر دیگران بسط و تحمیل میکند. بعضی دیگر، روشهای سیاسی را در پیش گرفته و برخی هم راههای اقتصادی، فرهنگی و تبلبغاتی راه انتخاب میکنند.
شیوههای گسترش قدرت در فقه سیاسی متمایز از دیگران است. برای روشن شدن این مطلب، لازم است اشارهای مختصر به این تفاوتها داشته باشیم.
فقه سیاسی در اسلام، براساس روشهای سیاسی، شفاف، منطقی و به دور از دغلکاری میباشد و در راستای هدایت و سعادت انسان قرار دارد. امّا در نظامهای غیر اسلامی، بر مبنای تطمیع سیاستمداران، اختلاف بینداز و حکومت کن، ظلم، فریب و نیرنگ استوار است. قرآن کریم در اینباره چنین میفرماید:
1) (1) . مائده، آیه67.
(إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِی الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ یُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ یَسْتَحْیِی نِساءَهُمْ إِنَّهُ کانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ) ؛ (1)فرعون در زمین برتریجویی کرد و اهل آن را به گروههای مختلف تقسیم نمود، گروهی را به ضعف و ناتوانی میکشاند و پسرانشان را سر میبرید و زنانشان را (برای کنیزی و خدمت) زنده نگه میداشت. او به یقین از مفسدان بود.
این واقعیت، در جهان معاصر، مشهود و به اثبات رسیده است؛ زیرا تجاوزهای قدرتهای استکباری در گوشه و کنار جهان، بعد از ایجاد اختلاف و اعلان همکاری از ناحیه طرفداران آنها از درون جامعه اشغال شده صورت میگیرد. به بیان دیگر، اشغال یک کشور از یک سو، ریشه در روحیه افزونطلبی و گسترش قدرتهای استعمارگر و از سوی دیگر، ریشه در وابستگی و تطمیع نیروهای سیاسی داخلی کشور اشغال شده دارد. سیاست ایجاد اختلاف و راه انداختن جنگهای داخلی، زمینه سقوط و زوال قدرت سیاسی یک کشور و زمینه تجاوز به دیگران را فراهم میکند.
در فقه سیاسی اسلام، گسترش قدرت از طریق اقتصادی، برای تألیف قلوب و دعوت به اسلام و نیز برای رستگاری انسانها صورت میگیرد. امّا در نظامهای دیگر برای تطمیع سیاستمداران، غارتگری و به دست آوردن ثروت بیشتر، ظلم، تجاوز و استعمارگری انجام میشود. کشورهای ضعیف، خالصترین درآمد ملّی و حیاتی خود را در اختیار کمپانیها و کارتلهای تسلیحاتی قرار میدهند و با این داد و ستد اجباری، ملل ثروتمند روز به روز غنیتر و ثروتمندتر و کشورهای خریدار، روز به روز فقیرتر و ضعیفتر میشوند. عقیقی بخشایشی در کتاب پیکار با فاجعه گرسنگی و فقر، درباره استعمارگری انگلیستان چنین مینویسد:
یکی از عوامل که باعث گردید اقتصاد غذایی آفریقائیان نامتعادل گردد، برقراری نظام وسیع مزارع به اصطلاح «تک کشتی» توسط انگلستان بود. آنان برای تهیه کالای مورد نیاز خود که عبارت بود از: کائوچو، قهوه، قند، بادام زمینی و برخی
1) (1) . قصص، آیه4.
از ادویههای صادراتی، تمام مزارع و سرزمینهای حاصلخیز آفریقا را به صورت کارخانه و ابزار تولید خواستههای ویژه خود درآوردند و ثروتهای طبیعی آن سرزمین اعم از نباتات، حیوانات، مواد خوراکی و درختان را فدای هدفها و هوسهای نامشروع خود ساختند و بدین ترتیب، مزارع حاصلخیز را از دست بومیان گرفتند و آنان را مجبور ساختند که غذاهای مصرفی خود را با مزدهای اندکی که دریافت میکردند از دیگر کشورها وارد سازند. (1)
اشاعه فرهنگ نیز یکی از راههای گسترش قدرت است. در فقه سیاسی، مسائل فرهنگی برای تزکیه، تعلیم و تربیت مردم و آگاهی آنان به اسلام و ارزشهای آن و تقرب الی الله به کار برده میشود؛ ولی در نظامهای دیگر، فرهنگ در خدمت امور ذیل قرار میگیرد:
فریبکاری تبلیغاتی: عبارت است از مخفی نمودن حقایق و پیش رفتن به سوی اهداف معین. فریبکاری باعث میشود که واقعیات از اذهان عمومی دور باقی بماند.
سوء استفاده از مفاهیم: با سوء استفاده از مفاهیم مانند آزادی، عدالت، دفاع از حقوق بشر، دفاع از حقوق ملّتها، مبارزه علیه تروریسم و... افکار عمومی را فریب میدهند و ماهیت واقعی خود را در پوشش کلمات مطلوب و مورد علاقه مردم مخفی میکنند. قرآن کریم اشاره به همین روحیه استکباری بشر دارد و چنین میفرماید:
(اسْتِکْباراً فِی الْأَرْضِ وَ مَکْرَ السَّیِّئِ وَ لا یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلاّ بِأَهْلِهِ) ؛ (2)مستکبرین در زمین نیرنگ و فریبکاری میکنند؛ امّا این نیرنگ به خودشان باز میگردد.
و میفرماید:
(وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ) 3 اگر به آنها گفته شود که در زمین فساد نکنید، شما به دنبال منافع خود میباشید نه برای آزادی و عدالت... میگویند: نه، ما برای اصلاح امور آمدهایم.
جوان، یکی دیگر از روشهای تسلّط گسترش قدرت بیگانگان است. کشوری که فکر ترقّی، تعالی، پیشرفت و عزّت ملی و دینی از آن گرفته شود، به آسانی میتوان بر آن مسلط شد و سرمایههای مادّی و معنوی او را به تاراج برد. متأسّفانه کشورهای اسلامی مورد تهاجم فرهنگی دنیای استکبار قرار گرفته، محصولات فرهنگی وارداتی و گمراه کننده، اعتقادات و هنجارهای مردم مسلمان را مورد تحدید جدّی قرار داده است. مبارزه علیه این نقشه بسیار خطرناک، جدّیت و تلاش بسیاری را میطلبد.
قرآن مقدس، به خوی استکباری بعضی از انسانها و گمراه نمودن مردم از طریق فرهنگ انحرافی و اشاعه فساد، اشاره نموده و چنین میفرماید: (وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّخِذَها هُزُواً أُولئِکَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ وَ إِذا تُتْلی عَلَیْهِ آیاتُنا وَلّی مُسْتَکْبِراً کَأَنْ لَمْ یَسْمَعْها کَأَنَّ فِی أُذُنَیْهِ وَقْراً فَبَشِّرْهُ بِعَذابٍ أَلِیمٍ) ؛ (1)بعضی از مردم سخنان بیهوده را میخرند تا مردم را از راه خدا گمراه سازند و آیات الهی را به استهزا میگیرند. برای آنان عذاب دردناک و خوارکننده است و هنگامی که آیات الهی برای آنها خوانده میشود، مستکبرانه روی برمیتابند؛ گویی آن را نشنیدهاند و اصلاً گوشهایش سنگین است.
«یشتری» کنایه از تلاش و کوشش برای گمراه نمودن مردم و کشاندن آنها به فساد است و «لهو الحدیث» عبارت است از تمام کارها و برنامههایی که باعث غفلت انسان، از خداوند شود و او را به بیهودگی و گمراهی بکشاند. «لیضلّ» اشاره دارد به اینکه چنین افرادی مردم را به فساد میکشانند. قرآن کریم در جای دیگر چنین میفرماید:
(...اَلَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لا یُؤْمِنُوا بِها وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الرُّشْدِ لا یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیاتِنا وَ کانُوا عَنْها غافِلِینَ) ؛ (2)آنهایی که در زمین تکبر میورزند، اگر راه هدایت را ببینند، آن را انتخاب نمیکنند و اگر راه گمراهی و ضلالت را ببینند، آن را انتخاب میکنند.
در نظام سیاسی اسلام، قوه نظامی برای ایجاد امنیت، آسایش و تحقّق عدالت اجتماعی به کار برده میشود. امّا در نظامهای غیر اسلامی، قدرت نظامی وسیلهای است برای تجاوز به سرزمین دیگران و زیر پا گذاشتن حقوق آنها و کشتن هزاران انسان بیگناه. تا از این طریق بتوانند قدرت استکباری خود را توسعه دهند. برای نمونه میتوان به تجاوزات استعمار قدیم - که اکثر کشورهای جهان زیر سلطه آنها بود - و همچنین تجاوز نظام مارکسیستی شوروی سابق که تعدادی از کشورها را با تجاوز نظامی اشغال کرده بود، اشاره نمود. در جهان معاصر نیز میتوان از تجاوز قدرتهای بزرگ به افغانستان و عراق و استقرار پایگاهای نظامی آنها در خیلی از کشورها نام برد.
یکی از مسائل مهم در نظامهای سیاسی، اهداف آنهاست. «اهداف» مبتنی بر نگرش و دیدگاهای افراد و شخصیتهای سیاسی و اجتماعی درباره انسان و جهان است. بعضی رسیدن به قدرت، لذّتطلبی و استبداد را هدف اصلی خود دانسته و برای رسیدن به این هدف، حاضر به انجام هرگونه جنایتی هستند. معمولا حکومتهای استکباری به دنبال چنین اهدافی هستند.
در فقه سیاسی اسلام، هدف، رشد و تعالی انسانها و در نهایت قرب الی الله میباشد. قدرت سیاسی اسلام وسیلهای برای نزدیک نمودن مردم به خداوند است. در فقه سیاسی، از قدرت، دو گونه هدف مورد توجّه قرار گرفته است. یکی هدف اصلی و دیگری هدف فرعی، که در این فصل، هر دو به اختصار بیان خواهد شد.
هدف اصلی قدرت در فقه سیاسی، فراهم نمودن زمینههای قرب الی الله است که تنها انسان به عنوان جزئی از نظام هستی و اشرف مخلوقات، مسیر از او «إِنّا لِلّهِ» و به سوی او «إِلَیْهِ راجِعُونَ» را طی میکند و منزلگاه نهاییاش، قرارگرفتن در جوار قرب الهی خواهد بود.
در فقه سیاسی، همه چیز در خدمت تعالی انسان قرار میگیرد. این تعالی با تقرب به خداوند حاصل میشود و قدرت سیاسی نیز زمینهساز این تقرب تعالیبخش است.
اگر هدف اصلی حاصل گردد، در آن صورت همه چیز انسان خدایی میشود و قدرت هم در خدمت هدف اصلی قرار میگیرد.
حضرت ابراهیم در دعای خویش از خداوند تقرب الی الله را برای خود و پسرش میخواهد: (وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ) ؛ و یاد کن هنگامی را که ابراهیم گفت: پروردگارا! این شهر را ایمن گردان و مرا و فرزندانم را از پرستیدن بتان دور دار. (1)
در آیه دیگری نیز چنین آمده: (رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ) 2 ؛ پروردگارا! در میان آنان، فرستادهای از خودشان برانگیز تا آیات تو را بر آنان بخواند و کتاب و حکمت به آنان بیاموزد و پاکیزهشان کند؛ زیرا که تو خود، شکستناپذیر حکیمی.
در این آیات، آنچه مربوط به کمال انسانی و زمینهساز خلیفة اللّهی است، وجود دارد. (2)این آیات بیانگر این نکته است که هدف ولایت تدبیری و سیاسی انبیا، تزکیه و تربیت مردم و رسیدن به قرب الهی است.
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله هدف قدرت اسلامی را، هدایت مردم به سوی صراط مستقیم که همان حرکت اعتدالی به سوی خداوند است بیان میفرماید:
«خط خطا وعن جنبیه خطوطا فاالمستقیم هوصراط التوحید الذی سلکه جمیع الانبیاء واتباعهم والمعوجة هی طرُق اهل الضلال؛ حضرت، خط مستقیمی را کشیدند و در کنار آن خطوط دیگری. خط مستقیم را صراط توحید دانستند که تمام پیامبران و پیروانشان آن را میپیمایند و خطوط کج، راههای گمراهانند». (3)
امام خمینی رحمه الله ، با الهام از این حدیث میفرماید:
اگر از نقطه عبودیت تا مقام قرب ربوبیت، تمثیل حسّی کنیم برخط مستقیم وصل شود، پس طریق سیر انسان کامل از نقطه نقص عبودیت تا کمال عزّ
ربوبیت عدالت است که خط مستقیم و سیر معتدل است... چنانکه صراط مستقیم که انسان در نماز طالب آن است همین سیراعتدالی است. (1)
ایشان معتقد است که هدف حکومت پیامبران، تحقّق عدالت بوده تا بدینوسیله مردم را اصلاح و تزکیه کند و تمام بدبختی بشر را در فقدان تزکیه میداند:
همه اختلافات که در بشر هست، برای این است که تزکیه نشده است. غایت بعثت این است که تزکیه کند مردم را تا به واسطه تزکیه هم تعلیم حکمت کند و هم تعلیم قرآن و کتاب، و اگر چنین تزکیه بشوند، طغیان پیش نمیآید. (2)
امام خمینی، در جای دیگر چنین میفرماید:
عهده دار شدن حکومت فی حدّ ذاته، شأن و مقامی نیست؛ بلکه وسیله انجام وظیفه اجرای احکام و برقراری نظام عادلانه اسلام است... فقها، عادل موظّفند که از نظام و تشکیلات حکومتی برای اجرای احکام الهی و برقراری نظام عادلانه اسلام و خدمت به مردم استفاده کنند. (3)
در اندیشه سیاسی نراقی، عدالت سرمنشأ کمال، سعادت و غایت قدرت سیاسی شمرده میشود. از آنجا که انسان در پی سعادت است و این امر جز از راه عدالت حاصل نمیآید، از اینرو نظام سیاسی و قدرت میباید در راستای تحقّق، استمرار و گسترش این صفت برتر و اساسی تلاش کند. وی میگوید:
... از آنچه مذکور شد، معلوم شد که نهایت کمال و غایت سعادت از برای هر شخصی اتصاف اوست به صفت عدالت و میانه روی در جمیع صفات و افعال ظاهریه و باطنیه، خواه از اموری باشد که مخصوص ذات او و متعلق به خود او باشد، یا امری باشد، که میان او و دیگری بوده باشد. نجات در دنیا و آخرت حاصل نمیشود مگر به استقامت بر وسط و ثبات بر مرکز عدالت. (4)
ایشان میفرماید:
اگر طالب سعادتی، سعی کن تا جمیع کمالات را جامع باشی و در جمیع امور مختلفه وسط و میانه روی اشعار خود کن... (5)
مسلّماً اتصاف مردم به صفت عدالت که وسیله نجات در دنیا و آخرت و تقرب الی الله است، در سایه قدرت عادل بهتر فراهم میشود.
فقه سیاسی، قدرت، مقدمهای برای تحقّق عدالت اجتماعی و هر دو عنصر، مقدمه تقرّب مردم به خداوند است؛ لذا تلاش حکومت اسلامی در راستای هدف اصلی است. مهمترین اهداف فرعی قدرت در فقه سیاسی عبارتند از:
عنصر «نظم» جامعه را به صورت یک سیستم با اجزای به هم مرتبط، سامان میدهد و حیطه وظایف هر عضو را معین میکند. «امنیت»، جلوی اخلال در نظم و تجاوز به حقوق فردی و اجتماعی را سدّ میکند. در فرهنگ قرآنی، امنیت یک مفهوم وسیع و عمیق دارد و شامل تمامی ابعاد زندگی و حوزههای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و امنیتی داخلی و خارجی میشود.
در اسلام بر امنیت و آرامش اجتماعی، تأکید فراوان شده است و بیتوجّهی و عدم احترام به آنها از محرمات، مورد اتفاق فقها میباشد. اسلام مبارزه با بیامنیتی را بسیار جدّی گرفته است؛ به طوری که قرآن در اینباره میفرماید:
(إِنَّما جَزاءُ الَّذِینَ یُحارِبُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَساداً أَنْ یُقَتَّلُوا أَوْ یُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ یُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذلِکَ لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیا وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِیمٌ) 1 ؛ کیفر و مجازات آنانکه با خدا و پیامبرش میجنگند و در زمین فساد میکنند، این است که کشته یا به دار آویخته شوند یا دستها و پاهایشان برخلاف یکدیگر قطع شود یا اینکه از سرزمین خود تبعید شوند.
در آیه دیگری خداوند میفرماید:
(وَعَدَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً
یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً وَ مَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ) ؛ کسانی که ایمان و عمل صالح داشته باشند، آنان را خلیفه خود در زمین قرار میدهیم و حکومت و قدرت به ایشان عطا میکنیم، چنانکه به داود و سلیمان و امّتهای گذشته، حکومت و قدرت عنایت نمودیم، تا در سایه این حکومت در امن و امان زندگی کنید. (1)
این آیه مبارکه، ایجاد امینت و آرامش را برای جامعه اسلامی، یکی از اهداف قدرت اسلامی میداند. در آیه دیگری نیز، مسئله امنیت خارجی امّت اسلامی، از وظایف و اهداف قدرت اسلامی معرّفی شده است. (2)
حضرت علی علیه السلام فلسفه وجودی سربازان را ایجاد و تأمین امنیت جامعه اسلامی بیان میفرماید:
«فالجنود باذن الله حصون الرعیة وزین الولاة وعزالدین وسبل الامن ولیس تقوم الرعیة الاّ بهم ثم لاقوام للجنود الاّ بما یخرج الله لهم من الخراج الذی یقوون به علی جهاد عدوهم ویعتمدون علیه فیما یصلحهم ویکون من وراء حاجتهم؛ (3)پس سپاهیان به فرمان خدا، پناهگاه استوار رعیت و زینت و وقار زمامداران، شکوه دین، و راههای تحقّق امنیت کشورند. امور مردم جز با سپاهیان استوار نگردد و پایداری سپاهیان جز به خراج و مالیات رعیت انجام نمیشود که با آن برای جهاد با دشمن تقویت گردند، برای اصلاح امورخویش بر آن تکیه کنند...»
امام در جای دیگر میفرماید: هدف از قدرت در نظام سیاسی اسلام این است که مؤمنان در سایه حکومت، به کار خود مشغول شده و کافران هم بهرهمند شوند؛ مردم در استقرار حکومت زندگی کنند؛ جادهها أمن و امان و حقّ ضعیفان از نیرومندان گرفته شود... . (4)امام به فلسفه پذیرش قدرت اشاره میفرماید و آن را تأمین عدالت اجتماعی و امینت مظلومان بیان میفرماید:
«خداوندا! تو میدانی که جنگ و درگیری ما برای به دست آوردن قدرت و حکومت و دنیا و ثروت نبوده، بلکه میخواستم نشانههای حقّ و دین تو را به جایگاه
خویش بازگردانم و در سرزمینهای تو اصلاح را ظاهر کنم تا بندگان ستمدیدهات در أمن و امان زندگی کنند و قوانین و مقرّرات فراموش شده تو بار دیگر اجرا شود.» (1)
فلسفه عدالت در حقیقت، احقاق حقوق در جامعه است و در سایه تحقّق این مطلب، حفظ نظم و آسایش و آرامش و امنیت برای مردم ایجاد میشود. مرحوم نائینی نیز به همین مطلب اشاره دارد و عدالت و حفظ نظم عمومی را از وظایف قدرت حاکم میداند و حاکم اسلامی را به مثابه چوپانی میداند که مراقب گلّه بوده و از هرگونه بینظمی و خطر، جلوگیری میکند و نسبت به همه دلسوز است:
اصل تأسیس سلطنت و ترتیب قوا و وضع خراج و غیرذلک، همه برای حفظ و نظم مملکت و شبانی گلّه و ترتیب نوع و رعایت رعیت است، نه از برای قضای شهوات و درک مرادات گرگان آدمیخوار و تسخیر و استبعاد رقاب ملّت در تحت ارادات خودسرانه؛ پس لامحاله، سلطنت مجعوله در هر شریعت و بلکه نزد هر عاقل، چه به حقّ تصدّی شود یا به اغتصاب، عبارت است از امانتداری و ولایت بر نظم و حفظ و اقامه سایر وظایف راجعه به نگهبانی، نه از باب قاهریت و مالکیت و دل بخواهانه حکمرانی در بلاد و فیمابین عباد. (2)
یکی از اهداف قدرت در فقه سیاسی، تأمین رفاه عمومی و پاسخ به نیازهای مادّی که زمینهساز ارضای سایر نیازهای اجتماعی هستند، میباشد. دستیابی به سعادت، رفاه و آرامش واقعی، به صورت یک هدف مهم، پیوسته مورد عنایت اسلام و نظام دینی بوده است. مسائل و احکام زکات، خمس، صدقه، هدیه، قرضالحسنه و انفاق و مالیات که موجب تعدیل در ثروت و توزیع رفاه بین همه اقشار جامعه میشود، در همین راستا است. امام علی علیه السلام راجع به فلسفه مالیات حکومت اسلامی چنین میفرماید:
ای مالک! مالیات و بیتالمال را به گونهای وارسی کن که صلاح مالیاتدهندگان باشد؛ زیرا بهبودی مالیات و مالیاتدهندگان، عامل اصلاح امور دیگر اقشار جامعه میباشد و تا امور مالیات دهندگان اصلاح نشود، کار دیگران نیز سامان نخواهد گرفت؛ زیرا همه مردم نانخور مالیات دهندگانند. باید تلاش تو در آبادانی زمین
بیشتر از جمعآوری خراج باشد که خراج، جز با آبادانی فراهم نمیگردد. آن کس که بخواهد خراج را بدون آبادانی مزارع به دست آورد، شهرها را خراب و بندگان خدا را نابود و حکومتش جز اندک مدتی دوام ندارد. (1)
فرمان امام به مالک اشتر در واقع بیانگر این مطلب است که یکی از اهداف قدرت اسلامی، آبادانی مزارع و سر و سامان دادن به مسائل اقتصادی و رفاه عمومی مردم میباشد.
حضرت ابراهیم علیه السلام در دعای خود، از خداوند شهری میخواهد که در آن آبادانی، امنیت، اقتصاد سالم و مانند آن باشد: (وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ) 2 و چون ابراهیم گفت: پروردگارا! این سرزمین را شهری امن گردان و مردمش را - هر کس از آنان که به خدا و روز بازپسین ایمان بیاورد - از فرآوردهها روزی بخش.
یکی دیگر از اهداف قدرت، در نظام سیاسی اسلام، رشد و ارتقای فرهنگی جامعه اسلامی میباشد. قرآن مقدس، مهمترین رسالت پیامبر را تزکیه نفوس و تعلیم و تربیت بیان فرموده است:
(هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ) ؛ (2)خداوند از میان مردم امی، پیامبری برانگیخت تا آیاتش را برای مردم تلاوت نموده، آنان را تزکیه نماید و کتاب و حکمت بیاموزد، هرچند پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند.
امام خمینی رحمه الله میفرماید:
... تمام انبیا، موضوع بحثشان، موضوع تربیتشان، موضوع علمشان، انسان است؛ آمدهاند انسان را تربیت کنند؛ آمدهاند این موجود طبیعی را از مرتبه طبیعت به مرتبهای عالی مافوق الطبیعة، مافوق الجبروت برسانند. (3)
در اسلام، رشد و تعالی بُعد معنوی انسانها، اصل است و تأمین نیازهای مادّی، مقدمهای برای تعالی ابعاد معنوی است. هدف اصلی قدرت از نظر اسلام، نزدیک نمودن مردم به خداوند است؛ برخلاف مکاتب غربی که فقط ابعاد مادّی را هدف حکومت قرار دادهاند. (1)حکومت اسلامی وظیفه دارد از طریق امر به معروف و نهی از منکر، زمینه تعالی فرهنگی جامعه اسلامی را فراهم کند؛ چنانکه قرآن کریم در این زمینه میفرماید:
(الَّذِینَ إِنْ مَکَّنّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّکاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ لِلّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ) 2 ؛ یاوران الهی کسانی هستند که هرگاه در زمین به آنها قدرت بخشیدیم، نماز را به پا میدارند و زکات را ادا میکنند و امر به معروف و نهی از منکر میکنند. این آیه چند وظیفه مهم قدرت اسلامی را گوشزد میکند:
اقامه نماز، یعنی ارتباط انسان با خدا؛
دادن زکات، یعنی ارتباط با مردم و رفع نیازهای اجتماعی و تعاون با همدیگر؛
امر به معروف و نهی از منکر و نظارت همگانی و رشد و تعالی فرهنگی.
از دیگر اهداف قدرت سیاسی اسلام، اقامه حقّ و طرد باطل از جامعه است. قرآن مقدس در آیات متعدّد، به انسانها یاد آور شده که کلمات و ارشادات و دستورات الهی حقّ است و آنچه با متن نازل شده از سوی خداوند بر بشر، در تعارض قرار گیرد، باطل است. (2)
تأکید بر حقّمداری دین اسلام، در بیانات و آموزههای پیشوایان این دین فراوان به چشم میخورد. از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده که با تقواترین انسانها کسی است که به حقّ پایبند باشد؛ چه به نفع او و چه به ضرر او باشد. همچنین تسلیم حقّ شدن، به عزت نزدیکتر است تا آن که کسی به وسیله باطل عزّت جوید. همچنین پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید:
هرگز نباید ترس از مردم، شما مسلمانان را از اقامه حقّی که میدانید، باز دارد. (1)
حضرت علی علیه السلام خطاب به عبدالله بن عباس میفرماید :
«ماقیمة هذا البعل؟ فقلت له: لاقیمة لها. قال: والله احب الی من امرتکم الاّ ان اقیم حقّا او ادفع باطلا؛ (2)ابن عباس نقل میکند که در وادی «ذی» به حضور امام رسیدم، در حالی که کفش خود را ترمیم میکرد؛ پس به من فرمود: ارزش این کفش چهقدر است؟ پاسخ دادم: بیارزش است. سپس فرمود: قسم به خدا، این کفش پاره نزد من دوست داشتنیتر از حکومت بر شماست، مگر اینکه حقّی را به پادارم یا باطلی را دفع نمایم».
امام در جای دیگر چنین میفرماید:
خدایا! تو میدانی که آن چه را ما در امر حکومت، انجام دادم نه برای به دست آوردن قدرت و مقام بود و نه برای نیل به متاع پست دنیا؛ بلکه برای این بود که نشانههای محوشده دینت را بازگردانم و برپا سازم و اصلاح در شهرهای تو را آشکار کنم تا بندگان ستمدیدهات از ظلم ظالمان ایمن گردند و حدود و قوانین تعطیل شدهات اقامه و اجرا شود. (3)
در مرحله عمل نیز امام علی علیه السلام با قدرتطلبان سازش نکرد و با کسانی که سهم بیشتری از بیتالمال میخواستند، هیچگاه کنار نیامد و حقّ را برای استحکام حکومتش زیر پا نگذاشت و آنچه حقّ بود برای امام معیار بود. بدین ترتیب بسیاری از قدرت خواهان و منفعتطلبان را از گرد خود پراکنده ساخت و تعداد زیادی از آنان به معاویه ملحق شدند.
امام حسین علیه السلام ، قدرت و حکومت یزید را در خدمت باطل معرّفی میکند و یزید را شخصی باطل و باطلساز معرفی میکند و به هیچ روی نسبت به حقّ خاضع و پذیرا نیست. امام، برای تولید قدرتی که بتواند حقّ را زنده نموده و با باطل مقابله کند، راه جهاد و جنگ را با یزید انتخاب کرد. امام علیه السلام اوضاع زمان خویش را که یزید حاکم بر مردم است، چنین معرّفی میکند:
«الا ترون الی الحقّ لایعمل به والی الباطل لایتناهی عنه لیرغب المؤمن فی لقاء ربه حقّا
حقّا، فانی لا اری الموت الاّ سعادة والحیاة مع الظالمین الاّ برما؛ (1)آیا نمیبینید که به حقّ عمل نمیشود و از باطل دوری نمیگردد... پس در چنین شرایطی باید مؤمنان برای جانفشانی آماده و به دیدار پروردگارشان مشتاق باشند، من در این شرایط، مرگ را جز سعادت و زندگی با ظالمان را جز شقاوت نمیدانم».
امام خمینی رحمه الله قبل و بعد از انقلاب اسلامی در ایران، سخنانی درباره احقاق حقّ، دارد:
ما اگر کشته شویم انشاءالله به بهشت میرویم. اگر بکشیم هم به بهشت میرویم. این منطق اسلام است برای اینکه برای حقّ کار میکند... ما میخواهیم حقّ را برپا کنیم؛ ما میخواهیم عدالت درست کنیم. (2)
در کلامی دیگر میفرماید:
شما در یک راهی قدم برمیدارید که در این راه شهادتهای زیادی از مردان بزرگ واقع شده؛ راه اسلام است؛ برای اسلام قیام کردید و برای حقّ قیام کردید و کسی که برای حقّ قیام کند، برای اسلام قیام کند، همه چیز باید پیش او سهل و آسان باشد. (3)
ایشان همچنین در بیانی دیگر میفرمایند:
ایمان به خدای متعال و روز جزا، انسانها را به جهاد فی سبیل الله و قیام برای حقّ و عدل سوق میدهد و خداوند قومی را که چنین نباشد، هدایت نمیفرماید که اینان ظالمانند. (4)
یکی از مهمترین اهداف قدرت در فقه سیاسی، مسئله تحقّق «عدالت اجتماعی» است. هرگونه فروکاستن از ارزش عدالت، مخالفت مستقیم با آموزههای اسلامی به شمار میآید. از نظر اسلام، عدالت از بالاترین ارزشهای حیات اجتماعی بشر است. اجرای قسط و عدل در مقیاس وسیع اجتماعی جز به وسیله قدرت و حکومت، امکانپذیر نیست؛ زیرا لازمه تحقّق عدالت، وجود قدرت و توانایی مافوق ارادههای فردی و گروهی است که متجاوز را به جای خود مینشاند و حقوق ستمدیده را به وی
بازمیگرداند و در سایه عدالت است که حقّ در جایگاه شایسته خود قرار میگیرد و چهره باطل آشکار میگردد.
تحقّق اهداف قدرت، در فقه سیاسی که به صورت فوق ذکر شد، در حقیقت تحقّق عدالت است؛ زیرا عدالت جز این نیست که هر چیز در جای مناسب خود قرارگیرد
«کل شیء وقع فی موضعه». تحقّق نظم و امنیت، احیای حقّ و طرد باطل، تأمین رفاه عمومی و ارتقای سطح فرهنگی مردم و... از مصادیق عدالت اجتماعی است.
در فقه سیاسی، مسئله قدرت - که حافظ و مجری قانون است -، مورد توجّه جدّی قرارگرفته و وجود آن را در جامعه لازم و ضروی میداند. این مطلب از نظر قرآن، روایات، عقل و فقها مورد بررسی قرار گرفت.
با توجّه با ضرورت قدرت از نظر فقه سیاسی، کسب قدرت برای اداره جامعه و تحقّق عدالت اجتماعی، لازم است. این مسئله، با عنوان کسب قدرت، از نظر قرآن و سیره سیاسی پیامبر صلی الله علیه و آله بررسی شد و ثابت گردید که رسول گرامی اسلام از همان آغاز رسالتش در مکه، به دنبال کسب قدرت اسلامی برآمد و زمینه برپایی حکومت در مدینه را فراهم ساخت.
بعد از کسب قدرت، حفظ آن از دیدگاه فقه سیاسی بررسی شد و این نکته مورد توجّه قرار گرفت که رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله بعد از تثبیت قدرت اسلامی، در صدد حفظ و تحکیم آن برآمد و از شیوههای مختلف در این زمینه استفاده نمود؛ از جمله شیوه سیاسی، اقتصادی، قضایی و نظامی.
گسترش قدرت در فقه سیاسی نیز مطرح و مورد بحث قرار گرفت. اهمیت این مسئله نیز از نگاه فقه سیاسی، مورد بررسی قرار گرفت و بیان شد که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بعد از تثبیت قدرتش در مدینه، به دنبال گسترش آن برآمد و با مکاتبه، دعوت از سران کشورها، فرستادن مبلّغ به نقاط مختلف و...، در راه تحقّق آن تلاش کرد.
همچنین در این فصل، وجه امتیاز شیوههای قدرت در فقه سیاسی و مکاتب دیگر به اختصار مورد ارزیابی قرارگرفت و نتیجه آن شد که روشهای گسترش قدرت در
فقه سیاسی شفاف، منطقی، به دور از دغل و فریبکاری بوده و برای هدایت انسان به سوی رستگاری است.
اهداف قدرت، مهمترین پرسش محقّقان علوم اجتماعی و سیاسی است. ارزش هر نظام سیاسی به اهداف آن بستگی دارد. این موضوع نیز از نگاه فقه سیاسی مورد بررسی قرارگرفت که مهمترین آن عبارت بود از ایجاد امنیت، آسایش و رفاه برای مردم، توسعه و رشد فرهنگی، اقامه حقّ و همچنین به پا داشتن قسط و عدالت اجتماعی. در واقع، تحقّق همه موارد فوق، از مصادیق عدالت اجتماعی بوده که مهمترین موضوع این کتاب است و در بخش بعد مشروحاً به آن پرداخته خواهد شد.
مقدمه
موضوع تحقیق در بخش قبلی، قدرت در فقه سیاسی بود و نتیجه آن شد که قدرت سیاسی در راستای خدمت به عدالت قرار میگیرد و هدف در نظام فقه سیاسی تحقّق عدالت اجتماعی است. در این فصل جایگاه «عدالت» در فقه سیاسی مورد بحث قرار خواهد گرفت.
عدالت اجتماعی در طول تاریخ همواره مورد توجّه جدّی رهبران و مصلحان اجتماعی و دینی در عرصههای مختلف بوده است.
از دیدگاه فقه سیاسی، عدالت اجتماعی نیز همانند توحید، در تمام مسائل سیاسی، اقتصادی، اعتقادی، فرهنگی و حقوقی تجلّی دارد. قرآن، احادیث، عقل و سیره رسول گرامی اسلام و ائمّه اطهار علیه السلام - که از منابع فقه سیاسی میباشند - عدالت اجتماعی را بالاترین ارزش حیاتی بشر دانسته و اهمیت آن را به بشر گوشزد نمودهاند. در قرآن، عدالت یکی از مهمترین اهداف بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله بیان شده است: (لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ) 1
فقهای اسلام نیز در طول تاریخ فقاهت و در زمان غیبت، عدالت اجتماعی را همواره در موضعگیریهای سیاسی، فقهی و فتوای خود، به مردم و حکّام زمان خویش
گوشزد کردهاند. آنها قرارگرفتن حاکم عادل در رأس هرم قدرت را کافی ندانسته، بلکه خواهان صفت عدالت در همه کارگزاران در هر رتبهای - اعم از کارگزاران سیاسی، قضایی و نظامی و اداری - میباشند.
با توجّه به آنچه گفته شد، در این فصل موضوعاتی مثل اهمیت عدالت، پیشینه عدالت، عدالت در اندیشه سیاسی فقها، راهکارهای تحقّق عدالت و همچنین موانع تحقّق آن از نظر فقه سیاسی، در قالب چهار فصل، مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
در فقه سیاسی، عدالت از اهمیت خاصّی برخوردار است. برای اثبات این موضوع، میتوان به آیات قرآن، روایات و ادلّه عقلی مراجعه کرد و این مسئله را مورد بررسی قرار داد.
در قرآن کریم آیاتی بسیاری در رابطه با اهمیت عدالت در ابعاد مختلف زندگی بشر وجود دارد که به برخی از آنها اشاره میشود:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ وَ لَوْ عَلی أَنْفُسِکُمْ أَوِ الْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ إِنْ یَکُنْ غَنِیًّا أَوْ فَقِیراً فَاللّهُ أَوْلی بِهِما فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوی أَنْ تَعْدِلُوا وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللّهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیراً) 1 ای کسانی که ایمان آوردهاید! پیوسته به عدالت قیام کنید؛ برای خدا گواهی دهید. اگرچه این گواهی به زیان خود شما یا پدر و مادر یا نزدیکان شما بوده باشد، چه اینکه اگر آنها غنی یا فقیر باشند، خداوند سزاوارتر است که از آنها حمایت کند؛ بنابراین از هوا و هوس پیروی نکنید که از حقّ منحرف خواهید شد، و اگر حقّ را تحریف کنید یا از اظهار آن اعراض نمایید، خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است.
این آیه بیانگر توجّه اسلام به امر عدالت - که یک امر حیاتی است - میباشد؛ اگرچه اجرای آن به ضرر نزدیکان و وابستگان انسان باشد. (1)
قرآن در آیه دیگری تذکّر میدهد که کینهها و تصفیه حسابهای شخصی و قومی هیچگاه نباید مانع اجرا و تحقّق عدالت شود. ممکن است انسان بهدلیل حب و بغض که به شخصی یا گروهی دارد، از عدالت سر باز زند، ولی قرآن این کار را ممنوع کرده و عدالت را یک امر حیاتی و بالاتر از منافع و تمایلات و اغراض شخصی دانسته است:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ لِلّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلی أَلاّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ) ؛ (2)ای کسانی که ایمان آوردهاید! همواره برای خدا قیام کنید و از روی عدالت گواهی دهید. دشمنی با جمعیتی شما را به گناه ترک عدالت نکشاند. عدالت کنید که به پرهیزکاری نزدیکتر است و از خداوند بپرهیزید که از آنچه انجام میدهید آگاه است.
قرآن کریم در جای دیگر، قدرت و حکومت را به عنوان امانت الهی و در راستای اجرا و تحقّق عدالت نام برده است:
(إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ) 3 ؛ خداوند شما را امر میکند که امانتها را به اهلشان برگردانید و هرگاه در میان مردم حکم کنید، به عدالت حکم کنید.
این آیه عمومیت داشته و همه موارد عدالت را شامل میشود؛ اعم از امور عمومی و خصوصی.
خداوند اجرای عدالت را نه تنها در بین مسلمانان واجب میداند، بلکه اگر پیروان دیگر برای داوری در دادگاههای مسلمان آمدند، اجرای عدالت درباره آنان نیز لازم و واجب است:
(فَإِنْ جاؤُکَ فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ إِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَنْ یَضُرُّوکَ شَیْئاً وَ إِنْ
حَکَمْتَ فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ) ؛ (1)اگر اینان(یهودیان) نزد تو آمدند، مخیری در اینکه بین آنان حکم بکنی و یا از آن اعراض نمایی؛ در صورتی که مصلحت را در اعراض دیدی بیمی از آنان به خود راه مده که هیچ ضرری به تو نمیرسانند و اگر مصلحت دیدی، که حکم کنی، به عدل حکم کن که خداوند عدالتپیشگان را دوست دارد.
قرآن برای تحقّق عدالت، در بعضی موارد اقدام نظامی علیه ظلم و بیدادگری را لازم میداند: (وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ) ؛ (2)اگر دو طایفه از مؤمنین با یکدیگر به جنگ پرداختند، بین آنان صلح برقرار کنید، اگر یکی از آن دو طایفه به دیگری ظلم و ستم میکرد، با آنکه ستمگر است بجنگید تا تن به فرمان الهی دهد و اگر آن دسته، از ستمگری بازگشت، دوباره آن را به عدالت صلح دهید و عدالت کنید که خداوند عدالتکنندگان را دوست دارد.
در این آیه قرآن تأکید دارد که اگر بعد از جنگ، صلحی صورت میگیرد، باید آن صلح بر معیار عدالت باشد؛ یعنی کسی که ظلم نموده، باید مجازات شود و کسی که به او ظلم شده حقّش ادا شود و نیز تمام حقوقی که ضایع شده برگردانده شود. چنین نیست که صلح صرفاً برای خاتمه و قطع جنگ باشد؛ بلکه صلح چنان باشد که ریشهها و زمینههای جنگ از بین برود.
قرآن، مشیت الهی و کتاب و قانون خدا را بر پایه عدل استوار دانسته است: (وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلاً لا مُبَدِّلَ لِکَلِماتِهِ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ) ؛ (3)سخن پروردگارت به راستی و داد، سرانجام گرفته است و هیچ تغییردهندهای برای کلمات او نیست و او شنوای داناست.
در قرآن، تحقّق عدالت، یکی از اهداف بعثت انبیاء معرّفی شده است: (لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ لِیَعْلَمَ اللّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّ اللّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ) ؛ (1)ما رسولان خود را همراه با معجزات و براهین روشن گسیل داشتیم و با ایشان کتاب و میزان نازل کردیم تا مردم را به عدالت خوی دهند و آهن را که نیروی شدید در آن است و منافع بسیار دیگری برای مردم دارد، نازل کردیم تا با سلاحهای آهنین از عدالت دفاع کنند.
قرآن به عنوان «قانون خداوند» نازل شده تا به وسیله پیامبر در میان مردم پیاده گردیده و عدالت اجرا شود: (وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَیْنَکُمُ) ؛ (2)من مأمورم که عدالت را در میان شما بر پا سازم.
یعنی مردم چنان ساخته شوند که بهصورت خودجوش، مجری عدالت باشند و این راه را با پای خویش بپویند و البتّه چنین جامعهای به تقوای الهی نزدیکتر خواهد شد: (اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی) ؛ عدالت را پیشه خود سازید، زیرا که عدالت به تقوا و پاکی انسان نزدیکتر است.
و نیز خداوند چنین دستور داده است: (إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ) . آیات دیگری هم در زمینه عدالت وجود دارد که ذکر همه آنها از مجال این نوشتار خارج است.
در روایاتی که از ائمّه علیهم السلام نقل شده، اهمیت بسیاری به عدالت داده شده که به ذکر برخی از آنها بسنده میشود:
عدالت در نزد امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام از چنان اهمیتی برخوردار است که آن حضرت «عدالت» را بر «جود» مقدّم میدارد. از امام سئوال شد که «العدل افضل ام الجود؟»؛ آیا عدالت شریفتر و بالاتر است یا بخشندگی؟ امام فرمودند:
«العدل یضع الامور مواضعها والجود یخرجها من جهتها؛ عدل جریانها را در مجرای طبیعی خود
قرار میدهد وجود جریانها را از مجرای طبیعی خود خارج میسازد».
عدل یعنی به هر کس مطابق استعداد و لیاقتش کار داده شود. جود یعنی مال مشروع خود را به دیگری بخشیدن؛ امّا باید توجّه داشت که جود، یک جریان غیرطبیعی است.
«العدل سائس عام والجود عارض خاصّ»؛ عدالت قانونی است عام، و مدیر و مدبّری است کلّی و بزرگراهی است که همه باید از آن بروند؛ امّا جود و بخشش یک حالت استثنایی و غیرکلی است که نمیشود روی آن حساب کرد. علی علیه السلام میفرماید:
«فالعدل اشرفها وافضلها» پس از میان عدالت و جود، عدالت اشرف و افضل است. (1)
روزی دو کودک، خط خود را نزد امام حسن علیه السلام بردند و از وی خواستند که بگوید کدام یک از خطها بهتر است. علی علیه السلام که آنها را میدید فرمود: پسرم! درباره حکم خود دقّت کن که خداوند در روز قیامت از همین حکم نیز از تو سؤال خواهد کرد. (2)
«عن ابی عبدالله علیه السلام قال: العدل احلی من الشهد وألین من الزبد واطیب ریحا من المسک؛ (3)عدالت از عسل شیرینتر و از حباب نرمتر و از مسک خوشبوتر است».
آن حضرت در بیانی دیگر میفرماید:
«ان من اعظم الناس حسرة یوم القیامة من وصف عدلا ثم خالفه الی غیره؛ (4)در روز قیامت کسی بیشتر حسرت میخورد که از عدالت سخن بگوید، ولی خود به آن عمل نکند».
امام صادق علیه السلام نیز میفرماید:
«ان من اشد الناس عذابا یوم القیامة من وصف عدلا وعمل بغیره؛ (5)کسی که از عدالت سخن بگوید ولی خودش به آن عمل نکند، در روز قیامت به شدیدترین عذاب گرفتار میشود».
رسول گرامی اسلام فرمود: سه چیز سبب نجات آدمی و سه چیز مایه هلاکت اوست. امّا سه چیزی که باعث نجات او میشود: دادگری و عدالت در حالت
خوشنودی و غضب، میانهروی در حالت غنا و فقر، و ترس از خدا در پنهان و آشکار است. امّا آن سه چیز که مایه هلاک آدمی است: بخلی که انسان از آن پیروی کند، هوا و هوس سرکش، و حاکم و خودپسندی است. (1)
روایات بسیاری در این زمینه وجود دارد که فضیلت سلطان و حاکم جامعه را نشان میدهد:
«العدل فضیلة السلطان.»؛ (2)«افضل الملاک العادل» (3)بهترین ملاک برای برتری و لیاقت حاکم برای زمامداری، عدالت است؛
«تاج الملک عدله» (4)عدالت تاج و باعث سرفرازی حاکمان و پادشاهان است؛
«زین الملک العدل.» (5)زینت و جمال حاکم عدالت اوست؛
«خیر السیاسات العدل.» (6)بهترین سیاست و مدیرت برای حاکم این است که عدالت را تحقّق بخشد؛
«الرعیة لایصلحها الاّ العدل.» (7)امور و مشکلات مردم اصلاح نمیشود مگر اینکه عدالت برقرار و اجرا شود؛
«الطاعة جنة الرعیة والعدل جنة الدول.» (8)عدالت، سپر و محافظ حکومت و قدرت زمامدار بوده و اطاعت از رهبری و حکومت، حفاظ مردم است.
اگر قدرت سیاسی بر اساس عدالت استوار گردد و پایههای آن برمبنای عقل باشد، خداوند چنین قدرتی را کمک میکند و دوستان او را یاری کرده و دشمنانش را نابود میکند:
«اذا بنی الملک علی قواعد العدل ودعم بدعائم العقل نصرالله موالیه وخذل معادیه.» (9)
علی علیه السلام میفرماید: در تحقّق عدالت بکوشید و از غیرحقّ و ظلم گریزان باشید؛ زیرا که رفتن به سوی ظلم و بیعدالتی باعث آوارگی مردم از خانه و کاشانهشان شده و
1) (1) . «ثلاث منجیات، وثلاث مهلکات؛ اما المنجیات: العدل فی الرضا والغضب، والقصد فی الغنی والفقر، خشیة الله فی السر والعلانیة، والمهلکات: شح مطاع وهوی متبع واعجاب المرء بنفسه» حسن بن شعبه حرانی، تحف العقول، ص8.
2) (2) . غررالحکم، ص339و340.
3) (3) . همان.
4) (4) . همان.
5) (5) . همان.
6) (6) . همان.
7) (7) . همان.
8) (8) . غررالحکم، ص339و340.
9) (9) . همان.
مردم علیه حکومت و قدرت شورش و طغیان میکنند:
«استعمل العدل واحذر العسف والحیف فان العسف یعود باالجلاء والحیف یدعوا الی السیف». (1)
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید:
«ساعة امام عادل افضل من عبادة سبعین سنة؛ یک ساعتِ امام و رهبر عادل که عدالت را اجرا میکند از عبادت هفتاد سال افضل است». (2)
در سنن ترمذی از رسول خدا نقل شده است: «محبوبترین مردم نزد خدا در روز قیامت، و نزدیکتر از همه به او، امام عادل است و مبغوضترین کس در نزد خدا در روز قیامت، رهبر ظالم و جائر است». (3)
علی علیه السلام میفرماید: «سه خصلت است که در هر پیشوایی وجود داشته باشد، میتوان گفت پیشوایی است که به امانت خود وفادار مانده است: در حکمش عدالت را روا دارد، خود را از مردم نپوشد و دستورات خداوند را در مورد اشخاص دور و نزدیک خود اقامه کند». (4)
در حدیثی دیگر، حاکم ظالم و ستمگر بدتر از درندهای هار و گرسنه توصیف شده است (5)زیرا حیوان درنده اگر گرسنه باشد، به طعمهاش حمله میکند، ولی حاکم ظالم در هر صورتی درنده است.
حدیثی دیگر، والیهای ستمگر را بدترین افراد امّت و مخالفان پیشوایان راستین معرّفی نموده است. (6)
عقل، یکی از منابع فقه شیعه است که وجود عدالت را برای رهبر و زمامدار مسلمانان،
1) (1) . نهج البلاغه، حکمت476.
2) (2) . وسائل الشیعه، ج28، ص13.
3) (3) . «عن رسول الله صلی الله علیه و آله : ان احب الناس الی الله یوم القیامة وادناهم مجلسا امام عادل وابغض الناس الی الله تعالی وابعدهم مجلسا امام جائر»، سنن ترمذی، ج2، ص394، ابواب الاحکام، باب 4، ح 1344.
4) (4) . «ثلاثة من کن فیه من الائمة صلح ان یکون اماما اضطلع بامانته: اذا عدل فی حکمه ولم یحتجب دون رعیته واقام کتاب الله تعالی فی القرب والبعید»، علاءالدین علی المتقی بن حسام الدین الهندی، کنزالعمال، ج5، ص764، ح1415.)
5) (5) . «سبع اکول حطوم خیر من وال ظلوم غشوم»، غررالحم و درر الکلم، ص347.
6) (6) . همان.
ضروری میداند. انسانهای محقّق و منصف نیز در این موضوع، با حکم عقل هماهنگاند. علامه محمد تقی جعفری، در این باره چنین میفرماید:
زمامدار مسلمین حتماً باید از عدالت برخوردار باشد. دلایل اثبات ضروری عدالت برای زمامدار بسیار روشن و قوی است و پیش از همه عقل با کمال صراحت و قاطعیت حکم به شرایط مذکور میکند. حکم عقل را میتوان چنین بیان نمود: زمامدار کسی است که قدرت و سلطه و اختیار مدیریت جامعه در دست اوست و چون امور مزبور (قدرت و سلطه و اختیار مدیریت جامعه) میتوانند هر انسانی را که عادل نباشد اغوا و وسوسه نماید، و اغوا و وسوسه میتواند انسان را به هر معصیت و تعدّی و تجاوزی آلوده کند[و از طرف دیگر تعدّی و تجاوز زمامدار، جامعه را به اختلال و تباهی میکشاند]، لذا عدالت برای زمامدار شرط کاملاً اساسی است. (1)
امام خمینی رحمه الله نیز به حکم عقل به ضرورت عدالت برای زمامدار اشاره میکند و چنین میفرماید:
این واضح و روشن است و عاقلانه نیست که خداوند مقدرات اموال و نفوس مردم را به دست والیان و حکّام ظالم قرار دهد. و عقل حکومت میکند که اجرای عدالت جز به دست والی عادل عملی نمیشود. (2)
فقیه دیگری نیز نسبت به اهمیت عدالت از نظر عقل چنین میفرماید: مسئولیت اداره جامعه یک امر بسیار مهم و اساسی است؛ لذا عقلای عالم این امر مهم را به کسی که شایستگی لازم را نداشته باشد نمیدهند و به آنهایی میسپارند که شرایط زیر را داشته باشد:
عقل: کسی که قرار است مسئولیتی به او واگذار شود، لازم است متناسب با آن، از عقل کافی برخوردار باشد.
علم: فرد مورد نظر باید نسبت به مسئولیت مربوطه، اطلاعات و تخصّص لازم را داشته باشد.
عدالت: شخص مسئول باید امانتدار و با تقوا و عادل باشد تا کار را به نحو
1) (1) . محمدتقی جعفری، حکمت اصول سیاسی اسلام، 1379، ص280-282.
2) (2) . «...هذا مع وضوحه فان الجاهل والظالم والفاسق لا یعقل ان یجعلهم الله تعالی ولاة علی المسلمین وحکاما علی مقدراتهم وعلی اموالهم ونفوسهم، مع شدّة اهتمام الشارع الاقدس بذلک، ولایعقل تحقق اجراء القانون بما هو حقّه الا بید الوالی العالم العادل»، روح الله خمینی، کتاب البیع، ج2، ص623.
احسن انجام داده و در آن خیانت نکند. (1)
بحث اهمیت عدالت از نظر عقل را با بیان حدیثی از امام علی علیه السلام که اشاره به تأیید حکم عقل دارد به پایان میبریم:
وقد علمتم أنه لاینبغی إن یکون الوالی علی الفروج والدمأ والمغانم والاحکام وامامه المسلمین البخیل فیکون فی أموالهم نهمته ولا الجاهل فیضلهم بجهله ولا الجافی فیقطعهم بجفائه ولاالخائف للدول فیتخذ قوما دون قوم ولا المرتشی فی الحکم فیذهب بالحقوق ویقف بها دون المقاطع ولا المعطل للسنة فتهلک الامة؛ (2)قطعاً میدانید آن کس که حاکم بر جامعه مسلمانان میشود و بر ناموس و خون و مال مردم سرپرستی میکند، نباید بخیل باشد تا مردم را پریشان و آواره نکند و نباید نادان باشد تا مردم را گمراه نکند و نباید ستمگر باشد تا با ستم خود، رشته جامعه را نبرد و نباید از دگرگونی روزگار هراس داشته باشد تا گروهی را بر گروه دیگر برتر نداند و در حکمرانی رشوه نگیرد تا حقوق مردم را پایمال نکند و یا آنها را تعطیل ننماید و سنّت پیامبر را نباید رها کند تا امّت اسلامی رابه هلاکت نرساند.
امام، لزوم عدالت را در حاکم چنان روشن و بدیهی میداند که در آغاز سخن میفرماید: «قطعاً میدانید...»، با این که بسیاری از یاران وی به این موضوع آگاهی نداشتند. در اینجا مقصود این است که اگر به فطرت خود رجوع کنید و عقل خود را حکمفرما نمایید، این موضوع را درک خواهید کرد. این مطلب حاکی از این است که منزه بودن حاکم از صفات زشت ظلم، امری فطری و عقلی است.
مسئله عدالت از دیرباز مطرح بوده است؛ چرا که حسن ذاتی عدالت از روز اوّل خلقت برای بشر قابل درک بود. نخبگان و صاحبان اندیشه و ادیان الهی به ویژه دین اسلام، بر تحقّق عدالت در همه ابعاد زندگی تأکید فراوان دارند. عدالت ریشه در فطرت انسانی دارد و منشأ آن خداوند است؛ زیرا او عادل است و عدالت را دوست دارد. هدف تمام
سفیران الهی، به ویژه رسول گرامی اسلام حضرت محمد صلی الله علیه و آله ، تحقّق عدالت اجتماعی بوده است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تمام تلاشش برای پیاده شدن عدالت در سطح جامعه بوده و یکی از اهداف مهم رسالت آن بزرگوار، رفع تبعیض و تساوی انسانها و احقاق مردم بوده است. در صدر اسلام، رسول گرامی پس از تأسیس حکومت در مدینه، مجری عدالت اجتماعی بوده و آن را باعث رشد و تکامل انسانها میداند. آن حضرت در این زمینه هرگز مسامحه و کوتاهی نمیکرد. وقتی از ماجرای سرقت «فاطمه مخزونیه» آگاه شد، به خواهش «اسامة بن زید» مبنی برگذشت از کیفر سارق، گوش نکرد و فرمود: هلاکت و نابودی اقوام پیشین به این علت بوده که قانون خدا را درباره اشراف اجرا نمیکردند. سوگند به کسی که جانم در اختیار اوست، اگر فاطمه دختر محمّد چنین مرتکب میشد، دستش را قطع میکردم. (1)
حضرت علی علیه السلام نیز در زمان حکومتش، با تمام قدرت در برابر بیعدالتی ایستاد و تمام حقوق تضییع شده را به صاحبانش بازگرداند. ایشان روشهای اداری و حکومتی سابق را که بر پایه بیعدالتی برپا شده بود، از بین برد و سادهزیستی را در پیش گرفت که مرضی خداوند بوده و طبق سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله بود.
آن حضرت خطاب به عمر فرمود: سه چیز است که اگر آن را به خوبی حفظ کنی و عمل نمایی، تو را از امور دیگر بینیاز میکند و اگر آنها را ترک نمایی، چیزی غیر از آن تو را سودی نمیدهد. عمر گفت: آنها چیست ای ابوالحسن؟ امام فرمود: اجرای حدود الهی نسبت به افراد دور و نزدیک، حکم بر طبق کتاب خدا، در خشنودی و غضب و تقسیم با عدالت در میان سیاه و سفید. عمر گفت: به راستی مختصر گفتی و حقّ مطلب را ادا کردی. (2)
اهمیت عدالت در نزد امیرالمؤمنین به اندازهای بود که از کوچکترین بیعدالتی و ستم بر خود میپیچید و میفرمود:
«والله لواعطیت الاقالیم السبعة بما تحت افلاکها علی
ان اعصی الله فی نملة اسلبها جلب شعیرة؛ (1)به خدا سوگند اگر هفت کشور با آنچه زیر آسمانهاست به من بدهند که نافرمانی خدا را با ربودن پوست جویی از دهان مورچهای انجام دهم، به چنین کاری دست نخواهم زد».
ایشان در جای دیگر میفرماید:
«والله لان ابیت علی حسک السعدان مسّهدا واجر فی الاغلال مصّفدا احب الیّ من ان القی الله ورسوله یوم القیامة ظالما لبعض العباد وغاضبا لشیء من الحطام وکیف اظلم احدا لنفس یسرع الی قفولها ویطول فی الثری حلولها؛ (2)به خدا سوگند اگر برخار سعدان بیدار بمانم یا در حالی که در غل و زنجیرها، بسته (و به اینطرف و آن طرف) کشیده شوم، این حالتها را بیشتر دوست دارم از اینکه در روز قیامت خدا و پیامبرش را ملاقات کنم، در حالی که به برخی از بندگان خدا ظلم کرده یا چیزی بیارزشی را از کسی به زور گرفته باشم. چگونه برای جسمی که با سرعت به سوی فرسودگی میرود و در زیرخاک ماندنش طولانی میشود به کسی ستم روا دارم؟!».
بعد از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و امام علی علیه السلام ، دیگر ائمّه علیهم السلام نیز برای تحقّق عدالت با حکّام جائر مبارزه نموده و در این راه به شهادت رسیدند. امام حسن علیه السلام مانند پدرش علی علیه السلام ، علیه بیعدالتیهای معاویه مبارزه کرد و حکومت او را غاصبانه دانست. امام حسین علیه السلام ، علیه یزید، پسر معاویه جهاد کرد و او را فاسق و فاجر دانست و هرگز خلافت یزید بر مسلمانان را نپذیرفت. امام حسین علیه السلام ، یزید و پدرش معاویه را بزرگترین غاصب منصب خلافت و امامت میدانست. همچنین در طول حکومت خلفای بنیامیه و بنیعباس، معصومین علیهم السلام همیشه پرچم ظلمستیزی و مبارزه علیه حاکمان ظلم و جور را برافراشته و این پیام را به اعصار غیبت انتقال دادند.
بعد از زمان حضور، اداره و مدیریت جامعه به دست فقیهان عادل و اسلامشناس است. فقهای شیعه از آنجا که ولایت و حکومت را بعد از زمان معصوم علیه السلام متعلق به خود
میدانند، همواره با حکّام زمان خویش در تنازع بوده و هیچگاه حکومت آنان را مشروع نمیدانستند؛ زیرا در زمان غیبت، حکومتی مشروعیت دارد که به دست فقیه عادل بوده یا از طرف او منصوب باشد. اگر هم گاهی فقها با حکومتها همکاری داشتند، صرفاً در ابعاد قضایی و فتوایی بوده است؛ زیرا رشته قضا و فتوا فنّی است که فقط فقها علم و توانایی اجرای آن را دارند. حکّام نیز به ناچار، این امور را به فقها واگذار نمودند تا از این طریق گرفتاری کمتری داشته و نوعی مشروعیت ضمنی هم برای خود کسب کنند. ولی فقهای شیعه هیچگاه همکاری با آنان (حکومتها) را به عنوان مشروعیت بخشیدن به حکومت آنان تلقّی نمیکردند؛ بلکه از باب وظیفه دفع افسد به فاسد - با آنان همکاری داشتهاند و همواره حکّام زمان را غاصب و ظالم میدانستهاند. عمید زنجانی در اینباره چنین مینویسد:
نیاز مبرم مردم به حلّ و فصل اختلاف که معمولاً با دردسرهایی برای دولتها همراه بوده، سبب میشد که حکومتها برای رهایی از این مشکل بزرگ اجتماعی، از هر نوع راه حلّ ممکن سود برند و عملاً به تفکیک قضاوت از امور سیاسی دولت صحه گذارند و تا آنجا که رتق و فتق امور قضایی به سیاست و حاکمیت آنان خللی وارد نمیساخت، با آنان درگیر نمیشدند. (1)
1) (1) . عباسعلی عمید زنجانی، فقه سیاسی، ج8، ص16.
فقهای شیعه همواره در امر زعامت و رهبری جامعه، عدالت را شرط اساسی دانسته و عدالتمحور بودهاند. وجود صفت عدالت در زمامداران، باعث تحقّق عدالت و اجرای آن در کل نظام (امور سیاسی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی...) شده و مردم هم به حکم
«الناس علی دین ملوکهم» از آن استقبال مینمایند. عادل نبودن رهبر جامعه، پیامدهای منفی بسیاری خواهد داشت و چنین نظامی، از طرف فقها، به عنوان نظامی ظالم و جائر قلمداد شده است. این اندیشه همواره در طول تاریخ فقاهت - از زمان شیخ صدوق تا زمان امام خمینی - وجود داشته است که مبارزات علنی و ضمنی فقها و علمای شیعه، با حاکمان زمان خویش، شاهد بر این مطلب است. برای آشنایی بیشتر، مروری اجمالی به اندیشه سیاسی فقها درباره عدالت - که رکنی مهم در فقه سیاسی است - خواهیم داشت.
میتوان گفت مراد فقها از عدالت در مسائل سیاسی و زمامداری دو چیز است: اول اینکه حکومتی عادل است که منصوب از ناحیه معصوم باشد و در زمان غیبت فقط فقیه عادل و اسلامشناس چنین شایستگی را دارد یا کسی که منصوب از طرف فقیه باشد. در غیر اینصورت کسی که حکومت را در دست دارد، ظالم و جائر شمرده میشود؛ حتی اگر عدالت اجتماعی را در حکومتش رعایت کند. دوم اینکه اگر حکومتی بر مردم ظلم کند و حقوق مردم را پایمال کند و استبداد را بر جامعه حاکم نماید، حکومتی ظالم میباشد. فقهای شیعه، هر دو نوع حکومت را عادل ندانسته و همکاری با آنان را جایز نمیدانند، مگر در مواردی که مصلحت تقاضا کند.
فقهای شیعه را میتوان به سه دوره تاریخی تقسیم نمود و نظریههای سیاسی آنها را مورد بررسی و کنکاش قرار داد. از آنجا که پرداختن به بررسی نظریه همه فقها، از ظرفیت این کتاب خارج است، نظریات برخی از فقهای هر دوره به اختصار، بیان خواهد شد.
مرحوم صدوق میفرماید: با حکومت ظالم و جائر همکاری نداشته باش و خواهان عدالت باش؛ مگر اینکه مصلحت اقتضا کند تا بتوانی بدین وسیله گره از کار مردم بگشایی و نیازهای آنان را بر طرف نمایی:
در مورد کارهای دولتی و امور مربوط به سلطان، با چشم باز مراقب باش تا درآن گرفتار نشوی؛ لکن هرگاه گرفتار همکاری با دولت و زمامدار وقت شدی، در ظلم و کارهای ناروایی آنها مشارکت نداشته باش و سعی کن که بر هر کس نیکی نمایی و حاجتمندان را مادام که رفع نیازشان نکردی برنگردانی. چنانکه امام هشتم علیه السلام فرموده: خداوند مردان دوستدار خود را در کنار زمامداران قرار میدهد تا به وسیله آنان دوستدار نیازمندان خود را نجات دهد. (1)
مرحوم صدوق حدیثی را از امام صادق علیه السلام در این زمینه نقل میکند:
از امام صادق علیه السلام در مورد مردی که دوستدار اهل بیت پیامبر میباشد، ولی در دستگاه زمامدار غاصب و جور مشارکت داشته باشد، سئوال شد که اگر چنین کسی که در زیر پرچم چنین زمامداری به قتل برسد، وضعیت او در پیشگاه خدا چگونه خواهد بود؟ امام فرمود: خداوند وی را بر اساس نیتی که در این همکاری با دولت جائر داشته، برای محاسبه مبعوث مینماید... (2)
مطالبی که از مرحوم شیخ صدوق نقل گردید، بیانگر اندیشه ضداستبدادی ایشان در برابر حکومت و قدرتهای ظالم میباشد. وی خواهان تحقّق عدالت اجتماعی در صحنههای سیاسی و اجتماعی میباشد و معتقد است فقط در سایه حکومتهایی که
از طرف خدا مشروعیت داشته و زمامدار عادل در رأس آن قرار دارد، عدالت محقّق خواهد شد.
شیخ مفید، اندیشه سیاسی و فقهی خود را در رابطه با عدالت اجتماعی و نفی ظلم و استبداد حکومتی، در ضمن بیان حکمی از احکام فقهی بیان میکند:
هرگاه وصی فوت نماید(در حالی که کار وصایت بلاتکلیف مانده باشد)، نظارت بر امور وصیت بر عهده کسی است که ناظر امور مسلمانان میباشد و او ولایت و مسئولیت تنفیذ وصیت را بر روالی که وصی باید انجام دهد بر عهده دارد... اگر سلطان عادل نباشد، فقهایی عادل جانشین آن میباشد؛ یعنی اگر امام علیه السلام نباشد در غیاب او مجتهدین جامع الشرایط خلیفه و جانشین میباشند. (1)
مرحوم شیخ مفید از دولت مشروع به عنوان
«الناظر فی امور المسلمین» نام میبرد. صفت «الناظر» نمایانگر مهمترین مسئولیت دولت اسلامی، یعنی نظارت بر کلیه امور کشور اسلامی است. به یقین منظور از «امور مسلمانان»، امور عمومی و مسئولیتهای دولتی است که نظارت بر امور وصیت، بخشی از آن است. «سلطان عادل» در تعبیر شیخ مفید عبارت از امام علیه السلام و بعد از آن فقهای عادل میباشد. اندیشه «سلطان عادل» همواره به معنای تقسیمبندی دولتهای حاکم بر مسلمانان به کار رفته است و تقابل سلطان عادل و سلطان جائر به معنای طبقهبندی رژیمهای سیاسی و دولتهای حاکم بر مسلمانان بوده که اثبات اوّلی و نفی دومی را به همراه داشته است. در اندیشه سیاسی و فقهی شیخ مفید نیز نفی حکومت ظالم و اثبات برپایی عدالت اجتماعی به چشم میخورد.
ابیالصلاح حلبی با استناد به چند روایت در زمینه برخورد عمومی با دولت جائر و ظالم - که مبین دیدگاه شیعه در نخستین دوره شکلگیری فقهی اندیشه سیاسی شیعه
1) (1) . «فان مات (الوصی) کان الناظر فی امورالمسلمین یتولی انفاذ الوصیة علی حسب ماکان یجب علی الوصی أن ینفذها ولیس للورثة ان یتولو ا ذالک بأنفسهم... واذا عدم السلطان العادل فی ماذکرنا ه من هذالابواب کان لفقهاء اهل الحقّ العدول من ذوی الرأی والعقل والفضل ان یتولوا ماتولاه السلطان»، محمد بن النعمان، شیخ مفید، المقنعه، ص675.
میباشد- چنین نتیجه میگیرد:
باید منکر را در هر جایگاهی که باشد مردود دانست و تن به آن نداد و در دل آنها را مبغوض داشت. حکومت ظالمانه از بزرگترین منکرات محسوب میشود. بنابر این، جلساتی که حکّام و قضّات آنان ترتیب میدهند، نباید در آنها شرکت جست، مگر آنکه برای انکار و رد یا از باب تقیه و اضطرار باشد. (1)
مرحوم حلبی، حکومت ظالم و جائر را از موارد منکر میشمارد و مبارزه با آن را لازم میداند. این سخن، بیانگر اندیشه سیاسی و فقهی آن بزرگوار در زمینه عدالتخواهی، قدرت سیاسی و نفی هرگونه ظلم و بیعدالتی میباشد؛ چنانکه درباره تنفیذ احکام بعد از زمان حضور، عدالت را یکی از شرایط مهم حاکم اسلامی میشمارد. (2)
ایشان در ضمن بیان اینکه ودیعه غاصب و کافر حربی اعتبار ندارد - زیرا غاصب مالک نیست و کافر حربی هم اموالش احترام ندارد، ودیعه گذاشتن آنها فاقد ارزش است و گیرنده ودیعه، اموال غصبی را به صاحبش و اموال کافر را به سلطان اسلام برمیگرداند - عدالت را صفت سلطان قرارداده است؛ یعنی یکی از ویژگیهای مهم و اساسی زمامداران اسلامی، «عدالت» است و بدون عدالت، حکومت و قدرتش مشروعیت ندارد و نمیتواند متولّی امور سیاسی و اجتماعی مردم، از جمله حفظ ودایع و اموال آنان باشد. (3)
شیخ طوسی اندیشه سیاسی و فقهی خود درباره عدالت را در قالب همکاری نکردن با دولت ظالم و جائر بیان میکند. ایشان همکاری با دولت را در صورتی جایز میداند که عادل باشد و از طریق زور و استبداد و غلبه به دست نیاورده باشد. در غیر این صورت، همکاری با حاکم ظالم، جایز نیست؛ مگر اینکه فردی که با حاکم همکاری میکند، خود را نماینده «سلطان حقّ» بداند. پذیرش مناصب دولتی از جانب حکمران ظالم - در
صورتی که منجر به انجام فرایض عمومی مانند امر به معروف و نهی از منکر و بازگرداندن امور به مقتضای احکام شریعت و انجام کارهای طبق موازین شرع باشد- برای کسانی که صلاحیت دارند، پسندیده و مستحب است و آن مانند زمان حضور از طرف سلطان عادل تلقّی خواهد شد. (1)
شیخ طوسی همانگونه که در مسائل سیاسی و اداره جامعه عدالت را شرط میداند، در مسائل عبادی سیاسی مانند نماز جمعه و جماعات و عیدین نیز عدالت را شرط میداند. اقامه نمازجمعه و عیدین در نظام سیاسی اسلام، همواره دارای مفهوم خاصّی بوده است، یعنی این امور، تنها جنبه عبادی ندارد؛ بلکه در خلافت اسلامی و حتّی زمان رسول الله صلی الله علیه و آله جنبه سیاسی مهمی دارند. بنابراین مرحوم شیخ، داشتن صفت عدالت در عرصههای سیاسی و اداری، قضایی، عبادی، اقتصادی و... لازم و ضروری میداند.
وی در استدلال بر بطلان حکومت ظالمین و آنانی که از ویژگی عدالت برخوردار نیستند، به آیه (لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ) اشاره کرده و معتقد است که اگر مقصود از این آیه، صرفاً فرزندان حضرت ابراهیم علیه السلام میبود، خداوند
«لاینال عهدی ذرتیتک» میفرمود. وی سپس نتیجه میگیرد، هر آن کس که معصوم نباشد یا از امام معصوم اذن و اجازه در سیطره بر قدرت سیاسی نداشته باشد، ظالم شمرده شده و ستمگران حقّ حکومت کردن بر مردم را ندارند. (2)
قاضی ابن براج طرابلسی تحت عنوان باب «خدمة السلطان واخذ جوائزه» سلطان را به دو نوع سلطان عادل اسلام و سلطان جائر تقسیم میکند و خدمت در نظام سلطان عادل اسلام را پسندیده و احیاناً واجب میشمارد، امّا خدمت در نظام
1) (1) . «تولی الامرمن قبل السلطان العادل الآمربالمعروف والناهی عن المنکر الواضع الاشیاء مواضعها جائز مرغب فیه وربما بلغ حد الواجب...واما السلطان الجور فمتی علم الانسان او غلب علی ظنه انه متی تولی الأمر من قبله امکنه التوصل الی اقامة الحدود والامر بمعروف والنهی عن المنکر... فانه یستحب له ان یتعرض التولی الأمرمن قبلیهم»، محمد بن الحسن علی بن طوسی (شیخ طوسی)، النهایه، ص356.
2) (2) . شیخ طوسی، النهایه، ص290.
سلطان جائر را به عنوان اولی، تحریم و به عنوان ثانوی از باب تقیه جایز میشمارد. (1)
قطب راوندی نیز همکاری با دولت ظالم را جایز نمیشمارد؛ مگر برای کسانی که توانایی کافی برای امانتداری یا احقاق حقّ و کمک به نیازمندان و اجرای احکام شرع را دارند. قطب راوندی وارد شدن در دستگاه حکومت ظالم را در صورتی جایز میشمارد که شخص بتواند عدالت را اجرا کند؛ حتی اگر زیر پوشش حکومت ظالم باشد.
راوندی با استدلال به عملکرد حضرت یوسف، گاهی وارد شدن به دستگاه ظالم را برای اجرای عدالت لازم و واجب میشمارد؛ چنانکه حضرت یوسف با توجّه به اینکه منصب نبوت داشت، تقاضای تصدّی بالاترین منصب حکومتی عزیز مصر را نمود: (قالَ اجْعَلْنِی عَلی خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ) 2 هدف وی آن بود که اموال عمومی را از دستبرد نا اهلان حفظ نماید و به آنهایی که استحقاق دارند، برساند تا از این راه عدالت اجتماعی را پیاده کند. ایشان تحت عنوان
«البحث علی الحکم بالعدل والمدح علیه وذکر عقوبته من یکون بخلافه» ، با استناد به آیات قرآن، عدالت و قدرت را عدالت الهی برشمرده و پایبندی به آن را واجب دانسته است. (2)
1) (1) . السلطان علی ضربین: احدهما سلطان الاسلام العادل والآخر السلطان الجائر فاما السلطان الاسلام العادل فمندوب الی خدمته مرغب فیها وربما وجب ذالک... واما السلطان الجائر فلا یجوز لاحد ان یتولی شیءً من الامور من قبله، الا ان یعلم او یغلب علی ظنه انه اذا تولی ولایة من جهته تمکن من الامر بمعروف والنهی عن المنکر...» عبدالعزیز طرابلسی قاضی ابن براج، المهذب، ج1، ص347.
2) (3) . (یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ ) (ص، آیه26). اخبرالله سبحانه نادی داود ان افصل بین المختلفین من الناس والمتنازعین بالحقّ بوضع الاشیاء مواضعها علی ما أمرک الله له... قال الله تعالی: (إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ ) (نساء، آیه58). امر تعالی الحکام بین الناس ان تحکموا بالعدل لا بالجور ونعم الشیء شیئاً یعظکم الله به من اداء الامانة»، قطبالدین سعید راوندی، فقه القرآن، ج2، ص7-9.
ابن ادریس نیز همچون پیشینیان خود، دولت را به دو نوع تقسیم نموده: دولت حقّ و عادل و دولت ظالم (دولتی که با قهر و غلبه، قدرت را به دست گرفته باشد). وی میگوید: همکاری و خدمت در دولت از نوع اوّل، امری مطلوب و گاه واجب و اطاعت از او لازم است، امّا در دولت ظالم همکاری و پذیرفتن امور دولتی مردود است و تنها برای کسانی مجاز است که توان رعایت حقّ و عدالت در درون حکومت ظالم را داشته باشند. (1)
در اینجا به برخی از اندیشههای سیاسی، فقهی و فتوایی فقها، در دوره دوم - که از میان کتابهای فقهی آنها به دست میآید - به طور مختصر اشاره میکنیم.
محقّق حلّی اندیشه فقهی سیاسی خود را درباره عدالت، ضمن بیان احکامی درباره نمازجمعه و عیدین بیان میکند و چنین میفرماید:
این نمازها در صورتی درست است که امام عادل یا منصوب از ناحیه او، در رأس حکومت و قدرت باشد؛ در غیر این صورت جایز نیست.
نماز جمعه و عیدین، از جمله مراسم عبادی سیاسی است که میتواند مقدمات حضور مردم و مشارکت جمعی آنان را در حفظ نظام سیاسی اسلام فراهم نماید و در شرایطی که از شئون دولتی خلفا و حکّام به شمار میآید، تعطیلی آن در زمان هر حکومتی، به ویژه در شرایطی که قیامهای مردمی، زمینهساز در خطر انداختن حکومت ظالم باشد، فتوای تحریم اقامه نماز با ولایت حاکم غیرعادل میتواند زنگ خطری برای آنها باشد. پیام محقّق حلّی این است که غیر از حکومت معصوم علیه السلام در زمان حضور و نائبان آن در زمان غیبت، دیگرحکومتها ظالم و جائر میباشند و حکومت عادل در صورتی تحقّق میپذیرد که زمامداری عادل و فقیه جامعالشرایط و اسلامشناس، حکومت را در دست داشته باشد. در غیر این صورت، نماز جمعه و عیدین درست نیست. (2)
شمسالدین محمد بن مکی العاملی مشهور به «شهید اوّل» نیز در اندیشه فقهی - سیاسی خود، عدالت در نظام سیاسی اسلام را مورد تأکید قرارداده و در باب قضاء - که یکی از امور حکومت و نظام سیاسی اسلام میباشد - چنین فرموده است:
در زمان غیبت، احکام قضایی فقیه جامع الشرایط - که عدالت یکی از شرایط است - نافذ است و هر کس به جای مراجعه به وی، به قضّات جور رجوع کند، گنهکار محسوب میشود... . (1)
ملاحظه میشود که شهید اوّل با بر حذر داشتن از مراجعه به حکّام جور، اندیشه خود را درباره حکومت و قدرتی که مبتنی بر عدالت باشد، اعلام داشته است.
شهید ثانی، نظر خود درباره حکومت ظالم را در قالب همکاری نکردن با آنها ابراز میدارد و میفرماید: در مسائل قضایی و کیفری، کسانی که فقیه نمیباشند، نباید در دستگاههای قضایی وارد شوند؛ فقط کسانی که فقیه هستند میتوانند با دولت جائر همکاری قضایی و کیفری داشته باشند؛ زیرا قضاوت و کیفر دادن، حقّ مسلّم فقهاست و دولت جائر نمیتواند این حقّ شرعی را از آنها سلب نماید. به عبارت دیگر، شهید ثانی حکومت فقها را حکومتی مشروع و حکومت دیگران را غیر مشروع و ظالمانه میداند؛ لذا منصب قضاوت را که جزئی از احکام حکومتی میباشد، حقّ مسلّم فقها میداند. (2)
ایشان همکاری با دولت ظالم را جایز نمیداند؛ مگر برای کسانی که اعتماد دارند
1) (1) . «وهو(قضاء)وظیفة الامام اونائبه وفی الغیبة ینفذ قضاء الفقیه الجامع لشرائط الافتاء فمن عدل عنه إلی قضاة الجور کان عاصیا وتثبت ولایة القاضی بالشیاع وبشهادة عدلین ولابد من الکمال والعدالة واهلیة الافتاء...علی نصرتی»، سلسلة الینابع الفقهیه، ج11، باب القضاء والشهادات، ص467.
2) (2) . «یشترط فی ثبوت الولایة اذن الامام او من فوّض الیه الامام. قال الصادق علیه السلام : اتقوا الحکومة فان الحکومة انما هی الامام العالم بالقضاء العادل فی المسلمین... مع عدم الامام ینفذ قضاء الفقیه من فقهاء اهلبیت علیهم السلام الجامع للصفات المشروط فی الفتوی...»، زینالدین بن علی العاملی (شهیدثانی)، مسالک الافهام، ج13، ص334.
بر اینکه مرتکب کار حرام نشده و توانایی امر به معروف و نهی از منکر را دارند. (1)شهید ثانی نظام سیاسیای را مطلوب میداند که در رأس آن، سلطان عادل (امام معصوم علیه السلام) یا نایب او یا فقیه عادل باشد. (2)ملاحظه میشود که در جملات شهید ثانی روی کلمه «عدالت» تأکید خاصّ شده و این بیانگر اندیشه سیاسی فقهی او در نظام سیاسی اسلام - که مبتنی بر عدالت است - میباشد.
مقدس اردبیلی نیز خواهان حکومتی است که مبتنی بر عدالت باشد و هرگونه ظلم و بیعدالتی را نفی میکند. ایشان نیز همکاری با حکّام جور و همچنین مدّاحی و ثناگویی آنان را گناه میشمارد؛ مگر اینکه به مقتضای مصلحت اسلام باشد:
کسانیکه به نیت رسیدن به مال و جاه و مقام با دربار سلاطین جور همکاری کنند و آن را مدح و ثنا گویند و جاده را بر ترکتازی و ستمگری آنان صاف کنند و احیاناً حکومت آنها را مشروع جلوه دهند و بر شوکت و اقتدارشان بیفزایند، جای آنها در آتش است. کسانیکه بنا به مقتضای مصلحت اسلام و امّت اسلامی و به قصد انجام فرایض و اقامه عدل و حمایت از محرومان و مظلومان به همکاری با دولتهای جائر تن میدهند و به ظاهر از طرف آنان ولایت دارند ولی در باطن نه اعتقاد و نه محبّتی نسبت به آنان دارند، این کار پسندیده است. (3)
1) (1) . «...وتحرم من قبل الجائر اذا لم یأمن اعتماد مایحرم ولو امن ذلک وقدر علی الامر بمعروف والنهی عن المنکر، مستحب... »، مسالک الافهام، ج3، ص138.
2) (2) . «والمراد به (حاکم) السلطان العادل او نائبه الخاصا والعام مع تعذر الاوّلین وهو الفقیه الجامع لشرایط الفتوی العادل وانما کان حاکما عاما لانه منصوب من قبل الامام لا بخصوص ذلک الشخص بل بعموم قولهم: «انظروا الی من کان منکم قد روی حدیثنا...»، مسالک الافهام، ج6، ص265.
3) (3) . «...لاشک فی تحریم معونة احد من الظلمة والفسقة فی الظلم والفسق ویدل علیه العقل والنقل من الکتاب والسنة والاجماع مثل (وَ لا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّارُ) (هود، 113). الرکون هو المیل القلیل، اذا کان المیل القلیل الیهم موجبا لمس النار الذی یدل علی انه کبیرة فمعاونتهم بالطریق الاولی موجبة لمس النار... واما مایدل علی ان الدحول فی عملهم حسن ویجوز اخذ الولایة عنهم بل موجب لثواب عظیم ومرتبة جلیلة مع قضاء حوائج الاخوان کما ورد فی الاخبار مثل مرسلة ابن ابی عمیر... قال ابوالحسن علیه السلام ان الله تبارک وتعالی مع السلطان اولیاء یدفع بهم عن اولیائه»، شیخ احمد مقدس اردبیلی، مجمع الفائد هو البرهان، ج8، ص64-75.
در این دوره نیز علمای شیعه، بر عدالت اجتماعی تأکید فراوان داشته و نظام سیاسیای را مشروع میدانند که زمامداران عادل و اسلامشناس در رأس آن قرار داشته باشند. در این دوره میتوان از فقیهانی مانند صاحب جواهر، شیخ انصاری، ملا احمد نراقی، میرزای شیرازی، نائینی و امام خمینی نام برد که به برخی از نظرات فقهی - سیاسی آنها در امر عدالت در مسائل سیاسی و اجتماعی، اشاره میشود.
مرحوم صاحب جواهر، حکومت را به دو صورت (مشروع و نامشروع) تقسیم میکند. وی حکومتی را مشروع میداند که از طریق زور و غلبه قدرت به دست نیامده باشد؛ بلکه از طریق قانون و عدالت زمام امور به دست آمده باشد: «حاکمان دو دستهاند: سلطان عادل و سلطان جائر. سلطان جائر یعنی، کسی که با قدرت نظامی حکومت را تصاحب نموده باشد.» (1)وی میگوید: هیچ فردی صلاحیت تصدّی امور سیاسی، قضایی و مالی را جز امام علیه السلام و کسی که منصوب از طرف او باشد، ندارد. در عصر غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف نوابّ عامّه آن حضرت (فقها) قائم مقام، در کلیه امور و شئون امامت هستند و تمام اختیارات را - به جز جهاد ابتدایی - دارند. معقول نیست که در زمان غیبت، امر حکومت به دست فاسق سپرده شود و او بر کرسی امامت مسلمانان به نیابت از معصوم جلوس کند. (2)ظاهر عبارات صاحب جواهر این را نشان میدهد که عدالت باید در منصب حکومت معتبر باشد؛ چون معلوم است که این امور را نمیتوان به دست فاسق و ظالم سپرد.
صاحب جواهر، یاری حکومت ظالم را حرام میداند؛ زیرا باعث تقویت و اقتدار وی میگردد. ایشان همکاری با حکومت جور، برای امر به معروف و نهی از منکر و کمک به مؤمنان را نیز خالی از کراهت نمیداند؛ زیرا داخل شدن در
حکومت ظالم را خالی از خطر دنیوی و اخروی نمیداند. (1)
مرحوم شیخ انصاری، قدرتی را عادلانه میداند که حاکم شرعی (امام یا نائب خاصّ یا نائب عام وی)، حکومت و فرمانروایی آن را به دست داشته و عهدهدار تصرّف در امور عمومی، اموال و نفوس باشد. در غیر این صورت، همه حاکمان ظالم بوده و حکومتشان غاصبانه است؛ حتی اگر حاکم، شیعه مؤمن باشد.
شیخ انصاری نظام سیاسی ظالم را به سه دسته تقسیم میکند:
حکومت جائر مخالف؛
دولتهای کافر که اعتقاد به اسلام ندارند؛
حکّام شیعه مؤمن جائر که با وجود حاکم شرعی، زمام امور را در دست گرفته باشند.
از آنجا که طبیعت دولت و اقتدار این نوع سلاطین شیعه، ظالمانه و غاصبانه میباشد، مشارکت در چنین دولتهایی نیز از دیدگاه شیخ انصاری محکوم و همکاری با آنان نامشروع است؛ زیرا باعث پایمال شدن حقّ و احیای باطل و اظهار ظلم و جور خواهد شد؛ مگر اینکه ضرورتی در حدّ اکل میته آن را ایجاب کند (2)و برای مصلحت مردم و گرفتن حقّ باشد. (3)
1) (1) . «الاعانة لهم مثل میل لظلمهم وبقصد السعی فی اعلا شأنهم وحصول الاقتدار علی رعیتهم وتکثیرسوادهم وتقویة سلطانهم فانه لاریب فی حرمتها اذهی کالاعانه بل هی منها فی الحقیقة... واما النصّوص الترغیب فعلی الدخول الامر بمعروف والنهی عن المنکر وحفظ النفس المؤمنین واموالهم واعراضهم وادخال السرور علیهم، نعم لایخلوا الثانی منها عن الکراهة باعتبار کونه کالاعانة لهم والدخول فی زمرتهم... ولما فی القرب الیهم من المخاطرة علی الدینا والآخرة...»، همان، ص53-162.
2) (2) . «...لان الوالی من اعظم الاعوان...اما وجه الحرام من الولایة فولایة الوالی الجائر وولایة ولایته العمل لهم والکسب لهم بجهة الولایة معهم حرام محرم معذب فاعل ذالک علی قلیل من فعله او کثیر، لان کل شیءٍ من جهة المعونة له معصیة کبیرة من الکبائر وذالک ان فی ولایة الوالی الجائر دروس الحقّ کله واحیاء الباطل کله واظهار الظلم والجور والفساد وابطال الکتب وقتل الانبیاء وهدم المساجد... الا بجهة الضرورة نظیر الضرورة الی الدم والمیتة...»، شیخ مرتضی انصاری، مکاسب المحرمه، ج1، ص385 - 387.
3) (3) . «ان تقلد الامر من قبل الجائر جایز اذا تمکن معه من ایصال الحقّ لمستحقّه بالاجماع والسنة الصحیحة... ان الولایتة ان کانت محرمة لذاتها، جاز ارتکابها لأجل المصالح ودفع المفاسد...»، مکاسب المحرمة. ص387.
شیخ انصاری همکاری با حکومت ظالم و کمک کردن به آن را خروج از اسلام میداند:
«من مشی الی ظالم لیعینه وهویعلم انه ظالم فقد خرج عن الاسلام».
مرحوم نراقی، عدالت را یکی از شرایط فقیهی میداند که امور سیاسی و اجتماعی مردم را در دست دارد. به عبارت دیگر: کسی که درصدد تحقّق عدالت در بین مردم است، ابتدا باید خودش متّصف به صفت عدالت باشد. ایشان عدالت را چنین معنا میکند:
عدالت به معنای اخص، عبارت است از بازداشتن خود از ستم به مردمان و دفع ظلم دیگران به قدر امکان از ایشان و نگاه داشتن هر کس بر حقّ خود است... و غالباً مراد از عدالتی که در اخبار و آیات ذکر میشود، این معناست. (1)
مرحوم نراقی، بر هر سیاستمدار لازم میداند، قبل از اینکه وارد کارهای سیاسی شوند و در پی تحقّق عدالت اجتماعی باشد، خود، عدالت اخلاقی را در کشور بدن پیاده نموده تا در کشور بیرونی موفّق شود؛ در غیر این صورت شایستگی حکومت بر جامعه اسلامی را ندارند:
کسی که قوه و صفات خود را اصلاح نکرده باشد و در مملکت بدن خود عدالت را اظهار ننموده باشد، قابلیت اصلاح دیگران و اجرای حکم عدالت در میان مردمان را ندارد. نه قابلیت تدبیر منزل خود را دارد و نه شایستگی سیاست مردم و نه ریاست شهر و سزاوار سروری مملکت...؛ از این جهت است که بالاترین اقسام عدالت و اشرف و افضل انواع سیاست، عدالت پادشاه است... بلکه هر عدالتی بسته به عدالت اوست، و هرخیر نیکی منوط به خیریت اوست و اگر عدالت سلطان نباشد، احدی متمکن از اجرای احکام عدالت نخواهد بود و حال آنکه تهذیب نفوس و تحصیل معارف و کسب علوم... موقوف است به فراغ بال و اطمینان خاطر و انتظام احوال. با جور سلطان و ظلم پادشاه، احوال مردم مختل و اوضاع ایشان پریشان میگردد. (2)
«مرحوم میرزای شیرازی» میگوید: عدالت در حقیقت، احقاق حقّ است؛ اعم از اینکه
حقّ شخص باشد یا حقوق عموم مردم و ملّت:
«اعطاءکل ذی حقّ حقّه».
وی علیه بیعدالتی حکومت وقت قیام کرد و از حقّ مردم و دین دفاع نمود. از این طریق، اندیشه ظلمستیزی و عدالتخواهی خود را اعلام داشت و در تلگرافی به شاه، (1)موارد زیر را که بیانگر تضییع حقوق مردم و ملّت است به او تذکّر داد:
نظر به تواصل اخبار به وقوع وقایعی که سکوت از آن خلاف رعایت حقوق ملّت و دین و دولت است معروض میدارد...
اجازه مداخله اتباع خارجه در امور داخلی مملکت؛
مخالطه و رفت و آمد کنترل نشده آنان با مسلمانان؛
انعقاد قرارداد ننگین امتیاز تنباکو؛ (2)
اختلال قوانین ملّت؛
گسیختگی وحدت ملّت؛
تسلّط کفار بر تجارت و معیشت ملّت مسلمان؛
قبول ذلّت و نوکری کفار از روی خوف یا رغبت؛
شیوع منکرات و تظاهر به آنها بر أثر حضور بیگانگان؛
ایجاد تزلزل در اعتقاد مردم؛
اختلال نظم ناشی از سپردن امور به بیگانگان؛
ملّت خزانه آباد دولت است؛
مردم بالمره از انواع تجارت و مشاغل خود مسلوب الاختیارشده و مقهور کفار گشتهاند؛
نارضایتی و پریشانی ملّت. (3)
1) (1) . ناصرالدین شاه.
2) (2) . قرارداد تالبوت(امتیاز انحصاری توتون وتنباکو)، در تابستان سال 1306ه- .ق، بین ناصرالدین شاه، (شاه ایران) و شرکت انگلیسی تالبوت به مدّت پنج سال امضا شد. آیتالله میرزای شیرازی، مرجع تقلید مردم که رهبری واقعی جامعه را در دست داشت با صدور فتوای کوتاهی، زمینه شکست این قرارداد را فراهم نمود. متن فتوا چنین بود: «الیوم استعمال توتون وتنباکو ِبای نحوٍ کانَ درحکم محاربه با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف میباشد.» با صدور این فتوا مردم مبارزه سیاسی علیه امتیاز تنباکو را یک وظیفه شرعی و تکلیف دینی دانستند و قلیانها را شکسته و توتون و تنباکوی فراوانی را به آتش کشیدند. حتّی در حرم شاهی نیز زنان حرم از تهیه قلیان برای شاه خودداری کردند. سرانجام با پرداخت غرامتی به تالبوت، امتیاز تنباکو لغو شد.
3) (3) . عباسعلی عمید زنجانی، فقه سیاسی، ج8، ص244.
مرحوم نائینی، حکومت را به دو نوع تقسیم میکند: یکی «تملیکیه»؛ یعنی نظامی که تمام ثروت و حقوق ملّت را از آن خود دانسته و خود را مبرّا از مسئولیت بداند، و دوم نظام سیاسی «ولائیه»؛ یعنی دولتی که در آن، زور، سلطهگری، فعّال مایشاء و حاکمیت مطلقه وجود ندارد. در این نوع حکومت، اقتدار سیاسی، نوعی امانتداری و خدمتگذاری در انجام وظیفه شمرده شده و مردم میتوانند در مورد عملکرد زمامدارانشان سئوال و انتقاد نمایند. (1)مرحوم نائینی میفرماید:
مردم حقّ محاسبه و مراقبه از مسئولین و متصدّیان مملکت را دارند... حتّی خلیفه ثانی با آن که ابهت و هیبت داشت، به واسطه یک پیراهن که از حلّهای یمانیه بر تن پوشیده بود، چون قسمت آحاد مسلمین از آن حلّهها بدان اندازه نبود، در فراز منبر از آن مسئول و در جواب امر جهاد
«لاسمعا و لاطاعة» شنود، و به اثبات آنکه پسرش عبدالله قسمت خود به پدر بخشیده و آن پیراهن از این دو حصّه ترتیب یافته است، اعتراض ملّت را مندفع ساخت. (2)
مرحوم نائینی وظیفه دولت از نوع دوم را چند چیز میداند:
برقراری نظم و حفظ آن؛
ایجاد زمینه رشد و تعالی آحاد ملّت؛
استقرارعدالت برای بهبود زندگی مردم؛
آزادی مردم از قید و بند اسارت.
ایشان، حکومت از نوع اوّل را ظالم قلمداد میکند، زیرا حقوق مردم محفوظ نبوده و یکطرفه است؛ در حالی که اقتضای عدالت آن است که همانگونه حکومت حقّ بر مردم دارد، مردم نیز بر حکومت حقّ دارند؛ عدالت زمانی تحقّق مییابد که حکومت و مردم به حقّ خود برسند. ولی نوع دوم از حکومت را حکومت عادلانه میداند، زیرا عدالت هم در سطح فرمانروا و هم در سطح فرمانبر پیاده میشود و هیچگونه فرقی میان رعیت و سلطان در اجرای عدالت و احقاق حقوق نمیباشد. این امر را هم عقل و هم
شرع میپسندد: «... مردم مساواتشان با همدیگر و با شخص سلطان، در جمیع امور مثل تساوی در حقوق، مجازات، احکام و...، فرق ندارد». (1)
امام خمینی، علم به قانون الهی و عدالت را یکی از شرایط زمامدار نظام سیاسی اسلام میشمارد:
زمامدار بایستی از کمال اعتقادی و اخلاقی برخوردار بوده و عادل باشد و دامنش به معاصی آلوده نباشد. کسی که میخواهد حدود جاری کند، یعنی قانون جزای اسلام را به اجرا گذارد، متصدّی بیتالمال و خرج و دخل مملکت شود و خداوند اختیار اداره بندگانش را به او بدهد، باید گناهکار نباشد که (لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ) . خداوند تبارک وتعالی به جائرین چنین اختیاری نمیدهد. زمامدار اگر عادل نباشد، در دادن حقوق مسلمین، گرفتن مالیاتها و صرف صحیح آن و اجرای قانون جزا، عادلانه رفتار نخواهد کرد... بنابر مذهب شیعه، زمامدار باید عادل، فاضل و عالم به احکام و قوانین و اجرای آن باشد. (2)
امام با استناد به نصوص متعدّد، همکاری با نظام جائر را جایز نمیداند و آن را به منزله ظلم نمودن (3)و خروج از اسلام (4)و برائت از دین میداند (5). ایشان از اطلاق بعضی از نصوص استفاده میکند که نه تنها همکاری در اعمال ستمگرانه با نظام جور حرام است، بلکه همکاری با حاکم جائر در اعمالی که ظلم نیست هم حرام و معصیت کبیره است. (6)
امام، تصدّی امور حکومتی و عضویت در دستگاه ظلم را چه در مورد اعمال حرام و چه در مسئولیتهای حلال یا آمیخته به حلال و حرام، از محرّمات الهی میشمارد و دلیل آن را چنین بیان میکند:
حکومت و تصدّی آن احتیاج به اذن الهی دارد...؛ زیرا حاکمیت، بالذّات از آنِ
1) (1) . همان، ص60.
2) (2) . امام خمینی رحمه الله ، ولایت فقیه، ص53.
3) (3) . «عن الصادق علیه السلام : والعامل بالظلم والمعین له والتراضی به شرکاء ثلثتهم»، وسائل الشیعه، ج11، ص128.
4) (4) . «من مشی إلی ظالم لیعینه وهو یعلم، انه ظالم فقد خرج عن الاسلام»، همان، ص131.
5) (5) . قال رسول الله صلی الله علیه و آله : «من نکث بیعة او رفع لواء ضلالة او کتم علما او اعتقل مالا ظلما او اعان ظالما علی ظلمه وهو یعلم انه ظالم فقد برئ من الاسلام»، محدث نوری، مستدرک الشیعة، ج2، ص437.
6) (6) . مکاسب المحرمة، ج2، ص93-105.
خداست و از آنِ کسی که خدا به او تفویض کرده است. بنابراین، سخن صاحب جواهر در این مورد که گفته بود تصدّی ولایت از جانب حکومت جور اگر بر انجام امور حلال باشد و حلال خواهد بود، مردود است؛ زیرا در هرحال چنین کسی در حاکمیت کسی دخالت و تصرّف میکند که از او اذن نداشته است. (1)
در اندیشه امام خمینی و سایر فقها، تأمین امنیت، آسایش، حفظ ایمان و اخلاق، زندگی توأم با شرافت و کرامت انسانی تنها در پناه یک دولت عادل و قانونمند میسّر است. نظریات فقها در عدالت رهبری و مخالفت آنان با حکّام جور و عدم همکاری با آنان، بیانگر عدالتخواهی آنان و تحقّق آن در جامعه انسانی در مرحله تئوری و عملی است.
با توجّه به اینکه همه فقهای شیعه، عدالت را در رهبری و زعامت مسلمانان شرط دانسته و خواهان یک سیستم دولتی عادلانه در جامعه میباشند، بعضی از فقهای اهل سنّت عدالت را در زمامدار مسلمین، لزوماً شرط ندانسته و اطاعت از آن را واجب میدانند؛ اگرچه فاسق و فاجر باشد. اهل سنّت در نظام سیاسی، امنیت محورند، نه عدالت محور. آنها بر مبنای خود، به روایاتی استناد کردهاند که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
ابن قدامه، یکی از علمای اهل سنّت، حدیثی را از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند مبنی بر اینکه جهاد تحت لوای هر پیشوایی واجب است، هرچند که فاجر باشد:
«عن ابی هریره قال رسول الله صلی الله علیه و آله الجهاد واجب علیکم مع کل امیر براً کان اوفاجراً (2). پیامبر فرمود: جهاد با همراهی هر امیری، عادل باشد یا فاجر، بر شما واجب است».
همین نویسنده حدیثی دیگری نقل میکند که رهبر و زمامدار اگر چه شراب بنوشد و فاجر باشد، همراهی او در جهاد واجب است وگناه شراب خوردنش با خودش است:
«... فان کان القائد یعرف بشرب الخمر والغلول، یغزی معه، انما ذالک فی نفسه، ویروی عن النبی صلی الله علیه و آله : ان الله لیؤید هذا الدین باالرجل الفاجر؛ (3)زمامدار اگرچه شراب بنوشد، باید در
جهاد او را همراهی کنید؛ زیرا گناهش به خودش مربوط است و پیامبر فرموده: خداوند دینش را به وسیله رجل فاسق کمک میکند».
در صحیح مسلم خبری از پیامبر اسلام نقل شده به این مضمون که آن حضرت، ائمّه بعد از خود را به خوب و بد و خیر و شر تقسیم کرد. راوی پرسید: در آن هنگام تکلیف ما چیست؟ آیا علیه بدان و اشرار با شمشیر قیام کنیم یا در خانه نشسته و تحمّل کنیم؟ حضرت در جواب فرمود: تا زمانی که در بین شما اقامه نماز میکند علیه آنان وارد جنگ نشوید؛ بلکه تنها در دلتان با آنان مخالفت کرده و از اطاعت آنان در مقام عمل سرپیچی نکنید. (1)
خبر دیگری در صحیح مسلم از حذیفة بن الیمان نقل شده که گفت: در خدمت رسول خدا بودیم. سئوالاتی نسبت به آینده پس از رسول خدا کردیم، حضرت در جواب فرمود: ائمّهای بعد از من میآیند که بر سنّت من عمل نمیکنند و به هدایت من هدایت یافته نیستند؛ صورت انسانی دارند، ولی قلبشان قلب شیطان است. حذیفه میگوید: من از رسول خدا نسبت به چنین ائمّهای کسب تکلیف کردم که ما در برابر آنان چه کنیم؟ حضرت فرمود: شما جز اطاعت چاره دیگری نداشته و موظّف به اطاعت هستید. (2)
قاضی ابویعلی درکتاب الاحکام السلطانیه، ضمن بر شمردن شرایط امام و رهبر مسلمین، حدیثی را از احمد حنبل نقل میکند:
وقد روی عن الامام احمد حنبل الفاظ تقتضی اسقاط اعتبار العدالة والعلم والفضل، فقال: فی روایة عبدوس بن مالک القطان: من غلب علیهم بالسیف حتّی صار خلیفة و سمّی امیرالمؤمنین لایحل لاحد یؤمن بالله والیوم الاخر ان یبیت و لا یراه اماما علیه، برّا کان او فاجرا فهو امیر المؤمنین وقال ایضا فی روایة المروزی: فان کان امیرا یعرف بشرب المسکر و الغلول، یغزو معه انما ذالک فی نفسه. و قد روی عنه کان یدعوا المعتصم بامیرالمؤمنین فی غیرموضع.
.. وکذالک قدکان یدعوا المتوکل بامیرالؤمنین ولم یکن من اهل العلم ولا کان من افضل وقته و زمانه؛ (1)از امام احمد بن حنبل نقل شده که عدالت، علم و فضل در زمامدار شرط نیست. در روایتی از مالک القیطان آمده که اگر کسی با زور و غلبه قدرت را به دست گیرد، امیرالمؤمنین و خلیفه مسلمین محسوب شده و همه مردم موظفند او را به عنوان امام خود بشناسند، و لو اینکه فاجر باشد. و نیز از مروزی روایت شده که اگر زمامدار شراب بخورد، باز هم جهاد با معیت او لازم است؛ چنانکه معتصم و متوکل در زمان خودشان به عنوان امیرالمؤمنین بودند، ولی در عین حال اهل علم و افضل نبودند.
ابی زکریا یحیی بن شرف نووی الشافعی در کتاب منهاج السنة النبوی که بر اساس فقه شافعی تألیف شده، در ضمن بررسی مسئله امامت و نحوه انعقاد آن میگوید:
«و تنعقد الامامة بالسیف... و استخلاف الامام... و باستیلاء جامع الشروط وکذا فاسق و جاهل فی الاصح؛ (2)زمامداری به وسیله زور و غلبه و استخلاف منعقد میگردد اگر فاسق و جاهل باشد».
علامه علاء الدین علی المتقی بن حسام الدین الهندی میگوید: نماز خواندن پشت سر هر امام و جهاد با معیت او لازم است؛ (3)اگرچه گناهان کبیره انجام دهد. (4)وی همچنین معتقد است: مخالفت با زمامدار، هرچه باشد، عذاب اخروی را به دنبال دارد. (5)
در ارزیابی اندیشه فقهی - سیاسی علمای اهل سنّت که عدالت را در نظام سیاسی شرط ندانسته و مبانی این اندیشه را روایات مذکور میدانند، میتوان به چند نکته اشاره کرد:
1) (1) . الاحکام السلطانیة، ص24.
2) (2) . منهاج السنة النبوی، کتاب البغاة، ص518.
3) (3) . «ثلاث من السنة: الصلواة خلف کل امام لک صلوتک وعلیه ائمة، والجهاد مع کل امیر لک جهادک وعلیه شرّه»؛ کنزالعمال، ج1، ص216.
4) (4) . «لاتکفروا احدا من اهل القبلة بذنب وان عملوا الکبائر وصلوا مع کل امام وجاهدوا مع کل امیر»، همان، ص215.
5) (5) . «من مشی الی سلطان الله لیذله، اذله الله یوم القیامة مع ما زخرله من العذاب»، همان، ص215.
عنوان «وضّاعین و جعل حدیث» در کتاب الغدیر باز کرده است. (1)
در مذهب شیعه نیز روایاتی داریم که وجود حکومت ظالم را در جامعهای که گرفتار بحران و هرج و مرج شده است، بهتر از فقدان آن میداند. آنچه نزد اهل سنّت اهمیت دارد، امنیت است؛ اگرچه آن را حکومت فاجر تحقّق بخشد، ولی در صورتی که اوضاع جامعه عادی باشد و أمر دایر شود بین حاکم عادل و حاکم فاجر، بعید به نظر میرسد که اهل سنّت فرقی بین این دو نگذارند و زمامدار عادل را مقدم ندانند.
«عن النبی صلی الله علیه و آله انه قال: علی المرء المسلم السمع والطاعة فیما احب وکره الاّ ان یؤمر بمعصیة فان امر بمعصیة فلاسمع ولا طاعة؛ (4)بر هر مرد مسلمان لازم است که از زمامدار مسلمین اطاعت کند، اگرچه به ضررش باشد؛ مگر در جایی که در دستور او معصیت خداوند باشد».
در حدیث دیگری نیز چنین آمده است:
«قال رسول الله ایما امیر امرته علیکم فامرکم بغیر طاعة الله فلا تطیعوه فانه لاطاعة فی
معصیة الله؛ هر امیری اگر برخلاف اطاعت خداوند به شما فرمان داد، از او اطاعت نکنید؛ زیرا در معصیت خداوند اطاعتی از زمامدار وجود ندارد».
«قال رسول الله صلی الله علیه و آله الامام العادل لاترد دعوته؛ (1)پیامبر اسلام میفرماید: دعوت امام عادل را ردّ نکنید».
این نوع احادیث، بر تمام احادیثی که اطاعت امیر را مطلقاً واجب میدانند، حکومت داشته و اطاعت فاسق و فاجر را - که اوامرشان غالباً جز بر معصیت خالق نبوده - ممنوع مینمانید. (2)
ماوردی از دانشمندان اهل سنّت، عدالت را در امام و رهبر مسلمانان شرط دانسته و میگوید:
«و اما اهل الامامة، فالشرط المعتبرة فیهم السبعة: احدها العدالة علی شروطها الجامعة؛ (3)در زمامدار هفت شرط معتبر بوده که یکی از آنها عدالت است».
قاضی ابویعلی یکی دیگر از علمای اهل سنّت میگوید: «و امّا اهل الامامة، فتعتبر فیهم اربعة شروط: احدها ان یکون قرشیا من الصمیم. الثانی ان یکون علی صفة من یصلح ان یکون قاضیا من الحریة والبلوغ والعقل والعلم والعدالة؛ (4)در امامت و قضاوت، چهار شرط اعتبار شده است مثل: حریت، بلوغ، عقل، و عدالت».
اگر عدالت در قاضی شرط باشد، در امامت و زمامداری مسلمانان - که قضاوت رکنی از ارکان حکومت اسلامی است - به طریق اولی شرط میباشد.
محمد غزالی، عدالت را برای سلاطین توصیه میکند. او نه تنها عدالت را برای حاکم توصیه میکند، بلکه غلامان، چاکران و ملازمین سلطان و حاکم را نیز به عدالت فرا میخواند و خطرات بیعدالتی در دستگاه حکومت را گوشزد میکند: «اگر ملازمان عدالت نداشته باشند، به دنبال امیال نفسانی خود بوده و به حکومت وفادار نخواهند ماند. عقل سلیم پادشاه تقاضا میکند که عدالت را محور کارها قرار دهد تا در دنیا
گرفتار شکست و در قیامت وارد آتش جهنم نشود». (1)
وی در جای دیگر، سلطان را چنین توصیه به عدل میکند:
خداوند جل جلاله، سلطان عالم را چشمی روشن بدهد تا دنیا و آخرت را چنان که هست ببیند و رنج در کار آخرت برد و خلق خدای را نیکو دارد که صدهزار خلایق رعیت ویاند. اگر با ایشان عدل کند، همه شفیع او باشند و کسی را که چندین مؤمنان شفیع باشند، در قیامت ایمن بود از عتاب و عقوبت و اگر با ایشان ظلم کند، همه خصم او شوند و کسی که چندین خلایق خصم او بود، کاری سخت با خطر بود و چون شفیع خصم گردد، کار مشکل شود. (2)
او احادیثی را از پیامبر نقل میکند که بیانگر اندیشه عدالت خواهی وی است، مانند:
«عدل سلطان یوما واحدا افضل من عبادة سبعین سنة؛ عدالت سلطان عادل یک روزش از هفتاد سال عبادت بهتر است.»؛
«احب الناس الی الله واقربهم الیه السلطان العادل وابغضهم الیه وابعدهم عنه السلطان الجائر؛ (3)نزدیکترین و محبوبترین کس در نزد خداوند، سلطان عادل است و مغضوبترین و دورترین کس در نزد خداوند، پادشاه ظالم است».
ابن هزم اندلسی نیز عدالت را در رهبری جامعه مسلمانان شرط میداند و میگوید: «پیشوای مسلمین نباید گناهان کبیره انجام دهد؛ وصفة الامام ان یکون مجتنبا عن الکبائر». (4)
ابن خلدون در مقدمه خود، برای امام چهار شرط را معتبر دانسته است که عبارتند از: علم، عدالت، کفایت و سلامت حواس. استدلالش هم این است که امامت، منصب دینی است و بر همه مناصبی که عدالت در آنها شرط است، نظارت دارد؛ پس قهراً مشروط بودن خود امامت به عدالت، اولی است. (5)وی همچنین میگوید: کار ویژه
دولتها مبارزه با ستم و تبعیض و پاسداری از عدالت اجتماعی است. (1)
کتاب الفقه علی المذاهب الاربعة، ضمن برشمردن شرایط امامت، شرط ششم را عدالت قرار میدهد: «... سادسا ان یکون عدلا». (2)
از مجموع احادیث و فتاوا و اندیشه سیاسی علمای اهل سنّت، چنین به دست میآید که بسیاری از آنها، عدالت را در زمامداری مسلمانان شرط میدانند.
فقه سیاسی راهکارهایی برای تحقّق عدالت اجتماعی، فراروی قدرت سیاسی قرار میدهد که به اهم آنها اشاره میشود:
همه انسانها در پی زندگی توأم با آرامش، آسایش و امنیت میباشند و این آرزو جز در پرتو قانون فراهم نمیشود. هر قانونی نمیتواند پاسخگوی نیازهای انسان باشد؛ بلکه باید قانونی باشد که عادلانه بوده و به تمام نیازهای انسان جواب دهد. از وظایف مهم قدرت سیاسی، وضع قانون و اجرای آن به صورت عادلانه است.
سئوال این است که چه کسی میتواند چنین قانونی وضع کند؟ در جواب میتوان گفت: کسی صلاحیت این کار را دارد که دارای شرایط ذیل باشد:
قانونگذار قبل از هر چیز، انسانشناس کامل باشد و از تمام اسرار وجودی انسان با خبر بوده و به تمام اصولی که بر روابط انسانها با یکدیگر حاکم است، احاطه داشته باشد تا بتواند قوانینی هماهنگ با تمام اینها وضع کند.
باید از گذشته و آینده اطلاع کامل داشته باشد تا ریشه مسائل پیچیده امروز را در گذشته ببیند و آثار قوانین امروز را در آینده زندگی بشر نیز ارزیابی کند.
قانونگذار شایسته، باید از صلاحیت علمی کافی برخوردار باشد تا بتواند با قوانین خود، تمام استعدادها و شایستگیهای را که در فرد فرد انسانها و اجتماع نهفته است، به مرحله بروز برساند.
قوانین باید جنبه عملی داشته باشد، نه خیالی و از ضمانت اجرایی کافی برخوردار و درک آن برای همگان ممکن باشد.
قانونگذارحقیقی کسی است که مرتکب لغزش و گناه و خطا و اشتباه نشود و با افرادی که میخواهد قانون برای آنها وضع کند، مهربان و دلسوز و در عین حال قوی الاراده باشد.
قانونگذاری شایسته کسی است که خودش منافعی در آن جامعه نداشته باشد، چرا که منافع شخصی به هرحال فکر قانونگذار را به سوی خودش میکشاند... (1)
با توجّه به شرایط ششگانهای که ذکر شد، فقط خداوند متعال میتواند قانونگذار واقعی باشد؛ زیرا خداوند عالم مطلق است و قانون کامل را در اختیار بشر قرار میدهد و انسان توانایی چنین کاری را ندارد، چون علم او محدود است: (وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِیلاً) ؛ (2)به شما از دانش جز اندکی داده نشده است.
به گفته مُنِتسکیو:
انسان موجودی محدود است و مانند تمام موجودات باشعور دیگر تحت تأثیر جهل و خطاست. معلومات ناقصی که هم دارد، گاهی از دست میدهد. انسان موجودی حساس است که دچار هزاران هوس میگردد. چنین مخلوقی هر لحظه ممکن است خالق خود را هم فراموش کند؛ به همین جهت است که خداوند به وسیله قوانین مذهبی، انسان را به طرف خود میخواند تا از یاد خدا غافل نشود. (3)
1) (1) . ناصر مکارم شرازی و همکاران، پیام قرآن، ج7، ص43-44.
2) (2) . اسراء، آیه75.
3) (3) . منتسکیو، روح القوانین، مترجم: علیاکبر مهتدی، ج8، ص87. برای اطلاع بیشتر ر.ک: ژان ژاک روسو، قرارداد اجتماعی، مترجم: مرتضی کلانتریان، ص98، و ابن سینا، الشفاء الهیات، ص441، وابونصر فارابی، سیاست مدینه، مترجم: سیدجعفر سجادی، ص155.
قرآن کریم فقط خداوند را قانونگذار میداند و در چندین آیه به این امر اشاره نموده است: (ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَداً) ؛.. آنها هیچ ولی و سرپرستی جز خدا ندارند و او هیچ کس را در حکم خود شرکت نمیدهد. (1)
(وَ مَا اخْتَلَفْتُمْ فِیهِ مِنْ شَیْءٍ فَحُکْمُهُ إِلَی اللّهِ) در هر چیز اختلاف کنید، حکم آن با خداست. (2)
(وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ) ؛ (3)هر کس به احکامی که خدا نازل کرده حکم نکند، ستمگر است.
امام خمینی رحمه الله در اینباره، میفرماید:
... هیچ فردی حقّ ندارد انسانی دیگر را و یا جامعه و ملّتی را از آزادی محروم کند، برای او قانون وضع کند، رفتار و روابط او را بنا بر درک و شناخت خود که بسیار ناقص است و یا بنا به خواستهها و امیال خود تنظیم کند... ما معتقدیم که قانونگذاری برای پیشرفتها در اختیار خدای تعالی است؛ همچنانکه قوانین هستی و خلقت را نیز خداوند مقرر فرموده است و سعادت و کمال انسان و جوامع تنها در اطاعت از قوانین الهی است که توسط انبیا ابلاغ شده است و انحطاط و سقوط بشر به علت سلب آزادی او و تسلیم در برابر سایر انسانهاست... (4)
از نظر فقه سیاسی، همه مردم در اجرای قانون در برابر قانون مساوی میباشند؛ اعم از قوی و ضعیف، رئیس و مرئوس، فرمانروا و فرمانبردار، عرب و عجم، سیاه و سفید، سرخ و زرد، قریب و بعید... در این باره آیات زیادی وجود دارد که به بعضی از آنها اشاره خواهیم کرد:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ وَ لَوْ عَلی أَنْفُسِکُمْ أَوِ الْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ
إِنْ یَکُنْ غَنِیًّا أَوْ فَقِیراً فَاللّهُ أَوْلی بِهِما فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوی أَنْ تَعْدِلُوا وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللّهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیراً) 1 ؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید! پیوسته قیام به عدالت کنید؛ برای خدا گواهی دهید، اگرچه این گواهی به زیان خود شما یا پدر و مادر یا نزدیکان شما بوده باشد؛ چه اینکه اگر آنها غنی یا فقیر باشند، خداوند سزاوارتر است که از آنها حمایت کند؛ بنابراین از هوا و هوس پیروی نکنید که از حقّ منحرف خواهید شد، و اگر حقّ را تحریف کنید و یا از اظهار آن اعراض نمایید، خداوند به آنچه انجام میدهید، آگاه است.
(...وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ) 2 ؛ چون میان مردم داوری میکنید، به عدالت داوری کنید.
(...وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ...) ؛ با آنها (پیامبران) کتاب و ترازو را فرود آوردیم تا مردم به انصاف برخیزند. (1)
ملاحظه میشود که در قرآن، کلمه «الناس» به کار رفته است؛ یعنی قانون الهی به صورت عادلانه در بین همه مردم اجرا میشود. آیات دیگری نیز در این زمینه وجود دارد که به همین مقدار بسنده مینماییم. (2)
در نامه امیرالمؤمنین علیه السلام به یکی از فرماندارانش که اموالی را از بیتالمال برداشته و گریخته بود، آمده است: «به خدا سوگند اگر حسن و حسینم این کار را کرده بودند، هیچ پشتیبانی و هواخواهی از ناحیه من دریافت نمیکردند و در اراده من أثر نمیگذاشتند تا آنگاه که حقّ را از آنها بستانم و ستمهای ناروایی را که انجام دادهاند، دور سازم. (3)
علی علیه السلام میفرماید:
«ثلاثة من کن فیه من الائمة صلح ان یکون اماما اضطلع بامانته: اذا عدل فی حکمه ولم یحتجف دون رعیته واقام کتاب الله تعالی فی القریب والبعید؛ سه خصلت است که در هر پیشوایی وجود داشته باشد، میتوان گفت پیشوایی است که به
امامت خود وفادار ماند: در حکمش عدالت را روا دارد، از مردم خود را نپوشد و دستورات خداوند را در مورد اشخاص دور و نزدیک خود اقامه کند». (1)
در فقه سیاسی، عدالت در اجرای قانون چنان اهمیتی دارد که رئیس مکتب اسلام پیامبر صلی الله علیه و آله خود را در برابر قصاص آماده میکند. رسول خدا مردم را در مسجد جمع میکند و میفرماید: هر کسی بر گردن من حقّی دارد، حاضرم پس دهم. سوارة بن قیس از میان مردم بر میخیزد و میگوید: یا رسول الله! در بازگشت از طائف بر شتر «غضباء» سوار بودی، خواستی تازیانه یا عصا را بر شتر بزنی، بر شکم من اصابت کرد. الان تقاضای قصاص دارم. پیامبر پیراهن را بالا زد و فرمود: من برای ادای حقّ آمادهام. سواره، بدن مبارک حضرت را بوسه زد و گفت: من از حقّ خود گذشتم. پیامبر فرمود: بار خدایا! از سواره بگذر همانگونه که وی از پیامبرت محمّد گذشت. (2)
امام علی علیه السلام نیز در محکمه قضاوت قاضیای که خودش منصوب نموده بود - در حالیکه منصب خلافت داشت - همراه طرف دعوا که مردی یهودی بود، حاضر شد. (3)
یکی از وظایف بسیار مهم قاضی، اجرای عدالت است. در قرآن کریم آیات زیادی در این زمینه وجود دارد که به برخی از آنها اشاره میکنیم.
(وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ) 4 ؛ هنگام صدور حکم و قضاوت، با عدالت رفتار کنید.
(اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی) 5 ؛ یکی از موارد و مصادیق تقوا، عدالت در قضاوت است.
(وَ إِنْ حَکَمْتَ فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ) 6 ؛ اگر قضاوت نمودی،
به عدل حکم کن که خداوند عدالتپیشگان را دوست دارد.
(فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ) 1 ؛ به عدالت صلح دهید و عدالت کنید که خداوند عدالت کنندگان را دوست دارد.
همچنین در این زمینه، روایات زیادی از ائمّه اطهار علیهم السلام وارد شده است که به برخی ازآنها اشاره میکنیم:
مردی بر امیرالمؤمنین علیه السلام وارد شد و چند روزی مهمان او بود، سپس برای دادخواهی به نزد آن حضرت رفت و پیش از آن چیزی نگفته بود. حضرت به او فرمود: برای محاکمه آمدهای و طرف دعوا هستی؟ گفت: آری؛ فرمود: از خانه ما بیرون رو؛ زیرا پیامبر علیه السلام نهی فرمود از اینکه طرف دعوا مهمان شود، مگر این که طرف دیگر او نیز مهمان گردد. (1)
عدالت در قضاوت، به قاضی حقّ نمیدهد یکی از دادخواهان را بر دیگری ترجیح دهد یا راه چگونگی پیروزی را بر او بیاموزد. قاضی باید عادل باشد تا بتواند داد ستمدیده را از ستمگر بستاند. قضاوت از منصبهای ارزشمندی است که از طرف خدا و پیامبرش و امام معصوم علیهم السلام به قاضی رسیده است. قاضی نماینده خدا و نماینده پیامبر در امر قضاوت است و همانگونه که خدا و پیامبرش عادل است، قاضی نیز باید متصف به صفت عدالت باشد. امیرالمؤمنین به شریح قاضی فرمود:
«قد جلست مجلسا لایجلسه الاّ نبی أو وصی أو شقی؛ (2)به تحقیق در جایگاهی نشستهای که در آن پیامبر یا جانشین او یا تیرهبخت مینشیند».
علی علیه السلام نامهای، به فرماندارش درباره انتخاب قاضی چنین سفارش میکند:
برای قضاوت میان مردم، از رعیت خود، آن را برگزین که نزد تو برترین است. آن کس که کارها بر او دشوار نباشد و ستیز خصمان او را به لجاجت نکشاند و در خطا پایداری نکند و چون حقّ را شناخت، در بازگشت به آن درنماند و
نفس او در طمع ننگرد و تا رسیدن به حقّ به اندک شناخت آن بسنده نکند و در شبهات درنگش از همه بیشتر باشد و حجت را پیش از همه به کاربرد و از آمد و شد صاحبان دعوا کمتر به ستوه آید و در آشکار گشتن کارها شکیباتر باشد و چون حکم روشن باشد، در قضاوت قاطعتر باشد؛ آن کس که ستایش فراوان وی رابه خود بینی نکشاند و خوشامد گویی او را برنیانگیزاند. (1)
قاضی باید در قضاوتش، عدالت را حتّی در اشاره و نظر و در مجلس نسبت به طرفین دعوا، رعایت کند. علی علیه السلام در این زمینه میفرماید:
«من ابتلی بالقضاء فلیواس بینهم فی الاشاره وفی النظر وفی المجلس» و رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: قاضی در حالیکه غضبناک است نباید قضاوت کند؛ زیرا خشم و غضب ممکن است باعث صدور حکم ناعادلانه شود. (2)
یکی از راهکارهای تحقّق عدالت و تعالی و رشد جامعه در ابعاد گوناگون، عدالت در انتخاب کارگزاران حکومتی و اجتماعی است؛ به این معنا که از کارگزاران شایسته و لایق استفاده شود. در دیدگاه فقه سیاسی، این مسئله مورد تأکید جدّی قرارگرفته است که به بررسی اجمالی آن از منظر قرآن و روایات و عقل، میپردازیم:
قرآن کریم از زبان دختر حضرت شعیب، عبارتی را نقل میکند که میتوان از آن، لزوم شایستگی و صلاحیت برای هر مسئولیت را استفاده نمود: (قالَتْ إِحْداهُما یا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ) 3 ؛ یکی از آن دو گفت: ای پدر! او را استخدام کن، زیرا بهترین کسی را که میتوانی استخدام کنی، کسی است که توانمند و امین باشد.
در این آیه توانمندی، قدرت جسمی و امین بودن کارگزار مورد تأکید قرار گرفته است.
در قصّه طالوت آمده است: (وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً قالُوا أَنّی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ اللّهَ
اِصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ) ؛ (1)پیامبرآن قوم به ایشان فرمود: خداوند طالوت را حاکم شما قرار داده. پرسیدند: چگونه میتواند پادشاه باشد، در حالیکه ما در امر پادشاهی شایستگی بیشتری داریم و او ثروتمند نیست. پیامبر فرمود: خداوند او را برگزیده است و به وی علم و توانایی بسیار داده است.
در این آیه نیز به توانایی جسمی و علم و آگاهی مسئولین اشاره شده است.
در روایات اسلامی نیز، مسئله شایستهسالاری کارمندان مورد تأکید فراوان قرار گرفته است که به برخی از آنها اشاره میشود:
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید: کسی که خود را بر جمعی از مسلمانان مقدّم بدارد و بداند که در بین آنان کسی که برتر از او باشد، وجود دارد، بدون شک به خدا و پیامبرش و مسلمانان خیانت کرده است. (2)
همچنین آن حضرت میفرماید: «هر کس یک نفر را بر ده نفر از مسلمانان مسئولیت دهد و بداند که در بین ده نفر کسی بهتر از او وجود دارد، بیتردید به خدا و پیامبرش و جماعت مسلمانان خیانت کرده است». (3)
در حدیثی دیگر، رسول گرامی اسلام میفرماید: «والی باید دارای پنج صفت باشد. .. یکی از آنها این است که برای انجام کارهای مردم، از بهترین افرادی که میداند استفاده کند». (4)
علی علیه السلام می فرماید:
«ایها الناس ان احقّ الناس بهذا الامر اقواهم علیه واعلمهم بأمرالله فیه؛ ای مردم! شایستهترین مردم به امر زمامداری، نیرومندترین آنان برای این امر و داناترین آنان به امرخداوند است». (5)
امام در نامه به مالک اشتر، به نکاتی مهم درباره انتخاب افراد شایسته اشاره میکند: «...از میان آنان افرادی که با تجربهتر و پاکتر و پیشگامتر در اسلامند برگزین؛ زیرا اخلاق آنها بهتر و خانواده آنها پاکتر و همچنین کمطمعتر و در سنجش عواقب کارها بیناترند. ... در وضع منشیان و کارمندانت دقّت بیشتر کن و کارهایت را به بهترین آنها بسپار...». (1)
امام میفرماید: ملاک شایستهسالاری آن است که کسی مدیریت و سیاستش نیکو باشد و چنین شخصی واجب الاطاعه است. (2)همچنین کسی که با کفایتتر است، سزاوار رهبری است. (3)و نیز کسی که در فکر منافع مردم باشد، لایق رهبری است.. (4)امام میفرماید: در انتخاب مسئولان، ضابطه کفایت و امانتداری برای تو ملاک باشد، نه رابطه و توصیه افراد. (5)
شایستهسالاری یا رعایت صلاحیت و اهلیت در تصدّی مناصب حکومتی، یک اصل عقلایی است و هر جامعهای که به دنبال تأمین خوشبختی و سعادت باشد، از این قاعده پیروی میکند. آموزههای دینی نیز این قاعده را تأیید کرده است.
امام صادق علیه السلام میفرماید: «مواظب جانهای خود باشید؛ به خدا سوگند اگر صاحب گوسفندان، چوپان دیگری را سراغ داشته باشد که از چوپان فعلی بر نگهداری گوسفندان داناتر باشد، چوپان اوّل را اخراج و دومی را برای مراقبت از گوسفندان خود به کار میگیرد». (6)
پیام امام صادق علیه السلام در این حدیث آن است که برای اداره جامعه انسانی نیز کسانی را برگزینید که شایستهترین افراد باشد.
امام خمینی رحمه الله ، میفرماید:
افراد شایسته و لایق در امور کارهای سیاسی و اجتماعی انتخاب شود و
1) (1) . برای اطلاع بیشتر ر.ک: نهج البلاغه، نامه 53.
2) (2) . «من حسنت سیاسته وجبت طاعته»، غررالحکم، ح8025.
3) (3) . «من احسن الکفایة استحقّ الولایة»، همان، ج5، ص349، ح8692.
4) (4) . همان، ص49، ح 7377.
5) (5) . «لاتقبلن فی استعمال عمالک وامرائک شفاعة الا شفاعة الکفایة والامانة»، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج20، ص276، ح184.
6) (6) . وسائل الشیعة، ج15، ص50
حکم عقل نیز همین است. ... پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله وقتی در آن کسی که باید عهدهدار خلافت شود، اختلاف پیدا شد، باز در این که مسئول امر خلافت باید فاضل باشد هیچگونه اختلاف نظری میان مسلمانان بروز نکرد. اختلاف فقط در موضوع بود؛ چون حکومت اسلام حکومت قانون است، برای زمامدار جامعه علم به قوانین لازم است؛ نه فقط برای زمامدار، بلکه برای همه افراد، هر شغل یا وظیفه و مقامی که داشته باشند، چنین علمی ضرورت دارد... عقل نیز همین را اقتضا دارد... (1)
از مجموع آیات و روایات چنین استفاده میشود که کارگزاران شایسته، ویژهگیهای زیر را باید داشته باشند:
آشنایی با دردها و مشکلات مردم؛
طمع نداشتن کارگزاران؛
تقوا و پاکی و توانمندی؛
علم و آگاهی؛
امانت داری... (2)
عدالت در امور سیاست، زمانی جاری میشود که قدرت در موضع مناسب خودش قرار گیرد و به ناحقّ در دست کسانی که لیاقت لازم را ندارند، تمرکز نیافته باشد. گاه قدرتمدارانی بر مسند تکیه میزنند و نیرو مییابند که به غیر از سود خود و اطرافیانشان نمیاندیشند. البتّه بیعدالتی از جاه و مقام سیاسی آغاز شده و پس از اندکی بسیاری از دیگر ساحتهای اجتماع را از آن خود میکند. عدالت سیاسی زمانی تحقّق مییابد که امور ذیل رعایت گردد:
اَلْغَیِّ) 1 ؛ اکراهی در پذیرش دین نیست؛ چرا که راه راست از گمراهی آشکار شده و دلایل منطقی به قدر کافی وجود دارد. خداوند میفرماید: ما انسان را هدایت کردیم و رهبرانی نیز برای این کار فرستادیم، حال او یا سپاسگذار این نعمت است یا کافر به آن: (إِنّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً) ؛ (1)
رعایت حقوق انسان: رعایت حقوق از قبیل کرامت انسانی، کار و تلاش... (وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ) 3 ؛ ما فرزندان آدم را کرامت بخشیدیم: (أَنِّی لا أُضِیعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْکُمْ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی) 4 ؛ من هرگز تلاش و کار هیچ انسان عامل را ضایع و بیبهره نمیگردانم. (لِلرِّجالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ) 5 ؛ مردان سهم کار خویش را دارند و زنان نیز بهرهمند از کسب خود.
مشورت در امور سیاسی: قرآن یکی از خصلتهای بارز جامعه با ایمان را، حرکت و عمل بر اساس تبادل و شور و تصمیمگیری مشترک معرّفی میکند و پیامبر را نیز دعوت میکند که در کارهای اجتماعی از این شیوه پیروی نماید تا به فکر همگان احترام نهاده شود و همه در تصمیمگیریهای اجتماعی مشارکت کنند و در مسئولیتپذیری آمادگی بیشتری از خود نشان دهند: (وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ) 6 ؛ مؤمنان امورشان را بر اساس مشورت و تبادل نظر انجام میدهند. (وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ) ؛ (2)پیامبر! در تصمیمگیریهای همگانی با مردم مشورت کن.
موارد دیگری نیز در تحقّق عدالت سیاسی وجود دارد که پرداختن به همه آنها مجال دیگری را میطلبد؛ مانند: آزادی احزاب، اجتماعات، حقّ مشارکت سیاسی و... .
عدالت در امور اقتصادی به این معناست که ثروتها و نعمتهای خدادادی به صورت مساوی و عادلانه در اختیار همگان قرارگیرد. مالیات و درآمدهای عمومی به صورت عادلانه جمعآوری شده و بین مردم تقسیم گردد. عدالت اقتصادی در فقه سیاسی، در موارد بسیاری مورد توجّه قرارگرفته که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
عدالت در اخذ مالیات این است که به میزان توانایی مردم و در چارچوب مقرّرات شرعی و حکومتی و بدون هیچگونه اجحاف و زور و تبعیضی، جمعآوری شود. امام علی علیه السلام در این زمینه برای زمامداران اسلامی توصیههایی دارد که در نامهای به یکی از مأموران اخذ مالیات، بیان فرموده است:
با مردم از در انصاف درآیید و در برآوردن حاجتهای آنها شکیبایی ورزید. شما نگهبان گنجهای مردمید و نمایندگان ملّت و سفیران پیشوایان هستید. حاجت کسی را ادا ناکرده نگذارید و او را از آنچه مطلوب اوست بازمدارید. برای گرفتن خراج پوشش زمستانی و تابستانی مردم و چهارپایی را که با آن کار میکنند و بردهای را که برای خدمت گزاری نیاز دارند نفروشید و برای گرفتن درهمی، کسی را تازیانه نزنید و دست به مال کسی دراز نکنید، چه آن کس مسلمان باشد و یا همپیمان با آنها. (1)
عملکرد حکومتی که ثروت عمومی را به صورت عادلانه در بین مردم تقسیم و توزیع کند و زمینه رفاه و آسایش مردم را فراهم گرداند، پسندیده و مورد رضایت خداوند است. سیره عملی رهبران الهی نیز همین بوده است که نمونه بارز آن، دوران حکومت امام علی علیه السلام بوده است. بزرگترین اقدام انقلابی حضرت در دوران حکومتش این بود که امتیازات کلیه سران کشور را از آنها گرفت و دستور داد که همه مردم - چه نظامی و چه غیر نظامی، چه عرب و چه غیر عرب - به طور مساوی از بیتالمال بهرهمند شوند.
1) (1) . نهج البلاغه، نامه 51.
هنگامی که بعضی از اصحاب به امام عرض کردند: ای امیرمؤمنان! مردم عموماً علاقهمند به دنیا هستند و برای آن تلاش میکنند. اگر از این اموال مقداری بیشتر به اشراف عرب و به قریش و به کسانی که مخالفت و دور شدن آنها را دوست نداری میبخشیدی، وضع بهتر میشد و پراکندگی ایجاد نمیگردید و بهتر میتوانستی در میان مردم به عدالت عمل کنی و آنگاه در آخر و پس از استقرار حکومتت، بیتالمال را به مساوات تقسیم میکردی. حضرت در پاسخ این سخن فرمود:
أَتَأْمُرُونِّی أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ فِیمَنْ وُلِّیتُ عَلَیْهِ وَ اللَّهِ لَا أَطُورُ بِهِ مَا سَمَرَ سَمِیرٌ وَ مَا أَمَّ نَجْمٌ فِی السَّمَاءِ نَجْماً وَ لَوْکَانَ الْمَالُ لِی لَسَوَّیْتُ بَیْنَهُمْ فَکَیْفَ وَ إِنَّمَا الْمَالُ مَالُ اللَّهِ ثُمَّ قَالَ عَلَیْهِ السَّلَامُ الا وَ إِنَّ إِعْطَاءَ الْمَالِ فِی غَیْرِ حَقِّهِ تَبْذِیرٌ وَ إِسْرَافٌ وَ هُوَ یَرْفَعُ صَاحِبَهُ فِی الدُّنْیَا وَ یَضَعُهُ فِی الاخِرَةِ وَ یُکْرِمُهُ فِی النَّاسِ وَ یُهِینُهُ عِنْدَ اللَّهِ وَ لَمْ یَضَعِ امْرُؤٌ مَالَهُ فِی غَیْرِ حَقِّهِ وَ عِنْدَ غَیْرِ أَهْلِهِ الاّ حَرَمَهُ اللَّهُ شُکْرَهُمْ وَ کَانَ لِغَیْرِهِ وُدُّهُمْ فَإِنْ زَلَّتْ بِهِ النَّعْلُ یَوْماً فَاحْتَاجَ إِلَی مَعُونَتِهِمْ فَشَرُّ خَدِینٍ وَ الامُ خَلِیل؛ (1)آیا مرا وادار میکنید که پیروزی خود را با جور و ستم بر کسانی که حکومت آنان را به عهده دارم جویا شوم؟! به خدا سوگند تا هنگامی که شبها پشت سر هم میآیند و ستارگان آسمان یکدیگر را دنبال میکنند برای همیشه چنین کاری نخواهم کرد. اگر اموال از آنِ خودم بود، به طور مساوی در میان آنان تقسیم میکردم؛ چه رسد به این که اموال برای خداوند و متعلق به بیتالمال است. آگاه باشید که بخشیدن مال در غیر جای خود تبذیر و اسراف است و این کار صاحب آن را در دنیا بالا میبرد، امّا در آخرت پایین میآورد. او در میان مردم خوشآوازه میشود، امّا در پیشگاه خدا خوار میگردد و هرگز کسی مال خود را در غیر جای خود و به غیر اهلش نسپرد، مگر این که خداوند وی را از شکرگزاری آنان محروم ساخت و محبّتشان را متوجّه دیگری نمود؛ پس اگر روزی پایش بلغزد و به کمک آنان نیازمند گردد، بدترین یاران و تلخترین دوستان خواهند بود.
امام از وضع موجود ناراضی بود؛ زیرا در تقسیم بیتالمال عدالت رعایت نمیشد و بین اشراف و فقرا، تبعیض وجود داشت؛ لذا امام میفرماید:
«لوقد استوت قدمای من هذه المداحض لغیرت أشیاء؛ اگر دو پایم در این لغزشگاه استوار ماند (از مشکلات بیرون آیم) خیلی چیزها را تغییر میدهم». (2)
در جای دیگر میفرماید:
«إِنَّ بَنِی أُمَیَّةَ لَیُفَوِّقُونَنِی تُرَاثَ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله تَفْوِیقاً وَ اللَّهِ لَئِنْ بَقِیتُ لَهُمْ لَأَنْفُضَنَّهُمْ نَفْضَ اللَّحَّامِ الْوِذَامَ التَّرِبَةَ؛ (1)بنیامیه از میراث محمد صلی الله علیه و آله جز کمی در اختیار من نمیگذارند. به خدا سوگند اگر زنده ماندم همچون شکمبه حیوان که خاکآلوده است و قصاب آن را دور میریزد، آنها را از صحنه حکومت بیرون خواهم ریخت».
اگر عدالت در امور اقتصادی از ناحیه قدرت سیاسی رعایت گردد، به دنبال خود آثار بسیاری خواهد داشت که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
اگر حضور فراوان بیعت کنندگان نبود و یاران، محبّت را بر من تمام نمیکردند و اگر خداوند از علما، عهد و پیمان نگرفته بود که برابر شکمبارگی ستمگران وگرسنگی مظلومان سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته، رها مینمودم و آخرخلافت را برکاسه اوّل آن سیراب میکردم. آنگاه میدیدید که دنیای شما نزد من از آب بینی گوسفندی بیارزشتر است. (2)
حضرت در پاسخ مالک فرمود: «اینکه میگویی سیره عادلانه ما باعث فرار آنان شده است، این فرمان خدا و خواست اوست... من از این جهت ترسناکم که به عدالت کامل عمل نکرده باشم... و امّا اینکه از بیتالمال ببخشم و با شخصیتها معامله کنم،
1) (1) . همان، خطبه 77.
2) (2) . «...لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِیَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَی الْعُلَمَاءِ أن لا یُقَارُّوا عَلَی کِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَیْتُ حَبْلَهَا عَلَی غَارِبِهَا وَ لَسَقَیْتُ آخِرَهَا بِکَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَیْتُمْ دُنْیَاکُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِی مِنْ عَفْطَةِ عَنْز»، نهج البلاغه، خطبه3.
میدانی که من نمیتوانم به هر کس بیش از آنچه حقّ اوست بدهم». (1)
امام که با اختلاف طبقاتی موجود مبارزه میکند، چگونه میتواند تسلیم خواستههای اشراف شده و از بیتالمال مسلمین سهمی بیشتر به آنان اختصاص دهد؟
الف. کنترل درونی و تقوای الهی: اگر کسی خداوند را ناظر بر اعمال خویش بداند، هرگز دست به گرانفروشی، احتکار و تضییع حقوق دیگران نمیزند. قرآن کریم، تعادل در معاملات را از نشانههای ایمان میشمارد:
(فَأَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزانَ وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ أَشْیاءَهُمْ وَ لا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ) ؛ (2)ای مردم! خدای را بپرستید و پیمانه و ترازو را تمام و به عدل بدهید و چیزهای (کار وکالا) مردم را کمبها مکنید و همچون تبهکاران در زمین به تبهکاری مپردازید. انجام این کارها بیانگر ایمان شماست.
ب. نظارت و کنترل ارگانهای حکومتی، اگر یک عامل نظارتی دولتی نباشد، تعادلی در اقتصاد بازار و تجارت، ایجاد نخواهد شد. در آن صورت به تعبیر علی علیه السلام ، قدرتمندان اقتصادی دنیا ناتوانان را میخورند:
«...یأکل عزیزها ذلیلها وکبیرها صغیرها...» (3)امام علی علیه السلام ، در نامهای به مالک اشتر چنین مینویسد: «در شهرها و برون از آن، در
1) (1) . « امّا ما ذکرت من سیرتنا بالعدل فانّ الله یقول: من عمل صالحاً فلنفسه وَمن اساء فعلیها... وأمّا من أن أکون مقصّرا فیما ذکرت أخوف.... وامّا ما ذکرت من بذل الاموال واصطناع الرجال فانّا لا یسعنا ان نؤتی امرأً من الفیئ اکثر من حقّه»، ابراهیم، ثقفی، الغارات، ج1، ص46؛ برای اطلاع بیشتر ر.ک: بحارالانوار، ج29، ص494.
2) (2) . الأعراف، آیه85.
3) (3) . تحف العقول، ص76.
معاملات مردم نظارت داشته باش؛ زیرا بعضی از مردم محتکر و گرانفروشند...» (1)
امام علی علیه السلام با پلیس ویژه خود که از پیشتازان جنگ و بهترین یاران دولت بودند، به بازارها میرفت و بر کار داد و ستد و قیمتها و نوع جنسها و ترازوها، شخصاً نظارت میکرد. (2)آنگاه که یکی از یارانش میگوید: اجازه دهید که نظارت بر بازار را من برعهده بگیرم و بار این زحمت را از دوش شما بردارم، امام در جواب میفرماید:
«ما نصحتنی یا أصبغ؛ (3)در حقّ من خیرخواهی نکردی ای اصبغ»؛ یعنی چون این امر مهم بر عهده شخص زمامدار (وسازمان دولت) است، نباید آن را به دیگران واگذارد تا از این راه سستی و بیدقّتی روی دهد. نظارت سازمانهای دولتی باعث میشود که بازار تجاری رونق گرفته و مردم به آسایش و رفاه برسند؛ چنانکه امام علی علیه السلام به همین امر نسبت به وضعیت مردم کوفه اشاره میکند و میفرماید:
«با اجرای عدالت من در امور اقتصادی، مردم شهر کوفه وضعیت خوبی پیدا کردهاند. حتّی پایینترین افراد، نان گندم میخورند، خانه دارند و از آب آشامیدنی خوب استفاده میکنند». (4)
امام علی علیه السلام ، عدالت در معاملات و تجارت را چنین تبیین میفرماید:
«... ولتکن البیع بیعا سمحا، بموازین عدل واسعار ولا تجحف بالفریقین من البایع والمبتاع؛ (5)داد و ستد باید بدون سختگیری و با میزان عدالت انجام گیرد و با نرخهایی صورت پذیرد که به هیچ یک از خریدار و فروشنده ستم و بیعدالتی نشود».
1) (1) . «... وتَفَقَّدْ أُمُورَهُمْ بِحَضْرَتِکَ وَ فِی حَوَاشِی بِلَادِکَ وَ اعْلَمْ مَعَ ذَلِکَ أَنَّ فِی کَثِیرٍ مِنْهُمْ ضِیقاً فَاحِشاً وَ شُحّاً قَبِیحاً وَاحْتِکَاراً لِلْمَنَافِعِ وَتَحَکُّماً فِی الْبِیَاعَاتِ وَذَلِکَ بَابُ مَضَرَّةٍ لِلْعَامَّةِ وَ عَیْبٌ عَلَی الْوُلَاةِ فَامْنَعْ مِنَ الاحْتِکَارِ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مَنَعَ مِنْهُ وَ لْیَکُنِ الْبَیْعُ بَیْعاً سَمْحاً بِمَوَازِینِ عَدْلٍ وَ أَسْعَارٍ لَا تُجْحِفُ بِالْفَرِیقَیْنِ مِنَ الْبَائِعِ وَ الْمُبْتَاعِ فَمَنْ قَارَفَ حُکْرَةً بَعْدَ نَهْیِکَ إِیَّاهُ فَنَکِّلْ بِهِ وَ عَاقِبْ فِی غَیْرِ إِسْرَافٍ»، نهجالبلاغه، نامه53؛مستدرک الوسائل، ج13، ص167.
2) (2) . محمدحکیمی، امام علی، عدل عدالت، چاپ اول، ص100؛ بحار، ج25، ص175.
3) (3) . نعمان بن محمد تمیمی مغربی، دعائم الاسلام، ج2، ص538.
4) (4) . «ما اصبح بالکوفه احد الا ناعما ان ادناهم منزلة لیأکل البر ویجلس فی الظل ویشرب من ماء الفرات»، محمد بن شهر آشوب مازندرانی، مناقب، ج2، ص99.
5) (5) . مستدرک الوسائل، ص167؛ تحف القول، ص139.
با توجّه به تأکید اسلام بر گسترش و فراگیری علم (1)و فرهنگ ناب اسلامی در جامعه، عدالت فرهنگی این است که ابزارخدمات علمی فرهنگی مانند مدرسه و دانشگاهها و همچنین رسانههای جمعی (که وسیله آگاهی مردم به فرهنگ اسلامی است) و معلمین بهتر، در اختیار همه مردم بدون تبعیض نژادی و قومی و سرزمینی قرارگیرد، چه آنان که در متن شهر زندگی میکنند یا آنانکه در یک روستای دور افتاده باشند. نظام و حکومتی عادلانه است که دورترین و محرومترین مردم تحت قلمرو حکومتش از نعمت علم و فرهنگ اسلامی محروم نماند:
«لا تؤیس الضفعاء من عدلک؛ (2)نباید ضعیفترین مردم از عدالت فرهنگی... محروم بماند.
«علی الامام ان یعلم اهل ولایته حدود الاسلام والایمان؛ (3)بر زمامدار است که مردم تحت قلمرو حکومتش را نسبت به حقایق اسلام آگاه سازد».
توسعه عادلانه فرهنگی و آشنایی بیشتر مردم با ارزشها و آموزههای ناب اسلام، باعث گرایش خودجوش مردم به سمت عدالت اجتماعی میشود،
«لیقوم الناس بالقسط.» روایات اسلامی توصیه میکند، نشر علم و فرهنگ در جایی که نیازمند و مستحقّ وجود دارد باید صورت گیرد و عدالت نیز همینگونه است:
«جمال العلم نشره وثمرة العمل به وصیانته وضعه فی اهله؛ زیبایی علم، گسترش و ثمره آن، عمل و صیانت آن، آموختن به دیگران است.» (4)
«زکاة العلم بذله لمستحقّه...؛ زکات علم، تعلیم به مستحق آن است.» (5)
«شکر العالم علی علمه، عمله به وبذله لمستحقّه؛ شکر عالم در علمش، عمل و آموختن به مستحق آن است.» (6)
1) (1) . «طلب العلم فریضة علی کل مسلم»، اصول کافی، ج1، ص30. برای اطلاع بیشتر درباره اهمیت فراگیری و همچنین تعلیم علم و فرهنگ اسلامی ر.ک: اصول کافی، ج1، ص42،35،32،30.
2) (2) . عبدالواحد بن محمد تمیمی، غرر الحکم درر الکلم، چاپ اول، ص44.
3) (3) . همان، ص341.
4) (4) . همان، ص44.
5) (5) . همان.
6) (6) . همان.
در روابط قدرت سیاسی و مردم، حقّ و تکلیف دو سویه است؛ یعنی همانگونه که حاکم بر مردم حقّ دارد، نسبت به مردم تکلیف نیز دارد. از سوی دیگر همانگونه که مردم بر حکومت حقّ دارند، نسبت به حکومت تکلیف نیز دارند. عدالت در روابط بین آنها، حافظ حقوق حاکم و مردم میباشد. در این زمینه امام علی علیه السلام میفرماید:
در میان حقوق الهی، بزرگترین حقّ، حقّ رهبر بر مردم و حقّ مردم بر رهبر است. حقّ واجبی که خدای سبحان در هردو گروه لازم شمرده و آن را عامل پایداری پیوند ملّت و رهبر و عزّت دین قرار داده... و آنگاه که مردم حقّ رهبری را ادا کنند و زمامدار حقّ مردم را بپردازد، حقّ در آن جامعه عزّت یابد و راههای دین پدیدار و نشانههای عدالت برقرار و سنّت پیامبر پایدار گردد... (1)
امام علی علیه السلام میفرماید: «حقّ به سود کسی جریان نمییابد، مگر اینکه به زیان او نیز جاری میگردد و حقی از دیگران به عهدهاش ثابت میگردد، و بر زیان کسی جاری نمیشود، مگر اینکه به سود او نیز جاری میگردد و دیگران را درباره او متعهد میکند» (2)
ماوردی در کتاب احکام سلطانیه، در رابطه با حقوق حکومت و مردم چنین میگوید:
هنگامی که والی و امام جامعه حقوق مردم را ادا نماید، در واقع حقّ خدا را در سود و زیانهای مردم رعایت نموده است و در این هنگام نیز، وی دو حقّ به گردن مردم دارد: مردم باید از وی اطاعت و شنوایی داشته باشد و او را در انجام وظایف یاری دهند... (3)
حافظ و امانتدار مصالح و منافع مردم؛ (1)
نظارت مردم برحکومت؛
احترام به آرای عمومی؛ (2)
صداقت با مردم؛ (3)
ایجاد امینت؛
فراهم نمودن اسباب آسایش و رفاه مردم.
همانگونه که در تحقّق عدالت اجتماعی و رسیدن به قلّههای رشد و شکوفایی، راهکارهایی وجود دارد. در تنزّل و عقبماندگی جامعه از عدالت و سوق دادن آن به سوی ظلم نیز عواملی مؤثّر است که به برخی از آنها به صورت گذرا اشاره میشود.
صفت «خودخواهی» که از غرایز بسیار قوی در نهاد انسان است، به صورتهای گوناگون در رفتار و کردار انسان بروز میکند و یکی از حالتهای افراطی و شایع آن، حالت «انحصارطلبی» است که مانع تحقّق عدالت اجتماعی میشود. اگر این خصلت در پندار و رفتار صاحبان قدرت پدید آید، نظام اجتماعی به سوی ظلم و بیعدالتی به پیش خواهد رفت؛ زیرا دست اندرکاران حکومتی را به سوی زیادهخواهی و در نتیجه تضییع حقوق دیگران سوق خواهد داد.
در روایات اسلامی از این خصلت به «استیثار» که ضد «ایثار» است، نام برده شده است. یعنی« ایثار»به معنای از خود گذشتگی و مقدّم داشتن منافع دیگران بر منافع خود میباشد، امّا «استیثار»به معنای حقّ ویژه برای خود در نظر گرفتن و زیاده خواهی و اندیشه دستیابی به هر نوع امتیاز و سودی که در اختیار دیگران است، میباشد. به عبارت دیگر: کسانی که اموال عمومی و امکانات خدادادی را که برای بهرهبرداری همگانی است، ویژه خود و نزدیکان خود سازند، اهل استیثاراند.
انحصارطلبی بیشتر در نظامهای استبدادی که عدالت در آنها مفهوم ندارد، وجود دارد. سران چنین نظامهایی از بهترین مزایا و ثروت - که مال مردم است - برخوردار میباشند؛ در حالیکه در قلمرو حکومت آنها کسانی هستند که با فقر دست و پنجه نرم میکنند و این عین بیعدالتی است. به همین علت امام علی علیه السلام به عثمان اعتراض میکند و میگوید: «
اسْتَأْثَرَ فَأَسَاءَ الاثَرَةَ؛ (1)او به انحصارطلبی و خودکامگی روی آورد و زیادهروی کرد».
امام علی علیه السلام که از روحیه عدالتگریزی انسان آگاه است، به مالک اشتر چنین توصیه میکند:
«وَ إِیَّاکَ وَ الاسْتِئْثَارَ بِمَا النَّاسُ فِیهِ أُسْوَةٌ وَ التَّغَابِیَ عَمَّا تُعْنَی بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ لِلْعُیُونِ فَإِنَّهُ مَأْخُوذٌ مِنْکَ لِغَیْرِکَ وَ عَمَّا قَلِیلٍ تَنْکَشِفُ عَنْکَ أَغْطِیَةُ الامُورِ وَ یُنْتَصَفُ مِنْکَ لِلْمَظْلُومِ، (2)بپرهیز از اینکه چیزی را به خود اختصاص دهی که بهره مردم در آن یکسان است...».
امام علی علیه السلام یکی از اهداف خود از جنگیدن با معاویه را، مبارزه علیه انحصارگرایی او بیان میکند و چنین میفرماید:
«... انا قد هممنا بالمسیر الی هؤلاء القوم الذین عملوا فی عبادالله بغیر ما انزل الله واستأثروا بالفیء وعطلوا لحدود واماتوا الحقّ واظهروا الفساد...؛ (3)ما تصمیم داریم به سوی معاویه و شامیان برویم؛ آنانکه به قانون خدا عمل نکردند و اموال عمومی را ویژه خویشان و اطرافیان خود ساختند وحدود الهی را تعطیل نمودند و حقوق را نابود کردند و در پهنه زمین فساد و تباهی گستردند».
حضرت امیر با شناخت دقیق از این خصلت عدالتسوز انسان، مالک را مطلع میسازد و چنین دستور میدهد:
برای والی، نزدیکان و خلوتنشینانی است که خوی برتریجویی و استیثار دارند و در معامله با مردم کمانصافند، ریشه آنان را با بریدن اسباب آن برآور و به هیچ یک از آنان قطعه زمینی واگذار مکن. مبادا در تو طمع کنند با بستن پیمانهایی که به دیگران زیان رسانند و بار بر دوش دیگران نهند که گوارایی و
رفاه برای آنان باشد و عیب آن به نام تو رقم خورد. (1)
مرحوم علامه جعفری، در فراز نغزی مینویسد:
تمامی ناتوانیهای بشر معلول یک خطای نابخشودنی است که عبارت از مقدّم داشتن «من میخواهم» بر عدالت است؛ زیرا عدالت آن همای سعادت است که اگر روزی به نفع فرد یا گروهی از انسان بال و پر بگشاید، روزی هم به ضرر او به پرواز میآید. در صورتی که اگر قدرتمندان احساس کنند عدالت قصد مؤاخذه آنان را دارد، نه تنها عدالت را به سود خود تفسیر میکنند، بلکه سفارش مکتبی می دهند که در آن «تنازع بقا» منطق اصیل زندگی شود. (2)
یکی از موانع تحقّق عدالت، مصلحتاندیشی غیرمنطقی و قربانی نمودن عدالت در برابر مال و ثروت زور مداران و ثروتمندان است. تسلیم شدن قدرت سیاسی در برابر توانمندان اقتصادی و سیاسی و..، برخلاف روح اسلام است. قرآن کریم این امر را به صاحبان قدرت و مردم، گوشزد میکند:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ وَ لَوْ عَلی أَنْفُسِکُمْ أَوِ الْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ إِنْ یَکُنْ غَنِیًّا أَوْ فَقِیراً...) ؛ (3)ای کسانی که ایمان آوردهاید! کاملاً قیام به عدالت کنید، برای خدا گواهی دهید، اگرچه این گواهی به زیان خود شما یا پدر و مادر یا نزدیکان شما بوده باشد؛ چه غنی باشند و چه فقیر.
در این آیه، از مصلحتاندیشی نسبت به نزدیکان و ثروت، در صورتی که عدالت زیر پا گذاشته شود، نهی شده است.
این مسئله در آیه دیگری نیز بیان شده است: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ لِلّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلی أَلاّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی
1) (1) . «ثم ان للوالی خاصه وبطانه فیهم استئثار وتطاول وقله انصّاف فی معامله. فاحسم ماده اولئک بقطع اسباب تلک الاحوال ولاتقطعن لاحد من حاشیتک وحامتک قطیعه ولایطمعن منک فی اعتقاد عقده تضر بمن یلیها من الناس فی شرب او عمل مشترک یحملون موونته علی غیرهم فیکون مهنإ ذلک لهم دونک وعیبه علیک فی الدنیا والاخره»، نهج البلاغه، نامه 53.
2) (2) . محمدتقی جعفری، شرح نهج البلاغه، ج24، ص13.
3) (3) . نساء، آیه135.
وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ) 1 ؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید! همواره برای خدا قیام کنید و از روی عدالت گواهی دهید. دشمنی با جمعیتی، شما را به گناه ترک عدالت نکشاند. عدالت کنید که به پرهیزکاری نزدیکتراست و از خداوند بپرهیزید که به آن چه انجام میدهید آگاه است.
نظامی که سیاستش بر محور حیلهگری و مصلحتطلبی و در راستای منافع شخصی و قدرتطلبی باشد، از نگاه فقه سیاسی، مردود بوده و ائمّه علیهم السلام تقبیح نمودهاند. امام علی علیه السلام میفرماید:
به خدا سوگند که معاویه زیرکتر از من نیست؛ لکن او حیلهگر و فاجر است و اگر حیلهگری بد نبود، من زیرکترین مردم بودم امّا هر حیلهگری گناه و هر گناه موجب تاریکی دل و در نهایت خروج از ایمان است. (1)
مراعات انصاف بین خود و دیگران و رعایت حقوق آنان از مؤکّدترین تذکرات ائمّه معصومین در روابط اجتماعی است. مقدّم داشتن یکی بر دیگری در حقوق و امتیازات اجتماعی، بدون ترجیح شرعی و عقلی و قانونی، تبعیض شمرده شده و برخلاف روح اسلام و فقه سیاسی است.
تبعیض از ناحیه قدرت سیاسی، رابطهها را به جای ضابطه مینهد و احساسات را به جای معرفت و تعقل به کار میگیرد. مرزبندیهای معقول و قانونمند، جامعه را به مرزبندیهای مبهم و ناشناخته تبدیل میکند و بیکفایتها را بر قابلیتدارها حاکم میگرداند. به تعبیر علامه جعفری، «من میخواهم» بر «خدا و پیامبر چنین فرمان دادهاند» مقدّم میشود و زمینه چپاول ثروتهای فرهنگی و سیاسی و مادی مردم برای غارتگران فراهم میشود.
تبعیض در برابر قانون، اجرای قانون، تقسیم بیتالمال، واگذاری پستها و...، از عوامل عدم تحقّق عدالت است. امام علی علیه السلام به یکی از زمامداران خویش توصیه میکند که در
1) (2) . نهج البلاغه، خطبه 200.
میان مسلمانان در نگاه، گفتار و نشستهایت تبعیض مکن و با مساوات رفتارکن تا نزدیکانت به ستم، چشم طمع ندوزند و دشمنت نیز از عدالت تو ناامید نگردد. (1)
حرکت یک بعدی انسان به سوی نیازهای مادّی باعث بسیاری از بیعدالتیهاست. جنگها، تجاوزها، به غارت بردن منابع و ثروت ملّتها، و هرگونه ظلمی که امروز از ناحیه نظامهای استکباری و استبدادی بر مردم جهان میشود، به دلیل دنیاگرایی زمامداران سیاسی است. رهبران قدرتهای سیاسی در صورتی میتوانند عدالت اجتماعی را تحقّق بخشند که حس دنیاگرایی خود را مهار نموده و بر آن مسلّط باشند و خود را در غم و رنج و فقر مردم شریک بدانند. علی علیه السلام میفرماید: اگر مسئله عدالت و شریک بودن حاکمان در رنج و غم مردم نبود، من از همه مردم بیشتر به مال دنیا دسترسی داشته و بهترین زندگی را میکردم:
اگر بخواهم از عسل تصفیه شده و مغز گندم و بافته ابریشمی بهره گیرم، راه آن را می دانم، و لیکن دور است که هوس بر من چیره شود و مرا به خوردن و غذای لذیذ وادار کند و شاید در حجاز و یمامه کسی باشد که به قُرص نانی دست نیابد و شکمی سیر نتواند کند. آیا من شبها را در سیری سپری کنم و در اطراف من شکمهای گرسنه و جگرهای تفتیده باشد. آیا به این دلِ خود را خوش دارم که مردم مرا امیرمؤمنان گویند و در ناگواری روزگار با آنها شریک نباشم و در سختترین شرایط زندگی با آنها سهیم نباشم و در زندگی سخت نمونهای برای آنها نباشم. (2)
از دیگر موانع تحقّق عدالت، هوای نفس زمامداران است که قرآن کریم دستور به پرهیز از این خصلت داده تا مانعی در راه اجرای عدالت ایجاد نگردد:
(...فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوی أَنْ تَعْدِلُوا وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللّهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیراً) ؛ ...
از هوای نفس پیروی نکنید که از حقّ منحرف خواهی شد، و اگرحقّ را تحریف کنید یا از اظهار آن اعراض کنید. خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است. (1)
سرچشمه مظالم و ستمها، هواپرستی است و اگر اجتماعی هواپرست نباشد، ظلم و ستم درآن راه نخواهد یافت. امام علی علیه السلام در نامهای به «اسود بن قطبه» سردار سپاه حلوان نوشت: «هرگاه تمایلات و هوای نفس زمامداران نسبت به مردم گونهگون باشد، او را از بسیاری از دادگریها بازدارد. پس باید کار مردم، در حقّی که دارند، نزد تو یکسان باشد که از ستم نتوان به عدالت رسید». (2)
در حدیثی دیگر، امام میفرماید: «محبوبترین مردم نزد خداوند کسی است که نفس خویش را به رعایت عدالت وادار کرده و نخستین قدمش در این راه، دور ساختن تمایلات نفسانی از خود است». (3)
یکی دیگر از موانع تحقّق عدالت در جامعه، غریزه سودجویی رهبران سیاسی است. این خصلت در هر انسانی وجود دارد و هر کسی به دنبال منافع خود قدم برمیدارد، ولی این میل، اگر به واسطه قوای درونی و بیرونی کنترل نشود، باعث در خطر قرار گرفتن منافع دیگران و تضییع حقوق آنها میشود. در نظامی که حکومت و مردم به دنبال سودجویی بیمهار باشند، عدالت اجتماعی در آنجا راه نخواهد یافت. در هر زمان و در هر جامعهای چنین افرادی وجود داشته و خواهد داشت که برای آنها سود، اصالت دارد.
زمانی که علی علیه السلام قدرت را به دست گرفت، سودجویانی مانند طلحه و زبیر نزد امام آمدند و گفتند:
«قد رأیت ما کنا فیه من الجفوه فی ولایة عثمان کلها وعلمت ان رأی عثمان کان فی بنی امیه وقد ولاک الله الخلافة من بعده فولّنا بعض اعمالک؛ (4)میدانی که
عثمان بر ما سخت گرفته بود و با بنیامیه بود و امروز که خلافت به تو رسیده، ما را به ولایت و سرپرستی بعضی از کارهایت بگمار.» اما امام با پیشنهاد آنها شدیداً مخالفت میکند.
در جای دیگر، چنین آمده است: بزرگان اهل کوفه دل با معاویه داشتند و نسبت به علی با فریب و مکر برخورد میکردند؛ زیرا علی هر کسی را بیش از حقّ خود نمیداد؛ در صورتی که معاویه به حساب شأن و منزلت افراد، دو هزار درهم بیش از دیگران میبخشید. (1)عبدالله بن زمعه از شیعیان حضرت، راه طولانی را طی نمود و به امید سودی به نزد علی علیه السلام آمد، اما حضرت چنین پاسخش را میدهد:
«این مال نه از آن من است و نه از آنِ تو، بلکه ذخیره مسلمانان است و دستاورد شمشیرهای آنان، اگر در جنگ همراه آنان بودهای تو نیز برابر آنان سهمی داری، وگرنه دستاورد و دسترنج آنان به دهان دیگران نخواهد رفت». (2)
کسانی که ظاهراً در اسلام سابقه داشتند، تحمل عدالتمحوری علی علیه السلام را نداشتند؛ در نتیجه ریزش کرده و به طرف حکومت معاویه که روحیه سودطلبی افراطی آنها را تأمین میکرد، رفتند.
از این فصل میتوان چنین نتیجه گرفت: از دیرباز، عدالت، همواره مطلوب انسان بوده و ارسال رسل و انزال کتب آسمانی برای تحقّق همین امر بوده است.
پیدایش عدالت در فقه سیاسی، به تاریخ سیاسی اسلام، یعنی از زمان تشکیل حکومت توسط رسول گرامی در صدر اسلام بازمیگردد. بعد از رحلت آن حضرت، این اندیشه توسط ائمّه اطهار علیهم السلام و در زمان غیبت، توسط فقها استمرار پیدا کرد. آنها (فقها) نظرات سیاسی فقهی خود را در هر دوره و زمان اظهار میکردند و در برابر
1) (1) . «کان اشراف اهل الکوفه غاشین لعلی وکان هواهم مع معاویه وذلک ان علیا کان لا یعطی احدا من الفییء اکثر من حقّه وکان معاویه جعل الشرف فی العطإ الفی درهم»، الغارات، ج1، ص29.
2) (2) . «ان هذا المال لیس لی ولا لک، وانما هو فیء للمسلمین وجلب اسیافهم، فان شرکتهم فی حربهم کان لک مثل حظهم والا فجناه ایدیهم لاتکون لغیر افواههم»، نهج البلاغه، خطبه232.
حکّام ظالم و غاصب، موضعی فعال داشته و به حکومت آنان مشروعیت نمیبخشیدند و همکاری با آنان را - مگر از باب ضرورت و اضطرار - جایز نمیدانستند.
عدالت در فقه سیاسی، اهمیت زیادی دارد که میتوان از منابع فقهی (قرآن، سنّت و عقل)به این مطلب پی برد. عدالت و عدالتخواهی در اسلام یک امر واقعی است، نه قراردادی و اعتباری.
فقه سیاسی، راهکارهایی را برای تحقّق عدالت در اختیار انسان قرار داده که رعایت آنها، ضامن برپایی عدالت در جامعه شده و زمینه رشد و سعادت انسان را فراهم میکند. همچنین موانعی را که باعث عدم تحقّق عدالت یا از بین رفتن آن است، به انسان معرّفی کرده است.
نظام فقه سیاسی، یک نظام عدالتمحور است و در چرخه عدالت است که قدرت سیاسی مشروعیت خود را کسب میکند. در فقه سیاسی، قدرتی اعتبار دارد که با عدالت همراه بوده و نقش متقابلی را در ایجاد عدالت ایفا کند. در بخش بعدی این موضوع مورد بررسی قرارخواهد گرفت.
در بخش گذشته، موضوع عدالت در فقه سیاسی مورد بررسی قرار گرفت و به تاریخ عدالت در فقه سیاسی و استمرار آن توسط امامان معصوم و فقها و نیز راهکارها و موانع تحقّق آن اشاره گردید وگفته شد که فقه سیاسی عدالتمحور است و قدرت سیاسی در صورتی مشروعیت پیدا میکند که عدالت را سرلوحه کار خویش قرارداده و در تحقّق آن بکوشد.
در این بخش، تعامل قدرت و عدالت در فقه سیاسی مورد بررسی قرار خواهد گرفت. در واقع، تأمین سعادت و خواستههای مادّی و معنوی هرجامعه، در پذیرش قدرت و عدالت و تعامل این دو امر است و بدون تعامل، جامعه مطلوب به وجود نخواهد آمد. ژان ژاک روسو، در این باره میگوید:
عدالت بدون زور ناتوان است و زور بدون عدالت خودکامگی است. عدالت بدون زور مورد اعتراض قرار میگیرد؛ زیرا همیشه افراد شروری وجود دارند که نخواهند از قانون اطاعت کنند؛ زور بدون عدالت در مظان خودکامگی قرار میگیرد؛ بنابراین باید زور و عدالت را با هم جمع کرد و بدین منظور کاری کرد که عادل قوی شود یا آن کس که قوی است عادل باشد. (1)
دانشمندی دیگر درباره تعامل قدرت و عدالت چنین مینویسد:
اگر قدرت از عدالت بگسلد، دیگر بر حقّ نیست. بنابراین عدالت برای قدرت و قدرت برای عدالت ضروری است. عدالت ازآنرو که بنیاد و ارزش است،
1) (1) . ژان ژاک روسو، قرارداد اجتماعی، چاپ سوم، ص71.
فوق قدرت میایستد و از آن رو که نیازمند قدرت و یکی از ابزارهای آن است، همراه آن میرود. (1)
با توجّه به آنچه گفته شد، باید دید بین قدرت و عدالت چه نوع رابطهای برقرار است و نقش متقابل هر دو چگونه است؟ در این بخش نقش متقابل قدرت و عدالت، از منظر فقه سیاسی و به صورت تفکیک شده با عنوان «نقش عدالت در قدرت و نقش قدرت در عدالت» در قالب دو بخش مورد تحقیق قرار میگیرد.
1) (1) . ناصف نهار، قدرت سیاسی واصل عدالت، مترجم: مهدی خلجی، نقدونظر، سال سوم، شماره دوم وسوم، بهار و تابستان 1376، ص290-289.
در موضوع تعامل قدرت و عدالت، مباحث متعدّدی طرح گردیده که مهمترین آنها مشروعیت است و در این مقام به توضیح آن خواهیم پرداخت.
واژه «مشروعیت» از جهت لغوی، مصدر جعلی از ریشه «شرع» میباشد. این مفهوم اگرچه ریشه در نوشتههای افلاطون دارد - که اندیشه عدل را در کتاب جمهور خود به صراحت توضیح داده - (1)امّا این کلمه در متون سیاسی رایج، معادل واژه « legitimacy » انگاشته شده است، این واژه از ریشه لاتینی « leg » یا « lex » به معنای «قانون» گرفته شده است. در سدههای میانه، این واژه در اروپا به معنای قانونی بودن قدرت به کار برده میشد و بعدها برای اشاره به روشهای سنّتی اصول قانون اساسی و انطباق با سنّتها به کار رفته است. بعد از آن، مرحلهای فرا رسید که عنصر رضایت، به معنای مشروعیت افزوده و رضایت، پایه و اساس فرمانروایی مشروع دانسته شد. (2)
اندیشمندان هرکدام بنابر نگرش خود، این واژه را تعریف کردهاند. بعضی گفتهاند:
«مشروعیت یعنی توجیه عقلانی اعمال قدرت حاکم و اینکه حاکم برای اعمال قدرت خود چه مجوزی دارد و مردم چه توجیه عقلی برای اطاعت از حاکم ارائه میکنند...» (1)برای مشروعیت، معانی دیگری نیز شده است، مانند حقّانیت، مقبولیت، قانونیت.
در فقه سیاسی، مشروعیت یعنی، حکم خدا، دین و چیزی که بر اساس حکم خدا و منطبق بر قوانین شرع باشد. مطابقت حکومت با آموزههای دین اسلام، بدین معناست که حکومت و حاکمی بر اساس این تفکر مشروعیت دارد که پایگاه دینی داشته و پایبند به موازین شرعی و الهی باشد.
مشروعیت و مقبولیت سیاسی هر نظام، درجه و اهمیت بالایی دارد. بر این اساس است که نظامهای سیاسی، از راههای گوناگون سعی میکنند حکومت و حاکمیت خود را برای افراد جامعه، مشروع و مقبول جلوه دهند و اگر در این راه توفیق کمتری داشته باشند، نظامهای سیاسی، خود را در معرض بحرانهای مختلف خواهند دید. از این رو، راههای ایجاد مشروعیت، از وظایف مهم و کارویژههای اساسی هر حکومت و نظام سیاسی به شمار میآید.
بهطورکلی، هر قدرتی برای اعمال قدرتش نیاز به ملاک و معیار اعمال آن دارد تا از این طریق حقّی را برای خود قائل شود؛ زیرا هر حکومتی اگر حقّی برای اعمال قدرت نداشته باشد، نامشروع خواهد بود. در واقع حقّ را میتوان مفهوم اساسی درک مشروعیت یا حقّانیت هر نظام دانست. (2)
درباره ملاک مشروعیت حکومتها نظریههای گوناگونی داده شده است که عبارتند از:
نظریه زور یا «الحقّ لمن غلب»: در این نظریه، ملاک مشروعیت، زور و غلبه است که بعضی از فقهای اهل سنّت بر این عقیده میباشند. مبانی دیگری نیز در فقه اهل سنّت درباره مشروعیت حکومت وجود دارد؛ مانند: انتخابات؛ به این معنا که در صدر اسلام مسلمانان برای انتخاب رهبری مسلمین بعد از رحلت پیامبر، در سقیفه جمع شدند و ابوبکر را انتخاب کردند. مبنای دیگر، انتصاب است؛ به این معنا که ابوبکر در زمان حیاتش عمر را به جانشینی خود برگزید، و مبنای دیگر شورای حلّ و عقد است که بعد از عمر شورای شش نفره، عثمان را به رهبری مسلمین منصوب نمود.
سنّت: وراثت، خون، نژاد و نخبهگرایی. کاریزما یعنی ویژگیها و خصوصیات خاص و خارق العادهای که حاکم داشته باشد.
خدا: در فقه سیاسی مبنا و ملاک مشروعیت حکومت، خداوند است. حکومت در لغت به معنای «منع» است، امّا در اصطلاح به معنای «صدور فرمان »یا «فن کشورداری» است. بر اساس اصول و قواعد عقلی و عقلایی و همچنین نصوص دینی، حقّ صدور فرمان، از آن مالک است و مالک حقیقی جهان و انسان، ذات اقدس خالق متعال است (1). در نتیجه، حکومت ذاتاً حقّ اوست: (وَ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ) ؛ (2)(إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ) ؛ (3)(أَلا لَهُ الْحُکْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِینَ) ؛ (4)(وَ لَهُ الْحُکْمُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ) 5 . خداوند تنها منبع ذاتی مشروعیت و حقّانیت است و هر مشروعیت بالعرض باید از منبع مشروعیت بالذات کسب مشروعیت نماید. حکومت پیامبران و امامان و فقها حکومتهایی هستند که مشروعیت خود را از خداوند گرفتهاند: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ) 6
عدالت خداوند یکی از اصول دین ماست و جهان آفرینش که مخلوق خداوند است نیز بر اساس عدل استوارگردیده است و همچنین نظام تشریع و قانون الهی که برای نظم بخشیدن به امور زندگی مردم از طرف خداوند نازل شده است، عادلانه است. بنابر قاعده تناسب، رهبر و حکومتی که برای اجرای قانون الهی منصوب میشود نیز باید عادل باشد (1). در فقه سیاسی شیعه، حکومتی مشروعیت دارد که رهبرجامعه، علاوه بر شرایط دیگر، عادل نیز باشد و نظامش بر اساس عدالت استوار شده باشد.
در این مکتب، عدالت همواره محور زمامداران اسلامی بوده و بر اهمیت آن تأکید فراوان شده است. زمانیکه رسول گرامی اسلام حکومتش را در مدینه تشکیل داد، عدالت قرین و همزاد دولت اسلامی بود. آن حضرت، در همه مناصب سیاسی، قضایی و دینی، عدالت را اجرا میکرد. بعد از وفات آن حضرت متأسّفانه بر سر مشروعیت حکومت، بین مسلمانان اختلاف شد. اهل سنّت، عدالت حاکم را جزو مشروعیت نظام اسلامی میدانند، ولی معتقدند اگر زمامدار حکومت اسلامی از عدالت ساقط شد، تنها مشروعیت خود را از دست میدهد، اما اطاعت از او واجب و قیام علیه او حرام است. این مطلب به تفصیل، در بخش نظریه اهل سنّت در عدالت بیان خواهد شد.
از نظر شیعه، زمامداری مسلمانان بعد از رحلت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله ، مخصوص ائمّه اطهار علیهم السلام میباشد؛ زیرا آن بزرگواران منصوب از طرف خداوند بوده و معصومند و عدالت جزو لاینفک عصمت میباشد. بنابراین در مشروعیت حکومت آنها، دو چیز نقش اساسی دارد: یکی انتصاب و دیگری عصمت از خطا و اشتباه و ظلم؛ لذا
1) (1) . فارابی چنین میگوید: اگر خداوند متعال کاملترین فضایل را دارد و کائنات را بر مبنای عدالت خویش بنا نهاده است، رئیس مدینه نیز باید کاملترین و فاضلترین فرد در جامعه از حیث فضایل و عقلانیت و عدالت باشد وحکومت خود را با تأسی به شرع، بر عدل مبتنی سازد. به همین دلیل، رئیس مدینه آرمانی دوازده صفت از جمله دوستداری عدالت و دشمن ظلم باشد. فارابی، آراء اهل المدینه الفاضله، ص125. فارابی همانگونه که بدن مریض را نیازمند به طبیب ماهر میداند، جامعه را نیز محتاج به حکومتی میداند که مشروعیت و اهلیت داشته باشد تا عدالت را در جامعه تحقّق بخشد و همواره جامعهای سالم داشته باشد.
صفت عدالت، در درون عصمت نهفته است. بنابر قاعده عقلایی و نقلی، افرادی که داری چنین امتیاز و لیاقت و شایستگی هستند، صلاحیت رهبری مردم را دارند. امام علی علیه السلام به همین مطلب اشاره دارد و امامان معصوم را برگزیدگان خدا و مدیر و مدبّر امور مردم توصیف میکند:
«وَ إِنَّمَا الائِمَّةُ قُوَّامُ اللَّهِ عَلَی خَلْقِهِ وَ عُرَفَاؤُهُ عَلَی عِبَادِهِ وَ لَا یَدْخُلُ الْجَنَّةَ الاّ مَنْ عَرَفَهُمْ وَ عَرَفُوهُ وَ لَا یَدْخُلُ النَّارَ الاّ مَنْ أَنْکَرَهُمْ وَ أَنْکَرُوه؛ (1)همانا امامان دین، از طرف خدا و تدبیرکنندگان امور مردم و کارگزاران آگاه بندگانند. کسی به بهشت نمیرود جز آنکه آنان را شناخته و آنان او را بشناسند و کسی در جهنم سرنگون نگردد، جز آنکه منکر آنان باشد و امامان دین هم وی را نپذیرند».
امام علی علیه السلام که حکومت و زمامداری مسلمانان را پس از کشته شدن عثمان به دست گرفت، درباره حقّانیت اهلبیت پیامبر در امر زمامداری جامعه مسلمین چنین فرمود: «کسی را با خاندان رسالت نمیشود مقایسه کرد و آنان که دست پرورده نعمت هدایت اهلبیت پیامبرند، با آنان برابر نخواهند بود. عترت پیامبر اساس دین و ستونهای استوار یقینند. شتاب کننده (هرکه ازحدّ در گذرد) باید به آنان بازگردد و عقب مانده (وامانده) باید به آنان بپیوندد؛ زیرا ویژگیهای حقّ ولایت به آنان اختصاص دارد و وصیت پیامبر درباره خلافت مسلمین و میراث رسالت، به آنان تعلق دارد.(هم اکنون که خلافت را بر من سپردید) حقّ به اهل آن بازگشت و دوباره به جایگاهی که از آن دور مانده بود، بازگردانده شد». (2)
امام در کلمات دیگری نیز درباره حقّانیت خود در امر حکومت بعد از پیامبر، چنین اشاره میکند:
آگاه باشید! به خدا سوگند ابابکر جامه خلافت را بر تن کرد، درحالیکه میدانست جایگاه من نسبت به حکومت اسلامی، چون محور آسیاب است به آسیاب که دور آن حرکت میکند. او میدانست که سیل علوم از دامن کوهسار من جاری است و مرغان دور پرواز اندیشهها به بلندای ارزش من نتوانند پرواز
کرد. پس من ردای خلافت رها کرده و دامن جمع نموده، از آن کنارهگیری کردم و در این اندیشه بودم که آیا با دست تنها برای گرفتن حقّ خود به پاخیزم؟ یا در این محیط خفقانزا و تاریکی که به وجود آوردند، صبر پیشه سازم؟... پس از ارزیابی درست، صبر و بردباری را خردمندانهتر دیدم. پس صبرکردم، در حالی که گویا خار در چشم و استخوان در گلوی من مانده بود و با دیدگان خود مینگریستم که میراث مرا به غارت میبرند! (1)
علی علیه السلام بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله حکومت را حقّ خود دانسته و مشروعیت حکومت دیگران را نمیپذیرد. آن حضرت میفرماید:
«فَوَاللَّهِ مَا زِلْتُ مَدْفُوعاً عَنْ حَقِّی مُسْتَأْثَراً عَلَیَّ مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ نَبِیَّهُ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ اله حَتَّی یَوْمِ النَّاس؛ (2)به خدا سوگند از روزی که خدا جان پیامبر خویش را تحویل گرفت تا امروز، همواره حقّ مسلّم من از من سلب شده است».
امام در مقابل آنانکه بیعت با اهل سقیفه را توجیه میکردند فرمود: «ای مهاجرین! به خدا سوگند ما اهلبیت نسبت به شما به امر حکومت وخلافت سزاوارتریم...». (3)
در فقه سیاسی شیعه، در زمان غیبت امام معصوم، تبعیت از حاکم فقیه و عادل لازم شمرده شده و مشروعیت آن بر اساس اذن معصوم و استمرار عدالت آنهاست و غیر از آن، با تعبیر «حکومت جور» مورد سرزنش فقها بوده و آن را از امور حرام شمردهاند. البتّه حکومتهایی که مشروعیت خود را به اذن فقیه عادل و جامع الشرایط نسبت میدهند، در حالیکه عادل نمیباشند - چنانکه در زمان حکومت صفوی، حاکمان زیر نظر فقیه عادل حکومت میکردند - از باب ضرورت و مصلحت بوده است. اصل این است که زمامدار مسلمین باید فقیه و عادل باشد و در غیر این صورت مشروعیت نخواهد داشت.
1) (1) . همان، خطبه3.
2) (2) . همان، خطبه6.
3) (3) . فوالله یا معشرالمهاجرین نحن(اهل بیت) احقّ بهذا الامرمنکم امّا کان منا القاری لکتاب الله الفقیه فی دین الله العالم باالسنّة المضطلع بأمرالرعیة والله انه لفینا فلاتتبعوا الهوی فتزدادوا من الحقّ بعدا، ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج6، ص12. امام درباره اثبات حقّانیت اهل بیت در زمامداری مسلمین کلمات دیگری نیز دارد، برای اطلاع بیشتر ر.ک: خطبه239و120و73.
در دیدگاه شیعه، امامت و رهبری جامعه، دو مرحلهای است: مرحله اوّل، امامت و رهبری منصوص با شرط عصمت است که عدالت در متن آن وجود دارد و از آن به «امامت بالاصاله» تعبیر میشود. مرحله دوم، امامت منصوص با شرط فقاهت و عدالت است که از آن به «امامت نیابی» تعبیر میشود.
در مرحله اوّل امامت، با تعیین، شخص منصوب میگردد و در مرحله دوم که عصرغیبت امام معصوم است، با تعیین اوصاف، نصب نوعی انجام میگیرد. در امامت نیابی فقها در عصرغیبت، شخص معین منصوب نگردیده، لکن کسانی که دارای وصف فقاهت و عدالت باشند به طور عام، منصوب گردیدهاند. امامت نیابی فقها در عصر غیبت به دو صورت تقریر شده که معمولاً از آن دو به عنوان نظریه در ولایت فقیه یاد میشود که هر کدام به طور مختصر بیان میشود:
بر اساس این نظریه، فقیه عادل مستقیما با نصّ عام از طرف امام معصوم علیه السلام به ولایت نیابی منصوب گردیده و حقّ تأسیس دولت و تصدّی امامت را از امام معصوم کسب نموده است و در مشروعیت امامت وی، آرای عمومی نقش تعیین کننده ندارد. هرچند آرای عمومی میتواند در عینیت و تحقّق امامت و استقرار آن در جامعه مؤثّر و تعیین کننده باشد.
این نظریه - که تلفیقی از امامت و خلافت در دیدگاه شیعه و اهل سنّت برای پیدا کردن راه حلّ سیاسی در عصر غیبت جهت مشروعیت بخشی به نظام سیاسی است - معتقد است که امضا و تأیید امام معصوم علیه السلام ، در مورد امامت نیابی فقها در صورتی است که قبلاً مقبولیت و موافقت آرای عمومی را کسب کرده باشند.
یکی از مستندات عمده هر دو نظریه، روایتی است از امام صادق علیه السلام که فرمود:
«...قال ینظران الی من کان منکم ممن قد روی حدیثنا ونظر فی حلالنا وحرامنا وعرف احکامنا فلیرضوا به فانی قد جعلته علیکم حاکما...؛ (1)بنگرید در میان فقها و فقیهی را بیابید
1) (1) . اصول کافی، ج1، ص67.
و او را انتخاب کنید و من او را حاکم بر شما قرار دادم».
بنابر نظریه اوّل در تفسیر این حدیث، جمله آخر در حقیقت، علت جمله قبلی است؛ یعنی شما فقیه را برای حکومت انتخاب کنید؛ چرا که از طرف من او منصوب به حکومت گردیده است. به تعبیر دیگر معنای حدیث این است که چون فقها را به حکومت نصب کردهایم شما میتوانید فقیهی را برای حکومت انتخاب نمایید و مشروعیت انتخاب شما به لحاظ نصب از جانب ماست.
نظریه دوم، دو قسمت آخر حدیث را به این ترتیب تفسیر میکند که چون شما فقیهی را برای حکومت انتخاب کردهاید، من نیز شخص فقیه منتخب شما را حاکم قرار دادم. بنابراین تفسیر، مشروعیت حکومت فقیه، از انتخاب مردم ناشی میشود. (1)
براساس هر دو نظریه، عدالت حاکم اسلامی، مورد نظر است و بدون آن «حکومت» مشروعیت ندارد. در همین حدیثی - که هر دو نظریه به آن استناد شد - عدالت مورد توجّه امام صادق علیه السلام قرار گرفته و مبنای مشروعیت نظام سیاسی قلمداد شده است. امام میفرماید: در صورت نیاز به کسی که عادلتر است مراجعه شود:
«... قال الحکم ماحکم به اعدلهما وافقههما...».
در نظام سیاسی اسلام، حکومت اسلامی در چارچوب معیارهای اسلامی و ضوابط الهی تعیین میشود. اسلام برای فقها و رهبران، صفات ویژهای را بیان نموده و مردم طبق همان صفات - که از جمله آنها عدالت است - رهبری دینی و سیاسی خود را انتخاب میکنند. بنابراین مردم در انتخاب زمامدار، به طور مطلق آزاد نمیباشند تا هر حاکمی را انتخاب کنند. برخلاف نظامهای دموکراسی دنیای امروز که معیار در انتخاب آنها اکثریت یا همه مردم است؛ یعنی حاکم یا رئیس جمهور، لیاقت و شایستگی داشته باشد یا نداشته باشد؛ مهم رأی اکثریت است.
در قرآن کریم، بر عدالت حکومت و رهبری جامعه اسلامی تأکید فراوان شده و
1) (1) . عباسعلی عمید زنجانی، فقه سیاسی، ج7، ص170-176.
مشروعیت نظامهای سیاسی را مشروط به داشتن صفت عدالت دانسته است. در برخی آیات، قرآن، مردم را به ملاحظه عدالت رهبر در هنگام انتخاب فرا میخواند:
(وَ لا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّارُ وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ مِنْ أَوْلِیاءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ) ؛ (1)به آنان که ستم کردند تمایل نکنید که آتش دامنگیر شما میشود و جز خداوند دوستانی برای شما نیست، آنگاه یاری نمیشوید.
تکیه به سوی ستمکاران، اعتمادی است که ناشی از میل و رغبت به آنان است؛ حال چه در اصل دین باشد؛ مثل اینکه پارهای از حقایق دین را که به نفع آنان است بگوید و از آنچه که به ضرر ایشان است دم فروبندد و افشا نکند، و چه اینکه در حیات دینی باشد؛ مثل اینکه به ستمکاران اجازه دهد تا به نوعی که دلخواه ایشان است، در اداره امور مجتمع دینی مداخله کرده و ولایت امور عامّه را به دست گیرند و عهدهدار مصالح عمومی جامعه شوند؛ در حالی که صلاحیت چنین کاری را نداشته باشند. (2)
این آیه بیانگر آن است که اتّکا به حکّام ظالم، در حقیقت رسمیت دادن و مشروعیت بخشیدن به نظام سیاسی آنهاست و این مسئله باعث گسترش فساد و ظلم در جامعه خواهد شد. در نتیجه خداوند مانند امّتهای گذشته - به سبب ظلم و گسترش آن - و نیز کسانی را که میل و رغبت به چنین نظامی دارند، مجازات خواهند کرد. پس بنابر توصیه قرآن، مردم باید نظامی را انتخاب کنند که رهبری عادل در رأس آن بوده و نظامش بر عدالت استوار باشد.
در آیهای دیگر، از مسلّط نمودن فاسق و پذیرش ولایت او و سپردن مقدرات مردم به دست او، نهی شده است:
(وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطاً) ؛ (3)از آن کسی که قلب او را از یاد خود غافل نمودیم اطاعت مکن؛ زیرا که او از هوا و هوس خود پیروی کرده و کارش تباه میباشد.
این آیه به این نکته مهم اشاره میکند که از کسی که دل او از یاد خدا غافل است و نیز کسی که کارهای او از حدّ اعتدال خارج است، اطاعت نکنید. مسلّماً چنین کسی نمیتواند عهدهدار زمامداری جامعه مسلمین بشود؛ زیرا در رهبری حکومت اسلامی، عدالت، اعتدال، ایمان و تقوا، از شرایط اساسی است و کسانی که چنین ویژگیهایی را نداشته باشند، از نظر قرآن مشروعیت ندارند.
در آیه دیگر، پیروی از حکمرانان فاسد و آلوده را موجب گمراهی دانسته و از زبان گمراهانی که در أثر اطاعت از حکّام فاسد گمراه شدهاند، چنین نقل میکند:
(وَ قالُوا رَبَّنا إِنّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاَ) ؛ (1)پروردگارا! ما از بلندپایگان و بزرگانمان پیروی کردیم و آنان ما را از راه درست دور ساختند. «سادتنا» یعنی مالک بزرگی که تدبیر و اراده شهر و جامعه بزرگتر را بر عهده میگیرد (2). این آیه، هر رهبر سیاسی و اجتماعی را که مردم را از راه سعادت و کمال دور سازد، شامل میشود. مسلّماً رهبرانی که باعث گمراه شدن مردم شوند، از فضیلت عدالت به دور بوده و حکومت آنها نیز مشروعیت ندارد. در آیه دیگری خداوند میفرماید:
(...وَ لا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِماً أَوْ کَفُوراً) ؛ ... از هیچ گنهکار و کافری اطاعت نکنید. (3)
همچنین قرآن در بیانی دیگر، مشروعیت را از حکومتهای ظالم سلب کرده و مردم را از مراجعه به آنها نهی نموده است:
(یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحاکَمُوا إِلَی الطّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ) . «طاغوت» عبارت است از انسان ظالم و جبّار و متمرّد و یاغی از وظایف بندگی خدا. (4)از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود:
«کل من یتحاکم الیه ممن یحکم بغیرحقّ؛ کسی که به غیرحقّ حکم کند و مردم او را به داوری بطلبد طاغوت است.» (5)در بیان دیگری از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمودند:
«کل حاکم یحکم بغیر
قولنا اهل البیت فهو طاغوت؛ (1)هر حاکمی که به غیر قول ما اهلبیت حکم کند طاغوت است».
روایاتی که از معصومین علیهم السلام وارد شده نیز بیانگر مشروعیت حکومتی است که رهبری عادل داشته و نظام حکومتیاش بر معیار عدل استوار باشد. در اینجا به ذکر چند حدیث که در این زمینه وارد شده است، اکتفا میشود.
امام علی علیه السلام کسانی را که بخیل، جاهل و ظالم میباشند، سزاوار حکومت و رهبری جامعه مسلمین نمیداند؛ زیرا «بخیل» در اموال عمومی حریص شده و طمع میورزد؛ در نتیجه به حقّ خود قناعت نکرده و به حقوق دیگران تجاوز مینماید و «نادان» با نادانی خود مسلمانان را به گمراهی میکشاند و «ستمکار» نیز با ستم خود حقّ مردم را غصب و عطایای آنان را قطع میکند و در تقسیم بیتالمال عدالت نداشته و گروهی را بر گروهی دیگر مقدّم میدارد. همچنین «رشوه خوار» نمیتواند امام باشد؛ زیرا در داوری، با رشوه گرفتن حقوق مردم را پایمال و حقّ را به صاحبانش نمیرساند. (2)بنابراین امام روی ویژگیهای حاکم تأکید فراوان دارد. حال اگر حاکم عادل نبوده و دارای تعادل اخلاقی نباشد، چگونه میتواند در امور سیاسی و اجتماعی مردم عدالت را تحقّق بخشد؟ از این روست که امام به حاکمان اسلامی توصیه میکند پیش از آن که منصب رهبری جامعه اسلامی را عهدهدار شوند، به تعلیم و تهذیب خود بپردازند. امام چنین میفرماید:
«من نصب نفسه للناس اماما فلیبدء بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره...». (3)درحدیث دیگر، امام علی علیه السلام نجات مردم از فساد و تباهی و هدایت آنان به سوی سعادت را، از وظایف رهبری عادل دانسته و هلاکت مردم را نیز در رهبری فاسد و ظالم میداند. حضرت چنین میفرماید:
«اتقوا الله واطیعوا امامکم فان الرعیة الصالحة تنجوا با الامام العادل وان الرعیة الفاجرة تهلک با الامام الفاجر؛ (1)تقوای الهی پیشه کنید و از امام خود اطاعت کنید؛ زیرا اطاعت از امام عادل باعث جامعهای صالح شده و اطاعت از امام فاجر باعث هلاکت آن جامعه میشود».
ایشان در حدیثی دیگر، اصلاح فرمانروایی، اقامه حدود و اقامه نماز جمعه را در سایه امام عادل دانسته و حکومتی را مشروع میداند که توانایی ایجاد امنیت برای ایفای حقوق مردم در ابعاد سیاسی، قضایی و عبادی مردم را داشته باشد:
«لایصلح الحکم ولاالحدود ولاالجمعة الاّ بامام عدل؛ (2)حکم، حدود و نماز جمعه اصلاح نمیشود، مگر به وسیله امام عادل».
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود: هر کس بعد از من ولایت و منصبی را بپذیرد، روز قیامت او را در کنار صراط نگه میدارند و فرشتگان نامه اعمال او را میگشایند؛ اگرعادل بوده، خداوند به برکت عدالتش او را نجات میدهد و اگر ظالم بوده باشد، صراط چنان فشاری بر او وارد میسازد که تمام مفاصلش از هم جدا میشود و سپس در آتش سرنگون میگردد. (3)
امام حسین علیه السلام در نامهای که به اهل کوفه فرستاد چنین نوشت:
«فلعمری ما الامام الاّ الحاکم بالکتاب القائم بالقسط ولدائن بدین الله والسلام؛ سوگند به جانم، امام کسی است که به کتاب خدا حکم نماید و با مردم با عدالت رفتار نماید و به دین حقّ پایبند باشد». (4)
امام کاظم علیه السلام فرمود:
«طاعة ولاة العدل تمام العز؛ اطاعت والیان عادل، بالاترین عزّت و سرفرازی است.» معنای کلام امام این است که عزّت و سعادت هر جامعهای، در اطاعت زمامدار و حکومت عادل است و چنین حکومتی عقلاً و نقلاً، مشروعیت و صلاحیت فرمانبرداری و اطاعت را دارد. (5)
1) (1) . بحارالانوار، ج32، ص387.
2) (2) . مستدرک، ج6، ص13.
3) (3) . «ایما وال ولی الامر من بعدی اقیم علی حد الصراط ونشرت الملائکة صحیفته فان کان عادلا انجاه الله بعدله وان کان جائرا انتقض به الصراط حتی تتزایل مفاصله ثم یهوی الی النار»؛ بحارالانوار، ج32، ص61؛ شرح نهجالبلاغه معتزلی، ج7، ص36
4) (4) . شیخ مفید، المقنعه، ج2، ص39.
5) (5) . تحف العقول، ص390؛ اصول کافی، ج1، ص20.
امام علی علیه السلام حکومت و زمامداری را حقّ کسانی میداند که عالم و عادل باشند؛ زیرا حاکم اسلامی در حقیقت نائب رسول گرامی اسلام و اوصیاء علیه السلام ، در امور سیاسی و اجتماعی مسلمین میباشد؛ در غیر این صورت حاکم ظالم و جائر بوده و مشروعیت نخواهد داشت. (1)
امام علی علیه السلام برترین بندگان در نزد خداوند را امام عادل میداند که هم خود هدایت شده و هم دیگران را هدایت مینماید. چنین امامی سنّت روشن پیامبر را بر پا میدارد و بدعتها را از بین میبرد. ایشان بدترین مردم نزد خداوند را امام جائر و ظالمی میداند که هم خود گمراه است و هم دیگران به وسیله او گمراه میشوند. (2)قدرتی که پیامبر صلی الله علیه و آله داشت، مانند قدرت دینی، سیاسی و قضایی، بعد از آن حضرت و بعد از ائمّه اطهار علیهم السلام - طبق عقاید شیعه - به فقیه جامع الشرایط انتقال یافته است. در حدیثی مشروعیت چنین قدرتی، منوط به عدالت فقیه شده است و مظهر کامل عدالت، غلبه بر هوای نفس و حفظ دین و اطاعت از دستورات اسلام است:
«فامّا من کان من الفقهاء صائنا لنفسه، حافظا لدینه، مخالفا علی هواه، مطیعا لأمر مولاه، فللعوام أن یقلدوه؛ (3)فقیهی که بر هوای نفس غالب و حافظ دینش و مطیع امر مولایش باشد، مردم چنین فقیهی را به عنوان زمامدار و رهبر دینی و سیاسی خود انتخاب کنند».
در نتیجه، ملاک مشروعیت قدرت و سیاست از نظر روایات، عدالت زمامداران الهی است:
«ملاک السیاسة العدل؛ (4)معیار سیاست عدالت است».
فقهای شیعه، در مشروعیت زمامدار مسلمین عدالت را امری لازم میدانند وحاکمانی که از طریق ظلم، قدرت را به دست گرفته باشند، نامشروع میدانند.
1) (1) . «اتقوا الحکومة فانما هی للامام العالم بالقضاء والعادل فی المسلمین کنبی او وصی نبی»، وسائل الشیعة، ج27؛ تهذیب، ج6ص217؛ اصول کافی، ج7، ص17؛ شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، ج3، ص5.
2) (2) . «فاعلم ان افضل عبادالله عندالله امام عادل هُدِی وهَدَی، فاقام سنة معلومة وامات بدعة مجهولة... وان شر الناس عندالله امام جائرضل وضل به فامات سنة مأخوذة واحی بدعة متروکة...»، نهج البلاغه، خطبه164.
3) (3) . ملا احمد نراقی، عوائد الأیام فی بیان قواعد الأحکام، ص542.
4) (4) . غررالحکم، ص331.
در بخش چهارم این پژوهش، نظریه فقهای شیعه درباره عدالت حاکمان اسلامی و مشروعیت آنان از زمان مرحوم صدوق تا زمان امام خمینی رحمه الله ، به طور مفصّل بیان گردید؛ لذا در این فصل نیازی به تحقیق در این زمینه نمیباشد و فقط به بیان نظریه بعضی از فقها دراین زمینه اکتفا میکنیم.
صاحب جواهر حکومت را به دو قسم مشروع و نامشروع تقسیم میکند و حکومتی را مشروع میداند که حاکم، از طریق زور و غلبه قدرت را به دست نیاورده باشد و از طریق قانون و عدالت زمام امور را به دست گرفته باشد:
حاکمان دو دستهاند: سلطان عادل و سلطان جائر. سلطان جائر، یعنی اینکه با قدرت نظامی حکومت را تصاحب نموده باشد. (1)
ایشان میگوید:
هیچ فردی صلاحیت تصدّی امور سیاسی، قضایی و مالی را جز امام علیه السلام و کسی که منصوب از طرف او باشد، ندارد. در عصرغیبت امام زمان علیه السلام نوابّ عامّه آن حضرت (فقهاء) قائم مقام در کلیه امور و شئون امامت هستند و تمام اختیارات را به جز جهاد ابتدایی دارند. معقول نیست که در زمان غیبت، امر حکومت به دست فاسق سپرده شود و او بر کرسی امامت مسلمانان به نیابت از معصوم جلوس کند. (2)
ظاهر عبارات صاحب جواهر این را نشان میدهد که عدالت باید در منصب حکومت معتبر باشد؛ چون معلوم است که این امور را نمیتوان به دست فاسق و ظالم سپرد.
امام خمینی رحمه الله ، نیز عدالت را شرط مشروعیت نظامهای سیاسی میداند و چنین میفرماید:
«قانوندانی» و «عدالت» از نظر مسلمانان، شرط و رکن اساسی است. چیزهای دیگر در آن دخالت و ضرورت ندارد. (3)
امام خمینی رحمه الله ، زمامداری مسلمین را برای کسانی مشروع میداند که اسلامشناس و عادل باشند. ایشان وجود چنین امری را در زمان رسول اکرم و ائمّه اطهار علیهم السلام و بین مسلمانان و هم چنین از نظر عقل، مسلّم میداند:
کسانی که قانون اسلام را میدانند و عادلند، نسبت به تصدّی حکومت اولویت پیدا میکنند. آنچه مربوط به خلافت است و در زمان رسول اکرم صلی الله علیه و آله و ائمّه ما درباره آن صحبت و بحث شده و بین مسلمانان هم مسلّم بوده، این است که حاکم و خلیفه اوّلاً، باید احکام اسلام را بداند؛ یعنی قانوندان باشد و ثانیاً، عدالت داشته و از کمال اعتقادی و اخلاقی برخوردار باشد. عقل همین اقتضا را دارد. (1)
اهل سنّت، عدالت را در مشروعیت حکومت شرط میدانند و معتقدند که اگر حاکم از عدالت ساقط شد، مشروعیت خود را از دست میدهد، ولی بنا بر دلایلی - که بعدا بیان خواهد شد - اطاعت از حاکم را واجب شمرده و قیام علیه او را حرام میدانند. آنها معتقد به چند نوع حکومت میباشند که در ذیل بیان میشود:
حکومت خلافت عظما: مرادشان از خلافت عظما، حکومت خلفای راشدین میباشد.
حکومت سلطنتی: اهل سنّت معتقدند که حکومت خلفایی چون بنیامیه و بنیعباس را نباید خلافت از پیامبر اسلام دانست؛ بلکه دولت آنها را باید ملوکیت و سلطنت نامید و میتوان حکومت آنان را سلطان اعظم نامید. سلطان اعظم فرمانروایی است که حکومت وی سراسر زمینهای اسلامی را فرا گرفته است.
دولت امرا و والیان: امرا و والیان در حیطه قلمرو حکومت سلطان اعظم حکم میرانند. اهل سنّت در هر سه نوع حکومت، «عدالت» را شرط مشروعیت قدرت میدانند. با رفتن عدالت، مشروعیت آنان از بین رفته، ولی اطاعت آنها اگر چه فاسق باشند، واجب است. در وجوب اطاعت از حاکمان غیرعادل دلایلی را ذکر نمودهاند که به بیان آنها میپردازیم:
الف) ادلّه عقلی: در ادلّه عقلی، از قاعده «دفع فاسد به افسد» استفاده میکنند؛ به این بیان که قیام علیه خلیفه فاسد، منجر به کشتار و فتنه میگردد و این مفسده آمیزتر از فساد ناشی از اطاعت خلیفه فاسق است (2). هرچند مشروعیت اصلی در مواردی است که خلیفه در مسیر اطاعت حقّ و بر صراط مستقیم عدالت رفتار نماید و در غیر این موارد
که به ظلم و به ناحقّ عمل میکند، مشروعیت اطاعت از وی منتفی میگردد؛ لکن مفسده ناشی از آن قابل جبران است؛ زیرا جامعه بدین وسیله از مفاسد بیشتر ناشی از فتنه، در امان خواهند ماند؛ در حالیکه فتنه و فساد ناشی از قیام علیه خلیفه فاسق به هیچ وجه قابل جبران نیست، خونهایی که ریخته میشود و اموالی که تلف میشود و نظم اموری که مختل میشود و ویرانیهای زیادی که پدید میآید، هیچ کدام قابل جبران نیست.
ب) ادلّه نقلی: یکی از دلایل نقلی که ذکر نمودهاند، آیهای از قرآن است: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ) 1 ؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید! خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیای امر خود را نیز اطاعت کنید.
به این بیان که جمله «أَطِیعُوا» در «أُولِی الْأَمْرِ» تکرار نشده؛ یعنی اطاعت مستقل از خلیفه در نظر نیست؛ بلکه اطاعت از خلیفه در واقع اطاعت از خدا و رسولش است. بنابراین فرمان خلیفه اگر مطابق با فرمان الهی بود، اطاعت آن واجب است و اگر فاسق بود و فرمانش برخلاف فرمان خداوند بود، اطاعتش واجب نیست.
دلیل دیگر، روایاتی است که برخورد مسلّحانه با خلفا را رد میکند. بعضی از آن روایات چنین است:
«انکم سترون بعدی آثرة وامورا تنکرونها. قالوا فما تأمرنا یا رسول الله، قال: فان تؤدون الحقّ الذی علیکم وتسئلون الله الذی لکم؛ (1)رسول خدا در پاسخ صحابه که پرسیدند: در برابر لغزشها و منکرات حاکمان چه باید کرد، فرمود: فقط سعی کنید وظیفه خود که در مورد اطاعت والیان دارید ادا نمایید و حقّ خود را از خداوند مسئلت نمایید».
حدیث دیگری نیز در این زمینه نقل کردهاند که صراحتاً برخورد با رهبران فاسد را نفی میکند:
«... تسمع وتطیع الامیر وان ضرب ظهرک واخذ مالک فاسمع واطع؛ (2)سخن امیر را اطاعت کن، اگر چه مال تو را به زور گیرد و ظلمی بر تو روا دارد.» احادیث دیگری
نیز در این زمینه از اهل سنّت نقل شده است که بعضی از آنها در بخش چهارم با عنوان «عدالت در اندیشه - فقهی سیاسی فقهای اهل سنّت» بیان شد. برای آشنایی بیشتر به آن مباحث مراجعه شود.
جوابی که به این استدلال میتوان داد به این صورت است: اهلسنت با استنادی که به آیه نمودهاند، در حقیقت تیشه به ریشه استدلال خود زدهاند و لزوم پیروی از خلیفه فاسق را بهکلی ابطال نمودهاند؛ زیرا مفاد تفسیر آنها این است که خلیفه فاسق جایزالاتباع نیست؛ چه درحالتی که خلاف کتاب و سنّت و به ظلم فرمان میراند و چه در صورتیکه فرمان وی منطبق با موازین کتاب و سنّت میباشد؛ زیرا در صورت دوم، اطاعت حقیقی از خلیفه نیست، بلکه از کتاب و سنّت و از خداوند است. بنابراین وجود خلیفه مثل نبودش است.
جوابی هم که از روایات میتوان داد این است: اگر قیام علیه فساد و ظلم واجب نباشد، در حقیقت تسلیم شدن به ظلم است و این مسئله را قرآن صراحتاً نهی فرموده است: (لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ) ؛ نه ظلم کنید و نه زیر بار ظلم بروید. (1)
در آیهای دیگر، تمایل و اعتماد به ظالمین را نیز نهی نموده است: (وَ لا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّارُ) 2 .
التزام به نتایج چنین استدلالی، میتواند کار را به تحریم جهاد - که توأم با یک سلسله مضرّات و نتایج ظاهراً منفی و نامطلوب است - بکشاند؛ (2)درحالی که مصلحتهای نهفته در تحمّل شداید و مشقات جهاد و مبارزه با حاکم جائر، به مراتب بیشتر از آفات ظاهری آن میباشد. همچنین استدلال اهل سنّت میتواند مسئله امر به معروف و
نهی از منکر را که از مسلّمات دین اسلام است، زیر سئوال ببرد. وقتی فسق و ظلم از ناحیه هرکس که باشد، از موارد و مصادیق منکر است، پس چگونه میتوان در برابر ظلم حاکمان فاسق سکوت اختیار نمود؟ اگر انجام فریضه امر به معروف و نهی از منکر منجر به برخورد مسلّحانه، یعنی منجر به فتنه گردد، بیگمان تداوم ظلم حاکمان و امرای ظالم نیز فتنهای است که اگر مفسده انگیزتر از فتنه برخورد مسلّحانه با ظلم نباشد، با آن برابری میکند. امام علی علیه السلام در اینباره میفرمایند: فتنهای بالاتر از زمامدار ظالمانه دیده نمیشود:
«الا وان اخوف الفتن عندی علیکم فتنة بنیامیة فانها فتنة عمیاء مظلمة؛ (1)خطرناکترین فتنهها نزد من فتنه بنیامیه است که فتنهای کور و تاریک و خزنده است.» اصولا فتنه عبارت است از آشوب و درگیری مسلّحانه و فساد انگیزی که دشمنان عدالت و حقّ، علیه آن دو از خود نشان میدهند. (2)
«عدالت» از ارکان مهم توسعه قدرت در بُعد سیاسی است. شرط اول برای قدرتی که بخواهد پایههای حکومتش محکم و در سطح داخلی و بینالمللی، اقتدار داشته باشد و بتواند قدرت خود را فرا ملی سازد، عدالتمحوری است.
مرحوم نائینی توسعه قدرت اسلامی را در گرو گسترش عدالت میداند و میگوید: گسترش سریع قدرت در صدر اسلام، از برکت عدالتورزی بوده است. ایشان معتقد است که ضعف کشورهای اسلامی و تجاوز بیگانگان به سرزمین آنها و به غارت بردن سرمایههای طبیعی و از بین بردن ارزشهای اسلامی، همه بر أثر بیعدالتی و استبداد داخلی و استعمار خارجی است. قدرت، شرف، استقلال و عزّت ملّتهای مسلمان بستگی به عدالتمحوری و تحقّق آن در لایههای مختلف جامعه دارد. برپا بودن سماوات و جهان تکوین در سایه عدالت است. (3)
مرحوم نراقی نیز عدالتورزی قدرت حاکم را باعث شهرت و افزایش و توسعه سیاست او در جهان میداند:
به این صفت خجسته[عدالت] نام نیک پادشاه در اطراف و اکناف عالم مشهور
و تا صفحه قیامت به بلندی نامی مذکور میگردد.... (1)پادشاه کشوری که به عدالت مشهورگردد، بسا باشد که پادشاهان سایر اقالیم را رگ غیرت به حرکت آمده، ایشان نیز طریقه داد گستری و رعیت پروری پیشنهاد خود ساخته و او نیز در ثواب همه اینها شریک خواهد بود و باشد که سپاهی و رعایای سایر ممالک به واسطه عدالت این پادشاه، بلاد خود را به کارکنان او بسپارند، و به واسطه عدالت، مملکت وسیع گردد. (2)
در این رابطه احادیث فراوانی وجود دارد که به برخی از آنها اشاره میشود: عدالت باعث استقلال و توان (3)، نافذ شدن حکم (4)، ارزشمندی، بینیازی از اطرافیان و عدم وابستگی به کشورهای دیگر (5)، مورد ستایش قرارگرفتن زمامداران و بالا رفتن شأن و عزّت ایشان میشود. (6)در حدیث دیگری آمده است: اگر اساس و پایههای قدرت، بر عدالت و عقل بنا شده باشد، خداوند چنین نظامی را یاری نموده و دشمنانش را مخذول میگرداند. (7)
عدالت قدرت حاکم، باعث توسعه قدرت او در بُعد اقتصادی نیز میشود. قوام و ثبات پایههای اقتصادی یک جامعه، در توسعه و تحکیم قدرت حکومت در سطح داخلی و بینالمللی نقش مؤثّری دارد؛ زیرا عدالتورزی نظام حاکم، باعث رونق گرفتن اقتصاد مردم میشود و این باعث میشود که حکومت در گرفتن مالیات از مردم، مشکلی نداشته باشد؛ در نتیجه خزانه دولت خالی نبوده و دولت از توانایی اقتصادی خوبی برخوردار بوده و در پرداخت حقوق کارمندان اداری و نظامی و نیز تهیه مهمّات و اسلحه و... با موانع مواجه نخواهد شد.
1) (1) . معراج السعاده، ص489.
2) (2) . همان، ص491.
3) (3) . «من عدل تمکن»، جمال الدین محمد خوانساری، شرح غررالحکم ودررالکلم، تصحیح: سیدجلالالدین، ج5، ص148.
4) (4) . «من عدل نفذحکمه»، همان، ص175.
5) (5) . «من عدل استغنی عن اعوانه » و «من عدل عظم قدره»، همان، ص343و193.
6) (6) . «من عدل فی سلطانه وبذل احسانه اعل الله شأنه واعز اعوانه»، همان، ص396.
7) (7) . «اذا بنی الملک علی قوائد العدل ودعم بدعائم العقل نصّرالله موالیه وخذل معادیه»، غررالحکم و دررالحکم، ص339و340.
نظامی که بر مبنای عدالت حرکت میکند، باعث نزول برکات خداوند و رونق گرفتن اقتصاد جامعه شده و همچنین باعث اتحاد و همدلی مردم و شکوفایی استعدادها میشود و این امر نیز سبب کامل شدن قدرت آن جامعه میگردد؛ برعکس نظامهای استبدادی.
مرحوم نراقی درباره آثار قدرت عادلانه در توسعه اقتصادی میفرماید:
زمانی که زمام امور به دست حاکم عادل افتاد، جمیع مفاسد به اصلاح میآید و همه بلاد روشن و نورانی میشود و عالم آباد و معمور میگردد و چشمهها و نهرها پر آب میگردد و زرع و محصول فراوان و نسل بنیآدم زیاد میشود و برکات آسمان، زمین را فرو میگیرد و بارانهای نافعه نازل میشود، و از این جهت است که اقسام عدالت و اشرف و افضل انواع سیاست، عدالت پادشاه است؛ بلکه هر عدالتی نسبت به عدالت اوست و هر خیری و نیکی منوط به خیریت او، و اگر عدالت سلطان نباشد، احدی متمکن از اجرای احکام عدالت نخواهد بود... (1)
ملا احمد نراقی در اینباره میگوید:
عدالتورزی قدرت حاکم، باعث توسعه اقتصادی مردم گردیده و مردم به خیال آرام مشغول کار و کسب بوده و مسائل دینی و فرهنگی نیز رونق خواهد گرفت. در نتیجه قدرت حاکمیت نیز توسعه و تحکیم مییابد.
ایشان چنین مینویسد:
خوی و عادت کریمه دادگری و صفت خجسته رعیتپروری، سبب خوشی احوال روزگار و باعث آبادانی هر کشور و دیار است... چون پادشاه، طریقه عدالت را پیشنهاد خود گرداند همه اصناف عالم فراغ بال به مکاسب و مقاصد خود اشتغال نمایند و بازار علم و عمل را رونقی تازه و گلستان شریعت را طراوتی بیاندازه حاصل گردد... (2)
شهید صدر در مقام مقایسه دو نوع جامعه - جامعهای که ظلم بر آن حکومت دارد با جامعهای که بر مبنای عدالت رفتار میکند - برآمده و ضعف و قدرت هر دو را چنین بیان میکند:
جامعه فرعونی یا مدینه ظلم و ستم، چون جامعهای است که در اثر ظلم تجزیه شده و پراکنده است، استعدادهایش ضایع شده و نیروها و امکاناتش به هدر
میرود. از این رو آسمان قطراتش را بر اهل چنین جامعهای حبس میکند تا برآنان نبارد و زمین برکاتش را از آنان دریغ میدارد. در مقابل در مدینه عادله، عکس این موضوع صادق است؛ زیرا در آن اتحاد و وحدت و همفکری و همرأیی و توجّه به مصلحت عمومی حاکم است؛ بنابراین استعدادها شکوفا و با هم یکی میشوند و فرصتها و امکانات به هم میپیوندند و خیرات از همه سو به آن روی میآورد و این امر حادث نمیشود، مگر در سایه گسترش و بسط عدل در سراسر جامعه. (1)
محقّق سبزواری نیز عدالت را در توسعه قدرت اقتصادی هر نظام مؤثّر میداند و توسعه هر نظام سیاسی را در گرو قدرت اقتصادی و نظامی که مانند حلقههای زنجیر به هم وابستهاند، میداند. وی مینویسد:
قوام پادشاهی و نظام سلطنت و جهانداری به عدل است... سلطنت نمیپاید، الاّ به لشکر، و لشکر نمیباشد، الاّ به مال و مال نمیباشد، الاّ به معموری ملک و معموری ملک نمیباشد، الاّ به عدل. (2)
در این رابطه احادیثی نیز وجود دارد و بیانگر این مطلب است که عدالتورزی قدرت حاکم، باعث توسعه اقتصادی جامعه و خشنودی خداوند و ارزانی نرخها شده و ظلم قدرت حاکم، باعث غضب خداوند و گرانی نرخها میشود:
«قال رسول الله صلی الله علیه و آله علامة رضا الله تعالی فی خلقه عدل سلطانهم ورخص اسعارهم وعلامة غضب الله تبارک وتعالی علی خلقه جور سلطانهم وغلاء اسعارهم؛ (3)پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: سلطان عادل و ارزانی اجناس، بیانگر رضای خداوند بر خلق، و سلطان ظالم و گرانی اجناس، علامت غضب خداوند بر مردم است».
امام علی علیه السلام عدالت حاکم را باعث نزول برکات آسمانی و زمینی بیان میفرماید:
«... قال ما اوسع العدل ان الناس یتسعون اذا عدل بینهم وتنزل السمآء رزقها وتخرج الارض برکاتها بأذن الله تعالی»؛ (4)توسعه اقتصادی در صورتی تحقق میپذیرد که عدالت بین مردم پیاده شود. در آن صورت نزول رزق و برکات به اذن خداوند از آسمان و زمین بر مردم عرضه میشود.
ابن خلدون، توسعه قدرت هر نظامی را، در ابعاد سیاسی و اقتصادی و نظامی، در گرو عدالت میداند و چنین مینویسد:
کار ویژه سیاست و پادشاه، حفظ و اجرای دین در مسیرکمال و سعادت کشور و مردم است و مایه توفیق این سیاست، تکیه بر عدالت است.
ابنخلدون در تأیید این مطلب، از مسعودی چنین نقل میکند که:
موبدان به بهرام میگوید: ای پادشاه! نیرومندی و ارجمندی کشور کمال نپذیرد جز به دین و کمر بستن به فرمانبرداری از خدا و کار کردن به امر و نهی او، و دین قوام نگیرد جز بر پادشاه، و پادشاه ارجمندی نیابد جز به سپاه، و سپاه نیز قوام نگیرد جز به ثروت، و ثروت را نتوان یافت جز به آبادانی، و به آبادانی نتوان راه یافت جز به عدالت، و داد ترازویی است میان مردم که پروردگار آن را نصب کرده و عهده داری برای آن گماشته که پادشاه است. (1)
عدالت قدرت سیاسی، در توسعه فرهنگی جامعه نیز مؤثّر است. آگاهی و کسب معارف و علوم با وجود حاکم عادل بیشتر توسعه مییابد. مرحوم نراقی در این زمینه میفرماید:
... بالجمله مناط کلی در تحصیل کمالات و وصول به مراتب سعادات و کسب معارف و علوم و نشر احکام، عدالت سلطان است. از اینرو در اخبار وارد شده است که پادشاه عادل، شریک است در ثواب هر عبادتی که از هر رعیتی صادر شود و سلطان ظالم، شریک است در گناه هر معصیتی که از ایشان سر زند (2)... چون پادشاه طریقه عدالت را پیشنهاد خود گرداند، همه اصناف عالم فراغ بال به مکاسب و مقاصد خود اشتغال نمایند و بازار علم و عمل را رونقی تازه و گلستان شریعت را طراوتی بیاندازه حاصل گردد... (3)
استحکام و پایداری نظام سیاسی، زمینهها و موجبات آن، یکی از مباحث جدّی پژوهشگران و جامعهشناسان سیاسی را تشکیل میدهد. چگونه نظامهای سیاسی پایدار میمانند؟ برای حفظ نظام از سقوط، چه عملکردی مناسب و کارآمد است؟ و امثال
اینها، پرسشهایی است که بخشی از مباحث جامعهشناسی سیاسی را به خود اختصاص داده است. متفکّران و جامعهشناسان و سیاستمداران، هر یک طبق یافتههای علمی و تجربیات عینی جوابهای متفاوتی را ارائه دادهاند. در این مبحث درصدد هستیم که بدانیم در فقه سیاسی چه جوابی میتوان برای این سؤالها یافت.
محقّق نراقی به پرسش فوق جواب میدهد. ایشان رعایت عدالت در حکومت و نظام سیاسی را رمز استحکام قدرت میداند. به نظر ایشان سلاطین و ملوک میباید برای خلود و جاودانگی حکومتشان قبل از هر چیز به کارویژه عدالت اهتمام ورزند. فراتر از این، نراقی نه تنها عدالت را به عنوان زمینه استحکام که به مثابه نگهبان و محافظ سیستم سیاسی مورد توجّه قرارمی دهد:
شیوه عدالت و دادخواهی باعث دوام و خلود سلطنت میگردد؛ چون دولتسرای پادشاهان را پاسبانی از این هوشیارتر و کاخ رفیع البنیان سلاطین را نگاهبانی از این بیدارتر نیست. (1)
در ادامه، محقّق نراقی این دیدگاه را با نقل روایتی از امام علی علیه السلام تأیید کرده و مینویسد: از حضرت علی علیه السلام منقول است که از ملوک و فرماندهان هر کس که به عدل و داد عمل کند، دولت او را در حصار امن خود نگاهدارد و هر که جور و ستم نماید به زودی او را هلاک گرداند. (2)
محقّق سبزواری، نقش عدالت در استحکام و پایداری قدرت را در ابعاد نظامی، سیاسی و اقتصادی منوط به اقامه عدالت اجتماعی میداند: «پادشاهانی که به صفت عدل آراسته بودند، ایام دولت ایشان مستمر بود». (3)
علامه محمد تقی جعفری ضمن برشمردن شرایط بقا و زوال تمدنها، یکی از شرایط بقای تمدنها را عدالت میداند و میگوید: « انصاف و عدالت مایه قوام حیات بشری است...». (4)
مرحوم صدوق در علل الشرایع، از امام صادق علیه السلام روایتی را نقل میکند که بیان
میکند، عدالت باعث استحکام و بقای قدرت و ظلم باعث نابودی آن میشود. روایت چنین است:
... عن ابیعبدالله علیه السلام قال: ان الله تعالی جعل لمن جعل له سلطانا مدّة من لیالی وایام وسنین وشهور فان عدلوا فی الناس أمر الله تعالی صاحب الفلک ان یبطیء بأرادته فطالت ایامهم ولیالیهم وسنونهم وشهورهم وان هم جاروا فی الناس ولم یعدلوا أمرالله تعالی صاحب الفلک فأسرع ارادته واسرح فناء لیالیهم وایامهم وسنینهم وشهورهم وقد وفی تبارک وتعالی لهم بعداللیالی والشهور؛ خداوند تبارک وتعالی برای کسی که به او سلطنت و فرمانروایی داده، مدتی از شبها و ایام و سالها و ماهها را منظور و مقدر فرموده است. حال اگر در بین مردم به عدالت رفتار کند، حقّ عزوجل به صاحب فلک امر میفرماید که در حرکتش کُند سیر کند؛ در نتیجه ایام و شبها و سالها و ماهها طولانی گشته، بدین ترتیب سلطنت وی طولانی میشود، و اگر در بین مردم ستم و ظلم کند، باری تعالی به صاحب فلک امر میفرماید که در حرکتش تسریع نموده و شبها و روزها و سنوات و ماهها را زود و به سرعت طی کند و به دین ترتیب سلطنت وی کوتاه میگردد. (1)
توضیح: حرکت و گردش ایام و شبها و سالها، بنابر قانون و سنّت الهی به صورت متوازن و مقدر حرکت میکند و هیچگونه تخلّفی در این حرکت صورت نخواهد گرفت. امّا تعبیر روایت از تند و کند حرکت نمودن ایام و شبها و زمان، کنایه از این است که عدالت زمامداران، زمینه استمرار و استحکام قدرت آنها را فراهم میسازد و مقبولیت و محبوبیت آنان را در بین مردم بیشتر نموده و در انتخابات دورههای بعدی بخت بقای بیشتر خواهند داشت؛ همانگونه که ظلم و ستمگری زمامداران زمینه طغیان و سرکشی مردم علیه حکومت را فراهم نموده در نتیجه منجر به سقوط قدرت حاکم خواهد شد.
روایات دیگری نیز وجود دارد که بیانگر همین مطلب است:
«من عمل بالعدل حصن الله ملکه ومن عمل بالجور عجل الله هلکه» ؛ کسی که به عدالت رفتار نماید، خداوند قدرتش را حفظ میکند و کسی که ظلم نماید، خداوند هلاکش میگرداند. (2)
«اعدل تدوم لک القدرة»؛ عدالت بورز تا قدرت تو باقی بماند؛ (3)
«العدل جنة الدول؛ عدالت سپر دولت است». (4)
در این روایات، عدالت زمامداران به عنوان تداوم دهنده، سپر و حصار قدرت معرّفی شده است. در روایتی دیگر، نگهداری رعیت بر وجه عدالت، علت دوام ریاست و بقای آن معرّفی شده است:
«حسن السیاسة یستدیم الریاسة؛ نیکویی در سیاست باعث دوام قدرت میشود»؛ (1)
«من حسنت سیاسته دامت رئاسته؛ (2)کسی که سیاستش نیکو باشد، قدرتش پایدار میماند.» مراد از حسن سیاست در این حدیث، عدالت زمامداران است.
هر پدیدهای در جهان، نیازمند علت است که زمینه ایجاد آن را فراهم سازد. ملّتها و نظامها نیز پدیدههایی است که بقا و سقوط آنها، به زمینهها و بسترهایی نیاز دارد. تاریخ بشریت این امر را به اثبات رسانده که به همان میزان که عدالت باعث استحکام قدرت است، ظلم و استبداد زمینههای سقوط و زوال آن را فراهم میکند.
ظلم، ضد عدالت است و از تعریف عدالت، معنای ظلم روشن میشود. عدالت عبارت است از
«وضع کل شیء فی موضعه» یا «
العدل یضع الامور مواضعها». عدل یعنی، قرار دادن هر چیزی در جای خودش. بنابراین ظلم یعنی قرار دادن هرچیزی در غیر جای خودش. اگر نسبت ظلم به فرد یا کشوری داده میشود، به این معناست که ستمگری، در حریم حقوق دیگران تجاوز نموده و حقوق، استقلال، آزادی و تمامیت ارضی - که حقّ مسلّم آنهاست - از آنان گرفته شده و حق در جایگاه خود قرار نگرفته است.
قرآن کریم در آیات بسیاری، به این نکته که ظلم و بیعدالتی، بنیان و ریشههای هر قوم و نظام را از بیخ و بن میکند، اشاره کرده است که به چند نمونه اشاره میشود:
(...هَلْ یُهْلَکُ إِلاَّ الْقَوْمُ الظّالِمُونَ) 1 ؛ آیا مگر غیر از ستمگران هلاک میشوند؟!
(فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا) 2 دنباله قومی که ستم میکردند قطع گردید.
(إِنّا مُهْلِکُوا أَهْلِ هذِهِ الْقَرْیَةِ إِنَّ أَهْلَها کانُوا ظالِمِینَ) 3 ؛ ما مردم این دیار را نابود خواهیم کرد؛ زیرا آنان ستم پیشه وتجاوزکارند.
(فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خاوِیَةً بِما ظَلَمُوا) 4 ؛ این خانههای آنها (قوم صالح و ثمود) است که به سبب ظلم کردنشان فرو افتاده است.
(وَ أَخَذَتِ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دِیارِهِمْ جاثِمِینَ) 5 .
آیات بسیار دیگری نیز درباره اقوام و ملّتهایی مانند قوم شعیب، هود و... وجود دارند که به همین مقدار بسنده میشود. بنابراین با یک جمعبندی کلی، روشن میشود که قرآن کریم، ظلم و تجاوزگری را عامل سقوط و نابودی قدرتها و ملّتهای ستمگر میداند.
روایات نیز ظلم و ستم را عامل سقوط قدرتها و ملّتها، معرّفی کردهاند که به چند نمونه اشاره میشود:
امام علی علیه السلام میفرماید:
«من عامل رعیته بالظلم ازال الله سبحانه دولته؛ (1)هرکارگزاری که بر مردم با ستم رفتار نماید، خداوند حکومتش را زائل گرداند».
در جای دیگری آن حضرت در مورد أثر ستم میفرماید:
«الظلم یذل القدم ویسلب النعم ویهلک الامم؛ ظلم، استواری و نعمتها را ازبین میبرد و باعث هلاکت امم میشود». (2)
ایشان همچنین میفرماید:
«استعمل العدل واحذر العسف والحیف فان العسف یعود
بالجلاء والحیف یدعوا الی السیف؛ (1)در تحقّق عدالت بکوشید و از غیرحقّ و ظلم، گریزان باشید؛ زیرا که رفتن به سوی ظلم و بیعدالتی باعث آوارگی مردم از خانه و کاشانهشان شده و مردم علیه حکومت و قدرت سر به شورش و طغیان میزنند».
ابن خلدون، نیز این مطلب را چنین بیان میکند:
ظلم قدرت حاکم، باعث میشود که مردم دست از کار و کسب بکشند... اگرمردم در راه معاش خود کوشش نکنند و دست از پیشهها بردارند، بازارهای اجتماع و آبادانی بیرونق و فاسد میشود و احوال، متزلزل میگردد و مردم درجستوجوی روزی، از آن سرزمین رخت برمیبندند و در نواحی دیگر بیرون از قلمرو فرمانروایی آن ناحیه پراکنده میشوند؛ در نتیجه جمعیت آن ناحیه تقلیل مییابد... و شهرهای آن از سکنه خالی میشود و شهرستان آن ویران گردیده و پریشانی و نابسامانی آن دیار به دولت و سلطان هم سرایت میکند؛ زیرا دولت به منزله صورت است. وقتی ماده تباهی پذیرد، خواه ناخواه صورت هم تباه میشود. (2)
محقّق سبزواری، در ضمن بیان علل زوال قدرت، ظلم حکومت و عمّال آن را، باعث سقوط آن و استیلای بیگانگان برکشور میداند:
ظلم باعث خرابی مملکت میشود، و خرابی مملکت باعث پراکندگی رعیت میگردد و چون رعیت خراب شود، خزانه و لشکر نیز خراب میشود؛ در این صورت کشور در معرض تهاجم دشمنان قاهر و استیلای آنان قرارخواهد گرفت. (3)
علاوه بر گواهی تاریخ و تصریح آیات و روایات مبنی بر عواقب منفی ظلم، تحوّلات جهان معاصر نیز بیانگر همین مطلب است. رژیمهایی که بر مردم خود ظلم نمودند، توسط همان مردم یا دیگران سرنگون شده و حاکم مستبد، با خاندانش اعدام و کشته شدند. خداوند صدای مظلومین را میشنود و در کمینگاه ظالمان است: (فان الله سمع دعوة المظلومین و هو للظالمین بالمرصاد ) .
ایجاد ألفت و محبّت بین مردم و قدرت حاکم، نقشی دیگر از عدالت در قدرت است.
نظامی که بر اساس عدالت استوار باشد و عملکردش نیز عادلانه باشد، مردم او را دوست داشته و در همه حالات از او حمایت خواهند نمود. حمایت مردمی پشتوانه عظیمی برای هر نظام شمرده میشود.
ملا احمد نراقی، عدالت را مایه جلب محبّت دور و نزدیک و سپاهی و رعیت میداند و چنین مینویسد:
به عقل و نقل و تجربه و عیان، ظاهر و روشن است که شیوه پسندیده عدالت، مایه تحصیل دوستی نزدیک و دور و باعث رسوخ محبّت پادشاه و فرمانفرما در دل سپاهی و رعیت است. (1)
سید محمد باقرصدر، نیز کسانی را که عدالت میورزند، مورد احترام مردم و سزاوار پاداش میداند و کسانی را که ظلم میکنند، سزاوار نفرت مردم و کیفر میداند:
تمام ما با عقل فطری بدیهی خود ایمان داریم به معیارهای عمومی برای سلوک و آن معیاری است که تأکید دارد عدالت، حقّ و خیر است و ستم، باطل و شر است و هرکس را در زندگیاش عدالت بورزد شایسته احترام و پاداش میدانیم و آن را که ستم و تعدّی نماید در خور کیفر و مکافات میشناسیم... (2)
هریک از ما در نفس خود این احساس را در مییابیم که ستمگر منحرف را محکوم و مورد مؤاخده و عادل و درستکار را مورد تقدیر و ستایش قرار میدهیم. (3)
مرحوم شیخ صدوق، در من لایحضره الفقیه، عدالت زمامداران را مایه جلب محبّت مردم و ظلم را مایه نفرت مردم و در نتیجه سقوط نظام میداند:
حاکم باید عدالت را در بین رعیت، مانند پدری مهربان انجام دهد و قدردان نعمت حکومت باشد که خداوند نصیب حاکم نموده است و تمام ثروت مردم در اختیار او قرار گرفته است که باید به صورت عادلانه توزیع گردد و در تعلیم و تربیت کوشیده شود. اگر چنین نشود، خداوند قدر و منزلت حاکم را زائل نموده و محبّت حاکم را در قلوب مردم از بین میبرد که در نتیجه سقوط او قطعی است. (4)
مرحوم محمدتقی جعفری، عدالت را باعث جلب محبّت میداند. ایشان معتقد است هر
انسانی که از عقل سلیم برخوردار باشد، عدالتخواه است و نظامی را که بر اساس عدالت حرکت نماید، نیز دوست دارد:
عدالت حاصل اعتدالی است که در قوای نفسانی انسان به وجود میآید و با حصول آن، نفس انسان متصف به صفت و ملکه عدالت میشود... همه آنان که از اعتدال مغزی و روانی برخوردارند، اصل عدالت را از روی فطرت پاک و عقل سلیم خود درک میکنند و دوستدار آن هستند و آن را به میزانی که توانایی و امکان درک و کسب آن را داشته باشند، در حیات فردی و جمعی خود میطلبند و آنجا که رعایت آن به دیگران مرتبط است، کسی را که رعایت عدالت در ید قدرت اوست، انتظار میکشند و محبوب خود میدانند اگر عدالت را رعایت کند، و ظالم میدانند اگر عدالت را رعایت ننمایند. (1)
مرحوم مجلسی، در بحارالانوار در ضمن نقل روایتی، رعایت عدالت از سوی مردم و حکومت و حفظ حقوق همدیگر را باعث ألفت و محبّت بین مردم و حکومت دانسته و عدم رعایت حقوق همدیگر و بیعدالتی را باعث پیدایش ظلم و فساد و... میداند:
فجعلها نظاماً لالفتهم، و عزّا لدینهم، و قواما لسیر الحقّ فیهم، فلیست تصلح الرعیة الاّ بصلاح الولاة، و لا تصلح الولاة الاّ باستقامة الرعیّة. فإذا أدّت الرعیّة إلی الوالی حقّه و أدّی إلیها الوالی کذلک، عزّ الحقّ بینهم، وقامت مناهج الدین، و اعتدلت معالم العدل، و جرت علی أذلالها السنّن، فصلح بذلک الزّمان و طاب بها العیش، و طمع فی بقاء الدّولة، و یئست مطامع الاعداء. و إذا غلبت الرعیّة علی والیهم، و علا الوالی الرعیة اختلفت هنالک الکلمة، و ظهرت مطالع الجور، و کثر الادغال فی الدین، و ترکت معالم السنن، فعمل بالهوی، و عطّلت الاثار و أکثر علل النفوس، و لا یستوحش لجسیم حدّ عطّل، و لا لعظیم باطل أثّل، فهنالک تذل الابرار و تعزّ الاشرار و تخرب البلاد و تعظم تبعات اللّه عزّوجلّ عند العباد؛ (2)خداوند رعایت حقوق رعیت و حاکم را سبب ألفت و پیوستگی بین حکومت و مردم و همچنین موجب عزّت دین ایشان و اقامه حقّ در میان آنها قرارداده است. صلاح حال مردم، جز به صلاح حال والیان محقّق نمیشود و صلاح حال والیان جز به استقامت مردم در عمل به دستور حاکمان حاصل نمیشود. پس هرگاه مردم حقّ والی را و والی نیز حقّ مردم را ادا کنند، حقّ در میانشان عزیز و پایههای دین استوار و نشانههای عدل پایدار و سنّتهای پیامبر جاری و روزگارشان اصلاح خواهد شد و زندگی ایشان طیب و پاکیزه
میگردد و مردم خواستار بقا و دوام قدرت شده و امید و آرزویهای دشمنان به یأس مبدل خواهد شد. هرگاه رعیت و والی به یکدیگر غلبه یابند، اختلاف کلمه رخ داده و نشانههای ظلم و ستم آشکار و تبهکاری در دین بسیار و عمل به سنّتها متروک میگردد و به هوای نفس عمل میشود... آن هنگام خوبان، خوار و اشرار و اوباش، عزیز و ارجمند و شهرها خراب میشود و بازخواست خداوند عظیم خواهد بود.
مهمترین نکاتی که از کلمات مرحوم مجلسی به دست میآید، بدین قرار است:
وحدت و همدلی؛
ألفت بین مردم و حکومت؛
عزّت دین و جامعه؛
دوام و بقای قدرت اسلامی؛
رفاه اجتماعی و آبادانی.(همه اینها در سایه عدالت اجتماعی محقّق میشود.)
امام خمینی رحمه الله نیز میفرماید: قدرت عادل، مورد محبّت و ارجمندی مردم قرار میگیرد:
هرگاه حکومت و فرماندهی، وسیله اجرای احکام الهی و برقراری نظام عادلانه اسلام شود، قدر و ارزش پیدا میکند و متصدّی آن صاحب ارجمندی و معنویت بیشتر میشود. (1)
حضرت فاطمه زهرا علیها السلام نیز عدالت را مایه آرامش جامعه و باعث ایجاد ألفت بین مردم و حکومت میداند. آن بزرگوار چنین میفرماید: «خداوند ایمان و اعتقاد به توحید را برای پاکیزه نگهداشتن از آلودگی و شرک واجب کرد و عدالت را به منظور تأمین اطمینان و آرامش دلها لازم نمود و اطاعت مردم از حکومت را مایه انتظام ملّت قرار داد و با امامت و رهبری، تفرقه آنها رفع نمود و نیز عدالت در احکام را برای تأمین انس و همبستگی و عدم اختلاف و پرهیز از تفرقه قرارداد». (2)
قدرتی که عدالت اجتماعی را تحقّق بخشد، محبّتش در دل مردم جای میگیرد و مردم علاقه بیشتر به او و به نظام او پیدا میکنند و در تمام زمینههای رشد و تعالی کشور با او همکاری میکنند و در مشکلات کشوری او را یاری میدهند. حاکمیت او
در دورترین نقاط کشور استوار است. اوامر و نواهی حکومت را مردم از جان و دل میپذیرند و نام نیکویی چنین حاکمی بعد از مرگش همیشه زنده خواهد ماند. به همین دلیل علی علیه السلام به مالک چنین دستور میدهد:
... ثم اعلم یا مالک انی قد وجهتک الی بلاد قد جرت علیها دول قبلک من عدل وجور وان الناس ینظرون من امورک فی مثل ماکنت تنظر فیه من امور الولاة قبلک ویقولون فیک ماکنت تقول فیهم وانما یستدل علی الصالحین بما یجری الله لهم علی السن عباده فلیکن احب الذخائر الیک ذخیرة العمل الصالح فاملک هواه...؛ (1)پس ای مالک! بدان من تو را به سوی شهرهایی فرستادم که پیش از تو دولتهایی عادل یا ستمگر برآن حکم راندند و مردم در کارهای تو چنان مینگرند که تو در کارهای حاکمان پیش از خود مینگری و درباره تو آن میگویند که تو نسبت به زمامداران گذشته میگویی. همانا نیکوکاران را به نام نیکی میتوان شناخت که خدا از آنان بر زبان بندگانش جاری ساخت. پس نیکوترین اندوخته تو باید اعمال صالح باشد و هوای نفس را در اختیار گیر...
علی علیه السلام میفرماید: بهترین چیز برای حاکمان، اقامه عدل و استقرار عدالت در سطح کشور و جذب قلوب است و این حاصل نشود، مگر به سلامت سینهها (خالی بودن از کینه و بغض حاکمان). (2)حدیثی دیگر صراحتاً عدالت را عامل جذب محبّت و ألفت میداند:
«العدل یستدیم المحبة؛ (3)عدالت باعث استمرار محبت میشود».
جلب اعتماد شهروندان برای کسب حمایت از نظام سیاسی، یکی از مهمترین دغدغههای نخبگان سیاسی و کارگزاران حکومتی است. حکومتها تلاش میکنند تا دستکم به صورت ظاهری، حمایت و پشتیبانی تودهها را با خود داشته باشند. این امر علاوه بر این که نشانه استحکام رژیم سیاسی است، یکی از منابع قدرت سیاسی او در عرصه بینالمللی نیز شمرده میشود. رژیمهای سیاسی همواره میکوشند تا نوعی چهره مردمی همراه با پشتوانه افکار عمومی را از خود به نمایش بگذارند. تحقّق چنین
رابطهای که مستلزم ایجاد اعتماد میان شهروندان و زمامداران است، از راههای مختلفی میتواند قابل حصول باشد. در این میان، عدالت به عنوان سازوکار تعمیق دهنده این اعتماد عمل میکند. اعتماد مردم به زمامداران باعث حمایت مردم از قدرت حاکم، در بحرانهای داخلی و بینالمللی خواهد شد. مردم چون حکومت را دلسوز خود میدانند، در برابر تهدیدات خارجی و فشارهای بینالمللی، دوش به دوش دولت از کشور دفاع میکنند و این یک دستاورد بسیار مهم در قوام و تثبیت قدرت حاکم خواهد بود که جز در سایه عدالت میسّر نیست.
این موضوع را با یک سئوال آغاز میکنیم که قدرت ذاتاً با فساد ملازمت دارد یا نه؟ ممکن است در جواب این سئوال فرضیههایی بیان شود که در ذیل به بیان آن میپردازیم:
قدرت، خیر محض است؛ زیرا بدون قدرت، نظم اجتماعی برقرار نمیشود و جلوی طاغیان و ظالمان و کسانی که نظم عمومی جامعه را بر هم میزنند، به وسیله قدرت حاکم گرفته میشود؛ از این جهت میتوان گفت قدرت، خیر محض است.
قدرت، شرّ محض است. آنارشیستها معتقدند که انسان ذاتاً پاکسرشت است؛ از اینرو خواهان تحقّق نظم مطلوب اجتماعی از طریق اراده آزاد انسان و محو کامل قدرت از جوامع هستند. در کتب حدیثی شیعه نیز روایات بسیاری وارد شده که صراحتاً قدرت و رفتن به سوی قدرت و سیاست را منع نموده است. این روایات در بحثهای بعدی توضیح داده خواهد شد.
قدرت، نه خیر محض است و نه شر. بر این اساس، قدرت، شکل ابزاری دارد و با توجّه به هدف و غایت و عملکرد کسانی که قدرت را در دست دارند، میتواند خیر یا شر باشد.
دیدگاه فقه سیاسی، ناظر به قسم سوم است و قدرت را ذاتاً نه شر محض و نه خیر محض میداند؛ بلکه بستگی به کاربرد آن دارد: اگر در راستای عدالت و سعادت و تکامل انسان قرار گیرد، خیر است و اگر در راستای امیال و هواهای نفسانی قرارگیرد، شر است.
قدرت اگر به عنوان یک قاعده کلی، شر میبود، استثنا نمیپذیرفت؛ در حالی که قدرت مطلق خداوند و پیامبران و امامان معصوم علیه السلام ، استثنایی از این قاعده است؛ زیرا قدرت همه آنها در راستای سعادت و تکامل بشر قرار دارد. همچنین قدرت نمیتواند به عنوان یک قاعده کلی، خیر باشد؛ زیرا بسیاری از کسانی که قدرت در دستشان بوده، هزاران جنایت انجام دادهاند. بعضی از قدرتطلبان و سیاستمداران جهان معاصر، مصداق بارز این سوء استفاده از قدرت میباشند که آن را در راستای امیال شیطانی و قدرتطلبی خود قرار دادهاند.
قدرت در حقیقت، صفات مکنون آدمی را بروز و ظهور میدهد. باید دید در ذات و نهاد انسان چه خصوصیاتی نهفته است. اگر در نهاد انسان صفات شیطانی نهفته باشد، قدرت همان صفات را بروز میدهد و اگر در نهاد انسان صفات الهی باشد، بعد از رسیدن او به قدرت، همان صفات خداوندی به مرحله ظهور میرسد. پس میتوان گفت که قدرت ذاتاً نه شر و نه خیر محض است؛ بلکه وسیله بروز نهاد نهفته انسانی است. شمشیر هر چند به خودی خود بد نیست، ولی تیغ بران در کف زنگی مست، خطراتی جبرانناپذیر را به همراه خواهد داشت.
قرآن کریم اشاره به صفات شیطانی انسان دارد که اگر قدرت به دست چنین انسانی بیفتد، جامعه را به فساد میکشاند: (إِنَّ الْمُلُوکَ إِذا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً وَ کَذلِکَ یَفْعَلُونَ) 1 ؛ پادشاهان چون به شهری درآیند، آن را تباه و عزیزانش را خوار میگردانند، و اینگونه میکنند.
قرآن داستان فرعون را نقل میکند که وقتی قدرت به دستش افتاد، ادّعای خدایی کرد و در بین مردم اختلاف انداخت و گروهی را سر برید و گروهی را به استخدام خود در آورد. (1)عملکرد فرعون بیانگر اوج صفات درونی یک انسان قدرتطلب فاسد است که حتّی به حضرت موسی میگوید: اگر معبودی غیر از من انتخاب کنی، تو را به زندان میافکنم. (2)
روایاتی که در منابع حدیثی شیعه وارد شده و اشاره به بُعد منفی قدرت دارد، به این معناست که اگر قدرت به دست افراد خودناساخته و غیرعادل قرارگیرد، نتایج فاسد بسیاری دارد و جامعه را به طرف فساد و تباهی سوق میدهد. لذا این روایات، دوری از قدرت را به چنین افرادی توصیه میکند. ولی اگر قدرت در خدمت عدالت قرارگیرد و وسیله هدایت انسان به سوی سعادت شود، دیگر منفی نخواهد بود. در اینجا به چند نمونه از احادیثی، که بیانگر بُعد منفی قدرت است، اشاره میشود:
«المرء یتغیر فی ثلاث القرب من الملوک والولایات والغنی من بعد الفقر فمن لم یتغیر فی هذه فهو ذوعقل قویم وخلق مستقیم؛ انسان در سه مورد ممکن است تغییر کند: نزدیکی به پادشاهان، قبول مسئولیت و بینیازی از فقر و تهیدستی. هرکس در این سه مورد از حدّ اعتدال خارج نشود، دارای عقل سلیم، قوی و خلق مستقیم است». (1)
«عن امیر الموئمنین علیه السلام قال: ینبغی للعاقل ان یحترس من سکر المال وسکر القدرة وسکر العلم وسکر المدح وسکر الشباب، فان لکل ذالک ریاحا خشیة تسلب العقل وتسخف الوقار؛ برای کسی که عاقل است، سزوار است که خود را از مستی مال، قدرت، علم، مدح مردم و جوانی، حفظ کند؛ زیرا در همه اینها بوی خطرناکی میرسد که عقل و وقار را از بین میبرد». (2)
«قال رسول الله صلی الله علیه و آله ما قرب عبد من سلطان الاّ تباعد من الله... ایاکم وابواب السلطان وحواشیها وابعدکم من الله من آثر سلطانا علی الله جعل المیتة فی قلبه ظاهرة وباطنة واذهب عنه الورع وجعله حیران؛ (3)رسول گرامی اسلام میفرماید: کسی به سلطان نزدیک نشد، مگر اینکه از خداوند فاصله گرفت. بر شما باد که نزدیک ابواب سلطان نشوید. دورترین شما کسی است که سلطانی را انتخاب کند. خداوند قلب او را میمیراند و تقوی و پارسایی را از او گرفته و همیشه سرگردان خواهد بود».
«عن ابی عبدالله علیه السلام قال: من طلب الرئاسة هلک؛ (1)هرکه به دنبال ریاست دود، هلاک شود».
«عن ابی عبدالله علیه السلام یقول: ایاکم وهؤلاء الرؤساء الذین یترأسون فوالله ما خفقت النعال خلف رجل الاّ هلک واهلک؛ بپرهیز از این رئیسان ریاستطلب که به خدا سوگند که تقتق کفشهای مردی بلند نشود، جز اینکه خود هلاک شود و دیگران را هم هلاک کند.»
احادیث بسیاری در این زمینه وجود دارد که علاقهمندان برای آشنایی بیشتر میتوانند به کتب روایی مراجعه کنند. (2)
قدرت، توسعهطلب و شتاب گیرنده است که به مثابه سیلابی بنیانکن، به تدریج در مسیر زمان، دیواره و سدها و موانع سست و لرزان را از سر راه خود میروبد و راه را برای اعمال هرچه بیشتر نظرات شخصی یا گروهی حاکم هموار میکند. در این میان، آزادی، اسیر دام هوس و اغراض گردیده و مرغ همایون دموکراسی در فضای جامعه بال و پر میریزد. (3)
علامه محمد تقی جعفری درباره فساد قدرت بدون عدالت چنین مینویسد:
قدرت و اختیار، هر انسانی را که عادل نباشد، اغوا و وسوسه میکند، و اغوا و وسوسه انسان را به هر معصیت و تعدّی و تجاوز آلوده میسازد، و معصیت و تعدّی زمامدار، جامعه را به اختلال و تباهی میکشاند. (4)
در نتیجه میتوان گفت که قدرت اگر مهار نشود، فسادآور بوده و ممکن است وسیله ظلم و استبداد حاکمان قرار گیرد. پس عدالت بهترین کنترل کننده قدرت حاکمان است؛ زیرا اگر عدالت ملکه انسان شده و صفات درونی شیطانی انسان تبدیل به صفات الهی شود، مسلّماً قدرت هم در راستای سعادت و کمال انسان قرار خواهد گرفت.
با توجّه به روایات فراوانی که دوری و فاصله گرفتن از قدرت را توصیه میکنند، این مطلب روشن میشود که اگر قدرت در دست افراد غیرمعصوم قرارگیرد، همواره در معرض خطا و فساد است و ممکن است قدرت به طرف ظلم و استبداد حرکت کند. بنابراین مهار قدرت قدرتمندان امری ضروری است که در آموزههای اسلامی و همچنین از طرف دانشمندان اجتماعی و سیاسی، روشهای مختلفی برای مهار آن بیان شده است. به طور کلی این روشها را میتوان به دو دسته تقسیم نمود:
مهار درونی قدرت، یعنی وجود عامل مهارکننده قدرت در درون و باطن فرد قدرتمند؛ مانند ایمان به خداوند متعال و اعتقاد به روز معاد و صفت ملکه عدالت. شخصی که دارای چنین ویژگیهایی باشد، از درون احساس نظارت قدرت برتر را میکند و هیچگاه دست به اعمال قدرت غیرعادلانه بر قدرت پذیران نمیزند؛ زیرا چنین فردی خودساخته است و عدالت در وجود او حکومت دارد. ملکه عدالت نقش بسیار مؤثّری در کنترل تولید و اعمال ناعادلانه قدرت دارد.
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله تقوای الهی را مهمترین مهار درونی قدرت میداند و میفرماید: رهبر و کسی که قدرت را به دست دارد، اصلاح نمیشود، مگر اینکه در او سه خصلت باشد: تقوای الهی که او را از دست زدن به معصیت بازدارد؛ حلم و بردباری که غضب خود را کنترل کند و نیکویی سیاست و حکومت بر مردم و اینکه مانند پدر مهربان، دلسوز مردم باشند. (1)
به دلیل اهمیت مهار درونی قدرت است که فقها و حکمای اسلامی روی آن تأکید فراوان نمودهاند. در اینجا به بیان برخی از فرمایشات آنها میپردازیم:
امام خمینی رحمه الله در این زمینه میفرماید: «و بعد از تسلیم شدن شهوت و غضب به
1) (1) . «قال رسول الله صلی الله علیه و آله لاتصلح الامامة الا لرجل فیه ثلاث خصال: ورع یحجزه عن معاصی الله وحلم یملک به غضبه وحسن الولایة علی من یلی حتی یکون لهم کالوالد الرحیم»، اصول کافی، ج1، ص407.
مقام عدل و شرع، عدالت در مملکت نفس و جامعه بروز کند و حکومت عادلانه حقّه تشکیل شود». (1)
ایشان در جای دیگر میفرماید: «عدالت عبارت است از تعدیل جمیع قوای باطینه و ظاهریه و روحیه و نفسیه». (2)
اگر قوای ظاهری و باطنی بدن انسان تعدیل شود و تحت فرمان عقل و شرع قرار گیرد، خطر اعمال قدرت ظالمانه را در زمامداران شدیداً کاهش میدهد و از کارهای ظالمانه و حرام نجات داده و به سوی افعال خیر سوق خواهد داد. حضرت امام خمینی، با اشاره به این نکته مینویسد:
«العدالة عبارة عن الملکة راسخة باعثة علی ملازمة التقوی من ترک المحرمات وفعل الواجبات؛ (3)عدالت عبارت است از ملکهای که در نفس وجود دارد و باعث خودداری از محرمات و انجام دادن واجبات میشود».
شهید صدر نیز به مسئله عدالت - که در مهار قدرت و گسترش عدالت مؤثّر است - اشاره نموده و میفرماید: «از آنجا که تحقّق عدالت در جامعه جز به دست انسان عادل و عدالتگستر صورت نمیگیرد، در نتیجه پرورش و تهذیب نفوس آدمیان، به گونهای که اسیر قدرت و ثروت و مقام و منصب نشوند، یکی دیگر از روشهای تحقّق عدالت اجتماعی است».
از نظر شهید صدر، قدرت و ثروت فینفسه فساد نمیآورد؛ بلکه قدرت و ثروت در دست انسان ناساخته و غیرعادل فساد میانگیزد و طغیان را به دنبال دارد. اگر انسان در مسیر مستقیم صراط حقّ حرکت کند و مقیاس و معیار زندگی او رضوان خدا باشد، قدرت، هیچگاه او را در دام فساد نمیاندازد. (4)
ابوعلی سینا میگوید:
مدبّر یا رهبر، باید عادل و متخلّق به فضایل باشد؛ زیرا آراستگی به اخلاق و
ارزشهای والای آن، بیش از همه برای کسانی ضرورت دارد که رهبری و تدبیر امور دیگران را بر عهده گرفتهاند. آنها باید قبل از آنکه به کار سیاست بپردازند، نخست خود به سیاست خویش همّت گمارند و خود را به صفات نیک و فضایل اخلاقی متخلّق گردانند. (1)
ابوعلی سینا معتقد است که رهبری شایستگی هدایت جامعه را دارد که ابتدا خودش عدالت را در کشور تن خویش پیاده کرده باشد و مهار درونی علیه طغیان قدرت را دارا باشد. در این صورت است که با نیروی عدل میتواند حقّ هر صاحب حقّی را محفوظ بدارد.
منظور از مهار بیرونی قدرت، وجود عامل مهار قدرت در بیرون و خارج از وجود قدرتمند است. برای مهار بیرونی قدرت عوامل مختلفی ذکر شده است که عبارتند از:
نظارت: هر قدرتی غیر از معصوم نیاز به نظارت دارد؛ زیرا تولید و کاربرد اخلاقی و عادلانه قدرت اگرچه خطر فساد قدرت را به شدّت کاهش میدهد و نیز وصف عدالت موجب میشود که قدرت عادل دائماً در پی خیر و صلاح قدرتپذیران باشد و از طغیان و فساد دوری کند، امّا این وصف نمیتواند مصونیت قدرت عادل را از خطا تأمین نماید. در نتیجه با وجود ضرورت اعتماد به مهار درونی قدرت نسبت به تمامی قدرتها و حتّی قدرتهای عادل، نظارت بر قدرت انسانهای غیر مصون از خطا، برای کاهش خطاهای آنان ضروری به نظر میرسد.
توزیع قدرت (تفکیک قوا)؛
قانون؛
رسانهها و وسایل ارتباط جمعی؛ مانند رادیو، تلویزیون، ماهواره، اینترنت، روزنامهها...؛
نظارت احزاب سیاسی.
در آموزههای اسلامی چند اصل به عنوان نظارت بیرونی قدرت بیان شده است که عبارتند از:
1) (1) . ابوعلی سینا، کتاب السیاسه، ص566.
(وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) 2 و باید از میان شما، گروهی، مردم را به نیکی دعوت کنند و به کار شایسته وادارند و از زشتی بازدارند، و آنان همان رستگارانند.
نصیحت به امام مسلمانان. (1)
مقابله با کاربرد ظالمانه قدرت: (لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ) 4
انتقاد سازنده وسالم:
«احب اخوانی الی من اهدی عیوبی». (2)
مهار درونی از خصوصیات زیر برخوردار است:
عامل مهارکننده قدرت، همچون کانون خودجوشی در درون و باطن فرد قدرتمند پنهان است.
عامل مهار درونی قدرت، به خود فرد قدرتمند مستند است و به تعبیر دقیقتر موجب خودمهاری فرد قدرتمند میشود.
تأثیرعامل درونی قدرت، از ابتدای اقدام به تولید قدرت و قبل از مرحله اعمال قدرت ظاهر میشود؛ بدین معنا که از ابتدا اجازه تولید و اعمال قدرت ناروا را به فرد قدرتمند نمیدهد و در حقیقت موجب خودمهاری پیشینی و قبل از کاربرد قدرت میشود.
عامل مهار درونی قدرت، دائما مرزهای ممنوعه اعمال قدرت را در منظر قدرتمندان قرار میدهد وآنان را از ورود به منطقه ممنوعه مورد نظر بازمیدارد. در نتیجه کاربرد اعمال قدرت را به سوی عرصههای موجّه و عادلانه سوق میدهد.
نقش بازدارنده عامل مزبور در مهار قدرت، قطعی است و موجب اخلاقی، منزه و سازنده شدن تولید و اعمال قدرت میشود؛ به طوری که کاربرد و اعمال قدرت را از ایجاد خسارات و به دنبال آن از بروز ندامتهای پیاپی مصون مینماید.
ویژگیهای مهار بیرونی قدرت عبارتند از:
عامل مهار بیرونی قدرت، همواره خارج از اختیار فرد قدرتمند است.
این عامل، فرد قدرتمند را در مواجهه با قدرت خود، محدود و مهار مینماید و در نتیجه، مهار قدرت فرد قدرتمند، مستند به ترس یا پرهیز از مواجهه با قدرت مهارکننده است.
تأثیر عامل مهار بیرونی قدرت، معمولاً در مرحله تولید قدرت بسیار ناچیز و محدود است و کسانی که درصدد تولید قدرتند، در این مرحله کمتر به عوامل بیرونی مهارکننده قدرت اعتنا میکنند. عامل مهار بیرونی قدرت، معمولاً تأثیری در مهار پیشینی قدرت ندارند و تنها در مرحله مهار پسینی، یعنی مهار پس از عمل، ایفای نقش میکند.
عامل مهار بیرونی قدرت، همواره عرصهها و تواناییهای خود را در معرض دید قدرتمندان قرار میدهد و به قدرتمندان این امکان را میدهد که میزان تأثیرگذاری آن را ارزیابی کنند و در صورت لزوم، در جستوجوی راههای ممکن برای خروج از دایره تأثیر قدرت مهارکننده برآیند. از این رو اگر عامل مهار بیرونی قدرت، نتواند اعمال کننده قدرت را تحت پوشش تأثیر خود درآورد، هیچ نتیجهای بر وجود آن مترتب نخواهد شد و نمیتواند هیچ خدمتی در جهت سوق دادن قدرتمندان به سوی اعمال عادلانه قدرت بنماید.
عامل مهار بیرونی قدرت، هرگز دسترسی به درون و باطن قدرتمندان ندارد و حتّی اگر در مهار قدرتمندان، موفّق هم شود، نمیتواند أثری اخلاقی، منزه و سازنده داشته باشد. (1)
1) (1) . فلسفه قدرت، ص400.
مهار درونی و بیرونی قدرت در موارد زیر با هم تمایز دارند:
مهار بیرونی قدرت. لازم است، امّا کافی نیست و نقش تعیین کننده و مؤثّر را، نقش درونی قدرت دارد.
مهار بیرونی قدرت، کنترل کامل بر تولید و اعمال قدرت قدرتمندان ندارد، برخلاف عامل درونی قدرت.
قدرتمندان در صورت مشاهده ضعف مهار بیرونی قدرت، از اعمال قدرت ظالمانه قدرت خودداری نمیکنند.
مهار درونی قدرت، قدرتمندان را از درون، از اعمال ناعادلانه قدرت بازمیدارد و عمل آن را اخلاقی و منزه میسازد.
در نتیجه میتوان گفت که عدالت یکی از عوامل مهم مهار درونی قدرت است. اگر این عامل در درون قدرت قدرتمندان نهادینه شود، آنان قدرت را در راستای تکامل و سعادت واقعی انسان سوق داده و از هرگونه اعمال قدرت ظالمانه خودداری خواهند کرد. اما اگر این عامل نباشد یا ضعیف باشد، عوامل مهار بیرونی قدرت، کافی نبوده و عامل بازدارنده قوی در کنترل قدرت نخواهند بود. تأکید فقها و حکما، نیز در جهت نقش تعیین کننده و مؤثّر صفت ملکه عدالت در مهار قدرت است.
از آنجا که عدالت اجتماعی همسو با عدالت و نظام جهان هستی بوده و صفتی از صفات خالق جهان هستی است، به عنوان یک حقیقت و واقعیت، همیشه باقی و پایدار است و هر انسانی که دارای فطرت پاک خدادادی باشد و روحیه انصاف در دل او زنده باشد، خواهان عدالت و بقا و ثبات آن است.
قدرتهایی که در طول قدرت خداوند - که به معنای استمرار قدرت لایزال الهی است - همیشه باقیاند، مانند قدرت پیامبران و امامان معصوم علیه السلام و فقهای عادل جامعالشرایط. قدرتهایی هستند که از مشروعیت الهی برخوردارند و هدف آنها تحقّق
عدالت اجتماعی است: (لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ...) 1 .
امّا قدرتهای ظالمانه در طول تاریخ، اگرچه با زور و استبداد، مدّتی بر مردم حکومت نمودند ولی از آنجا که مخالف حقیقت بوده و برخلاف جریان عدالت جهان هستی و عدالت اجتماعی و سعادت انسان حرکت کردهاند، همگی از بین رفتند و از آنها فقط نامی در لابهلای کتابهای تاریخی باقی مانده است.
در بخش اوّل بیان شد که عدالت، اساس و قوام نظام آفرینش و موجب استحکام و پایداری و ثبات نظامهای سیاسی است، و حکومتی که بر پایههای ظلم بنا شده باشد، سقوطش حتمی است. در بخش دوم درصدد بیان این مطلب هستیم که تحقّق عدالت، نیاز به قدرت اجرایی و سازمان و تشکیلات دارد که بتواند در همه جوانب، عدالت را در جامعه محقّق سازد. نیاز عدالت به قدرت برای اجرا به این دلیل است که خصلت برتریجویی و منفعتطلبی انسان، ممکن است مانع اجرای عدالت اجتماعی گردد که در این صورت قدرت سیاسی، با چنین موانعی مقابله نموده و موظّف به اجرای عدالت و احقاق حقوق همه مردم میباشد. بر این اساس هرچند قدرت در تحقّق عدالت و معنویت نقش ابزاری دارد، ولی این نقش، بسیار با اهمیت است که بدون آن، عدالت در اجتماع بشری تحقّق نمییابد.
امام خمینی، درباره اهمیت نهاد قدرت چنین میفرماید:
نهاد حکومت آن قدر اهمیت دارد که نه تنها در اسلام حکومت وجود دارد، بلکه اسلام چیزی جز حکومت نیست و احکام شرعی قوانینی است که یکی از شئون حکومت است. (1)
با توجّه به آنچه گفته شد، به چند مورد از نقش قدرت در عدالت، اشاره میکنیم:
1) (1) . روح الله، خمینی، کتاب البیع، ج5، ص472.
نقش اساسی قدرت، تأمین و گسترش عدالت در جامعه میباشد. این مطلب نه تنها وظیفه قدرت حاکم است، بلکه بزرگترین مقصد اسلام و اساس حکومت مطلوب و شایسته است. مطلوبیت و شایستگی حکومت، با دارا بودن خصلت عدالت و گسترش آن در لایههای اجتماع شناخته میشود.
تأمین و گسترش عدالت را میتوان در عدالت فردی و اجتماعی تعمیم داد؛ به این معنا که تحقّق آن دو، توسط قدرت حاکم، بستگی به اراده و پذیرش فرد فرد مردم و زمامداران و دستگاه قدرت حاکم دارد.
امام خمینی، در زمینه پذیرش عدالت و تحقّق آن از ناحیه نهادهای دولتی و مردم چنین میگوید:
عمل به عدل اسلام مخصوص به قوه قضائیه و متعلقات آن نیست که در سایر ارگانهای نظام جمهوری اسلامی از مجلس و دولت و متعلقات آن و قوای نظامی و انتظامی و سپاه پاسداران و کمیتهها و بسیج و دیگر متصدّیان امور نیز به طور جدّی مطرح است. (1)
عدالت فردی، زمینهساز تحقّق عدالت اجتماعی است؛ زیرا اجتماع متشکل از افراد جامعه است. اگر فرد فرد مردم عدالت را در زندگی خود رعایت کنند، ساختن اجتماع عادل آسانتر خواهد بود. عدالت شخصی و اخلاقی برای کسانی که زمام امور سیاسی و اجتماعی مردم را در دست دارند، مورد تأکید فقهای اسلام قرارگرفته و آن را از کیفیات نفسانیه و ملازم تقوا و از امور لازم و ضروری شمردهاند (2)؛ زیرا کسی که بر کشور بدن خود تسلّط نداشته باشد و قوای غضبیه، شهویه، حرص و طمع را در کنترل عقل قرار ندهد، تسلّط بر جامعه بیرونی و کشورداری برای او مشکلتر خواهد بود.
مرحوم نراقی، به همین مطلب اشاره میکند و میفرماید:
هر فردی که قوای درونیاش به تعادل نرسیده باشد، قادر بر اجرای احکام عدالت در بین شریکانش نخواهد بود؛ زیرا آنکه از اصلاح نفس خودش عاجز باشد چگونه خواهد توانست امور دیگران را اصلاح کند؟! پس هرکه قوا و
صفاتش تعادل یافته باشد و از افراط و تفریط دوری گزیند و در جاده حقّ مستقر شده باشد، مستعد خواهد بود که این طریقه را بین فرزندان نوع خویش طی کند... و هرگاه به حکومت برسد و رهبری مردم را به عهده گیرد، بلاد نورانیت یافته و امور بندگان اصلاح خواهد شد. (1)
مرحوم اردبیلی میفرماید: مسئولین حکومتی علاوه بر ایجاد تحقّق عدالت اجتماعی، خود نیز باید از زورگویی، تکبر و ظلم ستم به مردم پرهیز نماید و درصدد برقراری عدالت در همه سطوح جامعه باشد؛ زیرا آنها همواره امر شدند به اینکه در میان مردم به عدالت حکم کنند و از ظلم بپرهیزند. (2)
با توجّه به اینکه عدالت فردی زمامداران، زمینهساز تحقّق عدالت اجتماعی است و به بیان دیگر، صفت عدالت در وجود قدرتمداران، زیربنای توسعه عدالت در اجتماع میباشد - که به کمک این دو عنصر مهم اجتماعی(فرد و اجتماع)، عدالت اجتماعی محقّق میشود - حاکم اسلامی میتواند با سازوکارهایی که ذکر میشود، برنامه تأمین وگسترس عدالت را دنبال نماید:
یکی از مصادیق گسترش عدالت، توسعه قدرت سیاسی است؛ به این معنا که هرکس بتواند در قدرت سهیم شود و قدرت، محصور و محدود به شخص نباشد. حقّ طبیعی هر انسان است که در سرنوشت خود دخالت نماید و هیچ فرد یا طبقهای خاصّ نمیتواند این حقّ را به خود اختصاص دهد. در اداره کشور که خانه عمومی ملّت اسلام است، همه مردم باید سهیم و شریک باشند و در برابر اداره جامعه خود احساس مسئولیت کنند. اگر مشارکت سیاسی صورت نگیرد و قدرت حاکم چنین اجازهای را به مردم ندهد، چنین حکومتی مصداق بارز دیکتاتوری و استبداد است و هیچگونه مشروعیت و مقبولیت در بین مردم نخواهد داشت.
مرحوم نائینی، نام چنین حکومتی را نظام «مالکیت مطلقه وفاعلیت ما یشاء وحاکمیت
مایرید» گذاشته است. از نگاه ایشان در نظامی که استبداد رأی وجود داشته باشد و دیگران مورد مشورت قرار نگرفته و در مقابل مردم مسئول و پاسخگو نباشد، حکومتی ظالمانه است:
نظام مالکیت، مبتنی بر مسخّریت و مقهوریت رقاب ملّت در تحت ارادات سلطنت و عدم مشارکت فضلا از مساواتشان با سلطان در قوا و سایر نوعیات مملکت و اختصاص تمام آنها به شخص سلطان و موکول بودن تمام اجرائات به اراده او، و عدم مسئولیت در ارتکابات است... (1)
نائینی، حکومتی را مطلوب میداند که در توزیع قدرت سیاسی عدالت داشته باشد و مردم را در شرکت در امور سیاسی دخیل دانسته و حقّ مراقبه و محاسبه از سیاستمداران را داشته باشد. در چنین نظامی، ملّت و مردم در احقاق حقوق مساوی میباشند. ایشان از این نوع حکومت، به «سلطنت ولایتیه» نام میبرد و میگوید:
و اساس قسم دوم که دانستی، عبارت از ولایت بر اقامه مصالح نوعیه و به همان اندازه محدود است، به عکس آن، بر آزادی رقاب ملّت از این اسارت و رقّیت منحوسه ملعونه و مشارکت و مساواتشان با همدیگر و با شخص سلطان در جمیع نوعیات مملکت، از مالیه و غیرها، مبتنی و حقّ محاسبه و مراقبه داشتن ملّت و مسئولیت متصدّیان... (2)
مرحوم نائینی، در تأیید عدالت سیاسی و رعایت حقوق مردم در تعیین سرنوشت خود و استیضاح مسئولین سیاسی در قبال عملکردشان، داستانی را از تاریخ صدر اسلام نقل میکند که بیانگر تأیید اسلام بر عدالت در امور سیاسی و نقد پذیری مسئولین است:
در صدر اسلام... حتی خلیفه ثانی با آن ابّهت و هیبت به واسطه یک پیراهن که از حلّه یمانیه بر تن پوشیده بود، چون قسمت آحاد مسلمین از آن حلّهها بدان اندازه نبود، در فراز منبر از آن مسئول و در جواب امر به جهاد،
«لا سمعا و لا طاعة» شنود، و به اثبات آنکه پسرش عبداللّه قسمت خود را به پدر بخشید و آن پیراهن از این دو حصّه ترتیب یافته است، اعتراض ملّت را مندفع ساخت (3)
حکومتی که به دنبال گسترش عدالت است، میتواند قدرت را در مقامهای مختلف و مناصب حکومتی، بر اساس شایستهسالاری و مصلحت عمومی جامعه، نه مصلحت افراد یا گروه خاصّ، به صورت عادلانه توزیع کند.
یکی دیگر از شیوههای گسترش عدالت، گزینش و انتخاب افراد برای کارهای سیاسی و اجتماعی، با معیارهای عدالت و شایستگی است. ممکن است انتخاب افراد به دو صورت انجام گیرد: یکی بر اساس انساب، طبقات، ثروت، پارتی و... و دیگری بر مبنای معیارهای عدالت. قسم دوم مورد تأکید قرآن و روایات و عقلای عالم است. در فقه سیاسی نیز این مسئله از نظر دور نمانده و مورد توجّه فقها قرار گرفته است.
مرحوم نائینی، بر کاردانی و تخصّص مسئولین سیاسی و اجتماعی در حیطه کاری خودشان، تأکید نموده و درباره صفات نمایندگان مجلس شرایط ذیل را ذکر نموده است:
اجتهاد در فن سیاست: سیاستمداران کشورهای اسلامی باید به سیاستهای بینالمللی و حیلههای آنها تسلّط کامل داشته وآگاه به زمان و شرایط آن و همچنین آگاهی به قوانین اسلام داشته باشند.
وارستگی از هوا و طمع: مرحوم نائینی، نمایندگان مجلس را از صفات هوای نفس و طمع، باز میدارد؛ زیرا هوای نفس باعث قدرتطلبی و ریاستطلبی شده، در نتیجه منجر به استبداد و ظلم میگردد و طمع باعث چشم دوختن به اموال دیگران شده و منجر به تجاوز به حقوق دیگران میشود.
خیرخواهی به دین و دولت: نمایندگان مجلس باید دلسوز و مؤمن به دین و نظام سیاسی اسلامی باشند. (1)
ملا احمد نراقی، نیز بر انتخاب افراد شایسته و لایق در امور سیاسی و اجتماعی تأکید نموده و میفرماید:
... چون خواهند زمام اختیار جمعی از رعایا و فقرا را به دست کسی دهد و احدی را به تفویض شغلی ارجمند سازد، همین به کفایت و کاردانی او در ضبط ربط مخارج و مداخل دیوانیه اکتفا ننماید؛ بلکه ابتدا نقد گوهر او را بر محک اعتبار زده، پاکی و ناپاکی او را امتحان فرماید، انصاف و مروت او را ملاحظه نماید (2)
در روایات اسلامی نیز بر انتخاب مسئولین کارهای سیاسی و اجتماعی، بر معیارهای عدالت، تأکید شده است و قدرت حاکم را توصیه برگسترش عدالت در این زمینه نموده است.
در روایتی از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله آمده که فرمود: «هرکس در پارهای از امور مسلمانان، فرمانروایی کند و یکی را برخلاف عدل و انصاف بر آنان فرمانروا سازد، لعنت خداوند براو باد، خداوند از او هیچ عمل را قبول نمیکند تا اینکه او را داخل جهنم سازد». (1)
رسول گرامی اسلام به دلیل لیاقت و شایستگی، جوان 21 سالهای به نام «عتاب بن اسید» را پس از فتح مکه به فرمانداری مکه برگزید؛ در حالی که در میان قوم، افراد مسن زیادی بودند. پیامبر به عتاب فرمود:
«یا عتاب! تدری علی من استعملتک؟ استعملتک علی اهل الله عزوجل ولواعلم لهم خیرا منک استعملته علیهم؛ ای عتاب! میدانی من تو را بر چه کسی فرمانروا کردم؟ بر بندگان خدا، و اگر در میان مردم این شهر بهتر از تو کسی را میدانستم، فرمانداری این شهر را به او میدادم». (2)
همچنین آن حضرت فرمود: «ریاست و اداره جامعه جز بر کسی که لیاقت دارد شایسته نیست» (3)و درحدیث دیگر میفرماید: «هرکس بدون علم و تخصّص کاری را انجام دهد، فساد آن بیش از اصلاح آن خواهد بود». (4)
امام صادق علیه السلام میفرماید: کسی که بدون بصیرت و آگاهی کاری را انجام دهد، مانند کسی است که به بیراهه میرود و هر چه سریعتر برود، از هدف دورتر میشود. (5)
کلام دیگر آن حضرت در این رابطه چنین است: «کسی که بر اوضاع زمان خویش آشناست، هرگز مورد هجوم حوادث ناگهانی و پیشبینی نشده واقع نمیشود». (6)
1) (1) . «من ولی من امورالمسلمین شیئا فامرعلیهم احدا محاباة فعلیه لعنة الله لایقبل الله منه صرف ولاعدلا حتی یدخله فی جهنم» جعفر سبحانی، مبانی حکومت اسلامی، ص442.
2) (2) 3. همان.
3) (3) . «ان الرئاسة لاتصلح الا لاهلها» اصول کافی، ج1، ص47.
4) (4) . «من عمل علی غیرعلم کان مایفسد اکثرمما یصلح»، همان، ص45.
5) (5) . «العامل علی غیر بصیرة کالسائرعلی غیرالطریق لایزیده سرعة السیر الا بعدا»، همان، ص44.
6) (6) . «العالم بزمانه لاتهجم علیه اللوابس»، تحف العقول، ص356.
در احادیث - که یکی از منابع مهم فقه سیاسی است - معیارهایی برای گزینش افراد در مناصب سیاسی و اجتماعی ذکر شده است که اگر قدرت حاکم طبق این معیارها، سیستم نظام سیاسی خود را تشکیل دهد، نظامی عادلانه داشته و همواره به سوی عدالتخواهی به پیش خواهد رفت. این معیارها عبارتند از:
تقوا: در مسئولیتهای اجتماعی تقوا اهمیت بسیار دارد. این مسئله را نباید فراموش کرد که هرچه مسئولیت سنگینتر باشد، توجّه به خدا نیز بیشتر باشد. کوه هر چه بلندتر باشد، به همان اندازه خطر سقوطش بیشتر است. رسول گرامی اسلام با آنکه معصوم است و گناه نمیکند، اما خداوند دستور میدهد که بخشی از وقت خود را به ذکر خداوند اختصاص دهد: (یا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ قُمِ اللَّیْلَ إِلاّ قَلِیلاً نِصْفَهُ أَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَلِیلاً أَوْ زِدْ عَلَیْهِ وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلاً) ؛ ای جامه به خویشتن فروپیچیده! به پا خیز شب را، مگر اندکی، نیمی از شب یا اندکی از آن را بکاه، یا بر آن [نصف] بیفزای و قرآن را شمرده شمرده بخوان. (1)
علی علیه السلام در نامه به مالک اشتر، او را سفارش به اختصاص دادن بخشی از وقت خود در پرستش خداوند میکند:
«فاعط الله فی بدنک فی لیلک ونهارک؛ بخشی از شب و روز وجود خود را به پرستش خدا اختصاص ده.» (2)همچنین امام در حدیثی دیگر میفرماید:
«فاصطف لولایة اعمالک الورع والعلم والسیاسة». (3)
کارگزاران را از میان کسانی انتخاب کن که اهل تقوا، علم و سیاست باشند.
آگاهی به قانون: مسئولین اجتماعی و سیاسی باید افرادی باشند که آگاهی به قانون داشته و از شایستگی لازم نسبت به حیطه مسئولیتشان برخوردار باشند. امام علی علیه السلام در این زمینه چنین میفرماید:
«ایها الناس ان احقّ الناس بهذ الامر اقواهم علیه واعلمهم بأمرالله فیه؛ (4)ای مردم! سزاوارترین اشخاص برای مسئولیتهای اجتماعی، آن کس است که در تحقّق حکومت نیرومندتر و آشناتر و نسبت به فرمان خدا داناتر باشد.
انگیزه خدمت: افرادی که مسئولیتهای اجتماعی و سیاسی را قبول میکنند، ممکن است از این کار انگیزههای مختلف داشته باشند:
دستهای که پیوسته به دنبال شهرتطلبی، جاهطلبی و ریاستطلبیاند؛
دستهای که پیوسته به دنبال رسیدن به یک زندگی بهتر و مرفهتر میباشند؛
دستهای دیگر که حکومت و قدرت را وسیله خدمت به مردم دانسته و به حکومت، به عنوان امانت نگاه میکنند.
شایستهترین افراد برای قبولی مسئولیتهای اجتماعی، دسته سوم میباشند؛ زیرا آنها افرادی فداکار و دارای انگیزه خدمت به مردم بوده و زندگی خود را فدای هدف خود میکنند. علی علیه السلام نیز چنین افرادی را لایق حکومت و مسئولیتهای اجتماعی میداند و توصیه میکند که قدرت و حکومت اسلامی در حقیقت، امانت نزد زمامداران میباشد:
«وان عملک لیس بطمعة ولکنه فی عنقک امانة». (1)
توجّه به محرومین: قشر محروم و نیازمند، همواره در معرض آسیبهای جدّی جسمی و روانی و اقتصادی قرار دارند، بنابراین نیاز به کمک مادّی و روحی از ناحیه حکومت دارند. دولتی که درصدد گسترش عدالت در جامعه میباشد، سزاوار است افرادی را برای مسئولیتهای اجتماعی انتخاب کند که همواره در فکر حلّ مشکلات مردم محروم بوده و درد آنها را از نزدیک لمس کنند و زمینه آرامش روحی و روانی آنها را فراهم کرده و به دنبال از بین بردن اختلاف طبقاتی بوده و عدالت اجتماعی را سرلوحه کار خویش قرار دهند. علی علیه السلام در این باره میفرماید:
«ثم الله الله فی طبقة السفلی من الذین لاحیلة لهم من المساکن والمحتاجین واهل البئوسی والزمنی...؛ (2)خدا را درخصوص طبقات پایین و محروم جامعه که هیچ چارهای ندارند. آنان زمینگیران، نیازمندان، گرفتاران و دردمنداناند».
امام علی علیه السلام در جای دیگری خطاب به فرمانروایان، چنین میفرماید: «مبادا سرمستی قدرت و حکومت، تو را از رسیدگی به امور مردم باز دارد که هرگز انجام
کارهای فراوان و مهم، عذری برای ترک کردن مسئولیتهای کوچکتر نخواهد بود. همواره در فکر مشکلات مردم باش و از آنان روی برمگردان». (1)
امام توصیه میکند که دستاندرکاران قدرت و حکومت باید بخشی از اوقات خود را برای دیدار مستقیم با مردم قرار دهند و کارهای آنان را معطل نگذارند:
بخشی از وقت خود را به کسانی اختصاص ده که به تو نیاز دارند تا شخصاً به امور آنان رسیدگی کنی و در مجلس عمومی آنان بنشین و در برابر خدای که تو را آفریده فروتن باش و سربازان و یاران و نگهبانان خود را از سرراهشان دور کن تا سخنگوی آنان بدون اضطراب در سخنگفتن با تو گفتوگو کند. من از رسول خدا شنیدم که فرمود: ملّتی که حقّ ناتوانان را از زورمندان بیاضطراب و بهانهای باز نستاند، رستگار نخواهد شد. (2)
ساده زیستی: ساده زیستی و تطبیق زندگی با قشر محروم جامعه، از ویژگیهای کارگزاران دولت عدالتگستر است. سادهزیستی باعث میشود که مردم با دیده احترام و صداقت و اعتماد به کارگزاران بنگرند. تجمّلپرستی و طمع و اشرافیگری برخلاف اندیشه سیاسی اسلام است. تمام بدبختی نظامهای سیاسی دنیا این است که حکّام و مسئولان امور، غالباً افراد طمعکار، حریص و ریاستطلب میباشند. امام علی علیه السلام خطاب به کارگزاران حکومت اسلامی میفرماید:
«ان الله تعالی فرض علی ائمة العدل ان یقدروا انفسهم بضعفة الناس کیلا یتبّیغ باالفقیر فقره؛ خداوند بر پیشوایان دادگر لازم کرده است که زندگی خود را در حدّ زندگی ناتوانترین مردم قرار دهند تا رنج فقر، مستمندان را ناراحت نکند». (3)
امام علی علیه السلام در نامه معروف خود به عثمان بن حنیف نوشت:
امام شما از لباس، به دو جامه کهنه و از خوراک به دو قرص نان اکتفا کرده است. به خدا قسم از دنیای شما طلایی نیندوخته و از غنایم دنیا
1) (1) . وَ لَا یَشْغَلَنَّکَ عَنْهُمْ بَطَرٌ فَإِنَّکَ لَا تُعْذَرُ بِتَضْیِیعِکَ التَّافِهَ لِإِحْکَامِکَ الْکَثِیرَ الْمُهِمَّ فَلَا تُشْخِصهَمَّکَ عَنْهُمْ وَ لَا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لَهُمْ (نهج البلاغه، نامه 53).
2) (2) . وَ اجْعَلْ لِذَوِی الْحَاجَاتِ مِنْکَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِیهِ شَخْصَکَ وَ تَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَامّاً فَتَتَوَاضَعُ فِیهِ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَکَ وَ تُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَکَ وَ أَعْوَانَکَ مِنْ أَحْرَاسِکَ وَ شُرَطِکَ حَتَّی یُکَلِّمَکَ مُتَکَلِّمُهُمْ غَیْرَ مُتَتَعْتِعٍ فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یَقُولُ فِی غَیْرِ مَوْطِنٍ لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّةٌ لَا یُؤْخَذُ لِلضَّعِیفِ فِیهَا حقّهُ مِنَ الْقَوِی غَیْرَ مُتَتَعْتِعٍ (نهج البلاغه، نامه 53).
3) (3) . همان، خطبه209.
مالی ذخیره نکردهام و به جای جامه کهنهای که پوشیدهام جامه دیگری آماده ندارم. اگر بخواهم میتوانم بهترین عسلهای تصفیه شده را به دست آورم و بهترین نان را از مغز گندم تهیه کنم و عالیترین لباس را از بافتههای حریر و ابریشم آماده نمایم؛ ولی دور است که هوای نفس بر من غلبه کند و حرص مرا به انتخاب خوراکیهای گوناگون وادار نماید و حال آنکه شاید در قلمرو حکومت من کسی باشد که به قرص نانی محتاج باشد؟! آیا با شکم سیر بخوابم در حالی که در اطرافم شکمهای گرسنه باشد آیا با آنکه مردم مرا رئیس خود میخوانند قناعت کنم و با آنان در سختیهای روزگار شریک نباشم؟! (1)
محبّت با مردم: از دیگر ویژگیهای کارگزاران دولت عدالتگستر، محبّت و خوشرفتاری و گشادهرویی با مردم و ارباب رجوع است. در حقیقت کسی که پشت میز کارش نشسته، خدمتگذار مردم است. او باید همواره درصدد حلّ مشکلات مردم باشد، نه اینکه نسبت به آنها استعلا به خرج داده و با چهره عبوس و خشن برخورد کند. امام علی علیه السلام در این زمینه جملات زیبایی دارد و کارگزاران را چنین توصیه میکند:
«واشعر قلبک الرحمة للرعیة والمحبة لهم واللطف بهم ولاتکونن علیهم سبعا ضاریا تغتنم اکلهم فانهم صنفان امّا اخ لک فی الدین او نظیر لک فی الخلق؛ مهربانی با مردم را پوشش دل خویش قرار ده و با همه دوست و مهربان باش. مبادا چونان حیوان شکاری باشی که خوردن آنان را غنیمنت دانی؛ زیرا مردم دو دستهاند: دستهای برادر دینی تو و دستهای دیگر همانند تو در آفرینش میباشند. (2)
امام دربارهْ گشادهرویی با مردم چنین دستور میدهد:
«سع الناس بوجهک ومجلسک وحکمک ایاک والغضب فانه طیرة من الشیطان؛ با مردم به هنگام دیدار و در مجالس رسمی و در مقام داوری گشادهروی باش». (3)
ملا احمد نراقی، مهربانی و محبّت با مردم را باعث انتظام سلطنت و مملکت میداند:
بر شهریاران... متحتم است که سایه شفقت و مرحمت بر سر کافه خلایق بگسترانند. هر پادشاهی که به رعیت خود مهربان و نرم و هموار است،
امر مملکت او منتظم و سلطنت او دوام مینماید. (1)
حلم و برد باری: مسئولین و کارگزاران هر نظام سیاسی، ارکان مهم اداره جامعه میباشند. آنها میتوانند با صبر و حوصله و تدبیر، جامعه خویش را به سوی سعادت هدایت کنند، یا با شتابزدگی، زمینه گرفتاری بسیاری را برای نظام و مردم خود به وجود آورند؛ مثلا مسئولین سیاسی، اگر در مسائل سیاسی در سطح داخلی یا خارجی مانند مذاکرات سیاسی بینالمللی شتابزده و بدون تأمّل و مدیرت عمل نمایند، این موضوع، ندامت و سرخوردگی و همچنین سرزنش و ملامت را از ناحیه مردم در پی خواهد داشت. ممکن است شتابزدگی، گرفتاریهای بسیاری را به دنبال داشته و حتّی به سقوط حکومت منجر شود. همچنین، عجله و شتاب مسئولین بخش نظامی در تصمیمگیریهای نظامی ممکن است موجب جنگهای خانمانسوز و ویرانگر و جبرانناپذیرگردد. در بخش قضایی نیز ممکن است شتابزدگی قاضی در صدور حکم، منجر به کشته شدن انسانی بیگناه گردد. از اینرو امام علی علیه السلام درباره حلم و بردباری و پرهیز از شتابزدگی چنین میفرماید:
«ایاک والعجلة باالامور قبل اوانها اوالتساقط فیها عند امکانها او للجاجة فیها اذا تنگرت او الوهن عنها اذا استوضحت فضع کل امر موضعه واوقع کل امر موقعه؛ مبادا هرگز در کاری که وقت آن نرسیده، شتاب کنی یا در کاری که وقت آن رسیده، سستی کنی و یا در چیزی که حقیقت آن روشن نیست، ستیزهجویی نمایی و در کار واضح و آشکار، کوتاهی کنی. تلاش کن تا هر کاری را در جای خودش و در زمان خودش انجام دهی». (2)
معیارهای دیگری، مانند وثاقت و نیز اطاعت از رهبری، در کتب روایی بیان شده است که بیان آنها مجال دیگری میطلبد. علاقهمندان میتوانند به کتب روایی مراجعه کنند. (3)
یکی از وظایف مهم قدرت حاکم در بخش سیاسی، تأمین امنیت برای مردم است. این امر مهم تحقّق نمیپذیرد، مگر در سایه عدالتورزی حکومت در ابعاد سیاسی، اقتصادی و فرهنگی؛ زیرا عدالت و امنیت رابطهای متقابل دارند؛ بدین معنا که تحقّق عدالت و گسترش آن در سایه امنیت میسّر است و همچنین امنیت در صورتی ایجاد میشود که عدالت اجتماعی تحقّق یافته باشد. با توجّه به نقش اساسی امنیت در گسترش عدالت، وظیفه قدرت حاکم اسلامی تأمین امنیت شخصی، عمومی، ملی و سیاسی مردم میباشد. به این معنا که همه مردم در کارهای شخصی و اجتماعی و همچنین از ناحیه حفظ منافع و مصالح ملی خود در برابر دیگران و نیز نسبت به احقاق حقوق خود از ناحیه قدرت حاکم اسلامی، احساس امنیت و آرامش کنند. تحقّق امنیت و عدالت باعث طمأنینه و آرامش و رفع نگرانی مردم شده و دوام نظام سیاسی را به دنبال دارد.
مرحوم نراقی، به همین مطلب اشاره دارد و میفرماید:
آسایش سلطان، از آسایش امنیت است. به حسن سیاست [عدالت] بساط امن و امان را گسترده، ساحت مملکت و ولایت را از خس و خارگزند ظالمان مردمآزار به جاروب معدلت بروبد... بلکه نیز به همین اکتفا ننموده، حفظ و حراست اطراف مملکت را از دشمنان بر ذمه همّت خود لازم شمارد و در امنیت طرُق و شوارع سعی خود را مبذول فرماید. (1)
حکومت اسلامی باید با عاملان ناامنی مبارزه نماید و عدالت چنین تقاضا میکند که با مرتکبان قتل، سرقت و هرکاری که مخل امنیت سیاسی، اقتصادی و اخلاق جامعه است، برخورد قاطع شود.
قرآن کریم، از «امنیت» به عنوان «نعمت» یاد نموده و چنین فرموده است: در سایه نعمت، آبادانی و آسایش مردم فراهم میشود و کسانی که به این نعمت کفران کنند و ارزش آن را در جامعه قدر ننهند، گرسنگی و ناامنی و وحشت جامعه را در برخواهد گرفت: (وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْیَةً کانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً یَأْتِیها رِزْقُها رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکانٍ
1) (1) . اندیشه سیاسی ملا احمد نراقی، ص129.
فَکَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللّهِ فَأَذاقَهَا اللّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِما کانُوا یَصْنَعُونَ) 1 ؛ و خدا شهری را مثل زده است که امن و امان بود و روزیاش از هر سو فراوان میرسید؛ پس ساکنانش نعمتهای خدا را ناسپاسی کردند و خدا هم به سزای آنچه انجام میدادند، طعم گرسنگی و هراس را به مردم آن چشانید.
محقّق نراقی، تحصیل معارف و تهذیب و انتظام احوال مردم را نیز در سایه عدالت و امنیت میداند و میگوید:
... چگونه نباشد و حال آن که تهذیب و تحصیل معارف و کسب علوم و تهذیب اخلاق و تدبیر منزل و خانه و تربیت عیال و اولاد موقوف است به فراغ بال و اطمینان خاطر و انتظام احوال. با وجود ظلم پادشاه، احوال مردم مختل و اوضاع ایشان پریشان میگردد و از هر طرفی فتنه برمیخیزد. (1)
امام علی علیه السلام نیز هدف دولت خود را پاسداری از حقوق مظلومان و امنیت و آسایش آنها بیان نموده است:
اللَّهُمَّ إِنَّکَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ یَکُنِ الَّذِی کَانَ مِنَّا مُنَافَسَةً فِی سُلْطَانٍ وَ لَا الْتِمَاسَ شَیْءٍ مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ وَ لَکِنْ لِنَرُدَّ الْمَعَالِمَ مِنْ دِینِکَ وَ نُظْهِرَ الْإِصْلَاحَ فِی بِلَادِکَ فَیَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبَادِکَ وَ تُقَامَ الْمُعَطَّلَةُ مِنْ حُدُودِکَ؛ (2)خدایا! تو میدانی تلاش ما در حکومت برای رسیدن به قدرت نیست و بهدست آوردن کالای بیارزش دنیا نیست؛ بلکه برای آن است که نشانهها و پرچمهای هدایت دین را برافرازیم و در شهرهای تو اصلاح کنیم تا بندگان ستمدیده تو در امان و آرامش قرار گیرند و حدود فراموش شده تو بر پا گردد و اجرا شود».
همانگونه که حاکم اسلامی، موظّف به گسترش عدالت در امور سیاسی است، در امور اقتصادی و رفاه مادّی مردم نیز موظّف به تحقّق عدالت و گسترش آن است. در این بخش ابتدا به بحث منشأ تفاوتهای اقتصادی جامعه و بعد توازن اقتصادی و علل آن و سپس به منابع درآمد عمومی مسلمین خواهیم پرداخت.
منشأ تفاوتهای اقتصادی را، علاوه بر تبعیض و بیعدالتی، باید در ویژگیها و حالات انسانها به لحاظ جسمی و روحی جستوجو کرد. همه انسانها از این لحاظ یکسان نیستند. هرکس از توان جسمی، فکری و روحی بالاتری برخوردار باشد، میتواند تلاش اقتصادی بیشتری داشته باشد. بنابراین انسانها را از حیث توان جسمی و روحی میتوان به چند گروه تقسیم کرد:
گروهی از افراد جامعه از توان جسمی و فکری لازم برای کارکردن برخوردارند و با انجام کار میتوانند به رفاه مادّی متعارف و مطلوب دست یابند.
گروهی توان کار و تلاش دارند، امّا توان فکری و جسمی لازم برای کار و کسب و درآمد کافی برای حدّ کفاف زندگی را ندارند.
و گروه سوم هیچگونه توانایی برای کار و تولید ندارند. (1)
این تفاوتها طبیعی و تکوینی است. امیرالمؤمینین علی علیه السلام ، این تفاوتها را باعث قوام و استواری زندگی میداند و میفرماید:
«... واذا خالف بحکمته بین هممهم وارادتهم وسائر حالاتهم وجعل ذالک قواما لمعایش... اتقن تدبیره لمخالفته بین هممهم؛ چون خداوند متعال براساس حکمت خود بین همّتها و ارادههای مردم و سایر حالاتشان تفاوت گذاشت و این تفاوتها را موجب برپایی زندگی قرارداد... خدای متعال با تفاوت گذاشتن بین همّتهای مردم، تدبیرش را استحکام بخشید». (2)
افزون بر این تفاوتها، عوامل دیگری همچون حوادث طبیعی مانند سیل، زلزله و...، منشأ تفاوتهای اقتصادی افراد جامعه میشود.
رفع نیازهای گروه دوم و سوم، یک نوع مسئولیت را متوجّه حکومت اسلامی و اغنیای مسلمانان میکند و حکومت اسلامی را موظّف به تأمین نیازهای آنها نموده تا با توزیع ثروت و دارایی، مشکلات اقتصادی آنان را در حدّ متعارف برطرف سازد تا بدین ترتیب توازن اقتصادی در جامعه حاکم شود.
از وظایف مهم دولت عدالتگستر، تحقّق عدالت اقتصادی در جامعه است. اسلام برنمیتابد که عدهای از مردم در ناز و نعمت تمام باشد و عدهای دیگر در فقر به سر برده و همواره رنج گرسنگی را باخود داشته باشد. هدف فقه سیاسی اسلام از عدالت اقتصادی، رفع نیازهای مادّی و معنوی مردم است. این هدف را به دلایل ذیل دنبال میکند:
توازن اجتماعی: تمرکز ثروت و دارایی جامعه، در دست عدهای محدود و ایجاد شکاف طبقاتی در جامعه اسلامی، باعث ناهنجاریهای فراوان اخلاقی، اقتصادی و فرهنگی میشود؛ به گونهای که کینهها و حسادتها رشد مییابد، اخوت اسلامی صدمه میبیند، وحدت جامعه مورد خدشه قرار میگیرد، حرص و طمع، فخرفروشی مالی و همچنین رشوهخواری، دزدی، کلاهبرداری در روابط اقتصادی فراوان میشود و در نهایت، غفلت از یاد خدای متعال در جامعه گسترش مییابد.
وظیفه قدرت حاکم است که با تنظیم برنامه صحیح اقتصادی، ثروت را از انحصار ثروتمندان خارج ساخته و در میان افراد به طور عادلانه به جریان اندازد؛ چنانکه قرآن کریم میفرماید: (کَیْ لا یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الْأَغْنِیاءِ مِنْکُمْ) 1 ؛ تا اموال، تنها و منحصر میان توانگران شما دست به دست نگردد.
بنابر همین اصل، اسلام از انباشتن ثروت و راکد گذاشتن آن به شدّت نهی کرده است و میفرماید: (وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا یُنْفِقُونَها فِی سَبِیلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ) ؛ (1)کسانی که طلا و نقره را ذخیره میکنند و در راه خدا انفاق نمیکنند، آنها را به عذاب دردناک بشارت ده.
امام علی علیه السلام ، قدرت حاکم را مسئول اموال ملّت دانسته و از تراکم آن به دست عده محدودی از مردم شدیداً نهی فرموده است. خود آن حضرت در زمانی که قدرت حکومت اسلامی را در دست گرفت، هر آنچه از بیتالمال مسلمین را که عثمان به نزدیکان خود بخشیده بود و باعث شکاف طبقاتی شده بود، دوباره به بیتالمال
1) (2) . توبه، آیه34.
بازگرداند و فرمود: به خدا سوگند تا آنجا که قدرت دارم این اموال (اموال عمومی) را به صندوق بیتالمال بازمیگردانم، گرچه این اموال در کابین زنان و خرید کنیزان مصرف شده باشد؛ زیرا در عدل و داد، وسعت و گشایشی است و برکسی که عدل، تنگ گردد، جور و ستم تنگتر شود. (1)
امام علیه السلام ، مقابله با فاصله طبقاتی را نه تنها وظیفه حکومت میداند، بلکه هر انسان دردمند و آگاهی را موظّف به مبارزه با این پدیده شوم میداند؛ زیرا خداوند از دانشمندان و آگاهان جامعه چنین پیمانی را گرفته است:
لو لا حضور الحاضر وقیام الحجة بوجود الناصر وما أخذ الله علی العلماء أن لایقاروا علی کظة ظالم ولاسغب مظلوم لالقیت حبلها علی غاربها ولسقیت آخرها بکأس اوّلها؛ (2)اگر آن اجتماع بزرگ نبود و اگر تمام شدن حجت و بسته شدن راه عذر بر من نبود و اگر پیمان خدا از دانشمندان نبود که در برابر پرخوری و سیری ستمگر و گرسنگی ستمکش ساکت ننشینند و دست روی دست نگذارند، همانا افسار خلافت را بر دوش او میافکندم و مانند روزهای نخست در خانه مینشستم.
شهید سید محمد باقر صدر، با الهام گرفتن از آیات و روایات، تحقّق توازن اجتماعی را از وظایف دولت اسلامی و نیز از مسئولیتهای عمومی افراد جامعه میداند. ایشان نسبت به توازن اقتصادی جامعه چنین میگوید:
منظور از توازن این است که خیرات عمومی جامعه، یعنی قدرت، ثروت، امکانات و زمینههای به کارگیری و تولید و توزیع و مصرف آنها در جامعه، به گونهای باشد که تمامی افراد بتوانند از مزایا و امکانات موجود به صورت متعادل و متوازن و متناسب با مقتضیات و شرایط و نیازها برخوردار شوند. (3)
ایشان درجای دیگر، هدف خود از توازن اجتماعی را چنین شرح میدهد:
توازن اجتماعی بین افراد انسان، برابری در معیشت است، نه برابری در سطح درآمد، و معنای برابری در سطح معیشت این است که ثروتها و امکانات جامعه به گونهای در دسترس همگان قرار گیرد که هر فردی از افراد جامعه بتواند در سطح عمومی به صورت برابر و یکسان با دیگران زندگی کند؛ یعنی
برای تمام افراد جامعه سطح یکسانی از معیشت وجود داشته باشد. البتّه در درون این سطح متعادل و مساوی، درجات مختلفی دیده خواهد شد، ولی اینگونه تفاوتها، تفاوت در درجه است، نه تفاوت کلی در سطح معیشت. (1)
نعمتهای الهی و حقّ عمومی: علت غایی آفرینش نعمتهای مادّی، انسانها هستند و همه مردم مخلوق خدا میباشند و نسبت به نعمتهای مادّی الهی حقّ برابر دارند. افراد نمیتوانند این نعمتها را بهگونهای به خود اختصاص دهند که مانع بهرهگیری دیگران از آنها شود. قرآن کریم، همه نعمتهای مادّی الهی را حقّ همگان دانسته و میفرماید: (هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً) . (2)
با توجّه به این آیه، منابع و منافع طبیعی، مال همه است و قدرت اسلامی موظّف به تقسیم و توزیع عادلانه آنها در بین همه مردم میباشد و نباید به احدی اجازه دهد که اموال عمومی را از راههای احتکار و افزودن ثروت از طریق ربا و رانتخواری و...، محدود به خود سازد.
محقّق اردبیلی، حکومت را موظّف به مبارزه علیه محتکران اقتصادی نموده و فرموده است در صورت مشاهد چنین مسئلهای، قدرت حاکم حقّ دارد که اموال آنها را ضبط و در بین مردم به صورت عادلانه تقسیم کند. (3)همچنین ایشان ربا را از مسائل اساسی ظلم بر بندگان خدا در معاملات دانسته و جلوگیری از آن را مورد تأکید قرار داده است. رباخواری در معاملات به مثابه جنگ با خداوند و رسولش قلمداد شده است:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ) 4 ؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید! از خدا پروا کنید و اگر مؤمن هستید، آنچه از ربا باقی مانده است واگذارید. محقّق اردیبلی چنین استنباط میکند که قتال باکسی که رباخواری، میکند، جایز است؛ همانگونه که قتال با مانعین زکات، جایز است. (4)
برخورداری از ثروت عمومی، اختصاص به مسلمانان ندارد؛ بلکه هرکسی، از هر دینی که در قلمرو حکومت اسلامی قرار دارد، حقّ برخورداری از امکانات اقتصادی را دارد و حکومت اسلامی موظّف است که حقوق آنان را برای هزینه زندگی به صورت عادلانه از بیت المال بپردازد. مؤید این مطلب، رفتار امام علی علیه السلام با غیر مسلمانان در زمان حکومتش میباشد. روزی امام علیه السلام بر پیرمردی درمانده که گدایی میکرد، گذشت. امیرالمؤمنین پرسید: این چه وضعی است؟ پاسخ داده شد: مردی نصرانی است. امام گفت: تا وقتی جوان بوده از او کار کشیدید، اینک که پیر و درمانده شده طردش کردهاید؟! مخارج او را از بیتالمال بپردازید. (1)
استفاده عمومی در حدّ متعارف: تمام ثروتها و داراییهای زمین و آسمان و آنچه مردم به دست میآورند، برای خداوند است: (وَ لِلّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ) 2 اموالی که انسانها به دست میآورند، نزد او امانت است و او باید اموال را تنها در مسیری که مالک تعیین کرده است مصرف کند.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
المال لله یضعه عند الرجل ودائع وجوز لهم ان یأکلوا قصدا ویشربوا قصدا ویلبسوا قصدا وینکحوا قصدا ویرکبوا قصدا ویعودوا بماسوای ذالک علی فقراء المؤمنین ویلقوا به شعثهم فمن فعل ذالک کان ما یأکل حلالا ویشرب حلالا ویرکب حلالا وینکح حلالا ومن عدا ذالک کان علیه حراما؛ (2)مال برای خداست که نزد انسان به امانت نهاده است و به او اجازه داده تا در حدّ متعارف و میانه بخورند، بنوشند، بپوشند، ازدواج کنند و وسیله سواری تهیه کنند و با مازاد آنها از فقرای مؤمنین دستگیری کنند و وضع آشفته آنان را سامان دهند. هرکس چنین کند، آنچه میخورد، میآشامد، سوار میشود و ازدواج میکند، حلال است و هرکس از این حدّ تجاوز کند، فعل حرام انجام داده است.
1) (1) . امیرالمؤمنین علیه السلام : «مَرَّ شَیْخٌ مَکفُوفٌ کَبِیرٌ یَسْأَلُ فَقَالَ أَمِیرُالمُؤمِنِینَ: مَا هَذَا؟ فَقَالُوا یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ: نصّرَانِی. قَالَ فَقَالَ أَمِیرالْمُؤْمِنِینَ: اسْتَعْمَلْتُمُوهُ حَتَّی إِذَا کَبِرَ وَ عَجَزَ مَنَعْتُمُوهُ أَنْفِقُوا عَلَیْهِ مِنْ بَیْتِ الْمَال.» ، تهذیب الاحکام، ج6، ص293. وسائل الشیعة، ج15، ص66؛ محمدتقی مجلسی، روضة المتقین فی شرح من لایحضره الفقیه، تحقیق و تصحیح: سید حسین موسوی کرمانی، ج6، ص272.
2) (3) . وسائل الشیعة، ج11، ص500.
حقّ فقرا در اموال اغنیا: روایات بسیاری وجود دارد که حقوق فقرا در اموال توانمندان را ثابت مینماید که به بیان برخی از آنها اکتفا میشود. امام علی علیه السلام در این باره چنین میفرماید:
«ان الله سبحانه فرض فی اموال الاغنیا اقوات الفقراء فما جاع فقیر الاّ بما منع غنی ولله سائلهم عن ذالک؛ (1)خدای سبحان در اموال توانگران غذاهای فقیران را واجب کرده است؛ بنابراین هیچ فقیری گرسنه نمیماند، مگر اینکه توانگری از ادای واجب خودداری کند. خدای متعال از توانگران دراینباره بازخواست خواهد کرد».
در حدیثی دیگر، امام صادق علیه السلام ، فقرا را شرکای اغنیا قرار داده است:
«ان الله تبارک وتعالی اشرک بین الاغنیاء والفقراء فی الاموال فلیس لهم ان یصرفوا الی غیرشرکائهم؛ (2)خداوند بین اغنیا و فقیران در اموال، شراکت قرار داده است؛ بنابراین اغنیا حقّ ندارند اموال را برای غیرشرکای خود (فقیران) مصرف کنند».
از امام صادق علیه السلام پرسیده شد که گروهی، دارای مال و ثروت بسیار و عدهای سخت در مضیقهاند؛ به طوری که زکات هم در امورشان گشایش نمیدهد. آیا درست است که در این دوران قحطی، عدهای سیر و عدهای گرسنه به سر برند؟ امام پاسخ داد: مسلمانان با هم برابرند و نباید به یکدیگر ستم روا داشته و همدیگر را خوار دارند. آنها نباید به محرومیت هم راضی باشند. مسلمانان باید در این راه تلاش کنند، با هم بکوشند و همکاری کنند و به اهل حاجت مدد برسانند. (3)
در حدیثی دیگر نیز از امام صادق علیه السلام روایت شده: «هر مؤمنی که شخصاً بتواند احتیاج مؤمینی را برطرف نماید نکند و یا دیگری برای عمل قادر باشد و او مانع گردد، خداوند در روز قیامت او را با چهرهای سیاه و دیدگان حیرتزده و دستهای بسته بر گردن برمیانگیزاند. آنگاه خطاب خواهد شد: این است آن کسی که به خدا و رسول خیانت کرده است؛ بعد دستور داده میشود او را در آتش بیندازند». (4)
منابع درآمد عمومی حکومت اسلامی که بتواند به واسطه آن، نیازهای معیشتی نیازمندان را برطرف ساخته و شکافهای طبقاتی را از بین ببرد، به دو دسته تقسیم میشود:
مالیاتهای ثابت، که عبارتند از:
خمس: خمس به هفت مورد تعلق میگیرد که عبارتند از: منفعت کسب، معدن، گنج، مال حلال مخلوط به حرام، جواهری که به وسلیه غواصی از دریا به دست میآید و غنیمت جنگ و زمین که کافر ذّمی از مسلمانان بخرد.
زکات مال: زکات مال به نُه چیزتعلّق میگیرد: گندم، جو، خرما، کشمش، طلا، نقره، گاو، شتر، گوسفند. یکی از موارد مصرف زکات، رفع نیاز نیازمندان میباشد.
شهید صدر، حدیثی را از امام موسی بن جعفر علیه السلام در مقام تعیین حدّ مسئولیت حاکم اسلامی در مورد اموال زکاتی چنین نقل میکند:
ولی امر، اموال را دریافت و آنگاه به طریقی که خداوند مقرّر فرموده است به هشت قسمت میکند. بخشی برای فقرا، بخشی دیگر به مساکین... آنها را طوری باید تقسیم کند که واجدین شرایط، به آسودگی بینیاز شوند. آنگاه اگر چیزی برجای مانده و زیاد آمد، در اختیار ولی امر گذارده میشود؛ و اگر اموال مزبور برای همه کافی نباشد، ولیامر باید از دیگر اموالی که در اختیار دارد به این مقصود کمک کند تا افراد بینیاز شوند. (1)
در حدیثی دیگر از امام صادق روایت شده:
«تعطیه من الزکاة حتّی تغنیه؛ (2)به فقرا آن قدر زکات داده شود که بینیاز شوند».
انفاقات مستحبی: مانند وقف، قرضالحسنه، صدقه و بخشش.
مالیاتهای حکومتی: که مالیاتهای متغیر میباشد و طبق شرایط زمان، حکومت اسلامی وضع مالیات نموده و سپس جمع آوری میکند.
قوه قضائیه یکی از ارکان مهم نظامهای حکومتی است که در احقاق حقوق و حلّ مرافعات و مخاصمات مردم و همچنین شناسایی و معرّفی مجرمان به قوه مجریه و نیز در ایجاد نظم و امنیت جامعه نقش اساسی دارد.
نقش قدرت حاکم در گسترش عدالت در این زمینه این است که در انتخاب قاضی دقّت لازم را نموده و بر عملکرد آن نظارت کافی داشته باشد. قضّات نیز که بخشی از بدنه قدرت هستند، در صدور حکم و...، عدالت را تحقّق بخشند.
عدالت در بخش قضایی، مورد توجّه جدّی فقه سیاسی قرار دارد که در چند محور، مورد بحث و بررسی قرار میگیرد:
از آنجا که قضاوت، یک امر بسیار مهم است، قاضی قبل از آن که در منصب عدالت تکیه زند، باید خودساخته و عدالت را در کشور تن خود پیاده نموده باشد تا از خطرات لغزش در امر قضاوت محفوظ بماند. به همین علت، فقها یکی از شرایط قاضی را «عدالت» دانستهاند.
امام خمنیی رحمه الله در این زمینه چنین میفرماید:
قاضی باید عادل باشد؛ یعنی دارای قوهای باشد که به واسطه آن از تخلف قانونهای خدایی احتراز کند. کسی که تخلف از قانون کند و گناهکار باشد، حقّ قضاوت ندارد. (1)
امام در جای دیگر نیز یکی از شرایط قضّات را عدالت داشته است:
«یشترط فی القاضی البلوغ والعقل والایمان والعدالة؛ (2)در قاضی، بلوغ، عقل، ایمان، وعدالت شرط شده است.» امام خمینی معتقد است، همانگونه که خداوند، رسول و امامان معصوم عادل هستند، نهادهای قدرت اسلامی از آن جمله قوه قضائیه نیز باید عادل باشند: «اسلام، خدایش عادل است، پیامبرش عادل است ومعصوم و امامش هم عادل است،
قاضیاش هم معتبراست که عادل باشد...» (1)
مقدس اردبیلی منصب قضاوت را نیابت عامّه از جانب رسول گرامی اسلام و امامان علیهم السلام میداند؛ بنابراین شأن چنین مقامی و نیز اهمیت تأمین امور دین و دنیای مردم، عدالت قاضی را تقاضا میکند. (2)
صاحب جواهر در کنار شرایط دیگر، عدالت را نیز از جمله شرایط قاضی قرارداده است و در این باره ادّعای اجماع نموده است. (3)شیخ طوسی نیز یکی از شرایط قاضی را عدالت او قرار داده و در این باره ادّعای اجماع نموده است. (4)
قاضی علاوه بر اینکه باید خود، عادل باشد، در محکمه قضاوت نیز باید عملکردی عادلانه داشته باشد. او اجازه ندارد به هیچ یک از طرفین، ظلم نماید. در اسلام و فقه سیاسی در دو جا بر رعایت عدالت از ناحیه قاضی تأکید شده است: یکی در کیفیت رفتار قاضی با طرفین دعوا و دوم در صدور حکم. هر کدام ذیل عنوان آداب قاضی وحکم عادلانه آن، به صورت فشرده بیان میشود:
آداب قاضی: قاضی موظّف است در محکمه قضاوت، حقوق طرفین دعوا را رعایت کند و از هرگونه تبعیض در رفتار و گفتار پرهیز نماید. محقّق حلّی، وظایف قاضی نسبت به ارباب رجوع را به صورت ذیل بیان میکند:
قاضی باید با طرفین دعوا در سلام کردن، جای دادن به آنها، طرز نگاه کردن و سخن گفتن و حکم نمودن، به طور مساوی رفتار نماید.
1) (1) . صحیفه امام، ج3، ص304.
2) (2) . «القضاء ولایة عامة بالنیابة عن النبی صلی الله علیه و آله والإمام صلی الله علیه و آله ، عموما أو خصوصا...و اما اشتراط العدالة: فلأن المأمون فی أمور الدین والدنیا للمکلفین، والنائب مناب الذی یشترط عصمته، لا یمکن غیر عدل، وهو ظاهر»، احمد بن محمد مقدس اردبیلی، مجمع الفائدة و البرهان فی شرح إرشاد الأذهان، محقّق / مصحح: آقا مجتبی عراقی وهمکاران، ج12، ص6.
3) (3) . و یشترط فیه ای القاضی الذی یراد نصّبه منهم علیهم السلام البلوغ وکمال العقل والایمان والعدالة وطهارة المولد والعلم والذکورة بلا خلاف أجده فی شیء منها، جواهرالکلام، ج40، ص12.
4) (4) . من شرط القاضی أن یکون عدلا، ولا یجوز أن یکون فاسقا، وبه قال جمیع الفقهاء، ابو جعفر محمد بن حسن طوسی، الخلاف، مصحح: شیخ علی خراسانی و همکاران، ج6، ص212.
قاضی نباید یکی از طرفین دعوا را به چیزی تلقین نماید که مستلزم ضرر بر طرف دیگر دعوا باشد.
نباید برخورد قاضی با یکی از طرفین دعوا طوری باشد که دیگری احساس نگرانی کند.
اگر طرفین دعوا به دادگاه به ترتیب وارد شدند، قاضی باید سخنان آنان را به ترتیب ورود استماع نماید، ولی اگربا هم وارد شدند، با قرعه رفتار نماید.
اگر یکی از طرفین دعوا سخن مدّعی را قطع کند، تا هنگامی که سخنان مدّعی اول تمام نشده به سخنان مدّعی دوم گوش نکند.
اگر یکی از طرفین دعوا، اقامه دعوا کند، قاضی باید نخست به ادّعای او رسیدگی کند و سخنان وی را استماع نماید. (1)
امام خمینی رحمه الله نیز در کتاب تحریر الوسیله و همچنین مرحوم صاحب جواهر در باب قضاوت، شرایطی را برای قاضی ذکر نمودهاند که از ذکر آن به دلیل اطاله بحث خودداری میشود. (2)
استنباط و فتوای فقها در شرایط قاضی، الهام گرفته از روایات امامان معصوم علیه السلام میباشد. علی علیه السلام در باره شرایط قاضی چنین میفرماید:
«من ابتلی باالقضاء فلیواس بینهم فی الاشاره وفی النظر وفی المجلس؛ درباب قضاوت، قاضی باید در اشاره و نگاه نمودن و در نشستن، به صورت مساوی به طرفین دعوا عدالت را رعایت کند». (3)
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
«اذا تقاضی الیک رجلان فلاتقض للاوّل حتّی تسمع من الاخر فانک اذا فعلت ذالک تبین لک القضاء؛ هرگاه دو نفر برای داوری و قضاوت به تو مراجعه نمایند، مادامیکه سخن دیگری را گوش ندادهای، به نفع اولی حکم مکن؛ زیرا اگر سخن دیگری را استماع نمایی، کاملاً حکم برای تو روشن میشود». (4)
حکم عادلانه: قضا و داوری، رابطه مستقیمی با عدالت و گسترش آن دارد. اگر در یک جامعه رسیدگی به شکایات و اختلافات و حلّ و فصل آنها به صورت کامل و عادلانه انجام گیرد، عدالت برآن جامعه حکم فرما میگردد و مردم از لحاظ جان و مال، آبرو، امنیت پیدا میکنند و کار دولت و مردم بهبود مییابد. برعکس، اگر در جامعهای قضا و رسیدگی به دعاوی مردم مورد توجّه قرار نگیرد و برخلاف موازین عدالت حکم صادر گردد، عدالت از آن رخت بر میبندد و هرج و مرج و فساد، آن جامعه را فرا میگیرد. از اینرو، اسلام شرط نموده است که باید قاضی در تمام مراحل حکم، طبق سنن عدالت عمل نماید و منصب قضاوت را به امانت، نزد خود نگهدارد:
(إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ...) 1 خدا به شما فرمان میدهد که سپردهها را به صاحبان آنها ردّ کنید و چون میان مردم داوری میکنید، به عدالت داوری کنید.
(یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوی فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ...) 2 ؛ ای داوود! ما تو را در زمین خلیفه [و جانشین] گردانیدیم؛ پس میان مردم به حقّ داوری کن، و زنهار از هوس پیروی مکن که تو را از راه خدا به درکند.
احکام اسلامی در همه موارد: حدود، قصاص و... باید با موازین شرعی و عادلانه انجام شود. قرآن کریم در باب اجرای احکام درباره قصاص میفرماید: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِصاصُ فِی الْقَتْلی الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثی بِالْأُنْثی فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَداءٌ إِلَیْهِ بِإِحْسانٍ ذلِکَ تَخْفِیفٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدی بَعْدَ ذلِکَ فَلَهُ عَذابٌ أَلِیمٌ) ؛ (1)ای کسانی که ایمان آوردهاید! درباره کشتگان، بر شما حقّ قصاص مقرر شده، آزاد عوضِ آزاد و بنده عوضِ بنده و زن عوضِ زن. و هر کس که از جانب برادر دینیاش (یعنی ولی مقتول)، چیزی از حقّ قصاص به او گذشت
1) (3) . بقره، آیه178.
شود، باید از گذشت ولی مقتول به طور پسندیده پیروی کند و با رعایت احسان، خونبها را به او بپردازد. این [حکم] تخفیف و رحمتی از پروردگار شماست؛ پس هر کس، بعد از آن از اندازه درگذرد، وی را عذابی دردناک است.
ملاحظه میشود که قرآن در انجام قصاص و همچنین درگرفتن خونبها از قاتل [درصوتیکه قصاص تبدیل به خونبها شود] و نیز در کیفیت پرداخت خونبها، به رعایت عدالت دستور داده است.
قرآن کریم در جای دیگر میفرماید: (وَ کَتَبْنا عَلَیْهِمْ فِیها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَیْنَ بِالْعَیْنِ وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ کَفّارَةٌ لَهُ) 1 ؛ و در [تورات] بر آنان مقرّر کردیم که جان در مقابل جان، و چشم در برابر چشم، و بینی در برابر بینی، و گوش در برابر گوش، و دندان در برابر دندان میباشد، و زخمها نیز به همان ترتیب قصاصی دارند. و هر که از آن [قصاص]در گذرد، پس آن، کفّاره گناهان او خواهد بود. و کسانی که به موجب آنچه خدا نازل کرده داوری نکردهاند، آنان خود ستمگرانند.
قرآن در رابطه با قصاص عادلانه چنین میفرماید: (وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصّابِرِینَ) ؛ (1)و اگر عقوبت کردید، همان گونه که مورد عقوبت قرار گرفتهاید [متجاوز را] به عقوبت رسانید، و اگر صبر کنید البتّه آن برای شکیبایان بهتر است.
ملاحظه میشود که قرآن کریم در این دو آیه نیز دستور به رعایت عدالت در قصاص را داده است.
قضّات اسلامی باید قضاوت عادلانه را از اسوه عدالت، علی علیه السلام بیاموزند. مرحوم سید امیر ابوالفتح حسینی جرجانی، داستانی را از رفتن حضرت علی علیه السلام نزد قاضی که منصوب خود آن حضرت بود، چنین نقل میکند:
روزی حضرت علی علیه السلام در زمان خلافتش، با مردی یهودی، نزد شریح قاضی
1) (2) . نحل، آیه126.
(منصوب از طرف خود آن حضرت) رفتند. قاضی پس از تشریففرمایی امام، از محل خود حرکت کرده در حضور حضرت ایستاد. امام علیه السلام اشاره فرمود تا بنشیند. بعد با یهودی برابر قاضی ایستادند. (چون که در مرافعه، در قانون شرع شرط است که هر دو خصم با هم برابر بایستند و برای حاکم جایز نیست که بین آنها تفاوت گذاشته و به یکی احترام کرده و به دیگری اعتنا نکند). امام، از اینکه شریح احترام خاصّی به آن حضرت کرده بود، بسیار ناراحت شد. (1)
مرحوم مجلسی، نقل میکند که علی علیه السلام در پاسخ به درخواست شاهد از امام فرمود: من شاهدی ندارم. سپس قاضی به نفع یهودی حکم نمود. رفتار امام، یهودی را تحت تأثیر قرار داد و مسلمان شد. امام از اینکه یهودی مسلمان شده بود، زره را به او بخشید. (2)
مرحوم نائینی نیز قضّات اسلامی را توصیه به عدالت در اجرای احکام قضایی کرده، میگوید: در نزد قاضی همه مردم در امر قضاوت برابرند و باید هیچ گونه امتیازی بین طرفین دعوا وجود نداشته باشد که عدالت واقعی همین است:
... مدّعی علیه وضیع باشد یا شریف، جاهل باشد یا عالم، کافر باشد یا مسلم ایا من کان، به محاکمه احضار، و قاتل و سارق و زانی و شارب الخمر و راشی و مرتشی و جائر در حکم، و مغتصب مقام و غاصب اوقاف عامّه و خاصّه و اموال ایتام و غیرایتام و مفسد و مرتدّ و اشباه ذلک هر که باشد، حکم شرعی صادر از حاکم شرع نافذ الحکومة بر او مجری گردد و تعطیلبردار نباشد، و احکام مخصوصه به خصوص مسلمین یا اهل ذمّه بدون تفاوت بین اشخاص هر یک از فریقین اجرا یابد
الی غیر ذلک من العناوین المختلفة؛ این است حقیقت مساوات و معنی تسویه. (3)
دستگاه قضایی در اسلام برای تحقّق عدالت در مسائل مالی، حقوقی و مسائل اجتماعی به وجود آمده است. از دیدگاه اسلام، قضاوت از آنِ خداوند است و حق داوری مخصوص خدا یا کسانی که از طرف او اذن دارند، میباشد. همانگونه که خداوند عادل است، مأذونان او در منصب قضاوت نیز باید عادل بوده و حکم عادلانه صادر نمایند. امام
صادق علیه السلام فرمود:
«اتقوا الحکومة فان الحکومة انما هی للامام العالم باالقضاء العادل فی المسلمین لنبی اووصی نبی؛ (1)حکومت از آنِ امام، عادل و عالم به امر قضا در بین مسلمین است. این مقام مخصوص نبی یا ولی او یا جانشینان او در زمان غیبت است».
قرآن نیز در اینباره آیات بسیاری دارد. (2)
عدالت قاضی در نظام قضایی اسلام، تفاوت ماهوی با نظام قضایی مکاتب دیگر دارد که به اختصار بیان میشود:
در اسلام، قاضی باید در مسائل و احکام، صاحبنظر باشد و دانستن مواد قانون بهتنهایی کافی نیست؛ در حالی که در دنیای امروز تنها آگاهی بر مواد قانون کفایت میکند.
در نظام قضایی امروز، اعتماد به قاضی در محدوده قضا و داوری کافی است؛ ولی در اسلام این مقدار کافی نیست؛ بلکه قاضی باید از هر نظر پاک بوده باشد؛ زیرا عدالت به معنای پرهیز از هرگونه گناه است؛ خواه در مسائل قضایی باشد یا غیر قضایی که در این صورت احتمال لغزش کمتر است.
قاضی در نظام قضایی امروز اگر به حقّ داوری کند، هرچند ناآگاهانه باشد، مسئول نیست، ولی در اسلام، قاضی در پیشگاه خدا مسئول است و رسیدن به حقّ به تنهایی کافی نیست؛ بلکه باید آگاهانه صورت گیرد و قاضی باید در مسائل قضاوت تخصّص داشته باشد. حدیثی ازامام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود:
«القضاء اربعة: ثلاثة فی النار وواحد فی الجنة، رجل قضی بجور وهو یعلم فهو فی النار ورجل قضی بجور وهو لایعلم فهو فی النار ورجل قضی بالحقّ وهو لایعلم فهو فی النار ورجل قضی بالحقّ وهو یعلم فهو فی الجنة». (3)
«امّا الرشا فی الحکم فهو الکفر بالله». (4)
یکی از مصادیق گسترش عدالت در جامعه اسلامی، اعتبار شهادت فرد عادل است. حکومت اسلامی و قوه قضائیه که رکن حسّاس نظام اسلامی است، موظّف است همانگونه که در انتخاب قاضی و در صدور حکم، دقّت به خرج داده و عدالت را معیار قرار میدهد، در شهادت افراد نیز عدالت را معیار و میزان شاهدان قرار دهد.
در منابع فقه سیاسی این مسئله مورد توجّه جدّی قرار گرفته است و فقها در اینباره فتوا دادهاند که به بیان برخی از آنها به طور فشرده پرداخته میشود:
صاحب جواهر، شرط چهارم در شاهد را عدالت او قرار داده و دلیل این موضوع را آیات قرآن و روایات مستفیضه و متواتره و همچنین اجماع، بیان نموده است. وی میفرماید: با توجّه به ردّ شهادت فاسق از طرف ائمّه علیهم السلام ، در شهادت دادن فاسق اعتمادی وجود ندارد. (1)
امام خمینی رحمه الله نیز یکی از شرایط شهادت را عدالت شمرده است و چنین فرموده است: عدالت ملکهای است که انسان را از معصیت خداوند باز میدارد. ایشان شهادت فاسق را رد کرده و میفرماید: فاسق آن است که مرتکب گناهان کبیره شده یا بر گناهان صغیره اصرار ورزد. (2)ایشان در جای دیگر میفرماید: «اسلام خدایش عادل است... شاهد طلاقش هم معتبر است که عادل باشد، امام جمعهاش هم باید عادل باشد...» (3)
مرحوم مقدس اردبیلی نیز در شهادت شاهد، عدالت را شرط قرار داده و منابع فقه سیاسی (کتاب، سنّت، عقل و اجماع)را به عنوان دلیل این موضوع بیان نموده است. (4)
1) (1) . «الوصف الرابع: العدالة کتابا وسنة مستفیضة أو متواترة وإجماعا بقسمیه إذ لا طمأنینة مع التظاهر بالفسق الذی قد تواتر عنهم علیهم السلام رد شهادته»، جواهرالکلام، ج41، ص25.
2) (2) . «الرابع- العدالة، وهی الملکة الرادعة عن معصیة اللَّه تعالی، فلا تقبل شهادة الفاسق، وهو المرتکب للکبیرة أو المصر علی الصغیرة، بل المرتکب للصغیرة علی الاحوط إن لم یکن الاقوی، فلا تقبل شهادة مرتکب الصغیرة الاّ مع التوبة وظهور العدالة.» تحریر الوسیلة، ج2، ص442.
3) (3) . صحیفه نور، خطبه3، ص304.
4) (4) . «الاوّل: اشتراط العدالة فی الشاهد وقد دلّ العقل فی الجملة، والنقل من الکتاب والسنّة، بل الاجماع أیضا...»، مجمع الفائدة، ج12، ص308.
ذکر فتاوای همه فقها در این زمینه، از ظرفیت این پژوهش خارج است. علاقهمندان میتوانند به کتب فقهی مراجعه نمایند. (1)
در فقه سیاسی همانگونه که در ابعاد سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، عدالت مورد توجّه قرار گرفته، در بخش نظامی نیز عدالت، معیار و میزان برنامهها قرار دارد. اسلام به هیچ سربازی اجازه نمیدهد که در میدانهای جنگ به مردان و زنان پیر و به کودکان آسیب وارد کنند و یا درختان را قطع کنند؛ مگر در جایی که ضرورت اقتضا کند. اسلام اجازه نمیدهد حتّی با جنازههای دشمن بیاحترامی شود و آنها را مثله کنند. در حدیثی از رسول گرامی اسلام چنین روایت شده است:
«قال رسول الله صلی الله علیه و آله سیروا بسم الله وباالله وفی سبیل الله وعلی ملة رسول الله لا تغدروا ولا تمثلوا ولا تغلوا ولا تقطعوا شجرة الاّ ان تضطروا الیها ولا تقتلوا شیخا فانیا ولا صبیا ولا امرءة...؛ (2)هنگامی که گروهی از سربازان اسلام عازم میدان جنگ میشدند، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آنها را فرا میخواند و این دستورات را به آنان گوشزد مینمود: به نام خدا و به کمک پروردگار و برای خدا در طریق آئین رسول الله حرکت کنید؛ خیانت نکنید؛ اعضای مجروحان و کشتگان میدان جنگ را قطع ننمایید؛ پیمانشکنی نکنید؛ پیرمردان از کار افتاده را به قتل نرسانید و همچنین کودکان و زنان را؛ هیچ درختی را قطع نکنید، مگر اینکه نیاز به آن داشته باشید».
هدف جنگ در اسلام، سلطهطلبی و قدرتطلبی نیست؛ بلکه هدایت انسانها به سوی اسلام و خواستن سعادت واقعی آنهاست. در حدیثی از پیامبراسلام صلی الله علیه و آله نقل شده است که آن حضرت به امیرمؤمنان علی علیه السلام در زمانی که عازم یمن بود، دستور داد: «با کسی پیکار مکن مگر اینکه قبلاً او را به سوی اسلام بخوانی (و آنچه در توان داری برای هدایت او و دست برداشتن از جنگ به کارگیری). سوگند به خدا
اگر خداوند یک نفر را به دست تو هدایت کند، برای تو بهتر است از آنچه آفتاب به آن طلوع و غروب میکند». (1)
در فقه سیاسی، ابزار و ادوات نظامی در حالت دفاع و در مواقع ضرورت و در راستای اهداف انسانی مورد استفاده قرار میگیرد؛ برخلاف قوای نظامی جهان معاصر که با ساختن بمبهای اتمی و شیمیایی و در اختیار داشتن پیشرفتهترین سلاح جنگی، برای رسیدن به پیروزی، از هیج جنایتی دریغ نورزیده و هزاران نفر را به کام مرگ میفرستند. بد نیست که در این رابطه نقل قولی از «موسولینی» رهبر حزب فاشیست و دیکتاتور ایتالیا داشته باشیم. وی درآن زمان که به عنوان خلبان در جنگ حبشه(اتیوپی) شخصاً شرکت نمود، درباره این جنگ چنین میگوید:
ما تپههایی را که از جنگلهای سرسبز پوشانده شده بود، به حریق کشاندیم. مزارع، دهکدهها به هنگام سوختن در عین حال که گمراه کننده بود، ما را بسیار سرگرم میکرد... بمبها به مجرد اصابت به زمین منفجر شده و دود سفید و شعلههای عظیمی از آنها بلند میشد و بلافاصله علفهای خشک شروع به سوختن میکردند... خدایا! به یاد میآورم که چهارپایان به چه شتاب و هراسی فرار میکردند... وقتی که مخازن بمبها خالی شد، خوشحالی من ازآن جهت بود که مجبور شدم با دستهای خود تیراندازی کنم... میدانید خیلی خوشایند بود وقتی که توانستم سقف پوشالی کلبهای از بومیان را که با انبوه درختان تنومند و بلند احاطه شده و به سهولت هدفگیری نمیشد، هدف قرار دهم. ساکنین کلبه، بعد از مشاهده عمل قهرمانی من، مانند دیوانگان فرار را بر قرار ترجیح دادند... پنج هزار نفر حبشی در حالی که به وسیله دایرهای از آتش محاصره شده بودند، اجباراً به انتهای خط آتش رانده شدند. آنجا جهنم سوزانی برپا شده بود. (2)
خدعه و نیرنگ یکی از روشهای معمول نظامهای سیاسی جهان است که این سیاست را در جنگها هم به کار میبرند. نظامهای استکباری، در قالب همکاری و بستن قراردادهای دفاعی، دفاع از حقوق بشر، مبارزه با تروریسم و قالبهای دیگر، دست به دست همدیگر داده و زمینه مداخله نظامی را در کشورهای مظلوم، برای غارت بردن سرمایههای طبیعی آنها آماده میسازند.
در فقه سیاسی این موضوع به عنوان ظلم آشکار تلقّی شده و شارع مقدس، آن را شدیداً نهی نموده است. روایتی از امام صادق علیه السلام آمده که از آن حضرت سئوال شد: دو قریه از اهل حرب در حال جنگ و درگیری هستند و هرکدام زمامداری دارد. اگر یکی از زمامداران آن دو قریه حیله به خرج دهد و از مسلمانان در این زمینه کمک بخواهد، آیا برای مسلمانان جایز است؟ حضرت فرمود: مسلمانان نباید درحیله و مکر با آنان همکاری کنند. (1)
در فقه سیاسی از رسیدن به هدف، به هر وسیله ممکن نهی شده است. از آنجا که در اسلام، هدف در همه چیز رضای خداوند است، در جنگ نیز این موضوع مورد توجّه اسلام قرار گرفته و پیروزی بر دشمن را از راههای غیرمتعارف جایز ندانسته است. از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله حدیثی وارد شده که از مسموم کردن آبی که در ورودی شهری است که دشمن در آن قرار دارد، منع نموده است. (2)
نکاتی که در رابطه با جنگ از منظر فقه سیاسی به دست میآید، بدین قرار است:
اعتدال در جنگها؛ به این معنا که استفاده از قدرت نظامی، باید حالت باز دارنده داشته باشد و از تعدّی و تجاوز پرهیز شده و در برابر عملکرد دشمن، حالت مقابله به مثل داشته باشد: (فَمَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ) 3 ؛ پس هر کس بر شما تعدّی کرد، همانگونه که بر شما تعدّی کرده، بر او تعدّی کنید و از خدا پروا بدارید و بدانید که خدا با تقواپیشگان است.
احترام به انسان حتّی بعد از کشته شدنش در جنگها؛
عدم تعرض به کسانی که درجنگها شرکت ندارند؛ مانند زنان وکودگان و پیران؛
قطع نکردن درختها و مزارع، مگر در مواقع ضرورت.
1) (1) . محمد بن یحیی عن احمد...عن طلحة بن زید عن ابی عبدالله علیه السلام ، قال سئلته عن قریتین من اهل الحرب لکل واحدة منهما ملک علی حدة اقتتلوا ثم اصطلحوا ثم ان احدا الملکین غدر بصاحبه فجاء الی المسلمین فصالحهم علی ان یغزو معهم تلک المدینه، فقال ابوعبدالله علیه السلام لاینبغی للمسلمین ان یغدروا ولایأمروا بالغدر ولایقاتلوا مع الذین غدروا...، اصول کافی، ج2، ص337، باب المکر والغدر والخدیعه.
2) (2) . «نهی النبی صلی الله علیه و آله ان یلقی السم فی بلاد المشرکین»، اصول کافی، ج5، ص28.
انسان همواره در معرض خطا و لغزش قرار دارد. خوی قدرتطلبی و طمع، هرآن، انسان را به سوی طغیان و ظلم میکشاند. نظارت قدرت برتر، باعث جلوگیری از ظلم و فساد در جامعه خواهد شد. بنابراین «نظارت»، نقش مهمی در تحقّق و گسترش عدالت خواهد داشت.
نظارت مردمی: مردم هم در قبال تحقّق عدالت در جامعه سهمی دارند؛ به این معنا که بر عملکرد قدرت حاکم نظارت داشته و در صورتیکه ظلم و خطایی را مشاهده نمودند، امر به معروف و نهی از منکر نمایند. این یک وظیفه همگانی برای جامعه اسلامی است. ممکن است این نوع از نظارت با موانعی مواجه شود؛ مانند ترس از حکومت. به این معنا که مردم به دلیل اینکه مبادا از ناحیه قدرت حاکم، ضرری متوجّه آنها شود، از انتقاد و امر به معروف و نهی از منکر پرهیز کنند. مانع دیگر ممکن است استبداد داخلی باشد؛ یعنی حکومتی در جامعه حاکم باشد که مردم توانایی و جرئت کوچکترین انتقاد را نداشته باشند.
نظارت قدرت: یکی از روشهای مؤثّر در تحقّق عدالت وگسترش آن در جامعه، نظارت دستگاه قدرت حاکم در امور سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و نظامی جامعه است. این نوع از نظارت ممکن است موانع نوع اوّل را نداشته باشد؛ زیرا قدرت برتر، از حقّ قانونی برخوردار است و میتواند اعمال قدرت کند و وظیفه دارد که جلوی هر نوع ظلم و بیعدالتی را بگیرد.
نظارت ممکن است راهها و روشهای متفاوتی داشته باشد؛ مانند دقّت در انتخاب کارگزاران و مسئولین نظام حکومتی، تسلّط به همه امور از راه نظارت مستقیم، به کیفر رساندن خطاکاران و تشویق خدمتگذاران و گماردن جاسوسان و خبرگیران. در این
مبحث، از پرداختن به همه آنها برای پرهیز از طولانی شدن کلام خودداری میشود و تنها به توضیح گماردن جاسوسان و خبرگیران از نگاه فقه سیاسی، بسنده میشود.
در فقه سیاسی، موضوع جاسوسان و خبرگیران - که در راستای تحقّق عدالت اجتماعی قرار میگیرد - مورد تأکید قرارگرفته و یکی از روشهای مؤثّر در این زمینه شمرده شده است.
ملا احمد نراقی، قدرتهای سیاسی را در رابطه با گماردن جاسوسان و خبرگیران چنین توصیه میکند:
در استسفار احوال او (مأمورین) نهایت اهتمام نماید. کیفیت رفتار او را با رعایا تفحص شود. هرچه دامن تزویر دراز، در تلبیس و خدعه باز است و در تفحص و تجسس احتیاط نموده از خبرداران خدا ترس و آگاهان قوی النفس خالی از غرض استفسار فرماید. صاحبان اختیار را از چگونگی سلوک کارکنان خود در هر ناحیه و بلوک از نزدیک و دور، همیشه مطلع بودن لازم و ضروری است و از این جهت بود که سلاطین معدلت شعار و حکّام خیر آثار را، جاسوسان و خبرگیرانی در اطراف وجوانب ولایات خود بوده تا ایشان را از احوال گماشتگان ایشان مخبرسازند. (1)
محقّق سبزواری نیز بر نظارت قدرت حاکم برکارگزاران تأکید نموده است. ایشان استدلال میکند ظلمی که از ناحیه مأمورین حکومتی بر مردم وارد میشود، بیانگر ضعف پادشاه بر کنترل اوضاع است و ممکن است مردم شاه را در ظلم کارگزاران شریک بدانند:
بر پادشاه واجب است که از احوال لشکر و رعیت و دور و نزدیک و دوست و دشمن با خبر باشد. در غیر این صورت، جریان امور از عدالت خارج شده سرانجام موجب زوال دولت خواهد شد؛ زیرا اگر ظلمی واقع شود و جبران نشود، دوستان و دشمنان چنین گویند: فساد و درازدستی که در امور مملکت میشود یا پادشاه آن را میداند یا نمیداند؛ اگر میداند و اصلاح نمیکند و دست ظالمان را کوتاه نمیکند، پس، از طرفداران ظلم است و در نتیجه ظالم است و اگر نمیداند، پس غافل است و او را کفایت وکاردانی نیست... بعضی پادشاهان چندان در این باب کوشیدهاند که اگر کسی مرغی یا برّهای به تعدّی از زیردستی
1) (1) . معراج السعادة، ص449.
میگرفت، از پانصد فرسنگ راه خبر به پادشاه میرسید و ظالم را تنبیه مینمود تا دیگران متنبه شوند و بدانند که پادشاه خبردار است. (1)
قدرت حاکم، برای تحقّق عدالت اجتماعی و گسترش آن، باید از خبرگیران لایق و شایسته استفاده کند تا کارها به بهترین شکل پیش برود. فقها برای نظارت کنندگان ویژگیهایی را ذکر نمودهاند که عبارتند از:
خداترسی و قویالنفس بودن؛ (2)
دینداری؛
راستگفتاری؛
راستکرداری؛
مورد اعتماد بودن؛
عاقل بودن؛
توانایی تشخیص حقیقت چیزها. (3)
علی علیه السلام در نامه به مالک اشتر، در ضمن توصیه به توجّه به قشر محروم و مستضعف، بر خداترسی و فروتنی خبرگیران تأکید فراوان نموده است:
در میان آنان (مردم) کسانی هستند (محرومان جامعه) که مورد نگاههای تحقیرآمیز دیگران قرار میگیرند؛ از این رو در میان جمع ظاهر نمیشوند و گرفتاریهایشان با تو در میان گذارده نمیشود. تو وظیفه داری که وضع این دسته را نیز مورد رسیدگی دقیق قرار دهی. بنابراین برای این مقصود، گروهی از مردمان خداترس و فروتن را بگمار، تا امور ایشان را به تو گزارش دهند. آنگاه به انجام کارهای آنان بپرداز تا در روز دیدار خداوند عذری داشته باشی؛ زیرا این گروه از مردم، از هر کس دیگر به عدالت و انصاف نیازمندترند... یتیمان، پیران و بیچارگان را که طاقت سئوال و در معرض انظار قرارگرفتن ندارند، کاملاً مورد توجّه قرار بده. (4)
علت تأکید صفات مذکور برای خبرگیران، در منابع فقه سیاسی و همچنین در کلمات فقها، این است که اگر نظارت کنندگان دارای چنان صفاتی نباشند، ضرر وجودشان بیش از نفع آنها میباشد؛ زیرا میتوانند با معامله یا رشوه، با متخلّفین کنار آمده و موارد تخلف را به مقامات بالاترگزارش ندهند. نتیجه چنین عملی باعث جری شدن خلافکاران و ایجاد فساد در جامعه خواهد بود.
نتیجه به دست آمده از این فصل آن است که قدرت و عدالت، همواره در تعامل قرار دارند و رابطه آن دو به گونهای است که در تکامل و انحطاط یکدیگر نقش تعیین کننده دارند. با مراجعه به منابع فقه سیاسی و آراء و استنباط فقها، میتوان چنین استفاده نمود که از یک سو، «عدالت» میتواند نقش بسیار مؤثّری در ابعاد مختلف قدرت داشته باشد؛ مانند مشروعیت نظام سیاسی اسلام، توسعه و استحکام قدرت، ایجاد ألفت و اعتماد مردم با حکومت، جلوگیری از فساد قدرت و همچنین میتواند نقش مهارکننده درونی قدرت را داشته باشد.
از سوی دیگر، «قدرت» نیز میتواند عامل تأمین و گسترش عدالت در بخشهای سیاسی، اقتصادی، نظامی و قضایی جامعه باشد. قدرت اسلامی نیز میتواند با روشهای نظارتی برگسترش عدالت بیفزاید.
کتاب حاضر با عنوان «رابطه قدرت و عدالت در فقه سیاسی» و با این فرضیه که در پیوند قدرت با عدالت، همواره قدرت بایستی در راستای اجرای عدالت به کارگرفته شود، در پنج بخش مورد بررسی قرار گرفت و نتایجی از آن به دست آمد که به بیان آنها میپردازیم:
قدرت، از نظر متفکران اسلامی و فقها به دو قسم تقسیم میشود: قدرت تکوینی و قدرت تشریعی. «قدرت تکوینی» همان قدرت واقعی است که منشأ آن خداوند است و به موجودات دیگر به تناسب سعه وجودیشان اعطا کرده است. قدرت تشریعی، همان است که در ادبیات فقها بهکار رفته است؛ بدین معنا که فقها تشریعاً دارای قدرت و مشروعیت دخل و تصرّف در جهت نظم و امور حسبه و قضا هستند و اگر دیگران این قدرت را در اختیار بگیرند، مشروعیت ندارد. در نتیجه انسانها ممکن است تکویناً از قدرت برخوردار باشند، اما ضرورتاً اجازه بهرهبرداری از آن را نداشته باشند. پیامد قدرت تشریعی نیز از نظر فقها عبارت است از: دگرگونی در اشکال مختلف جامعه (سیاسی، اقتصادی، فرهنگی ونظامی) برای رسیدن انسان به سعادت واقعی.
در واقع، تعریفی که فقها و اندیشمندان اسلامی از عدالت ارائه دادهاند، به همان تعریفی که علی علیه السلام از عدالت نموده بازمیگردد که عبارت است از:
«وضع کل شیء فی
موضعه» یا
«یضع الامور مواضعها» ؛ یعنی قرارگرفتن هر چیز، در جای مناسب خودش. از نظر پژوهش حاضر، این تعریف، بهترین تعریف از عدالت است. بنابراین اگر قدرت سیاسی در خدمت تحقّق عدالت قرار گیرد، در جایگاه مناسب خود قرارگرفته و در راستای هدایت انسان به سوی سعادت واقعی گام برداشته است.
ریشه پارهای از ظلمها و بیعدالتیها، پیروی از مکتب اصالت قدرت، محور قرار گرفتن آن در سیاستها، فقدان اخلاق و معنویت و همچنین فقدان یک نظام اجتماعی صالح و شایسته است. در چنین نظامی طبیعی است که نشانی از عدالت و دیگرخواهی، عام نگری و سعادت همگانی دیده نشود و همواره محور تلاشها، کسب قدرت بیشتر در راستای ارضای طمع، سودجویی و لذّت طلبی باشد.
در جهان معاصر، بسیاری از سیاستمداران و صاحبان قدرت میکوشند، در سایه مفاهیم مقدّس نظیر عدالت و قانون، رفتار خود را توجیه کنند. آنها از عدالت، مانند واژههایی مثل دموکراسی، آزادی و.. سوء استفاده میکنند و بدین منوال، عدالت و قانون بهانهای برای تحکیم پایههای قدرتشان میباشد. ناگفته نماند که اصالت قدرت، اختصاص به جهان معاصر ندارد؛ بلکه این مسئله ریشه تاریخی داشته و همواره عامل اساسی گرفتاریها و بحران بشر بوده است.
راه نجات بشر از وضع کنونی، بازگشت به عدالت و ارزشهای دینی و بهویژه اسلامی است که برخاسته از نهاد و فطرت بشر است. نظامی سیاسی که بتواند انسان معاصر را از این بحران نجات دهد، باید در فقه سیاسی اسلام جستوجو نمود؛ زیرا منابع آن (قرآن، سنّت، عقل و اجماع) اتصال به وحی داشته و عاری از هرگونه نقص است و میتواند انسان را به سرمنزل مقصود برساند.
در فقه سیاسی، قدرت در چارچوب عدالت اعتبار دارد و بدون قدرت عادلانه، دستیابی به عدالت اجتماعی، ممکن نخواهد بود. در فقه سیاسی، قدرت به عنوان ابزار تحقّق عدالت و در خدمت آن قرار دارد؛ یعنی قدرت و عدالت به کمک هم میتوانند راهکارهای رسیدن به سعادت واقعی انسان را نشان دهند.
عدالت، مورد توجّه فقه سیاسی است؛ زیرا فلسفه آن احقاق حقوق در جامعه و تأمین سعادت واقعی انسان که همان عدالت اجتماعی و هدف بعثت انبیای الهی و در
نتیجه رسیدن به قرب الهی است. ارزش عدالت از آنجاست که قوام جامعه در ابعاد مختلف سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و نظامی، بلکه قوام نظام آفرینش بستگی به آن دارد.
فقه سیاسی، اصالت قدرت را نفی کرده و قدرت را در خدمت عدالت، برای ایجاد جامعه متعادل و مطلوب قرار میدهد و وجود هر دو را برای تأمین صلح، امنیت، رفاه و آسایش، ضروری میداند.
کسب و گسترش قدرت، یکی از اهداف مهم نظامهای سیاسی جهان بوده؛ چنانکه امروز نظام لیبرال دموکراسی غرب، داعیهدار گسترش قدرت و مدّعی نجات بشریت است. در فقه سیاسی، نیز کسب و گسترش قدرت اسلامی مدّ نظر قرارگرفته و هدف از گسترش قدرت را صرفاً توسعه قدرت نمیداند - همچنان که مبنای قدرتهای سیاسی غرب بر این اندیشه قرار دارد - بلکه تحقّق عدالت اجتماعی و سعادت و به کمال رسیدن جامعه بشری، در تمام جهان را مورد توجّه قرار میدهد.
شیوههای گسترش قدرت در فقه سیاسی، متمایز از دیگران است؛ زیرا روش گسترش قدرت در فقه سیاسی، باید در راستای ایجاد و تحقّق عدالت اجتماعی شفاف، منطقی و به دور از دغلکاری و در طریق هدایت به سوی سعادت و رستگاری انسان باشد. اما در نظامهای غیراسلامی، روشهای گسترش قدرت سیاسی بر مبنای تطمیع سیاستمداران، اختلاف بینداز و حکومت کن، فریب و نیرنگ استوار است.
فقه سیاسی، راهکارهایی را برای تحقّق عدالت در اختیار قدرت سیاسی قرار داده که رعایت آنها، ضامن برپایی عدالت در جامعه شده و زمینه رشد و سعادت انسان را فراهم میسازد، مانند: عدالت در وضع قانون، عدالت در اجرای قانون، عدالت در قضاوت، عدالت در انتخاب کارگزاران، عدالت در اعمال حاکمیت و رفتار سیاسی، عدالت در تأمین معاش و رفتار اقتصادی حکومت، عدالت قدرت سیاسی در امور فرهنگی، عدالت در روابط قدرت سیاسی و مردم. همچنین موانعی را که باعث عدم تحقّق عدالت یا از بین رفتن آن است، برای قدرت سیاسی معرّفی کرده است؛ مانند: انحصارطلبی قدرت سیاسی، مصلحتگرایی قدرت سیاسی، تبعیض قدرت سیاسی، دنیاگرایی قدرت سیاسی، هوای نفس زمامدران و سودجویی قدرت سیاسی. رعایت
نکات فوق باعث میشود که قدرت سیاسی در خدمت اجرای عدالت قرارگیرد و زمینه رشد و تعالی جامعه انسانی را فراهم نماید.
با مراجعه به منابع فقه سیاسی و کلمات فقها و استنباط از آنها، میتوان چنین استفاده نمود که از یک سو، «عدالت» میتواند نقش بسیار مؤثّری در ابعاد مختلف قدرت داشته باشد، مانند: مشروعیت نظام سیاسی، توسعه و استحکام قدرت سیاسی در ابعاد سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، ایجاد ألفت و اعتماد مردم با حکومت، جلوگیری قدرت از فساد. همچنین میتواند نقش مهار کننده درونی قدرت را داشته باشد. از سوی دیگر، «قدرت» نیز میتواند عامل تأمین و گسترش عدالت در بخشهای سیاسی، اقتصادی، نظامی و قضایی جامعه باشد. از نظر فقه سیاسی، قدرت سیاسی میتواند با روشهای نظارتی برگسترش عدالت بیفزاید. برای این کار باید افراد لایق و شایسته را انتخاب نماید. در این صورت قدرت سیاسی میتواند به وجه احسن به وظیفه خود عمل نموده و در راستای تحقّق عدالت اجتماعی قرارگیرد.
در پایان میتوان گفت که عدالت، یکی از اهداف مهم قدرت در فقه سیاسی اسلام است و وسیلهای مناسب برای رسیدن انسان به سعادت و تکامل که همان نزدیک شدن به خداوند است، به حساب میآید؛ لذا قدرت در فقه سیاسی در خدمت عدالت قرار میگیرد.
به جرئت میتوان ادّعا کرد که خواستههای واقعی و نظام مطلوبی که بشر به دنبال آن است، در فقه سیاسی وجود دارد؛ زیرا سعادت واقعی انسان در گرو آشنایی واقعی، از نیازها، مصالح و مفاسد واقعی انسان و همچنین ارائه قانون عادلانه و اجرای آن توسط قدرت عادل میباشد که چنین توانایی در فقه سیاسی وجود دارد.
در وضعیت فعلی جهان اسلام، آنچه واقعیت خارجی نشان میدهد، بیانگر ضعف و ناتوانی مسلمانان است. کشورهای اسلامی از لحاظ سیاسی، اقتصادی و نظامی در
جایگاهی بسیار پایین از دیگران قرار دارند و به همین علت، آسیبپذیر بوده و هر چه زمان میگذرد، بر مشکلات مسلمانان افزوده میشود. مورد هجمه قرار گرفتن کشورهای اسلامی، به تاراج رفتن سرمایههای آنها، کشته و آواره شدن میلیونها نفر و... بیانگر همین واقعیت است.
برای برونرفت جهان اسلام از وضعیت فعلی، رسیدن به آرمانهای واقعی اسلامی و داشتن اقتدار در جهان، دو پیشنهاد، مهم به نظر میرسد که به اختصار بیان میشود:
یکی از عوامل ضعف مسلمانان این است که نسبت به تمام ارزشهای اسلامی، از جمله عدالت، حالت شعاری دارند، نه عملی. کشورهای اسلامی در صورتی میتوانند از وضعیت موجود رهایی یابند و عزّت و اقتدار واقعی خود را به دست آورند که عدالت را به صورت عملی در جامعه تحقّق بخشند. تا زمانی که اندیشه عدالت به صورت تئوری باقی بماند و تبدیل به عمل نشود، جامعه اسلامی روی سعادت را نخواهد دید و شاهد بحرانهای بیشتری در جهان اسلام خواهیم بود. عدالت در جوامع اسلامی به دو صورت تحقّق پیدا میکند:
عدالت داخلی به این معناست که در کشورهای اسلامی، برپایی نظام سیاسی، وضع قوانین و اجرای قانون، به صورت عادلانه باشد و اقوام مختلف و نژادهای متفاوتی که در قلمرو حاکمیت سیاسی زندگی میکنند، از تمام حقوق سیاسی، اقتصادی و فرهنگی برخوردار باشند. بهرهمندی بعضی از مردم یا نژاد و قوم خاصّ از مزایای اجتماعی و ایجاد اختلاف طبقاتی، برخلاف روح اسلام بوده و حرام است و باعث ظلم در جامعه میشود. نجات کشورهای اسلامی از وضع موجود، بستگی به تحقّق عدالت در موارد یاد شده دارد.
ضامن رهایی جهان اسلام از وضع کنونی، تنظیم روابط سیاسی، اقتصادی و فرهنگی کشورهایی اسلامی به صورت عادلانه است. کشورهای اسلامی باید در روابط سیاسی با همدیگر، صداقت و مصلحت جهان اسلام را در نظر داشته باشند. فریبکاری و
خودمحوری، برخلاف روح اسلام است. این کشورها در مسائل تجاری و اقتصادی نیز مانند عضو یک خانوادهاند و باید با هم همکاری داشته باشند. توانمندان دست ناتوانان را بگیرند و درصدد فقرزدایی از کل جهان اسلام باشند. در روابط فرهنگی نیز باید تلاش و سعی کشورهای اسلامی، در توسعه و گسترش فرهنگ ناب اسلام باشد تا در سایه شناخت فرهنگ اصیل اسلام، اختلاف میان امّت اسلام کنار رفته و روحیه اخوت و برادری جایگزین شود. با چنین اندیشه و عملی است که جهان اسلام میتواند اقتدار از دست رفته خود را باز یابد.
در طول تاریخ بشر قدرت، همواره مورد توجّه جدّی سیاستمداران و اندیشمندان اجتماعی بوده است. همانگونه که در جهان معاصر، محور سیاستهای جدید را «قدرت» تشکیل میدهد. در اسلام نیز قدرت جامعه اسلامی مورد توجّه قرارگرفته که این موضوع در آیات قرآن و احادیث امامان معصوم به صراحت بیان شده است. یکی از عوامل ضعف و ناتوانی جامعه اسلامی، غفلت از این امر مهم است. این مسئله را نباید نادیده گرفت که تفوقطلبی و زورگویی کشورهای استکباری، به دلیل برخورداری آنها از قدرت سیاسی، اقتصادی و نظامی است و همین امر باعث شده است که در مذاکرات سیاسی مهمترین نقش را داشته و کشورهای ضعیف را هر آن مورد تهدید قرار دهند.
به نظر میرسد یگانه راه برای دستیابی به قدرت اسلامی و رسیدن به عزّتی که قرآن مخصوص مسلمانان قرار داده، ایستادگی در برابر زورگوییها و تهدیدات دشمنان و نیز وحدت امّت اسلامی است. رهایی جهان اسلام از بحرانهای موجود، در گرو ایجاد وحدت در ابعاد مختلفی است که به بیان آنها میپردازیم:
وحدت سیاسی به این معناست که سیاستمداران کشورهای اسلامی در برنامهریزیهای سیاسی خود همسویی داشته و مصلحت و منفعت امّت اسلامی را مدّ نظر داشته باشند. متأسّفانه یکی از موانع وحدت سیاسی جامعه اسلامی، همسو نبودن سیاستمداران و
بعضاً در خدمت قرارگرفتن آنها در راستای خواستهای دشمنان بوده است. بیشترین ضربهای که بر پیکر امّت اسلامی از ناحیه دشمنان وارد شده، به وسیله همین سیاستمداران خودفروخته بوده است. گرفتاریهایی که امروز کشورهای اسلامی شاهد آنند، معلول منفعتطلبی سیاستمداران مردمستیز و بیگانهپرست است. انشاءالله، روزی شاهد تشکیل قدرت بزرگ اسلامی باشیم که سیاستمداران کشورهای اسلامی در خدمت اسلام درآمده و خط و مشی سیاسی خود را به کمک یکدیگر و بر مبنای مصلحت امّت اسلامی تنظیم کنند.
شاید چنین به نظر آید که وحدت جغرافیایی و مرزی بین کشورهای اسلامی، صرفاً یک امر تئوریک و تخّیلی بوده و در عمل، ممکن نیست. به نظر میرسد این امر، از موانع مهم وحدت جهان اسلام به شمار میآید و تا زمانی که این تفکر از بین نرود، وحدت و انسجام جهان اسلام ممکن نخواهد بود؛ زیرا با وجود مرزبندیهای سیاسی و جغرافیایی، «امّت اسلامی» و «ما» وجود نخواهد داشت؛ بلکه «من» و مصالح و منافع ملی هر کشور، اصل قرار خواهد گرفت. طبعاً هر کشوری منافع و مصالح ملی خود را دنبال کرده و آن را ترجیح میدهد؛ در این صورت است که تضاد منافع به وجود میآید و سبب بروز اختلاف در بین کشورهای اسلامی میشود.
کشورهای اروپایی عملاً اقدام به کمرنگ نمودن مرزهای جغرافیایی نموده و در قالب اتحادیه اروپا به سوی وحدت به پیش میروند و همین امر، موفّقیت آنان را در ابعاد سیاسی، اقتصادی و نظامی سرعت بخشیده است و موجب شده که امروز، به عنوان ابرقدرت در جهان مطرح باشند. متأسّفانه در کشورهای اسلامی مرزهای بینالمللی پررنگتر شده و اتباع همدیگر را به عنوان خارجی میشناسند.
پیامبر صلی الله علیه و آله ، در صدر اسلام امّت واحده تشکیل داد و اقوام و نژادهای مختلفی در سایه حکومت اسلامی با صلح و صفا زندگی میکردند و همین امر باعث قدرت گرفتن اسلام گردید. با بودن چنین الگوی اسلامی، قاطعانه میتوانیم بگوییم، تا زمانی که کشورهای اسلامی به همان امّت واحده رسول گرامی اسلام برنگردند و تقسیمات
سرزمینی و مرزهای اعتباری را - که اکثراً نقشه استعماری دشمنان اسلام بوده-، از بین نبرند، هیچگاه روی وحدت و انسجام را نخواهند دید و هر روز به اختلاف و ضعف آنها افزوده و دشمنان آنها قویتر خواهند شد.
ملاک و معیار در اسلام، تقوای الهی بوده و زمین هم از آنِ خداوند است. بنابراین تقسیمات سرزمینی به عنوان مرزهای جغرافیایی که باعث تفرق امّت اسلامی گردد، از نظراسلام اعتبار ندارد و بازیابی قدرت اسلامی بستگی به برداشتن آنها دارد.
یکی از منابع قدرت هر جامعه، رشد و توسعه اقتصادی آن است. جهان اسلام از این ناحیه نیز ضعیف میباشد. راه برونرفت از بحران موجود، همکاری و وحدت اقتصادی و پولی کشورهای اسلامی است. این امر باعث رشد و توسعه اقتصادی، اشتغالزایی، فقرزدایی و رفاه عمومی شده و جهان اسلام را به عنوان یک قدرت اقتصادی در جهان مطرح خواهد کرد. اتحادیه اروپا این امر را عملا تجربه نموده، بهطوری که بر رشد و شکوفایی اقتصاد آنان تاثیر بسیار گذاشته و آن را به عنوان یک قدرت اقتصادی درجهان مطرح نموده است.
اتحادیه اروپا، مهمترین بلوک اقتصادی جهان است که با ایجاد یکپارچگی و وحدت در اتخاذ سیاستهای اقتصادی و بازرگانی، توانسته در عمر نزدیک به نیم قرن خود، تحوّلات چشمگیری را پشت سر نهد و امروز به عنوان الگویی موفق، برای بلوکهای اقتصادی جهان مورد توجّه قرار گیرد.
این اتحادیه که متشکل از چندین کشور است، در دهه 1990م، توانست به پیمانی در خصوص «وحدت پولی» دست یابد و در اواخر این دهه، شماری از اعضای آن با پذیرش «یورو» به عنوان پول واحد اروپایی، عرصه تازهای از حیات سیاسی و اقتصادی خود را آغاز کردهاند. رواج یورو در میان ساکنان کشورهای عضو و حذف پولهای ملی، حرکت تازهای است که اقتصاد اروپا را بیش از پیش تقویت کرده و اروپا همچنان به عنوان یک رقیب جدّی برای ابرقدرت اقتصادی جهان (آمریکا) مطرح است.
همانگونه که سیستم بدن انسان نیاز به نیروی دفاعی دارد تا در برابر انواع میکروبها مقابله نموده و آنها را نابود سازد، جامعه انسانی نیز در حفظ و حراست از خود نیاز به قوای مسلّح دارد. واقعیتهای خارجی نشان میدهد که کشورهای اسلامی از سیستم دفاعی ضعیفی برخوردارند و همین امر باعث آسیبپذیری آنها از ناحیه دشمنان اسلام گردیده است. قرآن مقدس صراحتاً مسلمانان را دستور میدهد که به پیشرفتهترین سلاحهای روز مجهز شوند تا دشمنان خدا با دیدن آنها به وحشت افتند. به نظر میرسد، این امر تحقّق نمییابد مگر در سایه وحدت و همکاری نظامی امّت اسلامی. در صورت تحقّق چنین امری، امّت اسلامی به عنوان یک قدرت مهم نظامی در جهان مطرح میشود و دشمنان آن هیچگاه فکر تجاوز به سرزمینهای اسلامی را هم نخواهند کرد.
متأسّفانه دیگران، در این امر از مسلمانان پیشی گرفتند و در قالب همکاریهای نظامی (مثل پیمان ناتو)، زمینه گسترش قدرت خود را فراهم ساختهاند. به امید روزی که مسلمانان از این خواب غفلت بیدار شده و در موارد فوق وحدت عملی پیدا کنند تا اقتدار و عزّت واقعی خود را به دست آورند: (وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لکِنَّ الْمُنافِقِینَ لا یَعْلَمُونَ) ؛ عزّت از آنِ خدا و از آنِ پیامبر او و از آنِ مؤمنان است؛ لیکن این دورویان نمیدانند. (1)
1) (1) . منافقون، آیه8.
قرآن کریم.
نهجالبلاغه.
نهج الفصاحه، مجموعه کلمات قصار حضرت رسول صلی الله علیه و آله ، ترجمه و گرد آوری: ابوالقاسم پاینده جاویدان، 1360.
ابن ابی الحدید، عبدالحمید شرح نهجالبلاغه قم: داراحیاءالکتب العربیه، 1965م.
ابن حزم اندلسی، علی بن احمد، المحلی، بیروت: دارالفکر.
ابن خلدون، عبدالرحمن، مقدمه ابن خلدون، مترجم: محمدپروین گنابادی، تهران: انتشارات علمی، فرهنگی، 1375.
ابن قدامه، عبدالله بن احمد، مغنی ابن قدامة، بیروت: دارالفکر.
ابن منظورمصری، محمد، لسان العرب، قم: نشرادب الحوزه، 1405ق.
ابن هشام، الحمیری، السیرة النبویة، بیروت: دارالمعرفه.
ابوالصلاح حلبی، الکافی فی الفقه، اصفهان: کتاب خانه عمومی امام امیرالمؤمنین علیه السلام ، 1403ق.
ابوعلی، ابن سینا، الشفاءالهیات (1)، دکترابراهیم، قم، 1404 ق.
ابومحمد، عبدالحمید، مبانی سیاست، تهران: انتشارات توس، 1382
ابویعلی، محمدبن الحسین الفراء، احکام السلطانیة، بیروت: دارالفکر، 1414 ق.
احسایی، محمد، عوالی الالی، قم: انتشارات سید الشهداء، 1405ق.
اخوان کاظیمی، بهرام، عدالت در نظام سیاسی اسلام، تهران: مؤسسه فرهنگی دانش و اندیشه معاصر، 1381.
اردبیلی، شیخ احمد مقدس، مجمع الفائدة والبرهان، قم: مؤسسه نشراسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1418هق.
اردکانی، مرتضی، رسالة فی العدالة، قم: ناشر: مؤلف، 1402ق.
ارسطو، اخلاق نیکوماخوس؛ مجموعه فلسفه اجتماعی تهران: انتشارات علمی و فرهنگی،1362.
اسلامی، سید حسن، امام، اخلاق، سیاست، تهران: مؤسسه تنظیم و نشرآثار امام خمینی، 1381.
افلاطون، جمهور، مترجم: فؤاد روحانی، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1383.
امینی، عبدالحسین احمد، الغدیر، قم: الدراسات الاسلامیة، 1461ق.
انصاری، شیخ مرتضی، القضاءوالشهادات، قم: کنگره جهانی بزرگداشت شیخ انصاری، 1415ق.
انوری، حسن، فرهنگ بزرگ سخن، تهران: انتشارات سخن، 1382.
ایزدهی، سیدسجاد، اندیشه سیاسی ملا احمد نراقی، قم: بوستان کتاب، 1384.
آیتی، محمد ابراهیم، تاریخ پیامبراسلام محمد صلی الله علیه و آله ، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1378.
بابویه قمی (شیخ صدوق)، محمد علی بن الحسین، المقنع، قم: مؤسسه الهادی، 1415 ق.
بخاری، محمد بن اسماعیل البخاری، صحیح بخاری، بیروت: دارالمعرفه.
بخشایشی، عقیقی، پیکاربا فاجعه گرسنگی و فقر، انتشارات آئین جعفری.
بیهقی، احمد بن الحسین، سنن بیهقی، بیروت: دارالفکر، 1419 ق.
پولادی، کمال، تاریخ اندیشه سیاسی در غرب، از ماکیاول تا مارکس، تهران: نشرمرکز، 1382.
ترجمه المنجد، مترجم: مصطفی رحیمی، تهران: انتشارات صبا، 1377.
تستری، محمد تقی، النجعة فی شرح اللمعة، تهران: مکتبة الصدوق، 1365.
تمیمی آمدی، عبدالواحد، غرالحکم ودررالکلم، قم: دفترتبلیغات، 1366.
تمیمی مغربی، نعمان بن محمد، دعائم الاسلام، مصر: دارالمعارف، 1385.
ثقفی، محمد، ساختاراجتماعی، سیاسی نخستین حکومت اسلامی درمدینه، قم: هجرت، 1376.
جاحظ، ابوعثمان عمربن جاحظ، رسائل الجاحظ، الرسائل الکلامیه؛ بیروت:
دارالهلال،1987م.
جرج جرداق، امام علی صدای عدالت انسانیت، مترجم :سیدهادی خسروی، تهران: مؤسسه انتشارات فراهانی، 1379.
الجزیری، عبدالرحمن بن محمد عوض، الفقه علی المذاهب الاربعة، بیروت: دار احیاء التراث العربی.
جعفری، محمدتقی، حکمت اصول سیاسی اسلام، تهران: بنیاد نهجالبلاغه، 1379.
جعفریان، رسول، تاریخ سیاسی اسلام، قم: نشردلیل ما، 1382.
جمشیدی، محمد حسین، نظریه عدالت ازدیدگاه فارابی، امام خمینی، شهیدصدر، تهران: پژوهشگاه امام خمینی و انقلاب اسلامی، 1380.
جوادآملی، عبدالله، ولایت فقیه فقاهت وعدالت، قم: مرکز نشر اسراء، 1383.
حرانی، حسن بن شعبه، تحف العقول، قم: انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1404 ق.
حرعاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعة، قم: مؤسسه آل البیت، 1409 ق.
حسینی جرجانی، سید امیرألفتح، تفسیرشاهی، تهران: انتشارات نوید، 1404هق.
الحصیری، احمد، علم القضاءادلة الاثبات فی الفقه الاسلامی، بیروت: دارالکتب العربی، 1406ق.
حکومت ازدیدگاه امام خمینی، تهران: اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1373.
حکیمی، محمد، امام علی عدل عدالت، قم: دلیل ما، 1380.
حلّی، محمد بن ادریس، السرائر، قم: انتشارات نشراسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم.
حییم، سلیمان، فرهنگ انگلیسی - فارسی حییم، تهران: فرهنگ معاصر، 1374.
خالقی، علی، اندیشه سیاسی محقق اردبیلی، قم: دفترتبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، 1379.
خراسانی، محمدکاظم، مقالة فی العدالة.
خمینی، روح الله، تحریر الوسیلة، قم: مؤسسه دارالعلم.
خوانساری، جمالالدین محمد، شرح غررالحکم و دررالکلم، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1380
دهخدا، علی اکبر، لغتنامه دهخدا، تهران: دانشگاه تهران، 1339.
دیلمی، حسن بن الحسن، الاعلان الدین، قم: مؤسسه آل البیت، 1408ق.
راسل، برتراند، قدرت، مترجم: نجف دریابندی، تهران: انتشارات خوارزمی.
راغب اصفهانی، حسین، المفردات فی الفاظ القرآن، بیروت: دارالعلم الدارالشامیة، 1412ق.
راوندی، قطب الدین، فقه القرآن، قم: مکتبة الخیام، 1399ق.
روسو، ژان ژاک، قرارداد اجتماعی، مترجم: مرتضی کلانتریان، تهران: مؤسسه انتشارات آگاه، 1379.
ژ.لاسکی، هارولد، مقدمه برسیاست، ترجمه: منوچهرصفا، تهران: شرکت سهامی کتابهای جیبی، 1347.
سبحانی، جعفر، مبانی حکومت اسلامی، مترجم: داود الهامی، قم: مؤسسه علمی و فرهنگی سید الشهداء، 1370.
سیاح، احمد، فرهنگ بزرگ نوین، ترجمه المنجد، تهران: انتشارات اسلام، 1374.
السید السابق؛ فقه السنة، بیروت: دارالکتاب العربی، 1407ق.
الشکعة، مصطفی، الائمیة الاربعة، بیروت: دارالکتاب اللبنانی، 1990م
شکوری، ابوالفضل، فقه سیاسی، قم: دفترتبلیغات اسلامی، 1361.
شهید ثانی، مسالک الافهام الی تنقیح شرایع الاسلام، قم: مؤسسه المعارف الاسلامیه، 1413ق.
شهیدی، سید جعفر، تاریخ تحلیلی اسلام، تهران: مرکزنشردانشگاهی، 1364.
شیخ صدوق، علل الشرایع، قم: انتشارات مؤمن، 1385.
شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، قم: انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1413ق.
شیخ مفید، المقنعة، قم: کنگره جهانی هزاره شیخ مفید، 1413ق و انتشارات مؤسسه نشراسلامی، 1410ق.
شیرازی، سیدمحمد، سیاست ازدیدگاه اسلام، مترجم: سید محمد باقرفالی، قم: کانون نشراندیشههای اسلامی، 1409 ق.
صدر، محمدباقر، اقتصادنا، قم: دفترتبلیغات اسلامی، 1417و مکتب الاعلام الاسلامی، 1385.
طاهری، حبیب الله، تحقیق پیرامون ولایت فقیه، قم: دفترانتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسن حوزه علمیه قم.
طباطبایی، سید محمد حسین، نهایة الحکمة، تهران: انتشارات الزهراء، 1370.
طبرسی، شیخ ابوعلی الفضل بن الحسن، تفسیرمجمع البیان، مترجم: سید ابراهیم میر باقری و همکاران، تهران: انتشارات فراهانی، 1360.
طرابلسی، عبدالعزیزبن براج، المهذب، قم : دفترتبلیغات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1406 ق
طوسی، خواجه نصیر، اخلاق ناصری، تهران: خوارزمی، 1373.
طوسی، محمد، المبسوط، الاستبصار، تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1390ق.
عالم، عبدالرحمن، بنیادهای علم سیاست، تهران: نشرنی، 1374.
العاملی، زین الدین، الروضة البهیمة فی شرح اللمعة الدمشقیة، بیروت : دارالعالم الاسلامی.
عمید زنجانی، عباسعلی، فقه سیاسی، تهران: امیرکبیر، 1367.
عمید، حسن، فرهنگ عمید فارسی، تهران: مؤسسه انتشارات امیرکبیر، 1381.
غزالی، ابوحامدمحمد بن محمد، احیاءعلوم دینی، بیروت: دارالکتب العلمیه، 1406ق.
غزالی، محمد، کیمیای سعادت، به کوشش حسن خدیو جم، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1374.
فارابی، ابونصر، التنبیه علی سبیل السعادة، انتشارات حکمت، 1371.
فارابی، ابونصرمحمد، سیاست مدینه، مترجم: سید جعفر سجادی، تهران: انجمن فلسفه و حکمت، 1358.
فراهیدی، عبدالرحمن الخلیل، کتاب العین، بیروت: مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، 1988م.
فضل الله، محمدحسین، الاسلام ومنطق القوة، بیروت: الدارالاسلامیه، 1401ق.
قاضی زاده، کاظم، اندیشه فقهی، سیاسی امام خمینی، تهران: انتشارات استراتژیک ریاست
جمهوری، 1377.
قاضی، ابوالفضل، بایستههای حقوق اساسی، تهران: نشردادگستر، 1377.
القسطلانی، احمد بن محمد، ارشاد الساری لشرح صحیح بخاری، مصر:1302ق.
القمی، عباس، سفینة البحارومدینة الحکم والاثار.
قنیبی، حامدصادق، معجم الفقهاء، بیروت: دارالنفائس، 1408ق.
قوامی، صمصام الدین، ساختارحکومت پیامبر، فصلنامه حکومت اسلامی، شماره 23، سال 1387.
کاشف الغطا، شیخ حسن، انوارالفقاهه.
کتاب نقد، فصل نامه انتقادی، فکری و فرهنگی، قم: پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 1384، شماره 37.
کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1365.
الکوفی عبسی، عبدالله بن محمد، المصنف، بیروت: دارالفکر، 1414 ق.
لکزایی، نجف، اندیشه سیاسی محقق سبزواری، قم: دفترتبلیغات اسلامی، 1380
مازندرانی، محمدبن محمد شهرآشوب، المناقب، قم: مؤسسه انتشارات علاّمه، 1379.
ماکیاولی، نیکولو، شهریار، مترجم: محمود محمود، تهران: خودکاران، 1327.
مامقانی، عبدالله، حاشیة علی رسالة فی العدالة.
ماندگار، محمدمهدی، خط مشیهای سیاسی نهجالبلاغه، قم: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، 1381.
ماوردی، علی بن محمد، الاحکام السلطانیة و الولایات الدینیة، قم: مکتب الاعلام الاسلامی، 1406ق.
مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت: مؤسسه الوفاء، 4104ق.
مجلسی، محمدتقی، روضةالمتقین فی شرح من لایحضره الفقیه، قم: مؤسسه فرهنگی اسلامی کوشانپور، 1406ق.
محقّق اردبیلی، احمد، زبدة البیان فی احکام القرآن، تهران: المکتبة الجعفریه لاحیاء الاثار الجعفریة.
محقّق حلّی، جعفربن حسن، شرایع الاسلام، قم: مؤسسه اسماعلیان، 1408 و بیروت: دارالزهراء، 1409ق.
محقّق کرکی، علی، رسائل المحقّق الکرکی، قم: کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی و دفترتبلیغات اسلامی، 1409ق.
محمدی ری الشهری، محمد، میزان الحکمة، قم: دارالحدیث، 1375.
مسجدجامعی، محمد، زمینههای تفکرسیاسی درقلمرو تشیع و تسنن، تهران: انتشارات الهدی، 1369.
مصباح یزدی، محمدتقی، حقوق و سیاست درقرآن، قم: مؤسسه امام خمینی، 1377.
مطهری، مرتضی، بیست گفتار، قم: انتشارات صدرا، 1358.
معین، محمد، فرهنگ فارسی معین، تهران: انتشارات امیرکبیر، 1360.
مک آیور- م، جامعه وحکومت، ترجمه: ابراهیم علی کنی، بنگاه ترجمه و نشرکتاب، 1344
مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، پیام قرآن ج7و10، تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1384.
منتسکیو، مارشال، روح القوانین، ترجمه: علی اکبرمهتدی، تهران: امیرکبیر، 1368.
منتظری، حسین علی، مبانی فقهی حکومت اسلامی، مترجم: محمود صلواتی، تهران: سرابی، 1379.
موحد، محمدعلی، درهوای حقّ وعدالت ازحقوق طبیعی تا حقوق بشر، تهران: نشرکارنامه،1381.
مورگنتا، هانس جی، سیاست میان ملّتها، مترجم: حمیرا مشیرزاده، تهران: دفترمطالعات سیاسی و بین المللی وزارت خارجه، 1379.
موریس، دوورژ، اصول علم سیاست، ترجمه: ابراهیم علی کنی،، بنگاه ترجمه و نشرکتاب،1344.
موسوی خلخالی، سیدمهدی، شریعت وحکومت، قم: دفترتبلیغات اسلامی، 1380.
موسوی قزوینی، سیدعلی، رسالة فی العدالة، قم: مؤسسه نشراسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1449ق.
ناصف نهار، قدرت سیاسی واصل عدالت، مهدی خلجی، نقدنظر، سال سوم شماره دوم و سوم، بهارو تابستان 1376.
نائینی، میرزاحسین، تنبیه الامه وتنزیه المله، قم: دفترتبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم،1424ق.
نبوی، سیدعباس، فلسفه قدرت، تهران: سازمان مطالعه تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه تهران(سمت)، 1379.
نجفی، محمد حسین، جواهر الکلام، بیروت: داراحیاء التراث العربی، 9181م.
نراقی، احمد، عوائد الایام، قم: نشرمکتب الاعلام الاسلامی، 1375.
نراقی، محمدمهدی، جامع السعادات، نجف: مطبعه النجف، 1383.
نصرتی، علی اصغر، نظام سیاسی اسلام، مرکزنشرهاجر، 1382.
نصرتی، علی، سلسلة الینابع الفقهیه، بیروت: مؤسسه فقه الشریعة، 1410ق.
نوری، میرزاحسین، مستدرک الوسائل، قم: مؤسسه آل البیت، 1408ق.
نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلمف بیروت: مؤسسه عزالدین، 1407ق.
واقدی، محمد بن سعد، المغازی، قم: نشردانش اسلامی، 1405ق.
هابز، توماس، لویاتان، مترجم: حسین بشیریه، تهران: انتشارات نشرنی، 1384.
الهندی، علاءالدین علی المتقی بن حسام الدین، کنزالعمال، بیروت: مؤسسه الرساله،1979م.
یوسفی راد، مرتضی، اندیشه سیاسی علامه محمدتقی جعفری، قم: دفترتبلیغات اسلامی،1385.