ghaemiyeh.com
سرشناسه:امینزاده، محمدرضا، - ۱۳۳۵
عنوان و نام پدیدآور:انسانشناسی/ محمدرضا امینزاده
مشخصات نشر:قم: موسسه در راه حق، ۱۳۷۸.
مشخصات ظاهری:ص ۱۹۹
شابک:964-6425-29-1۶۰۰۰ریال
وضعیت فهرست نویسی:فهرستنویسی قبلی
یادداشت:کتابنامه بهصورت زیرنویس
موضوع:انسان (اسلام)
موضوع:انسان (اسلام) -- احادیث
شناسه افزوده:موسسه در راه حق
رده بندی کنگره:BP۲۲۶/۲/الف۷۵الف۸
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۶۶
شماره کتابشناسی ملی:م۷۸-۷۵۹۴
انسانشناسی
محمدرضا امینزاده
دهۀ چهل، دههای بود که گروهی میکوشیدند از مذهب علیه مذهب استفاده کنند و این مطلب تازهای نبود. آنان با القای افکار مسموم و التقاطی، ذهن جامعه به خصوص نسل جوان را آشفته میساختند و در انحراف آنان از مسیر فطری و الهی تلاش میکردند.
در چنین دههای، یعنی سال 1343 جمعی از علماء و دانشمندان حوزۀ علمیۀ قم، مؤسسه در راه حق را تأسیس کردند. انگیزۀ آنان، هدایت جامعه به ویژه نسل جوان و تحصیل کرده به صراط مستقیم بود. اینان با وجود موانع بسیاری که رژیم طاغوت بر سر راهشان میگذاشت با توکل به خدا و عنایات الهی به رسالت خطیر خویش همت گماشتند. و از خطرها نهراسیدند.
اولین گام، مقابله با مزدوران و جیرهخواران استعمار و دشمنان اسلام بود که میخواستند مذهب را، موجودی جامد و بی روح معرفی کنند. از این رو دورۀ اوّل و دوم «نشریات رایگان» مؤسسه، مختصّ انحرافهای دینِ مسیحیت بود.
در پی آن، یک دورۀ تاریخ اسلام با رعایت ایجاز منتشر شد و توانست نسلی که داشت در منجلاب فساد غرقه میشد، مخاطب قرار دهد. نوجوانان و جوانان وقتی دیدند روزنهای به سوی حق به رویشان باز شده، جوانههای امید در قلبشان به بار نشست و با عطش وصفناپذیر، مطالب اخلاقی و هشدار دهندۀ نشریات را چون آبی گوارا نوشیدند و روح تشنهشان را سیراب ساختند.
شیاطین برای اجرای سیاست نابودی ایمان و پاکی، در گذشتههای نه چندان دور
«مارکسیسم» را علم کردند. مکتبی با ظاهری پر زرق و برق و فریبا. این مکتب در پرتو اصطلاحات پر آب و تاب و دفاع از کارگران و بر پایۀ بافتههای فلسفۀ مادی، بسیاری از جوانان را در گرداب خویش هلاک ساخت و دل و ایمان آنان را ربود.
مؤسسه، در مبارزۀ وسیع با این مکتب انحرافی بر آن شد تا نشریاتی را در دو سطح ساده و تخصّصی منتشر سازد تا هم حقایق را بازگوید و هم پرده از چهرۀ فریبندۀ مارکسیسم برافکند.
از طرفی دیگر، اشتیاق مردم به فراگیری اصول دینشان و تقاضاهای مکرر آنان در این مورد، باعث شد تا مؤسسه، اصول عقاید را با روشی نو و علمی عرضه دارد. به طور کلی انتشار نشریات رایگان مؤسسه در راه حق، تحوّلی شگرف را در جامعه پدید آورد و زمینه را برای بیداری نسل جوان فراهم ساخت و بسیاری را از دام مکر مکاتب انحرافی رهاند و بیدار کرد.
افزون بر این فعالیتها، نشریات عمیق و کلیدی آن، به زبانهای زندۀ دنیا ترجمه شد و در آن سوی مرزها تشنگان را از زلال معارف اسلامی سیراب ساخت.
واحد آموزش این مؤسسه، برای تربیت دانشپژوهان علوم اسلامی گامهای بلندی برداشته و نخبگانی را پرورش داده است، علاوه بر آن، با پاسخگویی به سؤالات، خدمات شایانی را ارائه داده و میدهد.
از این رو با توجه به سابقۀ درخشان مؤسسه در راه حق لازم بود برای گسترش معارف اسلامی کتابهای ارزشمندی تألیف و منتشر شود که چنین مهمی را مؤسسه در طیّ سالهای طولانی به انجام رسانده و میرساند.
در راه حق، علاوه بر نشر و توزیع آثار خود، کتب مناسب ناشران معتبر را به دست شیفتگان اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله و سلم به دورترین نقاط میرساند.
در پایان باید از همۀ کسانی که در این راه والا و هدف بزرگ ما را یاری داده و هزینۀ سنگین مؤسسه را از ابتدای تأسیس به دوش کشیدهاند، سپاسگزاری نماییم و توفیق و سعادت همۀ خادمان قرآن و ائمه عصمت و طهارت علیهم السلام را از خدای منّان بطلبیم.
... وَ ما تَوْفیقی الاّ بِاللّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ الَیْهِ أُنیبُ
... مسئول انتشارات در راه حق
... عباس صالح مدرسهای
مفهوم هستی همراه با ظهور، واقعیت و حقیقت است، چنانکه نیستی مفهومی در مقابل آن میباشد. منظور از طرح مسأله انسان و هستی بحثی فلسفی نیست. هرچند بدون ارتباط نمیتواند باشد. مقصود اینست که از گرایش انسان به هستی و حیات اخلاقی آن مطالبی را بنگاریم و اشارهای به این مسأله داشته باشیم، که هدف زندگی و هدف ذاتی انسان در گرو شناخت درست از هستی و پرورش صحیح هستی گرایی انسان است.
برای تبیین مسائل فوق لازم است، اشارهای به کیفیت هستی گرایی انسان و گریز او از نقض و نیستی داشته باشیم، و ملاحظه کنیم که چگونه آدمی گاهی بدون توجه و آگاهی از روی بغض و لجاجت بر اموری که دارای هستی فرضی و پنداریست تکیه کرده و در بعد اندیشه و عمل از آن الهام میگیرد.
انسان هرچند دارای شک بسیار در امور واقعی باشد، در این مطلب شک ندارد، بلکه علم دارد به این که واقعیت و حقیقت همراه با هستی است، و نیستی هیچ واقعیت ندارد، و غرایز و خواستههای فطری در شعاع هستیهای خاص واقعاً ارضاء میشوند، و آنچه واقعیت ندارد و یا واقعیت و وجودی فرضی، پنداری و توهمی دارد، پوچ و باطل است و امور پوچ و باطل صلاحیت پاسخگویی خواستههای غریزی و فطری را ندارد. با وجود چنین علمی که شک به آن راه ندارد، بیان میداریم که بدیهیترین و جامعترین امر واقعی در انسان که آدمیان آن را
به اتفاق مورد قبول قرار دادهاند، اصل گرایش به هستی و گریز از نیستی میباشد. و بر اساس همین اصل همگان در پی بدست آوردن آنچه هست، میباشند کمال و دارایی را در هستیها جستجو میکنند. البته اختلاف انسانها در این است که کدام هستی هدف ذاتی باید قرار گیرد و چه هستیهایی باید ابزار و وسیله باشد. برخی در هدف ذاتی به موجودی روی میآورند و به او صفاتی میدهند که فقط پنداری و ذهنی است و با نسبت دادن چنین صفاتی، واقعیت کاذب به آن موجود میدهند. و این سبب میشود که انسان به پرسش موجودی پنداری که واقعیتی در عالم خارج ندارد، قیام کند. و بقیه هستیها را ابزار وصول به آن قرار دهد.
آنانی که بت یا طبیعت یا پدیدهای طبیعی را میپرستیدند، ابتداء به آنها صفات اله و معبود میدادند. آنها را مدبّر، رازق، شفاء دهنده و... میدانستند و آن چنانکه به معبود حقیقی باید تقرّب جست به آنها تقرّب جسته و برای رضایتشان اعمالی (چون قربانی کردن) را انجام میدادند. در صورتی که بت و یا پدیده طبیعی از چنین وجود و صفاتی محروم است. بتها و طبیعت، موجودات عاجز و ناداری هستند که هرگز مدبّر، رازق، شافی و... نخواهند بود.
طبیعت موجودات در عالم واقع و خارج خالی از این وجود و اوصاف است. بنابر این عبادت کننده بت و طبیعت موجودی پنداری را میپرستد که واقعیتی خارج از وهم و پندار ندارد.
مکاتب مادیگرا (مانند مارکسیسم، سرمایه داری، فرویدیسم و...) قائم به امور و همی و پنداری هستند، اموری که ظهور واقعیت ندارند. مارکسیسم اصل مادّه را منشأ همه کمالها قرار میدهد. با اینکه اصل مادّه از چنین مرتبه وجودی تهی است. او نادارتر از آن است که دارای صفت مطلق، فیاض، عالم، قادر و... باشد مادهای که از چنین صفاتی برخوردار باشد، فقط در پندار آدمی میتواند وجودی داشته باشد. آزادی مطلق و ثروت جویی در سرمایهداری و آزادی مطلق در غریزه جنسی، در مکتب فروید عاجزتر از آن است که درمان کننده خواستههای نامتناهی انسان باشد، و عقدههای روانی و مشکلات روحی بشر را پاسخ گویند.
شخص مارکسیست، سرمایهدار و فرویدیست در جستجوی ظهوری بیشتر و رسیدن به هستی برتر است و میخواهد در شعاع همان ظهور برتر به خواستههای درونیاش پاسخ گوید. لکن توجه و آگاهی صحیح ندارد که نیستی را به جای هستی، پندار را به جای واقعیت، نقص را به جای کمال... نشانده است.
روی آوردن به هستی پنداری و وهمی، سبب تفسیر وهمی از هستی جهان و انسان
میشود. و باعث میگردد که محور زندگی و حرکتهای آدمی در زندگی بر مسائل پنداری متکی باشد. چنانکه در مکاتب مادّی و زندگی دنیاگرایان ملاحظه میشود. شخص دنیاگرا تمام نیرو و ابزار موجود را به کار میگیرد تا به آرامش و راحتی روحی و خواستههای خود برسد، در صورتی که دنیا او را به حداقلّ خواستهاش (که ثروت اندوزی بیشتر باشد) نرسانده است، با این که بهترین دوره عمرش (جوانی) را قربانی دنیا کرده است، و میخواهد نفسی راحت بکشد که رنجهای پیری او را گرفتار میکند. بنابراین شخص دنیاگرا آرامش، راحتی، قانع شدن نفس، رسیدن به مطلقپنداری را جستجو میکند، ولی او ناآگاهانه این پندار را به جای واقع نشانده، چنانکه دنیای فرضی و پنداری را به جا دنیای واقعی قرار داده است.
دنیای واقعی، دنیای فانی، رنج، تلاش و زحمت است، جایگاه امن و اطمینان نیست، محل بقا نیست، زایل میشود، پیر میکند، نیروها و توانها را میگیرد و... ولی دنیای شخص دنیاگرا محیط امن، آرامش، بقا و جوانی (دائمی) و... است. چنین دنیایی آفریده نشده، لکن در ذهن آدمی وجودی پنداری و فرضی دارد. و دنیاگرا نگاه واقعی به آن میکند. اینگونه هستی گرایی مطابقتی با واقعیت موجود در انسان ندارد. واقعیت این است که آدمی بر آوردن خواستههایش را در رجوع به هستیهای واقعی طلب میکند. و این مطلب در بعد احساسگرایی انسان کاملاً روشن است. در هنگام تشنگی در پی آب واقعی است؛ تصویر آب هر چند هم بینهایت باشد یک وجود فرضی و پنداری است و رفع تشنگی نمیکند چه بسا بر تشنگی شخص بیفزاید و همچنین در دیگر خواستههای حسی و مادّی، وجود فرضی و ذهنی توان برآوردن آنها را ندارد.
و امّا این مطلب در بعد عقلگرایی و جنبههای معنوی احیاناً واضح نیست. انسان مطلقگرایی، سعادت، آرامش روانی، کمال برتر و... را به جهت عدم آگاهی و یا لجاجت چه بسا در وجودهای فرضی و پنداری جستجو میکند، و آن را پایه و اساس چگونه زیستن قرار میدهد. به سیاست، حکومت، ثروت علم، هنر، دنیا و... صفت مطلق میدهد و وصل به آنها را سعادت و کمال برتر میداند و آرامش روانی را از آنها انتظار دارد با این که مطلق بودن آنها وجودی پنداری است. و در چنین صورتی با رسیدن به آنها نه تنها خواسته روحی و معنویاش برآورده نشده، بلکه به جهت فروافتادن بیشتر در دنیا هوس از مطلق، سعادت، آرامش روانی، کمال برتر و از حقیقت هستی فاصله گرفته است. و فاصله گرفتن از حقیقت هستی همراه با نقص وجودی و تنزّل در مراتب پایین از هستی است که به تعبیر قرآن
«ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ»1 میباشد.
هر انسانی به وضوح در خود مییابد که پاسخگوی خواسته و نیازش باید غیر خودش باشد، آن غیری که واقعی و حقیقی است و فرض و پندار نیست. به عبارت دیگر این غیر باید در خارج وجودی داشته باشد تا برای برآوردن نیاز خویش به سمت آن وجود برود. آن وجود باید سنخیتی با اصل خواستهاش داشته باشد. فردی که در تابستان در پی خنک شدن بدنش است، آتش نمیافروزد و بخاری را روشن نمیکند؛ زیرا آتش و بخاری و گرم کن، سنخیتی با خواسته انسانی که در پی خنک شدن است، ندارد، او باید از کولر و وسایل سردکن استفاده کند. و نیز کسی که در پی کمال انسانی، سعادت ابدی و همیشگی و لذت دائمی و فنا ناپذیر است باید به غیری روی آورد که دارای وجود واقعی باشد و دیگر این که سنخیتی با خواستههای وجود در مرتبه انسانی داشته باشد. و آن وجودی است که توانایی فیض و بخشندگی سعات جاوید و هستی برتر، و لذتهای همیشگی و... را داشته باشد. و در هستی ادراکی توحیدی، آن غیر، وجود خداست.
هستی، طبیعت، و آنچه به طبیعت تعلّق دارد و امور اعتباری آن و نیز همه موجوداتی که از فقر و نیاز ذاتی برخوردار هستند، فیّاض نیستند، بخشنده کمال و هستی برتر نمیباشند و در هستی ادراکی توحیدی این گونه هستیها وابستگی ذاتی به خدای متعال دارند. به همین جهت این هستیها را بینیاز مستقل و فیّاض دانستن، پنداری بیش نیست، موجود نیازمند را به جای بینیاز، و ضعیف را به جای قادر و توانا و... قرار دادن، نیستی را هستی پنداشتن است. و خواستهها و نیازهای انسانی را از نیستی طلبیدن، جز نیستی و پوچی ثمرهای نخواهد داشت.
ادیان الهی به خصوص اسلام برای رهائی انسان از گرایش و وابستگی به آنچه نیست، او را دعوت به «الله» کرده و برای رسیدن به هستی برتر و سعادت ابدی توصیه و سفارش به وابستگی ارادی به خداوند میکند.
«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ إِلاّ نُوحِی إِلَیْهِ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ أَنَا فَاعْبُدُونِ1 ؛
و ما پیش از تو رسولی را نفرستادیم جز اینکه به او وحی کردیم به این که معبودی جز من وجود ندارد پس مرا بندگی کنید (وابستگی محض ارادی به من داشته باشید).»
انسان در هستی گرایی برای خود جویای هستی خالص، مطلق، بینیاز و... است. و آن حقیقت هستی خداوند متعال است. و هستیهای دیگر طریق و وسیله وصول و یافتن اوست.
راه و وسیله هرگز اله و معبود واقع نمیشود مگر در ذهن و به صورت خیال و پندار.
پرستش اله و معبودی که وجودی پنداری دارد نفع و سودی برای نفس ندارد زیرا نیستی، آفریننده، بخشنده و کمال دهنده نیست. فقط نفس در مرتبه انسانیاش به جهت انجام اعمال منفی ضرر و خسران میبیند. گذری بر زندگی بتپرستان عصر جاهلیت و اقتصاد و سیاست پرستان عصر حاضر دلیلی تجربی بر ادعای یاد شده است. زندگی در دنیای اقتصاد و سیاست آن چنان آمیخته بر پرستش معبودهای تخیّلی شده که آدمیان باور کردهاند که تنها راه خوشبختی در وجود اقتصاد و سیاست است. و حلّ مشکلات فرهنگی، تربیتی، روحی، اجتماعی و... جز با قدرت اقتصادی و سیاسی امکان ندارد. و این باور سبب شده که برای رسیدن به این معبود و قدرت تخیّلی به هر وسیله ممکن چنگ بزنند و اصول انسانی و اخلاق دینی را (که باوری مطابق با هستی گرایی موجود در ذات انسان، به وجود میآورد) به ضعف بکشانند و آن را از فرهنگ بشری حذف کنند. و امروز شاهدیم که اقتصاد و سیاست که وجود فرضی و پنداری خدا و معبود را با خود دارد، چگونه جوامع بشری را ناامن ساخته است. و هر روز بیش از روز دیگر کینه و دشمنی و صفات رذیله و پست حیوانی را تشدید و بر آن تأکید میکند. و تا بشر هدف زندگی وجودی خویش را در شعاع هستی پنداری ملاحظه میکند. هرگز روی صلح و صفا را نخواهد دید و به طور قطع در حسرت برقراری عدالت اجتماعی به گور خواهد رفت.
هستی گرایی انسان در شعاع شناخت صحیح از هستی انسان و درک حقیقت هستی، جهت صحیح و مطلوب شایستهای پیدا میکند و در مقام عمل با توجه به آن مطلوب شایسته شکوفا شده ظهور فعلی پیدا میکند. در اینجا برای فهم صحیح از هستی گرایی
انسان به هستی انسان و حقیقت هستی اشاره میکنیم.
ارزش واقعی هر موجودی نهفته در مرتبه هستی و صفات کمالش میباشد؛ زیرا خارج از مرز هستی ارزشی وجود ندارد، موجودات قبل از پدید آمدن از هر ارزشی که فرض شود ساقط هستند و بعد از به وجود آمدن، ارزش پیدا میکنند. و دلیل این مطلب وجدان آدمیان است، البته، قبل از آن که عقل به تحلیل و سنجش بنشیند و قبل و بعد از پیدایش را مقایسه کند.
و شکی نیست که هر موجودی از موقعیتی خاص در نظام آفرینش برخوردار است و نزدیک و دوری آنها نسبت به مبدأ هستی «خداوند متعال» متفاوت است. و به جهت همین قاعدۀ کلی است که موجودات در زیبایی، کمال، حبّ، فهم و درک دارای تفاوتهای چشمگیری هستند. هر موجودی که به حقیقت هستی «خدای متعال» نزدیکتر مرتبه وجودیاش قویتر و لذا از زیبایی، کمال، فهم و حبّ بیشتری برخوردار است. در صورتی که موجود هر قدر بُعد و دوری بیشتری را دارا باشد، ناداری او بیشتر است. البته منظور قرب و بعد معنوی است که وابسته به کیفیت استحقاق، قابلیت و مرتبه خاص وجودی میباشد.
انسان در میان موجودات طبیعی از هستی برتری برخوردار است. شاید بتوان گفت، جمله «ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ»1 ظهوری واضح در این مطلب دارد.
انسان پس از گذراندن مراحل آفرینش(1)قابلیت پیدا کرد که از وجودی برخوردار شود که موجودات غیر او در طبیعت استحقاق آن را نداشتند. این وجود خلق دیگری بود، که به دنبالش«فَتَبارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ» آمد.
یکی از حکما مینویسد:
اگر در انسان حقیقتی که او را از اجسام دیگر ممتاز کند وجود نمیداشت، هیچ فضیلتی بر سایر موجودات در طبیعت نمیداشت؛ زیرا کمالات مادی در معادن، نباتات و حیوانات ظهور آنها بیشتر از ظهور در انسان است، و بر فرض کمالات او در شئون مادی کمتر از موجودات
1) (2) - سلاله از طین، نطفه، علق، مضغه، عظام، پوشش گوشتی و ایجاد خلق آخر سورۀ مؤمنون آیه 14.
در طبیعت نباشد. تفاوت وی بر آنها از جنس تفاوتی خواهد بود که بین انواع مختلف وجود دارد مانند تفاوت حیوان با جماد و گیاه با حیوان و یا تفاوت طلا با نقره و نقره با آهن و... در صورتی که تفاوت انسان بر سایر موجودات طبیعی از این قبیل تفاوتها نیست، حقیقتی که در او ایجاد شده و او را ممتاز از غیر قرار داده است، در شرع از آن تعبیر به روح و در حکمت از آن به نفس ناطقه میکنند. بین این حقیقت و سایر پدیدههای موجود در طبیعت تفاوتی ذاتی هست و اثری که به آن اختصاص دارد، دو نوع است:
1 - علم به معقولات.
2 - عمل خیر ناشی از ارادۀ عقلی که خالی از شائبه شهوت، غضب و... میباشد و در
چنین صورتی بری انسان رضایت خدا و قرب به او میسّر میشود.(1)
برتری وجودی انسان نهفته در مرتبه انسانی نفس اوست. مرتبهای که از آن به روحالهی در نزد اهل شرع و دین و نفس ناطقه در نزد اهل حکمت تعبیر میشود.
برخورداری او از چنین مرتبه وجودی دو ویژگی را در او نهاده است. اول اینکه بر خلاف سایر پدیدههای طبیعت که صرفاً حرکتی مادّی و احیاناً حسّی (که خالی از شائبه مادّی نیست) دارند، دارای حرکتی علمی در شعاع عقل است. و زندگی را بر اساس تفکر عقلی تنظیم میکند و دوّم این که رفتارهای خوب او هرچند جنبه مادّی و حسی داشته باشد از ارادهای عقلانی و احیاناً عرفانی ناشی میشود. ظهور فعلی این دو ویژگی نشانۀ رشد و کمال مرتبه انسانی است. و سبب برتری انسان در مرحله خلق و کمال میباشد.
انسان هرچند در مرحله آفرینش برتری وجودی بر حیوانات و دیگر موجودات طبیعت دارد، لکن برتری او در رفتار و صفات معلول ظهور فعلی آن دو خاصیت است.
هر مرتبه از رشد عقلی و عملی نشانهای از ترقّی و کمال در مرتبه انسانی است، البته توجّه داشته باشیم که حرکت عقلی و عملی جدای از تکالیف و اوامر و نواهی د ین نیست بلکه حرکت دینی را در متن خود دارد(2)برتری انسان در مقام خلق و آفرینش دارای ارزشی
1) (1) گوهر مراد، خلاصهای از صفحه 29 و 30.
2) (2) - زیرا جایگاه اصلی دین در نفس عقل است، عقل حقّ بودن دین را درک میکند و مهر صحت بر آن میزند، عقل ارشاد بهپیروی از دین و مسائل دینی میکند عقل نیاز فوری خود را به دین درک کرده و آن را مکمل حرکت خود قرار میدهد عقل با کشش و میل به حق راه صحیح عبودیت و وصول به خدای متعال را در اطاعت از دین خدا میجوید.
وجودی است. و اگر در مقام اخلاق، اندیشه و عمل توجهی به این ارزش وجودی نباشد، چه بسا انسان نه تنها از حیوان که از جماد پستتر شود و به بیان بلند قرآن در اسفل سافلین قرار گیرد. ظهور فعلی آن ارزش وجودی در گرو علم و عمل است که انسان را در جایگاه ملکوتیان مینشاند و از ظلمات خارج شده و در متن نور قرار میدهد که(اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ) (1)همان نوری که بر پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و به واسطه او بر همه مردم نازل شده است(قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ)2 خلاصه این که انسان در مابین پدیدههای طبیعت از هستی برتر برخوردار است و در شعاع عقل و دین موفّق به ظهور فعلی این هستی برتر و رشد و کمال آن میشود.
ابعاد وجودی انسان که منشأ افعال و صفات گوناگون هستند، هرچند دارای ارزش وجودی هستند و لکن ارزش انسانی و برتری آنها بر افعال و صفات حیوانی و جسمانی درگرو اطاعت و پیروی آنها از بعد انسانی است. به عبارت دیگر شرط برتری بعد طبیعی انسان بر پدیدههای موجود در طبیعت آن است که خواستههای آن با توجه به فطرتهای انسانی ارضاء شود و حرکتی در جهت مقام انسانی داشته باشد. در غیر این صورت افعال در بعد طبیعی انسان یا ارزشی در سطح ارزش افعال مادی و حیوانی خواهد داشت، و یا به لحاظ رابطه منفی با بعد انسانی و عدم توجه به دو ویژگی موجود در مرتبه هستی انسانی (معرفت عقلی و عمل صالح) همراه با ارزش منفی خواهند بود. خسران انسان معلول همین رابطه منفی ابعاد نازل وجودی، با بعد عالی وجودی انسان است. انسانی که توانایی دارد با ظهور فعلی هستی برتر خویش، در شعاع آگاهی عقلانی و عمل صالح اشرف بر موجودات طبیعی و احیاناً فوق طبیعت شود، با ایجاد بیگانگی بین حقیقت انسانی و مراتب دیگر هستیاش در پستترین منازل وجود (مادیّت) سقوط میکند.
انسان دارای وجودی است که از جهات گوناگون، اضداد(2)را در خود جمع کرده است.
انسان برتر آن کسی است که تزاحم و نزاع بین این اضداد را حل کند و فروع از آنها را نشناخته و مقدمه و وسیله در راه رشد و کمال و ظهور فعلی اصل قرار دهد. بدون آنکه به سرکوبی غریزه و یا استعدادی به نحو مطلق اقدام کرده باشد.
و فقط انسانی توانایی رفع تزاحم بین این اضداد را دارد که آنها را از تمام جهات به نحو بسیار عالی بشناسد و رابطه دقیق و صحیح را (در شعاع فهم درست از مسائل اخلاقی، فقهی، تربیتی و عقیدتی) با اضداد موجود داشته باشد. و یا این که تسلیم مکتبی شود که آگاهی و درک مطابق با واقع را از اضداد، تزاحم بین آنها و رفع تزاحم (به نحو ایدهآل) دارد.
تفاوتی که در هستی انسان بین مرتبه عالی و مرتبه نازل وجود دارد، این است که انسان در مرتبه عالی گرایش محض و خالص به هستی مطلق دارد و او را میجوید و در این مرتبه اگر نظری به طبیعت داشته باشد نظر استکمالی و مقدّمی و ابزاری است. در این مرتبه صفات هستی را طلب میکند، در جستجوی کرامت، حکمت، عظمت، محبّت، و شرافت و...
است در صورتی که در مرتبه نازل وجودی، گرایش محض به طبیعت د ارد و قوای شهوانی و خواستههای مادّی در این مرتبه گذاشته شده است. و در آن میل و کشش به شرع و دین وجود ندارد. رهایی و آزادی خواستههای غریزی را طالب است و آدمی تا زمانی که مقلوب و مقهور این مرتبه از هستی خویش است، علاقه به پذیرش دین و دینداری و عروج به سوی ملکوت را ندارد. انسان برتر، آن انسانی است که تضادّ بین گرایش و کشش به مطلق را با میل و گرایش به طبیعت حلّ کند. به صورتی که مرتبه نازل هستی وسیله به کمال رساندن مرتبه عالی هستی انسان شود. و از گرایشهایی که انسان در مرتبه عالی هستی خویش دارد گرایش به حقیقت هستی است، انسان درذات وجود خویش هستی و وجودی را میجوید که وابسته به غیر نباشد، زیرا وابستگی، فقر، نقص، نیازمندی و محدودیت را به همراه دارد و حقیقت هستی منزّه از آنهاست. چنانکه در دعای صباح منقول از امیرالمؤمنین علیه السلام در توصیف ذات خداوند متعال آمده است:
«و تَنَزَّه عَنْ مُجانَسَةِ مَخْلُوقاتِه؛
(خداوند) از همجنس و شبیه بودن به مخلوقاتش منزّه و پاک است».
انسان هرچند در مرتبه نازل وجودی، جمال، عشق، قدرت، و علم را در هستیهای مادّی و ظاهری طلب میکند، لکن در مرتبه عالی هستی خویش آنها را در هستی خالص و مطلق جستجو میکند. زیرا محدودیت و فناء جمال، حبّ، عشق، قدرت و علم و... را جز حسرتی برجا مانده و رنجی وارد شده بر نفس نمیبیند. به همین جهت با اتّصال ارادی به خدای متعال به میل ذاتی وجودش - که گرایش به هستی خالص است - پاسخ مثبت میدهد. محو در جمال و حبّ خداوند میشود و آن چنان لذّتی میبرد که در وصف نیاید. از
مضامین مناجاتها و دعاهای حضرات معصومین علیهم السلام به نحوی میتوان این مطلب را درک کرد که آنان چگونه غرق در جمال، حب و لذت خدای بزرگ بودهاند.
این با توجه به چنین شناختی از هستی انسان باید دید چه هدفی در زندگی مناسب شأن اوست؟ و چه چیز را در زندگی باید هدف اصلی و نهایی خویش قرار دهد، به نحوی که برگزیدن هدفی غیر آن مساوی با نفی حقیقت خود باشد؟.
گرایش ذاتی انسان به خدای متعال معلول وابستگی ذاتی وجودش به خدای متعال میباشد. ظهور فعلی صحیح این کشش و میل در شعاع درک و شناخت درست از وجود خدا امکانپذیر است. نبود فهم مطابق با واقع از اَللّهِ احیاناً سبب میشود که آدمی وجودی را که خدا نیست به جای خدا بنشاند. و به بندگی او مشغول شود. مانند: مادّی گرایان که گمان کردهاند، انسان وابستگی وجودی به اصل مادّه دارد. آنها کیفیت زندگی و هدف زندگی را با توجه به این نوع وابستگی تعیین و مشخّص میکنند. هدفی که مطابقتی خاص با وابستگی خالص به اصل ماده دارد؛ زیرا باید این قاعده رعایت شود که هدف یک موجود باید با واقعیت وجودی او مطابق باشد و الاّ هدفی عبث، پوچ و بیهوده است. اگر انسان به طور واقع در ظهور و پدید آمدن خویش به طبیعت وابسته باشد، هیچ شکی نخواهد بود که هدف قراردادن طبیعت مطابق با واقع است. و هر حرکتی که به طبیعت مادّی منتهی نشود بیهوده خواهد بود.
امّا عقل از ابتدا، وابستگی وجودی را به موجودی که ذاتش ناداری و نیازمندی است، نفی و محکوم میکند و به همین جهت از برگزیدن هدفی که وصول به آن افزایش فقر و نقص وجودی است، نهی میکند.
عقل وابستگی وجودی انسان را به خدا ثابت میکند، و بر این اساس بیان میدارد:
وابستگی ذاتی به خداوند متعال وابستگی در هدایت و ارشاد را نیز به همراه دارد. برای اینکه انسان موجود در طبیعت، در دام احساس و گرایشهای مادّی محصور نشود و در مصداق هستی محض و خالص اشتباه نکند، دین توسط پیامبران به یاری انسان میشتابد و بیان میدارد: خدایی که وجودت به او وابسته است؛ یکتا و واحد است، شریکی ندارد، قدرت و علم او محیط بر هر موجودی است، او مالک و قیّوم موجودات است و عقل را که یگانه ظرف
درک و فهم دین است، بیدار میکند تا انسان با اندیشه عقلانی فهمی صحیح از وجود او حاصل کند. و او را هدف ذاتی خویش قرار دهد، زیرا چنین هدفی با واقعیت موجود در ذات انسان سازگار است.
آن کسی که وجود را بخشید قادر به هدایت و بخشیدن کمال و هستی برتر هست. با توجه به قاعده فوق است که حضرت موسی علیه السلام در پاسخ فرعون که پرسید:
ای موسی پروردگار شما (موسی و هارون) کیست؟
فرمود: «رَبُّنَا الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی؛1
پروردگار ما کسی است که به هر مخلوق و آفریدهای، آفرینش شایسته و مناسب آن را عطا فرموده و سپس او را (به نفع و ضررش) هدایت و راهنمایی فرمود. (تا این که مطابق با هدایت الهی در بعد غریزی و دینی عمل کنند).»
انسانی که در اصل وجودی به خدای بزرگ وابسته است در شؤون وجودی نیز به او وابسته است و یکی از آن شؤون هدف انسان است. هدفی که هماهنگی با واقعیت وجودی انسان د اشته باشد همان هدفی است که خداوند از آفرینش جهان و انسان داشته است، و آن قرار گرفتن مظهر حبّ خداوند است. جهان و انسان در اصل هستی خویش مظهر دوستی خدا هستند. و این واقعیت در بردارنده این نکته است که انسان در مرحله افعال، رفتار و اندیشه باید جلوه و ظهوری از حب خدا باشد. و تحقق این مطلب در صورتی است که حاکم بر خواستههای آدمی، خواسته خدا باشد. اگر وجود و هستی انسان وابسته به خدای متعال است، هدف انسان هم که جدای از ذات هستی انسان نیست و آن هم وابسته به هدف الهی است و هدف الهی همان حبّ ذات اقدس اوست (جل جلاله). و هدف انسان نیز به همین حبّ خداوند وابسته است. هر عمل و فکری باید به حبّ ذات خداوند منتهی شود والا بیهود و پوچ است. هر علاقه و حب و بغضی که در زندگی است ظهور پیدا میکند اگر بازگشت به حبّ الهی داشته باشد وصول به هدف اعلای زندگی حاصل شده است. در غیر این صورت رفتار و اندیشهاش از مسیر هستی و حبّ الهی خارج خواهد بود و هرگز به هدف ذاتی و اعلای انسان نایل نخواهد شد. بر اساس همین مطلب و قاعده است که خداوند نیکوکاران را
دوست میدارد.(1)و ستمگران(2)و کافرین(3)و مفسدین(4)را دوست نمیدارد؛ زیرا که نیکوکاران داخل در حبّ تشریعی خدا شدهاند و در مقام اراده و انتخاب راه، هماهنگ حبّ در نظام آفرینش خویش هستند ولی مفسدین و... با خروج از حبّ تشریعی از رحمت خاص خداوند محروم گشتهاند، و چنین محرومیتی بغض خدا به آنها میباشد.
هدف زندگی نهفته در متن آفرینش انسان است، و انسان جدای از آنچه در ذاتش وجود دارد، هدفی ندارد. و آنگاه که آن هدف در زندگی مورد توجه قرار گیرد و تلاش انسان برای رسیدن به آن باشد. اخلاقی بر زندگی حاکم خواهد شد که با نحوۀ آفرینش انسان هماهنگ خواهد بود. و این هماهنگی در خَلْق و خُلْق، انسانی خواهد ساخت که جز به رشته ارتباطی خود با محبوب حقیقی (خدای متعال) نمیاندیشد و آن رشته ارتباطی فقط دین است.
هر رشتهای جز اطاعت و پیروی از دین او سبب گسستگی بین ربّ و مربوب، محبّ و محبوب حقیقی (خدای تعالی) خواهد بود و این گسستگی عین نفی حقیقت خویش است، حقیقتی که جز حبّ الهی نباید باشد.
در ذیل به رشتۀ بین دو هستی اشاره میکنیم.
روشن شد که انسان در ذات و حقیقت خویش در جستجوی حقیقت مطلق است؛ زیرا که به حقیقت مطلق خدای متعال وابسته است این وابستگی تکوینی و جبری بوده و اراده انسان در آن دخالتی ندارد. رشته بین هستی مطلق و هستی انسان دوام فیض و بخشندگی و دوام قابلیت انسان در وابستگی به هستی مطلق (خدای جل شانه) است دین فیض و بخشندگی دیگری است که رشتۀ تشریعی بین خواسته خداوند و پیروی کردن انسان در دو بُعد اندیشه و عمل به نحو ارادی میباشد.
«ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ5 ؛
این همان کتاب (قرآن) است که شک و ریبی در آن نیست، راهنما برای پرهیزکاران است، قرآن که بدون شک (از جانب خداست رشته) هدایت (و پیوند ارادی) برای پرهیزکاران (با خداوند متعال) است.»
مقصود از پرهیزکاران آنانی هستند که به حکم اصل آفرینش خویش تصمیم گرفتهاند که عمل و اراده خویش را با خواست و اراده خدای متعال پیوند دهند. قرآن هدایت کنندۀ آنان به خواست خداوند میباشد.
«قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ...1 ؛
(ای رسول ما) بگو اگر خدا را دوست میدارید پس مرا پیروی کنید. خدا شما را دوست میدارد.»
اگر ظهور فعلی حبّ خدا را (که ریشه در جان شما دارد) خواهانید پس به رسول خدا که پیامآور دین خداست، اقتداء کنید که ربط مجسّم (در علم و عمل) بین شما و خداست. او رشته محبّت در بعد ارادی بین شما و خداست و با اطاعت از او انحراف عملی و اندیشهای از خواسته خداوند نخواهید داشت.
ربط ارادی به خداوند متعال در گرو پذیرش دین و عمل به آن است به نحوی که خروج از دین و عدم پذیرش مساوی با قطع رابطه تشریعی با خداوند است. و قطع این وابستگی با قطع فیض خاص الهی را به همراه دارد، آن فیضی که سبب کمال و هستی برتر در شعاع پذیرش دین و عمل صالح میشود. واسطه در فیض تشریعی خداوند دین است که واسطه در پیوند حبّ بین دو هستی - انسان و خدا - میباشد.
جمله«هُدیً لِلْمُتَّقِینَ» ظهوری واضح دارد در این که دین واسطه در هدایت آنانی است که تصمیم گرفتهاند خویشتن را از سقوط در بعد حیوانی و جسمانی برهانند و به ندای فطرت توحیدی خویش پاسخ دهند. ولی آنان که چنین شرطی را در خود ایجاد نکردهاند و زمینه هدایت را فراهم نیاوردهاند و غافل از وابستگی وجودی خویش به خدا هستند و به تعبیر قرآن مجید: «بَلْ قُلُوبُهُمْ فِی غَمْرَةٍ مِنْ هذا؛2
بلکه دلهای کافران از این قرآن یا شناخت دین یا... در غفلت است، [ دین و قرآن واسطه در
هدایت آنها نخواهد بود].»
دین که ربط و رشته پیوند بین دو هستی در بعد ارادی است خودش امری وجودی است.
امری که انسان را در بعد اندیشه و عمل تسلیم خواسته خدا میکند و به همین جهت انسان دیندار کسی است که در مقام رضا و تسلیم قرار گیرد(1)و در مسیر هستی باشد و در بعد اندیشه و عمل به خداوند متعال اتصال ارادی داشته باشد. خروج انسان در مقام اعمال ارادی از پوچی و لغو بودن در گرو دینداری اوست زیرا هر عمل و صفتی که پیوند با خدا نداشته باشد، فقط امری اعتباری و مجازی است که بقایی ندارد و امر اعتباری و مجازی محض و خالص بدون اتصالش با مبدأ کمال وسیلهای برای کمال و رشد انسانی نمیتواند باشد، زیرا که خود رنگی از کمال انسانی را به همراه ندارد و آنچه دور از کمال انسانی باشد، ایجاد کننده زمینه شرافت و هستی برتر و قرب خدا نیست. زمانی امور اعتباری و مجازی فراهم آورنده قابلیت نایل شدن به کمال برتر است که پیوندی با حقیقت داشته باشد و پیوند ارادی با حقیقت جز از راه ایمان و دینداری حاصل نمیشود. بر اساس همین مطلب است که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: کسی که دین روزی او شود خیر دنیا و آخرت روزی او شده است.(2)
و بر همین اساس است که فرمود: کسی که دین خدا را به سرگرمی و بازیچه بگیرد خدای سبحان او را داخل در جهنم میکند که همیشه در آن باشد.(3)و با در نظر گرفتن همین نکته مهم است که خداوند در قرآن فرمود: «ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ4 ؛
آنچه نزد شماست، محو میشود و آنچه نزد خداست (از ثواب و رحمت در اعمال خیر) باقی میماند.»
دینداری سبب میگردد که نفس انسان ظرف صفات هستی(4)و کمال شود. چنانکه خروج از دین راستین سبب میشود که نفس، حرکتی در جهت خلاف واقعیت تکوینی و فطرت انسانی خویش داشته باشد و محل صفات نقص قرار گیرد، صفاتی که آدمی را از رفعت و
1) (1) - امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «الدین شجرة أصلها التسلیم و الرضا» شرح غرر، ج 1.
2) (2) شرح غرر، ج 5، ص 312، ش 8523.
3) (3) - شرح، ج 5، ص 425، ش 9029.
4) (5) - منظور از صفات هستی، صفاتی هستند که نقص وجودی را از نفس زایل کرده و به آن کمال میبخشند، چون شکر کهزایل کننده کفر و ناسپاسی، و عفّت که زایل کننده نهتّک و بیپروایی در ارضاء خواستههای نفسانی است.
بلندی در نزد خدا پائین آورده و هستیاش را ضایع میکند چنانکه امیر المؤمنین علیه السلام در مورد تکبر فرمود:
«التکبر یضع الرفیع(1)؛
تکبر (در برابر خدا و خلق) شخص بلند مرتبه را پست میکند.»
«التکبر یُظْهِرُ الَّرذیلة(2)؛
تکبر فرومایگی را ظاهر میسازد.»
«آفَةُ الشَّرَفِ الْکِبْرُ(3)؛
آفت شرف (بزرگی و بلندی مرتبه) تکبر کردن است.»
و در مورد غش و خیانت فرمود:
«اَلْغش سجیّة المردة(4)؛
غش (و صاف نبودن با مردم) خصلت سرکشان است.»
و راجع به عجب (خودبینی) فرمود:
«العجب آفة الشرف(5)؛
خودپسندی آفت شرف و سبب نقص یا زوال آن است.»
«اعجاب المرء بنفسه برهان نقصه و عنوان ضعف عقله(6)؛
نازیدن مرد به خویشن دلیل نقصان و عنوان سستی عقل اوست.»
و دربارۀ آز و طمع فرمود:
«اَعْظمُ الناس ذُلاًّ الطّامع الحَریص المُریبُ(7)؛
بزرگترین مردم از روی خواری، طمع کنندۀ حریص مریب (مضطرب) است.»
و نیز فرموده:
«حاصِلُ المَعاصی التَلَفُ(1)؛
نتیجه گناهان تلف (و هلاکت اخروی و محرومیت از سعادت) است.»
روایات فوق به وضوح و روشنی دلالت دارد بر این که صفات رذیلت سبب سقوط و فرو افتادن انسانی است که قدرت دارد با دینداری بر مرکب شکوه و جلال هستی خویش بنشیند و به جمال و صفات حق، خویشتن را بیاراید. علّت رذایل و پستیها در نفس جز خروج شخص از مسیر دین نیست. زیرا که دین اطاعت از خدا و اتّصال ارادی به مبدأ خوبیها و هستیها است و خروج از دین، قطع پیوند ارادی با مبدأ زیباییها و کمالها میباشد. طبق همین قاعده امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
«عَلَیْکَ بِطاعَةِ اللّه سُبْحانَهُ فَاِنَّ طاعة اللّه فاضِلَةٌ علی کُل شیء(2)؛
فرمانبرداری خدا را ملازم باش پس به راستی که اطاعت خدا بر هر چیزی افزون و برتر است.»
و نیز فرمود:
«الطاعة حرزٌ»(3)اطاعت فرمانبرداری (از خداوند متعال) حرز و پناه از گمراهی دنیوی و عذاب اخروی است، جمله
«فاضلة علی کل شیء» به این معنا نیست که اگر پیروی از خدا با روی آوردن به غیر خدا را مقایسه کنی، آنچه از نظر سنجش برتری دارد طاعت خداست و طاعت غیر (که در عرض پیروی از خداست) خوب است. بلکه معنای جمله
«فاضلة علی کل شیء» این است؛ اطاعت از خدا بر هر اطاعتی برتری دارد به نحوی که اطاعت غیر لغو و پوچ است و دارای هیچ گونه حسن و زیبایی نیست؛ زیرا اطاعتی که در عرض اطاعت خدا باشد. مذموم و بد است و سبب فرو افتادن انسان در اسفل سافلین ظلمت و گمراهی میشود. بلی حسن پیروی از غیر، نهفته در بازگشت آن به اطاعت از خداست (مانند پیروی از رسول و معصوم و افراد شایسته و حکیم و آنانی که به صدق و راستی دعوت میکنند) ملاک فاضل بودن طاعت، حرز و حفاظت انسان از سقوط در نقص و پستی است و چنین ثمرهای در پیروی از خدا و آنانی میباشد که خداوند راضی به پیروی آنهاست.(4)
و پیروی از غیر خدا و از آنان که اطاعتشان خلاف و ضد اطاعت خداست، خالی از چنین
ثمرهای است، زیرا چنین طاعتی خروج از مسیر هستی و حقّ است.
قرآن از زیان چنین طاعتی پرده برداشته، میفرماید:
«یَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی النّارِ یَقُولُونَ یا لَیْتَنا أَطَعْنَا اللّهَ وَ أَطَعْنَا الرَّسُولاَ( 66) وَ قالُوا رَبَّنا إِنّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاَ( 76) رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً1 ؛
در آن روز که صورتهای آنها در آتش (دوزخ) دگرگون خواهد شد (از کار خود پشیمان میشوند و) میگویند: ای کاش خدا و پیامبر را اطاعت کرده بودیم و گفتند: پروردگارا براستی ما از بزرگان و پیشوایان (فاسد) خود پیروی کردیم پس ما را به راه ضلالت و گمراهی کشاندند. تو ای خدا عذاب آنان را سخت و مضاعف ساز و به لعن و غضب شدید گرفتارشان گردان.»
«وَ إِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی الْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّ یَخْرُصُونَ2 ؛
و اگر اکثر کسانی را که در روی زمین هستند اطاعت کنی تو را از راه خدا گمراه میکنند، آنها تنها از گمان پیروی میکنند.»
در این آیه علّت پیروی نکردن از غیر خدا را چنین بیان کرده که آنان از ظنّ و گمان پیروی میکنند. و اشخاصی که بر اساس گمان و خیالات واهی خویش سخن میگویند.
مطالبشان مطابق با واقع نیست لذا فرمود: «إِنْ هُمْ إِلاّ یَخْرُصُونَ» اینان جز گزاف و تخمین و بیربطگویی چیزی ندارند. اطاعت از اینان پیوند با پندارها و گمانهایی است که ثمرهای جز فنا در مادّیت و دور شدن از خدا ندارد.
آنهایی که وجودی غیر از وجود خدای متعال را محور زندگی و حیات دنیوی قرار دادهاند افرادی هستند که در پندارهای بافته نفس خویش فرو رفتهاند. موجود محدود، ناقص و وابسته را به جای نامحدود، کامل و مستقل مطلق نشاندهاند. و چنین گمان میبرند که در شعاع بافتههای ذهنی خویش ره به سعادت خواهند برد و خواستههای نامتناهی نفس
خویش را برآورده خواهند ساخت. در صورتی که قادرند، با تعقّل صحیح در امور و مسائل بفهمند که سامری و پیروان او با جدا شدن از خدای موسی خدای همه مردم و جهان و روی آوردن به گوساله پرستی نه تنها ره به جایی نبردند بلکه مرز دین و شرف را به روی خود بستند و آنقدر تنزّل کردند که از گوسالۀ ساخته شده دست سامری پستتر گشتند. و چه زیبا قرآن در مورد آنها فرمود:
«وَ إِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَکُمْ بِاتِّخاذِکُمُ الْعِجْلَ...1 ؛
به یاد آورید آن زمانی که موسی به قومش گفت: ای قوم من؛ شما به سبب انتخاب گوساله پرستی به خودتان ستم کردید...»
و ظلم به نفس بدان جهت است که آن را از جایگاه واقعیاش که خداپرستی باشد خارج کرده و در جایگاه دون شأن آن گذاشتهاند، گوساله پرستی دون مقام و مرتبه انسانی است. و به همین جهت ظلم و ستم به نفس میباشد.
امیرالمؤمنین علیه السلام درباره بهاء نفس فرمود:
«لَیْسَ لِاَنْفُسِکُمْ ثَمن الاّ الجنَّة فَلا تبیعوها الاّ بها(1)؛
برای نفسهایتان قیمتی جز بهشت نیست آن را به جز بهشت نفروشید.»
کسانی که به اعمال و اندیشههایی روی میآورند، که نفس را به دوزخ میکشاند، به خویشتن ظلم کردهاند. زیرا که آن را با پوچی برابر کردهاند، برابر با دنیایی کردهاند که در مقابل گوهر پرارزش وجود انسانی هیچ ارزشی ندارند. ولی این رو آورندگان به غیر خدا چنین گمان بردهاند که دنیا جایگاه امن، آرامش، خلود، عزّت و سعادت ابدی است. و آن را به جای بهشت نهادهاند، در صورتی که دنیا چنین وجودی نیست، و اعتقاد به چنین وجودی برای دنیا جز هستی پنداری چیز دیگری نمیباشد.
شکی نیست که انسان طالب زیبائیها، خوشیها، برتریها، قدرت، علم، محبّت و... است و هیچ انسانی در جهت خسران خود گام نمینهد و لکن احیاناً روی عدم آگاهی صحیح و با لجاجت، و فروافتادن در بعد احساس و کنار گذاشتن عقل، به مسائلی روی میآورد که واقعیت ندارد و تأمین کننده خواستههای والای او نیستند و لیکن او به اشتباه چنین
1) (2) شرح غرر، ج 5، ص 81، ش 7492.
میپندارد که حرکتی در متن واقعیتها دارد. قدرت مادّی، خوشیهای زودگذر محبّتهای شهوانی و... مسائلی هستند که انسان را در خواستههای وجودی او حمایت نمیکنند، زیرا محدودند، فانیاند، زودگذرند. فرعون، نمرود و قارون و هر انسان دارای قدرت سیاسی، اقتصادی و... هر چند گمان میبرد که دارای قدرت است و میتواند زیبائیهای دنیوی را به استخدام خود در آوردو لیکن انسانیست فرومانده در استعداد انسانی و سر در آورده از حیوانیت، که در مقابل کوچکترین حادثه مادی تاب مقاومت و صبر ندارد و خود را میبازد و برای نجات خویش به هر جنایتی چنگ میزند، تا شاید راه چارهای بیابد. ناچیزترین مسأله مخالف با ایدهاش را نمیتواند تحمّل کند و در برابر آن با ضعف و زبونی به مکر و حیله چنگ میزند تا شاید خود را از آن برهاند.
انسانهای فرورفته در هستی پنداری، نفسشان تهی از صفات عالی انسانی چون جود، کرم، شرافت، حرّیّت، تواضع، فتوّت، عفو و بخشش و... است، و چنانچه عملی از آ نها رنگ صفتی از صفات انسانی داشته باشد؛ و به عبارت دیگر هر چند از ظاهری زیبا برخوردار باشد لکن باطنش پلید است، زیرا در جهت میلی از امیال شهوانی اوست و دیگر این که جنبۀ مصلحتی دارد نه جنبه انسانی و آن صفت انسانی بعنوان وسیله برای وصول به پندارهای واهی نفس اظهار شده است. نه این که نفس مزیّن به آن باشد و از حیث منشأ فعلی شایسته شده باشد.
سؤال: چرا انسان با خروج از دین و اتّصال اندیشهای و عملی در بُعد اراده به غیر خدا سبب میشود که فهمی غیر واقعی، ظنی و پنداری نسبت به هستی، جهان، انسان زندگی و برنامه آن داشته باشد؟
پاسخ: فهم و درک صحیح از هر امر و مطلبی از چند طریق ممکن است، حاصل شود.
الف: مشاهده حسی.
ب: استدلالهای عقلی که بر مقدمات بدیهی تکیه داشته باشد.
ج: منبع معصوم و مطمئن. د: شهود حقیقت.
در حقایق معنوی و انسانی و درک مبدأ غیب و پرده برداشتن از کنه وجود جهان و انسان، مشاهده حسّی بکار نمیآید زیرا محورش واقعیتهای مادّی است امّا نتیجه تفکّر عقلانی فهمی کلی از حقایق است که کافی برای داشتن فهم صحیح از جزئیات مسایل
اخلاقی، فقهی، فرهنگی، اعتقادی نیست، و امّا شهود حقیقت برای افراد بسیار اندکی - آن هم پس از ریاضتها و تلاشهای عملی در جهت تزکیه نفس - حاصل شده و میشود. شهود حقیقت پس از آن است که انسان به درک آن حقیقت از طریق عقل و یا منبع معصوم رسیده باشد. بنابراین تنها راه برای پیدا کردن راه صحیح زندگی دور از وهم، پندار و ظن وجود منبع معصوم و مطمئن است. که منحصر در انبیاء و رسولان و ائمه اطهار علیهم السلام است.
افراد خارج شده از دین و مسیر دینی از شهود حقیقت بطور قطع محرومند؛ زیرا عرفان واقعی در سایۀ اتصال خالص ارادی به خداوند متعال حاصل میشود. و شخص خارج شده از دین و یا سست اراده در دین موفّق به وجود داشتن چنین کمالی نیست. و او قطع رابطه با منبع معصوم و مطمئن نیز دارد و فرآوردههای فکریاش را یا از ابزار حسی بدست میآورد که قطعاً معرّف واقعیتهای معنوی نمیتواند باشد و یا از استدلالهای عقلی کشف میکند که بر فرض یقین بودن آنها، چند نقص دارد:
1
او هرچند از طریق عقل به کشف مفاهیم کلی رسیده است لکن از درک جزئیات بازمانده است.
2
مسائل عقلی مسئولیتآور نیست و او احساس مسئولیت در برابر معلومات عقلانی خویش نمیکند؛ زیرا فهم یک مطلب از طریق عقل پدیدهای علمی است امّا تقدّسی که مسئولیتساز باشد ندارد. به همین جهت است که انسان جدا شده از دین (وحی، ایمان و مبدأ غیب و قرآن، رسول و امام معصوم) در پندارها فرو میرود و آنها را در مکان واقعیتهای علمی میگذارد و پایه و اساس زندگی کردن قرار میدهد، در صورتی که پندار و گمان، انسان را از حقّ بینیاز نمیکند.
«وَ ما یَتَّبِعُ أَکْثَرُهُمْ إِلاّ ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِما یَفْعَلُونَ1 ؛
و بیشتر آنها جز از گمان (و پندارهای بیاساس) پیروی نمیکنند (در حالی که) گمان هرگز انسان را از حق بینیاز نمیسازد (و به حقّ نمیرساند) خداوند آنچه انجام میدهند آگاه است.»
و از آن جهت که افراد پندارگرا، افرادی غافل هستند، قرآن مجید به همنشینی و معاشرت با آنانی که در مسیر دین حرکت میکنند و در تمام اوقات خدا را میخوانند امر فرموده و از اطاعت گروه غافل و پندارگر نهی کرده است، و ظالمین و خارج شدگان از دین را به جهنم
تخویف نموده و ایمان آورندگان و داخل شدگان در دین را به بهشت وعده داده است.
وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَیْناکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطاً1 ؛
با صبر و شکیبائی با کسانی همراه باش که پروردگار خود را صبح و شام میخوانند، و رضای او را میطلبند، و چشمهای خود را، به خاطر زینت زندگی دنیا، از آنها برمگیر و از کسانی که قلبشان را از یاد خود غافل ساختیم و هوا و هوس خود را پیروی میکنند، و کارهایشان افراطی است، اطاعت مکن.»
«وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ إِنّا أَعْتَدْنا لِلظّالِمِینَ ناراً أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها وَ إِنْ یَسْتَغِیثُوا یُغاثُوا بِماءٍ کَالْمُهْلِ یَشْوِی الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرابُ وَ ساءَتْ مُرْتَفَقاً2 ؛
بگو این دین یا قرآن حق است از سوی پروردگارتان، هر کسی میخواهد ایمان بیاورد (و این حقیقت را پذیرا شود) و هر کس میخواهد کافر گردد، ما برای ستمگران آتشی آماده کردهایم که سراپردهاش آنها را از هر سو احاطه کرده است و اگر فریادرسی و تقاضای آب کنند آبی برای آنها میآورند همچون مس گذاخته که صورتها را بریان میکند، چه بدنوشیدنی است و چه بد جای آسایش و محل اجتماعی است»
«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ إِنّا لا نُضِیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً( 03) أُولئِکَ لَهُمْ جَنّاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ ... نِعْمَ الثَّوابُ وَ حَسُنَتْ مُرْتَفَقاً( 13)3 ؛
به حقیقت کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند ما پاداش نیکوکاران را ضایع نخواهیم کرد، آنان کسانی هستند که بهشت جاودان اختصاص به آنها دارد بهشتهایی که نهرها از زیر درختان و قصرهایشان جاری است... چه نیکو پاداش و چه نیکو جای آسایشی است.»
با نگاهی سطحی به اعمال شبانهروزی خودمان درمییابیم که هیچ لحظهای را بدون ادراک نگذراندهایم؛ در هر آن خودمان را یافته و هر عملی را بر اساس آگاهی قبلی انجام دادهایم. نیز متوجه این نکته شدهایم که غالباً در پرتو ادراک مطالب صحیح، عمل سالم و نیکو، و در پرتو ادراک مطالب نادرست، عمل زشت انجام میگیرد.
انسان با نگاهی دقیق در مییابد که حیاتی ادراکی دارد. حیاتی که هیچ لحظهاش خالی از ادراکات نیست.
اهمیت اندیشه و ادراک بر هر متفکری روشن بوده و فطرت عالمه و کاشفۀ انسان بر هر میل و خواستهای حاکمند، زیرا هیچ خواستهای بدون ادراک معلوم نبوده و به آن پاسخ مثبت داده نمیشود و هیچ میلی جدای از ادراک به ظهور فعلی نمیرسد.
دراین جا بیان این نکته نیز لازم است که منظور ما بحث فلسفی از ادراکات (ادراک چیست و چگونه پیدا میشود...) به عبارت دیگر، شناخت شناسی نیست، بلکه هدف اصلی، بیان نقش ادراکات و اعمال اخلاقی، در جنبه مثبت و منفی آن است.
مفهوم ادراک از جمله مفاهیمی است که ما به روشنی آن را در نفسمان مییابیم و در آن شک نداریم. هر انسانی علم به علم دارد؛ علم به این که درک میکند. به عبارت دیگر، اصل ادراک بر ما مخفی نبوده و اولین مدرک این ادراک و علم، خودمان هستیم. خود آگاهی داریم
و در این که میدانیم هستیم شک نداریم. اگر کسی در وجود خود شک داشته باشد، لااقل در علم به شک، شک ندارد. یعنی درک میکند که در خود شک دارد. بنابراین، اگر در هر چیزی شک نماید، در اصل ادراک شک نخواهد داشت.
در واقعیتی که به نام ادراک وجود دارد و ما آن را در نفسمان مییابیم، خطا و اشتباه راه ندارد؛ اگر خطایی باشد، در چیزی است که متعلق علم و ادراک قرار میگیرد. لذا آنان که منکر واقعیت در عالم خارج از خود شدند، یا واقعیت خود را انکار کردند؛ نتوانستند در اصل چنین ادراکی شک کنند.
بنابراین، مفهوم ادراک برای ما روشن بوده و مبیّن هر واقعیّتی است؛ بلکه در صدر واقعیّت قرار دارد. اگر بخواهد به چیزی غیر خود تعریف شود، ابتدا آن غیر باید درک شود و بعد، معرِّف قرار گیرد. و چیزی که در مرتبۀ متأخّر واقع شده نمیتواند معرِّف حقیقی شیء مقدّم باشد. آگاهی ما به غیر - که معرّف است - به وسیلۀ اصل ادراک است و اگر آگاهی به اصل ادراک بخواهد به وسیلۀ همان غیر باشد، امری است محال.
انسان به دلیل داشتن ابزار مختلف شناخت، از ادراکات مختلف برخوردار است، به عبارت دیگر، نفس از کانالهای مختلف به معرف راه پیدا میکند.
انسان با داشتن ادراکات مختلف، قادر است از راههای گوناگون به حقیقت راه یافته، آن را بشناسد، و تابع گردد؛ هر چند برخی از راهها بر برخی دیگر برتری دارد، و این خود از الطاف و نعمتهای بزرگ خداوند متعال است.
آفرینش انسان، و ادامۀ حیاتش در این طبیعت مادّی، اقتضا میکند تا با اسباب مادّی، رابطۀ ادراکی داشته باشد و بتواند خواستههایش را به وسیلۀ کانالهای ادراک حسّی (شنوایی، بینایی، لامسه، چشایی و بویایی) - در رابطه با جهان خارج از خود، که به هنگام مواجه شدن یکی از حواس با اشیای خارجی حاصل میشود - مرتفع سازد.(1)از دیدن یک منظره، شنیدن صدا، چشیدن شیرینی، بوییدن عطر، لمس کردن نرمی و لطافت یک شیء، صورتی در ذهن منعکس میشود که آن را ادراک حسّی میگویند.
1) (1) - روشن رئالیسم، ج 1، ص 54.
ادراک حسّی دو شرط دارد: مواجهه بودن با شیء خارجی، و انعکاس آن در ذهن.
انسان همیشه با اشیا مواجه نمیشود و نمیتواند دائم با تمام اشیا برخورد داشته باشد؛ بخصوص که برخی از مسائل یک بار انجام میگیرد و ممکن نیست در مرتبه دوم با آن مواجه شد، مانند حادثهای که در یک لحظه رخ میدهد و تمام میشود؛ پس انسان محتاج است به این که صورتهای منعکس شده در ذهن را - که توسّط حواس حاصل شده - حفظ کرده و در ذهن بسپارد، تا در وقت مناسب از آنها بهره گیرد، و یا بتواند با تفکر در آنها و ربط دادن برخی از آنها با برخی دیگر، درک ثالثی را نتیجه گیری نماید و در جهت رفع نیازهایش به استخدام در آورد. این وسیلۀ ادراکی به قوۀ حافظه یا خیال معروف است.
ادراک حسّی و خیالی دو ادراک جزئی هستند؛ بدین معنا که تا انسان پدیدهای را با یکی از حواس درک نکند، صورتی از آن در ذهن محفوظ نمیماند. ولی انسان قادر نیست با همه افراد یک پدیده - که بیشمار هستند -، یا با مجموعۀ پدیدهها - که از تصوّر انسان خارج است -، مواجه شود و آنها را با حواس خود درک کرده، در ذهن بسپارد. به همین دلیل، انسان محتاج است که در مورد افراد یک پدیده قضاوتی کلّی داشته باشد. و یا در مورد مجموعه پدیدهها حکم کلّی بکند تا بتواند رابطهاش را با آنها بر اساس ادراکی که کسب میکند، تنظیم نماید.
مثال: ما برخی از درختان گلابی را مشاهده میکنیم که در هوا و زمین مناسب رشد میکنند و این را به خوبی درک کردهایم. حال اگر بخواهیم این مطلب را به تمام درختان گلابی در تمام قارّهها تعمیم بدهیم و تجربۀ خودمان را به آنها منتقل کنیم، قهراً باید مطلب را به نحو کلّی درک کرده باشیم تا بتوانیم بگوییم هر درخت گلابی در هوا و زمین مناسبِ دارای این شرایط، رشد میکند.
ما همۀ درختان گلابی را ندیدهایم، ولی وجوه مشترک را به نحو کلّی تصوّر میکنیم و مطلب را به نحو کلّی دربارۀ هر درخت گلابی بیان میداریم.
ما تمام موجودات محدود را ندیدهایم و آنها را به ذهن نسپردهایم، ولی محدود بودن برخی را مشاهده کرده و حکم به ناقص بودن و معلول بودن همۀ آنها میکنیم. بنابراین، محدودیت را به نحو کلّی تصوّر کرده و این حکم کلّی را در موردش بیان میکنیم: هر موجود محدودی معلول است. این جاست که انسان علاوه بر ادراک حسّی و خیالی محتاج به ادراک سوّمی به نام ادراک تعقّلی میباشد.
«ادراک معنای کلّی، که قابل انطباق بر افراد کثیره باشد، ادراک عقلی یا تعقلّی است(1)».
شناخت حسّی، خیالی، تعقلّی، شناختهای حصولی هستند. با آگاهی حضوری نفس به این نوع ادراکات، ادراک حسّی و خیالی و تعقّلی به وجود میآید. اینها در نزد نفس، حضور دارند؛ به گونهای که هیچ کس در اصل ادراک حسّی و خیالی و تعقلّی شک ندارد. اگر شکّی باشد، در چگونگی حصول این گونه شناختهاست (شک در مطابق بودن و عدم مطابقت آنها با واقع).
حقیقت روح انسانی به این اقسام قانع نشده و خود را نیازمند معرفتی فوق آنها میبیند؛ هر چند به دانستن، عشق میورزد و میخواهد به همه مسائل و حقایق دانا شود، ولی به دانستن اکتفا نمیکند، میخواهد بیابد و مشاهده کند. اگر هستی را مورد تحلیل عقلی قرار میدهد و محدود و نامحدود آن را به اثبات میرساند، میخواهد به مشاهدۀ اصل وجود نایل شود و صفات و کمال هستی مطلق را ببیند، زیرا اطمینان و آرامش، در یافتن است نه «دانستن». اگر انسان بداند در محیطی منظرۀ بسیار زیبایی وجود دارد، به این آگاهی اکتفا نمیکند، بلکه با حرکت به سوی آن، به مشاهدۀ آن منظرۀ زیبا میپردازد.
اقسام شناخت در طول یکدیگر قرار دارند، به این معنا که حرکت نفس از شناخت حسّی به خیالی و سپس به تعقّلی است، میبیند، حفظ میکند، و به درک معنای کلّی میرسد.
حرکت دیگری نیز وجود دارد، و آن، حرکت در شناخت خاص است، مثل حرکت در شناخت حسّی یا خیالی و یا تعقّلی. آنگاه که نفس با منظرهای مواجه میشود، حرکت خاصّی بر روی آن منظره یا حادثه انجام میدهد، که این حرکت خاص را «فکر و اندیشه» مینامند، این حرکت خاص، بر روی شناخت خاص، به ما معلومات جدیدی میدهد؛ از آنچه میبیند به آنچه نمیبیند میرسد؛ از آنچه در حافظه هست، به آنچه در حافظه نیست پی میبرد؛ از یک معنای کلّی به کلّی جدیدی دست مییابد. و همۀ اینها توسط اندیشه و فکر صورت میگیرد.
اگر چه ممکن است در این حرکت خاص از شناختی به شناخت دیگر منتقل، شویم، [ مثلاً:
انتقال از شناخت حسّی به خیالی یا عقلی] و حرکت خاصّی را که در شناخت قبلی داشتیم، در
1) (1) روش رئالیسم، ج 1، ص 55.
شناخت جدید ادامه دهیم، ولی تفکّر و اندیشیدن، شناخت حسّی یا خیالی یا عقلی نیست؛ بلکه حرکت خاصّی در این گونه شناختهاست.
قرآن مجید انسان را به این حرکت خاص در نفس تشویق فرموده است؛ تفکّر در خلقت آسمانها و زمین، تفکر در خود، که نتیجۀ آن پیبردن به حقیقت و حق بودن جهان، انسان و هستی، و اثر آن، اعتقاد به مبدأ و معاد است.(1)
سیر علمی و ادراکی توسط اندیشه انجام میشود. اندیشه به منزلۀ مرکبی است که نفس انسان بر آن نشسته و در وجود خود و در آفاق به گردش میپردازد تا به حق نایل شود.
اندیشه در مثبت و منفی بودن، تابع کیفیت شناخت و صورت علمی در حاسّه، ذهن و عقل است. صورت علمی، اگر انسانی و مثبت باشد، تفکّر در آن و نتیجۀ آن مثبت خواهد بود؛ مانند: تفکّر در آیات آفاقی که نتیجهاش آگاهی به علم و قدرت خداوند متعال است. و اگر صورت علمی منفی باشد، تفکّر در آن و نتیجۀ آن منفی خواهد بود؛ مانند: صورت علمی یک گناه (قمار، دزدی، فحشا و...) قهری است که این حرکت منفی بوده و نتیجۀ آن گمراهی است.
حرکت فکری و علمی انسانی و مثبت، نفس را یا بارور ساخته و رشد داده و بینا کرده و نفس را به حیات طیّب هدایت مینماید و یا اگر منفی باشد نفس را تیره و کدر ساخته و تا حدّ حیوانیّت به پیش میبرد.
بحث از ارزش ادراکات در فلسفه برای روشن شدن این مطلب است که ادراکات تا چه اندازه با واقع مطابقت دارند، و آنچه در این جا مورد نظر و توجّه ماست، اینست که ارزش ادراکات را در رابطه با مرتبۀ وجودی مدرکات بسنجیم و با ادراکی که عالیترین ارزش عقلی را دارد، آشنا شده و نفس را محلّ ادراکی قرار دهیم که عالیترین ارزش عقلی را داشته باشد، زیرا غذای روح و نفس، علم است. هر چه ارزش وجودی علم بالاتر باشد، نفس لذّت بیشتری برده و بهتر به رشد لازم خود میرسد.
خداوند، عالیترین مرتبۀ وجودی را داراست و مادّۀ و جسم نازلترین مرتبۀ وجودی را؛ لذا
1) (1) سورۀ روم، آیه 8 أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ...
تصوّر و تصدیق وجود خدا در مرتبۀ عالی است و تصوّر و ادراک محسوسات در مرتبۀ دانی.
ارزش عقلی علوم، ذاتی آنهاست. شرایط زمانی، مکانی و اخلاقی تأثیری در بود یا نبود این ارزش ندارند؛ چنانکه نفس این ارزش رشد انسانی را تضمین نمیکند. پس صرف برخوردار بودن از علوم تجربی یا دین شناسی، ترقّی در انسانیّت نیست؛ بلکه طبق این قاعدۀ عقلی که وجود نازل باید توسط وجود عالی تدبیر شود و تابع آن باشد تا به رشد و کمال برسد و إلاّ موجب انحطاط خواهد بود، مرتبۀ دانی علم هم باید به استخدام مرتبۀ عالی آن درآید و هر دو مرتبه باید مقدّمهای جهت وصول به مرتبۀ اعلا باشند.
این قاعده بیانگر سنّتی از سنّتهای الهی است که تبدیل در آن راه ندارد؛ هرگز وجود بالاتر به استخدام وجود دانی در نمیآید، جز این که سبب رکود و انحطاط میشود. علوم تجربی باید به خدمت علوم عقلی (خداشناسی، معادشناسی، هستی شناسی و...) در آیند و علوم عقلی باید در خدمت عرفان باشند. این باید، باید اخلاقی نیست، بلکه بایدی است که قانون هستی به آن حکم میکند.
معیار در ارزش اخلاقی، ارادۀ آگاهانه، اختیار، هدف، نیّت یا انگیزه است؛ خواه مثبت باشد یا منفی.
در ادراک توحیدی محور مثبت بودن ارزش اخلاقی، خشنودی خدای متعال است. انگیزۀ الهی به فعل، حسن فاعلی میبخشد، البته در فعلی انگیزۀ الهی وجود دارد که مورد تأکید دین و عقل باشد. در این صورت علم دارای حسن فعلی است. بنابراین، فعل قبیح - که مورد تأیید دین و عقل نیست - چون حسن فعلی ندارد، متعلق حسن فاعلی قرار نمیگیرد.
سالم ماندن از خاطرات و اندیشههای سوء و نامطلوب، بسته به خالص کردن نیّت برای خدا در همۀ امور و اعمال است.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«إنَّما الأعْمالُ بِالنِیّاتِ وَ انَّما لاِمْرِءٍ مانَوی؛(1)
جز این نیست که تمام اعمال به وسیلۀ نیّتها و انگیزهها امتیاز پیدا میکنند و برای هر شخصی
1) (1) وسائیل الشیعه، ج 1، ص 34، حدیث 7.
چیزی جز آنچه نیّت میکند، نیست».
ارزش اخلاقی ادراکات در حیطۀ اختیار و اراده و انگیزۀ انسان است. ادراکات، فعل نفس هستند و فعل نفس در مرتبۀ انسانی آن در حیطۀ اختیار است.
بعضی افعال، فطری یا غریزی بوده و از حیطۀ اختیار نفس خارج است، ولی جهت دادن و نحوۀ به کارگیری آنها اختیاری است؛ از این حیث دارای ارزش اخلاقی است.
برای توضیح بیشتر مطلب، بهرهگیری اخلاقی از انواع ادراکات را مورد بررسی قرار میدهیم.
بهرهمندی انسان از طبیعت مادّی به وسیلۀ ادراک حسّی و خیالی است. حواسّ پنجگانه به همراه خیال و حافظه آنگاه که بر مرکب اندیشه مینشینند، علوم تجربی را به وجود میآورند و سبب این همه اختراعات، اکتشافات و نوآوریها میشوند. از اهمّ علوم، علم پزشکی است که با کشف مسائل و موارد آن از طریق تجربه راه مداوا را به روی بشر گشوده و انسان را از بیماریهای جسمی - جز مواردی - رهانیده است. بنابراین، نقش عظیم ادراک حسّی و خیالی را در حیات مادّی بشر نمیتوان نادیده گرفت.
اگر به زندگی مردم در هر نقطه کرۀ خاکی بنگریم و در رفتارشان با خود، اجتماع و روابط مختلف سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و... نظر کنیم، و یا آثاری را که بر جای میگذارند ملاحظه کنیم، خواهیم یافت که محور رفتاری غالب افراد، ادراک حسّی و خیالی است و کمتر کسانی هستند که حرکتی عقلانی داشته باشند.
لازمۀ جهان طبیعت، عبور انسان از ادراک حسّی و خیالی به ادراک عقلانی است. این که غالب زندگیها و روابط بر اساس احساس و خیال است، مورد اعتراض و مذمّت نبوده و نباید قرار بگیرد، زیرا در ابتدا، بُعد جسمانی و طبیعی، بر بُعد معنوی غالب است.
در ابتدای تولّد، تمام فطرتهای انسانی در حدّ استعداد و قوّه است، در حالی که برخی از غرایز حیوانی او ظهور فعلی دارند: (خوردن، خوابیدن، در برابر حوادث عکسالعمل نشان دادن و...)
آنچه مورد انتقاد و اعتراض است، نحوۀ به کارگیری و ماندن و در جا زدن در احساس و خیال و یا داشتن نظر استقلالی به آنهاست. حدّ عالی ادراکی حیوانات، احساس و احیاناً خیال
است؛ لذا ماندن آنها در ادراک حسّی و خیالی لازمۀ ساختمان وجودی آنهاست. همچنین احساس و خیال در حیوانات، محکوم غریزه و جهت آن از قبل مشخص است.
دیگر این که چون جهت بخشیدن به ادراکات اختیاری است، نحوۀ به کارگیری آن مورد اعتراض واقع میشود.
ما به عنوان موجودی عاقل، با شعور و مکلّف وظیفه داریم به ادراکاتمان جهت مثبت بدهیم و از آنها علاوه بر بهرۀ مادّی، بهرۀ معنوی بگیریم. و آنها را، وسیلهای در جهت کمال روح انسانی قرار دهیم.
از علم، تنها بهرۀ مادّی بردن و به آن خشنود بودن، دون شأن انسان است. اعتراض عقل و دین به جوامع امروز و به انسان قرن حاضر این است که چرا علوم تجربی در انحصار بعد مادّی انسان - فردی و اجتماعی - قرار گرفته و از آن استفادۀ معنوی نمیشود؟! چرا انسان در احساس و خیال مانده و حرکتش در احساس خلاصه شده است؟! چرا مسائل انسانی، فرهنگی و اخلاقی و... در دستگاه احساس و خیال توجه میشوند؟! چرا باید دین تا جایی مورد توجّه قرار گیرد که توجیه مادّی آن بر اساس درک حسّی ممکن باشد؟! و چرا باید احساسگرایی محض بر فرهنگ و اعتقادات بشر حاکم گردد؟! و چرا؟! بهرهگیری معنوی از احساس و خیال.
حواس پنجگانه، پنج نوع درک را به ذهن منتقل میکنند. و ذهن با حفظ آن ادراکات، قادر است بر مرکب تحلیل و تفکر نشسته، و در سیر ادراکی به منافع قابل توجّهی دست یابد.
آنگاه که به مشاهدۀ گل میپردازیم یا لمسش میکنیم و یا میبوییم، و یا وقتی صدای چهچه بلبلان و یا شرشر آبشار را میشنویم و آن گاه که ذایقه، طعم شیرینی سیب یا هلو و...
را میچشید و...، تفکر و نظر دقیق در آنها چه مطلبی را به ما میآموزد؟
پی در پی آمدن روز و شب، گردش خورشید و ماه، وجود فصلهای مختلف، حرکت نطفه و رسیدنش به مرحلۀ وجودی کامل و با شعور، حوادث و رویدادها در عالم طبیعت و... به انسان چه ادراکی میدهند؟
شکی نیست که مسائل معنوی در دستگاه حسّ و خیال توجیهپذیر نیست. مسألۀ مبدأ و معاد، حق بودن جهان هستی، عبادت و پرستش، مکارم اخلاقی و حسن خلق دینی و... در ظرف ادراک حسّی قرار نمیگیرند و معلوم و محسوس آن ادراک واقع نمیشوند. لذا
بهرهگیری معنوی به طور مستقیم از حس غیر ممکن است. آنان که خواستهاند به توسط حس محض به درک صحیح این گونه مسائل نایل شوند، گمراه شدهاند. میگویند: اگر خدا را با چشم سر ببینیم، ایمان میآوریم؛ و اگر عقل و روح را با این چشم تماشا کنیم و ندایشان را با این گوش مادّی بشنویم، اعتقاد پیدا میکینم.
«وَ إِذْ قُلْتُمْ یا مُوسی لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْکُمُ الصّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ؛
هنگامی که گفتید: ای موسی! هرگز به تو ایمان نمیآوریم مگر این که خدا را آشکارا ببینیم، پس شما را صاعقۀ (مرگ) گرفت، در حالی که شما نظر میکردید (ناظر آن صاعقه بودید).»
شناخت حسّی خدا ممکن نیست و چنین خواستهای چنان پاسخی هم دارد. بهرهگیری معنوی از حسّ و خیال، توسط عقل امکان پذیر است؛ حس ما را به معنویت میرساند امّا نه با حرکت مستقل، بلکه به توسط حرکتی دیگر، و آن، حرکت عقلی است.
«إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ1 ؛
در آفرینش آسمانها و زمین و اختلاف شب و روز آیات و نشانها است برای صاحبان عقل بر وجود خدا.»
صاحبان عقل میتوانند از ادراک حسّی و خیالی آسمانها و زمین بهرۀ معنوی بگیرند، با مبدأ هستی آشنا شوند و آنگاه حکمت بالغۀ او را در طبیعت نظاره کنند و او را بخوانند.
«... رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً...2 ؛ پروردگارا! این جهان را باطل نیافریدی...»
«إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِی فِی الْبَحْرِ. .. لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ3 ؛
در آفرینش آسمانها و زمین و اختلاف شب و روز و حرکت کشی در دریا... آیاتی است برای گروهی که تعقل میکنند.»
تفکر حسّی و خیالی تا با تفکّر عقلانی پیوند نخورد، نفع معنوی نمیدهد. آنانی که در فهم حسّی و خیالی محصور شدهاند، افراد فرو افتاده در مرتبۀ حیوانی هستند که فقط به سود و بهرۀ مادّی توجّه دارند، لذا هرگز به حقیقت آشنا نمیشوند؛ از حوادث و دگرگونیها، و تاریخ
گذشتگان عبرت نمیگیرند، و با برخورد بسیاری از ظرایف آفرینش در پدیدهها متنبّه نمیشوند. هیچ جای تعجب نیست اگر قرآن اینان را بدترین جنبندگان معرّفی میکند.
«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ1 ؛
بدترین جنبدهها نزد خدا کرها [ از شنیدن حق] و لالهایی [ که حق را نمیگویند]، هستند که تعقّل نمیکنند (عقلشان را به کار نمیبندند.»
محبوس ماندن در حواس، باعث کری در شنیدن حقیقت و لال بودن در بیان حقیقت میشود.
بنابراین، ارزش مثبت اخلاقی در ادراکات حسّی اینست که به خدمت عقل در آیند و کسی ادراکات حسّی را وسیلهای در جهت بهرهگیری عقلی قرار میدهد، دارای حُسن خُلق، و آن کس که ماندن در حس و خیال را بر میگزیند دارای سوء خلق میباشد.
علوم تجربی (فیزیک، شیمی، علوم پزشکی و...) که در پرتو حس و تفکّر حسی و خیالی پدید میآیند میتوانند وسیلۀ خوبی برای کسب معنویات و فضایل باشند. با وسایل تکنیکی میتوان رشد فکری، فرهنگی و اخلاقی و... را سریعتر کرد. رادیو و تلویزیون و دستگاههای عظیم چاپی و وجود ماهوارهها، دستگاههای کامپیوتری و... اگر در خدمت بالا بردن دانش و فضایل اخلاقی باشند، جامعه زودتر با آداب انسانی، اجتماعی و اخلاقیّات آشنا خواهد شد و با معرفتی عالی به حیات انسانیاش ادامه خواهد داد. امّا افسوس که بهرهگیری مادّی و شهوانی از این د ستگاهها خط بطلان بر معنویت و آداب انسانی کشیده است و وسایل ساخته شدۀ دستِ بشر، بر علیه بشر به کار گرفته شده است. این وسایل در خدمت گروهی منحرف و دنیا پرست و عیاش در آمده که به هر گونه که دلخواه آنان است، از آنها استفاده میکنند؛ نه به گونهای که فطرت انسانی طالب آن است.
در دنیای امروز علوم تجربی، دانشمندان فیزیک و شیمی و فنی، عالمان به اقتصاد و...
بازوی قوی هوسبازان شرقی و غربی میباشند، و تحصیل و به کارگیری این علوم در دنیای امروز ارزش منفی پیدا کرده است؛ تحصیل علم در جهت قویتر شدن و به ظلم و تعدّی بیشتر ادامه دادن. در حالی که صاحبان این علوم نیز میتوانند خدمتگزار مردم و فرهنگ و دین باشند، گمراهی و جهل و بیفرهنگی را از جامعهها محو کنند، اکثریت مطلق انسانها را
که در فقر و بیفرهنگی میسوزند، نجات دهند و قصدِ تثبیتِ موقعیتِ سیاسی و اجتماعیِ خود در نزد جانیان جامعه را نداشته باشند. در این صورت، به کارگیری آن علوم، با ارزشی مثبت خواهد داشت.
در نظام اسلامی از دانشمندان و پژوهشگران علوم تجربی انتظار میرود که در تحصیل دانش تجربی و به کارگیری آن، خشنودی خدا و خدمت به بندگان او را مورد نظر داشته باشند.
انتظار اسلام و جامعۀ اسلامی از دانشگاه اینست که افرادی متعهد و مسؤول و انساندوست تربیت کند تا علوم خویش را در خدمت انسان و انسانیت قرار دهند؛ که دانشمند فیزیک، یا شیمی، با یک دانشجو در علوم تجربی قبل از این که یک فیزیکدان یا شیمیدان یا پزشک و... باشد، یک انسان است و باید متخلّق به اخلاق الهی باشد.
خلاصه این که علوم تجربی که در پرتو ادراکِ حسّی و خیالی و تفکّرِ در آنها به دست میآید آنگاه که در خدمت دین (خداشناسی، معادشناسی و...) و رشد انسانی در آید از ارزش اخلاقی مثبت برخوردار خواهد شد. در صورتی که عامل انحراف و گمراهی واقع شود، ارزش اخلاقی منفی پیدا خواهد کرد. و لذا دانشمندانی مورد وثوق و اعتماد هستند که از عقل و دین در جهت دادن به علوم خود کمک بگیرند.
امام علی علیه السلام فرمود:
«... وَ الْمَوْثُوقُ بِهِ صاحِبُ الْعَقْلِ وَ الْدِّینِ(1)؛ صاحب عقل و دین مورد اعتماد و اطمینان است.»
انسان از نیرو و قوۀ دیگری نیز برخوردار است که گاه به تجزیه و تحلیل و بررسی مسائل میپردازد که حواس پنجگانه از درک آن عاجزند، مانند: شناخت هستی، شناخت توحید، معاد و... و گاهی به درک کلیات نایل میشود، مانند: تصور انسان، جهان، حیوان، جماد و... و گاهی نیز جداکنندۀ حق از باطل، خوب از بد و بیان کنندۀ معیارهای کلّی حق و باطل و خوبی و بدی میشود، مانند حُسن و خوبی عدالت و قُبح و زشتی ظلم.
از چنین نیرو و قوهای که به درک مسائل غیر محسوس، کلیات و حق و باطل نایل
1) (1) - بحار، ج 78، ص 6، روایت 58، طبع تهران.
میشود، به عقل نظری تعبیر میکنند. لذا انسان دارای فطرتی به نام فطرت عقل میباشد که قادر است با تصرّف در ادراکات حسّی به ادراکات غیر حسّی نایل شود و یا به طور مستقل به فهم مسائلی چون حسن عدالت و قبح ظلم برسد. و یا قوانین تجربی را تعمیم داده، آنها را به صورت کلّی در آورد.
و نیز همین نیرو قادر است مسائلی عملی را به طور مستقل یا به کمک دین تشخیص داده و انسان را به انجام آن برانگیزد (باید امانتدار بود، باید ولّی نعمت خود را ستایش و حمد کرد و...) آن نیرو را از این جهت عقل علمی میگویند.
پس، منظور از عقل - که با دخالت در ادراکات حسّی و خیالی بهرۀ معنوی میگیرد - همان عقل نظری است که زیربنای مسائل عملی، عقل عملی و اخلاق عملی است.
انسان با فهم عقلی، با حق بودن خدا، معاد، دین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و... پی میبرد و با فهم عقلی، خیر را از شرّ، حق را از باطل جدا میکند و در پرتو این فهم، نفس، عقال شده و کمتر دچار لغزش و خطا میشود. بدین لحاظ، در لغت، عقل را به امساک، خودداری کردن و بستن، معنا کردهاند(1). و این معنا در بیان رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در جواب شمعون که از عقل سؤال کرد، آمده است.
«إنَّ الْعَقْلِ عِقالٌ مِنَ الْجَهْلِ(2)؛
عقل ریسمانی است که [ نفس را از افتادن در] جهل میبندد.»
این نیرو در حقیقت حصار و دژی است که نفس را از نفوذ آلودگیها و آفات جهل و گمراهی محفوظ میدارد.
«وَ الْنَّفْسُ مِثْلُ أَخْبَثِ الْدَّوابِّ فإنَ لم تُعْقَلْ حارَتْ3 ؛
نفس مانند بدترین جنبندگان است، اگر عاقل نشود، هلاک میگردد. (در پرتگاه جهل و ضلالت و شهوات میافتد و در مرتبۀ حیوانی سقوط میکند).»
حضرت علی علیه السلام فرمود:
«أَلْنُفُوسُ طَلِقَةٌ لکِنَّ أَیْدی الْعُقُولِ تُمْسِکُ أعِنَّتَها عَنِ الْنُّحوسِ(3)؛
نفسها[ ی مردم] آزاد و رهایند، لکن دست عقل عنان و زمام آنها را گرفته و از بدیها نگاهشان میدارد.»
عقل به عنوان نیروی مشخِّص حق و باطل در حسن و قبح مسائل، ظرف مسائل اخلاقی در بعد نظری و عملی است(1). بهرهگیری معنوی از عقل در خداشناسی، هستی شناسی، معاد شناسی و مسائل اخلاقی و... نه تنها دارای ارزش اخلاقی مثبت بوده بلکه عاملی مهم در ظهور فضایل و صفاتی است که دارای ارزش اخلاقی مثبت هستند. هر چند صحبت از مفهوم عقل و مسائل مربوط به عقل به نحو گسترده در این مقام نمیگنجد؛ ولی به دلیل اهمیت مطلب به چند نکته اشاره میکنیم.
1 - توصیف عقل در روایات
2 - رابطۀ عقل و دین
3 - عالیترین بهرهگیری از عقل
وصف عقل در روایات بیانگر اهمیت و نقش عظیم آن در رشد و کمال انسانی است.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
«بِالْعَقْلِ کَمالُ الْنَّفْسِ(2)؛
کمال نفس در پرتو عقل ممکن است.»
و نیز فرمود:
«أَلْعَقْلُ أَقْوی اساسٍ(3)؛
قویترین پایه (اخلاق انسانی و رشد معنوی) عقل است.»
و نیز فرمود:
«ألْعَقْلُ مُنَزَّهٌ عَنِ الْمُنکر امِرٌ بِالْمَعْروفِ(4)؛
عقل، پاک از بدیها و هدایتگر به خوبیهاست.»
و نیز فرمود:
«بِالْعَقْلِ صَلاحُ کُلِ امْرٍ(5)؛
1) (1) - در بخش اول اخلاق اسلامی به این نکته اشاره کردیم که اخلاق در مرتبۀ عقلانی نفس مطرح میگردد، زیرا در اینمرتبه است که حسن قبح، خوب و بد، صفات فضیلت و رذیلت، معنا و مفهوم پیدا میکنند.
2) (2) شرح غرر، ج 3، ص 234، شماره 4318.
3) (3) شرح غرر، ج 1، ص 128، شماره 475.
4) (4) شرح غرر، ج 1، ص 328، شماره 1250.
5) (5) شرح غرر، ج 3، ص 234، شماره 4320.
صلاح هر کاری به سبب عقل و در پرتو عقل است.»
امام صادق علیه السلام فرمود:
«دَعامَةُ الْإنْسانَ الْعَقْلُ(1)؛
اساس [ رشد و کمال] انسان به عقل است.»
حضرت علی علیه السلام فرمود:
«وَ الْعَقْلُ الْکامِلُ قاهِرُ الْطَبْعِ السَّوء(2)؛
عقل کامل، خصلت بد را نابود کرده، از بین میبرد.»
رابطۀ دین و عقل، رابطهای اعتباری نبوده بلکه رابطهای حقیقی با هم داشته و لازم و ملزوم یکدیگرند، آن جا که دین وجود دارد، عقل هست و آن جا که عقل هست دین وجود دارد. این یک قرار داد نیست، بلکه خداوند، نفس را به گونهای آفریده که در مرتبۀ عالی وجودیاش (مرتبۀ روح انسانی و عقل) ناگزیر از پذیرش دین است و این مرتبه ظرف فهم و درک اخلاق و دین است.
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«قِوامُ الْمَرءِ عَقْلُهُ وَ لا دِیَنَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ(3)؛
قوام و پایداری مرد به عقل اوست و دین ندارد کسی که عقل ندارد.»
امام علی علیه السلام فرمود:
«أصْلُ الْإنْسانِ لُبُّهُ وَ عقْلُهُ دینُهُ(4)؛
اساس انسان عقل او و عقلش دین او میباشد.»
قرآن مجید آنانی را که کفر میورزند و دین را به بازی میگیرند، بی عقل خوانده است.
«وَ مَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ بِما لا یَسْمَعُ إِلاّ دُعاءً وَ نِداءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَعْقِلُونَ5 ؛
«وَ إِذا نادَیْتُمْ إِلَی الصَّلاةِ اتَّخَذُوها هُزُواً وَ لَعِباً ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَعْقِلُونَ6 ؛
و هنگامی که آنها را به سوی نماز فرا خوانید، آنان نماز را به تمسخر و بازی گیرند این، بدان جهت است که آنان مردمی ناآگاهند و تعقّل نمیکنند.»
بر اساس رابطۀ حقیقی دین و عقل، عقل ما را به اطاعت از خدا و دین فرا میخواند، و رابطۀ معنوی ما را با خدا برقرار کرده و آن را حفظ میکند.
آنگاه که انسان با خدا - که دارای صفاتی کمالیه است - رابطۀ معنوی داشته باشد، قابلیتی در او به وجود میآید که خدای متعال صفات کمال را به او میبخشد. و انسان متخلّق به اخلاق الهی میگردد.
بنابراین، عالیترین بهرهمندی از عقل، اطاعت از خدای متعال است که نتیجه آن کمال انسانی، رشد وجودی و افاضۀ صفات فضیلت از جانب خدای متعال به انسان است.
از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم سؤال شد: عقل چیست؟ حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«ألْعَمَلُ بِطاعَةِ اللّه وَ أنَّ الْعُمّالَ بِطاعَةِ اللّهِ هُمُ الْعُقَلاءِ؛
[عقل] عمل به اطاعت خدای متعال است؛ براستی، عاملین به طاعت خدا(1)همان عاقلانند و بس.»
حضرت علی علیه السلام فرمود:
«أعْقَلُکُمْ أطْوَعُکُمْ(2)؛
عاقلترین شما مطیعترین شماست [ برای خدای متعال].»
طبیعی است که انسان مطیع خداوند، از هر پستیای دور خواهد بود.
نیز فرمود:
«أعْقَلُ الْنّاسِ أبْعَدُهُمْ عَنْ کُلِّ دَنیِّةٍ(3)؛
عاقلترین مردم دورترین آنها از هر پستی (گناه و بدی) است.»
شناخت معارف دینی مقدمهای برای این بهرهگیری است. چنانکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
إنَّ أعْقَلَ الْنّاسِ عَبْدٌ عَرَفَ رَبَّهُ فَأَطاعهُ...(4)؛
عاقلترین مردم بندهای است که پروردگارش را بشناسد و او را اطاعت کند.»
به امید روزی که بشر از عقلش بهرۀ کافی بگیرد؛ آنچنانکه از احساس و تجربه بهره گرفته است.
از جمله فطرتهایی که در انسان وجود دارد، فطرت زیبا گرایی است. بطوری که این واقعیت را در خود مییابد که به جانب آنچه زیباست جذب میشود. و هیچ نیرویی در عالم طبیعت قادر نیست او را از زیباگرایی منع کند و بگوید: مناظر زیبای طبیعت را زیبا نبین و میل به زیباییهای آن نداشته باش، چون میل فطری و کشش درونی امری تکوینی بوده و با امور اعتباری و قراردادی بسیار تفاوت دارد. البته افراد اجتماع و یک مکتب قادر هستند به زیباگرایی انسان جهت داده و آن را در مسیر دلخواه هدایت کنند. پس شبههای نیست در این که انسان چنین فطرتی را در خود مییابد و در فهم مفهوم زیبایی ابهامی نمیبیند؛ مانند علم و هستی که ابهامی ندارند.
مفهوم زیبایی انسان را در ابتدا به یاد حسن ظاهری موجودات میاندازد؛ حسن جمال، حسن صورت، حسن رنگ و خط، حسن هنر و نیکوییهای بسیار دیگر که در پدیدهها وجود دارد. بطوری که به هنگام مواجه شدن با آنچه زیباست، آثار زیبایی را در خود مییابد. نشاط و لذّت، دو حالتی هستند که در پی درک زیبایی پدید میآیند، الفاظ نمیتوانند معرّف زیبایی باشند. عالیترین معرّف زیبایی، همان یافتن ماست.
آنچه برای انسان مهمّ است جهت دادن به میلها و فطرتهایش میباشد. اگر چه اصل ظهور فطرت زیباگرایی از عهدۀ ما خارج است؛ ولی جهت دادن به آن در عهدۀ ماست. انسان
برای یافتن جهت و یا جهت دادن به خواستههای فطری، به خارج از وجود خود مراجعه نمیکند.
همان گونه که خدای بزرگ غریزه و امیال شهوی و یا فطرت زیباگرایی و... را در ما آفریده است، فطرت دیگری را هم آفریده که به آن جهت دهد؛ مانند فطرت کمالجویی که پیوندی خاص با فطرت خداجویی دارد. فطرت عقلی به ما میگوید: خدا هست و دارای جمیع صفات کمالیه میباشد. فطرت کمالجویی و خداجویی ما را به طرف آن برمیانگیزد و ندایش را توسّط عقل و وجدان انسانی به تمام امیال، فطرتها و غرایز میرساند که در این جهت خاص قرار گیرند.
به دنبال فطرت خداجویی و در جهت قرار گرفتن تمام ابعاد وجودی انسان، فطرتی دیگر که تا آن وقت ناآگاه بوده، آگاه میشود و آن فطرت شهود است؛ فطرتی که تمام ابعاد را به مشاهدۀ حق و هستی مطلق فرا میخواند. انبیای عظام که از جانب خدای متعال به رسالت برانگیخته میشوند، فطرت جهتیابی را در انسان ایجاد نمیکنند؛ بلکه فطرت خفته و عقل خفته را بیدار میکنند.
علی علیه السلام میفرماید:
«فَبَعَثَ فیهم رُسُلَهُ وَ واتَرَ إلَیْهِمْ أنْبِیاءَهُ لِیَسْتَأدوُهُمْ مِیثاقَ فِطْرَتِهِ و یُذَکِّروهمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ و یَحْتَجُّوا عَلَیْهِمْ بِالتّبْلیغ و یُثیروُا لَهُم دَفائنَالْعُقُولِ...(1)؛
خداوند رسولانش را در میان مردم برانگیخت و پیامبرانش را پی در پی به سوی بشر فرستاد تا آن عهد و پیمان فطری را از آنان طلب کند و نعمت فراموش شده را به یاد آنان آورد و به سبب تبلیغ (رساندن دینش) حجّت را بر آنان تمام کند و عقلهای پنهان مانده (در نهادشان) را بیرون آورد...»
فطرت کمالجویی به فطرت زیباگرایی جهت میدهد؛ تا در طریق خداجویی باشد. این حکم عقل است که در جهان آفرینش، دانی باید در خدمت عالی و در جهت آن باشد.
عالیترین فطرت در انسان فطرت خداگرایی، خداجویی و خداپرستی است، لذا فطرتها و امیال دیگر باید در آن جهت قرار گیرند تا عدالت حفظ شود و هیچ انحرافی در بعدی از ابعاد وجودی انسان پدید نیاید.
آنگاه که فطرت زیباگرایی با فطرت خداپرستی پیوند خورَد، رنگ توحیدی و الهی خواهد
1) (1) نهجالبلاغه، خطبۀ اول.
گرفت و در مشاهدۀ هر زیبایی، جلوه و زیبایی حق را نظاره خواهد کرد؛
«إنّ اللّه جمیلٌ یُحبُّ الْجَمالَ...(1)؛
خدا زیباست و زیبایی را دوست میدارد.»
مبدأ هر زیبایی در جهان هستی، آن زیبای مطلق است که زیباییاش ذات اوست؛ همانگونه که وجود هر موجودی از خداست، زیبایی او نیز از خداست. بنابراین، فطرت زیباگرایی باید گرایش به زیبایی مطلق را اصل، و توجه و میل به زیباییهای موجود در پدیدهها را وسیلهای جهت رسیدن به اصل قرار دهد. لذا توجّه و میل به زیبایی در موجودات باید در حدّی باشد که انحراف اخلاقی و انسانی به دنبال نداشته باشد.
نگاهی - هر چند کوتاه - به جوامع امروز (غرب و شرق و پیروان این دو بلوک) به ما نشان میدهد که بُعدِ زیباگرایی انسان در جهت تمایلات شهوانی و حیوانی و نیز در وسایل مبتذلی که دنیای امروز - به خصوص غرب - رواج دهندۀ آن است، قرار گرفته است. به عبارت دیگر، زیبایی و زیباگرایی به انحصار حیوانیّت در آمده و باعث شده زیبایی دین و انسانیّت کمرنگ، بلکه در برخی از جوامع بیرنگ شود؛ زیرا:
«طاعَةُ الشَّهوةِ تُفْسِدُ الدِّینَ(2)؛
پیروی از خواستههای نفسانی و حیوانی، دین را فاسد میکند.»
عامل مهم در نفی حکمت و مانع رسیدن به حقایقِ هستی، شهوت است.
علی علیه السلام فرمود:
«لا تجتَمِعُ الشَّهوةُ وَالْحکمةُ(3)؛
شهوت و حکمت با هم جمع نمیشوند.»
در فرهنگ اسلام بر خلاف آنچه در فرهنگ غرب مشاهده میشود، بعد زیباگرایی، انسان را به سوی یافتن زیبایی مطلق هدایت میکند. به عنوان مثال، انسان مسلمان برای راز و نیاز با خدا در نیمه شب از خواب برمیخیزد، دست به دعا برداشته، عرض میکند:
«أللّهمَّ إنّی أسئلُکَ مِنْ جَمالِکَ بأجمَلِه و کلُّ جَمالِکَ جَمیلٌ. أللّهمَّ إنّی أسئَلُکَ بِجَمالِکَ کلِّهِ...(4)»
هر فطرتی در انسان - به جز فطرت توحید و کمال جویی - از دو گرایش برخوردار است:
1 - گرایش مادّی، احساسی، شهوی و حیوانی
2 - گرایش معنوی، عقلانی، شهودی و انسانی
این گرایشها به لحاظ دوبُعدی بودن نفس انسان (مرتبۀ حیوانی و انسانی) بوده است، لذا گرایشها در فطرتها تابع ابعاد وجودی انسان است.
گرایشهای معنوی که از مرتبۀ عالی وجودی انسان ناشی میشود و به حقیقت انسانی وابستهاند، به عنوان اصل بوده و گرایشهایش مادّی و شهوی که از مرتبۀ دانی نفس سرچشمه میگیرند و به بُعدِ حیوانی و جسمانی وابستهاند، فرع میباشند و بر اساس متابعتِ فرع با اصل، زیباگراییِ معنوی باید مقدّم بر زیباگرایی شهوی باشد.
معیار ما در زیباشناسی معنوی چیست؟
آیا معیار زیبایی لذّت است؟ یعنی، هر چه دارای لذّت است، زیباست؟
آیا معیار زیبایی محبّت است؟ یا حسن ظاهری یا حسن باطنی؟
آیا معیار زیبایی مطلوب بودن یک شیء است؟ یا هنر؟ و یا اصل وجود؟
معیار زیبایی در نگاه اشخاص با معیار زیبایی از دید شرع و عقل متفاوت است؛ چه بسیار چیزها که از دید اشخاص زیباست؛ ولی از دید شرع و عقل زشت است و بالعکس، چیزهایی از نظر دین و شرع زیبا هستند و از دید افرادی زشت. برای شناخت معیار زیبایی باید بُعدِ مادّی آن را از بُعدِ معنوی جدا کرد. به این دلیل که زیبایی در بُعدِ مادّی معیاری دارد و در بُعدِ معنوی معیاری دیگر. این نکته نیز لازم به بیان است که معیار زیبایی را در سرشت انسان باید جستجو کرد نه در خارج از نهاد انسان.
شاید بتوان گفت: آنچه خواستۀ نفس را برآورده کند، برای انسان زیباست و با تفاوت خواستههای نفس، زیبایی نیز متفاوت خواهد بود. خواستههای غریزی در بعد حیوانی با خواستههای انسانی در بعد انسانی کاملاً متفاوت هستند. معیار زیبایی در بعد حیوانی خواستههای غریزی است و معیار زیبایی در بعد انسانی خواستههای انسانی. در مرحلۀ تزاحم
دو خواستۀ متضاد، نفس جانب خواستهای را خواهد گرفت که غلبه بر بعد مقابل داشته باشد.
غلبه و قوی بودن یکی از آن دو بعد، معیار زیبایی را مشخّص کرده، انسان را در رسیدن به آن تحریک خواهد کرد. در غلبۀ خواستههای حیوانی، مصداق زیبایی، چیزهایی است که در جهت ارضای آنها باشد. برعکس، در غلبۀ خواستههای انسانی، مصداق زیبایی همان چیزی است که در جهت برآوردن آن خواستههاست و نفس، آنها را زیبا میبیند.
مرحلۀ انسانی - که عالیترین مرتبۀ وجودی نفس است - تقدّم رتبی و شرفی بر مرتبۀ حیوانی نفس دارد. لذا انسان باید معیار در زیبایی را خواستههای انسانی قرار دهد و در مرحلۀ تزاحم، به معیار انسانیِ زیبایی توجّه کند. در مرحلۀ انسانی هم باید به عالیترین خواسته نظر کنیم و بنگریم که عالیترین خواستۀ انسانی کدام است. معیار حقیقی زیبایی در عالیترین خواستۀ انسانی نهفته است.
اگر به عمق وجود خود بنگریم، خواهیم یافت که ما طالب رشد وجودی هستیم؛ به طور فطری از نقص رنج میبریم. نقص، نداشتن است و کمال، داشتن؛ وجود ناقص فاقد بسیاری از کمالها است. فطرتی که از نقص رنج میبرد، از داشتن رشد وجودی و ظرفیّت بیشتر وجودی لذّت میبرد. خلاصه این که معیار زیبایی، وجود و رشد وجودی است که نتیجۀ آن، لذّت معنوی و روحانی نفس است؛ چنانکه معیار زشتی، نقص است که نتیجۀ آن رنج و درد روح انسانی است.
بنابراین، لذّت، محبّت، زیبایی ظاهری، مطلوب بودن یک شیء، و هنر، معیار زیبایی نیستند؛ بلکه جهات معنوی و انسانیِ لذّت، محبّت، هنر، مطلوب بودن یک شیء و حسن باطنی نتیجه و اثر رشد وجودی است. به عنوان قاعدۀ کلّی میگوییم: آنچه در جهت وجود و رشد وجودی باشد از دید عقل و شرع زیبا، و آنچه در نقص آن قرار گیرد زشت است.
انسان به عنوان موجودی در طبیعت، از بعد احساسگرایی برخوردار است و ادراکات او باید از این مسیر عبور کند تا به فهم و درکی بالاتر برسد. با توجّه به این واقعیت است که قرآن مجید انسان را از طریق تفکّر در آیات آفاقی و طبیعت مادّی به سوی خالق و ربّ آنها هدایت میکند؛
«إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِی فِی
اَلْبَحْرِ بِما یَنْفَعُ النّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْیا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها ...
لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ1 ؛
در آفرینش آسمانها و زمین، و آمد و شد شب و روز و کشتیهایی که در دریا میروند و به مردم سود میرسانندد، و در بارانی که خداوند از آسمان فرو میفرستد تا زمین مرده را بدان زنده کند...
برای خردمندانی که درمییابند عبرتهاست.»
«سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ...2 ؛
به زودی آیات و نشانههای خود را در اقطار آسمانها و زمین (ستارگان و غیر آنها) و در نفسهایشان به آنها نشان میدهیم تا آشکار گردد که او حق است...»
این قانون در مورد فطرت و زیبایی انسان نیز جاری بوده و قرآن، آن را از طریق توجّه به زیباییهای مادّی، به حق فراخوانده است. لذا از دید قرآن، زیباگرایی حسّی وسیلهای جهت رسیدن به حق است.
«إِنّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزِینَةٍ الْکَواکِبِ...3 ؛
ما آسمان دنیا را به زینت ستارگان زینت دادیم.»
«أَ فَلَمْ یَنْظُرُوا إِلَی السَّماءِ فَوْقَهُمْ کَیْفَ بَنَیْناها وَ زَیَّنّاها...4 ؛
آیا آسمان را بر فراز خود نمینگرند که چگونه آن را بنا نهادیم و زینت دادیم...»
آیات فوق به خوبی نشان میدهد که زیباگرایی حسّی باید وسیلۀ رشد و هدایت انسان به سوی حق باشد.
به گلهایی که دست تدبیر حق آنها را رنگ آمیزی کرده و به آنها لطافت داده بنگر. حُسن ظاهری گل از کانال چشم، حسن لطافت آن از طریق حسّ لامسه، حسن بویاییاش از راه شامه و... مشهود نفس است. این ظواهر برای نفس زیبا هستند؛ امّا بعد انسانی وقتی به آنها نظر دارد که شائبۀ شهوی در بین نباشد. روح انسانی زیباییهای حسّی را نمود و آیهای از زیبایی وجود میبیند و به آن گرایش پیدا میکند. این گونه توجّه به زیباییهای حسّی دارای ارزش اخلاقی مثبت است.
نظری که قوّۀ شهویّه را تحریک کند و زمینۀ اعمال هواهای نفسانی را فراهم نماید، ارزش اخلاقی منفی دارد؛ اگرچه بعد حیوانی لذّت میبرد و شادمان است، امّا بعد انسانی نه تنها لذّت نمیبرد و در رنج است؛ بلکه آن را زیبا نمیبیند، زیرا معیار زیبایی در نظرش چیزی است که زمینۀ رشد وجودی را در برداشته باشد.
نفس در بعد حسّی، همان صورت منعکس شده در ذهن را زیبا میبیند؛ خواه نگرش به آن شَهَوی باشد خواه غیر آن، ولی زیبایی در بعد عقلی، آن صورت منعکس شده نیست بلکه نحوۀ نظر به آن - که آیه و نشانهای از زیبایی وجود مطلق است - زیبا میباشد.
زیباییهای حسّی دارای بقا نیستند؛ منظرههای جالب طبیعت با یک طوفان زیبایی خویش را از دست میدهند؛ جوان زیبا با پیر شدن یا در اثر حادثهای، زیباییاش را از دست میدهد و بالاخره زیبایی حسّی با تغییر و تحوّل مادّی دگرگون میگردد. لذّت این گونه زیباییها موقّت است. فطرت انسانی در پی لذّات دائمی بوده و فطرت توحیدی و کمالجویی انسان، لذّات گذرا را معدوم میپندارد.
علی علیه السلام فرمود:
«لا لَذّةَ فی شهوةٍ فانیةٍ(1)؛
در شهوتی که فناپذیر است لذّتی نیست.»
زیبایی حسّی اگرچه ممکن است به نفس آرامش نسبی بخشد؛ امّا هیچ گاه به آن قانع نمیگردد و بینیاز نمیشود. این آرامش، زودگذر بوده و سختیها به دنبال خواهد داشت؛ این لازمۀ شیرینی دنیاست.
علی علیه السلام فرمود:
«حَلاوَةُ الدُّنْیا توُجِبُ مِرارَةَ الاخِرَة وَ سُوءُ الْعُقْبی(2)؛
شیرینی دنیا، موجب تلخی و پستی آخرت میشود.»
زیبایی حسّی برای نفس شیرین است؛ امّا اگر بعد انسانی به آن نظر نداشته باشد، سختی و تلخی آخرت را به دنبال خواهد داشت.
دنیای مادیّت امروز با تبلیغات زهرآگینش فطرت زیباگرایی بشر را متوجّه زیباییهای حسّی کرده و شعلۀ شهوت را در نفسها فروزان ساخته است. و بدترین اثر منفی آن در روان انسان این است که زیباییهای معنوی را از بشر گرفته؛ به طوری که دید شهوی انسان به آنها به دیدۀ زشتی مینگرد.
ظرف زیباییهای معنوی، روح انسانی است؛ و بعد حیوانی قادر به درک زیباییهای معنوی نبوده، چون ظرفیّت وجودیاش چنین اقتضایی را ندارد. درک این نوع زیبایی در جهان طبیعت خاصّ روح انسانی است.
قبل از این که در اطراف زیباییهای معنوی مطالبی گفته شود، به بیان زیبایی روح انسانی میپردازیم.
در دیدگاه توحیدی، اصلِ وجود، زیباست و زیبایی هر موجودی وابسته به مرتبۀ وجودِ آن موجود است هر پدیدهای در هستی دو جهت دارد: جهت وابستگی تام به خدای متعال و جهت حد وجودی. حدّ وجودی یک موجود جنبۀ ناداری و صفت نقص اوست؛ چون نداری و نقص، نبود کمال است؛ زیرا معیار زیبایی، وجود است و این معیار در حدّ وجودی یک پدیده نیست.
امّا جهت وابستگی موجود به خداوند متعال که همان وجود اوست، زیباست. این که قرآن میفرماید:
«اَلَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ1 ؛
خدایی که هر موجودی را به نیکوترین وجه آفرید.»
شاید اشاره به این باشد که وجود هر موجودی به لحاظ وابستگیاش به خدای متعال حسن است. نفس این وابستگی، حسن است و وجود هر پدیدهای عین وابستگی به خداست.
وقتی معیار در زیبایی وجود باشد، این قاعده ما را بر آن میدارد که بگوییم هر چه وسعت وجودی یا ظرفیت وجودی بیشتر باشد، آن موجود زیباتر خواهد بود.
در مقایسۀ انسان با موجودات دیگر، چنین به نظر میرسد که بعد انسانیِ انسان از هر موجودی زیباتر است. قرآن، ما را به این نکته متوجّه ساخته و میفرماید:
«لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ2 ؛
ما انسان را در نیکوترین صورت و نظام خلقت آفریدیم.»
«... وَ صَوَّرَکُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَکُمْ وَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ3 ؛
... و شما را تصویر کرد سپس صورتهایتان را زیبا نمود و سرانجام بازگشت به سوی اوست.»
انسان به لحاظ این که از وجود قویتر و والاتری برخوردار، و منزلت او در نزد خدا بیشتر میباشد، زیباتر است. فطرت عقل، فطرت توحیدی و حقیقت شهودی انسان در میان مخلوقات، نیکوترین هستی را داراست. انسان عالیترین جمال را با خود دارد و آن روح انسانی است.
اگر روح انسانی طالب زیبایی معنوی است بدان جهت است که میتواند خود را در آن نشان دهد و در آن ظاهر شود. به نظر میرسد بیان امیرالمؤمنین علیه السلام در همین رابطه باشد:
«جَمالُ الرَّجُلِ حِلْمُهُ(1)؛
زیبایی مرد حلم است.»
«جَمالُ الرَّجُلِ الْوِقارِ(2)؛
زیبایی مرد، وقار و متانت اوست.»
«جَمالُ الْباطِنِ حُسْنُ السَّریرة(3)؛
زیبایی باطن، نیکویی سیرت است.»
«ألْحِلْمُ زَیْنُ الْخُلْقِ(4)؛
حلم، زینت اخلاق است.»
«حُسْنُ الْعَقْلِ جَمالُ الْظّواهِرِ و الْبواطِنِ(5)؛
زیبایی ظاهرها و باطنها، نیکویی عقل است.»
«ألْعِلْمُ جَمالٌ لا یَخْفی(6)؛
علم زیبایی است که پنهان نمیشود.»
«ألصِّدْقُ جَمالُ الْإنْسانِ وَ دَعامَةَ الإیْمانِ(7)؛
راستی، زیبایی انسان و پایۀ ایمان است.»
«صَواب الْفِعْلِ یُزیّنُ الرَّجُلَ(1)؛
درستی کار، به مرد زینت میبخشد.»
انسان زیبا کسی است که به صفات الهی متخلّق شود و فضایل درون را به منصۀ ظهور برساند. بنابراین، روح انسانی و آنچه در آن پنهان است، زیبا بوده و مظهر زیبایی در ظهور فعلی فضایل است.
طی مطالب گذشته دانستیم که معیار زیبایی، وجود و آنچه در جهت وجود است، میباشد و در میان مخلوقات، روح انسانی زیباترین زیباهاست.
از دیدگاه توحیدی، شکّی نیست که جمال انسان شعاعی از جمال خداوندی است و تردیدی نیست که هر زیبایی، طالب زیبای دیگری است که برتر از او باشد، زیرا در شأن خویش نمیبیند که همجوار زیبایی ضعیف شود و تجربه به ما نشان میدهد که انسان در این دنیا در کنار هر زیبایی و هر تجمّلی پس از گذشتن لحظاتی، احساس خستگی میکند، حتّی اگر محو در زیبایی شود. بنابراین، در شأن انسان نیست که به جمال طبیعت و خوبرویان این جهان که جمالی در حدّ زیبایی حقیقت او ندارند، خوی گیرد. این سایه، زایل شدنی است و هیهات که عاقل به چنان سایهای مغرور گردد و آرامش را در جواز آن طلب نماید. آنچه در شأن اوست اینست که به زیبای مطلق نظاره کند و بر نور جمالش بیفزاید و مظهر او گردد.
پس، بر اوست که دائم این سخن را زمزمه کند.
«أللّهمّ إنی أسئلک من جمالکَ بأجمله و کلُّ جمالکَ جمیلٌ أللّهمّ إنّی أسئلک بجمالک کلّه(2)».
این زمزمه بدان جهت است که خدا سزاوار وصف جمیل است. چنانکه حضرت علی علیه السلام فرمود:
«أللّهم أنت أهل الوصف الجمیل(3)؛
خدایا تو سزاوار وصف زیبا هستی.»
زیبایی طبیعت در لطافت گل و بوی عطر آن و در منظرۀ زیبای دشت و کوه و جنگل و چشمههای جوشان آن از دل سنگلاخها و صخرهها و... ظاهر میگردد و هر بینندهای را به خود جلب کرده، او را به شگفت وا میدارد.
امّا انسان، این زیباترین زیباها و این روح خدا در طبیعت، هر پدیدهای را در برابر زیبایی خویش خاضع میگرداند؛ تا به جهان هستی بفهماند که به خاطر او آفریده شده است.
واضح است که آنچه زیبای ظاهری در بر دارد، مصداقی از زیبایی طبیعت است. زیبایی روح انسانی، در چشمهای بادامی و ابروهای کمانی و... نیست؛ این نوع زیبایی و جمال، ظاهری از طبیعت است. ظهور جمال انسانی در کلام و بیان اوست؛ در اندیشه و رفتار اوست؛ زیبایی انسان در حسن خلق و مکارم اخلاق ظاهر میگردد؛ آنگاه که با کلام و رفتارش، قلب رمندۀ انسانی را به کف میآورد؛ هنگامی که دست نوازش بر سر یتیمی میکشد و عسل و نان و در دهان او میگذارد؛ آنگاه که گرسنهای را سیر کرده، برهنهای را میپوشاند؛ وقتی که در برابر حق خاضع میشود و به راز و نیاز با او میپردازد و از کارهای زشت گذشتۀ خود پشیمان شده، در برابر معبود خویش اشک میریزد و زمزمه میکند:
«إلهی کیف أدعوک و أنا أنا و کیف أقطَعُ رجائی منکَ و أنت أنت...(1)؛
معبودم! چگونه تو را بخوانم و حال این که من موجودی در نهایت فقر ذاتی هستم و چگونه میتوانم از تو قطع امید کنم و حال این که تو در اوج بینیاز مطلق بوده و به بندهات رحیم و مهربانی...»
در این مواقع است که انسان زیباییهای روح خود را ظاهر میکند؛ نیایش در دل شب و انجام فرایض و عبادات به معنای عامش مظهر جمال انسانی هستند و ظهور حسن و زیبایی انسان در اینست که با ثنا و حمد خدا به لقای او نایل گردد. اگر لقای خدا محلّ ظهور زیباییهای انسانی است، روح انسانی مظهر جمال خداوندی است. به بیان زیبای علاّمه طباطبایی: «حقیقت ثنا همین است که معلول، جمال علّت را دارا میشود و به صفات نیکوی الهی آراسته میگردد.»
انسان در مقام ثنا زمینۀ افزایش شعاع روحش را آماده میکند و با اتّصاف به مکارم
1) (1) مفاتیحالجنان، ص 113 دعای منقول از امام زینالعابدین علیه السلام.
اخلاق به حق متّصل شده و زیباتر میگردد. بر اساس همین بیان - که روح انسانی مظهر جمال خداوندی، و مظهر زیبایی انسان، ثنای خدای متعال و مکارم اخلاق میباشد - انسان صالح و پاک، حرکتش، سخنش، اندیشهاش، عملش و... زیباست؛ امّا زیبا از دید عقل و شرع، نه از دید شهوت و بعد حیوانی.
بر اساس معیاری که برای زیبایی بیان شد، اینک میتوانیم با اخلاق زیبا آشنا شویم.
هر اخلاقی زیبا نیست؛ اخلاقی زیباست که در جهت اصل وجود بوده و زمینهساز رشد وجودی باشد. زیبایی، خاصّ وجود است، پس، آنچه انسان را به مبدأ وجود نزدیک کند و شرط افزایش ظرف وجود او باشد، زیباست.
زشتی، خاصّ عدم است. پس، آنچه انسان را از مبدأ هستی دور کند و شرط نقص وجودی او شود و ظرف وجود او را محدودتر سازد، زشت است.
خداوند متعال زیبایی و زشتی اخلاق را به نفس انسان الهام کرده و آنچه را برای نفس زیباست، تقوا و آنچه را برای نفس زشت است، فجور نامیده است:
«وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها1».
قسم به نفس و آن که آن را نیکو بیافرید و فجور تقوا را به آن الهام فرمود.»
به عقیدۀ امامیه مسألۀ حسن و قبح عقلی - که محور اخلاق زیبا و زشت است - بر اساس الهام الهی میباشد. آنچه عدل است نیکو، و آنچه ظلم است زشت است. نیکویی و زیبایی عدل بدان جهت است که ما را به مبدأ وجود نزدیک میکند و زمینۀ کمال وجودی ما را فراهم میآورد.
پس، تمام صفاتی که روح انسانی طلب آنهاست و فضایل نامیده میشوند، زیبا و نیک هستند؛ زیرا انسان را به خدا اتّصال میدهند.
امام صادق علیه السلام فرمود:
«خدای عزّ و جلّ پیامبرانش را به مکارم اخلاق اختصاص داد. خود را بیازمایید؛ اگر مکارم اخلاق در وجود شما بود، خدا را سپاس گویید و بدانید که بودن آن در شما خیر است و اگر در
وجود شما نیست، از خدا بخواهید و نسبت به آن رغبت جویید.»
سپس آنها را ده چیز شمردند: «یقین، قناعت، صبر، شکر، خویشتن داری، خلق نیکو، سخاوت، غیرت، شجاعت و مروّت(1).»
خداوند متعال صفات بلند اخلاقی را دوست میدارد و این صفات زیبا از نعمتهای عظیم پروردگار عالم است و خدا دوست دارد که اثر نعمت خویش را در بندهاش ببیند.
«إنّ اللّه تعالی جَمیلٌ یُحبُّ الْجَمالَ وَیُحِبُّ مَعالِیَ الأخلاقِ وَ یَکْرَهُ سَفْسافَها(2)؛
خدا زیباست؛ زیبایی و نیز اخلاق بلند و والا را دوست داشته، از لئامت و پستی کراهت دارد.»
و نیز فرمودهاند:
«إنّ اللّه تعالی جمیلٌ یُحِبُّ الْجَمالَ وَ یُحِبُّ أن یَری أثَرَ نِعْمَتِهِ عَلی عبْدِهِ وَ یَبْغِضُ البؤسَ و التَّباؤس(3)؛
خدا زیباست، زیبایی را دوست دارد. و نیز دوست دارد اثر نعمتش را در بندهاش ببیند و اظهار تیرهبختی و خود را به بیچارگی زدن مورد غضب خداست.»
اخلاق مؤمن اینست که زیبا زندگی کند، زندگیاش را بیاراید و ظاهر و باطن زندگی او جمال حق را نشان دهد.
حضرت علی علیه السلام فرمود:
«ألتَّجَمُّلُ مِنْ أخلاقِ الْمُؤمنینَ(4)؛
آراستن خود، از اخلاق مؤمنین است.»
امّا زشتی ظلم بدان جهت است که از ظرفیت وجودی ما کاسته و بعد حیوانی را بر روح انسانی حاکم میگرداند؛ به عبارتی کوتاه، زمینۀ انحطاط وجودی ما را پدید میآورد. پس، تمام صفاتی که رذیله نامیده میشوند قبیح و زشت هستند، زیرا باعث انفصال انسان از خدایاند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«آیا کسی را که شباهتش از همۀ شما به من دورتر است، معرفی نکنم؟ گفتند: چرا یا رسول اللّه. حضرت فرمود: او کسی است که از فحش گفتن و فحش شنیدن پروا ندارد و بد زبان است؛ بخیل، متکبّر، کینهتوز، حسود، سختدل و از هر خیری که بدان امید میرود دور
است، و از هر شرّی که از آن پرهیز میشود، کسی از او ایمن نیست(1).»
البتّه افرادی که به مرتبۀ حیوانی تنزل یافتهاند صفات و افعال خویش را زیبا و نیکو میبینند و لذا به تکرار اعمال خویش ادامه میدهند. قرآن کریم میفرماید: و شیطان است که اعمالشان را در نظرشان زیبا جلوه داد(2):
«فَلَوْ لا إِذْ جاءَهُمْ بَأْسُنا تَضَرَّعُوا وَ لکِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ ما کانُوا یَعْمَلُونَ3 ؛
پس چرا آن هنگام که عذاب ما به آنان رسید تضرّع نکردند و لکن دلهای آنان قساوت پیدا کرد.
و کاری را که میکردند، شیطان در نظرشان زینت داد. (آن را زیبا میدیدند).»
در خاتمه این فصل به طور خلاصه میگوییم: فطرت زیباگرایی انسان باید در جهت فطرت توحیدی و کمالجویی او قرار گرفته و معیارش انسانی باشد؛ آن چیزی را زیبا ببیند که تأمین کنندۀ خواستۀ انسانی و در مسیر کمال و اصل وجودی است. زیباییهای حسّی و نیز معنوی باید دریچهای به سوی آن زیبای مطلوب باشد.
دیگر این که حُسن خلق و مکارم اخلاق زمینهساز رساندن انسان به آن زیبایی است که مطلوب حقیقی و هدف اعلای انسان میباشد، و آن یافتن فاعل زیبایی (خدای متعال) است؛ یافتن جمال حق و اتّصال انسان به حسن و کمال مطلق.
در دنیا، زیبایی انسان در اعمال، سخنان و اندیشههای انبیا، رسولان الهی، ائمۀ اطهار علیها السلام و اولیای خدا مجسّم شده و در آخرت به صورت بهشت، رضوان، حور و غلمان و تجلّی نور بر مؤمنین ظاهر میشود. ظهور جمال الهی در قلوب نیز بر اساس استعداد خاص و مرتبۀ تزکیۀ آنهاست.
پس از اشاره به مفهوم لذّت و بیان جاری بودن آن در مراتب نفس، به بررسی آن میپردازیم؛ لذّتی که در دو مرتبۀ حیوانی و انسانی اسلام جریان دارد، به طوری که هر مرتبهای در صدد ظهور فعلی آن میل فطری به نفع خود میباشد.
هر فردی لذّت طلبی را در خود مییابد و هیچ گونه شکی در مورد آن ندارد. به همین جهت، در تمام حرکاتش طالب ظهور فعلی آن است. به همان مقدار که انسان از درد و رنج گریزان بوده و از آن تنفر دارد، به لذّات جذب شده و از نیل به آن به وجد و نشاط میآید.
مفهوم لذّت، مفهومی است روشن که با یافتن چنین میلی در خود - با درک حضوری - از تعریف آن بینیاز میگردیم.
حقیقت لذّت نیز در نزد هر فردی روشن و بدیهی بوده و اثرش همان حالت وجد و خوشی است که در نفس آدمی پدید میآورد؛ بدین جهت در لغت، آن را معنا کردهاند به این که: «لذّت، عبارت است از خوشی و آنچه پسند دل است.»
همچنین برخی گفتهاند:
«لذّت و الم از بسیطترین و مجرّدترین کیفیّات نفسانی هستند، از این رو تعریف آنها غیر ممکن است. علاوه بر این، نیازی به تعریف ندارند، زیرا هر کسی آنها را شناخته و هر لحظه ادراک کرده،
یا میتواند ادراک نماید.(1)»
آنچه در مقابل لذّت است، الم به معنای درد و ناخوشی است که حصول و ظهور فعلی آن در ادراک و نیل به چیزی خواهد بود که ادراک کننده آن را نقص و شر میداند.
بر این اساس، لذّت امری است حقیقی و وجودی که حصول آن، پدید آورندۀ وجد و نشاط است.
لذّت، کیفیت حاصل در نفس است که حصول آن گاه در مرتبۀ حیوانی و گاهی در مرتبۀ انسانی است؛ که به اعتبار اوّل، لذّت حیوانی و به اعتبار دوّم، لذّت انسانی نام گرفته است.
لذّت، تابع خواستههای نفس است، نفس انسان در هر مرتبهای که ظهور فعلی داشته باشد - خواه حیوانی یا انسانی - ظهور لذّت نیز در همان مرتبه است.
نفس در هر مرتبهای دارای میلهای متفاوتی است که از طریق آنها به لذّات مختلفی نایل میشود. مثلاً در مرتبۀ انسانی، لذّت نیل به دانش، آزادی انسانی، رسیدن به شهود، رشد عقل و فضایل اخلاقی و... برای نفس وجود دارد و شدت و ضعف لذّت حاصله در هر فطرت و میلی بستگی به کمال آن دارد. هر قدر مرتبۀ کمال، در فطرتی بیشتر باشد، لذّت از شدت بیشتری برخوردار خواهد بود. و هر اندازه که خیر و کمال در فطرت یا میلی، از ضعف وجودی برخوردار باشد، لذّت از مرتبه ضعف بالاتری برخوردار خواهد بود.
با توجّه به سنجش دو بعد حیوانی و انسانی، بعد انسانی از وجودی قویتر برخوردار بوده و لذّات انسانی فوق لذّات حیوانی، و لذّات عقلانی فوق لذّات شهوانی است. به عبارت دیگر، لذّت، امری وجودی است و تابع ابعاد وجودی نفس میباشد. بدین جهت، لذّت در بعد عالی وجود (انسانی)، از شدّت و قوت بیشتری نسبت به بعد نازل وجودی (حیوانی) برخوردار خواهد بود.
در اینجا به تشریح و بررسی لذّت انسانی و حیوانی میپردازیم.
1) (1) فرهنگ معین، حرف لام.
انسان در این که دارای مرتبۀ حیوانی است و به مقتضای اصل وجودی، خواستههایی دارد، مورد مدح و مذمّت واقع نمیشود؛ زیرا وجود چنین بعدی لازمۀ ظرفیت وجودی اوست و حرکت در برآوردن خواستههای حیوانی نیز نه تنها امری مذموم نیست که چنین حرکتی ضروری بوده و عدم پاسخ به برخی از خواستهها مساوی با نفی حیات دنیوی خواهد بود.
غریزۀ خوردن از جمله غرایز حیوانی است؛ و تن ندادن به آن، نفی حیات را به دنبال دارد. و عدم ارضای بعضی از غرایز (مانند غریزه جنسی) در شخص عقدههای روانی به دنبال دارد. مسلّم است که در برآوردن خواستههای حیوانی، لذّاتی برای نفس حاصل خواهد شد و حصول چنین لذّاتی نیز طبیعی بوده و مورد مذمّت عقل و شرع نیست.
بطور کلّی، اگر بُعد انسانی را نادیده بگیریم و نظر استقلالی به بعد حیوانی د اشته باشیم، ارضای خواستههای حیوانی را از هر طریق ممکن، امری طبیعی دانسته و هیچ گاه آنها را موصوف به صفت قبح نخواهیم کرد و یا مورد مذمّت قرار نخواهیم داد.
بنابراین، اگر اعتقاد ما دربارۀ انسان این باشد که فقط دارای بعد حیوانی است؛ امّا یک حیوان تکامل یافته، هیچ گاه به تجزیه و تحلیل رفتارش از دیدگاه عقل و شرع اقدام نخواهیم کرد. زیرا معانی نظر استقلالی به این بعد اینست که نباید انتظار رفتار عقلانی و اخلاقی از آن داشت. این بعد به مقتضای طبیعتش دینپذیر و اخلاقپذیر نیست. بنابراین، لذّات حاصله در این بعد از هر طریق ممکن، مورد تحلیل عقلی و اخلاقی قرار نخواهد گرفت.
میدانیم که نظر استقلالی به بعد حیوانی باطل است، زیرا هیچ شکّی نیست در این که انسان از وجود انسانی برخوردار بوده و به حکم عقل، مرتبۀ نازل وجود باید تابع مرتبۀ عالی وجود باشد. اگر انسان تابع بعد حیوانی باشد تنزل کرده و باید در فکر و عمل، تابع بعد انسانی باشد و میلهای بعد حیوانی را به استخدام بعد انسانی در آورده و بر اساس اختیار و ارادۀ آگاهانه در مرتبۀ عقلانی به خواستههای حیوانی توجّه نماید.
تجاوز از حدود انسانیّت و ارادۀ آگاهانه در مرتبۀ انسانی موجب میگردد که شخص در رفتار حیوانیاش مورد مذمّت قرار گیرد. و عمل در حدود عقل و شرع سبب میگردد که رفتار حیوانی انسان موصوف به حسن شود و مورد مدح قرار گیرد.
جهت توضیح بیشتر، مطلب را تحت دو عنوان مطرح میکنیم.
1
دنیای به اصطلاح متمدّن در تلاش شبانهروزیاش میکوشد تا وسائل آسایش بشر را فراهم آورده و او را از لذّات مادّی و شهوی بهرهمند گرداند. برای لذّت چشم، به زینت شهرها، قیافهها، لباسها و... پرداخته؛ برای لذت گوش به انواع موسیقیها متوسل شده؛ و جهت لذّت ذائقه به تهیۀ انواع خوراکیها و نوشیدنیهای مطبوع و گوارا پرداخته و برای لذّت خیال به اشعار عاشقانه، حماسهای، رمّان، داستانهای مختلف و... روی آورده است. بطور کلّی، جهان متمدن و رو به رشد از هیچ تلاشی در جهت رساندن انسان به لذّات گوناگون مادّی و شهوی دریغ نکرده است. از دیدگاه اخلاقی این تلاش همه جانبه چه ارزشی دارد؟
نمیخواهیم جهان رو به رشد را مورد اعتراض و انتقاد قرار دهیم که برای لذّت جویی انسان چرا چنین گامهایی را برداشته است، زیرا حق طبیعی هر انسان است که از طبیعت، و از صدای خوش و نیز خوراکیهای لذیذ... لذّت ببرد. و تلاش او در حصول این لذّات هم مورد اعتراض و انتقاد نیست؛ امّا از آن جائی که انسانیم، و با استفاده از نیروی عقلمان باید رفتاری بر اساس ضوابط و شأن حقیقت داشته باشیم. و به خود حق میدهیم که به تحلیل ارزش عقلی و اخلاقی این گونه تلاشها در جوامع بشری بپردازیم.
دنیای به اصطلاح مترقی و رشد یافته اشتباه بزرگی که مرتکب شده، این است که به بعد طبیعی و مادی و حیوانی انسان نظر دوخته، و نسبت به ابعاد دیگر کور است؛ آن چنان که عشق و زیبائی را در بعد مادّی محصور کرده، لذّات را نیز که محصول عشق و زیبائی است در انحصار مرتبۀ حیوانی و شهوی نفس قرار داده و همین اشتباه فاجعهای بزرگ در نفی ارزشهای انسانی پدید آورده که مردم در غرب و شرق کشورهای تابع این دو بلوک شاهد آن هستند.
این دیدگاه موجب شده که عفّت، حیا، غیرت و حفظ ناموس از نامحرمان جامعه برداشته شود و نظر به نوامیس دیگران و لذّتجوییهای شهوانی از هر طریق ممکن چهرۀ عادی به خود بگیرد و جامعه در برابر آن کاملاً بیتفاوت باشد. و این دیدگاه تا آن جا بر اندیشهها و نفوس مردم مسلّط گشته که جدایی از آن و دیدی جز آن داشتن، نوعی از خود بیگانگی محسوب میشود و ایدهای جز آن، ارتجاعی جلوه میکند.
تبلیغات دامنهدار دست اندکاران اشاعۀ این نظر تا آنجا پیش رفته و به توجیه این دیدگاه پرداخته که جوامع بشری اساس شخصیّت را در لذّت گرایی مادّی و حیوانی میبینند و امور
معنوی را به مسخره میگیرند.
طبیعی است وقتی خود حیوانی انسان، جانشین خود حقیقی گردد و لذّت جوئیهای حیوانی هدف قرار گیرد، جز نادیده گرفتن پیامهای عقل و دین، محکوم ساختن لذّات معنوی، چرخیدن بر محور پوچیها، بیمعنا گشتن زندگی، غافل ماندن از حق، فروختن لذّت جاوید به لذّت زودگذر، و در نهایت، مرگ انسانیّت و محرومیّت از رحمت خاصّ خدا و وارد شدن به جهنّم، پیامدی نخواهد داشت.
انسان بر اساس فطرت در پی لذّت طلبی است و عاقل در صدد است که بیشترین لذّت را از دنیایش ببرد؛ لکن لذّتی که ضرر زننده به روح انسان نباشد.
امیرالمؤمنین علیه السلام در این مورد فرمود:
«وَ لَیْسَ لِلعاقِلِ أنْ یَکُونَ شاخصاً إلاّ فی ثَلاثٍ: مرمَّةٍ لِمَعاشٍ أوْ خُطْوَةٍ فی مَعادٍ أوْ لَذَّةٍ فی غَیْرِ مُحرَّمٍ(1)؛
عاقل جز در سه امر سفر نمیکند: 1 - برای اصلاح معیشت 2 - گام نهادن در امر معاد 3 - لذّت خوش گذرانی در غیر حرام.»
و نیز راجع به لذّت دنیوی فرمود:
«... ما لعَلیّ و لِنَعیمٍ یَفنی و لَذّةٍ لا تَبْقی نَعُوذُ بِاللّهِ مِنْ سُباتِ الْعَقلِ و قُبحِ الزّلَلِ وَ بِهِ نَسْتَعیِنُ(2)؛
چکار است علی را با نعمتی که از دست میرود و لذّتی که باقی نمیماند؛ به خدا پناه میبرم از خواب عقل (و بی خبر ماندن او از درک مفاسد و تباه کاریهای دنیا)، و زشتی لغزش (و گمراهی)؛ و در جمیع حالات از او یاری میجوئیم.»
بیان فوق بیانگر اینست که انسانِ به رشد رسیده و متوجّه مقام بلند انسانی به لذّات زودگذر روی نمیآورد و نه تنها به حرام دنیا بلکه به لذّات حلال آن نیز دل نمیبندد زیرا فرو رفتن در لذّات دنیوی، موجب خواب عقل و لغزشهای خلاف شؤون انسانی میگردد.
کیست که به بررسی مسائل اخلاقی در خانوادههای غربزده و به اصطلاح متمدّن و روشنفکر، و وضع جوانان در دنیای احساسگرایی و خیالگرایی بپردازد، و به شیوع صفات حیوانی و مسائل خلاف شؤون انسانی و لغزشهای اخلاقی و... در میان آنها پی نبرد؟
دنیای مدّعی تمدّن و علم در رابطه با فحشا و مسائل ضد انسانی و جنایات شهوی و کشاندن حیات بشری به ابتذال و پوچی و... چه توجهی دارد؟
آیا با توجّه به وضع موجود بشر، رو به رشد انسانی است یا سیری انحطاطی دارد؟
آیا علم و صنعت و اقتصاد و تمام امکانات مادّی و غیره را در حصول لذّات حیوانی به کار گرفتن، مشکلات مادّی و روحی جامعۀ بشری را حل میکند؟
آیا سکوت اکثریت مطلق ملتها و جوامع در برابر سیل بنیان کن فحشا و حکمیت حیوانیت بر انسانیت، دلیل بارز این مطلب نیست که فرورفتن در لذّات شهوانی، خواب عقل و سبک مغزی را پدید آورده و روح غیرت و حماسه انسانی را از افراد بشر گرفته است؟!
به نظر میرسد بشر قرن بیستم در جاهلیّتی بزرگتر از جاهلیّت قبل از اسلام بسر میبرد.
اگر میگوئیم: قبل از اسلام، مردم در جاهلیّت بسر میبردند، مقصود این نیست که آنها خانههایی بدون طرح مهندسی جدید داشتند و یا با شتر و الاغ مسافرت میکردند و یا غذاهای لذیذ و پارکهای زیبای پر از گل قرن حاضر را نداشتند و یا اینکه بهداشت صحیح بر محیط زندگی آنها حاکم نبود و پزشکانی مانند اطبّای امروز برای معالجۀ امراض وجود نداشت و...؛ بل اوضاع آن روز را بدان جهت جاهلی مینامیم که مردم در پرتو فرهنگ بتپرستی و سنّتهای غلط اجتماعی، ارزشهای انسانی را قربانی روح حیوانی کرده بودند و آنچه از معرفت بر حیات فردی و اجتماعی آنها حکومت میکرد، احساس و وهمگرایی بود و مسائل بر اساس همین معرفت، ارزیابی و سنجیده میشد نه بر اساس عقل و فطرتهای عالی انسانی. مسائل در تمام ابعادش از د یدگاه حیوانی ملاحظه میشد و نگاه مردم به بعد حیوانی نگاه استقلالی بود. لذا فحشا، منکرات و قتل و غارت میان آنها حاکم گشته بود. آیا در عصر حاضر، جاهلیّت برچیده شده است؟
جاهلیّت قرن حاضر فوق آن جاهلیّت است. در این جاهلیّت، علم و تکنیک، بهداشت، سیاست، اقتصاد و سرمایههای عظیم مادّی و انسانی، وسیلۀ تقویت روح حیوانی بشر شده و فضایل روح انسانی، قربانی لذّات شهوانی و غریزی گشته است. به جای آن که از فقرزدایی لذّت ببرد، از به فقر کشیدن ملّتها لذّت میبرد. به جای لذّت بردن از عفت، پاکدامنی، غیرت، ظهور معنویّت، بخشش، ایثار و...، از فحشا، بیحیایی، ظهور شهوات، بخل و بیتفاوتی در برابر مسائل معنوی جامعه و... لذّت میبرد. گروهی به شیوع لذّات شهوی مشغولند و گروهی هم در برابر آنها ساکت نشستهاند و چنین است که هر دو در یک صف به نابودی انسانیّت پرداختهاند.
عقل و دین، دنیای امروز را بر این جاهلیّت محکوم میکند، زیرا حقیقت انسان، حقیقتی شهوی نیست تا تلاش او محصور در رسیدن به لذّات شهوانی گردد.
«زُیِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِینَ وَ الْقَناطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِکَ مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ1 ؛
در چشم مردم آرایش یافته است عشق به امیال نفسانی، دوست داشتن زنان و فرزندان، همیانهای زر و سیم، اسبان داغ بر نهاده و چارپایان و زراعت. همۀ اینها متاع زندگی این جهانی هستند، در حالی که جایگاه خوب نزد خداست.»
«قُلْ أَ أُنَبِّئُکُمْ بِخَیْرٍ مِنْ ذلِکُمْ لِلَّذِینَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها وَ أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ2 ؛
بگو: آیا شما را به چیزهای بهتر از اینها آگاه کنم؟ برای کسانی که پرهیزگاری پیشه کنند، در نزد پروردگارشان بهشتهایی است که نهرها در آن روان است.»
رو آوردن به شهوات زودگذر، متاع زودگذر دنیاست باید به لذّتی روی آورد که جاوید و ابدی باشد و آن، بهشت و رضوان خداست. بنابراین، آنچه زودگذر است باید در خدمت آنچه دایمی است درآید. وگرنه آفت و مرضی بیش نخواهد بود.
علی علیه السلام فرمود:
«رأسُ الافاتِ ألوَلَهُ بِالْلّذّاتِ(1)؛
عشق به لذّات فانی، سر منشأ آفات است.»
«ألْلّذّاتُ مُفْسِداتٌ(2)؛
لذتهای (شهوانی) دارای مفسده بوده (و تباه کننده) هستند.»
«لا خَیْرَ فی لَذّةٍ لا تَبْقی(3)؛
در لذّتی که بقا ندارد خیری نیست.»
«نَزِّهُوا أنفُسَکُمْ عَنْ دَنَسِ اللّذّاتِ وَ تَبِعَاتِ الشّهَواتِ(1)؛
خودتان را از لذّات ناپاک و آثار بد شهوات پاک کنید.»
خوشیها و لذّتهای حیوانی و کیفیّاتی وهمی و خیالی و لذّاتی وابسته به زیبائیها عشقهای حسّی و خیالی هستند. انسانی وقتی بیندیشد و تعقل کند، از غفلت بیرون آمده، متوجّه میگردد که چنین لذّاتی زودگذر بوده و قادر نیستند ارضا کنندۀ امیالی باشند که به لذّات دایمی و همیشگی نظر دارند و به چنین لذّاتی قانع نمیشوند.
«شعاع امیال فطری انسان به سوی بینهایت امتداد دارد و هیچ کدام از آنها حدّ و مرزی نمیشناسد و اقتضای محدودیّت و توقّف در مرحلۀ معینی را ندارند؛ بلکه همگی آنها انسان را به سوی بینهایت سوق میدهند و این از خصایص انسان است که دارای خواستههای نامحدود است و به کامیابیهای موقّت و محدود قانع نمیشود(2).»
ماندن در آن خواستههای محدود وهمی و خیالی، ظلم به مرتبۀ عالی نفس است که لذّات نامتناهی و جاوید را میطلبد.
علی علیه السلام فرمود:
لا تُرَخِّصُ لِنَفْسِکَ فی مطاوَعَةِ الْهَوی وَ إیْثارِ لَذّاتِ الْدُّنْیا فتُفِسدَ دینَکَ وَ لا یَصْلَحْ وَ تَخْسَرَ نَفْسَکَ وَ لا تَرْبَحُ(3)؛
نفست را در موافقت کردن خواهش و اختیار لذّتهای دنیا رخصت مده (آزاد مگذار) پس دینت را فاسد کرده و اصلاح نمیکند و نفس تو زیان کرده و سودی نمیبرد.»
اگر لذّت ترک لذّت بدانیدگر لذّت نفس، لذّت نخواهی
2
همیشه باید این نکته را در نظر داشته باشیم که در دنیایی پر از تزاحم زندگی میکنیم؛ وظیفۀ ما انتخاب خوب و نیکو است و به اقتضای بعد انسانی، معیار نیکو و صالح، پیامهای عقل و شرع است که در بردارندۀ نفع و سود انسانی است.
تزاحم لذات حیوانی با مصالح انسانی فقط در صورتی است که لذّات حیوانی، فساد عقل
و دین را به همراه داشته باشد و در صورتی هم که جهت عقلایی برایش نیست - گرچه اثر منفی ندارد - امّا از ارزش اخلاقی مثبت هم برخوردار نیست؛ کار پوچی است که از آن گذشتن به نفع مصالح انسانی، و ترک آن دارای ارزش مثبت میباشد. امّا آن جا که لذّات حیوانی با مصلحت بعد انسانی همراه باشد و یا جهت عقلایی داشته باشد دارای ارزش اخلاقی مثبت خواهد بود.
در صورتی که لذّات حیوانی و شهوی مانع رسیدن روح انسان به خیر و کمال معنوی شود و به فساد عقل منتهی شود، شرع و عقل حکم به ترک آن لذّت میکنند. حکم عقل به ترک آن بر اساس اینست که در تزاحم بین لذّات انسانی و حیوانی تقدّم با لذّات انسانی است، زیرا اصل حاکم بر نفس انسان، انسانیّت است نه حیوانیت؛ و عقل، رشد انسانی را طلب میکند، و حکم شرع به ترک بر اساس مفسدهای است که (در لذّات حیوانی در صورت تزاحم با بعد انسانی) مشاهده میکند.
از علی علیه السلام نقل است که فرمود:
«لا خَیْرَ فی لَذّةٍ تُوجِبُ نَدَماً وَ شَهْوَةٍ تُعَقِّبُ ألَماً؛
در لذّتی که پشیمانی آورد و در شهوتی که درد (روحی و عاقبت بد) در پی داشته باشد، خیری نیست.»
مرتبۀ انسانی، همان روح دمیده شده از جانب خداست. آن حقیقتی که پس از دمیده شدن، فرشتگان، مأمور به سجده در برابر آن شدند(1). و به نیروی شنوایی، بینایی و قلب مجهز گردید(2).
نیروهای سه گانه، نیروهایی در مرتبۀ حیوانی نیستند؛ بلکه قوایی هستند در بعد انسانی.
همان گونه که بعد حیوانی به چشم و گوش و قلب مناسب خود، مجهّز شده، بعد انسانی نیز قوای مناسب خود را دارا میباشد.
این مرتبه، توجّهاش به حق بوده، به حسن و قبح مسائل توجّه دارد. و در جستجوی
1) (1) - «فإذا سوّیتُهُ و نفختُ فیه من روحی فقَعوُا له ساجدین». (سورۀ حجر، آیۀ 29).او را بیاراستم و از روحم در او دمیدم. پس در مقابل او سجده کننده فرو آیید.
2) (2) «و جعلَ لکمُ السَّمعَ و الأبصارَ و الأفئدة قلیلاً ما تشکرون». (سورۀ سجده، آیۀ 9).برای شما گوش و چشمها و دلها قرار داد، و شما بسیار کم شکرگزاری میکنید.
کسب شخصیت الهی و معنوی است. رشد این مرتبه در گرو اینست که شنیدن و دیدن و قلبی که در وجود انسان نهاده شده، به ظهور فعلی برسند تا با گوش انسانی ندای عقل و دین را بشنود؛ با چشم، به هستی بنگرد و قلب، جریانات زندگی را تجزیه و تحلیل نماید و به واقعیّت ایمان بیاورد.
با توجّه به خصوصیّات و حقیقت بعد انسانی، لذّات انسانی و معنوی به جهت تعلق به مرتبۀ عالی وجود نفس، از شدّت و قوّت بالاتری نسبت به لذّات حیوانی برخوردار است.
حصول لذّت در مرتبۀ انسانی نفس، درک و نیل به خیر و کمال آن است. آن گاه که انسان به رشد وجودی نایل شود و یا به آنچه که زمینۀ رشد را فراهم میکند برسد، لذّات انسانی حاصل میشود. نفس به خیر و کمالی که نایل میگردد، آگاهی حضوری دارد. همین آگاهی کیفیّتی در نفس پدید میآورد که از آن به «لذّت» تعبیر میکنیم.
اگر نیل به خیرو کمال در مرتبۀ حیوانی باشد، بهرۀ نفس لذّات انسانی است. نفس در هر مرتبهای، از کانال مناسب آن لذّت میبرد و کانال بهرهمندی از لذاید انسانی، عقل است.
این نکته نیز قابل ذکر است که ابزار حسی آنگاه که به خدمت عقل در آیند و در جهت خیر و کمال روح انسانی قرار گیرند، به همان میزان که بعد حیوانی نفس به لذّات شهویاش نایل میشود، بعد انسانی نیز لذّت میبرد. لذّت بعد حیوانی از ابزار حسّی، بدون واسطه و لذّت بعد انسانی از ابزار حسّی به واسطۀ عقل و دین است، زیرا عقل و دین، آن ابزار را در جهت حقگرایی قرار میدهند تا زمینۀ میل به کمال نهایی (قرب الهی) ایجاد شود و آن جا که روح انسانی به مرتبهای از مراتب کمال حقیقیاش (قرب الهی) برسد لذّات انسانی در همان مرتبه از قرب خدا حاصل میشود.
به هر حال، انسان از کانالهای مختلف ادراکی و عملی به لذّات در مرتبۀ انسانی میرسد.
آن جا که ادراک و عمل فقط جنبۀ عقلانی داشته باشد، حصول لذّت معنوی بدون واسطه، و آن جا که ادراک و عمل در مرتبۀ حسّ و خیال و بعد حیوانی قرار داشته باشد، حصول لذّت برای مرتبۀ انسانی با واسطه است.
در اینجا به بخشی از لذّات در مرتبۀ انسانی اشاره میکنیم که برخی با واسطه و برخی بدون واسطه، برای روح انسانی حاصل میشوند.
دنیا، به معنای جهانی که در آن هستیم و مملو از آیات الهی در آفاق و انفس است، از این
بُعد هیچ گاه مورد مذمّت واقع نشده و بر اساس حکمت الهی، هستی یافته است و آفرینش موجودی مانند انسان در آن بدون غرض و هدف نیست. این دنیا هر چند بقای حیات در آن توأم با مشقّت و گرفتاری است؛ ولی محلّ و جایگاه بسیار خوبی برای رسیدن به لذّات انسانی است.
در تحصیل لذّات انسانی آنچه متالّم میشود و رنج میبرد، بُعد حیوانی است. خیر و کمال در بُعد حیوانی، رشد غرایز و رسیدن به شهوات است و آن جا که نفس در مرتبۀ حیوانی مهار شود و محدودیّتهای عقلانی و دینی در نیل به شهوات برای آن پدید آید، درد و رنج آن بُعد، قهری خواهد بود. امّا بُعد انسانی از این محدودیّت لذّت میبرد چون این محدودیّت زمینۀ میل خیر و کمال انسانی را فراهم میآورد. بنابراین، دنیا جایگاه تحصیل لذّات انسانی است؛ مشروط به این که به خدمت عقل و دین درآید.
علی علیه السلام فرمود:
«إنَّ الْدُّنْیا دارُ صِدْقٍ لِمَنْ صَدَقَها وَ دارُ عافِیَةٍ لِمَنْ فَهِمَ عَنْها وَ دارُ غِنیً لَمَنْ تَزَوَّدَ مِنْها وَ دارُ مَوْعِظَةٍ لِمَنْ إتّعَظَ بِها؛
دنیا خانۀ راستی است، برای کسی که آن را راستگو انگاشت و خانۀ تندرستی است برای کسی که آن را شناخت و باور داشت، و سرای بینیازی است برای کسی که از آن توشه اندوخت و خانۀ پند است برای کسی که از آن پند آموخت.»
«مَسْجِدُ أحِبّاءِ اللّهِ وَ مُصَلّی مَلائِکَة اللّهِ وَ مَهْبِطُ وَحْیِ اللّهِ وَ مَتْجَرُ أوْلِیاءِ اللّهِ اکتَسَبُُوا فیها الرَّحْمَةَ و رَبِحُوا فِیهَا الْجّنةَ...؛
مسجد دوستان خداست، و نمازگاه فرشتگان او و فرودگاه وحی خدا. و جای تجارت دوستان او، رحمت (الهی) را در آن به دست آورند و بهشت را در آنجا سود برند(1).»
بلی، نگاه استقلالی به دنیا، و تمام آرمانها و آرزوها را در آن خلاصه کردن، موجب میگردد که لذّات آن، عذاب آخرت را به همراه داشته باشد.
و بیان زیبای امیرالمؤمنین علیه السلام اشاره به همین مطلب است؛
«ما التذّ أحَدٌ مِنَ الدّنْیا لذّةً إلاّ کانَتْ لَهُ یَوْمُ الْقیامَةِ غُصّةً؛
هیچ کس از دنیا لذّتی نبرد، مگر این که برای او روز قیامت غصّه بوده باشد(2).»
لذّت انسانی در دنیا شرط لذّت اخروی، و درد و رنج اخروی نتیجۀ لذات حیوانی خارج از حدود عقل و شرع خواهد بود.
در این جا به بیان برخی از لذّات حاصله در دنیا میپردازیم که میتواند مظهر فضایل اخلاقی باشد.
لذّت از تعقّل در خود و کمالات خود.
لذّت از کسب علم و معرفت.
لذّت از خدمت و احترام به دیگران.
لذّت پرستش خدا.
دنیا جایگاه ظهور زیباییها است و بهترین زیباییها وجود روح انسانی است که کمال یافتهتر از موجودات دیگر است. انسانی که بر مرکب فکر سوار شده و به سیر در اعماق وجود خویش پرداخته، به قوا و کمالات روحی خود آشنا میشود و از وجود آنها که برایش بسیار زیبایند لذّت میبرد.
سیر در گلستان نفس از آن جهت حصول لذّت را در پی دارد که به لطایف و جلوههای مختلف و گوناگون روح انسانی برخورد میکند؛ لطایفی که در هیچ باغ و بوستانی از طبیعت و در هیچ گلزاری و در هیچ پدیدهای یافت نمیشود.
قوای فضیلت (دیگران را دوست داشتن، جود و بخشش، ایثار و گذشت، عاطفه و محبّت، حلم و بردباری، مدارا، فطرت حریّت و آزادی طلبی، فطرت کاشفه و شهود شهادت طلبی، حقطلبی، عزّت خواهی، عدالت خواهی، نرمخویی، خوش اخلاقی، مایل بودن به خیر، راستگویی، امانتداری، حُسن خدمت به جامعه، عقل، شعور، اراده به اختیار پرستش حق، اعتراف به حق و به حُسن تدبیر، و...) از جمله جلوههای روح انسان هستند که انسان از داشتن چنین قوایی به ظهور فعلی رسیدن آنها لذّت میبرد.
شخص عارف به فضایل روح خویش هر چند از مشاهدۀ آنها لذّت میبرد، امّا از این نتیجهای که در این سیر فکری و عقلی میگیرد، لذّت بیشتری میبرد. و آن این که متوجّه میگردد این فضایل در لطایف و کمالات وجودی وابسته به وجود خدای متعال است که در
پرتو فطرت توحیدی و خداجویی انسان حاصل میشود. و نیز ظهور فعلی این فطرتها و فضایل در پرتو انجام تکالیف دینی - که رابطه و وابستگی ارادی به خدای متعال است - امکان پذیر است. لذّت بردن از این توجّه، به مراتب شدیدتر از لذّت سیر تعقلی است، چون روح انسانی به عالیترین خیر و کمال خویش - که همان رابطۀ تشریعی و وابستگی ارادی و در نهایت وصال حق است - نایل شده است. و چنین به نظر میرسد که بیان امیرالمؤمنین علیه السلام اشاره به همین مطلب باشد؛
«نالَ الفوزَ الْأکْبَرِ مَنْ ظَفَرَ بِمَعْرِفَةِ النّفسِ(1)؛ آن که به معرفت نفس دست یافت، به پیروزی بزرگی رسیده است.»
علاوه بر آنچه بیان شد، در این سیاحت فکری، شخص به عیوب و نقایص و نقطه ضعفهای خود آگاه میشود و با این حال از این که با شناخت عیوب، میتواند آنها را مهار کند و در صدد رفع آنها برآید (تا زمینۀ رشد فضایل آماده شود) لذّت میبرد؛ امّا از وجود ضعفها متأثر و ناراحت میشود. در صورتی که این الم و درد مقدّمه دوری جستن از دنائتها و پستیهاست.
«ألْعارِفُ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فأعْتَقَهَا و نَزَّهَها عَنْ کُلِّ ما یَبْعِدُها وَ یُوبِقُها(2)؛
عارف کسی است که خود را بشناسد و آن را از هر چه که او را (از خدا) دور میکند و باعث هلاکت او (در آخرت) میشود، پاک نماید.»
حیات روح انسانی در معرفت و علم نهفته است. به همین جهت شناخت حقایق و کشف معارف بر کمال روح میافزاید. روح انسانی از کسب علم و معرفت، عالیترین لذّت را میبرد.
به جهت این که هر عمل خیر و هر فضیلتی، در پرتو معرفت حاصل میشود و لذّتجویی روح انسانی از عمل خیر و فضیلت، به واسطۀ علم و معرفت است. در حالی که لذّت بردن از معرفت بدون واسطه انجام میگیرد.
اگر چه نفس در مرتبۀ انسانی توسّط ابزار شناخت در جهت کسب دانش، از مطالعه در وجود خود و طبیعت لذت میبرد؛ امّا شعلۀ فرزوان لذّتخواهی روح را فزونی میبخشد، زیرا
مرتبۀ بالاتر خیر و کمال بعد انسانی، در معرفت شهودی نهفته است؛ معرفتی که روح بدون ابزار شناخت (عقل و حواس پنجگانه) حقیقت را مییابد. بنابراین، معرفت هر قدر از شائبۀ مادّی خالی باشد، سنخیّت آن با روح بیشتر شده و روح، لذّت بیشتری خواهد برد.
آن گاه که علم در مرتبۀ شهود قرار گرفت، با روح انسانی یکی شده و مطلوب ذاتی انسان میشود.
بدون تردید انسان، طالب دانشی است که عاری از اشتباه و خطا باشد. چون از وجود اشتباه و خطا در عملش رنج میبرد؛ چنانکه از اصل جهل و نادانی شدیداً متنفر است. این مطلب را هر فردی به روشنی در خود احساس میکند که وقتی به اشتباه و خطا در عملش آگاه میگردد، حالت ناراحتی در نفسش پیدا میشود. و علّت این که انسان در مسائل فکری و عملیاش به جستجوی منبع مورد اعتماد و دور از خطا و اشتباه برمیآید، اینست که فطرت، او را به جانب دانشی فرا میخواند که دور از هرگونه خطا باشد. همان گونه که روح انسانی از علم همراه با خطا رنج میبرد، از دانش همراه با واقع لذّت میبرد. علم همراه با واقع اگر حصولی و کسبی باشد سبب لذّت روح انسانی میگردد؛ هر چند مطلوب ذاتی او را تشکیل نمیدهد. و علم همراه با واقع اگر شهود باشد، شدیدترین لذّت را انسان خواهد برد. زیرا نفس به خیر و کمال حقیقی خود نایل میشود. و اگر علم همراه با واقع نباشد، در صورت التفات، رنج و ناراحتی روح را در پی خواهد داشت.
روشن است که افکار و رفتاری که در پرتو معرفت همراه با واقع - خواه حصولی و خواه تحصیلی - انجام گیرد، از ارزش والای اخلاقی و انسانی برخوردار خواهد بود و انسانِ دارندۀ چنین افکار و رفتاری، مخصوصاً در پرتو شهود از این جهان لذّت و بهرۀ بیشتری خواهد برد.
بیان بلند امیر مؤمنان علی علیه السلام که علم را منشاء فضایل معرّفی فرمودند(1)، اشاره به همین علم همراه با واقع است که حصول آن به دور از شائبۀ هوای نفسانی مطلوب نهایی انسان است.
و در میان علوم، لذّت بخشترین آن، معرفت خدای بزگ است زیرا تهذیب نفس با اطاعت از او به دست میآید و اوست که صفات و فضایل انسانی را به او میبخشد، و نهایت خیر و کمال انسان در رسیدن به اوست.
1) (1) - «رأس الفضائل العلم»، شرح غرر و درر آمدی، ج 6، ص 49.
امام صادق علیه السلام فرمود:
«لَوْ یَعْلَمُ النّاس ما فی فَضْلِ مَعْرِفَة اللّهِ عزَّوجلّ ما مَدُّوا أعیُنَهُم إلی ما مَتَّعَ اللّه بِهِ الأعْداءِ من زَهْرَةِ الْحَیاة الدُّنیا و نَعیمِها و کانَتْ دُنْیاهُمْ أقَلَّ عِنْدَهُمْ مِمَا یَطَوؤُنَهُ بأرْجُلِهِمْ وَ لَنَعِمُوا بِمَعْرِفَةِ اللّه عَزَّوَجَلَّ وَ تلدُّذُوا بِها تَلَدُّذَ مَنْ لَمْ یزَلْ فی رَوْضاتِ الْجَنانِ مَع اوْلِیاءِ اللّهِ،...(1)؛
اگر مردم به فضل و برتری معرفت و شناخت خدا آگاه بودند، به آنچه خدا دشمنانش را از خوبی و خوشی دنیا و نعمتهایش بهرهمند ساخته است، توجّه و نظر نمیکردند و دنیای آنها در نظر اینها کمتر بود از آنچه زیر پاهایشان له و لگد میکنند. و در پرتو شناخت و معرفت خدای عزّوجل راحت بسر میبردند، و از لذّتی همچون لذّت کسی که همیشه در باغهای بهشت در جوار اولیای خدا باشد، بهرهمند میشدند...»
خدمت و تلاش برای مردم دارای دو جهت مثبت و منفی است که تابع نظر و دید هر شخص نسبت به مردم و انگیزۀ او در خدمت است. لذّت بردن از خدمت به دیگران نیز در جهت مثبت آن نهفته است.
اگر نظر به مردم این گونه باشد که آنان از حقیقت انسانی برخوردارند و به دید انسانی به آنان نظر شود، در این صورت خدمت به آنها و حرکت در رفع مشکلات و گرفتاریهای اجتماعی و فردی آنها انگیزهای جز انگیزۀ انسانی و الهی نخواهد داشت. چنین دید و نظری او را به بیان امام صادق علیه السلام رهبری میکند که فرمود:
«قال اللّه عزّوجل: ألخَلْقُ عِیالی فَأحبُّهْمْ إلَیَّ ألْطَفُهُم بِهِمْ و أسْعاهُمْ فی حَوائِجِهم(2)؛
خدای عزّوجل فرمود: مردم عایلۀ من هستند؛ پس، دوست داشتنیترین آنها نزد من، مهربانترین آنها به مردم و کوشاترین آنها در رفع نیازهای آنان است.»
خدمت انسانی و الهی در سایۀ چنین دید و نظری است که انسان را عایلۀ خدا بداند. در هر بعدی که توانایی داشته باشد، به آنها یاری رساند و از عمل و کارش - که بسیار زیبا و از جمله مکارم اخلاق با مردم است - لذّت ببرد.
اگر خدمت این گونه انسانها را خوب تحلیل کنیم، میبینیم لذّتشان از خدمت به مردم در حقیقت تابع لذّتشان از رضایت خوشنودی خالقشان است. امّا اگر نظر به مردم، نظر ابزاری و این که میتوان با خدمت به آنها، به خواستههای نفسانی در اجتماع رسید، چنین خدمتی دور از شؤون انسانی بوده و روح انسانی از آن لذّت نمیبرد - هرچند نفس در بعد حیوانی به لحاظ رسیدن به آمالش به لذّات شهوانی نایل میشود - طبیعی است که در این جا از خدمت به دیگران لذّت نمیبرد؛ بلکه خدمت به آنها مقدّمه رسیدن به لذّات شهوانی و نفسانی در بعد حیوانی است. لذا در دیدگاه این گونه افراد، خدمت به مؤمن و غیر مؤمن یکسان است بلکه در آن جا که یاری رساندن به فاسق او را زودتر به آمال و آرزوهای دنیویاش برساند، فاسق را بر مؤمن ترجیح خواهد داد.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «دنیا مسجد دوستان خدا... و تجارتجای اولیای اوست.»
عاقل کسی است که در این منزلگاه موقت و زودگذر به تجارتی روی آورد که بسان اولیای خدا از سود دایمی آن بهرهمند شود. کالایی که در این سرای تجارتی عرضه میشود، نفس و وجود انسان است.
در تجارت، مالکیت شرط است و شخص تا مالک و صاحب کالا نباشد، تصرّف در آن عدوانی خواهد بود؛ مگر در صورتی که مالک، آن را ببخشد و چنانچه شرط کند که این متاع تجارتی را که به تو بخشیدم، در صورت عرضه برای فروش، باید به خودم بفروشی، تخلّف از این شرط حرام است، مسلّم است که غرض از چنین تجارتی اینست که بیسرمایهای، سرمایهدار شود و بیچیزی، ثروتمند گردد؛ و إلاّ خود مالک هیچ بهرهای نمیبرد.
انسان، مالک وجودش نیست؛ وجود را خدای متعال به او بخشیده است تا آن را سرمایه قرار دهد و مالک حقیقی این سرمایه شرط کرده که آن را در این تجارتگاه بر او عرضه کنند؛ در غیر این صورت، عرضۀ آن بر غیر مالک حقیقی جز خسران و زیان در بر نخواهد داشت، زیرا:
اوّلاً؛ قدر و قیمت آن را جز خدای متعال نمیداند.
ثانیاً؛ در تجارت، بها باید همتای کالا یا بیشتر باشد و إلاّ در آن ضرر و زیان است. و بهای وجود انسان فقط در نزد خداست. و این جا عرضۀ کالا به غیر او، به گونهای است که نه تنها سودی به دست نمیآید، و نه تنها بها، همتای آن نیست، و نه تنها شخص ضرر میکند؛ بلکه آنچه هست زیان است؛ یعنی، اصل سرمایه نیز پوچ و هیچ میشود. زیرا جایگاه این متاع نزد خداست. و در غیر آن منزل قدس، پوچ و هیچ میگردد.
ثالثاً؛ عرضه به غیر، نادیده گرفتن شرط است. و لذا تصرّف عدوانی خواهد بود و چنین تصرّفی موجب لذّت و عذاب در آخرت است.
«وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ...1 ؛
به عصر (رسالت و ولایت) سوگند؛ براستی انسان در زیان است جز آنان که گرویدند و اعمال شایسته انجام دادند...»
حقیقت عبادت و پرستش، عرضۀ وجود است بر صاحب آن، بطوری که انسان در پرتو آن به خیر و کمال حقیقیاش نایل میگردد و لذّت نیز جز رسیدن به خیر و کمال نیست.
لقای خدا، بهشت، لذّات اخروی و لذّات معنوی و انسانی ثمرۀ آن خیر و کمال است؛ ثمرهای که عین آن کمال است نه چیزی جدای از آن.
منظور از عبادت، همان پرستش به معنای خاص است که شامل نماز و روزه و حج، دعا و... میشود. اگرچه عابد در عملش خوشنودی خدا را مورد نظر دارد و از آن لذّت میبرد، ولی لذّت بردن او آنگاه که در حال رکوع و سجده و مناجات و دعا قرار میگیرد و با معبودش سخن میگوید، فوق هر لذّتی است. و این لذّت بستگی به حدّ خلوص شخص دارد.
امام سجاد علیه السلام در مناجات مطیعین میفرمایند:
«أللّهمَّ احْمِلْنا فی سُفُنِ نَجاتِکَ وَ مَتِّعْنا بِلَذیذَ مُناجاتِک(1)؛
خدایا! ما را در کشتی نجات خود حمل کن و از لذّت مناجات خود بهرهمندمان ساز.»
و در مناجات مریدین میفرماید:
«... فَبِکَ إلی لَذیذِ مُناجاتِکَ وَ صَلوُا...؛
1) (2) مفاتیح الجنان.
به سبب تو، به لذّت مناجات تو رسیدهاند.»
انسانی از لذّتی که در نتیجۀ ذکر و عبادت غیر او حاصل میشود، باید طلب آمرزش کند، زیرا آن لذّت جز زیان نیست. امام زینالعابدین علیه السلام در مناجات ذاکرین میفرماید:
«... وَ أسْتَغْفِرُکَ مِنْ کُلِّ لذَّةٍ بِغَیْرِ ذکْرِ وَ مِنْ کُلِّ راحةٍ بِغَیْرِ أنْسِکَ وَ مِنْ کُلِّ سُروُرٍ بِغَیْرِ قُرْبِکَ وَ مِنْ کُلِّ شُغْلٍ بِغَیْرِ طاعَتِکَ...؛
از تو طلب آمرزش میکنم، از هر لذّتی که در غیر یاد تو بوده و از هر آسایشی که جز به انس با تو و از هر خرسندی که جز به قرب تو و از هر اشتغالی که جز در طاعت تو، بوده باشد.»
تمام لذّتها باید به لذّت یاد خدا و پرستش خدا برگردد. چنین لذّتی است که مطلوب ذاتی انسان بوده و لذّات دیگر انسانی مقدّمه و راه رسیدن به این لذّت به شمار میآیند. آرامش نفس نیز در پرتو چنین لذّتی امکانپذیر است.
«اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللّهِ أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ1 ؛
آنان که ایمان آوردندو به وسیلۀ ذکر خدا قلبی مطمئن و آرام پیدا کردند؛ آگاه باشید که آرامش قلبها در گرو ذکر و یاد خداست.»
دنیا آن گاه سرای خسران خواهد بود که متعلّقات آن، انسان را از یاد حق و لذّت در جوار او غافل گرداند.
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُلْهِکُمْ أَمْوالُکُمْ وَ لا أَوْلادُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ؛
ای کسانی که ایمان آوردید، اموال و فرزندانتان شما را از یاد خدا باز ندارد و سرگرم نسازد.
کسانی که چنین به جا آورند (و سرگرم شوند) همانها در زیان هستند.»
به امید آن که انسانها - به خصوص قشر جوان - توفیق یابند که به دنبال لذّات انسانی باشند.
درک محبّت، حقیقتی است که در نفس انسان میدرخشد و دارای دو رویه است که در یک رویۀ آن، توجّه به خود و در رویۀ دیگر آن، نظر به غیر نقش بسته است. در این قسمت، لازم است به بررسی این حقیقت واضح در نفس پرداخته و با بیان مطالبی در این زمینه به ارزش و اهمیّت و شیوۀ به کارگیری و نقش بزرگ آن در تکامل و رشد انسانی و تعیین جهت آن، پی ببریم.
محبّت، رابطۀ خاصی است که بر اساس کیفیت خاص و درک خاص از جانب محبّ نسبت به محبوب پیدا میشود.
منظور از رابطۀ خاص و کیفیت خاص، علاقۀ روحی و نفسی محب به محبوب است؛ این علاقۀ باطنی، معلول درک و آگاهی محب به خصوصیات محبوب است. دوست داشتن افراد با فضیلت و علاقۀ هر فردی به خودش، از مصادیق آن رابطه و کیفیت و درک خاص است.
به عبارت دیگر، دوستی، رغبت و میل نفس است به خود و یا شیء مقابل، به لحاظ خصوصیتی که در آن شیء ملاحظه میکند و این میل در صورتی که آن خصوصیت، توجّه محبّ را به خود معطوف نماید و الاّ میل و رابطۀ خاص، حاصل نخواهد شد.
مرحوم فیض کاشانی(ره) محبّت را چنین معنا کرده است: «دوست، عبارت از میل طبع و سرشت به جانب شیء لذّتآور است؛ پس، اگر آن میل شدّت پیدا کرد و قوی شد عشق نامیده
میشود.(1)»
خداوند غرضی خارج از ذات خویش ندارد. او خلق را آفرید تا آیه و نشانۀاو باشند و هر موجودی به جهت وابستگیاش به خدای متعال، محبوبش خداست.
این سخن صریح امام سجاد علیه السلام است که خداوند موجودات را از نیستی به هستی آورد و در راه محبّت خود برانگیخت(2)و بیان آن حضرت در دعای سوّم «صحیفه سجّادیه» راجع به حاملان عرش این است که:
«و لا یَغْفِلوُنَ عَنِ الْوَلَهِ إلَیْکَ؛
در عشق و محبت به تو غفلت نمیورزند.»
اشارۀ قرآن به این که هر موجودی به تسبیح و تقدیس خداوند مشغول است دلیل واضح و روشنی است بر این که حبّ خدا در ذات هر موجودی سرشته شده است زیرا با تمام وجود تسبیح میگوید و با تمام وجود، خدا را میطلبد.
اسلام با عینک محبّت و دوستی به جهان و انسان نظاره میکند. آیا جای آن نیست که عاقل، چنین مکتبی را بستاید و با نظام هستی یگانه شود و قلبش را مالامال از حبّ خدا گرداند و بر اساس و پایۀ «حبّ» زندگی را بنا نهد؟
به لحاظ هماهنگی با نظام هستی است که دین خدا جز دوست داشتن، چیز دیگری نیست و اخلاق، سیاست، فرهنگ، اقتصاد و حقوقش بر بنیان حبّ گذاشته شده است.
از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود:
«هلِ الدّینُ إلاَّ الْحُبُّ؟ إنّ اللّه عزّوجل یقول «قُلْ إنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّه فَاتَّبِعُونی یُحْبِبْکُمُ اللّه(3)؛
دین جز دوستی نیست. براستی خدای عزّوجل میفرماید: بگو (ای پیامبر) اگر خدا را دوست دارید، مرا پیروی کنید؛ خدا نیز شما را دوست میدارد.»
و از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود:
«... ألدّینُ هُوَ الْحُبُّ. وَالْحُبُّ هُوَ الدِّینُ؛
دین، عین حبّ است و حب، همان دین است.»
مکتبی که هستی را عین حبّ میداند، و جهان و انسان را محکوم حبّ و دوستی دانسته
و خود نیز جز بر محبّت نازل نشده است، رشد و کمال انسانی را قطعاً در پناه حبّ توجیه خواهد کرد. و چقدر زیباست که حیات انسان هماهنگ با نظام هستی بر محور حبّ بنا شود و نظر به یکدیگر، نظر حبّ باشد؛ راه به سوی سعادت، حبّ است چنانکه از راههای شناخت خدا نیز حبّ است؛ و از طریق فطرت حبّ میتوان به خدای بزرگ، پی برد. همان گونه که به واسطۀ اثبات نظم به وجود ناظم و به واسطۀ فقر ذاتی جهان و انسان میتوان با غنی مطلق آشنا شد.
فطرت انسان، خواهان کمال و جمالی است که هیچ گاه به زوال و نیست شدن نگراید و ازلی و ابدی باشد. آنچه زوال پذیرد، موضوع حبّ و دوستی حقیقی قرار نمیگیرد. حبّ حقیقی آنست که ضعف و سستی در آن راه نداشته باشد. ما به وضوح میبینیم که آنچه در این دنیا مورد محبّت واقع میشود، به لحاظ محدودیّت کمال یا زوال کمال و جمال از او، پس از چندی، محبّت به آن کمرنگ یا به طور کلّی زایل میگردد. در صورتی که اگر حبّ حقیقی وجود داشت، هرگز زایل نمیشد؛ رنج فطرت در این جهان از آنست که به هرچه دل میبندد و محبّ او میگردد، پس از مدّتی زایل و نابود شدن آن را مشاهده میکند. لذا انسان به جمال و کمالی روی میآورد که دائمی و همیشگی باشد تا در پرتو آن، به رشد و کمال برسد و آرام بگیرد. و آن جمال مطلق و کمال مطلق است که ازلی و ابدی و نامتناهی بوده و تغییر و زوال در آن راه ندارد.
انسان دارای حبّ ذات است؛ ولی این حبّ، او را اقناع و خوشنود نمیکند. محبّ جمال و زیبائی طبیعت و پدیدههای آن است؛ ولی این، محبّتی گذرا است. این جاست که ندای فطرت از روح انسانی بلند میشود و میگوید:
«إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ1 ؛
براستی من، صورت خود را به جانب خدایی میگردانم که آسمانها و زمین را آفرید و من بر دین حنیف و راستین هستم و از مشرکین نیستم.»
علامۀ طباطبائی - قده - از بیان حضرت ابراهیم علیه السلام برهان حبّ را بر وجود خدای متعال
استفاده کردهاند. حضرت ابراهیم علیه السلام غروب و افول خورشید و ماه و ستارگان را علت عدم محبّت دانستند.
«... فَلَمّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ1 ؛
چون غروب کرد گفت: من افول کنندهها را دوست ندارم.»
همچنین علامه میفرماید:
«دوست نداشتن چیزی با ربوبیّت آن منافات دارد، زیرا ربوبیّت همراه با محبوبیّت است و چیزی که از نظر نداشتن زیبائی واقعی نمیتواند محبّت فطری و نامتناهی انسان را به خود جلب نماید، مستحقّ ربوبیّت نیست.
البته این وجه با ظهور آیه و سیاق احتجاج، بیشتر و بهتر میسازد...
حضرت ابراهیم علیه السلام در این کلام به ملازمه و پیوستگیای که بین دوست داشتن و بندگی کردن و یا بین معبود بودن و محبوبیّت است، اشاره فرموده است...(1)»
به هر حال، فطرت انسانی از برگزیدن محبوبی که دارای جمال و کمال محدود و زوال پذیر باشد، رنج میبرد؛ لذا رو به محبوبی میآورد که آفریننده هر جمال و کمالی است.
با توجه به حقیقت حبّ در نظام هستی و این که حبّ، راه شناخت خدا و طریق رسیدن به اوست، به اهمیّت آن در حیات انسانی پی میبریم. به همین جهت لازم است - هر چند کوتاه و مختصر - به توضیح آنچه متعلّق حبّ انسان قرار میگیرد بپردازیم.
شاید از عنوان فوق تعجب کرده، بگوئید: خود را دوست داشتن، یک مسألۀ طبیعی و جبری است و هر شخصی حبّ به خود را درک میکند و در آن شک ندارد؛ اما با طرح این عنوان نمیخواهیم به اثبات آن بپردازیم؛ بلکه لازم میدانیم به جهات مثبت و منفی آن اشاره داشته باشیم.
حبّی که با آفرینش انسان عجین شده، نه مدح دارد و نه ذمّ و در عین حال یک امر
1) (2) ألمیزان (ترجمۀ فارسی)، ج 13، ص 278.
طبیعی و جبری است. بنابراین، حبّ ذات و نفس، امری خارج از حیطۀ اراده و اختیار انسان است. آنچه مورد مدح و ذم واقع میشود و در حیطۀ مسائل اخلاقی قرار میگیرد، نحوۀ دوست داشتن خود است - که تعیین کنندۀ کیفیت رفتار با خود میباشد.
هر انسانی از آن جهت که خود را دوست دارد بر علیه خود اقدام نمیکند و به ضرر خود گام برنمیدارد. اصل حبّ ذات اقتضا میکند که انسان به اعمال و افکاری روی آورد که برای او نافع و سودمند باشند.
به خود اندیشیدن و در جهت منافع خود حرکت کردن لازمۀ جدا نشدنی حبّ ذات است.
حبّ ذات در هر مرتبهای از مراتب نفس که ظهور فعلی داشته باشد، خواهان سود و نفع در همان مرتبه خواهد بود.
حبّ ذات در مرتبۀ حیوانی دارای دو صورت است:
1 - صورت وسیلهای و ابزاری 2 - صورت استقلالی و انحصاری
وسیله و ابزار بودن حبّ ذات در مرتبۀ حیوانی به این نحو است که در جهت استکمال روح انسانی و ایجاد زمینۀ فضائل به کار گرفته شود. مثال: حبّ ذات در مرتبۀ حیوانی با توجّه به صورت اوّل سبب میشود که نفس، خوردن، خوابیدن، استراحت، دفاع از بدن، رفع آلودگیهای جسمی و توجّه به بهداشت تن و... را دوست داشته باشد و در بهبود این موارد تلاش نماید. دوستی و تلاش برای اینست که قادر به کسب معرفت، انجام تکالیف الهی، انجام وظیفۀ فردی و اجتماعی و... باشد. چنین حبّ ذاتی هر چند در مرتبۀ حیوانی است ولی ممدوح بوده و دارای ارزش اخلاقی مثبت میباشد.
امّا صورت استقلالی و انحصاری حبّ ذات در مرتبۀ حیوانی اینست که محور قرار گیرد، به نحوی که تلاش فکری و عملی انسان در جهت منافع حیوانی باشد و پیام دین و عقل در بر آوردن خواستههای حیوانی نادیده گرفته شود. چنین حبّ ذاتی مذموم بوده و دارای بار منفی است، زیرا سبب انحراف و دور شدن از مقصد انسانی و مانع ظهور فضایل معنوی شده است. از این حبّ به «نفس امّاره» نیز تعبیر میکنند. خود حیوانی در این صورت به واسطۀ حبّ در پی جلب منافع شهوی خارج از محدودۀ شرع و عقل است.
ظهور فعلی حبّ ذات در مرتبۀ انسانی، تابع عقل و شرع میباشد و جهت انحرافی در آن نیست، برای این که حبّ ذات در آن مرتبه اقتضا میکند که انسان به افکار و اعمالی روی
آورد که به حیات معنوی و انسانی و قرب الهی منتهی شود.
خلاصه این که اگر حبّ ذات، خود محوری به دنبال داشته باشد - به این معنا که انسان، خودش را مقصد و مطلوب خویش قرار دهد - شکی در سقوط و انحطاط او نخواهد بود. زیرا هدف قرار دادن خود، حرکت از نقص به جانب نقص است. نفس انسان تهی از کمالات فعلی است و از خود چیزی ندارد و در پرتو حرکت باید قوای باطنی را به ظهور فعلی برساند. لذا حرکت باید به سمتی باشد که زمینه کسب فیض را فراهم آورد.
در صورتی که حرکت از خود به خود، حرکت از فقر به فقر است و چنین حرکتی نه تنها شرط کمال نیست، بلکه در جهت منفی (انحطاط و نقص بیشتر) انسان را سوق خواهد داد.
این نحوه دوست داشتن خود مذموم است و کلمۀ «خودخواهی» که غالباً در عرف جامعه به کار میرود، به همین مطلب نظر دارد که شخص، خود را مطلوب قرار داده و هر چیزی را وسیلۀ حرکت به خود قرار دهد.
پس، اگر حبّ ذات سبب خودمحوری شود مذموم است، نه از آن جهت که حبّ ذات است، بلکه از آن جهت که سبب حرکت از نقص به نقص شده است. امّا چنانچه حبّ ذات، انسان را به فقر وجودیاش آگاه کند به گونهای که خود را برای خالق و ربّ خود بخواهد، چنین حبّی نیکو و مثبت میباشد و این نه بدان جهت است که حبّ ذات است بلکه بدان جهت که شرط و وسیلهای جهت رسیدن به محبوب حقیقی میباشد.
اگر در مسأله حبّ ذات درست دقت کنیم، پی خواهیم برد که انسان از آن جهت که وجودش را درک میکند و میل به هستی خویش دارد و دوام وجودش را خواهان است، خود را دوست دارد. و به همین لحاظ رنج انسان از هلاکت و نیستی است. لذا حبّ ذات زمینۀ رشد وجودی میگردد، زیرا جمال و کمال نفس در گرو رشد وجودی است. و فطرت حبّ، رشد وجودی را از جمال و کمال مطلق طلب میکند نه از موجودی ناقص و محدود.
پس، حبّ ذات آن گاه که در جهت صحیح عقلی و دینی قرار گیرد، به خود محوری منجر نخواهد شد.
در نفس انسان حبّ به غیر نیز نهاده شده است. «غیر» شامل هر چیزی که خارج از ذات انسان است میشود. و واسطه در این حبّ، ادراک غیر است، زیرا به چیزی که آگاهی نداریم
حبّ و بغض به آن تعلق نمیگیرد.
دوست داشتن غیر، از جمله نعمتهای بزرگی است که خداوند متعال در انسان قرار داده است. اگر مادری فرزندش را دوست نمیداشت، کودک در بقای حیاتش دچار مشکل میشد.
اگر محبّت غیر در نهادمان نبود آیا هرگز مایل به دوستی با دیگران بودیم؟ آیا به اجتماع و دیگران علاقمند میشدیم و به آنها خدمت میکردیم؟ آیا علاقه به جمال و زیبایی، طبیعت، هنر و دین و... پیدا میکردیم؟ آیا از جهان و خدا بهره میبردیم؟
شکی نیست که اگر غریزۀ محبّت به غیر در ما نبود، از بسیاری لذایذ، کمالات و... محروم میماندیم، بلکه خود در جا میزدیم و حرکتی از خود به غیر نداشتیم، و فطرت و غرایز و فضایل کامل در نفسمان در حدّ استعداد میماند.
پس، سپاس خدایی را که این نعمت عظما را در وجودمان قرار داد تا به واسطۀ آن بتوانیم انشاءاللّه به کمالات، سعادت و لذتهای بسیار نایل شویم.
امّا شکر حقیقی، استفادۀ مطلوب از نعمت است؛ به گونهای که محبّ به غیر زمینهساز خروج از نقص به کمال انسانی باشد. و إلاّ حبّ شهوی به غیر، در صورتی که خارج از حدود دین و انسانیت باشد نکوهیده و مذموم است.
ادراک جمال و کمال غیر، واسطه در حبّ غیر است. اگر ادراک، به کمال و جمال مطلق تعلق گرفت، آن غیر، محبوب حقیقی و ذاتی انسان خواهد بود. و اگر ادراک به حسن و کمال محدود تعلق گرفت موضوع حبّ ذاتی و استقلالی قرار نخواهد گرفت، زیرا چنین قابلیتی در آن نبوده و محبوب حقیقی و ذاتی نمیتواند باشد. کمال و جمال محدود شعاع و پرتوی از کمال و جمال نامحدود است. پس، ابتدای حبّ باید به مطلق تعلق گیرد و سپس به غیر مطلق. حبّ جاوید و پایدار حبّی است که به حبّ مطلق منتهی شود و الاّ فانی و هیچ خواهد بود.
در اینجا به چند مورد از حبّ اشاره میکنیم:
1 - حبّ به مردم
2 - حبّ دنیا
3 - حبّ اهل بیت علیهم السلام
4 - حبّ اللّه.
اصل اوّلی در حبّ اینست که مردم را باید دوست داشت، نه دوستی به عنوانی از عناوین اجتماعی، سیاسی، علمی و... بلکه به خاطر این که انسانند و بندگان خدای بزرگند باید دوست داشت. (البته به استثنای بعضی افراد و گروهها که در عقل و دین از دوستی با آنها منع شده است).
این اصل اقتضا میکند که با همه مراوده داشته باشیم، به حوائج آنان رسیدگی کنیم. از آنها در مسائل مهم استفاده کنیم. مؤید این اصل، سخن رسول گرام اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است. از امام باقر علیه السلام نقل شده است که عربی از بنی تمیم نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد؛ عرض کرد: «به من سفارش کن». از جمله سفارشهای آن حضرت این بود:
«تَحَبَّبْ إلَی النّاسِ یُحِبُّوکَ(1)؛ با مردم دوستی کن تا مردم تو را دوست بدارند.»
و فرمود: «دوستی کردن با مردم نیمی از عقل است(2).»
این نکتۀ اخلاقی را نباید فراموش کرد که دوستی با افراد و اشخاص به خاطر عناوین اعتباری از جنبۀ انسانی برخوردار نیست. این نحو دوستی را میتوان دوستی انتفاعی نامید که از نظر بعد انسانی ارزشی ندارد. امّا محبّت اجتماعی و مردمی آثار مثبتی را بر جای میگذارد؛ حضرت علی علیه السلام فرمود:
«ثلاثٌ یوُجِیْنَ المحَّبةَ: حُسْنُ الخلقِ، حُسْنُ الرِّفقِ و التَّواضُع(3)؛
سه صفت است که سبب دوستی میگردد: 1. اخلاق نیکو 2. ملایمت و مدارای نیکو 3. تواضع و فروتنی.»
و نیز امام صادق علیه السلام فرمود: «محبّت سه اثر را به ارث میگذارد؛ 1. دین 2. تواضع 3. بذل(4)»
و از جمله دلیل دوست داشتن مردم و اجتماع اینست که محبّ تا حدّ توان کمر همّت به خدمت آنان ببندد و اجتماع را مقدم بر منافع شخصی خود بدارد.
گر چه دوست داشتن مردم و اجتماع اصل است، ولی در برخی از موارد باید با بعضی از مردم قطع دوستی کرد، چون ادامۀ دوستی با آنها نهتنها فایدهای را در بر ندارد بلکه احیاناً موجب گمراهی میشود؛ مثلاً دشمنان خدا را نباید دوست داشت و در همه حال و شرایط باید از آنان تبرّی جست.
حضرت علی علیه السلام فرمود:
«إیّاکَ أنْ تُحِبَّ أعْداءَ اللّهِ أو تُصْفِیَ وُدَّکَ لِغَیْرِ أولیاءِ اللّه، فإنَّ مَنْ أحَبَّ قَوْماً حُشِرَ مَعَهُمْ(1)؛
بپرهیز که دشمنان خدا را دوست داشته باشی یا دوستیات را برای غیر دوستان خدا خالص گردانی. براستی کسی که قومی را دوست بدارد با آنها محشور میشود.»
به طور کلّی بیان میداریم: اگر دوستی با فاسق، لاابالی، مذبذب، احمق و جاهل سبب اصلاح معرفت و هدایت او شود، دارای ارزش اخلاقی مثبت خواهد بود و چنین حب و مودّتی را خدا میپذیرد. امّا اگر حبّ او بدون فایده مذکور باشد و یا موجب تأثر سوء در وجود انسان گردد. چنین محبّتی ارزش اخلاقی منفی داشته و مورد رضایت حق نیست.
حضرت علی علیه السلام فرمود:
«لا تَبْذُلَنَّ وُدَّکَ إذا لَمْ تَجِدْ مَوضِعاً(2)؛
دوستیات را بذل و بخشش مکن؛ آن هنگامی که موضع و محل مناسبی برای آن نمییابی.»
و امام صادق علیه السلام فرمود:
«مَن وَضَعَ حُبَّهُ فی غَیْرِ مَوْضعِهِ فقَدْ تَعرَّضَ لِلْقَطیعَةِ(3)؛
کسیکه دوستیاش را در غیر موضع مناسب آن بگذارد، براستی که اقدام بر جدایی کردهاست.»
نیز حضرت علی علیه السلام فرمود:
«لا تَمْنَحَنَّ وُدَّکَ مَنْ لا وَفاءَ لَهُ(4)؛
البته دوستی خود را به کسی که وفا ندارد عطا مکن.»
اگر دنیا به معنای این جهانی است که آفریدۀ خداست و ما در آن زندگی میکنیم و محلّ رشد ماست، این دنیا، دوست داشتنی است. دنیایی که از آن لذت میبریم؛ از نعمتهای فراوانش استفاده میکنیم؛ در آن، علم و معرفت میآموزیم، دنیایی دوست داشتنی است.
آنچه وظیفه ما در این دوست داشتن است، اینست که به این دوستی جهت مثبت بدهیم و از آن، هدف اعلی را در نظر داشته باشیم.
اگر منظور از دنیا همان لحظهای باشد که در آن هستیم (چون لحظۀ قبل گذشته، لحظۀ بعد هم نیامده و ما همان لحظهای را که در آن هستیم مورد توجه قرار دهیم) آن لحظه دوست داشتنی است و باید آن را غنیمت شمرد و در طاعت خدا گذراند.
امّا اگر دنیا عبارت از هر لذّت و شهوت و مال و جاهی باشد که مانع و مخالف پرستش و یاد خدا و رشد انسانی باشد، خدای متعال روی از چنین دنیایی گردانده و آن را دوست ندارد و تو نیز نباید آن را به د وستی بگیری. این دنیاست که حبّ آن سرمنشأ هر خطا و گناهی است.
«حُبُّ الْدُّنْیا أصْلُ کُلِّ مَعصِیَةٍ وَ أوَّلَ کُلِّ ذَنْبٍ(1)؛
دوستی دنیا اساس هر معصیت و سرمنشأ هر گناهی است.»
از امام صادق علیه السلام نقل است که فرمود:
«إنَّ أوّلَ عُصِیَ اللّهُ به سِتٌّ: حُبُّ الدُّنْیا وَ حُبُّ الرِّیاسَةِ وَ حُبُّ الْطَعامِ وَ حُبُّ النِّساءِ وَ حُبُّ الْنَومِ وَ حُبُّ الرّاحَةِ(2)؛
همانا اول چیزی که خدا به سبب آن معصیت شد، شش تاست: 1. دوستی دنیا 2. دوستی ریاست 3. دوستی طعام 4. دوست داشتن زنان 5. دوست داشتن خواب 6. دوست داشتن راحتی.»
آیا میتوان این موارد ششگانه را دوست نداشت؟ کیست بگوید: من راحتی، طعام، خواب، ریاست، دنیا و زن را دوست ندارم؛ مگر شخص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نبود که فرمود: «من زنان را دوست میدارم»؟
دوست داشتن موارد فوق از موارد تکوینی است که در نفس انسان نهاده شده است. و زندگی و حیات انسانی بر محور این امور میچرخد. بنابراین، حبّ اینها آنگاه سبب معصیت میشود که نظر به آنها استقلالی و مانع حرکت به سمتِ اللّه و اطاعت فرمانش شوند.
به هر حال، دنیا را میتوان دو قسم کرد: دنیایی که ما را به خدا و آخرتی سالم میرساند که دوست داشتن چنین دنیایی عبادت است و دنیایی که ابزار معصیت خدا میشود که چنین دنیایی ملعون و دوستی با آن سبب گناه است. چنین حبّی برگشت به نداشتن حبِّ اللّه دارد و لذا بین آنها تناقض است و با هم جمع نمیشوند.
بیان رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیز که فرمود:
«حبُّ الدّنیا و حبُّ اللّهِ لا یجتَمِعَان فی قلبٍ أبداً(1)؛
دوستی دنیا و دوستی خدا در قلب برای همیشه جمع نمیشوند. اشاره به قسم دوّم است.»
و در کلام زیبای امام زینالعابدین علیه السلام است که:
«ألدُّنْیا دُنْیاعانِ: دُنْیا بلاغ وَ دُنْیا مَلْعُونَةٍ(2)؛
دنیا دو قسم است: 1. دنیای بلاغ (دنیای پند و اندرز و عبرت گرفتن) 2. دنیای ملعون (آنچه در طریق نافرمانی خدا قرار گیرد).»
اهل بیت علیهم السلام همان کسانی هستند که آیۀ تطهیر و آیۀ موَّدت و سورۀ هل أتی و... دربارۀ آنها نازل شد. که عبارت از امیرالمؤمنین، فاطمۀ زهرا، امام حسن و امام حسین و ائمه از فرزندان امام حسین علیها السلام میباشند.
حبّ اهل بیت علیهم السلام فریضه است؛ همان گونه که پیامبران و نبّی گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم واسطه در حبّ خدا و سیر إلی اللّه هستند و اطاعت خدا بدون اطاعت از آنها حاصل نمیشود، اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام واسطه در حبّ و اطاعت خدایند و بدون حبّ آنها محال است کسی به مقام انسانی برسد. زیرا دشمنی با آنها کفر است و پیروی نکردن از آنان معصیت کبیره است و شخص کافر و مرتکب گناهان کبیره هرگز به قرب الهی نایل نمیشود. در زیارت جامعۀ کبیره میخوانیم:
«مَنْ أحَبَّکمُ فَقَدْ أحَبَّ اللّه وَ مَنْ أبْغَضَکُمْ فَقَدْ أبْغَضَ اللّه؛
کسی که شما را دوست بدارد، همانا خدا را بدوستی گرفته است و کسی که شما را دشمن دارد با خدا دشمنی نموده است.»
و نیز میخوانیم:
«مَن أطاعَکُم فَقَدْ أطاعَ اللّه؛
کسی که شما را اطاعت کند، خدا را اطاعت کرده است.»
امام باقر علیه السلام در تفسیر آیۀ«فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی1» فرمود:
«چنگ زدن به رشتۀ محکم الهی، دوستی ما اهل بیت است.(1)»
«قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی3 ؛
بگو: از شما اجری بر تبلیغ رسالتم طلب نمیکنم؛ جز دوستی با نزدیکان من.»
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرموده:
«ألاَئمةُ مِنْ وُلْدِ الحسین... هُم العروةُ الوُثْقی وَ هُمُ الْوَسیلةُ إلَی اللّهِ تعالی...(2)؛
پیشوایان از فرزندان حسین علیه السلام دست آویز و رشتۀ محکم و وسیلۀ قرب به خدای متعال هستند.»
و نیز فرمود:
«حُبّی وَ حُبُّ أهْلِ بَیْتی نافِعٌ فی سَبْعَةَ مَواطِنٍ أهْوا لُهُنَّ عَظیمَةٌ...(3)؛
دوست داشتن من و اهل بیت من، در هفت محل که هول و وحشت آن محلها بزرگ است - سودمند است: 1. هنگام مرگ 2. در قبر 3. هنگام برانگیخته شدن از قبر 4. هنگام نامۀ عمل 5.
حساب 6. میزان 7. صراط.»
روایات و احادیث از علمای شیعه و سنّی دربارۀ مودَّت اهل بیت علیهم السلام بسیار است و تمام آنها بیانگر این نکته مهم هستند که نجات امّت اسلام در دوستی و اطاعت از آنهاست و هم آنان طریق رشد و قرب الهی هستند.
از ابن عباس روایت شده که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در روزی که حضرت علی علیه السلام را به برادری
برگزید فرمود: «... آگاه باش کسی که تو را دوست بدارد سزاوار امن و ایمان است و کسی که تو را دشمن بدارد خداوند او را به مرگ جاهلی از دنیا میبرد.(1)»
و نیز فرمودند:
«أساسُ ألاسْلامِ حُبّی وَ حُبُّ أهْلِ بَیْتی(2)؛
اساس اسلام دوستی من و اهل بیت من است.»
همان گونه که حب اهل بیت علیهم السلام واسطه در قرب الهی و سعادت و ایمان واقعی است، بغض اهل بیت علیهم السلام واسطه در بغض خدا و دوری از خدا و خارج شدن از دین و رفتن به جهنم است.
«ألا وَ مَنْ ماتَ عَلی بُغْضِ الِ مُحَمَّدٍ علیهم السلام ماتَ کافِراً(3)؛
آگاه باشید کسی که بر بغض آل محمد علیهم السلام و دشمنی با آنها بمیرد کافر مرده است.»
حصول حبّ دارای سه شرط است:
آگاه به خصوصیات محبوب
جلب توجه ننفس به آن خصوصیات
علاقه و رابطۀ خاص
آنچه محبّت را در نفس محبّ جای میدهد و علاقه و رابطۀ خاص او را با محبوب برقرار میکند، معرفت و آگاهی به خصوصیاتی است که نفس محبّ را به خود معطوف میدارد و نفس و طبع، خواهان آن است، افراد انسانی در شناخت خداوند به چند دسته تقسیم میشود:
الف) آنان که زیبایی و جمال طبیعت را طریق شناخت او قرار میدهند.
ب) کسانی که کمال و جمال خویش را طریق معرفت او قرار میدهند.
ج) گروهی که کمال و جمال خودش را یافته و به او عارف میشوند.
مهمترین نوع معرفت، قسم سوّم است. همین راه است که سیدالساجدین علیه السلام در اوایل دعای معروف ابو حمزۀ ثمالی بدان اشاره فرموده عرض میکنند:
«بِکَ عَرفتُکَ و أنتَ دَلَلْتَنی عَلَیْکَ وَ دَعوتَنی إلَیْکَ وَ لَوْلا أنتَ لَمْ أدْرِ ما أنتَ...؛
به تو شناختم تو را، تو مرا بر خود راهنمائی کردی و به سویت خواندی و اگر تو نبودی نمیدانستم که تو کیستی.»
ابتدای حبّ خدا از یافتن جمال و کمال طبیعت شروع میشود تا آنجا که انسان متوجه خود شده و کمال و زیبائی بالاتر و بهتر را در نفسش مشاهده میکند و خود، واسطه در حبّ خدا میشود؛ زیباییهای روح را جلوه و شعاعی از زیباییهای او میبیند و او را به این جهت که چنین کمالاتی را در وجود انسان آفریده است، دوست میدارد.
و آنگاه که انسان به تزکیۀ نفس نایل میشود و صفات عالی اخلاقی را - که خدا دوست میدارد - در نفسش به ظهور فعلی میرساند، کمال و جمال حق را بیشتر در خود نظاره میکند و هر قدر روح انسانی به فضایل بالاتر راه پیدا میکند، محبّتِ او را در روح و جانش بیش از پیش مییابد. و در این سیر اخلاقی و معنوی به آن جا راه پیدا میکند که محو در جمال و کمال حقّ مطلق شده و واسطه در محبّت خدا میشود.
توجه به مضامین دعای جوشن کبیر، انسان را در جمال و کمال حق سیر میدهد و در این سیر است که محبّت انسان مبهوت شده به خدای تعالی افزایش مییابد.
در بند هشتم دعای مذکور آمده است:
«یا ذاالحمدِ و الثّناء یا ذاالفخرِ و البهاء یا ذاالمجدِ و السَّناء با ذاالعهدِ و الوفاء یا ذاالعفو و الرِّضا یا ذاالمنِّ و العطاء یا ذاالفصلِ و القضاء یا ذاالعزِّ و البقاء با ذاالجود و السخاء یا ذالالاء و النّعماء...؛
ای صاحب حمد و ستایش، ای دارای افتخار و زیبایی، ای دارای بزرگواری و درخشش، ای دارای عهد و وفا، ای صاحب عفو و رضا، ای صاحب احسان و بخشش، ای صاحب فصل و قضا، ای صاحب عزت و بقا، ای صاحب جود و کرم و ای صاحب مرحمتها و نعمتها...»
امام زینالعابدین علیه السلام در مناجات المحبین عرض میکند:
«إلهیِ فَاجْعَلنا مِمَّنِ اصْطَفَیْتَهُ لِقُرْبِکَ وَ وِلایَتِکَ وَ أخْلَصْتَهُ لوُدِّکَ وَ مَحَبَّتِکَ و
شوَّقْتَهُ إلی لقائکَ...(1)؛
خدایا! ما را از کسانی قرار ده که برای قرب و ولایت خود اختیار فرمودی، و او را برای مهر و دوستی خودت خالص کردی، و به ملاقات خود تشویق نمودی.»
هر چیزی دارای علامت و نشانه است و دوست داشتن خدا نیز دارای نشانه و علامت است که عبارت از اظهار حبّ و دوستی نسبت به هر چیزی است که تعلّق و ربط به خدای متعال دارد. درست است که حبّ یک مسأله مرتبط با قلب و روح است، ولی این حقیقت قلبی باید در عمل، اندیشه و گفتار تجلّی کند.
اگر کسی بگوید: من خدا را قلباً دوست دارم، ولی ظاهرش هماهنگ با قلبش نباشد از او پذیرفته نیست. چنانکه اگر عکس این قضیه هم وجود داشته باشد مورد قبول نیست. یعنی اعمال، گفتار و اندیشه، صالح و سالم باشد ولی حبّ خدا در قلب وجود نداشته باشد، در این صورت هیچ یک از اعمال مورد قبول خدا نیست. این اعمال هر چند به ظاهر نیکو باشند، ناشی از انگیزهای غیر الهی مخالف خواستۀ عقل و روح انسانی و بر خلاف خواستۀ آن خدایی است که مالک روح و جان انسان است.
عالیترین نشانۀ حب خدا اینست که به رسول و دین و اولیای گرامی او محبّت داشته و از آنها پیروی کنی.
«قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ2 ؛
بگو: اگر شما دوستدار خدا هستید، مرا متابعت کنید تا خدا شما را دوست بدارد.»
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«عَلامَةُ حُبِّ اللّهِ تعالی حُبُّ ذِکْرِ اللّهِ وَ عَلامَةُ بُغْضِ اللّهِ تَعالی بُغْضُ ذِکْرِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ(2)؛
نشانۀ حبّ خدای متعال حبّ ذکرو یاد خدا، و علامت بغض و دشمن داشتن خدای متعال،
بغض و دشمنی با ذکر خدای عزوجل است.»
و امام صادق علیه السلام در ضمن حدیثی فرموده است:
«و ذِکْرُنا مِن ذکرِ اللّه،...؛ ذکر ما (محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم) به منزلۀ ذکر و یاد خداست...»
هر ثمره و فایدهای که بر ذکر خدا جل و علا مترتّب است بر ذکر اهل بیت علیهم السلام نیز مترتّب است.
خدای متعال به داود علیه السلام وحی فرمود: «ای داود! کسی که محبوبی را دوست میدارد قولش را تصدیق میکند؛ کسی که به محبوبی رضایت دهد، به فعلش راضی و خوشنود است.
کسی که به محبوبی اعتماد و شوق پیدا میکند در سیر به سوی او تلاش میکند(1)».
از خدای بزرگ بخواهیم که ما را در عمل به دینش موفق فرماید تا نهایت محبت خود را به او ابراز کرده باشیم.
1) (1) بحار، ج 77، ص 42، روایت 10.
مفهوم عشق از جمله مفاهیمی است که علاقه مفرط و شدید را در ذهن تداعی میکند.
فرهنگ معین این کلمه را در دوستی مفرط، افراط در دوست داشتن و محبت تام به کار برده است.
از معنای فوق چنین برمیآید که هرگاه دوستی به عالیترین مرتبهاش برسد، به طوری که محبّ بیقرار بوده و نوعی التهاب و هیجان نسبت به محبوب در او پدید آمده باشد و در هر حالتی به یاد او باشد و از او غافل نگردد، عشق پدید میآید.
نظر لطیفتر به عشق اینست: عشق کیفیتی است که در نفس، ظهور فعلی مییابد. ظهور فعلی آن در پرتو ادراک خاصی که شخص نسبت به مورد آن دارد، میباشد و مادامی که ادراک خاص موجود باشد، ظهور فعلی عشق باقی است. هر قدر درجۀ آن ادراک خاص بالا رود، بر مرتبۀ عشق افزوده میشود.
خلاصه این که عشق، کیفیتی است که فعلیت آن در گرو ادراک خاص است و منظور از ادراک خاص این است که هر ادراکی ظهور فعلی عشق را به همراه ندارد.
آن نوع ادراکی که نیکیها و کمالها و زیباییهای محبوب را در بر دارد، به طوری که محبوب در نظر ادراک کننده بسیار با عظمت جلوه کرده و محب در برابر آن عظمت کوچک شده و در انتظار وصال به سر میبرد تا آرامش یابد.
هیچ کس تردید ندارد که به خود علاقمند است؛ علاقۀ انسان به خودش عادی نیست؛ با لحظهای تفکر در خود، کافی است که حب مفرطش را به خود مشاهده کند. این نوع عشق تا حدی ذاتی انسان بوده و منقلب نمیشود.
عارف بزرگوار آیتالله شاهآبادی، یکی از راههای شناخت انسان را فطرت عاشقه قرار داده و میگوید: «برای شناخت نفس راههایی است، طریق اول رجوع به فطرت عالمه است...
طریق دوم رجوع به فطرت عاشقه میباشد، چون انسان عاشق خود، کمال خود و آنچه اضافه بر خود دارد، میباشد(1).»
فطرت عاشقه انسان نعمتی است الهی که انسان را متوجه زیبائیهای درونیاش میکند.
و بر این اساس که ظهور فعلی فطرت عاشقه در گرو ادراک خاص به خود است، هر فردی آنگونه به خود عشق میورزد که نوع ادراک و فهم او به خودش اقتضا میکند. لذا تفکر و رفتار هر انسانی با خودش در همان حدی است که به خود عشق میورزد و خود را درک میکند.
هر قدر ادراک و شناخت نفس در مرتبۀ عالی باشد، عشق انسان به خود رنگ زیباتری خواهد گرفت و شخص در رابطه با خود دقت و توجه بهتری خواهد داشت، به مصلحت و مفسده در اعمال و فکر. بهتر توجه خواهد کرد؛ در رفع مفاسد قویتر و در جلب مصالح، مصممتر خواهد بود.
بر عکس، عشق بر اساس شناخت و فهم سطحی نمیتواند زمینه جلب مصالح انسانی را به وجود آورد. زیرا شخصی که به خود شناخت صحیح ندارد، نگاهش به خود غیر واقعی است. لذا نحوۀ عشق او به خود صحیح نیست. آنچه را مضر به رشد و کمالش هست، مفید پنداشته و آنچه را داری مصلحت است، مفسده میبیند. توضیح مطالب فوق، طی مطالب آینده روشنتر خواهد شد.
انسان دارای ادراکات گوناگونی بوده و نوع عشق انسان به خود - یا هر چیز دیگر - تابع
1) (1) رشحات البحار، کتاب الانسان و الفطرة، ص 38.
نوع ادراکی است که در نفس ظهور یافته است. بر همین اساس، عشق دارای انواعی است.
چنانکه ادراکات را در چهار قسم خلاصه کنیم، چهار نوع عشق خواهیم داشت:
1 - عشق حسی
2 - عشق خیالی
3 - عشق عقلانی
4 - عشق عرفانی.
البته ادراکات به حسب شدت و ضعف دارای مراتبی هستند که قهراً عشق نیز در هر یک از انواع فوق دارای مراتبی خواهد بود.
شناخت حسی و خیالی، فطرت عاشقه را، در حد احساس و خیال به ظهور فعلی میرساند و معرفت عقلانی و عرفانی بر آن فطرت، فعلیت عقلانی و عرفانی میدهد.
عشق در شأن انسان، عشق عقلانی و عرفانی است نه حسّی و خیالی ثمرۀ ماندن در عشق حسّی و خیالی، مادیگرایی و دنیاگرایی است. در صورتی که عشق عقلانی، خداگرایی و آخرتگرایی را در نفس شکوفا میسازد و عشق عرفانی، وصال به معشوق و معبود حقیقی را به همراه دارد.
انسان، در عین حال که عاشق خویش است و به خود محبّت مفرط دارد، به آنچه زیباست عشق میورزد. در مرحلۀ عشق حسّی، طالب زیباییهای ظاهری و مادّی بوده و در مرحلۀ خیال، به زیباییهای موجود در ذهن روی میآورد. چنانکه در مرتبۀ عشق عقلانی، عاشق حُسن معنویّت و جمال حقّ است.
با توجه به این حقیقت که انسان عاشق خویش است، و معشوق خودش؛ این نکته برای انسان مخفی نیست که ماندن در خود، آرامش و اطمینان ایجاد نمیکند. در صورتی که یکی از نشانههای معشوق اینست که با وصال به او، سکونت نفس و آرامش قلب حاصل شود.
درست است که انسان عاشق خود است، لکن این عشق هدف نیست، بلکه طریق و راه رسیدن به عشق برتر است.
برای یافتن معشوق حقیقی لازم است صفات و خصوصیات او را مشخص سازیم. راه شناخت معشوق خواستۀ فطری ماست. اگر خواستهای خارج از درون و فطرت بر نفس ما تحمیل شود، هرگز تعیین کنندۀ هدف نخواهد بود.
خواستۀ تحمیلی، خواستۀ حقیقی نفس نیست؛ لذا باید دید، فطرت چه خواستهای دارد و برای او کدام معشوق با چه خصوصیاتی میتواند مطلوب باشد.
نفس انسان، دارای خواستههای بسیار و متضادی بوده و تمام آنها نمیتوانند تعیین کننده معشوق حقیقی باشند، زیرا تعیین مطلوب واحد با توجه به تضاد خواستههای نفس غیر ممکن است. بنابراین، یک فطرت در میان فطرتها و میلها باید شاخص مطلوب باشد.
غرایزی در بعد حیوانی و فطرتهایی در بعد انسانی، فطرت عاشقه را احاطه کردهاند و هر کدام از آنها نفس را به سوی خواسته و مطلوب خود میکشانند. این که در اجتماع، مردمی را میبینیم که تمام همتشان کنز و تمرکز ثروت است؛ یا گروهی با تمام وجودشان به ریاست و مقام میاندیشند و در پی آن هستند؛ و اشخاصی محو زیباییهای طبیعی و شهوی شدهاند و... بدان جهت است که فطرت عاشقه را به سمت آن غریزۀ خاص هدایت کردهاند و معشوق حقیقی خود را در ثروت، ریاست، ماه رویان و... میبینند. یا برخی همتی بالاتر داشته، علم را به عنوان تنها معشوق برمیگزینند...
انسان متأثر از افکار اجتماعی، سیاسی، مکتبی و... طبیعی است که به جانب چنین مطلوبهایی حرکت خواهد کرد. امّا قبل از این که اجتماع، سیاست، مکتب و... خواستۀ غریزی و فطری را بر دیگر خواستهها ترجیح دهد، عقل باید وارد صحنۀ تضاد خواستهها شده و با مقدم داشتن عالیترین خواسته، نزاع را حل کند، آن را اصل و اساس قرار داده و بقیه را تابع آن نماید.
در میان فطرتها، عقل خواستهای را برمیگزیند که معقول او باشد. خواستههای مرحلۀ حس، خیال و وهم مورد انتخاب عقل نخواهد بود. عقل، جدای از شناخت حسّی و خیالی، حکم مستقل دارد؛ اگر حس و خیال به امور جزئی و مادّی نظر دارند، عقل نظرش بسیار عالی است. به بیان بلند امیرالمؤمنین علیه السلام
«ألْعَقْلُ رُقِیٌّ إلی عِلِیینَ(1)؛ عقل باعث ارتقاء به سوی علیین است.»
1) (1) - شرح غرر درر آمدی، ج 1، ص 350، شماره 1325.
عقل به مقام بلند انسانی نظر انداخته و به تجزیه و تحلیل مسائل میپردازد. آنان که در بررسی مسائل به عقل توسل میجویند، هدایت میشوند و نجات پیدا میکنند؛
«ألْعَقلُ یَهْدی وَ یُنْجی(1)؛ عقل هدایت کرده و نجات میدهد.»
«انسان به حسب وجدان و فطرتش طالب کمال و حسن و جمال است، به گونهای که اگر به کرۀ زمین احاطه پیدا کند و به هر چه کمال و جمال در آن است، نایل آید، باز آرام و قرار نمیگیرد...
عشق به کمال و جمال از لوازم وجود انسان است و هرگز از او مفارقت نمیکند... اگر به گفتار فطرت گوش فرا دهیم به زبان وحی و الهام و با صدای رسا میگوید: من عاشق کمال و جمال خالص هستم، من طالب حسن نامتناهی و خیر بیپایانم(2).»
آری! فطرت عاشقۀ انسان، جمال نامتناهی را طالب است، عشق به موجود محدود و جمال و زیبایی محدود باید تابع عشق به جمال و حسن و زیبایی نامتناهی باشد. زیرا جمال هر وجودی شعاعی از حسن جمال خداست. به عنوان مثال: اگر ما به جسم و بدن خودمان علاقمندیم و خیر و سلامت آن را میطلبیم، نه به خاطر نفس آن جسم و بدن است، بلکه متعلق به روح و حقیقت ماست. عشق ما به جسم باید تابع عشق ما به حقیقت ما باشد. بر اساس همین قاعده و مطلب، عشق به بدن باید فدای عشق به روح انسانی گردد، که با فدا شدن آن، روح عروج کرده و در جوار رحمت خاص خدای متعال تا ابد در آرامش به سر میبرد.
خدا محبوب حقیقی فطرت عاشقۀ ماست و بر اساس قاعدۀ فوق عشق به هر موجودی باید تابع حبّ به خدا باشد؛ محبوب ذاتی و اصلی انسان ذات پروردگار عالم است. این مطلبی است که عقل و فطرت توحیدی به آن حکم میکند و تخلف از آن، ظلم و ستم به خود و خدا بوده و شخص مرتکبِ چنین ظلمی مستحق مذمّت و عقاب است.
امام زینالعابدین علیه السلام در «مناجات المریدین» به اظهار وَلَهْ و شوق به حق پرداخته، چنین عرض میکند:
«... وَ لِقاؤُکَ قُرَّةُ عَیْنی وَ وَصْلُکَ مُنی نَفْسی وَ إِلَیْکَ شَوْقی وَ فی مُحَبَّتکَ وَ لَهی هَواکَ صَبابَتی وَ رِضاکَ بُغْیَتی وَ رُؤَیتَکَ حاجَتی وَ جِوارُکَ طَلَبی وَ قُرْبُکَ غایَةُ سُؤْلی
وَ فی مُناجاتِکَ رَوْحی وَ راْحَتی وَ عِنْدَکَ دَواءُ عِلَّتی وَ شِفاءُ غُلَّتی و بَرْدُ لَوْعَتی وَ کَشْف کُرْبَتی...؛
[خدایا] ملاقات و دیدار تو روشنی چشم من، و وصالت آرزوی جان من است؛ و اشتیاقم به سوی توست؛ و شیفتۀ دوستی تو و دلدادۀ هوای تو هستم؛ مقصود و مطلوبم رضا و خشنودی توست؛ حاجت و نیازمندیم دیدن تو، و خواسته [ وجودی و فطریام] جوار تو، و نهایت خواهشم قرب توست؛ خرّمی، نشاط، آرامش و راحتیام در مناجات با توست؛ دوای درد من، شفای سوز جگرم و خنکی سوز دلم و گشایش غمهایم، نزد توست...»
و در «مناجات المفتقرین» عرض میکنند:
«... وَ غُلَّتی لا یُبّردُها إلاّ وَصْلُکَ وَ لَوْ عَتی لا یُطفیها إلاّ لِقاءُکَ وَ شَوقی ألَیْکَ لا یَبُلُهُ إلاّ الْنَّظَر إلی وَجْهِکَ وَ قَراری لا یَقِرُّدونَ ذنُوی مِنْکَ(1)...؛
جز وصال تو سوز سینهام را خنک نکند، جز لقای تو آتش دلم را خاموش نگرداند، جز نظر به وجه تو اشتیاقم را سیراب نسازد، و جز به قرب تو قرار ندارم...»
این دو قسمت از مناجات امام علیه السلام در بردارندۀ نکاتی است که بیانگر معیار و خصوصیات محبوب حقیقی، ذاتی و نهایی انسان، و پاسخ صریح به این سؤال است که معشوق انسان کیست؟
محبوب حقیقی انسان کسی است که انسان با وصال و لقای او و قرار گرفتن در جوارش آرام بگیرد و نفسی مطمئن پیدا کند؛ عشق به چنین محبوبی در بنیان وجودی ما سرشته شده است.
و چه زیباست این شعر عارفانه و عاشقانه حضرت امام خمینی رضی الله عنه که:
جز عشق تو هیچ نیست اندر دل ماعشق تو سرشته گشته اندر گل ما(2)
در این جا لازم است به توجیه اخلاقی مثبت و منفی اقسام عشق بپردازیم به عبارت دیگر، به بررسی انواع عشق در دستگاه اخلاق اسلامی بنشینیم و جهات مثبت و منفی آنها
را از یکدیگر جدا کرده، دیدی سالم نسبت به مسئلۀ عشق به دست آوریم و زمینهای مثبت جهت رشد انسانی فراهم سازیم.
تمام خواستههای فطری و غریزی انسان، در جهات مثبت و منفی، تابع کیفیت ادراکی اوست. اگر فهمی صحیح و ادراکی شایسته از دین خواهی و کمال خواهی داشته باشیم، خواستههای فطری ما تابع معارف دین و انگیزۀ ما در برآوردن خواستهها الهی خواهد بود.
امّا اگر افکار موجود در نفس، شهرت خواهی و دنیاطلبی باشد، شکّی نیست که نفس اشتیاق به ارضای خواستهها از هر طریق ممکن پیدا کرده و به انحراف کشانده میشود. البته ادراکات عقلانی در صورتی که عقل به طور دقیق مصلحت و مفسده را تشخیص دهد، جهت انسانی خواهد داشت؛ امّا فهم عرفانی که فهمی شهودی است، هیچ خطا و اشتباهی در آن راه ندارد و صاحب چنین علم و ادراکی در ارضای خواستههای فطری، گناه و اشتباط و خطا نخواهد داشت، مانند انبیای عظام و ائمۀ معصومین علیهم السلام که معصوم از خطا و گناه بودهاند.
بیشترین اشتباهات و خطاها در شناخت حسّی و خیالی است؛ آنگاه که به طور مستقل و جدا از تحلیلهای عقلی مورد توجه قرار گیرند. بنابراین، برای این که سمت خواستههای فطری و غریزی نفس، کمال انسانی و قرب خداوند متعال باشد، باید در کانال درک عقلی و در نهایت عرفانی قرار گیرند. تحلیل خواستهها در مرتبۀ فهم عقلی، سبب میشود که انسان با پیروی از احکام دین به برآوردن آنها قیام کند.
انسان در مرحلۀ حس و خیال، دنیا را عظیم و بزرگ میپندارد؛ ولی آنگاه که به تجزیه و تحلیل عقلی دنیا میپردازد، آن را فانی، زودگذر و پست میبیند. این که فرمودهاند:
«حُبُّ الدُّنْیا رأْسُ کُلِّ خَطیئَةٍ»(1)(دنیا سرمنشأ هر خطایی است) آن دنیایی است که مُدرَک و معلوم حس و خیال باشد؛ نه دنیای مورد شناخت عقل و عرفان.
انسان، یا باید با کمک عقل به شناخت حقیقت برسد، و خواستههای خویش را تابع آن گرداند. و یا با شناخت تعبّدی - که از رهبران دین میشنود - راه حقیقت را طی کند و الاّ در مرحلۀ احساسگرایی و خیالگرایی خواهد ماند.
پشیمان شدن اهل جهنم از اعمال و رفتارشان در این دنیا، نمونۀ بارزی از احساسگرایی و خیالگرایی آنان است؛ بنگرید: «وَ قالُوا لَوْ کُنّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنّا فِی أَصْحابِ
1) (1) - شرح غرر، ج 3، ص 395.
اَلسَّعِیرِ1 ؛
و گویند اگر میشنیدیم یا تعقل میکردیم، از اهل و اصحاب جهنم سوزان نبودیم.»
آنچه عشق حسّی و خیالی به آن تعلق میگیرد، جمال و زیباییهای ظاهری است و آنچه با بُعد مادّی انسان ملایم و سازگار بوده و برای آن خیر و کمال شمرده میشود، متعلق عشق حسّی و خیالی است. وجود چنین عشقی در انسان، طبیعی بوده و با مرتبۀ نازل وجود او عجین شده، لذا مورد مذمّت نیست، چنانکه مدح هم نمیشود.
حُسن و قبح، مدح و ذمّ در نحوه و کیفیت به کارگیری آن است. اگر نظر به این دو نوع عشق، استقلالی باشد، بدین معنا که شکوفایی آنها محور زندگی انسان قرار گرفته و حیات معنوی از این دیدگاه توجیه شود، به کارگیری این نوع از عشق مورد مذمّت عقل و شرع بوده و به قبح توصیف خواهد شد. امّا اگر نگرش به آن دو، تبعی باشد، بدین معنا که در کنترل دین و عقل در آید و وسیله و راه جهت رسیدن به محبت الهی باشد، موضوع حسن و نیکویی اخلاقی قرار خواهد گرفت. بنابراین، نظر استقلالی به عشق حسّی و خیالی دارای ارزش اخلاقی منفی بوده و نظر به آن در صورتی که منتهی به محبت الهی شود، از ارزش اخلاقی مثبت برخوردار است.
انسانی که به خود، عشق حسّی و خیالی داشته باشد، عشق او به جهان و هستی در همان حد خواهد بود، زیرا نگاه انسان به هستی، بالاتر از نگاهش به حقیقت خودش نخواهد بود. آنگاه که عشق حسّی و خیالی به خود و هستی، محور حیات انسان قرار گیرد، در دید او تمام خیرات و خوبیها و جمال و زیباییها، محدود به ظواهر دنیا بوده و همان امور مادّی، مناسب و سازگار با طبع او میباشد و چنین میپندارد که کمال و خیر او در آنهاست؛ «یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ2.»
تحلیل افکار و اعمال این شخص نشان میدهد که:
1 - تمام توجهش به منابع دنیوی و تمام همتش ارضای خواستههای غریزی در محدودۀ مادّی دنیا میباشد.
2 - به جهت نداشتن تحلیل صحیح از دین، آن را منافی با محور بودن عشق حسّی و خیالی دیده و با حالت تنفّر و انزجار از آن میگریزد.
3 - افکار موجود در نفسش، شهوت خواهی و دنیاطلبی بوده و در عمل، [ یا عقیده] تمام امکانات مادّی و معنوی را در انحصار حیات دنیوی قرار میدهد.
4 - محبت و عشق او به انسانها در حدودی است که ابزار خوبی برای دنیاطلبی و عشق شهوی او باشند.
5 - به روح انسانی و خواستهها و میلهای آن توجّهی ندارد. لذا شکوفایی در فطرتهای انسانی را طالب نیست.
6 - مصاحب و رفیق و همنشین کسانی میشود که او را به سمت خواستههای شهوی هدایت کرده، تقویت کنندۀ میلهای حیوانی او باشند.
«فروید» مؤسس مکتب آزادی جنسی در غرب، نمونۀ بارز چنین شخصی است. درک او از انسان و هستی در محدودۀ حس و خیال است، لذا عشق غریزی را یگانه راز هستی انسان میداند و خیر و کمال انسان را در ارضای آن محصور میکند.
جوان عزیز! خوب بیندیش که دنیای متمدّن - که مدّعی رشد دانش و علم است - چگونه انسان رااز مقام بلند الهی او تنزل داده تا حدی که فقط باید بپوشد؛ بخورد؛ بخوابد؛ و عشقی در حدود خواستههای شهوی و حیوانی داشته باشد.
آیا چنین عشقی آرامش دهنده و مداواکنندۀ دردهای روحی انسان است؟ آیا چنین عشقی قادر است پاسخگوی خواستۀ نامتناهی فطرت عاشقه باشد؟ تفکر کن و پاسخ بده.
امیرالمؤمنین علیه السلام دربارۀ چنین عشقی فرمود:
«... أَقبَلوُا عَلی جِیفةٍ قَدافْتَضَحُوا بِأَکْلِها واصْطَلَحُوا عَلی حُبِّها وَ مَنْ عَشِقَ شَیئاً أَعْشی بَصَرَهُ وَ أَمْرَضَ قَبْلَهُ فَهُوَ یَنْظُرُ بِعَیْنٍ غَیْرِ صَحیحَةٍ وَ یَسْمَعُ بِاُذُنٍ غَیْرِ سَمیعَةٍ، قَدْ خَرَقَتِ الشَّهَواتُ عَقْلَهُ وَ أماتَتِ الدُّنْیا قَلْبَهُ...(1)؛
... رو به مرداری(دنیا) آوردند که به خوردن آن رسوا گشتند و به دوستی آن اتفاق نمودند. هر که
1) (1) نهجالبلاغه فیض الاسلام، خطبه 108، ص 330.
عاشق چیزیشود، بینایی او را کور ساخته ودلش را بیمارمیکند(به طوری که عیب آن را ننگریسته، زشتیش را نیکو ببیند) پس او با چشمی مریض و غیر صحیح مینگرد و با گوشی که [ حقایق را] نمیشنود، میشنود. خواهشهای بیهوده، عقل او را دریده و دنیا دلش را میرانده است...»
عشق حسّی و خیالی آنگاه که هدف واقع شود، دل را میمیراند و مانع حقیقتپذیری انسان میشود. تا جایی که او را بندۀ ذلیل در برابر تجملات دنیا و دنیاداران قرار میدهد.
چنانکه فرمودند:
«وَ وَلَّهَتْ عَلَیْها نَفْسَهُ فَهُوَ عَبْدٌ لَّها وَ لِمَنْ فی یَدِهِ شیْءٌ مِّنْها(1)؛
نفس او شیفتۀ دنیا شده است؛ پس، او بندۀ دنیا و بندۀ کسی است که متاعی از دنیا در دستش هست.»
انسان زمانی از این دام رها خواهد شد که این دو نوع عشق را محور قرار ندهد و تابع عقل و شرع گردد. تجزیه و تحلیل این دو نوع عشق باید در دستگاه عقلانی و عرفانی انجام گیرد تا انسان از انحرافی که توسط ماندن در این دو عشق به وجود میآید، آگاه شود و گرفتار جهات منفی یاد شده نگشته و نفسش دچار آفت بیدینی و گناه نشود؛
«رأْسُ الْافاتِ الْوَلَهُ بِالدُّنْیا(2)؛
سرمنشأ آفات، وَلَه و عشق به دنیاست.»
این وَلَه در اثر همان عشق حسّی و خیالی است که محور حیات و زندگی واقع میشود و رها شدن از چنین عشقی، پرهیزکاری و عفت داشتن و رسیدن به مقام شهادت و ثواب شهید است. چنانکه از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است:
«مَنْ عَشِقَ فَکَتَمَ وَ عَفَّ فَماتَ فَهُوَ شَهیدٌ(3)؛
کسی که به کسی یا چیزی عشق ورزد و عشقش را کتمان کند، و در آن مورد، عفت و پاکدامنی داشته باشد [ و اگر آلوده به گناه و زشتی نگردد] در آن حال بمیرد، شهید از دنیا رفته است.»
«مَنْ عَشِقَ وَ کَتَمَ وَ عَفَّ وَ صَبَرَ غَفَرَاللّهُ لَهُ أَدْخَلَهُ الْجَنَّةُ(4)؛
کسی که عشق ورزد و آن را کتمان کند، عفیف و پاکدامن باشد و [ در عفت و کتمان] صبر کند، خداوند او را میبخشد و داخل بهشت میگرداند.»
در حدیثی از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و در روایتی از اما صادق علیه السلام راجع به عقل وارد شده است: «اول موجودی را که خداوند آفرید، عقل بود».
طبق بیان فوق، نزدیکترین موجود به خدای متعال عقل است، خداوند - که محبوب حقیقی است - قبل از این که در موجودی جلوه و ظهور کند، در عقل تجلّی یافته است. لذا عقل، جمیع خیرات و کمالات الهی را در خود مشاهده میکند. به همین جهت واله و شیفتۀ حق است و فقط نظر به جمال و جلال خداوند دارد. به نظر میرسد که اهمیت عقل در بیان رهبران معصوم علیهم السلام به همین جهت باشد.
«بِالْعَقلِ تُنالُ الْخَیْراتِ(1)؛
به وسیله عقل، میتوان به خیرها نایل شد.»
«أَعْقَلُ النّاسِ أقْرَبُهُمْ مِنَ اللّهِ(2)؛
عاقلترین مردم، مقروبترین آنها به خداست.»
«أَسْعَدُ الناسِ الْعاقِلُ؛(3)عاقل، سعادتمندترین مردم است.»
بنابراین، درک عقلی در انسان، راه نفس را به سوی خیرات و کمالات دینی و معنوی باز میکند. وقتی دین و مسائل گسترده آن در ابعاد مختلف، و در دستگاه عقلانی انسان تجزیه و تحلیل میشود؛ و آنگاه که هستی در این دستگاه تفسیر میشود. جمال و زیباییهای آن مورد توجه نفس قرار میگیرد. هر چند نفس در مرحلۀ حس و خیال، از درک چنین کمالها و زیباییهایی محروم است؛ ولی در مرحلۀ شناخت عقلی به چنین درکی نایل شده و عشق عقلانی ظهور فعلی مییابد، و انسان با فهم صحیح از محبوب حقیقی (خدای متعال) - که دین مروّج آن است - متوجه آن میگردد، و به انجام وظایفی قیام میکند که محبوب را خشنود نماید. و چون شیفته و واله جمال و جلال اوست، جستجو میکند تا نزدیکترین راه را جهت رسیدن به او انتخاب کند و همان نزدیکترین راه، نظر به جمال و کمال ذاتی خداوند است.
درست است که توجه به کمالها و زیباییهای طبیعت و نفس، انسان را به کمال و جمال
مطلق راهنما میشوند، زیرا آیه و نشانۀ اویند، اما چون راه، غیر از هدف است، وصال و قرب سریع انجام نمیگیرد.
آن جا که راه وصال، توجه به خود هدف باشد، وصال به حق خالصانه انجام خواهد گرفت و چنین راهی نزدیکترین راه است.
امام سجاد، زینالعابدین علیه السلام که از دوستان حقیقی حق است به حسب نقل دست نیاز به جانب محبوب و معبودش دراز کرده، عرض میکند:
«إلهی فاسْلُکْ بِناسُبُلَ الْوُصُولِ إلَیْکَ وَ سَیِرّنا فی اقربِ الطُّرُقِ لِلْوُفودِ عَلَیْکَ قَرِّبْ عَلَینا الْبَعیدَ و...(1)؛ معبودا! ما را به راهی بدار که به وصال تو نایل شویم. و ما را از نزدیکترین راه برای رسیدن به خودت سیر ده. و دور را بر ما نزدیک گردان...»
در مرتبۀ عشق عقلانی، انسان شیفته عبادت است، زیرا عبادت زمینه و شرط لازم جهت قرب به خدای متعال و وصال به او است. رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«أَفْضَلُ النّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبادَة فَعانَقَها وَ أَحَبَّها بِقَلْبِهِ وَ باشرَها بِجَسَدِهِ وَ تَفَرَّغَ لَها فَهُوَ لا یُبالی علی ما أَصْبَحَ مِنَ الدُّنْیا عَلی عُسْرٍ أمْ علی یُسْرٍ(2)؛
با فضیلتترین مردم کسی است که عاشق عبادت باشد؛ آن را در آغوش بگیرد و به دل دوست بدارد و با بدنش مباشر گرداند (و انجام دهد) و برای آن فارغ [ از غیر] شود (فراغت فراهم کند).
پس [ چنین شخصی] باک ندارد که دنیا را با سختی یا به آسانی بگذراند.»
عاشق در مرحلۀ عشق عقلانی، نگاهی زیبا به خود و هستی دارد. او غرایز و مرتبۀ حیوانی را ابزار رشد انسانی قرار داده و از آن استفاده و بهرهبرداری میکند. در غیر این صورت توجهی به آنها ندارد. و چنانچه وسیلۀ انحطاط قرار گیرند، به مبارزۀ سخت با آنها برمیخیزد. توجه او به روح انسانی است که حقیقت ملکوتی را داراست و میتواند مظهر صفات محبوب باشد و قابلیت دارد محل خوبی برای ظهور صفات الهی بوده و جایگاه ظهور جمال و زیبایی حق قرار گیرد. انسانی که خدا را محبوب حقیقی قرار میدهد، قهری است که نظرش به دنیا، استقلالی نخواهد بود، بلکه آن را نشانۀ حق و وسیلهای جهت وصال حقّ خواهد دانست.
انسانی که با تماشای جلال و جمال خدا که از جمال هستی هر پدیدهای زیباتر است، آرام میگیرد، چگونه مخلوقی را معشوق خویش قرار دهد که شعاع وجودی او محدود است.
لذا سیّدالساجدین علیه السلام در «مناجات الذاکرین» عرض میکند:
«إلهی بِک هامَتِ الْقُلوُبُ الْوالِهَةُ وَ عَلی مَعْرِفَتُکَ جُمِعَتِ الْعُقُولُ الْمُتَبایِنَةُ فَلا تَطْمَئنُّ الْقُلُوبُ إلاّ بِذِکْراکَ وَ لا تَسْکُنُ النُّفُوسُ الاّ عِنْدَ رُؤْیاکَ...؛
خدایم! دلها، شیفته و باختۀ تو شدند؛ عقلهای مختلف بر معرفت تو اتفاق کردند؛ دلها جز به یاد تو مطمئن و آرام نگردند و نَفْسْها جز به رؤیت و یقین به تو آرامش نیابند.»
هستی هر پدیدهای در دیدگاه عاشق، شعاعی از ظهور جمال خدا بوده و آن را طریق رسیدن به صاحب شعاع قرار میدهد.
طلب کردن جمال و زیبایی معشوق به این است که عاشق در تمام ابعاد، رنگ معشوق را پیدا کند و آن به اینست که در اندیشه و عمل تابع باشد؛ آنچه را که میپسندد بگوید و در رفتار فردی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی آن را پیاده کند. و آنچه را که او نمیپسندد، ترک بگوید.
آنچه عاشق را به پرستش خالص محبوبش میکشاند، خوف از عدم وصال است. ترس از این دارد که نکند، در اندیشه و رفتار، مورد رضایت او قرار نگیرد و میترسد که نه فقط مسیر را دورتر و حرکت را کندتر نماید، بلکه احیاناً ایجاد وقفه و سکون نماید. لذا در تمام حالات، مراقب گفتهها، اعمال و... خود است؛ خود را قربانی هر اندیشه و عقیده و عملی نمیکند.
اینها را از منبعی میگیرد که مطمئن است در آنها اشتباه و خطا راه ندارد، زیرا رضایت محبوب در چیزی است که او میخواهد و علم به خواستۀ او یا از طریق وحی است، و یا الهام، و یا شناخت معارف دین از طریق مورد اعتماد.
اگر عاشق، کسی باشد که راه وحی و الهام به روی او بسته است، به شناخت معارف از منبع مطمئن آن تمسّک میجوید. پیامبران و رسولان الهی علیهم السلام این والهان کوی حق، از طریق وحی بلاواسطه، و ائمه معصومین علیهم السلام با واسطه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و یا از طریق الهام، و دیگر انسانها با گرفتن معارف و تکالیف دینی از آ نها، رضایت محبوب را در بعد اندیشه و عمل به دست میآورند. در دیدگاه فرهنگ و مذهب ما، منبع مورد اعتماد، امامان معصوم علیهم السلام هستند.
«ألسَّلامُ عَلی مَحالِ مَعْرِفَةِ اللّهِ وَ مَساکِنِ بَرَکَةِ اللّهِ وَ مَعادِنِ حِکمةِ اللّهِ وَ حَفَظَةِ سِرِّ
اللّهِ وَ حَمَلَةِ کِتابِ اللّهِ وَ أوْصیاءِ نَبی اللّهِ وَ ذُریَّةِ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ رَحَمَة اللّهِ وَ بَرَکاتُهُ(1)؛
سلام بر جایگاههای شناخت خدا، مساکن برکت خدا، معادن حکمت خدا، حافظان سرّ خدا، حاملان کتاب خدا، اوصیای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ذریه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درود خدا بر او و آلِ او و رحمت خدا و برکات او.»
ثمرۀ حرکت عملی در عشق عقلانی، عشق عرفانی است. اگر در عشق عقلانی انسان عالم به جمال و صفات حق، و شیفتۀ آن است، در عشق عرفانی به شهود آن جمال و صفات نایل میشود.
این عشق، ثمرۀ مکارم اخلاق و حسن خلق دینی، و ثمرۀ ایمانی است که در پرتو عشق عقلانی ظهور یافته؛ ایمانی که به فرمودۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم لباسش تقوا، و زینت آن حیا و ثمرهاش علم است(2).
عشق عرفانی، نفی هرگونه حجاب و تعلق مادّی و دنیوی است؛ آنان که به مقام شهود راه یافته، و حجابها را از میان برداشته و دانش را از محضر او آموختهاند، حق بودنت دین را مییابند.
«وَ یَری الَّذینَ أوتُوا الْعِلْمَ الَّذی أُنزِل إلَیکَ مِنْ رَبّکَ هُوَ الْحَقَّ...(3)؛
آنانی که علم داده شده میبینند آنچه به تو نازل شده حق است.»
در تفسیر صافی، مصداق آیه را حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام قرار داده است(4). که تصدیق نمود رسول خدا را به آنچه بر آن بزرگوار نازل شده است آن حضرت کسی است که به مقام شهود حق نایل آمده و میبیند که آنچه بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده حق است.
آزادی واژۀ دلنواز و شوقانگیزی است که هماره بشر را مفتون خویش ساخته است. میل انسان به رها بودن و آزادی، ریشۀ غریزی دارد.
بر پایۀ این آرمان غریزی، بشر در همۀ روزگاران خویش، حتی هنگامی که از تن دادن به فشارها و تنگناهای زندگی فردی و اجتماعی ناگزیر بوده، در آرزوی رهایی مطلق به سر برده است.
در این مقال، هدف، بررسی مفهوم آزادی است. آیا آزادی یک مفهوم ارزشی مطلق است؟ یا علیرغم گرایش مطلق انسان به آن، دارای ارزش نسبی است؟
مسلّماً نگرش اقوام و فرهنگها به آزادی، متفاوت است. و هر کس با دیدگاه ویژه خویش در تفسیر انسان، همانند دیگر مفاهیم انسانی، به آن مینگرد.
به طور کلی، میتوان نگرش به آزادی را تابعی از نگرش هر فرد یا جامعه به انسان دانست. اگر دیدگاههای انسان شناسانه را در یک تقسیمبندی فراگیر، به سه دسته آسمانی (مبتنی بر وحی)، خرافی (اساطیری) و انسان محوری (مبتنی بر امانیسم) تقسیم کنیم، به تبع آن، مفهوم آزادی نیز دگرگون میشود.
از دیدگاه نخست (آسمانی) چون انسان، خدا محور است(... إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ)1
مفهوم حریّت را باید به عبودیت انحصاری و فراگیر انسان در برابر خداوند و پای بندی مطلق، به شریعت از یکسو، و گسستن حتی نامرئیترین رگههای وابستگی به غیر حق (پرهیز از شرک خفی و جلّی) از دیگر سو، تفسیر کرد؛ که میوههای شیرین آن در زندگی فردی و اجتماعی دین باوران، به شکل خشیت راستین از خداوند و دل مشغولی هماره به پرستش الهی
(وهب لی الجدّ فی خشیتک و الدّوام فی الاتّصال بخدمتک) و وارستگی از دنیا، ستیز با ستمگران و رهایی از بردگی ذهنی و اطاعت کور از دیگران و... تبلور مییابد.
در نگاه دوم (خرافی) آدمی در حصار ذهنیت کور خویش و زنجیر اسارت پندارهای پوشالی و تارهای عنکبوتی و بند رقیّت طاغوت، زندانی است و به خیال خام خویش، به دلیل بریدن از وحی، در پندارِ آزادی، روزگار میگذراند.
در نگرش انسان مدار (دیدگاه سوم یا امانیسم) آدمی خوشبختی خویش را در رهایی مطلق و آزادی افراطی، حتّی از قوانین الهی میپندارد و هیچ باید و نبایدی را به رسمیّت نمیشناسد. که در بُعد اخلاقی و اجتماعی، به اباحیّت و آزادی انگاری بیمرز و مهار گسیخته (لیبرالیسم اخلاقی، اجتماعی) میانجامد.
نقطۀ مشترک دو دیدگاه اخیر، انسان شناسی علل برخاسته از اندیشه محض انسانی بریده از وحی و نیز منش رفتاری متضاد با شریعت آنهاست.
در این مجال، در صدد بررسی و نقد دیدگاههای متفاوت، در اینباره نیستیم، بل، آزادی و حریّت انسانی را از دیدگاه فرهنگ اسلامی میکاویم و جهت تبیین بهتر این دیدگاه، تنها در یک بحث مقایسهای، به مفهوم آزادی در آینۀ ذهنیّت انسان معاصر مینگریم.
برای شناخت موضوعات و شؤون وابسته به یک موجود، دو راه وجود دارد؛ نخست: این که آنها را به شکلی مستقل و بریده از ذات آن موجود، تبیین و تفسیر کنیم؛ دیگر: آن که با نگرش به ذات آن موجود و در ارتباط با آن، به تبیین آنها بپردازیم.
شیوه نخست، کاملاً ناصواب است؛ زیرا چگونه میتوان شأن یک موجود (آنچه از او ریشه گرفته) را به گونهای مستقل و بریده از ذات آن بررسی کرد؟
به دیگر سخن: حریّت از ویژگیهای ذاتی انسان است و منشأ تکوینی دارد، حال اگر به گونهای بریده از وی و ساختارش در محدوده شرائط و واقعیّات بیرون از ذات انسان، تفسیر شود، اوّلاً: حریّت انسانی برخاسته از ساختار وجودی او را نتیجه نمیدهد؛ ثانیاً: به تبع شرائط و واقعیّتهای گونهگون، دارای تفسیر نسبی خواهد بود. چه این که: شرائط خارج از ذات انسانها بر پایه موقعیّت افراد و جوامع مختلف، دگرگون میگردد و از رهگذر گذشت زمان، دچار نوسان میشود. در نتیجه، بدون هیچ اعتراضی باید هرگونه برداشتی را از آزادی پذیرفت. ثمرۀ چنین تفسیری در قلمرو اخلاق اجتماعی، رهایی بشر در دایره ارضاء خواستههای طبیعی و مادّی (با توجه به شرایط زمانی و مکانی) حاکم بر اوست، که بازگشت به رقیّت دارد.
انشاءاللّه در همین نوشته، توضیح این بخش را خواهید خواند.
امّا تفسیر و بررسی حریّت باتوجه به ذات و حقیقت وجودی و درونی انسان، وحدت کلمه را در تعریف آزادی به همراه دارد؛ مشروط به این که تفسیر واحدی از حقیقت و ذات انسان داشته و در آن اختلاف نظر نباشد؛ زیرا با وجود اختلاف در تفسیر انسان، مفهوم حریّت حتی در این شیوه نیز، مختلف خواهد بود.
آنان که نگرشی کاملاً مادّی به انسان دارند و ذات انسانی را در بُعد طبیعی محصور میدانند، تحلیلشان از حریّت انسانی، غیر از تحلیل کسانی است که برای انسان، ذاتی الهی معتقدند.
آری، اگر انسانها اعتقادات سنّتی و برگرفته از پیشینیان و نیز دیگر دیدگاههای فرهنگی خاص متأثر از جامعۀ خویش را کنار گذارند و با دید فطری به ذات خویش بنگرند، حقیقت خویش را وجودی والاتر از طبیعت و هر پدیده مادّی خواهند یافت و آن را خلق وجود
دیگری خواهند دانست.(1)
تفسیر شؤون وجودی انسان، گرچه بر اساس شناخت اجمالی حقیقت و ذات انسانی باشد، به مراتب ما را به واقع نزدیکتر میکند تا تفسیری بر اساس قسم اول (خارج از ذات انسانی و با توجه به شرایط بیرونی) باشد.
حرّیّت رهایی از هر قید و شرطی است که مانع ظهور فعلی و خودنمایی ذات موجود باشد و با توجّه به این که حریّت از شؤون انسان به عنوان انسان است، آزادی انسان، رهایی او از هر قید و بند و شرطی است که مانع ظهور فعلی حقیقت انسانی او بشد.
انسان به لحاظ غرایز و ابعاد مختلف وجودی خود یک نوع آزادی را طلب میکند و به لحاظ ذات انسانیاش نوعی دیگر را.
آزادی نوع دوم، برای کسانی مطرح است که حقیقتی به عنوان روح انسانی، جدای از جنبۀ جسمانی و حیوانی را برای انسان، پذیرفتهاند؛ بنابراین، تفسیر آزادی بر اساس شؤون مادّی و حیوانی انسان، امری خارج از ذات معنوی او و تنها، متوجّه بُعد خاکی و حیوانی آدمی است.
خلاصه مطلب، در تعریف مفهوم حرّیّت، این است که اگر حرّیّت را برای انسان به عنوان انسان ملاحظه کنیم، هرگونه تحلیل و تفسیری خارج از آن، تفسیری بریده از ذات و حقیقت وجودی انسان بوده و نسبی است.
در اسلام، مفهوم حرّیّت برای انسان به عنوان انسان ملاحظه شده و به همین لحاظ گفته شده که حرّ و آزاد کسی است که شهوات و خواستههای نفسانی را ترک کند؛
«مَنْ ترک الشّهوات کان حرّاً(2)؛
کسی که خواستههای نفسانی را ترک کند، آزاد است.»
امام صادق علیه السلام فرمود:
اِنَّ صاحبّ الدین... رفض الشهوات فصار حُرّاً...(3)؛
به راستی فرد دیندار... شهوات و خواستههای نفسانی را کنار میزند، پس آزاد میگردد».
بر پایه همین بینش، در مورد حرّیّت، صفات عالیه را خوی آزاد مردان دانستهاند. امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:
«اِنّ الحیاء و العفَّة مِنْ خلائق الایمان و انّهما لسجیّة الأحرار و شیمة الأبرار(1)؛
همانا شرم و عفّت از خصلتهای ایمان - و اهل آن - است و به راستی این دو صفت، خوی آزادگان و روش نیکوکاران است.»
امام صادق علیه السلام مفهوم حرّیّت را جامع چهار خصلت شمردهاند: وفاء، تدبیر و درست اندیشیدن و دقّت در امور، حیاء، حسن خلق.(2)بنابراین، آزادی برای انسان به عنوان انسان، قید انسانی را به همراه دارد؛ پس آزادی انسانی، رهایی حقیقت انسانی از هر قید و بندی است که مانع رشد، معنوی او شود.
و آزادی برای انسان به عنوان امری خارج از ذات معنوی او، قید آن امر خارج را به همراه خواهد داشت که میتوان نام آن را آزادی غریزی و یا استعدادی نهاد.
اینک، به بررسی اجمالی خصوصیّات و ویژگیهای این دو نوع آزادی (استعدادی و غریزی و آزادی انسانی) میپردازیم.
استعدادهای موجود در نفس آدمیان، برخی به صورت جبری ظهور فعلی پیدا کرده و خواهان ارضاء و برآوردن خواسته خود هستند؛ مانند غریزه جنسی که به تدریج رشد میکند.
تا در سنین خاص، ظهور فعلی خود را به نحو شدید اظهار کرده و ارضاء خواستهاش را طلب میکند و نفس نیز، به لحاظ طبیعت اوّلی خویش ارضاء بدون قید و شرط را میخواهد و راحتیاش را در آزادی غریزه جنسی میجوید.
برخی از استعدادها هم به صورت ارادی ظهور فعلی پیدا میکند؛ مانند استعداد علمی، استعداد در رشد عقلی، استعداد کسب فضیلت و... در اینجا نیز نفس به لحاظ طبیعت اوّلی خود از وجود هرگونه مانع در شکوفایی و رشد آنها رنج میبرد و آزادی در رسیدن به کمال علمی، عقلی و اخلاقی را حقّ مسلّم خود میداند. حال سوال اینجاست که آزادی استعدادی
و غریزی، حرّیّتی مطلق است یا مشروط؟ به عبارت روشنتر: آیا در غریزۀ خود برتربینی، غضب، منفعت طلبی، استعداد علمی، غریزه جنسی، ثروت خواهی و... اقتضاء خاصّی برای ارضاء رشد و شکوفایی وجود ندارد و از هر راه ممکن (خواه مطلوب عقل و شرع باشد یا نباشد) میتوان به خواستههای استعدادی و غریزی رسید؟ افراد بسیاری به ثروت، علم، لذّات جنسی و... میرسند، در حالی که برای خوب و بد افعال و راههایی که انتخاب کردهاند هیچ معیاری ندارند و به اصطلاح بر پایه اندیشه ماکیاولیسم و با شعار هدف وسیله را توجیه میکند، از هر راهی به خواستۀ خویش میرسند.
این نوعی آزادی مطلق در رسیدن به خواستههای استعدادی و غریزی است. آزادی مطلق در مکتب کاپیتالیسم (سرمایه داری) و آزادی مطلق در ارضاء غریزه جنسی در مکتب فروید، نمونه بارزی از آزادی مطلق استعدادی و غریزی است. آیا قبول چنین حرّیّتی صحیح است؟
پاسخ این است که در یک صورت، پذیرش آزادی مطلق استعدادی و غریزی درست است (و مشروط ساختن آب به معیارهای اخلاقی، عقلی، دینی و حتّی قانون، خلاف خواهد بود) بدین شرح که: آزادی را برای انسان به عنوان وجودی که دارای استعدادهای مختلف است قبول کنیم، نه به عنوان حقیقت و ذات انسانی او.
این گرایش و بینش ما را وادار میکند که ظهور فعلی هر استعدادی را وابسته و مشروط به هماهنگی با معیارهای عقلی، شرعی و اخلاقی ندانیم. امّا، قبول چنین مطلبی با توجه به نفس استعداد و غریزه ممکن نیست؛ زیرا ذات استعداد و ذات غریزه، ذات وابستگی است، و اینها وجودی عرضی دارند؛ به عبارت دیگر: وجودشان برای غیر است و برای آن غیر، موجودند. حال اگر قید مشروط را در آزادی بپذیریم، باید بگوییم: آزادی استعدادی و غریزی، نوعی آزادیِ مشروط است؛ مشروط به این که حرکت، نحوه ارضاء، رشد و شکوفایی آنها با حقیقت و ذات انسانی، هماهنگی و سازگاری داشته باشد.
پس اگر موجودیّت آزادی را در مطلق بودن آن بدانیم، شکی نیست که به لحاظ عرضی بودن و وابستگی وجود استعداد و غریزه، نفی آزادی از آنها امری طبیعی و مطابق با عقل خواهد بود.
استعدادها و غرایز موجود در نفس، از لوازم و شؤون وجود انسان هستند و در احکام و حرکت، رشد و ارضاء خواستهها باید هماهنگ با ذات انسانی باشند؛ به همین جهت، برای
شکوفایی و رشد استعدادها و پاسخگویی به خواستههای غریزی، راه و قانون و معیار تعیین شده از سوی حقیقت انسانی (که همان پیام عقل و شرع است) را باید پذیرا باشیم.
در غیر این صورت، انسان محکوم خواستههای غریزی و استعدادی شده و از هدف ذاتی و کمال انسانی خویش محروم خواهد شد و این خسرانی است که متوجّه خود شخص است.
البته، زیانی هم که متوجّه جامعه بشری در جهات و ابعاد گوناگون (سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اخلاقی و...) میشود، بسیار عظیم است. دنیای به اصطلاح متمدّن امروز و دوران توحش در قبل، نمونه بارز این خسران و زیان است.
استعدادها و غرایز جدای از ظهور فعلی حقیقت انسانی و کمال انسانی و در شرایط خاص رشد کرده و ظهور فعلی پیدا میکنند. استعداد علمی در شعاع تفکّر، اندیشه، تجربه و مطالعه به کمال علمی نایل میشود. غریزه حبّ ثروت در پرتو فعّالیّتهای اقتصادی از هر طریق ممکن ارضاء میشود و... خواه ذات انسانی و خواسته آن مورد توجّه قرار بگیرد یا مورد توجّه نباشد.
به عبارت دیگر: روی کردن به خواست حقیقتِ انسانی، شرط رشد و ارضاء غرایز و استعدادها نیست. امّا، ظهور فعلیِ حقیقتِ انسانی در گرو اینست که استعدادها و غرایز در حیطه خواستِ انسانی حرکت کند و به آنچه میخواهد برسد، این دلیل دیگری است بر این که آزادی استعدادی و غریزی مطلق نیست. در واقع، فعّالیّت استعدادی و غریزی ابزاری جهت شکوفایی حقیقت انسانی هستند.
اسلام، به استعدادها و غرایز موجود در نفس به همین دید مینگرد و امر و نهی شارع مقدّس، متوجّه نحوۀ به کارگیری اعضاء و جوارح، غرایز و استعدادها برای ظهور فعلی حقیقت انسانی و صفات برجسته انسانی است.
ثروت طلبی، خود برتربینی، منفعت خواهی، علم جویی، اعمال غریزه غضب، غریزه جنسی و... محدود به او امر و نواهی خدای متعال و پیام عقل است.(1)
مخاطب شرع و اوامر و نواهی خداوند متعال، حقیقت انسانی است ولیکن، حقیقت انسانی، پس از دریافت قوانین و دستورات دینی، آنها را به استعدادها، غرایز، اعضاء و جوارح عرضه کرده و حرکات و فعّالیّت آن را در چارچوب معیارهای شرعی، محصور، محدود و
1) (1) پیام عقل چیزی در عرض اوامر و نواهی الهی نیست. بل، عقل، رسول باطنی است.
کنترل میکند. این محدودیّت شرعی، احیاناً همراه با رنج و محدود گشتن برخی غرایز جسمانی است؛ به همین جهت، اوامر و نواهی الهی تکلیف، و تکلیف از ماده کلفت و همراه با نوعی تحمّل و سختی است.
خروج هر بُعدی از ابعاد نفس و هر غریزهای از غرایز حیوانی از دایرۀ شرع، هر چند شکستن حصر استعدادها و نفی محدودیّت از غرایز است و آزادی استعدادی و غریزی را به همراه دارد، لیکن، این رهایی، به بهای نابودی خودِ انسانی تمام میشود و از استعداد و غریزه، نفس امّارهای میسازد که آدمی را به اعمال و راهی خلاف شأن انسانی، میکشاند.
آزادی غریزه جنسی، آزادی در حبّ دنیا و... علّت فجایع، فحشاء، اعمال منافی عفّت، فساد و بیبندباری اقتصادی و سیاسی، اجحاف و تبعیض و... است.
اینگونه آزادیها، نه تنها به سود انسان و جامعه بشری نیست که سبب خسران آدمیان است. بدترین خسران در این ارتباط، زندگی در تخیّل و پوچگرایی است که از این رهگذر، نصیب انسان میشود.
قرآن چه زیبا حیات دنیوی (و شعاع ارزشها و آزادیهای غریزی و نفی حقیقت انسانی) را ترسیم کرده است: «... یا أَیُّهَا النّاسُ إِنَّما بَغْیُکُمْ عَلی أَنْفُسِکُمْ مَتاعَ الْحَیاةِ الدُّنْیا ثُمَّ إِلَیْنا مَرْجِعُکُمْ فَنُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ1 ؛
ای مردم! ستمهای شما در پی بهرهمندی (ناچیز) از زندگی دنیا به زیان شماست؛ سپس بازگشت شما به سوی ماست پس شما را به آنچه عمل میکردید، خبرمیدهیم.»
«إِنَّما مَثَلُ الْحَیاةِ الدُّنْیا کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ مِمّا یَأْکُلُ النّاسُ وَ الْأَنْعامُ حَتّی إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیْها أَتاها أَمْرُنا لَیْلاً أَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصِیداً کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الْآیاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ2 ؛
مثل زندگی دنیا همانند آبی است که از آسمان نازل کردهایم که در پی آن، گیاهان (گوناگون) زمین که مردم و چهارپایان از آن میخورند، میروید تا زمانی که زمین، زیبایی خود را یافته و آراسته میگردد و اهل آن، مطمئن میشوند که میتوانند از آن بهرهند گردند، (ناگهان) فرمان ما شب هنگام یا در روز (برای نابودی آن) فرا میرسد (سرمایا صاعقهای را بر آن مسلّط میسازیم) و آن
چنان آن را درو میکنیم که گویی دیروز، هرگز چنین کشتزاری نبوده است.»
این گونه آیات را برای گروهی که میاندیشند، شرح میدهیم.
آنانی که خوشی، زیبایی، عزّت، خوشبختی و کمال را در پرتو آزادیهای استعدادی و غریزی میجویند، غافلند از این که دنیا، ثبات ندارد و چنان، زندگی تخیّلیِ آنان را در هم میپیچد که گویا هرگز نبوده است. تنها راه نجات داخل شدن در دار سلام است که خداوند انسانها را به آن میخواند:
«وَ اللّهُ یَدْعُوا إِلی دارِ السَّلامِ وَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ1 ؛
و خداوند به سرای صلح و سلامت دعوت میکند و هر کس را بخواهد (و شایسته و لایق ببیند) به راه راست هدایت فرماید.»
خدای بلندمرتبه که خیر خالص است و ارادهاش بر هر فعلی، جز حکمت نیست، انسان را به دارسلام که همان بهشت جاوید باشد فرا میخواند؛ بهشتی که هیچ شرّی در آن نیست و آنچه هست صفا و لذّت است. و این هدایت به صراط مستقیم است که به دارسلام منتهی میشود. امّا خدا کسی را که بخواهد هدایت میکند.
این سنّت ثابت در نظام تشریع است که هدایت الهی، مشروط به قابلیّت نفس آدمی است. کسی که به بهای نفی حقیقت انسانی، حرّیّت استعدادی و غریزی را خریده است و منطقش این است که آنچه را نفس طلب میکند بدون قید و شرط و ضابطه باید در اختیارش گذاشت، نفس را به فسادهای اخلاقی آلوده است. و جایی که اراده، اختیار، شوق و ابزار ادراکی به طول کامل، به خدمت آزادی غریزی و استعدادی در آید و از خواست حقیقتِ انسانی خارج شود، ارادۀ الهی بر هدایت انسان به صراط مستقیم تعلّق نمیگیرد و حرکت آزادانه او در برآوردن خواهشهای استعدادی و غریزی - به هر نحو ممکن - به رنج و بدبختی و عذاب میانجامد.
در واقع، خداوند چنین شخصی را به خودش واگذار کرده و به پیامبرش نیز فرموده که آنان را رها کن:
«وَ ذَرِ الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا وَ ذَکِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما کَسَبَتْ لَیْسَ لَها مِنْ دُونِ اللّهِ وَلِیٌّ وَ لا شَفِیعٌ وَ إِنْ تَعْدِلْ کُلَّ عَدْلٍ لا یُؤْخَذْ مِنْها
أُولئِکَ الَّذِینَ أُبْسِلُوا بِما کَسَبُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِیمٍ وَ عَذابٌ أَلِیمٌ بِما کانُوا یَکْفُرُونَ1 ؛
و رها کن کسانی را که آیین فطری خود را به بازی و سرگرمی گرفتند و زندگی دنیا آنان را مغرور ساخت. (با این قرآن) به آنان یادآوری کن تا گرفتار (عواقب شوم) اعمال خود نشوند (و در قیامت) جز خدا، نه یاوری دارند نه شفاعت کنندهای و (چنین کسی) هرگونه عُذری بپردازد، از او پذیرفته نخواهد شد، آنان کسانی هستند که گرفتار اعمالی شدهاند که خود انجام دادهاند؛ نوشابهای از آب سوزان برای آنان است و عذاب دردناکی، برای این که کفر ورزیدند (و آیات الهی را انکار کردند).»
در اینجا به همان کلام بلند امیرالمؤمنین علیه السلام برمیگردیم که فرمودند: «آزاد، کسی است که تارک خواستههای نفسانی باشد». و به بیان این مطلب میپردازیم که فرمودند:
«ایّاک و کلَّ عَمَلٍ ینفِر عنک حُرّاً او یذّل لک قدراً أو یجلب علیک شرّاً أو تَحْمِلُ به الی القیامة وِزْراً(1)؛
از هر کردار و عملی که آزادهای را از تو برباید، یا قدر و مرتبه تو را پایین آورد و یا سبب شرّ و بدی برای تو شود یا به سبب آن، گناه و بار سنگینی را به جانب قیامت حمل کنی، بپرهیز.»
اصل این است که فعّالیّتهای استعدادی و غریزی در شعاع خواست حقیقت انسانی باشد؛ در احکام شریعت نیز، چنین جهتگیری شده است و عقل نیز با آن هماهنگ است.
لیکن، در دنیای مدرن و از سوی مدّعیان تمدّن و آزادی، تنها آزادیهای استعدادی و غریزی ترویج میشود. و این آزادیها هم بیشتر محصور در آزادیهای شهوی است. از آن میان، آزادی اقتصادی، برتری طلبی سیاسی و غریزه جنسی، اصل و محور قرار گرفته است و دیگر استعدادها و غرایز درابعاد مختلف حتّی استعداد علمی، حقیقت طلبی و حقجویی بشر در خدمت آزادیهای شهوی قرار گرفتهاند. و این بزرگترین فاجعه در نظام انسانی و جامعه بشری است.
انسان، آزادی را برای رسیدن به خواستههایش طلب میکند، آیا با تن دادن به آزادیهای استعدادی و غریزی فردی میتوان به مطلوب رسید؟ آیا غرق شدن در شهوات و امیال نفسانی و آزاد گذاشتن آنها، تاکنون در طول تاریخ بشریت، انسان یا جامعهای را سعادتمند و رستگار کرده است؟ به یقین، چنین شیوهای، جز به تباهی فرد و جامعه
1) (2) شرح غرر، ج 2، ص 316، شماره 2727.
نمیانجامد و از تاریخ بشر تا روزگار ما، کسانی ازاین دست را نمییابیم که نتیجهای جز حسرت، حزن، اندوه و در نهایت، پشیمانی برده باشند.
چه زیبا فرمود، امام صادق ششمین پیشوای معصوم شیعه علیهم السلام:
«مَنْ تعلّق قلبُه بالدُّنْیا تعلّق منها بثلاثِ خصالٍ هَمٌّ لا یفنی و أمل لا یدرک و رجاء لاینالُ(1)؛
کسی که قلبش به دنیا آویخته گردد به سه خصلت از دنیا پیوند خورد؛ اندوه و گرفتگی خاطری که پایان ندارد، آرزویی که آن را درک نمیکند و امیدی که به آن نایل نمیشود.»
امام سجاد، زینالعابدین علیهم السلام به مردی رو کرده فرمودند:
«اتّق اللّه و اجمل فی الطلب و لا تطلب ما لم یخلق، فانّ مَنْ طلب ما لم یخلق تقطّعت نفسه حسرات و لم ینل ما طلب ثمّ قال: و کیف ینا ما لم یخلق؟ فقال الرجل: و کیف یطلب ما لم یخلق؟ فقال من طلب الغنی و الأموال والسعة فی الدّنیا فاِنَّما یطلب ذلک للراحة و الراحة لم تخلق فی الدُّنیا و لا لأهل الدُّنیا، انَّما خلقت الراحة فی الجنّة و لاهل الجنة...(2)؛
از خدا بترس و در طلب روزی میانهروی کن (نه تندروی و نه کندروی)، آنچه آفریده نشده طلب نکن، پس همانا کسی که طلب کند چیزی را که آفریده نشده، جان خود را به تنگی و سختی غُصّهها و حسرتها قرار داده است و به آنچه میجوید نمیرسد. سپس با تعجّب فرمودند: چگونه چیزی را که آفریده نشده به آن نایل شود؟! مرد (مورد خطاب حضرت علیه السلام) سؤال کرد: چگونه چیزی که آفریده نشده، مورد طلب واقع میشود؟ در پاسخ فرمودند: کسی که بینیازی، ثروت و توانگری در دنیا را بخواهد، آن را برای آسایش و آرامش طلب میکند و راحتی و آسایش در دنیا و برای اهل دنیا آفریده نشده، راحتی، تنها در بهشت و برای اهل بهشت آفریده شده است...»
روی کردن به این نکته ضروری است که انسان به عنوان انسان، در پرتو آزادیهای استعدادی و غریزی، بندۀ غرایز و استعدادهاست. چنان که امیر مؤمنان علیهم السلام فرمودند:
«آزْری بِنَفْسِهِ مَنْ مَلَکتْه الشهَوةُ واسْتَعْبَدَتْهُ الْمطامِعُ(3)؛
کسی که خواهش مالک اوست؛ خویشتن را معیوب گردانید و طمعها (طمع ثروت، ریاست، خود برتری و...) او را بنده خود قرار داده است.»
و نیز فرمودند:
«عَبْدُ الشَّهوَةِ أذلُّ من عبدالرّق(1)؛
بندۀ خواهش نفسانی، ذلیلتر از بنده خریداری شده هست.»
اینک با توجّه به محکوم بودن آزادی استعدادی و غریزی به بیان آزادی انسانی و خصوصیات آن میپردازیم.
ذات انسانی جدای از غرایز، استعدادها و خواستههای فطری، نیازی دارد که آن را نیاز ذاتی انسانی مینامیم. تعیین کنندۀ خصوصیات و ویژگیهای آزادی انسانی، نیاز ذاتی او است.
ذات انسانی برای برآوردن نیاز خویش، پذیرای هر خصوصیّت و صفتی نیست، بل نوع خاصی از صفات را میپذیرد. به عبارت دیگر: بین ذات انسانی و آن خصوصیّات، هماهنگی و همسویی وجود دارد.
نیاز ذاتی انسانی، حصر و محدودیت نمیپذیرد و بر وجود مانع، قید و شرط غریزی، مادّی و حتّی علمی صبر و مدارا ندارد، بل طالب رهایی مطلق و در واقع، در جستجوی مطلق است؛ حبّ مطلق، جمال مطلق، علم مطلق، حیات مطلق، قدرت مطلق و... را خواهان است.
ذات انسانی تمام این موارد را در دایره هستی میطلبد، زیرا به طور فطری میداند که خارج از دایره هستی چیزی نیست.
هستی و وجودی که در قالب خاصی قرار گرفته، جمال، حب، حیات، علم، قدرت و دیگر صفاتش محدود است. و با مطلق طلبی انسان، مغایرت دارد. پس انسان نیاز ذاتی خویش را از وجودی بیحدّ و حصر طلب میکند.
با توجّه به نیاز ذاتی انسان، یکی از خصوصیّات آزادی انسان، آزادی مطلق انسانی است.
او دوستدار رهایی در سیر به هستی مطلق است.
این که انسانهایی به معرفت خدا روی میآورند و جدایِ از هر قید مادّی، طبیعی و بدون وابستگی به هر پدیده دنیوی، تنها اللّه را میجویند؛ معلول این خصوصیّت است.
1) (1) شرح غرر، ج 4، ص 352، شماره 6298.
نیاز ذاتی انسان، از نوع نیازهای غریزی در بعد حیوانی و نیازهای علمی نیست؛ زیرا اینگونه نیازها، با ابزار مادّی، وسایل طبیعی و تلاش فکری، تجربی و عقلی قابل دسترسی است. گرسنه با تهیّه غذای طبیعی سیر میشود و در شعاع دوستیابی، ابراز عواطف و محبّت میکند و در پرتو تعقّل، تفّکر و فعّالیّت تجربی به معرفت فلسفی و علمی میرسد.
لیکن با این همه، باز آنچه ذات انسانی در طلبش هست همچنان باقی است؛ زیرا خواسته راستین و اصلی انسان، به وصال معبود مطلق رسیدن، در جوار او آرام گرفتن، جاودانه ماندن به جمال و زیبایی حق نگریستن است. در یک کلمه، آرزوی ذاتی انسان، پیوند خوردن به علم، قدرت، محبّت، جمال و حیات مطلق است.
ای انسان! به ذات و نحوه آفرینش انسانی خود بنگر؛ تو طالب علم، قدرت، حیات، ابتهاج و سرور نامحدود و خواهان تجلّی کمال مطلّق هستی؛ پس، با دقت بنگر که در دایرۀ هستی دنیا و آنچه در آن هست به هیچ کدام از این خواستهها نمیرسی؛ زیرا دنیا ظرفی محدود و آنچه از آن به دست میآوری اندک است. بنابراین، خویشتن خویش از آن آزاد ساز و به جانب هستی مطلق پر بکش. و تو این آزادی را به دست نمیآوری، مگر این که در دایرۀ عبودیّت حق گام نهی؛ چنان که آزاد مرد جهان، امیر مؤمنان علیبن ابیطالب علیه السلام فرمود:
«مَنْ قام بشرائط العبودیّةِ أُهلَّ للعتق(1)؛
آن کسی که به شرایط بندگی تن دهد، سزاوار آزادی است.»
در بُعد اراده، اختیار و عمل، بنده بودن رهایی از هرگونه قید غریزی، استعدادی، دنیوی و طبیعی و به خدمت گرفتن آنها در پیوند خوردن به حیات، جمال، قدرت و حبّ معبود مطلق است.
آیا انسانهای آزادتری از انبیاء عظام، اوصیاء آنان و پیروان راستینشان سراغ داریم؟ حضرت ابراهیم علیه السلام آزاد از قیود و شرایط نمرودی، بت میشکند و فریاد میکند که«إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ2 ؛
من روی بندگی و پرستش خود را به سوی کسی آوردم که آسمانها و زمین را آفرید من در ایمان و عبادت و توحید خود خالصم و از مشرکان نیستم.»
1) (1) شرح غرر، ج 5، ص 314، شماره 8529.
«قُلْ إِنَّ صَلاتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیایَ وَ مَماتِی لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ، لا شَرِیکَ لَهُ وَ بِذلِکَ أُمِرْتُ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ1 ؛
بگو که نماز، عبادات (و اعمال حج)، زندگی و مرگ از آن خداوندی است که پروردگار جهانیان است؛ شریکی برایش نیست و به چنین چیزی مأمور شدهام و من نخستین مسلمانم (تسلیم شدگانم).»
ذات انسانی برای رسیدن به نیاز حقیقی و قرار گرفتن در جوار معبود خویش، هر عمل و راهی را پذیرا نیست. و معنای حریّت انسانی هم این نیست که از هر طریق ممکن به آنچه خواستش هست برسد؛ بل، معنای واقعی آزادی انسانی، این است که برای وصال به حقّ و رشد و کمال انسانی، مانعی وجود نداشته باشد و افکار، اعمال و راه آدمی با حقیقت انسانی وی هماهنگ و همسو باشد. بر خلاف آزادی غریزی و استعدادی که پذیرای هر عمل و اندیشه و راه برای وصول به نیازش هست، هر چند در آن بدخواهی، مکر، نیرنگ و... باشد؛ ولی آزادی انسانی در گرو منزّه بودن از این امور و امثال آن است.
امام علی علیه السلام فرمودند:
«الحریّة منزّهة من الغلّ والمکر(1)؛
آزادی از هر کینهتوزی، فریب و حیلهای، منزّه و پاک است.»
همچنین فرمودند:
«الطّلاقة شیمة الحرّ(2)؛
گشادهرویی، خوی و روش انسان آزاده است.»
«جمال الحرّ تجنّبُ العار(3)؛
زیبایی انسان آزاد، دوری گزیدن از عیب و ننگ است.»
«اِنَّ الحیاءَ و العفّة من خلائق الایمان و انّهما لسجیَّةُ الأحرار و شیمةُ الابرار(4)؛
همانا از خصلتهای ایمان، شرم و عفّت (بازایستادن از گناه) است و این دو، خوی آزادگان و روش نیکوکاران است.»
با تمام این توضیحات، سخن را در اینباره، با حکم قاطع بزرگ آزاده عالم، یعنی همان
جمله کوتاه و پر معنای امیرالمؤمنین علیه السلام به پایان میبریم:
«من ترک الشهوات کان حرّاً».
حال، به دلیل نفی آزادیهای غریزی و استعدادی در راستای آزادی انسانی و جهت تبیین بهتر حرّیّت راستین، لازم میدانیم به طور کوتاه در یک بحث مقایسهای، از واقعیّت آزادی دنیای موجود پرده برداشته و به آنانی که طالب آزادی انسانی هستند، هشدار دهیم که مراقب دامهایی باشند که به رنگ آزادی، رنگ آمیزی شده است.
قرن حاضر زمان شگفتی و حیرت است. هیچ ایده، عقیده و فکری، از نقد و شبهه سالم نمانده و بشر سرگردان در میان اقوال، گفتهها و بافتههای ذهنی و... برای رهایی از تحیّر، به جوّ حاکم و شرایط موجود، محیط، نظام و جامعه تن میدهد.
دنیای معاصر، اعتماد انسان را از ایدئولوژیها سلب کرده و ایدهای هماهنگ با شأن انسانی وی، جایگزین نکرده است. این آزمودهترین راه و در واقع بهترین دامی است که سردمداران استکبار در شعاع قلم و بیان عالمان دین و علم به دنیا فروخته، برای چرخاندن اندیشه و اراده انسانها به سمت دلخواه به وجود آوردهاند.
شخصی که بینشی ثابت درباره جهان، انسان و دنیا نداشته باشد، بدون شک طرحی ثابت و صحیح برای زندگی و کیفیّت آن نخواهد داشت؛ زندگیاش کاملاً تابع جوّ موجود، شرایط، رویدادها و از هر نظر متغیّر خواهد بود و این همان انسان همج الرعاع و افسار گسیختهای است که خودی خویش را در حاکمیت وضع موجود میبیند و تابع محض احساسات و مسایل خیالی و وهمی است که فرهنگهای خالی از ارزشهای انسانی برای او رقم میزنند.
اینگونه افراد، در واقع، گاهی نسبت به دنیا، خوش بین و دارای حُسن ظن(1)و زمانی بدبین و دارای حالت خستگی و بیزاری از جهان و دنیا(2)و در شرایطی ابن الوقت(3)هستند که با تغییر جوّ و اوضاع سریع از نظر ارادی و فکری، دگرگون میشوند و گاهی تجربهگرا(4)و یا
عقلگرا... هستند.
ظاهر این است که دنیای معاصر، گویا خواسته است عقیده، اندیشه و فرهنگ خاصی را بر کسی تحمیل نکند و افراد را آزاد بگذارد تا آنگونه که میخواهند باشند و آنچه را میپسندند انتخاب کنند. و این روش، از نظر ظاهر و به نحو ابتدایی، مورد قبول بسیاری از سیاستها و جوامع است، آیا به راستی دنیای معاصر، انسان را واقعاً در انتخاب آزاد گذاشته است؟ یا این که نظامهای سیاسی و اقتصادی در پرتو تبلیغات گسترده به وسیله امکانات مالی، ابزار ارتباطی و خرید قلمهای بیمحتوای بسیاری از عالِم نماها، فرهنگ دلخواه و مورد پسند خود را بر اذهان تهی از هر حقیقت ثابت شدهای، القاء کرده است و به نام آزادی، نسلها را قربانی سیاستهای غلط خویش نموده و به رقص و پایکوبی بر سفره عیش و عشرت به قدرت نمایی خویش پرداخته و نظارهگر نابودی انسانیّت، شرف، عظمت عفّت و حیا و... است و بر لاشه متعفّن انسان مقتول شهوات و آزادیهای غریزی و استعدادی عربده میکشند؟
اینان، در واقع به نام آزادی، انسانها را اسیر روشهای ناهنجار سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، اخلاقی و... خویش گردانیده و خود غریزی و شهوانی او را به جای خود انسانی نشاندهاند. و به ملّتها باوراندهاند که انسان، جز یک حیوان شهوانی - که با اندیشه حسّی و تجربیاش باید دنیای آباد از پوشاک، خوردنیها و آشامیدنیها داشته باشد - نیست.
ای فرزندان آدم! لحظهای بیندیشید و در حقیقت خود نظر کنید؛ آیا واقعاً شما همان موجودی هستید که دنیای مادیّت امروز به شما باورانده است؟ و آیا به آزادیهای سیاسی، اقتصادی، غریزی و استعدادی قانع هستید؟
آیا اینگونه آزادیها شما را متوجّه خود انسانی میکند؟
اگر روزی شتر از سوراخ سوزنی بگذرد، آزادیهای شهوانی هم شما را وارد انسانیّت و شرف خواهد کرد. روزی که هرگز نخواهد رسید.
«مَنْ تَسرَّعَ الَی الشَّهواتِ تَسَرَّعَ الیه الآفات(1)؛
هر که شتاب کند به سوی شهوتها، شتاب کند به سوی او آفتها.»
آری، اگر به حقیقت انسانی بازگردی و از آزادی شهوانی بپرهیزی، از آفات (گناه و
1) (1) شرح غرر، ج 5، ص 327، ش 8589.
گمراهی) سالم میمانی.
«اِمنْع نَفْسَکَ مِنَ الشَّهوات تَسْلِمْ مِنَ الْاَفات(1)؛
بازدار خودت را از شهوتها تا سلامت مانی از آفتها.»
انسان، تنها یک راه برای نجات خویش و کسب آزادی انسانی دارد و آن همراه شدن با کسانی است که به وجود مطلق خدای متعال پیوند خوردهاند و طرد پندارهایی است که پیروی از نفس سرکش را پیش روی میگذراند.
«وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ...2 ؛
با کسانی باش که پروردگار خود را صبحگاهان و شبانگاه میخوانند و تنها رضای او را میطلبند...»
1) (1) شرح غرر، ج 2، ص 224، شماره 2440.
عبادت خداوند، پیام مشترک و اصلی همۀ پیامآوران وحی است؛ و هدف از خلقت جن و انس، در نگاه قرآن کریم، عبودیّت و بندگی است: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ».1
مفهوم عبودیّت و بندگی، امری مغایر و در تضاد با مفهوم حریّت و آزادی است. بشر، جویای آزادی عمل و اراده در برابر دیگران است. گردن نهادن و فرمان برداری، در صورتی که بر اراده او تحمیل شده و انتخابی در آن نداشته باشد؛ همراه با اکراه، تنفّر و انزجار است؛ زیرا میل به آزادی، امری غریزی و با ساختار وجودی آدمی، آمیخته است.(1)
لیکن، چه بسا آدمی - نادانسته - در نگاهی سطحی و آغازین - (فراخوان انسان از سوی ادیان الهی به) عبودیّت خداوند را، با طبع آزادی خواهی و رهاییجویی خویش ناسازگار میپندارد.
گروهی نیز با اعتراف به خداوند، زبان به اعتراض میگشایند که آیا خدا نیازمند عبادت ماست؟ خداوند بینیاز مطلق است. چه احتیاجی به عبادت ما دارد؟ و به این نحو از بندگی خدا خارج میشوند. و برخی، قرن حاضر را زمان پایان عبودیّت خدا اعلام میدارند و آن را با حیات و زندگی خوش دنیوی، در تضاد میبینند.
و بسیاری از معتقدان سطحینگر نیز به عبادتی ظاهری و تقلیدی تن داده و صرفاً برای
1) (2) قیامت، 4.
این که از زیر بار تکلیف خارج شوند، آن را به نحوی که با شهوات دنیوی در تضاد نباشد، به جای میآورند. و اندک افرادی هستند که با حکمت عبادت آشنایند و با معرفت، خدا را بندگی میکنند.
عبادت چیست؟ چرا ادیان الهی ما را به بندگی محض و خالص خدا فرا میخوانند؟ عبادت، کدام خلاء وجودی انسان را پر میکند؟ در واقع، عبادت پاسخگوی کدام نیاز بشریست؟ و بر فرض نیاز به عبادت، آیا این نیازمندی نسبی و عرضی است یا مطلق و ذاتی؟
برای پاسخ به سؤالهای ذکر شده، به بحث از مفهوم عبادت، عبادت در نظام آفرینش، و هماهنگی عبادت با وابستگی ذاتی انسان، و عبادت در ابعاد نفس، خواهیم نشست و در خاتمه اخلاص در عبادات را متذکّر خواهیم شد. ان شاء الله
عبادت، بندگی خدا کردن، به اطاعت محض او در آمدن است.
در این تعریف، چند نکته نهفته است:
1 - وابستگی به خدا.
2 - خداوند عزّوجلّ را ستودن و به فرمان او درآمدن.
3 - اظهار نیاز و استمداد از سوی عبد و اقرار ایمانی و عملی به نقص وجودی در برابر ذات کامل خداوند.
4 - خدای متعال را حاکم و مالک بر خود و شؤون خود در مرتبه بندگی دانستن.
5 - خواستن کمال معبود، در مرتبه وحدّ وابستگی به او.
6 - حاضر دانستن خداوند و توجّه به او.
چنانچه عبادت، امری اعتباری و قراردادی باشد، نکات فوق جنبه صوری و عرضی خواهد داشت، و به محض برآمدن خواسته و یا نفی قرارداد، منتفی خواهد شد. و چنانچه عبادت، قراردادی و اعتباری نباشد؛ بل بر واقعیّت ثابت و غیر قابل نقضی استوار باشد، به لحاظ وجود دائمی و همیشگی آن واقعیّت، نکات فوق، اموری حقیقی خواهند بود.
وابستگی به خداوند و اعتراف به مالکیّت و حاکمیّت خداوند (نکته 1 و 4)، دو رکن اساسی عبادت و بندگی است که در صورت اعتباری و قراردادی بودن آنها، عبادت، امری اعتباری خواهد بود و خارج از دایره اعتبار، واقعیّتی نخواهد داشت.
چنانچه وابستگی به خداوند و مملوکیّت نسبت به او به لحاظ وجود عبد باشد؛ عبادت، امری واقعی خواهد بود. و چنین ارتباطی تنها بین خدا و خلق وجود دارد.
وابستگی و مملوکیّت وجودی، بیانگر معنا، کیفیّت و چگونگی عبادت است. با این توضیح: که واقعیّت، ظهور و تمامیّت یک موجود، وجود و هستی اوست. و زمانی که در هستی وابسته باشد، در شؤون، عوارض، لوازم و خصوصیّات وجودی نیز وابسته است. و این نوع وابستگی، اقتضای عبادت همه جانبه را دارد؛ یعنی اطاعت و بندگی خالص در تمام ابعاد وجودی از موجودی که وابستگی خالص وجودی به او داریم و مملوک واقعی او هستیم.
علّامه بزرگوار، طباطبائی - رحمة الله علیه - در مورد حقیقت عبادت، چنین مینگارند:
«حقیقت عبادت، اینست که بنده، خود را در مقام مملوکیّت پرودرگار خویش در آورد؛ به همین لحاظ، روح عبادت با تکبّر و خودپسندی سازش ندارد».(1)
شرک در بندگی، باطل است و بندگی خالص مورد پذیرش است. ایشان بر نفی خودپرستی، تکبّر و شرک در عبادت، از قرآن شاهد آوردهاند که ارشاد به بیان عقل است:
«... إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِینَ2 ؛
آنانی که از بندگی و عبادت من تکبّر میورزند؛ به همین زودی، با ذلّت و خواری داخل دوزخ میشوند.»
«... وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً3 ؛
انسان، نباید در بندگیِ خدا کسی را با خداوند متعال شرکت دهد.»
بنابراین، وابستگی همه جانبه وجودی و مملوکیّت تامّ و واقعی انسان، اقتضای بندگی خالص را دارد: «فَاعْبُدِ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ4 ؛
پس خدا را بندگی کن (در حالی که) دین - خود - را برای او خالص گردانیده باشی.»
1) (1) المیزان، ج 1، ص 28 (ترجمه).
به بیان علامّه بزرگوار، طباطبایی - رحمةالله علیه - معنای آیه این است که:
«عبودیّت و مقام بندگی را در همه شؤون زندگی خود، برای خدا اظهار و آشکار کن؛ البته در شعاع پیروی کردن به آنچه حکم کرده است. و عبودیّت کامل و تام، در حالی است که تو، دینت را برای خدا خالص کرده باشی؛ به این معنا که غیر او را اطاعت و پیروی نکنی.»(1)
عبادت در نظام آفرینش؛ دارای دو روی است که یک روی آن نظام تکوین و روی دیگرش نظام تشریع است. و در هر دو نظام، از یک اصل پیروی میکنند و آن وابستگی به ذات خالق متعال است؛ لیکن، وابستگی در نظام تکوین، جبری بوده و در نظام تشریع، ارادی و اختیاری میباشد.
برای تبیین عبادت در نظام آفرینش، به توضیح کلمه وابستگی اشاره میکنیم: وابستگی نظام تکوین و تشریع به خدای متعال، وابستگی وجودی است که همراه با ظهور، واقعیّت و کمال است. ذات وابستگی یک موجود به خدا، ذات ظهور یافتن و پیدایش او و خواست ذاتی و واقعیاش، ادامه وابستگی به خدای متعال برای باقی ماندن و رسیدن به خواستههای خویش است.
در نظام تکوین، ادامه این وابستگی جبری است و امّا در نظام تشریع، ظهور وجود انسانی، الهی و پدید آوردن کمالهای معنوی و فضایل انسانی، ارادی است.
قرآن مجید، درباره کلّ نظام آفرینش و وابستگی آن به خدای بزرگ، میفرماید:
«إِنْ کُلُّ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلاّ آتِی الرَّحْمنِ عَبْداً2 ؛
تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند، بندۀ اویند.»
عبادت تکوینی هر موجودی در آسمان و زمین، همان وابستگی خالص و ظهور فعلی مملوکیّت او به نحو جبری است. به همین جهت، تسلیم محض هستند:
«... لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ3 ؛
1) (1) المیزان، ج 17، ص 247، طبع آخوندی.
کسانی که در آسمانها و زمین هستند، از روی میل و رغبت یااز روی بیمیلی و کراهت، تسلیم فرمان او هستند و به نزد او بازگردانده میشوند.»
به هر حال، وابستگی موجودات در نظام آفرینش به خالق متعال، ظهور واقعیّت، ادامه آن و رسیدن به خواستههای تکوینی و ارادی است.
این وابستگی در نظام جهان و انسان به صورت تسبیح، تقدیس و ثناء الهی تجلّی یافته و آشکار میشود.
«... وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ...1 ؛
و هر موجودی، تسبیح و حمد او میگوید، ولی شما تسبیح آنها را نمیفهمید...»
«وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلائِکَةُ مِنْ خِیفَتِهِ...2 ؛
و رعد تسبیح و حمد او گوید و فرشتگان نیز از ترس او...»
«یُسَبِّحُ لِلّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ لَهُ الْمُلْکُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ3 ؛
آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، برای خدا تسبیح میگویند. مالکیّت و حکومت برای اوست و ستایش از آن او، و او بر همه چیز قادر است.»
حقیقت عبادت در نظام آفرینش، تجلّی و ظهور وابستگی خالص وجودی به خدای واحد است. و هر موجودی در شعاع عبودیّت و بندگی، قادر به خودنمایی خویش است؛ زیرا خودش، خود واقعیّت و ظهور است. و این خود، جز در ارتباط با ذات حقّ ظهور نیافته و جز در ارتباط با همان ذات باقی نمیماند و به ظهور بیشتر نمیرسد.
تخم گل، وجودی وابسته به خالق دارد و جز در ارتباط با خالق خویش، رشد وجودی پیدا نمیکند. لطافت برگها، زیبایی خاص و بوی خوش، از جانب خالق در پرتو بخشیدن هستی به او، داده شده است.
نطفه انسان در شعاع وابستگی به ذات فیّاض، رشد کرده و روح زیبای انسانی به او داده میشود. بنابراین، برای او ظهور یافتن، خودنماشدن و دستیابی به ظهورهای برتر و خودنمایی بیشتر تنها در شعاع وابستگی به اَللّهِ ، امکانپذیر است که در پرتو عبادت و در
نتیجه تسلیم بودن، آشکار میشود. روی این اساس، علاّمه بزرگوار، طباطبایی - رحمةاللّه علیه - بیان داشتهاند:
«حمد و ثنا، عبارت است از آن که موجودی به وجود خود، کمال موجود دیگر را (که لابد علّت و به وجود آورنده اوست) اظهار کند و سرچشمه تمام کمالها، ذات پاک خدای متعال است. پس هر حمد و ستایش که از هر کس سرزند، سرانجام به ذات مقدّس او باز میگردد.»(1)
بنابراین، همه موجودات در شعاع عبادت، حمد، ثنا و تسبیح حقّ، کمال او را در حدود گنجایش خود طلب میکنند.
با توجه به تفسیر عبادت در نظام آفرینش، باید نظری واقعگرا به آن داشته باشیم.
انسان، جزئی از جهان آفرینش و پدیدهای از پدیدههاست با این امتیاز که در نیکوترین قوام(2)و عالیترین استعداد (خلافت الهی)(3)آفریده شده است.
دانش، مانند هر پدیدهای، ذات وابستگی وجودی به خدای بزرگ بوده و این وابستگی، عین ظهور یافتن و واقع بودن اوست.
خواسته طبیعی و اوّلی انسان، همان بقاء دائمی، همیشگی وجود و در مرحله بعد، ارضاء خواستههایی است که بر اساس حکمت و به منظوری حکیمانه در وجودش گذاشته شده است و مهم این است که انسان، غرض حکیمانه الهی را درک کند و به آن تحقّق بخشد.
معنای دقیق وابستگی ذاتی و وجودی انسان به خدا، این است که او استقلال ذاتی ندارد. ذاتش از هر کمالی جز آنچه خداوند (که بخشنده مطلق کمال است و جز او بخشندهای نیست) به او ببخشد تهی بوده و در تمام شؤون خویش، نیازمند به اوست. و دیگر این که این وابستگی و نیازمندی در تمام جهات، دائمی و همیشگی است.
انسان در رشد ابعاد حیوانی و جسمانی، خود را نیازمند به عبادت ارادی و تشریعی نمیبیند؛ زیرا محکوم همان قانون حاکم بر نظام طبیعت و پدیدههاست. لیکن، رشد انسانی
الهی او و ظهور فعلی فضایل معنوی وی، در گروِ مزیّن شدن روح به صفات برجسته اخلاقی و به اصلاح در آمدن غرایز و خواستههای مادّی،(1)در شعاع بندگی تشریعی و ارادی خداوند متعال میباشد.
عبادت و بندگی انسان، تجلّی و ظهور فعلی همان وابستگی ذاتی و نیازمندی به خدا در مقام اراده، اختیار و در دو بُعد اندیشه و عمل است.
شخصی که تسلیم محض خواستههای الهی و قوانین دینی باشد و از حدود الهی (که در قرآن و سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه اطهار علیهم السلام تبیین شده) تجاوز نکند، و انگیزهای در زندگی جز رضایت حق نداشته باشد، وابستگی و نیازمندی خویش را ابزار کرده و با وابستگی وجودی و ذاتی به خدا، هماهنگ شده است.
عبادت، به معنای اظهار وابستگی و نیازمندی در مقام اندیشه و عمل، انسان را از دایره طبیعت و از حدّ بهیمیّت خارج ساخته و او را در حدود انسانیت داخل کرده است؛ زیرا خروج از وابستگی ارادی به الله، ماندن در طبیعت است. چنین شخصی، رشد و کمال فراتر از حد طبیعت ندارد. شاهد و گواه بارز و آشکار این مطلب، نظامهای فرهنگی موجود در دنیای حاضر است. آنان، غالباً لائیک و بیدینی و دنیاگرایی محض را ترویج و از دینداری نهی میکنند. به همین جهت، انسانهای ظاهرنگر و احساسگرا، خواستههای غریزی و جسمانی را مستقّل از بُعد انسانی طلب میکنند، و به خواستههای انسانی و فضایل عالی اخلاقی بیتوجّهند. تنها تفاوت این گونه انسانها با حیوان این است که او میاندیشد و تجربه میکند و در ارضاء غرایز تنوّع دارد و روی اسلوب علمی میخورد و میخوابد و با ابزاری که ساخته است، ارضاء شهوت نفسانی میکند؛ امّا آن حیوان بدون تنوّع و صرفاً در شعاع قانون غریزی به اعمال غرایز میپردازد. حیوان، به محض ارضاء خواستهاش آرام میگیرد؛ ولی انسان، ارضاءاش حد و حصر ندارد و با رسیدن به یک مرحله از خواستهاش، مراحل بعد را طلب میکند و بدتر از حیوان، به درندگی و خونریزی میپردازد. یک حیوان، با سیر شدن، آرام میگیرد؛ ولی انسانِ حیوان سیرت، با سیر شدن خود (در صورت غفلت از اصل عبودیّت) از جنایت باز نمیایستد و در حد توان خویش، تجاوز میکند.
1) (1) - معنای به اصلاح در آمدن غرایز و خواستههای جسمانی، عبارت از ارضاء آنها در دایره قوانین و دستورات دین و عقلاست.
بنابراین، در حقیقت خروج از عبودیّت خدای متعال و هوی را خدا قرار دادن، خروج از انسانیّت و ورود به بهیمیّت است.
وَ لو کانوا کذلک لَخرجُوا مِن حدود الاِنسانیّة الی حدّ البهیمیّةِ فکانوا کما و صف فی مُحکَم کتابِهِ(1)«إِنْ هُمْ إِلاّ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً2 ؛
و اگر چنین شوند (عبادت، حمد، ستایش و شکر خدا را بجا نیاورند) از حدود انسانیّت به حد بهیمیّت (چارپایان) روی میآورند و آنگونه گردند که خداوند در کتاب محکم و استوار خود (قرآن) وصف فرموده است: (بندگان هوای نفس) جز مانند چارپایان نیستند؛ بل، گمراهترند.»
با توجّه به مطالب فوق، چند نکته در قلمرو عبادت روشن میشود:
عبادت، حرکتی هماهنگ با وابستگی ذاتی انسان به خداست.
ب
عبادت، پاسخگویی به نداء فضیلتطلبی انسان است.
ج
عبادت، به اصلاح در آوردن خواستههای غریزی و استعدادی و رهایی از قیود حیوانی و طبیعی است، و در واقع خروج از حیوانیّت و داخل شدن در انسانیّت (خدا محورانه) است.
د
عبادت، تسلیم شدن و وابستگی تشریعی و ارادی در دو بُعد اندیشه و عمل به خدای متعال است.
عبادت، تجلّی و ظهور فعلی وابستگی وجودی به خدا در بُعد تشریع و اراده است.
هر موجودی به طور غریزی و فطری در جستجوی کمال خاص خویش است. و دقیقاً کمال خاص یک موجود، بالاترین مرتبه هستی اوست.
انسان بر اساس این قانون، کمال خاص خود را طلب میکند و به عنوان انسان، کمال انسانی را خواهان است.
کمال انسانی، واقعیّتی است که تمام استعدادها را جهت ظهور فعلیاش به کمک میطلبد.
1) (1) دُعای اول صحیفه سجادیه.
و استعدادها - در ابعاد انسانی مختلف نفس آدمی - زمانی ابزار پدید آمدن کمال انسانی هستند؛ که با انگیزه عقلانی و الهی به فعلیّت رسیده باشند و با همان انگیزه به کار گرفته شوند.
کمال معنوی انسانی، واقعیّتی است که منشأ فضایل است و جز اعمال شایسته از آن صادر نمیشود.
بر خلاف کمال علمی، کمال جسمانی، کمال غریزی و... که زمانی رنگ فضیلت میگیرند و اقتضای زیبایی اخلاقی را دارند، که با صفات برجسته اخلاقی همراه شوند. فلانی عالم است، هنرمند است، سودجو است و... این جملات به تنهایی در بردارنده انسانیت نیست، ممکن است ذرّهای از صفات انسانی در او نباشد و عالم بودن، هنرمند بودن و سودجو بودن و... در وی، همراه با حرص، مکر، تکبّر و... باشد.
در صورتی که کمال انسانی جز با وجود فضایل (کرامت، شرافت، عزّت، تقّرب به خدا و...) معنا و مفهومی ندارد.
کمال انسانی، کمال خاص انسان است که جز در شعاع عبودیّت و بندگیِ اللّه حاصل نمیشود.
بر اساس درک کلی و جامع ما از توحید و نگاه ما در شعاع این درک به انسان، هر کمالی از جانب خدا بخشیده میشود؛ زیرا کمال یک واقعیّت وجودی است و غیرخدا بخشنده وجود نیست. و آن موجودی قابلیّت کمال یافتن و ظهور را دارد که وابسته به ذات حق باشد.
عبودیّت، وابستگی آدمیان در اندیشه و عمل به خدای یکتاست که سبب بخشیدن کمال انسانی از جانب خداوند میگردد. و از آن، به تقرّب به خدا و رسیدن به معرفت برتر نیز تعبیر میشود.
حقیقتاً انسان در شعاع اطاعت محض، بندگی، حمد و ثنای خداوند، کمال را از خالق خویش طلب میکند، تااین که از نقص و ناداری بیرون آید و نفس را مزیّن به صفات ربّ گرداند. در دعای مناجات المفتقرین، امام سجّاد علیه السلام عرض میکند:
«... و فَقْری لا یُغْنیه الاّ خلَّتی لا یَسدُّها الاّ طَولُک و حاجتی لا یَقضیها غَیْرُک و کَربی لا یُفَرّجُه سِوی رَحْمتِکَ...؛
خداوندا جز توجّه و احسانت، ناداری و فقرم را (بدل به) بینیازی نکند... و جز فضل تو، آرزویم را به من نرساند و جز بخشش و بزرگی تو، جلوی نیازم را نبندد و (کسی) جز تو حاجتم را برنیاورد، و جز رحمت تو گرفتاریم را نگشاید...»
کمال انسانی، جز رسیدن به غایت آمال و آرزوی ذاتی خویش نیست؛ که به کمال مطلق
(خداوند) منحصر است. امیرمؤمنان علیه السلام در دعای صباح، عرض میکنند:
«... و أنْتَ غایة مطلوبی وَ مُنایَ فی منقلبی و مثوایَ...؛
و تو نهایت مطلوب، آرمان و آرزویم در دنیا و آخرت هستی...»
علیّبن ابیطالب علیه السلام که خود تجسّم انسان کامل و کمال انسانی است؛ در مقام مناجات با خدا از خواست ذاتی انسان، سخن میگوید. و خواست ذاتی انسان، همان است که در دعای صباح بیان شده است.
اشتباهی که در دنیای به اصطلاح پیشرفته امروز وجود دارد، این است که برخی از کمالهای استعدادی کمال انسان پنداشته شده است. و برای اظهار انسانیّت، به وجود آنها بسنده میکنند.
امروزه رشد علوم تجربی، علوم انسانی، وجود اختراعات، اکتشافات، وجود بناهای مجلّل، رشد علوم عقلی و... را که کمال علمی انسان به حساب میآید، مصداق کمال نهایی انسان دانستهاند. در صورتی که کمال علمی میتواند ابزاری برای نفی انسانیّت، عزّت، شرف و فضایل قرار گیرد؛ همانگونه که اینک به صورت ابزاری در دست قدرتطلبان بشری است. و این در تضاد با کمال انسانی است که پیامدی جز عزّت و شرف انسانی ندارد. علوم، معلول تفکر حسّی، تجربی و عقلانی هستند؛ در حالی که کمال انسانی، معلول عبودیّت و عین قرب به خداست. و انسان با تفکّر حسّی و عقلی محض تقرّب به خداوند پیدا نمیکند.
بنابراین، کمالهای استعدادی را نباید با کمال انسانی (که وصول به آرمان ذاتی انسان است) یکی بگیریم؛ البته کمال استعدادی شایستگی دارد که رنگ انسانی بگیرد و به اصلاح در آید. یکی از استعدادهای موجود در نفس، حبّ دنیاست. چنانچه رشد و کمال این محبّت به نحوی باشد که آدمی تنها نعمتهای دنیوی را طلب کند و تمام تلاش او رسیدن به همۀ آنها باشد؛ ثروت دنیا، ریاست دنیا، اعتبارات و... برای او جمع شود، به کمال حبّ دنیوی دست یازیده است؛ لیکن، اقتضای ذاتی چنین حبّی، حبّ انسانی نیست؛ زیرا این حبّ، قابلیت دارد که منشأ هر گناه، خیانت و خطایی باشد. آری، زمانی که حبّ دنیا به اصلاح درآید، رنگ انسانی گرفته و در خدمت رشد و عزّت انسانی قرار میگیرد.(1)
1) (1) بین کمال انسانی و کمال غریزی و استعدادی، تفاوتهایی وجود دارد که مقال دیگری را طلب میکند.
هر بُعد از ابعاد نفس و هر استعداد و قوّهای از آن، خواه ظاهر یا باطن باشد، به حکمی از احکام الهی مکلّف است و عبادت آن در اطاعت از آن احکام و خارج نشدن از حدود الهی میباشد. این عبادت به معنی عام است؛ به این معنا که مورد رضایت و خشنودی خداست، هر چند در آن قصد قربت نباشد. مثل این که فردی برای امرار معاش میرود و به حکم دین، حلال آن را میطلبد و قوانین و احکام حلال و حرام را مراعات میکند، این شخص، در حال عبادت است، هر چند قصد و نیّت نداشته باشد. زیرا نفس اطاعت خدا و جلب رضایت حقّ نوعی عبادت است.
«العبادة سبعون جزأً افضلها طلب الحلال.»
مراد از عبادت، در این سخن که: طلب حلال بخش افضل عبادات است، عبادت به معنای عام آن است. وگرنه، در عبادت به معنای خاص؛ مانند: نماز و روزه، قصد قربت لازم است و بدون آن، عبادت محقّق نمیشود. لیکن هر اندیشه، علم، معرفت و عملی که حاصل شود و رضای خدا در آن باشد. در قلمرو عبادت به معنای عام قرار میگیرد.
روی این قاعده کلی، در احادیث بر بسیاری از اعمال درونی؛ مانند فکر، اندیشه، نیّت و نیز اعمال بیرونی، عبادت اطلاق شده است. از اینرو، معرفت خدا،(1)قرائت قرآن، تضرّع در هنگام صبح، گریه از خوف خدا،(2)تفکّر در ملکوت آسمانها و زمین،(3)تفکّر در نعمتهای الهی،(4)نرم سخن گفتن، افشاء سلام،(5)نظر به والدین از روی محبّت،(6)نظر به برادر و دوست مؤمن،(7)نظر به عالم، نظر به امام عادل،(8)حسن ظنّ به خدا،(9)زهد،(10)عفّت بطن و
1) (1) - اول عبادةاللّه، معرفةاللّه؛ عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 12.
2) (2) - عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 12.
3) (3) التفکّر فی ملکوت السموات والارض عبادة المخلصین - شرح غرر، ج 2، ص 49، ش 73.
4) (4) - التفکّر فی آلاءاللّه نعم العباده. شرح غرر، ج 1، ص 299، ش 1147.
5) (5) انّ من العبادة لین الکلام و افشاء السّلام. شرح غرر، ج 2، ص 479، ش 1147.
6) (6) نظر الولد الی والدیه حبّاً لهما عبادة، بحار، ج 77، ص 149.
7) (7) - النظر الی الاخ تودّه فی الله عزّوجل عبادةُ، بحار، ج 74، ص 149.
8) (8) النظر الی العالم عبادة و النظر الی الامام المقسط عبادة، بحار ج 74، ص 73.
9) (9) حسن الظّن باللّه من عبادةاللّه، بحار، ج 77، ص 166.
10) (10) أفضل العبادة، الزهادة، شرح غرر، ج 2، ص 375، ش 2872.
فرج،(1)سکوت (در وقتش)،(2)پوشیدن چشم از چیزهایی که چشم چرانی به آن را خدا حرام کرده است،(3)اخلاص در عمل،(4)انجام فرایض،(5)و... عبادت شمرده شده است.
انسان، از آن رو که در تمام ابعاد نفس وابستگی وجودی به خدا دارد؛ موظّف است که از تمام جهات، خدا را اطاعت کند.
عبادت همه جانبه، شخص را در صراط مستقیم هدایت قرار میدهد و مانع انحراف و فساد او در زندگی فردی و اجتماعی میشود. و او را از افتادن در دام وابستگی به شیطان میرهاند.
«أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ وَ أَنِ اعْبُدُونِی هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ6 ؛
ای فرزندان آدم! آیا با شما پیمان نبستم که شیطان را نپرستید؛ زیرا او دشمن آشکار شماست و این که مرا بپرستید؛ این راه راست است.»
شاید مقصود از این پیمان، همان عهد و پیمان تکوینی باشد؛ بدینسان که نفسِ وابستگی وجودی شما به خدا و فقر و نیازمندی شما به او تعهّدی است که به بندگی غیر خدا تن ندهید. این خلاف نظام هستی و سنّت الهی است که شما در اصل وجود به خدا وابسته باشید و در اندیشه و عمل، غیر او را اطاعت کنید؛ این نوعی ایجاد ناهماهنگی از سوی شما و خروج از سنّت الهی و أصل وابستگی حاکم بر حقیقت انسان و جهان است.
تعهّد تشریعی از فرزندان آدم به واسطه انبیاء، فرعی بر این تعهّد تکوینی و فطری است؛ بدین گونه که خداوند حکیم با فرستادن انبیاء علیهم السلام و اوصیاء آنان حجّت بر خلق را به اتمام رسانید.
و جمله«أَنِ اعْبُدُونِی...» حجّت شرعی بر مردم است. و به صورت امر و فرمان ذکر شده است تا بفهماند که مردم رها نشدهاند و ملزم به عبادت و اطاعت هستند.
1) (1) - ما مِنْ عبادَةِ أفضل عنداللّه من عفّة بطن و فرج، بحار، ج 71، ص 70، روایت 7، طبع ایران.
2) (2) ما عبداللّه بشیءِ أفضل من الصّمت، بحار، ج 71، ص 271.
3) (3) غطّی الطّرف من محارم اللّه أفضل العبادة - شرح غرر، ج 4، ص 378، ش 6427.
4) (4) اعلی العبادة اخلاص العمل، میزان الحکمة ج 6، ص 21.
5) (5) لا عبادة کأداالفرائض بحار، ج 78، ص 14.
و تو ای انسان مدّعی حقجویی و متنفّر از هر کجی، در همه جوانب و ابعاد وجودی، به عبادت اللّه قیام کن؛ که به حقیقت، صراط مستقیم و رسانندۀ تو، به رضوان الهی و بهشت است. و هستی خویش را در شعاع اراده به کمتر از این مفروش.
«لَیس لأنْفسکم ثَمَنٌ الاّ الجنة فلا تَبیعُوها الاّ بها(1)؛
برای جانهای شما قیمتی جز بهشت نیست، آن را جز به بهشت نفروشید.»
ابعاد وجودی انسان علاوه بر ملزم بودن به عبادت عام، موظّف به عبادت خاص نیز هست، عبادتی که قصد تقرّب در آن الزامی است؛ مانند: نماز، روزه، حج، اداء زکوة، خمس، انجام نوافل و...
الزام به این معناست که بدون قصد تقرّب، عبادت محقّق نمیشود.
حقیقت عبادت خاص، نوعی ارتباط قلبی خالص با خدای متعال بوده و حرکات بدنی هماهنگ با ارتباط قلبی و خلوص در قصد تقرّب به خدا، برای صیقل دادن روح از کدوراتی است که در ارتباط با مسئل دنیوی پیدا کرده است و نیز مانع از سقوط در گناه میگردد. چنان که امیر مؤمنان علیه السلام درباره نماز فرمود:
«والصّلاة تنزیهاً عن الکبر(2)؛
«... وَ أَقِمِ الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ لَذِکْرُ اللّهِ أَکْبَرُ...3 ؛
نماز را بپادار، به راستی نماز، از فحشاء و منکر نهی میکند...»
هر اندازه در عبادت خاص، حضور قلبی بیشتر باشد؛ روح از کدورتها، پاکتر و اعضاء و جوارح بهتر به اصلاح در خواهند آمد.
از امام باقرو امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمودند:
«از نمازت برای تو نیست مگر به اندازه توجّه قلبی و حضور قلبیات...»(3)
و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
«خدای متعال را عبادت کن، چنان که گویا او را میبینی، و اگر تو او را نمیبینی، او تو را میبیند.»(4)
تأثیر عبادت بر نفس و جوارح، به لحاظ حضور قلبی و شخصی به خدای متعال است؛ یعنی حضور قلب، سبب زدودن غبارهای گناه از نفس و تثبیت و برپا ساختن اخلاص میگردد. حضرت فاطمه علیها السلام فرمودند:
«فرض اللّه الصّیام تثبیتاً للإخلاص(1)؛
خداوند، روزه را برای پایدار ساختن اخلاص واجب کرده است.»
بدون شک، عبادتی که در آن حضور قلب، اخلاق و زدودن گناه باشد، باعث آرامش قلب میشود. امام باقر علیه السلام فرمود:
«... و الصیام و الحج تسکین القلوب(2)؛
روزه و حج (سبب) آرامش قلبهاست.»
در بحث مفهوم عبادت، نکات شش گانهای را برشمردیم؛ زمانی که در عبادت و بندگی خدا، آن شش نکته ظهور فعلی یابد، شخص به اخلاص در عبادات راه یافته است.
اخلاص در بندگی، به این است که شخص خود را در محضر خدا ببیند و به غیر او نظر و توجّه نداشته باشد؛ و أحدی را در عبادت خدا شریک نگرداند
(و لا یشرک بعبادة ربّه أحدا)
و جز خدا را بر خود و شؤون وجودی خود حاکم نداند و نیازش را صرفاً از او طلب کند و به کسی جز او، وابستگی پیدا نکند.
از امام باقر علیه السلام نقل شده است که فرمودند:
«لا یکونُ العبد عابداً للّه حقّ عبادته حتّی ینقطع عن الخلق کلّهم إلیه فحینئذٍ یقول: هذا خالص لی فیقبله بکرمه.»(3)
انقطاع از خلق، به این معنا است که در رجوع و کمک گرفتن، آنان را در عرض وجود خدا و استعانت از خدا قرار ندهد. و مؤثّر حقیقی در همۀ آنان را خدا بداند. به عبارت دیگر، هر چند بر اساس اصل وابستگی ذاتی به خدای متعال، اظهار ذلّت و خواری در نزد خدا میکند، ولی در مقابل دیگر موجودات، خود را مستقل ببیند و آنها را فقط وسیله و اسباب الهی بداند. و به همه عالم، به عنوان ابزاری نگاه کند که باید برای او، طریق وصول و تقرّب به خدا باشند.
عبادت خدای بزرگ، نه برای این است که خداوند نیازمند ستایش ماست و نه برای ترس از حوادث طبیعت؛ بل، برای هماهنگی بین اندیشه و عمل ارادی انسان و بین وابستگی ذات و وجودش به خداست.
بنابراین، عبادت خدا در قرن حاضر همانندِ دیگر اعصار، با رشد علمی و پیشرفت تجربی بشر منافات ندارد که در واقع حرکتی از نقص وجودی به کمال وجودی و حرکتی از ناداری به دارایی است. بل، روح عبودیّت، موجب میشود که انسان معاصر، به رشد علمی و پیشرفت تجربی خویش، رنگ الهی بزند.
عبودیّت خدای متعال، نه تنها در قرن حاضر که در هیچ قرنی پایانی نخواهد داشت؛ زیرا که فقر و نیاز ذاتی انسان به خدای بزرگ بیپایان و وابستگی وجودیش به آن مبدأ هستیبخش، دائمی و همیشگی است.
بنابراین، ادیان الهی و همه پیامبران علیهم السلام بحسب امر و فرمان او، ما را به بندگی خدا فرا میخوانند؛(1)تا خلاء وجودی انسان را که درد ناداری و درد دوری از جمال مطلق، کمال مطلوب و محبوب مطلق است، پر کنند و به غربت او پایان دهند و او را از رنج تنهایی که در دنیای مادیّت میبرد، برهانند؛ و به مرحله عالی آرامش و اطمینان برسانند. و او را مشمول خطاب: «یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ( 72) اِرْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً( 82) فَادْخُلِی فِی عِبادِی( 92) وَ ادْخُلِی جَنَّتِی»؛2 گردانند.
به هر حال، ادیان الهی به ویژه اسلام، انسان را به عبادت خدا میخوانند تا به نیاز ذاتی او (که رسیدن به اوج ترقّی علم و عرفان الهی و عزّت انسانی است) پاسخ گویند.
مناجات فرمانبران خداوند
بسم الله الرحمن الرحیم
اللّهم الهمنا طاعتک و جنّبنا معصیتک و یسّرلنا بلوغ ما نتمنّی من ابتغآء رضوانک و احللنا بحبوحة جنانک واقشع عن بصائرنا سحاب الْارتیاب و اکْشف عن
1) (1) - سوره انبیاء، آیه 25.
قلوبنا اغْشیة المریة و الحجاب و ازْهق الْباطل عنْ ضمآئرنا وَ اثبت الْحَقَّ فی سرائرنا فاِنَّ الشُّکوک و الظُّنون لَواقحُ الْفتن و مُکدِّرةٌ لِصَفْو الْمنایِح و الْمِنَن.
بار خدایا! بما الهام کن فرمانت بریم و دور کن ما را از نافرمانیت و آسان کن برای ما رسیدن به آنچه آرزومندیم از رضوانت و ما را وارد میان بهشت خود کن و بردار از بینش ما، ابرهای تیرۀ شک را و بردار از دلهای ما، پردههای تردید و حجاب را و برگیر باطل را از نهاد ما و برجادار حق را درونهای ما، زیرا تردیدات و گمانهای سست فتنه انگیزند و کدورت بار بر بخشش و احسان.
اللّهمَّ احْملنا فی سفن نجاتک و متّعنا بلذیذ مناجاتک و اوردنا حِیاض حبّک و اذقنا حلاوة وُدِّک و قربک واجْعل جهادنا فیک و همّنا فی طاعتک و اخلص نیّاتنا فی معاملتک فانّا بک و لک و لا وسیلة لنآ الیک الا انت.
بار خدایا! ما را در کشتی نجات خود جا ده و به لذت مناجات بهرهور ساز و بر حوض دوستی خود وارد کن و بچشان به ما شیرینی دوستی و نزدیکی خود را و بگردان جهاد ما را دربارۀ خودت و همت ما در طاعتت و خالص کن نیّات ما را در کردار با تو، زیرا ما به تو هستیم و از توایم و به درگاهت وسیلهای نداریم، جز خودت.
الهی اجعلنی من الْمُصطفیْن الاخیار و الحقنی بالصالحین الْاَبرار السابقین الی المکْرمات المُسارعین الی الخیرات العاملین للباقیات الصالحات السّاعین الی رفیع الدّرجات انک علی کل شیٍ قدیرٌ وَ بالْاجابة جدیرٌ برحمتک یا ارحم الراحمینَ.(1)
معبودا! قرار ده مرا از برگزیدگان اخیار و ملحقم کن به شایستگان ابرار، پیشروان بسوی کارهای آبرومند و شتابندگان بسوی خیرات و بجا آورندگان باقیات و صالحات و تلاش کنندگان بسوی درجات بلند، زیرا تو بر هر چیز توانایی و به اجابت سزاواری برحمتک یا الرحم الرّاحمین.
الی معاویة
از نامههای امام علیه السلام به معاویه
إنَّ للطَّاعة أعْلاماً واضحةً، و سُبلاً نیِّرَةً، و محجَّة نَهْجةَ، و غایةً مُطّلبةً، یردُها الْأکیاس و یخالفها الْأنکاس؛ من نکب عنها جار عن الحقَّ، و خبط فی التّیة، غیّر اللّه
1) (1) مفاتیح الجنان، شیخ عباس قمی، مناجات خمس عشرة، مناجات هفتم.
نعمته، و أحلّ به نقمته. فنفسک نفسک! فقد بیّن اللّهُ لک سبیلک، و حیث تناهت بک أمورک، فقد أجریت إلی غایة خُسرٍ، و محلّة کُفرٍ، فإنّ نفسک قد أولجتک شرًّا، و أقحمتک غیَّا، و أوردتک الْمهالک و اوعرت علیک المسالک(1)؛
اطاعت نشانههای واضح، راههایی نورانی، طرق واسع و آشکار، و سرانجامِ خواستنی دارد.
هوشمندان در این گام مینهند و فرومایگان و نابخردان، خویش را از آن منحرف میسازند.
کس که از آن روی برتابد از حق رو برتافته و در بیابان حیرت و سرگردانی افتاده است. خدا نعمتش را از او میگیرد و بلایش را بر او میفرستد.
زنهار! زنهار! خویشتن را نگاهدار که خداوند راهی را که باید بِرَوی برایت روشن ساخته، از این بترس که زندگیت پایان گیرد در حالی که بسوی عاقبت تلخ و زیانبار و منزلگاه کفر میروی؛ خواستههای دلت تو را درون شر داخل ساخته، و در پرتگاه ضلالت و گمراهی انداختهاند؛ در مهلکهها ترا وارد نموده؛ و راهها را بر تو سخت فرو بستهاند!
1) (1) نهجالبلاغه - صبحی صالح - نامه 30.
دقّت در آفرینش پدیدههای هستی، ما را هم نوا با قرآن کریم، به اصل زوج آفرینی در گسترۀ همۀ آفریدههای خالق یکتا رهنمون میشود.
زوج آفرینی، سنّت الهی نسبت به همۀ موجودات است و قرآن کریم در اینباره فرموده است:
«وَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنا زَوْجَیْنِ»1.
بدینسان، ازدواج سنّتی است که به شکل طبیعی آن بر پایۀ اصل زوج آفرینی، بر همۀ طبیعت حاکم است.
جریان این سنّت در قلمرو و حیات گیاه و حیوان با هدف بقای نوع، کاملاً ملموس است و اندیشمندان بسیاری دربارۀ اصل و کیفیّت آن تحقیقات فراوانی را پیش روی ما نهادهاند.
انسان نیز برای ادامۀ نسل و برآوردن نیازهای روانی خویش، طبعاً، از تن دادن به این سنّت الهی ناگزیر است. به همین دلیل، ازدواج از جایگاه ارزشی بسیار فراوانی در منظر دین به ویژه اسلام، برخوردار گشته تا بدان حد که سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم(1)و محبوبترین بنیاد در نزد خداوند،(2)شمرده شده است.
ازدواج در تاریخ، شکلهای مختلف آن در میان اقوام گذشته و حال، نگاه ادیان الهی و
بررسی آن از دیدگاههای سیاسی، اقتصادی، اعتقادی، اخلاقی و فرهنگی و... مسایلی هستند که سزاوار تحقیق و نگارش تفصیلی هستند.
در این مقال به شکلی فشرده و با هدف توجّه دادن به اهمیّت ازدواج، بیان اهداف آن در جامعه بشری تدوین یافته است.
در خاتمه نیز، به پاسخ این پرسش خواهیم پرداخت که آیا تنها راه بایسته ارضاء جنسی، ازدواج است، یا در این راستا راه دیگری هم وجود دارد؟
قبل از وارد شدن به مباحث مختلف لازم است، به تبیین این مطلب بپردازیم که آیا ازدواج بر انسان امری تحمیل شده یا یک واقعیّت فطری است؟
گاهی برای نظم و انضباط دادن به امور اجتماعی، نظام موجود و یا گروهی که عهدهدار امنیّت، تربیت و سیاست جامعه هستند، با توجّه به شرایط زمانی و محیطی، مردم را به رعایت قانون از پیش تعیین شده فرا میخوانند؛ و بعد هم به وسیله تبلیغات، شعار الزام عملی، آن را به صورت عادت و سنّت مردمی و اجتماعی جلوه میدهند، به گونهای که سرپیچی از آن، گناه به شمار میآید و شخصِ مرتکب آن باید مجازات شود. و زمانی، یک عمل به لحاظ پیدایش طرز تفکّر و فرهنگ جدید، در قلمروِ رفتارِ جامعهای جای میگیرد و به تدریج جایگاه خاصّش را پیدا کرده و جزء عادات مردم میشود و به صورت سنّت در میآید.
لیکن، برخی از رسوم و سنّتها، با سرشت انسانها آمیخته است و از فطرت آنان ناشی میشود.
آیا ازدواج واقعیّتی اعتباری و قرارداری دارد، یا از رسوم وارداتی و یا امری فطری است؟
برای روشن شدن مسأله، لازم است نحوه ارتباط ازدواج با نفس را ملاحظه کنیم.
تمایل متقابل زن و مرد به یکدیگر واقعیّتی درونی و ارتباطی خاص با نفس دارد. این تمایل متقابل، دارای چند بُعد است:
احساس سکونت و آرامش متقابل با توجّه به تفاوت کیفیّت سکونت از هر دو جانب:
ب
کشش و میل جنسی متقابل؛
ج
بقاء نسل و نوع انسان.
ابعاد سه گانه بالا باعث میشود که مرد، خواهان زندگی با زن و زن، میل به زندگی با مرد را داشته باشد، این، امری فطری و طبیعی است، هر انسانی آن را در خود مییابد و نیازی به دلیل و برهان ندارد.
هر چند ممکن است برخی از ابعاد فوق، نسبت به یکدیگر شدّت و ضعف داشته باشند.
بنابراین، اصل ازدواج یعنی پیوند متقابل زن و مرد، واقعیّتی فطری است. لیکن چگونگی ازدواج و پیوند را نمیتوان دقیقاً امری فطری دانست. بل باید دید کدام مکتب و فرهنگ بهترین کیفیّت ازدواج قابل پذیرش از سوی انسانها را ارائه داده است.
شکل ازدواج شیوۀ ابراز عشق دو زوج به یکدیگر و نیز نحوه انتخاب همسر، وابسته به چگونگی نظر به ابعاد سه گانه است. و نظر به ابعاد سه گانه «احساس سکونت، میل جنسی، بقاء نسل» از دو حالت کلّی زیر خارج نیست:
نظر به آنها با توجّه به جنبه معنوی و خواستههای الهی انسان؛
ب
نظر به آنها همراه با نادیده گرفتن حقیقت معنوی الهی انسان.
در نگاه اول، ازدواج صرفاً برای ارضاء غریزه جنسی داشتن، فرزند و آرامش دو جنس نیست، بل چنین اهدافی در طول فطرت خداجویی، فضیلت طلبی و حقیقت خواهی و...
آدمی است. در این نگاه، ازدواج برای حفظ آرمانهای انسانی و معنوی، در راستای عمل به سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و پاسداری از ایمان، قرار دارد. و بدینسان مفهومی ارزشی مییابد.
از نگاه دوم، ازدواج، تنها با هدف ارضاء جنسی، آرامش روانی و با میل فرزندداری و بقاء نسل، بدون هیچ تقدّسی، صورت میپذیرد.
تفاوت این دو دیدگاه باعث میشود که کیفیّت ازدواج و پیوند زناشویی متفاوت باشد.
بدین گونه که اگر ازدواج، تنها بر پایه ارضاء جنسی شکل گیرد، نیاز به پیروی از احکام الهی، در شکلگیری آن، احساس نمیشود؛ در این صورت هرگونه ارتباط که به ارضاء شهوت جنسی منتهی شود، مطلوب خواهد بود. و اگر فرزنددار شدن منظور باشد، بدین معنی که زن و مرد، خواهان فرزندی مختص به خویش هستند، ناگزیر باید حریمی خاص برای ازدواج در نظر گرفت؛ تا حدّی که زن از ارتباط زناشویی با کسی جز شوهر خویش بپرهیزد. همان گونه که اگر ازدواج تنها با هدف دستیابی به آرامش عاطفی و روانی صورت پذیرد، نیاز به این امر
(اختصاص زن به همسر خویش) ملموس است. چه بسا هدف از تشکیل زندگی مشترک رسیدن به آرامش، ارضاء جنسی و دوام بخشیدن به نسل، هر سه باشد، لیکن بدون توجّه به جنبۀ معنوی آنها، در این صورت نیز، گرچه بنای زناشویی از احکام نسبی بیشتری برخوردار خواهد شد، ولی در نهایت، آدمی پا را از مرحلۀ حیوانی فراتر ننهاده است؛ چه این که در دنیای حیوانات نیز این اهداف (اگر چه در شکل جبری غریزی آن، کم و بیش) یافت میشود.
بسیاری از ازدواجهای معمول و رایج در دنیای غرب و دیگر جوامع که نظری خالص به اهداف دنیوی دارند، این چنین است.
این نوع ازدواجها از دیدگاه عقل محکوم است؛ زیرا انسان صرفاً یک حیوان شهوی و تنها دارای وجود حیوانی و نفس دنیوی نیست بل، خواستهها و آرمانهای والا و برتری دارد که باید در ارضاء غرایز و شکوفایی استعدادها مورد توجّه و نظر باشد.
انسان، خواهان سکونت و آرامش در پناه زندگی است، امّا سکونتی که رشد انسانی و کسب فضایل و حفظ عفّت و حیاء زن و مرد را به همراه داشته باشد و در کلامی کوتاه، شخصیّت انسانی را پاس بدارد.
انسان، مایل به داشتن اولاد است، امّا نه هرگونه اولادی، فرزندانی که از سلامت روح و جسم و زمینههای صحیح و درست اخلاقی و انسانی برخوردار باشد؛ او، ارضاء غریزه جنسی را در شعاع حفظ کیان انسان بر پایه عفّت و پیدایش سیرت انسانی میطلبد.
بنابراین، نمیتوان نظر استقلالی به ابعاد سه گانه را پذیرفت و بر اساس آن به کیفیّت ازدواج به هرگونۀ ممکن تن داد، مگر این که اصول انسان را نادیده بگیریم و یا به گفته راسل: «عفّت و انگیزه عفت را ناشی از ترس جهنّم و آبستنی بدانیم که اوّلی با زوال مقرّرات خشک مذهبی و دوّمی با پیدایش وسایل جلوگیری از بارداری از میان برداشته شده است.»(1)و اینک انسان رها شده از ترس آن دو، آزادانه به هرگونه پیوند زناشویی میتواند، تن دهد. و رو به فحشاء آورد و فحشاء را به بیان راسل: «آن گونه که در «ژاپن» معمول است بپذیرد»(2)اما با توجّه به حقیقت انسان و دخالت خواستههای انسانی، نظر استقلالی به ابعاد سه گانه، همانند راسل، خارج از شؤون انسانی است و از جایگاه خاص عقلانی برخوردار نیست.
امروز در میان مکاتب، تنها مکتبی که به شکلی کامل بین ازدواج و بُعد انسانی هماهنگی ایجاد کرده و ازدواج را همراه با بعد معنوی آن با توجّه به اهداف سهگانه برای انسان ملاحظه میکند، اسلام است. و در واقع به ازدواج کیفیّت ارزشی میدهد تا سبب رشد و عظمت انسانی گردد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«ما یمنع المؤمن ان یتّخذ أهلاً لعل اللّه یرزقه نسمة تثقل الارض بلا اله الّا اللّه(1)؛
چه چیز مانع مؤمن است که همسری را برگزیند، باشد که خداوند فرزندی را به او ببخشد که زمین را با شعار «لااله الاّ اللّه» سنگین کند.»
جمله:
«یرزقه نسمة تثقل الارض...» توجّه دادن به وجود نسلی صالح است تا به ندای ذاتی وجودش که طالب رشد و کمال انسانی هست، پاسخ دهد و جامعه و مردم را به همان رشد در گسترۀ وابستگی اندیشه و عمل به خدای متعال دعوت کند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«من تزوّج فقد اعطی نصف السّعادة؛ و قال: هو اغضّ للبصر و اعفّ للفرج و اکفّ و اشرف(2)؛
کسی که ازدواج کند نصف سعادت را به دست آورده است. و نیز فرمود: ازدواج بهترین وسیله برای نفی نگاه شهوانی، عفّت جنسی، پاکدامنی و شرافت (انسانی) است.»
حدیث فوق، ظهوری روشن دارد در این که ازدواج با توجّه به مقام انسانی، وسیلهای عالی و سازنده برای حفظ و نگهداری از آلودگیهای جنسی و خلاف عقل و ارزشهای انسانی الهی است.
در قرآن کریم میخوانیم:
«وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ3 ؛
و از نشانههای خدا این است که از جنس خودتان همسرانی را آفرید تا به وسیله آنان آرام گیرید. و در بینتان دوست (مودّة) و مهربانی (رحمت) قرار داد. به راستی در این مطلب، آیات و نشانههایی است برای گروهی که تفکّر میکنند.»
جمله: «لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً» بیانگر سکونت و آرامش بخش بودن ازدواج است، بازگشت ضمیر خطاب به مردم (بینکم) و ضمیر غایت (الیها) به زنان، بیانگر این است که زنان، محور سکونت و آرامش هستند و این مرد است که نیازمند به آرام گرفتن در کنار همسرش میباشد. هر چند زن، مودّت و رحمت و مهربانی را از جانب مرد پذیرا و خواهان آن است.
این مودّت و مهربانی بین زن و مرد، سبب تثبیت و دوام یافتن زندگی زناشویی و ضامن استمرار سکونت از جانب زن میشود.
سکونت، مودّت و رحمت به دست آمده در سایۀ ازدواج، صرفاً جنبه اعتباری و قراردادی ندارد بل لازمه علاقه فطری زن و مرد به یکدیگر است. اگر دربارۀ ارتباط زناشویی پس از ازدواج بیندیشیم متوجّه نحوه سکونت زن برای مرد و نوع مودّت و رحمت بین آن دو خواهیم شد.
این سکونت غریزی و شهوی نیست و یا سکونتی نیست که آقایی در پرتو خادمش دارد؛ بل حکایت کننده از نوعی احساس و لطافت و درک و شعور است که نه تنها محور آرامش در محیط خانواده بل آرامش بخش شوهر و اعضاء خانواده و عمل به وظیفه مادری است. و با تربیت صحیح فرزندان و سرشار کردن آنان از عواطف مادری، در حقیقت به جامعه در ابعاد مختلف اقتصادی، فرهنگی، سیاسی، و اخلاقی سکونت و آرامش بخشیده است.
اگر اهداف سه گانه در روند اصل ارزشمندی ازدواج منظور گردد، خداوند چنین ازدواجی را وسیله پاکی و طهارت و خشنودی خود قرار داده است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«من أحبّ أن یلقی اللّه طاهراً مطهراً فلیلقه بزوجة(1)؛
کسی که دوست دارد - به هنگام مرگ - خدا را در حال پاکی و پاکیزگی ملاقات کند. پس باید با گزیدن همسر به ملاقات خدا رود.»
حال با توجّه به این که اصل ازدواج امری فطری است و چگونگی آن، وابسته به کیفیت نگاه ما به ابعاد سه گانه است، به بررسی برخی از مسائل ازدواج میپردازیم.
1) (1) وسائل الشیعه، أبواب مقدمات النکاح و آدابه، باب 1، روایت 15.
در نگاه احساسی و غریزی تنها به همسر گزینی، برای ازدواج جایگاه مطلوب و مناسبی که بیانگر اهمیّت آن باشد؛ وجود ندارد. زیرا لذّت جویی شهوانی و غریزی در آمیزش با زن، منحصر به ازدواج نیست. بل راههای بسیاری برای لذّت احساس و شهوی مرد و زن وجود دارد.
«چنین دیدگاهی در دنیای معاصر، احیاناً سبب شده که به ازدواج اهمیّت ندهند. و چه بسا فحشاء را به جای آن برگزینند چنان که راسل مینویسد «در ژاپن فحشاء به عنوان یک مشی خاص زندگی مورد قبول و احترام است، حتّی به درخواست و پیشنهاد والدین اختیار میشود...»(1)و نیز مینویسد: «امروزه تعداد بیشتری از زنان نه به علل اقتصادی بل به پیروی از خواهش و میل خویش مایلند در خارج از دایره زناشویی با مردهایی جز همسران خود مناسبات جنسی برقرار سازند»(2)ولی نام این کار را فحشا نمیگذارند با این که ارضاء میل جنسی خارج از دایره ازدواج و در ارتباط با هر فرد دلخواه، عین فحشاء است.
در نگاه غریزی و احساسی به ازدواج، به بیان راسل، وضع به اینجا میرسد؛ زمانی که زن احساس استقلال اقتصادی در زندگیاش میکند لزومی برای ازدواج نمیبیند؛ گویا تنها علّت ازدواج این است که زن پناهگاه اقتصادی داشته باشد و الاّ تأمین لذّت جنسی به صورت آزاد، مختص مسأله زناشویی نیست.
این دیدگاه از نظر عقل و اسلام محکوم است. چنین دیدگاهی علاوه بر ضربههای روانی - که احیاناً در پایان هر عمل ناهنجار پیدا میشود - تحقیر شرف و عظمت و مقام الهی انسان است.
در قلمرو زندگی انسان، هر عمل و اندیشه و نیز ارضاء هر خواستهای باید برای انسان با توجّه به بُعد انسانی معنوی او در نظر گرفته شود. نادیده گرفتن این مهم، کاستی و پستی بشر را در پی دارد که از نظر عقل قبیح و زشت است.
زنی که قبول کرده هر لحظه و ساعتی در معرض نگاههای شهوانی و تماسهای نامطلوب باشد، در واقع خود را به هوس زودگذر خویش و دیگران فروخته است. و به این
وسیله از دید عقلی و انسانی در پائینترین درجه پستی قرار گرفته است؛ زیرا گوهر گرانبهای انسانی خود را قربانی کرده است. و مردی که حاضر شده خارج از دایره ازدواج ارضاء شهوت کند، غیرت و شرف انسانی را به هیچ گرفته است. به همین جهت، چنین مرد و زنی مورد نفرت خدای متعال قرار گرفته و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او را از برادران شیطان خوانده است.
خداوند به مرد زن نما و زن مردنما و مردی که از زن (ازدواج) کناره گیرد، لعنت فرستاد و فرشتگان آمین گفتند؛ زیرا این روش (ترک ازدواج) پس از حضرت یحیی علیه السلام منسوخ شد.(1)
«عکاف، گفت: خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیدم؛ فرمود: عکاف، زن داری؟ گفتم نه؛ فرمود: در اینباره، مشکلی داری؟ گفتم: خیر؛ فرمود: تو که سالم و توانگری - گفتم: آری بحمداللّه؛ فرمود: در این صورت تو از برادران شیطانی، یا باید از راهبان مسیحی باشی یا - اگر مسلمانی - مثل همه مسلمانان رفتار کنی. زن گرفتن از سنّتهای ما است؛ بدترین افرد شما بیزنان (عزبها) هستند، بدترین مردگان، اموات عزبند...؟ و ای بر تو ای عکاف، زن بگیر، که خطاکاری. گفتم: یا رسول اللّه، پیش از آن که از جای خود برخیزم، مرا زن بده؛ فرمودند:
«کریمه» دختر کلثوم حمیری را به ازدواج تو درآوردم.»(2)
از دیدگاه حسّی و شهوی به ازدواج نگریستن، جهل و ناآگاهی به حقیقت و ماهیّت ازدواج است که هر چند اندک به توضیح آن اشاره میکنیم.
ازدواج در نگاه فطرت ماهیّتی انسانی دارد. و همین انسان بودن آن سبب شده است تا در دایره ضوابط و قوانین عقلانی دینی، قرار گیرد. نادیده گرفتن بُعد انسانی و دخالت ندادن آن در امر ازدواج، آثار منفی روحی و اخلاقی و احیاناً جسمانی را به همراه دارد. شاید در علوم تجربی به برخی آثار آن اشاره شده باشد، ولی وحی به طور کامل از آن سخن گفته و برای نفی مفاسد و آثار منفی و مصالح فرد و جامعه به بیان احکام و دستورات تربیتی و اخلاقی ازدواج پرداخته که در قرآن و کتب روایی درج شده و بیانگر اهمیّت و شناخت ماهیّت ازدواج است؛ که در اینجا به چند نمونه اشاره میکنیم:
از حضرت امام صادق علیه السلام است که فرمود: «زمانی که مرد، زن را برای زیبایی یا مالش به همسری خود در آورد، از او بهره (انسانی و معنوی) نگیرد به همان مال و جمال واگذاشته میشود و چنانچه تزویج با او به دلیل دینداریش باشد، خداوند مال و جمال برای او روزی کند.»(1)
«رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نهی فرمود از ازدواجی که برای غیر خدا و حفظ عفّت باشد و از ازدواجی که به منظور خودنمایی و تظاهر باشد نیز، منع کرد.»(2)
«امام صادق علیه السلام از ابوبصیر سؤال فرمود: زمانی که فردی از شما ازدواج کند به چه کیفیّتی آن را برگذار میکند؟ ابوبصیر در پاسخ گفت: نمیدانم. امام علیه السلام فرمودند: آنگاه که کسی تصمیم بر ازدواج گرفت دو رکعت نماز به جای آورد و خدای عزّو جل را حمد و ستایش کند و در دعای خویش بگوید: خدایا تصمیم بر ازدواج گرفتهام، پس برایم همسری مقدّر فرما که از حیث اندام و اخلاق نیکوترین و از حیث پاکدامنی در نگهداری محل عمل جنسی از حرام با عفّتترین زنان و بهترین کسی باشد که خودش را و ثروتم را برای من حفظ میکند و از جهت فراخی روزی و خیر و برکت بهترین و بالاترین زنان باشد و از او برایم فرزندی پاک که جانشینی صالح در زندگی و بعد از مرگم باشد مقدّر فرما...»(3)
«با زنان مشرک تا ایمان نیاوردهاند، ازدواج نکنید... اگر چه (زیبایی، ثروت یا موقعیّت او) شما را به شگفتی در آورد. و زنان خود را به ازدواج مردان مشرک مادامی که ایمان نیاوردهاند، در نیاورید... اگر چه (مال، موقعیّت و زیبایی او) شما را به شگفتی در آورد...»(4)
«... فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِنَ النِّساءِ...1 ؛
پس با زنانی پاک که شایستۀ شمایند، ازدواج کنید.»
موارد فوق و بسیاری از موارد بیان شده در قرآن و کتابهای روایی و کتب فقهی، بیانگر ماهیّت انسانی و معنوی ازدواج است. و بیرون بردن ازدواج از دایره ارزشی آن، ظلم و ستمی بزرگ بر انسان و جامعه بشری است، که قابل بخشش نیست. زیرا باعث آلودگی نسل، تحقیر مقام انسانی، نابودی عفّت، حیا، عزّت و ارزشهای انسانی میشود. و آنان که با نگاه حسّی و شهوانی به ازدواج نگریسته و ازدواج را خارج از بُعد انسانیاش ترویج میکنند، چگونه تاوان رخت بربستن شرف و کرامت از جامعه بشری را خواهند پرداخت؟
با توجّه به ماهیّت انسانی ازدواج است که قرآن کسانی را که قادر به ارضاء غریزه، و داشتن فرزند و سکونت و آرامش با حفظ کیفیت انسانی و معنوی آن نیستند، دعوت کرده که به عفاف و پاکدامنی روی آورند و بر خدای بزرگ توکّل کنند و آلوده به اعمال منافی عفّت نشوند: «وَ لْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لا یَجِدُونَ نِکاحاً حَتّی یُغْنِیَهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ...2 ؛
آنان که استطاعت زناشویی ندارند، باید پاکدامنی پیشه کنند تا خدا از فضل و کرم خویش توانگرشان گرداند.»
نکتهای که از جمله«وَ لْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ...» استفاده میشود این است که اطفاء شهوت جنسی بیرون از دایره نکاح و ازدواج از دست دادن فضیلت است که به بیان بلند امیر مؤمنان علیه السلام اساس و پایه هر خیر و فضیلتی است، و آن مقام عفّت است:
«اَلْعِفَةُ رأسُ کلِّ خَیْرٍ»(1)عفّت (بازداشتن خود از آنچه حلال نیست) سر و اساس هر خیری است.
وجود عفّت در نفس بهترین عامل صیانت نفس و عالیترین مانع از غلتیدن در پستیهاست.
«العفاف یصون النّفس و ینزّهها عن الدّنایا(2)؛
عفّت، نفس را از - حرام و گناه - پاس میدارد و آن را از پستیها پاک میکند.»
باز تأکید میکنیم: مجموع آیات و روایات پیرامون ازدواج، گواه روشن بر نظر ارزشی
اسلام به ازدواج و اهمیّت و نقش آن در احیاء عفاف و حیاء، به ویژه دین داری و حفظ شرف و عظمت و مقام انسانی در نسل بشر است.
ازدواج هر چند آرزوی انسان را در بقاء نسل و فرزنددار شدن و نیز اطفاء شهوت، برآورده میکند، لیکن هیچ کدام از موارد یاد شده نباید هدف نهایی ازدواج باشد زیرا خواستههای برشمرده، مشترک بین انسان و حیوان است.
غرض اصلی در ازدواج، بقاء نسل و وجود فرزندانی است که از روح قوی انسانی و زمینههای فضیلت برخوردار باشند.
«یگانه عامل ازدواج وجود نسل و تربیت اولاد است. و امّا خاموش کردن آتش شهوت و یا شرکت در کارهای حیاتی دیگر چون کسب و جمع مال و تدبیر خوردن و آشامیدن و اثاث منزل و ادارۀ خانه... خارج از غرض طبیعت و آفرینش بوده و اموری مقدّمی و یا فوایدی است که بر آن مترتّب میشود.»(1)
برای این که ازدواج در نسل حاضر و نسلهای بعدی وسیلهای سالم برای حفظ ارزشهای انسانی الهی و سبب پیدایش و زمینههای سالم تکوینی در بُعد جسمانی و روحی باشد؛ باید به شرایط انسانی آن (که عقل و دین بیانگر آن هست) توجّه کامل شود.
رعایت مسایل اخلاقی و عمل به احکام و آداب اسلامی در انتخاب همسر از ناحیه مرد و زن و توجّه به آداب زناشویی از حیث زمان و مکان و جهات دیگر و مهم شمردن تغذیه حلال و پاک، اثر کاملاً مثبت در زمینههای اخلاقی و تربیتی به صورت تکوینی میگذارد. و مراتب جسمانی و حیوانی نفس انسان را برای پذیرش روح انسانی و استعدادهای معنوی آمادهتر میسازد.
هر اندازه پیوند دو همسر از شرایط انسانی و اخلاقی بیشتری برخوردار باشد و ارتباط آنان در جهت تولید مثل داشتن فرزند، همراه با رعایت آداب و حسن خلق و همسو با شأن آدمی باشد، فرزند برای پذیرش صفات برجسته اخلاقی و گرایشهای معنوی و شکوفایی
1) (1) ترجمه المیزان، ج 7، ص 302.
فطرت آمادهتر است.
آنگاه که به برکت ازدواج سالم و با توجّه به تمام جزئیات اسلامی آن - در دایره دین و عقل - خداوند فرزندی را به پدر و مادر صالح ببخشد، وظیفه پدر و مادر در مواظبت از کودک در ابعاد مختلف جسمی، روحی و تربیتی شروع میشود. تا زمانی که این گل به ثمر بنشیند و فطرتهای پاک و فضیلت پذیری او ظهور فعلی یابد.
به هر حال، ازدواج آنگاه که به عنوان امری فطری، سیر طبیعی خود را طی کند، به هدف پدید آمدنِ فرزند صالح و حفظ مقام انسانی در نسل حاضر و آینده دست یافته است وگرنه ازدواج سیر فطری خود را نپیموده است.
علاّمه بزرگوار طباطبایی(ره) در اینباره، چه زیبا فرمود:
«آزادی و بیقیدی زن و شوهر و جمع شدن هر یک از آنان با بیگانه، هر کجا و هر وقت که بخواهد... همانگونه که هماکنون برای ملّتهای متمدّن یک عادت جاری شده است - و زنا خصوصاً زنای محصنه که سخت در بین آنان شایع شده و نیز تثبیت هرگونه ازدواج، تحریم قانونی و جدایی طرفین و رها نمودن شوهر و اتّخاذ همسر دیگر... و همچنین نادیده گرفتن مسأله فرزندداری، وظیفه تربیت فرزند و پیریزی نکاح بر اساس اشتراک در زندگانی خانوادگی - آنگونه که امروز در بین ملّتهای به اصطلاح، پیشرفته جهان متداول است - و از خود دور کردن فرزندان و فرستادن آنان به مؤسسات عمومی (چون شیرخوارگاهها و کودکستانها) اینها همه بر خلاف سنت فطرت است. و اصولاً، انسان از نظر خلقت به نحوی سرشته شده که این روشهای تازه و نو که اساس معنویت الهی انسان را بر باد میدهد با فطرتش سازگار نیست؛
البته حیواناتی که در تولّد و پرورش یافتن، به بیش از بارداری مادر، شیردادن و پرورش در پرتو همراه بودن مادر، احتیاجی ندارند، به طور طبیعی ضرورتی هم به ازدواج و مراقبتهای ویژه ندارند. در نتیجه، این نوع حیوانها به مقداری که با حفظ نسل - که از اهداف طبیعت است - منافاتی نداشته باشد. در اعمال جنسی آزادند.»(1)
1) (1) ترجمه المیزان، ج 7، صص 303-302.
ازدواجهایی که همراه با آداب معنوی و رعایت فضایل اخلاقی و خواستههای فطری نیست و صرفاً برای اغراض حیوانی صورت میگیرد، به غرض عالی ازدواج که دستیابی به نسل پاک است نمیرسد.
بنابراین، نسل پاک را باید در دایره ازدواج با رعایت احکام شرعی، آداب معنوی و مسائل اخلاقی انتظار داشته باشیم. و مرد و زن در تمام مراحل زندگی باید توجّه به غرض اصلی ازدواج (وجود ذریّه طیّب) داشته باشند.
به بیان قرآن مجید: حضرت زکریا علیه السلام در هنگام طلب فرزند، به خدای متعال عرض میکند:
«... رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعاءِ1 ؛
پروردگارا، از جانب خودت به من فرزندی پاک عطا فرما...»
فرشتگان او را به وجود حضرت یحیی علیه السلام که تصدیق کننده کلمه خدا بود، بشارت دادند.(1)
امام سجاد علیه السلام به برخی از اصحابشان این دُعا را به هنگام طلب فرزند آموختند:
«ربّ لا تذرنی فرداً و أنت خیر الوارثین و اجعل لی ولیّاً من لدنک یرثنی فی حیاتی و یستغفرلی بعد وفاتی واجعله خلقا سویّاً و لا تجعل للشیطان فیه نصیباً، اللّهم انّی أستغفرک و أتوب الیک انک أنت الغفور الرحیم سبعین مرّة...»(2)
جمله:
«و اجعله خلقا سویا و لاتجعل للشیطان فیه نصیباً» گواه بارزی است برای این که باید در ازدواج طالب فرزندی باشیم که در مراتب حیوانی و جسمانی، سالم باشد و نیز از جهت معنوی، زمینهای برای نفوذ وسوسههای شیطانی درا و وجود نداشته باشد. به بیان بلند رسول گرامی صلی الله علیه و آله و سلم چه چیز مانع مؤمن است که همسری را برگزیند، باشد که خداوند فرزندی را به او ببخشد که زمین را با شعار «لا اله الاّ اللّه» سنگین کند.(3)
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«میراث اللّه عزّ و جلّ من عبده المؤمن ولد یعبده من بعده(4)؛
میراث خدای عزّوجل از بنده مؤمنش فرزندی است که بعد از او خدا را پرستش کند.»
چقدر به جاست که جوانان قبل از تشکیل خانواده، به آداب صحیح ازدواج و ابعاد مختلف آن آشنا شوند و معرفت واقعی نسبت به غرض اصلی آن پیدا کنند، شکی نیست که همین شناخت، بسیاری از مشکلات در ارتباط با زناشویی را حل خواهد کرد.
نگاه انسانی به ازدواج و توجّه به غرض اصلی آن مغایرتی با اطفاء شهوت جنسی ندارد.
زن و شوهر به طور طبیعی، خواهان ارضاء غریزه جنسی هستند؛ بنابراین، حق طبیعی آنان است که از یکدیگر لذّت جنسی ببرند. به همین جهت، ممنوعیّت در لذّات شهوانی بین زن و شوهر وجود ندارد؛ مگر آنجا که سبب ضرر و فساد جسمی و روحی و آبِرویی شود و یا ارتباط بین آنان شرعاً حرام و دون شأن معنوی انسان باشد.
حکم اوّلی شرع مقدّس، آزادی هر نوع بهرهوری جنسی متقابل زن و شوهر از یکدیگر است. تنها آنچه این حکم اوّلی را مهار و محصور میکند، این قاعده است که اسلام راضی به ضرر، خسران و زیان دینی و بدنی و آبرویی و روحی نیست. زیرا عزّت، شرف، انسانیّت و آبرو حتی بُعد جسمانی او، نباید قربانی لذّات جنسی شود، و اسلام به آن راضی نیست.
«زنی به محضر رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم آمد و عرض کرد یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم حق شوهر بر زن چیست؟ حضرت فرمود:... نباید روزه بگیرد (یعنی مستحبی) جز به اذن شوهرش و نباید از خانهاش بیرون رود مگر به اذن و اجازۀ شوهرش و بر زن است که خود را با بهترین بوی خوش برای شوهرش معطّر کند و نیکوترین لباس را برای او بپوشد و به زیباترین وجه خود را برای شوهری بیاراید و هر صبح و شام خود را بر شوهرش عرضه نماید و بیش از اینها است حق شوهر بر زن.»(1)
«اسحاق بن عمار گفت: از امام صادق علیه السلام راجع به مردی سؤال کردم که با همسرش در حال سفر است، و با این که آبی برای غسل نیست آیا با زنش همبستر شود؟ حضرت در پاسخ فرمودند: دوست ندارم که این عمل را مرتکب شود، مگر این که بر خودش بترسد که به حرام بیفتد اسحاق گفت: از این عمل، لذّت جنسی را طلب میکند یا بدان جهت است که میل شدید شهوی به زن پیدا کرده است. حضرت فرمود: میل شهوی شدید او به زن،
1) (1) وسائل الشیعه، آداب مقدمات نکاح، باب 79، روایت 2.
ضرورت را برای او پیش آورده است. گفتم: از این میل شهوی شدید لذّت را طلب میکند؛ فرمودند: - این لذّت و تمتّع از همسرش - بر او حلال است.
گفتم: روایت میکنند که اباذر این مطالب را از نبّی گرامی صلی الله علیه و آله و سلم سؤال کرد، آن بزرگوار فرمودند: از همسر لذّت شهوانی ببر، پاداش بگیر.
ابوذر با تعجُّب سؤال کرد که این عمل دارای پاداش است؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در پاسخ فرمودند: همان گونه که اگر به لذّت و تمتّع حرام روی آوری از آن وزر و وبال میبری، همچنین زمانی که به حلال روی آوری، پاداش میگیری پس امام صادق علیه السلام پس از شنیدن مطب اسحاق بن عمّار، فرمود: آیا نمینگری زمانی که (شهوت شدید جنسی به او روی آورد) اگر بر نفسش بترسد (که به حرام افتد) پس روی به حلال آورد (و خود را از حرام دور نگهدارد) پاداش خیر به او داده میشود؟(1)
این روایت، آشکارا دلالت بر جواز تمتّع شهوانی از همسر دارد، هر چند شخص آبی برای غسل، نداشته باشد و بخواهد به جای غسل، تیمم بگیرد. گرچه صورتی را که فرد خوفی بر نفس از به حرام افتادن ندارد و ضرورتی نمیبیند، امام علیه السلام از آن به:
«ما أحبُّ ان یفعل» تعبیر میکند که بر کراهت حمل میشود. و این هم کراهتی نیست که احیاناً خشم و عدم رضایت خدا را در پی داشته باشد، بل معنایش این است که اگر ضرورتی ندارد، مرتکب نشود تا مجبور به تیمّم نگردد و نماز و عبادتش را به وضو به جا آورد. لیکن در صورت ضرورت چنین کراهتی هم وجود ندارد. هر چند به جهت نبودن آب مجبور به تیمّم برای اقامه نماز شود.
در روایت اگر چه تعبیر رجل دارد که شامل مرد میشود ولکن حکم شرعی اختصاص به مرد ندارد، بل شامل هر مکلّف از مرد و زن میشود.
«روز جمعهای بود، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از مردی از اصحابشان سؤال کردند؟ آیا امروز را روزه گرفتهای؟ گفت: خیر؛ سؤال کردند: آیا چیزی به عنوان صدقه دادهای؟ عرض کرد؟ نه، به او فرمودند: برخیز به نزد همسرت برو که آمیزش با وی، از جانب تو صدقهای بر همسر توست.»(2)
کامجویی جنسی باید از دو جانب زن و شوهر، (هر دو) باشد؛ به همین جهت، اگر زن در ابتداء میل نداشته باشد، باید او را با ملاعبه بر این کار راغب کرد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: سه چیز از بیوفایی و بیمهری است... این که مرد با زنش آمیزش کند قبل از آن که با او بازی و شوخی کند.(1)
آن حضرت، «ملاعبه و بازی با زن را کار حق شمرده نه باطل و از جمله کارهای خیری دانسته است که فرشتگان به آن راضی هستند و در آنجا حاضر میشوند».(2)
انسان تشنۀ شهوت، تنها با آرزو قادر به خویشتن داری و ماندن در دایره عقل و دین نیست. مگر عزّت، شرف، انسانیت، شخصیّت و ایمان به آخرت و بهشت و دوزخ او را از فساد و شقاوت نگهدارد.
در میان انسانها، چند نفر به این درجه و مقام میرسند؟ همان گونه که در میان مردم نفراتی خاص میتوانند گرسنه بمانند و از راههای غیر قانونی اقدامی نکنند به خصوص اگر نگاهشان به غذاهای رنگارنگ و لذیذ باز شود؛ و بزاقها به ترشّح بیشتر بپردازند.
بنابراین، برای این افراد گرسنه که امکانات لازم را برای رفع گرسنگی ندارند و امکان آن هست که به جهت ضعف ایمانی دست به خلاف کاری «نعوذبالله» بزنند، باید راهی جست. اداره سازمان تأمین اجتماعی، کمیتههای امداد، و مراکز خیریّه و... برای حلّ این معضل به وجود آمدهاند.
برای شخصی که تشنه و گرسنه اطفاء شهوت جنسی است، و در آمد لازم و یا کافی را به مقتضای زمانش برای تشکیل خانواده و گرفتن زن دائم ندارد، چه برنامهای وجود دارد؟ و یا برای خانمی که به عللی موفّق به ازدواج نشده و یا در ایّام جوانی شوهرش را از دست داده است و زمینه برای ازدواج دائم او آماده نیست چه طرحی وجود دارد؟ یا باید این مردان و زنان را که شمار آنان، بسیار است، به حال خودشان رها کنیم، و شاهد بیبندباری و اعمال منافی عفّت در پنهان و آشکار باشیم و در مقابل آلودگی شهوانی کوچه، بازار، مجامع عمومی، محیطهای اداری و آموزشی و... بیتفاوت بگذریم؛ یا با ارائه طرحی، زمینۀ مساعد
ارضاء غریزه جنسی آنان، فراهم گردد، تا تشنگان در این وادی - از زن و مرد - به سیرابی نسبی برسند. و در پرتو آن طرح، عفّت و مقام انسانی حفظ شود.
شکی نیست که راه اوّل و رها گذاشتن افراد با آیه: «أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدیً1
تنافی دارد. وجدانهای پاک به ویژه دین نمیتواند از کنار این مشکل اساسی، بیتفاوت بگذرد.
اشخاصی که غریزه جنسی، آنان را بستوه آورده و اندیشه و مسایل زندگی آنان را متوجّه خویش ساخته است، خواه مرد یا زن، جز به اطفاء شهوت نمیاندیشند و چنانچه راه مشروع، جلوی او گذارده نشود، یا به بیماری جسمانی و روحی دچار خواهد گشت و یا با اقدامی ناشایست، بر مقام انسانی خویش ضربهای وارد خواهد ساخت.
تنها راه مشروع و مورد پسند شرع و عقل، ازدواج موقّت است؛ که در پرتو آن، زن و مرد با توجّه به ضوابط شرعی، پیمان ازدواج موقّت ببندند، و با بهرهمندی شهوانی و لذّت جنسی مشروع از یکدیگر، پس از پایان یافتن زمان عقد، جدا شوند.
از آنجا که در ازدواج موقّت، بیشتر اطفاء شهوت مطرح است تا بقاء نسل و سکونت مرد در پناه زن، اسلام به تمتّع بردن از زنان اهل کتاب به نحو ازدواج موقّت اجازه داده است.
حتی با زنی که معروف به فجور است، تمتّع شهوانی به نحو ازدواج موقّت به شرط رعایت ضوابط و احکام شرعی، جایز است. البته بهتر و رعایت استحباب در این است که با زن پاکدامن، و با ایمان پیوند زناشویی موقّت را ببندند.
در روایات بسیاری که وقتی از حلال بودن ازدواج موقّت (متعه) از ائمه اطهار علیهم السلام سؤال میشود، به قرآن و سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم استدلال میکنند.(1)
امام باقر علیه السلام در پاسخ أبو بصیر و امام صادق علیه السلام در پاسخ ابوحنیفه به قسمتی از آیه 24 سوره نساء استدلال فرمودند:
«... فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً...3 ؛
زنانی را که به ازدواج (موقّت و زماندار) در میآورید، مهر آنان را به عنوان یک واجب باید بپردازید...»
1) (2) وسائل الشیعه، ابواب المتعه باب 1، روایت 5.
عبداللّه عمر (عمیر) لیثی به محضر امام باقر علیه السلام آمد، و عرض کرد: درباره متعه نساء (ازدواج زماندار) چه میفرمائید؟ آن حضرت علیه السلام فرمودند:
«أحلها اللّهُ فی کتابه و علی سنّة نبیّه، فهی حلال إلی یوم القیامة...(1)؛
خداوند آن را در کتاب خود و بر پایه سنّت پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم حلال فرموده است؛ و بدینسان، تا روز قیامت حلال است.»
چنانچه زن و مردی که ازدواج زماندار را پذیرفتهاند، میتوانند دارای فرزند باشند و فرزند آنان از تمام حقوقی برخوردارند که فرزندان در ازدواج دائم دارا هستند.
در این مجال کوتاه، قادر به توسعۀ بحث نیستیم، تنها به این مطلب اکتفاء میکنیم، که:
اگر ازدواج زماندار با توجّه به ضوابط شرعی آن از حیث احکام و اخلاق در اجتماع پیاده شود، به بیان مولی امیرالمؤمنین علیه السلام «جز افراد شقی کسی مبتلا به زنا و عمل منافی عفّت نمیشود.»(2)
در خاتمه، این سؤال را مطرح میکنیم که دنیای رشد یافته در بُعد علم و صنعت چه راهی را برای إرضاء غریزه جنسی پیشنهاد میکند؟ آیا در این راه پیشنهادی برای حفظ حیثیّت انسانی و عزّت معنوی انسان فکری شده است؟
پرداختن به نظریّات در این مقال مشکل است، امّا آنچه در دنیای موجود، واقعیّت عملی دارد، وجود فحشاء و آزادی ارضاء شهوانی از هر راه ممکن است.
البته در برخی از جوامع، به صورت باز و در بعضی دیگر، به صورت محدود و بسته، است و نمود ظاهری ندارد.
برای دنیای جدید، محرم و نامحرم و عفّت و غیرت ناموسی، معنا و مفهومی ندارد. و آنان که این مسائل را محترم میشمارند، به گمان شیفتگان تمدّن صنعتی، بسته فکر میکنند و آزاداندیش نیستند. اینان بیبندباری را صحیح میشمرند، و آن را خلاف آبرو و حیثیّت انسانی زن و مرد نمیدانند. امّا موقعی که ازدواج (زماندار) با توجّه به احکام خاص
فقهی و اخلاقی آن مطرح میشود، آن را خلاف شأن زن میدانند. مزد فاحشهگری را مشروع میشمارند و اما مهر در ازدواج زماندار را نوعی اجاره زن تلقّی میکنند. خودفروشی را آزادمنشی دانسته و اما در دایره عفاف و رابطه صحیح زناشویی حرکت کردن را انحرافی میشمارند.
با برنامه خاص تبلیغاتی، میتوان بهترین قانون و حکم را با برچسبها و سخنان نامربوط و تنفّر برانگیز، زشت جلوه داده و زشتترین عمل را در کلمات زیبا به عنوان بهترین قانون در میان مردم جا انداخت. در اینجا تنها انسانهای دور اندیشند که به واقعیّت مطلب پی میبرند و گول اصطلاحها و تبلیغات فریبنده را نمیخورند. اما افراد سبک سر به خصوص آنانی که در پی خواستههای خلاف عقل و دیانت هستند، بدون تأمّل، تسلیم میشوند.
با همین برنامه خاص، دنیای غرب به نام آزادی، عمل خلاف عفّت را در حضور مردم جایز شمرده و رقص زن و مرد را در مجالس عمومی، مجالس عیّاشی و کنار دریا، به نام آزادی ترویج کرده و با ترفندهای خاص، این روش، در کشورهای به اصطلاح در حال توسعه نیز، جا افتاد و سخن از محرم و نامحرم، عفّت و ازدواج (زماندار) را سخن از اسارت زن و تضییع حقوق او دانست.
آیا دنیای رشد یافته در علم و صنعت، راه حلّی برای پایان یافتن فساد شهوانی و اخلاقی ارائه داده است؟ خوب ملاحظه کنید، عمل و آمار در دنیا چه میگویند؟
آنچه گذشت، اشارهای بود هرچند اجمالی از برخی فطرتهای انسان و رابطه اخلاقی با آنها. غرض اصلی و نهایی اینست که انسان چگونه در شعاع اندیشه و عمل خویش استعدادهایش را در جهتی مطلوب به ظهور فعلی برساند تا به کمال انسانی نایل شده و به سعادت جا وید و ابدی دست یابد.
در این قسمت به مسألۀ سعادت - که نتیجۀ مباحث گذشته محسوب میشود - اشاره کرده و از خدای بزرگ توفیق رسیدن به آن را امید داریم.
سعد در لغت به معنای یُمن (میمنت و خجستگی) و مبارکی؛ و سعادت به معنای نیکبختی و خوشبختی است؛ و در مقابل شقاوت (بدبختی) قرار دارد.(1)
در قرآن مجید و روایات اسلامی اغلب سعادت در کنار شقاوت ذکر شده و این، بیانگر آنست که این دو در جهتی خلاف یکدیگر قرار دارند.
علاوه طباطبایی میفرماید:
«بین سعادت و شقاوت تقابل است؛ پس، سعادت هر موجودی در نایل شدن او به چیزی است که برایش خیر است، و خیر آنست که سبب کمال
1) (1) قاموس المحیط، معجم المقابیس اللغة.
انسان شده و از آن لذّت ببرد... و شقاوت، محروم بودن از خیر است(1)».
سعادت، امری معنوی بوده و قبل از رسیدن به آن، نمیتوان درک کاملی از مصداق آن داشت. البته با توجه به روایات میتوان یک فهم حصولی نسبت به آن پیدا کرد و تا حدّی توجیه شد. و این توجیه و آگاهی برای ایجاد زمینۀ سعادت و دوری از شقاوت کافی است.
از علی علیه السلام است که فرمود:
«لا یَسْعَدُ إمْرُءٌ إلاّ بِطاعَةِ اللّهِ سُبْحانَهُ وَ لا یَشْقی امْرُءٌ إلاّ بِمَعْصِیَةِ اللّهِ؛
انسان جز به اطاعت از خدای سبحان به سعادت نمیرسد، و جز به معصیت خدا شقی نمیگردد.»
روایت فوق بیانگر معنای سعادت از دیدگاه اسلام است. آنچه از بیان امیرالمؤمنین علیه السلام و تعریف علامه طباطبایی از سعادت و شقاوت استفاده میشود. اینست که:
1 - انسان با اطاعت از خدا، زمینۀ کمال انسانی و رشد معنوی را به وجود میآورد.
2 - کمال انسانی و رشد معنوی در رسیدن به قرب خدای متعال است.
3 - قرب الهی در گرو ایمان انسان است؛ هر قدر ایمان نیکوتر باشد، انسان به خدا نزدیکتر میشود.
چنانکه امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
«أَقْرَبُ النّاسِ مِنَ اللّهِ سُبحانَهُ أَحْسَنُهُمْ ایْماناً(2)؛
نزدیکترین مردم به خدای سبحان نیکوترین آنها از حیث ایمان است.»
نتیجه این که سعادت انسان از دیدگاه اسلام، عبارت است از نایل شدن انسان به مقام قرب و رشد ایمانی و معنوی، پس، آنچه برای وجود انسان خیر است، کمال وجودی میباشد که همان نیل به مقام قرب و شهود است.
سعادت به معنای فوق، اخص از خیر، زیبایی، لذت، عشق و محبت است. زیبایی و خیر و لذّت و عشق و محبتی سعادت است که در جهت اللّه و در اطاعت خدا در آیند؛ به گونهای که
مقدّمۀ قرب قرار گیرند.
بنابراین، سعادت را در فرهنگ دین، میتوان مترادف با قرب خدا و رشد وجود گرفت و چنین بیان داشت که سعادت انسان و رشد وجودی او در گرو اطاعت از خدای متعال است.
در دنیای پر غوغا و پر تحرک علم و صنعت، کلمۀ سعادت معنا و مفهومی پیدا کرده، غیر از آنچه در مذهب مطرح است، برای ما مهم نیست که دانشمندان غرب یا شرق در کتابهایشان راجع به سعادت بشر چه گفتهاند. آنچه گفتهاند، یا با بیان مذهب مطابقت دارد و یا مخالف با دید مذهب است؛ هر کدام باشد، نتیجه و اثری ندارد. آنچه مورد نظر و توجه ماست، نظر و عمل دنیای مادّیگراست که برداشت آنها از سعادت عملاً خلاف مفهوم مذهبی آن میباشد. و این، سبب تأسّف و تأثر هر صاحب عقلی است.
آنچه دربارۀ حیات انسان جدید میشنویم و میبینیم و در ذهن و دستگاه عقلانی تجزیه و تحلیل میکنیم اینست که انسان قرن حاضر، سعادت را در رسیدن به دنیای پر از تجمّلات مادّی و شَهَوی میبیند و خوشبخت در نظر وی کسی است که بهرۀ بیشتری از مادیّت برده باشد.
اصل آزادی مطلق در کسب ثروت و قدرت، اصل آزادی شهوت، اصل رفاه طلبی و...
حکایت از این دارد که فرهنگ دنیای علم و صنعت، سعادت را در گرایشهای مادّی و شهوی دانسته و با قاطعیّت و تمام امکانات به ترویج آن پرداخته است.
این اصول و این برداشت از مفهوم سعادت، درست در جهتی مخالف با بیان آن انسان کامل، آن مرد بزرگ و الهی، مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علیه السلام است که فرمود:
سعادت در اطاعت از خالق متعال - که کمال مطلق و وجود مطلق است - میباشد.
برداشت جدید از سعادت در قرن به اصطلاح علم و صنعت، ناشی از کیفیت ادراک انسان غربی در رابطه با هستی و خودش و حیات است. اگر با دقت بنگریم، انسان غربی توجّهی به اصل هستی و چگونه بودن و چیستی آن ندارد. فقط به آنچه محسوس و در معرض دیدش قرار گرفته و میتواند منافع مادّی او را تأمین کند، تمایل پیدا کرده و تلاش میکند آن را به دست آورد؛ اگرچه انسانیت انسان را زایل کند. به بیان علامه طباطبایی - رضوان الله علیه -:
«... و گویا مرادشان از سعادت اجتماعی اینست که از حیث عدّه و قدرت برتری پیدا کنند و در استفاده از منابع مادّی موفّق باشند و اسلام این را سعادت نمیداند... بل سعادت در اسلام عبارت است از سعادت روح و بدن. یعنی، بهرهگیری انسان از نعمتهای مادّی و آرایش به فضایل اخلاقی و معارف حقّه الهی، که این ضامن سعادت انسان در زندگی دنیا و آخرت است. و فرو رفتن در لذّتهای مادّی و سستی در کسب سعادت روحی و معنوی نزد اسلام چیزی جز شقاوت نیست(1)».
با نهایت تأسف باید بگوییم: ما امروز کم و بیش شاهد گرایشهای غربی در جامعه اسلامی خودمان هستیم، گرایشی که سعادت را در بهرههای دنیوی و خواستههای نفسانی خلاصه میکند با داشتن چنین بینشی با جمهوری اسلامی - که تلاشش حاکمیت اصل معنویت بر مادیّت و به وجود آوردن حیات انسانی و استفاده از طبیعت و مادّه در پرتو پرستش الله است - به مخالفت برخاسته، نه تنها در جهت رفع نقایص و کمبودها و رشد فرهنگ قدمی برنمیدارند، بل میکوشند تا بر کمبودها بیفزایند و مردم را در جهل نگاه دارند. این فرو رفتگان در شهوات و گمراهی، اندکی بیندیشند و به بیان بلند مولی الموحدین امیرالمؤمنین علیه السلام توجّه داشته باشند که فرمود:
«أسْعَدُ النّاسِ مَنْ تَرَکَ لَذَّةً فانِیَةً لِلَذَّةٍ باقِیَةٍ(2)؛
با سعادتترین مردم، کسی است که لذت فانی را به خاطر لذت جهان آخرت ترک بگوید.»
و نیز فرمود:
«مِنْ کَمالِ الْسَّعادَةِ الْسَّعْی فی صلاحِ الجمهور(3)؛
از کمال سعادت، تلاش در اصلاح امور جامعه و مردم است.»
«أسْعَدُ النّاسِ الْعاقِلُ...(4)؛
سعادتمندترین مردم، انسان عاقل است.»
«أسْعَدُ النّاسِ الْعاقِلُ الْمُؤمِنُ...(1)؛
فرد عاقل و مؤمن، سعادتمندترین مردم است.»
«مِنَ الْسَعادَةِ التَوْفیقُ لِصالِحِ الأعْمالِ(2)؛
از سعادت، توفیق داشتن برای انجام عمل شایسته میباشد.»
آیا سعادت لازمۀ ساختمان وجودی انسان است؟ یا این که انسان پس از رسیدن به رشد عقلی با تجزیه و تحلیل در قوا و استعدادهای نفس متوجه میشود که خواهان سعادت است؟
معنای عقلی بودن سعادت اینست که انسان به طور بدیهی نمییابد که طالب سعادت است، بلکه بر اساس تحلیلهای عقلی، آن را پذیرفته و سپس متوجه میگردد که خواهان سعادت است و اگر قوّۀ عاقله او رشد نکند و به درک این مطلب نایل نشود، هرگز موفق نخواهد شد. و هرگز طالب سعادت نخواهد بود.
امّا فطری بودن سعادت به این معناست که طلب سعادت امری بدیهی و روشن برای نفس بوده و انسان از ابتدا طالب آن است و آن را در عمل و اندیشهاش میجوید و در رسیدن به آن احتیاجی به فکر و تدبّر ندارد.
اگر بگوئیم: تا زمانی که مصداق سعادت را به خوبی درک نکنیم خواهان آن نمیشویم و پس از درک مصداق است که در وصول به آن تلاش میکنیم، این جاست که عقلی بودن سعادت، مطلبی صحیح و درست است. نکته آن است که درک سعادت به این معنا که هر انسانی به دنبال چیزی است که برای وجودش خیر باشد، یک امر فطری و بدیهی است و انسان از بدو تولد تا هنگام مرگ به نحو شدت و ضعف، این درک را دارد چنانکه مفهوم شقاوت را نیز، که محروم ماندن از خیر است، درک میکند. شناخت این مفهوم محتاج به تحلیل عقل و رشد عقلانی نیست. لذا هیچ کس در اصل این مفهوم، اختلاف ندارد.
اختلاف در مصداق سعادت و عوامل رسیدن به سعادت است. آنان که فکر میکنند.
مفهوم سعادت برای انسان مشخص نیست، در واقع مصداق را به جای مفهوم گرفتهاند.
روایاتی که در این باب وارد شده بیشتر به بیان راه سعادت و کیفیت رسیدن به آن، و نیز به بیان این که مصداق سعادت چیست پرداخته است. و بسیاری از انسانها به لحاظ نرسیدن به رشد عقلی و عدم درک مصالح و مفاسد و یا با بیگانگی از دین از شناخت آن عاجزند.
روایاتی در این زمینه از علی علیه السلام است که فرمود:
«سَعادَةُ الرَّجُلِ فی إحْرازِ دِیْنِهِ وَ الْعَمَلِ لاِخَرَتِهِ(1)؛
سعادت مرد در علم و آگاهی کامل از دینش و عمل برای آخرت است.»
«دَوامُ الْعِبادَةِ بُرْهانُ الْظَّفَرِ بِاْلسَّعادَةِ(2)؛
دلیل ظفر یافتن و رسیدن به سعادت، دوام در عبادت (حق) است.»
«أسْعَدُ النّاسِ مَنْ عَرَفَ فَضْلَنا وَ تَقَرَّبَ الَی اللّهِ بِنا وَ أَخْلَصَ حُبَّنا وَ عَمِلَ بِما إلیه نَدَبْنا وَ انتهی عمّا عنه نهینا فذاک منّا و هو فی دار المُقامَةِ مَعَنا...(3)؛
سعادتمندترین مردم کسی است که، مقام و فضل ما را بشناسد و به وسیلۀ ما به خدا تقرب جوید و در دوستی ما اخلاص داشته باشد و به آنچه ما خواهانیم عمل کند و از آنچه ما نهی و منع کردهایم باز ایستد پس چنین کسی از ما است و او در خانۀ اقامت و همیشگی یعنی بهشت با ما است.»
اسلام، به لحاظ مرتبۀ عالی وجودی انسان و این که انسان باید در رشد مرتبۀ عالی وجودیاش گام بردارد، مصداق سعادت را - که برای وجود خیر است - نزدیکی به خدا قرار داده است. چنانکه در بخش اول اخلاق اسلامی در بحث از کمال نهایی بیان شد.
با توجه به آنچه بیان شد نتیجه میگیریم که سعادت، فطری است و برای درک آن محتاج به تحلیلهای عقلی نیستیم.
گفته شد که سعادت انسان، نایل شدن او به واقعیتی است که برای وجودش خیر باشد و این امری فطری و بدیهی است، از دیدگاه اسلام، آن واقعیت عبارت از قرب الهی و کمال نهایی است که در وصول به آن میباشد. راه رسیدن به سعادت (قرب خدا) کدام است؟ برای
یافتن راه سعادت به بیان چند نکته اشاره میکنیم:
1 - سعادت، امری معنوی است که نفس در مرتبۀ عالیاش (روح الهی) آن را میطلبد و راه وصول به حقیقت معنوی باید معنوی باشد.
2 - فطری بودن سعادت اقتضا میکند که طریق رسیدن به آن، فطری باشد. به عبارت دیگر، هر غایت و هدفی دارای راه خاص و مشخصی است که ایصال به مطلوب از غیر آن راه ممکن نیست. لذا هدف خاص، سنخیت با راه خاص دارد.
سعادت (قرب به خدا) که غایت حرکت انسان و امری فطری میباشد، دارای راه معینی بوده که آن هم فطری است. بنابراین، راه وصول به سعادت را باید در خودمان جستجو کنیم.
3 - در عالم طبیعت، رشد و رسیدن به کمال انسانی توسط حرکت معنوی صورت میگیرد. رسیدن به کمال مادّی، حرکت مادی لازم دارد. مانند حرکت یک هسته تا آن جا که درختی تنومند شده و با حرکت کیفی و کمی به ثمر مینشیند.
ولی رسیدن به کمال معنوی توسط حرکت معنوی انجام میگیرد؛ خواه شرایط مادی و حرکتهای مادی به عنوان معد موجود باشند - که اغلب چنین است - و خواه نباشند. پس، اولاً: انسان در وصول به قرب الهی محتاج به حرکت است. ثانیاً: به لحاظ معنوی بودن هدف، باید حرکتی معنوی داشته باشد، هر چند که بدن مادّی و عوامل خارجی و مادّی در به وجود آمدن این حرکت و دوام و شدّت آن، به عنوان ابزار بکار گرفته میشوند.
4 - حرکت معنوی انسان در رسیدن به سعادت، حرکت ادراکی و علمی و نیز حرکتی ارادی است. لذا رشد ادراکی انسان در بعد نظری و علمی در صورتی که توأم با ایمان باشد، رساننده انسان به مقصود (قرب الهی) است.
با توجه به نکات مزبور، راه سعادت، راهی فطری، معنوی، علمی و ارادی است. بنابراین، انسان برای رسیدن به سعادت و خیر انسانی راهی جز عبودیت و بندگی خدای متعال ندارد.
البته به لحاظ ارادی بودن حرکت، انسان مختار است که راه عبودیت را برگزیند و سعادتمند شود و یا کنار بزند و به مقام سعادت نرسد.
«إِنّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً1 ؛
براستی ما راه سعادت و هدایت را به انسان نشان دادیم یا (به حسن اختیار) شکرگزار (ما) میباشد و یا (به سوء اختیار) ناسپاسی میکند.»
در نکته چهارم بیان شد که «رشد ادراکی انسان در بعد نظری و عملی در صورتی که توأم با ایمان باشد به ظهور رسانندۀ کمال انسانی (قرب الهی) است».
در توضیح آن اشاره میکنیم که رابطۀ انسان با خودش و با جهان خارج، رابطهای ادراکی بوده و بستگی به نحوۀ ادراک دارد. بر اساس این قاعدۀ کلی، عمل انسان نیز به دنبال فهم و علم به آن، انجام میگیرد. به عبارت دیگر، رابطۀ انسان با عملش نیز رابطهای علمی و ادراکی میباشد. این جاست که بعد نظری، نقشی عظیم در کیفیت عمل دارد. قرآن مجید در بعد نظری به بیان هستی مطلق و ویژگیهای آن پرداخته و اندیشه و عقل انسان را به سوی او رهبری کرده و نیز با جدا ساختن رشد از غیّ، او را به موارد کمال و انحطاط آگاه نموده و در نهایت، به تأکید در بعد عملی پرداخته و ایمان و عبادت و تخلّق به اخلاق الهی و رنگ خدایی گرفتن را به عنوان رسیدن به هستی مطلق و رشد وجودی، شناسانده است.
«أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصِیرٍ2 ؛
آیا ندانستی که پادشاهی آسمانها و زمین از آن خداست و برای شما به غیر (الله) سرپرست و یاری کنندهای نیست؟»
این آیه بیانگر آنست که حاکم و محیط بر جهان، خدای متعال است، زیرا جز او مالکی نیست و شما که جزئی از پدیدههای این جهان هستید تحت مالکیت و سلطنت او قرار دارید، پس، تنها او سرپرست و یاری کنندۀ شماست. با این بیان، قرآن به انسان یک نوع هستی ادراکی داده است که از آن به هستی ادراکی الهی و توحیدی تعبیر میکنیم. هستی ادراکی توحیدی تفسیری خاص دربارۀ جهان و انسان ارائه میدهد که بر طبق آن هر وجودی جز اللّه، غیر مستقل بوده و در وجود، تداوم و رشد خویش محتاج و نیازمند به خداست، تنها وجود مستقلی است که بینیاز مطلق میباشد.
«... فَإِنَّ لِلّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ کانَ اللّهُ غَنِیًّا حَمِیداً1 ؛
پس همانا آنچه در آسمانها و زمین است برای خداست - و او مالک آنها میباشد - و خداوند بینیاز و ستوده است.»
بر اساس این ادراک خاص، قرآن مجید به تبیین رشد از غیّ پرداخته است؛
«لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ...2 ؛
در دین، اکراهی نیست، براستی رشد را از غیّ [حق را از باطل و ایمان را از کفر] جدا فرمود و روشن ساخت.»
با توجه به وجود هستی ادراک الهی و بیان رشد و غیّ، بجاست که انسان در بعد عمل به اطاعت از خدا قیام کند و با ایمان به او، روحش را مزیّن به صفات الهی نماید.
«فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ اعْتَصَمُوا بِهِ فَسَیُدْخِلُهُمْ فِی رَحْمَةٍ مِنْهُ وَ فَضْلٍ وَ یَهْدِیهِمْ إِلَیْهِ صِراطاً مُسْتَقِیماً3 ؛
امّا آنان که به خدا گرویدند و به ریسمان او چنگ زدند (به او پناه بردن)، پس، به زودی اینان را در رحمت و فضلی از خودش داخل میگرداند و آنها را به سوی خودش به راه مستقیم هدایت میفرماید.»
کسی که به هستی ادراکی الهی روی آورد، راه مستقیم را به طرف خدا مییابد و هدایت میشود و با داشتن آن چنان اندیشهای و این چنین هدایت و عملی، به سعادت نایل گشته و در رحمت و فضل خدا داخل میشود.
دین، مجموعهای از هستی ادراکی، ایمان و عمل است که شخص در پرتو آن، به سعادت راه مییابد؛
«سَعادَةُ الرَّجُلِ فی إحْرازِ دِینِهِ وَ الْعَمَلِ لاخِرَتِهِ(1)؛
سعادت مرد در احراز دینش و عمل برای آخرتش است.»
از جملۀ «سعادة الرجل...» چنین استفاده میشود که حقیقت احراز دین، عبارت از معرفت، ایمان و عمل به آن است، و الاّ دینشناسی بدون ایمان و عمل، انسان را به سعادت
1) (4) شرح غرر، ج 4، ص 144، ش 5624.
نمیرساند، و چنین شخصی دین را احراز نکرده است، پس، سعادت وقتی حاصل میشود که دین احراز شود و احراز دین؛ شناخت ایمان و عمل برای آخرت است.
باید توجه داشت که ثمرۀ دو بعد نظری و عملی، سعادت است و اطلاق آن بر آنها بدین جهت است که زمینه و شرط سعادت هستند. پس، کسی که شناخت لازم به معارف حقه اسلام را داشته باشد و اعمالش صالحه باشد به سعادت میرسد. نتیجه این که، راه سعادت شناخت، ایمان و عمل برای آخرت است و حرکت در این راه، حرکت عملی و ارادی است.
«شقاوت» نقطۀ مقابل سعادت و نایل شدن موجود به مرحله یا چیزی است که برای وجودش شرّ باشد. به عبارت دیگر، محروم بودن از خیر و نایل شدن به شر - که سبب نقصان است - شقاوت میباشد.
شقاوت حقیقی حاصل از رفتار و افکاری است که انحطاط و نقص وجودی انسان را به همراه دارد. شقاوت و بدبختی را نباید در ظواهر اعمال مشاهده کرد، بلکه آن را در نتیجۀ اعمال باید دید. چه بسیار اعمالی که به ظاهر جلوهای زشت دارند، چون: فقر، جنگ، نتبیه مفسد و... امّا آنگاه که نتیجهاش عزت و کرامت، اصلاح و قرب به خدا باشد، سعادت است نه شقاوت؛ صبر بر فقر، صبر بر جهاد در راه خدا و تحمل بر گرفتاریهای آن و... نتیجهای مطلوب و مثبت دارند. و چه بسیار اعمالی که به ظاهر جلوهای خدائی دارند. امّا ثمرۀ آنها شقاوت و بدبختی است؛ دینداری، زهد، انفاق و... زیبا هستند، امّا اگر همراه با ریا، شهرتطلبی و رسیدن به آمالهای دنیوی و نفسانی باشند، نتیجهای جز انحطاط و سقوط از مقام والای انسانی نخواهند داشت.
در این جا یادآوری این نکته لازم مینماید که ثمرۀ برخی از اعمال بطور مطلق شقاوت است، مانند: غیبت مؤمن، ظلم و ستم، حقکشی، دروغ، مال حرام و... محصول برخی از اعمال نیک نیز بطور مطلب سعادت است، مانند: عبادت خالصانه، تضرّع و زاری در برابر خدا، احسان و نیکی به مؤمنین، صدق و صفای واقعی و...؛ امّا سعادت و شقاوت برخی اعمال، نسبی است. یعنی، نتیجۀ مثبت و یا منفیاش بستگی به نیت و انگیزه دارد، مانند:
خدمت و انفاق به مردم، که انگیزهاش جلب توجه، شهرت و ریاستطلبی باشد، موجب تنزل معنوی و اگر به خاطر شرف و عزّت دین و اطاعت امر خدا انجام گیرد، موجب تکامل معنوی است.
اعمال خیری که با انگیزههای شیطانی و با نیّات پست انجام میگیرند، هر چند دارای حسن فعلی هستند و خوبند، ولی سبب نقص وجودی میشوند و انسان را از مرتبۀ الهیش تنزل میدهند؛ چنانکه اگر با انگیزۀ الهی و بر وفق دستور او باشد موجب رشد وجودی میگردند.
حضرت علی علیه السلام فرمود:
«إنَّ حَقیقةَ السَّعادَةِ أنْ یُخْتَمَ لِلْمَرء عَمَلُهُ بِالْسَّعادَةِ وَ إنَّ حَقیقَةَ الشَّقاءِ أنْ یُخْتَمَ لِلْمَرءِ عَمَلُهُ بِالْشَّقاءِ(1)؛
براستی حقیقت سعادت اینست که عمل انسان به سعادت ختم شود و حقیقت شقاوت نیز اینست که عمل انسان به شقاوت ختم گردد.»
ملاک رسیدن به سعادت اندیشه و فعل، برخورداری از بعد عالی وجودی انسان، روح الهی است. هر موجودی میکوشد تا به کمال حقیقی خویش نایل شود و کمال حقیقی انسان در رشد حقیقت او (مرتبۀ عالی وجودی، روح الهی) است. بنابراین، هر اندیشه و عملی که ایجاد نقص در این مرتبه نماید، شقاوت، و در صورتی که سبب رشد و تکامل آن شود، سعادت است. علامت این دو، صفاتی است که در نفس، ظهور فعلی پیدا میکنند؛ شقاوت مساوی با ضعف در ظرفیت وجودی و روحی است و چنین ظرفی گنجایش صفات الهی را ندارد، بلکه جایگاه صفات نقص، حسد، حرص، حبّ دنیا، خیانت و... میگردد.
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«مِنْ عَلاماتِ الشَّقاء جُمُودُ الْعَیْنِ وَ قَسْوَةُ الْقَلْبِ وَ شِدَّةُ الْحِرْصِ فی طَلَبِ الرِزْقِ وَ الْاصْرارُ عَلَی الذَّنْبِ(2)؛
از نشانههای شقاوت، خشکی و جمود چشم، سخت دلی - که عاطفه و ترحم در آن نیست - و زیادی حرص در طلب روزی و اصرار بر گناه است.»
علی علیه السلام فرمود:
«مِنْ عَلامَةِ الشَّقاء غَشُّ الصَّدیقِ(3)؛
از نشانههای شقاوت، گول زدن دوست است.»
«مِنْ عَلاماتِ الشَّقاءِ ألاساءَةُ إلَی الْأخْیارِ(1)؛
از نشانههای شقاوت، سوء ادب و بدرفتاری با افراد خیّر و نیکوکار است.»
بیان شد که حرکت انسان به جانب سعادت، حرکتی علمی و ادراکی است، امّا هر حرکت و تحوّل ادراکی، آدمی را به سعادت نمیرساند. به حرکت انسانِ متجدد مآب بنگرید، او حرکتی سریع در ادراک حسّی و خیالی دارد و توانسته است با تفکّرات احساسی و خیالی خود به دنیای صنعت و پر از تجمّل قدم بگذارد، امّا به مقام سعادت به معنای خاص انسانی، الهی نایل نشده است. چنانکه مشاهده میکنیم، امور و شؤون جوامع و اجتماعات بر محور مادیت و دنیا طلبیِ صرف میچرخد، جز برخی که اندک رنگی از معنویت به خود گرفتهاند. بنابراین، حاکمیت صفاتِ ناپسند و سوء خلق بر اجتماع احساسگرا امری واضح و آشکار است.
ما علامت سعادت را - که حسن خلق دینی و مکارم اخلاق میباشد - در جوامع بشری و در انسانها [جز افراد بسیار کمی] مشاهده نمیکنیم، پس جوامع غربی و شرقی دلیل و برهان واضح بر این مطلب هستند که حرکت تجربی و احساسی و خیالی و تفکّرات در این محدوده، قادر نیست انسان را به رشد وجودی و سعادت برساند؛ هر چند دنیای آباد و پر از تجمّل ساخته است.
بنابراین، با توجه به حقیقت انسانی و روح الهی او حرکت ادراکی خاصی لازم است تا وی را به سعادت واقعی نایل گرداند و آن، ادراک عقلی و تفکر عقلانی میباشد که خاص مرتبۀ عالی نفس انسان است.
حال، به این نکته میتوان واقف شد که عامل اصلی بازدارندۀ انسان از نیل به سعادت که سرمنشأ عوامل دیگر نیز میتواند باشد، حرکت در ادراکات حسی، خیالی، وهمی و تفکر در محدودۀ آنها بدون بهرهگیری از عقل و دین است. ادراک حسّی، انسان را در مادیت و ظواهر طبیعت نگاه میدارد و ادراک خیالی و وهمی راهی به حقیقت ندارد و در حدّ گمان، شخص را
به پیش میبرد؛ پس، ادراک حسّی و خیالی و هستی ادراکی و عقایدی که جهان غرب یا شرق بر این اساس به انسان میدهند، او را به مقصود نمیرساند. و چون مطابقت با واقع
1) (1) شرح غرر، ج 6، ص 20، ش 9307.
ندارد، جامعۀ معتقد به آن در اوهام بسر میبرد و راه به حیات طیبه ندارد.
همانگونه که تحلیل امور اجتماعی، سیاسی و رفتاری افراد بر اساس خیال، ظنّ و گمان امکانپذیر نیست، و نمیتوان بر اساس آن اقدام کرد و به قضاوت صحیح نشست، تحلیل مسائل فکری و عقیدتی هم اگر بر پایۀ خیال باشد، تنها ظنّآور بوده و چنین ادراکی به سعادت منتهی نمیشود زیرا پایۀ سعادت، علم و یقین است نه وهم و ظن. بنابراین، باقی ماندن در فهم خیالی و حسی سرمنشأ حرکتهای غیر منطقی، و مانع اصلی در رسیدن به سعادت است.
به هر حال، حرکت در ادراک خیالی و ظنّی و عمل بر طبق آن از ارزش اخلاقی منفی برخوردار بوده و برای نجات از این امر منفی باید به اصلاح ادراکات اقدام کرده و به سیر فکری در کانال عقل پرداخت.
پیشگفتار...... 3
1 انسان و هستیگرایی...... 5
انسان و هستی...... 7
کیفیت هستی گرایی انسان...... 7
ادیان الهی و دعوت به هستی برتر...... 10
هستی انسان...... 12
هدف زندگی...... 16
دیدن رشته بین دو هستی...... 18
هستی پنداری...... 23
2 انسان و ادراکات...... 29
انسان و ادراکات...... 31
مفهوم ادراک...... 31
اقسام ادراکات...... 32
جایگاه اندیشه در نفس...... 34
ارزش عقلی ادراک و تفکر...... 35
ارزش اخلاقی ادراکات...... 36
احساس و خیال...... 37
ادراک عقلی...... 41
وصف عقل در روایات...... 43
رابطۀ دین و عقل...... 44
بهرهگیری از عقل...... 45
3 انسان و زیبایی...... 47
انسان و زیباگرایی...... 49
جهت دادن به زیباگرایی...... 49
گرایشها در زیباگرایی...... 52
معیار زیبایی...... 52
زیباگرایی حسّی...... 53
زیباگرایی معنوی...... 56
دعا و پرستش حق، مظهر زیبایی انسان...... 58
زیبایی و اخلاق...... 60
4 انسان و لذّت...... 63
انسان و لذّت...... 65
مفهوم لذّت...... 65
اقسام لذّت بر اساس مراتب نفس...... 66
لذّت در مرتبۀ حیوانی...... 67
1 - ارزش اخلاقی منفی لذّات حیوانی...... 68
2 - ارزش اخلاقی مثبت در لذّات حیوانی...... 72
لذت در مرتبۀ انسانی...... 73
لذّت انسانی از دنیا...... 74
لذّت از تعقّل در خود...... 76
لذّت از کسب دانش و آگاهی...... 77
لذّت از خدمت به دیگران...... 79
لذّت از پرستش و یاد خدا...... 80
5 انسان و محبّت...... 83
انسان و محبّت...... 85
مفهوم محبّت...... 85
شناخت خدا از طریق فطرت حبّ...... 87
دوستی انسان با خود...... 88
دوست داشتن غیر خود...... 90
حبّ مردم...... 92
حبّ دنیا...... 94
حبّ اهل بیت علیه السلام...... 95
حبّ اللّه...... 97
نشانۀ محبت خدا...... 99
6 انسان و عشق...... 101
عشق چیست؟...... 103
عشق در انسان...... 104
عشق چیست و عاشق کیست؟...... 104
معشوق انسان کیست؟...... 105
اخلاق و عشق...... 108
عشق حسی و خیال...... 110
عشق عقلانی...... 113
عشق عرفانی...... 116
7 انسان شناسی 117......1
انسان و آزادی...... 119
زاویهها...... 119
تفسیر مفهوم حریّت...... 120
تفسیر نخست...... 121
تفسیر دوم...... 121
آزادی استعدادی و غریزی...... 123
آزادی انسانی...... 130
واقعیّت آزادی در دنیای معاصر...... 133
8 انسان شناسی 137......2
انسان و عبادت...... 139
مفهوم عبادت...... 140
عبادت در نظام آفرینش...... 142
هماهنگی عبادت با وابستگی ذاتی انسان...... 144
عبادت و کمال انسانی...... 146
عبادت در تمام ابعاد نفس...... 149
عبادت و اخلاص...... 152
9 انسان شناسی 157......3
سنّت الهی ازدواج...... 159
ازدواج و فطرت...... 160
کیفیّت ازدواج...... 161
اهمیّت ازدواج...... 165
ماهیّت ازدواج...... 166
توجّه به خدا، دین و عفّت در ازدواج...... 167
دعا قبل از ازدواج...... 167
جلوگیری از برخی ازدواجها...... 167
ازدواج و حفظ مقام انسانی...... 169
ازدواج و ارضاء جنسی...... 172
ازدواج موقّت و ارضاء جنسی...... 174
دنیای جدید و ازدواج...... 176
10 انسان و سعادت...... 179
انسان و سعادت...... 181
سعادت چیست؟...... 181
سعادت در دنیای علم و صنعت...... 183
سعادت و فطرت...... 185
راه سعادت...... 186
شقاوت...... 190
عامل بازدارنده از سعادت...... 192