ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : امامتپژوهی: بررسی دیدگاه امامیه٫ معتزله و اشاعره/ به کوشش جمعی از نویسندگان احدفرامرز قراملکی ...[و دیگران]؛ زیر نظر محمود یزدیمطلق(فاضل).
مشخصات نشر : مشهد: دانشگاه علوم اسلامی رضوی، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۴۱۷ ص.
شابک : ۶۰۰۰۰ ریال: 978-964-7673-02-0 ؛ ۱۰۰۰۰۰ریال (چاپ چهارم)
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی: Research in Imamate: condidering the viewpoint of mtazilites and asharites: considering the viewpoint of twelvers, mutazilites and asharites .
یادداشت : به کوشش جمعی از نویسندگان احدفرامرز فراملکی٬ عبدالکریم رضایی٬ میرحسین ضیائی٬ محمداسحاق عارفی٬ محمد قرباننیا٬ علی قربانی.
یادداشت : چاپ سوم.
یادداشت : چاپ چهارم: شهریور ۱۳۹۱.
یادداشت : کتابنامه: ص. [۴۰۷] - ۴۱۷؛ همچنین به صورت زیرنویس.
یادداشت : نمایه.
موضوع : امامت
موضوع : امامت -- مطالعات تطبیقی
شناسه افزوده : فرامرز قراملکی، احد، ۱۳۴۰ -
شناسه افزوده : فاضل، محمود، ۱۳۱۲ - ناظر
شناسه افزوده : دانشگاه علوم اسلامی رضوی
رده بندی کنگره : BP۲۲۳/الف۷۳ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۵۲
شماره کتابشناسی ملی : ۲۴۷۴۰۴۷
امامتپژوهی
بررسی دیدگاه امامیه، معتزله و اشاعره
به کوشش
جمعی از نویسندگان
زیر نظر
دکتر محمود یزدی مطلق (فاضل)
امامتپژوهی، بررسی دیدگاه امامیه، معتزله و اشاعره
به کوشش: جمعی از نویسندگان
(دکتر احد فرامرز قراملکی، عبدالکریم رضایی، میرحسین ضیائی، محمداسحاق عارفی، محمد قرباننیا، علی قربانی)
زیر نظر: حجیالاسلام و المسلمین دکتر محمود یزدی مطلق (فاضل) رحمهالله
ویراستار: محمدربیع میرزایی
طراح جلد: جواد سعیدی
چاپ پنجم: فروردین 1394
شمارگان: 500 نسخه
قیمت: 170000 ریال
مدیر اجرایی پژوهش و ناظر چاپ: علی اصغریار
حروفچینی و صفحهآرایی: واحد نشر دانشگاه علوم اسلامی رضوی
چاپ و صحافی: مؤسسة چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی
مرکز توزیع
مشهد مقدس: حرم مطهر، انتشارات دانشگاه علوم اسلامی رضوی
صندوق پستی: 1193- 91735 تلفن و دورنگار: 32236817-051
www.razavi.ac.ir
حق چاپ محفوظ است
سخن ناشر. 13
مقدمه. 15
درآمد روششناختی بر امامتپژوهی.. 19
گفتار اول: پیشینه امامتپژوهی نزد شیعه (گزارش اجمالی). 20
گفتار دوم: رویآوردهای متنوع در امامتپژوهی.. 24
رویآورد فقهی.. 24
رویآورد تحلیلی - کلامی.. 24
رویآورد عرفانی.. 26
رویآورد تفسیری - روایی.. 27
رویآورد تاریخی.. 28
رویآورد میانرشتهای.. 29
گفتار سوم: اهمیت روششناختی امامت در اندیشه دینی.. 29
گفتار چهارم: نگاهی به مجموعه حاضر. 32
بخش اوّل: رویآورد تحلیلی - کلامی.. 33
فصل اول: چیستی و حقیقت امامت.. 35
گفتار اول: اهمیت بحث از تعریف امامت... 36
گفتار دوم: گزارش تاریخی تعاریف امامت... 41
گفتار سوم: شرح اللفظ امامت و واژههای وابسته. 45
امامت و امام. 46
نبی.. 47
ولایت، ولی.. 48
گفتار چهارم: تعریف امام و امامت... 49
مؤلفههای حقیقت امامت... 50
تمایز امام از غیر آن.. 53
گفتار پنجم: تفاوت شیعه و سنّی در تعریف امامت... 54
گفتار ششم: مراتب امامت... 59
گفتار هفتم: نسبت بین نبوت و امامت... 61
فصل دوم: منزلت امامت نزد متکلمان امامیه، معتزله و اشاعره 65
مقدمه. 65
گفتار اول: دیدگاه اشاعره و معتزله نسبت به منزلت امامت... 69
وظایف امام. 70
شرایط و ویژگیهای امام. 72
فرایند تعیّن امامتِ امام. 77
گفتار دوم: اهمیت مقام امامت در مکتب امامیه. 84
امامت، یکی از اصول دین.. 84
امامت، یک منصب الهی و فراتر از گزینش.... 85
امامت، آخرین مرحله سیر تکاملی انسان.. 86
امام کیست؟. 86
امامت، یگانه راه خدا 92
شناخت امام، اساس خداشناسی.. 93
امام، واسطه فیض..... 93
جهان هستی، وابسته به وجود امام. 95
ادلّه نقلی.. 96
امام، قطب امت... 99
اطاعت امام، در ردیف اطاعت خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله. 101
تجلّی توحید در نظام امامت... 103
وجود امام، عامل بقای اسلام. 104
امامت، نظام امت... 106
عدم شناخت امام، موجب گمراهی.. 108
امام، تنها عامل ولایت و تربیت معنوی.. 108
فصل سوم: جایگاه معرفتی امامت در اندیشه دینی.. 111
مقدمه. 111
گفتار اول: تمایز دین و مذهب... 112
مفهومشناسی «دین» 112
مفهومشناسی «مذهب» 114
گفتار دوم: تمایز اصل و فرع.. 114
گفتار سوم: فرعانگاری امامت... 116
نقد اندیشه فرعانگاری امامت... 117
گفتار چهارم: امامت، به مثابه یک اصل دینی.. 118
ادلّه دیدگاه دوم. 119
الف. آیات... 120
نقد و بررسی استدلال به آیه تبلیغ. 122
ب. روایات... 123
یک. روایاتی که بیانگر کفر مخالفان است... 123
دو. روایات دال بر ارتداد مخالفان.. 124
سه. خلاصه استدلال به روایات... 124
چهار. ارزیابی روایات... 125
پنج. نقد استدلال به روایات کفر مخالفان.. 125
شش. نقد استدلال به روایات ارتداد مخالفان.. 129
ج. اجماع و نقد آن.. 130
د. ضرورت امامت و نقد آن.. 132
گفتار پنجم: امامت، به منزله اصل در مذهب... 133
اسلام واقعی و ظاهری.. 133
اصول اسلام و اصول ایمان.. 134
اصول دین و اصول مذهب... 134
فصل چهارم: اثبات ضرورت امامت.. 139
مقدمه. 139
گفتار اول: اشاعره و ضرورت امامت... 141
نقد دلیل اجماع.. 142
نصب امام، مقدمه واجبات مطلق.. 146
دلیل غزالی.. 147
برهان ماوردی.. 148
دلیل امام فخر رازی.. 149
حدیث «من ماتَ و لم یعرف إمام زمانه، ماتَ میتی جاهلیی» 150
گفتار دوم: معتزله و ضرورت امامت... 152
گفتار سوم: امامیه و ضرورت امامت... 153
قاعده لطف.... 154
قاعده امکان اشرف... 158
نیاز شرع به حافظ... 160
واسطه فیض..... 161
5 - 6. هدایت عمومی و اتمام حجّت... 162
چکیده. 166
فصل پنجم: اوصاف و ویژگیهای شخصیتی امام. 169
مقدمه. 169
گفتار اول: اوصاف امام از نظر اشاعره و معتزله. 171
گفتار دوم: اوصاف امام از نظر شیعه. 172
الف. تحلیل مفهوم عصمت... 172
ب. فرق عدالت و عصمت... 174
ج. منکران عصمت و ادله آنها 174
د. دلایل عقلی عصمت... 175
ه . دلایل نقلی عصمت امام. 177
و. عصمت و اختیار. 181
الف. ملاک افضلیت... 183
ب. وجوه تقدیم مفضول.. 184
ج. ادله تقدیم افضل.. 185
علم به کلیه امور. 189
معجزه. 189
ایمان.. 189
الف. عبادت... 190
ب. زهد.. 190
بخش دوم: رویآورد تفسیری - روایی.. 193
فصل اول: ولایت در آینه وحی.. 195
پیشگفتار. 195
گفتار اول: پیشینه بحث... 195
گفتار دوم: طرح مسأله. 196
گفتار سوم: اهمیت ولایت... 198
گفتار چهارم: واژه «ولایت» و ساختار معنایی آن در لغت... 199
گفتار پنجم: ساختار مفهومی «ولایت» در قرآن.. 211
اهمیت «ولایت» در قرآن.. 212
واژه «ولی» و «تولّی» در قرآن.. 216
«ولایت» در قرآن.. 218
الف. تفاوت «وَلایت» و «وِلایت» 218
ب. فرق «ولایت» و «نصرت» 219
ج. آیات متضمن واژه «ولایت» 219
د. «ولی» در قرآن.. 224
ه . مفهوم قرآنی «ولی» 227
و. حقیقت «ولی» 231
اولیاء در قرآن.. 233
«وال» در قرآن.. 235
«اولی» در قرآن.. 236
«مولی» در قرآن.. 237
«تولیه» و «تولّی» 238
گفتار ششم: هستی «ولایت» 240
گفتار هفتم: اقسام «ولایت» 241
گفتار هشتم: «ولایت» در قرآن.. 242
الف. سرّ نهی مؤمنان از پذیرش ولایت کفار. 244
ب. ملاک روابط مؤمن با کافر. 245
الف. انحصار ولایت... 248
یک. آیات دالّ بر انحصار ولایت به خداوند.. 250
دو. آیاتی که بالالتزام، دلالت بر حصر ولایت دارد. 251
سه. براهین قرآنی ولایت خداوند و نامحدودیت آن.. 252
ب. اقسام ولایت خداوند.. 257
ولایت تکوینی و تشریعی.. 259
ج. ولایت پیامبران و اولیا 259
د. اقسام ولایت مثبت... 261
یک. اقسام ولایت خاص.... 263
دو. ولایت محبّت... 264
سه. «قربی» اهل بیت پیامبر. 266
چهار. ادلّه وجوب محبت عترت پیامبر صلی الله علیه و آله.. 270
ه . ولایت امامت... 272
یک. کلمه «امام» در قرآن.. 272
دو. معنای امامت... 274
سه. مقصود از «امام» در آیه «إنّی جاعلک للنّاس إماما» 275
دلایل نظر اوّل.. 275
دلایل نظر دوم. 277
چهار. فرق نبی و امام. 278
پنج. دلایل انفکاک نبوّت از امامت... 279
انفکاک امام از پیامبر به بیان دیگر. 280
شش. حقیقت امامت در قرآن.. 281
هفت. سبب امامت... 282
هشت. امام کیست؟. 283
نه. ولایت و امامت عامّه در قرآن.. 284
اول: مراد از امام در آیه یَوْمَ نَدْعُو کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ.. 286
دوم: ولوا الامر چه کسانی هستند؟. 291
ده. صفات و ویژگیهای امام در قرآن.. 295
یازده. عصمت در قرآن.. 297
اول: امامت، عهد الهی.. 302
دوم: آیا فاسق میتواند امام باشد؟. 303
سوم: برائت امام از ظلم، ظاهرا و باطنا 304
دوازده. امامت، منصب انتخابی یا انتصابی؟. 305
فصل دوم: امامت خاصه در قرآن. 307
مقدمه. 307
گفتار اول: بررسی معانی کلمات... 308
«إنّما» 308
«ولی» 311
«زکای» 316
«رکوع» 317
گفتار دوم: دیدگاههای مفسّران و بررسی ادلّه آنان.. 317
ادلّه دیدگاه اول.. 318
دلیل دیدگاه دوم. 321
ادلّه دیدگاه سوم. 322
گفتار سوم: نقد و بررسی اشکالات و شبهات بر قول مختار. 326
یادداشتهای بخش «بررسی معانی کلمات» 338
یادداشتهای بخش «دیدگاههای مفسران و ادلّه آنان» 340
بخش سوم: رویآورد تاریخی.. 345
فصل اول: امامت در دوران خلفا 347
گفتار اول: امامت در دوران خلیفه اوّل.. 347
در سقیفه چه گذشت؟. 349
نقد عملکرد سقیفه در ترازوی ملاک گزینش امام. 352
الف. امامت گزینشی.. 353
ب. امامت انتصابی.. 354
ج. امامت به اجباری! 355
خاستگاه نظریّه انتخاب خلیفه به شیوه اجماع ارباب حل و عقد.. 355
دلایل ابوبکر در استحقاق قریش برای خلافت... 358
موضع امام علی علیه السلام در انتخاب ابوبکر. 360
گفتار دوم: امامت در دوران خلیفه دوم. 361
چرا ابوبکر، عمر بن خطّاب را انتخاب کرد؟. 363
اجتهاد خلیفه اوّل در امر خلافت پس از خود. 366
عمر و مخالفتش با احکام دین.. 368
بدعت عمر در دین.. 368
پیامدهای افراط صحابه در امر اجتهاد. 369
الف. مرجعیت تمام صحابه. 369
ب. عدالت تمام صحابه. 369
ریشههای سیاسی پیدایی نظریه عدالت تمام صحابه. 369
ج. منع کتابت حدیث نبوی صلی الله علیه و آله.. 370
د. اشاعه احادیث جعلی.. 372
گفتار سوم: امامت در دوران خلیفه سوم. 372
موضع امام علی علیه السلام در انتخاب عثمان.. 378
الف. شیوه توزیع و مصرف بیتالمال از جانب دستگاه خلافت... 379
ب. اجتهادهای نوین عثمان در دوران خلافتش.... 380
یک. بخشیدن ترکه رسول خدا صلی الله علیه و آله به خویشاوندان خود. 380
دو. بخشیدن مناصب به مطرودین از جانب پیامبر صلی الله علیه و آله.. 381
سه. اجبار مردم به اجتماع بر قرائت واحد قرآن کریم و آتش زدن دیگر قرآنها 381
ج. رواج فساد در میان کارگزاران حکومت... 382
د. ادامه داستانسرایی در زمان خلیفه سوم. 384
ه . طرد اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و بیمهری و ظلم نسبت به آنان.. 384
فصل دوم: دوران زمامداری امام علی علیه السلام. 389
مقدمه. 389
گفتار اول: چگونگی به خلافت رسیدن امام علی علیه السلام. 390
دلایل شورش مردم علیه عثمان.. 390
عوامل مؤثر در به حکومت رسیدن امام علی علیه السلام. 392
شکوه بازگشت ولایت علوی.. 393
انتخاب واحد با انگیزههای گونهگون.. 397
موضع امام علیه السلام در قبال پیشنهاد بیعت... 398
شائبه کودتا 400
چرا امام علیه السلام خلافت را پذیرفت؟. 400
بیعت با امام علیه السلام باشکوهترین واقعه بعد از غدیر. 402
گفتار دوم: وضعیت جامعه اسلامی در آغاز زمامداری امام علی علیه السلام. 404
بُعد اقتصادی.. 404
بُعد سیاسی.. 404
بُعد فرهنگی.. 405
گفتار سوم: اقدامهای امام علیه السلام در دوران زمامداری.. 405
الف. ترسیمی نوین از حکومت (فلسفه سیاسی امام علی علیه السلام ). 407
ب. حاکم در حکومت ایدهآل امام علی علیه السلام. 407
ج. نقش قانونمداری در سعادت انسانها 408
د. نقش مردم در سلامت جامعه. 409
بُعد فرهنگی.. 412
بُعد اقتصادی.. 418
شاخصهای سیاست اقتصادی امام علی علیه السلام. 418
یک. مبارزه با زیادهطلبی و ممانعت از ایجاد روحیه تکاثر در جامعه. 419
دو. اصلاح بازار برای اصلاح معیشت مردم. 420
سه. اصلاح مالیاتها با بهبود درآمدها 421
چهار. تلاش برای محو فقر. 421
گفتار چهارم: دلایل عدم تداوم حکومت امام علی علیه السلام. 423
رویارویی با اصحاب جمل (جبهه ناکثین). 427
رویارویی با معاویه (جبهه قاسطین). 434
الف. موضع امام علیه السلام در مقابل معاویه. 435
ب. آنگاه که باطل محض برای حق مطلق سرنوشت تعیین میکند.. 441
الف. علّت پیدایش خوارج.. 445
ب. اصول عقاید خوارج.. 446
گفتار پنجم: پیام وداع.. 447
فهرست اعلام.
کتابنامه. 451
مسأله امامت، یکی از مهمترین مباحث کلامی است که متکلمان برجسته شیعه، ضمن تحلیل مسائل مربوط به آن، رسالههای بسیاری در این باره نگاشتهاند؛ از جمله میتوان به رساله عصمت از سید مرتضی، فرق بین نبی و امام از شیخ مفید، الامامی و التبصری من الحیری از شیخ صدوق، رسالی الامامی از خواجه نصیر طوسی و... اشاره کرد که همه اینها نشانگر بالندگی اندیشه شیعی و اهمیت مسأله امامت است.
مرکز پژوهش دانشگاه علوم اسلامی رضوی با ایجاد گروههای پژوهشی «علوم قرآنی و حدیث»، «فلسفه و کلام اسلامی»، «حقوق»، «فقه و اصول» و «ترجمه»، با تجربه چند ساله در فعالیتهای پژوهشی و اهتمام به مطالعات دینی، بر این باور است که در حوزههای پژوهشی و تحقیقاتی، با توجه به عصر ارتباطات و گسترش فزاینده علوم و معارف بشری، کارهای جمعی و گروهی برای بهرهوری بهینه، موفقتر و کارآمدتر خواهد بود.
کتاب حاضر، پژوهشی است جمعی، با نگاهی کارشناسانه به مسائل مختلف مربوط به امامت از نگاه دانشمندان مسلمان، بویژه شیعه و مقایسه آن با دیدگاههای
دو فرقه بزرگ کلامی؛ یعنی اشاعره و معتزله، که توسط گروه پژوهشی فلسفه و کلام اسلامی سامان یافته است.
شایسته است از استاد ارجمند، حجی الاسلام و المسلمین آقای «دکتر محمود یزدی مطلق (فاضل)» که همواره از رهنمودهای ارزشمند ایشان در این اثر بهرهمند بودهایم و از جناب آقای «دکتر احد فرامرز قراملکی» که در ارزیابی و هماهنگی محتوایی این اثر و نیز تألیف دو مقاله وزین، زحمات بسیار متحمل شدهاند، قدردانی و سپاسگزاری نماییم و شاهد توفیق روزافزون دیگر نویسندگان این مجموعه، پژوهشگران محترم، حجج اسلام عبدالکریم رضایی، اسحاق عارفی، میرحسین ضیائی، محمد قرباننیا و علی قربانی فشکچه باشیم.
مرکز پژوهش دانشگاه علوم اسلامی رضوی
متکلمان اسلامی به سه دسته مهم تقسیم میشوند: متکلمان شیعه، معتزله و اشعری مسلک.
ابوجعفر محمد بن علی بن نعمان بن ابیطُرَیْفَی بَجَلی کوفی است که در کوفه دکان صرّافی داشته و از متکلمان اولیّه و شیوخ شیعه(1)و از اصحاب حضرت امام جعفر صادق علیه السلام (متوفی 148 ه . ق) و حضرت موسی بن جعفر علیه السلام (متوفی 183 ه . ق) بوده است.(2)او با ابوحنیفه (متوفی 150 ه . ق) و رؤسای معتزله و خوارج و زیدیه مناظرات بسیار داشته(3)و در تأیید مذهب شیعه و اثبات امامت حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام و ردّ آرای مخالفان و حکم در باب جنگ جمل و طلحه و عایشه، کتابهای متعددی نوشته که از آن جمله است: الاحتجاج فی امامی
امیرالمؤمنین علیه السلام، کلامه علی الخوارج، مجالسه مع ابیحنیفی و مرجئی.(1)
هشام بن سالم جوالیقی ایرانی، از بزرگان متکلمان اوّلیه شیعه در نیمه دوم سده دوم هجری و از شاگردان امام جعفر صادق و موسی بن جعفر علیهما السلام بوده است.(2)
ابوالحسن محمد بن بِشْر سوسَنجردی حمدونی، نویسنده کتاب المقنع فی الامامی و کتاب المنقذ فی الامامی، شاگرد ابوسهل اسماعیل نوبختی (متوفی 311 ه . ق).
ابوالحسین علی بن وَصیف النّاشئ الأصغر، مؤلف کتاب الإمامی (متوفی 365 ه . ق).
ابوالجیش مظفر بن محمد بن احمد بلخی متکلم (متوفی 367 ه . ق) شاگرد ابن سهل نوبختی و مؤلف کتابهای نقض العثمانیی علی الجاحظ، فدک، النکت و الأغراض فی الامامی و... .
ابوعبداللّه محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید) (متوفی 413 ه . ق) که کتابهای او را نجاشی نام برده است.
سید اجل، علمالهدی ابوالقاسم علی بن حسین (سید مرتضی) (متوفی 436 ه . ق) شاگرد شیخ مفید.
شیخالطایفه ابوجعفر محمد بن حسن طوسی (متوفی 460 ه . ق) شاگرد سید مرتضی.
متکلمان شیعه، بسیارند و بیان آنها فرصت دیگری میطلبد، لکن از میان آنها مناسب است نام خاندان نوبخت که ایرانی بودهاند، ذکر شود:
ابوسهل اسماعیل بن علی بن اسحاق بن ابیسهل بن نوبخت (متوفی 311 ه . ق) از برجستگان متکلمان امامیه و دارای آثاری عظیم در تأیید مذهب شیعه است و خواهرزادهاش، ابومحمد حسن بن موسی نوبختی (متوفی بین سالهای 300 تا 310 ه . ق).
نویسنده کتاب فرق الشیعه و الآراء و الدیانات و ابواسحاق ابراهیم نوبختی، از متکلمان نیمه قرن چهارم هجری و مؤلف قدیمیترین کتاب در علم کلام شیعه به نام یاقوت که ابن ابیالحدید معتزلی (متوفی 656 ه . ق) آن را گزارش نموده و پس از او، علاّمه حلّی (متوفی 726 ه . ق) کتاب انوار الملکوت فی شرح الیاقوت را نگاشته است و خواهرزاده علاّمه حلّی، سید عمیدالدین حلّی (متوفی 754 ه . ق) شرحی بر انوار الملکوت دارد و پس از او شیخ شهابالدین اسماعیل (احمد) بن شیخ شرفالدین ابیعبداللّه حسین عاملی در سده دهم هجری قمری منظومهای به نام - ارجوزی فی شرح الیاقوت - نوشت.(1)
از جمله مؤسّسان مدرسه اعتزال، ابوحذیفه واصل بن عطاء غزّالی (متوفی 131 ه . ق)، اباعثمان عمرو بن عبید بن باب (متوفی 144 ه . ق)، ابوالهذیل علاّف ایرانی، محمد (حمدان) بن هذیل بن عبدانی بن مکحول عبدی (متوفی حدود سال 232 ه . ق)، ابواسحاق ابراهیم بن سیّار بن هانی نظام بصری (متوفی 231 ه . ق)، ابوعثمان عمر بن بحر بن محبوب جاحظ بصری (متوفی 255 ه . ق) و دیگران بودهاند.(2)
1) . شیخ آقابزرگ تهرانی، الذریعی الی تصانیف الشیعی، ج1، ص480 و ج13، ص178، اسلامیه، تهران، 1387 ه . ق؛ اسماعیل باشا بغدادی، هدیّی العارفین، ج1، ص507، استانبول، 1951 میلادی.
2) . محمود یزدی مطلق فاضل، معتزله، ص39 به بعد، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، 1362 ش.
3) . ابوالحسن علی بن اسماعیل اشعری، الإبانی عن اصول الدیانی، تحقیق دکتر فوقیه حسین محمود، ج1، ص38 به بعد، دار الانصار، قاهره، 1397 ه . ق.
4) . امامالحرمین عبدالملک جوینی، الشامل فی اصول الدین، تحقیق علی سامی النشار و دیگران، ص106، المعارف، اسکندریه، 1969 میلادی.
5) . همان، ص69 به بعد.
روش کلامی هر سه فرقه، مبتنی بر استدلالهای عقلی بوده است و یکی از اصول مهمّی که به کار میگرفتند، «حسن و قبح» بوده است. به این صورت که شیعه و معتزله، آن را عقلی میدانستند(1)و اشاعره، شرعی.(2)بر این اصل، یک سلسله قواعد و اصول مبتنی است که از آن جمله است: «قاعده لطف» و «وجوب رعایت اصلح» بر حق تعالی و بسیاری مباحث دیگر که میان هر سه فرقه، مورد اختلاف است و یکی از بزرگترین اختلافها که در اسلام میان این سه گروه بروز کرده است، مسأله امامت؛ یعنی جانشینی حضرت رسول صلی الله علیه و آله میباشد و در این خصوص، با زبان و قلم و شمشیر، با یکدیگر مناظره و مجادله کردهاند.
کتاب حاضر که توسط عدّهای از پژوهشگران گروه فلسفه و کلام اسلامی دانشگاه علوم اسلامی رضوی تألیف و تدوین شده است، به همین مسأله از نگاه شیعه پرداخته است و آن را با آرای دو فرقه کلامی دیگر، مقایسه میکند و با براهین عقلی و نقلی، به اثبات امامت علی بن ابیطالب علیه السلام و اولاد گرامیاش میپردازد. امید است که مقبول مقام ولایت قرار گیرد.
وما توفیقی الاّ باللّه علیه توکلت
محمود یزدی مطلق (فاضل) مشهد مقدس
مطالعه در حقیقت و حقانیت امامت، سابقهای بسیار طولانی در تاریخ اندیشه اسلامی دارد. آثار گوناگون، بویژه رسالههای مستقل در امامت و مسائل فرعی آن، نشانگر اهمیت مسأله، نزد دانشمندان مسلمان است. علاوه بر شیوههای نگارشی گوناگون در آثار مربوط به امامت، روشهای متعددی نیز در امامتپژوهی وجود دارد که در شش رویآورد عمده فقهی، تحلیلی و کلامی، عرفانی، تفسیری و روایی، تاریخی و میان رشتهای، قابل تقسیمبندی است. در میان رویآوردهای یاد شده، مطالعه دروندینی یا رویآورد تفسیری و روایی، نقش محوری و مؤثری دارد. امامت برای دانشمندان شیعه، خود نقش روششناسی در باورهای دینی دارد و فهم توحید و نبوت، مبتنی بر آن است.
طرح مسأله
مورخان اندیشه اسلامی بر آنند که نزاع بر سر جانشینی پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله از نخستین مباحث کلامی است که پس از آن حضرت، نزد امت وی رواج یافت. مواجهه شیعه با مسأله جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله ارائه نظریه امامت به عنوان استمرار نبوت بود
که آن را جزو تعالیم و آموزههای دینی اسلام میدانستند. به این ترتیب، امامت، نه صرفاً به عنوان نظریه سیاسی، بلکه به عنوان دیدگاه کلامی و یکی از اصول اعتقادی به میان آمد و مخالفتهای فراوانی را نیز برانگیخت.
موافقان و مخالفان نظریه امامت، به بحث و تحقیق پرداخته، مواضع یکدیگر را نقد کردند. تاریخ پرماجرای امامت در اندیشه دینی نزد مسلمانان، پربار از پژوهشهای گرانقدر در ساحت امامت است. این پژوهشها با روی آوردها و روشهای مختلفی ارائه شده است. تأمل در هر یک از رویآوردها و بهره جستن از آنها در برنامه مطالعات میان رشتهای، میتواند ابعاد مختلفی از حقیقت امامت را نشان دهد.
گفتار حاضر، دو جهتگیری دارد: اول، جستوجو در روی آوردهای مختلفی که دانشمندان شیعه در امامتپژوهی برگرفتهاند و دوم، جستاری در نقش روششناختی نظریه امامت در معرفت دینی. طرح هر دو بحث، مسبوق به گزارشی اجمالی از پیشینه امامتشناسی نزد شیعه است.
دانشمندان شیعه در آثار تفسیری، شرحهای نهجالبلاغه، کتابهای تاریخی و رسالههای کلامی و عرفانی خود، به بحث از امامت پرداختهاند. مؤلف معجم ما کتب عن الرسول و اهلالبیت تعداد 13059 اثر درباره امام و امامت از شیعه را فهرست کرده است.(1)آقابزرگ تهرانی (1293- 1388 ه . ق) کتابشناس بزرگ شیعی، فهرست بالغ بر 120 تکنگاره (رساله مستقل و مختص) دانشمندان مسلمان درباره امامت را گزارش کرده است.(2)
امامتپژوهی، سابقهای طولانی دارد و شیعیان که به فضل و قرآن آگاهی، شهره بودند، در مواجهه با انحراف امامت به خلافت، به بحث و نقد و نظر در مسأله
پرداختند. ابنندیم، فهرستنگار و کتابشناس معروف، علی بن اسماعیل بن میثم تمّار را نخستین کسی میداند که در باب امامت، رسالهای نوشت و نام دو تکنگاره از وی را به نامهای «الامامی» و «الاستحقاق» نیز به میان میآورد. وی همچنین هشام بن حکم، صحابی و شاگرد معروف امام صادق علیه السلام را نیز از جمله دانشمندانی میداند که در امامت، رسالههای متعددی نگاشت. ابن ندیم، دو رساله «الامامی» و «امامی المفضول» را از جمله تألیفات هشام بن حکم دانسته است.(1)
قبل از گزارش اجمالی از سایر تکنگارههای دانشمندان شیعی در باب امامت، این نکته لازم به یادآوری است که به موازات تألیفات شیعیان در تبیین حقیقت و حقانیت امامت، مخالفان آنها نیز در مقام رویهنویسی و نقد نظریه امامت برآمدند. گفتهاند ابوبکر اصم و هشام فوطی از نخستین کسانی بودند که در این مقام به بحث پرداختند. یکی از معروفترین رویهنویسیها، کتاب تحفه اثنی عشریه است که در روزگاران متأخر و به زبان فارسی نوشته شد و میرحامد حسین، دایرهالمعارف کمنظیر خود، عبقات الانوار را در پاسخ به آن آفرید.(2)
سابقه تکنگارهنویسی درباره امامت نزد دانشمندان شیعی، به اصحاب ائمه اطهار علیهم السلام برمیگردد. برای مثال، ابوجعفر احمد بن حسین بن عمر بن یزید الصیقل کوفی، ثقه از اصحاب امام صادق علیه السلام و امام کاظم علیه السلام و نیز مولی ابوالصفا خلیل بن احمد بصری (متوفی 160 یا 170 ه . ق) از اصحاب امام صادق علیه السلام رسالهای در امامت نوشتهاند.
یکی از رسالههای مستقل در باب امامت که از قدمت زیادی برخوردار است، به ابومحمد الحکم بن هشام بن الحکم منسوب است که پدر وی (هشام) در سال 199 ه . ق درگذشته است. دیگر رساله قدیمی در این موضوع، از آنِ شیخ ابوالقاسم سعد بن عبداللّه بن ابیخلف اشعری قمی (متوفی 299 ه . ق) است.
یکی از نکات مهم در تاریخ امامتپژوهی در دورههای اولیه فرهنگ اسلامی، وجود تکنگارههای متعدد از یک دانشمند است که اهمیت، حیات و پویایی پژوهش در این موضوع را نشان میدهد. معمولاً وقتی دانشمندی در موضوعی، چند رساله میپردازد، آنها را به ترتیب قدیم، جدید و اجد مینامد؛ مانند حواشی دوانی و دشتکی بر شرح جدید تجرید الاعتقاد و خواجه طوسی و رسالههای اثبات الواجب آن دو؛ اما کسانی که در امامت، رسالههای متعددی نگاشتهاند، برای تمایز رسالهها، به جای تعبیرهایی چون قدیم، جدید و اجد، از تعابیر کبیر، صغیر و مانند آنها استفاده کردهاند.
برای نمونه، ابراهیم بن محمد بن سعید ثقفی (متوفی 283 ه . ق) و سیدشریف ابومحمد ناصر الحق (متوفی 304) الامامی الصغیر و الامامی الکبیر را نگاشتهاند. ابوجعفر محمد بن علی شامغانی، معروف به ابن ابیالعزافر (شهید به سال 322 ه . ق) نیز رسالههای متعددی درباره امامت نوشته است. دانشمندان بزرگ در تاریخ شیعه، غالبا تکنگارههایی درباره امامت دارند که به برخی از اهم آنها اشاره میکنیم:
رساله الامامی و التبصری من الحیری از صدوق اول؛ یعنی شیخ ابوالحسن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی (متوفی 329 ه . ق)؛ رساله الامامی از شیخ صدوق (متوفی 381 ه . ق)؛ رساله الارشاد فی معرفی حجج اللّه علی العباد از ابوعبداللّه محمد بن محمد بن النعمان العکبری، معروف به شیخ مفید (336-413 ه . ق)؛ رساله دایری المعارفگونه الشافی فی الامامی و ابطال الحجج العامی از سید مرتضی علمالهدی (355- 436 ه . ق) و تلخیص آن از شیخ طوسی؛ رساله الامامی شیخ قاضی اشرفالدین بریدی آبی از متکلمان معروف شیعه در سده ششم؛ رساله الامامی خواجه نصیرالدین طوسی؛ رساله الامامی شیخ زینالدین بیاض نباطی، صاحب کتاب گرانقدر الصراط المستقیم (متوفی 877 ه . ق)؛ رسالی الامامی شیخ عبدالنبی بن سعدالدین جزائری (متوفی 1021)؛ رساله شیخ ابن الحسن سلیمان بن عبداللّه الماحوزی (1070-1121 ه . ق) و دهها رساله دیگر از متأخران.
یکی از نکات قابل تأمل در تاریخ امامتپژوهی، وجود تکنگارهها در تحلیل مسائل فرعی مربوط به امامت است. متکلمان شیعه، نه تنها در امامت، بلکه در مباحث و مسائل فرعی آن نیز به تألیف رسالههای مستقل پرداختهاند و این، اهمیت و بالندگی چنین پژوهشهایی را در تاریخ تفکر اسلامی نشان میدهد.
تأمل در اینکه چنین تکنگارههایی، در چه سدههایی و در چه مسائلی رواج یافته است، در فهم تطور اندیشه دینی در فرهنگ اسلامی، مؤثر است. در اینجا تنها به ذکر چند رساله مهم بسنده میکنیم: رساله عصمت از سید مرتضی،(1)رساله فرق بین نبی و امام از شیخ مفید(2)و رساله مسأله ضرورت وجود امام در هر زمان از شهید محراب، مرحوم قاضی طباطبایی رحمة الله(3)نمونههایی از چنین تکنگارههاست.
از دیگر نکات قابل تأمل در تاریخ رسالهنویسی در امامت، تنوع سبکها و جهتگیریهای کتابهاست که اگر به نحو تاریخی، به دقت، توصیف و تبیین گردد، تطور و بالندگی اندیشه شیعی را نشان میدهد که خود محتاج بررسی و پژوهش مستقلی است؛ گاهی کتاب آموزشی و متن درسی نوشتهاند که کاملاً جهتگیری تعلیمی دارد، و گاهی به شرح و بسط آن متنها پرداختهاند و به شرح، حاشیه و تعلیقهنویسی روی آوردهاند. برای نمونه، میتوان از رساله قاضیزاده کرهرودی نام برد که از مفصلترین این گونه آثار است. عدهای به آفرینش متون در جامه نظم، بویژه در قالب ارجوزه روی آوردند؛ مانند ارجوزه المنهج القویم فی تسلیم التقدیم ابن داوود حلّی(4)(647 -707 ه . ق) معاصر علامه حلی. این ارجوزه، در اثبات برتری و شایستگی امیرمؤمنان علیه السلام برای امر امامت و خلافت است که در واقع، به امامت
1) . آقابزرگ تهرانی، الذریعی، ج15، ص273 و ج20، ص390.
2) . شیخ طوسی، الرسائل العشر، رسالی فی الفرق بین النبی و الامام، ص109-114.
3) . جمالالدین مقداد بن عبداللّه سیوری حلی فاضل مقداد، اللوامع الالهیی فی المباحث الکلامیه، تحقیق قاضی طباطبایی، ص660.
4) . ابن داود، سه ارجوزه در کلام، امامت و فقه، تحقیق و تعلیق از حسین درگاهی، حسن طارمی، ص109-173.
خاصه تعلق دارد.
نگارش نقد، پاسخ به رویه و نقد نقد نیز در تاریخ امامتپژوهی، ماجرای مفصّل و قابل تأملی دارد. گاهی نیز کتابهایی در اسلوب گفتمان و یا مناظره تألیف شده است که نمونه آن، شبهای پیشاور(1)است.
دانشمندان مسلمان، در بحث از مسأله امامت، روی آوردهای متعددی دارند. یکی از اختلافهای اهل سنت و شیعه در مسأله امامت، به همین امر بر میگردد. دانشمندان اهل سنت، در بحث از امامت، رویآورد فقهی را اخذ کردهاند، در حالی که از نظر شیعه، اخذ این روی آورد، تفسیری ناقص و تحویلیانگارانه (مبتنی بر مغالطه کنه و وجه) از امامت به دست میدهد. به اختصار، اهم رویآوردهای دانشمندان مسلمان در تحلیل امامت را گزارش میکنیم:
دانشمندان اهل سنت، مسأله امامت را صرفاً به عنوان نظریهای سیاسی انگاشتهاند و آن را به عنوان یکی از مباحث فروع و متعلق به دانش فقه تلقی کردهاند. آنها بر اساس چنین تلقیای، اگرچه به تبع دانشمندان شیعه، در مباحث کلامی به بحث از امامت میپردازند، و لکن رویآورد فقهی اخذ کرده و انتخاب امام را به عنوان واجب شرعی و پذیرش آن را به عنوان واجب کفایی، مورد تحلیل و پژوهش قرار میدهند.(2)
متکلمان شیعه بر اساس این دیدگاه که نظریه امامت، از ارکان آموزههای دینی
است، بحث از آن را در آثار کلامی طرح میکنند. روش متکلمان شیعه در بحث از امامت عامه، روش تحلیلی و منطقی است. آنها با ابزارهای منطقی، به تحلیل شرایط استمرار نبوت و چگونگی عدم نفی غرض از نبوت پس از رحلت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میپردازند و ضرورت عقلی نصب امام به وسیله خداوند و شرایط امام؛ همچون عصمت و سایر مباحث مربوط به آن را طرح میکنند. روش متکلمان در این رویآورد، پایبندی به اصل «نحن أبناء الدلیل، نمیل حیث یمیل» و البته مراد از استدلال (justification) در این رویآورد، انحصارا استدلال برهانی نیست، بلکه مفهوم اعمی است که آنتونی کنی به صورت روشن، آن را در کتاب ایمان چیست ترسیم کرده است.(1)
متکلمان، هم در مقام اثبات و تبیین و هم در مقام دفاع و نقد، روشهای متنوعی دارند. آنها بر خلاف فیلسوفان که تکروشی «monomethodic»اند و «نحن أبناء الدلیل» را به معنای «نحن أبناء البرهان» تلقی میکنند، از تعدد روش در استدلال «polymethodic» برخوردارند. بههمین دلیل است که در بسیاری از مباحث امامت خاصه، بر خلاف امامت عامه، بهجای شیوههای تحلیلی - برهانی، از روشهای نقلی و دروندینی بهره میجویند.(2)
خواجه نصیرالدین طوسی، متکلم مؤثر شیعی که او را مؤسّس کلام فلسفی شیعه نامیدهاند، در رسالی الامامی سعی کرده است تا بیش و کم، شبیه روش وی در قواعد العقاید، ساختار منطقی به مباحث امامت دهد و آنها را با شیوهای تحلیلی - منطقی، مورد پژوهش قرار دهد. وی بر اساس تقسیمبندی منطقی پرسشها و مطالب، تمام مباحث امامت را در پنج مسأله: «ما»، «هل»، «لم»، «کیف» و «مَن» نظام بخشیده است.
انسان کامل، در عرفان نظری و عرفان عملی، جایگاه معرفتی بسیار مهمی دارد(1)و نظریه انسان کامل، نزد عرفا با ولایت و امامت، ارتباط وثیق و همبستگی دقیقی دارد. در واقع، رویآورد عرفانی به مسأله امامت، تحلیل ضرورت وجود ولی و امام را به عنوان انسان کامل و نقش او را در سلوک الی الحق، مورد بحث قرار میدهد. به تعبیر استاد مطهری، عالیترین مرتبه امامت، آن است که به انسان کامل مربوط میشود و عرفا به آن نظر دارند.(2)
بنابراین، امامت در رویآورد عرفانی، تصویر خاصی مییابد که در عرض تصویرهای مأخوذ از سایر رویآوردها نیست و مانع جمع با دیگر تفاسیر از امامت - البته بهجز تفسیر فقهی اهل سنت - نمیباشد، بلکه همانگونه که ملاصدرا تحلیل کرده(3)و استاد مطهری، مورد تأکید قرار داده است، تصویر عرفانی، ابعاد ژرفتری از حقیقت امامت را نشان میدهد و آنچه با چنین رویآوردی بهدست میآید، از نگرش اصیل شیعی بیرون نیست.
تکنگاره پرارج سیدحیدر آملی، عارف شیعی معروف در قرن ششم؛ یعنی رساله الأمانی فی بیان الإمامی و تحقیقها، نمونه بارزی از رهیافت عرفانی به مباحث امامت است.
این نکته نیز نباید مورد غفلت واقع شود که رهیافت عرفانی به مباحث امامت، منحصر به امامت عامه نیست، بلکه عرفا، بویژه در عرفان عملی، در خصوص امامت
1) . در خصوص انسان کامل، نزد عرفا ر.ک: نیکلسون، «الإنسان الکامل»، دایری المعارف الاسلامیی، ج3، ص48؛ هانس هانریش، «نظریی الإنسان الکامل عند المسلمین مصدرها و تصویرها الشعری»، الانسان الکامل فی الاسلام، به کوشش عبدالرحمن عبدی، ص6؛ سعاد الحکیم، «الإنسان الکامل»، الموسوعی الفلسفیی العربیی، ج1، ص135؛ مرتضی شجاری، انسان از دیدگاه ابن عربی و ملاصدرا پایاننامه دکترای دانشکده الهیات دانشگاه تهران، ص166-224.
2) . مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج4، ص848 - 849.
3) . صدرالدین محمد شیرازی ملاصدرا، تفسیر القرآن، ج6، ص299-300.
خاصه و مخصوصا امام نخست، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نیز تأملات فراوان داشتهاند. مولانا جلالالدین محمد بلخی، معروف به مولوی، نمونهای از این حقیقت است. وی امام علی علیه السلام را خسرو دین میداند که ناظر به تصویری شیعی از امامت است.(1)
چون که ایشان خسرو دین بودهاند وقت شادی شد، چو بگسستند بند(6:798)
مولوی، راز هستی را از علی مرتضی میجوید که به تصویری ژرف از توقع ما از امامان اشاره دارد و او را حسنالقضای پس از سوءالقضا میخواند که به رغم برخورداری از اندیشه اشعری، بر شایستگی انحصاری امیرمؤمنان علیه السلام بر ولایت اشارهای صریح میکند.
راز بگشا ای علی مرتضی ای پس از سوءالقضا، حسنالقضا(3757:1)
در ادامه همین ابیات، بر عصمت و ایمنیبخشی امام علی علیه السلام از خطای در فکر و سخن اشارههای لطیفی دارد.
یکی از مهمترین رویآوردها در امامتپژوهی، رویآورد دروندینی است که با مراجعه به نصوص دینی، آیات وحی منزل و سنّت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیهم السلام میکوشد تا حقیقت و حقّانیّت امامت را بیان کند.
جستار در آیات و روایات برای تبیین امامت، سابقه بسیار طولانی در ادبیات تفسیری و روایی دارد. مفسّران و محدّثان، آثار گرانبهایی در تحلیل مسائل امامت آفریدهاند. کتاب شریف الغدیر علامه امینی، در این میان، برنامه پژوهشی بیسابقهای را به میان آورده است. مهمترین برنامه پژوهشی در این رویآورد، از آن میرحامد حسین(2)(1246 ه . ق) است؛ دایرهالمعارفی عمیق و پر درر عبقات به زبان فارسی و در ردّ تحفه اثنی عشریه نوشته شده است. بخش اول آن به بحث از حقیقت و
حقّانیت امامت در قرآن و با رویآورد کاملاً دروندینی میپردازد و بخش دوم آن به تحلیل امامت در اخبار و احادیث، اختصاص مییابد. این بخش، متضمن پژوهشی سترگ در حدیثشناسی است که به تحلیل احادیث غدیر،(1)منزلت، ولایت، طیر (طیر مشوی)، مدینی العلم،اشباه، مناصبت، نور، علی مع الحق، ثقلین و... پرداخته است. از این کتاب پرارج، خلاصهای نیز به نام نفحات الازهار فی خلاصی عبقات الانوار تدوین و منتشر شده است.(2)
رهیافت تاریخی در امامتپژوهی، غالبا به امامت خاصه متعلق است. مورخان فرهنگ و تمدن اسلامی، مسأله امامت را نخستین مسأله سرنوشتساز در تاریخ اسلام میدانند و بر اساس این نگرش، سعی دارند با ابزارها و روشهای رایج در دانش تاریخ، به تحلیل آن بپردازند. مسأله اساسی دانشمندانی که با رویآورد تاریخی به تحلیل امامت پرداختهاند، این است که آیا پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله برای پس از رحلت خود، شخص معینی را برای تصدی امر امامت معین فرمودهاند یا نه. و شیوه آنها، نه تحلیل کلامی است که منطقا به دلیل اهمیت امر امامت در استمرار نبوت، پاسخ مثبت به سؤال، اجتنابناپذیر است و نه تحلیل دروندینی است که به نقد و تحلیل روایات میپردازند، بلکه شیوه آنها، مراجعه به اسناد و دلایل تاریخی است که از صدر اسلام به جای مانده است. پرداختن به ماجرای مواجهه امت با مسأله خلافت پس از رحلت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و نقد و تحلیل این ماجرا، یکی از عمدهترین مباحث رویآورد تاریخی است.(3)
1) . بخش حدیث غدیر عبقات را استاد مولانا بروجردی در ده مجلد منتشر کرده است 1404-1411ه.ق، قم.
2) . برای آشنایی اجمالی با عبقات ر.ک: محمد صحتی سردرودی، «عبقات الانوار، کاری کارستان»، آینه پژوهش، شماره 66، بهمن و اسفند 1379، ص93 - 105.
3) . نمونهای از این رهیافت، مقاله «ماجرای امامت پس از رحلت پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله » است که در بخشپایانی همین مجموعه آمده است.
مورخان در این رهیافت، آثار متعددی نگاشتهاند و نمونهای از آن، کتاب السقیفی و الخلافی استاد عبدالفتاح عبدالمقصود (1291-1372 ه . ق) است.(1)
مطالعه میانرشتهای، مولود بصیرت دانشمندان به آفات حصر توجه به رویآورد خاص و غفلت از سایر رویآوردهاست؛ غفلتی که موجب خطای کنه و وجه (در تعبیر منطقدانان مسلمان) و خطای تحویلینگری (در تعبیر دانشمندان مغربزمین) میشود.
برای مثال، حصر توجه به رویآورد تاریخی و بیتوجهی به رویآوردهای دیگر، تنها بُعدی از حقیقت امامت را نشان میدهد و محقق را به خطاهایی میاندازد. نمونه بارز حصرگرایی روششناختی، متکلمانند که در غالب مسائل اعتقادی، به تحلیلهای کلامی حصر توجه دارند و از رویآورد اصیل و غنی تفسیری، غفلت میورزند. قاعده «أهل البیت أدری بما فی البیت» در اندیشههای اعتقادی و دینی نیز جاری است. حقیقت توحید، حقیقت عصمت و دامنه آن و دیگر مسائل اعتقادی را باید از وحی و سنّت؛ یعنی معارف اهل بیت فرا گرفت.
در رویآورد میانرشتهای، سعی میشود حقیقت امامت با نگرش تفسیری، روایی، کلامی، تاریخی و عرفانی شناخته شود و این به معنای جمع جبری و التقاط و درآمیختن دیدگاهها نیست.(2)
یکی از مباحث مهمی که متکلمان شیعه بر آن تأکید فراوان دارند، نقش و
اهمیت روششناختی نظریه امامت در معرفت دینی است. این مسأله، در اساس، به بحث از ضرورت شناخت امام برمیگردد؛ مسألهای که یکی از محوریترین مباحث در رویآورد تفسیری و روایی است و در احادیث، مورد توجه فراوان قرار گرفته است، زندگی بدون شناخت امام، زندگی جاهلانه است و از حیات طیبه اسلام، برخوردار نیست: «من مات ولمیعرف إمام زمانه مات میتی جاهلیی».(1)
در بحث از ضرورت شناخت امام، دو رهیافت وجود دارد: رهیافت نخست آن که تبعیت از امام و برخورداری از هدایت امام، منوط به شناخت اوست و رهیافت دوم، چیزی است که آن را نقش و اهمیت روششناختی امامت در معرفت دینی مینامیم.
شیخ مفید، فهم عمیق و راستین از توحید را منوط به امامت دانسته است. خلاصه دیدگاه وی این است که شناخت «من وجهٍ» در توحید، با جهل فاصلهای ندارد و شناخت کامل برای بشر و به روشهای بشری، قابل حصول نیست و تنها طریق شناخت کامل، شناخت از طریق امامت است.(2)
شیخ طوسی نیز در دیباچهای که بر تلخیص الشافی (شافی از سید مرتضی علمالهدی) نوشته است، بر این نکته تأکید کرده است.
شناخت امامت، اشتغال به پژوهش درباره اموری است که اگر مکلّف در این امور اهمال بورزد، در واقع، خداشناسی او مختل میشود؛ سرّ اینکه اخلال در امامشناسی، مستلزم اخلال در خداشناسی است، دو امر میباشد:
اولاً، امامت، لطف در تکالیف عقلی است و اگر تفصیلاً شناخته نشود، هرچند که اجمالاً لطف بودن آن شناخته گردد، ممکن است فرد در عدل الهی شک کند و به تدریج، سر از کفر درآورد.
ثانیا، در شریعت، افعالی وجود دارد که تا روز رستاخیز، الطاف شرعی برای مکلفان
است و اگر به یقین معلوم نباشد که فراتر از این افعال، حافظی وجود دارد که از شریعت نگهداری میکند، مکلّف، از اینکه همیشه بهرهمند از تکالیف شرعی باشد، مطمئن نخواهد بود و این نیز وی را به تردید و کفر میرساند.(1)
بنابراین، امامت، شاخص فهم راستین عقاید دینی است و تمایز بین فهم درست از قرائتهای نادرست از اصول عقاید دینی، به وسیله امامت حاصل میشود.
امامت در تفسیر اهل سنت، چنین تصویر نمیشود، اما در نگرش شیعی، امامت، استمرار نبوت و هادی و مهتدی است.
مؤلف زاد المسافر (تکنگارهای در معرفت امام) بیان قابل توجهی در این باره دارد:
بدان که معرفت امام علیه السلام اصل ایمان و دروازه اسلام است و بلکه معرفت اللّه و [شناخت] اسماء اللّه و معرفت رسول اللّه و [فهم] معنی صفات و اسماء الهی، بدون معرفت امام، حاصل نمیشود. محبّت، فرع معرفت است و هر کس، به قدر معرفت خود محبّت پیدا میکند و جمیع اعمال و عبادات، بدون محبت و معرفت، لغو و هباء منثورا است.(2)
مراد از اینکه هر کس به قدر معرفت خود، محبت پیدا میکند، نزد این دانشمندان به معنای کثرتگرایانه نیست، بلکه همانگونه که شیخ مفید تأکید دارد، ذومراتب بودن معرفت و محبت، در نهایت به معرفت ناقص ومعرفت کامل برمیگردد که معرفت ناقص در حکم جهل و عدم شناخت است. به همین دلیل، مؤلف زاد المسافر گوید: «مراد آن است که معرفت خدای سبحان و معرفت رسول، بدون معرفت علی علیه السلام حاصلنمیشود».(3)
مجموعه حاضر، حاصل گفتارها و نوشتارهای متعددی در بحث از امامت است. محققان معزز دانشگاه علوم اسلامی رضوی مشهد در یک کار تیمی و گروهی و با برنامه پژوهشی معینی به تحقیق در مسأله امامت پرداختند. در این برنامه پژوهشی، بر رویآورد تفسیری و روایی تأکید شد و رویآورد کلامی متکلمان امامیه، معتزله و اشاعره به روش مطالعه تطبیقی، مورد تأمل قرار گرفت و گزارش و نقد ماجرای مواجهه امت با مسأله امامت و خلافت پس از پیامبر گرامی اسلام، موضوعی بود که با رویآورد تاریخی به آن پرداخته شد.
میتوان مجموعه حاضر را دارای سه بخش عمده دانست که در بخش نخست، با رویآورد تحلیلی - کلامی، پنج مقاله «چیستی و حقیقت امامت»، «منزلت امامت نزد متکلمان امامیه، معتزله و اشاعره»، «جایگاه معرفتی امامت در اندیشه دینی»، «اثبات ضرورت امامت» و «اوصاف و ویژگیهای شخصیتی امام» آمده است و در بخش دوم، با رویآورد دروندینی تفسیری - روایی، دو مقاله «ولایت در آینه وحی» و «امامت خاصه در قرآن» طرح شده است و در بخش سوم، به تحلیل مسأله امامت در دوران خلیفه اول، دوم، سوم و دوران زمامداری امام علی علیه السلام پرداخته شده است.
احد فرامرز قراملکی
مشهد مقدس
فصل اول: چیستی و حقیقت امامت
O دکتر احد فرامرز قراملکی
فصل دوم: منزلت امامت نزد متکلمان امامیه، معتزله و اشاعره
O اسحاق عارفی
فصل سوم: جایگاه معرفتی امامت در اندیشه دینی
O عبدالکریم رضایی
فصل چهارم: اثبات ضرورت امامت
O عبدالکریم رضایی
فصل پنجم: اوصاف و ویژگیهای شخصیتی امام
O علی قربانی
سخن از حقانیت امامت و ادله ضرورت آن، از چند جهت، مسبوق به تصور روشن و کامل از آن است.
اولاً، مقام تصور، منطقا مقدم بر مقام تصدیق است و اقامه ادله در مقام نفی و اثبات، مسبوق بر تحریر محل نزاع و طرح مسأله است.
ثانیا، برگرفتن هر دلیلی در مقام اثبات مدعا، مشروط به سنخیت دلیل و مدعاست. اگر دلایل مدعا با تصوری که از آن داریم، منطبق نباشد، استدلال را منطقا «اخذ ما لیس بعلی علی» (دلیلپنداری امری که دلیل نیست) میخوانند.
فراتر از آنچه بیان شد، یکی از مهمترین مواضع خلاف بین شیعه و اهل سنت در مسأله امامت که سایر مواضع خلاف، به نحوی به آن برمیگردد، تصوری است که آنها از امامت ارائه میکنند. منشأ بسیاری از اختلاف نظرها در باب امامت، در واقع به اختلاف در مقام تصور برمیگردد. اینکه بحث از امامت، به اصول مربوط است یا به فروع؟ امامت، مسألهای فقهی است یا کلامی؟ نصب امام، واجب است یا نه؟ وجوب نصب امام، بر خداوند است یا مکلفان؟ و اوصاف و شرایط امامت، کدام
است؟ همه بر تصور ما از امامت استوار است.
عدهای از دانشمندان در مواجهه با تعریف، به طور کلی، راه افراطگرایانه پیمودهاند و در تعریف، چنان دچار مداقّهها و نازکبینیها و مناقشات منطقی شدهاند که فراتر از تعریف نرفتهاند و گروهی دیگر، به تفریط رفتهاند و در برابر مناقشات بیحاصل گروه نخست، دست از تعریف شسته و نسبت به هرگونه تعریف، بیاعتنا شدهاند. طریق اعتدال، آن است که قبل از چون و چرا و نقد و استدلال، از تعریف و تصور امر مورد نزاع سؤال کنیم و سعی نماییم به تصوری روشن و واضح از مدعا دست یابیم.
بر مبنای آنچه بیان شد، هم ضرورت تعریف امامت روشن میشود و هم جایگاه و ارزش بحث از تعریف معلوم میگردد. روش ما در تعریف امامت، این است که ابتدا به اختصار، توضیح شرح اللفظی واژه امامت و دیگر واژههای مربوط به آن؛ چون «ولایت» میآید و سپس به تعریف حقیقی امامت میپردازیم و به تفاوت دیدگاه شیعی و اهل سنت در حقیقت امامت، اشاره میکنیم. مراتب سهگانه امامت، هویت آن را بیشتر نشان میدهد و بیان نسبت بین نبوت و امامت نیز تصویر شیعی از امامت را روشنتر بیان میکند.
سؤال از چیستی، مقدم بر دیگر سؤالهاست؛ چرا که با این سؤال، ابتدا تصور روشنی از موضوع مییابیم، آنگاه از وجود، احکام و خواصش بحث میکنیم. اما ابهامهای گوناگونی وجود دارد که موجب میشود نسبت به ضرورت طرح بحث از تعریف امامت، تردید داشته باشیم که در این جا به برخی از این ابهامها اشاره نموده، پاسخ میدهیم.
پرداختهاند؟
در پاسخ گوییم: آثار متکلمان، دو گونه است: آثار تحقیقی و مفصّل و آثار مختصر و موجز. خواجه در مسأله امامت، تک نگاره مفصّل و تحقیقی دارد که در آن، پرداختن به چیستی و تعریف امامت را نخستین مسأله امامت دانسته است که دیگر مباحث، بر آن استوار است. وی در برخی از آثار مختصر خود نیز به تعریف امامت پرداخته است؛ از جمله، در فصول نصیریه و قواعد العقائد. نبود تعریف امامت در تجرید الاعتقاد، ایجاز و اختصار بیش از حد آن است که طرح برخی از مباحث را بر عهده کسانی میگذارد که به شرح، تدریس و بحث از آن میپردازند. به همین دلیل، برخی از شارحان وی؛ همچون اسفراینی (متوفی 749) در تفرید الاعتماد(1)و قوشچی در شرح الهیات تجرید این نقصان را برطرف کردهاند.
البته این واقعیتی تاریخی است که متکلمان، به تدریج، به اهمیّت تعریف امامت نسبت به سایر مباحث آن، وقوف بیشتری یافتهاند، و لکن این نکته نیز از واقعیّات انکارناپذیر تاریخ علم کلام است که کمتر متکلم صاحب نظری را میتوان یافت که تعریف مدوّنی از امامت ارائه نکرده باشد. فهرست مهمترین تعاریف متکلمان اهل تشیّع و تسنّن را در همین فصل خواهیم آورد.
در پاسخ باید گفت که در این تصور، دو خطای عمده وجود دارد: خطای نخست، تصور نادرست از اصل اعتباری بودن تعریف است که به آن خواهیم پرداخت و خطای دوم، خلط شرح اللفظ و شرح الاسم و تعریف حقیقی است. آنچه
1) . ابوالعلاء اسفراینی بهشتی، تفرید الاعتماد فی شرح تجرید الاعتقاد، بخش الهیات بالمعنی الاخص، تصحیح براتعلی حاتمی، به راهنمایی دکتر احد فرامرز قراملکی، دانشگاه کرج، 1375، ص91.
نزاع لفظی است، شرح اللفظ است که به علم لغت و سماتیک مربوط است و جزو مطالب (پرسشهای علمی) ششگانه (مای شارحه و مای حقیقی، هل بسیطه و هل مرکبه، لم ثبوت و لم اثبات) نیست البته پرداختن به شرح اللفظ نیز همه جا بیفایده نیست، بلکه در مواضعی که ایهام در لفظ و اشتراک در اسم، موجب خطا میشود، پرداختن به شرح اللفظ، واجب است؛ زیرا:
اشتراک لفظ دائم رهزن است اشتراک گبر و مؤمن در تن است
خلط شرح اللفظ و شرح الاسم از همین اشتراک لفظ ناشی شده است. شرح الاسم، تحلیل مفهومی است که تفاوت آن با تعریف حقیقی، به اعتبار است.(1)کسانی که با تاریخ علم اصول و یا با فلسفه تحلیلی آشنایی داشته باشند، به اهمیّت تحلیل مفهومی در حل منازعات متعلق به تصدیق، وقوف دارند.
در پاسخ باید گفت که اعتباری بودن تعریف، خود محتاج تعریفی روشن است در اینکه «الحد لایکتسب بالبرهان ولا بالاستقراء ولا بالتمثیل»، شکی نیست، امّا اعتباری بودن تعریف، به معنای تعدّدپذیری تعریف است که مختص تعریفهای غیر تام است که نه به معنای نقدناپذیری تعریف و نه مستلزم چنین مدعایی است.
امور ماهوی، تنها به یک حدّ تام، قابل تعریف است و نه بیشتر، لکن در تعاریف غیر حدّ تام، میتوان با استفاده از عناصر مختلف تعریفی؛ اعم از اجزای ماهوی و
مؤلفههای مفهومی و یا خواص و آثار ویژه تعریف را ارائه کرد. در این موارد، انتخاب یک تعریف و فرونهادن تعریف دیگر، بستگی به موضع نگرش فرد و اطلاعات پیشین او دارد، و لکن هر تعریفی که به هر دلیل انتخاب شود، نقدپذیر است.
قواعد یاد شده در خصوص اکتساب حدّ، تنها بیانگر این است که شیوه اکتساب و روش نقد تعریف، غیر از شیوه اکتساب و روش نقد تصدیق و ادلّه آن است. منطقدانان در منطق تعریف، ضوابط و قواعد معینی را ارائه کردهاند که بر اساس آنها میتوان تعریف را نقد کرد. آنان شرایط اعتبار تعریف را ارائه کردهاند. این شرایط، عمدتا به دو نکته اصلی برمیگردد:
نخست، شرایط مربوط به خود مفهوم، فینفسه؛
دوم، شرایط مربوط به صدق مفهوم بر مصادیق.
از حیث اوّل، روشن بودن، شرط تعریف است و از حیث دوم، انطباق جامع و مانع؛ یعنی این مفهوم، فراگیر همه مصادیق باشد و مصداق مبانی را نیز شامل نگردد.
حکیم سبزواری در مصراع نخست بیت زیر، هر دو شرط را بیان کرده است.
مساویا صدقا، یکون اوضحا الاتری سمّی قولاً شارحا
قول شارح (تعریف) باید به لحاظ انطباق و صدق، مساوی باشد (نه مباین و نه اخص) والاّ یا جامع نخواهد بود و یا مانع، به لحاظ مفهوم نیز باید روشن و واضح باشد. بنابراین، تعریف شیء به خود، یا تعریف شیء به اخصّ از خود، یا تعریف به امری مبهم و... با وضوح تعریف، ناسازگار است.
این شرایط عمده، کم و بیش، نزد همه دانشمندان، مورد قبول است. دکارت نیز که سرآغاز فلسفه جدید انگاشته میشود، بر دو ملاک وضوح و تمایز، تأکید میکند(1)کهمراد از تمایز، تفکیک این مفهوم از اغیار است و مقصود از وضوح نیز
1) . Descartes, Discourse on Method and The Meditiation, Tran.F.E.Sutdiffe, Penguin Books, 1977.
دلالت روشن بر همه هویت شیء است.
یکی از مشکلات روششناختی در تعریف امامت، این است که تعریف امامت، به لحاظ منطقی، تعریف پیشینی است یا پسین؟ آیا ابتدا با ملاکهای قبلی مأخوذ از عقل و یا مستنبط از وحی به تعریفی دست مییابیم و آنگاه به مقام تعیین مصداق میپردازیم، به نحوی که اِسناد معرِّف بر معرَّف به نحو قضایای حقیقیه صادق است؛ حتی اگر مصداق خارجی برای مفهوم، وجود نداشته باشد؟ و یا اینکه روش اخذ تعریف، معکوس است؟ یعنی در واقع، تعریف، ناظر بر مصادیق اخذ شده است. ابتدا مصادیق را بررسی کرده و وجه جامعی برای آنها اعتبارسازی نمودهایم، به گونهای که اِسناد معرِّف به معرَّف، صرفاً به نحو قضایای خارجیه صادق است.
وقتی میگوییم: «الحدّ بالماهیّی وللماهیی» مراد، قسم نخست است، لکن تعریف رسمی، غالبا از قسم دوم است.
روش نقد هر دو قسم، متفاوت است. متکلمان شیعه و اهل سنّت درست بر خلاف روش یکدیگر به تعریف امامت رسیدهاند؛ اگرچه در ظاهر، الفاظ تعاریف آنها، بیش و کم شبیه یکدیگر است.
اهل سنّت در مقام خارج با کسانی مواجه بودهاند که به هر دلیل، حکومت بر امت مسلمان داشتهاند و حکومت خود را مستند به حکومت نبوی میکردند؛ حتّی اگر آنها از قهر و غلبه و بدون بیعت، چنین حاکمیتی را به دست آورده باشند.(1)آنگاه در مقام ارائه مفهوم جامعی بودند که بر چنین مصادیقی، صدق کند و بنابراین، امامت را تعریف میکنند و به همین دلیل، به رغم وضوح و تمایز مفهومی، در انطباق مفهوم بر مصادیق، دچار تناقض میشوند.(2)
در حالی که متکلمان شیعه، همانگونه که وجوب نصب امام را عقلی میدانند، به نحو پیشینی و با استناد به ملاکهای عقلی، تعریف امامت را ارائه کردهاند و بر آن
بودهاند که باید مصداق کامل این مفهوم را یافت. اگرچه از برهان، حاصل نمیشود، لکن بر اساس قاعده «الحدّ والبرهان قد یشترکان»، حد و برهان میتواند اجزای مشترک داشته باشد. متکلمان شیعی بر آن هستند که بر اساس ادله عقلی، در تداوم نبوت، نصب امام، واجب است، حد اوسط این استدلال، مؤلفه فهم تعریف امام است که به نحو پیشین حاصل میآید.
نقد و تحلیل تصویرهای گوناگونِ امامت و گزینش تصویر روشن و متمایز، مسبوق به آشنایی متکلمان، نسبت به امامت است. وقوف به سیر تاریخی و تطور تعریف امامت نزد متکلمان، تفاوت و تشابه بین دیدگاههای مختلف در احکام امامت را روشن میسازد به همین دلیل، گزارش تاریخی از اهم تعاریف ارائه شده از امامت را با ترتیب تاریخی ارائه میکنیم که در سراسر این فصل، به این گزارش تاریخی ارجاع و اسناد خواهد شد. لذا برای سهولت مراجعه و دقّت توأم با اختصار در گزارش، آن را به صورت جدول ارائه میکنیم.
در گزارش تعریفهای امامت، به این نکته توجه شده است که هرگونه خبری در خصوص امامت، هرچند در ظاهر، ساختار نحوی قول شارح را داشته باشد، لزوما تعریف نیست، بلکه ممکن است مقصود گوینده، صرفاً بیان حکمی درباره آن باشد مواردی به عنوان تعریف انتخاب شده است که گوینده آن، در مقام بیان تعریف بوده باشد.
برای مثال، تعاریف بیان شده در منابع اصطلاحشناسی و هرآنچه به عنوان تعریف، مورد بحث قرار گرفته است، در این گزارش آمده است.
نام متکلم
فرقه کلامی
تاریخ حیات(ه.ق)
مأخذ
تعریف
1
شیخ مفید
شیعه
336-413
اوائل المقالات،
ص73
انّ الائمی
القائمین مقام الانبیاء فی تنفیذ الاحکام و اقامی الحدود و حفظ الشرائع و تأدیب
الأنام، معصومون کعصمی الانبیاء.
2
عبدالجبار همدانی
معتزلی
؟- 415
شرح الاصول
الخمسه
الامام اسم لمن
له الولایی علی الامی و التصرف فی امورهم علی وجهٍ لایکون فوق یده یدٌ
3
سید مرتضی
علمالهدی
شیعه
355- 436
الحدود و الحقایق
الامامی ریاسی
عامی فی الدین بالاصالی لا
بالنیابی عمن هو فی دار التکلیف
4
ماوردی
اشعری
364-450
الاحکام
السلطانیه
الامامی ریاسی
عامی فی امر الدین و الدنیا خلافی عن النبی صلی الله علیه و آله
5
شیخ طوسی
شیعه
385-460
شرح العبارات
المصطلحی بینالمتکلمین
الامام هو الذی
یتولی الریاسی العامی فی الدین و الدنیا جمیعا
6
قاضی شرفالدین
صاعد بریدی آبی
شیعه
قرن ششم
الحدود و الحقایق
الامامی التقدم
لامر الجماعی
7
ابوالحسن
سیفالدین آمدی
551 -631
ابکار الافکار
خلافی شخص من
الاشخاص للرسول صلی الله علیه و آله فی اقامی قوانین الشرع و حفظ حوزی الملّی
علی وجهٍ یجب اتباعه علی کافی الامی
7
ابوالحسن
سیفالدین آمدی
551 -631
ابکار الافکار
خلافی شخص من
الاشخاص للرسول صلی الله علیه و آله فی اقامی قوانین الشرع و حفظ حوزی الملّی
علی وجهٍ یجب اتباعه علی کافی الامی
8
خواجه نصیرالدین
طوسی
شیعه
598 -672
الفصول النصیریه
الامام: رئیس
قاهر آمر بالمعروف ناه عن المنکر مبیّن لما یخفی علی الامی عن غوامض الشرع، منفد
احکامه لیکونوا الی الصلاح أقرب و من الفساد ابعد و یأمنوا من وقوع الفتن
9
همو
شیعه
598 -672
رسالی فی الامامی
الامام هو
الانسان الذی له الریاسی العامی فیالدین والدنیا بالاصالی فی دار التکلیف
10
همو
شیعه
598 -672
قواعد العقائد
الامامی ریاسی
عامی دینیی مشتملی علی ترغیب عموم الناس فی حفظ مصالحهم الدینیی و الدنیویی و
زجرهم عمّا یضرهم بحسبها
11
کمالالدین میثم
بن میثم بحرانی
شیعه
636 - 699
قواعد المرام
ریاسی عامی فی
امر الدین و الدنیا بالاصالی
12
علامه حلّی
شیعه
648 - 726
نهج المسترشدین
ریاسی عامی لشخص
من الاشخاص فی امور الدین و الدنیا بحق الاصالی
13
همو
شیعه
648 - 726
الباب الحادیعشر
ریاسی عامی فی
الدین و الدنیا لشخص من الاشخاص
14
همو
شیعه
648 - 726
الابحاث المفیدی
فی تحصیل العقیدی
تعریف نهج
المسترشدین بدون قید بحق الاصالی
14
همو
شیعه
648 - 726
الابحاث المفیدی
فی تحصیل العقیدی
تعریف نهج
المسترشدین بدون قید بحق الاصالی
15
اسفراینی (شارحتجرید)
؟- 749
تعزیرالاعتماد
و هی ریاسی عامی
فی الدین و الدنیا نیابی عن النبی صلی الله علیه و آله
16
فخرالمحققین (فرزند
علاّمه حلی)
شیعه
682 -771
ارشاد المسترشدین
رئاسی عامی فی
امور الدین و الدنیا نیابی عن النبی صلی الله علیه و آله
17
قاضی عضدالدین
ایجی
اشعری
701 - 756
المواقف فی علم
الکلام
خلافی الرسول فی
اقامی الدین بحیث یجب اتباعه علی کافی الامی
18
محمد اصفهانی (شارح
تجرید)
اشعری
شرح التجرید
خلافی شخص من
الاشخاص للرسول صلی الله علیه و آله فی اقامی قوانین الشریعی و...
19
سعدالدین
تفتازانی
اشعری
712-793
شرح المقاصد
ریاسی عامی فی
امر الدین و الدنیا خلافی عن النبی صلی الله علیه و آله
20
ابن خلدون
سنّی
742- 808
مقدمه
خلافی عن صاحب
الشرع فی حراسی الدین و سیاسی الدنیا
21
فاضل مقداد سیوری
شیعه
؟- 828
شرح واجب
الاعتقاد
تعریف علامه حلی
در نهج المسترشدین (ردیف 12)
22
قوشچی (شارحتجرید)
اشعری
؟- 879
شرح تجرید
الاعتقاد
ریاسی عامی فی
امر الدین و الدنیا خلافی عن النبی صلی الله علیه و آله
23
حمید مفتی
سنّی
قرن نهم
قاموسالبحرین
ریاست عامه در
دین و دنیا
24
میر سید
شریفالدین جرجانی
اشعری
740- 816
التعریفات
ریاست عامه در
دین و دنیا
25
ابن ابیجمهور
احسائی
شیعه
نهم و دهم
التحفی الکلامیه
رئاسی عامی فی
امور الدین و الدنیا نیابی عن النبی صلی الله علیه و آله بواسطی او بغیر واسطی
26
عبدالرزاق لاهیجی
شیعه
؟-1072
گوهر مراد
ریاست عامه
مسلمین در امور دنیا و دین بر سبیل خلیفگی و نیابت از پیغمبر صلی الله علیه و آله
27
مولی محمد مهدی
نراقی
شیعه
متوفی 1297
انیس الموحدین
تعریف عبدالرزاق
لاهیجی
28
میرزا رفیعا
نائینی
شیعه
988 -1083
شجری الهیه
شخصی است که
اطاعت او در ترویج شریعت و اقامت عدل بر کل ناس واجب باشد به جای اطاعت و انقیاد
نبی در حال حیاتش
29
نوری طبرسی
شیعه
1254-1320
کفایی الموحدین
رئاسی العامی
الالهیی خلافی عن رسول اللّه صلی الله علیه و آله فی امور الدین و الدنیا بحیث یجب اتباعه
علی کافی الأمی
30
میرزا احمد
آشتیانی
شیعه
1300- 1395
لواقع الحقایق
تعریف ردیف 29
در این بخش، به بیان معنای لغوی واژه امام و امامت و واژههای وابسته به آن که توجه به آنها در فهم مفهوم امامت روشنگر است، میپردازیم.
واژه امام از ریشه «امم» مهموز الفاء و مضاعف است و در لغت، به معانی زیر آمده است:
الف. آنچه مورد اقتدا و تبعیّت قرار گیرد؛ طریحی گوید: امام به کسر الف، بر وزن فعال به معنای کسی است که مورد پیروی است: مؤلف معانی الاخبار نیز در توضیح وجه تسمیه امام گوید: امام را امام نامیدند، به دلیل اینکه او پیشرو و مردم، پیرواند.(1)
ب. مقدّم(2)
ج. قیّم و سرپرست
د. طریق و راه(3)
ه . ناحیه(4)
در خصوص سه معنای نخست (الف، ب و ج) که بیارتباط با هم نیستند، گفته شده است که مفاد لغوی واژه، مطلق است و شامل هر فردی میشود که نسبت به عدهای، مقدم، مقتدا و سرپرست است؛ چه او مستحق چنین تقدم و رهبریای باشد یا نه.(5)
ابن منظور در لسان العرب معتقد است که أَمام (جلو و مقدم) با اِمام (پیشوا) همریشه است هر دو از ریشه «أمَّ یؤمّ» به معنای قصد کردن و پیشی گرفتن است.(6)
واژه امام در قرآن در غالب معانی لغوی آن به کار رفته است. تفلیسی در وجوه
1) . فخرالدین الطریحی، مجمع البحرین، ج6، ص10؛ محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی، شیخ صدوق، معانی الاخبار، ص96.
2) . ابوالفضل محمد بن منظور، لسان العرب، ج12، ص24 و 25.
3) . طریحی، مجمع البحرین: «یقال للطریق إمام لأنه یؤمّ أن یقصد لیتبع»، ج6، ص10.
4) . میرزا رفیعا نائینی، شجری الهیّه، نسخه خطی، شماره 159، موقوفه علیاصغر حکمت، کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران.
5) . قاضی عبدالجبار بن احمد معتزلی همدانی، شرح الاصول الخمسه، ص509.
6) . ابن منظور، لسان العرب، ج12، ص26.
القرآن، بر آن است که «امام» در قرآن بر پنج وجه و معنی به کار رفته است:
وجه نخستین امام به معنای پیشرو است؛ چنان که خدای متعال در سوره بقره آیه 124 فرموده است إِنِّی جَاعِلُک لِلنَّاسِ إِمَاماً و نیز در سوره فرقان، آیه 74 فرموده است: وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً؛ یعنی قائدا فی الخیر.
وجه دوم به معنای «نامه» است؛ چنان که در سوره بنیاسرائیل، آیه 71 فرموده است: یَوْمَ نَدْعُو کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ؛ یعنی بکتابهم الذی عملوا فی الدنیا.
وجه سوم به معنای «لوح محفوظ» است؛ چنان که در سوره یس، آیه 12 فرموده است: وَکُلَّ شَیْءٍ أحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ؛ یعنی فی اللوح المحفوظ.
وجه چهارم به معنای «توریه» است چنان که در سوره هود، آیه 17 فرموده است: وَمِن قَبْلِهِ کِتَابُ مُوسَی إَمَاماً؛ یعنی التوریی، و در سوره احقاف، آیه 13 فرمود: وَمِن قَبْلِهِ کِتَابُ مُوسَی إَمَاماً؛ یعنی التوریه.
وجه پنجم به معنای راه روشن و پیداست؛ چنان که در سوره حجر آیه 79 فرمود: وَإِنَّهُمَا لَبِإِمَامٍ مُّبِینٍ؛ یعنی الطریق الواضح(1)
غالبا معنای امام نزد عرب، امری است که مورد تبعیت باشد؛ چه انسان باشد که کردار و گفتارش، مورد تبعیّت است و چه کتاب باشد (مانند آئیننامه) و چه محقّ باشد یا مبطل.(2)
بحث از نسبت بین نبی و امام، از مباحث مهم در امامت است که در مبحث تحلیل مفهومی امام، به آن خواهیم پرداخت. در اینجا یادآور میشویم که نبی در لغت به چهار معنی آمده است: خبیر، مخبر، طریق واضح، رفیعالمنزلی، که در دو معنای اخیر، با معنای لغوی واژه امام، مشترک است.
ولاء، وَلایت، وِلایت، ولی، مولی، اولی و امثال آنها، همه از ماده (و ل ی) اشتقاق یافته است. این واژه، از پراستعمالترین واژههای قرآن کریم است که به صورتهای مختلفی به کار رفته است. در 124 مورد، به صورت اسم و 12 مورد، در قالب فعل به کار آمده است. معنای اصلی این کلمه، چنان که راغب در المفردات گفته است، قرار گرفتن چیزی در کنار چیز دیگری است، به نحوی که فاصلهای در کار نباشد. به همین مناسبت، طبعا این کلمه درباره قرب و نزدیکی به کار رفته است؛ اعم از قرب مکانی و قرب معنوی، و باز به همین مناسبت درباره دوستی، یاری و معانی دیگر استعمال شده است؛ چون در همه اینها، نوعی مباشرت و اتصال وجود دارد.(1)
راغب راجع به کلمه «ولایت» از نظر موارد استعمال، میگوید: وِلایت به کسر واو، به معنای نصرت است و امّا وَلایت به فتح واو، به معنای تصدّی و صاحب اختیاری یک کار است. و گفته شده است که معنای هر دو، یکی است و حقیقت آن، همان تصدّی و صاحب اختیاری است.(2)
تفلیسی معتقد است که واژه «ولی» در قرآن به شش معنی آمده است:
فرزند: فَهَبْ لِی مِن لَّدُنک وَلِیّاً؛(3)یعنی «ولدا»
یار: وَلَمْ یَکُن لَّهُ وَلِیٌّ مِّنَ الذُّلَّ(4)یعنی «لمیکن له صاحب ینتصر به من ذَلّ أصابه» و نیز وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِیّاً مُّرْشِداً(5)یعنی «صاحبا مرشدا».
خویشاوند: وَمَا لَکُم مِّن دُونِ اللَّهِ مِن وَلِیٍّ وَلَا نَصِیرٍ(6)یعنی «من قریب ینفعکم ولا
ناصرٍ ینصرکم».
پروردگار: قُلْ أَغَیْرَ اللّهِ أَتَّخِذُ وَلِیّاً فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ(1)یعنی «أتّخذ ربّا» و نیز أَمِ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ أَوْلِیَاء فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِیُّ(2)یعنی «هو الربّ» از این معنی در قرآن بسیار است.
ولی به معنای خدا و أولیا به معنای خدایان: مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاء(3)یعنی «الإلهه»
نصیحتکننده: لاَّ یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاء مِن دُوْنِ الْمُؤْمِنِینَ(4)یعنی «فی المناصحی» و نیز در سوره نساء، آیه 144 و ممتحنه، به همین معنی آمده است.
واژه مولی در روایت معروف «من کنت مولاه فعلی مولاه» که اعلام نصب حضرت علی علیه السلام به امامت از جانب خداست، از ریشه (و ل ی) است و ارتباط معنایی آن با امام، در بحث امامت، حائز اهمیّت است. مخالفان شیعه، غالبا گفتهاند که مولی به لحاظ لغت، ربطی به امام و «مفترض الطاعی والریاسی» ندارد. شیخ مفید، تکنگارهای(5)در ردّ دیدگاه آنها نوشته و با استناد به سرودههای شاعران مُخضرم (شعرایی که دوره جاهلیّت و اسلام را درک کردهاند)؛ یعنی شاعرانی چون اخطل، کمیت، قیس بن سعد بن عباده و حسان بن ثابت، اثبات میکند که معنای ولی در حدیث یاد شده، فقط امام است.
مروری بر تعریفهایی که در جدول ارائه شد، نشان میدهد که غالبا تعریف امامت، نزد متکلمان و حتی بین فرق مختلف کلامی یکسان بوده است و تفاوت
ظاهری بسیار اندکی دارد. از این بررسی گزارش تاریخی یادشده، نکات زیر در چیستی امامت بهدست میآید:
همه متکلمان در مقام تعریف امامت، به چیستی و حصول حقیقت امامت و به دست آوردن اینکه مفهوم امامت، دقیقا از چه مؤلفههایی ترکیب شده است، نظر داشتهاند. این مقصود، با تحلیل، به خوبی حاصل میشود.
حصول وجه تمایز امامت با اموری چون: نبوت، ولایت فقیه و سایر منصبهای دینی و سیاسی در جامعه.
بر اساس تعریفهای ارائه شده، میتوان گفت که مفهوم امامت، از مؤلفههای زیر تشکیل شده است:
الف. جانشینی پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله؛ امام کسی است که پس از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بر مسند او مینشیند. کسانی چون شیخ مفید، فخرالمحققین، فاضل مقداد سیوری، ابن ابیجمهور احسائی، عبدالرزاق لاهیجی، محمدمهدی نراقی و میرزا رفیعا نائینی از متکلمان شیعه، بر این مفهوم در تعریف امامت تصریح کردهاند و همه معاصران، از آنها تبعیّت کردهاند. در میان اهل سنّت نیز ماوردی، سیفالدین آمدی، ابن خلدون، قاضی ایجی و تفتازانی، مفهوم خلافت و نیابت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله را در تعریف امامت، اخذ کردهاند.
ب. ولایت و سرپرستی همه مکلفان؛ متکلمان، غالبا ریاست عامه یا ولایت بر همه مکلفان را در تعریف امامت، اخذ کردهاند، و لکن در برخی نکات جنبی، اختلاف وجود دارد که به اختصار، گزارش میشود.
برخی مسأله ولایت بر امّت و تصرف در امور آنها را به صورت مطلق آوردهاند؛ مانند سید مرتضی علمالهدی، و بسیاری از متکلمان، ولایت بر امت در امور دینی و دنیوی را ذکر کردهاند؛ مانند ماوردی، ابن خلدون و تفتازانی از اهل سنّت و شیخ
طوسی، خواجه طوسی، ابن میثم بحرانی، علامه حلی، فخرالمحققین، احسائی، لاهیجی، نوری طبرسی از شیعه.
برخی از معاصران، خرق اجماع کرده، بر این دیدگاه تأکید میکنند که اخذ ولایت در امور دنیوی در مفهوم امامت به معنای تنزّل منصب امامت است در حالی که امامت مانند نبوّت به امور دینی متعلق است و نه دنیوی.(1)
در نقد این دیدگاه، ذکر چند نکته لازم است:
اوّلاً، اخذ ولایت در امور دینی و دنیوی در تعریف امامت، امر مستحدثی نیست، بلکه اجماع متکلمان شیعه از شیخ صدوق و شیخ مفید تا امروز است. و اگر در تعریف علمالهدی در مسأله «الحدود و الحقایق»، قید «امور دنیا» نیامده است، با مبنای وی کاملاً ناسازگار است. وی در الشانی بر شأن ولایت بر امور دنیوی امام تأکید فراوان دارد و احتمالاً این قید در استنتاج و تصحیح نسخ، حذف شده است.
ثانیا، اینکه جهتگیری دعوت انبیا، تنها به امور اخروی و دینی متعلّق باشد، فرضی قابل بحث و نقد است که در مبحث نبوت، به تفصیل در این باب سخن گفته شد. متکلمان شیعه، بویژه از زمان ابن میثم بحرانی به بعد، در تفسیر نبوت، دیدگاه جامعنگرانهای اخذ کردهاند(2)حتی برخی از بزرگان شیعه؛ مانند شیخ که معتقدند نبی بما هو نبی، لزوما ولایت و تصرف در امور ندارند، بلکه انبیای خاصی چنیناند، در امامت، تصرف در امور را جزء لاینفک آن میدانند.(3)
برخی از متکلمان در ذیل مفهوم ولایت و سرپرستی قید «دینی»(4)و یا «الالهیه»(5)
1) . مهدی بازرگان، آخرت و خدا، هدف بعثت انبیاء، ص41-102.
2) . در خصوص تبیین اینکه جهتگیری دعوت انبیا شامل همه امور دنیوی و اُخروی هست یا نه، ر.ک: احد فرامرز قراملکی، مبانی کلامی جهتگیری دعوت انبیا، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی 1376؛ قلمرو قیام پیامبران.
3) . شیخ طوسی، الرسائل العشر، ص111-114.
4) . «رئاسی عامی دینیی»: خواجه نصیرالدین طوسی، تلخیص المحصل، ص457.
5) . رئاسی العامی الالهیّی: نوری طبرسی، کفایی الموحدین، ج2، ص2.
آوردهاند که حاکی از دقت قابل تحسین آنهاست. این قید که با تعبیر «امور دینی» تفاوت دارد، فرق اساسی ولایت طاغوت را با ولایت امام، نشان میدهد. در امامت به مفهوم شیعی، سرپرستی و ولایت، هویت دینی دارد. در مباحث آن، در خصوص این قید، به تفصیل سخن گفته خواهد شد.
دقت قابل تحسین دیگر در ذیل ولایت و سرپرستی و یا جانشینی پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله، آوردن قید «حفاظت از شریعت» است. ابن خلدون، تعبیر «خلافی عن صاحب الشرع فی حراسی الدین» را آورده است. عضدالدین ایجی تعبیر «فی إقامی الدین» را بیان میکند. و میرزا رفیعا نائینی، «ترویج شریعت» را ذکر میکند. مراد این است که امام، علاوه بر اینکه به تنظیم امور دینی و دنیوی مردم میپردازد، حافظ شریعت پیغمبر گرامی صلی الله علیه و آله نیز هست. حفظ شریعت نبوی، به معنای استمرار نبوت در دین خاتم است.
ج. واجب الاطاعی بودن؛ برخی از متکلمان، قید واجب الاطاعی بودن را نیز در تعریف امامت آوردهاند. امام، جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله و ولی امّت است، به گونهای که اطاعت از فرمان او در حد اطاعت از فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله وجوب دارد. امام، صرفاً یک راهنما و هدایتگر نیست که امّت در قبال وی هیچ وظیفهای نداشته باشد، بلکه امّت، هم در امور دین و هم در امور دنیا باید از وی اطاعت کند.
البته قید سرپرستی و ولایت، بالالتزام، وجوب طاعت را هم حکایت میکند، و لکن تصریح به آن در تعریف امامت، رافع ابهام در مقام تعیین مصداق از جهت شرایط امامت است. هر امامی، واجبالاطاعی است و این وجوب، صرفاً مفهوم حقوقی ندارد، بلکه مفهوم دینی نیز دارد و به معنای گناه کبیره بودن عدم اطاعت اوست. البته نمیتوان گفت که هر واجب الاطاعهای، امام است؛ آنگونه که برخی از اهل سنّت گمان کردهاند؛ زیرا استنتاج امام بودن ولی و سرپرست واجبالاطاعی از واجبالاطاعی بودن امام، مغالطه ایهام انعکاس است.
سیفالدین آمدی در ابکار الافکار، خواجه طوسی در الفصول النصیریه، قاضی
ایجی در المواقف، میرزا رفیعا نائینی در الشجری الالهیه و نوری طبرسی در کفایی الموحدین بر اخذ این قید (واجب الاطاعی بودن) در تعریف امامت، تصریح کردهاند. نائینی گوید: «امام کسی است که اطاعت او در ترویج شریعت و اقامه عدل بر کل مردم واجب باشد، به جای اطاعت و انقیاد نبی در حال حیاتش».(1)
متکلمان برای تفکیک منصب امامت از سایر منصبهای دینی، قیدهایی را در تعریف امامت ذکر کردهاند:
نیابت از پیامبر گرامی اسلام؛ این قید، تمایز امامت با نبوت را نشان میدهد. در خصوص این قید، در مبحث تمایز نبی و امام، بحث خواهیم کرد.
ریاست عامه؛ قید عامّه، امامت را از دیگر منصبهای تحت ولایت امام؛ مانند قضاوت و حکومت در ایالتهای مختلف، متمایز میکند. برخی برای این تمایز، از قید «علی وجه لایکون فوق یده یدٌ» استفاده کردهاند(2)و برخی قید «بحقّ الاصالی» یا «بالاصالی لا بالنیابی» را آوردهاند.(3)به هر حال، مراد این است که امامت، عالیترین منصب در جامعه دینی پس از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله است.
ریاست الهیّه یا ریاست دینی؛ کسانی چون خواجه طوسی و میرزا رفیعا نائینی با ذکر این قیدها سعی کردهاند تفاوت حکومتهای غیر دینی ملاک و پادشاهان را با ولایت ائمه نشان دهند. بنابراین، میتوان به عنوان حاصل جمع بین تعریفهای ارائه شده، امامت را چنین تعریف کرد:
امامت، پیشوایی و ریاست عامه دینی بر امت مسلمان در امور دینی و دنیوی آنهاست که به جانشینی پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله حافظ شریعت و تداومگر هدایت الهی
است.
مروری بر گزارش تاریخی از تعریفهای امامت، نشان میدهد که در ظاهر، تفاوت چندانی بین متکلمان شیعه و سنّی در این خصوص وجود ندارد؛ یعنی بر حسب ظاهر عبارات، نمیتوان گفت از امامت، دو تصویر متمایز و متخالف (تصویر شیعی و تصویر سنّی) وجود دارد. برخی از سادهانگاران، بر حسب یکسانی لفظ، گمان کردهاند که حقیقتا شیعه و سنّی در تصوّر امامت و چیستی آن، اختلاف عقیده ندارند و اختلاف آنها فقط به مصداق برمیگردد؛ یعنی به اینکه امام کیست، و نه امامت چیست (من هو مورد اختلاف است، نه ما هو). در حالی که تفاوت دیدگاه اهل تشیّع و تسنّن در تصور امامت، نهتنها تفاوت بیّن و آشکاری است، بلکه اساس اختلاف این دو گروه در همه مسائل امامت (نحوه وجوب، نحوه نصب، عصمت و ویژگیهای امام...) است.
مرحوم عبدالرزاق لاهیجی، متکلّم متصلّب شیعی در قرن یازدهم که دقّت او در تحلیل تاریخی مسائل کلامی، کمنظیر است، تشابه ظاهری تعاریف شیعه و سنّی از امامت را معمّایی تلقّی کردهاند که باید حل شود؛ زیرا در باطن این تشابه، تخالف بیّن و غیر قابل جمعی وجود دارد.
گزارش بیان لاهیجی و تحلیل و احتجاج بر مدعای وی، تعریف امامت نزد شیعه را روشنتر میسازد:
و از عجایب امور، آن است که تعریف مذکور [ریاست عامه مسلمانان در امور دنیا و دین] برای امامت میان ما و مخالفان ما متفق علیه است و حال آن که هیچ یک از خلفا و ائمه که ایشان مختصند به قول به امامت ایشان به مجموع امور مقیده در مفهوم امامت در تعریف مذکور متّصف نیستند؛ چه ریاست در امور دینی، لامحالی موقوف است به معرفت امور دینیّه، بالضروری و ایشان عالم بودن
امام را شرط نمیدانند در امامت و مدعی آن هم نیستند که هیچ یک از ائمه ایشان، عالم به جمیع امور دینی بودهاند. و نیز ریاست در امور دین، موقوف است به عدالت، بالضروری و ایشان آن را نیز شرط ندانستهاند. و تصریح به عدم اشتراط دینی دو امر در اکثر کتب ایشان موجود است. از جمله در شرح المقاصد گفته که یکی از اسباب انعقاد خلافت، قهر و غلبه است و هر که متصدی امامت به قهر و غلبه شود، بدون بیعت، اگرچه فاسق یا جاهل باشد، علیالاظهر خلافت برای او منعقد میشود... و نیز خلیفگی از پیامبر صلی الله علیه و آله موقوف است به اذن پیامبر بالضروری و از آنچه از شرح المقاصد نقل شد، عدم اعتبار این شرط نیز ظاهر است... .(1)
حاصل بیان لاهیجی این است که اهل سنّت در مسأله امامت، گرفتار تناقض شدهاند. از طرفی، به تعریفی پایبند هستند که امام را اسلامشناسی عادل و مجاز از طرف رسول صلی الله علیه و آله میدانند و از طرف دیگر، در مقام تعیین مصداق، نه این شرایط را اخذ میکنند و نه چنین شرایطی در امامان آنها وجود دارد.
امّا ریشه تناقض در چیست؟
اگر مراد متکلمان اهل سنّت از تعریف امامت، همانگونه که ظاهر الفاظ اقتضا میکند، حقیقتا همان تصویر شیعی از چیستی امامت باشد، این تناقض، قابل حل نیست، اما به نظر میرسد ورای ظاهر الفاظ متکلمان شیعی و سنّی، امامت از دیدگاه آنها دو هویت کاملاً متخالف دارد که به دلالت صریح مطابقی نمیتوان از بیان آنها به این هویت رسید.
برخی از معاصران به این نکته توجه کردهاند که اساساً اختلاف شیعه و سنّی در مسائل امامت، به تباین تصویر آنها از حقیقت امامت برمیگردد و نه صرفاً اختلاف شیعه و سنّی در مصداق.(2)
دلیل ما بر اختلاف اساسی متکلمان شیعه و سنّی در حقیقت و تعریف امامت، دو
اختلاف آنهاست:
اولاً، کلامی بودن مسأله امامت نزد شیعه و فقهی و فرعی بودن آن نزد اهل سنت، نشانگر دو تصویر کاملاً متخالف از امامت نزد آنهاست. در این خصوص، در مقدمه (جایگاه معرفتی بحث امامت) سخن گفته شد.
ثانیا، نزد شیعه، وجوب نصب امام، بر خداست و نزد اهل سنّت، بر امّت و مکلفان. این اختلاف نظر، حاکی از وجود دو تصویر متخالف از امامت است. با توضیح این مدعا، سعی میشود تصویر شیعی امامت را روشن کرده، وجوه اختلاف آن را با تصویر سنّی بیان کنیم:
میدانیم که حدّ و برهان، در مواردی، متشارک الاجزاست؛ یعنی حد اوسط در برهان، ممکن است مؤلفهای در حدّ باشد. در مبحث نبوت، این مسأله را به تفصیل بیان کردهایم. آنچه به منزله حد اوسط، وجوب نصب امام بر خدا را اثبات میکند، در واقع، جزئی از هویت امامت است. امامت، با توجه به بُعد خاص هویت آن، از مقولهای است که نصب آن بر خدا واجب است. این بُعد خاص از امامت، از طرفی، بخشی از هویت آن است که در مقام تحدید و تحلیل مفهومی بیان میشود و از طرفی، علت اثبات وجوب نصب امام بر خداست که در مقام برهان حد اوسط قرار میگیرد و آن، لطف بودن امام است.
لطف بودن امام، جایگاه خاصی نزد متکلمان شیعه دارد و لکن دلیل وجوب نصب امام بر خدا (نه وجوب نصب امام مطلقا) نزد شیعه، لطف بودن امام است؛ همانگونه که مهمترین دلیل متکلّمان بر وجوب بعثت انبیا بر خدا، لطف بودن نبی است. لطف بودن امام، جانشینی پیامبر و در راستای رسالت بودن امامت را به خوبی نشان میدهد و کلامی بودن مسأله امامت را نیز به روشنی تفسیر مینماید.
لطف، آن است که مکلِّف (خدا) در حق مکلَّفان (عباد) جهت تقرّب آنها به انجام تکالیف، انجام میدهد. بنابراین، لطف بودن امام، هویت الهی و آسمانی بودن او را نشان میدهد؛ هویتی که اگر متکلمان اهل سنت، آن را در تعریف امام اخذ
میکردند، هرگز نمیتوانستند آن را منصوب ملّت بدانند و مسأله امامت را مسأله فرعی فقهی (وجوب کفایی) تلقّی کنند و شرایط مهم مذکور در بیان لاهیجی را نادیده بگیرند.
به همین دلیل، برخی از متکلمان شیعه، قید «ریاست عام دینی یا ریاست عام الهیّه» را آوردهاند تا این جنبه از هویت امامت را نشان دهند.
لطف بودن امام، این جنبه از هویت امامت را نیز توضیح میدهد که امامت، صرفاً تنظیم ارتباط مکلفان با یکدیگر بر اساس شرع مقدّس و تنظیم نظام معیشتی آنها بر اساس قوانین اسلام نیست و حتی آن رابطه انسانها با خدا نیز نیست، بلکه امامت، اولاً و بالذّات، رابطه خدا با انسان است؛ مانند نبوت که ابتداءً رابطه خدا با انسان است و البته در پی این رابطه، مسأله هدایت انسان به سوی خدا و تنظیم مناسبات بین انسانها (حراست دین و سیاست دنیا) میآید. به همین دلیل، مسأله امامت، مسألهای اعتقادی است و نصب آن بر خدا واجب است و نه بر مکلفان؛ درست مانند نبوت.
به عبارت دیگر، تعبیر جانشینی نبی در تعاریف امامت نزد شیعه و سنّی، به اشتراک لفظ اشبه است؛ زیرا هر دو گروه، دو مفهوم متخالف از جانشینی پیامبر را قصد میکنند:
از نظر هر دو گروه شیعه و سنّی، پیامبر صلی الله علیه و آله سه مقام دارد: 1. تلقّی و ابلاغ وحی؛ 2. تبیین وحی؛ 3. ریاست بر امور دنیای مردم و اداره امور جامعه اسلامی (حکومت). همچنین از نظر هر دو گروه، پس از وفات پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وحی به معنای وحی نبوّت، نه وحی به معنای الهام و تحدیث، منقطع شده است. پس کسی بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله، مقام اوّل پیامبر را نمیتواند عهدهدار بشود. اما در خصوص دو مقام دیگر، پس از پیامبر، چه کسی عهدهدار آنهاست؟ پاسخ شیعه این است که عهدهدار این دو مقام، شخصی است که از طرف خدا تعیین میشود و اهل سنّت با این پاسخ، مخالفند. تعیین جانشینی پیغمبر برای عهدهداری دو مقام یاد شده، به عهده شخص پیامبر نیست و لذا اساساً نباید اختلاف یاد شده در مسأله امامت را به این برگردانیم که آیا پیامبر جانشین خود
را تعیین فرمود یا نه؟ این کار، مربوط به پیغمبر نیست، مربوط به خداست. در فرهنگ شیعه، شخصی با این خصوصیات، امام نامیده میشود. این «امام» اصطلاح خاصی است، وگرنه اهل تسنّن هم امام را میپذیرند، ولی امام به معنی رئیس جامعه در امور دین و دنیا. که این امام با امام مورد پذیرش شیعه، بسیار متفاوت است.
امام در فرهنگ شیعه، شخصی است که مقام تبیین پیغمبر را دارد و کلامش در تبیین وحی، حجّت است و واجب الاطاعی. همچنین در امور اجتماعی مردم؛ اعم از امور نظامی، سیاسی، اقتصادی، سیاست خارجه و... فرمان او مطاع است.(1)
بنابراین، یکی از مؤلفههای اساسی امامت نزد شیعه، لطف بودن آن است که باید در تعریف، اخذ شود تا جانشینی پیامبر را به تمام و کمال، معنی کند. امام مانند نبی، واسطه بین وحی و مخاطبان آن است. همانند نبی، واسطهای معصوم است. البته بر خلاف نبی، تنها مبیّن وحی است و نه دریافتکننده وحی نبوی.
امامت در مفهوم سنّی، تداوم نبوّت نیست، بلکه به منزله تئوری حکومت در جامعه دینی است که یا به تفکیک دین از سیاست میانجامد و یا به ابراز کردن دین برای سیاست میرسد که هر دو تجربه، در تاریخ دولتهای اسلامی اهل تسنّن، رخ داده است.
امامت در مفهوم شیعی، تداوم نبوت نبی خاتم صلی الله علیه و آله است و هدایت الهی و عدالت اجتماعی، از وظایف عمده اوست و به همین مبنا، شیعه معتقد است که ائمه علیهم السلام باید معصوم باشند و اقوال و رفتار آنها، عین دین است؛ مانند اقوال و رفتار پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله که میتواند منشأ استنباط احکام فقهی و عقاید کلامی باشد.
مفهوم شیعی امامت، بر خلاف تصوّر آن نزد اهل سنّت، بر تقسیمبندی همه انسانها به دو گروه انسان هادی و انسان هابطه مبتنی است. انسان هابط (سقوطیافته)، انسانی است که مورد خطاب «اهبطوا إلی الأرض» قرار گرفته است و به زمین
1) . همان، ص408-410.
ظلمتساران ماده و طبیعت، تبعید شده است، در حالی که آمدن انسان هادی، از مقوله هبوط و سقوط نیست، بلکه از مقوله فرستاده شدن و مأموریت (و به اصطلاح کلامی، از مقوله لطف الهی) است؛ مأموریت برای هدایت که جامع تزکیه و تعلیم و تربیت و سیاست است؛ یعنی ساختن فرد و جامعه. و این ارسال و مأموریت از جانب خداوند متعال، یا بیواسطه (پیامبران) یا با واسطه است (اوصیا و ائمه علیهم السلام علیهم السلام).(1)
متکلمان شیعه، بر اساس چنین تصویری از امامت، بر الهی و آسمانی بودن آن تأکید دارند. همانگونه که انسان هابط نمیتواند پیامبر را انتخاب کند، نمیتواند وصی پیامبر را نیز انتخاب کند. چگونه میشود مردمی جمع شوند و به کسی بگویند تو پیامبری! ما تو را به پیامبری انتخاب کردیم و برو وحی بیاور! انتخاب کردن مردم، با مفهوم پیامبری منافات دارد. پیامبر بنا به تعریف، لطف الهی است و فرستاده او، نه رئیس منتخب مردم. همینگونه هم نمیشود مردم جمع شوند و به کسی بگویند: تو وصی پیامبر و خلیفهای! در جای پیامبر بنشین! ادامه حضور جامع پیامبر در میان امت باش و علم کتاب را بدان و بیاموز و رموز آن را تفسیر کن!
برگشت این سخن، به این است که انسان هابط بتواند انسان هادی را برگزیند و این، محال است؛ همچنان که انسان هابط نمیتواند انسان هادی اوّل (پیامبر) را برگزیند، نمیتواند انسانِ هادی دوم (وصی و امام) را نیز برگزیند.
بنابراین، ریشه اختلاف تشیّع و تسنّن در مسائل امامت، به دو گانگی تصویر آنها از امامت برمیگردد؛ امامت در تصویر شیعی، تداوم نبوت است و هویت لطف الهی بودن و مأموریت آسمانی در هدایت و مدیریت جامعه دینی را داراست.
استاد مطهری، رویآورد دیگری در تبیین تفاوت متکلمان شیعه و سنی در مفهوم
1) . محمدرضا حکیمی، کلام جاودانه، ص48-50.
امامت اخذ کردهاند که دقیقتر و پرسودتر است و آن، بحث از مراتب امامت است. امامت و تبعِ آن، تشیّع، امری ذومراتب است؛ زیرا جانشینی پیامبر که مهمترین مؤلّفه امامت است و در ظاهر، مورد اشتراک بین تشیع و تسنن است، خود دارای درجاتی است که همراهی این دو گروه کلامی در همه درجات و مراتب امامت، تحقق ندارد:
الف. ریاست عامه و زعامت جامعه؛ نخستین مرتبه امامت، ریاست عامه است. وقتی پیامبر از دنیا میرود، یکی از شؤون او که بلاتکلیف میماند، رهبری اجتماع است. این مرتبه از امامت، مورد وفاق اهل سنت و اهل تشیع است و اختلاف در این خصوص، فقط مصداقی و تاریخی است.
اگر مسأله امامت در همین حد و مرتبه محدود بود، یعنی سخن فقط در رهبر سیاسی مسلمانان بعد از پیامبر بود، انصافا ما هم که شیعه هستیم، امامت را جزء فروع دین قرار میدادیم و نه اصول دین؛ مانند نماز.(1)
ب. امامت به معنای مرجعیّت دینی؛ امامت در این مرتبه، نوعی کارشناسی اسلام است، امّا کارشناسی خیلی بالاتر از حدّ یک مجتهد. کارشناس از جانب خداوند؛ یعنی افرادی که اسلامشناس هستند؛ البته نه اسلامشناسانی که از روی عقل و فکر خودشان اسلام را شناخته باشند، که قهرا جایزالخطا باشند، بلکه افرادی که از یک طریق رمزی و غیبی که بر ما مجهول است، علوم اسلام را از پیامبر گرفتهاند. علم معصوم، عاری از خطاست و هیچ خطا نمیکند.
اهل تسنّن برای هیچ کس چنین مقامی قائل نیستند، پس آنها در این مرتبه از امامت، اصلاً نه قائل به وجود امام هستند و نه قائل به امامت؛ نه اینکه قائل به امامت باشند و فقط اختلاف مصداقی با شیعه داشته باشند.
ج. مرتبه سوم امامت که اوج مفهوم آن است، امامت به معنای ولایت است؛ مفهومی
1) . مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج4، ص848 -850.
که تصوف، آن را از تشیع اخذ کرده است. مسأله در این مرتبه، مسأله انسان کامل و حجّت زمان است:
پس به هر دوری ولی قائم است تا قیامت آزمایش دایم است(1)
در هر دورهای، یک انسان کامل که حامل معنویت کلی انسانیت است، وجود دارد. امام نزد شیعه، انسان کاملی است که مقامات و درجات زیادی برای او قائلند و همه آنها در زیارات و ادعیه شیعه آمده است. اهل سنت و حتی برخی از شیعیان، در این مرتبه، به امامت معتقد نیستند.
استاد مطهری با توجه به ذومراتب بودن امامت، معتقدند که تشیع هم مراتب دارد. بعضی از شیعیان، قائل به امامت به همان معنای رهبری اجتماعی هستند و برخی دیگر، مرحله دوم را هم قائلند، ولی به مرحله سوم نمیرسند، اما اکثریت شیعه و علمای آنان، به مرحله سوم هم اعتقاد دارند.(2)
بحث از تفاوت و تشابه و عبارت دقیقتر، نسبت بین نبی و امام، از مسائل متداول کلامی است. در مباحث پیشین روشن شد که امام، در چند جهت با نبی، مشترک است: لطف بودن، مأمور الهی و هادی بودن (در مقابل هابط) و برخورداری از دو مقام تبیین وحی و تدبیر امور دینی و دنیوی مردم. حال سؤال این است که آیا بین نبی و امام، تباین است یا نه؟ یعنی هیچ نبیای امام نیست و یا هیچ امامی نبی نیست؟
شیخ طوسی رسالهای مختصر و تکنگاره(3)در پاسخ به این سؤال نوشته است. متکلمان متأخر تا آنجا که تحقیق کردهایم، نکته تازهای بر مطالب آن نیفزودهاند و هرچه بیان کردهاند، شرح و تفصیل سخنان وی است. وی تفصیل سخن را در این
رساله به دو اثر مهم خود، کتاب الامامی(1)
المفصح فی الامامی که در ضمن الرسائل العشر چاپ شده است.
تلخیص الشافی سید مرتضی، دار الکتب الاسلامیی، منشورات عزیزی - قم.
کتاب الغیبی.
و المسائل الجلیه ارجاع داده است. با توجه به اهمیّت دیدگاه شیخ الطائفه نظر وی را به اختصار بیان میکنیم:نبی، پیامرسان از جانب خداوند متعال است، بدون واسطه بشری. چنین معنایی، مختص نبی است و لاغیر. ائمه و راویان حدیث نیز به یک معنی، پیامآور از جانب خداوند متعال هستند، ولکن نه بدون واسطه بشری. اما از لفظ و واژه «امام» دو معنی قابل استفاده است: یک معنی مقتدا بودن امام در افعال و گفتارش است. این معنی با معنای لغوی، مناسبت کامل دارد. معنای دیگر آن، کسی است که به تدبیر امت و سیاست آن قیام میکند، به دفاع از حریم جامعه دینی و جنگ با دشمنان آن برمیخیزد و ولایت اُمراء و قضات را تعیین میکند و حدود را اقامه میکند و... .
از حیث معنای نخست، امام با نبی تفاوتی ندارد؛ زیرا نبی نیز کسی است که کردار و رفتارش مورد اقتدا قرار میگیرد، اما از حیث معنای دوم باید گفت: قیام به تدبیر و سیاست است و به دست گرفتن امور حکومتی جامعه، بر هر نبیای واجب نیست؛ زیرا محال نیست که مصلحت اقتضا کند، خداوند صرفاً برای ابلاغ اموری که به مصلحت مردم و لطف در واجبات عقلی است، پیامبری را فروفرستد؛ بدون آن که تأدیب کسی و یا محاربه با کسی و یا تدبیر امور جامعه را از او نخواهد.
کسانی که معتقدند نبی از آن حیث که نبی است، پرداختن به امور سیاست و تدبیر جامعه، بر او واجب است، از حقیقت دور افتادهاند و ادعای بدون دلیل به میان آوردهاند. از مفاد آیه 247 سوره بقره نیز مدعای ما استنباط میشود. جمع بین نبوت و حکومت، تنها در خصوص برخی از انبیا؛ مانند داوود علیه السلام و سلیمان علیه السلام و پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله بوده است.
1) . شیخ در امامت سه تکنگاری مهم دارد:
بنابراین، امامت به معنای دوم، لازمه نبوت بماهیهی نیست؛ اگرچه در خصوص برخی از پیامبران، نبوت و امامت (به معنای ولایت) با هم بوده است.(1)
شیخ مفید، این دیدگاه را مطابق با نظر جمهور شیعه میداند. مقدس اردبیلی (متوفی 993) تفاوت چندانی بین نبی و امام قائل نیست، جز مسأله تلقّی وحی:
امام، شخصی است که حاکم باشد بر خلق، از جانب خدا و به واسطه آدمی، در امور دین و دنیای ایشان؛ مثل پیغمبر صلی الله علیه و آله، الاّ آن که پیغمبر صلی الله علیه و آله از جانب خدا، بیواسطه آدمی نقل میکند و امام، به واسطه آدمی که پیغمبر است... هر فایدهای که به وجود رسول و نبی مترتب است، بر وجود ولی و نایب نیز مترتب است... .(2)
بنابراین، باید گفت که بر اساس همه اجزای تعریف نبی و امام، این دو مفهوم، نسبت متباین دارند، و لکن بر حسب برخی از اجزای تعریف، دو دیدگاه عمده در تعریف نبوّت وجود دارد:
بر حسب دیدگاه نخست، نبی بما هو نبی، همانگونه که به امور دینی (ابلاغ وحی) میپردازد، به امور دین نیز میپردازد، لذا هر نبیای لزوما ولایت و سرپرستی و تصرف در امور نیز دارد.
در دیدگاه دوم، نبی بما هو نبی، فقط مأمور ابلاغ وحی است، نه تدبیر و سیاست مردم، لذا برخی از انبیا، امامت به معنای سیاست مدن داشتهاند و برخی نه.
دیدگاه اخیر، به شیخ مفید و متقدمان شیعه متعلق است و دیدگاه نخست، از ابن میثم بحرانی به بعد، نزد شیعه متداول شده است.
در خصوص امامت، اجماع شیعه و اهل سنّت بر این است که پرداختن به دین و دنیا و تصرّف در امور مسلمانان، در تعریف امامت اخذ میشود، و لکن اگر همه اجزای تعریف لحاظ شود، امام با واسطه بشری است و با نبی که بلاواسطه بشری
است تباین خواهد داشت، ولی اگر هسته اصلی امامت لحاظ شود؛ یعنی تصرف در امور مسلمانان و ولایت در دین و دنیا، بر حسب دیدگاه نخست، هر نبیای امام نیز هست و بر حسب دیدگاه دوم، تنها برخی از انبیا امام هستند؛ چنان که روشن است و شیخ مفید بر آن اشاره کرده است، این بحث، مبتنی بر نظریه خاصی در جهتگیری دعوت انبیاست.
جستار حاضر، به تحلیل منزلت و اهمیت امامت، با بررسی تطبیقی بین دیدگاههای سه مشرب عمده کلامی امامیه، معتزله و اشاعره میپردازد. معرفت دینی، مجموعه باورهای پراکنده و بیارتباط نیست، بلکه نظام منسجم و سامانیافتهای از باورها و اعتقادات دینی است؛ به گونهای که برخی از باورها، اصل و برخی دیگر، فرع است. برخی از عقاید دینی، به منزله ریشه درخت معرفت دینی است و برخی دیگر از باورهای دینی، همچون تنه آن و باورهایی هم شاخ و برگ و یا میوههای آن است.
پرسش عمده این نوشتار، جستوجو از منزلت باور به امامت در بینش و نگرش دینی، نزد سه نظام عمده کلامی است. این پرسش، سؤالهای گوناگونی را به میان میآورد؛ از جمله:
گزینش است و یا این مقام، یک مقام فرعی و دست جامعه اسلامی در گزینش آن، باز است؟
اگر مقام امامت، مقام انتخابی باشد، آیا ضابطه صحیح و جامعی برای گزینش آن وجود دارد؟
آیا فلسفه بعثت پیامبر با فلسفه تعیین امام، از طرف خداوند، یکی است؟
آیا وظیفه مقام امامت، تنها تأمین عدالت اجتماعی و امنیت عمومی و رهبری سیاسی است و یا اینکه امام، علاوه بر آن، هدایت معنوی و تربیت استعدادهای بشری را در راه ارتقای رشد و تعالی نیز عهدهدار است؟
آیا امام، کاملکننده دین اسلام است و بدون او، دین اسلام به کمال نمیرسد، یا کمال دین، نیاز به امام ندارد؟
آیا بقای دین اسلام، متوقف بر وجود امام است و بدون او، دین اسلام محفوظ نمیماند، یا حفظ دین، نیاز به امام ندارد؟
آیا مقام امامت، مساوی با مقام نبوت یا بالاتر از آن و یا پایینتر از آن است؟
آیا سیر تکاملی فرد و جامعه، فقط بر پایه امام، قوام مییابد؟
آیا اطاعت امام، در ردیف اطاعت خدا و پیامبر قرار دارد؟
آیا هدف نهایی از خلقت، وجود امام است؟
آیا توحید، در نظام امامت متجلی است؟
آیا امام باید دارای مقام رفیع عصمت و مصونیت از گناه و خطا باشد و یا پیراستگی از گناه و خطا در امام شرط نیست؟
آیا آگاهی کامل و گسترده از کتاب الهی و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله در امام، معتبر است؟
آیا شناخت امامت، موجب هدایت و راهنمایی و عدم شناخت او، موجب ضلالت و گمراهی است؟
پرسش از منزلت و اهمیت امامت در اندیشه کلامی شیعه، از مباحث مهمی است که مورد تصریح و تدوین قرار گرفته است و در روایات نیز به صورتهای گوناگون
به میان آمده است، اما در آثار کلامی اهل اعتزال و اشاعره، این پرسش به صورت بحث مستقل و مصرح، نیامده است و این، سبب شد که در تحقیق حاضر، با گزارش و تحلیل آرای آنها در خصوص سه مسأله عمده وظایف امام، شرایط امام و نحوه تعیین امام، به نگرش آنها در باب منزلت و اهمیت امامت، دست یابیم. اما در باب اندیشههای متکلمان امامیه، مسأله منزلت، به صورت مدوّن طرح شده و جستوجو در آثار آنها، مقدور است و این، ریشه در گفتار ائمه اطهار علیهم السلام دارد.
برای مثال، روایتی که عبدالعزیز بن مسلم از امام رضا علیه السلام نقل میکند، چنین است:
امامت، مقام و منزلت انبیا و میراث اوصیاست. امامت، خلافت خدا در روی زمین است... امامت، زمام دین، نظام مسلمانان، صلاح و عزّت مؤمنان است. امامت، اساس اسلام رشدیابنده و پایه بلند آن است. با امام است که نماز و روزه و حج و جهاد، تمامیت مییابد. امام است که حلال خدا را حلال و حرام خدا را حرام و حدود خدا را اقامه و دین خدا را پاسداری میکند و مردم را با حکمت و اندرزهای نیکو و دلیلهای رسا، به راه پروردگار میخواند. امام، چون خورشید تابندهای است که با نورش، عالم را درخشان میکند.
امام، امین خدا در بین خلقش وحجّت او در میان بندگانش وخلیفه او در سرزمینهایش است و مردم را به دین خدا دعوت و از حریم او، حراست میکند. امام، کسی است که از گناهان، پاک و از عیوب، مبرّاست. به علم، مخصوص و به حلم، موسوم است. رشته اتصال دین، عزّت مسلمانان، مایه خشم منافقان و نابودی کافران است.
امام، در روزگار خویش، یگانه است و هیچکس به پای او نمیرسد و هیچ عالمی با او برابر نیست. جانشینی برای او یافت نمیشود و نظیر و مانندی برای او نیست. تمام فضایل و نیکیها را داراست؛ بدون اینکه آنها را طلب یا کسب کرده باشد، بلکه از جانب خداوند کریم به اواعطاشدهاست. پس کدامین شخص است که بهحدّ شناسایی امام برسد و یا بتواند او را انتخاب کند؟ هیهات! هیهات! خرد دربارهاش گمراه و خاطرها در گمگاه، عقلها سرگردان و چشمها، بیدید است. بزرگان در اینجا کوچکند و حکیمان، در حیرت و بردباران،
کوتاهنظر. هوشمندان، گیج و نادان، شعرا، لال و گنگ و سخندانان، بیزبانند. شرح یک مقامش نتوانند و وصف یکی از فضایلش ندانند و همه به عجز، معترفند. چگونه میتوان کُنهش را وصف کرد و اسرارش را فهمید... او در مقام خود، اختری است که برافروزد و از وصف واصفان، فراتر است... .
امام، عالمی است که چیزی بر وی پوشیده نیست. پاسداری است که از انجام وظایف، کوتاهی نمیکند. معدن قداست، پاکی، پارسایی، علم و عبادت است... امام، مورد تأیید الهی و محفوظ از لغزش و خطاست. بدینگونه، خداوند به وی مقامی ممتاز بخشیده تا حجّتی باشد بر بندگان و شاهدی باشد بر مخلوقات، و این فضل خداست که به هر که خواهد، عطا نماید. و اللّه ذوالفضل العظیم.(1)
از اینجاست که امامت در مکتب شیعه، جزء اصول دین است و از نظر لزوم اعتقاد، در ردیف توحید، نبوت و معاد قرار دارد. منصب امامت در این مکتب، امتداد وظایف رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله میباشد و امام، به تمام وظایفی که بر عهده پیامبر بود، قیام میکند و همه را انجام میدهد.
در مکتب شیعه (امامیه)، فلسفه بعثت پیامبران با فلسفه نصب و تعیین امام، یکی است و همان عللی که ایجاب میکند خدا رسولی را برانگیزد، ایجاب مینماید که امام پس از پیامبر که عهدهدار وظایف رسالت میباشد، از طرف خدا منصوب شود.(2)یعنی همانگونه که پیامبر از طرف خدا مبعوث میشود و مردم در انتصاب او هیچ نقشی ندارند، امام هم که جانشین پیامبر است، باید از جانب پروردگار منصوب شود؛ زیرا امام، نهتنها باید در کلیّه سجایای اخلاقی و فضایل و کمالات، از قاطبه مردم، برتر باشد، بلکه باید واجد مقام رفیع عصمت و مصونیت از گناه و خطا و دارای علم وسیع نیز باشد. از آنجا که تشخیص این امور، از حیطه فهم مردم، خارج است، تنها
خدای بزرگ که عالِم به مکنونات است، میتواند چنین افرادی را به مردم معرّفی کند.(1)
در مکتب اهل تسنن، مقام امامت، یک مقام فرعی و اجتماعی است و دست جامعه اسلامی در گزینش آن، به گونههایی باز است. در این مکتب، امامت از فروع دین است و لزوم انتخاب آن، به خاطر اجرای احکام الهی است؛ زیرا اجرای احکام و جهاد در راه خداوند، بدون امام، امکانپذیر نیست. به خاطر همین، باید امت اسلامی، فردی را برگزیند که احکام خدا را اجرا کند و با دشمن، جهاد نماید.
در این نظریه، برای انتخاب امام، ضابطه صحیح و جامعی وجود ندارد، بلکه آنان شیوه روی کار آمدن خلفای پیشین را ملاک و ضابطه انتخاب خلیفه قرار دادهاند؛ مثلاً چون خلیفه نخست، با بیعت گروهی روی کار آمد، یکی از راههای گزینش امام را بیعت گروهی میدانند و از آنجا که خلیفه دوم به وسیله خلیفه پیشین، زمام امور را به دست گرفت، تعیین امام قبلی را یکی دیگر از راههای انعقاد امامت میشمرند، و چون خلیفه سوم پس از شورای شش نفری، جامه خلافت را بر اندام کرد، انتخاب خلیفه از طریق شورا را راه سوم برای انعقاد امامت معرّفی میکنند. از آنجا که خلفای بعدی، با قهر و غلبه، مقام خلافت را به دست آوردند، یکی دیگر از راههای انعقاد خلافت را قهر و غلبه تصوّر میکنند و با این استدلال، امویان، مروانیان و عباسیان و در قرون اخیر، عثمانیان؛ مانند عبدالحمید عثمانی را خلیفه پیامبر میدانند.(2)
مقام امامت نزد اهل سنّت، به طور کلی یک منزلت اجتماعی و منصب عادی و غیر الهی است که توده مردم، بویژه اهل حل و عقد (مدیران و مسؤلان)، این مقام را
انتخاب میکنند. ابن خلدون (732- 808 ه . ق) دیدگاه یاد شده را به اختصار، چنین گزارش میکند:
امامت، از مصالح همگانی است که به دیدگاه خود امت وانهاده شده است، هر کس را تعیین کردند، او پیشوا خواهد بود.(1)
مبانی نظری مشربهای کلامی اهل سنت در امامت، همین است و اگر در عمل، گزینش خلفا بر این اساس و روش نبوده است، امر قابل تأمل دیگری است و اگر برخی از متکلمان اهل سنت، بیعت تعدادی محدود و یا غلبه و پیروزی فردی را تصحیحکننده به دست آوردن منصب امامت میدانند، باید آن را نوعی توسعه در بینش آنها انگاشت و یا تفسیری از فرایند تحقق عزم امت پنداشت که برای دفاع از خلافتهای کسانی ارائه شد که واجدالشرائط خلافت نبودهاند.
بر این مبنا، شرط مهم خلیفه، صرفاً برخورداری از شایستگی اداره کردن امور جامعه و لیاقت کاردانی در امر مدیریت اجتماعی است و نه عدالت و پیراستگی از گناه و خطا و نه آگاهی کامل و بصیرت نافذ و برخوردار از کتاب و سنت. به همین دلیل، برخی از متکلمان اهل سنت تصریح کردهاند که خلیفه میتواند فاسق یا جاهل باشد.(2)
چنانکه بیان شد، فهم و تحلیل دیدگاه متکلمان اهل سنت در باب منزلت امامت، در گرو تحلیل نظریه آنها در سه مسأله «وظایف امام»، «شرایط و ویژگیهای امام» و «فرایند تعیّن امامت امام» است. به همین دلیل، به گزارش آرای متکلمان متأثر از معتزلیان و اشاعره در خصوص هر یک از مسائل سهگانه میپردازیم:
دانشمندان اهل سنت، وظایف امام را به مدیریت جامعه دینی منحصر کردهاند. از
نظر آنها، عمدهترین نقشی که امامت در جامعه دارد، چنین است:
تأمین عدالت اجتماعی با اجرای قوانین اسلامی در جامعه دینی که با تأسیس دادگستری و گسترش آن و نصب عدهای واجد شرایط برای انجام دادرسی، قابل حصول است.
تأمین امنیت عمومی برای ایجاد آسایش و آرامش در جامعه دینی که با اقامه حدود شرعی و با قوه قهریه ضابطان به دست میآید.
پاسداری از مرزهای جامعه اسلامی که با اعزام سربازان و مجاهدان به مرزها، اعلان جنگ و صلح و فرماندهی نیروها قابل حصول است.
توسعه و گسترش اسلام در جهان با [ترویج، تبلیغ و] جهاد در راه خدا.(1)
علاوه بر این چهار نقش عمده، وظایف دیگری نیز بر عهده خلیفه و امام است؛ مانند: تأمین ارزاق عمومی، گسترش بهداشت و درمان، توسعه آموزشهای همگانی، نظارت بر دادوستد و به طور کلی، ارتباطهای عمومی جامعه.
بر این اساس، نقش و رسالت امامت نزد اهل سنت، به تدبیر امور معیشتی امت محدود میشود و امام در بسیاری از شؤون و مسائل دیگر، فاقد نقش میگردد. برای مثال، از نظر اهل سنت، امت مسلمان، در آموزش و کسب معارف و احکام اسلامی، نیازی به امام ندارد. قاضی عبدالجبار معتزلی همدانی (متوفی 415 ه . ق) به چنین دیدگاهی تصریح دارد.(2)
این در حالی است که آموزش صحیح یا محرَّف معارف و احکام اسلامی، میتواند امت را در بینش مبتنی بر اصالت وحی، حفظ کند و یا آن را از آموزههای واقعی دین، دور کند.
همچنین، نقش تربیتی و الگویی امام که بر مبنای نظریه اهل سنت در نقش و منزلت امامت، انکار میشود، قابل توجه است. رابطه امت با امام، در این نظریه، چنین
نیست که امت برای تهذیب نفس و کسب فضایل اخلاقی، امام را به عنوان اسوه و نمونه عینی تخلق قرار دهند که عاری از هرگونه خطا و گناه است.
این دیدگاه در تفسیر منزلت و نقش امامت در جامعه دینی را میتوان دیدگاه دنیاگرایانه نامید که رسالت امام را به امور، صرفاً این جهانی، محدود و محصور میکند. به همین دلیل، آن را میتوان مبتنی بر مغالطه کنه و وجه دانست که وجهی از شؤون امامت را به جای همه رسالت و هویت آن، مینهد و نیز میتوان آن را مبتنی بر خطای تحویلینگری (reductionism) انگاشت که امامت را به امری فروتر از آن، تقلیل میدهد.
این نظریه تحویلینگرانه، بسیاری از مسائل امامت را نزد اهل سنت، تحت تأثیر قرار میدهد؛ از جمله: امامت از مباحث کلامی است یا فقهی؟ اوصاف و شرایط امام، کدام است؟ فرایند انتخاب یا انتصاب امام چیست؟ و... .(1)
دانشمندان و نویسندگان اشاعره و معتزله، نسبت به شرایط معتبر در امام، دیدگاههای مختلفی دارند که ابتدا به گزارش اهم آنها میپردازیم:
محدث بزرگ اهل سنّت، مسلم بن حجّاج قشیری (متوفی 261) در کتاب صحیح از قول حذیفی بن یمان آورده است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود:
پس از من، پیشوایانی بر سر کار خواهند آمد که نه در راه من قدم برمیدارند و نه روش ما را پیش خواهند گرفت. در میان ایشان، کسانی برخواهند خاست که پیکرشان، پیکر آدمی، ولی قلبشان، قلب شیطان است. من پرسیدم: ای رسول خدا! اگر من با چنین پیشوایانی همزمان بودم، تکلیف چیست؟ حضرت فرمود: مطیع و فرمانبردار پیشوا باش؛ اگرچه پشتت را به تازیانه بیازارد و مالت را به یغما ببرد.(2)
و نیز از ابن عباس نقل کرده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
اگر کسی از امام و پیشوایش، چیزی ناخوشایند ببیند، باید بردبار باشد؛ زیرا اگر به اندازه یک وجب از جماعت مردم کناره بگیرد و در آن حال، بمیرد، مردهاش، مرده دوران جاهلیت است.(1)
بر اساس این گزارش، چنین استنتاج میشود که فسق و فجور و ظلم و بیدادگری، مانع امامت نیست. پس در امام، عدالت و دادگری، معتبر نیست، بلکه هر فاسق و فاجری، اگر امام بشود، اطاعتش بر مردم لازم است.
قاضی ابوبکر باقلانی (متوفی 403 ه . ق) از متکلمان برجسته اشاعره، در خصوص شرایط احراز منصب خلافت و چگونگی عزل او، سخن قابل تأملی دارد. وی در به دست آوردن خلافت، سه شرط و ویژگی شخصیتی را معتبر میداند:
قریشی بودن.
برخورداری از علم و آگاهی در حد یک قاضی.
وقوف بر تاکتیکهای جنگی و اداره سپاه و توانایی حفظ مرز و صیانت مرکز و انتقام از ستمگر.(2)
وی در خصوص عزل خلیفه و امام میگوید:
امام، هرگز با غصب اموال، کشتار مردم و نفوس محترم و عدم اجرای حدود، از مقام و منصب خود برکنار نمیشود، بلکه [در چنین شرایطی تنها] وظیفه امت این است که او را نصیحت کنند و وی را بترسانند و خود نیز در گناه و تعدی، از وی فرمان نبرند.(3)
از این گفتار نیز به وضوح استنباط میشود که از نظر اهل سنت، عدالت و دادگری، نه شرط احراز مقام خلافت و امامت و نه ضامن بقای این منصب میباشد. بنابراین، شخص فاسق نیز میتواند امام باشد.
قاضیالقضات، عبدالجبّار همدانی (متوفی 415) از دانشمندان بزرگ معتزله، نسبت به شرایط امام، بینش متعادلتری دارد. وی سه شرط عمده علم، عدالت و پارسایی و شجاعت را معتبر میداند:
الف) امام باید عالم باشد؛ به اندازهای که بتواند به اقوال علما مراجعه و قول ضعیف را از قوی تشخیص بدهد.
ب) امام باید در حدّ اعلایی از پارسایی و عدالت باشد؛ والاّ نمیتواند عهدهدار قضاوت و مجری حدود اسلامی باشد.
ج) امام باید شجاع باشد؛ و اگر چنین نباشد، نمیتواند سپاه اسلام را سامان بدهد و مرزهای اسلامی را حفظ و با کفّار، جهاد کند.(1)
بنابراین، قاضی عبدالجبار معتزلی، بر خلاف باقلانی که تا حدودی معاصرند و دو مشرب کلامی مختلف دارند، شخص فاسق و فاقد پارسایی و عدالت را امام نمیداند. این نظریه، نزد برخی از معتزلیان دورههای متأخر، مورد تأکید بسیاری قرار گرفت.
ابوالقاسم زمخشری (467- 538) معروف به جاراللّه، از مفسّران و دانشمندان معروف اهل اعتزال، در تفسیر کشاف معتقد است که امامت ظالم و فاسق، به حکم قرآن و نصّ آیات قرآنی، جایز نیست. ایشان در مقام تفسیر آیه: وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ...(2)دلایلی میآورد مبنی بر اینکه شخص ظالم و خطاکار، شایسته مقام امامت نمیباشد.
زمخشری در تفسیر لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ میفرماید:
امامت، خلافت و پیمان من به آن گروه از فرزندانت که ستمکارند، نمیرسد. تنها آن دسته از فرزندانت که عادل و از (هرگونه) ظلم، پاک و مبرّا هستند،
شایسته این مقامند.(1)
وی همچنین از ابن عبیئی (ابن غیبی) سخن زیر را نقل میکند:
ظالم، هرگز نمیتواند امام باشد؛ چگونه میشود ظالم به عنوان امام، منصوب شود، در حالی که هدف از نصب امام، جلوگیری از ظلم (و اجرای عدالت اجتماعی) است؟ اگر ظالم به عنوان امام، منصوب شود، مانند این است که گرگ را به عنوان چوپان، بر گوسفندان مسلط کنند و این، خودش ظلم است.(2)
یحیی بن شرف النووی (متوفی 676) در شرح خود بر صحیح مسلم میگوید:
به اجماع همه مسلمانان، قیام علیه پیشوایان و جنگ با آنان، حرام است؛ اگرچه از فاسقان و ستمکاران باشند. احادیثی که در این موضوع و در تأیید هم آمده، فراوان است. همه اهل سنّت بر این امر متفقند که فرمانروا را بر اثر ارتکاب گناه و تبهکاری، نمیتوان عزل نمود.(3)
همچنین مینویسد:
اغلب فقها و محدثان و متکلمان اهل سنّت، بر این مطلب متفقند که امام و پیشوا، با ارتکاب فسق و ستم و عدم اجرای حدود و حقوق الهی، خلع و برکنار نمیشود و این مورد، قیام علیه او را توجیه نمیکند، بلکه به موجب احادیث، باید او را پند و اندرز داد و به راه آورد.(4)
قاضی عبدالرحمن عضدالدّین ایجی (701- 756) از متکلمان معروف اشاعره، بینش صحیحتری نسبت به شرایط امام دارد. وی ویژگیهای زیر را در امام، به عنوان شرط احراز منصب امامت به میان میآورد:
الف) امام باید در اصول و فروع، مجتهد باشد.
ب) امام باید دارای رأی مستقل باشد و نسبت به تدبیر جنگ و صلح و تدبیرسپاه، آگاهی کامل داشته باشد.
ج) امام باید شجاع باشد.
د) امام باید عادل باشد تا به دیگران، ظلم و حقوق دیگران را تضییع نکند.(1)
سعدالدین تفتازانی (712-793) از متکلمان معروف اهل سنت که دارای گرایشهای ماتریدی است، در خصوص شرایط امام و ارزش مقام امامت، سخن قابل تأملی دارد:
فسق و فجور و گناه و آلودگی، موجب عزل و برکناری امام نمیگردد؛ زیرا پیشوایان و امیران اسلام که پس از خلفا بودند، گناههای آشکاری مرتکب شدند و فسق و فجور بیشماری انجام دادند و با این وجود، امت اسلامی، همگی از آنان اطاعت کردند و این فسق و فجور، مانع امامت نبود و هیچ یک را معزول نساختند.(2)
از گفتار ایشان، به روشنی پیداست که عدالت و پیراستگی از گناه و خطا در امام، معتبر نیست و عصیان و فسق، مانع مقام امامت نیست. پس مقام امامت، یک منصب عادی و غیر الهی است که شخص فاسق و فاجر هم میتواند عهدهدار این مقام باشد.(3)
مروری بر آنچه از دانشمندان اهل سنت از مشربهای گوناگون کلامی و سدههای مختلف در فرهنگ اسلامی گزارش شد، نشان میدهد که آنان بر مبنای تصویر تقلیلگرایانه خود از منزلت و نقش امامت، در خصوص شرایط امام و ویژگیهای شخصیتی او برای منصب امامت، سختگیری ندارند و حداقل شرایط را به میان میآورند و در پارهای از شرایط که فقدان آنها میتواند تباهی و فساد امام و امت را سبب شود، مورد توجه قرار نمیگیرد؛ نه علم عاری از خطا در فهم آموزهها، معارف و احکام الهی، مورد تأکید است و نه تقوا و عدالت برخاسته از عصمت و
گناهگریزی، مورد توجه است.
سهلگیری دانشمندان اهل سنت در خصوص شرایط احراز و حفظ منصب امامت و خلافت را با توجه به دو نکته، میتوان تحلیل کرد. اولاً، تصور تحویلینگرانه آنها اقتضا نمیکند که در اوصاف و ویژگیهای امام، بیش از این، سخن گویند. ثانیا، گرایش شایستهسالاری در رهبریت و مدیریت که امروزه نزد دانشمندان مدیریت، امری بدیهی و غیر قابل انکار است، در جامعهای که حاکمان آن، نه بر اساس شایستگی، بلکه بر اساس غصب و به نام خلافت پیامبر، به قدرت میرسند، کمرنگ میشود و دانشمندان نیز در چنین فرهنگی، بر اصول و مبانی شایستهسالاری در رهبریت جامعه دینی، پافشاری نمیکنند. در اینجاست که اهمیت تأکید دانشمندان شیعه بر مسأله عصمت امام، مشخص میشود.(1)
سومین مسألهای که به منزله رویآورد روشنگر در به دست آوردن دیدگاه متکلمان اهل سنت در باب منزلت امام، قابل طرح است، این پرسش مهم است که چگونه امامت یک فرد، معلوم و ثابت میشود؟ فرایند تعیّن فرد بر منصب امامت، چیست؟
میدانیم که یکی از مبانی پاسخ به این پرسش، تصویر فرد از اهمیت، نقش و رسالت امامت است. برای مثال، اگر امام، نقش پیامبرگونه داشته باشد و رسالت وی، مانند رسالت انبیا تلقی گردد، این پرسش، پاسخی ندارد جز اینکه تعیین فرد به منصب امامت، باید طبق نص دینی یا هر امر دیگری باشد که حاکی از انتصاب الهی است؛ همانگونه که در خصوص پیامبران عظام بیان میشود.
به همین دلیل، به گزارش آرای دانشمندان اهل سنت در پاسخ به سؤال فرایند تعیّن امامت امام میپردازیم تا از این طریق، منزلت و اهمیت امامت نزد آنها را
1) . از یادداشتهای استاد احد فرامرز قراملکی.
تحلیل کنیم:
قاضی القضات ماوردی (متوفی 450) در کتاب الاحکام السلطانیه میگوید:
امامت برای امت، به دو صورت حاصل میشود: از راه گزینش صاحب نظران و معتمدان امت و از راه انتصاب به وسیله امام پیشین.
امامت از راه گزینش:
در گزینش امام به وسیله ارباب حل و عقد و صاحب نظران و معتمدان، در تعداد آنها اتفاق نظر وجود ندارد. گروهی معتقدند که امامت، جز با حضور و موافقت همه ارباب حل و عقد از هر شهر و دیاری، صورت نمیگیرد...، ولی بیعت ابوبکر، مبطل این عقیده است؛ زیرا در گزینش او به خلافت، تنها کسانی که در سقیفه حضور داشتند، شرکت کردند و در بیعت با او، منتظر نشدند تا دیگران هم بیایند و نظر خود را اعلام کنند.
گروه دیگر میگویند: کمترین تعدادی که میتواند در گزینش امام دخالت داشته باشند، پنج نفر از معتمدان و صاحب نظران است که با رضایت و موافقت آنها، یک نفر به امامت امت انتخاب میشود و یا اینکه چهار نفر از ایشان، به اتفاق آرا، یک نفر از بین خودشان را به عنوان امام، گزینش کنند.
این گروه، دو دلیل بر صحت رأی خود ارائه میدهند:
بیعت ابوبکر، با پنج نفر از معتمدان امت (عمر بن خطاب، اُسَیْد بن حُضَیر، بَشیر بن سعد، سالم (آزادکرده ابوحذیفه) و ابوعبیده جراح) صورت گرفته و سپس بقیه مردم از ایشان پیروی کردند.
عمر، گزینش امام بعد از خود را بر عهده شورای شش نفری گذاشت و مقرر نمود که با رضایت و موافقت پنج نفر، یکی را از بین خود، به امامت برگزینند. و این، رأی بیشتر فقها و متکلمان بصره است.
گروه سوم: بعضی از دانشمندان کوفه معتقدند که گزینش امام، به وسیله سه نفر هم صورت میگیرد؛ به این ترتیب که یکی از آنها با موافقت دو نفر دیگر، به امامت میرسد. در آن حال، یکی حاکم و دو نفر دیگر، شاهد و گواه خواهند بود؛ همچنان که عقد ازدواج، با وجود ولی و دو گواه، صحت مییابد.
گروه چهارم میگویند: امامت، با گزینش یک نفر هم حاصل میشود؛ به دلیل اینکه عباس به علی رضیاللهعنه گفت: دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم تا مردم بگویند که عموی پیغمبر با پسر عموی او بیعت کرد و کسی با تو به مخالفت برنخیزد.
این نوع گزینش امام، از این رو درست است که انتخاب امام، مانند حکمی است که حاکم صادر میکند و حکم حاکم نیز نافذ و لازمالاجراست.(1)
قاضی القضات ابویعلی (متوفی 458) معاصر ماوردی نیز در کتاب الاحکام السلطانیه، نظر گروهی از دانشمندان را درباره انتخاب امام، مطرح کرده است که بیانگر ارزش مقام امامت از دیدگاه او میباشد:
امامت، با اعمال زور و قدرت نیز حاصل میشود و نیاز به گزینش و عقد ندارد؛ بنابراین، هر کس که به زور شمشیر، پیروزی به دست آورد و بر مسند حکومت و خلافت نشست و «امیرالمؤمنین» خوانده شد، هر کسی که به خدا و روز قیامت ایمان دارد، جایز نیست که شبی را به روز آورد و چنین مردی را پیشوا و امام خود نداند؛ خواه چنین کسی، صالح و نیکوکار باشد و یا فاسق و تبهکار؛ زیرا او امیرالمؤمنین و فرمانش بر همگان، نافذ است.(2)
سپس ابویعلی درباره پیشوای دیگری که برای به دست آوردن قدرت و بیرون آوردن زمام حکومت از دست وی میجنگد و هر کدام سپاه و یاوری برای خود دارند، مینویسد:
نماز جمعه و خطبه آن، به نام مرد پیروز خوانده میشود [آنگاه چنین دلیل میآورد] عبداللّه بن عمر، هنگام حرّه با مردم مدینه نماز جماعت میگذاشت و میگفت: «نحن مع من غلب»؛ یعنی من با کسی هستم که پیروز شود.(3)
در عقد امامت، اتفاق آرا شرط نیست، بلکه بدون آن نیز امامت، شکل میگیرد؛ زیرا ابوبکر به امامت رسید، آن هم پیش از اینکه خبر به امامت رسیدنش به گوش دیگر صحابه و اطراف کشور اسلامی برسد. پس او به رتق و فتق امور کشور پرداخت و احکام و فرامین خود را صادر کرد و هیچ کس هم به او اعتراض نکرد و کسی هم از او نخواست که تا مدتی درنگ کند. بنابراین، در تشکیل امامت، هماهنگی و اجماع امت، شرط نیست. و چون اجماع امت، شرط صحت امامت نمیباشد، در تعداد نفرات ارباب حل و عقد و صاحب نظران در گزینش امام، حدی معین و تعدادی مشخص، به صورت ثابت شده، در دست نیست. بنابراین، امامت با موافقت و صلاحدید حتی یکی از ارباب حل و عقد نیز صورت میگیرد.(1)
ابوبکر بن عربی (متوفی 543 ه . ق) نیز میگوید:
در گزینش امام و آغاز بیعت با او، لازم نیست که همه سران و صاحبنظران امت، حضور داشته باشند، بلکه برای تشکیل امامت، موافقت یکی دو نفر از صاحب نظران، کافی است.(2)
شیخ فقیه و علاّمه محدث، قرطبی (متوفی 671 ه . ق) در مسأله هشتم تفسیر آیه مبارکه إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَی(3)مینویسد:
بر خلاف نظر پارهای از مردم که میگویند: امامت، جز به وجود گروهی از خردمندان و ارباب حل و عقد، صورت نمیگیرد، اگر یک نفر از صاحب نظران و معتمدان مردم هم امام را تعیین و معرّفی کند، کافی است و انتخاب او بر دیگران، واجب است؛ زیرا عمر در سقیفه بنیساعده، یکتنه عقد بیعت با ابوبکر بست و هیچیک از اصحاب هم با او مخالفت نکرد. بنابراین، لازم است که این مسأله چون دیگر عقود، برای تحقق، نیازی به تعداد معینی از افراد نداشته باشد.(4)
همچنین میگوید:
هرگاه امامت و پیشوایی کسی به وسیله یک نفر (از ارباب حل و عقد) صورت گیرد، مسأله، خاتمه یافته است و چنین عقدی، درست و لازمالاجراست و روا نیست که چنین امامی را بیجهت و بدون اینکه امری را تغییر داده باشد، خلع و از مقام امامت، برکنار نمود. بر این مسأله، همگان اتفاق نظر دارند.
قرطبی در مسأله پانزدهم مینویسد:
هرگاه امامت، به اتفاق آرای خردمندان امت و معتمدان قوم و یا همچنان که گذشت، به وسیله یک نفر از ایشان، تشکیل و تحقق یافت، بر همه مردم واجب است که آن را بپذیرند و با چنین امامی، بیعت کنند.(1)
قاضی عضدالدّین ایجی در کتاب المواقف، زیر عنوان «اموری که امامت به وسیله آن ثابت میشود»، شرح مفصلی آورده است که خلاصه آن چنین است که با یکی از سه فرایند زیر، منصب امامت برای فرد، تعیّن مییابد:
الف. نص رسول خدا صلی الله علیه و آله.
ب. نص امام پیشین.
ج. بیعت ارباب حل و عقد.
وی میگوید:
دلیل ما در این مورد، اثبات امامت ابوبکر به وسیله بیعت است... هرگاه امامی از طریق گزینش و بیعت، انتخاب گردید، مادام که دلیل عقلی یا نقلی علیه آن اقامه نشود، نیاز به اجماع ندارد، بلکه موافقت یکی دو نفر از ارباب حل و عقد و معتمدان امت، برای آن کافی است؛ زیرا میدانیم که اصحاب با همه تعهد و سختگیریای که در دین داشتند، به همین مقدار بسنده کردند؛ همچون امامتی که عمر به ابوبکر داد، یا عبدالرّحمان بن عوف به عثمان تقدیم نمود که اجتماع و اعلام موافقت مردم، حتی شهر مدینه را شرط نکردند، تا چه رسد به اجماع امت. با وجود این، کسی هم بر آنها خُرده نگرفت و اعتراض نکرد و تا زمان ما،
1) . همان، ص269-272.
قرنهاست که همینگونه بوده است.(1)
شارحان کتاب المواقف؛ همچون سیدشریف جرجانی، نظریات قاضی ایجی را تأیید و تصدیق کردهاند.(2)
سعدالدین تفتازانی در شرح المقاصد گفته است:
هر که مدعی امامت باشد و با قهر و غلبه، مالک رقاب مسلمانان گردد، اگرچه فاسق یا جاهل باشد، امامت برای او منعقد میشود... اطاعت امام، واجب است، مادام که مخالف حکم شرع نگوید؛ خواه عادل باشد، خواه جایر.(3)
این گفتار تفتازانی، بیانگر سه مطلب از دیدگاه ایشان است:
نحوه تعیین امام: یکی از اموری که امامت به وسیله آن ثابت میشود، این است که کسی مدعی امامت باشد و با قهر و غلبه، بر مسلمانان مسلط شود و مالک رقاب آنان گردد.
شرایط امام: در امام، عدالت و علم، معتبر نیست، بلکه امامت برای جاهل و فاسق نیز منعقد میشود.
اطاعت از امام: اطاعت هر امام، واجب است، مادام که مخالف شرع نگوید؛ چه عادل باشد و چه جایر و ظالم.
طبق گفته ماوردی، انتصاب و معرفی امام با وصیت و تعیین امام پیشین نیز مطلبی است که اهل نظر، بر صحت آن، اجماع و اتفاق دارند؛ زیرا دو رویداد تاریخی، مورد تأیید و پذیرش مسلمانان قرار گرفته و به آن عمل شده و کسی به آن اعتراض نکرده است:
یکی اینکه ابوبکر، عمر را به جانشینی خود برگزید و مسلمانان نیز او را با همان سفارش و معرّفی ابوبکر، پذیرفتند و با چنین انتصابی، موافقت کردند. دیگر، اقدام عمر در صدور منشور خلافت به نام شش نفر از اعضای شورای انتصابی
اوست... بیعت عمر، موکول به کسب موافقت و رضایت دیگر اصحاب پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله نبود؛ زیرا امام؛ یعنی ابوبکر، در تعیین جانشینی خود، بر دیگران مقدمتر میباشد.(1)
از سخنان ایشان چنین برمیآید که وی معتقد است این قبیل رویدادها، جزء «دین» و مقررات شرعی است و در آن، هیچ اختلافی نیست.
با این اختلاف نظرهایی که در سخنان نویسندگان این مکتب وجود دارد (برخی عدالت را شرط میدانند و برخی شرط نمیداند، برخی میگویند: علم امام باید در حدود علم یک قاضی باشد و برخی میگویند: باید در اصول و فروع، مجتهد باشد)، از مجموع سخنان آنان، یک مطلب استفاده میشود و آن اینکه امام، فردی است برخاسته از این جامعه که علم و آگاهی و عدالت و پیراستگی او، در سطح خود امّت است و یک فرد برخاسته از جانب خدا نیست. چهبسا ممکن است که در میان امت، فرد آگاهتر و پاکتر از او باشد. چیزی که هست، این است که هرگاه مردم، کسی را برای اداره مقام امامت برگزیدند، باید از او اطاعت کنند؛ هرچند که اطاعت او در گناه و تخلف، لازم نیست، بلکه حرام است.
از متفکران اهل سنت، ابن خلدون، حقیقت مکتب اهل سنّت را با عبارت کوتاهی منعکس کرده است. او میگوید:
امامت در نظر اهل سنت، از مصالح همگانی است که به خود امت بستگی دارد؛ هر کسی را تعیین کردند، او پیشوا خواهد بود.(2)
تأمل در گزارشهای یاد شده از آرای دانشمندان اهل سنت، نشان میدهد که اولاً، قول واحد و قابل قبولی برای همه متفکران وجود ندارد، بلکه با تنوع دیدگاه مواجه هستیم. ثانیا، فرایندها و راههای متعددی برای تصدّی این منصب، ارائه میکنند؛ به گونهای که نزد عدهای، نصب و نص فرمایش پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در کنار قدرت
قهریه، کودتا و غصب از طریق جنگ و کشتار، همنشین میشود و حقانیت فرد و شایستگی او به منصب خلافت از طریق قدرت، اثبات میگردد. ثالثا، بحث از مشروعیت و کارآمدی که میتواند دو مبنا و شاخص مختلف داشته باشد، یکی شده است و تمایز منطقی و روششناختی این دو بحث، در آرای آنها دیده نمیشود.
نکته مهم دیگر در تحلیل آرای آنها، ارتباط معنیداری است که بین نظریه آنها در خصوص شرایط امامت و فرایند تعیّن آن وجود دارد. سهلگیری در شرایط و ویژگیها، سهلگیری فرایند در تصدّی این منصب را به میان آورده است و هر دو سهلگیری و دورافتادن از اصولگرایی و شایستهسالاری، بر تصویر تقلیلگرایانه آنها از اهمیت و منزلت امامت، مبتنی است.(1)
امامت در مکتب تشیع، اهمیت فوقالعاده دارد و یکی از اصول مهم اعتقادی دانسته میشود. برای اثبات این مطلب، ادلّه متعددی اقامه کردهاند. تفصیل این ادله، بحث مستقلی میطلبد و آنچه در اینجا به اختصار قابل ذکر است، چند نکته میباشد.(2)
الف. اهداف و اغراضی که با نبوّت حاصل میشد، با امامت حقه نیز به دست میآید؛ به گونهای که به انتفای امامت، اغراض و اهداف نبوت، منتفی میشود. پس همانطور که نبوت از اصول دین است، امامت نیز از اصول دین میباشد.
ب. با امامت، اساس شریعت، حفظ میشود و نظام اجتماعی، قوام مییابد.(3)
ج. زندگی بدون معرفت به امام، در واقع، زندگی جاهلانه است و نه حیات طیبهای
که ادیان، ارمغانآور آن هستند. از حضرت رسول صلی الله علیه و آله از طریق خاصه و عامه چنین روایت شده که آن حضرت فرمود: «من مات ولمیعرف إمام زمانه مات میتی الجاهلیی»؛(1)هر کس از دنیا برود و امام زمانش را نشناخته باشد، در حقیقت (مسلمان نیست) به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است.
این حدیث، به وضوح، بر این دلالت میکند که نفی امامت، مستلزم کفر است؛ پس امامت، از اصول دین اسلام است.
امامت، یک مقام و منصب الهی است؛ همانطور که مقام نبوت، یک مقام و منصب الهی است و خداوند متعال باید نبی و پیامبر را تعیین کند. هرگز امکان ندارد فردی از طریق گزینش مردم، به مقام نبوت برسد و همچنین، مقام امامت، یک مقام الهی است که هرگز فردی از طریق انتخاب مردم یا انتخاب اهل حل و عقد و دایره شورا به مقام امامت نمیرسد.
اگر همه مردم جهان در یک انتخاب کاملاً آزاد، «مسیلمه کذّاب» را به اتفاق نظر، برای نبوت برگزینند و به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله یک رأی هم ندهند، دمکراتترین روشنفکر، نباید برای چنین گزینشی ارزش قائل شود. در این مسأله، وراثت، انتصاب از مقام بشری، انتخاب، غلبه، پیروزی و کاندیداتوری، بیمعنی است.
عین همین مطلب، درباره امام، حکمفرماست. امامت، واقعیتی در امام؛ همچون عصمت، علم خدادادی و... است. همچنان که نبوت، حقیقتی در نبی است و از این جهت باید نبی و امام را شناخت، امّا در مردم، نسبت به این جهت، تشخیصی وجود ندارد، بلکه باید از طریق خدا به مردم معرّفی گردد. هرگز انتخابات و فضیلتتراشیهای بیمبنا و تعیین رسمی به وسیله عوامل داخلی و خارجی، ملاک نیل
1) . قاضی نوراللّه حسینی مرعشی تستری، احقاق الحق، ج2، ص297. عبدالحسین احمد الامینی النجفی علامه امینی مصادر حدیث مزبور را از کتب عامه جمعآوری نموده است، لذا برای اطلاع بیشتر ر.ک: الغدیر فی الکتاب و السنّی، ج10، ص359.
به این مقام نیست.(1)
قرآن مجید، اهمیت خاصی برای امامت قائل است و آن را آخرین مرحله سیر تکاملی انسان شمرده است که تنها پیامبران اولوالعزم به آن میرسند: وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُک لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِن ذُرِّیَّتِی قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ؛(2)(به خاطر بیاورید) هنگامی که خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگون آزمود و او به خوبی از عهده آزمایش برآمد، خداوند به او فرمود: من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم، ابراهیم عرض کرد: از دودمان من (نیز امامانی قرار بده) خداوند فرمود: پیمان من به ستمکاران نمیرسد (و تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصومند، شایسته این مقامند.)
از آیه مورد بحث، چنین استفاده میشود که مقام امامت اعطا شده به ابراهیم علیه السلام بعد از پیروزی در همه این آزمونها، برتر از نبوت و رسالت او بوده است.
امامت، معانی مختلفی دارد که جامعترین تعریف آن تعریفی است که مرحوم شیخ مفید در اوائل المقالات فرموده است:
امامان، جانشینان پیامبر در تبلیغ احکام، برپاداشتن حدود الهی، پاسداری از دین خداوند و تربیت نفوس بشرند.(3)
در این تعریف، عنصر هدایت و رهبری معنوی و تربیت استعدادهای بشر در راه رشد و تعالی انسانی، در کنار عنصر سیاسی و مدیریت اسلامی آمده و امامت، به مفهوم «نبوت، منهای دریافت وحی» تلقّی شده است.
طبق این تعریف، امامت، تحقق بخشیدن برنامههای دینی؛ اعم از حکومت به معنای وسیع کلمه و اجرای حدود و احکام خداوند و اجرای عدالت اجتماعی و همچنین تربیت و پرورش نفوس در ظاهر و باطن است و این مقام، از مقام رسالت و نبوت، برتر است؛ زیرا رسالت و نبوّت، اخبار از سوی خدا و ابلاغ فرمان او و بشارت و انذار است، امّا در امامت، علاوه بر آنها، «اجرای احکام» و «تربیت نفوس از نظر ظاهر و باطن» نیز مورد نظر است.
در حقیقت، مقام امامت، مقام تحقق بخشیدن به اهداف مذهب و هدایت به معنای ایصال الی المطلوب است، نه فقط ارائه طریق. علاوه بر این، هدایت تکوینی را نیز شامل است؛ یعنی تأثیر باطنی و نفوذ روحانی امام و تابش شعاع وجودش در قلب انسانهای آماده و هدایت معنوی آنها. توضیح اینکه هدف از بعثت انبیا و ارسال رسل، هدایت جامعه بشری است و این هدایت، در دو بُعد انجام میشود.
هدایت به معنای «ارائه طریق»؛ یعنی همان چیزی که وظیفه هر پیامبری است.
ایصال به مطلوب و رساندن به مقصود؛ که این نیز دو شاخه دارد:
الف. هدایت تشریعی و تحقق بخشیدن به برنامههای دینی؛ خواه از طریق تشکیل حکومت و اجرای حدود و احکام الهی و عدالت اجتماعی باشد و خواه از طریق تربیت و پرورش نفوس به طور عملی، این هر دو، سبب تحقق اهداف پیامبران میشود و برنامه بسیار سنگینی است و نیاز به ویژگیهای فراوان از نظر علم، تقوا، شجاعت و مدیریت دارد.
ب. هدایت تکوینی و رساندن به مقصود از طریق تأثیر و نفوذ معنوی و روحانی و تابش شعاع هدایت در قلب انسانهای آماده؛ که یک سیر معنوی و درونی است و به یقین، چنین برنامهای، ویژگیها و آمادگیهای بیشتری را میطلبد.
با این دو برنامه، اهداف مذهب و رسالتهای الهی، تحقق مییابد و انسانهای آماده، به تکامل مادی و معنوی ظاهری و باطنی میرسند. منظور از امامت در آیه فوق، همین است و تا ابراهیم علیه السلام امتحان آن همه شایستگیها و صفات ویژه را ندهد، لایق
این مقام نمیشود.
از آنچه گفته شد، این نکته نیز به دست میآید که مقام «امامت» با مقام «نبوّت»، در بسیاری از موارد، جمع میشود و پیامبر اولواالعزمی چون حضرت ابراهیم علیه السلام نیز به مقام امامت میرسد و از آن روشنتر، جمع مقام «نبوت»، «رسالت» و «امامت» در شخص پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله است. و نیز ممکن است مقام امامت، از نبوت و رسالت، جدا شود؛ مانند امامان معصوم علیهم السلام که تنها وظیفه امامت را بر عهده دارند؛ بیآنکه وحی بر آنان نازل شود و «رسول» و «نبی» باشند.(1)
اول: بسیاری از متفکران امامیه قائلند که امامت و زمامداری، شرط رسالت نیست؛ ممکن است کسی پیامبر باشد و در عین حال، مسؤول رهبری جامعه به معنای تأسیس نظام حکومتی، جهاد، اقامه حدود، تعزیر و... نباشد. مرحوم شیخ طوسی و امینالاسلام طبرسی از طرفداران این نظریهاند و بر اساس عدم تلازم، آیه مبارکه «إنّی جاعلک للناس إماما» را بر این وجه، حمل میکنند.
دوم: بعضی از صاحبنظران امامیه معتقدند همانطور که عصمت در پیامبر لازم است، امامت و زمامداری جامعه نیز برای وی لازم است. آیی اللّه جوادی آملی از طرفداران این طرز تفکّر است. ر.ک: شیخ طوسی، الرسائل العشر، ص112-114؛ عبداللّه جوادی آملی، وحی و رهبری، ص121.
به هر حال، از صدر این آیه، عظمت مقام امامت و منصوب بودن امام توسط خداوند، به خوبی روشن میشود: قَالَ إِنِّی جَاعِلُک لِلنَّاسِ إِمَاماً و ذیل آیه، این مطلب را بیشتر تأکید میکند؛ زیرا هنگامی که حضرت ابراهیم علیه السلام به این مقام منصوب شد، عرضه داشت: «خداوندا از دودمان من (نیز امامانی) قرار ده!»(2)در این هنگام، خطاب آمد که: «پیمان من (پیمان امامت و ولایت) هرگز به ستمکاران نمیرسد»؛(3)یعنی تنها آن گروه از فرزندانت که از هرگونه ظلم، پاک و معصوم باشند، شایسته این مقامند.
شکی نیست که منظور از ظلم در اینجا، تنها ستم به دیگران نمیباشد، بلکه ظلم
1) . در اینکه ممکن است کسی امام باشد و پیامبر نباشد، بحثی نیست و هیچگونه استلزامی نیست که هر امامی، پیامبر هم باشد، امّا بحث در این است که آیا ممکن است کسی پیامبر باشد و امام نباشد؟ در این باره دو دیدگاه وجود دارد:
2) . قَالَ وَمِن ذُرِّیَّتِی بقره/ 124
3) . لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ بقره/ 124
به معنای وسیع و نقطه مقابل عدالت، مورد نظر است و بزرگترین ظلم، شریک قرار دادن برای خداوند است؛ چنانکه قرآن از زبان لقمان نقل میکند که به فرزندش گفت: «فرزندم! شریکی برای خداوند قرار نده که شرک، ظلم عظیمی است».(1)
بنابراین، عدالت در اینجا به معنای عدالت کامل که مقام عصمت است، میباشد؛ زیرا عدالت به این معنی با مقام امامت با آن مفهوم والا تناسب دارد، وگرنه عدالتی که قابل شکستن و آمیخته شدن با گناه است، هرگز در خور مقام امامت به معنای بالا نیست. پس آیه فوق، برای معصوم بودن امام نیز قابل استناد است.
بعضی با توجه به این بحث اصولی که «مشتق، حقیقت در من تلبّس بالمبدأ در حال نسبت است»، معتقدند که مفهوم آیه، این است که در حال امامت نباید دارای صفت ظلم باشد و مشرک و گناهکار و آلوده به هیچ معصیت دیگری نباشد. بنابراین، عدالت و عصمت از آغاز عمر را شامل نمیشود. ولی در احادیث میخوانیم که ائمه علیهم السلام به پیروی از پیامبر صلی الله علیه و آله به این آیه برای عدالت در تمام عمر، استدلال کردهاند؛ عبداللّه بن مسعود از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند که خداوند به ابراهیم علیه السلام فرمود: من پیمان (امامت) را به آن دسته از فرزندان تو که ظالمند، عطا نمیکنم. ابراهیم علیه السلام گفت: پروردگارا! ظالم از فرزندانم که پیمان تو به او نمیرسد، کیست؟ خداوند فرمود: کسی که برای بتی سجده کرده باشد؛ هرگز او را امام قرار نخواهم داد و شایسته نیست که امام باشد.(2)
شبیه این بیان، در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام نقل شده است.(3)
همین معنی را دانشمند معروف اهل سنت «ابن مغازلی» (متوفی 483) در کتاب مناقب از ابن مسعود نقل کرده، میگوید:
1) . یَا بُنَیَّ لَا تُشْرِکْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ لقمان/ 13
2) . سیدهاشم بحرانی، البرهان فی تفسیر القرآن، ج1، ص151.
3) . «قال: قال أبوعبداللّه علیه السلام... قد کان إبراهیم نبیا و لیس بإمام حتّی قال له إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِن ذُرِّیَّتِی قال اللّه: لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ من عبد صنما أو وثنا لایکون إماما.» همان، ج1، ص149.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در تفسیر این آیه گفت: خداوند به ابراهیم علیه السلام فرمود: هرگز کسی را که بتی را (معبودی) جز من بپرستد، امام قرار نمیدهم. سپس افزود: سرانجام، نتیجه دعای حضرت ابراهیم علیه السلام به من و برادرم علی علیه السلام رسید و هیچیک از ما هرگز برای بتی سجده نکردیم.(1)
در تفسیر احسن الحدیث، علّت اینکه اگر کسی بتپرستی کند، امام نخواهد شد، چنین بیان شده است:
عادت به بتپرستی، اثرهایی در وجود انسان میگذارد که آن آثار، حتی بعد از توبه و پذیرفتن توحید، در وجود او خواهد ماند و چنین کسی، از جانب خدا به مقام امامت و پیشوای ظاهری و معنوی، نمیرسد. وانگهی، آنکه دیروز، ظالم و بتپرست بود، اگر امروز، امام و هادی باشد، مردم نمیتوانند به او اعتماد کنند. از اینجاست که پیامبر صلی الله علیه و آله قبل از نبوت هم باید گناهکار نباشد.(2)
در واقع، این مطلب، بیانگر اهمیت مقام امامت است؛ یعنی مقام امامت، آنقدر مهم است که اگر کسی در تمام عمرش یک آن، ظلم بکند، صلاحیت این مقام را ندارد.
البته حضرت ابراهیم علیه السلام آگاه بود که از خداوند، تقاضای امامت برای کسانی نکند که فیالحال، مشرکند یا مشغول ظلم و ستمند، بلکه اگر در تقاضایش، چیزی خواسته است، حتما برای کسانی بوده که زمانی ظالم یا مشرک بودهاند و سپس توبه کردهاند و عادل شدهاند و در همین زمینه بود که پاسخ شنید: عهد امامت به چنین افرادی نمیرسد؛ یعنی باید هیچگونه سابقه شرک و ظلم نداشته باشند و در تمام عمر، پاک باشند.(3)
فخر رازی در تفسیر خود، به این اندازه اعتراف میکند که آیه مذکور، دلالت بر معصوم بودن امام میکند؛ چون امام، کسی است که مردم به او اقتدا میکنند و
لازم است مردم از او پیروی کنند؛ بنابراین، اگر معصیتی از او صادر شود، واجب است که به او در معصیت، اقتدا کنند و از طرف دیگر، کار معصیت، ممنوع و حرام است و نباید در معصیت، از کسی پیروی شود. پس پیروی از امام عاصی، هم واجب است و هم ممنوع و این محال است. پس امام باید معصوم باشد.
لکن ایشان میگوید: مراد از امام در اینجا پیامبر است. در نتیجه، آیه بر این دلالت میکند که پیامبران باید معصوم باشند. جالب اینکه ایشان لزوم عصمت پیامبران را با این دلیل که هر پیامبری، امام است، اثبات میکند.(1)
جای بسی تعجب است که فخر رازی، واژه «امام» را در این آیه، به معنای نبوت تفسیر میکند، در حالی که به طور قطع، در آن هنگام، حضرت ابراهیم علیه السلام پیامبر بود و سالها از نبوّت و رسالتش میگذشت و صاحب فرزندانی شده بود. پس مقام امامت در این آیه، غیر از مقام نبوت و پیامبری است. این آیه، چنین دلالت دارد که امام باید معصوم باشد، و این بیانگر اهمیت مقام امامت است.
این حقیقت که مقام امامت، غیر از مقام نبوّت و بالاتر و برتر از آن است، در حدیثی از امام صادق علیه السلام نیز نقل شده است:
خداوند، ابراهیم را بنده خودش قرار داد، پیش از اینکه پیامبرش قرار دهد و خداوند، او را به عنوان نبی انتخاب کرد، پیش از اینکه او را رسول خود سازد و او را رسول خود برگزید، پیش از اینکه او را به عنوان خلیل برگزیند و او را خلیل خود قرار داد، پیش از اینکه او را امام قرار دهد. هنگامی که این مقامات را جمع کرد، فرمود: «من تو را امام قرار دادم» این مقام، به قدری در نظر حضرت ابراهیم علیه السلام بزرگ جلوه کرد که عرض نمود: خداوندا از دودمان من نیز امام انتخاب کن! فرمود: «پیمان من به ستمکاران نمیرسد» شخص سفیه هرگز امامِ باتقوا نخواهد شد.(2)
درباره مودّت خاندان رسالت و امامت، در آیات قرآن مجید، سه تعبیر وجود دارد که معلوم میشود امامت، یگانه راه خداست:
در یک مورد، خداوند به پیامبرش میفرماید: قُل لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّی فِی الْقُرْبَی...؛(1)بگو من مزد رسالت خود را از شما نمیخواهم، مگر دوستی نزدیکانم را.
در مورد دیگری، میفرماید: قُلْ مَا سَأَلْتُکُم مِّنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی اللَّهِ...؛(2)بگو مزدی که از شما میخواستم، به سود شماست (نه به سود من)، مزد من فقط به عهده خداست.
در مورد سوم، میفرماید: قُلْ مَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَن شَاء أَن یَتَّخِذَ إِلَی رَبِّهِ سَبِیلاً؛(3)مزدی از شما نمیخواهم، مگر اینکه کسی از شما خواسته باشد راهی به پروردگار انتخاب کند.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در آیه اول، مودّت ائمه حق را مزد رسالت خویش میداند و در آیه دوم، تذکر میدهد که این، تنها مزدی که خواستم، سودش برای امت است، نه برای من. در آیه سوم، توضیح میدهد که فلسفه این مودّت (مُزد) این است که یگانه راه پرورش و تکامل و حرکت به سوی کمال مطلق و تنها راه پیاده کردن اسلام در جامعه بشر است.
دعای ندبه که یکی از دعاهای زنده و پُرمحتواست، سه آیه مذکور را با هم جمع نموده، این نتیجه را میگیرد: «... فکانوا هم السبیل إلیک والمسلک إلی رضوانک»؛ آنها (ائمّه حق) راه به سوی تو و طریق وصول به رضوان تو بودند.(4)
امامت، چنان از اهمیت و ارزش بالایی برخوردار است که میتوان گفت: بدون معرفت امام، شناخت خدای متعال، میسور نیست. در حقیقت، امامشناسی و معرفت ائمّه اطهار علیهم السلام پایه و اساس خداشناسی است. این یک حقیقت انکارناپذیر است که از زبان حضرت سیدالشهدا علیه السلام نقل شده است.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
حضرت امام حسین علیه السلام روزی بر یارانش وارد شد و پس از ستایش حضرت پروردگار و درود بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و خاندان وی، فرمود: ای مردم! سوگند به خدا که خداوند، بندگانش را نیافرید، مگر اینکه او را بشناسند و هنگامی که او را شناختند، او را پرستش و عبادت کنند و زمانی که او را پرستیدند، از پرستش غیر او بینیاز شوند. در این هنگام، کسی عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! پدر و مادرم فدای تو باد! معرفت و شناخت خدا چیست؟ امام علیه السلام فرمود: معرفت خدا این است که مردم هر عصر و زمان، امام و رهبر دوران خود را شناسایی کرده، فرمانبرداری و پیروی او را واجب بدانند.(1)
هدف عالی انسان، نیل به کمالات ماورای طبیعت و اتصال به عالم غیبت و تخلّق به «اخلاق اللّه» است. خدای متعال، کوشش و میل را در فطرت انسان قرار داده و اگر هوی و هوس و شهوتهای زمینی انسان، مانع نشود، میل فطری هر انسان، وصول به این کمال است. طریق وصول به این کمال، همان «صراط مستقیم» است که درجات و مراتبی دارد و هر مرتبه، فوق مرتبه ناقصتر قرار گرفته و میان مراتب آن، پیوند و اتصال ناگسستنی برقرار است.
در این مسیر، کسی میتواند رهبر رهروان طریق مستقیم باشد که خود، این مسیر را پیموده و به هدف غایی، واصل شده باشد و لازم است همواره در میان انسانها
1) . کلینی، اصول کافی، ج2، ص60.
چنین فرد برگزیدهای که در ارتباط مستقیم با جهان غیب و عالم ربوبی است، وجود داشته باشد تا واسطه فیض میان عالم ربوبی و نوع انسانی گردد، وگرنه حرکت استکمالی افراد انسانی، بیغایت است و میان عالم ربوبی و نوع انسانی، ارتباطی نخواهد بود. بدیهی است که نوع بیغایت، محکوم به انقراض است.
چنین فرد برگزیدهای، در اصطلاح شرع، «امام» نامیده میشود. امام، فرد کاملی است که به تمام عقاید حقّه الهی، معتقد و به تمام اخلاق و صفات نیک، آراسته است و همه کمالاتی که از جانب خداوند افاضه شده و ممکن است در افراد، تحقق یابد، در او فعلیت یافته است. پس امام، مصب و مجرای فیوض الهی و واسطه بین انسان و عالم غیب است.
امام، پیشرو قافله انسانیت و غایت تکامل نوع انسان است و باید همیشه در بین انسانها، چنین فرد کاملی وجود داشته باشد که پیوسته مورد هدایت و تأیید و افاضات خدای متعال گردد و به وسیله افاضات معنوی و جذبههای باطنی، هر فردی را طبق استعدادش، به کمال مطلوب برساند. وجود مقدس امام، بدون واسطه، با عالم غیب ارتباط دارد و درهای کمالات غیبی بر او گشوده است و تحت ولایت و هدایت مستقیم پروردگار جهان، زندگی میکند.
فلاسفه بزرگ مشائی و اشراقی؛ همچون «ابن سینا» در الهیات شفا(1)و «شهابالدّین سهروردی» در کتاب حکمت الاشراق، خالی نماندن عالم را از وجود امام (که با مضمون احادیث و استمرار فیض و قواعد عقلی دیگر، موافق است)، با صراحت، پذیرفتهاند.
شیخ اشراق میگوید:
«لایخلو العالم منه»؛ یعنی عالم، خالی از امام و خلیفه نخواهد ماند و او کسی است که ارباب مکاشفه و مشاهده، او را قطب میگویند و ریاست و زمامداری و اختیار
1) . ابن سینا، الشفا الهیات، ص455.
دین و دنیا با اوست؛ اگرچه در نهایت ناشناسی و برکناری از مداخله در امور باشد. اگر سیاست بندگان به دست او باشد، روزگار، نورانی خواهد بود و اگر زمان از مدبّر و مدیر الهی خالی بماند؛ یعنی دست تصرف و اداره او در امور، باز نباشد، تاریکیها بر جهان حکمفرما میشود.
در جای دیگر گفته است: «بل العالم ما خلا قطّ عن الحکمی وعن شخص قائم بها وهو خلیفی اللّه فی أرضه وهذا یکون ما دامت السموات والارض»؛ یعنی: بلکه عالم، هرگز از حکمت و از کسی که حامی حکمت است، خالی نبوده است و او خلیفه خداوند در میان خلق است و تا آسمان و زمین برپاست، همینطور خواهد بود.(1)
وابستگی هستی و بقای سایر ممکنات به وجود امام علیه السلام هم از طریق عقل، قابل اثبات است و هم از طریق نقل.
معقول و منطقی بودن این مطلب، با بیانهای متعددی قابل اثبات است که به دو بیان آن اشاره میکنیم:
بیان اول: تقدیر خداوند بر آن است که امام، واسطه فیض به سایر ممکنات باشد. وقتی که امام، مجرای فیض شد، خواهناخواه، وجود و بقای سایر ممکنات که به فیض الهی، حدوث و بقا دارند، به مجرای فیض او که از آن مجرا، فیض به آنها میرسد، مرتبط و وابسته خواهد بود؛ اگرچه در فرض عدم این مجاری فیض باز هم فیاضیت خدا، اگر قصوری در مفاض نباشد، برقرار است، اما میتوان گفت که: همه ممکنات، این استعداد را ندارند که بدون واسطه، تلقّی فیض نمایند؛ قصور خودشان مانع از سب فیض به طور مستقیم است لذا «امام» که در جنبه «یلی الربّی ویلی الخلقی» کامل است، واسطه ایصال برکات میباشد؛ چنانکه بسیاری از نعمتهای الهی در این عالم، با واسطه به ما میرسد.
1) . ر.ک: مجموعه مصنفات شهابالدین سهروردی، ج2، ص11-12.
همانطور که همه مردم، استعداد تلقّی وحی را ندارند و دریافت وحی باید به واسطه نبی اکرم صلی الله علیه و آله باشد، تمام فیض و یا بخشی از فیوض دیگر نیز با واسطههای مناسب، به مستعدان میرسد. بدیهی است که چنین واسطهای، غیر از امام نخواهد بود و مسأله، یک مسأله تکوینی است که تخلّف از آن معقول نیست.
بیان دوم: ثابت و مسلّم است که تمام اجزای عالم امکان، به سوی موجود ممکن اشرف، در حرکت است و علّت غایی عالم امکان و متحرکات وجود، مخلوق اشرف است. به طور کلّی، هر مادونی، مقدّمه مافوق و هر ناقصی، برای کامل و هر کاملی، برای اکمل و به سوی کمال در مسیر حیات و عالم امکان سیر میکند تا در سیر کمالی خود، کمال موجود کاملتر را فراهم سازد و به او بپیوندد و اگر سیر جهان، بدون موجود ممکن اکمل باشد و به آن منتهی نباشد، از هدف اشرف خود، محروم میشود و حرکت جهان، اگر بیثمر و بیهدف نشود، بدون قائد اکمل خواهد بود. لذا تا وقتی که حرکت در عالم است، باید برای موجود اکمل و به سوی آن باشد و آن، «امام» و «حجّت خدا» و «ولی دوران» و «قطب زمان» خواهد بود که یا در کسوت و منصب نبوّت ظهور دارد و یا در کسوت امامت و منصب وصایت و قائممقام و جانشینی نبی و پیغمبر صلی الله علیه و آله خواهد بود. بدیهی است که با امکان موجود اشرف و فیّاضیت خدا و عدم بخل در مبدأ فیّاض، اکتفا به موجود غیر اشرف نخواهد شد.(1)
به امام صادق علیه السلام عرض کردم: آیا ممکن است زمین، بدون امام بماند؟ فرمود: اگر زمین، بدون امام بماند، حتما فرومیریزد.(2)
به آن حضرت عرض کردم: آیا هرگز زمین، بدون امام خواهد ماند؟ فرمود: نه، عرض کردم: از امام صادق علیه السلام برای ما روایت شده که زمین، بدون امام نخواهد ماند، مگر اینکه خداوند بر اهل زمین، خشم گیرد - یا بر بندگانش خشم گیرد- پس آن حضرت فرمود: باقی نمیماند [زمین بدون امام و اگر بماند] در این هنگام، حتما فرومیریزد.(1)
از امام رضا علیه السلام پرسیدم: آیا ممکن است زمین، بدون امام بماند؟ فرمود: نه، گفتم: برای ما روایت شده که زمین، بدون امام نمیماند، مگر اینکه خدای عزّوجل بر بندگانش خشم گیرد، فرمود: بدون امام، نمیماند و اگر چنین شود، زمین فرومیریزد.(2)
اگر زمین، لحظهای از امام خالی بماند، اهل خود را خواهد برد؛ چون دریایی که با موجش، اهلش را مضطرب و بیقرار سازد، در موج اضطراب افتد.(3)
ماییم حافظ اهل زمین؛ چنانکه ستارگان، حافظ اهل آسمانند. ماییم که به واسطه ما، خدا آسمان را نگاه میدارد و به واسطه ما زمین را نگاه میدارد از اینکه بر اهلش مضطرب گردد و به واسطه ما باران را نازل میکند و نشر رحمت مینماید و برکتهای زمین را بیرون میآورد و اگر آنچه در زمین است، از ما نبود، زمین، اهل خود را فرومیبرد.(4)
نسبت به وابستگی جهان هستی به وجود امام، برخی از فقرات زیارت جامعه کبیره، قابل توجّه است که به آنها اشاره میشود:
نکتهای که نسبت به این فقره، قابل توجّه است، اینکه پس از پایان این جهان، در آخرت هم باب رحمت الهی به واسطه وجود مقدس ائمّه هدی علیهم السلام گشوده میشود و به سبب وجود آنها درهای بهشت به روی نیکوکاران باز میشود و درهای دوزخ هم بر اهل ایمان بسته میشود.
«بکم ینزّل الغیث»؛(2)خدای متعال به خاطر شما باران رحمت خود را فرومیفرستد.
«بکم یمسک السّماء أن تقع علی الأرض إلاّ بإذنه»؛(3)به خاطر شما خداوند، آسمان را نگاه میدارد تا بر زمین نیفتد، جز به امر و فرمانش. این بیان، عینا از قرآن اقتباس شده و از نظر اهمیت، در متن زیارت آمده است:
وَیُمْسِک السَّمَاء أَن تَقَعَ عَلَی الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ،(4)إِنَّ اللَّهَ یُمْسِک السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا.(5) در کتاب کمال الدّین و تمام النعمی از حضرت امام رضا علیه السلام روایت میکند که آن حضرت میفرماید: «بنا یمسک السموات والأرض أن تزولا».(6)
آری! خدای متعال به خاطر وجود آن بزرگواران، زمین و آسمان را نگه داشته است و آن روزی که دیگر حجّت خدا در روی زمین نباشد، مقدمات رستاخیز اعلام میشود و آسمان، طوماری به هم پیچیده میشود و زمین، حالت عادی خود را از
دست میدهد و مصداق این آیات شریفه خواهد شد: إِذَا السَّمَاء انشَقَّتْ،(1)إِذَا السَّمَاء انفَطَرَتْ(2)و إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ.(3)
بنابراین، تا هنگام رستاخیز، آسمان و زمین از برکت وجود آن بزرگواران که حجج الهی در روی زمین هستند، برپاست و به خاطر ایشان قوای جاذبه در آنها حکمفرماست. این معنی در دعای عدیله در شأن ولی عصر - عجل اللّه تعالی فرجه الشریف - نیز آمده است: «و ببقائه بقیت الدنیا وبیمنه رُزِق الوری بوجوده ثبت الأرض والسماء».(4)
امام علی علیه السلام درباره جریانهای سیاسی انحرافی که پس از رحلت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله رخ داد و به تفکیک ویرانگر امامت از امت انجامید، به عنوان یک افشاگری تاریخی، در خطبه سوم نهج البلاغه از خود و سردمداران این جریان انحرافی سخن میگوید. امام علیه السلام نخستین نقش امام را در جامعه اسلامی و هسته مرکزی و مقوّم امامت را در امت، چنین بیان میکند:
قسم به خدا که فلانی(5)خلافت را چون تنپوشی به تن کشید در حالی که نیک میدانست موقعیت و نقش من در خلافت، چون محور سنگ آسیاب است، از وجود من، سیل جریان مییابد و حرکتها در امت سرازیر میگردد و هیچ پرنده اوجگیری، یارای رسیدن به قله این وجود برتر را ندارد.(6)
خلافت به معنای جانشینی و قائممقامی پیامبر صلی الله علیه و آله و پیشوایی و رهبری ایدئولوژیکی و زمامداری سیاسی و هدایت تکاملی امت در کل جریانات و
حرکتهای جامعه، با محور آهنین امام به گردش درمیآید. امامت به عنوان هسته مرکزی خلافت و نگهدارنده، نظمدهنده و کنترلکننده حرکتهای انحرافی، نقش محوریت را در امت خواهد داشت. در بررسی نهایی سخن امام علیه السلام به این نتیجه میرسیم که امام، قطب امت و قلب اجتماع است.(1)
از اینجاست که اهمیت امامت، به وضوح جلوهگر میشود؛ زیرا اگر امامت از جامعه برداشته شود، حرکتهای تکاملی امت و جامعه در کل جریانات، مختل خواهد شد و در نتیجه، جامعه دچار تفرقه و پراکندگی گشته و در مسیر انحطاط و فساد قرار میگیرد.
این مطلب را امام علی علیه السلام در خطبه 118، آنجا که مردم را برای جهاد فرامیخواند و در پاسخ بهانهگیریها که میگفتند: امام باید شخصا در جنگ شرکت کند، یادآور میشود:
برای من در موقعیت امامت امّت، هیچ شایسته نیست که ارتش را رها کنم و شهر و بیتالمال و مالیات و دستگاه قضایی و رسیدگی به حقوق طلبکاران را به حال خودش بگذارم و سپس با فوجی از سپاه که فوج دیگری به دنبال دارد، به دشمن حمله برم و همچون تیری که در تیردان خالی، زیر و رو میشود، رشته کارها را از دست بدهم. موقعیت من، محور آهنین سنگ آسیاب است که باید کارها بر محور من بگردد و من در جایگاه خود، ثابت باشم که اگر از مرکزیت جامعه بیرون آمدم، حرکتها متوقف و بیهدف و سنگ زیرین نیز دچار اضطراب و آشفتگی میگردد.(2)
امام علیه السلام در فراز اوّل کلام خود، مشکل دفع دشمن را با تعیین و انتصاب یک فرمانده لایق، دلیر و مقتدر، قابل حل میداند و در فراز بعدی کلامش میفرماید: مشکل بزرگ رهبری کلیّه ارگانهای اجرایی و تنظیم و جهتدهی به همه حرکتهایی که در جهت رفع نیازمندیها و مهمتر از همه، حرکت تکاملی جامعه که احیانا با یک
غفلت، خسارتهای جبرانناپذیری بهبارمیآورد، جز با استقرار امام در پایگاه مرکزی جامعه، حلشدنی نیست.
عدم حضور امام در مسائل جاری و از دست دادن نقشش در زمینههای مختلف حرکتهای جامعه و دور بودنش از مجاری امور، موجب آنچنان دوریای بین امام و امت میشود که زمینه برای رشد حرکتهای انحرافی و عوامل فرصتطلب، آماده و گسیختگی و بینظمی و آشوبهای جبرانناپذیری دامنگیر امت میگردد.
در این کلام، موقعیت حساس و باریکتر از مو مرکزیت، قطبیت و محوریت امامت در جامعه، به صراحت مطرح شده است و کوچکترین غفلت و حتی انحراف ذهنی را به بهانه اشتغال به وظایفی چون دفاع از کشور که رهبر را از مرکزیت و قطبیت جامعه؛ هرچند برای مدتی محدود، بیرون آوَرَد، شایسته نمیداند و ارتباط همه حرکتها و گردشهای چرخهای جامعه را به طور مداوم با امام، ضروری و از دست دادن آن را موجب فاجعهای بزرگ برای امت میشمارد. تأکید بر مسؤولیت شخص امام، نشانگر این است که امامت، نه حاکمیت فرد و نه حاکمیت سیستماتیک است، بلکه مسؤولیت فرد برای ایجاد نظام است.(1)
در هیچ یک از ادیان آسمانی، حتّی مکتبهای سیاسی، به اندازه اسلام به امر امامت و خلافت، اهمیّت داده نشده است. چه عظمت و اهمیتی بالاتر از اینکه اطاعت از «اولوالامر» به نص قرآن، در ردیف اطاعت از خدا و پیامبر دانسته شده است؟
به تصدیق عموم فرق اسلامی، مقصود از «اولوالامر»،(2)«فرمانروایان» است. فقط گفتگو در این است که فرمانروایان، چه کسانی هستند؟ به عبارت دیگر، اختلاف
فقط در شرایط و مصادیق است.
امامت و پیشوایی، از نظر تمام فرق اسلامی، واجب میباشد و بر امت اسلامی، لازم است که از پیشوای عادل، پیروی کنند تا قوانین الهی را در بین آنان جاری سازد و با احکام اسلامی، جامعه آنان را رهبری کند. بعد از اجماع همه فرق اسلامی بر وجوب و ضرورت امامت، در کیفیت وجوب، اختلاف کردهاند که آیا این وجوب، وجوب عقلی است یا شرعی؟ و بعد در شرایط و اوصاف خلیفه اختلاف کردهاند.
ولی با دقت و توجه نظر در متون دینی، تکلیف امت نسبت به شرایط و اوصاف امام هم روشن میشود؛ زیر دین اسلامی که راجع به کوچکترین اعمال و آداب زندگی و جزئیترین امور حیاتی، تکلیف انسان را معین فرموده است، چطور ممکن است در امر امامت و ولایت که از نظر اسلام، از مهمترین امور است و اطاعت امام را همچون اطاعت خدا و پیامبر، واجب میشمارد، تکلیف امت را روشن نکند و فرمانروای واجب الاطاعه را به مردم معرّفی ننماید؟
شیعه معتقد است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بیش از همه امور و احکام اسلامی، به امر خلافت و امامت، اهتمام ورزیده است و نهتنها وصی بعد از خود، بلکه تا دوازده وصی را که دوازدهمین آنها آخرین اوصیای اوست، نام برده است. پیامبر صلی الله علیه و آله از اولین لحظات دعوت و آغاز بعثت، تا آخرین دقایق حیات و هنگام رحلت، از آنان یاد کرده است و در همه وقت و همه جا؛ در مکه و در مدینه، در خانه و بیرون، در مسجد و مجامع دوستان و در میدان جنگ، مستقیم و غیر مستقیم و عملاً و قولاً، بر امر ولایت و امامت، تأکید فرموده است.
به طور مسلم، میتوان ادعا کرد که بعد از اصول سهگانه دین (توحید، نبوت و معاد) درباره هیچ موضوعی به اندازه موضوع امامت و ولایت، آیه و روایت نازل نشده است و پیامبر صلی الله علیه و آله به هر بهانهای، از این موضوع سخن گفته است.
هدف اصلی از انگیختن پیامبران و فرود وحی، برپاداشتن دادگری در میان مردم است. برپایی عدل و دادگری در جامعه انسانی، سرچشمه همه نیکیهاست. اگر دادگری و عدالت نباشد، هیچ خیر و فضیلتی نخواهد بود و اگر خیری باشد، نخواهد ماند، دادگری واقعی، وقتی است که حکومت از آن خدا باشد، نه انسان. انسان نمیتواند بر انسان حکومت کند. انسان نباید زیر بار حکومت انسان برود؛ چنانکه حضرت امیرالمؤمنین، علی علیه السلام فرمود: «لاتکن عبدَ غیرک وقد جعلک اللّه حُرّا»؛(1)سر بندگی برای احدی فرود نیارید که شما را آزاد آفرید.
آری! حکومت از آن خداست؛ همچنانکه مالک اصلی، خداست: وَلِلّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ.(2)حاکم اصلی نیز خداست: إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلّهِ.(3)
چون خداوند از عالم جسم و جسمانی، مبرّا و از شباهت به مخلوقات، منزّه و از معاشرت، دور است و متعالی، و او قدیم و لطیف و سبحان است، از این رو برای نشر دین خود و برپاداشتن حکومت خویش، در زمین، انسان کامل و شایسته را به عنوان پیامبر انتخاب میکند و احکام و قوانین جامعه انسانی را به صورت وحی، بر او نازل میفرماید تا پیامبر بر اساس آن احکام، جامعه الهی را تشکیل دهد و حاکمیت خداوند را در زمین، جاری سازد.
بدینگونه، پیامبر به نیابت و خلافت خدا، حاکم جامعه است و پس از پیامبر، امام حاکم است.(4)
بنا بر آنچه گفته شد، نظام امامت و ولایت باید از جانب خدا انفاذ شود تا حکومت شرعی و اطاعت از اوامرش، واجب باشد. در این نظام امامت است که
عقیده توحید، ظاهر میشود و جامعه با این امتیاز توحیدی، امت واحد، دین واحد، قانون واحد و حکومت واحد جهانی و همیشه نو و مترقّی اسلام را تحقق میبخشد.
از روایاتی که در تفسیر آیه کریمه: فَمَن کَانَ یَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً وَلَا یُشْرِک بِعِبَادَی رَبِّهِ أَحَداً(1)استفاده میشود که شرک نورزیدن به عبادت خدا این است که نظام دیگری را غیر از نظام امامت که نظام الهی است، نپذیرد و برای ائمّه علیهم السلام که این ولایت را دارند، شریک قرار ندهد. در تفسیر عیاشی از حضرت صادق علیه السلام روایت شده که از آن حضرت از معنای این آیه سؤال شد، حضرت فرمود:
«عمل صالح» معرفت ائمّه علیهم السلام است و لایشرک بعبادی ربه أحدا تسلیم علی علیه السلام بودن و کسی را که خلافت برای او نیست و اهل آن نمیباشد را با او (علی علیه السلام ) شریک قرار ندادن است.
از آنچه اشاره شد، معلوم گردید که امامت هم مثل نبوت، به نصب و جعل الهی میباشد؛ زیرا تصرّف در امور عامه و حل و فصل کارها و اعمال ولایت بر خلقاللّه؛ اگرچه یک نفر هم باشد، تصرّف در سلطنت الهی و ملک خداست و باید به اذن خدا باشد. در نظام امامت است که عقیده توحید، متجلّی و ظاهر میشود و این بیانگر اهمیت امام و نظام امامت است.
اثبات این مطلب، متوقف بر چند امر است:
1) . پس هر کس به بقای پروردگارش امیدوار است، باید نیکوکار باشد و هرگز در پرستش خدا احدی را شریک قرار ندهد. کهف/ 110
با نبوت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله دستگاه نبوت، خاتمه یافته، پیامبر اسلام، خاتم پیامبران و دین اسلام، خاتم ادیان است. از طرف دیگر، ختم نبوت، در صورتی صحیح است که آخرین دین، دینی باشد که تا پایان جهان، پاسخگوی نیازهای همه مردم باشد (جاویدان و جهانی باشد). تنها در این صورت است که عقل، ضرورتی برای بعثت پیامبر جدید نمیبیند. بنابراین، چون پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خاتم پیامبران است، لازمهاش این است که دینش در معرض تحریف واقع نشود. از طرف دیگر، درست است که قرآن از تحریف، محفوظ است و تمام حقایق لازم برای هدایت بشر، در آن هست، امّا این حقایق را قرآن به طور اجمال و کلّی در خود دارد و هر کس نمیتواند مراد از آیات را بفهمد، بلکه معلمی میخواهد که اجمال و ابهام را توضیح دهد. در زمان حیات رسول اکرم صلی الله علیه و آله، عهدهدار تعلیم و تفصیل آیات قرآن، خود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بود و پس از پایان دوره رسالت، امامان و جانشینان رسول اکرم صلی الله علیه و آله عهدهدار این کار هستند.(1)
ممکن است افرادی، مغرضانه یا ناآگاهانه، از دین، چیزی کم کنند و یا به آن، چیزی به عنوان بدعت، اضافه کنند؛ بنابراین، باید یک حافظ و نگهبانی باشد که تمام دین را بشناسد و بتواند از حریم دین، دفاع کند و مانع تصرّف و نفوذ اشخاص ناآگاه یا مغرض شود. ما میبینیم که هرجا سایه امام از سر دین، کوتاه شده است، دین مثل یک بچه یتیمی بوده که هر ذرّه از مالش را کسی غارت کرده است.
اسلام که از روشنترین ادیان، و تاریخش، روشنترین تاریخ ادیان، و کتابش تا به امروز، دستنخورده به دست ما رسیده است، با همه این اوضاع، باز میبینیم که دهها فرقه در اسلام وجود دارد که هر کدام، چیزی دارند که دیگری ندارد. همه این اختلافها دلیل بر این است که در دین، تصرّف شده است.
1) . محمدتقی مصباح یزدی، راهنماشناسی، ص430.
اگر مسأله امامت و ولایت، دستنخورده مانده بود، اگر کسانی که دینشناس اصلی هستند و دین را مستقیما از وحی میگیرند و بدون اینکه ذرّهای در ذهنشان خدشه پیدا شود، دستنخورده تحویل دهند، در این سمت (ولایت و خلافت) مانده بودند، این اختلافات در موضوعات اعتقادی و عملی، وجود نداشت؛ زیرا «امام» و ولی دعوتکننده خدایی و منادی حق است و سخنان خدا را از زبان او میتوان شنید. اگر کسی خواسته باشد با خدا بیعت کند، باید با پیغمبر و امام بیعت کند که او زبان خدا و نماینده اوست. از اینجاست که اهمیت ولایت و امامت، به خوبی ظاهر میشود؛ چون در اثر کنار زده شدن مسأله امامت و ولایت، دینی باقی نمیماند.
امامت، به قدری مهم است که امام علی علیه السلام برای حفظ حکومت اسلامی و به منظور استقرار و بقای نظام اسلامی در میان امت اسلام، اقامه امامت اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله را امری ضروری و حیاتی دانسته، پیروی از ایشان را به دلیل تکریم و بزرگداشت مقام امامت، فریضه و واجب میداند.
خداوند، امامت را برای نظام اجتماع و امت، واجب کرده و اطاعت امام را به منظور بزرگداشت مقام امامت، فریضه قرار داده است.(1)
امامت میفرماید: «حبّنا أهل البیت نظام الدّین»؛ محبت ما خاندان، نظام دین است.(1)
در حدیث اول، دوم و سوم، «امامت» به عنوان نظام دین معرّفی شد؛ بنابراین، برای شناخت درست «امامت» و اهمیّت و جایگاه آن باید معنای واژه «نظام» معلوم شود.
امام علی علیه السلام در نهج البلاغه، دقیقا معنای نظام را روشن میکند و میفرماید: «مکان القیّم من الأمر مکان النظام من الخَرَز یجمعه ویضمّه فإذا انقطع النظام، تفرّق الخرز وذهب ثمّ لمیجمع بحذافیره أبدا».
در این سخن، امام علیه السلام زمامدار را به «نظام» و جامعه و امت را به «خَرَز» تشبیه کرده است. ابن ابیالحدید در شرح سخن امام علیه السلام میگوید: نَظام گردنبند، نخی است که آن را جمع میکند و نظم خاصی به آن میدهد».(2)
«خَرَز» به معنای دانههای سوراخداری است که برای درست کردن گردنبند و یا تسبیح استفاده میشود. بنابراین، معنای سخن امام علیه السلام چنین میشود:
زمامدار، رشتهای است که دانههای پراکنده یک جامعه را تحت نظام ویژهای درمیآورد و آنها را به هم پیوند میدهد. وقتی که این نخ، پاره شود، دانهها پراکنده میشوند و هر یک به سویی میروند و پس از آن، هیچگاه به صورت اوّل، فراهم نمیشوند.(3)
بر این اساس، «نظام» رشتهای است که پراکندگیها را منسجم میکند و در یک مسیر و برای یک هدف، قرار میدهد.
با در نظر گرفتن معنای «نظام»، معنای روایت مذکور نیز چنین میشود: «امامت»، رشتهای است که دانههای پراکنده امت مسلمان و ابعاد مختلف آن را منسجم میکند و به هم پیوند داده، در یک مسیر و برای یک هدف که تکامل و سعادت باشد، قرار
میدهد و با قطع شدن این رشته، مسلمانان دچار تفرقه و پراکندگی و ازهمگسیختگی میگردند و هر گروه، یک بُعد از اسلام را میگیرد و جامعه مسلمانان، از اسلام، تهی میگردد.
آنچه از مضمون احادیث اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام به دست میآید، تکیه و تأکید بر اهمیت و ضرورت شناخت و معرفت هرچه بیشتر نسبت به امام معصوم علیه السلام است. این امر، چنان مهم است که عدم شناخت آنها موجب فساد جامعه و گمراهی امّت اسلامی میشود؛ تا آنجا که امام صادق علیه السلام راز صلاح و اصلاح زمین و اهل آن را وابسته به وجود امام معصوم میداند و مهمترین نیاز هر مسلمان را شناخت امام و رهبر دینی بیان میفرماید:
زمین، آباد و اصلاح نمیشود، مگر به وجود امام، و هر کس بمیرد و امام خود را نشناسد، به جاهلیت مرده است. و تا هنگامی که هر یک از شما نفس میکشید، بیشتر از هر چیز، به شناسایی امام نیازمندترید تا در این حال بگویید به کار خوبی پرداختهایم.(1)
با اندک تأملی در حدیث فوق، شدّت، ضرورت و فزونی اهمیت شناخت امام، برای هر فرد مسلمانی روشن میشود؛ زیرا امام، مرگ بدون شناخت «امام» را مرگ جاهلیت؛ یعنی مرگ در شرک و کفر میداند. مهمتر اینکه امام علیه السلام، بزرگترین نیاز انسان را زمانی که مرگ وی فرارسیده، شناخت و معرفت امام میداند و اضافه میفرماید که اگر در حالی که برای شناخت امام خویش تلاش میکند، بمیرد، میتواند ادّعا کند در حالی مرده که به کار نیکویی سرگرم بوده است.
امامت از نظر شیعه، مرتبه و شأن دیگری دارد که اوج مفهوم امامت است.
1) . احمد برقی، المحاسن، ج1، ص252.
زندگی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نمایانگر برنامههای اساسی اسلام است. او، هم رهبر سیاسی و زمامدار جامعه مسلمانان بود و هم با وحی، احکام و قوانین اسلامی را از طرف خداوند دریافت مینمود و در قلمرو حکومت اسلامی، به کار میبست؛ چرا که اسلام در تأمین سعادت جامعه، ضمانت اجرای دنیوی نیز دارد و چنان نیست که کیفر کسانی را که به سعادت جامعه لطمه میزنند، فقط به آخرت حواله کند، بلکه در این دنیا نیز آنان را به کیفر مقرر شده، میرساند. پس حکومت و رهبری، در متن کار آن حضرت بود.
البته اسلام، این امتیاز را بر دیگر سیستمهای حکومتی دنیا دارد که همگام با اکثر دستورهای اسلامی، به کسب فضایل معنوی انسانی سفارش میکند. پیشوایان اسلام، پیوسته اساس و ایده خویش را بر همین تربیت معنوی انسانها قرار میدهند. بیشتر مردم، از حقیقت «جوهر والای انسانی» خویش غافلند؛ چرا که چنان لطیف و دقیق است که جز به چشم روشنبین، نمیآید.
از انسانی که پس از گذشت قرنها، هنوز درصدی از فعالیتها و واکنشهای فیزیکی بدن خود را بازنشناخته است، چگونه میتوان انتظار داشت که جنبههای متافیزیکی آن را بشناسد؟ پس بدون تردید، در این جهت، رهبری لازم است و آن رهبر باید کسی باشد که جوهر وجودش، با عالم ورای طبیعت، پیوند داشته باشد و مصون از خطا و بر مقام بلند معنوی ایستاده باشد؛ چرا که خداوند، تا کسی را کاملاً هدایت نکرده باشد، وظیفه هدایت دیگران را به او نمیسپارد. این رهبری، پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از شؤون امامت و ولایت است.(1)
حاصل بحث
امامت در مکتب امامیه، جزء اصول دین و از نظر لزوم اعتقاد، در ردیف توحید، نبوت و معاد است. منصب امامت در این مکتب، امتداد وظایف رسالت و پیامبری
1) . ستاد انقلاب فرهنگی، معارف اسلامی 2، ص104 (با تلخیص).
میباشد و امام، به تمام وظایفی که بر عهده پیامبر صلی الله علیه و آله بود، قیام میکند و همه را انجام میدهد.
در این مکتب، فلسفه بعثت پیامبران، با فلسفه نصب امام، یکی است. همان عللی که ایجاب میکند خداوند، رسولی را برگزیند، ایجاب میکند که امامی را پس از پیامبر، منصوب فرماید.
در مکتب اهل تسنن؛ اعم از اشاعره و معتزله، مقام امامت، یک مقام فرعی و اجتماعی است و دست جامعه اسلامی در انتخاب آن، باز است. در این مکتبها، امامت از فروع دین است و لزوم انتخاب آن، به خاطر اجرای احکام الهی است؛ زیرا اجرای احکام و جهاد در راه خداوند، بدون امام امکانپذیر نیست. لذا باید امت اسلامی، فردی را برگزیند تا احکام خدا را اجرا و با دشمن، جهاد نماید.
امامت، صرفاً نظریهای تئوریک نیست، بلکه باوری در میان باورها و عقاید دینی مسلمانان است؛ البته باوری که در تفسیر آن، اختلاف و مواضع گوناگون به وجود آمده است.
اختلاف در تعیین مصداق امامت، اولین نزاع بین مسلمانان، بلافاصله پس از رحلت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله بود که رفته رفته از مصداق، فراتر رفت و به ویژه به دلیل مباحثی که شیعیان مطرح کردند، به صورت اختلاف در مفهومسازی، چیستی امامت و حقیقت و منزلت آن درآمد و به صورت مسألهای اعتقادی مطرح شد.
پیش از تحلیل مسأله امامت (حقیقت، تعیین مصداق، شرایط و...) باید نکتهای را یادآور شویم که به اصطلاح فیلسوفان علم، میتوان آن را مسألهای از معرفت درجه دوم و مربوط به مسأله امامت و امامشناسی دانست و آن، این است که بحث از امامت، از نظر معرفتی، از موضوعات متعلق به دانش کلام است یا فقه؟ به عبارت دیگر، اعتقاد به امامت، اساساً از اصول دین است یا فروع آن؟ جایگاه مسأله در
درخت معرفت دینی، کجاست؟ اگر از اصول عقاید است، آیا از اصول دین اسلام به شمار میرود؛ به گونهای که یکی از ارکان و مقوّمات اندیشه اسلامی تلقّی گردد، یا از اصول مذهب میباشد؟
این مسأله، مبانی و لوازمی دارد. یکی از عمدهترین مبانی این مسأله، تصویر فرد از اهمیت و منزلت امامت است. بر مبنای یک تصویر، امامت، از فروع است و بر مبنای تصویر دیگر، از اصول.(1)یکی از لوازم مسأله، تلقی ما از منکِر امامت است. بر مبنای اصلانگاری امامت، منکر آن، در واقع، یکی از مقوّمات را انکار کرده است؛ در حالی که بر مبنای فرع انگاری، چنین استلزامی نیست. همچنین، یکی از آثار این مسأله، نحوه ارتباط فرد با امام است.
این که آیا امامت، از اصول دین یا مذهب و یا از فروع آن است، به لحاظ منطقی، مسبوق بر شناخت مفاهیمی همچون «مراد از دین»، «مقصود از مذهب» و «تمایز مفهومی و حقیقی اصول و فروع» است به همین دلیل، پیش از گزارش آرای دانشمندان در پاسخ به مسأله و تحلیل آنها، اشاره به تمایز اساسی دین و مذهب و اصل و فرع، ضروری است:
دو واژه دین و مذهب، تابع قاعده «إذا اجتمعا افترقا وإذا افترقا اجتمعا» است. زمانی که هر دو با هم به کار رود، معمولاً دو معنای مختلف دارد، اما در کاربردهای جداگانه به معنای واحد به کار میرود.
«دین» در لغت(2)به معنای جزاء، طاعت، حکم، شأن، عادت، عبادت، حساب و
1) . برای آگاهی بیشتر از تفسیرهای گوناگون از منزلت و اهمیت امامت، ر.ک: همین مجموعه، مقاله «منزلت امامت نزد متکلمان امامیه، معتزله و اشاعره».
2) . خلیل بن احمد فراهیدی، کتاب العین، ج8، ص73؛ اسماعیل بن حماد جوهری، الصحاح فی اللغی و العلوم، ج5، ص2118؛ راغب اصفهانی، المفردات، ص175؛ محمد بن یعقوب فیروزآبادی، القاموس المحیط، ج4، ص225؛ طریحی، مجمع البحرین، ج6، ص251.
غیر آن است و در اصطلاح، با تعابیر زیر آمده است:
«کلّ ما یدعو إلیه نبیّنا محمد صلی الله علیه و آله »(1)
«اسم لجمیع ما تعبد اللّه به خلقه وأمرهم بالقیام به».(2)
«وضع إلهی سائق لذوی العقول باختیارهم المحمود إلی ما هو خیر بالذات».(3)
«وضع إلهی سائق لذوی العقول باختیارهم المحمود إلی ما هو خیر بالذات قلبیا کان أو قالبیا».(4)
«وضع إلهی سائق لذوی العقول باختیارهم إیّاه الصلاح فی الحال والفلاح فی المئال».(5)
«الشریعی الإلهیّی المعتمد علی الرسالی السماویّی».(6)
«مجموع التکالیف الّتی یدین بها عباد اللّه».(7)
«نحو سلوک فی الحیای الدنیا یتضمّن صلاح الدنیا بما یوافق الکمال الأخروی».(8)
«طریقی اجتماعیّی جعلها اللّه علی عاتق الناس».(9)
مجموعه تعاریفی که برای دین آمده است، به سه گروه خاص، عام و اعم، قابل تقسیم میباشد که در بالا تنها به دو دسته اوّل اشاره شده است. مراد از تعاریف خاص، آن دسته از تعاریف است که تنها ناظر به دین اسلام است و منظور از تعاریف عام، تعاریفی است که به همه ادیان الهی اشاره دارد، و مقصود از تعاریف
1) . سید مرتضی، الحدود و الحقایق، ص160.
2) . شیخ طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، ج3، ص434.
3) . تفتازانی، شرح عقائد النسفی، ج1، ص6.
4) . ایوب حسینی کفوی، الکلیات، ص168.
5) . محمدعلی تهانوی، موسوعی کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، ج1، ص814.
6) . محمدحسین میلانی، معجم الکلام، ص130.
7) . رشید رضا، المنار، ج3، ص275.
8) . سیدمحمدحسین طباطبایی علامه طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج2، ص130.
9) . همان، ج4، ص122.
اعم، تعاریفی است که ناظر به دین به صورت کلّی؛ یعنی اعم از ادیان الهی و غیرالهی است.
تعاریف یاد شده، همه در الهی بودن دین، مشترک است و وجه تمایز آنها این است که در برخی به هر دو بُعد دین (معنوی و مادی) اشاره شده و در برخی دیگر، تنها به بیان چهره مذهبی یا دنیوی دین بسنده شده است.
«مذهب» در لغت به معنای روش، عقیده و طریقه است و در اصطلاح، عقیدهای است که صاحب آن، همواره در مسیر دینداری، بدان پایبند است.(1)به تعبیر دیگر، مذهب، روش خاصی در فهم مسائل اعتقادی است(2)و یا راهی است که امّت، بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله در برداشت از دین، برگزیدند.(3)
از اینجا فرق دین و مذهب نیز روشن میگردد؛ زیرا طبق تعاریف فوق، مذهب، نوعی عقیده، روش و تلقی است که نسبت به دین صورت میگیرد. بنابراین، تا دینی نباشد، مذهبی نیز نخواهد بود. پس مذهب، فرع بر دین است.(4)
دو واژه اصل و فرع، معانی لغوی و اصطلاحی فراوانی دارد و در مقابل یکدیگر به کار میرود؛ مثلاً در اصطلاح علوم عقلی، اصل و فرع، قاعدهای کلی است و آنچه از آن تفریع گردد، به کار برده میشود. معنای اصل و فرع در اینجا، از نسبت خاص امری با باورهای دینی یا مذهبی حکایت دارد؛ مانند اصطلاحات ذاتی دین و عرضیات آن، گوهر دین و غیر آن. به همین دلیل، اصل و فرع را نباید با این
اصطلاحات درآمیخت.
وقتی نسبت به مجموعه نظاممند باورهای دینی، از اصل و فرع، سخن به میان میآید، مراد این است که باور خاص در این نظام، چه جایگاهی دارد؟ آیا در ریشه آن است یا در تنه و یا شاخ و برگها؟ درخت بدون شاخه نیز درخت است، ولی درختی ناقص و درخت بدون ریشه، قوام و ماندگاری ندارد. هر اندیشهای که ماندگاری و پایداری درخت معرفت دینی، به آن باشد، اندیشهای از اصول است، و الاّ از فروعات به شمار میرود. بنابراین، اصول، ارکان و مقوّمات نظام باورهای دینی است؛ به همین دلیل، در معرفت دینی مسلمانان، توحید، اصل است.
مراد از اصول دین، باورهایی است که جزوماهیت دین بهشمار میرود(1)و بههمین دلیل، ملاک اسلام و کفر است؛ معتقد به آن، مسلمان و منکر آن، کافر محسوب میشود. و مراد از اصول مذهب، اعتقاداتی است که جزو ماهیت دین نیست و دین، بدون آنها فرونمیریزد، اما این اندیشه، جزو عقیده و روش خاصی در تلقی دین است که مذهب خوانده میشود.
بر اساس توضیح مفاهیم اصل، فرع، دین و مذهب، پرسش اساسی تحقیق حاضر را در سه گزینه عمده میتوان جُست:
آیا امامت، از اصول دین و جزو ماهیت دین است؟
آیا امامت، از اصول مذهب (شیعه) است؟
آیا امامت، به طور کلی از مسائل فروع دین و مذهب است؟
دانشمندان مسلمان، در این مسأله، سه دیدگاه عمده دارند که در واقع، هر کدام، یکی از سه گزینه یاد شده را برگزیدهاند.
1) . امام خمینی، کتاب الطهاره، ج3، ص322 و 323.
اشاعره و معتزله، بر این باورند که امامت و مباحث مربوط به آن، از موضوعات علم فقه است و طرح مباحث امامت در اواخر کتب کلامی، نه به دلیل کلامی بودن آن، بلکه صرفاً برای رعایت عادتی است که از دیرباز در اینباره جاری بوده، و گرنه جایگاه اصلی طرح آن، علم فقه است.
امام الحرمین جوینی (متوفی 478) میگوید:
سخن گفتن درباره امامت، از اصول عقاید به شمار نمیآید و خطر (گمراه شدن) کسی که وارد بحث امامت میشود، بسی بیشتر از خطر (گمراه شدن) کسی است که نسبت به آن، از اساس، جاهل باشد.(1)
ابوحامد محمد غزالی (متوفی 505) مینویسد:
بحث کردن در باب امامت، نه از اصول دین و نه بحثی صرفاً عقلی است، بلکه از مسائل فقهی به شمار میرود... و لکن از آنجا که از دیرباز، رسم چنین بوده است که مباحث کتابهای اعتقادی را با بحث امامت به پایان برند، ما نیز چنین کردیم.(2)
سیفالدین آمدی (متوفی 631) که از اعاظم عالمان اشعری در سده هفتم به شمار میرود، بر این باور است که سخن گفتن درباره امامت، نه از اصول دین است و نه آنقدر مهم است که مکلّف نتواند آن را رها کند و یا بدان جاهل باشد. وی سپس در پاسخ این پرسش که اگر امامت، از اصول عقاید نیست، پس چرا آن را در کتاب کلامی خویش مورد بحث قرار داده است، میگوید: «عادت بر این بوده است که آن را در اواخر کتب کلامی میآوردند... ما صحیح ندانستیم که با نیاوردن آن در این کتاب، خرق عادت کنیم».(3)
قاضی عضدالدین ایجی (متوفی 756) از متکلمان بزرگ اشعری مینویسد: «و آن
در نزد ما از فروع است و برای پیروی از گذشتگان ما آن را در علم کلام آوردیم».(1)
تفتازانی (متوفی 793)،(2)ابن خلدون (متوفی 808)(3)و دیگر مشاهیر اشاعره نیز تصریحا یا تلویحا، این مطلب را در نوشتههای خویش آوردهاند و تأیید کردهاند.(4)
صاحبان اندیشه فوق، امامت را نه تنها از اصول نمیدانند، بلکه در میان فروع نیز چندان اهمیتی برای آن قائل نیستند؛ تا آنجا که درباره امامت گفتهاند: «امید به نجات کسی که از بحث امامت روگردان میشود، بیشتر است تا آن کسی که به مباحث امامت میپردازد».(5)
اندیشه فوق، چنان که از گفتار برخی از قائلان به این نظریه برمیآید،(6)مبتنی بر نظریهای دیگر است که اشاعره و معتزله در باب ضرورت امامت اتخاذ کردهاند. آنان در مسأله ضرورت امامت، بر این گمانند که نصب و تعیین امام، در شرع بر مردم واجب است.بنابراین، از دیدگاه آنان، تعیین و برگزیدن امام، فعلی از افعال مکلّفان است، و چون افعال مکلّفان، موضوع علم فقه است، پس مباحث امامت نیز مربوط به علم فقه میباشد. لیکن از آنجا که ادله شرعی وجوب امامت، در جای خود، نقد و به آن پاسخ داده شده است، نظریه فرعانگاری امامت نیز که بر آن مبتنی است، معتبر نخواهد بود.
همچنین این نظریه، مبتنی بر تصویری خاص از منزلت، نقش و اهمیت امامت است. این تصویر، همانگونه که در مقاله «منزلت امامت...» بیان شد، دیدگاه تحویلی
1) . جرجانی، شرح المواقف، ج8، ص344.
2) . تفتازانی، شرح المقاصد، ج5، ص232.
3) . مقدمه ابن خلدون، ص193.
4) . تا آنجا که نگارنده آگاهی دارد، متکلمان معتزلی، در این باره، سخن صریحی ندارند، لیکن چون آنها نیز مانند اشاعره، قائل به وجوب شرعی نصب امامند، پس امامت از منظر آنان نیز جزو فروع است.
5) . سیفالدین آمدی، غایی المرام، ص363.
6) . ماوردی، الاحکام السلطانیّی، ج2، ص5.
نگرانه و مبتنی بر مغالطه کنه و وجه است.(1)
بیشتر اندیشمندان امامیه و شماری از عالمان اشعری، امامت را از اصول دین دانستهاند و بر این باورند که اعتقاد به امامت، لازم است و انکار آن، موجب کفر میگردد.
شیخ صدوق (متوفی 381)، انکار امامت را همچون انکار نبوت و توحید میداند و میگوید: «یجب أن یعتقد أنّ المنکر للإمام کالمنکر للنبوّی والمنکر للنبوّی کالمنکر للتوحید».(2)و از آنجا که منکر نبوت و توحید، کافرند، پس منکر امامت نیز کافر میباشد.
شیخ مفید (متوفی 413) میگوید:
و اتفقت الامامیی علی انّ من انکر امامی احد الائمی وجحد ما اوجب اللّه من فرض الطاعات فهو کافر ضالّ، مستحق للخلود فی النار.(3)
سید مرتضی (متوفی 436)، امامت را همچون نبوت، از کبار اصول دین به شمار آورده است.(4)
شیخ الطائفه (متوفی 460)، در تهذیب بر این باور است که مخالفان، به سبب انکار اصلی از اصول دین (امامت)، محکوم به کفرند.(5)
از متأخّران نیز عدهای، امامت را در زمره اصول دین قرار دادهاند که از جمله میتوان به مقدس اردبیلی(6)(متوفی 993)، سیدنوراللّه تستری(7)(متوفی 1019)، محقق
لاهیجی(1)(متوفی 1072)، ملاصالح مازندرانی(2)(متوفی 1080)، صاحب حدائق(3)(متوفی 1186)، ملا محمدمهدی نراقی(4)(متوفی 1209)، صاحب جواهر(5)(متوفی 1266)، شیخ مرتضی انصاری(6)(متوفی 1281) و حکیم سبزواری(7)(متوفی 1289) اشاره کرد.
همچنین برخی از اندیشهوران معاصر امامیه، نظر فوق را برگزیدهاند که به عنوان مثال، میتوان از محمدحسن مظفر،(8)محمدرضا مظفر،(9)آیی اللّه خویی(10)و آیی اللّه مرعشی(11)نام برد.
البته چنان که گذشت، نظریه فوق، اختصاص به شیعه امامیه ندارد، بلکه این دیدگاه در میان عالمان اهل سنت نیز نظر عدّهای را به خود جلب کرده است؛ قاضی بیضاوی(12)و علامه اسروشنی(13)از جمله کسانیاند که امامت را جزو اصول شمردهاند.
دلایلی که در این باب اقامه شده است، به چهار دسته «آیات»، «روایات»، «اجماع» و «ضرورت» قابل تقسیم است:
1) . عبدالرزاق لاهیجی، گوهر مراد، ص467.
2) . ملاصالح مازندرانی، شرح اصول کافی، ج2، ص15.
3) . یوسف بحرانی، الحدائق الناضره، ج5، ص175.
4) . محمدمهدی نراقی، انیس الموحدین، ص137.
5) . محمدحسن نجفی، جواهر الکلام، ج6، ص56.
6) . شیخ انصاری، کتاب الطهاری، ج2، ص352.
7) . ملاهادی سبزواری، رسائل حکیم سبزواری، ص277
8) . محمدحسن مظفر، دلائل الصدق، ج2، ص10.
9) . محمدرضا مظفر، عقائد الامامیّی، ص65.
10) . سیدابوالقاسم خویی، التنقیح فی شرح عروی الوثقی، ج2، ص84.
11) . تستری، احقاق الحق، ج2، ص494.
12) . قاضی بیضاوی، المنهاج، به نقل از احقاق الحق، ج2، ص307.
13) . ابوالفتوح الاسروشنی، فصول الاسروشنی به نقل از احقاق الحق.
کسانی که امامت را جزو اصول دین میدانند، به آیات فراوانی، از جمله به آیات زیر استدلال کردهاند:
خلاصه استدلال به این آیه شریفه، چنین است که استفهام موجود در آن، نمیتواند حقیقی باشد؛ زیرا پرسش حقیقی، مستلزم جهل پرسشگر است. از این رو، باید آن را استفهام توبیخی یا انکاری دانست.(2)و چنان که ارباب ادب گفتهاند، پرسش توبیخی یا انکاری، در موردی به کار میرود که آنچه به پرسش، فراخوانده میشود، قطعا جامه عمل بپوشد. بنابراین، مخاطبان آیه شریفه (صحابه) به طور قطع، پس از رحلت آن حضرت، از دین عدول کرده، به رسم جاهلیت بر خواهند گشت. به همین سبب، در آیه، از لفظ ماضی «انقلبتم» استفاده شده است تا تحقق حتمی آن را گوشزد کند.
پیداست که صحابه، نه از اعتقاد به توحید و نبوت دست برداشته بودند و نه از باور داشتن به روز واپسین. پس مراد از «انقلاب» که در آیه شریفه، از آن سخن رفته است، عدول از چیزی دیگر است و آن، چیزی جز پشت پا زدن به مسأله امامت و رهبری، بدان سان که نبی اکرم صلی الله علیه و آله طرح آن را ریخته بود، نیست؛ زیرا به اتفاق نظر همه، هیچ حادثه دیگری در صدر اسلام رخ نداده است که موجب بازگشت عمومی به حالت پیش از اسلام شود. بنابراین، اگر انکار امامت، به منزله ترک دین به شمار میآید، به طور قطع، امامت باید اصلی از اصول دین باشد.(3)
البته این مطلب، با نزول آیه در جنگ احد، از آن حیث که برخی از مسلمانان،
تصمیم به ارتداد گرفته بودند، منافاتی ندارد؛ زیرا آنچه سبب نزول آیه شریفه در جنگ احد شده است، نمیتواند مانع از صراحت آیه درباره بازگشت آنان به حالت پیش از اسلام شود؛ چرا که در جنگ احد، مردم گمان کردند که رسول خدا صلی الله علیه و آله کشته شده است، در حالی که آیه شریفه، علاوه بر کشته شدن، مرگ را نیز یادآور میشود.(1)
در نقد مطالب فوق باید گفت که در این استدلال، مغالطه «أخذ ما لیس بعلی علّه» دیده میشود؛ زیرا دلیل یاد شده، اعم از مدعاست؛ چرا که چنان که خواهد آمد، ارتداد، همانسان که با انکار اصلی از اصول دین، حاصل میشود، با انکار فرعی از فرعیات ضروری اسلام نیز تحقق مییابد. بنابراین، به صرف اینکه انکار امامت، موجب ارتداد میشود، نمیتوان لزوما به این نتیجه رسید که امامت، از اصول دین است.
به حکم این آیه شریفه، ابلاغ و عدم ابلاغ دین، به ابلاغ و عدم ابلاغ امامت منوط است و هر آنچه ابلاغ و عدم ابلاغ دین، متوقف بر آن باشد، از اصول دین خواهد بود، پس امامت، از اصول دین است.(3)
روایات فراوانی که از طریق فریقین(4)وارد شده، به وضوح بیانگر این واقعیت است که آیه یاد شده، درباره ولایت و خلافت حضرت امیر علیه السلام، تعیین جانشینی برای
1) . محمدحسن مظفر، دلائل الصدق، ج2، ص10.
2) . مائده/ 67.
3) . تستری، احقاق الحق تعلیقه، ج2، ص297.
4) . علی بن احمد واحدی نیشابوری، اسباب النزول، ص150؛ فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج12، 49؛ علی بن محمد بن صباغ، الفصول المهمّی فی معرفی احوال الائمّی علیهم السلام، ص27؛ جلالالدین عبدالرحمن سیوطی، الدرّ المنثور فی التفسیر المأثور، ج2، ص298؛ محمد بن علی شوکانی، فتح الغدیر، ج3، ص57؛ شهابالدین سیدمحمود آلوسی بغدادی، روح المعانی فی تفسیر القرآن، ج6، ص172؛ سلیمان قندوزی، ینابیع المودّی، ص120.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سرنوشت آینده اسلام و مسلمانان نازل شده است. بنابراین، مطابق روایات مربوط، مفاد آیه فوق، چنین خواهد شد: «ای پیامبر! آنچه از سوی پروردگارت درباره ولایت و امامت علی بر تو نازل شده، به مردم برسان، و اگر چنین نکنی، رسالت او را نگذاردهای».
طبق این آیه شریفه، به این نکته مهم دست مییابیم که ابلاغ و عدم ابلاغ دین، منوط به ابلاغ و عدم ابلاغ امامت است (مقدمه اول). از سوی دیگر، یکی از ویژگیهای اصول دین، این است که نفی و اثبات آن، مستلزم نفی و اثبات دین باشد؛ پس هر چیزی که نفی و اثبات آن، موجب نفی و اثبات دین گردد، از اصول دین خواهد بود (مقدمه دوم). حال که مقدمات استدلال، تمام است؛ در نتیجه آن نیز نباید تردید روا داشت؛ یعنی باید پذیرفت که امامت از اصول دین است.
هر چند که استدلال فوق برای تحکیم اعتقاد یک فرد شیعه، مفید و ثمربخش است، لکن مخالف را نمیتواند ملزم به قبول کند؛ زیرا او میتواند آن را مصادره به مطلوب تلقی کند و بگوید: تمام بودن مقدمه اوّل آن، بر این فرض استوار است که آنچه تبلیغ آن در آیه شریفه، مورد تأکید قرار گرفته است، امامت و ولایت حضرت امیر علیه السلام است، در صورتی که این فرض، خود، اول کلام است؛ چرا که گر چه برخی از اندیشهوران اشعری و معتزلی، روایاتی را که در آن شأن نزول آیه، امامت و خلافت حضرت امیر علیه السلام دانسته شده است، در مکتوبات خویش آوردهاند، لکن در مقام ردّ و قبول، برخی از آنها روایات مربوط را از اساس، ضعیف، جعلی و غیرقابل اعتماد تلقی کردهاند و برخی دیگر، هر چند روایات یاد شده را پذیرفتهاند و نزول آیه را درباره علی علیه السلام مسلّم انگاشتهاند، اما در اینکه دلالت بر مسأله ولایت و خلافت کند، تردید نشان دادهاند. بنابراین، مخالف، مقدمه اول را تمام نمیداند و قانع نمیشود.
روایاتی که در این زمینه آمده است، به چند دسته عمده، قابل تقسیم است: دستهای از این روایات، در مقام توصیف و تمجید مقام منیع امامت و ولایت است؛ مانند: «بنی الإسلام علی خمس؛ علی الصلای والصوم والزکات والحجّ والولایی ولمیناد بشیء کما نودی بالولایی».(1)
دسته دیگر، مخالفان و منکران امامت را معرفی میکند که این دسته، خود به دو بخش تقسیم میشود: در بخشی از این روایات، از مخالفان و منکران امامت، به عنوان کافر و در بخش دیگر، به عنوان مرتد، یاد شده است که در ذیل، از هر کدام، نمونههایی را یادآور میشویم:
الف. «من مات ولمیعرف إمام زمانه مات میتی جاهلیّی».(2)این حدیث، از رسول اکرم صلی الله علیه و آله با تعابیر مختلف نقل شده است.
ب. «من أصبح من هذه الأمّی لا إمام له، أصبح ضالاً تائها وإن مات علی هذه الحالی مات میتی کفر ونفاق».(3)
ج. از امام صادق علیه السلام روایت شده است که فرمود: «من عرفنا کان مؤمنا ومن أنکرنا کان کافرا».(4)
د. رسول اکرم صلی الله علیه و آله خطاب به یکی از اصحاب میفرماید: «یا حذیفی! إنّ حجی اللّه بعدی علیک علی بن أبیطالب. الکفر به کفر باللّه والشرک به شرک باللّه والشک فیه شک فی اللّه والإلحاد فیه إلحاد فی اللّه... ».(5)
الف. در صحیح بخاری، به طرق مختلف، از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده است که حضرت فرمود:
یرد علی یوم القیمی رهط من أصحابی فیجلون عن الحوض، فأقول یا ربّ أصحابی، فیقول إنّک لا علم لک بما أحدثوا بعدک، إنّهم ارتدّوا علی أدبارهم القهقری.(1)
ب. در صحیح مسلم، در حدیثی از عایشه میخوانیم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
إنّی علی الحوض أنتظر من یرد علی منکم، فواللّه لیقتطعنّ دونی رجال فلأقولنّ، أی ربّی منّی ومن أمّتی. فیقول إنّک لاتدری ما أحدثوا بعدک؟ ما زالوا یرجعون علی أعقابهم.(2)
ج. امام باقر علیه السلام در این باره میفرماید: مخاطبان آیه شریفه «من یرتدّ منکم عن دینه...» کسانیاند که منصب امامت را غصب کردهاند.(3)
بر اساس روایات فوق، انکار امامت، موجب کفر و ارتداد میشود و هر آنچه انکار آن، چنین باشد، از اصول دین است. بنابراین، امامت از اصول دین است.
در مقام اثبات مقدمه اول میتوان گفت که این مقدمه، برگرفته از همان روایات دال بر کفر یا ارتداد مخالفان است. لذا تمام بودن آن، بستگی تام به تمامیّت آن روایات دارد و چون تمام بودن روایات مزبور، مفروض است، بنابراین، در تمام بودن مقدمه اوّل، نیز نباید تردید کرد. مقدمه دوم نیز روشن است؛ زیرا این مقدمه به یکی از ویژگیهای اصول دین اشاره دارد و چنان که پیش از این یادآور شدیم، یکی از ویژگیها و معیارهای اصول دین، ملاک بودنش در تعیین اسلام و کفر است؛ یعنی باورمندی به آن، نشانه مسلمانی و عدم پایبندی نسبت به آن، علامتِ کفر است. هر
دو مقدمه استدلال، تمام است و نباید در نتیجه آن تردید روا داشت. پس امامت از اصول دین است.
بدون تردید، این گونه روایات، اهمیّت و ضرورت امامت و ولایت را بیان میکند؛ همچنان که اهمیّت نماز، روزه، حجّ و جهاد نیز از این روایات، قابل استنباط است. لکن در دلالت آنها بر اینکه امامت جزو اصول دین است، جای بسی تأمل است؛ زیرا اگر بناست که امامت با استناد به همین روایات، از اصول دین شمرده شود، نماز، روزه و... که در روایات یاد شده، از آنها هم به عنوان پایه دین نام برده شده است نیز باید از اصول دین محسوب گردد؛ چرا که هرچند نسبت به مسأله امامت، سفارش بیشتری شده، امّا در اینکه بر هر یک از امور مزبور، اطلاق پایه دین شده است، مشترکند و صرف اهمیّت دادن بیشتر شارع نسبت به مسأله امامت، موجب نمیشود که تنها امامت از اصول دین به شمار آید. به همین دلیل، برخی از محققان با اینکه امامت را از اصول دین میدانند، اما از استدلال به روایات فوق خودداری کرده، میگویند:
لایستفاد ذلک من تلک الأخبار الدالّی علی أن بنی الإسلام علی خمس ولایلزم من أهمّیّتها فی نظر الشارع، صیرورتها ضروریّی.(1)
این نقد، مبتنی بر دو مقدمه است:
1) . شیخ انصاری، کتاب الطهاری، ج2، ص353.
به معنای ناسپاسی در برابر شکر و یا کفر به معنای ترک اوامر الهی در برابر اطاعت.(1)گفتنی است که کفر در روایات نیز به معانی فوق به کار رفته است.(2)
با توجه به نکات فوق، پاسخ استدلال به روایات یاد شده، روشن میشود؛ زیرا این استدلال، در صورتی تمام است که پیشتر، دو مطلب به اثبات رسیده باشد: یکی اینکه دلالت روایات بر مدّعا (کفر مخالفان) تمام باشد و دیگر اینکه معارض نداشته باشد؛ در حالی که هر دو مطلب، قابل مناقشه است؛ زیرا اولاً، دلالت روایات فوق بر مدّعا، مخدوش است؛ چرا که روایات، در صورتی مثبت مدّعاست که واژه کفر در آنها به معنای در برابر اسلام به کار رفته باشد، در حالی که در هیچ یک از روایات مربوط، چنین نیست، بلکه واژه کفر، بیشتر در معنای مقابل ایمان به کار رفته است، نَه مقابل اسلام، و چنان که گذشت، کفر به این معنی، نَهتنها با اسلام منافات ندارد، بلکه با آن قابل جمع است. پس دلالت روایات بر مدّعا، تمام نیست.
پاسخ فوق را گروه زیادی از اندیشمندان متأخر و معاصر امامیّه مطرح کردهاند:
صاحب جواهر میگوید:
فلعلّ ما ورد فی الأخبار الکثیری، من تکفیر منکر علی علیه السلام محمول علی إرادی
الکافر فی مقابل الإیمان.(1)
شیخ انصاری رحمة الله، با اینکه امامت را از اصول دین میداند، با نسبت دادن کفر به مخالفان، به شدت مخالفت کرده، در پاسخ کسانی که برای اثبات کفر مخالفان، به روایات استناد کردهاند، مینویسد:
إلاّ أنّ المستفاد من مجموع الأخبار وکلمات الأخیار أنّ المراد بهذا الکفر، المقابل للإیمان الّذی هو أخصّ من الإسلام.(2)
مرحوم حکیم در مستمسک مینویسد:
و أمّا النصوص، فالّذی یظهر منها أنّها فی مقام إثبات الکفر للمخالفین بالمعنی المقابل للإیمان کما یظهر من المقابلی بین الکافر والمؤمن.(3)
امام خمینی رحمة الله نیز از جمله کسانی است که تقابل در این گونه روایات را، میان کفر و ایمان میداند و در پاسخ کسانی که برای اثبات مدّعای خود، به روایات تمسّک کردهاند، میفرماید:
فهلاّ تنبّه بأنّ الروایات التی تشبّث بها لمیرد فی واحد منها أنّ من عرف علیّا علیه السلام فهو مسلم ومن جهله فهو کافر. بل قابل فی جمیعها بین المؤمن والکافر والکافر مقابل المسلم، غیر المقابل للإیمان.(4)
چنان که ملاحظه شد، دلالت روایات فوق بر مدّعا، تمام نیست.
ثانیا، بر فرض که مشکل دلالی روایات مزبور، منتفی باشد، باز هم تمسّک به آنها از جهت دیگری مخدوش است؛ زیرا در برابر آنها روایات متعدد و معتبری وجود دارد که بر اسلام حقیقی مخالفان، به شرط عدم جحد و عناد دلالت میکند و در حقیقت، میتواند حاکم و مفسّر روایات مورد بحث باشد.(5)
به تعبیر دیگر، ما با دو دسته روایات مواجه هستیم که یکی بر کفر مطلق مخالفان
دلالت دارد و دیگری بر کفر مقیّد به نصب و عناد و جمع هر دو دسته، به این است که روایات مطلق را حمل بر روایات مقیّد کنیم. بنابراین، روایات، اشاره به کفر کسانی خواهد داشت که از روی جحد و عناد، با مسأله امامت مخالفت میکنند، نَه مطلق مخالفان.
از جمله روایاتی که بر اسلام مخالفان به شرط عدم جحد و عناد، دلالت دارد، روایات زیر است:
سه نفر از اصحاب امام صادق علیه السلام به نامهای هاشم صاحب البرید، ابوخطاب و محمد بن مسلم، درباره مخالفان امامت، اختلاف نظر داشتند. هاشم معتقد بود که جاهلان و منکران امامت، کافرند، ولی ابوخطاب، در کفر مخالفان، وجود حجت را شرط میدانست و محمد بن مسلم، افزون بر آن، تحقق انکار و جحد را نیز معتبر میشمرد. نزاع این سه نفر، در ایّام حجّ، نزد امام صادق علیه السلام کشیده شد و امام علیه السلام ضمن گوشزد کردن اعتقاد مخالفان به توحید و نبوت و انجام اعمال عبادی، با اظهار تعجب مکرّر و گفتن سبحان اللّه، آنان را از نسبت دادن کفر به جاهلان مسأله امامت، برحذر داشت و تلویحا نظر محمد بن مسلم را تأیید فرمود.(1)
و ما هلک من الأمیّی إلاّ الناصبین والمکاثرین (المکابرین) والجاحدین والمعاندین. فأمّا من تمسّک بالتوحید والإقرار بمحمّد صلی الله علیه و آله والإسلام ولمیخرج من الملّی ولمیظاهر علینا الظلمی ولمینصب علینا العداوی وشک فی الخلافی
1) . کلینی، اصول کافی، ج2، ص401؛ محمد بن الحسن الحر العاملی، وسائل الشیعی، ج1، ص21.
ولمیعرف أهلها وولاتها ولمیعرف لنا ولایی... فإنّ ذلک مسلم مستضعف یرجی له رحمی اللّه.(1)
استدلال به این روایتها نیز از جهات ذیل، قابل مناقشه است:
این مطلب (لازم)، نَهتنها مخالف اصل و مستلزم حرج است، بلکه با اجماعی که بر عدم احتراز امامان شیعه و اصحاب آنان از هرگونه معاشرت با مخالفان، منعقد است نیز نمیسازد.(2)
از این رو، برخی از ژرفاندیشان معاصر امامیّه، احتمال دیگری را مطرح کردهاند و چنین گفتهاند:
و یحتمل أنّ کون المراد من ارتداد الناس، نکث عهد الولایی ولو ظاهرا وتقیّی لا الارتداد عن الإسلام وهو الأقرب.(3)
ناگفته پیداست که صرف وجود چنین احتمالی، کافی است که در اعتبار استدلال فوق، تردید راه یابد.
گذشت، در پارهای از این روایات، سبب ارتداد، غصب حق آل محمد صلی الله علیه و آله معرفی شده است. بنابراین، میتوان احتمال داد که روایتهای فوق، به ارتداد کسانی اشاره دارد که با آگاهی، خلافت و به تبع آن، حق آل محمد صلی الله علیه و آله را غصب کردهاند و ناگفته پیداست که عموم مردم، در آن نقشی نداشتهاند تا به ارتداد متّصف شوند.
این روایات، همانند روایات پیشین، معارض با اخباری است که اسلام مخالفان را تأیید میکند(1)و بنا به قاعده اصولی، در صورت عدم رجحان یکی از دو طرف، مرجع، عمومات یا اصل خواهد بود و چنان که گذشت، مفاد عمومات و اصول، اسلام مخالفان است.(2)
دلیل فوق، اعم از مدّعاست؛ چرا که ارتداد، همان سان که با انکار اصلی از اصول دین، تحقق مییابد، با انکار فرعی از ضروریات دین نیز حاصل میشود. بنابراین، از اینکه انکار امامت، موجب ارتداد میشود، لزوما نمیتوان به این نتیجه رسید که امامت از اصول دین است.
از آنچه گذشت، معلوم شد که با تمسّک به آیات و روایات یاد شده، نمیتوان اثبات کرد که امامت از اصول دین است؛ چرا که نتیجه استدلالهای مزبور حداکثر، اثبات کفر، یا ارتداد مخالفان است و این مقدار، هرچند که برای اثبات مدّعا، لازم به نظر میرسد، کافی نیست. افزون بر آن، باید اثبات گردد که هر چیزی که انکار آن، موجب کفر یا ارتداد گردد، از اصول دین است؛ و چنان که ملاحظه شد، این مطلب، اثبات نشد.
گفتیم که برخی از اندیشمندان امامیّه در این باره که امامت، یکی از اصول دین
است ادعای وجود اجماع کردهاند،(1)لیکن این ادّعا، از چند منظر به تأمّل بیشتری نیازمند است:
فرض دوم، هرچند که قابل اثبات است، لیکن نمیتواند مثبت مدّعا باشد؛ زیرا نتیجه این فرض، جزو اصول مذهب بودن آن است؛ چون انعقاد اجماع بر جزو اصول دین بودنِ امری نزد فرقه خاص، اصل بودن آن را تنها نزد همان فرقه اثبات خواهد کرد.
برخی از فقهای بلندآوازه امامی گفتهاند: «فلو خلا المأی من فقهائنا من قوله علیه السلام لما کان حجّی ولو حصل فی اثنین کان قولهما حجّی».(2)بنابراین، در هر اجماعی، اولاً وجود معصوم علیه السلام و سپس حجیّت قول وی، مفروض گرفته میشود، در حالی که مخالفان، نَهتنها حجیّت قول وی، بلکه وجود او را نیز انکار میکنند. پس استدلال به
این اجماع، در حقیقت، اثبات اصل بودن امامت، با قول امام میباشد که دور است.(1)
یکی دیگر از دلایل مدّعیان کفر مخالفان، ادّعای ضرورت(2)در مسأله امامت است. خلاصه استدلال، چنین است: امامت حضرت علی علیه السلام از جانب خدا و توسط پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به مناسبتهای گوناگون: از جمله، در جریان غدیر خم، اعلام شده و نقل متواتر این مطلب، آن را به سرحدّ ضرورت رسانده است. بنابراین، انکار آن، در حقیقت، انکار یکی از ضروریات دین اسلام است که منجر به کفر میشود.
پاسخ، این است که:
اولاً، امامت به معنایی که نزد امامیّه مطرح است، از ضروریات دین محسوب نمیشود؛ زیرا ضروریات دین، اموری است که نزد همه فِرَق اسلامی و تمام طبقات مسلمانان، بدیهی باشد(3)و امامتی که شیعه مدّعی آن است، نَهتنها از ضروریات نیست، بلکه عدّه زیادی، خلاف آن را از ضروریات میپندارند.(4)
ثانیا این دلیل، به یک اعتبار اعم، و به اعتبار دیگر، اخص از مدّعاست. اعم بودن آن، از این روست که ضرورت، وصف انحصاری اصول دین نیست، بلکه برخی از امور فرعی نیز متّصف به ضرورت میشود؛ مانند وجوب نماز، روزه و... که از ضروریات دین اسلام به شمار میرود.
بنابراین، از صرف اتّصاف مسألهای به ضرورت، لزوما نمیتوان اصل بودن آن را نتیجه گرفت. اما اخص بودن آن، از این نظر است که امامت به معنای یاد شده، نَه
1) . محمدحسن قدردان قراملکی، «نظریّه جداانگاری امامت از اصول دین»، نامه مفید، سال چهارم، شماره 2.
2) . علامه حلّی، شرح فصّ الیاقوت به نقل از الحدائق الناضری، ج5، ص175.
3) . امام خمینی، کتاب الطهاری، ج3، ص325.
4) . محمدحسن نجفی، جواهر الکلام، ج6، ص62؛ شیخ انصاری، کتاب الطهاری، ج2، ص353؛ سیدمحسن حکیم، المستمسک، ج1، ص395؛ سیدابوالقاسم خویی، التنقیح، ج3، ص86؛ امام خمینی، کتاب الطهاری، ج3، ص325.
نزد همه، بلکه تنها نزد امامیّه از ضروریات است؛ زیرا آنچه نزد همه از ضروریات محسوب میشود، ولایت به معنای محبّت است، امّا ولایت به معنای امامت و خلافت، فقط نزد شیعه، مسلّم است.(1)
این نظریه را میتوان بازسازی و ترمیم نظریه دوم دانست. انگیزه طرح دیدگاه فوق، پاسخ به اِشکال معروفی است که دامنگیر نظریه جزو اصول دین انگاشتن امامت بوده است. اشکال، چنین است که لازمه تلقی امامت به عنوان اصلی از اصول دین، خروج اکثر فرق اسلامی از حوزه اسلام و دین است؛ در حالی که این لازم، به دلایلی که گذشت، پذیرفتنی نیست. برای حل این معضل، راه حلهایی ارائه شده است که از جمله، نظریه جزو اصول مذهب دانستن امامت است.
سه راه حل در این باره، قابل طرح است:
برخی با تقسیم اسلام به اسلام واقعی و ظاهری، به حل مسأله پرداخته و گفتهاند: از آنجا که مخالفان، منکر یک اصل دینی (امامت) هستند، نمیتوانند مسلمان واقعی باشند، و از سوی دیگر، چنان که گذشت، طبق پارهای از آیات و روایات و سیره امامان معصوم شیعه و اصحاب آنان و فقهای امامیه، مخالفان امامت، مسلمان تلقی شدهاند. بنابراین، چارهای نیست جز اینکه گفته شود مخالفان، مسلمانند، لکن اسلامشان، ظاهری است و در ترتّب احکام اسلامی، همین مقدار، کافی است.(2)
برخی دیگر کوشیدهاند تا با فرق گذاشتن میان اصول اسلام و اصول ایمان، به پاسخ مسأله دست یابند. باور آنان بر این است که اصول دین، به دو بخش است: بخشی از آن، اصول اسلام و بخش دیگر، اصول ایمان را تشکیل میدهد. توحید، نبوت و معاد، از قسم اوّل و امامت و عدل، از قسم دوم است. سپس میگویند: آنچه ملاک اسلام و کفر است، اصول اسلام است، نَه اصول ایمان. بنابراین، چون مخالفان امامت، اصول اسلام را باور دارند، مسلمانند.(1)
سومین پاسخی که به مشکل فوق داده شده است، این است که اصول اعتقادی (نَه اصول دین) به دو دسته تقسیم میشود: دستهای، از اصول دین است؛ مانند: توحید، نبوت و معاد، و دسته دیگر، از اصول مذهب؛ نظیر اصل امامت. بنابراین، انکار امامت، نَه انکار اصلی از اصول دین، بلکه انکار اصلی از اصول یک مذهب خاص (شیعه) است و چنان که یادآور شدیم، انکار چنین اصلی، موجب کفر نمیشود.
این پاسخ را میتوان تقریر دیگری از راه حل دوم دانست؛ زیرا همانگونه که گذشت، کسانی که امامت را از اصول مذهب انگاشتهاند، روایاتی را که دال بر کفر مخالفان امامت است، حمل بر کفر مقابل ایمان کردهاند،(2)و این، بیانگر آن است که امامت از منظر آنان، از اصول ایمان است. بنابراین، فرقی میان اصول مذهب و اصول ایمان وجود ندارد، بلکه دو تعبیر از یک واقعیّت است.
در هر صورت، این نظریه، نخستین بار، در میان متفکران متأخر امامیّه مطرح شد و رفته رفته، توجه بسیاری را جلب کرد. بر اساس این طرز تفکر، امامت، نَه از اصول
دین و نَه از فروع آن، بلکه از اصول مذهب است. تا آنجا که مؤلف آگاهی دارد، میرزای قمی (متوفی 1231) جزو نخستین کسانی است که نظریّه یاد شده را کشف و ترویج کرده است. وی در رساله فارسی خود به نام «اصول دین» میگوید:
بدان که اصول دین، سه چیز است: توحید، نبوت و معاد، امّا عدل و امامت، از اصول مذهب است، پس هر که منکر یکی از سه چیز اوّل بشود، کافر و نجس... امّا اگر اقرار به آن سه داشته باشد و منکر عدل و امامت باشد، کافر نیست؛ لیکن شیعه هم نیست... .(1)
پس از صاحب قوانین، تعدادی از شاگردان و معاصران وی نیز این نظریه را پذیرفتند و از آن جمله است: «مولا محمد ابراهیم کرباسی»(2)(متوفی 1262) و شیخ جعفر استرآبادی(3)(متوفی 1263).
عدهای از متفکران معاصر امامیّه نیز امامت را از اصول مذهب میدانند که به برخی از آنها اشاره میشود:
اسلام و ایمان، مترادف و به معنای اعم که اساس آن را سه اصل توحید، نبوت و معاد تشکیل میدهد، به کار میرود... لیکن شیعه امامیه، اعتقاد به امامت را به آنها افزوده است. بنابراین، کسی که به امامت، به همان معنایی که در نزد شیعه مطرح است، باور داشته باشد، از نظر آنان، مؤمن به معنای اخص کلمه (شیعه) است؛ نَه اینکه منکر اصل امامت، به کلّی از اسلام، خارج باشد.(4)
نقل و نقد برخی از اعتراضات ابن تیمیه بر مذهب شیعه، امامت را از اصول مذهب شیعه دانسته است.(1)
این آیه، آخرین آیه سوره است که غرض از بیان سوره را خلاصه میکند و در آن، اصول سهگانه دین را که توحید، نبوت و معاد است؛ جمع کرده است.(3)
عدل، به تنهایی علامت اشعری نبودن شمرده میشد. عدل و امامت، توأمان، علامت تشیع بود. این است که گفته میشد اصول دین اسلام، سه چیز و اصول مذهب شیعه نیز همان سه چیز است بعلاوه اصل عدل و امامت.(4)
ماهیّت اسلام، چیزی جز گواهی دادن به وحدانیّت خداوند و رسالت پیامبر و اعتقاد به معاد نیست و غیر از این امور، هیچ چیزی دیگر، از جمله، اعتقاد به ولایت ائمّه علیهم السلام در ماهیّت اسلام دخالت ندارد. بنابراین، امامت از اصول مذهب
است، نَه دین.(1)
برخی از اصول عقاید؛ نظیر توحید، نبوتِ خاصه و معادِ جسمانی، از اصول دین و برخی دیگر؛ مانند عدل و امامت از اصول مذهب است... کسی که اصول دین را باور نداشته باشد، از دین اسلام، خارج است، امّا اگر به اصول دین اعتقاد داشته باشد، ولی اصول مذهب را نپذیرد، از اسلام خارج نیست، بلکه تنها از مذهب شیعه خارج خواهد بود.(2)
بدینترتیب، موافقان و مخالفان اصل امامت، هر دو، مسلمان و به حکم آیه شریفه إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَی... برادر یکدیگرند و انکار اصل امامت، اگر از روی تعصب و عناد نباشد، ضرری به مسلمان بودن مخالف نمیزند. امّا در عین حال، اعتقاد به امامت به معنایی که گذشت، دارای فواید و برکاتی است که در صورت فقدان آن، خسارتهای زیانبار و جبرانناپذیری به جوامع اسلامی وارد میشود؛ زیرا اعتقاد به امامت، یعنی باور داشتن به اینکه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به دستور صریح خداوند، اوصیا و جانشینان خویش را تعیین و به مردم، شناسانده است و آنان کسانیاند که همچون شخص پیامبر صلی الله علیه و آله ملکه عصمت و علم خداداد دارند و تمام احکام الهی را میدانند و به همین دلیل، تبیین احکام دین و تفسیر واقعی کتاب و سنت و نیز سرپرستی جوامع اسلامی در هر زمان، به آنها سپرده شده است. بنابراین، امامت یعنی الگوی کامل و منحصر به فردی برای انتظام بخشیدن به امور دینی و دنیوی، و ناگفته پیداست که از دست دادن چنین الگویی، ضایعهای اسفناک و جبرانناپذیر است.
مباحث امامت، شامل دو دسته عمده است: گاهی سخن از چیستی امامت و شرایط و اوصاف امام است و گاهی چرایی و ادله وجوب تعیین یا نصب امام مطرح میشود. بحث نخست، مربوط به مقام تصور است که در پاسخ مطالب «ما هو» و «أی شیء هو» ارائه میشود و بحث دوم، مربوط به مقام تصدیق است که در پاسخ دو مطلب «هل هو» و «لم هو» طرح میگردد.
اگر چه در اصل اعتقاد به امامت، اختلاف قابل ملاحظهای وجود ندارد و در میان فرقههای اسلامی، تنها نجدات (فرقهای از خوارج) که پیروان نجدی بن عامر هستند، ضرورت امامت را نپذیرفتهاند،(1)در مقام تبیین این ضرورت و بیان آن که وجوب امامت، عقلی است یا شرعی؟ و آیا تعیین امام توسط مردم، ضرورت و وجوب دارد یا انتصاب او از جانب خدا ضروری است؟ اختلافنظر فراوان وجود
1) . تفتازانی، شرح المقاصد، ج5، ص236؛ مقدمه ابن خلدون، ص192؛ علامه حلی، مناهج الیقین فی اصول الدین، ص439.
دارد.
اشاعره، غالبا وجوب امامت را سمعی و شرعی میدانند و آن را به عنوان تکلیف مکلفان، ضرورت «علی الناس» تلقی میکنند. معتزله نیز وجوب را عقلی میانگارند، اما مانند اشاعره، بر وجوب بر مردم تأکید مینمایند. متکلمان شیعه، به وجوب عقلی «علی اللّه» قائلند و طبق مبانی فیلسوفان، وجوب، به نحو ضرورت «من اللّه» (و نه علی اللّه) تبیین میگردد.
بحث از ادله ضرورت امامت، منطقا مسبوق به تحلیل مفهوم امامت و بررسی تصویر دانشمندان از هویت و حقیقت امامت است؛ زیرا سنخیت بین ادله و مدعا اقتضا میکند که مدعا از هر جهت، روشن و واضح باشد، و الا از مغالطه «أخذ ما لیس بعلی علی» مصون نخواهیم ماند. اما پرداختن به تعریف و حقیقت امامت، نوشتار مستقلی میطلبد. در اینجا بر برداشتی کلی از امامت بسنده میکنیم که طبق آن، تعریف امامت، ریاست عامه در امور دین و دنیای مردم به نیابت از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است.(1)
اغلبِ تعریفهایی که برای امامت ذکر شده است، به همین مطلب اشاره دارد و اگر در برخی تعاریف، قیدی زیاد یا کم شده است، صرفاً برای رعایت جامع و مانع بودن تعریف است، نه تغییر بنیادی آن. از این رو، میان تعریفهایی که برای امام و امامت ذکر شده است، تفاوت چندانی به چشم نمیخورد و به همین دلیل، برخی از محققان بر این باورند که متکلمان اسلامی با همه اختلافاتی که در سایر ابعاد امامت دارند، در تعریف آن (به معنای ریاست عامه در دین و دنیای مردم...) با هم توافق دارند.
از جمله کسانی که به توافق متکلمان مسلمان در تعریف امامت اشاره نمودهاند،
1) . شیخ مفید، النکت الاعتقادیه، ص51؛ شیخ طوسی، الرسائل العشر، ص103؛ ماوردی، الاحکام السلطانیی، ج2، ص5؛ عبدالجبار معتزلی، شرح الاصول الخمسه، ص750؛ مقدمه ابن خلدون، ص191؛ جرجانی، شرح المواقف، ج8، ص345؛ تفتازانی، شرح المقاصد، ج5، ص232.
میتوان محقق لاهیجی،(1)مهدی نراقی(2)و استاد مطهری(3)را نام برد. لیکن برخی از محققان(4)معاصر، بر این نکته که متکلمان مذاهب اسلامی، حتی در تعریف امامت نیز با هم اختلافنظر دارند، پای میفشارند.
اشاعره و اکثر معتزله، بر این باورند که نصب امام، شرعا بر مردم واجب است. بنابراین، تفسیر آنها از ضرورت امامت، دارای دو قید است: اولاً، وجوب را شرعی میدانند و نه عقلی و ثانیا، آن را از باب «وجوب علی الناس» میانگارند و برای اثبات این مدعا، به ادلهای تمسّک کردهاند که در ذیل به مهمترین آنها اشاره میشود:
عمدهترین دلیل آنان، اجماع صحابه و دیگران بر این امر است. میگویند: کلیه اصحاب، پس از درگذشت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله، مهمترین واجب الهی (دفن جسد مطهر ایشان) را رها کردند و به سروسامان بخشیدن به مسأله جانشینی وی پرداختند. آنگاه که ابوبکر گفت: «ای مردم! هر کس محمد صلی الله علیه و آله را میپرستید، بداند که وی مرده است و هر کس خدای او را پرستش میکرد، پس او زنده است و هرگز نمیمیرد. باید برای این امر (جانشینی پیامبر) فردی انتخاب شود. خدا شما را رحمت کند! آرای خود را ارائه دهید»، همه وی را تصدیق کردند و هیچ کس نگفت که نیازی به امام نداریم. البته صحابه درباره شخص جانشین، به توافق نرسیدند، ولی همه لزوم
جانشینی را تأیید کردند.(1)
پس از صحابه، امّت اسلام نیز بر عمل آنان، مهر تأیید زد. بدین ترتیب، عملی که مورد تأیید اصحاب و امت اسلام است، واجب میشود؛ زیرا در حدیث آمده است: «لاتجتمع أمّتی علی الضلالی».(2)و از آنجا که اجماع، از منابع شرع است، پس امامت، شرعا واجب است.
اجماع در مفهومی که دانشمندان اهل سنت در اثبات مدعای خود به آن تمسّک نمودهاند، از جهات مختلفی قابل نقد است:
الف. اتفاق کل.
ب. اتفاق اهل حل و عقد.
ج. اتفاق مردم مدینه.
د. اتفاق اعاظم علمای اسلام.
کسانی که اندک آشنایی با تاریخ صدر اسلام دارند، به خوبی میدانند که در
1) . ابوالحسن اشعری، الابانی، ص77؛ ابومنصور عبدالقاهر بن طاهر یتمی بغدادی، اصول الدین، ص144؛ علی بن حزم اندلسی، الفصل فی الملل و الاهواء و النحل، ج4، ص87؛ علاءالدین علی بن محمد قوشچی، شرح الهیات تجرید، ص365؛ عبدالجبار معتزلی، شرح الاصول الخمسی، ص751؛ جرجانی، شرح المواقف، ج8، ص346؛ تفتازانی، شرح المقاصد، ج5، ص235؛ عبدالکریم شهرستانی، نهایهالاقدام، ص479؛ مقدمه ابن خلدون، ص191؛ احمد بن حجر هیثمی، الصواعق المحرقی فی ردّ علی أهل البدعی و الزندقی، ص5.
2) . عبدالجبار معتزلی، شرح الاصول الخمسی، ص751.
سقیفه، اجماع به هیچ یک از معانی فوق، حاصل نشد؛ زیرا چگونه میتوان ادعای اجماع کرد، در حالی که علی علیه السلام ؛ یعنی آن کس که به فرموده صریح پیامبر صلی الله علیه و آله به هر طرف بگردد، حق با او خواهد گردید(1)و حضرت زهرا علیها السلام و حسنین علیهما السلام و سایر بنیهاشم (سعد بن عبادی و قیس بن سعد و جمعی از صحابه بزرگ؛ مانند سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، خالد بن سعید، حذیفی بن یمان، بریده و...) که از بزرگان اهل حل و عقد، از اعاظم علمای اسلام و از اجلّه مردم مدینه به شمار میآمدند، در سقیفه حضور نداشتند؟(2)بنابراین، ادعای اجماع در این زمینه، نه تنها ادعایی دور از واقعیت است، بلکه با هیچ یک از معانی اجماع که در نزد اهل سنت پذیرفته شده است، سازگاری ندارد.
ایراد فوق، ناشی از خلط نمودن مستشکل میان دو اجماع است؛ نخست، اجماع صحابه بر اصل وجوب نصب امام؛ همان گونه که برخی از دانشمندان اهل سنت، به آن تصریح نمودهاند.(4)و دیگری، اجماع آنان بر امامت ابوبکر. آنچه اهل سنت برای اثبات وجوب نصب امام به آن تمسّک نمودهاند، اجماع نخست است که مساوی با
1) . «اللّهم أدر الحقّ معه حیثما دار.» (موفق اخطب خوارزمی، مناقب، ص104؛ محمد بن عیسی ترمذی، سنن ترمذی، ج5، ص85.)
2) . محمد بن مسلم بن قتیبی دینوری، الامامی و السیاسی، ص21؛ ابن عبد ربّه الاندلسی، عقد الفرید، ج4، ص85؛ ابوالحسن اشعری، مقالات الاسلامیین، ج2، ص178؛ ابوالحسن علی بن حسین علی المسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج2، ص301؛ ابوجعفر محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، ج2، ص443؛ محمد بن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج2، ص630.
3) . سیدهاشم حسینی تهرانی، توضیح المراد، ص679.
4) . عبدالجبار معتزلی، شرح الاصول الخمسه، تحقیق سمیر مصطفی رباب، ص510.
مدعاست و آنچه در ایراد فوق، اخص از مدعا انگاشته شده، اجماع دوم است.
توضیح آن که، آیا کسانی که در سقیفه گرد هم آمدند و بر وجوب نصب امام، تأکید کردند، دلیل و مدرکی برای این امر داشتند؟ به عبارت دیگر، دلیل اهل سنت بر مدعا، اجماع صحابه است، اکنون این پرسش مطرح است که صحابه با چه دلیلی بر وجوب نصب امام، بر مردم اجماع نمودند؟ آیا آنان در این خصوص، دلیل داشتند یا بدون هیچ گونه دلیلی، به چنین توافقی مبادرت کردند؟
در پاسخ پرسش فوق، سه احتمال زیر را میتوان مطرح کرد:
الف. اجماع صحابه، مستند به دلیل شرعی بوده است.
ب. اجماع مزبور، با استناد به دلیل عقلی صورت گرفته است.
ج. صحابه، بدون هیچ گونه دلیلی، به چنین اجماعی مبادرت ورزیدند.
در میان دانشمندان اهل سنت، کسی که طرفدار فرضیه دوم و سوم باشد، وجود ندارد؛ بنابراین، استدلال آنها به اجماع یاد شده، مبتنی بر فرضیه نخست است. لیکن این فرضیه، قابل دفاع نیست؛ زیرا ادله شرعی، غیر از اجماع در نزد اهل سنت، کتاب، سنت و قیاس است که هیچ کدام از آنها دلالت بر مدعا ندارد؛ زیرا نه آیات قرآنی، دال بر وجوب نصب امام بر مردم است و نه از قیاس، چنین نتیجهای میتوان گرفت. در میان سنت پیامبر صلی الله علیه و آله نیز سخنی که دلالت بر لزوم انتخاب امام بر مردم کند، وجود ندارد؛ چه اینکه اگر چنین سخنی وجود داشت، به نحو متواتر نقل میشد و دیگران نیز از آن آگاه میشدند، در صورتی که هیچ کس، حتی قائلان به اجماع یاد شده، چنین ادعایی ندارند. بنابراین، اجماع صحابه، هیچ گونه دلیل و
مدرک شرعی نداشته است(1)و به همین دلیل، نمیتوان آن را دلیل وجوب شرعی نصب امام به شمار آورد.
برخی از محققان اهل سنت، متوجه اشکال فوق بودهاند و به آن، چنین پاسخ دادهاند: مدرک اجماع، به دو دلیل، به ما نرسیده است: نخست آن که با نقل متواتر اجماع، دیگر نیازی به ذکر مدرک آن نبوده است و دیگر آن که شاید مدرک و مستند اجماع در این خصوص، از قبیل قراین و شواهد بوده است که قابل نقل به دیگران نیست.(2)
پاسخ فوق، اصلاً قانعکننده نیست؛ زیرا دلایلی که برای عدم نقل مدرک اجماع در آن ذکر شده است، از جهاتی قابل مناقشه است: نخست آن که، این ادله، هر کدام در حد یک احتمال، مطرح است که در مقام استدلال، نمیتوان به آن استناد کرد. دیگر آن که، دلیل اوّل که برای توجیه عدم نقل مدرک اجماع آمده است، مستلزم کماهمیت جلوه دادن مسأله امامت است؛ زیرا اگر مسأله امامت از مسائل مهم و ضروری جهان اسلام تلقی شود، دیگر مجالی برای این احتمال که درباره آن، دلیل نقلی وجود داشته، اما نیازی به ذکر آن نبوده است، باقی نمیماند؛ در حالی که اهمیت موضوع امامت، بر کسی که اندک آشنایی با بحث حاضر دارد، پوشیده نیست؛ زیرا چگونه میتوان آن را کمارزش تلقی نمود، در صورتی که به گفته برخی از دانشمندان اهل سنت، هیچ مسألهای از مسائل دین، به اندازه مسأله امامت، مورد اختلاف قرار نگرفته است؟(3)
بنابراین، در موضوعی بدین اهمیت، اگر دلیل شرعی وجود داشت، قطعا به نحو متواتر نقل میشد و به دیگران هم میرسید و چون نرسیده است، کشف میکنیم که
دلیلی نقلی در این زمینه وجود نداشته است.
دلیل دیگر بر ضرورت شرعی نصب امام بر مردم، این است که نصب امام، مقدمه واجبات مطلق است (صغری) و از آنجا که مقدّمات واجبات مطلق، واجب است (کبری)، پس نصب امام، واجب است.
بیان مقدمه اول چنین است: شارع مقدس، به اجرای حدود، تجهیز ارتش، حفظ مرزهای بلاد اسلامی و پاسداری از کیان اسلام، امر فرموده است و امور یاد شده که همه از واجبات مطلق به حساب میآید، بدون امام، قابل اجرا نیست، پس نصب امام، مقدمه واجبات مطلق است. از طرف دیگر، این مطلب (مقدمه دوم) که مقدمه واجبات مطلق، در صورت مقدور بودن، واجب است نیز در جای خود (علم اصول فقه) به اثبات رسیده است، پس باید به حکم برهان فوق، پذیرفت که نصب امام، واجب شرعی است.(1)
مقدمه دوم استدلال فوق، قابل مناقشه است؛ زیرا چنان که علمای علم اصول گفتهاند، در وجوب مقدمه، دو احتمال عمده وجود دارد: اول اینکه وجوب مقدمه، غیری باشد، در برابر وجوب ذیالمقدمه که نفسی است و دوم اینکه وجوب مقدمه، عقلی باشد؛ بدین معنی که عقل دلالت کند بدون انجام مقدمه، نمیتوان به ذیالمقدمه دست یافت.
هیچ یک از این دو احتمال، با مذاق اشعری سازگاری ندارد؛ زیرا وجوب غیری مقدمه، تنها با قاعده ثبوت ملازمه بین احکام شرعی و عقلی، قابل اثبات است که اشعریان چنین قاعدهای را نپذیرفتهاند؛ چون اساس آن را که قاعده حسن و قبح عقلی است، قبول ندارند. و احتمال دوم نیز وجوب عقلی مقدمه را به اثبات میرساند که
1) . ابن حجر هیثمی، الصواعق المحرقی، ص5؛ قوشچی، شرح الهیات تجرید، ص107؛ تفتازانی، شرح المقاصد، ج5، ص237.
آن نیز با اندیشه اشعری، در تنافی است. پس مقدمه دوم استدلال یاد شده، تمام نیست.
افزون بر آنچه گذشت، بر فرض اینکه استدلال مزبور، تمام باشد، وجوب مقدمه، حتی نسبت به واجب تعالی عام است؛ زیرا خداوند متعال نیز اگر اراده انجام کاری را داشته باشد که مبتنی بر مقدّماتی است، لامحاله، اراده مقدّمات را نیز خواهد کرد. پس اگر نصب امام، مقدمه بقای دین و نظام امور مسلمانان باشد، نصب امام بر خداوند، واجب است؛ چرا که بدون شک، بقای دین و نظام امور مسلمانان، مراد خداوند و نصب امام، مقدمه آن است. پس نصب امام، بر خداوند لازم است.(1)
غزالی (450- 505) در کتاب الاقتصاد، هر گونه ضرورت عقلی امامت را انکار کرده، میگوید: شایسته نیست، گمان شود که لزوم نصب امام، به حکم عقل است، بلکه باید گفت، ضرورت آن، شرعی است. و آنگاه، چنین استدلال میکند: علاوه بر اجماعی که در این زمینه اقامه شده است، میتوان برهان قطعی شرعی بر لزوم امامت اقامه کرد و آن اینکه نظام امر دین، قطعا مقصود شارع است و نزاعی در این مقدمه نیست. مقدمه دیگر اینکه، نظام امر دین، حاصل نخواهد شد، مگر به وسیله امام مطاع؛ پس نتیجه میگیریم که نصب امام، شرعا واجب است.
غزالی سپس در مقام اثبات مقدمات، میگوید: برهان بر مقدمه اوّل، این است که نظام دین، بدون نظام دنیا، حاصل شدنی نیست و نظام دنیا، بدون امام مطاع، میسّر نخواهد شد؛ پس نظام دین، بدون امام مطاع، حاصل نخواهد شد.
دلیل مقدمه دوم، فتنههایی است که در گذشته تاریخ، هنگام مرگ خلفا یا سلاطین، رخ داده است. فتنههایی که اگر با نصب سلطان یا خلیفه دیگر، مهار نمیشد، همه چیز را نابود و سبب قطع حرث و نسل میشد. به همین دلیل است که
1) . سیدهاشم حسینی تهرانی، توضیح المراد، ص679؛ علامه امینی، شرح تجرید الاعتقاد، ص95.
گفتهاند: «الدین والسلطان توأمان» یا «الدین أسّ والسلطان حارس وما لا أسّ له فمهدوم وما لا حارس له فضائع».
پس معلوم شد که سلطان یا امام (رئیس) در نظام دنیا، ضروری است و نظام دنیا، در نظام دین، و نظام دین، در نیل به سعادت اخروی، لازم است؛ پس وجوب نصب امام، از ضروریات شرعیه است.(1)
میشود گفت که برهان غزالی، بیان دیگری از برهان قبلی است؛ زیرا مفاد مقدمه دوم آن، این است که نصب امام، مقدمه نظام امور دینی است و گذشت که وجوب مقدمه، به حکم عقل است، نه شرع.
ماوردی (متوفی 458) در الاحکام السلطانیه، برای اثبات ضرورت امامت، به گونه دیگری استدلال کرده است. وی ابتدا اصل ضرورت امامت را با یک قیاس استثنایی، ثابت میکند و سپس با تتمّهای، شرعی بودن آن را نتیجه میگیرد. صورت برهان وی، چنین است: اگر امامت واجب نبود، صحابه در سقیفه بر سر تعیین شخص امام، نزاع نمیکردند؛ لکن نزاع کردهاند، پس اصل امامت، واجب بوده است.
بدون تردید، نزاع صحابه در سقیفه، یک نزاع صغروی و متعلق به مصداق بوده است؛ یعنی نزاع، این بوده است که چه کسی امام و جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله باشد؟ و پرواضح است که تا «اصل ضرورت امامت»، مسلم گرفته نشود یا اثبات نگردد، نوبت به این نمیرسد که چه کسی خلیفه و امام باشد. پس اگر امامت، از اساس، واجب نبود یا وجوب آن، اختلافی بود، دیگر جایی برای نزاع اصحاب در اینکه امام و خلیفه، چه کسی باشد، باقی نمیماند؛ در حالی که هیچ کس به آنها نگفت که امامت، اصلاً واجب نیست؛ نه در قریش و نه در غیر آن. پس، از اینکه اصحاب بر سر تعیین فردی به عنوان امام، اختلاف کردهاند و انصار میگفتند: از ما امیری و از
1) . غزالی، الاقتصاد، ص147- 148.
شما امیری و ابوبکر و یارانش نیز با استناد به قول پیامبر صلی الله علیه و آله میگفتند: امامت، از آن قریش است، معلوم میشود که در اصل ضرورت و وجوب امامت، با هم اختلافی نداشتند. پس امامت، واجب است.
سپس میافزاید: حال که معلوم شد امامت، واجب است، باید توجه داشت که وجوب آن، شرعی است، نه عقلی؛ زیرا با عقل، نمیشود وجوب، حرمت، حلیت یا اباحه اشیا را فهمید.(1)
اینکه با عقل، نمیتوان به وجوب، حرمت و... دست یافت، مبتنی بر انکار ملازمه میان احکام عقلی و احکام شرعی است؛ در حالی که مخالفان اشاعره، ملازمه مذکور را قبول دارند.
این دلیل، با بیانهای مختلف، توسط متکلمان اشاعره و معتزله مطرح شده است و آنچه در پی میآید، تقریری از بیان امام فخر رازی (متوفی 606 ه ) است.
وی برای وجوب شرعی امامت، چنین استدلال میکند: نصب امام، موجب دفع ضرر از نفس است و دفع ضرر از نفس، واجب است؛ پس نصب امام، واجب است.
رازی پس از ادعای اینکه مقدمه اوّل، از ضروریات است، میگوید: مقدمه دوم نیز مورد وفاق همه عقلای عالم است؛ چه کسانی که منکر حسن و قبح اشیا هستند و چه کسانی که آن را قبول دارند؛ زیرا کسانی که حسن و قبح اشیا را انکار میکنند، میگویند: وجوب دفع ضرر از نفس، به اجماع انبیا و رسل و جمیع امم و ادیان، ثابت است و آنان که حسن و قبح اشیا را باور دارند، میگویند: وجوب دفع ضرر از نفس، از بدیهیات عقلی است؛ پس در هر صورت، وجوب دفع ضرر از نفس، مورد توافق عقلای عالم است.(2)حال که مقدّمات، اثبات شد، در نتیجه آن نیز نباید تردید روا
داشت و آن اینکه نصب امام، واجب است.
بر دلیل یاد شده نیز ایراداتی وارد شده است که از جمله، میتوان به اعتراض خواجه نصیرالدین طوسی اشاره کرد. او میگوید: مقدمه اول قیاس مذکور، از باب حسن و قبح عقلی است که رازی آن را قبول ندارد و مقدمه دوم آن، عقلاً واضحتر از اولی است و نیازی به ادعای اجماع ندارد.(1)
یکی دیگر از ادلهای که اشاعره بر ضرورت شرعی نصب امام بر مردم، اقامه کردهاند، حدیث شریف یاد شده است. با این استدلال که معرفت امام، به حکم حدیث فوق، شرعا واجب است و از آنجا که معرفت، فرع بر حصول و تعیین است، باید گفت که تعیین و انتخاب امام، شرعا بر مردم واجب است.
اشاعره، نظیر این استدلال را به آیه شریفه «أطیعوا اللّه وأطیعوا الرسول وأولی الأمر منکم»(3)نیز کردهاند و گفتهاند که اطاعت، فرع بر شناخت و شناخت، فرع بر نصب و تعیین است؛ پس به مقتضای آیه شریفه، نصب و تعیین امام، بر مردم واجب است.(4)
استدلال به حدیث «من مات ولمیعرف إمام زمانه...»، هم توسط اشاعره و هم امامیّه، مورد مناقشه قرار گرفته است. تفتازانی، ابتدا استدلال فوق را رد میکند و آنگاه پس از بیان پاسخی برای این ایراد، استدلال را ناتمام و دارای خلل میانگارد. وی در مقام اعتراض میگوید: بنا بر حدیثی که از رسول اکرم صلی الله علیه و آله وارد شده است که فرمود: «خلافت، بعد از من، سی سال است و بعد از آن، به سلطنت گزنده تبدیل میگردد»،(5)لازمه دو حدیث فوق، این است که پس از خلفای راشدین، زمان و
مکان، از امام، خالی شود و همه امت، عاصی گردند و مردنشان، مردن جاهلیت باشد.
وی سپس در پاسخ میگوید: مقصود از خلافت در حدیث نبوی، خلافت کامل است، نه مطلق. و بر فرض که مطلق هم باشد، مراد این است که زمان خلافت پایان مییابد، نه زمان امامت؛ بنا بر اینکه امامت، اعم از خلافت باشد. و در آخر میافزاید: من از علمای اهل سنت، کسی را سراغ ندارم که چنین گفته باشد. و سرانجام، اشکال را پذیرفته، مینویسد: و اما پس از خلفای عباسی، کار، مشکل است.(1)
توسط امامیّه نیز اعتراضات متعددی بر استدلال مزبور وارد شده است. از جمله ملاّصدرا در شرح اصول کافی مینویسد: بر فرض که دلیل یاد شده، تمام باشد، مفاد آن، صرفاً وجوب معرفت امام است، نه وجوب نصب آن. همچنان که مفاد آیه شریفه أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ... وجوب اطاعت و معرفت رسول است، نه نصب آن.(2)
خلاصه و نتیجه
آنچه گذشت، مهمترین ادله اشاعره بود که بر ضرورت شرعی نصب امام بر مردم، اقامه کردهاند. چنان که ملاحظه شد، نه اجماع و نه وجوب مقدمه واجب و نه وجوب دفع ضرر از نفس و نه براهین ماوردی و غزالی و نه حدیث «من مات ولم یعرف إمام زمانه...» و نه آیه شریفه أَطِیعُواْ اللّهَ... هیچ کدام برای اثبات مطلوب اشاعره کافی نیست؛ زیرا معلوم شد که اجماع بر فرض وقوع، اخصّ از مدعاست.
وجوب مقدمه واجب و وجوب دفع ضرر از نفس و براهین ماوردی و غزالی نیز، بر فرض تمام بودن، دلالت بر لزوم عقلی امامت دارد، نه وجوب شرعی آن. حدیث
نبوی و آیه شریفه نیز بر بیشتر از وجوب معرفت و اطاعت، دلالت ندارد.
برخی از معتزلیان بر این باورند که نصب و انتخاب امام، عقلاً بر مردم لازم است. از این میان، میتوان به ابوالقاسم جاحظ (متوفی 255 ه.)، ابوالقاسم کعبی (متوفی 319 ه.) و ابوالحسین بصری (متوفی 367 ه.) اشاره کرد. اینان میگویند: نصب امام، موجب دفع ضرر از نفس است و دفع ضرر از نفس، عقلاً واجب است؛ زیرا بدون تردید، ضرورت دفع ضرر، یک اصل عقلی است. حال باید دید که آیا ترک نصب امام، موجب ضرر است تا صغرای قیاس نیز تمام باشد، یا نه؟
شکی نیست که اگر در ترک نصب امام، ضرر قطعی نباشد، ضرر احتمالی هست و عقل، همانسان که دفع ضرر قطعی را لازم میداند، دفع ضرر مظنون را نیز لازم میبیند؛ مثلاً اگر انسان بداند که از هر غذای مسمومی باید پرهیز کرد و سپس با غذایی مواجه شود که احتمال مسموم بودن آن وجود دارد، بیتردید، عقل صریحا حکم به اجتناب از چنین غذایی خواهد کرد. و یا اگر کسی بداند که زیر دیوار مُشرِف به سقوط، نباید توقف کرد و سپس به دیواری برسد که احتمال سقوط آن هست، عقل به طور صریح، حکم به توقف نکردن در زیر چنین دیواری، خواهد کرد. از اینجا میتوان پی برد که در احکام مسلم عقلی، میان موضوعات، از جهت معلوم یا مظنون بودن، تفاوتی وجود ندارد؛ چنان که در شرح المواقف آمده است: «اگر یک اصل کلی که خود دارای حکم قطعی است، برخی از افراد آن از نظر حکم، مظنون باشد، باید افراد یاد شده را محکوم به همان حکم قطعی کلی دانست».(1)
کبرا و صغرای دلیل فوق، تمام است؛ پس در نتیجه آن نیز نباید تردید کرد.
1) . جرجانی، شرح المواقف، ج8، ص348؛ خواجه نصیرالدین طوسی، تلخیص المحصّل، ص462.
گر چه برهان فوق، عین همان دلیلی است که قائلان به لزوم شرعی امامت بدان تمسّک کردهاند، لیکن در عین حال با هم متفاوت است؛ زیرا قائلان به ضرورت شرعی نصب امام، کبرای دلیل را با اجماع ثابت میکنند و اجماع، دلیلی شرعی است، در حالی که معتزله، کبرا را از بدیهیّات عقلی میدانند و میگویند: لزوم نصب امام بر مردم، عقلی است.(1)
نخستین اشکال، اینکه قاضی عبدالجبار (از بزرگان معتزله) در شرح الاصول الخمسی، امامت و ضرورت نصب آن را بر مردم، شرعی دانسته و لزوم عقلی آن را به شدت انکار نموده است. او میگوید: اگر علم به ضرورت وجود امام، به حکم عقل باشد، نیاز به آن نیز باید در عقلیات باشد؛ در حالی که نیاز به امام تنها در اجرای احکام شرعیه است. پس تشخیص ضرورت امام و نصب آن، نمیتواند به حکم عقل باشد. او سپس ایرادی را بر اعتراض خویش مطرح و به آن پاسخ میدهد(2)که به خاطر رعایت اختصار، از ذکر آن صرفنظر میشود.
اشکال دوم این است که وجوب اختیار یک شیء و دفع ضرر به وسیله آن، فرع بر شناخت و معرفت آن شیء است؛ پس باید اوّلاً، امام را به وسیله اوصافی که در شرع برای او تعیین شده است، شناسایی کرد و آنگاه گفت: اختیار آن برای امت، واجب است. و از آنجا که شایستگی امام برای امامت، نه محسوس است و نه بدیهی، پس باید گفت که امت، قادر بر شناسایی آن نخواهند بود و قدرت اختیار آن را نیز نخواهند داشت.(3)
امامیه برای اثبات ضرورت امامت، هم دلایل شرعی اقامه کردهاند و هم براهین
عقلی؛ اما با توجه به اینکه ادعای اصلی آنان، ضرورت عقلی امامت است، نه وجوب شرعی آن، باید دلایل شرعی لزوم امامت را حمل بر ارشاد و تأیید کرد و این بدان معنی است که عقل، بدون وساطت شرع، میتواند چنین ضرورتی را درک کند؛ هر چند که شارع نیز درک عقل را در این زمینه، تأیید و امضا کرده است.
در آثار متکلمان و حکمای شیعه، دلایل متعددی بر ضرورت امامت وجود دارد که به مهمترین آنها اشاره میشود:
امامیه با استناد به این قاعده، نصب امام را بر حق تعالی، لازم میدانند و چنین استدلال میکنند: نصب امام، لطف است و لطف، بر خداوند، واجب است؛ پس نصب امام، بر حکیم تعالی واجب است.(1)سپس مقدمات را به شرح ذیل، اثبات و تبیین میکنند:
لطف، موهبتی است که در پرتو آن، اسباب اطاعت از دستورات مولی فراهم و زمینههای دوری از معصیت او، مساعد میگردد و بیگمان، نصب امام، از این ویژگی برخوردار است؛ زیرا تردیدی نیست که اگر در میان مردم، حاکم و زمامدار مطاعی باشد که برای استقرار عدالت در جامعه بکوشد و با هر گونه ظلم، فساد و تجاوز مبارزه کند، مردم را به انجام وظایف الهیشان وادار کند و از ارتکاب معاصی، باز دارد، زمینه برای روی آوردن مردمان به اطاعت الهی و پرهیز از گناهان و معاصی، آمادهتر و مقدمات صلاح و رستگاری، فراهمتر میشود؛(2)بویژه اگر چنین
1) . سید مرتضی، رسائل شریف مرتضی، ج2، ص309 و ج3، ص20؛ همو، الذخیری، ص410؛ علامه حلی، مناهج الیقین، ص439؛ فاضل مقداد، اللوامع الالهیی، ص241؛ علامه مجلسی، حق الیقین، ص35؛ خواجه نصیرالدین طوسی، تحصیل المحصل، ص474؛ محمدحسن مظفر، دلائل الصدق، ج2، ص41؛ شیخ طوسی، کتاب الغیبی، ص4؛ محمدحسین کاشف الغطاء، اصل الشیعی و اصولها، ص179؛ محمدرضا مظفر، عقائد الامامیی، ص65.
2) . سید مرتضی، الذخیری، ص410؛ علامه حلی، مناهج الیقین، ص439؛ فاضل مقداد، اللوامع الالهیی، ص262؛ سدیدالدین محمود الحمصی الرازی، المنقذ من التقلید، ج2، ص240.
حاکمی، از ناحیه خداوند منصوب گردد، امور یاد شده به گونه مطلوب و شایستهتری فراهم خواهد شد. بنابراین، نصب امام، لطف است و لطف، بر خداوند، واجب است؛ زیرا ترک لطف، موجب اخلال به غرض است. غرض خداوند از آفرینش انسانها، عبادت و اطاعت و نیز دوری گزیدن از معصیّت است و چنانچه لطف انجام نگیرد، غرض یاد شده به دست نخواهد آمد، و نقض غرض، از حکیم تعالی قبیح است.(1)بنابراین، لطف بر خداوند، واجب است.
حال که مقدمات برهان ثابت شد، در نتیجه آن که لزوم نصب امام بر خداوند است نیز نباید تردید روا داشت.
استدلال به قاعده لطف، توسط اشاعره و معتزله، از جهات گوناگون، مورد مناقشه قرار گرفته است؛ با این تفاوت که اشاعره، قاعده یاد شده را به خاطر مبتنی بودن آن بر حسن و قبح عقلی، از اساس نپذیرفتهاند؛ چه اینکه آنان هر گونه حسن و قبح عقلی را در حوزه امور شرعی، انکار میکنند و آن دو را تابع احکام و دستورات الهی میدانند. اما معتزله، ضمن قبول اصل قاعده لطف، صغرای آن را مورد انتقاد قرار دادهاند و بدین ترتیب، هر دو گروه، اشکالهایی ذکر کردهاند که به مهمترین آنها اشاره میشود:
اشکال اوّل: از آنجا که شیعیان، وجود امام را حتی با قطع نظر از اظهار و اعمال امامت، لطف میدانند، اعتراض مخالفان را برانگیختهاند؛ زیرا جای این سؤال هست که چگونه ممکن است بدون امام ظاهر و قاهر، زمینه اطاعت و عبادت و پرهیز از معصیّت، فراهم شود؟
صاحب مواقف، بعد از ردّ اصل وجوب لطف، اشکال فوق را چنین طرح کرده است: بر فرض که لطف بر خداوند، لازم باشد، لطف، تنها با امام ظاهر و قاهر، حاصل میشود، در حالی که شیعه، نصب چنین امامی را واجب نمیدانند. آنگاه
1) . محمدحسن مظفر، دلائل الصدق، ج2، ص41.
خطاب به شیعیان میگوید: شما آنچه را میتواند لطف باشد واجب نمیدانید و آنچه واجب میدانید، صلاحیت لطف بودن را ندارد.(1)
البته باید توجه داشت که طرّاح اشکال فوق، تنها صاحب مواقف نیست، بلکه اکثر علما و اندیشمندان اهل سنت، اعم از اشاعره و معتزله، ایراد مذکور را در آثارشان آوردهاند که از آن جملهاند: ابن تیمیّه،(2)قاضی عبدالجبار،(3)امام فخر رازی(4)و سعدالدین تفتازانی.(5)
پاسخی که شیعیان به این نوع اشکالات دادهاند، این است که وجود امام، لطف، و تصرف وی، لطف دیگر است. و اما پنهان بودن امام از انظار و عدم اعمال امامت از جانب او، به خاطر سوءاختیار امّت است.
علامه حلّی در توضیح جواب فوق مینویسد: لطف بودن امامت، منوط به تمام بودن امور سهگانه زیر است:
الف. خلق کردن امام و تجهیز وی به قدرت، علم و نص بر اسم و نصب آن.
ب. قبول امامت و تحمّل آن.
ج. نصرت امام و دفاع از حریم امامت و قبول اوامر و نواهی او.
امر اوّل، بر خداوند لازم است و انجام شده است. امر دوم، بر امام واجب است و انجام شده است. امر سوم، بر امت واجب است که متأسفانه زیر بار مسؤولیت آن نرفتهاند. بنابراین، عدم تمکن امام از اعمال امامت و تصرّف در امور، نه به خاطر قصور خداوند یا امام، بلکه به خاطر تقصیر امت است.(6)
1) . جرجانی، شرح المواقف، ج8، ص348.
2) . تفتازانی، شرح المقاصد، ج5، ص241.
3) . عبدالجبار معتزلی، شرح الاصول الخمسه، ص751.
4) . فخر رازی، الاربعین فی اصول الدین، ص430.
5) . تفتازانی، شرح المقاصد، ج5، ص241.
6) . علامه حلی، الالفین، ص48- 49؛ حمصی رازی، المنقذ من التقلید، ج2، ص254؛ فاضل مقداد، اللوامع الالهیّه، ص262؛ علامه حلی، مناهج الیقین، ص446؛ ملاصدرا، شرح اصول کافی، ج2، ص475.
اشکال دوم: لطف بودن امامت، مشتمل بر تسلسل، و تسلسل، محال است. توضیح اینکه اگر امامت، لطف باشد، از دو حال بیرون نیست: یا برای همه لطف است و یا برای بعضی. فرض دوم، باطل است؛ زیرا بر اساس آن، میتوان گفت که بعضی از زمانها، خالی از امام باشد؛ چون اگر امامت برای بعضی، لطف باشد، قهرا آن بعض، غیرمعصوم خواهند بود و اگر فرض کنیم که در یک برهه زمانی، همه مردم، معصوم باشند، دیگر امامت برای آنها، نه لطف خواهد داشت و نه ضرورت. پس احتمال اینکه بعضی از زمانها، خالی از امام باشد، وجود دارد و این، بر خلاف رأی شماست که میگویید: هیچ زمانی، خالی از امام نیست.
فرض اوّل نیز نمیتواند صحیح باشد؛ چون مشتمل بر تسلسل است: امام نیز یکی از مکلفان است، پس باید امام داشته باشد و همینطور نقل کلام میشود در امام امام، و هلم جرا که تسلسل است و باطل.(1)
پاسخ، این است که علت احتیاج به امام، احتمال خطا در مکلفان است، پس اگر امام، مصون از خطا باشد (چنان که ما بر آنیم) نیاز به امام دیگر نخواهد داشت تا تسلسل لازم آید. از اینجا معلوم میشود که جواز خالی بودن پارهای از زمانها از امام، با رأی ما منافات ندارد؛ زیرا ما معتقدیم که اگر مردم یک زمان، همه معصوم باشند، دیگر نیازی به امام نخواهند داشت.(2)
اشکال سوم: برخی از ژرفاندیشان امامیه نیز استدلال به قاعده مزبور را ناکافی دانستهاند و میگویند: استدلال به قاعده لطف، خالی از ضعف نیست؛ زیرا عقول آدمیان از ادراک غوامض الطاف الهی در حق بندگان، قاصر است.(3)
پاسخ این اشکال نیز روشن است؛ زیرا لطفی که در میان متکلمان، مصطلح است، به معنای مقرِّب و مبعِّد بودن است و بیگمان، لطف به این معنی، هیچ گونه
سختی در ادراک ندارد.
گاهی در کنار قاعده لطف، از قاعدهای دیگری با عنوان وجوب اصلح، نام برده میشود و خلاصه آن، چنین است که نصب امام، اصلح به حال عباد است و هر اصلحی، بر خداوند، واجب است،(1)پس نصب امام بر خداوند، واجب است.
گفتنی است که قاعده اصلح و لطف، وحدت ملاک دارند؛ زیرا وجوب هر دو، مستند به حکمت و عنایت الهی است. به همین دلیل، این قاعده نیز مورد قبول اشاعره و معتزله قرار نگرفته است.
همانگونه که ارسطو، نخستین بار قاعده امکان اشرف را کشف(2)و آن را مستند بسیاری از مسائل فلسفی قرار داد، ملاصدرا نیز اولین حکیمی است که آن را در خدمت یکی از مهمترین مباحث کلامی (اثبات ضرورت امامت) قرار داده، لزوم وجود امام در هر زمان را از آن نتیجه گرفته است.(3)وی در کتاب شرح اصول کافی،(4)برای اثبات ضرورت امامت، به این قاعده نیز تمسّک میکند.
مفاد قاعده، برابر آنچه در اسفار آمده است، چنین است: در تمام مراتب وجود، لازم است، ممکن اشرف، مقدّم بر ممکن اخس باشد. از این رو، هر گاه ممکن اخس، موجود شده باشد، باید مقدم بر آن، ممکن اشرف، وجود یافته باشد.(5)مثلاً چنانچه عقل و نفس را در نظر بگیریم، عقل، اشرف از نفس و برتر از آن است. حال اگر وجود نفس، مسلّم باشد و به طریقی به آن دست یافته باشیم، به موجب برهان فوق، به وجود عقل که امر ممکن و اشرف از نفس است، در رتبهای مقدّم، علم
خواهیم داشت.
حال که مفاد قاعده روشن شد، میتوان برهان را به ترتیب ذیل، سامان داد:
نوع نبی و امام، نوع عالی و اشرف از سایر انواع انسانی است و هر نوعی که چنین باشد، از نظر رتبه وجودی، مقدم بر سایر انواع خواهد بود. پس نوع نبی و امام، مقدم بر سایر انواع انسانی در رتبه وجودی است.
چنان که ملاحظه شد، برهان مذکور، دارای دو مقدمه است و طبیعی است که مقدمات یک برهان، باید قبلاً به اثبات رسیده باشد. لذا در مقام تبیین مقدمات، باید گفت که مقدمه دوم، همان قاعده امکان اشرف است که در جای خود به اثبات رسیده است. پس آنچه هماکنون نیازمند اثبات است، مقدمه اوّل است که آیا نوع نبی و امام، نوع عالی و شریف است، یا نه؟ زیرا ممکن است گفته شود که امام و امت، هر دو از یک نوعند و افراد یک نوع، مماثلند و فرد، هیچ گونه تقدم بالذات بر فرد دیگر ندارد.
در پاسخ، میتوان گفت که مشابهت و مماثلت میان افراد انسان، در ماده بدنی و جسمانی است و مربوط است به قبل از آن که نفوس هیولایی، با حصول ملکات و اخلاق فاضله یا رذیله، از قوه به فعل برسد. ولی از نظر منشأ روحانی، انسانها تحت انواع مختلف قرار دارند و آیه شریفه قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ(1)ناظر به نشأی اولی است، نه دوم. بنابراین، نوع نبی و امام، اشرف از سایر انواع انسانی است و نسبت نبی و امام (حجّت) به سایر بشر، در رتبه وجود، مانند نسبت انسان به سایر حیوانات و نسبت حیوان به نبات و نبات به جمادات است.
پس تقدم و تأخر میان نوع شریف و نوع خسیس، مسلّم است و این است معنای آیه شریفه خَلَقَ لَکُم مَّا فِی الأَرْضِ جَمِیعاً؛(2)چرا که انسان، اشرف موجودات زمینی است و اگر انسان از زمین مرتفع گردد، حیوان نیز مرتفع خواهد شد. همچنین، اگر
حجی اللّه در زمین نباشد، همه آدمیان نخواهند بود. و این است معنای «لولا الحجّی، لساخت الأرض بأهلها». پس در هر زمانی، حجی اللّه وجود خواهد داشت.(1)
نقد: قاعده امکان اشرف، تنها در ابداعیات که وجودشان به ماده قابله و استعداد نیاز ندارد، جاری است، نه در وجودهای زمانی و مادی که در جهان حرکات و اضداد و اتفاقیات قرار دارد؛ زیرا چه بسا که ممکن اشرف، به خاطر وجود مانعی خارجی و یا فقدان استعداد لازم، موجود نمیگردد.
پاسخ، این است که حکم انواع و طبایع کلّیه، ذاتا همانند ابداعیات است؛ چرا که نیاز نوع طبیعی؛ مانند فلک، انسان، فرس و امثال آنها به استعداد، ذاتی نیست، بلکه عرضی است. به دیگر سخن، نوعیّت نوع، به ماده نیست؛ هر چند که برای وجود در عالم مادی خارجی، نیاز به ماده دارد. در طبیعت، فی نفسه کون و فساد، ملحوظ نشده، بلکه میتواند کلّی و مجرد یا جزئی و مادی باشد.(2)
یکی دیگر از ادله ضرورت امامت، برهان نیاز شرع به حافظ است. به اتفاق جمیع فرق اسلامی، دین اسلام، جاودانی و همگانی است؛ یعنی همه مردم، از عصر رسالت تا انقراض زمان تکلیف، موظفند به دین اسلام عمل کنند. بیگمان، دینی که دارای چنین ویژگیای باشد، نیازمند حافظی قابل اطمینان است تا آن را بیکم و کاست، به اعصار بعدی منتقل کند؛ در غیر این صورت، دو تالی فاسد، خواهد داشت؛ زیرا اگر جمیع شرع، از کانال اطمینانبخشی به اعصار متأخّر نرسد، مردم آن زمان، اطمینان به وصول جمیع شرع، پیدا نخواهند کرد. در این صورت، اگر گفته شود که آنان باید متعبّد به جمیع شرع باشند، تکلیف به غیر معلوم لازم آید و اگر گفته شود که به بعض شرع متعبّد باشند، خلاف اجماع امت، لازم آید. هر دو لازم، بالاتفاق، باطل
است، پس باید پذیرفت که شرع در هر زمان، نیاز به حافظی قابل اطمینان دارد.
حافظ شرع، میتواند کتاب، سنت مقطوعه، اجماع، قیاس، خبر واحد و یا معصوم باشد و ادعای اینکه شرع، میتواند از طریقی دیگر محفوظ بماند، خلاف اجماع امت است.
اکنون، باید بررسی کرد که کدام یک میتواند حافظ باشد؟ میشود گفت که قرآن نمیتواند حافظ باشد؛ زیرا گذشته از اینکه خود آن، نیازمند حافظ است، تا او را از تغییر و تحریف حفظ کند، تفاصیل شریعت در آن نیامده است. سنت مقطوعه و اجماع هم نمیتواند حافظ شرع باشد؛ زیرا تمام شرع در سنت مقطوعه و اجماع نیز بیان نشده است. اخبار احاد و رأی و قیاس نیز نمیتواند حافظ شرع باشد؛ چرا که اعتبار خود آنها هنوز مورد سؤال است. پس شخص معصوم باقی میماند و هو المطلوب.(1)
در برهان فوق، توجه به دو نکته، ضروری است: یکی اینکه اگر برهان مذکور، تمام باشد، علاوه بر اثبات اصل امامت، معصوم بودن امام را نیز اثبات میکند. دیگر اینکه بر فرض تمام بودن برهان یاد شده، تنها معتزله را مجاب خواهد کرد، نه اشاعره را؛ زیرا اشاعره تکلیف به غیر معلوم را که از مصادیق تکلیف ما لایطاق است، محال نمیدانند.
یکی از براهین فلسفی بر ضرورت عقلی امامت که صبغه عرفانی نیز دارد، لزوم واسطه فیض است.(2)هدف غایی نفس انسانی، نیل به کمالات ماوراءالطبیعه و اتصال به عالم غیب و تخلق به اخلاق اللّه است. خداوند، کشش و میل به سوی این هدف را در فطرت انسان قرار داده است. اگر انسان، در خودش، نیک تعمق کند، چنین
میلی را وجدان خواهد کرد و خواهد دید که زبان فطرت، او را همواره به سوی کمالات لایق او فرا میخواند. طریق وصول به این کمالات، همان صراط مستقیم است که توسط شرایع آسمانی ارائه شده است.
از طرفی، پیمودن صراط مستقیم، بدون راهنما امکان ندارد. از سوی دیگر، کسی میتواند در این مسیر، راهبری را به عهده گیرد که خود، این راه را رفته و به هدف غایی، واصل شده باشد. لازم است در میان نوع انسانی، چنین فردی برگزیده، وجود داشته باشد تا رابطه فیض میان عالم ربوبی و جهان انسانی گردد؛ و گر نه حرکت استکمالی نوع انسانی، بیغایت خواهد بود و میان عالم ربوبی و نوع انسانی، ارتباطی نخواهد بود. بدیهی است که نوع بیغایت، ضرورتا محکوم به انقراض است. این فرد برگزیده، در اصطلاح شرع، امام نامیده میشود.(1)
فلسفه تعیین و نصب امام از دیدگاه دانشمندان شیعه، همان فلسفه بعثت پیامبران است. بر اساس این طرز تفکر، همان ادلهای که بر ضرورت برانگیخته شدن پیامآوران الهی دلالت دارد، بر لزوم تعیین و نصب امام نیز دلالت میکند.(2)
یکی از ادله لزوم بعثت، برهان هدایت عمومی(3)و دیگری، مسأله اتمام حجت است. بر اساس هدایت عمومی الهی، خدای متعال، همه آفریدگان خویش را به سوی رشد و کمال نهایی آنان هدایت میکند و این هدایت، در دو بعد تکوینی و تشریعی صورت میگیرد. در هدایت تکوینی، جایی برای اختیار و انتخاب وجود ندارد؛ یعنی خدای متعال در آفرینش موجودات، موجبات آن را به گونهای که عدول از آن ممکن نیست، قرار داده است. برای مثال، درخت، به نمو، شکوفه کردن و میوهدادن که غایت وجودی و کمال نهایی آن است، هدایت میشود و این
هدایت، جبری است. یک پرنده نیز هدف وجودی خود را دنبال میکند و مسیر ویژه زندگی خود را به طور جبری میپیماید. این مطلب را که همه موجودات از نعمت هدایت تکوینی الهی برخوردارند، از آیات قرآنی نیز میتوان استفاده کرد؛ آنجا که میفرماید: «پروردگار ما کسی است که هر چیز را آفریده و آن را (به سوی غایت وجودیش) هدایت فرموده است».(1)
در عالم انسانی هم تا آنجا که به امور تکوینی آن؛ از قبیل نمو، جذب، دفع، جوانی، پیری و مرگ مربوط است، مسأله به همین صورت است و هدایت آن به سوی کمال وجودیاش، جبری و غیرقابل عدول است. هر انسانی؛ چه بخواهد یا نخواهد و بداند یا نداند، به تدریج رشد میکند به کمال جسمانی میرسد و از این نظر، هیچ گونه تفاوتی با نباتات و سایر حیوانات ندارد. اما در بهرهمند شدن از هدایت تشریعی و پیمودن مسیر تکامل معنوی، مسأله به صورت دیگر است؛ زیرا خداوند، طبق حکمت خود، نوع انسان را بر سایر موجودات برتری داده و به آن، قدرت اختیار و انتخاب بخشیده است تا با خواست و انتخاب خودش، راه کمال نفسانی خویش را بپیماید. بنابراین، تکامل معنوی و رشد نفسانی در پرتو هدایت تشریعی خداوند، جبری نیست، بلکه بستگی به خواست و انتخاب و عمل خود آدمی دارد و نقش هدایت عمومی در این مورد، تنها نشان دادن راه است؛ تا انسان با اختیار خود، در مسیر سعادت، گام بردارد و یا راه ضلالت و گمراهی در پیش گیرد: إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً(2)این راه، همان راه ادیان آسمانی است که خداوند به وسیله پیامبران بر بشر نازل فرموده است.
از سوی دیگر، یکی از اهداف بعثت پیامبران، اتمام حجت است؛ یعنی انسان به دلیل قدرت اختیار و انتخابی که دارد، در برابر اعمال خویش، مسؤول است و در آخرت، به همه کارهای او رسیدگی میشود و پاداش و کیفر میبیند. از این رو،
خداوند با فرستادن پیامبران و کتب آسمانی، اتمام حجت میکند، تا مبادا در قیامت و هنگام حسابرسی بگویند: ما نمیدانستیم؛ اگر کسی را میفرستادی و راه هدایت را به ما نشان میداد، به راه هدایت میرفتیم. قرآن کریم بر این حقیقت که خداوند با فرستادن پیامبران، اتمام حجت میکند، تصریح مینماید: «پیامبرانی بشارت دهنده و بیم کننده، تا مردمان پس از فرستادن پیامبران، حجتی نداشته باشند».(1)
اینک پس از بیان دو برهان یاد شده، میگوییم: همین «هدایت عمومی» و «اتمام حجت» که فرستادن پیامبران را ایجاب میکند، عینا اقتضا دارد که پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله کسی که در اوصاف کمال، مانند او باشد، به جای وی گماشته شود تا مردم، معارف دین را از او گرفته و در موارد حیرت و اختلاف، به او مراجعه نمایند؛ در غیر این صورت، لازم میآید که خداوند، مردمان را پس از پیامبر صلی الله علیه و آله به حال خود رها کند و آنان را از نعمت هدایت، محروم و از وجود حجت، بیبهره سازد.(2)
از دیگر دلایل اثبات ضرورت عقلی امامت، برهان لزوم مفسِّر و مبیّن برای احکام و معارف اسلامی است که بر چهار مقدمه استوار است:
الف. نبی اکرم صلی الله علیه و آله، خاتم پیامبران است و احکام ایشان، برای همیشه باقی خواهد ماند.
ب. قرآن کریم، معجزه جاویدان نبی اکرم صلی الله علیه و آله است و برای همیشه، پرتوافشان رهپویان طریق سعادت و کمال خواهد بود.
ج. آیات قرآن کریم، نیازمند تبیین و توضیح است و یکی از وظایف رسول اکرم صلی الله علیه و آله نیز همین بود.
د. بدون تردید، در حیات رسول اکرم صلی الله علیه و آله تبیین احکام و معارف اسلامی و تفسیر و
توضیح آیات قرآنی، به گونهای که مردم را در طول تاریخ و پس از پایان دوره رسالت، از هدایت هدایتگران الهی بینیاز کند، انجام نشد. بهترین شاهد بر این مدّعا، پیدایش فرقههای متعددی است که به رغم آن که همه، خود را مسلمان میپندارند، بین بسیاری از آنها، حتی در اصول اعتقادی، وجوه اختلاف، بیش از موارد اشتراک است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خود نیز از این امر آگاه بود ومیفرمود: «امت من، هفتاد وسه فرقه خواهدشد».(1)
حال، براهین لزوم نبوت که بر اساس حکمت الهی، اقامه میشد، در اینجا نیز جاری است. با این تفاوت که در آنجا برای اثبات لزوم نبوت بود، اما در اینجا برای اثبات لزوم مرجعی است که بتواند احکام و دستورات نازل شده توسط خداوند به واسطه رسول اکرم صلی الله علیه و آله را برای مردم، تبیین کند و بدین ترتیب، راه سعادت و نیک فرجامی را برای مردم، آشکار سازد؛ زیرا تا وقتی که معارف آسمانی، برای مردم، ناشناخته باقی بماند، نمیتواند نقش روشنگری داشته باشد و مورد استفاده آنها قرار گیرد. و این با حکمت الهی، سازگار نیست.
به نظر نمیرسد که هیچ فرقهای از فرق اسلامی، در صحت مقدّمات یاد شده، تردید داشته باشد. لیکن اشاعره و معتزله، راه تفسیر و تبیین را منحصر به شخصی که مورد نظر امامیه است، نمیدانند، بلکه به نظر آنها، هر کسی که دارای نیروی اجتهاد و استنباط باشد، میتواند با عقل، رأی و قیاس، دست به تفسیر و تبیین احکام و معارف اسلامی زند.
یادآوری دو نکته
«عنایت ربانیّه»،(1)«مدنی بودن بالطبع انسان»(2)اشاره کرد. از آنجا که ادله یاد شده، توسط مخالفان، مورد نقض و ابرام قرار نگرفته است، ما نیز از شرح و بسط آن، صرفنظر و تنها به اشاره عناوین آنها، اکتفا کردیم.
شیخ اشراق نیز خالی نماندن عالم از وجود امام را با صراحت میپذیرد و در مقدمه کتاب شرح حکمی الاشراق میگوید: هیچ گاه عالم، خالی از خلیفه و امام نخواهد ماند و او همان است که ارباب مکاشفه و مشاهده، او را قطب مینامند و ریاست و اختیار امور دین و دنیا با اوست؛ هر چند که از مداخله در امور، برکنار باشد و مردم، او را نشناسند. اگر سیاست و تدبیر امور به دست او باشد، روزگاران، نورانی خواهد بود و در غیر این صورت، تاریکیها بر جهان، حکمفرما خواهد شد.(4)
اشاعره و اکثر معتزله، بر این باورند که امامت از نظر اسلام، معادل حکومتهای رایج در سایر جوامع بشری است که در آن، تعیین امام و تشکیل حکومت، هر دو به عهده مردم است. مردم در هر زمان، وظیفه شرعی دارند که شخصی را به عنوان امام و حاکم، برگزینند. خدا و پیامبر، در این امر، هیچ گونه نقشی ندارند. در حالی که
امامت از دیدگاه شیعه، یک منصب الهی است و به کسی واگذار میشود که خداوند او را از طریق پیامبرش معرفی میکند و به همین دلیل است که عقلا نصب و تعیین امام را بر خداوند، لازم میدانند و میگویند: از لطف و عنایت خداوند، به دور است که مردم را پس از دوره رسالت، تا انقراض عالم، بیسرپرست رها کند. برخی از معتزله نیز نصب امام را عقلاً لازم میدانند؛ لیکن بر مردم، نه بر خدا.
موضوع جستار حاضر، اوصاف و ویژگیهای شخصیتی امام است. کسی که مسؤولیت امامت را بر عهده میگیرد، دارای چه ویژگیهایی است؟ فرقههای عمده سهگانه در کلام اسلامی (شیعه، معتزله و اشاعره) در باب اوصاف امام، چه دیدگاهی اخذ کردهاند و این دیدگاهها بر چه مبنایی استوار است؟
اهمیت بحث از اوصاف امام، بویژه از این جهت است که راه شناخت امام را هموار میکند. در امامت خاصه، وقتی سخن از مصادیق امامت میرود، با چه ملاکهایی میتوان داوری کرد که این شخص، امام هست یا نه؟ اگر چه منصب امامت به اعتقاد شیعه، انتصابی است و با نص، به امامت امام پی میبریم که نوعی نقش برهان لم در این برهان را ایفا میکند، و لکن با صفات امام نیز میتوان به نحو برهان إنْ تشخیص داد که این شخص، هرگز نمیتواند عهدهدار منصب امامت باشد؛ همانگونه که بر اساس آیه صریح قرآنی، استدلال میشود که عهدِ امامت از آنِ
ظالمان نیست.(1)
با توجه به اینکه معرفت به خداوند، در گرو شناخت صحیح از امامت است و همچنان که گذشت، شناخت امام در پرتو اوصاف و ویژگیهای او قابل حصول است، نقش و اهمیت بحث از اوصاف امام، آشکارتر میگردد.
ارتباط وثیق شناخت امام با معرفت خداوند، موجب میشود که هر گونه خللی در شناخت امام و انحراف و خطا در مقام تعیین مصداق امامت، سبب خلل جبرانناپذیر در خداشناسی گردد. بر این مبناست که روایت معروف «اگر کسی بدون امام(2)و یا بدون شناخت امام(3)از دنیا برود، به مرگ جاهلیت مرده است» را عمیقتر میتوان فهمید.
مسأله اوصاف و ویژگیهای شخصیتی امام، با چند مسأله دیگر در امامت ارتباط معنیدار و منطقی دارد: جایگاه امامت در معرفت دینی و اینکه امامت از اصول است یا فروع و به مباحث کلامی متعلق است یا فقهی، نقش مبنایی در پاسخ به این مسأله دارد. متکلمان اشعری و متعزلی که امامت را مسألهای فرعی و فقهی انگاشتهاند، در ترسیم اوصاف امام، به اندازهای از تسامح رسیدهاند که برخی از آنها فاسق بودن شخص را منافی منصب امامت نپنداشتهاند.
همچنین است این مسأله که آیا امام منصوص و منصوب است یا به انتخاب مردم. شیعه بر مبنای اینکه منصب امامت، استمرار منصب نبوت است و در بسیاری از مسائل، مانند نبوت میباشد، تعیین فرد برای منصب امامت را انتصاب الهی و با نص میداند و بر این مبنا به شاخصها و ملاکهای الهی در تعیین امام، توجه میکند و خداوند متعال را نسبت به اوصاف کسی که عهدهدار این منصب است، آگاهتر
میداند: اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ؛(1)چرا که هر دو منصب، لطف الهی است.(2)این نگرش، تأثیر بسزایی در بحث از اوصاف امام دارد.
متکلمان معتزلی و اشعری در باب امام، شرایط و اوصاف معینی را به میان آوردهاند. در خصوص هشت وصف، تا حدودی اتفاقنظر وجود دارد؛ به گونهای که عدهای ادعای وفاق جمهور اهل سنت در اعتبار آن شرطها را مطرح کردهاند.(3)
این اوصاف، عبارتند از: مجتهد، صاحب رأی، شجاع، عادل، عاقل، بالغ، مرد و حرّ. در این میان، شجاعت، عدالت، صاحب رأی بودن و عقل، از ویژگیهای شخصیتی است و «مرد» به جنسیت اشاره دارد و «بلوغ» به شرایط جسمانی و روانی، «اجتهاد» به توانایی استنباط از احکام مربوط است و «حرّ» در مقابل بردگی است.(4)
در خصوص شرایطی غیر از هشت مورد یاد شده، نزد متکلمان معتزلی و اشعری، اختلاف نظر وجود دارد. برای مثال، قریشی بودن را اشاعره، شرط امام میدانند، اما معتزله چنین شرطی را معتبر نمیانگارند. معتزله و اشاعره، عصمت را نیز شرط امام نمیدانند. از نظر برخی از آنها، حتی ارتداد و یا جنون و یا دچار امراض خاص شدن، منافاتی با امامت ندارد.
کسانی که در تصدی منصب امامت، عدالت را شرط دانستهاند، در این مسأله، اختلاف کردهاند که آیا با فاسق شدن کسی که بالفعل، این منصب را داراست، وی از امامت خلع میشود یا نه؟
تفتازانی تصریح میکند:
امامت به واسطه عارض شدن امری که مقصود از امام را نقض کند، منحل میشود؛ مانند ارتداد، جنون، برخی از امراض، خلع کردن خویش و مغلوب شدن به وسیله امام دیگر. البته در اینکه امام میتواند خودش را خلع کند یا نه و اینکه در صورت فاسق شدن، از این منصب خلع میشود یا نه، آراء، مختلف است.(1)
چنان که روشن است، معتزله و اشاعره، امامت را منصب دنیوی صرف دیدهاند که توسط مردم و با روشهای مختلفی انتخاب میشود. لذا در میان اوصاف و شرایط امامت، رویآورد فقهی اخذ کردهاند، نه کلامی، و جنبه ارتباط الهی و اوصافی چون عصمت را معتبر ندانستهاند و در برخورداری امام از علم، گرایش حداقلی دانستهاند. اما شیعه به دلیل تصویر خاصی که از امامت دارد، علاوه بر شجاعت، افضلیت به عصمت و عالم بودن، به کلیه اموری که حفظ شریعت و امت، به آن وابسته است، به نحو عاری از خطا، تأکید دارد.(2)
شیعه، بر خلاف معتزله و اشاعره، بر برخورداری امام از عصمت به منزله یک ویژگی شخصیتی، تأکید فراوان دارد. امام از نظر متکلمان امامیه، همانند پیامبران و فرشتگان، باید معصوم و از هرگونه پلیدی، پاک باشد. سرپیچی از دستورات الهی و ارتکاب معاصی (کوچک یا بزرگ، عمدی یا سهوی و آشکار یا نهان) با تصدی منصب امامت، منافات دارد.
بحث از ادله عصمت و نقد دلایل مخالفان آن، منطقا مسبوق به تحلیل مفهوم
عصمت و بیان تمایز آن از اوصافی چون عدالت است. عصمت(1)به لحاظ ساختار صرفی، اسم مصدر از ریشه «ع.ص.م» میباشد و در زبان عربی به معنای منع و امساک آمده است.
خلیل بن احمد که یکی از قدیمیترین کتابهای لغتشناسی از آنِ اوست، گوید:
عصمت، آن است که خداوند متعال تو را از شر نگه دارد؛ یعنی شر را از تو دفع کند.(2)
ابن فارس نیز قریب به همین مضمون، عمصت را نگهداشت الهی از امور و حوادث سوءی دانسته است که بر بندگان عارض میشود.(3)
عدهای از اهل لغت؛ همچون مقری(4)و زبیدی،(5)عصمت را به معنای کسب نیز دانستهاند و عدهای در ساختار معنایی عصمت، تحقق محفوظیت از شرّ و اندفاع بالفعل را معتبر دانستهاند.(6)
راغب اصفهانی (متوفی 502) واژه «عصم» را به معنای خودداری کردن آورده است.(7)عصمت در اصطلاح کلامی، تعریفهای مختلفی دارد.(8)ابن ابیالحدید معتزلی در شرح خود بر نهجالبلاغه، مفهومسازی معتزله از عصمت را چنین گزارش میکند:
عصمت نزد دانشمندان ما، لطفی است که مکلَّف را از فعلِ قبیح، به اختیار بازمیدارد.(9)
خواجه طوسی در قواعد العقاید، عصمت را چنین تعریف کرده است:
1) . در بحث لغتشناختی عصمت ر.ک: احد فرامرز قراملکی، شرح بر کشف المراد، مباحث نبوت مقصد چهارم، به قلم جمعی از محققان دانشگاه امام صادق، بخش خواهران، 1377، تهران.
2) . فراهیدی، کتاب العین، ج1، ص313.
3) . ابوالحسن احمد بن فارس، معجم مقاییس اللغی، ج4، ص331.
4) . مقری، تاج المصادر، ج1، ص150.
5) . سیدمحمدمرتضی حسینی الزبیدی، تاج العروس من جواهر القاموس، ج8، ص388.
6) . حسن مصطفوی، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج8، ص154.
7) . راغب اصفهانی، المفردات، ص336.
8) . از یادداشتهای استاد احد فرامرز قراملکی.
9) . ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج7، ص8.
عصمت آن است که مکلّف به گونهای باشد که گناهی از وی صادر نشود. البته بدون آن که چنین وضعیتی بر وی اجبار گردد.(1)
علامه حلی نیز بر لطف بودن تأکید دارد.(2)فاضل سیوری در اللوامع الالهیه گوید:
عدهای در تعریف عصمت، سخنی نیکو و فراگیر دارند. آنها گویند: عصمت، ملکهای است نفسانی که متصف به آن را از فجور باز میدارد، اگر چه آنان توانایی چنین رفتارهایی را دارند.(3)
عدالت و عصمت، هر دو، ملکه اجتناب از معاصی است؛ با این تفاوت که عدالت، گر چه مانع از صدور گناه میشود، ولی داعیه گناه را از بین نمیبرد. بنابراین، هر لحظه، احتمال صدور گناه از شخص عادل وجود دارد و همچنین، با وجود عدالت، غالبا از شخص عادل، گناه تحقق پیدا نمیکند؛ به این معنی که گاهی از او معصیت سر میزند. ولی با وجود عصمت، گر چه قدرت بر گناه هست، ولی صدور معصیت، ممتنع است و این امتناع، به خاطر عدم داعی به سوی گناه است.
از مطلب بالا نتیجه میگیریم که عصمت و عدالت، هر دو، ملکه است و با وجود هر دو، قدرت بر گناه هست، اما صدور گناه از معصوم، ممتنع است؛ به خاطر نبود داعی بر گناه، ولی صدور گناه از عادل، ممتنع نیست، به خاطر وجود داعی.
در ذکر شرایط، بیان شد که اشاعره و معتزله، عصمت را به عنوان شرطی از شروط امامت، نمیپذیرند و فسق را مانع امامت نمیدانند؛ بهطوری که ابویعلی الفراء میگوید:
فسق، مانع تداوم امامت نمیباشد؛ اعم از اینکه فسق، مربوط به افعال جوارح باشد و از روی شهوت مرتکب منکرات شود یا اینکه متعلق به اعتقاد باشد؛ به طوری که با عارض شدن شبههای، راه خلاف حق را برگزیند.(1)
دلایلی که اشاعره و معتزله برای معتبر نبودن عصمت اقامه کردهاند، اختصارا بدین ترتیب است:
دلیل اول: آنچه احتیاج به دلیل دارد، اشتراط عصمت است، والا معتبر ندانستن عصمت، احتیاج به دلیل ندارد.(2)
دلیل دوم: چنان که میدانیم، ابوبکر، امام بود و هیچ کس عصمتش را لازم و واجب ندانسته است.(3)
دلیل سوم: عصمت، در صورتی لازم است که فرد مورد نظر، از جانب خدا، حجت باشد؛ مثل پیامبر صلی الله علیه و آله و حال آن که امام، حجت بر مردم نمیباشد؛ زیرا مسائل دین را ما از پیامبر صلی الله علیه و آله اخذ میکنیم.(4)
نقد ادله منکران عصمت، در پرتو بیان «ادله عقلی عصمت» که شیعه اقامه کرده است، مورد بحث قرار میگیرد.
متکلمان شیعه، در اثبات ضرورت معصوم بودن امام، ادله گوناگون عقلی و نقلی به میان آوردهاند. از میان ادله عقلی، به ذکر دو دلیل عمده و مهم، بسنده میکنیم:
دلیل اول: شرط حفاظت از شرع، عصمت است.
مسؤولیت اصلی امام، حفاظت از شرع است و به این جهت است که باید معصوم باشد؛ مگر آن که کسی مدعی شود که حفاظت از دین، منحصر در امام نمیباشد و
مؤلفههای دیگری هم هست که قادر به حفاظت از دین میباشد. باید ببینیم که آیا بدون امام، حفاظت از دین، تحقق پیدا میکند یا نه. راههایی که به واسطه آنها ممکن است دین حفظ شود، قرآن، سنت، اجماع، قیاس و اصل برائت است. اکنون باید دید که آیا این موارد، قادر به حفاظت از دین هستند یا نه.
الف. قرآن؛ مسلمانان اتفاق دارند که قرآن نمیتواند حافظ دین باشد؛ زیرا تفسیر و برداشت از قرآن، متفاوت است و از طرف دیگر، حوادثی که در طول تاریخ رخ میدهد، بسیار زیاد است و ممکن است تطبیق این حوادث با قرآن و برداشت احکام مورد نیاز، برای هر کسی میسور نباشد.
ب. سنت؛ سنت نبوی هم نمیتواند حافظ شرع باشد؛ به همان دلیلی که در بالا گفته شد.
ج. اجماع؛ اعتبار اجماع، به وجود معصوم است و اگر در بین اجماعکنندگان، امام نباشد، احتمال خطا در اجماع هم وجود دارد؛ زیرا احتمال کذب درباره هر یک از افراد اجماع، هست؛ بنابراین، احتمال کذب در مجموع آنها هم خواهد بود.
د. قیاس؛ قیاس، آن است که برای به دست آوردن حکم مسألهای، به موارد مشابه آن استناد کنیم و بگوییم: چون حکم مسألهای در فلان مورد، حرمت است، پس حکم این موارد هم، چون شبیه آن است، حرمت میباشد. ولی از آنجا که حاصل قیاس، چیزی جز ظن ضعیف نمیباشد، قیاس در استنباط احکام شرعی، حجت نیست؛ بنابراین، حافظ شرع هم نمیتواند باشد.
ه . اصل برائت؛ منظور از اصل برائت، این است که هر گاه نهی یا امری از جانب شارع در موردی نرسیده باشد، ما میتوانیم با توجه به برائت، حکم به واجب نبودن یا حرام نبودن کنیم. ولی این اصل هم نمیتواند حافظ شرع باشد؛ زیرا اگر برائت بتواند حافظ شرع باشد، بعثت انبیاء لازم نبود و انسان میتوانست به عقل خویش اکتفا کند؛ و حال آن که اکتفا به عقل، صحیح نیست.
و. مجموع موارد بالا؛ مجموع اینها هم نمیتواند حافظ شرع باشد؛ زیرا در کتاب و
سنت، تنازع واقع شده و کتاب و سنت هم از جمله این مجموع است. قیاس نیز حجت نیست؛ بنابراین، بر مجموع هم اشکال وارد خواهد بود.
نتیجه میگیریم که حفاظت از شریعت، تنها به وسیله امام صورت میگیرد و بنابراین، باید معصوم باشد تا دین از خطر سقوط و انحراف، مصون بماند.
دلیل دوم: لزوم تسلسل.
اگر امام، معصوم نباشد، تسلسل لازم میآید. توضیح اینکه: اگر امام خطا کند، برای رفع خطا باید به امام دیگر مراجعه کرد و اگر او هم معصوم نباشد، رجوع به امام دیگر لازم میآید و هیچ وقت رفع خطا و اشتباه نمیشود. از آنجا که تسلسل، باطل است، وجود امام معصوم، ضروری خواهد بود.
دلیل سوم: اگر امام، مرتکب خطا یا گناهی شود، یا باید از او تبعیت کرد که این، باطل است؛ به دلیل آیه قرآن که میفرماید: «در گناه و ستمکاری، همدیگر را کمک نکنید»(1)و یا اینکه نباید از او پیروی کرد، که در این صورت، فایده امام، منتفی خواهد بود.
آیات متعدد و روایات مختلفی حاکی از اعتبار عصمت امام است که اکنون به بررسی برخی از آنها میپردازیم.
آیه اول: وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُک لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِن ذُرِّیَّتِی قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ(2)
این آیه، در صورتی دلالت بر عصمت دارد که ثابت شود امامت، عهد خداست و بنا به نظر شیعه که نصب امام را از جانب خدا با نص، واجب میداند، امامت، عهد
1) . وَلاَ تَعَاوَنُواْ عَلَی الإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ مائده/ 2
2) . «بیاد آور هنگامی که خداوند ابراهیم را به اموری چند امتحان فرمود و او همه را به جای آورد. خدا به او گفت: من تو را به پیشوایی خلق برگزینم. ابراهیم عرض کرد: این پیشوایی را به فرزندان من نیز عطا خواهی کرد؟ فرمود: عهد من هرگز به مردم ستمکار نمیرسد.» بقره/ 124
خداست و عصمت، با این آیه ثابت میشود، ولی بنا به نظر اشاعره و معتزله که نصب امام را از جانب خدا، واجب نمیدانند و به اختیار مردم واگذار میکنند، عهد خدا ثابت نخواهد شد. لذا عصمت هم برای امام، ثابت نمیشود.
زمخشری که از علمای معتزله است، در توضیح آیه میگوید: طبق این آیه، «امامت به کسی میرسد که عادل و از ظلم، مبرّا باشد».(1)
همچنین، معتبر بودن عصمت و استنباط آن از این آیه، به تعریفی بستگی دارد که از ظلم ارائه میدهیم. اگر ظالم به کسی اطلاق شود که مرتکب معصیتی شود و توبه نکند، عصمت از آیه استفاده نمیگردد؛ چنانکه در شرح مواقف، همین نظر را بیان میکند و میگوید:
قبول نداریم که معنای ظالم، معصوم نبودن باشد، بلکه ظالم، کسی است که مرتکب معصیتی شود که از عدالت، ساقط گردد؛ به شرطی که توبه و اصلاح ننماید.(2)
ولی حق، آن است که این آیه، دلالت بر عصمت دارد و خداوند تبارک و تعالی ابا دارد که این مقام منیع را به کسی بدهد که ملکه عصمت در او رسوخ نکرده و صدور معصیت از او ممکن باشد. علامه طباطبایی رحمة الله در این باره میفرمایند:
شخصی از یکی از اساتید ما پرسید: به چه بیانی این آیه بر عصمت امام دلالت دارد؟ او در جواب فرمود: مردم به حکم عقل، از یکی از چهار قسم بیرون نیستند و قسم پنجمی هم برای این تقسیم نیست؛ یا در تمام عمر، ظالمند و یا در تمام عمر، ظالم نیستند، یا در اول عمر، ظالم و در آخر، توبهکارند و یا بالعکس، در اول، صالح و در آخر، ظالمند. ابراهیم علیه السلام شأنش اجلّ از این است که از خدای تعالی درخواست کند که مقام امامت را به دسته اول و چهارم از ذریهاش بدهد. پس به طور قطع، دعای ابراهیم علیه السلام شامل حال این دو دسته نیست. باقی میماند دوم و سوم؛ یعنی آن کسی که در تمامی عمرش ظلم نمیکند و کسی
که اگر در اول عمر، ظلم کرد، در آخر، توبه کرده است. از این دو قسم خدا قسم دوم را نفی کرده، باقی میماند یک قسم و آن کسی است که در تمامی عمرش، هیچ ظلمی مرتکب نشده است. پس، از چهار قسم بالا، دو قسمش را ابراهیم علیه السلام از خدا نخواست و از دو قسمی که خواست، یک قسمش مستجاب شد و آن، کسی است که در تمامی عمر، معصوم باشد.(1)
آیه دوم: إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً(2)
دو بحث درباره این آیه مطرح است: یکی اینکه آیا این آیه دلالت بر عصمت امام میکند یا نه؟ دیگر آن که منظور از اهل بیت، چه کسانی است.
آنان که عصمت را برای غیر نبی قائل نیستند؛ مثل اشاعره و معتزله، لزوما عصمت امام را از این آیه استنباط نمیکنند. شیعه مدعایش این است که از این آیه، عصمت امام فهمیده میشود و کیفیت استدلال، به این نحو است که از قرآن، دو نوع اراده برای خداوند استفاده میشود: اراده تشریعی و اراده تکوینی.
اراده تشریعی، آن است که خداوند اراده کرده است مردم، واجبات را انجام بدهند و از محرمات، دوری کنند و به همدیگر ظلم نکنند و موجبات گسترش عدالت را فراهم نمایند. حال ممکن است این اراده الهی، در نظام آفرینش تحقق پیدا کند و ممکن است، تحقق پیدا نکند؛ یعنی ممکن است مردم، نماز بخوانند یا نخوانند؛ با آن که خداوند اراده کرده است که آنان نماز بخوانند.
اراده تکوینی، ارادهای است که خلاف آن، تحقق پیدا نمیکند؛ مثلاً خداوند اراده کرده است که خورشید از مشرق، طلوع و در مغرب، غروب کند و همچنین، اراده نموده است که زمین به دور خود بچرخد که همیشه به همین صورت خواهد بود و تغییر نمیکند.
این آیه، در صورتی بر عصمت دلالت میکند که منظور از اراده، اراده تکوینی
باشد؛ زیرا اراده تکوینی، تخلفناپذیر است و به دنبال اراده تطهیر، مسلما تطهیر واقع میشود و این، همان عصمت است. اینکه مراد از آیه، اراده تکوینی است، نه اراده تشریعی، به این جهت است که اراده تطهیر، اختصاص به گروه خاصی (اهل بیت) پیدا کرده و اگر اراده تشریعی بود، باید شامل همه میشد و مقید به اهل بیت نمیگشت.
بحث دوم، این است که منظور از اهل بیت، چه کسانی است؟ اشاعره و معتزله، نظرات متفاوتی در این باره بیان کردهاند و اعتقاد دارند که اهل بیت، اختصاص به خمسه طیبه ندارد، بلکه همسران نبی صلی الله علیه و آله هم جزء اهل بیت محسوب میشوند.(1)حتی بعضی میگویند که اهل بیت، اختصاص به همسران نبی دارد و مذکر آوردن ضمیر «عنکم» به این جهت بوده که رسول خدا صلی الله علیه و آله هم از جمله اهل بیت میباشد.(2)دلیل عمده آنها در این باره، این است که آیه در ضمن آیات مربوط به همسران پیغمبر صلی الله علیه و آله آمده است؛ لذا همسران پیغمبر صلی الله علیه و آله را شامل میشود.
از طرف دیگر، بزرگان و محدثان اهل تسنن، روایاتی را ذکر کردهاند که در آنها، اهل بیت به خمسه طیبه تفسیر شده است. برای نمونه، در صحیح مسلم، از عایشه نقل شده است:
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله امام حسن و امام حسین و فاطمه و علی علیهم السلام را در زیر کساء جای داد، این آیه را تلاوت فرمود: إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً.(3)
از آنجا که ضمیر و سیاق آیه نسبت به آیات گذشته، تغییر کرده و با توجه به روایاتی که از شیعه و سنی در تفسیر این آیه آمده است، معلوم میشود که منظور از
اهل بیت، زنان پیغمبر نیست و اگر منظور از اهل بیت، زنان پیغمبر بود، لازم میآمد که زنان پیغمبر هم معصوم باشند و حال آن که هیچ کس ادعای عصمت آنان را نکرده است؛ لذا میتوان نتیجه گرفت که منظور از اهل بیت، خمسه طیبه است. وقتی عصمت خمسه طیبه ثابت شد، عصمت بقیه ائمه هم از راه اقوال کسانی که عصمت آنان ثابت شد، (مثل امیرالمؤمنین علیه السلام ) ثابت میشود.
روایت ثقلین
قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله: إنّی تارک فیکم الثقلین، کتاب اللّه وعترتی، ما إن تمسّکتم بهما لنتضلّوا وإنّهما لنیفترقا حتّی یردا علی الحوض وإنّی سألت اللّه عزّوجلّ أن لایفرّق بینهما حتّی یوردهما علی الحوض.(1)
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: من در بین شما، دو چیز گرانبها به یادگار میگذارم: یکی قرآن و دیگری، عترت من است. تا زمانی که به این دو تمسّک کنید، گمراه نمیشوید و این دو هرگز از همدیگر جدا نمیشوند تا اینکه بر سر حوض کوثر بر من وارد میشوند و من از خدا خواستم که بین این دو تا وقتی که بر سر حوض کوثر بر من وارد میشوند، جدایی نیندازد.
روایت ثقلین به طور متواتر، از شیعه و سنی نقل شده است. از دو جمله «ما إن تمسّکتم بهما لنتضلّوا» و جمله «إنّهما لنیفترقا» میتوان برای عصمت، استدلال کرد؛ زیرا چنگ زدن به کتاب و عترت، برای همیشه از گمراهی، جلوگیری میکند و لازمه این، عصمت عترت پیامبر صلی الله علیه و آله است و همچنین، جدا نشدن و عدم افتراق از قرآن، آن هم به صورت «لن یفترقا» به معنای عصمت آنهاست.
آنچه مسلم است، اینکه معصوم، گناه نمیکند، اما آیا این ترک معصیت، از روی اختیار است یا خیر؟ قبلاً گفته شد که عصمت، ناشی از کثرت علم است و هر
1) . علامه مجلسی، بحارالانوار، ج23، ص145؛ احمد بن حنبل، مسند، ج3، ص14.
چه علم، قویتر و شدیدتر باشد، عمل نیز به مقتضای علم، قویتر خواهد بود. معصومان علیهم السلام به زشتی معصیت، یقین دارند و این یقین، موجب میشود که هرگز مرتکب آن نگردند. بنابراین علم شدید است که مانع ارتکاب زشتی میشود، ولی این علم، موجب سلب اختیار نخواهد شد. معصوم هم به زشتی و قبح گناه، علم دارد و با توجه به این علم، ارتکاب معصیت، محال است، اما محال عادی، نه محال ذاتی؛ محال عادی، امکان تحقق دارد، ولی تحقق پیدا نمیکند، ولی محال ذاتی، امکان تحقق ندارد و ذاتا محال است.
اگر معصوم، در فعل طاعات و ترک محرمات، اختیار نداشته باشد، مستحق مدح نمیشود و لایق ثواب نمیگردد و لازم میآید که از دایره تکلیف، خارج گردد، و حال آن که مسلمانان اجماع دارند که امام یا رسول، مکلف است؛ به دلیل آیه: قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ یُوحَی إِلَیَّ.
به هر حال، عصمت، لطفی است که خداوند نسبت به عبدش عطا میفرماید و آن عبد هم با وجود این لطف، دوری از قبایح را انتخاب میکند. بنابراین، وقتی گفته میشود که خداوند، او را معصوم کرد، یعنی خداوند، لطفی کرد و او با توجه به آن لطف، با انتخاب خود، از قبایح عدول کرد.
درباره علت اینکه چرا خداوند، این لطف را به سایر مکلفان عطا نفرمود تا آنها هم از قبایح اعراض نمایند، باید گفت که اگر کسی باشد که وقتی خداوند، چنین لطفی به او عطا فرماید، او اجتناب از معاصی را انتخاب کند و خداوند نیز این را بداند، بر خداوند واجب است که این لطف را در حق او بنماید؛ هر چند که نبی و امام نباشد. ولی این خاصیت را عده قلیلی از مردم دارا هستند.
بنابراین، مقام عصمت، منحصر در امام و نبی نیست و سایر انسانها اگر صلاحیت داشته باشند، میتوانند به این مقام برسند، ولی از آنجا که عصمت، امری پنهانی است، شناختن این گونه افراد، برای غیرخداوند، ممکن نیست.
از شیخ جعفر کاشف الغطاء سؤال شد: آیا صحیح است که میگویند: امام
معصوم علیه السلام در تمام عمرش مرتکب گناه نمیشود؟ او گفت: من که یک غیرمعصومم، مدت چهل سال است که یک مکروه هم انجام ندادهام، چه رسد به امام معصوم علیه السلام.(1)
یکی دیگر از ویژگیهایی که مورد اختلاف است، ویژگی افضلیت است که بنا به نظر شیعه، امام باید افضل باشد. و مفضول، حق امامت ندارد و خداوند، کسی را به امامت منصوب میکند که از سایر مسلمانان، افضل باشد.
آیا افضلیت به معنای کثرت ثواب، کثرت علم یا کثرت عمل است؟ و آیا فرقی بین اینها هست یا ملازم همدیگرند؟ از کلمات اشاعره و معتزله بر میآید که افضلیت را به معنای کثرت ثواب میدانند.
قاضی عبدالجبار میگوید: افضل به معنای اکثر الثواب است.(2)به همین خاطر، راه شناخت افضل را شرع میدانند؛ به این دلیل که عقل نمیتواند مقدار ثواب و عقاب را معین کند.
تفتازانی بعد از ذکر فضایل علی علیه السلام میگوید: در اینکه علی علیه السلام دارای این فضایل و کمالات است، نزاعی نیست، ولی این فضایل، دلالت بر افضلیت به معنای کثرت ثواب و کرامت در نزد خدا نمیکند.(3)
قاضی ایجی هم بر این عقیده است که افضلیت به معنای کثرت ثواب و کرامت در نزد خداست و این، حاصل نمیگردد، مگر با طاعات و اخلاص! و اضافه میکند که آنچه از فضایل علی علیه السلام ذکر کردیم، فقط دلالت بر فضیلت میکند.
بنابر اینکه افضل به معنای اکثر الثواب باشد، ممکن است یک نفر، فضایل و کراماتش زیاد باشد، ولی اکثرالثواب نباشد. این چنین تفسیری از افضلیت، با آنچه شیعه میگوید، منافات ندارد؛ زیرا ثواب، مترتب نمیشود، مگر بر اعمال خیر، اخلاص و نصرت دین، و هر کس که گوی سبقت را از دیگران در این میدان ربوده باشد، اکثرالثواب خواهد بود.
بنابراین، دو نوع افضلیت نداریم که یکی به معنای اکثریت ثواب باشد و دیگری معنایی غیر از آن داشته باشد. افضلیت، یک معنی دارد و آن، برتر بودن در هر چیزی است که باعث برتری میشود. پس بین علم، عمل و ثواب، ملازمه است. اشاعره افضلیت را در نبی میپذیرند، اما افضلیت در امام را نمیپذیرند و معتقدند که گاهی مفضول، بر امور امامت، تواناتر است؛ چنان که تفتازانی میگوید: «چه بسا مفضول، اقدر است بر قیام به مصالح دین و ملک؛ بر خلاف نبی».(1)همچنین بسیاری از معتزله، تقدیم مفضول را جایز میدانند و معتقدند که میشود امیر، مفضول باشد و در میان رعیتش، افرادی یافت شوند که از او بهترند. این مطلب را به بسیاری از معتزله نسبت دادهاند.(2)
برای جواز تقدیم مفضول، به وجوهی استناد شده است:
علما اجماع دارند که بعد از خلفای راشدین، امامت برای بعضی از افراد، منعقد شد، در حالی که افضل از آنها در بین مردم، موجود بود.
عمر امامت را در بین شش نفر قرار داد، بدون اینکه افضل را تعیین کند، در حالی که در بین این شش نفر، عثمان و علی بودند که از دیگران افضل بودند.
افضلیت، امری مخفی است که اهل حل و عقد، به ندرت از آن مطلع میشوند و
گاهی هم همین مسأله، باعث نزاع و موجب تشویش امور میگردد.
استحقاق امامت، به عمل حاصل نمیگردد؛ بنابراین، ممکن است غیر امام با امام، در فضل، برابر باشد.
چون عصمت در امام شرط نیست، لازم نیست که افضل اهل زمانش باشد.(1)
چه بسا که مفضول، در قیام به مصالح دین و ملک، اقدر باشد؛ بر خلاف نبی.
نتیجهای که از وجوه بالا میگیرند، این است که لازم نیست امام حتما افضل باشد، بلکه اگر مفضول هم باشد، اشکال ندارد. با این توضیح که اگر اشکالی در نصب افضل نباشد، افضل منصوب خواهد شد.
شیعه در این باب، هم به دلیل عقلی تمسّک کردهاند و هم به دلیل نقلی:
خلاصه دلیل، این است که تقدیم مفضول بر فاضل و تقدیم احد المتساویین بر دیگری، عقلاً قبیح است و صدور قبیح، از خدای تعالی ممتنع است؛ کما اینکه اگر کسی به شافعی بگوید که در درس بعضی از فقها حاضر شود و به فتوایشان عمل کند، بر خلاف حکم عقل، سخن گفته است.
اشکال میشود که تقدیم افضل، در صورتی لازم است که مفسدهای بر آن مترتب نباشد، و الاّ مقدم شدن مفضول، عقلاً قبیح نخواهد بود.
جواب اشکال، این است که اولاً، این خلف است؛ زیرا افضل، آن است که در نصب آن، نه تنها مفسده نباشد، بلکه مصلحت باشد، و الاّ اگر در نصب آن، مفسده باشد، او افضل نخواهد بود و ثانیا، مفسده ناشی از امت، ضرری به افضلیت افضل نمیرساند.
1) . عبدالجبار معتزلی، المغنی، ج20، ص203.
آیه 35 سوره یونس، بیانگر قبح تقدیم مفضول است: أَفَمَن یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَن یُتَّبَعَ أَمَّن لاَّ یَهِدِّیَ إِلاَّ أَن یُهْدَی فَمَا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ؛ (آیا آن که خلق را به راه حق رهبری میکند، سزاوار به پیروی است یا آن که نمیکند؟ مگر آن که خود به هدایت خدا هدایت شود. پس شما مشرکان را چه شده و چگونه چنین قضاوت باطل را برای بتها میکنید؟)
این آیه، بیان میکند که کسی سزاوار رهبری و هدایت دیگران است که خود، هدایت شده باشد؛ نه اینکه محتاج به هدایت دیگران باشد. افضل است که احتیاج به هدایت دیگران ندارد، و الاّ مفضول محتاج هدایت دیگران است و آیه، صلاحیت او را برای رهبری، نفی میکند؛ زیرا «استفهام (در آیه)، استفهام تقریری است که دلالت میکند بر قبح تقدیم مفضول بر فاضل، سمعا، بلکه قبح عقلی هم از آن، مستفاد است».(1)
اگر امام، افضل باشد، احتمال تبعیت مردم از او، بیشتر است.
از آنجا که امام، جانشین پیغمبر است، باید مثل پیغمبر صلی الله علیه و آله افضل مردم باشد.
ابوبکر گفت: «مرا از حکومت عزل کنید! چون من بهترین شما نیستم، در حالی که علی علیه السلام در بین شماست». این جمله، به وضوح دلالت میکند که تقدیم مفضول بر فاضل، درست نیست.(2)
در جواب این مطلب که اشاعره و معتزله میگویند: گاهی افضل، اَقدر بر اداره امور نمیباشد و ممکن است با امامت افضل، مردم پراکنده شوند و فتنهها ایجاد گردد، باید گفت که یکی از صفات افضل، اقدریت است، و الاّ اگر بیش از دیگران، قدرت اداره امور را نداشته باشد، افضل نخواهد بود.
و جواب اینکه میگویند: ممکن است با تصدی امور از جانب افضل، تشتت و پراکندگی در بین مردم ایجاد شود که در این صورت، افضل بر غیرافضل ترجیح
پیدا نخواهد کرد، چنین است که اتحاد و اتفاقی مورد نظر شارع است که به وجه شرعی، تحقق پیدا کند، و الاّ هر اتفاق و اتحادی، و لو اتحادی که بر اثر ظلم و تعدی در بین مردم حاکم باشد، مورد نظر شارع نمیباشد و اگر با تصدی افضل، پراکندگی و اختلاف در بین مردم جریان داشته باشد، این پراکندگی، ناشی از مردم است و سبب آن هم، مردم میباشند، و این باعث نمیشود که صلاحیت افضل در اداره امور جامعه از بین برود.
وقتی که میگوییم: امام باید افضل باشد، یعنی افضل از همه مردم باشد، به طوری که احدی یافت نشود که از او بالاتر باشد.
اعلم بودن امام، از صفات معتبر در افضلیت است. این اعلمیت، اختصاص به علوم شرعی ندارد، بلکه علوم غیرشرعی را هم در بر میگیرد؛ یعنی امام باید در امور غیرشرعی هم اعلم باشد؛ مثل سحر و شعبده، تا در صورت مواجهه با ساحران و شعبدهبازان، سحر آنان را خنثی نماید و حیلههای آنان را به مردم، بنمایاند و از گمراه شدن مردم، جلوگیری کند.
در اینکه علم، فی حد ذاته مطلوب است، خلافی نیست؛ کما اینکه آیه هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ(1)و سخن رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله «طلب العلم فریضی علی کل مسلم ومسلمی»(2)بر این مطلب دلالت دارد. اما اعتبار اعلمیت، از ناحیه عقل هم تصدیق میشود؛ زیرا اختیار نکردن اعلم، به معنای تقدیم مفضول است که قبیح خواهد بود و آیه هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ(3)همین معنی را میفهماند.
حکمت هم نوعی علم است و به پیغمبران داده شده است و امام هم، چون
جانشین پیغمبر است، باید از آن برخوردار باشد و از این لحاظ، از همه برتر باشد.
امام باید علم مناظره با دیگران را بداند تا در برخورد با آنان که ایجاد تشکیک میکنند و میخواهند عقاید مردم را سست نمایند، پیروز شود و دین را از زوال، حفظ نماید.
اما در این باره که امام باید تمام صنایع و فنون مختلفی که در اعصار و ازمنه به وجود میآید را بداند یا نه؟ اختلاف است؛ بعضی آن را واجب میدانند؛ به این علت که اگر امام، این صنایع و فنون را نداند، آنان که عالم به اینها هستند، از امام تبعیت نمیکنند؛ زیرا خود را در این علوم، از امام بالاتر میدانند و اگر امام، این فنون را بداند، آنان به انقیاد و تبعیت، نزدیکتر خواهند شد. بعضی دیگر عقیده دارند که آگاهی از این علوم، عقلاً بر امام واجب نیست؛ در عین حال که ممتنع هم نمیباشد.
گرچه اخباری در زمینه تسلّط امام بر همه صنایع، وارد شده است، و لکن به نظر شیخ مفید، این اخبار، قطعآور نیست.(1)
به عقیده بعضی از متکلمان(2)علم به غیب داشتن، از صفات واجب امام و شرط امامت نیست و عقل، به وجوب چنین شرطی، حکم نمیکند و اگر خداوند، امام را به این صفت متصف کند، از باب اکرام و لطف به امام است. اگر اخباری در این باره رسیده باشد که ائمه اطهار علیهم السلام چنین علمی داشتند، واجب است بپذیریم و مانعی هم در تحقق چنین علمی برای امام، وجود ندارد. اشکالاتی که بر امکان چنین علمی برای امام وارد شده است نیز درست نمیباشد؛ زیرا امام به تأیید الهی و به اذن او، و در صورت وجود مصلحت، از غیب، اطلاع مییابد.
واجب نیست که امام، به کلیه امور، عالم باشد و برای اثبات علم امام به این نحو، راه عقلی وجود ندارد، ولی اگر اخبار بر وجود چنین علمی دلالت کند، از آن جهت که از صادق مصدق وارد شده، مورد قبول واقع میگردد.
عالم به ضمایر بودن هم از شرایط امام و از صفات واجب او نمیباشد و همچنین علم به سایر لغات. اما درباره ائمه معصومین علیهم السلام اخباری رسیده که آنان چنین علومی داشتند. از آنجا که خداوند میتواند چنین تفضلاتی را شامل حال آنها بگرداند و از طرف دیگر، مانع عقلی از وجود چنین علومی برای ائمه علیهم السلام نمیباشد، ما وجود چنین علومی را برای آن ذوات مقدسه میپذیریم؛ گر چه وجود چنین علومی در امام، واجب نمیباشد، ولی ممتنع هم نیست و دلایلی بر وجود چنین علومی داریم.
بنا به نظر شیعه، امام از جانب خدا منصوب میگردد و نص صریحی که از جانب پیغمبر صلی الله علیه و آله میرسد، بر امامت او مهر صحت مینهد، ولی اگر همه مردم از نص آگاهی پیدا نکنند و یا بعضی آن را حمل بر وجوه مختلف نمایند، امام، معجزهای را برای مردم ظاهر و آشکار میکند تا امامت خویش را اثبات کند و حجت را بر مردم، تمام نماید.
بعضی معتقدند که کرامت، با معجزه فرق دارد؛ زیرا معجزه، همراه ادعای امامت است، بر خلاف کرامت که همراه ادعا نیست.
اشاعره و معتزله، صدور معجزه از امام را نمیپذیرند؛ به این دلیل که ابوبکر امام بود، ولی معجزهای از او ظاهر نگشت.
ایمان، مراتب مختلفی دارد که هر یک از مؤمنان، به اندازه کوشش و زحمتی که در انجام اوامر الهی از خود نشان میدهند، آن مراتب را دارا هستند. گر چه ارتباط
بین عمل و ایمان، ارتباطی طرفینی است؛ به این معنی که هر چه ایمان، قویتر باشد، اعمال صالحه بیشتری از مؤمن بروز میکند و از طرف دیگر، اعمال صالح، بر مراتب ایمان میافزاید. در این میان، امام باید از حیث مراتب ایمان، واجد بالاترین مرتبه باشد تا بدین وسیله، قلوب مؤمنان، مجذوب او گردد و از ارشاد و هدایت او سرپیچی ننماید و عظمت و شوکت او در دلها مستقر گردد و کسانی که دارای مراتب بالای ایمان هستند هم، از فروتنی در برابر او، کوتاهی نکنند.
عبادت، بنفسه، مطلوب شارع است و بسیاری از آیات قرآن، مردم را به آن دعوت نموده است: یَا أَیُّهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ(1)حتی هدف از خلقت انسانها (انبیا و غیر انبیا) نیز عبادت دانسته شده است: وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ(2)
مراتب بالای عبادت، مطلوبتر و کاملتر است، و شخصی که عبادت او بیشتر است، در نزد خداوند، محبوبتر است. منظور ما از عبادت، فقط نماز و روزه نیست، بلکه انجام هر عملی با در نظر گرفتن رضایت الهی، عبادت محسوب میگردد.
حال اگر کسی که عبادتش از سایر انسانها بیشتر است، امام نگردد، یا باید شخصی که با او مساوی است، امام گردد و یا کسی که در مرتبه پایینتر است، متصدی این امر شود. در صورت اول، ترجیح بلامرجح لازم میآید و در صورت دوم، ترجیح مرجوح لازم میآید که اولی، قبیح و دومی، اقبح است. لذا عقل، حکم میکند که منصب امام به دست کسی سپرده شود که اعبد از سایر انسانها باشد.
بسیاری از آیات قرآن، دلبستن به دنیا را تقبیح و فریفته شدگان آن را سرزنش
کرده است و به آنان هشدار داده که در صورت اراده نمودن دنیا، نصیبی از آخرت نخواهند داشت. عدم دلبستگی به دنیا و دلبستگی به آخرت و نعیم آن، اصطلاحا زهد است. از علی بن الحسین علیهما السلام منقول است(1)که همه زهد در یک آیه است: لِکَیْلَا تَأْسَوْا عَلَی مَا فَاتَکُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ وَاللَّهُ لَا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُور(2)
دلبسته بودن به دنیا از جانب امام جامعه مسلمانان، باعث بروز مفاسد زیادی خواهد شد؛ زیرا این کار، موجبات دلبستگی مردم را به دنیا فراهم خواهد کرد و کل جامعه اسلامی به سراشیبی سقوط، رهنمون میشود. لذا امام جامعه باید نه تنها زاهد، بلکه ازهد باشد تا اهداف مقدس اسلام، در جامعه اسلامی پیاده شود.
شخص ازهد، اکمل و افضل از زاهد است و به همین خاطر، باید مقدم گردد، و الاّ تقدیم مفضول بر فاضل لازم میآید که عقلاً قبیح است.
دفاع از کیان اسلام و حفظ حدود و ثغور آن، فداکاری و از خودگذشتگی میخواهد. لذا در شرع انور، امر به جهاد شده است و قرآن، مجاهدان در راه حق را بر آنان که از زیر بار جهاد، شانه خالی میکنند، برتری داده است: وَفَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدِینَ عَلَی الْقَاعِدِینَ أَجْراً عَظِیماً(3)
جهاد و فداکاری، در سایه شجاعت و قوت قلب، حاصل میگردد و اگر امام جامعه، خود ترسو باشد، مسلما امت هم ترسو خواهند شد و راه برای نفوذ عوامل بیگانه، باز میشود و از این رهگذر، آفات مختلفی دامنگیر جامعه اسلامی خواهد شد.
بنابراین، شجاع بودن والی، امری بدیهی است که احتیاج به استدلال ندارد، اما
اشجع بودن، از آن جهت مطلوب است که اگر در میان جامعه اسلامی، کسانی باشند که از امام جامعه، شجاعتر باشند، مسلما دلهای مردم از روی اخلاص، در پی امام جامعه نخواهد بود و هدف از امامت که پیشوایی جامعه اسلامی است، محقق نخواهد شد. علاوه بر این، قبح تقدیم مفضول، ایجاب میکند که امام، اشجع باشد.
اشاعره و معتزله، شجاع بودن را شرط میدانند، ولی اشجع بودن را لازم نمیشمارند.
با توجه به مطالب گذشته، برتر بودن امام از دیگران، در صفاتی همچون تقوا، سخاوت، حلم، رأفت و سایر صفات نیکو و مکارم اخلاق، امری مسلم است؛ زیرا اگر چنین نباشد، محذوراتی لازم میآید که برای اقتصار، از ذکر آنها خودداری میکنیم.
فصل اول: ولایت در آینه وحی O میرحسین ضیائی
فصل دوم: امامت خاصه در قرآن O اسحاق عارفی
بحث ولایت، با سرنوشت بشر و شؤون روحی و اجتماعی وی پیوند خورده و مسألهای مهم و جنجالآفرین است که نوشتهها و تألیفات مردان بلندهمت روزگاران گذشته و حال، گواه محکمی بر این مدّعاست، لکن هرچه زمان میگذرد و بشر، سیر صعودی خود را میپیماید، اهمیّت آن، بیشتر معلوم میشود و ماجرای نزاع بر سر آن، حسّاستر میگردد؛ چنانکه در این عصر، شاهد آن هستیم.
بنابراین، تحقیق و پژوهش در این مطلب، ضروری مینماید و برای بررسی زوایای مختلف آن، باید بحث را از ریشه و ماهیت این مسأله آغاز کنیم.
ولایت، به صورت مستقل از مسأله امامت، مورد بحث قرار نگرفته، و اگر هم چنین مطرح شده، در پرتو مسأله امامت بوده است. نگارش درباره امامت، اگرچه جای سخن دارد، لکن توسط علمای شیعه آغاز شده است.
ابن ندیم میگوید: اوّل کسی که در مذهب امامت سخن گفت: علی بن اسماعیل بن میثمالتمّار بود که از تألیفات او، دو کتاب الامامی و الاستحقاق را میتوان برشمرد و همچنین، یکی از شاگردان مکتب امام صادق علیه السلام ؛ یعنی هشام بن حکم را نام میبرد که در این باره، تألیفات بسیار داشته است و از کتابهای او، الامامی، و امامی المفضول را ذکر میکند.(1)
این تألیفات علمای شیعه، متکلمان دیگر فرق اسلامی را به مخالفت واداشت. نخستین کسی که به مخالفت برخاست، الیمان بن رباب از خوارج بود که کتابی با عنوان امامت ابوبکر نوشت(2)و پس از خوارج، تنی چند از معتزله، در صدد جوابگویی برآمدند و اوّلین آنان، ابوبکر الاصم و بعد، هشام بن عمرو الفوطی بود.
آخرین گروهی که بحث امامت را دنبال کردند، اهل سنّت بودند که از آنها به محدّثین و فقها و گاه تابعین یاد میشود.(3)به مرور زمان، کار محدّثان، شکل بهتری پیداکرد و مباحث مستقلّی را در اینباره مطرح کردند.(4)اما درباره ولایت، برخی گفتهاند که بهدنبال بحث رتبه ولی و نبی، طرح گشته و ترمذی، نخستین فردی بوده که در این باره کتابی نگاشته است.
بحث ولایت، در معارف گوناگون اسلامی به میان آمده است. مفسّران در تفسیر آیاتی که به امر ولایت اشاره دارد، به بحث پرداختهاند و متکلمان در بیان نسبت بین امامت و نبوّت و مرتبه امام و نبی از آن سخن به میان آوردهاند. ترمذی نیز پس از بحث رتبه ولی و نبی در کتاب مستقلی به نام ختم الولایه، آن را مورد ارزیابی قرار
1) . ابن ندیم، الفهرست، ص223- 225، فن 2 از مقاله 5.
2) . همان، ص233، فن 4 از مقاله 5 و ص214، فن اول از مقاله 5. ابن ندیم حدود 20 کتاب را با عنوان امامت نام میبرد.
3) . دکتر داود رسائی، حکومت اسلامی به نظر ابن خلدون، ص76.
4) . کلینی، اصول کافی، باب الحجی؛ صحیح بخاری، کتاب الاحکام؛ صحیح مسلم، کتاب الاماره.
داده است. عرفا در تحلیلهای عرفانی خویش، تأکید فراوانی بر این بحث نمودهاند و جایگاه مهمّی در میان مباحث خود به آن اختصاص دادهاند.(1)به هر روی، ولایت، موضوعی مهم و اساسی در اندیشه دینی است که در تاریخ تفکر اسلامی، به نحو بالندهای رشد یافته و در معارف گوناگون، به بحث از ابعاد مختلف آن پرداخته شده است.
ولایت از حیث اینکه فعل مکلفان و بندگان است، میتواند موضوع مباحث فقهی باشد و از حیث اینکه فعل باری تعالی است، یک مسأله کلامی خواهد بود. متکلمان، آن را بحثی کلامی انگاشتهاند و آثار متعددی را در این باره به یادگار گذاشتهاند. برخی، آن را در ضمن مباحث امامت آوردهاند و برخی دیگر، آن را به عنوان یک موضوع مستقل، مورد تحلیل قرار دادهاند.(2)
از میان آثار مستقل که در باب ولایت در تاریخ اندیشه اسلامی ثبت شده است، آثار کسانی چون: ترمذی، طبری، ماوردی و ابن قتیبه را میتوان نام برد.(3)
پرسشهای اساسی در بحث ولایت، بدینقرار است:
آیا اساساً برای بشر، نوعی ولایت و سرپرستی وجود دارد؟ آیا خداوند، کسی یا کسانی را به عنوان ولی، برای بندگان خود تعیین کرده است؟ ولایت، چه مراتب و درجاتی دارد؟ اساساً ولایت چیست و مصادیق ولی، کدام است؟ ارتباط انسانها با ولی، چگونه است؟
با عنایت به اینکه مسائلی چون نبوّت و امامت، به نحوی به مسأله ولایت
1) . محیالدین بن عربی، فصوص الحکم، ص134-137؛ همو، الفتوحات المکیّی، ج2، ص246-252؛ سیدجلالالدین آشتیانی، شرح مقدمه قیصری، 855 -941.
2) . علاّمه حلّی، مناهج الیقین، ص472- 479؛ جرجانی، شرح المواقف، ج8، ص345-361؛ عبدالجبار معتزلی، شرح المقاصد، ج5، ص232-234 و 269- 276.
3) . ترمذی، ختم الولایی؛ ماوردی، الاحکام السلطانیی؛ ابن قتیبه، الامامی و السیاسی؛ طبری، دلائل الامامی. رسالههای فراوانی نیز در این باره نوشته شده است از جمله: علامه طباطبایی، الولایه؛ مولانا مودودی پاکستانی، خلافت و ملوکیت؛ عبدالکریم خطیب، الخلافی و الامامی؛ مقدمه ابن خلدون، ص190 به بعد؛ آیی اللّه حجت، دلائل الولایی؛ میرزا احمد آشتیانی، الولایی.
برمیگردد و به دیگر سخن، مهمترین بُعد نبوّت و امامت، بُعد ولایت است، میتوان گفت که این مسأله، نهتنها مسألهای کلامی، بلکه از اهمّ مسائل کلامی است.
ولایت، سبب عشقی درونی است که عاشق دلسوخته را برای وصال به معشوق، در پیچ و خمهای طی طریق، حیران نموده و در اقیانوس زلال و بیکران معرفت الهی، غوطهور میگرداند.(1)بعد از فرو رفتن در دریای معرفت و یادگیری بندگی پروردگار، در جهان خارج تجلّی نموده، عاشق سالک را از دیار فنا به گلزارهای سلطنتی عالم بقا میرساند تا بر اریکه سعادت عظمی تکیه زده، لباس خلافت الهی را بر تن نماید و تاج زرّین ولایت متولّی صالحان را بر سر گذارد.(2)
ارزش چنین امری که سیادت ظاهری و باطنی را به دنبال دارد، غیر قابل انکار است و ما برای نشان دادن اهمیت مسأله، نکات زیر را یادآور میشویم:
خداوند متعال، تمام زحمات دوران رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله را بر ابلاغ ولایت، تعلیق نموده و فرموده است: «ای پیامبر: آنچه را از پروردگارت به سوی تو نازل شده، ابلاغ کن، وگرنه رسالت خویش را ابلاغ نکردهای»(3)و مراد از مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ ابلاغ ولایت حضرت علی علیه السلام است(4)که عدم ابلاغ آن، به منزله عدم ابلاغ تمام رسالت دوران پیامبری پیامبر صلی الله علیه و آله است.(5)
محور سیر صعودی از دیار فانی به جهان باقی و نیل به سعادت، داشتن ولایت
1) . عفیفالدین سلیمان تلمسانی، شرح منازل السائرین خواجه عبداللّه انصاری، باب معرفت، ص559 -577 و باب اتصال، ص547 و باب محبّت، ص389 و باب شوق و مشاهده، ص407 و 513؛ فیض کاشانی، اصول المعارف، ص75.
2) . همان.
3) . مائده/ 67.
4) . محمد بن مسعود بن عیاش سمرقندی، التفسیر معروف به تفسیر عیاشی، ج1، ص332.
5) . ر.ک: همین مقاله، اهمیت ولایت در قرآن؛ عبد علی بن جمعی العروسی الحویزی، نور الثقلین، ج1، ص542.
است؛ چنانکه ابوهریره از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت میکند که فرمود: «روز حساب، روزی است که همه از همدیگر در گریزند، جز کسانی که بر محور ولایت علی بن ابیطالب حرکت نمودهاند».(1)و در جایی دیگر فرمودهاست: «علی کلیدخیرات رحمت پروردگار من است».(2)
کسی که با ولایت، از این جهان میرود، شهید میمیرد؛ همانگونه که از عامه و خاصه نقل شده است که: «هرکه بر دوستی آل پیامبر بمیرد، شهید مرده است».(3)
امام صادق علیه السلام فرمود: «ولایت من برای علی بن ابیطالب، محبوبتر از ولادت من از اوست؛ زیرا ولایتم برای علی، فرض است و ولادتم از او، فضل است».(4)
کلمات «ولاء»، «ولایت»، «ولی»، «والی» «مولی»، «توالی» و «اولی» از ریشه (و.ل.ی) است؛ لذا ساختار معنایی و صرفی «ولْی» را مورد بحث قرار میدهیم.
«ولی» به سکون لام بر وزن «رمْی»، مصدر است و فعل ثلاثی آن بر دو وزن آمده است:
1) . علامه مجلسی، بحار الانوار، ج7، ص176، باب 8، حدیث 44.
2) . ابومکارم الحسنی، البلابل و القلاقل، ج2، ص81؛ ابونعیم احمد بن عبداللّه، حلیی الاولیاء، ج1، ص66.
3) . زمخشری، الکشاف، ج4، ص220-221؛ فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج27، ص165- 166.
4) . علامه مجلسی، بحارالانوار، ج39، ص299، باب87، حدیث107؛ سیدحیدرآملی، جامعالاسرار، ص500.
5) . جوهری، الصحاح، ج2، ص715؛ ابن منظور، لسان العرب، ج15، ص411؛ زبیدی، تاج العروس، ج20، ص310؛ فیروزآبادی، القاموس المحیط، ص1209.
6) . احمد بن محمد بن علی الفیومی المقری، المصباح المنیر، ج1-2، ص672؛ بطرس البستانی، محیط المحیط، ص685.
به نظر میرسد که نظر افراد دسته اوّل، صحیح باشد؛ به دلیل تخصص و سبقت آنها در علم لغت. اما از نظر معنی، «ولْی» به سکون لام، به معنای قرب و نزدیک شدن و باران بهاری که بعد از باران (معروف به وسمی) میآید و موجب سرسبزی و شادابی زمین میگردد، آمده است و همچنین، به معنای حاصل شدن دوم بعد از اوّل، بدون اندک فاصلهای نیز آمده است. گفته میشود «تباعد بعد ولی»؛ یعنی: پس از نزدیک شدن، دور شد. «جلس مما یلینی»؛ یعنی: نزدیکم نشست. «الدار ولیی أی قریبی». «داره ولی داری»؛ یعنی: خانه او نزدیک خانه من است.(1)
با توجّه و ملاحظه کتب لغت، به نظر میرسد که «ولْی» به معنای مطلق قرب و نزدیک شدن است، نه اینکه به معنای قرب معنوی خاص باشد؛ چنان که از تعبیر راغب استفاده میگردد.(2)و نه به معنای قرب حسّی خاص، که بعد تعمیم داده شده باشد؛ چنانکه بعضی پنداشتهاند؛(3)زیرا علمای اهل لغت، در معنای «ولْی» گفتهاند: «ولْی: أصل صحیح یدلّ علی قرب»،(4)«الولْی: القرب والدنوّ و...»،(5)بدون اینکه قرب را به قرب حسّی و یا قرب معنوی مقید نمایند. این تعبیر مطلق، نشانه آن است که «ولْی» به معنای قرب مطلق است و حقیقت در همان قرب کلّی و مطلق است.
کلمه «ولاء» به فتح و کسر واو، مصدر است. ولاء به کسر واو، مصدر مفاعله
1) . محمد بن احمد ازهری، تهذیب اللغی، ج15، ص321- 326؛ ابن فارس، مقاییس اللغی، ج6، ص141؛ همو، مجمل اللغی، ص762؛ جوهری، الصحاح، ج2، ص715؛ ابن درید، جمهری اللغی، ج1، ص188؛ زمخشری، اساس البلاغی، ص689؛ ابن منظور، لسان العرب، ج15، ص312 و 411؛ زبیدی، تاج العروس، ج20، ص310؛ فیومی مقری، المصباح المنیر، ج1-2، ص672؛ بستانی، محیط المحیط، ص985 و 986؛ ابن عبدالخالق، کنز اللّغات، ص1419 و 1420؛ عبدالکریم صفیپور، منتهی الارب، ج3-4، ص1339.
2) . راغب اصفهانی، المفردات، ص533.
3) . علامه طباطبایی، المیزان، ج6، ص11-12.
4) . ابن فارس، مقاییس اللغی، ج6، ص141.
5) . ازهری، تهذیب اللغی، ج15؛ زبیدی، تاج العروس، ج20، ص310؛ فیروزآبادی، القاموس المحیط، ص1209؛ ابن فارس، مجمل اللغی، ص762.
است؛ چون «والی، یوالی، موالای و ولاء».(1)ولاء به فتح واو، مصدر تفعیل است؛ چون «سلام» و «کلام» و یا مصدر ثلاثی مجرّد است، بر وزن «فَعال»(2)و در هر صورت، به معانی زیر آمده است:
قرب؛ که اصل هم همین معنی است.
قرابت؛ اعم از سببی و نسبی. اطلاق کلمه ولاء بر معتق، از همین باب است؛ چون مراد، قرب یکی از دو شخص و یا بیشتر، بر وجهی است که موجب ارث بردن یکی از دیگری میگردد؛ بدون وجود سببی و نسبی. ولاء قرابت، سه قسم است: ولاء عتق، ولاء ضامن جریره و ولاء امام.
محبت و صداقت؛ چنانکه درباره حضرت امیر علیه السلام آمده است: «اللّهم وال من والاه وعاد من عاداه»
نصرت و تقویت.
5 . ملک و میراث.
ولی و اولیا.
کلمه «ولایت» به فتح و کسر واو، استعمال شده و در هر دو صورت، مصدر است؛ چنانکه گفته میشود: «ولی الشیء وعلیه وَلایی ووِلایی».(5)منتهی «ولایت» به کسر واو، مصدر «والی» به معنای امارت و سلطنت است، اما ولایت به فتح واو،
1) . ابن منظور، لسان العرب، ج15، ص412؛ ابن درید، جمهری اللغی، ج1، ص188 و ج2، ص178.
2) . سیوطی، البهجی المرضیی، چاپ قدیم، باب ابنیی مصادر، ص135 و 136.
3) . ابن منظور، لسان العرب، ج15، ص410؛ بستانی، محیط المحیط، ص685.
4) . ابن فارس، مقاییس اللغی، ج6، ص141؛ طریحی، مجمع البحرین، ج1، ص462.
5) . ابن منظور، لسان العرب، ج15، ص407، به نقل از ابن سید؛ فیروزآبادی، القاموس المحیط، ص1209؛ زبیدی، تاج العروس، ج20، ص310؛ بستانی، محیط المحیط، ص1209.
مصدر «ولی» ضدّ «عدوّ» میباشد.(1)خلیل بن احمد هم گفته است: ولایت، مصدر موالات و والی است.(2)
در اینکه آیا کلمه ولایت، به فتح، مصدر است، نزاعی نیست، لکن در مصدریّت ولایت به کسر واو، دو نظر است:
ولایت به کسر واو، مصدر «ولی، یلی» است؛ زیرا فعل ثلاثی مفتوح العین که بر حرفه و صناعت دلالت داشته باشد، مصدرش بر وزن «فعاله» بکسر فاء است؛ مانند: «خیاطه» و «تجاری»، ولایت به کسر واو نیز چنین است و دلالت بر طلب و اصلاح و قیام و اداره امور دارد.(3)
ولایت به کسر واو، اسم مصدر است؛ مانند «اماری» و «نقابی»؛ زیرا ولایت به کسر واو، اسم است برای آنچه تولیت آن را به عهده گرفتهاند و قیام به آن نمودهاند و در حین اراده مصدر آن، واو را فتحه میدهند؛ چنانکه این نظر به سیبویه منتسب است.(4)
ولایت به معانی صاحب اختیار، سرپرست، سلطان، نصرت، محبّت، دوستی، قرابت و خطّه و بلاد سلطان، به کار برده میشود. در اینکه کدام یک از این معانی، معنای حقیقی کلمه ولایت به فتح واو و یا به کسر واو میباشد، اختلاف است و از کتب اهل لغت به دست میآید که لغویان در این باره دو دستهاند: عدهای، هر دو کلمه را به یک معنی گرفتهاند و برخی دیگر، بین آنها تفاوت قائل شدهاند.
دسته اوّل، سه بیان دارند:
1) . شیخ طوسی، التبیان، ج7، ص49 و ج5، ص161 و 162؛ فیروزآبادی، القاموس المحیط، ص1209؛ بستانی، محیط المحیط، ص686؛ همو، معجم مطوّل، ص1254؛ زبیدی، تاج العروس، ج20.
2) . فراهیدی، کتاب العین، ج8، ص365- 366.
3) . ابن منظور، لسان العرب، ج15، ص407؛ زبیدی، تاج العروس، ج20، به نقل از زجاج.
4) . ابن منظور، لسان العرب، همان، به نقل از سیبویه؛ ازهری، تهذیب اللغی، ج15؛ زبیدی، تاج العروس، ج20، ص310.
در ضمن آیه مبارکه: «ما لکم من ولایتهم»(1)نقل شده است. گفته میشود: «هم علی ولایی، یعنی مجتمعون علی النصری» و به دیگر عبارت، آنها در خیر و شر، ید واحدهاند و برای اثبات این معنی، به شعری از فرّاء تمسّک کردهاند که گفته است:
دعیهم فهم ألبّ علی ولایی وحفرهم أن یعلموا ذلک دائب
فرّاء در این شعر، ولایت را به معنای نصرت به کار برده است.(2)
هر دو کلمه، به معنای قرابت است؛ چنان که از المحیط استفاده میگردد.(3)
هر دو کلمه، به معنای تولّی امر و دولت است. این دو کلمه، مانند دَلالت و دِلالت است که حقیقت هر دو واژه، همان تولّی امر و دولت است؛ چنان که صاحب مفردات و مجمع البحرین گفتهاند، این معنی از بیان زمخشری در کتاب اساس البلاغی نیز استفاده میگردد که گفته است: «ولی ولایی، وهو والی البلد» ابن درید هم ولایت را به معنای امارت کردن گرفته است.(4)
دسته دوم از اهل لغت نیز بیانات متفاوتی دارند:
ولایت به فتح، مصدر و به معنای بلاد سلطان میباشد. بر همین مبناست که به یک استان، ولایت و به هم بلاد، همولایتی گفته میشود. ولایت به کسر، به معنای خطّه، امارت، سلطنت و بلاد تحت تسلّط میباشد.(5)
ولایت به فتح، به معنای ربوبیت، نصرت و نسب و ولایت به کسر، به معنای امارت
1) . انفال/ 72.
2) . ازهری، تهذیب اللغی، ج15؛ جوهری، الصحاح، ج2، ص715؛ زبیدی، تاج العروس، ج20، ص312؛ فیومی مقری، المصباح المنیر، ج1-2، ص672؛ بستانی، محیط المحیط، ص686.
3) . بستانی، محیط المحیط، ص686.
4) . ابن درید، جمهری اللغی، ج1، ص188؛ راغب اصفهانی، المفردات، ص533؛ زمخشری، اساس البلاغه، ص689؛ طریحی، مجمع البحرین، ج1، ص455؛ سیدمرتضی خسروی، مفردات الفاظ قرآن، ص489.
5) . ازهری، تهذیب اللغی، ج15، ص323؛ ابن منظور، لسان العرب، ج15؛ بستانی، محیط المحیط، ص685 و 686؛ فیروزآبادی، القاموس المحیط، ص1209؛ طریحی، مجمع البحرین، ص455؛ زبیدی، تاج العروس، ج20، ص310.
و تولّی امر است.(1)در مفردات راغب، عکس این مطلب آمده است؛ یعنی ولایت به کسر، به معنای نصرت و ولایت به فتح، به معنای تدبیر و سرپرستی میباشد.(2)
در مجمع البحرین آمده است: ولایت به معنای محبت اهل بیت علیهم السلام و تبعیت و تأسّی به آنها در اعمال و اخلاق، از همین باب است. در لسان العرب به نقل از ابن اثیر آمده است: ولایت به کسر، مشعر به تدبیر و قدرت و فعل است و مادامی که هر سه در ولایت جمع نباشد، اسم والی بر او اطلاق نخواهد شد.(4)
از معانی ولایت، دو معنای آن، دقت و توجّه ویژهای را میطلبد: 1. سلطنت و امارت؛ 2. قرب و قرابت؛ زیرا در هر یک از این دو مورد، ادّعای معنای حقیقی بودن برای کلمه ولایت شده است.
کسانی که قائلند معنای حقیقی ولایت، سلطنت است، دو دلیل دارند:
نقل اهل لغت؛ چنان که بعضی تصریح کردهاند که حقیقت ولایت، همان تولّی امر و دولت است.
تبادر؛ یعنی آنچه از کلمه ولایت به ذهن تبادر نموده و ذهن انسان، آن را مییابد و میفهمد، همان معنای امارت و سلطنت است، نه غیر آن.(5)
کسانی که معتقدند معنای حقیقی ولایت، قرب است نیز دو دلیل دارند:
1) . همان به نقل از زجاج و کسائی و فراء؛ راغب اصفهانی، المفردات، ص533؛ سیدمرتضی خسروی، مفردات الفاظ قرآن، ج3، ص489.
2) . همان.
3) . ازهری، تهذیب اللغی، ج15، ص323؛ ابن منظور، لسان العرب، ج15، ص407 و 409؛ زبیدی، تاج العروس، ج20، ص310؛ طریحی، مجمع البحرین، ص455.
4) . همان.
5) . محمدجواد مغنیه، الجوامع و الفوارق، ص126.
اصلی ولایت، ولْی به سکون لام بوده و آن هم به معنای قرب است؛ چنان که اهل لغت چنین معنی کردهاند. فخرالدین طریحی نیز به این مطلب تصریح نموده و در ضمن معنای ولاء میگوید: «و أصله القرب والدنوّ»(1)
با توجه به مطالب فوق، شاید بتوان ادّعا کرد که معنای حقیقی و اصلی ولایت، همان قرب است، اما به صورت کلّی و تشکیکی که فرد اکمل و اظهر آن، همان امارت و سلطنت است. منتهی این قرب موجود در امارت، یک قرب خاصی است که موجب اولویت به تصرف و سلطنت میگردد.(3)
«ولی» مشتق از «ولْی» به سکون لام و از نامهای پروردگار متعال است(4)و به معانی زیر به کار برده شده است:
1) . طریحی، مجمع البحرین، ج1، ص462؛ زمخشری، اساس البلاغه، ص689؛ بستانی، محیط المحیط، ص985؛ راغب اصفهانی، المفردات، ص533؛ ازهری، تهذیب اللغی، ج15، ص321 و 322؛ ابن درید، جمهری اللغی، ج1، ص188.
2) . ابن فارس، مقاییس اللغی، ج6، ص142؛ همو، مجمل اللغی، ص762.
3) . علامه طباطبایی، المیزان، ج6، ص12.
4) . ابن منظور، لسان العرب، ج15، ص406؛ فراهیدی، کتاب العین، ج8، ص365؛ بستانی، محیط المحیط، ص985 و 986؛ ازهری، تهذیب اللغی، ج15، ص324-327؛ سعید الخوری الشرتونی، اقرب الموارد، ج3، ص440.
5) . همان.
6) . ابن فارس، مقاییس اللغی، ج6، ص141.
معنای فاعل میباشد.(1)
مطیع و تابع؛ مانند ولایت بندگان نسبت به خداوند که گفته میشود: «المؤمن ولی اللّه». که در این صورت، فعیل به معنی مفعول است.(2)
اولی و سزاوارتر؛ مانند ولایت خداوند نسبت به بندگان و ولایت پیامبر و امام نسبت به امت و رعیت و ولایت ولی یتیم و زن و ولی دم نسبت به یتیم و زن و دم. ظاهرا این معنی با معنای اوّل تفاوت ندارد.
قریب و نزدیک، بدون فاصله.(3)نزدیک بودن دو شیء، یا حسّی است؛ مانند باریدن باران بعد از باران بهاری که موجب سرسبزی و خرّمی زمین میگردد که عربها به آن، باران ولی میگویند و یا معنوی است؛ مانند دوستی دو دوست صمیمی که از نظر روحی، چنان به هم نزدیک میگردند که فاصلهای بین آن دو نیست.
تابع محب؛ چنانکه به نقل از ابوالعباس درباره معنای قول پیامبر صلی الله علیه و آله: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» گفتهاند: معنای آن، «من أحبّنی وتولاّنی فلیتولّه»(4)است؛ یعنی هر کس مرا دوست داشته و ولایت مرا دارد، باید ولایت علی علیه السلام را داشته باشد و از او تبعیّت نماید.
ولایت از طرف بندگان نسبت به خداوند و از طرف امت و رعیّت نسبت به پیامبر و ائمه علیهم السلام و حاکم، همان تبعیت و اطاعت آنان است. مسلّم است که محبّت، بر اطاعت و تبعیت واقعیه، تقدّم دارد؛ زیرا تبعیت و اطاعت واقعی، زمانی است که
1) . فیومی مقری، المصباح المنیر، ج1-2، ص672؛ بستانی، محیط المحیط، ص986؛ شرتونی، اقرب الموارد، ج3، ص440.
2) . همان؛ ابن منظور، لسان العرب، ج15، ص409 و 410.
3) . طریحی، مجمع البحرین، ج1، ص462؛ میرزا ابوالحسن شعرانی، نثر طوبی، ج2، ص578 و 579؛ بستانی، محیط المحیط، ص985؛ فیروزآبادی، القاموس المحیط، ص1209.
4) . ابن منظور، لسان العرب، ج15، ص411؛ ازهری، تهذیب اللّغی، ج15، ص322؛ طریحی، مجمع البحرین، ج1، ص464- 465.
شخصیت مطاع، در روح و جان مطیع، جا باز کرده باشد تا مطیع، به دنبال او حرکت نماید و از او تبعیت کند. در چنین صورتی است که تابع محب، برای رضایت متبوع محبوب، اقدام میکند و آنچه مورد رضایت و پسند اوست، انجام میدهد؛ زیرا اگر محبت، تبعیت را به دنبال نداشته باشد، محبت نخواهد بود.
با عنایت به همین مطلب است که رمز و سرّ وجوب محبّت و مودّت اهل بیت پیامبر علیهم السلام بر امت اسلامی و خواستن آن توسط پیامبر صلی الله علیه و آله به عنوان مزد رسالت،(1)روشن میگردد؛ چرا که مقصود از وجوب محبت اهل بیت علیهم السلام مودّتی است که همراه با تبعیت باشد. والاّ وجوب صرف محبت، ثمرهای ندارد. این ملازمه محبّت و تبعیت را قرآن هم تأیید میکند؛ چنان که فرموده است: إِن کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ(2)
صدیق و دوست.(3)
ناصر و یاور.(4)
بارانی که بعد از باران بهاری میآید و موجب سرسبزی و شادابی زمین میگردد.(5)
هم قسم، همپیمان، همسایه، حافظ نسب، خویشاوند و ابن عم، آزاد کننده و آزاد شده.(6)
حال باید دید که استعمال لفظ ولی در این معانی، به صورت حقیقت و مجاز است یا به صورت اشتراک لفظی و یا اشتراک معنوی که سه احتمال وجود دارد:
1) . قُل لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّی فِی الْقُرْبَی شوری/ 23
2) . آل عمران/ 31.
3) . ازهری، تهذیب اللغی، ج15، ص322؛ زبیدی، تاج العروس، ج20، ص310؛ ابن درید، جمهری اللغی، ج1، ص188؛ بستانی، محیط المحیط، ص686؛ فیروزآبادی، القاموس المحیط، ص1209؛ سیدمرتضی خسروی، مفردات الفاظ قرآن، ج3، ص489؛ ابن فارس، مقاییس اللغی، ج6، ص141.
4) . همان.
5) . همان؛ فراهیدی، کتاب العین، ج8، ص366؛ زمخشری، اساس البلاغه، ص689.
6) . ابن فارس، مقاییس اللغی، ج6، ص141؛ بستانی، محیط المحیط، ص686؛ شرتونی، اقرب الموارد، ج3، ص440.
«ولی» از حیث لفظ، بین این معانی، مشترک است؛ یعنی لفظ «ولی» برای هر یک از این معانی، جداگانه وضع شده است.(1)
«ولی» در معانی مذکور، به صورت حقیقت و مجاز استعمال شده است که در این صورت هم دو احتمال وجود دارد.
الف. «ولی»، حقیقت در سلطان و ولی نعمت باشد؛ چنانکه از ظاهر گفته اهل لغت استفاده میگردد: خلیل بن احمد میگوید: «ولی: ولی النعم» و ازهری میگوید: «ولی بیّن الولایی».
ب. عدّهای گفتهاند که «ولی» حقیقت در «أولی» است و در سایر معانی، مجاز است. طرفداران این نظریه برای اثبات نظر خویش، به ادلّه زیر تمسّک کردهاند:
اول: نقل اهل لغت؛ چنان که ابن فارس میگوید: «کلّ من ولی أمر أحد فهو ولیّه...».(2)
و از مبرد هم نقل شده که در دو کتاب صفات اللّه و الکامل، گفته است: اصل ولی، همان «اولی» و «احق» است. و «مولی» نیز چنین است.(3)
دوم: در قول خداوند و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هم «ولی» به معنای «أولی» آمده است؛ چنان که فرمودهاند: فَهَبْ لِی مِن لَّدُنک وَلِیّاً َرِثُنِی و «أیّما امرأی نکحت بغیر إذن ولیّها فهو باطل» که مراد از «ولی» در آیه مبارکه و حدیث نبوی، اولی به میراث و اولی به عقد است.
کمیت شاعر هم درباره حضرت امیر علیه السلام میگوید:
ونعم ولی الامر بعد ولیّه ومنتجع التّقوی و نعم المؤدّب(4)
سوم: هنگامی که «ولی» مفید معنای «أولی» باشد، حقیقت در آن معنی است، و الاّ مجاز لازم میآید که اصل، عدم آن است و زمانی که حقیقت در معنای «أولی»
باشد، در غیر آن معنی، مجاز خواهد بود، و الاّ اشتراک خلاف اصل، لازم میآید.(1)
در اینکه آن معنای کلّی چیست، سه احتمال وجود دارد:
اول: سلطنت و امارت.(2)
دوم: آن معنای کلی و جامع، مصادیق معنای اولی است؛ چون همه معانی دیگر، به این معنی برمیگردد.(3)
سوم: معنای حقیقی و کلی «ولی»، همان قریب و نزدیک و بدون فاصله است و سایر معانی، مصادیق و افراد این معنی است؛ زیرا «ولی»، مشتق از «ولی» به سکون لام به معنای قرب است. نهایت اینکه سلطنت و اولویت، از اظهر و اکمل افراد این کلی است.(4)
زمانی که «ولی» نسبت به مافوق استعمال گردد، مفید معنای حاکم و سرپرست و مالک است و اگر نسبت به زیردست به کار برده شود، مفید معنای تابع و مطیع میباشد و اگر نسبت به همسان به کار گرفته شود، مفید معنای صدیق و محب است و نسبت به سایر معانی نیز چنین است، و الاّ اصل معنای «ولی» همان نزدیک بودن دو شیء و یا دو معنی است و معانی دیگر، از قراین حالیه و مقالیه استفاده میگردد؛ مثلاً: «چون خداوند به بندگان نزدیک است، تدبیر امور و نصرت و یاری و حفظ میکند و بنده به خدای تعالی نزدیک است، به واسطه اینکه (اطاعت و فرمان بردن)
1) . علامه حلی، مناهج الیقین، ص473.
2) . محمدحسن مظفر، دلائل الصدق، ج2، ص74.
3) . یحیی بن حسین اسدی ابن بطریق، العمدی، 113-114؛ علامه امینی، الغدیر، ج1، ص368- 369.
4) . چنان که این مطلب را از المیزان، ج6، ص11-12 در ضمن تفسیر آیه 55 مائده؛ و از المفردات راغب اصفهانی، ص533 و از نثر طوبی، ص78 و 584 و کتب اهل لغت که معنای ریشه ولی را بیان کردهاند، میتوان استفاده کرد.
اوامر و نواهی او را میکند».(1)
با توجه به این مبناست که کلمه «والی» بر خداوند متعال و حاکم، اطلاق میگردد؛ زیرا خداوند، مالک اشیا و متصرّف و مسلّط بر همه آن اشیاست(2)و حاکم، بر بلاد مسلّط است و برای اداره آن، تدبیر مینماید؛ چون دارای امر و نهی است.(3)
«مولی» مصدر میمی و یا اسم مکان است و در زبان عرب به معانی زیر کاربرد دارد:
ولی و سرپرست؛(4)خداوند میفرماید: ذَلِک بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَأَنَّ الْکَافِرِینَ لَا مَوْلَی لَهُمْ پیامبر صلی الله علیه و آله درباره امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه». «مولی» در آیه به معنای «لا ولی لهم» و در حدیث، به معنای «من کنت ولیّه فهذا علی ولیه» میباشد.
مالک، صاحب، اولی، محب، خویشاوند سببی و نسبی؛ همچون عمو، برادر و...، تابع و پیرو، مُنعِم و منعمعلیه، عبد، شریک، مُعتِق و معتَق، رب، قریب، همقسم، همپیمان، همسایه، ناصر و بالاخره به معنای مولی در دین و سیّد و امام و مولیالموالات(5)هم آمده است.
برای کلمه «مولی» در کتب لغت، از چهار تا بیست وهفت(6)معنی ومصداق ذکرکردهاند.
درباره معنای حقیقی «مولی» نیز مانند «ولی»، چند احتمال وجود دارد:
1) . شعرانی، نثر طوبی، ج2، ص579.
2) . ابن منظور، لسان العرب، ج15، ص406 و 407.
3) . بستانی، محیط المحیط، ص986.
4) . فراهیدی، کتاب العین، ج8، ص365؛ زمخشری، اساس البلاغه، ص689؛ ابن فارس، مقاییس اللغی، ج6، ص141؛ همو، مجمل اللغی، ص462؛ ازهری، تهذیب اللغی، ج15، ص323؛ زبیدی، تاج العروس، ج20، ص310 و 311؛ فیروزآبادی، القاموس المحیط، ص1209؛ بستانی، محیط المحیط، ص986؛ ابن منظور، لسان العرب، ص408.
5) . همان.
6) . همان.
مولی، حقیقت در اولی به شیء است و در این معنی به صورت حقیقت، و در سایر معانی، مجاز است و یا به صورت مشترک معنوی؛ به همان دلایلی که درباره معنای حقیقی «ولی» ذکر شد. علامه امینی هم بعد از نقل بیست و هفت معنی، متذکر میشود که معنای حقیقی مولی همان اولی به شیء است. عبارت الغدیر چنین است: «إنّ الحقیقی من معانی المولی لیس إلاّ الأولی بالشیء».(1)
معنای حقیقی مولی، مالک است؛ چنان که از عبارت زبیدی در نقل معنای مولی استفاده میگردد: «المولی: المالک... یطلق علی العبد و...» و لکن در پایان، زبیدی میگوید: گاهی اختلاف معانی مولی به اعتبار اختلاف مصادر و منشأ اشتقاق آن است؛(2)یعنی ولایت به فتح، به معنای نسب، نصرت و عتق و به کسر، به معنای امارت و ولاء و عتق و موالات از والی القوم میباشد.
معنای حقیقی مولی، همان قرب است؛ زیرا ریشه آن که «ولی» است، به این معنی است. بنابراین، همه معانی مولی، به قرب بر میگردد؛ چنان که ابن فارس هم به این مطلب تصریح دارد و بعد از نقل معانی مولی، میگوید: «کلّ هؤلاء من الولی وهو القرب».(3)و سایر معانی مولی، مصادیق و افراد این قرب است؛ مانند ولی. لکن اظهر مصادیق قرب و اکمل افراد آن همان سلطنت و اولی به تصرف است؛ یعنی مرتبهای از مراتب قرب که موجب سلطنت و اولویت میگردد.
پس از روشن شدن ساختار معنایی ولایت در لغت، میتوان به تحلیل مفهوم قرآنی ولایت و ولی پرداخت. پرسش اصلی در این مقام، این است که آیا ولایت، در قرآن به همان معنای ساده لغوی دوران عرب جاهلی است یا اینکه قرآن و
فرهنگ آسمانی، به مفاهیم واژه ولایت و مشتقات آن، جهت تازهای بخشیده و آن کلمات را در مفاهیم ویژهای به کار میگیرد؟ و آیا بین مفاهیم لغوی جاهلی آن، تقابلی در کار است یا نه؟ و به دیگر سخن، از معنای لغوی ولایت در عصر جاهلی تا مفهوم قرآنی آن، چه تطوّری حاصل شده است؟
این پرسش، مستلزم بررسی همه موارد کاربرد ولایت در قرآن و بررسی وجوه معانی آنها با روشهای تفسیری است. اشاره به اهمیت و جایگاه ولایت در قرآن، میتواند پرتوی در فهم عمیقتر معنی و مفهوم قرآنی ولایت باشد. نقش و منزلتی که ولایت در نگرش و جهانبینی قرآنی دارد، فهم مراد وحی از ولایت را آشکارتر میسازد.
اهمیت ولایت در قرآن، با دقت در دو نکته روشن میگردد:
قرآن، ولایت را منحصر به خداوند میداند.
فرمان تهدیدآمیز خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله درباره ابلاغ ولایت برای مردم.
نکته اوّل: قرآن، ولایت را با دو نحوه بیان، تنها از آن خداوند دانسته است:
الف. نفی ولایت از غیر خداوند؛ مانند: وَمَا لَکُم مِّن دُونِ اللَّهِ مِن وَلِیٍّ وَلَا نَصِیرٍ(1)
ب. اثبات ولایت، تنها برای خداوند؛ مانند وَهُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ،(2)فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِیُّ،(3)هُنَالِک الْوَلَایَی لِلَّهِ،(4)فَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَوْلاَکُمْ(5)
به همین جهت، خداوند، ولایت غیر را ظالمانه دانسته و برای رهایی بشر از زنجیر ستم و هدایت وی، افرادی را تحت ولایت خاصهاش، به عنوان والیان منصوب
خود، با لباس نبوّت و امامت، تعیین نموده تا بشر را از تجاوز و بهرهگیری طغیانگران نجات داده، به والی مطلق، رهنمون گردند.
نکته دوم: خداوند در این باره فرموده است: یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْک مِن رَّبِّک وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُک مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ(1)
در این آیه، دو مطلب، در خور دقّت است:
فرمان خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله برای ابلاغ «ما أنزل».
وعده مصونیت پیامبر صلی الله علیه و آله از خطرات.
در آغاز باید دید که مقصود از «ما أنزل» چیست که ابلاغ آن خطر دارد، و عدم ابلاغ آن، به منزله نفی انجام تمام رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله است.
درباره «ما أنزل» سه احتمال وجود دارد:
«ما أنزل» پیام تازهای برای یهودیان بود که خطر جانی برای پیامبر صلی الله علیه و آله داشت.(2)
مقصود، مجموعه دین و یا اصل دین است.(3)
مراد از «ما أنزل» حکمی از احکام دین و بخشی از آن است.(4)
احتمال اوّل، صحیح نیست؛ زیرا آیه در زمان اقتدار پیامبر صلی الله علیه و آله و افول یهودیان نازل شد و آنها قدرت تهدید پیامبر صلی الله علیه و آله را نداشتند. احتمال دوم نیز اشکال دارد؛(5)چون در این صورت، مراد از کلمه «رسالته» یا بخشی از دین است یا مجموعه دین؛ همان گونه که مراد از «ما أنزل» نیز مجموعه دین است.
در صورت اوّل، جمله، بیمعنی میگردد؛ چون معنی این گونه میشود که ای پیامبر! تمام دین را که از سوی پروردگارت نازل شده، ابلاغ نما و اگر این کار را
نکردی، بخشی از رسالتت را انجام ندادهای. و اگر مراد، مجموعه دستورات دینی باشد، باز هم درست نیست؛ چون یا تحصیل حاصل است و یا اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله انسان سهلانگاری بوده که در ابلاغ رسالت، کوتاهی میکرده است و این نسبت، از شأن مقدّس پیامبر صلی الله علیه و آله به دور است. علاوه بر این، شرط و جزا، مفید فایده نخواهد بود؛ زیرا معنی این گونه میشود: ای پیامبر! مجموعه دین را که از پروردگارت به سوی تو نازل شده، ابلاغ کن که اگر ابلاغ نکردی، همه رسالتت را انجام ندادهای.
بدین ترتیب، احتمال سوم باقی میماند که مراد از «ما أنزل»، حکمی از احکام دین است و مقصود از رسالت، مجموع دین میباشد و آن حکم، به اندازهای اهمیت دارد که اگر ابلاغ نشود، گویا هیچ حکم و دستوری از دستورات دینی ابلاغ نشده؛ یعنی آن حکم، محور همه احکام و قوانین دینی است و با نبود آن، دین همچون جسدی بیروح است که نه دوامی دارد و نه خصوصیتی، و تعلیل به اینکه کتمان بخشی از رسالت، مثل کتمان تمام رسالت است، این نظر را تقویت میکند(1)و آن حکم، ولایت حضرت علی علیه السلام است که از جانب خداوند تعیین و پیامبر صلی الله علیه و آله مأمور ابلاغ آن در غدیر خم شد.(2)
خداوند به صراحت از آن نام نبرده تا هم به عظمت آن اشاره نماید و هم به آنچه لقب رسالت اشاره دارد، اشاره نماید؛ یعنی این مطلب، امری است که پیامبر صلی الله علیه و آله هیچ گونه اختیاری در آن ندارد.(3)
خطری که پیامبر صلی الله علیه و آله را تهدید میکرد، یا خطر جانی بود و یا خطر دینی. اما خطر جانی که نمیتواند باشد؛ زیرا شأن پیامبر صلی الله علیه و آله اجلّ از آن است که برای خدا از جان خویش بترسد: مَّا کَانَ عَلَی النَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فِیمَا فَرَضَ اللَّهُ لَهُ سُنَّی اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِن
قَبْلُ(1)پس آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله از آن میترسید، باید خطر دینی باشد.(2) دلیل بر مطلب فوق، روایات زیادی است که در شأن نزول این آیه وارد شده است و این روایات دلالت دارد که این حکم، همان ابلاغ ولایت حضرت علی علیه السلام است.(3)پیشداوریهای تعصّبآمیز، مانع از بیان حقایق گردیده. اما در عین حال، در کتب مختلف اهل سنّت نیز روایات زیادی در این زمینه موجود است.(4)
جمع زیادی از صحابه نقل کردهاند که این آیه درباره علی علیه السلام نازل شده است؛ افرادی چون زید بن ارقم، ابوسعید خدری، جابر بن عبداللّه انصاری، ابوهریره، براء بن عازب، حذیفه، عامر بن لیلی و ابن مسعود.
فخر رازی در این باره چنین گفته است: آیه در فضل علی علیه السلام نازل شده. چون این آیه نازل شد، پیامبر صلی الله علیه و آله دست علی علیه السلام را گرفت و فرمود: «من کنت مولاه فعلی مولاه اللّهم وال من والاه وعاد من عاداه» آنگاه عمر به دیدار علی شتافت و گفت: گوارایت باد ای پسر ابوطالب که مولای من و تمام مؤمنین گردیدی.
او پس از این اعتراف، میگوید: اگر چه این گونه روایات، زیاد است، لکن بهتر است آیه را بر این حمل کنیم که خداوند، پیامبر صلی الله علیه و آله را از مکر یهود، ایمنی بخشید.(5)
بسی جای تعجّب است که فخر رازی بعد از اعتراف به کثرت روایات، توجیه دیگری برای آیه میتراشد؛ بخصوص اگر این کثرت به حدّ تواتر باشد! این کثرت روایات، در باب شأن نزول خود آیه است، اما درباره جریان غدیر خم و معرفی
1) . احزاب/ 38.
2) . همان، ص43- 45.
3) . تفسیر القمی، ج1، ص71؛ سیوطی، الدر المنثور، ج2، ص298.
4) . ابونعیم اصفهانی، ما انزل من القرآن فی علی، ص86؛ قندوزی، ینابیع المودّی، ص120؛ حاکم حسکانی، شواهد التنزیل، ج1، ص187-193؛ سیوطی، الدرّ المنثور، ج2، ص298؛ آلوسی، روح المعانی، ج6، ص193- 195؛ محمد بن مسعود بن عیاش سمرقندی، تفسیر عیاشی، ج1، ص331-334.
5) . فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج12، ص49؛ سیدهاشم بحرانی، البرهان، ج1، ص490؛ علامه امینی، الغدیر، ج1، ص214-223.
حضرت علی علیه السلام به عنوان وصی و ولی، روایات بیشتری هست(1)که در کتابهای مستقلّی به بحث از آن روایات پرداخته شده است؛ کتابهایی همچون: عبقات الانوار، احقاق الحق و الغدیر علامه امینی.
علامه امینی، حدیث غدیر را از 110 نفر از صحابه با اسناد و 84 نفر از تابعین و 360 دانشمند و کتاب معروف، نقل کرده است. با این کثرت روایات و اعتراف بزرگان به اینکه مراد از«ما أنزل»، ابلاغ ولایت حضرت علی علیه السلام است، عدّهای سعی کردهاند، برای آیه، توجیهی بیابند.
«ولی» و مشتقات آن، 233 بار (110 بار به صورت فعل و 123 بار به صورت اسم) در قرآن آمده است.(2)واژه «ولایت» مشتق از «ولی» به معنای قرب میباشد وبرای آن، تعریفهای گوناگونی ارائه شده است؛ از جمله:
ولایت، برداشته شدن واسطه بین دو چیز است، طوریکه چیزی غیر از آن دو، میان آن دو حائل نماند وبعدا برای انواع قرب مکانی، نسبی واعتقادی، عاریه گرفته شده است.(3)
ولایت، قرابت حکمیه به دست آمده از عتق و موالات است، لکن در عرفان، قیام بنده را به حق در نزد فناء نفس، و در شرع، تنفیذ گفتار بر غیر را؛ چه بخواهد یا نخواهد، ولایت میگویند.(4)
ولایت، نحوهای نزدیکی بدون فاصله است که موجب نوعی حق تصرف و
1) . ابراهیم بن محمد جوینی، فرائد السمطین، ج1، ص71- 75.
2) . محمد فؤاد عبدالباقی، المعجم المفهرس لالفاظ القرآن، ص872 - 875؛ محمود روحانی، المعجم الاحصائی لالفاظ القرآن، ج2-3؛ شعرانی، نثر طوبی، ج2، باب واو، ص580 به بعد؛ بهاءالدین خرمشاهی، دانشنامه قرآن، ج2، باب واو، ص222 و 223.
3) . راغب اصفهانی، المفردات؛ علامه طباطبایی، المیزان، ج10، ص88 - 89؛ شعرانی، نثر طوبی، ج2، ص580.
4) . جرجانی، التعریفات، ص177.
مالکیت تدبیر میشود.(1)
اما در واقع، ولایت به معنای قرابت و پیوستگیای است که سبب اقربیت و احقّیت و اولویت یکی نسبت به دیگری میگردد؛ بدون اینکه به قرب حسّی و یا معنوی مقید گردد؛ یعنی ولایت به معنای قرابت مطلق است، نه قرب حسّی تنها و نه قرب معنوی تنها، بلکه اعم از هر دو مورد است.(2)بنابراین، ولایت از مفاهیم اضافی است که بر هر یک از دو طرف ولایت، ولی اطلاق میگردد؛ مثل اینکه میگوییم: خداوند، ولی بندهاش است؛ یعنی به حدّی به بندهاش نزدیک است که تنها او مدبّر و ولی امر بندهاش است و او را به راه راست هدایت میکند و به آنچه شایسته اوست، امر و نهی مینماید و در دنیا و آخرت، یاورش است. مؤمن ولی خدا است؛ یعنی به اندازهای به خدا نزدیک است که فقط او متولّی اطاعت خداوند در امر و نهی میباشد و برکات معنوی او را از قبیل هدایت، توفیق و تسدید و تأیید، نصیب خود میکند و در بهشت رضوان او جای میگیرد.(3)
این مفهوم اضافی (قرب)، یا در امور مادّی است و یا در امور معنوی. در صورت اوّل، دو طرف اضافه، متوافق و شبیه هم است و در صورت دوم، دو طرف اضافه، متخالف است. اضافه اخیر، خود دو قسم است:
اضافه دو سویه؛ مانند: پدری و فرزندی و در قرآن: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَی.
اضافه یک سویه و اشراقی؛ چون ولایت خداوند بر مؤمنان و نزدیکی او نسبت به بندگانش(4): اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ، وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ، هُوَ مَعَکُمْ
1) . علامه طباطبایی، المیزان، ج6، ص11-12؛ بهاءالدین خرمشاهی، دانشنامه قرآن، ج2، باب واو،ص222 و 223؛ شعرانی، نثر طوبی، ج2، ص178.
2) . ر.ک: همین مجموعه، مقاله ولایت در لغت؛ آلوسی، روح المعانی، ج10، ص38؛ فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج21، ص181.
3) . فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج21، ص85؛ علامه طباطبایی، المیزان، ج10، ص89؛ شعرانی، نثر طوبی، ج2، ص578 - 579.
4) . عبداللّه جوادی آملی، ولایت در قرآن، ص37- 39.
أَیْنَ مَا کُنتُمْ.
حدّ جامع ولایت، قرب است که به صورت گوناگون ظاهر شده است. علامه طباطبایی میگوید: بر اساس موارد استعمال ولایت در قرآن، مراد از آن، نحوهای نزدیکی بدون فاصله، بین دو شیء است که موجب نوعی حق تصرف و مالکیت تدبیر در غیر میشود.(1)
کلمه ولایت، دوبار در قرآن آمده و در هر دو مورد، به فتح واو و کسر آن قرائت شده است. بعضی گفتهاند: از حیث معنی، تفاوت دارد و بعضی گفتهاند: تفاوت ندارد.
معتقدان به تفاوت، سه بیان دارند:
وَلایت به معنای ربوبیّت، محبت، نصرت، موالات و صِله است و وِلایت به معنای تولیت و سلطنت است.(2)
وِلایت به معنای نصرت و وَلایت به معنای سلطنت است.(3)
وَلایت، متعلّق به خالق و وِلایت، متعلّق به مخلوق است.(4)
اما قائلان به عدم تفاوت میان آن دو میگویند: هر دو کلمه، دو لغت و به یک معنی است؛ یعنی هر دو کلمه، به معنای قرب و دولت میباشد.(5)
1) . علامه طباطبایی، المیزان، ج6، ص12؛ بهاءالدین خرمشاهی، دانشنامه قرآن، ج2، ص222 و 223.
2) . طریحی، مجمع البحرین، ج1، ص455؛ زمخشری، الکشاف، ج2، ص724؛ ماوردی، النکت و العیون، ج3، ص309.
3) . راغب اصفهانی، المفردات، ص533.
4) . ماوردی، النکت، ج3، ص309.
5) . سیدعلیاکبر قرشی، قاموس قرآن، ج7، ص254؛ راغب اصفهانی، المفردات، ص533.
با اینکه نصرت، یکی از مصادیق ولایت است، بین ولایت به معنای سرپرستی و نصرت، تفاوت وجود دارد؛ چنان که گفتهاند: در جایی که هیچ کاری از مولیعلیه ساخته نیست، همچون کودک، جای ولایت و سرپرستی است، اما در جایی که کاری از او ساخته است، اما کمبودی در میان است، جای نصرت میباشد. خداوند متعال، خود را هم برای نصرت و هم برای ولایت، کافی میداند(1)و آنانی را که به ولایت غیر رو میآورند، به کسانی تشبیه مینماید که به تار عنکبوت متمسّک میگردند؛ چنان که فرموده است: وَاللّهُ أَعْلَمُ بِأَعْدَائِکُمْ وَکَفَی بِاللّهِ وَلِیّاً وَکَفَی بِاللّهِ نَصِیراً،(2)مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاء کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتاً(3)
اما اینکه نصرت، یکی از مصادیق ولایت است، به این جهت است که معنای اصلی ولایت، قرابت و نزدیکی است. نصرت و محبت هم در واقع، عبارت است از اینکه دو کس در اثر قرب به هم، از دوستی یکدیگر برخوردار و ناصر و یاور یکدیگر باشند. این معنی، هم بین انسانها نسبت به یکدیگر و هم بین خداوند و بندگان او فرض دارد.(4)
از این گذشته، نصرت از تبعات ولایت است؛ زیرا تا قدرتی نباشد، نصرتی تحقق نمییابد و ضعیف، به سوی کسی دست مددخواهی دراز مینماید که سرپرستی صاحب اقتدار است.
قبل از بیان معنای آیه، بعضی از مفردات آن را معنی میکنیم تا معنای آیه مبارکه، واضح گردد.
کلمه «ولایت»، به فتح و کسر واو قرائت شده و به ربوبیّت و مالکیت تدبیر و تولّی و ریاست و نصرت معنی شده است.(1)
«هنالک» ممکن است به روز قیامت اشاره داشته باشد و احتمال دارد به مثل مقام و حالتی که آن دو نفر مؤمن و کافر، مناظره داشتند و ثمرات باغ کافر از بین رفت، اشاره داشته باشد. در هر حال، چهار احتمال در این باره وجود دارد:
در چنین حال و مقامی، نصرت و یاری، تنها متعلق به خداوند است. از باب تقریر آیه قبل که فرموده وَلَمْ تَکُن لَّهُ فِئَی یَنصُرُونَهُ.(2)
در آن حال، سلطنت و ملک، مختص خداوند است.
در آن روز، خداوند اولیای مؤمن خود را یاری نموده و انتقام آنان را از کفّار میگیرد. این احتمال، توسط قول خداوند که فرمود: هُوَ خَیْرٌ ثَوَاباً وَخَیْرٌ عُقْباً تقویت میگردد.
در مانند آن حال و مقام، تولّی از آن خداوند متعال است که هر مضطر به او ایمان میآورد و به ولایت او اعتراف میکند.(3)
چنان که ملاحظه شد، ولایت به دو معنی در این احتمالات آمده است: 1. نصرت؛ 2. سلطنت و مالکیت تدبیر. بودن ولایت به معنای دوم، نزدیک به حق است؛ چنان که علامه طباطبایی و علامه شعرانی گفتهاند: ولایت در اینجا به معنای نصرت
1) . طریحی، تفسیر غریب القرآن، ص78؛ ابن قتیبی، غریب القرآن، ص268؛ شیخ طوسی، التبیان، ج7، ص49-50؛ سیدعلیاکبر قرشی، قاموس قرآن، ج7، ص254؛ یحیی بن زیاد فراء، معانی القرآن، ج2، ص146؛ عبدالرحمن ثعالبی، الجواهر الحسان فی تفسیر القرآن، ج2، ص300.
2) . کهف/ 43.
3) . ماوردی، النکت، ج3، ص309؛ فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج21، ص129؛ فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان، ج6، ص729؛ محمدرضا قمی، کنز الدقائق، ج8، ص81؛ زمخشری، الکشاف، ج2، ص724.
نیست؛ زیرا با سیاق آیه، سازگار نیست. سیاق آیه در مقام بیان این است که زمام تمام امور، به دست خداست. او خالق و مدبّر هر امری است. جز او، سراب و خیال است؛ زیرا اگر مراد در آیه، نصرت بود، باید کلمه «اللّه» را در جمله لِلَّهِ الْحَقِّ هُوَ... به قدرت و عزّت و غلبه و امثال آن وصف میکرد، نه به حق که در برابر باطل است. علاوه بر آن، برای جمله هُوَ خَیْرٌ ثَوَاباً وَخَیْرٌ عُقْباً دیگر اینجا محل مناسبی نبود.(1)پس حق این است که ولایت در اینجا به معنای مالکیت تدبیر است که این معنی در تمام مشتقات این کلمه جریان دارد.(2)
در روایات آمده است که مراد از این ولایت، ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام است؛ از جمله:
از امام صادق علیه السلام از قول خداوند هُنَالِک الْوَلَایَی لِلَّهِ الْحَقِّ سؤال شد، امام علیه السلام فرمودند: مراد، ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام است.(3)
از ابوحمزه ثمالی از امام باقر علیه السلام نقل شده که گفت: عرض کردم برای آن حضرت، قول خداوند متعال را هُنَالِک الْوَلَایَی لِلَّهِ الْحَقِّ، حضرت فرمود: آن ولایت، ولایت حضرت علی علیه السلام است که آن ولایت، بهترین پاداش و بهترین عاقبت را دارا خواهد بود... .(4)
تفسیر کلمه ولایت در آیه مبارکه به ولایت حضرت امیر علیه السلام، از باب این است که حضرت امیر علیه السلام مظهر ولایت و اقتدار پروردگار متعال است و از ربوبیت و مالکیت تدبیر الهی، انفکاک ندارد.
1) . علامه طباطبایی، المیزان، ج13، ص317؛ شعرانی، نثر طوبی، ج2، ص580؛ حاکم حسکانی، شواهد التنزیل، ج1، ص356.
2) . علامه طباطبایی، المیزان، ج13، ص317؛ ابن قتیبه، غریب القرآن، ص268؛ فراء، معانی القرآن، ج2، ص146؛ سیدعلیاکبر قرشی، قاموس قرآن، ج7، ص254.
3) . کلینی، اصول کافی، ج1، ص418، حدیث 34.
4) . سیدهاشم بحرانی، البرهان، ج2، ص469.
أُوْلَئِک بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ وَالَّذِینَ آمَنُواْ وَلَمْ یُهَاجِرُواْ مَا لَکُم مِّن وَلاَیَتِهِم مِّن شَیْءٍ حَتَّی یُهَاجِرُواْ وَإِنِ اسْتَنصَرُوکُمْ فِی الدِّینِ فَعَلَیْکُمُ النَّصْرُ إِلاَّ عَلَی قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُم مِّیثَاقٌ(1) برای روشن شدن معنای کلمه ولایت در این آیه مبارکه، ذکر مقدماتی لازم است:
الف. بعد از هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله از مکّه به مدینه، خداوند متعال در این آیه، مؤمنان را به چهار گروه تقسیم مینماید:
ب) مفسّران، ولایت را به معانی مختلف آوردهاند؛ از قبیل: 1. ولایت در ارث؛(3)2. ولایت قرابت؛ 3. ولایت نصرت و غنیمت؛(4)4. موازرت و معاونت و اتصال ایدی؛(5)5. تعظیم و اجلال؛(6)6. مطلق ولایت،(7)که میان مؤمنان وجود دارد.
ج. به هر معنی که ولایت مثبت أُوْلَئِک بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ باشد، ولایت منفی مَا لَکُم مِّن وَلاَیَتِهِم نیز به همان معنی است؛ بنابراین، باید دید که مقصود از ولایت مثبت چیست؟
1) . انفال/ 72.
2) . فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج15، ص207- 209؛ احمد مصطفی مراغی، تفسیر المراغی، ج10، ص41-44.
3) . زمخشری، الکشاف، ج2، ص339؛ تفسیر القمی، ج1، ص307؛ سیدهاشم بحرانی، البرهان، ج2، ص89؛ فیض کاشانی، تفسیر الصافی، ج2، ص316؛ ماوردی، النکت، ج2، ص334؛ بیضاوی، تفسیر بیضاوی، ج4، ص510؛ تنویر المقباس من تفسیر ابن عباس، ص152؛ ثعالبی، الجواهر الحسان، ج2، ص33؛ آلوسی، روح المعانی، ج10، ص37-40؛ نصر بن محمد سمرقندی، تفسیر سمرقندی، ج2، ص375؛ طریحی، مجمع البحرین، ج1، ص455؛ فراء، معانی القرآن، ج1، ص418.
4) . شیخ طوسی، التبیان، ج5، ص162.
5) . ثعالبی، الجواهر الحسان، ج2، ص33؛ فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج15، ص413.
6) . نووی، مراح لبید، ج1، ص43-44؛ فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج15، ص207- 209.
7) . رشید رضا، المنار، ج1، ص105- 106؛ سید قطب، فی ظلال القرآن، ج4، ص77-80؛ علامه طباطبایی، المیزان، ج9، ص141؛ سیدعلیاکبر قرشی، قاموس قرآن، ج7، ص255.
از معناهایی که برای ولایت شده، دو معنی، قابل توجه و دقت است:
بعضی از روایات نیز مؤیّد این معنی است؛ از جمله، روایتی است که جریان امام کاظم علیه السلام را با هارون در سؤال و جواب طولانیای که با امام دارد، نقل میکند و از امام علیه السلام میپرسد: با وجود عباس، عموی پیامبر صلی الله علیه و آله چگونه ولایت به علی علیه السلام رسید؟ امام فرمودند: اولاً تا ولد صلبی (یعنی پدر و مادری) موجود است، به عمو ارث نمیرسد (عبداللّه و ابوطالب، برادران پدر و مادری بودند، اما عباس فقط برادر پدری است). ثانیا عمویم عباس در آغاز اسلام، از مکه هجرت نکرده بود. به همین دلیل، ولایت به او نمیرسد. هارون میگوید: از قرآن دلیل بیاور. امام به این آیه استدلال میکند: وَالَّذِینَ آمَنُواْ وَلَمْ یُهَاجِرُواْ مَا لَکُم مِّن وَلاَیَتِهِم مِّن شَیْءٍ هارون میگوید: تاکنون این مطلب را به کس دیگری هم گفتهای؟ امام میفرمایند: خیر.(2)
با توجه به استدلال امام علیه السلام به آیه شریفه، معلوم میگردد که مراد از ولایت، ولایت در ارث مادّی نیست، بلکه عام است و ادّعای نسخ این حکم نیز درست نخواهد بود؛ چون اگر مراد، ارث مادّی بود و آن هم نسخ شده بود، امام علیه السلام نباید به آن تمسّک میکردند.
نصرت و تعظیم و موازرت و معاونت.
از مؤمنان غیرمهاجر، نفی تمام انواع ولایت میشود تا آنها برای هجرت، ترغیب گردند و تحت پرچم حکومت و ولایت اسلامی زندگی کنند تا جامعه اسلامی قوّت بگیرد.(1)
با توجه به همین عمومیّت ولایت است که استثنای ولایت نصرت از ولایت منفیه، درست است، و گر نه استثنا درست نخواهد بود؛ یعنی بین مؤمنان غیرمهاجر و سایر مؤمنان، هیچ نوع ولایتی نیست، جز ولایت نصرت که اگر مؤمنان غیرمهاجر، طلب نصرت نمودند، باید یاری شوند، مگر اینکه بین شما و آن دستهای از کفار که مؤمنان غیرمهاجر، علیه آنان یاری میطلبند، میثاق و پیمانی باشد، که در چنین صورتی نیز حق نصرت ندارید. این حکم، از ارکان سیاست خارجی اسلام است.(2)
علاوه بر این، از آنجا که قرآن، قانون اساسی جاودانه بشریت و امّت اسلامی است، باید مراد از ولایت، ولایت عام باشد تا این قانون در تمام ادوار زندگی، جاری و ساری باشد، نه بیان موضوعی جزئی. بر همین مبناست که امام علیه السلام در برابر هارون به این آیه مبارکه استدلال مینماید.
کلمه «ولی» در قرآن، 44 بار آمده است (در 26 مورد، به صورت ولایت منفی و در 18 مورد، به صورت ولایت مثبت)
صورت اوّل؛ که ولایت، نصرت و شفاعت از غیرخداوند، نفی، و ولایت غیر، زیانبار دانسته شده است؛ به صورت ذیل:
الف. سلب ولایت و نصرت به لفظ مِّن وَلِیٍّ وَلَا نَصِیرٍ و وَلِیّاً وَلَا نَصِیراً در چهارده مورد.(1)
ب. نفی ولایت و شفاعت به لفظ مِِن وَلِیٌّ وَلاَ شَفِیعٌ در سه مورد.(2)
ج. نفی ولایت از غیر او، بعلاوه نفی شریک از خداوند در سه مورد: مَا لَک مِنَ اللّهِ مِن وَلِیٍّ وَلاَ وَاقٍ،(3)مَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَلِیٍّ وَلَا یُشْرِک فِی حُکْمِهِ أَحَداً،(4)وَلَم یَکُن لَّهُ شَرِیک فِی الْمُلْک وَلَمْ یَکُن لَّهُ وَلِیٌّ مِّنَ الذُّلَّ.(5)
الف. أَغَیْرَ اللّهِ أَتَّخِذُ وَلِیّاً فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ(6)
ب. وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِیّاً مُّرْشِداً(7)
ج. وَمَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن وَلِیٍّ مِّن بَعْدِهِ(8)
د. یَا أَبَتِ إِنِّی أَخَافُ أَن یَمَسَّک عَذَابٌ مِّنَ الرَّحْمَن فَتَکُونَ لِلشَّیْطَانِ وَلِیّاً(9)
ه . وَمَن یَتَّخِذِ الشَّیْطَانَ وَلِیّاً مِّن دُونِ اللّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَاناً مُّبِیناً(10)
و. فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَهُوَ وَلِیُّهُمُ الْیَوْمَ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ(11)
ز. فَإِذَا الَّذِی بَیْنَک وَبَیْنَهُ عَدَاوَی کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ(12)
1) . «من ولی و لا نصیر»: بقره/ 107، 120؛ توبه/ 74 و 116؛ عنکبوت/ 22؛ شوری/ 8 و 31. «ولیّا و لا نصیرا»: نساء/ 89، 123 و 173؛ احزاب/ 17 و 65؛ فتح/ 22.
2) . انعام/ 51 و 70؛ سجده/ 4.
3) . رعد/ 37.
4) . کهف/ 26.
5) . اسراء/ 111.
6) . انعام/ 14.
7) . کهف/ 17.
8) . شوری/ 44.
9) . مریم/ 45.
10) . نساء/ 119.
11) . نحل/ 63.
12) . فصلت/ 34.
صورت دوم؛ که در آن، هجده مورد ولایت اثبات شده، به تفصیل و بیان زیر است:
در چهارده مورد، ولایت فقط از آن خداوند دانسته شده و نتیجه آن، اخراج مؤمن از ظلمت به روشنایی است و ولایت خداوند، کافی دانسته شده و ولایت برای پیامبر و مؤمن اقامه کننده نماز که در حال رکوع، زکات میپردازد، اثبات گشته است: فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِیُّ،(1)وَهُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ،(2)وَهُوَ وَلِیُّهُمْ،(3)أَنتَ وَلِیُّنَا،(4)أَنتَ وَلِیِّی فِی الدُّنُیَا وَالآخِرَی،(5)وَاللّهُ وَلِیُّهُمَا،(6)وَهُوَ یَتَوَلَّی الصَّالِحِینَ،(7)وَاللَّهُ وَلِیُّ الْمُتَّقِینَ،(8)وَاللّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ،(9)اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ،(10)وَکَفَی بِاللّهِ وَلِیّاً،(11)وَاجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنک وَلِیّاً،(12)إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَی وَیُؤْتُونَ الزَّکَای وَهُمْ رَاکِعُونَ(13)
در چهار مورد دیگر، برای فرزند و ولایت دم و وصی و قیم، کلمه ولی به کار برده شده است:
الف. فَهَبْ لِی مِن لَّدُنک وَلِیّاً(14)
ب. وَمَن قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَاناً(15)
ج. فَإن کَانَ الَّذِی عَلَیْهِ الْحَقُّ سَفِیهاً أَوْ ضَعِیفاً أَوْ لاَ یَسْتَطِیعُ أَن یُمِلَّ هُوَ فَلْیُمْلِلْ وَلِیُّهُ بِالْعَدْلِ(1)
د. ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِیِّهِ مَا شَهِدْنَا مَهْلِک أَهْلِهِ وَإِنَّا لَصَادِقُونَ(2)
«ولی» صفت مشبهه از «ولی» به معنای قرب، نامی از نامهای پروردگار متعال، به معناهای متعددی به کار رفته است. صاحب الوجوه و النظائر یازده معنی برای ولی بیان میکند:
فرزند: فَهَبْ لِی مِن لَّدُنک وَلِیّاً(3)ای ولدا
صاحب غیر قرابت: وَلَمْ یَکُن لَّهُ وَلِیٌّ مِّنَ الذُّلَّ(4)یعنی:... له صاحب ینتصر به من الذّل... .
قریب: یَوْمَ لَا یُغْنِی مَوْلًی عَن مَّوْلًی شَیْئاً(5)یعنی: لاینفع قریب عن قریب من الکفّار شیئا من المنفعی... . وَمَا لَکُم مِّن دُونِ اللَّهِ مِن وَلِیٍّ(6)یعنی: قریب.
رب: قُلْ أَغَیْرَ اللّهِ أَتَّخِذُ وَلِیّاً(7)یعنی: ربّا. إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاء(8)یعنی: اربابا.
ولی در کمک نمودن: ذَلِک بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَی الَّذِینَ آمَنُوا(9)یعنی: ولیّهم فی العون.
آلهه (خدایان): اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاء(10)یعنی: الآلهی.
عصبه (خویشاوند): وَإِنِّی خِفْتُ الْمَوَالِیَ مِن وَرَائِی(1)یعنی: العصبی.
ولایت در دین و کفر: أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ تَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِم(2)یعنی: المنافقین الذین یولّوا الیهود فی الدین، کقوله یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ الْیَهُودَ وَالنَّصَارَی أَوْلِیَاء (فی الدین) بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ وَمَن یَتَوَلَّهُم مِّنکُمْ (فی الدین) فَإِنَّهُ مِنْهُمْ.(3)
ولایت در دین و اسلام: إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ،(4)وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ(5)یعنی: فی الدین.
کسی که اسباب آزادی از رقیت برایش فراهم میگردد: إِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءهُمْ فَإِخْوَانُکُمْ فِی الدِّینِ وَمَوَالِیکُمْ(6)یعنی: الولی الّذی أعتقه من الرقّ.
از فخر رازی در کتاب لوامع البینات فی شرح اسماء اللّه چهار معنی برای «ولی» نقل شده است:
سرپرست و متولی امور.
یاری کننده: الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ(9)
این دو معنی از صفات فعلی خداوند است. با توجه به اینکه معنای اوّل، شامل مؤمن و کافر میشود و معنای دوم، اختصاص به مؤمنان دارد.
محب و دوستدارنده: اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ(1)
موالی که عبارت از محبت و دوست داشتن است. خداوند، ولی عبد است و اگر بنده هم بخواهد ولایت را از جانب خودش ابراز نماید، باید از غیر خداوند اعراض کند.(2)
بر اساس آنچه از کتب لغات قرآنی و تفاسیر استفاده میگردد، «ولی» دارای 27 معنی است؛ چون علاوه بر یازده معنی که به نقل از الوجوه و النظائر نقل شد، هفده معنای دیگر برای «ولی» بیان شده است:
1) . بقره/ 257.
2) . فخر رازی، لوامع البینات، ص297- 298.
3) . فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج2، ص183 و ج7، ص120؛ شیخ طوسی، التبیان، ج1، ص400 و ج3، ص259؛ نظامالدین نیشابوری، غرائب القرآن، ج2، ص81؛ بیضاوی، تفسیر بیضاوی، ج2، ص358.
4) . انعام/ 127.
5) . بقره/ 107.
6) . نساء/ 75.
7) . فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج12، ص26 و ج10، ص116.
8) . مائده/ 55.
9) . همان، ج4، ص34؛ شیخ طوسی، التبیان، ج4، ص557؛ نظامالدین نیشابوری، غرائب القرآن، ج1، ص382؛ ماوردی، النکت، ج2، ص184.
10) . بقره/ 120.
11) . آل عمران/ 122.
12) . فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج12، ص26-27؛ شیخ طوسی، التبیان، ج5، ص262.
13) . توبه/ 116.
14) . شیخ طوسی، التبیان، ج5، ص312 و ج3، ص211 و ج9، ص146.
اولی به تدبیر(5): إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ، فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِیُّ.(6)
ولی نعمت(13): در شعر هم آمده است:
ز شکر وی آن نعمت افزون شود ولی نعمتی بیش از این چون بود
و در جای دیگر آمده است:
ای ولی نعمت احرار و عبید منعم و مکرم دهقان و عمید
1) . فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج21، ص226.
2) . مریم/ 45.
3) . شیخ طوسی، التبیان، ج6، ص534.
4) . اسراء/ 111.
5) . همان، ج9، ص256.
6) . شوری/ 9.
7) . نظامالدین نیشابوری، غرائب القرآن، ج1، ص361.
8) . نساء/ 89.
9) . ثعالبی، الجواهر الحسان؛ بیضاوی، تفسیر بیضاوی، ج2، ص622؛ ابن قتیبه، غرائب القرآن، ص100.
10) . یوسف/ 101.
11) . ثعالبی، الجواهر الحسان، ج1، ص221؛ بیضاوی، تفسیر بیضاوی، ج2، ص282.
12) . بقره/ 282.
13) . شعرانی، نثر طوبی، ج2، ص578 -580؛ بهاءالدین خرمشاهی، دانشنامه قرآن، ج2، ص2324-2327؛ محمدباقر محقق، اسماء و صفات الهی در قرآن، ج2، ص1462.
14) . همان.
15) . همان.
16) . اسراء/ 111.
در بیان حقیقت ولی، نزاع و بحثهای زیادی صورت گرفته است. مجموع نظرات درباره مفهوم حقیقی ولی را میتوان به چهار دسته طبقهبندی نمود:
ولی، لفظ مشترکی است بین معانیای چون: اولی به تصرف، نصرت، محبت و... چنانکه فخر رازی و دیگران در ضمن معنای آیه إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ این مطلب را بیان کردهاند.(5)
ولی، مشترک معنوی است، نه مشترک لفظی، و قدر جامع آن، سلطنت و اولی به تصرف بودن است.(6)
کلمه ولی، حقیقت در امارت و سلطنت است و کاربرد آن در سایر معانی، مجاز است. به تعبیر دیگر، ولی، حقیقت در اولی به تدبیر است و غیر این معنی، از معانی مجازی ولی است؛ به چهار دلیل:
الف. استعمال اهل لغت بهمعنای اول؛ چنانکه گفتهاند: «کلّ من ولی أمر أحدٍ فهو ولیّه».
ب. ولی، مفید اولی است، پس باید حقیقت در اولی باشد، و گر نه مجاز است که اصل، عدم آن است.
ج. تصریح مبرّد در کتاب الکامل به اینکه اصل ولی، همان اولی است.
د. به کارگیری ولی به معنای اول در قرآن و سنّت؛ چنان که فرمودهاند: فَهَبْ لِی مِن لَّدُنک وَلِیّاً یَرِثُنِی أی: أولی بجواز المیراث... و همچنین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودهاند: «أیّما امرأی نکحت بغیر إذن ولیّها فنکاحها باطل» که مراد از ولی، اولی به عقد است.(1)
چنین به نظر میرسد که این نظر چهارم، به دلایلی که میآید، صحیح باشد:
اوّلاً، همه معانیای که برای ولی ذکر شده، به قرب بر میگردد. علاوه بر آن، همه لغویان ریشه اصلی این ماده را به قرب و دنوّ معنی نمودهاند(3)و از باب «تردّ الأشیاء إلی أصولها» معنای ولی، همان قرب خواهد بود.
ثانیا، ولی یتیم و قتیل و بلد، از همین باب است؛ زیرا هر کسی به هر چیزی بیشتر نزدیک است، در امورات آن چیز، سزاوارتر از دیگران است؛ چون منفعت و مصلحت و مضرّت آن را از همه دقیقتر درک میکند و تشخیص میدهد و تا اقرب هست، نوبت به دیگران نمیرسد؛ چنان که در باب ارث، فقها گفتهاند: «الأقرب یمنع الأبعد».(4)
آری! چه کسی نزدیکتر از خداوند به بندگانش هست و چه کسی غیر از پیامبر و اوصیای پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از خداوند، نزدیکتر به مصالح و منافع بندگان است؟ و همچنین است در باب قصاص و ولی سفیه و صغیر و میّت و عقد نکاح. شاید بر همین مبناست
1) . شیخ طوسی، الرسائل العشر، رساله المفصح فی امامی الحسین علیه السلام، ص129-130؛ علامه حلی، مناهج الیقین، 472-473؛ حمصی رازی، المنقذ من التقلید، ج2، ص301-302؛ طبرسی، مجمع البیان، ج3-4، ص323؛ سیدعبدالحسین شرفالدین موسوی، المراجعات، آخر مراجعه 40، ص232.
2) . طریحی، مجمع البحرین، ج1، ص455؛ شعرانی، نثر طوبی، ج2، ص578؛ بهاءالدین خرمشاهی، دانشنامه قرآن، ج2، ص2324؛ محمدباقر محقق، اسماء و صفات الهی در قرآن، ج2، ص1462؛ ابن فارس، مقاییس اللغی، ج6، ص141 و 142.
3) . ابن فارس، مقاییس اللغی، ج6، ص142.
4) . محمدحسن نجفی، جواهر الکلام، ج39، ص121.
که حکومت و ولایت غیر خدا را حکومت و ولایت ظالمانه میدانند؛ چون اقرب نیست، پس «أدری بما فی البیت» نیست و مصالح و مفاسد اهل بیت و بلد را نمیداند.
با توجه به این مطلب، میتوان گفت که هر کس به خدا نزدیکتر باشد، شایسته ولایت است و لازمه این اقربیت، اداره امور توسّط اقرب است. بنابراین، سلطان و اولی به تصرف، کسی است که از همه کس به مولی علیه نزدیکتر است یا به تعبیر دیگر، معنای اصلی ولی، همان قرب است؛ منتهی استعمال آن واژه نسبت به مافوق، مفید سلطنت و اولویت به تدبیر است؛ زیرا اکمل و اظهر مصادیق قرب است. این مطلب، از تصریح راغب در المفردات و امام فخر در الکبیر و از بیان علامه طباطبایی در المیزان و علامه شعرانی در نثر طوبی استفاده میگردد.(1)
«اولیاء» جمع «ولی» است و همان معانی ولی را دارد، اما در قرآن به معنای دوستان، یاران، سرپرستان نزدیک بدون فاصله و کسانی که در اداره امور شخص، از دیگران سزاوارترند و اختیارداران(2)آمده است.
کلمه اولیاء در قرآن، 42 بار آمده و در مجموع، آیاتی که کلمه اولیاء در آن به کار رفته است، مؤمنان را از ولایت کفار و شیطان، نهی نموده، آن را مبرهن مینماید(3)و بیان میکند که انسان در اتخاذ ولی و ولایت، دنبال عزّت و منفعت و دفع مضارّ است، اما کفار و شیطان، دارای هیچ عزّتی نیستند و مالک هیچ منفعت و ضرری نمیباشند تا با ولایت آنان، عزت و منفعت کسب گردد. از آنجا که کفار و شیاطین، با خالق متعال، دشمنی دارند و دنبال تمسخر اهل ایمانند، شایستگی ولایت
1) . فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج21، ص181؛ علامه طباطبایی، المیزان، ج10، ص89 و ج6، ص11-12؛ شعرانی، نثر طوبی، ج2، ص578؛ طریحی، غریب القرآن، ص78؛ بیضاوی، تفسیر بیضاوی، ج2، ص583؛ آلوسی، روح المعانی، ج1، ص38.
2) . شعرانی، نثر طوبی، ج2، ص582.
3) . آل عمران/ 28؛ نساء/ 139 و 144؛ مائده/ 51 و 57؛ اعراف/ 3 و 30؛ رعد/ 16 و... .
را ندارند؛(1)همچنین، اهل ایمان و مؤمنانی که بلاد شرک را رها نکرده و به بلاد امت اسلامی رهسپار نگشتهاند و پدران و برادرانی که کفر را بر ایمان ترجیح بدهند، شایسته ولایت نمیباشند.(2)
آری! کسی که اهل ایمان است، کفار و شیاطین و اتباع آنان را به عنوان اولیاء و احباب و اختیاردار خویش انتخاب نمینماید؛(3)زیرا تنها مالک و عزیز، خداوند است و فقط اوست که شایسته ولایت است؛(4)چون با ولایت او میتوان کسب عزّت نموده، به منافع واقعی و ابدی نایل گشت و کسانی که با ولایت او پیوند زدهاند و در صف اولیای او قرار گرفتهاند، کسانی هستند که عاشقان و آرزومندان مرگ خویشند و هیچ هراس و حزن و اندوهی در دل ندارند و در تمام حالات، اهل تقوا و پاکی و صفایند.(5)آنان باور دارند که آن کس که شایسته ولایت است و در حقیقت، ولایت دارد، خداوند است و ولایت غیر خداوند، چون تارهای عنکبوت، سست و بیاساس است.(6)
آنها زمانی سزاوار ولایت الهی میگردند که جز خدا در روح و روانشان جا نداشته باشد؛ چنان که پیامبر اکرم فرمودهاند: تا وقتی که دوستی و دشمنی، فقط برای خدا نباشد، ایمان خالص تحقق نمییابد و هر گاه برای خدا دوست و دشمن داشته باشد، شایسته ولایت است.(7)اگر چنین شد، مصداق آیه مبارکه أَلا إِنَّ أَوْلِیَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ(8)خواهد شد.
از حضرت امیر علیه السلام درباره این آیه سؤال کردند، فرمود: مردمی هستند که به طور
خالص، خدا را عبادت کردهاند و زمانی که مردم به ظاهر دنیا مینگرند، آنان به باطن آن نگرند و وقتی که مردم به چیزهای زودگذر دنیا مغرور شوند، آنان به آینده آن نگاه کنند، چیزهایی را که میدانند رهایشان میسازد، خود رها میکنند و چیزهایی که آنها را به مرگ میکشد، میمیرانند.(1)
در تفسیر عیاشی آمده است: از حضرت امیر علیه السلام درباره آیه مذکور نقل شده که فرمودند: آیا میدانید اولیاء اللّه چه کسانی هستند؟ گفتند: چه کسانند یا امیرالمؤمنین؟ فرمود: ما و پیروانمان! پس هر کس بعد از ما از ما تبعیت نماید، خوشا به سعادت ما و خوشا به سعادت آنان! خوبان آنان بهتر از خوبان ما هستند.(2)
آیاتی که کلمه اولیاء در آنها به کار برده شده، بدین قرار است: 14 مورد درباره اثبات ولایت منحصر به خداوند، 5 مورد درباره اولیای الهی و ولایت بین مؤمنان و 23 مورد درباره نهی مؤمنان از ولایت کفار و شیطان و ولایتهای منفی.
«وال» اسم و صفت الهی است،(3)اما از نظر لغوی، اسم فاعل از «ولی، یلی» میباشد.(4)در قرآن کریم، این کلمه یک بار به کار رفته است: إِذَا أَرَادَ اللّهُ بِقَوْمٍ سُوءاً فَلاَ مَرَدَّ لَهُ وَمَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَالٍ(5)و درباره معنای آن، تعابیر مختلفی آمده است:
صاحب المفردات و مجمع البحرین گفتهاند: والی در آیه به معنای ولی است.(6)
فخر رازی در لوامع گفته است: والی به معنای مالک اشیا و مستولی بر اشیا است،
1) . سیدهاشم بحرانی، البرهان، ج2، ص190.
2) . محمد بن مسعود بن عیاش سمرقندی، تفسیر عیاشی، ج2، ص124، حدیث 30؛ محمدرضا قمی، کنز الدقائق، ج6، ص72؛ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج68، ص34، باب 15، حدیث 72؛ حاکم حسکانی میگوید: مراد از اولیاء، علی علیه السلام و حمزه و جعفر و عقیل میباشند. این مطلب را ابوهریره از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل مینماید: شواهد التنزیل، ج1، ص270.
3) . محمدباقر محقق، اسماء و صفات الهی، ج2، ص1473؛ شیخ طوسی، التبیان، ج6، ص228.
4) . همان.
5) . رعد/ 11.
6) . راغب اصفهانی، المفردات، ص533؛ طریحی، مجمع البحرین، ج4، ص558.
به هر کیفیتی که بخواهد تصرف نماید.(1)
علامه شعرانی فرموده است: وال به معنای سرپرست، پشتیبان، یاریگر، ایستادگی کننده، اداره کننده امر، چارهساز، برعهده گیرنده کار و در دست گیرنده اختیار است.(2)
از کتب تفاسیر، این گونه استفاده میگردد که والی امر مطلق، خداوند است و هیچ فردی قدرت دفع عذاب و عقابی را که او اراده نماید، ندارد؛ زیرا او والی امر و غالب بر همه چیز است.(3)
«اولی» اسم تفضیل به معنای نزدیکتر، سزاوارتر و در قرب و نزدیک بودن معنوی استعمال میشود. گفته میشود: «هو أولی الناس بک»؛ یعنی: او از حیث رتبت و منزلت، به تو نزدیکتر و اختصاصش بیشتر است.(4)
این کلمه در قرآن، یازده بار به کار رفته و به دو معنی آمده است:
1) . فخر رازی، لوامع البینات، ص334؛ محمدباقر محقق، اسماء و صفات الهی، ج2، ص1474.
2) . شعرانی، نثر طوبی، ج2، ص581.
3) . شیخ طوسی، التبیان، ج6، ص228؛ فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج9، ص23؛ علامه طباطبایی، المیزان، ج11، ص311-312.
4) . شعرانی، نثر طوبی، ج2، ص582.
5) . محمد/ 20.
6) . قیامت/ 34- 35.
7) . احزاب/ 6.
8) . آل عمران/ 68.
9) . احزاب/ 6.
10) . دامغانی، الوجوه و النظائر، ص25- 26؛ طریحی، غریب القرآن، ص78- 79؛ ابن قتیبه، تأویل مشکل القرآن، ص352.
در واقع، این احقیت، به اقربیت بر میگردد؛ چون «اولی» از ریشه «ولی» به معنای قرب است؛ چنان که فخر رازی هم گفته است: اولی، افعل تفضیل مشتق از والی و یا ولی است؛ مانند ادنی و اقرب که مشتق از دانی و قریب است و در آن، معنای قرب وجود دارد؛ زیرا احق به چیزی، همان اقرب به آن چیز است.(1)نظامالدین نیشابوری و فخرالدین طریحی نیز همین مطلب را تأیید میکنند.(2)
کلمه «اولیان» در قرآن یک بار استعمال شده(3)و به معنای ولی و قائممقام است.(4)
کلمه «مولی» و «موالی» در قرآن، 20 بار به کار رفته و به معانی زیر آمده است:
در آیاتی که کلمه مولی به کار رفته، مولی به حق و بهترین مولی، خداوند متعال دانسته شده است و برای آنان که ولایت خداوند را ندارند، آتش به عنوان مولای آنان معرّفی میگردد: مَأْوَاکُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلَاکُمْ.(8)
برخی از آیات دسته اوّل، بدین قرار است:
1) . فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج21، ص181.
2) . طریحی، غریب القرآن، ص78- 79؛ نظامالدین نیشابوری، غرائب القرآن، ج2، ص184.
3) . مائده/ 107.
4) . ابن قتیبه، غریب القرآن، ص148؛ فرّاء، معانی القرآن، ص324.
5) . محمد/ 11.
6) . مریم/ 5.
7) . طریحی، غریب القرآن، ص78- 79؛ همو، مجمع البحرین، ج1، ص460 و 461؛ ابن قتیبی، تأویلمشکل القرآن، ص352.
8) . حدید/ 15.
9) . انفال/ 40.
در برخی از آیات، مظاهر ولایت خداوندی؛ یعنی کسانی که از ناحیه خداوند، ولایت بر جامعه بشری دارند، معرفی میگردد: فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِیلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِینَ؛(3)یعنی خداوند، بالذات ولی و متولی حفظ و نصرت است و جبرئیل، رأس کروبین است و صالح مؤمنان هم حضرت علی علیه السلام است. این مطلب از طریق عامه و خاصه نقل شده.(4)از آن میان، روایتی است از محمد حلبی به نقل از امام صادق علیه السلام که فرمود: پیامبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را دوبار به عنوان وصی، ولی مؤمنان معرفی فرمود: یک بار وقتی که همین آیه نازل شد و بار دوم در غدیر خم.(5)
«تولیه» به معنای جعل ولی و پشت کردن و رویگردان شدن(6)میباشد، اما تولّی به اعتبار نوع کاربرد، تفاوت دارد؛ زیرا استعمال آن، یا به صورت لازم است و یا به صورت متعدّی؛ بنابر استعمال اوّل، به معنای اخذ نمودن، تقلید و پیروی کردن(7)است و بنا بر صورت دوم، متعدّیبه مفعول یا بنفسه و بدون واسطه است، یا به واسطه حرف جار؛ در حالت اوّل، مقتضی معنای ولایت و سرپرستی است و بنا بر حالت دوم، تعدّی تولّیبه مفعول، اگر به واسطه «عن» باشد، به معنای اعراض (ترک اقرب) است(8)و اگر به واسطه «الی» باشد، به معنای اقبال و رو کردن است و اگر آن تعدّی،
1) . انعام/ 62؛ یونس/ 30.
2) . حج/ 78.
3) . تحریم/ 4.
4) . تفسیر القمی، ج2، ص393-394؛ سیوطی، الدر المنثور، ج6، ص244.
5) . سیدهاشم بحرانی، البرهان، ج6، ص352-353؛ محمدرضا قمی، کنز الدقائق، ج13، ص329-332.
6) . جوهری، الصحاح، ج2، ص715.
7) . شرتونی، اقرب الموارد، ج3، ص440.
8) . راغب اصفهانی، المفردات، ص534.
به واسطه هر دو حرف (الی و عن) باشد، به معنای برگرداندن و متوجّه نمودن خواهد بود(1)و اگر تعدّی آن با «علی» باشد، به معنای تغیّر میآید.(2)در قرآن، مشتقّات این ماده، 111 بار به کار رفته و به معانی: انصراف، ابا نمودن، اعراض، دوری، انهزام،(3)به کار کسی برخواستن(4)و ابتاع و اتخاذ دوست و ولی(5)آمده است.
بعضی متذکر شدهاند که تولّی به معنای مطلق اعراض است و ملازم با ادبار نیست؛ زیرا تولّی و اعراض پیامبر صلی الله علیه و آله از ابن مکتوم، بدون ادبار بود.(6)تولّی به ادبار، گاهی حقیقت است؛ مانند: بَعْدَ أَن تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ(7)و گاهی کنایه از انهزام است؛ مانند: ثُمَّ وَلَّیْتُم مُّدْبِرِینَ(8)و گاهی هم به معنای انصراف است. اعراض، در واقع انصراف از شیء است به قلب، اما اگر در جایی حمل تولّی بر اعراض، امکان نداشت، بر لازم اعراض؛ یعنی عدم انتفاع و یا بر ملزوم اعراض؛ یعنی ارتداد حمل میگردد.(9)
حاصل سخن
معانی ولایت و مشتقات آن در قرآن، جهت و رویکرد تازه و خاصّی به خود گرفته که با معانی لغوی گذشته آن، تفاوت اساسی و جدّی دارد؛ زیرا کاربرد آن در قرآن، یک واحد منسجم و منظّم مقدس را تشکیل داده و راهکار رسیدن به کمال را در زندگی دنیوی و اخروی، مشخّص میسازد و در رأس آن واحد، ولی بالذّات و
1) . سیدعلیاکبر قرشی، قاموس قرآن، ج7، ص245- 246.
2) . شرتونی، اقرب الموارد، ج3، ص440.
3) . دامغانی، الوجوه و النظائر، ص187- 188: تولّی به چهار وجه است: 1. انصراف نحل/ 8؛ 2. الی (مائده/ 49)؛ 3. اعراض (نور/ 54)؛ 4. انهزم (انفال/ 15).
4) . تفلیسی، وجوه القرآن، ص58.
5) . سیدعلیاکبر قرشی، قاموس قرآن، ج7، ص245- 246.
6) . ایوب بن موسی حسینی کفوی، الکلیات، ص28.
7) . انبیاء/ 57.
8) . توبه/ 25.
9) . حسینی کفوی، الکلّیات، ص309.
مطلق؛ یعنی خداوند متعال قرار دارد(1)و زیرمجموعه آن، یک شبکه مرتبط و جهتداری است که همه بر محور واحدی(2)که فرستاده خداوند و صالح مؤمنان است، میچرخد، و سمت و سوی همه آن شبکه، خداوند است و بس. بنابراین، به کارگیری واژههای ولایت در مفاهیم و معانیای درست است که صبغه خالص خدایی داشته باشد؛ بر خلاف معانی لغوی زمان جاهلی آن که اصلاً چنین جهتی نداشت، بلکه آن واژهها دارای مفاهیم عام و بدون انسجام بود.
اطلاق ولایت و ولی به هر معنی از معانی قرب؛ اعم از حسّی و معنوی و سرپرستی و نصرت و... که در لغت عرب جاهلی به کار گرفته میشد، درست بود، اما با آمدن فرهنگ قرآنی و اسلامی، اطلاق آن کلمات، فقط بر خداوند و کسانی که عبودیت خاصّه الهی دارند، درست است و زیبندگی دارد.
با بررسی آیات قرآنی، درمییابیم که خداوند، ولایت را امری وجودی دانسته و آن را به دو جبهه متضاد تقسیم میکند که یکی را امری مثبت و بسترساز رشد و کمال و دیگری را امری منفی و زمینهگستر انحطاط و ذلّت بشری میداند؛ اگرچه برخی از دانشمندان مسلمان، اصل اوّلی در این باره را یک امر منفی میدانند و میگویند: «هیچ فردی بر دیگری ولایت ندارد»(3)و ولایت ارزشی را از آن اصل، مستثنا میسازند و حضرت امیر علیه السلام هم این امر را تأیید فرموده، خطاب به فرزندشان میفرمایند: «بنده و برده غیر مباش؛ زیرا خداوند، تو را آزاد آفرید».(4)و در جایی دیگر فرمودهاند: «ای مردم! آدم علیه السلام هیچ فردی را برده و کنیز، به دنیا نیاورده و به
درستی که همه مردم، آزادند».(1)
عقل و فطرت نیز ولایت و حاکمیتی را که بردهساز باشد، محکوم نموده، آن را نفی مینماید و نفوس انسانی از پذیرش چنین ولایتی، اکراه دارد. بدین لحاظ، قرآن، آن را ولایت طاغوت نامیده است. اما ولایتی را که فراهمکننده بستر ترقی و کمال انسانی است و عقل نیز آن را دریافته است و به پذیرش آن اشتیاق دارد، ولایت الهی مینامد.
گفتار هفتم: اقسام «ولایت»(2)
ولایت، به صورت کلّی، دو قسم است:
چون قرآن کریم، جامعه را به پذیرش اوّلی تشویق و ترغیب کرده و از قبول دومی نهی فرموده، اوّلی را ولایت مثبت و دومی را ولایت منفی نیز میگوییم. ولایت الهی، یا ذاتی است، یا جعلی و اعتباری. این دو قسم، در اصل، از آن خداوند متعال است، و لکن خدا در میان انسانها برای ولایت خویش، مظاهری قرار داده که عبارت از گروههای زیر است:
الف. پیامبران و ائمه علیهم السلام، که ولایت آنها در دو بخش تکوین وتشریع، قابل بحث است.
ب. مؤمنان؛ که این ولایت، خود دو بخش عام و خاص دارد:
عام: ولایتی است که همه مؤمنان نسبت به یکدیگر دارند؛ از قبیل: خیرخواهی، هدایت، دستگیری و... .
خاص: از قبیل ولایت در ارث، قرابت و قصاص و ولایت بر سفها، ایتام،
محجورین و... .
ج. فرشتگان؛ که این ولایت نیز دارای دو بخش عام و خاص است؛ عام، نسبت به کافر و مؤمن و خاص، فقط نسبت به مؤمن است.
ولایت غیر الهی یا طاغوتی، سه گونه است:
ولایت کفّار؛ که از حیث سلطه بر مؤمنان، کاملاً منفی و از حیث روابط سیاسی، تجاری و... در صورتی که بار منفی داشته باشد، مردود است.
ولایت شیطان.
ولایت ظالمان و ستمگران.(1)
بحث ولایت در قرآن، به دو صورت منفی و مثبت، مورد بحث قرار گرفته است. اوّلی، ولایت ظالمانه و طغیانگرانه دانسته شده است؛ به دلیل اینکه مفاسد و مضرات زیادی را در پی دارد و دومی، ولایت الهی، عادلانه و ارزشمند شمرده شده است؛ چون منافع انسانی به دنبال دارد. بدین جهت، از پذیرش اوّلی نهی شده و قبول دومی، مورد تشویق و ترغیب قرار گرفته است.
آیاتی را که به ولایت منفی اشاره میکند، میتوان به چهار دسته طبقهبندی کرد:
دسته اوّل: آیاتی که از گروههای غیر مرتبط با خداوند، سلب سلطه نموده و انسانها را از فرمانبرداری آنان باز میدارد:
لَن یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً؛(2)یعنی: خداوند، هرگز برای کافران، به زیان مؤمنان، راهی قرار نداده است.
وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِکْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ؛(1)یعنی: کسی را که دلش را از یادمان غافل کردهایم و پیرو هوای نفس شده، اطاعت نکن. فَلَا تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَجَاهِدْهُم بِهِ جِهَاداً کَبِیراً؛(2)یعنی: از کافران اطاعت نکن و به حکم خدا با آنان به جهاد بزرگی بپرداز. یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ وَلَا تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ؛(3)یعنی: ای پیامبر! از خدا بترس و از کافران و منافقان اطاعت نکن. وَلَا تُطِعْ کُلَّ حَلَّافٍ مَّهِینٍ؛(4)یعنی: از هر سوگندگوی پست اطاعت نکن. وَلَا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِماً أَوْ کَفُوراً؛(5)یعنی: از هیچ گنهکار و کافری فرمان نبر. وَلَا تُطِیعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِینَ؛(6)یعنی: فرمان و دستور اسرافکاران را اطاعت نکنید. وَلَا تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ وَدَعْ أَذَاهُمْ وَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ؛(7)یعنی: از کافران و منافقان اطاعت نکن و از آزارشان درگذر و بر خدا توکل کن. چون اطاعت، لازمه ولایت و سلطنت است، میتوان از این آیات، این گونه استفاده کرد که اگر در درون والی، کفر و نفاق نهفته است و یا به گناه و اسراف، آلوده میباشد و یا اینکه صدق در گفتار ندارد و فردی پست است که با سوگندهای بیچون و چرا، کار خود را دنبال میکند، نمیتواند والی مطاع باشد و قرآن با نهی مکرر و روشن، انسان را از اطاعت این گونه افراد، بر حذر میدارد.
دسته دوم: آیاتی است که صریحا از پذیرش ولایت کفار و طاغوتها نهی میکند:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاء مِن دُونِ الْمُؤْمِنِینَ؛(8)یعنی: ای کسانی
که ایمان آوردید! کافران را به عنوان اولیا، از غیرمؤمنان اتخاذ نکنید.
مضمون این آیه، در آیات 89 سوره نساء و 51 سوره مائده نیز آمده است و اصولاً قرآن میفرماید: داشتن ایمان و اعتقاد به خداوند و پیامبر صلی الله علیه و آله و آنچه بر پیامبر فرود آمده، مشروط به عدم پذیرش ولایت کفار است: وَلَوْ کَانُوا یُؤْمِنُونَ بِالله والنَّبِیِّ وَمَا أُنزِلَ إِلَیْهِ مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِیَاء(1)
سرّ اینکه قرآن کریم از پذیرش ولایت کفار نهی میکند، این است که اوّلاً، کفار و طاغوتها با مؤمنان، عداوت و دشمنی دارند و هیچ عاقلی، سلطه دشمن را نمیپذیرد. عدم پذیرش ولایت دشمن، یک امر عقلایی است. قرآن، مسلمانها را به این امر، ارشاد میکند و میفرماید: آنها دشمن هستند و از غفلت شما بهرهبرداری میکنند. یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَعَدُوَّکُمْ أَوْلِیَاء(2)
ثانیا، کفاری که دین و طریق شما را به بازی و شوخی میگیرند، نمیتوانند بر مؤمنان ولایت داشته باشند: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ الَّذِینَ اتَّخَذُواْ دِینَکُمْ هُزُواً وَلَعِباً مِّنَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکِتَابَ مِن قَبْلِکُمْ وَالْکُفَّارَ أَوْلِیَاء(3)و به تعبیر فخر رازی: نمیتوان مسخرهگران را به عنوان اولیا، انصار و احباب اتخاذ کرد.(4)
شهید مطهری رحمة الله سرّ اجتناب از پذیرش ولایت کفار را در قرآن، این گونه بیان میکند:
قرآن سرّ لزوم اجتناب و احتیاط از بیگانه را این میداند که دوست دارند دیگران نیز به کیش و آیین آنها درآیند... همه اینها ایجاب میکند که روابط مسلم با غیرمسلم، محتاطانه باشد. مسلمان از خطر غافل نماند و فراموش نکند
که عضو یک جامعه توحیدی است و آن غیرمسلم، عضوی از یک پیکر و اجتماع دیگر است.
اما هیچ یک از اینها ایجاب نمیکند که مسلمان با غیر مسلمان، به کلی قطع ارتباط کند و روابط اجتماعی و اقتصادی یا احیانا سیاسی نداشته باشد. البته همه اینها مشروط به این است که منطبق با مصالح جامعه اسلامی باشد.(1)
همچنین فرموده است: قرآن کریم، مسلمانان را از دوستی و سرپرستی غیرمسلمانها نهی میکند؛ نه از باب اینکه دوست داشتن انسانهای دیگر را بد دانسته و طرفدار بغض و مخالف نیکی مسلم نسبت به غیرمسلم باشد. قرآن صریحا میگوید: لَا یَنْهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ(2)اسلام نمیگوید کار نیکتان منحصرا باید درباره مسلمانان باشد و به هیچ وجه، خیری از شما به دیگران نرسد؛ زیرا دینی که پیغمبرش به نصّ قرآن، رَحْمَی لِّلْعَالَمِینَ است، نمیتواند چنین باشد. ولی مسلمانان نباید از دشمن غافل شوند... تظاهر دشمن به دوستی... موجب نگردد که او را دوست پندارند و به او اطمینان کنند. مسلمان همواره باید بداند که عضو جامعه اسلامی است. پس منافاتی نیست میان آن که مسلمان به غیرمسلمان، احسان و نیکی کند و در عین حال، ولاء او را نپذیرد... همچنان که منافاتی نیست میان ولاء منفی و اصل بشردوستی و رحمت برای بشر بودن. لازمه بشردوستی، این است که انسان به صلاح و سعادت واقعی همه انسانها علاقهمند باشد.(3)
میزان در روابط و عدم آن میان مؤمن و کافر، اهانت و استخفاف جامعه و اعتقاد اسلامی و عدم اهانت و استخفاف است؛(4)یعنی تا زمانی که مؤمنان و شعائر الهی از
احکام و اعتقادات اسلامی، مورد هتک و اهانت قرار نگیرد و به عزّت و اقتدار اسلام و مسلمانان، خدشهای وارد نشود، داشتن رابطه، ایرادی ندارد؛ زیرا گاهی برقراری روابط انسانی، سبب گسترش اسلام و خوشبینی جامعه غیراسلامی نسبت به امّت اسلامی و قوانین آن میگردد و زمینه گرایش کفّار به اسلام و احکام آن را فراهم میکند، و گر نه به هیچ وجه، مؤمنان حق ندارند با کفار، رابطه اقتصادی، سیاسی و... برقرار نمایند و سبب اهانت به اعتقادات اسلامی و ذلت و خواری جامعه اسلامی شوند.
زیرا اوّلاً، عقل، مستخفف را سزاوار عقاب میداند و به مبغوض بودن آن در نزد مولا، حکم نموده، آن را ممنوع میداند. ثانیا، نقل نیز دلالت بر منع استخفاف مؤمن، پیامبر، قرآن و... دارد و اعانت و یاری بر اطاعت را اطاعت و اعانت بر ستم و گناه میداند؛ چنان که فرموده است: وَتَعَاوَنُواْ عَلَی الْبرِّ وَالتَّقْوَی وَلاَ تَعَاوَنُواْ عَلَی الإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ.(1)مَن یُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَی الْقُلُوبِ.(2)و ثالثا، برای این مطلب، ادّعای اتفاق و اجماع، بلکه ادّعای ضرورت شده است.(3)
دسته سوم: آیاتی است که در آن، سخن از ولایت شیطان به میان آمده است. قرآن، پذیرش این ولایت را خسران آشکار دانسته و مؤمنان را به مبارزه با اولیای شیطان دعوت کرده است:
مَن یَتَّخِذِ الشَّیْطَانَ وَلِیّاً مِّن دُونِ اللّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَاناً مُّبِیناً؛(4)یعنی: کسی که غیر از خداوند، شیطان را بهعنوان ولی اخذ مینماید، بهتحقیق، دچار خسارت آشکار گشته است. فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَهُوَ وَلِیُّهُمُ الْیَوْمَ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ؛(5)یعنی: شیطان برای
آنها اعمالشان را زینت داد، پس شیطان، امروز، ولی آنان است وبرای آنها عذاب دردناکی است.
إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاء لِلَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ؛(1)یعنی: به درستی که ما شیطان را برای کسانی که ایمان نمیآورند، ولی قرار دادهایم. فَقَاتِلُواْ أَوْلِیَاء الشَّیْطَانِ إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطَانِ کَانَ ضَعِیفاً؛(2)یعنی: با اولیا و دوستان شیطان مبارزه کنید و آنان را بکشید. به درستی که کید شیطان، ضعیف است. دسته چهارم: آیاتی است که سرنوشت ونتیجه پیروی پیروان ولایت منفی را تبیین میکند.
اوّلاً، انسان با پذیرش ولایت غیرخدا؛ یعنی طاغوتها و کفار، در صف آنها قرار میگیرد و جزء آنها میگردد: بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ وَمَن یَتَوَلَّهُم مِّنکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ.(3)
ثانیا، تابعان ولایت طاغوت، فکر میکنند که با تبعیت از والیان این نوع از ولایت، دارای عزّت میگردند، لکن سخت در گمراهی هستند: الَّذِینَ یَتَّخِذُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاء مِن دُونِ الْمُؤْمِنِینَ أَیَبْتَغُونَ عِندَهُمُ الْعِزَّی فَإِنَّ العِزَّی لِلّهِ جَمِیعاً(4)
ثالثا، مَثَل کسانی که غیر خداوند را به عنوان ولی انتخاب کردهاند، مثل کسانی است که به تار عنکبوت متمسک شده باشند: مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاء کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتاً وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنکَبُوتِ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ.(5)
در این آیه شریفه، حال کسانی که غیر خدا را به عنوان ولی اتخاذ کردهاند، به حال کسانی تشبیه شده است که به تار عنکبوت تمسّک کنند، نه به خود عنکبوت؛ زیرا اگر مشبهبه، خود عنکبوت بود، معنی این میشد که همانطور که عنکبوت از خانهاش بهره میبرد، اگر کسی هم ولی دیگری غیر از خدا داشته باشد، برای او نافع
خواهد بود، در حالی که این خلاف مقصود قرآن است که میفرماید: چنان که از خانه عنکبوت، برای انسان نفعی نیست، از غیر خدا نیز کاری ساخته نیست.(1)
قرآن کریم، ولایت را منحصر به خداوند متعال میداند و میفرماید: أَمِ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ أَوْلِیَاء فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِیُّ.(2)این آیه شریفه، مفید حصر ولایت به خداوند متعال است؛ زیرا معرفه بودن خبر (الولی) بعد از ضمیر فصل، مفید حصر است. وَهُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِن بَعْدِ مَا قَنَطُوا وَیَنشُرُ رَحْمَتَهُ وَهُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ(3)
آیات فراوانی بر انحصار ولایت به پروردگار متعال دلالت دارد که در حقیقت، هر یک، برهانی محکم و خدشهناپذیر برای اثبات ولایت انحصاری خداوند است. اما قبل از ذکر آیات، باید به دو مقدمه اشاره کنیم:
مقدمه اوّل: همه کائنات، بخصوص انسان، بالضروره مخلوقاتی نیازمندند و نیاز اصلی و ذاتی آنان را غیرخداوند نمیتواند برآورده سازد. اینکه موجودات عالم، از جمله انسان، موجوداتی محتاج و فقیرند، روشن است. تنها بینیاز و غنی ذاتی مطلق، پروردگار است و این بحث که کسی غیر از خداوند متعال، نمیتواند احتیاج و نیاز کائنات را برآورد نیز آشکار است؛ چون غیرخداوند، خود محتاج است و نیازمند؛ شیئی که خود، ناقص و محتاج است، چگونه میتواند نیاز دیگری را برآورد.
خلاصه و ماحصل برهان مذکور چنین است که همه کائنات، از جمله انسان، نیاز به ولی و سرپرستی که غنی بالذات است، دارند (به خاطر فقر و نیازشان) و هیچ ولی و سرپرستی که غنی بالذات باشد، جز خداوند نیست، پس ولی و سرپرست کائنات،
جز ذات پروردگار عالم نیست.
قرآن کریم هم به این برهان، چنین اشاره میفرماید: یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَی اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ(1)و در جای دیگر نیز میفرماید: وَاللَّهُ الْغَنِیُّ وَأَنتُمُ الْفُقَرَاء(2)و بر این اساس، فرموده است: وَمَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَالٍ(3)و در جایی دیگر فرموده است: مَا لَکُم مِّن دُونِهِ مِن وَلِیٍّ وَلَا شَفِیعٍ؛(4)یعنی: ولی و سرپرستی جز خداوند متعال نیست و ولایت خداوند هم به معنای سرپرستی اوست؛ چنان که خود میفرماید: وَقُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَلَم یَکُن لَّهُ شَرِیک فِی الْمُلْک وَلَمْ یَکُن لَّهُ وَلِیٌّ مِّنَ الذُّلَّ وَکَبِّرْهُ تَکْبِیراً؛(5)یعنی: ای پیامبر! بگو حمد، مخصوص خداوندی است که نه فرزند دارد و نه شریک در ملک و نه نیاز به سرپرستی دارد که او را از ذلّت برهاند؛ زیرا جز عزّت در او نیست و او را بزرگتر از آن شمار که قابل وصف باشد.
مقدمه دوم: آیاتی که دلالت بر انحصار ولایت به خداوند دارد، دو دسته است:
آیاتی که بالمطابقه، بر حصر ولایت به خداوند دلالت دارد.
آیاتی که بالالتزام، بر حصر ولایت به خداوند دلالت دارد.
دسته اول از این آیات، شامل سه گروه است:
اثبات ولایت و انحصار آن به خداوند.
لزوم اطاعت و تبعیّت از ولایت خداوند و والیان به حق او.
نتایج و تبعاتی که پیروی از این ولایت، به دنبال دارد.
دسته دوم نیز شامل دو گروه است:
آیاتی که سلب ولایت از غیرخداوند میکند.
آیاتی که ولایت غیرخداوند را بیهوده و زیانبار میداند.
برخی از آیات دسته اوّل، بدین قرار است:
فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِیُّ(1)
ذَلِک بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّهُ یُحْیِی الْمَوْتَی(2)
ذَلِک بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ الْبَاطِلُ(3)
وَهُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ(4)
إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَی وَیُؤْتُونَ الزَّکَای وَهُمْ رَاکِعُونَ(5)
در آیات فوق، خداوند، ولایت را منحصرا از آن خود میداند و در آیه 55 مائده به دو دسته از والیان ولایت خود تصریح میفرماید که عبارتند از پیامبر صلی الله علیه و آله و مؤمنانی که نماز برپا میدارند و در رکوع، زکات میپردازد. در واقع، خداوند، سلسله والیان ولایت خویش را با مشخصهای بیّن و واضح بیان میفرماید تا عباد و بندگانش فریفته والیان دروغین نگردند، لکن چون ولایت و سلطنت و فرماندهی، بدون فرمانبردار مطیع، تحقق نمیپذیرد، خداوند متعال نیز محدوده اطاعت را تعیین فرموده است تا بندگانش پا را فراتر از آن محدوده نگذارند.
قسمت دوم از آیات ولایت مثبت، آیاتی است که محدوده فرمانبرداری را مشخص میکند؛ از قبیل آیات ذیل:
از آنجا که ولایت و اطاعت، لازم و ملزوم هم است، خداوند متعال در آیه 55 از سوره مائده محدوده ولایت و در این آیه نیز محدوده اطاعت را بیان میفرماید؛ با این تفاوت که در این آیه، والی الهی را که بعد از پیامبر مطرح شده اولی الامر میخواند. در اینکه فرمانبرداری اولی الامر، لازم است و مقصود از اولی الامر، همان مؤمنی است که دارای دو خصیصه (به پا داشتن نماز و دادن زکات در حال رکوع) است و نیز در اینکه چنین فردی با این دو خصیصه، تنها حضرت علی علیه السلام است، نزاعی نیست، اما بعضی نپذیرفتهاند که مراد از مؤمنی با این دو خصیصه در این آیه، حتما حضرت علی بن ابیطالب است و با طفره رفتن و توجیهات نادرست، خواستهاند این مطلب را منکر شوند.
قسمت سوم آیات ولایت مثبت، آیاتی که نتایج و ثمرات آن را بر میشمارد که به برخی از آن آیات اشاره میشود:
این آیات، دو گونه است:
یُحْشَرُواْ إِلَی رَبِّهِمْ لَیْسَ لَهُم مِّن دُونِهِ وَلِیٌّ وَلاَ شَفِیعٌ.(1) 2. آیاتی که علاوه بر سلب ولایت از غیرخداوند، تبعیّت این نوع ولایت را مضرّ و زیانبار میداند؛ مانند آیات زیر:
یَدْعُو لَمَن ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِن نَّفْعِهِ لَبِئْسَ الْمَوْلَی وَلَبِئْسَ الْعَشِیرُ(2)
وَمَن لَّا یُجِبْ دَاعِیَ اللَّهِ فَلَیْسَ بِمُعْجِزٍ فِی الْأَرْضِ وَلَیْسَ لَهُ مِن دُونِهِ أَولِیَاء أُوْلَئِک فِی ضَلَالٍ مُّبِینٍ(3)
فَالْیَوْمَ لَا یُؤْخَذُ مِنکُمْ فِدْیَی وَلَا مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مَأْوَاکُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلَاکُمْ وَبِئْسَ الْمَصِیرُ(4)
اگر چه لازمه حصر ولایت و سلطنت برای خداوند متعال، سلب آن از غیر خداوند است، در عین حال، به چند دلیل که در سلب ولایت از غیر او و اثبات انحصار ولایت برای باریتعالی وارد شده است، اشاره میکنیم:
برهان اوّل و دوم: أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیَاء مِن دُونِی وَهُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمِینَ بَدَلاً مَا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَا خَلْقَ أَنفُسِهِمْ وَمَا کُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً؛(5)یعنی: آیا شیطان و ذرّیه او را از غیر من، به عنوان اولیای خود اتخاذ میکنید و حال اینکه آنان برای شما دشمن هستند. بد است برای ستمکاران، بدل کردن خدای واحد را (به شیطان و ذریّه او) شیطان و اولادش را، نه هنگام آفریدن آسمان و زمین و نه وقت خلق خودشان، برای کمک حاضر نکردم و هیچ وقت گمراهکنندگان را مددکار نگرفتهام.
برهان اوّل مستفاد از آیه: خداوند متعال، عالم به کارهای مخلوقات است؛ زیرا او خالق است و عالم مطلق، و هر کسی هم که عالم به افعال مخلوقات باشد، ولی آنهاست، پس خداوند، ولی آنهاست. ولی کسی است که از کار مولی علیه باخبر باشد و کسی که بیخبر از دیگران است، نمیتواند ولی باشد و به سعادت نایل گرداند.
برهان دوم مستفاد از آیه: حد وسط در این برهان، قدرت است؛ زیرا ولایت، سزاوار کسی است که قدرت اداره مولی علیه را داشته باشد. خداوند، قادر مطلق است و هر کس چنین باشد، ولی است، پس خداوند، ولی است.
بیان ملازمه در دو برهان مذکور، چنین است که خداوند، مستجمع و دارای تمام صفات کمال است، و الاّ خدا نخواهد بود و از جمله صفات کمال، قدرت و علم علیالاطلاق است؛ زیرا اگر خداوند عالم علیالاطلاق و قادر علیالاطلاق نباشد، عجز و جهل خداوند لازم میآید، که خداوند، مبرّای از ناتوانی و نادانی است؛ چون ضد کمال است. از موارد کاربرد قدرت و علم علیالاطلاق، اقتدار و علم اداره مخلوقات و مولی علیهم است، پس تنها ولی، اوست؛ زیرا فقط او صفت قدرت و علم غیرمحدود را دارد، و هر چه غیر از اوست، نادان و ناتوان از اداره مولی علیهم است، لذا نمیتواند ولی باشد.
برهان سوم: حاکمیت الهی است؛ آیاتی که در باب حاکمیت خداوند وارد شده، چند طائفه است: بعضی از آیات، حاکمیت را به قول مطلق، از غیر خدا نفی کرده، برای خداوند اثبات میکند؛ مانند: مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلاَّ أَسْمَاء سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَآؤُکُم مَّا أَنزَلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِیَّاهُ ذَلِک الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ؛(1)یعنی: عبادت نمیکنید غیر خدا را، مگر نامهایی که شما و پدران شما آنها را به آن اسامی نامیدهاند؛ در حالی که نازل نکرده است
1) . یوسف/ 40.
برهانی برای معبودیت آنها. هیچ حکمی نیست مگر حکم خدا. خداوند امر کرده جز او را عبادت نکنید. این دین محکم است، و لیکن بیشتر مردم نمیدانند.
برخی از آیات نیز فقط حاکمیت خدا را بیان میکند و گروهی، به سلب حاکمیت از غیر خداوند میپردازد و تعدادی دیگر، بعد از سلب ولایت از غیر حق، شریک در حکم خداوند را نفی میکند؛ مانند: مَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَلِیٍّ وَلَا یُشْرِک فِی حُکْمِهِ أَحَداً؛(1)یعنی: برای آنها غیر از خداوند متعال، ولی دیگری نیست و خداوند در حکم خود، احدی را شریک نمیکند.
با توجه به آیاتی که حاکمیت علیالاطلاق خداوند را بیان میکند، میتوان دریافت که ولایت و سلطنت علیالاطلاق بر تکوین و تشریع، فقط از آن خداوند است، نه غیر او؛ زیرا اگر کسی بخواهد سلطنت و نفوذی در تکوین و یا در تشریع داشته باشد، باید واجد یکی از سه سمت ذیل باشد:
مستقلاً مالک ذرّهای از ذرات عالم باشد، تا حاکم و ولی بالاستقلال باشد.
شریک مِلک و مُلک خداوند باشد.
معاونت و ظهیر ملک و ملک باشد.
حال آن که این هر سه، باطل است و غیر از خداوند، کسی دارای این سمت نیست؛ چنان که در قرآن هم آمده است: قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُم مِّن دُونِ اللَّهِ لَا یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّی فِی السَّمَاوَاتِ وَلَا فِی الْأَرْضِ وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْک وَمَا لَهُ مِنْهُم مِّن ظَهِیرٍ؛(2)یعنی: بگو بخوانید خدایان خود را که مالک نیستند به اندازه ذرّهای در آسمانها و نه در زمین و نیست برای آنها در آسمان و زمین، شرکت با خدا و نیست برای خدا از آنان، یاری و مددی.
این مطلب را به صورت قیاس برهانی منطقی هم به این بیان میتوان اثبات کرد که حاکم مطلق، خداوند است (زیرا همه چیز، ملک او و تحت اختیار اوست؛ چون
او خود منشأ پیدایش آنان است) و هر کسی که حاکم مطلق است، ولایت مطلقه دارد (به دلیل ملازمه بین حکومت و ولایت). پس خداوند، ولایت مطلقه دارد.
برهان چهارم: ذَلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ؛(1)یعنی: آن که به صفات (خالقیت آسمان و زمین و... و نداشتن همراه و فرزند) موصوف است، خدای سبحان است که پروردگار شماست. نیست خدایی مگر او. او آفریننده همه چیز است، پس عبادت کنید او را و او بر همه چیز، وکیل و نگهبان است.
إِنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِی سِتَّی أَیَّامٍ... أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ تَبَارَک اللّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ؛(2)یعنی: به درستی که پروردگار شما خدایی است که خلق کرد آسمان و زمین را در شش روز... آگاه باشید که آفریدن تمام مخلوقات و امر و فرمان، از آن خداوند است. بزرگ است خداوندی که پروردگار عالمیان است. در این دو آیه، سخن از خالقیت و ربوبیّت خداوند به میان آمده است و ربوبیّت خداوند، به دو دلیل به خالقیت او بر میگردد:
پرورش و ربوبیّت، عین خلقت و آفرینش است؛ زیرا پروراندن به معنای ایجاد پیوند میان مستعدّ و مستعدّله است. به عبارت دیگر، اعطای کمال به مستکمل است. بر این اساس، ربوبیت، چیزی جز ایجاد خلق نیست.
پرورش، ملازم با آفرینش است؛ زیرا کسی میتواند چیزی را بپروراند که آن را آفریده باشد.(3)
بعد از توجه به این مطلب، این برهان را چنین میتوان بیان کرد: خداوند، ربّ است؛ چون خالق است، و هر کسی که ربّ است، ولایت دارد و عبادت و بندگی او لازم است، پس خداوند، ولایت دارد و بندگی پروردگار، لازم و واجب است.
برهان پنجم: وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ یَعْلَمُ مَا فِی أَنفُسِکُمْ فَاحْذَرُوهُ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ غَفُورٌ حَلِیمٌ؛(1)یعنی: بدانید که خدا هر چه در قلب شماست، میداند، پس حذر کنید از عذاب و بدانید که خدا آمرزنده و بردبار است.
إِنَّ اللّهَ لاَ یَخْفَیَ عَلَیْهِ شَیْءٌ فِی الأَرْضِ وَلاَ فِی السَّمَاء؛(2)یعنی: بر خدا هیچ چیز در زمین و آسمان، پوشیده نیست. اللّهُ أَعْلَمُ بِمَا فِی أَنفُسِهِمْ؛(3)یعنی: خدا داناتر است به آنچه در نفسهای آنان است. رَّبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا فِی نُفُوسِکُمْ؛(4)یعنی: پروردگار شما داناتر است به آنچه در نفوس شماست. هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَی؛(5)یعنی: اوست خدایی که نیست خدایی مگر او. دانای پنهان و آشکار است. صورت برهان منطقی مستفاد از آیات فوق، چنین است:
خداوند متعال، قانونگذار و مشرّع است؛ زیرا ارسال رسل کرده و فرموده است: هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَدِینِ الْحَقِّ(6)و هر قانونگذار و مشرّع، از غیب و اسرار نهفته موجودی که برایش قانون وضع میشود (مانند انسان) باخبر است؛ زیرا وظیفه قانونگذار، آن است که از حوزه امتثال و عصیان قانونی که ارائه میدهد، آگاه باشد و عمده قوانینی که عهدهدار تربیت انسان است، ناظر به غیب وجود اوست؛ چه اینکه انسان از یک طرف، مرکب از جسم مادی و روح مجرّد است و از طرف دیگر، قسمت اعظم کارهایش مربوط به عقاید و اخلاق و مرتبط با فضایل
نفسانی و امور روحانی است.(1)
پس خداوند که مشرّع است، از غیب و اسرار وجود موجودی چون انسان، باخبر است، لذا عنان اداره قانونی بشر، از آن خداوند است.
برهان ششم: هر فرد از افراد انسان، عزت و سربلندی خود را میطلبد و تمام عزّت و سربلندی، در پیروی از قوانین الهی است؛ زیرا تنها کسی که از اسرار وجودی انسان آگاه است، خداوند و آفریدگار است. قرآن هم این مطلب را چنین بیان فرموده است: مَن کَانَ یُرِیدُ الْعِزَّی فَلِلَّهِ الْعِزَّی جَمِیعاً(2)و همچنین فرموده است: أَیَبْتَغُونَ عِندَهُمُ الْعِزَّی فَإِنَّ العِزَّی لِلّهِ جَمِیعاً(3)باید عزّت را از کسی خواست که او خود، عزیز باشد؛ چون فاقد شیء نمیتواند معطی آن باشد. در نتیجه، عزّت انسان در آن است که از قوانین خداوندی پیروی کند و تحت ولایت تشریعی او قرار گیرد؛ همان گونه که تحت ولایت تکوینی اوست. بنابراین، ولایت تنها از آن خداوند است و کسی دیگر را در این سرا راهی نیست.
در ولایت، سلطنت و سیطره خداوند بر تمام کائنات و موجودات، نزاعی نیست؛ زیرا اگر کسی وجود خالق متعال را پذیرفت، خواه ناخواه، خود را تحت ولایت او و او را بر خود، محیط میداند. چنان که در قرآن کریم آمده است: وَهُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ وَیُرْسِلُ عَلَیْکُم حَفَظَی حَتَّیَ إِذَا جَاء أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا وَهُمْ لاَ یُفَرِّطُونَ، ثُمَّ رُدُّواْ إِلَی اللّهِ مَوْلاَهُمُ الْحَقِّ أَلاَ لَهُ الْحُکْمُ وَهُوَ أَسْرَعُ الْحَاسِبِینَ؛(4)یعنی: و اوست خدایی که قهر و اقتدارش مافوق بندگان است و برای حفظ شما فرشتگانی میفرستد تا هنگامی که یکی از شما را مرگ فرا رسد، رسولان ما او را میمیرانند و آنها هیچ
کوتاهی نخواهند کرد. سپس به سوی خداوند عالم که مولای به حق بندگان است، باز میگردند. آگاه باشید که حکم و حساب خلق، با خداست و او زودتر از هر محاسبی به حساب خلق رسیدگی میکند.
به تعبیر یکی از بزرگان، ولایت خداوند، استحقاق ذاتی اوست برای میراندن ازتمام مراتب وجود و رساندن به عالم یقین.(1)در این مرتبه از ولایت، همه موجودات، در مخلوق و مربوب بودنشان یکسان هستند؛ زیرا وَهُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ وَهُوَ الْحَکِیمُ الْخَبِیرُ(2)هُوَ الْقَاهِر، مفید حصر است. یعنی موصوف به کمال قدرت و کمال علمی جز خداوند نیست؛ زیرا حقیقت و ریشه صفات و کمالات، قدرت و علم است و جز خداوند، کسی قدرت و علم کامل، ندارد.(3)
ولایت خداوند متعال که ذاتی اوست، سه قسم است: عام، خاص و اخص.
ولایت عامّ: با ربوبیت مطلق پروردگار، همراه است و تمام موجودات و مخلوقات را تحت پوشش دارد؛ چنان که قرآن میفرماید: وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ،(4)أَلَا إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُّحِیطٌ.(5)
ولایت خاص: ولایت خداوند نسبت به همه مؤمنان است. کما اینکه فرموده است: اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ،(6)وَاللَّهُ وَلِیُّ الْمُتَّقِینَ.(7)
ولایت اخصّ: ولایت خداوند نسبت به انبیا و اولیاست؛ چنان که فرموده است: إِنَّ وَلِیِّیَ اللّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتَابَ وَهُوَ یَتَوَلَّی الصَّالِحِینَ.(8)این ولایت، رحمت و
عنایت خاص پروردگار نسبت به انبیا و اولیاست، نه سایر مؤمنان.
این اقسام، مربوط به ولایت تکوینی خداوند است، اما ولایت تشریعی خداوند، عام است؛ یعنی نسبت به مؤمن و کافر، یکسان است و فرد عاقلی نیست که از تحت ولایت تشریعی خداوند، بیرون باشد؛ زیرا کفّار و منافقان، همانند اهل ایمان، در برابر اصول، موظّف به اعتقاد و در برابر فروع، مکلّف به انقیادند.(1)
خداوند دارای دو سنخ ولایت است: ولایت تکوینی و ولایت تشریعی.(2)قرآن کریم، ولایت تکوینی خداوند را چنین بیان میفرماید: وَإِذَا قَضَی أَمْراً فَإِنَّمَا یَقُولُ لَهُ کُن فَیَکُونُ؛(3)یعنی: چون اراده آفریدن چیزی بفرماید، بهمحض اینکه بگوید موجودباش، ایجادمیشود.
در ولایت تکوینی، اراده خداوند، مساوی با تحقق شیء متعلّق اراده است و تخلّف در آن راه ندارد. ولایت تشریعی، جعل قوانین توسط خداوند، برای هدایت و سعادت بشر است که از طریق ارسال رسل و تبیین آن برای انسانها تحقق میپذیرد و ممکن است در آن، تخلف باشد؛ همانگونه که فرموده است: وَمَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِینَ إِلاَّ مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ(4)
در اینکه پیامبران و اولیای الهی دارای ولایت هستند، بحثی نیست. اما باید دید که این ولایت، به چه معنی است؟ آیا این ولایت در طول ولایت پروردگار است یا در عرض آن و یا هیچ کدام؟ و آیا این ولایت، به معنای تفویض امور به پیامبران و اولیاست؟
بعضی ولایت پیامبران و اولیای الهی را ولایت طولی میدانند؛ یعنی ولایت ذاتی از آن خداوند است و ولایت پیامبران و اولیا، ولایت جعلی است. اینان میگویند: این ولایت به معنای تفویض امور به پیامبران و خلفای الهی است؛(1)چنانکه از ظاهر آیه إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ این مطلب استفاده میگردد.
علاوه بر آن، در حدیث آمده است:
شنیدم که امام صادق علیه السلام میفرمود: به راستی که خداوند متعال، پیامبرش را به دوستی خود پروراند و فرمود: «به راستی که تو دارای خلق عظیمی» آنگاه امر را بدو واگذار کرد و فرمود: «آنچه پیامبر به شما داد، بگیرید و آنچه بازداشت و غدقن کرد، وانهید» و باز فرمود: هر که اطاعت رسول خدا را بنماید، اطاعت خداوند را نموده. بعد امام فرمود: پیامبر صلی الله علیه و آله کار را به علی علیه السلام واگذار کرد و او را امین دانست. شما شیعیان، این را قبول کردید و دیگران منکر شدند. به خدا ما دوست داریم که شما همراه ما سخن بگویید و به همراه ما خموشی گیرید. ما میان شما و خداوند، واسطهایم و مسؤول. خدا برای احدی در مخالفت امر ما خیری قرار نداده است.(2)
و لکن این برداشت (یعنی تفویض امور) درست نیست؛ زیرا ولایت پیامبران و اولیای خداوند، نه در طول ولایت خداوند است و نه در عرض آن، بلکه پیامبران و خلفای الهی از مظاهر ولایت پروردگارند؛ زیرا انبیا و اولیا به استقلال، از خود چیزی ندارند و هر چه هست، از آن اوست. اینها همه ریزهخواران نعمت اویند و پیمودن صراط عبودیت، به آنان بها و مقام داده است: وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی. إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی(3)
ولایت مثبت نیز بر دو نوع است: ولایت عام و ولایت خاصّ. در ولایت عام، از ثبوت ولایت به صورت کلّی بر انسانها و ولایتی که در بین انسانها باید باشد، بحث میشود.
قرآن کریم، ثبوت ولایت را خاطرنشان میسازد و فقط ولایت و صاحب اختیاری و سرپرستی خداوند متعال را بر عباد و مخلوقات و ولایت مؤمنان را نسبت به همدیگر مثبت میداند و غیر آن را نفی میکند؛ زیرا اسلام خواسته است که مسلمانان به صورت واحد مستقل زندگی کنند و نظامی مرتبط و اجتماعی پیوسته داشته باشند و هر فردی، خود را عضو یک پیکر بداند تا جامعه اسلامی، قوی و برتر از دیگران باشد.(1)به تعبیر قرآن کریم: وَلاَ تَهِنُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الأَعْلَوْنَ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ(2)که ایمان، ملاک برتری و تحرّک در جامعه اسلامی اساس دوستی و ولایت مؤمنان نسبت به یکدیگر است؛ چنان که قرآن کریم میفرماید: وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ.(3)مؤمنان در حقیقت به سرنوشت خود که یک واحد را تشکیل میدهند، علاقه دارند، لذا امر به معروف میکنند و یکدیگر را از زشتیها باز میدارند.
همچنین پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودهاند: «مثل المؤمنین فی توادّهم وتراحمهم وتعاطفهم کمثل الجسد إذا اشتکی منه عضو تداعی له سائر الجسد بالسهر والحمّی».(4)مثل مؤمنان در دوستی و تراحم و تعاطفشان، مثل جسد است؛ زمانی که عضوی از جسد به درد آید، سایر اعضای بدن با تب کردن و بیدارخوابی، آن را همراهی خواهند کرد. این
مضمون، از امام باقر و امام صادق علیهما السلام نیز نقل شده است.(1)
ابوبصیر میگوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: مؤمن، برادر مؤمن است؛ چون یک بدن که اگر عضوی از بدن به درد آید، درد آن به سایر اعضای بدن سرایت میکند و ارواح آن دو، از روح واحد است و به درستی که اتّصال روح مؤمن به خداوند متعال، شدیدتر از اتصال شعاع خورشید به خورشید است.(2)
علاّمه مجلسی رحمة الله در بیان تشبیه مؤمنان به بدن واحد، توسط امام علیه السلام چنین فرموده است: اینکه امام علیه السلام فرمودهاند: «مؤمنان نسبت به هم، چون بدن واحدند»، پا را فراتر از اخوّت میان مؤمنان گذاشتهاند و به اتّحاد و یکی بودن مؤمنان ترقی کردهاند. یا اینکه امام علیه السلام خواستهاند بفرمایند که اخوّت مؤمنان، مثل سایر برادریها نیست، بلکه آنان به منزله اعضای یک بدنند که یک روح به آن تعلّق گرفته است. پس چنان که با تألّم یک عضو، سایر اعضای بدن نیز متألم میگردند، با تألّم یکی از مؤمنان، سایر آنان اندوهناک و متألّم میگردند.(3)
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
«سعدی»
قرآن کریم هم نحوه ارتباط مؤمنان را نسبت به یکدیگر و نسبت به کفار، این گونه بیان فرموده است: مُحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَی الْکُفَّارِ رُحَمَاء بَیْنَهُمْ؛(4)یعنی: محمد صلی الله علیه و آله فرستاده خداست و یاران و همراهانش، بر کافران، بسیار قوی دل و سخت و با یکدیگر، بسیار مشفق و مهربانند.
این ولایت و ارتباط و دوستی بین مؤمنان، به قدری دارای ارزش و اهمیت است
که امام صادق علیه السلام فرمودهاند: کسی که به امور مسلمانان اهتمام نورزد، مسلمان نیست: «من لمیهتمّ بأمور المسلمین فلیس بمسلم».(1)
تو کز محنت دیگران بیغمی نشاید که نامت نهند آدمی
حضرت علی علیه السلام درباره غارت شدن زیورآلات یک زن مسلمان و یک زن یهودی توسط یکی از سپاهیان معاویه چنین میفرماید:
اگر بعد از این پیشامد، مرد مسلمانی از اندوه، قالب تهی کند، نباید مورد سرزنش قرار گیرد، بلکه به نظر من، چنین چیزی (که مسلمانی در برابر این امور، از اندوه بمیرد) سزاوار است. شگفتا از اجتماع این قوم (یاران معاویه) بر راه باطلشان، و پراکندگی شما از راه برحقّتان که قلب را میمیراند و اندوه را به سوی انسان میکشاند.(2)
ولایتی که در کتاب و سنّت درباره اهل البیت علیهم السلام آمده، در چهار مورد به کار رفته است. به دیگر سخن، ولایت را میتوان به چهار بخش تقسیم کرد:
ولایت محبّت: محبّت ورزیدن امّت اسلامی نسبت به ذویالقربای پیامبر صلی الله علیه و آله به طور خاص است.
ولایت امامت: پیشوایی و مرجعیت دینی است، که دیگران از او پیروی کرده، او را الگوی عملی و رفتاری خویش قرار دهند.
ولایت زعامت: حق رهبری اجتماعی و سیاسی است. چون اجتماع نیازمند رهبر و مدیر است، باید فردی شایسته، زمام امور را به دست گیرد و جامعه را اداره کند.
ولایت تصرف یا ولایت تکوینی: ولایت معنوی است که بالاترین مرحله ولایت است و آن، نوعی اقتدار و تسلّط فوقالعاده تکوینی است که در اثر پیمودن صراط عبودیّت، فرد به قرب ربوبی نائل گشته، کمالات انسانی او به فعلیّت میرسد.
اگر مرجعیت دینی و رهبری اجتماعی را از هم جدا ندانیم و قائل به عینیت آن دو باشیم؛ چنان که از نظریه عینیت دیانت و سیاست به دست میآید، این چهار قسم به سه قسم تقلیل مییابد. در حقیقت، اگر دین را بر تمام جزئیات وجودی و زندگی اجتماعی و سیاسی خویش حاکم بدانیم، مطلب چنین است؛ زیرا دینی که نتواند مشکلات زندگی اجتماعی ما را حل کند، ناقص و متناقض با ادّعای دین و دینداران است. بنابراین، ولاء امامت، اعم از مرجعیت دینی و سیاسی و اجتماعی (زعامت) است؛ زیرا امامت در فرهنگ شیعی، جامع همه است و در تحقق خارجی، جدای از هم نیست. به هر حال، ما در این نوشتار، از ولایت محبّت و امامت سخن خواهیم گفت.
ولاء محبّت، یعنی اظهار ارادت و علاقه و داشتن مودّت نسبت به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله. در اینکه مسلمانان به نوعی از ولایت نسبت به خاندان پاک عصمت و طهارت خوانده شدهاند، جای بحث نیست و حتی علمای اهل سنت، در آن بحثی ندارند.(1)بنابراین، همه امّت پیامبر صلی الله علیه و آله در اصل ولاء محبت خاندان او اتفاق دارند؛ همان گونه که خداوند در قرآن خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است: قُل لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّی فِی الْقُرْبَی.(2)
قبل از بیان وجوب محبّت عترت پیامبر صلی الله علیه و آله و ادلّه آن، باید مراد از «قربی» که در این آیه، مودّت آنان به عنوان اجر رسالت مطرح شده، معلوم گردد.
درباره «قربی» چهار نظر ذکر شده است:
قرب و تقرّب به خداوند با طاعت او.
اقارب و نزدیکان پیامبر.(1)
اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله.(2)
با توجّه به مورد خطاب آیه مبارکه فقط طایفه قریش است و یا فقط انصار و یا عموم مردم، و مراد از مودّت به قربی، یکی از چهار مورد مذکور باشد، احتمالات زیر را ذکر کردهاند:
مورد خطاب آیه، قریش و مراد از مودّت قربی، محبّت اقارب پیامبر از قریش است.
مورد خطاب آیه، قریش است، لکن مقصود از قربی، آل پیامبر گرامی اسلام میباشد.
مورد خطاب آیه، انصار است، اما مودّت اقارب پیامبر از انصار، مورد نظر میباشد؛ چون مادر پیامبر صلی الله علیه و آله و مادر جناب عبدالمطلب، از انصار بودند.
نقل شده است که انصار، هدایایی خدمت پیامبر آوردند، پیامبر نپذیرفتند و بعد این آیه نازل شد. همچنین درباره قریش نیز شبیه این مطلب نقل شده است که آنها برای جلوگیری از توهین به خدایانشان، اموالی را به پیامبر پیشنهاد کردند که پیامبر نپذیرفتند و این آیه نازل شد.(3)
به هر حال، معنی این است که اگر به خاطر نبوّت و رحمت عامّه و نعمت تامّه
بودنم، مرا نمیشناسید، به جهت قرابت و صله رحمم که به آن اهمیت میدهید، مراعاتم کنید و دوستم داشته باشید، که شما به آن سزاوارترید.
مورد خطاب آیه، تمام امّت است و مقصود از قربی، تقرب به خداوند است. مودّت به قربی، مودّت به خدا از راه تقرب جستن به او به وسیله اطاعت و اعمال صالح است.
مورد خطاب آیه، تمام امّت است و مراد از قربی، خود قربی است؛ یعنی من از شما اجری نمیخواهم، مگر اینکه با اقربای خودتان دوستی نمایید. یا اینکه مخاطب آیه، قریش است و مراد از قربی، خود قربی.
مورد خطاب آیه، تمام امت است و مقصود از مودّت قربی، مودّت آل پیامبر صلی الله علیه و آله که همان دوستی عترت و خویشاوندان پیامبر است، میباشد.(1)
چنین به نظر میرسد که مقصود در آیه مبارکه،(2)احتمال هفتم است؛ به دلایل زیر:
اوّلاً، از ظاهر آیه مبارکه، همین معنی استفاده میشود و سایر احتمالات، این ظاهر را منع نمیکند.
ثانیا، روایات زیادی از طرق شیعه و اهل سنّت بر طبق همین تفسیر اخیر وارد شده است که به چند مورد اشاره میشود:
حسین علیهما السلام).(1)
عرض کرد: شما همانها هستید؟ حضرت فرمود: بلی!(2)
کمیت شاعر هم به همین مطلب اشاره دارد:
وجدنا لکم فی آل حم آیی تأوّلها منّا تقی و معرب
1) . طبرسی، مجمع البیان، ج9 -10، ص44؛ زمخشری، الکشاف، ج4، ص219-220؛ آلوسی، روح المعانی، ج25، ص31؛ نظامالدین نیشابوری، غرائب القرآن، ج6، ص74؛ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج23، ص230؛ ابوالمکارم الحسنی، البلابل و القلاقل، ج1، ص243؛ محمدحسن مظفر، دلائل الصدق، ج2، ص119- 126؛ مقدس اردبیلی، حدیقی الشیعی، ص54 - 56.
2) . آلوسی، روح المعانی، ج25، ص31؛ محمدحسن مظفر، دلائل الصدق، ج2، ص121- 126.
3) . همان؛ طبرسی، مجمع البیان، ج9 -10، ص44.
پوسیده بگردد، اما محبت ما را درک نکند، خداوند متعال، او را به صورت در آتش میاندازد و سپس آیه قُل لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّی فِی الْقُرْبَی را تلاوت کرد.(1)
از سدّی نقل شده است که گفت: اقتراف حسنه، مودّت و دوستی آل محمد صلی الله علیه و آله است. همچنین از حضرت حسن بن علی علیهما السلام روایت شده که حضرت در خطبهای فرمودند: من از اهل بیتی هستم که خداوند، مودّت آنها را بر هر مسلمانی واجب کرده است. بعد فرمود: لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّی فِی الْقُرْبَی و وَمَن یَقْتَرِفْ حَسَنَی نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً پس اقتراف حسنه، مودّت ما اهل البیت است و بالاخره اسماعیل بن عبدالخالق از امام صادق علیه السلام نقل کرده است که حضرت فرمود: این آیه درباره ما اهل البیت، اصحاب الکساء نازل شده است.(4)
ثالثا، اکثر مفسران فرمودهاند: مراد از مودّت در آیه مودّت، اهل البیت علیهم السلام است و به هر حال، لزوم محبت علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام یقینی و قطعی است.
فخر رازی بعد از نقل حدیث لزوم محبت، از کشاف زمخشری، درباره «آل» چنین میگوید:
آل محمد صلی الله علیه و آله کسانیاند که بازگشت امرشان به پیامبر صلی الله علیه و آله است؛ بنابراین، هرکس وابستگی و بازگشت امرش به پیامبر، شدیدتر و کاملتر باشد، آنها آل محمد خواهند بود و تردیدی نیست که تعلق بین فاطمه، علی، حسن و حسین علیهم السلام و
پیامبر، شدیدترین تعلقات و وابستگیهاست. این مانند معلوم به نقل متواتر است؛ پس واجب است که آنها «آل» باشند.(1)
علامه آلوسی نیز قریب به این مضمون را آورده است.(2)
شافعی میگوید:
یا راکبا قف بالمحصب من منی و اهتف بساکن خیفها و الناهض
سحرا إذا فاض الحجیج إلی منی فیضا کملتطم الفرات الفائض
إن کان رفضا حبّ آل محمد فلیشهد الثقلان إنّی رافضی(3)
یعنی: ای سوار زمین شنزارِ منی! بایست و صدا کن آن که را در خیف ساکن است و آن که حرکت کرده است. در سحر، هنگامی که حاجیها به سرزمین مِنی سرازیر شوند، سرازیر شدنی چون تلاطم موجهای فرات، اگر محبت آل محمد صلی الله علیه و آله رفض است، پس باید انس و جن شهادت دهند که من رافضیام.
شافعی در جایی دیگر چنین میگوید:
و لما رأیت الناس قد ذهبت بهم مذاهبهم فی أبحر الغی و الجهل
رکبت علی اسم اللّه فی سفن النجای و هم آل البیت المصطفی خاتم الرسل
و أمسکت حبل اللّه و هو ولائهم کما قد أمرنا بالتمسّک فی الحبل(4)
یعنی: و چون که دیدم مردم را مذاهبشان در دریاهای گمراهی و نادانی فروبرده است، با نام خداوند در کشتی نجات سوار گشتم و کشتی نجات، اهل بیت پیامبر، خاتم رسولان است و گرفتم ریسمان الهی را و آن، ولایت اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله است؛ همان گونه که در تمسّک به ریسمان الهی مأمور شدهایم. ابن حجر در باب دهم کتاب الصواعق از شافعی نقل میکند که وی چنین گفته است:
1) . فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج27، ص166.
2) . آلوسی، روح المعانی، ج25، ص32؛ ابن تیمیی، منهاج السنی النبویی، ج4، ص20.
3) . آلوسی، روح المعانی، ج25، ص32؛ محمد بن ادریس الشافعی، السنن المأثوری، ص94. دراین کتاب، مصرع دوم، این گونه آمده است: «و اهتف بقاعد حقها و الناهض».
4) . ناصر مکارم شیرازی، پیام قرآن، ج9، ص78- 79.
یا أهل بیت رسول اللّه حبّکم فرض فرض من اللّه فی القرآن أنزله
کفاکم من عظیم القدر أنّکم من لایصلّی علیکم لا صلای له(1)
یعنی: ای اهل بیت رسول خدا! محبت شما از طرف خداوند در قرآنی که نازل کرده، واجب دانسته شده است. بزرگی قدر و منزلت شما را همین بس که هر که در نماز بر شما صلوات نفرستد، نماز نخوانده است.
دلایلی که برای وجوب محبت عترت آمده است، به قرار زیر است:
آیه قُل لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّی فِی الْقُرْبَی(2)که دلالت بر وجوب محبت عترت پاک پیامبر صلی الله علیه و آله دارد.(3)
روایاتی که در این زمینه وارد شده است؛ از جمله: «هر که بر حُب آل محمد صلی الله علیه و آله بمیرد، شهید است»، «آگاه باشید که هر کس بر حب آل محمد بمیرد، آمرزیده شده مرده و با ایمان کامل از این دنیا رفته است و ملکالموت و نکیر و منکر او را به بهشت بشارت میدهند»، «آگاه باشید که هر کس بر حبّ آل محمد بمیرد، به بهشت برده میشود»، «آگاه باشید که هر کس بر بغض آل محمد بمیرد، روز قیامت در حالی که بین دو چشمش نوشته شده است: «مأیوس از رحمت خدا»، محشور میگردد»، «آگاه باشید که هر کس بر بغض آل محمد بمیرد، کافر مرده و بوی بهشت به دماغش نخواهد رسید».(4)
دلیل سوم، تبعیّت از پیامبر صلی الله علیه و آله است؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله به عترت خویش، شدیدترین
1) . مقدس اردبیلی، حدیقی الشیعی، ص80؛ شبلنجی، نور الابصار، ص104.
2) . شوری/ 23.
3) . ابوالمکارم الحسنی، البلابل و القلاقل، ج1، ص243؛ محمدحسن مظفر، دلائل الصدق، ج2، ص119؛ مقدس اردبیلی، حدیقی الشیعی، ص54 - 56؛ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج23، ص233 و ج27، ص111.
4) . زمخشری، الکشاف، ج4، ص220-221؛ فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج27، ص165- 166. نیز ر.ک: آلوسی، روح المعانی، ج25، ص32؛ نظامالدین نیشابوری، غرائب القرآن، ج6، ص74.
علاقه و محبت را داشتند و به دیگران نیز توصیه فرمودند که چنین باشند.
فخر رازی در این باره میگوید:
تردیدی نیست که پیامبر صلی الله علیه و آله فاطمه علیها السلام را دوست داشتند؛ فرمودند «فاطمی بضعی منّی یؤذینی ما یؤذیها» و به نقل متواتر از پیامبر صلی الله علیه و آله ثابت شده است که علی و حسن و حسین علیهم السلام را دوست داشتند. هنگامی که این امر برای همه امت ثابت شد، واجب است مثل آن عمل کنند؛ چنان که خداوند میفرماید: وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ، قُلْ إِن کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ و لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَی حَسَنَی.(1)
دلیل چهارم، وجوب و لزوم دعا در تشهد هر نماز است (اللهمّ صلّ علی محمد و آل محمد)؛ چنان که خداوند فرمود: إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ.(2)فخر رازی نیز این دلیل را ذکر کرده است.(3)
دلیل پنجم، اجماع امت اسلامی بر وجوب محبت اهل بیت علیهم السلام است و در اینجا مناسب است معلوم شود که چرا پیامبر صلی الله علیه و آله و علمای امت، این همه بر لزوم محبت آل البیت علیهم السلام سفارش و تأکید کردهاند، با اینکه محبت، امری قلبی است. این محبت و عشق به خاندان رسالت، با تبعیت و پیروی از آنان کامل میگردد و سبب کمال انسان میشود؛ چنان که خداوند میفرماید: وَجَعَلْنَا فِی قُلُوبِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَی وَرَحْمَی؛ زیرا بودن کتاب و سنت در دست مسلمانان، به تنهایی مکفی نیست و به این بستگی دارد که از زبان چه کسی شنیده شود.(4)
با توجه به همین نکته است که ابن حجر هیثمی میگوید: «صرف علاقه و محبت داشتن به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله بدون پیروی از سنّت - چنانکه شیعه میپندارد- مفید
نیست».(1)ابن حجر در گفتار خویش، شیعه را به نظریه محبّت بدون تبعیت از سنّت، متهم نموده است، در حالی که این همان ادّعا و اعتقاد شیعه است؛ زیرا آنان نیز مدّعیاند که محبّت بدون پیروی از آنان، مفید نیست و میگویند: محبّت و مودّت، زمانی مفید است که پیروی از قرآن و سنّت را به دنبال داشته باشد.
البته تبعیت از سنتی که از طریق خودِ اهل بیت علیهم السلام باشد، نه از طریق مخالفان و معاندان و آنهایی که اهل بیت علیهم السلام را نادیده گرفتهاند و تبعیت از سنّت را جدای از محبّت آنان دانستهاند. اصولاً محبّت، وقتی محبت است که محب را به دنبال محبوب بکشاند؛ چنان که قرآن کریم نیز این مطلب را تأیید میفرماید: قُلْ إِن کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ.(2)بر این اساس است که خداوند، مزد رسالت را محبّت خاندان پاک پیامبر صلی الله علیه و آله قرار داده است، تا بدینوسیله، سنّت او از دخل و تصرف معاندان، مصون بماند، وگرنه وجوب محبّت، ثمری نداشت.
یکی از اقسام ولایت خاصّه، ولایت به معنای امامت است؛ امامتی که اعم از مرجعت دینی و زعامت سیاسی است. بدینسبب، به بررسی مسأله امام و امامت در قرآن میپردازیم.
کلمه امام به صورت مفرد و جمع، دوازده بار در قرآن آمده است:(3)
الف. دو بار بر تورات اطلاق شده است: وَمِن قَبْلِهِ کِتَابُ مُوسَی إِمَاماً وَرَحْمَی.(4)
ب. یک بار به معنای لوح محفوظ آمده است: وَکُلَّ شَیْءٍ أحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ.(5)
امام مبین یعنی لوح محفوظ. و به نقل از پیامبر صلی الله علیه و آله در خطبه غدیریه و امام حسین علیه السلام مراد از امام مبین در این آیه، حضرت علی علیه السلام است.(1)
ج. یک بار به معنای طریق مقصود آمده است: وَإِنَّهُمَا لَبِإِمَامٍ مُّبِینٍ(2)
د. در دو مورد، به معنای پیشوایان ضلالت استعمال شده است: وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّی یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ،(3)فَقَاتِلُواْ أَئِمَّی الْکُفْرِ.(4)
ه . در یک مورد به معنای جامع بین ائمه هدایت و ضلالت به کار رفته است: یَوْمَ نَدْعُو کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ.(5)
و. در پنج مورد به معنای پیشوایان صالح آمده است:
وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً،(6)قَالَ إِنِّی جَاعِلُک لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِن ذُرِّیَّتِی قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ،(7)وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّی یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَای،(8)وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّی یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَکَانُوا بِآیَاتِنَا یُوقِنُونَ،(9)وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّی وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ.(10) از آیات فوق، مطالب زیر استفاده میگردد:
امامت، مقامی جعلی است که سبب آن، یقین به آیات الهی و صبر در برابر آزمایشات خداوند و نداشتن سوءسابقه است.
امامت، آرزویی برای صالحان است.
کسی که به مقام هدایت نایل میگردد، هدایت او به امر خداوند است.(1)
معانی مختلفی برای امامت ذکر شده است که موارد زیر، از جمله آنهاست:
ریاست و زعامت در امور دین و دنیای مردم.(2)
ریاست و زعامت در امور دین و دنیا به عنوان خلیفه پیامبر صلی الله علیه و آله.(3)
تحقق بخشیدن برنامههای دینی؛ اعم از حکومت به معنای وسیع آن و اجرای حدود و احکام خدا و اجرای عدالت اجتماعی و همچنین تربیت و پرورش نفوس در ظاهر و باطن.
این مقام، از مقام رسالت و نبوّت بالاتر است؛ زیرا نبوّت و رسالت، تنها اخبار از سوی خدا و ابلاغ فرمان او و بشارت و انذار است، اما در امامت، علاوه بر همه اینها، اجرای احکام و تربیت نفوس از نظر ظاهر و باطن نیز افزوده میشود. در حقیقت، مقام امامت، مقام تحقق بخشیدن به اهداف مذهب و هدایت به معنای ایصال به مطلوب است، نه فقط ارائه طریق.
علاوه بر این، هدایت تکوینی را نیز شامل میشود؛ یعنی تأثیر باطنی و نفوذ روحانی امام و تابش شعاع وجودش در قلب انسانهای آماده و هدایت معنوی آنها،... امام از این نظر، درست مثل خورشید میماند... .(4)
شکی نیست که مراد از امامت مورد بحث در قرآن، معنای سوم است؛ زیرا آیات متعدد قرآن دلالت دارد که در مفهوم امامت، هدایت نهفته است و آن هدایت، جز ایصال به مطلوب و تحقق بخشیدن روح مذهب در نفوس آماده نیست.(1)
در این باره، دو نظر بیان شده است که مهم و قابل بررسی میباشد:
دلایل نظر اوّل(4)
این آیه دلالت دارد بر اینکه خداوند متعال، ابراهیم علیه السلام را برای تمام مردم، امام قرار داده و کسی هم که چنین است، باید رسول مستقل و دارای شریعت از جانب خدا باشد؛ زیرا اگر تابع برای رسول دیگری باشد، مأموم او خواهد بود، نه امام. آنگاه، عمومیت امامت او باطل میگردد. پس باید مراد از امام در آیه، نبی باشد.
لفظ آیه مذکور، دالّ بر این است که ابراهیم علیه السلام امام در همه چیز است و چنین کسی، ناگزیر، نبی خواهد بود.
از حیث اینکه اتّباع انبیا بر خلق، واجب و لازم است، انبیا ائمّه هستند و خداوند هم فرموده است: وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّی یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا(5)
خلفا نیز ائمّه هستند؛ چون تکیهگاه آنها، جایگاه کسانی است که اتّباع و پذیرفتن گفتار و احکام آنان بر مردم واجب است و قضات و فقها نیز به همین دلیل، ائمه
میباشند و نیز کسی که با مردم نماز میخواند، امام است؛ زیرا فردی که وارد در نماز او گردد، به او اقتدا میکند و در روایت نیز آمده است که امام، همانا امام قرار داده شد تا به او اقتدا گردد؛ پس هنگامی که رکوع کرد، رکوع نمایید و زمانی که به سجده رفت، سجده نمایید و بر امامتان اختلاف نکنید.(1)
با این بیان، ثابت میگردد که امام، اسم برای کسی است که سزاوار اقتدا در دین است. گاهی نیز برای مقتدای باطل به کار میرود؛ چنان که خداوند متعال فرمود: وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّی یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ(2)با این تفاوت که اسم امام به صورت مطلق، شامل امام باطل نمیگردد، مگر با قید؛ چنان که خداوند متعال، ائمه باطل را به «یدعون إلی النار» مقید فرموده است؛ مانند کلمه «اله» که شامل معبود باطل نمیشود، مگر با قید.
بنابراین، هنگامی که ثابت شد اسم امام شامل مواردی که ذکر شد، میگردد و ثابت شد که پیامبران در بلندترین مرتبه امامت قرار دارند، واجب است لفظ امام در آیه إِنِّی جَاعِلُک لِلنَّاسِ إِمَاماً را بر نبی حمل کنیم؛ زیرا خداوند، لفظ امام را در معرض امتنان ذکر فرموده است. پس ناگزیر، آن نعمت باید از اعظم نعم باشد تا نسبت امتنان، نیکو گردد. با این لحاظ، حمل لفظ امام در آیه مذکور بر نبی، واجب است.(3)
از دلایل مذکور، این مطالب را میتوان استفاده کرد:
امامت، اعم از نبوّت است؛ یعنی هر نبیی امام است، و لکن لازم نیست هر امامی نبی باشد؛ مانند خلفا، قضات، فقها و امام جماعت.
امامت انبیا هم از این باب است که مردم از آنها پیروی میکنند.
مراد از امام مطلق در قرآن، امام حق است.
امامت، بزرگترین نعمت الهی است.
کلمه امام، مفعول دوم «جاعلک» است و اسم فاعل، در صورتی عمل میکند که به معنای حال و آینده باشد و اگر به معنای ماضی باشد، عمل نمیکند. جمله إِنِّی جَاعِلُک لِلنَّاسِ إِمَاماً وعدهای است در آینده برای حضرت ابراهیم علیه السلام، و خود این وعده، از راه وحی ابلاغ شده است. پس ابراهیم علیه السلام قبل از رسیدن این وعده، پیامبر بوده است. بنابراین، امامتی که به ابراهیم علیه السلام میدهند، به طور قطع، غیر از نبوّتی است که در آن حال داشته است.(1)
قصّه امامت ابراهیم علیه السلام در اواخر عمر او و بعد از بشارت به اسحاق علیه السلام و اسماعیل علیه السلام بوده است. ملائکه، این بشارت را وقتی دادند که آمده بودند قوم لوط را هلاک کنند و آن وقت، ابراهیم علیه السلام پیامبر مرسل بود. پس معلوم میشود که قبل از امامت، دارای نبوّت بوده است.(2)
آیه وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ... به این اشاره دارد که خدای تعالی مقام امامت را وقتی به او داد که در دوران پیری بود و اسماعیل علیه السلام و اسحاق علیه السلام متولد شده بودند؛ به این دلیل که در آیه، «من ذرّیّتی» آمده است و اگر داستان امامت، قبل از بشارت ملائکه به تولد اسماعیل علیه السلام و اسحاق علیه السلام بود، ابراهیم علیه السلام علم نداشت که صاحب ذریّه میشود؛ چون حتی بعد از بشارت ملائکه نیز باور نکرد.(3)
علاوه بر این، اگر کسی کمترین آشنایی به ادب کلام داشته باشد، آن هم پیامبری چون ابراهیم خلیل علیه السلام در خطاب با پروردگار جلیل، هرگز به خود اجازه نمیدهد با اینکه نه فرزندی دارد و نه میداند که صاحب فرزندانی میشود، این طور سخن بگوید.(4)با اینکه بخشیدن امامت، بعد از آزمایشهایی چون ذبح فرزند
بوده است.(1)بر این اساس، نظر ابتلای ابراهیم علیه السلام قبل از نبوت، بیمعنی خواهد بود.(2)
با ملاحظه ادلّه نظریه دوم، به این نتیجه میرسیم که مقام امامت، غیر از مقام نبوّت است. بنابراین، ممکن است فردی پیامبر و نبی باشد، اما دارای مقام امامت نباشد؛ مانند حضرت ابراهیم علیه السلام که قبل از اعطای مقام امامت از جانب خداوند، پیامبر بود، اما امام نبود.
چهار. فرق نبی و امام(3)
نبی یعنی مخبر بشری بدون واسطه از خداوند. اما در معنای امام، دو جهت نهفته است:
امام یعنی مقتدا و پیشوا در افعال و اقوال؛ زیرا امام در لغت به همین معنی است و امام جماعت، از همین باب است.
امام یعنی کسی که عهدهدار امور سیاسی و اجتماعی امّت است: از قبیل اجرای حدود و عزل و نصب امرا و قضات و دفاع از امت و تأدیب جانیان.
در معنای اوّل، نبی با امام، مشترک است؛ زیرا هر نبیی مقتداست و پذیرفتن قول و فعل او، لازم میباشد. اما در معنای دوم، لازم نیست نبی با امام، مشترک باشد؛ زیرا ممکن است مصلحت اقتضا نماید که پیامبری مبعوث گردد و مکلف به ابلاغ مصالح خلق باشد؛ نه بیشتر.(4)چنان که گفتهاند: کار انبیا، صرف آدرس دادن است، بر عکس امام که هدایت او، دست خلق گرفتن و به حق رساندن است. زیرا امام با امری ملکوتی که در اختیار دارد، هدایت میکند.(5)
پنج. دلایل انفکاک نبوّت از امامت(1)
با توجه به فرقی که بین امام و نبی ذکر شد، میتوان این چنین نتیجه گرفت که ممکن است پیامبری، امام نباشد؛ به دلایل زیر:
آیه مبارکه وَقَالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طَالُوتَ مَلِکاً...؛(2)نبی، غیر از ملک است، و الا این آیه معنی نداشت و آن قوم نمیگفتند: «نحن أحقّ بالملک» بلکه باید میگفتند: «أنت أحقّ بالملک».
تردیدی نیست که حضرت هارون علیه السلام پیامبر بود، لکن عهدهدار امور امّت نشد، و الاّ نیازی به جانشین نمودن و استخلاف حضرت موسی علیه السلام نداشت.
بین اهل سیره و تاریخ، اختلافی در این نیست که در میان بنیاسرائیل، نبوت در قومی بود و ملک و سلطنت در قوم دیگر؛ و هر دو امر را نیز انبیای مخصوصی چون حضرت داوود و سلیمان علیهما السلام داشتهاند. این واضحترین وجه انفکاک امامت از نبوت است؛ یعنی بعضی اولیای خدا، تنها پیغمبرند و بعضی تنها امامند و بعضی دیگر دارای هر دو مقام هستند:
آیه إِنِّی جَاعِلُک لِلنَّاسِ إِمَاماً؛ که مخاطب آن، ابراهیم علیه السلام است؛ زیرا اگر نبوت از امامت جدا نبود، این آیه معنی نداشت؛ چون او نبی بود، بعدا مقام امامت را عهدهدار شد.
بر فرض اینکه بپذیریم امامت از نبوّت جدا نیست و امامت، همچون عدالت و کمال عقل، از شروط نبوّت است، اما لزومی ندارد که هر امامی هم نبی باشد، همانطور که هر نبیی امام است؛ یعنی امامت، اعم از نبوت است و با انتفای نبوّت، امامت منتفی نمیگردد و در این امر، خلاف و نزاعی نیست.(3)
بعد از ملاحظه دو نظر مذکور، شاید بتوان نزاع را این گونه حل کرد که کسانی
که میگویند: نبوّت از امامت جدا نیست، به معنای مقتدا و پیشوا بودن امام توجه داشتهاند و آنها که میگویند: امامت از نبوّت جداست، به معنای حکومتی امام توجه داشتهاند؛ چنان که فخر رازی، که طرفدار نظر اوّل است، در ضمن تفسیر آیه وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّی یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا میگوید:
در ائمه، دو نظر است: اول اینکه به معنای نبوت است و دوم اینکه به معنای امامتی است که مردم را به دین خدا و خیرات میخواند... نظر دوم، بهتر است؛ چون اگر ائمه در آیه، به معنای نبوّت باشد، تکرار لازم میآید.(1)
این بیان، خود اعترافی بر جدایی این دو مقام از همدیگر است.
پیامبر و امام، هر دو هدایتگرند، لکن هدایت پیامبر، صرف راهنمایی و نشان دادن راه است، اما هدایتی که خداوند آن را از شؤون امامت قرار داده، به معنای رساندن به مقصد است. این معنی، خود یک نوع تصرف تکوینی در نفوس است که با آن تصرّف، راه را برای بردن دلها به سوی کمال و انتقال دادن آنها از موقفی به موقف بالاتر، هموار میسازد. به همین جهت، امری که با آن هدایت صورت میگیرد نیز امری تکوینی خواهد بود، نه تشریعی که صرف اعتبار است.
علاوه بر این، امام، رابط بین مردم و پروردگارشان در اخذ فیوضات ظاهری و باطنی است و پیامبر، رابط میان مردم و خدای تعالی در گرفتن فیوضات ظاهری است. امام، دلیلی است که نفوس را به سوی مقام شایسته آنها راهنمایی میکند و پیامبر، دلیلی است که مردم را به سوی اعتقادات و اعمال صالح رهنمون میشود.(2)
دلیل مطالب فوق، آیات ذیل است:
در قرآن کریم، امامت یعنی قیادت کسی که با امر الهی، هدایت کننده است؛ زیرا قرآن، هر جا نامی از امام میبرد، آن را مقیّد به هدایت میکند؛ آن هم نه هدایت مطلق، بلکه هدایتی که به امر خداوند انجام میگیرد: وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّی یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا(3)و نیز در جای دیگر میفرماید: وَجَعَلْنَا مِنهُمْ أَئِمَّی یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا(4)و مراد از امر الهی، همان است که درباره آن فرموده است: إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ(5)و نیز فرموده است: وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَی کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ.(6)
امر الهی که آیه اوّل، آن را «ملکوت» نیز خوانده، وجه دیگری از خلقت است (که امامان با آن با خدای سبحان مواجه میشوند) خلقتی است طاهر و مطهّر از قیود زمان و مکان و خالی از تغییر و تبدیل و «امر»، همان چیزی است که مراد به کلمه «کن»، آن است و غیر از وجود عینی اشیا، چیز دیگری نیست و امر در مقابل خلق، یکی از دو وجه هر چیز است. خلق وجه هر چیز است که محکوم به تغیّر و تدریج و انطباق بر قوانین حرکت و زمان است، ولی امر در همان چیز، محکوم به این احکام نیست. کوتاه سخن آن که امام هدایت کننده است که با امر ملکوتی که در اختیار دارد، هدایت میکند... هدایتی که دست خلق گرفتن و به راه حق رساندن است، نه صرف راهنمایی با موعظه.(7)
قرآن، هدایت انبیا و رسل و مؤمنان را صرف نشان دادن راه سعادت و شقاوت دانسته، لکن هدایت امام را ایجاد هدایت میداند. پس امامت از نظر باطن، یک نحوه ولایتی است که امام در اعمال مردم دارد.(1)
خدای تعالی برای موهبت امامت، دو سبب معرّفی کرده است: صبر و یقین: وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّی یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَکَانُوا بِآیَاتِنَا یُوقِنُونَ.(2)قرآن درباره حضرت ابراهیم علیه السلام میفرماید: وَکَذَلِک نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ.(3)از ظاهر این آیه فهمیده میشود که نشان دادن ملکوت، مقدمه افاضه نمودن نعمت یقین است، لذا هیچ گاه یقین، از مشاهده ملکوت، جدا نیست.
بنابراین، امام باید انسانی دارای یقین باشد؛ انسانی که عالم ملکوت برایش مکشوف و کلماتی از خداوند برایش محقق گشته باشد.
گفته شد که ملکوت یعنی امر و امر، ناحیه باطن این عالم است. پس به خوبی میفهمیم که جمله یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا دلالتی روشن دارد بر اینکه آنچه امر هدایت بدان متعلق میشود، دلها و اعمالی است که به فرمان دلها از اعضا سر میزند. پس امام، کسی است که باطن دلها، اعمال و حقیقت، پیش رویش حاضر است و نیز امام، مهیمن و مشرف بر هر دو سبیل؛ یعنی سعادت و شقاوت است که خدای تعالی در این باره میفرماید: یَوْمَ نَدْعُو کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ؛ روزی که هر دسته را با امامشان میخوانیم. به حکم این آیه، امام کسی است که در روزی که باطنها ظاهر میشود، مردم را به طرف خدا سوق میدهد؛ همچنان که در ظاهر و باطن دنیا نیز مردم را به سوی خدا سوق میداد.(4)معلوم است که چنین مقامی با این شرافت و عظمتی که
دارد، هرگز در کسی یافت نمیشود، مگر آن که ذاتا سعید و پاک باشد(1): أَفَمَن یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَن یُتَّبَعَ أَمَّن لاَّ یَهِدِّیَ إِلاَّ أَن یُهْدَی.(2)
کلمه امام، به معنای مقتداست و خدای سبحان، افرادی از بشر را به این نام نامیده که جامع آنان این است که بشر را با امر خدا هدایت میکنند؛ همچنان که درباره ابراهیم علیه السلام این اسم را به کار برده و فرموده است: إِنِّی جَاعِلُک لِلنَّاسِ إِمَاماً(3)و درباره سایرین فرموده است: وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّی یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا.(4)قرآن افراد دیگری را که مقتدا و رهبر گمراهانند، ائمّه کفر خوانده است: فَقَاتِلُواْ أَئِمَّی الْکُفْرِ(5)
امام حق، کسی است که خداوند سبحان او را در هر زمانی، برای هدایت اهل آن زمان برگزیده است؛ چه پیغمبر باشد و یا غیر پیغمبر.(6)اصولاً امام (حق) از وحی تسدیدی (تأییدی) برخوردار است؛ خدا فعل خیر را به او وحی میکند؛(7)چنان که فرمود: وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّی یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَای وَإِیتَاء الزَّکَای وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ(8)مقصود از این وحی، وحی تشریعی نیست، که بعضی چنین گفتهاند، بلکه مراد، وحی تسدیدی است؛ یعنی ائمه علیهم السلام قبل از وحی هم خدا را عبادت میکردهاند و وحی، ایشان را تأیید نموده است. پس ائمه علیهم السلام مؤیّد به روحالقدس و روحالطهاره و مؤید به قوتی ربّانی هستند که ایشان را به فعل خیرات و دادن زکات دعوت میکند.(9)
اگر وحی در این آیه را به معنای وحی تشریعی بگیریم، دچار دو اشکال میشویم:
فِعل خیرات، به معنای مصدرش مورد وحی قرار میگیرد؛ در حالی که متعلق وحی، فعل است.
وحی تشریعی، مخصوص انبیا نمیشود و امتها را هم شامل میشود؛ در حالی که خلاف آیه است.
در ولایت و امامت عامّه، از اصل لزوم و ضرورت یک رهبر و پیشوا برای جامعه بحث میشود. از آنجا که انسان، موجودی اجتماعی است، داشتن مقتدا برای ایجاد نظم و ترقّی افراد جامعه و اجتماع، از نظر عقل، ضرورت دارد. بر همین اساس است که میگویند: «همیشه در هر عصر و زمان، باید امام و پیشوایی در میان مردم از سوی خدا باشد؛ خواه مقام نبوّت و رسالت را هم دارا باشد و یا تنها مقام ولایت را داشته باشد».(1)
آیا قرآن چنین مطلبی را تأیید میکند؟ و اگر تأیید میکند، چه خصوصیاتی را برای امام و مقتدا بیان کرده است؟ آیا امام را خداوند، خود جعل و تعیین میکند یا به مردم واگذار میکند؟ درباره مطلب اوّل، به آیات متعدد قرآنی تمسّک شده است که برخی از آن آیات را ذکر میکنیم:
از ظاهر این آیه استفاده میگردد که پست امامت، پستی نیست که دورهای از دورههای بشری و عصری از اعصار از آن خالی باشد، بلکه در تمام ادوار باید وجود
داشته باشد؛ مگر اینکه نسل بشری به کلّی از روی زمین برچیده شود.(1)
پس به هر دوری ولی قائم است تا قیامت آزمایش دائم است(2)
بنابراین، هر جمعی لزوما دارای الگویی است که به دنبال او حرکت میکند؛ خواه الگوی هدایت باشد و خواه اسوه ضلالت و گمراهی؛ همان طور که فرموده است: یَوْمَ نَدْعُو کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ(3)
از این آیه مبارکه به چهار دلیل، عمومیت امام برای هر طائفه استفاده میگردد:
خداوند، امام را به جمعیتها نسبت داده و فرموده است «بإمامهم».
آیه مورد بحث، تمام مردم، اعم از اولین و آخرین را شامل است؛ یعنی همه مردماز اولین تا آخرین، امامی دارند.
کلمه «بامامهم» مطلق است و مقیّد به امام حق که خدا او را هادی به امر خود قرار داده باشد، نشده و مقتدای ضلالت، عین مقتدای هدایت خوانده شده است.
روایتی که از امام صادق علیه السلام در این باره نقل شده، مؤیّد مطلب فوق است:
مردی که به او بشر بن غالب گفته میشد، از امام علیه السلام سؤال کرد: یا بن رسول اللّه! از قول خداوند عزوجل یَوْمَ نَدْعُو کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ خبرم بده. امام علیه السلام فرمود: امامی که دعوت میکند به هدایت، پس اجابت میکنند او را و امامی که دعوت میکند به ضلالت، پس اجابت مینمایند او را. دسته دوم، در آتش و دسته اوّل، در بهشتند.(6)
1) . طباطبایی، المیزان، ج1، ص413.
2) . مولوی، مثنوی معنوی، دفتر دوم، ب817، ص238.
3) . اسراء/ 71.
4) . اسراء/ 72.
5) . علامه طباطبایی، المیزان، ج13، ص165- 166.
6) . محمدرضا قمی، کنز الدقائق، ج7، ص458 به نقل از امالی صدوق؛ ابوالمکارم الحسنی، البلابل و القلاقل، ج1، ص421 (به نقل از امام حسین علیه السلام).
در مقصود از امام در این آیه مبارکه، نظرات مختلفی ارائه شده است که مجموع آن به هشت احتمال میرسد:
مراد، پیامبر است.
مقصود، کتاب منزل است.
به معنای دین است.
به معنای نامه اعمال است.
مقصود، کسی است که آمریت دارد و از او در خیر و یا شر، بر حق یا بر باطل، تبعیت میشود.
به معنای قوی و نیروی درونی غالب است که انسان را به دنبال خود میکشاند.
به معنای امهات است؛ از باب رعایت حق حضرت عیسی و شرافت امام حسن و امام حسین علیهم السلام.
مراد، هر کسی است که از او پیروی میشود؛ خواه عاقل باشد یا غیر عاقل.(1)
برای بررسی صحّت و عدم صحت این احتمالات، نخست باید دید که آیا قرآن، امام را در معنای خاصی به کار میبرد یا نه؟ اگر قرآن کریم، کلمه امام را در معنای خاصّی به کار برده باشد، دیگر نمیتوان آن کلمه را بر معنای دیگری حمل کرد که همین طور است و قرآن، امام را به معنای کسی که به امر خدا هدایت میکند و یا در گمراهی به وی اقتدا میشود، به کار برده است.(2)بنابراین، امام در این آیه به معنای احتمال پنجم است؛ زیرا چنان که بیان خواهد شد، در هر یک از احتمالات، با اشکالی مواجه میگردیم.
اگر مراد از امام در آیه، پیامبر و شیطان، پیشوایان حق و ضلالت(1)باشد، لازم میآید که ما لفظ امام را بر معنای خاصّ قرآنی آن حمل نکنیم، بلکه بر معنای عرفی آن حمل کنیم، در حالی که درست نیست. به همین دلیل، امام به معنای «کلّ تبع عاقل أو غیر عاقل» نیست.
اگر امام، به معنای کتاب منزل باشد، لازم میآید که امتهای قبل از حضرت نوح، امام نداشته باشند؛ زیرا اولین کتاب آسمانی که مشتمل بر شریعت تازه بود، کتاب نوح علیه السلام بود؛ در حالی که ظاهر آیه، همه را بدون استثنا شامل میشود.(2)
اگر مراد از امام، نامه اعمال باشد، لازم میآید که انسان، تابع نامه عمل خویش باشد؛ در حالی که نامه عمل، تابع اعمال آدمی است، نه عکس.
امام، به معنای نیروی غالب باطنی نیز نیست؛ زیرا نیروی غالب، نمیتواند امام مستقل باشد. اصولاً کتاب و سنّت و دین هم امام مستقل نیست؛ بلکه برگشت و پیروی از آنها، به پیروی از پیغمبر و امام است.(3)
و همچنین، امام نمیتواند به معنای امّهات باشد؛ زیرا با ظاهر آیه نمیسازد. علاوه بر آن، جمع بستن «امّ» به «امام»، نادر است و نباید کلام خدا را بر چنین معنای نادری حمل کرد. به قول زمخشری، حمل کلام به چنین معنای نادری، از بدعتهای تفسیر است.(4)
پس آیه مبارکه، عمومیت امام را برای همه جوامع بشری گوشزد نموده، میفرماید: در قیامت، هر طایفهای با امامشان احضار میگردند؛ نه اینکه هر طایفه با اسم امامشان خوانده میشوند؛ چنان که بعضی این احتمال را در معنای آیه بیان کردهاند.(5)
این امر خداوند به همراهی با صادقان، اطلاق دارد و مقید به زمان خاصّ و طایفه خاص نگشته است. لذا همه مکلّفان را در تمام زمانها شامل میشود. بنابراین، باید در هر زمانی، صادقانی وجود داشته باشند تا امر خداوند متعال قابل امتثال باشد؛ زیرا اطاعت این امر، متوقف بر وجود صادقان است.(3)
پس همانطور که همراهی با صادقان، در هر زمانی لازم و واجب است، وجود داشتن صادقان نیز ضروری و لازم است و مراد از «صادقین» هم قطعا کسانی است که از نظر صداقت، در اعلا درجه آن قرار دارند و روشنترین مصداق این معنی، همان معصومانند؛ زیرا دستور به همراهی با صادقان، مطلق است.(4)و صادق هم یعنی کسی که در دین خداوند، از حیث نیت و گفتار و کردار، صداقت دارد(5)و این متصور نیست، مگر در وجود معصوم از خطا.
بنابراین، وجود داشتن معصوم در هر زمانی، ضروری است، تا از او تبعیت گردد و علت تبعیت هم، دستور خداوند به همراهی با صادقان، به صورت علیالاطلاق است.
قبل از کیفیت دلالت این آیه مبارکه بر امامت عامّه، نظرات و احتمالاتی را که در مقصود از «منذر» و «هاد» آمده است، میآوریم و آنگاه نحوه دلالت آیه مذکور را بر امامت عامه را ذکر میکنیم.
«منذر» یعنی پیامبر و «هادی» یعنی خداوند متعال.
«منذر» یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله و «هادی» یعنی پیامبران قبلی.(1)
«منذر» و «هادی» هر دو به معنای پیامبر صلی الله علیه و آله است.
«منذر» یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله و «هادی» یعنی حضرت علی علیه السلام.(2)
«منذر» یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله و «هادی» راهنمای هر قوم و طایفه است؛ چه آن هادی، پیامبر باشد و چه غیر پیامبر.
هیچ یک از این احتمالات، بجز احتمال اخیر با ظاهر آیه سازگاری ندارد؛ زیرا آیه خطاب به پیامبر است و در برابر درخواست کفار برای آوردن اعجاز نازل شده است که میفرماید: تو (ای پیامبر) فقط بیم دهنده و منذری و برای هر قومی، یک هادی هست.
علاوه بر آن، آیه مبارکه، مفید تعدّد هادی و بیانگر یک سنّت کلّی و لایتغیّر الهی است و احتمال چهارم، به عنوان بیان یکی از مصادیق این سنّت کلّی است؛(3)زیرا قرآن کلام جاویدان خداوند است.
بنابراین، از آیه شریفه، این قانون کلّی استفاده میگردد که «زمین، هیچ وقت از هدایتگری که مردم را به سوی حق هدایت کند، خالی نمیشود؛ یا باید پیغمبری باشد و یا هادی دیگری که به امر خدا هدایت کند».(4)چون انسان دارای زندگی اجتماعی بوده، به سوی رشد و کمال خویش، در حرکت است، نیاز به هادی دارد و
خداوند هم به صورت کلّی میفرماید: برای هر قومی، هادی وجود دارد و بیان این کلی، مطابق با نیاز انسان است.(1)
برای روشن شدن دلالت آیه فوق بر امامت عامّه، ذکر مقدماتی چند، ضروری است:
اطاعت اولیالامر در ردیف اطاعت خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله قرار داده شده است؛ بدون هیچگونه قید و شرطی. یعنی همانطور که اطاعت خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله به صورت مطلق لازم است، اطاعت اولیالامر نیز لازم است.
این لزوم اطاعت اولیالامر به صورت مطلق مفید عصمت اولیالامر از خطا و اشتباه است؛(3)زیرا اگر اولیالامر مرتکب خطا گردد، اطاعت او لازم نیست: «لا طاعی لمخلوق فی معصیی الخالق».(4)علاوه بر آن، اگر اطاعت اولیالامری که مرتکب خطا میگردد، لازم باشد، به رغم مفاسد اجتماعیی که دارد، امر به اطاعت او، امر به محال خواهد بود؛ زیرا موجب اجتماع امر و نهی در متعلق واحد در آن واحد میشود؛ چنان که فخر رازی گفته است.(5)
وجوب اطاعت اولیالامر به صورت مطلق، در هر زمان و مکان، متوقف بر وجود اولیالامر است؛ زیرا اگر اولیالامری نباشد، امر به اطاعت از آنان به صورت مطلق، لغو خواهد بود.
بنابراین، آیه به طور واضح بر وجوب و لزوم وجود اولیالامر در هر زمانی دلالت دارد. تا این مقدار در دلالت آیه، بین مفسّران شیعه و سنی، اختلافی نیست و همه بالاتفاق این موارد را قبول دارند.(1)
در مصداق اولیالامر، اختلاف است. مفسّران امامیّه بالاتفاق فرمودهاند: مقصود از اولوا الامر، تنها امامان معصوم علیهم السلام هستند که رهبران مادّی و معنوی جامعه در تمام شؤون زندگیاند؛ زیرا اطاعت علیالاطلاق، تنها درباره معصومین تصور میشود.(2)
اما مفسّران اهل سنّت در این باره نظرات مختلفی دارند که از قرار زیر است:(3)
اولیالامر یعنی خلفای راشدین.
صحابه پیامبر.
فرماندهان لشکر.
علمای اسلام و دانشمندان.
حکّام و سلاطین.
مجمع اهل حل و عقد؛ یعنی علما، حکام، فرماندهان لشکر و افراد مورد وثوق امّت اسلامی.
اجماع علمای امت اسلامی در مورد یک مسأله.
نظر اوّل و دوم، درست نیست؛ زیرا با اطلاق آیه و عمومیت آن سازگار نیست و سایر نظرات هم درست نیست؛ زیرا یا لیاقت اولیالامر بودن را ندارند (نظر سوم و پنجم) و یا معصوم از خطا نمیباشند، و صرف اجماع و اجتماع و اکثریت، نمیتواند دلیل بر عصمت از خطا باشد. پس این نظریه که باید اولیالامر افراد شایسته و مصون
از خطا باشند، با نظر مفسّران امامیّه میسازد.(1)
برخی از مفسّران اهل سنت، از این آیه مبارکه، اصول حکومت اسلامی را استنباط کردهاند و آن را عبارت از کتاب خداوند و سنّت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اجماع اهل حل و عقد و عرضه داشتن مسائل متنازع فیها بر قواعد و احکام عامه و معلوم در کتاب و سنت دانستهاند و گفتهاند که مصادر شریعت و قانون اساسی حکومت اسلامی، این چهار اصل است. بنابراین، باید عدّهای وجود داشته باشند تا مسائل مورد نزاع را به کتاب و سنت عرضه بنمایند. آری، علمایی هستند که دارای این شأنند. همچنین باید افرادی باشند که این احکام را تنفیذ و اجرا کنند. پس حکومت اسلامی، مرکب است از هیأت تشریع و قانونگذاری و هیأت تنفیذ و اجرایی.(2)
برخی دیگر مانند فخر رازی، از آیه مبارکه، اصول و حجیت ادلّه ذیل را استنباط کردهاند:
حجیت کتاب؛ به دلیل أَطِیعُواْ اللّهَ.
حجیت سنّت؛ به دلیل وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ.
حجیت اجماع به اصطلاح اصولی (اتفاق نظر همه علمای اسلام در یک برهه درباره مسألهای)؛ به دلیل لزوم اطاعت اولیالامر.
حجیت قیاس؛ به دلیل فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَالرَّسُولِ.(3)
خواننده محترم توجه دارد که دو مورد مذکور، به هیچ وجه دلالت بر حجیت اجماع و قیاس ندارد.
5 . پنجمین دلیل برای اثبات امامت و ولایت عامّه در قرآن، آیه مبارکه: وَلِکُلِّ أُمَّی رَّسُولٌ(4)است. در این باره سه نکته قابل ذکر است:
بر اساس سنّت کلّی الهی، همه انسانها دارای پیامبری بودهاند و هیچ طایفه و امّتی بدون رسول نیستند؛ چنانکه آیه مبارکه فوق بیان نموده است و آیات دیگری آن را تأیید میکند؛ از جمله: وَمَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً،(1)وَإِن مِّنْ أُمَّی إِلَّا خلَا فِیهَا نَذِیرٌ(2)و نبودن پیامبر در زمان خاصی، ضرری به این قاعده کلّی نمیزند؛ زیرا پیامبران قبلی برای امّتهای بعد از حضور خویش نیز پیامبر بودهاند؛ چنانکه پیامبر آخرالزمان صلی الله علیه و آله برای انسانها تا ابد پیامبر است.(3)
هر پیامبری دارای وصیی بوده است و هیچ پیامبری بدون وصی نیست؛ همانطوری که در روایات آمده است:
الف) عن أبیسعید الخدری و الطبری بإسناد له عن سلمان رحمة الله:
قال قلت: یا رسول اللّه! إنّه لمیکن نبی إلاّ وله وصی فمن وصیّک؟ قال وصیّی وخلیفتی فی أهلی وخیر من أترک بعدی، مؤدّی دینی ومنجز عداتی علی بن ابیطالب علیه السلام.(4)
ب) عن أبیبریده:
قال النبی صلی الله علیه و آله: لکلّ نبی وصی ووارث وإن علیّا وصیّی ووارثی.(5)
ج) عن أم هانی بنت أبیطالب قالت:
قلت: یا رسول اللّه! إنّ ابن أمّی یؤذینی (علی علیه السلام ) فقال النبی صلی الله علیه و آله إنّ علیّا لایؤذی مؤمنا إنّ اللّه طبعه یوم طبعه علی خلقی. یا أمّ هانی إنّه أمیر فی الأرض وأمیر فی السّماء إنّ اللّه جعل لکلّ نبی وصیّا. فشیث وصی آدم ویوشع وصی موسی وآصف وصی سلیمان وشمعون وصی عیسی وعلی وصیّی وهو خیر الأوصیاء فی الدنیا والآخری وأنا صاحب الشفاعی یوم القیامی وأنا الداعی وهو المؤدّی.(6)
چنان که ملاحظه میکنید، این روایات هم این قانون کلّی را درباره انبیا بیان میکنند که هیچ پیامبری بدون وصی نمیباشد. طبیعی است که وصی مسؤول اموری است که موصی برای وی سفارش کرده است؛ از قبیل سرپرستی خانواده و اولاد و تأدیه دیون و بالاخره مسائلی که مربوط به موصی است. مسلّما پیامبران که به دستور خداوند، کسی را به عنوان وصی خویش انتخاب میکردند، برای استمرار شریعت و هدایت مردم و اجرای احکام الهی بوده است.
کتب تاریخی نیز این مطلب را متذکر شدهاند؛ چنان که نقل شده است:
وصی حضرت آدم، شیث و وصی شیث، انوش و وصی او، قینان و وصی قینان، مهارائیل الیرد و وصی او، اخنوخ؛ یعنی ادریس علیه السلام و وصی ادریس، متوشلخ و وصی او، لمک و وصی نوح علیه السلام سام و وصی حضرت موسی علیه السلام یوشع و وصی حضرت داوود، سلیمان و وصی حضرت عیسی علیه السلام شمعون(1)و بالاخره وصی پیامبر آخرالزمان صلی الله علیه و آله حضرت علی علیه السلام است.
بنابراین، هر قوم و امتی، پیامبری دارد و تمام پیامبران، وصی دارند. اوصیای انبیا همچون خود پیامبران، رهبران و هدایتگر مردمند؛ همانطور که هیچ امتی بدون پیامبر نیست، بدون وصی هم نیست. از جمله پیامبران و خاتم آنان، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است که تا ابد پیامبر برای همه انسانهاست، بنابراین، اوصیای او هم تا ابد وجود دارند و رهبران به حق مردم هستند.
1) . سیدمرتضی عسکری، عقاید اسلامی در قرآن، ج1، ص238؛ مسعودی، منابع اخبار الزمان، ص75 و 102؛ همو، اثبات الوصیی، ص18- 19 فصل عصر فترت؛ تاریخ طبری، ج1، ص153، 165، 166؛ تاریخ ابن اثیر، ج1، ص19-20؛ طبقات ابن سعد، ج1، ص16؛ تاریخ ابن کثیر، ج1، ص98 به بعد (خبر وصیت آدم به فرزندش شیث)؛ تاریخ یعقوبی، ج1، ص8 به بعد (اخبار اوصیاء)؛ مستر هاکس، قاموس کتاب مقدس، ص970؛ عهد عتیق، ترجمه فارسی، ص254، 370، 332.
وَالأقْرَبِینَ؛(1)آیا پیامبر که افضل مخلوقات و شریعتش جاویدان است، بعد از خویش، وصی و قیّمی برای مردم تعیین نمیکند و مردم را متحیّر و سرگردان رها میسازد؟ هرگز! زیرا از شأن پیامبر صلی الله علیه و آله بعید است. علاوه بر این، خداوند متعال که جامعه بشری را تا به این درجه از کمال رسانید، بعد از پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله، امّت را بیامام و سرپرست رها نخواهد کرد. اتفاقا پیامبر صلی الله علیه و آله از همان آغاز بعثت، به دستور پروردگار، این کار را انجام داده، وصی خویش را تعیین فرموده است. مخصوصا زمانی که دستور انذار علنی به پیامبر صلی الله علیه و آله با آیه وَأَنذِرْ عَشِیرَتَک الْأَقْرَبِینَ(2)داده شد، پیامبر صلی الله علیه و آله حضرت علی علیه السلام را به عنوان وصی خویش انتخاب نمود و در جاهای مختلف دیگر، آن را یادآوری کرد و در غدیر خم، بعد از حجهالوداع اعلام عمومی فرمود و از مردم، بیعت و پیمان گرفت که علی علیه السلام وصی پیامبر صلی الله علیه و آله و مولا و سرور همه است.(3)
در شأن این اعلان بود که آیه اکمال دین نازل شد: الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِیناً.(4)
در خصوصیّاتی که امام و رهبر جامعه بشری باید دارا باشد، نظرات مختلفی مطرح است که ما صفات برجسته امام را بر اساس آیات قرآنی بیان میکنیم:
1) . بقره/ 180.
2) . شعراء/ 214؛ ناصر مکارم شیرازی، پیام قرآن، ج9، ص326 (به نقل از حواشی شواهد التنزیل، ص420-423 و تاریخ طبری، ج2، ص63 و طبری، جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج19، ص75 و مسند احمد، ج1، ص111 و شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید، ج13، ص210).
3) . رشید رضا، المنار، ج6، ص155: یهودی از خلیفه دوم در مورد «الیوم أکملت لکم دینکم» سؤال میکند که چه روزی است و میگوید که اگر ما گروه یهود، چنین چیزی در کتابمان داشتیم، آن روز را عید میگرفتیم!
4) . مائده/ 3.
فرد برتر، انسان، از غیر او تبعیت بنماید؛ اگرچه بین مسلمانان در اشتراط و عدم اشتراط افضلیت امام، اختلاف است. امامیّه و برخی از معتزله، افضلیت را شرط میدانند، اما اشاعره و برخی دیگر از معتزله، افضلیت را لازم نمیدانند.(1)لکن از قرآن استفاده میگردد که افضلیت برای احراز منصب امامت، شرط است. خداوند قیمومیت در نظام خانواده را بر عهده مردان گذاشته و فرموده است: الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ(2)و قیمومیّت مردان بر زنان به خاطر فضل و برتری مردان بر زنان است.
زمخشری در کشّاف میگوید:
آیه مبارکه، دلیل است بر اینکه ولایت به فضل است، نه به غلبه و استطاله و قهر... انبیاء و علما از مردان بودهاند و در میان آنان، امامت صغری و کبری و... است. ولایت نکاح و طلاق و رجوع و عدد زن و انتساب به مردان است... .(3)
همان طور که ملاحظه شد، قرآن قیمومیت مردان را بر زنان به خاطر برتریای کهمردان بر زنان دارند، میداند. هنگامی که در یک مجمع کوچکی مانند نظام خانواده، خداوند ولایت را بر فضل قرار میدهد، امکان ندارد که در یک مجمع بزرگ مانند نظام اجتماعی و امت، ولایت به فضل نباشد؛ زیرا جامعه و نظام اجتماعی، متشکل از همین مجموعههای کوچک خانواده است. و این مطلب، مطابق عقل و فطرت نیز هست؛ زیرا فطرت و عقل انسانی هیچگاه انسان را مجاز به تبعیت از فرد پایینتر و یا برابر با خویش نمیداند. بنابراین، امام باید از هر لحاظ، برتر از دیگران باشد تا شایستگی منصب امامت را داشته باشد.(4)
قرآن به صورت استفهام انکاری میفرماید: هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ،(1)قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الأَعْمَی وَالْبَصِیرُ أَفَلاَ تَتَفَکَّرُونَ،(2)قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الأَعْمَی وَالْبَصِیرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِی الظُّلُمَاتُ وَالنُّورُ،(3)هَلْ یَسْتَوِی هُوَ وَمَن یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ،(4)قُل لاَّ یَسْتَوِی الْخَبِیثُ وَالطَّیِّبُ وَلَوْ أَعْجَبَک کَثْرَی الْخَبِیثِ(5)
به گفته فخر رازی، امام کسی است که به او اقتدا میشود؛ اگر از او معصیت صادر گردد. اقتدا به او در آن معصیت، واجب خواهد بود و لازمه آن، وجوب انجام معصیت است که این یک امر محال است؛ زیرا معصیت یعنی فعلی که انجام آن ممنوع است و واجببودن یعنی آن که ترکش ممنوع است و جمع بین ترک و فعل یک امر، محال است.(6)
اکثر معتزله و اشاعره (بر خلاف امامیه) عصمت را برای امام علیه السلام لازم نمیدانند و فقط عدالت ظاهری را برای امام، کافی میدانند.(7)لکن قرآن کریم، عصمت را برای امام لازم میداند و آیات متعدّدی بر این مطلب دلالت دارد که آیات زیر از آن جمله است:
دو نکته در این آیه قابل توجه است: 1. تقابل «یهدی إلی الحقّ» با «أمّن لایهدّی». 2. معنای هدایت. از تقابل «یهدی إلی الحقّ» با «أمّن لایهدّی» این گونه استفاده میگردد که هدایت اوّل به معنای ایصال به مطلوب است و مصداق آن، کسی است که هدایت یافته بدون واسطه غیر است؛ زیرا «لایهدّی» یعنی کسی که بالذات هدایت یافته نیست و اگر هدایت هم گردد، به واسطه غیر است(2)و چنین کسی نمیتواند هادی باشد؛ چون خود نیاز به هادی دارد. کسی که علم او علم الهی و موهوبی نبوده، اتصال به چشمهسار ربوبی ندارد، همیشه برای راهنمایی نیاز به غیر دارد و نمیتواند امام و رهبر باشد، اما کسی که روح و روانش منوّر به نور الهی است و بالذات هدایتیافته، امام و رهبر خواهد بود و قطعی است که چنین کسی، نمیتواند جز معصوم از خطا و اشتباه باشد.
در این آیه، خداوند متعال به همراهی با صادقان، به طور مطلق سفارش مینماید و لازمه همراهی با آنان، تبعیّت از آنها و وجود داشتن آنها در هر زمانی است؛(4)زیرا بودن علیالاطلاق با صادقان، متوقف بر وجود آنان در هر زمان است. صادق علیالاطلاق در هر زمان، جز معصوم از خطا، چه کسی میتواند باشد؟
1) . یونس/ 35.
2) . علامه طباطبایی، المیزان، ج10، ص58 -60.
3) . توبه/ 119.
4) . فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج16، ص221-222؛ علامه طباطبایی، المیزان، ج9، ص402؛ نظامالدین نیشابوری، غرائب القرآن، ج3، ص542؛ مقدس اردبیلی، حدیقی الشیعی، ص86 -87 ؛ محمدحسن مظفر، دلائل الصدق، ج2، ص219؛ علامه حلی، مناهج الیقین، ص475 و 646 - 726.
فخر رازی میگوید:
ما به ضرورت وجود معصوم در هر زمان معترفیم، لکن آن معصوم، مجموع امت است؛ زیرا اگر فرد معصومی وجود داشت، باید همه او را میشناختند تا با او همراهی کنند.(1)
همانطور که ملاحظه میکنید، این آیه مبارکه، بر ضرورت وجود معصوم در هر زمان دلالت دارد و تردیدی در این قسمت راه ندارد. نزاعی که هست، در مصداق معصوم است که آیا معصوم، فرد خاصی است یا مجموع امّت؟
فخر رازی میگوید: معصوم، مجموع امت است؛ زیرا شخص معین، مانع دارد و آن، عدم شناخت و آشنایی امت با اوست. امّا الحق و الانصاف، آیه این را نمیگوید، بلکه آیه میگوید در هر زمان، صادق وجود دارد و باید او را همراهی کرد؛ همچنان که قرآن میگوید: در هر زمان، هادیی و برای هر طایفه، امامی و برای هر امت، پیامبری وجود دارد و این معنی، یعنی اینکه در هر زمان، صادق خاصّی وجود دارد و او نیز شناخته شده و قابل دسترسی است.(2)
با بودن آیه مبارکه تطهیر إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً(3)و بیانات متواتر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در این باره(4)جایی برای این مانعتراشی باقی نمیماند و اگر دید متعصبانه را کنار بگذاریم، با اندک تأمل و دقتی، به این نتیجه میرسیم. علاوه بر این، خود آیه صراحت دارد؛ زیرا میفرماید: با صادقان باشید و صادقان علیالاطلاق، یعنی کسانی که به تنهایی نیز صادق علیالاطلاق هستند؛ آیا مجموع امّت، چنین است؟ از این گذشته، آیا تبعیت از نظر مجموع امّت، امکان
1) . همان.
2) . ابوالمکارم الحسنی، البلابل و القلاقل، ج1، ص303-304.
3) . احزاب/ 33.
4) . ر.ک: تستری، احقاق الحق، ج3، ص297؛ میرحامد حسین النقوی، عبقات الانوار، ج7، ص293؛ علامه امینی، الغدیر، ج1، ص50؛ قندوزی، ینابیع المودی، ج1، ص111، 319؛ سیدهاشم بحرانی، البرهان، ج2، ص170؛ محمدحسن مظفر، دلائل الصدق، ج2، ص214- 218.
دارد؟ و آیا اتفاق مجموع در یک زمان، اصلاً معقول است؟
همچنین است اگر بگوییم مراد از معصوم، اهل حلّ و عقد هستند؛(1)زیرا با ظاهر آیه تنافی دارد. آیه مبارکه به همراهی با صادقان سفارش میکند و صادقان هم جمع صادق است. صادق صفت کسی است که اتصاف به صدق دارد؛ یعنی کسی که در گفتار و کردار و نیت، صادق است و خطا ندارد.(2)صدق یعنی گفتار و کردار مطابق با واقع. با ملاحظه این مطلب، مجموعه اهل حل و عقدی که به تنهایی ضعف دارند و دچار خطا و کار غیر مطابق با واقع میگردند، چگونه با اجتماع، معصوم میشوند؟ اگر مفردات، متصف به صدق نیستند، جمع آن مفردات، به طریق اولی متّصف به صدق نخواهد بود.
بنابراین، مراد از صادقان، پیامبر و ائمه بعد از پیامبر علیهم السلام یعنی کسانی که پیامبر آنها را به عنوان خلیفه و وصی خویش تعیین فرمودهاند، میباشد، نه مجموعه معلق و غیر صادق بالاطلاق! با این لحاظ است که فخر رازی چارهای جز اعتراف به دلالت آیه بر عصمت و وجود معصوم در هر زمانی ندارد، اما در مصداق، در پی توجیه است که با تعیین مصداق توسط خود قرآن إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ... بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ و آیه تطهیر و انذار،(3)جایی برای توجیه باقی نمیماند در روایات فراوانی نیز این مطلب نقل شده است؛ از جمله: از جابر و ابن عیینه از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل میکنند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «لایزال أمر الإسلام عزیزا إلی اثنی عشر خلیفی کلّهم من قریش».(4)
همانطور که تا کنون روشن شد، صداقت علیالاطلاق جز با عصمت و علم به واقعیات و موضوعات، امکان ندارد. از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره صادقان سؤال شد، حضرت در پاسخ فرمود: «هم فاطمی والحسن والحسین وذرّیّتهم الطاهرون إلی یوم
القیامی».(1)
این آیه دلالت بر عصمت امام و رهبر امت اسلامی دارد. کیفیت دلالت این آیه بر عصمت امام، در بحث لزوم امام و رهبر برای جامعه گذشت و خلاصه آن چنین است که اطاعت اولیالامر در ردیف اطاعت پیامبر و اطاعت پیامبر در ردیف اطاعت خداوند متعال میباشد اطاعت خداوند، مطلقا واجب و لازم است(3)بنابراین اطاعت اولیالامر و پیامبر هم علیالاطلاق واجب است. لازمه این مطلب، معصوم بودن اولیالامر است تا همچون پیامبر، اطاعت او علیالاطلاق واجب باشد.(4)
برخی همچون فخر رازی و عدّهای دیگر از اهل سنت، معتقدند که مراد از اولیالامر، اجماع و یا اهل حلّ و عقد هستند. این گفتهها در صورتی قابل اعتناست که نصّی در این زمینه نباشد؛ در حالی که صاحب ینابیع المودی از تفسیر مجاهد نقل میکند که آیه «أطیعوا اللّه و...» درباره علی علیه السلام نازل شده است؛ هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله او را در جنگ تبوک جانشین خود در مدینه قرار داد. و نیز از علی علیه السلام نقل میکند که در برابر مهاجران و انصار، به این آیه استدلال فرمود و هیچیک ایرادی نگرفتند.(5)روایات دیگری نیز در این زمینه وجود دارد.(6)
دلالت این آیه بر عصمت امام چنین است که امام یعنی مقتدا و رهبر که اقتدا بر
1) . سیدهاشم بحرانی، البرهان، ج2، ص170؛ عروسی حویزی، نور الثقلین، ج2، ص280، حدیث 392 و نیز ر.ک: فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج16، ص221-222؛ تستری، احقاق الحق، ج3، ص297.
2) . نساء/ 59.
3) . ر.ک: محمدرضا قمی، کنز الدقائق، 447- 448.
4) . محمدحسن مظفر، دلائل الصدق، ج2، ص17- 18؛ علامه حلی، مناهج الیقین، ص475.
5) . قندوزی، ینابیع المودّی، ص114- 116.
6) . حاکم حسکانی، شواهد التنزیل، ج1، ص148؛ سیدهاشم بحرانی، البرهان، ج1، ص381-387؛ محمدرضا قمی، کنز الدقائق، ج3، ص437-452.
7) . بقره/ 124.
او لازم و واجب است؛ اگر از امام معصیت صادر گردد، بر ما هم انجام معصیت از باب لزوم تبعیت امام، واجب خواهد بود و این امر، محال است؛ زیرا معصیت یعنی چیزی که انجام دادنش ممنوع است و جمع بین انجام و ترک، محال است.(1)بنابراین، امام باید معصوم باشد تا این محذور پیش نیاید.
در دلالت این آیه مبارکه بر عصمت امام، جای هیچ تردیدی نیست و همه مفسّران بالاتفاق با توجه به این آیه، عصمت را برای امام لازم میدانند، منتهی در معنای امام مناقشه میکنند و این امر، به قدری واضح است که حتی جناب فخر رازی نیز عصمت پیامبران را از طریق عصمت امام اثبات میکند و میگوید:
آیه مبارکه از دو ناحیه بر عصمت پیامبران دلالت دارد:
ثابت شد که مراد از عهد در آیه، امامت است و تردیدی نیست که هر نبیی امام هم هست؛ چون امام یعنی فردی که به او اقتدا میگردد و پیامبر، اولی به این اقتداست. هنگامی که آیه بر فاسق نبودن امام دلالت دارد، به طریق اولی دلالت دارد بر اینکه رسول، نمیتواند فاسق و انجامدهنده گناه و معصیت باشد.
خداوند میفرماید: لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ این عهد، یا نبوّت است یا امامت. هر یک که مراد باشد، نبی نمیتواند ظالم باشد؛ چون پیامبر، امام نیز هست و هر فاسقی نسبت به نفسش ظالم است، لذا فاسق نمیتواند پیامبر باشد.(2)
این استدلال فخر رازی به آیه مبارکه، در صورتی است که عصمت امام، مسلّم و قطعی دانسته شود؛ چنان که او هم اینگونه مفروض گرفته است.
مراد از «عهد» در این آیه، امامت است؛(3)زیرا «لاینال عهدی» پاسخ درخواستی است که حضرت ابراهیم علیه السلام با قولش «ومن ذریتی» از خداوند، مقام امامت را برای
فرزندانش درخواست کرد. اگر مراد، امامت نباشد، جواب با سؤال و درخواست، مطابقت نخواهد داشت. بنابراین، معنای آیه، چنان که زمخشری هم گفته است، چنین میشود: کسی که ستمکار است از ذریّهات (ای ابراهیم) به عهد و استخلاف من نمیرسد؛ یعنی سزاوار و شایسته نیست که عهدهدار چنین مقامی باشد؛ کسی لیاقت این مقام را خواهد داشت که از ظلم، بری بوده و عادل باشد.(1)
با توجه به معنایی که از آیه استفاده میگردد، دیگر موردی برای بحث از اینکه آیا فاسق میتواند امام باشد یا نه، باقی نمیماند. اما در عین حال، اشاعره و معتزله این بحث را مطرح کردهاند. فخر رازی در ضمن تفسیر این آیه گفته است: جمهور فقها و متکلمان، عقد امامت را برای شخص فاسق در حال فسق، جایز نمیدانند، اما در فسق طاری اختلاف کردهاند که آیا موجب بطلان امامت میگردد یا نه؟ دلیل جمهور بر اینکه فاسق، شایستگی عقد امامت را ندارد، همین آیه است و وجه استدلال به آیه، دو جهت است:
مراد از عهد، امامت است؛ چنان که گفته شد، و هر عاصی، نسبت به نفس خویش، ظالم است و شایسته منصب امامت نیست.
یکی از معانی عهد، امر است: أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ یعنی «ألم آمرکم». عهدهای خلفا به امرا و قضاتشان از همین باب است. پس «عهد اللّه» یعنی «أمر اللّه» و بعید نیست که بگوییم مراد از «لاینال عهدی» این است که ظالمان، غیر مأمور و غیر مقتدایند. بنابراین، نمیتوانند ائمه در دین باشند. پس به دلالت آیه، بطلان امامت فاسقان ثابت گشت و روایات هم مؤید این مطلب است؛ چنان که فرمودهاند: «لا طاعی لمخلوق فی معصیی الخالق».(2)
زمخشری میگوید:
این آیه (لاینال عهدی...) دلیل بر این است که فاسق، شایستگی امامت را ندارد. چگونه شایسته است برای امامت، کسی که حکم و شهادتش غیر مجاز است و طاعتش واجب نیست و خبرش پذیرفته نمیشود و برای نماز، مقدم داشته نمیگردد؟
ابوحنیفه، پنهانی به لزوم یاری زید بن علی علیه السلام و حمل مال به سوی او و خروج با او علیه دزد متقلب مسمّی به امام و خلیفهای چون دوانیقی و امثالش فتوا میداد؛ زنی به ابوحنیفه گفت: من فرزندم را به قیام با ابراهیم و محمد، فرزندان عبداللّه بن الحسن وادار کردم تا کشته شد. ابوحنیفه آرزو کرد که کاش من به جای فرزند تو بودم.
او درباره منصور و پیروانش میگفت: اگر اراده ساختن مسجدی کنند و از من بخواهند که آجرهای آن را حساب کنم، این کار را نخواهم کرد.
از ابن عیینی نقل شده است که ظالم، هرگز نمیتواند امام باشد؛ چگونه جایز است نصب ظالم بر منصب امامت و حال آن که امام برای جلوگیری از ظلم و ستم است؟(1)
سؤال اینجاست که آیا جایز است که امام فقط از ظلم ظاهری بری باشد و به عدالت ظاهری متصف گردد و باطنا چنین نباشد؟ اکثر معتزله و اشاعره، عدالت ظاهری را کافی میدانند(2)اما شیعه امامیه، علاوه بر اتصاف امام به عدالت ظاهری، عدالت باطنی را نیز برای امام ضروری میدانند(3)تا آن عصمت لازم برای امام حاصل گردد و لایق امامت باشد.
قرآن کریم عصمت ظاهری و باطنی را برای امام شرط میداند. دلالت آیه
مذکور بر این مطلب، به قدری واضح است که حتی منکران شرط اتصاف امام به عدالت باطنی، نتوانستهاند آن را توجیه نمایند و چارهای جز اعتراف نداشتهاند.
فخر رازی در برابر این اشکال که ظاهر آیه، انتفای ظالم بودن امام است، ظاهرا و باطنا... و شیعه هم بر درستی گفتارشان به وجوب عصمت ظاهری و باطنی، به همین آیه استدلال میکنند، میگوید: مقتضی آیه مبارکه، همان است، الاّ اینکه ما اعتبار باطن را ترک کردیم. پس باقی میماند عدالت ظاهری.(1)
فخر رازی از یک طرف، وجوب عصمت را با آیاتی که ذکر شد، ثابت میکند و حتی برای اثبات عصمت پیامبران، با ثبوت عصمت امام، استدلال میکند و معترف به دلالت آیه مبارکه «لاینال عهدی الظالمین» بر این مطلب است و در عین حال میگوید: ما اعتبار باطن را ترک کردیم! بعد از اثبات عصمت امام و دلالت آیه بر آن، این گفته چه معنایی میتواند داشته باشد؟
در اینکه امامت، یک مقام انتخابی است یا انتصابی، میان مسلمانان اختلاف است: بیشتر اشاعره، معتزله و خوارج میگویند: طریق ثبوت، اختیار امت به اجتهاد اهل اجتهاد است و ثبوت امامت به نص هم رواست، اما نصّی در مورد امامت بر شخص معینی وارد نشده است.(2)اما شیعه امامیه به اتفاق آرا فرمودهاند: امامت، یک مقام انتصابی و تنصیصی است از سوی پروردگار متعال و پیامبر صلی الله علیه و آله؛ زیرا اولاً، تعیین امام، لطفی است از جانب پروردگار برای اصلاح امور بندگانش و هر لطفی، بر خداوند لازم است. بنابراین، خدای متعال امام را خود تعیین میفرماید(3)و ثانیا، چنان که گذشت، از نظر قرآن، امام باید افضل و معصوم باشد و جز خداوند که محیط بر ما کان و ما یکون است، کسی عالم به عصمت و افضلیت افراد نیست؛ پس باید
بحث امامت، شامل دو بخش است: در بخش نخست، به مباحث عامی همچون تعریف امامت، ضرورت نصب امام و اوصاف و ویژگیهای امام پرداخته میشود. چنین مباحثی را امامت عامه گویند. در بخش دوم نیز امامت امامِ معینی تبیین میشود و در واقع، تعیین مصداق امامت است که بدان امامت خاصه گویند و بحث امامت هر یک از ائمه اطهار علیهم السلام از مباحث امامت خاصه است.
مباحث امامت خاصه مانند مباحث امامت عامه، به دو بخش تقسیم میشود: مباحثی که با رویآورد بروندینی و روشهای کلامی و فلسفی و به طور کلی، با رویآورد عقلی، قابل طرح است و مباحثی که با رویآورد دروندینی و با مراجعه به کتاب و سنت، قابل تحلیل است که در این مقاله به بحث دروندینی از امامت خاصه میپردازیم.
در رویآورد دروندینی، آیات فراوان و روایات متنوعی قابل بحث است که برای اختصار، در این مقاله به بحث از یکی از مهمترین آیات مربوط به مسأله «حصر»
توجه شده است و آن، آیه معروف به «ولایت» است: إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَی وَیُؤْتُونَ الزَّکَای وَهُمْ رَاکِعُونَ.(1)
بحث از این آیه در سه فصل ارائه میشود: ابتدا به بررسی معانی واژگان آیه میپردازیم و آنگاه دیدگاههای مفسران در تفسیر آیه و ادله آنها را بررسی میکنیم و سپس به طرح انتقادات و شبهات مربوط به قول مختار میپردازیم.
نسبت به اینکه آیه إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَی وَیُؤْتُونَ الزَّکَای وَهُمْ رَاکِعُونَ(2)مربوط به امامت است یا نه، سه دیدگاه وجود دارد:
اکثر اهل سنت و جماعت؛ اعم از اشاعره و معتزله، معتقدند که آیه مذکور، هیچگونه ارتباطی با امامت ندارد.
بعضی گفتهاند که این آیه، دال بر امامت ابوبکر است.
امامیه متفقند که این آیه، امامت بلافصل علی علیه السلام را اثبات میکند و از جمله آیات روشن بر این مطلب محسوب میشود.
از آنجا که فهم دقیق معنای آیه شریفه مبتنی بر فهم کلماتی است که در آن به کار رفته است، قبل از داوری درستی و نادرستی اقوال، به ذکر معانی مفردات این آیه نزد اهل لغت و ادب میپردازیم و چهار واژه «إنّما»، «ولی»، «زکات» و «رکوع» را به ترتیب، مورد بررسی قرار میدهیم.
(متوفی 761)، فیّومی مقری(1)(متوفی 770)، سعدالدّین تفتازانی(2)(متوفی 791)، محمد بن یعقوب فیروزآبادی(3)(متوفی 817)، سعید الخوری الشرتونی،(4)المعلم البطرس البستانی(5)(متوفی 1883 میلادی) و سیدعلیاکبر قرشی(6)اتفاق دارند که «إنّما» مفید حصر است.
متکلمان و اصولیانی مانند سید مرتضی علمالهدی(7)(متوفی 436)، شیخ طوسی(8)(متوفی 460)، علاّمه حلّی(9)(716)، سیوری حلّی(10)(826)، سدیدالدین محمد الحمصی الرّازی(11)(متوفی اوایل قرن هفتم)، عبدالرزّاق لاهیجی(12)(1072)، قاضی نوراللّه تستری(13)(متوفی 1019) و محمدباقر مجلسی(14)(متوفی 1111) نیز «إنّما» را مفید حصر میدانند.
در اینکه «إنّما» مفید حصر است، اختلافی نیست، و لکن بحث و اختلاف در کیفیت افاده حصر است که آیا این افاده، بالوضع است یا بالعقل و یا به فحوای کلام در این باره دو دیدگاه وجود دارد:
1) . فیومی مقری، المصباح المنیر، ص26.
2) . تفتازانی، مطول، باب پنجم، ص167.
3) . فیروزآبادی، القاموس المحیط، ص1061.
4) . شرتونی، اقرب الموارد، ج2، ص22.
5) . بستانی، محیط المحیط، ص20.
6) . سیدعلیاکبر قرشی، قاموس قرآن.
7) . سید مرتضی، الذخیری، ص438.
8) . شیخ طوسی، تمهید الاصول فی علم الکلام، ص372؛ همو، الاقتصاد فیما یتعلّق بالاعتقاد، ص320؛ همو، الرسائل العشر، ص130؛ همو، تلخیص الشافی، ج2، ص15.
9) . علامه حلی، کشف المراد، ص368؛ همو، مناهج الیقین، ص472.
10) . فاضل مقداد، ارشاد الطالبین، ص382؛ همو، اللوامع الالهیی، ص276.
11) . حمصی رازی، المنقذ من التقلید، ج2، ص302.
12) . لاهیجی، گوهر مراد، ص523.
13) . تستری، احقاق الحق، ج2، ص409.
14) . علامه مجلسی، حق الیقین، ص41.
«إنّما» مرکب از دو کلمه است: «إنّ» که به معنای اثبات و تحقق است و «ما» که مفید نفی است. این دو کلمه، بعد از ترکیب نیز همان معنای قبل از ترکیب را دارد؛ زیرا تا یقین به انتقال از معنای نخست به معنای دوم نداشته باشیم، قاعده این است که معنای نخست را اخذ کنیم. پس «إنّما» اثبات و نفی را افاده میکند. بدینترتیب، در جملهای که «إنّما» به کار رفته است؛ مثل «إنّما اللّه إله واحد»، فروض متعددی متصوّر است،(1)ولی تنها فرض معقول، این است که حکم برای امر مذکور (در جمله)، اثبات و از غیر مذکور، نفی شود؛ مثلاً در «إنّما اللّه إله واحد» بگوییم: تنها معبود، اللّه است و غیر از اللّه، معبودی نیست، و این همان حصر است.(2)
از این دو قول، قول اهل لغت و ادب، دقیقتر و معقولتر به نظر میرسد(6)و در این گونه موارد، دیدگاه آنها برای دیگران، ملاک و مَرجع است؛ زیرا آنها در این فن، خبرهاند. بنابراین، «إنّما» بالوضع دال بر حصر است.
بر فرض که قول خاصی را ترجیح ندهیم، قدر جامع بین همه احتمالات و اقوال، این است که «إنّما» اگر بدون قرینه در کلام واقع شود، مفید حصر است؛ چه کیفیت
1) . ر.ک: پایان همین مقاله، «یادداشتهای بخش بررسی معانی کلمات»، مورد «الف».
2) . ر.ک: علامه حلی، کشف المراد، ص368؛ همو، مناهج الیقین، ص472؛ فاضل مقداد، ارشاد الطالبین، ص342.
3) . شرتونی، اقربالموارد، ج1، ص22؛ فیومی مقری، المصباح المنیر، ص26؛ بستانی، محیط المحیط، ص20.
4) . سکّاکی، مفتاح العلوم، ص291؛ تفتازانی، مطوّل، ص167.
5) . سکّاکی، مفتاح العلوم، ص293؛ تفتازانی، مطوّل، ص170.
6) . ر.ک: پایان همین مقاله، «یادداشتهای بخش بررسی معانی کلمات»، مورد «ب».
افاده حصر، به وضع باشد و چه به عقل یا به فحوای کلام. در صورتی که به وضع باشد، روشن است که احتیاج به قرینه ندارد و اگر به عقل باشد نیز احتیاج به قرینه ندارد؛ چون تنها فرض معقول (طبق این قول) این است که حکم برای مذکور در جمله، اثبات و از غیر مذکور، نفی شود و این همان حصر است. اگر به فحوای کلام باشد نیز احتیاج به قرینه ندارد؛ زیرا فحوای کلام، با قطع نظر از هیچ قرینهای، گویای این مطلب است که «إنّما» در آن کلام، مفید حصر است. بقیه فروض، کلاً محال است؛ چه قرینه باشد و چه نباشد.
«ولی» از ماده «وَلْی» است و لغتدانان اتفاق نظر دارند که «وَلْی» به معنای نزدیکی و قرب است،(1)اما در معنای «ولی» دیدگاههای مختلفی بیان شده است که ما نخست دیدگاههای اهل نظر را در حد لزوم، ذکر میکنیم و سپس آنها را تحلیل و بررسی خواهیم کرد.
خلیل بن احمد (175) در کتاب العین میگوید: «الولی: ولی النعم(2)(سرپرست نعمت)» و نیز ابن فارس در مقاییس اللّغی(3)و مجمل اللّغی(4)و قرشی در قاموس قرآن(5)بر این باورند که «ولی» به معنای «سرپرست و ادارهکننده» است.
راغب اصفهانی در کتاب المفردات فی غریب القرآن گفته است: «الوَلا» به فتح واو و «التوالی» به این معنی است که دو چیز یا بیشتر، از یک جنس، پیدرپی به وجود آیند؛ بدون اینکه چیزی از غیر آن جنس، حائل شود؛ یعنی اگر دو چیز یا
1) . سکّاکی، تهذیب اللّغی، ج15، ص447؛ جوهری، الصحاح، ج2، ص715؛ ابن فارس، مقاییس اللغی، ج6، ص161؛ همو، مجمل اللّغی، ص762؛ فیومی مقری، المصباح المنیر، ص672؛ فیروزآبادی، القاموس المحیط، ص1209؛ زبیدی، تاج العروس، ج10، ص398.
2) . فراهیدی، کتاب العین، ج8، ص365.
3) . ابن فارس، مقاییس اللّغی، ج6، ص141.
4) . ابن فارس، مجمل اللّغی، ص762.
5) . سیدعلیاکبر قرشی، قاموس قرآن، ج7، ص247.
بیشتر، چنان با هم متصل باشد که هیچ چیز دیگری در میان آنها نباشد، ماده «ولی» استعمال میشود.(1)
ازهری در تهذیب اللّغی میگوید: «ولی» به معنای تابع، محب و ولی یتیم به کار میرود.(2)
فخرالدین طریحی میگوید: «ولی» به معنای نزدیک و قرب است.(3)
فیّومی در المصباح المنیر میگوید: «ولایت» به فتح و کسر، به معنای نصرت است. «مولی» به معنای ناصِر، آزادکننده، آزاد شده و حلیف (همپیمان)، استعمال میشود.(4)
ابن منظور در لسان العرب میگوید: «ولی» از اسماء خداوند است و به معنای ناصر به کار میرود امّا بعضی گفتهاند به معنای «تدبیر امور عالم و خلایق» است. بعد میگوید: ولی یتیم، کسی است که سرپرستی کار او را به عهده گیرد.(5)
زبیدی در تاج العروس(6)و نوری طبرسی در کفایی الموحدین(7)میگویند: برای «ولی» معانی زیادی است؛ از جمله: محبّ، نصیر، صدیق و کسی که تصرف در امور میکند. طبرسی اضافه میکند که «ولی» به عنوان اشتراک لفظی، در این معانی به کار میرود. استعمال «ولی» در هر یک از معانی مذکور، احتیاج به قرینه دارد، امّا در آیه مورد بحث، به معنای اخیر (تصرّف در امور یا اولی در تصرف) به کار رفته است؛ زیرا قراین زیادی برای این معنی هست.
فیروزآبادی در القاموس المحیط میگوید: «الولی» (اسم مصدر) به معنای محبّ،
صدیق و نصیر است. «المولی» به معنای مالک، ابن عم، عبد، آزادکننده، آزاد شده، صاحب، قریب، همسایه، شریک، پسر خواهر و همپیمان است.(1)
بعد میفرماید: از این معانی، اصل، همان معنای اوّل است و تمام معانی دیگر به همین معنی برمیگردد و از افراد و مصادیق آن است؛ مثلاً ابن عم، اولی است به کمک کردن به ابن عم خودش؛ مالک، اولی به تصرّف در ملکش است؛ آزادکننده، اولی به تفضل بر کسی است که آزاد کرده؛ آزاد شده، سزاوارتر است بر خشوع و تشکر از کسی که او را آزاد کرده؛ همسایه، نسبت به کسی که همسایه نیست، اولی به حفظ حقوق همسایه خودش است و... .(2)در نتیجه، «ولی» مشترک معنوی است.
محمدحسن مظفر در دلائل الصدق میگوید: «ولی» مشترک معنوی و به معنای «تسلّط و قدرت» است؛ مانند ولی زن، ولی کودک و ولی رعیّت که همگی به معنای رسیدگی به امور آنهاست و کسی که نسبت به آنها تسلط دارد و میتواند در امور آنها تصرف نماید. همچنین به معنای دولت و دولتدار نیز میباشد. دولت نیز به طور ضمنی نسبت به دولت خود، نوعی تسلّط دارد و میتواند در امور او تصرف کند. درباره شخص یاریدهنده نسبت به یاری شده و همپیمان نسبت به همپیمان و همسایه نسبت به همسایه نیز همین طور است.(3)
علامه طباطبایی در تفسیر المیزان میفرماید: آنچه از معنای «ولایت» و «ولی» در
استعمالهای آن به دست میآید، این است که «ولایت»، قربی است که باعث جواز نوع خاصّی از تصرف، مالکیت و تدبیر میشود؛ مثل «ولی میّت» که میتواند بعد از مرگ، در اموال او تصرف کند و «ولی صغیر» که میتواند در شؤون مالی صغیر، اعمال تدبیر کند و «ولی نصرت» که میتواند در امور منصور، از جهت تقویتش در دفاع، تصرف کند و خداوند که «ولی بندگانش» است، امور دنیا و آخرت آنها را تدبیر میکند. ولای عتق، جوار، حلف، طلاق و پسر عم نیز همینگونه است.(1)
تا اینجا معلوم شد که نسبت به واژه «ولی» اقوال متعددی وجود دارد، لکن با دقت و ژرفنگری بیشتر، میتوان اقوال مزبور را به سه دیدگاه کلّی برگرداند:
مشترک لفظی؛ یعنی واژه «ولی» برای هر یک از معانی استعمال شده، وضع جداگانه داشته و استعمالش در هر یک، حقیقت است.
مشترک معنوی؛ یعنی لفظ «ولی» برای یک معنای کلی وضع شده و بقیه معانی به کار رفته، یکی از مصادیق آن معنای کلی است.
حقیقت و مجاز؛ یعنی لفظ «ولی» فقط برای یک معنی وضع شده و در معانی دیگر که مناسب با این معنی است، مجازا به کار رفته است.
از این سه دیدگاه، دیدگاه اوّل (اشتراک لفظی)، ضعیف و از اعتبار، ساقط است؛ زیرا اشتراک لفظی، مقتضی وضعهای متعدّد است و این در صورتی قابل اثبات است
1) . علامه طباطبایی، المیزان، ج6، ص12.
2) . سید مرتضی، الذخیری، ص438؛ شیخ طوسی، تمهید الاصول فی علم الکلام، ص372؛ همو، الاقتصاد فی ما یتعلق بالاعتقاد، ص319؛ همو، الرسائل العشر، ص129؛ علاّمه حلّی، کشف المراد، ص368؛ همو، مناهج الیقین، ص472؛ فاضل مقداد، ارشاد الطالبین، ص382؛ حمصی رازی، المنقذ من التقلید، ج2، ص302؛ فاضل مقداد، اللوامع الالهیی، ص276؛ لاهیجی، گوهر مراد، ص523؛ علامه مجلسی، حق الیقین، ص41؛ تستری، احقاق الحق، ج2، ص409.
که دلیل قطعی و نص صریح بر آن داشته باشیم، والاّ قابل اثبات نیست.(1)استعمال «ولی» در معانی متعدد، اعم از این است که به عنوان مشترک لفظی باشد یا مشترک معنوی و یا به عنوان حقیقت و مجاز؛ پس دیدگاه اوّل قابل اثبات نیست.
بنابراین، دو دیدگاه باقی میماند: مشترک معنوی و حقیقت و مجاز. طبق این دو دیدگاه باید لفظ «ولی» برای یک معنی وضع شده باشد تا معانی دیگر، مصادیق آن معنی و یا مناسب با آن باشد.
در معنای مذکور، چنان که اشاره شد، اقوالی وجود دارد:
تنها معنای اصلی «ولی»، قرار گرفتن چیزی کنار چیز دیگر است به نحوی که هیچ گونه فاصلهای در کار نباشد.(2)
تنها معنایی که «ولی» برای آن وضع شده، «لیاقت و سزاواری» (اولی و اجدر) است.(3)
معنای اصلی «ولی» از مصدر «ولایت»، «تسلّط، قدرت و تصرّف در امور» است.(4)
تنها معنی و موضوع له حقیقی «ولی»، قرب مخصوصی است که موجب نوع خاصی از تصرّف و مالکیت و تدبیر میشود.(5)
نتیجهای که از این بحث به دست میآید، این است که واژه «ولی» اگر بدون قرینه استعمال شود، باید به یکی از چهار معنای مزبور حمل شود. در بحثهای بعد بررسی میشود که این معانی چه ارتباطی با امامت و ولایت دارد؛ آیا دال بر امامت است یا نه؟ اگر دلالت میکند، کیفیت دلالت، چگونه است؟ بالمطابقه است یا بالالتزام؟
برای «زکای» نیز معانی متعددی ذکر شده است:
جوهری در صحاح اللّغی(1)میگوید: زکات به معنای «صدقه» است «تزکّی أی تصدّق».
ابن فارس در مقاییس اللّغی،(2)شیخ احمد رضا در معجم متن اللّغی(3)و ابن اثیر در النهایی(4)میگویند: زکات به معنای «زیادت» و «پاکی» است «الطهاری و النمو». ابن اثیر، مدح و برکت را نیز اضافه میکند. در قرآن هم به معنای طهارت به کار رفته است؛ مانند: قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا.(5)
1) . جوهری، الصحاح، ج1، ص540.
2) . ابن فارس، مقاییس اللغی، ج3، ص17.
3) . احمد رضا، معجم متن اللغی، ج3، ص47.
4) . ابن اثیر، النهایی فی غریب الحدیث، ج2، ص307.
5) . شمس/ 9.
6) . فراهیدی، کتاب العین، ج5، ص394.
7) . ابن منظور، لسان العرب، ج15، ص358.
8) . راغب اصفهانی، المفردات، ص115.
9) . ابن درید، جمهری اللّغی، ج2، ص824.
10) . فیومی مقری، المصباح المنیر، ص254.
11) . فیروزآبادی، القاموس المحیط، ص1163.
12) . ابوبکر احمد بن علی رازی جصّاص، احکام القرآن، ج3، ص456.
آنچه از کتب اهل لغت استفاده شد، این است که «زکای» به معانی زیر به کار رفته است: 1. زیادت؛ 2. پاکی؛ 3. صدقه؛ 4. انفاق در راه خدا.
با دقت و تأمل، به این نتیجه میرسیم که تنها معنای اصلی «زکای»، «نمو و زیادت» است و طهارت و پاکی، به همین معنی برمیگردد؛ زیرا پاکیزگی نفس، همان نمو و ارتقای نفس است. صدقه و انفاق در راه خدا نیز مناسب با همین معنی است؛ زیرا صدقه و انفاق در راه خدا باعث زیادی اموال و پاکیزگی آن میشود؛ بنابراین، وقتی که واژه «زکای» به زکات واجب یا مطلق انفاق به کار میرود، به مناسبت همین معنی است؛ زیرا پرداختن زکات واجب نیز باعث زیادی اموال میشود؛ همان طور که مطلق انفاق در راه خدا در زیادی اموال، مؤثّر است.
لغویان اتفاق نظر دارند که لفظ «رکوع» به معنای «انحنا و خم شدن» است.(2)
در اینکه مراد آیه چیست، سه دیدگاه وجود دارد:
بلکه اصلاً مربوط به امامت نیست.(1)
برای اثبات دیدگاه اول، سه دلیل ذکر شده است:
دلیل اول: آیه مذکور در حق اقوامی نازل شده است که در صلات و رکوع بودهاند. مراد از «وهم راکعون» این نیست که آنها در حال رکوع، زکات دادهاند، بلکه مراد این است که آنها صفت راکع هم دارند؛(4)یعنی مراد از مؤمنان، کسانیاند که دارای صفات زیرند: 1. برپا داشتن نماز؛ 2. ادای زکات؛ 3. راکع بودن.
دلیل مذکور، از جهات مختلفی مخدوش است؛ زیرا اوّلاً، آیه مورد بحث، عقلاً قابل تعمیم نیست؛ چون اگر آن را بر عموم حمل کنیم، لازم میآید که ولی و مولی علیه، مضاف و مضاف الیه واحد باشند؛ یعنی همه مؤمنان، هم ولی باشند و هم مولی و هم مضاف و هم مضاف الیه، و این معقول نیست.
توضیح اینکه وقتی خداوند فرمود: «ولیّکم اللّه»، به جمیع مؤمنان خطاب فرمود و از جمله مؤمنان، پیامبر صلی الله علیه و آله است. وقتی که فرمود: «ورسوله»، پیامبر صلی الله علیه و آله از خطاب مذکور خارج شد؛ چون ولایت پیامبر صلی الله علیه و آله به مؤمنان اضافه شده است؛ پس ولی، پیامبر صلی الله علیه و آله و متولی علیه، مؤمنانند. امّا وقتی که فرمود: «الّذین آمنوا»، باید مخاطبان به خطاب «ولیّکم» غیر از کسی باشد که دارای ولایت است؛ همانطور که بعد از
گفتن «ورسوله»، مخاطبان به این خطاب، غیر از پیامبر صلی الله علیه و آله است.
بنابراین، مراد از «الّذین آمنوا» فرد خاص و مخاطبان به خطاب «ولیّکم»، غیر از آن فرد، بقیه مؤمنانند، والاّ اگر چنین نباشد، لازم میآید که مضاف و مضاف الیه، ولی و مولی علیه، شیء واحد و هرکس، ولی خودش باشد که معقول نیست؛ زیرا در مضاف و مضاف الیه و ولی و مولی علیه، دو فرد، معتبر است و نمیشود شیء واحد به خودش اضافه شود و ولی خودش باشد. پس آیه، عقلاً عمومیتپذیر نیست.(1)
ثانیا، کلمه «وهم راکعون» که در آخر آیه ذکر شده، مانع از حمل بر عموم است؛ زیرا از این کلمه فهمیده میشود که مراد، کسی است که در حال رکوع نماز، اعطای زکات فرموده است و این از صفات عامّه مؤمنان نیست.
ثالثا، از خاصه و عامّه، کسی روایتی را نقل نکرده است که آیه مذکور در حق اقوامی نازل شده باشد که در حال رکوع بودهاند.
رابعا، مقتضای لغت عرب در اینجا این است که کلمه «وهم راکعون» حال باشد؛ مثلاً وقتی که گفته میشود «لقیتُ فلانا وهو راکب» به عقیده لغویان عرب، چنین فهمیده میشود که «آن شخص را در حال سواری ملاقات کردم».(2)
خامسا، اگر کلمه «وهم راکعون» صفت یا عطف باشد، تکراری لازم میآید که هیچگونه فایدهای در آن نیست؛ زیرا گفتن کلمه «صلوی» ما را از بیان اینکه ایشان در نماز، رکوع میکنند، بینیاز میسازد و چون از کلمه صلوی، رکوع هم فهمیده میشود. و اگر «وهم راکعون» صفت (یا عطف) باشد، تقدیر کلام خداوند، چنین میشود: «الّذین یقیمون الصلوی ویصلّون» که چنین گفتاری در کلام خداوند، معقول نیست.(3)
1) . عبدالجبار معتزلی، شرح الاصول الخمسی، ص765. لازم به یادآوری است که این حرف از خود عبدالجبّار نیست، بلکه از مانکدیم احمد بن حسین (از فرقه زیدیه نویسنده شرح الاصول الخمسه است؛ یعنی ایشان بحث امامت را از طرف خودش در این کتاب اضافه کرده است.
2) . شیخ طوسی، التبیان، ج3، ص560 و 561.
3) . جصّاص، احکام القرآن، ج4، ص102.
سادسا: روایاتی که درباره شأن نزول آیه ذکر شده، صراحتا نشان میدهد که «وهم راکعون» حال است.
دلیل دوم: روایتی از عطبی بن سعد نقل شده است که آیه مورد بحث، در حق عبادی بن صامت نازل شده است. وقتی که عبادی از دین یهود تبرّی جست، خدمت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله رسید و عرض کرد: ای رسول خدا! من از قبیله قریظه و بنینضیر بیزارم و اولیای ما، خدا و رسول اوست. سپس این آیه نازل شد، پس مراد آیه، عامه مؤمنان است.(1)
این دلیل نیز مثل دلیل اوّل، از جهات مختلفی قابل مناقشه است؛ زیرا:
اوّلاً، همان طور که اشاره شد، آیه، عقلاً عمومیتپذیر نیست. علاوه بر آن، کلمه «وهم راکعون» مانع از حمل بر عموم است.
ثانیا، این روایت با روایات مقابلش که میگوید: آیه مذکور، در حق علی علیه السلام نازل شده، معارض است و رجحان با طرف مقابل است؛ چون آن روایات، اگر متواتر نباشد، مستفیض و مشهور است؛ زیرا خاصه و عامه در کتب متعدد و از طرق مختلف، آن را نقل کردهاند و حال آن که اکثر مفسّران عامه، روایت عباده را نقل نکردهاند.
ثالثا، نزول آیه در حق عبادی، با اینکه مراد آیه، فرد خاصی باشد، منافات ندارد؛ زیرا آیه خطاب به عبادی میگوید: ولی و سرپرست شما آنهایی هستند که آیه بیان میکند. حال اگر با قراین و دلایل دیگر، اثبات شد که مراد آیه، عام است، آیه میگوید: ولی شما (عبادی)، خدا و رسول او و عامه مؤمنانند و اگر اثبات شد که مراد آیه، فرد خاصی است، آیه میگوید: ولی شما خدا و رسول و آن فرد خاص است؛ پس نزول آیه در حق عبادی، هم با اینکه مراد آیه، فرد خاص باشد، سازگار است و هم با عمومیت آیه، بنابراین، با این روایت، عمومیت آیه قابل
1) . فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج12، ص25؛ تفسیر طبری، ج6، ص186؛ تفسیر ابن کثیر، ج2، ص71.
اثبات نیست.(1)
دلیل سوم: روایتی از جابر بن عبداللّه انصاری نقل شده که آیه مذکور در حق عبداللّه بن سلام نازل شده است. جابر گوید: عبداللّه بن سلام خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کرد: ای پیامبر خدا! قوم ما از قبیله قریظه و بنینضیر، مهاجرت کردند و دیگران سوگند یاد کردند که با ما همنشینی نکنند و ما به واسطه دوری منازلمان نمیتوانیم با یاران تو همنشینی کنیم و از این اوضاع، شکایت کرد. سپس این آیه نازل شد و پیامبر صلی الله علیه و آله آیه را برای او تلاوت فرمود. او عرض کرد: من خشنودم که اولیای ما خدا و رسول و مؤمنان هستند.(2)
از اینجا معلوم میشود که مراد از مؤمنان، عامّه مؤمنان است و مراد از ولایت، محبت و دوستی است؛ زیرا عبداللّه بن سلام از جدایی اقوام و دوستان به رسول خدا صلی الله علیه و آله شکایت کرده است و آیه در همین باره نازل شده، میگوید: دوستان شما خدا و رسول و عامّه مؤمنانند.
این دلیل از ادلّه قبل، ضعیفتر است؛ زیرا علاوه بر اشکالات دلیل قبل، از خود عبداللّه بن سلام روایات متعددی نقل شده که این آیه در حق علی علیه السلام نازل شده است.
دلیل این قول، روایتی از عکرمه است که در آن، نزول این آیه را در حق ابوبکر دانسته است. پس آیه مذکور، اگر دلیل بر امامت باشد، امامت ابوبکر را اثبات میکند.(3)
انصاف این است که دلیل مذکور به هیچ عنوان مثبت مدعا نیست؛ زیرا اوّلاً، نزول آیه در حق ابوبکر، با مضمون آیه نمیسازد؛ چون ابوبکر، هیچ گاه در حال
رکوع به فقیر صدقه نداده است تا آیه مزبور در حق او نازل شود.
ثانیا، روایتی که از عکرمه نقل شده است، از حیث سند، قابل اعتماد نیست و ضعیف است. به همین لحاظ، اکثر مفسّران عامه، آن را نقل نکردهاند.
ثالثا، روایات متعددی از خاصه و عامه نقل شده که آیه مذکور در حق علی علیه السلام نازل شده است. بر فرض صحت سند روایت عکرمه، رجحان با روایات مقابل است؛ زیرا آن روایات، اگر متواتر نباشد، مستفیض و مشهور است.
رابعا، خود ابوبکر و امثال او اعتراف کردهاند که این آیه در حق او نازل نشده، بلکه درباره علی علیه السلام نازل شده است؛ از جمله در موردی که علی علیه السلام با ابوبکر مناظره میفرمود، حضرت به ابوبکر فرمود: «تو را به خدا قسم، آیا ولایتی که در آیه «زکات خاتم» و در کنار نبی اکرم صلی الله علیه و آله ذکر شده، در مورد توست؟» ابوبکر پاسخ داد: «خیر درباره توست».(1)همچنین در روز شورا فرمود: «آیا کسی غیر از من در میان شما وجود دارد که در رکوع نماز، صدقه داده باشد و آیه «انّما ولیّکم اللّه...» در حق او نازل شده باشد؟» در پاسخ گفتند: «خیر».(2)
صاحبان این دیدگاه، سه مدعا دارند:
مراد آیه مزبور، شخص خاصی است.
آن شخص، علی علیه السلام است.
آیه مذکور، ولایت و امامت بلافصل علی علیه السلام را اثبات میکند.
دلیل مدعای اوّل: از مضمون آیه استفاده میشود که مراد، شخص خاصی است؛ زیرا آیه شریفه میفرماید: «تنها ولی شما، خدا و فرستادهاش و آنان که ایمان آوردهاند، هستند؛ همان ایمان آورندگانی که اقامه نماز میکنند و در حال رکوع،
ادای زکات مینمایند».
اگر در مضمون آیه دقت شود، به این مطلب پی میبریم که این آیه قابل تعمیم نیست و مراد، شخص خاصی است؛ زیرا اوّلاً، آیه، این موضوع را به شکلی بیان میکند که عمومیتبردار نیست و به هیچ وجه نمیتوان احتمال داد که این آیه در صدد بیان قانونی کلّی است و میخواهد استحباب یا وجوب ادای زکات در حال رکوع را بیان کند؛ چون هیچ یک از فقهای فرق اسلامی، دادن زکات را در حال رکوع، واجب یا مستحب نمیدانند، بلکه آیه به عمل واقعشدهای اشاره دارد که فرد در خارج انجام داده است؛ یعنی فردی در رکوع نماز و در حال عبادت، از بندگان خدا نیز غافل نبوده و چنین کاری انجام داده است و اکنون قرآن آن عمل خارجی را معرِّف آن شخص قرار داده و به نحو کنایه، حکمی را که همان ولایت است، برای او اثبات میکند و میفرماید: او نیز همچون خدا و رسولش، ولی شماست؛ پس سخن از شخص معینی است که او نیز مانند خدا و رسول، ولی مؤمنان است و مؤمنان باید ولاء او را بپذیرند.
ثانیا، کلمه «وهم راکعون» که در آخر آیه ذکر شده، مانع از تعمیم است؛ زیرا همه مؤمنان در حال رکوع، زکات ندادهاند تا مراد آیه، همه آنها باشد.
دلیل مدعای دوم: اوّلاً، خاصه و عامه اتفاق دارند که غیر از علی علیه السلام کسی دیگر در حال رکوع نماز، به فقیر صدقه نداده است و تنها علی علیه السلام است که این کار را انجام داده است.
ثانیا، روایات متعددی از طرق مختلف از خاصه و عامّه نقل شده است که مراد آیه، علی علیه السلام است.
دلیل مدعای سوم: آیه مبارکه، دال بر امامت و ولایت بلافصل علی علیه السلام است؛ زیرا اوّلاً، معلوم شد که آیه مبارکه، حکمی را که همان ولایت است، برای علی علیه السلام اثبات میکند و ولایت در اینجا بالمطابقه یا بالالتزام، دال بر امامت است؛ پس این آیه، بالمطابقه یا بالالتزام، امامت و خلافت بلافصل علی علیه السلام را اثبات میکند.
توضیح اینکه در بحث مفردات، نسبت به معنای «ولی» چهار دیدگاه مطرح شد:
لیاقت و سزاواری در امور (اولی و اجدر).
سلطنت و قدرت.
قرب مخصوصی که موجب نوع خاصی از تصرّف و مالکیت و تدبیر میشود.
قرار گرفتن چیزی کنار چیز دیگر به نحوی که هیچ فاصلهای در کار نباشد.
از این چهار معنی، سه معنای اوّل، بالمطابقه و معنای چهارم، بالالتزام، دالّ بر امامت است. دلالت سه معنای اوّل، روشن است؛ زیرا تنها امام است که از همه سزاوارتر است که در تمام شؤون مؤمنان تصرّف کند و اوست که سلطنت و قدرت دارد و میتواند در جمیع امور حیاتی مؤمنان، دخیل باشد. فقط امام است که حق تصرّف و تدبیر امور مؤمنان را دارد.
طبق معنای چهارم، آیه میفرماید: کسی که بین شما و آنان، حجاب و فاصلهای نیست و از هر جهت، نزدیک به شماست، خدا و رسول او و شخص زکاتدهنده در حال رکوع است. لازمه این قرب و نزدیکی، تصرّف در امور و شؤون و دخالت آنها در جمیع امور حیاتی است. پس طبق این معنی، امامت و پیشوایی، لازمه ولایت آنهاست.
ثانیا، روایات متعددی که از طرق مختلف در شأن نزول آیه نقل شده است، به وضوح نشان میدهد که مراد آیه، علی علیه السلام و مقصود از ولایت که برای آن حضرت ثابت شده، امامت و خلافت و تصرّف در امور مؤمنان است.
عبداللّه بن عباس نقل میکند که ابوذر میگوید:
... روزی نماز ظهر را با پیامبر صلی الله علیه و آله میخواندم که سائلی در مسجد، تقاضای کمک کرد، کسی چیزی به او نداد، سائل دست به سوی آسمان برداشت و عرض کرد: خداوندا گواه باش که من در مسجد پیامبر تو تقاضای کمک کردم و کسی چیزی به من نداد! علی علیه السلام در حال نماز بود، با انگشت کوچک دست راست خود که در آن، انگشتری بود، اشاره کرد، سائل آمد و انگشتر را در
برابر چشم پیامبر صلی الله علیه و آله گرفت. پیامبر صلی الله علیه و آله عرضه داشت: خداوند! برادرم موسی علیه السلام از تو تقاضا کرد که سینه مرا گشاده دار... و برادرم هارون علیه السلام را در کار نبوت من شرکت ده! تو به او فرمودی: من به زودی بازوی تو را به وسیله برادرت قوی میکنم و برای شما قوت و پیروزی قرار میدهم. خداوندا! من محمّد صلی الله علیه و آله پیامبر و برگزیده توام؛ به من شرح صدر ده و کار را بر من آسان کن و برای من، وزیری از اهل بیتم قرار ده و به وسیله او پشت مرا قوی کن. (ابوذر میگوید:) به خدا قسم رسول خدا صلی الله علیه و آله این سخن را تمام نکرده بود که جبرئیل نازل شد و گفت: ای محمد بخوان! پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: چه بخوانم؟ گفت: بخوان: إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا....(1)
در روایت دیگری، ابن عباس میگوید:
عبداللّه بن سلام با عدهای از قوم خود که اسلام آورده بودند، خدمت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله رسیدند و گفتند: ای رسول خدا! خانههای ما دور است و ما نه مجلسی داریم و نه واعظی. اقوام ما چون دیدند که ما به خدا و فرستاده او ایمان آوردیم، از ما کناره گرفتند و با خود عهد و پیمان بستند که نه با ما همنشینی کنند و نه با ما ازدواج نمایند و نه با ما سخن گویند. این امر به ما دشوار آمد. رسول خدا فرمود: إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ... سپس رسول خدا به مسجد تشریف بردند در حالی که مسلمانان برای ادای نماز، در حال قیام و رکوع بودند. حضرت سائلی را دید و به او فرمود: آیا کسی به تو چیزی داد؟ سائلی گفت: بلی، یک نمازگزار، انگشتری به من داد. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: آن شخص کیست؟ آن مرد پاسخ داد: آن شخص که در حال قیام است و با دست، علی بن ابیطالب علیه السلام را نشان داد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: وقتی که انگشتر را به تو بخشید، در چه حالتی بود؟ سائل عرض کرد: در حال رکوع. پیامبر صلی الله علیه و آله تکبیر گفت و سپس این آیه را تلاوت فرمود: وَمَنْ یَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ....(2)
1) . حاکم حسکانی، شواهد التنزیل، ج1، ص229-231؛ فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج12، ص26؛ طبرسی، مجمع البیان، ج3-4، ص324.
2) . احمد بن عبداللّه طبری، ریاض النضری فی مناقب العشری، ج2، ص302؛ ابن اثیر، جامع الاصول من احادیث الرسول، ج9، ص478؛ سیوطی، الدرّ المنثور، ج2، ص293؛ همو، اسباب النزول، ص201-202؛ تفسیر ابن کثیر، ج2، ص70؛ آلوسی، روح المعانی، ج6، ص167.
تا اینجا معلوم شد که آیه مذکور، دال بر امامت و خلافت بلافصل علی علیه السلام است. حال ببینیم که آیا این دلیل، قابل مناقشه است یا نه؟
اشکال اوّل: آیه مذکور، در صورتی دال بر امامت و خلافت است که «ولی» در اینجا به معنای «سرپرست و تصرّف در امور» باشد، و لکن چنین نیست، بلکه «ولی» در این آیه به معنای «یاور» و یا «دوستدار» است؛ زیرا لفظ «ولی» لفظ مشترکی است که به متصرف، یاور، دوستدار و شخصی که بیش از دیگران حق تصرف دارد؛ مثل ولی زن و ولی کودک اطلاق میشود و هر گاه لفظ مشترکی در میان چند معنی واقع شود، باید قرینهای باشد تا به معنای خاص گرفته شود. در اینجا نیز همین حکم، صادق است و قراینی در این آیه به چشم میخورد و حاکی از آن است که لفظ «ولی» به معنای ناصر و یاریدهنده است. آن قراین، قسمت اوّل آیه و قسمت بعدی آن است؛ زیرا در قسمت اوّل میفرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ الْیَهُودَ وَالنَّصَارَی أَوْلِیَاء بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ(1)در این آیه، لفظ «اولیاء» به معنای «یاوران» است، نه «شایسته» در تصرف.
در قسمت بعدی میفرماید: وَمَن یَتَوَلَّ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ.(2)در این قسمت از آیه نیز «تولّی» به معنای محبّت و یاری به کار رفته است؛ بنابراین، لفظ «ولی» در آیه مورد بحث که در میان این دو قسمت قرار گرفته است، باید به معنای «یاری» باشد تا تمام قسمتهای این جملات با یکدیگر هماهنگ و سازگار باشد.(3)
برای اینکه مفاد آیه کاملاً معلوم شود، دو مطلب باید مورد بررسی قرار گیرد:
لفظ «ولی» با قطع نظر از هیچ قرینهای، باید بر چه معنایی حمل شود و آیا آن معنی با امامت، ارتباطی دارد یا نه؟
آیا در آیه مورد بحث، قرینهای وجود دارد که لفظ «ولی» به غیر معنای حقیقی حمل شود و آیا آن معنی، مربوط به امامت است یا نه؟
نسبت به مطلب نخست، در جایی که واژه «ولی» را بررسی میکردیم، به این نتیجه رسیدیم که در آن، چهار قول وجود دارد و در بیان دیدگاههای مفسّران، در کیفیت استدلال دیدگاه سوم، معلوم شد که طبق سه قول، «ولی» بالمطابقه دالّ بر امامت است و طبق قول چهارم، بالالتزام بر امامت دلالت میکند.
درباره مطلب دوم، با دقت و ژرفنگری در آیات، به این نتیجه میرسیم که آیات قبل و بعد، نمیتواند قریبه این باشد که «ولی» در آیه مورد بحث، به معنای «نصرت» یا «محبت» حمل شود.
علت قرینه نبودن آیات قبل، این است که اوّلاً، شاهد و دلیلی وجود ندارد که در آیات قبل و بعد، «ولایت» به معنای نصرت و محبّت باشد تا بر این اساس، آیه مورد بحث را معنی کنیم، بلکه در تمام این آیات، «ولایت» به معنای «اتصال و یگانگی و تصرف در امور» است. در این آیات، شواهدی میبینیم که «ولایت» به معنای نصرت و محبّت نیست؛ زیرا در آخر همین آیه میفرماید: ... وَمَن یَتَوَلَّهُم مِّنکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ.(1)این تعبیرات، با ولایت به معنای «عدم دوئیت و رفع حجاب و یگانگی و سیطره روحی و تصرّف در امور» مناسبت دارد، نه مجرد یاری خواستن و طلب کمک کردن. البته لازمه ولایت آنها، کمک خواستن از آنهاست.
ثانیا، بین آیه «لا تتّخذوا الیهود...» و آیه مورد بحث، چند آیه دیگر که ارتباطی با این موضوع ندارد، جدایی انداخته است. به همین جهت، این آیه و آیه پیشین، با
1) . مائده/ 51.
خطاب مستقل آغاز شده است. پس این آیه با آیه مورد بحث، فاصله زیادی دارد و نمیتواند قرینهای برای این معنی باشد.(1)
ثالثا، آیات قرآن تدریجا و در وقایع مختلف نازل شده است و همیشه با حوادثی پیوند دارد که در زمینه آن نازل شده است و چنین نیست که آیات یک سوره یا آیاتی که پشت سر هم قرار دارد، همواره از نظر مفهومی، ارتباطی نزدیک داشته باشد. لذا در بسیاری از موارد، دو آیه پشت سر هم نازل شده، اما در دو حادثه مختلف بوده است.
رابعا، بر فرض که ظهور سیاق و ترتیب آیات، مربوط به امامت علی علیه السلام نباشد، اما این ظهور سیاق، در مقابل تصریحات روایات و احادیث، بیاثر است؛ زیرا مسلمانان اتفاق دارند که دلیل، بر ترتیب، مقدم است و اگر بین دلیل و ترتیب، تعارض شد، باید تسلیم دلیل شد و ترتیب و سیاق را کنار گذاشت.
علّت این عمل مسلمانان، این است که یقین ندارند جای آیه، همین است که نقل شده؛ زیرا همیشه ترتیب جمعآوری قرآن با ترتیب نزول آیات، سازگار نیست و این مطلب، مورد اتفاق مسلمانان است. در قرآن، آیاتی آمده است که بر خلاف سیاق، نقل شده است؛ مانند آیه «تطهیر» که بین آیات مربوط به زنان پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شده، ولی خاصه و عامه تصریح کردهاند که مخصوص پنج تن اهل کسا علیهم السلاماست؛ پس حمل آیات بر خلاف سیاق، ضرری به اعجاز قرآن و بلاغت آن نمیزند و اعتقاد به این مطلب، در صورت وجود دلیل، اشکال ندارد.(2)
اشکال دوم: اگر منظور از آیه، حضرت علی علیه السلام بود، چرا خداوند در این آیه، در هفت مورد، خطاب جمع بهصورت: «الّذین، آمنوا، الذین، یقیمون، یؤتون، هم، راکعون» آورده است؟ استعمال لفظ جمع به جای مفرد، برای تعظیم، اگر چه درست است، ولی چنین استعمالی، مجاز است و احتیاج به قرینه دارد و در صورت نبود
قرینه یا شک در آن، بر معنای حقیقی حمل میشود و چون در اینجا قرینه نداریم، باید بر حقیقت حمل شود.(1)
ظاهرا این اشکال، قابل دفاع نیست؛ زیرا اوّلاً، این گونه استعمالات در کلام عرب و همچنین در قرآن، شایع است؛ مانند آیه یَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَا...(2)در اینجا قرآن به داستان واقع شدهای اشاره کرده، میفرماید: «یقولون» با اینکه به اتفاق علما، گوینده این سخن، یک نفر (عبداللّه بن ابی، رئیس منافقان) بیش نبوده است؛ در حالی که «یقولون» جمع است و همچنین در آیات دیگر، نظیر این مورد آمده است.(3)
ثانیا، چنین استعمالی، مجاز و خلاف ظاهر نیست؛ زیرا وقتی استعمال، مجازی خواهد بود که لفظ عام را فقط در یک فرد خاص به کار گیریم، نه بیشتر، اما اگر لفظ عام و کلّی را در موردی که یک فرد بیشتر ندارد، استعمال کنیم، ضمن اینکه فقط بر همان فرد دلالت میکند، مجاز و خلاف ظاهر نخواهد بود. برای مثال، وقتی که تنها یک نفر در اطاق باشد، اگر بگوییم: انسان در اطاق است، واضح است که منظور، همان یک فرد خواهد بود، اما استعمال مجازی نیست؛ چون تصرّف در معنای لفظ نشده است، بلکه مصداق خارجی، یک مورد بیشتر نیست.
در آیه مورد بحث نیز عبارت «الذین آمنوا...» به معنای مفرد به کار نرفته، بلکه به معنای جمع است، ولی مصداق خارجی آن در زمان رسول اللّه صلی الله علیه و آله منحصر به علی علیه السلام بوده است؛ بنابراین، مجاز و خلاف ظاهر نیست.
سرّ اینکه قرآن کریم در این مورد، به صورت مفرد ذکر نفرموده و به صورت جمع آورده است، ممکن است امور مختلفی باشد که در اینجا به سه امر اشاره میکنیم:
این آیه در شأن علی علیه السلام نازل شده است و سرّ اینکه لفظ جمع در آیه آمده «الّذین آمنوا...» (با اینکه در مورد یک فرد بیشتر نیست) آن است که مردم را به چنین فعلی ترغیب کند و بیان فرماید که بر مؤمنان لازم است که این گونه فضلیتها را کسب کنند و بر خیر و احسان و دستگیری از فقرا کوشا باشند؛ به طوری که حتی به اندازه یک نماز، آن را به تأخیر نیندازند.(1)
نسبت دادن جمع به علی علیه السلام برای احترام و عظمت او بوده است؛ زیرا اهل لغت، لفظ جمع را به منظور تعظیم، به فرد نسبت میدهند و این مطلب در کلمات عرب، مشهور است و احتیاج به استدلال ندارد.(2)
سرّ نسبت دادن جمع به علی علیه السلام این است که اگر قرآن نامی از حضرت علی علیه السلام به میان میآورد، حسادتها و دشمنیها نسبت به آن حضرت ظاهر میشد و موجب عکس العملهای نامطلوب میشد؛ زیرا اگر به لفظ مفرد ذکر میشد، دیگر به فکر تحریف و تأویل نمیافتادند؛ چون مأیوس میشدند. در نتیجه، عکس العملی از آنها ظاهر میشد که عواقب آن برای اسلام، ناگوار بود. بنابراین، با اینکه آیه درباره مفرد بوده، به لفظ جمع آمده است؛ به خاطر حفظ از شرّ آنان.(3)
اشکال سوم: قبول نداریم که «ولایت» وارد در آیه، عمومیت نداشته باشد. قبول نداریم که کلمه «إنّما» برای حصر باشد؛ زیرا خداوند در جای دیگر میفرماید: إِنَّمَا مَثَلُ الْحَیَای الدُّنْیَا کَمَاء أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاء.(4)شکی نیست که زندگی دنیا امثال غیر از این را نیز دارد؛ پس «إنّما» در اینجا مفید حصر نیست. و نیز خداوند میفرماید:
إِنَّمَا الحَیَای الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ(1)بدون تردید، لعب و لهو، گاهی در غیر زندگی دنیا حاصل میشود؛ پس «إنّما» در این آیه نیز حصر را افاده نمیکند و همان طور که «إنّما» در این دو آیه مفید حصر نبود، در آیه مورد نظر هم مفید حصر نیست.(2) این اشکال، از اشکالات قبل، ضعیفتر به نظر میرسد؛ زیرا در شرح واژگان، معلوم شد که «إنّما» به وضع، مفید حصر است. بر فرض که به وضع نباشد، به عقل و یا به فحوای کلام، آن را افاده میکند. در هر صورت، اگر «إنّما» بدون قرینه استعمال شود، از آن، حصر فهمیده میشود و استعمال آن در غیر حصر، احتیاج به قرینه دارد. بنابراین، اگر «إنّما» در این دو آیه، حصر را افاده نکند، به خاطر قرینه است و در آیه مورد بحث، قرینهای در کار نیست.
جالب اینکه در همان شاهدی که آورده است، به جای کلمه «إنّما» در آیات دیگر، لفظ «ما» و «إلاّ» به کار رفته که قطعا بالوضع مفید حصر است و احدی با مفید حصر بودن آن مخالفت نکرده است؛ مثل مَا الحَیَای الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ(3)و مَا هذِهِ الحَیَای الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ.(4)از اینجا معلوم میشود که «إنّما» معادل «ما» و «إلاّ» است که بیشک، دال بر حصر است و اگر در غیر حصر استعمال شود، احتیاج به قرینه دارد.
اشکال چهارم: این آیه دلالت دارد بر اینکه مؤمنان در حال نزول آیه، دارای وصف «ولایت» هستند؛ بنابراین، اگر ولایت به معنای تصرّف در امور که همان امامت است، باشد و مراد از مؤمنان، علی علیه السلام باشد، لازمهاش این است که علی علیه السلام در حال نزول آیه، امام باشد و چون بالاتفاق چنین نیست، حتی به عقیده شیعه هم حضرت علی علیه السلام پس از رسول خدا به منصب امامت رسیده است، پس «ولایت» را
در این آیه باید به معنای «نصرت» یا «محبت» بدانیم.(1)
این اشکال از جهات مختلفی مخدوش است؛ زیرا اوّلا، امامت که واجب الاطاعت و استحقاق امر و نهی باشد، برای حضرت علی علیه السلام در زمان رسول اکرم صلی الله علیه و آله ثابت بوده است و ادعای اتفاق و اجماع بر خلاف آن، درست نیست.(2)
ثانیا، ولایت هر یک از کسانی که در آیه ذکر شدهاند، مناسب با خودشان است. لذا ولایت وصی، در طول ولایت نبی و پس از آن قرار دارد. پس اگر آیه مذکور دلالت بر امامت و ولایت علی علیه السلام داشته باشد، مربوط به پس از پیامبر است.
ثالثا، در تعبیرات روزانه بین عقلا و عامّه مردم، مرسوم است که اسم یا عنوان به افرادی اطلاق میشود که نامزد انتخاب برای آن مقام شدهاند؛ هر چند هنوز رسما وارد عمل نشدهاند؛ مثلاً کسی که در حال حیات خود، یک نفر را به عنوان «وصی» تعیین میکند و با اینکه هنوز در قید حیات است، میگوید: فلان کس وصی من است. اطلاق وصی و خلیفه به علی علیه السلام در حال حیات پیامبر صلی الله علیه و آله به همین صورت بوده است که پیامبر صلی الله علیه و آله در زمان حیات خود، او را برای این امر، به اذن خدا انتخاب کرد و خلافت او را برای بعد از خودش تثبیت نمود. در آیه پنج سوره مریم نیز همین معنی دیده میشود که زکریا علیه السلام از خداوند تقاضا میکند: فَهَبْ لِی مِن لَّدُنک وَلِیّاً و خداوند دعای او را مستجاب کرده، یحیی علیه السلام را به او عطا میفرماید. مسلما یحیی در زمان زکریا «ولی» و «وارث» نبود، بلکه برای بعد از حیات او معین شده بود.
اشکال پنجم: اگر مراد از «ولایت» که در آیه ذکر شده، امامت و خلافت و تصرّف در امور باشد و مراد از مؤمنان، علی علیه السلام باشد، ولایت خدا و رسول با ولایت علی علیه السلام در آیه قابل جمع نیست؛ زیرا یا مراد از ولایت در همه، بالفعل است و یا بالقوه و یا نسبت به خدا و رسول، بالفعل و نسبت به علی علیه السلام بالقوه است. در صورت
اول، ولایت و امامت علی علیه السلام را شامل نمیشود؛ زیرا بر فرض که علی علیه السلام خلیفه و امام باشد، در زمان نزول آیه و هنگام حیات پیامبر صلی الله علیه و آله ولایت و امامت بالفعل نداشته است، بلکه ولایت او بعد از رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله است. در صورت دوم، ولایت خدا و رسول را شامل نمیشود؛ چون ولایت آنها بالفعل است. در صورت سوم نیز استعمال لفظ در بیشتر از یک معنی است که محال است. پس در این آیه ولایت حضرت علی علیه السلام با ولایت خدا و رسول قابل جمع نیست. از طرف دیگر، شکی نیست که آیه شامل ولایت خدا و رسول میشود؛ پس ولایت حضرت علی علیه السلام را شامل نمیشود.
علاوه بر این، بر فرض که از گفتههای قبل، دست برداریم و بگوییم حضرت علی علیه السلام در زمان نزول آیه، خلافت و امامت بالقوه داشته و بعد از رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله خلیفه و امام بالفعل بوده است، ما هم این حرف را قبول داریم و حمل بر امامت علی علیه السلام بعد از امامت ابوبکر و عمر و عثمان میکنیم؛ زیرا در آیه، وقت امامت ایشان معین نشده، بلکه فقط دلالت میکند که بعد از رسول اکرم صلی الله علیه و آله امام است. اگر بعد از خلفای ثلاثه امام باشد نیز صدق میکند که بعد از رسول اکرم صلی الله علیه و آله است؛ پس آیه، امامت و ولایت بلافصل علی علیه السلام را اثبات نمیکند.(1)
این اشکال نیز مخدوش است؛ زیرا مراد از «ولایت» در این آیه، هم نسبت به خدا و رسول و هم نسبت به حضرت علی علیه السلام ولایت بالفعل است؛ به این معنی که آیه میگوید: علی علیه السلام در زمان نزول آیه و بعد از آن، امام است؛ چون اگر آیه دلالت کند بر اینکه او در زمان نزول آیه، امام بود، منحصر به همان زمان نمیشود، بلکه دلالت میکند که علی علیه السلام در حال و آینده نیز امام است. حال اگر زمان حیات رسول اکرم صلی الله علیه و آله را به اجماع و اتفاق، خارج کنیم (اگر اجماعی وجود داشته باشد)، آیه شامل بقیه زمانها میشود و دلیلی بر اخراج آن نداریم.(2)
اما اینکه گفتهاند اگر آیه بر امامت حضرت علی علیه السلام بعد از رسول اکرم صلی الله علیه و آله دلالت کند، آن را بر امامت او بعد از خلفای ثلاث حمل میکنیم، گفته باطلی است؛ زیرا اگر آیه بر امامت علی علیه السلام دلالت کند، دیگر مجالی برای شورا و اجماع و نص خلفا برای بعد از خودشان باقی نمیماند. خداوند فرموده است: وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَی إِذَا قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَی مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَن یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالاً مُّبِیناً؛(1)هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد هنگامی که خدا و پیامبرش امری را لازم بدانند، از خود (در برابر فرمان خداوند) اختیاری داشته باشد. هر کس نافرمانی خدا و رسولش را کند، به گمراهی آشکار گرفتار شده است.
فرض، این است که ولایت و امامت علی علیه السلام امری است که خداوند در این آیه بدان حکم کرده است. پس کسی حق ندارد در برابر این فرمان الهی اختیار و حکم دیگری از خود نشان دهد. در نتیجه، اگر آیه بر ولایت و امامت علی علیه السلام دلالت داشته باشد، جایی برای شورا و اجماع و امثال آن باقی نمیماند.(2)
اشکال ششم: علی علیه السلام با آن توجه خاصی که در حال نماز داشتند و غرق در مناجات پروردگار بودند (تا آنجا که معروف است پیکان تیر را از پایش بیرون آوردند و غافل نشد) چگونه ممکن است صدای سائل را شنیده، به او توجه کند؟(3)
این اشکال نیز قابل خدشه است؛ زیرا:
اوّلاً، شنیدن صدای سائل و به کمک او پرداختن، توجه به خویشتن نیست، بلکه عین توجه به خداست. آنچه با روح عبادت سازگار نیست، توجه به مسائل مربوط به زندگی مادی و شخصی است، اما توجه به آنچه در مسیر رضای خدا باشد، کاملاً با روح عبادت، سازگار است و آن را تأیید میکند. ذکر این نکته نیز لازم است که معنای غرق شدن در توجه به خدا این نیست که انسان، بیاختیار احساس خود
را از دست بدهد، بلکه با اراده خویش توجه خود را از آنچه در راه خدا و برای خدا نیست، بر میگرداند.
ثانیا، اینکه علی علیه السلام در حال نماز از خود بیخود میشد، یک حقیقت است، اما این طور نیست که همه حالات اولیای الهی یکسان باشد. درباره خود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که گاهی در حال نماز، یک حالت جذبهای پیدا میکرد که اصلاً طاقت نمیآورد اذان تمام شود و میفرمود: «أرحنا یا بلال»؛ زود (باش) که شروع کنم به نماز. گاهی هم در حال نماز بود، سر به سجده میگذاشت، امام حسن با امام حسین علیهما السلام روی شانه پیامبر صلی الله علیه و آله سوار میشدند و حضرت با آرامش صبر میکرد و سجدهاش را طول میداد.
در جای دیگری پیامبر صلی الله علیه و آله به نماز ایستاده بود و گویا جلو محل نماز کسی آب دهان انداخته بود، پیامبر صلی الله علیه و آله یک قدم به جلو برداشت و با پایش روی آن را پوشاند و بعد برگشت. از این قضیه، مسائلی را در باب نماز استخراج کردهاند که مثلاً چه اعمالی در نماز، جایز نیست؛ بنابراین، برای اولیای الهی، حالات مختلفی بوده است.(1)
ثالثا، عُرفا میگویند: اگر انجذاب، خیلی کامل شد، در آن، حالت برگشت است؛ یعنی شخص در عین اینکه مشغول به خداست، مشغول به ماورا هم هست. مثل خلع بدن است؛ افرادی که تازه به این مرحله میرسند، چند لحظه میتوانند خلع بدن کنند و بعضی افراد، در همه احوال در حال خلع بدنند؛ مثلاً الآن با ما و شما نشستهاند و در حال خلع بدن هستند.
کسانی که به این نکته توجه ندارند، گمان میکنند در حالتی که تیر را از بدنش بیرون بکشند و متوجه نشود، نمازش کاملتر از آن حالتی است که در حال نماز، به فقیر توجه دارد؛ خیر، در این حال اصلاً از خدا غافل نیست، بلکه آنچنان توجه به خدایش کامل است که در آن حال، تمام عالم را میبیند.(2)
اشکال هفتم: علی علیه السلام فقیر(1)بود و مالی نداشت تا زکاتی به آن تعلّق گیرد و در حال رکوع به فقیر بدهد و بر فرض که زکات بر علی علیه السلام واجب بود، دادن زکات، واجب فوری است، چگونه او در اوّل وقت، با ترک واجب فوری، داخل در نماز شد؟ علاوه بر این، دادن زکات واجب، مدح خاصی ندارد تا آیه برای او نازل شود.(2)
قبلاً ذکر شد که لفظ «زکای» به معنای «نموّ» و «پاکی» است که با مطلق انفاق در راه خدا میسازد؛ پس مراد از «زکای» در آیه، مطلق انفاق در راه خداست. در قرآن مجید در بسیاری از آیات، زکات به همین معنی استعمال شده است؛ خصوصا آیاتی که پیامبران گذشته را به دادن زکات تمجید میکند؛ زیرا معلوم است که زکات در آن زمان، به این کیفیتی که در زمان اسلام واجب شد، نبود.(3)
اشکال هشتم: اگر این آیه بر ولایت و امامت حضرت علی علیه السلام دلالت دارد، چرا آن حضرت به این آیه تمسّک نفرمودند؟(4)
این سؤال، از کم دقتی ناشی میشود؛ چرا که آن حضرت در موارد متعدد، به این آیه تمسّک جستهاند که در اینجا به سه مورد اشاره میکنیم:
1) . تعبیر به اینکه علی علیه السلام فقیر بوده، درست نیست؛ زیرا شرعا فقیر به کسی میگویند که مالی برای معیشت و قدرت کسب و کار ندارد. علی علیه السلام گر چه مالهای اندوخته نداشت، ولی قدرت کسب و کار داشت؛ نه تنها برای امور معیشتی خود کار میکردند، بلکه در روایات آمده است که هزار غلام از دسترنج خود خرید و در راه خدا آزاد کرد. در شبهای تار، به خانه فقرا میرفت و نان و خرما برای آنان میبرد. چگونه چنین فردی فقیر است؟ بلی میتوان گفت که مالی برای خود نیندوخت و هر چه به دست پر برکتش رسید، بلادرنگ انفاق کرد؛ پس به اعلی درجه از غناء غنی است.
2) . فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج12، ص30-31.
3) . ر.ک: مریم/ 31 و 55؛ انبیاء/ 73؛ اعلی/ 15- 16؛ سجده/ 7؛ توبه/ 103.
4) . فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج12، ص28.
5) . سیفالدین آمدی، غایی المرام، ص108، حدیث 17.
از ابن بابویه، به اسنادش از ابوسعید ورّاق، از پدرش، از جدّش در حدیثی روایت شده است که حضرت علیه السلام فضایل خود را برای ابوبکر شمردند، از جمله اینکه فرمودند: «تو را به خدا قسم آیا در قضیه زکات انگشتر، ولایت از طرف خدا برای تو مقرر شده یا برای من؟ گفت: بلکه برای تو».(1)
حضرت علی علیه السلام در میدان صفین و در حضور جمعیت، برای اثبات حقانیت خود، دلایل متعددی آورده که از جمله آنها استدلال به همین آیه بود.(2)
اشکال نهم: مورد استفاده حصر، همیشه در جایی است که تردید باشد و معلوم است که در امامت سه خلیفه در وقت نزول آیه، تردیدی نبوده است.(3)
این اشکال از جهات مختلف، دچار ضعف است؛ زیرا اوّلاً، درباره ولایت خدا و رسول چه میگویید؟ آیا در آنجا تردیدی بوده که با حصر آمده؟ مسلما نه؛ پس مورد استفاده از حصر، همیشه در مورد تردید نیست. ثانیا، بر فرض که مورد استفاده حصر، در جایی باشد که در آن تردیدی باشد، در اینجا همین مقدار که خداوند میدانسته در آینده امامت آن سه تن مورد نزاع واقع میشود، باعث شده تا از حصر استفاده کند.(4)
اشکال دهم: دادن انگشتر در نماز، فعل کثیر است و منافات با نماز دارد و شأن علی علیه السلام این نیست که چنین کاری بکند.(5)
انصافا این اشکال، ضعفش از همه آشکارتر است؛ زیرا دادن انگشتر، فعل کثیر نیست، بلکه خود این عمل، دلالت بر تجویز نظایر آن در حال نماز میکند. ابوبکر رازی، معروف به جصاص که از دانشمندان قرن چهارم (اهل سنت) است، برای تجویز نظایر آن، به این عمل حضرت علی علیه السلام که آیه مذکور در مدح آن نازل شده،
استدلال میکند.(1)
علاوه بر این، در نماز، کارهایی جایز است و ضرری به نماز ندارد که از این اشاره بیشتر است؛ مانند کشتن حشرات موذی (مار و عقرب) یا برداشتن و گذاشتن کودک و حتی شیردادن بچه شیرخوار که آنها را جزء فعل کثیر ندانستهاند؛ چگونه یک اشاره، فعل کثیر است؟!
الف. در جملهای که «إنّما» بهکار رفته؛ مثل «إنّما اللّه إله واحد» چهار فرض متصور است:
نفی و اثبات حکم، هر دو برای امر مذکور باشد؛ در مثال مذکور، معبودیت یگانه، هم برای «اللّه» اثبات گردد و هم از او نفی شود؛ یعنی اللّه هم معبود یگانه است و هم معبود یگانه نیست.
نفی و اثبات، هر دو برای غیر مذکور باشد؛ یعنی غیر «اللّه» هم معبود یگانه باشد و هم نباشد.
نفی برای مذکور در جمله و اثبات برای غیر؛ یعنی «اللّه» معبود یگانه نباشد و غیر «اللّه» معبود یگانه باشد.
حکم برای امر مذکور در جمله، اثبات شود و از غیر مذکور، نفی شود؛ یعنی خداوند (اللّه) معبود یگانه است و غیر اللّه معبود نیست.
از این چهار فرض، سه فرض اول، باطل است؛ زیرا فرض اوّل و دوم، مستلزم اجتماع نقیضین است و فرض سوم، به اتفاق باطل است. باقی میماند فرض چهارم و این همان حصر است.
ب. سکاکی در مفتاح العلوم و تفتازانی در شرح آن، قول متکلمان و اصولیان را ابطال و قول اهل لغت و ادب را اثبات میکنند. برای ابطال قول آنها میگوید:
1) . جصّاص، احکام القرآن، ج4، ص102.
«ما» در «إنّما» اصلاً «ما»ی نافیه نیست؛ زیرا اوّلاً، «إنّ» فقط بر اسم داخل میشود و «ما»ی نافیه حرف است و «إنّ» بر آن وارد نمیشود. ثانیا، «ما»ی نافیه تنها چیزی را که بر آن وارد شده است، نفی میکند. بنابراین، «ما»ی نافیه با امری که در جمله ذکر نشده، ارتباط ندارد تا حکم را از آن نفی کند.(1)
اما برای اثبات مدعای خود سه دلیل بیان میکند که ما به یکی از آنها اشاره میکنیم و آن اینکه در هر جملهای که «إنّما» به کار میرود، صحیح است که ضمیر منفصل آورده شود؛ مثل «إنّما یقوم انا» و صحت انفصال ضمیر، کاشف از این است که «إنّما یقوم أنا» مثل «لایقوم إلاّ أنا» است؛ زیرا در جای خودش (علم نحو) ثابت شده است که انفصال ضمیر، درست نیست، جز در موردی که اتصال آن متعذر باشد و موارد تعذّر اتصال ضمیر، محصور و معین است. مورد بحث ما از هیچ یک از آنها نیست، جز اینکه بگوییم «إنّما یقوم أنا» به معنای «ما یقوم إلاّ أنا» است، که بعد از «إلاّ» ضمیر منفصل میآید؛ زیرا اتصال آن، متعذر است.(2)
ج. مراد از اصل و قاعده، یکی از دو مورد زیر است:
اصل استصحاب؛ به این معنی که قبل از وضع این لفظ برای معنایی یا در زمانی که برای معنایی وضع میشد، یقین داشتیم که برای معانی متعدد وضع نشده و بعد از آن، شک میکنیم، که در این صورت، همان متیقن سابق را استصحاب میکنیم.
قانون وضع اقتضا میکند که هر لفظی برای یک معنی وضع شده باشد، نه بیشتر؛ زیرا غرض از وضع، تفهیم و تفهم است و این غرض، وقتی حاصل میشود که هر لفظ، یک معنی بیشتر نداشته باشد، و الاّ مجمل میشود و تفهیم و تفهم حاصل نمیشود.
روایات زیادی از طرق متعدد در کتب خاصّه و عامه نقل شده که آیه مذکور در حق علی علیه السلام نازل شده که در اینجا به برخی از آنچه در کتب عامه آمده است، اشاره میکنیم:
ابن عباس: حاکم حسکانی در شواهد التنزیل،(1)چهار روایت، جلالالدین سیوطی در اسباب النزول،(2)یک روایت و در تفسیر الدرّ المنثور،(3)سه روایت و در الحاوی للفتاوی،(4)دو روایت، ابن کثیر در تفسیرش(5)دو روایت، ابن حجر در الکافی الشاف،(6)یک روایت و شوکانی در فتح القدیر،(7)یک روایت از ابن عباس نقل میکنند که آیه مذکور، در حق علی علیه السلام نازل شده است.
1) . حاکم حسکانی، شواهد التنزیل، ج1، ص209-212.
2) . سیوطی، اسباب النزول، ص148.
3) . سیوطی، الدرّ المنثور، ج2، ص293.
4) . سیوطی، الحاوی للفتاوی، ص89.
5) . تفسیر ابن کثیر، ج2، ص71.
6) . عسقلانی، الکافی الشاف فی تخریج احادیث الکشّاف در حاشیه الکشاف، ج1، ص649.
7) . شوکانی، 1شوکانی، فتح القدیر، ج2، ص67.
8) . حاکم حسکانی، شواهد التنزیل، ج1، ص220-221.
9) . احمد طبری، ریاض النضری، ج2، ص302.
10) . جصّاص، احکام القرآن، ج4، ص102.
11) . حاکم حسکانی، شواهد التنزیل، ج1، ص229-231.
12) . فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج12، ص26.
ابورافع: سیوطی در الدرّ المنثور،(1)روایتی از طریق ابورافع نقل میکند که آیه مذکور، در حق علی علیه السلام نازل شده است.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام: حاکم حسکانی در شواهد التنزیل،(2)ابن کثیر در تفسیرش،(3)سیوطی در الحاوی للفتاوی(4)و الدرّ المنثور(5)و حاکم نیشابوری در معرفی علوم الحدیث،(6)هر کدام روایتی را از طریق امیرالمؤمنین علی علیه السلام نقل میکنند که آیه مذکور، در حق خود او نازل شده است.
انس: حاکم حسکانی در شواهد التنزیل،(7)دو روایت نسبت به نزول آیه مورد بحث، در حق علی علیه السلام از طریق انس نقل میکند.
جابر بن عبداللّه انصاری: حاکم حسکانی در شواهد التنزیل از طریق جابر نقل میکند که آیه مذکور، در حق علی علیه السلام نازل شده است.
سلمی بن کهیل: جلالالدین سیوطی در الدرّ المنثور(8)و الحاوی للفتاوی(9)روایتی را از طریق سلمی بن کهیل نقل میکند که آیه مذکور، در حق علی علیه السلام نازل شده است. سیوطی در کتاب الحاوی للفتاوی، باب السؤال فی المسجد، پنج روایت را از پنج طریق در این باره نقل میکند و بعد از نقل این روایات میگوید: این پنج روایت نسبت به نزول آیه (مورد بحث)، همدیگر را تأیید میکنند که تصدق دادن سائل در مسجد، جایز است؛ زیرا این تصدّق در مسجد از علی علیه السلام صادر شده و خداوند در این باره آیه نازل فرمود.
1) . سیوطی، الدرّ المنثور، ج2، ص294.
2) . حاکم حسکانی، شواهد التنزیل، ج1، ص226.
3) . تفسیر ابن کثیر، ج2، ص71.
4) . سیوطی، الحاوی للفتاوی، ص98.
5) . سیوطی، الدرّ المنثور، ج2، ص293.
6) . محمد حاکم نیشابوری، معرفی علوم الحدیث، ص102.
7) . حاکم حسکانی، شواهد التنزیل، ج1، ص213- 215.
8) . سیوطی، الدرّ المنثور، ج2، ص293.
9) . سیوطی، الحاوی للفتاوی، ص89.
عبدالملک جریح: حاکم حسکانی روایتی را از طریق ابن جریح نسبت به نزول آیه در حق علی علیه السلام نقل میکند.(1)
عبداللّه بن سلام: احمد بن عبداللّه طبری در ریاض النضری،(2)ابن اثیر در جامع الاصول من احادیث،(3)جلالالدین سیوطی در الدرّ المنثور،(4)واحدی نیشابوری در اسباب النزول،(5)ابن کثیر دمشقی در تفسیرش(6)و آلوسی در روح المعانی،(7)هر کدام روایتی از عبداللّه بن سلام نقل میکنند که آیه مورد بحث، در شأن علی علیه السلام نازل شده است.
عتیبی بن حکیم: جلالالدین سیوطی در الدرّ المنثور،(8)ابن کثیر در تفسیرش(9)و جصاص در احکام القرآن،(10)هر کدام روایتی را از طریق عتیبه نقل میکنند که آیه مذکور، در حق علی علیه السلام نازل شده است.
عطاء بن السائب: حاکم حسکانی در شواهد التنزیل(11)روایتی را از طریق عطاء نسبت به نزول آیه مذکور، در حق علی علیه السلام نقل میکند.
1) . حاکم حسکانی، شواهد التنزیل، ج1، ص219.
2) . احمد طبری، ریاض النضری، ج2، ص302.
3) . ابن اثیر، جامع الاصول، ج9، ص478.
4) . سیوطی، الدرّ المنثور، ج2، ص293.
5) . واحدی نیشابوری، اسباب النزول، ص201-202.
6) . تفسیر ابن کثیر، ج2، ص70.
7) . آلوسی، روح المعانی، ج6، ص167.
8) . سیوطی، الدرّ المنثور، ج2، ص293.
9) . تفسیر ابن کثیر، ج2، ص71.
10) . جصّاص، احکام القرآن، ج4، ص102.
11) . حاکم حسکانی، شواهد التنزیل، ج1، ص218.
12) . تفسیر ابن کثیر، ج2، ص71.
13) . عسقلانی، الکافی الشاف در حاشیه الکشّاف، ج1، ص649.
14) . ابراهیم بن محمد جوینی، فرائد السمطین، ج1، ص94.
15) . سیوطی، الدرّ المنثور، ج2، ص293.
16) . سیوطی، اسباب النزول، ص148.
حسکانی در شواهد التنزیل،(1)هر کدام روایتی را از طریق عمار یاسر نقل میکنند که آیه مورد بحث، در شأن علی علیه السلام نازل شده است.
محمد حنفیه: حسکانی در شواهد التنزیل(2)دو روایت از محمد حنفیه نقل میکند که آیه مذکور، در حق علی علیه السلام نازل شده است.
مجاهد: جلالالدین سیوطی در الدرّ المنثور،(3)ابن کثیر در تفسیرش(4)و جصّاص در احکام القرآن،(5)هر کدام روایتی را از مجاهد نقل میکنند که آیه مورد بحث، در حق علی علیه السلام نازل شده است.
مقداد: حسکانی روایتی را نسبت به نزول آیه مذکور در حق علی علیه السلام از طریق مقداد نقل میکند.(6)
مفسّران عامه نوعا به این مطلب اذعان دارند که آیه مورد بحث در شأن علی علیه السلام نازل شده است.(7)و مفسّران شیعه و امامیه، بالاتفاق، نزول آیه مذکور را از طرق متعدد در حق علی علیه السلام نقل میکنند.(8)
1) . حاکم حسکانی، شواهد التنزیل، ج1، ص226.
2) . همان.
3) . سیوطی، الدرّ المنثور، ج2، ص293.
4) . تفسیر ابن کثیر، ج2، ص71.
5) . جصّاص، احکام القرآن، ج4، ص102.
6) . حاکم حسکانی، شواهد التنزیل، ج1، ص228.
7) . ر.ک: ثعالبی، الجواهر الحسان، ج1، ص438؛ عبداللّه نسفی، مدارک التنزیل، ج1، ص450؛ زمخشری، الکشّاف، ج1، ص649؛ زحیلی، التفسیر المنیر، ج6، ص232؛ طبری، جامع البیان، ج6، ص186؛ جصّاص، احکام القرآن، ج4، ص102.
8) . ر.ک: طبرسی، مجمع البیان، ج4، ص324؛ شیخ طوسی، التبیان، ج3، ص564؛ تفسیر القمی، ج1، ص198؛ تفسیر عیاشی، ج1، ص327؛ سیدهاشم بحرانی، البرهان، ج2، ص315- 326؛ ملافتحاللّه کاشانی، تفسیر منهج الصادقین، ج3، ص255؛ علامه طباطبایی، المیزان، ج2، ص16؛ سیدمحمدحسین فضلاللّه، تفسیر من وحی القرآن، ج8، ص227؛ یعقوب جعفری، تفسیر کوثر، ج3، ص192.
فصل اول: امامت در دوران خلفا
فصل دوم: دوران زمامداری امام علی علیه السلام
O محمد قرباننیا
آنچه تا کنون درباره امامت بیان شد، تحلیل کلامی و تفسیر قرآنی در باب امامت بود که با ابزارهای منطقی و رویآورد دروندینی به بحث از موضوعاتی مانند: «امام باید چه شرایط و ویژگیهایی داشته باشد»، «امام باید منصوص باشد»، «امامت باید از اصول عقاید باشد» و... پرداخته شد.
حال باید پرسید که آیا مواجهه عملی امت و سران قوم پس از رحلت پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله بر اساس آنچه عقل، وحی و سنت اقتضا میکرد، بود یا هر کسی راهی پیمود که بیش از آنچه اصولگرایانه باشد، منفعتگرایانه و یا بر حسب دیگر گرایشهای افراد بود؟
ماجرای امامت و خلافت پس از رحلت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله که سرنوشت امت را برای قرنها رقم زد، ماجرایی مهمّ و قابل تأمل است. درسها و عبرتهای فراوانی در این ماجرای غمانگیز وجود دارد. تبدیل نبوت با همه هویت آسمانی آن، به حاکمیتهای موروثی و سلطنتهای استبدادی، نتیجه انقطاع از استمرار نبوت در بستر
امامت است.
ماجرای تاریخی امامت پس از رحلت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله از چند حیث، قابل مطالعه و بررسی است که از جمله آنهاست: توصیف دقیق آنچه به وقوع پیوست، نقد ماجرا در ترازوی ادله عقلانی و وحیانی و تبیین جامعهشناختی و... روانشناختی آنچه گذشت و نشان دادن علل و عوامل تحقق آن ماجرا.
مطالعه اوّل، محتاج ابزارها و اسناد تاریخی است و مطالعه دوم، نیازمند تحلیل و نقد کلامی و تفسیری است و در مقام سوم، به نظریههای جامعهشناختی و مردمشناختی نیازمند هستیم.
مواجهه سران قبیلهها و کسانی که خود را اهل حل و عقد میانگاشتند، با امر امامت، در سه دوره پس از رحلت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله قابل بررسی است: دوره خلافت خلیفه اول، دوره خلافت دومین خلیفه و روزگار خلیفه سوم.
جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله از ابتدا در مسیری خاص قرار گرفت که تا دوران خلافت خلیفه سوم، در همان مسیر ادامه یافت. منتهی در این دورهها خلافت به گونههای متفاوت شکل گرفت؛ خلیفه اوّل با اجماع اهل حل وعقد انتخاب شد و خلافت خلیفه دوم، کاملاً انتصابی صورت گرفت؛ یعنی خلیفه اوّل، عمر بن خطاب را به خلافت منصوب کرد. در دوره آخرین خلیفه (عثمان بن عفان)، انتخاب خلیفه با شورا و با کیفیت خاصی انجام شد.
ما در این نوشتار به بررسی اجمالی چگونگی به خلافت رسیدن خلیفه اوّل در سقیفه و انتصاب خلیفه دوم و تحلیلی هرچند اجمالی از چگونگی به خلافت رسیدن خلیفه سوم در شورای پیشنهادی عمر بن خطاب میپردازیم.
موضع امیرالمؤمنین علیه السلام در خصوص هر سه دوره از ماجرای خلافت، یکی از مهمترین مباحث این مقاله است. در خصوص خلیفه سوم، به بحث از علت پیشنهاد شورا از جانب عمر، ترکیب اعضای شورا و شرایط خاصی که بر شورا حاکم بود و موضعگیری امام علی علیه السلام درباره اصل شورا و نیز انتخاب خلیفه سوم و سرانجام، علّت
اعتراض مردم علیه خلیفه سوم و چگونگی قتل خلیفه میپردازیم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن بیماری که از دنیا رفت، به دست خویش، پرچم فرماندهی سپاهی را برای شرکت در جنگ، به دست اسامی بن زید فرزند آزاد کرده خود که جوانی نورس بود، داد و وی را به فرماندهی لشکری از مهاجر و انصار که میانشان ابوبکر و عمر و ابوعبیده جراح و سعد بن ابیوقاص دیده میشدند، گمارد و اسامه هم در جرف اردو زد.(1)
چون رسول خدا صلی الله علیه و آله از خردهگیری آنان در فرماندهی اسامه باخبر شد، به خشم آمد و بر فراز منبر، بر شایستگی اسامه در چنین سمتی صحّه گذاشت و خردهگیران هم به اردوگاه بازگشتند. بعد از این واقعه بود که بیماری پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله شدّت یافت. اسامه به خدمتش رسید و او را وداع گفت و حضرتش نیز فرمان حرکت ایشان را صادر فرمود و بر آن تأکید کرد. امّا همین که در روز دوشنبه آماده حرکت شدند، به آنها خبر رسید که پیغمبر صلی الله علیه و آله در حال احتضار است. این بود که به مدینه بازگشتند و در خانه پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله گرداگرد بسترش جمع شدند. در اینجا بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: کاغذی حاضر کنید تا دستوری بنویسم که بعد از من به گمراهی نیفتید.(2)
امّا عمر در میان آن جمع گفت: درد بر رسول خدا صلی الله علیه و آله چیره شده است. شما کتاب خدا را که دارید، همان کتاب خدا ما را کافی است! و چون سر و صدا و اعتراض و درشتگویی به یکدیگر بالا گرفت، پیغمبر خطاب به آنها فرمود: از
1) . طبری، تاریخ الرسل و الملوک تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4، ص1311؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج2، ص318.
2) . «عن ابن عبّاس قال: لمّا اشتدّ بالنبی وجعه قال: ائتونی بکتاب أکتب لکم کتابا لاتضلّوا بعده. قال عمر: إنّ النبی صلی الله علیه و آله غلبه الوجع، و عندنا کتاب اللّه حسبنا. فاختلفوا، و کثر اللغط. قال صلی الله علیه و آله: قوموا عنّی و لاینبغی عندی التنازع.» بخاری، صحیح، ج1، باب کتابی العلم، ص45.
اینجا بیرون بروید که نزاع و مشاجره در پیشگاه پیغمبر شایسته نیست: «قوموا عنّی لاینبغی عندی التنازع».
هنگامی که پیغمبر صلی الله علیه و آله از دنیا رفت، عمر در آنجا حاضر بود و پشت سر هم میگفت: رسول خدا نمرده، او مثل موسی علیه السلام که چهل شبانه روز در میان امتش غایب بود، پیش خدا رفته و برمیگردد و دست کسانی را که مرگ او را اعلام کردهاند، خواهد برید! هر کس که بگوید پیغمبر صلی الله علیه و آله مرده است، من گردنش را با شمشیر خواهم زد. در همین موقع، کسی این آیه را تلاوت کرد: «محمّد رسولاللّه فقط فرستاده خداست؛ و پیش از او فرستادگان دیگری نیز بودند؛ آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، شما به عقب برمیگردید؟»(1)عباس بن عبدالمطلب هم گفت: «پیغمبر از دنیا رفته است». آنگاه از مردم خواست که اگر از رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره مرگش چیزی شنیدهاند، بگویند. عمر بیاعتنا به آیه مزبور و سخنان عبّاس، همچنان به تهدیدهای خود ادامه میداد، اما همین که ابوبکر از راه رسید و همان آیه را خواند، عمر خاموش شد و دیگر شعار نداد.
جنازه رسول خدا صلی الله علیه و آله در میان خانوادهاش بر زمین رها شد تا به تجهیز آن بپردازند. انصار هم در سقیفه بنیساعده گرد آمدند و سعد بن عباده را که بیمار بود، آوردند تا حکومت بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله را خود به دست بگیرند.
این مطلب به گوش ابوبکر و عمر رسید؛ پس به همراهی یارانشان، خود را به سقیفه رسانده، در جمع آنها نشستند. آنگاه ابوبکر برخاست و از سابقه مهاجران سخن به میان آورد و گفت: «مهاجران، دوستان و از بستگان رسول خدا صلی الله علیه و آله بودهاند و از هر کس دیگر در به دست گرفتن زمام حکومت بعد از او سزاوارترند، و به جز ستمگر در ادعای چنین حقّی با آنها درگیر نخواهد شد».
حباب بن منذر انصاری رو به یاران خود کرد و پیشنهاد دو فرمانروا و امیر را
1) . وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَی أَعْقَابِکُمْ آل عمران/ 144
(امیری برای مهاجران و امیری برای انصار) مطرح کرد.
در این حال، عمر به میان حرفشان دوید و گفت: این ناشدنی است. دو شمشیر در یک غلاف نمیگنجد، و عرب هم در حالی که پیغمبرشان از غیر شماست، سر به فرمانتان فرود نخواهد آورد. آن وقت، حباب و عمر بن خطّاب، یکدیگر را تهدید به مرگ کردند. در این هنگام، همه انصار یا گروهی از آنها، بانگ برآوردند که: ما بجز با علی علیه السلام با کسی دیگر بیعت نمیکنیم. این شعار، یک زنگ خطر برای عمر به حساب میآمد و از آن ترسید که مبادا در میان مردم، اختلاف نظر بیفتد. پس بیدرنگ به ابوبکر گفت: دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم! امّا بشیر بن سعد بر او پیشدستی کرد و دست بیعت به دست ابوبکر زد و حباب هم فریادش بلند شد که: ای منفور همه خانواده! با فرمانروایی پسرعمویت حسادت کردی؟ عمر و ابوعبیده نیز با ابوبکر بیعت کردند. در این هنگام بود که افراد قبیله اسلم از راه رسیدند و با ابوبکر بیعت کردند و ابوبکر هم پشتش به آنها نیرو گرفت.
یاران ابوبکر، او را با سروصدا و شکوه و جلال، به مسجد بردند. ابوبکر بر فراز منبر پیغمبر صلی الله علیه و آله نشست و بدینسان، مردم تا روز سهشنبه به این قبیل کارها سرگرم بودند و از تجهیز جنازه پیغمبر صلی الله علیه و آله غافل ماندند. پس از این مدّت بود که دسته دسته آمدند و بدون اینکه کسی بر آنها امامت کند، بر جنازه پیغمبر نماز گزاردند!
اصحاب پیغمبر صلی الله علیه و آله جنازه پیغمبر صلی الله علیه و آله را در میان خانوادهاش رها کردند و آنها این وظیفه را به تنهایی انجام دادند. ابوبکر و عمر در هیچ یک از مراسم تجهیز بدن پیغمبر صلی الله علیه و آله حضور نداشتند. عایشه میگوید: ما از به خاک سپردن پیغمبر بیخبر بودیم تا اینکه در دل شب چهارشنبه، صدای بیلها را شنیدیم! گروهی از مهاجران و انصار و بنیهاشم، از بیعت با ابوبکر خودداری کردند و خواهان بیعت با علی شدند. مخالفان در خانه فاطمه علیها السلام تحصن کردند(1)و ابوبکر هم عمر بن خطاب را مأمور کرد
1) . مسند احمد، ج1، ص55؛ تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4، ص1332؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج2، ص327؛ ابن کثیر، البدایی و النهایی، ج5، ص246.
تا تحصن آنها را بر هم زند و ایشان را از خانه فاطمه علیها السلام بیرون بیاورد؛ مخصوصا تأکید کرد که اگر سرپیچی کردند، در برابرشان بایست و به زور شمشیر متوسّل شو!
بخاری درباره آنچه بین دختر پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و ابوبکر گذشت، نوشته است: فاطمه از ابوبکر روی بگردانید و تا شش ماه که بعد از پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله در قید حیات بود، با وی سخن نگفت. پس از مرگش، همسرش علی علیه السلام او را به خاک سپرد و ابوبکر را خبر ننمود.
پس از مرگ فاطمه، علی چون خود را در میان مردم تنها یافت، ناچار با ابوبکر از در آشتی درآمد و با او بیعت کرد.
بلاذری مینویسد: تا پیش از اینکه علی علیه السلام با ابوبکر بیعت کند، هیچ کس به جنگ دشمنان بیرون نمیشد.(1)
در تحلیل سقیفه، این سؤال مطرح میشود که چه چیز سبب شد تا اصحاب سقیفه در حالی که هنوز پیکر مطهر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در میان خانهاش بود و بدون حضور فردی از اهل بیت و با چنان عجلهای خلیفه بعد از پیامبر را انتخاب کنند؛ آن هم اولین بیعت در شرایطی صورت گرفت که بسیاری از افراد حاضر در سقیفه، با هم مشغول بحث و درگیری بودند و زمانی آرامش به مجلس بازگشت که متوجه شدند اوّلین بیعت با خلیفه نخست انجام شده است؟
میتوان عملکرد سقیفه را بر حسب ملاک گزینش امام، نقد کرد. آنچه در سقیفه برای جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله رقم زده شد، بر حسب کدام ملاک، قابل تطبیق است؟ دانشمندان مسلمان، در گزینش امام، ملاکهای متعددی را ارائه کردهاند. عملکرد سقیفه بر کدام ملاک استوار است؟ و این ملاک، خود بر کدام اصل و منطق، مبتنی است؟ آیا اساساً آنان که در جانشینی پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله از نظریه امامت به عنوان
1) . سیدمرتضی عسکری، معالم المدرستین، ج1، ص559 -563.
استمرار نبوت دور افتادند و طریق «انتخاب امام» را به جای «انتصاب وحیانی» پیشه کردند، از ملاک واحدی تبعیت میکنند و یا آنکه ملاکهای متعدد و حتی متخالف به میان میآید و همان گونه که ماجرای غمانگیز خلافت در سدههای اولیه نشان میدهد، نظریهپردازی دانشمندان اهل سنت در ارائه ملاک گزینش امام، تابع مصادیقی است که به هر نحوی بر مسند خلافت تکیه میزنند؟
تحلیل این مطلب، محتاج گزارش و نقد اجمالی آرای دانشمندان اهل سنت در باب گزینش امام است. اگرچه در مقاله «منزلت امامت نزد امامیه، معتزله و اشاعره» به این آرا اشاره شده است، و لکن به اختصار به اهم آنها اشاره میکنیم:
کسانی چون ماوردی و ابویعلی گفتهاند: امامت بر امت، به دو صورت حاصل میشود: یکی از راه گزینش صاحبنظران و معتمدان امت، و دیگر از راه انتصاب به وسیله امام پیشین.
در گزینش امام به وسیله ارباب حل و عقد و صاحبنظران و معتمدان، دانشمندان در تعداد آنها برای انتخاب امام، اتفاق نظر ندارند. گروهی را عقیده بر این است که امامت، جز با حضور و موافقت همه ارباب حل و عقد از هر شهر و دیاری، صورت نمیگیرد، تا رضایت بر فرمانروایی امام، عمومی شود و امامتش را همگان گردن نهند.
چنین عقیدهای با خلافت ابوبکر نمیسازد؛ زیرا در گزینش او به خلافت، تنها کسانی که در سقیفه حضور داشتند، شرکت کردند و در بیعت با او، منتظر نشدند تا دیگران هم بیایند و نظر خودشان را اعلام کنند.
گروهی دیگر میگویند: کمترین تعدادی که میتوانند در گزینش امام دخالت داشته باشند، پنج نفر از معتمدان و صاحبنظران است که با رضایت و موافقت آنها، یک نفر به امامت امت انتخاب میشود و یا اینکه چهار نفر از ایشان به اتفاق آرا،
یک نفر از بین خودشان را به عنوان امام، گزینش کنند.
این گروه، دو دلیل بر صحّت رأی خود ارائه میدهند:
اوّل اینکه بیعت ابوبکر به وسیله پنج نفر از معتمدان امت که عبارت بودند از عمر بن خطّاب، ابوعبیده جرّاح، اسید بن حضیر، بشیر بن سعد و سالم (آزادکرده ابوحذیفه) صورت گرفته و سپس بقیه مردم از ایشان پیروی کردند.
دوم اینکه عمر، گزینش امام بعد از خود را بر عهده شورای شش نفری گذاشت و مقرّر کرد تا با رضایت و موافقت پنج نفر، یکی را از بین خود به امامت برگزینند، و این، رأی بیشتر فقها و متکلمان بصره است.
گروهی دیگر از دانشمندان کوفه، بر این عقیدهاند که گزینش امام به وسیله سه نفر هم صورت میگیرد. به این ترتیب که یکی از آنها با موافقت دو نفر دیگر، به امامت میرسد. در آن حال، یکی حاکم و دو دیگر، شاهد و گواه خواهند بود؛ همچنان که عقد ازدواج، با وجود ولی و دو گواه، صحیح است.
گروهی نیز میگویند: امامت، با گزینش یک نفر هم حاصل میشود؛ به دلیل اینکه عباس به علی علیه السلام گفت: دستت رادراز کن تا با تو بیعت کنم تا مردم بگویند: عموی پیغمبر با پسرعموی او بیعت کرد، و کسی با تو به مخالفت برنخیزد. این نوع گزینش امام، از آن رو درست است که انتخاب امام، مانند حکمی است که حاکم صادر میکند، و حکم حاکم نیز نافذ و لازمالاجراست.(1)
انتصاب و معرفی امام با وصیّت و تعیین امام پیشین نیز مطلبی است که بر صحّت آن، اجماع و اتفاق نظر شده است؛ زیرا دو رویداد تاریخی هست که مورد تأیید و پذیرش مسلمانان قرار گرفته است و به آن عمل کردهاند و اعتراض نکردهاند: یکی اینکه ابوبکر، عمر را به جانشینی خود برگزید و مسلمانان نیز امامت او را با همان
1) . ماوردی، الاحکام السلطانیی، ص6 -7.
سفارش و معرفی ابوبکر، پذیرفتند و با چنین انتصابی موافقت کردند. رویداد دیگر، اقدام عمر در صدور منشور خلافت به نام شش نفر از اعضای شورای انتصابی اوست که به دنبال آن، انتخاب خلیفه سوم انجام شد. بیعت عمر، موکول به کسب موافقت و رضایت دیگر اصحاب پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله نبود؛ زیرا خلیفه؛ یعنی ابوبکر، در تعیین جانشین خود، بر دیگران مقدمتر بود.(1)
علاوه بر شیوه گزینشی و انتصاب امام، گروهی از دانشمندان نیز درباره انتخاب امام، چنین نظر دادهاند که امامت، با اعمال زور و قدرت نیز حاصل میشود و نیازی به گزینش و عقد ندارد! بنابراین، هر کس به زورِ شمشیر، پیروز شود و بر مسند حکومت و خلافت نشیند و «امیرالمؤمنین» خوانده شود، آن کس را که به خدا و روز قیامت ایمان دارد، نمیرسد که شبی را به روز آورد و چنین مردی را پیشوا و امام خود نداند! خواه چنین کسی، صالح و نیکوکار، یا فاسق و تبهکار باشد؛ زیرا او امیرالمؤمنین و فرمانش بر همگان، نافذ است!(2)
پیروان مذهب خلفا، مدعیاند که خلیفه اوّل با اجماع اهل حل و عقد به خلافت رسید؛ یعنی جمعی در سقیفه به همان کیفیتی که در گزارش سقیفه آمد، اجتماع کردند و با خلیفه اوّل بیعت کردند. حال، این سؤال مطرح است که چنین شیوهای در انتخاب خلیفه، از کجا اخذ شد؟ آیا در تاریخ اسلام، چنین شیوهای وجود داشت؟ آیا این شیوه به عنوان یک نظریه، موجود بود و در زمان ضرورت، به کار گرفته شد؟
شکی نیست که پاسخ این سؤالات، منفی است؛ زیرا اوّلاً، تا آن زمان، مسلمانان
انتخاب خلیفه رسول خدا صلی الله علیه و آله را تجربه نکرده بودند تا نظریّهای وجود داشته باشد. ثانیا، خود رسول خدا صلی الله علیه و آله در طول دوران پیامبریاش هیچ گاه به چنین شیوهای اشاره نکرده بود.
بنابراین، تنها چیزی که میشود در این باره گفت، این است که طرح نظریّه اجماع ارباب حل و عقد، از قبیل علل بعد الوقوع است؛ یعنی ابتدا چنین حادثهای رخ داد و سقیفهای برپا شد و جمعی به خلیفهای رأی دادند و بعدا پیروانشان آن را یک شیوه در انتخاب خلیفه دانستند و آن را به عنوان یک نظریّه، مطرح کردند.
درباره شیوههای دیگر نیز مسأله به همین صورت است؛ یعنی هیچ یک از آن شیوهها، به عنوان یک طرح موجود نبود که در صورت لزوم، بدان عمل شود. از این رو، آنگاه که شیوهها مختلف شد و حتّی در مواردی، خلیفه با زور شمشیر، حاکم گشت، همه این شیوهها به صورت نظریّه درآمد.
سؤال دیگری که مطرح میشود، این است که چگونه ممکن است دینی که مدعی خاتمیّت است و خدایش اعلام اکمال و اتمامش را فرموده است و در بسیاری از مسائل زندگی بشر؛ اعم از فردی و اجتماعی و حتی در مسائلی بسیار معمولی، دارای طرح و برنامه است، درباره چنین امر خطیری، مهر سکوت بر لب نهاده، هیچ راهی را فراروی پیروانش نگشوده باشد که آنان تا بدانجا پیش روند که حکومت زورمندانه حاکم ظالم و جائر را نیز مشروع شمارند و آن را به مثابه یک نظریّه، مطرح کنند؟
علاوه بر این، پیروان نظریه اجماع ارباب حل و عقد باید پاسخگوی این سؤال نیز باشند که این نظریّه، در قرآن و سنّت، چه جایگاهی دارد؟ کدام دلیل قرآنی وجود دارد که اشارهای به این نظریه داشته باشد و در کدامین حدیث نبوی میتوان این نظریّه را یافت؟
حامیان خلیفه اوّل، از طرفی معترفند که انتخاب او در کمال شتابزدگی و عدم مطالعه انجام گرفت - که چنین انتخابی برانگیزاننده شرّ است و به اعتقادشان خداوند
این شرّ را دور کرد(1)- اما تنها دلیلشان این بود که در میان آنان کسی مانند ابوبکر نبود که گردنها به سوی او کشیده و چشمها به وی متوجه باشد! اگر چنین بود، چرا در سقیفه افراد، چنان با هم درگیر شدند؟ اختلافشان برای چه بود و چرا خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله از بیعت با او سرباز زدند و پیروان آنان در خانه فاطمه علیها السلام تحصّن کردند؟
درباره جایگاه این نظریه در قرآن، باید اذعان کرد که هیچ آیهای در قرآن کریم، انتخاب امام را به انسانها محول نکرده است؛ زیرا مواردی که در قرآن، مسأله انتخاب امام مطرح شده است، یا خداوند خود امام را انتصاب فرموده و یا امام قبلی آن را به عنوان جانشین خود گماشته است.
خداوند درباره امامت ابراهیم علیه السلام میفرماید: ابراهیم از جانب پروردگارش به انواع امتحانات، آزمایش شد و آنگاه که از همه آنها سربلند بیرون آمد، خدایش فرمود: ای ابراهیم! ما تو را به عنوان امام بر زمینیان قرار دادیم. ابراهیم علیه السلام آن موهبت را برای فرزندان خود نیز خواستار میشود که به او اعلام میشود: امامت، عهدی خدایی است و عهد خدایی به ظالمان نخواهد رسید.(2)
چنان که مشاهده شد، در این آیه شریفه، خداوند، ابراهیم را به عنوان امام، منصوب فرموده است و امامت را عهدی الهی دانسته که نصیب ظالمان نمیشود، ولی هیچ گونه اشارهای به نقش مردم نشده است.
قرآن درباره جانشینی هارون، برادر موسی علیه السلام میفرماید: «و موسی به برادرش هارون گفت: جانشین من در میان قومم باشد و (آنها را) اصلاح کن و از روش مفسدان پیروی منما».(3)
موسی علیه السلام خود، برادرش هارون را به عنوان جانشین قرار داد و به نقش مردم اشارهای نکرد. حتّی در مواردی هم که به اقدام مردم اشاره شده است، هیچ گاه
انتخاب، از جانب مردم نبوده است؛ چنان که در انتخاب فرمانده در ماجرای طالوت و جالوت، مشاهده میکنیم که مردم به سراغ پیامبر زمان خود میروند و او طالوت را از جانب خدای رحمان به عنوان فرمانده آنان میگمارد که بر علیه ظالم زمان؛ یعنی جالوت، قیام کنند و آنگاه که آن قوم، زبان به اعتراض میگشایند که طالوت فردی با حسب و نسب نیست و او را از مال و منال، بهرهای نیست و سعی میکنند ملاکهای مادی را در نظر آورند، خداوند میفرماید: ما به طالوت، قدرت جسمانی و علم دادیم که لازمه حکمرانی و مبارزه با ظلم است.(1)
پس اگر خداوند، خود میداند که ملک و فرمانروایی را در کجا قرار دهد و چه کسی را حاکم و ملِک قرار دهد، چگونه میتوان انتخاب امام را به مردم واگذار کرد؟ بنابراین، نظریه اتفاق ارباب حل و عقد در انتخاب امام، در قرآن جایگاهی ندارد.
این نظریه در سنّت نبوی نیز جایگاهی ندارد؛ زیرا به ادعای اهل سنّت، پیامبر درباره انتخاب خلیفه بعد از خود، هیچ طرح و برنامهای ارائه نکرد و آن را به مردم واگذار کرد.(2)پس این نظریّه در سنّت پیامبر هم نباید جایگاهی داشته باشد.
ابوبکر در اجتماع سقیفه گفت:
امامت و پیشوایی بر این امت، حق خاندان قریش است؛ زیرا آنها از لحاظ نسب، شاخصترین مردم و از لحاظ نفوذ و نیرومندی، مرکز دایره قدرت عرب میباشند. از این جهت، من حکومت و فرمانروایی یکی از این دو نفر قریشی، عمر و ابوعبیده را به صلاح شما میدانم. پس با هر کدام که مایل هستید، بیعت
1) . ر.ک: بقره/ 246-247.
2) . «قالوا: یا رسول اللّه ألا تستخلف علینا؟ قال: إنّی إن استخلفت علیکم فتعصون خلیفتی فینزل علیکم العذاب.»؛ گفتند: ای رسول خدا! آیا خلیفهای به عنوان جانشین خود برای ما قرار نمیدهی؟ فرمود: اگر من خلیفهای بر شما بگمارم، شما از خلیفه من سرپیچی خواهید کرد که نتیجهاش نزول عذاب بر شما خواهد بود پس کسی را نمیگمارم. (سیوطی، تاریخ الخلفا، ص36.)
کنید.(1)
ابوبکر بعد از اینکه خلافت را حق قریش شمرد، خطاب به انصار گفت:
به خدا قسم شما انصار، آنانی هستید که مهاجران را مأوا دادید و یاریشان کردید و درکتاب خدا از شما یاد شده است. شما دوستداشتنیترین مردم و گرامیترینشان نزد مایید. و قطعا شایستهترین مردم به تسلیم در برابر قضا و قدر و اوامر الهی هستید. شایسته نیست نسبت به مهاجران، حسد ورزید؛ چنان که [در دوران مبارزه] مهاجران را بر خود ترجیح دادید. پس از شما به دور است که به دست شما اختلاف درافتد و نسبت به خیری که خداوند به سوی برادران مهاجر شما سوق داده است، حسد ورزید.(2)
ملاکهایی که در سخنان ابوبکر برای استحقاق قریش برای خلافت مطرح شده، قابل تأمل است. ملاک اوّل، نَسَب قریش است که آنان از شاخصترین مردم عرب قلمداد شدهاند. آیا حَسَب و نَسَب میتواند به عنوان ویژگی تعیینکننده و عمده در انتخاب امام و خلیفه رسول خدا صلی الله علیه و آله مطرح باشد؟ در پاسخ، به فرموده خداوند عالم در قرآن کریمش بسنده میکنیم که در ماجرای طالوت و جالوت، علم و قدرت جسمانی را ملاک صلاحیّت طالوت در فرماندهی آنان برشمرده است و ملاک آنان را که ثروت و مال و مکنت بود، رد فرمود.(3)
علاوه بر این، آیا آنان در همان ایّام، شاهد نبودند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اسامی بن زید را که جوانی کم سن و سال و فرزند آزاد کردهاش بود، به عنوان فرمانده لشکریان اسلام در جنگ با رومیان برگزید؟ آیا آنان مشاهده نکردند که در مقابل اعتراض معترضان، پیامبر صلی الله علیه و آله برمیآشوبد و همگی را امر به اطاعت از اسامه میفرماید؟ آیا اسامه دارای حَسَب و نسب و مال و منال بود که پیامبر صلی الله علیه و آله او را به عنوان فرمانده لشکریان انتخاب فرمود؟ به راستی چه ویژگیهایی در اسامه جوان بود که پیامبر صلی الله علیه و آله از
میان همه مبارزان مسلمان، او را به عنوان فرمانده انتخاب کرد؟ تردیدی نیست که این ویژگیها، مال و منال و حسَب و نسَب نبود. بنابراین، چگونه خلیفه اوّل، شاخص بودن قریش را از حیث نسب در میان عرب، دلیل شایستگی آنان به خلافت میشمرد؟
ملاک دوم او، نیرو و قدرت قریش در میان عرب است. البته قدرت، عنصر مثبتی است، امّا هیچ گاه نمیتواند به تنهایی ملاکی برای برتری قومی بر قوم دیگر باشد. قدرتمندان بسیاری بوده و هستند که به هیچ وجه، شایستگی ریاست بر خلق خدا را ندارند؛ پس نه عقل و نه نقل، با این ملاکها مساعدت ندارد. بنابراین، ملاکهای نامبرده به هیچ روی نمیتواند بهعنوان ملاک درستی در انتخاب خلیفه رسول خدا صلی الله علیه و آله مطرح باشد.
ابوبکر در ادامه سخنان خود، خطاب به انصار (شاید برای ساکت کردن آنان)، امر خلافت مهاجران را به عنوان خیری میداند که به تقدیر الهی، به سوی آنان رانده شده است. به چه دلیل، این خیر به سوی مهاجران سوق پیدا کرده است؟ آیا در قرآن سفارش شده که آنان حاکم باشند؟ آیا پیامبر خلافت آنان را به مردم گوشزد کرده بود؟ و یا صرفاً به دلیل همان برتری که ابوبکر در سخنانش در سقیفه مطرح کرد، آنان مستحق این منصب و محل نزول این خیر شدند؟ به هر حال، پاسخ همه این سؤالات، منفی است؛ زیرا نه در قرآن و سنت اشارهای به خلافت مهاجران شده است و نه ملاکهای مطرح شده توسط ابوبکر میتواند چنین حقی را برای آنان اثبات کند.
همانگونه که در گزارش سقیفه آمد، انتخاب خلیفه اوّل، بدون حضور علی علیه السلام انجام شد. بعد از بیعت موافقان، گروه پیرو ابوبکر، به سراغ مخالفان رفتند تا از آنان برای ابوبکر، بیعت بگیرند. آنگاه که به عباس بن عبدالمطلب مراجعه کردند، او زیر
بار نرفت و بیعت نکرد. سپس به نزد علی علیه السلام آمده، او را به نزد ابوبکر بردند تا از او به نفع ابوبکر، بیعت بگیرند.
دینوری ماجرای این بیعت را چنین نقل کرده است:
سپس علی (کرّم اللّه وجهه) را به سوی ابوبکر بردند. او میگفت: من بنده خدایم و برادر رسول خدا. به او گفته شد: با ابوبکر بیعت کن. گفت: من شایستهترم به اینکه شما با من بیعت کنید. من با شما بیعت نمیکنم و بهتر است که شما با من بیعت کنید. شما این خلافت را از انصار ستاندید و حجّت شما بر آنان، قرابت و نزدیکی به پیامبر صلی الله علیه و آله بود و از ما خلافت را غاصبانه گرفتید. شما تصور کردید که از انصار نسبت به خلافت، اولویت دارید؛ به خاطر اینکه محمد صلی الله علیه و آله از شما بود. پس آنان ریسمان خلافت را به شما دادند و امارت را به شما تسلیم کردند. و ما به همان چیزی که شما بر آنان حجّت آوردید، بر شما حجت میآوریم. ما از نظر قرابت به رسول خدا صلی الله علیه و آله از شما برتریم؛ در زمان حیات آن حضرت و بعد از وفاتش. اگر ایمان دارید، درباره ما انصاف روا دارید، وگرنه گرایش به ظلم پیدا کردهاید که خود بر آن آگاهید. عمر به او گفت: ترا رها نمیکنیم، مگر اینکه بیعت کنی. علی به او گفت: شیری بدوش که سهمی از آن برای توست و امروز مرکب خلافت را محکم ببند تا فردا برای تو بازگرداند. سپس گفت: ای عمر! من سخن تو را نمیپذیرم و بیعت نمیکنم. ابوبکر به او گفت: پس اگر بیعت نمیکنی، مجبورت نمیکنم.(1)
دینوری درباره چگونگی به خلافت رسیدن خلیفه دوم، چنین مینویسد:
ابوبکر، عثمان بن عفّان را خواست و به او گفت: سفارشم را بنویس. عثمان نوشت و برایش خواند: بسم اللّه الرحمن الرحیم. این سفارش ابوبکر بن ابیقحافه است در آخر عمرش در دنیا که از آن رخت برمیبندد و آغاز دوران آخرت که در آن داخل میشود. من عمر بن خطّاب را بر شما خلیفه کردم. اگر
1) . ابن قتیبی، الامامی و السیاسی، ص11.
از او عدل و قسط نسبت به خود دیدید، پس همین گمان و امید من از اوست، و اگر تبدل و تغییر ایجاد کرد، من قصد خیر داشتم، امّا از غیب خبر ندارم، و به زودی آنانی که ظلم روا داشتند، خواهند دانست که چه چیزی را دگرگون کردند.
نامه به پایان رسید و آن را برای عمر فرستاد. بعد از آن که خبر انتصاب عمر برای خلافت، به مهاجران و انصار رسید، بر ابوبکر وارد شدند و گفتند: میبینیم که عمر را بر ما به عنوان خلیفه گماشتی. تو که او را میشناسی و از گرفتاریها و درگیریهای بین ما باخبری، در حالی که هنوز بر ما حاکمی! چگونه خواهد بود زمانی که ما را ترک کنی؟ و تو وقتی خدای را ملاقات کنی و مورد سؤال واقع شوی، چه میگویی؟ ابوبکر گفت: اگر خداوند از من بپرسد، من خواهم گفت: به اعتقاد من، بهترینشان را بر آنها گماشتم.
پس از آن بود که دستور داد مردم اجتماع کردند. پس گفت: ای مردم! چنان که میبینید، قضای الهی مرا دریافته است و ناچار باید فردی اداره شما را بر عهده گیرد و نماز شما را اقامه کند و با دشمنان شما بجنگد. پس او بر شما امارت میکند و فرمان میدهد. اگر خواستید اجتماع میکنید و از او فرمان میبرید. پس ولایت دادهاید بر خود، کسی را که خواستهاید و اگر خواستید، رأی و نظرم رابر شما بیان میکنم؛ و به خدایی که غیر از او خدایی نیست، از خیرخواهی نسبت به شما کوتاهی نکردهام. پس ابوبکر گریست و مردم نیز گریستند و گفتند: ای خلیفه و جانشین رسول خدا! تو برتر و داناتر از مایی؛ پس برای ما هر که را خواهی، انتخاب کن. ابوبکر گفت: به زودی رأیم را برای شما بیان خواهم کرد و بهترینتان را برای شما انتخاب خواهم کرد ان شاء اللّه. سپس مردم از نزدش رفتند. سپس عمر را فراخواند و به او گفت: ای عمر! افرادی تو را دوست خواهند داشت و افرادی دشمنت میدارند. از دیرباز، شرّ، مورد علاقه و خیر، مورد دشمنی قرار گرفته است. عمر گفت: مرا نیازی به خلافت نیست. ابوبکر گفت: امّا آن را به تو نیاز است. به خدا قسم که خلافت، عطیّه تو نیست، بلکه تو عطیّه خلافتی. سپس ابوبکر گفت: این نوشته را بگیر و به سوی مردم برو و به مردم خبر ده که این فرمان من است و از شنیدن و اطاعتشان سؤال کن.
سپس عمر با نوشته ابوبکر به میان مردم رفت و آنها را نسبت به آن آگاه کرد. مردم گفتند: سمعا و طاعی. مردی به او گفت: ای اباحفص! چه چیزی در آن نوشته است؟ عمر گفت: نمیدانم، ولی من اولین کسی هستم که آن را شنیدم و اطاعتش کردم. آن مرد گفت: امّا به خدا سوگند که من میدانم چه چیزی در آن نوشته است. یک سالی ابتدا تو او را امارت دادی و امیرش کردی و امسال، او تو را امیر کرد.(1)
درباره گزارش یاد شده، دو سؤال مطرح است: اوّل اینکه چرا ابوبکر، عمر بن خطاب را به عنوان خلیفه بعد از خود انتخاب کرد؟ دیگر اینکه چرا خلیفه اوّل در امر خلافت بعد از خود، به رسول خدا صلی الله علیه و آله اقتدا و امر خلافت را به مردم، واگذار نکرد؟
اگر به چگونگی به خلافت رسیدن خلیفه اوّل توجّه شود، جواب این سؤال را به درستی درمییابیم. همین سؤال در ماجرای انتخاب خلیفه اوّل نیز مطرح است که به چه دلیل، عمر بن خطّاب، ابوبکر را از میان همه اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله به عنوان خلیفه مطرح کرد، نه غیر او را؟
جواب هر دو سؤال را مولای متقیان علی علیه السلام بهروشنی بیان فرموده است؛ آنجا که در ماجرای اصرار عمر به خلافت ابوبکر، آن حضرت خطاب به عمر فرمود: «شیری بدوش که سهمی از آن برای توست و امروز مرکب خلافت را محکم ببند تا فردا برای توبازگرداند».(2)
بنابراین، امام علیه السلام علت پیشنهادعمر به ابوبکر برای خلافت را این میداند که خلیفه اوّل، خلافت را برای او حفظ کند و فردا که زمانش رسید، زمام امرخلافت را بهدست گیرد.
امّا درباره این سؤال که چرا ابوبکر، عمر را به خلافت برگزید، باید گفت: معادلهای که آنان ترتیب داده بودند، نتیجهای غیر از این نداشت. از این رو، امام علی علیه السلام درباره انتخاب عمر از جانب خلیفه اوّل میفرماید:
... تا اینکه اوّلی (خلیفه اوّل) به راه خود رفت (درگذشت) و خلافت را بعد از خود به ابن خطاب سپرد. [سپس امیرالمؤمنین به این بیت اعشی تمثّل جست که] «فرق است میان روزی که در پشت شتر نشسته و با دشواریها دست به گریبان بودم و روزی که با حیّان، برادر جابر در ناز و نعمت میگذرانیدم».
شگفتا که او در همان حال که در زمان حیاتش از مردم میخواست وی را از خلافت معاف کنند (و أقیلونی میگفت)، ناگهان آن را بعد از خود، برای دیگری منعقد ساخت. آن دو پستانهای خلافت را خیلی سخت و محکم در میان خود قسمت کردند. پس اوّلی آن را در جهت و ناحیهای خشن و سرزمینی سنگلاخ قرار داد که جراحت رساندن آن، غلیظ و شدید و دست یازیدن به آن، زبر و باعث مجروح شدن و لغزش و فروافتادن در آن، فراوان و موارد عذرخواهی، بسیار بود. پس متصدی خلافت با چنین حالاتی، مانند کسی است که بر شتری سرکش سوار باشد؛ اگر مهار آن را محکم بکشد، پرده بینی شتر سوراخ و پاره میگردد و اگر مهار را رها سازد، خود را به هلاکت میافکند. به خدا سوگند که مردم به انحراف از راه راست و چموشی و نافرمانی مبتلا شدهاند، دگرگونی در آنها راه یافته و به جای راهپیمایی در طول جادّه، از عرض آن (که موجب گمراهی است) میروند. پس در این مدّت دراز، با رنجی بسیار سخت، صبر کردم.(1)
همان گونه که در کلام امیرالمؤمنین علیه السلام آمده است: «آن دو، پستانهای خلافت را خیلی سخت و محکم در میان خود قسمت کردند» آنان امر خلافت را به گونهای در میان خود مستحکم کرده بودند که به طور طبیعی باید همان پیش میآمد که آمد.
پس آنچه از این ماجرا میتوان دریافت، این است که اگر عمر بن خطاب، از
1) . ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج1، ص162.
طرفی این شعار را مطرح کرد که اجحاف بر عرب است که نبوت و امامت، در بنیهاشم جمع شود و برای تحقق آن کوشید و از طرف دیگر، برای عدم استحقاق انصار برای امر خلافت، چنین استدلال کرد که چون پیامبر صلی الله علیه و آله از میان شما نیست، پس امامت هم به شما نمیرسد، همه اینها برای این هدف بود که خلافت را فقط برای مهاجران اثبات نماید که ابوبکر و عمر از سرانشان بودند.
از این رو، از همان ابتدا معلوم بود که خلافت در میان کدام طایفه و تبار، تحقق خواهد یافت و قابل پیشبینی بود که چه کسی در ابتدا و بعد از آن، خلیفه خواهد شد؛ خصوصا زمانی که عثمان بن عفّان در حالت بیهوشی ابوبکر، از پیش خود، نام عمر بن خطاب را به عنوان خلیفه بعد از او در نامه ابوبکر مینویسد و خود نیز بعد از عمر، خلیفه میشود، چگونگی ترتیب معادله خلافت، بیشتر روشن میشود.
از همه اینها رساتر، شاید مطلبی است که معاویه در جواب نامه محمّد بن ابیبکر به او نوشته است؛ آنگاه که معاویه در مقابل علی علیه السلام موضع میگیرد، محمّد بن ابیبکر، او را در نامهای سرزنش میکند و معاویه نامهای در جوابش مینویسد و مطالبی را متذکر میشود. از جمله، در جایی از نامه میگوید:
در زمان گذشته، ما بودیم و پدر تو (ابوبکر) هم با ما بود و فضیلت علی بن ابیطالب[ علیه السلام ] و لازم بودن حق او بر گردن خود را میشناختیم. در آن هنگام که خداوند آنچه را که برای پیامبرش صلی الله علیه و آله خواسته بود، انجام داد و وعده خود را درباره او اتمام نمود و دعوت او را آشکار ساخت و حجت او را روشن نمود و او را به بارگاه خود برگرفت، اوّلین کسانی که حقّ او را گرفتند و با امر واقعی او (خلافتش) مخالفت ورزیدند، پدر تو و فاروقش بود. آندو نفر، براین اقدام، اتفاق وقرار داشتند.(1)
1) . اشاره معاویه به «قرار» یاد شده در نامه، قابل تأمل است. بین ابوبکر و عمر، چه قراری بود که معاویه از آن یاد کرده است؟ آنچه از نوشته معاویه برمیآید، بیانگر این است که این قرار، چیزی جز امر خلافت نبود که عمر زمینه را برای تحقق خلافت ابوبکر فراهم سازد و در جهت تثبیت آن کوشش کند و ابوبکر نیز در زمان موعود، عمر را به خلافت مسلمانان برگمارد. اگرچه معاویه این مطلب را به قصد تحقیر محمد بن ابیبکر بیان کرده است، اما نه به نفع مکتب خلفاست و نه حقی را برای خود او اثبات میکند و در واقع، خود او نیز محکوم به همان اتهامی است که به ابوبکر و عمر نسبت داده است.
سپس معاویه ادامه میدهد: تو با کسی درافتادهای که پدرت جایگاهش را آماده کرده و برای ملک او بالش و تکیهگاه نهاده است».(1)
اگرچه پیروان مکتب خلفا بر اساس اخباری، خلیفه اوّل را منصوب از جانب پیامبر خدا صلی الله علیه و آله قلمداد میکنند، امّا در همان حال، کسانی نیز (از جمله خلیفه اوّل و دوم) بر این نظر بودند که پیامبر صلی الله علیه و آله کسی را بعد از خود انتخاب نکرد و در واقع، کار را به مردم محوّل فرمود؛ چنان که گاه احادیثی را از نبی مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله در این باره نقل میکنند و از آن جمله، روایتی از حذیفه است که پیامبر صلی الله علیه و آله در آن میفرماید: «اگر من خلیفهای بر شما بگمارم، شما از خلیفه من سرپیچی خواهید کرد که نتیجهاش نزول عذاب بر شما خواهد بود (پس کسی را نمیگمارم)».(2)
همچنین در مروج الذهب آمده است:
عبداللّه بن عمر، هنگام مرگ پدر، نزد او رفت و گفت: «ای امیر مؤمنان! یکی را به جانشینی خود بر امت محمّد صلی الله علیه و آله برگمار که اگر چوپان شتران یا گوسفندان تو بیاید و شتر و گوسفند را بیچوپان رها کرده باشد، ملامتش میکنی و میگویی: چرا امانتی را که پیش تو بود، بیسرپرست رها کردی؟ چه رسد ای امیرالمؤمنین به امت محمّد صلی الله علیه و آله. پس یکی را به جانشینی خود تعیین کن!» گفت: «اگر جانشین تعیین کنم، ابوبکر هم جانشین تعیین کرد و اگر نکنم، پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله نیز نکرد». و عبداللّه چون این سخن بشنید، از او مأیوس شد.(3)
چنان که ملاحظه شد، عمر بن خطاب، در اینجا صریحا میگوید که پیامبر صلی الله علیه و آله کسی را بعد از خود نگماشت، پس من هم نمیگمارم و اگر گماشتم، از آن جهت بوده که خلیفه اوّل گماشته بود! بنابراین، نظر این مکتب درباره انتخاب خلیفه از
جانب پیامبر صلی الله علیه و آله منفی است. امّا سؤال اینجاست که اگر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله خلیفه بعد از خود را انتخاب نفرمود و به مردم محوّل فرمود تا خود تصمیم بگیرند، چگونه زمانی که ابوبکر، عمر بن خطّاب را انتخاب کرد، او اعتراض نکرد که انتخاب، سنّت پیامبر نیست و بهآسانی پذیرفت، آیا این چیزی غیر از تحقّق آن قراری است که معاویه از آن سخن گفته است؟
اگر برای پاسخ به سؤال مذکور، به مکتب خلفا مراجعه کنیم، قطعا تنها یک جواب برای این سؤال دارند و آن اینکه ابوبکر بر اساس اجتهاد به رأی، عمر را انتخاب کرد. از این رو، عمر نیازی به مخالفت با اقدام ابوبکر نمیبیند.
دینوری در گزارش انتخاب عمر بن خطّاب، همین مطلب را از ابوبکر، چنین ذکر کرده است:
سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست، من از جانب خودم از هیچ خیرخواهی نسبت به شما کوتاهی نکردم. پس (ابوبکر) گریست و مردم هم گریستند و به او گفتند: ای خلیفه رسول خدا! تو از ما برتر و داناتری، پس از جانب ما انتخاب کن. ابوبکر گفت: من به زودی رأیم را بر شما بیان و اعمال خواهم کرد و بهترینتان را برای شما انتخاب خواهم کرد، ان شاء اللّه.(1)
اگرچه ابوبکر، اجتهاد به رأی را به معنای متداول دورههای بعد از تاریخ اسلام به کار نبرد و آن زمان، به جای عبارت اجتهاد به رأی، لفظ تأویل به کار میرفت، امّا عملاً چیزی غیر از همان اجتهاد به رأی نبود. بنابراین، خلیفه اوّل نیز همانند انتخاب خود به خلافت، در انتخاب عمر، هیچ نیازی به سنّت پیامبر نمیبیند و به دنبال توصیهای از آن حضرت صلی الله علیه و آله نیست و اجتهاد به رأی خود را کافی میداند؛ یعنی توصیههای پیامبر صلی الله علیه و آله در صورتی واجب الاطاعی است که از جانب وحی باشد، والاّ هر توصیه دیگر پیامبر صلی الله علیه و آله اجتهادی است مانند اجتهاد سایر مجتهدان و توصیههای پیامبر صلی الله علیه و آله که مبتنی بر وحی باشد، قطعا منحصر در آیات قرآنی است.
1) . ابن قتیبی، الامامی و السیاسی، ص19.
عمر با بسیاری از احکام اسلام، مخالفت میکرد و حال آن که آنها احکامی مذکور در قرآن بود؛ از آن جمله، بنای عَسَسی و تجسّس گذاشت و حال آن که حق تعالی از تجسّس نهی کرد، و نیز پیامبر صلی الله علیه و آله که صاحب شرع بود، این بنا را نگذاشت.
در کتابهای مغنی، تاریخ طبری و... روایت شده است که شبی عمر شبگردی میکرد که از خانهای صدایی شنید و از آن، شکّی به هم رسانید. از دیوار آن خانه بالا رفت و مردی را با زنی و خیک شرابی دید. شروع به تهدید ایشان کرد، آنگاه آن مرد گفت: یا امیرالمؤمنین! شتاب مکن. اگر من یک گناه کردم، تو سه گناه کردی: حق تعالی فرمود: «لاتجسَّسُوا» یعنی تجسّس مکنید! و تو تجسّس کردی، و فرمود: از در خانه داخل شوید و تو از بام داخل شدی و فرمود: چون داخل خانهها شوید، سلام کنید و تو سلام نکردی. پس عمر گفت: اگر من عفو کنم، تو خوب خواهی شد؟ گفت: بلی، واللّه دیگر این کار را نخواهم کرد. پس عمر او را عفو کرد و در مغنی آمده است که عمر خجالت کشید.(1)
عمر چندین بدعت در دین قرار داد؛ مثل: نماز تراویح در ماه رمضان که هر شب بیست رکعت و هر رکعت به یک سلام و به جماعت گزارده میشود؛ چنان که ابوحنیفه، شافعی و احمد بن حنبل میگویند، یا سی و شش رکعت؛ چنان که مالک میگوید.(2)ابن ابیالحدید میگوید: تمام مورخان گفتهاند که عمر اوّلین کسی است که سنّت گذاشت که نافله رمضان را به جماعت گزارند و به شهرها نوشت.(3)
افراطورزی صحابه در امر اجتهاد، پیامدهای نامطلوبی بهدنبال داشت و موجب انحرافات و تغییر جهتهای اساسی در دین و مردم مسلمان شد که در ذیل به پارهای از آنها میپردازیم:
اولین پیامد اجتهاد صحابه، قائل شدن به مرجعیّت برای تمام صحابه میباشد. آنان برای اثبات این نظر؛ به حدیثی از پیامبر متمسّک شدند که آن حضرت فرمود: «همه اصحاب من مانند ستارگانند؛ به هر کدام اقتدا کنید، هدایت میشوید». و در روایت دیگری آمده است: «به گفته هر کدام عمل کنید، هدایت میشوید».(1)
این نظریه، خود بیانگر نظریه تصویب نیز میباشد. آنگاه که همه صحابه، مجتهد و دارای شأن مرجعیت باشند، قطعا از حیث نظری باید به عقیدهای گرایش داشت که با این دیدگاهها سازگاری داشته باشد و بر این اساس، باید همه نظرات و اعمال این مراجع نیز مورد قبول حق تعالی و از احکام حقّه الهی باشد.
از دیگر پیامدهای اجتهاد تمام صحابه، عدالت تمام آنان است. آنگاه که صحابه حاکم، در اجتهاد به رأی و تأویلشان، طریق افراط را در پیش گرفتند و خود را مجاز دانستند که حتّی در مواردی با نصوص مسلّم اسلامی مخالفت کنند؛ باید توجیهی برای این اعمالشان داشته باشند. بنابراین، برای توجیه اعمال و نظرات مخالف با نصوص اسلامی، مسأله عدالت تمام صحابه مطرح شد.
ابن عرفه، معروف به نفطویه، که از بزرگان محدثان است، میگوید: اکثر
1) . علامه مجلسی، بحارالانوار، ج2، ص220.
احادیثی که در فضایل صحابه در زمان بنیامیّه برای نزدیکی به ایشان و ضربه زدن به بنیهاشم جعل شده، این احادیث به گونهای تنظیم شده است که از هر صحابی، یک الگوی شایسته برای اهل زمین میسازد و هر کس به یکی از ایشان ناسزا گوید و یا از آنان، به زشتی و بدی یاد کند، مورد لعن قرار میگیرد.(1)
بنابراین، نتیجه تأویلات و اجتهاد به رأی خلفا این شد که در دوران حاکمیّت بنیامیّه، این نظریّه با مقاصد سیاسی مطرح شده توجیه خلافت و به ویژه عملکرد معاویه و حامیان وی، مصونیت از انتقاد، تفرقه مسلمانان و بالاخره سرکوبی دشمنان معاویه، از اهم مقاصدی است که با نظریه عدالت تمام صحابه، میتوانستند به آنها برسند.(2)
از موضوعاتی که در تاریخ اسلامی از گزند تأویلات، اجتهادات و حوادث اجتماعی مصون نماند، احادیث نبوی است. ابتدا دورهای سپری شد که جمعآوری احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله ممنوع شد و سپس در زمانی به علل مختلف و کاملاً مشخص، احادیثی جعل شد و آنها را به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت دادند.
در اینجا مناسب است تاریخچه و علل این تحولات در حدیث را اجمالاً مورد بررسی قرار دهیم.
تاریخچه منع کتابت احادیث نبوی به زمان رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله برمیگردد. مهاجران قریش، عبداللّه بن عمرو بن عاص را از نگارش حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله منع کردند و به او گفتند: «تو هرچه از پیامبر میشنوی، مینویسی؛ در صورتی که رسول خدا صلی الله علیه و آله هم بشر است و در خوشحالی و خشم، سخنی از دهانش بیرون میآید». چنان که همین مهاجران، مانع نوشتن وصیتنامه پیغمبر صلی الله علیه و آله در آخرین دقایق حیات آن
حضرت شدند.(1)
بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله ابوبکر، اولین شخصی بود که مانع از نقل احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله شد. دلیل او در این باره این بود که در نقل احادیث، اختلاف ایجاد شده است. قطعا مردم بعد از شما در این امر، به اختلاف بیشتری خواهند افتاد. از این رو از رسول خدا صلی الله علیه و آله حدیث نقل نکنید و هر کس از شما از امری پرسید، در پاسخش بگویید: بین ما و شما کتاب خدا وجود دارد، حلالش را حلال و حرامش را حرام بدانید.(2)
خلیفه دوم نیز روش ابوبکر را با شدت بیشتری ادامه داد و در واقع، مبارزهای را آغاز کرد. عمر از مردم خواست احادیث را جمعآوری کرده، به نزدش ببرند. سپس فرمان داد که همه آنها را بسوزانند. او به صحابه گفته بود که روایت از رسول خدا صلی الله علیه و آله را کم کنید و فقط به مواردی که بدانها عمل میکنید، اکتفا نمایید. خلیفه دوم در این باره، سختگیری را به آنجا رساند که افرادی را به خاطر نقل احادیث زیاد از پیامبر صلی الله علیه و آله به زندان افکند. سه تن از آنان عبارت بودند از: ابن مسعود، ابوالدرداء و ابومسعود انصاری. عمر، خطاب به آنها گفته بود: شما از رسول خدا زیاد حدیث روایت کردید.(3)
خلیفه سوم، عثمان بن عفّان نیز راه خلفای قبلی را ادامه داد. او در بالای منبر گفت: بر کسی جایز نیست که حدیثی را روایت کند که در دوران ابوبکر و عمر شنیده نشده است.(4)
در دوران معاویه، این روند، با شکلی جدید ادامه یافت، او بعد از سال جماعت،(5)در نامهای به همه کارگزارانش نوشت: هر کس در فضل ابوتراب و اهل بیتش
حدیثی روایت کند، خونش هدر است.(1)
جریان منع کتابت حدیث، حدود یک قرن ادامه یافت و در زمان عمر بن عبدالعزیز منسوخ شد.
هنگام مسدود شدن باب احادیث نبوی بر امت اسلام، باب احادیث اسرائیلیّات گشوده شد؛ زیرا در همان زمان، افرادی چون «تیم داری» (راهب نصرانی) و «کعب الاحبار» یهودی که در زمان گسترش اسلام مسلمان و بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله به خلفا نزدیک شده بودند، متکفل این امر شده بودند. آنان مجال یافته بودند که احادیث اسرائیلیات را بین مسلمانان نشر دهند. در زمان عمر، در هر هفته، قبل از نماز جمعه، یک ساعت به آنها اختصاص داده میشد که در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله برای مردم حدیث بخوانند و در زمان عثمان، این فرصت به دو ساعت افزایش یافت.
گفتنی است که عمر، عثمان و معاویه، از کعب الاحبار درباره مبدأ آفرینش، معاد، تفسیر قرآن و غیره پرسش میکردند. نقل احادیث اسرائیلیات به عنوان یک رسم، تا دوران خلافت عباسیان ادامه یافت. علی علیه السلام در دوران زمامداری خود، آنها را قصاصون نامید و از مسجد اخراج فرمود.(2)
هنگامی که عمر را زخمی کردند، به او پیشنهاد شد که کسی را به جانشینی خود برگزیند. او گفت: اگر ابوعبیده جرّاح زنده بود، او را حتما جانشین خود میکردم و اگر خدا علت آن را از من میپرسید، در جوابش میگفتم که پیامبرت میگفت که او امین امت است! و اگر سالم، آزادکرده ابوحذیفه زنده بود، بیشک، او را به جای
خود برمیگزیدم و اگر خدا مرا مورد بازخواست قرار میداد، میگفتم که از پیامبرت شنیدم که میگفت: سالم آن قدر خدا را دوست دارد که اگر از خدا هم نمیترسید، او را نافرمانی نمیکرد.(1)
عمر گفت: علی، عثمان، طلحه، زبیر، عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابیوقّاص را حاضر کنید. چون حاضر شدند، جز با علی علیه السلام و عثمان، با دیگری سخن نگفت. به علی علیه السلام گفت: ای علی علیه السلام ! شاید مردم حق خویشاوندیت را با پیغمبر و اینکه داماد او بودهای و میزان دانش و فهمی که خداوند به تو ارزانی داشته است را در نظر بگیرند و تو را به حکومت خویش انتخاب کنند؛ در این صورت، خدا را فراموش مکن. آنگاه رو به عثمان کرد و گفت: ای عثمان! شاید مردم، داماد پیامبر بودن و سالمندیت را رعایت کنند؛ پس اگر به حکومت رسیدی، از خدا بترس و آل ابومُعَیط را بر گردن مردم سوار مکن.
عمر به اعضای شورا فرمان داد تا مدّت سه روز برای انتخاب خلیفه به مشورت بنشینند. اگر دو نفر با انتخاب مردی و دو نفر دیگر با خلافت مردی دیگر موافقت کردند، بار دیگر به رایزنی بپردازند و مشورت را از سر گیرند، اما اگر چهار نفر با یکی موافقت کردند و یک نفر مخالف بود، تابع رأی چهار نفر باشید و چنانچه آرا، سه به سه درآمد، رأی آن دسته را بپذیرید که عبدالرحمن بن عوف در آن است؛ زیرا دین و صلاح عبدالرحمان قابل اطمینان و رأیش برای مسلمانان، مورد قبول و اعتماد است. چون آن گروه، از مجلس عمر بیرون شدند، عمر گفت: اگر مردم، این (اَجْلَح)(2)را به خلافت انتخاب کنند، آنان را به راه راست هدایت خواهد کرد.(3)
بلاذری در جای دیگری به سند ابن سعد مینویسد که عمر گفت: انتخاب خلیفه
1) . ابن قتیبی، الامامی و السیاسی، ص23-24.
2) . اَجْلَح یعنی شخصی که موی جلو سرش ریخته و دو طرف سر، اندکی مو داشته باشد که منظورش علی علیه السلام بود.
3) . ر.ک: بلاذری، انساب الاشراف، ج5، ص108-114؛ طبقات ابن سعد، ج3، ص61؛ منتخب الکنز، ج4، ص429؛ ابن قتیبی، الامامی و السیاسی، ص24- 25؛ ابن عبد ربه اندلسی، عقد الفرید، ج3، ص74.
باید بر اساس پیروی اقلیّت از اکثریّت باشد و مخالف را گردن بزنید.(1)
در روز به خاک سپردن عمر، اعضای شورا کاری انجام ندادند. ابوطلحه به دستور عمر، برایشان امامت کرد و نماز گزارد و هیچ اتفاقی نیفتاد. صبح روز دیگر، ابوطلحه آنان را در محلّ بیتالمال گرد آورد تا به رایزنی بپردازد.
عبدالرحمان، وقتی نجوای اعضای شورا و گفت و شنود ایشان را مشاهده کرد و اینکه هر یک از آنها میکوشید تا رقیب را از میان بیرون کند و خود را به مقام خلافت نزدیکتر سازد، به ایشان گفت: ببینید! من و سعد، خود را کنار میکشیم؛ به این شرط که انتخاب یکی از چهار نفر، با من باشد؛ زیرا نجوایتان به درازا کشیده و مردم منتظرند تا خلیفه و امام خود را بشناسند و از اهالی شهرستانها نیز کسانی که برای کسب اطلاع از این موضوع تا کنون در مدینه ماندهاند، توقفشان به درازا کشیده و میخواهند هر چه زودتر به شهر و دیار خود بازگردند.
همه با پیشنهاد عبدالرحمن بن عوف موافقت کردند مگر علی علیه السلام که گفت: تا ببینم! در همین هنگام، ابوطلحه وارد شد و عبدالرحمن نیز آنچه گذشته بود، به اطلاع او رساند. پس ابوطلحه رو به علی کرد و گفت: ای ابوالحسن! عبدالرحمن؛ مورد اعتماد تو و همه مسلمانان است؛ چرا با او مخالفت میکنی؟! او خودش را از میان شما کنار کشیده و به خاطر دیگری هم زیر بار گناه نمیرود! در اینجا علی علیه السلام عبدالرحمان بن عوف را سوگند داد تا به خواسته دل اعتنایی نکند و حق را مقدم بدارد و به صلاح و خیر امّت بکوشد و مسأله خویشاوندی، او را از حق منحرف نسازد. عبدالرحمان، همه را پذیرفت و سوگند خورد. پس علی علیه السلام رو به او کرد و گفت: حالا با اطمینان خاطر انتخاب کن!
پس عبدالرحمان پیش آمد و دست علی علیه السلام را در دست گرفت و به او گفت: با خدا عهد و پیمان بند که اگر من با تو بیعت کردم، بنی عبدالمطلب را بر گردن مردم
1) . بلاذری، انساب الاشراف، ج5، ص112.
سوار نخواهی کرد و روش و رفتارت، همان سیره و روش رسول خدا صلی الله علیه و آله خواهد بود و به کم و زیاد از آن تجاوز نخواهی نمود! علی علیه السلام در پاسخ او گفت: من زیر بار عهد و پیمان خداوند، در مواردی که نه خود درک کرده و نه هیچ کس دیگر آن را درک کرده است، نخواهم رفت. و چه کسی را توانایی آن باشد که قدم جای پای پیغمبر و سیره او بگذارد؟ امّا من تا آنجا که بتوانم و امکانات برایم فراهم شود و نیز به اندازه دانش و آگاهی خود، به سیره و روش رسول خدا صلی الله علیه و آله با شما رفتار خواهم نمود.
پس عبدالرحمان دست علی علیه السلام را رها کرد و عثمان را سوگند داد و از او عهد و پیمان گرفت که بنیامیه را بر گردن مردم سوار نکند و سیره و روش رسول خدا صلی الله علیه و آله و ابوبکر و عمر را در پیش بگیرد و به کم و زیاد از آنها تجاوز نکند. عثمان، همه را پذیرفت و در انجامش سوگند خورد. پس علی علیه السلام رو به عبدالرحمان کرد و گفت: عثمان خواستهات را برآورده ساخت، معطل چه هستی؟ با او بیعت کن! عبدالرحمان بار دیگر رو به علی علیه السلام کرد و دستش را در دست گرفت و از او خواست تا بار دیگر همان سوگند را بخورد که از سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله و ابوبکر و عمر سرپیچی ننماید. علی علیه السلام گفت: من سعی و کوشش میکنم، امّا عثمان میگفت: آری! عهد و پیمان خدا و سختتر از آنچه از پیامبرانش گرفته است، بر من باد که از سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله و ابوبکر و عمر، در هیچ موردی سرپیچی نکنم. پس عبدالرحمان با عثمان بیعت کرد و به دنبال او، دیگر اعضای شورا با عثمان بیعت کردند.
گفتهاند که علی علیه السلام خشمگین از محلّ شورا بیرون آمد، ولی اعضای شورا خود را به او رسانیده، گفتند: موافقت کن، وگرنه با تو میجنگیم! در نتیجه، علی علیه السلام با آنها بازگشت و با عثمان بیعت کرد.(1)
اگر به مصاحبه میان عبدالرحمان و علی علیه السلام و نیز عبدالرحمان و عثمان توجه
1) . بلاذری، انساب الاشراف، ج5، ص119؛ مسعودی، مروج الذهب، ج1، ص162.
کنیم، متوجه میشویم که امام علیه السلام به رغم علم و معرفت بالایش و آگاهی بسیار وسیعی که نسبت به احکام الهی و سنّت نبوی دارد و نیز تقوا و ایمان کاملش، در این شرط عبدالرحمان که بر اساس احکام الهی و سنّت نبوی عمل نماید، میفرماید: به احکامی که بدانم از جانب خداست، در حد آگاهی و توانم عمل خواهم کرد. امّا عثمان به طور مطلق، متعهد میشود؛ آن هم تعهدی سخت که به همه آنچه عبدالرحمان شرط کرده بود، عمل کند.
اینجا جای این سؤال هست که چرا امام علی علیه السلام به آن صورت مقیّد، شرط را میپذیرد؟ در جواب، میتوان گفت که اوّلاً، تردیدی نیست که هر انسانی به میزان علم و آگاهی و توان خود میتواند عمل کند، که امام علی علیه السلام، نیز در قبول شرط، به این امر توجه کامل داشت و ثانیا، این احتمال داده میشود که چون علی علیه السلام میدانست عثمان همه شرایط را با تعهدی سخت (چنان که خود در پذیرش شرایط عبدالرحمان گفته است) خواهد پذیرفت، از این رو با آن قیود، قبول کرد تا اطرافیان بدانند که برای او نفس حکومت بر مردم، هدف نیست تا برای به دست آوردن آن، هر شرطی را با هر کیفیّتی بپذیرد و همچنین، برای کسانی که در مقابل علی علیه السلام همه شرایط را هرچند که یارای انجام آنها را نداشته باشند، با تعهدی سخت به خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله میپذیرند، نفس حکومت بر مردم، چقدر جذّاب و مورد نظر است. البته گذر زمان، میزان پایبندی او به تعهدات را نشان داد.
عمر در این باره میگوید: اینکه من مردم را به حال خودشان میگذارم، از آن جهت است که آن کس که بهتر از من بود، مردم را به حال خودشان رها کرد.(1)(که مرادش پیامبر صلی الله علیه و آله است.) مقصود عمر از این سخن، این است که از آن روی که پیامبر صلی الله علیه و آله مردم را در مورد خلیفه بعد از خود به حال خود واگذاشت، من نیز به سنّت
1) . ر.ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج3، ص65.
پیامبر عمل میکنم و مردم را به حال خود وامیگذارم.
در اینجا این سؤال مطرح است که اگر انتخاب نکردن، سنت پیامبر صلی الله علیه و آله بود و سنّت پیامبر، لازمالاتباع است، چرا در انتخاب شدن خود از جانب خلیفه اوّل، هیچ گونه اعتراضی نکرد و یا حداقل به عنوان پیشنهاد، این نظر را آن زمان مطرح نکرد؟
در جای دیگری آوردهاند که عمر گفت: برخی از مردم میگویند که بیعت با ابوبکر، کاری شتابزده و حساب نشده بود که خداوند شرش را از این امّت دور کرده است و بیعت با عمر نیز بدون کسب نظر و مشورت با مردم صورت گرفته است. امّا اکنون حکومت پس از من، بر عهده شوراست.(1)
اگر این اشکالات که از جانب برخی مردم مطرح شده، بجاست، چرا در وقتش به رفع آن اشکالات نپرداخت و امروز به این فکر افتاده است که باید از این اشکالات دوری کرد و از سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله پیروی نمود؟
علی علیه السلام در برابر این سخن عمر که گفته بود: در صورت رأی سه به سه، گروهی برنده است که عبدالرحمان بن عوف در آن باشد، به عمویش عباس شکایت برد و گفت: به خدا قسم که خلافت به ما نمیرسد! عباس پرسید: برادرزاده عزیزم! این را از کجا میگویی؟ امام پاسخ داد: از آنجا که سعد بن ابیوقاص با پسر عمویش عبدالرحمان بن عوف مخالفت نمیکند، عبدالرحمان نیز داماد و هوادار عثمان است و سرانجام، هر سه با هم میباشند. حالا اگر طلحه و زبیر هم با من باشند، رأیشان برای من هیچ فایدهای ندارد؛ زیرا عبدالرحمان بن عوف در دسته سه تایی دیگر است!(2)
آن زمان که عمر بن خطّاب شورای شش نفره را با آن ترکیب و با آن شرایط و شرط وتو برای عبدالرحمان بن عوف مطرح کرد، پیشبینی کرده بود که نتیجه این انتخاب، چه خواهد بود. مولی امیرالمؤمنین علیه السلام نیز به نیکی دریافته بود که هدف از
این شورا چیست و نتیجه رایزنی اعضا چه خواهد بود؟
طبری و ابن اثیر در ضمن حوادث و رویدادهای سال 23 هجری مینویسند:
چون عبدالرحمان در سومین روز با عثمان بیعت کرد، علی علیه السلام به عبدالرحمان گفت: دنیا را به کامش کردی! این نخستین روزی نیست که علیه ما به پشتگرمی یکدیگر برخاستهاید! «فصبرٌ جمیلٌ و اللّه المستعان علی ما تصفون». به خدا قسم که تو عثمان را به خلافت نرساندی، مگر اینکه امید آن داری که او پس از خودش تو را به خلافت بردارد، امّا خدای را هر روز تقدیر دیگر است.(1)
با دقت در این بیان مولی علیه السلام و نیز توجه به این امر که بعد از انتخاب عثمان، امام علیه السلام خشمگین از محل شورا بیرون آمد، درمییابیم که امام علیه السلام بااین اعمال، در صدد اعتراض به تصمیم اعضای شورا بود؛ اگرچه امام علیه السلام از ابتدا خود را امام بر حق و وصی پیامبر صلی الله علیه و آله میدانست، اما در چنین شورایی شرکت میکند تا همان گونه که خود فرموده است، بر همگان روشن و آشکار گردد که ادعای عمر مبنی بر اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است: بر عرب ظلم است که نبوت و امامت در یک خاندان جمع گردد، ادعایی بیاساس است. بنابراین، امام علیه السلام به جای موضعگیری منفعلانه، به صورت فعّال در جریانات مختلف جامعه حضور دارد تا چهره حقش بر تارک جامعه اسلامی جلوهگر و نقش والای آن امام علیه السلام برای اثبات حقیقت، همچنان محفوظ باشد.
برای پرداختن به وضعیت جامعه اسلامی در دوران خلافت عثمان، بررسی اوضاع اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی آن دوران ضروری مینماید. از این رو، برخی از امور
1) . تاریخ طبری، ج3، ص297؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج3، ص37؛ ابن عبد ربه، عقد الفرید، ج3، ص67.
مربوط به موضوعات یاد شده را مورد بررسی قرار میدهیم:
یکی از مسائلی که بیانگر ماهیت حقیقی یک حکومت است، شیوه مصرف و توزیع بیتالمال و اموال عمومی است. حکومت حق، اموال عمومی را در موارد مشروع مصرف میکند و شعارش در امر توزیع، عدالت است.
در دوران دو خلیفه پیشین، خصوصا خلیفه اوّل، تلاش بر آن بود که حتیالامکان اموال عمومی به طور صحیح مصرف شود، امّا در دوران خلیفه سوم، بخششها از بیتالمال به نزدیکان و آشنایان، زیاد شد.
نقل شده است زمانی که مروان خانهاش را در مدینه ساخت، مردم را به مهمانی دعوت کرد و مسوَر در میان مدعوّین بود. مروان خطاب به مدعوّین گفت: به خدا قسم که من در این خانهام چیزی از مال مسلمانان را انفاق نکردهام؛ نه یک درهم و نه بیشتر از آن. مِسوَر به او گفت: چون غذایت را خوردهام، اگر ساکت بمانم، برایت بهتر است، اما تو با ما در آفریقا جنگیدی، در حالی که از نظر ثروت و مال و منال و خویشاوندان، در سطح بسیار پایینی بودی. ابن عفّان (عثمان) یک پنجم آفریقا را به تو بخشید و تو را عامل زکات قرار داد و تو اموال مسلمانان را گرفتی... .(1)
در مورد دیگر، عثمان همه آنچه از فیء در فتح آفریقا و مغرب، به دست آورد، به عبداللّه بن ابیسرح بخشید که آن از طرابلس مغرب تا طنجه بود؛ بدون اینکه کسی در آن با او شریک باشد.(2)
در جای دیگر، عبداللّه بن اسید از عثمان بخششی خواست و عثمان چهارصد هزار درهم بهوی داد! او حکم بن ابیالعاص را که پیغمبر صلی الله علیه و آله تبعیدش کرده بود و ابوبکر و عمر هم حاضر نشدند او را برگردانند، به مدینه بازگردانید و صدهزار درهم
به وی عطا کرد!(1)
همچنین، نبی اکرم صلی الله علیه و آله نقطهای در بازار مدینه را به نام نهروز وقف مسلمانان کرده بود، ولی عثمان آن را به حارث بن حکم، برادر مروان تیول داد! و فدک را بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله از دست فاطمه زهرا علیها السلام گرفتند و فاطمه زهرا علیها السلام گاهی به عنوان ارث و زمانی به نام بخشش پیغمبر، آن را مطالبه میکرد، ولی آن را به مروان بخشیدند.(2)
او مراتع اطراف مدینه را از دسترس مسلمانان خارج ساخت و در اختیار احشام بنیامیّه گذاشت که در انحصار آنها باشد.(3)
آری، نتیجه این حاتمبخشیها از بیتالمال، ثروتهای بادآوردهای شد که تبدیل به کاخها و دنیاگراییهای افراطی شد و نتیجه همه اینها نیز روشن است.
عثمان بن عفان در دوران خلافتش مرتکب اجتهادات نوینی شد که به برخی از آنها پرداخته میشود:
در دوران دو خلیفه پیشین، ترکه رسول خدا صلی الله علیه و آله از خاندانش دفع شد و سهمی از خمس که به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله تعلّق داشت، به آنان داده نشد. امّا آنان این اموال را جزء بیتالمال به حساب میآوردند و به عموم مردم میدادند. اجتهاد عثمان در این باره این بود که عثمان نهتنها مانند سابق، این اموال را از صاحبان اصلی دفع کرد، بلکه آنها را به خویشاوندانش اختصاص داد.(4)
عثمان بسیاری از ادله کتاب مبین و سنّت نبوی صلی الله علیه و آله و روش خلفای پیشین را در رها کردن فرزندان عاص، نادیده گرفت و در مقابل آنها اجتهاد کرد؛ آنان را در حکومت اسلامی راه داد و به آنان منصب و حکومت بخشید. یکی از آنان، عبداللّه بن سعد بن ابیسرح العامری القرشی بود. او پسرخاله عثمان و برادر رضاعی او بود. او ابتدا کاتب رسول خدا بود و به خاطر خیانت در کتابت، رسول خدا صلی الله علیه و آله او را از منصبش عزل فرمود. بدین خاطر، او از اسلام مرتد شد و به اهل مکه ملحق گردید. از این رو رسول خدا صلی الله علیه و آله او را مهدورالدم دانست، امّا عثمان او را در زمان خلافت خود، حاکم مصر کرد.
مروان بن حکم و حارث بن حکم، پسرعموهای عثمان نیز از موارد دیگر بودند. حکم بن عاص، پدر آنها، پیامبر صلی الله علیه و آله را بسیار اذیت کرده بود؛ تا آنجا که پیامبر فرمود: او و فرزندانش را در جوار من سکونت ندهید. از این رو، همه آنها به طائف تبعید شدند. بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله عثمان از ابوبکر خواست تا آنان به مدینه بازگردند که ابوبکر نپذیرفت و دلیل آورد که من مطرودین از جانب پیامبر را مأوا نمیدهم. در زمان عمر نیز عثمان چنین خواستهای را با عمر در میان گذاشت که او نیز جواب ابوبکر را داد، امّا آنگاه که عثمان به خلافت رسید، آنها را به مدینه آورد.(1)حکم بن عاص هنگام ورود به مدینه، ظاهر مناسب نداشت، امّا آنگاه که وارد خانه خلیفه شد و از آنجا خارج شد، وضعش به کلّی دگرگون شده بود.(2)
ابن ابیالحدید از جمله مطاعنی که بر عثمان از مخالفینشان نقل میکند، این است
که عثمان مردم را فقط بر قرائت زید بن ثابت جمع نمود و وادارشان نمود تا ملتزم به قرائت او شوند و آنهایی را که شکی در قرآن بودنش نیست و از رسول خدا اخذ شده است، باطل اعلام نمود و دستور داد همه قرآنهایی که بر قرائت دیگر بود، سوزانیدند. اگر چنان بود که او عمل کرد، خود رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت به او پیشی میگرفت؛ یعنی همه روایتهای دیگر را باطل اعلام میکرد و ابوبکر و عمر نیز چنین میکردند!
قاضیالقضای به این اشکال، چنین پاسخ داده است که عثمان این کار را به خاطر این انجام داد که از درگیری و اختلاف درباره قرآن و قرائت آن، جلوگیری کند.
سپس ابن ابیالحدید از مرحوم مرتضی رحمة الله نقل میکند که در رد جواب قاضیالقضات گفته است: اختلاف مردم در قرائت، موجب این نمیشود که عثمان همه قرآنها را که بر اساس قرائت دیگری است، باطل اعلام کند و آنها را بسوزاند؛ زیرا خود آنان از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کردهاند که فرمود: قرآن بر هفت حرف(1)نازل شده است. همه آنها شفادهنده کافی هستند. پس این اختلاف در قرائت قرآن در میان قرّاء، امری مباح بود که مستند به فرمایشات رسول خدا صلی الله علیه و آله است. چگونه عثمان از گستردگی قرائات که امری مباح است، جلوگیری میکند؟ و اگر این قرائت واحد موجب حفظ قرآن است، چرا خود پیامبر صلی الله علیه و آله که بیش از همه به مصالح آگاه بود، قرائت واحد را لازم ندانست؟(2)
در دوران خلیفه سوم، عدم دقت در انتخاب کارگزاران و ترجیح خویشاوندان خود بر دیگر افراد، سبب شد افراد نالایقی بر مصدر امور جامعه اسلامی قرار گیرند و مفاسدی در دستگاه حکومت پدیدار شود. نمونهای از این مفاسد، ماجرای عزل
ولید بن عقبه و گماشتن سعید بن عاص به حکومت کوفه است.
شبی ولید با ندیمان و خوانندگان خود، تا به صبح، شراب نوشید. هنگام نماز صبح، او با لباس منزل بیرون آمد و برای امامت جماعت، به محراب ایستاد و چهار رکعت نماز خواند. آنگاه گفت: «میخواهید بیشتر بخوانم؟» او ضمن سجدهای طولانی گفته بود: «بنوش و به من بنوشان!» کار وی در کوفه شایع شد. گروهی از مسجد بر او هجوم بردند و دیدند که مست بر تخت خفته و از خود بیخود است. خواستند بیدارش کنند که بیدار نشد و شرابی را که نوشیده بود، روی آنها قی کرد. آنها انگشتری او را از دستش درآورده، بیدرنگ راهی مدینه شدند و به نزد عثمان رفتند و به شرابخواری ولیدشهادت دادند. عثمان پرسید: از کجا میدانید که شراب نوشیده است. آنان گفتند: این آن شرابیست که ما در جاهلیت نوشیدهایم و انگشتر ولید را به او دادند. عثمان بر آنها خشم گرفت و گفت: «از من دور شوید!» آنان از آنجا به نزد علی علیه السلام آمده، قصه را بیان کردند. امام علیه السلام به نزد عثمان رفت و فرمود: چگونه شهود را بیرون کردی و حد را معوّق گذاشتی؟ عثمان پرسید: «چه باید کرد؟» امام علیه السلام فرمود: «به نظر من باید ولید را احضار کنی و در صورت شهادت مردم علیه او و عدم اقامه دلیلی که او را تبرئه نماید، او را حد بزنی».
آنگاه که ولید حاضر شد، شهود علیه او شهادت دادند و او دلیلی نداشت. عثمان تازیانه را به طرف علی علیه السلام افکند و سرانجام، امام علیه السلام او را حد زد و بعد از او، عثمان، سعید بن عاص را حاکم کوفه کرد.(1)
آری، حکومتی که رسول خدا صلی الله علیه و آله بنیاد نهاده بود، این چنین آلوده و فاسد شد که کارگزارش شرابخواری است که مورد حمایت خلیفه وقت قرار دارد و اگر حضرت امیر علیه السلام حضور نداشت، حکم الهی به کناری نهاده میشد و فرد خاطی مجازات نمیشد؛ زیرا آن امام علیه السلام عهد کرده بود که تا زنده است، هیچ حدی از
1) . ر.ک: مسعودی، مروج الذهب، ج1، ص692 -693؛ ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج3، ص11-20.
حدود خدایی ضایع نشود.(1)
همانگونه که قبلاً گذشت، داستانسرایی از عادات قبل از اسلام و دوران جاهلیت قوم عرب بود. پیامبر صلی الله علیه و آله در دوران خود، آن را منسوخ فرمود، اما در زمان خلیفه اوّل، بار دیگر آن رسم قدیمی، زنده شد. یکی از قصاصون صدر اسلام، تیم داری از یهودیان یمنی بود و در سال نهم هجرت، به اسلام گروید. او قهرمان افسانه جساسه است. در عصر خلیفه سوم، وی اجازه یافت تا هفتهای دو روز در مجالس و مساجد حاضر شود و افسانههای خود را از اخبار امم گذشته و دیگر وقایع، نقل کند.
در کنار مفاسدی که در دستگاه عثمان ایجاد شده بود و به رغم عزیز بودن برخی فسّاق در دستگاه خلافت، اصحاب خاص رسول خدا صلی الله علیه و آله و مؤمنان حقیقی، در آن حکومت جایی نداشتند و از جانب حکومت، مورد بیمهری و ظلم قرار میگرفتند.
افرادی چون ابن مسعود از طایفه هذیل، عمّار یاسر از بنیمخزوم و ابوذر از قبیله غفار، از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و مؤمنان حقیقی بودند که مورد بدرفتاری از جانب دستگاه خلافت عثمان واقع شدند. عثمان، ابوذر را که مدافع حق و عدالت بود، به جرم مبارزه با بدعتها و بیعدالتیها، به ربذه تبعید کرد.(2)
بیشک، وجود چنین مشکلات و ناهنجاریهایی در جامعه اسلامی، جز منحرف شدن خلافت بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله از مسیر اصلی آن، علت دیگری نداشت. آنگاه که امامت بعد از نبی صلی الله علیه و آله به سبب اجتهادات شخصی خلفا، از جایگاه اصلیاش خارج شد و به دنبال آن اجتهادات اولیّه، اجتهادات دیگری رخ داد، تا بدان جا که برخی از اجتهادات با نصوص مسلّم قرآنی و سنّت نبوی مخالف بود، باید در مدّتی کوتاه،
شاهد چنین ظلمهایی در جامعه اسلامی باشیم. اما حقیقت این است که برای مردمی که خاطرات حکومت نبوی صلی الله علیه و آله را در ذهنها داشتند، مشاهده این گونه انحرافات و ناهنجاریها امری غیر قابل تحمل بود. از این رو، همانانی که روزی با خلیفه سوم بیعت کرده بودند، زبان به اعتراض گشودند. از بلاد مختلف جمع شدند و اعتراض خود را علنا به خلیفه اعلام کردند و سرانجام، در گیر و دار این تجمع و درگیریهای متعاقب آن، خلیفه از پای درآمد.
در سال سی و پنجم، افراد با سران قبایل مختلف، به قصد اعتراض به اعمال عثمان و اطرافیانش، در محلّی به نام ذیخشب جمع شدند. مالک بن حارث نخعی با دویست تن از مردم کوفه و حکیم بن عدیس بلوی با سیصد تن از مردم مصر، از جمله آنان بودند. کسان دیگری نیز از اهالی مصر؛ چون عمرو بن حمق خزاعی و سعد بن مروان تجیبی درمیان آنان دیده میشدند. محمد بن ابیبکر نیز همراه آنها بود.
آنگاه که عثمان از تجمع آنان در ذیخشب خبر یافت، به نزد علی علیه السلام فرستاد و از او خواست تا به نزد آنها رود و هرچه از عدالت و خوشرفتاری میخواهند، تعهّد نماید. علی علیه السلام به نزدشان رفت و پس از گفتوگوی بسیار، آنان پیشنهاد مولی علیه السلام را پذیرفتند و برگشتند، امّا آنگاه که به محلی، معروف به حسمی رسیدند، غلام عثمان را دیدند که بر شتر سوار بود و از مدینه میآمد؛ با نامهای به عنوان ابن ابیسرح، حاکم مصر که نوشته بود: «وقتی این سپاه سوی تو آمد، دست فلانی را ببر و با فلانی چنین و چنان کن» و بیشتر کسانی را که همراه بودند، یاد کرده و دستوری داده بود. دریافتند که نامه به خط مروان است. از این رو به مدینه بازگشتند و در مسجد تجمع کردند و بعد از گفت و گو درباره رفتار بد حکام، به سوی عثمان رفتند و او را در خانهاش محاصره کردند و آب را بر او بستند. عثمان از آنها تقاضای آب کرد و
چون علی علیه السلام خبر یافت که تقاضای آب کرده است، سه مشک آب برای او فرستاد و تازه آب به او رسیده بود که جماعتی از بنیهاشم و بنیامیه بیرون آمدند و شورشیان مسلح، خانهاش را محاصره کردند و مروان را از او خواستند و عثمان راضی نشد مروان را به آنها تسلیم کند.
وقتی امام علی علیه السلام خبر یافت که شورشیان قصد قتل عثمان را دارند، دو فرزندش حسن و حسین علیهما السلام را برای محافظت از خلیفه فرستاد. طلحه نیز پسرش محمّد را فرستاد و بیشتر صحابه به تبعیّت از امام علیه السلام پسران خویش را فرستادند. از طرف شورشیان تیراندازی شد. امام حسن علیه السلام مجروح شد و سر قنبر شکست و محمد بن طلحه نیز جراحت برداشت.
تنی چند از محاصرهکنندگان، از خانه گروهی از انصار، وارد خانه عثمان شدند. از جمله کسانی که به نزد وی رسیدند، محمد بن ابیبکر و دو نفر دیگر بودند. فقط زن عثمان پیش او بود و کسان و وابستگان عثمان، سرگرم جنگ بودند. میان محمد بن ابیبکر و عثمان، گفت و شنودی شد. محمّد ریش عثمان را گرفت و عثمان گفت: «ای محمّد! اگر پدرت تو را میدید، از این کارت آزرده میشد». دست محمد سست شد و به صحن خانه رفت. دو نفر دیگر رفتند و عثمان را پیدا کرده، کشتند.
چون خبر به علی علیه السلام، طلحه، زبیر، سعد و دیگر مهاجران و انصار رسید، «إنّا للّه وإنّا الیه راجعون» گفتند. آنگاه علی علیه السلام به خانه عثمان رفت و آشفته و غمین بود. به دو پسرش فرمود: «چطور شما جلو در بودید و او کشته شد؟» حسن علیه السلام را سیلی زد و به سینه حسین علیه السلام زد و محمد بن طلحه را بد گفت و عبداللّه بن زبیر را لعن کرد. طلحه خطاب به امام علیه السلام گفت: «ای اباالحسن! نه بزن و نه بد بگو و نه لعنت کن! اگر مروان را به آنها داده بود، کشته نمیشد.(1)
1) . ر.ک: مسعودی، مروج الذهب، ج1، ص700-702.
قاتل عثمان و عامل آن، مشخص نیست. از جمله کسانی که در ماجرای قتل عثمان و تحریک به آن متهم شدند، شخص علی علیه السلام بود. خود آن حضرت در خطبههایی از نهج البلاغه به این امر پرداخته است؛ از جمله، امام علیه السلام در خطبه 30، خود را از این اتهام بریء میداند و یادآور یاری خود نسبت به شخص خلیفه میشود و در آخر نیز علت عصیان مردم علیه عثمان و کشته شدنش را بیان میکند.
اگر من به کشته شدن عثمان فرمان داده بودم، هرآینه قاتل به شمار میآمدم و اگر از قتل او نهی کرده بودم، یاور او محسوب میشدم. جز اینکه هر کس به یاری او برخاسته، نمیتواند بگوید من بهتر از کسی هستم که وی را فروگذاشته و یاری نکرده است و آن که او را یاری نکرده و فروگذاشته، نمیتواند بگوید کسی به یاری او برخاسته که از من بهتر است. من (اکنون) امر عثمان را برای شما بیان میکنم. او خودکامگی و استبداد را برگزید و در این راه، بد رفتار کرد. شما (در برابر اعمال او) بیتابی کردید و کمحوصلگی به خرج دادید، شما نیز در این کارتان بد کردید و خداوند درباره آن مرد خودکامه و درباره شما با آن گونه بیتابی، حکمی دارد که وقوع خواهد یافت.(1)
بنابراین، به اعتقاد امام علیه السلام علت قتل عثمان، چیزی جز خودکامگی و استبداد خلیفه از یک طرف و حساسیّت افراطی مردم از طرف دیگر نبود و قطعا در هر جامعهای اگر حاکم جامعه، مستبد باشد، سرانجام مردمش سر به شورش خواهند زد و وضع موجود را دگرگون خواهند کرد و اگر مردم، اسیر احساسات باشند، دست به اعمال غیر معقول میزنند و راه افراط را در پیش خواهند گرفت.
1) . محمد عبده، شرح نهج البلاغه، خطبه 30.
گلستانی که حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله با انقلاب بزرگ اسلام در صحرای خشک و سوزان شبه جزیره عربستان و بر روحهای کویری قوم جاهل عرب بنا نهاده بود، بعد از ارتحال آن حضرت صلی الله علیه و آله به خشکی گرایید و بار دیگر، فضای کویری بر روح امّت و اجتماع اسلامی سیطره افکند و تاریخِ قرون و اعصار متمادی این امت را دربرگرفت.
امّا در گوشهای از این کویر وسیع، گلزاری مصفّا به چشم میخورد که اگر نبود، گلستان نبوی در زمره اساطیر تاریخ قرار میگرفت. این گلزار زیبا و باصفا، چیزی جز دوران حاکمیّت مولی امیرالمؤمنین علیه السلام نبود که اگر چه دیرزمانی نپایید، امّا سالیانی بعد از ارتحال پیامبر صلی الله علیه و آله خاطرات شیرین دولت اسلامی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را در ذهنها زنده کرد تا پس از آن، برای همیشه روزگار به عنوان یک شیوه و روش عملی برای اداره اجتماع انسانی باقی بماند و نپندارند که حکومت یعنی قانون تنازع بقاء و سلطه قویتر بر ضعیفتر.
ص: 389
درباره زندگی امام علی علیه السلام بعد از ارتحال پیامبر صلی الله علیه و آله و موضعگیریهای آن امام در مسائل مختلف، پرسشهای زیادی مطرح است که برخی از آنها برجستگی خاصی دارد. پرسشهایی چون: چگونگی محروم شدن امام علیه السلام از خلافت، چگونگی به خلافت رسیدن امام علیه السلام و شرایط و عوامل زمینهساز خلافت او، دلایل رجوع مردم به امام علیه السلام و اکراه امام علیه السلام از پذیرش خلافت و سرانجام، علت و شرایط پذیرش خلافت از جانب امام علیه السلام.
در این بخش، برآنیم که به یاری خداوند، هرچند به طور اجمال، به پاسخ پرسشهای فوق بپردازیم.
امام علی علیه السلام بعد از کشته شدن خلیفه سوم (عثمان بن عفان) به پیشنهاد و اصرار شدید مردم، امر خلافت را بر عهده گرفت. مسأله چگونگی به خلافت رسیدن امام علی علیه السلام از موضوعاتی است که در خور بررسی و تحلیل دقیق است؛ زیرا عواملی منجر به خلافت امام علیه السلام شد که هر کدام، موضوعی مهم در تاریخ اسلام محسوب میشود. قبل از پرداختن به این عوامل، باید به گذشته برگشته، نظری اجمالی به دلایل شورش مردم علیه عثمان و قتل او بیندازیم تا بدانیم اوضاع و احوال جامعه اسلامی در دوران حکومت عثمان چگونه بود که منجر به ناخشنودی مردم نسبت به حکومت او شد.
مردم نسبت به اعمال و سیاستهای عثمان معترض بودند. از تعطیل گذاشتن احکام الهی گرفته تا دادن امتیازهای بیحد و حصر به اقوام و نزدیکانش و راه یافتن افراد نالایق و حتی مطرودین از جانب پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در دستگاه خلافت و سلب اختیار در موارد بسیاری از او در امر حکومت و اعمال قدرت برخی از نزدیکان و نیز فشارها و
ص: 390
ظلمهایی که بر برخی از صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله و مؤمنان روا داشت، از دلایل این نارضایتی بود.
این اعتراضها در سال سی و پنجم هجری به اوج خود رسید. بدین سبب، گروهها و قبایل مختلف، برای اعتراض علیه خلیفه، در اطراف مدینه اجتماع کردند که با وساطت امام علی علیه السلام متفرق شدند، امّا در بین راه بازگشت به مصر «ورش» غلام عثمان را به همراه نامهای که به خط مروان بود، دیدند. نامه برای ابن ابیسرح، حاکم مصر نوشته شده بود و در آن، نام افرادی که در میان آن جمع بودند، آمده بود که به محض رسیدن به مصر، با آنان برخورد خشونتآمیز شود و برخی را گردن بزند. آن گروه با دیدن نامه، به مدینه بازگشتند و خانه عثمان را محاصره کردند و درگیریها میان افراد مسلح دو طرف، بالا گرفت و سرانجام، عثمان به قتل رسید.(1)
علاوه بر سیاستها و اعمال عثمان که با روش پیامبر صلی الله علیه و آله و حتی خلفای پیشین، اختلاف فاحش داشت، عوامل دیگری نیز در پدید آمدن واقعه محاصره خانه خلیفه و قتل او مؤثر بود. از جمله این عوامل، عدم یاری و سیاست منافقانه برخی یاران خلیفه سوم بود. یکی از همپیمانان عثمان، معاویی بن ابیسفیان، والی شام بود. او به رغم با خبر شدن از محاصره خانه عثمان و نامهاش به او به قصد استمداد، مانند بقیه حکام، کمکی به عثمان نکرد و صبر کرد تا خلیفه کشته شد و آنگاه برخاست و مطالبه خون او را نمود.(2)
عامل مؤثر دیگر، انتقامجویی برخی از امیران گذشتهاش بود. از جمله آنها عمرو بن عاص بود که عثمان، او را از امارت مصر معزول کرده بود و او از این بابت، کینه شدیدی از عثمان در دل داشت و زمانی که شورش علیه عثمان آغاز شد، او یکی از مخالفان عثمان بود. او در نهان، مردم را علیه عثمان تحریک میکرد. هم او در مسجد به عثمان گفته بود: «تو مردم را به خطر و دشواری انداختهای و ما هم با تو
ص: 391
همراهی کردیم، توبه کن تا ما هم توبه کنیم». او در اوج شورش، به اراضی خود در فلسطین رفت و آنگاه که خبر قتل خلیفه به او رسید، گفت: «من کسی هستم که وقتی دملی را میخارانم، از آن خون میآورم...»؛ مقصودش این بود که وی شورش مردم علیه عثمان را تدارک دید و به گونهای نقشه کشید که به نتیجه حتمی رسید.(1)
البته هیچ یک از عواملی که بیان شد، عامل اصلی قتل عثمان نبود، بلکه عامل اصلی، چنان که امام علی علیه السلام فرمود، چیزی جز استبداد و خودکامگی عثمان نبود.(2)
اگر عثمان به مرگ طبیعی از دنیا میرفت، خلافت بعد از او از دو حال خارج نبود. یا عثمان مانند ابوبکر، کسی را به زمامداری بعد از خود میگماشت و یا مانند عمر بن خطاب، کار را به شورا واگذار میکرد که در هر دو صورت، شانسی برای امام علیه السلام در امر خلافت وجود نداشت. امّا پس از قتل عثمان، ابتکار عمل سیاسی از دست بسیاری، از جمله خاندان حکومت و طرفداران آنها بیرون رفت و آنان نتوانستند بر اساس سیاست و میل قلبی خود، حکومت را در دست گیرند. بنابراین، قتل عثمان عاملی بود که زمینه را برای تحقق خلافت امام علی علیه السلام فراهم کرد.
با این حال، عامل اصلی برای تحقق خلافت امام علی علیه السلام موضع انقلابیون بود؛ زیرا آنان از یک طرف، از اعمال عثمان، تبعیضها و ظلمهایی که از جانب دستگاه خلافت او متوجه بسیاری شده بود و نیز انحرافهای اطرافیانش به تنگ آمده بودند و از طرف دیگر، هیچ کس غیر از علی علیه السلام را پیش روی خود نمیدیدند که بتواند بر این مسند تکیه زند. تنها او بود که در طول حکومتهای خلفا اسیر جو حاکم در جامعه نشد و سلامت خود را حفظ کرد. از همه اینها مهمتر، تنها او بود که توان نجات جامعه از آن منجلاب را داشت. از این رو به سوی امام علی علیه السلام روی آوردند و
ص: 392
خواستند تا به عنوان خلیفه مسلمانان با او بیعت کنند.
تا روز سوم، وضع به همان حال بود و امام علی علیه السلام دعوت آنان را اجابت نکرد. بر انقلابیون گران آمد که خبر کشته شدن عثمان به شهرها برسد، ولی خبر انتخاب جانشین او در بین امت پخش نگردد؛ چه در این صورت، وضع شهرها به هم میریخت، غرضورزان با یکدیگر به کشمکش میپرداختند و هر کس دولت بیصاحب را به خود نسبت میداد. از این رو تصمیم گرفتند از راه زور وارد شوند؛ شاید بدینوسیله بتوانند به توحید کلمه برسند و مشکل انتخاب خلیفه را از میان بردارند.
پیکها از هر سو در مدینه به راه افتادند تا اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و بزرگان مهاجر و انصار را جمع کنند. در آن جمع، یکی از سخنگویان مصری بلند شد و گفت:
مردم مدینه! شما اهل شورا هستید، شما هستید که پیشوایی را برقرار میسازید، امر شما در میان امت، نافذ است، درباره شخصی که باید تعیین کنید، نظر بدهید، ما هم از شما پیروی میکنیم.
یکباره از هر سو فریاد برآوردند:
علی... علی بن ابیطالب... ما از انتخاب او راضی هستیم... ما دو روز به شما مهلت میدهیم. به خدا قسم اگر در این مدّت، از این امر فراغت نیافتید، روز بعد، علی علیه السلام، طلحه و زبیر و بسیاری از افراد شما را میکشیم.
بالاخره عمّار در میان آنان به پا خاست و گفت:
ای گروه انصار! عثمان دیروز در میان شما چنان راهی را پیمود که دیدید و شما اگر امروز در امور خودتان ننگرید، به چنان سرنوشتی دچار میشوید. علی علیه السلام به خاطر فضل و سابقهاش، از همه کس بدین امر برتر و سزاوارتر است.
همگی یکصدا جملهای را گفتند که گویی از یک دهان بیرون میآید: «به او رضایت دادیم».
ص: 393
سپس بهسوی گروه مواجی که بسیاری از مهاجران در میان آنان بودند، رو کرد و گفت:
مردم! ما درباره شما و خودمان انشاءاللّه از هر اقدام خیری کوتاهی نکردهایم. علی علیه السلام را همه شما میشناسید و ما هیچ کس را نمیشناسیم که برای این مقام، از او شایستهتر و سزاوارتر باشد.
به دنبال این گفته، از آن گروه، جوابی شنید که قلبش شاد و خاطرش آسوده گردید: «ما همه راضی هستیم. او در نزد ما همانطور است که گفتی و بلکه از آن هم برتر». لذا همگی به سوی علی علیه السلام به راه افتادند. زبیر و طلحه نیز در میان آنان بودند. علی علیه السلام را به اجبار از خانه بیرون آوردند و به وی گفتند:
ای ابوالحسن! این شخص کشته شده است، مردم ناگزیر از داشتن یک پیشوا هستند و ما امروز کسی را بدین امر از تو مسحقتر، باسابقهتر و به رسول خدا صلی الله علیه و آله نزدیکتر نمییابیم.
امام علیه السلام پاسخ داد: «نه شما چنین کاری کنید و نه من میکنم؛ زیرا من وزیر باشم، بهتر از آن است که امیر باشم». بار دیگر فریاد برآوردند: «تو مورد پسند همه ما هستی». سر خود را از روی امتناع تکان داد و گفت: «مردم! مرا به امر شما نیازی نیست. من با شما هستم، هر کس را انتخاب کردید، من به وی رضایت میدهم». مالک بن حرث (مالک اشتر) یکی از رهبران کوفه فریاد زد: «به خدا قسم که باید دستت را دراز کنی تا با تو بیعت کنم، یا باید برای بار سوم چشمت بر آن اشک ببارد!» امّا امام علیه السلام درباره او عجله به خرج نداد، بر او خشمگین نشد، بلکه در کمال آرامش خطاب به او و دیگر مردم گفت:
مردم! دست از من بدارید و دست به دامان دیگری شوید. ما امری را پذیرفتهایم که دارای رویها و رنگهای گوناگون است؛ نه عقلها زیر بار آن میروند و نه دلها بر آن استوار میشوند.(1)
ص: 394
1) . محمد عبده، شرح نهج البلاغه، ترجمه علیاصغر فقیهی، خطبه 91.
اشتر چهره خود را که سرشار از احساس بزرگداشت آن مرد بود، به طرف او گرفت و گفت: «تو را به خدا قسم میدهم، آیا چیزی را که ما میبینیم، نمیبینی؟ نمیبینی چه حادثهای در اسلام پیش آمده است؟ فتنه را نمیبینی؟ از خدا نمیترسی؟»
پس از سخن او، مردم همچنان خاموش مانده، چشمان خود را به لبان عاقله مردی دوختند که امید و آرمانهای امت به او وابسته است و آخرین پناهگاه مشیّت آنان است. اشتیاق و آرزو دارند جوابی که میدهد، مطابق میلشان باشد. او پس از چند لحظه گفت:
به خاطر چیزهایی که از شما میبینم، خواست شما را اجابت کردم... هان بدانید که اگر دعوت شما را اجابت میکنم، به شرط آن است که بر طبق آنچه خودم میدانم، رفتار کنم. اگر مرا ترک کنید، بدون شک، من هم مانند یکی از افراد شما هستم؛ حتی نسبت به کسی که حکومت شما را بر عهده بگیرد، از شما هم شنواتر و مطیعترم.(1)
از این سخن، همگی خوشحال شده، فریاد برآوردند: «ما تا با تو بیعت نکردهایم، از تو جدا نمیشویم». امام علیه السلام حتّی در این لحظه هم خط مشی خود را که مقید بودن به ایدهآلهاست، فراموش نمیکند و میفرماید: «اگر ناگزیر باید چنین شود، پس در مسجد؛ زیرا بیعت من مخفیانه نیست و جز با رضایت مسلمانان، آن هم در ملأ عام و جماعت مردم نخواهد بود».
همین که آفتاب روز جمعه سر زد، مردم به سوی قبله دلها و دیدگان و کعبه عواطف خود به راه افتادند. گروههای مردم در اطراف خانهاش رو به فزونی گذاشت. جایی برای ایستادن نبود. مردم برای حضور در پیشگاهش چنان به یکدیگر تنه میزدند و شانه میساییدند که شتر تشنه به هنگام ورود به آبشخور چنین
ص: 395
1) . فیضالاسلام، نهج البلاغه، خطبه 91.
میکند.(1)تا آنجا که نزدیک بود از شدت ازدحام، برخی زیر پای دیگران کشته شوند. سپس به همراه او به سوی مسجد روان شدند و صدایشان به تهلیل و تکبیر، بلند بود.
در مسجد از منبر بالا رفت، اندکی به میان مردم خروشان و جمعیت موّاجی که چون شالودههایی از سرب ریخته شده، تمام صحن مسجد را پر کرده و از کمی جا، بیرون مسجد ایستاده بودند، نظر انداخت و سپس فرمود:
مردم! همگی توجه دارید؟! این است امر شما، هیچ کس در آن حقی ندارد، مگر کسی را که شما تعیین کنید. ما دیروز با این قرار از هم جدا شدیم. اگر خواستید آماده به دست گرفتن آن میشوم، وگرنه هیچ کینهای نسبت به دیگری که آن را قبول کند، به دل نمیگیرم... آگاه باشید که من نسبت به این امر خلافت اکراه دارم، ولی شما خواستید که من بر شما امیر باشم... اکنون راضی هستید؟
گفتند: «با تو بیعت میکنیم بر طبق کتاب خدا». فرمود: «خدایا بر اینان گواه باش»(2)!
مانند موج دریا به سویش روان شدند و در اطراف منبر گرد آمدند. بزرگان مهاجر و انصار، پیش از دیگران، خود را به وی رسانیدند. هرکس میخواست نخستین شخصی باشد که تبریک خلافت را به وی میگوید و بدین افتخار نایل گردد.
درباره انتخاب و پذیرش خلافت از جانب امام علیه السلام چند نکته قابل تأمّل است:
ص: 396
چرا امام علیه السلام به رغم اینکه از ابتدا تا آن روز، خلافت را حقّ مسلم خود میدانستند، در مقابل اصرار مردم، از پذیرش آن خودداری فرمودند؟
سومین مسألهای که میتواند در این ماجرا مورد تأمّل قرار گیرد، شیوه امام علیه السلام در پذیرش خلافت و چگونگی بیعت است.
این سؤال مطرح است که آیا همه مردم با یک بینش و با انگیزه واحد به سراغ امام علی علیه السلام رفتند؟ تردیدی نیست که افرادی چون عمار و مالک اشتر و مانند اینها برای بازگردانیدن حق امام علیه السلام به او و هدایت امر خلافت به سراغش رفتند. آیا همه مردم با این نیت به امام علیه السلام رجوع کرده بودند؟ آیا همه آنها خواهان حکومت دینی بودند؟ یعنی حکومتی چون حکومتی که رسول خدا صلی الله علیه و آله بنیاد نهاده بود؟
برای تبیین این مطلب باید تربیت اجتماعی مردم در دوران خلفای پیشین مورد بررسی قرار گیرد. بنابراین باید به گذشته برگردیم و خصوصا به دوران عثمان بن عفان نظری بیندازیم تا ببینیم اوّلاً، امت اسلام در دوران خلفای پیشین از نظر تربیت دینی، دارای چه وضعیتی بودند و ثانیا، آیا همه ناراضیان و مخالفان خلیفه سوم، متعیّنا در پی خلافت امام علی علیه السلام بودند؟
در دوران خلافت عثمان، به تربیت دینی امت اسلام ضربه سهمگینی وارد شد؛ زیرا در این دوران، همچنان که در دورههای قبل هم بدعتهایی صورت گرفته بود، بدعتها شدّت یافت. صحابه اسلامشناس و مفسّر، مورد بیمهری قرار گرفتند و از فعالیت فرهنگی در جامعه بازماندند، اما قصّاصون بار دیگر به مساجد و منابر راه یافتند و در حالی که نقل احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله ممنوع بود، آنان خرافات و جعلیات بسیاری را به مردم القا میکردند و در واقع در مواردی، مردم به دوران جاهلیت برگشته بودند. از طرف دیگر، به واسطه وفور نعمت و سرازیر شدن غنایم به مملکت اسلامی، حبّ مال و دنیاطلبی بر روحهای بسیاری چیره شده بود. با این وصف،
ص: 397
چگونه میتوان از همه آن مردم انتظار داشت که خواهان حکومتی دینی چونان حکومت رسول خدا صلی الله علیه و آله باشند؟ حتی این امر را در برخی صحابه خاص پیامبر صلی الله علیه و آله مانند طلحه و زبیر و... میتوان مشاهده کرد که چگونه به مالاندوزی پرداختند و آنگاه که امام علی علیه السلام حکومت دینی و عادلانه رسول خدا صلی الله علیه و آله را تجدید بنا نمود، در مقابل آن حضرت قد علم کردند.
بنابراین، آنچه میتوان از این مطالب نتیجه گرفت، این است که مردم با انگیزههای گوناگون به سراغ امام علیه السلام رفتند؛ برخی صرف تغییر حکومت را مد نظر داشتند، برخی برای رفع ظلم و برخی نیز برای بازگشت حکومت اسلامی به جامعه، به آن امام علیه السلام مراجعه کرده بودند و همه این گروهها تصور میکردند که با حکومت امام علی علیه السلام میتوانند به هدف خویش نایل آیند.
امام علی علیه السلام از روزی که ابوبکر به خلافت رسید، تا روزی که خود به شهادت رسید، خلافت را حق خویش میدانست که خداوند توسط پیامبرش به او تفویض فرموده بود و اهل بیت علیهم السلام را کشتی نجات امت میدانست و به اعتقاد او، غیر از اهل بیت علیهم السلام کسی شایستگی جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله را ندارد.(1)
حال این سؤال مطرح است که چرا به رغم اصرار زیاد مردم برای بیعت، امام علیه السلام از قبول خلافت اکراه میورزید؟ آیا نظر امام علیه السلام تغییر یافته بود؟ یا امام علیه السلام قصد تعارف داشت؟
شاید بهترین پاسخ به این سؤال، مطلبی باشد که امام علیه السلام در تحلیل اوضاع و احوال جامعه اسلامی بعد از قتل عثمان دارند. امام علیه السلام در این باره فرمود: «ما امری را پذیرفتهایم که دارای رویها و رنگهای گوناگون است؛ نه عقلها زیر بار آن میروند و
ص: 398
1) . محمد عبده، شرح نهج البلاغه، خطبه 239.
نه دلها بر آن استوار میشوند».(1)
این رویها و رنگهای گوناگون چیست که امام علیه السلام از آن بیم دارد و سبب شده است که استقبال بیشائبه مردم را رد کند؟ چرا از ارتحال پیامبر صلی الله علیه و آله تا قبل از خلافت عثمان، فعالیتش برای زمامداری بود و حال برای کنارهگیری؟ این تغییر موضع به خاطر آن بود که هدف امام علیه السلام پیگیری کار پیامبر صلی الله علیه و آله بود تا امت از راه منحرف نشوند، اما اکنون زمامداری آن سه خلیفه، به نحوی مردم را از مسیر حقیقت منحرف کرده است که برگرداندنشان به راه راست، بسیار مشکل و بلکه محال است.(2)
مردمی که در سایه تربیت غیر اسلامی خلفا، خصوصا خلیفه سوم، از اسلام پیامبر صلی الله علیه و آله فاصله گرفتهاند و در موارد بسیاری با آن بیگانه شدهاند و بار دیگر تعصبهای جاهلی بر زندگی و اخلاق آنان سایه افکنده است و توجه به دنیا و مال و ثروت و مقام، بسیاری از خواص امت را دگرگون کرده است، منقاد طرحهای اصلاحی امام علیه السلام نخواهند شد. از طرف دیگر، افرادی در دوران خلافت خلفای پیشین، خصوصا دوران خلافت عثمان به قدرت رسیده و امارت و حکومت یافته بودند که ماهیتا سنخیتی با حکومت عدل پیامبر و راه و روش او نداشتند. حال، امامی که غیر از حکومت پیامبر صلی الله علیه و آله چیز دیگری در سر نمیپروراند، چگونه میتواند در کنار این افراد، آن اهداف مقدسی را که در نظر دارد، عملی سازد و آیا آنان به راحتی از طعمه فربهی که به چنگ آوردهاند، دست خواهند برداشت؟ البته این پرسشی نیست که نیازمند پاسخ باشد؛ زیرا همه آنچه مولی علیه السلام پیشبینی کرده بود، بعد از قبول خلافت و در زمانی بسیار کوتاه تحقق یافت که در جای خود به نحو بایسته به آنها خواهیم پرداخت.
ص: 399
یکی از دلایل عمده گونهگونی رویها و رنگها (که امام علیه السلام به عنوان دلیل اکراه از پذیرش خلافت عنوان فرمود) شیوه حکومتهای سابق بود، امّا تنها دلیل در این باره محسوب نمیشود. از این رو به رغم اینکه قتل عثمان زمینهساز مطرح شدن امام علیه السلام برای خلافت بود و افرادی چون طلحه و زبیر به علت سوابق تیره خود در دوران خلفا، خصوصا خلیفه سوم، جرأت کاندید کردن خود را نداشتند، از سوی دیگر، پذیرش چنین حکومتی که ظاهرا بوی کودتا از آن به مشام میرسید، کار آسانی نبود؛ زیرا کشته شدن خلیفه، خود معضلی بود که متوجه خلیفه جدید میشد. خصوصا خلیفهای مثل امام علی علیه السلام که از آغاز، خود را مستحق امر خلافت میدانست. از این رو شاید یکی از دلایل عدم پذیرش خلافت از جانب امام علیه السلام پیراهن خونآلود عثمان بود که به نحوی بهانه یا سبب همه جنگهای اصلی در دوران خلافت امام علی علیه السلام محسوب میشد. اگر امام علیه السلام بعد از قتل خلیفه سوم، ابتکار عمل سیاسی را به دست میگرفت و یا بعد از مراجعه مردم، بلافاصله خود را وارد صحنه سیاست و اجتماع میکرد و خلافت را میپذیرفت، قطعا متهم به کودتا میشد.
علاوه بر این، بسیاری از آنان که ابتدا به امام علیه السلام مراجعه کرده بودند، به نحوی در ماجرای یورش علیه خلیفه و محاصره و قتل او دخالت داشتند. بنابراین، امام علیه السلام نمیخواست توسط کسانی به خلافت برسد که برای رسیدن به هدف، متوسل به زور و تجاوز شده بودند. سرانجام امام علیه السلام به رغم اکراه شدید در مقابل اصرار زیاد مردم و بعداز گذشت روزهایی، خلافت را پذیرفتند که همین امر نیز قابل تأمل و بررسی است.
علت پذیرش خلافت، به رغم اکراه شدید امام علیه السلام از آن، امری قابل بررسی است. بهترین تحلیل در این باره را میتوان در کلام امام علیه السلام یافت که در خطبه 54 نهج
ص: 400
البلاغه درباره استقبال مردم برای بیعت فرموده است:
مردم همانند شتران تشنهکامی که به آب برسند و ساربان رهایشان ساخته و افسار را از سر آنها برگیرد، بر من هجوم آوردند، به یکدیگر تنه میزدند و فشار میآوردند، آنچنان که گمان کردم مرا خواهند کشت یا برخی، برخی دیگر را به قتل خواهند رسانید. سپس این موضوع (پذیرش خلافت) را زیرورو کرده، همه جهاتش را سنجیدم، به طوری که خواب را از چشمم ربود.(1)
و نیز در خطبه «شقشقیه» درباره استقبال پرشور مردم و سرّ قبول خلافت، میفرماید:
سوگند به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید، اگر نه این بود که آن جمعیت برای بیعت، گرداگردم جمع شده و به یاری برخاستند و از این جهت، حجّت تمام شد و اگر نبود پیمانی که خداوند از علمای امت گرفته که در برابر پرخواری ستمگران و گرسنگی ستمدیدگان سکوت نکنند، من افسار شتر خلافت را رها میساختم و از آن صرفنظر میکردم و پایان آن را به جام آغازش سیراب میکردم. آن وقت، خوب میفهمید که دنیای شما در نظر من از آب بینی بُز بیارزشتر است.(2)
بنابراین، علل پذیرش خلافت از جانب امام علیه السلام در جهات ذیل خلاصه میشود:
با حضور یاران و پیروان در گرداگرد آن حضرت و اعلام آمادگی برای بیعت و یاری او، حجّت بر امام علیه السلام تمام شد.
پیمانی که خداوند از عالمان گرفته است (احقاق حق ستمدیدگان و مبارزه با پرخواری ستمگران).
جهت دیگری که میتوان بر اینها افزود، این است که در آن شرایط، امام علیه السلام کسی را نمییافت که بتواند متصدّی امر خلافت شود و بتواند آن هدفهایی را که سالها در سر داشت و تحقق نیافته بود، محقق سازد. چه کسی میتوانست بار دیگر
ص: 401
حکومت عادلانه رسول خدا صلی الله علیه و آله را تجدید کند و آن خاطرههای شیرین دوران رسول خدا صلی الله علیه و آله را زنده سازد؟ نه صحابه مخلصی که باقی مانده بودند و نه آنانی که خود را به دنیا آلوده بودند، توانایی برداشتن این بار سنگین را نداشتند. از این رو امام علیه السلام وظیفه خود دید که این امر مهم را بر عهده گیرد.
در کنار این جهات، ممکن است عوامل دیگری نیز در پذیرش خلافت از جانب امام علیه السلام مطرح باشد؛ مانند: خطر هرج و مرج و جنگ داخلی در نتیجه عدم وجود زمامدار در جامعه، خطر هجوم دشمنان دیرینه به کشور اسلام به خاطر بلاتکلیفی و بیسرپرستی امت اسلام و... .
خود امام علیه السلام شکوه این واقعه تاریخی بینظیر را چنین توصیف فرموده است:
شما دستم را (برای بیعت با من) گشودید، اما من آن را بستم، پس از آن، شما دست مرا کشیدید و من آن را بستم و نگاه داشتم، آنگاه همچون شتران تشنهای که روز آب نوشیدنشان به برکهها و حوضهای آب میرسند، به شدّت بر من ازدحام کردید، که هر یک به دیگری پهلو میزد، تا آن حد که کفشهایم از هم گسیخته و پاره پاره شد، رداها از دوش فروافتاد و ضعیفان، پایمال گشتند. شادی مردم از بیعت با من به جایی رسید که کودکان و نوجوانان از آن خوشحال گردیدند و سالخوردگان و پیران با پای لرزان و آهسته، برای بیعت آمدند و بیمارانی که به زحمت راه میرفتند (راه رفتن را بر خود تحمیل کرده بودند) همچون دختران دوشیزه و نورسیده، با روی باز برای بیعت با من شتافتند.(1)
اینجا دیگر صرف توصیه و سفارش و یا خواهش گروه مخالف و آنانی که موجبات قتل خلیفه پیشین را فراهم ساختند، نبود که پذیرش آن، انگ کودتا علیه خلیفه سابق را به دنبال داشته باشد. وضعیت، کاملاً دگرگون شده بود. آنان دریافته
ص: 402
1) . فیضالاسلام، ترجمه و شرح نهج البلاغه، خطبه 51؛ محمد بن عبداللّه الکافی معتزلی، المعیار و الموازنه، تحقیق شیخ محمدباقر بهبودی، ص49.
بودند که امام بر حق، حقیقتا از پذیرش خلافت اکراه داشت و تعارفی در میان نبود. اما با همه این اوصاف، بعد از اینکه امام علیه السلام به خواهش آن جمعیت انبوه و مشتاق که با شوق فراوان، اگرچه با انگیزههای گوناگون، خواهان بیعت با امام علیه السلام بودند، جواب مثبت میدهد، بلافاصله مراسم بیعت را تدارک نمیبیند، بلکه ابتدا شرط خود را در قبول این امر با آنان در میان میگذارد و میفرماید: «من بیعت را میپذیرم و در این صورت، طبق آنچه خود میدانم با شما رفتار خواهم کرد و به سخن هر کسی که چیزی و یا سخنی عتابآمیز بگوید، گوش فرانخواهم داد».(1)تا همه بدانند که امام علیه السلام خلافت را بدان جهت قبول نکرد که هر گروهی در سایه حکومت آن امام علیه السلام در پی دستیابی به خواستهها و آرزوهای شخصی و قومی خود باشند و امام علیه السلام را وامدار خود تلقّی کنند.
امام علیه السلام به گونهای امر خلافت را پذیرفت که وامدار هیچ گروه و طایفه خاصی نباشد، بلکه او خود را در مقابل همه مردم از هر قشر و قوم و طایفه، مسؤول میدانست و در دوران کوتاه حکومتش، در پی اعمال دادگری میان همه آنان بود.
به دنبال بیان شرط مذکور، امام علیه السلام باز هم عجله به خرج نداد و مراسم بیعت را به روز بعد، آن هم در مسجد موکول کرد. در مقابل آن جمعیت شادمان و مسرور که فریاد برآوردند: «ما تا با تو بیعت نکردهایم، از تو جدا نمیشویم» لبخندی بر لبان مبارکش نقش میبندد و میفرماید: «اگر ناگزیر باید چنین شود، پس در مسجد؛ زیرا بیعت من مخفیانه نیست و جز با رضایت مسلمانان، آن هم در ملأ عام و جماعت مردم نخواهد بود».(2)و بدین سان، مردم در کمال آزادی و اشتیاق با امام علیه السلام بیعت کردند.
ص: 403
در دوران خلیفه سوم، انحرافهای زیادی در ابعاد مختلف در جامعه اسلامی پدید آمده بود که به صورت گذرا در سه بُعد مورد بررسی قرار میگیرد.
در دوران خلافت عثمان، تغییرات زیادی از نظر اقتصادی در جامعه اسلامی پدیدار شده بود. از طرفی در نتیجه پیشرفت و تسلّط اعراب بر کشورهای مغلوب، غنایم زیادی به سرزمین اسلامی سرازیر شده بود که در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و حتی دو خلیفه قبلی، سابقه نداشت.
از طرف دیگر، در نتیجه توزیع نامناسب و غیرعادلانه این ثروتها، طبقه جدیدی در جامعه پدید آمده بود. این طبقه جدید، همان کسانی بودند که در زمان عثمان با گردآوری مال و منال و با استفاده از امتیازاتی که از جانب خلیفه وقت به آنان تفویض شده بود، پدید آمده بودند و آنچنان آلوده به دنیا و مال و مقام شده بودند که آرمانهای والای انقلاب پیامبر صلی الله علیه و آله را از یاد برده بودند. این امر حتّی گریبان دستگاه خلافت را هم گرفته بود.(1)
فساد اجتماعی در دوران خلافت عثمان، منحصر به سیاستهای غلط اقتصادی نبود، بلکه جامعه از نظر سیاسی نیز منحرف شده بود.
در دستگاه خلافت عثمان، به هیچ وجه نشانی از شایستهسالاری نبود، بلکه در این دستگاه، افرادی نفوذ کرده بودند که به هیچ روی شایستگی تصدی امور جامعه اسلامی را دارا نبودند؛ زیرا آن اشخاص و یا ایل و طایفه آنان، مورد تأیید پیامبر صلی الله علیه و آله نبودند و در مواردی پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را طرد کرده بود؛ مانند معاویی بن ابیسفیان که
ص: 404
1) . برای آگاهی بیشتر از اوضاع اقتصادی دوران عثمان ر.ک: مسعودی، مروج الذهب، ج1، ص689 -690.
در دوران عمر بن خطاب و بعد از درگذشت برادرش یزید که والی شام بود، جانشین برادر شده بود و تا آغاز خلافت امام علی علیه السلام حکومت شام را در کف داشت و نیز شخصی چون مروان از خاندان بنیامیه که داماد عثمان بود. این شخص، آنچنان در دستگاه حکومت عثمان ریشه دوانده بود که علی علیه السلام بدینخاطر به عثمان اعتراض کرد(1).(2)
در دوران خلفا، خصوصا دوران خلافت عثمان، در اثر بدعتهایی که از جانب آنان در دین صورت گرفته بود، به فرهنگ دینی جامعه ضربه مهلکی وارد شده بود. رخدادهایی چون منع کتابت و نقل احادیث نبوی و محدود کردن سنّت نبوی و جعل حدیث،(3)سبب شد که سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله جایگاه خویش را در جامعه از دست بدهد. سنتآفرینی آغاز شد و اجتهادهای شخصی در مقابل نص، قد علم کرد؛ تا جایی که عثمان گفت: «سنّت عبارت است از سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و دو یاورش (ابوبکر و عمر)»(4)و چنین شد که بسیاری از موضعها، حرمتشکنیها، قتلها، تحریم حلالها و تحلیل حرامها، مصلحتاندیشی و تأویل نام گرفت و نص قرآن و سنّت و صراحت نصوص دینی، در مسلخ «مصلحت» و «رأی»، قربانی شد.
با آنچه گذشت، دریافتیم که امام علی علیه السلام با قبول خلافت، وارث جامعهای شده
ص: 405
1) . ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمّد ابوالفضل ابراهیم، ج2، ص145.
2) . برای اطلاع بیشتر درباره وضعیت سیاسی دوران عثمان ر.ک: مسعودی، مروج الذهب، ج2، ص700 به بعد.
3) . ر.ک: سیدمرتضی عسکری، یکصد و پنجاه صحابی ساختگی، ترجمه عطاء محمد سردارنیا، ج1، ص90 - 99.
4) . سیدعلی شهرستانی، وضوء النبی، ج1، ص117؛ علامه امینی، الغدیر، ج8، ص147؛ متقی هندی، کنز العمّال، ج8، ص234؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج39، ص255.
بود که دستخوش انحرافهای بسیار بود. بنابراین، اوضاع جامعه اسلامی اقتضا میکرد که آن امام علیه السلام اصلاحات همهجانبهای را در ابعاد مختلف در جامعه به عمل آورد؛ یعنی انقلابی دیگر در همه ابعاد اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی. در این بخش، اقدامهای امام علیه السلام در ابعاد یاد شده به طور اجمال مورد بررسی قرار میگیرد.
تردیدی نیست که اعتراض امام علیه السلام به حکومتهای پیشین، فقط در شکل حکومت نبود، بلکه اعتراض اصلی امام علیه السلام ناظر بر محتوای حکومت بود. اگرچه درباره شخص امام علی علیه السلام بین شکل و محتوای حکومت، پیوند ناگسستنی وجود داشت، اما به نظر امام علیه السلام محتوای حکومت، بسیار مهمتر است و به همین دلیل بود که بعد از خلافت ابوبکر و دیگر خلفا، بیشترین تلاش امام علیه السلام برای هدایت محتوای حکومت بود. اگرچه آن امام علیه السلام دائما در هر موقعیتی که اقتضا میکرد، حقانیت خویش را در امر خلافت گوشزد میفرمود، با این حال، فرمود: تا زمانی که انحرافی در دین و امت رسول خدا صلی الله علیه و آله پدید نیاید، من معین حکومتم و چنان هم بود و زمانی که خود حاکم شد، تنها بدینگونه نبود که شخصی برود و شخص دیگری بیاید، بلکه از همان ابتدا و قبل از قبول حکومت و به عنوان شرط قبول حکومت، به مردم مشتاق بیعت، اعلام فرمود: آنگاه که من آمدم، معنایش این نیست که شخصی چون عثمان رفت و شخص دیگری چون علی علیه السلام آمد و حکومت با همان محتوا و کیفیت باقی خواهد ماند. خیر، من غیر از عدالت نمیشناسم، من غیر از احکام الهی نمیشناسم و به غیر از حکم خدا و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله عمل نخواهم کرد و به سخن هیچ ملامتگری توجه نخواهم کرد. بنابراین، امام علیه السلام به تغییرهای ظاهری اکتفا نخواهد کرد و به دگرگونیهای بنیادین و اصلاحهای اساسی دست خواهد زد.(1)او بر اساس دیدگاه
ص: 406
1) . امام علی علیه السلام در روزهای اولیه خلافتش فرمود: «... والّذی بعثه بالحقّ لتبلبلنّ بلبلی و لتغربلنّ غربلی و لتساطنّ سوط القدر...»؛ قسم به خدایی که محمّد صلی الله علیه و آله را به حق مبعوث گردانید، سخت در هم آمیخته و زیرورو میشوید و به شدّت غربال میگردید تا صالح از طالح و خوب از بد جدا گردد و مانند دیگ جوشان که با تازیانه غلیان خود، آنچه را در آن است، زیرورو میکند، شما هم زیرورو میشوید تا آن حد که پستترین شما به بالاترین مقام و بالاترین شما به پستترین مقام بازگشت مینماید. محمد عبده، نهج البلاغه، ترجمه علیاصغر فقیهی، خطبه 15.
برحق خویش در فلسفه سیاست و حکومت، جامعه سالمی را بنیاد خواهد نهاد که بستر و زمینه مناسب برای تعالی انسانها باشد. بنابراین، باید اقدامهای شایسته امام علیه السلام در زمینههای مختلف، مورد بررسی قرار گیرد.
وجود حکومت در هر جامعه، امری اجتنابناپذیر است؛ زیرا بقا و اداره جامعه انسانی در گرو حکومت است. امام علی علیه السلام وجود حاکم (چه خوب و چه بد) را برای هر جامعهای ضروری میداند.(1)به اعتقاد آن امام علیه السلام وجود حاکم بد، از عدم وجود حاکم در جامعه بهتر است. اما باید بدانیم که امام علی علیه السلام به عنوان اولین امام شیعه، حکومت را چگونه میبیند. حکومت ایدهآل امام علی علیه السلام حکومتی است با ویژگیهایی خاص که این ویژگیها را میتوانیم در «شخص حاکم»، مسأله «قانونمداری» و «نقش مردم» مورد بررسی قرار دهیم.
به اعتقاد امام علی علیه السلام حکومت، وظیفهای است که بر عهده افرادی خاص میباشد و این افراد از جانب خداوند برگزیده میشوند. امام علی علیه السلام در خطبه شقشقیه، سِرّ قبول خلافت را چنین بیان فرموده است:
... و اگر نبود پیمانی که خداوند از علمای امت گرفته است که در برابر پرخواری ستمگران و گرسنگی ستمدیدگان سکوت نکنند، من افسار شتر خلافت را رها میساختم و از آن صرفنظر میکردم... .(2)
از این سخن امام علیه السلام درمییابیم که حکومت، وظیفه عالمان است که در سایه آن،
ص: 407
حق مظلومان را از ظالمان بستانند. از این رو امام علیه السلام برای حاکم اسلامی بایستگیهایی قائل است و اموری را برایش ناشایست میشمارد. از جمله بایستگیهای حاکم اسلامی در دیدگاه امام علی علیه السلام وجود لیاقت رهبری جامعه اسلامی است. از این رو امام علیه السلام تعلیم و تأدیب او را امری لازم میداند؛(1)یعنی حاکم جامعه اسلامی باید فردی عالم و صالح باشد.
در کنار این بایستگیها، امام علیه السلام اموری را به عنوان ناشایستگیهای رهبر اسلامی گوشزد میفرماید که از آن جمله، رهبر نباید بخیل، جاهل، جفاکار و رشوهخوار باشد تا اموال مردم را حیف و میل نکند و سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله را تعطیل نسازد و منجر به نابودی امت نگردد.(2)از این رو امام علیه السلام نگران حاکمیت یافتن افراد جاهل و سلطه گمراهان به عنوان سیاست بود.(3)
دغدغه اجرای احکام و قوانین الهی، مهمترین امری بود که فکر و دل امام علیه السلام را در دوران حکومتش و حتّی دوران خلفای قبلی، به خود مشغول کرده بود.(4)بدون تردید، سعادت واقعی انسانها در سایه اجرای قوانین الهی به دست میآید. امام علی علیه السلام با قبول خلافت و حکومت مسلمانان، هدفی را دنبال میکرد که تنها میتوانست در سایه اجرای قوانین و احکام الهی به آن هدف نایل شود. هدف امام علیه السلام حاکم ساختن عدالت در همه ابعاد جامعه بود که تنها با اجرای بیقیدوشرط احکام الهی میتوانست به این هدف دست یابد.
ص: 408
1) . محمّد عبده، شرح نهج البلاغه، ص129.
2) . ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج8، ص131 و ج1، ص207.
3) . محمّدتقی جعفری، ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج25، ص44.
4) . ولید مرتکب شرب خمر شد، اما عثمان راضی نشد او را حد بزند. علی علیه السلام او را حد زد و فرمود: «تا من باشم، هیچ حدی از حدود خدایی ضایع نخواهد شد.» شیخ طوسی، تلخیص الشافی، تحقیق سیدحسین بحرالعلوم، ج2، ص156.
درباره نقش مردم در سلامت جامعه، نظریههایی وجود دارد که مرحوم علامه محمدتقی جعفری درباره تعیین عامل اصلی مدیریت اجتماعی و سیاسی که تضمینکننده سلامت جامعه میباشد، سه نظریه عمده را مورد بررسی قرار داده است:
نظریه اوّل، مبتنی بر نقش زمامدار در جامعه است. بر اساس این نظریه، با وجود زمامدار شایسته، جامعه مسیر طبیعی و اصولی خود را طی کرده، مدیریت موفقی ایجاد خواهد شد. مرحوم علاّمه جعفری با طرح ماجرای حکومت امام علی علیه السلام و اینکه با وجود شایستگی عالی امام علیه السلام در امر اداره جامعه، چون مردم از لیاقت کافی برخودار نبودند، حکومت امام علیه السلام نتوانست ادامه یابد، این نظریه را مورد انتقاد قرار داده است.
نظریه دوم، نقش مردم را عامل اصلی در اداره جامعه دانسته است. این نظریّه با برخی منابع اسلامی سازگاری دارد. در حدیث آمده است: «هرگونه که باشید، بر شما زمامداری میکنند».(1)
در جای دیگری امام علیه السلام میفرماید:
اگر از فرهنگ اصلاحی (امر به معروف و نهی از منکر) و هرگونه ارشاد و تعلیم و تربیت برای سازندگی بیبهره باشید، اشرار بر شما مسلّط میگردند و سپس هرچه دعا کنید و اصلاح خود و جامعه را از خدا بخواهید، مستجاب نخواهد گشت.(2)
خداوند سبحان میفرماید: «خدا موقعیت هیچ قومی را دگرگون نمیکند، مگر اینکه آنان تغییری در وضع خودشان به وجود آورند».(3)
ص: 409
در نظریه سوم آمده است: تأثیر و تأثّر رشد و تکامل فرهنگی و سیاسی بین زمامداران و مردم جامعه، نظیر تأثیر معرفت و عمل بر هم است. یک جامعه متشکل از مردم دارای شعور سیاسی و فرهنگ شایسته، به طور طبیعی، زمامدار باصلاحیتی را به حاکمیت خویش برمیگزیند. در این فرض، جامعه به پیشرفت خود میافزاید و سیر قهقرایی ندارد.(1)
حال درباره نظر امام علی علیه السلام نسبت به نقش مردم در امور اجتماعی، این سؤال مطرح میشود که آیا مراد امام علیه السلام از مردم، همه انسانها (چه خواص و چه عوام) است و نقش هر دو گروه را یکسان میداند؟ حقیقت، این است که امام علی علیه السلام در توصیههای خود، عوام را مد نظر قرار میدهد و برای خواص، حساب چندانی باز نمیکند. این مطلب را میتوان از توصیههای آن امام علیه السلام به مالک اشتر دریافت که میفرماید:
باید دوستترین و پسندیدهترین کارها در نزد تو، نزدیکترین و معتدلترین آنها نسبت به حق و شاملترین آنها در عدل و داد و جامعترین و دربرگیرندهترین آنها در خشنودی رعیّت و عامّه مردم باشد که به راستی، ناخشنودی و دشمنی عامه، اثر خشنودی خواص را از میان میبرد و به راستی، ناخشنودی و دشمنی خواص، در حالی که عامّه مردم راضی باشند، چیزی شمرده نمیشود و اثری ندارد.(2)
امام علیه السلام در ضمن همین فرمان به مالک، دلایلی را ذکر فرمودهاند که بخشی از آن، چنین است:
هیچ یک از افراد مردم، مانند خواص نیستند. در هنگام آرامش و زمان صلح، خرجشان از همه بیشتر و در موقع ناآرامی و جنگ، یاری و کمکشان از همه کمتر است. بیشتر از همه مردم، مخالف عدل و انصافند و از آن کراهت دارند. نسبت به خواستههای خود، بیش از هر کس، اصرار و ابرام میکنند و هنگامی
ص: 410
که درخواستشان برآورده گردد یا عطایی به آنها بشود، از همه کس ناسپاسترند و چون از انجام آنچه خواستهاند، خودداری شود، در قبول عذر، کندترین مردمند و در ناملایمات و سختیها، ضعیفترین و ناشکیباترین مردم هستند. همانا ستون دین و جامعه مسلمانان و آماده برای نبرد با دشمنان، عامه امت اسلام میباشند؛ بنابراین باید توجه و میل تو با ایشان باشد و به سخن آنان گوش فرادهی.(1)
مفهوم سخن امام علیه السلام این است که زمامدار مصلح به همراه عوام، توانایی هر نوع اصلاحی را پیدا میکند که با خواص، چنین مجالی را به دست نخواهد آورد؛ زیرا معمولاً خواص، مخالف تغییر و تحوّل در جامعه هستند و سرّ آن، این است که در گیرودار تحول و اصلاح، برخی از منافع خواص به خطر میافتد، امّا عامه مردم در این تغییرها و اصلاحها، نهتنها چیزی را از کف نمیدهند، بلکه ممکن است در نتیجه آن، به حقوق از دست رفته و یا فراموش شده خود دست یابند. از این رو عامه، هم خواهان این اصلاحها هستند و هم همراه و یار و مددکار زمامدار مصلح خود میباشند.
مولیالموحدین علیه السلام توصیه میفرماید که زمامدار باید به عوام توجه کند و حتی امر میکند که گوش زمامدار باید شنوای نظرها، پیشنهادها و حتی انتقادهای آنها باشد. علاوه بر اینها، امام علیه السلام کارگزاران خود را از اطاعت خواص جامعه نیز بر حذر میدارد.(2)خواص، خصوصا آنانی که نسبت به موقعیت اجتماعی خود مغرور گشتهاند و تکبّر میورزند، نهتنها برای حمایت از دین و اجتماع نمیتوان به آنها اعتماد کرد، بلکه چهبسا پرچمهای فتنه را برافرازند. آنان چون شمشیرهایی هستند که در عصر جاهلیت، هنگام مفاخرت به افتخارهای پوشالی کشیده میشد. پس خواص باید در امواج عامه حل شوند و حقوق آنان به همراه حقوق عامه مردم حفظ گردد.
ص: 411
غایت تمام حرکتها، موضعگیریها و فعالیتهای امام علی علیه السلام پدید آوردن اصلاحهای فرهنگی بود. اگرچه در مراحلی از دوران زمامداری خود، اولویت را به اموری دیگر؛ مانند توسعه اجتماعی یا توسعه اقتصادی دادند، امّا در نهایت، غایت قصوای فعالیتهای آن امام علیه السلام، چیزی جز هدایت بشر به سوی کمال انسانی، زندگانی مکتبی و سرانجام، بهشتی شدن نبود.
برخی از اموری که امام علیه السلام برای اصلاح فرهنگ جامعه انجام دادند، به قرار زیر است:
تاریخچه داستانسرایی، به دوران جاهلیّت برمیگردد. در دوران جاهلیّت، داستانسرایی در میان اعراب رواج داشت و محوری که احادیث و داستانهای آنان در اطراف آن میچرخید، جنگها و نبردها، عشق و احوال عاشقان و اشعار مربوط به ایشان، سحر و کهانت، اخبار جن و اموری از این قبیل بود.
با ظهور اسلام، آنان جایگاه خود را در جامعه از دست دادند. بعد از رحلت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و روی کار آمدن خلفای سهگانه، بار دیگر در جامعه راه پیدا کردند، امّا این بار آنان فقط به داستانها و افسانههای مذکور اکتفا نکردند، بلکه دست به جعل حدیث زدند؛ خصوصا زمانی که فضای جامعه اسلامی را از احادیث پاک نبوی تهی دیدند.(1)امام علی علیه السلام در دوران حکومت خود، بار دیگر آنان را از صحنه جامعه اسلامی طرد کرد.(2)
ص: 412
1) . و این بدان سبب بود که خلفای سهگانه، کتابت و نقل حدیث را ممنوع کرده بودند.
2) . در کتب حدیث آمده است: «إنّ أمیرالمؤمنین علیه السلام رأی قاصّا فی المسجد فضربه و طرده»؛ روزی امیرالمؤمنین علیه السلام قصهگویی را در مسجد دید، او را زد و از مسجد بیرونش کرد. (علامه مجلسی، بحارالانوار، ج72، ص264- 265؛ شیخ طوسی، التهذیب، ج2، ص486؛ حر عاملی، وسائل الشیعی، ج3، ص515.
فردی و اجتماعی مسلمانان:
در سراسر زندگی امام علی علیه السلام مفهومی مقدستر از مفهوم حق نبود؛ زیرا اصل در همه مصادیق آن، حقّ جلّ و علا بود.(1)هیچ گاه از حق جدا نبود و حق نیز همیشه با او بود.(2)او حق را بالعیان شناخته بود و بعد از شناخت، ذرهای در آن تردید نکرده بود.(3)از این رو در تلاش بود تا معیارهای حق را به امّت اسلام ابلاغ کند و آنان را به سوی حق سوق دهد.(4)اگرچه در این مسیر، موانع بسیار بر سر راهش وجود داشت، امّا آنی از اندیشه هدایت امت به حق و نابودی باطل، غافل نبود.(5)
اگرچه او امت را به سوی حق راهنمایی میکرد و امت، از آن گریزان بودند، آنی از تلاشش دست برنداشت.(6)او میفرمود: «به خدا قسم من بر حقّم».(7)امّا حقانیّت خود را به آنان تحمیل نمیکرد، بلکه در تلاش بود تا معیارهای حق را به آنان بنمایاند تا با شناخت آن معیارها، جبهه حق و جبهه باطل را بشناسند.
در جریان درگیری اصحاب جمل با امام علیه السلام برخی از صحابه و افراد جامعه دچار شبهه و تردید شده بودند. یکی از آنان «حارث بن حوط» بود که نزد امام علیه السلام آمد و
ص: 413
1) . وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ نور/ 25
2) . از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده است که فرمود: «علی مع الحق و الحقّ مع علی یدور حیثما دار» (ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج2، ص297).
3) . «ما شککت فی الحقّ مذ أُریته»؛ از آن زمان که حق به من نمایانده شد، در آن شک نکردم. همان، ج1، ص207.
4) . به آنان میفرمود: «فلاتنفروا من الحقّ نفار الصحیح من الأجرب و الباری من ذیسقم» همان، ج9، ص106 و نیز درباره معیار حق فرمود: «أیّها الناس! اعرفوا الحقّ تعرفوا أهله» (همان، ج15، ص180).
5) . «فإن ترتفع عنّا و عنهم البلوی أحملهم من الحقّ علی محضه و إن تکن الأخری» همان، ج9، ص241.
6) . «أیها النفوس المختلفی و القلوب المتشتّتی، الشاهد أبدانکم و الغائبی عقولهم! أظأرکم علی الحقّ و أنتم تنفرون عنه نفور المعزی من وعوعی الأسد. هیهات أن أطلع بکم سرار العدل أو أقیم اعوجاج الحقّ»؛ ای جانهای پراختلاف و دلهای پراکنده و ای کسانی که بدنهایشان حاضر و عقلهایشان از آنها نهان است! من شما را به راه حق متوجه میکنم و به آن سو میرانم، امّا شما همچون بُزی که از نعره شیر میرمد، از آن میرمید. بسیار بعید که من بتوانم تاریکی را که بر سیمای عدل عارض شده، به وسیله شما برطرف سازم یا انحرافی که در حق پدیدار شده، به یاری شما راست گردانم. ابن ابیالحدید، همان، ج8، ص263
7) . «فواللّه إنّی لعلی الحقّ...» همان، ج6، ص100.
گفت: آیا شما گمان میکنید که اصحاب جمل در گمراهی هستند؟ امام علیه السلام دید که او در تشخیص حق و باطل، اشخاص و سوابق و نسبها را ملاک قرار داده است، از این رو برای هدایت او فرمود:
ای حارث! تو به زیر پایت نگریستهای و بالای سرت را ندیدهای! بنابراین، متحیّر و سرگردان شدهای. تو حق را نشناختهای تا اهلش را بشناسی و نسبت به باطل نیز شناخت نداری که دریابی چه کسی موافق آن است.(1)
او آرامش حقیقی را با زندگی در سایه حاکمیت حق میجست و در جایی که حق حاکم نباشد، وحشت و اضطراب را حاکم میدید. او خطاب به ابوذر غفاری فرمود: «ای ابوذر! چیزی جز حقّ به تو آرامش نبخشد و چیزی جز باطل، مایه وحشت تو نشود».
ای کاش همه آن انسانها چون ابوذر، کلام آن امام بر حق علیه السلام را درمییافتند و جانمایه حیات خود قرار میدادند. امّا همین امام علیه السلام روزی از سر شکوه و گلایه، خطاب به آن انسانها فرمود:
شمایان آن گونه که باطل را میشناسید، حق را نمیشناسید (باطل نزد شما آشنا و حق، نزد شما بیگانه است) و آن گونه که سر ستیز با حق دارید، در اندیشه ابطال باطل نیستید.(2)
یکی از اموری که امام علی علیه السلام در عرصه فرهنگ اسلامی بدان توجه داشت، وضع دستور زبان عربی بود. امام علیه السلام بنیان این کار را نهاد و ادامه و تکمیل آن را به ابوالاسود دؤلی واگذار فرمود. آری ادبیات گسترده و عالی عرب، مرهون این اقدام مولی امیرالمؤمنین علیه السلام است که بسیاری از علوم اسلامی در سایه آن بالندگی مییابد.
ص: 414
به رغم همه گرفتاریهای طاقتفرسایی که پیش روی امام علیه السلام بود، او گروه انبوهی از رجال دینی و دانشمندان اسلامی را تربیت کرد که در میان ایشان جمعی از زهّاد و اهل معرفت؛ مانند: اویس قرنی، کمیل بن زیاد، میثم تمّار و رشید هجری وجود داشتند که در میان عرفای اسلامی، از مصادر عرفان شناخته شدهاند و عدهای نیز از مصادر اولیه علم فقه، کلام، تفسیر، قرائت و غیر آنها میباشند.(1)
عبدالفتاح عبدالمقصود در کتاب امام علی بن ابیطالب علیه السلام جملاتی دارد که قابل توجه است. او مینویسد:
او [علی علیه السلام ] خود یک انسان کامل است و میخواهد هر انسان دیگر را هم به همان روش شکل دهد. در تمام دوران زندگی خود چنین هدفی داشت، استوار و مستقیم، چون نیزه، عادل و راستین، چون میزان... .(2)
کمال انسانها آرمان نهایی آن امام علیه السلام بود و همه فعالیتهای آن حضرت علیه السلام برای این بود که زمینههای لازم برای چنین امری در جامعه فراهم گردد. از آغازین روزهایی که به طور رسمی در اداره جامعه اسلامی وارد میشود؛ یعنی روزهای قبول خلافت، به روش متعالی خود عمل میکند.
برای قبول خلافت، به توصیه یا انتخاب انقلابیان اکتفا نکرد، بلکه بر این اعتقاد بود که زمانی خلافت مسلمانان را بر عهده میگیرد که مردم به او رأی دهند. آن هم به دور از هرگونه عجلهای؛ تا همگی فرصت اندیشیدن و انتخاب داشته باشند.
از امام علیه السلام معارف عالی در زمینههای مختلف به جای مانده است. او در زمینههای خداشناسی، نبوت، امامت، انسانشناسی، اخلاق، تعلیم و تربیت و موضوعهای بسیار دیگر، مطالبی فرمودهاند که برای عام و خاص، قابل استفاده است و همه آن مطالب
ص: 415
میتواند رهنمودهایی شایسته برای بشر باشد.
مطلب دیگری که باید متذکر شد، این است که مسائل اعتقادی در نزد آن امام علیه السلام از اهمیت ویژهای برخوردار بود و نسبت به اعتقاد مردم، توجه ویژهای داشت. مرحوم علامه طباطبایی در کتاب شیعه در اسلام مینویسد:
با آن همه گرفتاری طاقتفرسا و سرگرمکننده، ذخایر گرانبهایی از معارف حقّه الهیه و علوم حقّه اسلامی را میان مردم به یادگار گذاشت... . وی اول کسی است که در اسلام در فلسفه الهی غور کرده به سبک استدلال آزاد و برهان منطقی، سخن گفت و مسائلی را که تا آن روز در میان فلاسفه جهان مورد توجه قرار نگرفته بود، طرح کرد و در این باب به حدی عنایت به خرج میداد که در بحبوحه جنگها به بحث علمی میپرداخت. در بحبوحه جنگ جمل، عربی خدمت حضرت علی علیه السلام عرض کرد(1): یا امیرالمؤمنین! تو میگویی خدا واحد است؟ مردم از هر طرف به وی حمله کرده، گفتند: ای عرب! مگر پراکندگی قلب و تشویش خاطر علی علیه السلام را مشاهده نمیکنی که به بحث میپردازی؟ علی علیه السلام به اصحاب خود فرمود: این مرد را به حال خود بگذارید؛ زیرا من در جنگ با این قوم هم جز روشن شدن عقاید درست و مقاصد دین، منظوری ندارم. سپس تفصیلاً به پاسخ سؤال عرب پرداخت.(2)
درباره اثبات صانع و وحدانیّت الهی، علاوه بر استناد به مخلوقات و عجایب خلقت(3)که قابل فهم همگان است، بحثهای عقلی(4)را نیز پیش میکشد که فقط حکما و فحول دانشمندان میتوانند به اندکی از کنه معانی آنها دست یابند.
امام علیه السلام برای رفع مشکلات جامعه و درمان بلاهای اجتماعی، زهد اجتماعی را مبنای فعالیتهای اصلاحی خود قرار داد. این زهد اجتماعی عبارت بود از اصلاح
ص: 416
جهتگیری زندگی مردم از دنیامحوری به آخرتمحوری، که نتیجه آن، دوری از زیادهطلبی و اتراف بود تا بدین طریق، فاصله طبقاتی در جامعه، جای خود را به قسط و عدل دهد و بلای خانمانبرانداز فقر، گریبان جامعه را نگیرد.
امام علیه السلام برای پیاده کردن این برنامه اصلاحی، به قوانین اجتماعی جبری متوسّل نشد تا با جبر و زور، اموال مردم را از آنها بستاند و به فقرا دهد و بدین طریق، فاصله طبقاتی را از بین ببرد، بلکه به روشهای مختلف، در پی آموزش و هدایت آنان بود تا اوّلاً، خود آنان با انفاق اموال و بیتوجهی به دنیا، زمینه رشد معنوی و کمال خویش را فراهم سازند و از درون، اعتدال یابند و ثانیا، با دوری گزیدن از زیادهطلبی و دنیاگرایی، زمینه رفع بلاهای اجتماعی، خصوصا فقر را فراهم آورند.
امام علیه السلام توصیههایی به افرادی چون شریح و ابن حنیف و... داشت. امام علیه السلام این توصیهها را به عنوان یک واعظ یا پیر طریق که مریدانش را به تقوا فراخواند و از دنیا بازشان دارد، به آنان نمیفرمود و آنان نیز انسانهایی به دور از اجتماع و در پی کمالات نفسانی و زهد نبودند، بلکه امام علیه السلام به عنوان حاکم جامعه و آنان به عنوان کارگزاران، مخاطِب و مخاطَب قرار گرفتهاند. بنابراین، امام علیه السلام علاوه بر توصیه اخلاقی و موعظه فردی که در درجه دوم قرار دارد، در درجه اوّل، برای هدایت جهتگیری کلّی اجتماع و اصلاح آن، این توصیهها را عنوان میفرمود تا کارگزاران دولت اسلامی به واسطه گرایش به دنیا، به فساد آلوده نشوند و جامعه را با خود به سوی پرتگاه اضمحلال سوق ندهند.
امام علی علیه السلام اصلاح فرهنگ جامعه را از خواص آغاز کرد؛ زیرا پر واضح است که اصلاح جامعه، جز از طریق اصلاح حکّام امکانپذیر نیست. زهی خیال باطل است که حاکمیت به سویی گام بردارد و توقّع داشته باشد مردم به سوی دیگر روند. جهت مردم را حکّام تعیین میکنند و خواص که نقش بسیار مؤثری در جهتگیری حکومت دارند، قطعا در این جهتگیری مردم نیز نقش ویژه دارند. اگرچه به اعتقاد
ص: 417
امام علیه السلام رابطهای متقابل بین مدیر و مردم وجود دارد(1)و صلاح و فساد هر یک، در دیگری مؤثر میافتد، ولی میزان تأثیر ماهیّت دولت در جهتگیری مردم، بر کسی پوشیده نیست؛ زیرا والی به عنوان سرپرست است و رعیت به عنوان فرزند.(2)
پذیرش خلافت از جانب امام علی علیه السلام منوط به شرایطی بود که تحقق این شرایط، اصلاحات اساسی و همهجانبهای در جامعه اسلامی به دنبال داشت. از جمله ابعادی که امام علی علیه السلام به طور جدی، کمر به اصلاح همهجانبه آن بست، بعد اقتصادی بود. عنصری که خود کیفیّت این نقش را رقم میزند، سیاست اقتصادی حاکم بر آن جامعه است؛ زیرا در سایه سیاست اقتصادی است که روابط اقتصادی حاکم بر جامعه تعیین میشود. بنابراین، قبل از هر چیز باید سیاست اقتصادی را که امام علیه السلام در دوران حکومت خویش در پیش گرفت، مورد بررسی قرار دهیم.
سیاست اقتصادی، مجموعه طرحها و برنامههایی است که بر اساس آن، نوع روابط اقتصادی میان افراد جامعه شکل میگیرد. سیاستی را که امام علیه السلام در بعد اقتصادی در پیش گرفت، برنامههایی بود که روابط اقتصادی حاکم بر جامعه را اصلاح کند و این روابط، رابطه استثمارگر و استثمارشونده، رابطه دارا و فقیر و رابطه مستکبر و مستضعف نباشد.
در دین مبین اسلام، مالکیّت خصوصی افراد بر اموال، به رسمیّت شناخته شده، اما امری اعتباری دانسته شده است. در اسلام، مالک مطلق، خداست و اموالی که در نزد مردم است، در واقع به منزله امانتهایی است که چند صباحی در دست مردم قرار
ص: 418
دارد.
امام علیه السلام برای اصلاح بعد اقتصادی جامعه و پدید آوردن روابط سالم اقتصادی در جامعه، باید اموری را در جامعه، حذف و اموری دیگر را ایجاد میفرمود. برای روشن شدن این مطلب، چهار شاخص به عنوان شاخصهای عمده در سیاست اقتصادی امام علی علیه السلام مورد بررسی قرار میگیرد.
مناسبتهای اقتصادی در هر جامعه، نقش تعیینکنندهای در وضعیت زندگی مردم دارد؛ یعنی جامعهای که مناسبات و روابط اقتصادی آن بر اساس برنامههای عادلانه شکل گیرد و روحیه تکاثر در آن جامعه فراگیر نشده باشد و در نتیجه، طبقهای فقیر و محروم از همه چیز و طبقهای دیگر، برخوردار از تمامی امکانات زندگی مادی نباشند، با جامعهای که بر اساس برنامههای غیر عادلانه، دو طبقه دارا و فقیر دارد، کاملاً متفاوت است.
امام علی علیه السلام میخواست جامعهای را که امت اسلام در آن زندگی میکنند، جامعهای سالم گرداند و این امر، در گرو اصلاح اساسی در بعد اقتصادی بود؛ از این رو سعی کرد زمینههای تکاثر و زیادهطلبی را در جامعه از بین ببرد. آن امام علیه السلام در قسمتی از عهدنامهاش به مالک اشتر میفرماید:
... و جز این نیست که ویرانی زمین، در نتیجه فقر و احتیاج مردم آن است و جز این نیست که مستمندی و نیازمندی مردم آن، در اثر متوجّه شدن جانهای والیان به طمعورزی و جمع مال و بدگمانی آنها به باقی ماندن خود در حکومت و کمی عبرتآموزی ایشان از امور عبرتانگیز روزگار حاصل میگردد... .(1)
اگرچه امام علی علیه السلام طمعورزی و مالاندوزی والیان را عامل فقر و محرومیّت مردم قلمداد فرمودهاند، اما قطعا این رابطه، منحصر در والی نیست، بلکه نتیجه پدیدار
ص: 419
1) . فیضالاسلام، نهج البلاغه، عهدنامه مالک اشتر، ص1014.
شدن روحیه تکاثر در جامعه و ایجاد دو طبقه فقیر و غنی میباشد که امام علیه السلام مورد اهمّ آن را در شخص والی بیان فرموده است. بر این اساس، امام علیه السلام خطاب به مالک میفرماید:
... و باید کسی در طمع گرفتن مزرعه و کشتزار از تو نباشد و در حق آب همسایه خود، طمع نبندد و در کاری که به شرکت باید انجام داد، سختی کار را به عهده دیگران نگذارد.(1)
توصیه اکید امام علیه السلام درباره زمین، بدان علت است که در آن زمان، زمین، هسته مرکزی و منبع ثروت بود و در موارد بسیاری باعث حکمرانی میگردید.
امام علی علیه السلام برای پیاده کردن برنامههای اصلاحی خود و ممانعت از ایجاد روحیه تکاثرطلبی، قبل از هر چیز، به روشنگری و هدایت عمومی جامعه پرداخت؛ در خطابهها، نامهها و سفارشهایش به افراد مختلف جامعه؛ اعم از خواص و عوام، آنان را به روزی حلال و دوری از حرام فرامیخواند؛ زیرا در روزی حلال، شائبه حقالناس وجود ندارد و با روزی حلال، تکاثر پدید نمیآید؛ مال حرام است که تکاثر را تقویت میکند.(2)
امام علی علیه السلام از جزئیترین مسائل اجتماع تا کلیترین آنها را مد نظر داشت. در نظر بعضی، بازار مسأله مهمی نیست، اما امام علی علیه السلام توجه شایانی به بازار داشت؛ خود در بازار میگشت و نسبت به قیمتها، چگونگی معاملات مردم و خرید و فروش آنها نظارت داشت. روزی در بازار، میثم تمّار را دید که خرماهایی برای فروش به بازار آورده است، امّا با کمال تعجب، مشاهده فرمود که خرماها را به دو قسمت کرده. پرسید: میثم! چرا خرماها را دو قسمت کردهای؟ عرضه داشت: یا امیرالمؤمنین! خرماهای خوب و بد را از هم جدا کردهام و خوبها را به قیمت بیشتر
ص: 420
میفروشم تا هر که از هر کدام توانست، بخرد. امام علی علیه السلام فرمود: میثم! خرماها را در هم آمیز و آنها را به یک قیمت بفروش (قیمت وسط آن دو) و مردم را به دو طبقه تقسیم نکن!
آنگاه که مالک اشتر را به دیار مصر، برای فرمانروایی آن سامان روانه میفرمود، عهدنامهای را که در آن، مهمترین مسائل مملکتی تا جزئیترین مسائل اداره جامعه و زندگی مردم را گوشزد فرموده بود، به او داد که در قسمتی از این عهدنامه فرموده است:
... خرید و فروش باید آسان انجام گیرد و با معیارها و میزانهای عدالت و با قیمتهایی که به هیچ یک از فروشنده و خریدار، زیانی وارد نیاید، به پایان برسد. پس هر کس بعد از اینکه تو از احتکار منع کردی، آن را مرتکب شد، او را عقوبت کن و به کیفر برسان؛ بیآن که در مجازات او زیادهروی کنی... .(1)
یکی از منابع عمده درآمد دولتها در همه دوران تاریخ، مالیات بوده است. در دوران زمامداری امام علی علیه السلام نیز چنین بود. اصلاح امر مالیات، نقش مهمی در بهبود وضعیت اقتصادی افراد دارد؛ چرا که با افزایش درآمدهای مالیاتی، دست دولت برای آبادانی و زدودن محرومیتها باز میشود و نیز اگر اخذ مالیات به صورتی اصولی انجام شود، مردم با پرداخت مالیات، در فشار قرارنمیگیرند و این امر، خود موجب فقر مردم نخواهد شد.(2)
فقر، از منظر امام علی علیه السلام بلایی خانمانسوز محسوب میشد؛ از این رو آن امام علیه السلام بسیار تلاش میکرد تا آثار آن را در جامعه محو سازد. اوّلاً، به کارگزاران
ص: 421
خود توصیه میفرمود در آبادانی زمین بکوشند که این امر موجب فراهم آمدن فرصتهای شغلی لازم در جامعه و بالارفتن تولید و ارزاق عمومی و نیز درآمد عمومی جامعه میشود. ثانیا، به آنان توصیه میفرمود در امر خراج و مالیات، جانب اعتدال را رعایت کنند تا خود خراج و مالیات، موجب فقر مردم را فراهم نسازد. بدین جهت، چنین سفارش فرمود:
هرگز به خاطر مالیات، لباس تابستانی و زمستانی مردم را نفروشید و رزقی را که میخورند، از آنها نگیرید و چارپایی را که با آن به کار مشغولند، از دستشان خارج نسازید و هرگز به خاطر یک درهم، به احدی از آنان تازیانه مزنید و ایستاده نگه ندارید و از اثاث زندگی آنان، چیزی را نفروشید؛ زیرا روش ما آن است که با گذشت و اغماض، مالیات را از مردم بگیریم.(1)
حال، این سؤال مطرح میشود که امام علیه السلام چگونه به امر درآمدهای عمومی و بالابردن آن میپرداخت؟ امام علیه السلام دو امر را در این باره مد نظر قرار داد: یکی آبادانی زمین و دیگری، قرار دادن پاداش برای کسی که کار میکند؛ یعنی حرمت دادن به کار و معرفی آن به عنوان امری ارزشی. امام علیه السلام میفرمود:
... سپس مقدار رنج و کار هر یک از آنان را برای خودش منظور بدار و کار و رنج کسی را به دیگری نسبت مده و هرگز مانع آن مباش که او کار خود را به انجام رساند. نباید بزرگی کسی، تو را بر آن دارد که رنج و کار کوچک او را بزرگ شماری و یا فرودستی و پستی کسی، موجب شود که تو کار بزرگ او را کوچک بشماری.(2)
پس، آبادی زمین و پاداش عادانه برای کار، دو اصل منطقی بود که علی علیه السلام میخواست جامعه سالم را بر پایه آن دو استوار سازد.
ص: 422
اگر حکومت امام علی علیه السلام با حکومتهای خلفای پیشین و حتّی پیامبر صلی الله علیه و آله مقایسه شود، تفاوتهایی دیده میشود که به برخی از این تفاوتها اشاره میکنیم.
در زمان پیامبر و حتی دورهای از حکومت خلفا، راه دین و دنیا یکی بود، امّا در زمان امام علی علیه السلام به خاطر تربیت غیر اصولی در دوران خلفا و سرازیر شدن غنایم به سرزمینهای اسلامی، این مسیر از هم جدا شده بود.
در دوران حکومت پیامبر صلی الله علیه و آله و خلفا، مردم با کفار میجنگیدند و به غنیمت میرسیدند، امّا جنگ یاران امام علی علیه السلام با مسلمانان بود و سودی هم در میان نبود. بنابراین، در این معرکه، جز افراد باایمان و پرهیزگار که مال و مقام دنیایی و لذتها و شهوتهای نفسانی در دلهای پاک و روحهای بزرگشان نفوذ و تأثیری نداشت و جز انجام وظایف دینی و تکالیف انسانی هدفی نداشتند، کسی تن به جنگ نمیداد. از این رو کسانی که در آغاز با امام علیه السلام بیعت کرده بودند، در مواجهه با باطل، به بهانههای مختلف، یاریگر حق نبوده، در کنار امام علیه السلام و در مقابل باطل نایستادند و نتیجه این موضعگیری نیز روشن است.
خود امام علیه السلام در خطبهای در این باره فرموده است:
ای مردم! اگر از یاری حق پای به عقب نمیگذاشتید و در توهین باطل، سست نمیگشتید، کسی که مثل شماست، طمع در زورگویی به شما نداشت و کسی که [امروز] نیرومند شده است، قدرت و قوه پیدا نمیکرد، لکن شما مانند گمراهی و سرگردانی بنیاسرائیل گشتید... .(1)این افزونی گمراهی، برای این است که شما حق را پشت سر گذاشتید و از نزدیک بریدید و با دور پیوستید و بدانید اگر شما از کسی پیروی میکردید که شما را به سوی حق دعوت کند، شما را بر طریق پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله توجیه و تحریک میکرد و از کجروی بینیاز
ص: 423
1) . اشاره به آیات 21 تا 26 سوره مائده.
میگشتید و بار سنگین [خطاها] را از دوش خود میانداختید.(1)
به خدا قسم معاویه زیرکتر از من نیست، لکن غدر میکند و مرتکب فجور میشود و اگر شرف و تقوا مرا مقید نمیداشت، هرآینه داهیترین مردم بودم.(2)
امّا برخی بر این اعتقادند که امام علی علیه السلام با علم به وجود چنین مسائلی، میتوانست از آغاز، خلافت را نپذیرد و کنارهگیری کند و یا پس از بروز اختلاف در لشکریان خود و فتنه خوارج و سایر حوادث، از کار کناره میگرفت و دوست و دشمن را بهحال خود میگذاشت!
بیشک، بر هیچ محقق و مورخی پوشیده نیست که سکوت و قیام علی علیه السلام و رد یا قبول خلافت، صرفاً برای حفظ مصلحت اسلام و مسلمانها بود. او از روز نخست، خود را برای تصدّی امر خلافت، اولی و احقّ میدانست، امّا از بیم بروز فتنه و ایجاد اختلاف بین مسلمانان، خاموشی گزید و سرانجام با خلفا بیعت کرد و در مقام مشورت، آنها را به خیر و صلاح خلافت و امت هدایت میکرد. پس، از قهرمانی چون امام علی علیه السلام برنمیآید که در دوران فتنه و مشکلات، مردم را به حال خود واگذارد. علاوه بر این، امام علیه السلام از نظر امامت نیز خود را مکلّف میدید تا مادام که به حداقل کفایت، یارانی برای جهاد و مبارزه دارد، از پیشوایی و امامت کناره نگیرد. در خطبه معروف شقشقیه میفرماید: اگر اقامه حدود الهی و نگهداری مسند امامت، تا این حدی که هست، یار و مددکار نداشت، «زمام این شتر فراری را به گردن
ص: 424
خودش میانداختم و جام آخر را مانند جام اوّل مینوشیدم».(1)
آنان که از سیاست امام علی علیه السلام انتقاد میکنند و آن را یک سیاست ایدهآلیستی غیر عملی میدانند و در عین حال، از زیرکی و هوشیاری معاویه اظهار تعجب میکنند و معتقدند که او دولتمردی طراز اوّل بوده است، در واقع به این دلیل، به طرف این سنخ داوری کشیده شدهاند که به جای توجه به شرایطی که منجر به این نتایج شده است، به خود نتایج مینگرند.
برای اینکه قضاوت ما در این باره از نوع قضاوت موضوعی باشد، بهترین راه وصول به چنان هدفی، این است که فرض کنیم آن دو، موقعیت مکانی و زمانی خود را و نیز منصب و تمام ویژگیهای خود را به جز دانایی و هوشیاری و شجاعت، با هم عوض کنند و در نتیجه، از یک طرف فرض میکنیم که علی علیه السلام:
از قبیله قریش و از غیر بنیهاشم بوده و به قریش صدمهای نرسانده است.
از آغاز خلافت عمر، استاندار سرزمین شام بوده است.
حدود بیست سال در پست استانداری بوده و قدرت و سیاستش در عمق آن سامان ریشه دوانیده است.
تمام مردم شام، در فرمانبرداری، وحدت و اطاعت خِرَد، همان مردم شام آن روزند.
او پر طمع بود و خواستهاش، نه اصول و مبادی عقیدتی، بلکه منافع مادی بود و رسیدن به آنها را با هر وسیلهای روا میدانست.
قریش که نمونه حکومت اشرافی و دارای نفوذ در جهان اسلام بودند، هواخواه او بودند و از او حمایت میکردند.
و از طرف دیگر باید فرض کنیم که معاویه:
ص: 425
1) . «لألقیت حبلها علی غاربها و لسقیت آخرها بکأس أوّلها» ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج1، ص202.
پس از قتل عثمان، با او بیعت صورت گرفته، در حالی که وحدت جهان اسلام از هم پاشیده شده است.
قریش از او ناراضیاند و دشمنی او را در دل دارند؛ چون به آنها صدمه زده است.
عایشه، طلحه و زبیر، او را متهم به خون عثمان کرده و گروهی از مردم عراق را بر او شوراندهاند و او را درگیر نبردی خونبار کردهاند که دهها هزار تن در آن جان باختهاند.
مدّت کوتاهی پس از جنگ در کوفه مانده است.
مردم عراق، در مخالفت، تفرقه، عقاید، کنارهگیری و نافرمانی، همان مردم عراق آن روزند.
معاویه، مردی است که سرلوحه هدفش، پیش از اینکه دنیا باشد، آخرت است. پس اصول اعتقادی خود را برای منافع مادیاش فدا نمیکند و به خود اجازه نمیدهد هیچ چیز را تا وقتی که موافق با شریعت نباشد، وسیله قرار دهد.
سپس باید فرض کنیم که این دو در جنگی مانند جنگ صفین روبهرو شدهاند و هر یک از آنها، زیرکی، دانایی و شجاعت خود را دارد؛ علی علیه السلام با شجاعت بینظیرش و معاویه با ناتوانی و ترسش.
نتیجه، چنین میشود که علی علیه السلام پیروز شود و معاویه شکست بخورد؛ هم از نظر سیاسی و هم غیر سیاسی. حتّی اگر ما شرط پنجم را هم از معاویه کم کنیم و فرض کنیم که هر دو در آزمندی و عدم پایبندی به اصول، برابرند، باز هم معاویه کسی است که در بعد سیاسی و نظامی شکست خورده است؛ زیرا ریشههای قدرتش نظر به کوتاهی مدت حکومتش، عمیق نیست و از طرف دیگر، مردم عراق مایل به وحدت و یگانگی نیستند و در طبع خود، مایل به اختلاف و سرکشی میباشند.
هنگامی این مطلب روشن میشود که به خاطر بیاوریم معاویه در جنگ صفین در حالی که رهبری مردم شام را بر عهده داشت، در آستانه شکستی مهلک قرار گرفته بود؛ حال اگر رهبری مردم ناسازگار عراق را بر ضد مردم تسلیم و مطیع شام بر عهده
ص: 426
داشت، چه وضعی پیدا میکرد؟
معاویه بعد از قتل ناگهانی امام علیه السلام با اینکه سرزمین عراق را در اختیار داشت، امّا جز با نیروی ارتش شام نمیتوانست آن را آرام کند. حال اگر چنان پایگاه مردمی جاافتادهای در شام و سپاهی فرمانبردار در اختیار نداشت، به رغم تمام آزمندی و عدم پایبندیاش به اصول عقیدتی، نمیتوانست در حکومت عراق دوام یابد. پس اگر او فردی معتقد و پرهیزگار بود، امّا چنان پایگاه مردمی استوار با آن سپاه سر به فرمان را در اختیار نداشت، سرانجامِ کار او چگونه بود؟(1)بنابراین، چنین سرانجامی برای حکومت امام علی علیه السلام امری کاملاً طبیعی بود و خلاف آن هم انتظار نمیرفت.
آنچه گذشت، بیان کلی عدم تداوم حکومت امام علی علیه السلام بود. امّا حقیقت، این است که این عدم تداوم، خود معلول عللی بود که در قالب مشکلات بزرگ در مسیر حکومت امام علی علیه السلام رخ نمود.
روزی پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: «یا علی! تو با سه فرقه خواهی جنگید: قاسطین، مارقین و ناکثین»(2)و خود مولی علیه السلام فرموده است: «آنگاه که به امر خلافت قیام کردم، طایفهای نقض بیعت کردند، جمعیتی از دین بیرون رفتند و جمعیتی، از آغاز، سرکشی و طغیان کردند».(3)
طلحه و زبیر، اولین بیعتکنندگان با امام علیه السلام بودند. وقتی از امام علیه السلام اجازه خواستند که به عمره روند، از آنان پرسید: «شاید میخواهید به بصره یا شام بروید؟» امّا آنان قسم خوردند که جز مکّه، قصد جای دیگری ندارند. در آن زمان، عایشه نیز در مکّه بود. «یعلی بن منیه» که از جانب عثمان حاکم یمن بود، در مکّه به عایشه، طلحه، زبیر و مروان حکم برخورد. او از جمله کسانی بود که به خونخواهی عثمان تحریک
ص: 427
میکرد. او چهارصدهزار درهم با لوازم و سلاح و نیز شتر موسوم به عسکر را به عایشه و طلحه و زبیر داد. آنان قصد شام داشتند، امّا ابن عامر مانع آنها شد و گفت: معاویه آنجاست و پیرو و مطیع شما نخواهد بود. او هم یک میلیون درهم به همراه صد شتر و چیزهای دیگر به آنان داد و آنان به سوی بصره رفتند. آنگاه که شبانگاه به «حوأب» رسیدند، عایشه پرسید: «اسم اینجا چیست؟» شتربان گفت: «حوأب» عایشه گفت: «إنّا للّه وإنّا إلیه راجعون» و سخنی را که در این باره به او گفته شده بود، به یاد آورد و گفت: «مرا به حرم پیغمبر صلی الله علیه و آله برگردانید، من احتیاجی به رفتن ندارم».(1)زبیر گفت: «نه، به خدا این حوأب نیست. اینکه به تو گفته، اشتباه کرده». طلحه به نزد عایشه آمد و قسم خورد و پنجاه تن از کسانی که همراه او بودند، شهادت دادند و این نخستین شهادت دروغ بود که در اسلام ترتیب داده شد. آنگاه که به بصره رسیدند، با عثمان بن حنیف درگیر شدند. ابتدا او را اسیر و سپس رهایش کردند. خواستند بیتالمال را تصرف کنند که خزانهداران و محافظان، مانع شدند و هفتاد نفر از آنها کشته شدند که پنجاه تن از آنها را بعد از اسارت، دست بسته، گردن زدند که اینان اولین کسان بودند که در اسلام به ستم و دستبسته کشته شدند.
امام علی علیه السلام پس از حدود چهار ماه که از حکومتش گذشته بود، با هفتصد سوار که در میان آنها هفتاد بدری بود، به قصد تعقیب طلحه و افرادش، از مدینه حرکت کرد. آنگاه که به ربذه رسید، طلحه با یارانش گذشته بودند. از این رو به دنبالشان راه عراق را در پیش گرفت. از ربذه به ابوموسی اشعری نوشت که مردم را برای حرکت آماده کند، امّا ابوموسی آنها را به ماندن ترغیب کرد و گفت: «این آشوب است» آنگاه که خبر به امام علیه السلام رسید، قرظی بن کعب انصاری را به جای ابوموسی، حاکم کوفه کرد.
وقتی علی علیه السلام به بصره رسید، به قوم مخالف پیام فرستاد و آنها را به نام خدا قسم
ص: 428
1) . مسعودی، مروج الذهب، ج1، ص715.
داد، ولی آنها برای جنگ اصرار داشتند. امام در آنجا چهار رکعت نماز به جا آورد و دو گونه خویش را بر خاک نهاد و اشکش با خاک درآمیخت. آنگاه به جانب خدا روی کرد و گفت:
خدایا! پروردگار آسمانها و آنچه بر آن سایه میاندازد و زمینها و آنچه برمیدارد و پروردگار عرش عظیم! از نیکی بصره از تو میخواهم و از بدی آن به تو پناه میبرم. خدایا ما را به منزلی نیکو فرود آر که تو بهترین فرودآورندگانی. خدایا! این قوم از طاعت من به در رفتند و بر ضد من، یاغی شدند و بیعت مرا شکستند. خدایا خون مسلمانان را حفظ کن!
امام علیه السلام به آنان فرمود: «برای چه با من میجنگید؟» امّا آنها برای جنگ اصرار داشتند: آنگاه یکی از یاران خود را که مسلم نام داشت، به همراه قرآنی فرستاد و آنها را به جانب خدا دعوت کرد که او را با تیر زدند و به شهادت رساندند، امّا جنگ آغاز نشد. آنگاه امام علیه السلام دستور داد در مقابلشان صف بکشند، امّا جنگ را آغاز نکنند. در این هنگام، جنازه دو مرد که توسط آنها کشته شده بودند را از میسره و میمنه آوردند. امام علیه السلام گفت: «خدایا شاهد باش!» و سپس فرمود: «با این قوم، اتمام حجّت کنید». آنگاه عمار بن یاسر میان دو لشکر ایستاد و گفت: «ای مردم! درباره پیغمبر خود به انصاف رفتار نکردهاید که زنهای خود را در پرده نهادهاید و زن او را در معرض شمشیرها آوردهاید»! عمّار به عایشه که سوار شتری بود، نزدیک شد و بانگ زد: «مقصود تو چیست؟» گفت: «خونخواهی عثمان» گفت: «خدا امروز یاغی و مدعی ناحق را بکشد»! آنگاه گفت: «ای مردم! شما میدانید که کدام یک از ما محرک کشتن عثمان بود» و چون پیدرپی به طرف او تیراندازی میکردند، اسب خود را جولان داد و از آنجا دور شده، به نزد علی علیه السلام آمد و گفت: «ای امیر مؤمنان! منتظر چیستی؟ از این قوم، جز جنگ انتظاری نباید داشت». آنگاه علی علیه السلام فرمود:
ای مردم! وقتی آنها را شکست دادید، زخمی و اسیر را نکشید و فراری را تعقیب نکنید و به دنبال گریخته نروید و اعضای کسی را نبرید. پردهای را ندرید
ص: 429
و به اموال آنها دست نزنید، مگر سلاح و لوازم یا غلام و کنیزی که در اردوگاهشان هست و جز آن، هر چه هست، مطابق ترتیب قرآن، متعلق به ورثه آنهاست.(1)
سپس امام علی علیه السلام در حالی که سربرهنه بود و بر استر پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله سوار بود و سلاح نداشت، رفت و بانگ زد: «ای زبیر، پیش من بیا!» و زبیر با سلاح تمام، پیش وی آمد. آنها همدیگر را در آغوش گرفتند و معانقه کردند. علی علیه السلام فرمود: «زبیر! وای بر تو، برای چه آمدهای؟» گفت: «خون عثمان»، گفت: «خدا از ما دو نفر، کسی را که در خون عثمان شرکت داشت، بکشد! یاد داری روزی در بنیبیاضه به پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله برخوردم که پیغمبر خدا به روی من خندید و من هم به روی او خندیدم و تو هم که همراه او بودی، گفتی: «ای پیغمبر خدا! علی از تکبّر دست برنمیدارد» و پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: «علی تکبّر ندارد. ای زبیر! آیا او را دوست داری؟» گفتی: «آری! به خدا او را دوست دارم» و به تو گفت: «به خدا به جنگ او خواهی رفت، در حالی که درباره او ظلم میکنی». زبیر گفت: «أستغفر اللّه، اگر به یاد داشتم، هرگز نمیآمدم». گفت: «ای زبیر، برگرد!» گفت: «حالا که کار از کار گذشته، چطور برگردم؟ به خدا این ننگی است که هرگز پاک نخواهد شد». گفت: «ای زبیر! پیش از آن که ننگ و جهنم با هم جفت شود، با ننگ برگرد».
زبیر بازگشت و از جنگ کناره گرفت. وقتی به وادی السباع رسید، عمرو بن جرموز که به دنبالش رفته بود، به او رسید. زبیر گفت: آیا تو امام جماعت میشوی یا من شوم؟ زبیر امام شد و عمرو در اثنای نماز، او را کشت. در آن زمان، زبیر 75 سال داشت.(2)
پس از بازگشت زبیر، علی علیه السلام طلحه را ندا داد که «ای ابومحمّد! برای چه آمدهای؟» گفت: «برای خونخواهی عثمان». گفت: «خدا از ما دو نفر، کسی را که
ص: 430
در خون عثمان دخالت داشته، بکشد. مگر نشنیدی که پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «خدایا با هر کس که با او دوستی کند، دوستی کن و با هر که با او دشمنی کند، دشمنی کن»؟ تو اوّل کسی هستی که با من بیعت کردی و سپس شکستی، در صورتی که خدای عزّوجلّ فرمود: «هر که پیمان بشکند، بر ضرر خویش میشکند». گفت: «أستغفر اللّه» و بازگشت. مروان بن حکم گفت: «زبیر برگشت، طلحه نیز برمیگردد»، برای من فرقی نمیکند که این طرف تیر بیندازم یا آن طرف» و تیری به شاهرگ دست او زد که او را کشت. پس از جنگ، علی علیه السلام بر محل سقوط او که پل قره بود، گذشت و گفت: «إنّا للّه وإنّا إلیه راجعون، به خدا من به این کار راضی نبودم...». در آن هنگام، طلحه شصت و چهار سال داشت.
پس از آن، یاران جمل بر لشکریان علی علیه السلام حملهور شدند. چون محمد بن حنفیه در کار حمله، کندی کرد، خود امام علی علیه السلام پرچم را گرفت و حمله برد. اعضای شتر را قطع کردند و شتر افتاد و به دنبال آن، تخت روانی که عایشه در آن بود، پایین افتاد. امام علی علیه السلام نزدیک تخت عایشه آمد و با چوب بر آن زد و گفت: «ای حمیرا! پیغمبر خدا گفته بود چنین کنی؟ مگر نگفته بود که در خانهات بنشینی؟ به خدا کسانی که تو را بیرون آوردند، در حق تو به انصاف رفتار نکردند؛ که زنانِ خود را در پرده نگه داشتند و تو را از پرده بیرون آوردند». پس از آن، وارد بصره شد و خطبهای طولانی برای مردم خواند که در آن، مردم بصره را سرزنش فرمود.(1)
از گزارش ماجرای جنگ جمل میتوان دریافت که عوامل اصلی جنگ جمل، طلحه و زبیر بودند. آنان ابتدا به خاطر جوّ حاکم در جامعه آن زمان، با امام علیه السلام بیعت کردند، امّا پس از چندی، خواسته خویش را که مشارکت در حکومت امام علی علیه السلام در قالب دستگاه رهبری سه نفری و یا امارت و ولایت کوفه و بصره بود، عنوان کردند. اگرچه این خواسته، به ظاهر، نوعی مشورت بود، امّا امام علیه السلام فرمود: «من به
ص: 431
1) . ر.ک: همان، ص714- 728؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج3، ص205 به بعد.
کتاب خدا و سنّت رسولش عمل میکنم و نیازی به مشورت شما نمیبینم، اگر نیاز باشد، از مشورت با شما امساک نخواهم کرد».(1)بنابراین، امام علیه السلام با این بیان، تقاضای مداخله آنان را در امر حکومت، رد کرد.
در این باره سه رأی مختلف وجود داشت که امام علیه السلام با هیچ کدام موافق نبود. نظر ابن عباس، این بود که بصره و کوفه را که غنیترین نقاط از حیث درآمد مالیاتی بودند، به آنان واگذارد و آنها را ناراضی نگه دارد. امام علیه السلام به ابن عباس فرمود: این فکر، صحیح نیست؛ زیرا این دو نفر، با سوابقی که در دوره عثمان دارند، ضعفای این دو ایالت را تحت فشار قرار میدهند و با اقویا میسازند و پس از قوّتگرفتن، همه را میکوبند و با جمع مال بیشتر و تهیه طرفداران دنیاپرست، کار را بر خلیفه مشکل خواهند کرد. علاوه بر اینکه امضای سند امارت، وسیله تبرئه و تزکیه آنها و موجب رنجش و ایجاد اختلاف در یاران امام میشد.
دستهای دیگر بر این نظر بودند که امام علیه السلام به یکی حکومت دهد و به دیگری ندهد تا با ایجاد دودستگی و تفرقه، از شر آنان مصون بماند. این رأی هم در نظر امام علیه السلام صحیح نبود؛ زیرا از طرفی مسأله تبرئه یکی از آنها و رنجش یاران علی علیه السلام در بین بود و از طرف دیگر، حتی از کید آن که راضی میشد، نمیتوانست در امان باشد و دیگری، یا در شام به معاویه میپیوست و یا در مکه با وجود عایشه و جمعیّت طرفدار عثمان، فتنه به پا میکرد، یا در مدینه میماند و طبعا از صدمه زدن بازنمیایستاد.
در نظر هر محقق منصفی، رأی امام علیه السلام اصلح بهنظر میرسد؛ زیرا اگر هدف از این دادن و ندادن، ایجاد اختلاف بین آن دو بود، به شکلی هم که امیرالمؤمنین علیه السلام با آنها رفتار کرد؛ یعنی هردو را با هم راند، باز از روز اوّل، نفاق و شقاق در صفوفشان راه یافته بود؛ در حرکت از مکه به بصره، از روز نخست، اختلاف داشتند که کدام
ص: 432
1) . فیضالاسلام، ترجمه نهج البلاغه، خطبه 196.
یک بر لشکریان نماز بخواند و اگر کوشش عایشه در توفیق بین دو دسته نبود، از همان آغاز، از هم جدا میشدند.
رأی سوم این بود که امام علیه السلام آنها را در مدینه و زیر نظر خود نگاه دارد یا آنان را بازداشت کند. این رأی هم مورد قبول قرار نگرفت؛ زیرا این گونه مخالفان امیرالمؤمنین علیه السلام منحصر به این اینها نبود و علی علیه السلام با علم به اینکه آنها به قصد آتشافروزی، به مکه میروند، اجازه داد از پایتخت خارج شوند و فرمود: «میدانم اراده عمره ندارید» و آنها قسم خوردند که جز مکه، مقصدی ندارند.(1)
مهمترین اصلی که در سراسر حکومت پنج ساله، مورد نظر امام علیه السلام بود و هیچ گاه تخلف از آن را جایز نشمرد، رعایت اصل آزادی و استقلال در فکر و رفتار و گفتار اتباع خود بود. اگر امیرالمؤمنین علیه السلام این دو نفر را حبس میکرد، از طرفی با دیگران که به مکه یا به شام میگریختند، چه میکرد؟ و از طرف دیگر، اصل احترام به آزادی را چگونه در موارد مشابه، رعایت میفرمود؟ از اینها گذشته، امام علیه السلام میدانست که حتّی با اسارت آنها در پایتخت، فتنه عثمانیها در مکه بروز خواهد کرد. مهمتر از همه اینکه در میان یاران امیرالمؤمنین علیه السلام کسانی بودند که دانسته یا ندانسته، همواره به این قبیل سختگیریها اعتراض داشتند. آری! مردمی که در میدان صفین، نبرد با دشمن را جایز نمیشمردند، چگونه تحمل میکردند که امام علیه السلام دو پیرمرد صحابی و ظاهرا بیگناه را بدون هیچ دلیل و برهان محکمهپسند، از آزادی محروم کند؟
این را نیز نباید از نظر دور داشت که اگر امام علیه السلام میخواست حتّی با فدا کردن آزادی و آزادمنشی، اشخاص مشکوک را تحت نظر بگیرد یا به زندان بیندازد و بدینوسیله از شرّ آنان مصون بماند، چون در روزهای نخست حکومت، هنوز سلطه کافی نداشت، این کار مقدور نبود.
ص: 433
1) . ر.ک: مسعودی، مروج الذهب، ج1، ص714.
با توجه به آنچه گذشت، آیا عاقلانهترین راه، همان نبود که امیرالمؤمنین علیه السلام در پیش گرفت؟ آیا بهترین راه، غیر از این بود که از اصل آزادگی منحرف نشود، قصاص قبل از جنایت نکند و به دست دو شیخ بدنام و مالدار، سند برائت و طهارت نسپارد و آنها را بر جان و مال و آبروی مردم مسلّط نسازد و فرصت دهد تا باطن خود را بروز دهند و در میدان نبرد، پس از کوشش فراوان در راه مسالمت و اجتناب از کشتار، عاقبت، آنان را با شمشیر، خاموش سازد؟
خلاصه اینکه امام علیه السلام پس از جنگ جمل و پیروزی کمنظیری که بر دشمنان خود یافت، به مراتب، قویتر و مسلّطتر و بر کرسی خلافت، مستقرتر، از این میدان برگشت.(1)
بعد از به خلافت رسیدن امام علی علیه السلام و بیعت مردم با او، امام علیه السلام از معاویه که از طرف خلفای پیشین، بر شام حکومت میکرد، خواست تا از مردم برای امام علیه السلام بیعت بگیرد،(2)امّا معاویه طی نامهای اعلام کرد که من در صورتی چنین میکنم که تو قاتلان عثمان را به ما معرفی کنی تا به مجازات برسانیم، والاّ میان ما و شما جز شمشیر حکم نخواهد کرد.(3)آنگاه که این نامه به امام علیه السلام رسید، دستور داد تا آن را در مسجد برای مردم بخوانند. فریادهایی از اطراف مسجد بلند شد که «ما همه عثمان را کشتیم؛ زیرا از اعمال او ناراضی بودیم».(4)
امام علیه السلام جواب نامه معاویه را فرستاد و در آن، خود را از اتهام قتل عثمان و مساعدت در آن، مبرّا دانست و علت این نسبتها از جانب معاویه را تعدّی نسبت به
ص: 434
خود برشمرد و یادآور شد که به قاتلان عثمان دسترسی ندارد.(1)
هدف معاویه از آن نامه، برقراری صلح نبود، بلکه فقط در صدد این بود که در بین مردم، خصوصا شامیان، خود را معذور قلمداد کند. علاوه بر این، معاویه میدانست که امام علیه السلام تسلّطی بر قاتلان عثمان ندارد و فقط برای اینکه خود را در برابر مردم شام تبرئه کند، چنین درخواستی را مطرح کرد.
البته علت اصلی و هدف غایی مخالفت معاویه با امام علی علیه السلام مسأله حکومت بود که از دیرباز آن را در سر میپروراند. ابن اثیر نقل کرده است، وقتی عثمان از حج مراجعت میکرد و معاویه سوار بر استری شهبا (سفید و سیاه) با او بود، ساربان، این آواز را میخواند: «چهارپایان لاغر و آن موجودات لاغراندام که مانند کمانهای کج هستند، میدانند که امیر بعد از او [یعنی پس از عثمان] علی علیه السلام است و اگر زبیر باشد، جانشینی زبیر هم مایه خشنودی است». کعب الاحبار به آن ساربان گفت: «دروغ گفتی، بلکه پس از عثمان، همان کسی که بر استر شهبا سوار است [یعنی معاویه] خلیفه خواهد بود». که به دنبال آن، معاویه به خلافت طمع ورزید.(2)
امام علی علیه السلام در پایانِ نامه 73، در کلامی که رنگ تحبیب و تهدید دارد، به معاویه اطمینان میدهد که نابودی او آرزویش نیست و به خدا سوگند یاد میکند که اگر بعضی تمایلات به بقای او نباشد، توان آن را دارد که ضرباتی بر او وارد کند تا استخوانش خرد و گوشتش آب گردد.(3)
مراد امام علیه السلام از «بعضی تمایلات به بقا» چیست؟ کدامین اصل الهی و سنّت نبوی سبب شده است که امام علیه السلام میل به بقای معاویه داشته باشد؟ چگونه میشود میل به
ص: 435
بقای دشمن داشت؟ این، موضع امام علیه السلام در مقابل همه دشمنانش بود. تمام جنگهای امام علیه السلام در دوران خلافت، صرفاً برای دفاع بود. بخش مهمی از نامههای امام علیه السلام به معاویه، آکنده از مهر و عطوفت و صفای باطن و دارای جنبه ارشاد و هدایت است.
در نامهای، امام علیه السلام به خداوند سوگند یاد میکند که «اگر دست تقدیر، ما را با هم گرد آورد، همواره خالص و بیشائبه با تو خواهم ماند».(1)امّا معاویه همه فکر و ذکرش، تضعیف امام و فتنه و فساد در مملکت او بود. با تطمیع و تهدید و حتی قتل، یاران امام علیه السلام را از اطرافش دور میساخت. او دستههایی مسلّح به اطراف و نواحی کشور امام علیه السلام میفرستاد که دست به قتل و غارت بزنند تا در دل رعایای امام علیه السلام وحشت ایجاد شود. آنان با غافلگیر کردن مردم، کشتاری عظیم راه میانداختند.(2)با همه این اوصاف، فعالیت فرهنگی و تبلیغی او با تحمیق مردم و مکر و فریب آنان، نقش عمدهتری در پراکنده ساختن مردم از اطراف امام ایفا میکرد.
در واقع، میتوان گفت، آنان دو نوع سنگلاخ و خارستان، میان مردم و علی علیه السلام به وجود آوردند که مردم نتوانستند از آن بزرگِ بزرگان استفاده کنند:
نوع نخست، موانعی به ظاهر انسانی بود؛ مانند عمرو بن عاصها و مروانها که تمام سعی و تلاششان در این بود که مردم را از حوزه جذّابیت ملکوتی علی علیه السلام دور کنند و آنان را به سوی معاویه و معاویهپرستان بکشند.
نوع دوم، غرایز حیوانی و خودخواهی و خودکامگی بود که مردم را به آنها مشغول میساختند تا مبادا در درون آنان حقیقتی به نام علی علیه السلام و صفات و ارزشهایی که آن فخر انسانیت را علی کرده بود، راه یابد.(3)بنابراین، امام علیه السلام چارهای جز مقابله با معاویه و حذف او نمیدید و بر همین اساس، ناچار به جنگ با او شد.
ص: 436
از سوی دیگر، برخی بر سیاست امام علیه السلام در مقابل معاویه خرده گرفتهاند که امام نباید معاویه را از حکومت عزل میکرد؛ چنان که نظر برخی از سیاستمداران زمان امام علیه السلام مانند مغیره نیز همین بود.
در پاسخ به انتقاد این گروه باید گفت:
اوّلاً، ابقای معاویه بر حکومت، شرعا جایز نبود؛ زیرا او فردی فاسق، بیایمان و ظالم بود و حکومت چنین شخصی بر مسلمانها جایز نیست.
ثانیا، حرکت انقلابی برکناری و کشتن عثمان بر پایه برداشت آنان از روش ستمگرانه عاملان او بود. با این حساب، هرگونه رفتار مسالمتآمیز با معاویه و یا ابقای او که روند ستمگرانه و زورمدارانهای داشته، به معنای رویارویی با خواسته آن گروه بود که اقدام به براندازی قدرت عثمان کرده بود.
ثالثا، معاویه فردی زیرک و هوشمند بود و اگر امام علیه السلام وی را ابقا میکرد، احتمال اینکه او این امر را موقتی بداند، بسیار بوده است؛ زیرا او امام علیه السلام را به خوبی میشناخت. از این رو نامه امام علیه السلام را بر منبر میخواند، آنگاه میگفت: مردم! ببینید، علی علیه السلام به من اعتماد دارد و مرا لایق حکومت میداند، اما من هنوز تکلیف شرعیام را نمیدانم که با او موافقت و همکاری کنم یا مدتی صبر کنم تا ببینم علی علیه السلام بر طبق موازین شرعی سلوک و رفتار میکند یا نه؟ و به تهیه مقدمات و آماده کردن نیرو میپرداخت تا در شرایط مساعدتری اعلام مخالفت کند یا از روز اوّل میگفت: من چون علی علیه السلام را خلیفه شرعی مسلمانان نمیدانم، حاضر نیستم با او همکاری کنم، مگر اینکه مجددا از عموم مسلمانان و از جمله، مردم شام بیعت بگیرند.
از این رو، اگر امام علیه السلام وی را ابقا میکرد، نهتنها موافقتش را کسب نمیکرد، که مخالفت انقلابیان را برمیانگیخت.(1)بنابراین، امام علیه السلام چارهای جز مواجهه با معاویه و
ص: 437
1) . ر.ک: محمّدتقی شریعتی، خلافت و ولایت، ص295- 296.
از میان برداشتن فتنه نداشت. از این رو به همراه یاران خود جهت کارزار با او رهسپارگشت.
امام علیه السلام در روز پنجم شوّالِ سال سی و ششم هجری، کوفه را به قصد «صفین» ترک کرد. از سوی دیگر، معاویه از شام بدان سوی حرکت کرد و زودتر از امام علیه السلام به آنجا رسید و منبع آب آنجا را در اختیار گرفت که یاران امام علیه السلام با حملهای آب را در دست گرفتند؛ (امّا) گرچه امام علیه السلام مانع دستیابی معاویه و یارانش به آب نشد. دو روز پس از ورود به صفین، امام علیه السلام به معاویه پیغام فرستاد و او را به وحدت کلمه و پیروی از جماعت مسلمانان دعوت کرد و در پی آن، بینشان رفت و آمد صورت گرفت. نیز توافق شد که تا آخر محرم سال سی و هفتم، جنگی میانشان درنگیرد. در روز آخر محرّم، پیش از غروب خورشید، علی علیه السلام به اهل شام پیام داد که من بر ضد شما از کتاب خدا دلیل آوردهام و شما را بدان خواندهام و اکنون نیز به همگان اعلام میکنم که خدا مکر خیانتکاران را به سامان نمیبرد. جوابشان این بود که میان ما و تو شمشیر است تا زبونتر نابود شود.
روز اوّل صفر، میان دو جبهه، جنگ درگرفت. در روز نهم، عمار یاسر که 93 ساله بود، به شهادت رسید و در همان جا مدفون شد. امام علیه السلام بیآن که او را غسل دهد، بر او نماز خواند. علی علیه السلام به معاویه بانگ زد: «ای معاویه! برای چه مردم بر سر من و تو کشته شوند؟! بیا کار را به خدا واگذاریم و هر یک از من و تو بر دیگری فائق آمد، حاکم شود». عمروعاص گفت: «این مرد، منصفانه سخن میگوید». معاویه گفت: «ولی تو منصفانه سخن نمیگویی. تو میدانی که هیچ کس با او روبهرو نشده، مگر آن که کشته یا اسیر شده است». عمرو گفت: «جز مبارزه با او چارهای نداری». معاویه گفت: «گویا پس از من در خلافت طمع بستهای» و کینه او را به دل گرفت.
مالک اشتر، فرمانده منطقه راست جبهه امام، در یک قدمی پیروزی قرار گرفت. در این هنگام معاویه گفت: «ای پسر عاص، آن حیله نهانی خود را بیاور که از دست
ص: 438
رفتیم» و حکومت مصر را به یاد او آورد. عمرو گفت: «ای مردم! هر که قرآنی با خود دارد، بر سر نیزه کند». قرآنهای بسیار در سپاه بلند شد و غوغا برخاست. همه آنان فریاد میزدند: «کتاب خدا میان ما و شما حاکم است...».
وقتی بسیاری از مردم عراق این صحنه را دیدند، گفتند: «کتاب خدا را میپذیریم و از آن اطاعت میکنیم» سپس جملگی به صلح متمایل شدند و به علی علیه السلام گفتند: «معاویه سخن حق میگوید و تو را به خدا دعوت میکند؛ از او بپذیر!» علی علیه السلام فرمود: «ای قوم! کار شما سامان داشت، تا جنگ شما را زخمی کرد، عدهای را بِبُرد و عدهای را بر جای گذاشت. من تا دیروز امیر بودم و اکنون مأمور شدهام و شما به زندگی دل بستهاید».
مالک اشتر گفت: «معاویه به جای مردان از دست رفته خود، کسانی را ندارد، ولی - به حمد خدا- تو مردان کارآمد داری. اگر او نیز مانند مردان تو داشت، صبر و فیروزی تو را نداشت. تیغ بر تیغ زن و از خدا یاری بخواه».
سران اصحاب علی علیه السلام نیز سخنانی مانند اشتر گفتند، امّا اشعث بن قیس گفت: «ما اکنون با تو همانیم که دیروز بودهایم و ندانیم فردا چه خواهد بود. اکنون تیغها کُند گشته و بصیرتها تیره شده است» و سخن بسیار گفت.
علی علیه السلام گفت: «وای بر شما! آنان قرآن را از این جهت بر سر نیزه کردهاند که مطالب آن را میدانند، ولی به آن عمل نمیکنند. اینان از روی خدعه، قرآن بر سر نیزه کردهاند».
در پاسخ به او گفتند: «وقتی ما را به کتاب خدا میخوانند، نمیتوانیم نپذیریم». گفت: «وای بر شما! با آنها جنگیدید که به کتاب خدا معترف شوند؛ زیرا از فرمان خدا نافرمانی کرده و کتاب او را پشت سر گذاشته بودند. کار خود را ادامه دهید و با دشمن خویش بجنگید». امّا آنها وی را تهدید کردند که با او همان میکنند که با عثمان کردند. اشعث گفت: «اگر بخواهی، من پیش معاویه میروم و میپرسم منظورش چیست». گفت: «این مربوط به خود توست؛ اگر میخواهی برو». اشعث
ص: 439
پیش معاویه رفت و از منظور او پرسید. معاویه گفت: «ما و شما به کتاب خدا و آنچه در کتاب خویش فرمان داده، مراجعه میکنیم. شما یکی را که مورد قبولتان باشد، انتخاب میکنید، ما نیز یکی را میفرستیم و از آنها تعهد و پیمان میگیریم که طبق مندرجات کتاب خدا عمل کنند و از آن تجاوز نکنند و همگی از حکم خدا که مورد اتفاق ایشان باشد، اطاعت میکنیم». اشعث گفتار او را درست شمرد و به نزد علی علیه السلام بازگشت و قضیه را به او خبر داد. بیشتر مردم گفتند: «رضایت داریم و میپذیریم و اطاعت میکنیم». مردم شام، عمرو بن عاص را انتخاب کردند. اشعث و کسانی که بعدها عقیده خوارج گرفتند، گفتند: «ما ابوموسی اشعری را انتخاب میکنیم». علی علیه السلام گفت: «در قسمت اوّل با من مخالفت کردید، در این قسمت مخالفت نکنید. من نظر ندارم که ابوموسی اشعری را انتخاب کنم». اشعث و همراهان وی گفتند: «ما جز به ابوموسی رضایت نخواهیم داد». امام علیه السلام فرمود: «وای بر شما! او قابل اعتماد نیست و از من برید و مردم را از کمک من بازداشت... این کار را به عبداللّه بن عباس میسپارم». اشعث و یاران او گفتند: «به خدا نباید دو مضری درباره ما حکمیت کنند». علی علیه السلام فرمود: «پس اشتر را انتخاب میکنم». گفتند: «مگر آتش این اختلاف را کسی جز اشتر دامن زده است»؟
سرانجام امام علیه السلام فرمود: «هرگونه میخواهید، عمل کنید و هرچه به نظرتان میرسد، انجام دهید». آنها نیز کسی را به نزد ابوموسی فرستادند و قصه را برای او نوشتند. وقتی به ابوموسی گفتند مردم صلح کردهاند، گفت: «الحمد للّه» گفتند: «تو را حَکَم کردهاند»، گفت: «إنّا للّه وإنّا إلیه راجعون».(1)
با این وجود، امام علیه السلام اولین راه را برای حل مشکل معاویه، جنگ نمیدانست، بلکه تا آنجا که امکان داشت، سعی کرد مشکل را با مسالمت حل کند؛ البته نه به قیمت تأیید باطل و حکومت دادن به معاویه. از اینرو وقتی تلاشهای امام علیه السلام برای
ص: 440
1) . ر.ک: مسعودی، مروج الذهب، ج1، ص732- 749.
حل مسالمتآمیز مشکل معاویه بهجایی نرسید، ناچار از در جنگ درآمد. در این جنگ بهخاطر مکر و فریب دشمن و جهالت مردم، امام علیه السلام از پیروزی حتمی محروم گشت و معاویه که در آستانه شکست و نابودی بود، خشنود و کامیاب، ابتکار عمل را پس از آن به دست گرفت.
امام علیه السلام در نکوهش سادهلوحی و کوتهاندیشی یارانش، با لحنی تأسفبار که گویی بر جانش سنگینی میکند، میفرماید: «شما دوستدار زنده ماندن (توقف جنگ) هستید و بر من روا نیست شما را بر آنچه نمیپسندید وادار کنم».(1)
امام علیه السلام ناچار به پذیرش حکمیت میشود و سرانجام چنین میشود که از طرف امام علیه السلام ابوموسی و از طرف معاویه، عمروعاص به عنوان حکمین برگزیده میشوند. ابوموسی و عمروعاص در «دومی الجندل» به هم رسیدند و مدتها درباره خلافت با هم گفتوگو کردند. عمروعاص، ابوموسی را فریب داد و به پیشنهاد عمرو، قرار شد هر یک بر منبر رفته، امیر خود را برکنار کرده، امر خلافت را به شورا واگذار کنند. عمرو، ابوموسی را بر خود مقدّم داشت. از این رو ابوموسی بر منبر رفت و حضرت امیر را از خلافت برکنار کرد. بعد از ابوموسی، عمروعاص بر منبر نشست و به جای برکناری معاویه، او را به خلافت برگزید.(2)
امام علی علیه السلام در آن هنگام در کوفه منتظر نتیجه حکم حکمین ماند. آنگاه که امام علیه السلام از نتیجه حکمیّت آگاه شد، سخت اندوهگین گشته، برای مردم خطبهای خواند. در آن خطبه، امام علیه السلام بعد از حمد خدا و درود بر پیامبرش صلی الله علیه و آله، فرمود:
[بدانید] که نافرمانی و سرپیچی از نصیحت ناصح مهربان و عالم تجربهدیده، موجب حسرت میگردد و پشیمانی به دنبال میآورد. من دستور خود را درباره حکمیت به شما داده بودم و نظر خود را صاف و روشن برای شما گفته بودم،
ص: 441
«رأی راست آن بود اگر میپذیرفتید». شما در برابر دستور و نظریه من امتناع ورزیدید؛ مانند امتناع مخالفان ستمکار و طردکنندگان حقیقت و گنهکاران؛ تا جایی که انسان خیرخواه درباره خیرخواهی خود به تردید افتاد و آتشزنه از بیرون آوردن شراره امتناع ورزید. مثل من و شما چنان شد که برادر هوازنی (درید بن صمه) گفته است: من دستور خود را در منعرج اللوی به شما گفتم و شما نصیحت مرا درک نکردید، مگر روز فردا [که کار از کار گذشته بود].(1)
آری! بسیار دشوار است که فردی مانند عمروعاص که باطل محض و مجسمه فساد و مکر و فریب بود، برای شخصی چون علی علیه السلام که مجسمه حقیقت و عدالت و انسانیت بود، سرنوشت تعیین کند و سختتر از آن، زمانی است که امام علیه السلام همه اینها را به مردم یادآور شده بود، امّا آنان نصیحتهای امام علیه السلام را آویزه گوش خویش قرار نداده بودند. تأسفبارتر از همه اینها، کسانی که به توصیههای امام علیه السلام مبنی بر عدم انتخاب ابوموسی برای حکمیت توجه نکردند و اصرار داشتند که ابوموسی داور باشد، بعدها در مقابل امام علیه السلام خروج کردند و گروه خوارج را تشکیل دادند.
همان گونه که گذشت، در جنگ صفین در آستانه پیروزی امام علیه السلام و شکست معاویه، به پیشنهاد عمروعاص قرآنها را بر نیزه کردند و سرنوشت جنگ را تغییر دادند. کسانی که فریب این نیرنگ معاویه را خوردند و امام علیه السلام را تهدید کردند، رسوایی حکمیت را دیدند و به اشتباه خود پی بردند، امّا درنیافتند اشتباه در کجا بود. از این رو نمیگفتند خطای ما این بود که تسلیم نیرنگ معاویه و عمروعاص شدیم و جنگ را متوقف کردیم، و نمیگفتند پس از قرار حکمیت، در انتخاب داور خطا کردیم، بلکه میگفتند انتخاب این دو نفر به عنوان داور در دین خدا خلاف شرع و کفر بود؛ حاکم منحصرا خداست، نه انسانها. از این رو به نزد علی علیه السلام آمدند و گفتند ما نفهمیدیم و تن به حکمیت دادیم؛ هم تو کافر شدی، هم ما؛ ما توبه کردیم، تو هم
ص: 442
1) . محمّدتقی جعفری، ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج9، ص44 تفسیر خطبه 35.
توبه کن! امام علیه السلام فرمود: توبه کار خوبی است، ما همواره از هر گناهی استغفار میکنیم.(1)آنان گفتند: این کافی نیست، بلکه باید اعتراف کنی که «حکمیت» گناه بود و از این گناه توبه کنی. گفت: من به وجودآورنده حکمیت نبودم و خود از نتیجه آن آگاهید.(2)
آغاز پیدایش خوارج چنین بود. ابتدا یک فرقه یاغی و سرکش بودند و به همین دلیل «خوارج» نامیده شدند، امّا به تدریج دارای اصول عقایدی شدند و حزبی تأسیس کردند و سرانجام به صورت یک فرقه مذهبی درآمدند. آنان بعدها به این فکر افتادند که ریشه مفاسد دنیای اسلام را کشف کنند. سرانجام به این نتیجه رسیدند که عثمان، علی علیه السلام و معاویه، همگی بر خطا و گناهکارند. از این رو مبنای مذهب خوارج، وظیفه امر به معروف و نهی از منکر قرار گرفت. امّا خوارج دو شرط لازم در امر به معروف و نهی از منکر؛ یعنی بصیرت در دین و بصیرت در عمل را دارا نبودند؛ زیرا آنان مردمی نادان بودند و تکلیف را امری تعبدی تلقی میکردند که باید چشمبسته به آن عمل کرد.
آری! آنان در مقابل امام علیه السلام قد علم کردند. ابتدا آرام بودند و فقط به انتقاد وبحثهای آزاد اکتفامیکردند و امام علیه السلام و یارانش نیز با رویی باز به استدلال و پاسخ به آنان میپرداختند، امّا آنگاه که به زعم خود، از توبه امام علیه السلام ناامید شدند، تصمیم به قیام گرفتند.(3)
خوارج، مردمی بسیار خشن بودند و هر که را موافق امام علی علیه السلام و مخالف اعتقاد آنان بود، مهدورالدم میدانستند و با خشونت تمام از میان برمیداشتند. در سال سی و هشتم هجرت، چهارهزار تن از خوارج جمع شدند و با «عبداللّه بن وهب راسبی» بیعت کردند. آنان به مدائن رفتند و «عبداللّه بن خباب» را که از جانب امام علیه السلام در آن
ص: 443
شهر حکومت میکرد، همراه زنش کشتند. امام علی علیه السلام با سی و پنج هزار تن از کوفه خارج شد و ابن عباس که حاکم بصره بود، ده هزار نفر را فرستاد. امام علیه السلام در شهر انبار فرود آمد و سپاهیان به او پیوستند. در آنجا امام علیه السلام لشکر را به جهاد علیه قاسطین ترغیب کرد و فرمود: آنها برای ما از خوارج مهمترند، امّا مردم راضی نشدند و اصرار کردند که باید ابتدا با خوارج بجنگیم. از اینرو علی علیه السلام به جانب خوارج رهسپار شد تا به نهروان رسید.
در آنجا «حارث بن مری عبدی» را به نزد آنها فرستاد و آنان را دعوت کرد تا از گمراهی بازگردند، امّا آنان حارث را کشتند و به امام علیه السلام اعلام کردند که «اگر از قبول حکمیت توبه کنی و اقرار کنی که کافر شده بودی، با تو بیعت میکنیم، وگرنه ما را رها کن تا پیشوایی برای خود انتخاب کنیم».
امام علیه السلام در پاسخ فرمود: «قاتلان برادران ما را به نزد ما بفرستید تا انتقامشان را بگیریم، آنگاه رهایتان میکنیم». آنان پیام فرستادند که همه ما قاتلان یاران تو هستیم و همگی، خون آنان را حلال میدانیم. از این رو امام علیه السلام دستور داد به سمت آنان حرکت کنند و فرمود: «به خدا جز ده نفر از آنها جان به در نخواهند برد و از شما ده نفر کشته نخواهد شد».
بعد از اینکه امام علیه السلام با لشکریان در مقابلشان قرار گرفتند، بار دیگر آنان را به توبه دعوت کرد، اما نپذیرفتند و تیری به سوی یاران امام علیه السلام انداختند. امام علیه السلام فرمود: دست نگه دارید. وقتی مردی را که آغشته به خون بود، آوردند، امام علیه السلام فرمود: اللّه اکبر! اکنون جنگ با آنها رواست، به آنها حمله کنید. از یاران امام علیه السلام فقط نه نفر کشته شدند و از خوارج، بیش از ده تن جان به در نبردند و بقیه چهارهزار نفر، کشته شدند.
امام علیه السلام فرمود: «آنان را شیطان و نفوس بد مغرور کرد». یاران وی گفتند: «خدا برای همیشه ریشه آنها را قطع کرد». امام علیه السلام فرمود: «ابدا، به خدایی که جان من به کف اوست، در پشت مردان و رحم زنانند. هریک از آنها خروج کند، پس از او
ص: 444
دیگری مانند وی بیاید».(1)
بیشتر اهتمام خلفای پس از امام علی علیه السلام، فتح و گسترش سرزمینهای اسلامی بود. معلوم است چنین امری سبب میشد که افراد بسیاری با فرهنگها و ملیتهای گوناگون، به اسلام روآوردند؛ عدل و مساوات حکومت اسلامی آنان را جذب میکرد. از این رو، آموزش این افراد و آشناساختن اینان با روح فرهنگ اسلامی از وظایف مهم حاکمان اسلامی بود که معمولاً مورد غفلت قرار میگرفت.
اگرچه بیشتر خوارج از اعراب بودند، اما در میان آنها غیر عرب نیز وجود داشت. ویژگی همه آنها این بود که نادان، امّا مقدسمآب بودند. آنان با فرهنگ اسلامی آشنایی نداشتند. از جنبههای مختلف، خصوصا بینش و معرفت، دارای کاستیهای بسیار بودند. از این رو چارهای نداشتند جز اینکه از طریق عبادتهای بیروح و رکوع و سجودهای طولانی، آن کاستیها را جبران کنند.
امیر مؤمنان علیه السلام روحیه خوارج را چنین توصیف فرموده است:
آنان مردانی خشن، فاقد اندیشه عالی و احساسات لطیف، مردمی پست، بردهصفت و اوباش هستند که از هر گوشهای جمع شدهاند و از هر ناحیهای فراهم آمدهاند. اینها کسانی هستند که باید اوّل تعلیم ببینند، آداب اسلامی به آنها تعلیم داده شود و در فرهنگ و ثقافت اسلامی خبرویت پیدا کنند. باید بر اینها قیّم حکومت کند و مچ دستشان گرفته شود، نه اینکه آزاد بگردند و شمشیرها را در دست نگه دارند و راجع به ماهیت اسلام اظهار نظر کنند. اینها نه از مهاجرانند که از خانههای خود به خاطر اسلام مهاجرت کردند و نه از انصار که مهاجران را در جوار خود پذیرفتند.(2)
ص: 445
اصولاً خطر این گونه افراد، فقط این نیست که افرادی جاهلند، بلکه خطر اصلی آنها این است که معمولاً ابزار و آلت دست افراد زیرک و سدّ راه حق و مصالح اجتماع انسانی قرار میگیرند. منافقانِ بیدین، معمولاً از این مقدسمآبهای احمق، علیه طریق حق و مصالح جامعه اسلامی سود جستهاند. همین وضعیت آنها را، امام علی علیه السلام بسیار لطیف و عالی بیان فرموده است:
همانا بدترین مردم هستید. تیرهایی در دست شیطانید که از وجود پلیدتان برای زدن نشانه خود استفاده میکند و بهوسیله شما، مردم را در حیرت و گمراهی میافکند.(1)
آری! جهالت، عمدهترین ویژگی این افراد بود. آنان مانع بزرگی در مقابل برنامههای اصلاحی امام علیه السلام بودند. بدان اندازه از درک و فهم برخوردار نبودند که مقام بلند شخصیتی چون امام علی علیه السلام را دریابند و برای نیل به اهداف عالی او یاریگرش باشند.
ریشه اصلی خروج آنان را چند چیز تشکیل میداد:
تکفیر علی علیه السلام، عثمان، معاویه، اصحاب جمل و اصحاب تحکیم؛ یعنی کسانی که به حکمیت رضا دادند؛ جز آنان که به حکمیت رأی داده و سپس توبه کردند.
تکفیر کسانی که قائل به کفر علی علیه السلام و عثمان و... نباشند.
اعتقاد به اینکه ایمان، تنها عقیده قلبی نیست، بلکه عمل و اوامر و نواهی، جزء ایمان است؛ یعنی ایمان، اعتقاد و عمل است.
اعتقاد به وجوب بلاشرط شورش بر والی و امام ستمگر. آنان میگفتند: امر بهمعروف و نهی از منکر، مشروط به چیزی نیست و در همه جا بدون استثنا باید این دستور الهی انجام گیرد.(2)
ص: 446
عقاید و روحیه ویژه خوارج سبب شد که شخصیت والای امام علی علیه السلام آنان را دفع کند و در صف دشمنان امام علیه السلام قرار گیرند. آنان افرادی عبادتپیشه بودند و از سجدههای طولانی، پیشانیهایشان پینه بسته بود و چون روی خاکهای سخت و داغ، در مقابل معبود به خاک افتاده بودند، دستهایشان مانند پاهای شتر، سفت و محکم شده بود. دارای روحیه مبارزه و فداکاری بودند و فداکاریهای آنها در راه عقیده، بینظیر بود. آنان افرادی حقجو بودند، اما به خاطر جهالت، نتوانستند ملاک حق را دریابند. بدینخاطر دچار افراط و تفریط شدند و سرانجام بدان گونه در زمان امام علیه السلام به کام مرگ کشیده شدند و امام علیه السلام بعد از ماجرای نهروان فرمود: «خوارج را پس از من نکشید؛ زیرا کسی که حق را بجوید و خطا رود، مانند کسی نیست که باطل را بجوید و آن را بیابد».(1)
امّا خوارج از روش باطل خود دست برنداشتند و سرانجام تصمیم گرفتند سه تن را که به زعم خود، از عوامل ایجاد مشکلات مسلمانان بودند؛ یعنی معاویه، عمروعاص و علی علیه السلام ترور کنند. عبدالرحمن بن ملجم مرادی مأمور ترور علی علیه السلام شد. او بعد از قبول مأموریت، به کوفه آمد. او در نتیجه ملامتهای نفس ملامتگر خویش، از تصمیم خود منصرف شد، امّا آنگاه که با قطام، زن زیباروی عرب مواجه شد، دلباخته او گشت. قطام کینه علی علیه السلام را در دل داشت. او ابن ملجم را طعمه خوبی برای انتقام از علی علیه السلام یافت. ابن ملجم، فریفته قطام شد و سرانجام در سحرگاه شب نوزدهم رمضان سال چهلم هجری، در محراب مسجد کوفه، ضربهای بر سر مبارک پیشوای مؤمنان زد که در بیست و یکم رمضان به شهادت رسید.(2)
امام علیه السلام در آخرین دقایق حیات نورانی خویش، سفارشهایی کردند و فرزندان و
ص: 447
بازماندگان را به دریافتن یتیمان، توجه به فقرا و بینوایان، پرداخت زکات، توجه به نماز و عمل به قوانین قرآن دعوت فرمودند.(1)
در آن زمان حساس، از قاتل خویش نیز غافل نبود و به فرزندان و خاندانش چنین سفارش فرمود:
ای پسران عبدالمطلب! هرگز چنین نباشد که به جان مسلمانان افتاده، خونهای آنها را بریزید و بگویید امیرالمؤمنین علیه السلام کشته شد، امیرالمؤمنین کشته شد! آگاه باشید که هرگز جز قاتل من، کسی را نکشید! اگر بر اثر ضربت او از دنیا رفتم، در برابر آن، فقط یک ضربه بزنید. مبادا او را مُثله کنید که من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود: «از مثله کردن دوری کنید، هرچند سگ آزاردهنده باشد».(2)
گویا آن کریم، به عفو قاتل خویش مشتاقتر است؛ از این رو میفرماید:
من دیروز همنشین شما بودم، امروز عبرتی برای شما هستم و فردا از شما دور میشوم. اگر زنده ماندم که خودم صاحب اختیار خون خود هستم و اگر فانی شدم، فناء وعدهگاه من است. پس اگر عفو کنم، وسیله تقرب من است و برای شما نیز (این امر) نیکوکاری است. پس (او را) ببخشید؛ آیا دوست ندارید که خدا هم شما را ببخشد؟(3)
در نیمههای شب، رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواب میبیند و از امتش شکایت میکند. عرضه میدارد: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله چه بسیار از امت تو دشمنی و ناراستی دیدم! حضرت رسول صلی الله علیه و آله میفرماید: نفرینشان کن و امام علیه السلام از خداوند میخواهد که: به جای آنها اشخاص بهتری به من بدهد و به جای من، بدترین کس را بر آنها بگمارد».(4)
این امام راستین، با امتی مواجه بود که جز خون دل خوردن از نافرمانی، تنبلی و
ص: 448
گریزشان از جهاد، چیزی از جانب آنها نصیبش نمیشد، امّا امام علیه السلام میدانست که سرانجامی روشن نخواهند داشت و ندامت، حسرت و پشیمانی آینده آنها را پیشبینی میکرد و میفرمود:
در آن هنگام، پس از سلطه مستبدان بر آنان، آرزو خواهند کرد که دنیا را با تمام آنچه در آن است بدهند تا فقط یک بار دیگر، تنها چند لحظه مرا ببینند تا از ایشان بپذیرم تمامی آنچه را که امروز بعضی از آن را خواستارم و به من نمیدهند.(1)
آخرین کلامش به آنان که قدر حکومت والا و الهی امام علیه السلام را نمیدانستند و سیاستهای انسانی او را نمیشناختند و محبت و مدارای آن امام وارسته را در دوران حکومتش درک نکردند، چنین بود:
فردا به یاد روزهای من خواهید افتاد و اسرار (اندیشههای) من برای شما گشوده خواهد شد و بعد از اینکه جای من خالی شد و دیگری به جای من قرار گرفت (بر شما حکومت راند)، مرا خواهید شناخت.(2)
اگرچه دوران حکومت پرفراز و نشیب امام علی علیه السلام دیرزمانی نپایید، امّا همان دوران اندک، به راستی، یادآور خاطرات شیرین حکومت پیامبر صلی الله علیه و آله بود. امام علیه السلام در دوران کوتاه حکومت خویش، چهره حقیقی اسلام و حکومت و عدالت اسلامی را به نمایش گذاشت. ترسیم فلسفه سیاسی امام علیه السلام، سیاست اقتصادی او، توصیه به زهد اجتماعی به عنوان روش مبارزه با بلاها و مفاسد اجتماعی و احیای کرامت و ارزشهای انسانی مردم تحت حکومت، از نتایج مهم این حکومت الهی به شمار میرود.
از دیگر آثار ارزشمند حکومت امام علیه السلام اهمیت دادن به مقبولیت مردمی در امر حکومت بود که امام علیه السلام با بیعت عمومی مردم و به دور از عجله، زمام امور جامعه
ص: 449
اسلامی را بر عهده گرفت. موضعگیری مناسب امام علیه السلام در قبال دشمنان گوناگون و ملاکهایش در عزل و نصب مدیران، راه و روش مدیریت اصولی جامعه اسلامی را به نمایش گذاشت. امّا با کمال تأسّف، تربیت غیر صحیح مردم در دوران خلفای سهگانه پیشین و در نتیجه، دنیازدگی خواص جامعه سبب شد که این دوران طلایی، دیرزمانی نپاید و سرانجام با شهادت آن امام همام علیه السلام مسیر جامعه اسلامی، بار دیگر از طریق حق منحرف گردد و از آن پس، هیچ کدام از فرزندان معصوم آن امام علیه السلام نتوانند حکومت اسلامی را در میان امت اسلام تداوم بخشند.
ص: 450
1.قرآن کریم.
2.آشتیانی، سیدجلالالدّین: شرح مقدمه قیصری، چاپ سوم، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1370 ه . ش.
3.آلوسی بغدادی، شهابالدین سیدمحمود: روح المعانی فی تفسیر القرآن، 30 جلد، چاپ چهارم، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، 1405 ه . ق.
4.آمدی، عبدالواحد: غرر الحکم و درر الکلم، 2 جلد، با ترجمه و شرح هاشم رسولی محلاّتی، چاپ اول، دفتر نشر و فرهنگ، تهران، 1377 ه . ش.
5.آملی، سیدحیدر: جامع الاسرار، انجمن ایرانشناسی فرانسه، 1368 ه . ق.
6.ابن ابیالحدید معتزلی، عبدالحمید: شرح نهج البلاغه، الاعلمی للمطبوعات، بیروت، 1415 ه . ق و چاپ اول، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1385 ه . ق و تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، چاپ دوم، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1965م.
7.ابن ابیزینب نعمانی، محمد بن ابراهیم: کتاب الغیبی، چاپ اوّل، کتابخانه صدوق، 1363 ه . ش.
8.ابن اثیر، محمد: الکامل فی التاریخ، دار صادر و دار بیروت، 1385 ه . ق.
9.- : جامع الاصول من احادیث الرسول، چاپ اوّل، احیاء التراث العربی، بیروت، 1370 ه . ق.
10.ابن بطریق، یحیی بن حسین اسدی: العمدی، مؤسسه نشر اسلامی، قم، 1407 ه . ق.
11.ابن تیمیه، احمد: منهاج السنی النبویّی، چاپ اول، مصر، 1322.
12.ابن حنبل، احمد: مسند و بهامشه منتخب کنز العمّال، دارالفکر، بیروت.
13.ابن خلدون، عبدالرحمن: مقدمه ابن خلدون، مکتبی التجاریه، مصر و چاپ اول، انتشارات استقلال، 1410 ه . ق.
14.ابن درید: جمهری اللغی، تصحیح رمزی منیر، 3 جلد، چاپ اول، دار صادر، 1344 ه . ق.
15.ابن سعد: طبقات، دار بیروت للطباعی و النشر، بیروت، 1405 ه . ق.
ص: 451
16.ابن سینا شیخالرّئیس، حسین: الشفا (الهیات)، با مقدمه دکتر ابراهیم مدکور، با تحقیق الاب قنواتی و سعید زاید، چاپ اول، انتشارات ناصرخسرو، تهران، 1363 ه . ش.
17.ابن صباغ، علی بن محمد: الفُصول المهمّی فی معرفی احوال الأئمّی علیهم السلام، مؤسسه اعلمی، تهران.
18.ابن عبدالخالق: کنز اللغات، انتشارات مرتضوی ایران.
19.ابن عبد ربه الاندلسی: عقد الفرید، دار الکتاب العربی، بیروت.
20.ابن عساکر: تاریخ مدینه دمشق، تحقیق علی شیری، دارالفکر، بیروت، 1415 ه . ق.
21.ابن قتیبه دینوری، محمد بن مسلم: الامامی و السیاسی، چاپ اول، انتشارات شریف رضی، قم، 1413 ه . ق.
22.- : تأویل مشکل القرآن، تصحیح سیداحمد مقر، چاپ اول، احیاء التراث العربی، 1373 ه . ق.
23.- : غریب القرآن، دار الکتب العلمیه، بیروت، 1398 ه . ق.
24.ابن قدامی المقدسی، ابومحمد عبداللّه بن احمد: مغنی، دار احیاء التراث العربی، بیروت.
25.ابن کثیر، الحافظ: البدایی و النهایی، چاپ ششم، مکتبی المعارف، بیروت، 1409 ه . ق.
26.ابن کثیر دمشقی، اسماعیل: تفسیر القرآن العظیم (تفسیر ابن کثیر)، دارالمعرفی، 1388 ه . ق.
27.ابن مغازلی، علی: مناقب علی بن ابیطالب علیه السلام، المطبعی الاسلامیه، تهران، 1394 ه . ق.
28.ابن منصور، محمد بن احمد ازهری: تهذیب اللغی، تعلیقه عمر سلامی و عبدالکریم حامد، چاپ اول، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، 1421 ه . ق.
29.ابن منظور، ابوالفضل محمد: لسان العرب، 15 جلد، چاپ سوم، دارالجیل للطباعی و النشر، 1414 ه . ق.
30.ابن ندیم، محمد بن اسحاق: الفهرست، المکتبی التجاریه الکبری، قاهره.
31.ابن هشام، عبداللّه: مغنی اللبیب، مکتبی العلمیی، ایران، 1374.
32.ابوالحسن الاشعری، علی بن اسماعیل: الابانی عن اصول الدیانی، مکتبی تغر للنشر (بغداد).
33.- : مقالات الاسلامیین، 1 جلد، چاپ اول، مکتبی النهضی المصریی، 1369 ه . ق.
34.ابوالحسین احمد بن فارس: مجمل اللغی، تصحیح ابوعمر، چاپ جدید، دارالفکر، بیروت، 1414 ه . ق.
35.- : مقاییس اللّغی، تصحیح عبدالسلام، 6 جلد، چاپ دوم، دارالجیل، بیروت، 1389 ه . ق.
36.ابونعیم، احمد بن عبداللّه: النور المشتعل فی ما نزل من القرآن فی علی، چاپ اول، وزارت ارشاد اسلامی ایران، 1406 ه . ق.
37.احمد بن ابییعقوب: تاریخ یعقوبی، ترجمه محمدابراهیم آیتی، چاپ سوم، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، 1362 ه . ش.
38.اخطب خوارزمی، موفق بن احمد بن محمد: مناقب، با مقدمه محمدرضا موسوی، مکتبی نینوا الحدیثیی.
39.استرآبادی، جعفر: براهین قاطعه فی شرح تجرید العقائد الساطعه، نسخه خطی کتابخانه مرکزی آستان قدس، شماره 7467.
40.اسفراینی بهشتی، ابوالعلاء: تفرید الاعتماد فی شرح تجرید الاعتقاد، بخش الهیات بالمعنی الاخص، تصحیح براتعلی حاتمی، دانشگاه کرج، تهران، 1375 ه . ش.
41.الهی قمشهای، محیالدین: حکمت الهی، 2 جلد، انتشارات اسلامی، چاپ ششم، 1363 ه . ش.
ص: 452
42.امامالحرمین جوینی، عبدالملک: الارشاد فی الکلام، تحقیق اسعد تمیم، چاپ سوم، مؤسسی الکتب الثقافیّی، بیروت، 1416 و مکتبی الخانجی جماعی الازهر للتألیف، مصر، 1950
م.
43.- : الشامل فی اصول الدین، تحقیق علی سامی النشار و دیگران، المعارف، اسکندریه، 1969 م.
44.امام خمینی قدسسره: کتاب الطهاری، مؤسسه اسماعیلیان، قم، 1410 ه . ق.
45.الامینی النجفی، عبدالحسین احمد: الغدیر فی الکتاب و السنّی، 20 جلد، چاپ سوم، دار الکتاب العربی، بیروت، 1387 ه . ق/ 1967 م.
46.- : شرح تجرید الاعتقاد، 6 جلد، نشر مرتضی، ایران، 1369 ه . ش.
47.اندلسی، علی بن حزم: الفصل فی الملل و الاهواء و النحل، با حاشیه عبدالکریم شهرستانی، دارالمعرفه، چاپ دوم، 1395 ه . ق.
48.انصاری، مرتضی: کتاب الطهاری، تحقیق لجنی التحقیق، چاپ اول، مؤسسی الهادی، قم، 1418 ه . ق.
49.بابایی، رضا: «مولا در چشم و دل مولانا»، آیینه پژوهش، شماره 66، بهمن و اسفند 1379 ه . ش.
50.باقلانی، ابوبکر: تمهید الاوائل و تلخیص الدلائل، چاپ دوم، مؤسسه الکتب الثقافیی، بیروت، لبنان، 1414 ه . ق.
51.بحرانی، سیدهاشم بن سلیمان: البرهان فی تفسیر القرآن، چاپ اول موسسه بعثت، قم، 1415 ه . ق و تصحیح محمود بن جعفر، 4 جلد، چاپ سوم، انتشارات اسماعیلیان، مطبعی العلمیه قم، 1993
م.
52.بحرانی، یوسف: الحدائق الناضری، تحقیق محمدتقی ایروانی، مؤسسه نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین، قم.
53.بخاری جعفی، ابوعبداللّه محمد بن اسماعیل: صحیح بخاری، چاپ اوّل، دار الکتب العلمیّی، بیروت، 1412 ه . ق و دارالفکر، بیروت، 1401 ه . ق.
54.. برقی، احمد: المحاسن، چاپ اوّل، المجمع العالمی لاهل البیت، قم، 1413 ه . ق.
55.بستانی، بطرس: محیط المحیط، چاپ جدید، مکتبی لبنان، ساحی ریاض الصلح، 1987 م.
56.- : معجم لغوی مطوّل، چاپ اوّل، مکتبی لبنان، 1992
م.
57.بغدادی، اسماعیل باشا: هدیّی العارفین، استانبول، 1951 م.
58.بغدادی، عبدالقاهر: اصول الدین، چاپ اول، دارالفکر، بیروت، 1417 ه . ق.
59.بلاذری: انساب الاشراف، دار الیقظی العربیّی، دمشق، 1999
م.
60.بیضاوی: تفسیر بیضاوی، تصحیح شهابالدین احمد، 9 جلد، چاپ اوّل، دار الکتب العلمیه، بیروت، 1417 ه . ق.
61.بیهقی، احمد: سنن الکبری، 15 جلد، دار الفکر، بیروت.
62.ترمذی، محمد بن عیسی: سنن ترمذی، چاپ دوم، المکتبی الفلسفیّی، مدینی المنوری، 1394 ه . ق.
63.تفتازانی، سعدالدین: شرح المقاصد، تحقیق و تصحیح دکتر عبدالرحمن عمیره، 5 جلد، چاپ اول، منشورات الشریف الرضی، قم، 1370 ه . ش.
64.- : شرح عقائد النسفی، مصر، 1297 ه . ق و مکتبی العثمانیی، اسلامبول، 1315 ه . ق.
65.تفلیسی، ابوالفضل جیش بن ابراهیم: وجوه القرآن، تصحیح دکتر مهدی محقق، بنیاد قرآن، ایران، 1360 ه . ش و دانشگاه تهران، 1371 ه . ش.
66.تهانوی، محمدعلی: موسوعی کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، چاپ اول، تحقیق علی دحرج، مکتبی لبنان ناشرون، بیروت.
ص: 453
67.تهرانی، آقابزرگ: الذریعی الی تصانیف الشیعی، اسلامیّه، تهران، 1387 ه . ق.
68.ثعالبی، عبدالرحمن: الجواهر الحسان فی تفسیر القرآن، تصحیح غماری ادریسی، 3 جلد، چاپ اول، دار الکتب العلمیه، بیروت - لبنان، 1416 ه . ق.
69.جرجانی، میرسیدشریف علی بن محمد: التعریفات، چاپ اول، دارالفکر، 1418 ه . ق.
70.- : شرح المواقف، با حاشیه سیالکوتی و حلبی، چاپ اول، منشورات الشریف الرضی، قم، 1325 ه . ق.
71.جرداق، جرج: امام علی علیه السلام صدای عدالت انسانی، ترجمه سیدهادی خسروشاهی، چاپ اوّل، نشر خرّم، قم، 1369 ه . ش.
72.جصّاص، ابوبکر احمد بن علی رازی: احکام القرآن، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، 1412 ه . ق.
73.جعفری، محمدتقی: ترجمه و شرح نهج البلاغه، 28 جلد، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1371 ه . ش و چاپ دوم، 1375 ه . ش.
74.- : حکمت اصول سیاسی اسلام، چاپ دوم، نشر بنیاد نهجالبلاغه، 1373 ه . ش.
75.جعفری، یعقوب: تفسیر کوثر، چاپ اول، انتشارات هجرت، ایران، 1377 ه . ش.
76.جوادی آملی، عبداللّه: وحی و رهبری، چاپ اول، انتشارات الزّهرا، 1368 ه . ش.
77.- : ولایت در قرآن، چاپ چهارم، مرکز نشر فرهنگی رجاء، تهران، 1375 ه . ش.
78.جوهری، اسماعیل بن حماد: الصحاح فی اللغی و العلوم، 2 جلد، چاپ اوّل، دار الحضاری العربیه، بیروت، 1974 م و تحقیق احمد بن عبدالغفور العطار، چاپ چهارم، دارالعلم للملایین، بیروت، 1407 ه . ق.
79.جوهری، محمدصالح: ضیاء الصالحین فی الادعیی و الزیارات، چاپ اول، مؤسسی الاعلمی، بیروت، 1411 ه . ق.
80.جوینی خراسانی، ابراهیم بن محمد: فرائد السمطین، تصحیح باقر محمودی، 2 جلد، چاپ اول، مؤسسی المحمودی، بیروت، 1398 ه . ق و دارالقلم، بیروت، لبنان، 1408 ه . ق.
81.حاکم حسکانی، عبیداللّه بن عبداللّه: شواهد التنزیل، تصحیح باقر محمودی، چاپ اول، مؤسسی اعلمی، بیروت، 1393 و چاپ اول، وزارت ارشاد، ایران، 1411 ه . ق.
82.حاکم نیشابوری، محمد: معرفی علوم الحدیث، چاپ دوم، مکتبی العلمیه، عربستان، مدینه، 1397 ه . ق.
83.حجازی، علاءالدین: تجلّی امامت در نهج البلاغه، چاپ اول، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد، 1372 ه . ش.
84.الحر العاملی، محمّد بن الحسن: وسائل الشیعه، تحقیق: الشیخ عبدالرحیم الربانی الشیرازی، چاپ پنجم، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1403 ه . ق.
85.الحسنی، ابوالمکارم: البلابل و القلاقل، تصحیح محمدحسین صفاخواه، 4 جلد، چاپ اول، احیاء کتاب، 1376 ه . ق.
86.حسینی الزبیدی، سیدمحمدمرتضی: تاج العروس من جواهر القاموس، چاپ اول، دار مکتبی الحیای، بیروت، 1306 ه . ق و تصحیح عبدالستار، 20 جلد، دارالفکر، بیروت، 1414 ه . ق/ 1385
م.
87.حسینی تهرانی، سیدهاشم: توضیح المراد تعلیقی علی شرح تجرید الاعتقاد، چاپ سوم، مطبعه
ص: 454
مصطفوی، 1365.
88.حسینی کفوی، ایوب بن موسی: الکلیات، تصحیح عدنان درویش، چاپ دوم، مؤسسی الرسالی، بیروت، 1419 ه . ق.
89.حسینی مرعشی تستری، قاضی نوراللّه: احقاق الحق، با تعلیقه سید شهابالدین حسینی مرعشی نجفی، به اهتمام سیدمحمود مرعشی، منشورات مکتبه آیی اللّه مرعشی نجفی، قم، 1404 ه . ق و کتابفروشی اسلامیه، تهران.
90.حکیم، سیدمحسن: مستمسک عروی الوثقی، چاپ سوم، کتابخانه آیی اللّه مرعشی، قم، 1404 ه . ق.
91.حکیمی، محمدرضا: خورشید مغرب، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1360 ه . ش.
92.حلی، جعفر بن حسن: المعتبر فی شرح المختصر، مؤسسه سیدالشهداء علیه السلام، قم، 1364 ه . ش.
93.حلی، حسن بن یوسف بن مطهر: الالفین فی امامی امیرالمؤمنین علیه السلام، با مقدمه موسوی خراسانی، چاپ دوم، مکتبی الحیدریه، 1388 ه . ق.
94.- : باب حادی عشر، انتشارات علامه، قم.
95.- : کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، چاپ اول، جامعه مدرّسین، قم و مؤسسه نشر اسلامی، ایران.
96.- : مناهج الیقین فی اصول الدین، چاپ اول، دار الاسوی للطباعی و النشر، بیروت، 1415 ه . ق.
97.الحمصی الرازی، سدیدالدین محمود: المنقذ من التقلید، با تحقیق مؤسسه نشر اسلامی، 2 جلد، چاپ اول، مؤسسی النشر الاسلامی، قم، 1412 ه . ق.
98.خرمشاهی، بهاءالدین: دانشنامه قرآن، 2 جلد، چاپ اول، انتشارات دوستان، 1377 ه . ش.
99.خسروی، سیدمرتضی: مفردات الفاظ قرآنی، 3 جلد، چاپ اول، انتشارات مرتضوی، تهران، 1372 ه . ق.
100.خویی، سیدابوالقاسم: تنقیح فی شرح عروی الوثقی، تقریر میرزاعلی غروی تبریزی، چاپ دوم، مؤسسی آلالبیت علیهم السلام.
101.دامغانی، حسین بن محمد: الوجوه و النظائر فی القرآن، تصحیح اکبر بهروز، چاپ اول، دانشگاه تبریز، 1366 ه . ش.
102.دهخدا، علیاکبر: لغتنامه، دانشگاه تهران، 1337 ه . ش.
103.الذهبی، ابوعبداللّه شمسالدین: تذکری الحفاظ، دار احیاء التراث العربی، بیروت.
104.رازی، فخرالدین محمد بن عمر: الاربعین فی اصول الدین، چاپ اول، دائری المعارف العثمانیی، پاکستان، 1353 ه . ق.
105.- : التفسیر الکبیر (مفاتیح الغیب)، چاپ دوم، دار احیاء التراث العربی، بیروت و دار الکتب العربیّی، بیروت، 1411 ه . ق.
106.- : لوامع البینات شرح اسماء اللّه، تصحیح عبدالرئوف، 32 جلد، چاپ سوم.
107.- : محصل الافکار المتقدمین و المتأخرین من العلماء و الحکماء و المتکلمین، با مقدمه طه و عبدالرؤوف سعد، مکتبی الکلیات الازهریّی، مصر.
108.راغب اصفهانی، ابوالقاسم حسین: المفردات فی غریب القرآن، چاپ دوم، دفتر نشر کتاب، 1404 ه . ق و دارالمعرفی، بیروت.
ص: 455
109.رشید رضا، محمد: تفسیر المنار، 12 جلد، دار المعرفی، بیروت، لبنان، 1414 ه . ق.
110.رضوی، سیدمرتضی: آراء علماء المسلمین فی التقیی و الصحابی و صیانی القرآن الکریم، چاپ دوم، الارشاد للطباعی و النشر، بیروت، 1411 ه . ق.
111.روحانی، محمود: المعجم الاحصائی، چاپ اول، آستان قدس رضوی، 1366 ه . ش.
112.زمخشری، جاراللّه محمود بن عمر: اساس البلاغه، چاپ اول، دار بیروت للطباعی، 1412 ه . ق.
113.- : الکشاف عن حقائق غوامض القرآن، 4 جلد، ناصر خسرو، تهران، 1406 ه . ق و 4 جلد، چاپ دوم، منشورات البلاغه، قم، 1415 ه . ق.
114.زمرّدیان، احمد: مقام ولایت در شرح زیارت جامعه کبیره، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1364 ه . ش.
115.سبحانی، جعفر: الالهیات علی هدی الکتاب و السنّی، 2 جلدی، چاپ اول، مرکز جهانی علوم اسلامی، قم، 1410 ه . ق.
116.سبزواری، ملاهادی: رسائل، تصحیح و تعلیق جلالالدین آشتیانی، چاپ اول، انتشارات اسوه، 1370 ه . ش.
117.ستاد انقلاب فرهنگی: معارف اسلامی 2، بخش فرهنگی دفتر مرکزی جهاد دانشگاهی.
118.سردرودی صحتی، محمد: «عبقات الانوار، کاری کارستان»، آیینه پژوهش، شماره 66، بهمن و اسفند 1379 ه . ش.
119.سکّاکی، یوسف: مفتاح العلوم، چاپ دوم، دارالکتب العلمیی، بیروت، لبنان، 1407 ه . ق.
120.سمرقندی، محمد بن مسعود بن عیاش: التفسیر (معروف به تفسیر عیاشی)، چاپ اول، دارالسرور، بیروت، لبنان، 1411 ه . ق و مکتبی الاعلام الاسلامی و مکتبه العلمیه، تهران.
121.سمرقندی، نصر بن محمد: تفسیر سمرقندی، دار الکتب العلمیه، 1417 ه . ق.
122.سهروردی، شیخ شهابالدین یحیی: مجموعه مصنفات، با تصحیح و تعلیق هانری کربن فرانسوی، 3 جلد، وزارت فرهنگ و آموزش عالی.
123.سید قطب: فی ظلال القرآن، 8 جلد، چاپ پنجم، احیاء التراث، 1386 ه . ق.
124.سیوری حلّی، جمالالدین مقداد بن عبداللّه: ارشاد الطالبین، مکتبی آیی اللّه المرعشی.
125.- : اللوامع الالهیّی فی مباحث الکلامیی، با تحقیق و تعلیق سیدمحمدعلی قاضی طباطبایی، شفق، تبریز، 1396 ه . ق.
126.سیوطی، جلالالدین عبدالرحمن: اسباب النزول، چاپ اول، دارالهجری، بیروت، لبنان، 1410 ه . ق.
127.- : تاریخ الخلفاء، دار القلم العربی، حلب، 1403 ه . ق.
128.- : الحاوی للفتاوی، چاپ دوم، 1395 ه . ق.
129.- : الدرّ المنثور فی التفسیر المأثور، 6 جلد، تصحیح محمد امین دمج، مؤسسه الرسالی، بیروت.
130.- : شرح الالفیه، 1 جلد، کتابفروشی جعفری.
131.- و محلّی، جلالالدین: تفسیر جلالین، تصحیح خالد حمیصی، مکتبی الملاّح، 1389 ه . ق.
132.شبّر، عبداللّه: حق الیقین فی معرفی اصول الدین، منشورات اعلمی، تهران، 1352 ه . ش.
133.شجاری، مرتضی: انسان از دیدگاه ابن عربی و ملاصدرا (پایاننامه دکترای دانشکده الهیات دانشگاه تهران).
ص: 456
134.شرتونی لبنانی، سعید الخوری: اقرب الموارد، 3 جلد، مکتبی آیی اللّه المرعشی، قم، 1403 ه . ق و 1404 ه . ق.
135.شرفالدین موسوی، سید عبدالحسین: اجتهاد در مقابل نص، ترجمه علی دوانی، چاپ هشتم، دفتر انتشارات اسلامی، وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، بهار 1375 ه . ش.
136.- ، المراجعات، موسسه بنیاد بعثت و تصحیح حسن الراضی، 11 جلد، چاپ دوم، الجمعیی الاسلامیی بیروت، 1402 ه . ق.
137.شریعتی، محمدتقی: خلافت و ولایت از نظر قرآن و سنت، چاپ دوم، انتشارات حسینیه ارشاد، 1351 ه . ش.
138.شری، محمدجواد: امیرالمؤمنین اسوه وحدت، ترجمه محمدرضا عطایی، بنیاد پژوهشهای اسلامی، مشهد، 1366 ه . ش.
139.شعرانی، میرزا ابوالحسن: نثر طوبی، 2 جلد، چاپ دوم، کتابفروشی اسلامیه، تهران، 1398 ه . ق.
140.شوکانی، محمد بن علی: فتح القدیر، مکتبی العصریی، بیروت، لبنان، 1417 ه . ق و عالم الکتب.
141.شهرزوری، شمس الدین محمد: شرح حکمی الاشراق، با تصحیح حسین ضیایی تربتی، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، چاپ اول، 1372 ه . ش.
142.الشهرستانی، السید علی: وضوء النبی صلی الله علیه و آله، چاپ اول، نشر چاپخانه ستاره قم، 1415 ه . ق.
143.شهرستانی، عبدالکریم: الملل و النحل، با تصحیح احمد فهمی محمد، 3 جلد، چاپ اول، دارالسرور، 1368.
144.- : نهایی الاقدام فی علم الکلام، با تصحیح آلفرد جیوم، مکتبی الثقافیی الدینیّی.
145.شیرازی، سلطانالواعظین: شبهای پیشاور، چاپ 35، دار الکتب الاسلامیی، تهران، 1372.
146.صاحبالامری، جمالالدین: سبیل النجای، چاپ دوم، اداره کل فرهنگ و هنر فارس، 1352 ه . ش.
147.صبحی صالح، احمد محمد: نظریی الامامه عند الشیعی الاثنی عشریی، دار النهضی العربیی، 1411 ه . ق.
148.- : نهج البلاغه، دارالهجری، قم.
149.صدرالدین شیرازی، محمد: شرح اصول کافی، با تصحیح محمد خواجوی، 4 جلد، چاپ اول، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی، تهران، 1367 ه . ش.
150.صدر، حسن: مرد نامتناهی علی بن ابیطالب، چاپ نهم، انتشارات امیرکبیر، 1355 ه . ش.
151.صدوق، محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی: الهدایی، چاپ اول، تحقیق مؤسسه امام هادی علیه السلام، مؤسسه امام هادی، قم، 1418 ه . ق.
152.- : توحید صدوق، چاپ اول، جامعه مدرّسین، قم.
153.- : عیون اخبار الرضا، تصحیح مهدی حسینی، چاپ دوم، رضا مشهدی، شهریور 1363 ه . ش.
154.- : کمال الدّین و تمام النعمی، مکتبی الصدوق، تهران، 1390 ه . ق.
155.- : معانی الاخبار، تصحیح علیاکبر غفاری، انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین، قم، 1361 ه . ش.
156.صفیپور، عبدالکریم: منتهی الارب، 4 جلد، کتابخانه سنایی، تهران، 1297 ه . ش.
157.طباطبایی، سیدمحمدحسین: المیزان فی تفسیر القرآن، 20 جلد، جامعه مدرسین، قم.
ص: 457
158.- : شیعه در اسلام، دفتر انتشارات اسلامی، قم، 1362 ه . ش.
159.طبرسی، فضل بن حسن: مجمع البیان، 10 جلد، چاپ چهارم، انتشارات ناصر خسرو، 1416 ه . ق.
160.طبری، ابوجعفر محمد بن جریر: تاریخ الرسل و الملوک (تاریخ طبری)، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ دوم، انتشارات اساطیر، 1362 ه . ش.
161.- : جامع البیان فی تفسیر القرآن، دارالمعرفی، بیروت، 1409 ه . ق.
162.الطریحی، فخرالدین: غریب القرآن، تصحیح محمدکاظم طریحی، انتشارات زاهدی، 1372 ه . ق.
163.- : مجمع البحرین، تحقیق و تصحیح سیداحمد حسینی، 6 جلد، چاپ دوم، مکتبی المرتضویه، چاپخانه خورشید، 1365 ه . ق و انتشارات زاهدی.
164.طوسی، محمد بن الحسن: اختیار معرفی الرجال (رجال کشی)، دانشکده الهیات، مشهد، 1351 ه . ش.
165.- : الاقتصاد فی ما یتعلق بالاعتقاد، چاپ اول، دار الکتب العلمیه، بیروت، 1409 ه . ق.
166.- : التبیان فی تفسیر القرآن، تصحیح احمد حبیب، 10 جلد، چاپ اول، مکتب الاعلام الاسلامی، قم، 1409 ه . ق و دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1409 ه . ق.
167.- : تلخیص الشافی، چاپ سوم، تحقیق سیدحسین بحرالعلوم، دار الکتب الاسلامیه، قم، 1394 ه . ق و منشورات عزیزی، ایران، 1394 ه . ق.
168.- : التهذیب، چاپ چهارم، دار الکتب الاسلامیه، تهران، 1365.
169.- : الرسائل العشر، جامعه مدرسین، قم و مؤسسه نشر اسلامی، قم.
170.- : الفهرست، دانشکده الهیات، مشهد، 1351 ه . ش.
171.طوسی، خواجه نصیرالدین محمد: تلخیص المحصل، معروف بنقد المحصل، دارالاضواء، چاپ دوم، 1405 ه . ق.
172.طه حسین: علی و فرزندانش، ترجمه محمدعلی شیرازی، چاپ چهارم، انتشارات گنجینه، تهران، 1354 ه . ش.
173.طیّب، عبدالحسین: کلم الطیّب، انتشارات کتابفروشی اسلامیه، تهران
174.العاملی، علی بن یونس: الصراط المستقیم الی مستحقی التقدیم، چاپ اول، المکتبی المرتضویه، 1384 ه . ق.
175.عبدالفتاح عبدالمقصود: الامام علی بن ابیطالب علیه السلام تاریخ تحلیلی نیم قرن اوّل اسلام، ترجمه سیدمحمدمهدی جعفری، چاپ اوّل، چاپخانه رشدیّه، 1354.
176.- : خاستگاه خلافت - سقیفه نقطه جدایی خلافت و امامت، ترجمه حسن افتخارزاده.
177.عبدالقادر، ابراهیم مصطفی: المعجم الوسیط، دار الدعوی استانبول، ترکیه، 1392 ه . ق.
178.عبده، شیخ محمد: شرح نهج البلاغه، ترجمه علیاصغر فقیهی، چاپ اوّل، انتشارات صبا، تهران، 1374 ه . ش و منشورات اعلمی.
179.العروسی الحویزی، عبد علی بن جمعی: نورالثقلین، تصحیح رسول محلاتی، 5 جلد، مطبعی الحکمیی، قم، 1383 ه . ق.
180.عسقلانی، ابوالفضل احمد بن علی بن حجر: الکافی الشاف فی تخریج احادیث الکشاف (در حاشیه تفسیر کشاف)، چاپ دوم، نشرالبلاغه، ایران، 1415 ه . ق.
181.عسکری، سیدمرتضی: معالم المدرستین، المجمع العلمی الاسلامی، چاپ سوم، 1413 ه . ق.
ص: 458
182.- : یکصد و پنجاه صحابی ساختگی، ترجمه عطاء محمّد سردارنیا، چاپ دوم، انتشارات کوکب، 1367 ه . ش.
183.علمالهدی، سید مرتضی: الانتصار، چاپ اول، تحقیق و چاپ مؤسسه نشر اسلامی، 1415 ه . ق.
184.- : الذخیری فی علم الکلام، با تحقیق احمد حسینی، مؤسسه نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین قم، 1411 ه . ش.
185.- : رسائل شریف مرتضی، تحقیق سیدمهدی رجایی، دارالقرآن، قم، 1405 ه . ق.
186.الفاضل الهندی، بهاءالدین محمد بن الحسن اصفهانی: کشف اللثام عن قواعد الاحکام، چاپ اول، جامعه مدرسین، قم، 1416 ه . ق.
187.فرامرز قراملکی، احد: روششناسی مطالعات دینی، دانشگاه علوم اسلامی رضوی، مشهد، 1380ه. ش.
188.- : مبانی کلامی جهتگیری انبیا، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، چاپ اول، 1376 ه . ش.
189.فراهیدی، ابوعبدالرحمن خلیل بن احمد: کتاب العین، چاپ اول، دارالهجره، قم، 1415 ه . ق و تحقیق و تصحیح مهدی مخزومی و سامرائی، چاپ اول، مؤسسه اعلمی، بیروت، 1408 ه . ق.
190.الفراء الحنبلی، ابویعلی محمّد بن الحسین: الاحکام السلطانیّی، چاپ دوم، مرکز النشر مکتب الاعلام الاسلامی، 1406 ه . ق.
191.فرّاء، یحیی بن زیاد: معانی القرآن، 3 جلد، چاپ اول، انتشارات ناصر خسرو، قم.
192.فضلاللّه، سیدمحمدحسین: تفسیر من وحی القرآن، چاپ دوم، دارالملایین، بیروت، 1419 ه . ق.
193.فیروزآبادی، مجدالدین محمد بن یعقوب: القاموس المحیط، دارالجلیل، بیروت و المؤسسی العربیّی للطباعی و النشر، بیروت و چاپ جدید، دارالفکر، بیروت، 1415 ه . ق.
194.فیضالاسلام، سید علینقی: نهجالبلاغه، یک جلد، تهران، 1351 ه . ش.
195.فیض کاشانی، ملامحسن: تفسیر الصافی، 5 جلد، مؤسسه اعلمی، بیروت، 1402 ه . ق.
196.فیومی مقری، احمد بن محمد بن علی: المصباح المنیر، 2 جلد، چاپ اوّل، دارالهجری، قم، 1405 ه . ق.
197.قدردان قراملکی، محمدحسن: نامه مفید (نظریه جدا انگاری امامت از اصول دین)، سال چهارم، شماره دوم.
198.قرشی، سیدعلیاکبر: تفسیر احسن الحدیث، چاپ اول، 12 جلد، واحد تحقیقات اسلامی، 1366 ه . ش.
199.- : قاموس قرآن، 7 جلد، چاپ ششم، دار الکتب الاسلامیه، 1372 ه . ش.
200.قرطبی، محمد: الجامع الاحکام فی القرآن، 20 جلد، چاپ اول، انتشارات ناصر خسرو، تهران، 1364 ه . ش.
201.القمی، الشیخ عباس: سفینی البحار، چاپ اوّل، دار الاسوی للطباعی و النشر، 1414 ه . ق.
202.القمی النیشابوری، نظامالدین الحسن بن محمد بن حسین: تفسیر غرائب القرآن و رغائب الفرقان، تصحیح زکریا عمریات، 6 جلد، چاپ اول، دار الکتب العلمیه، بیروت، 1416 ه . ق.
203.قمی، علی بن ابراهیم: تفسیر القمی، تصحیح موسوی جزائری، 2 جلد، چاپ اول، دارالسرور، بیروت، لبنان، 1411 ه . ق.
204.قمی، محمدرضا: کنز الدقائق، تصحیح حسین درگاهی، چاپ اول، وزاری الثقافی الاسلامیه، 1411
ص: 459
ه . ق.
205.قمی، میرزاابوالقاسم: اصول دین، نسخه خطی کتابخانه مرکزی آستان قدس رضوی، شماره 8208.
206.قندوزی، سلیمان بن ابراهیم: ینابیع المودّه، 3 جلد، چاپ اول، مؤسسه اعلمی، بیروت، 1418 ه . ق و چاپ هشتم، منشورات مکتبی بصیرتی، قم.
207.قوشچی، علاءالدین علی بن محمد: شرح الهیات تجرید، منشورات رضی، قم.
208.قیصری، داوود: شرح فصوص الحکم، انتشارات بیدار، قم، 1363 ه . ش.
209.کاتبی، سلیمان: امام علی علیه السلام پیشوا و پشتیبان، انتشارات قلم.
210.کاشانی، ملا فتحاللّه: تفسیر منهج الصادقین، چاپ دوم، کتابفروشی اسلامی، تهران، 1344 ه . ش.
211.کاشف الغطاء، شیخ جعفر: العقائد الجعفریه، نشر انصاریان، قم، 1415 ق.
212.کاشف الغطاء، محمدحسین: اصل الشیعی و اصولها، چاپ دوم، مؤسسی الامام علی علیه السلام، 1417 ه . ق و چاپ دهم، مرتضی سیدمحمد رضوی، قاهره، 1377 ه . ق.
213.کلینی رازی، ابوجعفر محمد بن یعقوب: اصول کافی، تحقیق علیاکبر غفاری، 8 جلد، چاپ چهارم، دار الکتب الاسلامیه، 1365 ه . ش و ترجمه و شرح سیدجواد مصطفوی، دفتر نشر فرهنگ اهل البیت علیهم السلام، تهران و تصحیح علیاکبر غفاری، 4 جلد، مکتبی الصدوق، 1381 ه . ق و 6 جلد، با ترجمه و شرح محمدباقر کمرهای، چاپ دوم، انتشارات اسوه، 1372 ه . ش.
214.- : فروع کافی، چاپ سوم، دار الکتب الاسلامیه، تهران، 1367.
215.لاهیجی، ملا عبدالرزاق: گوهر مراد، با تصحیح و تحقیق زینالعابدین قربانی، سازمان چاپ و انتشارات، چاپ اول، 1372 ه . ش و کتابفروشی اسلامیّه، تهران.
216.- : سرمایه ایمان، با تصحیح صادق لاریجانی، انتشارات الزهراء، چاپ سوم، 1372 ه . ش.
217.اللیثی الواسطی، علی بن محمد: عیون الحکم و المواعظ، تحقیق حسین الحسنی البیرجندی، چاپ اوّل، نشر دارالحدیث، 1376 ه . ش.
218.مازندرانی، ملا صالح: شرح اصول کافی، با تعلیق میرزا ابوالحسن شعرانی.
219.الماوردی، ابوالحسن علی بن محمد: الاحکام السلطانیّی، چاپ دوم، مرکز النشر - مکتب الاعلام الاسلامی، 1406 ه . ق.
220.- : النکت و العیون، تصحیح ابن عبدالمقصور، 5 جلد، مؤسسی الکتاب، بیروت.
221.المتقی ابن حسامالدین الهندی، علاءالدین علی: کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال، 16 جلد، چاپ پنجم، مؤسسی الرسالی، بیروت، 1405 ه . ق.
222.- : منتخب کنز العمّال، در حاشیه مسند احمد بن حنبل، دارالفکر، بیروت.
223.مجلسی، محمدباقر: بحارالانوار، 110 جلد، چاپ سوم، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1403 ه . ق.
224.- : حق الیقین، چاپ دوم، انتشارات رشیدی، تهران، 1362 ه . ش.
225.محقق داماد، سیدمصطفی: امامت و ولایت از دیدگاه صدرا، خردنامه صدرا، شماره دوم، 1374 ه . ش.
226.محقق، محمدباقر: اسماء و صفات الهی، 2 جلد، چاپ اول، انتشارات اسلامی تهران، 1372 ه . ش.
ص: 460
227.محمد، ابوالفضل: قاموس البحرین، با تصحیح علی اوجبی، شرکت انتشارات علمی فرهنگی، چاپ اول، 1374 ه . ش.
228.محمدی ریشهری، محمد: میزان الحکمه، تحقیق دارالحدیث، چاپ اوّل، نشر دارالحدیث و 10 جلد، مکتبی الاعلام الاسلامیه، قم، 1362 ه . ش.
229.مراغی، احمد مصطفی: تفسیر المراغی، 30 جلد، دار احیاء التراث العربی، بیروت.
230.مرندی، علی بن محمدرضا: زاد المسافر، نسخه خطی متعلق به کتابخانه شخصی احد فرامرز قراملکی.
231.المسعودی، ابوالحسن علی بن حسین علی: مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ سوم، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی، تهران، 1365 ه . ش.
232.مسلم بن الحجاج القشیری، ابوالحسین: صحیح مسلم، 4 جلد، دار ابن حزم، بیروت، لبنان، 1416 ه . ق و دار احیاء الکتب العربیّی، بیروت و چاپ دوم، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1972 م.
233.مصباح یزدی، محمدتقی: راهنماشناسی، چاپ اول، مرکز مدیریّت حوزه علمیه، قم، 1367 ه . ش.
234.مطهری، مرتضی: مجموعه آثار، چاپ اوّل، انتشارات صدرا، 1371 ه . ش.
235.مظفر، محمدحسن: دلائل الصدق، 3 جلد، چاپ دوم، دار العلم للطباعه، قاهره، 1396 ه . ق.
236.مظفر، محمدرضا: عقائد الامامیّه، با مقدمه دکتر داود حنفی، کتابخانه ملی ایران.
237.معتزلی همدانی، قاضی عبدالجبار بن احمد: المغنی فی التوحید و العدل، 20 جلد، چاپ اول، دار المصریی للتألیف، قاهره.
238.- : شرح الاصول الخمسه، چاپ اوّل، مطبعی الاستقلال، قاهری، 1383 ه . ق و تحقیق عبدالکریم عثمان، چاپ سوم، مکتبی وهبه، قاهره، 1416 ه . ق.
239.مغنیه، محمدجواد: الجوامع و الفوارق بین السنی و الشیعی، تحقیق عبدالحسین مغنیی، مؤسسه عزالدین، بیروت، 1414 ه . ق.
240.مفید، محمد بن محمد بن نعمان: اوائل المقالات، چاپ اول، المؤتمر العالمی لالفیی الشیخ المفید، 1413 ه . ق و چاپ دوم، تحقیق ابراهیم انصاری، دارالمفید، بیروت، 1414 ه . ق و مکتبی الداوری، قم.
241.- : رسالی فی معنی المولی، نسخه خطی کتابخانه نجفی مرعشی، مجموعه شماره 243 ه . ق.
242.- : النکت الاعتقادیه، با تعلیقه هبهالدین حسینی، المجمع العالمی لاهل البیت علیهم السلام، 1413.
243.مقدس اردبیلی، احمد بن محمد: الحاشیی علی الالهیات (شرح جدید علی التجرید)، چاپ اول، تحقیق احمد عابدی، کنگره محقق اردبیلی، 1375 ه . ش.
244.- : حدیقی الشیعه، کتابفروشی جعفری، مشهد.
245.- : زبدی البیان، تحقیق محمدباقر البهبودی، مکتبی المرتضویی لاحیاء الآثار الجعفریی.
246.مکارم شیرازی، ناصر: پیام قرآن، 10 جلد، چاپ اوّل، انتشارات نسل جوان، قم، 1373 ه . ش.
247.- : تفسیر نمونه، 28 جلد، چاپ هشتم، مکتبی الاسلامیه، تهران، 1363 ه . ش.
248.موسوی، اسداللّه: الامامی، چاپ اول، با تحقیق سیدمهدی رجایی، مکتبی مسجد سید، اصفهان، 1411 ه . ق.
249.میرداماد، محمد بن محمد: قبسات، دانشگاه تهران، 1367 ه . ش.
ص: 461
250.میلانی، محمد: معجم الکلام، تابان، 1417 ه . ق.
251.نائینی، میرزا رفیعا: شجری الهیّی، نسخه خطی، شماره 159، موقوفه علیاصغر حکمت، کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران.
252.ناظمزاده قمی: تجلّی امامت، چاپ دوم، نشر الهادی، قم، 1373 ه . ش.
253.نجاشی، ابوالعباس احمد بن علی: رجال نجاشی، جامعه مدرسین قم، 1415 ه . ق.
254.نراقی، محمدمهدی، انیس الموحّدین، تصحیح قاضی طباطبایی، انتشارات الزهراء، قم، 1363 ه . ش.
255.نسفی، عبداللّه: مدارک التنزیل و حقایق التأویل، چاپ دوم، نشر البلاغه، ایران، 1415 ه . ق.
256.نوری طبرسی، حاج میرزاحسین: مستدرک الوسائل، تحقیق مؤسسی آل البیت، چاپ دوم، نشر مؤسسه آل البیت علیهم السلام لاحیاء التراث، 1408 ه . ق. 5نوری طبرسی، سیداسماعیل: کفایی الموحدین، 4 جلد، انتشارات علمیه اسلامیه.
257.نووی الجاوی، محمد بن عمر: مراح لبید لکشف معنی القرآن المجید، تصحیح محمد امین، دار الکتب العلمیه، 1417 ه . ق.
258.واحدی نیشابوری، علی بن احمد: اسباب نزول القرآن، تحقیق کمال بسیونی زغلول، دار الکتب العلمیّه، بیروت.
259.هیثمی، احمد بن حجر: الصواعق المحرقی فی الرد علی اهل البدع و الزندقی، با مقدمه طیّب جزایری، مکتبه مرتضوی، تهران.
260.هیثمی، نورالدین: مجمع الزوائد و منبع الفوائد، دار الکتب العلمیّه، بیروت، 1408 ه . ق.
261.یزدی مطلق (فاضل)، محمود: معتزله، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، 1362 ه . ش.
262.یعقوب، احمد حسین: پژوهشی در عدالت صحابه، ترجمه محمّد قاضیزاده، نشر امید، 1374 ه . ش.
ص: 462