ghaemiyeh.com
سرشناسه : قربعلی، یداللّه، ۱۳۴۲ -، گردآورنده
عنوان و نام پدیدآور : لطف دوست : مجموعه اشعار سیدمحمدکاظم مجاب و دربارهها/ به اهتمام یداللّه قربعلی،محمد نوری.
مشخصات نشر : قم: توانمندان: دفتر فرهنگ معلولین، ۱۳۹۶.
مشخصات ظاهری : ۲۰۷ ص.
شابک : ۲۰۰۰۰۰ ریال: 978-600-98606-9-2
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه.
عنوان دیگر : مجموعه اشعار سیدمحمدکاظم مجاب و دربارهها.
موضوع : شعر فارسی قرن ۱۴
موضوع : Persian poetry 20th century
موضوع : مجاب، سیدمحمدکاظم، ۱۳۰۸ - ۱۳۹۰.
موضوع : شاعران نابینا
موضوع : Blind poets
شناسه افزوده : نوری، محمد۱۳۴۰ شهریور -، گردآورنده
رده بندی کنگره : 1396 87ی2ج/8361PIR
رده بندی دیویی : 62/1فا8
شماره کتابشناسی ملی : ۵۰۱۹۲۷۵
لطف دوست: مجموعه اشعار سید محمدکاظم مجاب و دربارهها
بهاهتمام: یدالله قربعلی نجف آبادی ؛ محمد نوری
نوبت چاپ: اول، زمستان 1396
شابک: 2-9-98606-600-978
شمارگان: 1000 نسخه قیمت: 000/200 ریال
ناشر: توانمندان طرح جلد: استودیو نیم
قم، بلوار محمدامین، خیابان گلستان، کوچه11، پلاک4، دفتر فرهنگ معلولین
تلفن: 32913452-025 فکس: 32913552-025
همراه: 09125520765
www.HandicapCenter.com , www.DataDisability.com , info@handicapcenter.com
بسم الله الرحمن الرحیم
که باشم من که مانم بر در دوست
جهان و اهل آن شد مظهر دوست
اگر سیّارهای باشم در افلاک
روم گردون شوم دور سر دوست
شوم چون عالم لاهوت بی رنگ
که تا شرحی دهم از دفتر دوست
نظر گر بر منش نبود عجب نیست
که غیر از گل نباشد منظر دوست
خدا داند که این هم لطف او بود
که بوسیدم من مسکین درِ دوست
نه آنم تا شبی آید برم یار
نه آن تا شب روم اندر بر دوست
اگر «قدسی» شوم خوانند شاید
رفیقان شعر من در محضر دوست
غزلی از مرحوم مجاب
الهام بخش نام این کتاب
مجاب نامه
«مجاب نامه» نام مجموعهای از کتاب و نرم افزار است که به مناسبت پنجمین سالگرد رحلت حجت الاسلام والمسلمین سید محمدکاظم مجاب (متخلص به قدسی) در اختیار علاقهمندان قرار میگیرد و شامل شش عنوان زیر است:
حاصل عمر: زندگی، فعالیتهای سید محمد کاظم مجاب
لطف دوست: مجموعه اشعار سید محمدکاظم مجاب و دربارهها
دانشنامه معارف شیعه: تدوین و تنظیم سخنرانیهای سید محمد کاظم مجاب، 4جلد
مجموعه نرمافزاری سید محمد کاظم مجاب: دیداری و شنیداری، هشت DVD
راهنمای آثار
نقش یار: مجموعه تصاویر سید محمدکاظم مجاب
این مجموعه شامل هشت جلد کتاب؛ نیز هشت عدد نرم افزار (DVD) و در بردارنده آثار باقیمانده از ایشان یعنی یک مقاله با عنوان زندگینامه خودنوشت و سخنرانیها، اشعار سروده و مکتوب شده و تصاویر شخصی یا عکسهای مجالس ایشان؛ همچنین مقالات، اشعار و کتب درباره مرحوم مجاب است.
میراث حدود هفت دهه تلاش و فعالیت در این مجموعه گردآوری شد؛ آنگاه عالمان، شاعران، پژوهشگران و نویسندگان علاقهمند به افکار و منش آقای مجاب به بیان احساسات خود درباره ایشان پرداختند؛ یا حوادث مرتبط را تجزیه و تحلیل، جمعبندی و مجموعه سازی کردند. در نهایت مجموعه حاضر فراهم آمد. با اینکه برای آماده سازی آن، فرصت ضیق بود، ولی با تلاش و سختکوشی، نیز همراهی خانواده محترم، راهنمایی و مساعدتهای حجت الاسلام والمسلمین سید جواد شهرستانی و بالاخره تلاش شبانهروزی کارمندان دفتر فرهنگ معلولین به اهداف پیشبینی شده، رسیدیم. به امید رضایت خداوند و خوشنودی روح آن مرحوم.
مدیریت بزرگداشت
فعالان نکوداشت حجت الاسلام والمسلمین سید محمدکاظم مجاب
به مناسبت پنجمین سالگرد رحلت
شورای علمی:
سید احمد اشکوری
علی اکبر مهدیپور
علاءالدین نجف
مهدی مهریزی
محمد مهدی ارگانی بهبهانی
ابوالفضل عربزاده
سید رضا حسینی امین
سید علی صدرالسادات
سید ناصر مجاب
سید احمد رشیدیفر
عبدالحسین طالعی
موسی عصمتی
یداللّه قربعلی
منصور رضوانی
قدرت اللّه شفیعی
علیاکبر صفری
دبیر: محمد نوری
شورای اجرایی و ارتباطات:
عبداللّه امینیپور
اباذر نصراصفهانی
حسین روحانی صدر
مریم قاسمی
مسعود باقری
منصوره ضیائیفر
محمدباقر یوسفوند
پریسا عالمزاده
دبیر: علی نوری
طلیعه. 15
پیشگفتار. 21
رهنمود و توصیه. 23
زندگینامه خودنوشت... 27
فصل نخست: سرودههای فارسی و عربی.. 31
اشعار فارسی.. 33
غزلیات.. 33
أَجیرینا أَجیرینا 33
نشان ما 34
بیان بلبل.. 34
سر غم - گل دلسوخته. 34
حدیث عشق.. 35
عیش دل داده. 35
شهره صحرای جنون. 35
شب وصل.. 36
نسیم بهشت.. 36
حاصل عمر. 37
یاد دوست.. 37
رهروان فتح. 37
پروانه وجود. 38
نقش خیال. 38
غوغای شب.. 39
مجلس اُنس... 39
صف حشر. 40
عید غدیر. 40
شب هجر. 41
وصف عنقا 41
خطّه عشق.. 41
عاشق خسته دل. 42
خیال رخ. 42
لطف دوست.. 42
حریف درد. 43
فتنه پنهان. 43
میهمانی گل.. 43
کویر عاشقی.. 44
نقش یار. 44
تشنگان عشق.. 45
ناله بلبل.. 45
اشک عاشقان. 46
اسیر زلف.. 46
ماجرای آب.. 46
مدح حضرت امام حسین علیه السلام. 47
خروس سحری.. 47
قلب سوخته. 47
اشک چشم شب روان. 48
حدیث خال لب.. 48
تمنای دل. 48
طمع خام. 49
روز میعاد. 49
عشق یگانه. 50
تمنای وصال. 50
شعر جان سوز. 51
پیام جاودان. 51
باد صبا 51
محرم اسرار. 51
شمع خلوت.. 52
جلوه ساقی.. 53
حدیث عشق.. 53
انفاس قدسیان. 53
شب انتظار. 54
بر آستان دوست.. 54
امید وصال. 54
سفر رهروان عشق.. 55
عشق گل.. 55
نفس اطهر. 56
صف همسفران. 57
راز مقدس... 57
صدای آشنا 57
دوستان با وفا 58
حیات نفس... 58
داغ دل. 59
یار من گل.. 59
وصف یار. 60
بوی گل.. 60
دام عشق.. 60
راز دل. 61
سیر آسمان. 62
تضمین با غزل سعدی.. 62
دل بیمار. 62
خواست شاعر. 63
شب قدر. 63
هستی عاشق.. 64
اشک آه. 64
صحبت دوست.. 65
وصف دوست.. 65
مدینه. 66
تنهایی.. 66
روزن دل. 67
توشه عمر. 67
راه وصل.. 68
لذت دیدار. 69
در شهادت حضرت امیر علیه السلام. 69
توبه زاهد. 69
راز شب.. 70
نقش یار. 70
بدرقه راه. 71
رفتن یار. 72
جفای دوست.. 72
هجرت گل.. 72
مهدی (عج). 73
حُسن یوسف.. 74
مویه. 74
حدیث آب.. 75
قصاید. 77
میلاد مولای متقیان علیه السلام. 77
بیاد مرحوم علامه امینی(ره) صاحب الغدیر. 77
درّ دریای صفا 78
شب رحلت.. 78
هجران دوست.. 79
یار دیرین.. 79
ماه رمضان یادت بخیر 80
مدح و منقبت مولای متقیان علیه السلام. 81
حفظ اسرار 81
در رثای عالمی ربانی.. 82
در رثای مجاهد نستوه. 83
آیت عظما 84
متفرقات.. 85
تولد حضرت رسول(ص). 85
شوق دیدن. 85
جواد نوجوان. 86
وفایی و ضیایی.. 86
منظرگاه یار. 86
تخمیس با غزل سعدی.. 86
تخمیس با غزل استاد شهریار. 87
تخمیس با غزل علامه طباطبائی.. 88
قتل حضرت امام حسین(ع). 88
امام جواد(ع). 89
یاد تو. 89
کوری در گلشن.. 89
همسر خرم. 90
امام تاسع. 90
تخمیس با غزل حافظ.. 90
بیاد شهادت حضرت علی(ع). 91
یادگار خط.. 92
تخمیس با غزل حافظ.. 92
نصیب قدسی.. 93
رباعیات - دو بیتیها 95
اشعار عربی.. 101
در رثای فقیهی مجاهد. 101
مدح مولای متقیان(ع). 101
بحق علی(ع). 102
ابتلا.. 102
لا نراه و لا یرانا 102
البکاء. 102
اشکو الی اللّه. 103
مصطفانا 103
اخِ صدیقٍ.. 104
فصل دوم: اشعار درباره. 105
راه حق، سید مهدی صدر الحفاظی.. 107
همنشین آفتاب، سعید مقدس ........................................ 111
الخطیب الزّاهد العالم السیّد کاظم المجاب، عبدالستار الحسنی.. 113
تخمیس با غزل سعدی، یا حسن.. 115
شیفته کرده مرا، سید احمد عالمزاده 117
شاعر اندیشمند معاصر، محمد ابراهیم فراهانی.. 119
صاحب معانی و بحر مثانی، ابوالفضل عربزاده.. 121
سرودههای مجابی، موسی عصمتی.. 123
بهار سبز، محمد حسینی.. 125
فروغی فراتر از خورشید، یداللّه قربعلی.. 127
خطیب وارسته، پریسا بقالزاده. 131
عرفان ناب، علی اکبر صفری.. 133
فاضل فرهیخته، غلامعلی محول.. 135
فصل سوم: اشعار اهدائی.. 137
چشم انتظار، پریسا بقالزاده. 139
مظلومیت اهل بیت علیهم السلام، دعبل خزاعی.. 141
مدح امام المنتظر، محمود وجدانینژاد. 147
رباعی، محمد حسن وجدانینژاد.. 151
فصل چهارم: بررسی و تحلیل.. 155
رسایی و حکمت در اشعار مرحوم مجاب، محمدرضا سنگری.. 157
مجابیات یا شعر شیعی، محمد نوری.. 163
حضرت معصومه(س) از نگاه مرحوم مجاب، اعظم قاسمی.. 179
مجابیات: تأثیر و تأثرها، علی نوری 183
فرهنگ روضهخوانی از منظر مرحوم مجاب، عبدالحمید کاشانی.. 191
سالشمار زندگانی
تولد 1308
نابینایی 1309
شروع منبر 1315
فوت پدر 1321
شروع درس حوزوی 1323
غرق شدن برادرش سید مصطفی 1335ش/1375ق
انتشار نامه روشن بینان 1343
مهاجرت به اهواز 1350
مهاجرت به قم 1359
انتشار دیوان قدسی 1376
ضبط مجالس حسینی 1380
انتخاب به عنوان مبلغ برتر 1384
اعطای تقدیرنامه جهت نکوداشت مبلغین اردیبهشت ماه 1384
ضبط مجالس فاطمیه در تهران 1388
تولید نرمافزار سخنرانی فاطمیه 1389
وفات اسفند ماه 1390
انتشار CD سخنرانیهای فاطمی 1391
انتشار CD مجالس حسینی 1391
انتشار خاطره در سایت رحیق مختوم 1392
لوح فشرده سخنرانیها 1392
لوح فشرده منبرها در کتابخانه محقق طباطبایی 1394
بزرگداشت دفتر فرهنگ معلولین 1395
ملاقات خانواده با آقای شهرستانی آذرماه 1395
تشکیل شورای نکوداشت دی ماه 1395
انتشار مجموعه 8 جلدی مجاب نامه اسفند ماه 1395
تولید مجموعه نرم افزاری DVD8 اسفند ماه 1395
سید محمدکاظم مجاب متخلص به قدسی در 1308ش در دزفول چشم به جهان گشود. در یک سالگی به دلیل بیماری «چشم سرخی» از بینایی هر دو چشم محروم شد. ابتدا نزد پدرش حجت الاسلام سید محمدعلی مجاب قرآن و حدیث را فرا گرفت، سپس نزد استادانی چون آیت اللّه محمدعلی بیگدلی و آیت اللّه سید مهدی حکیم زاده مشهور به حکمی، ادبیات عرب و صرف و نحو و منطق را فراگرفت. سپس فقه و اصول را نزد آیت اللّه سید اسداللّه نبوی و آیت اللّه شیخ منصور سبط الشیخ انصاری تا آخر سطح عالی تلمذ نمود.
در سال 1350 به اهواز مهاجرت کرد و تا 1359 در این شهر به تدریس و تبلیغ مشغول بود؛ در 1359 به قم مهاجرت کرد و فصل جدیدی در زندگی او گشوده شد. نزد استادانی چون آیت اللّه شیخ احمد سبط الشیخ انصاری به دانش اندوزی مشغول شد. ایشان حافظ کل قرآن کریم، حافظ کل نهجالبلاغه و بسیاری از احادیث و ادعیه بود.
در منبر و بیان معارف اهل بیت علیهم السلام سبک خاص به خود داشت؛ و به دلیل منبرهای پر مطلب و جذابش بسیاری از مراجع محترم تقلید و مشاهیر قم و دیگر شهرها او را برای مجالس، دعوت میکردند.
روش او در تبلیغ، مناسب است به عنوان الگویی مناسب توسط طلاب جوان و مداحان و مبلغان پیروی گردد. ایشان بهرغم نابینایی همواره در تلاش و پیشرفت بود و از افتخارات تشیع و از مفاخر معاصر ایران قلمداد میشود. به همین دلیل دفتر فرهنگ معلولین به توصیه حضرت حجت الاسلام والمسلمین سید جواد شهرستانی درصدد برآمد زندگینامه جامعی درباره ایشان تألیف و منتشر کند؛ همچنین میراث بر جای مانده از آن مرحوم را آماده انتشار نماید؛ و مجلس بزرگداشتی برای ایشان برپا نماید.
جهت تحقق این اهداف از پژوهشگران مبرز و نویسندگان شناخته شده دعوت به همکاری شد؛ لازم است از همه بزرگانی که در این فرصت محدود برای تحقق نکوداشت، بسیار کوشیدند و مساعدت فرمودند، تشکر شود. همچنین خانواده آن مرحوم به ویژه آقای سید ناصر مجاب زحمات فراوان در انجام این مهم داشتهاند. برادر بزرگوار مرحوم یعنی دکتر سیدمحمدی مجاب و دامادهای محترم به ویژه دکتر سید علی صدر السادات از هیچ کوشش و مساعدتی دریغ نفرمودند؛ ما به نوبه خود از همه این عزیزان سپاسگزاریم. حاصل زحمات همگان، مجموعهای است که تقدیم میگردد. لازم است از فرد
فرد عزیزانی که در این کار سترک، بزرگ و ماندگار، قدمهای شایسته برداشتند، تشکر کنیم. در واقع با زحمات اینان، مرحوم مجاب در تاریخ ایران و اسلام و شیعه بیشتر احیا و شناخته خواهد شد و جوانان امروز و فردا میتوانند از ایشان الگو گرفته و در راه پیشرفت و تعالی خود به او اقتدا کنند. به ویژه افراد دارای معلولیت اعم از نابینایان، ناشنوایان و دیگران با درس آموزی از وقایع زندگی ایشان میتوانند آینده سعادتمندی را برای خود رقم زنند و بسازند.
اما مجموعه اقداماتی که قرار شد در دفتر فرهنگ معلولین درباره این شخصیت گرامی به مناسبت پنجمین سالگرد رحلت ایشان اجرا گردد به شرح زیر است:
مجاب نامه
مجموعه هشت جلد کتاب با عنوان مجاب نامه (1 تا 5) به شرح زیر در دستور کار است و :
این کتاب شامل زندگی خودنوشت و شرح حوادث به روایت دیگران، مقالات و مصاحبهها درباره شخصیت، خاندان، آثار و نیز درباره اجازات ایشان است.
اشعار مرحوم مجاب، اشعار درباره، اهداییها و نیز بررسی و تحلیل شعر ایشان در این کتاب عرضه شده است.
سخنرانیهای مرحوم در مجالس مختلف از سال 1370 تا 1390 است. گروه بیست نفری از متخصصان چند رشته در حال مکتوب و آماده سازی این مجموعه است و به صورت دانشنامه عرضه میگردد.
نقش یار: مجموعه تصاویر سید محمدکاظم مجاب، یک جلد
راهنمای آثار، یک جلد
این کتاب به معرفی میراث ایشان مانند اشعار، کتب و سخنرانیها به روش علمی میپردازد.
مجموعه نرم افزاری
هشت لوح فشرده (DVD) با عنوان مجموعه نرم افزاری سید محمدکاظم مجاب: دیداری شنیداری در چهار گروه زیر عرضه میگردد:
1- مجالس فاطمیه، یک عدد
سخنرانیهای سالهای 1385 تا 1389 در قم و تهران به مناسبت شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها است.
2- مجالس حسینی، یک عدد
سخنرانیهای سالهای 1385 تا 1389 به مناسبت مجالس در ایام عاشورا و محرم در قم و تهران است
3- مجالس طباطبایی، پنج عدد
سخنرانیها در سالهای 1375 تا 1390 در قم، کتابخانه مرحوم علامه سید عبدالعزیز طباطبایی برای نخبگان به مناسبتهای مختلف
4- مجالس مذهبی، یک عدد
سخنرانیها در سالهای 1370 تا 1390 در قم، مراکز علمی و تبلیغی به مناسبتهای مختلف برای عموم مردم
سخنرانیهایی که به صورت نوارکاست از ایشان باقی مانده، تبدیل به فایلهای الکترونیکی جدید شده و در هشت DVD عرضه میگردد. این سخنرانیها به روش علمی مجموعه سازی عرضه خواهد شد. هدف این است که علاقهمندان و مبلغین از سبک، روش و محتوای منبر آن مرحوم مستقیماً استفاده کنند.
گزارش نشست
مجموعه فعالیتهایی که در روز نشست یعنی 20 اسفندماه 95 عرضه میشود، در دو سامانه ضبط و ثبت میگردد:
1- گزارمان، یک جلد کتاب کاغذی
اقدامات ارتباطی، تبلیغاتی، چاپ و نشر و خدماتی که از چند روز قبل از 20 اسفندماه 95 شروع و در این روز به پایان میرسد، در این کتاب، گزارش میگردد.
2- گزارش صوتی - تصویری، یک DVD
رخدادها، سخنرانیها، حواشی، اجرای سرودها، مصاحبهها و اظهارنظرها در روز بزرگداشت در قالب یک عدد DVD عرضه میشود.
اطلاعرسانی
علاوه بر فعالیتهای سایت دفتر فرهنگ معلولین و گروه تلگرامی معلولان فرهیخته وابسته به همین دفتر، چند اقدام ویژه دیگر برای پوشش دادن خبری - تبلیغاتی بزرگداشت مرحوم مجاب انجام میپذیرد:
1- هفته نامه بزرگداشت
هشت شماره نشریه با عنوان «بزرگداشت» از اول بهمن ماه منتشر میگردد. این نشریه هفته نامه است و درصدد ایجاد رونق در امور بزرگداشت است. این پروژه شروع شده است. این هفته نامه الکترونیک و در سایت دفتر فرهنگ معلولین موجود و قابل دسترسی است.
2- کتابچه زندگینامه و خدمات، سه زبانه
به منظور آگاهی عمومی مردم جزوه تاشو به سه زبان فارسی و عربی و انگلیسی با عنوان زندگینامه و خدمات حجت الاسلام و المسلمین سید محمدکاظم مجاب (قدسی) عرضه میشود.
3- کتابچه پنجمین سالگشت عروج ملکوتی
به منظور آگاهی رسانی به عموم مردم نسبت به اقدامات دفتر فرهنگ معلولین، جزوهای تاشو به سه زبان با عنوان «فعالیتها و اقدامات به مناسبت پنجمین
سال عروج ملکوتی» منتشر شده است. این اثر درباره فعالیتها و اقدامات دفتر فرهنگ معلولین به مناسبت سالگرد درگذشت مرحوم حجت الاسلام و المسلمین سید محمدکاظم مجاب است.
4- سرود
آماده کردن چند سرود از اشعار مرحوم مجاب و عرضه در روز نشست. سپس انتشار به صورت نرم افزار.
5- اطلاعیههای تبلیغاتی
از آبان ماه 95 تبلیغ برای همایش بزرگداشت روی سایتها و گروههای تلگرامی آغاز شد. و اطلاعیههایی طراحی و منتشر گردید. استفاده از این شیوه مدرن خوب جواب داد و ظرف سه ماه مقالات و مصاحبههای بسیار واصل گردید. غیر از اطلاعیههای رسانهای، چند نوع بَنِر و تیزر جهت نصب در محوطه همایش طراحی و نصب شده است.
لازم است از همه بزرگانی که در این فرصت محدود برای تحقق این نکوداشت، کوشیدند و مساعدت فرمودند، تشکر شود. خانواده آن مرحوم به ویژه آقای سید ناصر مجاب زحمات فراوان در انجام این مهم داشتهاند. برادر بزرگوار، دکتر سیدمحمدی مجاب و دامادهای محترم به ویژه دکتر سید علی صدر السادات از هیچ کوشش و مساعدتی دریغ نفرمودند؛ ما به نوبه خود از همه این عزیزان سپاسگزاریم.
در پایان لازم است این مساعی و تلاشها را ادامه توصیهها و راهنماییهای جناب حجت الاسلام والمسلمین سید جواد شهرستانی دامت افاضاته و حمایتهای خالصانه استاد حاج علاءالدین نجف دانست.
امید دارد با این اقدامات، یاد و خاطره، اخلاق و منش، نیز آثار ایشان ترویج شود و برای همیشه از خطر فراموشی و نسیان حفظ گردد و یاد این خادم فرهنگ شیعه همیشه زنده بماند.
دفتر فرهنگ معلولین
یکی از ابعاد مهمّ شخصیت مرحوم سید محمدکاظم مجاب، روح لطیف او در سرودن اشعار است. اولین بار دیوانی از او در سال 1385ق/ 1343ش یعنی در 36 سالگی ایشان منتشر شد.
دومین دیوانش هم در سال 1376 منتشر شد. اما کمتر در محافل فرهنگ و ادب از شعر او سخن به میان آمد و در پایان نامهها نیز به بررسی و نقد شعر او نپرداختهاند؛ با اینکه اشعارش در مقایسه با بعضی از دیگر شاعران از آرایهها و زیباییهای ظاهری و معنوی بسیاری برخوردار است.
یکی از دلایل مطرح نشدن و ناشناخته ماندن او این است که دیوان اول او در سال 1343 در دزفول منتشر شد. اگر این دیوان در تهران منتشر میشد، وضعیتی بهتر از نظر معرفی به محافل و مراکز علمی و ادبی میداشت.
دوم اینکه هر دو دیوان او در نشریات به ویژه مجلات کتابگزار معرفی و مطرح نشده است. سومین دلیل آن را باید در دوری جامعه مذهبی از اینگونه امور در گذشته دانست. حوزههای علمیه با اینکه علاقهمند شعر مذهبی بودند ولی در گسترش آن کمتر قدم بر میداشتند؛ اما در سالهای اخیر حوزه علمیه به این جنبه از فرهنگ دینی هم توجه نشان داده است.
این دفتر شامل اشعاری است که مرحوم مجاب طی چند سال سروده و در مجالس مختلف خوانده و گاه به حکّ و اصلاح آنها مبادرت ورزیده است. اشعارش قالبهای غزل، قصیده و رباعی دارد. نیز چند قطعه به زبان عربی دارد که در بخش مستقل تجمیع شده است.
فصل دوم شامل اشعاری است که دیگر شاعران درباره شخصیت، منابر، اخلاقیات نیکو و آثارش سروده و برای ما فرستادهاند.
فصل سوم شامل شعرهای اهدایی است که شاعران درباره موضوعات مهم سروده و به آقای مجاب اهدا نمودهاند. بالاخره فصل چهارم شامل مقالاتی است که به تجزیه و تحلیل و سبک شعری مرحوم مجاب پرداختهاند.
به هرحال این دفتر تلاشی در جهت معرفی جنبههای مختلف شعر و شاعری مرحوم مجاب است، شعر او و اشعار درباره او را «مجابیات» نامیدهاند. امید اینکه این نامگذاری مقبول باشد. جا دارد مدیریت حوزه علمیه از چنین شاعران روحانی که عمر خود را در مسیر اعتلای فرهنگ مذهبی گذاشتند تجلیل و تکریمی داشته باشد؛ مگر چند شاعر روحانی در سطح مرحوم مجاب در حوزه علمیه بوده است؟
مهمترین ویژگی شعرها و مباحث دفتر حاضر، نگاهی جدید به شعر شیعی در چارچوب اشعار آقای مجاب است و امید است موجب اعتلای شعر مذهبی گردد.
این دفتر پیش از انتشار، به آقایان سید ناصر مجاب، سید علی صدرالسادات، محمدرضا سنگری و علی اکبر صفری تقدیم گردید؛ با تشکر از همه این عزیزان که به رغم مشغلههای فراوان، قبول زحمت فرموده و با مطالعه این مجموعه، نکاتی را متذکر شدند. این نکات تماماً اعمال شد.
اشاره
پنج شنبه 11 آذرماه 1395 (اول ربیع الاول 1438) با هماهنگی پیشین خانواده مرحوم حجت الاسلام سید محمدکاظم مجاب با حضرت حجت الاسلام و المسلمین آقای سید جواد شهرستانی ملاقات داشتند. در این جلسه سید ناصر مجاب (پسر)؛ سید علی صدر السادات (داماد)؛ سید احمد رشیدیفر (داماد)؛ آقا سید محمدتقی معصومی (داماد)؛ سید محمد و سید مهدی (نوادگان)؛ علیاکبر صفری، علی نوری و محمد نوری (از مدیریت دفتر فرهنگ معلولین) حضور داشتند.
مرحوم مجاب هر چند از کودکی بر اثر بیماری نابینا شده بود ولی تحت تربیت پدرش مرحوم محمدعلی مجاب از هفت سالگی تبلیغ دینی و منبر را شروع کرد. سبک خاصی در منبر و تبلیغ داشت که اغلب میپسندیدند و سالها منبری بیوت مراجع و مراکز علمی و حوزه علمیه بود. از اینرو جناب آقای شهرستانی با ایشان رابطه دوستی داشته و کاملاً او را میشناخت. زیرا در مجالس، سبک منبر ایشان را دیده و ارادت خاصی به ایشان داشته است.
به منظور بزرگداشت مرحوم مجاب توسط دفتر فرهنگ معلولین، و بررسی
جوانب و ابعاد این بزرگداشت، خانواده مرحوم خدمت جناب آقای شهرستانی رسیدند تا از نظرات و رهنمودهای ایشان استفاده کنند و بزرگداشتی در شأن آن مرحوم و متناسب با خدماتی که هفت دهه در جهت ترویج تعالیم شریعت و معارف اهل بیت علیهم السلام داشت برگزار گردد. در این جلسه آقای سید ناصر مجاب، و سید علی صدر السادات از طرف خانواده و آقای محمد نوری از طرف دفتر فرهنگ معلولین گزارشی در باب پیشرفتهای اجلاس بزرگداشت مرحوم مجاب عرض کردند. سپس جناب آقای شهرستانی سخنان زیر را بیان فرمودند.
بسم اللّه الرحمن الرحیم؛ شما خانواده محترم، پسر، دامادها و نوادگان مرد بزرگی هستید و از اینکه تشریف آوردید متشکرم. منبر مرحوم مجاب خود قاعدهای قابل توجه بود. یعنی وقتی گفته میشد:مجاب؛ نه حاشیه داشت؛ نه مشکل ساز بود و نه مخالف آنچنان داشت. همه او را دوست میداشتند؛ زیرا فقط درباره صاحب منبر یعنی امام حسین علیه السلام و اصحابش میگفت.
هر منبرش، نکته و مطلب جدید داشت، حرف برای گفتن بسیار داشت؛ چون بسیار مطالعه میکرد. بسیاری از افراد که چشم دارند و توان مطالعه دارند، به اندازه ایشان اهتمام ندارند ولی ایشان به رغم نابینایی، همت بلند در مطالعه و یادگیری مطالب و سپس عرضه آنها داشت. از همه مهمتر زبان شیرین او و لحن گیرا و جذابش بود. صحبتهایش لطیف و بسیار دلنشین بود. بسیاری معتقدند بین منبریهای معاصر، مرحوم مجاب گوی سبقت را ربوده است.
اگر سخنرانیهایی که از ایشان به یادگار مانده، خوب پیاده شود و تبدیل به متن مکتوب گردد. البته به شرط اینکه ظرافتها لحاظ شود، استفاده آن عمومیتر میگردد؛ ولی صوت او هم قابل استفاده است. لذا هر دو کار انجام شود، خوب است؛ یعنی هم به صورت کتاب و هم به صورت صوتی؛ تا همه بتوانند از این آثار استفاده کنند. ما هم حمایت میکنیم تا این کارها در دفتر فرهنگ معلولین به خوبی اجرا گردد. این دفتر خدوم همه کسانی است که دارای نوعی آسیب جسمی بوده و به فرهنگ اهل بیت علیهم السلام هم خدمت کردهاند.
به همت خانواده محترم و این دفتر انشاءاللّه درباره همه فضلا و روحانیونی که به رغم مشکلات جسمی، خدماتی داشتهاند، آثاری منتشر شود و جلساتی برای تکریم آنان برپا شود. اینجانب علاقه دارم و قبول دارم چون کسانی مثل آقای مجاب در حوزههای ایران و عراق و حتی حوزههای شیعه دیگر کشورها بودهاند و هستند ولی کمتر به معرفی آنان اهتمام شده است. با اینکه اینان خدمات بزرگی داشتهاند. آقای امام جزایری که چند ماه قبل اقدام شد و مجلسی برپا گردید و کتابی درباره ایشان منتشر شد، بسیار زحمت کشیده و در تدریس و تبلیغ موفقیت داشته است؛ همچنین آقای مجاب. البته من معتقدم برای زندهها و اَحیا باید بیشتر تلاش کرد چون تأثیر آن بیشتر است. من هم شروع کردهام و تا الآن برای چند شخصیت، تکریم و تقدیر انجام شده است.
اما میدانید اینگونه کارها نیاز به زمان و برنامهریزی دارد. شخصیتهایی هستند که فراوان خدمت کردهاند اما حتی یک صفحه مطلب درباره آنها منتشر نشده است؛ تدوین یک کتاب درباره چنین شخصیتها و جمعآوری اطلاعات و اسناد، زمانبر و پر مشکل و پرفراز و نشیب است. اما الحمدلله نیروهایی هستند که جذب این گونه کارها شدهاند و با علاقه و تعهد کار میکنند، من هم آنان را یاری میرسانم.
احیای آثار این افراد علاوه بر اینکه خدمت به مکتب شیعه است، خود این افراد از عمق قلبشان دعا میکنند و دعایشان حتماً مؤثر است. از یک طرف فرزند یا داماد یا خویشاوند آن مرحوم هستید و دِین و تعهدی نسبت به آن مرحوم بر ذمه دارید. انجام چنین تعهدی خوب و مطلوب است؛ اما مطلوبتر و بهتر اینست که با قصد قربت شروع کنید و ثواب مضاعف کسب خواهید کرد. در موارد بسیار دیدهایم کسانی علاوه بر قصد و انگیزه خانوادگی و خویشاوندی، قصد تقرب هم کردهاند و با خدای خود پیمان بستهاند کاری را برای رضای او و مبتنی بر ضوابط الهی انجام دهند، آثار وضعی کارشان را در همین دنیا مشاهده کردهاند.
ما مرده پرست هستیم. خادمان و مشاهیر و بزرگان را در زمانی که زنده هستند، تقدیر و تکریم نمیکنیم. تجلیل در زمان حیات بسیار مؤثرتر و مفیدتر است. کسی که تجلیل شده، شارژ میشود و نیروی تازه میگیرد و انگیزه و توانایی چند برابر پیدا میکند؛ مهمتر اینکه در جامعه الگوسازی و فرهنگ سازی میگردد. کسانی سعی میکنند از این الگوها پیروی کنند و به نوعی ترویج محاسن اخلاقی خواهد
شد. بهرحال با تکریم بعضی از شخصیتهای مؤسسه آل البیت علیه السلام شروع کردیم، امیدواریم با برنامهریزی و فرهنگ سازی گسترش و تعمیم پیدا کند.
دزفول در جنگ تحمیلی، بسیار مقاومت کرد و بسیار شهید داد. چون فرهنگ مذهبی در مردم قوی بود و مردم از اعماق قلوبشان، تعالیم اهل بیت علیهم السلام را قبول داشتند. همه اینها به خاطر خدمات فرهنگی کسانی مثل مرحوم مجاب و آقای قاضی(1)است. بنابراین اینگونه افراد هم به مذهب و تشیع و اسلام خدمت کردند و هم به کشور و مردم.
لذا احیای آثار و تجلیل از اسم و خدمات این بزرگوار، ضروری و واجب است. ایشان سالها با خلوصی ویژه خدمت کرد. با وضع جسمانی که داشت اساساً وظیفهای بر دوش او نبود؛ اما بیشتر از بسیاری از ماها کار و مجاهدت داشت؛ چون انگیزه الهی و قوی داشت؛ چون شور و عشق به اهل بیت علیهم السلام داشت؛ چون برای فرهنگ سازی مردم سری پر شور داشت؛ حالا حیف نیست ما از چنین کسی تجلیل نکنیم؟! او نیازی به تکریم و تجلیل ما ندارد؛ ولی این اقدام ما در واقع نشان دادن برجستگیها و زیباییهای فرهنگ خودمان و معرفی شخصیتهای خودمان به جهان است.
یکی از علما میگفت رفتم خدمت آیت اللّه بروجردی و گفتم اجازه میفرمایید از سهم امام برای جشن نیمه شعبان خرج کنیم، آقای بروجردی گفت: یک مقدار از پول امام برای خود امام خرج شود عیبی ندارد. در مورد آقای مجاب باید گفت: ایشان بسیار خدمت کرد و مجالس بسیار برپا کرد و برای تکریم و اعتلای تعالیم و معارف دینی بسیار کوشید؛ اگر ما هم مجلسی برای او به پا کنیم عیبی ندارد؛ لذا مناسب است و جا دارد ما هم از او تکریم کنیم و مجلسی به او اختصاص دهیم.
روایتی هست که میفرماید کسی که برای خدا حرکت و فعالیت کند، نمو و رشد میکند. مرحوم مجاب کارهایش از خلوص و صدیق و صفا بود، و پیامش و تبلیغ رو به گسترش بود.
امیدوارم در همه کارها و نیز در این کار یعنی اقدام برای مرحوم سید مجاب موفق باشید.
1) . آیت الله مجدالدین قاضی، امام جمعه وقت.
اشاره
این نوشتار با عنوان «شرح حال شاعر به قلم خودش» و با امضای «حاج سید محمدکاظم مجاب» در ابتدای کتاب نامه روشن بینان: برگزیده از اشعار قدسی، گردآوری عالمشاه(1)آمده است. با توجه به اینکه تاریخ نشر این کتاب 1343ش/ 1385ق است، یعنی حدود 52 سال قبل چاپ شده و در آن زمان مرحوم مجاب 36 سال داشته است.
در یکی از روزهای آخر اسفندماه 1308 چشم به زندگی دنیا گشودم. هنوز یک سال از عمرم نرفته بود. به طوری که شایع است و خودم یادم نیست بعد از یک چشم سرخی ممتد هر دو چشم خود را از دست دادم. مرحوم پدرم که آدم زاهد و وارستهای بود به آینده من زیاد فکر میکرد به خصوص که آن روزها مصادف با سالهای اتحاد شکل و کشف حجاب بود و وضع روحانیت آینده نامعلومی داشت. او سعی میکرد چیزهایی را که یک روحانی و بالاخص یک منبری باید حفظ داشته باشد به من یاد دهد. ابتدا قرآن و ادعیه ماه رمضان و مطالب متفرقه از شعر و غیره آن را با کوشش فراوان به من یاد میداد و حتی گاهی با تهدید مرا وادار میکرد که آنها را تکرار کنم تا کاملاً حفظ شوم. او منبری نبود و مطالب را نامرتب به من یاد میداد و معتقد بود که کار مرتب کردن آنها بعداً با خود من خواهد بود. باری همان سالها پسر عمویی داشتم به نام حاج آقا سید حسین شفیعی که مدرسه میرفت. شبها به درسهایی که او حاضر میکرد گوش میدادم و مطالبی از قبیل تاریخ و جغرافیای پنجم و ششم و آیات منتخبه را حفظ کردم به طوری که در سیزده سالگی که پدرم را از دست دادم قریب دو ثلث قرآن و مطالب متنوعه دیگر را از قبیل احادیث و تواریخ و اشعار از بر داشتم.
1) . این کتاب در دزفول، توسط کتابفروشی عالمشاه در سال 1385ق منتشر شده است.
مرحوم پدرم سفارش مرا به دو نفر از وعاظ شهر یعنی مرحوم ملاعبدالرضا ترابی ناصح و آقای حاج ملامرتضی ترابی شریفی کرده و سفارش نموده بود تا تحصیلات خود را بعد از او پیش آنها ادامه دهم. بعد از مرحوم پدرم، عائلهای شامل دو خواهر و دو برادر و مادرم به گردن من افتاد. لازم بود با به دست آوردن پولی از راه منبر، زندگی آنها را تأمین کنم.
در یکی از روزهایی که پیش مرحوم ناصح میرفتم، رفیق من آقای آقا سید محمدحسین قدوسی از دزفولیهای مقیم بروجرد که او نیز از دو چشم نابینا بود خبر تازهای به من گفت؛ او گفت: خدمت شخص بزرگی رفته و رساله فارسی آیت اللّه اصفهانی را میخواند. این شخص بزرگ که بعداً یکی از استادان من شد، از مشاهیر و جامع معقول و منقول حجت الاسلام آقای حاج آقا محمدعلی بیگدلی بود. روزهای بعد من نیز هم به همراه ایشان خدمت آقای بیگدلی رفتم و به درسهایی که او میخواند گوش میدادم. او طلاب زیادی داشت. خدمت او صرف و نحو میخواندند و من هم یک طرف نشسته و گوش میدادم. مدتی گذشت. به قسمتی از اصطلاحات علمی آشنا شدم اما اظهار این مطلب ممکن نبود یعنی من آن رو را نداشته که بگویم فاعل و مفعول و مضاف الیه را میفهمم که چیست و مبتدا و خبر رامیدانم که کدام است تا اینکه با نهایت کمرویی خدمت یکی از طلاب ایشان امثله را خواندم، بعد کتابهای بصرویه و تصریف و اجرومیه تا اوایل الفیه را در خدمت حضرت آیت اللّه حاج سید مهدی حکمی خواندم. دیگر تقریباً کار از کار گذشته بود و آقای بیگدلی و طلاب ایشان فهمیده بودند که من هم درک این گونه مطالب را دارم. لذا بقیه الفیه و سیوطی و منطق را در خدمت او خواندم و تا حدود رسائل و مکاسب را در خدمت مراجع تقلید و آیات عظام مانند حضرت آیت اللّه العظمی جناب حاج آقا سید اسداللّه نبوی و آیت اللّه آقا شیخ منصور سبط الشیخ خواندم.
ایام ملی شدن صنعت نفت پیش آمد و مرحوم علامه کبیر آیت اللّه المجاهد حضرت آقای حاج آقا سید ابوالقاسم کاشانی برای وحدت ممالک اسلامی قیام فرمودند. تبلیغات ایشان نیز در من مؤثر افتاد؛ از آن پس منابر خود را به این هدف مقدس که آرزوی هر مسلمان واقعی است اختصاص دادم و در این راه از تحمل توهینها و مسخرهها و اتهامات که از طرف مخالفین این هدف مقدس میشد سرباز نزدم. باری آن دوره هم گذشت.
شرح
این هجران و این خون جگر
این
زمان بگذار تا وقت دگر
یکی از خاطرات تلخ زندگی من مرگ برادر کوچکم مصطفی بود. رابطه شدید حقیقی بین من و او و قطع شدن دفعی آن، چنان تکانم داد که اگر تفضلات الهی نمیبود نزدیک بود که تار و پود وجودم به کلی از هم پاشیده و به زندگی من هم نیز خاتمه داده شود، اینجا بود که قطعات شعری همچون لختههای خون چرکی که از داخل زخمها بیرون میآوردند به دادم رسید. با گفتن غزلهایی که در این کتاب از نظر خوانندگان عزیز میگذرد، دل خود را خالی میکردم و میگفتم:
ما درد
هجر او را با دوستان نگفتیم
بهتر
که کس نداند راز نهان ما را
از
دفتر فراقش خوانید شعر قدسی
روزی
اگر بجویند یاران نشان ما را
البته مقصودم این نیست که پیش از آن موقع شعر نگفتهام بلکه از زمان بچگی این طبع را داشته، گاهی انگشتری و گاهی مجاب و در این اواخر قدسی تخلص کردم. در خاتمه تذکر دو نکته لازم است.
1- مطالعه زندگی اشخاص مانند من که همهاش با ناکامی و محرومیّت مانند تمام شاعران بوده است، انسان را متوجه این نکته میکند که این جور آدمها وقتی از کسی نوازشی یا مهربانی دیدند، چون از دیگران کمتر آن را میبینند، آن را فراموش نکرده و بعداً به صورت عشق و محبت احساسات آنها را تهییج و انگیزه شاعری در آنها به وجود میآید.
2- چون آدمهای نابینا تراکم اخبار در ذهنشان کمتر است، مطلبی را که شنیدند با فرصت بیشتری در ذهن ایشان آمد و رفت میکند و طبع ایشان برای جواب و تأثر که تنها انگیزه شعر و موسیقی است آماده میشود.
غرض از تذکر این دو نکته این بود که این مبحث را رها کرده و دنباله آن را به متخصصین روان پزشکی که قطعاً اطلاعاتشان در این باره از بنده بیشتر است بدهم. اکنون این اشعار را از نظر خود بگذرانید.
قدسیا درد غم هجر بسی باشد سخت خاصه این درد که بر بار تو سر بار تو بود(1)
حاج سید محمدکاظم مجاب
1) . نامه روشن بینان، ص 4-9.
مجموعه اشعار مرحوم مجاب اولین بار به همت یکی از نخبگان دزفول به نام سید موسی عالمشاه در سال 1343ش/1385ق به زیور طبع آراسته شد. آقای عالمشاه مدیر کتابفروشی عالمشاه در دزفول بود. و با اینکه در آن زمان، یک ناشر شهرستانی بود، و لی از نظر زیبایی و رعایت نکات فنی کتاب قابل توجه به نام نامه روشن بینان: برگزیده از اشعار قدسی منتشر کرده است.
مرحوم صدر صاحب انتشارات صدر در تهران مجدداً مجموعه اشعار آقای مجاب را همراه با اضافاتی در سال 1376 منتشر کرد. مدیریت بزرگداشت مرحوم مجاب با راهنمایی و همکاری خانواده ایشان و حذف و اضافاتی، مجموعه اشعار آن مرحوم را در این فصل میآورد. آمار این اشعار این گونه است:
غزلیات، 96 قطعه
قصیدهها، 10 قطعه
متفرقهها، 20 قطعه
رباعیات و دوبیتیها، 42 قطعه
اشعار عربی، 9 قطعه
در مجموع 177 قطعه شعر از ایشان بر جای مانده است. ایشان از خردسالی شعر سرایی را تمرین میکرد و این اشعار طی هفت دهه از عمرش جمعآوری شده است.
در فصل آخر این کتاب چند مقاله به تجزیه، تحلیل و بررسی محتوای اشعار ایشان میپردازند.
تو که فرزند موسای کبیری
تو که معصومه فرد بی نظیری
تو که در شهر چون بدر منیری
اجیرنا، اجیرنا، اجیری
تو که درد یتیمی ناله داری
به دل داغ پدر چون لاله داری
غم زهرای هجده ساله داری
به حق مادرت گرمی پذیری
اجیرینا، اجیرینا،
اجیری
سر کوی محبت خانه ماست
کنار مرقدت کاشانه ماست
همین شهر تو عُش و لانه ماست
اگر نیست این تمنای کبیری
اجیرینا، اجیرینا، اجیری
در هر خانهای دیدم که بسته
به پشت هر دری قومی نشسته
دلم
چون کاسهای شد لب شکسته
در آوردم به دکان جبیری
اجیرینا، اجیرینا،
اجیری
تو که از خاندان عزّ و جاهی
رُخت شد مظهر لطف الهی
ضریری گر شبی افتد به چاهی
چه باشد گر که دستش را بگیری
اجیرینا، اجیرینا،
اجیری
ز بس دل در فراقش صابری کرد
به حال ما مسلمان کافری کرد
در این خانه «قدسی» شاعری کرد
تمنا داشت تمری یا شعیری(1)
اجیرینا، اجیرینا،
اجیری
1) . خرما یا جو.
دانی چه کرد گردون آخر جهان ما
را
در عهد او نمیخواست دور زمان
ما را
آن مه که برد از ما غول اجل به تاراج
یکسان ز داغ او کرد روز و شبان
ما را
از بس که ناله میکرد بلبل بهیاد
آن گل
از آه نیمه شب سوخت این آشیان
ما را
داغ غمش به پیران چندان نکرد
تأثیر
آخر بهانه کردند قلب جوان ما را
هرگز گمان نکردیم روزی چنین
بدوران
یاران خلاف کردند آخر گمان ما
را
گفتم غم فراقش در شعر هم نگوئیم
اما فضول کردند طبع و زبان ما
را
باشید تا بنالیم بر یاد او چه
بلبل
شاید صبا رساند آه و فغان ما را
گر مژده وصالش بار دگر بیارند
حق باشد ارستانند این نقد جان
ما را
از دفتر غم او خوانید شعر
«قدسی»
روزی اگر بجویند یاران نشان ما
را
آخر ز راه بردند او را گروه شب
رو
با اینکه دیده بودند اشک روان
ما را
چنان من دوست دارم طرف باغ و سیر نسرین را
که ترسم
در ره عشقش خطر افتد دل و دین را
گلم با دوستان تازه چندان میشود سرخوش
که میترسم
ز خاطر وارهاند عهد دیرین را
بیان میکرد
بلبل راز دل با شاخه نسرین
اگر باد
خزان میسوخت جای لاله گلچین را
امید وصل
ما را زنده تا امروز میدارد
وگرنه پیش از این
میدادم از کف جان شیرین
را
گر چه از
یاد ندادم من بیدل غم او را
خرمم
زانکه نگفتم بکسی ماتم او را
عالمی
داشت دلم با شب و روزان وصالش
که ندانست
کسی غیر خدا عالم او را
دل عاشق ز
چه رو مانده گرفتار و پریشان
او که
پیموده ره زلف خم اندر خم او را
دوستان
درد فراقش به جهان کم شمرید
آتش است
آنکه کسی کم نشمارد کم او را
ابر تار
آمد و باران غمش بر همه بارید
گل دل
سوخته داند اثر شبنم او را
دل عاشق
بکسی سر غم یار نگوید
خاصه آن
دل که گرفتند از او محرم او را
هرگز از
دست فراقش بسلامت نرود دل
آنکه کرده
است تمنای دل خرم او را
تا خروس سحری خواند نخفتم همه شبها
بلکه جویم
ز دم صبح نشان دم او را
بلبلی شاخ گلی دید بیادش غزلی گفت
ما ز
«قدسی» نشنیدیم حدیث غم او را
اگر خواهی بینی وصل او را
برون کن از دلت هر آرزو را
بشو همرنگ و هم بو با گل باغ
بنه با ژاله طرح گفتگو را
شبی همراه شبنم رو به گلزار
ببین آن لالههای طرف جو را
بپرس از آن نسیم عنبر آگین
حدیث عشق ما و وصل او را
بپرس از رنگ مهتاب و رُخ گل
حدیث خنده آن ماهرو را
مپرس از مِی که مِی هرگز ندارد
به مستی آن لب و آن گفتگو را
کسی گر نغمهای آرد ز «قدسی»
بپرس آن بلبلان شعر گو را
دلی دارم
که بی رویش نخواهد زندگانی را
غمی دارم
که با آن غم نخواهم عیش فانی را
نه بی رویش هوای چشم روشن میکنم روزی
نه بی
وصلش تمنا میکنم عیش جوانی را
تأمل کن
زمانی ای اجل شاید شب دیگر
بگویم با
لب لعلش غم درد نهائی را
نه من بس
در صف دلدادگان دلدادهتر بودم
که او از
دل ستانان برده گوی دل ستانی را
دم صبح و
کنار جوی و طرف لاله نسرین
سلام از
من رسانید آن بهار زندگانی را
بگوئیدش که قدسی با غمت تا هست میسازد
اگر عشق تو
نبود، او نخواهد عیش فانی را
ما که
باشیم که عنقا گذرد بر سر ما
یا بپرسید
ز دل خسته ما دلبر ما
قطره
شبنمی از برگ درختی دم صبح
یادش آرد
ز رخ زرد و دو چشم تر ما
بلبلی
اندر لب جویی کافیست
که بیاد
آوردش مطلعی از دفتر ما
عاقبت
شهره صحرای جنوان خواهد کرد
درد هجران
وی و طبع سخن گستر ما
ناله نی
دل ما بود در او آتش هجر
باده رنگ
رخ اوست آمده در ساغر ما
کوی او
باغ بهشت است و وصالش فردوس
قامتش
سایه طوبی و لبش کوثر ما
تا پس از
سوختن ما گذرد باد صبا
آورد بویی
از او بر سر خاکستر ما
قدسی این بس که خودش گفت شبی یاران را
در مبندید
که یک خسته بُود بر در ما
چندی است نیافتاده به رویت نظر
ما
میپرسدت از ناله دل چشم تر ما
گفتم که جوان مانم و پیری نرسد
زود
شاید به سر کوی تو افتد گذر ما
ما سر به در میکده دوست بسودیم
گو اینکه در این ره برود جان و
سر ما
آنانکه ز مستوری ما راز ندانند
آیند و بپرسند زِ مستّان خبر ما
یا عمر بسر میشد و یا شام غم
دوست
یا بر سر آن کوچه نمیشد گذر ما
هرکس که تو را دیده یقین کرده و
دانست
کز عشق تو شد شهر اقامت سفر ما
آنمیکه شبوصلزدستشبهسبوریخت
عیش دگران گشته و خون جگر ما
او گفت که امشب در این باغِ
مبندید
شاید برسد «قدسی» بی بال و پر
ما
قصه خنده
او بود شبی با دل ما
تا سحر جز
هوس گریه نشد حاصل ما
هر سحر
منزل ما داشت نسیمی ز بهشت
بسر
رهگذرش بودی اگر منزل ما
گر از آن
مُشک سیه، نافه گشایی میکرد
بین دلهای
جوان بود مکان دل ما
چون صبا
بر سر خاکم شب نوروز گذشت
به نثار
قدمش لاله دمید از گل ما
مشکلات
همه گیتی به خرد حل کردیم
عشق او
مسئلهای ماند و غمش مشکل ما
عاقبت اشک
شب و آه سحر کرد اثر
که دل
سنگدلی سوخت به حال دل ما
غیر از
این جان بلا دیده نبد «قدسی» را
رحمتی کرد
بر این تحفه ناقابل ما
هر آه که بود در دل ما
برفی شد و سوخت حاصل ما
راز دل خود به کس نگفتیم
تا لاله بروید از گِل ما
ما شِکوه ز تیغ او نکردیم
چون بود هم او مقابل ما
آنجا که سحر گذشت و گل چید
آنجاست همیشه منزل ما
جز وصف لب و رخش نبوده
اندر همه عمر حاصل ما
این است که وصف او ندانست
«قدسی» به خدا مگر دل ما
گر چه از
وصل لب و لعل تو ناکامیم ما
خوش دلیم
از آنکه با یاد تو آرامیم ما
در خیال
آن شب وصلی که ما بودیم و یار
روز را با
روشنان بخشید در شامیم ما
نام ما را
گر بپرسی، عاشقی آوارهایم
گر نباشد
نام ما عاشق که بد نامیم ما
لایق بزم
تو پیری نیست؟! ای زیبا جوان
همچو پیر
خسته دل قانع به پیغامیم ما
روزها
بگذشت که اندر راه وصل آن پری
همنوای
بلبل و با ژاله همگامیم ما
آرزوی
دیدن گل بهر پیران عیب نیست
خاصه
کاندر راه وصل آن گل اندامیم ما
تا ببینمت
سحرگاهان چو گل در طرف جو
زنده و
شوخ و جوان در صرف ایامیم ما
گفت تر
سازاده «قدسی» عاشق ما را بگو
گر به بزم
ما در آیی اهل اسلامیم ما
مستند
ساغر و جام از جوش باده ما
عیسی شده
است مفتون بر طفل ساده ما
ما آن
پیادگانیم کامروز با همه روز
از فوق
جوّ بیایند سوی پیاده ما
آن شب
روان که رفتند تا پای تخت خورشید
آیند و
باز بینند مهر نهاده ما
این
لولیان بخفتند زین های و هوی مستی
شاید به
خواب بینند آن ایستاده ما
ما رهروان
فتهیم همراه سوره فتح
یاران
شکست خوردند از بنده زاده ما
چرا ویرانه شد کاشانه ما
چرا شد کنج مسجد خانه ما
ترحم عاقبت دیدی نکردند
رفیقان بر دل دیوانه ما
چنان کردند با ما آشنایان
که گرید دیده بیگانه ما
درختان خون بریزند از پَر خویش
چو خواند بلبلی افسانه ما
مگر ویرانهای جای دگر نیست
که زد این عُشر بر ویرانه ما
غمی که شمع میسوزد سحرگاه
چه خواهد کرد با پروانه ما
جوانی طی شد و پیری به سر رفت
نیامد قاصد جانانه ما
اگر شد بخت من یک لحظه بیدار
سراغی بر گرفت از خانه ما
بپرسید از کسی فرزانه فرزند
که چون شد والد فرزانه ما
حدیث میخ و در با وی مگویید
که لرزد اُستن حنانه ما
مگوییدش صدای دست سیلی
شبی پیچید در کاشانه ما
بخوانید از برایش شعر «قدسی»
که یادی کرده از دُر دانه ما
شد این
جوانی ما در غم تو پیر بیا
نهایم
منتظر کس در این کویر، بیا
کسی
نمانده که با یاد او غزل گوئیم
بغیر نقش
خیال تو در ضمیر، بیا
برای بلبل
مست جوان چو بوی بهار
رفیق خسته
دل و آرزوی پیر، بیا
شکایت دلِ
ما را نمیدهد کس گوش
خودت
شکایت ما را به کف بگیر، بیا
خدا گواه است که من درد دل نخواهم گفت
بغیر
پهلوی آن تخت و آن سریر، بیا
بینی که
خنده و احساس عاشقانه صبح
چگونه له
شده دست شب شریر، بیا
چقدر طعنه
زند کور بر طراوت باغ
بس است
زخم نظر بر من بصیر، بیا
اگر چه
دیده یعقوب شد ز هجران کور
بیار
پیرهن یوسف ای بشیر، بیا
اسیری من و صد همچو من که چیزی نیست
شده است
گل به کف باغبان اسیر، بیا
هزار دل
شده سیر از حیات و این دل من
هنوز
منتظر است ونگشته سیر، بیا
در منظر این بُستان مأوای من است امشب
در عالم خلق وامر غوغای من است
امشب
امشب که شب وصل است با خویش نپردازم
پروانه آنم کو پروای من است
امشب
امشب من و یار خود بر اوج هوا
پرّیم
من جای ویم امروز او جای من است
امشب
من مست شراب او - او مست جمال
خود
پس نرگس مست او صهبای من است امشب
از بس که به سرعت رفت آن تیره شب هجران
دیروز من است امروز فردای من است امشب
او شاه و منش بنده شاهی که کند
خنده
بر صورت هر میت مولای من است
امشب
با منطقیان رفتیم تا خانه وصل
او
دیدیم که آن کُلّی کبرای من است
امشب
دیروز که از کوری میکرد ز من
دوری
در دامن این مهتاب پیدای من است امشب
من زاهد و او مطرب در صومعه سر
گردان
در میکده چون آئیم همتای من است امشب
در دوره رنگ و بو او آنسو و من
این سو
در عالم بیرنگی جویای من است
امشب
من حافظ این درسم از مرگ نمیترسم
چون مژده وصل او بشر ای من است امشب
نه شمسم و نه طاهر - نه سعدی و نه حافظ
هر شاعر و هر عارف گویای من است امشب
من قدسی مجنونم سرگشته در این صحرا
آنکسکهنخواهمگفتلیلایمناستامشب
عزیزان یاد دیشب یاد دیشب
بیاد خاطر ناشاد دیشب
بیاد باغ پر برگ و پر از بوی
بیاد قامت شمشاد دیشب
بیاد ساغر می بر لب جوی
بیاد منزل آباد دیشب
بیاد صورت خندان مهتاب
بیاد دوره آزاد دیشب
بیاد جوشش عشق و مناجات
بیاد ناله و فریاد دیشب
بیاد مجلس انس من و او
بیاد فردی از افراد دیشب
بیاد آنچه دیشب بوده و نیست
بیاد وصل بی بنیاد دیشب
بیاد نغمه شیرین «قدسی»
بیاد همرهش فرهاد دیشب
رمضان رفت مرا در غم آن یار
انداخت
روز ما را همه یکسر بشب تار
انداخت
روزه بودیم ز وصل رخ آن یار
عزیز
تا صف حشر بما موقع افطار
انداخت
آمد آن مه که چو او رفت ز ما
برد گلی
کز غمش شعله در این خرمن گلزار انداخت
هر دلی بود گرفتار غمی یافت
نجات
دل ما را به غمی کرد گرفتار
انداخت
دست ما بود بدست تو بدرگاه بلند
او تو را برد مرا از ره آن بار انداخت
آب شب قدر که تقدیر غم هجر تو داشت
دانی ای دل که مرا بی تو چه در کار انداخت
روز ماه رمضان روزه و تذکار تو
بود
آخر این روزه مرا از غم تذکار
انداخت
شب شنبه شب عید غدیر است
از این شب ساقی کوثر امیر است
شبی ماند که از فردای آن شب
بدستور عمر زینب اسیر است
امیری تا اسیری کی کند فرق
بپیش آنکه او مرد دلیر است
اگر شیری رود در دام صیاد
هنوزش خلق میترسد که شیر است
جفا با پاکبازان حقیقی
بدوران شیوه گُردان پیر است
نکو کاران شوند آن روز پیروز
که بد کار از هزیمت ناگزیر است
درون سینه سینای دلها
که صوت شعر «قدسی» دلپذیر است
شنیدم بلبلی با گل همی گفت
شب شنبه شب عید غدیر است
جهان بی تو زندانی رهیب است
دلم در کنج زندان ناشکیب است
به کنج خلوتی در یاد آن روز
که دست من در آغوش حبیب است
خدا را بر مریض خود ببخشای
که بیمار تو دردش بی طبیب است
نه تنها گریهام از فرقت اوست
گهی هم شکوه از دست رقیب است
خوشم از ناله طول شب هجر
که یک هم ناله من عندلیب است
در این تنهایی و شبهای تاریک
غمش نازم که او یار غریب است
من و بی دوست آنگه زندگانی
عجب دارم که خود امری عجیب است
نصیب «قدسی» آمد آتش هجر
وگرنه از وصالش بی نصیب است
عجب زاندل که بی روی تو برجاست
عجب زان خانه کو، بی دوست
برپاست
از آن گُلبن که بی او میدهد گل
از آن سروی که بی او میشود
راست
از آن بلبل که خواند بر لب جوی
از آن عاشق که فکر سیر و صحراست
از آن صبحی که خندد بی چنان روی
زجام می که بی آن لعل دل خواست
عجب از «قدسی» و از نظم «قدسی»
که هست و شعر او در وصف عنقاست
خطّه عشق عجب ملک و عجب تملیک است
هر چه آن
یار نکو کرد به عاشق، نیک است
وصل او
فصل بهار است و لقایش فردوس
صبر با
درد و غمش چون ره پل باریک است
شب که او
هست بود منزلشان صبح امید
صبح بی او
بنظر منزلشان تاریک است
هر که از
دور رسید از درش امیدی داشت
نا امید
آنکه خودش دور و دلش نزدیک است
آن سفر
کرده که دل همره خود برد ز ما
شعر اگر
همره دل رفت پی تبریک است
در گلستان
تو هر کس دَروید آنچه که کشت
کشته ماست
که آخر ثمرش تملیک است
غزل
«قدسی» اگر بدرقه راه تو نیست
شعر او
شعر نباشد بخدا جیک جیک است
هوای عشق او تا در دل ماست
همه عیش جهانی حاصل ماست
خودش گفته به یاران در ره باغ
که «قدسی» عاشق خسته دل ماست
بیاریدش ببوسد این در وصل
که با بشکسته بالی واصل ماست
ندانم گفته این را یا نگفته است
که خاک «قدسی» از آب و گل ماست
اگر چه منزلش باشد بسی دور
دلش پرپر زنان تا منزل ماست
من که باشم که شوم خواجه، مقیم در دوست
اختران در
دورانند بگرد سر دوست
ناف شب مشک فروشی است از آن زلف دراز
ماه شب
گرد، خیالی زرخ انور دوست
دانی از
چیست؟ که نامش شده نوروز بهار
میرسد
دوست بهمراه صبا بر سر دوست
می سزد
گریه کند تا صف حشر ابر بهار
یاد آن شب
که شود دوست جدا از بر دوست
آنچه در
دور قدح رفت نه مِی بود و نه جام
خندهای
بود از آن لعل پر از شکّر دوست
قصّه خسته
دلان کرد سحر بهر نسیم
بلیل از
طبع من و وصف رخ انور دوست
که باشم من که مانم بر در دوست
جهان و اهل آن شد مظهر دوست
اگر سیّارهای باشم در افلاک
روم گردون شوم دور سر دوست
شوم چون عالم لاهوت بی رنگ
که تا شرحی دهم از دفتر دوست
نظر گر بر منش نبود عجب نیست
که غیر از گل نباشد منظر دوست
خدا داند که این هم لطف او بود
که بوسیدم من مسکین درِ دوست
نه آنم تا شبی آید برم یار
نه آن تا شب روم اندر بر دوست
اگر «قدسی» شوم خوانند شاید
رفیقان شعر من در محضر دوست
که باشم من که پیشت مانم ای
دوست
جدایی گر چه من نتوانم ای دوست
از آن شادم کز این پس تا مرا
هست
همه شبها ترا میخوانم ای دوست
نشانی دارم از کوی تو در خویش
که حسن عشق را میدانم ای دوست
سر کوی تو جای من اگر نیست
بدل سر بر خط فرمانم ای دوست
همی خواهم که در یاد من آیی
بهر جا در جهان درمانم ای دوست
من آن بیچاره بی اختیارم
که خود را از درت میرانم ای
دوست
منم «قدسی» که مینالم از این
درد
حریف درد بی درمانم ای دوست
کسینیستکسینیستکهفریادرسینیست
در این
دره تاریک صدای جرسی نیست
در اینجا
همه غولند، بر غول قبولند
میان همه
غولان پر و پا عسسی نیست
درختیاست،درختیاستدراو
شعلهایازدور
در آن مشعله
نور شهاب قبسی نیست
بگویید
بگویید از این گفته نترسید
که این
گفته خلق است طنین مگسی نیست
بیائید
بیائید مرا راه نمائید
که غیر از
من تنها بر دوست کسی نیست
بترسید
بترسید از این فتنه پنهان
که در این
ده ویران گلی، خار و خسی نیست
اگر داد
ندیدید چرا داد نکردید
ندیدید که
در شهر شما دادرسی نیست
صبا دیشب نسیمی مشک بو داشت
نسیمی مشک بو از وصل او داشت
چمن چون من بیادش خنده میکرد
دل بلبل هوای گفتگو داشت
صبا شب تا سحر مهمان گل بود
شه گلها هوای طرف جو داشت
ز دست صعوه و شاهین ندانم
یکی جام می و دیگر سبو داشت
صدای جویبار و بوی نوروز
دل من هم جوانی آرزو داشت
نگار پرنیان پومش سبک خیز
که روی لاله از وی رنگ و بو
داشت
میان دوستان با خنده میگفت
که «قدسی» طبع شوخ بذله گو داشت
ما علی را در میان لالهها
خواهیم یافت
بانسیمصبح و
طرف ژالهها خواهیم یافت
بر سر قبر اسیر ظلم و قهر
انقلاب
در میان گریهها و نالهها
خواهیم یافت
تا کویر عاشقی در جستجو خواهیم رفت
در میان سایهها و هالهها
خواهیم یافت
اختری در پیش جسم رهروان خواهیم دید
رهروی را از پی دنبالهها
خواهیم یافت
همسرودیازپینسلجوانخواهیمخواند
همامیدیدردلصدسالهها خواهیم یافت
عکسبوذررامیان دفتری خواهیم
جست
حُجر را در قصه سیالهها خواهیم
یافت
در ولایت در شهادت بعد از آن در
انتظار
برقی اندر شعله جوالهها خواهیم
یافت
شعرقدسیرابهلحنبلبلانخواهیمخواند
پسعلی را در میان لالهها
خواهیمیافت
گلم در طرف گلزار آمد و رفت
دلم باوی گرفتار آمد و رفت
مثال مه که تابد تا دم صبح
مه من در شب تار آمد و رفت
گلی دیدم که رسته بر لب جوی
خیالش در دل زار آمد و رفت
بشوق کردن ترسیم آن نقش
بسی سرگشته پرگار آمد و رفت
نشستم بر سر راهش همه روز
که در روزی چنین یار آمد و رفت
عجب تر آنکه مانند دم صبح
بعهد من دو صد بار آمد و رفت
ز ترس آنکه گویم شکوه از هجر
میان خلق بسیار آمد و رفت
ازینم دل بسوزد تا صف حشر
که رو در روی اغیار آمد و رفت
شده «قدسی» از آن چشم تو بی نور
که غافل بودی و یار آمد و رفت
کسی کو از غزلهای تو دانست
نگوید شیخ عطار آمد و رفت
چه شود اگر ببینم دم مردن است
رویت
تو رضا مده که ماند بدل من
آرزویت
سحری ببوستانی گذرم فتاد و دیدم
همه بلبلان که با گل شده گرم
گفتگویت
نشود سفید ریشم نرود جوانی از
کف
بامید آنکه روزی گذرم فتد بکویت
نه تو رفتی از کنارم که فتادهام
بجایی
که کس دیگر نبینم که بدیده است
رویت
بشب دراز هجران بزبانم از دل
آمد
همه دردها که دیدم زد و زلف مشک
بویت
بلبان همچو لعلت به تلطفات
شیرین
که به تشنگان عاشق برسان نمی ز
جویت
نهدلمناستتنها شده پای بند
عشقت
کههزاردلپریشانشده همچو من
ز مویت
بخدا نمیتوانم که نبینمت
بدوران
چهکنمبایندلخودکه گرفته
است خویت
نهتوعهدکردهبودی نکنی ز من
فراموش
عجب از وفا و مهرت ز طبیعت
نکویت
چه بهار خرمی بود و چه روزگار
خوبی
کهتوپیشمنبگفتیهمه شکوه از
عدویت
بشکارچی که گوید ز طریق مهربانی
که رها کند ز بندم که برم رهی
بسویت
همه دوستان بگلشن پی سیر لاله و
من
برومگلیبچینم که در اوست رنگ
و بویت
بگذار تا بمیرم من بیدل از
فراقت
که شود بخلق ظاهر سخنان عیب
جویت
توکهمدحکردهبودیهمهجازشعرقدسی
ز چه کردهای فراموش ز رفیق شعر
گویت
کهداردزندگیهرکسکهیادازیار
من دارد
دلی
افسرده مانند دل افکار من دارد
نسیم صبح
بوی کوی جانان میدهد زانرو
صفای باغ
رضوان کلبه پر خار من دارد
نخفتاینشمعامشبتاسحرنهازگریهشدساکن
عجبنبودکه
امشب شمع مجلسکارمندارد
چرا مینالد
این بلبل بطرف بوستان گویا
میان
دوستان یاد از دل بیمار من دارد
مه ما سر
نزد در آسمانها یک شبی اما
نمیداند
که در ره دیده بیدار من دارد
به کوه
بیستون فرهاد اگر بشکافت خارا را
عجب نبود
که از کف تیشه گفتار من دارد
شب هجران
دلم با یاد زلفش گفتگو دارد
هنوز این
عاشق دیوانه وصلش آرزو دارد
خداراساربانآهستهروامشبکهاینمسکین
بآن یاری
که تا دیروز همره بوده خو دارد
کسی باید
کشد در زندگی بار امانت را
که در دل
آرزوی دیدن آن ماهرو دارد
صفای خلوت
گل دوستان، دارد تماشایی
کههرگلچیدم
از رنگ رخش یک رنگ بو دارد
گلستان
مرا گردون بسیل بی امان انداخت
بهشت
زاهدان ز آنرو میان باغ جو دارد
زاشکمندل
سنگآبشد اندرشبهجران
عجب نبود
که اشک عاشقان این آبرو دارد
اگر زلفت
به هر تاری اسیر تازهای دارد
مبارک
باشد اما دلبری اندارهای دارد
هنوزازمنبروننارفتهایجانوصلاوخواهی
ندانستی
که شهر وصل او دروازهای دارد
شدم آخر
هم آواز نی و همنام شب خیزان
که دانی
عاشقت هم اسم و هم آوازهای دارد
ندارد
دلبری اندازهای با این چنین صورت
دلی بی
دوست ماندن بهر ما اندازهای دارد
کجا افتد
به فکردوستان کهنه چون قدسی
اگر زلفش
به هر تاری اسیر تازهای دارد
دیدی که
آب دز چه جفا بر مجاب کرد
بر او نه
بس که خانه جمعی خراب کرد
آن دسته
گل که دامن او هر سحر شکفت
در خویش
برد چشم جهان پر گلاب کرد
بیخوابی
شب رمضان کارهای روز
لالای آب
تا ابد او را بخواب کرد
تقصیر کس
نبود گمان میکنم که چرخ
او را
بجای نو گل زهرا حساب کرد
او از
جهان گذشت و ندادش دو جرعه آب
این را
بیاد تشنه لبان غرق آب کرد
این آب
مصطفی برد آنهم شط فرات
کان ظلمها
بعترت ختمی مآب کرد
هفتاد و
پنج سیزده ماه عید فطر
این ماه
منخسف شد و دلها کباب کرد
یاران
بروی تربتش آهسته پا نهید
کو خواب
خستگان به لب جوی آب کرد
طوطی طبعم سخن آغاز کرد
مدح حسین بن علی(ع) ساز کرد
شعر به وصف شه خوبان سرود
بر همه خوبان جهان ناز کرد
طایر طبعم به هوای حسین
مرز وطن هشته و پرواز کرد
صحبت آن رهبر و آن انقلاب
قصه آن حادثه پرداز کرد
صحبت آن قوم سرافکنده را
بهر رفیقان سرافراز کرد
«قدسی» از این مطلع خوب گشتی
طوطی طبعش سخن آغاز کرد
دیدی که
دوست رفت و دمی یاد ما نکرد
عهدی که
کرد با من مسکین وفا نکرد
کسنیستتابگویمشاین
غم که آن طبیب
یک پرسش
از مریض محبت چرا نکرد
گلچین
نخواست بلبلی آید بطرف باغ
ورنه گلی
به بلبل خود این جفا نکرد
از من
مپرس وصف گلستان و طرف جوی
صیاد را
بگو که ز دامم رها نکرد
من مرغ پر
شکسته و او شاهباز حسن
جان در
هواش پر زد و جسمم وفا نکرد
تاریخ
عاشقان همه درد است و غم ولیک
دوران دلی
چو من به غمش مبتلا نکرد
شبها در
انتظار مهی چشم و دل به راه
بودم ولی
خروس سحر این دعا نکرد
قدسی نگار
مابخدا بی وفا نبود
کاری بُد
این قضیه که دست قضا نکرد
سر رفت و
دل هوای تو بیرون ز سر نکرد
ترک طلب
نگفت و خیال دگر نکرد
عاشقنهبلبلاستکهگل
دید و شد ز هوش
عاشق دل
من است که بر گل نظر نکرد
عمرم شبی
بُد از همه شبهای انتظار
آن شب
گذشت و یارم از این ره گذر نکرد
گفتم با
شک در دل او بایدت رهی
گفتا دریغ
ناله در آن دل اثر نکرد
«قدسی» غزل
تسلی ما بود از فراق
این طبع
ما بما کمک بیشتر نکرد
شعر تو
سوخت قلب جوان را ولی چه سود
قلبی که
سوخت قلب دگر را خبر نکرد
فلک دیدی مرا بی وصل او کرد
مرا با دل دلِ با من عدو کرد
مجال گفتن در دم نفرمود
طبیب من که با دل گفتگو کرد
سحر با بلبلان دل رفت در باغ
گل نو را به یادش جست و بو کرد
دلم دیگر نجوید داروی وصل
ز بس با درد هجران تو خو کرد
عجب تر آنکه با این بی وفائی
هنوز این دل وصالش آرزو کرد
بنازم اشک چشم شب روان را
که راز دل به دلبر بازگو کرد
شود «قدسی» دل وی خالی از درد
کسی کو با غزلهای تو خو کرد
دیشب صبا
به نرگس مستش اشاره کرد
اول مباح
بود و نگاهی دوباره کرد
گفتم شوم
به درگه کویت شبی مقیم
اوّل قبول
کرد و سپس استخاره کرد
دل هر سحر
سراغ تو میجست از نسیم
دیشب حدیث
خال لبت با ستاره کرد
چندان
بیاد آن شب و آن وصل و آن بهار
نالید دل
که ناله او سنگ پاره کرد
گر آب شد
دل من از آن نطق دلفریب
عیبش مکن
که این همه با سنگ خاره کرد
آخر برای
صید دل خستهام شبی
جان را
خرید و خانه تن را اجاره کرد
دلم دل بود و دلبر دلبری کرد
مرا از هر چه میجستم بری کرد
عجب نبود به عهد دوست آن عشق
که انسان زادهای کار پری کرد
بسی پیغمبر اینجا آمد و رفت
که احمد آمد و پیغمبری کرد
عدالت گستران بودند لیکن
شه ما هم عدالت گستری کرد
فلک ما را بکام او نمیخواست
و گرنه رهبر ما رهبری کرد
بی خود
این دل هوس منزل عنقا میکرد
خار ره
آرزوی صحبت گلها میکرد
کور و
آهنگ گلستان و نظر بر رخ گل
دیده عشق
بنازم چه تماشا میکرد
چشمخُفاشکه
درظلمت شب نور نداشت
ای عجب
قصّه خورشید دل آرا میکرد
حرف
زیبایی او بود که در مجلس انس
فکر صاحب
نظران را همه زیبا میکرد
در هوا
نکهت گل بود سحرگه که نسیم
همره ما
گذر از منزل سلما میکرد
باده مست
لب او بود که از صافی جام
خویش را
مظهر آن آیت کبری میکرد
این عجبتر
که دل من ز پریشانی خویش
قصّه زلف
تو با خلوت شبها میکرد
با دو صد
خار جفا کز گل این بستان داشت
دل هوای
چمن و گردش صحرا میکرد
من کجا
آرزوی فصل بهار و لب جو
این دل
خام طمع بین چه تمنا میکرد
این هم از
جذبه او بود که این ذره پست
با حریفان
سفر عالم بالا میکرد
قدسیازمنزلجانان
چو نمیداشت نصیب
غزلی گفت
و دل خویش تسلی میکرد
دلی
خواهم که در یاد تو باشد
اگر
شادی کند شاد تو باشد
نروید
لاله در گلزار آن دل
که
جای سرو آزاد تو باشد
دل من
خلوتی میخواهد از غیر
که تا
پیوسته در یاد تو باشد
ز سیل
عشق شد یکباره ویران
دل من
تا که آباد تو باشد
نمیگردد
دلم از زندگی سیر
که
فکر روز میعاد تو باشد
توایشیرینسخنشیرین
سخن گوی
که هر
دلداده فرهاد تو باشد
از آن
شعر تو «قدسی» صید دلها است
که آن
آزاده صیاد تو باشد
من کیستم که گویم یارم فلانه
باشد
سروی چو قامت او ما را به خانه
باشد
خوئیچوخویخوبشباشدرفیقهرصبح
ماهی چو ماه رویش شمع شبانه
باشد
حقّا که تا قیامت هرگز نمیشوم
سیر
گر این سری که دارم بر آستانه
باشد
زانشبکهچشممافتادبرآن جمال
زیبا
آهم چو دود قلیان شعرم ترانه
باشد
گر آشیانه ما گردد مقام سیمرغ
بهتر ز باغ فردوس این آشیانه
باشد
چیزی که کرده ما را دور از وصال
آن یار
پیش از من و دل و او کار زمانه
باشد
آخر به منزل او باید رهی کنم
باز
گو مثل مرد بصری آتش بهانه باشد
گر قامتم دو تا شد از هجر سرو
بالاش
شادم از آنکه عشقم عشقی یگانه
باشد
غیر از دمی که بینم او را به یک
گذرگاه
دیگر همه وجودم هزل و فسانه
باشد
جانم که رفت آخر در عشق او به
پیری
عمر و جوانی او گو جاودانه باشد
گویدنشانچه داری از شام وصل آن
یار
اشک روان و شعرم بهتر نشانه
باشد
قدسیکهشهرگردیددرعشقآندلافروز
باشد خبر مراو را زین قصّه یا
نباشد
گفتم از
دهر بجویم چو تو ثانی و نشد
یا گلی
چون تو درین گلشن فانی و نشد
آخر این
صورت زیبا که تو داری دل گفت
من بجویم
به خیالات و معانی و نشد
ای صبا
شکوهام از تست که ماندم در راه
تا مگر
مژده وصلش برسانی و نشد
گفته بودم
به سر رهگذرت بینم باز
در دل من
گذرد عهد جوانی و نشد
مَثَل قد
تو با سرو زدم شرمم باد
یا بگفتم
به گل تازه بمانی و نشد
گر چه
عمرم همگی رفت و بدل داغ فراق
خواستم تا
تو همین قصّه بدانی و نشد
قدسیآنخواستکهعشقتونهانماند
لیک
جوش زد
آتش عشقت به نهانی و نشد
بیاددلبرمدلسوختمیترسم
که جان سوزد
بلی باید
بیادش هر چه دارم در جهان سوزد
به سیر
لاله و بستان مرا دعوت نفرمایید
که گر آهی
کشم ترسم بهار و بوستان سوزد
چهمیشدگرنمیشدراضیآندلبرکهدرعالم
چو من
طایر بشکسته پر را آشیان سوزد
نه تنها
یاد آن گل سوخت گلزار دل ما را
خیالش
آتشی دارد که بس دلها از آن سوزد
نسوزد شعر
«قدسیم گر دل پیر مجرب را
یکی شعر
جوانی گفت تا قلب جوان سوزد
مکنزیندلعجبگربیوصالتدرجهانماند
چو او را
وعدههای وصل دادی بهر آن ماند
ز کوی
خویشتن هر صبح با بادش پیامی ده
اگرخواهیکهاین
مسکین بعالم جاودان ماند
من از
سنگین دلی هرگز ننالیدم که میآزرد
اگر این
سرکه دارم تا ابد بر آستان ماند
قصه ما که
در آن صحبت جان خواهد بود
صحبتازعشق
و گل و می به میان خواهد بود
گر گذر
کرد و نظر بر من مهجور انداخت
من به دل
با صبا
صحبت آن مشک ختن خواهم کرد
با شکر
قصه آن تنگ دهان خواهد بود
من نگفتم
که جوان همره پیری باید
دانم این
را که جوان یار جوان خواهد بود
گر سحر
همره یاران بخرامد در باغ
نفس باد
صبا مشک فشان خواهد بود
«قدسی» از دور
فلک وصلت جانان مَطلَب
آنچه بوده
استدر این خانه همان خواهد بود
دوش در
مجلس ما صحبت دیدار تو بود
با حریفان
سخن از لعل شکر بار تو بود
هرکهشوریبسریداشتزسودای
تو داشت
هر که پا
بست غمی بود گرفتار تو بود
بلبل باغ
که وصف رخ گل میگوید
همهاش
حرف ز وصف گل رخسار تو بود
طرفدشتچمنازسبزخطتداشت
نشان
گل اگر
رنگ رخی داشت ز دیدار تو بود
آخر ای
یوسف گم گشته از این دل خبری
که بکف تا
سر و جان داشت خریدار تو بود
ای دل
غمزده سر تو نمیآرم گفت
آنکه
بردند ز ما محرم اسرار تو بود
یاد از آن
شب که تو مه بودی و من همره ماه
ماه گردان
چو منش دل بسر کار تو بود
حاش لله
گه نگفتیم بکس درد فراق
هر چه
گفتیم ز شیرینی گفتار تو بود
دل ما
طاقت درد و غم بسیار نداشت
هر چه
نالید ز درد و غم بسیار تو بود
تا مرا
هست نجویم ره باغ و لب جوی
زانکه
روزی گذرم بر در گلزار تو بود
«قدسیا» درد
غم هجر بسی باشد سخت
خاصه این
درد که بر بار تو سر بار تو بود
هر چه کردیم که یادش ز دل ما برود
یاد گل کی ز دل بلبل شیدا برود
لاله رعنایی او داشت چو او نیست بباغ
مرغ بیچاره چسان بر گل رعنا برود
بلبلازشاخهگلوصفجمالش میخواست
سرو ترسید که بحث از قد و بالا برود
عمر کوتاه تو بر عهد چمن میماند
که بهار آید و وانگه شب یلدا برود
صبحگه بوی تو آورد صبا بر در و دشت
تا که آهوی ختن بهر تماشا برود
جای درد تو نه تنها دل ما بود و لیک
دل نمیخواست که درد تو از اینجا برود
زلف مشکین تو از شام غمت داشت نشان
یا برای دل ما بود که یغما برود
شمعی از مجلس او رفت چه میآرد بار
خاصه شمعی که ز خلوتگه دلها برود
کی شود بار دگر وصلت آن یار نصیب
که ز خاک آید و وانگه ره دریا برود
شادی از رفتن دشمن مکن ای یار عزیز
هر که امروز نرفته است بفردا برود
خط نام تو بگفتم و جهانی شد مست
خسته آن دل که از این لفظ بمعنی برود
قدسی آنآتش سوزنده که جان تو بسوخت
ما سمندر نشنیدیم که تنها برود
همه
بار سفر بستند و رفتند
ز
دنیا دست و دل شستند و رفتند
بشوق
دیدن خال لب دوست
از
این دام بلا جستند و رفتند
نسیمی
میوزید از منزل یار
چو
بوی گل بپیوستند و رفتند
فروغ
روی ساقی جلوهای کرد
هنوز
از جلوهاش مستند و رفتند
اگر
چه نیستند در دیده ما
میان
هر دلی هستند و رفتند
چو
روی یار مرا عاقلان نمیدیدند
حدیث
عشق مرا اهل دهر نشنیدند
من از
تأثر دل شرح داستان فراق
بگریه
گفتم و یاران ز جهل خندیدند
دلم
بسینه گل و لاله آرزوی تو داشت
کههمرهانگلِ
تر، دسته دستهمیچیدند
منم
که در ره او از فلک نبودم باک
و
گرنه جمله رفیقان ز راه ترسیدند
اگر
چه دل نپسندید زندگی بی دوست
ولی
چه سود رقیبان چنین پسندیدند
نه «قدسی»
آمده تنها بر آستانه دوست
هزار
خسته دل این آستانه بوسیدند
شعر من و فراق تو این هر دو با همند
تا بود و هست آه و فغان تو توأمند
گر میل قصر و حور کنند ای دو صد شگفت
آنان که با خیال تو در حشر همدمند
خرم نمیشوند ز دیدار روی دوست
آنان که در فراق تو با غیر خرماند
آن لالهها که خیمه به بستان نمیزنند
دانم که برگزیده گلهای عالماند
«قدسی» برو ببال که انفاس «قدسیان»
با درد هجر یار تو عیسی بن مریماند
گر بسر وقت من دلخسته یارم یک شب آید
تا ببیند در غمش من بی قرارم یک شب آید
آن که وصل او مرا در زندگانی فصل گل بود
هم در ایّام خزان فصل بهارم یک شب آید
آن که روی او بود زینت ده هر باغ و بستان
تا سر راهش گل نسرین بکارم یک شب آید
آن که با یک مژده وصلش بسازم تا قیامت
وانکهباهجرشدمیطاقتنداریمیکشب آید
آن شنیدستمکهگاهی میرود با خسته دلها
تا ببیند آنکه من دلخسته دارم یک شب آید
دوستان دارند از وصلش امید چیدن گل
منکهباعشقرخشقانع بهخارم یک شب آید
دیدمشیکشبهزارانسالپیشاندرجوانی
تا دمی عهد جوانی یادش آرم یک شب آید
اوخودشمیگفت قدسیداردازمن انتظاری
تا ببیند هر شبش در انتظارم یک شب آید
از آن
ترسم که عمرم بر سر آید
نبینم
بار دیگر دلبر آید
خداوندا
نمیدانم مرا هست
که
بینم آن مه نو از در آید
اگر
روزی ببوسم آستانش
شباب
رفته بار دیگر آید
شدم
پیر و ندیدم منزل دوست
خدایا
تا به کی این ره سر آید
شنیدستم
شبی میخواهد آن یار
به
تسکین دل غم پرور آید
شهرعشقاسترفیقانهمهدیوانهشوید
شمع
پیدا شده اکنون همه پروانه شوید
شاهدان
حاضر بزمند همه مست شوید
بعد
از آن بادیه پیمای فلان خانه شوید
این
مقام من و ما نیست گه جلوه ذات
خویشاوگشتهواز
خود همه بیگانه شوید
شب
وصل است در میکده را حلقه زنید
مست
ساقی و حریف لب پیمانه شوید
عقل
را پیشکش باده گلگون سازید
گر
کمی ماند کمی بر در آن خانه شوید
یا
شوید آینه روی بتی حور سرشت
یا
اگر دست دهد زلفِ و را شانه شوید
حرف
افسانه نخوانید زاوراق کتاب
هستی
خویش فنا کرده و افسانه شوید
هم به
صحرا به هوای گل نسرین آیید
هم به
دریا پی آن گوهر یکدانه شوید
گر به
زلفش دل دیوانه ما راه نیافت
از
کمال رخ او عاقل و فرزانه شوید
یا چو
«قدسی» بگذارید بیادش با شمع
یا چو
شعرش همه وصف رخ جانانه شوید
معاشران، سفر کوی او شبانه کنید
گذر به منزل او با می و ترانه کنید
به قول پیر طریقت که دوش از اینجا رفت
بس است مستی می رو به سوی خانه کنید
صفای منزل جانان مقام خاص شماست
اگر به منظر سیمرغ آشیانه کنید
چو آب و دانه مهیا بود برای شما
عجب نباشد اگر فکر آب و دانه کنید
چو در سراچه وصلش ره شما ندهند
روید و درد فراق مرا بهانه کنید
که
باشم من که گل با من شود یار
به من
گویند می باید شوی خار
نه از
گل میتوان برداشتن دل
نه میگردد
گل تو همدم خار
اگر
خارم پس این عشق گلم چیست؟
وگرنه
از چه گل با من نشد یار
حکیم
منطقی هرگز نداند
که
شاعر چون همی سوزد به اشعار
تو را
گفتم دو صد بار ای دل ریش
مشو
عاشق ترا گفتم دو صد بار
تو که
نایده بودی صورت دوست
چه
خواهی ای دل نادیده دلدار
شبی
رفتی شدی هم صحبت ماه
بمان
سرگشته در هجرش چو سیّار
خوشا
یاد وصالش بر لب جوی
خوشا
اشک فراقش در شب تار
بمزد
آنکه گشتی پخته در هجر
شوی
لایق به بزم آن وفادار
تو از
اویی - تو از اویی - تو از او
نخواهد
بی تو رفتن او به گلزار
تو
«قدسی» بودی آنهم «قدسی» عصر
نه
بابا طاهری نه شیخ عطار
امام
ما امام موسی بن جعفر(ع)
پسر
دارد ولی اللّه اکبر
کسی
غیر از رضا بالین او نیست
شب
مرگش ز فرزندان دیگر
شبی
آید صدای کُند و زنجیر
ز
خوابش میپرد معصومه دختر
بپرسد
از خروسان سحر خیز
که
دارند اطلاع از دیک اکبر
بگویندش
که بر بال کلاغان
نوشته
بود این خط مسطّر
که
دیشب نصف شب با چار حمّال
ز جا
برداشتند اون نفس اطهر
خلیفه
با زنش در بستر ناز
امام
ما به روی تخته در
منادی
میزند با بوق سگ بانگ
به
پیش نعش اون پاک مطهّر
که
دیشب گوشه مطموره(1)جون داد
امام
شیعیان موسی بن جعفر
صبا
میپرسد از گل اوّل صبح
که از
بهر چه شد رنگ تو اصفر
جوابش
میدهد گل با دو صد داغ
که
دیشب لالهای گردیده پرپر
ملائک
تسلیت گفتند امروز
به
زهرا و علی پس با پیمبر
مصیبت
را مپرس از شعر «قدسی»
که میسوزد
از او اوراق دفتر
1) . مطموره: سلول زندان.
دل در
امید شبی ماند که جان گردد باز
عشق
آمد به صف همسفران گردد باز
شب
نخوابیدم، ماندم به تمنای سحور
دل
هوس کرد که ماه رمضان گردد باز
آنشقایقکه
بهامیدنسیمیخفته است
آرزو
کرد با وی به جهان گردد باز
هر چه
دیدیم از این فتنه برخاسته بود
پس بکوشیم
که این فتنه نهان گردد باز
ای خوش
آنروز که از ما نگران بود فلان
کاش
یار دگر از ما نگران گردد باز
قدسی
این قصه پر غصه که نادر فرمود
سعی
کن تا به صف همسفران گردد باز
سر دل
باد سلامت که اگر پیر شوم
آنقدر
عشق بورزم که جوان گردد باز
هر
آنکس داره کس کس دارد امروز
دل من
دوست را بس دارد امروز
زلیخا
سوی زندان رفته از قصر
که
یاری توی محبس دارد امروز
بمانده
با رفیقان بلبل باغ
عجب
کاری مقدس دارد امروز
نهد
پیری چرا پا در دبستان
جوانی
توی مَدرس دارد امروز
همهکس
دین ومذهب داشت قدسی
وفا
داری نه هر کس دارد امروز
چه
بودم من چه گردیدم من امروز
کجا
رفتم که را دیدم من امروز
صدای
آشنا ز آفاق و انفس
به
گوش خویش بشنیدم من امروز
بسی
شب گریه کردم تا دم صبح
به
روی یار خندیدم من امروز
ز دست
ساقی طناز سر مست
شراب
وصل نوشیدم من امروز
خجل
گشتم که از بهر چه تا حال
ز طول
راه رنجیدم من امروز
نترسیدم
از این غولان شبگرد
ز نفس
خویش ترسیدم من امروز
امیدی
داشتم با حسن ظنی
که هر
گل کاشتم چیدم من امروز
نبودم
گل ولی چون شاخه سبز
ز داغ
لاله خشکیدم من امروز
ندانم
چیستم امّا چو «قدسی»
از
آنِ یار گردیدم من امروز
بیاد
باوفایان با وفا باش
میان
آشنایان آشنا باش
از
این غم خانه تا خلوتگه دوست
سوار
سرتک باد صبا باش
شبی
گربسته شد راه دل تنگ
تو
چون باد سحر مشکل گشاباش
صفای
منزل ما وصل او بود
بیادش
ای دل من با صفا باش
کشیدیم
از وفا بار غم هجر
تو که
بیگانهای از ما جدا باش
اگر
گشتم فدای هستی او
مگو
با حکم تقدیرش بدا(1)باش
اگر
دلدار من با خسته دلهاست
بیا
ای خسته دل همراه ما باش
ز نظم
دلکش شیرین «قدسی»
بیاد
دوستان با وفا باش
از آن
روزی که کرد از من فراموش
فقط
بر ناله نی میدهم گوش
نه بی
او میتوان رفتن به گلزار
نه بی
وصل رخش می میکنم نوش
نه
این در میشود بار دگر باز
نه
دیگر باز میگردد شب دوش
نصحیت
گر بمن افسانه میگفت
دلم
میگفت ای افسانه می نوش
دل من
خلوتی خواهد ز اغیار
که تا
گیرد خیالش را در آغوش
ز تاب
پرتو انوار ساقی است
که
سالک تا قیامت مانده مدهوش
1) . تجدیدنظر و بازنگری.
ز تاب
پرتو انوار ساقی است
که
سالک تا قیامت مانده مدهوش
وگرنه
می ندارد آن لب لعل
وگرنه
گل ندارد آن بر و دوش
دو
چیز آمد حیات نفس «قدسی»
امید
امشب و یاد شب دوش
نشد
یک لحظه از یادش جدا دل
زهی
دل آفرین دل مرحبا دل
قسم
خورده که بی وصل رخ دوست
نگردد
با کسی هیچ آشنا دل
خطی
از دل ستان دارد که تا هست
نبیند
هیچ از او مهر و وفا دل
خدا
داند که جز یاد من و دوست
نبیند
دیگر از چیزی صفا دل
همین
جرمش که جز درد و غم عشق
ندارد
در جهان هیچ ادعا دل
بجز
غم همدم دیگر ندارد
که
پوید این ره بی منتها دل
چو
لاله دارد از سوز درون داغ
بماند
در ره باد صبا دل
گهی
سوزان هجرش چون رخ شمع
گهی
باشد بامیدش بقا دل
نمیسوزد
جلود(1)
معصیت کار
نگردد
فانی ار گردد فنا دل
که
باشم من که باشد یار من گل
که
باشد محرم اسرار من گل
مگر
نام من آمد بلبل باغ
که
باشد طالب گفتار من گل
اگر
بختم شود یک لحظه بیدار
شبی
آید پی دیدار من گل
بپرسد
از صبا یا از لب جوی
ز
احوال دل افکار من گل
شبی
پرسد ز ماه آسمانی
حدیث
دیده بیدار من گل
اگر
نامم شود یکسر فراموش
به
پرسد از نسیم اخبار من گل
1) . پوست تن.
بکارم
در رهش ریحان و نسرین
گر
آید بر در گلزار من گل
اگر
«قدسی» شوم هر صبح خواند
به
شبنم در چمن اشعار من گل
خودش
گل یاد او گل جای او گل
محل و
منزل و مأوای او گل
سحرگاهان
به صحرا شد پی سیر
بمانده
تا کنون صحرای او گل
خیال
فیلسوفان ره عشق
بیاد
صورت زیبای او گل
نسیم
منزلش باد سحر خیز
شمیم
نطق روح افزای او گل
بجای
ناله اندر یاد او اشک
بجای
نعره اندر پای او گل
بجای
شکوه از درد غمش شعر
بجای
«قدسی» اندر جای او گل
روشنانازرویگلگفتند
و ما از بوی گل
بویگلدانیچه
باشد؟ پرتوی از روی گل
بوی گل
را ما به بزم شاعران آوردهایم
شاعران
گفتند وصف روی گل از بوی گل
گلبهزیبایینشانیازجمال
مطلق است
زین
سبب رفتند عشاق جوان تا کوی گل
هرکسیگلرابیارخود
کند تشبیه و من
با
امیرالمؤمنین رفتم کنار جوی گل
بردرمحرابپرخونشسحرروچون
نسیم
تا بینی
این چنین بایست رفتن سوی گل
چه
بودم من چرا دیوانه گشتم
چرا
از شهر خود بیگانه گشتم
چرا
رفتم شبی در کوچه دوست
چو
مخموران در میخانه گشتم
چرا
بر حلقه آن در زدم دست
چرا
وارد در آن کاشانه گشتم
چرا
رفتم شبی در سیر مهتاب
ندیم
طّره جانانه گشتم
چو
شمعی بُد که من با اینهمه علم
بکلّی
محو چون پروانه گشتم
چه
دانستم که رویی هست و مویی
چرا
آینه گشتم شانه گشتم
چه
دانستم که دامی هست و صیدی
چرا
در فکر آب و دانه گشتم
در آن
فصلی که بلبل بود و گل بود
چرا
پنهان میان لانه گشتم
اگر
دیوانگی هم عالمی داشت
چرا
من عاقل و فرزانه گشتم
چه
دانستم که عنقا یار من نیست
چرا
در عاشقی افسانه گشتم
شبی همراه این دل از جهان تن سفر کردم
میان باغ و بستان بر گل رویش نظر کردم
ز بلبل میشنیدم وصف گل اما نمیگفتم
ولی چون روی او دیدم جهانی را خبر کردم
بگفتم این دل آشفتهام روزی بیاساید
ولی دیدم که آن آشفته را آشفتهتر کردم
هنوزازاشک بی پایان نخوابم تا سحر شبها
که با آن یار مهوش یک شب کوته سحر کردم
نگفتم راز دل با هیچکس در زندگی لیکن
اگر دل جوش زد شعری بیاد او ز سر کردم
ز طبع فیلسوف خود عجب دارم که در عالم
بفکر ساده روئی ترک تحصیل هنر کردم
بدل گفتم مرو زین ره که باشد هر خطر گفتا
کهمنخود رفتم و از جان قبول این خطر کردم
بهاشکخویشگفتمازچهدرویبیاثرماندی
بگفتا من بقلب سنگ رفتم هم اثر کردم
اگر او هم بیاد ما نباشد گو مباش ای دل
که من با یاد او از هر چه در عالم حذر کردم
وجود خویش را دیدم ز وصل گلرخان مانع
بفکر نیستی از منزل هستی گذر کردم
شکایتبسکنیدایبوستانازچشم زیبا بین
که من از راه بی چشمی بآن صورت نظر کردم
بیا ای درد هجران با دل افسرده همدم شو
که من بهر قدومت جان شیرین را بدر کردم
نسیم صبح را گفتم چه بوی جان فزا داری
بگفتا با دل «قدسی» بآن گلشن سفر کردم
شبی بیدار ماندم سیر ماه آسمان کردم
بیاد روی او صد نکته بامه در نهان کردم
دلم آشفته بود از دست غم اما نمیدانم
چرا با یاد او در کلبه غم آشیان کردم
ز بس دیدم از آن الفاظ شیرین مهربانیها
بکلی جان و دل تسلیم هر نامهربان کردم
چهتأثیر است دراشک شب و آه سحرگاهان
که من با این دو، ره را، تار و گِل بر کاروان کردم
من
بدل آرزوی دیدن عنقا دارم
کافرم
گر دل باغ و سر صحرا دارم
با
حدیثش سخن از منظره گل مکنید
که نه
سودای رخ لاله حمرا دارم
گل
وصل وی از گلشن عشقم شِکُفت
بر
شکاف گل نسرین چه تمنّا دارم
چشممنباز
نگردد به جهان گردم صبح
در
گلستان گذرم بی تو و یارا دارم
ترسم
اسلام مرا عشق دهد جمله بباد
چون
به آتشکدهای زلف چلیپا دارم
طایر
(قدسی) کوی توام از روز الست
گربه
صورت نسب از آدم و حوا دارم
ز تنهایی چنان شادم که پا از سر نمیدانم
بیاد گل چنان مستم که خشک و تر نمیدانم
چنانباخارخوکردمخلافچشمخوشبینان
که سیر باغ و بستان را از آن بهتر نمیدانم
دل غمگین نمیگردد بمرگ دوستان ز آنرو
که مرگ دوست را زین زندگی بدتر نمیدانم
من اینجا همدمی جز ناله شبها نمیبینم
من اینجا محرمی جز صفحه دفتر نمیدانم
دل بیمار ما را بر سر راهش نگه دارید
دوای درد را جز دیدن دلبر نمیدانم
حدیث هجر را جز با صبا با کس نمیگویم
براه گلستان جز بوی گل رهبر نمیدانم
شبی با همرهان میگفت عذر ترک قدسی را
که من صحبت ز فعل ماضی ومصدرنمیدانم
دلم
خواهد که سلما را ببینم
وصال
یار زیبا را ببینم
شوم
آب روان در جوی این باغ
روم
تا رنگ گلها را ببینم
اگر
مجنون شوم خواهم توانست
میان
گله لیلا را ببینم
نهاده
نام من مادر بلا دوست
که
یار سرو بالا را ببینم
شبی
گردم حریف منزل انس
که آن
تنهای تنها را ببینم
نمیآیم
چو ماهی بر سر خاک
شبی
گر موج دریا را ببینم
شوم
با لجه دریا هم آغوش
که آن
لولوی لالا را ببینم
چو
استاره روم شبها در افلاک
که
یار ماه سیما را ببینم
بر
آرم سر برون از صورت لفظ
به
صورت عین معنا را ببینم
شبی
سوزم میان آتش هجر
که آن
صبح دل آرا را ببینم
دهم
یک باره جان بر قابض روح
شبی
گر روی مولا را ببینم
مرا
از درد بی چشمی غمی نیست
نمیخواهم
که دنیا را ببینم
میسّر
نیست (قدسی) دیدن ذات
نخواهم
ذات یکتا را ببینم
برندم
گر شبی در باغ فردوس
نخواهم
قد طوبی را ببینم
همی
خواهم اگر یک شب دهد دست
کنار
چشمه عنقا را ببینم
ما بیاد لب لعلش کلماتی داریم
دلبر سرو قد نیک صفاتی داریم
ما در اینجا نشنیدیم ز کس حرف ثبات
بس من و عشق در این خانه ثباتی داریم
ما اگر حاصلی از عمر نبردیم چه باک
یار شکّر لب و شیرین حرکاتی داریم
دل اگر خاطرهای گفت از آن فصل بهار
من و او شب همه شب شاهد ذاتی داریم
هجر او گر شکری در سخن حافظ ریخت
ما همه عمر غم شاخ نباتی داریم
لوط اگر وقت سحر یافت از این غصه نجات
ما همه شب هوس صبح نجاتی داریم
بحث زیبایی او رفت تمام شب قدر
ما از آن محفل فرخنده براتی داریم
برد و ماتی که ندیدیم در این گردش چرخ
با خیال رخ او بردی و ماتی داریم
حُسناوچونکه نصابی است بسر حد کمال
مستحق ما که تمنای زکاتی(1)داریم
روزها رفت و شب خلوت او دست نداد
ما و دل با غم هجرش خلواتی داریم
گر چه ما تشنه وصلیم ولی «قدسی» گفت
خضرسان ره به سر آب حیاتی داریم
ما که
باشیم که گوییم لقایی داریم
یا به
این بی سر و پایی سر و پایی داریم
دلکههمصحبتمابود
سپردیم بدوست
هم از
آن است که گاهی من و مائی داریم
همره
یار سفر کرده دعای شب ماست
علت
آن است که دستی به دعائی داریم
گر بدانیم
سر کوی تو منزلگه ماست
میتوان
گفت که ما راه بجائی داریم
خدا گواه است که ما میل مال و جاه نکردیم
خیال سروری و کشور و کلاه نکردیم
بغیر آنکه نبودیم پای بوس بزرگان
دگر بقول همان دشمنان گناه نکردیم
بفکر آنکه شود رو براه کار جهانی
اساس زندگی خویش رو براه نکردیم
بیاد اختر صبحی که شد ز دیده ما دور
رصد ندیده و بر کوکبی نگاه نکردیم
1) . با توجه به محتوای شعر زکات صحیح است؛ هر چند ذکات هم کاربرد دارد.
خیال صورت او شمع بزم محفل ما بود
به دل تملقی از آفتاب و ماه نکردیم
ز بیست و هفتم ماه رجب که اول ماه بود
چه بیست و هفت که دیدیم و اشتباه نکردیم
امید وصل تو تا بودمان ز دل نبریدیم
اگر چه چاره این نامه سیاه نکردیم
عجبتر آنکه چو قدسی بیاد او غزلی گفت
نظر بدفتر او جز به اشک و آه نکردیم
دل
مرا گفت که من طالب دیدار ویم
وصل
او میطلبم عاشق رخسار ویم
هر
دلی با غم او یاد غم دیگر داشت
نتوان
گفت که من محرم اسرار ویم
دوستان
فصل گل از بهر تماشای بهار
من
بکنج قفس افتاده گرفتار ویم
طوطی
مجلس دل سوختگانم زان رو
که به
دل سوختهای لعل شکر بارویم
بخریداری
او هر که متاعی آورد
من
باین جان بلا دیده خریدار ویم
یا رب
از ابر کرامت برسان در ره خار
نم
صبری که رساند در گلزار ویم
دردماراچودوانیستبجزصحبت
دوست
بطبیبم
مبر ای خواجه که بیمار ویم
دلم
آزرده نگردد نه ز دشمن نه ز دوست
زانکه
در بند سر زلف دل آزار ویم
گر
بگفتار گرفتم دل آفاق جهان
هم از
آن است که شوریده گفتار ویم
بلبلی
طرف گلی نغمهای
گفت
من شیفته مسلک اشعار ویم
شباز زلفشنشانداردنشایدوصفشبگویم
سحرچوناوهمیخندد از او اصل و نسب گویم
چو او لطف عجم دارد بگویم زان لطافتها
چو او رنگ عرب دارد همه وصف عرب گویم
صبا از کوی او آید نشینم در رهش هر شب
بهار از عهد او نازد منش اسم و لقب گویم
طرب در یاد او باید بگویم در طرب شعری
طلب در راه او شاید همه شرح طلب گویم
دعای نیمشب در کاروانها میرود با او
شبی از خواب برخیزم دعای نیمشب گویم
شبی گفتند بر منبر که حرف از رطب گویم
چومنبوسیدمآنلبراچسان وصف رطب گویم
فراق او تعبها داشت بهر هر دل و بیدل
مرا آورده در دنیا که شرح آن تعب گویم
عجب دانی چه باشد زندگی با این جداییها
عجبتر اینکه من باید حدیث این عجب گویم
مدینه
یاد من با یاد او کن
گلم
را در گلستان جستجو کن
به
یاد صورت مهتابی او
شبی
با ماه اختر گفتگو کن
سحر
همراه شبنم رو به گلزار
دوباره
روز وصلش آرزو کن
چو
بینی بلبلی با خلوت گل
برایش
قصه آن لاله رو کن
اگر
باد بهاری آمد از راه
برو
از قبر پرس و جو کن
اگر رفتی
به مسجد نزد محراب
ز هر
خاکی، کفی بردار و بو کن
اگر
مهدی شبی زین راه بگذشت
حدیث
میخ و در را بازگو کن
نبی
را گر شبی دیدی تو در خواب
همش
شرح غمش را مو به مو کن
دم
صبحی اگر کردی از او یاد
سحر
را با خیالش روبرو کن
خدا
بردش فرو در رحمت خویش
تو هم
درد و غمش در دل فرو کن
اگر
شعری ز «قدسی» بر زبان رفت
شکایت
از جفاهای عدو کن
برو
از گل بپرس ای گل پرت کو؟
اگر
تو بلبلی شور سرت کو؟
روید
از دل بپرسید از سر مهر
که ای
دل ای تو دل پس دلبرت کو؟
تو که
عاشق شدی سیمین بری را
نگار
مهوش سیمین برت کو؟
اگر
تو طالب عشق خدایی
شبان
تیره و چشم ترت کو؟
تو که
ذاکر بُدی آقام حسین را
نگفتی
بانیات کو، منبرت کو؟
اگر
عشق گلی کرده دلت صید
میات
کو- مطربت کو، ساغرت کو؟
تو که
شاهنشه فقر و فنائی
سپاهت
کو، عَلَم کو، کشورت کو؟
تو که
شعرت بسوزد هر دلی را
نشاید
با تو گفتن، دفترت کو؟
شبی
گر عشق گل داری در آغوش
سحرگه
بوی گل از بسترت کو؟
اگر
ملّت بُدی آخر نگفتی
وفا
با پیشوا و رهبرت کو؟
از آن
پرسم که (قدسی) داردش دوست
که
لطف سابقت با شاعرت کو؟
که
باشم من که گویم با من است او
منم
تاریک و روز روشن است او
چنان
بیگانه میگیرم خود از یار
که
پنداری که با من دشمن است او
من
خار خسیسام غیلان(1)
بهار
و صبحگاه و گلشن است او
دل من
روزنی دارد به آن باغ
چو
نیکو بنگری خود روزن است او
خوشا
او خُرّما میخانه او
خوشا
عهد وی و افسانه او
خوشا
و خُرّما آن دل که از جهد
شب
برزخ شود هم خانه او
سحرگاهان
که آید بر لب جو
مبادا
دل شود بیگانه او
فروغ
روی ساقی جلوهای کرد
که
جام و باده شد مستانه او
1) . خان مغیلان: در اصل ام غیلان بوده یعنی مادر غولها.
به هر
بزمی شود شمع شب افروز
کسی
کوشد ز دل پروانه او
شبی
همراه شبنم رو به گلزار
که
آید بویی از کاشانه او
شب
برزخ کشم بویی از آن زلف
که
باشد فیض شبنم شانه او
دریغا
جان (قدسی) اینقدر نیست
که
باشد در خور جانانه او
فقط
یک توشه دارد (قدسی) از عمر
که بوده
عاشق دیوانه او
گفتمایدلدرجهان کسیافت راهیسویاو
گفت آری هر که عاشق شد بیند روی او
گفتمش ره دور و شب تار و بیابانها مخوف
گفت این آسان شود از جلوه گیسوی او
گفتمش از
غول رهزن ترسم ایدل گفت او
غول رهزن را نباشد ره بمقصد سوی او
1
گفتمش دریا پر از موج است و گرداب مهول
گفت آری لیک رو با کشتی نیکوی او
گفتمش ترسم نیابم از دیار او نشان
گفت بلبل را بگلشن میکشاند بوی او
گفتم از تنهایی ره با چه کس باشم رفیق
گفت با آنکس که روزی بوده هم زانوی او
گفتمش کس مانده تا شام ابد در راه وصل
گفت هر کس گرگ شد بر رهروان کوی او
گفتمش ترسم هزاران ساله باشد طول راه
گفت ما و لطف او این ضعف ما آن خوی او
گفتمش ترسم نباشد را همان تا باغ وصل
گفت رو آب روان شو تا رسی در جوی او
گفتمش گویند راه وصل او از کربلا است
گفت آری رهروان رفتند ز این ره سوی او
گفتمش سر حلقه این رهروان اکبر نبود
گفت پس مغز پریشانش که شد چون موی او
گفتم از دریای هستی سالکی بیدست رفت
گفت عباس ای فدای قوت بازوی او
گفتمش گو سرپرست خیل بیداران که بود
گفت سجّاد حزین و اشک چون لولوی او
گفتمش آخر اسیری رفت زینب تا بشام
گفت این هم درد او بوده است و هم داروی او
گفتمشقدسیخیالگفتگودرشب بد است
گفت این حاصل شد از لطف عمیم خوی او
گفتمشقدسیخیالگفتگودرشب بد است
گفت این حاصل شد از لطف عمیم خوی او
که
گفته یار با من یار گشته
که
گفته کار من اینکار گشته
که
گفته قدسی از خاری شده پاک
رفیق
لاله گلزار گشته
که
گفته گل شده میهمان قدسی
ندیمش
سرو خوش رفتار گشته
خدا
داند که باور کردنی نیست
که با
من محرم اسرار گشته
که
گفته آنکه در تاریکی شب
نصیبم
لذّت دیدار گشته
که
گفته آنکه در راه پر از پیچ
هویدا
منزل آن یار گشته
عجبتر
آنکه او با آنهمه ناز
طبیب
این دل بیمار گشته
گمان
دارم ز شب بیداریش بود
که
شبنم بر سر این کار گشته
دوای
درد (قدسی) وصل او بود
که او
در صورت عطار گشته
به
قربانش رفیق ماه گشته
شب
خلوت برِ اللّه گشته
مثالِ
سینه چاکان ره عشق
گرسنه
تا در درگاه گشته
گهی
چون رهبران در همرهی پیش
گی با
رهروان همراه گشته
تناسخ
نیست اگر گویم که آن یار
گهی
زارع شده گه شاه گشته
پس از
عمری تلاش از بهر اسلام
هم
آغوزش رسول اللّه گشته
همه
شب زهره بیدار است تا صبح
که یک
شب با علی همراه گشته
شب قدر است گر آن یار نهان برگشته
روز عید است گر آن راحت جان برگشته
دل بیا لاله بکاریم سر راه وصال
گر که عهد من و دلبر به جهان برگشته
زاهدازمیکده دیشب به دو صد توبه گذشت
با خروس سحری نعره زنان برگشته
ساقیاندرقدحبادهچنین خوانده که دوست
پیر اگر از بر ما رفت جوان برگشته
پیر این میکده از عشق جوانان ترسید
رفت و اکنون بدلش داغ نهان برگشته
شب نخوابیدم و ماندم به تّمنای سحور
دل گمان داشت که ماه رمضان برگشته
قدسیازدرسریاضیخبرش نیست ولیک
گفت اینرا که زمان رفت و زمان برگشته
بوی باغ و گل و مُل از غزل (قدسی) نیست
باد صبح است که از کوی فلان برگشته
ناصحم گفت: فلانی؟ غزل یأس مگو
روز عید است مگو بخت فلان برگشته
بلایی
خویش را شب نام کرده
ز روز
من سیاهی وام کرده
سحر
بی یار من تاریکتر
بود
چرا
او خویش را بدنام کرده
برای
دوستان می در قدح ریخت
مرا
خون جگر در جام کرده
ز دست
من ربوده آهوی مشکین
برای
دیگرانش رام کرده
چو
کام دیگران از وصل او داد
مرا
از وصل او ناکام کرده
برای
دیگران خواب است و آرام
مرا
بی خواب و بی آرام کرده
بدو
گفتم نمانم زنده بی دوست
اجل
تأخیر این ایام کرده
مگو
(قدسی) که فرموده است وحشی
بلایی
خویش را شب نام کرده
یارما زیباتر از دنیا و ما فیهاستی
زین سبب جایش برون از صحنه دنیاستی
1
این جهان منکدر منزلگه یارم نبود
ز آنکه یارم صافی و صافی تر از اصفاستی
اسم نیکو رسم موزون لفظ شیرین خود وجیه
صورت زیبا و سیرت سیرت زیباستی
لفظ شیرین را نباشد ای پسر معنای تلخ
لفظ شیرین هر چه دارد حاکی از معناستی
بسکه او زیبا و زیبایی ردیف نام او است
هر که فکر او کند هم فکر او زیباستی
عاشقان را نیست شک و عیب جورانی یقین
شک برای او یقین ما برای ماستی
عشقماحاکیزحسناواستدلحاکیزعشق
شعر حاکی از دل او متصل با ماستی
خود گل و نامش گل و گل رنگ او دارد بباغ
گل بریزد در خزان و روی او بر جاستی
گر نباشد وصل او عشقش بجای وصل وصل
ور وفایش نیست حسن او همه ایفاستی
یار ما گر رفت نقشش ماند در دل یادگار
در زمستان نقش گل در باغ دل پیداستی
مننگفتمشعر«قدسی»هستشعریآبدار
شعر قطره شبنمی بر آتش دلهاستی
هیچ میدانی نبی روز غدیر آنجا چه گفت
گفت هر کس را منم مولی علی مولاستی
عیب جوئی گفت مولی معنی بسیار داشت
گفتم از هر معنی مولای ما اولی ستی
روخمشکنکسنگویدحرف او را نیست سود
چون برای او نشد چیزی که او میخواستی
حرف تخم و دهر آب و سینهی ما تخمدان
حق تعالی زارع و عالم همه صحراستی
منباتوچونستاره
توخود ماه کیستی؟
شمع
شب و فروغ سحرگاه کیستی؟
دلخواستسّرعشقتو
گوید ولی نگفت
امّا
تو گو که دلبر و دلخواه کیستی؟
عمرم
گذشت و یارم از این ره گذر نکرد
ای دل
تو منتظر به گذرگاه کیستی؟
هر بد
که میکنی بخود اول رسد زهی
ای چشم
بد ببین که تو بد خواه کیستی؟
عنقا
پرید و قصّه (قدسی) نشد تمام
ای
شعر من تو بدّرقه راه کیستی
چه در
پیمانهای کردی و رفتی
چه با
فرزانهای کردی و رفتی
خودم
افسانهای بودم تو در عشق
مرا
افسانهای کردی و رفتی
مرا
بس آشنایی بود با دل
توام
بیگانهای کردی و رفتی
به
دست باد صبح عنبر آمیز
به
زلفان شانهای کردی و رفتی
الهی
رفتنت بر روی گل باد
که گل
در خانهای کردی و رفتی
مرا
در انتظار روز دیدار
نهان
در لانهای کردی و رفتی
به
دور شمع نقش صورت خویش
مرا
پروانهای کردی و رفتی
چو
«قدسی» فیلسوف عاقلی بود
توأش
دیوانهای کردی و رفتی
دلا
یادی ز ما کردی؟ نکردی
مرا
از غم رها کردی؟ نکردی
دل کس
را چون من بودی؟ نبردی
به کس
چون من جفا کردی؟ نکردی
برای
خاطرم یک مژده وصل
به
همراه صبا کردی؟ نکردی
تو با
من عهد کردی بینمت باز
به
عهد خود وفا کردی؟ نکردی
خطا
از من که ماندم زنده بی دوست
تو
سیمین تن خطا کردی؟ نکردی
دعا
کردم روی از یاد «قدسی»
تو
آمین در دعا کردی؟ نکردی
مرا
بیگانه کردی با دل خویش
به
وصلت آشنا کردی؟ نکردی
چهمیشدگردرینمیخانهیکصاحبنظربودی
که در مستی و در میخوارگی رسم دگر بودی
بدست مردم پیمان شکن پیمان نمی دادی
اگر این ساقی مجلس ز مجلس با خبر بودی
ز داغ لالهها بر گلشن ما اشک میبارید
صبا را گر سحر بر لاله زار ما گذر بودی
دریغا دست گلچین برد از ما آن گل نو را
که در وی آرزوی بار و امید ثمر بودی
همه شب تا سحر شمع از غم پروانه میسوزد
چنینمیسوختآندلگرکهدرآهم شرر بودی
پرستو را دل نرم است زان رو میپرد بر گل
تو میگوئی دل نرم پرستو در حجر بودی
دل سنگین سنگین دل نگردد نرم تا پاشد
چرا بیهوده میگوئی اگر بودی اگر بودی
جمال آن پری رخ میشدی از پردهها بیرون
اگر روزی دعای شب نشینان را اثر بودی
خروس صبح
میزد نیمه شب آوای تکبیری
شبان تیره ما را گرامید سحر بودی
خدائی نیست جز یزدان و عالم اینهمه فاسد
چه میشد گر بجای او خدایان دگر بودی
اگرروزیچنانمیشدچنینمیشدولیقدسی
اگر روزی چنان میشد اگر یار مگر بودی
کتابی
در فراق روی مهدی
بیاد
حرف و گفتگوی مهدی
شبی
پیری نشسته دیده بیدار
تن
تنها به جستجوی مهدی
بپرسد
ان حدیث و فقه و تفسیر
سراغی
هر که داشت از کوی مهدی
نه از
زن دارد امیدی نه فرزند
مگر آن
قوّت بازوی مهدی
تمنا
دارد آن باد سحر خیز
برد
او را شبی تا سوی مهدی
بپرسد
از پرستوهای شبرو
لب
دریا و طرف جوی مهدی
بگوید
با سبکروحان توحید
چسان
باید شدن ره پوی مهدی
بیاموزد
ز کبک کوهساری
چسان
باید کند بوبوی مهدی
دو
چشم انتظارش یاد گیرد
که
چون قمری زند کوکوی مهدی
بیارد
بهر سرو بوستانی
حدیث
قامت دلجوی مهدی
بگوید
شاعری دیدم چو قدسی
تمنا
داشت بیند روی مهدی
بگوید
شاعری دیدم چو قدسی
تمنا
داشت بیند روی مهدی
حسن یوسف بگلی ماند و یارم به بهاری
تو حجر باشی اگر عشق رخ دوست نداری
همه گویند فلانی شده آواره ز شهرش
عاشق خسته ندارد غم شهری و دیاری
صبر کن صبر در این ره که خدا داند و ببیند
که همه کس بچه کارند و تو با او بچه کاری
آخر این غصه مرا کشت که حتی نتوانم
به کس این قصه بگویم که مرا چون تو نگاری
گه زنم پر به هوای سر کویش چو تذروی
گه کشم ناله بیاد گل رویش چو هزاری(1)
وه چه صحراست که آن را نتوان دید نهایت
وه چه دریاست که از وی نتوان زد بکناری
وه چه درد است که درمان بجز از مرگ ندارد
مگر ای دیده تو رحمت کنی و اشک بباری
من و ماندن سر راه تو دانی بچه ماند
شاعری کور که آید به ره باد بهاری
آنکه زبیائی او کرد خیال همه را گل
تو که باشی که براه گذرش لاله بکاری
تا تو در عهد منی مرگ ز من جان نستاند
جان که پیش تو بود با اجلش نیست قراری
(قدسی) اریارنبد یار تو در عالم دنیا
غیر سوز جگر و شعر غزل چاره نداری
گفتم
که شعر در غم عشقی نگویمی
گفتم
رهی به کوی محبت نپویمی
رودی
که خورد جنگل ما را و پس نداد
ارزد
که رخ به چشمه حیوان نشویمی
دیدم
که لاله بوی وفایی نداد و رفت
گفتم
دگر گلی ز گلستان نبویمی
من
مویهای به مرثیه خلق گفتهام
هر جا
سخن ز خلق رود من بمویمی
من
داغ لاله با خود از این باغ بردهام
تا
چون پرستو از سفر آید برویمی
1) . بلبل.
ترسم
اگر ز دوستی خلق دم زنم
بالا
زنند پرده و بینم عدویمی
حدیث آب(1)
من و
بی مصطفی و زندگانی
عجب
دارم ز راز آسمانی
پس از
آن نوجوان بهر من زار
ندارد
فرق پیری تا جوانی
جوانها
رفته از عالم ولیکن
ندارد
آنکه از من رفته ثانی
نخواهم
کرد دیگر تا مرا هست
چو او
پیدا رفیق مهربانی
مرا
ای دوستان دیگر مخوانید
کنار
جوی و طرف بوستانی
که
ترسم بلبلی از گل بپرسد
حدیث
این بهار زندگانی
بسوزی
ز آتشم ای آب صندوق
اگر
حال من افسرده دانی
سؤالی
داشتم ای موج چون کوه
جوابم
ده اگر داری زبانی
نگفتت
مصطفی یکدم امان ده
که تا
بار دگر بینم فلانی
ز شعر
کوتهم این نکته پیداست
که
یادم رفته الفاظ و معانی
نمیکردم
گمان با آن همه انس
که از
من میبرندش ناگهانی
وگرنه
لااقل میدیدمش سیر
چه میکردم
وداع جاودانی
نه
صبر آنکه سازم با غم هجر
نه ز
آن گم گشته مییابم نشانی
خلاصه
«قدسیا» باشد بسی سخت
من و
بی مصطفی و زندگانی
بلی
هر کس که این داند عجب کرد
که تو
بی او در این عالم بمانی
1) . این شعر را در رثای برادرش سید مصطفی مجاب گفته است.
یاد آن شب
که خدا بر سرما گل میریخت
بر سر خلق
بهر صحن و سرا گل میریخت
گر طبیعت
پی میلاد علی شاد نبود
بر سر
کعبه ز آفاق چرا گل میریخت
نه فقط
روی زمین سبز شد از مولد وی
مه جدا
مهر جدا زهره جدا گل میریخت
پی تبریک
قدومش بزمین از سر شوق
حور و
غلمان و ملک خلد بقا گل میریخت
چونمیسرنشدش
عرش مکان بر سر خاک
لاجرم او
هم از اکناف سما گل میریخت
در جهنم
که بجز آتش سوزنده نبود
شاخ ز قوم
سرسکان (لظی) گل میریخت
گر نبی
شاد شد از مولد پاکش چه عجب
بر سرش
خانه و هم خانه خدا گل میریخت
خانه زاد
ازلی زاد چه در خانه زمام
زمزم و
کعبه ببازار صفا گل میریخت
داد با
مادر خود دسته گل از عهد قدیم
بسبهقنداقهاشازدستخداگل میریخت
جبرئیل
این خبر از باد چه بر سدره شنید
جلو مقدم
استاد صبا گل میریخت
شعرقدسی
اگر از رنگ ورخش بوی نداشت
باغبان
نیست پس آخر ز کجا گل میریخت
بیاد مرحوم علامه امینی(ره) صاحب الغدیر(1)
آیت اللّه
امینی چو از این دار گذشت
نفخهای
از چمن منزل دلدار گذشت
عمر هر کس
ثمری دارد و بودش اثری
عمر او در
صفت خال و خط یار گذشت
پی وصف رخ
او عمر امینی کم بود
این صفت ز
آدم و جّن و یم و اشجار گذشت
دست او
دست علی بود و سخن با او داشت
شب تحقیق که
از عالم پندار گذشت
جسم او
روی هوا رفت به پابوسی شاه
جان پاکش
ز سر گنبد دوّار گذشت
1) . آیت اللّه شیخ عبدالحسین امینی تبریزی.
ای بسا شب
که نخوابید به یادش تا صبح
تا شب وصل
که از جلوه دیدار گذشت
الغدیرش
گلهای بود ز طول شب هجر
گله باقی
است ولی صاحب گفتار گذشت
لایق بزم
نیکویان غزل (قدسی) نیست
بلبلی بود
که از دامن گلزار گذشت
درّ دریای صفا(1)
تدین رهرو جانانهای بود
به دریای صفا دردانهای بود
به راه عاشقی تنها همی رفت
که خود در عاشقی افسانهای بود
شبی میدیدمش تنها و مخمور
روانه جانب میخانهای بود
به بزم گلرخان چون بلبل مست
شراب عشق را پیمانهای بود
به گاه روشنی شمعی شب افروز
به وقت سوختن پروانهای بود
بیادش از جوانی میکنم یاد
که بر زلف جوانی شانهای بود
فروغش زینت هر محفلی داشت
چراغش بر در هر خانهای بود
بیاد آشنایان ره عشق
بکلّی از جهان بیگانهای بود
بیاد دوستان شعری همی گفت
رفیقم شاعر فرزانهای بود
هر کس به
کسی نازد ما هم به جمال خود
چون نیست
جمال اکنون گرییم بحال خود
هم گریه
کنیم از غم هم لال شویم از دم
اشکی ز
فراق او وصفی ز ملال خود
از فرقت
او اکنون آواره شده مجنون
از خوبی
عهد او وز قحطی سال خود
صد دل چون
من خسته در دامنه او بسته
از دولت
او دارند امید به فال خود
آن کو به
علی(ع) نازد، ترسم که نپردازد
حقی که بر
او واجب فرمود ز مال خود
در روز
قتال خصم او رهبرمان بوده
چون نیست
قتال او آییم به قتال خود
او در صفت
ما بود اکنون که ز ما رفته
هم مدح از
او گوییم هم وصف خصال خود
1) . درباره عالِم دینی و منبری و استاد آقای مجاب، آیت اللّه تدین.
او در صفت
ما بود اکنون که ز ما رفته
هم مدح از
او گوییم هم وصف خصال خود
از خوان نوال او هر کس به جهان خورده
دارد اثری مخصوص برخوان نوال خود
از همت او رفتیم تا اوج فلک اکنون
پر بسته کند تکیه کی بر پر و بال خود
ابرِ کرمِ باری، از رحمت او جاری
رفتیم که بنشانیم آن تازه نهال خود
دیدی که فلک نگذاشت تا بر سر دست آئیم
از فرصت عدل او هر یک به کمال خود
زیبائی او کرده فکر همه را زیبا
زیبائی اگر خواهی بنگر به خیال خود
این عدل از او تازه دارد دو سه دروازه
شاید برسم روزی بر مال حلال خود
از هیمنه شیران شب بیشه بود ایمن
بی شیر ژیان سازیم یک شب به شغال خود
جغدان همه میرقصند بر سایه آب غیر
او گفت که باز آئید در آب زُلال خود
باباشبرحلتگفتقدسینشود مأیوس
من خود شدهام مأیوس از وزر و وبال خود
هجران دوست(1)
ای مرا معتاد با خود کرده مانند سیگار
من از آنروزی که رفتی ماندهام در انتظار
نیزخاطرمیرویچونرفتنتاز پیش چشم
نی نشانی دارم از تو تا بماند یادگار
یک تأثر دارم آنهم خاطرات روز وصل
یک تسلّی دارم آنهم آرزوی وصل یار
نه مرا طاقت میان رنجهای روز هجر
نه ترا ثانی میان دوستان بی شمار
ای بخنده با رفیقان چون دم صبح سپید
وی بگریه در دل شب چون دل شب زندهدار
کی بجز ذوق تو میفهمد حدیث اهل درد
کی بجز خوی تو باشد تشنگان را آبشار
آشنائی من و تو در مثل دانی به چیست؟
فصل گل افتد گذار عاجزی در مرغزار
هر کجا یادت کنم یا صبح یا هنگام عصر
در فراقت میکشم یک آه و یک پوک سیگار
پیش خود گفتم فرستم از برایت نامهای
مرحبا برنامه خوان و حبذا برنامه آر
سعیکردمشعرگویمچونکه میگفتم به شعر
راز دل مخفی همی ماند به پیش راز دار
1) . درباره پسر همشیره آقای مجاب، آقای سید حسین احمدزاده.
منشفیعی
نیستم حتی نه شاگردش به شعر
من علی
بابائیم حتی نه چون او مرد کار
عاقبت
شعری فرستادم بجای نامهای
گر پسندت
می نیفتد از زمینش بر مدار
آرزو دارم
بزودی بگذرد ایام گرم
گل بروید
در چمن بلبل رود در شاخسار
بار دیگر
بینمت در کنج مسجد وقت عصر
ظهرها در
خانه شبها در خیابان رهسپار
تا بگویم
شکوهها از وحشت شبهای هجر
تا امیدی
تازه گردد در دل امیدوار
یک نصحیت
بشنو از من راز دل با کس مگو
زینهار از
گفتن اسرار پنهان زینهار
نامهاتخواندمدر
او دیدم کلامی سخت و تند
حرف تندی
را مزن نسبت به مرد زوردار
ایکتابدینبدستتدرس
خود را هم بخوان
هر چه میدانی
بسات باشد کتابم را بیار
هر کسی از
حال ما پرسد سلامم را رسان
بالاخص
آنکس که باشد نامه پیشش استوار
بر سلامی
از بر ما پیش آن مادر بزرگ
گو سلامت
میرساند آن رفیق یار غار
گر گذارت
روزی افتد پیش ملا بنگری
گو قبا را
زود آرد تا که گردد مزد خوار
تاچمنسبزستوگلخندانبوددرطرفجوی
تا نسیم
صبح میآرد شمیم جویبار
باشی اندر
سایه مهدی میان دوستان
کامجوی و
کامیاب و کامبخش و کامکار
از
دعاهایی که کردی شکر میگویم و لیک
چون تو در
یاد منی گاهی بخلوت یادم آر
عاقبتگویممخلصگرچهمیبایدنگفت
قدسیاممنقدسیانراگوبگوینداین
شعار
سالها من
در غزل همدرس حافظ بودهام
در غم هجر
تو گفتم این قصیده آبدار
آنکه دارد
یار دیرین بهرمن بنوشته شعر
یار دیرین
یاد ما میآورد دیرینه یار
هنگام شب،
وقت اذان با ناله و آه و فغان
این نغمه
آرم بر زبان ماه رمضان یادت بخیر
ماه رمضان
ماه خدا ماه دعا، ماه ثنا
ماه غذا و
اشتها ماه رمضان یادت بخیر
یاد تو با
شوق و نشاط وقت اذان گاه صلات
یاد تو با
شاخ نبات ماه رمضان یادت بخیر
ماه رمضان
رفتی کجا ما را گذاشتی مبتلا
کیبرمیگردی
گو بما ماه رمضان یادت بخیر
یاد تو با
اردیبهشت آن سوم خرداد زشت
درکعبه با
دیر و کنشت ماه رمضان یادت بخیر
یاد تو با
آقام علی(ع) آن پیشوای اوّلی
آخر تو
ماه مقتلی ماه رمضان یادت بخیر
یاد تو با
آقام علی(ع) آن پیشوای اوّلی
آخر تو
ماه مقتلی ماه رمضان یادت بخیر
یاد تو
هنگام سحر آن نالههای با اثر
اشک روان
چشمان تر ماه رمضان یادت بخیر
مسجدشدهشبهاخموشآیدصدایموش
آن ناله
میآید بگوش ماه رمضان یادت بخیر
آنجاکهرفتیگوکجاستدرمخزنعلمخداست
عید تو
عید اولیاست ماه رمضان یادت بخیر
ماه رمضان
ماه عسل ماه رَجا ماه عمل
گفتم
بیادت این غزل ماه رمضان یادت بخیر
سالی
بمانم انتظار تا آید آن فصل بهار
گوییم حرف
یادگار ماه رمضان یادت بخیر
علی گر
مصطفی را برد من خود را رضا کردم
فداینام
نیکویش دو صد چون مصطفی کردم
خیال
مصطفی دل گرچه از من میبرد اما
دل و دلبر
به راه او نترسیدم فدا کردم
علی آن
باغبان گلشن هستی که در عالم
بدست او
گلی را چیده تقدیم خدا کردم
بپیوستم
بدو پیوستن جان و بدن آنگاه
همه
پیوستگیها را علی گفتم جدا کردم
علیکزدستاوشدمصطفیدرزیر
گل پنهان
از آن
شادم که من هم با علی این اقتدا کردم
نماندن تا
غمش هر چند باشد عهد من اما
چه با نام
علی ماندم بعهد خود وفا کردم
علی چون
رهرو باغ محبت بود در راهش
بهجر سرو
قدی قامت خود را دو تا کردم
صفای
زندگانی بود وصل مصطفی اما
زیمن زهدا
و من زندگی را بی صفا کردم
نبیند تا
نبیند روی او رنگ خوشی «قدسی»
نپنداری
که من خود بی دلیلی این مدعا کردم
روضهخوانیچیستخودراازجهانبیکارکردن
علم دین
را در میان مردمان اظهار کردن
هم شریعت
را بیان با نقل آیات و احادیث
هم طریقت
را بنقل نکته و اشعار کردن
شرح کردن
وصف آل مصطفی سب نواصب
نقل تاریخ
و کلام عترت اطهار کردن
هم دعا
کردن برای پادشاهان عدالت
ظالمان را
گفتگوی لاتذر دیار(1)
کردن
1) . اشاره به آیهای در سوره نوح.
گه پی کسب
فضائل گه محو رذائل
نقل من
لایحضر و تهذیب و استبصار کردن
گه تغزل
گه تمثل گه تأمل گه تحمل
نکتهها و
قصهها و غصهها بسیار کردن
علموعرفانحسناحسانقبحعصیانرامبرهن
حکم یزدان
کفر شیطان بر سر بازار کردن
شبروی چون
قاصدان عاشقان تا پیش یاران
نکتههای
عشق را با عاشقان تکرار کردن
فارغ از
فکر سیاست خالی از حب ریاست
در شبان
تیره تنویر همه افکار کردن
فلسفه
تاریخ و تفسیر و احادیث و کرامات
شرحوبسطروشنوتصدیق
و پس اقرار کردن
انبیاء و
اولیا را در میان خلق ظاهر
عارفان
معروف و هر جا منکری انکار کردن
هرکجا
رفتن سخن ازهر کس و ناکس شنیدن
گفتگو با
مردمان صالح و اشرار کردن
کی سزد
این دسته را ای دوستان در زندگانی
یا ز خان
یا زورگو یا ظالم استثمار کردن
گفتمشقدسیجسارت
میکنیدرشعرگفتن
گفت تا کی
میتوانم حفظ این اسرار کردن
در رثای عالمی ربانی(1)
نمیخندد به شبنم گل که امروز
صفا از گلشن اهواز رفته
از اینجا تا فضای عالم انس
شبی تنها ولی انباز رفته
ندیم طره طرار بوده
بشوق غمزه غماز رفته
بجای شعرهای شمس تبریز
بلحن حافظ شیراز رفته
شبی پروانه سان تا منزل شمع
همی پر سوز بی آواز رفته
نشانی دیده از خال و خط دوست
پی فیضی از آن فیاض رفته
نیازش آنقدر بوده بدرگاه
که تا اوج فلک با ناز رفته
نرفته از دل ما چون غم دوست
ولی از چشم و چشم انداز رفته
ز دست اهل منبر افتخاری
ز جیش دین یکی سرباز رفته
بشرح گفتن درد و غم هجر
سخنگوی و سخن پرواز رفته
ز دست علی(2)استاد ذی قدر
ز مهدی همدمی دم ساز رفته
ز دست علی(1)استاد ذی قدر
ز مهدی همدمی دم ساز رفته
ز عمر رفتهاش گویم که چون شمع
گهی با سوز و گه با ساز رفته
میان
قافلهی ارواح قدسی
از آن
راهی که آمد باز رفته
از
این دنیای بی انجام و آغاز
بآن
انجام و آن آغاز رفته
ضرورت
نیست گفتن ماده تاریخ
ز بس
با مجد و با اعزاز رفته
در رثای مجاهد نستوه(2)
آهسته بنال ایدل با مرغ شبستانی
کامشب خبری آورد از رحلت کاشانی
از گریه نیاساید آندیده که بد رویش
از وزنه این سید در صحنهی ایمانی
کرده است شب نوروز از داغ غم مرگش
شاخ گل سوری را صد داغ به پیشانی
از قاهره تا تونس و ز سوریه تا بغداد
هستند همه محزون چون مردم لبنانی
رفته است یکی رهبر از مملکت اسلام
کزداغغمش بشکست بس پشت مسلمانی
هرجاکهمسلمانیستگشتهاستدلشمجروح
دیگر نتوان گفتش کاشانی و تهرانی
گفتم ز چه پس نالیم آهسته در این ماتم
گفتا چه که دل شادند صهیونی و نصرانی
گشته است رسول اللّه از مرگ پسر محزون
مهدی شده ماتم دار زین عالم روحانی
او رهبر دینی بود آنجا که دخالت کرد
ماًمور بد از جدش چون مجتهدش خوانی
آن مرد چه خوش دانست آری چه نکو فرمود
در دعوت تشییعش آن آیه قرآنی
مردان صداقت جو یک رفته و یک مانده
اما نشده تبدیل نه اول و نه ثانی
آنکس که عدالت خواست هرگز نشود تبدیل
چه غالب و چه مغلوب چه عالی و چه دانی
او موسی جعفر وار گردید فدا جانش
گه وهن و گهی تبعید گه مخفی و زندانی
بهتر که نماند گل در مزبله دنیا
مصر است نه چاه ایدل جای مه کنعانی
«قدسی» بخدا شعرت قلب همه محزون کرد
کو عید و کجا نوروز کو مجلس و کو بانی
آیت عظما(1)
یک از آیات عظمی بوده خوئی
زعیم و مرجع ما بوده خوئی
به شهر کوفه همچون مسلم زار
غریب و فرد و تنها بوده خویی
شنیدم نیمهی شب رفته در خاک
که دفنش مثل زهرا بوده خوئی
شده قبرش مثال باغ سر سبز
که دفنش توی خضرا(2)بوده خوئی
مثال حضرت موسی بن جعفر
رفیق ذکر شبها بوده خوئی
یتیم و در بدر شد شیعه امروز
که بوده چون پدر تا بوده خوئی
دل صاحب زمان را تسلیت باد
دل ما را تسلی بوده خوئی
همه گفتند و «قدسی» هم چنین گفت
یک از آیات عظمی بوده خوئی
عید تولد نبّوی حضرت رسول(ص)
رفتم بشهر خویش که بینم رفیق را
دیدمکسیکه داشتم از جان و دل
عزیز
یکباره ترک کرده رفیق شفیق را
پرسیدمازکسیسببشچیستازچهروست
تا اختیار کرده از او این فریق
را
گفت او گلیم خویش بدر میبرد ز
موج
کی سعی میکند که در آرد غریق را
شنیدستم که آن پیران شبرو
شبی خواهند دید آن نوجوان را
تمنا داشتم از وی بپرسند
حدیث مانده این کاروان را
بگویندش نه تنها من شدم مات
جهانی در غمش مبهوت و ماتند
همه سرگشته و حیران درین راه
بشوق دیدن آن خوش صفاتند
تو که دیدی جهانی در غم خویش
اگر رفتی نگفتی کی میآیی
درستاستآنکهچیزیدستکسنیست
ولی آخر تو محبوب خدایی
بخواه از او که با باد سحر خیز
دهد شادی دل افسرده مان را
بنور آن عدالتهای موعود
کند روشن چراغ مردهمان را
ز بس کشتند از ما بی نصیبان
ز دست چرخ گردون داد داریم
شده زیبا رخان همدوش غولان
چگونه خاطر خود شاد داریم
ز کج رفتاریش ترسم که تا صبح
گلی در باغ ما نگذارد این چرخ
خصوصاً آنکه از پیران شنیدم
که با گلها سر کین دارد این
چرخ
بمن گفتند اگر خواهی دم صبح
بیاید بگذری زین شام تاریک
خداوندا ز لطف آسان ترش کن
که آسان بگذرد این راه باریک
بگفتم شعری اندر وصفت آرم
زنی میخواند وقت لای لائی
گلی مانی، چو از گل چیدن
مَهی مانی که از قبله درآئی
جواد نوجوان مظلوم است امشب
بدست همسرش مسموم است امشب
شنیدم دفن او افتاده تأخیر
از ایرا قاتلش معلوم است امشب
سر قبر رضا آهسته گوئید
تقی ز آب خُنک محروم است امشب
جهانواهل،معطرزمشکسائی ما
است
کلاه سرور ما از برهنه پائی ما
است
چو ما ز رسم و ره علم آشنا
گشتیم
فراق خان و رعیت ز آشنائی ما
است
اگر چه حافظ و سعدی دو فخر
شیرازند
یک وفائی ما بود و یک ضیائی ما
است
گدا شدیم در اهل جهان و دانستیم
که پادشاهی عالم هم از گدائی ما
است
نوای نی بزن ای دل به انقلاب
بگو
که نای بزم فلان خان ز بینوائی
ما است
در آن صحرا که منظرگاه یارست
در آنجا فصل تابستان بهار است
اگر شب باشد از روی مهش روز
وگر روز است نیکو روزگار است
اگر عشق است عشقی بی غم هجر
اگر وصل است وصل پایدار است
حسین فرمود حق ما را دلیل است
هر آنکو ماند شب فردا قتیل است
مصیبتگرچه بس سخت و جلیل است
شراب از دست خوبان سلسبیل است
اگر چه خون میخواران
سبیل است
سکینه گفت عمه این سر کیست
که بر نوک سنان در دست خولی است
چو چشمم دیده او را زار بگریست
نمیدانم رطب را چاشنی چیست
همی بینم که خرما بر
نخیل است
عروس قاسم از قلب کأیبش
همی نالد ز بخت بی نصیبش
که در اول شب وصل حبیبش
سر انگشتان صاحب دل قرینش
نه در حنا که در خون
قتیل است
برادر خواست بی او تشنه ماند
به بی دستی به او آبی رساند
عمود آمد بفرقش تا بداند
حبیب آنجا که دستی بر فشاند
محب ار سر نیفشاند بخیل
است
حسین بالین اکبر گفت ویلی
شده اشکش روان مانند سیلی
خدا بی او نمانم زنده خیلی
هر آن شب در فراق روی لیلی
که بر محزون رود لیلی
طویل است
رباب آمد به گریه همچو باران
بگفتا در میان سوگواران
به زینب سرپرست داغداران
بدیلی دوستان گیرند و یاران
ولیکن شاهد ما بی بدیل
است
سحرباهمرهاندیدمچوگلدرطرفبستانت
چو بلبله پر زدم اند هوای روی خندانت
ولی دست فلک افکند دست من ز دامانت
نهوصلتدیدهبودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم
بقربانت
دلیچونمنبدام زلف خود کردی اسیر آخر
جوانیِّ مرا کردی بدرد هجر پیر آخر
دلم با آنکه شد از زندگانی بی تو سیر آخر
تمنای وصالت نیست عشق از من مگیر آخر
بدردت خو گرفتم نیستم در بند
درمانت
یک شبی دوست را در بر خود تنها
برد
آن مقامی که کس آنجا نرسد آنجا
برد
نه عجب گر دل و دین را ز من
شیدا برد
«مهر خوبان دل و دین از همه بی
پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ
زیبا برد»
زانمیایکزکفاوریختدلمنخونشد
سبزه زار دلم از داغ غمش گلگون
شد
عقل سرگشته و حیرت زده و مفتون
شد
«تومپندارکهمجنون سر خود
مجنون شد
از سمک تا به سماکش کشش
لیلا برد»
آخر آنصبرکه کردم من از آن
زلف سیاه
شب تاریک و در بسته بدیدم رخ
ماه
کرد چشم دل من بر رخ آن ماه
نگاه
«منبسرچشمه خورشید نه خود
بردم راه
ذرهای بودم و عشق تو
مرا بالا برد»
گفتم ای یار مرا عمر سر کوی تو
بود
عاشقی صحبتی از نرگس جادوی تو
بود
قصه شام دراز من و گیسوی تو بود
«خم ابروی تو بود و لب مینوی تو
بود
که در این بزم بگردید و
دل شیدا برد»
حسین را کشت یک دسته فئودال
هنوزش میکشند آنها همه سال
در این گلشن که رنگ و بوی گل
نیست
بجز تشریف سرنا و دهل نیست
ز سرنا و دهل تنهاست مقصود
کزین نهضت کسی کمتر برد سود
محرم چیست استحمار مردم؟
همه مشغولی افکار مردم
مسلمانان مسلمانی نه اینست
شعار دین ایمانی نه اینست
در این گلشن نشانی ز آن چمن نیست
حسینی را چرا خلق حسن نیست
بجان آنکه آقای من است او
بجان محبوب و مولای من است او
همه اینها اذیت بر حسین است
برای دشمنانش نور عین است
از آن شه گفت کاندر وقت معلوم
کشد مهدی ز ظالم داد مظلوم
از آن روزیکه او از زین فتاده
سرش را ظالمی برنی نهاده
بود مظلوم در اعصار و ادوار
ز یاران دروغی هست بیزار
عزاداری که در دین بود بدعت
کجا باشد بشاه دین محبت
عزاداری که در ابداع و تشریع
کجا از وی مقامی گشت ترفیع
خلاصه این ره مقصود ما نیست
در این سودا بعالم سود ما نیست
دریغا دخت مأمون را شرف نیست
ترحم بر جواد بی طرف نیست
تقی را کشته و انداخت از بام
مگر او زاده شاه نجف نیست
تقی مقتول و او در قصر با عیش
کسی در فکر مرگ و این تلف نیست
امام ما بدست یک زن پست
چرا گردون ز گردش منحرف نیست
بدورش بلبلان با ناله و آه
همی گویند گل یار خزف نیست
دلی
خواهم که با یاد تو سوزد
بهارش
ز آتش باد تو سوزد
بسوزد
هر دل از ناشادی خویش
دل من
چون شود شاد تو سوزد
نسوزاند
دلم را آتش هجر
بماند
روز میعاد تو سوزد
بقصد بوی گل کوری بگلشن میرود ورنه
صفای باغ را باید که چشم روشنی باشد
بناله بلبلی از دوری گل من از آن نالم
که ممکننیستعشقمبا گلی در گلشنی باشد
خوشا جانی که در اوج هوائی میکند پرپر
خوشا دستی که از مهر و وفا بر دامنی باشد
تهمتنگرزرهبگذشتگو باز آی و رحمی کن
که شاید در چهِ ترکان عالم بیژنی باشد
بهر جا بنگرم لعل لب او نقل مجلس هاست
مگر از پرتو حسنش بعالم روزنی باشد
ازآنترسمکهسوزد شعر قدسی عالمی دل را
شرار آتشی کافی است کاندر خرمنی باشد
سر سرگشتهام در بالشی با همسری خرم
تن غم پرورم با همسر سیمین تنی باشد
نه من خود را بوصل مهوشی از لایقان دانم
نه مهروئی بفکر دوستی با چون منی باشد
تقی
پرورده این خاندان بود
امام
تاسع ما شیعیان بود
به
غیر از معتصم از قصر ننداخت
عزیز
را که دیشب میهمان بود
که
بود این کس که افتاد از لب قصر
نیای
حضرت صاحب زمان بود
بگرید
هر کسی بر والد پیر
بجز
مهدی که بابایش جوان بود
اگر چه دانمت در اضطرابی
ز هجر روی زهرا دل کبابی
شب تار از فراق ماهتابی
به روی ما زن از ساغر گلابی
که خواب آلودهایم ای
بخت بیدار
بگفتا یار شیرین شاه خسرو
به آن دلداده محزون شبرو
که گر خواهی بتابد بر تو پرتو
بیا و راز اهل درد بشنو
به لفظ اندک و معنای
بسیار
جهان بعد از نبی زندان ما بود
گل غم قسمت دامان ما بود
عمر هم آتش سوزان ما بود
بت چینی عدوی جان ما بود
خداوندا دل و دینم نگهدار
علی را گفت شخصی در شب تار
چه دیدش دستتر از غسل آن یار
حسن گریان حسین با چشم خونبار
الا ای طوطی گویای اسرار
مبادا خالیت شکر ز
منقار
دل ظالم مشّوش باد جاوید
مکانش قعر آتش باد جاوید
گل اندر راه مهوش باد جاوید
سرت سبز و خطت خوش باد جاوید
که خوش نقشی نمودی از
خط یار
تو بودی در ازل یار ظریفان
شرافت هم تو دادی با شریفان
چرا در فرقت روی لطیفان
سخن سربسته گفتی با حریفان
خدا را زین معما پرده
بردار
شب قتل است بیا یاد علی کن
بیا یاد امام اوّلی کن
علی گفتم ندانستم علی کیست
علی آنکه پی او بایدم زیست
مگر هوش از سپهر مست رفته
که ملجم را ببالا دست رفته
روم پرسم ز گل بوی علی را
ز ماه چارده روی علی را
گلی که بوی او دارد کجا بود
عدالت خواه چون او در کجا بود
نهم نقش خیالش بر دل ریش
کنم یادش بپرسم از دل خویش
دگر شب رفت و صبح آمد پدیدار
چه صبحی تارتر بود از شب تار
ز بس بدتیره صبح عالم افروز
نمیدانم که شب شد گشته یا روز
شبش گوید نیم من آنقدر تار
صباحش گفت کی بودم سیه کار
سحرگاهان نه از شب بد نه از روز
که ناکامی در آن گردید پیروز
صدای فزتُ آمد در سحرگاه
خوشا رهبر خوشا رهرو خوشا راه
بشب شبنم رود با گل شود یار
نسیم صبح پیک عاشق زار
بشب شب رو رود تا منزل ماه
سحر او راه برده تا بدرگاه
بحجله شب رود دامادی از بیم
سحرگه او رود تا عین تسنیم
سحر بشکفته گردد گل بگلشن
سحر خوبست که باشد دیده روشن
همه شب زینب اندر آسمان گوش
پی صوت اذانش چون شب دوش
صدا آمد ز سیارات افلاک
که زینب بابت امشب رفته در خواب
متاب ای آفتاب ای شب مشو روز
بمان تا سر زند ماه شب افروز
نیاید بار دیگر آن سحرگاه
که دنیا و علی بروی بود شاه
یتیمان بعد از این بابی ندارند
نه بابی قطره آبی ندارند
تو «قدسی» گر چنانی از غم او
برو بر صبر زینب آفرین گو
ندیدستی تو و گوشات شنیده
شنیده بدتر است یا آنکه دیده
بدیدم دستخط یار خود را
بدست مردم بی اعتباری
یکی بر آتشش بنهاد میسوخت
همی نالید چون قلب فگاری
بدو گفتم نو ای کاغذ چه کردی
که سوزندت سرا پا چون چناری
بگفتا «قدسیا» سوزم باین جرم
کزو هستم بدوران یادگاری
شب
مولود مهدی با دف و نی
مجالس
شد بپا از مصر تا ری
بمن
روح القدس گفت از شب دی
لبش میبوسم
و در میکشم می
بآب زندگانی بردهام پی
چه غم
گر منکرش گردیده نا کس
ز نا
کس فرق بسیار است تا کس
ز ترس
آنکه افتد در بلاکس
نه
رازش میتوانم گفت با کس
نه کس را میتوانم دید باوی
جهان
را یا رب از وی دور مگذار
دو چشم
خلق را بی نور مگذار
مرا
مست و ورا مشعور مگذار
چو
چشمش مست را مخمور مگذار
بیاد لعلش ای ساقی بده می
شده
دین مبتذل اسلام بد نام
مسلمان
بی کس و برگشته ایام
گر آید
روزی آن مه بر لب بام
لبش میبوسد
و خون میخورد جام
رخش میبیند و گل میکند خوی
از آن
روزی که نیست آن سرو آزاد
مسلمانی
نشد هرگز دلش شاد
گر آرد
مژدهاش بار دگر باد
بده
جام می و از جم مکن یاد
چه داند کس که جم کی بود کی کی
بیادش
رسته گلها بر لب جو
نسیم
صبح از وی میدهد بو
زند
قمری بسرو افغان کوکو
چو مرغ
باغ میگوید که هوهو
من و از دست جام باده هی هی
صبا
پای چمن گسترده مسند
ز شب
شبنم به غارت برده مسند
چمن با
گل برابر کرده مسند
گل از
خلوت بباغ آورده مسند
بساط زاهدی چون غنچه کن طی
نگارا
تا تو زین عالم نهانی
نداند
کس طریق مهربانی
شبی میخواند
«قدسی» در جوانی
زبان
دم درکش ای حافظ زمانی
حدیث بی زبانی بشنو از نی
شبی از
راه احسان گر بر این ناشکیب آیی
مریضافتادهدربستر
ببالین چون طبیب آیی
مریض عشق
میازرد بماند بر سر بستر
اگر یک شب
ببالینش علی رغم رقیب آیی
نصیبقدسیازعهدجوانیوصلاوستاکنون
جوانی میرود
یکدم تو باید ای نصیب آیی
نه هر کس دوست خواهد بیند او را
نه هر کس کاشت گل میچیند او را
اگر دانسته باشد میدهد دست
تواند هر دلی بگزیند او را
بیا یاد تو تسکین دل ماست
غم عشقت بعالم حاصل ماست
تمام زندگانی مشکلی نیست
حیات بی تو درد مشکل ماست
نه آن دلبر گل پر بسته ماست
خیالش یار قلب خسته ماست
شبی میگفت با یاران که «قدسی»
خودش آنجا دلش پیوسته ماست
بیا یاد غمت تسکین جانهاست
وصالت زندگی بخش روانهاست
خیال خاطِر ایام وصلت
شکافنده بهار بوستانهاست
گر من بروم مراد من یاد من است
بس دلها شاد از دل ناشاد من است
میعاد من این زمان که بگذشت
نبود
آینده خلق روز میعاد من است
آن قوم که فکر رهبرانش این است
افکار رعیتش دو صد چندین است
هر شیرینی نمیشود نقل و نبات
زیرا که پیاز پخته هم شیرین است
دل درماندگان در مانده اوست
که رانده آشنایان رانده اوست
بنازم لطف آن صاحب کرم را
که هر ناخوانده آنجا خوانده
اوست
دانی که ز هجر تو بما چون رفته
است
کاری که شب هجر به مجنون رفته
است
ازدیدهکهشب تا به سحر خواب نداشت
از دل که تمام شب از او خون
رفته است
دلم از عهد او بشکستن آموخت
ز ابرویش غمم پیوستن آموخت
شنیدم دلبرم با خسته دلها است
دلم از خسته دلها خستن آموخت
فلکما را دراین کار این چنین
خواست
بدست غم گرفتار این چنین خواست
تو ای مؤمن بگو دست قضا بود
تو ای عاشق بگو یار این چنین
خواست
دلا یاد گل پر بسته خوبست
غمش بر روی غم پیوسته خوبست
نمیدانم چه دل را میبرد دوست
ولی دانم دل بشکسته خوبست
بیا یارت ببین یارش غم تست
رفیق هر شب تارش غم تست
تو «قدسی» دیدی و بار دلش غم
ببین اکنون که سر بارش غم تست
صنم محبوس و دل در باغ با دوست
خوشا آندل که در پرواز با اوست
نه تن را قدرت پرواز با دل
نه دل را تاب برگشتن از آن سوست
دلی چون من از او بشکستهتر
نیست
کسی چون من باو پیوستهتر نیست
اگر روزی رود با خسته دلها
ببیند کز دل من خستهتر نیست
دیگر وصلش میسر گشتنی نیست
دلی از وی مکدر گشتنی نیست
گل ما تالب جوی از رهی رفت
که هر کس میرود برگشتنی نیست
بشر دیدی از آن شه دست برداشت
بدست دشمنش تنها نگه داشت
دلا آب روان آخر بشر نیست
ندانم از چه او را تشنه بگذاشت
آن مه که شب از پنجره زد رویش
داشت
آن گل که سحر شگفته شد بویش
داشت
آبی که به مهربانی از جوی گذشت
چون پرسیدم قصد سر کویش داشت
آبی که به مهربانی از جوی گذشت
چون پرسیدم قصد سر کویش داشت
دانی ز چه در بهار ما گل نشکفت
من نیز ندانم این سخن بلبل گفت
کاشانی باغبان ز گلشن شده دور
خاک غمش آمد آنچه گل بود برفت
دل من خرمی یکدم ندارد
دم آسودهای از غم ندارد
مگر چشمان «قدسی» رفته در خواب
که گل برگ تراز شبنم ندارد
آن کس که ز دانشی چراغی دارد
چون لاله درون خویش داغی دارد
بس لاله نو شکفته دارد در باغ
کس را نبود خبر که باغی دارد
دل سنگین دلان نرمی ندارد
که یخ در جای خود گرمی ندارد
چنان با سخت جانی میبرد گرگ
که از روی شبان شرمی ندارد
پیوسته رخ تو جستجو خواهم کرد
با دل ز غم تو گفتگو خواهم کرد
روزی اگرم بباغ گل راه دهند
هر گل که غم تو داشت بو خواهم
کرد
دی آمد و باز ابر و باران آورد
از بهر دل امیدواران آورد
هر سال بهار آمد و گل داد ولی
امسال فراق گل عذاران آورد
بهار آمد بهار ما نیامد
گلی در لاله زار ما نیامد
سر راهش نشستم تا دم صور
جهان بگذشت یار ما نیامد
دیدی که شراب ما به پیمانه
نماند
این گنج درین گوشه ویرانه نماند
فرداست که دوستان بهم میگویند
آخر ز غمش «قدسی» دیوانه نماند
ترسم که دل شکسته کاری بکند
این کار به لیلی و نهاری بکند
بلبل گذری بشاخساری بکند
با گل سخنی ز یادگاری بکند
بیا یاد غمت تسکین ما بود
تسلای دل غمگین ما بود
فلک هر گل که چید از گلشن دهر
نه مانند گل رنگین ما بود
قیافهی بانیان کابوس شب بود
ز سرما ما جان ذاکر تا به لب
بود
همین عذرش که یک خان زاده مست
میان خانهاش گرم طرب بود
وصالت از جهان بگزیدهتر بود
دلم از هر دلی تفتیدهتر بود
بسی پوشیدم اسرار جهان را
ولی سرّ غمت پوشیدهتر بود
اگر نالم ز دستش جان سر آید
وگر گریم جهان ز اشکم تر آید
جهان در سوز هجران تو شد طی
بسازم تا جهان دیگر آید
ز بس از زندگی فرسوده گردید
ز بس کارش بکار افزوده گردید
من و او گفتم آسائیم از این رنج
ولی من ماندم او آسوده گردید
ز دل وصف رخ دلبر مپرسید
حدیث آتش از مجمر مپرسید
بمن گفتند «قدسی» دلبرت کیست
بگفتم این سخن دگر مپرسید
شبی
گفتم بکعبه وقت دیدار
که تو
قبلهای منی یا کوی دلدار
بگفتا
من از آنم قبلهی خلق
که او
در این مکان میافکند بار
یا گل
نبدی به دهر یا خار ایدل
یا
مسجد و یا خانه خمار ایدل
یا دل
نبدی یا رخ دلدار ایدل
یا شعر
من و دامن گلزار ایدل
مو که
دونم ز وصلت بی نصیبم
مو که بی
تو در این عالم غریبم
اگر
مرگم بیاید گو بیا زود
که
فارغ سازد از جور رقیبم
مو که
دونم عمل بیهوده دارم
گنه
روی گنه افزوده دارم
چرا با
دوستانم بر لب جوی
نشینم
یا دلی آسوده دارم
مو آن
پستم که خود دونم که پستم
ز حدّ
خویش افزونم که پستم
مو که
دل بر تو بستم با تو هستم
مو که
بی پا و دستم با تو هستم
همه دل
از تو شادان رفتن از تو
مو که
دل از تو خستم با تو هستم
ما در
ره عشق او گلی کاشتهایم
زان گل
همه صبح توشه برداشتهایم
گر
بلبلی از فراق گل ناله کند
گوییم
که ما چنین گلی داشتهایم
دل تنگ
شود از آنچه در دل داریم
راز دل
خویش در زمین میکاریم
گه ابر
صفت بدشت هامون باریم
گه
لاله صفت ز خاک سر برداریم
دو
دردم آمدند هر یک ز یک سو
یکی
وصل وی و یک هجرت او
وصالش
با جفای دشمنان سخت
امان
از هجرت او هجرت او
مو که
دست دلم در دست یاره
مو که
چشمم براه انتظاره
مو که
جانم ز آه نیمه شب سوخت
چرا
جانان ز جانم بر کناره
دلی چون من غمش داره نه و نه
کسی چون من گرفتاره نه و نه
شنیدستم که جانان جان ستان است
ستاند جان به یکباره نه و نه
ای شعر تو از قلب حزین میآیی
وقت سحر و گاه پسین میآیی
ای اشک تو از دیده چنان میریزی
ای ناله تو از قلب چنین میآیی
در رثای فقیهی مجاهد(1)
یا قلبُ لاتکُ فی الدنیا بمغرور
ولا اذاماتَ مَنْ تَهویٰ بمسرور
ذکرته و دموع العین منهملٌ
ولیتنی لم اکن یوماً بمذکور
و تقشعر جلودالسامعین اذا
أصغوا الی خبر فی الصحْفِ منشور
کلّا ولا صَدَّقَ الناعی
بِمَصَرعِهِ
لیت الاِضاعاتِ و الاقلامَ
مکسور
مات الأصولُ و مات الفقهُ و
اندرستْ
علمُ الرسائلِ فی الأوراقِ
مهجور
و صارت الأرضُ و الآفاقُ موحشةً
اِذْکانَ یونِسنا بالعلمِ و
النور
قَدْ حالف العلمَ لایبغی به
بدلاً
الاَّ المناجاةَ فی تَخْیاءِ
دیجور
وقفتُ یوماً بدزفولٍ و قلْت
لَها
هل تَذکرینَ زماناً مِنْ
تَذاکیری؟
قالت و قدبانَ منها أنّها
هِزمَتْ
ما کنتُ من بعد منصورٍ بمنصور
لهفی علیه و للنفس التی بقیتْ
تُحَمِّلَ الجهلَ فی دهرِ
الدهاریر
قل للذی بصروف الدهر عیّرنا
هل عاند الدهر الاکلِّ نحریر؟
محب علی لویُخَلَّد فی لَلظیٰ
و مبغضُهُ فی جنةٍ و نعیمِها
لخفت من الطوبی و کوثر مَثَل ما
اخاف من النار اللظی و جحیمها
ذرونی و هول القبر و الحُفرة
التی
قد اشتعلت من نارها و حمیمها
اذ النار لا توذی موالی حیدر
ولو کان من کثر المعاصی مقیمها
اذ النار تهوی ان تکون کجنة
لِوالی علیٍ حیث اَمسی مقیمها
1) . درباره استاد مرحوم مجاب آیت اللّه سید منصور سبط الشیخ.
وسائلٌ
هَل اَتی نَصٌ بحقّ سلی
اَجَبْتُه
هَل اَتی نص بحق علی(ع)
و غیرُ
ما هل اتی فی حقّه نزلت
فانّما
إنّما نص بحق علی(ع)
اَلَیسَ
آیةٌ بَلِغّ حین ما نزلت
علی
نبّی الهدی(ص) نص بحق علی
اَم
لیس آیة اکملتُ اذا نزلت
یوم
الغدیر کذانص بحق علی(ع)
دعا
فالقی فی نا ر الجحیم اذا
رمی
اللعین بدا نص بحق علی(ع)
و
الناس اَن انکروا حقً و صحبَتُهُ
فلا
یقر نص بحق علی(ع)
لولا
نصوص التی فی حقه نزلت
فنصّ
خیر الوری نص بحق علی(ع)
لَخفتْ
سیاستهم حقاً نشک به
فسائل
هل اتی نصٌ بحق علی(ع)
ابتلا(1)
بُلیتُ
بما لو کان یُبلی به الهوی
لا صبح
مثلی تائِهاً یتحیّر
فلا
الدهر یُنسینی و لا الهجر یَنْقَضی
و
لاالموت یأتینی و لا انا اصبر
تبارک
ربّنا ما کان یجفو
ولکن
ماء بلدتنا جفانا
اذا
یبکی الثقاة فلا تمّلوا
بلیلٍ
فیه و ارینا اخانا
نقوم
بقبره نبکی و نشکو
ولکن
لانراهُ و لایرانا
ولم
نعدل سواه ولیت شِعری
فکیف
یکون یعدلُنا سوانا
اذا سئلوا این الذی کان بالامس
معی لاتجبهم اَنّه الیوم فی
رمسٍ
1) . درباره برادر مرحومش سید مصطفی مجاب است.
فیا عین جودی بالبکاء خفیّةً
فلا تسمع الاهلون صوتاً سوی
الهمسِ
و شیّعه فی اللیل بدرِ
بِخَسْفَةٍ
کما کان جوف الماء شیّع بالشّمس
اَری کلّ عین باکیاً عند فقده
من الرمس فی حزنٍ و عینی من
الفمس
فتی کلّما صادفتُ بالحزن
سَرَّنی
باقبال وجه او کلام او اللمس
و اِنّا لخمس لو أری الموت
مقبلاً
علی کل ذی نفس سواه من الخمسِ
فامسوا و دور القوم عن ذاک
خالیاً
کان لم یکن فینا یواصل بالامس
فکیف یعدله ثبتی و ان له
جّباً بقلبی و هذا الحبّ یفنینی
ما کنت اعلم ان الدهر عالجه
و بعد موت الذی اهویه یبقینی
وقفت بالباب طول اللیل منتظراً
و قلتُ للنفس صبراً سوف یأتینی
فسوف اسئل ربّی ان یعجّل فی
موتی و فی الحشراذ یحییه یحیینی
کنّا نشیعّه و البدر منخسفٌ
کأنّه قد رای حزنی و فیبکینی
اشکو الی اللّه حزنی و ارتضیت به
لعله بعد طول السقم یشفیه
و اسئل الصّبر فیما قد رُزِئتَ به
اذن رِضی اللّه فیما شاء یرضینی
اَلا یا للثقاة و اقربانا
لما یوماً اصاب بمصطفانا
فتیً لم یسترح ما عاش یوماً
الی ان نستریح و قد رأینا
فتیً کالقلب بین صدور قومٍ
فکان القلب یخرج من جوانا
فامسوا شیعّوه بجوف لیلٍ
و وجه البدر منخسف علانا
نصبر آنکه سازم با غم هجر
نه ز آن گم گشته رسد بهم نشانی
خلاصه قدسیا باشد بسی سخت
من و بی مصطفی و زندگانی
بلی هرکس که این داند عجب کرد
که تو بی او در این عالم بمانی
الا یا من بفرقته بلینا
اتدری فی فراقک ما دُرینا
لقینا من فراقک یوم سوءٍ
و فی اللّه الأحِبَة ما لَقینا
بقینا بعد فقدک فی حیاةٍ
الا یالیت بعدک ما بقینا
و فینا من الیه سکون نفس
فاصبحنا و لم نَر ذاک فینا
فتیً ما کنتُ ابدلُه بشی
ولی فی کل معزلة معیناً
و راعانا حقوق اخٍ صدیقٍ
و کنّا نستقیه و یستقینا
کأنّ الماء لم یک ذاک یدری
و الاّ کان عن هذا یقینا
و قلنا ان نناجیه بطیف
الا یا طیف مالَکَ لا تُرینا
و لسنا بعده نَرجُو سُروراً
الا یا لیت کنت تعود یوما
تری ما من فراقک یعترینا
وقاک اللّه مما نحن فیه
و ممّا انت فیه فما وقینا
و نحمد ربّنا اَنّا سَنستری
الی ما قد سریتَ اذا دعینا
و نرجو ان یُوَفِقّنا لصبر
و یُعطینا اجور الصّابرینا
معمولاً شاعران، با شعر به تجزیه و تحلیل دیگر اشعار میپردازند. پس از انتشار خبر بزرگداشت برای آقای مجاب، بعضی از شاعران از سراسر ایران تماس گرفتند و خواستار همکاری شدند. بعضی شعرهایی در وصف شخصیت آقای مجاب و فعالیتهای او فرستادند و بعضی شعرهایی را پیشکش ایشان نمودند و گروه سومی هستند که با تألیف مقاله به بررسی سیره آقای مجاب پرداختند. همه این زحمات را قدر دانسته و در سه فصل این کتاب آوردهایم. در پاسخ به این زحمات ما توشهای جز تشکر کردن نداریم؛ ولی خود آقای مجاب ناظر است.
این فصل شامل شعرهایی از دکتر صدرالحفاظی، استاد عرب زاده، استاد عصمتی، استاد قربعلی و چند تن دیگر است. و گویای ویژگیهای اخلاقی، اجتماعی، مذهبی و علمی آقای مجاب میباشند.
اشاره
به مناسبت پنجمین سالگرد ارتحال عالم ربّانی و زاهد صمدانی جناب حجت الاسلام والمسلمین حاج سیّد کاظم مجاب و برگزاری همایش بزرگداشت ایشان قطعه شعری درباره وی، توسط دکتر صدر الحفاظی ارسال شد. این شعر درباره شخصیت آن مرحوم، مجاهدتها و تلاشهای او در راه گسترش اندیشه حق طلبانه شیعه، سجایا و محامد و محاسن اخلاقی مرحوم مجاب است. پس از این ابیات زیبا، به معرفی اجمالی شاعر محترم، آقای صدر الحفاظی میپردازیم.
بی شک آنان که راه حقّ رفتند
راستی را که زندگی کردند
چون اطاعت حیات جاوید است
گرنه عمری دوندگی کردند
چیست آزادگی و حریّت؟
فارغ از بندِ هر که گردیدن
پشت پا بر رضای غیر زدن
تا رضای خدا پسندیدن
همه تسلیم امرِ حق گشتن
کارها واگذاشتن به خدا
صدق در نیّت و عمل بودن
دور گشتن ز فکر روی و ریا
سعی و جهد و مقاومت کردن
با تمام تکاپو و حرکت
لحظهای را ز پای ننشستن
هر زمان تا خدا دهد برکت
یک نمونه بدین خصال و صفات
بود آری مجاب و کاظم بود
با همه عزّت و قناعت زیست
بر لبش شُکر و ذکر دائم بود
بی تکلف به زندگی نگریست
داشت پرهیز سخت از اسراف
انتظاری نداشت از مردم
فارغ از هر چه بود در اطراف
چشمِ سر گرچه بسته؛ امّا باز
چشم قلبش به نور ایمان بود
با همان همّت خداوندی
حافظ و ترجمان قرآن بود
منبرش از صفا و صدق درون
هم ز اخلاص او حکایت داشت
هر چه اندرز و موعظه میگفت
از حدیث و خبر روایت داشت
با بیان و نوشتهای میداد
انتشارِ معارف شیعه
صادقانه مخالفت میکرد
با گروهِ مخالف شیعه
بعد عمری اطاعت و خدمت
در جهانی دگر اقامت کرد
چونکه بودش مجاب در معنا
دعوت ایزدی اجابت کرد
درباره
دکتر سیدمهدی صدرالحفاظی استاد دانشگاه، شاعر، محقق و عضو هیأت علمی دانشگاه تهران است. او در سال 1336 در تهران متولد و 40 سال در حوزه شعر و ادبیات فارسی فعالیت داشته است.
به منظور شناخت بیشتر از سراینده این اشعار، زندگینامه مختصری از ایشان تقدیم میگردد:
سید مهدی صدرالحفاظی متولد سال 1336 در تهران، پس از اتمام دوره متوسطه در دبیرستان علوی در سال 54، در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران در رشته جامعه شناسی پذیرفته شد و در سال 1359 دوره کارشناسی ارشد را به پایان رساند.
صدرالحفاظی در دوره دانشجویی، همزمان به تدریس در برخی از مدارس تهران پرداخت و در سال 1372 با ورود به مقطع کارشناسی ارشد رشته زبان و ادبیات فارسی به تحصیلات خود ادامه داد و پس از اتمام این دوره، در سال 1374 وارد مرحله دکتری در همان رشته شد و پنج سال بعد، موفق به اخذ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران گردید. وی در سال 1384، عضو هیئت علمی در دانشکده زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران شد.
استادان او در مقطع دکتری، مرحوم سید جعفر شهیدی، شیخ الاسلامی، تجلیل، شفیعی کدکنی، حاکمی، فرشیدورد و احمدی گیوی بودند.
علاوه بر تحصیلات دانشگاهی، دو سال از محافل درسی عالمانی چون: شهید
مطهری و علامه جعفری استفاده کرد و چهار سال نیز از محضر آیت اللّه محمدصادق جعفری کسب فیض کرده است. وی از سال 1375 تا کنون همچنان به تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشگاهها اشتغال داشته و ضمن تدریس و تحقیق، دو مجموعه شعر مذهبی با عنوانهای «خورشید در بستر» و «آدینهای که آیی» و نیز کتاب دیگری با عنوان: «واژگان محاورهای بر اساس منشاء» منتشر کرده است.
از دکتر صدرالحفاظی مجموعه شعر دیگری به نام «رؤیای بهشت» در دست چاپ است.
از آثار چاپ شده وی میتوان به کتاب های زیر اشاره کرد:
1- خورشید در بستر، مجموعه اشعار مذهبی، انتشارات برگ نفیس
آدینهای که آیی، مجموعه اشعار مذهبی، انتشارات نورالثقلین
فرهنگ واژگان محاورهای، بر اساس ریشههای آن واژگان، انتشارات نورالثقلین
رویای بهشت، شعر تحقیقی و پژوهشی، مراحل بعد از مرگ بر اساس آیات و روایات، انتشارات زهد
تا بر دمد سپیده، مجموعه شعر مهدوی (بیشتر غزلیات)، سال انتشار 1391، انتشارات منیر
6.جاری در هر لحظه، مجموعه شعر مهدوی (شعر نو: سپید و نیمایی)، سال انشار 1391، انتشارات منیر
7.روزهای سبز تقویم مجموعه شعر مهدوی (چهار پاره) سال انتشار 1391 انتشارات منیر
8- باباجون مهدی (عج)، مجموعه شعر کودکانه، سال انتشار 1391، انتشارات تیمور زاده
کتابهای در دست چاپ:
1- غروب انتظار ، مجموعه اشعار انتظار (4)، در دست چاپ
2- ساحل امید، مجموعه اشعار انتظار (5)، شعر نو، در دست چاپ
3- شرح مشکلات مخزن الاسرار (ج1)، در دست چاپ
آقای صدر الحفاظی چند دهه با مرحوم مجاب ارتباط نزدیک داشت. تلاش میکرد پای منبرهای ایشان و جلسات مختلف حاضر شود و استفاده کند. از اینرو با شخصیت، افکار، منش و اخلاقیات آقای مجاب آشنایی کامل داشت.
اشاره
شاعر خوش سخن جناب آقای مقدس سه قطعه شعر در وصف اشعار و منبرهای آقای مجاب سرودهاند. عنوان کلی سه قطعه همنشین آفتاب است و تمامی ابیات گویای ویژگیهای راه و رسم، افکار و محاسن شعری و آرایههای لفظی و معنوی سرودههای ایشان است. آقای مجاب را به دعبل خزاعی تشبیه کرده و وجه شبه را «لب عاشورا گو» دانسته است. در کوی ولایت اهل بیت(ع) و در شمشیر زبان، او را به مالک اشتر در هماوردگاه صفین تشبیه میکند. بالاخره اشعار آقای مقدس پر است از تشبیهات، کنایات و استعارههای لطیف و ظریف و گویای اشعار متعهدانه و مذهبی مرحوم مجاب است.
عطر عترت
میدرخشد
همنشین آفتاب
چشمه
سارانی که می جوشد پرآب
تربت
عشق و عطش دارد به کام
می دهد
مولا جوابش را سلام
چنگ در
دامان خورشید سحر
می نهد
تاج سیادت را به سر
چشم در
چشم افق ها دوخته
توشه
بار معرفت اندوخته
با
ضمیری روشن آن جاوید مرد
با دلی
آغشته با امّید و درد
دست در
دست عصایش می رسد
عطر
عترت از صدایش می رسد
بو
بصیر روزگار ماست این
دیدهاش
نهر و دلش دریاست این
خاکساروخانهزاداهل
بیتعلیهمالسلام
میزندنبضشبهیاداهلبیتعلیهم
السلام
شهروند
شهریار شهر علم
دیده
اش در جستجوی بحر علم
تا علی
جو، شد دل آگاه او
در
امان از رهزنان شد راه او
جز ولی
اللّه نستاید کسی
سربه
پای شاه می ساید بسی
آن شهی
کو حکمران عالم است
هرچه
از آقایی اش گویم کم است
دعبلِ شعر عاشورا به لب
او که
صهبای ولا سر می کشد
باز
شمشیر زبان بر می کشد
در صف
صفّینیان سالک شود
شیرگون
همدوش با مالک شود
منبر
او مرکب رزم و جهاد
کی قدم
از پایمردی پس نهاد؟
پیرمرد
است این ولی عاجز کجاست؟
خصم
جان با دشمنان مرتضاست
کرده
عمر خویشتن تقدیم او
مال و
آل و جان و دل تسلیم او
غیر او
از هرکسی دل می کند
بر درش
کوس تعبّد می زند
در
کمانش تیر علم است و ادب
همچو
دعبل شعر عاشورا به لب
گوش کن
آن صوت داودی سرشت
می رسد
هر دم ز دالان بهشت
کی
رفیقان!: هرکه جز حیدر گزید
تا ابد
روی سعادت را ندید
کهنه
کار عشق در فصل درو
داشت
آهنگ غلامی نو به نو
خرمنی
از خوشه های مهر داشت
گوئیا
در گفته هایش سحر داشت
پیرو
اخبار و پابند اصول
همصدای
وحی و همپای عقول
تیزبین
و ریز بین و نکته سنج
اهل
داغ و اهل سوز و اهل رنج
دم به
دم دیوانی از پرواز گفت
گرچه
سرّ عشق با ایجاز گفت
روایت مصیبت نامه
خیز ای
برنا دل شوریده سر!
باز در
پیکار کن سینه سپر
گو
مرا: آن سو به روی ماه یار
چشم
خود بگشودی ای چشم انتظار؟!
باز در
خون جگر ، زن خامه را
یا
روایت کن مصیبت نامه را
روضه ی
تشنه لب کرب و بلا
می سرا
سربسته و بی ادعا
مزرع
شوریدگان آتش بزن
پلکها
و دیدگان آتش بزن
تو بیارا
محفل احباب را
هم به
پا کن خیمه ی ارباب را
ای
شفیع ما به ره واماندگان!
قبله ی
از قافله جاماندگان!
تشنگان
را وصفی از دریا بگو
حال
زار ما تو با زهرا بگو
در دل
شور و نشور محشرت
یاد کن
از ما کنار مادرت
اشاره
آقای عبدالستار الحسنی از پژوهشگران، نویسندگان و دانشمندان معاصر شیعه این ابیات را به زبان عربی درباره آقای مجاب سروده است. شعر زیبایی است و نشانگر مهارت و توانمندی سراینده آن است. ایشان درباره تاریخ درگذشت مرحوم مجاب اینگونه گفته است: (کاظم سکناه فی أعلی الجنان) 961/ 136/ 90/111/ 135 جمع این اعداد 1433 است.
رحل المولی (المجاب) العالم ال-
زّاهد الحبر إلی دار الأمان
و اِرث الأمجاد من آبائه
سادة المخلوق من إنس و جان(1)
فهو من أبناء (موسی کاظم ال-
-غیظ) أکرم بابنه المحض الهجان(2)
قد قفی أجداده فی منهج
سنّه القرآن فی أوفی بیان
و روی عنهم أحادیث الهدی
بأسانید تجلّت للعیان
و لهم قد محض الودّ و ما
حاد عنهم لفلان و فلان
إذ أتانا النّصُّ فی الذّکر به
بصریح الأمر، یتلی کل آن
و هو (الحافظ) قرآنَ الهُدی
حفظ واعٍ، واعبٍ، ثبت الجنان(3)
مُشرقُ الإِسنادِ فیما قَدْ
رَویٰ
من أحادیث صحاحٍ و حسان
قد أتی اللّه سلیما قلبه
زاده التّقوی، و نعم الزاد کان
و جنان الخلد قد أضحت له
خیر دار حلّ فیها بامتنان
اشاره
شاعر متعهد خوزستان مشهور به آقای «یاحسن» این ابیات را در وصف صفای باطنی و محاسن اخلاقی جناب مجاب، نیز مصائِبش مثل غرق شدن برادرش در رودخانه دزّ سروده است.
مجاب آنکو مقامش بس
جلیل است
سخنهایش به جاهِ حق
دلیل است
جدا از رنگ و ریو و
کبر و حیل است
که بر دامان آل حق،
خلیل است
کلام او به
گمراهان سبیل است
در آن گوشه یکی
سجاده باز است
مجاب زاهد مادر
نماز است
هماره با دلش در
سوز و ساز است
به درگاه خداوندش
نیاز است
چو میبیند
که خرما بر نخیل است
بسال یکهزار و سیصد
و هشت
در این دنیا یکی
کودک بپا گشت
محمّدکاظم و نامش
سزا گشت
که دزفول از مقامش
پر صفا گشت
ضمیرش
همچنان دریای نیل است
چون آب دز ره جو رو
جفا رفت
مجاب ما ز غم اندر
نوا رفت
جوانیِ همرهِ آبِ
بلا رفت
بدل صد غم ز داغِ
مصطفی رفت
چو او در موج آب دز
قتیل است
گرامی شاعرِ محبوب
شهر است
که با کفر و مفاسد
سخت قهر است
بذکر ایزد خود غرق
بحر است
بنزد من گرامی مردِ
دهر است
مرا حیرت بسر زین کار باشد
معظم شاعر دور از
رذل است
که نابینا چنینی هُشیار باشد
خداوندش هماره یار
باشد
براه علم و دین
بیدار باشد
نشان قدر از جدّش
جمیل است
اگر چه دور این
دنیا رحیل است
اشاره
شاعر متعهد و شناخته شده ، سید احمد عالمزاده، این شعر را در تابستان 1361 در تهران سروده است. آقای عالمزاده با دیدن بعضی منابر و سبک تبلیغ آقای مجاب و شنیدن پارهای از مطالب ایشان و مطالعه اشعاری از آقای مجاب تحت تأثیرش قرار گرفت و این ابیات را سروده است.
شیفته کرده مرا طبع درافشان
مجاب
همچو گنجینه بود دفتر و دیوان
مجاب
نزد صاحب نظران است به گلزار
ادب
بلبل نغمه سرا طبع غزلخوان مجاب
شامه جان وی از عطر سخن تازه
شده
هر که بنهاده قدم سوی گلستان
مجاب
آشکار است و هویدا که به دنیای
ادب
پرتو افکنده چومه نام درخشان
مجاب
درفصاحتسخنشهستبهسرحدّکمال
یعنی اعجاز کند طبع سخندان مجاب
زنده گردد دل و جانش ز شراب
عرفان
هرکسی راکه رسد دست بهدامان
مجاب
غزلش نغز و دل انگیز و نواز شکر
روح
شاهد گفته من دفتر و دیوان مجاب
گر بگویند مرا مرد هنرمند رواست
هست اطلاق هنر لایق و شایان
مجاب
شعرش آتش بود و شعله زند بر دلها
چونکهخیزدسخنازسینهسوزان
مجاب
باطنش هست به انوار دیانت روشن
آفرین باد بر این قدرت ایمان
مجاب
هست این نکته مسلّم که به تاریخ
ادب
تا ابد زنده بود نام درخشان
مجاب
همزبان من شوریده نمود عزم سفر
راستی سخت بود محنت هجران مجاب
میرود شاعر روشندل ما جانب قم
ایقمایشهرشرف جان تووجانمجاب
همچواحمدبهجهانسرخوشوسرمستبود
هر کسی میزده از ساغر عرفان مجاب
«قدسی» ز صفایت به رهم باز
کشیدی
سرگشته منی را به ره ناز کشیدی
نازم سر سوداگری چون تو کسی را
تو همچو منی راز پی راز کشیدی
آشفته دلی را که همه عمر نبودش
هر جا که کشیدی ز پی ساز کشیدی
ایام به روشنگری چشم نبّوت
خاتم چو تو بودی که به آغاز
کشیدی
سر دفتر هر شعر چو کردی دل
خونین
نازم که تو خون از دل شهباز
کشیدی
بینا دلی را کردم از پرتو عشق
زد
در پرده مستی تو به همراز
کشیدی
گه حافظ و گه سعدی و گه شاعر
دیگر
در بزم سروری تو به اعزاز کشیدی
هر چشمه که آبش ز بن دل بتراود
خشکیده نگردد چو به غمّاز کشیدی
یعقوب که از دوری آن دل بشدی
کور
نوری دگر آمد که به اعجاز کشیدی
من دانم و تو دانی و خورشید
جمالت
گر نقش جهان شد تو سرافراز
کشیدی
قدسی چه داند که «فراهانی» ما
گفت
هر قطعه ز شعرش چو به آواز
کشیدی
اشاره
هر شخصی با کتاب و دانش سر و کار دارد، اسم پیر روشن ضمیر یعنی ابوالفضل عربزاده را شنیده است. وی بیش از شش دهه از عمرش را در خدمات نسخ خطی، فهرست نویسی، جمعآوری میراث گرانبهای مکتوب و تلاش برای حراست از گزند آفات طبیعی و انسی، راهنمایی پژوهشگران و ترویج علم و دانش گذراند.آقای عرب زاده با آقای مجاب رفاقت دیرین داشت. زیرا آن مرحوم عاشق کتاب بود و چه کسی بهتر از آقای عربزاده رئیس کتابخانه آیت اللّه گلپایگانی و آقای حکیمزاده مسئول بخش نسخههای خطی بود؟! اکثر روزهای هفته را به سراغ آقای عربزاده و آقای حکیمزاده میرفت و آخرین خبرها و اطلاعات کتب را دریافت مینمود. همچنین آقای عربزاده علاقهمند سبک منبر ایشان بود و در جاهایی مثل بیت آیت اللّه کوکبی در ایامی که منبر داشت، حاضر میشد. این روابط که بالاتر از دوستی بلکه نوعی تعاطی فرهنگی و تعامل علمی بود، تا آخر ادامه داشت.
اکنون در سوگ آن عزیز از دست رفته، آقای عربزاده شعر زیر را سروده و در طلیعه شعر نوشته است:
در رثاء واعظ شهیر حجت الاسلام و المسلمین مرحوم حاج سید محمدکاظم مجاب رحمة اللّه علیه به تاریخ 21 دیماه 1395 است.
تاریخ وفات مرحوم مجاب 1390 است، و در مصرع سر فکرت به مطلع برد آنی، سر فکرت نماد 80 و مصرع بگفتا (503)، هم (45)، نشین (410)، جدش (307) و آمد (45) جمعاً 1310 سال است و جمع این دو 1390 را میرساند. از اینرو با دقت علاوه بر آرایههای لفظی و معنوی این شعر، گویای سال وفات مرحوم مجاب هم هست. نام این شعر را «صاحب معانی و بحر مثانی» نهاده چون مرحوم مجاب را روشندلی متعلق به محاسن اخلاقی و دانش فراوان و نیز دریایی از محفوظات قرآنی میداند. مثانی به معنای قرآن مجید است.
یکی روشندلی صاحب معانی
که بُد فضلُ ادب را آسمانی
عرب بود ز دزفول و شوشتر
ولی در قم نمودی زندگانی
توانا مرد فضلُ علم و دانش
مجابُ کاظم روشن روانی
ز گلزار رسول اللّه خاتم(ص)
که چون بحریست ناپیدا کرانی
اَیا روشن دل بحر معانی
تو ای رخشنده گوهرهای کانی
به هر مجلس بُدی شمع فروزان
که با روشندلان نوری نهانی
تو از تفسیر از احکام اسلام
بهر منبر کنی شکرّ فشانی
تو با منطق کنی اثبات مذهب
احادیث تو قرآن را مبانی
تو با اخلاصُ با ایمان راسخ
تشیّع را نمودی جاودانی
نهال شرع از تو بارور شد
به هر لحنی نمودی هم زبانی
بود این افتخارات بس به عالم
که اهل بیت را مرثیه خوانی
حسین(ع) پرورده زهرای اطهر
هم اصحابش که بر یک اخترانی
ز اندیشه طلب کردم وفاتش
سر فکرت به مطلع برد آنی
بگفتا هم نشین جدش آمد جمع
که روشندل دگر او را ندانی
خداوندا به میزان عملها
ورا بگذار در حسن امانی
به رسم یاد بود این نظم گفتا
که تا جاوید ماند یادمانی
ز بعد خواندن این جمله بر خوان
به روحش سوره سبع المثانی
اشاره
آقای موسی عصمتی نابینا و شاعر مشهور از شهر بیرجند و ساکن مشهد مقدس، دبیر بازنشسته ادبیات فارسی است. تا کنون پنج کتاب شعر از او منتشر شده است. وقتی با خبر شد که برای مرحوم سید محمدکاظم مجاب درصدد بر پایی همایشی هستیم اظهار تمایل به همکاری نمود. مدیریت همایش هم به دلیل شخصیت متعالی آقای عصمتی طی نامهای از ایشان استدعا کرد درباره آن مرحوم سرودهای داشته باشد و کتاب حاضر را منور و فضای همایش را معطر فرماید.
ایشان دو قطعه با عناوین به رنگ قدسی و لحظههای بارانی تقدیم نمودند. ابیات زیبایی است. از آقای عصمتی نهایت سپاس را داریم.
به رنگ قدسی
قرار بود از اول که انتخاب شوی
شبیه شعر؛پرازحرفهای ناب شوی
میان مجلس روضه دعای سبز کمیل
به جان ودل بدرخشی که آفتاب شوی
حدیث عشق بگویی ادای دین کنی
که با زمانه سرانجام بی حساب
شوی
فراز منبرت ازروشنی بگویی باز
فرازمنبر اندیشه ها شهاب شوی
بهباغقمصر چشمت اگرچه غم گل
کرد
توآمدی که دراین کوره هاگلاب
شوی
هزار خاطره ازروزگارتوباشد
میان قلب اهالی عشق ؛قاب شوی
شبیه رودکی ازجنس روشنی باشی
دوباره پنجره ای روبه ماهتاب
شوی
قراربود ازاول که مثل انگوری
میان خمره ی تقدیرهاشراب شوی
برای پنجره هایی که رو به
فردایند
به رنگ قدسی اندیشه ها مجاب شوی
لحظههای بارانی
منبرش لحظه
لحظه باران داشت
منبرش
مثل رود جاری بود
در کلامش
هزار پروانه
در صدایش
غم قناری بود
در سلوک
نگاه او خورشید
لحظه های
طلوع راگم کرد
روشنی تا
کرانه ها پر زد
در نگاهش
شروع را گم کرد
آمد انگار
با چراغی که
در دلش
مثل صبح روشن بود
آمد از
لحظه های بی روزن
در غروبی
که فصل رفتن بود
در غروبی که با پدر می گفت
بعد ازین بی قرار خواهم شد
چشم هایم اگرچه تاریک است
چشمه چشمه بهار خواهم شد
پدر از روزگار او پر زد
خسته وبیقرار و تنها شد
مثل بغضی شکسته در طوفان
مثل ابر بهار تنها شد
در کمیل صدای او گل کرد
روضههایی که بوی باران داشت
روضه هایی که در کویر سکوت
فصلی از بغضهای انسان داشت
از تبار خطابه های زلال
از تبار نجیب منبر بود
روشنی را تمام باران را
مثل قرآن همیشه از بر بود
در دلش روشنای یک خورشید
در نگاهش سکوت جاری بود
مثل بغضی شکسته در باران
در صدایش فلوت جاری بود
او برای سکوت منبرها
مثل یک شعر ناب خواهد ماند
مثل قدسی زلال و نورانی
آیه آیه مجاب خواهد ماند
اشاره
آقای محمد حسینی (متخلص به علیل) چهار پارههایی درباره مرحوم مجاب سروده و برای مدیریت همایش فرستاده تا در کتاب شعر ایشان منتشر گردد. ضمن تشکر از ایشان استدعا داریم اگر اشعار دیگری دارند قبول زحمت کرده و ارسال فرمایند.
مجاب مانند بهار سبز معنا میداد
او معنای درختان خدا را میداد
بغضهایخفتهپایمنبرشفریاد میشد
وقتی به رسم عشق مردم را نور میداد
ای کاش دوباره مجابم تاریخ میگفت
با لهجه دیزفولیش تجربهها میگفت
ای کاش صدای گرمش تحرک میداد
مانند نسیم بهاری نشاط میداد
او روایتگر درد مردم بود
خاطرهگو، کمگو اما پرگو بود
منبرش خالی ز ریا و عجب بود
چون ذاتش متنفر ز دنیا بود
تشنهام آب محبتش را خواهانم
نیازمندم آب ولایتش را خواهانم
صد افسوس نشدم سیراب ز گفتارش
هر آینه تابش نورش را خواهانم
میانشاعری،نابیناییوغمخواریدان
علیل
مجاب باشد وسط
اینها ای علیل
غم روزگار و حزن
اهل بیت فِسُردش
چو مجاب غریبی اندر
خلائق ای علیل
اشاره
این چهار پاره را آقای یداللّه قربعلی متخلص به شمیم در بزرگداشت مقام علمی و زهد حجت الاسلام سید محمدکاظم مجاب سروده است. آقای قربعلی دبیر زبان انگلیسی در دوره متوسطه و استخدامی اداره آموزش و پرورش اصفهان بوده اما چند سال است بازنشسته است. و تمام وقت به امور فرهنگی نابینایان میپردازد. از کودکی نابینا است؛ اما با سخت کوشی و تلاش فراوان به مدارج عالی فرهنگی و علمی و اجتماعی دست یافت. وقتی شنید قرار است برای مرحوم مجاب همایشی بر پا گردد، این چهار پاره را تقدیم نمود. او از شاعران صاحب سبک و سراینده چندین مجموعه شعر است.
دل آیینهها صفا دارد،
توی باغ عروج و شهر خدا.
کوچه ها سبز می شود، هر بار،
با نوای خدایی علما.
دست در دست همتی والا،
همسفر با ارادت و توفیق.
راه می پوید آن بلند نظر،
سوی دولتسرایی از تحقیق.
دیده بسته از همان خردی،
تا نبیند فروغ نومیدی.
دل گشاده ست، در کف ایمان،
تا نسوزد فروغ توحیدی.
با فروغی فراتر از خورشید،
دل او راه عشق می پوید،
در سراشیبی شبی تاریک،
نوری از التفات می جوید.
باغ سرشار فکر و اندیشه،
می کشاند ورا به دشت بهار.
می سراید ترانه ای دلگیر،
می نهد در دل شکسته قرار.
شیخ دل خسته، واعظ راشد،
نم اشکی به یاد یار فشاند.
دیدگانی که روشنیش نبود،
دل او را به کوی یار کشاند.
پیر اندیشه و خلوص و ورع،
زندگی را نمود وقف کتاب.
زندگانیش پر ز نور امید،
چه رفیع است جایگاه «مجاب»
نقش هر لحظه از توسل اوف
گل امید در جهان می کاشت.
رنگهای سیاه دنیا را،
با نم اشکهاش بر میداشت.
در ارادت به دختر موسی،
زندگی را به شهر قم آورد.
و نفسهای گرم معصومه،
هستی اش را فردای مردم کرد.
هرگه اندوه و گر سختیش،
کام او را ز شهدها می شست.
از برای زدودن آن غم،
حرم آن علیمه را می جست.
خلق آرام و صبر و حلم و وقار،
سختکوشی و اعتقاد و شکیب.
طاقتی داشت مرد خدا،
تا رسیدن به سرسرای حبیب.
پیر وارسته، پایمرد صبور،
گامهایش تمام یکرنگی.
برق اّمید و همت و الفت،
وارهانده ورا ز دلتنگی.
مأمنی در کنار کلبه ی دوست،
بهترین جانپناه و مأوایش.
بهتر از آن رضای دولت یار،
برترین افتخار والایش.
یارب این مرد دیده ور ز خدا،
در پناهت بهین مکانش باد.
در سرای ز تو همه غفران،
زاد منزل، رفیق راهش باد.
با «شمیم» رضای تو ای دوست،
سینه اش باد از صفا سرشار.
گرچه تاریک بود رخسارش،
دیده ور باد با تو آن رخسار.
باغ آرامشش همیشه بهار،
کوی خلدش کنار پیغمبر.
همنشین حسین و فاطمه باد،
تا رهد از گذرگه محشر.
تا نهد توشه اش به آسانی،
در بهشت امید و خرسندی.
تا بگیرد پناه جاویدان،
در محبتسرای دلبندی.
زندگینامه: یداللّه قربعلی نجف آبادی در اردیبهشت ۱۳۴۲ در یک خانواده کارگری در شهرستان نجف آباد دیده به جهان گشود. او از همان کودکی با مشکل ضعف بینایی بر اثر آب سیاه مواجه بود. این بیماری و معالجه نادرست و عدم شناخت آن او را در ده سالگی از نعمت بینایی به کلی محروم کرد. از سال ۱۳۵۲ به آموزشگاه نابینایان ابابصیر اصفهان رفت و دوره ابتدایی را در آن جا گذرانید و سپس برای ادامه تحصیل به یکی از مدارس عادی راهنمایی شهر اصفهان رفت. دوره متوسطه را در اصفهان آغاز کرد ولی از سال سوم دبیرستان به زادگاهش بازگشت و تا پایان تحصیلات متوسطه در رشته اقتصاد در آن جا ماند.
در سال ۱۳۶۲ در رشته ادبیات دانشگاه اصفهان پذیرفته شد. همزمان به عنوان معلم حق التدریس در شهرستان نجف آباد نخستین کلاس ویژه نابینایان را راهاندازی نمود. سال بعد به استخدام رسمی آموزش و پرورش در آمد. در سال ۱۳۷۰ در دانشگاه آزاد اسلامی واحد نجف آباد در رشته
کارشناسی ارشد ادامه تحصیل داد.
او علاوه بر تدریس در آموزشگاههای نابینایی در مدارس عادی به تدریس ادبیات پرداخت. در کنار این فعالیتها آموزش به جانبازان نابینای نجف آباد را نیز به عهده داشت. در سال ۱۳۸۷ به عنوان معلم نمونه کشوری برگزیده شد. او علاوه بر آموزش نابینایان در خصوص آموزش خط بریل و کوتاه نویسی انگلیسی و فارسی فعالیتهایی داشت. در خصوص کوتاه نویسی انگلیسی کتاب آموزش کوتاه نویسی انگلیسی را به صورت خود آموز برای نوآموزان زبان انگلیسی تألیف نمود.
از دیگر فعالیتهای او سرودن شعر است که با زبانی شیوا و تصویرسازیهای خلاق شعرش را رونق و تحرک بخشیده است.(1)
آقای قربعلی چند سال است مشغول جمعآوری اشعار نابینایان میباشد تا در چند مجموعه منتشر نماید. از اینرو با اشعار مرحوم مجاب هم آشنا شد و به محض دریافت خبر بزرگداشت برای ایشان اظهار تمایل به همکاری کرد و شعر مزبور را سرود.
1) . توان نامه، فروردین - شهریور 1393، ص132.
خطیب وارسته، پریسا بقالزاده(1)
مجاب شاعر نامی خطیب وارسته
دلم دوباره به یادت به سوگ
بنشسته
اگرچه روز فراق تو در زمستان
بود
درون سینه ما از غمِ تو سوزاندی
اگرچه دیده تو تیره بود و
نابینا
خطابههای تو شد موجب هدایت ما
تمام زندگیت بیت بیت یک غزل است
وشعرهایتوشیرینوخوشچنانعسلاست
وجود تو چه عجین بود با کلام
خدا
و بود عشق خدا در وجود تو پیدا
تو از حلاوت دنیا چه خوش گذر
کردی
و عاشقانه سبک بال و پر سفر
کردی
1) . ساکن قم، نابینا و فارغ التحصیل رشته حقوق در مقطع کارشناسی.
عرفان ناب، علیاکبر صفری(1)
یکعمرخواند« اَمَّن یُّجیب»آریمجاببود
هر
مجلس توسلاش عرفان ناب بود
در
آن افق که دیدهها را روشنی نبود
از
سر به پای نور بود او آفتاب بود
در
پای منبرش همه رفتن و شوق داشت
هم
آب بود و آینه بود و گلاب بود
آتش
گرفت و شعله زد خاکستری نماند
بغضی
که در گلوی او در پیچ و تاب بود
از
آتشی که شعله زد در جان خیمهها
در
لحن پرشرار او دردی مذاب بود
مثل
بهار پر طراوت بود روضهاش
راوی
تشنگی در آن قحطی آب بود
یک
سینه داشت سوخته از هرم العطش
چون
لالههای سوخته در التهاب بود
هرگز
نمیتوان زبان در وصف او گشود
از
او که زندگانیاش عرفان ناب بود
1) . نویسنده، پژوهشگر اسلامی و ساکن شهر قم.
فاضل فرهیخته، غلامعلی محول(1)
فاضلی فرهیخته، نسل بوتراب
سید محمدکاظم آلِ مجاب
اهل دزفول هرکه با هر صنف و کار
میشناختند همچو تشنه نزد آب
یک خطیب مستعد در نشر دین
یک مدرس، حوزه، با گفتار ناب
هوش سرشارش به حفظ نکتهها
هر زمان آماده از بهر جواب
حافظ قرآن و در تفسیر آن
سینهاش گنجینهی علم و کتاب
جانش از نهجالبلاغه مستفید
روحش از نور صحیفه مستجاب
در ادب دستی و فکری باز داشت
گفته در دیوان قدسی شعر ناب
درس تقوا و ادب آموخته
در زمان نوجوانی وشباب
در شگفت از درک سرشارش به درس
گرچه بود از دیده اش پشت حجاب
فهم و عقلش یادگار بوبصیر
بود روشندل، دلش چون آفتاب
در تولی و تبری، امر و نهی
یک مجاهد بود، در راه صواب
بود بیزار از همه طاغوتیان
میشنید هرگاه و همواره عتاب
دور از دستهجات و حزب، لیک
با کیاست مطلع، زین فصل و باب
ریشههای انقلاب در سال چل
آفتابی بود در پشت سحاب
مقطع تاریخی و امر امام
بهر کاپیتال و ظلم بیحساب
مینمود شرح حقایق بهر خلق
میگشود راهی برای انقلاب
گشت سقایی به راه دین شهید
بین مردم در کنار مشک آب
گفتهای «شیوا» تو در این مختصر
جملهای
را از فصول یک کتاب
1) . شاعر اهل بیت که بسیاری از زیارتنامهها و دعاها را ترجمه منظوم فارسی کرده، وی دزفولی و ساکن شوش و جزء هیأت امنای بقعه دعبل است.
شخصیتها و شاعرانی با تقدیم اشعارشان به مرحوم مجاب، عملاً از خدمات ایشان تشکر کردند. این اشعار محتوا و آهنگی مثل و مشابه اشعار ایشان را دارد.
عرف اینگونه است که هر هدیه دهندهای سعی میکند هدیهاش متناسب با شخصیت هدیه گیرنده باشد. در اینجا هم هدیهها، شعرهایی است که از لحاظ محتوایی با شخصیت و افکار و خطمشی آقای مجاب هماهنگ و متناسب است.
اشاره
پریسا بقالزاده نابینا و ساکن قم و فارغ التحصیل رشته حقوق در مقطع کارشناسی از شاعران جوان است. شعرهای زیبا و جذاب میسراید، به طوری که با استقبال عمومی مواجه شده است.
دو قطعه غزل درباره حضرت مهدی عج اللّه تعالی فرجه الشریف و ظهور آن حضرت و انتظار شیعیان سروده و تقدیم مرحوم سید محمدکاظم مجاب نموده است.
رویای من چندیست در خوابم نمیآیی
شب بی تو تاریک است مهتابم نمیآیی
چندیستدریایدلم غرق تلاطمهاست
در حسرتت بی خواب و بی تابم نمیآیی
منبیتوتنها میشوم گم میشوم
بی تو
نیلوفری در عمق مردابم نمیآیی
من از خدا پیوسته میخواهم
وصالت را
زاری کنان در کنج محرابم نمیآیی
بیداریمنبیتوچونکابوسشدافسوس
رویای من چندیست در خوابم نمیآیی
باز دل چشم انتظار جمعههاست
روز و شب دل بی قرار جمعههاست
جمعه کارِ هر دلی با مهدی است
هر صدای قلبمان یا مهدی است
مهدی ای دیدار تو رویای ما
جمکرانت مرجع و مأوای ما
آخرین اسطوره ی عصمت بیا
آخرین گنجینهی حکمت بیا
با تو عالم عشق باران میشود
کلبه احزان گلستان میشود
کاش از بند گُنه فارغ شوم
تا برای یاریت لایق شوم
ماهِ من بردار از رویت نقاب
جان زهرا در ظهورت کن شتاب
ترجمه غلامعلی محول(1)
اشاره
محمدبن علی مشهور به دعبل خُزاعی (148-245ق) شاعر مشهور شیعی است. یکی از قصاید او به نام «مدارس آیات» به عربی همین قصیده است که با این بیت شروع میشود:
مدارس آیات خلت من تلاوة وَ مَسْکَنُ عزٍّ مُعفِر و العرصات
یعنی آموزشگاههای آیات، خالی از تلاوت شده و منزلگاه عزت (وحی) با خاک یکسان گشته است.
این قصیده درباره امام حسین علیه السلام و خاندانش و مناقب و مظلومیت آنان است. گزیدهای از ابیات این قصیده را عرضه کرده و در ادامه به معرفی شخصیت دعبل و ویژگیهای این شعرش میپردازیم. شعر به قصیده «مدارس آیات» مشهور است ولی ترجمه فارسی آن را «مظلومیت اهل بیت علیهم السلام» نامیدهایم.
نوحه گر بنشسته جمعی همنوا
اشک ریز و غرق غم با نالهها
از درون سینه و راز نهان
مینمودند خواستههاشان را بیان
یاری هم کرده هنگام نیاز
تا که روشن شد سحر شام دراز
گفتوگوها چون بهم پیوسته شد
جوهر این گفتهها یک دسته شد
ذکر خوبان در زمانهایی که بود
با غمی بسیار بر آنها درود
بودهام مأنوس آن سر زنده خاک
ساکنان سیمتن و محبوب و پاک
1) . شاعر اهل بیت که بسیاری از زیارتنامهها و دعاها را ترجمه منظوم فارسی کرده، اینک ترجمه منظوم قصیده «دعبل» تقدیم میشود. وی دزفولی و ساکن شوش و جزء هیأت امنای بقعه دعبل است.
جایشان خالی نمایان بر زمین
پاک و عاشق بودهاند و مه جبین
ای بسا شبها که ما را میربود
بلکه سوی قلهها بهر صعود
راه پیموده رهی صعب العبور
تا که بر سیمین تنان پر سرور
رو نموده زانکه با چشمانشان
جستجو میکرده بر یارانشان
روزگارم بوده اندر شور شب
گر چه قلبم بیخبر بود از سبب
آمدم ناگه به خود آگه شدم
حسرتی بر دل از آنچه من بُدم
لحظهای اندیشه بر جور زمان
کردهام بر دشمنیهای کسان؟
تفرقه بود و شکست و جور و کین
مردمان بیهوده بر روی زمین
دست نا اهلان حکومت اوفتاد
جستجوی نور در ظلمت فتاد
جز نماز و روزه در نزد خدا
کی به دست آید تقرب با هوا؟
یا به جز دوستی با آل رسول
کی شود اعمال هر بنده قبول؟
دشمنی با آل آن زاغویْ زن
قرب حق است و رضای ذوالمنن
زادگان «هند»(1)با کفر و نفاق
با ستم کشته «سمیه»(2)بنفاق
ظاهراً بنموده در اسلام جا
کافر و فاجر، منافق، بی حیا
محکمات واجب قرآن حق
کز خدا بودست، پیمانی به حق
ریبوشکدرکارشان بشکسته عهد
شبه کرده امر دینی را به جهد
بر ملا شد ادعای دینشان
آشکارا گمرهانه کینشان
این همان آزمایشی بود از خدا
تا شود آن ادعاشان برملا
قبضه کرده حکم داور را بزور
برگرفته ارث و از خویشی بدور
نه هدایت دیده و نه رهنما
نه به شورا کرده رو در ادعا
گشت آغاز مصیبت آشکار
تلخ شد بر کامها آب گوار
لغزش مردم بسی خود کارکرد
راهشان را بیعتی هموار کرد
گو چه میگفتند با صوت بلند؟
در امامت وارثیم با این روند
وارث پیغمبریم در این مجال
گرچه بودند جملگی اهل ضلال
گر که جاری میشد آن امر رسول
در امامت مرتضی میشد قبول
لغزشی هرگز نمیشد در امور
دین نمیشد از سر گردونه دور
مصطفی آن خاتم پیغمبران
مرتضی او را برادر بُد عیان
کز همه آلودگیها دور بود
قاتل هر کافر مغرور بود
راه انکارش بهر جا بسته است
خاصه در بَدر و اُحُد شایسته است
در غدیر و صحنه بدر و احد
آن مقام شامخش هموار بد
فضل او را نصِ قرآن خوانده است
جمله ایثارش بدوران مانده است
قوت خود را وقت قحطیِّ زمان
داده است بر احتیاج دیگران
عزت و جاه و جلال و منقبت
خاص او باشد مقام و مرتبت
این مناقب کی بمکر آید بدست
یا بخدعه با به هر اعمال پست
بلکه با نیروی پاک پایدار
بهرهمند از تیر و تیغ آبدار
آری آنگاهی که بوده بی خیال
گرد عُزی و منات بهر وصال
من بدم همراه جبریل امین
آگهانه گشتهام گرد زمین
اشک ریزان دیدهام با حزن و آه
گریه ام بر خانههای آشنا
صبر من پایان گرفت و رغبتم
آن چنان انگیخت آه و حسرتم
تا که دیدم خانهها ویران شده
یک بیابانی بجای آن شده
دیدهام خالی مدارس جای آن
دشت خشکی روبروی دیدگان
خانههایی را که بوده محترم
وحی منزل را در آن بوده حرم
خانههای آل پیغمبر که بود
کعبه و خیف و منا بهر سجود
خانههای پایگاه عرفات
جایگاهی بهر رمی جمرات
خانهی آثار آن عبد خدا
جایگاهی بود در خیف و منا
کز درون آن بسوی بی نیاز
خلق را دعوت نموده بر نماز
خانهای کز مرتضی بود و حسین
بوده از سجاد و حمزه نور عین
خانهای کز مرتضی بود و حسین
بوده از سجاد و حمزه نور عین
خانه جعفر چو یاران سرفراز
پینه پیشانی ز آثار نماز
خانههای رازداران نبی
فضل و عبداللّه پاک متقی
خانههای آن دو سبط مصطفی
نور چشمان علی مرتضی
یعنی آن خانه که وحی کردگار
کرده آنرا پایگاه اعتبار
خانهای تا میرسید فرمان رب
سینهی احمد که تا آرد به لب
خاندانی بودهاند تا از خدا
بر جوامع هادیند و رهنما
ایمن از جرم و گناه و لغزشند
در پی آگاهی و آموزشند
یعنی آن خانه که جبریل امین
با نزول وحی رب العالمین
میرسید بر اهل آن بیت هدا
هم درود و برکت بی منتها
بر بیوت وحی و گنج علم حق
رهنمایان کسان مستحق
آشکارا در صلاح مردمان
رهنمایی کردهاند راهی عیان
خانهی برپایی صوم و صلوة
مظْهر پاکان و خیر و حسنات
خانههایی را که هتاکی خصم
گرچه بود پیدا به یک معنای رسم
هرچهحرمتهاشکستآنخصمدون
لیکن از حرمت شکنها شد مصون
خانههایی را که مانده برقرار
.
دشمنیها هر چه آمد روبرو
دولت پاینده شان مانده بجا
محو و یا تخریب نگشته این بنا
یک تأمل تا به رسم این سؤال
خانههایی را که گم گشته عیال
آن عیالاتی که در راز و نیاز
بودهاند از کی بروزه هم نماز
جمعی هم از خاندان با شرف
شد پراکنده به غربت هر طرف
چون درختی شاخههایش از قضا
هر یکی سوی کشیده در فضا
بودهاند میراث ختم المرسلین
حامیان و سروران بهترین
فاطمه ای دختر پاک رسول
گر که میکردی تصور این حصول
بر زمین افتاده فرزندت حسین
روی خاک آن نور شمس مشرقین
بر لب آب فرات و تشنه لب
غرقه در خون جان سپرده در تَعَب
میزدی آنگه بصورت لطمهها
اشک چشمانت روان بر گونهها
تربت پاکان مدفون به خاک
کوفه و شهر مدینه تابناک
قبرهایی هم به فخ مدفون آن
پیکر پاک یل خونین تنان
بر روان پاکشان یکسر درود
شأنشان باید مدیحتها سرود
سرزمینی شهر جورجان بهرهمند
از مزار کشتگانی سربلند
آل پاک مجتبی در شهر دور
شهریا حمری مزین از قبور
غرفههایی کز بهشت دارد نشان
تربت پاکیزهای دارد میان
جسم پاک نورچشم مصطفی
موسی جعفر گل باغ وفا
خفته در بغداد و خاکش توتیا
سرمهی با برکت چشمان ما
قبر دیگر طوس را اندر میان
بس مصیبت دیده از نامردمان
آن چنان بار مصیبتها که بود
سینه سوزان زخم بر دل میفزود
آری، آری این مصیبت بی گمان
جاری است تامَر رسد صاحب زمان
تا برانگیزد خدای منتقم
قائمش را تا زداید بار غم
حضرت مولا علی موسی الرضا
کز خدایش رحمتی بی منتها
پرتو صلوات حی پایدار
امر او را حق نماید استوار
اما از شرح مصیبتها که خود
عاجز از توصیف رخدادی که شد
برلب آب فرات و کربلا
بنگری آن جا قبوری پر بها
درباره دعبل خزاعی: او از شاعران و نویسندگان بزرگ و مشهور شیعه است. نامش را اغلب محمد ولی بعضی حسن نوشتهاند. در کوفه به سال 148ق در عهد امام صادق علیه السلام و زمان خلافت منصور عباسی (حکومت 136-158ق) متولد شد. خاندان دعبل از شاعران عرب بودند. پدر، پدربزرگ و عمویش شاعر بودند. دعبل به معنای اشیای فرسوده و کهنه مثل شتر پیر است. این نام توسط دایهاش از سَر هزل بر او نهاده شد و روی آن ماند و به آن مشهور شد. او تا زمان امام
جواد علیه السلام (امام نهم) زنده بود و احادیثی از امامان شیعه نقل کرده است.
دعبل نزد استادان بزرگ و ادبایی مثل مسلم بن ولید، ادبیات عرب آموخت و در فن شعر سر آمد روزگار خود شد. درباره او فراوان در کتابهای قدیم و جدید، مطالبی آمده است.
مقالات بلندی در دانشنامه جهان اسلام (ج17، ص 784 تا 794) و دایرةالمعارف تشیع (ج7، ص 538 تا 540) درج شده و ابعاد زندگی او را معرفی کردهاند.
پس از اینکه امام رضا علیه السلام به خراسان مهاجرت کرد و ولایت عهدی مأمون عباسی را پذیرفت، دعبل به همراه ابراهیم بن عباس صولی (درگذشت 243ق) شاعر معروف شیعه عازم خراسان برای ملاقات حضرت شدند. در مرو خدمت امام رسیدند. دعبل سوغات خود یعنی همین قصیده را به امام تقدیم کرد.
این قصیده درباره امام حسین علیه السلام، خاندان امام، بنی هاشم، مصائب حضرت در کربلا و حوادث محرم و شهادت امام علیه السلام است. مطلع قصیده اینگونه است:
مدارس
و آیات خلت من تلاوة
و
مسکنُ عزٍّ مغفر العرصات
این شعر چون بیانگر تاریخ امامت شیعه و در واقع گویای تاریخ آل علی علیه السلام است، با استقبال بینظیر مواجه بوده است. دعبل این قصیده را در مجلسی که مأمون و حضرت رضا علیه السلام حضور داشتند، قرائت کرد. در این هنگام، مأمون به سختی گریست و هر دو، صله فراوان و بینظیر به او دادند.
گویا ابیات آن 45 بیت بوده ولی بعدها دیگر شاعران به آن افزودهاند و تا 125بیت افزایش دادهاند. مدیریت مقبره دعبل در شوش چند بار این قصیده را منتشر کرده است. از جمله یک بار با ترجمه غلامعلی محول در قالب جزوه و کتابچه منتشر کرده است. استاد حاج آقای محول جهت اهدای پادش آن به روح تابناک آقای مجاب، قسمتی از آن را فرستاده است که در این جا آوردهایم.
اشاره
مدح امام منتظر عج اللّه تعالی فرجه الشریف از سرودههای شاعر نابینا، دبیر بازنشسته آقای محمود وجدانینژاد است.
محمود وجدانی اصالتاً شیرازی است و در سال 1328 در شیراز متولد شد. در کودکی بر اثر ویروس خاص نابینا شده است. اکنون 67 سال از عمرش میگذرد. از کودکی قرآن کریم را نزد عمهاش آموخت. وقتی به سن و سال رفتن به دبستان رسید هیچ مدرسهای او را نپذیرفت و گفتند امکانات برای آموزش نابینایان نداریم. محمود وقتی بچههای هم سن و سال و همبازیهای خود را میدید که به مدرسه میروند و جنب و جوش دارند ولی او مجبور است در خانه بماند ناراحت و غمگین میشد. چند سال بعد او را به حوزه علمیه شیراز بُردند و شروع به فراگیری دروس طلاب از ابتدا کرد. ابتدا امثله و شرح امثله، بعد صرف میر و هدایه را خواند. بالاخره کتاب جامعالمقدمات و پس از آن کتاب مشکل سیوطی را خواند. سپس فقه و اصول فقه را شروع کرد. ولی چون کتب طلاب نه بریل داشت و نه گویایی، از اینرو برایش مشکل بود و نتوانست ادامه دهد. اما ادبیات عرب را در حدّ عالی آموخته بود. تا اینکه برادرش محمدحسن که از او بزرگتر بود و در کسوت معلمی در شیراز مشغول بود. شروع کرد به او درس دادن و چون هوش خوبی داشت، سریع یاد میگرفت و ظرف یک سال تا ششم ابتدایی را نزد برادرش یاد گرفت. آنگاه کلاس ششم را به روش جهشی امتحان داد و قبول شد.
پس از دریافت مدرک ششم ابتدایی، متوسطه را در شش سال طی کرد در ادامه در کنکور شرکت کرد و نفر دوم کنکور در رشته ادبیات شد. پنج سال هم دانشگاه را گذراند و در سال 1358 لیسانس زبان و ادبیات
عرب را دریافت کرد. پس از آن به عنوان دبیر مقطع راهنمایی در آموزش و پرورش اصفهان مشغول به کار شد. تا اینکه در سال 1386 بازنشسته گردید.(1)مجموعه اشعارش توسط دفتر فرهنگ معلولین منتشر شده است و این شعر را به آقای مجاب اهدا کرده است.
و الشمس نشانی ز رخ نیکوی مهدی
واللیل حدیثی ز کمند موی مهدی
والنجم ز چشمانش که با برق نگاهی
رفته ست دل و هستی و دینم سوی مهدی
والفجر ز هنگام تبسم که ثنایاش
گردیده عیان از دهن خوشبوی مهدی
زیبایی او بین که خداوند به قرآن
عرجون مثالش زده چون ابروی مهدی
والطور نشانی ز مقام و شرف او
جنات نعیم شمهای از باروی مهدی
الفتح ز پیروزی او بر سپه کفر
الویل جزای فِرَق بدگوی مهدی
والعصر ز عصر فرجش کز مدد حق
تسخیر کند کل جهان نیروی مهدی
القارعه از هیبت او دان تو حدیثی
چون تیغ بگیرد ز غضب بازوی مهدی
تبریک خدا گفته به خود خلقت آدم
با خلقت موزون قد دلجوی مهدی
سجود ملائک گل آدم شده زیرا
کز نسل وی آمد سلف نیکوی مهدی
اوصاف کمالیه بود ذات خداوند
اوصاف الهیه بود هم خوی مهدی
وصفش چکنم چونکه خداوند به قرآن
وصفش بنموده ز قدم تا موی مهدی
از جان بگذشتیم و سوی جبهه روانیم
تا خیمه زنیم ما همه در اردوی مهدی
روزی سپه کفر بزد لاف دلیری
نادیده گرفت این سپه حق پوی مهدی
امروز نگر؛ دون صفتان رو به فرارند
از بیم هجوم سپه حق جوی مهدی
1) . شعر زندگی، ص 9-10.
یا رب تو نگهدار ز اشرار و خطرها
این لشگر پیکارگر و حقگوی مهدی
پیروز نما لشگر حق بر سپه کفر
یا رب به حق عصمت و آبروی مهدی
یا رب تو خمینی ز بد دهر نگهدار
آن قائد حق، پیروی خط و خوی مهدی
از گوشه زندان، اسرا را تو رها کن
یا رب به حق جدّهی مظلومی مهدی
رسوا بنما، قطع نما دست منانفق
یا رب به حق گیسوی عنبر بوی مهدی
بر تربت زهرا(س) برسان دست محبان
یا رب به حق جد عظیم الخوی مهدی
یا رب تو مدد کن که رسد مهدی موعود
چونچشمهمه غمزدگان شد سوی مهدی
وجدانی تو را غم چه بود کز کرم حق
هستی ز غلامان حقیر کوی مهدی(1)
1) . شعر زندگی: گفتوگو و شانزده شعر، محمود وجدانینژاد، ص 34-35.
اشاره
این شعر توسط دبیر بازنشسته و دانشمند خادم جامعه و فرهنگ معلولان آقای محمدحسن وجدانینژاد سروده شده و به آقای مجاب هم اهدا شده است. به منظور آشنایی بیشتر با شخصیت آقای وجدانینژاد زندگینامه مختصری از ایشان عرضه میکنیم:
بنده محمدحسن وجدانینژاد شیرازی متولد 20 اردیبهشت 1322 در شیراز هستم. تحصیلات ابتدایی را در دبستانهای شیراز گذراندم و زیر نظر معلمهایی با کرامت، دانشمند، علاقهمند به اسلام و عاشق طریق اهل بیت(ع) تربیت یافتم. از زلال معرفت آنان به خصوص آقای سید اسداللّه حسامزاده حجازی بهره بردم و هم اکنون که این اتو بیوگرافی را مینویسم، ایشان در قید حیات است. حدوداً ده ساله بودم که در کلاس چهارم ابتدایی در سال 1332 افتخار داشتم از مکتب پر فیضش بهره بردم و به این تلمذ افتخار میکنم. بعد از دوره ابتدایی، در دبیرستانهای شیراز به تحصیل اشتغال داشتم و موفق به دریافت دیپلم ریاضی شدم. در سال 1341 وارد مرکز تربیت معلم شیراز شدم و از سال 1342 لباس معلمی بر تن نموده و مصمم به خدمت به کودکان این آب و خاک شدم.
پس از چند سال یعنی در سال 1344 مورد ضرب و شتم عوامل ساواک و شهربانی قرار گرفتم و همراه آقای مکارم از فیروزآباد فارس به صورت تبعید به شیراز انتقال یافتم. شیراز که در آن زمان دو یا سه دانشآموز نابینا داشت؛ نظر به اینکه بنده دارای برادری به نام محمود وجدانی بودم که تا سن 12 سالگی درس رسمی آموزش و پرورش نخوانده بود. قبل از ورود به این دبستان برای
کمک به برادر نابینایم حروف الفبای بریل را از تنها معلم این مدرسه به نام آقای عبداللّه معطری که هم اکنون در قید حیاتاند فرا گرفتم. به همین واسطه اولین کلاس تلفیقی کشور را با این دانشآموز نابینا در فیروزآباد در دبستان بابک تأسیس کردم و برادرم را در این کلاس شرکت دادم و به صورت دانشآموز بزرگسال که به نام داوطلب نامیده میشد در داوطلبین ششم ابتدایی شرکت دادم و او موفق به دریافت گواهینامه ششم ابتدایی ظرف مدت یک سال شد. یعنی تمام دوره ابتدایی خود را ظرف مدت یک سال به پایان رسانید. من چون در این کار موفقیت چشمگیری به دست آورده بودم تقاضای ورود به آموزشگاه نابینایان کردم.
در مدت زمان کوتاهی که حدود دو سال شد تسلط کامل به حروف الفبای بریل پیدا کردم که از آن جمله الفبای فارسی، الفبای انگلیسی، الفبای عربی؛ و الفبای علوم و ریاضی بود و ظرف این مدت که تقریباً دو سال بود موفق به نوشتن اولین جلد قرآن کریم در کشور شدم. چون قبل از آن چند قرآنی که مورد نیاز نابینایان بود از کشور اردن وارد ایران میشد. طولی نکشید که بنده توانستم تعدادی نابینا که دوره ابتدایی را به اتمام رسانیده بودند در مدرسه که به نام مدرسه شوریده شیرازی بود از جمله برادر نابینای خودم را با آموزش علوم و زبان انگلیسی و ریاضی و ادبیات آشنا نمودم که مدت کوتاهی طول کشید که آن دانشآموزان از جمله برادرم دوره دبیرستان را به اتمام رسانیدند. بنده هم ظرف مدت دو سال حدود 160 جلد کتاب با خط بریل اعم از کتب ریاضی، جغرافیا، زبان انگلیسی، ادبیات، قرآن، عربی نوشتم.
سپس به اصفهان منتقل شدم و در مدرسه ابابصیر مشغول گردیدم. ابابصیر مؤسسهای صد درصد مذهبی با رعایت کلیه اصول اسلامی بود؛ به خصوص برای نابینایان و نجات نابینایان از دست تبلیغات میسیونرهای آلمانی تأسیس شده بود. روش آنها اینگونه بود که کودکان نابینا را از سطح استان اصفهان و
حتی کشور جمعآوری و در مدرسه اسکان و امکانات میدادند.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران چند سال مدیریت ادارات آموزش و پرورش شهرستانهای فریدن و شاهینشهر را بر عهده داشتم. سپس با حکم وزیر مسئول دفتر امور نابینایان در وزارت آموزش و پرورش گردیدم، همزمان به تدریس در برخی مراکز نابینایی تهران هم مشغول بودم.
یک نیم زعمر من که با لهو گذشت
یک نیم دگر که با شک و سهو گذشت
یک عمر دگر من از خدا می خواهم
تا فکر کنم چسان بدین نحو گذشت
یک روز خماریم که خواهان می ایم
یک روز که سرمست ز مشروب دی ایم
در بین خماریّ و چنین سرمستی
در فکر کجا هستیم ؛هشیار کی ایم
درتولد قَدَرَت نغمه بدرود سرود
شاهد مرگ به گهواره نمرود غنود
ایسلیمان تو بدین کبکبه مغرور مباش
که فلک تاج کیان از کف محمود ربود
عمری به جوانیّ و به بازی طی شد
امروز کهولتم به غفلت دی شد
عمر دگری من از خدا می خواهم
کاین باره زندگی کی آمد؛ کی شد
گر فلک صدسال در غربت گرفتارم کند
به که در پیش عزیزان وطن خوارم کند
گربهغربت منبمیرمپیشچشم ناکسان
به که از اهل وطن یک دوست آزارم کند
وافریادا زعشق وافریادا
کارم به یکی طُرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دل را دادا
ورنه من و عشق هر چه بادا بادا
عشق تو بلای دل درویش من است
بیگانه نمی شود مگر خویش من است
گفتم سفری کنم ز غم بگریزم
منزل منزل غم تو در پیش من است
در دیده به جای خواب آب است مرا
زیرا که بدیدنت شتاب است مرا
گویند بخواب تا به خوابش بینی
ای بی خبران چه وقت خواب است مرا
دل جز به ره عشق نپوید هرگز
جان جز سخن عشق نگوید هرگز
صحرای دلم عشق تو شورستان کرد
تا مهر دگر کسی نروید هرگز
گر چشم به دیدن تو آراید جان
پس جان چه کند گرت نبیند آسان
ما چشم به راه تو به خاک افکندیم
تا جان بیند رخ تو بادیده جان
مرحوم مجاب در همه جوانب زندگی تحرک و پویایی داشته؛ از جمله در شعر هم متحول بوده است. شعرهای پایانی عمرش از هر نظر با اشعار اول حیاتش متفاوت است.
هر چند سراسر عمرش، دغدغه آیینی داشته و همیشه شعر مذهبی برایش اولویت داشت، اما در دهههای نخست عمرش، اشعار اجتماعی هم میسرود، سپس یک دوره به غزل روی آورد و غزلیات بسیار سرود. در واقع جوانی خود را با عشقهای آیینی اشباع کرد. عشق به ائمه علیهم السلام و محبت به وصال حضرت مهدی علیه السلام در شعرهای این دوره او بسیار است.
بهرحال اشعار و سرودههای آقای مجاب در تاریخ شعر شیعه، جایگاهی میتواند داشته باشد. اما تا قبل از این بزرگداشت در این باره، مطلبی منتشر نشده بود. خوشبختانه چند مقاله رسیده و جنبههایی از شعر مجابی را تجزیه و تحلیل کردهاند. این فصل شامل مقالاتی در این زمینه هستیم.
اشاره
دکتر محمدرضا سنگری در سال 1333 در شوش چشم به جهان گشود. چون پدرش به عنوان معلم از دزفول به شوش مأموریت داشت. اما تحصیلات متوسطهاش را در دزفول گذراند. سپس تربیت معلم را طی کرد و به عنوان معلم مشغول شد. تا اینکه در سال 1356 مجدداً در دانشگاه شرکت و پذیرفته شد. رشته ادبیات فارسی را تا کارشناسی ارشد در دانشگاه چمران (جندی شاپور سابق) ادامه داد. آنگاه در مقطع دکتری در همین رشته در دانشگاه تهران پذیرفته شد. ایشان چند دهه به تدریس ادبیات فارسی به ویژه ادبیات و فرهنگ عاشورایی مشغول بود و چند مجموعه شعر منتشر کرده است. به دلیل همشهری بودن با آقای مجاب ارتباط و دوستی داشت. در این مقاله به بررسی شعر مرحوم مجاب میپردازد.
شعر، میوهای است که از شاخسار جان چیده میشود. شاعر در سلوک درون و برون و در سیر آفاق و انفس یافتههای خویش را در قالب شعر گزارش میدهد و جام جام به کام تشنگان معرفت و حقیقت میبخشد.
در این میان سرودههای شاعرانی که پنجرهی چشم ظاهر آنان به دنیا بسته است، رنگ و بوی و لطف دیگری دارد؛ این سرودهها ترجمان و آینهی ادراکی دیگر از جهان و ره آورد "احساسی" متفاوت و دیگر گونهاند. شهودی راز آمیز و مکاشفهای شگفت و ژرف که تأمّل در آنها، فراخنایی دیگر را فرا چشم خواهندگان و خوانندگان قرار میدهد.
دیوان شعر فاضل فرزانه و دانشور روشندل مرحوم حجت الاسلام و المسلمین سید محمدکاظم مجاب (قدسی) از این گونه است. سرودههایی که در عین
رسایی، روانی و زیبایی، دریچهای به باغ آگاهی و معرفتاند و فرصتی برای سلوک و سفر به قلمروهای تازه و نامکشوف.
استغنا
مرحوم مجاب به سبب اتصال عارفانه به حضرت حق و درک عظیم و لطیف از رحمت و رأفت و نعم پروردگار، هرگز «نداشتهها» را نمیبیند. بزرگترین نقد و فقر، یعنی چشم را بهانهی سوگ و اندوه و شکوه و گلهمندی نمیسازد و با «داشتن» محبوب خود را دارنده و صاحب «همه چیز» مییابد:
دلی دارم
که بی رویش نخواهد زندگانی را
غمی دارم
که با آن غم نخواهم عیش فانی را
نه بی رویش هوای چشم روشن میکنم روزی
نه بی
وصلش تمنا میکنم عیش جوانی را
تأمل کن
زمانی ای اجل شاید شب دیگر
بگویم با
لب لعلش غم درد نهائی را
نه من بس
در صف دلدادگان دلدادهتر بودم
که او از
دلستانانبردهگوی دل ستانی را
دم صبح و
کنار جوی و طرف لاله نسرین
سلام از
من رسانید آن بهار زندگانی را
بگوئیدش که قدسی با غمت تا هست میسازد
اگر عشق تو
نبود او نخواهد عیش فانی را
عشق و دلدادگی
شیفتگی و دلدادگی چنان در وجود او شعلهور است و به غم «دوست» خوش است که در این راه سر از پا نمیشناسد و برای دادن «سر» در راه او هماره خود را آماده و بیتاب میبیند:
چندی است نیافتاده به رویت نظر
ما
میپرسدت از ناله دل چشم تر ما
گفتم که جوان مانم و پیری نرسد
زود
شاید به سر کوی تو افتد گذر ما
ما سر به در میکده دوست بسودیم
گو اینکه در این ره برود جان و
سر ما
آنانکه ز مستوری ما راز ندانند
آیند و بپرسند زِ مستّان خبر ما
یا عمر بسر میشد و یا شام غم
دوست
یا بر سر آن کوچه نمیشد گذر ما
هرکس که تو را دیده یقین کرده و
دانست
کز عشق تو شد شهر اقامت سفر ما
آنمیکه شبوصلزدستشبه سبوریخت
عیش دگران گشته و خون جگر ما
او گفت که امشب در این باغِ
مبندید
شاید برسد «قدسی» بی بال و پر
ما
قناعت و ساده زیستی
ساده زیستی و زهد و پارسایی، شیوه زندگی مرحوم مجاب است. با قناعت زیستن مشی و سیرت اوست و تکیه بر لطف کریم و عنایت ربّ رحیم و چشم بر آستان او داشتن، به او مناعت و علّو روح و پاکی و عظمت روح بخشیده است:
خدا گواه است که ما میل مال و جاه نکردیم
خیال سروری و کشور و کلاه نکردیم
بغیر آنکه نبودیم پای بوس بزرگان
دگر بقول همان دشمنان گناه نکردیم
بفکر آنکه شود رو براه کار جهانی
اساس زندگی خویش رو براه نکردیم
بیاد اختر صبحی که شد ز دیده ما دور
رصد ندیده و بر کوکبی نگاه نکردیم
خیال صورت او شمع بزم محفل ما بود
به دل تملقی از آفتاب و ماه نکردیم
ز بیست و هفتم ماه رجب که اول ماه بود
چه بیست و هفت که دیدیم و اشتباه نکردیم
امید وصل تو تا بودمان ز دل نبریدیم
اگر چه چاره این نامه سیاه نکردیم
بیم و امید
معلوم است آن که سر و سرّ با محبوب ازلی دارد، در بند تعلقات و کششهای مادی نمیغلتد و آن که چشم امید به عنایت و حمایت پروردگار دوخته است، در ارباب بی مروّت دنیا نمیکوبد. مجاب بصیر و روشن بین و حقیقت نگر در جای جای سرودههایش به استغنای خویش - علی رغم فقر و نیازمندی اشاره دارد. مجاب هر چه دارد، همه از اوست و سرمایه و زاد و ره توشهاش عشق است و بس:
خوشا
و خُرّما میخانه او
خوشا
عهد وی و افسانه او
خوشا
و خُرّما آن دل که از جهد
شب
برزخ شود هم خانه او
سحرگاهان
که آید بر لب جو
مبادا
دل شود بیگانه او
فروغ
روی ساقی جلوهای کرد
که
جام و باده شد مستانه او
به هر
بزمی شود شمع شب افروز
کسی
کوشد ز دل پروانه او
شبی
همراه شبنم رو به گلزار
که
آید بویی از کاشانه او
شب
برزخ کشم بویی از آن زلف
که
باشد فیض شبنم شانه او
دریغا
جان «قدسی» اینقدر نیست
که
باشد در خور جانانه او
فقط
یک توشه دارد «قدسی» از عمر
که
بوده عاشق دیوانه او
آیینی بودن
بخش قابل توجهی از سرودههای مرحوم مجاب سرودههای آیینی و دینی است که به ستایش و منقبت و مدیحهی اهل بیت اختصاص دارد. این سرودهها لطافتی ویژه و گاه سبک ویژه دارند؛ چند نمونه به زبان عربی هستند که چیرگی و تسلّط بر زبان و ادبیات عرب را مینمایانند. بیشترین سرودههای آیینی مدح علی علیه السلام و پیامبر و دیگر سرودهها در سوگ اباعبداللّه الحسین علیه السلام است. هم سوگ سرودهها (مراثی) و هم سور سرودهها (مولودی و ...) ترازمند و فرازمند و زیبا و ستودنی هستند. میتوان سرودههایی را که در سوگ شخصیتهای بزرگ یا در ستایش آنان آمده نیز از جنس و نسخ همان سرودهها دانست. در همهی این سرودهها لطافت روح شاعر و عشق و ارادت وی تموج دارد. چند سروده نیز اخوانیه یا شکوه و گلهمندی است که ساختار نامه یا پاسخ به نامه دارند.
داغ سینه
«درد» وجه دیگر سرودههای مجاب است، در دو داغ از دست دادن برادری که همدم و یار و غمخوار بوده، درد ناهمدلیها، درد کج فهمیها و آزارها و طعنههای سبک سران و خامان و مدعیان و کجروان، همه و همه دردهای اوست که در شعر تبلور و بازتاب دارد بی آن که شاعر دامن صبر و شکیب از دست دهد و یا بر آشفته و تلخ و ناروا به مقابله بر خیزد.
نتیجهگیری
با همین ویژگیهاست که شاعر روشندل حضرت حجت الاسلام والمسلمین سید محمدکاظم مجاب را باید شاعری حکیم و حکیمی شاعر نامید. سرودههای این دفتر، پر و بال پرواز به آفاق معنا و معرفت است و شعر حکیم مجاب، شعری که جان را سیراب میکند، اندیشه را بارور میسازد و روشنی و
افروختگی به وجود مخاطب میبخشد.
از شعر استاد مجاب بیش از این باید گفت و امیدوارم صاحب نظران و اندیشهوران از زوایای گوناگون شعر منشور گونه استاد را بشناسند و بشناسانند تا همگان از این زلال شیرین و حیات بخش بیشتر بهرهمند شوند.
سید محمدکاظم مجاب از سادات موسوی و جزء خاندان سادات گوشه میباشد.(1)او دارای دلی پاک و ضمیری روشن است؛ طبع روان، ساده و جذابی در شعر دارد. از جوانی شعرهایی میسروده است. مجموعه اشعارش در سال 1343 با عنوان نامه روشن بینان برای اولین بار در دزفول منتشر شد. یعنی وقتی 35 ساله بوده، دیوانی قابل توجه منتشر کرده است.
این رخداد یعنی انتشار دیوان اشعار مرحوم مجاب وقتی 35 ساله بوده و در سال 1385ق/ 1343ش از چند منظر قابل توجه است: یک فرد نابینا در آن سالها که هنوز مدرسه برای نابینایان فراگیر نشده بود؛ فقط در اصفهان مدرسهای بود که توسط کلیسای آلمانها اداره میشد. مدرسه ابابصیر که یک مدرسه با گرایش غیر مسیحی بلکه اسلامی بود، در سال 1348 در اصفهان تأسیس شد. در شیراز اولین مدرسه برای نابینایان در سال 1343 تأسیس شد. حتماً در اهواز و دزفول حتی مدرسهای که کلیسا اداره کند وجود نداشته است. حداقل ما سراغ نداریم.
در چنین شرایطی یک نابینا چنان تربیت شده و ادبیات را فرا گرفته که توانسته اشعار نغز بسراید.
پس از چاپ اولین مجموعه اشعارش سالها بعد یعنی در سال 1376 دومین دیوان او با عنوان دیوان قدسی منتشر شد. اینجا از زوایای مختلف به مجموعههای شعری مرحوم مجاب نگاه کنیم و شعرش را به لحاظ شکلی و صوری و نیز محتوایی و همچنین دیگر ابعاد آن تجزیه و تحلیل میکنیم. البته مرحوم مجاب دو مجموعه مهم مکتوب به یادگار گذاشته و لازم است به روش علمی به مطالعه هر دو مجموعه
1) . نامه روشن بینان، ص2.
پرداخت: یکی مجموعه اشعارش که در قالب دو کتاب منتشر شده و دوم مجموعه سخنرانیهای ایشان که هنوز صوتی است و در حال پیاده شدن است.
چون مجموعه سخنرانیهای ایشان آماده نبود، در این مقاله فقط مجموعه اشعارش بررسی شده است.
اولین سرودهها و تخلص
بعضی معتقدند پس از وفات برادرش مصطفی، درد و رنج خود را با سرودن اشعار بیرون ریخت و خودش را تخلیه میکرد و شعر سرایی او با فوت برادرش شروع شد. اما دیگران معتقدند او از نوجوانی اشعاری زمزمه میکرد و به تدریج سرودههای او پختهتر شد.(1)
با توجه به اینکه شعرهایی که درباره برادرش مصطفی سروده در کتاب نامه روشن بینان آمده و این اثر در سال 1343ش/ 1385ق منتشر شده، سید مصطفی در سال 1332ش در رودخانه غرق شده است.
مرحوم سید مصطفی 16 ساله بود که 13 شوال 1375/1332ش در رودخانه دز یا رودخانه دزفول غرق شد و درگذشت.(2)
بنابراین ایشان در سال 1316ش(3)
متولد شده و هشت سال از آقای مجاب کوچکتر بوده است. البته مبنای 1340 حدسی است. ذکر این اعداد و ارقام برای این است که تاریخی برای سرودهها و اولین اشعار مرحوم مجاب پیدا کنیم.
مرحوم مجاب ابتدا به «مجاب» و پس از چندی به «انگشتری» تخلص میکرد ولی بیشتر به قدسی تخلص کرده است. در اشعاری که در دیوانش یا در نامه روشن بینان آمده، تخلص انگشتری دیده نشد. تخلص مجاب هم یکی دو مورد بیشتر
1) . دیوان قدسی، ص14.
2) . مصاحبه با سید ناصر مجاب در همین مجموعه؛ مقدمه نامه روشن بینان، ص2. لازم به یادآوری است دکتر مجاب برادر مرحوم مجاب در مصاحبهای میگوید: مصطفی سه سال از او کوچکتر بوده است. تولد خودش 1316، لذا تولد برادرش 1319 بوده است. تفریق 1319 تا 1332، 13 سال میشود. یعنی بر مبنای اطلاعاتی که دکتر مجاب داده، مصطفی در 13 سالگی فوت کرده است.
3) . برادر مرحوم مجاب یعنی دکتر سید محمدی میگوید من در 1316 و مصطفی در 1319 متولد شدیم.
دیده نشد. اما خودش در زندگینامه خود نوشت در سال 1343 نوشته است:من از بچگی طبع شعر داشتم، گاهی انگشتری و گاهی مجاب و در این اواخر قدسی تخلص کردم.(1)
اما چرا تخلص قدسی را برای خودش انتخاب کرده، نکتهای یافت نشد. اما چند نمونه از تخلص ایشان را میآورم:
در پایان شعر «پروانه وجود» چنین سروده است:
بخوانید از برایش شعر قدسی
که یادی کرد از دُر دانه ما(2)
قطعه غزلی با عنوان شب هجر دارد و آخرین بیت آن این گونه است:
نصیب قدسی آمد آتش هجر
و گرنه از وصالش بینصیب است(3)
چاپ و نشر
حدود پنجاه قطعه از اشعار مرحوم مجاب در کتابی با مشخصات زیر برای اولین بار منتشر شد:
نامه روشن بینان: برگزیده از اشعار قدسی، به کوشش سید موسی عالمشاه، دزفول، ناشر و کتابفروشی عالمشاه، 1385ق/1343ش، قطع جیبی، 85ص.
این کتاب وقتی منتشر شده که آقای مجاب 35 یا 36 سال داشته یعنی شاعر جوان و نابینا بوده که در حوزه دزفول مشغول تحصیل و تدریس و در سطح شهر مشغول منبر و تبلیغ بوده است.
اما محتوای آن که بعداً بیشتر توضیح میدهیم گویای این است که در جریان حوادث کشوری و بینالمللی بوده است.
در مسائل و رخدادهای سیاسی فقط به آیت اللّه سید ابوالقاسم کاشانی و برخی آرای سیاسی او پرداخته است.
آیت اللّه کاشانی در سال 1340 درگذشت و این دورهای است که نهضت
روحانیت معروف به نهضت پانزده خرداد در قم آغاز شده است. ولی چنین رویکردی به این موضوع در اشعار آقای مجاب به چشم نمیخورد.
در سال 1376 به کوشش داماد آقای مجاب به نام سید علی صدر السادات، مجموعه سابق همراه با اشعار جدید با این مشخصات منتشر گردید:
دیوان قدسی: مجموعه اشعار حضرت حجت الاسلام و المسلمین سید محمدکاظم مجاب متخلص به قدسی، تهران، کتابخانه صدر، 1376، 162ص.
ساختار محتوایی
نامه روشن بینان 44 قطعه غزل و قصیده را بدون تفکیک و در پایان دو قطعه با عنوان «تهذیب نفس» و «در فوت سید محمدرضا شفیعی» و نیز چند قطعه رباعی و دو بیتی آورده است. از اینرو در مجموع حدود پنجاه قطعه در این کتاب جا داده شده است.
اما کتاب دیوان قدسی، اشعار را در چهار فصل دستهبندی کرده است. ابتدا 97 قطعه غزل را آورده، سپس 14 قصیده و در ادامه 22 قطعهای را زیر عنوان متفرقات و در آخر 44 قطعه را با عنوان رباعی و دو بیتی آورده است. درمجموع 177 قطعه در این کتاب جای گرفته است. یعنی نسبت به نامه روشن بینان بیش از سه برابر شده است.
نامه روشن بینان با اشعاری درباره برادرش و مصیبت فوت برادر آغاز میکند، اما دیوان قدسی را با غزل زیبایی با عنوان «نشان ما» شروع کرده است. اما همه اشعار مندرج در کتاب نامه روشن بینان در کتاب دیوان هم آمده است. از اینرو فقط ساختار کتاب دیوان را با دستهبندی اشعار و بررسی هر دسته پی میگیریم.
1- بیشترین حجم غزلها درباره «وصل و فصل» است. وصل در فرهنگ شیعی آقای مجاب یعنی مطیع اهل بیت علیهم السلام شدن و خدمت برای این خاندان به روش عبادت، تهجد، شب زندهداری، قرائت ادعیه و قرآن است.
به ویژه محبت و علاقه به ائمه علیهم السلام و امام دوازدهم عجل اللّه تعالی فرجه الشریف در معنای وصل بسیار در اشعارش ظهور و بروز دارد.
اگر خواهی بینی وصل او را
برون کن از دلت هر آرزو را
بشو همرنگ و هم بو با گل باغ
3
ببین آن لالههای طرف جو را
بپرس از آن نسیم عنبر آگین
حدیث عشق ما و وصل او را(1)
در جای دیگر میگوید:
گرچه
از وصل لب و لعل تو ناکامیم ما
خوش
دلیم از آنکه با یاد تو آرامیم ما
در
خیالآن شب وصلیکه ما بودیم و یار
روز
را با روشنان بخشید در شامیم ما(2)
اسامی غزلهایی که به نوعی به مبحث تقریب و وصل و فصل پرداخته، بسیار است ولی بعضی از آنها این گونهاند:
یاد دوست؛(3)
شب وصل؛(4)سر غم - گل دلسوخته؛(5)عیش دلداده؛(6)مجلس انس؛(7)نقش خیال.(8)
هنر و تردستی مجاب در این است که از اصطلاحات ظریف و شیرین عرفانی استفاده و از قالب غزل هم بهره گرفته و در ظرف اینها، آموزههای شیعی و تعالیم مکتب امامیه را ریخته است. به ویژه امام عصر عجل اللّه تعالی فرجه الشریف را با این مفاهیم پیوند زده است.
2- درباره شخصیتها: آقای مجاب اشعار بسیار درباره پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله، حضرت علی علیه السلام، امام حسین علیه السلام و امام عصر عج اللّه تعالی فرجه الشریف و دیگر امامان دارد و اشعار زیبایی در قالب قصیده یا غزل سروده است.
درباره حضرت علی علیه السلام میگوید:
علی آن باغبان گلشنهستیکه در عالم
به دستاو گلی را چیده تقدیمخدا کردم(1)
در جای دیگری میسراید:
شب شنبه شب عید غدیر است
از این شب ساقی کوثر امیر است
درباره مظلومیت حضرت علی علیه السلام قطعه زیبایی با عنوان «کویر عاشقی» دارد:(2)
ما علی را در میان لالهها خواهیم یافت
با نسیمصبح و طرف ژالههاخواهیمیافت(3)
در اشعار خود از انبیا سخن گفته و تلاش کرده آنها را به عنوان الگو مطرح و معرفی کند. درباره یعقوب پدر حضرت یوسف علیه السلام میگوید:
اگر چه دیده یعقوب شد ز هجران کور
بیار پیراهن یوسف ای بشیر، بیا(4)
یعنی دور ماندن از مقصود و مطلوب میتواند عامل نابینایی باشد و رسیدن به مطلوب موجب بینایی میگردد و اینجا تمثیل به پیراهن یوسف شده است.
شخصیتهای صدر اسلام غیر از معصومین علیهم السلام مورد توجه او بوده؛ از ابوذر و حجر یاد کرده است:
عکسبوذر رامیاندفتری
خواهیمجست
حُجر را در قصهیسیالهها
خواهیم یافت(5)
درباره آیت اللّه سید محمدرضا شفیعی، آیت اللّه سید ابوالقاسم خوئی و دیگران هم نکاتی دارد.
3- نیز درباره روضه خوانی و مجالس وعظ نکات سودمندی دارد.
بالاخره اگر اشعار ایشان را از نظر بسامدی بخواهیم بررسی کنیم، بیشترین ابیات او گویای تجربه شخصی شاعر در زمینه گرایش به ایدهآلها و مطلوبات و یا محاسن اخلاقی و یا شخصیتهای مؤثر است. پس از آن بیشترین اشعار در مدح و مناقب رهبران و معصومین علیهم السلام است. سپس ابیات درباره دیگر
شخصیتها برای الگوسازی از آنها در مرتبه بعد قرار دارد.
بسامدی
دو مجموعه مهم در اختیار داریم که بر اساس آن دو میتوان مجابیات یا شعر شیعی مرحوم مجاب را شناخت. اما اینجا فقط به اشعاری میپردازیم که در مجموعه اشعار مرحوم مجاب منتشر شده است. با بررسی مجموعه اشعار ایشان موضوعات دارای فراوانی به ترتیب زیر است.
بر اساس اعتقادات امامیه امام قائم یا امام زمان یا امام منتظر به عنوان آخرین و دوازدهمین امام ابوالقاسم محمد بن حسن عسکری است که در سال 255ق در سامرا در خانه امام حسن عسکری علیه السلام متولد شد. مادرش نرجس دختر یشوعا فرزند دختر قیصر روم است. البته نام اصلی او ملیکه بود. غیبت امام عصر در 260ق و پس از نماز خواندن بر پدرش آغاز شد. البته طی 69 سال در غیبت صغرا بود و توسط چهار تن از نواب با مردم در ارتباط بود. پس از آن یعنی از سال 329ق غیبت کبری آغاز شد و هنوز ادامه دارد. مرحوم مجاب علاقه ویژه به امام عصر عج اللّه تعالی فرجه الشریف داشت و اشعار بسیار در وصف این امام سروده و بیشتر اشعارش در این باره است.
نقش خیال، ص14(1)
غوغای شب، ص 15-16
تمنای وصال، ص 45-46
انفاس قدسیان، ص 52-53
شب انتظار، ص 53-54
بر آستان دوست، ص 54-55
امید وصال، ص 55-56
هستی عاشق، ص 78-79
1) . این صفحات بر اساس دیوان قدسی است.
صحبت دوست، ص 79-80
لذت دیدار، ص 88-89
مهدی عج اللّه تعالی فرجه الشریف، ص 99-100
تخمیس با غزل حافظ، ص 148-150
حدود یک ششم از کل دیوان قدسی درباره ولی عصر عج اللّه تعالی فرجه الشریف و انتظار و دیگر موضوعات مرتبط به حضرت است.
امام علی علیه السلام
آقای مجاب به حضرت علی علیه السلام امام اول شیعیان هم ارادت خاصی داشته و درباره ایشان و موضوعات مرتبط به حضرت مثل غدیر اشعار بسیار دارد؛ مثل
غدیر، ص18
کویر عاشقی، ص 28-29
در شهادت حضرت امیر علیه السلام، ص90
نقش یار، ص 93-94
مدح مولا، ص107
میلاد مولای متقیان، ص 107-108
مدح و منقب مولا، ص 118-119
به یاد شهادت حضرت علی علیه السلام، ص 145-147
امام حسین علیه السلام
طبیعی است که آقای مجاب درباره امام حسین علیه السلام، عاشورا و کربلا و محرم اشعار بسیار داشته باشد. ولی اشعارش در این زمینه بیشتر از دیگر موضوعات نیست بلکه از نظر کمی مثل اشعارش درباره امام علی علیه السلام، یا امام مهدی عج اللّه تعالی فرجه الشریف است. یعنی تعادلی در دیوانش به چشم میخورد:
مدح امام حسین علیه السلام، ص36
راه وصل، 86-88
تخمیس با غزل سعدی، ص 133-134
روز قبل، ص 138-139
دیگر معصومین علیهم السلام
مرحوم مجاب درباره بسیاری از معصومین علیهم السلام از شخصیتهای یاد شده، قطعههای زیبایی دارد، نمونههایی معرفی میکنم:
پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله، ص 40-41 و ص129
حضرت زهرا سلام اللّه علیها، ص 82-83
امام جواد علیه السلام، ص 131-132 و 139-140
امام موسی بن جعفر علیه السلام، ص 59-60
امام محمدتقی علیه السلام، ص142
درباره شاعران
ایشان یک قطعه ویژه، یک غزل یا یک قصیده کامل درباره یک شاعر ندارد اما در لابلای ابیاتش به شاعران زیر اشاره شده است:
عطار، ص30 و ص58
شمس، ص16
بابا طاهر، ص58 و ص16
سعدی، ص132 و ص16
حافظ، ص132 و ص16
ضیایی، ص132
وفایی، ص132
شهریار، ص135
پیامبران
درباره انبیا قطعه خاص ندارد و در لابلای اشعارش از بعضی انبیا یاد کرده است؛ مثل:
خضر، ص77
لوط، ص77
عیسی، ص53
عالمان و دانشمندان و فقها
درباره بعضی از دانشمندان قطعه خاص سروده است مثل:
آیت اللّه سید ابوالقاسم خوئی، ص 125-126
آیت اللّه سید ابوالقاسم کاشانی، ص 123-125
علامه امینی، ص109
آیت اللّه سید محمدرضا شفیعی، ص 122-123
علامه طباطبایی، ص 135-137
آیت اللّه منصور سبط الشیخ، ص 116-117
برادرش سید مصطفی
سید مصطفی از آقای مجاب کوچکتر بود و علاقه و پیوند خاصی بین سید مصطفی و سید کاظم وجود داشت. آقای مجاب به مجالسی که میرفت، سید مصطفی همراهش بود، کتابهایی که باید مطالعه میکرد، سید مصطفی برایش میخواند و خلاصه سید مصطفی دستیار و منشی و راهنما و همه کاره آقای مجاب بود. اما در سال 1332ش/ 1375ق در رودخانه دز غرق شد و درگذشت. این حادثه بسیار روی روحیه و فعالیتهای آقای مجاب تأثیر گذاشت. از اینرو حداقل سه غزل ویژه درباره او سروده است.
غزلی با عنوان ماجرای آب (ص35) آمده که بیت اول آن اینگونه است:
دیدی که آب دز چه جفا بر مجاب کرد
بر او نه بس که خانه جمعی خراب کرد
غزل دیگری با عنوان حدیث آب (ص 102-104) با این بیت شروع میشود:
من و بی مصطفی و زندگانی
عجب دارم ز راز آسمانی
یک قصیده هم درباره مصطفی سروده و عنوان آن را «مدح و منقبت مولای متقیان علیه السلام» نامیده (ص 118-119) و با این بیت آغاز میشود:
علیگرمصطفیرا
برد، منخود را رضا کردم
فدای
نام نیکویش دوصد چونمصطفی کردم
شدیدترین مویهها، ناراحتیها و دلتنگیها را در این سه قطعه دارد و از نظر فنی هم بسیار زیبا است.
دیگر از موضوعات
غیر از مباحث و موضوعاتی که معرفی شد و هر کدام بخشی از دیوان مرحوم
مجاب را پوشانده است، موضوعات دیگری مثل موارد زیر هم در دیوانش جایگاهی دارد:
منبر و شرایط منبر
عزاداری و شیوه صحیح آن
جشن و شادی
قناعت و ساده زیستی
خشوع و خضوع و دیگر مقولات اخلاقی
به هرحال ساختار دیوانش گویای محورهای شعر شیعی از نگاه مجاب یا مجابیات است. البته اشعار مجاب یا مجابیات بُعد دیگری هم دارد و آن بیان شرایط و اوضاع زمانه خودش است به ویژه شرایط اجتماعی را تا حدی میتوان از اشعار او فهمید.
نگاهی به مقدمه
نامه روشن بینان دارای دو مقدمه است. یک مقدمه را ناشر یعنی سید موسی عالمشاه نوشته است. سادات عالمشاهی یکی از خاندانهای ریشهدار در دزفول میباشند و از این خاندان شخصیتهای دانشمند، روحانی و فرهیخته بسیار به پا خاستهاند. آقای سید موسی عالمشاه در مقدمه نخست، آقای مجاب را به مروج احکام، شاعر جوان، ادیب فرزانه، از فضلای علوم دینی و خطیب خاندان عصمت و طهارت و پدرش را به شریعتمدار عارف ربانی توصیف میکند.
از این مقدمه پیدا است که در آن زمان، آقای مجاب در عرف جامعه به ادیب و شاعر اشتهار داشته است؛ به ویژه از وقتی دیوانش منتشر شد، مردم بیشتر به او توجه میداشتند. در این زمان 35 ساله بوده، اما با پشتکار و تلاشهای بسیار توانست در شهر و در استان مطرح و شناخته شود.
توجه کنید جملات درباره او که میگوید خطیب خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام، اهل منبر در سال 1385ق/ 1343ش منتشر شده و در آن دوره یعنی نیم قرن قبل آقای مجاب در اوج بوده است.
همچنین دربارهاش نوشته است:
مجاب با اینکه از روشنی هر دو چشم محروم است ولی دلی روشن و ضمیری
پاک دارد. سخنانش از دلی تابناک جلوه خاصی به کتابش بخشیده و مطالعه کننده با قرائت چند بیت از اشعارش حالت مخصوصی در دل احساس میکند.(1)
آقای عالمشاه سه نکته دیگر را هم در مقدمه مطرح کرده که در جاهای دیگر وجود ندارد:
توضیح اینکه پدر یعنی سرپرست خانواده در جوانی فوت کرده بود و مجاب وقتی سیزده ساله بود باید مادر، دو برادر و سه خواهرش را اداره میکرد. تصور کنید نوجوان نابینا باید از طریق شغل سخت و مشکل یعنی وعظ و منبر هم پیشرفت میکرد و هم کار فرهنگی و علمی مینمود و هم به وظیفه دینیاش عمل میکرد و هم اشتغال و درآمد زایی میداشت.
مهمتر اینکه منبر و فعالیتهای او به دعوت بانیان و زیر نظر عالمان شهر و استادان حوزه بوده است. از اینرو مطابق ضوابط و قواعد و خیلی با فخامت و وقار بوده است نه اینکه متکدیانه باشد.(3)
علت اینکه مرگ سید مصطفی موجب شکستگی او شد، این بود که سید مصطفی فقط برادرش نبود بلکه رفیق، همراه، راهنما، دستگیر، منشی، عصای دست و مشاور او هم بود. همواره در مجالس، در سفر و حضر همراه آقای مجاب بود. از این رو بعد از وفات سید مصطفی، آقای مجاب تنها و بییار و یاور شده بود. از اینرو به او سخت میگذشت و در شعرهای خود از درگذشت سید مصطفی نالان و
گریان است.
شاعر جوان ما صبحها بعد از منابر به درس و بحث و مطالعه در کتابخانه مدرسه علمیه نبویه میپردازد. این مدرسه چندی است توسط آیت اللّه سید اسد اللّه نبوی در شهر دزفول تأسیس شده است.و عصرها در مسجد جامع عتیق که در وسط شهر واقع است به عبادت مشغول است.(1)
برنامه جامع آقای مجاب که هم شامل درس و بحث و هم عبادت؛ هم کار فردی و هم فعالیت اجتماعی است، در این گزارش پیدا است.
پس از مقدمه ناشر، زندگینامه خود نوشت آقای مجاب آمده است.(2)در آن دوره هنوز روحانیون آن هم در شهرهای دور دست، زندگانی خود نوشت کمتر مینوشتند، ولی روشن بینی آقای مجاب انگیزه او برای نوشتن زندگینامه بوده است.
دیوان قدسی یک مقدمه بیشتر ندارد و زندگینامهای از مرحوم مجاب با عنوان خلاصهای از شرح حال و زندگینامه شاعر ارجمند با امضای ناشر منتشر کرده است. این نوشتار دو بخش دارد، بخش اول آن عیناً همان زندگینامه خودنوشت مرحوم مجاب است که در نامه روشن بینان آمده است. این بخش از زبان آقای مجاب و ساختار آن اول شخص میباشد.
قسمت دوم با ساختار سوم شخص و درباره مرحوم مجاب است.
شعر و نابینایی
شاعر برای سرودن اشعار مطلوب نیاز به سه زمینه یا ابزار دارد:
معلومات
دانستن علم و سوژه عروض و قافیه و شعر
احساس درونی
وضع خاص جسمانی و نابینایی مطلق در شعر مجاب و پیدایش مجابیات مؤثر بوده است. خودش در پایان زندگینامه خودنوشت مینویسد:
1- در مطالعه زندگی اشخاص مانند من که همهاش با ناکامی و محرومیّت مانند تمام شاعران بوده است، انسان را متوجه این نکته میکند که این جور آدمها وقتی از کسی نوازش یا مهربانی دیدند، چون از دیگران کمتر میبینند، آن را فراموش نکرده و بعداً به صورت عشق و محبت، احساسات آنها را تهییج و انگیزه شاعری در آنها به وجود میآید.(1)
آقای مجاب به علت شاعر شدن و علت سرودن شعر توسط نابینایان پرداخته و نکته مهمی را یادآور شده و در واقع میگوید در ذهن او و دیگر نابینایان، دستگاه مُبَدِلی هست که دریافتهای احساسی را میتواند تبدیل به واژگان منظم یعنی شعر نماید. البته نابینایانی که از این توانایی محروماند، علت آن نداشتن این مبدل نیست بلکه بالقوه وجود دارد و باید با آموزش شیوههای تربیتی، کار آمد و بالفعل گردد. اگر دستگاههای متصدی امور نابینایان در این زمینه کار کنند، به شیوه علمی و اشتغالزا میرسند.
2- چون آدمهای نابینا تراکم اخبار در ذهنشان کمتر است، مطلبی که میشنوند، با فرصت بیشتری در ذهنشان آمد و رفت میکند و طبع آنها برای جواب و تأثر که تنها انگیزه شعر و موسیقی است آماده میشود.(2)
آقای مجاب دومین دلیل رو آوردن نابینایان و از جمله خودش به شعر و موسیقی را بیان کرده است. وی به نکتهای اشاره میکند که علما درباره خیال میگویند. شعر و موسیقی با خیال سر و کار دارد. قوه مخیله هر چه کمتر درگیر باشد و خلوتتر باشد، قدرت جولان و حذف و اضافه، تجزیه و ترکیب آن بیشتر میباشد. مثل میدان خلوتی است که سوارکار قدرت جولان بیشتر دارد. اما اگر میدان شلوغ باشد، نمیتواند جولان دهد.
این نکاتی که آقای مجاب از روی تجربه خودش گفته، باید توسط روان پزشکان بررسی و شرح داده شود. اما علت شاعری خود را دو نکته مزبور دانسته است. یعنی ایشان احساس درونی و کشش درونی داشته، از طرف دیگر معلومات مذهبی و شیعی هم کسب کرده و سومین عنصر که دانش شعر و عروض و قافیه است هم کسب نموده است. مرجع اینها تولید مجابیات یعنی نوعی شعر شیعی است.
اما در بخش دانش شعر شیعی، دانستن اوزان شعری و اطلاعات درباره آرایهها کافی نیست و شاعر نیاز به الگو دارد تا به او تأمین کند و شعرش را در قالب الگو بیان کند و بسراید.
آقای مجاب سه شاعر را به عنوان الگوی خودش داشت: یکی مرحوم ضیایی دزفولی و دوم وفایی و سوم جودی خراسانی است. در مقاله دیگری تأثیر این دو بر شعر مجاب و تأثر مجاب از آن دو را بررسی میکنیم.
خلاصه و نتیجه
مجابیات یا شعر مجاب با ویژگیهای خاص و متأثر از روحیه و فرهنگ نابینایی در چند دهه اخیر در محافل مذهبی مورد توجه بوده است. اما کمتر از منظر علمی و شعر شناسی به جنبههای آن پرداختهاند. پایاننامه درباره شعر مجاب هنوز عرضه نشده و مقاله علمی درباره آن تألیف نشده است. هر چند بعضی از مبلغین دینی و نویسندگان شعر مجاب را نغز و پر مغز دانستهاند.(1)
یک علت آن، مجهول و ناشناخته بودن مرحوم مجاب است. زیرا نهادهای متصدی امور معلولین به این گونه شخصیتها نپرداخته و به معرفی آنها اقدام نکردهاند.
1) . مصاحبه با علیاکبر مهدیپور.
آقای مجاب به حضرت معصومه سلام اللّه علیها بسیار علاقهمند بود، از سال 1359 که به قم هجرت کرد و ساکن قم شد، در هر شرایطی پیش میآمد به زیارت حضرت میشتافت. در چهل و پنجاه سال گذشته مطالب اندکی درباره حضرت معصومه سلام اللّه علیها منتشر شده بود؛ همچنین اشعار کمتر بود. آقای مجاب یک قطعه شعر زیبا در آن شرایط سروده و ابتدای دیوان خود چاپ کرد. دیوانش با این قطعه آغاز میشود.
ساختار این قطعه بسیار زیبا و مسمط دو بیتی است. یعنی بعد از دو بیت این مصرع تکرار شده است: اجیرینا، اجیرینا، اجیری
اَجیری فعل امر به معنای درخواست پناه و کمک؛ تضرع و فریاد کردن است. اَجیری، بدون تعیین مفعول به معنای این است که پناه ده. اما اجیرینا یعنی به ما درماندگان پناه ده. دو بار به شکل اَجرینا و یکبار به اجیری بیان شده است. یعنی ای حضرت معصومه سلام اللّه علیها به ما درماندگان پناه ده؛ مجدداً تأکید میکند و میگوید: به ما پناه ده، سپس میگوید پناه ده.
نیز عنوان و تیتر این قطعه «اَجیرینا اَجیرینا» یعنی میگوید: «به ما پناه بده؛ به ما پناه بده» است.
دو بیت اول اینگونه است:
تو که فرزند موسای کبیری
تو که معصومه فرد بینظیری
تو که در شهر چون بدر منیری
اجیرینا، اجیرنا، اجیری
چون مصرع آخر این دو بیتی، حلقه مکرر است، بین این دو بیتی و دو بیتی بعد، این مصرع نیامده و تکرار نشده ولی بین پنج دو بیتی دیگر، این مصرع تکرار شده است.
اما در این دو بیتی سه نکته اصلی مطرح شده است:
موسای کاظم علیه السلام امام هفتم پدر حضرت است.
حضرت معصومه با صفت فرد بینظیر یاد شده.
حضرت را در شهر قم، ماه شب چهارده (بدر منیر) مینامد.
دو بیتی دوم این گونه است:
تو که درد یتیمی ناله داری
به دل داغ پدر چون لاله داری
غم زهرای هجده ساله داری
به حق مادرت گرمی پذیری
حضرت معصومه را به دلیل وفات پدرش یتیم و نالهدار وصف کرده اما داغ از دست دادن پدر را به لاله یعنی زیبا تشبیه نموده چون پدرش امام موسای کاظم شهید شد. از اینرو آرایه زیبای معنوی و لفظی یعنی لاله را به کار برده است.
بیت دوم میگوید بالاتر از شهادت پدرت،غم جدهات یعنی حضرت زهرا که در جوانی به شهادت رسید، هم داری و در ادامه به حق مادرش حضرت زهرا قسمش میدهد که از ما پذیرای گرمی داشته باشد.
بعد از این دو بیتی مصرع مکرر «اجیرینا، اجرینا، اجیری» آمده است و در ادامه میگوید:
سر
کوی محبت خانه ماست
کنار مرقدت کاشانه ماست
همین
شهر تو عُش و لانه ماست
اگر
نیست این تمنای کبیری
از این دو بیتی، رویها «سه یک» شده است. حرف آخر چهار مصرع را نگاه کنید؛ در سه مصرع «ت» و در یک مصرع یعنی مصرع آخر «ی» است. تا اینجا و در دو قطعه سابق حرف آخر همه مصرعها مشابه بود. اما از اینجا به بعد فقط حرف آخر مصرع چهارم در هر دو بیتی، با حرف آخر مصرعهای اول و دوم یکسان یعنی «ی» است.
در این دو بیتی، آقای مجاب خودش را ساکن کوی حضرت میداند. البته کویی که محبت آمیز است. و کاشانه خود را کنار مرقد حضرت یعنی در شهر قم میداند. شهر قم را منسوب و در تملک حضرت دانسته و تعبیر به شهر نمود، و شهری که امثال ما را هم پناه داده و عشق ما شده است. یعنی لانه کسانی که از نسل حضرتاند، در اینجا مسکن و مأوا دارند. سکونت در این شهر را آرزوی بزرگی
میداند که برای بعضی دست نیافتنی است.
دو بیت چهارم:
در هر
خانهای دیدم که بسته
به
پشت هر دری قومی نشسته
دلم
چون کاسه شد لب شکسته
درآوردم
به دکان جبیری
وضعیت جامعه را این گونه ترسیم کرده که مردم مشکلات دارند ولی موانع زیاد است و کسی به فریاد آنان هم نمیرسد و درها به روی مردم بسته است. امثال ما هم دل شکسته و ناامید شدهایم و مجبور هستیم به اهل بیت به عنوان کسانی که آلام و شکستگیهای ما را درمان و اصلاح میکنند، پناه آوریم.
جبیر یعنی شکسته بند، دکان جَبیر جایی است که به مداوای اعضای شکسته میپردازد.
در ادامه، در دو بیت دیگر میگوید:
تو که
از خاندان عزّ و جاهی
رُخت
شد مظهر لطف الهی
ضریری
گر شبی افتد به چاهی
چه
باشد گر که دستش را بگیری
به حضرت معصومه سلام اللّه علیها خطاب میکند که از خاندان عزت و مقام معنوی است. علاوه بر آن ظاهرت هم زیباست و گویای الطاف خداوند میباشد.
نابینایی که در سیاهی و ظلمات چاه و پرتگاه را ندیده و به داخل آن سقوط کرده، دلیلی ندارد که او را راهنمایی نکنی و از او دستگیری ننمایی، یعنی چون از چنین خاندانی هستی و چون به لطف الهی پشتیبانی میشوی، حتماً نابینای فرو غلطیده در بدبختیها را راهنمایی خواهی کرد.
بالاخره در آخر میگوید:
ز بَس
دل در فراقش صابری کرد
به
حال ما مسلمانان کافری کرد
در
این خانه «قدسی» شاعری کرد
تمنا
داشت تمری یا شعیری
یعنی ما شیفته تو هستیم تا از محضرت بهره ببریم ولی دوری از شما موجب افسردگی و نالان شدن ما گشته و چون چارهای جزء صبر نداشتیم، موجب صابر شدن ما گردید. دور و دلتنگیهای ما چنان عرصه را بر ما تنگ کرده که مسلمان هم به تردید میافتد. اما در این خانه یعنی قم من مجاب با تخلص قدسی برای اهل
بیت علیهم السلام شعر میسرایم بلکه اندک پاداشی در حد یک جو یا یک خرما به من داده شود و اندکی به وضع من نظر شود.
این قطعه شعر زیبا درباره حضرت معصومه سلام اللّه علیها با استقبال فراوان مواجه گردید. نویسندگانی که درباره حضرت معصومه کتاب نوشتهاند، این قطعه را در آثار خود آوردهاند؛ مثل آقای علیاکبر مهدیپور که در کتاب خود آورده است.
زندگینامه: برای آشنایی بیشتر با حضرت معصومه سلام اللّه علیها اکنون مختصری از زندگینامه وی آورده میشود:
حضرت معصومه سلام اللّه علیها متوفای 201ق در شهر قم است. نام اصلی او فاطمه و دختر امام موسی کاظم علیه السلام و خواهر امام رضا علیه السلام از پرهیزگارترین زنان شیعه. در 201ق، برای دیدار برادر خود، از مدینه به قصد مَرْو بیرون آمد، اما در بین راه در شهر ساوه بیمار شد. آل سَعْد، موسی بن خَزْرج را در پی او فرستاد. موسی وی را به منزل خود در قم آورد، اما پس از هفده روز، آن حضرت درگذشت و در «بابلان» دفن شد. به نوشته تاریخ قم، زینب دختر امام محمدتقی علیه السلام در 256ق به قم آمد و بر مزار وی قبهای بنا نهاد و از آن پس آنجا زیارتگاه شیعیان شد. این بنا از 350ق به بعد بارها تعمیر و مرمت شد و در دوره صفویه و قاجاریه فضای آن توسعه یافت. هم اکنون زیارتگاه شیعیان جهان است.
کسانی متأثر شده و بر کسانی مؤثراند. در مورد مرحوم مجاب هنوز زود است تا تأثیرات او را بر دیگران رصد کرد ولی میتوان از چند طریق به تأثیر او پی برد:
1- اقرارهای خود مرحوم مجاب
2- سبک شناسی اشعار و بررسی تطبیقی
مرحوم مجاب آثار شاعرانی چون حافظ، سعدی، مولوی را مطالعه میکرده است. اما در زمینه مراثی و مداح معصومین علیهم السلام و شعر شیعی، مرحوم مجاب به سه شاعر عنایت ویژه داشته است:وفایی، ضیایی و جودی خراسانی.
وی درباره وفایی و ضیایی میگوید:
اگر
چه حافظ و سعدی دو فخر شیرازند
یکی
وفایی و یک ضیایی ما است(1)
یعنی حافظ و سعدی هر دو شیرازی و هر دو مایه افتخار هستند اما وفایی و ضیایی به ما و فرهنگ ما تعلق دارند. ارزش و اعتبار حافظ و سعدی سر جای خود است ولی آنچه در فرهنگ مطلوب و مقبول ما اهمیت دارد و ارزشمند است، وفایی و ضیایی میباشند، چون این دو در فرهنگ و شعر ما مؤثر بودهاند.
ایشان در سخنرانیهای خود گاه درباره سبک و ساختار شعر جودی یا وفایی یا ضیایی مطالبی گفته است.
این مقاله درصدد است به معرفی این سه بپردازد تا مبانی و ریشههای مجابیات از این طریق کشف گردد.
ضیایی دزفولی (1247-1332ق/ 1206-1291ش)
مولا محمد رشید ضیایی دزفولی فرزند حاجی بابا (1247ق/1206ش) شاعر ایرانی و دانشمند دینی است که در نجف اشرف و سامرا تحصیل کرده است. پس از
1) . دیوان قدسی، ص132.
طی مدارج علمی و اخذ اجازه اجتهاد به دزفول بازگشت و به تدریس و تربیت طلاب پرداخت. مدتی هم در بروجرد و خرم آباد سکونت داشت. او در شعر دینی و اشعار درباره اهل بیت علیهم السلام تبحر خاص داشت و به پرهیزگار، زاهد، عارف حقیقی و فقیه مشهور شده بود.
وی در دزفول نزد شیخ محمد ظاهر و سید حسین دزفولی بخشی از دروس حوزوی را فرا گرفت، سپس رهسپار نجف اشرف گردید و چند سال در محضر شیخ انصاری حضور داشت. پس از وفات شیخ به درس مجدد شیرازی در سامرا رفت. آنگاه به نجف اشرف آمد تا در مجالس خودسازی سید مرتضی کشمیری شرکت کند و به تکمیل نفس و تزکیه باطن بپردازد.
پس از طی مدارج درسی و باطنی به دزفول بازگشت و در حوزه علمیه دزفول به تربیت طلاب مشغول شد. غیر از تدریس در حوزه، نقش اجتماعی هم داشت و به معتمد مردم و حل و فصل اختلافات هم میپرداخت. اما به سبب مشکلات مجبور شد به خرم آباد و از آنجا به بروجرد رفت و مدتی در این شهرها سکونت داشت.(1)
برای بار دوم به نجف اشرف رفت و چند سال در آنجا بود و سپس به دزفول بازگشت و در ماه ربیع الثانی 1332ق/ 1291ش به رحمت خدا رفت و در جوار مقبره استادش سید حسین مدفون گردید. بعد از چند سال مقبره او در مسیر احداث خیابان قرار گرفت و تخریب گردید، از اینرو جنازه او به مسجد ملاحاجی منتقل شد.
او در شعر به ضیایی تخلص میکرد و شعر مذهبی یا شعر شیعی به ویژه شعر سرایی درباره اهل بیت علیهم السلام را وارد مرحله جدید نمود.(2)
دیوانش به نام زهرائیه در سال 1330 و بار دوم در 1362 منتشر شد. در مقدمه این دیوان شرح حال او به تفصیل آمده است.(3)در کتاب زندگی شیخ انصاری او را
جزء شاگردان شیخ نام برده است(1)
روش ضیایی در شعر اینگونه بوده که در هر قطعه، نخست ابیاتی به عنوان مقدمه در ارشاد و نصیحت میگفته، سپس وارد موضوع اصلی یعنی مرثیه سرایی میشده است.(2)
آثار دیگری که به نام او است، اشعار ضیایی دزفولی است که در سال 1304ق در بمبئی و دیگر دیوان شعر است که در 1323ق در تهران منتشر شده است.(3)
آقا بزرگ مینویسد: دیوان ضیایی دزفولی از تلامیذ شیخ انصاری و متوفی 1332ق در مدایح و مراثی است و در 1363ق در تهران چاپ شد. او از وجوهات استفاده نمیکرد و از طریق کسب و کار و درآمد هزینه زندگی خود را به دست میآورد.(4)
دیوان شعری که دانش گستر تاریخ آن را 1323ق ثبت کرده، همان دیوان ضیایی است که آقا بزرگ، تاریخ آن را 1363ق میداند.
اما دیوان زهرائیه که در زندگانی شیخ معرفی شده، و تاریخش را 1330 میداند، در الذریعه نیامده است.
جودی خراسانی (درگذشت 1302ق)
عبدالجواد جودی متخلص به جودی از شاعرانی است که مرحوم مجاب از او استفاده نموده و اشعارش از شعر جودی متأثر است.
جودی خراسانی از شاعران و شیفتگان اهل بیت علیهم السلام است اما تاریخ ولادت او مشخص نیست ولی از قرائن میتوان فهمید در نیمه دوم قرن دوازدهم قمری متولد شده است. جودی از مردم عنبران (دهی است از دهستان مرکزی طرقبه شهرستان مشهد در سه کیلومتری مغرب طرقبه، سرِ راه مال رو عمومی) است. اطلاعی از زندگی وی در دست نیست، جز اینکه نوشتهاند وی مغازه قنادی داشته و از این طریق هزینه زندگیاش را فراهم میآورده است. وی طبعی بلند و
روحی آزاد داشته و هرگز به دربارها و مراکز قدرت در روزگار خویش که شاعران و عالمان را با صله و سیم گرد خویش میآوردند، عنایتی نکرده است. به سیره قناعت زیسته و به حرفه قنادی روزگار گذرانده است. وی عشق و علاقه عمیقی به اهل بیت علیهم السلام داشته است و به همین علت موضوع تمام اشعارش مدح و مرثیه آل محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم میباشد. خانه و مغازهاش پیوسته به روی مداحان و نوحهگرانی که برای شنیدن و گرفتن نسخههای شعرش بدو مراجعه میکردند، باز بوده است. دیوان جودی خود بهترین آینه تجلی معلومات صوری و حضوری اوست. اشعار وی در اوزان و قالبهای متعدد و متنوع سروده شده است و از استحکام و انسجام قوی برخوردار و مزّین به صنایع لفظی و معنوی میباشد. از این گذشته، آیات و قصص قرآنی، احادیث و روایاتی که به صورتهای تلمیح و اقتباس و ترجمه در شاعار وی به کار رفته، گواه بر این است که جودی در حد لازم قرآن و حدیث میدانسته است. محتوای کلیات اشعار جودی مدح و مرثیه اهل بیت علیهم السلام میباشد و قسمت اعظم اشعارش پیرامون واقعه کربلا و پیامدهای این نهضت عظیم سروده شده است. «از مدینه تا مدینه» که عنوان مجموعه شعر مستقلی از آن اوست و بیش از دویست صفحه از دیوان او را در بر گرفته است، منظومهای است که از موضوع نامه نوشتن کوفیان به امام علیه السلام آغاز شده، حادثه به حادثه واقعه را تا کربلا و از کربلا تا شام و ورود مجدد کاروان اسیران کربلا به مدینه پی گرفته است. این منظومه به خوبی نشان میدهد که جودی «مقاتل» متعدد را به خوبی مطالعه کرده و از آنها بهرهها برده است. خلاصه کلیات اشعارش نشان میدهد که از علوم و معارف اسلامی در حد خوبی بهرهمند بوده است. از آنجا که مخاطبان جودی، عموم عاشقان اهل بیت علیهم السلام و شوریدگان آستان حسینی و عموم و عوام مردم بودهاند، لذا وی سعی بر این داشته است که اشعارش عاری از تعقید و پیچیدگی و ساده و سلیس باشد. جودی آن چنان به کار نوحه سرایی و محافل عزا و عشق اشتغال داشت که گویی از اوضاع روزگار خویش غافل بود و اثری از مسائل اجتماعی - سیاسی معاصرش در اشعار او دیده نمیشود. دیوان جودی بارها در ایران و هندوستان لباس طبع پوشیده و کلیات اشعارش به کوشش مهدی آصفی در 1372 شمسی در ایران به چاپ رسیده است.
در تاریخ وفات جودی اختلاف است. 1301 یا 1302ق اما میرزا عباسعلی اختر طوسی، از نزدیکان و علاقمندان جودی، 1302ق را صحیح میداند.
وی در مشهد مقدس وفات یافته و در صحن نو، در اطاقی مجاور با مقبره مرحوم شیخ بهایی به خاک سپرده شده است. بر سر در اطاق آرامگاهش بیت ذیل که گویای عشق و علاقه قلبی او به حضرت سید الشهداء علیه السلام میباشد، نوشته شده است:
بعد
مردنگرشکافیقبر جودی را ببینی
سر به
زانویمصیبت تا صفمحشر نشسته(1)
آقا بزرگ درباره دیوان جودی نوشته: دیوان جودی خراسانی یا مقتل فارسی منظوم از ادیب و شاعر خراسانی عبدالجواد متخلص به جودی (درگذشت 1302ق) بارها در ایران منتشر شده است. سومین بار در 160ص در تهران در 1310ق منتشر شده است.(2)
مهدی آصفی همه اشعار او را در سال 1372 با عنوان دیوان جودی منتشر کرد.(3)اما قسمتهایی از آن بارها منتشر شده است: حیدربک، 24ص؛ معراج نامه، 32ص؛ دوازده پند محتشم، 16ص؛ تعزیه فاطمه زهراء، 32ص؛ شهادت قمربنی هاشم، 32ص؛ شهادت حر، 32ص.(4)نیز بخشهای مهمی از آن که درباره امام حسین علیه السلام، است با عنوان از مدینه تا مدینه منتشر شده است.(5)
وفایی شوشتری (درگذشت 1304ق)
فتح اللّه فرزند حسن مشهور به وفایی شوشتری از عالمان شیعه و شاعران ایرانی است. اشعار او درباره مدایح و مراثی معصومین علیهم السلام و امامان شیعه است.
در عرفان اسلامی نیز تبحر داشته است.
وفایی از معمرین بوده و با شیخ جعفر تستری (درگذشت 1303ق) ارتباط و دوستی داشته است. به پیشنهاد شیخ جعفر، کتاب الشهاب الثاقب را در ردّ متصوفه نوشت.
بعد از درگذشت در 1304ق/ 1263ش در مقام سید صالح شوشتر دفن شد.
دیوان شعر او در 1298ق در بمبئی چاپ شد. نیز در ایران بارها منتشر شده است. آخرین بار با تحقیق جدید در 1378 در تهران چاپ شد.
آثار دیگری مثل سراج المحتاجین و الجبر و الاختیار دارد.(1)
مرحوم مجاب در جاهایی از وفایی یاد کرده است از جمله او را در کنار ضیایی آورده و هر دو را شاعر مورد توجه شیعیان میداند.
اگر
چه حافظ و سعدی دو فخر شیرازند
یکی
وفایی ما بود و یک ضیایی ما است(2)
نتیجهگیری
سید مجاب، به آثار حافظ، سعدی و مولوی بسیار توجه داشته و در هر شرایط پیش آمده، از افراد میخواسته برایش آثار آنان را بخوانند. اما در مراثی و در شعر شیعی یعنی مقومات و ارکان مجابیات، از اشعار ضیایی، وفایی و جودی تأثیر پذیرفته است. لازم است در چند تحقیق، مضامین، آرایهها و محتوای اشعار مجابیات با اشعار این سه مقایسه گردد و ارتباطات پیدا و پنهان و تأثیر و تأثر بین مجابیات و آن سه بیشتر به دست آید.
اما نسبت به شاعران دیگر مثل محتشم این پرسش مطرح میشود که ارتباط آقای مجاب با آنها چگونه است و آیا از اشعار کسانی مثل محتشم بهره گرفته است؟
این موضوع دیگر است و بررسی موضوع ارتباط مجابیات یا ضیائیات یا با وفائیات و جودیات یا با هر سه موضوعی است که نافی دیگر موضوعات نیست.
این مقاله فقط به بررسی روابط محتوای این سه با مجاب پرداخته و به قول معروف اثبات شئ نفی ما عدا نمیکند. موضوعات دیگر هم در جای خودش قابل بررسی است.
فرهنگ روضهخوانی از منظر مرحوم مجاب، عبدالحمید کاشانی(1)
شیعیان از طریق بیان مصائبی که بر رهبرانشان رفته، ظلمهایی که متحمل شده و تلاشهایی که برای ترویج مذهب داشتهاند، نام و یاد رهبران تشیع را زنده نگاه داشته و توانستهاند معارف شیعی را در لایههای جامعه توسعه و گسترش دهند.
بیان مصائب رهبران و آل البیت علیهم السلام بیشک بزرگترین رخداد تاریخی، اجتماعی و فرهنگی است. مرحوم حجت الاسلام سید محمدکاظم مجاب هم یکی از شاغلان و خادمان این فرهنگ بوده است. او تمامی عمرش را در این راه تلاش کرد؛ مهمتر اینکه با تبیین ابعاد فرهنگ روضهخوانی و عرضه الگوی عملی در این زمینه، تلاش نموده روضهخوانی مطلوب را ترویج کند و با اصلاح فرهنگ روضه، عناصر مخرب را از این فرهنگ بزداید. کارنامه مرحوم مجاب در زمینه روضه و روضهخوانی نیاز به تحقیق و بررسی مفصلتر دارد و الآن نمیخواهم به همه ابعاد کارنامه ایشان بپردازم؛ فقط بخشی از کارنامه ایشان، یعنی تحلیل روضهخوانی که در دیوانش آورده میخواهم بررسی و توضیح دهم.
نگاه کلی
آقای مجاب در بخش قصائد، شعری با عنوان «حفظ اسرار» دارد که این گونه آغاز میکند:
روضهخوانیچیست،خودراازجهانبیکارکردن/ علمدینرادرمیانمردماناظهارکردن
این قطعه چهارده بیت دارد و نامگذاری آن به «حفظ اسرار» به دلیل این است که نکات و مباحث و مسائلی که در فرهنگ روضه در شیعه هست، در واقع از اسرار مذهب است که دارای نقش حیاتی در جامعه شیعیان میباشد. اسراری که به راحتی نمیتوان به آسیب شناسی آنها پرداخت و مشکلات آن را برطرف کرد.
1) . از فضلای روحانی ساکن قم و پژوهشگر تاریخ و فرهنگ شیعه.
به همین دلیل مرحوم مجاب در آخر این شعر میگوید:
گفتمشقدسیجسارت
میکنیدرشعرگفتن
گفت تا کی
میتوانم حفظ این اسرار کردن
ابتدا تمامی چهارده بیت این شعر را نقل میکنم آنگاه به بررسی آن میپردازم:
روضهخوانیچیستخودراازجهانبیکارکردن
علم دین
را در میان مردمان اظهار کردن
هم شریعت
را بیان با نقل آیات و احادیث
هم طریقت
را بنقل نکته و اشعار کردن
شرح کردن
وصف آل مصطفی سب نواصب
نقل تاریخ
و کلام عترت اطهار کردن
هم دعا
کردن برای پادشاهان عدالت
ظالمان را
گفتگوی لاتذر دیار کردن
گه پی کسب
فضائل گه محو رذائل
نقل من
لایحضر و تهذیب و استبصار کردن
گه تغزل
گه تمثل گه تأمل گه تحمل
نکتهها و
قصهها و غصهها بسیار کردن
علموعرفانحسناحسانقبحعصیانرامبرهن
حکم یزدان
کفر شیطان بر سر بازار کردن
شبروی چون
قاصدان عاشقان تا پیش یاران
نکتههای
عشق را با عاشقان تکرار کردن
فارغ از
فکر سیاست خالی از حب ریاست
در شبان
تیره تنویر همه افکار کردن
فلسفه
تاریخ و تفسیر و احادیث و کرامات
شرحوبسطروشنوتصدیق
و پس اقرار کردن
انبیاء و
اولیا را در میان خلق ظاهر
عارفان
معروف و هر جا منکری انکار کردن
هرکجا
رفتن مخن از هر کس و ناکس شنیدن
گفتگو با
مردمان صالح و اشرار کردن
کی سزد
این دسته را ای دوستان در زندگانی
یا ز خان
یا زورگو یا ظالم استثمار کردن
گفتمشقدسیجسارت
میکنیدرشعرگفتن
گفت تا کی
میتوانم حفظ این اسرار کردن
بیت اوّل میگوید روضهخوانی این است که از دنیا فاصله پیدا کنی و فقط به فکر اظهار و اعلان دین در میان مردم باشی. از اینرو کسانی که روضهخوانی را وسیلهای برای دنیا و زندگی دنیوی خود قرار میدهند و از طریق روضه به کسب درآمد و سودجویی و به آلاف و علوف میرسند، در واقع روضهخوانی نیست.
اول میپرسد روضهخوانی چیست؟
در پاسخ این پرسش میگوید: خود را از دنیا و جهان کنار کشیدن و بیکار
کردن و علم دین را در میان مردم اظهار نمودن. در واقع دو ویژگی اساسی برای روضهخوانی ذکر کرده است: ترویج و اظهار علم دین در میان مردم و دوم از دنیا کنار کشیدن و به خاطر دنیا به سراغ روضه نرفتن.
مرحوم محدث نوری (میرزا حسین بن محمدتقی نوری طبرسی 1254-1320ق) کتاب مهمی درباره روضه و فرهنگ روضهخوانی به نام لؤلؤ و مرجان در آداب اهل منبر نوشته است. این کتاب دو فصل به نام اخلاص و صدق دارد. در فصل اخلاص مینویسد: اگر کسی برای تحصیل مال یا نشر کمالات خود یا محاسن خویش را در شنوندگان مطرح کند، بر منبر آید و سخن بگوید و روضه بخواند، خود را در مهلکهای عظیم انداخته که امید نجات در آن نیست. سپس احادیثی از معصومان علیهم السلام نقل میکند؛ از جمله حدیثی از امام محمدباقر علیه السلام (اصول کافی، ج2، ص338): «اگر به وسیله ما، مال مردم را بخوری، فقیر خواهی شد».(1)دوم اینکه از کذب و مباحث شبهناک پرهیز کرده و راستگویی پیشه کنی.
مرحوم مجاب وظایف اهل منبر را بیان میکند و در واقع آییننامهای برای این گروه تدوین نماید و رئوس و شرح وظایف منبریها را معلوم نموده است. بعداً به تفصیل این وظایف را توضیح میدهیم.
مرحوم مجاب قطعه دیگری دارد که آن هم چهارده بیت دارد و به نوعی آسیب شناسی مراسم عزاداری برای امام حسین علیه السلام است. بیت نخست آن این گونه است:
حسین
را کشت یک دسته فئودال
هنوزش
میکشند آنها همه سال
بعد میگوید:
عزاداری
که در دین بود بدعت
کجا
باشد به شاه دین محبت
در اینجا بدعتها و مشکلاتی که در فرهنگ عاشورایی و روضهخوانی پدید آمده توضیح میدهد. در ادامه این مقاله، این مباحث را به تفصیل شرح میدهم.
1) . لؤلؤ و مرجان در آداب اهل منبر به کوشش مصطفی درایتی، ص56.
اما نخست همه ابیات این قطعه را نقل میکنم:
حسین را کشت یک دسته فئودال
هنوزش میکشند آنها همه سال
در این گلشن که رنگ و بوی گل
نیست
بجز تشریف سرنا و دهل نیست
ز سرنا و دهل تنهاست مقصود
کزین نهضت کسی کمتر برد سود
محرم چیست استحمار مردم؟
همه مشغولی افکار مردم
مسلمانان مسلمانی نه اینست
شعار دین ایمانی نه اینست
در این گلشن نشانی ز آن چمن
نیست
حسینی را چرا خلق حسن نیست
بجان آنکه آقای من است تو
بجان محبوب و مولای من است او
همه اینها اذیت بر حسین است
برای دشمنانش نور عین است
از آن شه گفت کاندر وقت معلوم
کشد مهدی ز ظالم داد مظلوم
از آن روزیکه او از زین فتاده
سرش را ظالمی برنی نهاده
بود مظلوم در اعصار و ادوار
ز یاران دروغی هست بیزار
عزاداری که در دین بود بدعت
کجا باشد بشاه دین محبت
عزاداری که در ابداع و تشریع
کجا از وی مقامی گشت ترفیع
خلاصه این ره مقصود ما نیست
در این سودا بعالم سود ما نیست
این مقاله بر اساس این دو شعر استوار شده و مرحوم مجاب دیدگاههای مهم خود درباره روضهخوانی و تبلیغ دینی را در این دو شعر آورده است.
شکلگیری فرهنگ روضه
روضه به معنای باغ و بهشت و گلزار است. اما از سده دهم قمری به این سو روضه و روضهخوانی در معنای ذکر و بیان مصائب و رنجهایی که بر اهل بیت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم رفته و معمولاً به شهادت آنها انجامید، متداول و متعارف گردید. البته این معنا ویژه فرهنگ شیعی است و بین شیعیان متداول است.
ملاحسین واعظ کاشفی (درگذشت 910ق) کتابی به نام روضة الشهداء تألیف
نمود و در آن واقعه کربلا (حادثه طف) و روایات و احادیث کامل مربوط به شهادت حضرت سیدالشهداء و 72 تن یاران و اصحاب ایشان و مصائب وارده بر خاندان عصمت و نبوت را در آن کتاب منعکس نمود و نام آن را روضة الشهداء نامید. این کتاب مورد توجه علما و دانشمندان و نیز منقبت خوانان و کسانی که در مجالس عزاداری خامس آل عبا علیه السلام ذکر مصیبت مینمودند، قرار گرفت و بارها از آن استنساخ و در دوره بارها تجدید چاپ و منتشر گردید. از قرن دهم خوانندگانِ آن کتاب را در منابر، روضهخوان و آن مجالس را روضهخوانی گفتهاند.
منابع کهن سنی و شیعی حکایت دارد که نخستین مجلس عزاداری و سوگواری، چهل روز بعد از شهادت حضرت سیدالشهداء علیه السلام در اربعین حسینی به سال 61ق در کربلا در جوار قبر مطهر امام حسین برپا گردید.
هنگامی که زنان و خاندان اباعبداللّه الحسین علیه السلام از شام عازم سفر مدینه بودند، از راهنمای خود خواستند که مسیر آنان را از راه کربلا قرار دهد هنگامی که به قتلگاه و مزار مطهر امام حسین علیه السلام رسیدند، با جابر بن عبداللّه انصاری و جماعتی از بنی هاشم در کربلا ملاقات کردند که همگی جهت زیارت قبر مطهر آمده بودند، سپس مجالس نوحهسرایی و عزاداری برپا شد.
رباب همسر اباعبداللّه الحسین علیه السلام برای برپایی مراسم اربعین همراه حضرت سجاد و سایر اسیران وارد کربلا شدند، پس از پایان مراسم او و خدمتکارش یک سال در کربلا باقی ماندند و همچنان مجالس عزا را برپا داشتند و پس از اربعین دوم به سال 62ق کربلا را به سوی مدینه ترک کرد.
پیش از ورود کاروان به مدینه حضرت امام زین العابدین علیه السلام دستور فرمود دو خیمه بزرگ برپا شود، یکی جهت زنان دیگری برای مردان. حضرت در خیمه بر روی کرسی نشستند. مردم مدینه گروه گروه برای عرض تسلیت خدمت امام و حضرت زینب کبری سلام اللّه علیه میآمدند و آن دو بزرگوار در حالی که سخت میگریستند، حوادث و وقایع کربلا و شقاوتهای سپاه بنیامیه را برای حاضران بیان میکردند. این مجلس بعد از کربلا از نخستین مجالس عزاداری در تاریخ تشیع به حساب میآید.
بنی الحمراء از قبایل ایرانی تبار شیعه ساکن کوفه که محله و مسجدی تا عصر
حاضر از آنها و به نام آنها برقرار است، به رغم ارعاب و تهدید بنیامیه، علناً در کوفه مجالس عزا و سوگواری برای شهدای کربلا برپا میکردند. هنگام قیام مختار در سال 65ق به خونخواهی اباعبداللّه الحسین علیه السلام بنی حمراء همگی به مختار پیوستند.(1)
از اینجا تاریخ ذکر مصائب شروع شد و به تدریج در بلاد و شهرهای مختلف توسعه یافت.
سپس با رسیدن خبر شهادت اباعبداللّه الحسین علیه السلام به بلاد اسلامی، مردم به حزن و سوگواری نشستند و مجالس عزاداری برقرار کردند. بعد قافله زائران به سوی کربلا سرازیر گردید و طولی نکشید که صحرای خشک و سوزان کربلا به شهری آباد مبدل شد و قبر مطهر مرکز تجمع شیعیان و عاشقان خاندان عصمت و نبوت علیهم السلام قرار گرفت. در میان زائرین صدها تن از فضلا و اصحاب و محدثان، مجالس سوگواری در اطراف قبر مطهر برقرار کردند.
در فرهنگ شیعیان اصطلاحهای منبر، منبری، روضه، روضهخوان و روضهخوانی به تبلیغ معارف مذهبی و ترویج آموزههای تشیع گفته میشود.
منبر واژهای عربی از نِبْر به معنای ارتفاع و بلندی میباشد و منبر به دلیل بلندی آن، منبر نامیده شده است. منبر وسیلهای از چوب یا غیر چوب است و دارای چند پله بوده و روی آن نشسته یا ایستاده خطبه میخوانند یا موعظه میکنند.(2)
در حدیث نبوی وارد شده: «منبری علی الحوض»(3)یعنی کسی که ملازمت با منبر دارد، به دلیل اعمال صالح، در قیامت صاحب منبر را به بهترین درجات وارد میکند. واژه منبر در اشعار فردوسی، مولوی و بسیاری از شاعران قدیم و جدید وارد شده و کاربرد دارد. از اینرو از واژههایی است که هیچگاه کاربرد خود را از دست نداده و مهجور نشده است.
منبر در ادبیات دینی اغلب با محراب با هم به کار میرود. یکی گویای بلندی و رفعت و دومی گویای گودی و پایین بودن است. منبر در فولکور معاصر فارسی گویای نکات مهم است؛ بعضی از کاربردهای جدید منبر را دهخدا در لغتنامه آورده است.(1)
اما روضه و روضهخوانی اصطلاحی مشهور در فرهنگ شیعیان است و منظور برپایی مجلس وعظ و خطابه مذهبی همراه با سوگواری برای مصائب اهل بیت علیهم السلام به ویژه امام حسین علیه السلام است. این اصطلاح پس از تدوین کتاب روضة الشهداء نوشته ملاحسین واعظ کاشفی (درگذشت 910ق) متداول گردید.(2)
مرحوم سید محمدکاظم مجاب علاوه بر اینکه بیش از هفتاد سال از عمرش در روضه و روضهخوانی یعنی اداره مجالس وعظ ذکر مصائب اهل بیت علیهم السلام فعالیت داشت، در «فرهنگ روضه و منبر» هم نکات و مطالبی دارد. با تلاشهای شخصیتهایی مثل آقای مجاب، فرهنگ روضه در سراسر جهان و در جوامع مختلف رونق یافته است. روضه فعالیت مردمی و دارای وجوه و ابعاد متنوع جامعه شناسی است. همه اقشار جوامع بدون جبر و زور بلکه از سَر عشق و محبت در روضهخوانی مشارکت میکنند و با تمام وجود کوشا هستند.
مناسبتها و ایام
روضهخوانی در هر زمان مستحب است ولی زمانهای خاص برای ذکر مصائب رهبران دین و اهل بیت علیهم السلام تعیین و متعارف شده است. اینها را مناسبتها یا ایام خاص میگویند. مجالس روضهخوانی در تمامی طول سال به صورت هفتگی و ماهیانه و بیشتر شبهای جمعه برگزار میگشت. ولی به طور عمده در دهه نخست ماه محرم به مناسبت رویداد عاشورا و شهادت حضرت
حسین بن علی علیه السلام و اربعین حضرت در دهه نخست صفر برپا میگردد. روضه ماه محرم از گستردگی بیشتری برخوردار است که مراسم روضهخوانی برپا میگردد. در گذشته در برخی خانهها ماهیانه به مناسبت اول، سوم، دهم، پانزدهم و بیستم ماه مراسم روضهخوانی برپا میگشت. روضهخوانی به صورت هیئتهای ثابت و سیار در شبهای جمعه یا صبح جمعه و شبهای شهادت ائمه نیز برپا میگشت. گاه خانمها به این مهم میپرداختند، به طوری که حتی امام جماعت و روضهخوان و مفسرین قرآن نیز از خانمها بودند. روضههای معروف عبارتند از: روضه ابوالفضل العباس علیه السلام، موسی بن جعفر علیه السلام، روضه «عطش» در روز عاشورا، حضرت علیاکبر در روز هشتم محرم و فاطمه زهرا سلام اللّه علیها.(1)
نیز قبل از شروع ماه محرم به مناسبت شهادت مسلم بن عقیل، ایام مسلمیّه برپا میشود و مداحان و روضهخوانها به ذکر مصائب عقیل نماینده امام حسین علیه السلام در کوفه میپردازند.
پس از معرفی ابعاد روضه و روضهخوانی، به تلاشهای یکی از فعالین این حوزه یعنی مرحوم مجاب میپردازیم. یکی از ابتکارات مرحوم مجاب در روضهخوانی پرداختن به یک موضوع در یک جلسه بود. این موضوع اعم از شخص یا ایام و مناسبت یا مکان بود. برای نمونه یک جلسه درباره حضرت عباس علیه السلام، یک جلسه درباره شهادت عباس علیه السلام، یک جلسه درباره محرم یا درباره عاشورا. در زمان محدود یعنی حدود بیست دقیقه جوانب مختلف این موضوع را توضیح میداد. از اینرو شیوه او در روضه استقبال عمومی را به همراه داشت و تأثیر بسیار به گروههای مرجع نهاد.
زمان منبر
یکی از آداب منبر این است که خطیب در حداقل زمان ممکن مطلبش را جمع کند و درباره ابعاد موضوع مورد نظرش به طور کامل بحث نماید.
1) . دایرةالمعارف تشیع، ج6، ص386.
منبریهای مهم دوره معاصر معتقدند یک منبر مطلوب و تأثیرگذار باید حدود بیست دقیقه باشد و از سی دقیقه تجاوز نکند.(1)
منبرهای مرحوم مجاب حدود بیست دقیقه بود. کسانی که پای منبرش بودهاند، به این ویژگی یعنی رعایت زمان حدود بیست دقیقه برای هر منبر اشاره کردهاند.(2)
اما در دهههای اخیر، منبرهایی هستند که حدود یک ساعت طول میدهند و با جمله پردازیها و آوردن عبارت مترادف برای یک موضوع، شنوندگان و پا منبریها را خسته میکنند. چون مطلب جدید به آنها نمیدهند، فقط الفاظی است که فوراً فراموش میشود.
عمار یاسر بعد از رحلت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم در جایی سخنرانی داشت. سخنرانی خود را زود تمام کرد. برخی مردم اعتراض کردند که چرا کوتاه سخن گفتی. عمار گفت: «اَمرنا رسول اللّه باقصار الخُطب»(3)یعنی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله وسلم به کوتاه صحبت کردن امر فرمود.
در بین منبریهای معاصر، مرحوم مجاب بیشتر از دیگران به رعایت وقت و کوتاه سازی سخنرانی خود مشهور بود. اما چرا کوتاه سخن میگفت و علت آن چیست؟ چرا این ویژگی و این آداب را مراعات میکرد و:
در پاسخ میتوان گفت: آقای مجاب به دلایل زیر زمان روضه و منبرش را محدود میکرد.
زمان را ارزشمند و قیمت آن را بالاترین میدانست، از اینرو در صرفهجویی وقت و استفاده حداکثری از وقت اصرار داشت.
مردم ایران بیشتر از دیگر جوامع وقت خود را هدر میدهند! وظیفه نخبگان است که به مردم یاد دهند چگونه از اوقات خود بهرهبرداری کنند. آقای مجاب با کوتاه کردن زمان روضه و منبر و بیان حداکثر مطالب در حداقل زمان، عملاً به مردم می آموخت که زمان را مراعات کنند.
روضه با ظرف زمان تناسب داشته و در مواردی که مطالب زیادتر بود، آقای مجاب وقت بیشتر میگذاشت. برعکس در موضوعاتی که مطالب کمتر بود، وقت کمتر میگذاشت. این هم نوعی آموزش عملی برای پا منبریها بود که وقت خود را نسبت به هدف و محتوای مورد نیاز تعیین کنند؛ نه اینکه زمان کامل و معین را در همه منبرها مراعات کنند.
زمان بیرحم و برگشت ناپذیر است، از اینرو لازم است بهترین استفاده از آن بشود.
نظم و منظم بودن با زمان پیوند دارد و نظم به وسیله برنامهریزی امور در زمان تحقق پیدا میکند. از طرف دیگر موفقیت انسان مرهون نظم است. بنابراین با برنامهریزی و استفاده درست از زمان میتوان به موفقیت رسید.
زمان سیر، ابتدا، وسط و انتها دارد. آقای مجاب مطالب خود را در هر منبر نظم و سیر میداد و سیر مطالب را با سیر زمان منطبق میساخت. در واقع عملاً به مردم یاد میداد که به زندگی خود سیر بدهند و امور روزانه خود را ترتیب بدهند تا در استفاده از زمان موفق باشند.
زمان هیچ مشخصه، رنگ، بو، سر و صدا و غیره ندارد، ساده و بیآلایش ولی مقتدرانه میرود و با قدرت میگوید باز نمیگردم. این درس بزرگی برای انسانها است. ساده و بیآلایش ولی جدی باشیم مثل زمان.
کم فروشی در زمان هم قبیح و مذموم است. یعنی وقت مردم را گرفتن ولی دانش و آگاهی به مردم ندادن. وعاظ و منبریهایی که یک ساعت وقت دهها نفر را میگیرند (یعنی صدها ساعت وقت) ولی مطالب و معلومات اندکی میدهند نوعی کم فروشی است. آقای مجاب منبری را فروشنده معلومات و پا منبریها را پرداخت کننده وقت میدانست و میگفت وعاظ نباید کمفروشی کنند.
همان طور که پر کردن سبد میوه با میوههای نامطلوب و فاسد و روی آن را میوه سالم چیدن موجب غبن در معامله و گول زدن مشتری است، اگر منبری از زمان مردم استفاده کند و با حرفهای به ظاهر قشنگ و بیان جملات تو خالی ولی زیبا منبر و روضه خود را آراسته کند ولی بیمحتوا باشد، این هم نوعی غبن است.
مردمی هستند پنجاه سال یا بیشتر به روضه رفته و اگر از آنها پرسیده شود
چی یاد گرفتهاید؟ هیچ نکتهای به یاد ندارند. در واقع منبریها نتوانستهاند اینها را درست آموزش دهند. مطالب درهم و بدون نظم و بدون محور بیان کردن نتیجهاش همین است. از اینرو آقای مجاب تلاش میکرد مطالب و معلومات درست و ماندگار عرضه کند.
بالاخره مشهور است آقای مجاب منبرهای کوتاه به لحاظ زمانی و پرمحتوا به لحاظ علمی داشت. این نکته درس آموز است. از این رویه و سیره استاد مجاب ده نکته مزبور را میتوان آموخت.
وظایف منبری
آقای مجاب روضهخوانی را دارای این ویژگیها میداند و در واقع وظایف مبلّغ دینی را در چهارده بیت شعر این گونه بیان میکند.
اظهار علم دین در میان مردم.
بیان شریعت با نقل آیات و احادیث.
معرفی راه و طریقت از طریق نکات و حکمتها و معارفی که ادبا و شعرا از تجارب روزگار گردآوری کردهاند.
در نگاه آن مرحوم منبر و تبلیغ فقط بیان شریعت و فقط قرآن و حدیث نیست، بلکه تجارب متعارف که نخبگان از حوادث تاریخی آموخته و مثلاً فردوسی در قالب شاهنامه بیان کرده، هم اهمیت دارد و واعظ و منبری باید به این موارد هم دقت داشته باشد. به همین دلیل میگوید:
هم شریعت را بیان با نقل آیات و احادیث/ هم طریقت را به نقل نکته و اشعار کردن
ویژگی دیگر روضهخوانی توصیف آل رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم و سب و ناصبیها است. مبلّغ و منبری از یک طرف جاذبه دارد و به بیان فرهنگ خودی میپردازد، از طرف دیگر دافعه دارد و به نقد مخالفان و دشمنان میپردازد.
نقل و بیان تاریخ ائمه اطهار علیهم السلام شامل سرگذشت آنان، معرفی آثار و خدمات آنان است.
وظیفه دیگر منبری و روضهخوان را دعا کردن به حاکم عادل و نقد ظالمان
میداند و این که کاری کنند که جامعه از ستمگران روی برگردانند.
فضایل کسب کردن و از رذایل دوری جستن.
به منابع اصیل شیعه مثل تهذیب و من لا یحضره الفقیه و الاستبصار توجه کردن و از آنها نقل نمودن.
غزل خوانی و مثال آوردن برای هر موضوع و به فکر واداشتن مردم.
با داستان و بیان قصهها به مردم معرفت و شناخت دادن و آنها را به تأمل و عبرت آموختن وادار نمودن.
با دانش نیکوکاری را ترویج کردن پیامدهای منفی عصیان و شورش را به مردم معرفی نمودن.
ساماندهی به بازار مسلمان با اعمال قوانین.
رزمندگان را تشویق کردن تا از کیان کشور دفاع کنند.
اندیشه کشور داری را در سیاستمداران تشویق کردن و حب ریاست و سوءاستفاده از قدرت را نقد نمودن.
در سخت اجتماعی به فرهنگ سازی و روشن سازی پرداختن.
معرفی شخصیتهای الگو مثل انبیا و اولیا به مردم.
خوبیها را ترویج کردن و ناهنجاریها را زدودن.
منبری نباید به هر مجلسی برود و برای هر کس تبلیغ کند و مطیع هر کس و ناکس باشد.
گفتگو بین مردم صالح و نیک را تشویق کردن.
با نیکوکاران دوست شدن اما از زورگو و استثمارگر و خان دوری گزیدن.
در مجموع حدود بیست وظیفه برای منبری و روضهخوان در شعر برشمرده است و در پایان میگوید:
گفتمشقدسیجسارتمیکنیدرشعرگفتن
گفت
تاکی میتوانم حفظ این اسرار کردن؟
آقای مجاب به خودش میگوید: ای قدسی، بیان این نکات، جسارت میخواهد و شجاعت میطلبد. در درونش ندا میرسد این اسرار را لازم است مردم بدانند. تا کی میخواهید مخفی کاری کنید و این اسرار را فاش ننمایید؟!
جامعه نیاز دارد و باید این نکات دانسته شود.
البته این شعر جای شرح و بسط بسیار دارد و میتوان یک کتاب درباره آن مطلب نوشت تا برای وعاظ و روحانیون آموزش داده شود.
آسیب شناسی
مرحوم مجاب شعری درباره امام حسین علیه السلام و روضهخوانی دارد که بسیار عجیب و زیبا است. با کارهای دیگر آقای مجاب بسیار متفاوت است. در این شعر به آسیب شناسی فرهنگ روضهخوانی میپردازد و عادات ناپسند و سنتهای غیر مطلوب را که در فرهنگ عزاداری و روضهخوانی رخنه کرده، معرفی میکند. شعر این گونه شروع میشود:
حسین
را کشت یک دسته فئودال
هنوزش
میکشند آنها همه سال
اشراف و بزرگان آن دوره را که با یزید همدست شدند و در شهادت امام مشارکت داشتند، با تعبیر فئودال نام میبرد، یعنی سرمایهداران و اشراف زادگانی که زمیندار بودند و رعیت را به بردگی و استثمار کشیده بودند.
تعبیر مهم دیگری در این بیت هست: قضیه شهادت امام حسین علیه السلام در سال 60 هجری تمام نشد و هنوز ادامه دارد و هر سال پیروان امام حسین علیه السلام به شهادت میرسند. چون اشراف و فئودالها به حیات خود ادامه میدهند.
سپس مشکلات و آسیبهای فرهنگ عاشورایی را بیان میکند:
کنایه از اینکه معرفت و شعور نسبت به قیام حسینی و شهادت امام و یارانش مورد توجه نیست ولی مقولههایی که جزء ذات و واقعیت فرهنگ حسینی نیست، یعنی سر و صداهای ساز و دهل جای عناصر اصلی یعنی زیباییهای عاشورا و زیباییهای قیام حسینی را گرفته است. پوستین وارونه بر پیکر فرهنگ عاشورا پوشانده شده است.
میبرند. چون تحریف شده است.
محرم
چیست، استحمار مردم؟
همه
مشغولی افکار مردم
آقای مجاب فریاد میزد: مسلمانان، این راه و رسم مسلمانی نیست. دین و ایمان واقعی اینها نیست. در ادامه دلیل میآورد: چون در این گلشن، سرسبزی و چمن کنایه از حیات وجود ندارد. شما که میگویید پیرو حسین علیه السلام هستید و حسینی میباشید، چرا خُلق حَسَن (اخلاق نیک) ندارید؟!
اخلاقیات و رفتارهای اجتماعی موجب رنجش امام حسین علیه السلام است و در راستای اهداف دشمنانش و موجب خوشحالی دشمنان میباشد.
در چند بیت به قیام حضرت حجت عجل اللّه تعالی فرجه الشریف و ارتباط آن با قیام حسینی میپردازد و میگوید: مهدی میآید و داد مظلوم را از ظالم میستاند. در آن روزی که سر امام حسین علیه السلام بر نیزهها است و ظلم ظالم، حاکم اعصار شده، حضرت مهدی یاران دروغی را رسوا میکند و راه درست را نشان میدهد.
عزاداری نوعی بدعت شده و نه تنها محبتی نسبت به امام حسین علیه السلام در آن نیست بلکه برعکس نوعی دشمنی است.
آقای مجاب بگوید عزاداریها و روضهخوانیها بدعت آمیز شده و تنها امید باقی مانده، این است که حضرت مهدی عجل اللّه تعالی فرجه الشریف بیاید و عزاداریها و روضهخوانیها را اصلاح کند.
مجدداً میگوید عزاداری که ابداع و تشریع است، نمیتواند موجب ترفیع جایگاه و فرهنگ دینی ما بشود. ایشان در واقع اشاره دارد طرحهایی که برای اصلاح عزاداری در سالهای اخیر عرضه شده، کارآیی نداشته و در ذات آنها هم نوعی ابداع هست. راهحل نهایی این است که حضرت حجت بیاید و اصلاح کند.
پایان بخش این شعر با این بیت است:
خلاصه این ره مقصود ما نیست
در این سودا به عالم سود ما نیست
این شعر هم شامل چهارده بیت است و از نظر محتوایی و مفاهیم دینی که به کار گرفته، بسیار زیبا و قابل توجه میباشد.
روضهخوانها
از قدیم یک قشر از جامعه تمام وقت و زندگی خود را وقف ذکر مصیبت کردهاند. اینان یک طبقه از جامعه را تشکیل میدهند و دارای ساختار و نظام خاص با مراتب و تقسیم کار است. وظایف روضهخوان و مداح تعریف و تعیین شده است. معمولاً پیش از آن که روضهخوان به کار خود بپردازد، نوحه خوانها مجلس را شروع و در دست میگیرند، و با خواندن نوحههای مختلف با آهنگهای گوناگون، شور و حالی به مجلس میبخشند. اما روضهخوانهای معروف تهران که آنها را میشناسیم عبارتاند از:
صدر الذاکرین از معروفترین روضهخوانهای تکیه دولت بود که صدای بسیار رسا و پرطنینی داشت. تاج اصفهانی، سید ابراهیم ابطحی معروف به گل و بلبل، روضهخوانهای خاندان سادات شیرازی چون سید محمد شیرازی، حسن شیرازی، آقا سید جلال شیرازی، حاج آقا کمال و آقا سید عبداللّه نیز از جمله سرشناسان بودند. حاج ناظم از پیشکسوتان مداحان، شترداران از روضهخوانهای به نام میدان خراسان، حسین بهاری معروف به شاه حسین از مداحان، آسید محمد فقیهی شیرازی سادات جندقی که سه برادر بودند از روضهخوانهای معروف تهران، خوشدل مداح و روضهخوان و شاعر، حاج عباس زریباف، حاج آقا نوائی شاعر و مداح و روضهخوان، سید دربندی از خانواده معروف دربندیها، حاج اکبر عینالدولهای از روضهخوانهای معروف تهران، حاج مرزوق از پیشکسوتان روضهخوانهای تهران.(1)
در همه شهرها افراد سرشناس و مشهوری بودهاند که امور روضهخوانی را اداره
1) . دایرةالمعارف تشیع، ج6، ص386.
و مدیریت میکردهاند. آقای مجاب در شعرش وظایف این گروه را به تفصیل بیان کرده است.
هم اکنون مجالس عزاداری بزرگترین رخداد فرهنگی و اجتماعی در جوامع شیعی است و اگر خوب اجراء شود میتواند تحول اساسی و انقلاب زیربنایی ایجاد نماید.
زائر نابینا
برخی اسناد تاریخی جابر انصاری را اولین زائر قبر امام حسین علیه السلام دانسته و بعضی اسناد عبیداللّه فرزند حر را نخستین زائر میداند. عبیداللّه از اشراف و مشاهیر کوفه بود و پدرش روز عاشورا به شهادت رسیده بود. از اینرو انگیزه کافی برای آمدن به زیارت شهدا داشت.
سید محسن امین از قول عطیه عوفی مینویسد: همراه با جابر بن عبداللّه انصاری جهت زیارت قبر مطهر اباعبداللّه الحسین علیه السلام از مدینه خارج گشتیم. پس از ورود به کربلا، جابر در کنار شط فرات پیاده شده غسل کرد و بهترین جامههای خویش را بر تن نمود. عطری که همراه داشت، به خود زد و با هر قدمی که به سوی قبر برمیداشت، تکبیر میگفت و خدا را یاد میکرد. چون جابر بینایی خود را در واپسین روزهای عمر خویش از دست داده بود، از من خواست که دست او را به قبر مطهر سیدالشهداء علیه السلام بمالم. هنگامی که دست خود را روی قبر شریف گذاشت، بر روی قبر افتاد و از شدت ناراحتی و حزن از حال رفت، پس مقداری آب به صورتش پاشیدم تا به حال آمد. وی سه مرتبه فریاد زد: یا حسین، حبیب لا یجیب حبیبه؛ دوست جواب دوست خود را نمیدهد.؟! سپس خطاب به امام علیه السلام گفت: میدانم چرا جواب مرا نمیدهی، چون رگهای گردنت را بریدهاند و سر مبارکت را از بدن جدا کردهاند. به خدا سوگند شهادت میدهم که فرزند بهترین پیغمبران هستی و پسر سید مؤمنان و فرزند هم پیمان تقوی و از تبار راه هدایت و پنجمین اصحاب کساء (عبا) و پسر سید نقبا و پسر فاطمه سیده نساء. چرا امروز چنین قرار گرفتهای؟! تو همان بودی که از دست سید مرسلان تغذیه میشدی و در امان امیر مؤمنان
تربیت یافتی و از سینه ایمان شیر نوشیدی و اسلام در رگهایت جریان داشت. تو پاک و پاکیزه بودی و با شهادتت دلهای مؤمنان بیقرار و ناآرام شده است. رحمت خدا و درود اهل روان بر تو باد.(1)
جابر اگر اولین زائر نبوده امّا در زمره اولین زائران بوده است. نابینایان همواره ارادت خاصی به امام حسین علیه السلام ابراز کردهاند. در این دوره، نابینایان چندین هیئت عزاداری راه انداخته و هر هفته و هر ماه مجالس روضه برپا میکنند. شخصیتهایی مثل آقای مجاب هم سنگ تمام گذاشته و حدود هفتاد سال از عمرش را در این راه فعال بوده است.
هم اکنون نابینایان و ناشنوایان و دیگر اقشار دارای معلولیت دهها هیئت عزاداری دارند. در بین معلولین، مداحان، مرثیه سرایان و روضه خوانان قابل توجه و مؤثر وجود دارد. یک علت توجه و اهتمام معلولان به امام حسین علیه السلام این است که حضرت هم به آنان توجه و اهتمام کافی مبذول میداشت.(2)