ghaemiyeh.com
سرشناسه : امینی پور، عبداللّه، ۱۳۴۴ -
عنوان و نام پدیدآور : کودکانهها و نوجوانهها/ عبداله امینیپور.
مشخصات نشر : قم: توانمندان، ۱۳۹۷.
مشخصات ظاهری : ۱۴۴ص.: مصور.
شابک : ۱۵۰۰۰۰ریال : 978-622-99311-2-7
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : داستانهای کوتاه فارسی -- قرن ۱۴
موضوع : Short stories, Persian -- 20th century
موضوع : داستانهای فارسی -- ایران -- قرن ۱۴ -- ادبیات کودکان و نوجوانان
موضوع : Persian fiction -- Iran -- 20th century -- Juvenile literature
رده بندی کنگره : 1397 9ک8م/8334PIR
رده بندی دیویی : 62/3فا8
شماره کتابشناسی ملی : ۵۱۹۰۱۰۰
کودکانهها و نوجوانهها
پدیدآورنده: عبداله امینیپور
نوبت چاپ: اول، بهار 1397
شابک: 7-2-99311-622-978
شمارگان: 1000 نسخه قیمت: 000/150 ریال
ناشر: توانمندان
صفحه آرا: هادی قدیمی
قم، بلوار محمدامین، خیابان گلستان، کوچه11، پلاک4، دفتر فرهنگ معلولین
تلفن: 32913452-025 فکس: 32913552-025
همراه: 09125520765
www.HandicapCenter.com , www.DataDisability.com , info@handicapcenter.com
ارتباط با نویسنده: 09120696291 parsa1344@yahoo.com
پیشگفتار. 7
کودکانهها 9
چگونه کبوتر لانهاش را ساخت؟. 11
چرا شترمرغ گردنی دراز دارد؟. 13
چرا اسب آبی، زشت و بیمو شد؟. 15
هیاهو. 19
اسب و اژدها 21
ساعت من و بابا 23
نینیها فقط گریه میکنند. 25
در پر دارد! 29
نقاشی متحرک بابا 31
وزیر جنگ... 33
عکس، قشنگتر است! 35
جایزه گاو عمو. 37
نینیها فقط گریه نمیکنند! 39
قرارداد. 41
خرس و لباس نو. 45
کار دنیا برعکس است! 47
دماغ بابا 49
تابلو نقاشی مادر. 51
یک روز تا شب با آینه. 53
قید توضیحی.. 55
پدر دومرحلهای.. 57
چند پیراهن پاره. 59
هزار رنگ و نقش... 61
روشندلان. 63
شماره رُوند. 65
قورباغه و گُل.. 67
رازهای پدر خونه. 69
مورچهها هم ترشی درست میکنند. 71
نینی زنگوله پا 73
دفتر مشق پدر و مادر. 75
گوشهای سنگین، گوشهای تیز. 77
کلاغ پَر. 79
غار تنهایی بابا 81
لنگه. 83
عموی عجیب من.. 85
روپوش سفید. 87
اشتباه فرشتگان. 89
فصل هیس... 91
ماهی قرمز کوچولو. 93
سؤال بیجواب.. 95
نوجوانهها 97
مشق زندگی.. 99
مشق.. 103
مشق زندگی.. 107
مشق.. 115
نامهای به خدا 119
دل پُر، دستخالی.. 121
ای که دستت می رسد، کاری بکن.. 123
نهراس... 125
سوت! 127
مبارزه برای زندگی.. 129
بچههایم. 131
زندگینامه و فعالیتها 133
تولد. 135
پدر و مادر. 135
تحصیلات.. 135
جنگ و مهاجرت.. 136
ورود به حوزه علمیه قم (1360). 136
اساتید. 136
ازدواج. 137
تدریس و تالیف.. 137
لیست مقالات.. 138
لیست کتابها 140
فهرست منابع.. 143
اولین اثر قلمی که نوشتم (ترجمه کردم) و چاپ شد، اثری برای کودکان بود که خرداد سال 1371ش در مجله سلام بچهها چاپ شد. برای کودک نوشتن، کار و در توان همه کس نیست چرا که زبان و نگارش ساده و روان و کودک فهم میطلبد. این نگارشها تا سال 1383 ادامه یافت، یعنی حدود سیزده سال. این کارها که حدود پنجاه عنوان میشود، در این نشریات به چاپ رسید: سلام بچهها، پوپک، دوچرخه (پیوست روزنامه همشهری) دوست کودک، تیکتاک (پیوست روزنامه جامجم) حدیث زندگی و پیام زن.
اما چرا نوشتن برای کودک و نوجوان؟ حرفهایی در دل و ذهن داشتم و داستانهایی که همه آفریده و زاییده خیالم بود که نوشته میشد اما برای چاپ نبود، تا هنگامی که توفیق همکاری با مجلات را یافتم و لذت ظهور و بروز آفرینش را یافتم و چشیدم. دل نوشتهها نگارش میشد و چاپ میگشت و تشویق سردبیران به خصوص جناب آقای عبداللّه حسنزاده تأثیر خوب و شادی بخشی داشت. همزمان کار نگارش و ترجمه را برای بزرگسالان هم آغاز کردم، و شاید همین مرا از ادامه همکاری و نگارش برای نشریات کودک و نوجوان بازداشت. قطعاً میدانم اگر همکاری ادامه مییافت، باز آثاری آفریده بودم و چشمه زایش خشک نمیشد و اشتیاقم فروکش نمیکرد! تا وقتی که در سال 1395 توفیق همکاری با دفتر فرهنگ معلولین رفیق راه گشت و آثاری، هم به سفارش و هم خودنوشت به این دفتر تقدیم شد که نمونههایی از آنها در مجموعه حاضر به نام روشندلان، لنگه و غیره دیده میشود که پیشکش به معلولان و جانبازان گرامی است.
توفیق همکاری با این دفتر و افراد باصفا و یکرنگ و یکزبان آن، تجربهای برجسته و شیرین و بهجت آفرین و کم نظیر بود چرا که هم صحبت با عزیزانی شده بودم که به رغم کاستی و کمبود در اعضای بدن و معلولیت جسمی، دل و دین بزرگی داشتند و مثبت میاندیشیدند و امید میبخشیدند و تأثیرگذار و الهام بخش بودند. قبلاً افراد درمانده و سرخورده و نومیدی چه سالم و چه ناقص را دیده و تجربه کرده بودم اما با اینان دریافتم به رغم محدودیتها و محرومیتها چقدر میشود دلی بزرگ به پهنه دریا داشت و شاد و امیدوار بود و چشمها را شست تا طور دیگر دید! گاه پیشرفت و اثربخشی اینان مرا شرمنده میکرد و به خود که ناسپاس و ناشکر بودم، نهیب میزدم و از این که در راه مانده بودم و میلنگیدم، شرمسار! امید که توفیق بازیافت خویش را داشته باشیم و خدمت به همگان صد چندان گردد.
با سپاس از مدیر انتشارات توانمندان استاد بزرگوار جناب آقای محمد نوری و آقازاده گرامی ایشان مهندس علی نوری که سعادت همکاری و همیاری مرا فراهم آوردند، مجموعه حاضر را تقدیم جامعه هدف میکنم، امید که منت نهاده، پذیرا باشند. با سپاس.
عبداله امینیپور
اردیبهشت ماه 1397
در روزگار قدیم، کبوترها لانه نداشتند. فصل بهار که میشد کبوترها روی زمین فرود میآمدند و تخم میگذاشتند.
یک روز روباهی به محل تخم کبوترها نزدیک شد و آنها را دزدید. وقتی کبوترها برگشتند و تخمهای خود را ندیدند، خیلی ناراحت شدند و شروع به گریه و زاری کردند. به فکر فرورفتند و تصمیم گرفتند کاری کنند که دیگرکسی به تخمهایشان دستبرد نزند. باهم قرار گذاشتند تا برای خود و تخمهایشان، بالای درخت لانه بسازند. برای این کار شاخههای کوچک درختان را جمعآوری کردند؛ اما نمیدانستند چطور با آن شاخهها لانه بسازند. کبوترها برای ساختن لانه خود از پرندگان جنگلی کمک گرفتند.
کار شروع شد و پرندگان جنگلی مشغول آموزش لانهسازی به کبوتران شدند. هنوز دوتا از شاخهها را به هم وصل نکرده بودند که کبوترها گفتند: «همینقدر کافی است بقیه را خودمان میدانیم».
پرندهها گفتند: «اگر شما میتوانید کار را ادامه دهید، پس دیگر لازم نیست ما اینجا بمانیم». شاخه را گذاشتند و ازآنجا رفتند.
کبوترها مشغول ساختن لانه شدند. اول یک شاخه را گذاشتند و بعد یک شاخه دیگر، اما شاخه سومی را که گذاشتند، روی زمین افتاد.
کبوترها نتوانستند کاری را که پرندگان جنگلی شروع کرده بودند، تمام کنند. کبوترها مجبور شدند دوباره از پرندگان جنگلی دعوت کنند تا به کمکشان بیایند.
پرندهها دوباره دعوت آنها را قبول کردند و آموزش لانهسازی را شروع کردند. هنوز نیمی از لانه را نساخته بودند که کبوترها فریاد زدند: «همینقدر کافی است بقیه را خودمان میدانیم».
پرندههای جنگلی گفتند: «اگر شما میتوانید لانه بسازید چرا از ما دعوت کردید! از این به بعد تنهایی خودتان این کار را انجام دهید!»
کبوترها بار دیگر شروع به ساختن لانه کردند، اما هر چه سعی کردند، بینتیجه بود. باز تصمیم گرفتند از پرندگان جنگلی کمک بگیرند؛ اما این بار پرندههای جنگلی دعوت آنها را رد کردند و گفتند: «شما که همهچیز را میدانید به کمک ما نیازی ندارید».
«برای همین کبوترها تا حالا نتوانستهاند لانه درستی برای خود بسازند».
در زمانهای خیلی قدیم، شترمرغ گردنی معمولی و متناسب با اندازه بدنش داشت. تا اینکه روزی از روزها با تمساح دوست داشت. حیوانات جنگل که بااخلاق تمساح آشنا بودند به سراغ شترمرغ رفتند و بهعنوان نصیحت از او خواستند تا از تمساح دوری کند.
یکی از حیوانات پیر گفت: تمساح رفتارهای غیرمنتظرهای دارد و نباید به او اعتماد کرد. آیا نشنیدهای که تمساح با اشک دروغینش، باعث فریب حیوانات ضعیف و بیگناه شده و آنها را شکار میکند؟
بدبختی شترمرغ اینجاست که باوجود هیکل تقریباً بزرگی که دارد، سرش بسیار کوچک است و درنتیجه مغز کوچکی دارد. شترمرغ که مانند همنوعان دیگرش سادهلوح بود، نخواست به نصیحت حیوانات گوش کند؛ و بابی اعتنایی به حرفهای حیوانات بهطرف دریاچه رفت تا آب بخورد. در آنجا به دوستش تمساح برخورد کرد. تمساح هیچچیزی برای خوردن پیدا نکرده بود؛ و خیلی هم گرسنه بود.
تمساح حیلهگر، به شترمرغ گفت: دوست من! نزدیک بیا، من مشکل بزرگی دارم. اگر تو کمک کنی میتوانم از شر آن راحت شوم.
شترمرغ که اشک تمساح را دیده بود، سر کوچکش را دراز کرد و با مهربانی پرسید: چی شده دوست عزیز! من حاضرم به تو کمک کنم.
تمساح با آه و ناله گفت: یکی از دندانهایم بهشدت درد میکند نمیتوانم چیزی بخورم.
شترمرغ پرسید: از من چه کمکی ساخته است؟
تمساح گفت: من دهانم را باز میکنم تو سرت را داخل دهانم کن تا ببینی چه بلایی سر آخرین دندان آرواره من آمده است.
شترمرغ با اطمینان، درحالیکه به خود میبالید، سر کوچکش را دردهان تمساح فروبرد. ناگهان تمساح، دهانش را بست و با تلاش فراوان خواست که شترمرغ را به داخل دریاچه بکشاند. ولی این کار احمقانه بود چون شترمرغ، جوان و قوی بود و سعی میکرد در جای خود محکم بماند.
شترمرغ، برای نجات جانش تلاش میکرد و تمساح را تقریباً به بیرون دریاچه کشید. هر چه آن دو بیشتر میکشیدند گردن شترمرغ درازتر میشد؛ و تمساح بیشتر در ساحل میرفت.
بالاخره تمساح سرِ شترمرغ را رها کرد. ولی گردن شترمرغ چندین برابر درازتر از گردن قبلیاش شده بود.
تا امروز، گردن شترمرغ بهطور عجیبی لخت و بیپر است، طولی عجیب دارد و از رودخانهها و دریاچهها دوری میکند.
سالها پیش، اسب آبی بهجای اینکه مثل امروز در دریاچهها و رودخانهها زندگی کند، بر روی زمین زندگی میکرد. دران زمان اسب آبی، حیوان بسیار زیبایی بود و موهای بلند و نرمی داشت.این موهای بلند و زیبا، باعث حسادت همه حیوانات بخصوص زرافه شده بود که در حسرت داشتن موهای به این زیبایی میسوخت.
روزی زرافه تصمیم گرفت تا بلایی بر سر اسب آبی بیاورد تا او برای همیشه موهایش را از دست بدهد.
یک روز، هوا تغییر کرد و سرمای بسیار سختی فرارسید. تمام حیوانات از سرما میلرزیدند، اسب آبی هم مثل بقیه میلرزید. زرافه هم از سرما میلرزید ولی وقتی اسب آبی را دید، وانمود کرد که اصلاً سردش نیست و حالش خیلی خوب است.
زرافه به اسب آبی نزدیک شد و گفت: «چرا به این شدت میلرزی؟ و ادامه داد: چطور است که این تغییر آبوهوا، بیشتر از همه تو را ناراحت کرده است؟»
اسب آبی، با سادهدلی جواب داد: «من واقعاً نمیدانم چرا اینقدر میلرزم! و این روزها اینقدر سردم شده که گمان میکنم بهزودی از سرما میمیرم!»
زرافه به فکر فرورفت و چنین وانمود کرد که در جستجوی راهحلی برای کمک به اسب آبی است. بعد از کمی فکر کردن، گفت: «موهای تو در سرما و گرما باید تو را حفظ کنند ولی اینطور که معلوم است هیچ فایدهای ندارند!»
اسب آبی که از سرنوشت خود ناراحت شده بود، گفت: «من همه جور آبوهوایی را دیده بودم ولی اینیکی حسابی حال مرا گرفته است!»
همان دوروبرها، چشمههایی از آب جوشان وجود داشت. این چشمهها اینقدر داغ بودند که هیچ حیوانی جرئت نمیکرد دران شنا کند. زرافه میدانست که اگر حیوانی دران چشمه داخل شود تا سرحد مرگ بدنش خواهد سوخت.
زرافه بعد از مدتی اضافه کرد: «حالِ تو حسابی خراب است. فکر میکنم احتیاج به دارویی قوی داشته باشی! همین نزدیکیها، چشمه آب گرمی وجود دارد، چرا نمیروی در این چشمهها آبتنی کنی؟»
اسب آبی پرسید: «فکر بسیار خوبی است اما چقدر باید دران چشمه بمانم؟»
زرافه گفت: «تو باید آنقدر بمانی تا دوباره سرحال بیایی، نمیشود که همینطور بلرزی!»
اسب آبی، وقتی یاد سرما افتاد، بیشتر شروع به لرزیدن کرد؛ و درحالیکه بهطرف چشمه آب جوش میرفت، گفت: «میروم امتحان کنم.» در فکر بود که چه پیش میآید. وقتی به چشمه رسید کمی دودل شد. ولی بیآنکه فکر کند، خودش را در چشمه انداخت. تمام بدن و صورتش بهطور وحشتناکی سوخت و پوستش ورم کرد. ولی توانست چشمهایش را ببندد و درحالیکه
فریادهای گوشخراشی میکشید، از چشمه خارج شد.
موهایش ریخته بود و قیافه زشتی پیداکرده بود.
زرافه که شاهد ماجرا بود. لبخندزنان و خوشحال به دنبال کار خود رفت.
بعدها اسب آبی، پوست تازهای پیدا کرد ولی دیگر آن اسب آبیِ زیبا نبود. تا امروز، هر وقت اسب آبی به یاد چشمه آب جوش میافتد، بهطرف رودخانه خنکی میدود و غالباً برای پیدا کردن غذا به ساحل میآید.
یک آدم درون منه که لال نمی شه! چند تا آدمن! یکی نصیحت می کنه، یکی سرزنش می کنه، یکی تشویق می کنه... گاهی خستهام میکنن، حتی وقتی به آرامش نیاز دارم، مثل بچههای شیطون آروم و قرار نمی گیرن. تکلیف خودم رو باهاشون نمی دونم. گاهی تشکر میزنم، فایده ندارد، گاهی میخواهم از کلاس دلم بیرونشون کنم. پرور هستن و بیرون نمی رن، بعضی وقت ها باهاشون حرف میزنم، واسه همین به من می گن: «چرا با خودت حرف می زنی؟!» اون وقت من جواب می دم: «نه، با صدای بلند فکر میکنم.»
باید سعی کنم این بچه شیطونهای دلم رو کنترل کنم. نذارم زیاد سروصدا کنن، شلوغ کنن، آرامشم رو به هم بزنن؛ باید دورشون دیوار بکشم، ولی چه کنم که یا دیوار رو می شکنن یا از دیوار بالا میان.
پدربزرگم یک اسب دارد که هر وقت به خانهمان میآید، آن را همراه خود میآورد. اسب پدربزرگ، سیاه و کشیده و بلند است. پدربزرگ هر وقت داخل اتاق میشود، اسبش را هم همراه خودش میآورد! او گردن اسب را میگیرد و بعد که میخواهد بنشنید، اسب را روی زمین میخواباند.
من همیشه سوار اسب پدربزرگ میشوم؛ ولی مادرم همیشه دعوایم میکند. او میگوید: «مواظب باش! میشکند! آخر این عصاست. اسب که نیست!»
آنها به اسب من میگوید: «عصای پدربزرگ!» ولی آن اسب چوبی من است که سوارش میشوم و با آن تا آسمان پرواز میکنم.
تازه پدربزرگ هم قبول ندارد اسب من است و میگوید: «این اژدهاست. اگر آن را بر زمین بیندازم، تبدیل به اژدها میشود و بعد میخندد.» اما من ندیدهام اسبم اژدها شود.
پدرم یک ساعت مچی دارد. برای من هم یک ساعت مچی خریده است؛ چون امسال قبول شدم. وقتی با پدرم به خیابان یا پارک میروم، گاهی وقتها میپرسد: «آقا! ساعت چند است؟»ا
گر من جواب بدهم، باز آن آقا از پدرم میپرسد: «آقا! ببخشید ساعت چند است؟» چرا بزرگترها باور نمیکنند من هم بلد بگویم ساعت چند است؟ مگر ساعت من و بابا باهم فرق دارد؟ راستی نکند ساعت بابا و من فرق دارد و وقت را مختلف نشان میدهد که بزرگترها باور نمیکنند من درست گفتهام!
دو - سه ماهی است خدا به ما یک برادر کوچولو داده است. اسم نینی کوچولوی ما امین است.
امین تپل و قشنگ است; امّا نمیتواند حرف بزند. بهجای آنهمیشه گریه میکند.
گاهی شبها آنقدر گریه میکند که نمیگذارد بابا و مامان بخوابند.
از مامانم پرسیدم: چرا امین حرف نمیزند; ولی هی گریه میکند؟
مامان گفت: عزیزم! وقتی بچه به دنیا میآید، توی دلش خیلی حرفها هست. آخه او نُه ماه درراه بوده تا به دنیا آمده است. حالا بعد از تولد، میخواهد قصه نُه ماه سفرش را بگوید; امّا اگر بخواهد یکریز حرف بزند و تعریف کند، دیگر وقت نمیکند شیر بخورد تا بزرگ بشود. برای همین فرشتهای که مواظب اوست، انگشتش را روی لب بچه میگذارد و او را ساکت میکند. نمیبینی بالای لبت گودی انگشت فرشته هست؟ به خاطر همین چون بچه مجبور است حرف نزند، حی گریه میکند. خوبیاش این است که میفهمیم کی گرسنه است و چه موقع خودش را خیس کرده است.
مادرم به امین کوچولو، قطره آدِ میدهد. ویتامین هم به او میدهد که اسمش مولتی است. گاهی هم او را زیر نور آفتاب میگذارد، مثل وقتیکه مورچهها به شیرینیها چسبیدهاند; امّا وقتی شیرینی را در آفتاب میگذاریم، مورچهها فرار میکنند! مامان میگوید: بدن بچه باید آهن داشته باشد!
امّا من نمیدانم آهن به چه درد نینی میخورد. نینی ما که ساختمان و خانه نیست که آهن بخواهد! مامان میگوید: این چیزها را بعداً، وقتیکه به مدرسه رفتی، میفهمی.
گاهی وقتها امین کوچولو خوابش میآید; امّا مامان بیدارش میکند و هی با او حرف میزند; امّا امین جواب مامان را نمیدهد و فقط بِّرُ بِّر مامان را نگاه میکند. فقط بعضی وقتها میخندد. گاهی وقتها هم مامان بهزور امین را میخواباند. پتویش را رویش میاندازد و چراغ اتاق را خاموش میکند و در را میبندد. من خیلی ناراحت میشوم. آخه میخواهم با امین بازی کنم. به مامان میگویم: چرا وقتی امین خوابش میآید، بیدارش میکنی; امّا وقتی خوابش نمیآید، باید بخوابد؟
مامان میگوید: عزیزم، بچه باید به نظم عادت کند; یعنی سرِ ساعت بخوابد تا بهموقع بیدار شود تا من هم بتوانم به کارهای خانه برسم. تازه، نینی که عروسک نیست که با آن بازی کنی! من مجبورم پشت درِ اتاق امین بمانم تا وقت بیدار شدنش برسد.
بعدازاین که امین شیر میخورد، مامان به پشت او میزند تا آروغ بزند; امّا اگر منبعد از غذا یا نوشابه خوردن، آروغ بزنم، مامان نگاه بدی به من میکند. من هم مجبورم آروغم را قورت بدهم یا بیصدا آروغ بزنم. نمیدانم
چرا برای من این کار بد است; امّا برای امین عیبی ندارد؟ تازه، امین خودش را خیس میکند; امّا من نباید این کار را بکنم. اگر امین حرف زدن بلد بود، خودش را خیس و خراب نمیکرد.
خلاصه، امین خیلی بچهننه است! این را از بچههای کوچه یاد گرفتهام; امّا هر چه باشد، همه و من او را دوست داریم.
پدرم در دانشگاه درس میخواند. کتابخانه پدرم پر از کتابهای سنگین و بزرگ است. من به آنها میگویم «کتابهای پوستکلفت»! یک روز پدرم مطلب نوشتهشده یکی از کتابها را برایم خواند. من چیزی نفهمیدم و خوشم نیامد. هیچ قصهای در کتابهای بابایم نیست; حتی نقاشی و عکس ندارند. پدرم گفت: «این کتابها درباره فلسفه و منطق است.» اما من سر درنیاوردم. راستش حوصلهام سر رفت و گفتم: بابا! بیا کشتی بگیریم! بیا با من بازی کن! اینهمه کتابهای سنگین و بدون عکس به چه درد میخورد؟
هر وقت بابا یکی از این کتابها را باز میکند و میخواند، من خوابم میگیرد، بلندبلند خمیازه میکشم و میروم پیش مامان میخوابم.
مامان برایم قصههای قشنگ میگوید. حیف که بابا نمیداند چه کتابها و داستانهای قشنگی در دنیا هست! اگر میدانست، اصلاً سراغ فلسفه نمیرفت! فکر میکنم گاهی که پدر بداخلاق و اخمو میشود، به خاطر آن است که کتابهای رنگی و قشنگی مثل من ندارد. اگر پدرم حتی کتاب شعر میخواند، بیشتر میخندید و با من بیشتر مهربان بود. بزرگترها زیادی جدی هستند و خیلی سخت میگیرند!
بابا گاهی برایم ترجمه قرآن را میخواند; حتی اگر نفهمم، توضیح میدهد; ولی هرچقدر فلسفه و منطق را برایم توضیح بدهد، من نمیفهمم! امروز درس بابا - به قول خودش - درباره مغالطات بود. من پرسیدم: یعنی چه؟
گفت: ببین! مثلاً میگویم: درباز است و باز (1) پر دارد; پس در پر دارد!
من خندهام گرفت و گفتم: «در که پر ندارد!» بعد گفتم: بابا! بیا کلاغپر
بازی کنیم. اگر گفتم در اتاق پر و تو دستت را بالا بردی، سوختی!
بزرگترها گاهی حرفهایی میزنند که باورکردنی نیست; مثل همینکه میگویند: «در پر دارد!» چهحرفها!
گاهی وقتها همراه مامان از خانه بیرون میروم. وقتی برمیگردم، میبینم بابا کلی مطلب نوشته است.
آخه بابای من یک نویسنده است; البته یک نویسنده کوچک شش و به قول خودش: کلاس ابتدایی - نه نویسندهای مشهور!
بابا رو به مامان میکند و میگوید: خانم! اینها را بخوان، ببین چطور است!
یا بعضی وقتها برای من میخواند و میگوید: وقتی تو خانه نبودی، فرصت کردم مطالعه کنم و یادداشت بردارم و اینها را بنویسم. نظر تو درباره اینها که خواندم، چیست؟
من میگویم: بابا! یعنی اگر من خانه نباشم، شما فرصت میکنید بنویسید، اما اگر خانه باشم، سروصدایم نمیگذارد شما بنویسید؟
بابا جواب میدهد: عزیزم! درست است، اما نه آنقدر که بخواهم همیشه از من دورباشی. عزیز بابا! بهترین اثری که آفریدهام، تو هستی. حتی اگر چیزی ننویسم، اما با تو بهترین و قشنگترین چیزها را نوشتهام!
راستش بعضی وقتها مثل الآن نمیفهمم بابایم چه میگوید; اما همینقدر میدانم که بابا گاهی مثل شاعرها حرف میزند! لازم نیست همیشه همه حرفهای بابا را بفهمم، اما از چشمها و لبهای خندانش میتوانم بفهمم مرا دوست دارد. او به من میگوید: نقاشی و اثر متحرک من!
من دوتا برادر دارم. بابا و مامان به آنها میگویند: <وزیران جنگ> آخه داداشهای من همیشه باهم در حال جنگاند! مادربزرگ به آن دو میگوید: <خروسجنگی یا سگ و گربه!> بابا میگوید: این رفتار به خاطر سن و سال آنها است و یاد میگیرند چطور با دیگران رقابت یا مبارزه کنند.
بابا با روانشناس و مربی تربیتی درباره برادرهایم حرف زده است. آنان میگویند: این رفتار طبیعی است; امّا نباید کتککاری کنند!
حتی اگر جنگ برادرهایم طبیعی باشد، پدر و مامان از رفتار برادرهایم خسته شدهاند. بین برادرهایم هنوز آتشبس نشده است و توپخانه هر دو، روز و شب بر سرخانه ما آتش قهر و دعوا میبارد! نمیدانم تا کی جنگ برقرار است!
چند روز پیش یکی از برادرهایم به اردو رفت. داداش دیگرم تنها شده بود و کسی نبود که با او مبارزه کند. برای همین بیتابی میکرد و میگفت: <پس کی داداشم از اردو برمیگردد؟> ما فهمیدیم بااینکه آن دو همیشه دعوا دارند; امّا اگر یکیشان نباشد، دلشان برای هم تنگ میشود و همدیگر را دوست دارند.
بابا میگوید: نباید دعوای برادرها را جدی گرفت. جنگ برادرها را فقط نادانها باور میکنند!
راستش من فکر میکنم: بدون آنها و جنگودعوایشان، خانه سوتوکور است!
عکسهای داخل آلبومت را دیدهای؟ آنها قشنگترند یا تو؟
نمیدانم چرا همه میگویند: عکسهای آدم، از خودش قشنگترند!
خودم هم گاهی همین فکر را میکنم. وقتی بهعکس هایم نگاه میکنم، میبینم از خودم قشنگترند! حتی بااینکه میتوانم خودم را توی آیینه ببینم، امّا بیشتر دلم میخواهد به عکسم نگاه کنم، یا تصویر خودم را در فیلم ویدئویی ببینم که بابا گرفته است.
گاهی با مامان مینشینم و به عکسهای داخل آلبوم نگاه میکنیم. مامان عکسهای بچگیام را میبیند، آنها را میبوسد و حتی بغل میکند یا روی قلبش میگذارد; امّا مرا که کنارش نشستهام، از یاد میبرد! مگر عکسم با من فرق دارد یا عکس مال کس دیگری است؟ البته فکر میکنم چون عکس مال گذشته است، مامان و بابا آن را دوست دارند. آنها میگویند: خاطرات ما زنده میشود.
عموی من یک دامدار است; یعنی حیوانها را پرورش میدهد برای فروش یا استفاده از آنها; مثلاً اسب را پرورش میدهد برای سواری و مسابقه; گوسفند را برای پشم و گوشت آن; حتی طوطی و قناری را برای تقلید صدا و چهچه زدن.
هر کس میآید و حیوانهای عمو را میبیند، از آنها تعریف میکند و خوشش میآید. عمو حتی جایزه گرفته است; چون مثلاً در مسابقاتِ گاو شیرده یا گوشتی، بهترین گاو را پرورش داده است.
نشانههایی را که عمو، جایزه گرفته است، در اتاقِ نشیمنِ خانه او است. عمو آنها را قاب کرد و به دیوار زده است. هر کس به خانه او بیاید، آنها را میبیند و به عمو آفرین میگوید. گاهی همراه عمو و مشتری او، به محل نگهداری حیوانات میروم; مثلاً یکی از مشتریها، از گاو شیرده عمو تعریف میکرد و از آن خیلی خوشش آمده بود; امّا گاو اصلاً گوش نمیداد و خوشحال نبود. گاو به خوردن و نشخوار کردن مشغول بود. در عوض عمو پُز میداد و خوشش میآمد. من نفهمیدم بالاخره مشتری به عمو آفرین میگفت یا به گاو، یا چرا بهجای اینکه گاو، از تعریفهای مشتری لذت ببرد و بخندد، عمو لذت میبرد. اگر از کارنامه قبولی من کسی تعریف میکرد، من خوشحال میشدم; امّا حیوانها اصلاً کاری به این کارها ندارند و دلشان به خوردن خوش است. برای حیوانها، جایزههایی که گرفتهاند، مهم نیست و آنها را به دیوار اسطبل نمیزنند یا روی سینهشان نمیچسبانند، یا به گردنشان آویزان نمیکنند!
برادر کوچکم امین، الآن ششماهه است. همیشه خوابیده است. نمیتواند بنشیند یا رو به هوا میخوابد یا روی شکمش. گاهی وقتها مامان او را روی شکمش میخواباند و به پشتش میزند تا آروغ بزند. گاهی همدست روی شکم و پشتش میکشد و میگوید:«این کار برای نوزاد لازم است.»
موقعی که امین بیدار است، دو_سه انگشتش را داخل دهانش میکند و آنها را میمکد. دکتر گفته است :«این کار اشکالی ندارد ؛ فقط مرتب دستهایش را بشورید.»
اولین دندان امین، دارد بیرون میآید. مامان میگوید: «برای همین انگشتهایش را داخل دهانش میکند؛ چون لثههایش میخارد و باید چیز نرمی را گاز بزند.» حالا که دندان امین دارد درمیآید، مامان قطره آهن را روی زبان او میچکاند و میگوید :«نباید قطره آهن روی دندان او بیفتد ؛ چون رشد دندان را کند میکند.»
من تا الآن خیلی چیزها درباره تربیت بچهها یاد گرفتهام. مامان میگوید: «حالا میفهمی خودت چطور بزرگشدهای و بزرگترها چقدر مواظب تو بودهاند تا تو سالم و قوی بمانی!»
امین امروز با مامان به مطب دکتر رفته بود. مریضها ساکت و بیحوصله در اتاق انتظار نشسته بودند. آنها طوری رفتار میکردند که مثلاً سرشان به مطالعه مجلات گرم است. همه میخواستند اولین نفر باشند که داخل اتاق دکتر میشوند. حوصله بعضی از آنها سر رفته بود و در اتاق قدم میزدند.
امین بغل مامان بود. مامان کنار خانمی نشست امین نگاهی به آن خانم کرد. خانم سری تکان داد و به امین لبخند زد. خانمی که کنار مامان نشسته
بود، خواهش کرد امین را بغل کند.
مامان امین را به او داد. خانم مشغول بازی و صحبت با امین شد. امین انگار صدسال بود خانم را میشناسد. برای او میخندید و صداهایی از خودش درمیآورد!
آقایی که کنار خانم نشسته بود، توجهش جلب شد. او هم خواهش کرد امین را بغل کند!
توجه همه مریضها جلب شده بود و حواس همه به شیرینکاریهای امین بود.
حالا مطب پر از خنده و شادی شده بود.
بچههای کوچک دور امین جمع شدند و هرکدام میخواستند به امین پفک و بیسکویت بدهند. مثل شاگرد بناها که آجرها را دستبهدست میکنند تا به استاد بنا بدهند، امین دستبهدست میشد! من که لجم گرفته بود. آخه امین بچه ما بود نه بچه آنها!
حالا هیچکس عجلهای برای رفتن به اتاق دکتر نداشت، انگار همه خوب شده بودند! دیگرکسی اخمو نبود و جایی از او درد نمیکرد؛ حتی آنها که بیحوصله راه میرفتند، نشستند و چهارچشمی به شیرینکاریهای امین نگاه میکردند و میخندیدند.
پدرم حسابدار است؛ یعنی حقوق کارکنان شرکت را حساب میکند تا آنها بتوانند دستمزد کار و زحمت خود را بگیرند.
یکی از کارهای پدرم، نوشتن قرارداد است. او با شرکتهای دیگر قرارداد همکاری مینویسد؛ یعنی در چهکارهایی باهم کار میکنند. هر قرارداد، چند بند یا مواد دارد. در این بندها- به ترتیب شماره- مینویسد چگونه و با چه شرطی، باهم کار کنند.
یک روز مادرم به پدر گفت: «مجید (اسم من است) من را اذیت میکند. خیلی سربههواست. گوش به حرفم نمیدهد. درسهایش را خوب نمیخواند. از این به بعد باید بین من و او قرارداد نوشته شود تا به هر چه در قرارداد نوشته میشود، عمل کند!»
پدرم نگاهی به من کرد و سری تکان داد.
بعد فکر کرد و گفت: «بدحرفی نیست! ما که برای مردم قرارداد مینویسیم، برای خانواده خود هم بنویسیم. مجید! قبوله؟»
راستش من حرفی نداشتم. یک تجربه بود. خوبیاش این بود که میفهمیدم چهکار باید بکنم و چه نباید بکنم. اینطوری خیال من و مامان راحت میشد.
گفتم: «باشِ، قبوله!»
پدر شروع به نوشتن کرد:
باسمهتعالی
قرارداد خانواده
تاریخ قرارداد: سال ۸۱
۱. دو طرف قرارداد:
طرف اول: «مامان» بهعنوان مادر خانواده.
طرف دوم: «مجید» فرزند محسن؛ شماره شناسنامه ۵۴۷، صادره از تهران، متولد: هفت -هشت سال پیش؛ نشانی: تهران، خیابان انار، کوچه سیب، پلاک ۱۲۱
۲. موضوع قرارداد:
کارهایی که باید مجید با سرپرستی مادر انجام دهد:
الف-باید به حرف مامان گوش دهد.
تبصره: اگر به حرف مامان گوش نکرد،
۱) بار اول به مجید میگویند: «مواظب باش! کار بد نکنی!»
۲) بار دوم میگویند: «اگر کار بد کنی، محروم میشوی!»
۳) بار سوم مجید را محروم میکنند؛ یعنی نمیتواند برای توپبازی به حیاط یا کوچه برود؛ نمیتواند برنامه کودک ببیند؛ نمیتواند هلههوله (لواشک، بستنی، پفک و چیزهای دیگر) بخورد؛ نمیتواند به اسباببازیها دست بزند؛ نمیتواند کتاب یا نوار داستان بخواهد و بخرد.
۴) بار چهارم، پدر و مادر با او قهر میکنند؛ با مجید حرف نمیزنند؛ او را دیگر نمیبوسند؛ به او پولتوجیبی نمیدهند؛ حق ندارد به دیدن خاله برود.
ب- باید درسومشق را سر موقع بخواند؛ خوشخط بنویسد؛ نمره دیکتهاش بد نباشد.
پ- نباید با بچهها دعوا بکند؛ نباید کسی را اذیت کند و اجازه ندهد
کسی او را اذیت بکند.
تبصره: اگر بچهها سربهسر او گذاشتند، به پدر و مادر بگوید تا بزرگترها نگذارند بچهها کار بد بکنند.
اما بچه نباید زیر بار زور برود یا کتک بخورد.
اما کارهایی که باید مامان انجام دهد:
الف- هفتهای یکبار یا دو بار یا اگر توانست سه بار غذای موردعلاقه مجید را درست کند؛ یعنی قورمهسبزی، پیتزا، سوسیس و کالباس، فسنجان و چیپس.
تبصره: ۱-مامان فقط برای بابا باید ماهی درست کند. عوض ٱن برای مجید پلو عدس درست میکند که همان ویتامین را دارد؛ چون مجید ماهی دوست ندارد.
۲-میوههای نوبر را بخرد، مثل گوجهسبز، چغاله بادام و توتفرنگی.
ب- مامان باید در درسومشقها به مجید کمک کند؛ باید از او دیکته بگیرد؛ سؤال بپرسد؛ اما نباید بهجای او مشق بنویسد یا نقاشی بکند.
پ- مامان باید به مجید ادب یاد بدهد؛ یعنی چطور مهمانی برود؛ چطور سلام و احوالپرسی کند؛ چه موقع بخوابد؛ چه برنامههایی را نگاه کند.
این قرارداد را بابا نوشت و بعد از امضای مجید و مامان، به هرکدام، این قرارداد را داد.
قرارداد تا اطلاع بعدی، درست است و بابا در پایان هفته، گزارش کار را میگیرد و جلسه خانوادگی تشکیل میدهد.
امضای بابا انار امضای مامان پروانه امضای مجید گل
این قرارداد بین من و بابا و مامانم است. اگر میبینید خطخوردگی دارد، چون بابا فرصت نداشت آن را پاکنویس کند یا با کامپیوترش تایپ کند. بابا گفت: «هنوز میشود چیزهای دیگری را به قرارداد اضافه کرد. این بعداً معلوم میشود.»
راستش من خوشحالم. اینطوری میدانم چقدر میتوانم تلویزیون ببینم؛ چه غذاهای خوشمزهای در هفته میخورم؛ کی باید بخوابم؛ در درسومشق، مامان کمکم میکند؛ باباهم رسیدگی و سرپرستی میکند؛ حتی میدانم نباید اجازه دهم کسی مثل حسن قلدر اذیتم کند؛ راستش الآن -به قول بزرگترها- تکلیفم روشنشده است!
مجید کوچولو که حالا دارد بزرگ میشود.
آقا خرسه با خوشحالی درراهی که به دهکده میرسید، قدم میزد. او به لباس نو و زیبایی که پوشیده بود، خیلی نگاه میکرد. خرس، جدیدترین پالتوش را پوشیده بود. او فکر میکرد پالتوش قشنگترین پالتوی دنیاست.
آقا خرسه کلاه زیبایی بر سرش گذاشته بود و یک جفت کفش براق هم به پا کرده بود.
او با خودش میگفت: «من خیلی قشنگ شدهام. اگر خرسهای دهکده مرا ببینند همه دوست خواهند داشت مثل من باشند. آخه لباسهای من آخرین «مد» است.»
ولی ناگهان صدایی شنید که میگفت: «اشتباه میکنی، لباسهای تو آخرین «مد» نیستند!»
خرس نگاهی به اطرافش انداخت. دید کلاغسیاهی روی درخت نشسته و به او نگاه میکند.
خرس با تعجب پرسید: «کلاغه بدریخت! چطور این حرف را میزنی؟»
کلاغ گفت: «آخر من همینالان از دهکده میآیم و خوب میدانم که آخرین «مد» کدام است و خرسهای آنجا چه لباسهایی میپوشند.»
خرس که خیلی کنجکاو شده بود، از کلاغ پرسید: «خواهش میکنم به من بگو آنها چه لباسی میپوشند؟»
کلاغ ساکت شد. مثل کسی که سعی میکند چیزی را به یاد بیاورد، بعد گفت: «امسال در دهکده، خرسها بهجای کلاه، روی سرشان یک «ماهیتابه» میگذارند و بهجای پالتو «حوله پشمی» میپوشند. همینطور بهجای کفش، دو تا کیسه نایلونی به پا میکنند و آنها را به پایشان میبندند.»
کلاغ بعد از گفتن این حرفها، پَر زد و رفت.
خرس دواندوان به خانه برگشت. لباسهایش را درآورد. یک حوله پشمی به خودش پیچید. یک ماهیتابه هم به سرش گذاشت و پاهایش را با دو کیسه نایلونی محکم بست. بعد هم تند بهطرف دهکده به راه افتاد.
خرس درراه که میرفت به هیچکس توجه نداشت. وقتیکه به دهکده خرسها رسید باهمان سرووضع شروع کرد به قدم زدن در کوچهها. خرس میخواست که همه ببینند که او آخرین «مد» را پوشیده است؛ ولی با تعجب دید که خرسهای دیگر به او نگاه میکنند و میخندند. خرسها به همدیگر میگفتند: «حتماً دیوانه شده! آخر این چه لباسهایی است که پوشیده؟»
خرس با شنیدن این حرفها خیلی خجالت کشید. او باعجله به خانه برگشت. درراه، کلاغ را دید. با ناراحتی به کلاغ گفت: «کلاغ بدجنس! چرا به من دروغ گفتی؟»
کلاغ زد زیر خنده و گفت: «خرس نادان! تو چرا هیچ فکر نکردی و حرفهای مرا زودباور کردی؟»
بعد هم پر زد و دور شد.
خرس به فکر فرورفت و با خودش گفت: «کلاغ وقتی دید که من خیلی به فکر آخرین مد لباس هستم، مرا گول زد. من هم حرفهایش را باور کردم؛ ولی از این به بعد، قبل از آنکه حرف کسی را باور کنم، باید درباره آن فکر کنم.»
گاهی وقتها پدرم یا یک آدم بزرگ دیگر ناراحت و بیحوصله است. اینطور موقع ها میگویند:
اعصابش خُرد است!
اینطور موقع ها بزرگترها میخواهند از خانه بیرون بروند یا به مسافرت بروند، یا فیلمی ببینند، یا لطیفهای بشنوند تا دوباره خوشحال شوند.
اما من هیچوقت اعصابم خُرد نیست. هیچکدام از بچهها اعصابشان خُرد نیست؛ فقط گاهی ناراحت میشوند. بچهها به چیزی نیاز ندارند تا خوشحال شوند؛ یعنی با بعضی چیزها که آدمبزرگها شاد میشوند، بچهها خوشحال نمیشوند. بچهها با چیزهای ساده مثل بازی، حتی خاک بازی شاد میشوند.
بچهها زودتر ناراحتیشان را فراموش میکنند، اما بزرگترها گاهی باهم قهر و دعوا میکنند. اینطور موقع ها خودشان را دلداری میدهند و میگویند: کار دنیا برعکس است! این را بابا و مامانم هم میگویند! چون هر وقت چیزی را میخواهند و به آن نیاز دارند، برعکس، نیست و وجود ندارد. مثلاً وقتی مامان لباس میخواهد، بابا پول ندارد. وقتی بابا دلش قورمه سبزی میخواهد، مامان حوصله ندارد. وقتی من دلم میخواهد به مسافرت برویم، بابا مرخصی ندارد!
و اینطور موقع ها، بر سر همین چیزهای ساده، دعوا میشود؛ به همان سادگی و راحتی که یک برگ در فصل پاییز از درخت میافتد!
اما اگر بچهها قهر و دعوا کنند، خیلی طول نمیکشد و زود باهم آشتی میکنند. دنیای بچهها راحتتر و دوستداشتنیتر است.
خواهر کوچولویم هر وقت میخواهد صورت بابا را ببوسد، اول دماغ بابا را میبوسد، چون توی صورت بابا، از همه پهنتر و گندهتر است. هر وقت میترسد از دست بابا بیفتد، اولین جایی را که چنگ میزند، دماغ باباست. هیچکس بهاندازه خواهر کوچکم از دماغ بزرگ و پهن بابا راضی نیست.
بابا میگوید: «بالاخره این دماغ به دردی خورد!»
مادرم نقاشی میکند؛ اما نه روی تابلو، بلکه روی بشقاب و پیشدستی غذا!
نقاشیهای مادرم روی ظرف غذا یا ظرف سالاد، خیلی دیدنی است.
تابلوهای نقاشی دیگران را دیدهام. فقط دیدنی است؛ اما تابلوهای مامان، هم دیدنی است و هم خوردنی!
مامان باسلیقه و حوصله، روی غذا، گل و گلکاری میکند. شکل میکشد. بعد مقابلت میگذارد و میگوید: «بفرما! هم تماشا کن و هم بخور!» آدم گاهی وقتها دلش نمیآید تابلوی مامان را بخورد؛ فقط دوست دارد آن را تماشا کند. بابا میگوید: با تابلوهای خوردنی مامان، پیش از آنکه شکم پر و سیر شود، چشم و دیده پر و سیر میشود.
بهبه از این تابلوهای لذیذ و دیدنی!
صبح که بیدار میشوی؛ نگاهی به آینه میکنی. در اولین نگاه، آینه به تو چه میگوید؟ میگوید: «برو سروصورتت را بشور. شانهای به سرت بزن، بعد بیا و لباسی را که پوشیدهای، توی آینه ببین. خودت را برانداز کن، سرووضعت درست باشد. مهمتر از همه، بخند! لبخند یادت نرود!»
ظهر که به خانه میروی، نگاهی دوباره به آینه میکنی. این بار چه میگوید؟
میگوید: «خسته نباشی! خُب، چه کردی؟ چهکار مثبتی کردی؟ نکند بدی کنی!»
شب میشود؛ آخر شب. شاید بگویی: «دیگر آخر شب، آینه را میخواهم چکار؟» اما یکچیز را باز میشود توی نگاه آینه دید و خواند: «امروز چقدر خوبی و بدی کردی؟ فردا چه قصد و نیتی داری. چقدر پیش رفتی؟»
قصه «یک روز، از صبح تا شب، با آینه بودن» قصه بودن با یک دوست درستکار و یکرنگ است.
برادر کوچکم عادت دارد از زیر کار در برود. معمولاً از مسئولیت، شانه خالی میکند. برای همین همیشه بهانه و توجیهی میتراشد؛ مثلاً اگر سفره غذا را پهن کند (آنهم بعد از کلی یادآوری) میگوید: «خُب، یکی جمع کند! یکی بیاورد، یکی ببرد و ...»
وقتی پدر کاری به او میگوید، همیشه خدا بهانهای دارد یا میگوید: «خُب، حالا تا شب وقت هست!» پدر به او میگوید: «لطفاً یاد بگیر «قید توضیحی» و اضافه نزنی! تو که وقت داری، کار و درس که فعلاً نداری، عذر و بهانه نیاور، برو همکاری کن. جر نزن!» پدر میگوید: «اگر همینطور پیش برود، برادر کوچک، بهانهتراش ماهری میشود! قید توضیحی و اضافی را خوب بلد است!»
گاهی وقتها از پدر چیزی میخواهم مثلاً دوچرخه. اما پدر میگوید فعلاً پولندارم، قرض دارم، باشد برای ماه بعد، اما من که راه مدرسهام دور است، الآن به دوچرخه نیاز دارم.
باز با پدر صحبت میکنم و میگویم: مدرسه دور است اگر دوچرخه نداشته باشم، دیر میرسم و نمره انضباطم کم میشود و ... . این بار پدر میگوید: خوب ببینم چطور میشود (یعنی چکار میشود کرد).
دو سه روز بعد باز به پدر میگویم: باباجان فکرهایت را کردی؟ میتوانی برایم دوچرخه بخری؟
بابا که نشان میدهد حوصلهاش سر رفته و به خاطر اصرار من حالش بد شده، میگوید: خُب بابا، میخرم. کچلم کردی! آه!
آنوقت دستم را میگیرد و به بازار میبرد و دوچرخه را قسطی یا با چک میخرد.
پدر من «دومرحلهای است»؛ یعنی اول «نه» میگوید و امروز و فردا میکند، ولی بعد راضی میشود. پدر شما چندمرحلهای است؟
برادرم از من کوچکتر است؛ اما بسیار پرجنبوجوش است. گاهی هم سربههواست و حواسش نیست چهکار میکند. مادرم به او میگوید: «به حرف برادر بزرگترت گوش بده، بالاخره او چند پیراهن بیشتر از تو پاره کرده است. برادرم میگوید: نه اتفاقاً من چند پیراهن بیشتر از او پاره کردهام؛ چون هر لباسی که برایش کوچک میشود، من میپوشم تا بالاخره آن را پاره کنم و بیندازمش دور. اصلاً برادر بزرگم پیراهن پاره نکرده است. پس او باید به حرف من گوش بدهد!»
نمیدانم با این برادر کوچک و بازیگوش چهکار کنم. شاید مجبور بشوم من هم چند پیراهن پاره کنم.
برادرم پنجساله است. هنوز به مدرسه نمیرود. کتاب و مجله پیشدبستانیها را برایش میخوانیم و کارتون هم تماشا میکند؛ حتی برنامههای بزرگترها را میبیند و هرروز یک کس یا حتی حیوان و شیئی میشود؛ مثلاً یک روز پینوکیو است که دوتا دوستانش گربه و روباه هستند. یک روز دیگر وقتی فیلم گاوچرانها را میبیند، کلانتر محل میشود. کلاه سر میگذارد و تفنگ پلاستیکیاش را به کمر میبندد و سوار اسب چوبیاش میشود و به جنگ دزدهای بانک میرود. گفتم حتی به نقش یک حیوان درمیآید، مثلاً اسب لوک خوششانس میشود یا حتی «گربه سگ» میشود. یکشب «زورو» است و یکوقت «رابینهود» یا رستم.
اینطور موقع تا مشکل، نقش مقابل اوست که باید نقش منفی را بازی کند؛ یعنی شخصیت بدی که باید از دست برادرم کتک یا شمشیر بخورد یا دیو بشود و یا خونش (که شربت آلبالوی مادر است) مکیده شود.
گاهی برادر کوچیکه، دانشمندی به نام پروفسور بالتازار میشود که همه مجبوریم به درس بیسروته او گوش کنیم و گاهی بقالی است که باید از مغازهاش خرید کنیم؛ تازه نسیه هم نمیدهد و فقط سکه قبول میکند، آنهم 25 تومانی. جمع و تفریق بلد نیست و همه جنسهایش یک قیمت دارد و پول ما باقی ندارد. خواننده و نوازنده هم میشود. خلاصه هرروز در یک نقش است و به یک رنگ درمیآید.
پدرم حرف قلمبهسلمبهای میزند و میگوید: «اسکیزوئید» یا «بحران هویت» دارد! هر معنایی این کلمات بدهد، فکر میکنم معنای بدی نداشته باشد؛ چون میدانم برادرم بچه بدی نیست. فقط دلش میخواهد قهرمان باشد. دلش میخواهد بهترین باشد. دلش میخواهد بهجای شخصیت
محبوبش باشد. خوشا به حالش که هر چه دلش میخواهد، همان میشود. برایش مهم نیست اسب باشد یا پینوکیوی دروغگوی دماغ دراز یا موجود دوستداشتنی و خوبی مثل فرشته مهربان! دنیای او بزرگ است؛ خیلی بزرگ، در حد تلویزیون، رادیو، کتاب و مجله؛ اما من فقط یک انسانم، ولی او میتواند هم انسان باشد، هم حیوان، هم شئِ. من گاهی به کارهایش میخندم یا با پسرخالهها مسخرهاش میکنیم؛ اما در دلم آرزو میکنم کاش مثل او بیخیال بودم و به هیچچیز علاقه نداشتم و هرلحظه که میخواستم، میتوانستم به هر شکل و قالبی دربیایم یا آن را کنار بگذارم.
دوستی دارم که نابیناست. دوستم سبد می بافد. پرده حصیری هم درست می کند. برای هر که این مطلب را می شنود، قبول آن سخت است و تا نبیند، باور نمی کند؛اما عجیب تر آن است که در آسایشگاه آنها نابینایی است که خیاطی می کند!
مادربزرگم چشمش ضعیف است و نمی تواند نخ را داخل سوزن خیاطی کند.
وقتی به او گفتم :«نابینایی هست که خیاطی می کند. » خندید و با ناباوری گفت : «من چشم دارم و نمی توانم سوزن را نخ کنم، حالا نابینایی خیاطی می کند! مگر می شود؟ »
یک روز با دوستم و مادربزرگ به دیدن خیاط نابینا رفتیم. مادربزرگ دید که خیاط نابینا، شلوار کردی می دوزد. آن جا بود که اشکش سرازیر شد و سجده شکر کرد. از آن وقت به بعد کمتر می دیدم که مادربزرگ نمی تواند نخ را داخل سوزن کند. می رفت جایی که ما نبینیم تا با سعی و تلاش نخ را داخل سوزن کند.
دوست نابینایم که گفتم سبد و پرده حصیری می بافد، تا به حال خیلی پرده درست کرده اما از حاصل کارش هیچکدام را ندیده است. او تنها صنعتگری است که چشم بسته کار می کند و آنچه را تولید می کند، نمی بیند؛ اما به جای او دستهایش می بیند!
با دوستم برای زیارت به حرم رفتم. پیش از ورود، کفشهایمان را به کفشداری دادیم. کفشدارها دستکش دست کرده بودند. یکی دو نفر هم ماسک به دهانزده بودند. رعایت نظافت از سوی آنها برایم خیلی جالب بود. بااینکه باران باریده بود و ته کفشها گلی بود، چون در کفشداری «عود» روشن کرده بودند، آنجا خوشبو بود. دوستم کفشها را به کفشداری داد و شمارهای گرفت. وارد حرم شدیم؛ ولی دوستم گفت: «بیا برگردیم.» خیلی تعجب کردم پرسیدم: «چرا؟» گفت: «بیا، میفهمی!» وقتی به کفشداری برگشتیم، دوستم تکه چوبی را که شماره روی آن بود پس داد و گفت: «آقا لطفاً یک شماره رُوند بدهید!»
از تعجب دهانم بازمانده بود. کفشدار هم تعجب کرده بود؛ اما کمی بعد با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. از دوستم پرسدم: «این حرف را از کجا یاد گرفتهای؟» گفت: «پدرم وقتی میخواست تلفن بخرد، گفت: شماره رُوند میخواهم. داییام هم وقتی میخواست ماشین بخرد، گفت: شماره پلاک روند باشد. من هم میخواهم شماره کفشم رُوند باشد.»
خدا کند این نامه هم در صفحهای چاپ شود که شمارهاش رُوند باشد.
پدرم میگوید: مامان برایمان یک گُل آورده است. وقتی با بابا به زایشگاه رفتیم تا مامان را به خانه بیاوریم، بابا یک گلدان خرید که به مامان هدیه کند. روی گلبرگهای آن قورباغههای کوچولویی بود.
وقتی گلدان را به مامان دادیم، گفت: «من برای شما گل آوردهام و شما برایم قورباغه آوردهاید؛ اما چون این قورباغهها یادگار به دنیا آمدن یک گل است، آنها را دوست دارم.»
قورباغههای هدیه شده به مامان، یک سال است که زندهاند. قورباغهها نه در آب شنا میکنند و نه قور قور میکنند و نه بزرگ میشوند؛ اما یکی از آنها گمشده است.
گلی که مامان به ما هدیه کرده بود، حالا بزرگ و تپلی شده است. اسم گلمان را شقایق گذاشتهایم. پدرم میگوید: «تا شقایق هست باید زندگی کرد.» البته این حرف را یک شاعر گفته است.
کمکم بزرگ میشوم، آنقدر که بعضی چیزها را بیشتر و بهتر میفهمم. تازگی فهمیدهام پدر از کارش راضی نیست. فهمیدهام پدری که هرروز با خنده، به خانه میآمد، دلش پُر از غصه بود. بیشتر روزها در محل کار، ناراحتی داشت. پدر به من گفت: تو نباید نگران این چیزها باشی، اما حالا که بزرگتر شدهام، بار سنگین دانستن این چیزها را تحمل میکنم. پدر هرروز کتوشلوارش را میپوشد، موهایش را شانه میزند، عطر میزند، کیفش را میگیرد، خداحافظی میکند و از خانه راهی محل کارش میشود. من فکر میکردم پدر خوشبخت است، چیزی کم ندارد؛ اما حالا میفهمم او فقط به خاطر ما به روی خود نمیآورد. گاهی دوست دارد این موقع ها که هوا سرد است، بیرون از شهر برود، آتشی روشن کند و از بالای تپه به شهر نگاه کند و بگوید: هر چی گذشته ازدسترفته. تلاش برای به دست آوردن دوباره آنها، غیر لازم است. باید داشتههای کنونی را حفظ کرد. پدر من سفارش میکند به موفقیتهایم فکر کنم و آنچه رادارم، نگه بدارم.
پسرعموی من 4 ساله است. هر چیزی را میبیند یا میشنود، از آن سؤال میکند. حوصله همه را سر برده است؛ اما خودش هیچوقت خسته نمیشود یا میپرسد یا میگوید. عمویم با روانپزشک صحبت کرده، روانپزشک گفته است: «از تا 3 تا 7 سالگی سن پُرگویی است؛ یعنی بچههای 3 تا 7 ساله یا میپرسند یا میگویند. بزرگترها نباید بیحوصله شوند و بگویند بچه، سرم رفت؛ چقدر حرف میزنی!»
یک روز پسرعمویم به حرکت مورچهها نگاه میکرد، بعد از عمویم پرسید: «چطور اینها در یک صف راه میروند؟ چرا کجوکوله را نمیروند؟ راه که برایشان خطکشی نشده! حتی تابلوی راهنمایی و رانندگی ندارند! چطور باهم تصادف نمیکنند؟ چطور پای همدیگر را لگد نمیکنند؟ چطور لانهشان را گُم نمیکنند؟»
خلاصه آنقدر پرسید و پرسید که داد همه را درآورد؛ ولی عمویم به او جواب داد: «عزیزم ، خدا آنها اینطور آفریده و به آنها همهچیز را یاد داده است. مثل نینی کوچولو که بدون آنکه کسی به او یاد بدهد، هر وقت گرسنه میشود، گریه میکند یا هر وقت شیر میخواهد سینه مامان را میمکد، بدون اینکه کسی به او یاد داده باشد.»
بعد پدر گفت: «مورچهها وقتی دانه جمع میکنند، دانه سالم را دونیم میکنند تا سبز نشود، بعد آن را بهصورت ترشی و مایع درمیآورند تا فاسد و خراب نشود، بعد در زمستان مصرف میکنند. بین مورچهها، مورچه بازرس و پلیس هست! اگر مورچهای دانه فاسد بخواهد به لانه بیاورد، مورچه بازرس جلوی او را میگیرد و اجازه نمیدهد دانه فاسد قاتی دانههای دیگر شود، حتی دانه فاسد را جای بسیار دوری میاندازد. همه این کارها را خدا به
مورچه یاد داده است.»
پس از شنیدن این حرفها پسرعمو ساکت و آرام شد و شروع به فکر کردن کرد. این اولین بار بود که پسرعمو حرف نمیزد و فقط فکر میکرد!
برادر کوچولوی من، دو سال بیشتر ندارد. بلد نیست بگوید جیش دارم.
برای همین بیشتر وقتها بدبو و بوگندوست; اما مامان به او پودر و عطر میزند تا خوشبو شود. مامان یک کار دیگر هم کرده است: بهپای او زنگوله بسته است که وقتی راه میرود، جرینگ جرینگ صدامیکند. اگر نینی کوچولو بخواهد بهطرف ما بیاید، با صدای زنگوله او متوجه میشویم و درمیرویم.
پدربزرگ میگوید: <در زمانهای قدیم، آدمهایی که مریض بودند و دیگر خوب نمیشدند، بهپای خودشان زنگوله میبستند تا مردم بفهمند و به آنها نزدیک نشوند.> اما نینی کوچولوی ما کمکم یادمی گیرد بگوید: <جیش دارم.> آنوقت ما زنگوله را از پای او باز میکنیم، با او بازی میکنیم و دیگر از نینی کوچولو فرار نمیکنیم.
من یک دفتر مشق دارم که فقط مال خودم است; اما بابا و مامان دفترچهای دارند که مال هردوی آنهاست. دفترچهی آنها به اسم <سند ازدواج > است. از مامان پرسیدم:<این دفترچهی قشنگ به چه درد میخورد؟> گفت: <من و بابا در این دفتر، مشق نوشتهایم. نوشتهایم که: <وقتی باهم ازدواج کردیم، شریک همدیگر هستیم, چه در خوشبختی و چه در سختی. باهم از بچههایمان مواظبت میکنیم و هیچوقت از همدیگر جدا نمیشویم و هرچه داریم، مال همدیگر است.>
مادر میگوید: <من و پدرت الآن یکی شدهایم. برای همین یک دفتر مشق داریم.>
خوشا به حال مامان و بابا! حیف که من و دوستم <حسن > نمیتوانیم باهم یک دفترمشق داشته باشیم; آخه خانم معلم قبول نمیکند. خانم معلم میگوید: <هرچقدر هم تو با <حسن > دوست باشی و باهم خوراکی بخورید، اما باید دفتر مشقتان جدا باشد!>
گوش بابا خیلی تیز است. به قول خودش مثل گوشهای روباه است. آهستهترین صداها را میشنود. سروصدای رادیو یا تلویزیون همسایه خیلی بابا را اذیت میکند; گاهی هم سروصدای بچهها یا ماشین یا نون خشکی توی کوچه. عوضش گوشهای بابابزرگ خیلی سنگین است. باید بیخ گوشش داد زد تا چیزی را بشنود. برای همین هیچ حرف خصوصی یا رازی را نمیتوان به بابابزرگ گفت. بابا میگوید: <کاشکی میشد بعضی وقتا گوشهای سنگین بابابزرگ را داشتم تابتوانم بخوابم.> بابابزرگ هم بعضی موقعها میگوید: <کاشکی من گوشم مثل شما بود تا میتوانستم حرف دل شمارا بشنوم!>
عمویم در مغازهاش از یک کلاغ نگهداری میکند. این کلاغ از وقتی یک جوجه بود، پیش عمو بود. برای همین به عمو و مغازهاش عادت کرده است. یکی از قفسههای کف مغازه، لانه کلاغ است.
کلاغ عمو هیچوقت مغازه را ترک نمیکند. میتواند پرواز کند، گاهی هم بالهایش را باز میکند که بپرد اما هر وقت پرهایش را پهن میکند که پَر بزند، عمو نگاه معناداری به او میکند که کلاغ از کارش پشیمان میشود و دوباره پرهایش را جمع میکند!
گاهی کلاغ دَم مغازه میآید و به آسمان نگاه میکند، پرواز پرندهها را میبیند و آمدن و رفتن آدمهایی را که آزاد هستند. بعد کلاغ برمیگردد و نگاه دوبارهای به عمو میکند اما چشمهای عمو پُر از سرزنش و نارضایتی از پریدن کلاغ است. کلاغ هم دلخور میشود و چشمهایش سرخ و پُر از خون میشود. همدلش میخواهد بپرد، هم به فکر ناراحتی عموست. فکر میکنم خود را مدیون عمو میبیند که از وقتی جوجه بوده، او را بزرگ کرده است، برای همین نمیخواهد صاحبش را ترک کند یا او را برنجاند.
دیگر برای کلاغ پریدن معنایی ندارد و او دارد پرواز را فراموش میکند. حالا دیگر اگر عمو بالش را بچیند و پَرش را قیچی کند، کلاغ حرفی ندارد. الآن دیگر نمیتوان گفت: کلاغ پَر!
بابای من «غارنشین» است. تعجب نکنید! او مال خیلی سالها پیش یا ماقبل تاریخ نیست! من هم از «عصر حجر» نیستم. بابای من به اتاق مطالعهاش میگوید: «غار تنهایی»! هر وقت بابا کار دارد یا میخواهد درس بخواند و مطالعه کند، داخل غارش میشود. این یعنی: «لطفاً به غار من نزدیک نشوید!» مامان میگوید: «آنجا جزء «مناطق حفاظتشده» است. نباید کسی بدون اجازه وارد شود».
گاهی وقتها که بابا دلش برای کتابهایش تنگ میشود و میخواهد مطالعه کند، میگوید: «ژن مطالعه خونم کم شده! باید بروم سُرُم کتاب بزنم»! و اینطوری وارد غارش میشود و ما تا مدتی نمیتوانیم او را ببینیم. کاش زمان غارنشینی به پایان برسد!
شلوار بابای من یک لنگه دارد. لابد تعجب میکنید و میگویید: «مگر میشود شلوار یک لنگ داشته باشد؟ هر شلواری دو لنگ دارد.» اما شلوار بابای من یک لنگ دارد؛ چون بابای من یکپا بیشتر ندارد. پای دیگر بابا موقع جنگ قطعشده است. به او «جانباز» میگویند: «شلوار من لنگه ندارد.» یعنی «تا» و مانند ندارد؛ ولی من میگویم: «منظور بابا آن است که پای او لنگه ندارد؛ چون پای بابا در دنیا «تک» است.»
عموی من با کارد و چنگال غذا نمیخورد. میگوید نباید به دلوجان غذا، کارد و چنگال زد!
حتی غذای گوشتی نمیخورد تا مجبور باشد زیر دندانهایش آنها را بجود یا به قول خودش آسیاب و لهولوردهاش بکند!
عمو عادتهای عجیبوغریبی دارد؛ مثلاً شعله شمع را فوت نمیکند تا خاموش شود، بلکه انگشتش را با آب دهانش خیس میکند، بعد به شعله میزند و اینطوری شمع را خاموش میکند، میگوید: «به چراغی که شعله و نور دارد، نباید پف کرد و آن را بیجان کرد.» اما مگر شعله هم جان دارد؟
عمو حتی مو یا ناخن اضافهاش را دور نمیاندازد، بلکه آنها را جمع میکند، بعد زیرخاک میکند، بعد زیرخاک میکند. وقتی آرایشگاه میرود، از آرایشگر میخواهد موهایش را که قیچی میکند و روی زمین ریخته شده، دور نیندازد. عمو بعد از آرایش، جارو دست میگیرد و موهایش را جمع میکند، بعضی مردم با دیدن کارهای عمو میخندند و او را دست میاندازد. «حتماً دلیلی دارد.»
گاهی هم که عمو خط خوشی با قلم نی مینویسد، انگشتهایش را میبوسد، درست مثل وقتیکه مابعد از خوردن یک غذای چرب و شیرین، انگشتهایمان را میلیسیم عمو میگوید:
«همه این کارها احترام به آفریدههای خداست. اینجوری من به خدا و آنچه آفریده است، احترام میگذارم و شکر خدا را بهجا میآورم.»
خواهر کوچولوی من دوساله است. امروز مامان او را پیش دکتر برد. تب کرده بود. وقتی مامان به خانه برگشت گفت: «مثل همیشه درمانگاه را گذاشت روی سرش! تا روپوش سفید دکتر و پرستارها را دید، زد زیر گریه.»
مامان میگوید: «خواهر کوچولو به لباس سفید حساس شده است. هر که را با این لباس میبیند، فکر میکند الآن است که به او دوا و دارو بخورانند یا آمپولش بزنند! باید فکری برای روپوش سفید دکترها کرد!»
مامان تصمیم گرفته است از این به بعد، هر وقت میخواهد خواهر کوچولو را به درمانگاه ببرد، اول به دکتر زنگ بزند تا روپوش سفیدش را عوض کند؛ حتی میخواهد برای پرستارها از خانه لباس گلگلی ببرد تا آنها لباسشان را عوض کنند. اینطوری خواهر کوچولو نمیفهمد آنها پرستار هستند و به او آمپول و سوزن خواهند زد. من روی در خانهمان نوشتهام: «ورود بالباس سفید ممنوع!»
خدا تازگیها به مامانم یک دختر داده است. اسم خواهر کوچولو را «فروغ» گذاشتهایم. فروغ یعنی نور و روشنایی. مامان میگوید: «اما یککمی این نور قوی است و زورش زیاد است! ازبسکه شلوغ میکند و آرام و قرار ندارد.»
مامان میگوید: «او باید پسر میشد، بااینهمه جنبوجوشی که دارد؛ اما براثر اشتباه فرشتگان دختر شد. آخر شب جمعهای که خدا او را به من داد، فرشتگان داشتند ثوابهای مردم را میشمردند و سرشان خیلی شلوغ بود. قرار بود او را کامل درست کنند، اشتباه شد و بهجای اینکه پسر تحویل بشود، دختر دادند.»
من فکر میکنم حرف مامان جدی نیست و خدا خواسته ما یک خواهر کوچولو داشته باشیم؛ حتی اگر کارهایش شبیه پسرها باشد! فرشتهها هیچوقت اشتباه نمیکنند و حسابشان درست است!
در یک آپارتمان زندگی میکنیم؛ یک کاشانه کوچک و تنگ پنجاه متری! دوروبر ما «واحد» ها و خانوادههای دیگر هم هستند. صاحبخانه همطبقه پایین است. هر وقت بخواهیم بازی و سروصدا کنیم، مامان و بابا انگشتشان را میگذارند روی لبهایشان و میگویند: «هیس! صاحبخانه دعوایمان میکند»!
تازگی و الآن که فصل تعطیلی و تابستان است، صاحبخانه رفته ییلاق. با خانوادهاش رفتند ویلای دماوندشان. حالا دیگر راحتتر میتوانیم ورجهورجه کنیم و بالا و پایین بپریم. دیگر مامان و بابا هیس هیس نمیکنند. مامان میگوید: «دیگر فصل هیس هیس تا دو سه ماه دیگر نمیآید!»
بابابزرگ دندان مصنوعی دارد. دندانش را وقتی غذا نمیخورد، در یک لیوان پر از آب میگذارد.
یک روز امین کوچولو، برادر دوسالهام، دندان مصنوعی بابابزرگ را در لیوان آب دید. گفت: «آن ماهی قرمز کوچولو را میخواهم!» ما خیلی خندیدیم. هر چه به امین کوچولو میگفتیم آن ماهی کوچولو نیست، قبول نمیکرد. باز گریه میکرد و آن را میخواست. آخرش مجبور شدیم آن را به امین بدهیم. با تعجب آن را در دست گرفت؛ اما فهمیده بود مثل ماهیهای دیگر نیست. شاید فکر میکرد «ارهماهی» است!
با برادر کوچکم و مامان رفته بودیم قبرستان، شب جمعه بود و همه میآمدند. میخواستند قرآن بخوانند و خرما بدهند.
برادر کوچکم هی به سنگقبرها نگاه میکرد. بعداز مدتی پرسد :
«چرا سنگها یک اندازه نیستند؟ چرا اینهمه نامرتب روی زمین چیده شدهاند؟ یکی بالا، یکی پایین، یک سنگ بزرگ، یک سنگ کوچک! یعنی مردهها بلندقد بودهاند که سنگشان درازتر است، یا کوتاهتر بودهاند که سنگشان کوتاه است؟ یا سنگقبرهایی که از زمین بلندترند، صاحبانشان چاق بوده است؟»
برای سؤالهای برادر جوابی نداشتم!
الهام
بعضی حرفها در دلت هست که تا موقعیت پیش نیامد، بازگو نمیشود. گاهی چیزی میخوانی و یا فیلمی میبینی و یا کتاب یا متنی میخوانی که پسازآن، احساس خلاقیت و آفرینش و نوعی زایش به تو دست میدهد. دلت میخواهد چیزی بنویسی یا چیزی بسرایی و یا از ته دل بزنی زیر آواز و دلت را خالی کنی. اسم این چیزها را میتوانیم بگذاریم: الهام بخشیها!
از یکی از آدمهای چیزفهم شنیدهام که فیلم یا موسیقی خوب، آن است که پس از دیدن یا شنیدن آن، سبک شوی و این احساس به تو دست بدهد که خودت هم میتوانی چیزی بیافرینی و یکی از الهامبخشها، حرف دلی است که دیگران نوشتهاند و تو میخوانی و چون میبینی داستان زندگی تو هم هست، دستبهقلم میبری و با آن، همسرایی و همنوایی میکنی.
تمنّا
شده چیزی را دلت بخواهد که بدانی نادرست و نامشروع است؟ دلت میگوید: بکن، ولی عقل و ایمانت میگوید: نه! راستی چه میکنی؟
این تمنّاها از همین سن و سالها شروع میشود و تا خیلی سالهای بعد ادامه مییابد. اینجاست که عقل، دل و ایمان، قدرت خود را نشان میدهند و هرکدام در هماورد و مبارزه با دیگری، بسته به نیرویی به نام اعتقاد و ایمان، غالب و مغلوب میشود.
آرزوها
گاهی وقت ها با تمام وجودت چیزی را از خدا میخواهی و فکر میکنی به صلاح توست و حق کسی هم پایمال نمیشود. مثلاً دلت میخواهد وضع
دیگری میداشتی، قدت بلندتر بود، زیباتر بودی، پولدارتر بودی، خارج از کشور بودی، آزادی بیشتری میداشتی، زبان میدانستی، همهچیز را میدانستی. دلت میخواهد چیزی کم و کسر نمیداشتی... اما اینها عملی نمیشود و آرزوهای تو جز سراب و تمنّا چیزی دیگر نیست. افسوس! از قدیم گفتهاند که: «آرزو بر جوانان عیب نیست»؛ چون جوانی، یعنی، شور، امید، آرزو و تلاش. جوانی کمتر افسردگی و خمودگی و شکست میشناسد. گفتهاند: «جوانی هم بهاری بود و بگذشت»؛ یعنی که جوانی، بهترین و زیباترین فصل زندگی است. خُب، حالا باید چهکار کنی؟ آرزوهای بربادرفتهات را میگویم. باید غم بخوری و نومید بشوی و غنچه امیدت پژمرده شود؟
شاید به تقدیر و سرنوشت پناه ببری و بگویی: قسمت ما همین است، چنانکه حافظ میگوید:
رضا به داده بده وز جَبین گره بگشا که بر من و تو درِ اختیار نگشاده است
یا در شعری دیگر میگوید:
کار خود، گر به خدا بازگذاری حافظ
ایبسا عیش که با بخت خداداده کنی
یا آنچنانکه شاعر میگوید: «زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز!».
شاید باز تلاش کنی و بهقولمعروف: از رو نروی!
این موقع ماست که ممکن است به شعر و ترانه رو بیاوری. اشعاری بخوانی جمع یا حفظ کنی که بسته به روحیه و مقاومتت، ناامیدکننده یا امیدبخش باشد. ازاینجا به بعد است که خدایناکرده، منفی گرا میشوی و به همهچیز و همهکس، به چشم بد نگاه میکنی؛ ولی بالاخره از این وضع خسته میشوی و پس از مدتی به فکر میافتی که باید سروسامانی به وضع زندگیات بدهی. با خود میگویی: اینطور نمیشود. بالاخره اینطور نشد، طور دیگر.
با خود میگویی:
همچو آیینه مشو محو جمال دگران
از دل و دیده بشو نقش خیال دگران
در جهان بالوپر خویش گشودن آموز
که پریدن نتوان با پروبال دگران
سرانجام، تن به فضا میدهی و میسازی. حال چه به خواستهات برسی، چه سرخورده بشوی، چه وضع را قبول کنی؛ چه به تقدیر، اعتقاد داشته باشی و چه نداشته باشی، چه بگویی: «هر که را بهر کاری ساختند» و در جامعه، همه جور آدم، باید وجود داشته باشد و خواست خدا این بوده است و وقتی از عهدهات خارج است، بدان که قضا و قَدَر است. به این نتیجه میرسی که حالا که کاری نمیتوانی بکنی، وضع را بپذیری و رضایت بدهی و مهمتر از هر چیز، «مفید» باشی و همین فرصتها را از دست ندهی. میگویی: برو خدا را شکر کن؛ مبادا که از بد، بدتر شود و یا میگویی: «بسا کسا که بهروز تو آرزومند است!».
اینجاست که توصیه کردهاند: در ارزشها و معنویات، به بالادستت نگاه کنی و هر چه قدر بتوانی بپَری؛ ولی در مادیات و آنچه گذرا و فانی است، به زیردستت. اینطور وقت ها دیدن ناتوانان و آنان که برخوردار نیستند، تسلّی دهنده است. البته آنها را برای تسلای خاطر ما بدین گونه نیافریدهاند و آنها برای خود، عالمی دارند و گاه، کارهایی میکنند که ما انگشتبهدهان میمانیم؛ ولی گاهی وقت ها میشود آنها را دید و گفت: باز خدا را شکر!
دودلی
گاهی اوقات دلت میخواهد حرفی بزنی یا اعتراضی کنی؛ اما ماندهای چه طور بگویی که نه خودت ناراحت شوی و نه دیگری. اگر بدانی چه طور باید حرفت را بزنی، خیالت راحت است؛ ولی اگر دودل باشی که اصلاً بگویی یا نگویی و یا ندانی چه طور باید بگویی، آن موقع است که سردرگمی و ناراحتی و خوره به فکر و ذهنت میافتد و آسایش از تو گرفته میشود و پریشان میشوی.
اگر نگویی، خودخوری میکنی و اگر بگویی، ممکن است ناراحتی پیش آید و پشیمان بشوی.
باکسی مشورت میکنی که اگر او در آن حال و موقعیت بود، چه میکرد. آنوقت است که تصمیمت را میگیری و یا از خیرش میگذری و یا حرفت را میزنی. بعد هر چه پیش بیاید، لااقل توجیهی داری که دانسته و خواسته، کارت را کردهای و بالاخره هر تصمیمی بگیری، پایش ایستادهای و از دودلی بیرون آمدهای.
اینیک موقعیت شخصی است و شاید هم چندان مهم نباشد؛ ولی حال اگر مسئولیتی داشته باشی که باید تصمیم بگیری که نتیجه آن متوجه جمع و گروهی است، چه؟ اینجاست که مشورت و رایزنی، اهمیت خود را نشان میدهد.
هوای مسمومکننده
گاهی میدانی نباید بعضی جاها بروی یا بعضی چیزها را ببینی. میدانی ذهنت آشفته میگردد و دچار پشیمانی و ندامت میشوی؛ ولی جلودارِ
خودت نیستی و بالاخره، نادانی میکنی و خود را در ورطهای میاندازی و بعد از تجربه، پشیمان میشوی و به خودت میگویی: این بود آنچه خودم را برایش بهزحمت انداختم و رسوا کردم؟!
از خودت تعجب میکنی و وقتی متعجبتر که دوباره اشتباهت را تکرار میکنی. قبلاً به خودت قول و وعده دادهای: «این، آخرین بار بود»؛ ولی باز فراموشت میشود و دوباره اشتباه میکنی! چه کنم دیگر. بالأخره ما انسانیم و جایزالخطا! و اضافه کن: نادان و خودخواه، و به خودت بگو: «آدمی را آدمیت لازم است».
اشعاری را میخوانی و یا تصویرهایی را روبهرویت میگذاری تا با خواندن و دیدنشان، حالت بِه شود، یا حتی پند و اندرزی را با خود تکرار میکنی، تا خویشتنداری بیاموزی. بههرحال، بدآنکه غالباً فرصتِ جبران و بازگشت هست و خدا بیش از آنکه با مقرّبان باشد، با نادمان است. شادابی و سرزندگی و امیدت را از دست مده. شیطان، فریبت ندهد.
هیچکاره!
گاهی وقتها فکر میکنی هیچکارهای و به درد هیچچیز نمیخوری! نه میتوانی چیزی بنویسی و چیزی بسرایی، و نه حتی آوازی بخوانی. احساس میکنی که فقط «هیچ» نصیب تو شده است! اگر این احساس پوچی و بیهودگی و بیثمری به سراغ آدم بیاید، خیلی ناامیدکننده است؛ ولی میگویند هرکسی استعدادی دارد و باید آن را کشف کند و اگر از من باور میکنید، میگویم این حرف، درست است. واقعاً هر کس به دردی میخورد و باید بفهمد چهکاره است.
باید تجربه کرد، راهی را رفتوبرگشت، بعضی وقتها شکست خورد و حتی بعضی وقتها قیمت گزافی هم پرداخت. بالأخره باید اینقدر این در و آن در زد تا راه را پیدا کرد.
جوانتر که بودم، خیلی خودم را ملامت میکردم که تاکی فقط باید
بخوانم یا فقط بشنوم و ببینم. گرچه از همه اینها لذت میبردم و برای خودم سرگرمی و وقتگذرانی پیداکرده بودم؛ ولی میخواستم خودم هم نقش و سهمی داشته باشم.
حال، خیلی سالها گذشته است. بیست سی سال، زمان کمی نیست؛ و حال مینویسم، ترجمه میکنم و یا نوشتههای دیگران را چپ و راست میکنم. البته هنوز نمیتوان گفت به نتیجه رسیدهام و وضعم روشنشده است؛ ولی بههرحال کار میکنم و برای دیگران، تا حدودی مفیدم. پس هرکسی به کاری میآید. به بادیه ره پیمودن، بِه از باطل نشستن!
خوشی و ناخوشی
حقداری گاهی اوقات از تهِ دل آواز بخوانی، شادباشی و بیخیال. حقداری داروندارت را نظرآزماییاش کنی و در گوشهای، با دوروبریهایت آواز بخوانی و دلی از عزا دربیاوری.
چرا خود را مثل کِرم در پیله، اسیر غلو زنجیر فکر کردهایم؟ با یک چای و دوست و سرپناه و سقفی هم میتوان خوش بود. دنیا و داشتن و خوشی که بسته به قصر و پول و سفر نیست! خوشی دست خود ماست؛ اگر باور کنیم، اگر همت کنیم و با تلقین بد به خود مبارزه کنیم، اگر ضعف نشان ندهیم و مهمتر از همه، اگر خود را شاد و خوش نگهداریم. به هر بهانهای بخندیم و به هر بهانهای حرف بزنیم؛ البته نه هرزگی و پرحرفی. خودمان هم میزان و اندازهاش را میدانیم.
گاهی وقتها میبینی دیگران بیرون میروند، باغ دارند، وسیله دارند، رفیق دارند، و تو جایی نداری، وسیلهای نداری، رفیقی نداری، غریبی و تنها. در این مواقع، بدتر دلت میگیرد؛ دلت میپوسد.
دنبال بهانهای هستی تا غصههایت را فراموش کنی. پس میبینی که تسلیم نشدهای و هنوز توان داری و میخواهی باغم و تاریکی و نومیدی بجنگی.
این بهانهها چیست؟ دیدن فیلم؟ شنیدن موسیقی؟ خواندن کتاب یا مجله؟ بودن با دوستان و همکلاسها و قدم زدن در پارک؟ بالاخره یکچیز پیدا میکنی. نومید مباش. مهمتر از همه، خدا راداری؛ خدایی که تو را میبیند و شاهد همهچیز است.
بزرگ تر از حادثه بودن
سوار هواپیما شده ای؟ از آن بالا، کوچکی و ریزی عالَم و آدمها را دیده و خندیدهای؟
زمینها و دریاچه های به آن عظمت، به نظرت مثل و به اندازه نقاشی یک برگ دفتر چهل برگ کاهی میآید که تمام توان و استعداد و هنر و فکر کودکی خردسال را نشان میدهد و تو اگر آدم بزرگی باشی، آن را به دست میگیری و می خندی! که چه دنیای او خُرد و کوچک است، اگر چه می پندارد تمام دنیا را در یک صفحه چهارگوش گِرد آورده است!
تقصیری ندار، بچه است و نپخته و دنیا دیده نیست.
حالا فرض کن در زندگی برایت حادثه تلخ و ناگواری پیش آمده، چه باید بکنی؟
سوار قالی پَرنده خیال شو، برو بالا، آنقدر بالا که وقتی از فراز نگاه میکنی، ببینی حادثه به اندازه نقاشی دنیای خردسالان است. وقتی روحت والا بود و از بالا بیرون، به حادثه نگاه کردی، آنوقت میتوانی بُردبار باشی و حادثه را بپذیری و تحلیلش کنی و راه درمان و علاجش را پیدا نمایی و از آن تجربه بیندوزی. به این میگویند از حادثه، بزرگ تر و بالاتر بودن. در این صورت به خودت دلگرمی و تسلّای خاطر میدهی که: رو شکر کن که به مصیبتی گرفتاری و نه به معصیتی و ای بسا کس که به روزگار تو آرزمند است!
نگذار حادثه از تو بالا بزند و بزرگ تر بنماید!
تجربه ها
میگویند بزرگ ترین استاد زندگی، تجربه است، که از آگاهی و دانش هم بالاتر و آموزنده تر است. واین، وِرْد زبان ماست که: تجربه ثابت کرده، یا به تجربه ثابت شده... یعنی که مطلب روشن تر از آفتاب است.
تجربه ها گاه گران اند و بعضی وقتها، ارزان؛ گاه مالِ خودت است و گاه برای دیگران، گاه تلخ و گاه شیرین؛ گاه آنقدر شیرین و مزه دار که تا آخر عمر، مزه و طعمش می ماند. مثل اولین باری که سوار اسب شدی یا ماشین راندی؛ نخستین باری که یک خوردنی یا نوشیدنی ای را تجربه و مزه کردی؛ اولین شنیدن، اولین بویدن و پوشیدن؛ اولین دوست در دیار غربت.
اما امان از وقتی که تجربه ات تلخ باشد. مثل تجربه فریب، نارو، به بازی گرفته شدن، تحقیر و سرزنش شدن و...
زندگی و تجربه ها همین لحظات کوتاه و گذرای روزمره است که نادیده گرفته میشود. حتی میشودتصور کرد زندگی شاهانه ای داشته باشی، اما مجبوری در حصار سیم خاردار و در و دیوارهای بلند و تحت مراقبت شبانه روزی نگهبانان باشی و همیشه تو را بپایند، یا اینکه زندگی آرام و ساده و بی سروصدایی داشته باشی.
نقاشی زندگی
اگر آموزش نقاشی رفته باشی، به تو خواهند گفت: تاریکیها و سایه، در نقاشی به انداز روشنایی لازم و تاثیر گذار است و ارزش یا ضد ارزش تابلوی نقاشی به این است که جای روشنایی با سایه و تاریکی عوض شود یا کمرنگ و کم جان باشد. در نقاشی، حاشیه به اندازه متن مهم است و حتی «هاشور» ها که مثل تیری بر دل تابلو می نشیند، مهم است؛ همچنین خوب دیدن و دور و نزدیک دیدن. نقاشی سَبْک و مکتب هم دارد. برخی خیالی و انتزاعی و برخی واقعی و پُرِتْره.
زندگی، مثل نقاشی است. اگر مهارتها و اصول و فنون رعایت شود،
تابلوی زندگی، زیبا و ارزشمند و با معناست و اگر هُرهُری عمل کنیم، تابلویی که خواهیم آفرید، زشت و بی ارزش خواهد بود.
در زندگی، تاریکی ها و ابهام نیز باید باشد و برخی چیزها گنگ و پوشیده باشند. در برخی مواقع باید شفاف و روشن عمل کرد. گاهی اوقات، حضور پر رنگ و پرمایه لازم است و برخی جاها باید در حاشیه بود. مهم تر از همه باید روش خاصی در زندگی داشت و فنون را رعایت کرد. زندگی یک آفرینش ادبی – هنری است؛ درست مثل یک تابلو. آفرین بر نقش آفرینان کمال!
آدمها و سیبها
بعضی سیبها کرمو هستند، بعضی تلخ، برخی نرسیده و کال، بعضی ترش، برخی قرمز یا سبز و یا زرد، بعضی شل و وارفته، بعضی سفتوسخت؛ اما از بین همه، سیب رسیده و خوشبو و قرمز، مظهر کمال است.
آدمه مثل سیباند. برخی بیمارند و انگل مریضیهای روحی رادارند. بعضی تلخ و نچسبند و صحبت با آنان، عذابی است الیم؛ بعضی خنگ و نرسیده و خام، چون شیرخام خوردهاند.
و از هر رنگ و نژاد، انسان داریم. بعضی مثل یخند و سرد و فُسرده. برخی آنقدر سفت و غیرقابل انعطاف که دندانشکناند، اما باید پوستشان را کند و گلشان را لگد زد تا نرم و آماده ساز و ساختن شوند. بعضی هم مثل آب سیب، خالص و ناباند، بیهیچ تفاله و چیز زائدی. بعضی مثل نوعی سیب کوچکاند، یعنی جنبه و مایه کم دارند و برخی مانند سیب چاقوچله، پرمایه و نه فطیر. بعضی زود میرسند و برخی دیر و در پایان فصل عمر. بعضی از اسب میافتند ولی از اصل نمیافتند بعضی الهامبخش و پرمعنا هستند، مثل سیبی که برای «نیوتن» معنادار شد. آخر از همه و شاید کمیابتر، آدمهای رسیدهاند، که به خاطر آفرینش آنها، خدا به خود آفرین گفته است:
فتبارک اللّه احسن الخالقین!
امپایری سیست
شنیدهای میگویند فلانی تا سرش به سنگ نخورد، نمیفهمد؟ یعنی که بعضی باید حتماً خود تجربه کنند تا مطلبی را بپذیرند و چیزی را قبول کنند. یعنی که پند و اندرز دیگران به دردشان نمیخورد و حرف دیگران را قبول ندارد. به این افراد میگویند «امپایری سیست» یا شاید بتوان گفت تجربهگرا.
البته این خصلت، همیشه بد و منفی نیست؛ جنبه خوبی هم دارد، مثلاً کسی بیمار است، بیمار لاعلاج، درمانناپذیر. همه از او قطع امید نموده اندو دکترها جوابش کرده، حتی به او گفتهاند: چند قوت دیگر مثلاً دو سه ماه دیگر میمیرد؛ اما «امپایری سیست» این حرف را قبول ندارد و هنوز برای بیمار امیدوار است؛ امید به شفا و خوب شدن او؛ امید به معجزه و رحمت؛ رحمت بهجای شانس و خوش بیاری.
خُب میبینید بد نیست گاهی «امپایری سیست» باشی و حرف دیگران را قبول نداشته باشی و تسلیم نشوی و خودت را نبازی! برای اینطور آدمها هرروز و همیشه قشنگ است و باید هرروز را دید و تجربه کرد. برای اینان هیچوقت دنیا به آخر و بنبست نمیرسد و امیدواری و فضیلت است؛ تازه خود امید مهم است، نه امید به چی یا کی! برای اینان امید یعنی باز گذاشتن در تا چیزهای خوب تُو بیاید.
بد، اما لازم
میگویند اضطراب بد است، ولی اخیراً میگویند کمی هم خوب و حتی لازم است! مثل اضطراب برای امتحان که مجبورمان میکند درس بخوانیم و اگر اضطراب نداشتیم، دوره و مرور نمیکردیم.
پس اضطراب گاهی مثل تفریح لازم و مفید است، اما برای بعضی میشود یک کار تماموقت! که در این صورت، بد و ضرر آور است، به همان اندازه که کار بیوقفه، آسیب آور است. حتی ماشین اگر 24 ساعت کار کند،
میترکد، چه رسد به انسان! تازه اینکه کار شاق و طاقت فرساست و سوهان روح و جسم و کلی بدی آبوهوا دارد و محیط نامساعد و جزء مناطق محروم!
به مرگ فکر کردن هم گاهی مثل تفریح لازم است، آنقدر که آماده پذیرفتن و رفتنمان کند، حتی فرصتی است برای رشد شخصیت و سنجش میزان ظرفیت و تحملمان؛ نیز فهمیدن و درک باطن و حقیقت حادثهای که بهظاهر ناخوشایند و ترسناک است. همهجا علامت «خطر مرگ» یعنی نابودی و از بین رفتن، اما در حقیقت وجود و هستی جاویدی است که نابودی مینماید.
مرگی که گفتهاند مثل بو کردن یک سیب خوشبوست؛ مثل کندن یک لباس چرکین و به تن کردن یک لباس تمیز و پاک.
بازیهای روح
گاهی افکاری به تو هجوم میآورد یا الهام میشود که نمیدانی از کجا آمده و به کجا میرود.
مانند یک تماشاچی شاهد و ناظر آمدوشد این افکاری. گاهی ملحدانه فکر میکنی و قید هرچه بود و نیست را میزنی! گاهی مؤمنی، آنهم متعصب و با جزم و یقین! گاهی دودلی، گاهی خِرَدگرا.
همه این افکار برایت تازگی دارد. از خود متعجبی و باور نمیکنی این تویی که چنین فکر میکنی، حتی گاهی خودت را نهیب میزنی که چهحرفهایی میزنی و چه فکرها میکنی! گاه ذهن و روحت براثر این افکار، چنان سنگین و فربه میشود که از جا نمیتوانی برخیزی، نمیتوانی تنها بمانی و نمیتوانی خود را بِرَهانی!
در اندرون من خستهدل ن--دانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
به دنبال آن هستی که کی تردیدهایت تمام میشود، چون کنترل آنها از دستتو خارج است. آنها هستند که تو را اینور و آن ورمی بَرَند.
امرونهیشان نمیتوانی بکنی. افکار سرسامآور متراکم، گاه مبهم و مرموز و گاه روشن و آفتابی. برای این افکار، مانند «منشور» ی میشوی که فقط میتوانی آنها را بتابانی. با این افکار هستی، اما هیچکدامشان نیستی. معمای هستی است. گاه جسمت بر روح چیره است و گاه روحت بر جسم سنگینی میکند. ظلمت تریدی، مثل بودن حضرت یونس در شکم ماهی؛ به همان اندازه تاریک و رُعب آور!
شب تاریک و گردابی چنین هائل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
اینطور لحظات منتظر دَم مسیحایی هستی که از تو دستگیری کند و از ورطه بِرَهاندت.
این تحوّلات، مبارک و خجسته است و نشان پویایی و سرزندگی، میفهماند به «فعلیت» نرسیدهای که تحوّل و دگرگونی، در تو صورت نگیرد. نباید از تردید واهمه داشت. اینها همه ایستگاه است؛ گذرا و مقطعی؛ و بالاخره تکلیف روشن میشود. به قول شکسپیر: «خدایی هست که بهرغم کجوکوله راه رفتنهای ما، مقصد نهایی ما است».
مژدهای دل که مسیحا نفسی میآید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
علی غمخوار!
پا که به خیابان و کوچه میگذاری، به پس کله مردم نگاه میکنی. بعضی، پشت گردنشان پر مو و کثیف است. بعد نگاهت به سروصورتشان میافتد. موها آشفته و صورت ژولیده! با خود میگویی: کاش تیغی همراه داشتم و قیچی و شانهای و آنها را مینشاندم و سرووضعشان را درستودرمان میکردم! کاش آرایشگر فِرز و ماهری بودم و همه مردم را ژیگول و آراسته میکردم! خودت را مسئول و پاسخگوی همه آشفتگیها میبینی!
پا که به خیابان و کوچه میگذاری، بعضی مردم آشغالهای خود را داخل کوچه و گذار انداختهاند.
میگویی: کاش رفتگر سختکوش و باوجدانی بودی و همهجا را تمیز میکردی و برق میانداختی! خودت را مسئول تمیزی و پاکی شهر میدانستی!
نگاهت به چمن و گلهای سوخته و پژمرده پارک میافتد. میگویی: کاش باغبانی با شلنگِ آب به دست بودی و همه گلها را سیراب میکردی و باعث میشدی سربهزیر نباشند، بلکه سربلند باشند و گردن به آسمان بکشند.
به آدمهایی برمیخوری که سر در گریبان و فکر دارند. میگویی: کاش سنگ صبورشان میشدی و آنقدر داشتی که کمکشان میکردی!
نگاهت به ماشینهایی میافتد که آنقدر گِلی و کثیفاند که رویشان نوشته: لطفاً مرا بشویید! و میگویی: کاش دهها «کارواش» مفتی داشتی و همه، هرروز اوّل صبح میآمدند و تو ماشینشان را برق میانداختی.
چرا من علی غمخورک شدهام؟! من فرشتهام، اما بعضی مردم به یک دیو احتیاج دارند تا از ترس او هم که شده، به کارشان برسند! متأسفم! چه کنم؟! این روابط اجتماعی بعضیهاست!
حرف زدن، امّا نه با زبان
بعضی چشمها حرف میزنند. بعضی نگاهها ملتمسانهاند، بعضی خشمگین و خونین، برخی شاد وزنده. لبها هم با لبخند یا اخم یا ورچیدن سخن میگوید. ابرو هم با بالا انداختن یا گره به آن زدن. حتی چین پیشانی حرف میزند و صورت گُل میاندازد یا زرد و سرخ و سفید میشود. پس لازم نیست برای حرف زدن حتماً زبان داشت. گاهی یک نگاه، یک سکوت، یک اخموتخم و رو ترش کردن کافی است.
چشمها را باید شست
فواره، آب را بالا میزند و لامپ حوض استخر روشن است. رقص نور
است. ذرات نوری که در هوا معلق و سرگرداناند، بالا میزنند و بعد واژگون میشوند. مثل ستارههای سفیدِ در آسمان؛ اما این ستارهها پایین آمدهاند و زمینیاند.
از زیر درخت سبز رد میشوی. جز برگ چیز دیگری ندارد، بار ندارد؛ اما خیالات میفرمایی که درخت گوجهسبز است و گوجههای ترشش را خوردهای. زیر چتر سبزش مینشینی. سایه میگیری و نفسی تازه داخل ریههایت میکنی.
خاک کوچه و دیوار آبخورده، بوی نم گرفته و تو را مست میکند. بویش را از راه بینیات داخل ششهایت میکنی. چشمهایت را میبندی، حتی با ذهن و خیالت بو میکشی.
بچهها توی خُل و خاک وِلُواَند. خاک و تُراب، ربع و بهار صبیان و خردسالان است. مینشینی و به مستی بهار کودکی میاندیشی. اشکی و نمی به یاد روزهای ازدسترفته و دریغی بهروزهایی که برنمیگردد و حتی این روزها راداری از دست میدهی! از زندگی جز خاطره و یاد نمیماند.
پَرِش
در این سالها پَرِشی داشتهای؟ پیشرفت و تحولی؟ یا آن را از دست دادهای؟
از خودم پرسیدم و جواب: پَرِشی نداشتهام، حتی فرصتهایی را ازدستدادهام- کم یا زیاد.
درجایی کار میکردم و زمزمه خارج رفتنم بود که بر بادرفت و بعد موقعیت کاری بهتری، جای دیگر و امید به جهش و پرشی که باز عدم همکاری و همراهی آنان و دلنازکی و زودرنجی خودم، امیدها را نااُمید کرد و فصلی سَرد و فسُرده برایم باقی گذاشت.
دیدم اینطور نمیشود و سرِ غیرت آمدم و تلاش که جای دیگری نصیبم شد که حالا سفت و محکم گرفتمش و به خود میگویم: هرکجا بروی، آسمان همین رنگ است. ما با مردم عادی زندگی میکنیم و باید با خرتوپرتهای زندگی بسازیم و خودساخته شویم.
میترسم از اینکه هیچ نکرده باشم و کلی هیاهو و جنجال برپا کرده باشم. نکند باز سراغ گیرند که از پَرِش چه خبر و من سرم را پایین بیندازم که هیچ! باید بر خودم مسلط باشم تا بتوانم درست تشخیص بدهم و تصمیم بگیرم. باید بدون جاروجنجال عمل کنم و با دیگران به مشورت نشینم. هرکس نقطهضعفی دارد؛ و این گناه من نیست؛ بلکه نقش نقاش و آفریدگار است. مگر نشنیدهای که: رزق مردم، بر مردم است و رزق همگی بر خدا؟ پس پرسوجو عیب نیست؛ مهم این است که قبلاً فکر کنی چطور بپرسی و عمل کنی و خود را نبازی و اگر بتوانی به فکر باشی، نه نگران!
مکافات عمل
گاه که محروم و دستخالی میشوی، میگویی نکند به خاطر مکافاتِ آنچه کردهای باشد؟ پس هر چه که بِکِشی، کم است! حق نداری چیزی بخواهی و چیزی به دست آوری و اگر چیزی گیرت آمد، نکند فریب باشد؟! به مکافات زیادهرویها، کوتاهیها، دورنگیها، نامردمیها و دوگانه عمل کردنها. پس مکافات دنیوی و اخرویاش را ببین؛ و گاه به نهایت نااُمیدی و بداندیشی میرسی؛ یعنی تا این حد ضلال و گمراه و مغضوب علیهی؟!
نمیپذیرند اگر بگویی: آنچه کردم، واکنشی به رفتار دیگران بود یا اثر تربیت خانوادگی و برخوردهای نادرست بزرگترها در بچگیام و اینکه من ازنظر روانشناسی، بیمارم و هرچه بکنم-حتی اگر گناه باشد- به خاطر ناهنجاریهای روحیام است. میگویند: تو عقل داشتی و اختیار. میفهمیدی بد میکنی و میتوانستی باکمی زحمت، خویشتنداری کنی. اصلاً مگر مسلمان نیستی و ایمان، به معنای آزمایش، با همین نیکها و بدها نیست؟ چرا عذر و بهانه میتراشی و میخواهی خود را تبرئه کنی و کارت را توجیه نمایی؟
اینجاست که بین باورهای دینی- مذهبی و باورهای علمی- روانشناسی میمانی که درنهایت تو مسئول و پاسخگو بودهای یا اینکه مریض و فرد نابهنجار و عملت- بناتر پذیرفتههای روانشناسی- واکنشی طبیعی است که مسئولیتی را به دنبال ندارد؟!
محدودیت
رَوشت در زندگی چیست؟ محدودیت یا حداکثر ممکن؟ آنچه را خانوادهات لازم دارند، بهقدر رفع مایحتاج و بخورونمیر تهیه میکنی یا بهقدر همتت و هرچه بیشتر بتوانی؟
بحث ریختوپاش، یا قناعت نیست؛ بحث لذت از زندگی است؛ البته اگر با دو یا سه شغل داشتن و از صبح علی اطلوع تا پاسی از شب عرق ریختن
اشتباه نگیریم. بحث آرامش با اطرافیان است. تا حالا از خانوادهات پرسیدهای که آیا احساس خوشبختی میکنند؟ به آنها حق میدهی از زندگیشان لذت ببرند؟ از آنها پرسیدهای که آیا از تو راضیاند؟ و اگر گاهی متلاطم شدهای، جبران کردهای؟ بالاخره هرکس نقطهضعفی دارد. گاه نمیتوانی با دیگران همراهی کنی؛ مثلاً در ارتباطات خو. از مصاحبت با دیگران فرارمی کن. آدمهایی را میبینی که کلی حرف برای گفتن دارند، ولی تو...! شده برای جبران این نداشته ها، کاری بکنی؟
در مورد یکی از اطرافیانم، پس از گذشت چند سال، خصلتش را فهمیدم و تعجب کردم چرا آنقدر دیر! چون اصلاً به این موارد نمیپرداختم. مسائل مهمتری برایم مطرح بود. فهمیدم اگر چیزی را بخواهد، کافی است زبانی موافقت کنی و اگر بگویی: خُب برویم و اقدام کنیم، خواهد گفت: حالا باشد برای وقتی دیگر. اینجاست که از خودت راضی خواهی شد که چه کشفی! چه طور تا حالا نمیدانستی، کافی است موافقت بکنی و خود را برای انجام کار آماده نشان بدهی؟ و بعد بفهمی که او اقدام و انجام نمیخواهد، فقط همراهی و همدلی میخواهد. بیا و این را با دوروبریهای تجربه کن. شاید اگر نازشان را بخری، حتی اگر کاری نکنی، کافی باشد! گاه زندگی با دیگران پیچیده میشود و با خودت میگویی: چه قدر بعضیها حوصله دارند و مینشینند نقشه میریزند و دیگران را آزمایش میکنند!
ترک عادت
کی تصمیم گرفتی، عادت زشتت را ترک کنی؟ وقتیکه دیگران دیدند و ترسیدی؟ وقتیکه مدتی بعد، از خدا و خلق حیا کردی و در خلوت خودت، از پردهدری روز قیامت ترسیدی؟ وقتیکه به خودت گفتی تو آدمی هستی که نباید چنین بکنی، مبادا که در آن دنیادوستانت برگردند و بگویند: تو این کارها را میکردی و ما نمیدانستیم؟
چه موقع بهراستی به خودخواهی آمد و متنبه و آگاه خواهی شد؟ چه
موقع تکان خواهی خورد و بهراستی توبه خواهی کرد و عزمت را جزم که دیگر از این کارها نکنی و جبران گذشته را بنمایی؟
حالا که دوباره خطایت را تکرار میکنی، توجیهت چیست؟ بخشش خدا؟ اینکه عادت شده و دست خودت نیست؟ میدانی بد است؛ اما چه کنی که یا جلودار است و حریف خودت نیستی، یا اینکه ضعف ایمان و اراده داری.
در همان حال که شرمساری و از خدا طلب بخشش میکنی، یک جواب پیدا کن! یک جواب!
خدایا می دونم که هیچوقت باهام قهر نیستی.
ای خدایی که هر وقت میخواهم باهات حرف بزنم، سرم رو به آسمون بلند میکنم. خدایی که توی اون آسمون بلند و بالایی به دستهای کشیده من بهطرف خودت نگاه کن. از اون بالا نگاهی به این پایینا کن!
مامانبزرگم می گه تو همهجا هستی. بالای سرم، پهلوم، روبروم. واسه همین لازم نیست سرم رو به آسمون بال بگیرم، اما هر وقت حرم می رم، میبینم حتی گلدستهها، دستاشونو رو به آسمون بلند کردند. کفترها هم هر وقت هوایی می شن، رو به آسمون می کنن و آزاد و رها تو دل آسمون، روی موج ابرا سوار می شن و دلشونو به دریای آبی آسمون می دن.
خدایا! تو واسه من آبی آسمون و دریایی. سبز جنگل و گلستانی. سرخ گل زیبایی. زرد آفتابگردان بلند بالایی. خدایا! وقتی می خوام توی صفحه دلم رنگت کنم، همه رنگای خوش و شادی.
خدایا! فقط وقتی یه چیزی می خوام، سراغتو نمیگیرم و نشونی تو نمیپرسم. خدایا! بعضی وقتها واسه اینکه دلم آروم بگیره، واسه اینکه از ته دل شکر تو بگم، صدات میزنم. بعضی موقع ها هم واسه اینکه ترسم بریزه و دلم قرص و محکم بشه. بعضی موقعها هم واسه اینکه منو ببخشی، اگر پام لغزیده و اشتباهی ازم سرزده. خدایا! می دونم که هیچوقت باهام قهر نیستی، حتی اگر بدی کنم.
خدایا! می دونی که بهت نیاز دارم و باهات راز و نیاز میکنم. خدایا! با تموم بدی هام منو از خودت نرون! بذار همیشه باهات باشم.
آخه چطوری می شه گفت فقط حقداری تو چند خط، نامهای به خدا
بنویسی و فقط چند دقیقه حق صحبت باهاش داری؟
و حرف آخر اینکه خدایا! نمی دونم حق داشتیم نامهای واست بنویسم یا نه؛ اما خواست بگم با دستهای نشسته و آلودهام، برخلاف لباسهای چرک و چروکم، می دونم تو بزرگتر از کوچیکی منی. منو به بزرگیت ببخش و سر راه بیار و شفا بده.
چه فرق می کنه من کی ام و اسم و نشونیم چیه و چند سالمه و اصلاً درس خوندم، یا وقت غروب دلتنگ کنار گله و گوسفندام دارم این نامه رو مینویسم. من جایزمو گرفتم. همینکه تونستم یه صفحه باخدا حرف دلم رو بزنم؛ همینکه یه بار دیگه از تو عذرخواهی و طلب بخشش میکنم، کافیه.
ممنون که ارتباط برقرار کردین.
پدربزرگم خیلی پیر شده است. قدش خمیده و چشمهایش ضعیف شده است؛ خیلی بهسختی میشنود. دیگر ما را هم از یاد برده است.
گاهی وقتها باید هماسم خودمان را بگوییم و هم بگوییم فرزند کدام پسر یا دخترش هستیم.
یک روز از پدربزرگم پرسیدم: «چرا اینطوری شدهای.»
گفت: «عزیزم! پیری است! من دیگر آفتاب لب بامم. امروز و فرداست که غروب کنم تو هرروز یکچیزی یاد میگیری و بر دانستههایت اضافه؛ میشود ولی من هرروز یکچیزی از یادم میرود و از دانستههایم کم میشود. تو هر چه که یاد بگیری، احساس میکنی یک سانت بلندتر شدهای؛ اما من هرروز که بگذرد احساس میکنم عصایم و هر چیز دیگری که بخواهمدستم بگیرم، سنگینتر شده است؛ حتی به نظرم پلهها بلندتر میشود و سختتر میتوانم بالا و پایین بروم. تو هرروز که بگذرد احساس میکنی جاهای خالی قلب و ذهنت پُرتر میشود؛ اما من هرروز خالی و خالیتر میشوم تا آنجا که دیگر هیچچیز در صندوقچه دل و ذهنم نماند. تو هرروز بیشتر موردتوجه دیگران قرار میگیری؛ چون هرروز یکچیز تازه برای نشان دادن داری؛ اما من دیگر چیز تازه و نوی ندارم. تو مثل آبی! هرروز موجداری و من مثل آب یکجا مانده! من در روزهای بلند انتظارم. روزهای تنهایی!»
بیچاره پدربزرگ! فکر کنم دلش خیلی پُر است؛ حتی اگر خودش بگوید دستخالی است.
گاهی وقتها دوست داری یک کسی پیدا بشود و از تو بپرسد: «حالت چطور است؟ چکار می کنی؟ کم و کسری نداری؟ از دست من کاری برمی آید؟» و یا با تو همفکری کند و راه و چاه را نشانت بدهد. آن وقت، دلت را خالی کنی و خودت را سبک. هرچه در دلت هست، بیرون بریزی و او شنونده باشد. دوست داری از خودت داناتر باشد؛ تجربه بیشتری داشته باشد و بتواند راهنمایی ات کند و لااقل مشکلت را از لحاظ فکری حل کند.
حالا تصورش را بکن در غربتی و کسی را نداری؛ نه پدری و یا برادر بزرگتری، نه آن موقع که احتیاج داری، دوست واردی! چه می کنی؟ چه سخت است تنهایی و بی کسی. فقط نجوا می کنی: «ای خدای بی کسان!» و به یاد باباطاهر می افتی که به خاطر همین بی کسی، «عریان» بود و می خواند:
همه گویند که طاهر کس نداره
خدا یار مَنِه، چه حاجت کَس!
اما از قدیم، بین ما ایرانی های مسلمان، آدم های خیّری بوده و هستند. هستند کسانی که دعایشان می کنند که : هرکس خدمتی می کند، قدماً یا قلماً یا مالاً، خدایا نگهدارش باش!
و همیشه از مولا علی مدد طلبیده ایم و «علی یارت و مولا نگه دارت» گفته ایم.
نگران مباش، خودت را نباز، یک کسی آن بالا بالاها هست. بر او توکل کن و به او امید داشته باش.
میگویند اگر از اتفاقی بترسی، امکان وقوع آن بیشتر می شود، چون انرژی از شما ساطع می شود که آن اتفاق را به سوی شما می کشاند، یا بالاخره آنقدر این در و آن در می زنی و ذهن و اراده ات را آسیب پذیر می کنی که بدون آنکه بفهمی یا بخواهی، آن بلا به سرت می آید و نمی فهمی از کجا خورده ای!
خدا کند اینطور نباشد. خدا کند از کنار فتنه ها، عاقلانه رد بشوی. خدا کند فرصت ها و موقعیت ها را از دست ندهیم. خدا کند به امید لحظه بعد نباشیم، چون همان هم، از دست مان می رود. خدا کند همیشه خود را گول نزنیم و نگوییم: «فردا هم روز خداست و تا فردایی هست، باید زندگی کرد.» چون بالاخره این فرداها تمام می شود. خدا کند، خدا دست مان را بگیرد.
سوت داور را شنیدهای؟ اگر بازیکنی خطا کند، داور برایش سوت میزند و کارت میدهد.
سوت مأمور راهنمایی-رانندگی به گوشَت خورده است؟ اگر رانندهای خطا کند، سبقت غیرمجاز بگیرد، گردش به سمت چپ داشته باشد، افسر برایش سوت میزند و برگ جریمه میدهد.
سوت قطار را شنیدهای اگر بچههای بازیگوش کنار ریل نشسته باشند یا سنگ پرتاب کنند، لوکوموتیوران، سوت قطار را به صدا درمیآورد.
سوت نجاتغریق را شنیدهای؟ اگر شناگری از حد و محدوه امن خارج شود، سوت نجاتغریق را میشنود.
اگر به پارک جنگلی بروی و گُلی بچینی یا فضای سبز و چمن را لگد کنی، نگهبان پارک سوت میزند.
سوت دیگ زودپز را شنیدهای که اگر دیر بجنبی، دیگ منجر میشود؟
سوت کشتی را کمتر شنیدهای که در هوای مهگرفته و وهمآلود برای اینکه حادثهای رخ ندهد، سوت میزند.
حتی برای کهنه بچه و نوزاد، سوت گذاشتهاند، مبادا پا و پاچه خردسال، آشولاش شود!
اما سوت وجدانت را شنیدهای؟ اگر خطایی بکنی، پایت را کج بگذاری، خارج از محدوده بروی، وجدانت سوت میزند که: هان! به کجا چنین شتابان؟
اما اگر صدا خفه کن روی سوت وجدانمان بگذاریم؟ اگر نگذاریم مثل آژیر خطر، وضعیت قرمز را اعلام کند، آنوقت چه میشود؟
یکی از انگیزهها برای زنده ماندن و ادامه زندگی، مبارزه و سروکله زدن با دیگران است. اگر کسی از همهچیز و همهکس بُریده باشد و انگیزه و محرکی به او و بیرون آوردنش از خمودگی و افسردگی، باید با او لج کرد و سر به سرش گذاشت. باید او را واداشت مبارزه کند، مثلاً آنچه را میخواهد، به او نداد، نه از سر دشمنی و عداوت، که به خاطر دوستی و اینکه او را راه بیندازیم و وادار به حرکت وزندگیاش کنیم. باید اقیانوس آرامش او را به هم زد؛ اوضاعش را به همریخت. پس همیشه ناملایمات و سختیها، بد نیستند، بلکه گاه مانند نیشتر، باعثوبانی حیاتاند. هر صنفی، این مبارزه را نامی مینهد و در سیاست «تعاملش» گویند، در طبیعت، «تنازع بقا»، در فکر و اندیشه، «تضارب آرا» و...، پس هر صنفی زندگی را بهگونهای میسراید و قرآن «کبَد» ش مینامد که خلقت آدمی را بران اساس میداند: «خَلَق الإنسانُ فی کبَد».
دخترم زودرنج است و در انتخاب متّکی به دیگران، از جمله مادر. زود تصمیم نمیگیرد و بررسی میکند. از گریه کردن به سبب فشار و استرس ابایی ندارد. به هنگام عصبانیت، خویشتندار نیست و پرخاش میکند و برخورد فیزیکی. به وقت عصبانیت و ناراحتی، غُر میزند و ناسنجیده سخن میگوید. مهربان است بیشتر حس مسئولیت دارد و به قول خودش: «سرِ غذا و شکم، شوخی ندارد». زود عذرخواهی میکند و میخواهد دیگران از او دلخور نباشند؛ ولی دیر دیگران را می بخشد. از آن رو که احساس مسئولیت میکند، بیشتر در فکر است.
پسرم زودرنج نیست. خود انتخاب میکند و زود بهمحض دیدن وضع و شیء بهتر، پشیمان میشود و خواهان چیز جدید. ازاینرو معمولاً مقروض است و پیشاپیش پولش را خرج کرد و هیچگاه پولتوجیبی و مقرریاش برای او کافی نیست. هر چه را دید میخواهد و ابایی از اینکه دستدرازی بهحق دیگران کند ندارد. زود تصمیم میگیرد و مقاومتر از دخترم به هنگام استرس و فشار است.
رفتار دخترم را به هنگام عصبانیت دارد و بسیار سمج است. مثل خود من میخواهد تکلیف همهچیز زود روشن بشود؛ ازاینرو زود تصمیم میگیرد و با پیامد سوء آن پشیمان میشود و دلش میخواهد وضع عوض شود و فرصت جبران یابد. برای همین، تنوعطلب است. رشته ورزشی، مربیاش و کلاسش را عوض میکند و آزمونوخطا بسیار دارد. سربههواست. دقت نمیکند و هرکسی نمیتواند او را تحمّل کند. کنجکاو است و وسایل فنی را
به هم میریزد تا دلورودهاش را ببیند و از طرز کارش سر دربیاورد.
عمده مشکل ما، در خانه با اوست. پایبند قولش نیست و میخواهد آزاد و رها باشد. بیخیال است و احساساتی نیست. دادوبیداد زیاد میکند و سروصدا. صدای تلویزیون، رادیو و ضبط را زیاد میکند و دائماً باید به او تذکر داد: زیاد حرف نزند، سروصدا نکند، صدای تلویزیون را کم کند، پول زیادی نخواهد و بهاندازه پولتوجیبیاش خرج کند، برنامهریزی داشته باشد و درسهایش را به شب امتحان نگذارد. خلاصه مایه کلی دردسر و ناراحتی و اعصاب خرد کردن است؛ ولی خوبیهایی هم دارد: شوخ است و بذلهگو؛ چون بیخیال است و مقاومتر.
خیلی انرژی دارد. دیر خسته میشود. همیشه آماده خدمت است. البته نه برای کارِ خانه و خرید آبونان و سبزیخوردن.
جسماً به من رفته، روحاً و خُلقاً بیشتر به پدرش. دخترم برعکس است، گرچه کلیت ندارد. فردا در جامعه مشکلات پسرم بیشتر است؛ چون روحیهاش را نمیپسندند و بچه آرام و مؤدبی نمیشناسندش. کسی چه میداندفردا چه پیش میآید. تا خواست خدا چه باشد. هرچه باشد، گفتهاند: فرزندانتان را برای زمان خود بار بیاورید؛ یعنی خُلق و تواناییهایی داشته باشند که بتوانند در زمان خود، گلیمشان را بیرون بکشند؛ و آنکسی را که پدر و مادر تربیت و ادب نکنند، زمانه ادب خواهد کرد.
در مشق زندگی، به فکر تکلیف و مشق فرزندان هستم. لابد با این مهارتها و ضعفها، آنان را برای گوشهای ساختهاند.
سوم شهریور 1344 ( 27 ربیع الثانی 1385 ق/ 1965 م) در خانواده ای مذهبی در شوش. پدر و نیاکان از تاجران و پیشهوران بنام منطقه دزفول و اطراف. پدر بزرگ ملا علیمحمد از کوت العماره عراق بار خرما سوار بر شتران می آورد. ورودی خانه اجدادی دالان وسیع و درازی برای اتراق این شتران داشت که روبروی خانه سید عالمشاه، جنب نخل کربعلی خان (میدان مثلث، محله دره دزفول) واقع شده، اینک بخاطر قدمت خود در تصرف سازمان میراث فرهنگی است.
پدر (حاج کرمعلی) از پارچه فروشان بنام شوش بود. وی از دزفول بدین سامان مهاجرت کرده، تا هنگام درگذشت (28/1/1384) در این شهر بود. ایشان بسیار با خدا بود و تلاوت قرآن را ترک نمیکرد. مردم شهر بخصوص منطقه خیابان صاحب الزمان(عج) چنان به وی معتقد بودند که پشت سرش نماز خوانده، خمس و زکاتش خویش را توسط وی محاسبه کرده، خود دفتر مخصوص سهم سادات داشت و به مشتریان «سید» کمک و ثبت میکرد.
مادر (حیات یا طاهره) بانویی مذهبی بود که در جلسات روضه خوانی، اشعار مذهبی میخواند. مداومتش بر نماز جعفر طیار(ع) و حضرت صاحب الامر(ع) فراموش نشدنی است. درگذشت 2/2/1382.
از سال 1351 ورود به دبستان دانیال و از 1357 شمسی تا 1359 مدرسه راهنمایی خشایار (بعداً مهدی رضایی)
از سال 1359 با آغاز جنگ و ترک اجباری زادگاه، مهاجرت به میمه اصفهان و سپس قم و گذران سال اول دبیرستان در دبیرستان حکیم نظامی.
اشتیاق و علاقه دیرین به فعالیت های مذهبی که در سالهای قبل خود را به شکل حضور در مساجد، جلسات مذهبی و قرائت قرآن و انجمن اسلامی مدرسه نشان می داد، نیز جلسات روضه هفتگی خانه پدری، شعله شوق به طلبگی و حضور در حوزه را برافروخته، فرجامش ورود به حوزه علمیه قم و مدرسه آیت اللّه گلپایگانی در خیابان صفاییه، همراه با یار دیرین سید حسن فاطمی شد. اسکان در مدرسه حاج ملاصادق خیابان چهارمردان و اندک زمانی در مدرسه ای در کوچه منوچهری خیابان امام:
ادبیات عرب: سید حسینی (اهل یزد)، شیخ مصباحی (اهل کرمان)، سید طالقانی، شیخ علیرضا علم الهدی (اهل مشهد)، شیخ عالمی (اهل تهران)، مدرس افغانی
معالم: جورابچی ( مدیر حوزه علمیه چیذر تهران)
باب حادی عشر و حاشیه ملا عبداللّه و منطق مظفر: ربابی گلپایگانی و باقری بیدهندی
فقه و اصول:
لمعه: رضا استادی، سلیم زاده ( موسسه راه حق)، صلواتی، علی پناه اشتهاردی و شب زنده دار جهرمی
مکاسب: محسن دوزوزانی، ستوده
اصول فقه: حسینی بوشهری
رسائل: مصطفی اعتمادی، احمد پایانی و موسوی تهرانی
کفایه: احمد پایانی
دروس خارج: افزون بر شرکت گذرا و موقت در دروس حضرات آیات: تبریزی، وحید خراسانی، مکارم شیرازی، جعفر سبحانی (در مسجد آیت اللّه بهجت)، محفوظی (بحث خمس در مسجد شهدای خیابان صفاییه در سال 1373)، فاضل لنکرانی (مدرس فیضیه)، جواد آملی (مدرسه سعادت)، یداللّه دوزدوزانی، شریعتی نیاسر، محمدعلی گرامی، یوسف صانعی و سید احمد مددی، شرکت مستمر چند ساله در درس آیت اللّه محمد ابراهیم جناتی (گواهی شده).
بهار شاد و پرطراوت طلبگی و حضور در مدرسه و حجره، با فصل ازدواج در 14 بهمن 1363؛ 25 جمادی الاول 1405 هجری (ازدواج در تیر 1364) پژمرده، حاصل آن سه پسر محمدعلی (1365) محمد مهدی (1367) و محمد امین (1380) است.
به ضرروت زندگی و تامین معاش و کار در کنار درس، همکاری با:
1.سازمان مدارس خارج از کشور (مرکز جهانی علوم اسلامی و بعد جامعه المصطفی)..
2.کتابخانه مرعشی نجفی از 1373-1376.
3.دفتر تبلیغات اسلامی 1379-1389.
4.موسسه دایره المعارف فقه، 1378-1383
تدریس:
ده سال در جامعه الزهرا، بخش روزانه، غیر ایرانی ها و پاره وقت از 1371-1382.
تبلیغ:
فعالیت تبلیغی در جبهه (شهریور و مهر 1362) و زادگاه.
تالیف و ترجمه:
چاپ اولین اثر (ترجمه) در مجله سلام بچه ها خرداد 1371 تاکنون (1396) که به حدود سی عنوان کتاب و افزون بر صد مقاله فرجامیده است.
مصحف امام علی (ع)، 1395
جایگاه و الگوی زن مسلمان در اندیشه امام خمینی (ره)، 1395
درباره مصحف امام علی (ع)، 1393
ارزیابی حرکت امام حسین از دیدگاه توفیق ابوعلم، 1393
ازدواج پیامبر با زینب بنت جحش،1391
پاسخ به شبهه تحریف قرآن، 1391
مالکیت و حقوق مطالعه و بررسی تحلیلی فقهی،1390
پژوهشی در فقه اراضی: احیای موات (3)،1390
بررسی فقهی احکام بانک،1390
پژوهشی در فقه اراضی: احیای موات (2)، 1389
پژوهشی در فقه اراضی: احیای موات (1)، 1389
پیشگامی شهید اول در تدوین قواعد فقهی، 1388
اشباه و نظایر فقهی از دیدگاه شهید ثانی، 1388
شهید اول پایه گذار قواعد فقهی، 1388
نقش زن در نو اندیشی اسلامی در مسائل زنان، 1387
سیری در رویکردهای جدید فقه شیعه در حوزه زنان،1387
ماهیت فلسفه عربی اسلامی، 1387
اجتهاد و اعلمیت، 1387
سوالاتی پیرامون زیارت عاشورا، 1387
نقش اهل بیت(ع) در تفسیر تابعین، 1387
پژوهشی تحلیلی درباره شرایط مفتی، 1387
پژوهشی در مصحف حضرت فاطمه (س)، 1386
اهل بیت (ع) در نهج البلاغه، 1386
فیلسوفان مسلمان و هم خوانی میان فلسفه و دین،1385
نگاهی به زندگی غربی و شرقی ماری آنه شمیل، 1384
نقدی بر نظریه همگرایی ابن خلدون، 1384
الرابطه العلمیه للمترجمین، 1384
آداب قضاوت (1)، 1383
آداب قضاوت (2)، 1383
زنان مسلمان در جستجوی نقشی برتر، 1383
قیام امام حسین از دیدگاه توفیق ابوعلم،1383
دلایل عقلی و نقلی وجوب امر به معروف و نهی از منکر، 1383
مهدی منتظر و پایان سیر تاریخ، 1383
افق های جهان شمولی، 1383
چگونگی نزول قرآن، 1383
آیا زدن می تواند راهی برای حل اختلافات زناشویی باشد؟، 1382
امام صادق(ع) و تصوف اسلامی (1)، 1382
امام صادق(ع) و تصوف اسلامی (2)، 1382
سنت الهی تعمیم در قرآن و نمود آن در نهضت عاشورا، 1382
زن معاصر و نگرشهای نواندیشانه،1382
مصحف امام علی (ع)، 1382
اختلاف در زادروز حضرت فاطمه،1381
روشن فکری دینی و دین ورزی روشنفکرانه،1381
نقدی بر نگرش اسلامی به زن، 1381
سخت ترین چالش در اندیشه اسلامی معاصر، 1381
کتاب و نگارش در اسلام،1381
نهضت سید الشهدا، 1381
نهضت امام حسین،1381
اندیشه ها معاصر عرب و نواندیشی در مسائل زنان،1381
جایگاه زن در فلسفه افلاطون(1)، 1381
جایگاه زن در فلسفه افلاطون(2)، 1381
درآمدی بر ولادت و غیبت امام زمان،1381
اسلام، زنان و برداشت های نادرست،1380
اشتغال زنان از نگاه قرآن،1380
احیاگری، اصلاحات و نوگرایی از نگاه امام خمینی،1380
فقیه و زن، دیدگاه اصلاحی و نگاه احیایی،1380
ساختار کلی حکومت اسلامی و شرح اصول قانون اساسی اسلامی از دیدگاه شهید صدر،1380
برگ هایی از تاریخ روم مادر امام زمان(ع)، 1380
آزادی در نگاه شهید آیت اللّه محمد باقر صدر،1380
مهدی منتظر(عج) و سیرتاریخی و نشانه های ظهور،1380
جایگاه و الگوی زن مسلمان در اندیشه امام خمینی (ره)،1379
فقه حج از نگاه امام علی بن ابی طالب (ع)، 1379
پژوهشی در مصحف حضرت زهرا (س)، 1378
سیمای معصومین (ع) در اندیشه امام خمینی، 1378
شهید دانش،1377
فرهنگبان بزرگ میراث اسلامی، 1376
گنجیه درخشان معارف اسلامی،1376
یادگار امام، 1376
سخنرانی دکتر جمال حماد از مصر...،1375
گفتگو با دکتر شیخ ابراهیم محمد...،1374
چرا اسب آبی...،1371
چرا شتر مرغ...،1371
چرا کبوتر...،1371
رساله شیخیه، 1396
تکفیر مسلمانان، 1396
اعلام الدین، 1396
امام باقر (ع)، 1396
قصص پیامبران، 1396
رساله جهادیه، 1396
نهج الایمان،1396
ایمان ابوطالب، 1395
تاریخ آل سعود، 1395
درنگی در باورهای محّی الدین ابن عربی،1394
رساله هلالیه: بررسی فقهی آغاز ماه قمری، ویرایش، 1394
در مکتب عاشورا، 1393
کشکول حکمت، 1393
خیانت به خدا و رسول: نقد آرای محمدبن عبدالوهاب در "رساله فی الرد علی الرافضه،1392
قادیانیه سرسپرده استعمار: توطئهای خطرناک بر ضد دو رکن نبوت و مهدویت، 1392
انگیزهها و باورهای یاران امام حسین (ع)،1391
پاسخ به دو شبهه پیرامون غدیر،1391
چهل دعای عظیم الشان،1390
غیبت امام مهدی عج از دیدگاه امام جعفر صادق (ع)، 1387
همسران پیامبر (ص)، 1386
شبهات مهدوی دوران ما (نقدی بر نظریه همگرایی ابنخلدون)، 1385
گزیده مقالات همایش علمی امام علی (ع)، 1384
چرا شیعه هستم؟، 1383(چاپ دوم1384، چاپ سوم1389، و چاپ چهارم1393)
مصحف فاطمی، 1382 (چاپ دوم1387 و سوم 1390)
فرزانه ناشناخته، 1382
قیام حسین بن علی (ع)، 1382
سیمای شیعیان در آینه روایات،1381
مرزبان وحی و خرد، 1381
زندگی شخصی امام علی (ع)، 1380
شکوه فقاهت، 1379
ترجمه مجموعه سخنرانی های پنجمین و ششمین کنفرانس جهانی وحدت اسلامی،1373
یادداشت حضرت استاد
جناب آقای علی اکبر مظاهری
مدیر انتشارات پارسایان
باسمهتعالی
قلم نویسنده فاضل، جناب آقای امینی، زیبا و متین است. از ویژگیهای برجسته قلم ایشان، تنوع آن است؛ در زمینه تألیف، ترجمه، گزارش و... موفقاند.
جالب اینکه این قلم وزین و متین که در مسائل عمیق علمی و تحقیقی، موفق است، برای «کودکان» نیز بر کاغذ مینشیند و روان و ساده و زیبا مینویسد.
امیدواریم در همکاری با معظم له، موفق شویم و از بنان و بیانشان، در راه اهداف فرهنگیمان، بهرهمند شویم. انشاءاللّه
علیاکبر مظاهری
22/بهمن/76
چگونه کبوتر لانهاش را ساخت؟(سلام بچهها، خرداد 1371)
چرا شترمرغ گردنی دراز دارد؟ (سلام بچهها، بهمن 1371)
چرا اسب آبی، زشت و بیمو شد؟ (سلام بچهها، اسفند 1371)
هیاهو (دوچرخه، ضمیمه روزنامه شماره 3424همشهری، 11 تیر 1380)
اسب و اژدها(پوپک، اردیبهشت 1381)
ساعت من و بابا (پوپک، اردیبهشت 1381)
نینیها فقط گریه میکنند(پوپک، تیر 1381)
در پر دارد! (پوپک، آبان 1381)
نقاشی متحرک بابا (پوپک، آبان 1381)
وزیر جنگ(پوپک، آذر 1381)
عکس، قشنگتر است! (پوپک، آذر 1381)
جایزه گاو عمو (پوپک، آذر 1381)
نی نی ها فقط گریه نمیکنند! (پوپک، دی 1381)
قرارداد (پوپک، 1381)
خرس و لباس نو (پوپک، فروردین 1382)
کار دنیا برعکس است! (دوست کودک، خرداد 1383)
دماغ بابا(پوپک،مرداد 1382)
تابلو نقاشی مادر(پوپک،مرداد 1382)
یک روز تا شب با آینه(پوپک،مرداد 1382)
قید توضیحی (پوپک،مرداد 1382)
پدر دومرحلهای(تیک تاک، ضمیمه روزنامه جام جم، 6 شهریور 1382)
چند پیراهن پاره(پوپک، شهریور 1382)
هزار رنگ و نقش(پوپک، شهریور 1382)
روشندلان(پوپک، شهریور 1382)
شماره رُوند(پوپک، شهریور 1382)
قورباغه و گُل(پوپک، شهریور 1382)
رازهای پدر خونه (تیک تاک، ضمیمه روزنامه جام جم، 10 مهر 1382)
مورچهها هم ترشی درست میکنند (تیک تاک، 17 مهر 1382)
نینی زنگوله پا (پوپک، آذر 1382)
دفتر مشق پدر و مادر(پوپک، آذر 1382)
گوشهای سنگین، گوشهای تیز (پوپک، آذر 1382)
غار تنهایی بابا (پوپک، اردیبهشت 1383)
امضاء(پوپک، اردیبهشت 1383)
لنگه(پوپک، اردیبهشت 1383)
عموی عجیب من (پوپک، مرداد 1383)
روپوش سفید(پوپک، مرداد 1383)
اشتباه فرشتگان(پوپک، مرداد 1383)
فصل هیس(پوپک، آبان 1383)
ماهی قرمز کوچولو(پوپک، آبان 1383)
سؤال بیجواب(دوچرخه، ضمیمه روزنامه شماره 3633همشهری، 19 بهمن 1383)
مشق زندگی الهام (مجله زندگی، بهار 1380)
مشق زندگی دودلی (حدیث زندگی، مهر و آبان 1380)
مشق زندگی بزرگ تر از حادثه بودن(حدیث زندگی، مهر و آبان 1380)
مشق پرش (حدیث زندگی، فروردین و اردیبهشت 1381)
نامهای به خدا(تیک تاک، ضمیمه روزنامه جام جم، 25 اردیبهشت 1382)
دل پُر، دستخالی (آسمانه، تیر 1382)
ای که دستت می رسد، کاری بکن (پیام زن، مرداد 1382)
نهراس (پیام زن، مهر 1382)
سوت (پیام زن، آذر 1382)
مبارزه برای زندگی (پیام زن، اردیبهشت 1383)
بچه هایم (پیام زن، خرداد 1383)