ghaemiyeh.com
سرشناسه:بهبهانی، عبدالکریم
عنوان قراردادی:المهدویه عند اهل البیت . فارسی
عنوان و نام پدیدآور:مهدویت از دیدگاه اهل بیت علیهمالسلام [کتاب]/ گروه پژوهش و پاسخ به شبهات، عبدالکریم بهبهانی؛ مترجم حسینعلی عربی؛ تهیهکننده اداره ترجمه معاونت فرهنگی [مجمع جهانی اهلبیت (ع)]؛ ویراستاری امرا... نصیری.
مشخصات نشر:قم: مجمع جهانی اهل بیت (ع)، ۱۴۳۵ ق.= ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۹۷ ص.؛ ۵/۱۴ × ۵/۲۱ سم.
فروست:در مکتب اهل بیت علیهمالسلام؛ ۲۳.
شابک:دوره 978-964-529-270-4 : ؛ 978-964-529-293-3
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع:محمدبن حسن (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق -
موضوع:مهدویت
موضوع:مهدویت-- احادیث
موضوع:احادیث اهل سنت -- قرن ۱۴
شناسه افزوده:عربی، حسینعلی، ۱۳۴۹ - ، مترجم
شناسه افزوده:نصیری، امرالله ، ویراستار
شناسه افزوده:مجمع جهانی اهل بیت (ع). اداره ترجمه
شناسه افزوده:مجمع جهانی اهل بیت (ع)
رده بندی کنگره:BP۲۲۴/ب۸۴۵م۹۰۴۱ ۱۳۹۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۶۲
شماره کتابشناسی ملی:۳۶۷۳۰۷۳
بسم الله الرحمن الرحیم
مهدویت از دیدگاه اهل بیت علیهمالسلام
گروه پژوهش و پاسخ به شبهات، عبدالکریم بهبهانی
مترجم حسینعلی عربی
«کار اساسی شما [مجمع جهانی اهل بیت(علیهم السلام) ]... معرفی مکتب اهل بیت (علیهم السلام) است به دنیای اسلام. بلکه به سراسر عالم، چون امروز همه دنیا تشنه معنویت اند و این معنویت در اسلام هست و در اسلامی که در مکتب اهل بیت(علیهم السلام) معرفی می کند به نحو جامع و کاملی وجود دارد».
(از بیانات مقام معظم رهبری «مد ظله العالی»، 1386/5/28)
مکتب اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) که تبلور اسلام ناب محمّدی(صلی الله علیه و آله) و متّکی بر منبع وحیانی است، معارف ژرف و عمیقی دارد که از اتقان، استحکام و برهان برخوردار می باشد و مطابق با فطرت سلیم انسان هاست؛ بر همین اساس است که حضرت امام رضا(علیهم السلام) فرمودند:
«فإنّ الناس لو علموا محاسن کلامنا لاتّبعونا» [شیخ صدوق(رحمه الله)، عیون اخبار الرضا(علیهم السلام)، ج275:2]. این مکتب غنی و نورانی در پرتو عنایات الهی و هدایت ائمه ی اطهار(علیهم السلام) و نیز مجاهدت هزاران جهادگر عرصههای علم و فرهنگ در طول قرون گذشته و حال، بسط و گسترش یافته است.
پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی(قدس سره) و تأسیس نظام اسلامی با تکیه بر قوانین اسلامی و با
محوریت ولایت فقیه، افق های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جدیدی را برای انسان های آزاده به ویژه مسلمانان و پیروان و محبّان اهل بیت(علیهم السلام)گشود و توجه بسیاری از نخبگان و مستضعفان جهان را به خود معطوف کرد.
مجمع جهانی اهل بیت(علیهم السلام)، مولود این دگرگونی مبارک است که به ابتکار مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنهای (مد ظلّه العالی) در سال 1369 شمسی/ 1990میلادی تأسیس شد و تاکنون خدمات شایانی را در تبلیغ معارف قرآن و اهل بیت(علیهم السلام) و حمایت از پیروان اهل بیت(علیهم السلام) در سراسر جهان انجام داده است.
معاونت امور فرهنگی مجمع جهانی اهل بیت(علیهم السلام) در راستای رسالت خود جهت ارتقای شناخت و آگاهی پیروان اهل بیت(علیهم السلام) در موضوعات، سطوح، مخاطبان و عرصه های مختلف، در حوزه های تولید کتاب و مجلات به زبان های متعدد و سائر محصولات فرهنگی به فعالیت پرداخته است .
این اثر با هدف معرفی معارف اهل بیت(علیهم السلام) و پاسخ به شبهات مخالفین به ویژه وهابیان و سلفیها تهیه شده و حاصل تلاش علمی و پژوهشی گروهی از پژوهشگران و نویسندگان فرهیخته و صاحب نظر و ارجمند می باشد.
در اینجا بر خود لازم می دانم از دبیرکل محترم مجمع، حضرات اعضای محترم شورای کتاب، مدیران محترم اداره کل پژوهش و ترجمه، رئیس محترم گروه مطالعات بنیادی، دبیر محترم شورای کتاب و گروه مطالعات بنیادی، مترجمین عزیز و همکاران ادارهی ترجمه تقدیر و تشکر نمایم. همچنین از برادرانی که در ویرایش، تایپ، مقابله، تصحیح، آماده سازی، نشر و چاپ این کتاب تلاش کردند، تشکر می کنم و توفیق همگان را از خداوند متعال مسئلت دارم.
معاونت امور فرهنگی مجمع در راستای تعمیق و پویایی آثار منتشره در حوزه ی معارف اهل بیت(علیهم السلام) در سراسر جهان، از دیدگاه ها و پیشنهادهای اساتید، فرهیخته گان، صاحب نظران و پژوهش گران ارجمند استقبال می کند تا زمینه های بسط و گسترش هرچه بیشتر معارف اهل بیت (علیهم السلام)فراهم گردد.
به امید تعجیل در ظهور و فرج منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف).
نجف لک زایی
معاون امور فرهنگی
وحدت، همبستگی، اتّحاد و انسجام، از اصول عقلانی و برخاسته از اعماق سرشت انسانی است؛ هم چنان که یک اصل ثابت، مسلّم و همیشگی دین مقدّس اسلام نیز بوده و هست و تحقّق آرمان های آفرینش و نیل به اهداف عالی آن در این راستا قابل دسترسی است و قطعاً هیچ قوم و آحاد جامعهای، در جنگ و فتنه، نزاع و تفرقه، به خیر و سعادت و کمال انسانی، نخواهد رسید.
امام امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(علیهم السلام) می فرماید:
إنّ الله سبحانه لم یُعط أحداً بفُرقةٍ خیراً ممّن مضی ولاممّن بقی. (1)
«خداوند سبحان، نه به گذشتگان و نه به آیندگان ، با تفرقه و جدایی خیری را عطا نکرده و نمی کند».
در سایۀ وحدت و یک دلی است که جامعه به آرمان ها و پلّه های ترقّی، گام نهاده و زیباترین استحکامات را بر سرتاسر جامعه حاکم می کند و محبّت و صمیمیت و صلح و صفا را می گستراند.
از این رو، می بینیم قرآن کریم با لحن محکم و با هدف هدایت، چنین می فرماید:
وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَلاَتَفَرَّقُوا وَاذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً وَکُنْتُمْ عَلَی شَفَاحُفْرَة مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکُم مِنْهَا کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمْ آیَاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ . (2)
«همه با هم، به حبل الله چنگ زنید و پراکنده نشوید و یاد بیاورید آن زمانی را که با هم دشمنی می کردید. پس خداوند دل های شما را به هم نزدیک کرد و الفت و برادری بر شما حاکم نمود و (نیز) یاد بیاورید آن زمانی را که شما، در لبۀ پرتگاه آتش قرار داشتید، پس خداوند شما را از آن نجات داد و خداوند این چنین آیات خود را تبیین می کند، شاید به هدایت دست یابید».
و نیز پیامبر اکرم؛ حضرت محمّد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله) می فرماید:
«المؤمن للمؤمن کالبنیان یشدّ بعضه بعضاً». (1)
«نسبت فردِ با ایمان با مؤمن دیگر، همانند اجزای یک ساختمانند که هر جزئی از ساختمان، جزء دیگر را نگه داشته و محکم می نماید».
و نیز حضرت امام جعفر صادق(علیهم السلام) می فرماید:
«المؤمن أخو المؤمن، کالجسد الواحد، إن اشتکی شیئاً منه وجد ألَم ذلک فی سائر جسده». (2)
«مؤمن برادر مؤمن است ، مانند آنکه یک جسد میباشند؛ اگر عضوی از آن به درد آید، درد و رنج آن به دیگر اعضاء خواهد رسید».
بنابر این تفرقه، کینه توزی، نزاع و خونریزی، هرگز مشروعیت و مصونیت نداشته و از کبائر و زشتیهاست که وجدان و عقل سلیم، آن را بی اساس و بی فرهنگی معرّفی کرده و در دین اسلام هم شدیداً مورد نکوهش و توبیخ قرارگرفته و مرتکب آن را به عذاب الهی، وعده داده است.
جهالت جاهلان و دسیسۀ دسیسه گران و فتنه انگیزان، در طول تاریخ مسلمین، کوشیده است که وحدتِ صفوف و یک پارچگی مسلمین، به جنگ و
خون ریزی تبدیل شده و کینه و بغض و بد بینی و اتّهام به خروج از دین و ورود در شرک را گسترش دهد. بنابر این بر مسؤلان و رهبران امّت و برآحاد جامعۀ اسلامی، فرض و حتم است که اجازه ندهند چنین فضائی بر جامعه اسلامی حاکم گردد و در نتیجه ذخائر و ثروت های امت اسلام، توسّط مستکبران روزگار و کافران خوش رنگ و نگار و صاحبان تراست ها و کارتل ها به راحتی و سهولت، غارت شود.
ما پیروان اهل بیت(علیهم السلام)، برخود لازم می دانیم جهت وحدت بیشتر مسلمین و زدودن موانع این اتّفاق و انسجام، نسبتهای ناروائی که در طول تاریخ، به ویژه در این سالهای اخیر، به مکتب اهل بیت(علیهم السلام) و به صورت ناجوانمردانه نسبت داده شده، از خود دورکنیم و با تمام وجود، از این تهمت ها و نسبت ها توسّط تکفیری ها و جریاناتی که آلت دست انگلیسی ها، صهونیستها، و غارتگران امریکا و ... هستند، اعلان انزجار و تبرّی بجوییم.
از باب نمونه:
1 - ما که کتاب آسمانی مصون از تحریف، یعنی قرآن کریم را تنها کتاب همۀ مسلمین و بدون آن که کم و زیاد شده باشد و عیناً، همان قرآن کریم حضرت خاتم الأنبیاء محمّد مصطفی(صلی الله علیه و آله) و ثقل اکبر و سرتاسر آن را داعی توحید و یکتاپرستی می دانیم؛
ما که بزرگ ترین موفّقیت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را نفی بتها (اصنام) و نفی عبادت لات و عزّی و اعلان و تحقّق کلمۀ توحید «لا إله إلا الله» می دانیم؛
ما که خطبه های غرّای توحیدی مولی الموحدین امیر المؤمنین(علیهم السلام)را - شبانه روز - در مراکز آموزشی و پژوهشی، دانشگاه ها و حوزه ها و محافل علمی و تربیتی مان به تلاوت و تدریس و استضائه می نشینیم؛
«... متی غِبْتَ حتّی تَحْتاجَ إلی دلیلٍ یَدلُّ علیکَ... عَمِیَتْ عینٌ لا تراکَ... ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَک وَما الّذی فَقَدَ مَنْ وَجَدَک...». (1)
با همۀ این اوصاف، به صورت جاهلانه و مزوّرانه و مزدورانه به هدف بدبین کردن سایر مسلمین ناجوانمردانه به شرک متّهم شده و می شویم!!! (فما لهم کیف یحکمون)؟؟!!.
2 - اعتقاد به امام مهدی(علیهم السلام) و مهدویت، ریشه قرآنی دارد و مذاهب و فرق اسلامی - روی هم رفته - به آن اعتراف دارند تا جائی که انکار آن را موجب قتل منکر آن دانسته اند. (2)
و نیز جایگاه رفیعی از سنّت و معرفت اسلامی را برای آن حضرت ذکر کرده اند و قاطبۀ علمای اهل بیت(علیهم السلام) و بسیاری از علمای مذاهب اسلامی، روایات و احادیث و اخباری که در شأن و ولادت آن حضرت است، مورد تصریح و تصحیح و اعتراف قرارداده اند؛ مانند صاحب سنن ترمذی، قرطبی مالکی، ابوجعفر عقیلی، سیوطی، ابن حجر عسقلانی، حاکم نیشابوری، بیهقی، ابن اثیر، بغوی، ابن قیم، ذهبی، تفتازانی، ابن کثیر دمشقی، جزری شافعی، عبدالوهّاب شعرانی، متّقی هندی، عبدالباقی زرقانی، سفارینی حنبلی، محمّد امین
سویدی، شوکانی، مؤمن شبلنجی، قنوجی بخاری، کتانی مالکی، خضر مصری، غماری شافعی، ناصر الدین البانی، ابواعلی مودودی، کمال الدین ابن طلحه شافعی، یاقوت حموی، ابو نعیم اصفهانی، ابن جوزی حنبلی، گنجی شافعی، جوینی شافعی، ابن علی شافعی همدانی، حمد الله مستوفی، ابن شحنۀ حلبی حنفی، خواجه پارسا حنفی، ابن صبّاغ مالکی، سراج رفاعی، ابن طولون دمشقی، ابو عبّاس قرمانی حنفی، ابن عامر شبراوی، ساباط قاضی حنفی، قندوزی حنفی، حمزاوی شافعی مصری، زرکلی سلفی، یونس سامرایی، احمد طوسی بلاذری، ابن شاکر بدری شافعی، عبدالکریم یمانی، صبان شافعی، ابن عماد دمشقی حنبلی و غیر اینان... .
حال نگاه بیندازید و ببینید:
امام مهدی(علیهم السلام) و مهدویّت - که در کتاب و سنّت، محکم ترین ریشه و اساس و برهان و این همه معترف به تواتر و صحت و ولادت و حیات از جمیع فرق اسلامی دارد- چگونه با زشتترین تعبیرها مورد استهزاء و تمسخر و افتراء و نسبتهای ناروا قرار گرفته است؟!.
از این عصارۀ انبیاء و خلف اوصیا، گاهی به «امام مزعوم» و گاهی به «معدوم» و ... تعبیر میشود !! و گاهی مینویسند که شیعیان کنار سرداب حلّه یا سرداب بغداد، یا سرداب سامرّا (1)و یا ... مرکبی را آماده میکنند تا آن که او وقتی که از آن سرداب خارج شد، سوار آن مرکب شود!. اینان هنگام نماز هم، هم چنان در کنار مرکب باقی میمانند، زیرا ممکن است که در همان وقت از سرداب خارج شود و کسی کنار مرکب نباشد تا او را سوار کنند!!.
1) (1) - بالآخره، معلوم نشد این سرداب کجاست!
وارونه نشان دادن حقایق، تحریف و سیاه نمایی در زمینۀ اعتقادات و معارف حقّه اهل بیت(علیهم السلام) توسّط دشمنان و بقاء بر میتهای آکلة الاکباد و آنان که گوینده «لااله الاّ الله و محمّدٌ رسول الله» و معتقدان معاد و محشر و اهل قبله و قرآن را همانند گوسفند سر می برند و جهت جلب رضایت سردمداران کفر و غاصبان قدس، همه گونه خوش خدمتی دارند و در تمام دوران ننگین رژیم جعلی و سفّاک صهیونیستی، در حمایت از مظلومین فلسطین، و مقدسات مسلمین حتی یک فشنگ و یا تیری رها نکردهاند، امّا هر روز شاهد آنیم که دسته دسته اهل قبله و توحید و بعثت و معاد را با کمال شقاوت و بی رحمی، قطعه قطعه و به آتش میکشند و فتنه و تفرقه را بین امّت اسلام میگسترانند.
لازم به تذکر است: این دو مورد به عنوان نمونه بود و گرنه مسلمانان هر روزه شاهد نشر و بسط صدها مورد دیگر با هزاران سایت و کتاب و مقالات و نرم افزار، توسّط این مجموعۀ فاقد عاطفه و رحم و متحجّر و تکفیری با هدف شوم تفرقه افکنی و جنگ و جدال در امّت اسلامی می باشند، فإلی الله المشتکی.
در هر صورت، ما به عنوان این که به حفظ وحدت مسلمین و قطع ید اجانب از بلاد اسلامی و زدودن اتّهامات و افتراءات از مکتب اسلام و معارف اهل بیت(علیهم السلام) مکلّفیم، بر خود واجب میدانیم جهت زایل کردن بدبینی از ذهنیّتی که اینان در بین عموم مسلمین با دروغ، نفاق، افتراء و بهتان ساختهاند، اقدام نماییم و انزجار و بی زاری خود را از این تفرقه افکنان و جنگ افروزان وابسته به استکبار و کفر جهانی، اعلان نماییم.
مجموعۀ «فی رحاب اهل البیت(علیهم السلام)» (1)حدود چهارده سال پیش، جهت زدودن این ذهنیّت و زدودن برخی از موانع وحدت، در معاونت امور فرهنگی مجمع جهانی اهل بیت علیهم السلام و با کمک، مساعدت و همکاری گروهی از فضلا و محققین (2)، طرّاحی و سپس مورد تنظیم و تدوین قرار گرفت.
بحمدالله به سرعت و به طور گسترده و چشمگیر، مورد استقبال محافل علمی و پژوهشی و علاقه مندان و دوستداران وحدت مسلمین، قرار گرفت.
شخصیّتهای علمی و دست اندرکاران نشر و قلم و گروههای محاوره و مناظره، در همان زمان تدوین و نشر، پیشنهاد ترجمهی این مجموعه را به زبانهای زنده دنیا دادند که بحمدالله ترجمۀ فارسی آن توسّط ادارۀ ترجمۀ
1) (1) - این مجموعه بیش از چهل جلد است که هر یک از آنها به یک موضوع و یک شبهه اختصاص دارد و به زبان عربی و با سبک مقارنه و ارائه دلائل تنظیم یافته است.
2) (2) - جهت تقدیر از زحمات عزیزانی که در این مجموعه به نوعی تلاش داشته و نقشی که در تحقّق این کار علمی و فرهنگی داشتهاند. متذکّر می شویم: 1 - ابوالفضل اسلامی (علی)؛ مسؤول گروه و مشرف علمی پروژه. 2 - سید منذر حکیم؛ پیگیر امور مجموعه. 5 - 3 - سید عبدالرحیم موسوی، شیخ عبدالکریم بهبهانی و صباح بیاتی؛ تهیه کنندگان بعضی از متون مجموعه. 9 - 6 - شیخ عبدالأمیر سلطانی، شیخ محمّد هاشم عاملی، شیخ محمّد امینی و شیخ علی بهرامی؛ تصدّی مسائل استخراج و مقابله. 13 - 10 - سید محمدرضا آل ایوب، عباس جعفری، حسین صالحی و عزیز عقابی؛ در مسائل تصحیح و تطبیق و روند امور. ضمن آن که از نظرات ارزشمند آقایان: شیخ جعفر الهادی (خوشنویس)، شیخ محمّدهادی یوسفی غروی، استاد صائب عبدالحمید وغیر اینان در برخی از این متون استفاده کردهایم. جزاهم الله خیر الجزاء. (ناشر)
معاونت امور فرهنگی، آماده گردید و اینک مورد بررسی مجدّد و ویراستاری قرار گرفت و تقدیم علاقه مندان میشود.
امید است که این تلاش و جهاد فرهنگی، مورد قبول پروردگار متعال و عنایت حضرت بقیّة الله الأعظم(عجل الله تعالی فرجه الشریف) قرار گرفته باشد.
گروه مطالعات بنیادی
ابوالفضل اسلامی (علی)
1392/8/28
اعتقاد به ظهور منجی عالم بشریّت - که جوهرۀ اندیشۀ مهدویّت در اسلام است - یک باور فراگیر بشری است که به دین، یا مذهب معیّنی اختصاص ندارد و این حقیقت، قابلیّت آن را دارد که همزمان چهار شبهۀ وارده به مسألۀ مهدویّت را ساقط کند:
شبهۀ اوّل: شبههای است که مهدویّت را خاصّ شیعه میداند، به ویژه آن که اجماع مسلمانان بر این مسأله را اثبات میکند.
شبهۀ دوّم: شبههای است که میگوید: مهدویّت یک «افسانه» است و از تخیّلات ساخته شده است؛ زیرا افسانه، خیالات سادهای است که از واقعیّتی قبیلهای، قومی، یا گروهی ساخته شده است و افسانهای که تمام ادیان آسمانی و غیرآسمانی آن را به گونهای قبول داشته باشند و خبر از ضمیر ناخودآگاه بشریّت بدهد و مورد پذیرش دانشمندان و اندیشمندان و فلاسفه باشد، وجود ندارد.
شبهۀ سوّم: شبههای است که میگوید: یهودیان در ایجاد اندیشۀ مهدویّت، نقش داشتهاند. اگر اندیشۀ مهدویّت در تمام ادیان آسمانی و غیرآسمانی وجود دارد، پس چرا وجود آن را در اسلام بر نمیتابیم؟ در صورتی که مقتضای عقل و منطق این است که به
صورت واضحتر و کاملتری این اندیشه را در برداشته باشد؛ چنان که اندیشۀ اهل بیت(علیهم السلام) چنین است.
بنابراین، از نشانههای کمال دین اسلام و به خصوص مکتب اهل بیت(علیهم السلام) این است که دارای اندیشۀ مهدویّت باشد. و آیا ادیان آسمانی، در بسیاری از عقاید و شرایع همانند: حج، روزه، نماز و ... با هم مشترک نیستند؟ و در این صورت، آیا تصریح یهودیّت، یا دین دیگری به این حقایق، باعث میشود که اسلام از آن دور باشد؟ یا این که اقتضا میکند اسلام آنها را به صورت کاملتر و پیشرفتهتر در بر داشته باشد؟ پس این شبهه بیانگر وجود نقص و عیب در صاحبانش و کمال در اسلام و به خصوص تشیّع است.
شبهۀ چهارم: شبههای است که میگوید: اندیشه مهدویّت، زاییدۀ فشارهای سیاسی و اجتماعی است که پیروان اهل بیت(علیهم السلام) در آن به سر میبردهاند.
باید گفت که: خوارج با فشاری بیش از پیروان اهل بیت(علیهم السلام) مواجه بودند، امّا چنین عقیدهای نداشتند و اگر فشار و اختناق باعث بروز چنین اندیشهای میشد، هر آینه میبایست که بسیاری از مظلومین و رنج دیدگان، دارای چنین اندیشهای باشند، در حالی که چنین نیست. و چه بسیارند کسانی که تحت هیچگونه رنج و فشاری نبودهاند، امّا به مهدویّت ایمان داشتهاند و اگر مهدویّت، زاییدۀ فشار و اختناق باشد، بایستی به هنگام رفع فشار و رنج، این اندیشه زایل
شود، امّا برعکس، میبینیم که در نسلهای بعدی که مواجه با رنج و فشار نبودهاند، این اندیشه بیشتر رشد و توسعه یافته است.
تنها چیزی که میتوان ادّعا کرد این است که: فشارهای سیاسی و اجتماعی، باعث گرایش بیشتر به اندیشۀ مهدویّت میگردد، نه این که اصل و اساس آن را ایجاد میکند.
در واقع، «دین»، تعبیری کاملتر از حقایق انسانی است و «اسلام»، تعبیر کاملتری از حقایق دینی و مدرسۀ اهل بیت(علیهم السلام) تعبیر کاملتر از حقایق اسلامی است.
هنگامی که ادیان به اندیشۀ ظهور منجی بشریّت تصریح میکنند، در واقع به یک خواست درونی و فطری بشر اشاره میکنند و وقتی که اسلام آن را به صورت کاملتر و جدیدتر از ادیان سابق، بیان میکند، علاوه بر تأکید به یک حقیقت غیبی، به این خواست فطری بشر تأکید می ورزد و هنگامی که اهل بیت(علیهم السلام) با صراحت و تأکید بیشتری به مهدویّت میپردازند، در واقع به صورت کاملتر و واضحتر به این حقیقت اسلامی اشاره میکنند.
پس تفاوت مکتب اهل بیت(علیهم السلام) و مکتب خلفا در این است که: یکی آن را به صورت محدودتر و دیگری آن را به صورت وسیعتر و کاملتری بیان میکند و در این حال، برخی گمان میکنند که مکتب اهل بیت(علیهم السلام) راه غلوّ و تندروی را در پیش گرفته است! و شاید سرّ اشتهار تشیّع به مهدویّت، این پندار که مهدویّت، اندیشۀ اختصاص تشیّع است ومورد پذیرش همۀ مسلمانان نمی باشد، این
است که آن را در حدّ کمال بیان میدارند و این اندیشه نزد ایشان ویژگیهای منحصر به فردی دارد که بیانگر حقیقت آرمانی مهدویّت است.
همه این ویژگیها از یک محور سرچشمه میگیرند و آن این است که مهدویّت، در نگاه اهلبیت(علیهم السلام) یک آیندهنگری صرف و پیشگویی از سعادت بشر در پایان جهان نیست؛ چنان که مکتب خلفا آن را چنین میبیند بلکه جزئی انفکاکناپذیر از عقیدۀ امامیّۀ اثنی عشریّه است که از طرف خدای متعال معیّن شده است و این عقیده بلافاصله بعد از رحلت پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) شروع شده و تا آخرالزمان را نیز در بر میگیرد.
به عبارت دیگر: مسألۀ امامت دوازدهمین امام از سال 260 هجری شروع شده و تا الان ادامه یافته و این امامت، تا ظهور دوازدهمین امام در آخرالزمان ادامه مییابد.
وقتی که ما مسألۀ مهدویّت را از نگاه اهل بیت(علیهم السلام) بررسی میکنیم، باید به این محور عقیدتی توجّه داشته باشیم و از یک سو، با دلیل و برهان در صدد اثبات آن باشیم و از سوی دیگر، ویژگیهای مترتّب بر آن را بررسی نماییم و از سوی دیگر، ارزش عقیدتی مترتّب بر این اندیشه را بازگو نماییم، پس در این تحقیق، سه مرحله خواهیم داشت که هر کدام را جداگانه مورد بحث و بررسی قرار میدهیم.
دلیل عقیدتی این اندیشه در صدها روایتی که از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وارد شده (1)متبلور است که بر تعیین مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و این که او از اهل بیت(علیهم السلام) (2)است، دلالت میکند. و این که
1) (1) - ر.ک: معجم احادیث الامام المهدی: 1/ احادیث النبی.
2) (2) - مسند امام احمد: 1/ 84/ ح 646؛ مسند ابن ابی شیبه: 8/ 678/ کتاب 40/ باب 2/ ح 190. ابن ماجه و نعیم بن حماد در الفتن از علی* نقل کردهاند که فرمود: رسول الله فرمود: مهدی از ما اهل بیت می باشد که خداوند یک شبه کار او را اصلاح می کند. در سنن ابن ماجه: 2/ 1367/ ح 4085 و در الحاوی سیوطی: 2/ 213 و 215 آمده است: احمد و ابن ابی شیبه و ابوداوود از علی* از پیامبراکرم روایت کردهاند: اگر از دنیا تنها یک روز مانده باشد، خداوند از اهل بیت من کسی را مبعوث می کند که آن را پر از عدل و داد کند، پس از آن که پر از ظلم و جور شده است. و در صحیح سنن المصطفی هم به این حدیث اشاره شده است. همچنین به معجم احادیث المهدی: 1/ 147 مراجعه کنید که احادیث بسیاری را از صحاح و مسانید در این موضوع جمع آوری کرده است. و به موسوعة الامام المهدی که به وسیله مهدی فقیه ایمانی تنظیم شده است، نگاه کنید. در جزء اوّل این موسوعه تصویر نقل قولهایی از دهها کتاب علمای اهل سنّت و محدّثان آنان در مورد مهدی و صفات آن حضرت جمعآوری شده است. در این جزء، تصویر نسخهای از سخنرانی شیخ عباد در مورد احادیث و آثاری که درباره مهدی نقل شده آمده است. برای مراجعه به روایتی که مهدی را نهمین فرزند از نسل حسین* می داند، به این منابع مراجعه کنید: ینابیع المودّه/ قندوزی حنفی: 492؛ مقتل الحسین/ خوارزمی: 1/ 196؛ فرائد السمطین، جوینی شافعی: 20/ 315 - 310، احادیث 569 - 561؛ منتخب الاثر، شیخ لطف الله صافی گلپایگانی که روایات را از هر دو طریق جمعآوری کرده است.
او از نسل فاطمه(علیها السلام) (1)و نهمین فرزند از نسل حسین(علیهم السلام) (2)است. و این که جانشینان آن حضرت، دوازده نفر هستند. (3)
1) (1) - الحاوی للفتاوی/ سیوطی: 2/ 214. او می نویسد: ابوداوود و ابن ماجه و طبرانی و حاکم از امّ سلمه روایت کردهاند: از رسول خدا شنیدم که می فرماید: مهدی از عترت من از فرزندان فاطمه است. برای مطالعه بیشتر به صحیح سنن المصطفی، ابی داوود: 2/ 208 و سنن ابن ماجه: 2/ 1368، ح 4086 مراجعه کنید.
2) (2) - حدیث: المهدی من ذریّة الحسین* چنان که در معجم احادیث المهدی و در الاربعون حدیثاً، تألیف ابونعیم اصفهانی و در عقد الدرر مقدّسی شافعی آمده است. و طبرانی در الاوسط آن را از المنار المنیف، تألیف ابن قیّم نقل کرده و در السیرة الحلبیّه: 1/ 193 و القول المختصر، ابن حجر هیتمی آمده است. همچنین به منتخب الاثر، شیخ لطف الله صافی گلپایگانی که روایات را از طریق شیعه نقل کرده مراجعه نمایید و به کتاب دفاع عن الکافی: 1/ 296، تألیف عمیدی مراجعه کنید که به دلایل ضعف روایتی را که مهدی را از فرزندان حسن* می داند، اشاره کرده است.
3) (3) - حدیث: خلفای بعد از من دوازده نفر و همگی از قریش هستند، یا: این دین تا زمانی که دوازده نفر که همگی از قریش هستند به ولایت برسند، پا برجاست، از روایات متواتری است که به طرقهای متعدّد در صحاح و مسانید با اختلاف کمی در الفاظ ذکر گردیده است، البتّه در تأویل و تفسیر آن اختلاف و اضطرابی به وجود آمده است. برای مطالعه بیشتر ر.ک: صحیح بخاری: 9/ 101، کتاب الاحکام، باب الاستخلاف؛ صحیح مسلم: 6/ 4، کتاب الاماره، باب الاستخلاف؛ مسند احمد: 5/ 97، 93 و 90.
این پنج دسته از روایات متظافر، در صدد تبیین مفهوم مهدویّت و تشخیص حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) میباشند و کسی که در آنها دقّت کند، در مییابد که به تدریج، تخصیص بیشتری یافتهاند تا این که در شخص معیّنی متمرکز شدهاند.
شهید صدر(قدس سره) در توضیح این روایات، فرموده است:
«این روایات به درجۀ بالایی از کثرت و انتشار رسیدهاند، در حالی که ائمّه(علیهم السلام) جانب احتیاط و تقیّه را در سطح عمومی رعایت میکردند تا آن وجود عزیز، در معرض تعرّض و دشمنی قرار نگیرد». (1)
باید اضافه کرد که تنها کثرت روایات، معیار قبول آنان نیست بلکه علاوه بر آن، دلایل و نشانههای دیگری وجود دارد که صحّت آنها را مستدل میسازد. برای مثال حدیث شریف نبوی که میفرماید:
«خلفای بعد از آن حضرت، دوازده امام، یا خلیفه، یا امیر هستند».
با عنایت به اختلافی که در متن حدیث در طرق مختلف وجود دارد، در بیش از 270 روایت نقل شده است (2)که در مشهورترین
کتابهای شیعه و سنّی آمده است و از جمله در صحیح بخاری، (1)مسلم (2)، ترمذی، ابوداوود، مسند احمد (3)و مستدرک علی الصحیحین (4)نقل شده است.
و نکتۀ قابل توجّه این است که: بخاری که این حدیث را نقل کرده است، معاصر امام جواد، امام هادی و امام حسن عسکری(علیهم السلام) بوده است و این بسیار معنا دارد؛ زیرا ثابت میکند که این حدیث، زمانی از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) نقل شده و در کتابها نوشته شده است که هنوز تمام دوازده امام(علیهم السلام) به صورت بالفعل به امامت نرسیده بودند و این جای شک و تردیدی نمیگذارد که نقل حدیث، بیانگر واقعیّتی بوده است که بعدها در دوازده امام(علیهم السلام) متحقّق میشود؛ چرا که احادیث دروغین که به پیامبر نسبت داده شده برای توجیه حوادثی است که در دوره های بعد رخ داده ولذا در متون حدیثی ثبت نشده اند، پس حدیث ائمّۀ دوازدهگانه، نقل واقعیّتی خارجی
1) (1) - صحیح بخاری: 9/ 101، کتاب الاحکام، باب الاستخلاف، چاپ دار إحیاء التراث العربی- بیروت.
2) (2) - التاج الجامع للاصول: 3/ 40 و در تعقیب حدیث می نویسد: این را مسلم، و بخاری و ترمذی نقل کردهاند. و در حاشیه آورده است: این را ابوداوود در کتاب المهدی چنین آورده است: لا یزالُ هَذَا الدینُ قَائِماً حَتّی یکُونُ عَلیکُم إثنی عَشَر خلیفة.... و همچنین به سنن ابوداوود: 2/ 207 مراجعه کنید.
3) (3) - مسند امام احمد: 6/ 99/ ح 20359.
4) (4) - المستدرک علی الصحیحین: 3/ 618.
نبوده است بلکه تعبیری از حقیقتی الهی بوده است که از زبان پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) که - جز حقّ نمیگوید- (1)خارج شده است و او فرموده است:
«إنّ الخُلَفَاءَ بَعدی اثنا عَشَر». (2)
«جانشینان من، دوازده نفر هستند».
این ائمّه از امام علی(علیهم السلام) شروع شدند و به حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) خاتمه یافتند و همین تنها تطبیق معقول (3)برای این حدیث شریف نبوی است. (4)
مسلم در صحیح خود از طریق قتیبة بن سعید، از جابر بن سمره روایت کرده است:
«همراه پدرم به دیدار پیامبر(صلی الله علیه و آله) رفتم. شنیدم که آن حضرت(صلی الله علیه و آله) میفرماید:
إنَّ هذا الأمر لا ینقضی حتی یمضی فیهم اثنا عشر خلیفة ؛ این امر تمام نمیشود تا دوازده
1) (1) - چنان که خداوند در سوره نجم (43) می فرماید: وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی * إِنْ هُوَ إِلا وَحْی یُوحَی.
2) (2) - امالی صدوق: 387.
3) (3) - پس از آن که علما و محدّثان بر صحّت این روایت اتّفاق نظر کردهاند، در تأویل و تطبیق آن دچار اختلاف شده و مصادیقی را ذکر کردهاند که قبول آن ممکن نیست و بلکه غیر معقول است؛ چنان که بعضی، یزید بن معاویه که شارب الخمر و متجاهر به فسق بوده است را جزء ائمّه دوازدهگانه دانستهاند!!
4) (4) - بحث حَولَ المهدی/ شهید صدر: 107 - 105، به تحقیق دکتر عبدالجبّار شراره.
جانشین به خلافت برسند، سپس سخن دیگری را آهستهتر گفت که آن را نشنیدم. از پدرم پرسیدم: چه فرمود؟ گفت که فرمود:
کُلُّهم مِن قَرَیش ؛ همگی از قریش هستند». (1)
سپس آن را از ابن عمر، از جابر بن سمره و از طریق هداب بن خالد، نصر بن علی جهضمی و محمّد بن رافع، از جابر بن سمره نقل کرده است. و آن را به دو طریق از ابیبکر بن ابی شیبه، از جابر و به دو طریق از قتیبة بن سعید، از جابر نقل کرده است؛ چنان که میبینیم تنها در صحیح مسلم این روایت از نُه طریق ذکر شده است و اگر به کتابهای شیعه و سنّی مراجعه کنیم، خواهیم دید که از طرق بسیاری، نقل شده است. (2)
1) (1) - صحیح مسلم: 6/ 3، کتاب الاماره، باب الناس تبع لقریش.
2) (2) - صحیح بخاری: 4/ 164، کتاب الاحکام، باب الاستخلاف؛ مسند احمد: 6/ 94/ احادیث 20534، 20503، 20443، 20416، 20367، 20366، 325؛ سنن ابوداوود: 4/ 106، ح 4280، 4279؛ المعجم الکبیر، طبرانی: 2/ 1996 و238؛ سنن ترمذی: 4/ 501؛ مستدرک حاکم: 3/ 618؛ حلیة الاولیاء، ابونعیم: 4/ 333؛ فتح الباری: 13/ 211؛ صحیح مسلم به شرح نووی: 12/ 24 (در تفسیر آیه 12 از سوره مائده)؛ کتاب السلوک فی دول الملوک، مقریزی: 1/ 15 - 13 (از قسمت اوّل)؛ شرح الحافظ ابن قیّم الجوزیّة علی سنن ابی داوود: 11/ 363 (شرح حدیث 4259)؛ شرح العقیدة الطحاویه: 2/ 736؛ الحاوی للفتاوی، سیوطی: 2/ 85؛ عون المعبود فی شرح سنن ابی داوود، عظیم آبادی: 11/ 362 (شرح حدیث 4256)؛ مشکاة المصابیح، تبریزی: 3/ 5983، 327؛ السلسلة الصحیحه، الالبانی، حدیث شماره 376؛ کنزالعمّال: 12/ 32، ح 33848 و ج 12/ 33، ح3858 و ج 12/ 34، ح 3361. همچنین این حدیث را محدّثان شیعه نقل کردهاند که از جمله صدوق در کمال الدین: 1/ 22 و خصال: 2/ 475 و 469. و در کتاب احقاق الحق: 13/ 50 -1 طرق متعدّد حدیث و روایات آن نقل شده است.
سؤالی که در مورد حدیث مطرح میشود، این است که این جانشینان دوازدهگانه چه کسانی هستند؟
قبل از آن که جواب این سؤال را بدهیم، احتمالات متصوّر در مورد جواب آن را مطرح کنیم.
روشن است که در این جا دو احتمال داده میشود:
1- احتمال دارد که مقصود پیامبر(صلی الله علیه و آله) بیان واقعیّت سیاسی جامعه باشد که بعد از وی اتّفاق خواهد افتاد؛ چنان که پیشگوییهای بسیاری از آن حضرت(صلی الله علیه و آله) در مورد حوادث دیگری صادر شده بود و این هم یکی از پیشگوییهای آن حضرت(صلی الله علیه و آله) دربارۀ آیندۀ سیاسی امّت اسلامی بوده است که میتوانیم اسم این احتمال را (تفسیر خبر از آینده) بگذاریم.
2- احتمال دارد که مقصود پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) صدور بیانیّهای برای تعیین ائمّه و جانشینان دوازدهگانۀ بعد از خود باشد و مفاد این حدیث، مفاد انشا و نصب بر طبق اقتضای شریعت اسلامی بوده
است، نه فقط خبردادن از آیندۀ سیاسی امّت اسلامی که میتوانیم این احتمال را «تفسیر عقایدی»بنامیم.
بحث علمی، چنین اقتضا میکند که هر دو احتمال را بررسی کنیم و هر کدام را که مورد تأیید شواهد، ادلّه و براهین عقلی و نقلی قرار گرفت، اختیار کنیم، امّا از آن جا که پیروان خلفا از همان ابتدا به شرعیّت نظام خلافت ملتزم شدهاند، نظریّۀ تعیین و نصب را کنار گذاشتهاند! و بر این اساس، نظام کلامی و فقهی خویش را بنیان نهادهاند! چون در جلوه خود فقط یک احتمال را دیدهاند که راه فراری از آن نداشتهاند، لذا به تأویل و توجیه احتمالات دیگر پرداختهاند، اگر چه این توجیهات، ضعیف و به دور از عقل و منطق باشد!
در حالی که میبایست با نگاهی عالمانه و به دور از هر گونه قضاوت قبلی، به بررسی حدیث میپرداختند تا خود به عدم صحّت «تفسیر خبر از آینده» پی ببرند.
در این جا از آنان سؤال میشود که اگر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در صدد پیشگویی و بیان واقعیّاتی که اتّفاق میافتد، بوده است، چه انگیزهای داشته است که تعداد خلفا را در دوازده نفر محدود کند، در حالی که در آینده بیش از این تعداد به حکومت رسیدهاند؟ و اگر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به خلافت صحیحی که مطابق با موازین شرعی باشد، اشاره داشته است، پیروان خلفا بر شرعیّت و صحّت
حکومت هیچ کدام از خلفا غیر از خلفای چهارگانه اجماع و اتّفاق نظر پیدا نکردهاند؛ از این رو، در تشخیص و تعیین خلفای دوازدهگانه دچار حیرت و سرگردانی شدهاند.
برای مثال، خلفای دوازدهگانه در نظر ابن کثیر عبارتند از:
«خلفای چهارگانه، عمربن عبدالعزیز، بعضی از بنیعبّاس و گفته است که ظاهراً مهدی نیز از این افراد میباشد». (1)
و قاضی دمشقی گفته است که:
«این دوازده نفر عبارتند از: خلفای چهارگانه، معاویه، یزید بن معاویه، عبدالملک بن مروان و فرزندان چهارگانهاش: ولید، سلیمان، یزید و هشام و آخرین آنان عمر بن عبدالعزیز بوده است». (2)
و به نظر ولیالله محدّث - چنان که در قرة العینین گفته و در عون المعبود از آن نقل گردیده است - اینان عبارتند از:
«خلفای چهارگانه: معاویه، عبدالملک بن مروان، فرزندان چهارگانهاش، عمربن عبدالعزیز و ولیدبن یزید بن عبدالملک».
سپس از مالک بن انس نقل کرده است که او «عبدالله بن زبیر» را نیز در این جمع داخل کرده است، امّا خودش سخن مالک را رد کرده و گفته است:
«از عمر و عثمان، از پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) روایت شده است که حکومت ابن زبیر یکی از مصیبتهای بزرگ این امّت است».
سپس قول کسانی که «یزید» را در این جمع داخل کردهاند، رد نموده و گفته است:
«او مردی فاسق و بدنام بود». (1)
ابن قیّم جوزیّه گفته است:
«و امّا جانشینان آن حضرت(صلی الله علیه و آله) دوازده نفر هستند. عدّهای از علما و از جمله ابوحاتم و ابن حبان و غیره گفتهاند: آخرین آنان عمر بن عبدالعزیز بوده است؛ به این ترکیب که خلفای چهارگانه، معاویه، یزید بن معاویه، معاویة بن یزید، مروان بن حکم، عبدالملک بن مروان، ولید بن عبدالملک، سلیمان بن عبدالملک و سپس عمربن عبدالعزیز را شمردهاند. عمر بن عبدالعزیز در صدمین سال هجری از دنیا رفت و این قرن از بهترین قرنهای امّت اسلام و دین در این قرن، در نهایت عزّت و سربلندی بود و بعد از آن، مصیبتها و رنجها جهان اسلام را فرا گرفت». (2)
نور بشتی مینویسد:
«مفهوم این حدیث و امثال آن این است که: خلافت دوازدهگانه بر کسانی که عادلبودهاند، حمل شود؛ زیرا تنها آنانند که مستحقّ خلافت واقعی هستند». (1)
مقریزی مینویسد:
«آنان عبارتند از: خلفای چهارگانه، سپس امام حسن(علیهم السلام) که به وسیله او خلفای راشدین به اتمام میرسند».
او هیچ کدام از بنیامیّه را داخل این دوازده نفر نکرده و تصریح کرده است که خلافت پس از امام حسن(علیهم السلام) به سلطنت و پادشاهی ظالمانه تبدیل شد و در آن، انواع مشکلات و سختیها بر مردم تحمیل گردید؛ چنان که هیچ کدام از بنیعبّاس را جزء این دوازده نفر ندانسته و تصریح کرده است:
«در زمان ایشان، اتّحاد اسلام از هم متلاشی شد و اسم عربها از دیوان حذف و اسم ترکها ثبت شد و دیلمیان و سپس ترکها بر ممالک اسلامی حاکم شدند و دولتهای بزرگ تشکیل دادند و سرزمین پهناور اسلامی تقسیم شد و هر کس گوشهای از آن را زیر سلطۀ خود گرفته و با زور چماق بر آنان حکومت میکرد». (2)
با این اوضاع مشاهده میشود که پیروان خلفا در تفسیر این حدیث تا چه میزان دچار اضطراب و اختلاف شدهاند و در باتلاقهایی افتادهاند که خروج از آن برایشان ممکن نبوده و این بدان خاطر بوده است که بر «تفسیر خبر از آینده» اصرار می ورزیدهاند.
سیوطی مینویسد:
«تا کنون دوازده خلیفه شناخته نشدهاند که تمام امّت اسلام بر آنان اتّفاق نظر داشته باشند». (1)
اگر «تفسیر خبر از آینده» صحیح و مورد قبول بود، هر آینه صحابۀ آن حضرت(صلی الله علیه و آله) قبل از دیگران بدان ایمان میآوردند و آثار آن بلافاصله پس از رحلت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) بر زبان خلفا ظاهر میگشت و اوّلی میگفت: «من اوّلین خلیفۀ دوازدهگانه هستم» و همین طور تا دوازدهمی، این را اعلام میکردند و این ادّعا را افتخاری برای خود و شاهدی برای اثبات شرعیّت خلافت خود میپنداشتند، در حالی که تاریخ، هیچ گونه ادّعایی را از افرادی که در سلسلۀ فرضی خلفای دوازدهگانه آمدهاند، ثبت نکرده است.
علاوه بر این، باید گفت: احادیثی دلالت میکند که زمان خلافت این خلفای دوازدهگانه تمام طول تاریخ را در بر میگیرد و
1) (1) - الحاوی للفتاوی: 2/ 85.
در نهایت خلافت آنان، زمین، اهل خود را فرو میبرد و میبلعد؛ چنان که اهل سنّت از پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) روایت کردهاند:
«این دین تا زمانی پابرجا میماند که دوازده نفر از قریش بر آن حکومت کنند، پس از آن که همگی از دنیا رفتند، زمین اهل خودش را فرو میبرد». (1)
این در حالی است که پس از مرگ عمربنعبدالعزیز، زمین اهل خودش را فرود نبرد بلکه انتشار علوم دینی از قبیل: فقه، حدیث، تفسیر در قرنهای سوّم و چهارم گسترش یافت و پس از مرگ خلفای دوازهگانه در نظر پیروان خلفا علوم دینی، گسترش و شمول بیشتری یافت، در حالی که فرض بر این بوده است که پس از مرگ این دوازده نفر، زمین ساکنان خود را ببلعد.
همچنین از جابر بن سمره روایت کردهاند:
«امور این امّت همچنان پابرجا است و بر دشمن خود غلبه پیدا میکنند تا دوازده خلیفه که همگی از قریش هستند، خلافت کنند، پس از آن، هرج و مرج عالم را فرا میگیرد». (2)
اگر منظور از «هرج و مرج»، فشار و اختناق است، امّت اسلام نیرنگی را عظیمتر از فتنۀ معاویه و خروج او علیه خلیفۀ مسلمین
نمیشناسد. همین دلالت میکند که منظور از هرج و مرج، فتنۀ بزرگتری است و شاید که منظور، کنارگذاشتن دین به طور کلّی باشد و این اتّفاق نمیافتد، مگر در نزدیکیهای قیامت که در آن هنگامه حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) ظهور میکند و پس از حوادث و جریاناتی، به شهادت میرسد و به رفیق اعلی میرود.
در این جا باید از پیروان خلفا پرسید که وارد کردن پادشاهان در فهرست خلیفههای دوازدهگانۀ پیامبر(صلی الله علیه و آله) چه معنایی دارد؟ اهل سنّت از سعد بن ابی وقّاص - که یکی از عشرۀ مبشّره و از اعضای شورایی است که عمر بن خطِّاب آنان را معیّن کرده بود- نقل کردهاند که وی بر معاویه وارد شد، در حالی که از بیعت با او خودداری ورزیده بود. او پس از ورود گفت:
«سلام بر تو ای پادشاه! معاویه گفت: آیا غیر از این نمیتوانستی بگویی؟ شما مؤمن هستید و من امیر شما هستم. گفت: درست است، در صورتی که ما تو را امیر خود کرده بودیم! و در لفظ دیگری آمده است که گفت: ما مؤمن هستیم، امّا تو را امیر خود قرار ندادیم».
عایشه نیز ادّعای خلافت معاویه را انکار میکرد؛ چنان که ابن عباس و امامحسن(علیهم السلام) حتّی بعد از صلح آن را انکار میکردند. (1)
1) (1) - الغدیر، علامه امینی: 1/ 2726.
او به اتّفاق نظر از بغات و طغیانگران بوده است؛ چنان که پیامبر(صلی الله علیه و آله) در روایتی فرموده بود: «ای عمّار! تو را گروه طغیانگر به شهادت میرسانند»، با این حال نمیدانیم که چهطور عدّهای، فردی طغیانگر را خلیفۀ شرعی پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) بر مؤمنین میدانند؟!
همچنین باید پرسید که معنای بر شمردن یزید در فهرست خلفای دوازدهگانه چیست؟ مگر او فاجر، فاسق و شرابخوار علنی نبوده است؟! چگونه یک مسلمان میتواند، متجاهر به فسقی را که اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) را در کربلا به شهادت رسانید و بعد از «واقعۀ حرّه»، ده هزار نفر از مردم مدینه را قتل عام کرد و هیچ یک از بدریّون را باقی نگذاشت، جانشین رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بداند؟
همین سؤال در مورد شجرۀ ملعونۀ بنیامیّه مطرح میشود که قرآن به آنان تصریح کرده است و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در رؤیای صادقه مشاهده کرد که «بنی امیّه همانند میمون بر منبرش بالا میروند» و این مطلبی است که اکثر مفسّران اهل سنّت در ذیل آیۀ شصت از سورۀ إسراء بدان اشاره کردهاند و نیازی به نقل قول یکایک آنان نیست.
پس، از این توضیحات، میتوان سه نتیجه گرفت:
1- قولی که تفسیر حدیث خلفای دوازدهگانۀ قریش را «تفسیر خبر از آینده» میداند، قولی مردود و ادّعایی باطل است.
2- عوامل سیاسی باعث شده است که پیروان خلفا به این تفسیر روی بیاورند.
3- حقیقت شرعی تنها در گروی «تفسیر عقایدی» از این حدیث میباشد که قایل به انشایی بودن حدیث و دلالت آن بر انتصابی بودن دوازده جانشین از سوی خدای متعال دارد. و این تفسیر به وسیلۀ ادلّۀ عقلی و نقلی از قرآن و روایت، مورد تأیید است و به طور مبسوط در علم تفسیر و حدیث و کلام و تاریخ، مطرح گردیده و بر صحّت آن استدلال شده است.
در تاریخ، معلوم شده است که ائمّۀ دوازدهگانه از اهل بیت رسولالله(صلی الله علیه و آله) تنها مصداق روایت پیامبر(صلی الله علیه و آله) هستند که هیچ کس حتّی در مقام ادّعا با آنان منازعه نکرده است. اوّلین آنان حضرت علی(علیهم السلام) و آخرین آنان حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است و در این زمینه روایات بسیاری وارد شده است و در این جا به یکی از آنها اشاره میکنیم.
جوینی شافعی در فرائد السمطین، از ابن عبّاس، از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) روایت کرده است:
«من سیّد الأنبیاء هستم و علیابن ابی طالب، سیّد الوصیّین است و جانشینان من دوازده نفر هستند که اوّلین آنان علی ابن ابی طالب و آخرین شان مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است». (1)
1) (1) - فرائد السمطین: 2/ 313، ح 564.
از همین روایات، بعضی از محقّقان (1)احتمال دادهاند که آنچه کتابهای روایی نقل کردهاند، مبنی بر این که بعضی از سخنان پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) بر جابربن سمره مخفی ماند و او از پدرش دربارۀ آن سؤال کرد و پدرش گفت پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «همگی از قریش هستند»؛ مورد تحریف واقع شده است؛ زیرا روایات، دلیل مخفی ماندن سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله) را شلوغ کردن مردم و فریادکشیدن آنان و ضجّه و نالهکردن مردم و تکبیر گفتن ایشان و از جای برخاستن مردم و... دانسته است، در حالی که این تعلیلها با عبارتی که جابربن سمره آن را نشنیده است، هیچ تناسبی ندارد؛ زیرا قراردادن خلافت در قریش، امری بوده است که آنان را خوشحال میکرد و باعث داد و فریاد و به هم ریختن جلسه نمیشده است.
و آنچه متناسب با این حالت میباشد، این است که امامت و خلافت را در گروه خاصّی غیر از قریش قرار داده باشد و این، همان چیزی است که قندوزی در ینابیع المودّه آن را روایت کرده است. او نقل میکند عبارتی را که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود، این بود:
«همۀ آنان از بنی هاشم هستند». (2)
پس از آن که بطلان «تفسیر خبر از آینده» برای حدیث خلیفههای دوازدهگانه از سویی ثابت شد و از سوی دیگر، حقّانیّت
تفسیر عقایدی به اثبات رسید و همچنین معلوم شد که اسم امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در این سلسلۀ دوازدهگانه است که خدا به وسیلۀ او زمین را پس از آن که پر از ظلم و جور شده است، اصلاح میکند و پر از عدل و داد مینماید، دیگر مجالی برای شک در ثبوت مفهوم عقایدی برای مهدویّت - که اهل بیت(علیهم السلام) بر آن اصرار می ورزند- باقی نمیماند.
ارتباط عمیق مسألۀ مهدویّت با مسألۀ خلافت ائمّۀ دوازدهگانه باعث میشود که بگوییم: «تفسیر خبر از آینده» با حدیث پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) دربارۀ جانشینان دوازدهگانه تناسب ندارد و مسائل سیاسی باعث شده است که پیروان خلفا به این تفسیر روی بیاورند و از «تفسیر عقایدی» که امامت و جانشینی را منصوص میداند، کنارهگیری کنند. در واقع آنان حدیث را بیانگر خبر از آینده قرار دادهاند تا بتوانند مسألۀ سقیفه و شرعیّت خلافت خلفای سهگانه را توجیه کنند. به دنبال آن مجبور شدهاند که مسألۀ مهدویّت را نیز به عنوان خبر از آینده و یک پیشگویی صرف، تلقّی کنند تا بدین ترتیب از قبول امامت ائمّۀ دوازدهگانه طفره بروند؛ چون قبول حقّانیّت و صحّت تفسیر عقایدی در مورد حدیث خلفای دوازدهگانه، ثبوت حقّانیّت مفهوم عقایدی برای مسألۀ مهدویّت را به دنبال دارد و این چیزی است که میخواهند از آن فرار کنند.
پس از آن که «تفسیر عقایدی» را برای مسألۀ مهدویّت از دیدگاه اهل بیت(علیهم السلام) ثابت کردیم، وارد مرحلۀ جدید میشویم و آن بحث در مورد ویژگیهای مترتّب بر این مسأله است.
ما میخواهیم ثابت کنیم که این ویژگیها واقعی هستند و تحقّق شرعی و تاریخی دارند و اعتقاد به آنها باعث خدشهای در عقاید و جداشدن از تاریخ نمیگردد. این ویژگیها بدین شرح است.
با ثبوت مفهوم مهدویّت از دیدگاه اهلبیت(علیهم السلام) روشن میشود که بارزترین مقتضیات این مفهوم، آن است که ولادت امام دوازدهم مخفیانه و سرّی باشد تا بعد از آن غیبت صورت بگیرد. مخفی شدن از نظرها و رفتن به جای امنی که خدا آن را اختیار کرده است، به این اعتبار میباشد که او آخرین ستارۀ آسمان امامت است و تا هنگامی که خدا بخواهد در پردۀ غیبت میماند و لازمۀ این حکمت الهی، آن است
که وی زندگی مخفیانه، عمری طولانی و ولادتی سرّی داشته باشد تا بدین ترتیب دوازدهمین حجّت خدا در زمین باقی باشد، اگر چه از نظرها غایب است.
در این صورت، مناسبت ندارد که سؤال شود: چرا ولادت امام مخفیانه صورت پذیرفته است؟ و چرا وجود او بعد از پدرش برای همه معلوم و مشهود نبوده است تا بتوانیم به راحتی او را تصدیق کنیم؟ زیرا اگر چنین بود، غیبت و مخفی شدن از نظرها ممکن نبود و میبایست که تعداد ائمّه از این بیشتر باشد و این با احادیث نبویّهای که نقل شد، موافقت ندارد، پس ولادت مخفیانه از مستلزمات و مقتضیات طبیعی ادلّهای میباشد که از روایات نبوی فهمیده میشود.
این مباحث روشن میکند که اثبات خارجی قضیّهای همانند قضیّۀ ولادت حضرت مهدی و وجود و زندگیاش، با بحثهای تاریخی صرف، امکان ندارد، به خصوص که این قضیّه از همان اوّل کاملاً مخفیانه و سرّی بوده است بلکه این بحثی عقایدی و تاریخی است که عقیده در آن نقش اصلی را ایفا میکند و بحثهای تاریخی آن را تا حدّی تکمیل میکند. این قضیه به گونهای بوده است که جز عدّهای از شیعیان خاص، از آن آگاهی نداشتهاند، لذا اگر از دیگران در این باره سؤال میشد، اظهار بی اطّلاعی میکردند و یا آن را انکار مینمودند.
باید توجّه داشت که ما در مورد حادثهای محسوس صحبت نمیکنیم که تاریخ تمام زوایای آن را ثبت کردهباشد و ما بخواهیم اثبات یا انکار آن را بر اساس نقل قولهای تاریخی قرار دهیم بلکه دربارۀ یکی از عقاید حقّهای بحث میکنیم که پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) و ائمّه اطهار با علم غیب دربارۀ آن خبر دادهاند و از ناحیۀ بحثهای تاریخی فقط میتوان به شواهدی که آن را اثبات میکند اکتفا کرد؛ چنان که برخی افراد برگزیده در مورد ولادت آن حضرت یا غیبت صغری و کبری گواهی وشهادت داده اند و در این جا به بعضی از این شواهد اشارهمیشود.
محمّد بن یحیی، از احمد بن اسحاق، از ابوهاشم جعفری روایت کرده است:
«به ابومحمّد عرض کردم: هیبت و بزرگواری شما باعث میشود که نتوانم از شما سؤال کنم، آیا اجازه دارم از شما سؤالی کنم؟
فرمود: آنچه میخواهی بپرس. عرض کردم: ای آقای من! آیا فرزندی دارید؟ فرمود: بله». (1)
این حدیث، از جهت سند و دلالت، کامل و بی نقص است و محمّد بن یحیی ابو جعفر عطارقمی از بزرگانی است که هنوز قبر شریفش زیارت میشود و کتابهای رجال، به عظمت و جلالت احمد بن اسحاق بن عبدالله بن سعد بن مالک بن احوص اشعری، ابوعلی قمی در پیشگاه امامحسن عسکری(علیهم السلام) شهادت میدهد و همچنین به منزلت داوود بن قاسم بن اسحاق بن عبدالله بن جعفر ابن ابی طالب ابوهاشم جعفری شهادت میدهد. به علاوه، به واسطههای بسیار کم این حدیث باید توجّه کرد که قُربالاسناد است و این یکی از شواهد برای تأیید صحّت حدیث است.
او خواهر امام و عمّۀ امام و دختر امام و علویّۀ طاهره «حکیمه» دختر امام جواد، خواهر امام هادی و عمّۀ امامحسن عسکری(علیهم السلام) بوده است که به ولادت امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) شهادت داده است. (2)او
کسی بوده است که با اجازۀ امامحسن عسکری(علیهم السلام) قابلۀ نرجس در شب میلاد بوده است. (1)
منابع تاریخی لیست مفصّلی از اسامی کسانی که امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را دیدهاند، ارائه نموده است. و بعضی از محقّقان، این اسامی را در کتابهای خاصّی جمعآوری کردهاند، مثل کتاب: تبصرة الولی فیمن رأی القائم المهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) از سیّد هاشم بحرانی که در آن اسامی 79 شخص را آورده است که به دیدن امام در طفولیّت، یا ایّام غیبت صغری شهادت دادهاند و اسم منابعی را که بدانها اعتماد کرده آورده است.
و شیخ ابوطالب تجلیل تبریزی، اسامی 304 نفر از کسانی را که امام را دیدهاند و شهادت دادهاند، ذکر کرده است. (2)
و شیخ صدوق (متوفّای 381 هجری) نزدیک به 64 نفر را نام برده است که امام را دیدهاند و بسیاری از آنان از وکلای امام در شهرهای مختلف بودهاند. (3)
از جمله وکلایی که امام را دیدهاند، عبارت بودند از: از آذربایجان: قاسم بن علاء؛ از اهواز: محمّد بن ابراهیم بن مهزیار؛ از بغداد: حاجز بلالی، عثمان بن سعید عمری، محمّد بن عثمان بن سعید عمری و عطار؛ از کوفه: عاصمی؛ از قم: احمد بن اسحاق؛ از نیشابور: محمّد بن شاذان؛ از همدان: بسامی، محمّد بن ابیعبدالله کوفی اسدی و محمّد بن صالح.
امّا غیر از وکلایی که امام را دیدهاند، عبارت بودند از: از اصفهان: ابن باشاذاله؛ از اهواز: حصینی؛ از بغداد: احمد بن حسن، اسحاق کاتب؛ از بنی نوبخت، ابوعبدالله خیبری، ابوعبدالله بن فروخ، ابوعبدالله کندی، ابوالقاسم بن ابی حلیس، ابوالقاسم بن دبیس، مسرور طبّاخ آزاد کردۀ ابوالحسن(علیهم السلام)، نیلی و هارون فزاری؛ از دینور: احمد بن اخی الحسن بن هارون و عمویش حسن بن هارون؛ از ری: ابوجعفر رفا، علی بن محمّد، قاسم بن موسی، ابن القاسم بن موسی، ابومحمّد بن هارون و محمّد بن محمّد کلینی؛ از قزوین: علیبن احمد و مرداس؛ از قم: حسن بن نضر، حسین بن یعقوب، علی بن محمّد بن اسحاق، محمّد بن اسحاق و محمّد بن محمّد؛ از مصر: ابورجا؛ از نصیبین: ابومحمّد بن وجنای نصیبی؛ از همدان: جعفر بن همدان، محمّد بن کشمرد و محمّد بن هارون؛ از یمن: ابن اعجمی، جعفری، حسن بن فضل بن یزید، پدرش فضل بن یزید و شمشاطی.
همچنین از اهالی شهر زور، صیمره، فارس، قابوس و مرو نقل شده است که او را دیدهاند.
به این ترتیب، آیا توافق این افراد از شهرهای مختلف و توطئه برای دروغگویی، معقول به نظر میرسد؟ در حالی که بین آنان افراد ثقه و صادقی هستند که کتابهای رجالی به ثقه بودن ایشان گواهی دادهاند.
بعد از شهادت امامحسن عسکری(علیهم السلام) حکومت ظالم عبّاسی آن چنان رفتاری با خانوادهاش داشت که نشان میداد از مولودی که تولّدش بر آنان مخفی مانده است، بسیار ترسیدهاند، برای همین، با تمام امکانات به جستجو پرداختند تا بلکه او را بیابند و حتّی معتمد عبّاسی که در سال 279 قمری هلاک شد، به نیروهایش دستور داد که خانۀ امامحسن عسکری(علیهم السلام) را با دقّت مورد بررسی و تفتیش قرار دهند تا شاید امام را بیابند و دستور داد که کنیزهای ابومحمّد(علیهم السلام) را محبوس نمایند و زنان وی را زیر نظر داشته باشند. و در این کار جعفر کذّاب، برادر امام با ایشان همکاری میکرد! بدین ترتیب، خاندان و بازماندگان امامحسن عسکری(علیهم السلام) به رنج و
گرفتاری بزرگی مبتلا گردیده و عدّهای اسیر و عدّهای محبوس و عدّهای تبعید شدند... . (1)
همۀ اینها در زمانی است که اماممهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) پنج ساله بود، امّا برای معتمد عبّاسی عمر امام مهم نبود بلکه وی فهمیده بود که این مولود، کسی است که تاج و تخت سلطنت طاغوتیان را متلاشی خواهد کرد؛ زیرا این خبر، منتشر و شایع شده بود که دوازدهمین امام از اهل بیت(علیهم السلام) دنیا را از عدل و قسط پرخواهد کرد، پس از آن که از ظلم و جور پر شده است. و موضعگیری معتمد نسبت به امام همانند موضعگیری فرعون نسبت به موسی(علیهم السلام) بود که مادرش او را از ترس فرعون، در دریای نیل انداخت.
البتّه معتمد عبّاسی تنها پادشاهی نبود که این مطلب را فهمیده بود بلکه پادشاهان قبل از وی، از قبیل معتز و مهتدی نیز این را فهیمده بودند و برای همین، امامحسن عسکری(علیهم السلام) نهایت مراقبت را به عمل میآورد تا خبر ولادت حضرتمهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) منتشر نشود و تنها خواص از آن اطّلاع داشته باشند.
پادشاهان بنی عبّاس فهمیده بودند که حدیث جابربن سمره نه بر ایشان و نه بر پادشاهان بنی امیّه مطابقت دارد بلکه تنها مصداق آن، اهل بیت(علیهم السلام) هستند و برای همین از دوازدهمین امام، بسیار
1) (1) - الارشاد، شیخ مفید: 2/ 336.
میترسیدند و در غیر این صورت عاقلانه نبود که از طفلی پنج ساله بترسند.
آنان معتقد بودند که این طفل، همان «مهدی منتظر» است که روایات متواتر به آمدن او مژده دادهاند؛ از این رو، کنیزان امامحسن عسکری(علیهم السلام) را محبوس کردند و قابلههایی فرستادند تا آنان را مورد بررسی قرار دهند تا مبادا حامله باشند و حتّی بعضی از کنیزان را به مدّت دو سال تحت مراقبت گرفتند و این در حالی بود که دائماً منزل امام را مورد تفتیش قرار میدادند و جاسوسانی اعزام میکردند تا اخبار منزل امام را جمعآوری و گزارش کنند.
در این جا این سؤال مطرح میشود که چرا سلطۀ حاکم، قول جعفر کذّاب را نپذیرفت که میگفت:
«برادرش مرده و هیچ فرزندی از خود باقی نگذاشته است؟!».
آیا برای آنان این امکان وجود نداشت که ارث را به جعفر واگذار کنند و دست از این ظلمها و تفتیشهای دردآور بردارند؟
شاید گفته شود که: حکومت در پی آن بود که حقّ افراد دیگر را از میراث بپردازد و بدین جهت در صدد یافتن وارثان دیگر امام بود تا جعفر کذّاب به تنهایی، با شهادت خود، وارث همۀ میراث نگردد!
در جواب باید گفت: از شأن یک حکومت به دور بود که چنین تصرّفات و جستجوهای مضحکی را به راه بیندازد بلکه وظیفۀ عبّاسی
اقتضا میکرد که ادّعای جعفر کذّاب را به یک دادگاه ارجاع دهد تا قاضی دربارۀ ارث و میراث حکم صادر کند؛ زیرا در چنین موضوعی، قاضی میتوانست که شهودی از قبیل: عمّه، مادر و کنیزان امام و خویشاوندان وی از بنی هاشم را احضار کند و سخنان مدّعی و منکر را بشنود و سپس حکم خود را صادر کرده و به قضیّه خاتمه ببخشد.
امّا گزارش سریع این قضیّه به بالاترین مقام سلطنتی، قبل از آن که امام دفن شود و خروج قضیّه از دایرۀ قضاوت و داوری و تفتیش و تصرّفات بیرحمانۀ حکومت ظالمانه نشان میدهد که کارگزاران سلطنت عبّاسی، یقین کرده بودند که مهدی موعود، آخرین حلقه از حلقههای دوازدهگانۀ اهل بیت(علیهم السلام) است، به خصوص که این روایت به صورت متواتر از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نقل شده بود که:
«این دو - یعنی کتاب و عترت - از هم جدا نمیشوند تا در حوض بر من وارد شوند».
و معنای عدم ولادت مهدی، یا عدم استمرار حیاتش، انقراض عترت است و این چیزی است که هیچ کدام از پادشاهان عبّاسی - که خود را خلیفه مسلمین میدانستند - بدان قایل نبودند. (1)
1) (1) - دفاع عن الکافی: 1/ 568 - 567.
اگر کسی به کتاب إلزام الناصب مراجعه کند، سخنان 29 نفر از علمای اهلسنّت را نقل کرده است که به بیش از صد صفحه میرسد. (1)و شاید جامعترین کتاب شیعی در این زمینه، کتاب «المهدی المنتظر فی نهجالبلاغه» باشد که به وسیلۀ مهدی فقیه ایمانی تألیف شده است. او در این کتاب، اسامی 102 نفر از علمای اهل سنّت را آورده است که به ولادت حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) اعتراف کردهاند. (2)
این در حالی است که وی اسامی نزدیک به سی نفر از علمای اهلسنّت را ذکر نکرده است و دیگران این اسامی را در کتابهای خود آوردهاند (3).
ثامر عمیدی، این اعترافات را به حسب زمان مرتّب نموده است تا تواتر و اجماع علمای اهل سنّت را بیشتر آشکار سازد. (4)
1) (1) - إلزام الناصب فی اثبات الحجّة الغائب، شیخ علی یزدی حائری: 1/ 440 - 321.
2) (2) - المهدی المنتظر فی نهجالبلاغه، شیخ مهدی فقیه ایمانی: 30 - 16.
3) (3) - الامام الثانی عشر، سیّد محمّد سعید موسوی: 70 - 27. محقّق کتاب، اسامی سی نفر دیگر از علمای اهلسنّت را در حاشیه کتاب، صفحه 89 - 3 نقل کرده است؛ المهدی الموعود المنتظر عند اهل السنّة و الامامیّه، شیخ نجمالدین عسکری: 1/ 226 - 220.
4) (4) - دفاع عن الکافی: 1/ 568.
سپس اسم 128 کتاب از کتابهای اهلسنّت را ذکر کرده است که در مصنّفات خود، عنوان: «الامام الثانی عشر من ائمة اهلالبیت(علیهم السلام)» را نقل کردهاند.
از جملۀ این افراد، کسانی بودهاند که در عصر میلاد و غیبت صغرای آن حضرت، حضور داشتهاند و روشن است که شهادت و گواهی اینان ارزش فوقالعادۀ تاریخی دارد. بعضی از آنان عبارتند از:
الف: ابوبکر رویانی، محمّد بن هارون (متوفّای سال 307 قمری) در کتاب المسند.
ب: احمد بن ابراهیم بن علی الکندی، از شاگردان ابن جریر طبری (متوفّای سال 310 قمری).
ج: محمّد بن احمد بن ابی ثلج، ابوبکر بغدادی (متوفّای سال 322 قمری) در کتاب موالید الائمّه. این کتاب، در ضمن کتاب الفصول العشرة فی الغیبه، تألیف شیخ مفید، به چاپ رسیده و بار دیگر با کتاب نوادر قطب راوندی، در سال 1370 قمری در نجف اشرف به چاپ رسیده است.
از دیگر کسانی که نزدیک به عهد غیبت صغری میزیسته و از علمای بزرگ به شمار میرفته خوارزمی، (متوفّای سال 378 قمری) میباشد که در کتاب مفاتیح العلوم، صفحۀ 33 - 32 چاپ لیدن، در 1895 میلادی، به ولادت حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) اشاره کرده است.
از جمله مسائلی که منکران ولادت حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) بدان تمسّک جستهاند، اختلاف شیعه در تاریخ ولادت آن حضرت و اسم وی و گواهی جعفر کذّاب، عموی آن حضرت است بر این که برادرش از دنیا رفت، در حالی که فرزندی از خود باقی نگذاشت، بودهاست.
در جواب این عدّه باید گفت که: روش تاریخی برای اثبات، یا نفی موضوعی که جنبۀ عقایدی و غیبی دارد، صلاحیّت ندارد و تنها می تواند به عنوان مؤیّد به کار گرفته شود. و چنان که قبلاً توضیح داده شد، اصل بر مخفیانه و سرّی بودن ولادت حضرت بوده است تا مورد تعرّض قرار نگیرد، از این رو، مخفی ماندن سال تولّد، یا نام مادر امام، طبیعی خواهد بود؛ چرا که امام حسن عسکری(علیهم السلام) در صدد مخفی داشتن این واقعه حتّی از نزدیکترین افراد به خود بود تا مبادا خبر به دربار عبّاسی برسد، بدین جهت، ادّعای جعفر کذّاب که امام حسن عسکری(علیهم السلام) از دنیا رفته وفرزندی نداشته است، می تواند مصداقی از همین موضوع باشد وحتّی بر فرض این که وی فردی صادق و راستگویی بوده است، این ادّعای او قابل توجیه است، چه
رسد به این که وی به فسق و دروغگویی مشهور بوده است و چگونه گواهی او میتواند مورد استناد قرار گیرد؟! (1)
از دیگر ویژگیهای آن حضرت، «رسیدن به مقام امامت در دوران طفولیّت» است. گاهی از زاویۀ اسلامی به این ویژگی مینگریم و در صدد دفع شبهاتی هستیم که بر آن وارد میشود و گاهی از زاویۀ واقعیّت بدان مینگریم و میخواهیم بررسی کنیم که آیا این امامت، امامتی واقعی است که زمینههای لازم را برای امامت امّت در بر دارد؟ و یا این که امامتی فرضی و ادّعایی است؟
اگر از زاویۀ اسلامی به این مسأله بنگریم، ابتدا باید روشن کنیم که آیا مسألۀ «امامت»، مسألهای عقایدی، یا مسألهای تشریعی است؟ اگر مسألهای عقایدی است؛ چنان که شیعه بدان معتقد است، میبینیم که در قرآن به نبوّت یک طفل - که مسأله ای عقایدی است - تصریح شده است و خدای متعال میفرماید:
یَا یَحْیَی خُذِ الْکِتَبَ بِقُوَّة وَآتَیْنَاهُ الْحُکْمَ صَبِیّاً . (2)
«ای یحیی! کتاب را با قوّت بگیر و ما در کودکی، حکم پیامبری را به وی دادیم».
و اگر امامت، مسألهای تشریعی باشد، در این صورت طفل از جمله محجورین است که ولایت بر خود نداشته و احتیاج به قیّم دارد و اگر کسی بر خودش ولایت ندارد، چگونه میتواند بر دیگران ولایت داشته باشد؟ پس در این فرض، امامت برای طفل، مشروع نخواهد بود.
مسلمانان در این مسأله اختلاف نظر دارند. مذاهب چهارگانۀ اهلسنّت، خلافت، امامت و ولایت را از مسائل تشریعی و از اعمال مکلّفین میدانند، در حالی که در مکتب اهلبیت(علیهم السلام) آن را از مسائل اعتقادی و از جملۀ اصول دین میدانند که از شؤون خدای متعال میباشد و جزء اعمال مکلّفین نمیباشد.
از این رو است که در مکتب اهلبیت، به امامت در زمان طفولیّت برای عدّهای از اهلبیت(علیهم السلام) و از جمله برای حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) قایل هستند و این اعتقاد با اصول عقاید ایشان هماهنگ و مطابق است و هیچ ایرادی بر آن وارد نیست، مادامی که قرآن به نبوّت یحیی در کودکی تصریح میکند.
و از جهت تشریعی هم ایرادی بر آن وارد نیست، مادامی که از نظر اهلبیت(علیهم السلام) این مسأله خارج از محدودۀ تشریع است و در محدودۀ اصول عقاید قرار دارد. احکام ولایت بر محجورین، بر
مکلّفین منطبق است و بر خدای متعال منطبق نمیشود؛ زیرا شریعت، همان دستورات الهی است که متوجّه مکلّفین میباشد.
بدین ترتیب روشن میشود که استشهاد به پیامبری یحیی(علیهم السلام) در کودکی، برای بیان این مطلب است که امامت، همانند نبوّت، مسألهای اعتقادی میباشد و مسائل اعتقادی، تابع معیارهای مردمی و حتّی معیارهای شریعتی که برای تنظیم امور مکلّفین است، قرار نمیگیرد و نمیتوان معیارهای تشریعی را بر خدای متعال تطبیق داد.
پس نبوّت یحیی در کودکی به ما میفهماند که قوام مسائل اعتقادی به «دلیل» و «برهان» است و اگر دلیلی بر امامت طفلی اقامه شد، باید آن را قبول کرد؛ چنان که پیامبری یک طفل را با دلیل، قبول کردیم و در این صورت، جای آن نیست که عدّهای بگویند: نبوّت حضرت یحیی(علیهم السلام) چه ربطی به امامت حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) دارد؛ زیرا به نبوّت یحیی(علیهم السلام) در قرآن تصریح شده است و به مسألۀ مهدویّت، هیچ اشاره نشده است؟
از همین جا روشن میشود که اعتراض ابن حجر هیتمی و امثال او بر امامت حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) هیچ پایه و اساسی ندارد. او با لحنی نامناسب مینویسد:
«در شریعت مطهّر مقرّر شده است که ولایت صغیر، صحیح نیست و در این صورت چگونه عدّهای احمق! و غافل! امامت فردی را پذیرفتهاند که تنها پنج سال از عمرش میگذرد...؟». (1)
اگر از منظر تاریخی به مسأله نگاه کنیم، میبینیم که حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) درپنج سالگی امامت را بعد از وفات پدرش برعهده میگیرد و این بدان معناست که او تمام شرایط روحی، علمی و جسمی را برای پذیرش این وظیفۀ سنگین در دوران کودکی دارد.
شهید صدر در این مورد مینویسد:
امامت در دوران کودکی از مسائلی است که در بعضی از پدران بزرگوارش سابقه داشته است؛ امام جواد(علیهم السلام) امامت را در هشت سالگی بر عهده گرفت (2)و امام هادی(علیهم السلام) در نُه سالگی (3)امامت را بر عهده گرفت و امام عسکری(علیهم السلام) در حالی که 22 سال از عمر شریفش میگذشت، عهدهدار مسؤولیّت امامت شد. چنان که مشاهده میشود، پدیدۀ امامت در دوران طفولیّت، در زمان ائمّۀ دیگر تجربه شده است
1) (1) - الصواعق المحرّقه: 256، دارالکتب العلمیّه.
2) (2) - الفصول المهمّه، ابن صبّاغ مالکی: 253؛ الارشاد شیخ مفید: 2/ 274.
3) (3) - التتمّة فی تواریخ الائمّه، سیّد تاجالدین عاملی (از علمای قرن یازدهم هجری)؛ الصواعق المحرقه، ابن حجر: 313 - 312. او در این کتاب به گوشهای از سیره و کرامات امام اشاره کرده است.
و مردم بدان عادت کردهاند و همین تجربه، مهمترین دلیل برای اثبات پدیدهای میباشد. (1)
در این جا باید به این مسأله در ضمن نکاتی، توجّه بیشتری مبذول شود:
1- امامت همانند سلطنت نمیباشد که از پدر به پسر به ارث برسد، همانند امامت خلفای فاطمی و خلفای بنیعبّاس بلکه امام باید دارای ویژگیهای روحی، معنوی و علمی خاصّی باشد تا بتواند رهبری امّت اسلامی را از جهت روحی و فکری بر عهده بگیرد.
2- این قواعد از زمان ظهور اسلام بنیانگذاری شد و در زمان امامت حضرت امام باقر و امام صادق(صلی الله علیه و آله) رشد و توسعۀ بیشتری یافت و جریان فکری بزرگی توسّط این دو امام، ایجاد و راهنمایی شد به گونهای که صدها فقیه، متکلم، مفسّر و صاحبان اندیشه در زمینههای علوم بشری و معرفتی، به جامعۀ اسلامی در آن زمان تحویل داده شد.
حسن بن علی وشا مینویسد:
1) (1) - الارشاد، شیخ مفید: 281/2؛ الصواعق المحرقه: 313 -312. این دو، مباحثۀ امام جواد* و یحیی بن اکثم در زمان مأمون عبّاسی را نقل کردهاند و باید پرسید که چگونه امام توانست در آن سنین کودکی، یحیی بن اکثم را با آن قدرت علمی، شکست بدهد؟
«من وارد مسجد کوفه شدم در آن زمان نهصد شیخ را دیدم که همگی میگفتند: جعفر بن محمّد برای ما چنین روایت کرده است». (1)
3- شروطی که مکتب اهلبیت(علیهم السلام) برای امام معیّن کرده، شروط بسیار سختی است که هر کسی نمیتواند دارای آن شروط باشد و اگر کسی این شروط را داشت، میتوانست امام باشد و از جمله شروط آن است که: میبایست اعلم علمای عصر خودش باشد. (2)
4- پیروان اهلبیت(علیهم السلام) به خاطر اصرار و پافشاری بر افکار و اندیشههای خود، تلفات جانی و مالی فراوانی را متحمّل میشدند؛ زیرا
1) (1) - المجالس السنیّه، سیّد امین عاملی: 2/ 468. این قضیّه آن قدر مشهور است که خاص و عام آن را نقل کردهاند. برای اطّلاع بیشتر می توان به صحاح الاخبار، از محمّد سراجالدین الرفاعی: 44 مراجعه کرد؛ الامام الصادق و المذاهب الاربعه، اسدحیدر: 1/ 55؛ الصواعق المحرقه، ابن حجر: 305. وی در این کتاب می نویسد: علوم زیادی از امام صادق نقل گردیده و بزرگانی از قبیل: یحیی بن سعید، ابن جریح، مالک، سفیانین، ابوحنیفه، شعبه و ایّوب سختیانی... .
2) (2) - عالمترین فرد بودن امام در عصر خودش از مسلّمات شیعه است؛ چنان که علامه حلّی در الباب الحادی عشر: 44 آورده است: در این رابطه ائمّه دائماً مورد آزمایش قرار می گرفتند و از همۀ این آزمایشها سربلند بیرون می آمدند. ابن حجر در الصواعق المحرقه: 312 به تفصیل در مورد مناظرۀ امام جواد* و یحیی بن اکثم سخن گفته است.
نظامهای سلطه ایشان را حدّ اقل از جهت فکری، دشمن خود میدانستند؛ از این رو، برخی را به قتل رساندند و برخی را به زندان افکندند وصدها نفر از ایشان در سیاهچالها جان باختند؛ بنابراین، پیروان اهل بیت(علیهم السلام) برای حفظ اعتقادشان همواره بهای گزافی را پرداخته اند؛ (1)امّا از آن جا که این عقیده را بر حق میدانستند، پای آن ایستادگی میکردند و برای تقرّب به درگاه خدا، شهادت و شکنجه را با آغوشی باز میپذیرفتند.
5- امامان شیعه که دارای شرایط ویژه بودند، در کنار مردم زندگی میکردند و از آنان کناره نمیگرفتند، مگر این که سلطۀ حاکم آنان را تبعید، یا زندانی و رابطۀ مردم را با ایشان قطع میکرد. این مطلب را از خلال هزاران روایتی که علما و مردم عادی از ائمّه نقل کردهاند و نیز مکاتبات ائمّه با دیگران فهمیده میشود.
همچنین امام با سفرهای خود و با ارسال نمایندگان با مردم رابطه برقرار میکرد و به شیعیان توصیه کرده بود که پس از انجام مناسک حج به مدینه بروند (2)تا امام زمان خویش را ملاقات نموده و
1) (1) - اعتقاد به ائمّه علیهم السلام مشکلات فراوانی برای پیروان ایشان به همراه داشت و در کتاب مقاتل الطالبیین، تألیف ابوالفرج اصفهانی به گوشهای از این مشکلات اشاره شده است.
2) (2) - ائمّه علیهم السلام به شیعیان خود وصیّت می کردند که پس از اعمال حج، به زیارت ایشان بروند. برای مثال در اصول کافی: 1/ 392، کتاب الحجّه، بابی با این عنوان آمده است: «إنّ الواجبُ علی الناسِ بعد ما یقضون مناسکهم أنْ یأتوا الإمام فیسألونه عن معالم دینهم ویُعْلِمونه و لایتهم و مودّتهم له».
سؤالهای خود را مطرح نمایند. همۀ اینها نشانۀ رابطۀ عمیق امام با امّت خودش میباشد.
6- نظامهای حاکم، رهبری معنوی ائمّه را خطری برای خود میدانستند؛ از این رو، تلاش میکردند تا این زعامت و رهبری را خدشهدار نموده و آن را از هر طریق ممکن، بشکنند و در این مسیر، گاهی قساوت و خونآشامی عجیبی از خود بروز میدادند (1)و این در حالی بود که مسلمانان از این اعمال وحشیانۀ نظام حاکم، بیزار بودند و آن را نمیپسندیدند.
با در نظر گرفتن نکات مذکور، شکّی باقی نمیماند که امامت در طفولیّت، امری حقیقی و واقعی بوده است؛ زیرا یکی از شرایط بسیار مهمّ امام، افضلیّت در علم است و نظامهای حاکم میتوانستند که با تشکیل مناظرهها و دعوت از علمای بزرگ، آبروی ائمّه را ببرند و بدون آن که احتیاج به برخوردهای شدید و قهرآمیز داشته باشند -که گاهی باعث محبوبیّت بیشتر ائمّه میشد- آنان را از
1) (1) - برای آگاهی از ظلم و ستمهایی که به ائمّه علیهم السلام روا داشته شده است، می توان به این منابع زیر مراجعه کرد: الفصول المهمّه، ابن صبّاغ مالکی؛ مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی و الارشاد، شیخ مفید.
طریق علمی، مفتضح و رسوا سازند تا شیعیان نیز به دنبال کار خود بروند، امّا مشاهده میشود که آنان هیچ گاه از این طریق، وارد نشدهاند.
پس تنها دلیل سکوت نظامهای سلطه در مقابل فضیلت علمی ائمه(علیهم السلام) حتّی در دوران کودکی، یقین به افضلیّت علمی آنان بوده است و از این رو، با توسّل به زور و چماق میخواستند که ائمّه و پیروانشان را تار و مار کنند و هیچ گاه به مناظرۀ علمی، تن در نمیدادند. از این جا فهمیده میشود که مقام امامت، انتصابی است که خدا آن را به هر کس بخواهد اعطا میکند و یک طفل، هر چه باهوش و نابغه باشد، نمیتواند به مناظره با بزرگان علمی یک امپراتوری بپردازد و آنان را محکوم کند و این مقام امامت، در طفولیّت، همانند مقام نبوّت است که در طفولیّت به حضرت یحیی اعطا شد؛ چنان که خدای متعال میفرماید:
یَا یَحْیَی خُذِ الْکِتَبَ بِقُوَّة وَآتَیْنَاهُ الْحُکْمَ صَبِیّاً (1). (2)
وقتی که ثابت شد، امامت و نبوّت در زمان طفولیّت برای پیامبر و امام واقع شده است، در این صورت، جایی برای اعتراض به امامت حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در زمان طفولیّت باقی نمیماند. (3)
از جمله مقتضیات و خصوصیّات مهدویّت در نظر اهلبیت(علیهم السلام) این است که آن حضرت، از نظرها غایب میشود تا زمانی که خدا به وی اذن ظهور را بدهد. عمر طولانی امام در زمان غیبت، باید از دو جهت مورد بررسی قرار گیرد:
شهید صدر در این مورد مینویسد:
آیا امکان دارد که فردی قرنهای متمادی ادامۀ حیات دهد؛ چنان که در مورد حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) چنین گفته میشود و در حال حاضر عمر او از هزار سال گذشته است؟
در این جا «امکان» به سه معناست:
1- امکان عملی.
2- امکان علمی.
3- امکان منطقی یا فلسفی.
منظور از «امکان عملی» این است که: فعلاً برای بشر، انجام آن ممکن باشد، همانند سفر به کرۀ ماه و سفر به اعماق اقیانوسها.
منظور از «امکان علمی» این است که: در دنیای حاضر، ممکن است که بعضی از کارها با توجّه به امکانات فعلی، امکان عملی نداشته باشند؛ همانند سفر به کرۀ مرّیخ، امّا از جهت علمی، هیچ منعی
برای انجام آن وجود ندارد و علم، انجام آن را با فراهم شدن امکانات لازم، ممکن و قابل دسترسی میداند.
امّا علم، صعود به کرۀ خورشید را ناممکن میداند؛ زیرا علم، ساختن وسیلهای که میلیونها درجه حرارت را تحمّل کند، غیرممکن میداند و از این رو، نزدیک شدن به کرۀ خورشید، به ذهن انسان خطور نمیکند.
منظور از «امکان منطقی یا فلسفی» این است که: عقل با توجّه به قوانینی که پیش از تجربه به آنها ایمان دارد، وقوع چیزی را محال نمیداند و آن را در ظرف امکان، قرار میدهد؛ برای مثال «عقل» تقسیم سه پرتقال به دو قسمت مساوی را بدون نصف کردن یکی از پرتقالها محال منطقی میداند؛ چون سه، فرد است و تقسیم مساوی آن امکان منطقی ندارد، امّا ورود انسان به آتش و نسوختن، امکان عقلی دارد؛ چون ممکن است حرارت از جسم گرمتر به جسم سردتر منتقل نشود.
بدین ترتیب، نتیجه گرفته میشود که دایرۀ «امکان منطقی»، وسیعتر از «امکان علمی» است و«امکان علمی» از «امکان عملی» وسیعتر میباشد.
و شکّی در این نیست که امتداد عمر انسان تا هزاران سال، امکان منطقی دارد؛ زیرا چنین رویدادی از نظر عقل تجریدی، محال نیست
و هیچ تناقضی در فرض چنین پدیدهای به وجود نمیآید؛ زیرا حیات، مفهومی است که لازمهاش مرگ سریع نمیباشد.
همچنین هیچ شکّی در این نیست که عمر طولانی، امکان عملی ندارد؛ زیرا هنوز وسایل و امکان لازم برای ایجاد عمر طولانی ساخته و فراهم نشده است و تاکنون بشر نتوانسته است عمر چند صد ساله را در عصر حاضر تجربه کند و امّا از نظر علمی، عمر طولانی کاملاً امکان دارد و از این رو محقّقان درصدد آن هستند که با کشف رمز و رازهای وجود انسان، عمر او را طولانیتر کنند.
در واقع پیری، ضعیف شدن و از کار افتادن بافتها و سلولهای بدن بر اثر تماس با عوامل خارجی است و اگر بتوانیم با فراهم کردن زمینههایی، از ضعیف شدن بافتها جلوگیری کنیم، پیری را به تأخیر انداختهایم.
پس عمر طولانی از جهت علمی و فلسفی، ممکن است، اگر چه از نظر عملی، هنوز ممکن نیست و شاید که در آینده ممکن شود؛ بنابراین، عجیب نیست که حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) عمر طولانی داشته باشد؛ زیرا ممکن است او به علوم و امکاناتی دسترسی داشته باشد که بشر هنوز به این امکانات دست نیافته است؛ برای مثال پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) توانست که در یک شب از مسجدالحرام به مسجدالاقصی برود و این کار از جهت عملی برای او ممکن شود و بشر پس از هزار سال، با دسترسی به امکانات، امکان عملی این کار برای او فراهم شده است و میتواند در
ظرف یک ساعت، هزاران کیلومتر راه را بپیماید. در مورد عمر طولانی هم، خداوند امکان عملی آن را برای حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) فراهم ساخته است و شاید که بشر پس از هزاران سال، به وسایل و امکانات طولانی کردن عمر، دست یابد.
جالب این است که: عدّهای عمر طولانی نوح(علیهم السلام) را - که قرآن بدان اشاره میکند، میپذیرند - امّا عمر طولانی حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را نمیپذیرند. باید از این افراد پرسید که: مگر به قرآن و احادیث نبوی ایمان ندارند که عمر نوح را حدود هزار سال میداند؟
جالب این است که نسوختن بدن به وسیلۀ آتش، امکان علمی و منطقی دارد، امّا امکان عملی ندارد و در قرآن به امکان عملی آن هم اشاره شده است، آن جا که خداوند به آتش دستور داد: «ای آتش! بر ابراهیم سرد و سلامت باش» (1)و آن حضرت بدون آن که هیچ صدمهای ببیند، از آتش خارج شد. و یا دریای نیل برای حضرت موسی شکافته شد و....بدین ترتیب، روشن شد که عمر طولانی برای حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) امکان علمی و منطقی دارد.
در این جا از دو طریق عقایدی و تاریخی، وارد بحث میشویم:
1) (1) - ینابیع المودّه: 3/ 296، باب 78.
این مطلب را به سه شیوه میتوان تقریر کرد:
1- عمر طولانی از خصوصیّات ذاتی مفهوم مهدویّت در نظر اهلبیت(علیهم السلام) است و این خصوصیّت با برهان قطعی ثابت شد و طبیعتاً ما را به غیبت امام دوازدهم معتقد میسازد. مادامی که ائمّه دوازده نفر باشند و با اتمام آنان، جهان به پایان برسد و وقتی که دوازده امام از سوی خدا منصوب شدهاند و مردم هیچ اختیاری در انتخاب، یا عزل آنان ندارند، باید بپذیریم که عمر امام دوازدهم، استمرار مییابد و طولانی میشود.
اگر گفته شود که: عمر حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) همانند دیگران، طبیعی است و پس از مدّتی، وفات کرده است و هنگام ظهور، دوباره زنده میشود، میگوییم که: بنابر این فرض، زمین از حجّت خدا خالی میماند و این مخالف با مفاد حدیث ثقلین است که دلالت بر تلازم کتاب و عترت تا روز قیامت دارد و همچنین لازم میآید که به رجعت حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) پس از وفاتش معتقد شویم که هیج مسلمانی قایل به این نشده است.
2- عمر طولانی از صفات حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است که در روایات بدان توصیف شده است و بعضی از منابع اهلسنّت از قبیل ینابیع المودّه و فرائد السمطین بدان اشاره کردهاند.
در ینابیع المودّه به نقل از فرائد السمطین از امام باقر(علیهم السلام) از پدرش از جدّش، از علی(علیهم السلام) آمده است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«المهدی من وُلدی تکون له غیبة اذا ظهر، یملأ الأرض قسطاً و عدلاً کما ملئت جوراً و ظلماً». (1)
«مهدی از فرزندان من است که دارای غیبت است. وقتی که ظهور کند، زمین را پس از آنکه از ظلم و جور پر شده است، از عدل و قسط پر میکند».
در همین کتاب از سعید بن جبیر، از ابن عبّاس روایت شده است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
إنَّ علیّاً وصیّی و من ولده القائم المنتظر المهدی الذی یملأ الأرض قسطاً و عدلاً کما ملئت ظلماً و جوراً، و الذی بعثنی بالحقّ بشیراً و نذیراً أنَّ الثابتین علی القول بإمامته فی زمان غیبته لأعزّ من الکبریت الأحمر .
«همانا علی وصی من است و حضرت قائم منتظر، از فرزندان او است که زمین را پس از آن که از ظلم و جور پر شده است، پر از قسط و عدل میکند و قسم به کسی که مرا به حق به عنوان بشیر و نذیر مبعوث کرده است! افرادی که در زمان غیبتش، بر امامت او ثابت قدم میمانند، از کبریت احمر نایاب ترند».
1) (1) - ینابیع المودّه: 296/3، باب 78.
در این حال، جابر برخاست و عرض کرد:
«ای رسول خدا! آیا برای قائم که از فرزندان شماست، غیبتی هم میباشد؟».
فرمود:
ِ«إی و رَبّی لیمحص اللّهُ الذین آمنوا و یمحق الکافرین».
«بله به خدا قسم! هر آینه خداوند کسانی را که ایمان آوردهاند برمیگزیند و کافران را نابود میگرداند).
سپس فرمود:
«یا جابر! إنّ هذا أمرٌ من أمر اللّهِ و سرٌ من سرِّا للّه فإیاکَ و الشک فإنَّ الشَّکَ فی أمراللّه عزّوجلّ کفرٌ».
«ای جابر! همانا این امری از امور الهی و سرّی از اسرار الهی است و مبادا در آن شک کنی که شک در امر الهی، کفر است».
در همان صفحه از حسن بن خالد نقل کرده است که حضرت علی بن موسی الرضا(علیهم السلام) فرمود:
«إنّ الرابع من وُلدی ابن سیّدة الإماء یطهّر اللّهُ به الأرضَ من کُلّ جور و ظلم و هو الذی یشک الناسُ فی ولادته و هو صاحب الغیبة فاذا خرج أشرقت الأرض بنور رِّبها». (1)
1) (1) - ینابیع المودّه: 3/ 297، باب 78.
«چهارمین از فرزندان من که پسر سیّدۀ کنیزان است، متولّد میشود و خداوند به وسیلۀ او زمین را از هر ظلم و جوری پاک میگرداند و او کسی است که مردم در ولادتش شک میکنند و اوست صاحب غیبت طولانی که وقتی خروج میکند، زمین به نور پروردگارش روشن میشود».
در همین کتاب، از احمد بن زیاد، از دعبل بن علی خزاعی آمده است که: بر امام رضا(علیهم السلام) وارد شدم و «قصیدۀ تائیّه» را خواندم تا این که امام رضا(علیهم السلام) فرمود:
«إنَّ الامام بعدی، ابنی محمّد و بعد محمّد، ابنه علی و بعدَ علی، ابنه الحسن و بعد الحسن ابنه الحجّة القائم و هو المنتظر فی غیبته و المطاع فی ظهوره و یملأ الأرض قسطاً و عدلاً کما ملئت جوراً و ظلماً و أمّا متی یقوم؟ فقد حدّثنی أبی عن آبائه عن رسول الله(صلی الله علیه و آله) قال: مثلُهُ کمثل الساعةِ لا تاتیکم الا بَغتَةً». (1)
«امامان بعد از من، محمّد بن علی، علی بن محمّد، حسن بن علی و بعد از او پسرش حجّت قائم هستند. حضرت حجّت(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در غیبت است و در انتظار ظهور به سر میبرد و پس از ظهور، اطاعت میشود و زمین را پس از آن که از ظلم و جور پر شده است، از قسط و عدل پر میکند و امّا این که چه وقت ظهور میکند، پدرم از پدرانش از رسولالله(صلی الله علیه و آله) نقل کردهاند که ظهور او همانند وقوع قیامت است که ناگهان واقع میشود».
1) (1) - ینابیع المودّه: 3/ 310، (باب هشتاد).
و در این کتاب، از غایة المرام، از فرائد السمطین، از جابر بن عبداللّه به صورت مرفوع از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل شده است که فرمود:
«المهدی من ولدی، اسمه اسمی و کنیته کنیتی، أشبه الناسِ بی خُلقاً و خَلقا تکون له غیبة و حیرة تضلّ فیها الأُمم یقبل کالشهاب الثاقب یملأها عدلاً و قسطاً کما ملئت جوراً و ظلماً».
«مهدی از فرزندان من است که همنام و هم کنیۀ من میباشد. او شبیهترین مردم از جهت خُلْق و خَلق به من میباشد. او غیبتی دارد که در این مدّت امّتها به گمراهی کشیده میشوند و ناگهان همانند شهابی ظهور میکند و زمین را پس از آن که از ظلم و جور پر شده است، از قسط و عدل پر میکند».
باز از فرائد السمطین از امام باقر(علیهم السلام) از پدرانش، از علی ابن ابی طالب(علیهم السلام) نقل کرده است:
«المهدی من وُلدی تکون له غیبة و حیرة تضلّ فیها الأُمم - الی أن قال - و یملأ الأرض قسطاً و عدلاً کما ملئت جوراً و ظلماً». (1)
1) (1) - ینابیع المودّه: 3/ 386/ باب 94.
«مهدی از فرزندان من است که غیبتی دارد و در این مدّت امّتها حیران و گمراه میشوند. تا این که فرمود: و پس از ظهور، زمین را که پر از ظلم و جور شده است، از عدل و داد، پر میکند».
و در آن، از مناقب، از ابوجعفر محمّد بن علی الباقر نقل کرده است که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«طوبی لِمَن أدرکَ قائم أهل بیتی و هو یأتم به فی غیبته قبل قیامه و یتولی أولیاءه و یعادی أعداءه ذلک من رفقائی و ذوی مودتی و أکرم امّتی علی یوم القیامة».
«خوشا به حال کسی که قائم اهلبیت مرا درک کند و در زمان غیبت و قبل از ظهورش او را به عنوان امام خویش انتخاب کند و دوستانش را دوست بدارد و با دشمنانش دشمنی کند. چنین شخصی از رفقا و دوستداران من و از بهترین افراد امّتم در روز قیامت در نظر من میباشد».
و در آن، از ابوبصیر، از امام صادق(علیهم السلام) از پدرانش، از امیر المؤمنین آمده است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«المهدی من ولدی، اسمه اسمی و کنیته کنیتی و هو أشبه الناس بی خَلفا و خُلقا، تکون له غیبة و حیرةٌ فی الأُمم حتّی یضلّ الخلق عن أدیانهم، فعند ذلک یقبل کالشهاب الثاقب، فیملأ الأرض قسطاً و عدلاً کما ملئت ظلماً و جوراً».
«مهدی از فرزندان من است که همنام و هم کنیۀ من میباشد و شبیهترین فرد از جهت خلق و خوی به من میباشد. او دارای غیبتی
است که در آن، مردم از ادیان خود گمراه میشوند و در این هنگام، ناگهان همانند شهابی ظهور میکند و زمین را پس از آن که از ظلم و جور پر شده، از قسط و عدل پر میکند».
در این کتاب، حدیثی شبیه این ذکر شده با این تفاوت که در آخر آن آمده است که حضرتفرمود:
«فعند ذلک یقبل کالشهاب الثاقب یأتی بذخیرة الأنبیاء(علیهم السلام)». (1)
«در آن هنگام همانند شهابی ظاهر میشود، در حالی که میراث انبیا را با خود آورده است».
در ینابیع المودّه، صفحۀ 494، از جابر بن یزید جعفی آمده است; شنیدم که جابر بن عبدالله انصاری میگوید: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به من فرمود:
«یا جابر! إنّ أوصیائی و أئمّة المسلمین من بعدی، أوّلهم علی، ثمّ الحسن، ثمّ الحسین، ثمّ علیّ بن الحسین، ثم محمّد بن علی المعروف بالباقر، ستدرکه یا جابر! فاذا لقیته فاقرأه منّی السلام، ثمّ جعفر بن محمّد، ثمّ موسی بن جعفر، ثمّ علیّ بن موسی، ثمّ محمّد بن علی، ثمّ علیّ بن محمّد، ثمّ الحسن بن علی، ثمّ القائم، اسمه اسمی و کنیته کنیتی، ابن الحسن بن
1) (1) - ینابیع المودّه: 3/ 397.
علی؛ ذلک الذی یفتح اللّه تبارک و تعالی علی یدیه مشارق الأرض و مغاربها؛ ذلک الذی یغیبُ عن أولیائه غیبة لا یثبت علی القول بإمامته إلا من امتحن اللّهُ قلبَهُ بالایمانِ».
«ای جابر! جانشینان و ائمّۀ مسلمانان بعد از من بدین قرار هستند: اوّلین آنان علی است، سپس حسن بن علی، حسین بن علی، علی بن حسین و محمّد بن علی که تو او را خواهی دید، سلام مرا به او برسان، سپس جعفر بن محمّد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمّد بن علی، علی بن محمّد، حسن بن علی و سپس حضرت قائم که همنام و هم کنیۀ من است؛ او فرزند حسن بن علی است که خداوند به دست او شرق و غرب عالم را فتح میکند. او همان کسی است که به غیبت میرود و از نظر اولیای خدا غایب میشود و کسی بر امامت او ثابت قدم و پایدار باقی نمیماند، مگر این که خداوند قلب او را با ایمان امتحان کرده باشد».
3- اگر مهدی موعود، امام معصوم نباشد و بلکه مردی عادی همانند دیگر مسلمانان باشد، آنگاه هیچ تناسبی بین او و حضرت مسیح(علیهم السلام) نخواهد بود، در حالی که مسیح از پیامبران اولوالعزم است که مهدی را تأیید و مسیحیان را به سوی اسلام دعوت میکند، پس مهدی موعود بایستی حتماً معصوم باشد و از آن جا که امام معصوم بودن، امری شخصی و ادّعایی نیست بلکه احتیاج به نصب و تعیین الهی دارد که نصوص نبوی بر آن دلالت و آن را روشن می کند و این امر الهی در غیر ائمّۀ دوازدهگانه حتّی در حدّ ادّعا هم مطرح
نشده است تا چه رسد به آوردن دلیل و برهان بر ادّعای خویش. و قبلاً ثابت شد که تمام یازده امام معصوم از دنیا رفتهاند و جنازههایشان در مکانهای معلوم دفن شده است و تنها امام دوازدهم باقی مانده است که تاکنون وفات وی اعلام و ثابت نشده است، پس باید به استمرار زندگانی وی از زمان ولادت تا ظهورش در آخرالزمان معتقد باشیم و تنها در این صورت است که شایستگی آن را دارد که مورد تأیید مسیح قرار گیرد و امام او شود.
سیّد سامی بدری مینوسید:
«آنچه را که اهل سنّت دربارۀ مهدی تصوّر میکنند، او را چنان میکند که هرگز قادر نخواهد بود بر مسیح(علیهم السلام) امامت کند و حتّی قادر نخواهد بود که طوایف مسلمان را دور خود جمع کند و بر آنان امامت کند. او قادر به امامت مسیح(علیهم السلام) نیست؛ زیرا مسیح، پیامبر و فرستادۀ خدا و معصومی است که مؤیّد به معجزات الهی بوده است و امکان ندارد که انسانی امامت او را بر عهده بگیرد که با معجزات و عصمت و علم تام، تأیید نشده باشد و هرگز بدون تأیید الهی به وسیلۀ معجزه، عصمت و علم تام، قادر نخواهد بود که تمام مردم مسلمان را دعوت کند و آنان را زیر پرچم خود گرد آورد». (1)
1) (1) - شبهات وردود، حلقه چهارم: 32.
این مطلب را میتوان به سه شیوه بیان کرد:
1- تاریخ به ولادت حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) شهادت میدهد و خبری از وفات او نقل نکرده است. همین دلالت میکند که زندگی وی ادامه دارد و از آن جا که شخص معیّنی را به عنوان مهدی، فرزند امام حسن عسکری(علیهم السلام) نمیشناسیم، پس او زندگی مخفیانه و دور از چشم مردم دارد.
2- تاریخ شهادت داده است که در زمان غیبت، مشاهدات عینی مکرّری نسب به حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) صورت گرفته است و در این موضوع، کتابی مثل: تبصرة الولی فیمن رأی القائم المهدی، به وسیلۀ سیّد هاشم بحرانی نوشته شدهاست.
و شیخ ابوطالب تجلیل تبریزی در کتابش (1)266 شخص را نام میبرد که امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را در زمان غیبت صغری دیدهاند و حکایت اکثر آنان را ذکر کرده است و فصل جداگانهای را به کسانی که مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را در زمان غیبت کبری دیدهاند، اختصاص داده است و بیست کتاب را نام برده است که در آنها اخبار و حکایتهای دیدار نقل شده است.
1) (1) - من هو المهدی؟: 460.
در این جا قصّهای را که سیّد صدرالدین صدر در کتاب المهدی از شیخ عبدالوهّاب شعرانی در کتاب طبقات العرفاء، در احوالات شیخ حسن عراقی نقل کرده است، بیان میکنیم. او میگوید:
«همراه ابوالعبّاس حریثی پیش وی رفتم. او گفت: آیا اجازه می دهی که داستان خودم را از آغاز تا امروز برای تو بازگو کنم آن گونه که گویی از کودکی همراه و رفیق من بوده ای؟
گفتم: بله.
گفت: جوانی از جوانان دمشق بودم که در کارگاهی کار میکردم. همراه جوانان دیگر در روز جمعه دور هم جمع میشدیم و به لهو و لعب و شرابخواری میپرداختیم. روزی به خود آمدم و گفتم: آیا برای این کار خلق شدهام؟!
آن جلسۀ لهو و لعب را ترک کردم و از پیش آنان فرار کردم. ایشان به دنبالم آمدند، ولی مرا نیافتند. به مسجد جامع بنیامیّه رفتم. در آن جا دیدم که شخصی بر منبری نشسته و در مورد حضرت مهدی صحبت میکند. مشتاق دیدارش شدم. به گونهای که هیچ سجدهای نمیکردم، مگر این که از خدای متعال درخواست میکردم که زیارتش را نصیب من فرماید.
شبی، پس از نماز مغرب، مشغول خواندن نمازهای استحبابی بودم که شخصی پشت سر من نشست و دستش را بر کتف من گذاشت و
فرمود: فرزندم! هر آینه خدای متعال درخواست تو را اجابت کرده است و چه کاری داری؟ من مهدی هستم.
گفتم: آیا با من به خانه میآیی؟
فرمود: بله. به خانۀ من آمد و فرمود: جای خلوتی را برای من آماده کن.
من جای خلوتی را به او اختصاص دادم. او به مدّت هفت شبانه روز پیش من ماند و سپس رفت». (1)
شیخ علی بن عیسی اربلی در کشف الغمّه مینویسد:
«مردم، قصّهها و حکایتهایی را در مورد امور خارق العاده از حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) نقل میکنند که شرح آن طولانی است و من از آن میان دو حکایت را که به زمان من نزدیک است و جمعی از برادران مورد اعتماد برای من نقل کردهاند، ذکر میکنم:
اوّل: در شهر حلّه - که بین دجله و فرات قرار دارد- مردی به نام اسماعیل بن حسن زندگی میکرد. برادرانم برای من نقل کردند که اسماعیل برای آنان چنین تعریف کرد:
«در روی ران چپم دُملی به اندازۀ یک مشت ایجاد شده بود که پزشکان حلّه از درمان آن عاجز بودند. به شهر بغداد آمدم و پیش پزشکان فرنگی رفتم. گفتند: این علاجی ندارد. به سامرّا رفتم تا امام
1) (1) - المهدی، صدرالدین صدر: 149.
هادی و امام حسن عسکری(صلی الله علیه و آله) را زیارت کنم. همچنین به سرداب مقدّس رفتم و استغاثه کردم. سپس به سوی دجله رفتم و لباسهایم را شستم و آنها را پوشیدم. در همین حال، چهار اسب سوار را دیدم که از دروازۀ شهر خارج شدند. یکی از آنان پیرمردی بود که نیزهای در دست داشت و جوان دیگری بود که لباس رنگارنگی به تن داشت. پیرمردی که نیزه در دست داشت، در سمت راست مسیر و دو جوان دیگر در سمت چپ مسیر و جوانی که لباس رنگارنگی داشت، در وسط مسیر حرکت میکرد.
او به من گفت: تو فردا پیش خانوادهات میروی؟
گفتم: بله. فرمود: جلو بیا تا ببینم که از چه چیز رنج میبری. جلو رفتم. او دست بر دُمل گذاشت و آن را فشار داد که بسیار دردم آمد. سپس سوار اسب خود شد. پیرمردی که نیزهای در دست داشت، گفت: هر آینه رستگار شدی ای اسماعیل! این امام تو است. آنان حرکت کردند و من هم پشت سر آنان راه افتادم. امام فرمود: برگرد.
عرض کردم: من هرگز از شما جدا نمیشوم.
امام فرمود: مصلحت در بازگشت تو است.
عرض کردم: نه، من هرگز از شما جدا نمیشوم.
پیرمرد گفت: ای اسماعیل! آیا خجالت نمیکشی؟ امام، دو مرتبه به تو میگوید باز گرد و تو مخالفت میکنی؟!
من ایستادم. امام چند قدم به سوی من آمد و فرمود: ای اسماعیل! وقتی که به بغداد رسیدی، ابوجعفر؛ یعنی خلیفۀ عبّاسی المستنصر بالله تو را فرا میخواند، اگر پیش او رفتی و چیزی به تو داد، آن را از او نگیر و به فرزندمان رضا بگو که نامهای به علی بن عوض بنویسد و من او را سفارش میکنم که هر چه میخواهی به تو بدهد. سپس آنان حرکت کردند و من همین طور ایستاده بودم و آنان را نگاه میکردم تا از نظر ناپدید شدند. سپس با ناراحتی و گریه مدّتی در گوشهای نشستم و بعد به سامرّا رفتم. در آن جا عدّهای دور من جمع شدند و گفتند: چه شده است؟ چرا رنگ چهرهات تغییر کرده؟
گفتم: آیا آن سوارانی را که از دروازه خارج شدند و به سوی ساحل رودخانه رفتند، شناختید؟
گفتند: آنان از اشراف و گلّهداران بزرگ بودند.
گفتم: بلکه آنان امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و همراهانش بودند. آن جوانی که لباس رنگارنگ به تن داشت، امام بود که دست بر زخم من گذاشت و آن را شفا داد. گفتند: جای زخم را به ما نشان بده. جای زخم را در ران خودم به آنان نشان دادم و دیدند که اثری از زخم نیست. روی سرم ریختند و لباسها را برای تبرّک، پاره پاره کردند و مرا به خزانه بردند تا مردم پراکنده شوند. سپس نمایندۀ خلیفه به خزانه آمد
و از اسم و نسب و محلّ زندگی و تاریخ خروج از بغداد و چیزهای دیگر سؤال کرد و رفت.
آن شب را در خزانه ماندم و نماز صبح را خواندم و همراه عدّهای از مردم از شهر خارج شدم. آنان مقداری مرا بدرقه کردند و سپس بازگشتند. من به تنهایی حرکت کردم تا به جایی رسیدم که عدّهای از مردم جمع شده بودند. وقتی که مرا دیدند و از اسم و نسب من آگاه شدند، لباسهایم را در آوردند، تکّه تکّه کردند و به عنوان تبرّک برداشتند. نمایندۀ خلیفه طی نامهای، دربار و خلیفه را از جریان آگاه کرده بود. وزیر سعید، رضیالدین را فرا خواند تا صحّت و سقم خبر را بررسی کند.
او از رفقای من و میزبان من قبل از خروج به سوی سامرّا بود. وقتیکه رضیالدین و همراهانش مرا دیدند، از اسب پیاده شدند و من جای زخم را به او و همراهان نشان دادم. رضیالدین، مدّتی بیهوش شد، سپس دست مرا گرفت و در حالی که گریه میکرد بر وزیر وارد شد و گفت: این برادرم و نزدیکترین فرد به من میباشد.
وزیر، از جریان سوال کرد و دستور داد که پزشکان معالج حاضر شوند. از آنان پرسید که چه وقت مریضی او را معاینه کردید؟
گفتند: ده روز پیش.
وزیر، جای زخم را به آنان نشان داد که در آن هیچ اثری از دُمل بزرگ نبود. پزشکان فرنگی گفتند: این معجزۀ مسیح(علیهم السلام) است.
وزیر گفت: بلکه ما بهتر میدانیم که این معجزۀ چه کسی است. سپس وزیر مرا پیش خلیفه برد و خلیفه جریان را سؤال کرد. جریان را توضیح دادم و او دستور داد که هزار دینار به من بدهند.
گفتم: نمیتوانم ذرّهای از آن را بپذیرم.
خلیفه پرسید: از چه کسی میترسی که آن را قبول نمیکنی؟
گفتم: کسی که بیماری مرا شفا داد به من گفت: از ابوجعفر چیزی را قبول نکن. خلیفه با شنیدن این سخن، گریه کرد».
علی بن عیسی میگوید:
«من در حال تعریف کردن این حکایت برای عدّهای بودم که دیدم یکی از فرزندان اسماعیل به نام شمسالدین در میان جمع است و من او را نمیشناختم. او گفت که من از فرزندان او هستم. پرسیدم: آیا زخم ران پدرت را هیچ گاه دیدی؟
گفت: من در هنگام جراحت ران وی، خیلی کوچک بودم، امّا این جریان را از پدرم، مادرم، خویشاوندان و همسایگان شنیدم و جای زخم را پس از آن که خوب شده و بر روی آن موی روییده بود، دیدم».
وی همچنین میگوید:
«به سیّد صفیالدین محمّد بن محمّد و نجمالدین حیدر بن أیسر گفتم: شما که اسماعیل را در مریضی و پس از شفا یافتن دیدهاید، جریان آن را برای من تعریف کنید و پسرش گفت که پدرم پس از
شفا یافتن، چهل مرتبه به سامرّا رفت به امید این که دوباره امام را ببیند، امّا موفّق نشد».
دوّم: سیّد باقیبن عطوة علوی حسنی برایم نقل کرد که:
«پدرش عطوه وجود حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را قبول نداشت. وی میگفت: اگر امام بیاید و مرا از این مریضی خلاص کند، قول شیعیان را تصدیق میکنم! او همیشه این حرف را تکرار میکرد تا این که روزی هنگام نماز عشا جمع شده بودیم که پدرم فریادی کشید. به سرعت پیش او رفتیم. گفت: امام را دریابید که همین الآن از پیش من خارج شد. ما خارج شدیم، امّا کسی را ندیدیم. پیش او برگشتیم که گفت: شخصی بر من وارد شد و گفت: ای عطوه! گفتم: بله. گفت: من مهدی هستم و آمدهام که تو را شفا بدهم. سپس دست مبارکش را بر ران من کشید وفشار داد و پای من شفا یافت وتیز وچالاک شد.
علی بن عیسی میگوید: این جریان را از افرادی، غیر از پسرش پرسیدم. همگی به درستی آن اقرار کردند». (1)
از این رو، بعضی از بزرگان اهلسنّت به حیات و بقای امام اعتراف کردهاند و یا لازمۀ سخنانشان چنین است.
سیّد صدرالدین صدر به بعضی از آنها اشاره کرده و گفته است:
1) (1) - ینابیع المودّه: 3/ 317 - 315.
«از جملۀ ایشان، محیالدین ابن عربی در کتاب فتوحات است که بنابر روایت شیخ عبدالوهّاب شعرانی در کتاب الیواقیت و الجواهر که در کتاب اسعاف الراغبین از او نقل می کند. او میگوید که: پس از وفات امام حسن عسکری(علیهم السلام) در سال 260 قمری فرزندش بلافاصله جانشین او شد. و لازمۀ آن حیات و بقای مهدی تا زمانی است که ظهور کند و یا این که بمیرد و خداوند با قدرت خویش در زمان ظهور، دوباره او را زنده گرداند. و گمان نمیرود که شیخ محیالدین ابن عربی بپذیرد که احتمال اخیر، یعنی رحلت و دوباره زنده شدن، به وی نسبت داده شود».
همچنین شیخ عبدالوهّاب شعرانی در کتاب الیواقیت و الجواهر بنابر آنچه در اسعاف الراغبین آمده است، میباشد. او مینویسد:
«مهدی بن حسن عسکری در شب نیمۀ شعبان سال 255 متولّد شد. او باقی میماند تا عیسی بن مریم به او بپیوندد. این را شیخ حسن عراقی از حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) برای من نقل کرده است هنگامی که به محضر او شرفیاب شده بود و مولای من علی الخواص نیز با او موافق بوده و او را تأیید میکرد». (1)
1) (1) - اسعاف الراغبین: 157.
«از جمله دلایلی که بر حیات طولانی آن حضرت دلالت میکند و یا حدّ اقل امکان آن را ثابت می کند، بقای حضرت عیسی بن مریم و حضرت خضر و الیاس(علیهم السلام) میباشد. همچنین بقای أعور دجّال و ابلیس لعین که از دشمنان خدا هستند واین همه به وسیلۀ کتاب و سنّت ثابت شده است». (1)
«خدای متعال، حکمت را در کودکی به او عنایت کرد؛ چنان که بر عیسی و یحیی منّت گذاشت و حکمت و نبوّت را در کودکی به آنان عنایت فرمود. و خدای متعال عمر او را طولانی قرار داد؛ چنان که عمر حضرت خضر(علیهم السلام) را طولانی کرد». (2)
«کتابهای: طب، حکمت و فلسفۀ مرا بفروشید و پول آن را به فقرا صدقه بدهید و امّا کتابهای: تفسیر، احادیث و تصوّف را در کتابخانه نگهداری و حفظ کنید و کلمۀ توحید؛ یعنی لااله الاالله را هر شب، هزار مرتبه تکرار و سلام مرا به مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) ابلاغ کنید». (1)
«و آخرین جانشین پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) که دوازدهمین ولی خدا است، مهدی صاحب الزمان میباشد». (2)
«نهمین فرزند از نسل حسین(علیهم السلام) امام غایب، حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) میباشد. او به غیبت میرود و عمری طولانی مییابد؛ چنان که حضرت عیسی و الیاس و خضر در میان مؤمنین و دجّال و سامری در میان کافرین، عمری طولانی یافتهاند».
3- غیبت صغری بیانگر حضور آن حضرت(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در میان مردم است با این توضیح که: غیبت ناگهانی حضرت(عجل الله تعالی فرجه الشریف) ضربۀ سهمگینی بر شیعه وارد میکرد؛ زیرا شیعه همواره در رابطه و تعامل با ائمّۀ خود بودند؛ از این رو، غیبت صغری پیش آمد تا مردم برای غیبت طولانی امام آماده شوند. در زمان غیبت صغری، نوّاب اربعه به مراجعات و سؤالات مردم رسیدگی نموده و پس از دریافت جواب از آن حضرت(عجل الله تعالی فرجه الشریف) آن را به مردم ابلاغ میکردند. این چهار نفر به ترتیب عبارت بودند از:
الف: عثمان بن سعید عمری.
ب: محمّد بن عثمان بن سعید عمری.
1) (1) - المهدی: 148 - 146.
ج: ابوالقاسم حسین بن روح.
د: ابوالحسن علی بن محمّد سمری.
شرح حال این چهار نفر در کتاب الغیبة الصغری آمده است و هر کدام ازاینان نایب بعدی را به شیعیان معرّفی میکرد تا این که علی بن محمّد سمری، اعلام کرد که او آخرین نایب خاص است و بعد از وفات او دوران غیبت کبری آغاز میشود و در این مدّت، نایبان عام که همان مجتهدان عادل و آگاه باشند، وظیفۀ هدایت مردم را بر عهده میگیرند.
به این ترتیب، غیبت صغری، زمینهای برای آشنا کردن مردم با دوران غیبت کبری و ارجاع دادن آنان به نایبان عام بوده است و چنان که در توقیع شریف آن حضرت آمده است: «امکان دیدار امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در زمان غیبت کبری به شکل صریح وجود ندارد» و این مورد توافق و قبول تمام علمای امامیّه میباشد. (1)
1) (1) - بحث حول المهدی: 111 - 108.
عقاید زمینی که منشأ آن به انسان برمیگردد و عقاید آسمانی که منشأ آن به خدای متعال باز میگردد، بایستی یک مدلول انسانی داشته باشند. عقاید زمینی، ناشی از محیط و موقعیّتی که انسان در آن زندگی میکند و بیانگر تلاشها و پیگیریهایش برای رسیدن به زندگی برتر است و عقاید آسمانی، بیانگر لطف و رحمت خداوند بر بندگانش و حرص و ولع در کشاندن آنان به ساحل نجات میباشد.
این مطلبی است که یک مؤمن در اصل عقیدۀ اسلامی، بدان یقین پیدا میکند؛ چه این که این مدلول انسانی، به صورت تفصیلی توضیح داده شود، یا به صورت مجمل باقی بماند.
انسان، گاهی با عقاید از ناحیۀ دلیل و برهان برخورد میکند و گاهی از این جهت که اهدافی را برای او محقّق میکند، یا مشکلات روزانۀ زندگیاش را حل میکند، با آن مواجه میشود. هر چه عقاید از ناحیۀ دلیل و برهان قوی باشند، اگر از جهت تأمین
منافع انسانی، غامض و ساکت باشند، مورد شک و تردید واقع شده و در قلبها رسوخ نمیکنند.
عقاید اسلامی که عقایدی آسمانی است، به هر دو جهت عنایت داشته و در صدد تأمین سعادت دنیوی و اخروی بشر برآمده است؛ چنان که خداوند، خطاب به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) میفرماید:
وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ . (1)
«ما تو را جز برای رحمت جهانیان نفرستادیم».
ما، با بررسی به این نتیجه رسیدیم که «مفهوم مهدویّت» از جهت برهان و دلیل در مذهب تشیّع، قویتر از مذاهب چهارگانۀ دیگر است و با کتاب و سنّت سازگاری بیشتری دارد، امّا با این حال، عدّهای در آن شک و تردید میکنند؛ چون از ناحیۀ دلیل و برهان به آن نمینگرند و بلکه از جهت ثمرههای انسانی بدان مینگرند.
آنان دائماً سوال میکنند که ثمرۀ غیبت و عمر طولانی و امامت درکودکی چیست؟ و هنگامی که نمیتوانند به جواب قانعکنندهای در زمینۀ ثمرههای انسانی برسند، آن را به طور کلّی، انکار میکنند! اگر چه دلایل و برهانهای متعدّدی آن را اثبات کرده باشد.
اگر در مفهوم مهدویّتی که اهلبیت(علیهم السلام) آن را ارائه میدهند، دقّت کنیم، میفهمیم که این مفهوم از ناحیۀ انسانی بسیار کاملتر از
1) (1) - الانبیاء (21): 107.
مفهومی است که پیروان خلفا ارائه میدهند؛ برای مثال، عمر طولانی برای حضرت حجّت، باعث میشود که در مدّتی طولانی، تمام حوادث عالم را ببیند و هنگامی که حکومت جهانی تشکیل میدهد، از تجربیّات هزار سالۀ خود استفاده کند.
از سوی دیگر، این غیبت طولانی باعث میشود که جامعۀ بشری در علوم مادّی و انسانی، پیشرفت کند و انواع حکومتها را تجربه کند و سرانجام به این نتیجه برسد که برای برپایی و اقامۀ قسط و عدل، به یک حکومت الهی که فردی با تجربه و عالم بر آن حکومت کند، نیاز دارد.
این اندیشه مبتنی بر این عقیده است که خدا برای پیاده شدن قسط و عدل، از اسلوب خاصّی استفاده نمیکند، از مجاری علّت و معلول استفاده میشود و خداوند ابا دارد که مسائل جز از طریق مجرای عادی جریان یابد، البتّه این سنّت الهی، منافاتی با این ندارد که گاهی خدای متعال در امور مداخله کند و مؤمنان را یاری کند و در دل کفّار، ترس و وحشت ایجاد کند و یا ابراهیم را از آتش نجات بخشد و یا دست یهودیای که شمشیر بالای سر حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) گرفته را بیحرکت نگاه دارد تا نتواند نقشۀ ترور رسول الله(صلی الله علیه و آله) را اجرا کند.
با این دیدگاه، در مییابیم که جریان تغییر اجتماعی، یک جریان آهسته و آرام است و احتیاج به محیط و شرایط خاصّی دارد
و برای این که تمام بشریّت از ظلمات و ظلم و جور خارج شوند و به سوی قسط، عدل، هدایت و نور، راهنمایی شوند، احتیاج به رهبری بینظیر و محیطی خاص دارند؛ یعنی شرایط مادّی مناسب، بایستی فراهم شود تا پیام عدالت خواهی مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) به سرعت به گوش جهانیان برسد.
برای ما این امکان نیز وجود دارد که به فواید مهدویّت در نظر اهلبیت(رحمه الله) از زاویۀ دیگری بنگریم. ما میگوییم که اعتقاد به مهدویّتی که از نظرها غایب است، امّا زنده و مؤثر در جریانی است که برای مؤمنین در جامعه رخ میدهد و از سوی دیگر، تمام ویژگیهای امامت از قبیل عصمت و کمال علمی و عملی را در بر دارد، در جامعه حالت معنوی خاصّی و روحیّه و نشاط بالایی ایجاد میکند. انسان با درک این نکته که حلقهای، زمین را با آسمان پیوند میدهد، احساس خوبی پیدا میکند و بعد از آن که با عقل و منطق، مهدویّت را پذیرفته است، احساس آرامش و رضایت خاصّی میکند.
اعتقاد به مهدویّت و این که دوازدهمین امام با ویژگیهای خاصّ امامت، از سوی خدا و رسولش منصوب شده است و حاضر و ناظر بر اعمال و رفتار تمام انسانها و جریانهای سیاسی و اجتماعی کرۀ زمین است، این اعتقاد را در قلبها ایجاد میکند که مافوق همۀ حاکمیّتها و جریانات، در زمینۀ اجتماعی و سیاسی، توحید و
حکومت الهی است و نمایندۀ خدا در روی زمین، تمام اعمال و رفتارها را نظاره میکند. همین عقیده، احساس روحی مثبت و امیدوارنهای را در انسانهای مظلوم و منتظر، ایجاد میکند.
این ارتباط و اشتراک، وقتی شدیدتر میشود که مردم در زمان غیبت صغری با واسطۀ نوّاب اربعه با امام در ارتباط باشند و در زمان غیبت کبری با فقهای جامعالشرایط و به خصوص با مبسوط الید بودن «ولی فقیه جامعالشرایط» - که نایب عام امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است- در ارتباط باشند. با وجود این شرایط، انسان احساس میکند که امامت در صورت ولیفقیه خودنمایی کرده و در صدد احیا و اجرای احکام اسلام میباشد؛ بنابراین، مهدویّتی که اهلبیت(علیهم السلام) آن را ارائه میدهند، مهدویّتی متحرّک، مؤثّر و مثبت نسبت به وقایع بشری است، در حالی که مهدویّت پیروان خلفا تأثیری در وقایع بشری ندارد و تنها یک پیشگویی از آینده میباشد.
مهدویّت اهلبیت(علیهم السلام) به گونهای است که انسانها را برای محقّق کردن زمینههای ظهور، تحریک و تشویق میکند و به آنان اطمینان میدهد که صاحبی دارند و او آنان را در نظر دارد و در این صورت، «انتظار» به معنای سکوت، شکست و درماندگی نیست بلکه به معنای حرکت، جوشش و تلاش برای فراهم کردن زمینههای مناسب برای ظهور حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است.
در پایان، میتوان چکیدۀ بحث را در نکتههای زیر خلاصه کرد:
1- «دین»، همان تعبیر و تفسیر کاملتری از حقایق بشری است و «اسلام»، همان تعبیر کاملتر از حقایق دینی میباشد و تشیّع، کاملترین تعبیر از حقایق اسلامی میباشد. به تبع آن، مهدویّتی که اهلبیت(علیهم السلام) آن را معرّفی و ترویج میکنند، کاملترین تعبیر از اصل مهدویّت است که تمام مسلمانان در اعتقاد به اصل مهدویّت، اتّفاق نظر دارند.
2- اختلاف اصلی و ریشهای بین مهدویّت اهلبیت(علیهم السلام) و مهدویّتی که دیگر فرقههای اسلامی ارائه میدهند، به مسألۀ امامت باز میگردد. در مکتب اهلبیت(علیهم السلام) مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) دوازدهمین امام و جانشین رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میباشد، در حالی که از نظر پیروان خلفا مهدویّت، یک پیشگویی از آینده است.
3- و از آن جا که مهدویّت در نظر اهلبیت(علیهم السلام) همان امامت دوازدهمین امام(علیهم السلام) میباشد که بعد از او، امام و جانشین نیست، از همین رو، حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) دارای ویژگیهای سه گانۀ زیر میباشد:
الف: ولادت امام(عجل الله تعالی فرجه الشریف) به صورتی مخفیانه و سرّی صورت گرفته است.
ب: در کودکی به مقام امامت رسیده است.
ج: لازمۀ غیبتش این است که عمر طولانی داشته باشد.
این ویژگیها با ثبوت اصل امامتِ دوازده امام معصوم، ثابت میشود و این علاوه بر ادلّۀ مفصّلی است که قبلاً ذکر شد.
4- ویژگیهای سهگانۀ امام(عجل الله تعالی فرجه الشریف) با دلایل عقایدی، عقلی و تجربی ثابت شده است و اعتقاد به آنها هیچ گونه ایراد عقلی یا دینی به دنبال ندارد. و مفهوم مهدویّت، مفهومی با ارزش و کمال آفرین است که فواید روحی و معنوی بسیاری برای بشر دارد و آنان را به حرکت و تلاش وادار میکند و یأس و نومیدی را ریشه کن کرده و با آموزههای دینی در حیات بشری، هماهنگی و انسجامی کامل دارد.