ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور:مفهوم سب و لعن در قرآن کریم [کتاب]/ گروه پژوهش و پاسخ به شبهات ، عبدالکریم بهبهانی ؛ مترجم : حسین علی عربی ؛ تهیه کننده: اداره ترجمه معاونت فرهنگی؛ ویراستاری: امرا... نصیری
مشخصات نشر:قم: مجمع جهانی اهل بیت علیه السلام، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۱۱۴ص.۲۱×۱۴/۵ س م.
فروست:در مکتب اهل بیت علیه السلام؛ ۳۳
وضعیت فهرست نویسی:در انتظار فهرستنویسی (اطلاعات ثبت)
یادداشت:چاپ اول:۱۳۹۳.
شماره کتابشناسی ملی:۳۸۲۸۴۴۷
بسم الله الرحمن الرحیم
مفهوم سب و لعن در قرآن کریم
گروه پژوهش و پاسخ به شبهات ، عبدالکریم بهبهانی
مترجم : حسین علی عربی
«کار اساسی شما [مجمع جهانی اهل بیت ]... معرفی مکتب اهل بیت است به دنیای اسلام. بلکه به سراسر عالم، چون امروز همه دنیا تشنه معنویت اند و این معنویت در اسلام هست و در اسلامی که در مکتب اهل بیت معرفی می کند به نحو جامع و کاملی وجود دارد».
(از بیانات مقام معظم رهبری «مد ظله العالی»، 1386/5/28)
مکتب اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) که تبلور اسلام ناب محمّدی(صلی الله علیه و آله) و متّکی بر منبع وحیانی است، معارف ژرف و عمیقی دارد که از اتقان، استحکام و برهان برخوردار می باشد و مطابق با فطرت سلیم انسان هاست؛ بر همین اساس است که حضرت امام رضا(علیه السلام) فرمودند:
«فإنّ الناس لو علموا محاسن کلامنا لاتّبعونا» [شیخ صدوق(رحمه الله)، عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج275:2]. این مکتب غنی و نورانی در پرتو عنایات الهی و هدایت ائمه ی اطهار(علیه السلام) و نیز مجاهدت هزاران جهادگر عرصههای علم و فرهنگ در طول قرون گذشته و حال، بسط و گسترش یافته است.
پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی(قدس سره) و تأسیس نظام اسلامی با تکیه بر قوانین اسلامی و با
محوریت ولایت فقیه، افق های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جدیدی را برای انسان های آزاده به ویژه مسلمانان و پیروان و محبّان اهل بیت(علیهم السلام) گشود و توجه بسیاری از نخبگان و مستضعفان جهان را به خود معطوف کرد.
مجمع جهانی اهل بیت(علیهم السلام)، مولود این دگرگونی مبارک است که به ابتکار مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنهای (مد ظلّه العالی) در سال 1369 شمسی/ 1990میلادی تأسیس شد و تاکنون خدمات شایانی را در تبلیغ معارف قرآن و اهل بیت(علیهم السلام) و حمایت از پیروان اهل بیت(علیهم السلام) در سراسر جهان انجام داده است.
معاونت امور فرهنگی مجمع جهانی اهل بیت(علیهم السلام) در راستای رسالت خود جهت ارتقای شناخت و آگاهی پیروان اهل بیت(علیهم السلام) در موضوعات ، سطوح، مخاطبان و عرصه های مختلف، در حوزه های تولید کتاب و مجلات به زبان های متعدد و سائر محصولات فرهنگی به فعالیت پرداخته است .
این اثر با هدف معرفی معارف اهل بیت(علیهم السلام) و پاسخ به شبهات مخالفین به ویژه وهابیان و سلفیها تهیه شده و حاصل تلاش علمی و پژوهشی گروهی از پژوهشگران و نویسندگان فرهیخته و صاحب نظر و ارجمند می باشد.
در اینجا بر خود لازم می دانم از دبیرکل محترم مجمع، حضرات اعضای محترم شورای کتاب، مدیران محترم اداره کل پژوهش و ترجمه، رئیس محترم گروه مطالعات بنیادی، دبیر محترم شورای کتاب و گروه مطالعات بنیادی، مترجمین عزیز و همکاران ادارهی ترجمه تقدیر و تشکر نمایم. همچنین از برادرانی که در ویرایش، تایپ، مقابله، تصحیح، آماده سازی، نشر و چاپ این کتاب تلاش کردند، تشکر می کنم و توفیق همگان را از خداوند متعال مسئلت دارم.
معاونت امور فرهنگی مجمع در راستای تعمیق و پویایی آثار منتشره در حوزه ی معارف اهل بیت(علیهم السلام) در سراسر جهان، از دیدگاه ها و پیشنهادهای اساتید، فرهیخته گان، صاحب نظران و پژوهش گران ارجمند استقبال می کند تا زمینه های بسط و گسترش هرچه بیشتر معارف اهل بیت (علیهم السلام)فراهم گردد.
به امید تعجیل در ظهور و فرج منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج).
نجف لک زایی
معاون امور فرهنگی
وحدت، همبستگی، اتّحاد و انسجام، از اصول عقلانی و برخاسته از اعماق سرشت انسانی است؛ هم چنان که یک اصل ثابت، مسلّم و همیشگی دین مقدّس اسلام نیز بوده و هست و تحقّق آرمان های آفرینش و نیل به اهداف عالی آن در این راستا قابل دسترسی است و قطعاً هیچ قوم و آحاد جامعهای، در جنگ و فتنه، نزاع و تفرقه، به خیر و سعادت و کمال انسانی، نخواهد رسید.
امام امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(علیه السلام) می فرماید:
إنّ الله سبحانه لم یُعط أحداً بفُرقةٍ خیراً ممّن مضی ولاممّن بقی. (1)
«خداوند سبحان، نه به گذشتگان و نه به آیندگان ، با تفرقه و جدایی خیری را عطا نکرده و نمی کند».
در سای وحدت و یک دلی است که جامعه به آرمان ها و پلّه های ترقّی، گام نهاده و زیباترین استحکامات را بر سرتاسر جامعه حاکم می کند و محبّت و صمیمیت و صلح و صفا را می گستراند.
از این رو، می بینیم قرآن کریم با لحن محکم و با هدف هدایت، چنین می فرماید:
وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَلاَتَفَرَّقُوا وَاذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً وَکُنْتُمْ عَلَی شَفَاحُفْرَة مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکُم مِنْهَا کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمْ آیَاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ . (2)
«همه با هم، به حبل الله چنگ زنید و پراکنده نشوید و یاد بیاورید آن زمانی را که با هم دشمنی می کردید. پس خداوند دل های شما را به هم نزدیک کرد و الفت و برادری بر شما حاکم نمود و (نیز) یاد بیاورید آن زمانی را که شما، در لب پرتگاه آتش قرار داشتید، پس خداوند شما را از آن نجات داد و خداوند این چنین آیات خود را تبیین می کند، شاید به هدایت دست یابید».
و نیز پیامبر اکرم؛ حضرت محمّد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله) می فرماید:
«المؤمن للمؤمن کالبنیان یشدّ بعضه بعضاً». (1)
«نسبت فردِ با ایمان با مؤمن دیگر، همانند اجزای یک ساختمانند که هر جزئی از ساختمان، جزء دیگر را نگه داشته و محکم می نماید».
و نیز حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) می فرماید:
«المؤمن أخو المؤمن، کالجسد الواحد، إن اشتکی شیئاً منه وجد ألَم ذلک فی سائر جسده». (2)
«مؤمن برادر مؤمن است ، مانند آنکه یک جسد میباشند؛ اگر عضوی از آن به درد آید، درد و رنج آن به دیگر اعضاء خواهد رسید».
بنابر این تفرقه، کینه توزی، نزاع و خونریزی، هرگز مشروعیت و مصونیت نداشته و از کبائر و زشتیهاست که وجدان و عقل سلیم، آن را بی اساس و بی فرهنگی معرّفی کرده و در دین اسلام هم شدیداً مورد نکوهش و توبیخ قرارگرفته و مرتکب آن را به عذاب الهی، وعده داده است.
جهالت جاهلان و دسیس دسیسه گران و فتنه انگیزان، در طول تاریخ مسلمین، کوشیده است که وحدتِ صفوف و یک پارچگی مسلمین، به جنگ و
خون ریزی تبدیل شده و کینه و بغض و بد بینی و اتّهام به خروج از دین و ورود در شرک را گسترش دهد. بنابر این بر مسؤلان و رهبران امّت و برآحاد جامع اسلامی، فرض و حتم است که اجازه ندهند چنین فضائی بر جامعه اسلامی حاکم گردد و در نتیجه ذخائر و ثروت های امت اسلام، توسّط مستکبران روزگار و کافران خوش رنگ و نگار و صاحبان تراست ها و کارتل ها به راحتی و سهولت، غارت شود.
ما پیروان اهل بیت(علیهم السلام)، برخود لازم می دانیم جهت وحدت بیشتر مسلمین و زدودن موانع این اتّفاق و انسجام، نسبتهای ناروائی که در طول تاریخ، به ویژه در این سالهای اخیر، به مکتب اهل بیت(علیهم السلام) و به صورت ناجوانمردانه نسبت داده شده، از خود دورکنیم و با تمام وجود، از این تهمت ها و نسبت ها توسّط تکفیری ها و جریاناتی که آلت دست انگلیسی ها، صهونیستها، و غارتگران امریکا و ... هستند، اعلان انزجار و تبرّی بجوییم.
از باب نمونه:
1 - ما که کتاب آسمانی مصون از تحریف، یعنی قرآن کریم را تنها کتاب هم مسلمین و بدون آن که کم و زیاد شده باشد و عیناً، همان قرآن کریم حضرت خاتم الأنبیاء محمّد مصطفی(صلی الله علیه و آله) و ثقل اکبر و سرتاسر آن را داعی توحید و یکتاپرستی می دانیم؛
ما که بزرگ ترین موفّقیت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را نفی بتها (اصنام) و نفی عبادت لات و عزّی و اعلان و تحقّق کلم توحید «لا إله إلا الله» می دانیم؛
ما که خطبه های غرّای توحیدی مولی الموحدین امیر المؤمنین(علیه السلام) را - شبانه روز - در مراکز آموزشی و پژوهشی، دانشگاه ها و حوزه ها و محافل علمی و تربیتی مان به تلاوت و تدریس و استضائه می نشینیم؛
«... متی غِبْتَ حتّی تَحْتاجَ إلی دلیلٍ یَدلُّ علیکَ... عَمِیَتْ عینٌ لا تراکَ... ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَک وَما الّذی فَقَدَ مَنْ وَجَدَک...». (1)
با هم این اوصاف، به صورت جاهلانه و مزوّرانه و مزدورانه به هدف بدبین کردن سایر مسلمین ناجوانمردانه به شرک متّهم شده و می شویم!!! (فما لهم کیف یحکمون)؟؟!!.
2 - اعتقاد به امام مهدی(علیه السلام) و مهدویت، ریشه قرآنی دارد و مذاهب و فرق اسلامی - روی هم رفته - به آن اعتراف دارند تا جائی که انکار آن را موجب قتل منکر آن دانسته اند. (2)
و نیز جایگاه رفیعی از سنّت و معرفت اسلامی را برای آن حضرت ذکر کرده اند و قاطب علمای اهل بیت(علیهم السلام) و بسیاری از علمای مذاهب اسلامی، روایات و احادیث و اخباری که در شأن و ولادت آن حضرت است، مورد تصریح و تصحیح و اعتراف قرارداده اند؛ مانند صاحب سنن ترمذی، قرطبی مالکی، ابوجعفر عقیلی، سیوطی، ابن حجر عسقلانی، حاکم نیشابوری، بیهقی، ابن اثیر، بغوی، ابن قیم، ذهبی، تفتازانی، ابن کثیر دمشقی، جزری شافعی، عبدالوهّاب شعرانی، متّقی هندی، عبدالباقی زرقانی، سفارینی حنبلی، محمّد امین
سویدی، شوکانی، مؤمن شبلنجی، قنوجی بخاری، کتانی مالکی، خضر مصری، غماری شافعی، ناصر الدین البانی، ابواعلی مودودی، کمال الدین ابن طلحه شافعی، یاقوت حموی، ابو نعیم اصفهانی، ابن جوزی حنبلی، گنجی شافعی، جوینی شافعی، ابن علی شافعی همدانی، حمد الله مستوفی، ابن شحن حلبی حنفی، خواجه پارسا حنفی، ابن صبّاغ مالکی، سراج رفاعی، ابن طولون دمشقی، ابو عبّاس قرمانی حنفی، ابن عامر شبراوی، ساباط قاضی حنفی، قندوزی حنفی، حمزاوی شافعی مصری، زرکلی سلفی، یونس سامرایی، احمد طوسی بلاذری، ابن شاکر بدری شافعی، عبدالکریم یمانی، صبان شافعی، ابن عماد دمشقی حنبلی و غیر اینان... .
امام مهدی(علیه السلام) و مهدویّت - که در کتاب و سنّت، محکم ترین ریشه و اساس و برهان و این همه معترف به تواتر و صحت و ولادت و حیات از جمیع فرق اسلامی دارد- چگونه با زشتترین تعبیرها مورد استهزاء و تمسخر و افتراء و نسبتهای ناروا قرار گرفته است؟!.
از این عصار انبیاء و خلف اوصیا، گاهی به «امام مزعوم» و گاهی به «معدوم» و ... تعبیر میشود !! و گاهی مینویسند که شیعیان کنار سرداب حلّه یا سرداب بغداد، یا سرداب سامرّا (1)و یا ... مرکبی را آماده میکنند تا آن که او وقتی که از آن سرداب خارج شد، سوار آن مرکب شود!. اینان هنگام نماز هم، هم چنان در کنار مرکب باقی میمانند، زیرا ممکن است که در همان وقت از سرداب خارج شود و کسی کنار مرکب نباشد تا او را سوار کنند!!.
1) (1) - بالآخره، معلوم نشد این سرداب کجاست!
وارونه نشان دادن حقایق، تحریف و سیاه نمایی در زمین اعتقادات و معارف حقّه اهل بیت(علیهم السلام) توسّط دشمنان و بقاء بر میتهای آکلة الاکباد و آنان که گوینده «لااله الاّ الله و محمّدٌ رسول الله» و معتقدان معاد و محشر و اهل قبله و قرآن را همانند گوسفند سر می برند و جهت جلب رضایت سردمداران کفر و غاصبان قدس، همه گونه خوش خدمتی دارند و در تمام دوران ننگین رژیم جعلی و سفّاک صهیونیستی، در حمایت از مظلومین فلسطین، و مقدسات مسلمین حتی یک فشنگ و یا تیری رها نکردهاند، امّا هر روز شاهد آنیم که دسته دسته اهل قبله و توحید و بعثت و معاد را با کمال شقاوت و بی رحمی، قطعه قطعه و به آتش میکشند و فتنه و تفرقه را بین امّت اسلام میگسترانند.
لازم به تذکر است: این دو مورد به عنوان نمونه بود و گرنه مسلمانان هر روزه شاهد نشر و بسط صدها مورد دیگر با هزاران سایت و کتاب و مقالات و نرم افزار، توسّط این مجموع فاقد عاطفه و رحم و متحجّر و تکفیری با هدف شوم تفرقه افکنی و جنگ و جدال در امّت اسلامی می باشند، فإلی الله المشتکی.
در هر صورت، ما به عنوان این که به حفظ وحدت مسلمین و قطع ید اجانب از بلاد اسلامی و زدودن اتّهامات و افتراءات از مکتب اسلام و معارف اهل بیت(علیهم السلام) مکلّفیم، بر خود واجب میدانیم جهت زایل کردن بدبینی از ذهنیّتی که اینان در بین عموم مسلمین با دروغ، نفاق، افتراء و بهتان ساختهاند، اقدام نماییم و انزجار و بی زاری خود را از این تفرقه افکنان و جنگ افروزان وابسته به استکبار و کفر جهانی، اعلان نماییم.
مجموع «فی رحاب اهل البیت(علیهم السلام)» (1)حدود چهارده سال پیش، جهت زدودن این ذهنیّت و زدودن برخی از موانع وحدت، در معاونت امور فرهنگی مجمع جهانی اهل بیت علیهم السلام و با کمک، مساعدت و همکاری گروهی از فضلا و محققین (2)، طرّاحی و سپس مورد تنظیم و تدوین قرار گرفت.
بحمدالله به سرعت و به طور گسترده و چشمگیر، مورد استقبال محافل علمی و پژوهشی و علاقه مندان و دوستداران وحدت مسلمین، قرار گرفت.
شخصیّتهای علمی و دست اندرکاران نشر و قلم و گروههای محاوره و مناظره، در همان زمان تدوین و نشر، پیشنهاد ترجمهی این مجموعه را به زبانهای زنده دنیا دادند که بحمدالله ترجم فارسی آن توسّط ادار ترجم
1) (1) - این مجموعه بیش از چهل جلد است که هر یک از آنها به یک موضوع و یک شبهه اختصاص دارد و به زبان عربی و با سبک مقارنه و ارائه دلائل تنظیم یافته است.
2) (2) - جهت تقدیر از زحمات عزیزانی که در این مجموعه به نوعی تلاش داشته و نقشی که در تحقّق این کار علمی و فرهنگی داشتهاند. متذکّر می شویم: 1 - ابوالفضل اسلامی (علی)؛ مسؤول گروه و مشرف علمی پروژه. 2 - سید منذر حکیم؛ پیگیر امور مجموعه. 5 - 3 - سید عبدالرحیم موسوی(رحمه الله)، شیخ عبدالکریم بهبهانی و صباح بیاتی؛ تهیه کنندگان بعضی از متون مجموعه. 9 - 6 - شیخ عبدالأمیر سلطانی، شیخ محمّد هاشم عاملی، شیخ محمّد امینی و شیخ علی بهرامی؛ تصدّی مسائل استخراج و مقابله. 13 - 10 - سید محمدرضا آل ایوب، عباس جعفری، حسین صالحی و عزیز عقابی؛ در مسائل تصحیح و تطبیق و روند امور. ضمن آن که از نظرات ارزشمند آقایان: شیخ جعفر الهادی (خوشنویس)، شیخ محمّدهادی یوسفی غروی، استاد صائب عبدالحمید وغیر اینان در برخی از این متون استفاده کردهایم. جزاهم الله خیر الجزاء. (ناشر)
معاونت امور فرهنگی، آماده گردید و اینک مورد بررسی مجدّد و ویراستاری قرار گرفت و تقدیم علاقه مندان میشود.
امید است که این تلاش و جهاد فرهنگی، مورد قبول پروردگار متعال و عنایت حضرت بقیّة الله الأعظم(عج) قرار گرفته باشد.
گروه مطالعات بنیادی
ابوالفضل اسلامی (علی)
1392/8/28
شیعه از قدیم، متّهم به سب و لعن صحابه بوده است! و به خاطر همین تهمت، سختیها و مشکلات فراوانی بر آنان وارد شده و حتّی محکوم به کفر شدهاند!!
همین موضوع، باعث شده تا «لعن» و «تلاعن» در میان مسلمانان مورد توجّه قرار گرفته و این سؤال دائماً مطرح میشود که حکم لعن از جهت شرعی و حکمت آن و ابعاد مختلف آن، چگونهاست؟
در این جا سعی میکنیم، مفهوم «لعن» را از جهت لغوی و حکم آن را در کتاب و سنّت مورد بررسی قرار دهیم و موضعگیری پیروان خلفا و اهلبیت(علیهم السلام) را بیان نماییم تا به حقیقت مطلب پی ببریم و ببینیم که آیا متّهم کردن شیعه به سب و لعنِ تمام صحابه صحیح است یا خیر؟
راغب اصفهانی مینویسد:
«لعن به معنای طرد کردن و دور کردن، همراه با غضب است و این از جانب خدا در آخرت برای عقوبت، اعمال و در دنیا با قطع شدن رحمت و توفیق الهی، محقّق میشود و لعن به معنای نفرین، علیه دیگری است». (1)
طریحی مینویسد:
«لعن به معنای دور کردن از رحمت است... رسم عربها بر این بود که اگر فردی از میان ایشان گناهی میکرد، او را از خود دور کرده و وی را طرد مینمودند تا وبال او، آنان را فرا نگیرد و وقتی گفته میشود: آنها لعن شدند؛ یعنی طرد شدند...». (2)
ابن اثیر در النهایه مینویسد:
«اصل لعن به معنای مطرود شدن و دور شدن از خداست و لعن مردم به معنای سب و نفرین علیه دیگری است». (3)
جوهری نیز در کتاب صحاح همین را گفته است.
این مفهومِ لغوی لعن است، امّا در مورد «سب» باید گفت که ابن اثیر مینویسد:
«سب، همان شتم است». (4)
جوهری (1)، طریحی (2)و ابن منظور (3)نیز همین را میگویند و گویی که سب و شتم را مترادف میدانند امّا اصفهانی در مفردات مینویسد:
«سب، به معنای شتم شدید است». (4)
«شتم» در نظر طریحی این است که:
«چیزی را به نقص و عیب، توصیف کنی». (5)
و در نظر ابن منظور:
«کلام زشتی است که در آن، نسبت ناروا نیست». (6)
به صورت خلاصه میتوان گفت که: اگر لعن از جانب خدا باشد، معنایش طرد شدن از رحمت خداست و اگر از جانب مردم باشد، معنایش دعا برای طرد است.
در نتیجه لعن غیر از سب و شتم است که به معنای «به کار بردن الفاظ قبیح برای ذم و ایراد نقص و عیب است».
چنان که لغت، بین لعن و سب و شتم فرق گذاشته، قرآن نیز بین آن دو فرق میگذارد. مادّۀ «لعن» در قرآن کریم، 37 مرتبه به خدا و یک مرتبه به مردم نسبت داده شده است و همین استخدام، دال بر مشروعیّت آن میباشد، در حالی که مادّۀ «سبَبَ» یک مرتبه در سیاق نهی وارد شده و آن در این آیه است:
وَلاَ تَسُبُّواْ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَیَسُبُّواْ اللّهَ عَدْوًا... . (1)
«کسانی را که غیر خدا را میپرستند، سب نکنید که آنان هم خدا را سب میکنند».
این نهی، بر قبح سب و شتم دلالت میکند و اگر لعن نیز همانند سب بود، قرآن کریم از آن نهی میکرد، در حالی که از آن استفاده کرده و 37 مرتبه به خدا نسبت داده است و همین نشان میدهد که دارای ماهیّت صحیح و مطلوب و مشروع میباشد.
وقتی که به سنّت شریف نبوی مراجعه کنیم، میبینیم که در دهها روایت، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دشمنان رسالت را که شامل: مشرکان، منافقان
1) (1) - انعام (6): 108.
و اهل کتاب میشدند، «لعن» کرده است و گاهی بعضی از حالات مسلمانان را لعن میکرد و آن، هنگام ارتکاب محرّمات و کبایر بوده است.
صاحب موسوعۀ اطراف الحدیث النبوی، نزدیک به سیصد روایت را از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) برشمرده است که با کلمۀ «لعن» شروع شده است، (1)با وجودی که وی موفّق به جمعآوری تمام احادیث نشده و بعضی از روایات مشهور همانند لعن متخلّفین از لشکر اسامه از چشم وی پنهان مانده است.
وقتی که آیات مربوط به «لعن» را در قرآن کریم مورد بررسی قرار دهیم، میتوانیم آنها را به چهار طایفه تقسیم کنیم:
1- بعضی از آنها لعن را متوجّه ابلیس کرده است؛ چنان که میفرماید:
وَإِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی إِلَی یَوْمِ الدِّینِ . (2)
«لعنت من بر تو باد تا روز قیامت».
2- و بعضی لعن را متوجّه تمام کافران کرده است; چنان که میفرماید:
إِنَّ اللَّهَ لَعَنَ الْکَافِرِینَ وَأَعَدَّ لَهُمْ سَعِیرًا . (1)
«خداوند، کافران را لعن کرده و عذاب جهنّم را برایشان مهیّا ساخته است».
3- و بعضی لعن را متوجّه اهل کتاب و به خصوص یهود کرده است; چنان که میفرماید:
لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ عَلَی لِسَانِ دَاوُودَ وَعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ... . (2)
«کسانی از بنیاسرائیل که کافر شدند، از زبان داوود و عیسی بن مریم لعن شدند».
4- در قسم چهارم، لعن متوجّه عنوانهای رفتاری شده است که شامل مسلمانان هم میشود؛ مثل عنوان «دروغگویان» که خداوند دربارۀ ایشان میفرماید:
وَالْخَامِسَةُ أَنَّ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَیْهِ إِن کَانَ مِنَ الْکَاذِبِینَ . (3)
«و در مرتبۀ پنجم بگوید که لعنت خدا بر او باد، اگر دروغ بگوید».
و یا عنوان «ظالمان» که خداوند میفرماید:
...أَلاَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ . (1)
«همانا لعنت خدا بر ظالمان باد».
و یا عنوان «ایذاء»; چنان که خداوند میفرماید:
إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ... . (2)
«کسانی که خدا و رسولش را اذیّت میکنند، خدا در دنیا و آخرت آنان را لعنت میکند».
و یا عنوان «تهمت زدن به زنان پاکدامن» که خداوند میفرماید:
إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ... . (3)
«کسانی که به زنان پاکدامنِ غافل و مؤمن، تهمت زنا میزنند، در دنیا و آخرت، لعن میشوند».
و یا عنوان «قَتل»؛ چنان که خدای متعال میفرماید:
وَمَن یَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُّتَعَمِّدًا فَجَزَآؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِیهَا وَغَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابًا عَظِیمًا . (4)
«کسی که عمداً مؤمنی را به قتل برساند، جزای او جهنّم است و در آن جاودانه میماند و خداوند بر او غضب میکند و او را لعنت مینماید و عذاب دردناکی برای او مهیّا میکند».
و یا عنوان «نفاق»؛ چنان که خداوند میفرماید:
وَعَدَ اللّهُ الْمُنافِقِینَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْکُفّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدِینَ فِیها هِیَ حَسْبُهُمْ وَ لَعَنَهُمُ اللّهُ وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقِیمٌ . (1)
«خداوند به منافقان مرد و زن و به کفّار، وعدۀ جهنّم جاودانه را میدهد که همین برای عذاب آنان بس است و خدا آنان را لعنت میکند و برای ایشان عذاب دائمی و دردناکی است».
و یا عنوان «فساد» و «قطع رحم»; چنان که میفرماید:
...أَنْ تُفْسِدُوا فِی الأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَکُمْ* أُولئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمی أَبْصارَهُمْ . (2)
«به اینکه در زمین فساد کنید و قطع رحم نمایید. آنان کسانی هستند که خدا ایشان را لعنت کرده و گوشهایشان را کر و چشمهایشان را کور گردانیده است».
چنین برداشت میشود که قرآن کریم، لعن را به ترتیب، از شرورترین موجودات شروع میکند و به ترتیب آن را ادامه میدهد.
ابتدا شیطان را که نماد شرارت است، لعن میکند، سپس گروههای بشری را که از او دنبالهروی میکنند، مورد لعن قرار میدهد و در این مسیر، ابتدا کافران، سپس اهل کتاب را لعن میکند که به عنوان دشمنان خارجی اسلام هستند.
سپس به دایرۀ داخلی اسلام وارد میشود و ابتدا منافقان و سپس کسانی که مرتکب ظلم، قتل، تهمت به زنان پاکدامن و قطع رحم شدهاند را لعن میکند; یعنی کسانی که نظام اجتماعی اسلام را تهدید میکنند.
در واقع اسلام، لعن را از گروههای معاند و مخالف با توحید و اسلام شروع میکند تا به گروههایی که از داخل، نظام اجتماعی اسلام را تهدید میکنند، میرسد و اگر کسی در سنّت نبوی تحقیق کند، در مییابد که حلقه اخیر، بیشتر از دیگران مورد لعن واقع شدهاند؛ چنان که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) شرابخواران، ربا خواران، رشوه گیران، جلوگیری کنندگان از صدقه وزکات و... را لعنت کرده است و این چیزی است که در منابع روایی به وضوح قابل مشاهده است.
با توضیحات قبلی، روشن شد که «لعن» در واقع، یک مسألۀ عقیدتی و ضروری است که جامعۀ اسلامی بدان نیازمند است تا اصل و اساس اسلام را ریشهدارتر و مستحکم کند و از کسانی که دنباله
رو شرّ و باطل هستند، نفرت و انزجار ایجاد کند. بدین ترتیب کفّار و اهل کتابی که در خارج از حوزۀ اسلام هستند و منافقین که داخل جامعۀ اسلامی هستند و قانون شکنانی که نظم اجتماعی را مختل کرده و از این طریق به دشمنان داخلی و خارجی کمک میکنند، مورد لعن و نفرین واقع میشوند. با این عمل، فاصلهای بین اسلام و پیروانش و کفر و نفاق و پیروانشان ایجاد میشود و حد و مرزها مشخّصتر میگردد.
روشن است که لعن به این معنا، با سب که رفتاری فردی است و مخالفت تام با اخلاق اسلامی دارد، متفاوت میباشد و به مفهوم ولایت و برائت از یک جهت و به فریضۀ امر به معروف و نهی از منکر از جهت دیگر، نزدیکتر است; زیرا یک مسلمان با لعن، از کفّار و منافقان اعلام برائت میکند و منحرفان از قوانین اجتماعی را نهی از منکر مینماید و در واقع لعن منافق و کافر و لعن یک منحرف اجتماعی همانند قاتل و ظالم، انجام دو کار عقیدتی و شرعی در آن واحد میباشد.
البتّه سلاح اصلی اسلام برای هدایت جامعه، دعوت به برهان و عقل است؛ چنان که قرآن، بیش از 2190 مرتبه به اندیشه، عقل، دلیل، برهان، علم، نوشتن و امثال این معنا دعوت کرده است، در حالی که تنها در 38 مورد از مادّۀ «لعن» استفاده شده است، پس لعن تنها یک وسیلۀ زبانی برای پیشگیری از شیوع انحرافات است
که مسلمان از آن استفاده میکند تا دیگران احساس خطر کنند و به سوی انحرافات نروند.
و البتّه هنگامی شخص را لعن میکنند که دلایل و برهانهای حق برای وی روشن شده باشد و او از روی عناد و لجبازی، به سوی باطل رفته باشد.
در روایات هم سفارش شده است که لعن نباید به صورت یک خصوصیّت اخلاقی همیشگی در بیاید؛ چنان که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) میفرماید:
«مؤمن، سب کننده، طعنه زننده و لعن کننده نیست». (1)
و یا میفرماید:
«مؤمن، بسیار لعنت کننده نیست». (2)
فیض کاشانی در المحجّة البیضاء مینویسد:
«و امّا حدیثی که میفرماید:
لاتکونوا لعّانین؛ بسیار لعنت کنده نباشید، از این نهی میکند که شخص در انجام لعن، افراط کند و به صورت یک عادت درآید و هر کسی را لعنت کند; چنان که کلمۀ لعّان این معنا را میرساند؛ زیرا این روایت از لعن کسانی که مستحقّ لعن شدن هستند، نهی نمیکند؛ چون در آن صورت میفرمود: لاتکونوا
لاعنین؛ لعنت کننده نباشید در حالی که چنین نگفته است و لعن را به طور کلّی، مذموم ندانسته است.
و امّا روایتی که از امیرالمؤمنین(علیه السلام) نقل شده است مبنی بر این که: اهل شام را لعنت نکنید در صورتی که سند روایت صحیح باشد، بر این حمل میشود که شاید آن حضرت امید به هدایت ایشان داشته است; چنان که منش و شأن یک امام و حاکم دلسوز، این گونه میباشد و رعیّت خود را دوست میدارد؛ از این رو، آن حضرت فرمود:
ولکن قولوا: الّلهمَّ! أصلِح ذاتَ بیننا؛ خدایا! بین ما را اصلاح بفرما.
این کلام امیرالمؤمنین(علیه السلام) به فرمایش خدای متعال در قصّۀ فرعون نزدیک است که میفرماید:
فَقُولا لَهُ قَوْلا لَّیِّنًا... ؛ (1)
«باسخن نرم با او صحبت کنید.»
چنان که در نهجالبلاغه آمده است، آن حضرت در ایّام جنگ صفّین، شنید که عدّهای از سربازانش، سپاه شام را دشنام می گویند و این موضوع در نهج البلاغه با این عنوان آمده است:
1) (1) - طه: 44.
«و منکلام له(علیه السلام): و قد سمع قوماً من اصحابه یسبّونَ أهْلَ الشام ایّامَ حربهم بصفّین». (1)
ابن ابی الحدید در شرح نهجالبلاغه مینویسد:
«چیزی که حضرت علی(علیه السلام) از آن خوشش نیامد و از آن نهی کرد، این بود که عدّهای از سربازانش به شامیان فحش و ناسزا میگفتند نه لعن کردن آنان و بیزاری جستن از آنان و چنان نیست که عدّهای از فرقۀ حشویّه گمان کردهاند که لعن هر کسی که نام مسلمانی را بر روی خودش دارد، جایز نیست و هر کسی که دشمنان اسلام را لعن کند، مورد ملامت قرار می دهند! و حتّی عدّهای در این عقیدۀ خویش چنان افراط کنند که بگویند: ما کافر را و حتّی شیطان را لعن نمیکنیم؛ زیرا خدای متعال در روز قیامت سؤال نمیکند که چرا لعن نکردی بلکه سؤال میکند که چرا لعنتکردی؟!». (2)
این در حالی است که این سخن برخلاف نصّ صریح کلام خدای متعال است که میفرماید:
إِنَّ اللَّهَ لَعَنَ الْکَافِرِینَ وَأَعَدَّ لَهُمْ سَعِیرًا . (3)
«همانا خدای متعال، کافران را لعنت کرده و جهنّم را برایشان مهیّا نمودهاست».
و فرموده است:
...أُولَئِکَ یَلعَنُهُمُ اللّهُ وَیَلْعَنُهُمُ اللاعِنُونَ . (1)
«کافران، کسانی هستند که خدا و لعنت کنندگان، آنان را لعنت میکنند».
و در مورد ابلیس میفرماید:
وَإِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی إِلَی یَوْمِ الدِّینِ . (2)
«همانا تا روز قیامت لعنت من بر تو میباشد».
و میفرماید:
مَلْعُونِینَ أَیْنَمَا ثُقِفُوا... . (3)
«آنان ملعون هستند، در هر جا که دستگیر شوند».
حال که در موارد متعدّدی از قرآن، شیطان و کافران، ملعون واقع شدهاند، برای یک مسلمان، چگونه سزاوار است که از انجام این کار خودداری کند و از آن بیزاری بجوید؟ مگر قول خدای متعال را نخوانده است که میفرماید:
قَدْ کَانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْرَاهِیمَ وَالَّذِینَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَاء مِنکُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ کَفَرْنَا بِکُمْ وَبَدَا بَیْنَنَا وَبَیْنَکُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاء أَبَدًا... . (1)
«هر آینه ابراهیم و کسانی که با وی بودند، الگوی خوبی برای شما هستند، هنگامی که به قوم خودشان گفتند: ما از شما و آنچه از غیر خدا پرستش میکنید، بیزار هستیم. ما از شما بدمان میآید و بغض و کینه و دشمنی همیشگی بین ما و شما وجود خواهد داشت».
از جمله دلایلی که جواز لعن مسلمان را به هنگام ارتکاب گناه کبیره جایز میداند بلکه در مواقع معیّنی آن را واجب میداند، این است که در هنگام لعان، ملاعنه جاری میشود؛ چنان که خدای متعال میفرماید:
... فَشَهَادَةُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهَادَاتٍ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِینَ* وَالْخَامِسَةُ أَنَّ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَیْهِ إِن کَانَ مِنَ الْکَاذِبِینَ . (2)
«هر یک از آنان باید چهار بار به خدا سوگند یاد کند که او قطعاً از راستگویان است وگواهی در دفعۀ پنجم این است که شوهر بگوید: لعنت خدا بر او باد اگر از دروغگویان باشد».
و یا خدای متعال در مورد «قاذف» میفرماید:
إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ . (1)
«بیگمان، کسانی که به زنان پاکدامن و بیخبر از همه جا و با ایمان، نسبت زنا میدهند، در دنیا و آخرت لعنت شدهاند و برای آنان عذابی سخت خواهد بود».
این دو آیه دربارۀ کسانی نازل شده است که اهل نماز و روزه بودهاند و آیات قبلی دربارۀ کافران و منافقان بوده است؛ از این رو، امیرالمؤمنین(علیه السلام) پس از نمازهای خود، معاویه و یارانش را لعنت میکرد. و چیزی که امیرالمؤمنین(علیه السلام) از آن نهی کرد، سب و شتم پدران و مادران شامیان بود.
بعضی از یاران آن حضرت به حسب و نسبت عدّهای از شامیان طعنه میزدند و یا آنان را سرزنش میکردند و یا آنان را هجو مینمودند و...که آن حضرت از این کار نهی کرد و فرمود:
«انّی أکره لکم أنْ تکونوا سبّابین و لکن الأصوب أنْ تصفوا لهم أعمالهم و تذکروا حالهم...الخ». (2)
«من دوست ندارم که شما از سبکنندگان باشید بلکه راه صحیحتر آن است که اعمال زشتشان را به آنان یادآور شوید و آنان را از حال خودشان با خبر سازید...».
و در این جا میتوانیم بگوییم: احادیثی که در مذمّت لعن وارد شده است، به این نکته اشاره دارد که اصل در شریعت اسلامی، اقامۀ برهان و دلیل است و لعن به مثابه پیشگیری از انحرافات فکری و اجتماعی است؛ چنان که در هر جامعهای از روشهای خاصّی برای پیشگیری از انحرافات استفاده میشود. عجیب این است که غزّالی در این مورد، مدّعی شده است:
«در لعن اشخاص، خطرات و امکان گناه وجود دارد، در حالی که حتّی در سکوت از لعن ابلیس، هیچ خطری وجود ندارد و بهتر این است که از لعن خودداری شود!!».
وی در ادامه مینویسد:
«ما این مطلب را نقل کردیم; زیرا مردم، بیمبالاتی کرده و زبان به لعن و سب و شتم مؤمنان میگشایند، در حالی که سزاوار نیست مؤمن، زبان به لعن دیگران بگشاید، مگر علیه کسی که کافر از دنیا رفته باشد، یا معروف به اوصاف مشخّص باشد. در هر صورت مشغول بودن به ذکر خدا اولی است و اگر این هم نباشد، سکوت کردن بهتر است که در آن ضرری متوجّه شخص نمیشود». (1)
در سخنان ابوحامد غزّالی، مطالبی آمده است که بطلان آنها از توضیحات سابق روشن شده است. برای مثال اگر لعن، خطری برای
1) (1) - احیاءالعلوم: 3/ 135 - 134، چاپ دارالفکر.
اجتماع داشته باشد، نمیبایست که قرآن آن را ذکر کند و نمیبایست که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) افراد معیّنی را لعن کند. گویی که غزّالی برای دفاع از یزید بن معاویه و تحریم لعن وی، سخنانی را میگوید که در تضاد با قول خدای متعال و سیرۀ رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) است! اگر مصحلت بارزی در میان نبود، قرآن در طی دو آیه به لعن ابلیس نمیپرداخت و شاید بارزترین مصلحتی که آن را میفهمیم، ایجاد حالت انزجار و نفرت از جرثومۀ شرّ و انحراف است تا بدین وسیله راه مستقیم از راه باطل کاملاً مشخّص شود. با این وجود، غزّالی ادّعا میکند که با خودداری از لعن ابلیس، هیچ خطری متوجّه جامعه نمیشود و لعن ابلیس و کافران هیچ فایدهای ندارد!
آیا این ادّعای غزّالی به الغای حکمت قرآنی منتهی نمیشود؟! سستی مردم در لعن کافران و منافقان، به جهل ایشان باز میگردد و یا تابع سیاستهای حاکمان ظالمی میباشد که لعن امیر المؤمنین(علیه السلام) و شیعیانش را بر بالای منابر شایع کردند، همانند معاویه و یزید بن معاویه که شیعیان را به سب و شتم خلیفۀ اوّل و دوّم متّهم میکردند و در مقابل، لعن علی(علیه السلام) را ترویج مینمودند.
در این میان، غزّالی قایل به تفاوت لعن اشخاص و اجناس شده است که این هم مردود است؛ چون مخالف نصّ صریح آیات و روایات میباشد.
امّا این که وی گفته است: «مشغول بودن به ذکر خدا بهتر است و در سکوت، سلامتی است»، به منزلۀ انحراف از بحث میباشد; زیرا هدف اصلی، بیان حکم شرعی لعن است و معنا ندارد که بگوییم: در سکوت، سلامتی است و اگر لعن، مطلوب نبود، در این صورت لازم بود که عدم مشروعیّت آن بیان شود و سخنان غزّالی بیشتر به مسائل اخلاقی شبیه است تا به احکام فقهی.
حقیقت این است که: مسألۀ لعن مورد اختلاف مسلمانان نیست بلکه اختلاف از آن جا ناشی میشود که پیروان خلفا تمام اصحاب پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را عادل میدانند!
آنان با اصرار بر عدالت تمام صحابۀ پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در صدد توجیه مفاهیم و افکاری برآمدهاند که برخلاف این نظر میباشد و حتّی وقایع تاریخی مسلّمی را که دلالت بر فسق آشکار بعضی از صحابه میکند، توجیه کردهاند و بالاتر این که با نصوص قرآنی که بر فسق بعضی از صحابه دلالت میکند، مخالفت ورزیدهاند.
آنان گاهی برای توجیه سخنان خود، دلایلی آوردهاند که هیچ عاقلی قبول نمیکند و بعید است که حتّی خودشان آن را قبول داشته باشند، امّا آنان از ابتدا وارد این مسیر انحرافی شدهاند و راههای دیگر را بر خویش بستهاند و برای خروج از بن بستی که در آن گرفتار شدهاند، به هر دلیل سستی استناد کرده و بیشتر،
خود را گرفتار این عقیده باطل کردهاند. این در حالی است که عاقلانه آن است که برای خلاص شدن از این بنبست و ملتزم نشدن به لوازم باطل و فاسد این اعتقاد، باید آن را از اساس باطل اعلام کرده و کنار بگذارند.
لعن، از جمله مواردی است که با این نظریّۀ باطل در تعارض است. آنان به خاطر جمود و تعصّب کور نسبت به این عقیدۀ باطل، راه جدل و مغالطه را پیش رو گرفتهاند. میدانیم که عدّۀ زیادی از صحابه، مرتکب اعمالی شدهاند که قرآن کریم، لعن را متوجّه آنان کرده است و خود پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) بعضی از صحابه را با صراحت و با نام، لعن کرده است، اینها از قطعیّات تاریخی است که مناقشه بردار نیست، با این حال آنان عقیده دارند:
1- تمام صحابه عادل هستند!
2- آنچه برخلاف عدالت از برخی سر زده، هر چه باشد، باید بر وجه مناسبی همانند اجتهاد و غیره حمل شود!
3- عمل به مقتضای این اعمال، منافی عدالت و ترتیب اثر دادن عقلی و شرعی بر آنها و خودداری از حمل آنها بر وجه صحیح، منجر به طعن و ردّ صحابه میشود و آنگاه لعن و تفسیق آنان باب میشود!
4- طعن بعضی از صحابه، گناه بزرگی است و منجر به فسق، یا کفر طعن کننده میشود! (1)
اینها نکاتی است که بعضی، مترتّب بر بعضی دیگر هستند و هر کدام در نادرستی و مغالطه، فاحشتر از قبلی میباشند و در اصل، تمام این خطاها و مغالطهها به نظریّۀ عدالت تمام صحابه برمیگردد. اگر چه این صحابه، مرتکب خلاف عدالتهای روشن و قطعی شده باشند و حتّی اگر قرآن به فسق یکی از آنان شهادت دادهباشد!!
از همین جا اختلاف بین دو مکتب نشأت گرفت؛ اختلاف خلفا و مکتب اهلبیت(علیهم السلام) در مسألۀ لعن. مکتب اهلبیت(علیهم السلام) قایل است که مردم در مقابل شرع خدا مساوی هستند و هر کس مرتکب اعمالی شود که در کتاب و سنّت مورد لعن و طرد قرار گرفته است، مشمول این لعن میشود; چه این که از صحابه، یا تابعین، یا از متأخّرین باشد به خصوص که قرآن این را تثبیت کرده است و سنّت شریف نبوی، شواهد متعدّدی بر ذم و لعن و تبرّی از بعضی افراد دارد.
1) (1) - الصواعق المحرّقه: 375، چاپ دارالکتب الاسلامیّه.
برای توضیح موضع اهلبیت(علیهم السلام) لازم است مطالبی را ذکر نماییم:
گفتیم که «لعن» یک ضرورت عقیدتی است که جامعۀ عقیدتی اسلامی، بدان نیازمند است تا به کمک آن، بنیانهای عقاید خود را در مقابل دشمنان داخلی و خارجی و در برابر ناهنجاریهای اجتماعی که نظام اجتماعی را تهدید میکنند محافظت نماید، امّا «سب»، یک رفتار نابهنجار فردی است که جامعه آن را نمیپذیرد و از نظر قرآن و سنّت نبوی و ائمّۀ اهلبیت(علیهم السلام) مطرود است.
در این جا در صدد آن نیستیم که نظریّۀ عدالت تمام صحابه را مورد نقد و بررسی قرار دهیم؛ زیرا این بحث، به یک، یا دو کتاب مفصّل نیاز دارد لکن به خاطر ارتباط بحث با این نظریّه لازم است اشارهای بدان داشته باشیم.
از جمله قواعد عقلی در نظر عقلا این است که لازم است مدّعا به اندازۀ دلیل باشد، پس اگر مدّعا بزرگتر از دلیل باشد، ادّعایی بدون دلیل تلقّی میشود.
هنگامی که میخواهیم مدّعا را با دلیل مقایسه کنیم، مدّعا با تمام لوازمی که دارد با دلیل مقایسه میشود.
وقتی که به نظریّۀ عدالت تمام صحابه نگاه میکنیم، میبینیم که این نظریّه لوازم عقلی و شرعی بسیاری را در پی دارد که تمام آنها باطل است؛ از جملۀ این امور عبارتند از:
الف: ایمان به عدالت تمام صحابه، مستند به آن است که علّت عدالت را تنها مصاحبت با پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) بدانیم، نه عمل و رفتار صحابی. بر طبق این نظریّه همین که صحابی با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مصاحبت داشته باشد، عادل است! اگرچه هر خلافی را مرتکب شدهباشد.
ب: با توجّه به این نظریّه لازم است که تمام خلافهای صحابه حمل بر صحّت شود.
بدیهی است که هر چه در این کار افراط شود، ضربۀ بیشتری به شرع مقدّس وارد میشود.
اگر بخواهیم خلافهای اصحاب را توجیه کنیم و بگوییم: تمام اصحاب، مجتهد بودهاند و مجتهد اگر به واقع نرسد، یک ثواب و اگر به واقع برسد، دو ثواب دارد، آنگاه ارزش و اعتبار اجتهاد در شریعت اسلامی، کاهش مییابد.
باید پرسید: کدام اجتهاد اجازه میدهد که اصحاب با هم درگیر شوند؟ و اگر چنین باشد، فرقشان با دیگران چیست؟ بدیهی است
که حمل هر یک از خلافهای صحابه بر وجه شرعی، موقعیّت آن وجه را در شریعت تضعیف میکند.
ج: عادل دانستن تمام صحابه مخالفت صریح با قرآن است؛ قرآنی که بر وجود منافقان، فاسقان و آزاردهندگان خدا و رسولش در میان صحابه دلالت میکند؛ چنان که خواهد آمد.
د: تعدیل همۀ صحابه، مخالفت صریح با سنّت نبوی است. سنّتی که دال بر آزرده شدن پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از بعضی صحابه و ناراحتی از آنان دارد؛ چنان که خواهد آمد.
ه- : تعدیل تمام صحابه مخالفت با مفهوم لعن است که در قرآن کریم وارد شده است، به خصوص در جاهایی که بعضی از این لعنها در مورد بعضی از صحابه وارد شده است.
و: تعدیل تمام صحابه با قوانین طبیعت بشری در عرصۀ اجتماعی منافات دارد. چطور ممکن است حکم به تعدیل کسی بدهیم که قبل از گفتن شهادتین، با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در حال جنگ بوده و در تمام زشتیها و فسادهای زمان جاهلیّت، غوطه ور بوده است و آنگاه با گفتن شهادتین به یک باره عادل شده باشد؟!
ما منکر آن نیستیم که چنین چیزی امکان دارد، امّا فقط نسبت به افرادی که اعمال و رفتارشان، بر تحقّق عدالت در وجودشان دلالت کند. امکان یک شی، مطلبی غیر از وقوع آن است. نظریّۀ عدالت صحابه بر
امکان تحقّق عدالت در تمام صحابه بحث نمیکند بلکه در وقوع آن بحث میکند. این نظریّه هر گونه نقد و ایرادی را در عدالت صحابه بر نمیتابد!.
ما میتوانیم به جرأت بگوییم که نظریّۀ عدالت تمام صحابه با علوم تاریخی، اجتماعی و روانشناسی، تعارض تام دارد؛ زیرا این علوم، نمیپذیرد که احکامی عمومی و قطعی در مورد طایفهای از مردم صادر شود، سپس رفتار و سلوک ایشان را به گونهای تفسیر کند که با این احکام متناسب باشد. چیزی که مورد تأکید طبیعت زندگی و این علوم میباشد آن است که: احکام مدح و ذم، تابع اعمال و رفتار است و چنین نیست که اعمال تابع احکام مدح و ذم باشد. به خاطر تبعیّت احکام از اعمال، ناگزیر باید اعمال یکایک افراد را ملاحظه کنیم و به ازای اعمالش حکم مدح و ذمّی را که مستحقّ آن است، صادر نماییم.
عقلا چنین سیرهای دارند که اگر ببینند رفتاری در بیشتر افراد جماعتی وجود دارد، حکم مدح و ذم را بر همۀ آن جماعت تسرّی میدهند. قرآن کریم نیز این سیره را تأیید کرده است و احکامی از این نوع برای جمعی صادر کرده است. معروف آن است که در چنین حالتی، حکم مربوط به جمع، بر یکایک افراد صادق نیست.
برای مثال اگر گفته میشود که: «مردان، از زنان قویتر هستند»، چنین نیست که هر مردی، از هر زنی قویتر است؛ زیرا چنین حکمی به ملاحظۀ غالب افراد بیان شده است و مبتنی بر استقصای تام نیست و اگر کسی ادّعای استقصای تام کند، شکّی نیست که دروغ میگوید.
نظریّۀ عدالت صحابه بر عدالت همۀ صحابه پافشاری میکند و حکم مبتنی بر اغلب را نمیپذیرد و همین روشنترین راه برای بیان نادرستی این نظریّه است.
بعد از بیان این ملاحظات بر نظریّۀ عدالت تمام صحابه از جهتی و ملاحظۀ اصرار مکتب خلفا بر این نظریّه از جهت دیگر، برای محقّق منصف، این سوال مطرح میشود که: به چه دلیل، ایمان به نظریّهای که مستلزم این همه پیامدهای باطل میشود، ضرورت دارد؟! آیا دلایل و براهین این نظریّه به حدّی قوی و خدشه ناپذیر هستند که از جهت منطقی بر عهده گرفتن این پیامدها و استلزامهای باطل، آسانتر از قایل شدن به عدالت بعضی از صحابه است؟
و آیا قایل شدن به عدالت بعضی از صحابه، پیامدها و مشکلات سختی را ایجاد خواهد کرد که مجبوریم عدالت تمام صحابه رابپذیریم؟
حقیقت این است که: وقتی به ادلّهای که برای اثبات این نظریّه اقامه میشود، نگاه کنیم، میبینیم به مجموعهای از آیات و روایات استدلال شده است که بر این مدّعا دلالت نمیکنند، مثل آیۀ:
وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ * أُوْلَئِکَ الْمُقَرَّبُونَ . (1)
1) (1) - واقعه (56): 11 - 10.
مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَی الْکُفَّارِ رُحَمَاء بَیْنَهُمْ تَرَاهُمْ... . (1)
لَقَدْ رَضِی اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ... . (2)
و روایتی که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«خیرُ القرون، القرن الذی بعثت فیهم، ثمّ الذین یلونَهم، ثمّ الذین یلونهم». (3)
«بهترین قرنها قرنی است که من در آن برای مردم مبعوث شدم، سپس کسانی که بعد از آنان میآیند و سپس کسانی که بعد از آنان میآیند».
روشن است که نهایت چیزی که میتوان از آیات و روایات استخراج کرد، این است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نسل زمان خود را به خاطر فداکاری و ایثار در راه اسلام مدح کرده است. این چیزی است که بدون اشارۀ قرآن و حدیث نیز آن را درک میکردیم.
اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به منزلۀ هستۀ اوّلیّۀ جامعۀ اسلامی بر روی زمین بودند که نهال اسلام را بنیانگذاری و آبیاری کردند؛ از این رو، در زمینۀ ایمان و فداکاری، از هر جمع بشری در روی زمین، بهتر
بودند امّا برتری صحابۀ رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و فضل آنان، مطلبی غیر از حکم به عدالت یکایک آنان میباشد. برتری صحابه به لحاظ برتری اغلب آنان بوده است، در حالی که حکم به برتری یکایک افراد، مستلزم استقصا از دو جهت است:
استقصای تمام افراد و استقصای تمام اعمال هر فرد در طول زندگیاش و چنین چیزی امکان نداشته است. آیات مذکور هیچ دلالتی بر این جهت ندارد و بلکه استقصا غیر معقول است؛ زیرا زندگی مخاطبان این آیه بلافاصله بعد از نزول آیات به اتمام نرسیده است تا بگوییم که آیات، بر عدالت آنان دلالت میکند بلکه آنان بعد از آیات و روایات زنده بودهاند و چه بسا که خلافهایی را مرتکب شده باشند.
این در حالی است که آیات دیگری در قرآن آمده است که خبر از ارتداد بعضی از صحابه دارد و ارتداد، بالاتر از اعمال منافی عدالت است؛ چنان که به این مطلب اشاره خواهیم کرد.
از آن جا که استقصای یکایک افراد امکانپذیر نیست، میتوانیم بگوییم که آیات مذکور نه تنها بر عدالت صحابه دلالت نمیکند بلکه این دلالت امکان ندارد و سالبه به انتفای موضوع میباشند.
چنین نیست که در این موضوع، دو وجه وجود داشته باشد که یکی بر عدالت صحابه دلالت کند و دیگری تنها به مدح آنان دلالت کند، آنگاه بر
حسب قراین و ادلّه، قول راجح را انتخاب نماییم بلکه در این آیات، فقط یک وجه وجود دارد و آن دلالت بر مدح مجموع صحابه در عصر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میباشد، بدون آن که نظری در مورد افراد داشته باشد. این معنا در نصوص اهلبیت(علیهم السلام) مورد تصریح قرار گرفته است؛ چنان که اشاره خواهد شد.
علی(علیه السلام) دربارۀ صحابه میفرماید:
«لقد رأیتُ اصحاب(صلی الله علیه و آله) محمّد فما أری ...». (1)
«همانا من اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را دیدهام و نمیبینیم که کسی از شما شبیه آنان باشد! آنان شب را به صبح میرساندند در حالی که موهای ژولیده و چهرههای غبارآلود داشتند. شب را تا صبح در حال سجده و قیام به عبادت میگذراندند و پیشانی و گونههای خود را در پیشگاه خدا بر خاک میساییدند. با یاد معاد، چنان ناآرام بودند، گویا بر روی آتش ایستادهاند. پیشانی آنان از سجدههای طولانی، پینه بسته بود. اگر نام خدا برده میشد، چنان میگریستند که گریبانهای آنان تر میشد. از کیفری که از آن بیم داشتند، یا برای پاداشی که بدان امیدوار بودند، مثل بید میلرزیدند».
1) (1) - نهجالبلاغه، صبحی صالح: خطبۀ 97/ 91.
و در جای دیگر میفرماید:
«کجایند برادرانم که مسیر را پیمودند و به سوی حق شتافتند؟ کجاست عمّار ؟ کجاست ابن تیهان ؟ کجاست ذوالشهادتین ؟ کجایند برادران و نظیران ایشان که قرآن را تلاوت میکردند و آن را حاکم قرار میدادند و در فرایض، تدبّر کرده و آن را بر پا میداشتند. سنّت را احیا کرده و بدعت را نابود میکردند. به سوی جهاد دعوت میشدند و اجابت میکردند. به رهبر خود اعتماد کرده و از او پیروی میکردند». (1)
همچنین امام زینالعابدین(علیه السلام) در صحیفۀ سجّادیّه میفرماید:
«الّلهمّ! و اتباع الرسل و مصدّقوهم...». (2)
«پروردگارا! بر پیروان انبیا و تصدیقکنندگان ایشان از اهل زمین درود فرست. پروردگارا! به اصحاب محمّد(صلی الله علیه و آله) درود مخصوص فرست. کسانی که شرط هم صحبتی با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را رعایت کردند و همۀ سختیها و مشقّتها را در راه یاری دین، تحمّل کردند و...».
این معنا در آرای فقها و نظرات اندیشمندان مکتب اهلبیت(علیهم السلام) دیده میشود. یکی از اندیشمندان معاصر، شیخ محمّد حسین آل کاشف الغطاء مینویسد:
«نمیگویم بیشتر اصحاب رسولخدا(صلی الله علیه و آله) که ولایت اهلبیت(علیهم السلام) را گردن ننهادند، با پیامبر(صلی الله علیه و آله) مخالفت کرده و به راهنماییها و ارشادات وی توجّه نکردهاند، هرگز چنین نیست و به خدا پناه میبریم که چنین گمانی دربارۀ آنان داشته باشیم، در حالی که از برگزیدگان روی زمین هستند، امّا احتمال دارد که همۀ آنان سخنان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را نشنیده باشند و شاید بعضی آن را شنیدهاند، امّا متوجّه مقصود وی نشدهاند. صحابۀ پیامبر(صلی الله علیه و آله) بزرگتر از این هستند که وهم و خیال بتواند به قدر و منزلت آنان پی ببرد». (1)
پس از آن، مرحوم کاشف الغطاء بعضی از ظلمهای وارد شده بر اهل بیت(علیهم السلام) را بر میشمارد. سپس مینویسد:
«لازم به یادآوری نیست که ما نمیخواهیم برخی از حسنات و خدمات خلفا را نادیده بگیریم. اینها را کسی جز عنود لجوج، انکار نمیکند و به لطف خدا ما عنود نیستیم و اهل سب و شتم نمیباشیم بلکه از کسانی هستیم که حسنات را سپاس میگوید و از سیّئات در میگذرد و میگوید: آنان کسانی هستند که از دنیا رفتند. هر چه خیر و نیکی، یا شرّ و بدی مرتکب شدند، بر عهدۀ خودشان است و حساب ایشان با پروردگار است. اگر آنان را ببخشاید، به
1) (1) - اصل الشیعه و اصولها: 85 - 84 و 94.
فضل خود رفتار کرده و اگر عذاب کند، به عدل خود عمل کردهاست». (1)
شهید محمّدباقر صدر، با عبارتهای مختصر در وصف صحابه مینویسد:
«صحابه، با صفات شایسته و ایمان عمیق خویش، برترین و صالحترین افراد برای رشد و نمای امّت اسلامی بودند، تا جایی که تاریح بشری، نسلی با تقواتر، پاکیزهتر و مؤمنتر از نسلی که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آن را ایجاد کرد، سراغ ندارد». (2)
واقعیّت این است که «نفاق» در بین بعضی از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در مدینۀ منوّره ظاهر شده بود. قرآن کریم با عبارتهای تند، در دوازده سوره پرده از نفاق بعضی از صحابه برداشته است.
در بعضی از این سورهها خطاها، عیبها، خصیصهها و صفات منافقان را بیان کرده و مردم را از آنان بر حذر داشته است. کلمۀ «نفاق» یا «منافقین» 37 مرتبه در قرآن آمده است. شکّی نیست
که این منافقان، همصحبت با پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) بودهاند. و شاید که بعضی از آنان قبل از مبتلا شدن به نفاق، از یاران راستین آن حضرت بودهاند و در جنگها همراه آن حضرت، شرکت میکردهاند. و چه بسا که برخی از آنان قبل از این که قلبهایشان مریض شود، دارای قلبهای صادق و سالمی بودهاند. در میان صحابه کسانی بودند که در مورد تقسیم صدقات به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) ایراد میگرفتند و بعضی او را اذیّت کرده و میگفتند: هُوَ أُذُنٌ ; «او ساده است و هر چه را بگوییم، گوش میدهد و قبول میکند!». و بعضی مسجد ضرار را برای ایجاد تفرقه میان مسلمانان میساختند و بعضی مریض القلب و برخی بهانهگیر بودند؛ چنان که در جنگ تبوک، بیش از هشتاد نفر، بهانههای واهی آوردند و از شرکت در این غزوۀ طاقت فرسا خودداری کردند! (1)آنان قسم خوردند که راست میگویند و پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از ایشان قبول کرد، پس از آن دربارۀ آنان نازل شد:
سَیَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَکُمْ إِذَا انقَلَبْتُمْ إِلَیْهِمْ لِتُعْرِضُواْ عَنْهُمْ فَأَعْرِضُواْ عَنْهُمْ إِنَّهُمْ رِجْسٌ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ جَزَاء بِمَا کَانُواْ یَکْسِبُونَ * یَحْلِفُونَ لَکُمْ لِتَرْضَوْاْ عَنْهُمْ فَإِن تَرْضَوْاْ عَنْهُمْ فَإِنَّ اللّهَ لاَ یَرْضَی عَنِ الْقَوْمِ الْفَاسِقِینَ . (2)
«هنگامی که به سوی آنان باز گردید، برای شما به خدا سوگند یاد می کنند تا از آنان اعراض (و صرف نظر) کنید، از آنان اعراض کنید (و روی بگردانید)؛ چرا که پلیدند و جایگاهشان دوزخ است، به کیفر اعمالی که انجام می دادند. برای شما قسم یاد می کنند تا از آنان راضی شوید، اگر شما از آنان راضی شوید، خداوند (هرگز) از جمعیّت فاسقان راضی نخواهد شد».
در این غزوه چهارده نفر از منافقان توطئه کرده بودند که با استفاده از تاریکی شب، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را از یکی از گردنهها پرت کنند. (1)
و هنگام بازگشت از تبوک، در مسیر راه چشمۀ آب کوچکی در وادی مشقق بود. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دستور داد تا اعلام کنند:
«هر کس زودتر به این چشمه رسید، چیزی از آن نیاشامد تا به او برسیم».
با این حال، چند منافق، خود را زودتر به این آب رساندند و آن را نوشیدند! وقتی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به چشمه رسیدند، دیدند که عدّهای آب آن را نوشیدهاند، فرمود: «آیا نگفته بودم که کسی از آن نیاشامد تا مابیاییم؟!» سپس آنان را لعنت و نفرین نمود. (2)
در این جا به برخی آیات نازل شده دربارۀ منافقین اشارهمیشود:
وَمِنْهُمُ الَّذِینَ یُؤْذُونَ النَّبِیَّ وَیِقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَیْرٍ لَّکُمْ یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَیُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِینَ وَرَحْمَةٌ لِّلَّذِینَ آمَنُواْ مِنکُمْ وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ رَسُولَ اللّهِ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ . (1)
«از منافقان کسانی هستند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را اذیّت میکنند و میگویند که او ساده است و هر حرفی را گوش میدهد...و هر آینه کسانی که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را اذیّت میکنند، به عذاب دردناکی گرفتار میشوند».
إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُّهِینًا . (2)
«کسانی که خدا و رسولش را اذیّت میکنند، خداوند آنان را در دنیا و آخرت لعنت کرده و عذاب دردناکی را برای ایشان مهیّا نموده است».
قرآن کریم، اعلام میکند که در میان اصحاب، کسانی بودند که تظاهر به ایمان میکردند، امّا در واقع چنین نبودند، آن جا که میفرماید:
وَمِنَ النَّاسِمَنیَقُولُ آمَنَّا بِاللّهِ وَبِالْیَوْمِ الآخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِینَ * یُخَادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَمَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنفُسَهُم وَمَا یَشْعُرُونَ . (3)
«کسانی هستند که میگویند: به خدا و روز قیامت ایمان آوردیم، در حالی که ایمان نیاوردهاند. آنان میخواهند که خدا و مؤمنان را فریب دهند، در حالی که خودشان را فریب میدهند و نمیفهمند».
«وَإِذَا لَقُواْ الَّذِینَ آمَنُواْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ إِلَی شَیَاطِینِهِمْ قَالُواْ إِنَّا مَعَکْمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ». (1)
«هنگامی که با مؤمنان برخورد کنند، میگویند: ما هم ایمان آوردیم و هنگامی که با شیاطین خودشان خلوت میکنند، به آنان میگویند: ما با شما هستیم و آنان را مسخره کردهایم!».
وَمِنْهُم مَّنْ عَاهَدَ اللّهَ لَئِنْ آتَانَا مِن فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَلَنَکُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِینَ* فَلَمَّا آتَاهُم مِّن فَضْلِهِ بَخِلُواْ بِهِ وَتَوَلَّواْ وَّهُم مُّعْرِضُونَ* فَأَعْقَبَهُمْ نِفَاقًا فِی قُلُوبِهِمْ إِلَی یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ بِمَا أَخْلَفُواْ اللّهَ مَا وَعَدُوهُ وَبِمَا کَانُواْ یَکْذِبُونَ . (2)
«از منافقان کسانی هستند که با خدا عهد و پیمان میبندند که اگر از فضل خود به ما عنایت فرماید صدقه بدهیم و از صالحان باشیم، پس از آن که خداوند از فضل خود به آنان عطا فرمود بخل ورزیده و به وعدۀ خود عمل نکردند، پس خداوند، نفاق را در قلوب ایشان قرار داد تا روزی که خدا را ملاقات کنند در حالی که به وعدۀ خود عمل نکرده و دروغگو بودهاند».
این آیات، قصّۀ «ثعلبه» را بیان میکند. این صحابی از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خواست تا دعا کند که خداوند مال فراوان به او بدهد.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به وی فرمود:
«وای بر تو ای ثعلبه! مال کمی که بتوانی شکر آن را به جای آوری، بهتر از مال فراوانی است که طاقت آن را نداشته باشی».
ثعلبه عرض کرد:
«به خدایی که تو را به حقّ مبعوث کرده است، اگر دعا کنی و خدا مال فراوان به من عطا کند، حقّ هر مستحقّی را میدهم».
پس رسول خدا چنین دعا کرد:
«پروردگارا! به ثعلبه مال فراوان بده».
پس از آن که مال ثعلبه به دعای پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) زیاد شد، آن حضرت از او خواست که زکات را بپردازد امّا ثعلبه بخل ورزید و گفت: «زکات، همان جزیه است» و از پرداخت آن خودداری کرد! پس از آن که پیامبر(صلی الله علیه و آله) رحلت فرمودند، ثعلبه در قید حیات بود. او زکات اموالش را برای ابوبکر فرستاد، امّا وی آن را پس فرستاد، سپس آن را برای عمر فرستاد که او هم زکاتش را قبول نکرد، تا این که ثعلبه در زمان عثمان از دنیا رفت. (1)
1) (1) - برای نمونه،ر.ک: تفسیر فتح القدیر، شوکانی: 2/ 185؛تفسیر ابن کثیر؛ اسماعیل بن کثیر دمشقی: 2/ 373؛تفسیر خازن، علاءالدین علیّ بن ابراهیم بغدادی: 2/ 125؛تفسیر بغوی؛ محمّد بن الحسن بن مسعود الفراء: 2/ 125، در حاشیة تفسیر خازن;تفسیر طبری، ابوجعفر محمّد بن جریر طبری: 6/ 131.
همچنین قرآن میفرماید:
أَفَمَنْ کانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کانَ فاسِقاً لا یَسْتَوُونَ. أَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ جَنّاتُ الْمَأْوی نُزُلاً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ وَ أَمَّا الَّذِینَ فَسَقُوا فَمَأْواهُمُ النّارُ کُلَّما أَرادُوا أَنْ یَخْرُجُوا مِنْها أُعِیدُوا فِیها وَ قِیلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذابَ النّارِ الَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ . (1)
«آیا کسانی که مؤمن اند، همان فاسقان هستند؟ نه، هرگز مساوی نیستند؛ کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام دهند، به واسطۀ اعمالشان در بهشت جای خواهند گرفت و امّا کسانی که فسق ورزیدند، جایگاه ایشان در آتش جهنّم است و هر گاه که میخواهند از آن خارج شوند، بدان بازگردانده میشوند و به ایشان گفته میشود: این عذاب آتشی است که آن را دروغ میپنداشتید».
در تفاسیر آمده است که: منظور از مؤمن در این آیه، «علی ابن ابی طالب(علیه السلام)» و منظور از فاسق، «ولید بن عقبه» است که از طرف عثمان، والی کوفه گردید و سپس از طرف معاویه و پسرش یزید، والی مدینه شد! (2)
1) (1) - سجده (32): 20 - 18.
2) (2) - تفسیر طبری: 21/ 107؛الکشّاف، زمخشری: 3/ 514؛فتح القدیر، شوکانی: 4/ 225؛تفسیر ابن کثیر: 3/ 462؛ اسباب النزول، واحدی: 200؛ اسباب النزول، سیوطی، در حاشیة تفسیر جلالین: 550؛احکام القرآن، ابن عربی: 3/ 1489؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید: 4/ 80 و ج 6/ 292؛ الدرّ المنثور، سیوطی: 5/ 178؛ زادالمسیر، ابن جوزی حنبلی: 6/ 340؛ انساب الاشراف، بلاذری: 2/ 148/ ح 150؛ تفسیر خازن: 3/ 470 و ج 5/ 187؛ معالم التنزیل، بغوی شافعی، در حاشیة خازن: 5/ 187؛ السیرة الحلبیّه، حلبی شافعی: 2/ 85؛ تخریج الکشّاف، ابن حجر عسقلانی، چاپ شده در ذیل کشّاف: 3/ 514؛ الانتصاف فی ما تضمَّنه الکشّاف، در ذیل کشّاف: 3/ 244.
همچنین خداوند میفرماید:
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَری عَلَی اللّهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بآیاتِهِ إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظّالِمُونَ . (1)
«چه کسی ظالمتر است از کسی که به خدا دروغ میبندد، در حالی که به سوی اسلام دعوت میشود و هر آینه خداوند ظالمان را هدایتنمیکند».
این آیه دربارۀ عبدالله بن ابی سرح، والی عثمان در مصر نازل شده است. او به خدا دورغ بست؛ از این رو، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هنگام فتح مکّه خون او را هدر دانست، اگرچه به پردۀ کعبه آویخته باشد.
صاحب سیرۀ حلبیّه مینویسد:
«در روز فتح مکّه عثمان او را پیش پیامبر(صلی الله علیه و آله) آورد تا برای او امان بگیرد. رسول خدا در پاسخ به درخواست عثمان، سکوت کرد تا در خلال
1) (1) - صف (61): 7.
سکوتش، یکی برخیزد و ابن ابی سرح را به قتل برساند؛ چنان که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بعداً توضیح داد و پس از آن که چنین نشد، به او امان داد». (1)
همچنین در میان اصحاب، کسانی بودهاند که قرآن دربارۀ ایشان میفرماید:
اتَّخَذُوا أَیْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللّهِ فَلَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ... . (2)
«قسمهای خود را به عنوان سپری برای خویش قرار دادهاند و جلو راه خدا را سد میکنند، پس برای ایشان عذاب سختی مهیّا شدهاست».
و میفرماید:
...یُخادِعُونَ اللّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ وَ إِذا قامُوا إِلَی الصَّلاةِ قامُوا کُسالی یُراؤُنَ النّاسَ وَ لا یَذْکُرُونَ اللّهَ إِلاّ قَلِیلاً* مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذلِکَ لا إِلی هؤُلاءِ وَ لا إِلی هؤُلاءِ وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِیلاً . (3)
«خدا را خدعه میکنند، در حالی که او ایشان را خدعه میکند و هنگامی که به نماز میایستند، کسل هستند و ریاکاری میکنند و جز اندکی، خدا را یاد نمیکنند. آنان سرگردان بین دو گروه هستند،
نه به این گروه تعلّق دارند و نه به آن گروه. به درستی که اگر خدا کسی را گمراه کند، راه نجاتی برای او نخواهی یافت».
قرآن کریم به صراحت به وجود گروهی تصریح میکند که سخنان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را میشنوند، امّا خداوند بر قلبهایشان قفل زده است؛ زیرا از هوا و هوس خود پیروی کردهاند:
وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ حَتّی إِذا خَرَجُوا مِنْ عِنْدِکَ قالُوا لِلَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ ماذا قالَ آنِفاً أُولئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ . (1)
«و از ایشان کسانی هستند که برای شنیدن سخنان تو میآیند. هنگامی که خارج میشوند، به کسانی که علم داده شدهاند، میسگویند: چند لحظه پیش چه گفت؟! آنان کسانی هستند که خداوند بر قلبهایشان مهر زده و از هوای نفس پیروی کردند».
خداوند طایفهای از منافقانراکه دلهایشان مریض است و در زمین به فساد میپردازند و قطع رحم میکنند، مورد لعن قرار میدهد:
أُولئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمی أَبْصارَهُمْ* أَفَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوب أَقْفالُها . (2)
«آنان کسانی هستند که خداوند ایشان را لعن کرده و آنان را کر و کور گردانیده است. آیا در قرآن تدبّر نمیکنند، یا بر قلبهایشان مهر زده شده است؟».
«ذوالثدیه»، صحابی متنسّکی بود که کثرت عبادتش، باعث تعجّب دیگران میشد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میفرمود:
«او مردی است که در چهرهاش، صورت سیاه شیطان دیده میشود».
برای همین، ابوبکر را فرستاد تا او را به قتل برساند، امّا وقتی او را دید که نماز میخواند، او را نکُشت و بازگشت! سپس عمر را برای کشتن وی فرستاد امّا عمر نیز او را نکشت! سپس علی ابن ابی طالب(علیه السلام) را فرستاد که به او دست نیافت. (1)
ذوالثدیه از سران خوارج بود که حضرت علی(علیه السلام) او را در جنگ نهروان به قتل رسانید. (2).
جمعی از اصحاب آن حضرت در خانهای جمع میشدند و توطئه میکردند تا مردم را از اطراف رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پراکنده سازند. آن حضرت دستور داد آن خانه را بر روی ایشان آتش بزنند. (3)
قزمان بن حرث، یکی از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شمرده میشد که همراه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در جنگ احد، قهرمانانه جنگید. اصحاب گفتند: فلانی چقدر فداکاری و شجاعت از خود نشان داد! امّا پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«این مرد، از اهل آتش جهنّم است».
او مجروح شده و در گوشهای افتاده بود، به او گفته شد:
«بهشت بر تو گوارا باد ای ابوالغیداق!».
او گفت:
«بهشتی از اسپند؟! به خدا قسم! جز برای حسب و نسب نجنگیدیم!». (1)
و عدّهای از منافقان، «مسجد ضرار» را برای ایجاد تفرقه بین مسلمانان ایجاد کرده بودند. آنان که دوازده نفر از اصحاب منافق رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بودند، میگفتند: این مسجد را برای تقرّب به درگاه خداوند بنا کردهاند!
هیثمی، از ابی الدرداء نقل کرده است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«عدّهای از شما را در کنار حوض میبینم که از من جدا کرده میشوید، من میگویم: اینان از اصحاب من هستند، میگویند: تو نمیدانی که بعد از تو چه کردند؟!». (2)
و نیز از ابی الدرداء روایت شده که به پیامبر خدا گفتم:
«شنیدم شما فرموده اید: پس از من گروهی از امّت من کافر می شوند، فرمود: درست است ای ابوالدرداء! و تو از آنان نیستی». (1)
امام احمد، از ابی بکره روایت کرده است:
«رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: عدّهای از اصحاب و کسانی که مرا دیدهاند در حوض بر من وارد میشوند. وقتی آنان را با حالتی آشفته و پریشان میآورند، میگویم: اصحاب من! اصحاب من! امّا گفته میشود: تو نمیدانی که بعد از تو چه اعمالی را مرتکب شدند». (2)
امام احمد، از انس بن مالک روایت کرده است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«مردانی در حوض من بر من عرضه میشوند امّا با حالتی آشفته و پریشان، از من دور گردانده میشود، پس میگویم: پروردگارا! اصحابم! اصحابم!؟ گفته میشود: تو نمیدانی که اینان بعد از تو چه کارهایی مرتکب شدند». (3)
و امام احمد، از سعید بن جبیر، از ابن عبّاس روایت کرده است:
«رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برخاست و شروع به موعظه کرد. در ضمن صحبتهایش فرمود: همانا شما برهنه و عریان و تنها محشور میشوید؛ چنان که خدای متعال میفرماید:
...کَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْق نُعِیدُهُ وَعْداً عَلَیْنا إِنّا کُنّا فاعِلِینَ . (1)
«چنان که اوّلین بار خلقت را شروع کردیم، آن را اعاده میکنیم و این وعدهای بر ماست و آن را انجام خواهیم داد.»
پس اوّلین خلایق به زیر پرچم حضرت ابراهیم خلیل الرحمان(علیه السلام) میروند. سپس عدّهای از شما آورده میشوید که از اصحاب دوزخ هستید».
ابن جعفر میگوید:
«آن حضرت فرمود: به زودی عدّهای از شما را پیش من میآورند، در حالی که از اصحاب شمال (دوزخ) هستید، من میگویم: پروردگارا! اصحاب مرا دریاب، گفته میشود: تو نمیدانی که بعد از تو چه کارهایی مرتکب شدند؛ از زمانی که از ایشان جدا شدی، مرتد شدند، پس من، همان را میگویم که بندۀ صالح خدا گفت:
«ادامی که زنده بودم، برایشان شاهد بودم».
گفته شد که لعنهای قرآن کریم بر چهار محور است. این چهار محور عبارتند از:
1- عموم کفّار.
2- خصوص اهل کتاب.
3- منافقان.
4- عوامل تهدید کنندۀ نظام اجتماعی اسلامی.
محور اوّل و دوّم، خارجی و محور سوّم و چهارم، داخلی هستند. این دو محور اخیر، در داخل جامعۀ اسلامی زندگی میکنند و وقتی که قرآن کریم، نفاق را لعنت میکند، در واقع کسانی را لعنت میکند که اسلام آورده و از اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله) شمرده میشوند، امّا صفت «نفاق» را دارند.
بارزترین مورد لعن بعضی از صحابه در قرآن عبارت است از:
وَ إِذْ قُلْنا لَکَ إِنَّ رَبَّکَ أَحاطَ بِالنّاسِ وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتِی أَرَیْناکَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما یَزِیدُهُمْ إِلاّ طُغْیاناً کَبِیراً . (1)
«به یاد آر، هنگامی که گفتیم: پروردگارت بر مردم احاطه دارد و رؤیایی را که به تو نشان دادیم و نیز شجرۀ ملعونه در قرآن، چیزی
1) (1) - اسراء (17): 60.
جز برای آزمایش نبود و مردم را میترسانیم، امّا جز بر طغیانشان نمیافزاید».
مفسّران گفتهاند: «شجرۀ ملعونه» در قرآن کریم، همان دودمان حکم بن ابی العاص است. و «رؤیا»، همان رؤیای پیامبر(صلی الله علیه و آله) در خواب است که فرزندان مروان بن حکم، بر منبرش، بالا و پایین میروند. (1)
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در موارد فراوانی، بعضی از اصحاب خود را لعن کرده است که مشهورترین آنان لعن حکم بن ابی العاص و ذرّیّهاش میباشد، تا جایی که حضرت فرمودند:
«وای به حال امتم از دست کسانی که در صلب این مرد (حَکَم) هستند». (2)
1) (1) - تفسیر کبیر: 20/ 237؛ الجامع لاحکام القرآن: 10/ 286 - 281؛ روح المعانی،آلوسی: 15/ 107 - 105.
2) (2) - همان منابع سابق و علاوه بر این، فخر رازی این روایت را از عایشه، دلیلی بر درستی تفسیر شجرۀ ملعونه به حکم بن ابی العاص و ذرّیّهاش می داند. همچنین ر.ک: المستدرک علی الصحیحین، حاکم: 4/ 481. وی این روایت را صحیحه دانسته است؛ لصواعق المحرقه: 179، چاپ محمّدیّه و ص 108، چاپ میمنیّۀ مصر؛ تطهیر الجنان،چاپ شده در ملحق صواعق: 63، چاپ محمّدیّه; الدرّ المنثور، سیوطی: 4/ 191 و ج 6/ 41؛ مقتل الحسین، خوارزمی حنفی: 1/ 172؛ سیر اعلام النبلاء: 2/ 80؛ اسد الغابه/ ابن اثیر: 2/ 34، الاستیعاب، ابن عبدالبرّ، در ذیل الاصابه: 1/ 317؛ چاپ مصر; السیره الحلبیّه: 1/ 317؛ السیره النبویّه، زینی دحلان در حاشیۀ سیرۀ حلبیّه: 1/ 226-225؛ الغدیر، امینی:8/ 245.
و روایت شده است که عایشه به مروان گفت:
«شهادت میدهم که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پدرت را لعن کرد، در حالی که تو در صلبش بودی. سپس پیامبر(صلی الله علیه و آله) او را به اطراف طائف تبعید کرد و ورود به مدینه را بر او حرام نمود. هنگامی که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از دنیا رفت، عثمان پیش ابوبکر رفت تا اجازه دهد که او به مدینه باز گردد امّا ابوبکر قبول نکرد. پس از آن که ابوبکر از دنیا رفت، عثمان پیش عمر رفت و از او تقاضا کرد تا پدرت را به مدینه راه دهند، امّا عمر قبول نکرد، تا این که عثمان به خلافت رسید و او را با عزّت و احترام به مدینه آورد و صد هزار درهم به وی بخشید و تو را (مروان) به عنوان دستیار خویش انتخاب کرد و همین، زمینه را برای قتل خلیفه و تخریب خلافت آمادهکرد».
نصر بن مزاحم منقری، از عبدالغفّار بن قاسم، از عدی بن ثابت، از براء بن عازب نقل کرده است:
« ابوسفیان، پیش میآمد، در حالی که معاویه پشت سرش بود. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: پروردگارا! تابع و متبوع را لعنت کن. پروردگارا! اقیعس را لعنت کن. ابن البداء از پدرش پرسید: اقیعس دیگر کیست؟ (1)فرمود: معاویه». (2)
و نَصر، از علی بن اقمر در آخر حدیث ذکر میکند:
«چشم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به ابوسفیان افتاد که سوار مرکب بود و معاویه و برادرش او را همراهی میکردند، در حالی که یکی سائق بود و دیگری قائد (افسار مرکب را به دست گرفته بود.) آن حضرت با دیدن این صحنه فرمودند: پروردگارا! قائد (معاویه) و سائق (هی کننده) و راکب را لعنت کن».
به او گفتیم: آیا تو این را از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنیدی: گفت: آری و اگر چنین نباشد، گوشهایم کر شوند؛ چنان که چشمهایم کور شده است». (1)
همچنین محمّد بن ابی بکر، در نامهای که برای معاویه فرستاده آورده است:
«میبینیم که خودت را همتراز علی(علیه السلام) میدانی، در حالی که تو، تو هستی و او، اوست. او خالصترین مردم از جهت نسب و برترین مردم، از جهت ذرّیّه و بهترین مردم از جهت همسر و بهترین مردم از جهت خویشاوندی میباشد که برادرش جعفر، خودش را در مؤته فدا کرد و عمویش حمزۀ سیّدالشهداء در روز احد، شهید شد و پدرش ابوطالب، با تمام وجود از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دفاع کرد و ما از طرفداران او هستیم، در حالی که تو لعین بن لعین هستی! هنوز هم تو و پدرت ابوسفیان، برای رسول خدا(صلی الله علیه و آله) غائله و مشکل درست میکنید و تلاش میکنید تا نور خدا را خاموش نمایید و برای این کار، افرادی را جمع مینمایید و اموالی را صرف
1) (1) - وقعه صفّین: 220.
میکنید و سران قبایل را میخرید. بر همین روش، پدرت به هلاکت رسید و تو راه او را ادامهمیدهی».
معاویه در جوابی که بر ردّ این نامه نوشت، منکر لعن خودش و پدرش توسّط رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نشد! (1)
این شواهد قرآنی، نبوی و تاریخی، به شدّت نظریّۀ عدالت تمام صحابه را رد می کند و شهادت می دهد که خود صحابه، همۀ اصحاب را عادل نمی دانسته اند؛ چنان که عایشه به مروان گفت:
«شهادت میدهم که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پدرت و تو را که در صلب او بودی، لعنت کرد» و این نتیجه با سخن مشهوری که عایشه در مورد عثمان گفته است، بهتر به دست میآید؛ عایشه گفت:
«اقتلوا نعثلاً فقد کفر». (2)
1) (1) - مروج الذهب: 3/ 16 - 14.
2) (2) - تاریخ طبری: 4/ 459؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر جزری شافعی: 3/ 206؛ تذکره الخواص، سبط ابن جوزی حنفی: 64 - 61؛ الامامه و السیاسه، ابن قتیبه: 1/ 49؛ السیرة الحلبیّه، علی برهان الدین حلبی شافعی: 3/ 286، چاپ البهیّه- مصر، 1320 قمری؛ این را علاّمۀ عسکری در کتاب احادیث امّ المؤمنین عایشه قسمت 1، صفحۀ 105 از کتاب تاریخ ابن اعثم، صفحۀ 155، چاپ بمبئی آورده است؛ النهایه، ابن اثیر جزری شافعی: 5/ 80، تحقیق محمود محمّد طناحی، چاپ دار احیاء التراث العربی- بیروت؛ تاج العروس من شرح القاموس، زبیدی حنفی: 8/ 141؛ لسان العرب، ابن منظور: 14/ 193؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید: 2/ 77، چاپ افست بیروت بر چاپ اوّل مصر و ج 6/ 215، چاپ مصر، تحقیق محمّد ابوالفضل و ج 2/ 408، چاپ مکتبه الحیاه- بیروت و ج 2/ 121، چاپ دارالفکر.
«این پیرمرد خرفت را بکشید که کافر شده است».
این شواهد بر بطلان قاعدۀ دیگری دلالت میکند که آن را ابوحامد غزّالی گفته است؛ غزّالی و پیروانش میگویند:
لعن جایز، لعن انواع و اوصافشان است؛ چنان که میگوییم: لعنت خدا بر کافران، مبتدعان، ظالمان، رباخواران و... امّا لعن شخص معیّن، خطرناک است؛ چنان که بگوییم: زید که خدا او را لعنت کند، کافر، فاسق، یا بدعتگذار است.
تفصیل مطلب به این است که: هر شخص معیّنی که در شرع، لعنت برای او ثبت شده است، لعنتش جایز است؛ چنان که بگوییم: فرعون که لعنت خدا بر او باد، یا ابوجهل که خدا او را لعنت کند؛ زیرا ثابت شده است که این افراد در حال کفر مردهاند و این از جهت شرعی، معروف است.
امّا لعن شخص معیّن، خلاف احتیاط است؛ چنان که بگویی: زید که خدا او را لعنت کند. بر فرض که زید یهودی باشد، ممکن است مسلمان شود و از بندگان خوب خدا شود و در این صورت، چگونه میتوان به لعن وی حکم کرد؟
اگر گفته شود: به این اعتبار لعن میشود که در حال حاضر، کافر است؛ چنان که یک مسلمان برای برادرش که در حال حاضر
مسلمان است، طلب رحمت میکند، اگرچه ممکن است وی مرتد شود.
امّا باید دانست که معنای سخن ما در طلب رحمت این است که: خدا او را به اسلام که باعث رحمت و طاعت است، ثابت قدم نگاه دارد و امکان ندارد که گفته شود خداوند کافر را بر سبب لعنتش که همان کفر است، ثابت قدم بدارد. این درخواست، دعا برای کفر است و خودش کفر محسوب میشود بلکه جایز است که گفته شود: خدا او را لعنت کند، اگر بر حالت کفر بمیرد و خدا او را لعنت نکند، اگر مسلمان شود و این، مسألهای غیبی است که کسی آن را نمیداند.
قاعده این است که: هر گاه بین دو چیز متردّد شویم، ترک لعن، به احتیاط نزدیکتر است.
حال که این مطلب را در مورد کافر دانستیم، مسأله در مورد زید فاسق، یا بدعتگذار به طریق اولی مشخّص است. لعن اشخاص معیّن به دور از احتیاط است; زیرا ممکن است که عقیدهاش تغییر کند. مگر کسانی که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به کفر وی خبر داده باشد که در این صورت لعن او جایز است؛ چنان که آن حضرت در دعای خویش میفرمود:
«پروردگارا! ابوجهل بن هشام و عتبه بن ربیعه را لعنت کن».
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) عدّهای را که در حال کفر هلاک شده بودند، لعنت کرد، امّا در مورد کسانی که حالشان معلوم نبود، سکوت میکرد و دیگران را از لعن آنان نهی میکرد.
روایت شده است که آن حضرت کسانی را که شهدای بئر معونه را به شهادت رسانده بودند، به مدّت یک ماه در قنوت نماز لعنت میکرد تا این که از سوی خدا نازل شد:
لَیْسَ لَکَ مِنَ الأَمْرِ شَیْءٌ أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ أَوْ یُعَذِّبَهُمْ فَإِنَّهُمْ ظالِمُونَ (1).
یعنی احتمال دارد که آنان اسلام بیاورند، در این صورت از کجا میدانی که آنان ملعونهستند؟
همچنین برای ما جایز است کسی را که میدانیم در حال کفر از دنیا رفته است، لعن کنیم. ذم و سرزنش وی هم جایز است، اگر باعث آزار مسلمانی نباشد. و اگر مسلمانی اذیّت شود، نباید کافر را لعن کرد؛ چنان که روایت شده است:
«رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از ابوبکر دربارۀ صاحب قبری پرسید که از کنار آن میگذشتند و به سوی طائف میرفتند. ابوبکر جواب داد: این قبر مردی است که نسبت به خدا و رسولش تکبّر ورزید. این، قبر سعید بن عاص است. عمرو بن سعید، پسر این میّت، حاضر بود. او از سخن ابوبکر ناراحت شد و گفت: ای رسول خدا! این، قبرِ مردی است که
1) (1) - آل عمران (3): 128.
بخشندهتر و کوشاتر از ابیقحافه بود! ای رسول خدا! مشاهده فرمودید که این مرد، چگونه دربارۀ پدرم صحبت کردند؟
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: از ابوبکر در گذر. سپس رفت و در
جایی ابوبکر را دید و فرمود: (ای ابوبکر! هنگامی که از کفّار سخن میگویید، سخن خود را به تمام آنان تعمیم دهید؛ زیرا اگر به مورد خاصّی اشاره کنید، فرزندان را به خاطر پدران خشمگین میسازید، پس مردم، دست از این کار کشیدند».
نعمان، شراب خورده و بارها حد بر وی جاری شده بود. یک بار در محضر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عدّهای گفتند:
«خدا او را لعنت کند، چرا این کار را تکرار میکند؟».
آن حضرت فرمود:
«با شیطان در ضدّیت با برادرت، همکاری نکن».
و بنا به روایتی فرمود:
«این را نگو; زیرا او خدا و رسولش را دوست میدارد».
نهی پیامبر(صلی الله علیه و آله) دلالت میکند بر این که لعن فاسقِ مشخّص، جایز نیست. و به طور کلّی در لعن اشخاص، خطرهایی است که باید از آن اجتناب کرد و خطری در خودداری از لعن ابلیس نیست، تا چه رسد به غیر او.
اگر گفته شود: آیا لعن یزید که حسین(علیه السلام) را به شهادت رسانده یا دستور به قتل او داده، جایز است؟
میگوییم: این امری است که اصلاً ثابت نشده و تا زمانی که ثابت نشده جایز نیست که گفته شود: یزید او را به قتل رسانده، یا دستور به قتل او داده است، تا چه رسد به این که او را لعنت کنیم! زیرا جایز نیست که بدون تحقیق، به مسلمانی، گناه کبیره را نسبت دهیم. البتّه جایز است که گفته شود: ابن ملجم، علی(علیه السلام) و ابولؤلؤ عمر را به قتل رسانیدند؛ زیرا این امر متواتری است، پس جایز نیست که بدون تحقیق، به مسلمانی، فسق، یا کفر را نسبت میدهیم.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:
هیچ کس، فردی را به کفر، یا فسق متّهم نمیکند، مگر این که خودش متّهم میشود».
و فرمود:
«هیچ کس به کفر فردی شهادت نمیدهد، مگر این که دو حالت دارد: یا این که آن شخص، چنان که شهادت داده خود هم کافر است و یا کافر نیست؛ اگر کافر نباشد، خودش با این شهادت کافر شده است».
معنای حدیث این است که: او را کافر بداند در حالی که میداند او مسلمان است، پس اگر احتمال دهد که او به خاطر بدعت، یا امر دیگری کافر شده است و نسبت کفر به او بدهد، در این صورت خطاکار است، نهکافر.
معاذ میگوید:
«رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به من فرمود: تو را نهی میکنم از این که به مسلمانی فحش بدهی، یا از امام عادلی، نافرمانی کنی و تعرّض به اموات را به شدّت نهی میکنم».
مسروق میگوید:
«عایشه بر من وارد شد و پرسید: فلانی که خدا او را لعنت کند، چه شد؟ گفتم: از دنیا رفت. گفت: خدا او را رحمت کند. پرسیدم: این دیگر چگونه بود؟ گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: مردهها را سب نکنید که به دنبال اعمال خود رفتهاند و فرمود: مردهها را سب نکنید که زندهها را اذیّت میکند و فرمود: ای مردم! مرا در اصحاب و برادران و دامادهایم حفظ کنید. ای مردم! پس از آن که کسی مرد، از او به نیکی یاد کنید».
اگر پرسیده شود: آیا جایز است که بگوییم: خداوند قاتل امام حسین(علیه السلام) را لعنت کند؟ یا دستور دهنده به قتل او را لعنت کند؟
میگوییم: صحیح آن است که گفته شود: اگر قاتل امام حسین(علیه السلام) قبل از توبه از دنیا رفته، خدا او را لعنت کند; زیرا ممکن است که قبل از مرگ، توبه کرده باشد؛ چنان که وحشی در حال کفر، حمزۀ سیّدالشهداء را به شهادت رسانید، امّا بعداً از کفر و قتل، توبه کرد و جایز نیست که لعنت شود، در حالی که قتل نفس، گناه کبیره است و به مرتبۀ کفر نمیرسد، پس اگر لعنت خود را مقیّد به توبه نکرده و آن را به صورت
مطلق بگوییم، از احتیاط دور است، امّا در سکوت کردن، هیچ خطری وجود ندارد و همین بهتر است.
این مطالب را آوردیم، به خاطر آن که مردم، لعن و نفرین را امری
ساده میشمارند، در حالی که مؤمن، لعن کننده نیست و سزاوار نیست که زبان به لعن کسی بگشاید، مگر آن که وی در حال کفر از دنیا رفته باشد و یا اقوام و گروههای معروف را به خاطر اوصافشان لعن کرده و اشخاص را معیّن نکنیم. و در هر حال، مشغول شدن به ذکر خدا بهتر است و احتیاط آن است که سکوت را اختیار کنیم تا سالم بمانیم». (1)
ابن تیمیّه در تأکید سخنان غزّالی مینویسد:
«در صحیح بخاری حدیثی آمده که معنایش این است: مردی بسیار شرابخواری میکرد. هر گاه دستگیر میشد، او را نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میآوردند و او را شلاق میزدند. یک بار که او را آورده بودند، مردی گفت: خدا او را لعنت کند، چرا این قدر شرابخواری میکند تا او را نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله) بیاورند؟! پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: او را لعنت نکنید; هر آینه او خدا و رسولش را دوست دارد و هر مؤمنی، خدا و رسولش را دوست دارد و هر کس خدا و رسولش را دوست نداشته باشد، مؤمن نیست.
1) (1) - احیاءالعلوم، غزّالی: 3/ 135 - 133، چاپ دارالفکر.
این با وجودی است که آن حضرت شراب و درست کنندههای آن را به طور دسته جمعی و شرابخوار و فروشندۀ آن و حمل کنندۀ آن و... را لعنت کرده است; ولی از لعنت این شخص معیّن نهی فرموده است; زیرا لعنت از باب وعید است و می توان به طور عموم این حکم را جاری کرد، امّا ممکن است که وعید از شخص معیّن برداشته شود و او قبل از مرگ، توبه کند، یا کارهای نیکی انجام دهد که گناهان را زایل کند، یا دچار مصیبتهایی شود که گناهان را بپوشاند، یا مورد شفاعت مقبول قرار گیرد، یا علّت دیگری باعث شود که عذاب و وعید از او برداشته شود».. (1)
و از ابن تیمیّه نقل شده است:
«حقیقت امر این است که گاهی سخنی کفر است و گویندۀ آن تکفیر میشود. برای مثال گفتهمیشود: هر کسی این سخن را بگوید، کافر است امّا اگر شخص معیّنی آن را گفته باشد، تکفیر نمیشود تا حجّت شرعی بر او اقامه شود و این حکم شرعی را سلطان، یا امیر تعریف میکند؛ چنان که در کتابهای احکام آمده است. و پس از آن که حکم را به وی فهماندند و جهالت او برطرف شد، حجّت علیه او اقامه میشود و سزاوار نیست که شخص معیّنی را نام برده و گفته شود: این فرد، کافر، یا فاسق، یا ملعون، یا مستحقّ آتش، یا مورد
1) (1) - الفتاوی الکبری: 4/ 220.
غضب خدا، یا... است، به خصوص که آن شخص معیّن، فضایل و خوبیهایی داشته باشد. بدیهی است که غیر از انبیا جایز الخطا هستند و مرتکب صغیره و کبیره میشوند، با این عنایت که امکان دارد آن شخص معیّن، صدّیق، یا شهید، یا صالح یا... باشد؛ چنان که در جای دیگر به تفصیل توضیح دادیم که گاهی گناهی با توبه، یا استغفار، یا حسنات، یا مصایب، یا شفاعت مقبول، یا به خواست و مشیّت الهی و رحمت واسعهاش بخشیده و آمرزیده میشود.
اگر بگوییم که به موجب آیات:
وَمَن یَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُّتَعَمِّدًا... . (1)
«هر کسی که از روی عمد، مؤمنی را به قتل برساند».
إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتَامَی ظُلْمًا إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَارًا وَسَیَصْلَوْنَ سَعِیرًا . (2)
«همانا کسانی که اموال یتیمان را از روی ظلم میخورند، در واقع آتش میخورند و به زودی روانۀ جهنّم میگردند».
وَمَن یَعْصِ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَیَتَعَدَّ حُدُودَهُ... . (3)
«هر کسی که از خدا و رسولش نافرمانی و از حدودش تجاوز کند».
وَلاَ تَأْکُلُواْ أَمْوَالَکُم بَیْنَکُم بِالْبَاطِلِ... . (1)
« اموال خود را در میان خودتان به باطل نخورید».
وَمَن یَفْعَلْ ذَلِکَ عُدْوَانًا وَظُلْمًا... . (2)
«هر کس آن را از روی دشمنی انجام دهد».
و آیات دیگری که دربارۀ وعید وارد شده است و به موجب احادیث نبوی که میفرماید:
لَعن اللّهُ مَنْ شَرب الخمر. (3)
خدا شرابخوار را لعنت کند.
یا:
مَنْ عقّ والدیه. (4)
والدینش را عاق کند.
یا:
مَنْ غَیَّرَ منار الارض. (5)
کسی که نشانههای زمین را تغییر دهد.
یا:
مَن ذَبَح لغیر اللّه. (6)
کسی که برای غیر خدا ذبح کند.
یا:
لعن اللهُ السَّارق. (1)
خدا دزد را لعنت کند.
یا:
لَعَنَ اللّهُ آکلَ الربا و مُوَکّلَه و شاهِدَه و کاتِبَهُ. (2)
خداوند، رباخوار و موکّل و شاهد و کاتب آن را لعنت کند.
یا:
لعن اللّهُ لاوی الصدقة و المتعدّی فیها. (3)
خداوند، تجاوز کنندۀ صدقه را لعنت کند.
یا:
مَنْ أحدَثَ فی المدینةِ حدثاً، او آوی محدثاً فعلیه لعنة اللّه و الملائکة و الناس اجمعین. (4)
هر کس در مدینه بدعتگذاری کند، یا بدعتگذاری را پناه دهد، لعنت خدا و ملائکه و همۀ مردم بر او باد.
و احادیث دیگری که وعده به عذاب داده است و گفته است که: لعنت اشخاص جایز است، امّا ما میگوییم که جایز نیست در این موارد شخص معیّنی لعن شود; زیرا امکان دارد توبه کند، یا کاری انجام دهد که گناهانش ریخته شود».
تا این که مینویسد:
«انجام این امور از طرف کسی که با اجتهاد، یا تقلید و شبه آن، آنها را مباح و جایز میداند، باعث میشود که ملحق به کسانی نشود که وعدۀ عذاب داده شدهاند؛ چنان که توبه یا حوادث دیگری باعث میشود که عذاب، مرتفع شود. این راهی است که باید از آن پیروی شود و غیر از آن، دو راه خبیث وجود دارد: یکی قولی است که وعده به عذاب افراد معیّن میدهد و ادّعا میکند به نصوص عمل کرده است و این، از قول خوارج و معتزله و غیر ایشان قبیحتر است و فساد آن معلوم و ادلّۀ آن در غیر این موضع، روشن است.
وعده به عذاب و عقاب، حق است، امّا شخص معیّنی که این افعال را مرتکب شده است، لاجرم مستحقّ عذاب دانسته نمیشود; چنان که علیه شخص معیّنی که اهل قبله است، به جهنّمی بودن حکم نمیشود؛ چون ممکن است شرایطی مفقود شود، یا مانعی ایجاد شود و همین طور است اقوالی که گویندهاش را کافر میکند. گوینده، گاهی به خاطر اطّلاعات نادرستی که به وی رسیده و نتوانسته است حق را بشناسد و یا شبهاتی برای او عارض شده، حق را گم میکند و در چنین حالی خدا عذر او را میپذیرد.
هر کسی که به خدا و رسولش ایمان داشته و تظاهر به اسلام کند و خدا و رسولش را دوست بدارد، خداوند گناهانش را میبخشد اگر چه لفظ شرک، یا لفظ معاصی بر گناهانش اطلاق شود. این چیزی
است که اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و تمام ائمّۀ اسلام آن را میگویند لکن مقصود این است که مذاهب ائمّه مبتنی بر این تفصیل است و بین نوع و فرد، فرق میگذارد». (1)
این کلام را با تمام طول و تفصیلهایش نقل کردیم، به خاطر این که شبهه بسیار شدید است و حق به طور کامل در آن گم شده است. ما میتوانیم حقیقت را در ضمن بیان ملاحظاتی که از جهات متعدّد بر این قاعده وارد میشود، بیابیم:
الف: لعن به معنای اخبار از حال ملعون نیست تا این اشکال مطرح شود که فرد ملعون ممکن است توبه کند و بخشیده شود بلکه - چنان که اشاره شد - دعا و انشایی است بر طرد آن فرد ملعون از رحمت خدای متعال. البتّه گاهی خداوند این نفرین را مستجاب میکند و گاهی مستجاب نمیکند و گاهی آن فرد، توبه میکند و بعدها از صالحان میشود و گاهی توبه نمیکند.
خداوند به ملاک و معیارهای خود عمل میکند و مؤمن به تکالیف خودش عمل میکند. مؤمن اگر ببیند که فردی مرتکب یکی از اعمالی شده که لعنت بر آن در کتاب و سنّت جاری شده است، بر او واجب است که امر به معروف و نهی از منکر را در مراحل سهگانهاش انجام دهد. او باید با دست و زبان و قلبش این فریضۀ
1) (1) - الصواعق الالهیّه فی الردّ علی الوهّابیّه، سلیمان عبدالوهّاب: 88 - 86/ تحقیق دارالهدایه.
واجب را عمل کند و لعنت از مراتب قلبی و زبانی است. اگر توانست انزجار خود را ابزار کند، مرحلۀ زبانی و اگر نتوانست ابراز کند، مرحلۀ قلبی است.
در این لعنت، چیزی نیست که مستلزم کشف و اخبار از حال و اوضاع فرد، در پیشگاه خدای متعال باشد، مگر این که لعنت خدا، یا رسولش بر شخص معیّن جاری شده باشد که در این صورت، علاوه بر جنبۀ دعایی، جنبۀ اخبار و کشف از واقعیّت حال و اوضاع فرد در پیشگاه خدای متعال دارد.
قاعدۀ تفاوت گذاشتن بین لعن نوعی و فردی، در نتیجۀ خلط بین لعن شخص معیّنی به وسیلۀ مؤمن و لعن او به وسیلۀ خدا و پیامبر(صلی الله علیه و آله) به وجود آمده است. اشتباه در این جا بوده است که لعن شخص معیّن به وسیلۀ مردم، جنبۀ اخباری ندارد و تنها جنبۀ دعایی و انشایی دارد، به خلاف لعن خدا و رسول(صلی الله علیه و آله) که جنبۀ اخباری از اوضاع و احوال ملعون دارد.
آنچه ما دربارۀ آن بحث میکنیم، خالی از هر گونه جنبۀ اخباری دربارۀ آخرت فرد میباشد. در این صورت، سخنان غزّالی هیچ معنا ندارد که میگوید: «مؤمن، نباید یهودی را لعن کند؛ زیرا ممکن است اسلام بیاورد و کسی که اسلام آورد، چگونه نزد خدا ملعون خواهد بود؟!».
معنای اطلاق لعنت بر فرد معیّن این است که: خداوند بر اساس اوضاع و احوال کنونیاش اجازۀ لعنت او را داده است و حکم به این که در پیشگاه خداوند هم ملعون است یا خیر، تابع اعمال و رفتار آیندۀ او و موازین کلّی و ملاحظات متکامل میباشد. در این صورت، لعن فرد خاص، نه تنها دور از احتیاط نیست بلکه ترک آن خلاف احتیاط است؛ زیرا باعث میشود که حس طرفداری از حقّ در مؤمن، ضعیف شده و حسّ عدم انکار باطل، رشد نماید. و همین میرساند که ترک لعن، خلاف احتیاط است که غزّالی آن را انکار کرده است.
ب: آیۀ شریفه میفرماید:
لَیْسَ لَکَ مِنَ الأَمْرِ شَیْءٌ أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ أَوْ یُعَذِّبَهُمْ فَإِنَّهُمْ ظالِمُونَ . (1)
«چیزی از امر در دست تو نیست، خداوند یا توبۀ آنان را میپذیرد، یا آنان را عقاب میکند، به درستی که آنان ظالمانهستند».
گفته شده است که: آیه هنگامی نازل شد که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) قاتلان شهدای بئر معونه را به مدّت یک ماه در نمازش لعن میکرد و همین بر جواز لعن به وسیلۀ پیامبر(صلی الله علیه و آله) دلالت می کند.
نهایت چیزی که آیه بر آن دلالت میکند این است که نفرین و لعن، معیار و ملاک عاقبت افراد باطل نیست بلکه ممکن است
1) (1) - آل عمران (3): 128.
که خداوند توبۀ آنان را بپذیرد و چه بسا که آنان را عقاب کند و این مستلزم نهی از لعن ایشان نمیباشد؛ چنان که غزّالی آن را تفسیر و برداشت کرده است.
ج: مطالبی را که گفتیم با حادثۀ اجرای حد بر شرابخواری که چندین بار شرابخواری کرده بود، انسجام کامل دارد. (1)آن حضرت با وجود اجرای حد، فرمودند که او را لعن نکنید. این نهی، ناشی از علم پیامبر(صلی الله علیه و آله) به آیندۀ این فرد بوده است. در واقع آن حضرت به اصحاب خویش فرموده که نفرین علیه این شخص در درگاه خدا مستجاب نمیشود؛ زیرا او عاقبت به خیر است.
پس این حدیث از قبیل صدور حکم در مورد حادثۀ خاص است و تعمیم داده نمیشود. و تفسیر این حدیث به معنایی که غزّالی و پیروانش برداشت کرده بودند، ترجیح بلامرجّح است. پس هر دو تفسیر محتمل است؛ تفسیر به نهی از لعنِ فرد معیّن و تفسیر به حکمِ خاص بودن این نهی. و قاعده این است که: «إذَا جَاءَ الاحتمال، بَطَل الاستدلال». تمام این احتمالها و ترجیحها در صورتی است که قاعدۀ تفریق بین لعن انواع و لعن اشخاص، درست باشد امّا اگر ثابت شد که باطل است و دلیلی ندارد؛ چنان که در واقع همین طور است، حق در تفسیر دوّم منحصر میشود و نوبت به ترجیح نمیرسد.
1) (1) - صحیح بخاری: 8/ 14، چاپ دارالفکر.
د: ما با غزّالی در این نکته موافق هستیم که لعن اشخاص، کاری بسیار خطیر و سرنوشت ساز است امّا با او موافق نیستیم که مقتضای این خطر، خودداری از لعن است بلکه مقتضای آن، مواظبت و مراقبت شدید در مورد کسانی است که میخواهیم آنان را لعن کنیم. باید بدانیم که هیچ کس لعن نمیشود مگر آن که بدون هیچ شک و تردیدی مستحقّ لعن باشد.
ه-: ما با غزّالی در این نکته موافق نیستیم که در صورت سکوت، هیچ خطری متوجّه ما نمیشود و سکوت، بهترین گزینه است; زیرا لعن، یک وسیلۀ ادبی و فرهنگی است که جامعه به وسیلۀ آن میتواند خودش را از انحرافات، مصون نگاه دارد. سکوت از لعن; یعنی رضایت و تأیید همۀ انحرافاتی که سلامت و امنیّت جامعه را تهدید میکند؛ از این رو، خدای متعال در قرآن کریم، ابلیس و شجرۀ ملعونه که همان حکم بن ابی العاص و پسرانش بودند را لعن میکند.
و: غزّالی دربارۀ لعن قاتلان امام حسین(علیه السلام) میگوید:
«صحیح این است که گفته شود: اگر قاتل امام حسین(علیه السلام) قبل از توبه مرده است، خدا او را لعنت کند؛ زیرا احتمال دارد که وی قبل از مرگ توبه کرده باشد!».
این سخن غزّالی، اعتراف به جواز لعن بعضی از مسلمانان است؛ زیرا توبۀ او، مدخلیّتی در مسألۀ لعن ندارد. او جرمِ معلوم و
مشهودی را مرتکب شده است، در حالی که توبۀ او نامعلوم است. و اگر بر فرض که توبه کرده باشد، قبول توبه امر مجهولی است.
مهم این است که: یزید بنابر مفروضات غزّالی، کسی است که بر حالت کفر نمرده است، در این صورت، چگونه لعن او را در صورت عدم توبه جایز دانسته است، در حالی که حکم کرده است:
«لَعنت بر هیچ کس جایز نیست، مگر این که در حال کفر مرده باشد».
ز: ابن تیمیّه آورده بود:
«جایز نیست شخص معیّنی را که بعضی از گناهان را مرتکب شده است، مورد نظر قرار داده و بگوییم که مستحقّ عذاب الهی است; زیرا امکان دارد که توبه کند، یا به وسیلهای گناهانش آمرزیده شود».
اگر منظور ابن تیمیّه، عذاب آخرت باشد و این که حال افراد در روز قیامت چگونه خواهد بود، حرف درستی زده است؛ زیرا هیچ کس غیر از انبیا و اولیا با قاطعیّت نمیتواند بگوید که اوضاع و احوال فلان شخص در قیامت چگونه است; چون این امری غیبی است که از چشم ما دور است.
امّا اگر منظور وی، به لحاظ آثار دنیوی باشد که بر اعمال و گناهانشان مترتّب میشود، در این صورت، حرف نادرستی زده و تطبیق آن ممکن نیست.
علّت آن است که: ارتداد و نفاق و بعضی از مصادیق فسق، حد و حدود و تعزیرات شرعی دارد، مثل وجوب قتل مرتد. اگر ما به قاعدۀ ابن تیمیّه عمل کنیم و بگوییم که نمیتوانیم شخص را به عذاب وعده بدهیم؛ زیرا ممکن است توبه کند و... در این صورت نمیتوانیم که احکام جزایی اسلام را که مترتّب بر این عناوین است، جاری کنیم و نمیتوانیم بگوییم که فلان شخص، مرتد، فاسق، یا ملعون است.
دلیل ما این است که خلیفۀ اوّل به این احکام شرعی عمل کرد؛ زیرا اگر مشخّص نشده بود که عدّهای مرتد شدهاند، با چه مجوّزی جواز جهاد و قتل آنان را صادر کرد؟
عمل خلیفۀ اوّل، واضحترین رد بر بطلان قاعدۀ تفریق بین انواع و اشخاص در وعید است که از از سوی مکتب خلفا ارائه شده است. روشن است که اجرای آثار جزایی و غیره بر مرتد و فاسق و منافق، به لحاظ ظاهر حال است و نمیتوانیم آن را دلیلی بر سوء عاقبت در آخرت بگیریم. آخرت، حسابهای دیگری دارد که بر ما مخفی است و وعید اخروی نسبت به اشخاص، برای ما امکان ندارد، مگر آن که خدا، یا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ما را مطّلع کرده باشند.
همچنین واضح است که اجرای این آثار دنیایی، احتیاج به قطع و یقین شدید دارد. حکم کردن به کفر، یا نفاق، یا فسق مسلمانی، امر بزرگی است که سبک شمرده نمیشود. تمام مذاهب به غیر از
فرقههای نادری از قبیل خوارج بر همین عقیده هستند و تکفیر و تفسیق را امر بزرگ و مهمّی میشمارند. قاعدۀ مذکور، اگر به لحاظ آخرت باشد، صحیح است، مگر در مورد کسانی که خدا و رسولش به ملعون بودن آنان خبر دادهاند.
و اگر به لحاظ آثار دنیوی باشد، صحیح نیست، البتّه اثبات این آثار شرعی بر افراد و اشخاص معیّن، احتیاج به دلایل مبرهن و کافی دارد و احراز این مطلب که چه کسی ملعون، فاسق، یا کافر است، کار آسانی نیست و تشخیص مصادیق این صفات باید به گونهای باشد که جامعه به هرج و مرج کشیده نشود.
ط: از جمله شواهدی که بر بطلان قاعدۀ تفریق انواع و اشخاص دلالت میکند، سیره و روش صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است. آنان اشخاص معیّنی را مخاطب قرار داده و آنان را به کفر و نفاق متّهم میکردند؛ چنان که عایشه، مروان و پدرش را ملعون خواند. (1)همچنین عایشه، عثمان را پیرمرد فرتوت و کافر خواند. (2)
و این سخن ابوسعید خدری معروف است که میگفت:
«ما منافقین را با ملاک دشمنی ایشان با علی بن ابی طالب میشناختیم». (1)
این سخن ابوسعید، اشاره به افراد خاصّی دارد که یکایک به نفاق، متّهم میشدند.
ح: ابن عقیل علوی در رد غزّالی گفته است:
«چگونه ابن منیر و غزّالی و پیروانشان از نهی صادر شده از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در لعنت نکردن شرابخواری که حد بر او جاری شده بود، این برداشت را کردهاند که تعیین اشخاص به لعن، ممنوع است؟! این در حالی است که نهی در این حدیث، معلّل به محبّت خدا و رسولش شده است که بعد از اقامۀ حد، بیان شده است و برای تعیین و عدم آن، چیزی از متن روایت فهمیده نمیشود! علاوه بر این، سیره و روش پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و اصحاب و بسیاری از بزرگان، متقدّم برخلاف آن چیزی بوده است که روایت را بر آن حمل کردهاند.
قویترین دلیل بر جواز لعن شخص معیّن از مسلمانان، قرآن کریم است. قرآن در مورد قَسَم ملاعن میفرماید:
والخامِسَة أن لعنَتَ اللّهِ علیه ان کانَ من الکاذبین . (2)
«پنجمین بار قسم بخورد که لعنت خدا بر او باشد، اگر دروغ بگوید».
در احکام و تاریخ لعان آمده است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) ملاعن را
قسم داده است و این از احکام شرعی است که تا روز قیامت در امّت محمّد(صلی الله علیه و آله) باقی میماند. میدانیم که تعیین به وسیلۀ صیغۀ متکلّم، اقوا از ذکر اسم عَلَم است؛ چنان که در کتابهای ادبی آمده است. و در امّت اسلام هم، هیچ کس قایل به کفر دو طرف ملاعنه نشده است تا ادّعای غزّالی و پیروانش را تأیید کند که میگفتند:
«لعن معیّن، جز برای کافر جایز نیست».
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نیز اشخاصی را به طور معیّن لعن فرمودند؛ همانند: ابوسفیان بن حرب، سهیل بن عمرو، عمرو بن عاص، ابوالاعور سلمی، حکم بن عاص و پسرش مروان بن حکم و غیره. و بسیاری از اصحاب جلیلالقدر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) افراد معیّنی را لعن کردهاند؛ مثل: معاویه، عمرو بن عاص، حبیب و عبدالرحمان بن خالد، ضحّاک بن یزید، بسر بن ارطاة، ولید بن عتبه، زیاد بن ابیه، حجّاج بن یوسف ثقفی و غیره که شمارش همۀ آنان دشوار است.
در تاریخ آمده است که حسان بن ثابت، هند جگرخوار، دختر عتبه و همسرش ابوسفیان را لعن کرد. در آن زمان، حسان به دستور پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از آن حضرت دفاع فرهنگی میکرد و با این وجود، پیامبر(صلی الله علیه و آله) او را از این کار منع نکرد بلکه اقدامات او را تأیید کرد.
یکی از ابیات شعر حسّان این است:
لَعنَ الإلهُ و زوجَها مَعَها هند الهنود عظیمة... ! (1)
«خداوند، ابوسفیان و همسرش هند جگر خوار را لعنت کند».
در تاریخ آمده است که: عمر بن خطّاب، خالد بن ولید را به خاطر کشتن مالک بن نویره لعنت کرد. (2)و علی(علیه السلام) عبدالله بن زبیر را در روزی که عثمان به قتل رسید، لعنت کرد؛ زیرا از او حفاظت نکرد. (3)و عبدالله بن عمر، پسرش بلال را سه مرتبه لعنت کرد.
ابن عبدالبرّ از عبدالله بن هبیره سبائی نقل میکند که گفت:
«روزی بلال بن عبدالله بن عمر برای ما نقل میکرد که پدرش، عبدالله بن عمر گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمودند: از حضور زنان در مساجد جلوگیری نکنید. گفتم: امّا من از حضور خانوادهام در مسجد جلوگیری میکنم و هر کس دلش میخواهد، آنان را آزاد بگذارد. پدرم رو به من کرد و سه مرتبه گفت: لَعَنک اللّه! سپس گفت: تو میشنوی که من میگویم: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چنین فرمود: آنگاه با آن مخالفت میکنی؟! آنگاه با خشم و غضب از جای خود بلند شد و رفت». (4)
از امام مالک به طور صحیح نقل شده است که گفت:
«خداوند عمرو بن عُبید - زاهد مشهور - را لعنت کند».
و از محمّد بن حسن، همراه و همکار ابوحنیفه نقل شده است که از ابوحنیفه شنیدم که میگوید:
«خداوند، عمرو بن عبید را لعنت کند».
ابن جوزی از قاضی بن یعلی با اسناد، از صالح بن احمد بن حنبل نقل کرده است:
«روزی به پدرم گفتم: عدّهای ما را منتسب به تولا و دوستی یزید میکنند؟ پدرم گفت: پسرم! مگر کسی که به خدا ایمان داشته باشد، میتواند یزید را دوست داشته باشد؟! چرا لعنت نکنیم کسی را که خدا در قرآن او را لعنت کرده است؟! در این آیۀ شریفه خداوند میفرماید:
فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِن تَوَلَّیْتُمْ أَن تُفْسِدُوا فِی الأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحَامَکُمْ * أُولئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَأَعْمَی أَبْصَارَهُمْ . (1)
«پس آیا امید دارید که اگر بازگشتید، در زمین فساد کنید و قطع رحم نمایید؟ آنان کسانی هستند که خدا ایشان را لعنت کرده و آنان را کر و کور گردانیده است».
1) (1) - محمّد (47): 23 - 22.
آیا فسادی از این بالاتر هست که یزید آن را مرتکب شد؟ و در روایتی آمده است که گفت: پسرم! چه بگویم دربارۀ کسی که خدا او را در قرآن لعنت کرده است؟». (1)
بخاری روایت کرده است:
«وکیع گفت: لعنت خدا بر بشر مریسی، او یهودی، یا نصرانی است؟ گفتند: پدرش، یا جدّش نصرانی بوده است. وکیع گفت: لعنت خدا بر او و بر پیروانش باد». (2)
بکر بن حماد و قاضی ابوالطیب و ابوالمظفّر اسفرائینی وعدّۀ دیگری، عمران بن حطان را لعن کردهاند؛ چرا که ابیات مشهوری در مدح اشقی الاشقیاء ابن ملجم مرادی - لعنة الله علیه - گفته است. (3)
و یحیی بن معین، حسین بن علی کرابیسی شافعی بغدادی را لعنت کرده است؛ چنان که در تهذیب التهذیب آمده است. (4)
مسلمانان همچنان، لعن افرادی را که مرتکب گناهان کبیره میشدند، امری عادی میشمرند و لعنت کردن افراد فاسد، میان آنان شایع است. اگر کتابهای حدیث و سیره و تاریخ را بررسی
کنیم، میبینیم که پر از چنین مواردی میباشد و از این رو، یک محقّق، ترسی از این ندارد که عدّۀ زیاد بگویند که لعن افراد مشخص و معیّن، ممنوع است؛ زیرا تاریخ و سیره گواهی میدهد که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و بسیاری از اصحابش و بزرگان قدما با این عقیده مخالفت کرده و گناهکاران را لعنت میکردهاند. (1)
فقهای اسلام، با تکفیر اهل قبله بسیار با احتیاط برخورد کرده و آن را جز در شرایط خاصّی اجازه نمیدادهاند؛ زیرا آثار شرعی بسیار سختی بر آن مترتّب میشود. برخورد شدید سنّت شریف نبوی، ما را از بیان شواهد مختلف بینیاز میکند، امّا نکتهای که باید بدان توجّه کرد، این است که از جمله شرایط تکفیر این است که: عقیدۀ شخص، ناشی از اجتهاد نباشد؛ زیرا مجتهدی که در فهم مطلب خطا کند، معذور است و یک مجتهد نمیتواند که رأی و نظر مجتهد دیگر را تغییر دهد.
در باب «لعن» نیز این اصل جریان دارد. اگر اجتهاد و مذهب مجتهدی منجر شود به این که لعن بعضی از صحابه را جایز بداند بلکه این کار را نیکو و پسندیده فرض کند، نمیتوانیم به تکفیر، یا تفسیق
1) (1) - النصائح الکافیه: 36 - 33، چاپ فجر.
وی حکم کنیم، گرچه در اصل، لعن، موجب تکفیر و تفسیق می شود، پس اجتهاد، یکی از اموری است که این حکم را استثنامیکند.
در این قسمت، گزیدهای از آرا و نظرات ابن تیمیّه و ابن قیّم جوزیّه را در این موضوع نقل میکنیم. این قسمتها را سلیمان بن عبدالوهّاب، برادر محمّد بن عبدالوهّاب، مؤسّس فرقۀ وهّابیّت در کتاب الصواعق الالهیّه فی الردّ علی الوهّابیّه آورده است. او مینویسد:
«به هر تقدیر، اینها؛ یعنی نذرها و متعلّقات آن اموری است که آنان گمان میکنند، کفر است. در این جا اصل دیگری داریم که از اصول اهل سنّت میباشد و بر آن اجماع دارند؛ چنان که شیخ تقیالدین و ابن قیّم از آنان نقل کردهاند. آن اصل این است که: جاهل و مخطی از این امّت، اگر عملی کفر، یا شرکآمیز مرتکب شوند، کافر و مشرک خوانده نمیشوند؛ زیرا جهل و خطا باعث کفر و شرک نمیشود و شخص، معذور است بلکه در صورتی موجب کفر و شرک میشود که شخص، بدان عالم و آگاه باشد و چیزی را انکار کند که از ضروریّات دین شمرده میشود. این چیزی است که همۀ مسلمانان بر آن اجماع دارند». (1)
و از ابن قیّم جوزیّه نقل کرده است:
1) (1) - الصواعق الالهیّه: 33، تحقیق دارالهدایه.
«کفر مرتدان بر دو قسم است; کفرِ مطلق و عام و کفر مقیّد و خاص. کفر مطلق آن است که: تمام آنچه را خدا نازل کرده و رسالت محمّد(صلی الله علیه و آله) اقتضای آن را دارد، انکار کند و کفر مقیّد و خاص آن است که: یکی از واجبات یا محرّمات را ردّ کند، یا صفتی از صفات خدا را برای خود بداند، یا خبری را که خدا نازل کرده تکذیب کند، یا قول مخالف خدا را عالماً و عامداً و برای رسیدن به اهداف خود، بر سخن خداوند مقدّم بدارد و...اگر چنین کارهایی از روی جهل، یا تأویل باشد، صاحب آن معذور است و تکفیر نمیشود؛ زیرا در صحیحین و سنن و مسانید، از ابی هریره آمده است که: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: مردی که هیچ گاه کار خیری را برای خانوادهاش انجام نداده بود و مرتکب گناهان فراوانی شده بود، وقتی در بستر مرگ افتاد، به پسرانش وصیّت کرد که پس از مرگ، جنازهاش را بسوزانند و نصف خاکستر آن را در دریا و نصف دیگر را در خشکی بریزند. پسرانش چنین کردند. به خدا قسم! مقدّر شده بود که خداوند او را چنان عذاب کند که کسی را آن گونه عذاب نکرده بود. خداوند به دریا و زمین دستور داد که ذرّههای بدنش را جمع کنند، سپس به او فرمود: چرا وصیّت کردی که این کار را بکنند؟ عرضکرد: ای خدا! تو که میدانی، من به خاطر ترس از تو چنین کردم، پس خداوند او را بخشید. با وجودی که این فرد، منکر قدرت خداوند برخودش و منکر بعث و نشور شده است، خداوند او را بخشیده و عذرش را
پذیرفته است. او اینها را از روی عناد انکار نکرده است بلکه علمش به همین مقدار بوده است». (1)
و از ابن تیمیّه نقل کرده است:
«از بدعتهای آشکار، تکفیر بعضی از طوایف مسلمان و مباح دانستن خون و اموال ایشان است. این کار از دو جهت بسیار خطیر و قابل تأمّل است:
اوّل: احتمال دارد که در آن طایفۀ تکفیر کننده بدعتی باشد که برزگتر و زشت تر از بدعت طایفۀ تکفیر شده باشد و این حال و وضع بیشتر اهل بدعت است که همدیگر را تکفیر میکنند. اینها مصداق کسانی هستند که قرآن میفرماید:
إِنَّ الَّذِینَ فَرَّقُواْ دِینَهُمْ وَکَانُواْ شِیَعًا لَّسْتَ مِنْهُمْ فِی شَیْءٍ.... (2)
«کسانی که دینشان را مختلف کردند و گروه گروه شدند، در چیزی شریک آنان نیستی».
دوّم: اگر فرض کنیم که یکی از طوایف، موافق سنّت عمل کند و دیگری بدعتگذار باشد، در این صورت، روش سنّت این نیست که هر کس سخن خطایی را گفت، تکفیر شود؛ زیرا خدای متعال میفرماید:
...رَبّنا لاتؤاخذنا إنْ نَسینا اوْ أخطأنا... . (1)
« پروردگارا! اگر فراموش کردیم، یا اشتباه کردیم، ما را عذاب نکن».
و در روایت صحیح آمده است: خداوند متعال در جواب این عدّه فرمود: قبول کردم.
خدای متعال میفرماید:
...وَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنَاحٌ فِیمَا أَخْطَأْتُم بِهِ وَلَکِن مَّا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُکُمْ... . (2)
« در آنچه از روی خطا مرتکب شدید، گناهی بر شما نیست لکن چیزهایی که از روی عمد بوده است، مورد بازخواست قرار میگیرد».
از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت شده است: همانا خدای متعال از خطا و
نسیان و کارهایی که افراد مجبور به انجام آن شدهاند، میگذرد». (3)
این حدیث، حَسن است و آن را ابن ماجه و غیره روایت کردهاند و صحابه و تابعین و ائمّۀ مسلمین اجماع دارند بر این که چنین نیست که هر گاه کسی در مطلبی اشتباه کرد، او را تکفیر کنیم اگر چه
سخن او مخالف سنّت باشد. در هر صورت، مسائل مربوط به تکفیر، بسیار گسترده است و در این جا مجال پرداختن به آنها نمیباشد. (1)
همچنین از او نقل می کند:
«من با تأکید می گویم که: خدای متعال، خطاهای این امّت را میبخشد، چه این که خطا در مسائل روایی و یا علمی باشد. و گذشتگان، همواره در بسیاری از این مسائل با هم نزاع میکرده اند و هیچ کدام دیگری را تکفیر و تفسیق نکردهاند...». (2)
همچنین نقل شده است که: از ابن تیمیّه دربارۀ دو نفر سؤال شد که دربارۀ تکفیر صحبت میکردند. او جواب را طولانی کرد و در نهایت گفت:
«اگر فرض شود که مردی، تکفیر را از مردی دفع کند که معتقد است او کافر نیست و به حمایت و پشتیبانی از او برخیزد؛ چون در این کار، قصد و نیّت شرعی داشته است، اگر به راه صواب برسد، دو اجر دارد و اگر اجتهاد کند و در اجتهاد خویش خطا کند، یک اجردارد». (3)
استاد اسد حیدر، مطالب مختصر و مفیدی را در این زمینه ارائه دادهاست. او مینویسد:
«مسألۀ متّهم کردن شیعه به سبّ صحابه، مسألهای بسیار مهم و ریشهدار است. حاکمان ظلم و جور، همیشه معارضان و مخالفان خود را به بهانههای گوناگون به کفر و فسق متّهم میکردند. در مورد شیعه نیز این روش به صورت شدیدتر و سختتر اجرا شد. آنان در طول حکومتهای فاسد خود، ادّعا میکردند که شیعه، صحابه را به صورت عام و ابوبکر و عمر را به صورت خاص لعنت میکند. وقتی که اندیشمندان میخواستند در مقابل این تهمت، موضعگیری کرده و حقیقت امر را روشن کنند، حاکمان ظالم، آنان را از میان برمیداشتند. سلطۀ جور، وقتی که میخواست یک شیعه را متّهم کند، او را متّهم به محبّت علی(علیه السلام) نمیکرد بلکه او را متّهم به سب و شتم ابوبکر و عمر میکرد. ابن اثیر در الکامل، در ضمن بیان حوادث سال 407 قمری مینویسد: در این سال، شیعیان را در همۀ مناطق آفریقا کشتند؛ زیرا متّهم به سب و شتم ابوبکر و عمر بودند». (1)
1) (1) - الکامل فی التاریخ: 9/ 110.
شیعه در راه انتشار و فهم و اندیشۀ اسلام و مبارزه با انحرافات و بدعتها در طول دوران بنیامیّه و بنیعبّاس، مشکلات فراوانی را متحمّل شده است.
آنان که در مبارزه با شیعه درمانده شدهاند، بهترین راه را این دیدهاند که شیعیان را به فسق و کفر متّهم کنند. آنان برای رسیدن به هدف خود، شایع میکردند که شیعیان، تمام اصحاب محمّد(صلی الله علیه و آله) را کافر میدانند و آنان را لعن میکنند! و به این ترتیب، این لعن و طعنها متوجّه شخص پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و امّهات المؤمنین و غیره میشود.
آنان قاعدهای را مقرّر کرده و آن را توسعه دادند مبنی بر این که:
«هر گاه فردی به اصحاب محمّد(صلی الله علیه و آله) عیب و ایراد وارد میکند، زندیق و فاسق است; زیرا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) حقّ است و قرآن حق است و همانا اصحاب بودهاند که این قرآن و احکام را به دست ما رساندهاند. آنان میخواهند که با عیبجویی و طعن اصحاب، کتاب و سنّت را ناقص جلوه دهند!!». (1)
آنان حکم کردند که هر کس متّهم به سبّ شیخین شود، کافر است و جنازهاش غسل و نماز ندارد. و شهادت به یگانگی خدا، سودی برای او ندارد و جنازهاش را با همان تابوت در حفره
1) (1) - الکفایه، خطیب بغدادی: 49.
میاندازند و با خاک آن را پر میکنند. (1)و اگر توبه کرد، توبهاش پذیرفته نمیشود! بلکه قتلش واجب است. (2)و بعضی قایل به حرمت ذبیحۀ وی و حرمت تزویج وی شدهاند.
از همین تهمتها و احکام، اندیشۀ تکفیر شیعه پدیدار شده است. حکمای جور که حق، هیچ ارزشی برای ایشان نداشته است، تنها به دنبال حفظ تاج و تخت خود و نابود کردن مخالفان خود به هر طریقی بودهاند.
در این جا خوب است که اشارهای به بحث مرحوم کاشف الغطاء دربارۀ فرقهای ریشهای دو طایفه داشته باشیم. (3)او بعد از بیان اختلافات مربوط به موضوع خلافت مینویسد:
«این مطلب نیز معصیت شمرده نمیشود و اگر ناشی از اجتهاد و اعتقاد باشد، باعث فسق نمیگردد، اگرچه این اجتهاد و اعتقاد اشتباه باشد. مسالهای که همه در باب اجتهاد بر آن توافق دارند این است که: اشتباه کننده یک اجر دارد و به واقع رسیده دو اجر دارد. میدانیم که علمای اهل سنّت، جنگهایی را که در صدر اسلام بین مسلمین واقع شد، همانند جنگ جمل و صفین و غیره حمل بر صحّت کرده و گفتهاند: طلحه، زبیر و معاویه به اجتهاد خود عمل کردهاند، اگر چه اشتباه کردهاند، امّا چون به
اجتهاد خویش عمل کردهاند، به عدالت و مقام آنان لطمهای وارد نمیشود!!
حال جای این سؤال است که: اگر اجتهاد، شخص را مبرّا میکند و قتل هزاران نفر را توجیه مینماید، سزاوار است که همین اجتهاد، عمل و عقیدۀ بعضی از علاقه مندان به مقامات عالیۀ ائمّه(علیهم السلام) را تأیید کرده و آن را انکار نکند؟
توطئۀ شوم متّهم کردن شیعه به سبّ صحابه و تکفیر آنان با همین بهانه، از سوی سیاست بازان ظالم و جائر صورت گرفته است. در این راه عدّهای جاهل و عدّهای هواپرست آنان را کمک کردهاند و توانستهاند این اندیشه را ترسیخ کنند.
آنان باب نقد علمی را مسدود کرده و از آزاد اندیشی جلوگیری کردهاند. برای مواجهه با شیعه، تنها از «چماق تکفیر» استفاده کرده و هیچ گاه به دنبال بحث و گفتگو نبودهاند. اگر از آنان سوال شود:
1- کجاست آن شیعهای که تمام اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله) را تکفیر
کند و از آنان برائت بجوید؟
2- کجاست آن شیعهای که برای ائمّۀ اهلبیت(علیهم السلام) قایل به الوهیّت است؟
3- کجاست آن شیعهای که قایل به تحریف و تنقیص قرآن است؟
4- کجاست آن شیعهای که مذاهب خارج از اسلام را بدعت گذارده است؟ و... نمیتوانند جواب درستی بدهند.
تنها جواب این است که: حکومت، این اتّهامات را بر شما وارد کرده و مخالفت با حکم حکومتی امکان ندارد. و چه خوب و راحت میشد به حقیقت رسید، در صورتی که کمی انصاف و حقیقت جویی و خوف از خدا در میان طرفین وجود داشته باشد.
آیا تشیّع شامل تعداد بسیاری از اصحاب محمّد(صلی الله علیه و آله) نبوده است که از بدریّون و از اهل بیعت رضوان بودهاند؟ کسانی که علی ابن ابی طالب(علیه السلام) را دوست داشته و او را سزاوار خلافت میدانستهاند.
آیا در میان شیعه، علمایی نبودهاند که همه به جایگاه رفیع علمی آنان اعتراف و اقرار کردهاند؟
آیا آنان از اساتید شیوخ و بزرگانی از قبیل: ابوحنیفه، شافعی، احمد، بخاری و غیره نبودهاند؟ صاحبان صحاح، روایات بسیاری را از بزرگان شیعه در صحاح خویش آورده اند که به حدود سیصد نفر میرسند و این جا نمیتوان به اسم یکایک آنان اشاره کرد. (1)
1) (1) - شرفالدین در کتاب المراجعات به صد نفر و علامۀ امینی در الغدیر، جلد سوّم به تعداد زیادی از علمای شیعه اشاره کرده است. اسد حیدر در کتاب: الامام الصادق و المذاهب الأربعه به حدود سیصد نفر اشاره کرده است که شاگرد امام صادق(علیه السلام) بودهاند.
به خاطر دسیسههای سیاسی و در سایهئ علمای درباری، عدّهای فتواهای عجیب و غریبی برای نابودی شیعه صادر کردهاند! آنان بدون ارائۀ استدلال و برهان، ادّعا کردهاند که جنگ با شیعیان، جهاد اکبر بوده و هر کس در جنگ با شیعیان کشته شود، شهید است!!
ابن عابدین در رسائل خود مینویسد:
«رافضی، کسی است که شیخین را سب و لعن کند، چنین کسی کافر است و اگر علی را از آن دو افضل بداند، بدعتگذار است». (1)
بدین ترتیب، مردم را به جان همدیگر انداخته و خون، ناموس و اموال مسلمان را مباح شمردهاند! بدون این که متوجّه حرمت خون و مال مسلمان باشند و این لعنت شدگان، هیچ هدفی از این اقدامات نداشتهاند، مگر این که پایههای حکومت ظالمانۀ خود را مستحکمتر نمایند.
در مواجهه با این قضایا باید به دو نکته توجّه نماییم:
الف: آیا طعن به هر یک از صحابه، مجوّزی برای این اعمال سنگدلانه میشود؟ یا این که در این جا تفاوت و فرقی وجود دارد. اگر این حکم شامل هر کسی شود که یک صحابی را طعن کرده و یا صفت ناروایی را به او نسبت داده در این صورت، چرا صحابه ای را که عثمان را مورد طعن
1) (1) - رسائل ابن عابدین: 2/ 169.
و ایراد قرار می دادند، مشمول این حکم نمی شوند؟ صحابه با عثمان به خاطر خلافهایش و با معاویه به دلیل جنایتهایش مخالفت کرده و آنان را لعن و نفرین می کردند؛ چنان که عایشه عثمان را پیرمرد خرفت و کافر خواند.
ابن تیمیّه میگوید:
«کسانی که عثمان را به قتل رساندند، خوارج و مفسد فی الارض بودند».
در ادامه میگوید:
«عثمان را عدّۀ کمی که طاغی و ظالم بودند، به قتل رساندند. و امّا کسانی که برای قتل وی تلاش کرده و مردم را تحریک و تحریض میکردند، همگی خطاکار بلکه ظالم و جنایتکار بودند». (1)
ابن حجر در توصیف معترضان بر عثمان مینویسد:
«بر مجتهد در امور مربوط به اجتهادش اعتراض نمیشود، امّا آن لعنتیهای متعرّض، نفهم و بلکه بیعقل بودند». (2)
آنان مقرّر کردهاند که در بحث «عدالت»، اصل بر این است که همۀ صحابه عادل هستند تا هنگامی که فتنهای پیش بیاید، پس
از آن باید بررسی کرد تا معلوم شود که چه کسی عدالت را رعایت نکرده است. این یکی از اقوال است. (1)
در صدد آن نیستیم که متعرّض تمام اقوالی شویم که صحابۀ شرکت کننده در قتل عثمان را تبرئه کردهاند و فقط میخواستیم سؤال کنیم که چرا حکم تکفیر، شامل صحابۀ معترض نمیشود.
ب: شیعه، بغض خود را نسبت به کسی که با علی(علیه السلام) دشمنی کند، کتمان نمیکند. به نصّ حدیث شریف نبوی، دشمن علی(علیه السلام) منافق است؛ زیرا آن حضرت فرمود:
«یا علی! لایحبّک إلا مؤمن و لایبغضک الامنافق».
«ای علی! جز مؤمن تو را دوست نمیدارد و جز منافق با تو دشمنی نمی ورزد».
معلوم است که منافقین در قعر جهنّم جای دارند و مشخّص است که بعضی از افرادی که لقب صحابی را به دوش میکشیدند، دشمن علی(علیه السلام) بوده و او را سب و لعن میکردند و حتّی این بیت از آنان
مشهور شده است:
فاللّه یشهد إنّا لانُحبُّهم لِلّه لانختشی فی ذاک من غضبا
1) (1) - شرح الفیّة عراقی: 4/ 36.
«خداوند گواه است که ما آنان را دوست نداریم و به خدا سوگند! به خاطر دشمنی با آنان از کسی نمیهراسیم».
بدون شک معاویه و طرفدارانش، نماینده و تجسّم بغض و دشمنی نسبت به علی(علیه السلام) بودند و دشمنی خویش را اعلام داشته و با او وارد جنگ شدند. آنان لعن علی و اولادش(علیهم السلام) را بدعت نهادند و صحابه و تابعینی که طرفدارشان بودند، از آنان پیروی میکردند. آنان جام زهر را در کام علی(علیه السلام) ریختند و آن چنان او را اذیّت کردند که به زبان نمیآید.
واقعیّت آن است که: انصاف نیست ادّعا کنیم معاویه به اجتهاد خودش عمل میکرده است و به واسطۀ اجتهاد خود، حدود را تعطیل و باطل را ترویج کرده و خونهای محترم را بر زمین ریخته و عرض و ناموس مسلمین را هتک حرمت کرده است. در زمان وی زنان مسلمان را اسیر کرده و در بازارها در معرض فروش میگذاشتند! (1)
ابوالغادیه جهنی از صحابه به شمار میرفت و کسی بود که از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روایت شنیده بود و خودش یکی از روایان حدیثی به شمار میرفت که در آن پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به عمّار میفرماید:
«یا عمّار! تقتلک الفئة الباغیة».
1) (1) - الاستیعاب: 1/ 157.
«ای عمار! گروه طغیانگر تو را میکشند».
جالب این است که همین ابوالغادیه، عمّار بن یاسر - رضوان الله علیه - را به شهادت رسانید و مردم او را به خاطر این جنایت بزرگ، سرزنش میکردند و خودش نیز اعتراف میکرد که از اهل آتش جهنّم است و میگفت:
«به خدا قسم! اگر تمام اهل زمین، عمّار را به قتل میرساندند، همگی داخل آتش جهنّم میشدند». (1)
چگونه آن کسی که از این جنایتکار فاسد، برائت میجوید و او را لعن میکند، متّهم به خروج از دین میشود؟ این صحابی که خودش اعتراف میکند که دشمن خدا و جهنّمی است! امّا بعضی از محدّثان برای او عذری تراشیده و گفتهاند:
«او مجتهدی بود که خطا کرد و لازم است که نسبت به صحابه حسن ظن داشته باشیم!!». (2)
ما نمیدانیم این چه منطقی است که دستور میدهد تا احکام و دستورات کتاب خدا به خاطر حسن ظن به صحابه و سکوت در مقابل فسادهایی که مرتکب شدهاند، کنار گذاشته شود.
آیا برای ما حایز است که در مقابل اعمال وحشیانۀ بسر بن ارطاۀ سکوت کنیم؟
او که نام صحابی را به یدک میکشید، فرمانده لشکر شام بود که جنایات فجیعی را مرتکب شد. او وقتی وارد یمن شد، اطفال، پیرمردان و پیرزنان را از دم تیغ گذرانید و حتّی دو طفل عبیدالله بن عبّاس به نام «قثم» و «عبدالرحمان» را در مقابل مادرشان به قتل رسانید! این زن هر ساله در موسم حجّ شرکت و برای دو طفلی که در مقابلش ذبح شده بودند، نوحه سرایی میکرد.
در این صورت، سزاوار نیست که وقتی یک مسلمان، ظلم و فجایع بسر و امثال او و فریاد و نالۀ زنان و یتیمان مسلمان را میشنود و از این صحابیهای دروغین خشمگین میشود و آنان را لعن میکند، به او تهمت زندیق رافضی بزنیم.
درست نیست که صحابی بودن، سپری برای محافظت از هر گونه نقد و انتقاد باشد و صحیح نیست که شخصی، با این ادّعا که صحابی است و اجتهاد میکند، به خون و مال و ناموس مسلمانان حمله کند.
چگونه میتوان قبول کرد که صحابی بودن، باعث میشود تا به شخص اجازه داده شود که نظم اجتماعی را بر هم بریزد و بر امام زمان خودش خروج و طغیان کند؟
چگونه میتوان پذیرفت که معاویه با آن همه جنایت، به اجتهاد خود عمل کرده و اجر هم دارد؟!
اگر چنین بود، صحابه اعمال او را انکار نمیکردند. از جمله، صحابی بزرگ و راستگوی پیامبر(صلی الله علیه و آله) جناب ابوذر غفاری به همۀ مردم اعلام کرد که سیره و روش معاویه منحرف و بر خلاف دین است. و عایشه معاویه را به خاطر به شهادت رساندن حجر بن عدی و اصحابش - که همگی از شب زندهداران بودند - سرزنش کرد و او را به حضور نپذیرفت و عذرخواهیهایش را قبول نکرد.
معاویه گفت:
«کشتن اینان به صلاح امّت بوده است».
امّا عایشه گفت:
از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنیدم که فرمود:
«سَیُقتل بعذراء اناسٌ یغضب اللّه لهم و اهل السماء».
«به زودی عدّهای در عذرا (محل شهادت حجر) کشته میشوند که خدا و اهل آسمانها به خاطر کشتن آنان خشمگین میشوند».
مفهوم «لعن»، غیر از مفهوم «سب» و «شتم» است و از جهت لغوی و شرعی، با آن دو تفاوت دارد. لعن، مفهوم و معنایی است عقیدتی که مساوی با دوستی با دوستان خدا و دشمنی با دشمنان خدا میباشد.
قرآن کریم، این مفهوم را دربارۀ اهل کتاب، کفّار، منافقین و افراد مسلمانی که گناهان کبیره مرتکب شدهاند، به کار برده است.
جالب این است که: پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) این مفهوم را در مورد مسلمانانی که مرتکب کارهای خلاف شرع میشدند، بیشتر به کار برده است! از صحابه در این مورد، مطالبی در تاریخ نقل شده و لعن بر انواع و اشخاص در طول تاریخ اسلام، رایج بوده است.
پیروان اهل بیت(علیهم السلام)، برخلاف آن چیزی که بدان متّهم شدهاند، تمام صحابۀ رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را لعن نمیکنند بلکه تنها کسانی را لعن میکنند که خدا و رسول، آنان را لعن کردهاند.
اگر لعن اشخاص معیّن، ناشی از اجتهاد باشد، در این صورت داخل در معصیت شمرده نمیشود تا چه رسد به این که موجب کفربشود.
تکفیر شیعه به این اتّهام که صحابه را سب میکند، هیچ پایه و اساسی در شرع اسلام ندارد و بعضی از علمای درباری، بدان حکم کردهاند تا به حاکمان و سلاطین، تقرّب بجویند و بین مسلمانان، فتنه و اختلاف ایجاد کنند.