ghaemiyeh.com
سرشناسه:بیاتی، صباحعلی، ۱۹۵۳ - م.
عنوان قراردادی:حقیقه التشیع و نشاته . فارسی
عنوان و نام پدیدآور:هویت و سرچشمه تشیع [کتاب]/ گروه پژوهش و پاسخ به شبهات، صباحعلی البیاتی؛ مترجم حسینعلی عربی؛ تهیهکننده اداره ترجمه معاونت فرهنگی [مجمع جهانی اهلبیت (ع)]؛ ویراستاری امرا... نصیری.
مشخصات نشر:قم: مجمع جهانی اهل بیت (ع)، ۱۴۳۵ ق.= ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۲۵۳ ص.؛ ۵/۱۴ × ۵/۲۱ سم.
فروست:در مکتب اهل بیت علیهمالسلام؛ ۳۶.
شابک:دوره 978-964-529-270-4 : ؛ 978-964-529-306-0
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع:شیعه -- عقاید
موضوع:شیعه -- تاریخ
موضوع:احادیث اهل سنت -- قرن ۱۴
شناسه افزوده:عربی، حسینعلی، ۱۳۴۹ - ، مترجم
شناسه افزوده:نصیری، امرالله ، ویراستار
شناسه افزوده:مجمع جهانی اهل بیت (ع). اداره ترجمه
شناسه افزوده:مجمع جهانی اهل بیت (ع)
رده بندی کنگره:BP۲۱۱/۵/ب۸۹ح۷۰۴۱ ۱۳۹۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۱۷
شماره کتابشناسی ملی:۳۸۲۸۲۲۳
بسم الله الرحمن الرحیم
هویت و سرچشمه تشیع
گروه پژوهش و پاسخ به شبهات، صباحعلی البیاتی
مترجم حسینعلی عربی؛ تهیهکننده اداره ترجمه معاونت فرهنگی [مجمع جهانی اهلبیت (ع)]
ویراستاری امرا... نصیری
«کار اساسی شما [مجمع جهانی اهل بیت(علیهم السلام) ]... معرفی مکتب اهل بیت (علیهم السلام) است به دنیای اسلام. بلکه به سراسر عالم، چون امروز همه دنیا تشنه معنویت اند و این معنویت در اسلام هست و در اسلامی که در مکتب اهل بیت(علیهم السلام) معرفی می کند به نحو جامع و کاملی وجود دارد».
(از بیانات مقام معظم رهبری «مد ظله العالی»، 1386/5/28)
مکتب اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) که تبلور اسلام ناب محمّدی(علیهما السلام) و متّکی بر منبع وحیانی است، معارف ژرف و عمیقی دارد که از اتقان، استحکام و برهان برخوردار می باشد و مطابق با فطرت سلیم انسان هاست؛ بر همین اساس است که حضرت امام رضا(علیه السلام) فرمودند:
«فإنّ الناس لو علموا محاسن کلامنا لاتّبعونا» [شیخ صدوق(رحمه الله)، عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج275:2]. این مکتب غنی و نورانی در پرتو عنایات الهی و هدایت ائمه ی اطهار(علیه السلام) و نیز مجاهدت هزاران جهادگر عرصههای علم و فرهنگ در طول قرون گذشته و حال، بسط و گسترش یافته است.
پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی(قدس سره) و تأسیس نظام اسلامی با تکیه بر قوانین اسلامی و با محوریت ولایت فقیه، افق های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جدیدی را برای انسان های آزاده به ویژه مسلمانان و پیروان و محبّان اهل بیت(علیهم السلام)
گشود و توجه بسیاری از نخبگان و مستضعفان جهان را به خود معطوف کرد.
مجمع جهانی اهل بیت(علیهم السلام)، مولود این دگرگونی مبارک است که به ابتکار مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنهای (مد ظلّه العالی) در سال 1369 شمسی/ 1990میلادی تأسیس شد و تاکنون خدمات شایانی را در تبلیغ معارف قرآن و اهل بیت(علیهم السلام) و حمایت از پیروان اهل بیت(علیهم السلام) در سراسر جهان انجام داده است.
معاونت امور فرهنگی مجمع جهانی اهل بیت(علیهم السلام) در راستای رسالت خود جهت ارتقای شناخت و آگاهی پیروان اهل بیت(علیهم السلام) در موضوعات، سطوح، مخاطبان و عرصه های مختلف، در حوزه های تولید کتاب و مجلات به زبان های متعدد و سائر محصولات فرهنگی به فعالیت پرداخته است .
این اثر با هدف معرفی معارف اهل بیت(علیهم السلام) و پاسخ به شبهات مخالفین به ویژه وهابیان و سلفیها تهیه شده و حاصل تلاش علمی و پژوهشی گروهی از پژوهشگران و نویسندگان فرهیخته و صاحب نظر و ارجمند می باشد.
در اینجا بر خود لازم می دانم از دبیرکل محترم مجمع، حضرات اعضای محترم شورای کتاب، مدیران محترم اداره کل پژوهش و ترجمه، رئیس محترم گروه مطالعات بنیادی، دبیر محترم شورای
کتاب و گروه مطالعات بنیادی، مترجمین عزیز و همکاران ادارهی ترجمه تقدیر و تشکر نمایم. همچنین از برادرانی که در ویرایش، تایپ، مقابله، تصحیح، آماده سازی، نشر و چاپ این کتاب تلاش کردند، تشکر می کنم و توفیق همگان را از خداوند متعال مسئلت دارم.
معاونت امور فرهنگی مجمع در راستای تعمیق و پویایی آثار منتشره در حوزه ی معارف اهل بیت(علیهم السلام) در سراسر جهان، از دیدگاه ها و پیشنهادهای اساتید، فرهیخته گان، صاحب نظران و پژوهش گران ارجمند استقبال می کند تا زمینه های بسط و گسترش هرچه بیشتر معارف اهل بیت(علیهم السلام)فراهم گردد.
به امید تعجیل در ظهور و فرج منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج).
نجف لک زایی
معاون امور فرهنگی
وحدت، همبستگی، اتّحاد و انسجام، از اصول عقلانی و برخاسته از اعماق سرشت انسانی است؛ هم چنان که یک اصل ثابت، مسلّم و همیشگی دین مقدّس اسلام نیز بوده و هست و تحقّق آرمان های آفرینش و نیل به اهداف عالی آن در این راستا قابل دسترسی است و قطعاً هیچ قوم و آحاد جامعهای، در جنگ و فتنه، نزاع و تفرقه، به خیر و سعادت و کمال انسانی، نخواهد رسید.
امام امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(علیه السلام) می فرماید:
إنّ الله سبحانه لم یُعط أحداً بفُرقةٍ خیراً ممّن مضی ولاممّن بقی . (1)
«خداوند سبحان، نه به گذشتگان و نه به آیندگان ، با تفرقه و جدایی خیری را عطا نکرده و نمی کند».
در سایۀ وحدت و یک دلی است که جامعه به آرمان ها و پلّه های ترقّی، گام نهاده و زیباترین استحکامات را بر سرتاسر جامعه حاکم می کند و محبّت و صمیمیت و صلح و صفا را می گستراند.
از این رو، می بینیم قرآن کریم با لحن محکم و با هدف هدایت، چنین می فرماید:
وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَلاَتَفَرَّقُوا وَاذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً وَکُنْتُمْ عَلَی شَفَاحُفْرَة مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکُم مِنْهَا کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمْ آیَاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ . (2)
«همه با هم، به حبل الله چنگ زنید و پراکنده نشوید و یاد بیاورید آن زمانی را که با هم دشمنی می کردید. پس خداوند دل های شما را به هم نزدیک کرد و الفت و برادری بر شما حاکم نمود و (نیز) یاد بیاورید آن زمانی را که شما، در لبۀ پرتگاه آتش قرار داشتید، پس خداوند شما را از آن نجات داد و خداوند این چنین آیات خود را تبیین می کند، شاید به هدایت دست یابید».
و نیز پیامبر اکرم؛ حضرت محمّد بن عبدالله(علیهما السلام) می فرماید:
«المؤمن للمؤمن کالبنیان یشدّ بعضه بعضاً» . (1)
«نسبت فردِ با ایمان با مؤمن دیگر، همانند اجزای یک ساختمانند که هر جزئی از ساختمان، جزء دیگر را نگه داشته و محکم می نماید».
و نیز حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) می فرماید:
«المؤمن أخو المؤمن، کالجسد الواحد، إن اشتکی شیئاً منه وجد ألَم ذلک فی سائر جسده». (2)
«مؤمن برادر مؤمن است ، مانند آنکه یک جسد میباشند؛ اگر عضوی از آن به درد آید، درد و رنج آن به دیگر اعضاء خواهد رسید».
بنابر این تفرقه، کینه توزی، نزاع و خونریزی، هرگز مشروعیت و مصونیت نداشته و از کبائر و زشتیهاست که وجدان و عقل سلیم، آن را بی اساس و بی فرهنگی معرّفی کرده و در دین اسلام هم شدیداً مورد نکوهش و توبیخ قرارگرفته و مرتکب آن را به عذاب الهی، وعده داده است.
جهالت جاهلان و دسیسۀ دسیسه گران و فتنه انگیزان، در طول تاریخ مسلمین، کوشیده است که وحدتِ صفوف و یک پارچگی مسلمین، به جنگ و
خون ریزی تبدیل شده و کینه و بغض و بد بینی و اتّهام به خروج از دین و ورود در شرک را گسترش دهد. بنابر این بر مسؤلان و رهبران امّت و برآحاد جامعۀ اسلامی، فرض و حتم است که اجازه ندهند چنین فضائی بر جامعه اسلامی حاکم گردد و در نتیجه ذخائر و ثروت های امت اسلام، توسّط مستکبران روزگار و کافران خوش رنگ و نگار و صاحبان تراست ها و کارتل ها به راحتی و سهولت، غارت شود.
ما پیروان اهل بیت(علیهم السلام)، برخود لازم می دانیم جهت وحدت بیشتر مسلمین و زدودن موانع این اتّفاق و انسجام، نسبتهای ناروائی که در طول تاریخ، به ویژه در این سالهای اخیر، به مکتب اهل بیت(علیهم السلام) و به صورت ناجوانمردانه نسبت داده شده، از خود دورکنیم و با تمام وجود، از این تهمت ها و نسبت ها توسّط تکفیری ها و جریاناتی که آلت دست انگلیسی ها، صهونیستها، و غارتگران امریکا و ... هستند، اعلان انزجار و تبرّی بجوییم.
از باب نمونه:
1 - ما که کتاب آسمانی مصون از تحریف، یعنی قرآن کریم را تنها کتاب همۀ مسلمین و بدون آن که کم و زیاد شده باشد و عیناً، همان قرآن کریم حضرت خاتم الأنبیاء محمّد مصطفی(علیهما السلام) و ثقل اکبر و سرتاسر آن را داعی توحید و یکتاپرستی می دانیم؛
ما که بزرگ ترین موفّقیت پیامبر اکرم(علیهما السلام) را نفی بتها (اصنام) و نفی عبادت لات و عزّی و اعلان و تحقّق کلمۀ توحید «لا إله إلا الله» می دانیم؛
ما که خطبه های غرّای توحیدی مولی الموحدین امیر المؤمنین(علیه السلام) را
شبانه روز - در مراکز آموزشی و پژوهشی، دانشگاه ها و حوزه ها و محافل علمی و تربیتی مان به تلاوت و تدریس و استضائه می نشینیم؛
«... متی غِبْتَ حتّی تَحْتاجَ إلی دلیلٍ یَدلُّ علیکَ... عَمِیَتْ عینٌ لا تراکَ... ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَک وَما الّذی فَقَدَ مَنْ وَجَدَک...». (1)
با همۀ این اوصاف، به صورت جاهلانه و مزوّرانه و مزدورانه به هدف بدبین کردن سایر مسلمین ناجوانمردانه به شرک متّهم شده و می شویم!!! (فما لهم کیف یحکمون)؟؟!! .
2 - اعتقاد به امام مهدی(علیه السلام) و مهدویت، ریشه قرآنی دارد و مذاهب و فرق اسلامی - روی هم رفته - به آن اعتراف دارند تا جائی که انکار آن را موجب قتل منکر آن دانسته اند. (2)
و نیز جایگاه رفیعی از سنّت و معرفت اسلامی را برای آن حضرت ذکر کرده اند و قاطبۀ علمای اهل بیت(علیهم السلام) و بسیاری از علمای مذاهب اسلامی، روایات و احادیث و اخباری که در شأن و ولادت آن حضرت است، مورد تصریح و تصحیح و اعتراف قرارداده اند؛ مانند صاحب سنن ترمذی، قرطبی مالکی، ابوجعفر عقیلی، سیوطی، ابن حجر عسقلانی، حاکم نیشابوری، بیهقی، ابن اثیر، بغوی، ابن قیم، ذهبی، تفتازانی، ابن کثیر دمشقی، جزری شافعی، عبدالوهّاب شعرانی، متّقی هندی، عبدالباقی زرقانی، سفارینی حنبلی، محمّد امین
سویدی، شوکانی، مؤمن شبلنجی، قنوجی بخاری، کتانی مالکی، خضر مصری، غماری شافعی، ناصر الدین البانی، ابواعلی مودودی، کمال الدین ابن طلحه شافعی، یاقوت حموی، ابو نعیم اصفهانی، ابن جوزی حنبلی، گنجی شافعی، جوینی شافعی، ابن علی شافعی همدانی، حمد الله مستوفی، ابن شحنۀ حلبی حنفی، خواجه پارسا حنفی، ابن صبّاغ مالکی، سراج رفاعی، ابن طولون دمشقی، ابو عبّاس قرمانی حنفی، ابن عامر شبراوی، ساباط قاضی حنفی، قندوزی حنفی، حمزاوی شافعی مصری، زرکلی سلفی، یونس سامرایی، احمد طوسی بلاذری، ابن شاکر بدری شافعی، عبدالکریم یمانی، صبان شافعی، ابن عماد دمشقی حنبلی و غیر اینان... .
حال نگاه بیندازید و ببینید:
امام مهدی(علیه السلام) و مهدویّت - که در کتاب و سنّت، محکم ترین ریشه و اساس و برهان و این همه معترف به تواتر و صحت و ولادت و حیات از جمیع فرق اسلامی دارد- چگونه با زشتترین تعبیرها مورد استهزاء و تمسخر و افتراء و نسبتهای ناروا قرار گرفته است؟!.
از این عصارۀ انبیاء و خلف اوصیا، گاهی به «امام مزعوم» و گاهی به «معدوم» و ... تعبیر میشود !! و گاهی مینویسند که شیعیان کنار سرداب حلّه یا سرداب بغداد، یا سرداب سامرّا (1)و یا ... مرکبی را آماده میکنند تا آن که او وقتی که از آن سرداب خارج شد، سوار آن مرکب شود!. اینان هنگام نماز هم، هم چنان در کنار مرکب باقی میمانند، زیرا ممکن است که در همان وقت از سرداب خارج شود و کسی کنار مرکب نباشد تا او را سوار کنند!!.
1) (1) - بالآخره، معلوم نشد این سرداب کجاست!
وارونه نشان دادن حقایق، تحریف و سیاه نمایی در زمینۀ اعتقادات و معارف حقّه اهل بیت(علیهم السلام) توسّط دشمنان و بقاء بر میتهای آکلة الاکباد و آنان که گوینده «لااله الاّ الله و محمّدٌ رسول الله» و معتقدان معاد و محشر و اهل قبله و قرآن را همانند گوسفند سر می برند و جهت جلب رضایت سردمداران کفر و غاصبان قدس، همه گونه خوش خدمتی دارند و در تمام دوران ننگین رژیم جعلی و سفّاک صهیونیستی، در حمایت از مظلومین فلسطین، و مقدسات مسلمین حتی یک فشنگ و یا تیری رها نکردهاند، امّا هر روز شاهد آنیم که دسته دسته اهل قبله و توحید و بعثت و معاد را با کمال شقاوت و بی رحمی، قطعه قطعه و به آتش میکشند و فتنه و تفرقه را بین امّت اسلام میگسترانند.
لازم به تذکر است: این دو مورد به عنوان نمونه بود و گرنه مسلمانان هر روزه شاهد نشر و بسط صدها مورد دیگر با هزاران سایت و کتاب و مقالات و نرم افزار، توسّط این مجموعۀ فاقد عاطفه و رحم و متحجّر و تکفیری با هدف شوم تفرقه افکنی و جنگ و جدال در امّت اسلامی می باشند، فإلی الله المشتکی.
در هر صورت، ما به عنوان این که به حفظ وحدت مسلمین و قطع ید اجانب از بلاد اسلامی و زدودن اتّهامات و افتراءات از مکتب اسلام و معارف اهل بیت(علیهم السلام) مکلّفیم، بر خود واجب میدانیم جهت زایل کردن بدبینی از ذهنیّتی که اینان در بین عموم مسلمین با دروغ، نفاق، افتراء و بهتان ساختهاند، اقدام نماییم و انزجار و بی زاری خود را از این تفرقه افکنان و جنگ افروزان وابسته به استکبار و کفر جهانی، اعلان نماییم.
مجموعۀ « فی رحاب اهل البیت(علیهم السلام) » (1)حدود چهارده سال پیش، جهت زدودن این ذهنیّت و زدودن برخی از موانع وحدت، در معاونت امور فرهنگی مجمع جهانی اهل بیت علیهم السلام و با کمک، مساعدت و همکاری گروهی از فضلا و محققین (2)، طرّاحی و سپس مورد تنظیم و تدوین قرار گرفت.
بحمدالله به سرعت و به طور گسترده و چشمگیر، مورد استقبال محافل علمی و پژوهشی و علاقه مندان و دوستداران وحدت مسلمین، قرار گرفت.
شخصیّتهای علمی و دست اندرکاران نشر و قلم و گروههای محاوره و مناظره، در همان زمان تدوین و نشر، پیشنهاد ترجمهی این مجموعه را به زبانهای زنده دنیا دادند که بحمدالله ترجمۀ فارسی آن توسّط ادارۀ ترجمۀ
1) (1) - این مجموعه بیش از چهل جلد است که هر یک از آنها به یک موضوع و یک شبهه اختصاص دارد و به زبان عربی و با سبک مقارنه و ارائه دلائل تنظیم یافته است.
2) (2) - جهت تقدیر از زحمات عزیزانی که در این مجموعه به نوعی تلاش داشته و نقشی که در تحقّق این کار علمی و فرهنگی داشتهاند. متذکّر می شویم: 1 - ابوالفضل اسلامی (علی)؛ مسؤول گروه و مشرف علمی پروژه. 2 - سید منذر حکیم؛ پیگیر امور مجموعه. 5 - 3 - سید عبدالرحیم موسوی(رحمه الله)، شیخ عبدالکریم بهبهانی و صباح بیاتی؛ تهیه کنندگان بعضی از متون مجموعه. 9 - 6 - شیخ عبدالأمیر سلطانی، شیخ محمّد هاشم عاملی، شیخ محمّد امینی و شیخ علی بهرامی؛ تصدّی مسائل استخراج و مقابله. 13 - 10 - سید محمدرضا آل ایوب، عباس جعفری، حسین صالحی و عزیز عقابی؛ در مسائل تصحیح و تطبیق و روند امور. ضمن آن که از نظرات ارزشمند آقایان: شیخ جعفر الهادی (خوشنویس)، شیخ محمّدهادی یوسفی غروی، استاد صائب عبدالحمید وغیر اینان در برخی از این متون استفاده کردهایم. جزاهم الله خیر الجزاء. (ناشر)
معاونت امور فرهنگی، آماده گردید و اینک مورد بررسی مجدّد و ویراستاری قرار گرفت و تقدیم علاقه مندان میشود.
امید است که این تلاش و جهاد فرهنگی، مورد قبول پروردگار متعال و عنایت حضرت بقیّة الله الأعظم(عج) قرار گرفته باشد.
گروه مطالعات بنیادی
ابوالفضل اسلامی (علی)
1392/8/28
الحمدالله ربّ العالمین و الصلاة و السلام علی محمّد و آله الطاهرین و صحبته المنتجبین... .
مسألۀ «حقیقت تشیّع و شکلگیری آن»، یکی از مسائلی است که مورد اهتمام و توجّه بسیاری از مؤلّفان و محقّقان در قدیم و جدید بوده و در مورد آن، آراء و اندیشههای متفاوتی اظهار شده است.
بیشتر مؤلفان بر این عقیدهاند که «شیعه» فرقهای از فرقههای مختلف است که در زمان تقسیمبندیهای عقیدتی، به وجود آمد. در آن زمان به سبب اختلاف عقیدتی - که حاصلِ مرزبندیهای سیاسی بود - بخش عمدهای از سرزمینهای امّت اسلام، دچار اختلاف و درگیری شد. این در حالی بود که کمتر از نیم قرن از رحلت پیامبر اکرم(علیهما السلام) میگذشت.
این اختلاف و وقوع فتنهها باعث شد که مسلمانان در مقابل هم، جبههگیری نموده و ریختن خون یکدیگر را مباح بشمارند! هر فرقهای بر این باور بود که حقّ با اوست و طرف مقابل، باطل میباشد و برای اثبات ادّعای خویش، نصوص قرآنی و احادیث نبوی را تأویل و تفسیر میکردند.
این شکل زمانی شدیدتر شد که بعضی از فرقهها شروع به جعل احادیثی کردند که مقصود آنان را برساند و طرف مقابلشان را مذمّت و سرزنش کند! به این ترتیب، احادیث دروغین انتشار یافت؛ از قبیل این حدیث که پیامبر اکرم(علیهما السلام) فرمود:
«به زودی در امّت من قومی ظهور خواهند کرد که ملقّب به روافض اند. آنان را بکشید که مشرک هستند!!».
این در حالی است که مؤلّفان فِرَق نقل کردهاند که لقبِ «روافض» را زید بن علی بن حسین بر کسانی اطلاق کرد که در اثنای قیامش بر ضدّ بنیامیّه، او را ترک کردند. این کلمه و الفاظ دیگری که بر فرقههای مخالف جمهور اطلاق میشد، در زمان پیامبر اکرم(علیهما السلام) شناخته شده نبود.
و از جمله احادیثی که شبیه متواتر شده است، حدیث انقسام امّت به 73 فرقه میباشد که تمام فِرَق آن را روایت کردهاند. این روایت میگوید: « تمام فرقهها هلاک میشوند، مگر یک فرقه»، برای همین هر فرقهای تلاش کرده است تا ثابت کند که فرقۀ ناجیه خودش میباشد و بقیّۀ فرقهها مستحقّ آتش هستند!
از عواملی که آتش این اختلاف را شعله ورتر کرد، این بود که این عقاید، به تدریج در پیروان خود رسوخ بیشتری پیدا میکرد و در جوامع جدید منتشر میشد. اوضاع به گونهای بود که نسلهای بعدی، یقین پیدا کرده بودند که این احادیث از رسول خدا(علیهما السلام) است،
در حالی که در زمان آن حضرت و کمی بعد از آن، این اصطلاحات شناخته شده نبود.
این آرا و عقاید به صورت گسترده منتشر نشد تا زمانی که درگیریهای کلامی شروع شد و این هنگامی بود که مسلمانان، با فرهنگ بیگانه آشنا شده بودند و این آشنایی با ترجمۀ کتب فلسفی، روز به روز افزایش مییافت. به این ترتیب، هر مشرب فکری، برای خودش عقاید فلسفی خاصّی داشت و این مصطلحات را فلسفه و منطق یونان، فارسها، هندوها و غیره به عربها داده بودند.
هنگامی که عصر تدوین، شروع به شکوفایی کرد و متفکّران مسلمان، سعی و تلاش خود را در زمینههای مختلف فکری به کار گرفتند، عدّهای نظریّات مربوط به امامت و خلافت و اسلوب حکومت را بررسی میکردند.
بدبختی هنگامی شروع شد که عدّهای شروع به تألیف کتابهایی در فِرَق و مذاهب کردند. بیشتر نویسندگان این رشته از قبیل: شهرستانی، بغدادی و غیره از جمهور بودند که اکثریّت را در امّت اسلامی در دست داشتند. اینها بعداً اسم خود را عوض کرده و اصطلاح «اهل سنت و جماعت» را بر خود اطلاق میکردند. تمام تألیفات حول یک نکته دور میزد و آن این بود که: سعی میکردند تا 73 فرقۀ اسلام را استقرا کنند و پس از اثبات 73 فرقه، مدّعی شوند که خودشان فرقۀ ناجیه هستند و بقیۀ فرقهها و از جمله فرقۀ شیعه، اهل آتش جهنّم میباشد!
برای اثبات این مدّعا آرا و نظرات گوناگونی دربارۀ شکلگیری و عقاید شیعه مطرح گردید. گاهی شیعه را از پیروان عبدالله بن سبأ میدانستند که عقاید خود را از یهودیّت گرفته است و گاهی شیعه را به فارسها نسبت میدادند که افکار و عقاید خود را از مجوسیّت گرفته است! و گاهی میگفتند که شیعه در واکنش به شهادت امامحسین(علیه السلام) در کربلا و قبل از آن، شهادت علیابن ابیطالب(علیه السلام) شکل گرفته است.
بدین ترتیب، اقوال مختلفی دربارۀ تاریخ شکلگیری شیعه بیان میشد. بعضی شکلگیری آن را بعد از سقیفه و بعضی آن را در عصر عثمان و وقوع فتنهها و بعضی آن را در زمان فتنۀ جمل، یا صفیّن و بعضی آن را بعد از شهادت امامحسین(علیه السلام) میدانستند.
علّت این نظرات غیر واقعی آن بود که آنان حقیقت تشیّع را که بیانگر حقیقت اسلام با تمام ظواهر و عقایدش بود، نشناخته بودند. آنان نمیدانستند که تشیّع، یک اندیشه و عقیدۀ نوظهور، یا وارداتی از ادیان و ممالک دیگر نبوده بلکه عقیدهای به تمام معنا اسلامی بوده است که رسولاکرم(علیهما السلام) بذر اولیّۀ آن را پاشید و این نهال، روز به روز رشد یافت و اهل بیت(علیه السلام) آن را تغذیه کرده و شبهات و بدعتها را از آن دور میکردند و مدّعیان دروغینی که خود را به اهل بیت(علیهم السلام) نسبت میدادند تا به اغراض سیاسی و دنیایی خود برسند، رسوا میکردند.
متأسّفانه عدّهای، حقیقت شیعه را خوب نفهمیدند و در کتابها و گفتارهای خود، سعی میکردند که عقاید مدّعیان دروغین را به شیعه نسبت دهند تا بدین وسیله شیعه را متّهم به بدعت و خروج از دین مبین اسلام کنند. حتّی گفتند که تشیّع به هر فکر و اندیشۀ مخرّبی متوسل میشود تا اسلام و عربیّت را از بین ببرد!
این اتّهام را متقدّمان گفتند و متأخّران جمهور، آن را شاخ و برگ دادند و برای رد و طعن شیعه به ادّعاهای دشمنان ایشان توجّه کردهاند، بدون این که به خود زحمت تحقیق و بررسی بدهند تا افکار و عقاید هر فرقهای را از زبان متولّیان همان فرقه بشنوند! به خصوص در زمان حاضر که امکانات زیادی فراهم شده و هر محقّقی برای دستیابی به حقیقت، به سرعت میتواند با بزرگان فرقههای دیگر وارد بحث و گفتگو شود.
بدیهی است که حقیقتجویی و سلامت نفس، مهمترین چیزی است که به محقّق جهت میدهد. اگر این شرط در محقّق وجود نداشته باشد، نمیتوان امیدوار بود که حقیقت از لابلای نوشتهها و تحقیقاتش آشکار شود.
خوشبختانه هنوز عدّهای از محقّقان هستند که هدفی جز کشف حقیقت ندارند. آنان با تلاش و کوشش خود، پرده را از روی حقیقت برگرفتهاند؛ چنان که بعضی از مستبصرین، یا مستشرقین، کتابها و تحقیقات خوبی را ارائه دادهاند و علمای شیعه منابع
مستندی را در دسترس قرار دادهاند تا راه برای کسی که به دنبال حقیقتجویی است، باز باشد.
بحثی که در این جا ارائه میشود، یکی از آن تلاشهایی است که تقدیم میشود و امید است که خداوند آن را برای حقیقت جویان، مفید قرار دهد.
ابن منظور مینویسد:
«اسلام و استسلام به معنای انقیاد است و اسلام در شریعت به معنای اظهار خضوع و التزام به شریعت و آنچه پیامبر اکرم(علیهما السلام) آورده است، میباشد. با اسلام، خون شخص، محترم شمرده میشود و مکروه دفع میگردد و ثعلب چه زیبا این مطلب را به صورت خلاصه آورده است که: اسلام، اقرار به زبان و ایمان به قلب است.
و امّا در مورد اسلام، باید گفت: ابوبکر، محمّد بن بشّار گفته است: وقتی گفته میشود فلانی مسلمان است، در این باره دو نظر است: یکی این که: وی تسلیم دستورات الهی است و دیگر این که: فقط خدا را به طور خالصانه عبادت میکند». (1)
با این بیان، روشن میشود که فرقی بین تسلیم دستورات الهی بودن و عبادت خالصانه کردن، وجود دارد که در وهلۀ اوّل به ذهن نمیآید.
1) (1) - لسان العرب: 393/12.
معنای اوّل، حقیقت «ایمان» را بیشتر میفهماند و رابطۀ فرد را با خدایش بیان میدارد.
«تسلیم دستورات خدا بودن»، متضمّن تعبّد مطلق در برابر تمام اوامر و نواهی خداوند میباشد، بدون آن که فرد هیچ گونه ارادهای در مقابل ارادۀ مولا داشته باشد. به دنبال آن فرد در برابر آنچه پیامبر اکرم(علیهما السلام) از جانب خدای متعال آورده است، خضوع و انقیاد تام دارد و نیز باور دارد که رسول خدا(علیهما السلام) از خود سخن نمیگوید بلکه وحی الهی را بدون کم و زیاد، ابلاغ مینماید. در این صورت تمام اوامر و نواهی نبی اکرم(علیهما السلام) را چه در احکام تشریعیّه و انجام عبادات و چه در مورد اختلافات و خصومتهایی که بین افراد رخ میدهد، فصل الختام و واجب الاتباع میداند و این عقیده را، عمل به این آیات شریفه میداند که می فرماید:
...وَ مَا آتاکُمُ الرسولُ فخذوه وَ مَا نَهاکُم عَنهُ فانتهوا... . (1)
«آنچه را که رسول خدا برای شما آورده است، بدان عمل کنید و از آنچه نهی کرده است، اجتناب بورزید».
... فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ... . (2)
«اگر به خدا و روز واپسین ایمان دارید، پس در آنچه با هم اختلاف میکنید، به خدا و رسول او واگذار کنید».
فَلاَ وَرَبِّکَ لاَ یُؤْمِنُونَ حَتَّیَ یُحَکِّمُوکَ فِیمَا شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لاَ یَجِدُواْ فِی أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَیْتَ وَیُسَلِّمُواْ تَسْلِیمًا . (1)
« به خدا قسم! ایمان نمیآوردند تا هنگامی که در آنچه اختلاف میکنند، تو را حَکَم قرار دهند، سپس بر آنچه قضاوت کردهای، ناراحت نبوده و تسلیم کامل باشند».
از این آیات، روشن میشود اسلامی که خداوند متعال از بندگانش میخواهد، متضمّن تسلیم به تمام معنا در مقابل دستورات و تصمیمات رسول اکرم(علیهما السلام) است، اگرچه این مطالب بر خلاف آن چیزی باشد که شخص، آن را میخواهد، یا فرد، معتقد باشد که مصلحت، چیزی غیر از دستورات و تصمیمات پیامبر(علیهما السلام) را اقتضا میکند.
خداوند دستور داده است که تسلیم خدا و رسول بودن، مقدّم بر مقتضیات مصلحتی است که شخص آن را میبیند، یا در عرف بدان پایبند هستند و اسلام حقیقی، خضوع و تسلیم مطلق بودن در مقابل ارادۀ پیامبر(علیهما السلام) را اقتضا دارد، به این اعتبار که وی مبلّغ دستورات الهی است و اطاعت وی، اطاعت از خدای متعال میباشد.
اما معنای دوّم که عبادت خالصانه میباشد، در بردارندۀ تعبّد خالصانۀ پروردگار در مسائل شرعی میباشد که شامل عباداتی که
1) (1) - نساء(4):65.
متعلّق به جوارح است از قبیل: نماز، روزه، حجّ و نظیر آن میباشد. مفهوم این معنا محدودتر از مفهوم تسلیم مطلق در مقابل اوامر و نواهی نبی اکرم(علیهما السلام) میباشد؛ زیرا بسیاری از مردم در تعبّد به احکام شرعی، تلاش میکنند و با هم مساوی هستند، الّا این که بعضی تسلیم حکمی که مصلحت را در غیر آن میبیند، نمیشوند.
قرآن کریم به هر دو مفهوم اشاره کرده و آن دو را از هم جدا کرده است. قرآن، اوّلی را «ایمان» و دوّمی را «اسلام» نامیده و هنگام مخاطب قرار دادن اعراب فرموده است:
قَالَتِ الأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا یَدْخُلِ الإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ... . (1)
«اعراب میگویند: که ایمان آوردیم، بگو: ایمان نیاوردهاید بلکه بگویید: اسلام آوردهایم؛ چون هنوز ایمان در قلبهای شما داخل نشده است».
این بدان معناست که اعراب بادیهنشین، در انجام تکالیف شرعی که بر عهدۀ ایشان بوده است، کوتاهی نمیکردند، الّا این که قرآن تذکّر داده است که انجام تکالیف شرعی واجب، به معنای ایمانی که متضمّن تسلیم مطلق در برابر خدای متعال و پیامبر(علیهما السلام) میباشد، نیست؛ زیرا موضع آنان قبلاً و یا حدّاقل موضع بعضی از آنان در غزوۀ تبوک مشخّص شده بود.
1) (1) - حجرات (49):14.
برای مثال وقتی که از دستورات رسول خدا(علیهما السلام) سرپیچی کردند، آیات قرآن در سرزنش آنان نازل شده آنان مصلحت را در عدم اطاعت از رسول خدا(علیهما السلام) میدیدند و گمان میکردند که در دستورات آن حضرت، تسامح و تساهل وجود داشته و سرپیچی آنان را توجیه میکند، اما قرآن با شدّت به توبیخ و سرزنش آنان و بعضی از اصحاب که از آنان پیروی کرده بودند، پرداخت.
اگر به بررسی تاریخ در عصر رسالت رسول خدا(علیهما السلام) بپردازیم، متوجّه میشویم صحابه در یک درجه از تسلیم در مقابل رسول خدا(علیهما السلام) نبودهاند.
بعضی از آنان اوامر، نواهی و وصایای آن حضرت را از مسلماتی میدانستند که به هیچ وجه نمیتوان از آنها سرپیچی کرد. اینان عدّۀ بسیار کمی بودند و در مقابل، عدّۀ زیادی قایل به مناقشه و مصلحتاندیشی در دستورات رسول خدا(علیهما السلام) بودند (1)بلکه در صورت نیاز، مخالفت با آن را جایز میدانستند! و یا مصلحت را در غیر آن میدیدند! و حتّی گاهی برای مخالفت با آنچه رسول خدا(علیهما السلام) انجام میداد، کار دیگری را بر میگزیدند و در تاریخ به نمونه هایی از این دست اشاره شده است:
1) (1) - السیرة النبویّه والآثارالمحمّدیّه، در حاشیه السیرة الحلبیّه:373/1 - 370.
1- هنگامی که پیامبر اکرم(علیهما السلام) به تعقیب قافلۀ تجارتی ابوسفیان پرداخت، ابوسفیان و افراد همراه کاروان، قدرت مقابله با سپاه اندک مسلمانان را نداشتند، برای همین ابوسفیان به سرعت، مشرکان مکّه را از حملۀ سپاه اسلام آگاه کرد. با حرکت سپاه قریش و عدم دستیابی به کاروان تجارتی، صحنه عوض شد. بزرگان قریش و از جمله ابوجهل از کسانی بودند که اصرار به جنگ با مسلمانان داشتند و فرصت پیش آمده را برای نابودی مسلمانان غنیمت میشمردند، اگر مسلمانان بدون درگیری باز میگشتند، به منزلۀ فرار تلّقی میشد و مشرکان را تشجیع میکرد که به جنگ با مسلمانان در داخل سرزمینشان بیایند و این خطر بزرگی داشت.
با وجودی که صحابه میدانستند پیامبر(علیهما السلام) رغبت به جنگ با مشرکان دارد، امّا با این حال عدّهای این پیشنهاد را نمیپذیرفتند. حتّی بعضی از صحابه گفتند: چرا به ما اطّلاع ندادی تا برای جنگ آماده شویم؟! ما برای شبیخون به کاروان تجارتی، خارج شدهایم!
و در روایتی آمده است که گفتند:
« ای رسول خدا! به دنبال کاروان تجارتی برویم و دشمن را رها کنیم. رنگ چهرۀ آن حضرت از شنیدن این سخن تغییر کرد. ابوایّوب میگوید: در این مورد نازل شد:
کَمَا أَخْرَجَکَ رَبُّکَ مِن بَیْتِکَ بِالْحَقِّ وَإِنَّ فَرِیقاً مِّنَ الْمُؤْمِنِینَ لَکَارِهُونَ .
«چنان که پروردگارت، تو را به حق از منزلگاهت خارج کرد و عدّهای از مؤمنان کراهت داشتند». (1)
2- در تاریخ آمده است:
«هنگامی که رسول خدا(علیهما السلام) در ماه رمضان برای غزوۀ بدر خارج شد، یک یا دو روز، روزه گرفت، سپس بازگشت و به جارچی دستور داد اعلام کند: ای جماعت نافرمانان! من افطار کردهام و روزه نمیگیرم، پس شما هم افطار کنید! این گونه خطاب، بدین خاطر بوده است که قبلاً به آنان دستور افطار داده بود و آنان افطار نکرده بودند». (2)
بلکه در تاریخ آمده است:
«موضع و نظر بعضی در جهت تضعیف روحیّۀ رسول خدا(علیهما السلام) و مسلمانان بوده است! هنگامی که آن حضرت به مشورت با اصحاب خودش پرداخت، عمر بن خطّاب گفت: ای رسول خدا، به خدا قسم که این قریش با تمام عزّت و قوّتشان آمدهاند، به خدا قسم! از آن پس که عزیز شدند، هیچ گاه ذلیل نشدهاند، به خدا قسم! از آن پس که کافر شدند، هیچ گاه ایمان نیاوردهاند، به خدا سوگند! که ابداً
عزّت خود را تسلیم تو نخواهند کرد و با تو وارد جنگ خواهند شد. رسول خدا(علیهما السلام) از او روی برگرداند....». (1)
از سوی دیگر، صحابهای را میبینیم که دیدگاه و مواضع ایشان مخالف عدّۀ اوّل میباشد. برای مثال مقداد بن عمرو برخاست و عرض کرد:
« ای رسول خدا! آنچه دستور خداست اجرا کن و بدان که با تو هستیم. به خدا سوگند! آنچه را که بنیاسرائیل به پیامبرشان گفتند، به تو نمیگوییم که:
... فَاذْهَبْ أَنتَ وَرَبُّکَ فَقَاتِلا إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ (2)
تو و خدایت بروید و بجنگید و ما در این جا منتظر نتیجه میمانیم بلکه عرض میکنیم: تو و خدایت بروید و بجنگید و ما هم در کنار شما هستیم. قسم به آن که تو را به حقّ مبعوث کرده است! اگر ما را به درون آتش ببری، همراه تو میآییم» و... آنگاه رسول خدا(علیهما السلام) برای او طلب خیر کرد.
پس از آن سعد بن معاذ از انصار برخاست و از جمله گفت: «... ما به تو ایمان آورده تو را تصدیق کردیم و شهادت دادیم که تمام آنچه را آوردهای، حق است و با شما عهد و پیمان بستیم که گوش به فرمان باشیم و در هر حال، از شما اطاعت نماییم. ای پیامبر
خدا! هرگونه که صلاح میدانی عمل کن و قسم به کسی که تو را به حق مبعوث کرده! اگر به طرف این دریا بروی و در آن غوطه ور شوی، تا آخرین نفر از تو پیروی خواهیم کرد. با هرکس که میخواهی رابطه برقرار کن و با هر کس که میخواهی قطع رابطه کن و آنچه از اموال ما که میخواهی، بردار و بدان که آنچه بر میداری، برای ما بهتر از آن مقداری است که برای ما باقی میگذاری. قسم به کسی که جانم در دست اوست! من این مسیر را هیچ گاه طی نکردهام و نسبت به آن آگاهی ندارم. ما هیچ ترسی نداریم که فردا با دشمن روبه رو شویم. ما در صحنۀ جنگ، محکم و استوار هستیم و به دشمن پشت نمیکنیم و شاید که خداوند به وسیلۀ ما، چشمانت را روشن گرداند». (1)
از این سخنان، روشن میشود که موضع صحابه در مورد تسلیم بودن در مقابل رسول خدا(علیهما السلام) و عدم آن، چگونه بوده است.
علاوه بر این، بعضی از صحابه مواضع و نظراتی را اظهار میکردند که مخالف نظر رسول خدا(علیهما السلام) بود و به تعبیری، اجتهاد در مقابل نص میکردند که همین نشانۀ عدم پیروی از دستورات آن حضرت بود. این اجتهادات در مناسبتهای مختلف صورت پذیرفته است.
برای مثال از ابوسعید خدری روایت شده است:
1) (1) - مغازی واقدی:48/1 - 47.
«ابوبکر پیش رسول خدا(علیهما السلام) آمد و گفت: ای پیامبر خدا! من از فلان وادی رد میشدم، در آن جا مردی خاشع و خوش صورت را دیدم که نماز میخواند. پیامبر(علیهما السلام) فرمود: برو و او را به قتل برسان.
ابوبکر به آن منطقه رفت، امّا وقتی که مرد را در این هیئت مشاهده کرد، دلش نیامد که او را بکشد، از این رو، پیش رسول خدا(علیهما السلام) بازگشت!
پس از آن، پیامبر(علیهما السلام) به عمر فرمود: برو و او را به قتل برسان. عمر رفت و وقتی که مرد را در آن حالت دید، دلش نیامد که وی را به قتل برساند! او بازگشت و گفت: ای رسول خدا! من این مرد را دیدم که با خشوع نماز میخواند، برای همین دوست نداشتم که او را به قتل برسانم.
پیامبر(علیهما السلام) فرمود:ای علی! برو و این فرد را به قتل برسان. علی(علیه السلام) به دنبال انجام دستور رسول خدا(علیهما السلام) رفت، امّا آن مرد را نیافت. او بازگشت و به رسول خدا(علیهما السلام) اطّلاع داد که آن مرد رفته بود و او را ندیدم. پیامبر(علیهما السلام) فرمود: این مرد و پیروانش قرآن میخوانند، امّا از حلقومشان بالاتر نمیرود. آنان چنان که تیر از چلّۀ کمان خارج میشود، از دین خارج میشوند و به دین باز
نمیگردند چنان که تیر به چلّۀ کمان باز نمیگردد. آنان را به قتل برسانید که بدترین مخلوقات روی زمین هستند». (1)
در تاریخ آمده است:
« پیامبر اکرم(علیهما السلام) در صلح حدیبیّه آنچه را که مشرکان میخواستند، قبول کرد. در این هنگام بعضی از صحابه میگفتند که آن حضرت قرارداد ذلّتباری را پذیرفت! در حالی که آن حضرت به مصالح آگاهتر و قرارداد را امضا کرده بود و قابل تصور نیست که پیامبر(علیهما السلام) اقدام به امضای قراردادی کند که به ضرر اسلام و مسلمانان باشد. با این حال، عدّهای از صحابه به خود اجازه میدادند که به رسول خدا(علیهما السلام) اعتراض کنند تا جایی که عمر بن خطّاب - چنان که بخاری از خود عمر روایت کرده - نقل کرده است: با اعتراض گفتم: مگر تو پیامبر حقیقی خدا نیستی؟ فرمود: چرا. پرسیدم: مگر ما بر حقّ و دشمن ما بر باطل نیست؟! فرمود: چرا. پرسیدم: پس در این صورت چرا خواری و ذلّت این قرارداد را میپذیریم؟!
فرمود: همانا من فرستادۀ خدا هستم و از او نافرمانی نمیکنم و او مرا کمک خواهد کرد. پرسیدم: مگر نمیگفتی که ما به کنار بیتالحرام میرویم و آن را طواف میکنیم؟! فرمود: چرا، ولی
1) (1) - مسنداحمد:15/3.
مگر گفتم که همین امسال آن را طواف میکنیم؟ گفتم: نه. فرمود: تو به کنار کعبه میآیی و آن را طواف خواهی کرد. سپس نزد ابوبکر رفتم و پرسیدم: ای ابوبکر! مگر او پیامبر حقیقی خدا نیست؟ گفت: چرا. پرسیدم: مگر ما بر حق و دشمن ما بر باطل نیست؟ گفت: چرا. پرسیدم: در این صورت چرا ذلّت این قرارداد را میپذیریم؟ گفت: ای مرد! هر آینه او فرستادۀ خداست و از پروردگارش نافرمانی نمیکند و او پیامبرش را یاری خواهد کرد، پس به دامن او چنگ بزن که به خدا قسم! او بر حقّ است. پرسیدم: مگر او نمیگفت که ما به بیت الله الحرام آمده و آن را طواف خواهیم کرد؟ گفت: چرا، ولی مگر گفت که همین امسال آن را طواف خواهیم کرد؟ گفتم: نه. گفت: تو در آینده به کنار کعبه آمده و آن را طواف خواهی کرد. عمر گفت: برای جلوگیری از این قرارداد، کارهایی را انجام دادم.
پس از آن که از نوشتن صلحنامه فارغ شدند، رسول خدا(علیهما السلام) به اصحابش فرمود: برخیزیدو شترهای قربانی را نحر کنید، به خدا قسم! که هیچ کس بلند نشد تا این که آن حضرت سه مرتبه این سخن را تکرار کرد. پس از آن که هیچکس بلند نشد، رسول خدا(علیهما السلام) بر امّسلمه وارد شد و علّت ناراحتی خودش از مردم را بیان کرد. امّسلمه عرض کرد: ای پیامبر خدا! اگر دوست میداری که آنان به دستور تو عمل نمایند، از چادر خارج شو و بدون آنکه کلمهای با کسی صحبت کنی، شتر قربانیات را نحر کن و سپس به حلّاق بگو که سرت را حلق کند. آن حضرت به این پیشنهاد عمل کرد. وقتی
که مردم این را دیدند، برخاستند و شترهای قربانی را نحر کردند و سر همدیگر را حلق کردند و نزدیک بود که از غم و غصه همدیگر را به قتل برسانند». (1)
این جریان، ما را از مواضع بعضی از اصحاب آگاه میکند. در این جریان، بعد از آن که پیامبر اکرم(علیهما السلام) به عمر بن خطّاب میگوید که او فرستادۀ خداست و از پروردگارش نافرمانی نمیکند و همین برای اثبات درستی موضع پیامبر(علیهما السلام) کافی است و بعد از آن که به او خبر میدهد که در آیندهای نه چندان دور به زیارت و طواف بیت الله الحرام خواهد آمد، گویی جواب پیامبر(علیهما السلام) برای عمر قانع کننده نبوده است و او پیش ابوبکر میرود و همین مسأله را از او سؤال میکند! در حالی آن حضرت به آنان دستور نحر و حلق را صادر کرده بود!
مخالفت صحابه با دستورات پیامبر(علیهما السلام) پس از این حادثه بارها تکرار شد، تا جایی که آن حضرت به طور علنی از اذیّتها و اعتراض و مخالفتهای دائمی صحابه شکایت کرد!
از عایشه روایت شده است:
«در حالی که چهار یا پنج روز از ماه ذیحجّه گذشته بود، رسول خدا(علیهما السلام) در حالی که خشمگین و ناراحت بود، به منزل وارد شد. پرسیدم: چه کسی تو را عصبانی کرده است ای رسول خدا! خدا او را جهنّمی گرداند! پیامبر(علیهما السلام) فرمود: آیا متوجّه نشدی که مردم را به کاری دستور دادم، امّا آنان در اجرای آن تردید دارند؟ اگر من به
1) (1) - صحیح بخاری:81/2 ؛ صحیح مسلم، باب صلح حدیبیّه.
کاری اقدام کنم، از آن روی گردان نمیشوم. من این قربانیها را نیاوردهام مگر برای قربانی، سپس آن حضرت مُحِل شد و بقیّه هم از احرام بیرون آمدند». (1)
همچنین عایشه روایت کرده است:
«پیامبر(علیهما السلام) کاری را انجام داد که مباح و جایز بود، با این حال عدّهای از صحابه از انجام آن خودداری کردند. این خبر به اطّلاع آن حضرت رسید. او پس از حمد و ثنای خدای متعال فرمود: چه شده است که عدّهای از انجام بعضی از کارهایی که انجام میدهم، خودداری می ورزند؟ به خدا قسم! من آگاهترین ایشان به خدا هستم و بیشتر از همه از خدا خوف و خشیتدارم». (2)
گویی عدّهای میپنداشتند که باتقواتر از رسول خدا(علیهما السلام) هستند! و بیشتر از خدا میترسند! و الّا انگیزۀ آن شک و تردید در رسول خدا(علیهما السلام) چه بوده است؟ و چرا گمان میکردهاند که کار آن
1) (1) - صحیح مسلم:34/4؛ سنن ابن ماجه:993/2؛ مسند احمد:286/4؛ ج 175/6. در روایت براء بن عازب آمده است که پیامبر اکرم(علیهما السلام) فرمود: حج خود را به عمره تبدیل کنید. مردم گفتند: ای فرستادۀ خدا! چگونه آن را عمره قرار دهیم در حالی که برای حجّ مُحرم شدهایم؟ فرمود: نگاه کنید که شما را به چه چیزی امر می کنم، همان را انجام دهید، امّاآنان حرف او را نپذیرفتند...! ذهبی می نویسد: این حدیث صحیحی از العوالی می باشد که ابن ماجه آن را تخریج کرده است; (سیر اعلام النبلاء:498/8).
2) (2) - صحیح بخاری:145/8.
حضرت(علیهما السلام) مخالفت دستورات الهی است و از آن خودداری و پرهیز میکردند؟!
حتّی کار به جایی رسید که بعضی، به صراحت با اوامر و نواهی آن حضرت در کارهای کوچک و بزرگ مخالفت میکردند. آنان گمان میکردند که حقّ تصرّف و صدور فتوا با آنچه مخالف قول پیامبر اکرم(علیهما السلام) است، دارند.
از جابر روایت شده است:
« رسول خدا(علیهما السلام) ما را از این که به هنگام بازگشت از سفر شبانه نزد زنان خود برویم، منع کردند، ولی ما بعدها این کار را انجام دادیم!». (1)
جسارت بعضی از صحابه نسبت به دستورات پیامبر اکرم(علیهما السلام) تا آن جا پیش رفت که دستورات صریح و روشن او را به دلخواه تأویل و تفسیر میکردند! حتّی بعضی، تنها در مورد دستوراتی که به وسیلۀ وحی نازل میشد و مربوط به امور عبادی بود، خود را ملزم به اطاعت میدیدند و در امور اجتماعی، سیاسی و عرفی، خود را
1) (1) - المصنف، ابن ابی شیبه:727/7، مسند حمیدی:2/ 543؛ مسند احمد:308/3؛ مسند ابی یعلی:373/3.
ملزم به اطاعت نمیدیدند. آنان در مورد امور سیاسی و نحوۀ ادارۀ حکومت و تنظیم امور اجتماعی بعد از پیامبر اکرم(علیهما السلام) خود را ملزم به اطاعت نمیدیدند و حقّ خویش میدانستند که به صلاح و نظر خود عمل کنند و با نصوص نبوی مخالفت بورزند! این ایده را در مخالفت با فرماندهی «اسامه» به وضوح میبینیم.
در تاریخ آمده است.
«با وجودی که رسول خدا(علیهما السلام) اسامة بن زید را به فرماندهی انتخاب و پرچم را با دستان خود برای او بسته بود، بعضی از صحابه به این کار اعتراض و فرماندهی اسامه را مسخره میکردند! آنان میگفتند: که سنّ اسامه کم است و سزاوار نیست که بر بزرگان مهاجرین و انصار فرماندهی کند که امثال: ابوبکر، عمر، ابوعبیده و غیره در میان آنان هستند!!
پس از آن که این اعتراضات و طعن و سرزنشها به گوش پیامبر(علیهما السلام) رسید، آن حضرت - که به شدّت مریض بود- با ناراحتی و خشم از حجرهاش خارج شد و بر منبر رفت و فرمود:
«ای مردم! این چه سخنانی است که بعضی از شما دربارۀ فرماندهی اسامه میگویید؟! اگر امروز، فرماندهی اسامه را مورد طعن قرار میدهید، قبلاً هم به فرماندهی پدرش طعنه میزدید، امّا به خدا قسم! او لیاقت فرماندهی را داشت؛ چنان که امروز، پسرش لیاقت فرماندهی را دارد». (1)
1) (1) - الطبقات الکبری/ابن سعد:190/2؛ تاریخ یعقوبی: 74/2، چاپ بیروت؛ الکامل، ابن اثیر:317/2; شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی:53/1؛ السیرة الحلبیّه:207/3؛ السیره النبویّه:339/2؛ کنز العمّال:312/5؛ انساب الاشراف:474/1، (شرح حال اسامه از تهذیب تاریخ دمشق)؛ مغازی واقدی:1119/3.
با وجود دستورات شدید و موکّد پیامبر اکرم(علیهما السلام) دربارۀ فرماندهی اسامه و ارسال سریع سپاهش، لشکریان کارشکنی میکردند و نمیگذاشتند که سپاه اعزام شود تا این که پیامبر اکرم(علیهما السلام) رحلت فرمودند و هنوز سپاه از قرارگاه خودش حرکت نکرده بود! بلکه نزدیک بود، این اعزام که مورد تأکید رسول خدا(علیهما السلام) بود، ملغا شود یا لا اقل فرماندهیاش تغییر کند. (1)
و باید گفت: جسارت بعضی از صحابه در عدم اطاعت از دستورات پیامبر اکرم(علیهما السلام) در آخرین روزهای حیات آن حضرت به اوج خود رسیده بود.
بعضی از محدّثان، مورّخان و صاحبان سیره از ابنعبّاس نقل کردهاند - لفظ از بخاری است - که گفت:
«وقتی رسول اکرم(علیهما السلام) به احتضار افتاد، در حجره، عدّهای از صحابه و از جمله عمر بن خطّاب نشسته بودند. پیامبر اکرم(علیهما السلام) فرمود: بیایید برای شما چیزی بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید. عمر گفت: پیامبر هذیان میگوید! در میان ما قرآن وجود دارد و کتاب خدا برای هدایت ما کافیاست!
1) (1) - تاریخ طبری:226/3؛ الکامل:335/2؛ السیره الحلبیّه:209/3.
در میان صحابه اختلاف افتاد. عدّهای میگفتند: قلم و کاغذ بیاورید تا چیزی برای شما بنویسد که بعد از او گمراه نشوید و بعضی حرف عمر را میگفتند! پس از آن که سخنهای بیهودۀ زیادی گفتند و اختلافشان بالا گرفت، آن حضرت فرمود: برخیزید و از پیش من بروید. ابنعبّاس همیشه میگفت: همانا بزرگترین درد و مصیبت این بود که از نوشتن این کتاب جلوگیری کردند که از اختلاف و گمراهی امّت، جلوگیری میکرد». (1)
این حدیث با لفظ دیگری به وسیلۀ بخاری از سعید بن مسیّب از ابنعبّاس چنین روایت شده است:
«روز پنجشنبه و چه روز پنجشنبهای!! درد و احتضار رسول خدا(علیهما السلام) بسیار شدید شده بود که فرمود: قلم و کاغذی بیاورید تا چیزی برای شما بنویسم که بعد از آن هیچگاه گمراه نمیشوید. آنان به نزاع در پیشگاه رسول خدا(علیهما السلام) پرداختند - که سزاوار نبود چنین کنند - و گفتند: او را چه شده است؟ آیا هذیان میگوید؟! فهمیدند که رسول خدا(علیهما السلام) چه میخواهد بگوید، امّا خود را به نفهمی زدند و سخنان خود را تکرار کردند. آن حضرت فرمود: مرا تنها بگذارید، در این حالتی که هستم بهتر از آن چیزی است که شما برای من میخواهید. آنگاه فرمود: شما را به سهچیز سفارش میکنم؛ مشرکان را از جزیرة العرب اخراج کنید، هیأتها را همان
1) (1) - صحیح بخاری:22/1، کتاب العلم.
طوری که میپذیرفتم، بپذیرید... و از سوّمی ساکت شد، یا گفت، ولی من آن را فراموش کردم!». (1)
معلوم نیست چه مصلحتی در منع پیامبر(علیهما السلام) از نوشتن آن وصیتنامه بوده است که امّت اسلام را از گمراهی حفظ میکرد، تا جایی که ابنعبّاس این کار را مصیبت و درد بزرگ امّت اسلام مینامید و بنابر بعضی از روایات، هنگام ذکر این واقعه آن قدر اشک میریخت تا زمین زیرپایش خیس میشد! مگر این که بگوییم، موضوع این وصیتنامه مربوط به امری بوده که به مصلحت بعضی از صحابه نبوده است؛ چنان که روشن خواهد شد؛ از این رو، از نوشته شدن آن جلوگیری کردند.
1) (1) - صحیح بخاری:137/5، باب مرض النبی و وفاته، با الفاظی نزدیک به همین در جزء چهارم، صفحۀ 65 از صحیح بخاری، کتاب الجزیه، باب اخراج الیهود من جزیرة العرب آمده است. سکوت در مورد وصیّت سوّم؛ چنان که از ابنعبّاس روایت شده است، یا ادّعای فراموشی آن از جانب سعید، اهمیّت موضوع آن را می رساندو این مسألۀ مهم، چیزی است که در بحثهای آینده در مورد آن بحث خواهیم کرد. همچنین ر. ک: صحیح بخاری:61/8، کتاب الاعتصام بالکتاب و السنه، باب کراهیه الخلاف؛ صحیح مسلم:75/5، کتاب الوصیّة؛ مسند احمد:356/4، ح 2992،(با سند صحیح).
مرجعیّت دینی در امّتهای گذشته غالباً در دست رجال دینی بوده است و حاکمان سیاسی، سلطۀ دینی نداشتهاند. فراعنۀ مصر به گمان خودشان از نسل الههها بودهاند، امّا در واقع این لقب تشریفاتی و غیر واقعی بود. پادشاهان، متولّی امور دینی، نبودند و غالباً رجال دینی، اقدام به برپایی مراسم دینی میکردند. پادشاهان مصر غالباً امور سیاسی، و اجتماعی و ادارۀ حکومت را انجام میدادند و رجال دینی در معابد به برپایی شعائر دینی میپرداختند؛ چنان که نقل شده است، در بیشتر امّتهای گذشته چنین بوده است، امّا ادیان آسمانی، متولّیان انجام امور دینی را تغییر دادند؛ در دین یهود این وظیفه بر عهدۀ خاخامها و در دین مسیحیّت، بر عهدی پاپها گذاشته شد، به گونۀ که سلطۀ سیاسی و حکومت، منحصراً در دست پادشاهان قرار داشت و آنان تظاهر به دینداری و اطاعت از رجال دینی میکردند تا به خود و حکومت خود، حالت تقدیس بدهند، امّا در شؤون دینی، دخالت نمیکردند و تنها در اندیشۀ حفظ و گسترش قلمرو حکومت خویش بودند.
پس از ظهور اسلام و مهاجرت پیامبر اکرم(علیهما السلام) به یثرب، هستههای اوّلیّۀ حکومت اسلامی در مدینه تشکیل شد و رسول خدا(علیهما السلام) سلطۀ دینی و سیاسی را با هم بر عهده گرفت. او معلّم و مرشد مردم در تمام امور مربوط به دین و شریعت شد و احکام و دستورات شرعی را برای مردم بیان میکرد و از آنان میخواست که به سنّت و روش وی عمل کنند و برای مثال در مورد نماز میفرمود:
«صلّوا کما رأیتمونی اصَلّی».
«نگاه کنید و همان طوری که من نماز میخوانم، نماز بخوانید».
در همین زمان، رهبر سیاسی جامعهاش بود و امور حکومتی را اداره میکرد؛ چنان که در همان ابتدای هجرت به مدینه، پیماننامهای نوشت و براساس آن روابط انصار و مهاجرین و یهود را تنظیم کرد. همچنین فرماندهی سپاهش را در جنگهای بزرگ برعهده داشت و فرماندهان و سفیران را انتخاب میکرد. او رهبری سیاسی و دینی جامعه را با هم برعهده داشت و از عهدۀ هر دو به خوبیبرمیآمد.
مسلمانان از تدبیرهای پیامبر اکرم(علیهما السلام) فهمیده بودند که این سیره، بعد از ایشان هم استمرار دارد و کسی که جانشین وی میگردد، باید به وی اقتدا کند و در عین حال که امام مردم در احکام شرعی و دینی است و باید احکام کتاب خدا و سنّت پیامبر(علیهما السلام) را جاری کند،
وظیفه دارد که به عنوان حاکم امّت اسلامی، امور سیاسی، اقتصادی و نظامی جامعۀ اسلامی را اداره کند. در این صورت در اسلام، دین از سیاست جدا نیست و کسی که جانشین رسول خدا(علیهما السلام) میشود، باید که از همین روش پیامبر(علیهما السلام) پیروی کند. و از آن جا که امکان ندارد تمام افراد جامعۀ اسلامی لیاقت و شایستگی یکسانی برای عهدهدار شدن خلافت و جانشینی پیامبر(علیهما السلام) را داشته باشند؛ از این رو، باید در فرد مورد نظر صفات و ویژگیهای خاصّی وجود داشته باشد که او را شایستۀ برعهده گرفتن این منصب کند تا بتواند شریعت و دولت اسلامی را از تمام خطرهایی که آن را تهدید میکند، حفظ کند.
روشن است که بعضی از شؤون مربوط به ادارۀ حکومت، قابل اجتهاد، مشورت و مصلحتاندیشی است، امّا امور مربوط به مسائل شرعی و دینی هر مصلحتاندیشی و اجتهادی را نمیپذیرد و چه بسا که اجتهاد به رأی به تدریج باعث از بین رفتن اصل دین شود؛ زیرا به تدریج تحریفات و خرافات وارد دین میشود و بسیاری از احکام به فراموشی سپرده میشود و لغزشها زیاد میگردد؛ بنابراین، مرجعیّت دینی، شرایط خاصّی دارد که هر کسی نمیتواند عهدهدار آن شود، از این جا روشن میشود که آیا پیامبر اکرم(علیهما السلام) به مسألۀ خلافت اهمّیّت میداد و شرایط آن را بیان میکرد و شخص، یا اشخاصی را صراحتاً برای تصدّی این امر معیّن میکرد، یا این که
امر را به امّت واگذاشت تا خودشان فرد اصلح را براساس مقتضیات زمان و مصلحتی که میبینند برای تصدّی مرجعیّت دینی و سیاسی انتخابکنند.
بعد از آن که اهمیّت مرجعیّت دینی در حفظ شریعت اسلامی، روشن شد، ضروری است که شرایط لازم را برای کسی که متصدّی این مقام میشود، بیان نماییم. این شرایط در شایستگیها، ویژگیها و موهبتهایی که متصدّی این امر باید داشته باشد، خلاصه میشود و این امور، اقتضا میکند تا نص، یا نصوصی از پیامبر اکرم(علیهما السلام) در مورد صاحب این ویژگیها وجود داشته باشد به گونهای که این مسأله مورد مناقشه و نزاع امّت قرار نگیرد و هرج و مرج و اختلاف در میانشان ایجاد نکند.
هنگامی که تاریخ صدر اسلام و سیرۀ شریف نبوی را مورد بررسی قرار میدهیم، به تعدادی از نصوص برخورد میکنیم که در آنها پیامبر اکرم(علیهما السلام) به فردی که این شرایط در او وجود دارد، اشاره کرده است.
محدّثان روایت کردهاند:
« وقتی رسول خدا(علیهما السلام) از حجّة الوداع باز میگشت، در جایی از جحفه که بدان غدیرخم گفته میشد، اتراق کرد. او دستور داد که
چادرهایی برپا کنند و سپس با جهاز شتر، منبری درست کردند. آن حضرت بر بالای آن رفت، به گونهای که همۀ مردم او را میدیدند، آنگاه فرمود:
«گویی که من فرا خوانده شدهام و اجابت خواهم کرد. من دو چیز گرانبها در میان شما میگذارم که یکی از دیگری بزرگتر است; کتاب خدا و عترتم را. مواظب باشید که چگونه از این دو محافظت میکنید. این دو از هم جدا نخواهند شد تا در حوض بر من وارد شوند».
و بعضی از روایات بر امر مهمّی تصریح کردهاند و آن این که فرمود:
«مادامی که به این دو، تمسّک بجویید، گمراه نخواهید شد». (1)
ابن حجر هیتمی مکّی - بعد از آن که تعدادی روایت دربارۀ حدیث ثقلین نقل میکند - مینویسد:
«بدان که برای حدیث ثقلین، طرق زیادی وجود دارد و از بیش از بیست صحابی نقل گردیده است. در بعضی از این روایات آمده
1) (1) - المستدرک:533/3و109.این را ذهبی در تلخیص، صحیح دانسته و با صاحب مستدرک موافقت کرده است.و ر.ک: مسنداحمد:189/5 - 181؛ جامع ترمذی: 308/2؛ ج 328/5، ح3874؛ خصائص امیرالمؤمنین، نسائی:21؛ کنز العمّال:48/1، 47و 44؛ صحیح مسلم، باب فضائل علی(علیه السلام)؛ سنن دارمی:431/2؛ الصواعق المحرقه:89 ؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، قسمت دوّم:2/2؛ فیض القدیر، مناوی:14/3؛ حلیه الاولیاء: 355/1، ح64؛ مجمع الزوائد:164/9 - 163.
است که آن حضرت حدیث ثقلین را در حجّة الوداع در منطقۀ عرفه بیان کرد و در بعضی دیگر آمده است که: آن را در مدینه و در ایّام بیماریاش که حجره مالامال از اصحاب شده بود، بیان کرد و در بعضی دیگر آمده است که: آن را در غدیرخم بیان کرد و در بعضی آمده است که: آن را در خطبهای که بعد از بازگشت از طائف ایراد کرد، بیان نمود... و هیچ منافاتی در این اختلافات نیست؛ زیرا ممکن است این حدیث را در جاهای مختلف بیان کرده باشد تا اهمّیّت کتاب عزیز و عترت طاهرین را برساند».
خلاصۀ حدیث ثقلین و توضیحات ابن حجر را چنین میتوانیم بیان نماییم که:
پیامبر(علیهما السلام) به روشنی تبیین فرمودند که چه کسانی باید عهدهدار مرجعیّت دینی بعد از ایشانبشوند و بر مرجعیّت اهل بیت خودشان تصریح فرمودند و آنان را همردیف قرآن قرار دادند که هیچ باطلی در بین آن و در خارج آن، راه ندارد. پس قرآن اوّلین منبع شریعت اسلامی و ثقل اکبر است و اهل بیت پیامبر(علیهما السلام) منبع دوّم شریعت اسلامی و ثقل اصغر هستند. تکرار حدیث ثقلین و اشاره به جانشینی اهل بیت(علیهم السلام) در مناسبتهای مختلف، بر اهمّیّت فوق العادۀ این امر دلالت میکند و در واقع فرصتی است برای کسی که آن را نشنیده و تذکری است برای کسی که آن را شنیده است.
امّا پیامبر(علیهما السلام) به همین تصریح اکتفا نکرد بلکه آن را به شکل واضحتری بیان کرد.
محدّثان روایت کردهاند که: «ابوذر غفاری - رضی الله عنه - درب کعبه را گرفته بود و میگفت: ای مردم! هرکس که مرا میشناسد، میداند چه کسی هستم و هر کس که مرا نمیشناسد، بداند که من ابوذر هستم، من از رسول خدا(علیهما السلام) شنیدم که میفرمود: مثل اهل بیت من، مثل کشتی نوح است، هرکس بر آن سوار شود، نجات مییابد و هرکس از آن تخلّف کند، غرق میشود». (1)
در حدیث دیگری از ابن عبّاس و غیره آمده است:
«پیامبر اکرم(علیهما السلام) فرمود: «ستارگان، در امان نگه دارندۀ اهل زمین و اهل بیت من در امان نگهدارندۀ امّتم از اختلاف هستند. اگر قبیلهای از عربها با آنان مخالفت کنند، با هم اختلاف پیدا کرده و از حزب ابلیس میشوند». (2)
و در بعضی از روایات به این سخن حضرت دربارۀ ثقلین اشاره شده است که فرمود:
1) (1) - المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری:343/2؛ ج150/3. او می نویسد:این حدیث بر طبق شرایط مسلم صحیح است؛ کنز العمّال:216/6; مجمع الزوائد:168/9؛ حلیّه الاولیاء:306/4؛ تاریخ بغداد، خطیب: 19/12؛ ذخائر العقبی، محبّ طبری: 20؛ کنوز الحقائق: 132؛ فیض القدیر، مناوی:356/4؛ الصواعق المحرقه:352 و در بعضی از روایات آمده است: آنان «باب حطّه» هستند که هرکس وارد آنها شود، مؤمن و هرکس از آن خارج گردد، کافر است.
2) (2) - المستدرک علی الصحیحین:458/3 و149، او متذکّر می شود که این حدیث صحیح الاسناد است؛ کنز العمّال: 116/6؛ الصواعق المحرقه:353؛ مجمع الزوائد: 174/9؛ فیض القدیر، مناوی:297/6؛ ذخائر العقبی، محبّ طبری: 17.
«از آنان پیشی نگیرید که هلاک میشوید و از آنان عقب نیفتید که هلاک میگردید و سعی نکنید که به آنان چیزی بیاموزید؛ زیرا آگاهتر از شما هستند». (1)
امیرالمومنین، علی ابن ابی طالب در قسمتهایی از خطبهاش میفرمایند:
« از اهل بیت پیامبر خویش محافظت کنید و مقامشان را گرامی بدارید و از آثارشان پیروی کنید. آنان شما را از راه هدایت، خارج نخواهند کرد و شما را به جاهلیّت و پستی، باز نخواهند گردانید. اگر آنان ساکت ماندند، پس شما هم ساکت بمانید و اگر قیام کردند، شما هم قیام کنید. از آنان پیشی نگیرید که گمراه خواهید شد و از آنان عقب نمانید که هلاک میشوید ». (2)
و از امام زین العابدین(علیه السلام) روایت شده است:
«... پس چه کسانی در ابلاغ حجّت الهی و تأویل احکام خداوند مورد اطمینان هستند؟ مگر کسانی که عِدل قرآن و فرزندان ائمّۀ هدی و چراغهای هدایت هستند که خداوند به وسیلۀ آنان بر بندگانش احتجاج میکند و لحظهای آنان را بدون حجّت وا نمیگذارد؟! آیا آنان را میشناسید؟ یا مییابید مگر از فروع شجرۀ
مبارکه و از بازماندگان برگزیدگانی که خداوند، رجس و پلیدی را از ایشان دور کرده و آنان را کاملاً تطهیر نموده و از آفات، دور نگاه داشته و مودّت ایشان را در کتاب، واجب گردانیدهاست؟!». (1)
روشن است که پیامبر اکرم(علیهما السلام) بدون هیچ تردیدی، افرادی را برای امّت خویش معیّن کرده است که بعد از وی به آنان رجوع کنند. اینان اهل بیت آن حضرت هستند که بر وجوب تمسّک به ایشان در کنار قرآن، تأکید کرده و مردم را از سرپیچی از دستوراتشان، یا مخالفت و روی گردانی از ایشان برحذر داشته است که باعث هلاکت و گمراهی میگردد.
اگر سؤال شود که چرا پیامبر(علیهما السلام) مرجعیّت دینی را در اهلبیت خودش محدود کرده است؟
باید بگوییم: قبول این نکته که آن حضرت از روی هوا و هوس سخن نمیگوید لاینطق عن الهوی ، به این معناست که این دستورات اکید، به امر الهی بوده است و خداوند، اهل بیت(علیهم السلام) را به موهبتها و ویژگیهایی مخصوص گردانید که
شایستگی و قابلیّت پذیرش این امر مهم را دارند.
محکمات کتاب قرآن نیز بر این مطلب گواهی میدهند، چنان که در «آیۀ تطهیر» آمده است:
1) (1) - الصواعق المحرقه: 233.
إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا . (1)
«همانا خداوند میخواهد که رجس و پلیدی را از شما اهلبیت دور گرداند و کاملاً شما را تطهیر کند».
خداوند متعال در این آیۀ شریفه طهارت و پاکی از تمام عیوبی را که بیشتر مردم بدان مبتلا هستند، برای اهلبیت(علیهم السلام) اثبات میکند و این طهارت، مستلزم عصمت و پاکی از گناهان، عیوب و لغزشها است که از جملۀ آنها: «دروغ بستن به خدا» میباشد.
از سوی دیگر، پیامبر اکرم(علیهما السلام) صفات دیگری را برای ایشان برشمرده؛ از جمله این که فرموده: آنان عالمترین افراد نسبت به شریعت اسلامی هستند» و این مستلزم آن است که مرجع امّت اسلامی باشند.
و از این که رسول خدا (علیهما السلام) مردم را ترغیب و تشویق به پیروی و اقتدا به ایشان و عدم تقدّم یا تأخّر از آنان نموده است، معلوم میشود که آنان شایستگی این منصب مهم را دارند و چنین نیست که انتخاب آنان برای این منصب مهم به خاطر روابط خانوادگی و محبّت به ایشان باشد؛ زیرا پیامبر اکرم(علیهما السلام) به ابولهب که عمویش بود، هیچ اظهار علاقهای نمیکرد بلکه او را به خاطر کارهای ناشایست، دشمن میداشت.
1) (1) - احزاب (33):33.
بعضی تلاش کردهاند که افرادی را در مجموعۀ اهل بیت داخل کنند که از این مجموعه نیستند، امّا پیامبر گرامی اسلام(علیهما السلام) اقدامات متعدّدی را به مناسبتهای مختلف انجام دادند تا هرگونه شک و تردید احتمالی را در مورد مصادیق اهلبیت(علیهم السلام) مرتفع سازند.
محدّثان از بعضی از صحابه روایاتی را نقل کردهاند که به صراحت به مصادیق اهلبیت(علیهم السلام) اشاره دارد؛ از جمله از امّ المؤمنین، امّسلمه - رضی الله عنها - روایت شده است که:
رسول خدا(علیهما السلام) به فاطمه(علیها السلام) فرمود:همسر و فرزندانت را پیش من بیاور. او آنان را پیش پیامبر(علیهما السلام) آورد و آن حضرت، کسای فدکی را برایشان انداخت و سپس دست خویش را بر ایشان گذارد و فرمود: پروردگارا! اینان خاندان محمّد هستند، پس صلوات و برکات خودت را بر محمّد و آل محمّد فرو فرست که تو حمید مجید هستی».
امّسلمه میگوید:
«کسا را بالا زدم تا من هم زیر آن بروم، امّا پیامبر(علیهما السلام) مانع شد و فرمود: تو بر خیر هستی». (1)
و از امّالمؤمنین عایشه روایت شده است:
1) (1) - مسند احمد:6/ 323و296؛ المستدرک:147/3و108؛ کنز العمّال:217/7 و102؛ مجمع الزوائد:167/9.
«رسول خدا(علیهما السلام) یک روز صبح خارج شد در حالی که رو اندازی از موی سیاه بر روی خودش انداخته بود. در این هنگام حسن بن علی(علیهما السلام) وارد شد و پیامبر(علیهما السلام) او را به زیر کسا برد، سپس حسین بن علی(علیهما السلام) آمد، او را هم زیر کسا برد. آنگاه فاطمه(علیها السلام) آمد، او را هم زیر کسا برد. پس از آن، علی(علیه السلام) آمد که پیامبر اکرم(علیهما السلام) او را هم زیر کسا برد و سپس فرمود: همانا خداوند میخواهد که رجس و پلیدی را از شما اهلبیت دور گرداند و شما را کاملاً تطهیر کند». (1)
و از وقایعی که هیچ اختلافی در آن نیست، این که پیامبر اکرم(علیهما السلام) با همین پنج تن آلعبا به مباهله با نصارای نجران پرداخت. محدّثان و مفسّران از تعدادی از صحابه؛ از جمله از سعد بن ابی وقّاص روایت کردهاند که:
وقتی خداوند آیۀ مباهله را نازل کرد، رسول خدا(علیهما السلام) علی، فاطمه، حسن و حسین را فراخواند و فرمود: پروردگارا! اینان اهلبیت من هستند». (2)
1) (1) - صحیح مسلم، کتاب فضائل الصحابه، باب فضائل اهل بیت النبی(علیهما السلام)؛ المستدرک علی الصحیحین:3/ 147. حاکم می گوید: این حدیث، طبق ضوابط شیخین صحیح است؛ سنن بیهقی:149/2؛ تفسیر طبری:22/5. فخررازی هم این روایت را در تفسیر آیۀ مباهله آورده است و میگوید: این حدیث تقریباً مورد قبول همۀ اهل تفسیر و حدیث است؛ جامع تزمذی:319/2 و209؛ مسند احمد:306/6؛ اسد الغابه:209/4.
2) (2) - جامع ترمذی:166/2؛ المستدرک علی الصحیحین: 150/3. وی می گوید:این حدیث طبق شرایط شیخین صحیح می باشد؛ صحیح مسلم، باب فضائل علی ابن ابی طالب(علیه السلام)؛ سنن بیهقی: 63/7؛ اسباب النزول، واحدی: 75 و تمام مفسّران.
ممکن است سؤال شود: که اگر اهلبیت، همین افراد هستند، پس با چه ملاکی شیعۀ امامیّه میگویند که ائمهی اهلبیت(علیهم السلام) دوازده نفر هستند؟
در پاسخ باید گفت: نصوصی که از پیامبر اکرم(علیهما السلام) دربارۀ تعداد ائمّه(علیهم السلام) رسیده است، آنان را به همین تعداد معیّن کرده است. محدّثان و حافظان از جابر بن سمره نقل کردهاند - لفظ از بخاری است- که گفت:
شنیدم که رسول خدا(علیهما السلام) میفرماید: «آنان دوازده امیر میباشند. سپس کلمهای را گفت که نشنیدم. پدرم گفت آن حضرت فرمود: همگی از قریش هستند. (1)
در آنچه گذشت، ادلّهای که شایستگی اهلبیت(علیهم السلام) را برای تصدّی مرجعیّت دینی بعد از رسول خدا(علیهما السلام) ثابت میکرد، بیان کردیم و شواهدی برای اثبات شایستگی و لیاقت آنان در پذیرش این کار مهم ارائه کردیم. برای اثبات این موارد، از نصوص صریح قرآن و روایات پیامبر اکرم(علیهما السلام) استفاده کردیم.
همچنین گفتیم که در اسلام، مرجعیّت دینی از رهبری سیاسی و حاکمیّت جامعۀ اسلامی جدا نمیباشد. رسول خدا(علیهما السلام) این دو وظیفۀ
1) (1) - صحیح بخاری:101/9، کتاب الاحکام، باب الاستخلاف؛ سنن ترمذی:501/4، سنن ابی داود:4/ 106؛ المعجم الکبیر:196/2 (در برخی از اینها، لفظ: خلیفه، رجل وقیّم آمده است).
مهم را با هم برعهده داشتند، به خصوص پس از آن که به مدینه هجرت کرده و حکومت اسلامی را تشکیل دادند، مسلمانان میدیدند که چگونه سلطۀ سیاسی با سلطۀ دینی در رسول خدا(علیهما السلام)جمع شده است؛ از این رو، اگر آن حضرت مرجعیّت دینی فردی را معیّن میکردند، لازمهاش آن بود که مرجعیّت سیاسی وی را نیز تعیین کردهاند. بر این اساس، پیامبر(علیهما السلام)حاکم اوّل پس از خود را تعیین فرمودند؛ چنان که افراد پس از حاکم اوّل را نیز تعیین فرمودند. از این جا بود که امور در مجرای طبیعی خود قرار گرفت و هرکدام از جانشینان پیامبر(علیهما السلام) جانشین پس از خود را معرّفی میکردند؛ چنان که پیامبر(علیهما السلام) خبر داده بود.
وقتی که به سیرۀ نبوی مراجعه میکنیم، میبینیم که رسول خدا(علیهما السلام) از همان ابتدای رسالت، عنایت خاصّی به مسألۀ جانشینی خود داشته است و به تربیت کسی که جانشینی وی را برعهده خواهد گرفت، اهتمام خاصّی می ورزیده است. عنایات خاصّ الهی سبب شده بود که زمینههای این تربیت خاصّ نبوی حتّی قبل از آن که آن حضرت به پیامبری برگزیده شود، فراهم گردد. ابن اسحاق - چنان که ابن هشام از او نقل میکند - این مسأله را چنین توصیف میکند:
«از نعمتهای خدا بر علی ابن ابیطالب و از خیرات و منّتهایی که خدا بر او گذاشت این بود که قریش به قحطی و خشکسالی
شدیدی مبتلا شد. در این برهه ابوطالب عیال وار بود. رسول خدا(علیهما السلام) به عمویش عبّاس - که از ثروتمندترین افراد بنیهاشم بود- فرمود: ای عبّاس، چنان که میدانی ابوطالب عیال وار است و میبینی که مردم از این قطحی، به رنج و سختی افتادهاند. بیا با هم نزد ابوطالب برویم و مقداری بار او را سبک گردانیم. من یکی از فرزندانش و تو فرزند دیگری را بر میداریم و آن را تحت تکفّل خودمان قرار میدهیم.
عبّاس گفت: قبول است، پس با هم پیش ابوطالب رفتند و عرض کردند: میخواهیم که مقداری از بار تو را سبک گردانیم؛ از این رو، هر کدام یکی از فرزندانت را تحت تکفّل خویش قرار میدهیم تا از این قحطی بیرون برویم.
ابوطالب فرمود: عقیل را برای من باقی بگذارید و هرطور صلاح میدانید، عمل کنید.
رسول خدا(علیهما السلام) علی(علیه السلام) را برای خود برداشت و او را در آغوش کشید... بدین ترتیب علی(علیه السلام) در دامن رسول خدا(علیهما السلام) تربیت و بزرگ شد تا این که خدای متعال او را به پیامبری مبعوث کرد. علی(علیه السلام) از او پیروی کرده به او ایمان آورد و او را تصدیق نمود. جعفر نیز همچنان تحت کفالت عبّاس بود تا این که اسلام آورد و از حمایت عمویش بینیاز شد». (1)
پیامبر اکرم(علیهما السلام) در موارد فراوانی، به سبقت علی(علیه السلام) در ایمان و اسلام اشاره کرده و از نقش مهمّ وی در آینده خبر داده و او را برای
1) (1) - السیره النبویّه، ابن هشام: 1/ 246؛ المستدرک علی الصحیحین: 3/ 576؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی: 13/ 198؛ تاریخ طبری: 2/ 313.
پذیرش این کار مهم آماده کرده است. از سلمان و ابوذر- رضی الله عنهما - روایت شده است که پیامبر اکرم(علیهما السلام)فرمود:
إنَّ هذا اوَّلَ مَنْ آمَنَ بی و هو اوَّل من یصافِحُنی یوم القیامة و هو الصّدیق الاکبر و هذا فاروق هذِهِ الامَّة یفرِّق بین الحقّ و الباطل و هذا یعسوب المؤمنین (1)
«این علی، اوّلین کسی است که به من ایمان آورد و اوّلین کسی است که در روز قیامت با من مصافحه میکند و او صدّیق اکبر و فاروق این امّت است که حقّ و باطل را از هم جدا میکند و او سرور مؤمنین است».
حضرت علی(علیه السلام) در ضمن خطبهای به این تربیت عظیم نبوی از زمان طفولیّتش اشاره کرده و فرموده است:
انا وضعتُ بکلاکِلِ العَرَب و کسرتُ نواجم... (2)
«من در خردسالی، بزرگان عرب را به خاک افکندم و شجاعان دو قبیلۀ معروف ربیعه ومضر را در هم شکستم! شما موقعیّت مرا نسبت به رسول خدا(علیهما السلام) در خویشاوندی نزدیک و در مقام و منزلت ویژه میدانید. پیامبر(علیهما السلام) مرا در اتاق خویش مینشاند، در حالی که کودک بودم، مرا در آغوش خود میگرفت و در بستر مخصوص خود میخوابانید. بدنش را به بدن من میچسبانید و بوی پاکیزۀ خود را به
من میبویانید و گاهی غذایی را لقمه لقمه در دهانم میگذارد. هرگز دروغی در گفتار من و اشتباهی در کردارم نیافت. از همان لحظهای که پیامبر(علیهما السلام) را از شیر گرفتند، خداوند بزرگترین فرشتۀ خود را مسؤول تربیت پیامبر(علیهما السلام) کرد تا شب و روز، او را به راههای بزرگواری و اخلاق نیکو راهنمایی کند و من همواره با پیامبر بودم، چنان شتر بچّه ای که همواره با مادر است. پیامبر(علیهما السلام) هر روز نشانۀ تازهای از اخلاق نیکو را برایم آشکار میفرمود و به من فرمان میداد که به او اقتدا نمایم. پیامبر(علیهما السلام) چند ماه از سال را در غار حرا میگذراند، تنها من او را مشاهده میکردم و کسی جز من او را نمیدید در آن روزها، در هیچ خانهای اسلام راه نیافت، جز خانۀ رسول خدا(علیهما السلام) که خدیجه در آن بود و من سوّمین آنان بودم. من نور وحی و رسالت را میدیدم و بوی نبوّت را استشمام میکردم. من هنگامی که وحی بر پیامبر(علیهما السلام) فرود میآمد، نالۀ شیطان را شنیدم، عرض کردم: ای رسول خدا! این نالۀ کیست؟ فرمود: نالۀ شیطان است که از پرستش خویش مأیوس گردیده است و فرمود: ای علی! تو آنچه را من میشنوم، میشنوی و آنچه را که من میبینم، میبینی، جز این که تو پیامبر نیستی بلکه وزیر من بوده و به راه خیر میروی».
مسألۀ «جانشینی»، از اموری است که اختلاف و مناظرات زیادی دربارۀ آن بین فرقههای اسلامی و به خصوص بین پیروان خلفا و پیروان ائمّۀ اهل بیت(علیهم السلام) رخ داده است.
پیروان خلفا میگویند:
نصّ صریحی از پیامبر اکرم(علیهما السلام) در مورد جانشینی فرد خاصّی وارد نشده و آن حضرت امور امّت اسلامی را به خودشان واگذاشته تا هر کسی را که خودشان میخواهند برای خود انتخاب کنند، در حالی که شیعه قایل به این است که نصوصی از رسول خدا(علیهما السلام) دربارۀ جانشینی علی ابن ابیطالب(علیه السلام) صادر شده و آن حضرت او را به عنوان راهنما و هدایتگر امّت اسلام و امام پس از خود، منصوب کرده است.
وقتی به سیرۀ نبوی مراجعه کنیم، میبینیم که آن حضرت اهمّیّت بسیاری به مسألۀ امامت و جانشینی میداده و حتّی در سادهترین امور، افرادی را برای جانشینی انتخاب میکرده است. برای مثال هرگاه دو نفر را به جایی میفرستاد، یکی را به عنوان امام و رهبر انتخاب میکرد و هرگاه مدینه را به قصد غزوه، یا سفری ترک میکرد، خودش کسی را به جانشینی خود تعیین میکرد و انتخاب جانشین را بر عهدۀ مردم نمیگذاشت.
هنگامی که رسول اکرم(علیهما السلام) به مسألۀ جانشینی در زمان حیاتش تا این اندازه اهمّیّت میداده است، هر آینه سزاوار بوده است که به مسألۀ جانشینیاش بعد از وفات خود، اهمّیّت مضاعف داده و برای هنگامی که خودش به رفیق اعلی میپیوندد و برای همیشه امّت اسلامی را ترک میکند، جانشین لایق و شایستهای را معیّن کند.
جالب این است که تمام مسلمانان به این مسألۀ مهم توجّه داشتهاند. ما میبینیم که ابوبکر، دستور میدهد که عمر بن خطّاب جانشین وی باشد و امّت اسلامی را به حال خود واگذار نمیکند که خودشان کسی را انتخاب کنند و میبینیم که عمر بن خطّاب، اقرار میکند که اگر سالم، آزاد کردۀ ابوحذیفه یا ابوعبیدۀ جراح زنده بودند، یکی از آنان را بدون تردید برای جانشینی خود انتخاب میکرد. با وجود فقدان این دو نفر، وی امّت اسلامی را به طور مطلق به خود واگذار نمیکند بلکه امر را در شش نفری که خودش انتخاب کرده محصور میکند و دستور میدهد که این شش نفر، یکی را از میان خودشان برای خلافت انتخاب کنند.
ما نمیتوانیم بپذیریم که صحابۀ پیامبر اکرم(علیهما السلام) به اهمّیّت مسألۀ خلافت پی برده بودند و رسول خدا(علیهما السلام) از آن غافل مانده بود، در حالی که عاقلترین مردم و حریصترین فرد به سرنوشت امّت اسلامی و مصالح ایشان بوده است.
امّا اگر به سیرۀ نبوی مراجعه کنیم، در مییابیم که آن حضرت این امر مهم را که متعلّق به آیندۀ امّت اسلامی بوده، مورد غفلت و اهمال قرار نداده است و نشانههای این مرجعیّت دینی و سیاسی را از همان آغاز بعثت بیان کرده است.
وقتی منابع جمهور را مطالعه میکنیم، میبینیم که نوشتهاند:
« وقتی آیۀ انذار نازل شد و خداوند فرمود: و أنذِر عشیرتک الأقربین ؛ (1)خویشاوندان نزدیک خودت را انذار کن پیامبر اکرم(علیهما السلام) علی(علیه السلام) را فراخواند و فرمود: ای علی! خداوند به من دستور داده است که خاندان نزدیک خودم را انذار کنم. از این دستور سینهام تنگ شده؛ زیرا میدانم که اگر این امر را آشکار کنم، رفتارهای ناشایستی از بعضی از آنان میبینم که دوست ندارم. برای همین اقدامی نکردم تا جبرئیل امین نازل شد و فرمود: ای محمّد! اگر این دستور را انجام ندهی، پروردگارت تو را عذاب میکند. حال ای علی جان! یک پیمانه غذا تهیّه کن و یک ران گوسفند به آن اضافه کن و ظرفی از شیر فراهم نما، آنگاه فرزندان عبدالمطّلب را دعوت کن تا با آنان صحبت کنم و دستور خدا را به آنان ابلاغ نمایم.
[علی(علیه السلام) میفرماید:] آنچه را که رسول خدا(علیهما السلام) دستور داده بود، انجام دادم و آنان را که در آن روز، حدود چهل نفر بودند، دعوت کردم. در میان ایشان عموهای آن حضرت ابوطالب، حمزه، عبّاس و ابولهب بودند. هنگامی که همگی آمدند، آن حضرت فرمودند که غذا را بیاورم. غذا را آوردم. وقتی طبق غذا را بر زمین نهادم، رسول خدا(علیهما السلام) مقداری از گوشت را برداشت و آن را با دندانهایش ریز کرد و در جاهای مختلف طَبق ریخت و فرمود: با نام خدا شروع کنید.
1) (1) - شعراء (26): 214.
همۀ افراد شروع به خوردن کردند، به حدّی که همگی سیر شدند و در این حال فقط جای دستهایشان در غذا مانده و چیزی از آن کم نشده بود و قسم به خدایی که جان علی(علیه السلام) در دست اوست! یکی از آنان میتوانست که به تنهایی تمام این غذایی را که آورده بودم، بخورد. سپس فرمود: اینان را سیراب کن. من ظرف را آوردم و همگی از آن نوشیدند تا کاملاً سیر شدند و به خدا قسم! یکی از میتوانست تمام این ظرف را بنوشد.
پس از آن وقتی رسول خدا(علیهما السلام) خواست که با آنان صحبت کند، ابولهب پیشی گرفت و گفت: همانا میزبان شما، شما را جادو کرده است! پس از این سخن، افراد متفرّق شدند و رسول خدا(علیهما السلام) نتوانست با ایشان صحبت کند.
آن حضرت فرمود: ای علی! فردا همین کار را خواهیم کرد. این مرد چنان که دیدی در سخن گفتن بر من پیشی گرفت و کار را خراب کرد و قبل از آن که سخن بگویم، افراد متفرّق شدند، پس دوباره غذایی آماده کن و این افراد را دعوت کن.
من دوباره غذا آماده کردم و این افراد را دعوت نمودم. پس از آن که همگی جمع شدند، رسول خدا(علیهما السلام) فرمودند که غذا را ببرم. غذا را بردم و آن حضرت همان کارهای روز گذشته را تکرار کرد و آنان شروع به غذا خوردن کردند تا کاملاً سیر شدند، سپس فرمود: آنان را سیراب کن. ظرف را آوردم و همگی، آن قدر نوشیدند تا سیراب شدند، سپس رسول خدا(علیهما السلام) شروع به صحبت کرد و فرمود:
ای فرزندان عبدالمطّلب! به خدا قسم! من جوانی در میان عرب نمیشناسم که چیزی بهتر از آنچه من برای شما آوردهام، آورده باشد. من خیر دنیا و آخرت را برای شما آوردهام و خداوند به من دستور داده است که شما را به سوی آن دعوت کنم. حال کدام یک از شما مرا در این کار یاری میکند تا برادر و وصی و جانشین من در میان شما باشد؟
همۀ آن افراد از پذیرش این درخواست طفره رفتند و من که از همه کم و سن و سالتر و کم جثّهتر بودم، گفتم: ای رسول خدا! من همکار شما در این امر خواهم بود. آن حضرت دست بر شانهام گذاشت و فرمود: همانا علی(علیه السلام) برادر، وصی و جانشین من در شما است، پس سخنان او را بشنوید و از او اطاعت کنید.
پس از این سخنان، آنان برخاستند و در حالی که بعضی میخندیدند، با تمسخر به ابوطالب گفتند: او به تو دستور داده است که سخنان فرزندت را بشنوی و از او اطاعت کنی». (1)
1) (1) - تاریخ طبری:319/2؛ الکامل، ابن اثیر:62/2؛ دلائل النبوه، بیهقی:428/1؛ مجمع الزوائد:9/ 113. در بعضی از منابع آمده است که فرمود: کدام یک با من همکاری می کنید تا برادرم باشد؛ چنان که در المنتظم ابن جوزی:جلد2،صفحه376 آمده است. و در بعضی از نسخهها آمده است:... تا برادرم و کذا و کذا باشد؛ چنان که در البدایه و النهایه ابن کثیر، جلد3، صفحه53 آمده و در تفسیر ابن کثیر، ذیل آیۀ انذار از سورۀ شعراء و تفسیر طبری در ذیل همین آیه، حدیث به همین صورت می باشد؛ چنان که محمّدحسین هیکل نیز در چاپ اوّل کتاب حیاة محمّد حدیث را به همین صورت نقل کرده است ، امّا در چاپهای بعدی، قسمت آخر حدیث را حذف کرده و تنها به برادری اشاره کرده است!!
این نص که در ابتدای دعوت اسلام از پیامبر اکرم(علیهما السلام) صادر شده است، دارای عبارتهای صریحی در مورد جانشینی رسول خدا(علیهما السلام) است و صراحت و بلاغت آن به حدّی است که برخی از محدّثین و مورّخین مغرض در صدد تحریف آن برآمده و اجزای مهمّ آن را حذف کردهاند; اجزایی که تأکید می ورزد پیامبر اکرم(علیهما السلام) جانشین بعد از خود را منصوب کرده و مردم را به اطاعت از وی ملزم نموده است، تا جایی که ابوطالب را مورد تمسخر قرار دادند و با نیشخند به وی گفتند:
«حالا لازم شده است که سخنان پسرت را بشنوی و از او اطاعت کنی!».
اقدامات و سخنان پیامبر اکرم(علیهما السلام) در مورد علی ابن ابیطالب(علیه السلام) به مردم میفهمانید که او چه جایگاهی در پیشگاه آن حضرت دارد و همۀ اینها زمینهسازی و آماده کردن اذهان برای آیندهای بود که رسول خدا(علیهما السلام) برای ادامۀ رسالت در نظر داشت. از جمله آن حضرت مسلمانان را متوجّه کرد که علی(علیه السلام) برادرش میباشد و تنها او بود که این ویژگی را در سال اوّل هجرت به دست آورد.
حافظان و از جمله ابن اسحاق - در سیرۀ ابن هشام - نقل کردند:
رسول خدا(علیهما السلام) بین مهاجرین و انصار پیمان اخوّت و برادری ایجاد کرد و فرمود:
تآخوا فی اللهِ أخوین، اخوین؛ در راه خدا دو به دو با همدیگر پیمان برادری ببندید. سپس دست علی ابن ابیطالب را گرفت
و فرمود: هذا اخی؛ این برادرِ من است. به این ترتیب رسول خدا(علیهما السلام) که سیّد المرسلین و امام المتّقین و فرستادۀ پروردگار جهانیان بود - که در میان خلایق، نظیر و بدیلی ندارد - با علی ابن ابیطالب(علیه السلام) پیمان برادری بست....». (1)
از موارد دیگر این است که: در سال نهم هجرت، رسول خدا(علیهما السلام) برای غزوۀ تبوک از مدینه خارج شد و علی ابن ابیطالب را جانشین خویش در میان خانوادهاش قرار داد و سباع بن عرفطه - از بنی غفار - را جانشین خویش در مدینه تعیین کرد.
منافقان از باقی ماندن علی(علیه السلام) در مدینه غافلگیر شدند و گفتند:
«پیامبر(علیهما السلام) او را با خود نبرده است، مگر برای این که او را شایستۀ همراهی با خویش ندانسته است. وقتی که این سخنان به گوش علی(علیه السلام)رسید، سلاحش را برداشت و از مدینه خارج شد تا در منزلگاه جرف، خدمت پیامبر رسید و عرض کرد: ای پیامبر خدا! منافقان گمان میکنند که مرا شایستۀ همراهی با خویش ندانستهای؛ از این رو در مدینه پیش زنان و کودکان گذاردهای!
1) (1) - السیره النبویّه:504/1؛ جامع ترمذی: 595/5، ح 3720؛ المستدرک علی الصحیحین:16/3، ح4289؛ الطبقات الکبری:60/2؛ السیره الحلبیّة:20/2؛ مصابیح السنه: 173/4، ح 4799؛ مشکاه المصابیح: 356/3، ح2609؛ الریاض النضره: 164/3 و 111؛ الفضائل، احمد بن حنبل: 194/ ح141؛ تاریخ دمشق: 136/12؛ تذکره الخواص:24. وی این حدیث را صحیح دانسته است؛ کنز العمّال: ج 106/13، ح 36345؛ مسند ابی یعلی:445/1، ح347.
رسول خدا(علیهما السلام) فرمود: دروغ میگویند، هر آینه من تو را در مدینه باقی گذاردم به خاطر خطرهایی که مدینه را تهدید میکند. بازگرد و جانشین من در خانوادهام و خانوادهات باش. ای علی! آیا راضی نمیشوی که جایگاه تو نسبت به من، همانند جایگاه هارون نسبت به موسی(علیه السلام) باشد؟ الّا این که بعد از من پیامبری نمیآید؟!
پس از آن، علی(علیه السلام) به مدینه بازگشت و رسول خدا(علیهما السلام) به سفر خود ادامه داد». (1)
و بدین ترتیب، روشن شد که تمام مراتبی را که هارون نسبت به موسی داشته همانند وزارت، خلافت و... علی نسبت به پیامبر(علیهما السلام) داشته است، به استثنای مقام نبوّت.
پیامبر اکرم(علیهما السلام) به همین موارد ذکر شده برای بیان شایستگی و لیاقت امیرالمؤمنین جهت برعهده گرفتن خلافت و جانشینی پس از
1) (1) - تاریخ طبری: 3/ 103; الکامل، ابن اثیر: 2/ 278؛ صحیح بخاری، کتاب بدء الخلق، باب مناقب علی بن ابیطالب(علیه السلام)، صحیح مسلم، کتاب فضائل الصحابه، باب فضائل علی بن ابی طالب(علیه السلام)؛ صحیح ترمذی: 300/2؛ مسند الطیالسی: 1/ 29؛ حلیه الاولیاء: 7/ 195؛ تاریخ بغداد: 1/ 324 و 4/ 204 و 9/ 394؛ خصائص نسایی، 14 - 15؛ المستدرک علی الصحیحین: 337/2؛ مسند احمد: 1/ 330 و 184 و 177 و 175 و170 و 6/ 369؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، قسم 1، 14 - 15؛ اسد الغابه: 5/ 8؛ کنز العمال: 3/ 154 و 40/5 و 6/ 405 و 395 و 154 156 و 8/ 215؛ مجمع الزوائد: 1/ 111 - 109؛ الریاض النضره: 2/ 195 162، 164، 162، ذخائر العقبی، 120.
پیامبر(علیهما السلام) اکتفا نکرد بلکه درصدد بود که تمایز و برتری علی(علیه السلام) را بر تمام اصحاب خودش نشان دهد.
اخبار و احادیث اجماع دارند بر این که:
«در سال نهم هجری، رسول خدا(علیهما السلام) ابوبکر را برای خواندن سورۀ برائت به مکّه فرستاد. به دنبال آن علی(علیه السلام) را فرستاد و به وی فرمود:
نامه را از او بگیر و آن را بر اهل مکّه بخوان. علی(علیه السلام) به ابوبکر رسید و نامه را از او گرفت و به سوی مکّه پیش رفت. ابوبکر هم با ناراحتی بازگشت و از رسول خدا(علیهما السلام) پرسید: آیا دربارۀ من چیزی نازل شده است؟ فرمود: نه، امّا من مأمور شدهام که خودم، یا یکی از اهل بیت خودم را برای ابلاغ پیام این سوره بفرستم». (1)
1) (1) - خصائص/ نسائی:20؛ صحیح ترمذی:257/5/ ح 3091؛ مسند احمد:283/3؛ج1/ 330 و151و 3؛ کنز العمّال: 246/1؛ تفسیر طبری:47/10 - 46؛ المستدرک:51/3؛ فتح القدیر:334/2؛ الریاض النضره:119/3؛ البدایه و النهایه:44/5، حوادث سال 9 هجری؛394/7، حوادث سال 40 هجری؛ تاریخ طبری، حوادث سال 9 هجری؛ الکامل، ابن اثیر، حوادث سال 9 هجری؛ السنن الکبری، نسائی:128/5، ح 8461؛ الاموال، ابی عبید:215/ ح457؛ تاریخ دمشق، شرح حال امام علی(علیه السلام) به شمارۀ 890؛ الدرّ المنثور: 125/4؛ مختصر تاریخ دمشق:6/18؛ شرح نهج البلاغه: 46/12 (خطبۀ 223) المنتظم، ابن جوزی:372/3.
با گذشت ایّام و سالها، رسول خدا(علیهما السلام) به طور متوالی دربارۀ علی ابن ابیطالب سخنانی را میگفت که بعضی از این نصوص، هیچ مجالی برای شک در مقصود و منظور رسول خدا(علیهما السلام) باقی نمیگذارد؛ چون در آنها به ولایت علی ابن ابیطالب تصریح کرده است.
از بریده نقل شده است:
«رسول خدا(علیهما السلام) علی(علیه السلام) را به فرماندهی لشکری به سوی یمن و خالد بن ولید را به فرماندهی لشکری به جبل فرستاد. آنگاه فرمود: اگر به هم برخوردید، علی(علیه السلام) فرماندهی هر دو لشکر باشد.
این دو لشکر به هم رسیده بودند در حالی که غنایم بسیاری گرفته بودند. علی(علیه السلام) کنیزی را از خمس برای خود برداشت. خالد بن ولید، بریده را فراخواند و گفت: فرصت را غنیمت شمار و رسول خدا(علیهما السلام) را در جریان این امر بگذار. من به سرعت به سوی مدینه حرکت کردم و وارد مسجد شدم. رسول خدا(علیهما السلام) در منزلش بود و عدّهای از اصحاب، جلو درب منزل جمع شده بودند. پرسیدند: چه خبر ای بریده؟! گفتم: خیر است؛ خداوند پیروزی بزرگی را نصیب مسلمانان کرد. پرسیدند: چه چیز باعث شده که به مدینه بیایی؟ گفتم: علی(علیه السلام) کنیزی را از خمس غنایم برداشته و من آمدهام تا رسول خدا(علیهما السلام) را در جریان این کار علی(علیه السلام) قرار بدهم. گفتند: کار بسیار خوبی کردی! پیامبر(علیهما السلام) را در جریان بگذار تا علی(علیه السلام) از چشمشبیفتد!!
پیامبر(علیهما السلام) این سخنان را میشنید، برای همین با خشم و غضب خارج شد و فرمود: چه چیز باعث شده است که عدّهای نسبت به علی(علیه السلام) عیبجویی کنند؟! هر کس از علی(علیه السلام) عیبجویی کند، گویی از من عیبجویی کرده است و هرکس از علی(علیه السلام) جدا شود، گویی از من جدا شده است. همانا علی(علیه السلام) از من است و من از علی(علیه السلام) هستم. او از طینت من خلق شده و من از طینت ابراهیم خلق شدهام و من برتر از ابراهیم هستم. ذرّیّهای که بعضی، از بعضی دیگر هستند و خداوند شنوای داناست. سپس فرمود: ای بریده! آیا نمیدانی که حقّ علی(علیه السلام) از خمس بیش از آن کنیزی است که برداشته است؟ و او ولی شما بعد از من میباشد؟
عرض کردم: ای پیامبر خدا! از شما جدا نمیشوم تا دستتان را بدهید که دوباره با شما بر سر اسلام بیعت کنم. و از او جدا نشدم تا بر سر اسلام با او بیعت کردم». (1)
1) (1) - المعجم الاوسط، طبرانی : 232/6؛ تاریخ دمشق، ابن عساکر:191/42. در آن آمده است که: بریده گفت: دیدم رسول خدا(علیهما السلام) آن چنان خشمگین شده است که هیچ گاه ندیده بودم آن طور خشمگین شده باشد، مگر در روز مواجهه با بنی قریظه و بنی نضیر، پس پیامبر(علیهما السلام) رو به من کرد و فرمود: ای بریده! همانا علی(علیه السلام) ولیّ شما بعد از من است، پس علی را دوست بدار که او به آنچه دستور داده شده عمل می کند. و عبدالله بن عطاء گفته است: دربارۀ این قضیّه با ابوحرب بن سوید بن غفله صحبت کردم که گفت: عبدالله بن بریده قسمتی از حدیث را از تو مخفی نگاه داشته است. رسول خدا(علیهما السلام) به وی فرمود: آیا بعد از من منافق می شوی ای بریده؟!؛ مسند طیالسی: 360، ح 2752. در آن از ابنعبّاس آمده است که پیامبر(علیهما السلام) به علی(علیه السلام) فرمود: «أنتَ ولیّ کلّ مؤمن بعدی؛ تو ولیّ-
پیامبر اکرم(علیهما السلام) در این حدیث، ولایت مطلقۀ علی(علیه السلام) را بر تمام مسلمانان، بدون هیچ استثنایی ثابت کرده است، در حالی که ابوبکر و عمر هم در میان آنان بودند و آن دو را هم استثنا نکرد.
مسألۀ ربط بین مرجعیّت دینی و مرجعیّت سیاسی، از اموری بود که رسول خدا(علیهما السلام) دائماً بر آن تأکید میکرد و سعی میکرد که امّت اسلامی، آن را به طور کامل بفهمند؛ از این رو، در مناسبتهای مختلف به این نکته اشاره میکرد که تنها اهل بیت(علیهم السلام) شایستگی بر عهده گرفتن این دو مسؤولیّت مهم را در کنار همدیگر دارند تا
شریعت اسلامی حفظ شود و دولت نوپای اسلامی که پیامبر(علیهما السلام) آن را پایهگذاری کرده تقویت و تحکیم شود.
آن حضرت در بیشتر مناسبتها بین تمسّک به اهل بیت(علیهم السلام) و ولایت علی(علیه السلام) ارتباط برقرار میکرد به این اعتبار که علی(علیه السلام) بعد از پیامبر(علیهما السلام) سرسلسلۀ اهلبیت(علیهم السلام) است.
بیان این مسأله به بهترین وجه، بعد از بازگشت رسول خدا(علیهما السلام) از حجّة الوداع در سال دهم هجری متجلّی شد. ما به هنگام صحبت دربارۀ حدیث ثقلین، به این ارتباط اشاره کردیم و گفتیم که پیامبر(علیهما السلام) فرمود:
«من میبینم که به همین زودی دعوت میشوم و دعوت حق را اجابت میکنم و امّا دو چیز گرانبها در میان شما به یادگار میگذارم؛ کتاب خدا و عترتم را. کتاب خدا که ریسمان الهی است که از آسمان به زمین کشیده شده است و عترتم، اهل بیتم. همانا خدای دانا و مهربان به من خبر داده است که این دو از هم جدا نمیشوند تا در حوض بر من وارد شوند، پس مواظب باشید که به خوبی از آنها محافظت کنید».
سپس فرمود:
«همانا خدای عزّوجلّ، مولای من و مولای هر مؤمنی است».
سپس دست علی(علیه السلام)را گرفت و فرمود:
«هرکس که من مولای او هستم، این علی مولای اوست. پروردگارا! دوست بدار هرکسی که او را دوست دارد و دشمن بدار هر کسی که با او دشمنی می ورزد». (1)
سپس پیامبر(علیهما السلام) برخاست و عمامهاش (السّحاب) را مانند تاجی بر سر علی(علیه السلام) گذاشت و به او فرمود:
« ای علی! عمامه، تاج عربهاست».
شکّی نیست که رسول خدا(علیهما السلام)، از روی محبّت و علاقه به پسرعمو و دامادش، علی ابن ابیطالب را به مرجعیّت دینی پس از خود منصوب نکرده است؛ زیرا آن حضرت حق نداشته است که از روی هوا و هوس صحبت کند لاینطق عن الهوی... ، بلکه در تمام امور، تابع دستورات خداوند بوده است و محبّت به خویشاوندان در
1) (1) - حافظ ابن کثیر در البدایة و النهایه، جلد5،صفحه 214 به نقل از ذهبی می نویسد: صدر این حدیث، متواتر است و یقین دارم که رسول خدا(علیهما السلام) آن را فرموده است و امّا قسمت: اللهمّ والِ مَنْ والاهُ اضافهای است که سند قوی دارد. ابن جزری هم در أسنی المطالب، صفحه48 آورده است: این حدیث از این وجه حسن و از وجوه بسیاری صحیحه است. این حدیث از طریق امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) و همچنین از طریق پیامبر(علیهما السلام) متواتر است و جمع بسیاری، از جمع بسیاری آن را نقل کردهاند. و ابن حجر مکّی در الصواعق المحرقه،صفحه187 آورده است: این حدیث را سی نفر از صحابه از پیامبر(علیهما السلام) نقل کردهاند که بسیاری از طرق آن، صحیح، یا حسن است.
نظر آن حضرت مهمتر از منافع امّت اسلامی نبوده است که در طول ربع قرن برای برپایی حکومت اسلامی و سرافرازی امّت اسلام، رنج و مشقّتهای فراوانی را تحمّل کرده بود. پس از زحمتهای طاقتفرسای پیامبر(علیهما السلام) تازه هستههای اوّلیّه حکومت اسلامی شکل گرفته بود و میخواست که انسانها را به مسیر خیر و صلاح دنیا و آخرت رهنمون شود؛ بنابراین، پیامبر(علیهما السلام) نسبت به هدایت و خیر و صلاح امّت خویش، بسیار حریص بود و میخواست که آنان را به سوی منافع دنیایی و آخرتیشان راهنمایی کند، در این صورت، آیا سزاوار بوده است که امّت خود را بدون راهنما و بدون آن که راه صحیح را به آنان نشان دهد، رها کند به گونهای که از انحراف و گمراهی در امان نباشند و هر لحظه امکان داشته باشد که از طریق مستقیم، منحرف شوند؟! این چیزی است که دربارۀ پیامبر اکرم(علیهما السلام) متصوّر نیست؛ پیامبری که قرآن در وصف او میفرماید:
...عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُم بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَّحِیمٌ . (1)
بر او دشوار است که شما در سختی بیفتید و به هدایت شما حریص و نسبت به مؤمنان، مهربان و دلسوز است.
بنابراین، انتخاب علی(علیه السلام) توسّط آن حضرت به اراده و فرمان الهی بوده است؛ چنان که خداوند، طالوت را به خاطر امتیازش در
1) (1) - توبه(9):128.
علم و جسم به رهبری انتخاب کرد. پس انتخاب، از جانب خداست و خداوند به مصلحت بندگانش آگاهتر بوده و بهتر میداند که چه کسی را به رهبری آنان انتخاب کند.
از این دیدگاه میگوییم: حضرت علی(علیه السلام) دارندۀ تمام شایستگیها و ویژگیهایی بود که او را برای رهبری امّت اسلامی بعد از پیامبر اکرم(علیهما السلام) آماده میکرد، از قبیل: علم، شجاعت و... . وقایع و حوادث صدر اسلام نیز این برتری و افضلیّت علی(علیه السلام) را ثابت میکند و پیامبر عظیمالشأن در بسیاری از اقوال و افعالش به این موهبتهای الهی اشاره میفرمودند.
تردیدی نیست که تصدّی مرجعیّت دینی و سیاسی، علم فراوانی را نسبت به امور دینی از سویی و امور سیاسی و رهبری از سوی دیگر لازم دارد. شواهد فراوانی ثابت کرده بود که علی(علیه السلام) عالمترین، حکیمترین و بهترین قضاوت کنندۀ امّت، بعد از پیامبر اکرم(علیهما السلام)بودند.
در این خصوص، پیامبر اکرم(علیهما السلام) و پس از آن، صحابۀ بزرگوار و حوادث و وقایع پیش آمده شهادت داده بودند. محدّثان از ابنعبّاس و غیره نقل کردهاند پیامبر اکرم(علیهما السلام) فرمود:
«أنا مدینة العلم وعلی بابها، فمن أراد المدینه فلیأت الباب» (1)
1) (1) - المستدرک علی الصحیحین:126/3. وی گفته است: این حدیثی صحیح الاسناد است؛ تاریخ بغداد:348/4 ؛ج 127/7؛ ج 49/11 - 48. خطیب گفته است قاسم می گوید: از یحیی بن معین دربارهی این روایت سؤال کردم که فرمود: این روایت صحیح است؛ اسد الغابه:22/4؛ تهذیب التهذیب:6/ 320 ؛ ج 427/7؛ کنز العمّال:152/6؛ فیض القدیر:46/3؛ مجمع الزوائد:114/9؛ الریاض النضره:193/2؛ کنوز الحقائق، مناوی:43؛ الصواعق المحرقه:73.
«من شهر علم هستم و علی درب آن است، پس هر کسی که میخواهد وارد این شهر علم شود، باید از درب آن وارد گردد».
همچنین فرمود:
«انا دار الحکمة و علی بابُها». (1)
«من خانۀ حکمت هستم و علی درب آن است».
اینها بعضی از روایاتی است که پیامبر اکرم(علیهما السلام) در آنها نظر امّت خویش را به برتری امام علی(علیه السلام) در علم جلب میکند. علمی که او را شایستۀ تصدّی مرجعیّت عام، بعد از آن حضرت میکند.
پیامبر اکرم(علیهما السلام) به صورت واضح در حدیث سلمان بین برتری علمی و اهلیّت برای پذیرش مرجعیّت عامّه رابطه برقرار میکند.
سلمان روایت میکند:
«به پیامبر(علیهما السلام) عرض کردم: هر پیامبری، یک وصی دارد، پس وصی شما کیست؟ آن حضرت سکوت اختیار کرد و جوابم را نداد. بعد از آن که مرا دید، مرا صدا زد و فرمود: ای سلمان! بیا. من به سرعت به خدمتش رسیدم و عرض کردم: در خدمت هستم. فرمود:
1) (1) - جامع ترمذی:299/2؛ حلیه الاولیاء:64/1؛ کنز العمّال:401/6.
آیا میدانی وصی موسی چه کسی بود؟ عرض کردم: بله، او یوشع بن نون بود. فرمود: چرا؟ عرض کردم: زیرا او عالمترین فرد بود. فرمود: همانا وصی من و صاحب اسرار من و بهترین کسی که بعد از خودم باقی میگذارم و کسی که به وعدههایم عمل میکند و دیون مرا ادا میکند، علی ابن ابیطالب است». (1)
بعضی از صحابه که این حقایق را از پیامبر اکرم(علیهما السلام) دریافته و مصادیق آن را دیده بودند، مردم را در جریان آنان گذاشتند. برای مثال از ابنعبّاس سؤال کردند: علی(علیه السلام) چگونه مردی بود؟
پاسخ داد: «سینهاش پر از حکمت و علم و شجاعت و هیبت و به علاوه از خویشاوندان نزدیک رسول خدا(علیهما السلام) بود». (2)
از عمرو بن سعید بن عاص نقل شده است:
«از عبدالله بن عیاش بن ربیعه پرسیدم: چرا مردم به علی ابن ابیطالب میل و علاقه داشتند؟ پاسخ داد: ای پسر برادرم! علی(علیه السلام) آن گونه که دلت بخواهد، دارای علم قطعی و یقینی بود و دارای عشیرهای گسترده و تقدّم در اسلام و دامادی رسول خدا(علیهما السلام) و فقاهت در سنّت و
1) (1) - مجمع الزوائد:113/9. در این کتاب می گوید: که این را طبرانی روایت کرده است و مخفی نماند که سؤال پیامبر(علیهما السلام) از سلمان دربارۀ علّت وصایت یوشع برای موسی(علیه السلام) به این منظور بوده است که اعلمیّت علی(علیه السلام) را اظهار و آشکار کند؛ السیره النبویّه ابن اسحاق: 825.( باکمی اختلاف در متن حدیث).
2) (2) - الریاض النضره، ابن حجر: 194/2.
شجاعت و پایداری در جنگ و بخشش و کرامت نسبت به مستضعفان بود». (1)
عبدالملک بن سلیمان روایت کرده است:
«از عطا پرسیدم: آیا در میان صحابۀ رسول خدا(علیهما السلام) کسی عالمتر از علی(علیه السلام) بود؟ فرمود: نه به خدا! من چنین کسی را نمیشناسم». (2)
علی(علیه السلام) میفرمود:
«سلونی عن کتاب الله...». (3)
«از من دربارۀ کتاب خدا سؤال کنید. همانا هیچ آیهای نیست، مگر آن که میدانم در روز نازل شده است، یا در شب، در دشت نازل شده است، یا در کوه».
و از ابنعبّاس روایت شده است:
«عمر گفت: علی، بهترین قاضی در میان ماست». (4)
1) (1) - تهذیب التهذیب، ابن حجر:388/7.
2) (2) - اسدُ الغابه:22/6؛ الاستیعاب:462/2; فیض القدیر: 46/3؛ الریاض النضره:194/2.
3) (3) - طبقات ابن سعد:2 /101، از ابی الطفیل؛ تهذیب التهذیب:337/7. وی در آن آورده است که علی(علیه السلام) فرمود: از من سؤال کنید، به خدا قسم! از هیچ چیزی سؤال نمی کنید، مگر این که به شما جواب می دهم. از من دربارۀ کتاب خدا سؤال کنید. به خدا قسم! هیچ آیهای نیست، مگر این که می دانم در شب نازل شده است، یا در روز...؛ الاصابه: 4/ 270؛ الاستیعاب:463/2؛ تفسیر طبری: 116/26؛ کنز العمّال:228/1.
4) (4) - صحیح بخاری/ باب تفسیر آیۀ: مَا نَنْسِخ من آیة اوْ نُنْسِهَا ؛ المستدرک:305/3؛ مسند احمد: 113/5؛ حلیه الاولیاء:65/1.
و ابن مسعود روایت کرده است:
«با هم دربارۀ این مسأله صحبت میکردیم که بهترین قاضی مدینه، علی ابن ابیطالب است». (1)
هیچ کدام از اینان سخنی نگفتهاند، مگر این که شاهدی از پیامبر(علیهما السلام) بر سخن خویش آوردهاند؛ چنان که آن حضرت فرمود:
«أقضی امّتی علی». (2)
«علی، بهترین قاضی امت من است».
این اخبار ثابت میکند که شرایط اعلمیّت در علی(علیه السلام) محقّق بوده است؛ چنان که این شرایط، در طالوت محقّق شده بود و حتّی دشمنان آن حضرت به برتری علی(علیه السلام) در علم اعتراف میکردند؛ چنان که معاویه با مطّلع شدن از شهادت آن حضرت گفت:
«فقه و علم همراه با پسر ابوطالب، دفن شد». (3)
شجاعت علی(علیه السلام) و هیبت آن حضرت ترس در دل دشمنان میانداخت و هیچ کس در شجاعت و قدرت آن حضرت تردیدی
1) (1) - المستدرک علی الصحیحین: 135/5. وی گفته است: این حدیث طبق شرایط شیخین صحیح می باشد؛ طبقات ابن سعد: 2/ قسم 102/2؛ اسد الغابه:4/ 22؛ نور الابصار، شبلنجی:73.
2) (2) - الریاض النضره: 198/2؛ الاستیعاب، ابن عبدالبر: 8/1. او روایات دیگری در این معنا از صحابه روایت کرده و گفته است: از طرق مختلف از عمر روایت شده است که گفت: علی(علیه السلام) قاضی ترین فرد امّت است.
3) (3) - الاستیعاب: 463/2.
نداشت. دشمنانش، قبل از دوستان به این ویژگی وی اعتراف میکردند و این صفت امیرالمؤمنین(علیه السلام) چنان مشهور و متواتر بود که نسل به نسل در طی قرون متمادی آن را برای همدیگر نقل میکردند. آن حضرت پرچمدار رسول خدا(علیهما السلام) در تمام جنگهای سختبود. (1)
فداکاری، قدرت و شجاعت علی(علیه السلام) در «بدر»، بسیار چشمگیر و قابل ملاحظه بود. کتابهای سیره و تاریخ آوردهاند:
«آن حضرت به تنهایی، بیشتر مشرکان را به قتل رسانده بود». (2)
در جنگ احد، مسلمانان، پرچمداران مشرکان را کشته بودند... و کسی که پرچمداران دشمن را به قتل رسانده بود، علی(علیه السلام) بود... . پس از آن که علی(علیه السلام) آنانان را به هلاکت رسانید، پیامبر(علیهما السلام) گروهی از مشرکان را دید و به علی(علیه السلام)فرمود: «به آنان حمله کن». علی(علیه السلام) بین آن گروه و سپاه مشرکان جدایی انداخت و به کشتار آنان پرداخت. سپس گروه دیگری را دید. آنان را از سپاه مشرکان جدا
1) (1) - المستدرک علی الصحیحین:499/3و111؛ الاستیعاب:173/3؛ الطبقات الکبری: 15/3؛ مسند احمد:368/1؛ تهذیب التهذیب:475/3؛ اسد الغابه: 20/4؛ کنز العمّال:295/5؛ الریاض النضره:191/2؛ مجمع الزوائد:321/5؛ سنن بیهقی:207/6.
2) (2) - مغازی واقدی:147/1، تسمیة مَنْ قُتِلَ من المشرکین ببدر؛ السیره النبویّه، ابن هشام:708/1.
کرد و به کشتار آنان پرداخت. پس رسول خدا(علیهما السلام) گروه دیگری را دید و به علی(علیه السلام) فرمود: «به آنان حمله کن». علی(علیه السلام) به آنان حمله کرد و آنان را به هلاکت رسانید.
جبرئیل به پیامبر(علیهما السلام) عرض کرد:« ای رسول خدا! به این میگویند: ایثار و فداکاری!».
آن حضرت فرمود: «همانا او از من است و من از او هستم».
جبرئیل فرمود:« و من از شما هستم».
در این هنگام شنیدند که منادی فریاد میزند:
«لافَتی إلّا علی، لاسیفَ إلّا ذوالفقار» (1)
«هیچ جوانمردی چون علی(علیه السلام) و هیچ شمشیری مانند ذوالفقار نیست».
در جنگ احزاب، مسلمانان به پیشنهاد «سلمان فارسی»، خندقی را حفر کرده بودند تا آنان را از حملۀ مشرکان در امان نگاه دارد امّا
1) (1) - تاریخ طبری: 514/2؛ الکامل، ابن اثیر:154/2؛ سیرۀ ابن هشام:100/2؛ الریاض النضره:137/3؛ المعجم الکبیر، طبرانی:297/1، ح 914؛ تاریخ دمشق، شرح حال امام علی(علیه السلام)؛ کفایه الطالب، گنجی: 227، باب 69، از امام باقر(علیه السلام)؛ مناقب خوارزمی:167، ح 200؛ وقعه صفّین: 478؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید: 251/14، وی گفته است: که این خبر را جمعی از محدّثان روایت کردهاند و مشهور است.
نقاطی از این خندق، عمق و عرض کافی نداشت و دشمن میتوانست از آن عبور کند. رسول خدا(علیهما السلام) و مسلمانان آمادۀ دفاع شدند و دشمن آن را محاصره کرد، امّا بین آنان جنگی رخ نداد تا این که چند تن از سواران قریش، از جمله «عمرو بن عبدود بن ابی قیس»، همپیمان بنی عامر بن لؤی، عکرمة بن ابیجهل و هبیرة بن ابی وهب - که هر دو مخزومی بودند - ضرار بن خطاب الشاعر بن مرداس، همپیمان بنی محارب بن فهر، لباس جنگ پوشیدند و بر اسبهای خود سوار شدند. آنان وقتی از کنار منازل بنیکنانه عبور میکردند، گفتند:
« ای بنیکنانه! برای جنگ آماده شوید که به زودی این اسب سواران چشم شما را روشن خواهند کرد!» .
آنان به سوی مدینه پیش رفتند تا به خندق رسیدند. با مشاهدۀ این مانعی که مسلمانان ایجاد کرده بودند، ایستادند و گفتند:
«به خدا قسم! این تاکتیکی است که عرب آن را نمیدانسته است...».
آنان مقداری این طرف و آن طرف رفتند تا جای تنگی را پیدا کردند. آنگاه اسبها را هی کردند و به آن طرف خندق پریدند.
مقداری به جولان پرداختند تا این که علی ابن ابیطالب همراه عدّهای پیش آمدند و گذرگاه مشرکان را بستند. سواران قریش به سوی آنان آمدند.
عمرو بن عبدود از کسانی بود که در جنگ بدر زخمی شده بود؛ از این رو در جنگ احد شرکت نکرده و در جنگ خندق حاضر شده بود تا شجاعت خودش را نشان بدهد. او جلو مسلمانان قرار گرفت و فریاد زد:
«هَل من مبارز؟»
علی(علیه السلام) به مبارزهاش رفت و گفت:« ای عمرو! تو با خدا عهد کردهای که اگر مردی از قریش از تو دو خواسته داشت، تو یکی از آن دو خواسته را اجابت کنی».
گفت: «همین طور است».
علی(علیه السلام) فرمود: «من تو را به سوی خدا و رسولش و اسلام دعوت میکنم». گفت: «خیر، من بدانننها نیازی ندارم».
فرمود: «پس تورا به جنگ و مقاتله فرا می خوانم».
گفت: «چرا ای پسر برادرم؟ به خدا قسم! دوست ندارم تو را به قتل برسانم».
علی(علیه السلام) فرمود: «ولی به خدا! من دوست دارم تو را به قتل برسانم».
عمرو از این سخن علی(علیه السلام) خشمگین شد و از اسب پایین پرید و آن را پی کرد، سپس متوجّه علی(علیه السلام) شد. آنان مدّتی با هم جنگیدند تا این که علی(علیه السلام) عمرو را به قتل رسانید و بقیۀ سواران دشمن با دیدن این وضع، فرار کردند. (1)
1) (1) - السیرة النبویّه، ابن هشام: 244/2؛ تاریخ طبری: 573/2؛ الکامل، ابن اثیر:181/2؛ المستدرک:32/3.
سیوطی در تفسیر الدرّ المنثور در ذیل تفسیر آیۀ:
وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنَالُوا خَیْرًا وَکَفَی اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتَالَ . (1)
«خداوند کافران را با غیظ و ناراحتی از این که به اهداف خود نرسیده بودند، برگردانید و خداوند در هنگامۀ کارزار، مؤمنان را کفایت میکند».
سیوطی در تفسیر خود (الدر المنثور) در ذیل آیه ی یاد شده آورده است:
«ابن ابی حاتم، ابن مردویه و ابنعساکر، از ابنمسعود روایت کردهاند که ابن مسعود آخر آیه را چنین میخواند:
وَ کَفی اللهُ المومنینَ القتال بِعلی ابن ابیطالب؛ چنان که ذهبی روایت کرده است که ابنمسعود، آیه را چنین قرائت میکرد:
وکفی اللهُ المؤمنین القتالَ بعلی». (2)
مسلمانان از مبارزه با عمرو بن عبدود میترسیدند؛ زیرا از قدرت و جنگاوری وی اطّلاع داشتند و حتّی پیامبر(علیهما السلام) وقتی که علی(علیه السلام)به مبارزۀ عمرو رفت، دلهره داشت.
ابوجعفر اسکافی، طبق آنچه ابن ابیالحدید معتزلی از او نقل میکند، جریان این حادثه و حالت پیامبر(علیهما السلام) را به تفصیل بازگو
کرده است. او چنان که از سیره و اخبار به دست آورده نقل کرده که رسول خدا(علیهما السلام) توصیههای لازم را به علی(علیه السلام) کرد، و برای سلامتی و پیروزی او دعا کرد. تا جایی که آن حضرت در روز خندق - پس از آن که علی(علیه السلام)به مبارزه رفت - در مقابل اصحابش دستها را به سوی آسمان بلند کرد و فرمود: «پروردگارا! در روز احد، حمزه را و در روز بدر، عبیده را از من گرفتی، پس امروز علی را برای من حفظ کن و مرا تنها باقی مگذار که بهترین وارث، تو هستی».
همچنین پیامبر اکرم(علیهما السلام) از این که علی(علیه السلام) به مبارزۀ عمرو برود، جلوگیری میکرد و هنگامی که عمرو، صدای: «هل من مبارز» خود را بلند کرده بود، در هر مرتبه مردم به دعوت وی پاسخ نمیگفتند و علی(علیه السلام) آمادگی خودش را اعلام میکرد، امّا پیامبر(علیه السلام) به وی اذن میدان نمیداد. تا این که برای آخرین مرتبه، پیامبر(علیهما السلام) به علی(علیه السلام) فرمود:
«و عمرو است».
علی(علیه السلام) فرمود: «من هم علی هستم».
پیامبر(علیه السلام) او را به خود نزدیک کرد و او را بوسید و عمامهاش را بر سرش گذاشت و هنگام خداحافظی، مقداری او را همراهی کرد. گویی بسیار نگران بود و از آنچه پیش میآید، دلهره داشت. آنگاه به گوشهای رفت و دستهای و صورت خود را به آسمان بلند کرد و
همینطور برای علی(علیه السلام) دعا میکرد و منتظر بود که ببیند چه پیش میآید و مسلمانان در کنار او ساکت و بیحرکت ایستاده بودند، گویی که پرنده بر سرشان نشسته است، تا این که گرد و غبار فرونشست و صدای تکبیر علی(علیه السلام) شنیده شد. مسلمانان فهمیدند که علی(علیه السلام) عمرو را به قتل رسانده است، پس رسول خدا(علیهما السلام) تکبیر گفت و مسلمانان هم به دنبال او چنان تکبیر میگفتند که تمام لشکریان مشرکان که در پشت خندق بودند، این صدای تکبیر را شنیدند. برای همین خدیفة بن یمان گفته است:
« اگر فضیلت علی(علیه السلام) که در جنگ خندق، عمرو را به هلاکت رسانید، بین تمام مسلمانان تقسیم شود، برای همه کافی خواهد بود».
و ابنعبّاس در ذیل قول خدای متعال که میفرماید: و کفی اللهُ المومنین القتال ، گفته است:
« منظور کفایت به وسیلۀ علی ابن ابیطالب است». (1)
در سال هفتم هجری، رسول خدا(علیهما السلام) تصمیم به فتح قلعههای محکم «خیبر» گرفت؛ از این رو، با لشکری روانۀ آن جا شد. ابتدا بعضی از اصحابش را به سوی قلعهها فرستاد، امّا کاری از پیش نبردند.
1) (1) . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید: 13/ 284 - 283.
از بریده نقل شده است:
«گاهی رسول خدا(علیهما السلام) به سردرد مبتلا میشد و یک یا دو روز خارج نمیشد. وقتی هم که به خیبر رسیدیم، رسول خدا(علیهما السلام) به سردرد مبتلا شد و از چادر بیرون نیامد. در آن هنگام، ابوبکر پرچم رسول خدا(علیهما السلام) را برداشت و به سوی قلعهها رفت و پس از جنگ شدیدی، کاری از پیش نبرد و بازگشت. پس از او عمر پیش رفت و جنگ شدیدتری کرد و بدون نتیجه عقبنشینی کرد. رسول خدا(علیهما السلام) را در جریان گذاشتند. آن حضرت فرمود:
به خدا قسم! فردا پرچم را به کسی خواهم داد که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند و او با زور قلعهها را فتح میکند.
در آن هنگام، علی(علیه السلام) در جمع حاضر نبود، برای همین هر کدام از اصحاب دوست میداشتند که مصداق این سخن رسول خدا(علیهما السلام) باشند.
صبح فردا، علی(علیه السلام) که بر شتری سوار بود، پیش آمد و نزدیک خیمۀ رسول خدا(علیهما السلام) شتر را خوابانید و پیاده شد. او به چشم درد مبتلا و چشمانش را با پارچه بسته بود. رسول خدا(علیهما السلام) پرسید: چه شده است؟! عرض کرد: به چشم درد مبتلا شدهام. فرمود: نزدیک بیا. علی(علیه السلام) کنار پیامبر خدا(علیهما السلام) رفت و آن حضرت آب دهان مبارک خود را بر چشمان علی(علیه السلام) مالید، پس از آن هیچ گاه
علی(علیه السلام) به چشم درد مبتلا نشد تا این که به رفیق اعلی پیوست. سپس پرچم را به او داد. علی(علیه السلام) برخاست و در حالی که حلّهای قرمز بر دوش انداخته بود، به سوی قلعهها رفت.
از سوی دیگر، مرحب خیبری در حالی که غرق سلاح بود و کلاهخودی سنگی بر سر داشت، خارج شد. او رجز میخواند:
همانا خیبر میداند که من مرحب هستم، غرق در سلاح و با تجربه و قهرمان میباشم.
علی(علیه السلام) در جوابش این رجز را خواند:
من همان کسی هستم که مادرم مرا حیدر نامیده است! و شما را با شمشیرم همانند دانه بر میچینم و همانا شیر بیشۀ جنگلها و کارزار میباشم.
آن دو با هم درگیر شدند و ضربانی رد و بدل شد تا این که علی(علیه السلام) ضربهای بر سر مرحب وارد کرد. ضربۀ علی(علیه السلام) کلاهخود سنگی و مغفر را پاره کرد و سر مرحب را تا چانهاش دو نیمه کرد و بدین ترتیب، قلعه را با زور فتح کرد».
از ابورافع؛ آزاد کردۀ رسول خدا(علیهما السلام) روایت شده است:
وقتی که رسول خدا(علیهما السلام) پرچم را به علی(علیه السلام) سپرد، همراه او به طرف قلعهها حرکت کردیم. وقتی به نزدیک قلعه رسید، اهل قلعه برای دفاع خارج شدند. او به مبارزه با آنان پرداخت. در این حال، یک یهودی، ضربهای وارد کرد و سپر آن حضرت افتاد. او یکی از
دربهای قلعه را که در کنار قلعه بود، از جا برداشت و سپر خود قرار داد. این درب همچنان در دست او بود تا این که خداوند فتح و پیروزی را نصیب او کرد. پس از فراغت از جنگ، آن را به گوشهای انداخت. پس از آن هفت نفر که من هشتمین نفر آنان بودم، سعی کردیم این درب را جابه جا کنیم، امّا نتوانستیم». (1)
محدّثان نیز این جریان را روایت کردهاند. حاکم، از علی(علیه السلام) روایت کرده است که از ابولیلی پرسید:
« ای ابولیلی! آیا با ما در خیبر نبودی؟ پاسخ داد: چرا. فرمود: آیا به خاطر داری که رسول خدا(علیهما السلام) ابوبکر را به سوی خیبر فرستاد، او همراه افرادش به پیش رفت، اما کاری از پیش نبرد و عقبنشینی کرد».
همچنین از آن حضرت نقل شده است که فرمود:
«پیامبر اکرم(علیهما السلام) به سوی خیبر حرکت کرد. وقتی بدانجا رسید، عمر را همراه عدّهای به سوی شهر، یا قلعۀ ایشان فرستاد. یهودیان به جنگ پرداختند و چیزی نگذشت که عمر و اصحابش بازگشتند، پس از آن، عمر افرادش ، همدیگر را به ترسو بودن متّهم می کردند...». (2)
در «جنگ حنین» مسلمانان به تعداد زیاد لشکر خود، مغرور شده بودند؛ زیرا پیامبر اکرم(علیهما السلام) همراه ده هزار نفر از کسانی که در فتح مکه شرکت کرده بودند، برای جنگ خارج شده بود و دو هزار نفر نیز از مسلمانان پس از فتح با آنان بودند. با این وجود، هوازن و هم پیمانان ایشان به طور ناگهانی، حملۀ شدیدی را علیه مسلمانان شروع کردند.
مسلمانان با وجود آن که بسیار بودند، شکست خورده و فرار کردند و تنها پیامبر اکرم(علیهما السلام) همراه نُه نفر از یاران ونزدیکانش، ثابت قدم مانده بودند. تمام مسلمانان فرار کرده بودند و این نُه نفر، دور پیامبر را گرفته. عبّاس، افسار مرکب پیامبر(علیهما السلام) را گرفته بود و علی(علیه السلام) با شمشیر کشیده از جلو، آن حضرت را محافظت میکرد و بقیّه در راست و چپِ مرکب رسول خدا(علیهما السلام) از آن حضرت دفاع میکردند و این در حالی بود که مهاجرین و انصار همه فرار کرده بودند. (1)
از انس روایت شده است:
«در جنگ حنین مردم از اطراف رسول خدا(علیهما السلام) پراکنده شده و فرار کردند، مگر عبّاس بن عبدالمطّلب و ابوسفیان بن حارث، پسر
1) (1) - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید:278/13.
عموی پیامبر(علیهما السلام). رسول خدا(علیهما السلام) دستور داد که اعلام شود: ای اصحاب سوره بقره! ای جماعت انصار! ای...! سپس این ندا در بنی حرث بن خزرج استمرار یافت. آنان وقتی که این صدا را شنیدند، پیش آمدند. وقتی که آنان پیش آمدند، جنگ و درگیری شدید شد. در این حال رسول خدا(علیهما السلام) فرمود:
الآن حَمَی الوَطیسُ؛ الآن تنور جنگ داغ شده است.آنگاه مشتی سنگریزۀ سفید برداشت و آن را به سوی دشمن پاشید و فرمود: به خدای کعبه! شکست خوردند. در آن روز، علی ابن ابی طالب(علیه السلام) جنگجوترین فرد در پیشاپیش رسول خدا(علیهما السلام) بود». (1)
تمام این شواهد نشان میدهد که علی ابن ابی طالب(علیه السلام) پیشاهنگ سپاه اسلام در جنگ و جنگاورترین و شجاعترین فرد سپاه اسلام در معرکه بوده است و در هیچ جنگی فرماندهی را بر عهده نمیگرفت، مگر این که پیروز بر میگشت؛ چنان که طالوت، امّت خود را برای پیروزی رهبری کرد و جالوت و پیروانش را از سرزمین فلسطین بیرون نمود و سرگردانی بنی اسرائیل در صحراها را پایان بخشید.
1) (1) - مجمع الزوائد:180/6. این روایت را ابویعلی و طبرانی در الاوسط آوردهاند و رجال این حدیث صحیح است، غیر از عمران بن دوار.
در این مبحث، هدف ما آن نیست که فضایل علی(علیه السلام) را برشماریم که قابل شمارش نیست و کتابهای بسیاری در مورد آن نوشته شده است بلکه هدف ما آن است که انگیزه هایی که باعث شد تا پیامبر اکرم(علیهما السلام) علی(علیه السلام) را جانشین خویش معرّفی کند، بیان نماییم و نقش کلیدی آن حضرت را در حیات امّت اسلامی، در صلح، یا جنگ، بازگو کنیم. به این ترتیب روشن خواهد شد که انتخاب علی(علیه السلام) برای جانشینی صرفاً به خاطر قرابت و محبّت نبوده است.
با نگاهی اجمالی میبینیم که فقط علی(علیه السلام) شایستگیها و ویژگیهای لازم را برای تصدّی مرجعیّت دینی و سیاسی دارا بوده است و از همین جا تفاوتها شروع میشود.
عدّهای در برابر دستورات پیامبر(علیهما السلام) تسلیم مطلق هستند و آن را به منزلۀ وحی الهی میدانند؛ زیرا پیامبر(علیهما السلام) لا یَنْطِقُ عَنِ الهَوی ؛ از روی هوا و هوس صحبت نمیکند.
از سوی دیگر، عدّهای قایل به این نیستند و میگویند: احیاناً رسول خدا(علیهما السلام) به خاطر قرابت و محبّت، علی(علیه السلام) را به جانشینی خود انتخاب کرد و برای خود، حقّ اعتراض و حتّی مخالفت با قول و فعل پیامبر(علیهما السلام) را قایل بودند! شاید این اعتراضها ناشی از حسادتی بوده است که کمتر فردی از آن خالی میباشد. آنچه میگوییم، صرف
ادّعا و بدون پشتوانۀ تحقیقی و سندی نیست بلکه اخبار بسیاری برای اثبات این حقیقت در منابع روایی وجود دارد.
در خبر ارسال بُرَیده به وسیلۀ خالدبن ولید گفتیم که خالد او را برای شکایت از علی(علیه السلام) پیش پیامبر(علیهما السلام) فرستاده و به او سفارش کرده بود که فرصت پیش آمده را غنیمت بشمارد. در این جا میبینیم که حتّی صحابهای که پشت درب بودند، به خاطر حسادت، بُرَیده را به شکایت از علی(علیه السلام) تشویق میکردند و آرزو داشتند که به این وسیله علی(علیه السلام) از چشم پیامبر(علیهما السلام) بیفتد. همین باعث شد که آن حضرت با خشم و غضب از گفتههای آنان، از منزل خارج شد و به ایشان اعلام کرد که هر کس علی(علیه السلام) را بیازارد، گویی مرا آزار داده است.
از جابر روایت شده است:
«در جنگ طائف، رسول خدا(علیهما السلام) به مدت طولانی به نجوا کردن با حضرت علی(علیه السلام) پرداخت، به گونهای که ناراحتی و کراهت در چهرۀ افراد آشکار شده بود. آنان به اعتراض عرض کردند: نجوای شما با علی(علیه السلام) امروز خیلی طولانی شده است، حضرت(علیهما السلام)فرمودند:
«ما انتجیتهُ، ولکن اللّهَ انتَجاه». (1)
«من اورا برای نجوای با خود انتخاب نکردم بلکه این، به امر خداوند بود».
1) (1) - المعجم الکبیر، طبرانی: 186/2، تاریخ دمشق، ابن عساکر:312/2.
از زیدبن ارقم روایت شده است:
«درب خانۀ عدّهای از اصحاب رسول خدا(علیهما السلام) به مسجد باز میشد. آن حضرت دستور داد: سدّوا هذه الأبواب الّا باب علی(علیه السلام)؛ تمام این دربها غیر از درب خانۀ علی(علیه السلام) را ببندید. عدهای در این موضوع با رسول خدا صحبت کردند، پیامبر(علیهما السلام) که این سخنان را شنید، بالای منبر رفت و فرمود:
امّا بعدُ، انّی امرتُ بسدّ هذه الأبواب غیر بابِ علی، فقال فیه قائلکم، و اللّه ما سددتُ شیئاً ولا فتحته، ولکن امرتُ بشیء فاتبعتُهُ. (1)
«من مأمور شدهام که این دربها غیر از درب خانۀ علی(علیه السلام) را مسدود کنم. در این باره عدّهای اعتراض کردهاند. به خدا قسم! من دربی را از پیش خود نبستم و آن را باز نگذاردم بلکه به همان کاری که مأمور شدم، اقدام کردم».
از سعدبن ابی وقّاص روایت شده است:
«من و دونفر دیگر در مسجد نشسته بودیم و از علی(علیه السلام) بد گویی میکردیم! در همین حال رسول خدا(علیهما السلام) با ناراحتی پیش آمد، به گونهای که غضب در چهرهاش دیده میشد و من از غضب آن حضرت به خدا پناه بردم. او فرمود:
مالکم و ما لی؟!من آذی علیّاً فقد
1) (1) - المستدرک علی الصحیحین: 15/3.
آذانی؛ (1)شما به من چکار دارید؟! هر کس علی رااذیّت کند، در واقع مرا اذیّت کرده است».
و از علی(علیه السلام) روایت شده است:
«روزی رسول خدا(علیهما السلام) دست مرا گرفته بود و در کوچههای مدینه قدم میزدیم. در همین حال جلو باغی رسیدیم. عرض کردم: چه باغ زیبایی ای رسول خدا! فرمود:
انّ لکَ فی الجنّةِ أحسن منها...؛ برای تو در بهشت باغهایی بهتر از این خواهد بود. مقداری پیش رفتیم و پس از آن که به کوچههای خلوت رسیدیم، مرادر آغوش گرفت و به شدّت گریه کرد. عرض کردم: چرا گریه میکنید ای رسول خدا؟! فرمود: کینه هایی در دل بعضی از افراد است که آن را پس از من، علیه تو آشکار میکنند. عرض کردم: ای پیامبر خدا! آیا در این حال، دین من سالم است؟ فرمود:
فی سلامة من دینک؛ دین تو سالم است». (2)
از حیان اسدی روایت شده است که شنیدم علی(علیه السلام) میگوید:
«قال لی رسول اللّه(علیهما السلام): انّ الأمةَ سَتَغْدِرَ بک بعدی و انت تعیشُ عَلی امّتی و تقتل علی سنّتی، مَن احبَّک احبَّنی و من ابغضک ابغضنی و إنّ هذه ستخضب من هذا». (3)
«رسول خدا به من فرمود: همانا پس از من، امّت نسبت به تو مکر و غدر میکند، در حالی که تو بر آیین و ملّت من هستی و برای حفظ سنّت من میجنگی. هر آینه آن کس که تو را دوست بدارد، در واقع مرا دوست داشته و هر کس با تو دشمنی بورزد، در واقع با من دشمنی ورزیده است و به درستی که این با این خضاب میشود و با دست به فرق سر آن حضرت(علیه السلام) و محاسنش اشاره کردند».
زمینههای روانی و اجتماعی مختلفی، باعث می شده تا خلافت از اهل بیت (علیهم السلام) گرفته شود. «حسادت» یکی از عواملی بود که نمیگذاشت تا خلافت و نبوّت در بنی هاشم جمع شود، با وجودی که حسودان میدانستند اهل بیت(علیهم السلام) مستحقترین افراد برای خلافت هستند، امّا آن را قبول نمیکردند.
این عقدهها و کینههای درونی و حسادت به صورت آشکار در گفتگو هایی که بین ابن عبّاس و خلیفۀ دوّم به وقوع پیوسته است، مشاهده میشود.
عبد الله بن عمر روایت کرده است:
«روزی همراه افرادی کنار پدرم نشسته بودم. صحبت از شعر به میان آمد و این که شاعرترین عرب کیست؟ هر کسی نام شاعری را میبرد تا این که عبدالله بن عبّاس پیش آمد و در میان ما نشست. عمرگفت: کسی که باید به این سؤال جواب دهد، آمد.آنگاه پرسید: ای عبدالله، شاعرترین عرب کدام است؟ پاسخ داد: زهیربن ابی سلمی گفت: پس یکی از شعرهایش را که بهتر میدانی، بخوان. گفت: ای امیر المؤ منین! این شعر را در مدح قومش از غطفان به نام بنی سنان گفته که چنین است:
لو کان یقعد فوق الشمس منکرم قوم بأولهم او مجدهم قعدوا
قوم ابوهم سنان حینتنسبهم طابوا و طاب من الاولاد ما ولدوا
إنس اذا أمنوا، جنّ اذافزعوا مرزّؤون بهالیل اذا جهدوا
محسدّون علی ما کان مننعم لاینزع الله منهم ماله حسدوا
عمر گفت: به خدا قسم بهترین شعر را گفته است و گمان نمیکنم که این مدح و ثنا جز برای این خاندان از بنی هاشم سزاوار باشد؛ زیرا قرابت و نزدیکی با رسول خدا دارند.
ابن عبّاس گفت: خداوند به تو توفیق دهد ای امیر المؤمنین! و همیشه موفّق باشی.
عمر گفت: ای پسر عبّاس! آیا میدانی چه چیزی باعث شد که مردم از شما روی گردان شوند؟
پاسخ داد: نه، یا امیر المؤمنین!
گفت: ولی من میدانم.
پرسید: چه چیزی باعث شده است ای امیر المؤمنین؟!
گفت : قریش دوست نداشت که نبوّت و خلافت در بنی هاشم جمع شود تا به دیگران فخر فروشی کنند; از این رو، قریش در این باره اندیشید و افراد دیگری را برای خلافت انتخاب کرد.
ابن عبّاس گفت: آیا از خشم امیر المؤمنین در امان هستم تا سخنانی بگویم و او بشنود؟
عمر گفت: هر چه میخواهی بگو.
ابن عبّاس گفت: امّا این سخن امیرالمؤمنین که قریش از خلافت بنی هاشم کراهت دارد، خداوند متعال دربارۀ قومی فرموده است:
ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ کَرِهُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ (1)
«آنان از آنچه خداوند نازل کرده بود، کراهت داشتند، در نتیجه اعمالشان را تباه کرد.»
امّا این که گفتی ما به واسطۀ خلافت، فخر فروشی میکردیم! اگر اهل این کار بودیم، به خاطر قرابت و خویشاوندی با رسول خدا(علیهما السلام) فخر فروشی میکردیم، امّا ما قومی هستیم که اخلاقمان از اخلاق رسول خدا(علیهما السلام) مشتق شده است که خداوند متعال دربارهاش فرموده: وَإِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ ؛ (2)هر آینه دارای اخلاق عظیم هستی. و به او دستور داد: وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (3)بالهایت را برای مؤمنانی که از تو پیروی میکنند، گسترده کن.
امّا این که گفتی: قریش کسی رابرای خلافت انتخاب کرد! باید بگویم که خدای متعال میفرماید: وَرَبُّکَ یَخْلُقُ مَا یَشَاء وَیَخْتَارُ مَا کَانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ... ؛ (4)خدایت هر چه را بخواهد، خلق میکند و آنچه را که بخواهد، انتخاب میکند و برای آنان اختیاری نیست.
ای امیر المؤمنین! من به تحقیق میدانم که خداوند برای بندگانش، آنچه را که میخواست، انتخاب کرد. اگرقریش از همان دریچهای که خداوند برای ایشان درنظر گرفته بود، نگاه میکرد، موفّق میشد و به خیر و صواب میرسید.
عمر گفت: ای پسر عبّاس! شما بنی هاشم، دائماً میخواهید که در امور قریش غش کنید و نسبت به آنان دشمنی نمایید.
ابن عبّاس گفت: عجله نکن ای امیرالمؤمنین! به بنی هاشم تهمت غش نزن؛ زیرا قلبهایشان از قلب رسول خداست که خداوند آن را تطهیر و تزکیه کرده است. آنان از اهل بیت(علیهم السلام) هستند که خداوند دربارۀ آنان فرموده: إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا . (1)
همانا خدای متعال اراده کرده است که رجس و پلیدی را از شما دور گرداند و شما را کاملاً تطهیرکند.
و امّا این که گفتی: بنی هاشم هنوز هم نسبت به قریش، دشمنی و کینه می ورزند، چگونه دشمنی و کینه ورزی نکند کسی که حقّش غصب شده و آن را در دست دیگری میبیند؟!
عمر گفت: ای پسر عبّاس! دربارۀ تو سخنانی به من گفته شده است که کراهت دارم آنها را بیان کنم؛ زیرا از مقام و منزلت تو در پیش من کاسته میشود.
1) (1) - احزاب(33):33.
ابن عبّاس پرسید: آن سخنان چیست ای امیرالمؤمنین؟! مرا از آن مطّلع کن که اگر باطل باشد، من باید آن را از خود دفع کنم و اگر حق باشد، از مقام و منزلت من در پیشگاه تو کاسته نمیشود.
عمر گفت: به من خبر رسیده است که تو هنوز هم میگویی: خلافت از روی حسد و ظلم گرفته شده است.
ابن عبّاس گفت: امّا این که میگویی: از روی حسد، هر آینه ابلیس نسبت به حضرت آدم حسادت ورزید و او را از بهشت بیرون کرد و ما از فرزندان آدمی هستیم که مورد حسد واقع شده. و امّا این که میگویی: از روی ظلم، هر آینه امیرالمومنین میداند که صاحب حق کیست.
سپس گفت: ای امیرالمؤمنین! آیا عرب بر عجم به حقّ رسول خدا احتجاج نکرده است؟ و آیا قریش نسبت به سایر عربها به حقّ رسولخدا احتجاج نکرده است؟ و آیا ما نسبت به سایر قریش، به رسولخدا احق نیستیم؟
عمر گفت: حال برخیز و به منزلت برگرد. او برخاست و رفت. وقتی که میرفت، عمر او را صدا زد و گفت: ای ابن عبّاس! من به اندازۀ مقام و منزلتی که داری، حقّ تو را رعایت میکنم.
ابن عبّاس صورتش را برگرداند و گفت: ای امیرالمؤمنین! من نسبت به تو و همۀ مسلمانان حقّی به خاطر قرابت با رسولخدا(علیهما السلام) دارم؛ هر کس این حقّ را رعایت کند، حقّ خودش را رعایت کرده و
هر کسی آن را ضایع کند، در واقع حقّ نفس خودش را ضایع کرده است...». (1)
علاوه بر حسادت، به خاطر جمعشدن خلافت و نبوّت در بنی هاشم، دلیل دیگری که برای کنار گذاشتن علی(علیه السلام) از خلافت بدان تمسّک میجستند، «به هلاکت رساندن رؤسای مشرکان به وسیلۀ آن حضرت در جنگهای بزرگ اسلام بوده است». این نشان میدهد که قلبهای ایشان، با وجودی که اسلام را پذیرفته بودند، پر از عقده و کینههای عصر جاهلیّت بود.
عثمان بن عفّان؛ چنان که ابن عبّاس روایت کرده است، به این عقده و کینهها تصریح میکرد.
ابن عباس میگوید:
«بین عثمان و علی(علیه السلام) نزاع لفظی به وجود آمد. عثمان گفت: من چه کنم که قریش شما رادوست ندارند; زیرا در جنگ بدر، هفتاد نفر از ایشان را کشتید که گویی صورتهایشان مثل قطعههای طلا بود و بینیشان را قبل از لبهایشان به خاک مالیدید». (2)
اقدامات «قایلان به اجتهاد» که در مقابل «قایلان به نص» قرار داشتند، بسیار قوی و کارساز بود. آنان بسیار تلاش کردند تا اهل
بیت(علیهم السلام) را از جانشینی رسول خدا(علیهما السلام) برکنار کنند و در این کار موفق شدند. آنان اقدامات خود را قبل از وفات پیامبر(علیهما السلام) شروع کردند. بعد از حادثۀ غدیر، بسیار روشن بود که رسول خدا(علیهما السلام) زمینه را برای جانشینی علی(علیه السلام) فراهم میکرد. آن حضرت در صدد بود که مرجعیّت دینی و سیاسی را به علی(علیه السلام) بسپارد.
از آن جا که میدانست عدّهای از این اقدام راضی نیستند و با جانشینی علی(علیه السلام) مخالفت خواهند کرد، تصمیم گرفت آنان را با سپاه اسامه اعزام کند تا هنگام وفات آن حضرت در مدینه نباشند، امّا افراد اصلی خطّ اجتهاد، شروع به نافرمانی از دستور رسول خدا(علیهما السلام) کردند و در پیوستن به سپاه اسامه و اعزام آن، مانع تراشی میکردند.
از سویی، رسول خدا(علیهما السلام) آماده میشد که به رفیق اعلی بپیوندد و از سوی دیگر، سپاه اسامه آماده میشد که به جایی دور اعزام شود که نتایج این لشکرکشی معلوم نبود و سرانجام هیچ کدام از این اشخاص تا بازگشت سپاه مشخّص نبود و در همین حال، علی(علیه السلام) و طرفدارانش در لیست اعزام سپاه اسامه قرار نگرفته بودند.
طبیعی است که پیروان خطّ اجتهاد، هدف رسول خدا(علیهما السلام) از اعزام این سپاه را فهمیده بودند و میدانستند که دورکردن معارضان از مدینه، زمینه را برای تصدّی خلافت به وسیلۀ علی(علیه السلام) بعد از آن حضرت بدون هیچ مشکلی آماده میکند. و در این غیبت طولانی، بیعت با علی(علیه السلام) به اتمام میرسد و تمام امور به نفع وی سر و سامان میگیرد و آنگاه مجالی برای معارضه باقی نمیماند و باید به آنچه واقع شده است، اذعان کرد و آنچه را مردم پذیرفتهاند، پذیرفت.
کسانی که از مخالفان علی(علیه السلام) بودند، این نکته را به خوبی فهمیده بودند، برای همین در فرستادن سپاه اسامه کارشکنی میکردند و با وجود اصرار پیامبر(علیهما السلام) در ارسال هر چه سریعتر سپاه اسامه و تکرار مکرّر این جملۀ:
«اَنفذوا بعثَ اسامَة»؛ سپاه اسامه را هر چه زودتر بفرستید»، به اقدامات تخریبی خویش ادامه میدادند.
پیامبراکرم(علیهما السلام) مشاهده میکرد که تدبیرش کارساز نشده است و قبل از آن که مخالفان را از مرکز حکومت دور کند، هنگام رحلتش فرا رسیده است. در آخرین لحظات، تدبیر دیگری اندیشید تا شاید بدین وسیله به مقصودش نایل آید و جانشینی علی(علیه السلام) پس خودش را به صورت مکتوب در آورد تا تأویل یا کنار گذاشتن آن ممکن نباشد. برای همین، از افرادی که در اطراف بسترش بودند، خواست تا قلم و کاغذی بیاورند تا آنچه را میگوید، بنویسند که بعد از وی گمراه نشوند؛ چنان که این خبر را قبلاً به تفصیل نقل کردیم.
برای مخالفان، جانشینی علی(علیه السلام) و کسانی که قایل به اجتهاد بعد از آن حضرت بودند، مشکل نبود که بفهمند، پیامبر اکرم(علیهما السلام) چه چیزی میخواهد بنویسد. آنان میدیدند که آن حضرت در بستر مرگ افتاده است و در این لحظات آخر، میخواهد وصیّتش را بنویسد و این وصیّت، دربارۀ امور مادّی و ارث و میراث نخواهد بود؛ زیرا فرموده بود:
«تا بعد از من گمراه نشوید».
همین دلالت میکرد که وصیّت پیامبر(علیهما السلام) دربارۀ آینده و رهبری امّت اسلامی است؛ زیرا شریعت اسلام از تمام جهات کامل شده و خداوند هم آن را اعلام کرده بود:
...الیوم اکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی و رضیتُ لکم الاسلام دیناً... . (1)
«امروز دین شما را برای شما کامل گردانیدم و نعمتم را بر شما به اتمام رسانیدم و به دین اسلام برای شما راضی شدم».
با مقایسۀ این سخن پیامبراکرم(علیهما السلام) که فرمود: «تا بعد از من گمراه نشوید» و قول آن حضرت در حدیث ثقلین که فرموده بود:
«مَا إنْ تمسَّکتم بِهِمَا لَنْ تَضِلّوا»
«مادامی که به این دو چنگ بزنید، گمراه نخواهید شد».
به روشنی این نتیجه گرفته میشد که آن حضرت میخواهد دربارۀ جانشینی اهل بیت خودش وصیّت کند که علی(علیه السلام) به عنوان طلایه دار ایشان است.
در این هنگام، مخالفان با تمام نیرو و قوّه تلاش کردند تا از اجرای این تدبیر رسولخدا(علیهما السلام) جلوگیری کنند و حتّی اذعان کردند که رسولخدا(علیهما السلام) در اثر شدّت بیماری، هذیان میگوید!! (2)
در این حال، رسول گرامی اسلام - که صلوات خدا بر او باد - در مقابل این جسارت و بیپروایی، هیچ راهی نیافت که خشم و انزجار خویش را از این اقدامات اعلام کند، مگر این که دستور به خروج همه از کنار بسترش بدهد و فرمود:
«قوموا عنّی».
«برخیزید و از پیش من بروید!».
این مطلبی نیست که با توجّه به گفتهها، اوضاع، احوال و قرینهها آن را استنتاج کرده باشیم بلکه خود عمر به این مطلب تصریح کرده است.
ابن عبّاس روایت میکند:
«بر عمر در اوایل خلافتش وارد شدم، در حالی که یک صاع خرما جلو او گذاشته شده بود. مرا به خوردن دعوت کرد. جلو رفتم و یک عدد خرما خوردم. او همین طور خرماها را خورد تا آن را تمام کرد. سپس بر روی بالشی که برایش گذاشته بودند، تکیه کرد و دائماً الحمدلله میگفت. پس از اندکی پرسید: از کجا میآییای عبدالله؟
گفتم: از مسجد. پرسید: چگونه پسرعمویت را تنها گذاشتی؟
گمان کردم که عبدالله بن جعفر را میگوید; از این رو، گفتم: او را گذاشتم تا با همسالانش بازی کند. گفت: منظورم او نبود بلکه بزرگ شما اهلبیت را میگویم.
گفتم: او را در حالی ترک کردم که با دلو به فلان نخلستان آب میداد و در همان حال قرآن میخواند.
پرسید: ای عبدالله! گناهم به گردنت باشد اگر حقیقت را پنهان کنی. راستش را بگو. آیا هنوز هم هوای خلافت و جانشینی در سر دارد؟ گفتم: بله.
پرسید: آیا گمان میکند که رسول خدا(علیهما السلام) بر خلافت او تصریح کرده است؟ گفتم: بله. اضافه بر این، من از پدرم در مورد مدّعایش سؤال کردم، پدرم گفت: علی(علیه السلام) راست میگوید.
عمر گفت: رسول خدا(علیهما السلام) دربارۀ او سخنانی به اشاره و کنایه گفته بود که نه حجّتی را ثابت میکند و نه عذری را برطرف مینماید. آن حضرت زمانی دربارۀ جانشینی او سخنانی میگفت تا این که هنگام بیماریاش تصمیم گرفت صراحتاً از او به عنوان جانشین خودش نام ببرد، امّا به خاطر حفظ اسلام از این کار جلوگیری کردم! نه، به خدا قسم! قریش هرگز خلافت علی را نمی پذیرفت و اگر او خلافت را بر عهده بگیرد، تمام اعراب، عهد و پیمانهای خود را نقض خواهند کرد. رسولخدا(علیهما السلام) هم فهمید که من آنچه را میخواهد بدان تصریح کند، فهمیدهام؛ از این رو، ساکت شد و خداوند اراده نکرد، مگر این که آنچه را حتمی شده بود، امضا کند». (1)
1) (1) - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید: 21/12 - 20. وی گفته است: این خبر را احمد بن ابی طاهر، صاحب کتاب تاریخ بغداد به صورت مسند در کتابش آورده است.
در مقابل خطّ اجتهاد که قایل به اطاعت و تسلیم در تمام امور از وصایا و تعلیمات پیامبر(علیهما السلام) نبودند، عدّهای بودند که قایل به لزوم تعبد در مقابل تمام نصوصی بودند که از پیامبر(علیهما السلام) صادر شده بود. و اطاعت از اوامر، نواهی و وصایای آن حضرت را در هر زمینه و موردی، واجب میشمردند؛ چه این که مربوط به امور تشریع و احکام، یا مربوط به امور بعد از رحلت آن حضرتباشد. ابتدا افرادی که نمایندۀ خطّ تعبّد در مقابل تمام نصوص پیامبر(علیهما السلام) بودند; بسیار کم و در حدود دهها نفر بودند، امّا بعدها عدّهای به آنان پیوستند.
طبیعی است که پیروان نص، از رسول خدا(علیهما السلام) دربارۀ مرجعیّت دینی و سیاسی پس از آن حضرت سؤال کرده بودند تا طبق دستور آن حضرت عمل کنند. موضعگیری این افراد، یک اجتهاد شخصی، یا امری که مربوط به وابستگیهای شخصی و قبیلهای باشد، نبود؛ زیرا این گروه، علاوه بر نصوص نبوی، در شخصیّت علی(علیه السلام) ویژگیها و شایستگیهایی را دیده بودند؛ که او را لایق بر عهده گرفتن این امر خطیر و مهم میدیدند؛ امری که آیندۀ مکتبی که پیامبر اکرم(علیهما السلام) بنیانگذاری کرده بود، بدان وابسته بود و بر جانشینی که بعد از آن
حضرت میآمد، واجب بود که این بنای نبوی را محافظت کند و آن را از تند بادهای انحراف و سرگردانی، دور نگه دارد.
واضح بود که تازه مسلمان بودن بسیاری از قبایل و بادیهنشینها و عادت داشتن به آداب و رسوم عصر جاهلیّت و شدّت یافتن خطّ نفاق پس از هجبرت و انباشتهشدن عقده و کینههای مربوط به جنگهای شدید پیامبر اکرم(علیهما السلام) با مشرکان و به خصوص به خاک و خون کشیده شدن سران و گرد نکشان قریش در جنگهای مختلف و... زمینۀ هر نوع شورش، انحراف و ارتدادی را بعد از پیامبر(علیهما السلام) کاملاً آماده کرده بود. بسیاری از افراد بودند که به خاطر حفظ خونشان و یا به طمع اموال و غنایم، مسلمان شده بودند و پیامبراکرم(علیهما السلام) عدّهای از اینان را طلقا (آزاد شده ها) نامید و با دادن اموال و غنایم فراوان به ایشان، درصدد به دست آوردن قلبهایشان بود تا اسلام و مسلمانان را از شرّ ایشان دور نگاه دارد.
رسول خدا(علیهما السلام) میدانست که این افراد، از روی ناچاری اسلام را پذیرفتهاند و اگر اوضاع جدیدی پیش بیاید، اسلام را کنار خواهند گذاشت و همین، خطری جدّی برای اسلام بود.
علاوه بر این، اسلام از خارج جزیرة العرب نیز تهدید میشد. دولتهای قدرتمندی در اطراف این منطقه حکومت میکردند که نمیتوانستند پیشرفت و توسعۀ روزافزون اسلام را ببینند و در صدد بودند تا در فرصت مناسب، اسلام را از میان بردارند؛ بنابراین،
پیروان خطّ نص که مقابل خطّ اجتهاد بودند، از طرفی سعی میکردند که شرعیّت موضع خود را از شرعیّت موضع پیامبر(علیهما السلام) در مورد علی، اخذ کنند و از سوی دیگر، میدیدند که موضع پیامبر(علیهما السلام) در مورد خلافت و جانشینی، بر شخصیّت علی(علیه السلام) منطبق است؛ چنان که پیامبر(علیه السلام) فرمود:
«من اطاعنی فقد اطاع اللّه و من عصانی فقد عصی الله و من اطاع علیّاً فقد اطاعنی و من عصی علیّاً فقد عصانی.» (1)
«هر کس از من اطاعت کند، در واقع از خدا اطاعت کرده و هر کس از من نافرمانی کند، در واقع از خدا نافرمانی کرده و هرکس از علی(علیه السلام) اطاعت کند، در واقع از من اطاعت کرده و هر کس از علی(علیه السلام) نافرمانی کند، از من نافرمانی کرده است».
«اَنَا و علی حجّة اللّه علی عبادِهِ». (2)
«من و علی، حجّت خدا بر بندگانش هستیم».
«اوحی إلیّ فی علی ثلاثٌ: انّه سیّد المسلمین و امام المتّقین و قائد الغرّ المحجَّلین». (3)
1) (1) - المستدرک علی الصحیحین: 121/3، به نقل از ابوذر. وی گفته است: این حدیث صحیح الاسناد است؛ الریاض النضره: 167/2.
2) (2) - کنوز الحقائق، مناوی:43؛ تاریخ بغداد: 2/ 88؛ الریاض النضره: 193/2؛ذخائرالعقبی:77.
3) (3) - المستدرک : 137/3 و گفته است: سند این حدیث صحیح است; کنزالعمّال: 157/6؛ الاصابه: 33/4؛ اسدالغابه:69/1؛ و 116/3؛الریاض النضره: 177/2;حلیة الاولیاء: 66/1؛تاریخ بغداد: 122/13؛ الاستیعاب: 657/2؛ مجمع الزوائد: 102/9؛ فیض القدیرل، المناوی: 358/4 و غیره.
دربارۀ علی(علیه السلام) بر من سه چیز وحی شده است؛ این که او آقای مسلمانان و امام متّقیان و پیشوای سفیدرویان است».
«علیّ مع الحقّ والحقُّ معَ علی وَ لَن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض یوم القیامة».
«علی با حق و حق با علی است و این دو از هم جدا نمیشوند تا در روز قیامت در حوض بر من وارد شوند».
و آن حضرت در هنگامی که علی(علیه السلام) از مقابلش گذشت، فرمود:
«الحق مع ذا، الحق مع ذا». (1)
«حق همراه اوست، حق همراه اوست».
از این نصوص و امثال آن، اصحاب پیامبر(علیهما السلام) فهمیدند که امر بسیار مهمّی برای علی(علیه السلام) ثابت میشود و آن این که او همیشه بر حق و همراه حق است و این دو هیچ گاه از هم جدا نمیشوند.
1) (1) - تاریخ بغداد: 321/14؛ المستدرک: 124/3 و 119؛ جامع، ترمذی: 298/2؛ مجمع الزوائد: 134/9: ج 7، ص 235. فخر رازی گفته است: به تواتر ثابت شده است که علی ابن ابی طالب(علیه السلام)بسم الله را با جهر می گفته است. و هر کس در دین خود به علی ابن ابی طالب اقتدا کند، در واقع هدایت شده است. دلیل آن هم قول پیامبر اکرم(علیهما السلام) است که فرمود: اللهمّ أدرِ الحقَّ مع علی حیث دار؛ خدایا! حق را با علی قرار بده، هر جا که باشد; التفسیر الکبیر:204/1، مبحث جهر به بسمالله.
و در مطالب گذشته گفتیم که پیامبر(علیهما السلام) در حدیث ثقلین، اهل بیت خویش را قرین «قرآن» قرار داد و اعلام کرد که: این دو از هم جدا نمیشوند تا در حوض کوثر بر من وارد شوند، سپس به صورت خاص به علی(علیه السلام) اشاره کرد و فرمود:
«علیّ مَعَ القرآن و القرآنُ مَعَ علی، لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض». (1)
«علی(علیه السلام) با قرآن و قرآن با علی(علیه السلام) است و این دو از هم جدا نمیشوند تا در حوض بر من وارد شوند».
اگر قرآن، حقّی باشد که هیچ شک و باطلی در آن راه ندارد و از سوی دیگر علی(علیه السلام)با قرآن باشد، پس بدیهی است که علی(علیه السلام) با حق است و مادامی که او بر حق است، پیروی از او واجب میگردد؛ زیرا پیروی از حقّ، واجب است.
اینها، مهمترین دلایلی است که پیروان نص به واسطۀ آن، پیروی و اطاعت از علی(علیه السلام) را واجب دانسته و مخالفت با او را جایز ندانستهاند و موضعگیری آنان حتی در زمان پیامبر اکرم(علیهما السلام) روشن بوده است.
محمّد کردعلی مینویسد:
«عدّهای از بزرگان صحابه به موالات با علی(علیه السلام) در عصر رسول خدا(علیهما السلام) شناخته شدهاند مثل سلمان فارسی که میگفت: با رسول
1) (1) - المستدرک: 124/3؛ مجمع الزوائد: 124/9؛ کنزالعمّال: 153/6؛ فیض القدیر: 356/4.
خدا(علیهما السلام) بیعت کردیم که خیرخواه مسلمانان باشیم و امامت علیابن ابیطالب(علیه السلام) را بپذیریم و او را دوست بداریم.
و مثل ابی سعید خدری که میگفت: مردم به پنج چیز دستور داده شده بودند که به چهار تا عمل کردند و یکی را کنار گذاشتند. وقتی از او دربارۀ چهار تا سؤال شد، گفت: نماز، زکات، روزه و حجّ. پرسیده شد: کدام یک را کنار گذاشتند؟ گفت: ولایت علی ابن ابی طالب. و مثل ابوذر غفاری، عمّاربن یاسر، حذیفة بن یمان، ذوالشهادتین خزیمة بن ثابت، ابو ایّوب انصاری، خالدبن سعید بن عاص و قیس بن سعد بن عباده». (1)
دکتر صبحی صالح به این حقیقت اذعان کرده است، در آنجا که مینویسد:
«در میان صحابۀ رسول خدا(علیهما السلام) حتّی در زمان آن حضرت افرادی از شیعیان علی(علیه السلام) بودند؛ از جملۀ این افراد: ابوذر غفاری، مقداد بن اسود، جابربن عبدالله، ابی بن کعب، ابوالطفیل عامر بن واثله، عبّاس بن عبدالمطلب و تمام فرزندانش، عمّار بن یاسر و ابوایّوب انصاری بودند». (2)
اصطلاح «شیعه» نیز از الفاظی نیست که بعد از عصر رسول خدا(علیهما السلام) ابداع شده باشد؛ چنان که بعضی سعی دارند تا آن گونه نشان دهند. در واقع پیامبر(علیهما السلام) این لفظ را گاه به گاهی برای پیروان علی(علیه السلام) به کار میبرد و آنان را بشارت میداد که بر حق هستند و رستگار بوده و بهترین مردم میباشند.
مفسّران و حافظان روایت کردهاند:
هنگامی که آیهی: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُوْلَئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ (1)نازل شد، پیامبر(علیهما السلام) فرمود:
«ای علی! منظور آیه، تو و شیعیانت هستید». (2)
1) (1) - بیّنه (98): 7.
2) (2) - تفسیر طبری: 171/3;الدرّالمنثور، سیوطی. وی در این کتاب گفته است: ابن عساکر، از جابربن عبدالله روایت کرده است: نزد پیامبراکرم(علیهما السلام) بودیم که علی(علیه السلام) پیش آمد. رسول خدا(علیهما السلام) فرمود: و الذی نفسی بیده، انّ هذا و شیعته لهم الفائزن یوم القیامة؛ قسم به آن که جانم در دست اوست! همانا این مرد و شیعیانش از رستگاران در روز قیامت هستند. و از طرف خداوند نازل شده بود: انّ الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریّة ؛ همانا کسانی که ایمان آوردهاند و به صالحات عمل کردند، آنان به درستی بهترین مردم هستند. پس از آن هرگاه علی(علیه السلام) پیش میآمد، اصحاب پیامبر می گفتند: خیرالبریه آمد. همچنین نوشته است: ابن عدی، از ابن عبّاس روایت کرده است: وقتی که آیۀ: انّ الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریّة نازل شد، رسول خدا(علیهما السلام) به-
صحابهای که از شیعیان علی(علیه السلام) بودند، گمانشان این بود که امر خلافت از میان بنیهاشم و بزرگشان علی(علیه السلام) خارج نخواهد شد; زیرا پیامبراکرم(علیهما السلام) تأکید فراوانی بر این مسأله کرده و مردم را دائماً تشویق و تحریض میکردند که به علی(علیه السلام) و اهلبیتش تمسّک بجویند، امّا حوادثی که به سرعت در سقیفه به وقوع پیوست، اوضاع را کاملاً به عقب بازگردانید. این حادثه برای علی(علیه السلام) و پیروانش، غیرمنتظره بود و اصلاً به ذهن هیچ کدام خطور نمیکرد که اوضاع چنین شود، با وجودی که قراین و علامتهایی نشان میداد که پیروان خطّ اجتهاد از قریش، در امر جانشینی، تابع و تسلیم ارادۀ رسول خدا(علیهما السلام) نبودند. در واقع یکی از بزرگان خطّ اجتهاد با صراحت به ابن عباس گفته بود:
«قریش دوست ندارد که خلافت و نبوّت در بنی هاشم جمع شود!».
بر این اساس، تمام اقدامات برای این بود که این دو مقام، در بنی هاشم جمع نشود و آثار این تلاشها در «سقیفۀ بنی ساعده» ظاهر شد.
به ظاهر، اقدامات پیروان خطّ اجتهاد، به طور کامل بر پیروان علی(علیه السلام) مخفی نبوده است. در حقیقت بعضی از پیروان علی(علیه السلام) احساس کرده بودند که قریش برای پس از رحلت رسول خدا(علیهما السلام) برنامهریزی کرده تا خلافت را از علی(علیه السلام) و فرزندانش بگیرد. براءبن عازب این ماجراها را چنین توضیح میدهد:
«هنوز هم از دوستداران بنی هاشم هستم. پس از آن که رسول خدا(علیهما السلام) رحلت کرد، میترسیدم که قریش امر خلافت را از بنی هاشم بگیرند. همانند کسی شده بودم که از چیزی میترسد و در انتظار به سر میبرد، در حالی که به خاطر بیماری رسولخدا(علیهما السلام) بسیار ناراحت و غمگین بودم، پیش بنی هاشم میرفتم که نزد پیامبر(علیهما السلام) در حجره بودند. بزرگان قریش را نیز زیر نظر داشتم. در همین حال بودم که ابوبکر و عمر را در میان آنان نیافتم. ناگهان دیدم که یکی میگوید: مردم در سقیفۀ بنی ساعده جمع شدهاند. و دیگری میگوید: با ابوبکر بیعت شده است. چیزی نگذشت که ابوبکر را دیدم که پیش میآید و عمر و ابوعبیده و جمعی از اصحاب سقیفه همراه او هستند. آنان با روپوشهای صنعانی، خود را پوشانده بودند و هر کسی را که میدیدند، او را پیش میآوردند و دست او را به عنوان بیعت در دست ابوبکر میگذاشتند، چه این که
به این کار مایل باشد یا نباشد! آنچه را میدیدم باور نمیکردم. به سرعت حرکت کردم تا به درب خانۀ بنیهاشم رسیدم. درب بسته بود. محکم در زدم و گفتم: چه نشستهاید؟ همانا مردم با ابوبکر بن ابی قحافه بیعت کردند! عبّاس گفت: تا ابد به خاک سیاه نشانده شدید! من شما را به کاری دستور دادم، امّا از من نافرمانیکردید.
زمانی میگذشت و من از آنچه پیش آمده بود، خیلی رنج میبردم. در شب، مقداد، سلمان، ابوذر، عبادة بن صامت، ابوالهیثم بن تیهان، حذیفه و عمار را دیدم که میخواستند خلافت را به شورای مهاجرین باز گردانند...». (1)
فعّالیّت و اقدامات پیروان علی(علیه السلام) پس از حادثۀ سقیفه و بیعت ناگهانی با ابوبکر، لحظه به لحظه بیشتر و آشکارتر میشد. همین دیدار کوتاهی را که براءبن عازب ذکر میکند، یکی از همان اعتراضات بوده است، پس از آن اقدامات دیگری صورت گرفت و به بیعتی که ناگهانی و بدون در نظر گرفتن مصالح صورت گرفته بود، اعتراض شد. از جمله اعتراضهایی که سلمان کرد، این بود:
«با مسنترین فرد از خودتان بیعت کردید واز اهل بیت پیامبرتان روی برگرداندید. اگر این حقّ را به آنان میدادید، هیچ گاه دونفراز شما اختلاف نمیکردند و بهرۀ آن را میبردید».
1) (1) - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید:219/1.
هنگامی که بسیاری از مردم دربارۀ خودداری علی(علیه السلام) از بیعت با ابوبکر صحبت میکردند و ابوبکر و عمر او را برای بیعت تحت فشار قرار داده بودند، امّ مسطح بن اثاثه از منزل خارج شد و کنار قبر پیامبر(علیهما السلام) ایستاد و گفت:
کانت امورٌٌ و انباءٌ و هنبثة لَو کنتَ شَاهَدَهَا لم تکثر الخُطبُ
انا فقدناک فقدالارضِ و ابلها و اختلّ قومُک فاشهدهم و لاتَغَبُ (1)
«اموری واقع و وقایع و حوادث ناگواری پیش آمد که اگر حاضر بودی، هرگز آن پیشاهدهای ناگوار صورت نمی گرفت».
«ما تو را از دست دادیم؛ چنان که زمین، بارش و سرسبزی خویش را از دست میدهد. رشتۀ کار قوم تو از هم گسست که باید حاضر باشی و آن راببینی».
در خبری که براءبن عازب دربارۀ ابتدای حوادث سقیفه نقل کرده آمده است:
«خارج شده بودم تا عدّهای از صحابه را ببینم... از آنچه پیش آمده بود، بسیار غصّه میخوردم. هنگامی که شب فرا رسید، به مسجد رفتم. وقتی واردآن شدم، به یاد آوردم که من همهمۀ رسولخدا(علیهما السلام) را هنگام خواندن قرآن میشنیدم. از جای خود حرکتکردم و به فضای بیرون مسجد رسیدم؛ فضای بنی بیاضه. در
1) (1) - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید:50/1 - 49.
آن جا چند نفر را دیدم که با هم نجوا میکردند. وقتی به آنان نزدیک شدم، ساکت شدند. از همان مسیر بازگشتم. آنان مرا شناختند و من ایشان را نشناختم. مرا به سوی خویش دعوت کردند. پیش آنان رفتم. مقداد بن أسود، عبادة بن صامت، سلمان فارسی، ابوذر، حذیفه و ابوالهیثم بن تیهان را دیدم.
در این جمع حذیفه میگفت: به خدا قسم! آنچه را به شما خبر میدهم، واقع خواهد شد. به خدا قسم! به من دروغ گفته نشده و دروغ نمیگویم. این عدّه میخواستند که شورای خلافت را دوباره در میان مهاجرین برپا کنند.
سپس حذیفه گفت: پیش ابی بن کعب برویم. او آنچه را که من میدانم، میداند. به سوی خانۀ ابی بن کعب رفتیم. درب زدیم. او پشت درب آمد و پرسید: کیستید؟ مقداد جواب داد.
پرسید: چکار دارید؟
جواب داد: درب را باز کن. کار مهمّی داریم و نمیتوانیم از پشت درب بگوییم.
گفت: من درب را باز نخواهم کرد! من میدانم که برای چه کاری آمدهاید! گویی میخواهید در این بیعتی که صورت پذیرفته، تجدیدنظر کنید.
گفتیم: بله.
پرسید: آیا حذیفه در میان شما است؟
گفتیم: بله.
گفت: هر چه او بگوید، همان است. به خدا قسم! هنگامی درب را باز میکنم تا این وقایع و حوادث به پایان برسد و به آنچه بدتر از این است، برسد و من از این جریانات به درگاه خدا شکوه میکنم». (1)
به نظر میرسد که ابیّ بن کعب، این راز را آشکار نکرد تا این که بعد از سالها تصمیم گرفت آن را افشا کند، امّا پیش از افشاگری، اجل به او مهلت نداد و از دنیا رفت.
از عتبةبن صخره روایت شده است:
«به ابی بن کعب گفتم: شما که از اصحاب رسولخدا هستید، چرا کاری نمیکنید؟ ما از راه دور پیش شمامی آییم و امید خیر و نیکی از شما داریم، امّا به ما بی اعتنایی میکنید؟!
ابیّ گفت: به خدا قسم که اگر تا این جمعه زنده بمانم، مطالبی را میگویم و دیگر با کی از زنده ماندن یا کشته شدن خود ندارم. وقتی که روز جمعه فرا رسید، از منزل خارج شدم و دیدم که مردم مدینه در کوچهها موج میزنند. پرسیدم: چه خبر شده است؟ گفتند: سیّدالمسلمین، ابی بن کعب از دنیا رفت!» (2)
و در روایت ابن سعد آمده است:
«گفتم: به خدا قسم! اسراری پنهان تو را از اسرار این روز که آن مرد در دل داشت، سراغ ندارم». (1)
در روایت حاکم آمده است:
«اُبیّ گفت: اگر تا روز جمعه زنده بمانم، آنچه را از رسول خدا(علیهما السلام) شنیدهام بازگو خواهم کرد و در این راه از سرزنش و ملامت هیچ کس باکی ندارم». (2)
یعقوبی مینویسد:
عدّهای از مهاجرین و انصار از بیعت با ابوبکر خودداری کرده و به علیابن ابی طالب مایل بودند؛ از جملۀ این افراد: عبّاس بن عبدالمطّلب، فضل بن عبّاس، زبیر بن عوام، خالد بن سعید، مقداد بن عمرو، سلمان فارسی، ابوذر غفاری، عمّار بن یاسر، براء بن عازب و ابیّ بن کعب بودند». (3)
شاید همین باعث شده است که بعضی از محقّقان و مستشرقان بر این عقیده شوند که «تشیّع» بعد از حادثۀ «سقیفه» متولّد شده است! جولد تسیهر میگوید:
«از همان ابتدا که مشکل خلافت پیش آمد، در میان بزرگان صحابه، حزبی تشکیل شد که به روش انتخاب خلفای سه گانه؛ یعنی ابوبکر، عمر و عثمان معترض بود و آن را قبول نداشت. اینان میگفتند: در انتخاب خلیفۀ پیامبر(علیهما السلام) درجۀ خویشاوندی رعایت نشده است. این حزب ترجیح داد که به اعتبار معیار خویشاوندی، علی ابن ابیطالب(علیه السلام) را برای تصدّی خلافت رسول خدا(علیهما السلام) پیشنهاد کند؛ زیرا وی پسر عموی پیامبر(علیهما السلام) و شوهر فاطمه بود، امّا این حزب، فرصت پیدا نکرد تا صدایش را به همه برساند و آنان را موافق خویش گرداند». (1)
خالد بن سعید بن عاص که رسول خدا(علیهما السلام) او را برای مأموریّتی به خارج مدینه فرستاده بود، پس از رحلت آن حضرت به مدینه بازگشت. در این حال، مردم با ابوبکر بیعت کرده بودند. ابوبکر او را هم به بیعت فراخواند، امّا نپذیرفت.
عمر گفت: «او را به من واگذار تا مجبور شود که بیعت کند».
ابوبکر جلو عمر را گرفت تا این که یک سال گذشت. پس از آن، یک روز ابوبکر از جلو خانۀ خالد میگذشت که خالد جلو درب نشسته بود. خالد او را صدا زد و گفت: « ای ابوبکر! آیا هنوز هم بیعت را میپذیری؟».
1) (1) - العقیده و الشریعه فی الاسلام:186؛ فجر الاسلام، احمد امین:266.
جواب داد: «بله».
گفت: «پس پیش من بیا». ابوبکر پیش او رفت و خالد در حالی که جلو درب خانهاش نشسته بود، با او بیعت کرد! (1)
مبارزۀ کسانی که مؤیّد حضرت علی(علیه السلام) بودند، تا شورای شش نفرۀ عمر ادامه داشت. در آن ایّامی که نتیجۀ رایگیری شورا به خلافت عثمان منتهی شد، صحابه مواضع خود را به صورت صریح و علنی بازگو کردند. در سوّمین و آخرین روزی که عمر آن را برای تعیین خلیفه معیّن کرده بود، عبدالرحمان بن عوف گفت:
« ای مردم! مرا راهنمایی کنید و بگویید که بین علی و عثمان، کدام یک را انتخابکنم؟».
عمّار بن یاسر گفت: «اگر میخواهی که مردم دچار اختلاف و تفرقه نشوند، با علی(علیه السلام) بیعت کن».
پس از آن، مقداد گفت: «عمّار درست میگوید؛ اگر با علی(علیه السلام) بیعت کنی، آن را میپذیریم و از او اطاعت میکنیم».
عبدالله بن ابیسرح (2)هم گفت:
1) (1) - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید: 41/6.
2) (2) - عبدالله بن سعد بن ابی سرح، از کسانی است که ابن عبدالبرّ در شرح حال وی در کتاب الاستیعاب،جلد3،صفحه50، شمارۀ 1571 می نویسد: قبل از فتح مکّه اسلام آورد و به مدینه هجرت کرد. از کاتبان وحی شمرده می شد. سپس مرتد شد و نزد مشرکان قریش در مکّه بازگشت و به آنان گفت: من همانطور که می خواستم، نظر محمّد را تغییر می دادم. او روزی وحی خود را به من املا می کرد تا-
«اگر میخواهی که قریش دچار اختلاف و تفرقه نشوند، با عثمان بیعت کن». عبدالله بن ابیربیعه مخزومی هم گفت: «درست میگوید، اگر با عثمان بیعت کنی، میپذیریم و از او اطاعت میکنیم».
عمّار به ابن ابیسرح ناسزا گفت و فریاد زد: «تو چه وقت دلسوز اسلام و مسلمانان بودهای؟!».
بنیهاشم و بنیامیّه به بحث و مذاکره پرداختند.
عمّار گفت: « ای مردم! به درستی که خداوند شما را با پیامبرتان کرامت بخشید و شما را با دین خودش عزیز گردانید،
پس تا چه هنگام میخواهید که اهلبیت پیامبرتان را از این حق محروم کنید؟!».
مردی از بنیمخزوم گفت: «ای پسر سمیّه! پا را از گلیمت فراتر گذاشتهای! تو را به انتخاب امیر به وسیلۀ قریش چه کار؟!».
سعد گفت: «ای عبدالرحمان! کار را یک سره کن، قبل از آن که مردم به اختلاف و نزاع بیفتند».
در این هنگام، عبدالرحمان به علی(علیه السلام) گفت: «با تو بیعت میکنم که به سیرۀ شیخین عمل کنی».
علی(علیه السلام) فرمود: «بلکه من به رأی خودم عمل میکنم». سپس همین شرط را به عثمان عرضه کرد و پس از آن که وی آن را پذیرفت، با او بیعت کرد.
علی(علیه السلام) فرمود: «این اوّلین روزی نیست که علیه ما متّحد شدهاید. صبر جمیل پیشه میسازیم و به خدا پناه میبریم از آنچه پیش میآید. به خدا قسم! با عثمان بیعت نکردی، مگر به خاطر این که آن را به تو بازگرداند و همانا خداوند در هر روز شأنی دارد».
عبدالرحمان گفت: «ای علی! خودت را در معرض خطر قرار نده! - و منظورش این بود که عمر به ابوطلحه دستور داده بود تا گردن مخالف را بزند - پس از آن، علی(علیه السلام) برخاست و خارج شد، در حالی که میفرمود:
سَیَبلُغُ الکتابُ أجلَه؛ به زودی اجل مقرّر فراخواهد رسید».
عمار گفت: «ای عبدالرحمان! به خدا قسم! خطای بزرگی کردی! علی(علیه السلام) از کسانی است که به حقّ قضاوت میکند و عدالت را برپامیدارد».
مقداد گفت: «به خدا قسم! ندیدم کسی مانند این اهلبیت(علیهم السلام) بعد از پیامبرشان مورد جفا قرار گرفته باشد! وای بر قریش! هر آینه مردی را کنار گذاشتند که عادلتر، عالمتر و باتقواتر از او نمیشناسم! به خدا قسم اگر افرادی مرا کمک کنند...!».
در این حال عبدالرحمان وسط حرفش پرید و گفت: «از خدا بترس ای مقداد! من میترسم که دچار فتنه شوی!». (1)
بعد از آن که کار به نفع عثمان سروسامان گرفت، فردای آن روز، مقداد از منزل خارج شد که عبدالرحمان بن عوف را دید. جلو رفت و دست او را گرفت و گفت: «اگر از این کاری که کردی، رضایت خدا را در نظر داشتی، امیدوارم که خداوند ثواب دنیا و آخرت را به تو عنایت فرماید و اگر به دنبال دنیا بودی، امیدوارم که اموال تو را زیاد گرداند».
عبدالرحمان گفت: «گوش کن! خدا تو را رحمت کند! گوش کن!». مقداد گفت: «به خدا قسم! حاضر نیستم سخنان تو را بشنوم و به سرعت دستش را کشید و از آن جا رفت تا بر علی(علیه السلام) وارد شد.
1) (1) - شرح نهج البلاغه:194/1 - 193.
پس از ورود به آن حضرت عرض کرد: برخیز و با اینان بجنگ که ما هم در کنار تو هستیم».
علی(علیه السلام) فرمود: «با چه نیرویی وارد جنگ شوم؟ خدا تورا رحمت کند».
پس از آن عمّار بن یاسر آمد در حالی که با صدای بلند میخواند:
یا ناعی الإسلام قم فانعه قد مات عرفٌ و بدا نکرُ
«ای بیان کنندۀ مصیبتهای اسلام! برخیز و اعلام کن: هر آینه معروف، کنار گذاشته شده و منکر، آشکار گردیده است».
به خدا قسم! اگر کسانی مرا کمک کنند، به جنگ با آنان برمیخیزم. به خدا قسم! اگر کسی به جنگ با آنان برخیزد، من دوّمین نفر خواهم بود.
علی(علیه السلام) فرمود: «ای ابویقظان! به خدا قسم! یارانی نمیبینم تا به جنگ برخیزم و دوست ندارم که شما را در معرض چیزی قرار دهم که از عهدهاش برنمیآیید». (1)
از این سخنان، روشن میشود که معارضۀ طرفداران علی(علیه السلام) با حکومت وقت، پس از انتخاب عثمان، شکل شدیدتری به خود گرفت و حتّی همدیگر را به قیام و مبارزه علیه حکومت دعوت
1) (1) - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید: 9/ 55.
میکردند. و اگر علی(علیه السلام) به درخواستهای ایشان پاسخ مثبت میداد، مبارزه و جنگ خونینی برپا میشد، امّا آن حضرت دوراندیشتر از آن بود و پایان کارها و خطرهایی را که متوجّه اسلام بود، پیشبینی میکرد.
آن حضرت نسبت به نیّتهای طرفداران خطّ خلافت و اهداف کسانی که نمایندۀ اکثریّت بودند، کاملاً آگاه بود و علّتهای طرفداری عدّهای را از خطّ خلافت، به وضوح بیان میکرد؛ چنان که در روایت جندب بن عبدالله ازدی آمده است:
«وارد مسجدالنبی شدم. دیدم که مردی روی زانوهایش نشسته وچنان سخن میگوید که گویی تمام دنیا مالِ او بوده و از او گرفتهاند. او میگفت: وای بر قریش! چگونه اهلبیت پیامبرشان را از جانشینی آن حضرت محروم کردند، در حالی که اوّلین مؤمن و پسرعموی رسول خدا(علیهما السلام) و عالمترین و فقیهترین فرد در دین خدا و بیناترین فرد به راه درست و هدایت کنندهترین فرد به صراط مستقیم در میان ایشان بود؟! به خدا سوگند! این امر را از دست کسی که هادی، مهتدی، طاهر و نقی بود، گرفتند و مقصودشان خیرخواهی برای امّت اسلام نبود بلکه دنیا را به آخرت ترجیح داده و به دنبال دنیا بودند، پس دور باشند از رحمت خدا و به آتش دوزخ گرفتار شوند.
به او نزدیک شدم و پرسیدم: شما چه کسی هستید؟ و این مردی که دربارهاش صحبت میکنید، کیست؟ پاسخ داد: من مقداد بن عمرو هستم و این مرد علی ابن ابیطالب(علیه السلام) است. پرسیدم: آیا خودت قیام نمیکنی تا من هم تو را کمک کنم؟ پاسخ داد: برادرم! این کاری است که با یک، یا دو نفر به انجام نمیرسد.
سپس از مسجد خارج شدم و ابوذر را دیدم. آنچه را که مقداد گفته بود، برای او نقل کردم. گفت: برادرم مقداد راست گفته است. سپس پیش عبدالله بن مسعود رفتم و جریان را برایش توضیح دادم. گفت: ما اینها را میدانستیم، امّا نتوانستیم کاری از پیش ببریم». (1)
ابن ابیالحدید این روایت را با اختلاف کمی نقل کرده است. (2)
وقایع و حوادثی که در زمان خلافت عثمان رخ داد و باعث اعتراضات و قیام مردم علیه حکومت او شد، چشمان مردم را بیشتر باز کرد. اعتراضات به سیاستهای اشتباه عثمان، روز به روز گسترش یافت و مردم پی برده بودند که این همه مشکلات و بیعدالتیها، نتیجۀ نادیده گرفتن دستورات و سفارشهای رسول خدا(علیهما السلام) و محروم کردن اهلبیت آن حضرت از حقّشان بوده است.
بزرگان شیعه از قبیل: عمّار، ابنمسعود و ابوذر غفاری، در رأس کسانی بودند که میخواستند انحرافات را اصلاح و حقّ را به
صاحب آن برگردانند. اعتراضها به سیاست خلیفۀ سوّم، ابتدا زبانی بود، امّا پافشاری خلیفه بر اجرای سیاستهای غلط خویش، زمینۀ قیامهای مسلّحانه را فراهم کرد.
اخبار قیام و اعتراض مردم علیه خلیفه سوّم، به حذیفة بن یمان رسید. او از شیعیان اوّلیّۀ علی(علیه السلام) به شمار میرفت و حال در بستر مرگ افتاده بود. از او سؤال کردند که تکلیف ما در این اوضاع چیست؟ پاسخ داد: «همواره ملازم عمّار باشید».
گفتند: «عمّار هیچ گاه از علی(علیه السلام) جدا نمیشود».
پاسخ داد: «همانا حسادت، انسان را نابود میکند، آیا نزدیکی عمّار به علی(علیه السلام) باعث میشود که شما از عمّار روی گردان باشید؟! به خدا قسم! علی(علیه السلام) از عمّار افضل و فاصلۀ آنان از زمین تا آسمان است، همانا عمّار از دوستان است، او میدانست که اگر آنان در کنار عمار باشند، حتماً ملازم علی(علیه السلام) خواهند بود». (1)
هنگامی به اطّلاع حذیفة بن یمان رسید که علی(علیه السلام) وارد ذیقار شده است و مردم نیز او را همراهی کردهاند، طرفداران و آشنایان خود را جمع کرد و پس از موعظهها و نصیحتها در مورد عدم دلدادگی به دنیا و توجّه به آخرت، به آنان گفت:
1) (1) - مجمع الزوائد: 243/7. او در حاشیهی این مطلب گفته: این را طبرانی نقل کرده و رجال آن ثقه هستند.
« به امیرالمؤمنین و وصی سیّدالمرسلین بپیوندید. حقّ آن است که او را یاری کنید». (1)
حذیفه از کسانی بود که مسلمانان را از بروز فتنه برحذر می داشت و در مدّتی که شیعیان علی(علیه السلام) متولّی امور بودند، همه را دعوت میکرد که به علی(علیه السلام) متمسّک شوند.
او همیشه میگفت: «ببینید چه گروهی مردم را به سوی امیرالمؤمنین دعوت میکند، به همان گروه ملحق شوید؛ زیرا چنین افرادی بر طریق هدایت هستند». (2)
ابوذر هم در مسجد مینشست و میگفت: «... و محمّد(علیهما السلام) وارث علم آدم است و تمام فضایل پیامبران را دارد. و علی ابن ابیطالب(علیه السلام) وصی محمّد(علیهما السلام) و وارث علم اوست. ای امّتی که بعد از پیامبرتان سرگردان شدید! اگر کسی را که خدا مقدّم داشته بود، مقدّم میداشتید و کسی را که خدا مؤخّر داشته بود، موخّر میداشتید و ولایت و وراثت اهل بیت پیامبر(علیهما السلام) را میپذیرفتید، هر آینه از زمین و آسمان رزق و روزی بر شما میبارید. در آن صورت هیچ مشکلی و سؤالی دربارۀ فرایض و احکام خداوند مطرح نمیشد، مگر این که اهلبیت پیامبر(علیهما السلام) که آگاه به کتاب و سنّت هستند، جواب آن را میدادند، امّا
اکنون که چنین کردید، پس بچشید جزای آنچه را که خود کردید و بدانید که: ... وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَی مُنقَلَب یَنقَلِبُونَ ؛ (1)به زودی کسانی که ظلم کردند، خواهند فهمید به چه جایگاهی خواهند رفت. (2)
عدی بن حاتم نیز میگفت: «اگر ملاک بر عهده گرفتن خلافت، علم به کتاب و سنّت باشد که علی(علیه السلام) عالمترین مردم به این دو است و اگر به خاطر سبقت و جایگاه در اسلام باشد که او اوّلین مسلمان و برادر رسول خدا(علیهما السلام) و بهترین مسلمان است و اگر به خاطر زهد و عبادت باشد، او زاهدترین و عابدترین مردم است و اگر به خاطر عقل و خلق و خوی است باشد که او عاقلترین و بزرگوارترین فرد است». (3)
دعوتهای مستمر پیروان علی(علیه السلام) روز به روز مردم را آگاهتر کرد و خطّ تشیّع را در مقابل خطّ خلافت، پررنگتر و آشکارتر نمود. افرادی که از شیعیان اوّلیّۀ حضرت بودند، در این زمینه نقش مهمّی داشتند؛ از این رو، میبینیم که «مالک اشتر» در روز بیعت میگوید:
« ای مردم! این، وصی اوصیا و وارث علم انبیا، حلّال مشکلها و بینیاز از همگان است که خداوند به ایمان او شهادت داده و پیامبرش به این که او از بهشتیان است، بشارت داده او کسی است که فضایل در او کامل گردیده و اوّلین و آخرین در علم، و فضل و سبقت در اسلامش شک نمیکنند».
مالک اشتر به نمایندگی مردم کوفه با علی(علیه السلام) بیعت کرد و طلحه و زبیر نیز به نیابت از مهاجرین با آن حضرت بیعت کردند. ابوالهیثم بن تیهان، عقبة بن عمرو و ابوایّوب نیز برخاستند و گفتند:
« با تو بیعت میکنیم بر این که بیعت انصار و سایر قریش بر عهدۀ ما است».
پس از آن عدّهای دیگر برخاستند و صحبت کردند که اوّلین ایشان، ثابت بن قیس بن شمّاس انصاری بود. او خطیب انصار بود و در سخنانی گفت:
« ای امیرالمؤمنین! به خدا قسم! اگر در ولایت بر شما پیشی گرفتند، در دین از شما سبقت نگرفتند و اگر دیروز شما را کنار گذاشتند، امروز به این بلا و گرفتاریها مبتلا شدند. تو در میان ایشان بودی و لیاقت و شایستگیات بر کسی مخفی نبود. آنان در تمام امور به تو نیازمند بودند و تو با علم سرشارت، به کسی احتیاج نداشتی».
سپس خزیمة بن ثابت انصاری که «ذوالشهادتین» بود، برخاست و گفت:
« ای امیرالمؤمنین! ما کسی را غیر از شما نیافتیم که بتواند این امر مهم را بر عهده بگیرد و هیچ راهی جز بازگشت به شما نداشتیم. اگر ما با خودمان صادق باشیم، باید بگوییم که مقدّمترین فرد از جهت ایمان و آگاهترین فرد به خدا و نزدیکترین فرد به رسول خدا(علیهما السلام) هستی. فضایلی را که دیگران دارند، تو بهترش را داری و بسیاری از آنچه را که تو داری، دیگران ندارند».
و صعصعة بن صوحان برخاست و گفت:
«ای امیرالمؤمنین! به خدا قسم! خلافت را زینت دادی و خلافت تو را زینت نداد. تو مقام و جایگاه آن را بالا بردی و خلافت، مقام و جایگاهت را بالا نبرد و همانا خلافت به تو محتاجتر است تا این که تو به آن محتاج باشی». (1)
بعد از پایان دوران خلافت عثمان، مردم به شدّت به علی(علیه السلام) روی آوردند، چنان که آن حضرت (دربارۀ بیعت مردم با او) میفرماید:
«فتداکّوا علیّ تداکّ الإبل الهیم یوم وردها و قد ارسلها راعیها و خُلعت مثانیها، حتی ظننتُ أنهم قاتلی، او بعضهم قاتل بعض لدی...». (2)
« پس از کشته شدن عثمان، مردم نزد من خود را به یکدیگر زده ازدحام نمودند مانند ازدحام شتر تشنه هنگام اشامیدن آب که عقال و ریسمانش باز شده و ساربان رهایش نموده باشد که گمان کردم میخواهند مرا به قتل برسانند، یا بعضی از ایشان قصد دارند در حضور من، بعض دیگر را بکشند».
امّا امور به تدریج برعکس شد؛ هنگامی که عدّهای از صحابۀ پیامبر فهمیدند که حضرت علی(علیه السلام) درصدد است تا امور را همانند زمان رسول خدا(علیهما السلام) اجرا کند و فرقی بین افراد قایل نشود، به دشمنی و کارشکنی علیه آن حضرت پرداختند. آنان از مواهب و هدایای زیادی برخوردار بودند که عمر آن را مرسوم کرده و عثمان آن را گسترش و توسعه داده بود. به علاوه آن حضرت والیانی را که به سوء استفاده از مقام و موقعیّت، متّهم بودند و لیاقت کافی نداشتند، برکنار کرد. بدین ترتیب، آتش جنگ شعله ور گردید و تا زمان شهادت آن حضرت ادامه یافت.
حکومت پنج سالۀ آن حضرت در مبارزه با نفاق و سرکشی مخالفان صرف شد و جنگهای خانمانسوز جمل و صفّین، بهترین و مخلصترین شیعیان علی(علیه السلام)را به کام مرگ فرو برد و عدّۀ بسیاری از پیروان آن حضرت را دچار شک و تردید در ایمان و عقیده کرد، به گونهای که تعداد کمی ثابت قدم مانده بودند.
اوضاع بسیار وخیم بود؛ کسانی که کنار آن حضرت باقی مانده بودند، ایمان و اخلاص شیعیان واقعی آن حضرت همانند: عمّار و سلمان
و... را نداشتند. از سوی دیگر، جنگ آنان را خسته کرده و رمقشان را گرفته بود؛ از این رو، میبینیم که در مقابل نیرنگ پسر ابوسفیان، زود تسلیم شده و خواستار مصالحه و صلح با وی بودند و وقتی حضرت علی(علیه السلام) تذکّر میداد که این صلح، فریبی بیش نیست و این قرآنها برای فریب شما بالای نیزه رفته است، به آن حضرت اعتراض کردند و حتی در صورت عدم پذیرش صلح، او را تهدید به قتل نمودند.
آن حضرت چارهای جز پذیرش صلح نداشت، امّا همین افرادی که وی را به پذیرش صلح مجبور کردند، به سرعت از قبول حکمیّت پشیمان شدند و فهمیدند که چه اشتباه بزرگی مرتکب شدهاند؛ امّا میخواستند که این اشتباه را با اشتباه بزرگتری جبران نمایند. آنان از حضرت میخواستند که تمام بندهای صلحنامه را زیرپا بگذارد و دوباره جنگ را شروع کند. همین میرساند که اینان اهل بصیرت نبودند و پیروی آنان از علی(علیه السلام) پیروی ظاهری و سطحی بود و ایمان و عقیدۀ راسخ و ریشهدار نسبت به ولایت آن حضرت نداشتند. اینان همانند پیروان خطّ اجتهاد بودند که سرپیچی از دستورات آن حضرت را امری عادی میدانستند؛ چنان که سرپیچی از دستورات رسول اکرم(علیهما السلام) را امری ممکن میشمردند.
نافرمانی این افراد از علی(علیه السلام) امور را پیچیدهتر کرد. با وقوع حوادث و جریاناتی، آن حضرت چارهای جز جنگ با این عدّه نداشت. آنان به فساد و نافرمانی پرداخته و افراد بیگناهی را کشته بودند. روز به روز اختلاف
آنان با علی(علیه السلام) بیشتر میشد تا این که آتش جنگ نهروان شعله ور گردید و آن حضرت مجبور شد که خوارج را قلع و قمع کند.
این حادثۀ غمبار هنگامی به اوج خود رسید که یکی از خوارج نجات یافته از نهروان، تصمیم به قتل آن حضرت در محراب عبادت گرفت. آن حضرت پس از پنج سال تلاش و استقامت برای زندهکردن احکام کتاب خدا و سنّت پیامبر اکرم(علیهما السلام) در سال چهلم هجری به شهادت رسید.
این حادثه، اثری عظیم در دنیای اسلام بر جای گذاشت و مسیر را به کلّی عوض کرد. فرزند آن حضرت، امام حسن مجتبی(علیه السلام) درصدد بود که در این اوضاع متلاطم و سخت، راه پدرش را که همان راه پیامبر(علیهما السلام) بود، ادامه دهد، امّا نیروی کافی در اختیار نداشت و همین نیروهایی که باقی مانده بودند، از ایمان و عقیدۀ صحیحی نسبت به امامت و ولایت برخوردار نبودند؛ از این رو، بسیاری، او را تنها گذاشته و به معاویه پیوستند. به این ترتیب آن حضرت چارهای جز صلح با معاویه نداشت.
پس از آن که معاویه بر اریکۀ قدرت تکیه زد، سختترین و جانکاهترین دوران حیات تشیّع شروع شد؛ زیرا معاویه با خشونت و سنگدلی تمام به انتقامگیری از شیعه مشغول شد و چیزی نگذشت که فقط تعداد انگشتشماری از شیعیان واقعی آن حضرت باقی مانده بودند! معاویه با قساوت، افرادی از قبیل حجر بن عدی و
یارانش را به شهادت رسانید و در طی حکومت بیست سالهاش انواع آزار و شکنجهها را در مورد شیعیان روا داشت.
ابن ابیالحدید معتزلی از کتاب الاحداث مدائنی نقل کرده است:
«معاویه طی حکمی به تمام عمّال خود نوشت: من ذمّۀ خودم را از هر کسی که دربارۀ فضایل ابوتراب و اهل بیتش چیزی روایت کند، برداشتهام. پس از آن خطبا در هر شهر و روستایی، به بدگویی از علی(علیه السلام) پرداختند و او را بالای منابر، لعن و نفرین میکردند!!
در این اوضاع، مردم کوفه از همه بیشتر تحت فشار و اختناق بودند; زیرا شیعیان علی(علیه السلام) در این شهر بیشتر بودند و معاویه، زیاد بن سمیّه را والی این شهر قرار داده و بصره را هم بدان ضمیمه کرده بود. زیاد که روزگاری از یاران و فرمانداران علی(علیه السلام) به شمار میرفت، تمام شیعیان و خواصّ آن حضرت را میشناخت و آنان را در هر جا که پنهان میشدند، پیدا میکرد و به شهادت میرسانید. او دست و پای عدۀ زیادی از شیعیان را قطع کرد و چشم بسیاری را میل کشید و بسیاری را به دار زد و آنان را از عراق تار و مار کرد. به این ترتیب، چیزی نگذشت که شیعیان شناخته شده ای در عراق باقی نمانده بود.
معاویه به تمام عمّال خود دستور داده بود که گواهی هیچ شیعهای را در هیچ محکمهای قبول نکنند. در دستورالعمل دیگری نوشت:
نگاه کنید چه کسانی از شیعیان و دوستداران عثمان بودهاند. کسانی را که از قبل دوستدار و پیرو عثمان بودهاند، احترام کنید و در مجالس و محافل به آنان اکرام نمایید و هر فضیلتی را که دربارۀ عثمان روایت میکنند، بنویسید و برای من بفرستید.
عمّال معاویه این کار را ادامه دادند تا این که فضایل و مناقب عثمان، بسیار زیاد شد؛ زیرا در مقابل هر فضیلتی که از عثمان نقل میکردند، جایزهای میگرفتند و بسیاری از بزرگان که دوست داشتند مورد احترام و اکرام قرارگیرند، سعی میکردند فضیلتی را دربارۀ عثمان بازگو نمایند. پس از آن، معاویه به عمّال خود نوشت: حدیث دربارۀ فضایل عثمان بسیار زیاد شده و همه جا را فراگرفته است. وقتی که این نوشته به دست شما رسید، از مردم بخواهید که دربارۀ فضایل صحابه و خلیفههای اوّل و دوّم حدیث نقل کنند و هر حدیثی را که دربارۀ ابوتراب نقل شده است، شبیه آن را در مورد صحابه نقل کنید! همانا این کار برای من محبوبتر است و باعث روشنی چشمم میشود و ابوتراب و شیعیانش را ناراحت میکند و برایشان سختتر و ناراحت کنندهتر از ذکر فضایل عثمان است!
پس از آن که بخشنامهاش به دست کار گزارانش رسید و برای مردم خوانده شد، اخبار بسیاری در مورد صحابه نقل گردید که هیچ پایه و اساسی نداشت. مردم در جعل و نقل روایات در فضایل صحابه
آن قدر زیادهروی کردند که کتابهای بسیاری در این زمینه تألیف شد و همین احادیث جعلی را به اطفال و دانشآموزان میآموختند تا سینه به سینه منتقل گردد. سپس طی بخشنامۀ دیگر دستور داد: هر کسی که دلیل و بیّنهای وجود دارد که او یا خانوادهاش علی(علیه السلام) را دوست دارند، اسمش را از دیوان پاک کنید و عطا و سهمیّهاش را از بیت المال قطع نمایید!
به دنبال آن، تبصرهای برای این بخشنامه نوشت و دستور داد: هر کسی را که متّهم به موالات و دوستی با اهلبیت(علیهم السلام) است، بر او سخت بگیرید و خانهاش را خراب کنید!!
این رنج و مشقّتها چنان که گفته شد برای اهل عراق و به خصوص اهل کوفه از همه جا شدیدتر شد. وضع به گونهای بود که اگر فرد مورد اطمینانی پیش یکی از شیعیان علی(علیه السلام) میآمد، از این که در گوشهای خلوت از خانهاش با او گفتگو کند، میترسید؛ زیرا امکان داشت که خادم یا کنیزی، جاسوسی کند و با او صحبت نمیکرد تا عهد و میثاق محکمی بگیرد که شیعه بودنش را کتمان کند.
احادیث جعلی در همه جا منتشر شده بود. فقها، قضات و والیان به همین احادیث جعلی عمل میکردند. بدبختترین مردم، قاریان و کاتبان بودند که برای تقرّب به درگاه عمّال بنیامیّه، این احادیث را میخواندند و مینوشتند. آنان با این کار به مطامع دنیایی خویش
میرسیدند، امّا مستضعفان که بعدها آمدند و از جریانات تاریخی اطّلاع نداشتند، با وجودی که دنبال حق و حقیقت بودند، این احادیث جعلی را به مثابۀ احادیث واقعی دانسته و به مفاد آن عقیده پیدا کرده و طبق آن عمل میکردند.
بلا و گرفتاری مسلمانان از عمّال بنیامیّه روز به روز افزونتر میشد تا حسن بن علی (علیهما السلام) در سال پنجاه هجری به شهادت رسید. در این هنگام همۀ شیعیان بر جان خویش میترسیدند و هر لحظه احتمال میدادند که دستگیر و اعدام شوند.
پس از قیام حسین بن عل (علیهما السلام) در سال 61 هجری و شهادت آن بزرگوار، اوضاع وخیمتر شد. پس از آن که عبدالملک مروان، حکومت را به دست گرفت، حجّاج بن یوسف ثقفی را والی عراق قرار داد. او در کشتار و قلع و قمع مردم عراق، قساوت و خونخواری را از حد گذرانید.
در تاریخ نقل شده است که: فردی - که گفته میشود جدّ اصمعی، عبدالملک بن قریب بوده است - به حجّاج گفت:
ای امیر! والدینم مرا عاق کردهاند و اسم علی را برای من انتخاب نمودهاند، حال، من فقیر و نیازمند هستم و چشم امید به صله و پاداش امیر دارم!
حجّاج خندید و گفت: به خاطر شیرین زبانیات، تو را والی فلان منطقه قراردادم!
ابن عرفه، معروف به نفطویه - که از بزرگان و اعلام محدّثان بوده است - در تاریخ خود مطلبی را نقل میکند که با این خبر، متناسب است.
او مینویسد:
بیشترین احادیث در مناقب و فضایل صحابه در زمان بنیامیّه جعل شد. آنان میخواستند که بدین وسیله حکومت و خلافت خود را موجّه نشان داده و به گمان خویش، بینی بنیهاشم را به خاک بمالند». (1)
به علاوه، ابن ابیالحدید روایت دیگری را از امام باقر(علیه السلام) در همین معنا نقل کرده است. بعضی از اصحاب آن حضرت روایت کردهاند که وی فرمود:
«ای فلانی! ما از ظلم و جفاکاری قریش و همدستی ایشان علیه ما چه کشیدیم؟! و شیعیان و دوستداران ما چه کشیدند؟! رسول خدا(علیهما السلام) در حالی قبض روح شد که اعلام کرده بود، ما برای جانشینی آن حضرت اولی هستیم، امّا قریش علیه ما دسیسه کرد تااین امر را از مسیر آن خارج گردانید. این در حالی بود که قریش برای اثبات حقّانیت خویش در تصدّی خلافت نسبت به انصار، به حقّی که پیامبر(علیهما السلام) برای ما بیان کرده بود، احتجاج میکرد! قریش یکی پس
1) (1) - شرح نهج البلاغه: 46/11 - 44.
از دیگری خلافت را اشغال کردند تا این حقّ دوباره به صاحب حقّ رسید، امّا بیعتها را شکستند و جنگها را شعله ور کردند و علی(علیه السلام) را آن قدر در جنگ نگه داشتند تا به شهادت رسید. سپس با پسرش حسن(علیه السلام) بیعت کردند، امّا بیعت را شکسته او را تنها گذاشتند و آنگاه بنیامیّه با مکر و حیله صلح را بر او تحمیل کردند. اهل عراق آن قدر نسبت به او جسارت کردند تا این که خنجر در پهلویش فرو کرده و سپاهش را از هم گسیخته نمودند و خلخال را از پای مادران فرزندانش درآوردند.
او به ناچار با معاویه مصالحه کرد تا خون شیعیان و اهلبیتش را حفظ کند و آنان افرادی بسیار اندک بودند که در سختی به سرمیبردند. سپس بیست هزار نفر از مردم عراق با حسین بن علی(علیهما السلام) بیعت کردند; اما بیعت خود را شکستند و در حالی که بیعت امام(علیه السلام) بر گردنشان بود، به او حمله کردند و او را به شهادت رساندند. پس از آن ما اهلبیت، دائماً در فشار و سختی بودیم. لحظهای آرامش نداشته و بر جان و مال خود ایمن نبودهایم. در کنار این، دروغگویان در هر شهر و روستایی به جعل احادیث و دروغ بستن به ما پرداختند تا چهرۀ ما را نزد مردم مخدوش کنند. اوج این دسیسه و نیرنگ در زمان معاویه بود که بعد از شهادت امام حسن(علیه السلام) هر شیعهای را در هر جا مییافتند، دست و پایش را قطع میکردند و به قتل میرساندند. هر کسی که متّهم به دوستی ما
میشد، زندانی میشد و یا به قتل میرسید و اموالش مصادره و خانهاش ویران میشد. این بلا و فتنه روز به روز بیشتر میشد تا عبیدالله بن زیاد، حسین بن علی (علیهما السلام) را در نهایت مظلومیت در کربلا به شهادت رسانید. پس از آن حجّاج بن یوسف به عراق آمد و قتل عام فجیعی را شروع کرد. اوضاع به گونهای شده بود که اگر به کسی زندیق یا کافر میگفتند، برایش بهتر از این بود که به وی شیعۀ علی(علیه السلام) بگویند؛ زیرا به محض اتّهام دستگیر و به قتل میرسید.
جالب این است که: محدّثان، روایات عجیبی را دربارۀ صحابه و خلفا نقل میکردند، در حالی که هیچ کدام از این احادیث واقعی نبود، امّا به خاطر این که روایان آنان دروغگو یا افراد کم تقوا نبودند، مردم آنان را تلّقی به قبول میکردند». (1)
این دو نقل قول، اوضاع و احوال شیعه را در عصر اموی مشخّص میسازد. پس از سقوط دولت بنیامیّه که بیش از 120 سال سلطنت کردند و استقرار بنیعبّاس، باز هم رنج و مشقّتهای شیعیان اهلبیت(علیهم السلام) کاهش نیافت. عبّاسیان که با توسّل به شعار جلب رضایت آل محمّد، مردم را به دور خویش جمع کرده و حکومت بنیامیّه را ساقط کرده بودند، به سرعت، تغییر روش داده و راه و
1) (1) - شرح نهج البلاغه: 43/11.
روش بنیامیّه را در پیش گرفتند. آنان اهل بیت(علیهم السلام) را که پسرعموهایشان بودند، مورد سختترین آزار و شکنجهها قرار دادند و آنان را یکی پس از دیگری مسموم کردند یا به شهادت رساندند.
در این میان، فقط در دوران کوتاهی که بنیامیّه و بنیعبّاس در حال جنگ و گریز بودند، اهلبیت(علیهم السلام) و شیعیانشان نفس راحتی کشیدند. امّا به سرعت و به خصوص در زمان منصور دوانیقی، به خطر گسترش فعّالیّتهای شیعه پی بردند. آنان میدیدند که مردم به سرعت در اطراف اهل بیت(علیهم السلام) جمع میشوند و با آنان رابطۀ عاطفی برقرار میسازند؛ از این رو، برای حفظ پایههای حکومت خویش، سعی میکردند که از گسترش و توسعۀ تشیّع جلوگیری کنند.
آنان سختگیری علیه سادات و اهلبیت(علیهم السلام) را آن قدر شدید کردند که منجر به قیامهای علویان شد؛ از جمله محمّد بن عبدالله بن حسن بن علی، ملّقب به «نفس زکیّه» علیه منصور عبّاسی قیام کرد. او در نامهای خطاب به منصور، یادآور شد که چگونه بنیعباس با سوء استفاده از مقام و موقعیّت اهلبیت(علیهم السلام) مردم را در اطراف خویش جمع و حکومت بنیامیّه را به خونخواهی اهلبیت(علیهم السلام) ساقط کردند.
نفسزکیّه در نامهاش آورده بود:
«... همانا این حقّ، حقّ ماست. شما در ابتدا ادّعا کردید که به خاطر ما قیام کردهاید و بدین وسیله شیعیان ما را دنبال خود
کشاندید و به خاطر ما به مقصود خودتان رسیدید. همانا پدر ما علی ابن ابیطالب، وصی پیامبر و امام بر حق بود و چگونه شما ولایت او را به ارث بردهاید در حالی که فرزندان او زندهاند؟! شما میدانید که هیچ کس حسب و نسب ما را ندارد و نمیتواند چنین ادّعایی داشته باشد. ما از فرزندان لعن شدگان، مطرودین و آزادشدگان پیامبر اکرم(علیهما السلام) نیستیم و هیچ یک از بنیهاشم، قرابت، فضل و شایستگی ما را ندارد... همانا خدای متعال، ما را برگزید و فضایلی برای ما قرار داد. همانا پدر ما حضرت محمّد(علیهما السلام) خاتم الأنبیاء است و جدّ ما علی ابن ابیطالب، اوّلین مسلمان است. و از همسران پیامبر(علیهما السلام) برترینشان خدیجۀ کبری اوّلین کسی که به سوی قبله نماز خواند. و مادرما، فاطمۀ زهرا، سیّدة النساء العالمین و سرور زنان بهشتی است و از کسانی که در اسلام متولّد شدند، حسن و حسین که سروران جوانان اهل بهشت هستند». (1)
منصور درصدد دستگیری نفس زکیّه برآمد، امّا نتوانست او را دستگیر کند؛ از این رو، حقد و کینۀ خویش را بر سر علویان خالی کرد.
جاحظ در ورد اقدامات منصور علیه علویان مینویسد:
1) (1) - تاریخ طبری: 567/7.
« منصور عبّاسی به سوی بنیحسن در کوفه رفت و آنان را در قصر ابن هبیره زندانی کرد. او دستور داد محمّد بن ابراهیم بن حسن را آوردند و در حالی که زنده بود، ستونی را دور او ساختند و بر همین حال او را رها کردند تا از گرسنگی و تشنگی مُرد. سپس اکثر بنیحسن را به قتل رسانید. و ابراهیم غمر بن حسن بن حسن بن علی ابن ابیطالب از کسانی بود که او را با غل و زنجیر، از مدینه به شهر انبار آوردند، او به دو برادرش عبدالله و حسن میگفت: آرزو میکردیم که روزی دولت بنیامیّه ساقط شود و به همدیگر بشارت میدادیم که دولت بنیعبّاس روی کار آمده است، امّا اوضاع و احوال ما از آنچه بود، بدتر شد!». (1)
بعد از شکست قیام نفس زکیّه و شهادت وی در مدینه، برادرش ابراهیم بن عبدالله نیز که در بصره قیام کرده در باخمری در نزدیکی کوفه پس از جنگی که آن را «بدرالصغری» نامیدند، کشته شد. (2)
قیام بر ضدّ بنیعبّاس همچنان ادامه داشت. در زمان مهدی عبّاسی، پسر منصور دوانیقی، علی بن عبّاس بن حسن بن حسن ابن علی بن ابیطالب(علیه السلام) قیام کرد، امّا مهدی عبّاسی او را دستگیر و زندانی کرد. او با شفاعت حسن
بن علی آزاد شد، اما طی توطئهای، به وی شربت مسموم خورانیدند، این سم مؤثّر افتاد و بدن او را به تدریج ضعیف میکرد تا این که وقتی وارد مدینه شد، تمام گوشت بدنش آب شده و استخوانهایش نمایان شده بود. او سه روز پس از ورود به مدینه به شهادت رسید. (1)
و در زمان هادی عبّاسی، حسین بن علی بن حسن ابن حسن بن علی ابن ابیطالب(علیه السلام) قیام کرد. او در منطقه فخ در خارج مکّه به شهادت رسید و به «شهید فخ» مشهور شد.
و هنگامی که هارون الرشید، پس از هادی عبّاسی، زمام امور را در دست گرفت، یحیی بن عبدالله بن حسن را دستگیر کرد و دستور داد که زنده زنده دور او دیوار بکشند تا از تشنگی و گرسنگی بمیرد. (2)
و هنگامی که مأمون عبّاسی پس از پیروزی بر امین، بر اریکۀ قدرت تکیه زد، تظاهر به محبّت و دوستی با اهلبیت(علیهم السلام) و علویان کرد. او امام رضا(علیه السلام) را از مدینه فراخواند و با زور، مقام ولایت عهدی را بر او تحمیل کرد، سپس او را مسموم کرد و امام به شهادت رسید.
اقدامات شنیع بنیعبّاس علیه ائمّۀ شیعه(علیهم السلام) استمرار داشت و حتّی از تجاوز به اموات شیعه هم خودداری نکردند! متوکّل عبّاسی دستور داد تا قبر امام حسین(علیه السلام) را خراب کنند و در آن آب بیندازند و از زیارت مردم جلوگیری کنند. او گروههایی را مسؤول کرده بود تا
مسافران کربلا را بازرسی کنند و هر کسی را که به قصد زیارت آمده است، دستگیر نمایند.
متوکّل، سیاست محاصرۀ اقتصادی اهل بیت(علیهم السلام) را در پیش گرفت. او، عمر بن فرج را والی مکّه و مدینه قرار داد تا بر اهلبیت(علیهم السلام) سختگیری نماید. آنان از هر گونه کمک مردم جلوگیری میکردند و اگر کسی درصدد کمک به اهلبیت(علیهم السلام) بر میآمد، او را به سختی مجازات میکردند. بدین ترتیب علویان به شدّت در سختی و مشقّت قرار گرفتند و حتّی نقل شده است که زنان علوی به خاطر نداشتن لباس مناسب، در یک لباس مشترک، نماز میخواندند. (1)
و پس از آن که مستعین به حکومت رسید، دستور داد که یحیی بن عمر بن حسین را به شهادت برسانند.
ابوالفرج اصفهانی دربارۀ وی مینویسد:
«او مردی شجاع و قوی بود. هنگامی که سرش را وارد بغداد کردند، اهالی آن فریاد میکشیدند و شادی میکردند. در این حال ابوهاشم علی محمّد بن عبدالله بن طاهر بر مستعین وارد شد و گفت: آمدهام تا به خاطر کشته شدن این مرد به تو تسلیت بگویم که اگر رسول خدا(علیهما السلام) زنده بود، به وی تسلیت گفته میشد!
پس از آن، اسیران را که از اصحاب یحیی بودند، وارد کردند. آنان را چنان شکنجه میکردند که کسی مثل آن را ندیده بود. آنان
1) (1) - مقاتل الطالبیین: 403.
که همگی پابرهنه و بدون لباس بودند در یک صف طویل حرکت داده میشدند و اگر کسی عقب میافتاد، گردنش را میزدند». (1)
بدین ترتیب، شیعه در طی قرنها امنیّت و آرامش را به خود ندیده بود تا این که در سال 320 هجری قمری «آلبویه» به حکومت رسیدند. آنان دارای منش و روش نیکویی بودند و فرهنگ و تمدّن در عصر آنان شکوفا گردید. تا این که سلجوقیان در سال 447 هجری قمری بغداد را فتح کردند و طغرلبیک دستور داد تا کتابخانۀ مرجع شیعیان، شیخ طوسی را به آتش بکشند و منبری را که بر آن مینشست و تدریس میکرد، بسوزانند.
همچنین کتابخانهای را که ابونصر شاپور بن اردشیر، وزیر بهاءالدوله تأسیس کرده بود، به آتش کشیدند. این وزیر دانشمند در محلۀ کرخ بغداد که بین رودهای دجله و فرات واقع شده بود، ساختمان بزرگ و مهمّی را ساخت که شبیه بیت الحکمهای بود که هارونالرشید آنرا ساخته بود. این وزیر علمدوست، کتابهای مختلف فارسی و عربی، هندی، چینی و رومی را در این کتابخانه گرد آورده بود. در مخزن این کتابخانه بیش از دههزار جلد کتاب وجود داشت که همگی، از منابع مهم و بیشتر، از نسخههای اصلی به خطّ مؤلفین بودند. از جمله کتابهای این کتابخانه، قرآنهایی به خطّ ابن مقله بود». (2)
یاقوت حموی در وصف این کتابخانه گفته است:
«در دنیا کتابخانهای بهتر از آن وجود نداشت. تمام کتابها به خطّ ائمّۀ معتبر و اصول درست بود». (1)
در زمان عثمانیها هم شیعه در امنیّت و آسایش نبود. به اطّلاع سلطان سلیم عثمانی رسیده بود که بعضی از تعالیم شیعی در میان رعایایش منتشر شده است و بعضی به این مذهب گرویدهاند. او دستور داد که تمام کسانی را که به شیعه گرویدهاند، به قتل برسانند! (2)پس از این دستور، حدود چهل هزار مرد را کشتند و شیخ الاسلام دولت عثمانی فتوا داد که کشتن شیعیان و برپایی جنگ علیه ایشان ثواب دارد!! (3)
بدین ترتیب، هزاران شیعه را به قتلگاهی که در شهر حلب ایجاد کرده بودند، بردند. این اقدام به دنبال فتوای شیخ نوح حنفی در جواب سؤال کسی بود که پرسیده بود: علّت وجوب جنگ با شیعیان و جایز بودن کشتن ایشان چیست؟ او در جواب نوشته بود: بدان که اینان کافر، و فاجر و فاسد هستند که کفر، عناد، فسوق، بغی و الحاد را در خویش جمع کردهاند. هر کس در کفر، الحاد و وجوب جنگ با ایشان و جواز قتل آنان شک کند، او هم کافری مثل ایشان
است...! کشتن این اشرار و کفّار واجب است! چه این که توبه کنند یا نکنند. به علاوه حکم به بردگی زنان و فرزندانشان داد!!». (1)
این، گوشهای از رنج و مشقّتهایی بود که شیعه در طول تاریخ پرمرارت خویش متحمّل شده است و ما آن را به صورت بسیار مختصر بیان کردیم.
به این ترتیب، روشن شد که چرا سلطههای حاکم درصدد ارائۀ تصویری زشت از شیعه به مردم بودهاند. اهلبیت(علیهم السلام) و شیعیانشان در طول تاریخ همانند خاری در چشمان سلاطین جور و حاکمان ظالم بودهاند، برای همین مبغوض ایشان واقع میشدند.
همچنین از این مطالب فهمیده میشود که چرا و چگونه زمینههای اختلاف و تفرقه در شیعه ایجاد میشده است. در این میان گاهی فرقههای منحرفی پدیدار میشدهاند که به شدّت از خطّ اصیل تشیّع دور بودهاند. بسیار میشده است که افرادی منحرف در صفوف شیعیان نفوذ کرده و بعضی از سخنان فاسد و باطل را میگفتند تا تصویر نادرستی از تشیّع ارائه دهند، به این ترتیب، فرصت و زمینۀ مناسب برای حاکمان جور به وجود میآمد تا به قلع و قمع شیعیان بپردازند. حاکمان ظالم میخواستند به هر وسیلهای که
1) (1) - الفصول المهمّة فی تألیف الامه، سیّد عبدالحسین شرف الدین: 196 - 195 به نقل از الفتاوی الحامدیّه: 104/1؛ تاریخ الشیعه، مظفّر:147؛ التقیة فی فقه اهل البیت: 51/1.
شده است، شیعیان را متفرق کرده و آنان را به جان هم بیندازند تا در صدد حفظ ارزشهای اسلام و زنده نگهداشتن سنّت پیامبر اکرم(علیهما السلام) و پیاده کردن احکام و دستورات قرآن نباشند؛ زیرا پیامبر اکرم(علیهما السلام) اهل بیت خودش را عِدل و همنشین قرآن معرّفی میکرد.
بعد از شهادت امام حسین(علیه السلام) ائمّۀ اهلبیت(علیهم السلام) میدانستند که نسل اوّل شیعه که عقیده و اخلاص خاصّی داشتند، از بین رفتهاند و نسلهای بعدی به مرحلهای نرسیدهاند که آمادگی ایثار و جانفشانی در راه ایمان و عقیدۀ خویش را داشته باشند، برای همین، به کار فرهنگی روی همین شیعیان باقیمانده پرداختند و تلاش کردند تا ایمان و عقیدۀ آنان را مستحکم نمایند تا در مقابل عقاید انحرافی که از زمان حکومت بنیامیه با اسمهای مختلف شروع شده بود، مقاومت کنند.
امام زین العابدین(علیه السلام) بعد از شهادت پدرش، این راه را شروع کرد و به پخش تعالیم صحیح و حقیقی اسلام پرداخت و سعی کرد تا راه صحیح اسلام و سنّت صحیح نبوی را زنده نگه دارد، امّا اوضاع آشفته و خفقان آور بعد از شهادت امام حسین(علیه السلام) و فشار و سختگیری شدید بنیامیّه بر شیعیان باعث شد که امام(علیه السلام) نتواند آن گونه که شایسته و بایسته است، وارد عرصۀ فرهنگی شود.
پس از آن که فرزندش امام باقر(علیه السلام) امامت را برعهده گرفت،اوضاع کمی بهتر و بازتر شده بود؛ حکومت بنیامیّه ضعیف شده بود و تسلّط کافی بر اوضاع نداشت و مدّعیان، از هر گوشه و کناری ادّعای خلافت میکردند، برای همین، امام(علیه السلام) بهتر از گذشته میتوانست با شیعیان ارتباط برقرار کند و عقاید حقیقی اسلام را بسط و گسترش دهد.
هنگامی که امام صادق(علیه السلام) پس از پدرش به امامت رسید، دولت بنیامیّه آخرین نفسهایش را میکشید. تمام تلاش آنان صرف سرکوب قیام میشد; از این رو، توجّهی به شیعیان نداشتند. امام(علیه السلام) این فرصت را بسیار مغتنم شمردند و تمام تلاش خود را برای گسترش علوم اسلامی صحیح، مبذول داشتند.
آن حضرت در مسجدالنبی برای تدریس مینشست و هزاران نفر از اقصی نقاط سرزمین اسلام برای تعلّم خدمتش میرسیدند. آن برهه، فرصت بسیار خوبی بود که شیعه با امام خود رابطه برقرار کرده و از جهت فکری و عقیدتی، تغذیه شود تا بتواند در مقابل پیروان مذاهب و فرقههای دیگر که بنیامیّه آنان را گسترش داده بودند، مقاومت و ایستادگی کند.
ائمّه(علیهم السلام) از هرگونه قیام مسلّحانه خودداری میکردند؛ زیرا میدیدند که شیعیان در مرحلهای نیستند که بتوانند مسؤولیّت قیام و حفظ دستاوردهای آن را برعهده بگیرند. از سوی دیگر، عِدّه و عُدّۀ
کافی را برای مبارزه با دستگاه حکومتی نداشتند؛ از این رو، تلاشهای فرهنگی، اهمّیّت بیشتری داشته و زمینه را برای اقدامات بعدی فراهم میآورد.
درستی این موضع را قیام مسلّحانۀ زید بن علی بر ضدّ حکومت بنیامیّه و شهادت وی به اثبات میرساند. مردم کوفه از حمایت زید دست برداشتند؛ چنان که از حمایت پدرانش دست برداشته بودند؛ زیرا فهم و شعور کافی برای تحمّل تبعات قیام مسلّحانه را نداشتند.
در ابتدای تأسیس حکومت بنیعبّاس، امنیّت و آرامش نسبی برای اهلبیت(علیهم السلام) وجود داشت، همین مطلب، زمینۀ مناسبی برای شیعه بود تا علوم اسلامی را از ائمّه(علیهم السلام) و به خصوص از امام صادق(علیه السلام) دریافت کند؛ از این رو، «مذهب امامیّه» به «مذهب جعفری» مشهور شده است؛ زیرا فضای باز آن برهه باعث شد تا امام صادق(علیه السلام) ارکان و بنیانهای عقیدتی - فرهنگی شیعه - را مستحکم کند.
امّا چیزی نگذشت که فشار و اختناق بنیعبّاس شروع شد. آنان رغبت و علاقۀ مردم به اهلبیت پیامبر(علیهما السلام) را میدیدند و نمیتوانستند آن را تحمّل کنند. آنان در ابتدا با شعار، جلب رضایت آلمحمّد به قیام علیه بنیامیّه پرداختند، امّا پس از آن که به اریکۀ قدرت تکیه زدند، اهلبیت پیامبر(علیهما السلام) را در فشار و اختناق قرار دادند.
مردم با مشاهدۀ این تناقض در رفتار و گفتار حکومت بنیعبّاس، از آنان روی گردان شده و به اهلبیت(علیهم السلام) روی آورده بودند.
حاکمان بنیعبّاس که از قیام مردم تحت لوای اهلبیت(علیهم السلام) علیه حکومت خویش میترسیدند، فشار و اختناق را علیه ائمّه(علیهم السلام) و شیعیان بیشتر کردند. آنان قیامهای مردمی را به رهبری علویان به شدّت و قساوت، سرکوب میکردند. در کنار آن، ائمّۀ اهلبیت(علیهم السلام) را به شدّت تحت کنترل داشتند تا جایی که آنان را سالهای طولانی، زندانی میکردند؛ چنان که هارون الرشید، امام موسی کاظم(علیه السلام) را بنا به روایتی، به مدّت چهارده سال زندانی کرد و یا آنان را از مدینه به پایتخت دولت عبّاسی تبعید میکردند؛ چنان که باقی مانده ائمّه(علیهم السلام) از امام رضا(علیهم السلام) تا امام حسن عسکری(علیه السلام) را از مدینه تبعید کردند.
دوران بسیار سختی به وجود آمده بود. شیعیان نمیتوانستند به راحتی با امامان خود ملاقات کنند. این مراقبت و تحتنظر بودن به شدّت ادامه یافت تا به امام حسن عسکری(علیه السلام) رسید. بنیعبّاس به شدّت مراقب بودند که از فرزندش مهدی(عج) که به امر الهی غایب میشد، اطّلاعاتی کسب کنند.
«غیبت صغری» به مدّت هفتاد سال طول کشید و در این مدّت، رابطۀ شیعه با امام(علیه السلام) از طریق «نوّاب اربعه» برقرار میشد تا این که «غیبت کبری» شروع شد و فقهایی که شایستگی و شرایط لازم را
داشتند، مرجعیّت علمی، شرعی و سیاسی شیعیان را برعهده گرفتند. اینان نایبان عامّ امام غایب بودند و احکام را از قواعد و قوانینی که ائمّۀ اطهار پیریزی کرده بودند، استنباط میکردند.
ادامۀ مسیر تشیّع در طول تاریخ، خالی از مصایب و مشکلات نبود. حاکمان اموی و عبّاسی، شیعیان را تحت فشار و شکنجه و قتل و غارت قرار میدادند. همین باعث میشد که ائمّه(علیهم السلام) راه تقیّه را در پیش بگیرند، این در حالی بود که آنان نمیتوانستند حقایق را به شکل صریح و علنی بازگو نمایند.
ائمّه(علیهم السلام) برای حفظ خون شیعیان، آنان را به تقیّه سفارش میکردند تا نهال تشیّع زنده بماندو در فرصت مناسب، رشد و نموّ کند و ثمربدهد.
این فشارها و تقیّهها باعث شد که بعضی از شیعیان، دچار شک و تردید شوند و بعضی از افراد مریض و فرصتطلب، از این اوضاع سوء استفاده کرده و سعی میکردند به اهداف خیالی خود برسند. به علاوه جهل و بیخبری عوام، باعث میشد که افکار و مسیرهای انحرافی در مسیر تشیّع واقعی به سرعت رشد و نموّ کنند؛ چنان که در میان مذاهب دیگر مسلمانان نیز این چنین بود. در مدّتی کوتاه، فرقههای: خوارج، معتزله، جهمیه، مرجئه و غیره پدید آمدند؛ زیرا
در تأویل و تفسیر آیات قرآنی و احادیث شریف نبوی، با هم اختلاف پیدامیکردند.
علاوه بر این، بعضی از به ظاهر مسلمانان از اهل کتاب و ادیان دیگر، نقش حسّاسی را در ایجاد و تأسیس فرقهها بازی میکردند. آنان در کنار پدیدۀ جعل حدیث، اسرائیلیّات را در میان مسلمانان منتشرمیکردند.
ظهور فرقههای مختلف باعث شد که هر کدام برای تأیید عقیده و مذهب خویش به آیات قرآنی و احادیث شریف نبوی متمسّک شوند، تا ثابت کنند که فقط فرقۀ خودشان بر حقّ و صحیح است و بقیّۀ فرقهها در گمراهی و باطل هستند.
با این دیدگاه تنگ نظرانه بعضی از مذاهب، تمام مسلمانان دیگر را تکفیر میکردند و خون و ناموس و ذریّۀ ایشان را برای خود حلال میدانستند! از سوی دیگر، درگیریهای کلامی نیز بین این فرقهها شدّت یافته و همدیگر را رد میکردند. تعصّبات کور و تنگنظرانه باعث میشد که اصطلاحات و مفاهیم با هم خلط شده و همدیگر را به مطالبی متّهم میکردند که شایستۀ یک مسلمان موحّد نیست.
مذهب اهلبیت(علیهم السلام) شدیدترین رنج و مشقّتها را از این اوضاع و احوال متحمّل میشد. مشکل این جا بود که بسیاری از فرقههای باطل و پیروان ایشان که دارای اعتقادات فاسدی بودند، خود را به مذاهب حقّ ملحق میکردند. جالب این بود که بعضی از این
مذاهب به طور کلّی با مذهب اهلبیت(علیهم السلام) متفاوت بودند، امّا ادّعا میکردند که از دوستداران اهلبیت(علیهم السلام) هستند و هدفشان این بود که عوام را فریب داده و برای خود، جای پایی درست کنند؛ از جمله «فرقۀ غلات» خود را دوستدار و پیرو اهل بیت(علیهم السلام) میدانستند، در حالی که عقل و شرع و حتّی خود ائمّه(علیهم السلام) آنان را قبول نداشتند و اهداف و نیّتهای مغرضانه و دنیاپرستانۀ آنان را افشا میکردند.
علّت منتسب شدن غلات به تشیّع این بود که آنان تظاهر میکردند پیرو اهلبیت(علیهم السلام) هستند، در حالی که عقاید انحرافی ایشان از غلوّ نشأت گرفته بود.
عوامل فوق به همراه اسباب دیگری؛ از جمله درگیری با سلطه حاکم، باعث خلط مفاهیم شد. به دنبال آن، مولّفان کتابهای ملل و نحل نیز دارای اشتباهات فاحشی در معرّفی فرقههای مختلف شدند. به خصوص در مورد شیعه این اشتباهات، فاحشتر میباشد به گونهای که هیچ اتّفاق نظری در میان آنان در مورد تعداد فرقههای شیعه وجودندارد.
بعضی از فرقههایی که نام میبرند، هیچ وجود خارجی و عینی ندارند. برای مثال بعضی از مؤلّفان، گاهی یک فرد را یک فرقه نامیدهاند. به عنوان نمونه، شهرستانی در کتاب خود، فرقههای: هشامیّه، یونسیّه و زراریّه را از فرقههای شیعی میداند، در حالی که برای این افراد، فرقه و پیروانی شناخته شده نیست و نظریّات و عقاید خاصّی را ارائه نکردهاند.
به علاوه بعضی از مؤلّفین، به خاطر تعصّب نسبت به عقیدۀ خویش، فرقههای دیگر را از تمام فضایل محروم دانستهاند. برای مثال بغدادی میگوید:
«به لطف و سنّت خدای متعال، در مذاهب: قدریّه، مجسّمه، خوارج، روافض، جهیمه و سایر فرقهها، عالم بزرگی در فقه، یا روایت حدیث، یا لغت و نحو و...وجود ندارد و مورّخ مورد اعتمادی ندارند که سیرۀ پیامبر(علیهما السلام) را نقل کرده باشد و یا امامی در موعظه، اخلاق، تأویل و تفسیر ندارند و تمام ائمّۀ این علوم به طور خاص و عام از اهل سنّت و جماعت بودهاند!!». (1)
این سخنی است که به تمام معنا در مورد دیگران اجحاف میکند و هر کس که کمترین اطّلاعی از میراث اسلامی داشته باشد که مملّوّ از تالیفات علمای اسلام و محدّثان و مورّخان از تمام فرقهها میباشد، این ادّعا را نمیپذیرد.
از مثالهایی که خلط شدن بین مفاهیم را در ذهن بعضی از مولّفان آشکار میکند، تقسیمی است که امام ابوالحسن علی بن اسماعیل اشعری، متوفّای سال 324 قمری در کتاب مقالات الاسلامیّین و اختلاف المصلّین آورده است. او شیعه را در ابتدا به سه فرقۀ رئیسی تقسیم، سپس در هر کدام، فروعاتی را ذکر میکند و آنگاه فرقۀ
1) (1) - الفَرق بین الفِرق: 282.
غُلات را به پانزده فرقۀ دیگر تقسیم میکند. آنگاه امامیّه را ذکر میکند و آنان را «رافضی» مینامد و آن را به 24 فرقه تقسیم میکند.
همچنین «کیسانیّه» را از فرقههای امامیّه مینامد، در حالی که آنان از فرقههای غلات هستند و هیچ رابطه و تناسبی با امامیّه ندارند.
سپس «زیدیّه» را نقل میکند و آن را به سه طایفۀ: جارودیّه، بتریّه و سلیمانیّه تقسیم و سپس این فرقهها را به فرقههای دیگری تقسیم میکند. و جالب این است که عدّۀ بسیاری سلیمانیّه را از فرقههای زیدیّه شمردهاند، در حالی که عقیدۀ آنان به تمام معنا، مشابه عقیدۀ جمهور اهلسنّت است؛ چنان که توضیح داده خواهد شد.
باعث تأسّف است که عدّۀ بسیاری از مولّفان معاصر نیز همین مسیر را پیمودهاند! و بدون تحقیق و بررسی، آنچه را در کتابهای قدما آمده پذیرفتهاند. آنان زحمت به خود ندادهاند که به منابع هر فرقه، یا طایفه مراجعه کنند تا عقیده، اندیشه و روش فکری ایشان را از زبان خودشان بشنوند بلکه به نوشتهها و گفتههای دشمنان هر فرقه اکتفا کردهاند!
چیزی که در این جا برای ما مهم است، این میباشد که چگونگی شکلگیری، و رشد و توسعۀ هر کدام از فرقههای شیعی را که مرتبط با بحث ما هستند، بررسی کنیم، سپس اوضاع و اقتضاآت زمان و مکان را مورد مطالعه قرار دهیم تا بدانیم که شیعه
چه مراحلی را پشت سر گذاشته تا بدین مرحله رسیده است. آنگاه میخواهیم خلط و اشتباهی را که مولّفان در آن واقع شده و فرقههایی را شیعه دانستهاند که خود امامیّه قبول ندارند که آنان شیعه هستند و فرقههایی را شیعه ندانستهاند که در واقع شیعه هستند، روشن و آشکار سازیم.
در این جا ابتدا اشارهای به «مفهوم تشیّع» خواهیم داشت، سپس به مهمترین فرقههای شیعه اشاره میکنیم و در آخر، موضع شیعه و ائمّۀ ایشان را در مورد غلوّ و غلات، بیان خواهیم کرد.
مؤلّفان، دربارۀ شیعه و تشیّع، تعاریف متعدّدی را ارائه نمودهاند که مهمترین آنها را بیان میکنیم:
1- ابوالحسن اشعری میگوید:
«به آنان شیعه گفته میشد؛ چون علی(علیه السلام) را همراهی و یاری میکردند و او را مقدّم بر سایر صحابۀ رسول خدا(علیهما السلام) میدانستند». (1)
2- ابن حزم در تعریف آن میگوید:
«هر کسی که با شیعه هم عقیده باشد، در این که علی(علیه السلام) افضلِ مردم بعد از رسول خدا(علیهما السلام) و مستحقترین فرد برای امامت است و
1) (1) . مقالات الاسلامیین: 1/ 65، چاپ قاهره، 1950 میلادی.
این شایستگی را فرزندانش بعد از او دارا میباشند، شیعی است، اگر چه در سایر امور با آنان هم عقیده نباشد، امّا اگر در این اموری که ذکر کردیم، با شیعه مخالف باشد، دیگر شیعی نیست». (1)
3- شهرستانی مینویسد:
«شیعه به کسانی میگویند که به خصوص از علی(علیه السلام) پیروی کردند و گفتند که طبق نص و وصیّت رسول خدا(علیهما السلام) او امام و خلیفۀ آن حضرت میباشد؛ چه این که این امامت و خلافت، آشکار، یا مخفی باشد.
آنان اعتقاد دارند که امامت از اولاد علی(علیه السلام) خارج نمیشود و اگر خارج شده باشد، به واسطۀ ظلم دیگران است، یا به خاطر تقیّۀ خود امام میباشد.
آنان میگویند: امامت یک قضیّۀ مصلحت اندیشانه نیست که ملاک آن قبول عامّۀ مردم باشد و به وسیلۀ مردم، امام منصوب شود بلکه مسألهای اصولی و از ارکان دین میباشد که برای رسولان(علیهم السلام) جایز نمیباشد از آن غفلت بورزند، یا مورد اهمال قرار دهند، یا آن را در اختیار مردم بگذارند».
او در ادامه میافزاید:
«شیعه میگوید که تعیین و تصریح به امام واجب است و انبیا و ائمّه(علیهم السلام) وجوباً باید از صغایر و کبایر، عصمت داشته باشند و قایل
1) (1) - الفصل فی الملل و الاهواء و النحل:2/ 113، چاپ بغداد.
به تولّا و تبرّا در گفتار، رفتار و عقیده هستند، مگر در حالت تقیّه». (1)
4- محمّد فرید و جدی مینویسد:
«شیعیان کسانی هستند که از علی(علیه السلام) پیروی میکنند و او را امام میدانند و اعتقاد دارند که امامت از اولاد علی(علیه السلام) خارج نمیشود. آنان میگویند: امامت یک قضیّۀ مصلحتی نیست که اختیار و ملاک آن در دست مردم باشد بلکه یکی از اصول و ارکان دین است و لازم است که رسول بر آن به طور آشکاری تصریح کند. شیعیان قایل به عصمت ائمّه(علیهم السلام) از صغایر و کبایر هستند و قایل به تولّا و تبرّا در قول و فعل میباشند، مگر در حال تقیّه که از شرّ ظالم در امان نباشند». (2)
5- و از مولّفان شیعهای که مفهوم تشیّع را تعریف کرده است، نوبختی میباشد که نوشته است:
«اوّلین فرقه در اسلام، فرقۀ شیعه میباشد. آنان فرقۀ علی ابن ابی طالب(علیه السلام) میباشند که در زمان رسول خدا(علیهما السلام) و بعد از او، شیعۀ علی ابن ابی طالب نامیده میشدند. آنان قایل به امامت علی(علیه السلام) بوده و برخی از بزرگان ایشان، عبارت بودند از: مقداد بن أسود، سلمان فارسی، ابوذر جندب بن جناده غفاری، عمّار بن یاسر و...علی(علیه السلام)
اوّلّین کسی است که در این امّت به اسم تشیّع نامیده شده است؛ زیرا اسم تشیّع از قدیم بوده و گفته میشده است: شیعۀ ابراهیم، شیعۀ موسی، شیعۀ عیسی و بقیّۀ انبیا - صلوات الله علیهم اجمعین». (1)
6- امّا شیخ مفید مینویسد:
هر کس که از علی(علیه السلام) پیروی کند و او را بر اصحاب رسول خدا(علیهما السلام) مقدّم بدارد و معتقد باشد که او بنا بر وصیّت پیامبر(علیهما السلام) و به خواست و ارادۀ خدای متعال، امام مردم میباشد، شیعه است». (2)
7- شیخ طوسی، در بارۀ نصّ و وصیّت سخن گفته و تشیّع را اعتقاد به این میداند که: علی(علیه السلام) امام مسلمانان به وصیّت رسول خدا و به ارادۀ خدای متعال میباشد. سپس «نصّ» را به جلی و خفی تقسیم میکند; امّا «نصّ جلی»، نصّی است که فقط شیعۀ امامیّه قایل به آن هستند، اگرچه برخی از اصحاب حدیث آن را به صورت خبر واحد نقل کرده باشند؛ امّا «نصّ خفی»، نصّی است که تمام امّت، آن را قبول داشته باشند، اگر چه در تأویل، تفسیر و مقصود آن، اختلاف داشته باشند و تمام کسانی که به سخنانشان اعتنایی میشود، آن را انکار نمیکنند.
شیخ طوسی، فرقۀ سلیمانیّه از فروعات فرقۀ زیدیّه را از فرقههای شیعه نمیداند؛ زیرا قایل به نصّ نیستند و میگویند: امامت به وسیلۀ
شورا معیّن میشود و این شورا با حضور دو نفر از برگزیدگان مسلمانان، رسمیّت و اعتبار پیدا میکند و تقدّم مفضول بر افضل در امامت، اشکال ندارد!!
از آن جا که قول صالحیّه و بتریّه از فروعات زیدیّه در خصوص امامت، همانند قول سلیمانیّه است، در نظر شیخ طوسی، آنچه در مورد سلیمانیّه گفته شد، در مورد اینان هم گفته میشود. (1)
آنچه گفته شد، مهمترین آرایی بود که در مورد «مفهوم تشیّع» از متقدّمان و متأخّران هر دو فرقه نقل شده بود. ما میتوانیم از این کلمات، این نتیجه را بگیریم که «مفهوم تشیّع» دو اصطلاح دارد؛ یکی: تشیّع به معنای عام و دیگری: به معنای خاص.
تقریباً تمام کسانی که متعرّض این موضوع شدهاند، بین این دو مفهوم، خلط کرده و آن دو را یکی گرفتهاند و امّا آرای مؤلّفینی که در این جا ذکر کردیم، کسانی بودهاند که تشیّع به معنای خاص را در نظر گرفتهاند و متعرّض معنای عام نشدهاند. این مطلبی است که در صدد توضیح و بیان تقسیمات آن هستیم.
1- از جمله موارد این قسم، قول کسانی است که قایل به افضلیّت علی ابن ابی طالب(علیه السلام) بر عثمان بن عفّان هستند، نه بر ابوبکر و عمر.
1) (1) - تاریخ الامامیه، عبدالله فیاضی:33 - 32.
این نوع از تشیّع را عدّۀ بسیاری از صحابه و تابعین و...قبول داشتند؛ چنان که شمسالدین ذهبی در شرح حال ابان بن تغلب و در ردّ کسانی که به دلیل شیعه بودن او به وثاقت وی اعتراض کردهاند، گفته است:
«بدعت بر دو قسم است: بدعت صغری، همانند غلّو تشیّع و بدعت کبری.ما بسیاری از تابعین و تابعان آنان را میبینیم که دیندار، متّقی و صادق هستند، در این صورت اگر حدیث این افراد کنار گذاشته شود، در واقع بسیاری از آثار و احادیث نبوی کنار گذاشته شده است و این مفسدۀ آشکاری است. شیعۀ غالی در زمان سلف و در عرف ایشان، کسی بوده است که علیه عثمان، زبیر، طلحه، معاویه و کسانی که با علی(علیه السلام) جنگیدند، صحبت کند و آنان را سب نماید». (1)
2- کسانی که قایل به افضلیّت علی(علیه السلام) بر تمام صحابه و از جمله ابوبکر و عمر هستند، امّا خلافت آن دو را قبول دارند و معتقدند که نصّی بر خلافت علی(علیه السلام) یا شخص دیگری وجود نداشته است.
بعضی از معتزلۀ بغداد و بعضی از بصریها از این گروه هستند. ابن ابی الحدید معتزلی در ابتدای کتاب شرح نهجالبلاغه مینویسد:
«تمام شیوخ ما - که رحمت خدا بر ایشان باد - از متقدّمان و متأخّران و از بصریها و بغدادیها اتفاق نظر دارند که بیعت ابوبکر،
1) (1) - میزان الاعتدال: 6/1.
بیعتی صحیح و شرعی بوده است و این بیعت به واسطۀ نص نبوده بلکه با انتخابی بوده که با اجماع و غیر آن ثابت شده که طریقی برای امامت است.
در مورد تفضیل، اختلاف پیدا کردهاند. قدمای بصریّین؛ مانند ابی عثمان عمرو بن عبید، ابی اسحاق ابراهیم بن یسار النظام، ابی عثمان عمرو بن بحر جاحظ، ابی معن ثمامة بن اشرس، ابی محمّد هشام بن عمور فوطی، ابی یعقوب یوسف بن عبدالله الشحام و جماعتی دیگر گفتهاند: ابوبکر از علی(علیه السلام) افضل است!! اینان برتری در فضیلت را به ترتیبِ خلافت دانستهاند!
در مقابل، تمام بغدادیها - از متقدّمان و متأخّران - همانند ابی سهل بشر بن معتمر، ابی موسی بن صبیح، ابی عبدالله جعفر بن مبشر، ابی جعفر اسکافی، ابی الحسین خیاط، ابوالقاسم عبدالله بن محمود بلخی و شاگردانش گفتهاند: علی(علیه السلام) از ابوبکر افضل است.
بعضی از بصریّین همانند ابوعلی محمّد بن عبدالوهّاب جبایی، اخیراً قایل به همین قول اخیر هستند. او قبلاً از متوقّفین بود و میل به تفضیل علی(علیه السلام) بر بقیّه داشت، امّا بدان تصریح نمیکرد و در تصنیفات خویش سکوت میکرد و چیزی نمیگفت و در بسیاری از تصانیف خویش چنین آورده است: اگر خبر طائر (مرغ بریان شده) صحیح باشد، علی(علیه السلام) افضل است». (1)
1) (1) - ابن کثیر در البدایه و النهایه، جلد7، صفحۀ 387 می نویسد: در بارۀ خبر طائر، عدّهای تصنیف کردهاند و طرق متعدّدی دارد. سپس روایاتی را که در مورد آن ذکر شده نقل-
همچنین قاضی القضات در شرح کتاب المقالات، تألیف ابوالقاسم بلخی آورده است:
«ابوعلی جبایی از دنیا نرفت تا این که قایل به افضلیّت علی(علیه السلام) شد. او اضافه میکند که این را از خودش شنیدهام و در مصنّفاتش بدان تصریح نکرده است».
وی همچنین آورده است:
«ابوعلی جبایی در روزی که از دنیا رفت، پسرش ابوهاشم را نزد خود فرا خواند و با صدای ضعیفی، مطالبی را به وی گفت؛ از جمله به وی گفت: قایل به افضلیّت علی(علیه السلام) است.
و از جمله بصریّونی که قایل به افضلیّت علی(علیه السلام) شده است، شیخ ابوعبدالله حسین بن علی بصری میباشد. او بر این امر پافشاری و تصریح میکرد و کتاب مستقلّی را در این موضوع تصنیف کرد.
و از بصریّون دیگری که قایل به افضلیّت علی(علیه السلام) شده است، قاضی القضات ابوالحسن عبدالجبّار بن احمد میباشد. ابن متویه به نقل از وی در کتاب الکفایه - که در علم کلام میباشد - آورده است:
«او ابتدا از متوقّفین بین علی و ابوبکر بود. او برای این مطلب احتجاجات طولانی آورده است».
بسیاری از شیوخ - که رحمت خدا بر ایشان باد - قایل به توقّف بین علی(علیه السلام) و ابوبکر شدهاند؛ مثل: ابوحذیفه، واصل بن عطا، ابی الهذیل محمّد بن هذیل علّاف، از متقدّمان. این دو اگرچه در تفضیل بین علی(علیه السلام)، ابوبکر و عمر قایل به توقّف شدهاند، امّا به افضلیّت آن حضرت بر عثمان قطع و یقین دارند.
از افراد دیگری که قایل به توقّف شدهاند، شیخ ابوهاشم عبدالسلام بن ابی علی و شیخ ابوالحسین محمّد بن علی بن طیّب بصری میباشد.
ولی ما قایل به همان مطلبی شدهایم که شیوخ بغدادی ما بدان قایل شده و گفتهاند که علی(علیه السلام) افضل است. ما در کتابهای کلامی خود آوردهایم که معنای «افضل» چیست؟ و آیا منظور از آن، ثواب بیشتر است، یا کسی که مزایای فضل، خُلق و خوی حمیدۀ بیشتری دارد. ما در کتابهای خود، بیان کردیم که علی(علیه السلام) به هر دو معنا افضلاست. (1)
تشیّع به معنای خاص، قایل است که علی ابنابیطالب(علیه السلام) بر تمام افراد امّت، پس از پیامبر اکرم(علیهما السلام) افضل است و نصّ صریح از جانب پیامبر(علیهما السلام) بر امامت وی وجود دارد که این نص به امر خدای متعال بوده است و امامت پس از آن حضرت در فرزندانش قرار داد.
این، مفهومی است که از عهد رسالت شایع بوده است و تعدادی از صحابۀ مقرّب رسول خدا(علیهما السلام) بدان ایمان آورده و آن را برای دیگران نقل کردهاند و این خط از آن زمان تا کنون ادامه یافته و روز به روز پر رنگتر شده است. این خط در شیعۀ امامیّۀ اثناعشری، ظهور یافته که خلاصهای از عقاید آن بیان میشود.
1) (1) - شرح نهجالبلاغه: 7/1.
شیعۀ اثناعشریّه به امامت دوازده امام معتقد است که عبارتند از: علی ابن ابیطالب، سپس حسن بن علی، حسین بن علی، علی بن حسین، محمّد بن علی الباقر، جعفربن محمّدالصادق، موسی بن جعفر الکاظم، علی بن موسیالرضا، محمّد بن علی جواد، علی بن محمّد الهادی، حسن بن علی العسکری و سپس محمّد بن الحسن المهدی المنتظر - صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین.
برای اثبات این عقیدۀ خویش، به نصوصی که مورد قبول هر دو فرقه، در مورد ولایت علی ابن ابیطالب(علیه السلام)به امر خدا و رسولش میباشد، استناد میکنند. بعضی از این نصوص نقل شد که محکمترین آنها حدیث «غدیرخم» است. علاوه بر آن، «حدیث ثقلین» است که رسول خدا(علیهما السلام) در آن تصریح میکند که تمسّک به اهلبیت(علیه السلام) لازم است.
در مطالب قبلی گفتیم که اهلبیت(علیه السلام) چه کسانی هستند و امّا در مورد بقیۀ ائمّه(علیه السلام) و این که دوازده نفر هستند - علاوه بر نصوصی که خاصّ شیعه هستند - بر نصوص مورد قبول هر دو فرقه، استنادمیکنند.
این احادیث را محدّثان بزرگ جمهور و از جمله بخاری و مسلم نقل کردهاند تا چه رسد به بقیّۀ صاحبان صحاح و مسانید و
معجمهای روایی و غیره. آنان از جابر بن سمره - لفظ از بخاری است - نقل کردهاند:
«شنیدم که رسولخدا(علیهما السلام) میفرماید: دوازده امیر میآیند، سپس کلمهای گفت که من نشنیدم. پدرم گفت پیامبر(علیهما السلام) فرمود: همگی از قریش هستند».
این روایت را محدّثان، غیر از بخاری با الفاظ دیگری از قبیل: «دوازده خلیفه میآیند»، «دوازده مرد میآیند.»، «دوازده قیّم میآیند.» (1)نقل کردهاند.
علمای جمهور در این که این دوازده نفر چه کسانی هستند، سرگردان ماندهاند! ابن کثیر در باب: الاخبار عن الائمّة الاثناعشر الذین کلُّهم مِنْ قریش، آورده است:
«منظور از آن، دوازده نفری که روافض به امامت ایشان قایل هستند، نمیباشد; زیرا این افرادی که ایشان میشمارند، هیچ کدام امور مردم را در اختیار نگرفتند، مگر علی ابن ابیطالب و پسرش حسن. و آخرین فرد ایشان، به گمان روافض، مهدی منتظر است که در سرداب سامرّا غایب شده و هیچ وجود، حضور و اثری ندارد! بلکه منظور از این دوازده نفری که از خبرداده شده است، عبارتند از: خلفای
1) (1) - صحیح بخاری: 101/9، کتاب الاحکام، باب الاستخلاف؛ جامع ترمذی: 501/4؛ سنن ابی داود:4/ 106؛ المعجم الکبیر، طبرانی: 196/2.
راشدین که ابوبکر، عمر، عثمان و علی(علیه السلام) باشند، سپس عمربن عبدالعزیز از آنان میباشد و هیچ اختلافی بین ائمّۀ حدیث بنابر هر دو قول از اهل سنّت در تفسیر اثناعشر نیست».
سپس بعداز بیان نصوص حدیث، اقوال علمایی مثل بیهقی و غیره را نقل میکند، امّا در هر صورت عدد دوازده درست در نمیآید؛ چون آنان تلاش میکنند که پادشاهان بنیامیّه را به خلفای راشدین ملحق کنند؛ از این رو، مجبور میشوند که یزیدبن معاویه! و ولیدبن یزید بن عبدالملک! را داخل این دوازده نفر کنند! در حالی که ابن کثیر در مورد ولید روایت کرده است: «فاسقی که احادیثی در ذم و لعن وی آوردیم». علاوه بر این، با احتساب پادشاهان بنی امیّه عدد از دوازده تجاوز میکند، برای همین مجبور میشوند بعضی را با این بهانه که: «مورد قبول همه نبودهاند»، حذف کنند. و در هر حال به نتیجۀ قطعی نمیرسند.
ابن کثیر در آخر میگوید:
«روایت ابی الجلد، به واقع و صحّت نزدیکتر است; زیرا ابی الجلد کتابهای قدیمی را مورد بررسی قرارداده و در تورات این معنا را یافته است: همانا خداوند، بشارتِ اسماعیل را به ابراهیم داد و بشارت داد که نسل او را رشد و توسعه میدهد و از ذرّیّهاش دوازده مرد بزرگ برمیگزیند!».
پس از آن، ابن کثیر قول استاد خود ابن تیمیّۀ حرّانی را روایت میکند که مفاد آن این است:
«و اینان کسانی هستند که در حدیث جابر بن سمره به آنان بشارت داده شده است و مقرّر کرده است که آنان در میان امّت به صورتی پراکنده هستند! و قیامت برپا نمیشود تا همگی بیایند! و بسیاری از یهودیان که به اسلام گرویدهاند، اشتباه کردهاند که گمان نمودهاند، اینان، همان کسانی هستند که فرقۀ رافضه به سوی آنان دعوت میکند و آنان از ایشان پیروی کردند». (1)
در این سخنان، به این مطلب اعتراف شده است که اهل کتاب، به واسطۀ کتابهای خویش فهمیدهاند که این دوازده نفر، همانطور که شیعه میگوید، ائمّۀ اهلبیت(علیهم السلام) هستند. برای همین مسلمان و شیعه شدهاند.
البتّه هیچ اعتنایی به گفتههای ابن تیمیّه و غیره نمیشود که گفتهاند: «این خلفا در میان امّت هستند»؛ زیرا این مطلب در روایات نیامده است و علاوه بر این، تعداد این عدّه تا امروزه که خلافت اسلامی به پایان رسیده تکمیل نشده است.
ابن حجر عسقلانی، آرای تعدادی از علما مثل: ابن جوزی، ابن بطال و غیره را در مورد این حدیث نقل میکند.
ابن جوزی در مورد این حدیث گفته است:
«دربارۀ مفاد و مقصود این حدیث، بحثهای زیادی شده است. من انواع حدس و گمانها را بررسی کردم و دربارۀ آن از افراد بی
1) (1) - البدایه و النهایه: 280/6- 278؛ و 176/2.
شماری سؤال کردم، امّا به مقصود نرسیدم; زیرا الفاظ روایت، مختلف است و شکّی نیست که تخلیط در روایت، کار راویاناست». (1)
روشن میشود که اضطراب و اختلاف علمای عامّه در تفسیر حدیث، به الفاظ آن از قبیل: «خلیفه» و «امیر» و غیره برمیگردد. آنان گمان کردهاند که مقصود پیامبر(علیهما السلام) خلفای بنیامیّه و بنیعبّاس و طاغوتهای دیگر بوده است و نفهمیدهاند که مقصود پیامبر(علیهما السلام) از امارت و خلافت، همان «امامت» میباشد که دایرۀ آن بسیار وسیعاست.
در مورد بقیّۀ عقاید و اصول امامیّه باید به این موارد اشاره کرد:
اوّل: توحید؛ یعنی این که خداوند یکتاست و شریکی ندارد و واجبالوجود لذاته میباشد که نه زاییده شده و نه میزاید و از آفات و نقصان، منزّه است و محدود به مکان و زمان نیست و هیچ مثل و مانندی ندارد و از جسمیّت و حدوث، منزّه است و چشمها او را در دنیا و آخرت درک نمیکنند و تمام صفات ذاتیّهاش از حیات و قدرت و علم و اراده و غیرآن، عین ذاتش میباشد.
دوّم: عدل. شیخ مفید به طور خلاصه دربارۀ این اصل گفته است:
«همانا خداوند، عادل و کریم است و بندگان را برای عبادت خودش خلق کرده است و آنان را به اطاعت خویش امر کرده و از
1) (1) - فتح الباری: 181/13.
معصیت خود، نهی فرموده است. همگی را مشمول هدایت خویش قرار داده و همه را مورد احسان، تفضّل و لطف خود قرار داده است. هیچ کس را تکلیفی بیش از طاقتش نداده و هیچ کس را به کاری امر ننموده، مگر این که استطاعت آن را داشته باشد. هیچ عبثی در صنع او و هیچ تفاوتی در خلقش و هیچ قبیحی در فعلش نیست. از مشارکت بندگانش در اعمال، منزّه است و هیچ کس را عذاب نمیکند، مگر به خاطر گناهش و هیچ بندهای را ملامت نمیکند، مگر به خاطر اعمال قبیحش:
...لاَ یَظْلِمُ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ وَإِن تَکُ حَسَنَةً یُضَاعِفْهَا وَیُؤْتِ مِن لَّدُنْهُ أَجْرًا عَظِیمًا . (1)
«ذرّهای ظلم نمیکند و اگر حسنهای باشد، آن را مضاعف میکند واز جانب خودش اجر عظیمی میدهد».
این در حالی است که بیشتر فرقههای دیگر میگویند: امکان دارد که خداوند، نیکوکار را بدون آن که گناهی از او سرزده باشد، عذاب کند! و گناهکار را پاداش دهد و او را وارد بهشت کند! و این ظلمی است که به خداوند نسبت داده میشود، در حالی که خدای متعال از این نسبت منزّه و دور است. معتزله در این اصل با شیعه هم عقیده هستند، لذا به آنان هم اصطلاحاً عدلیّه میگویند».
1) (1) - نساء (4): 40.
سوّم: نبوّت. شیعه معتقد است که ارسال انبیا برای تبشیر و انذار خلایق، واجب است و همانا خدای متعال، انبیایش را از زمان خلقت آدم ارسال کرده و آن را با حضرت خاتمالأنبیا(علیهما السلام) به اتمام رسانیده است و شریعت او تا روز قیامت جاودانه خواهد بود و او از خطا، و نسیان و ارتکاب معاصی و رذایل، قبل از بعثت و بعد از آن معصوم است. او از روی هوا و هوس سخن نمیگوید و آنچه میگوید بر اساس وحی است. او رسالت خود را به طور کامل به انجام رسانیده و حدود شریعت را برای مسلمین بیان کرده و قرآنی که بر او نازل گردیده، غیرقدیم است - زیرا قدیم، تنها خدای متعال است - و این کتاب، هیچ باطلی در آن راه ندارد و از تحریف مصون است.
چهارم: امامت. امامیّه معتقد است که: امامت، لطفی از سوی خدا است که سزاوار نیست پیامبر(علیهما السلام) از آن غفلت کند. و در واقع پیامبر ما، علی ابن ابیطالب(علیه السلام) را در غدیر خم به عنوان امام منصوب کرده و در احادیث بسیاری، همه را دعوت کرده که به او تمسّک جسته و از او پیروی کنند؛ چنان که همه را دعوت کرده تا به اهل بیت او(علیهم السلام) متمسّک شوند.
پنجم: معاد. بدین معناست که تمام خلایق در روز قیامت مبعوث میشوند تا خداوند، جزای هر یک را در مقابل عملش بدهد؛ هر کس که نیکی کرده پاداش بگیرد و هر کس که بدی کرده عقوبت شود. و شفاعت حقّ است و برای مسلمانانی است که مرتکب گناه کبیره شدهاند و کفّار و مشرکان در آتش مخلّد هستند.
این مطالب، خلاصۀ بسیار فشردهای از اصول عقاید شیعۀ اثناعشری است. (1)
ما اینها را ذکر کردیم تا اتّهاماتی را که به شیعه نسبت داده میشود، رد کنیم. عدّهای شیعه را متّهم به تجسیم و غیره میکنند و هدفشان این است که چهرۀ زشتی از شیعه ارائه بدهند.
حوادثی که پس از وفات رسول خدا(علیهما السلام) پیش آمد، منجر شد به این که خطّ اجتهاد به حاکمیّت و خلافت برسد. همین باعث شد که شیعه به یک گروه معارض با سلطۀ حاکم، به خصوص در زمان بنیامیّه و بنیعبّاس تبدیل شود. سلطههای حاکم سعی میکردند تا شیعه را قلع و قمع کرده و آنان را نابود سازند، امّا هر چه شدّت و خشونت به خرج دادند، مؤثّر نیفتاد و شیعه همچنان به صورت مخفی و آشکار، تهدیدی برای حکومت آنان به شمار میرفت؛ از این رو، سلطههای حاکم از در نیرنگ وارد شده و سعی کردند که از جهت فرهنگی و عقیدتی، چهرۀ نامناسبی از تشیّع ارایه بدهند. برای این هدف، افراد مزدوری را در صفوف شیعیان وارد کردند تا افکار مسموم و انحرافی را در میان عوام و سادهلوحان گسترش دهند. به
1) (1) - عقاید الامامیّة، شیخ مظفّر:36 به بعد.
این ترتیب آنان به مقصود خویش میرسیدند؛ زیرا مردم از شیعیان روی گردان میشدند و در مقابل، بر قدرت و شوکت سلاطین افزوده میشد. و یا حدّاقل این بود که شیعه گروهی منحرف معرّفی میگردید که نمیتوانست ارکان حکومت آنان را تهدید کند.
از این روست که میبینیم گروهها یا افرادی از منحرفان، ظهور کردهاند که قایل به بعضی از آرا و نظرات فاسدی شدهاند که هیچ تناسبی با اسلام و تعالیم آن ندارد. با این حال، آنان ادّعا کردهاند که پیرو اهل بیت(علیهم السلام) میباشند تا بدین وسیله مردم را نسبت به شیعه بد بین کنند و در نتیجه با تضعیف پایگاه مردمی شیعه زمینه را برای نابودی آن فراهم کنند.
البتّه ائمّۀ اهل بیت(علیهم السلام) مراقب اوضاع بوده و دائماً به شیعیان خود تذّکر میدادهاند تا در دام این گروهها و افراد منحرف نیفتند، امّا گاهی مکر و حیلۀ این گروهها و افراد، مؤثّر واقع شده و به طور نسبی برای خود پیروانی درست کردهاند. در این میان، خطّ اصیل شیعۀ دوازده امامی به رغم مکر و حیلهها و شبهه افکنیها به مسیر خویش ادامه داده است و گروههای منحرف از قبیل «غلات»، نتوانستهاند چهرۀ آن را مخدوش نمایند.
چنان که گفته شد، تمسّک به ائمّۀ دوازدهگانه تعبیر عملی برای التزام به نصّ نبوی است که مردم را مأمور به تمسّک به اهل بیت خویش نموده بود. این التزام به نص، باعث حرکت در مسیر حقیقی و
عدم گرایش به خط اجتهاد میشود، امّا بعضی از شیعیان بر این نص ثابت قدم نمانده و در وسط راه به سوی دیگران متمایل شدهاند، همانند زیدیّه و اسماعیلیّه که در بسیاری از عقاید، با شیعۀ اثناعشریّه مشترک هستند، امّا در پارهای از آن، با ایشان اختلاف دارند.
در این جا خلاصهای از عقاید زیدیّه و اسماعیلیّه بیان میشود:
1- زیدیه. آنان قایل به افضلیّت علی(علیه السلام) بر تمام صحابه هستند، امّا به صحّت خلافت ابوبکر و عمر اعتراف نموده و تقدّم مفضول بر فاضل را جایز میشمارند! و میگویند: امامت پس از حسین بن علی ابن ابیطالب(علیه السلام) در هر مردی از فرزندان فاطمه است که عالم، شجاع و زاهد باشد و با شمشیر قیام کند.
از گروههای فرعی زیدیّه، «جارودیّه» هستند. آنان قایل به تفضیل علی(علیه السلام) هستند و جایز نمیدانند که هیچ کس جایگاه آن حضرت را اشغال کند. به اعتقاد ایشان هر کس علی(علیه السلام) را در این جایگاه و مقام نبیند، کافر است و در واقع امّت اسلام، با ترک بیعت با آن حضرت کافر و گمراه شده است. آنان امامت را بعد از علی(علیه السلام)در حسن بن علی(علیهما السلام)، سپس در حسین بن علی(علیهما السلام) و سپس به شورا در بین اولاد این دو امام میدانند و هر کدام که قیام کند و شایستۀ امامت باشد، همو امام است. (1)
1) (1) - تاریخ الفرق الاسلامیّه، الفَرق بین الفِِرق: 39.
نکتۀ قابل دقّت این است که: عقیدۀ زیدیّه به تشیّع به معنای عام - چنان که معتزلۀ بغداد و بعضی از بصیریّین نیز برآنند - نزدیکاست.
2- اسماعیلیّه. اینان پس از امام جعفرصادق(علیه السلام) قایل به امامت فرزندش «اسماعیل» که در زمان حیات امام صادق(علیه السلام) از دنیا رفته بود، شدند. اینان ادّعا کردند که اسماعیل نمرده است و نمیمیرد تا زمین را مالک شود!
از عقایدشان این است که: قرآن، ظاهر و باطنی دارد. تعبیر: «السماوات السَّبع و الارضین السَّبع»، اشاره به ائمّۀ هفتگانه دارد. در کتاب قواعد عقاید آل محمّد آمده است که: شرایع، باطنی دارند که جز امام، یا نایبش نمیفهمند. همچنین تمام آنچه در مورد حشر و نشر و غیره وارد شده است، همگی به عنوان رمزها و سمبلهایی برای امور باطنی هستند.
برای مثال غسل برای تجدید عهد، نماز به معنای دعا برای امام زکات به معنای برانگیختن علوم برای کسی است که تزکیه میشود و مستحقّ این علوم است. و صوم به معنای کتمان علم از اهل ظاهر، حجّ به معنای طلب علم، کعبه همان پیامبر(علیهما السلام)، درب کعبه همان علی(علیه السلام)، صفا به معنای پیامبر(علیهما السلام)، و مروه به معنای علی(علیه السلام)، میقات، به معنای امام، تلبیه به معنای اجابت دعوت کنندۀ به سوی حقّ است و هفت مرتبه طواف، به معنای طواف به دور محمّد (علیهما السلام) به تعداد ائمّۀ هفتگانه(علیهم السلام) میباشد و...». (1)
1) (1) - قواعد عقائد آل محمد: 8 .
با ملاحظۀ این مطالب، متوجّه میشویم که این فرقهها بیانگر تشیّعی که پیامبراکرم(علیهما السلام) آن را پایهگذاری کرد و تا امروز امتداد یافته نیست و فرقهای که رسالت آن حضرت و دستوراتش را مراعات کرده، «شیعۀ اثناعشری» است.
مطلبی که باعث پرداختن به این موضوع در این بحث شده است، خلط بین غلات و شیعۀ اثناعشری در ذهن بسیاری از محقّقان متقدّم و متأخّر میباشد. این در حالی است که بیشتر غلات و فرقههای ایشان، منقرض شدهاند، امّا عدّهای عمداً یا جهلاً بسیاری از عقاید غلات را به شیعه نسبت داده و میدهند.
متأسّفانه عدّهای از لفظ «رافضی» به عنوان بهانهای برای تحقیر و طعن و طرد شیعه استفاده میکنند و عقاید مختلف فرقههای غالی و عقاید دیگران را تحت عنوان «رافضه»، یا «روافض» جمع میکنند و آن را به شیعه نسبتمیدهند.
برای مثال، ابن تیمیّه بسیاری از عقاید فاسد و امور عجیب و غریب را ذکر میکند و آنها را یکجا به «رافضه» نسبت میدهد. همین باعث میشود تا خواننده گمان کند که این امور از عقاید تمام شیعیان است. او پس از آن که چندین صفحه را با این مطالب پر میکند، در پایان مینویسد:
«چیزی که باید مورد توجّه قرار گیرد، این است که آنچه از اقوال و افعال مذموم که در جنس شیعه وجود دارد، چندین برابر این مقدار است که ما ذکر کردیم لکن همۀ این امور در امامیّۀ اثناعشریّه یا زیدیّه وجود ندارد، امّا بسیاری از آنها در غلات و عوام آنها وجود دارد». (1)
مشکل اصلی که باعث انتساب این نسبتهای ناروا به شیعۀ اثناعشری میشود، این است که بسیاری از منحرفین و غلات، ادّعای دوستی با اهل بیت(علیه السلام) میکردند. از سوی دیگر، منشأ پیدایش بسیاری از آنها، شهر کوفه بود که مرکز اصلی شیعیان شناخته میشد. این شهر، محلّ تضارب آرای فرقههای مختلف و نقطۀ تقابل عقاید وارداتی بود، از قبیل: مانویه و ثنویه که در سایۀ مجوسیّت به وجود آمده بود و عقاید حلول، اتّحاد و تناسخ که از دینهای هندو آمده بود و در میان مردم عوام و ساده لوح انتشار مییافت.
و از آن جا که اهل بیت (علیهم السلام) دارای جایگاه ویژهای در میان مسلمانان و به خصوص شیعیان اهل کوفه بودند، غلات، ادّعا میکردند که منتسب به اهل بیت (علیهم السلام) و از شیعیان ایشان هستند تا قلوب مردم را متوجّه خویش سازند و زمینۀ ترویج عقاید باطلشان به راحتی فراهم شود.
1) (1) - منهاج السّنة النبویه: 57/1.
ائمّۀ اهل بیت (علیهم السلام) به این گروههای منحرف اشاره کرده و شیعیان خود را خصوصاً و تمام مسلمانان را عموماً از مکر و حیلۀ غلات برحذر داشتهاند؛ چنان که نقل خواهد شد.
یکی از مشکلات موجود در بحث غلوّ، عدم تعریف آن به صورت واضح است که احیاناً منجر به خلط مباحث و مطالب میشد؛ از این رو لازم است که توضیحی دربارۀ آن ارائه شود.
«غلوّ» در لغت به معنای «خروج از مقصود و تجاوز از حدود» است. به این ترتیب هر خروجی از اعتدال، «غلوّ» است.
ابن منظور مینویسد:
«غلا فی الدین و الامر، یغلو غلوّاً; یعنی از حدّ خود تجاوز کرد. در قرآن آمده است: لاَ تَغْلُواْ فِی دِینِکُمْ ؛ در دینتان غلوّ نکنید. بعضی گفتهاند: غلوتُ فی الامر غلوّاً و غلانیةً و غلانیاً; یعنی از حد، تجاوز کردم و در آن افراط نمودم...» . (1)
اما در اصطلاح، تعریف جامعی برای غلوّ نمییابیم، امّا میتوانیم از اقوال علما در بیان مصادیق غلوّ، این نتیجه را بگیریم که «غلوّ»، خروج از قصد، در اعتقاد به اشخاص و بالابردن آنان به مراتبی است که در آنها نیست.
پس غلوّ، می تواند به تدریج از بیان فضایل اشخاص به صورت مبالغه آمیز شروع شود تا این که آنان را به مرتبۀ نبوّت و ربوبیّت
1) (1) - لسان العرب: 132/15.
برساند. بدین ترتیب میتوانیم مبالغه در فضایل را نوعی غلوّ بدانیم. در این صورت کتابهای روایی اهل سنّت پر از فضایل جعل شده برای بعضی از صحابه است. این فضایل در زمان بنیامیّه به منظور از بین بردن فضایل علی(علیه السلام) و پایین آوردن جایگاه بنیهاشم، جعل شده است; چنان که بعضی از حافظان موثّق جمهور، از قبیل مدائنی و نفطویّه بدان اعتراف کردهاند. مثل این روایت که: «خداوند برای مردم به طور عام و برای ابوبکر و عمر به طور خاص، متجلّی میشود و ملائکه از عثمان حیا میکنند!».
و فضایلی برای عایشه، طلحه و زبیر نقل شده است در حالی که اینان بر امام واجب الاطاعه در زمان خویش، خروجکردند!
بعضی از متصوّفه نیز در مورد شیوخ خود غلّو کرده و امور شنیعی را دربارۀ آنها ادّعا کردهاند و گاهی مرتبۀ آنان را بالاتر از پیامبران(علیهم السلام) بردهاند! همچنین بعضی از پیروان مذاهب چهارگانۀ اهل سنّت، مسائلی افراطی در فضایل ائمّۀ خود گفته و غلوّ را به حدّ افراط رساندهاند.
فرقۀ روندیّه - منسوب به عبدالله روندی - دربارۀ بنی عبّاس تا حدّ کفر غلوّ کرده است. این فرقه ادّعا کرده است که ابوهاشم به محمّدبن علی بن عبدالله بن عبّاس بن عبدالمطّلب وصیّت کرده است، زیرا او در منطقۀ شراة از سرزمین شام نزد او از دنیا رفت و وصیّت را از طریق پدرش علی بن عبدالله به او رسانید. او، امام بود! و او
خدای عزّوجلّ بود! که به همه چیز عالم بود. پس هر کس او را بشناسد، هر کاری میخواهد بکند!
سپس محمّد بن علی به پسرش ابراهیم بن محمّد، ملقّب به «امام» وصیّت کرد. او، اوّلین فرد از فرزندان عبّاس بود که امامت برای او منعقد شد. ابومسلم خراسانی مردم را به سوی او دعوت میکرد.
سپس ابراهیم به برادرش ابوالعبّاس عبدالله بن محمّد، ملقّب به «سفاح» وصیّت کرد! او، اوّلین خلیفۀ بنیعبّاس بود و برای پس از خودش به ابوجعفر، عبدالله بن محمّد، ملقّب به «منصور» وصیّت کرد! او نیز به پسرش محمدبن عبدالله المهدی وصیّت کرد، اما مهدی عبّاسی، پس از رسیدن به خلافت، این مطلب را که پیامبر(علیهما السلام) به محمّد بن حنفیّه وصیّت کرده است، انکار کرد بلکه ادّعاکرد که پیامبر به عبّاس بن عبدالمطّلب وصیّت کرده است؛ زیرا عبّاس عمو و وارث آن حضرت و نزدیکترین شخص به وی بوده است. همچنین ابوبکر، عمر، عثمان و علی(علیه السلام) خلافت را بعد از پیامبر از فرزندان عبّاس غصب کردهاند! و در واقع پس از رسول خدا(علیهما السلام) امامت برای عبّاس معیّن شده بود، سپس برای پسرش عبدالله بن عبّاس، سپس برای پسرش علی بن عبدالله، سپس برای ابراهیم بن محمّد امام، سپس برای برادرش عبدالله، سپس برای برادرش ابوالعبّاس، سپس برای برادرش ابوجعفر منصور، و... .
فرقۀ روندیّه میگوید: امام، به همه چیز عالم است و او خدای عزّوجلّ میباشد! و او زنده میکند! و میمیراند! و ابومسلم
خراسانی، به پیامبری ارسال شده بود! وعلم غیب میدانست! او را ابوجعفر منصور که همان خداست! ارسال کرده بود! او سرّ و نجوای آنان را میدانست! و دعوت آنان را علنی کرده مردم را به سوی ایشان دعوتکرد!
هنگامی که این عقاید و ادّعاها به اطّلاع منصور رسید، جماعتی از ایشان را دستگیر کرد. آنان به عقاید خویش اعتراف کردند. منصور به آنان دستور داد که توبه کنند و از آنچه گفتهاند، بازگردند، امّا آنان گفتند: همانا منصور، خدای ماست! و اوست که ما را می کشد! در حالی که شهید هستیم! چنان که پیامبران و رسولانش را به دست هر کسی بخواهد، به قتل میرساند و بعضی را با سوانح و وقایع میمیراند و بر بعضی از آنان، درندگان را مسلّط میسازد و ارواح بعضی را ناگهان یا با عللی که خودش میداند، قبض میکند! همۀ اینها به ارادۀ اوست و هر کاری که بخواهد در مورد خلایق خود انجام دهد و از آنچه کرده است، سؤال نمیشود. (1)
پدیدۀ غلوّ، در میان پیروان ادیان سابق نیز وجود داشته است. یهودیان برای عزیر، ادّعای نبوّت میکردند؛ پیامبری که خداوند دربارهاش میفرماید:
أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلَی قَرْیَةٍ وَهِی خَاوِیَةٌ عَلَی عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّیَ یُحْیِی هَذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللّهُ مِئَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ... . (2)
«یا مانند کسی که از کنار قریهای گذشت که همۀ ساکنان آن مرده بودند، گفت: خدا چگونه اینان را بعد از مرگ زنده میکند؟ پس خداوند او را صد سال میراند و سپس او را زنده کرد».
قرآن مجید، سخنان شنیع یهودیان را چنین بیان میفرماید:
وَقَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ... . (1)
«یهودیان گفتند که عزیر، پسر خداست!».
علّت چنین ادّعایی- آن گونه که روایات میگویند - این بود که این معجزه از آن حضرت صادر شد و آنان به خاطر همین قایل به الوهیّت وی شدند.
مثل همین قضیّه در مورد نصارا نیز رخ داده است؛ زیرا آنان در مورد حضرت عیسی(علیه السلام) دچار غلوّ شده و ادّعای الوهیّت دربارۀ وی کردند؛ از این رو، قرآن پس از تذکّر به یهود، نصارا را مورد خطاب قرارداده میفرماید:
وَقَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتْ النَّصَارَی الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِکَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ یُضَاهِؤُونَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّی یُؤْفَکُونَ . (2)
یهودیان گفتند: که عزیر پسر خداست و مسیحیان گفتند: مسیح پسر خداست.
قرآن به خاطر همین ادّعاها آنان را مورد سرزنش قرار داده و آنان را به شدّت از اندیشهها و ادّعاهای باطل نهی کرده و میفرماید:
یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لاَ تَغْلُواْ فِی دِینِکُمْ وَلاَ تَقُولُواْ عَلَی اللّهِ إِلاَّ الْحَقِّ... . (1)
«ای اهل کتاب! در دین خدا غلوّ نکنید و بر خدا چیزی جز حق نگویید».
در این صورت، بعید نیست که غلوّ به واسطۀ ارتباطهای مسلمانان با اهل کتاب، در میان مسلمین رواج یافته باشد؛ چنان که اعتقادات باطل دیگری به واسطۀ ارتباط با ادیان دیگر در مسلمانان رواج یافت. به علاوه، بعضی از اهل کتاب - از جمله کسانی که تظاهر به اسلام میکردند - برای سست کردن ارکان و اصول داخل اسلام، غلوّ را در میان عوام و سادهلوحانِ مسلمان، ترویج میکردند.
چنان که گفتیم، هیچ یک از فرقههای مسلمان از تهاجم غلوّ در امان نماندهاند و هر کدام در بیان فضایل ائمّۀ خود، چنان افراط کردهاند که از راه عاقلانه خارج شده و از حدود منطق، تجاوز کردهاند. (2)
چنان که ادیان سابق، از غلوّ به مصادیق و مظاهر مختلف آن در امان نماندهاند، فرقهها و مذاهب اسلامی نیز از این آفت در امان نماندهاند، امّا عجیب این است که مورّخان و محقّقان، بسیار کم اتّفاق میافتد که غلوّ را به یکی از فرقههای اسلامی نسبت دهند، به استثنای فرقۀ شیعه که همیشه آن را متّهم به غلوّ میکنند و این در اثر دشمنی و کینۀ سلاطین و حکومتهای ظالم با مذهب اهل بیت(علیهم السلام) بوده است که آنان با قدرت و امکانات خویش در صدد ضربه زدن به اصول و عقاید شیعه بودهاند.
با وجودی که ما به اختصار عقاید شیعۀ اثناعشری را بیان کردیم و گفتیم که توحید و تنزیه پروردگار عالم، از اساسیترین عقاید شیعه است، باز هم عدّهای، شیعه را در ردیف مشرکین و غلات قرار میدهند و ما به زودی قول بعضی از علمای قدیم و جدید شیعه را در مورد غلو نقل میکنیم تا رأی و موضع شیعۀ اثناعشریّه دربارۀ غلوّ مشخص شود.
شیخ مفید مینویسد:
«غلات از کسانی هستند که تظاهر به اسلام میکنند. آنان کسانی هستند که امیرالمؤمنین(علیه السلام) و فرزندان معصوم آن حضرت را به الوهیّت و نبوّت نسبت میدهند و فضایلی در دین و دنیا برای آنان نقل میکنند که افراطی و خارج از حد و حدود است. آنان گمراهانی هستند که کافرند و امیرالمؤمنین(علیه السلام) دستور قتل و سوزاندن ایشان با آتش را صادر کرد و ائمّۀ طاهرین(علیهم السلام) فرمودهاند که غالیان، کافر و خارج از اسلام هستند». (1)
1) (1) - تصحیح الاعتقاد:63.
شیخ صدوق مینویسد:
«اعتقاد ما در مورد غلات و مفوّضه این است که: نسبت به خدای متعال کافر هستند و از یهود، مجوس، قدریّه و حروریّه و از تمام اهل بدعت و صاحبان اندیشههای گمراه بدتر هستند». (1)
محقّق حلّی مینویسد:
«غلات، از دین اسلام خارج هستند، اگر چه تظاهر به اسلام داشته باشند». (2)
نراقی مینویسد:
«هیچ شکّی در نجاست غلات نیست. آنان قایل به الوهیّت علی(علیه السلام) یا یکی از مردم میباشند». (3)
به علاوه مینویسد:
«اقامۀ نماز میّت بر ناصبیها، خوارج و غلات اجماعاً جایز نیست، اگرچه تظاهر به اسلام داشته باشند». (4)
شیخ محمّد حسن نجفی مینویسد:
«غلات، خوارج، ناصبیها و دیگرانی که ضروریّات دین را انکار میکنند، از مسلمانان ارث نمیبرند». (5)
آقا رضا همدانی مینویسد:
سخن در بعضی از فرقههایی است که محکوم به کفر هستند؛ از جملۀ این فرقهها غلات میباشند که هیچ شکّی در کفر ایشان وجود ندارد، با این مبنا که قایل به الوهیّت امیرالمؤمنین(علیه السلام) یا یکی از خلایق باشند». (1)
سیّدمحمّدرضا گلپایگانی مینویسد:
«از جمله شرایط ذابح این است که مسلمان، یا در حکم مسلمان باشد، مثل کسی که از مسلمان متولّد شده است. و ذبیحۀ کافر حلال نیست، چه این که مشرک باشد، یا غیرآن، چه آن که اهل کتاب باشد، علی الاقوی و ایمان در ذابح شرط نیست؛ بنابراین، ذبیحۀ تمام فرقههای اسلام حلال است، غیر از ناصبیها که محکوم به کفر هستند و آنان کسانیاند که مشهور به عداوت اهل بیت(علیهم السلام) هستند، اگرچه به اسلام تظاهر میکنند. و همین طور هستند، فرقههای دیگری که تظاهر به اسلام دارند، امّا محکوم به کفر هستند، مثل: غُلات و خوارج». (2)
از این بیانات روشن شد که علمای شیعه به کفر غلات و نجاست ایشان حکم میکنند و احکام مترتّب بر آن از قبیل نجاست غلات و حرمت ذبیحۀ ایشان و منع توراث را قایل هستند.
علمای جرح و تعدیل نیز در مورد غلات، موضع روشنی داشتهاند. برای مثال دربارۀ «عبدالله بن سبأ» چنین گفتهاند:
کشّی در شرح حال وی مینویسد:
«او ادّعای نبوّت میکرد و علی(علیه السلام) را خدا میدانست! علی(علیه السلام) او را سهبار توبه داد، امّا توبه نکرد و از عقیدۀ خویش بازنگشت، برای همین، آن حضرت او را همراه با هفتادنفر از پیروانش با آتش سوزانید». (1)
شیخ طوسی و ابن داوود گفتهاند:
«عبدالله بن سبأ کسی بود که به کفر بازگشت و اظهار غلوّ کرد». (2)
علّامۀ حلّی دربارۀ وی نوشته است:
«او غالی و ملعون است. امیرالمؤمنین او را در آتش سوزانید. او گمان میکرد که علی(علیه السلام) خدا است و خودش پیامبر میباشد! لعنت خدا بر او باد». (3)
کشّی از ابان بن عثمان نقل کرده است:
«از امام صادق(علیه السلام) شنیدم که میفرماید: خداوند عبدالله بن سبأ را لعنت کند. او ادّعای ربوبیّت برای علی(علیه السلام) کرد! و به خدا قسم! که
امیرالمؤمنین بندۀ خاشع و خاضع خداوند متعال بود. وای و نفرین بر کسی که به ما دروغ ببندد! همانا افرادی مطالبی دربارۀ ما میگویند که خودمان دربارۀ خود نمیگویم. ما از چنین افرادی بیزار هستیم. ما به درگاه خدا از چنین افرادی، برائت میجوییم». (1)
و کشّی از عبدالله نقل کرده است که امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«ما اهل بیت، از صدیقیّن هستیم، امّا ایمن از این نمیباشیم که کذّابی به ما دروغ ببندد و صدق ما را با کذب خود در پیش مردم مخدوش نماید. همانا پیامبر خدا(علیهما السلام) راستگوترین مردم بود، امّا مسیلمۀ کذّاب بر او دروغ میبست. و امیرالمؤمنین از راستگویان خلایق، بعد از رسول خدا(علیهما السلام) بود، امّا عبدالله بن سبأ بر او دروغ میبست و میخواست که صدق او را تکذیب کند و به خدا افترا ببندد». (2)
در بحارالأنوار این قسمت نیز در ادامۀ حدیث فوق آمده است:
«ابوعبدالله، حسین بن علی(علیهما السلام) در زمان خود، به کذب و افترای مختار گرفتار شده بود. حارث شامی و بنان هم به علی بن حسین(علیهما السلام) افترا میبستند. سپس آن حضرت مغیرة بن سعید، بزیع، سری، ابوالخطاب، معمر، بشار شعیری، حمزه ترمذی و صائد نهدی را نام برد و فرمود: «خداوند اینان را لعنت کند. ما از دروغگویانی که
به ما دروغ میبندند در امان نیستیم، خداوند ما را از شرّ هر کذّابی در امان نگاه دارد و حرارت آهن را به آنان بچشاند». (1)
پیامبر اکرم(علیهما السلام) خبر داده بود که در امّتش چه فتنههایی بروز خواهد کرد؛ از جمله اموری که آن را با وصی خود، علی ابن ابیطالب در میان گذاشته بود، ظهور و پیدایش فرقهای بود که تظاهر به محبّت و دوستی با آن حضرت میکنند، امّا به زودی دربارۀ وی غلوّ میکنند که همین، آنان را از اسلام خارج کرده و به کفر برمیگرداند.
از احمد بن شاذان، با اسناد وی از امام صادق(علیه السلام)، از پدرانش، از علی(علیه السلام) روایت شده است:
«رسول خدا(علیهما السلام) فرمود: ای علی! مَثَل تو در میان امّت من، مَثَل حضرت عیسی بن مریم است. قوم او به سه دسته تقسیم شدند: دستهای که به وی ایمان آوردند که حواریّون بودند و دستهای که با وی دشمنی کردند که یهود بودند و دستهای که دربارۀ او غلوّ کردند و از ایمان خارج شدند. امّت من نیز دربارۀ تو سه دسته خواهند شد؛ دستهای به تو ایمان میآوردند که شیعۀ تو هستند و
1) (1) - بحارالأنوار: 263/25.
عدّهای دشمن تو میشوند که شکّاکان هستند و دستهای دربارۀ تو غلوّ میکنند که منکران هستند. ای علی! تو و شیعیانت و دوستداران شیعیانت در بهشت و دشمن تو و غلوّکنندگان در دوزخ هستند». (1)
امیرالمؤمنین(علیه السلام) به شدّت با غلات برخورد کرد و آنان را لعنت کرده و به شدّت عقوبت نمود. از ابن نباته روایت شده است که امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرمود:
«پروردگارا! من از غلات برائت میجویم، چنان که حضرت مسیح(علیه السلام) از نصارا برائت جویید. پروردگارا! آنان را تا ابد خوار و ذلیل قرار بده و هیچ یک از آنان را یاری نکن». (2)
آن حضرت فرمود: «مواظب باشید که دربارۀ ما غلوّ نکنید، بگویید: ما بندگان خدا هستیم و آنگاه هر فضیلتی که میخواهید دربارۀ ما بگویید». (3)
از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است:
مردی از احبار، نزد امیرالمؤمنین(علیه السلام) آمد و عرض کرد: ای امیرالمؤمنین! خدا از چه زمانی بوده است؟ امام فرمود: مادرت به عزایت بنشیند! خدا از چه زمانی نبوده است تا گفته شود که از چه
زمانی بوده است؟! خدای من قبل از قبل و بدون قبل بوده است و بعد از بعد و بدون بعد خواهد بود. غایتی ندارد و انتهایی برای غایتش نیست. غایات به او منقطع میشوند و او منتهای هر غایتی است. سپس پرسید: ای امیرالمؤمنین! آیا تو پیامبر هستی؟ فرمود: وای بر تو! همانا من بندهای از بندگان محمد(علیهما السلام) هستم». (1)
و آن حضرت در روایتی فرمود:
«همانا حلال و حرام خود را باید از ما بپرسید، امّا نبوّت را نباید از ما سراغ گرفت». (2)
آن حضرت فرمود:
« خدا لعنت کند کسی را که به ما دروغ ببندد. من امروز به یاد عبدالله بن سبأ افتادم و تمام موهای بدنم سیخ شد. او امر بزرگی را ادّعا کرده بود! خدا لعنتش کند، او را چه به این ادّعا؟!
به خدا قسم! علی(علیه السلام) بندهای صالح و برادر رسول خدا(علیهما السلام) بود که به هیچ کرامتی از جانب خدا نرسید، مگر به واسطۀ اطاعت از خدا و رسولش و همانا رسول خدا(علیهما السلام) به کرامتی از جانب خدا نرسید، مگر به واسطۀ اطاعت از خدای متعال».
آن حضرت به ابوخالد کابلی خبرداد که غلوّ در امّت اسلامی پدید خواهد آمد؛ چنان که در یهود و نصارا پدید آمد. حضرت به وی فرمود:
«به درستی که یهود، عزیر را دوست داشتند تا این که آنچه را نمیبایست دربارهاش بگویند، گفتند، پس از آن، نه عزیر از ایشان است و نه ایشان پیرو عزیر هستند. و به درستی که نصارا حضرت عیسی را دوست داشتند، تا این که آنچه نمیبایست دربارهاش بگویند، گفتند. پس از آن، عیسی از آنان نبود و ایشان هم پیرو عیسی نبودند. ما هم در همین مسیر هستیم. به درستی که عدّهای از شیعیان ما را دوست میدارند تا جایی که مطالبی را میگویند که یهود، دربارۀ عزیر گفتند و نصارا دربارۀ عیسی بن مریم گفتند. در این صورت نه آنان از ما هستند و نه ما از آنان هستیم». (1)
زراره روایت کرده است:
«شنیدم که امام باقر(علیه السلام) میفرماید: خداوند، بنان البیان را لعنت کند. بنان که لعنت خدا بر او باد، بر پدرم دروغ میبست. من شهادت میدهم که پدرم علی بن حسین(علیهما السلام) بندهی صالحی بود». (2)
غلوّ در زمان امام صادق(علیه السلام) گسترش بیشتری پیداکرد; زیرا امام(علیه السلام) شروع به نشر علوم مختلف و معارف اسلامی بین شاگردانش کرد، به طوری که آوازهاش تمام ممالک اسلامی را فراگرفت و پیروان و شاگردانش بسیار زیاد شدند. او مردم را از بسیاری از اموری که نمیدانستند، با خبر میکرد و مطالبی را از پدرانش و از رسول خدا(علیهما السلام) به اطّلاع مردم میرسانید؛ از این رو، بعضی از ساده لوحان که میدیدند امام(علیه السلام) از غیب خبر میدهد، گمان میکردند که این علم غیب، مستلزم الوهیّت است؛ زیرا علم غیب را جز خدا نمیداند!
بعضی از فرصت طلبان از این زمینۀ پیش آمده سوء استفاده کرده و از این سادهلوحان برای رسیدن به اهداف خویش و تخریب چهرۀ واقعی شیعه استفاده میکردند. به خصوص از کسانی که تازه به اسلام گرویده بودند و هنوز عقاید و عادتهای گذشته در ذهنشان بود، کمال استفاده را میبردند. گاهی هم نیازهای مادّی و روانی باعث میشد که افرادی از مسیر مستقیم منحرف شوند، بدین ترتیب، حرفهای ناروایی دربارۀ امام صادق(علیه السلام) گفتند.
مالک بن عطیّه، از بعضی از اصحاب امام صادق(علیه السلام) نقل میکند:
« امام صادق(علیه السلام) در حالی که بسیار ناراحت و غضبناک بود، بر ما وارد شد و فرمود: چند لحظه پیش برای کاری بیرون رفته بودم. ناگهان
یکی از سیاهپوستان مدینه متعرّض من شد و مرا مورد خطاب قرار داده و فریاد میزد: لبّیک یا جعفربن محمّد، لبّیک، لبّیک یا... من به منزلم بازگشتم، در حالی که لرزه اندام مرا فرا گرفته بود. در سجده گاه خود برای پروردگارم سجده کردم و پیشانی و گونهها را برخاک ساییدم و از ادّعایی که آن مرد کرده بود، به او پناه بردم. و اگر عیسی بن مریم با آنچه خداوند دربارهاش فرموده بود، مخالفت میکرد، در این صورت چنان کر میشد که هیچ صدایی را نشنود و چنان کور میشد که هیچ چیزی را نبیند و چنان میشد که هیچ سخنی نتواند بگوید. سپس فرمود: خداوند، ابوالخطاب را لعنت کند و او را بکشد». (1)
ابو عمرو کشی، از سعد نقل کرده است که احمدبن محمدبن عیسی، از حسین بن سعید بن ابی عمیر، از هشام بن حکم، از ابی عبدالله(علیه السلام) روایت کرده است:
«خداوند، بنان، سری و بزیع را لعنت کند. شیطان در بهترین صورت و هیأت برای ایشان جلوهگر شد. من عرض کردم: فدایت شوم! بنان آیۀ: وَهُوَ الَّذِی فِی السَّمَاء إِلَهٌ وَفِی الأَرْضِ إِلَهٌ... (2)را اینگونه تأویل میکند که: خدای زمین غیر از خدای آسمان است
و خدای آسمان، از خدای زمین بزرگتر است و اهل زمین، فضل و برتری خدای آسمان را میدانند و او را تعظیم میکنند. آن حضرت فرمود: به خدا قسم! او جز خدای یکتا نیست که شریکی ندارد. پروردگار ساکنان آسمانها و زمین است. خدا بنان را لعنت که دروغ میگوید. او خدای عزّوجلّ و عظمت او را کوچک شمرده است». (1)
کشّی با اسناد خود از ابیعبدالله(علیه السلام) دربارۀ این آیۀ: هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلَی مَن تَنَزَّلُ الشَّیَاطِینُ * تَنَزَّلُ عَلَی کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ ؛ (2)«آیا به شما بگویم که شیطان بر چه کسانی نازل میشود؟ شیطان بر هر دروغگوی گناهکاری نازل میشود»، فرمود:
«آنان هفت نفر هستند: مغیرة بن سعید، بنان، صائد، حمزة بن عمار، زبیدی، حارث شامی، عبدالله بن عمرو بن حارث و ابوالخطاب». (3)
و کشّی از حمدویه نقل کرده است که یعقوب، از ابن ابیعمیر، از عبدالصمد بن بشیر، از مصادف روایت کرده است:
«هنگامی که عدّهای از کوفه آمدند که قایل به ربوبیّت امام(علیه السلام) بودند، پیش امام صادق(علیه السلام) رفتم و او را مطلّع ساختم. آن
حضرت به سرعت به سجده افتاد و سینهاش را بر زمین چسبانید و گریه کرد. او دائماً با انگشت به خود اشاره میکرد و میفرمود: من بندۀ فقیر و نیازمند خدا هستم. او این جملات را بارها تکرار کرد. آنگاه سرش را بالا آورد در حالی که قطرههای اشک بر محاسنش جاری بود. من از این که چنین خبری را به حضرت داده بودم، پشیمان شده و خود را ملامت میکردم. خدمت ایشان عرض کردم: فدایت شوم! این چه حالتی است که پیدا کردهاید؟ مگر چه شده است؟! فرمود: ای مصادف! اگر عیسی در برابر آنچه نصارا دربارهاش گفتند، سکوت اختیار میکرد، مستحقّ آن بود که کرولال و کور شود و اگر من در مقابل آنچه ابوالخطاب گفته است، ساکت بنشینم، حقّ خدای متعال است که مرا کرولال و کور کند». (1)
کلینی از سدیر روایت کرده است:
«خدمت امام صادق(علیه السلام) عرض کردم: عدّهای گمان میکنند که شما خدا هستید و برای اثبات مدّعای خویش، این آیه را میخوانند: وَهُوَ الَّذِی فِی السَّمَاء إِلَهٌ وَفِی الأَرْضِ إِلَهٌ . (2)
فرمود: ای سدیر! چشم و گوش و پوست و خون من، از اینان بیزار است. خداوند نیز از آنان بیزار است. اینان بر دین من و پدرانم نیستند. خداوند در روز قیامت، من و اینان را جمع نمیکند، مگر این که بر ایشان خشمگین است.
عرض کردم: پس شما چگونه هستید؟ فرمود: ما خزانههای علم خدا هستیم. ما بیانگر امر خدا هستیم. ما معصوم هستیم. خداوند تبارک و تعالی دستور به اطاعت از ما داده و از نافرمانی ما نهی فرموده است. ما حجّت بالغه هستیم برای کسانی که زیر آسمان و روی زمین هستند». (1)
مغیرة بن سعید یکی از اقطاب غلات بود که با مکر و حیله و سحر و شعبده افراد ساده لوح را به خود جذب و سپس غلوّ نسبت به امام صادق(علیه السلام) را در میان ایشان ترویج میکردند! امام صادق (علیه السلام) انگیزه و مقصود این غالی را برای اصحاب خود بیان کرد و عیب و ایرادهایش را آشکار کرد و او را رسوا نمود.
آن حضرت روزی فرمود:
«خداوند، مغیرة بن سعید را لعنت کند. خداوند آن یهودی را لعنت کند که پیش وی رفت و آمد میکرد و مغیره، سحر و شعبده و کارهای خارق العاده را از او یاد گرفت. مغیره به پدرم نسبت
1) (1) - اصول کافی: 269/1.
دروغ داد و بدین علّت، خداوند ایمانش را گرفت. همانا عدّهای به من دروغ بستند. خدا آنان را بکشد، چرا چنین میگویند؟! به خدا قسم! ما بندگانی هستیم که خداوند ما را خلق کرده و برگزیده است. ما مالک هیچ سود و زیانی نیستیم، اگر به ما رحم میکند، به واسطۀ رحمت خودش میباشد و اگر ما را عذاب میکند، به خاطر گناهان خودمان میباشد، به خدا قسم! بر خدا هیچ حجّتی نداریم و هیچ برائتی نزد خداوند نداریم. ما میمیریم و دفن میشویم و دوباره برانگیخته میشویم و نگه داشته شده و سؤال میشویم. چه شده است که چنین ادّعاهایی دربارۀ ما میکنند؟! خداوند آنان را لعنت کند. آنان خدا را اذیّت و رسولخدا(علیهما السلام) را در قبرش اذیّت کردند و امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین و علی بن حسین و محمّد بن علی را آزردند. همانا من که در میان شما هستم، گوشت و پوست رسول خدا(علیهما السلام) میباشم. با این حال، با خوف و ترس در بسترم میخوابم. دیگران بیخیال هستند و من جزع و فزع میکنم. دیگران راحت میخوابند و من ترسان و لرزان از عظمت خدای متعال هستم و آوارۀ کوهها و بیابانها میباشم.
به خدا پناه میبرم از آنچه أجدع برّاد، بردۀ بنی اسد دربارۀ من گفته است. خداوند ابوالخطاب را لعنت کند. به خدا قسم! اگر پیش ما بیایند و به آنان دستور بدهیم که چنین عقیدهای دربارۀ ما داشته باشند؛ بر ایشان واجب است که آن را قبول نکنند، در حالی که
میبینند از آنچه گفتهاند، مضطرب و هراسان هستم. خداوند، مرا علیه ایشان یاری دهد. من از ایشان به درگاه خدا برائت میجویم. من شما را شاهد میگیرم که من از فرزندان رسولخدا(علیهما السلام) هستم. اگر از خدا اطاعت کنم، به من رحم میکند واگر از او نافرمانی کنم، مرا به شدّت عذاب میکند، یا شدیدترین عذاب را بر من واردمیکند».
امام صادق(علیه السلام) آنچه را که غلات به وی نسبت میدادند، نفی میکرد.
از ابوبصیر روایت شده است:
«به امام صادق(علیه السلام) عرض کردم: آنان دربارۀ شما چیزهایی میگویند. پرسید: چه میگویند؟ عرض کردم: میگویند: تعداد قطرههای باران و تعداد ستارگان و برگهای درختان و وزن آب دریاها و مقدار خاک روی زمین را میدانی. فرمود: سبحان الله! سبحان الله! به خدا قسم! اینها را جز خدا نمیداند».
به آن حضرت گفته شد: فلانی میگوید که شما رزق و روزی بندگان را مقدّر میفرمایید.
فرمود: «رزق را جز خدای متعال مقدّر نمیکند. من یک بار به مقداری غذا برای خانوادهام احتیاج پیدا کردم. چون که پولی در اختیار نداشتم، دلتنگ و پریشان شدم. فکر من دائماً مشغول بود تا این که به غذای کافی دست یافتم و آنگاه آرام و راحتشدم».
از زراره روایت شده است:
« به امام صادق(علیه السلام) عرض کردم: یکی از فرزندان عبدالله بن سبأ قایل به تفویض است. فرمود: تفویض چیست؟ عرض کردم: آنان میگویند: خداوند، محمّد(علیهما السلام) و علی(علیه السلام) را خلق کرد و سپس امور را به آنان تفویض نمود، پس آن دو، خلق کردند، رزق دادند، زنده کردند و میراندند! فرمود: آن دشمن خدا، دروغ میگوید: اگر پیش او رفتی، این آیه را برای او بخوان:
...أَمْ جَعَلُواْ لِلّهِ شُرَکَاء خَلَقُواْ کَخَلْقِهِ فَتَشَابَهَ الْخَلْقُ عَلَیْهِمْ قُلِ اللّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَهُوَ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ . (1)
پیش آن مرد رفتم و آنچه را امام صادق(علیه السلام) فرموده بود، به او گفتم. سخنانم چنان کوبنده بود که او در جواب من هیچ نگفت، گویی که لال شده بود».
و از مفضّل روایت شده است:
«امام صادق(علیه السلام) پیروان ابوالخطاب و غلات را یادآور شده و فرمود: ای مفضّل! با آنان در یک جا ننشین و با آنان هم سفره مشو و با آنان مصافحه نکن و برای آنان ارث مگذار».
1) (1) - رعد(13):16.
امام کاظم(علیه السلام) نیز با غلات و پیروان آنان درگیر بود. از خطرناکترین غلات در زمان امام کاظم(علیه السلام) «محمّد بن بشیر» بود. او ابتدا از اصحاب آن حضرت بود که سپس قایل به غلوّ در امام(علیه السلام) شد! تا جایی که قایل به ربوبیّت حضرت بعد از وفاتش گردید و برای خودش ادّعای نبوّت میکرد! محمّدبن بشیر، با سحر و شعبده آشنا بود و به همین علّت او را کشتند. واقفیّه میگفتند: او بر علی بن موسی(علیهما السلام) توقّف کرده و دربارۀ موسی کاظم(علیه السلام) قایل به ربوبیّت و برای خودش قایل به نبوّت شده بود!! (1)
عدّهای از عوام، افراد ساده لوح از ابن بشیر پیروی میکردند و خود را «بشریّه» مینامیدند؛ از جمله عقاید باطل ایشان آن بود که تنها نماز، روزه و خمس واجب است و حجّ و زکات و سایر عبادات از ایشان ساقط است!
آنان قایل به تناسخ ائمّه(علیهم السلام) بوده و میگفتند: تمام اینان یک امام هستند که از بدنی به بدن دیگر منتقل میشوند!
آنان میگفتند: که در خوردنیها و آشامیدنیها، اموال و زنان با هم مشترک هستند! همچنین لواط را مباح میدانستند و به این آیه استناد میکردند: أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْرَانًا وَإِنَاثًا ! (2)
هنگامی که امام موسیکاظم(علیه السلام) از دنیا رفت، اینان ادّعا کردند که او نمرده است بلکه غایب شده و همان مهدی است که به وی بشارت داده شده است و او محمّدبن بشیر را جانشین خود کردهاست.
کشّی از علی بن حدید مدائنی روایت کرده است:
«شنیدم که فردی به ابوالحسن اوّل; یعنی موسی کاظم عرض کرد: من شنیدم که محمّد بن بشیر میگوید: شما همان موسی بن جعفر نیستید که امام ما و حجت بین ما و خدا هستید!
امام(علیه السلام) فرمود: خدا او را لعنت کند (سه مرتبه)، خداوند او را به بدترین و سختترین صورت بکشد.
عرض کردم: فدایت شوم! حال که این سخنان را از او شنیدم، آیا جایز است که خون او را بریزم چنان که ریختن خون سب کنندۀ رسول خدا و امام حلال است؟ فرمود: بله، به خدا قسم! که ریختن خون او حلال است و آن را برای تو و کسانی که این سخنان را از تو میشنوند، حلال کردم.
عرض کردم: آیا این سبّ شماست؟ فرمود: این سبّ به خدا و رسول خدا(علیهما السلام) و سبّ به پدرانم و سبّ من است. چه سبّی از این بزرگتر است؟ و چه سخنی از این بالاتر میتوان ادّعا کرد؟
عرض کردم: اگر پیش من بیاید و او را به قتل نرسانم، آیا گناهی مرتکب شدهام؟ فرمود: گناه او برگردن تو چند برابر میشود، بدون آن که از گناهان او کاسته شود. آیا نمیدانی که
بالاترین درجۀ شهدا در روز قیامت مخصوص کسی است که خدا و رسولش را در غیب یاری کرده است؟». (1)
کشّی، از علی بن ابی حمزه بطائنی روایت میکند:
«شنیدم که ابوالحسن موسی کاظم(علیه السلام) میفرماید: خداوند محمّد بن بشیر را لعنت کند و او را بکشد؛ او به من دروغ میبندد. خداوند از او بیزار است و من به درگاه خداوند از او برائت میجویم. پروردگارا! من از آنچه ابن بشیر دربارۀ من ادّعا میکند، بیزار هستم و به تو پناه میبرم. پروردگارا! مرا از دست او راحت کن.
سپس فرمود: ای علی! هیچ کس بر ما عمداً دروغ نمیبندد، مگر این که خداوند گرمی آهن (شمشیر) را به او میچشاند. همانا ابوالمغیره بن سعید، بر ابوجعفر(علیه السلام) دروغ بست و خداوند حرارت شمشیر را به او چشانید. و همانا ابوالخطاب به پدرم دروغ بست و خداوند گرمای شمشیر را به او چشانید، حال محمّدبن بشیر به من دروغ میبندد و من به پیشگاه خدا از او برائت میجویم. پروردگارا! از آنچه محمّدبن بشیر دربارۀ من ادّعا میکند، بیزار هستم. پروردگارا! مرا از دست او راحت کن. پروردگارا، از تو میخواهم که مرا از این رجسِ نجس، محمّد بن بشیر خلاص گردانی. به درستی که شیطان با پدرش در رحم مادرش مشارکت کرده است».
1) (1) - رجال کشّی: 778/6.
علی بن حمزه میگوید:
«چیزی نگذشت که دعای امام کاظم(علیه السلام) مستجاب شد و هیچ کس را ندیدم که فجیعتر از محمّدبن بشیر- که خدا او را لعنت کند- کشته شده باشد». (1)
امام رضا(علیه السلام) راه و روش پدرانش را در مبارزۀ جدّی با غلات ادامه داد. او آنان را رسوا میکرد و مردم را از آنان برحذر میداشت. از حسین بن خالد صیرفی روایت شده است که ابوالحسن الرضا(علیه السلام)فرمود:
«هر کس قایل به تناسخ باشد، کافر است، سپس فرمود: خداوند، غلات را لعنت کند؛ چه این که یهودی، نصرانی، مجوس، قدریّه، مرجئه یا حروریّه باشند، سپس فرمود: با آنان نشست و برخاست نکنید. آنان را تصدیق ننمایید. از آنان بیزاری بجویید که خداوند از ایشان بیزار است». (2)
آن حضرت، غلات را بدترین فرقه و دارای فاسدترین و منحرفترین عقیده میدانست و میفرمود:
«پروردگارا! به تو پناه میبرم از حول و قوّه، و هیچ حول و قوّهای نیست مگر از تو.
پروردگارا! پناه میبرم به تو از کسانی که ادّعاهایی را دربارۀ ما میکنند که به حقّ نیست.
پروردگارا! به تو پناه میبرم از کسانی که مطالبی دربارۀ ما میگویند که خودمان آن را نمیگوییم.
پروردگارا! آفرینش و فرمانروایی از آن تو است. تنها تو را میپرستیم و از تو کمک میخواهیم.
پروردگارا! تو خالق ما و خالق پدران اوّلین و آخرین ما هستی.
پروردگارا! ربوبیّت سزاوار کسی جز تو نیست و الوهیّت شایستۀ کسی نیست، مگر برای تو.
پروردگارا! نصارا را لعنت کن که عظمت تو را کوچک شمردند و تمام کسانی که چنین ادّعاهایی را کردند، لعنت کن.
پروردگارا! ما بندگان تو و فرزندان بندگان تو هستیم. مالک هیچ نفع و ضرری برای خود نیستیم و مرگ و زندگی به دست ما نیست.
پروردگارا! هر کس که ادّعای ربوبیّت برای ما کند، ما از او بیزار هستیم؛ چنان که عیسی بن مریم از نصارا بیزار بود.
پروردگارا! ما آنان را به آنچه گمان کردهاند، فرا نخواندهایم، پس ما را به خاطر آنچه میگویند، مواخذه نکن و ببخش بر ما آنچه را که گمان میکنند:
... رَّبِّ لا تَذَرْ عَلَی الأَرْضِ مِنَ الْکَافِرِینَ دَیَّارًا * إِنَّکَ إِن تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبَادَکَ وَلا یَلِدُوا إِلا فَاجِرًا کَفَّارًا . (1)(2)
«پروردگارا! هیچ کافری را بر روی زمین باقی نگذار. اگر آنان را واگذاری، بندگانت را گمراه میکنند و جز فاجر و کافر نمیزایند».
از ابوهاشم جعفری روایت شده است:
«از امام رضا(علیه السلام) دربارۀ غلات و مفوّضه سؤال کردم. آن حضرت فرمود: غلات، کافر و مفوّضه مشرک هستند. هر کس با آنان نشست و برخاست کند و یا با آنان رفت و آمد کند و با آنان همغذا و همسفره شود، یا با آنان ازدواج کند، یا آنان را امین بداند، یا حدیث آنان را تصدیق کند، یا آنان را با کلمهای تأیید کند، از ولایت خدای متعال، ولایت رسولخدا(علیهما السلام) و ولایت ما اهل بیت خارج شده است».
امام رضا(علیه السلام) یکی از دلایل مهم ظهور غلوّ را بیان کرده است. ابراهیم بن ابی محمود، از امام رضا(علیه السلام) روایت کرده است که امام(علیه السلام) فرمود:
«ای پسر ابومحمود! مخالفان ما، اخباری در فضایل ما جعل کردهاند که سه گونه است. برخی، غلوّ است و برخی، بیان عیب و نقص در ماست و برخی، تصریح به عیب و ایرادهای دشمنان ما
است. وقتی که مردم، غلوّ دربارۀ ما را بشنوند، شیعیان ما را تکفیر میکنند و آنان را قایل به ربوبیّت ما میدانند. و اگر عیب و نقص ما را بشنوند، بدانها معتقد میشوند و هنگامی که بدگویی و ایراد عیب و نقص دشمنان ما را بشنوند، از ما بدگویی میکنند، این در حالی است که خداوند متعال فرموده است:
وَلاَ تَسُبُّواْ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَیَسُبُّواْ اللّهَ عَدْوًا بِغَیْرِ عِلْمٍ... . (1)
«کسانی را که غیراز خدا را میخوانند، سب نکنید؛ زیرا آنان خداوند را از روی دشمنی و ناآگاهی سب میکنند».
ای پسر ابومحمود! اگر مردم را دیدی که به چپ و راست منحرف شدهاند، تو ملازم راه ما باش؛ زیرا هر کس ملازم ما باشد، ملازم او هستیم و هر کس از ما جدا شود، از او جدا میشویم». (2)
امام رضا(علیه السلام) بیان کرده است که چگونه غلات، باعث نسبت دادن غلوّ به تمام شیعیان میشوند؛ از این رو، میبینیم که مولّفان ملل و نحل، صفت «غلّو» را به شیعه و به خصوص به «شیعۀ امامیّه» نسبت میدهند و این بر اساس اخباری بوده است که غلات در میان مردم منتشر میکردهاند و مخالفان اهل بیت(علیهم السلام) گمان میکردهاند که تمام این اخبار، از طریق شیعه نقل شده است؛ از این رو، غلوّ را به آنان نسبت میدادند.
همچنین بسیاری از مولّفان به خطای فاحشی دچار شده و قول به تشبیه و تجسیم را به شیعه نسبت دادهاند! این در حالی است که ما به هنگام بیان اصول عقاید شیعه گفتیم که شیعه بهتر از همه خداوند را منزّه میداند و سختتر از همه تشبیه و تجسیم را رد میکند.
امام رضا(علیه السلام) در حدیث دیگر، علل این امور را چنین نقل میکند:
«همانا غلات، اخباری را در تشبیه و جبر وضع کرده و به ما نسبت دادهاند. آنان کسانی هستند که عظمت خدای متعال را کوچک شمردهاند. هر کس آنان را دوست بدارد، ما را ناراحت کرده و هر کس آنان را ناراحت کند، ما را خوشحال کرده است. هر کس با آنها دوستی کند، با ما دشمنی کرده و هر کس با آنان دشمنی کند، با ما دوستی کرده است. هر کس با آنان ارتباط برقرار کند، با ما قطع رابطه کرده و هر کس با آنان قطع رابطه کند، با ما ارتباط برقرار کرده است. هر کس به آنان جفا کند، به ما نیکی کرده و هر کس به آنان نیکی کند، به ما جفا کرده است. هر کس آنان را اکرام کند، به مااهانت کرده و هر کس به آنان اهانت کند، ما را اکرام کرده است. هر کس آنان را قبول داشته باشد، ما را رد کرده و هر کس آنان را رد کند، ما را قبول داشته است. هرکس به آنان نیکی کند، به ما بدی کرده و هر کس به آنان بدی کند، به ما
نیکی کرده است. هر کس آنان را تصدیق کند، ما را تکذیب کرده و هر کس آنان را تکذیب کند، ما را تصدیق کرده است. هر کس چیزی به آنان عطا کند، ما را محروم کرده و هر کس آنان را محروم کند، چیزی به ما عطا کرده است. ای پسر خالد! هر کس شیعۀ ما باشد، آنان را دوست و همکار خود قرار نمیدهد». (1)
امام هادی(علیه السلام) نیز در زمان خود با عدّهای از غلات درگیر بود که قایل به الوهیّت ائمّه (علیهم السلام) بودند. رئیس ایشان، فردی به نام «محمّدبن نصیر نمیری» بود که فرقۀ نصیریّه به وی منسوب است. عدّۀ کمی از وی پیروی کردند که در رأس آنان، «فارس بن حاتم قزوینی» و «ابن بابا قمی» قرار داشتند.
کشّی مینویسد:
«فرقهای قایل به نبوّت محمّدبن نصیر نمیری بودند! او ادّعا میکرد که پیامبر می باشد و علی بن محمّد الهادی او را به پیامبری فرستاده است! او قایل به تناسخ و غلوّ در امام هادی(علیه السلام) بود و برای او ادّعای ربوبیّت میکرد. او محارم را مباح و همجنس بازی را حلال میدانست و میگفت: فاعل و مفعول هر دو شهوت دارند که
1) (1) - عیون اخبار الرضا(علیه السلام): 130/2-131، ح 45.
خداوند آن را پاک قرار داده و چیزی از آن را حرام نکرده است! محمّدبن موسی بن حسن بن فرات از کسانی بود که ابن نصیر را کمک و همراهی مینمود.
نقل شده است که: روزی عدّهای، محمّدبن نصیر را دیدند که دراز کشیده و غلامش بر پشت اوست. او را بر این کار ملامت و سرزنش کردند، امّا وی گفت: مفعول واقع شدن از لذّات و نشانۀ تواضع در مقابل خدا و عدم تکبّر است!
نصربن صباح گفته است: علی بن محمّد الهادی(علیهما السلام) حسن بن محمّد، معروف به ابن بابا و محمّدبن نصیر نمیری و فارس بن حاتم قزوینی را لعنت کرد. و ابومحمّد فضل بن شاذان در بعضی از کتابهایش آورده است که: ابن بابا قمی از دروغگویان مشهور است.
سعد میگوید: عبیدی برای من روایت کرده است که امام عسکری(علیه السلام) برایم نامهای فرستاد که در آن آمده بود:
از فهری و حسن بن محمّد بن بابا قمی به خدا پناه میبرم، تو هم از آن دو بیزار باش. تو را و تمام پیروانم را از آن دو برحذر میدارم. من آن دو را - که لعنت خدا بر ایشان باد- لعنت میکنم. آنان به واسطۀ ما مردم را می چاپند و بسیار حیلهگر و آزاردهنده هستند. خداوند آنان را عذاب کند و لباس ذلّت بر تنشان بپوشاند. ابن بابا قمی ادّعا میکند که من او را به پیامبری مبعوث کردهام و او باب الله است! لعنت خدا بر او باد. شیطان بر او مسخّر شده و او را
اغوا کرده است. خداوند هر کسی را که از او پیروی کند، لعنت کند. ای محمّد! اگر توانستی که سرش را با سنگ بشکنی، این کار بکن. به درستی که او مرا آزار داده است. خدا او را در دنیا و آخرت عذاب کند». (1)
کشّی، از ابراهیم بن شیبه نقل کرده است که او طی نامهای به امامهادی(علیه السلام) نوشت:
«فدایت شوم! پیش ما کسانی هستند که فضایلی از شما بیان میکنند که آدم از آن مشمئز و دچار تردید میشود، در حالی که آنان ادّعا میکنند سخنانشان از احادیث است. ما از طرفی نمیتوانیم این سخنان راقبول کنیم؛ چون سخنان گزافی در آنهاست و از طرفی نمیتوانیم آنها را انکار و رد کنیم؛ زیرا به پدران شما نسبت داده میشود، برای همین وقوف میکنیم.
آنان دربارۀ قول خدای متعال که میفرماید: ...إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنکَر.. . ِ ؛ (2)همانا نماز از فحشا و منکرات باز میدارد. و میفرماید: وَأَقِیمُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ... (3)نماز را به پای دارید و زکات را بپردازید؛ میگویند: معنای آن، یک مرد است، نه رکوع و سجود!
همچنین معنای زکات، همان مرد است نه تعداد دراهم و اخراج مال!
آنان چنین عقاید، آداب، رسوم و کارهای خلافی دارند و من مقداری از آن را برای شما نقل کردم. حال اگر صلاح میدانید، بر پیروان خویش منّت گذاشته و نامهای بنویسید تا آنان را از سخنان و عقاید باطلی که افراد را به سوی هلاکت و نیستی میبرد، نجات دهید. کسانی که چنین سخنانی میگویند، ادّعا میکنند که دوستان شما هستند و مردم را به اطاعت از خویش فرا میخوانند. از جملۀ این افراد، علی بن حسکه و قاسم یقطینی هستند. در مورد قبول احادیث و سخنان ایشان چه میفرمایید؟
امام(علیه السلام) در جواب نوشت: این، دین ما نیست، از آن دوری کن». (1)
همچنین از سهل بن زیاد آدمی روایت کرده است:
«یکی از اصحاب ما به امام ابوالحسن العسکری(علیه السلام) چنین نامه نوشت: فدایت شوم ! ای آقای من! همانا علی بن حسکه ادّعا میکند که از اولیای تو میباشد و تو اوّل و قدیم هستی! و او باب تو و پیامبر تو است! و شما به او دستور دادهاید که مردم را به سوی چنین مطالبی دعوت کند. او گمان میکند که نماز، روزه، حجّ و زکات، همگی معرفت شما و معرفت کسی است که مثل ابن حسکه
1) (1) - رجال کشّی: 803/6.
باشد! هر کس چنین معرفتی داشته باشد، مؤمن کامل است که تعبّد و عمل به نماز، روزه و حجّ از او ساقط میشود! و تمام شرایع دین را ذکر کرده و گفته که معنای آن، چیزی است که برای شما ثابت باشد. حال عدۀ زیادی به وی گرویدهاند. اگر صلاح میدانید، بر پیروان خود منّت بگذارید تا از گمراهی و هلاکت نجات یابند.
امام(علیه السلام) در جواب نوشت: ابن حسکه دروغ میگوید: خدا او را لعنت کند. من نمیدانم که او از پیروان من چه میخواهد؟ خدا او را لعنت کند. به خدا قسم! پروردگار عالم، حضرت محمّد(علیهما السلام) و انبیای قبل از او را مبعوث نکرد، مگر به دین حنیف و نماز و زکات و روزه و حجّ و ولایت. و حضرت محمّد(علیهما السلام) مردم را دعوت نکرد، مگر به سوی خدای یکتایی که شریکی ندارد.
همچنین ما که اوصیای آن حضرت هستیم، بندگان کوچک خدا بوده و چیزی را شریک او قرار نمیدهیم. اگر از خدا اطاعت کنیم، به ما رحم میکند و اگر از او نافرمانی نماییم، ما را عذاب میکند. ما در مقابل خدا هیچ حجّتی نداریم بلکه حجّت خدای عزّوجلّ بر ما و تمام خلایق میباشد. به خدا پناه میبرم از کسانی که چنین ادّعایی میکنند و از چنین سخنانی بیزاری میجویم. آنان را از خود دور کنید. لعنت خدا بر ایشان باد. آنان را در تنگنا قرار دهید. اگر یکی از آنان را در جای خلوتی دیدی، با سنگ سرش را بشکن». (1)
1) (1) رجال کشّی: 804/6.
پس از بررسی این فرقهها روشن شده است که یکی از اسباب «غلوّ» فرار از انجام تکالیفی از قبیل: نماز، روزه، زکات، حجّ و غیره بودهاست.
امام صادق(علیه السلام) با بیان این علّت، غلات را رسوا کرده است. آن حضرت در جواب یکی از اصحابش که سؤال کرد: افرادی ادّعا میکنند که امام حسین(علیه السلام) شهید نشده بلکه این امر بر مردم مشتبه شده است و... در نهایت پرسید! ای پسر رسول خدا! چه میفرمایید دربارۀ عدّهای از شیعیان شما که چنین ادّعایی دارند؟
فرمود: «اینان شیعیان من نیستند. من از آنان اعلام برائت میکنم... تا این که فرمود: خداوند، غلات و مفوّضه را لعنت کند. آنان عظمت خدای متعال را کوچک شمردند و به او کافر و مشرک شدند و برای فرار از انجام واجبات و ادای حقوق، گمراه شدند».
ائمّه(علیه السلام) با جدّیّت تمام با غلوّ و غلات مبارزه میکردند و نیّات پلید و اهداف زشت آنان را افشا مینمودند و شیعیان خود را از ایشان بر حذر میداشتند؛ چنان که امام صادق(علیه السلام) به شیعیان سفارش نمود: «جوانان خود را از غلات دور نگه دارید تا آنان را فاسد نکنند. همانا غلات بدترین مخلوقات خدا هستند. آنان عظمت خدای متعال را کوچک میشمارند و برای بندگان قایل به ربوبیّت میشوند. به خدا قسم! غلات از یهود، نصارا، مجوس و مشرکان بدتر هستند... سپس فرمود: غالی به سوی ما باز میگردد و توبه میکند و ما او را
نمیپذیریم، امّا مقصّر را میپذیریم. گفته شد: چرا ای پسر رسول خدا! فرمود: برای این که غالی به ترک نماز، روزه، زکات و حجّ عادت کرده و توانایی ترک عادت و بازگشت به اطاعت از خدای متعال را ندارد، امّا مقصّر، وقتی که بفهمد، عمل و اطاعت میکند».
بدین ترتیب میبینیم که ائمّۀ اطهار(علیهم السلام) با وجود تمام مشکلات و تنگناها، علاوه بر مبارزه با سلاطین جور، با افکار و گروههای منحرف، مبارزه میکردهاند و لحظهای آرام نمینشستهاند و به فضل خدای متعال و تلاش و همّت نیّتهای خالص، شیعه از میان حوادث مختلف، سرافراز و سالم بیرون آمده است.
در طول تاریخ، هیچ یک از مذاهب دیگر به اندازۀ مذهب تشیّع مورد توجّه مولّفان و محقّقان نبوده است. عوامل مختلفی باعث این توجّه بوده است؛ از جمله این که: شیعه در طول حیات خود، یکی از معارضان جدّی با جریانهای فکری منحرف بوده که توسّط سلاطین حاکم بر سرزمینهای اسلامی، ایجاد و ترویج میشده است. این حکومتها خود را مجبور میدیدهاند که وسایل تبلیغاتی خود را علیه طایفۀ شیعه به کار بگیرند تا آن را ضعیف کرده و چنین تبلیغ کنند که شیعه فرقهای منحرف و خارج از دین است و آنان را بدعتگذار در دین بنامند!
از سوی دیگر، توجّه فوق العادۀ شیعیان به اهل بیت (علیهم السلام) و استفاده از تعالیم آنان و ابراز محبّت و احترام فوق العاده به اهل بیت پیامبر(علیهما السلام) باعث میشد که حکومتها خوف این را داشته باشند که شیعه افکار و تعالیم خود را بین همۀ مسلمانان ترویج کند؛ از این رو، خود را مجبور میدیدند که با شیعه مبارزه کنند تا جلو انقلابها و قیام مردم را بگیرند.
به این ترتیب، میبینیم که این حکومتها، اهتمام خاصّی به فرقۀ شیعه داشتهاند و به شدّت جلوی گسترش و توسعۀ آن را میگرفتهاند و مردم را شدیداً از آن برحذر میداشتهاند، با این ادّعا که اصول و معتقدات شیعه هیچ تناسب و ارتباطی با اصول اسلامی ندارد! آنان فرقۀ شیعه را فرقهای اجنبی و بیگانه از اسلام معرّفی میکردهاند که از یهود و مجوس بدتر است! برای رسیدن به هدف خود، راههای مختلفی را میپیمودند که مهمترین آنها تشویه و تخریب اذهان نسبت به حقیقت تشیّع بودهاند.
خطرناکترین تهمتی که به شیعه میزدهاند، این بوده است که اصول آن یهودی است و ریشههای آن از تعالیم عبدالله بن سبأ یهودی گرفته شده است! او در اواخر، تظاهر به اسلام نمود و از سرزمین یمن حرکت کرد و به حجاز، شام، عراق و مصر رفت تا عقاید فاسدش را بین مسلمانان منتشر کند. او مدّعی بود که علی، وصی پیامبراکرم(علیهما السلام) است.
فرید وجدی مینویسد:
«ابن سودا (عبدالله بن سبأ) در اصل، یهودی و از اهالی حیره بود. او اظهار اسلام نمود و تمایل داشت که در کوفه دارای ریاست و
جایگاهی باشد. برای همین به کوفیان گفت او در تورات خوانده است: هر پیامبری، یک وصی دارد و علی(علیه السلام)وصی محمّد است.... (1)
اصل این روایت در تاریخ طبری، (2)از طریق سیف بن عمر نقل شده است که این شخص از سوی محدّثان به شدّت مورد طعن و ضعف واقع شده است. (3)
بعضی از مورّخانی که پس از طبری آمدهاند، روایت را همان طور که طبری نقل نموده روایت کردهاند تا به روایتی مشهور
1) (1) - دائرةمعارف القرن العشرین: 17/5.
2) (2) - تاریخ الطبری: 378/3/ حوادث سال 35 هجری قمری.
3) (3) - ابن معین می نویسد: او ضعیف الحدیث است. مره می نویسد: او هیچ ارزشی ندارد. ابوحاتم می نویسد: او متروک الحدیث است و احادیثش شبیه احادیث واقدی است. ابو داوود می نویسد: او هیچ نیست. نسائی و دارقطنی می نویسند: ضعیف است. ابن عدی می نویسد: بعضی از احادیث وی مشهور است و بیشتر آنها منکر است و مورد اعتنا قرار نمی گیرد. ابن حبّان می نویسد: او احادیث جعلی را از افراد موثّق روایت می کند و گفتهاند که احادیثی راجعل می کند. ابن حجر می نویسد: بقیۀ سخن ابن حبّان این است که وی متّهم به زندقه می باشد. و برقانی از دارقطنی نقل کرده است: او متروک است. و حاکم گفته است: او به زندقه متّهم شده و از او روایت نمی شود. (برای توضیح بیشتر ر. ک: تهذیب التهذیب: 260/4-259).
تبدیل شده است. پس از آن مؤلّفان قدیم و جدید، به همین روایت مشهور، اعتماد کردهاند، بدون آن که در آن تحقیق و بررسی کنند، در حالی که ابن حجر در کتاب خویش گفته است: «سند روایت طبری صحیح نیست». اما مؤلّفان به این حقیقت توجّه نکردهاند و در طول قرنهای متمادی روایت را نقل کردهاند. ابن تیمیّه مینویسد:
«هنگامی که دشمنان اسلام، قدرت و نفوذ و سرعت انتشار اسلام را دیدند، فهمیدند که در مقابل آن کاری از پیش نمیبرند و با شمشیر نمیتوانند جلو گسترش اسلام رابگیرند; از این رو، به مکر و حیله متوسّل شدند. آنها به تخریب اصول و بنیانهای اسلام از داخل پرداختند و با گسترش نفاق و دورویی، اختلافات را ایجاد کرده و دامن زدند. کسی که این اختلافات و انحرافات و فتنهها را ایجاد کرد، عبداللهبن سبأ و پیروانش بودند». (1)
ممکن است که دو گرایش مهمّی را که مربوط به شخصیّت عبدالله بن سبأ است، مورد بررسی قرار دهیم. یکی از این گرایشها تلاش میکند که پدیدۀ ایجاد فتنه در امّت اسلامی را ناشی از افکار ابن سبأ بداند! و تمام مشکلهایی را که در زمان عثمان بن عفّان به وجود آمد، به ابن سبأ نسبت دهد. برای این عقیدۀ خویش به روایت تاریخ طبری اعتماد کرده و نقشی اسطورهای و غیرمعقول برای ابن
1) (1) - الصارم المسلول: 246/1.
سبأ قایل میشوند و بسیاری از صحابۀ برگزیده را متأثّر از افکار این یهودی تازه مسلمان میدانند! این در حالی است که گروهی دیگر، او را شخصیّتی بیاهمّیّت میداند که به علّت روایت ضعیفی که طبری نقل کرده، دربارۀ او خیالبافی شده است.
بعضی از منابع تاریخی، وجود این شخص را در تاریخ قبول دارند، اما نقش مهم و مؤثّر وی را قبول ندارند. اینان بر اساس روایات فراوانی که در منابع شیعه و سنّی آمده است، میگویند:
«این شخصیّت در زمان خلافت حضرت علی(علیه السلام) ظهور کرد و در مورد حضرت علی(علیه السلام) قایل به الوهیّت شد و پیروانی هم پیدا کرد، امّا آن حضرت به شدّت با وی برخورد کرد».
نقش و تأثیر ابن سبأ- چنان که بعضی ادّعا کردهاند- آن گونه مهم و اساسی نبوده است؛ زیرا در این صورت، منابع حدیثی و به خصوص صحاح، روایات مربوط به او را مهمل نمیگذاشتند و حدّ اقل اشارهای به او میکردند!
بعضی از محقّقان و مستشرقان متوجّه این نکته شدهاند و گفتهاند: بزرگ کردن اهمّیّت ابن سبأ برای تخریب وجهۀ شیعه بوده است. آنان لقب سَبَئیّه را به تمام شیعیان اطلاق میکردهاند، در حالی این لفظ، فقط بر غلات منطبق است». (1)
1) (1) - الخوارج و الشیعه:28.
دکتر محمّد عماره مینویسد:
آنچه به مبحث ما مربوط است، این است که وجود ابن سبأ - با این فرض که وجودی داشته باشد - دلیلی بر این نیست که تشیع با ظهور وی، ایجاد شده است.... (1)و حتّی شیعیان، حدیثی را از او روایت نمیکنند؛ بنابر این، عصر وی، نمیتواند زمان آغاز شیعه و تشیّع به معنای فنی و معروف باشد». (2)
لکن مشکل این جاست که سیاست در تشکیل نقش ابن سبأ نقش مهمّی ایفا میکند. باعث تأسّف است که جدال سختی در سطح روزنامهها - مثل روزنامۀ ریاض، چاپ سعودی و غیره - در مورد شخصیت موهوم ابن سبأ بین اساتید و محقّقان به وقوع میپیوندد وهیچ انگیزهای از مطرح کردن این بحثهای موهوم و خیالی نیست، مگر تخریب وجهۀ شیعه بین مسلمانان و اصرار بر ردّ عقاید شیعه.
البتّه عدّهای از محقّقان با انصاف، ابن سبأ را جزئی از عقیدۀ جمهور میدانند. برای مثال دکتر حسن بن فهد میگوید:
« بحث و جدل دربارۀ ابن سبأ در سه سطح است:
نظر غالب و مطرح در میان مؤرّخان اسلامی آن است که: او وجود داشته و به تمام معنا در ایجاد فتنهها و اختلافات نقش داشته است.
نظر مستشرفین و شیعیان متأخّر این است که: ابن سبأ واقعیّتی نداشته است; از این رو، نقش او را مردود دانستهاند. البتّه شیعیان متقدّم، وجود ابن سبأ را قبول داشتهاند، اگر چه بعضی از اثرات او را نفی میکردند.
عدّهای نیز وجود ابن سبأ را قبول داشته و نقش او را متوسّط میدانستهاند و ما همین را قبول داریم.
در این میان، دکتر هلابی و بعد از او، حسن مالکی به همراه عدّهای، وجود شخصیّت ابن سبأ را به شدّت رد میکردند». (1)
از این مباحث، روشن شد که مسألۀ وجود خارجی ابن سبأ و نقش افسانهای وی، به عنوان یک جهتگیری عقیدتی برای بعضی مطرح است. گویی حفاظت از قداست میراث گذشتگان با تمام عیب و نقصها، وابسته به وجود ابن سبأ است. این در حالی است که مسالۀ ابن سبأ به چماقی تبدیل شده است که با آن، به عقاید حقّۀ شیعه حمله میشود و تمام تلاشها صورت میگیرد تا وی را به شیعه بچسبانند؟!
بدیهی است که دولت بنیامیّه دولتی عربی بود و سیاستش این بود که موالی (غیر عربها) را به نقاط دور در سرزمینهای اسلامی
1) (1) - روزنامه الریاض، 4 ربیع الاوّل1418هجری قمری.
بفرستد و از رشد سیاسی - اجتماعی آنان جلوگیری کند. آنان سعی میکردند که عرب را مورد تعریف وتمجید قرار داده و در هر چیزی آنان را برتر بدانند! مسألۀ نسبت دادن کسی به عجم، یکی از وسایل جنگ تبلیغاتی بود که بنیامیّه علیه مخالفان خویش به کار میبردند.
از آن جا که شیعه به عنوان قویترین معارضان و مخالفان حکومت بنیامیّه به شمار میرفتند و انتشار آثار و عقاید آنان، پایههای سلطنت بنیامیّه را تهدید میکرد، بنی امیّه به همین اکتفا نکردند که شیعه را به عبدالله بن سبأ یهودی نسبت دهند بلکه تلاش کردند این فکر را ترویج کنند که شیعه یک تفکّر و اندیشۀ وارداتی از عجم است که پس از فتح سرزمینهای فارسها به وجود آمده است!
بعضی از به اصطلاح محقّقان معاصر بر این نکته اصرار ورزیده و در آن مبالغه کردهاند. آنان سعی کردهاند اصول یهودی و فارسی را با هم جمع کرده و آن را منشأ پیدایش شیعه قلمداد کنند!
احمد عطیة الله مینویسد:
« تعالیم سبئیّه، مشتمل بر ریشههای عقیدتی شیعه است که از اصول یهودی اقتباس شده! و از آیین مزدکی تأثیر پذیرفته است! در رأس این فرقه، یک یهودی یمنی الاصل قرار داد و این در حالی است که بعضی از عقاید مزدکی فارسی در طی حکومت فارسها بر بعضی از قسمتهای
جزیرة العرب، به عربها و یهودیان آن جا منتقل شده بود؛ از این رو، میبینیم که سبئیّه از سوی بعضی از مردم عراق که مجاور فارسها بودهاند، به سرعت پذیرفتهمیشود».
او در ادامه مینویسد:
«نظریّۀ حقّ الهی، نظریّهای است که به سبئیّه و شیعه که عموماً از فارسها هستند، منتقل شد و این نظریّه بر این اساس میباشد که خلیفۀ بعد از پیامبر(علیهما السلام) علی(علیه السلام) است و او از جانب خدای متعال، مستحقّ این امامت شده است و این حقّ با وراثت به اهل بیتش میرسد». (1)
این فرد میخواهد که بین توارث ائمّه(علیهم السلام) برای امامت و بین اندیشههای فارسی که به مسلمین سرایت یافته است، ارتباط برقرار کند! با این استدلال که فارسها به پادشاهی وراثتی معقتد بودند. این نظری است که بسیاری از محقّقان و مستشرقان آن را پذیرفتهاند.
حقیقت این است که: اگر بخواهیم با تأمّل به نظریّه نگاه کنیم، باید می گفتیم: این، بنی امیّه بودند که این رسم و عادت را بنیاد گذاشتند؛ زیرا خلافت را به پادشاهی مطلقهای تبدیل کردند که موروثی بود. و دولت بنی امیّه، عربی خالص و از قریش بود؛ از این رو، تأثیرپذیری و تقلید بنی امیّه از فارسها بسیار بعید است. بر این
1) (1) - القاموس الاسلامی:249/3.
اساس، الهام گرفتن شیعه از عقاید فارسی، سخنی پوچ و مضحک است، به خصوص که پس از این خواهیم گفت تشیّع، عربی اصیل و خالص است.
بعضی دیگر از به اصطلاح محقّقان، مدّعی شدهاند که بیشتر شیعیان اوّلیّه از فارسها بودهاند.
شیخ محمّد ابوزهره مینویسد:
«حقیقت این است که ما معتقدیم شیعه از افکار و اندیشههای فارسها در موضوع پادشاهی و وراثت، تأثیر پذیرفتهاند. تشابه بین عقاید آنان و نظام پادشاهی فارسی، بسیار واضح و روشن است و این نظر را این مطلب تأیید میکند که اکثر فارسها شیعه هستند و شیعیان اولیه هم از فارسها بودهاند!». (1)
این که اکثر فارسها شیعه هستند، مطلب درستی است، امّا نکتهای که ابوزهره از آن غافل مانده این است که اکثر اهل فارس در دوران متأخّر و به خصوص در زمان بنیعبّاس به تشیّع گرویدهاند.
امّا این که شیعیان اوّلیّه از فارسها بودهاند، مطلب درستی نیست. استقرا و تحقیق تاریخی، نشان میدهد که اکثر شیعیان اوّلیّه عربی خالص بودهاند.
1) (1) - تاریخ المذاهب الاسلامیه: 41/1.
مؤلّفان متقدّم این مطالب را ثبت کردهاند و گفتهاند که تشیّع در مناطق محدودی از سرزمین فارسها وجود داشته که ابتدای آن در شهر قم بوده است. با توجّه به این نکته که ساکنان اوّلیّۀ قم، عربی خالص بودهاند، نه از فارسها!
یا قوت حموی دربارۀ شهر قم مینویسد:
«شهر قم، شهری جدید است که در معاجم، اثری از آن دیده نمیشود. اوّلین کسی که متوّجه آن شد، طلحة بن احوص أشعری بود... و تمام ساکنان آن شیعۀ امامیّه هستند. آغاز تأسیس آن در زمان حجّاج بن یوسف، در سال 83 هجری بوده است... هنگامی که ابن اشعث شکست خورد، همراه عدّهای که با وی پیمان برادری بسته بودند، به کابل بازگشت، برادران وی عبارت بودند از: عبدالله، احوص، عبدالرحمان، اسحاق و نعیم. آنان از بنی سعد بن مالک بن عامر اشعری بودند. در میان این افراد، عبدالله بن سعد دارای جایگاه بالاتری بود. او فرزندی قَدری مسلک در کوفه داشت که امامی بود و از کوفه به قم مهاجرت کرد. همو بود که باعث گسترش تشیّع در میان ساکنان قم شد و هیچ سنّی در این شهر وجود ندارد». (1)
چنان که حموی نقل میکند، تشیّع تا زمان معتمد عبّاسی وارد شهر ری نشده بود.
1) (1) - معجم البلدان:159/7.
او مینویسد:
«اهل ری، از اهل سنّت و جماعت بودند تا این که احمد بن حسن مادراتی بر آن غالب شد. او اظهار تشیّع کرد و شیعیان را اکرام و مقرّب درگاه خودش کرد. پس از آن که کتابهایی در مورد تشیّع تصنیف شد، مردم به تشیّع گرویدند. در این میان عبدالرحمان بن ابی حاتم، کتابی را در فضایل اهل بیت(علیهم السلام) برای او نوشت. و این در ایّام معتمد عبّاسی بود. غلبۀ احمدبن حسن بر ری، در سال 275 قمری صورت گرفت». (1)
مقدّسی تأکید میکند که مذهب غالب در میان فارسها مذهب حنفی و شافعی بوده است و اشارهای به وجود تشیّع در میان فارسها در زمان خودش نمیکند.
او مینویسد:
«اکثر جماعت از چهار فرقه تشکیل شدهاند؛ اصحاب ابوحنیفه در شرق، اصحاب مالک در مغرب، اصحاب شافعی در خراسان و نیشابور و اصحاب حدیث که در شام هستند. در بقیّۀ سرزمینها مخلوطی از مذاهب مختلف با هم هستند. غلبه در بغداد با حنابله و شیعه است... در کوفه شیعیان ساکن اند، مگر در محلّۀ کناسه که سنّیها ساکن هستند. و در موصل، حنابله ساکن اند. و تعدادی شیعه هم وجود دارد». (2)
ابن فقیه، مطلب مهمّی را از زبان محمّد بن علی، فرمانده قیام عباسیّان علیه امویان برای ما نقل میکند. او سفارشاتی را به سربازانش میکند که لازم الاجرا هستند. او مناطق مختلف را تقسیم میکند و به عاملان خود دستور میدهد که برای جلب نیرو و امکانات، به سوی این سرزمینها بروند.
او میگوید:
«مردم کوفه و اطراف آن، شیعۀ علی(علیه السلام) هستند. اهالی بصره و اطراف آن عثمانی می باشند که دینشان را میتوان با درهم و دینار خرید. ساکنان موصل، حروریّه و مارقین و عربهای اعلاج هستند. مسلمانان آن جا خلق و خوی نصارا را دارند. اهالی شام، غیر از آل ابیسفیان و مروانیان کسی را نمیشناسند. آنان کینهای عمیق و جهل متراکمی دارند. اهالی مکّه و مدینه غالباً طرفدار ابوبکر و عمر هستند و... . امّا بر شما باد به اهل خراسان. در آن منطقه تعداد زیادی نیروی مناسب وجود دارد که قلبهایشان سالم و دست نخورده است و به فرقهها و نحلههای مختلف تقسیم نشدهاند. آنان بدنهای قوی و شانههای پهن و صدای بلند و... دارند. همچنین من به مشرق زمین که محلّ طلوع خورشید است، فال نیک میزنم». (1)
بسیاری از مستشرقان و محقّقان معاصر به این حقیقت اعتراف کردهاند.
1) (1) - مختصر کتاب البلدان: 315.
دکتر عبدالله فیاض مینویسد:
«ادلّۀ تاریخی ثابت میکند که ظهور تشیّع در بین عربها و در محیطی بوده که آداب و رسوم و ویژگیهای عربی حاکم بوده است؛ از جملۀ این مناطق، کوفه بوده و دلایل ما عبارتند از:
اوّل: کسانی که از یاران علی(علیه السلام) به شمار میرفتند و در جنگها به همراهش بودند، غالباً از عربهای حجاز و عراق بودند و ما در تاریخ اسم فردی مهم و با اهمّیّت را نمیبینیم که ایرانی الاصل باشد.
دوّم: کسانی که در سال 60 هجری قمری برای حسین بن علی(علیهما السلام) نامه نوشتند و از او درخواست کردند که به کوفه بیاید، همگی از رؤسای قبایل عربی ساکن در کوفه و اطراف آن بودند؛ چنان که از اسامی ایشان که در مقتل ابی مخنف آمده است، این مطلب به دستمیآید.
سوّم: یاران سلیمان بن صرد خزاعی در قیام توّابین، همگی از قبایل عربی معروف بودند». (1)
مستشرق اروپایی، فلهوزن مینویسد:
«در نخیله چهار هزارنفر از توّابین جمع شده بودند که از عربهای قبایل اطراف و روستاها بودند و هیچ یک از موالی در میان ایشان نبودند».
1) (1) - تاریخ امامیّه: 68.
علاوه بر این، وی مینویسد:
«این که بگوییم آرا و نظرات شیعه با ایرانیان سازگار است و لذا نتیجه بگیریم که شیعه متأثّر از افکار و اندیشههای ایرانی است، مطلب اشتباهی است بلکه اقوال تاریخی میگوید: تشیّع ابتدا در محیطهای عربی وجود داشت و پس از آن، به موالی منتقل شد». (1)
عبدالله فیاض از ماسینیون نقل میکند:
«هَمْدان - که قبیلهای بزرگ و صاحب شوکت و قوّت به شمار میرفت - گرایش شدیدی به تشیّعداشت». (2)
یکی دیگر از اسبابی که بعضی بدان استدلال کردهاند تا شیعه را یک فرقۀ فارسی بدانند، قضیّۀ ازدواج امام حسین(علیه السلام) با یکی از دختران فارسی است.
دکتر مصطفی شکعه مینویسد:
«کسانی که میگویند شیعه به عنوان یک مذهب سیاسی به وجود آمده است، نه مذهب دینی، برای اثبات مدّعای خویش چنین استدلال میکنند که: بیشتر فارسیها شیعۀ آل علی(علیه السلام) هستند. علّت
امر آن است که فارسها گمان میکنند از اقوام نسبی امام حسین هستند; زیرا آن حضرت(علیه السلام) با شهربانو (سلافه) دختر یزدگر، بعد از آن که به دست مسلمانان اسیر شد، ازدواج کرده است. شهربانو، زین العابدین(علیه السلام) را به دنیا آورد و بدین ترتیب، فارسها، داییهای او شدند! بنابر این، علاقۀ ایشان به آل علی(علیه السلام) بیشتر سیاسی بوده است تا دینی و حدّاقل این است که اندیشۀ تشیّع از جانب فارسها بیشتر سیاسی بوده است و خودشان اعتراف میکردهاند که به خاطر پیوند نسبی با خانوادۀ امام حسین(علیه السلام) طرفدار آل علی(علیه السلام)هستند». (1)
به دکتر شکعه باید گفت که:
اوّلاً: تمام شیعیان، فارسی نیستند. و اگر به خاطر رابطۀ نسبی، شیعه شده باشند! پس در مورد شیعیان غیرفارسی چه باید گفت؟ به خصوص در مورد عربهایی که از شیعیان اصلی بوده و قبل از فارسها شیعه شده بودند.
از سوی دیگر باید گفت: که اگر ازدواج امامحسین(علیه السلام) با سلافۀ فارسی، علّت گرایش فارسها به مذهب تشیّع شده است، چرا این جریان در مورد دیگران رخ نداده است. میدانیم که امام حسین(علیه السلام) تنها کسی نبوده است که با کنیز فارسی ازدواج کرده باشد. در همان زمان افراد دیگری هم با شاهزادههای ایرانی که در جنگها
1) (1) - الاسلام بلا مذاهب:173.
اسیر شده بودند، ازدواج کردند؛ از جمله عبدالله بن عمر با خواهر سلافه دختریزدگرد ازدواج کرد و از او صاحب فرزند به نام «سالم» شد. اگر حسین(علیه السلام) پسر خلیفۀ مسلمین بوده است، عبدالله بن عمر هم فرزند خلیفۀ مسلمین، بوده است که قبل از علی(علیه السلام) به خلافت رسیده بود.
همچنین محمّدبن ابیبکر با خواهر دیگر سلافه ازدواج کرد و «قاسم»، فقیه معروف از همین مادر زاده شد. این در حالی است که محمدبن ابیبکر نیز پسر خلیفه است و پدرش قبل از پدر ابن عمر به خلافت رسیده است. این سه ازدواج در زمان عمربن خطّاب واقع شده بود. (1)
پس این دلیل، مخدوش است و نمیتواند علّت گرایش فارسها به تشیّع باشد.
روشن شد که بذر تشیّع در زمان رسول خدا(علیهما السلام) ریخته شد و آن حضرت به مناسبتهای مختلف با اشاره به حضرت علی(علیه السلام) این بذر را آبیاری میکرد تا رشد کند. او مردم را دعوت میکرد که دور علی(علیه السلام) باشند و میفرمود:
1) (1) - وفیات الاعیان:455/1.
«علی(علیه السلام) دائماً با حق است و شیعیانش رستگار میشوند».
وصیّت پیامبر(علیهما السلام) به علی(علیه السلام) چیزی نیست که عبدالله بن سبأ آن را ادّعا کرده باشد بلکه نصّ ثابتی از پیامبراکرم(علیهما السلام) در همان آغاز اسلام میباشد. صحابۀ رسول خدا(علیهما السلام) طی سؤالهای خود، دربارۀ وصی آن حضرت، سؤال میکردند و او جواب میداد. تا این که امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) به این لقب؛ یعنی «وصی»، مشهور شد و شعرا به وی به خاطر این لقب، تهنیت گفتند و این کلمه به عنوان لقبی برای آن حضرت در معاجم لغت آمد.
ابن منظور مینویسد: «به علی(علیه السلام) وصی گفته شد». (1)
زبیدی مینویسد:
« وصی، بر وزن غنی، لقب علی(علیه السلام) است». (2)
ابن ابی الحدید به دهها بیتی که از سوی تعدادی از صحابه گفته شده، استشهاد کرده و نتیجه گرفته است که لقب «وصی»، برای علی(علیه السلام)بوده است. (3)
شیعیان اوّلیّه، از بزرگان صحابه و از افراد باسابقه در اسلام بودند که به خطّ تشیّع علی(علیه السلام) گرویده بودند و آن را در میان امّت اسلامی، منتشر میکردند.
شیعیان اوّلیّه، از عربهای اصیل بودند.
جولد تسهیر مینویسد:
«تشیّع، در محیط نشأت و اصولی که بر پایۀ آن پدید آمد، عربی اصیل بوده است». (1)
کسانی که سعی میکنند تا ثابت کنند که فارسها به منظور منهدم کردن اسلام و اعادۀ دیانت زرتشتی، تشیّع را پذیرفتهاند، باید متوجّه باشندکه بیشتر ائمّۀ اهل سنّت همانند: بخاری، مسلم، ترمذی، ابن ماجه، ابوحنیفه و بسیاری از فقها و محدّثان از فارسها بودهاند. پس اگر منظور فارسها از پذیرش تشیّع، تخریب اسلام بوده است، باید گفت که منظور علمای اهل تسنّن نیز همین بوده است!
امّا حقیقتی که هیچ اختلافی در آن نیست، این است که تشیّع بیانگر مسیر اصیل اسلام است که از انحرافات بعد از رسولخدا(علیهما السلام) در امان مانده است و این مسیر را با تمام مشکلات و سختیهایش طی میکند تا قضای الهی، آن گونه که ارادۀ اوست، جاری شود.
1) (1) - العقیده و الشریعه فی الاسلام/205.
1 - أحسن التقاسیم للمقدسی
2 - إحیاء علوم الدین للغزالی
3 - أسباب النزول للواحدی
4 - اسد الغابة لابن الأثیر
5 - إسلام بلا مذاهب للدکتور مصطفی الشکعة
6 - الاستیعاب لابن عبدالبر
7 - الإصابة فی معرفة الصحابة لابن حجر العسقلانی
8 - الأموال ل- (أبو عبید )
9 - البدایة والنهایة لابن کثیر الدمشقی
10 - الخلافة ونشأة الأحزاب السیاسیة للدکتور محمد عمارة
11 - الخوارج والشیعة لفلهوزن
12 - الدر المنثور للسیوطی
13 - الریاض النضرة للمحب الطبری
14 - السنن الکبری للبیهقی
15 - السیرة الحلبیة لبرهان الدین الحلبی
16 - السیرة النبویة أحمد زینی دحلان
17 - السیرة النبویة لابن هشام
18 - الصارم المسلول لابن تیمیة
19 - الصواعق المحرقة لابن حجر الهیثمی المکی
20 - الطبقات الکبری لابن سعد
21 - العقیدة والشریعة فی الإسلام لجولد تسیهر
22 - الفردوس بمأثور الخطاب للدیلمی
23 - الفصول المهمة لابن الصباغ المالکی
24 - الفضائل لأحمد بن حنبل
25 - الکامل فی التاریخ لابن الأثیر
26 - المستدرک علی الصحیحین للحاکم النیسابوری
27 - المسند لأبی یعلی
28 - المسند للحمیدی
29 - المصنف لابن أبی شیبة
30 - المعجم الأوسط للطبرانی
31 - المعجم الکبیر للطبرانی
32 - المغازی للواقدی
33 - المناقب للخوارزمی
34 - المنتظم لابن الجوزی
35 - النظم الإسلامیة للدکتور صبحی الصالح
36 - أنساب الأشراف للبلاذری
37 - تاج العروس للزبیدی
38 - تاریخ الإمامیة للدکتور عبدالله فیاض
39 - تاریخ المذاهب الإسلامیة لمحمد أبو زهرة
40 - تاریخ الیعقوبیلابن واضح الیعقوبی
41 - تاریخ بغداد للخطیب البغدادی
42 - تاریخ دمشق لابن عساکر
43 - تذکرة الخواص لسبط ابن الجوزی
44 - تفسیر الطبری لابن جریر الطبری
45 - تهذیب التهذیب لابن حجر العسقلانی
46 - جامع الترمذی (الترمذی)
47 - حلیة الأولیاء لأبی نعیم
48 - خطط الشام لمحمد کرد علی
49 - دائرة القرن العشرین لفرید وجدی
50 - ذخائر العقبی للمحب الطبری
51 - سنن ابن ماجة لابن ماجة القزوینی
52 - سنن الدارمی (الدارمی)
53 - سنن النسائی لأحمد بن شعیب النسائی
54 - شرح المواهب اللدنیة للزرقانی
55 - شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید المعتزلی
56 - صحیح البخاری لمحمد بن اسماعیل البخاری
57 - صحیح مسلم (مسلم بن الحجاج القشیری)
58 - فرائد السمطین للحموئی
59 - فیض القدیرللمناوی
60 - کفایة الطالب للکنجی
61 - کنز العمال للمتقی الهندی
62 - کنوز الحقائق للمناوی
63 - لسان العرب لابن منظور
64 - لسان المیزان لابن حجر العسقلانی
65 - مجمع الزوائد لنورالدین الهیثمی
66 - مختصر تاریخ دمشق لابن منظور
67 - مختصر کتاب البلدان لابن الفقیه
68 - مسند أحمد (أحمد بن حنبل)
69 - مسند الطیالسی (الطیالسی)
70 - مشکاة المصابیح لسبط ابن الجوزی
71 - مصابیح السنّة للبغوی
72 - معجم البلدان لیاقوت الحموی
73 - معرفة الصحابة لأبی نعیم
74 - نظم درر السمطین لجمال الدین الزرندی
75 - وفیات الأعیان لابن خلکان
76 - وقعة صفیننصر بن مزاحم المنقری