ghaemiyeh.com
سرشناسه : طاهرزاده، اصغر، ۱۳۳۰ -
عنوان و نام پدیدآور : امام و مقام تعلیم به ملائکه/اصغر طاهرزاده.
مشخصات نشر : اصفهان: لبالمیزان، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری : [۲۶۳] ص.
فروست : سلسله مباحث معرفت دینی اهل بیت؛ ۳.
شابک : ۳۲۰۰۰ ریال978-964-2609-33-5:
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه: ص. [۲۶۳].
موضوع : امامت
رده بندی کنگره : BP۲۲۳/ط۱۲الف۸۳ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۵
شماره کتابشناسی ملی : ۲۲۲۷۳۸۶
بسم الله الرحمن الرحیم
امام و مقام تعلیم به ملائکه
اصغر طاهرزاده
مقدمه. 9
مقدمهی مؤلف... 11
جلسهی اول، مقام «اولُ ما خلقَ الله» 21
مقام نوری اهلالبیت علیهم السلام..... 23
اولین مخلوق، آخرین پیامبر. 26
رابطهی عالم با نور محمّدی صلی الله علیه و آله.... 31
جلسهی دوم، برکات حاکمیت امام معصوم بر جامعه. 37
معجزهی توحید.. 37
غفلت از حقیقت آسمانی ائمه علیهم السلام..... 41
مبانی معرفتی ولایت فقیه. 44
ثابتات زمانه. 50
راز مدارای طبیعت با بشر. 51
جلسهی سوم، ائمهی معصومین علیهم السلام و مقام فنا 61
یک حقیقت با جلوات مختلف.... 61
مظاهر مشیت الهی.. 64
جایگاه واسطهی فیض..... 67
اسوههای قدسی.. 69
اساسیترین موضوع در امامشناسی.. 72
جایگاه عرشی ائمه علیهم السلام..... 74
جلسهی چهارم، برتری مقام پیامبر صلی الله علیه و آله از ملائکهی مقرب.. 83
آفات غفلت از جایگاه قدسی اهلالبیت علیهم السلام..... 85
معنی افضلیت رسول خدا صلی الله علیه و آله.... 90
ملائکه در خدمت محبّین اهلالبیت علیهم السلام..... 93
جلسهی پنجم، تبعیت ملائکه از تسبیح اهل البیت علیهم السلام... 99
جایگاه حقیقت محمدی صلی الله علیه و آله.... 100
برتری محبین ائمه علیهم السلام از ملائکه. 106
ائمه علیهم السلام و تعلیم ملائکه. 112
جلسهی ششم، اهل البیت علیهم السلام سرچشمه نگاه توحیدی ملائکه. 115
ائمه علیهم السلام؛ غایت خلقت... 117
برکات عقل پرورشیافته. 118
اهلالبیت علیهم السلام و تعلیم توحید به ملائکه. 120
نظر به توحید از طریق ائمه علیهم السلام..... 122
ائمه علیهم السلام؛ مظهر کبریایی حق.. 125
رجوع به توحید از طریق ائمه علیهم السلام..... 128
جلسهی هفتم، چگونگی هدایت ملائکه از طریق اهل البیت علیهم السلام... 135
ائمه علیهم السلام؛ غایت خلقت... 137
نحوهی وسعت نور اهلالبیت علیهم السلام در هستی.. 139
شرط قبولی عمل.. 144
جلسهی هشتم، راز سجدهی ملائکه بر آدم. 151
سجدهی ملائکه به اهلالبیت علیهم السلام..... 152
تفاوت نگاه ملائکه با نگاه شیطان.. 156
اهلالبیت علیهم السلام جنبه آرمانی ملائکه. 158
مبنای رعایت حقوق انسانها 165
جلسهی نهم، ظهور محدودیت جبرائیل در معراج.. 167
رابطههای نوری.. 167
تفاوت مقام نوری اهلالبیت علیهم السلام با مرتبهی نفس ناطقهشان.. 171
مرتبهی امکان حضور جبرائیل علیه السلام.... 174
توحید انسان کامل.. 179
جلسهی دهم، معنی معراج رسول خدا صلی الله علیه و آله... 183
چگونگی نظر به حضرت جبرائیل علیه السلام.... 184
نهاییترین صعود. 188
پیامبر صلی الله علیه و آله؛ نور خدا در زمین.. 192
جلسهی یازدهم، بهشت محمّدی؛ آرمانیترین سیر مسلمانی.. 197
قواعد قلب و غیب... 197
چگونگی بهشت پیروان رسول خدا صلی الله علیه و آله.... 199
موانع سرعت به سوی بهشت... 202
جلسهی دوازدهم، مقام عرشی ائمه علیهم السلام... 207
غایت خلقت بهشت... 207
غایت خلقت جهنم.. 209
کرامتِ اهل البیت علیهم السلام..... 212
معنی ثواب خدا برای شیعیان.. 214
جلسهی سیزدهم، برکات نظر به حجّت الهی در عالم. 219
راز کرامت انسانها 220
نقش حجج الهی در هدایت جامعه. 225
راه نجات از غربزدگی.. 228
جلسهی چهاردهم، حجج دوازدهگانهی الهی.. 233
بهترین شرایط دینداری.. 233
پایدارترین سخن.. 237
وظیفهی ائمه علیهم السلام نسبت به خود و خلق.. 242
جلسهی پانزدهم، حجج الهی و حاکمیت توحید خدا بر عالم. 247
سیر عالم.. 248
موانع ظهور کلمهی حق.. 249
هدایت افکار عمومی.. 252
راز امیدواری به آینده. 254
باسمه تعالی
1- سلسله مباحث «جایگاه حقیقت نوری امام در هستی» در صدد است تا نظرها را متوجه حقیقت بزرگی بنماید که خداوند برای هدایت بشریت اراده کرده است و به جایگاه قدسی امام نظر دارد، جایگاهی که امام از آن جایگاه انسانها و جامعه را مدیریت میکند، آنهم مدیریتی که تکوین و تشریع در آن هماهنگ است و اعتباریاتش ریشه در حقایق دارد.
2- باید بهخوبی روشن شود که «خداشناسی واقعی» وقتی محقق میشود که انسانها بتوانند در آینهی تمامنمای جمال انسانهای کامل، با «الله» مأنوس شوند و این موضوع ابتدا در کتاب «مبانی نظری و عملی حبّ اهل بیت علیهم السلام» مورد بحث قرار گرفت و در این سلسله مباحث سعی شده با وسعت بیشتری مورد مداقّه قرار گیرد.
3- روایت مربوط به حقیقت نوری اهلالبیت علیهم السلام طوری است که نمیتوان با هر عقلی با آن روبهرو شد و لذا یا عدهای از کنار آن میگذرند و یا خیلی سطحی با آن برخورد میکنند و در نتیجه بشریت از معارف و رازهای بزرگی محروم میشود. در این سلسله مباحث سعی شده
حداقل عظمت موضوع تبیین گردد و به معارف عالیهای که توجه به این روایات در پی دارد توجه شود.
4- مباحث در سه جلد تنظیم شده و بهتر است به ترتیبی که تنظیم شده، یعنی ابتدا کتاب «حقیقت نوری اهل البیت علیهم السلام»، سپس کتاب «امام و مقام تعلیم به ملائکه» و پس از آن کتاب «امام و امامت در تکوین و تشریع» مطالعه گردد. در عین حال هرکدام میتواند جداگانه مورد مطالعه قرار گیرد زیرا هرکدام از مباحث به روایت یا روایات خاصی نظر دارد که وجهی از حقیقت آسمانی مقام امام را مطرح میکند و سعی شده تا با دقت بر روی روایات مورد بحث، نکات ظریفی از موضوع امامت در هستی تبیین گردد و در نتیجه إنشاءالله سؤالات اساسی عزیزان در این موضوع جواب داده شود.
امید است خوانندگان محترم با توجه به نکتهی اخیر یعنی کسب معارف عالیهای که قواعد عالم قدس را تبیین میکند، با کتابها مأنوس گردند و بیش از پیش تصوری صحیح از تمدن اسلامی به معنای واقعی آن که مقدمهی ظهور حاکمیت امام معصوم عجل الله تعالی فرجه و اتحاد عالَم تشریع با عالَم تکوین است بهدست آورند.
گروه فرهنگی المیزان
باسمه تعالی
1- امامتِ مطرح در اعتقاد شیعه رویکردی است به حقیقتی آسمانی که در صدد است تمدن زمینی را مطابق نظم آسمانی بسازد و امام شیعیان آنچنان حضوری در عالم هستی دارد که نه تنها چنین امری را ممکن میسازد، بلکه آن را ضروری میداند، زیرا موجب شکوفایی سرمایهی درونی افراد امت میشود تا جایی که شخصیت افراد انعکاسی از شخصیت امام خود میگردد.
2- چشم برداشتن از نقش حضور تکوینی واسطهی فیض عالم بر امور تشریعی بشری، فاجعهی بزرگی است که هنوز بشر به آن فاجعه واقف نشده و به همین جهت راز شکستهای خود را در جای دیگری جستجو میکند. در حالیکه بعد از شکست مارکسیسم و لیبرالیسم زمان آن فرا رسیده تا به کمک سخنانی که امامان شیعه در راستای امر امامت فرمودهاند، بشریت متذکر راز شکستهایش بشود.
3- بشریت در طول تاریخ نسبت به مدیریت صحیحِ جامعهی خود ناکام مانده و علت آن ناکامی، غفلتی است که از توانایی خدا دادی انبیاء و امامان دارد و فکر کرده بدون آنها میتواند امور جامعه را بگذراند، در
حالی که بشر باید به این شعور برسد که «همان خدایی که برای او شریعت آورده، مدیرانی نیز برای امور اجتماع پرورانده است تا مطابق شریعت الهی بشریت را جلو ببرند» و انسانها به واقع در دو امر مهم نبوت و امامت به خود واگذاشته نشدهاند.
4 - آنچه باید در روایات مربوط به امامت دنبال شود، توجه به جهت باطنی مقام اهل البیت علیهم السلام است. بسیار فرق است که با این نوع روایات بهطور سطحی برخورد شود یا اینکه سعی کنیم از همان سطح عالی که روایات مطرح شده، به آنها توجه نماییم. یعنی به جای آنکه مطلب را آن قدر پایین بیاوریم که چیزی از آن نماند، دستمان را به آن بدهیم و بالا برویم تا حقیقت جدیدی از معارف الهی بر قلب ما منکشف شود و لازمهی چنین برخوردی همت مضاعف است.
5 - نظر به وسعتِ حضور امامان در هستی، نه تنها عامل نمایش راه گسترده ای است که انسانها میتوانند طی کنند، بلکه موجب میشود تا روشن شود امامان از چه افقی بشریت را هدایت مینمایند و چرا شیعه معتقد است مقام هدایتگری امامان فوق مرگ آنها همواره فعّال است و در هیچ حالی از صحنهی زندگی بشر خارج نیست.
6 - خداشناسی واقعی وقتی محقق میشود که انسانها بتوانند در آینهی تمام نمای جمال انسانهای کامل با «الله» مأنوس شوند و راهیافتن به چنین نگاهی را با نظر به آیات تامّهی الهی پیدا کنند وگرنه در بیراههها به دنبال خدا میگردیم و همچون وَهّابیها با خدای ذهنی و انتزاعی زندگی میکنیم که هیچگونه تجلی بر قلب ما نخواهد داشت.
7 - از آن جایی که شیطان نتوانست در جمال خلیفةالله، اسماء الهی را بنگرد و از آن طریق در تجلیات جامع اسماء، به خدا سجده کند، بهانه آورد که میخواهد فقط به خدا سجده نماید ولی از درگاه انس با خدا محروم شد. هرکس با نظر به خود نتواند وَجه الله را در جمال امامان معصوم علیهم السلام بیابد، راه شیطان را طی خواهد کرد و حقیقتاً از انس با خدا محروم خواهد شد. آری؛ وقتی راز رجیمبودن شیطان معلوم شود، راه ارتباط با خلفای الهی نمایان میگردد.
8 - مدیریت جامعه بر اساس فرهنگ امامت موجب میشود تا ذهن افرادِ جامعه گرفتار انواع نظریهها و سلیقهها که عامل غفلت از یگانگی در مقصد و مقصود میباشد، نگردد.
9- وقتی فهمیدیم امام، امینی رفیق و پدری شفیق و ناصحی مشفق است، میفهمیم خداوند برای سرپرستی بشریت هدیهی بزرگی را تدارک دیده تا شرایط عالیترین شکل زندگی در زمین فراهم گردد.
10- در صورتی مدیران با جان انسانها دم سازند که از غیر خدا مستغنی باشند و با انسِ کامل با خداوند خدمت به مردم را ادامهی معاشقه با خدا بدانند و در آن صورت اگر سنگ جفایی از طرف مردم به آنها برسد از آنجایی که جهان را منور به دوست میبینند، میدانند باید از سر رحمت از بیوفاییها بگذرند و دلخوش باشند به دولتی که راه آسمان را به سوی بشر گشوده است.
11- مدیریت و هدایت جهان بشری با فرهنگ امامت، ریشه در نوری دارد که از خداوند جدا شده، قسمتی از آن، نور محمد صلی الله علیه و آله گشت و قسمت
دیگر آن، نور علی علیه السلام شد و هدایتگری همهی انبیاء و اولیاء ریشه در این دو نور دارد و هر جا تاریخِ بشریت از این دو نور جدا شد، گرفتار ظلمات مدیران زمینی گشت. این است که نباید یک لحظه از مدیریت قدسی امام معصوم چشم برداشت که در آن صورت ظلمات را غلیظتر کردهایم و از سعادت خود دور خواهیم ماند و شب ظلمانیِ ما به صبح نمیانجامد.
12- باید متوجه بود که رسیدن به درجهای که مقام نوری اهل البیت علیهم السلام در آن تصدیق شود، غیر از معرفتی است که روشهای کلامی در صدد ارائهی آن هستند تا حقانیت ائمه علیهم السلام را برای مخالفان ثابت کنند.البته این روش کلامی در جای خود کار پسندیدهای است، ولی فراموش نکنیم امام شناسی راه دیگری است و مقصد دیگری را دنبال میکند.
13- آنچه در این کتاب مورد توجه قرار میگیرد، تأکید بر این موضوع است که امامت یک حقیقت نفس الامری در عالم وجود است و نه یک حادثهی تاریخیِ صرف، و به جهت حقیقت نفس الامریِ آن است که زندگی یک ملت را معنی میبخشد و در راستای توجه به چنین جایگاهی برای امامت، گفته میشود «غفلت از سرمایهی امامتِ آسمانی، غفلت از اسلام است».
14- تأکید بر مقام غیبی رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمهی هدی علیهم السلام که توسط رسول خدا صلی الله علیه و آله و سایر ائمه علیهم السلام تبیین میگردد به این منظور است که اسرار بلند عالم غیب بر ما گشوده شود و متوجه جهان یگانهای باشیم که در مدیریت آن، روحهای بلندمرتبهای نقش دارند و میتوان به مدد آنها
عالیترین شکل زندگی را برای خود رقم زد تا برکات زمین و آسمان به عالیترین شکلِ آن بروز کنند.
15- تأکید بر مقام قدسی اهلالبیت علیهم السلام موجب میشود تا جامعه از سطحینگری رهایی یابد و حیطهی اندیشهی خود را عالَم قدس و معنویت قرار دهد، عالمی که همسنخی کاملی با حقیقت انسان یا نفس ناطقهی او دارد و متذکر مراتب وجودی نفس ناطقهی اوست، و موجب رفع حجاب بین انسان و عالم معنا میگردد.
16- رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام میفرمایند: «إِنَّ الْمَلَائِکَةَ لَخُدَّامُنَا وَ خُدَّامُ مُحِبِّینَا»(1)ملائکه در خدمت ما و در خدمت محبین ما هستند. حضرت با این جمله راز بزرگی را آشکار مینمایند و قاعدهی مهمی از قواعد عالم معنا را میگشایند تا روشن شود تفاوت مظاهر اسماء جامع الهی - یعنی انسانهایی که نظر به انسان کامل دارند - با مظاهر بعضی از اسماء الهی - یعنی ملائکه - چه اندازه است و چرا ممکن است بعضی از افرادی که به ظاهر کرامتهایی دارند به شیطان نزدیک باشند.
17- گفته شده مقام اهلالبیت علیهم السلام مرز بین امکان و وجوب است، تا از این طریق شئونات عالم الوهیت از یک طرف و شئونات انسان کامل از طرف دیگر تبیین شود و افقی که انسان میتواند به سوی آن سلوک نماید معلوم گردد و روشن شود چگونه ایمان به ولایت انسانهای کامل، دنیایی از شور و شعفِ بندگی را به همراه دارد.
1) بحار الأنوار، ج26، ص 335.
18- نتیجهی عدم آگاهی از ساختار سلسله مراتب طولی جهان هستی، همین زندگی است که بشر امروز با آن روبهروست، در حالیکه آگاهی از سلسله مراتب طولی عالم هستی که انسان کامل به عنوان واسطهی فیض در رأس آن قرار دارد، ما را به دنیایی دیگر رهنمون میشود که به جای اهدافی کوتاهبینانه و سلطه بر عالم و آدم، متوجه سلطه بر نفس امّاره میشویم و گرفتار اموری که ربطی به هدف حیاتمان ندارد، نخواهیم شد.
19- در جامعهای که نظرها به مدیریت امام معصوم یعنی واسطهی فیض الهی معطوف شده و پای ارادت به او در میان است، رابطهی نفس ناطقهی انسان با نور امام معصوم، رابطهی نوری خواهد بود و انسان تحت تأثیر آن نورِ برتر قرار میگیرد و مرتبهی وجودیاش شدیدتر میشود و این است معنی منورشدن به نور عصمت امام که برای طالبان ولایت ائمه علیهم السلام محقق میگردد و در آن راستا قدمهای نفس ناطقه در مسیر بالفعلشدن فطرت شروع میشود.
20- در تفکیک بین مقام نبوت و امامت در پیامبران ابراهیمی علیهم السلام، متوجه میشویم با ختم نبوت، امامت به عنوان یک ضرورتِ تاریخی و مقامی که بر ملکوت اشیاء احاطه دارد، ادامه مییابد و در کنار تبیین و اجرای شریعت، تصرفات تکوینی مقام امامت همچنان نیاز بشریت است تا جهانِ بشری بدون روح نباشد.
امید است با دقت کامل در سلسله مباحثی که نظر به جایگاه اشراقی امام دارد، بتوانید از برکات امامت که عهد الهی است با بندگانی خاص،
بهرهمند گردید و از نفس امّاره آزاد و به نفس مطمئنه که نمونهی عینی آن امامان معصوماند، نایل گردید که گفت:
ما
کشتهی نفسیم و بسا وقت برآید
از
ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم
طاهرزاده
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله: «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِی ابْتَدَعَهُ مِنْ نُورِهِ وَ اشْتَقَّهُ مِنْ جَلالِ عَظَمَتِهِ فَأَقْبَلَ یَطُوفُ بِالْقُدْرَةِ حَتَّی وَصَلَ إِلَی جَلالِ الْعَظَمَةِ فِی ثَمَانِینَ أَلْفَ سَنَةٍ ثُمَّ سَجَدَ لِلَّهِ تَعْظِیماً فَفَتَقَ مِنْهُ نُورَ عَلِیٍّ علیه السلام فَکَانَ نُورِی مُحِیطاً بِالْعَظَمَةِ وَ نُورُ عَلِیٍّ مُحِیطاً بِالْقُدْرَةِ ثُمَّ خَلَقَ الْعَرْشَ وَ اللَّوْحَ وَ الشَّمْسَ وَ ضَوْءَ النَّهَارِ وَ نُورَ الْأَبْصَارِ وَ الْعَقْلَ وَ الْمَعْرِفَةَ وَ أَبْصَارَ الْعِبَادِ وَ أَسْمَاعَهُمْ وَ قُلُوبَهُمْ مِنْ نُورِی وَ نُورِی مُشْتَقٌّ مِنْ نُورِهِ فَنَحْنُ الْأَوَّلُونَ وَ نَحْنُ الْآخِرُونَ وَ نَحْنُ السَّابِقُونَ وَ نَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ وَ نَحْنُ الشَّافِعُونَ وَ نَحْنُ کَلِمَةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ خَاصَّةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ أَحِبَّاءُ اللَّهِ وَ نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ وَ نَحْنُ جَنْبُ اللَّهِ وَ نَحْنُ یَمِینُ اللَّهِ وَ نَحْنُ أُمَنَاءُ اللَّهِ وَ نَحْنُ خَزَنَةُ وَحْیِ اللَّهِ وَ سَدَنَةُ غَیْبِ اللَّهِ وَ نَحْنُ مَعْدِنُ التَّنْزِیلِ وَ مَعْنَی التَّأْوِیلِ وَ فِی أَبْیَاتِنَا هَبَطَ جَبْرَئِیلُ وَ نَحْنُ مَحَالُّ قُدْسِ اللَّهِ وَ نَحْنُ مَصَابِیحُ الحِکْمَةِ وَ نَحْنُ مَفَاتِیحُ الرَّحْمَةِ وَ نَحْنُ یَنَابِیعُ النِّعْمَةِ وَ نَحْنُ شَرَفُ الْأُمَّةِ وَ نَحْنُ سَادَةُ الْأَئِمَّةِ وَ نَحْنُ نَوَامِیسُ الْعَصْرِ وَ أَحْبَارُ الدَّهْرِ وَ نَحْنُ سَادَةُ الْعِبَادِ وَ نَحْنُ سَاسَةُ الْبِلَادِ وَ نَحْنُ الْکُفَاةُ وَ الْوُلَاةُ وَ الْحُمَاةُ وَ السُّقَاةُ وَ الرُّعَاةُ وَ طَرِیقُ النَّجَاةِ وَ نَحْنُ السَّبِیلُ وَ السَّلْسَبِیلُ وَ نَحْنُ النَّهْجُ الْقَوِیمُ وَ الطَّرِیقُ الْمُسْتَقِیمُ مَنْ آمَنَ بِنَا آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَنْ رَدَّ عَلَیْنَا رَدَّ عَلَی اللَّهِ وَ مَنْ شَکَّ فِینَا شَکَّ فِی اللَّهِ وَ مَنْ عَرَفَنَا عَرَفَ اللَّهَ وَ مَنْ تَوَلَّی عَنَّا تَوَلَّی عَنِ اللَّهِ وَ مَنْ أَطَاعَنَا أَطَاعَ اللَّهَ وَ نَحْنُ الْوَسِیلَةُ إِلَی اللَّهِ وَ الْوُصْلَةُ إِلَی رِضْوَانِ اللَّهِ وَ لَنَا الْعِصْمَةُ وَ الْخِلَافَةُ وَ الْهِدَایَةُ وَ فِینَا النُّبُوَّةُ وَ الْوَلَایَةُ وَ الْإِمَامَةُ
وَ نَحْنُ مَعْدِنُ الْحِکْمَةِ وَ بَابُ الرَّحْمَةِ وَ شَجَرَةُ الْعِصْمَةِ وَ نَحْنُ کَلِمَةُ التَّقْوَی وَ الْمَثَلُ الْأَعْلَی وَ الْحُجَّةُ الْعُظْمَی وَ الْعُرْوَةُ الْوُثْقَی الَّتِی مَنْ تَمَسَّکَ بِهَا نَجَا».(1)
1) بحارالانوار، ج 25، ص 22.
بسماللهالرّحمنالرّحیم
از حضرت رب العالمین که از طریق ائمه علیهم السلام تجلیات نوری کاملهی خود را در عرصهی زندگی بشریت به نمایش گذارده، تقاضامندیم به ما لطف کند و ما را از اُنس با آن انوار مقدس محروم نگرداند.
روایتی که بناست خدمت عزیزان طرح شود از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است که با این جمله شروع میشود. حضرت میفرمایند: «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِی» اولین چیزی که خداوند خلق کرد نور من بود. معلوم است این تقدُّم، تقدُّم رتبهای است و نه تقدم زمانی و خبر از آن میدهد که کاملترین مخلوق، نور مقدس رسول خدا صلی الله علیه و آله است، چون در بالاترین مرتبه قرب قرار دارند و با نظر به چنین قاعدهای است که امیرالمؤمنین علیه السلام خبر میدهند «من و اهل بیتم نوری بودیم چهارده هزار سال قبل از خلقت آدم.»(1)
متأسفانه در شیعه و سنی توجه به مقام نوری رسول خدا صلی الله علیه و آله و اهل بیتِ آن حضرت مورد
1) شیخ صدوق، کمال الدین، ج 1، ص 551.
غفلت قرار گرفته در حالیکه جناب احمد حنبل کتابی در رابطه با آیاتی که در وصف امیرالمؤمنین علی علیه السلام نازل شده نوشته است و متذکر چنین روایاتی شده که در ادامهی بحث به یکی دو روایت از آن میپردازیم.
روایاتی که خلقت نوری رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام را متذکر میشود جهت فهم قواعد عالم وجود و نقش ائمه علیهم السلام در عالم هستی، حامل معارف فوق العاده ارزشمندی است. موضوعِ مقام قرب آن ذوات مقدس در نظام طولی عالمِ وجود، مثل نوری است که از خورشید صادر میشود. اولین نور، شدیدترین نور است و بقیهی نورها به تبع آن نور تجلی میکنند و همچنان نزول مییابند تا میرسد به نوری که به ما برخورد میکند.
وقتی ما درست بفهمیم خدا یعنی چه و معرفت ما نسبت به خدا صحیح باشد، حتماً متوجه میشویم اولین مخلوق باید کاملترین مخلوق باشد. کاملترین مخلوق از جنس ملائکه نیست، چون هر یک از ملائکه یک جنبه از کمال را دارا هستند به طوری که به عنوان مثال ملکی که محیی است، ممیت نیست و آن ملکی که ممیت است، رزاق نیست. وقتی انسان به این قاعده خوب فکر کند میرسد به این که اولین مخلوق باید کاملترین مخلوق باشد و کاملترین مخلوق جامع همهی کمالات الهی است و تنها او خلیفهی خداوند است و خلیفهی خداوند غیر از آدم نمیتواند باشد چون بنا به آیات قرآن، آدم است که در مقایسه با ملائکه، توانست کلِّ اسماء الهی را بگیرد و قرآن در موردش فرمود: «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا»؛(1)و خداوند همهی اسماء را به آدم آموخت، و بعد هم
1) سورهی بقره، آیهی 31.
میفرماید: «قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ»؛(1)به ملائکه گفتیم به آدم سجده کنید. آدم دارای مقامی است که حتی مقام ملائکه باید به آن مقام سجده کنند. و این سجده به معنی فنای ملائکه است در مقابل مقام جامعیت اسماء الهی که آدم حامل آن است.
نکتهی دیگری که باید در نظر داشت توجه به حقیقت آدمیت است که ذاتی است با خصوصیات خاص خود و هر آدمی بهرهای از آن ذات دارد. مشکلی که تا حل نشود اینگونه روایات مبهم میماند موضوع «ذاتشناسی» است. فهم این موضوع موجب نجات از غلبهی اعتباریات بر ذهن و فکر انسان میشود. برای توجه به ذات، آیهی مبارکهی «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» را بهعنوان نمونه در نظر داشته باشید. «اَحد» به این معنی نیست که او یکی است، بلکه به معنی آن است که او حقیقت یگانه و ذات یگانگی در عالم هستی است. ذات احدی، یعنی حقیقت یگانگی. تا آدم از کثرت و نسبت و مقایسه آزاد نشود، هرگز نمیتواند با اَحد ارتباط پیدا کند، و در نتیجه برای خودش یک خدایی میسازد و با آن بهسر میبرد.
ذاتشناسی برکتهای فوقالعادهای دارد، برای همین هم فرمودند که بهترین سورهی قرآن سورهی توحید است. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام عموماً در نمازهای خود این سوره را میخواندند، چون این سوره راه اُنس با ذات اَحدی است. فرمودهاند سورهی توحید یک سوم قرآن است، به شرطی که
1) سورهی بقره، آیهی 34.
وقتی «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» میخوانیم به ذات احدیِ خداوند نظر کنیم و قلب ما با آن حقیقت یگانه مراوده کند و با احدیت احد مأنوس شود و حجابهای کثرات را بین خود و حضرت احد رفع نماید و قلب متذکر و متوجه ذات احدی گردد. این نوع نگاه - یعنی ذاتشناسی- نیاز به تدبر و تعمق بسیار دارد ولی ظهورش فوق العاده با ارزش است.(1)
یکی از چیزهایی که شیعه بحمدالله در فرهنگ خود دارد نظر به ذات قدسی اهل البیت علیهم السلام است که مقامی است غیر از جسم و نفس ناطقهی ایشان. ابن عباس نقل میکند در کنار وجود مقدس پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نشسته بودیم که حضرت علی علیه السلام آمدند، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «مَرْحَباً بِمَنْ خَلَقَهُ اللَّهُ قَبْلَ أَبِیهِ بِأَرْبَعِینَ أَلْفَ سَنَةٍ، قَالَ: فَقُلْنَا یَا رَسُولَ اللَّهِ أَ کَانَ الِابْنُ قَبْلَ الْأَبِ ؟ فَقَالَ نَعَمْ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَنِی وَ عَلِیّاً مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ قَبْلَ خَلْقِ آدَم»(2)خوش آمد کسیکه خداوند او را چهل هزارسال قبل از پدرش خلق کرد. گفتیم که ای رسول خدا مگر میشود فرزند قبل از پدر خلق شود؟ فرمودند آری. خداوند من و علی را از نور واحدی قبل از آنکه آدم را خلق کند، خلق کرد.
باید از خود بپرسید این کدام علی است که چهل هزارسال قبل از اینکه بدن و نفس ناطقه ی پدرش خلق شود، خلق شده است؟ این ذات نهتنها غیر از بدن بلکه غیر از نفس ناطقه میباشد. چون بنا به فرمایش
ملاصدرا: «اَلنَّفْسُ جِسْمَانِیةُ الْحُدُوث وَ رُوحَانِیةُ الْبَقَاء» نفس در بستر جسم حادث میشود و بعد از جسم به صورت غیر مادی باقی میماند. نفس انسان از رحم مادر شروع میشود، ولی روایت رسول خدا صلی الله علیه و آله خبر از آن میدهد که حقیقتی برای اهل بیت علیهم السلام هست که نسبتی با جسم و نفس آنها ندارد و در همین رابطه مرگ و حیات هم برای آن حقیقت معنی نمیدهد.
در حال حاضر با به حاشیهرفتن این نوع روایات، این فکر و فرهنگ گم شده است و تا این فکر به صحنه نیاید شیعه نمیتواند آن تمدنی را که بناست بسازد و وعدهی بزرگ الهی است، به صحنه آورد. بسیاری از شیعیان نهایت معرفتشان در این حدّ است که متوجهاند امیرالمؤمنین علیه السلام را خدا در غدیر نصب کرده است و امامان هم به تبع آن حضرت منصوب از طرف خدا هستند. این حرف حرفِ درستی است و پشتوانهی تاریخی دارد. اما یک سؤال میماند و آن این که از نظر عالم تکوین چرا خداوند امیرالمؤمنین علیه السلام را جهت ادامهی شریعت به عنوان امام نصب فرمود؟ آیا یک اعتبار سادهی الهی بود و یا ریشه در حقایق عالم تکوین داشت؟
معرفت به مقام نوری اهل البیت علیهم السلام معرفت غریبی است و شرایط خاص خود را میخواهد که بتوان آن را درست مطرح کرد. با اینکه شیعه و سنی اذعان دارند پیامبر صلی الله علیه و آله از این نوع سخنها نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودهاند ولی عجیب است که به آن بیمهری میشود. شاید علت بیمهری به این روایات حتی در بین شیعیان به جهت آن باشد که عدهای بیسواد که بیشتر اهل اختلافِ بین شیعه و سنی بودند این روایات را دست
گرفتند تا چماق کنند برای کوبیدن اهل سنت. متأسفانه ظاهر روایات در دست عدهای افتاد که از روح آنها بیخبر بودند.
روایت از این قرار است که جابربن عبدالله نقل میکند؛ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله: «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِی ابْتَدَعَهُ مِنْ نُورِهِ وَ اشْتَقَّهُ مِنْ جَلالِ عَظَمَتِهِ» رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: اولین چیزی که خدا خلق کرد نور من بود که از نور خودش بیرون آورد و از جلال عظمتش جدا نمود.
معلوم شد اولین مخلوق یک موجود جامع و کامل است که ظرفیت قبول و حمل همهی اسماء الهی را دارد. پیامبر صلی الله علیه و آله میفرمایند آن نور، نور من بود. و از این طریق ذهنها را متوجه حقیقت و ذات خود مینمایند تا اگر با محمدبن عبدالله صلی الله علیه و آله روبهرو هستیم، نظر را به باطنی بیندازیم که عالیترین حقیقت هستی است. این قاعده در فلسفه مطرح است که «اَلنِّهَایات هِی الرّجوعُ اِلَی الْبِدَایات»(1)آنچه در انتها ظاهر میشود، برگشت دارد به آن چه در ابتدا مطرح است. به این معنی که همیشه آن عالیترین و نهاییترین ظهور در عین و در خارج، برمیگردد به عالیترین و ابتداییترین حقیقت در غیب. مثلاً آن صندلیِ کاملی که در ذهنتان تصور میکنید و میخواهید در بیرون بسازید، زمانی در بیرون و در عین با آن روبهرو میشوید که همهی مقدمات ساختن آن را طی کرده باشید. یعنی آخرین مرحلهی آن شیء در خارجِ از ذهن، مطابق است با اولین مرحلهی
1) شرح بر زاد المسافر، سید جلال الدین آشتیانی، ص 208.
آن شیء در ذهن. آن جنبهی غیبیِ صندلی که اول در ذهن بود، در خارج از ذهن پس از تهیهی اجزاء صندلی و اتصال آنها بههم، در آخر ظهور کرد. آن صندلی در جنبهی غیبِ شما اولینش کاملترین حالت است. ولی در بیرون آخرینش، کاملترین حالت است و در آخرین منزل، کاملترین حالت آن ظهور میکند. در سیر نبوت هم قاعده از همین قرار است به طوری که اولین مخلوق و کاملترین مخلوق در عالم غیب، آخرین پیامبر در عالم عین و خارج است. و طبق همین قاعده رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «کُنْتُ نَبِیّاً وَ آدَمُ بَیْنَ الْمَاءِ وَ الطِّین»(1)من نبی بودم ولی آدم هنوز خلق نشده بود و در بین آب و گل بود.
ملاحظه بفرمائید چه معرفت عجیبی را با ما در میان میگذارند در حالی است که شما با رسول خدا صلی الله علیه و آله در مکه و مدینه روبرویید، یک مرتبه میفرمایند: «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِی»(2)اگر کمی در مورد این روایت فکر کنید میفهمید چه پردههایی از جلوی شما عقب میرود و با حقیقت اهل البیت و پیامبر علیهم السلام آشنا میشوید.
حضرت در ادامه میفرمایند: «ابْتَدَعَهُ مِنْ نُورِهِ وَ اشْتَقَّهُ مِنْ جَلالِ عَظَمَتِهِ» نور مرا از نور خودش ظاهر کرد و از جلال عظمتش جدا نمود. چرا فرمود آن نور را از جلال عظمتش جدا کرد؟ حضرت رب العالمین تجلیات متعددی دارد، مثلا برای کسیکه به نور اسم رزاق جلوه میکند، او دیگر نگران رزقش نیست. این تجلی اندکی است. یک وقت برای
انسان به اسم جمال تجلی میکند. در آن حالت انسان در شعف و شیدایی و اُنس با حق قرار میگیرد. «اسم جلال» از همهی اسماء به حضرت رب العالمین نزدیکتر است. نور رسول خدا صلی الله علیه و آله از اسم جلال حضرت حق متجلی گشته و نمایش جلال و عظمت حق است. به همین جهت رسول خدا صلی الله علیه و آله در طول تاریخ - از حضرت آدم علیه السلام تا امروز- نمایش جلال الهی میباشند و اگر کسی به آخرین پیامبر نظر کند، متذکر جلال خداوند میشود. هیبت و بزرگی حضرتِ حق با ظهور رسول خدا صلی الله علیه و آله بر قلبها متجلی می شود. در ادامه میفرمایند: «فَأَقْبَلَ یَطُوفُ بِالْقُدْرَةِ حَتَّی وَصَلَ إِلَی جَلالِ الْعَظَمَةِ فِی ثَمَانِینَ أَلْفَ سَنَةٍ» سپس آن نور، بدون آنکه از جلال عظمت حق جدا شود، شروع کرد به طواف حول قدرت الهی تا این که در طول هشتاد هزار سال به جلال و عظمت رسید و سپس از روی تعظیم، به خدا سجده نمود.
گاهی به لطف الهی نوری بر قلب سالکی تجلی میکند. مثلاً اسم حیِّ خدا به قلب کسی تجلی میکند، او در چنین حالتی در یک امیدواری خوبی قرار میگیرد. این تجلی به حکمِ سیر از قوس نزول به قوس صعود، شروعی دارد و انتهایی، که انتها از جهتی انتها است و از جهتی شروعی است با حالتی جدید. با تجلی اولِ اسم حیّ، امیدی زایدالوصف در قلب تجلی میکند که تمام عالم را با آیندهی آن احساس میکند و باز نظری میکند به همان اول - به صورت طواف- و دوباره تجلی دیگری شروع میشود و باز آن به انتها میرسد، به طوری که گویا قلب در حال طواف به گرد آن تجلی میگردد، آن تجلی که نوری از انوار ربّ العالمین است.
طوافی که به دور خانهی خدا انجام میشود نیز بر همین اساس است که قلبِ انسان نور حضرت رب العالمین را مییابد و به گرد آن سیر میکند تا به انتهای اولین طواف برسد، دوباره نور حضرت ربالعالمین تجلی میکند و دوباره سیر به گرد کعبه ادامه مییابد. در واقع طواف به دور خانهی توحید قصهی طواف روحانی قلب است به گرد انوار الهی.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: نور جلالِ عظمتِ حضرت رب العالمین - که به عنوان نور آن حضرت از رب العالمین جدا شد- شروع کرد به طواف به دورِ نور قدرت، تا آنجا که به جلال عظمت برگشت و در آن مقام محقق شد. ابتدا یک نوری به قلب تجلی میکند و بعد با طواف به گرد نور قدرت تثبیت میگردد. همان دستوری که خداوند به رسول خود داد که: «وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ»(1)به نعمت پروردگارت نظر کن تا تثبیت شود و نعمتی که آمده پایدار و تازه بماند.
میفرمایند: نوری که آمد شروع کرد به طواف به گرد نور قدرت تا پایدار بماند، طوافی به مدت هشتاد هزار سال. وقتی میفرماید یک روزِ خدا «اَلْفَ سَنَةٍ مِمِّا تَعُدُون» هزار سال از سالهای شما است، با این حساب از زمان بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله تا حال یک روز و کمی کمتر از نصف یک روز است. حال معلوم است که نور نبی الله در آن عالم چگونه در طواف حضرت حق بوده است. میفرمایند: پس از طواف «ثُمَّ سَجَدَ لِلَّهِ تَعْظِیماً»؛ حال که جلال عظمت حق برایش محقق شد، قلب به جهت عظمت حق در سجدهی حق قرار میگیرد. چون وقتی جلالِ عظمت حق تجلی کند
1) سورهی ضحی، آیهی 11.
تمام وجود در مقابل آن فانی میشود و ظهور آن فنا به صورت سجده خواهد بود. همانطور که سجدهی در نماز، ظهور تجلی جلال عظمت حضرت رب العالمین است بر قلب ما. البته ممکن است بفرمائید وقتی ما سجده میکنیم چنین حالتی واقع نمیشود. بسیار خوب، ولی حرکات بدن به صورت سجده، زمینهی آن تجلی را فراهم میکند. اگر این کار مستمراً صورت بگیرد و قلب هم متوجهی جلال عظمت حضرت رب العالمین شود، همینکه سجده را تکرار میکند پردهها عقب میرود و جلوه شروع میشود. یک جلوه کافی است که اولاً: جان ما از نور جلال عظمت حق تغذیه کند. ثانیاً: راه را بیابد و بداند کجا باید برود. اساتید بزرگ میفرمایند سعی کنید راه پیدا شود و پس از آن مجاهده را مستمراً ادامه دهید. خداوند وعده داده «لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذی کانُوا یَعْمَلُون»(1)حتماً آن بهترین عملی را که در دنیا انجام میدادند پاداش همهی اعمالشان قرار میدهیم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در ادامه میفرمایند: «فَفَتَقَ مِنْهُ نُورَ عَلِیٍّ علیه السلام» بعد از این که نور جلال عظمت با طواف هشتاد هزار ساله به کمال خود رسید و منور به سجده در مقابل خداوند شد، خداوند از آن نور، نور علی علیه السلام را جدا کرد. مرحوم مجلسی میگوید: «رَوَی أَحْمَدُ بْنُ حَنْبَلٍ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله أَنَّهُ قَالَ کُنْتُ أَنَا وَ عَلِیٌّ نُوراً بَیْنَ یَدَیِ الرَّحْمَنِ قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَ عَرْشَهُ بِأَرْبَعَةَ عَشَرَ أَلْفَ عَامٍ»(2)احمد بن حنبل از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده که
حضرت فرمودند: من و علی نور واحدی بودیم در مقابل حضرت رحمان قبل از آنکه عرش خلق شود. عرش مقام ظهور اسماءِ «سُبْحَانَ اللَّهِ» و «الْحَمْدُ لِلَّهِ» و «لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ» و «اللَّهُ أَکْبَرُ» است. انواری که بر عرش تقدم دارند، نسبت به عرش دارای درجهی وجودی بالاتر و کمال برتری هستند و تمام اسماءِ موجود در مقام عرش، در نور آن مقاماتی که نسبت به عرش تقدم دارند، به صورت جامع موجودند و به عنوان جلوهی جامع حضرت رحمان، بیواسطه با خدا مرتبطاند.(1)در این مورد روایات زیادی هست که هر کدام تکمیل کنندهی دیگری میباشند و زاویهای از حقیقت قدسی اهل البیت علیهم السلام را گوشزد میکنند که بنا نیست وارد آنها شویم. همین که ملاحظه میکنید چنین موضوعاتی در متون اهل سنت مطرح است، معلوم میشود این فکر و فرهنگ را پیامبر خدا صلی الله علیه و آله برای همهی مسلمانان مطرح فرمودهاند تا همه متوجه معارف بلند این روایات بشوند و فکر کنند خلقت قبل از عرش که مربوط به اهل البیت علیهم السلام است به کدام مرتبه از وجود آن ذوات مقدس مربوط میباشد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در ادامهی روایت مورد بحث میفرمایند: «فَکَانَ نُورِی مُحِیطاً بِالْعَظَمَةِ وَ نُورُ عَلِیٍّ مُحِیطاً بِالْقُدْرَةِ» پس نور من عظمت را فرا گرفته بود و نور علی علیه السلام قدرت را. این تعبیر حکایت از نحوهی وجود آن دو نور دارد که یکی با عظمت الهی و دیگری با قدرت او مرتبط بوده و با چنین
1) چون در روایت فرمودند: «بَینَ یدَی الرّحمن».
صفاتی ظهور کردهاند. در ادامه میفرمایند: «ثُمَّ خَلَقَ الْعَرْشَ وَ اللَّوْحَ وَ الشَّمْسَ وَ ضَوْءَ النَّهَارِ وَ نُورَ الْأَبْصَارِ وَ الْعَقْلَ وَ الْمَعْرِفَةَ وَ أَبْصَارَ الْعِبَادِ وَ أَسْمَاعَهُمْ وَ قُلُوبَهُمْ مِنْ نُورِی وَ نُورِی مُشْتَقٌّ مِنْ نُورِهِ» سپس عرش و لوح و شمس و روشنائی روز و نورِ دیدگان و عقل و معرفت و دیدهی بندگان و گوش و قلبهایشان را از نور من خلق نمود، در حالی که نور من از نور خداوند جدا شده بود. میفرماید تمام مخلوقات از ملائکه بگیر تا سایر حقایق عالم، همه براساس نور رسول خدا صلی الله علیه و آله خلق شده است. مثل آنکه تمام افکار و خیالات و تصورات و برنامهها و ارادهی شما از عقلتان صادر میشود و تجلی میکند و همه نسبت به هم و در رابطه با عقل دارای رابطهی نوری هستند. همینطور که نور چشم شما از نفس شما است، نفس که گرفته شود چشم هم هر چقدر سالم باشد دیگر نمیبیند. از آن طرف نفس شما جلوهای از روح است که فوق مقام ملائکه میباشد و به تعبیری همان حقیقت محمدیه صلی الله علیه و آله است. از مقام روح یا حقیقت محمدیه صلی الله علیه و آله نفس انسان تجلی میکند که بینایی یا نور چشم انسان یکی از شئونات نفس است. این شعور و عقل و معرفت همه از نفس ما است که جلوهای از آن روح کلی است. و در همین رابطه رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند تمام اینها از نور من است. چقدر خوب است که آدم بتواند آزاد از نسبتهای کثیر و ارتباطهای اعتباری دنیا، رابطهای را که عالم با نور محمدی صلی الله علیه و آله دارد بشناسد و بتواند از طریق این روایات افقِ نظر به نور حضرت را در جلوی خود باز کند. وقتی افق باز شد هر چقدر جلو برود به نتیجه میرسد و در واقع این روایات دست ما را میگیرند تا به حقیقت نوری پیامبر خدا صلی الله علیه و آله
نزدیکمان کنند. بعضی مواقع ما به جای اینکه خودمان بالا برویم و مطالب را درست درک کنیم، موضوعات را پائین میآوریم و کار را خراب میکنیم. بدترین ظلم به حقایق قدسی، سطحی و حسّیکردن آنها است. روح فرهنگ غربی و غربزدگی، حسگرایی است و همه چیز را تبدیل به کمّیّت و عدد میکند. روح کمّیّتگرا هرگز نمیتواند این گونه روایات را درک کند. باید این گونه روایات را در فرهنگ و ساحت خودش درک کرد.
حضرت رسول صلی الله علیه و آله ابتدا ذهن ها را متوجه نور خود نمودند ولی برای کاملکردن آن معرفت، مطلب را بر روی حقیقت همهی اهل البیت علیهم السلام بردند و لذا در ادامه میفرمایند: «فَنَحْنُ الْأَوَّلُونَ وَ نَحْنُ الْآخِرُونَ وَ نَحْنُ السَّابِقُونَ وَ نَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ وَ نَحْنُ الشَّافِعُونَ وَ نَحْنُ کَلِمَةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ خَاصَّةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ أَحِبَّاءُ اللَّهِ» پس اولین و آخرین و سابقون و تسبیح کنندگان و شافعان و کلمة الله و خاصّةُ الله و احباءُ الله، همه و همه مائیم. یعنی تمام آن زیباییهایی که در این عالم توسط ملائکه و انسانها محقق میشود به ما اهل البیت برمیگردد. شما در قرآن در وصف ملائکه دارید «عِبادٌ مُکْرَمُونَ * لَا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ»(1)بندگان بزرگواری که هرگز از گفتهی خدا سبقت نمیگیرند و به امر او عمل میکنند. عیناً این اوصاف را در زیارت جامعه به ائمه علیهم السلام نسبت میدهید به این معنی که حقیقت بندگیِ ملائکه به اهلالبیت علیهم السلام برمیگردد. و به همان معنی که
1) سورهی انبیاء، آیات 26 و 27.
ذات ملائکه عین عبودیتاند و در مقابل امر الهی هیچگونه عصیانی ندارند، آن حقیقت به صورت جامع نزد اهل البیت علیهم السلام است و معلوم است که مقام جامعیت مقدم است و لذا ائمه علیهم السلام حقیقت ملائکه میباشند. میفرمایند: همهی شفاعتها به ما برمیگردد. به جملهی «فَنَحْنُ الْأَوَّلُونَ» کمی فکر کنید که میفرمایند: هر اولی باید به اولیت پیامبر و ائمه علیهم السلام برگردد. اولین عبادت و عدالت و تقوا به انسانهای کامل برمیگردد. اگر امام حسین علیه السلام نباشند چطور میشود با دنیای استکباری به معنی واقعی مبارزه کرد و به نتیجه رسید؟ هر حرکتی که با نظر به جنبهی باطنی و قدسی آن حرکت شروع نشود و به آن متصل نباشد عقیم میماند، چه نماز باشد و چه جهاد، و جنبهی باطنی همهی حرکات، انسانهای کاملاند. میفرمایند اگر میخواهید کاری را شروع بکنید باید با نور آن ذوات مقدس شروع نمایید وگرنه با تصورات و انگیزههای وَهمی شروع کردهاید که واقعیت خارجی ندارند. وقتی آن شروع با نظر به سیرهی اهل البیت علیهم السلام نباشد دارای انتها و نتیجهای نخواهد بود و لذا میفرمایند: «وَ نَحْنُ الْآخِرُونَ» مائیم آن انتهایی که به واقع انتها است. اگر کارها و نظرها به آنها ختم نشود به انتها نرسیده تا به نتیجه رسیده باشد. در تمام کارها از ابتدا تا انتها باید نظر به وجود نوری امام در صحنه باشد و هیچ انگیزهای ماوراء نظر به امام بر ذهنها حاکم نشود وگرنه آن انگیزه، انگیزهی واقعی نیست و انسان را به نتیجه نمیرساند و لذا فرمودند: «وَ نَحْنُ السَّابِقُونَ» در همین راستا همهی پیامبران در امور خود به اهل البیت علیهم السلام نظر داشتند و شعور نوری خود را به شعور نوری صاحبان اصلی نور متصل مینمودند.
عرض شد همینطور که یک عارف واقعی میفهمد فلانی از او عارفتر است، پیامبران خوب میفهمند که صاحب اصلی انوار وِلایی آنها چه کسانی هستند. اهل نظر و اهل دل گاهی از یک جمله، افق شخصیت گوینده را در مییابند. همینکه طرف میگوید: «طبق برهان صدیقین که انسان هویتش تعلقی است، پس انسان همان دعا است.» معلوم میشود چقدر خوب مطلب را درک کرده است. وقتی میفرمایند: مائیم سابقون، هزاران مطلب را گوشزد کردهاند و راه اصلی را نمایاندهاند تا اهل باطن بفهمند در کارها به کجا باید نظر کنند تا درست شروع کرده باشند. وقتی این جمله درست فهمیده شود انسان خوب میفهمد چرا حضرت نوح علیه السلام و سایر انبیاء به ائمه علیهم السلام متوسل میشوند.(1)
یقیناً هر پیامبری تا به این ذوات مقدس متصل نشود، به جنبهی باطنیِ اولین و آخرینِ حقیقت متصل نشده است. درست است اصل حقیقت برای مردمِ آن زمان حضرت نوح است ولی برای حضرت نوح اصل حقیقت، حقیقت محمدی صلی الله علیه و آله است.
1) «عَنِ الرِّضَا علیه السلام قَالَ لَمَّا أَشْرَفَ نُوحٌ علیه السلام عَلَی الْغَرَقِ دَعَا اللَّهَ بِحَقِّنَا فَدَفَعَ اللَّهُ عَنْهُ الْغَرَقَ وَ لَمَّا رُمِیَ إِبْرَاهِیمُ فِی النَّارِ دَعَا اللَّهَ بِحَقِّنَا فَجَعَلَ اللَّهُ النَّارَ عَلَیْهِ بَرْداً وَ سَلَاماً وَ إِنَّ مُوسَی علیه السلام لَمَّا ضَرَبَ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ دَعَا اللَّهَ بِحَقِّنَا فَجَعَلَهُ یَبَساً وَ إِنَّ عِیسَی علیه السلام لَمَّا أَرَادَ الْیَهُودُ قَتْلَهُ دَعَا اللَّهَ بِحَقِّنَا فَنُجِّیَ مِنَ الْقَتْلِ فَرَفَعَهُ إِلَیْه» (بحارالأنوار،ج 26،ص 325) حضرت رضا علیه السلام میفرمایند: وقتی نوح علیه السلام مشرف به غرق شدن شد خدا را به حق ما قسم داد غرق از او برطرف گردید. وقتی ابراهیم را در آتش افکندند خدا را به حق ما قسم داد خداوند آتش را بر او سرد و سلامت قرار داد و حضرت موسی علیه السلام وقتی به دریا رهسپار شد خدا را به حق ما قسم داد آن را خشک کرد و هنگامی که یهودیان تصمیم کشتن عیسی علیه السلام را گرفتند خدا را به حق ما قسم داد از کشته شدن نجات یافت و خدا او را به سوی خود برد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «وَ نَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ» تسبیح کنندگان مائیم. یعنی هر تسبیحی حقیقتی دارد که آن حقیقت ما هستیم. لازمهی حقیقتِ تسبیح، داشتن شعور و معرفت کامل به خداوند است که مربوط به مقام «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ» است که بیواسطه با خدا مرتبط است. آن مقام است که حقیقتاً متوجه تنزیه پروردگار از هر نقصی است.
خداوند به حقیقت صاحبان اصلی هر کمالی، ما را متوجه معارفی بنماید که موجب توفیق عملِ بیشتر در بندگیمان گردد.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسماللهالرّحمنالرّحیم
با نظر به جایگاه نوری و تکوینی ائمهی معصومین علیهم السلام و ذات مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله متوجه میشویم خداوند برای ادارهی جهان و هدایت انسانها چه برنامهی مهمی داشته و کسانی بنا بوده در این عالم مدیریت جامعهی بشری را به عهده بگیرند که در مقام «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ» بوده و هستند و از ملائکه هم برترند. این نوع روایات کمک میکند تا بفهمیم نهایت کار بشر تا کجا باید جلو برود و تمدنی که باید بسازد و براساس آن زندگی زمینیاش را رونق آسمانی بدهد، چه خصوصیاتی باید داشته باشد.
تمدنی که خداوند برای ما برنامهریزی کرده، تمدنی است که در رأس آن انسانِ موحدی حاکم است که تمام وجودش را توحید خداوند فرا گرفته است و لذا جامعه از طریق او در تعادل کامل قرار میگیرد، چون
انسانِ موحد کسی است که میلهایش در حاکمیت ایمانش قرار دارد و تمام اعضاء و امیالش در کنترل حضرت احد است. در جامعهی توحیدی هیچ میلی از امیال انسان سرکوب نمیشود ولی همهی امیال در ذیل برنامهی حضرت احد قرار میگیرند و لذا چنین انسانی در تعادل است. جامعهی توحیدی جامعهای است که در آن نه گرایشهای انسانها سرکوب میشوند و نه از مرز خود خارج میگردند.
با توجه به روایت مورد بحث و امثال آنکه خبر میدهد ائمه علیهم السلام دارای حقیقت آسمانی هستند، روشن میشود حال که بنا است امامان معصوم علیهم السلام مدیریت جهان را به عهده بگیرند و براساس احکام توحیدی زمین را مدیریت کنند، کثرت امیال به خودی خود حکومت نمیکنند بلکه با رویکرد توحیدی در جای خود قرار میگیرند. درست همانطور که یک انسانِ موحد همهی میلهایش را در جای خود قرار داده و به تعادل شخصیت رسیده است. با نظر به تعادل است که اسلام - برعکس بعضی از ادیان امروزی- میلهای طبیعی را سرکوب نمینماید ولی با نور توحیدی، هر کدام در جای خودشان قرار میگیرند و این معجزهی توحید است. در جامعهی الهی حقِّ هیچ فردی نفی نمیشود، مثل نظام دموکراسی نیست که فقط رأی اکثریت تکلیف افراد جامعه را تعیین کند. دموکراسی اگر هم درست اجرا شود - و حاکمیت احزاب و قدرتهای اقتصادی زیر پوشش دموکراسی بر مردم تحمیل نشود- چون مردم بدون رجوع به توحید، نظر میدهند و میلهای مردم است که تکلیف جامعه را تعیین میکند، عملاً جامعه به بحران کشیده میشود و مضمحل میگردد. چون
کثرت به خودی خود ضد وحدت است و از طرفی وحدت «عین بقا» است، همانطور که خدای احد، عین وجود و عین بقا است. براساس همین قاعده، جامعهای که گرفتار کثرت شد هر روز در اضمحلال و پریشانی و اضطراب است. اگر خدا بر جامعهای حاکم شد مثل حاکمیت احکام الهی در شخصیت انسان که حقوق هر میلی تعیین میشود، حقوق هیچ فردی از افراد سرکوب نمیگردد.
اینکه خداوند حاکمیت انسان موحد را برای جامعهی جهانی اراده کرده، به این جهت است که در آن حال، کثرتها به صورت استقلالی در نظر گرفته نمیشود بلکه همه در نظام وحدانی جایگاه خاص و حقوق خاص و تکلیف خاصی دارند و هرکس خود را در نظام وحدانی، و توحیدی معنی میکند. در شخصیت انسان اگر امیال به صورت مستقل مورد توجه قرار گیرند هر میلی تمامیت خواه است و نظری به جایگاه امیال دیگر ندارد و لذا درون انسان به جنگ و تضادِ امیال کشیده میشود و این اوج پریشانحالی است و موجب میشود تا انسان یک لحظه نتواند در آرامش و رضایت خاطر بهسر ببرد. نمونهی پریشان حالی را در اهل دنیا میتوانید تجربه کنید که چگونه مردم از زندگی خود راضی نیستند، چون یک میلشان یک جا میرود و میل دیگر جای دیگر. هرکس خود را منقطع از حکم الهی احساس کند به تمامیتخواهی میرسد و حاضر است همه نابود شوند تا او بماند، همهی افرادِ جامعه چنین حالتی دارند. در حالی که با حاکمیت توحید و با مدیریت انسانی که موحد محض است روحیهی تمامیتخواهی به روحیهی حقخواهی تبدیل میشود و هر کس خود را
در اتصال به حق - و نه جدا از او- مییابد و در آن صورت حق در صحنه است و حقوق هیچکس نادیده گرفته نمیشود.
طرح این نوع مباحث شرط وقوع تمدن اسلامی است تا معلوم شود چرا هویت تمدن اسلامی به کلی با تمدنهای موجود متفاوت است. اول باید متوجه باشیم آنچه خداوند جهت مدیریت جهان در منظر انسانها گذاشته چه خصوصیاتی دارد و چطور باید تصور کرد و سپس تحقق آن را تعقیب نمود.
رسول خدا صلی الله علیه و آله سخن خود را از اینجا شروع کردند که «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِی»؛ اولین چیزی که خدا خلق کرد نور من بود. سپس فرمودند: نور من جلوهای است از نور خدا و از جلال عظمتش مشتق شد و شروع نمود در طواف به گرد نور قدرت الهی تا پس از هشتاد هزار سال به جلال عظمت الهی متصل شد. ملاحظه بفرمایید که آن نور از یک طرف از جلال عظمت مشتق میشود و از طرف دیگر برای آن که منقطع نگردد با طواف به نور قدرت پس از هشتاد هزار سال به جلال عظمت متصل میماند و با آن حقیقتِ نوری مأنوس میشود و از آن تغذیه میکند تا شخصیت او در عین آنکه یک مخلوق مستقل است، به مبدأ خود متصل باشد.
همانطور که شما به گرد خانهی خدا میگردید تا در عین مخلوقبودن، اتصال خود را حفظ کنید و با هفت بار طواف، اتصال به طور کامل محقق میشود، همانطور در آن عالم با هشتاد هزار سال طواف، اتصال پایدار ماند و نور جلالِ عظمت همواره بر جان مبارک
حقیقت نوری رسول خدا صلی الله علیه و آله در تجلی ماند و در نتیجه حضرت خود را هیچ میبینند و حق را همهچیز. اگر نور جلالِ عظمت بر قلب شما تجلی کرد - در حدّ خودتان- چنین حالتی برایتان حاصل میشود و قلب شما هیبت الهی را احساس میکند. حاصل تجلی جلالِ عظمت بر حقیقت نوری رسول خدا صلی الله علیه و آله آن شد که «ثُمَّ سَجَدَ لِلَّهِ تَعْظِیماً» حضرت جهت تصدیق عظمت الهی بر خدا سجده کردند تا حقِ نور عظمت را ادا کرده باشند و تجلی آن نور را بر قلب خود مستدام دارند. «فَفَتَقَ مِنْهُ نُورُ عَلِیٍّ علیه السلام» سپس از آن نوری که تحت تجلیات نور عظمت الهی بود، نور علی علیه السلام جدا شد. ملاحظه کنید در عالم بالا چه خبر بوده و چه خبر هست و اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله در واقع مأمور بودند تا در غدیر آنچه را در عالم غیب میگذرد روی زمین جاری نمایند، تا نظام تشریع بشری مطابق عالم تکوین گردد.
همانطور که اسلام با نور رسول خدا صلی الله علیه و آله در این عالم ظهور کرد اگر اسلام بخواهد با جنبهی الهی خود تداوم پیدا کند باید با نور علی علیه السلام ادامه یابد و اگر بر این اساس اسلام ادامه پیدا نکند دائماً بشر در ناکامی به سر میبرد و از جنبههای عینی و معنوی اسلام بیبهره میماند و در قالب بیروح اسلام متوقف است. غدیر برنامهای بود تا بشریت ذیل مکتب اسلام درست زندگی کند و زمین به آسمان متصل باشد.
در غفلت از غدیر فقط بنی امیه ناکام نشدند، همه ناکام شدیم و دلها از آسمان بریده شد و به اسلامی که سخت زمینی شد دل بستیم. تا آنجایی که حضرت صادق علیه السلام به سُدیر صیرفی که به حضرت میگوید حالا که بنی امیه ضعیف شدند انقلاب کنید و کارها را به دست بگیرید میفرمایند: وقتش نیست. بعد به او میگویند: فرصت داری که به صحرا برویم؟ در صحرا به گلهی بزغالهای برخورد میکنند، حضرت میفرمایند: ای سدیر به خدا سوگند اگر شیعیانم به شمارهی این بزغالهها بودند خانهنشینی برایم روا نبود. سدیر میگوید بزغالهها را شمردم، هفده رأس بودند.(1)
این نشان میدهد که چه اندازه جامعه از غدیر غافل است و کسی نیست زبان امام و جایگاه امامت را بفهمد. عدم معرفت به جایگاه اهل بیت علیهم السلام منحصر به اهل سنت نیست، شیعیان هم آنطور که شایسته است مطلب را نمیشناسند تا بتوانند حق آن را ادا کنند.
سهل بن حسن خراسانی از خراسان خدمت امام صادق علیه السلام میآید و میگوید که آقا همهی اهل خراسان آمادهاند تا به فرمان شما قیام کنند و اصرار دارد که حضرت قیام نمایند. حضرت میفرمایند: تنور را روشن کنید. همینکه آتش شعلهور شد به آن خراسانی میفرمایند: داخل آتش برو. طرف دست و پای خود را گم میکند و آثار ترس بر او ظاهر میشود و از حضرت تقاضا میکند او را از این کار معاف کنند. حضرت به کار دیگری میپردازند تا این که هارون مکی که از خواص اصحاب بود وارد میشود حضرت به او میفرمایند: در آتش داخل شو. او بیدرنگ داخل
1) کافی، ج 2، ص 243.
میشود و حضرت به کار دیگری میپردازند. بعد از مدتی به مرد خراسانی میفرمایند برخیز و به داخل تنور نظر کن. او با تعجب دید که هارون سالم در داخل تنور نشسته است. با اشارهی حضرت از تنور بیرون آمد. امام از مرد خراسانی میپرسند در خراسان چند نفر مثل این مرد وجود دارد؟ میگوید یابن رسول الله به خدا سوگند یک نفر هم نداریم. حضرت میفرمایند: ما در زمانی که پنج نفر وجود ندارد که ما را در این امر یاری کنند قیام نمیکنیم.(1)
ملاحظه کنید در زمان امام صادق علیه السلام هم چقدر قلیل بودهاند کسانی که جایگاه حقیقت آسمانی امام را درک کنند.
آری بشریت غدیر را نفهمید. پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و جریان سقیفه، شب هنگام سیصد و شصت نفر با علی علیه السلام بیعت کردند که تا پای جان از حضرت دفاع کنند. حضرت فرمودند: فردا صبح همگی با سر تراشیده در منطقهی «احجار الزیت» حاضر شوید. علی علیه السلام سر خود را تراشیدند و آمدند، از آن سیصد و شصت نفر جز ابوذر و مقداد و حذیفةبنیمان و عمار یاسر و سلمان - که او در آخر کار رسید- کسی سرِ تراشیده در وعدهگاه نیامد.(2)
حضرت اینطور دستور دادند تا معلوم شود واقعاً اگر کسی معتقد است که این خانواده دارای مقام آسمانی هستند بیچون و چرا سخن حضرت را بپذیرد و به آن عمل کند. آیا اگر کسی معتقد باشد تمام اسماء الهی در قبضهی اینها است و این خانواده صاحب اسم اعظم هستند، اگر فرمان دادند داخل آتش شود دلواپس باید باشد؟
این نکات را از این جهت عرض میکنم که هم جایگاه روایت کمی روشن شود و هم وقتی میگویند انقلاب اسلامی مرحلهی گذار از ظلماتِ غفلت از غدیر، به سوی نور اعتقاد به غدیر است، معلوم شود به کجا باید نظر داشت. در حال حاضر انقلاب اسلامی ضروریترین و حقیقیترین چیزی است که خداوند در هستی گذاشته است. در حال حاضر تنها موقعیتی که میتوان گفت نقطهی ورود به حاکمیت امام معصوم است انقلاب اسلامی است، تا از ظلمات حاکمیت کثرت به حاکمیت وحدت جهتگیری کنیم. در این مرحله حاکمیت ولی فقیه را داریم که معصوم نیست ولی بیرون از فرهنگ امام معصوم هم نیست، چون فقیه یعنی کارشناس کشف حکم خدا و حکم امام معصوم. اینجا است که دروغبودن ادعای آنهایی که میگویند معتقد به خدا و پیامبر هستند ولی ولایت فقیه را نمیپذیرند، روشن میشود. اینها خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله را آنگونه که شایسته است نمیشناسند.
وقتی معلوم شد مقام پیامبر صلی الله علیه و آله و اهلالبیت علیهم السلام مقام «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ» است یعنی تمام هستی در قبضهی حضرت است، پس حتماً جنبهی تشریعی و قانونگذاری و برنامهریزی اجتماعی هم باید در قبضهی وجود مقدس ایشان باشد. اگر کسی چنین اعتقادی داشته باشد در حال حاضر حتماً متوجه است برای رسیدن به آن شرایط، حاکمیت ولایت فقیه نقطهی شروع و لازمی است. مگر انقلاب اسلامی چیزی غیر از ولایت فقیه است؟
یکی از عوامل منفی و ظلمانی که مانع فهم انقلاب شد این بود که ارزش انقلاب اسلامی را در راستای ارزان و گران شدن نان و آب ارزیابی کردند. غافل از اینکه موضوع را باید در راستای حاکمیت حکم الهی ارزیابی کرد. باید از خود پرسید آیا معتقد به حاکمیت حکم خدا هستیم یا نه. اگر معتقد به حاکمیت حکم خدا هستیم پس این حرفها که انقلاب اسلامی خوب است یا بد است معنی نمیدهد، مثل این است که بگوئیم خدا خوب است یا بد است؟ انقلاب اسلامی به معنای حقیقی، جز حاکمیت حکم خدا بر جامعه در زمان غیبت امام معصوم عجل الله تعالی فرجه، چیز دیگری نیست و بحث اجرایی کارها بحث دیگری است. آیا وقتی نماز بنده خراب شد دیگر نباید نماز بخوانم یا باید نمازم را درست کنم؟ حضرت امام«رضواناللهعلیه» در نجف در سال 47 در کتاب «ولایت فقیه» فرمودند هرکس بفهمد ولایت فقیه یعنی چه و منکر بشود، مرتد است. انقلاب اسلامی یک موضوع بسیار مهم و ریشهدار در تاریخ تشیع است. به همین جهت شما در پشت آن دست خدا را میبینید. همان خدایی که پیامبر صلی الله علیه و آله را برای تعالی بشریت پروراند و راه تحقق شریعت اسلام را هموار کرد، در این شرایط انقلاب اسلامی را به صحنه آورده است. همین طور که عدهای به پیغمبر پشت کردند، عدهای هم به انقلاب اسلامی پشت میکنند. ملاک ارزیابی و خوب و بدبودن انقلاب اسلامی برای مخالفان انقلاب اسلامی در حال حاضر ملاکهای فرهنگ غرب است که بشر را از رابطه با اَحد در مناسبات اجتماعی و آموزشی و اقتصادیش بیرون برده است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در ادامه میفرمایند: «فَکَانَ نُورِی مُحِیطاً بِالْعَظَمَةِ وَ نُورُ عَلِیٍّ مُحِیطاً بِالْقُدْرَةِ» پس نور من عظمت را فرا گرفت و نور علی قدرت را. ارتباط نور پیامبر صلی الله علیه و آله با نور عظمت به آن معنی است که اگر میخواهید مقهور حوادث نشوید باید نور پیامبر صلی الله علیه و آله در نظام زندگی شما حاکم باشد وگرنه با خواری و زبونی زندگی میکنید و اگر در عین عظمت، قدرت میخواهید باید با نور امیرالمؤمنین علیه السلام مرتبط باشید تا توان مقابله با امیال خود و تبلیغات شیطان و کفر جهانی را داشته باشید و بتوانید صاحب نفوذ باشید. راستی اگر شیعیانِ حضرت از ایشان تبعیت کرده بودند برای معاویه پایگاهی میماند؟ و چه کسی جز علی علیه السلام میتوانست فتنهی معاویه را دفع کند؟ حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» با جمع بین عظمت و قدرت یعنی اسلام محمدی صلی الله علیه و آله و تشیع علوی چه زیبائیهایی را در جهان معاصر به صحنه آوردند. تمام عمر قلب خود را متصل کرده بودند به وجود مقدس نبی اکرم و علی مرتضی«علیهماالسلام» که نمایش احاطهی عظمت الهی و قدرت الهی بودند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در ادامه فرمودند: «ثُمَّ خَلَقَ الْعَرْشَ وَ اللَّوْحَ وَ الشَّمْسَ وَ ضَوْءَ النَّهَارِ وَ نُورَ الْأَبْصَارِ وَ الْعَقْلَ وَ الْمَعْرِفَةَ وَ أَبْصَارَ الْعِبَادِ وَ أَسْمَاعَهُمْ» سپس خداوند عرش و لوح و شمس و نورِ روز و نورِ چشمها و عقل و معرفت و بینایی و شنوایی بندگان را آفرید. یعنی تمام عالم بعد از خلقتِ نوری آن دو بزرگوار خلق شد. معلوم میشود نور انسانهای کامل باطنِ عرش و لوح و شمس و سایر موجودات عالم وجود است. نظر به باطن عالم، بصیرت ارزشمندی برای انسانها است. متأسفانه علومی که ما
میخوانیم حجاب حقیقت است. فیزیولوژی میگوید این چشم میبیند. در صورتیکه انسان در معرفت نفس متوجه میشود «نفس یا منِ» آدم با این چشم میبیند. یعنی بصیرت از نفس انسان است. به همین جهت وقتی حواس انسان در جای دیگری است، این چشم نمیبیند. همهی عالم اینطوری است که دارای باطن و ملکوت است و هر چه در این عالم هست ریشهی غیبی و باطنی دارد ولی علوم غربی انسان ها را به چگونگیهای حسی پدیدهها مشغول میکند، نه به حقایق غیبی آنها و ما را در همین حدّ نگه میدارند.
حال حضرت میفرمایند: نورِ روز و نورِ چشم و نور عقل همه به نور انسان کامل خلق شده است. نگاه غربی به پدیدهها به نحوی بر ذهن ما حاکم شده که نهتنها جایگاه سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله را نمیفهمیم، بلکه سعی میکنیم سخنان حضرت را مطابق نگاه غربی توجیه کنیم. به جای اینکه فهممان را درست کنیم، با نگاه سطحیِ علوم تجربی میخواهیم که نوامیس عالم هستی را بشناسیم و ارزیابی کنیم، غافل از اینکه همهی عالم، صورت نور انسان کامل است. همانطور که نور و حیاتِ چشم و دستِ من و شما از ذات و باطن ما یعنی نفس ناطقه میباشد.
حضرت با توجه به ابعاد ملکوتی عالم در ادامه فرمودند: «فَنَحْنُ الْأَوَّلُونَ وَ نَحْنُ الْآخِرُونَ» مائیم اولین و مائیم آخرین. مثل آب که از دریا شروع میشود و باز به دریا برمیگردد، به این معنی دریا از یک جهت اول است و از جهت دیگر آخر. بنده بنا ندارم این فرازها را به صورت مفصل بحث کنم همین که سیاق روایت روشن شود کافی است. میفرمایند:
«فَنَحْنُ الْأَوَّلُونَ» یعنی تمام کمالاتی که در عالم هست از ما شروع میشود و در نهایت هم جهتگیری آن کمالات برگشت به ما دارد. هر کمالی که امثال حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» داشتند از پرتو نور اهلالبیت علیهم السلام بود و نیز با داشتن آن کمالات تمام توجه ایشان به همان اهلالبیت علیهم السلام معطوف میشد تا آن کمالات را به مقصد اصلی خود برگردانند. رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند هر کمالی از ما شروع شده و به ما برمیگردد. در همین راستا میفرمایند: «وَ نَحْنُ السَّابِقُونَ» مائیم که در رسیدن به حقیقت از همه سبقت گرفتهایم. همینطور میفرمایند: «وَ نَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ» هر تسبیحی که در عالم واقع شود از ما شروع شده است. آن کسیکه در قرب محض است مسلّم در معرفت محض قرار دارد و لازمهی حقیقتِ تسبیح، معرفت محض میباشد که مربوط به مقام آن ذوات مقدس است و همه به نور تسبیح آنها تسبیح میگویند که بعداً در این مورد بحث خواهد شد. میفرمایند: «وَ نَحْنُ الشَّافِعُونَ» شفیع یعنی کسی که جلو میرود تا بقیه بتوانند راه را درست طی کنند. میفرمایند: شفیع بشریت مائیم تا راه هدایت گم نشود. «وَ نَحْنُ کَلِمَةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ خَاصَّةُ اللَّهِ» و کلمهی الهی و آنهایی که در محضر حضرت رب العالمین دارای مقامی مخصوص هستند ماییم. حضرت نمیخواهند خودشان را بزرگ کنند، دارند خبر میدهند که چنین هدیهای خداوند به بشر داده تا انسان بتواند تمام راههای کمال را طی کند.
در جمهوری اسلامی آن مسئولینی که این معارف را میشناسند خیلی بهتر میتوانند مدیریت کنند و تحت تأثیر ظلمات غرب قرار نگیرند.
دشمن اسلام به مسئولینی امیدوار است که متوجه نیستند بالأخره اسلام با احاطهی عظمت محمدی صلی الله علیه و آله و با نور امیرالمؤمنین علیه السلام و احاطهی قدرت الهی بر عالم، حکومت خواهد کرد. اگر کسی این معارف را بداند نگاه او به آیندهای است که بشریت به شکوفایی میرسد. عزیزی مصاحبه کرده بود که شرط این که دولت اسلامی حقّ انقلاب اسلامی را ادا کند آن است که مسئولان یک دوره عرفان و حکمت اسلامی و تفسیر قرآن را خوب بدانند وگرنه نمیتوانند کشور را مطابق آرمانهای انقلاب اسلامی اداره کنند. به نظر بنده حرف درستی است، نمونهاش را هم در مدیریت حضرت امام و مقام معظم رهبری تجربه کردهاید. عکس آن را هم وقتی شاه جلوی «کندی» به جای تعظیم، به رکوع رفته بود دیدید که آن لوایح ششگانه را از کندی گرفت و آمد اجرا کرد و آنها را به عنوان انقلاب شاه و ملت به مردم تحمیل نمود.
منظور عرضم این است: کسی که نمیداند پیامبر صلی الله علیه و آله بر عالم احاطهی وجودی دارند، حضرت را در حدّ یک انسان خوب میداند و لذا نمیتواند با اطمینان کامل به مدیریت رسول خدا صلی الله علیه و آله اطمینان کند. در رابطه با اطمینانی که بشریت نسبت به حاکمان خود نیاز دارد خبر میدهند که: «وَ نَحْنُ أَحِبَّاءُ اللَّهِ وَ نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ وَ نَحْنُ جَنْبُ اللَّهِ» ما دوستان خدا و وَجه الهی و در جوار خداوند هستیم «وَ نَحْنُ یَمِینُ اللَّهِ» و ما جنبهی رحمت و میمنت خدا بر خلق میباشیم، نه جنبهی خشم و سخط الهی. اگر میخواهید امور جامعهتان به میمنت و مبارکی بگذرد باید با ما مرتبط باشید. «وَ نَحْنُ أُمَنَاءُ اللَّهِ» امین الهی مائیم. «وَ نَحْنُ خَزَنَةُ وَحْیِ اللَّهِ» مائیم
خزینهدار وحی الهی «وَ سَدَنَةُ غَیْبِ اللَّهِ» حاجب و دربان و رابط بین شما و خدا مائیم. «وَ نَحْنُ مَعْدِنُ التَّنْزِیلِ وَ مَعْنَی التَّأْوِیلِ» معدن تنزیل آیات الهی و معنی تأویل و به اصل برگرداندن آیات خدا مائیم.
بشریت برای یافتن حقیقت به کجا میخواهد رجوع کند؟ بنده واقعاً تعجب میکنم چطور یک عدهای میخواهند به حقایق عالم غیب متصل بشوند، بدون این که معتقد باشند کسانی باید باشند که معدن تنزیل عالم غیب هستند در حالی که همینطور که هر تری باید به عین تری ختم شود، تأویلِ هر تنزیلی باید به کسی ختم بشود که معدن تنزیل و معنی تأویل است و اصل هر آیه و سوره را میشناسد «وَ فِی أَبْیَاتِنَا هَبَطَ جَبْرَئِیلُ» و در خانههای ما جبرائیل نازل میشود. «وَ نَحْنُ مَحَالُّ قُدْسِ اللَّهِ وَ نَحْنُ مَصَابِیحُ الحِکْمَةِ وَ نَحْنُ مَفَاتِیحُ الرَّحْمَةِ» مائیم مکانهای حلول قدس خداوند و مائیم چراغهای حکمت و کلیدهای رحمت. «وَ نَحْنُ یَنَابِیعُ النِّعْمَةِ وَ نَحْنُ شَرَفُ الْأُمَّةِ» و چشمههای نعمت و شرف امت مائیم «وَ نَحْنُ سَادَةُ الْأَئِمَّةِ» رهبری و سیادت مسئولان و پیشوایان جامعه بر عهدهی ما است.
«وَ نَحْنُ نَوَامِیسُ الْعَصْرِ» مائیم صاحبان سرّ خدا در زمانه. نوامیس یعنی ثابتات یعنی حقایق پایدار. میفرمایند: در هر عصر و زمانهای آن چیزی که نمیلرزد و پایدار میماند و تحت تأثیر روزمرّگیها از اصول عدول نمیکند، مائیم. جامعههای غیر الهی، امروز یک حرف میزنند و فردا حرف دیگر. چون نوامیس هستی را نمیشناسند، با توجه به این امر
حضرت خبر میدهند نوامیس عالم و زمان مائیم. «وَ أَحْبَارُ الدَّهْرِ» و برگزیدگان و اندیشمندان روزگار مائیم. «وَ نَحْنُ سَادَةُ الْعِبَادِ وَ نَحْنُ سَاسَةُ الْبِلَادِ» و سرور بندگان و سیاستمداران جوامع، مائیم. دنیای ظلمانی غرب کاری کرده که معنی سیاست حقیقی گم شده است. بشریت اهداف عالیهی خود و اینکه سیاست به معنی تجهیز جامعه به سوی هدف متعالی است را، فراموش کرده است. در جامعهی اسلامی سیاست به وسیلهی کسانی اِعمال میشود که اهداف عالیهی جوامع را میشناسند و میدانند چگونه نیازهای حقیقی مردم برطرف میشود و لذا میفرمایند: «وَ نَحْنُ الْکُفَاةُ» و مائیم مایهی بینیازی جامعه «وَ الْوُلَاةُ وَ الْحُمَاةُ» و آن سرپرستان و حامیان جامعه. «وَ السُّقَاةُ وَ الرُّعَاةُ وَ طَرِیقُ النَّجَاةِ» و سیرابکنندگان و امیران و راه نجات «وَ نَحْنُ السَّبِیلُ وَ السَّلْسَبِیلُ» مائیم راه رسیدن به مقصد و چشمهی سیراب کننده که از آن طریق جامعه به سیرابی میرسد و احساس آرامش میکند.
چطور شده که امروز اکثر مردم دنیا به شدت مضطربند با اینکه زن و شوهرها همواره در تلاشاند که آرامشی بهدست آورند و زندگی کنند؟ اخیراً پس از بحران مسکن در آمریکا یک مهندس با همسرش تصمیم گرفتند خود و سه فرزندشان را به قتل برسانند که در آینده خود و فرزندانشان با چنین اضطرابهایی بهسر نبرند و چنین کردند. چرا باید جامعه به جایی برسد که انسانها با اینهمه تلاش شبانهروزی امکان
ادامهی زندگی نداشته باشند؟ نخبگان دنیا به آمریکا رفتند تا با تکیه بر استعداد و تلاششان یک زندگی خوبی داشته باشند و حالا با چنین بحرانی روبهرو شدهاند. جز این است که جهان امروز بعد از رنسانس راهی را انتخاب کرد که حاصل آن حتماً بیبرکتی و پوچی میشد؟ حضرت با توجه به چنین بحرانهایی میفرمایند: «وَ نَحْنُ النَّهْجُ الْقَوِیمُ وَ الطَّرِیقُ الْمُسْتَقِیمُ» مائیم روش پایدار و مسیر مستقیم که انسان را از اضطرابها و بنبستها میرهاند. «مَنْ آمَنَ بِنَا آمَنَ بِاللَّهِ» هرکس به ما ایمان آورد به خدا ایمان آورده، چون از طریق آنها سنت الهی در امور بشر جاری میشود. «وَ مَنْ رَدَّ عَلَیْنَا رَدَّ عَلَی اللَّهِ» هرکس ما را رد کند و نپذیرد خدا را رد کرده، چون معتقد است خداوند برنامهی کاملی برای بشر ندارد و او را بدون یک مدیریت آسمانی رها کرده است. در این نوع اعتقاد، بشریت در واقع ربوبیت خدا را رد کرده است. در حالی که خداوند قرار گذاشته نظام هستی از طریق امامان معصومی که تمام ضوابط و قواعد و نوامیس هستی را میشناسند مدیریت شود. هنوز چاهی که علی علیه السلام در حاشیهی شهر مدینه حفر کردند با آب کافی موجود است به نام «میاه عَلیّ». چون حضرت رابطهی باطن و ظاهر را میشناختند. دنیای مدرن خواست با کشف قواعد تجربی بر طبیعت مسلط شود و لذا ظرائف عالمِ وجود را نتوانست ببیند و طبیعت را به بحرانهای موجود گرفتار کرد و نقش و تأثیر عالم معنا بر عالم ماده را از بین برد. درست است که قواعد علم مکانیک قدمهایی در جهت تسلط بر طبیعت برداشت اما نتوانست نقش عالم معنا بر زمین را ببیند و بر آن اساس برنامهریزی کند. در حالیکه در فیزیک
جدید بحث بر سر آن است که روحیهی آزمایشکننده بر آنچه مورد آزمایش قرار میگیرد مؤثر است، چه رسد تأثیر عالم ملکوت بر عالم ماده. توجه به چنین نقشی بود که مؤمنین به همدیگر توصیه میکردند اگر میخواهید کارتان نتیجهبخش باشد ابتدا وضو بگیرید تا رابطهای روحانی بین انسان و طبیعت برقرار شود. با توجه به این امر در نظر بگیرید وقتی امام معصوم در صحنهی مناسبات جامعه فعّال باشد طبیعت چه مداراها که با بشریت نمیکند! در آن حال رابطهی بشر با طبیعت، خصمانه نیست تا در مقابل ما مقاومت کند و برکاتش را از ما دریغ دارد و ما مجبور شویم در مقابل آن به ابزارهای خشن متوسل شویم. تا زمانی که ندانیم مدیریت امام معصوم یعنی چه عملاً به نقش خدا در زندگی خود ایمان نداریم.
حضرت میفرمایند: «وَ مَنْ شَکَّ فِینَا شَکَّ فِی اللَّهِ» هرکس در ما و نقش الهی ما شک کند در واقع به خدا شک کرده «وَ مَنْ عَرَفَنَا عَرَفَ اللَّهَ» هرکس ما و نقش ما را در هدایت جامعه شناخت، خدا را شناخته که چگونه خداوند برای تعالی بشر امیرالمؤمنین علیه السلام را فرستاده است. بنا به فرمایش حضرت صادق علیه السلام سه روز بعد از دفن رسول خدا صلی الله علیه و آله سلمان خطبهای خواند و در آن خطبه فرمود: «وَ الَّذِی نَفْسُ سَلْمَانَ بِیَدِهِ لَوْ وَلَّیْتُمُوهَا عَلِیّاً لَأَکَلْتُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَقْدَامِکُمْ وَ لَوْ دَعَوْتُمُ الطَّیْرَ لَأَجَابَتْکُمْ فِی جَوِّ السَّمَاءِ وَ لَوْ دَعَوْتُمُ الْحِیتَانَ مِنَ الْبِحَارِ لَأَتَتْکُمْ وَ لَمَا عَالَ وَلِیُّ اللَّهِ وَ لَا طَاشَ لَکُمْ سَهْمٌ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ وَ لَا اخْتَلَفَ اثْنَانِ فِی حُکْمِ
اللَّهِ»(1)به خدایی که جان سلمان در دست اوست سوگند! اگر علی را پیشوا و والی خود ساخته بودید، هر آینه برکت و نعمت از آسمان و زمین اطراف شماها را فرا میگرفت، تا آنجا که پرندگان آسمان دعوت شما را اجابت میکردند و ماهیهای دریا خواسته شما را میپذیرفتند و دیگر هیچ دوست و بنده خدایی فقیر نشده و هیچ سهم از فرائض الهی از بین نمیرفت و هیچ دو نفری در حکم خدا اختلاف نمیکردند.
وقتی آدم بفهمد خدا از طریق وجود ائمه علیهم السلام بزرگترین لطف ها را به بشر کرده ارادتش به خدا بیشتر میشود و نظرش به حضرت حق شدیدتر میگردد و لذا رسول خدا صلی الله علیه و آله در ادامه میفرمایند: «وَ مَنْ تَوَلَّی عَنَّا تَوَلَّی عَنِ اللَّهِ» و هرکس از ما روی بگرداند از خدا روی گردانده. «وَ مَنْ أَطَاعَنَا أَطَاعَ اللَّهَ» و هرکس ما را اطاعت کند خدا را اطاعت کرده است «وَ نَحْنُ الْوَسِیلَةُ إِلَی اللَّهِ» و مائیم وسیلهی سیر به سوی خدا. خدایی که جلوه نداشته باشد به عنوان حقیقتِ وجود، نمیتواند باشد. خدایی هم که جلوه دارد جلوهاش جز انسان کامل یعنی جان امام معصوم نخواهد بود، همانکه اولین مخلوق است و جامعترین کمالات را دارا است. اگر کسی بخواهد به خدا وصل بشود حتماً نیاز دارد از جلوهی کاملهی خداوند استفاده کند تا به خدا متصل شود، مثل اینکه اگر شما بخواهید با نور نزدیک به چراغ مرتبط گردید باید به نور وسطی نزدیک شوید. طرز تفکر وهابیها که میگویند بدون ائمه علیهم السلام میتوان با خدا مرتبط بود یک فکر
1) الاحتجاج علی اهل اللجاج، ج 1، ص 110.
صددرصد انتزاعی و غیر علمی و خلاف عقل است. چون خدایی که کمال مطلق است به جهت حقیقت وجودیاش دارای تجلی است و اولین تجلی او عالیترین کمال را دارد و برای ارتباط با خدا لامحاله باید به عالیترین کمال نزدیک شد وگرنه هرگز ارتباطی با خدا واقع نمیشود و قربی صورت نمیگیرد. به همین جهت حضرت در ادامه میفرمایند: «وَ الْوُصْلَةُ إِلَی رِضْوَانِ اللَّهِ» مائیم که عامل اتصال انسانها به رضوان الهی هستیم. چون قلب آنها ظرف ارادهی خداوند است و هراندازه انسانها تابع دستورات امامان باشند تابع ارادهی الهی خواهند بود و به همان اندازه به رضوان الهی نزدیک میشوند، در نتیجه میفرمایند: «وَ لَنَا الْعِصْمَةُ وَ الْخِلَافَةُ وَ الْهِدَایَةُ» و مصونیت از خطا و لغزش و خلافت و هدایت را خداوند به ما داد. تا وسیلهی مطمئنی در اختیار مردم گذاشته باشد. و خداوند به وسیلهی ما انوار خود را به بشر میرساند. «وَ فِینَا النُّبُوَّةُ وَ الْوَلَایَةُ وَ الْإِمَامَةُ» و نبوت و ولایت و امامت در بین ماست. «وَ نَحْنُ مَعْدِنُ الْحِکْمَةِ وَ بَابُ الرَّحْمَةِ وَ شَجَرَةُ الْعِصْمَةِ وَ نَحْنُ کَلِمَةُ التَّقْوَی وَ الْمَثَلُ الْأَعْلَی وَ الْحُجَّةُ الْعُظْمَی وَ الْعُرْوَةُ الْوُثْقَی الَّتِی مَنْ تَمَسَّکَ بِهَا نَجَا» و معدن حکمت و باب رحمت و شجرهی عصمت مائیم. مائیم کلمهی تقوا و مَثَل اعلا و حجت عظمی و ریسمان مورد اعتمادی که هر کس بدان چنگ زد نجات یافت.
چنانچه ملاحظه فرمودید رسول خدا صلی الله علیه و آله در این روایت؛ سرّیترین مقام خود و علی علیه السلام را بیان فرمودند و روشن کردند که چگونه حقیقت حضرت از نور خدا شروع شده و از جلال عظمت الهی مشتق گشته و به طوافِ حقیقت قدرت الهی روی آورده تا آنکه پس از هشتادهزار سال به
جلال عظمت الهی متصل شده، سپس در چنین روحانیتی بر «الله» سجده کرد که حاصل آن تجلی نور علی علیه السلام شد، و حال نور رسول خدا صلی الله علیه و آله به حقیقت نور عظمت محیط گشته و نور علی علیه السلام بر نور قدرت محیط شد و پس از چنین مراحلی که در عالم بالا واقع شد، عرش و لوح و سایر مخلوقات عالم ملکوت، خلق گردید. پس از طرح چنین مسئلهای باب مهمی را باز کردند و فرمودند: ما اولین و آخرین و سابقین و ... هستیم و تا آخر روایت خبر از جایگاه باطنی خود در عالم دادند تا چشمها و قلبها را به گوهر اصلی هستی یعنی اهلالبیت علیهم السلام بیندازند. امیدوارم با توجه به مقدمهی روایت بتوانیم مقامهای بعدی را که حضرت فرمودند تصدیق کنیم که در آن صورت چشم دل خود را به حقایقی بزرگ که در جلوات مختلف ظهور کرده، انداختهایم و با نظر به اهلالبیت علیهم السلام به «کلمةالله» و «وَجهالله» و «یمینالله» و «امناءالله» و «خزینهی وَحی الهی» و سایر صفاتی که در ادامهی روایت برشمردهاند، نظر کرده و راز مهمی را که با طرح این صفات با ما در میان میگذارند فهمیدهایم.
ایشان تأکید میفرمایند که ما متوجه شویم «طریق نجات» و «نهج قویم» و «طریق مستقیم» آنها هستند تا با جدّیت تمام نظرها را به آنها بیندازیم و بفهمیم چرا ایمان به آنها - به عنوان مظاهر اسماء الهی- ایمان به خدا است و انصراف از آنها، انصراف از خداوند است و آنها وسیلهی نیل به رضوان الهی هستند. این راز عجیبی است که اگر انسان کمی به خود بیاید متوجه میشود و لذا:
بیش از این گر شرح گویم زابلهی است
زانکه
فهم آن ورای آگهی است
لاجرم کوتاه کردم من بیان
گر
تو خواهی از درون خود بخوان
و چون رسول خدا صلی الله علیه و آله میدانند همینکه جایگاه آسمانی خود و امامان علیهم السلام را وصف کنند روح انسانها را آماده مینمایند تا به مقام نوری امامان علیهم السلام نظر نمایند و راه اُنس با آن ذوات مقدس را بیابند، به زیباترین شکل به توصیف آن مقام پرداختند و در آخر فرمودند: «وَ نَحْنُ کَلِمَةُ التَّقْوَی وَ الْمَثَلُ الْأَعْلَی وَ الْحُجَّةُ الْعُظْمَی وَ الْعُرْوَةُ الْوُثْقَی الَّتِی مَنْ تَمَسَّکَ بِهَا نَجَا» ما کلمهی تقوا و مثل اعلا و حجت عظما و عروةالوثقایی هستیم که هرکس به آن چنگ زد نجات مییابد. به گفتهی حافظ:
کلید
گنج سعادت قبول اهل دل است
مباد آنکه در این نکته شک و ریب کند
شبان
وادی اَیمن گهی رسد به مراد
که چند سال به جان خدمت شعیب کند
خدایا به حقیقت اهل البیت علیهم السلام ما را به شعوری برسان که بفهمیم ارتباط با امامانِ معصوم یعنی چه و در آن راستا جایگاه انقلاب اسلامی و آیندهی آن را نیز درک کنیم.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
متن روایت
از جمله روایاتی که موضوع مقام قدسی ذوات مقدس حضرات ائمه هدی علیهم السلام را تبیین میکند روایت زید بن الشّحَّام است که از حضرت صادق علیه السلام سؤال میکند: «أَیُّمَا أَفْضَلُ الْحَسَنُ أَمِ الْحُسَیْنُ؟ فَقَالَ: «إِنَّ فَضْلَ أَوَّلِنَا یَلْحَقُ بِفَضْلِ آخِرِنَا وَ فَضْلَ آخِرِنَا یَلْحَقُ بِفَضْلِ أَوَّلِنَا وَ کُلٌّ لَهُ فَضْلٌ» قَالَ: قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ وَسِّعْ عَلَیَّ فِی الْجَوَابِ فَإِنِّی وَ اللَّهِ مَا سَأَلْتُکَ إِلَّا مُرْتَاداً فَقَالَ: «نَحْنُ مِنْ شَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ بَرَأَنَا اللَّهُ مِنْ طِینَةٍ وَاحِدَةٍ فَضْلُنَا مِنَ اللَّهِ وَ عِلْمُنَا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ نَحْنُ أُمَنَاؤُهُ عَلَی خَلْقِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَی دِینِهِ وَ الْحُجَّابُ فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ، أَزِیدُکَ یَا زَیْدُ؟» قُلْتُ نَعَمْ. فَقَالَ: «خَلْقُنَا وَاحِدٌ وَ عِلْمُنَا وَاحِدٌ وَ فَضْلُنَا وَاحِدٌ وَ کُلُّنَا وَاحِدٌ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَی» فَقَالَ أَخْبِرْنِی بِعِدَّتِکُمْ فَقَالَ: «نَحْنُ اثْنَا عَشَرَ هَکَذَا حَوْلَ عَرْشِ رَبِّنَا عَزَّ وَ جَلَّ فِی مُبْتَدَإِ خَلْقِنَا أَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ أَوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ».(1)
زید بن الشّحَّام از حضرت صادق علیه السلام سؤال میکند: از حسن و حسین کدامیک افضلاند؟ حضرت صادق علیه السلام فرمودند: فضیلت و برتری اولین ما ملحق به برتری و فضیلت آخرین ما میشود و فضیلت آخرین ما به اولین ما برمیگردد و هر کدام را فضلی است. عرض کردم: فدایت شوم توضیح بیشتر بفرمایید؛ به خدا قسم من چون جویای فضل و منقبت شما هستم این سؤال را میپرسم. حضرت فرمودند: ما از شجرهی طیبهای هستیم که خدا ما را از یک طینت بهوجود آورد، فضل ما از جانب خدا و علم ما از
1) «الغیبةالنعمانی»، محمد بن ابراهیم نعمانی، ص 86 . بحارالأنوار، ج 25، ص 363.
اوست، ما امین خدا میان مردم هستیم و دعوتکنندگان به سوی دین خدائیم و نگهبانان و واسطهها بین خدا و مردم میباشیم. ای زید! آیا کافی بود؟ عرض کردم آری. فرمود: سرشت ما یکی و علم ما یکی و فضل ما یکی است و همه در نزد خدا یکسانیم، عرض کردم بفرمائید چند نفر هستید؟ فرمود: ما دوازده نفریم در اطراف عرشِ پروردگار در شروع آفرینش خود، اول ما محمّد، وسط ما محمّد و آخر ما نیز محمّد است.
بسم الله الرّحمن الرّحیم
برای جناب زیدبنشحّام سؤال است که با توجه به تفاوت حرکت حضرت سیدالشهدا علیه السلام با حرکت امام حسن مجتبی علیه السلام کدامیک از آن دو بزرگوار افضلاند؟ حضرت صادق علیه السلام برای این که نگاه او و سایر شیعیان را به ائمه علیهم السلام تصحیح کنند اندیشه ها را متوجه حقیقت نوری و مقام قدسی آن ذوات مقدس مینمایند، زیرا اگر بتوان از این زاویه به امامان نظر کرد نهتنها چنین سؤالاتی برای انسان پیش نمیآید بلکه حرکات و گفتار ائمه علیهم السلام برای ما معنی دیگری پیدا میکند. حضرت در جواب زید فرمودند: «إِنَّ فَضْلَ أَوَّلِنَا یَلْحَقُ بِفَضْلِ آخِرِنَا وَ فَضْلَ آخِرِنَا یَلْحَقُ بِفَضْلِ أَوَّلِنَا» یعنی اینطور نسبت به ما فکر نکن که کدامیک از دیگری افضل هستیم، متوجه باش آن کمالی که در اولین نفر از اهلالبیت علیهم السلام ملاحظه میکنی، ملحق میشود به کمالی که در آخرین آنها مینگری و در واقع
در هر حال با یک حقیقت روبهرویی که اولش به آخرش متصل و ملحق است و آخرش به اوّلش متصل و ملحق میباشد.
شاید این یکی از بهترین تعبیرهایی است که میتوان در مورد اهل البیت علیهم السلام داشت، چون ذهنها را متوجه مقام قدسی آن ها میکند و قاعدهی مقام قدسی آنها را گوشزد مینماید که آن مقام در عین آن که ظهورات مختلفی دارد ولی همهی ظهورات به یک مقام متصل است و از آن مقام تجلی میکند و لذا کمالاتی که در اولین آنها ظهور کرده متصل است به کمالاتی که در آخرین آنها ظهور یافته و همهی آن کمالات به حقیقت آنها برمیگردد که یک حقیقت واحد است و این عالیترین معرفتی است که انسان ها میتوانند نسبت به آن چه در عالم جریان دارد پیدا کنند. در آن صورت است که در حرکات حضرت امام مجتبی علیه السلام همان نوری را مشاهده میکنید که در حرکات حضرت سیدالشهداء علیه السلام مشاهده نمودید، چون متوجهاید شخصیت آنها با یک حقیقت نوری که در شرایط مختلف ظهورات مختلف دارد متحد است. به این معنی در عین آنکه چند شخص هستند، یک شخصیت میباشند. از نظر شخصیت، حقیقتی از نور و معرفتاند که در مقابل مخاطبهای متفاوت و زمانهای مختلف، ظهور مناسبِ فهم مخاطب و ظرفیت زمانه را دارند. بر این اساس است که باید بر روی حرکات و گفتار امامان علیهم السلام تدبّر کرد، زیرا در ظاهرِ حرکات و گفتارِ آنها باطنی نورانی نهفته است که با عبور از ظاهر و نظر به آن باطن، معنی گفتار و رفتار آنها بهتر روشن میشود و آن گفتار و
رفتار، ما را به حقیقت بالاتری سیر میدهند و سیر از کثرت به سوی وحدت به عالیترین شکل در این امر انجام میگیرد، به گفتهی حافظ:
اینهمه عکس می و نقش نگارینکه نمود
یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
اگر انسان بتواند به این درجه از معرفت برسد که در نظام اَحسنِ الهی محال است یک حجت عالیهای به معنای واسطهی فیضِ خداوند نباشد و محال است آن واسطهی فیض ظهور نکند، موضوع ظهور آن حقیقت در جمال مختلف ائمه علیهم السلام حلّ میشود. چون اولاً: همچنان که گذشت از حضرت «الله» که جامع همهی کمالات است، بدون واسطه، جز انسان کامل صادر نمیشود، ثانیاً: از آنجاییکه «پری رو تاب مسطوری ندارد» حتماً از مقام «واسطهی فیض» ظهوراتی در عالم داریم که آن ظهورات حجتهای خدا بر زمیناند. با توجه به این امر است که کمالات و حرکات و گفتار هر امامی، حرکات و گفتار و کمالات امامی دیگر محسوب میشود و هر کدام تمام کمالات را دارا هستند و در این صورت است که معنی نمیدهد بپرسیم کدام افضلاند، بلکه همانطور که حضرت در ادامهی روایت میفرمایند: «کُلٌّ لَهُ فَضْلٌ» برای هرکدام از آنها هر فضلی که لازم است موجود است. راوی میگوید: «قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ وَسِّعْ عَلَیَّ فِی الْجَوَابِ فَإِنِّی وَ اللَّهِ مَا سَأَلْتُکَ إِلَّا مُرْتَاداً» عرض کردم خداوند مرا فدای شما کند جواب را توسعه و شرح بیشتر بدهید زیرا من اصرار نمیکنم جز اینکه جویای فضل و منقبت شما هستم. چون متوجه بوده که میتواند از این طریق به معارف عالیهای از قواعد عالم غیب برسد، لذا حضرت هم از او میپذیرند و ظرایف گرانقدری از معارف را برای او
باز میکنند و در ادامه میفرمایند: «نَحْنُ مِنْ شَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ بَرَأَنَا اللَّهُ مِنْ طِینَةٍ وَاحِدَةٍ فَضْلُنَا مِنَ اللَّهِ وَ عِلْمُنَا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ» ما از شجرهی طیبهای هستیم که خداوند همهی ما را از یک طینت و زمینهی واحد بهوجود آورد و فضل ما و علم ما همه از طرف خدا میباشد.
بعد از آنکه مشخص فرمودند حقیقت باطنی ائمه علیهم السلام یک حقیقت است، راز متفاوت بودن سیره و حرکات و گفتار خود را مانند کثرت شاخههای درختی معرفی میکنند که از یک ریشه و ساقه ظهور کردهاند و اشاره مینمایند به طینت و یا زمینهی واحدی که آن زمینهی واحد در یک چیز مشترک است و آن پذیرش مطلق انوار الهی است.(1)چون میفرمایند فضل و علم ما از طرف خدا است. به این معنی که جان خود را در اختیار خدا قرار دادهاند تا او هرچه را خواست در آن متجلی نماید و این مهمترین توصیفی است که در رابطه با مقام اهلالبیت علیهم السلام میتوان داشت. در جای دیگر میفرمایند: «قُلُوبُنَا أَوْعِیَةٌ لِمَشِیَّةِ اللَّهِ فَإِذَا شَاءَ شِئْنَا»(2)قلبهای ما ظرف اراده و مشیت خداوند است، پس چون او چیزی را
1) «طین» واژهی مخصوصی است که به راحتی نمیتوان آن را معنی کرد، همینطور که ما در محاورههای خود میگوئیم «فلانی گِلش پاک است» منظور گِل و خاک مادی نیست بلکه منظور زمینهی روحی اوست، در ادامهی روایت که روشن میفرماید: علم و فضل ائمه علیهم السلام از خداوند است چون تمام وجود خود را در اختیار خداوند قرار دادهاند، روشن میشود معنی طین یا گِل، همان قلب آمادهای است که خداوند بر آن تجلی میکند.
2) بحار الأنوار، ج 25، ص 337.
بخواهد، ما میخواهیم. به این معنی که جز خواست و میل الهی در وجود آنها نیست. و این تفاوت اصلی ائمه علیهم السلام با سایر مردم است چون مردم عموماً برای خود خواست و ارادهای دارند ولی خواست و اراده ائمه علیهم السلام همان خواست و اراده خداوند است. وقتی معلوم شد علم و فضل آنها از خدا است پس در واقع روشن میشود تفاوت حرکات و گفتار آنها، ظهورات متفاوت مشیت الهی است در زمینه و طینتی که خود را در اختیار خدا گذارده تا خداوند اراده و علم خود را به وسیلهی آنها ظاهر کند.
انسان باید به جایی برسد که فقط با خدا مرتبط شود، حال اگر عدهای آینهی نمایش جمال و جلال الهی باشند باید خدا را در آنها یافت، تا بتوانیم با خدا مرتبط شویم، چون بدون ارتباط با تجلیاتِ حقایق نوری نمیتوان با آن حقایق مرتبط گشت و محال است بدون واسطههای نوری با ذات احدی ارتباطِ وجودی پیدا کرد. زیرا یا باید انسان در مقام واسطهی فیض باشد و در قلبش خواست و ارادهی خداوند مستقر گردد که این مقام معصومین علیهم السلام است و یا باید به واسطهی تجلیات نوریِ معصومین علیهم السلام با نور الهی مرتبط شود که این مقام سالکان واقعی است که با نفی خود در مقابل انسان کامل، از بهرههای وجودی انسان کامل برخوردار میشوند و نور ولایت آنها را بر جان و روان خود جاری مینمایند.گفت:
گوید
آن کس در این مقام، فضول
که
تجلّی نداند او ز حلول
هر
چه روی دلت مصفّاتر
زو
تجلّی ترا مهیاتر
این همان توحید صمدی است که اسرار جلال و اکرام حق را در آینهی جمال انسان کامل مینگرد. فنای فی الله برای ائمه علیهم السلام به این معنی
است که در مقابل خدای بینهایت هیچ خودی ندارند که حدّی برای خدا باشد. اگر من در مقابل خدا خودی داشته باشم و با نظر به خود در محضر خدا حاضر شوم، از آن جهت که خدا بینهایت است، دیگر خدایی برایم نمیماند، چون حضور موجودِ با نهایت در مقابل حقیقت بینهایت، بینهایت را از بینهایتبودن خارج میکند، در نتیجه هرگز خدایی در منظر بنده نمیماند. پس اگر خدا از همهی جهات بینهایت است، اگر کسی در محضر خدا بود و به خود نظر کرد، از آنجایی که ممکن نیست یک موجودِ محدود در کنار وجودی نامحدود واقع شود، یا باید موجود محدود در میان نباشد، یا آن خدای نامحدود، نامحدود نماند، اگر آن موجودِ نامحدود، محدود شد دیگر با خدای بینهایت روبهرو نیستیم. پس اگر موجودِ محدود نظر به خود داشته باشد، دیگر خدای بینهایت را در منظر خود ندارد، هرچند بتواند در فکر خود نامحدودبودن خدا را درک کند، ولی در بیرون و با قلب خود با خدای نامحدود مرتبط نیست، یا باید بگوییم هیچوقت، هیچکس نمیتواند خدا را بیابد، یا باید بگوییم عدهای هستند که در عین این که هستند، نیستند، اینها میتوانند در عین اینکه قلب خود را از هرگونه اَنانیّت خالی کردهاند، نمایش تجلی اسماء الهی باشند. به تعبیر بهتر:
فانی
به خود و به دوست باقی
این
طرفه که نیستند و هستند
مقامشان مقام فناست، جز مظهر اسماء الهی شخصیتی برای خود تعریف نکردهاند. تمام توجه را به سوی حق انداخته اند تا از خود فانی و به حق باقی شوند. گفت:
چو آمد روی مه رویم، چه باشم من، چه باشم من
که من خوش آنگهی باشم که من بیخویشتن باشم
من آنگه خود کسی باشم که در میدان حکم او
نه دل باشم، نه جان باشم، نه سر باشم، نه تن باشم
از خود باید پرسید واسطهی فیض الهی چه رابطهای با خدا دارد که واسطهی فیض شده است؟ جز این که باید تمام وجودش ظهور انوار الهی باشد و خودش را چیزی جز همان واسطهی فیض بودن احساس نکند؟ اگر واسطههای فیض الهی هم به صورت استقلالی به خود بنگرند دیگر خدا را نمییابند تا راه بندگی خدا برای سایرین باشند و اظهار دارند: «لَا یَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا»(1)خداوند از هیچیک از بندگان عملی را قبول نمیکند مگر به نور معرفتی که ما به خدا داریم. چون تنها معرفت آنها به خدا معرفت صحیح است و عمل هرکس براساس معرفت به آنها مورد قبول خواهد بود. هرکس به همان اندازه که خدا را با نظر به خود، محدود میبیند، عملاً از ارتباط با خدا محروم است و برای او خدا در همه جا نیست، یک مَن برای خود احساس میکند و یک خدایی که در ذهن خود دارد، در حالیکه شرط ارتباط با خدای بیرونی نفی هرگونه وجود استقلالی برای خود است و این در سخن حضرت به خوبی ظاهر است وقتی میفرمایند: «فَضْلُنَا مِنَ اللَّهِ» آن کمالی که در ما هست، از ما نیست
1) الکافی، ج 1، ص 144.
از خدا است. نه اینکه اکثر فضلِ آنها از آنها نیست، نه! اصلاً فضل آنها از آنها نیست، همچنانکه میفرمایند: «عِلْمُنَا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ» علم ما از ما نیست از نزد خدا است «وَ نَحْنُ أُمَنَاؤُهُ عَلَی خَلْقِهِ» ما امینان خدا هستیم بر خلق او. یعنی هیچ چیزی از خود نداریم، تنها و تنها آنچه را خداوند بر قلب ما متجلی کرده است به خلق خدا میرسانیم. در روایت دیگری میفرمایند: «لَنَا حَالَاتٌ مَعَ اللّه، هُوَ فِیهَا نَحْنُ وَ نَحْنُ فِیهَا هُوَ، وَ مَعَذَالِکْ هُوَ هُوَ وَ نَحْنُ، نَحْنُ»(1)برای ما حالاتی است با خدا که او در آن حالات مائیم و ما در آن حالات او هستیم، معذلک او، اوست و ما، مائیم. به تعبیر مولوی:
آب
کوزه چون در آب جو شود
محو
در وی گردد و او جو شود
در آن حال وقتی نظر به خود میکنند خود را تماماً غرق وجود میبینند و جز وجود در منظر خود نمییابند. وقتی نظر به حق میکنند، خود را مخلوقی مییابند تماماً متعلق و متصل به حضرت حق. آن جا که میفرمایند: ما او هستیم، روشن میکنند که آنها مظهر جمال خداوندند، در عین نظر به خداوند و آنجا که میفرمایند: او ما میباشد، روشن میکنند چگونه خداوند از طریق آنها خود را نشان میدهد، در عین نظر به جمال ائمه علیهم السلام. پس در واقع از یک جهت امین خداوندند برای خلق در نمایش اسماء الهی و تجلی انوار ربانی به سوی حق، و از جهتی دعوت کنندگان خلقاند به سوی دین خداوند در نمایاندن اعمال و افعال و
1) کلمات مکنونه، فیض کاشانی، ص 114، انتشارات فراهانی.
عقایدی که یک انسان باید داشته باشد تا بتواند به خدا رجوع کند. بر این اساس حضرت در معرفی خود به زیدبنشحّام در ادامه میفرمایند: «نَحْنُ أُمَنَاؤُهُ عَلَی خَلْقِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَی دِینِهِ وَ الْحُجَّابُ فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ» ما امانتداران خداوند برای خلق او هستیم و دعوت کنندگان به دین او میباشیم - نه دعوتکننده به خود- و واسطه و حاجب بین خدا با خلقش هستیم. تا همچون حاجبی که بین سلطان و مردم واسطه است، واسطهی بین خدا و خلق باشیم و خلق از طریق نظر به اعمال و گفتار ما راه اُنس با خدا را بیابند. در عین حال، ائمه علیهم السلام خودشان عبادات الهی را به کاملترین شکل انجام میدادند تا جنبهی شخصی و فردیِ آنها به جنبهی فانی در حق بودنشان متصل بماند و در نتیجه جنبهی مظهریت آنها محفوظ باشد.
نکتهای که با دقت کامل باید مدّ نظر داشته باشیم، جمع بین جنبهی حاجببودن و واسطهبودن ائمه علیهم السلام از یک طرف و جنبهی شخصی آنها است در انجام عبادات و فعالیتهایی که مربوط به بندگی آنها میباشد از طرف دیگر. حضرت در این روایت شریف توجهها را به جنبهی اوّل اهلالبیت علیهم السلام جلب میکنند تا هرکس بفهمد مقامی که خداوند برای ائمه علیهم السلام قرار داده و مردم میتوانند از نور آن مقام بهرهی کامل بگیرند و آسمانی شوند، کدام جنبه است و از آن جایی که خود آنها نیز بشری هستند که مأمور به بندگی خدا میباشند، برای حفظ ارتباط با جنبهی قدسی خود عبادتها دارند. حرکات و گفتار آنها بهترین نشانه برای
ارتباط هر انسانی است با عالم قدس و معنا. چون خود آن ذوات مقدس هم از جهتی مثل بقیه از پدر و مادر زاییده شدهاند، و مثل بقیه از نظر جسمی از این دنیا میروند و عزرائیل علیه السلام آنها را قبض میکند. پس راز عظمت آنها حفظ رابطهی خود با عالم قدس است و این رابطه را از طریق شریعت الهی حفظ کردهاند. این روشن میکند که اگر بقیهی مسلمانان هم به طریقی که آنها شریعت را تبیین نمودند و بدان عمل کردند، بپذیرند و عمل کنند راه ارتباط با عالم معنا برایشان میسر میشود. به واقع آنها امانتداران خدا برای ما خواهند بود تا ما را به دین خدا دعوت کنند و بدین وسیله حاجب بین خدا و ما باشند. پس اگر از یک جهت مثل ما انساناند و موظف به انجام اموری هستند که اقتضای بندگی آنها است، از جهت دیگر دارای جنبهی خاص قدسی هستند که در حرکات و گفتار خود، آن جنبه را مینمایانند و به این اعتبار الگوی ما و راه اُنس با خدا می باشند.
آیا میتوان گفت: چون ائمه علیهم السلام الگوی ما هستند باید آدمهای معمولی باشند؟ اتفاقاً اگر آدم معمولی باشند هرگز الگوی مناسبی برای ما نیستند. باید انسانهایی باشند که با حقیقت مرتبط باشند نه مثل آقای کانت که الگوی اروپاییها شد و کار به اینجا رسید که شما امروز در غرب با آن روبهرو هستید. چون اگر اخلاق، اخلاقی نباشد که وصل به عالم قدس است، تا آنجا رعایت میشود که نفس امّاره اجازه میدهد. کانت از نظر اخلاق حرفهای خوبی زد ولی نه از آن جهت که انسانها متصل به حقایق قدسی شوند، چون آن اخلاق از طرف کسی پیشنهاد میشد که به
عالم قدس متصل نبود. شخصی که با عالم غیب مرتبط نیست چگونه میتواند از اخلاق سخن بگوید و انتظار داشته باشد انسانها به آن دستورات پایبند باشند. در صورتیکه حضرت صادق علیه السلام در روایت مورد بحث فرمودند: «فضل و علم ما از طرف خدا است» و ما از نزد خودمان هیچ حرفی نداریم. فرق چنین مقامی با من و شما این است که من و شما سعی میکنیم به کمک راهنماییهای امامان علیهم السلام راست بگوییم و حضور قلب داشته باشیم اما آنها عین صدق و عین عبادتاند. همان نکتهای که قرآن در مورد امامان فرمود که: «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَاةِ وَإِیتَاء الزَّکَاةِ وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ»(1)و آنان را امامانی قرار دادیم که به «امر» ما هدایت میکنند و به ایشان فعل خیر و اقامهی نماز و دادن زکات را وحی کردیم و آنان پرستندهی ما بودند. مستحضرید که میفرماید: «فعل خیر» و «اقامهی نماز» را به آنها وحی نمودیم، نه این که به آنها وحی کردیم که فعل خیر انجام دهند و نماز بخوانند، لذا شخصیت آنها عین فعل خیر و عین اقامهی نماز است. با این دید به جملهی حضرت توجه کنید که میفرمایند: «وَ عِلْمُنَا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ» و علم ما از طرف خدا است. یعنی نه اینکه آنها فکر کردند و فهمیدند، بلکه قلب آنها محل تجلی علمی خاص میباشد که میتوانند با حقایق غیبی عالمِ وجود مرتبط شوند، همان علم غیبی که قرآن در موردش میفرماید: «عَالِمُ الْغَیْبِ فَلَا یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَدًا*إِلَّا مَنِ ارْتَضَی مِن
1) سورهی انبیاء، آیهی 73.
رَّسُولٍ»(1)خدا است که عالم به غیب است و آن علم برای هیچ کس آشکار نمیشود مگر برای رسولی که خداوند از او راضی است. و امام رضا علیه السلام فرمودند: «فَرَسُولُ اللَّهِ عِنْدَ اللَّهِ مُرْتَضًی وَ نَحْنُ وَرَثَةُ ذَلِکَ الرَّسُولِ الَّذِی أَطْلَعَهُ اللَّهُ عَلَی مَا شَاءَ مِنْ غَیْبِهِ فَعَلِمْنَا مَا کَانَ وَ مَا یَکُونُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ»(2)پس رسول خدا صلی الله علیه و آله در نزد خدا مرتضی هستند و خداوند از او راضی است و ما ورثهی آن رسول میباشیم که خداوند از آنچه از عالم غیب مصلحت میدانست او را مطلع کرد، پس ما را از آنچه بوده و تا قیامت خواهد بود آگاه نمود.
حضرت صادق علیه السلام پس از آن که فرمودند: علم ما از طرف خدا است میفرمایند: «وَ نَحْنُ أُمَنَاؤُهُ عَلَی خَلْقِهِ» ما امانتداران خدا بر خلقش هستیم. تا اگر مردم میخواهند علمی واقعی بهدست آورند به ائمه علیهم السلام رجوع کنند و عقل و اندیشهی خود را صرف تدبّر در علومی نمایند که امامان در اختیارشان میگذارند تا نه مانند اخباریون در رویارویی با روایات، عقل را تعطیل کنند و نه مانند روشنفکرانِ سکولار، عقل را در اموری بهکار گیرند که بیشتر اعتباری است تا حقیقی، بلکه چون حکیمان عمل کنند که به نور عقل بتوانند انوار عالیهی روایات را بشناسند. در آن صورت است که مردم به خوبی و به کمک راهنماییهای امامان به سوی
فهم هرچه بیشترِ دین الهی سوق پیدا میکنند و لذا در ادامه فرمودند: «وَ الدُّعَاةُ إِلَی دِینِهِ» ما کسانی هستیم که مردم را به سوی دین خدا دعوت میکنیم. چون همچنان که عرض شد منیّتی ندارند تا مردم را به خود بخوانند و از خدا بازدارند، در مقامی هستند که در ادامه میفرمایند: «وَ الْحُجَّابُ فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ» ما واسطهها و حاجبهایی هستیم بین خدا و خلق او. مانند رسولِ نور صلی الله علیه و آله، آفتاب عالم معنویت هستند و تماماً همان عالم را مینمایانند. مولوی از زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله میگوید:
چو غلام آفتابم هم ازآفتاب گویم
نهشبم نه شبپرستمکهحدیث خوابگویم
چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی
پِنِهان از او بپرسم به شما جواب گویم
چودلم زخاککویش بکشیدهاست بویش
خجلم زخاککویشکه حدیث آبگویم
حضرت صادق علیه السلام به زیدبن شحّام میفرمایند: ما واسطههای بین خدا و خلق او هستیم تا در تمام گفتار و رفتار، نمایش خواست و ارادهی او باشیم و مردم در پیداکردن راهِ ارتباط با خدا سرگردان نمانند و مجبور نباشند به برداشتهای خود از قرآن اکتفا کنند بدون آنکه مطمئن باشند آن برداشتها درست است. سپس حضرت میفرمایند: ای زید آیا کافی بود و او میگوید: آری. گویا مطلب را به دست آورد ولی حضرت برای آنکه موضوع را به طور کامل روشن کرده باشند در ادامه فرمودند: «خَلْقُنَا وَاحِدٌ وَ عِلْمُنَا وَاحِدٌ وَ فَضْلُنَا وَاحِدٌ وَ کُلُّنَا وَاحِدٌ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَی» خلقت و علم و فضل ما واحد است و همهی ما در نزد خدا یک حقیقت واحد هستیم. ملاحظه بفرمائید با اینکه ائمه علیهم السلام هرکدام از نظر ظاهر و از نظر شکلِ عمل متفاوتند، ما را متوجه مقامی می کنند که ماوراء این تفاوتها، واحد
است و در فهم مقام امامان توجه به این امر، اساسیترین موضوعی است که باید فهمیده شود تا علاوه بر اطمینان کامل به سیرهی آنها، متوجه حقیقتی در عالم اعلی بشویم و امامان را نمایانندهی قواعد آن عالم بدانیم و از این غافل نباشیم که حرکات و گفتار ائمه علیهم السلام از کجا سرچشمه میگیرد.
بعد از آنکه جناب زیدبن شحّام متوجه مقام قدسی امامان شد، از حضرت صادق علیه السلام تعداد امامان را سؤال کرد و حضرت فرمودند: «نَحْنُ اثْنَا عَشَرَ» ما دوازده نفر هستیم. که این پاسخ میرساند اوصیای رسول خدا صلی الله علیه و آله از قبل معلوم بوده و همانطور که عرض شد شیعه و سنی از تعداد آن آگاه بودهاند.(1)
عمده وصفی است که حضرت صادق علیه السلام در مورد
1) مقام معظم رهبری«حفظهالله» در مورد راز دوازده نفربودن ائمه علیهم السلام و موضوع غدیر، با دقت حکیمانهای میفرمایند: «اگر این حادثه اتفاق میافتاد که حفظ و گسترش کمّی و گسترش کیفی در این موجود خلق شدهی الهی - یعنی جامعهی اسلامی نبوی- میتوانست به قدر ده، دوازده نسل، پیدرپی حراست و حفاظت بشود، آن وقت مسلّم بود که این حرکت در طول تاریخ بشر، شکستناپذیر میماند. معنایش این نبود که بشر، دوران انتظاری نخواهد داشت و خود در طول این دوازده نسل، به نهایت مطلوب خود خواهد رسید. اگر آنطوری که پیغمبر صلی الله علیه و آله معین کرده بودند، امیرالمؤمنین علیه السلام، بعد امام حسن علیه السلام، بعد امام حسین علیه السلام، بعد ائمهی دیگر، یکی پس از دیگری میآمدند، باز به گمان بیشتر، بشر نیاز به یک دوران انتظار داشت تا بتواند آن جامعهی آرمانی را تحقق ببخشد. اما در آن صورت اگر این تعاقب معصومین، این دستهای امین و کارآمد، میتوانستند این حادثهی ایجاد شدهی در واقعیت را حفظ کنند، آن وقت مسیر بشر، مسیر دیگری میشد.».( 29/10/1384)
جایگاه آن دوازده نفر فرمودند که: «هَکَذَا حَوْلَ عَرْشِ رَبِّنَا عَزَّ وَ جَلَّ فِی مُبْتَدَإِ خَلْقِنَا»؛ ما از ابتدای خلقت، اطراف عرش پروردگارU قرار داشتیم. در این فراز معارف عمیقی نهفته است و تأکید بنده بر روی این روایت به جهت همین قسمت است. چون میفرمایند: از ابتدای خلقتِ خود حول عرش پروردگارمان قرار داشتیم. اگر معنی جایگاه عرش روشن شود عظمت موضوع روشن میگردد. میدانید که چون ذات الهی جلوه کند، صورت آن جلوه، عرش است که مقام تجلی ذات است به ظهور اسماء الهی. ذات فقط اوست، «هُوَ» تجلی میکند، میشود «الله». همینکه پای تجلی به میان آمد بحث «اسم» مطرح میشود و لذا میگویی «بسم الله» یعنی «الله» را به عنوان اسم مطرح میکنید و خداوند از ما انتظار دارد لااقل ما او را در مقام اسم «الله» بشناسیم و بسم الله الرّحمن الرّحیم را دانسته بگوییم. و اگر میخواهیم کاری را شروع کنیم، به اسم «الله» شروع کنیم، به اسمی شروع کنیم که آن اسم «الله» است و غیر ذات است.
پس اولاً: باید متوجه بود یک مقام، مقام «هُوَ» است که چون جلوه کند نور «الله» ظهور مینماید و شرایط اُنس انسان با مقام جامعیت کمالات در منظرش قرار میگیرد و میتواند با نظر به «اسم الله» راه رجوع به عالیترین درجهی ممکن را بیابد، به شرطیکه بداند «الله» یعنی چه و چرا باید به اسم الله رجوع کند. اگر قلب جایگاه اسم الله را نشناسد نمیتواند «بسم الله» بگوید و چون در طول عمر خود بسم الله نگفته تمام عمر او بیبرکت و
ابتر میشود.(1)
بسم الله الرّحمن الرّحیم به این معنی است که ما باید اسمی به نام «الله» را بشناسیم و وقتی میخواهیم کاری را انجام دهیم نور اسم «الله» را در میان بیاوریم تا به کمک آن نور کارمان محقق شود و آن کار ظهور هر اسمی که باشد، به نور اسم جامع الله، واقع گردد. مگر میشود بدون اسم الله راه برویم؟ راه رفتن یعنی تجلّیِ نور اسمِ قائم در ذیل نور اسم جامع الله، اگر «الله» را از آن جهت که قائم است در میان نیاورید چطور میتوانید حقیقتاً راه بروید و نتیجه بگیرید؟ اولین شرط راه رفتن قیام است، اگر تنها او قائم است شما میتوانید به اسم الله راه بروید، چون فقط الله در همهی هستی در صحنه است. وقتی میخواهیم غذا بخوریم اگر او که مُطعِم است در میان نباشد ما در وَهمیات خود غذا خوردهایم و نه در واقعیات. رجوع به مُطعِم موجب میشود تا حقیقتاً از طعام بهره بگیریم و رجوع به مطعمِ واقعی در ذیل اسم الله ممکن است و بی اسم الله، کار ابتر و بینتیجه است. از آن جهت فرمود: «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»(2)نور آسمان و زمین، «الله» است، پس آسمان و زمینِ بی الله، آسمان و زمین بیبرکت و ابتر است.
در روایت مورد بحث، حضرت صادق علیه السلام به زید بن الشّحام فرمودند: عدهی ما دوازده نفر است اطراف عرش پروردگارمان از ابتدای خلقتمان. چون وقتی اسم «الله» جلوه کند، عرش ظهور مییابد و لذا اهل البیت علیهم السلام
حول عالیترین جلوات اسم الله قرار دارند و هم رتبه با مقام عرش میباشند. و این قسمت از روایت روشن میکند محور وجود آن ذوات مقدس «الله» است و ایشان مستقیماً از نور «الله» بهرهمند میشوند و بر سایر مخلوقات تجلی میکنند. آیا ممکن است چنین سلسلهای که از ذات شروع میشود و به عرش و انسانهای کامل ادامه مییابد در عالم نباشد؟ و بدون انسانهای عرشی، بشریت از انوار عرشِ خداوند بهرهمند گردد؟ حال اگر در تمام دنیا جستجو کنیم و بخواهیم یک انسان عرشی پیدا کنیم که در مقام جامعیت اسماء الهی باشد آیا کسی غیر از امیرالمومنین علیه السلام را پیدا میکنیم؟ پس ملاحظه میفرمائید اگر جایگاه قدسی انسان کامل را درست شناختیم، مسلماً در یافتن مصداق آن به مشکل نمیافتیم و به راحتی متوجه اهل البیت علیهم السلام میشویم.
حضرت صادق علیه السلام در راستای یگانهبودن حقیقت نوری اهلالبیت علیهم السلام در آخرین فراز از سخن خود میفرمایند: «أَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ أَوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ» اول ما محمد است، وسط ما محمد است و آخر ما محمد میباشد. امیدوارم از این نکتهی بسیار مهم به راحتی عبور نفرمائید و مسئله را به عنوان یک مسئلهی اعتباری قلمداد نفرمایید. زیرا مقام اهلالبیت علیهم السلام طوری است که فقط از حقایق سخن میگویند و از حقایق پردهبرداری میکنند. وقتی میفرمایند: اول و وسط و آخر ما دوازده انسان، محمد صلی الله علیه و آله است، از قاعدهی توحیدی خاصی خبر میدهند که در عالم ملکوت جریان دارد، قاعدهای که روشن میکند هر اندازه موجودی در درجهی وجودی برتری قرار داشته باشد، بیشتر کثرت آن در وحدتش مستغرق
است و هر اندازه آن حقیقت غیبی نزول کند و جنبهی ظهوریاش بر جنبهی غیبیاش بیشتر شود، کثرت آن بیشتر ظاهر میشود، به طوری که این دوازده نور قدسی در عالم شهادت دوازده نفرند و هر کدام ظهور خاصی دارند ولی در موطن غیبیِ خود، نه تنها همه یک حقیقت واحدند بلکه آن حقیقت واحد در نوری به نام نور محمدی آنچنان مستغرق است که در واقع میتوان گفت: اول و وسط و آخر آنها محمد صلی الله علیه و آله است. دوازده نفری که به هرکدام نظر کنید در همان حال به باطنشان که حقیقت محمدی صلی الله علیه و آله است، متصلاند. (دقت بفرمائید)
خداوندا! از طریق نظر به ذوات مقدس ائمه علیهم السلام راه بسیار نورانی و عظیم القدری را بر روی بندگانت گشودی، مرحمتی کن که این راه به بهترین شکل گشوده بماند.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
متن روایت
«عَنِ الرِّضَا علیه السلام عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیهم السلام قَالَ: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله؛ مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلْقاً أَفْضَلَ مِنِّی وَ لَا أَکْرَمَ عَلَیْهِ مِنِّی قَالَ عَلِیٌّ علیه السلام فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَأَنْتَ أَفْضَلُ أَوْ جَبْرَئِیلُ فَقَالَ علیه السلام یَا عَلِیُّ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی فَضَّلَ أَنْبِیَاءَهُ الْمُرْسَلِینَ عَلَی مَلَائِکَتِهِ الْمُقَرَّبِینَ وَ فَضَّلَنِی عَلَی جَمِیعِ النَّبِیِّینَ وَ الْمُرْسَلِینَ وَ الْفَضْلُ بَعْدِی لَکَ یَا عَلِیُّ وَ لِلْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِکَ وَ إِنَّ الْمَلَائِکَةَ لَخُدَّامُنَا وَ خُدَّامُ مُحِبِّینَا یَا عَلِیُّ الَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ... وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا بِوَلَایَتِنَا یَا عَلِیُّ لَوْ لا نَحْنُ مَا خُلِقَ آدَمُ وَ لَا حَوَّاءُ وَ لَا الْجَنَّةُ وَ لَا النَّارُ وَ لَا السَّمَاءُ وَ لَا الْأَرْضُ فَکَیْفَ لَا نَکُونُ أَفْضَلَ مِنَ الْمَلَائِکَةِ وَ قَدْ سَبَقْنَاهُمْ إِلَی مَعْرِفَةِ رَبِّنَا وَ تَسْبِیحِهِ وَ تَهْلِیلِهِ وَ تَقْدِیسِهِ لِأَنَّ أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ أَرْوَاحَنَا فَأَنْطَقَنَا بِتَوْحِیدِهِ وَ تَحْمِیدِهِ ثُمَّ خَلَقَ الْمَلَائِکَةَ فَلَمَّا شَاهَدُوا أَرْوَاحَنَا نُوراً وَاحِداً اسْتَعْظَمُوا أَمْرَنَا فَسَبَّحْنَا لِتَعْلَمَ الْمَلَائِکَةُ أَنَّا خَلْقٌ مَخْلُوقُونَ وَ أَنَّهُ مُنَزَّهٌ عَنْ صِفَاتِنَا فَسَبَّحَتِ الْمَلَائِکَةُ بِتَسْبِیحِنَا. وَ نَزَّهَتْهُ عَنْ صِفَاتِنَا فَلَمَّا شَاهَدُوا عِظَمَ شَأْنِنَا هَلَّلْنَا لِتَعْلَمَ الْمَلَائِکَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّا عَبِیدٌ وَ لَسْنَا بِآلِهَةٍ یَجِبُ أَنْ نُعْبَدَ مَعَهُ أَوْ دُونَهُ فَقَالُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ فَلَمَّا شَاهَدُوا کِبَرَ مَحَلِّنَا کَبَّرْنَا لِتَعْلَمَ الْمَلَائِکَةُ أَنَّ اللَّهَ أَکْبَرُ مِنْ أَنْ یُنَالَ عِظَمَ الْمَحَلِّ إِلَّا بِهِ فَلَمَّا شَاهَدُوا مَا جَعَلَهُ لَنَا مِنَ الْعِزِّ وَ الْقُوَّةِ قُلْنَا لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ لِتَعْلَمَ الْمَلَائِکَةُ أَنْ لَا حَوْلَ لَنَا وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ فَلَمَّا شَاهَدُوا مَا أَنْعَمَ اللَّهُ بِهِ عَلَیْنَا وَ أَوْجَبَهُ لَنَا مِنْ فَرْضِ الطَّاعَةِ قُلْنَا الْحَمْدُ لِلَّهِ لِتَعْلَمَ الْمَلَائِکَةُ مَا یَحِقُّ لِلَّهِ تَعَالَی ذِکْرُهُ عَلَیْنَا مِنَ الْحَمْدِ عَلَی نِعَمِهِ فَقَالَتِ
الْمَلَائِکَةُ الْحَمْدُ لِلَّهِ فَبِنَا اهْتَدَوْا إِلَی مَعْرِفَةِ تَوْحِیدِ اللَّهِ وَ تَسْبِیحِهِ وَ تَهْلِیلِهِ وَ تَحْمِیدِهِ وَ تَمْجِیدِهِ ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی خَلَقَ آدَمَ فَأَوْدَعَنَا صُلْبَهُ وَ أَمَرَ الْمَلَائِکَةَ بِالسُّجُودِ لَهُ تَعْظِیماً لَنَا وَ إِکْرَاماً وَ کَانَ سُجُودُهُمْ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عُبُودِیَّةً وَ لآِدَمَ إِکْرَاماً وَ طَاعَةً لِکَوْنِنَا فِی صُلْبِهِ فَکَیْفَ لَا نَکُونُ أَفْضَلَ مِنَ الْمَلَائِکَةِ وَ قَدْ سَجَدُوا لآِدَمَ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ وَ إِنَّهُ لَمَّا عُرِجَ بِی إِلَی السَّمَاءِ أَذَّنَ جَبْرَئِیلُ مَثْنَی مَثْنَی وَ أَقَامَ مَثْنَی مَثْنَی ثُمَّ قَالَ لِی تَقَدَّمْ یَا مُحَمَّدُ فَقُلْتُ لَهُ یَا جَبْرَئِیلُ أَتَقَدَّمُ عَلَیْکَ فَقَالَ نَعَمْ لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی فَضَّلَ أَنْبِیَاءَهُ عَلَی مَلَائِکَتِهِ أَجْمَعِینَ وَ فَضَّلَکَ خَاصَّةً فَتَقَدَّمْتُ فَصَلَّیْتُ بِهِمْ وَ لَا فَخْرَ فَلَمَّا انْتَهَیْتُ إِلَی حُجُبِ النُّورِ قَالَ لِی جَبْرَئِیلُ تَقَدَّمْ یَا مُحَمَّدُ وَ تَخَلَّفَ عَنِّی فَقُلْتُ یَا جَبْرَئِیلُ فِی مِثْلِ هَذَا الْمَوْضِعِ تُفَارِقُنِی فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ إِنَّ انْتِهَاءَ حَدِّیَ الَّذِی، وَضَعَنِی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِیهِ إِلَی هَذَا الْمَکَانِ فَإِنْ تَجَاوَزْتُهُ احْتَرَقَتْ أَجْنِحَتِی بِتَعَدِّی حُدُودِ رَبِّی جَلَّ جَلالُهُ. فَزُخَّ بِی فِی النُّورِ زَخَّةً حَتَّی انْتَهَیْتُ إِلَی حَیْثُ مَا شَاءَ اللَّهُ مِنْ عُلُوِّ مُلْکِهِ فَنُودِیتُ یَا مُحَمَّدُ فَقُلْتُ لَبَّیْکَ رَبِّی وَ سَعْدَیْکَ تَبَارَکْتَ وَ تَعَالَیْتَ فَنُودِیتُ یَا مُحَمَّدُ أَنْتَ عَبْدِی وَ أَنَا رَبُّکَ فَإِیَّایَ فَاعْبُدْ وَ عَلَیَّ فَتَوَکَّلْ فَإِنَّکَ نُورِی فِی عِبَادِی وَ رَسُولِی إِلَی خَلْقِی وَ حُجَّتِی فِی بَرِیَّتِی لَکَ وَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ خَلَقْتُ جَنَّتِی وَ لِمَنْ خَالَفَکَ خَلَقْتُ نَارِی وَ لِأَوْصِیَائِکَ أَوْجَبْتُ کَرَامَتِی وَ لِشِیعَتِهِمْ أَوْجَبْتُ ثَوَابِی فَقُلْتُ یَا رَبِّ وَ مَنْ أَوْصِیَائِی فَنُودِیتُ یَا مُحَمَّدُ أَوْصِیَاؤُکَ الْمَکْتُوبُونَ عَلَی سَاقِ عَرْشِی فَنَظَرْتُ وَ أَنَا بَیْنَ یَدَیْ رَبِّی جَلَّ جَلَالُهُ إِلَی سَاقِ الْعَرْشِ فَرَأَیْتُ اثْنَیْ عَشَرَ نُوراً فِی
کُلِّ نُورٍ سَطْرٌ أَخْضَرُ عَلَیْهِ اسْمُ وَصِیٍّ مِنْ أَوْصِیَائِی أَوَّلُهُمْ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَ آخِرُهُمْ مَهْدِیُّ أُمَّتِی فَقُلْتُ یَا رَبِّ هَؤُلَاءِ أَوْصِیَائِی مِنْ بَعْدِی؟ فَنُودِیتُ یَا مُحَمَّدُ هَؤُلَاءِ أَوْلِیَائِی وَ أَوْصِیَائِی وَ أَصْفِیَائِی وَ حُجَجِی بَعْدَکَ عَلَی بَرِیَّتِی وَ هُمْ أَوْصِیَاؤُکَ وَ خُلَفَاؤُکَ وَ خَیْرُ خَلْقِی بَعْدَکَ وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی لَأُظْهِرَنَّ بِهِمْ دِینِی وَ لَأُعْلِیَنَّ بِهِمْ کَلِمَتِی وَ لَأُطَهِّرَنَّ الْأَرْضَ بِآخِرِهِمْ مِنْ أَعْدَائِی وَ لَأُمَکِّنَنَّهُ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا وَ لَأُسَخِّرَنَّ لَهُ الرِّیَاحَ وَ لَأُذَلِّلَنَّ لَهُ السَّحَابَ الصِّعَابَ وَ لَأُرَقِّیَنَّهُ فِی الْأَسْبَابِ وَ لَأَنْصُرَنَّهُ بِجُنْدِی وَ لَأُمِدَّنَّهُ بِمَلَائِکَتِی حَتَّی تَعْلُوَ دَعْوَتِی وَ تَجْمَعَ الْخَلْقُ عَلَی تَوْحِیدِی ثُمَّ لَأُدِیمَنَّ مُلْکَهُ وَ لَأُدَاوِلَنَّ الْأَیَّامَ بَیْنَ أَوْلِیَائِی إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ».(1)
1) بحارالانوار، ج 26، ص 335.
بسم الله الرّحمن الرّحیم
هرکس وظیفه دارد امام خود را بشناسد آنهم آنطور که خود امامان خود را معرفی میکنند، بهخصوص که آنها ادعاهایی دارند که اگر درست شناخته نشوند پذیرفتن آن ادعاها بسیار برای بشر سنگین است تا آنجا که ممکن است کار به کینهورزی نسبت به ائمه علیهم السلام کشیده شود. نمونهی آن کینهورزی را در برخورد امویان در کربلا با حضرت سیدالشهداء علیه السلام ملاحظه میکنید. امام حسین علیه السلام مثل عبدالله بن زبیر مستقیماً محلی را به عنوان پایگاهِ مقابله با یزید قرار ندادند، مردم کوفه حضرت را دعوت کردند حضرت هم به سوی آنها حرکت نمودند. بعد
هم که حرّ مانع حرکت حضرت شد، فرمودند اگر نمیخواهید برمیگردم.(1)
نهضت حضرت یک نهضت نرم با شعار امر به معروف و نهی از منکر و برگشت به سیرهی رسول خدا صلی الله علیه و آله بود، با اینهمه بسیار عجیب است که با حضرت آنچنان خشن مقابله میکنند و در نهایت هم ایشان را شهید مینمایند با اینکه ساز و برگ حضرت سیدالشهداء علیه السلام ساز و برگ نظامی نبود. اگر موضوع را به خوبی کالبد شکافی و روانکاوی کنیم روشن میشود امویان در عین اقرار به کمالات حضرت از ادعای قدسیبودن ایشان ناراحت بودند. وقتی سنان سر حضرت را نزد عبیدالله آورد، گفت: بهترین جایزههایت را به من بده و رکابم را از طلا و نقره پُر کن چون سر کسی را آوردم که بهترین پدر و مادر را داشت. عبیدالله از این حرف ناراحت شد و دستور داد او را کشتند و گفت اگر میدانستی بهترین فرد است چرا او را کشتی.(2)اینها همه نشان میدهد که حزب اموی نسبت به اهلالبیت علیهم السلام کینه داشتند و این کینه به جهت آن بود که نمیتوانستند ادعاهای قدسیبودن آنها را تحمل کنند و کینه بر اهلالبیت علیهم السلام بهخصوص علی علیه السلام را در بین مردم اشاعه میدادند تا آنجایی که وقتی حضرت سیدالشهداء علیه السلام از سپاهیان عمر سعد پرسیدند به چه جرمی مجهز
1) حضرت به حرّ فرمودند: «اِنَّ اَهْلَ مِصْرَکُمْ کَتَبُوا اِلَیَّ اَنْ اَقْدِمْ عَلَیْنَا فَاَمّا اِذَا کَرِهْتُمُونِی اِنْصَرَفْتُ عَنْکُم» مردم شهر شما به من نامه نوشتند که به سوی ما بیا، اگر آمدنم را ناخوش دارید باز میگردم» (تاریخالامم و الملوک، ج 5، ص 411- ارشاد، ج 2، ص 84)
2) امالی شیخ صدوق، ص 164.
شدهاید که مرا به قتل برسانید؟ جواب دادند: «بُغْضاً لِأبیک» به جهت کینهای که از پدرت داریم.
ما اصرار داریم که روی روایاتی که حقیقت نوری اهل البیت علیه السلام را متذکر میشود بحث شود، چون پیامبر خدا صلی الله علیه و آله اینطور اصرار داشتند و تلاش میکردند این وجه از شخصیت اهل البیت علیهم السلام مورد توجه قرار گیرد و چون از این مسئله غفلت شد اسلام و مسلمین این همه ضربه خوردند. اگر یک جوان فلسطینی بپرسد با توجه به اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «الْإِسْلَامُ یَعْلُو وَ لَا یُعْلَی عَلَیْهِ»(1)اسلام همچنان به برتری میرود و هیچ دینی بر آن برتری نمییابد. چرا شصت سال است قطعهای از جهان اسلام زیر چکمهی صهیونیسم اسیر و گرفتار است؟ باید برای جواب به این سؤال به فرمایش فاطمه زهرا علیها السلام در مسجد مدینه رجوع کرد که خطاب به مسلمانان فرمودند با حذف علی علیه السلام ذلیل میشوید. به جوان فلسطینی باید گفت: آیا تو فاطمه زهرا علیها السلام را قبول داری؟ - شیعه و سنی به عظمت فاطمه زهرا علیها السلام اقرار دارند- فاطمه زهرا علیها السلام ریشهی این اسارتها و عقبافتادگیها را در این میدانند که به سفارش پیامبر صلی الله علیه و آله عمل نشد. سؤال اصلی این است که چرا سفارش پیامبر صلی الله علیه و آله عمل نشد؟ در راستای ریشهیابی در این موضوع متوجه میشویم مقام و جایگاه قدسی امیرالمؤمنین علیه السلام مورد توجه قرار نگرفت.
1) من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 334.
وقتی چنین تصور شود که همهی آدمها مساوی هستند و میتوان برای سر و ساماندادن به جامعه هرکس را که مردم صلاح میدانند انتخاب کنند، موضوعِ حاکمیت حضرت اَحد بر عالم کثرت در نظام بشری به هم میخورد و هرکس به میل و هوس خود اصالت میدهد. در چنین فضایی اگر ائمه علیهم السلام گفتند: ما اولین نور خدائیم که از خدا صادر شد، در مقابل میگویند اینها ادعاهای زیادی است و زمینهی کشتن آنها را فراهم میکنند تا جایی که به صورتی وحشتناک در سرتا سر جهان هرکجا فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله را مییافتند میکشتند. باید روانکاوی کرد که چرا مسلمانان حاضرند پسر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله یعنی امام حسین علیه السلام را با آن همه توصیه که پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به امام حسن و امام حسین«علیهماالسلام» داشتند، به قتل برسانند. فرازی از خطبههای حضرت اباعبدالله علیه السلام در روز عاشورا این است که مگر شما از رسول خدا صلی الله علیه و آله نشنیدید که حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشتاند؟
علاوه بر امویان، کوفیان نیز به قتل امام حسین علیه السلام کمر بستند که این روانکاوی جدایی دارد. کوفیان دوستدار اهل البیت علیهم السلام هستند و سابقهی مبارزه با معاویه و لشکر شام را که تحت فرمان معاویه بود دارند. ولی باید بدانید انسانهایی که در مقابل انسانهای قدسی نتوانند خود را هماهنگ کنند برای مقابله با روان خود یعنی برای فرار از عقیدهای که نتوانستهاند وارد زندگی خود کنند، بهشدت با آن عقیده به مخالفت میپردازند. مثل بعضی از رزمندگان که بعد از جنگ نتوانستند سجایای یک مجاهد را در خود شکل دهند، با اینکه جنگ کرده و مجروح هم شدهاند اما نتوانستند
بفهمند جایگاه خود و جایگاه تاریخی این جنگ در آیندهی تاریخ کجا است، و از ارتباط با گوهر انقلاب اسلامی خود را محروم کردند تا آنجا که تصور کردند با حضور در جبهههای جنگ فرصتها را از دست دادهاند و در غیاب آنها سرمایهدارها سرمایهدارتر شدند و اینها عقب افتادند و چون با عدهای از مسئولان هم که انقلاب از یادشان رفته روبهرو شدند، برای جبران مافات بهکلی از مسیر انقلاب و اسلام فاصله گرفتند و سعی کردند با شخصیت گذشتهی خود مبارزه کنند. بر عکس آنها، عدهای چون جایگاه قدسی انقلاب اسلامی را فهمیدهاند اگر تمام مردم ایران هم به انقلاب و دفاع هشت ساله پشت کنند اینها در مسیر خودشان هستند. در مورد جریانی که در کربلا واقع شد هم این سؤال باید مدّ نظر باشد که چطور در جامعهی اسلامی پس از 50 سال از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله، پسر پیغمبر را با آنهمه سفارش که قرآن و رسول خدا صلی الله علیه و آله در مورد اهلالبیت علیهم السلام کردهاند، به قتل میرسانند. رأس الجالوت در دربار یزید گفته بود ما در جای پای صحابهی حضرت عیسی محراب ساختیم، شما پسر پیغمبرتان را میکشید.
اگر خواستیم به هلاکتی نیفتیم که جامعهی اسلامی با قتل پسر پیامبر صلی الله علیه و آله در آن افتاد باید عمیقتر از گذشته مبانی فکری شیعه را بازخوانی کنیم تا برای همه - اعم از شیعه و سنی- معلوم شود شیعه بر چه چیزی تأکید میکند. جهان اسلام آماده است که به سخنان شیعیان گوش بدهند ولی هنوز شیعه حرفهای مبناییاش را آنطور که شایسته است تنظیم نکرده تا بتواند به جهان اسلام ارائه بدهد. کتابهایی که به زبان فارسی
نوشته میشود خیلی سریع به زبانهای عربی و ترکی ترجمه میشود و طوری مورد استقبال قرار میگیرد که بعضاً همان سال اول که منتشر میشود در بعضی از کشورهای عربی و ترکیه ترجمه و چاپ میشود. وقتی اینقدر آمادگی هست تا تفکر شیعه فهمیده شود و از طرفی هم شیعه سرمایههای فوقالعادهای در خود دارد، چرا خود شیعیان از این سرمایه غفلت دارند؟
این را بدانید تا آن نوع معارف را که در روایات ما مطرح است به عنوان فرهنگ شیعه جزء گفتمانِ معرفتی خود در نیاوریم نمیتوانیم در افقی که یک شیعه باید در آن بهسر ببرد وارد شویم و با نظر به آن افق تمدن اسلامی را پایه گذاری کنیم. حضرت امامخمینی«رضواناللهعلیه» فرمودند: تا مسلمانان خود را به مرز قدرت بزرگ جهان نرسانند آسوده نخواهند بود. و به مسلمانان توصیه میکنند باید معادلات جهان به نفع آنان تغییر کند.(1)
برای تبیین چنین انگیزهای معارف مخصوصی نیاز داریم که در امثال روایاتی که مورد بحث است موجود میباشد و میتواند پشتوانهی معرفتی آن تمدن باشد که تفاوت اساسی با تمدنی دارد که انسان غربی بر آن تکیه کرده و بشر را در حدّ یک حیوان مؤدب پایین آورده است.
در راستای تبیین مبانی معرفتی تفکر شیعه باید نظرها را متوجه روایاتی کرد که نظر به حقیقت قدسی اهل البیت علیهم السلام دارند مانند فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله که امام رضا علیه السلام به واسطهی پدرانشان از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل میکنند. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در این روایت میفرمایند: «مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ
1) پیام حج، 29/4/67.
خَلْقاً أَفْضَلَ مِنِّی وَ لَا أَکْرَمَ عَلَیْهِ مِنِّی»(1)خداوند مخلوقی برتر و بزرگوارتر از من خلق نکرد. امیرالمؤمنین علیه السلام برای آنکه از موقعیت پیشآمده کمال استفاده را بنمایند مطلب را دنبال میکنند و سؤال میکنند: «یَا رَسُولَاللَّهِ فَأَنْتَ أَفْضَلُ أَوْ جَبْرَئِیلُ» ای پیامبر خدا! شما افضل هستید یا جبرئیل؟ «فَقَالَ صلی الله علیه و آله یَا عَلِیُّ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی فَضَّلَ أَنْبِیَاءَهُ الْمُرْسَلِینَ عَلَی مَلَائِکَتِهِ الْمُقَرَّبِینَ وَ فَضَّلَنِی عَلَی جَمِیعِ النَّبِیِّینَ وَ الْمُرْسَلِینَ وَ الْفَضْلُ بَعْدِی لَکَ یَا عَلِیُّ وَ لِلْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِکَ» رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: ای علی! خداوند همهی پیامبران را از همهی ملائکهی مقرب برتری داده و من را از جمیع انبیاء و مرسلین برتری داده و بعد از من برتری از آن تو و ائمهی بعد از تو می باشد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله برای کسی مثل امیرالمؤمنین علیه السلام رازهایی از حقایق غیبی را که در این عالم جاری است در میان میگذارند و چقدر خوب است که ذائقهی مردم ما به این نوع معارف عادت کند تا گرفتار سطحینگری نگردند و به کلی از ضعفی که در بشرِ مدرن پیدا شده خود را جدا نمایند. ممکن است سؤال شود یعنی چه که همهی انبیاء از ملائکهی مقربین افضل اند، تازه چرا نبی اکرم صلی الله علیه و آله از همهی انبیاء برتر می باشند؟ در جواب باید بدانید انبیاء انسانهای کامل و خلیفهی الهی هستند، قلب انسان کامل محل تجلی همهی اسماء الهی است، در حالیکه مقام ملائکه مقامی است که یک اسم یا چند اسم بر آن تجلی میکند، پس انسانهای کامل به
1) بحار الأنوار، ج 26، ص 335.
جهت مقام جامعیت، از ملائکه افضلاند. در راستای محدودبودن ملائکه، قرآن از زبان ملائکه میفرماید: «وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُوم»(1)
ما را نیست مگر مقامی محدود و معلوم. یا میگویند: «نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ»(2)ما به حمد تو تسبیح تو را میگوئیم و تو را تقدیس میکنیم. در صورتی که در رابطه با مقام انسان کامل میفرماید: «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا»(3)خداوند همهی اسماء را به آدم آموخت. در اینجا آدم به معنی خلیفةالله مطرح است، چون در آیات قبل فرمود: من میخواهم در زمین خلیفهای تعیین کنم. خلیفةالله، مظهر اسم الله است که جامع همهی اسماء الهی میباشد. انبیاء الهی به عنوان انسانهای کامل و خلیفةالله، همه در مقام جامعیت اسماء الهی هستند. هر چند هر مقامی در عین جامعیتِ اسماء، در جای خود شدت و ضعف دارد.
ممکن است برای عزیزان این سؤال مطرح شود که اگر همهی انبیاء از ملائکه افضلاند و همه در مقام علم به همهی اسماء الهی هستند معنی اَفضلیت رسول خدا صلی الله علیه و آله به چه معنی است. برای جواب به این سؤال باید متوجه بود مقام جامعیت در عین جامعیت، تشکیکی است و دارای شدت و ضعف است و لذا در عین اینکه همهی انبیاء در مقام علم به همهی
اسماء الهی هستند، در آن مقام شدت و ضعف هست. همینطور همهی مقامات نوری دارای شدت و ضعف میباشند. ملائکه در مقام جامعیت نیستند مثلاً جناب حضرت عزرائیل علیه السلام دارای مقام خاصی هستند که حضرت جبرائیل علیه السلام آن مقام را ندارند. مقام حضرت عزرائیل علیه السلام مقام ظهور اسم قبض و نزعِ الهی است. هر نزع و قبضی که حضرت پروردگار در عالم اراده کنند به نور حضرت عزرائیل علیه السلام انجام میشود، هر نوع کندن و جداکردنی، حتی جداشدن اخلاق رذیله و تعلقات دنیایی از قلب ما همه به ارادهی خدا و به جلوهی اسم قبض به نور حضرت عزرائیل انجام میشود. حال توجه داشته باشید که حضرت عزرائیل یک مقام نوری و وجودی اند در نتیجه جلواتی دارند که دارای شدت و ضعف است. بعضیها به جهت گناهانی که دارند هنگام قبضِ روح با جلوهی عزرائیلیِ مادون روبهرو میشوند و به زحمت میافتند. بعضیها با جلوهی عزرائیلی متعالی روبهرو میشوند و همچون بوئیدن گل، قبض روح میشوند. قبض عزرائیل با جلوهی مادون به صورت چنگال است و به آن حالت روح را از بدن بیرون میکشد. بستگی دارد ما در کدام مقام با حضرت عزرائیل مأنوس شویم و چه اندازه گرفتار تعلقات دنیایی باشیم. معنی شدت و ضعف برای مقام جامعیت انسان کامل مثل نور بیرنگ است که در عین بیرنگبودن و جامع هفت نوربودن، دارای شدت و ضعف است. وقتی روشن شد مقام جامعیت رسول خدا صلی الله علیه و آله در مرتبهی اَشد و افضل است، موضوع تابع و واصل پیش میآید به این معنی که همهی انبیاء با اتصال به نور رسول خدا صلی الله علیه و آله متصل به نور پروردگار هستند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در ادامه میفرمایند: «وَ الْفَضْلُ بَعْدِی لَکَ یَا عَلِیُّ وَ لِلْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِکَ» بعد از من -که در جایگاه افضل انبیاء هستم- تو و ائمهی بعد از تو افضلاند. به اعتبار اینکه هر مقام عالیهای ظهوری دارد، پرتو نور محمدی مسلّم افضل و بالاتر است از نور جامعی که نسبت به نور رسول خدا صلی الله علیه و آله در درجهی پایینتر قرار دارد.
در ادامه میفرمایند: «وَ إِنَّ الْمَلَائِکَةَ لَخُدَّامُنَا وَ خُدَّامُ مُحِبِّینَا» ملائکه خدّام ما و خُدّام دوستداران ما هستند «یَا عَلِی! الَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ... وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا بِوَلَایَتِنَا» ای علی! آنهایی که عرش و اطراف عرش را حمل میکنند، به حمد پروردگارشان تسبیح میگویند و برای کسانی که به ولایت ما ایمان دارند استغفار میکنند. عنایت دارید که ملائکه مقام نازله و جلوه ای محدود از نور جامع انسان کامل هستند. نور بیرنگ وقتی از منشور گذشت و به صورت نور زرد و سبز و آبی و نیلی و بنفش ظاهر شد، در عین این که نور سبز و زرد و غیره نورهایی هستند با رنگی محدود، کاملاً به نور بیرنگ متصلاند و هیچ استقلالی ندارند. به همین شکل ملائکه در تصرف تکوینی اهل البیت علیهم السلام هستند. مثل تصرف قوای نفس به وسیلهی نفس ناطقه، همینکه انسان اراده کند تا با قوهی بینائی ببیند، میبیند. نسبت ملائکه با مقام نوری انبیاء و اولیاء چنین نسبتی است و همینطور که قوهی بینایی خدمتکار شما است ملائکه خدمتگذار پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام میباشند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «وَ إِنَّ الْمَلَائِکَةَ لَخُدَّامُنَا وَ خُدَّامُ مُحِبِّینَا یَا عَلِیُّ» ای علی! ملائکه در خدمت ما و در خدمت دوستداران ما هستند. ظرائف و معارف عمیقی در این فراز نهفته است. میدانید که محبِّ اهل البیت علیهم السلام کسی است که نظر به انسان کامل دارد، انسان کاملی که در مقام جامعیت اسماء است. محبّ ائمه به جهت محبت، رابطهای قلبی با انسان کامل دارد و مطلوب او نزدیکی هرچه بیشتر به آن مقام است. قلب شما در قیامت همین که حجاب دنیا از او برداشته شد به طرف محبوبش سیر میکند، اگر محبوبش امام نبود نمیتواند جلو برود. مثل وقتی که دل انسان در این دنیا به طرف راست و چپ میرود. ممکن است در آنجا متوجه شود باید به طرف امام یعنی انسان کامل سیر کند ولی دل خود را برای حرکت به سوی مطلوبهای دیگر تربیت کرده باشد. در همین رابطه میگویند بعضیها در قیامت ناخواسته به طرف جهنم میروند. قرآن در وصف آنها میگوید حتماً شجرهی زقوم را میخورند. «لَآکِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّوم»(1)چون جنس آنها شجرهی زقوم خوردن است. برای همین هم میگوید حتماً این کار را میکنند. محبین اهل البیت علیهم السلام یعنی کسانی که معرفت دارند این ذوات مقدس در مقام جامعیت اسماء الهیاند. حضرت صادق علیه السلام در رابطه با آن مقام فرمودند: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی»(2)
قسم به خدا! مائیم اسماء حسنای الهی. مگر خدا نفرمود: «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها»(1)خدای را اسماء حسنایی است او را به آن اسماء بخوانید. یعنی ائمه علیهم السلام را بخوانید تا خدا را خوانده باشید. افق محبین اهل البیت علیهم السلام انسانهای کامل و نزدیکی و اتحاد قلبی با آنها است در حالیکه مقام ملائکه اسمی از اسماء الهی است. از طرفی مقام جامعیت بالاتر و افضل از مقامی است که اسمی از اسماء الهی در آن مقام تجلی دارد. مثل بعضی از اهل کرامت که در ارتباط با یک اسم قوی شدهاند. مثلاً دست روی سر بیمار میگذارد و او شفا مییابد. این فرد محل ظهور اسم شافی خداوند است، هرچند ممکن است نسبت به ارتباط با بقیهی اسماء الهی کامل نباشد. اهل کرامتی که نسبت به تجلی یکی از اسماء الهی رشد کرده باشند شبیه ملائکهاند. حال اگر انسانی باشد که از طریق همهی اسماء الهی با خدا اُنس داشته باشد ولی مثل آن فردِ اهل کرامت در ارتباط با آن اسمِ خاص خیلی قوی نباشد، چون نسبت به همهی اسماء الهی قلب خود را نورانی کرده، به حضرت «الله» که جامع همهی کمالات است، نزدیکتر است. زیرا آن فردی که مظهر یک اسم شده به تعادل انسانی نایل نگشته است. البته اهل کرامت در شیعه نظر به انسان کامل و نظر به تعادل آنچنانی دارند ولی با اینهمه بین اهل کرامت با اهل توحید خیلی فرق است مثل تفاوت آیتالله سیدعلی قاضی طباطبائی که اهل توحید بودند با بعضیها که اهل کرامت بوده و هستند. وادی این دو
1) سورهی اعراف، آیهی 180.
به کلی با هم فرق میکند. حتی تعادل علمایی که بیشتر در فقه مشغولاند از اهل کرامت بالاتر است.
علت اینکه ملائکه در خدمت انسانهای کامل هستند روشن است، اما چرا در خدمت محبّین آنها میباشند؟ عنایت داشته باشید ملائکه مثل اهل کرامت از یک جهت انواری از پروردگارشان گرفتهاند و در یک اسم رشد کردهاند. در حالی که محب اهل البیت علیهم السلام نظر به جامعیت انوار الهی دارد و در مقام تعادل سیر میکند و مقام تعادلِ اسماء، بالاتر از مقام یک اسم از اسماء الهی است هرچند آن اسم در آن شخص با شدت زیادی وجود داشته باشد که منجر به تصرفاتی شود. بنابراین چون قلب محبّین اهل البیت علیهم السلام با قلب انسانهای کامل مرتبط است در مقامی هستند که باید ملائکه خدام آنها باشند.
شیطان در صعود عرفانی و ارتباط با بعضی از اسماء الهی در حدّی بالا رفته بود که هم ردیف با ملائکه بود و وقتی خداوند به مقام ملائکه دستور میدهد به آدم سجده کنند شامل شیطان هم میشود و با اینکه فرمود: «قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ»(1)به ملائکه گفتیم به آدم سجده کنید. میگوید همه سجده کردند مگر شیطان و از شیطان میپرسد چرا سجده نکردی و شیطان هم نگفت به من نگفتی، بهانه آورد که من از آتشم و او از خاک. شیطان زحمتها کشیده و شب زندهداریها کرده تا در ارتباط با بعضی از اسماء به مقاماتی رسیده ولی خداوند به او دستور داد به کسی که در مقام جلوهی همهی اسماء است سجده کند و شیطان نتوانست این کار
1) سورهی بقره، آیهی 34.
را انجام دهد، چون باید خود را از همهی منیتها خالی میکرد. مثل بعضی از صوفیها که میگویند شیخ ما میتواند فردا را پیشبینی کند یا مریض شفا بدهد و لذا بالاتر از امام خمینی«رضواناللهعلیه» است. باید متوجه باشند چهکسی به حکم جامعیت اسماء، به خدا نزدیکتر و در سیره و سنت به پیغمبر شبیهتر میباشد. پیامبر صلی الله علیه و آله در عین آنکه اهل شبزندهداریاند، اهل شمشیر و مبارزه با ظلم نیز میباشند. اگر پیامبران فقط بالای منبرها مسئله گفته بودند که اینهمه آزار و اذیت نمیشدند. هم مسئله گفتند، هم شمشیر کشیدند. شیطان مغرور شد که چون تواناییهایی در حدّ ملائکه دارد پس چیزی کم ندارد تا به آدم سجده کند. ملائکه مسئول رزق و حیات و مرگ انسانها میباشند، شیطان دید حالا که از این نوع کارها میتواند انجام دهد چرا به آدم سجده کند؟ مثل بعضی از این صوفیها که کم و زیاد از این تواناییها دارند. مردم ساده حالا هم که میخواهند متدین بشوند میروند به دنبال صوفیهایی که در خط شیطان هستند. عموم فرقههای صوفیه، فقه را که انسان را به جامعیت میرساند و به قرب «الله» نایل میکند، قبول ندارند. هر چند ممکن است در تواناییهایِ یک بُعدی کارهای چشمگیری انجام دهند.
فراموش نکنید که خدا عبارت است از «الله» که جامع همهی کمالات است و کمال مطلق اوست و هرکس به اندازهای که به الله نزدیک است از کمال انسانی برخوردار میباشد. بنابراین نقش شیطان در اغفال انسانها از صراط مستقیم که قرآن بر آن تأکید دارد، چیز سادهای نیست. قرآن با طرح مسئلهی شیطان میخواهد روشن کند میشود کسی در ارتباط با
اسمی از اسماء الهی جلو رفته باشد و از خود تواناییهایی نیز نشان دهد ولی در مسیر شیطان باشد. حتی بعضی از مفسرین برای سامری چنین توانایی قائلاند که جای پای حضرت جبرائیل علیه السلام را میشناخته و تأثیر آن بر خاک را میدانسته و لذا آن خاک را برمیدارد و در غیاب حضرت موسی علیه السلام با زینتهای قوم بنی اسرائیل ترکیب میکند و گوسالهای میسازد که خوار میکرده، قرآن تعبیر میکند «عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ»(1)گوسالهای که در عین جسدبودن، خوار میکشید. مردم عادی هم دنبال سامری رفتند. این مثل همین حالا است که بعضی از مردم میروند به دنبال کسانی که کار فوق العاده انجام میدهند. نور حضرت موسی علیه السلام و یا نور جامع محمدی صلی الله علیه و آله کجا و این حرکات شیطانی کجا! از این نکته، ساده نگذرید که حضرت میفرمایند: ملائکه - با آنهمه عظمت- «لَخُدَّامُنَا وَ خُدَّامُ مُحِبِّینَا» در خدمت ما و در خدمت دوستداران ما هستند. چون مقام اهل البیت علیهم السلام مقام جامعیت اسماء است و محبین ائمه نیز به آن مقام نظر دارند و دل به آن سپردهاند. رسول خدا صلی الله علیه و آله در ادامه میفرمایند: «یَا عَلِی! الَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا بِوَلَایَتِنَا» ای علی! ملائکهای که عرش و اطراف آن را حمل میکنند، به حمد پروردگارشان تسبیح میکنند و برای آنهایی که به ولایت ما ایمان دارند استغفار می نمایند. رسول خدا صلی الله علیه و آله نظرها را متوجه نقش ملائکهی عرشی مینمایند که در نابترین درجات توحید قرار دارند و در
1) سورهی اعراف، آیهی 148.
مقام اسماءِ «سُبْحَانَ اللَّهِ» وَ «الْحَمْدُ لِلَّهِ» و«لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ» وَ «اللَّهُ أَکْبَرُ» هستند و استغفار آن ملائکه انسان را در پوششی از عالیترین انوار الهی قرار میدهد تا به بالاترین درجهی توحیدیِ ممکن نایل شود که شرط آن ایمان به ولایت رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام است و در مقامی افضل از مقام همهی ملائکه و پیامبران قرار دارند. چون از طریق ایمان به چنین ولایتی حجابهای بین انسان و خدا مرتفع میشود. در نتیجه، ملائکهی مُحْیی جلوه میکنند و دل انسان روشن میشود که تنها خدا محیی است و ملائکهی ممیت جلوه میکنند و دل انسان روشن میشود که مرگ جلوهای است ربانی برای خلوت بیشتر عبد با رب. اینها همه حاصل حب اهل البیت علیهم السلام است که مظهر اسم «الله»اند و عامل نظر به حضرت «الله».
خدایا به حقیقت اولیاء الهی و ملائکهی مقربین به ما معرفتی جهت فهم مقام نوری ائمهمان عطا بفرما.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
صحبت در رابطه با مقام نبی اکرم و اهل البیت علیهم السلام بود. حضرت رضا علیه السلام میفرمایند: امیرالمؤمنین علیه السلام از قول پیامبر صلی الله علیه و آله نقل فرمودند که خداوند مخلوقی افضل از من خلق نکرده است. وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام عموماً وسیلهای بودهاند تا معارف عالیهای از طریق پیامبر صلی الله علیه و آله به بشر برسد و وقتی ایشان در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله بودند رسول خدا صلی الله علیه و آله اَسراری از عالم را میگشودند. بعضاً اصحاب در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله ساکت مینشستند تا علی علیه السلام بیاید، حال یا علی علیه السلام سؤال میکردند یا رسول خدا صلی الله علیه و آله شروع میکردند. از عایشه هست که عموماً هر روز ملاقاتی بین نبی اکرم صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السلام صورت میگرفت که ساعتها طول میکشید. روی این اساس، این نوع روایات که پای امیرالمؤمنین علیه السلام در میان است یک ارزش فوق العادهای دارد و تا بینش ما با این روایات
سازگاری پیدا نکند نمیتوانیم امیدوار باشیم که بستر حاکمیت الهی در جامعه فراهم شده است.
نبی اکرم صلی الله علیه و آله در روایت مورد بحث معارف بلندمرتبهای را طرح کردند مبنی بر این که همهی انبیاء از ملائکهی مقرب بالاترند و آن حضرت از همهی انبیاء بالاترند. در این روایت خبر از حقیقت خود میدهند که مقامی است فوق مقام نفس ناطقهی آن حضرت، نفس ناطقهای که از مادر متولد شده و با عزرائیل قبض گردیده است. از مقامی خبر میدهند که امروز هم به همان حالت در عالم موجود است. بنده و جنابعالی هر چقدر در توصیف خودمان بگوئیم از موجود ناقصِ محدود سخن میگوئیم. ولی نبی الله وقتی از حقیقت خود سخن میگویند از کاملترین مخلوق در هستی سخن به میان میآورند که اصطلاحاً به آن حقیقت محمّدیه صلی الله علیه و آله میگویند. این مسئله را نباید با خودمان قیاس کنیم که گفت:
کار
نیکان را قیاس از خود مگیر
گر
چه ماند در نبشتن شیر، شیر
حقیقت محمّدیه صلی الله علیه و آله مقام خاصی است که توصیف موقعیت آن، توصیف یک حقیقت بزرگ است. اگر حضرت به حقیقت خود نظر بیندازند، به عالیترین آیت الهی نظر انداختهاند ولی اگر ما به خودمان نظر کنیم به انسان محدودی نظر کردهایم که نه آیندهاش را میداند و نه به گذشتهاش اعتمادی هست. هر اندازه انسان به خودش نگاه کند به سیاهی نگاه کرده است و هر اندازه به حقیقت نوری رسول خدا صلی الله علیه و آله بنگرد به
عالیترین آیت الهی که محل و مجلای اسماء حسنای خداوند است، نظر کرده است. مشکل ما در فهم این نوع روایات این است که در نظر به اهل البیت علیهم السلام، از نظر به جنبهی حقیقت عالم هستی که یک جنبهی حقانی است غفلت میکنیم. در صورتی که این نوع روایات موضوعِ وجودِ نوری آن ذوات مقدس را روشن میکند تا إنشاءالله آرامآرام بتوانیم از آن انوار بهره بگیریم و در عالَمی دیگر زندگی کنیم. مردمی که تشخیص نمیدهند حقیقتی هست فوق مخلوقات عادی، چگونه میخواهند از دیوارههای تنگ عالم ماده خود را آزاد کنند؟ حقیقتی که مرز بین امکان و وجوب است و توجه به آن مقام موجب میشود تا انسان وارد معارف حقانی شود. مقام بین امکان و وجوب به این معنی است که آن مقام از یک جهت تجلی اسماء الهی است - که از شئونات عالم الوهیت است - و از جهت دیگر مخلوقاست و ممکن الوجود میباشد. طرح این مباحث این نتیجه را میدهد که می توان به معارف و حقایق خاصی دست پیدا کرد که ائمهی ما علیهم السلام میخواهند معرفت به آن حقایق را در اختیار ما بگذارند تا با تأمل بر آنها هزاران هزار دریچهی علمی در مقابل ما گشوده شود.
وقتی حضرت میفرمایند: «أَوَّل مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِی» میفهمیم از آنجایی که اولین مخلوق حتماً باید تجلی اسم الله باشد و اسم الله جامع جمیع اسماء الهی است، پس اولین مخلوق جز انسان کامل نمیتواند باشد. او به جهت جامعیت اسماء در ذاتش، در همهی عوالم هستی حاضر است، آن هم با حضوری انسانی، حضوری که در جمال انسانی زمینی میتواند محبین خود را که نحوهای اتحاد با او پیدا میکنند، از تنگنای حجابهای
عالم برهاند. وقتی الله جامع جمیع اسماء است - همان اسمائی که در دعای جوشن کبیر میخوانید- خلیفة الله، مظهر و مجلای آن اسماء و جلوهی قابل اُنس با حضرت الله میباشد و رسول خدا صلی الله علیه و آله در همین رابطه میفرمایند: «مَنْ رَآنِی فَقَدْ رَأَی الْحَقّ»(1)هرکس مرا بنگرد خدا را نگریسته است. ملاحظه میفرمائید اگر یک نکته از موضوعات عالم معنا روشن شد پشت سر هم معارفی دیگر برای انسان ظهور میکند. وقتی انسان کامل حامل اسماء الهی به جامعیت میباشد اگر مَلکی صورت کاملهی اسمی را طلب کند که حقیقت او را تشکیل میدهد، باید آن را در مقام خلیفةالله دنبال نماید و به خلیفةالله نظر کند. یعنی اگر مَلکی بخواهد خودش را به صورت کامل بیابد، باید در منظر اسم جامع که حقیقت محمّدیه است خود را بیابد. حضرت امام کاظم علیه السلام میفرماید: «مَا مِنْ مَلَکٍ یُهْبِطُهُ اللَّهُ فِی أَمْرٍ مِمَّا یَهْبِطُ لَهُ إِلَّا بَدَأَ بِالْإِمَامِ»(2)هیچ ملکی نیست که بخواهد هبوط کند و تجلی نماید مگر این که باید از امام شروع کند. مثلاً اگر ملکی که حقیقت او اسم علیم است بخواهد موجود شود و تجلی نماید باید آن نور را از امام بگیرد و از امام شروع کند، چون از اسم جامع الله، جز اسمی جامع که همان نور انسان کامل است جلوه نمیکند و پس از نزول و شروعِ سیرِ وحدت به سوی کثرت، امکان ظهور اسماء متکثره در جمال ملائکه فراهم میشود که قرآن در آن رابطه میفرماید: «یُنَزِّلُ الْمَلآئِکَةَ بِالْرُّوحِ»(3)خداوند
ملائکه را به وسیلهی روح نازل کرد. از طرفی با توجه به آیهی «وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی»(1)حقیقت انسان همان روح است که چون آن روح نازل شود روحِ افراد معمولی را تشکیل میدهد.(2)نتیجه اینکه هر ملکی و هر انسانی حقیقت خود را از مقام حقیقت انسان یا امام میگیرد منتها یکی به جامعیت و دیگری به محدودیت در اسم خاص. مثل قوای نفس که از نفس تجلی میکنند، ملائکه از امام و پیامبر علیهم السلام تجلی مینمایند، به این معنی که جبرائیل به نور محمدی صلی الله علیه و آله جبرائیل میشود و در موقع وَحی بر حضرت محمد صلی الله علیه و آله از مقام جامعیت اسماء الهی در موطن انسان کامل، به نور اسم علیم، بر نفس ناطقهی حضرت محمد صلی الله علیه و آله تجلی میکند و رابطهی نوری بین حقیقت محمدی و نور جبرائیل و نفس ناطقهی حضرت محمد صلی الله علیه و آله برقرار میشود. دقت کنید و ببینید پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و یا امیرالمؤمنین علیه السلام در چه فضایی زندگی میکردند و از چه منظری همدیگر را میدیدند و با هم سخن میگفتند. چه صفایی در آن عالم برقرار است و چقدر خوب زندگی میکردند. زندگی مگر چیست؟ زندگی این است که بفهمیم فرش چه قیمت است و پرتقال چند است یا زندگی عبارت است از سیرکردن از بُعد روحی به عالم نور، تا آنجا که ملائکه در خدمت انسان درآیند و پنجرههای نور را بر قلب انسان بگشایند؟
بنده امیدوارم با بحثهایی که در جلسهی قبل شد توانسته باشم روشن کنم مُحب اهل البیت علیهم السلام که نظرش به اسم جامع الله در جمال محمدی صلی الله علیه و آله است، در کجا زندگی میکند و چرا ملائکه در خدمت چنین کسی هستند و چرا حاملان عرش برای ایمان آورندگان به ولایت اهل البیت علیهم السلام استغفار میکنند و حجابِ بین او و اسماء الهی را رفع مینمایند تا بتواند به عالیترین شکل با خداوند مأنوس گردد؟ خدا به حق خود اهل البیت علیهم السلام نصیب ما بکند که فرشتهای بالی تکان بدهد تا در اثر آن، نور کبریایی حضرت رب العالمین بر قلب ما تجلی کند.
ایمان به ولایت انسان کامل، انسان را وارد دنیایی از شور و شعفِ بندگی میکند. آری ایمان به خدا، جای خودش ولی ایمان به ولایت ائمه علیهم السلام زندگی را سراسر خدایی میکند و انسانهایی وارد زندگی ما میشوند که به نور اسم اعظم در تمام زوایای عالمِ وجود به صورت کامل و تمام حاضرند و در آن صورت تشریع مطابق تکوین میگردد. به ما گفتهاند وقتی امام زمان عجل الله تعالی فرجه ظهور کنند: «الحجر و الشّجر یقول: یا مؤمن تحتی کافر اقتله».(1)
سنگ و درخت میگویند: ای مؤمن در زیر من کافری پنهان شده او را به قتل برسان. متأسفانه به جایگاه این نوع روایات خوب فکر نمیکنیم تا روشن شود که وقتی ولیّ الله ظهور کنند و حاکم شوند عالم تکوین در مسیر تشریع قرار میگیرد. حضرت میفرمایند اگر به چنین ولایتی ایمان داشته باشید و قلب شما آن را تصدیق کند ملائکهی حامل عرش برای شما استغفار میکنند و حجابهای بین شما و حضرت الله
1) معجم احادیث الامام مهدی، ج3، ص122.
برطرف میشود و از هر منظری که بنگرید به حقیقت عالم منتقل میشوید. همانطور که یک عارفِ متوسط با دیدن گُل به نور نبی الله منتقل میشود، زیرا این گل، نور جمال خداوند را گرفته است و از طریقِ زیباییهای خود جمال خدا را نشان میدهد. کاری که قلب مبارک نبی الله صلی الله علیه و آله با گرفتن وَحی و رساندن آن به خلق، انجام میدهد. گل، شریعت نمیآورد ولی نبی الله است و حکایت از سنت نبوت دارد، چون خودی ندارد جز نمایش اسم جمال و اسم لطیفِ حضرت ربّ. وقتی حجابهای بین انسان و خداوند مرتفع شد، گل چیزی نخواهد بود جز نمایش زیباییهای عالم معنا و این با استغفار ملکوتیان برای انسان محقق میشود. اگر انسان یک قدم بیشتر جلو برود منتقل میشود به اینکه هرچه در این عالم هست مظهر اسم «الله» است، از آن طرف اهل البیت علیهم السلام مظهر جامع اسماء الهی یعنی مظهر «الله» هستند و لذا میتوان با دیدن هر آیتی از آیات الهی که در عالم هست به علی علیه السلام منتقل شد. در این فضا است که میبینید عالم به نور انسانهای کامل ظهور دارد و در این رابطه وقتی به زیارت حضرت سید الشهداء علیه السلام میروید در آن فضای روحانی که به زیارت حضرت نایل شدهاید عرضه میدارید: «وَ بِکُمْ تُنْبِتُ الْأَرْضُ أَشْجَارَهَا وَ بِکُمْ تُخْرِجُ الْأَرْضُ ثِمَارَهَا وَ بِکُمْ تُنْزِلُ السَّمَاءُ قَطْرَهَا وَ رِزْقَهَا»(1)به نور شما زمین، درختها و میوههای خود را میرویاند و به نور شما آسمان قطرهها و رزقش را نازل میکند. چون میبینید که چنین است اینطور میگوئید.
1) مفاتیح الجنان، زیارت مطلقهی امام حسین علیه السلام، زیارت اول.
پس میتوان با نظر به میوهها و درختان منتقل به علت اصلی آنها یعنی ائمهی اطهار علیهم السلام شد.
با توجه به نکات فوق باید در این مورد عمیقاً فکر کرد، چرا حضرت باب این مسئله را باز میکنند که حاملان عرش برای ایمان آورندگان به ولایت ما استغفار میکنند؟ میخواهند ما را به میهمانی کدام عالم ببرند و استغفار ملائکه تا کجاها انسان را جلو میبرد؟ ایمان به ولایت امامان معصوم و این همه نتیجه! نمیدانم آن ایمان مهمتر است یا این نتیجه؟ حضرت در واقع دارند خبر میدهند، ملائکه خادم هر کسی هستند که نظر به اسم جامع الهی دارد. چون هر مرتبهای از مراتب اسم جامع در عین شدت و ضعف - حتی مرتبهی نازله ولی جامع - نسبت به اسمی از اسماء الهی هرچند در مرتبهی بالاتری قرار داشته باشد، مقدم است. همینطور که نور سبزِ شدید مرتبهاش از نور بیرنگِ نازله کمتر است. زیرا نور بیرنگ، هر اندازه هم که نازل باشد جامع است و همهی رنگها را دارد ولی نور سبز هر اندازه هم که شدید باشد، یک نور است با یک بُعد. در عالم هستی هم قاعده از همین قرار است، انسانی که محبّ انسانهای کامل باشد و یک نحوه اتحاد قلبی با آنها داشته باشد، براساس اتحاد مُحبّ با محبوب، در مقام جامعیت اسماء قرار دارد هرچند در مرتبهی نازلهی آن باشد. این انسان نسبت به ملائکه که حامل اسمی از اسماء الهی هستند در مرتبهی بالاتری است و ملائکه جهت تغذیهی نوریِ خود در خدمت چنین
انسانی هستند. بر اساس چنین قاعدهای است که بنده مکرراً عرض کردهام مقام حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» در این عالم حتماً از ملائکه بالاتر است، با اینکه عرفای عزیزی هستند که به آنها ارادت داریم ولی هیچ وقت به دلیل جامعیت حضرت امام«رضواناللهعلیه»، با حضرت امام«رضواناللهعلیه» مقایسهشان نمیکنیم. زیرا در حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» آن جامعیت خاص ظاهر شد و لذا قرب ایشان به خدا در عالم هستی از آن عارفی که روی سر یک سرطانی دست میگذارد و شفا مییابد، بالاتر است. چون آن عارف در عین آن که نظر به انسان کامل دارد و از آن جهت مظهر اسم شافی شده، اما حضرت امام«رضواناللهعلیه» در عین این که نظر به انسان کامل دارد، در عمل هم مظهر اسم جامعی شده که به نور آن اسم، اسلام با تمام ابعادش در صحنه آمد. ملائکه خادم کسانیاند که به ولایت اهل البیت علیهم السلام ایمان دارند و نظر خود را به مظاهر مقام جامعیت اسماء الهی انداختهاند و در این راستا هر اندازه این نزدیکی بیشتر باشد انسان به کمال بیشتری نایل میشود.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در ادامه میفرمایند: «یَا عَلِی! لَوْ لا نَحْنُ مَا خُلِقَ آدَمُ وَ لَا حَوَّاءُ وَ لَا الْجَنَّةُ وَ لَا النَّارُ وَ لَا السَّمَاءُ وَ لَا الْأَرْضُ فَکَیْفَ لَا نَکُونُ أَفْضَلَ مِنَ الْمَلَائِکَةِ وَ قَدْ سَبَقْنَاهُمْ إِلَی مَعْرِفَةِ رَبِّنَا» ای علی! اگر ما نبودیم نه آدم و حواء خلق میشد و نه بهشت و جهنم و نه آسمان و زمین. چگونه ما برتر از ملائکه نباشیم در حالی که در معرفت پروردگارمان از آنها پیشروتر هستیم. چون حضرت محمد صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام یک نورند با دو تجلی، براساس «اَلْمُؤْمِنُ مِرْأَتُ الْمُؤْمِن» که حضرت محمد صلی الله علیه و آله در مرآت امیرالمؤمنین علیه السلام
خود را میبینند و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در مرآت محمدی صلی الله علیه و آله به تماشای حقیقت خود مشغولاند و همدیگر را به هم نشان میدهند، لذا میفرمایند اگر ما نبودیم عالم خلق نمیشد. دلیل آن هم مشخص است زیرا همهی عالم مظهر اسماء الهیاند و با توجه به این که مقام انسان کامل مقام «أَوَّل مَا خَلَقَ اللَّهُ» است و مقامی است که اسماء الهی به صورت جامع در آن مقام تجلی کرده، پس وجود و حقیقتِ همهی عالم به مقام انسان کامل برمیگردد. کافی است ما متوجهی رابطهی وجودی خدا با صادرهی اول و رابطهی وجودی صادرهی اول با سایر مخلوقات باشیم تا معنی این را که میگوئیم اگر ائمه علیهم السلام به عنوان واسطههای فیض نبودند، هیچ مخلوقی در عالم به وجود نمیآمد، درست بفهمیم. در چنین توجهی است که میفهمیم چرا عرش منشأ خلقت کرسی است و تصور درستی از این موضوع پیدا خواهیم کرد. مشکل وقتی پیدا میشود که به انسان کامل و عرش و کرسی به عنوان ماهیات بنگریم و نه به عنوان حقایق وجودی. معلوم است که ماهیت به خودی خود هیچ نحوه تجلی ندارد تا منشأ وجود شود. عرش و کرسی مثل اشیائی که در اطراف خود میبینید نیستند، بلکه نورند. شبیه رابطهی نفس ناطقهی شما و صورتهایی است که در ذهن خود ایجاد میکنید. این رابطه، رابطهای است وجودی. با توجه به این امر است که وقتی وجودِ کرسی تجلی کند ارض میشود. با این دید ملاحظه کنید رابطهی مقام «أَوَّل مَا خَلَقَ اللَّهُ» با بقیهی موجودات چه رابطهای است و چرا حضرت محمد صلی الله علیه و آله میفرمایند: اگر ما نبودیم نه آدم و حوا بود و نه بهشت و جهنم و نه آسمان و زمین. حضرت سعی میکنند اندیشهی
بشر را متوجه حقیقت چنین فرهنگی بنمایند. در ادامه در اثبات سخن خود میفرمایند: «فَکَیْفَ لَا نَکُونُ أَفْضَلَ مِنَ الْمَلَائِکَةِ وَ قَدْ سَبَقْنَاهُمْ إِلَی مَعْرِفَةِ رَبِّنَا وَ تَسْبِیحِهِ وَ تَهْلِیلِهِ وَ تَقْدِیسِهِ» چطور ما افضل از ملائکه نباشیم در حالی که در معرفت و تسبیح و تهلیل و تقدیس پروردگارمان از آنها سبقت داشتهایم؟ عنایت داشته باشید که هیچ مَلَکی به خودی خود نمیتواند حضرت «الله» را بشناسد چون مَلَک خالق خود را میشناسد و حضرت «الله» مستقیماً خالق او نیست. مَلکی که مظهر اسم حی است اگر بخواهد خالق خود را بشناسد اسم حی را میشناسد. اسم حی اسمی از اسماء حضرت الله است. مَلَکی که مظهر اسم رزاق است اگر با نظر به خودش بخواهد خدا را بشناسد اسم رزاق را می شناسد که اسمی از اسماء حضرت «الله» است. از آنجایی که هرکس خدا را در آن حدّ که او را خلق کرده میشناسد، حضرت باقر علیه السلام میفرمایند: مورچهی کوچک چنان گمان میکند که خداوند دو شاخک دارد.(1)
چون همان قدر که هست خدا را مییابد. مگر اینکه خدا را به نور انسان کامل ببیند که ملائکه چنین هستند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: ما در معرفت به خدا از ملائکه جلوتر بودیم. یعنی در مقام قرب، بیواسطه با نور «الله» مرتبط بودیم و به اعتبار آن که وجود ما تجلی نور کامل خداوند است با شناخت خود، خدا را با تمام اسماءاش می شناسیم. سرّ اینکه میفرمایند چون ما در شناخت خدا از ملائکه جلوتر بودیم پس ما برتریم، بسیار مهم است چون در عالم معنا
1) قال الباقر علیه السلام: «لَعَلَّ النَّمْلُ الصِّغَار تَتَوَهَّمَ اَنَّ لِلّهِ زَبَانیتین». (مهجة البیضاء ج 1، ص 219)
جلوتربودن، جلوتربودنِ وجودی و تکوینی است نه اعتباری. لذا در تقدم معرفت به رب یک نحوه قرب وجودی مطرح است، به همان معنایی که حضرت حق با تجلی همهی اسماءش انسان کامل یا صادرهی اول را میآفریند. و از طرفی طبق قاعدهای که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»(1)هرکس خود را شناخت پروردگار خود را میشناسد. تأکیدی که با «قَدْ» کردهاند میرساند که هیچ راه دیگری نیست. پس کسی که انسان کامل است و به صورت بالفعل جامع همهی اسماء الهی است، اگر خود را بشناسد، جامع اسماء الهی یعنی الله را میشناسد. سبقت در شناخت خدا به این معنی است که در درجه و رتبهی وجودی بالاتری هستند و با اسم جامع الهی مرتبط میباشند. با چنین معرفتی او را تسبیح و تقدیس میکنند.
تسبیحِ مطلق خداوند و توجه به اینکه او در مقام کمال مطلق و بینقصی کامل است، مخصوص انسانهای کامل است. آن که خدا را فقط حی میداند نمیتواند بفهمد خداوند هیچ نقصی ندارد. چون او را قادر نمیداند. تسبیح خداوند یعنی خدا در بینقصی محض ملاحظه شود و کسیکه خدا را در کمال مطلق دیده باشد از عهدهی چنین تسبیحی برمیآید و آن جز انسان کامل نیست. و نیز انسان کامل است که با نظر به کمال مطلق بودن خداوند او را در یگانگی محض مشاهده میکند و با ذکر «لا إِلهَ إِلا اللَّه»، آن را مینمایاند. چون رابطهی مستقیمی است بین وحدت و کمال، هر جا پای وحدت است پای کمال است و هر جا پای
1) بحار الأنوار، ج2، ص 32.
کثرت است پای نقص در میان است و لذا آنکس که خدا را با همهی اسماء و به صورت جامع دید، خدا را در کمال وحدانیاش مییابد و حقِّ تهلیل را اداء میکند و متوجه است فقط حق در صحنه است. کسانی از عهدهی چنین کاری برمیآیند که تمام وجود آنها تجلی اسماء الهی باشد. من و شما چگونه میتوانیم چنین کاری را انجام دهیم با اینهمه نقص و اینکه خودمان را با نقصهامان پذیرفتهایم؟ چطور انسان میتواند فقط اسماء الهی را بنگرد مگر آنکسی که در مقام «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ» است. حضرت در ادامه فرمودند: ما در تقدیس خداوند از ملائکه سبقت گرفتهایم و در درجهی وجودی برتری او را تقدیس میکنیم. و همهی پاکیها و کمالات را به خدا نسبت میدهیم.
در ادامه میفرمایند: «لِأَنَّ أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ أَرْوَاحَنَا» زیرا اولین چیزی که خداوند عزوجل خلق کرد روحهای ما بود. و مسلم آن که از جهت خلقت مقدم از همهی مخلوقات باشد از نظر رتبه و معرفت نیز مقدم است و به همان اندازه و به تبع آن در معرفت و در تسبیح و تهلیل و تقدیس مقدم میباشد و بر همین اساس میفرمایند: «فَأَنْطَقَنَا بِتَوْحِیدِهِ وَ تَحْمِیدِهِ» پس ما را به توحید و تحمید خود گویا کرد تا توحید و تحمید او را ظاهر کنیم. آن کس که جانش مقام تجلی اسم جامع الهی است، همین که به خود نظر کند به خدا نظر کرده - چون واسطهای بین او و خدا نیست - و نظر به خودش همان ارتباط با حق است. و لذا در منظر او غیر حق در صحنه نیست. از یک طرف همینکه نظرش به خودش است - بهعنوان مظهر جامع اسماء الهی- نظرش به حق است، از طرف دیگر به
عالمی نظر دارد که مظهر اسماء الهی است و هیچ دوگانگی بین خدا و مخلوقات نیست و این از یک جهت اوج توحید است و اوج تحمید است چرا که حق همان کمال مطلق است و جز کمال مطلق در صحنه نیست، همان توحیدِ دعای سحر که به خدا میگویید: «وَ کُلُّ کَمَالِکَ کَامِل» همهی کمالات تو همان کمال مطلق است. انسان کامل، گویا و ناطقِ به توحید است چون جز حق در صحنه نمییابد و نیز گویا و ناطق به تحمید است چون هر چه مییابد کمال است و همهی کمالات در منظر او به حق منسوب میباشند.
میفرمایند: «ثُمَّ خَلَقَ الْمَلَائِکَةَ فَلَمَّا شَاهَدُوا أَرْوَاحَنَا نُوراً وَاحِداً اسْتَعْظَمُوا أَمْرَنَا فَسَبَّحْنَا لِتَعْلَمَ الْمَلَائِکَةُ أَنَّا خَلْقٌ مَخْلُوقُونَ وَ أَنَّهُ مُنَزَّهٌ عَنْ صِفَاتِنَا فَسَبَّحَتِ الْمَلَائِکَةُ بِتَسْبِیحِنَا» سپس خداوند ملائکه را خلق کرد و چون ملائکه روحهای ما را به عنوان نوری واحد، مشاهده کردند امر ما را بزرگ شمردند. پس ما خدا را تسبیح کردیم تا ملائکه بدانند ما مخلوق خدائیم و او از صفات ما منزه است، سپس ملائکه به کمک تسبیح ما خدا را تسبیح کردند.
وقتی ملائکه به روح ائمه علیهم السلام نظر کردند همهی عظمت و یگانگی را در آنها یافتند و گمان کردند آن مقام، مقام وحدانیِ خداوند است و خواستند آنها را خدا بگیرند که آنها شروع میکنند به تسبیحِ خداوند تا ملائکه بفهمند توحیدِ خالقِ هستی بالاتر از توحید نور اهل البیت علیهم السلام است.
و ائمه علیهم السلام نیز نظر به آن بیکرانهی مطلق دارند و اگر آنها همهی کمالات الهی را دارند به مخلوقیت دارند. «وَ أَنَّهُ مُنَزَّهٌ عَنْ صِفَاتِنَا» و خداوند از صفت مخلوقیت آنها منزه است. و ملائکه به تعلیم اهل البیت علیهم السلام و از منظر آنها خدا را تسبیح کردند تا به واقع «الله» را تسبیح کرده باشند و این نکتهی مهمی است که چرا رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «فَسَبَّحَتِ الْمَلَائِکَةُ بِتَسْبِیحِنَا» پس ملائکه به تسبیح ما خدا را تسبیح کردند.
اینها معارفی است که اگر انسانها وارد آن شوند میتوانند احوالات خود را تفسیر کنند که در چه موقعیتی هستند. اینکه عرفای بزرگ واقعاً در راستای اُنس با حقایقِ وجود، نتایج فوقالعادهای میگیرند به جهت این است که متوجه چنین عوالمی بودند و راحت به سوی آن عوالم نظر و سیر میکردند و با آن دل زلالشان میفهمیدند که ملائکه در خدمتشاناند و میتوان امور را از طریق آنها جلو برد. آنها با وزش بال ملائکه در سیر آفاقی و انفسی قرار میگیرند، راز کار اینجا است.
خداوند به حقیقت اولیاء و اصفیایش ما را از معارف عالیهای که موجب سعادت دنیا و آخرتمان میشود محروم مگرداند.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
بحث در رابطه با مقام نبی اکرم و اهل البیت علیهم السلام بود. امیرالمؤمنین علیه السلام از حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله سؤال کردند: مقام شما بالاتر است یا مقام ملائکه؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله با توجه به آمادگی مخاطبی چون علی علیه السلام فرصت را غنیمت شمردند و بابی از معارف عالیهی غیبی را باز کردند. ما نیز به امید آنکه باب طرح آن معارف باز شود سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله را به میان آوردیم وگرنه فرصت زیادی نیاز هست تا به تک تک فرازهای این روایت بپردازیم. واقعاً معارف عالیهی پیامبر و ائمه علیهم السلام به گونه ای است که اگر هزار سال فرصتِ طرح آنها هم فراهم شود باز مطلب به انتها نمی رسد. حوصلهی مردم نسبت به این موضوعات کم شده و اگر روحانیون ما بخواهند این نوع موضوعات را طرح کنند مردم دل نمیدهند در حالی که آرامآرام باید مردم متوجه شوند بالأخره امامان ما این معارف را برای شیعیان طرح کردند و امام رضا علیه السلام به قصد تعالی شیعیانشان این روایت را
به نقل از امیرالمؤمنین علیه السلام از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله طرح میکنند. یقین بدانید طرح این موضوعات در دنیای مدرن که ظلماتِ بیارتباطی با عالم غیب همه را آزار میدهد، بسیار نجاتبخش است و بشر میفهمد مشکلاش در کجا است. امروزه مردم دنیا آنچنان از حرفهای سطحی و پوچ خسته شده اند که اگر بدانند چنین معارفی در شیعه مطرح است به دنبال کسب آن حاضرند هر زحمتی را به جان بخرند. همینطور که در مورد مهدویت وقتی میفهمند ما معتقد به وجود انسان زندهای هستیم که ولیّ خدا است، ذهنهای خود را متوجه شنیدن حرفهای تشیع میکنند، چون متوجهاند با چنین عقیدهای است که میتوان به مکتبی دست یافت که به آینده نظر دارد، مکتبی که امامش حیّ و حاضر است و در افق آیندهی جهان نقشآفرینی اساسی خواهد کرد. با توجه به چنین اندوختهای است که پرفسور کربن به ایران میآید. جالب است که همهی کارهای خود را رها میکند و سراغ یک عالم بزرگ شیعه یعنی علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» میرود. با اینکه پروفسور کربن یک شخصیت جهانی است ولی میفهمد علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» از چه فرهنگ و سنتی سخن میگوید.
به دلیل معارف بلندی که در متون دینی ما هست، باید افقی را که ائمه علیهم السلام در مقابل شیعیانشان باز کردهاند با حوصله دنبال کرد. ما در اینجا فقط طرح موضوع میکنیم چون معتقدیم این کار مقدمه میشود تا خودِ موضوع دنبال شود و در نتیجه با دریایی از معارف عالیِ الهی روبهرو شویم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در جواب امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: انبیاء از ملائکه افضلاند، و من از همهی انبیاء افضل میباشم و بعد از من ای علی! تو و ائمهی بعد از تو از همه افضلاید و نه تنها ملائکه خدّام ما هستند بلکه خدّام مُحبین ما میباشند و ملائکهی حامل عرش برای کسانی که مؤمن به ولایت ما میباشند استغفار میکنند. جایگاه این سخنان به لطف الهی تا حدّی تبیین شد و عزیزان متوجه شدند این سخنان غلوّ نیست، یک معرفت بزرگ است. سپس فرمودند نه تنها قضیه از این قرار است، بلکه وجود ما اهل البیت علیهم السلام موجب وجود آدم و حوا و بهشت و جهنم و ارض و سماء شد، که از زوایای مختلف باید در موردش بحث شود. ما تنها از علت موجِدهاش بحث کردیم و جا دارد به عنوان علت غایی نیز مورد بحث قرار گیرد.
عرض شد از آن جهت که مقام ائمه علیهم السلام صادرهی اول است تمام عالم به واسطهی وجود نورانی آنها محقق میشود. ولی از جهت آن که غایت خلقت، ظهور اسماء الهی به صورت کامل و جامع است، ائمه علیهم السلام به عنوان آینهی تمامنمای اسماء الهی، غایت خلقت همهی هستی میباشند. مثل اینکه باغبان باغ را برای ظهور میوه پدید میآورد. در همین رابطه جهت عالم به سوی ظهور نهاییترین شکلِ بروز انوار الهی یعنی ظهور ائمه علیهم السلام میباشد و از این جهت که ائمه علیهم السلام غایت خلقتاند، منشأ همهی
موجوداتاند و حدیث مشهور «کُنْتُ کَنْزَاً مَخْفِیّاً فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لا عرَف»(1)متوجه این بُعد از خلقت است.
در آنجا که فرمودند ملائکه هم به تسبیح ما تسبیح میگویند، موضوعِ سبقتِ ذات خود را در معرفت به پروردگار و سبقت در تسبیح و تهلیل و تقدیس را به میان آوردند و فرمودند خداوند اولین چیزی که خلق کرد ارواح ما بود، پس به توحید و به تحمیدش گویایمان نمود، به همان معنیکه در جلسهی قبل عرض شد. سعی بفرمائید موضوع را از آن پائینتر نیاورید و با همان نگاهی که عرض شد آنها را یک حقیقت نوری که مظهر جامعیت اسماء الهی هستند در نظر بگیرید. باید مواظب بود آنها را از آن مقام پائینتر نیاورد، حالا هرچه بالاتر ببریم درستتر میبینیم. همان نکتهای که حضرت فرمودند «نزّلونا عن الرّبوبیّة و قولوا فینا ما شئتُم»(2)ما را از پروردگار بودن پائین بیاورید سپس هر کمالی در رابطه با ما بگوئید درست گفتهاید. اگر ائمه علیهم السلام را پایینتر از مظاهر جامع اسماء الهی بنگرید، آنها را ندیدهاید و هرگز از این روایت چیزی نمیفهمید. اگر فکر کنید یک آدمی یک گوشهای نشسته و در عین حال اولین مخلوقی است که خدا خلق کرده و به توحید و تحمیدِ خودش گویایش کرده، متوجهی باطن و حقیقت ناب مقام اهل البیت علیهم السلام نشدهاید. واقعاً نمیدانم در آن
صورت چطور خودتان را در رابطه با این نوع روایات قانع میکنید. دل باید برای فهم این روایات شعور خود را رشد دهد، برای فهم چنین موضوعاتی نباید خود را احمق کنیم. وقتی میگوئیم ائمه علیهم السلام واسطهی رزقاند باید تأمل کرد اینها در چه مقامی هستند که واسطهی رزق میباشند. اگر مسئله را درست دنبال کنید متوجهی مقامی میشوید که تمام ملائکه در قبضهی آنها میباشند در آن صورت متوجه موضوعات علمی و معرفتی و معنوی میشویم. اما اگر تصور کنیم همین شخصِ امام با این لباس و عصا و قبا، واسطهی رزقاند، باید به عقل خود شک کنیم که چطور پذیرفتهایم کسی که خودش در یک گوشه از این عالم قرار دارد، نان میخورد و میخوابد، واسطهی رزق عالم هستی باشد؟ متوجه نیستیم شخص امام، ظهور یک حقیقت نوری است که اولین مخلوق است و به اعتبار آن حقیقت، واسطهی فیض است. ظاهر امام را میگیریم بعد احساس میکنیم روایات با عقلمان نمیسازد و بعد نتیجه میگیریم برای پذیرش روایات باید عقل تعطیل شود. در حالی که اگر عقل خود را تعطیل کنیم به یک کلمه از حقیقت دین هم دست نمییابیم و آنچه را با تعطیلی عقل به دست آوردهایم هیچ ربطی به دین ندارد.
اگر به کمک نور روایات عقلمان را رشد بدهیم میتوانیم به پرتوی از نور اسلام نائل شویم. چون عقل باید جلو برود تا به دین و دینداری نزدیک بشود. چطور انسان موضوعی را قبول میکند در حالیکه عقل او آن را تصدیق نکرده است؟ برای قبول این نوع روایات نهتنها نباید عقل را تعطیل کرد بلکه باید آن را پرورش داد تا سیر کند. این نوع روایات نهتنها
ضد عقل نیستند بلکه ائمه علیهم السلام با احترام به عقل انسانها، آنها را متوجه حقایقی بالاتر از آن چیزهایی میکنند که عقل ابتدا در منظر خود نمییافت. اینکه حافظ میگوید:
عاقلان
نقطهی پرگار وجودند ولی
عشق
داند که در این دایره سرگردانند
نمیخواهد عقل را نفی کند، میگوید چطور وقتی پرگار میخواهد بچرخد باید پایهی آن محکم باشد، عاقلان این اندازه محکماند و عقل موجب استحکام فرد و جامعه است اما چیزهای بالاتری هم هست که اگر انسان به آن جا نظر نکند سرگردان میماند و از ارتباط با موضوعات متعالی محروم میگردد. حافظ چون بالاتر از عقل را میشناسد به عقل هم احترام میگذارد. بعضیها فکر میکنند وقتی بخواهند خیلی بالا بروند و منکشف به حقایق بشوند باید عقل را زیر پا بگذارند. در حالیکه حریم عقل را باید در جای خود نگه داشت و به کمک آن فهمید منظور رسول خدا صلی الله علیه و آله از این که فرمودند توحید و تحمیدِ ملائکه به وسیلهی توحید و تحمید ما است، به چه معنی است.
در ادامه فرمودند: «فَلَمَّا شَاهَدُوا عِظَمَ شَأْنِنَا هَلَّلْنَا لِتَعْلَمَ الْمَلَائِکَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّا عَبِیدٌ وَ لَسْنَا بِآلِهَةٍ یَجِبُ أَنْ نُعْبَدَ مَعَهُ أَوْ دُونَهُ فَقَالُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» ملائکه در عالم قدس متوجه عظمت ما شدند، ما تهلیل کردیم تا ملائکه بدانند که خدایی جز خدای یگانه نیست و ما بندگانیم و نه خدایی
که واجب باشد همراه او و یا مادون او پرستش شویم. پس ملائکه نیز «لا إلَهَ إلاّ اللَّهُ» گفتند.
میفرمایند: چون ملائکه عظمت شأن ما را مشاهده کردند که چگونه در مقام یگانگی و شکوه هستیم، گمان کردند توحید حقیقی همین است، چون یک نوع وحدت و یگانگی و انسجامی در مقام واسطهی فیضبودن هست که زمین و آسمان را به هم پیوند داده است. ملائکه از این زاویه به نور ائمه علیهم السلام نگاه کردند، ائمه علیهم السلام متوجه شدند ممکن است ملائکه گمان کنند آنها خدا هستند. آقای یعقوبی قائنی نویسندهی کتاب سفینةالصادقین میگویند اولین بار که با مرحوم قاضی طباطبایی«رضواناللهتعالی» روبهرو شدم یک لحظه گفتم نکند این خودِ خدا است. شکوه مرحوم قاضی طوری ایشان را میگیرد که چنین تصور میکند، بعد به خودش میگوید این که نمیشود، بعد پیش خود میگوید پس پیغمبر است، به خود میگوید پیغمبر که رحلت کرده، میگوید گفتم پس امام است. تا بالأخره خودش خود را متذکر میکند که مقام روحانی و شکوه مرحوم قاضی چنین اقتضائاتی را برای او پیش آورده است. ملائکه شکوهی در نور اهل البیت علیهم السلام دیدند که گمان میرفت تصور کنند آنها خدا هستند و منشأ قدرت و تأثیرند. آقای فخرالدینحجازی«رحمةاللهعلیه» وقتی جهت ملاقات امام خمینی«رضواناللهعلیه» به پاریس میروند در محضر امام، خیلی سر و ساده همان دمِ در مینشینند. حضرت امام ایشان را میشناسند و میفرمایند: تشریف بیاورید بالا. شکوه امام موجب میشود ایشان دست و پایش را گم کند. آقایان میگفتند تا خواست برود پهلوی امام چند بار نزدیک بود
زمین بخورد. فخرالدینی که چون شیری شجاع در مقابل نظام شاهنشاهی قد عَلَم کرده بود در مقابل شکوه امام خود را هیچ میبیند. این شکوه یک نحوه ظهور «توحید» و نفی غیر است. شما هم اگر موحد شدید، با تمام عالَم یگانه میشوید و شکوه خاص پیدا میکنید.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: ملائکه چون عظمت و شکوه و شأن ما را مشاهده کردند، متوجه توحید آن مقام شدند و لذا شروع کردیم «لا إلهَ إلاّ اللهُ» گفتن. برای اینکه به ملائکه بگویند مقام بالاتری هم هست و آن توحید اصلی است تا یگانگی و شکوه مطلق را در توحید اصلی ببینند. شکوه آن جمعِ یگانهی جامع نورانی، آنچنان چشم نورانی ملائکه را گرفت که ائمه علیهم السلام دیدند ملائکه ممکن است تصور کنند حقیقت یگانهی هستی آنها هستند، لذا ذکر «لا إلهَ إلاّ اللهُ» گفتند: «لِتَعْلَمَ الْمَلَائِکَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» تا ملائکه بدانند آن یگانهی مطلق «الله» است. در اینجا این نکته پیش میآید که معلوم است یگانگی خاصی در نور محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله پیدا است که ملائکه تصور میکنند توحید حقیقی آن نور است. این میرساند که میتوان یگانگی پروردگار عالم را در منظر اهل البیت علیهم السلام رؤیت کرد با این خصوصیت که آنها ما را به یگانگی مطلق راهنمایی میکنند و این ملاکِ حقانیت اهل البیت علیهم السلام است.
اگر فرهنگ مذهبی اقوام را مطالعه بفرمائید از سرخپوستان بگیرید تا هندیها به خوبی میتوان فهمید این دینها تحریف شدهاند چون از
توحید منحرف گشته اند که نمونهی سادهاش دین زردشت و موضوع رقابت تکوینی اهریمن و اهورامزدا است. اینها چون نتوانستند یگانگی حضرت حق را بفهمند اهریمنی را کنار خدا قرار دادند، در حالی که مگر یگانگی حق در کنار خود اجازهی وجود به غیر میدهد؟ این غیر از آن است که خداوند به شیطان اذن میدهد و میفرماید: «إِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرین»(1)تو فعلاً از فرصت دادهشدگان باش. اما نه این که یک خدا داشته باشیم و یک شیطان مقابل خدا. ما فقط یک خدا داریم با مظاهر مختلف، حتی شیطان به اعتبار اسم مُضِلّ، یکی از مظاهر اسماء الهی است تا اگر کسی شایستهی قرب نبود، خداوند او را از طریق شیطان از خود دور کند و این یکی از سنن الهی است تا آنکس را که شایستهی قرب نیست، از سایهی لطف خود براند، همانطور که به شیطان فرمود: «فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّکَ رَجیم»(2)
از آن مقام خارج شو زیرا تو رانده شدهای. حال اگر خداوند بخواهد کسی را از آستانهی رحمت خود دور کند با اسم مضل که در ذیل اسم جلال است، دور میکند، همانطور که با اسم جمال، بندگان را به رحمت خود نزدیک مینماید. همه در معرض اسم جمال و جلال الهی هستند. با تجلی اسم جلال، خوف ایجاد میشود و با تجلی اسم جمال، رجاء. اگر کسی انسان مؤمنی باشد با تجلی اسم جلال او را متوجه میکنند که شایستهی قرب الهی نشده است ولی او را رها نمیکنند تا شیطان او را از رحمت خدا مأیوس کند بلکه اسم جمال بر قلب او تجلی میکند تا
امیدوار شود لذا است که گفته میشود قلب انسان در بین دو انگشت جمال و جلال الهی قرار دارد.(1)
تا نه مأیوس شود و نه مغرور. یکی از جلوات اسم جلال برای غیر مؤمن اسم مُضِل است با مظهریت شیطان. چون ما معتقدیم «وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاَّ یَعْلَمُها»(2)هیچ برگی فرو نمیافتد مگر با علم و آگاهی و اذن پروردگار. پس نمیشود چیزی رقیب خدا باشد. هر اندازه که ادیان از توحید منحرف شدهاند به همان اندازه گرفتار تحریف گشته اند. نمونهی دیگرش مسیحیت است که برای خدا فرزند قائل شده و لذا قرآن میفرماید: « لَقَدْ کَفَرَ الَّذینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسیحُ ابْنُ مَرْیَم»(3)محققاً کافر است کسی که بگوید مسیح فرزند خدا است. غافل از این که اگر هم عیسی جلوهای از توحید دارد - که دارد- آینهی نمایش توحید مطلق است، نه فرزندی در عرض خداوند همین طور که مسیحیان اولیه مثل آگوستینوس و متأخرینی مثل اکهارت معتقدند، به طوری که آگوستینوس می گوید: روحم را سیر دادم، به هر چه رسیدم یک نوع یگانگی در آن دیدم اما آن چیز میگفت نه! من معبود نیستم، برو جلوتر. آگوستینوس سیر توحیدی خود را میگوید و نه تثلیث را که متأسفانه مسیحیت تحریف شده بر آن اصرار دارد. باید متوجه بود نور امامان معصوم نمایش توحید خداوند است و به توحید مطلق اشاره دارد، و انسان با توحیدی که در آنها میبیند متوجه میشود آنها بندهی واقعی
خداوندند، به همین جهت حضرت محمد صلی الله علیه و آله را با وصف «عَبْدُهُ وَ رَسُولُه» می شناسید، چون یک نوع یگانگی خاص در شخصیت آن حضرت مییابید که حکایت از رسول بودن آن حضرت از طرف یگانهی مطلق میکند. تا یگانهی مطلق را نشناسید از حرکات و سکنات جمال محمدی صلی الله علیه و آله نمیتوانید بوی یگانگی او را استشمام کنید و متوجه شوید این عبد اوست.
در ادامه میفرمایند: «فَلَمَّا شَاهَدُوا کِبَرَ مَحَلِّنَا کَبَّرْنَا لِتَعْلَمَ الْمَلَائِکَةُ أَنَّ اللَّهَ أَکْبَرُ مِنْ أَنْ یُنَالَ عِظَمَ الْمَحَلِّ إِلَّا بِهِ» پس چون بزرگی جایگاه ما را مشاهده نمودند، ما به بزرگی خدا اقرار کردیم تا ملائکه بدانند خداوند بزرگتر از آن است که کسی به جایگاه بزرگی نایل شود مگر به وسیلهی کبریایی خداوند. نور کبریایی حضرت حق آنچنان در جمال آل محمد علیهم السلام جلوه کرده بود و ملائکه متوجه آن کبریایی شدند که گمان کردند این همان کبریایی مطلق است. ملائکه آن کبریایی را در آل محمد علیهم السلام دیدند و متأسفانه بعضیها از آن غافلاند. گفت:
تنگ
چشمان نظر به میوه کنند
ما
تماشا کنان بستانیم
با اینکه باغ با جمعیت خاصی که دارد چیزی فوق میوه است آنقدر که به میوهها چشم دوختهایم به باغ و بستان نظر نداریم. از ائمه علیهم السلام شفای دست و پای خود را میخواهیم ولی از منظر آنها به تماشای کبریایی حق نمینشینیم تا خودخواهیهای ما را درمان کنند. اگر انسانها خود را از
آرزوهای محدودِ دنیایی آزاد کنند با نظر به اهل البیت علیهم السلام با نور کبریایی خداوند آشنا میشوند و با کبریایی پروردگار عالم مأنوس میگردند. شخصی از حضرت صادق علیه السلام پرسید با توجه به اینکه «الله اکبر» یعنی خدا بزرگتر است، بزرگتر از چیست؟ حضرت فرمودند: «أَکْبَرُ مِنْ أَنْ یُوصَفَ»(1)برتر از این است که توصیف شود. کبریایی حق، کبریایی نفسی است و خودِ او، حقیقت کبریایی است و نه کبریایی نسبی تا بگوییم از چیزی بزرگتر است. در حرکت جوهری ملاحظه کردید که ذات عالم ماده چیزی نیست که حرکت کند، بلکه خودِ حرکت است. کبریایی حضرت حق هم خودِ کبریائی است نه اینکه بزرگ است نسبت به بقیهی چیزها. میگویند سقف مساجد را بلند بسازید تا نمایش کبریایی خداوند باشد و به طور کلی کراهت دارد در شهرها خانهها بلندتر از مساجد باشد چون در مقابل کبریایی خانهی خدا کسی نباید برای خود و خانهاش کبریایی قائل باشد. با نمایان بودن خانهی خدا از سایر خانهها، صورت شکوه و کبریایی امور خدایی نمود مییابد و جنبهی عبودیت و ذُل بندگی ما صورت عینی پیدا میکند و چنین فضایی ما را به کبریایی حضرت رب العالمین منتقل مینماید. در روایات داریم اتاقی که ارتفاع سقف آن بلندتر از سه یا چهار زرع باشد شیاطین در آن جای میگیرند.(2)
چون روح تکبر انسان در آن تقویت میشود و زمینهی حضور شیطان و القائات آن فراهم میگردد. جامعهای که کبریایی حق را نشناسد به امید رسیدن به کبریایی،
گرفتار انواع خودبینیها و رقابتها میشود در حالیکه خداوند میفرماید: «الْکِبْرِیَاءُ رِدَائِی وَ الْعَظَمَةُ إِزَارِی فَمَنْ نَازَعَنِی فِی شَیْءٍ مِنْهُمَا قَصَمْتُه»(1)کبریایی روپوش من و عظمت پوشش من است هر کس با من در یکی از آن دو به منازعه و رقابت بپردازد، پشت او را میشکنم. اگر انسان نظر به کبریائی حق بیفکند نوری از کبریایی حق در قلب او تجلی میکند.
در همین رابطه عطار نیشابوری در ابتدای تذکرةالاولیاء در مورد امام صادق علیه السلام میگوید: «صادق را گفتند: همهی هنرها داری، زُهد و کَرَمِ باطن و قرة العین خاندانی، ولیکن بس متکبری». گفت: «من متکبر نِیام، لیکن کبرِ کبریائی است، که من چون از سر کبرِ خود برخاستم کبریایی او بیامد و به جای کبر من نشست. به کبر خود کبریایی نشاید کرد اما به کبریایی او کبر شاید کرد».(2)
شما میتوانید این نوع کبریایی را در بعضی از اهل ایمان ملاحظه کنید، این افراد خودشان خوب متوجهاند این کبریائی حق است که در این افراد جلوه کرده است، به همین جهت در مقابل هر حقی، بهشدت در تواضعاند، هرچند شما در آنها کبریایی میبینید. ملائکه کبریایی حق را در نور ائمه علیهم السلام مشاهده کردند و ائمه علیهم السلام کبریائی حق را به آنها نمایاندند و همیشه ائمه علیهم السلام همینطور عمل میکنند.
در ادامه میفرمایند: «فَلَمَّا شَاهَدُوا مَا جَعَلَهُ لَنَا مِنَ الْعِزِّ وَ الْقُوَّةِ قُلْنَا لَاحَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ » پس آنگاه که آنچه خداوند از عزت و قوت
برای ما قرار داده بود مشاهده کردند، ما گفتیم: «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ لِتَعْلَمَ الْمَلَائِکَةُ أَنْ لَا حَوْلَ لَنَا وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» تا ملائکه بدانند هیچ قدرت و توانایی در هستی نیست مگر آن که از خدا است و به خدا ختم میشود. «فَلَمَّا شَاهَدُوا مَا أَنْعَمَ اللَّهُ بِهِ عَلَیْنَا وَ أَوْجَبَهُ لَنَا مِنْ فَرْضِ الطَّاعَةِ قُلْنَا الْحَمْدُ لِلَّهِ» سپس چون ملائکه آنچه را خدا به وسیلهی آن بر ما نعمت داد و نیز وجوب اطاعتی را که برای ما قرار داده، مشاهده کردند، گفتیم «الْحَمْدُ لِلَّهِ»، تا معلوم شود این نعمتها از خدا است. «لِتَعْلَمَ الْمَلَائِکَةُ مَا یَحِقُّ لِلَّهِ تَعَالَی ذِکْرُهُ عَلَیْنَا مِنَ الْحَمْدِ عَلَی نِعَمِهِ فَقَالَتِ الْمَلَائِکَةُ الْحَمْدُ لِلَّهِ» تا ملائکه آگاه شوند حمدی که شایستهی خدا است و ذکرش بر ما واجب است، به جهت نعمتهای اوست. پس آنها نیز گفتند: الحمدلله.
رسول خدا صلی الله علیه و آله بعد از نکات فوق نتیجه میگیرند: «فَبِنَا اهْتَدَوْا إِلَی مَعْرِفَةِ تَوْحِیدِ اللَّهِ وَ تَسْبِیحِهِ وَ تَهْلِیلِهِ وَ تَحْمِیدِهِ وَ تَمْجِیدِهِ» پس ملائکه از طریق ما به معرفتِ توحید الهی و تسبیح و تهلیل و تحمید و تمجید خداوند هدایت شدند. توجه داشته باشید در این فراز بر نکتهی ظریفی تأکید دارند. عنایت دارید که سیر انسان باید یک قاعدهای داشته باشد تا همواره کثرت را به وحدت سیر بدهد. ولی اینکه انسان بتواند کثرت را در عین وحدت بنگرد و در نظر به کثرات به حقیقت یگانهای که در هستی جاری است منتقل شود، یک شعور متعالی است. جامعهی پریشان و تمدنِ ویران، تمدن و جامعهای است که کثرتها را مستقل بنگرد. اگر کسی نتواند کثرتها
را به وحدت رجوع دهد از توحید بهرهای نبرده است. همینطور که شما تمام وجودها را به خدا برمیگردانید، باید بتوانید تمام کمالات را هم به الله رجوع دهید. در چنین شرایطی تمام کمالاتِ ظاهر شده از خدا را باید به مظهری که مظهر جامع اسماء الهی است ارجاع دهید، و امام، مظهر اسم «الله» است پس هر اسمی به امام برمیگردد.
اگر انسان نتواند هر کثرتی را به وحدت برگرداند، گرفتار شرک شده است و نتوانسته موضوعات را به سوی مبانیشان سیر دهد. همینطور که فرهنگ غرب هیچ چیزی را به حق بر نمیگرداند و نمیتواند دارو را به شافی وصل نماید. در حالی که خدای شافی، در بستر شفای خودش، وسایلی قرار داده است، اگر کسی به نور شافی از این بستر استفاده کند شفای حقیقی پیدا میکند وگرنه، در صورتی هم که به سلامتی دست یابد مغرور میشود. وقتی نظر به خدا بود و خدا وارد زندگی شد سلامتیهای به دست آمده به همراه خود مصیبت بهبار نمیآورند. شکستهبندهای قدیم چون خدا را همهکاره میدانستند در عین اینکه سختترین شکستگیها را جا میانداختند، یا پولی نمیگرفتند یا خیلی مختصر، هرچه مردم میدادند میپذیرفتند. ولی از آن وقتی که برای شفای خود، امیدمان به پزشکان جدید افتاد اگر هم ما را درمان کنند، سلامتی که از طریق آنها به ما برسد با خانهخرابی همراه است، چون به نور شافی کارها انجام نمیشود. وقتی روحِ ارتباط با وحدت از بین رفت، کثرت به خودی خود هدف میشود. وقتی کثرت، هدف شد پزشکِ کثرتزده به بیمار میگوید اگر این مقدار پول ندهی عمل را انجام نمیدهم و با این روش همه چیز به هم
میریزد. چون رابطهی کثرت از وحدت منقطع شد. میگویند شریعت الهی چه نفعی دارد؟ شریعت الهی موجب میشود که شما حریص نشوید.
همین طور که اگر ما وجود هر چیزی را به خدا نسبت ندهیم مشرک هستیم و بدون مبنا به امور نگاه میکنیم، همین طور اگر با مظهر اسم جامع الله ارتباط برقرار نکنیم مشرک خواهیم بود و به انواع بحرانها گرفتار میشویم. مظهر اسم جامع الله، مقام «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ» است، یعنی نبی اکرم و اهل البیت علیهم السلام. هرکس بخواهد خدا را تسبیح و تمجید و تهلیل کند اگر از منظر مظهر جامع اسماء الهی به خدا ننگرد با خدای جامع مرتبط نیست. اگر بخواهید خدا را تمجید و تهلیل کنید باید «الله» را که مقام جامعیت است بنگرید و آن ممکن نیست مگر از طریق مظاهر الله تا با «لا اله الا الله» گفتن، «الله» را یگانه ببینید. ملائکه یاد گرفتند که باید با نور اهل البیت علیهم السلام که مظهر اسم جامع الهیاند، تهلیل کنند.
تهلیل ملائکه به تهلیل اهل البیت علیهم السلام، تهلیل خواهد شد، چون وقتی اهل البیت علیهم السلام خدا را تهلیل کنند با قلبی که حامل همهی اسماء الهی است، تهلیل کردهاند و «لا اله الا الله» گفتهاند یعنی به تهلیل محمدی صلی الله علیه و آله تهلیل کردهاند. این است معنی این که رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «فَبِنَا اهْتَدَوْا إِلَی مَعْرِفَةِ تَوْحِیدِ اللَّهِ وَ تَسْبِیحِهِ وَ تَهْلِیلِهِ وَ تَحْمِیدِهِ وَ تَمْجِیدِهِ» ملائکه از طریق ما به معرفت توحید «الله» و تسبیح و تهلیل و تحمید و تمجید حضرت «الله» هدایت شدند. میفرماید: «بِنا» یعنی به نور ما معرفت حضرت «الله» برای ملائکه ممکن شد، چون باید از منظر انسان کامل که جامع همهی اسماء الهی است آن معرفت را به دست آورند، مثل آن که
یک آیه را باید در همهی سوره و هر سوره را در همهی قرآن ببینید تا آن آیه را درست دیده باشید. اگر هر اسمی در حقیقت اسم جامع دیده شود میتوان گفت: «إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ»(1)یعنی «الله» است که تنها رزاق است. در منظر اسم الله، رزاق را مینگرید. یا میگوئید: «هُوَ اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ»(2)یعنی او که «الله» است و جامع همهی اسماء الهی است، عزیز و حکیم است. عزیز و حکیم دو اسم از اسماء الهی است که در حقیقتِ اسم «الله» معنی و ظهور دارند. یا میگوئید: «وَهُوَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ»(3)و او که الله است، یگانهی عالم است و جز او معبودی نیست. در تمام این آیات نظر به «الله» است و از منظر اسم «الله» به بقیهی اسماء نظر میشود تا در هر صورت «الله» دیده شود منتها به جلوهی اسم رزّاق یا عزیز یا حکیم.
تسبیح الهی یعنی تسبیحی که آن تسبیح، تسبیح انسان کامل است، در آن صورت تسبیح ما تسبیح «الله» میباشد. تا الله را نشناسیم حمد «الله» را نمیشناسیم. الله را کسی میشناسد که قلبش محل تجلی نور الله باشد، یعنی تمام اسماء الهی در قلبش به صورت جامع و یگانه مستقر باشند.
هنرمندان قدیم هنر خود را از عالم قدس به دست میآوردند. امروزه این کاسه و کوزههایی که در موزهها میبینید، وسایل زندگی مردم قدیم بوده است. ولی چون با دلی که نظر به عالم غیب داشته، ساخته میشده، زیبایی و هماهنگی خاصی دارند. آنها جلوات نور غیبی را در کارشان
اِعمال میکردند و آن کاسه و کوزهها را میساختند و به همین جهت یک نحوه جامعیت یا هماهنگی در آن مییابید. عالم ماده هر چیزش چیزی هست و چیزها نیست. این چوب، آب نیست. آن سنگ، گوشت نیست. در حالی که عالم غیب اینطور نیست، هر چیزش همه چیز است. مثل نفس ناطقهی انسان که هم گوینده است و هم شنونده و هم بیننده و هم فکر میکند و هم عقل دارد. حال اگر کسی برای ساختن چیزی از عالم غیب الهام بگیرد چیزی که میسازد یک نحوه جامعیت در آن هست و با نظر کردن به آن شیئ، انسان به صورت غیبیِ آن شیئ منتقل میشود، مثل دریا که انسان را به شکوهی خاص منتقل مینماید، چون به تدبیر الهی ساخته شده است. هنرمندان گذشته هنرمند صِرف نبودند، آدمهای متدینی بودند که زندگی زیبایی داشتند و سعی میکردند با زیباییهای عالم معنا مرتبط باشند و آن زیباییها را صورت خارجی بدهند، و لذا خودشان هم که آثار خود را میدیدند به نور باطنی آن آثار منتقل میشدند. ما هم که نگاه میکردیم به همان نور منتقل میشدیم. برای همین یک کوزهگر بعد از سی سال کوزهاش را که میساخت و به آن نگاه میکرد، به سی سال معاشقه با عالم غیب نگاه میکرد و خودش بیشتر از بقیه از اثر خود لذت میبرد و گله هم نمیکرد چرا بقیه به آثار او توجهی ندارند و منتظر بازنشستهشدن هم نبود. در آن نوع زندگیها بازنشستگی معنی نمیداد، چون زندگیها با عالم قدس مرتبط بود.
عرض بنده این است که چون هنر، یک نحوه ارتباط هنرمند با عالم غیب بوده، آثار هنری نیز جامعیت داشته است و لذا وقتی به آن نگاه
میکردید همهی غیب را میدیدید. هر چند آن اثرِ هنری، کوزه باشد. در حالی که در فضای فرهنگ مدرنیته نظر هنرمند به نظر مردم متصل است و این که چه موقع مردم کار او را میپسندند، او به باطن عالم، نظر ندارد. این یک نوع گرفتارشدن در اهواء سرگردان و میلهای پراکندهی مردم است. در فضای توحیدی اگر به کوزه هم نظر کنید به یک حقیقت جامعِ معنوی منتقل میشوید. عین برخوردی که با گُل دارید. در فضای توحیدی گاهی متوجه نیستید که این گل، شما را به یک حقیقت جامع معنوی منتقل میکند، ولی با اینهمه، از تماشای آن احساس آرامش میکنید چون دارای کمالات جامع عالم غیب است و شما را به آن جامعیت منتقل می کند. با همین دید ملائکه تهلیل میکنند اما به نور جامع محمدی صلی الله علیه و آله. رسول خدا صلی الله علیه و آله برای روشن کردن این حقیقت فرمودند: «فَبِنَا اهْتَدوا» پس به ما و از منظر ما به معرفت الهی و تسبیح و تهلیل الهی دست یافتند.
خدایا به حقیقت اهل البیت علیهم السلام به ما کمک کن تا از مسیر نورانیِ این خانواده به توحید تو نایل آییم.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
همانطور که مستحضرید نبی اکرم صلی الله علیه و آله به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام متذکر شدند که «مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلْقاً أَفْضَلَ مِنِّی» خداوند هیچ مخلوقی را برتر از من خلق نکرد. در واقع حضرت میخواهند بابی از معارف آسمانی را باز کنند تا بشر متوجه شود ذهن و فکر و قلبش را به کجا سوق دهد. امیرالمؤمنین علیه السلام خوب میفهمند این حرف به چه معنی است و از چه مقامی حکایت میکند، با سؤالی که فرمودند نتایج بزرگی را نصیب بشریت کردند. رسول خدا صلی الله علیه و آله در جوابِ سؤال امیرالمؤمنین علیه السلام که پرسیدند: مقام شما افضل است یا ملائکه؟ فرمودند: همهی انبیاء از ملائکه برترند و من از همهی انبیاء برتر میباشم و روشن فرمودند ملائکه، خدّام اهلالبیت علیهم السلام و خدّام محبّین اهلالبیت علیهم السلام هستند. مبانی معرفتی این موضوع در جلسات گذشته تا حدّی بحث شد.
بعد فرمودند: اگر ما خلق نشده بودیم هیچ چیزی خلق نمیشد که عرض شد این سخن به یک اعتبار به مقام واسطهی فیضبودن آن ذوات مقدس نظر دارد و به یک اعتبار ناظر است به مقام غایت خلقت بودن آنها. به این معنی که عالم با جلوهی ناب انسان کامل معنای خود را پیدا میکند، همانطور که باغبان با نظر به میوهای که بهدست میآید، باغ را احداث میکند. پس اینکه میفرمایند: اگر ما خلق نشده بودیم عالم خلق نمیشد، نظر به معصومین علیهم السلام دارد از آن جهت که غایت خلقتاند و همهی عالم برای ظهور کمالات آنها خلق شده تا بستر نمایش انسانهایی باشد که آینهی جمال کمالات رب العالمیناند. در واقع خداوند با ایجاد مخلوقات میخواهد جمال خود را در آینهی مخلوقات به تماشا بنشیند و آن آینهای که به نحو کامل حق را در اسماء الهی به صورت جامع مینمایاند، انسان کامل است.
یک وقت خداوند خود را در نزد خود میبیند، یک وقت میخواهد خود را در آینهی مخلوقاتش ببیند و از جهت دوم است که خلقت واقع میشود و در این رابطه انسانهای کامل غایت خلقتاند. گفت:
چو
آدم را فرستادیم بیرون
جمال
خویش بر صحرا نهادیم
جمال خویش را در آدم به تماشا مینشیند و برای تماشای جمال خود آدم را خلق کرده است، چون کمال مطلق به غیر از کمال مطلق به چیز دیگری نظر ندارد و لذا به غیر از خودش به هیچ چیز دیگری نظر نمیکند.
شما این مسجد را بنا میکنید برای این که در آن نماز برگزار شود. یعنی در ساختن آن به غایتی بالاتر از آجر و سیمانها نظر دارید. اگر آن وقتی که آجر و سیمانها را خریداری میکردید غایتی در نظرتان نبود هیچ قدمی برای خرید آن برنمیداشتید. حضرت ربالعالمین خود را دوست دارد چون کامل است، کمالِ کامل، به دوست داشتن کمال است و لذا خود را در تمام مراتب دوست دارد و همواره خودش مطلوب خودش میباشد. در نتیجه مخلوقی که جمال رب العالمین را نشان میدهد مطلوب اوست. پس خداوند برای نظر به غیر خود خلق نمیکند ولی کمال او اقتضا میکند که خود را که عین کمال است دوست داشته باشد. این نوع دوستداشتن؛ دوستداشتن عین کمال است، مثل ما نیست که اگر خودمان را دوست داشته باشیم موجب یک نوع خودخواهی و خودبینی شود. همینطور که تکبر برای خدا کمال است و نظر به کبریایی حق دارد ولی تکبر برای ما ضعف است، چون کبریایی برای ما دروغ است. قرآن در وصف خداوند میفرماید: خداوند جبّار و متکبر است(1). در آن آیه بزرگی خود را ارائه میدهد. در همین راستا چون خود را کامل مییابد و اقتضای موجودِ کامل این است که کامل را دوست داشته باشد و در مورد خداوند دوستداشتن کامل به دوستداشتن خودش است، در تمام جلوات و مراتب، رسول الله صلی الله علیه و آله را هم دوست دارد. چون جمال خدا را نشان میدهد. در همین رابطه رسول خدا صلی الله علیه و آله در روایت مورد بحث
1) سورهی حشر، آیهی 23.
میفرمایند: «یَا عَلِیُّ لَوْ لا نَحْنُ مَا خُلِقَ آدَمُ وَ لَا حَوَّاءُ وَ لَا الْجَنَّةُ وَ لَا النَّارُ وَ لَا السَّمَاءُ وَ لَا الْأَرْضُ» اگر ما نبودیم نه آدم خلق میشد و نه حوّا و نه بهشت و نه جهنّم و نه آسمان و نه زمین. چون تمام این مخلوقات مقدمهاند تا انسان کامل خلق شود و اسماء الهی به نمایش بیایند. همهی این مخلوقات بستر است برای نمایش عالیترین شکلِ وجود که همان ائمه علیهم السلام هستند. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: چگونه ما افضل از ملائکه نباشیم در حالیکه «قَدْ سَبَقْنَاهُمْ إِلَی مَعْرِفَةِ رَبِّنَا» ما از آنها در شناخت پروردگارمان سبقت گرفتیم و در تسبیح و تهلیل و تقدیسِ خداوند از ملائکه در رتبه و شرافت برتری قرار داشتیم. یک وقت یک نفر زودتر از دیگری وارد مکانی میشود، این به خودی خود کمالی برای آن فرد نیست، چون در مکانی قرار دارند که در عرض دیگران خواهد بود. اما در عالم مجردات سبقت، سبقت طولی و رتبهای است و در نتیجه آن که در شناخت پروردگارِ خود سبقت گرفته در قرب بیشتری قرار دارد و بقیه در ذیل مرتبهی او قرار میگیرند. سپس فرمودند: «لِأنّ اوّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ أَرْوَاحَنَا فَأَنْطَقَنَا بِتَوْحِیدِهِ وَ تَحْمِیدِهِ» این سبقت در معرفت پروردگار و تسبیح و تهلیل و تقدیس او به جهت آن بود که خداوند در ابتدای امر، روح ما را خلق فرمود و ما را به توحید خود گویا نمود.
عنایت دارید که این روایت از نظر سند و محتوا روایت محکمی است و لذا اگر با همین مضمون روایاتی داریم که سند آنها ضعیف است به اعتبار این روایات به آنها نیز اعتماد میکنیم. حال اگر شخصی نظر دهد روایت «اوّلُ ما خَلَقَ الله نُوری» که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودهاند؛ در مجامع
روایی ما از زمان مجلسی«رحمةاللهعلیه» به بعد مطرح شده، نباید تصور کرد که این روایت قبلاً در مجامع روایی ما نبوده و در زمان مجلسی ساخته شده است. چون این نوع روایات که از جملهی روایات اخلاقی، عرفانی و معرفتی است بیشتر در محافل اخلاقی و معرفتی مطرح بوده نه در محافل فقهی و لذا ضرورتی نمیدیدهاند که مکتوب بشود و یا سلسلهی راویانش گفته شود. ولی چون نظیر آن در روایات موثق، موجود است، آن را قبول میکنیم. بعضیها طوری تحقیق میکنند که انگار اصلاً چنین مضامینی در روایات وجود نداشته است و متأسفانه نتیجهی تحقیقشان موجب سستشدن اطمینان خوانندگان به این نوع روایات ارزشمند میشود. اینجا حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله میفرمایند: «لِأَنَّ أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ أَرْوَاحَنَا» برای اینکه اولین چیزی که خدا خلق کرد خلقت ارواح ما بود. ملاحظه بفرمایید این روایت با آن روایت که حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِی» اولین چیزی که خدا خلق کرد نور من بود، فرقی ندارد. به جای آنکه تحقیق کنند و شواهد تأیید روایات را پیدا نمایند، اطمینان افراد را نسبت به روایات سست میکنند!
بحث شد که حضرت فرمودند ملائکه با رؤیت کمالات ما و با توجه به این که آن کمالات آنچنان وسیع و گسترده بود، نتوانستند بفهمند نور ما، نور مخلوقیت است. روشن میشود وسعت نور اهل البیت علیهم السلام آنچنان گسترده است که ملائکه نمیتوانستند بین نور آنها و نور خالق هستی
تفکیک کنند زیرا ملائکه ملاحظه میکردند که آن نور منشأ همهی برکات به عالم هستی است ولی پیامبر و ائمه علیهم السلام کمکشان کردند تا بتوانند بین نوری که واسطهی فیض عالم هستی است با نوری که منشأ اصلی فیض است، تفکیک کنند. مثل آنکه ما در ساحل اقیانوس یا کنار دریا نمیتوانیم تفکیک کنیم که در کنار اقیانوس هستیم یا دریا. و لذا حضرت میفرمایند: «فَلَمَّا شَاهَدُوا أَرْوَاحَنَا نُوراً وَاحِداً» وقتی که ارواح ما را یک نور یگانهی همه جانبه در تمام هستی دیدند و هرچه نگاه کردند حضور ما بود که عالم را پر کرده بود - مثل حضور اسم اعظم در هستی- امر ما را عظیم داشتند با این تصور که خالق هستی همین نور است ولی ما خدای را تسبیح کردیم تا ملائکه بدانند ما مخلوقی از مخلوقات خدا هستیم. جالب است که متوجه باشیم اهل البیت علیهم السلام به عنوان حاملان اسماء الهی چه نوع حضوری در عالم دارند و چگونه خداوند با اسماء خود عالم را مدیریت میکند و وقتی اسم اعظم نزد اهل البیت علیهم السلام است پس در هر جایی هر موجودی که به اسمی ظاهر است، اهل البیت علیهم السلام در آنجا حاضرند، آن هم با جنبهای اعظم از آن اسم و با حضوری که سایر اسماء الهی نیز در آن به صورت جامع حاضرند و این میرساند در تمام هستی، اعظم هر چیزی در نزد اهل البیت علیهم السلام است و آنها در کنار هر چیز به صورت اعظمِ آن چیز حاضرند.
عنایت داشته باشید که باید تمام این موضوعات را در حالت وجودِ نوری در نظر داشت وگرنه متوجه پیام اصلی این روایات نمیشویم. وجود ارواح مقدس اهل البیت علیهم السلام و نحوهی حضور آنها به اسم اعظم، مثل
حضور «حیات» است در بدن. حیات من در هر قسمتی از سلولهای من، موجود است آن هم به نحوی خاص که تمام سلولها را در برگرفته و به جهت حضور حیات است که سلولها زندهاند، بدون آنکه حیات در درون یا بیرون سلول باشد، تمام سلولها در قبضهی حیاتاند. حامل اسم اعظم، حامل همهی اسماء از جمله حامل اسم حی است، منتها به صورت حیات اعظم، در نتیجه تمام حیات من در قبضهی اشراق حیات اعظم است. نور اهلالبیت علیهم السلام که حامل اسم اعظم است هر جا در هستی و در هر صحنهای به صورت اعظم و در حالت یگانه با هر موجودی حاضر است. پس از این فرمایش حضرت صلی الله علیه و آله ساده نگذرید که میفرمایند: وقتی ملائکه نور ما را به صورت واحد دیدند آن را بزرگ داشتند. واحد بودن اهل البیت علیهم السلام به این معنی است که نور آنها تمام هستی را پر کرده و در همهی عالم ظهور نموده است. پس برای توجه ملائکه راهی جز این نبوده که میفرمایند: «فَسَبَّحْنَا لِتَعْلَمَ الْمَلَائِکَةُ» پس ما تسبیح گفتیم تا ملائکه متوجه باشند با آنهمه حضور، باز ما در مقام مخلوقیت هستیم و از آن طریق عبودیت خود را نشان دادیم تا علاوه بر اظهار عبودیت، تعلیمی هم برای ملائکه باشد. سپس حضرت فرمودند: «فَلَمَّا شَاهَدُوا عِظَمَ شَأْنِنَا» چون ملائکه عظمت شأن ما را دیدند و آن نحوه حضور و آنهمه کمال را مشاهده کردند، برای توجه ملائکه به توحید الهی «هَلَّلَنا»، «لا إِلَهَ إِلاّ اللَّهُ» را اظهار کردیم تا به آنها تعلیم داده باشیم که ما را معبود ندانند. تا اینکه فرمودند: «فَلَمَّا شَاهَدُوا مَا جَعَلَهُ لَنَا مِنَ الْعِزِّ وَ الْقُوَّةِ قُلْنَا لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» پس چون ملائکه عزت و قوتی که خداوند برای ما قرار داده بود
مشاهده کردند، گفتیم: «لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلاّ بِاللَّهِ». ملائکه در تمام صحنهی هستی متوجهی حضور ائمه علیهم السلام به نور عزت و قوت گشتند. نوری که همهی عزتها و قوتها به آن ختم میشود. در آن حال نمیتوانستند ما فوق آن حضور گسترده، حضوری را تصور کنند، هر چه میدیدند حضور عزت و قدرتی بود که تمام مراتب عالم را پر کرده بود به آن صورت که جز ائمه علیهم السلام را با تجلی نور عزت و قدرت نمیدیدند. «قُلْنَا لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَّهِ» حضرت میفرمایند: ما حول و قوت را به خدا برگرداندیم. «لِتَعْلَمَ الْمَلَائِکَةُ أَنْ لا حَوْلَ لَنَا وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَّهِ» تا ملائکه بدانند آن عزت و قوت مبدأ دیگری دارد.
«فَلَمَّا شَاهَدُوا مَا أَنْعَمَ اللَّهُ بِهِ عَلَیْنَا وَ أَوْجَبَهُ لَنَا مِنْ فَرْضِ الطَّاعَةِ قُلْنَا الْحَمْدُ لِلَّهِ لِتَعْلَمَ الْمَلَائِکَةُ مَا یَحِقُّ لِلَّهِ تَعَالَی ذِکْرُهُ عَلَیْنَا مِنَ الْحَمْدِ عَلَی نِعَمِهِ فَقَالَتِ الْمَلَائِکَةُ الْحَمْدُ لِلَّهِ» سپس چون ملائکه آنچه را خدا به وسیلهی آن بر ما نعمت داد و نیز وجوب اطاعتی را که برای ما قرار داده، مشاهده کردند، گفتیم «الْحَمْدُ لِلَّهِ» تا ملائکه آگاه شوند حمدی که شایستهی خدا است و ذکرش بر ما واجب است، به جهت نعمتهای اوست. ملائکه نیز گفتند: «الْحَمْدُ لِلَّهِ». میفرمایند: ملائکه در منظر خود نوری از ما را دیدند که آن عبارت بود از نعمتِ وجوب اطاعت از ما. طبیعی است که تصور کنند این نوری که اقتضا میکند تا مخلوقات از آن اطاعت کنند، همان نور پروردگار عالم باشد و ملائکه چنین تصور کردند که نور اهلالبیت علیهم السلام همان نور پروردگار است و اهل البیت علیهم السلام با گفتن «الْحَمْدُ لِلَّهِ»؛ ملائکه را متوجه کردند که اطاعت از اهلالبیت علیهم السلام نعمتی از طرف پروردگار عالم
است برای آن که انسانها بتوانند از طریق آن اطاعت به سرچشمهی نعمت متصل شوند و از آن طریق نقصهای خود را جبران کنند. اطاعت یعنی نظر به نور الهی و پذیرفتن آن، که لازمهی آن نفی منیّت خود و طلب حکم معبود است. ملائکه مشاهده کردند نوری در عالم هست که برای متصلشدن به سرچشمهی کمال، اقتضا میکند که از آن اطاعت کنند و خود را در مقابل آن نفی نمایند. قبل از آنکه فرشتگان گمان کنند نور اهلالبیت علیهم السلام نور پروردگار است آن نور گفت: «الحمدلله» و نظرها را متوجه کمال مطلق کرد و این از خصوصیات اصلی اهل البیت علیهم السلام است که هیچ کس را به خود مشغول نمیکنند بلکه با تمام وجود انگشت اشاره به حق دارند.
بعد از طرح نکات فوق مبنی بر اینکه چگونه ائمه علیهم السلام به ملائکه تعلیم دادند، در جمعبندی میفرمایند: «فَبِنَا اهْتَدَوْا إِلَی مَعْرِفَةِ تَوْحِیدِ اللَّهِ وَ تَسْبِیحِهِ وَ تَهْلِیلِهِ وَ تَحْمِیدِهِ وَ تَمْجِیدِهِ» پس به وسیلهی ما بود که ملائکه به معرفت توحید و تسبیح و تهلیل و تحمید و تمجیدِ خداوند هدایت شدند و ای علی! ملائکه از این طریق در مقامات خود در نور قرار دارند. چون همانطور که مستحضرید حضرت صادق علیه السلام در رابطه با تبیین این مقام میفرمایند: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی»(1)به خدا سوگند اسماء حسنایی که خداوند فرموده او را به آن اسماء بخوانید، مائیم. چون خداوند در قرآن میفرماید: «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی فَادْعُوهُ بِهَا»(2)و از آنِ خدا است
اسماء حسنی، پس او را به آن اسماء بخوانید. وقتی حضرت میفرمایند به خدا سوگند مائیم آن اسماء حسنایی که خداوند فرموده او را با آن اسماء بخوانید، یعنی از طریق ائمه علیهم السلام میتوان به خدا رسید. به شرطی که نظرها به سوی خداوند باشد وگرنه
آنکه
را روی به بهبود نبود
دیدنِ
روی نبی سود نبود
آن کسی که به دنبال خدا نیست و خدا را نمیشناسد، مظاهر الهی را هم نمیبیند. در دنیا پنجرههایی هست که محل نمایش اسماء الهیاند اگر کسی خداشناس باشد متوجه آنها میشود. انقلاب اسلامی یکی از آن پنجرهها است، در حالیکه بعضیها با اینکه مدعی خداشناسی هستند به دشمنان انقلاب اسلامی بیشتر نزدیکاند تا به انقلاب اسلامی. اینها خدایی را که باید در مظاهرش بیابند در جایی جستجو میکنند که هیچ نوری از خدا در آن نیست. راز این که حضرت قسم خوردند که «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی» به این جهت است که راه اصلی را نشان میدهند و روشن میکنند. وقتی باید خداوند را با تجلیات اسمائیاش شناخت پس تا امامان را نشناسید خدای واقعی را نشناختهاید و آن کس که خدا را نشناخته معلوم نیست چه کسی را عبادت میکند و لذا حضرت صادق علیه السلام در ادامهی روایت میفرمایند: «الَّتِی لا یَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلاً إِلاّ بِمَعْرِفَتِنَا»(1)آن اسماء حسنایی که باید خدا را از آن طریق بخوانید مائیم،
1) الکافی، ج1، ص 144.
اسماء حسنایی که خداوند از بندگانش عملی را قبول نمیکند مگر با معرفت به ما. پس اولاً: کسی که اسماء حسنای خداوند را نشناسد عباداتش قبول نیست چون به واقع خدا را عبادت نکرده است. ثانیاً: آن اسماء حسنا اهل البیت علیهم السلام هستند که مظهر جامع اسماء الهی میباشند.
عرض شد تا کسی «الله» را نشناسد هیچ کدام از اسماء الهی را نمیشناسد، چون «الله» است که رزاق است، الله است که عزیز و حکیم است. همینطور که همهی نورهای هفتگانه از نور بیرنگ است و نور بیرنگ است که با عبور از منشور به صورت نور سبز و زرد و غیره در آمده است. اگر بخواهیم رنگ پدیدهها را مطابق واقع ببینیم باید در منظر نور بیرنگ به آنها نگاه کنیم. هر اسمی فقط در مقام انسان کامل، که حامل همهی اسماء الهی است، درست شناخته میشود. انسانهای کامل هیچ چیزی از خود ندارند و فقط جلوهی نمایش اسماء حق و ارادهی پروردگار هستند. همینطور که نور سبز به جهت محدودیت نسبت به نور بیرنگ، بیشتر پیدا است ولی نور بیرنگ محدودیتی ندارد تا پیدا باشد، اهل البیت علیهم السلام هم خودی ندارند که مانع تجلی انوار الهی به صورت کامل باشند، میفرمایند: «قُلُوبُنَا أَوْعِیَةٌ لِمَشِیَّةِ اللَّهِ»(1)قلوب ما ظرف ارادهی خداوند است. هر چقدر شما به نور بیرنگ نگاه کنید چیزی نمیبینید ولی نور سبز تا حدّی قابل رؤیت است، چون شش نور دیگر را در خود دفن کرده است، هر کس خود را بنمایاند حقِّ بقیه را و به خصوص خودِ حق را نفی کرده است. نور سبز وقتی غرق نور بیرنگ بشود از
1) بحار الأنوار، ج 52، ص 51.
محدودیت و خودیت آزاد شده، همینطور که قرآن میفرماید: «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی» یعنی حضرت «الله» اسماء حسنایی دارد و هر کس میخواهد معبود او «الله» باشد باید «الله» را با نظر به اسماء حسنایش بخواند، چون او یک حقیقت است و جامع همهی کمالات است. فرمود: «هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ»، او که «الله» است، احد است. تا کسی رابطهی «الله» که جامع همهی کمالات است و «اَحدیت» را که یک حقیقت یگانه است، درک نکند خداشناس نشده تا خدا پرست شود. وقتی انسان متوجه شد آن که «احد» است و جامع همهی کمالات است، تجلی خارجی دارد و تجلی خارجی آن جز انسان کامل نیست، حقیقتاً توانسته خدا را بپرستد و در آن صورت عملش پذیرفته میشود و میفهمیم چرا حضرت صادق علیه السلام به قصد هدایت ما فرمودند: «نَحْنُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی الَّتِی لا یَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلاً إِلاّ بِمَعْرِفَتِنَا»(1)ماییم اسماء حسنایی که خداوند عمل هیچ یک از بندگانش را قبول نمیکند مگر به معرفت ما.
ابتدا باید متوجه باشیم کمال مطلق در عین دارا بودنِ همهی کمالات، یک حقیقت واحد است که براساس شرایط ظهور، کمالی از کمالاتش ظهور میکند. آن کسی که پایش شکسته است و میگوید «یا الله»، در واقع دارد با نظر به «الله» میگوید: «یا جابر العظم الکسیر» ای پیوند زنندهی شکستهها. یعنی ای الله از آن جهت که پیوندزنندهی شکستهها هستی، شکستگی استخوان مرا جبران کن. وقتی شما بیمار هستید اگر معتقد باشید
1) بحار الأنوار، ج 25، ص 5.
یک حقیقتی در این عالم هست که شما را شفا میدهد و تلاش کنید از آن نیروی شفا دهنده استفاده کنید، کار مرتاضها را کردهاید، ولی اگر معتقد باشید یک «الله» است که جامع همهی کمالات است و براساس نیاز شما به اسم شافیاش به شما نظر میکند، شما الله را پرستیدهاید و معنی «لِلّهِ الأسْماءُ الْحُسْنی» را فهمیدهاید و بحمدالله همهی عزیزان با توجه به همین قاعده عمل میکنند چون انسان بالفطره «الله» پرست است.
عظمت ملائکه این بود که توانستند از منظر جمال پر جلال انسان کامل که محل تجلی الله است خدا را بشناسند. درست است ملائکه هر کدام حامل اسمی از اسماء الهی هستند ولی آن اسم را در منظر انسان کامل میشناسند و مینگرند و این خدمت بزرگ ائمه علیهم السلام به ملائکه است چون ملکی که حامل اسم محیی خداوند است اگر بخواهد با خودش خدا را بشناسد، «الله» را در حدّ اسم محیی میتواند بشناسد، و در واقع «عبادُالله» نمیشود، از آن طرف ما در عالم مُحْیی نداریم، ما «الله» داریم که بر اساس شرایط خاص به صورت محیی ظهور میکند. پس اگر ائمه علیهم السلام نبودند نه تنها انسانها که ملائکه نیز معبود حقیقی را که حضرت «الله» باشد نمیپرستیدند و در آن صورت هیچکس عبادتی انجام نمیداد که مورد قبول خداوند باشد.
وقتی انسان کامل که خلیفةالله است و قلبش محل تجلی حضرت الله میباشد و خداوند او را به توحید و تحمید خود منور کرد، در میان بود راه نظر به «الله» برای ملائکه ظاهر شد و پرستش معبود حقیقی برایشان ممکن گشت. ملائکه به تَبَعِ تحمید و تسبیحِ انسان کامل تسبیح و تحمید کردند،
نه به خودشان. ائمه علیهم السلام به ذات خودشان تحمید خدا را کردند چون در مقام «اول ما خلق الله»، بیواسطه با الله ارتباط دارند. اما اگر ملائکه به خودشان تسبیح خدا را کرده بودند تسبیح محیی و ممیت را کرده بودند. با توجه به این که ممیت و محیی جدای از «الله» وجود ندارد. پس ملائکه پرستشی صورت نداده بودند. ملاحظه بفرمایید چه معارف گرانقدری در یک جمله از سخنان آن ذوات مقدس هست، آنجا که میفرمایند: «فَبِنَا اهْتَدَوْا إِلَی مَعْرِفَةِ تَوْحِیدِ اللَّهِ وَ تَسْبِیحِهِ وَ تَهْلِیلِهِ وَ تَحْمِیدِهِ وَ تَمْجِیدِهِ» ملائکه به کمک ما به توحید و تسبیح و تهلیل و تحمید و تمجید الهی راهنمایی شدند.
این فرمایشات، معارف عالم غیب است. اگر این معارف را بدانیم برای امور دنیا و آخرتمان بصیرت فوقالعادهای کسب کردهایم. مگر ما در روایاتمان نداریم «أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ إِدْمَانُ التَّفَکُّرِ فِی اللَّهِ وَ فِی قُدْرَتِه»(1)بالاترین عبادت تفکرِ ممتد در رابطه با خدا و قدرت اوست. با تفکر در عوالم معنوی به این نتیجه میرسیم که بدون کمک از وجود مقدس انسان کامل هیچ عبادتی واقع نمیشود، چون تا «الله» پرستیده نشود، پرستشی واقع نشده و تا به «الله» از منظر انسان کامل معرفت نیابیم، به الله معرفت پیدا نکردهایم. آیا این حرفها غلوّ است یا یک حقیقت انکارناپذیر؟ آیا از طریق تفکر، به چنین نکاتی دستیافتهایم یا احساساتمان غلبه کرده است؟ در اینجا ما گله داریم از بعضیها که میگویند فلسفهی ملا صدرا به چه کار میآید؟ آیا حکمت متعالیه به ما کمک نمیکند تا راحتتر مبانی این
1) بحار الأنوار، ج68، ص 321.
روایات را بفهمیم؟ میگویند: ملاصدرا فلسفه ایجاد کرده و فلسفه کاری به دین ندارد. آیا اگر بخواهیم اینگونه روایات را بفهمم مبانی حکمت متعالیه به ما کمک نمیکند که تفکر خود را در این امور به کار ببریم؟ ما نمی خواهیم محتوای روایات را در قالب فلسفی بریزیم بلکه می خواهیم از مبانی ملاصدرا در فهم روایات کمک بگیریم.
به نظرم با مقدماتی که مطرح شد تا حدّی معلوم گشت چرا تا ائمه علیهم السلام شناخته نشوند خداوند عبادت نمیشود و معلوم است اگر خدا را عبادت نکنیم قبولی عبادات معنی نمیدهد. شیعیان امام صادق علیه السلام باید از خود بپرسند چگونه باید به مقام امام نظر کرد که اگر آن مقام را نشناسیم عباداتمان قبول نمیشود؟
خدایا به حقیقت اهل البیت علیهم السلام معرفتی به ما عطا کن که از طریق نور اهل البیت علیهم السلام هر چه بیشتر به تو نزدیک شویم.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
همینطور که مستحضرید بحث در رابطه با مقام نبی اکرم و ائمهی اطهار علیهم السلام بود و این که حضرت امام رضا علیه السلام از امیرالمومنین علیه السلام نقل میفرمایند رسول خدا صلی الله علیه و آله مقام افضلیت خود و اهل البیت علیهم السلام را که از ملائکه و سایر انبیاء برترند، مطرح فرمودند و روشن شد چگونه مقام انسان کامل، توحید و تهلیل و تحمید و تمجید را به ملائکه تعلیم میدهد تا آنها از منظر انسان کامل که خلیفةالله است، خدا را تهلیل و تحمید کنند.
آنچه نیاز است عزیزان بر روی آن تأمل بفرمایند این نکته است که جانشینی رسول خدا صلی الله علیه و آله براساس چنین مقامی که اهل البیت علیهم السلام در هستی دارند به آنها تعلق گرفته و اگر پیام غدیر پذیرفته شده بود، فضایی به وجود میآمد که در آن فضا نسبتِ بین انسان و عالم غیب و قیامت صورت کاملی به خود میگرفت. این معارف نهتنها در میان اهل سنت مورد غفلت قرار گرفت، بلکه بهطور کلی جهان اسلام - اعم از شیعه و
سنی- از ورود این معارف به زندگی علمیشان محروم شدند و بازگشت جهان اسلام به معارف اصیل اسلامی منوط به رجوع به معارفی است که جایگاه قدسی اهل البیت علیهم السلام را تبیین کند. چون ابتدا باید روشن شود بدون این معارف نمیتوان بندگی درستی در خود ایجاد کرد، اسلامِ منهای این معارف یک اسلام ناقص است. مشکل ما عدم آمادگی مجامع علمیمان است که هنوز آمادگی دقت در این نوع مطالب را در خود ایجاد نکردهاند و این همان خطری است که جهان اسلام را تهدید میکند، چون اگر این نوع معارف با تعمق و استمرار به تفکر تبدیل نشود نمیتوان از آن منظر به عالم و آدم نظر کرد و زندگی زمینی را با آسمانِ معنویت پیوند داد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «فَبِنَا اهْتَدَوْا إِلَی مَعْرِفَةِ تَوْحِیدِ اللَّهِ وَ تَسْبِیحِهِ وَ تَهْلِیلِهِ وَ تَحْمِیدِهِ وَ تَمْجِیدِهِ» از طریق ما و به نور هدایت ما ملائکه به معرفت الهی و تسبیح الهی و تهلیل و یگانهبودن خدا و تحمید و تمجید پروردگار رسیدند. امیدوارم عزیزان از این نکتهی بسیار مهم زود عبور نفرمایند و فراموش نکنند حمدی در این عالم حمد است که از منظر حمدِ انسان کامل صورت بگیرد، زیرا تسبیح و تحمید و تهلیلِ بدون توجه به جنبهی کمالیاش، معنی نخواهد داشت.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در ادامه فرمودند: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی خَلَقَ آدَمَ فَأَوْدَعَنَا صُلْبَهُ وَ أَمَرَ الْمَلَائِکَةَ بِالسُّجُودِ لَهُ تَعْظِیماً لَنَا وَ إِکْرَاماً وَ کَانَ سُجُودُهُمْ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عُبُودِیَّةً وَ لآِدَمَ إِکْرَاماً وَ طَاعَةً لِکَوْنِنَا فِی صُلْبِهِ
فَکَیْفَ لَا نَکُونُ أَفْضَلَ مِنَ الْمَلَائِکَةِ وَ قَدْ سَجَدُوا لآِدَمَ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ» سپس خداوند آدم را خلق نمود و ما را در صلب او به ودیعت قرار داد و به ملائکه دستور داد تا جهت بزرگداشت و تکریم ما به او سجده نمایند و سجدهی آنها براساس عبودیت خدا و اکرام و اطاعت از آدم، به خاطر وجود ما در صلب او بود، پس چگونه برتر از ملائکه نیستیم و حال آن که همهی ملائکه بر آدم سجده کردند؟
سؤال حضرت علی علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله این بود که شما بالاترید یا ملائکه؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله با جواب خود دریچههای عمیقی از معارف را برای آن حضرت گشودند. از جمله راز سجدهی ملائکه بر آدم را به میان میآورند و اینکه حضرت آدم علیه السلام در صلب خود بهرهای از نور اهل البیت علیهم السلام داشت. اگر این موضوع به طور دقیق روشن شود آنقدر واقعی است که آدم نمیتواند انکار کند. همانطور که اگر درست فکر کنیم بهخوبی میپذیریم واقعیترین واقعیات، خداست و او اصل و اساس همهچیز است و همهچیز پرتو نور او است. موضوع خلیفةالله بودن آدم به جهت گوهر انسان کامل، آنچنان حقیقت دارد که عقل هرگز انکار آن را نمیپذیرد، همانطور که وقتی به خدا فکر میکنید و احساس میکنید به وجود خدا شک دارید، میگوئید خداوند با شکی که در ما نسبت به وجود خودش ایجاد کرده میخواهد ما را تنبیه کند، یعنی انکار او هم یک نوع اقرار به وجود اوست. گفت:
بسکههست از همهسو در همهرو راه بهتو
به
تو برگردد اگر راهروی برگردد
عقایدِ درست دارای چنین خصوصیاتی است، زیرا «پَری رُو تاب مستوری ندارد» و خود را مینمایاند همانطور که نور جلوه دارد، آن که جلوه نمی کند نور نیست. هیچوقت یک میز به صورت میزِ نازلتر تجلی نمیکند، اما نور جلوه دارد، حیات جلوه دارد، جلوهی حیات را در دست و پای خود مییابید که موجب حرکت آنها میشود. علم چون نور است جلوه دارد. بالاترین نور عالم، نور محمد و آل محمد علیهم السلام است که جامعترین و گستردهترین جلوه را دارا است، این به شرطی است که آنها را شخص نگیریم، شخصیت ببینیم، چون یک حقیقت نوریهاند. آن حقیقت نوری در موطنی خود را جلوه میدهد و حضرت رب العالمین آن نور را که در مقام غیبالغیوب بود به مرتبهی تعین می آورد.
همیشه این قاعده هست که حقایق غیبی در صورت آمادگی مظاهر، ظهور میکنند، مثل ظهور قوهی باصره در چشم. همینکه زمینهی حیات در بهار آماده میشود، نور حیات، طبیعت را فرا میگیرد، فقط کافی است زمینه آماده شود. از آنجایی که خداوند جواب هر تقاضا و طلبی را میدهد، طلب نور انبیا و اولیا را بیجواب نمیگذارد. طلب نور آنها این است که ظاهر شوند و به تعین در آیند، همینطور که حیات من در دست من به تعین درآمده است. در همین راستا حضرت محمد صلی الله علیه و آله میفرمایند: آن نور در صلب آدم به ودیعه گذاشته شد یعنی آن نور از آن مرتبهی بسیار متعالی و غیبی، از جهتی به تعین در آمد، هرچند آن تعین نسبت به عالم ماده هنوز غیب است. مثل صورتهای خیالی که جلوه و تعین معانی عقلی است، هرچند نسبت به صورتهای خارجی در موطن غیب قرار دارند، با
قرار گرفتن نور اهل البیت علیه السلام در صلب آدم آن نور یک نوع تعین پیدا کرد و شما با رؤیت حرکات و سکنات آدم در برزخِ نزولی متوجه نور باطنی او میشوید، همانطور که از حرکات و سکنات افراد مؤمن پی به روحیهی ایمانی آنها میبرید. نور باطنی و غیب الغیوبی مقامِ «اوّل ما خلق الله» با تجلی در صلب آدم به تعینی خاص در آمد، خصوصیت آن نور آن است که مظهر «الله» میباشد و خلیفةالله است.
خداوند به رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: «وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً»(1)ربّ تو که الله است خواست خلیفهای در زمین جعل کند، توجه بفرمایید که میگوید: «إِنِّی جَاعِلٌ» من همواره میخواهم این جَعلِ خلافت را داشته باشم و در این راستا آدم را انتخاب نمود و تمام اسماء را بر قلب او متجلی کرد که این همان مقام جامعیت اسماء یعنی مقام نور محمدی صلی الله علیه و آله است. به حضرت محمد صلی الله علیه و آله فرمود پروردگار تو خواست خلیفةالله تعیین کند تا «الله» را نشان دهد، و بر این اساس همهی اسماء الهی را به او آموخت و به او نشان داد و او برعکسِ ملائکه، توانست همهی آن اسماء را بگیرد و بروز دهد. به ملائکه که مدعی بودند میتوانند خلیفةالله باشند همان اسماء را عرضه کرد، سپس فرمود: «أَنْبِئُونی بِاسماء هؤُلاءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ»(2)به من خبر دهید از این اسماء اگر بهواقع معتقدید میتوانید خلیفهی الهی باشید. آنها که متوجه محدودیت مرتبه ی خود
شدند اظهار داشتند: «سُبْحَانَکَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّکَ أَنتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ»(1)خدایا تو از هر نقصی منزه هستی ما را همان اندازه علم به اسماء هست که تو بر جان ما آموختی و ظرفیت ما اقتضا مینمود، تو علیم و حکیمی و لذا هیچ عملی را بدون علم و حکمت انجام نمیدهی.(2)این تعلیم چه تعلیمی است که با اینکه همان اسماء به ملائکه هم عرضه شد ملائکه به خداوند اظهار میدارند فقط همان تعلیمی که به ما کردی را میدانیم. معلوم است آن تعلیم تعلیمی نوری و قدسی است که جان آدم عین آن اسماء میشود ولی ملائکه ظرفیت تجلی آن اسماء را ندارند، همانطور که قوهی بینایی از گوش انسان تجلی نمیکند و با اینکه قوهی بینایی در همهی بدن حاضر است، گوش ظرفیت پذیرش آن قوه را ندارد.
غفلت ملائکه آن بود که در ابتدای امر کمال خود را دیدند ولی نقص خود را ندیدند. آدم آن نقص را نشان داد لذا گفتند: «سُبْحَانَکَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا» ولی شیطان پس از آنکه محدودیت ظرفیت خود را دید باز کمال خود را برای خود عمده کرد، بدون آن که نقص خود را بنگرد و بدون آنکه کمال آدم را ببیند. و با گفتن «أَنَاْ خَیْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِی مِن نَّارٍ
وَخَلَقْتَهُ مِن طِینٍ»(1)من از او بهترم چون من را از آتش خلق کردی و او را از گِل، موضوع را تغییر داد و از نمایش اسماء الهی بحث را خارج کرد. در حالیکه اگر او بهتر از آدم بود باید میتوانست بهتر از آدم اسماء الهی را بنمایاند. باید پرسیده میشد ای شیطان این حرفها کجا بود که این وسط زدی؟ جواب سجده نکردن را که نمیشود با این حرفها داد. میگوید من از آتش هستم! خیلی خوب از هرچه میخواهی باش، بگو چرا در مقابل نوری که آدم نشان داد و نشان داد که جمالش، جمال نمایش همهی اسماء الهی است، سجده نکردی؟ پس معلوم است تو «الله» را نمیپرستی که در مقابل خلیفةالله سجده نکردی. مگر اسماء الهی تجلیات نور خدا نیست؟ خداوند با تعلیم اسماء به آدم، قلب او را محل تجلی آن اسماء نمود، چطور میشود کسی مدعی خداپرستی باشد و در مقابل انوار اسماء او سجده نکند، مگر تا حال چه چیزی را میپرستیده که نمیتواند در مقابل اسماء الهی سجده کند؟ آیا میشود به بهانهی اینکه آن اسماء از آدم تجلی کرده از سجود در مقابل آنها سر باز زد؟
حرف اینجاست که خلیفهی الهیبودنِ آدم به جهت پذیرش همهی اسماء الهی و نمایش همهی آن اسماء است و بر این اساس نبی اکرم صلی الله علیه و آله میفرمایند حقیقت آدم، مقام ماست و آن نوری که باید در زمین به تعیّن در آید از آدم شروع شد و به آل محمد علیهم السلام ختم میشود و این طبیعی است، زیرا زندگی زمینی تدریجی است و اگر شما بخواهید یک درخت میوه دهد ابتدا باید نهال آن را بکارید و شرایط رشد آن را فراهم نمائید تا
1) سورهی اعراف، آیهی 12.
به نهایت برسد. اولین جلوه ای که از حضرت الله شروع شد حامل همهی اسماء الهی بود و ملائکه وقتی به آدم سجده میکنند به جنبهی نهایی اسم خودشان سجده میکنند، همانطور که از منظر نور نبی اکرم صلی الله علیه و آله تهلیل و تسبیح کردند تا حقیقتاً تسبیح و تحمید حضرت «الله» را که در مقام جامعیت اسماء معنی خود را پیدا میکند، انجام داده باشند. وقتی هم با خلیفةالله روبهرو میشوند برای اینکه نورشان برایشان منور و حقیقی باشد، باید به مظهر اسم جامع الهی سجده کنند وگرنه از هویت میافتند و نقش مَلَکی خود را از دست میدهند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در راستای نشاندادن مقام نوری خود و اهل البیت علیهم السلام مسئلهی سجود ملائکه بر آدم را مطرح میکنند و این که نور آن حضرت و اهل البیت علیهم السلام در صلب آدم موجب سجود ملائکه بر آدم شد، این جریان حاکی از افضلیت اهل البیت علیهم السلام بر ملائکه است. خداوند در موضوع آدم مسئلهی خلیفةاللهی را در میان میگذارد تا خلیفةالله عامل نمایش صفات مُسْتخلَفٌ عَنْه یعنی الله باشد و به همین جهت همهی اسماء خود را به او آموخت و او را محل تجلی آن اسماء نمود و به او فرمود: «یَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِاسمائِهِمْ»(1)ای آدم اسماء ملائکه را - که سراسر عالم وجود را پر کردهاند- به آنها خبر بده. یعنی نشان بده اصل و مبنای مَلَکِ محیی چیست و چگونه آن اسم در مقام جامعیت اسماء معنی میدهد. و آدم مبنا
1) سورهی بقره، آیهی 33.
و اساس سایر ملائکه را که خودشان اساس همهی تحولات زمین و عوالم مادون هستند، نمایاند. بر این اساس است که بزرگان اهل معرفت میفرمایند از اولِ خلقت تا آخرِ خلقت، دور، دور محمد صلی الله علیه و آله بوده و هست. چون حقیقت آدم که نور محمد صلی الله علیه و آله و آل اوست، عامل سجدهی ملائکه گردید، به جهت آنکه حقیقت محمد و آل محمد علیهم السلام به ملائکه نشان داده شد. وقتی آدم از اسماء ملائکه خبر میدهد به این معنی است که شما هر آنچه هستید به نحو جامع و کامل در نزد من میباشید و اصل و ریشهی همهی شما مقام نوری آل محمد علیهم السلام است. بر همین مبنا اساتید بزرگ میفرمایند: در واقع جنبهی عالیهی آدم همان محمد و آل او هستند و ملائکه به آن ذوات مقدس سجده کردند. چون همیشه در عبادات نظرها به جنبهی عالی و متعالی عبادات است، همانطور که وقتی میگویید یا قادر، نظرتان به قادر مطلق است و نه به پهلوانان. ملائکه اگر به آدم سجده میکنند به آدم به جهت اسماء الهیهای که دارند سجده میکنند، پس در واقع به مقامی از آدمیت یعنی مقام محمد و آل محمد علیهم السلامسجده میکنند که به صورت کامل حامل آن اسماء میباشند. در همین راستا تمام انبیا و اولیا در عمق جانشان نظر به آخرین پیامبر - یعنی به جنبهی کامل اسماء الهی- دارند، مثل شما که وقتی نماز میخوانید به جنبهی کامل آن نظر دارید، و به نمازی راضی هستید که مطابق نماز انسان کامل است و با جان آن ذوات مقدس متحد میباشد. انبیا هم در موطن خود به جنبهی کمالیهی انسان نظر دارند، هر چند خودشان انسان کاملاند و در مقام جامعیت اسماء الهی هستند ولی موضوع شدت و ضعف - در عین جامعیت- در مورد
آنها جاری است. مثل نور بی رنگ که در عین بیرنگ بودن و جامع هفت نوربودن، در بیرنگی دارای شدت و ضعف است. لذا قرآن میفرماید: «تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ»(1)بعضی از رسولان را از بعضی دیگر برتری بخشیدیم.
اهل البیت علیهم السلام جنبهی کمال رسولان و ملائکه بودند و با توجهی که خداوند به ملائکه داد تمام جنبهی کمالی خود را در باطن آدم مشاهده کردند، آن هم از دو جهت، یکی از آن جهت که آن اسمی که هر کدام از ملائکه دارا بودند، در آدم به صورت شدیدتر موجود بود و دیگر آن که آن اسم در موطن انسان کامل معنی حقیقی خود را داشت. به همین جهت ملائکه خُدام محبان اهل البیت علیهم السلام میباشند و همهی کمالات محبّان اهلالبیت علیهم السلام ریشه در رجوعی دارد که آنها به اهل البیت علیهم السلام دارند. لذا حضرت میفرمایند: امر به سجودی که خداوند به ملائکه دستور داد «تعظیماً لنا» جهت گرامیداشت مقام ما بود.
با توجه به این نکته که حقیقت ملائکه را به ملائکه نشان داد تا نقص خود را در رابطه با خلیفةالله بشناسند، تأکید میفرمایند: سجود ملائکه دو جنبه داشت: «وَ کَانَ سُجُودُهُم لِله عُبُودِیةً وَ لِآدَمَ اِکْراماً وَ طَاعَة» برای خدا سجده کردند از سر عبودیت و به آدم به جهت احترام و طاعت. «لِکونِنا فی صلبه» به جهت وجود ما در صلب آدم. ملائکه «عِبَادٌ مُکْرَمُون» هستند و وجوداً در مقام بندگی خدا میباشند و براساس همان بندگی فرمان الهی
1) سورهی بقره، آیهی 253.
را که دستور داد به آدم سجده کنید عمل کردند و از طرف دیگر اسماء الهی را در صلب آدم دیدند یعنی نور حق را در جلوات مختلف مشاهده کردند و به احترام حق در جمال انسان کامل، سجده کردند و در همین رابطه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «مَنْ رَآنِی فَقَدْ رَاَیَ الْحَق»(1)هرکس مرا ببیند حق را دیده است. ملاحظه بفرمائید این نوع نگاه همان نگاهی است که ملائکه داشتند و در صلب آدم در جمال اهلالبیت علیهم السلام حق را دیدند و عملاً به حق سجده کردند. این نگاه را شیطان نداشت، شیطان نوری که در صلب آدم بود ندید، ظاهر آدم را دید و گِل دید.
بعضیها با همان نوری که ملائکه دارند، در صلب انقلاب اسلامی نور مهدی عجل الله تعالی فرجه را میبینند بعضیها ظاهر امور را میبینند و انتظار دارند انقلاب اسلامی نیز مانند فرهنگ غربی مأمور ارضای نفس امّارهشان باشد. همانطور که ملائکه و شیطان دو نگاه متفاوت به آدم داشتند، انسانها نیز به انقلاب اسلامی همین دو نگاه را دارند، ملائکه در آدم حق را دیدند چون آدم مظهر اسماء حق بود و رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمهی هدی علیهم السلام در مرتبهای برتر، نمایش اسماء الهی هستند تا ما را با حق آشنا و به حق متصل نمایند و بر این مبنا در وصف رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «عَبْدُهُ وَ رَسُولُه» چون آن حضرت با عبودیتِ حق، اَنانیّتی برای خود باقی نگذاشتند که مانع ظهور اسماء الهی شود. خود را هیچ کردند تا نور اسماء الهی بدرخشد و بر جان صاحبان آن بتابد. خوشا به حال آنهایی که با این دید با انبیا و اولیاء علیهم السلام ارتباط دارند و قلب حضرات را مظهر انعکاس اسماء الهی
1) «جامع الأسرار»، سید حیدر آملی، ص 205.
میبینند که به جان محبینشان منعکس میشود، آنها غلام و بندهی آفتاب وجوداند. گفت:
چو
رسول آفتابم به طریق ترجمانی
به نهان از او بپرسم به شما جواب گویم
چو
غلام آفتابم همه زآفِتاب گویم
نهشبم،نهشبپرستمکهحدیث خوابگویم
ارزش انسان کامل به آن است که جامع اسماء است و اسماء متضاد، مثل قهر و لطف را در خود جمع دارد و از آن اسماء یک شخصیت جامع ساخته و راز سجدهی ملائکه که هرکدام اسمی از اسماء الهی را حامل هستند، در جامعیت اسمائی است که در مقام آدم نهفته است. بسیار فرق است بین اینکه انسان بتواند در جمال اهل البیت علیهم السلام همهی اسماء را - در عین تضادی که بین اسماء است- به صورت جامع و به یگانگی مشاهده کند با اینکه اسمی را در شخصیت یک صوفی و یک مرتاض به صورت منفرد مشاهده نماید. حالت دوم برای انسان ارزش ندارد، مثل عارف شب زندهداری که روح مقابله با ظلم در او نیست، در حالیکه نبی اکرم صلی الله علیه و آله هم مظهر اسم قهار بودند - در مقابل کفر- و هم مظهر اسم رحمان بودند - در مقابل مؤمنین- و خداوند در وصفشان فرمود: «بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَّحِیمٌ»(1)لذا همان شخصیتی که مومنین را از آتش نجات میدهد، سختترین جنگها را با کفار دارد. مقام حفظ جامعیت با لیبرالمنشی که گاهی چون خوک هر بد و خوبی را میپذیرد و گاهی مانند گرگ هر بد و خوبی را طرد میکند فرق دارد، چون در مقام برزخیت کبری و جامعیت الهی مستقر نیست. وقتی ما طوری عمل کنیم که با بدیِ بدکاران کنار بیائیم
1) سورهی توبه، آیهی 128.
عملاً مکتب خداوند را که از طرف انبیاء آمده است دفن کردهایم و اظهار خواهیم کرد ما همه را خودی میبینیم، حال چه انقلاب و اسلام را قبول داشته باشند، چه ضد انقلاب باشند. این به معنی آن است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و ابوسفیان در یک حدّ ارزش دارند و در نتیجه نباید امام حسین علیه السلام در مقابل یزید سخن خود را حق بداند و مانع اندیشه و حرکات یزید شود. این طرز فکر عملاً یک نوع اصالتدادن به فرهنگ غربی است که از جامعیت جدا شده و یک بُعدی گشته است. جامعیت اقتضا میکند که در هر موقعیتی اسم خاصی از اسماء الهی با حفظ جامعیت بروز کند و هیچ اسمی به حاشیه نرود. حضرت علی علیه السلام را متهم میکردند که آن حضرت خشناند، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در دفاع از حضرت فرمودند: «عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ فَإِنَّهُ خَشِنٌ فِی ذَاتِ اللَّهِ»(1)درست است که حضرت خشناند اما نه خشونت بدون حکمت، بلکه حضرت خشم الهی را مینمایانند. اقتضای جامعیت انسان کامل چنین است که در جایی که باید خشم کند بتواند خشم نماید، همانطور که در مقابل بچههای یتیم اشک میریزد و از آنها تقاضا میکند اگر من در امور شما به جهت سهلانگاری کارگزاران کوتاهی کردم، مرا ببخشید.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: سجود ملائکه برای خدا، در راستای عبودیت، و برای آدم، جهت اکرام و اطاعت بود. این سخن خبر از آن میدهد که ملائکه در اطاعت انسانهای کامل میباشند که برگشت میکند به مقام جامعیت اسماء که در انسانهای کامل هست و اسماء ملائکه همه تابع مقام
1) الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج 1، ص 173.
جامعیت اسماء الهی است چون مطلوب ملائکه، برای ماندن در نور اسمائی خود، قرارگرفتن در ذیل نور جامع انسان کامل میباشد. در همین رابطه است که در روز عاشورا همه از آسمان و زمین و خاک، تا جنیان و ملائکه در پی یاری حضرت حسین علیه السلام بودند. حضرت هم در رابطه با مأموریتشان شهادت را انتخاب کردند و مصلحت ندیدند از توانائیهای تکوینی خود بهره بگیرند. اما در نظر بگیرید وقتی وجود مقدس مولایمان تشریف بیاورند - در حالیکه بناست از تواناییهای تکوینی عالم نیز استفاده کنند- چه شرایطی ظهور میکند، شرایطی که عالم در اختیار ایشان قرار میگیرد. در حال حاضر که امام غایباند، جهان بشری آمادهی نفوذ حکم حضرت نیست تا درنتیجهی آن آمادگی، عالم تکوین تسلیم ما باشد و به همین جهت ملاحظه میکنید دنیا بیبرکت شده است. وقتی حضرت ظهور کنند بنا به قول خداوند: «لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ»(1)برکات زمین و آسمان را بر مردم میگشائیم و معنی طاعت ملائکه به همین معنی است و این قاعده در همهی زمانها جاری است. یعنی اگر امروز هم مردم تقوا پیشه کردند و مسئولان تلاش کردند در ذیل نور امام زمان عجل الله تعالی فرجه و در حد توانِ خود حکم خدا را حاکم کنند، به همان اندازه جامعه از برکات آسمان و زمین برخوردار میشود.
هر اندازه انسانها الهی شوند روحیهی خدمت به سایرین در آنها میتابد و موجب سرازیر شدن برکات زمین و آسمان در زندگی افراد جامعه می شود و اگر مردم مردانه درصدد حاکمیت اسلام به نور اهل
1) سورهی اعراف، آیهی 96.
البیت علیهم السلام نباشند آنچنان خوار میشوند که در زمان رضاخان با آن روبهرو شدیم. پیرمردها تعریف میکردند همینکه نفس میکشیدیم راضی بودیم. نفت را که انگلیسیها میبردند، دولتیان هم مالیاتهای سرسامآور میگرفتند و مردم را هم در مذلت و خواری نگه داشته بودند.
راز اینکه تأکید دارم فقط انبیا و اولیا و مومنین واقعی، حقوق انسانها را حفظ میکنند به جهت آگاهی آنها از گوهر انسانی انسانها است و اینکه خودشان ابتدا گوهر خود را شناخته و به سوی کمال مطلق سیر دادهاند. یقیناً کسی که قلبش الهی نباشد نمیتواند حریم و حقوق مردم را رعایت کند چون گوهر انسانیت را نمیشناسد تا بخواهد آن را پاس بدارد. آنها به اندازهای که خدا برای انسانها اهمیت دارد حریم و حقوق مردم را رعایت میکنند و مردم را دوست دارند و بر آن اساس برکات خدا آنها را فرا میگیرد، و ملائکه نیز به جهت گوهر انسانی انسان کامل که همان مقام جامعیت اسماء است، بر او سجده کردند و در اطاعت او در آمدند.
از آنجایی که تمام عالم در اطاعت اهل البیت علیهم السلام است، هر جامعهای به همان اندازه که به اهل البیت علیه السلام نزدیک باشد، از برکات زمینی و آسمانی برخوردار میشود. چون عالم براساس طلب آنها خود را تنظیم میکند. ما امروز آثار جدایی از حاکمیت انسانهای کامل و بیبرکتی فوق العاده را در نظامهای غربی مشاهده میکنیم. آیا واقعاً زندگی انسان اینهمه باید بیبرکت باشد که بعد از 70 سال هنوز آپارتمانی که در آن
زندگی میکند رهن بانک باشد و اگر اقساط آن را ندهد او و فرزندانش بیخانمان شوند؟ ما به اندازهای که به غرب نزدیک شدیم به بیبرکتی دچار گشتیم. قبلا با زندگی در پهندشت طبیعت مشکلی به نام مسکن نداشتیم. بعضیها میگویند چرا در اسلام ارثی که زن از شوهر میبرد از زمین نمیبرد و از اعیانی میبرد، غافل از اینکه زمین قیمت نداشته است، زن میتوانست سهم خود را از اعیانی بردارد و زمین را رها کند و سایر ورثه اگر مایل بودند از زمین استفاده میکردند. با این نوع شهرنشینی که همه تصمیم گرفتند یکجا جمع شوند، سرمایهداران زمینها را در اختیار گرفتند و بحران مسکن پدیدار شد و معنی بیبرکتی مصداق پیدا کرد، بهطوری که امروزه یک سوم عمر هر کس باید صرف مسکن او شود.
وقتی از امام جدا شدند ملائکه که عامل برکت عالماند و در اطاعت امام میباشند به جامعه مدد نمیرسانند و با نور امام به عالم تجلی نمیکنند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله بعد از طرح سجود ملائکه به آدم نتیجه میگیرند که با توجه به این امر چگونه ما از ملائکه افضل نباشیم؟ که ملاحظه فرمودید چه معارف بلندمرتبهای در این موضوع نهفته است.
خداوند به لطف خود و به نور اهل البیت علیهم السلام ما را متوجه معارف عالیهی اینگونه روایات بگرداند.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
بحث در رابطه با جایگاه مقام غیبی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و اهل البیت علیهم السلام نسبت به مقام ملائکه بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله با طرح این موضوع اسرار بلندی از عالم غیب را برما گشودند. از آن جمله روشن شد اولاً: علت اصلی سجده ملائکه بر آدم به جهت نور آل محمد علیهم السلام بود که در مورد راز اطاعت ملائکه از آدم مختصراً نکاتی عرض شد و تحقیق مفصل آن به عهدهی عزیزان است که اگر موضوع را دنبال بفرمایند منشأ برکات ارزشمندی در امور سلوکی و عبادیشان میشود.
توجه به امکان تماس قلب مؤمنین با نور ذوات مقدس است که نوع برخورد را جهت میدهد و قلب را آماده میکند تا از جلوات نورانی آنها برخوردار شود و به نور انسان کامل نزدیک گردد.
حتماً عنایت دارید که ذات انسان یعنی نفس ناطقه یا قلب، دارای حقیقت نوری است و از آن طرف حقیقت اهل البیت علیهم السلام نیز در ساحت خاص خود از جنس نور است، هرچند تفاوت بین آن دو فوقالعاده زیاد است ولی در عین تفاوت بسیار، رابطه ی نفس ناطقهی انسان با ذوات مقدس اهلالبیت علیهم السلام رابطهای نوری است- مثل ارتباط اجمالی شما با خداوند.
اگر بتوانیم با امامانی که عین عبودیت و ارتباط با خدا هستند، ارتباط برقرار کنیم، ساحتمان، ساحت عبودیت میشود، به همان معنایی که انسانهای کامل با خدا ارتباط دارند، هرچند آن ارتباط در مرتبهی نازله باشد. همهی ما میخواهیم با «سبحانالله»گفتن، نور «سبحان اللهی» پروردگار بر قلبمان تجلی کند، با توجه به اینکه سبحان اللهیِ پروردگار یک فکر نیست، یک نور است و اگر حق در جلوهی سبحان اللهی تجلی کرد قلب انسان منور به آن نور میشود. اگر بخواهیم مسیری را طی کنیم که انوار اسماء الهی بر قلبها تجلی نماید راهش این است که با کسانی که صاحب این اسماء هستند و خودشان فرمودند: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی»(1)ارتباط نوری پیدا کنیم و این تنها راه ارتباط با اسماء الهی است. مشکل ما که میگوئیم فرهنگ اهل البیت علیهم السلام منزوی و فراموش شده در همین موضوع است که ارتباط نوری انسانها با آنها از جهت نظری و عملی روشن نیست وگرنه اکثر ما روایاتی از این سنخ را مطالعه میکنیم بدون آنکه راهی از مقام بر جان ما گشوده شود.
1) الکافی، ج1، ص 144.
حضرت فرمودند: ما را در صلب آدم گذاشتند و ملائکه با نظر به آن نور بر آدم سجده کردند. چطور ملائکه توانستند آن نور را بشناسند، تا آن جا که در مقابل آن سجده کردند و ما از ارتباط آنچنانی با آن نور محرومیم؟ فکر کنید اگر ارتباط با امامان، ارتباط نوری باشد، چه پیش میآید؟ وقتی در حرمی از حرم امامان به خدمتشان مشرف میشوید احساس میکنید قلبتان آرامآرام آماده میشود تا در یک حالت نوری قرار گیرد و اگر کسی معارف خوبی از نحوهی بودن آنها در سینه داشته باشد و این احوالات را بشناسد، به نحو اَحسن از آن شرایط استفاده میکند، ولی در هر حال هرکس یک نحوه ارتباط نوری را درک میکند. آنهایی که قواعد نوری را بشناسند بهتر مورد استقبال قرار میگیرند و به قلبشان جهت میدهند. اینکه امامان علیهم السلام توصیه میکنند نسبت به حقّ ما معرفت داشته باشید برای این است که در آن موقعی که آن انوار میآید آدم بفهمد معنی و جایگاه این حالات کجا است. همینطور که باید جایگاه و نقش و چگونگی ملائکه را بشناسیم. به فرمایش شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» معرفت و اعتقاد به ملائکه باید جزء اصول دین باشد. میفرمایند این اصول دینی که ما فعلاً داریم در مقابل اشعریها و معتزلیها بوده است. میفرمایند: چه کسی گفته امر به معروف و نهی از منکر از فروع دین است، این چیزها را ابداً نمیشود پای قرآن و اسلام گذاشت که ایمان به ملائکه و امر به معروف جزء اصول دین نباشد. صریح قرآن است که «لَّیْسَ الْبِرَّ أَن تُوَلُّواْ وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ
بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ وَالْمَلآئِکَةِ وَالْکِتَابِ وَالنَّبِیِّینَ»(1)نیکی آن نیست که نظرها را به طرف مغرب و مشرق بیندازید و لکن نیکوکار کسی است که به خدا و آخرت و ملائکه و کتاب و پیامبران ایمان آورده باشد. یعنی اگر کسی نتوانست انوار ملائکه را کشف کند، وارد حوزهی ایمان نشده تا مسیر نوری خود را به سوی اسماء الهی بگشاید و این نشان میدهد ایمان به ملائکه از اصول دین است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در رابطه با مقام افضلیت اهلالبیت علیهم السلام از ملائکه، موضوع معراج خود را شاهد آوردند که «وَ إِنَّهُ لَمَّا عُرِجَ بِی إِلَی السَّمَاءِ أَذَّنَ جَبْرَئِیلُ مَثْنَی مَثْنَی وَ أَقَامَ مَثْنَی مَثْنَی ثُمَّ قَالَ لِی تَقَدَّمْ یَا مُحَمَّدُ فَقُلْتُ لَهُ یَا جَبْرَئِیلُ أَتَقَدَّمُ عَلَیْکَ فَقَالَ نَعَمْ لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی فَضَّلَ أَنْبِیَاءَهُ عَلَی مَلَائِکَتِهِ أَجْمَعِینَ وَ فَضَّلَکَ خَاصَّةً فَتَقَدَّمْتُ فَصَلَّیْتُ بِهِمْ وَ لَا فَخْرَ» در آن هنگامی که من به آسمان عروج داده شدم جبرائیل اذان گفت، در حالی که دو به دو بودیم و اقامه گفت، در حالی که دو به دو بودیم. سپس گفت: جلو بیا ای محمد! پس گفتم: بر تو مقدم شوم؟(2)
گفت: بله، زیرا خدای تبارک و تعالی انبیاءاش را بر همهی ملائکه برتری بخشیده و تو را
1) سورهی بقره، آیهی 177.
2) رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن مقام نظر به شخص خود که جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء است میاندازند و ملاحظه میکنند در آن مرتبه از وَحی جبرائیلی بهره میگیرند، در این رابطه است که مایل نیستند بر جبرائیل مقدم شوند. ولی خداوند و جبرائیل نظر به حقیقت «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ» بودن حضرت دارند و جایگاهی که فوق همهی مخلوقات است و بر این اساس جبرائیل علیه السلام از حضرت درخواست میکند جلو بروند.
برتری خاص بخشیده. پس بر آنها مقدم شدم و همراهشان نماز خواندم و البته این فخری نیست.
ملاحظه میفرمائید که امکان سیر انسانِ کامل در قوس صعود تا مرتبهی محدودی همراه با ملائکه خواهد بود، پس از آن شرایطی فراهم میشود که آن همراهی تبدیل میشود به تَقَدّم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بر جبرائیل که آن مرحله، مرحلهی ظهور غلبهی جنبهی حقیقت محمدی صلی الله علیه و آله بر نفس ناطقهی آن حضرت است. چون هر انسانی وجوهی دارد، نبی الله هم از وجهی مثل بقیهی انسانها از مادر زاییده شدهاند و مثل همهی انسانها یک جسم و یک روح دارند، در عین این که حقیقتی دارند فوق همه عالم و آدم. جسمشان در عین این که جسم است ولی چون متأثر از نور مقدس حقیقت محمدی است با نورانیت خاص همراه است. همینطور که نفس ناطقهی حضرت طبق قاعدهی «اَلنَفسُ جِسْمانِیة الْحُدُوث وَ روحانِیة البقا» به عنوان شخص خاص از مادرشان شروع شده است.
اینکه شنیدهاید در عهد اَلَسْت همه به ربوبیت خداوند اقرار کردند مربوط به وجود علمی افراد در علم خداوند است. هرکس به اعتبار انسانیتش در آن عالم اقرار به ربوبیت خداوند نموده است. هرکس قبل از اینکه به وجود بیاید در علم خدا بوده و اینکه در چه سالی در کجا به دنیا میآید همه معلوم بوده ولی آن وجود، وجود علمی است. این شخص قبل از بهوجودآمدن در رحم مادر به عنوان یک موجود، در هیچ جا
نبوده، در علم خدا بوده و چون علم خدا انفعالی نیست و فعلی است لازم نمیآید که چیزی باشد تا خدا از آن آگاهی بیابد، همین که خدا هست امکان بودن هر چیزی، یعنی جنبهی امکانی آن چیز، در علم خدا هست ولی به عنوان شخصِ خاص از رحم مادرش همراه با جسمش شروع میشود. رسول خدا صلی الله علیه و آله از جهت جسمانیةالحدوث بودنِ نفسشان، نفس ناطقه دارند و مثل بقیهی انسانها عبادت میکنند تا آن نفس را عابد و بنده نگه دارند ولی وجه و جنبهی دیگری دارند به عنوان حقیقت نوری که آن فوق ملائکه است و ائمه علیهم السلام نیز از جهت نفس ناطقهشان از مادرشان متولد میشوند و وجودشان در عالمِ جسم با حضور در رحم مادرشان شروع میگردد و از طرف دیگر حقیقتی فوق نفس ناطقه دارند. آن وقتی که در دنیا در اوج بندگی، عبادات طاقتفرسا دارند، جنبهی نفس ناطقهشان را با حقیقت خود متحد نگه میدارند ولی آن وقتی که مقدم از جبرائیل قرار میگیرند، شرایط ظهور جنبهی حقیقتشان است که فوق جبرائیل است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن مرحله نیز انتظار دارند حضرت جبرائیل جلو بروند، تا نفس ناطقهی خود را با مدد جبرائیل جلو ببرند. به همان اعتبار که جبرائیل بر حضرت وَحی میکرد، ولی در آن مقامِ معراجی بنا است حقیقت محمدی صلی الله علیه و آله ظاهر شود که مقام فوق جبرائیل و مقام برزخیت کبری است.(1)
به گفتهی محیالدین بن عربی و قیصری، مقام نبی اکرم صلی الله علیه و آله،
1) امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در موردمقام جامعیت یا برزخیّت کبرایِ نبیاکرم صلی الله علیه و آله میفرمایند: هر یک از موجودات صراطی خاص و هدایتی مخصوص به خود دارند و لذا رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «وَ الطُّرُقُ إلی اللّه بِعَدَدِ انْفاسِ الْخلایِق». و چون در هر تعیّن و انانیّت، حجابی است ظلمانی و در هر وجود و انّیّت، حجابی است نورانی، و انسان از آن جهت که مجمع تعیّنات و جامع وجودات است، محجوبترین موجودات از حق تعالی است. و شاید اشاره به این معنی باشد آیهی کریمهی «ثُمَّ رَدَدْناهُ اسْفَلَ سافِلین» و از این جهت، صراط انسانی طولانیترین و ظلمانیترین صراطها است. و چون «ربّ» انسان حضرت اسم اللّه اعظم است، که ظاهر و باطن و اول و آخر و رحمت و قهر و بالاخره اسماء متقابله نسبت به او علی السّواء است، از برای خودِ انسان در منتهای سیر، باید مقام برزخیّت کبری حاصل شود، و از این جهت صراط او ادقّ از همهی صراطها است. پس باید انسانی که در مقام تعیّنِ برزخیّت کبری است همواره مدّ نظر انسانها باشد تا بتوانند از جنبهی انحراف به بعضی از اسماء و غفلت از بعضی دیگر مصون بمانند. ممکن است انسان از حجاب غلوّ یا کثرت خارج شده باشد ولی این رسیدن به برزخیّت و تعادل کبری نیست و به همین جهت معصوم میفرماید: «نَحْنُ آلُ محمدٍ، اَلنَّمَطُ الاوسطُ الَّذی لا یُدْرِکُنا الغالی و لا یَسْبِقُنا التالی». ( کافی، ج1 ، ص 136) ما آل محمد گروهی هستیم میانه رو ، آنکس که از حق جلو افتاده و آن که تفریط پیشه کرده و کوتاهی نموده ، ما را درنیابد.(آدابالصلواة، ص 289).
مقام اعتدال و حاکمیت بر تمام عالم غیب و شهود است چون وقتی اولین مخلوق خداوند انسانی است که جلوهی جامع اسم الله است، پس حتما آن حقیقت، فوق جبرائیل و میکاییل و هر ملک مقربی میباشد. منتها در معراج باید این حقیقت برای شخص نبی اکرم صلی الله علیه و آله ظهور کند تا از این جهت جایگاه تکوینی و تشریعی حضرت به اتحاد خاصی تحقق یابد و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در مسیر رسیدن به حقایق عالیتر وجود خود، در باطنیترین مراتب هستی حاضر شوند. جبرائیل یک ملک مقرب است مثل بقیهی ملائکه که کمک میکند تا انسان به مبادی عالم غیب متصل شود و به باطنیترین ابعاد خودش برگردد، از این جهت خُدّام انسانهایی هستند که نظر به مقام جامعیت اسماء یعنی انسانهای کامل دارند.
حضرت میفرمایند در آن سفر معراجی جبرائیل از یک مرتبهای بالاتر نیامد و عرض کرد این انتهای حدّ من است، چون جبرائیل تا آن جا کمک میکند که انسان به حقیقت خودش که مقام اُنس با حقیقت اسماء به نحو جامعیت است، برسد، وقتی مقام، مقام تجلی همه اسماء شد جبرائیلی که در مقام جامعیت نیست، امکان حضور ندارد. ملاحظه فرمودید چگونه ملائکهای که حامل اسمی از اسماء الهی هستند به مقامی که حامل همهی اسماء است اقتدا میکنند. چه خوش است این اقتدا، خدا رزق همهمان بکند که ما بتوانیم به کسانی که جامعیت دارند اقتدا کنیم.
ملت ایران چون به حضرت امامخمینی«رضواناللهعلیه» اقتدا کردند این قدر جلو رفتند. مردم تبت به آقای دالاییلاما اقتدا کردند و ملت ایران به حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه»، ملاحظه کنید تفاوت چه اندازه است. یکی مثل دالاییلاما میخواهد زیر سایهی آمریکا زندگی صوفیانهی خود را ادامه دهد و یکی مثل امام خمینی«رضواناللهعلیه» با شناختی که از راز تجلی اسماء الهی در زندگی بشر دارد، آمریکا را حجاب حقیقت میبیند و سعی بر نفی روح استکباری آن دارد. در آن نوع زندگی که امام خمینی«رضواناللهعلیه» برای انسانها میشناسد هر چه آمریکا به ما بدهد یک دام محسوب میشود و لذا هرگز در مسیر خود از ترس محرومیتهایی که آمریکا بر ما تحمیل میکند کوچکترین فشاری را نمیپذیریم. درست است که عدهای از روشنفکران از این گردونه بیروناند و آرزو دارند شرایطی پدید آید که در بازار و خیابان با تحریمهای آمریکایی روبهرو
نشوند، ولی مسیر اصلی که انسان را تا معراج صعود میدهد و ملائکه را به اطاعت خود میکشاند، چشمدوختن به افق دیگری است غیر از افقی که زندگی آمریکایی در مقابل ما قرار میدهد.
کسانی که جامع اسماء الهیاند یعنی ائمه علیهم السلام فوق آنچه اهل دنیا به آن دل بستهاند، عالم را در خدمت بشر قرار میدهند و بشریت را جلو میبرند، ولی نه پیشرفت با ملاکهای غرب که پیشرفت وَهمی است و نه حقیقی. در راستای پیشرفت حقیقی، امام حسین علیه السلام مدیریت جامعه را در زمان غیبت امام معصوم به عهدهی عالمان دین گذاشتند، علمایی که نقش اسماء الهی را میشناسند. حضرت فرمودند: «مَجَارِیَ الْأُمُورِ وَ الْأَحْکَامِ عَلَی أَیْدِی الْعُلَمَاءِ بِاللَّهِ»(1)مجاری امور و احکام باید به دست علمایی باشد که عالم به اللهاند. بعضی علما عالماند به وجهی از اسماء الهی اینها غیر از آنهاییاند که به «الله» عالم میباشند. آن نوع ترقی و جهشی که ملت مسلمان بتواند از یک خفت تاریخی نجات پیدا کند وقتی صورت میگیرد که «الله» به میان بیاید و قرآن هم فرمود: «إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمیعاً»(2)تمام عزت نزد خداوند است و هرکس به هر اندازه به خدا نزدیک شود از عزت بهرهمند میگردد. با تدبّر در این آیه باید عزتمند نبودن مسلمانان را در جدایی از انسان کاملی دانست که خلیفة «الله» است و عالمان بالله در همان مسیر قدم میزنند وگرنه تا وقتی که به دنبال یک آقایی راه میافتادیم که در عین مؤمن و متدینبودن، به قول حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» در
سیاست هیچ دخالتی نمیکرد، نمازش را میخواند و عبایش را روی سرش میکشید و به خانه میرفت که یک حرف سیاسی نزند، نتیجهاش این شد که در زمان رضاخان خوار شدیم، چون به علماء بالله مثل مرحوم مدرس پشت کردیم و راز عزت را که همان «الله» یعنی اسم جامع بود پشت سر انداختیم. در حالی که جبرائیل میفهمد باید به نبی الله صلی الله علیه و آله اقتدا کند تا هویتش برایش باقی بماند. چقدر خوب بود اگر زندگی زمینی خود را در رابطه با آسمان تحلیل میکردیم و از خود میپرسیدیم در آن شب قدری که تقدیر ما رضاخان شد نسبت ما با «الله» چگونه بود؟ و چرا حضرت زهرا علیها السلام پیشبینی کردند با حذف علی علیه السلام جهان اسلام به خواری فرو میافتد؟ چرا از اقتدای جبرائیل علیه السلام به رسول خدا صلی الله علیه و آله درسهای بزرگی نیاموختیم؟ و نفهمیدیم گوهری در انسانهای کامل هست که اگر جامعه امامت آنها را بپذیرد، گوهر جامعه را احیاء و شکوفا میکنند. لاأقل زمینیان از ملکوتیان میآموختند که چرا باید به انسانهای کامل اقتدا کرد و در زمان غیبت امام معصوم به عالمانی رجوع نمود که عالِم بِالله هستند. حضرت جبرائیل علیه السلام که مثل بعضی از مقدسان «عِباد مکرم» و اهل عبادت بود(1)
ولی چرا آن را کافی ندانست و به حضرت محمد صلی الله علیه و آله اقتدا کرد و فهمید ملک مقرب خدابودن او را از اقتدا به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله که جامع اسماء الهی است، کفایت نمیکند؟
جبرائیل در جواب رسول خدا صلی الله علیه و آله که سؤال فرمودند آیا من مقدم بر تو قرار گیرم؟ عرض کرد: علاوه بر اینکه همهی انبیاء از ملائکه افضلاند،
1) قرآن در مورد ملائکه میفرماید: «عِبادٌ مُکْرَمُونَ» (سورهی انبیاء، آیهی 26).
تازه «فَضَّلَکَ خاصة» برتری تو برتری خاصی است، چون در عین داشتن مقام جامعیت اسماء، مقام «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ» را نیز دارا هستید و لذا در جمعیت اسمایی در شدیت کامل قرار دارید. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: جلو ایستادم و نماز خواندم و آن فخری برایم نبود. چون حضرت با نظر به حقیقت خود، احساس نکردند کمالی بالاتر به دست آوردهاند. فخر یعنی انسان احساس کند در مرتبهی بالاتری از آنچه هست، قرار گرفته است. رسول خدا صلی الله علیه و آله در خود نظر کردند و دیدند نسبت به حقیقت خود جلوتر نرفتهاند، مثل قهرمانی که توان بلند کردن وزنهی سیصد کیلوئی را دارد و حالا وزنهی دویست کیلوئی بلند کند.
«فَلَمَّا انْتَهَیْتُ إِلَی حُجُبِ النُّورِ قَالَ لِی جَبْرَئِیلُ تَقَدَّمْ یَا مُحَمَّدُ وَ تَخَلَّفَ عَنِّی فَقُلْتُ یَا جَبْرَئِیلُ فِی مِثْلِ هَذَا الْمَوْضِعِ تُفَارِقُنِی فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ إِنَّ انْتِهَاءَ حَدِّیَ الَّذِی وَضَعَنِی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِیهِ إِلَی هَذَا الْمَکَانِ» وقتی به حجب نور رسیدم جبرائیل به من گفت: ای محمد! پیش برو و خودش از من عقب افتاد. به او گفتم ای جبرائیل در چنین موقعیتی از من جدا میشوی؟ گفت ای محمد! پایان محدودهای که خداوند مرا در آن قرار داده تا اینجا است.
حجابهای نوری که حضرت به آن رسیدند، از جهتی نوراند و محل تجلی باطنیترین حقایق و از جهتی - به جهت حجاببودن- مانع رؤیت باطن خود میباشند، مثل نور خورشید که در عین آنکه نور خورشید است مانع دیدن خورشید میباشد. حضرت به نوری رسیده بودند که مانع سیرِ بیشتر بود. معلوم است آن مقام در عین آن که هرکس در اُنس با جبرائیل است برایش حجاب به حساب میآید ولی اگر نظر را از جبرائیل
برکَنَد، امکان جلو رفتن دارد. مقام جبرائیلی تا آن حدّ بود. با توجه به اینکه در عالم مجردات حقیقتِ هر چیز با رتبهی آن یکی است حضرت جبرائیل در ادامه عرض میکند: «فَإِنْ تَجَاوَزْتُهُ احْتَرَقَتْ أَجْنِحَتِی بِتَعَدِّی حُدُودِ رَبِّی جَلَّ جَلالُهُ» اگر از این جا جلوتر بیایم بالهایم به جهت تعدّی به حدود پروردگارم، آتش میگیرد. ارزش این مباحث به آن جهت است که متوجه میشویم مگر مقام نوری جبرائیلی چیست و تا کجاست که از آن مرز جلوتر رفتن معنی ندارد و چرا نور نبی الله صلی الله علیه و آله امکان ادامهی سیر در آن عوالم را دارد. بنده معتقدم این روایات را برای ما نقل فرمودند تا دست ما را بگیرند و وارد این معارف و آن عالم بکنند که عین سلوک است، چون معرفت به معنی ورود به عالمی است که آن معارف در آن جا تحقق یافته است. تدبّر و تأمل بر این امور طوری است که اگر ممارست کنید مییابید که سلوک انجام دادهاید. وقتی دل متوجه مقام نبی الله صلی الله علیه و آله و ملائکه شد، به سوی آن مقام سیر میکند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: چون به حجب نوری رسیدم جبرائیل همراهی نکرد و گفت این نهایت حدّ من است که خداوند برای من تعیین کرده. این یعنی مشخصشدن مرز هویت حضرت جبرائیل. حضرت جبرائیل در آن حال حقیقت تکوینی خود را بیان کرد و رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را به زبان تشریع شرح میدهند تا معلوم شود رابطهی مرتبهی تکوینی هر موجود با هویت آن چگونه است. مثال سادهاش نور سبز است اگر در مرتبهی نور بیرنگ نفوذ کند، در آن صورت همهی هویت سبز بودن خود را از دست میدهد و از آن جهت هیچ میشود، چون در مرتبهای که
نور بیرنگ هست، هر نوری در هر رنگی باشد از هویت خود میسوزد و مقهور مرتبهی نور بیرنگ میگردد. اگر جبرائیل بخواهد خودش باشد و تعین داشته باشد، باید مرز خود را حفظ کند، لذا میگوید این حدّی است که خداوند برای من تعیین کرده یعنی اگر از این جلوتر بیایم دیگر هویت جبرائیلی ام را از دست میدهم. همینطور که صورتهای ذهنی تا وقتی در نفس شما ظهور دارند که در موطن ذهن باشند، اگر به موطن عقل آمدند دیگر از هویت خود خارج میگردند و به معنا تبدیل میشوند. سالک در مسیر توحیدی خود به جایی میرسد که دیگر از نظر به عدد و رقم و صورت، به سوی حقیقت سیر میکند و در آن موطن عدد و رقم و صورت میسوزند. در ابتدا حساب تعداد فرشهایش را هم داشت ولی همین که نور به قلبش رسید دیگر عددها میرود و نظرش از کثرت به وحدت سیر میکند. در زندگی برزخی، آرامآرام همهی هویتهای اعتباری میروند، تعداد فرش و سکه بیمعنی میشود، فقط نور در میان است، هر چه میگردد چیزی از آن زندگی دنیایی در آنجا پیدا نمیکند. انسانهای مؤمن که در زندگی دنیایی در سیر نوری قرار دارند آرامآرام از کثرتها و تعدّدها آزاد میشوند.
جبرائیل در عین آن که در مقام وحدانی است و کثرت در ذات او راه ندارد ولی وحدت او به معنی جامعیت اسماء نیست که توانسته باشد مانند انسانهای کامل اسماء متضادی مثل اول و آخر و ظاهر و باطن را در خود
به وحدت برساند و لذا سیر او در توحید، مرز خاصِّ خود را دارد ولی توحید انسان کامل طوری است که امکان قربِ بیشتری را به او میدهد.
سعی بر این است که روشن شود معنی عدمِ امکانِ صعودِ بیشتر ِحضرت جبرائیل در عالم غیب به چه معنی است. در روایت دیگری جبرائیل علیه السلام میگوید: «لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ»(1)اگر بند انگشتی نزدیکتر شوم آتش میگیرم. یا در روایت دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله هست که جبرائیل به حضرت عرض میکند: «إِنَّ بَیْنِی وَ بَیْنَ الرَّبِّ لَسَبْعِینَ حِجَاباً مِنْ نَارٍ أَوْ نُورٍ لَوْ رَأَیْتُ أَدْنَاهَا لَاحْتَرَقْت»(2)میان من و پروردگارم هفتاد حجاب از نور و نار هست، اگر نزدیکترین آنها را ببینم آتش میگیرم. همهی این روایات خبر از آن میدهد که مرتبهی وجودی حقایق، همان هویت آنها است و امکان صعودِ بیشتر رسول خدا صلی الله علیه و آله در عالم نور حکایت از آن دارد که هویت رسول خدا صلی الله علیه و آله تا کجاها وسعت دارد و انسانها با هدایتِ چنین پیامبری به چه مراتب عالیهای نزدیک میشوند.
بعضی مواقع انسانها وسعت خود را فراموش میکنند، روایات معراجی متذکر انسانها است که ظرفیت وجودیشان تا کجا است. ملاصدرا معتقد است ابن سینا در فلسفه ظرفیت وجودی زیادتری را از آنچه گفته است داشته و با اشتغال به علم طب آن طور که باید استعداد خود را در فلسفه توسعه نداده است در حالی که سایرین میتوانستند آنچه
را او در طب انجام داد، انجام دهند. به گفتهی ملاصدرا حیف نبود ابنسینا وقت خود را صرف دیدن قاروره کند؟ در حالیکه هنوز هم حوزههای علمیهی ما با آنهمه عظمت که در مکتب فلسفی ملاصدرا هست باز نیازمند اندیشهی شیخ الرئیس هستند.
معنی شناخت وسعت انسان آن است که نظرها را به مقامی فوق مقام ملائکهی مقرب بیندازیم، مقامی که انوار جبرائیل را پشت سر میگذارد و به حقایق بالاتر میرسد. با این که در میانهی این مسیر إنشاءالله از مددهای جبرائیل علیه السلام بهرهمند خواهید شد و با نسیم بالهای او سرمست میشوید، همان بال ملائکه که در روایت آمده، صورت ظهور جسمانی حقایقی است که هر ملک با خود دارد. در مورد جبرائیل آن بالها جلوهی اسم علیم الهی است و با تجلی آن نور به آن صورت، جان را منور به نور علم میکند، نه اینکه بادش به شما بخورد مثل بادی که از طریق هوا پیش میآید. اَجنحهی ملائکه مظاهر آن اسمایی میباشند که آنها حامل آن هستند. گاهی جبرائیل - که مقام ظهور اسم علیم خداوند برای رسول خدا صلی الله علیه و آله با تمام ابعادِ علم الهی است- به صورتی ظهور میکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله در توصیف آن میفرمایند: «رأیتُهُ فِی السِّدرةِ وَ له سِتَّمِأة جَناح»(1)جبرائیل را در سدره دیدم و او دارای ششصد بال بود. یعنی تمام علومی که ممکن بود در عالم ظاهر شود از طریق جبرائیل به من رسید. فراموش نفرمائید وقتی ملائکه با کسی تماس میگیرند قلب آن شخص عین حقیقت آن ملک میشود. چون دیدن او دیدن باطنی است و اتحاد
1) رسالهی نوریه در عالم مثال، حکیم بهایی لاهیجی، ص 60.
روحانی با جان انسان بهوجود میآورد. حضرت صلی الله علیه و آله در ادامهی روایت، گزارش خود در مورد معراج را شرح میدهند که به جلسهی آینده موکول میکنیم.
خدا إنشاالله به نور خودش قلب ما را آماده کند تا از این معارف عالی بهرهی لازم را ببریم.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
بحث در رابطه با فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله بود که حضرت در جواب سؤال امیرالمؤمنین علیه السلام، جایگاه و مقام انسان کامل در عالم را تبیین فرمودند و از آنجایی که سؤالکننده انسان بزرگی است رسول خدا صلی الله علیه و آله اسرار زیادی را برای آن حضرت میگشایند تا آنجایی که سخن را به سفر معراجی خود کشاندند و فرمودند در آن سفر به جایی رسیدم که جناب جبرائیل علیه السلام دیگر نتوانست صعود را ادامه دهد و به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کرد اگر من از این مرز جلوتر بیایم «احْتَرَقَتْ أَجْنِحَتِی بِتَعَدِّی حُدُودِ رَبِّی جَلَّ جَلالُهُ» بالهایم به جهت تجاوز از آن حدّی که پروردگار برایم معین فرموده، آتش میگیرد. که عرض شد در این نگاه نکات عمیق عرفانی مطرح است و به همین جهت این نوع معارف را در کتابهای عرفا بیشتر ملاحظه میکنید. در واقع با طرح این موضوع مسلمانان را دعوت میکنند که به راه و رسم سیر به عالم غیب بیندیشند و متوجه باشند با اینکه ملائکه از
جنس نورند چگونه بالهای آنها که مجلای اسماء الهی است، آتش میگیرد و در سیر صعود به سوی حق و غلبهی شدیت توحید، کثرت اسمائی به وحدت حقّانی تغییر میکند.
حقیقتاً شما در جمال حضرت جبرائیل علیه السلام بال میبینید اما از جنس نور و با محتوای معنوی. همینطور که اگر خودتان را در خواب با بال سبزی احساس کردید، مُعَبّر که آن خواب را تعبیر میکند میگوید گشایشی - مثل تولد فرزند صالحِ عالِم- برای شما پیش میآید. حقیقتاً در آن حال شما بال میبینید اما آن بال و آن صورت، باطنی دارد که از جهت زندگی زمینی یک معنی میدهد و از جهت سیر معنوی معنی دیگری دارد. رسول خدا صلی الله علیه و آله در جمال بالهای جبرائیل علیه السلام به حقایق اسماء الهی منتقل میشوند، آن بالها برای رسول خدا صلی الله علیه و آله صورت عالَمی است فوق عالَم خیالِ منفصل. معبِّر با نظر به صورتی که شما در خواب میبینید، متوجه میشود آن صورت در عالم مادون چه حکمی دارد ولی انبیاء و اولیا و اصفیا با نظر به صورتی که در خیال آنها تجلی میکند متوجه میشوند آن صورت در عالم مافوق، چه حکمی دارد و از چه مقامی نازل شده و چه حکایتی در عالم مافوق جاری است که این صورت بر اساس آن جلوه کرده است.
همین قدر بدانید اسراری در موضوع بالداشتن جبرائیل و آتشگرفتن آن بال ها نهفته است که جای مطالعه دارد. با توجه به اینکه جبرائیل علیه السلام و بالهای او همه نوراند، معنی صعودنکردنِ بیشتر او در رابطه با عدم
جامعیت و عدم توحیدِ شدیدتر است. دائماً باید این نکته در ذهن عزیزان باشد تا بتوانند جایگاه معرفتی این نوع روایات را بفهمند. همینطور که اگر کسی متوجه اصالت وجود شد باید همیشه تشکیک وجود مدّ نظرش باشد و به ماهیات اصالت ندهد تا گرفتار صورتهای متکثره و مستقل نشود. گاهی دیده میشود طرف ادعا دارد که معتقد به اصالت وجود است و دلایلی بر اثبات اصالت وجود نقل میکند اما در منظرش اصالت را به موجود یا ماهیت میدهد. یعنی دائماً وجود را در منظر خود به عنوان یک حقیقت مشکَکْ نمیبیند. از این مهمتر نظر به روایات نوری است، اگر کسی درست به روایات نوری ننگرد هرگز آن معارف قدسی، او را در خود راه نمیدهند. اگر نتوانیم جنبهی نوری عالم را بنگریم و همین که گفتم جبرائیل، یک نور خاص و با یک جلوه خاص مدّ نظرمان نبود، هر چقدر هم در رابطه با جبرائیل بحث شود قلب انسان یک قدم هم جلو نمیرود تا بتواند چنین صفاتی مثل بال داشتن و سوختن بال را بر جبرائیل حمل کند.
عنایت داشته باشید که روایت مورد بحث، نوری به نام حضرت جبرائیل را با آن کمالات عجیب و غریب و چگونگی وجود او در عالم هستی، وصف میکند و خبر از قاعدهای در مورد آن میدهد که اگر از حد خود به اندازهی یک بند انگشت جلوتر برود نفی میشود. آتش گرفتن بال جبرائیلی به معنی بیرون رفتن از عالم وجود است به طوری که دیگر هیچ حضوری نخواهد داشت و این غیر از فنایی است که عارف کامل بدان دست مییابد. در فنا منیت و انانیت از میان میرود و سالک به
بقای الهی باقی میگردد و از وسعت بیکرانهای برخوردار میشود، در حالیکه در اینجا حضرت جبرائیل علیه السلام از هیچشدن خود خبر میدهد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در گزارش سفر معراجی خود در ادامه میفرمایند: «فَزُخَّ بِی فِی النُّورِ زَخَّةً حَتَّی انْتَهَیْتُ إِلَی حَیْثُ مَا شَاءَ اللَّهُ مِنْ عُلُوِّ مُلْکِهِ فَنُودِیتُ یَا مُحَمَّدُ فَقُلْتُ لَبَّیْکَ رَبِّی وَ سَعْدَیْکَ تَبَارَکْتَ وَ تَعَالَیْتَ فَنُودِیتُ یَا مُحَمَّدُ أَنْتَ عَبْدِی وَ أَنَا رَبُّکَ فَإِیَّایَ فَاعْبُدْ وَ عَلَیَّ فَتَوَکَّلْ فَإِنَّکَ نُورِی فِی عِبَادِی وَ رَسُولِی إِلَی خَلْقِی وَ حُجَّتِی فِی بَرِیَّتِی لَکَ وَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ خَلَقْتُ جَنَّتِی وَ لِمَنْ خَالَفَکَ خَلَقْتُ نَارِی وَ لِأَوْصِیَائِکَ أَوْجَبْتُ کَرَامَتِی وَ لِشِیعَتِهِمْ أَوْجَبْتُ ثَوَابِی» پس آنچنان در نور انداخته شدم تا که رسیدم به آنچه خدا میخواست، از علوّ مُلک الهی. پس ندا شدم ای محمد! عرض کردم لبیک ای پروردگار من، متعالی و با برکت هستی! ندا شدم ای محمد! تو عبد من و من پروردگار تو هستم. مرا بندگی کن و بر من توکل نما. تو نور من در بین بندگانم و فرستادهی من به سوی خلقم و حجت من در بین آنها هستی. بهشت خود را برای کسانی خلق کردم که از تو پیروی کنند و آتش خود را برای کسانی خلق کردم که با تو مخالفت میورزند و کرامت خویش را برای اوصیای تو بر خود واجب کردم و ثوابم را برای شیعیانشان بر خود واجب نمودم.
حقیقتاً الفاظِ عالم جسمانی برای گزارش حالات روحانی کافی نیست. راستی بر رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن عالمِ معراجی چه گذشته که تعبیر میکنند در نور انداخته شدم. عرفا برای اُنس با انوار ربانی که قلبها آنها را میچشند، تعبیر شراب را به کار میبرند چون آن احوالات با هیچ لفظی از
الفاظ معمولی توصیف نمیشوند. در مسیر اُنس با انوار عالی معنوی، یک مرتبه سالک در حالتی روحانی رها میشود که تنها توصیفی که میتوان از آن کرد همان است که بگویند: در نور انداخته شدم. به لطف الهی در زیر بقعهی مبارک حضرت اباعبدالله علیه السلام وارد حالتی میشوید که اولین خاصیتش آن است که از دست خود آزاد میگردید. رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: در نور به سوی علوّ مُلک الهی آن طور که خدا میخواست، رها شدم. معلوم است مشیت خاص الهی در آن حالت ظهور کرده و سیر به سوی علوّ ملک الهی برای آن حضرت رقم خورده. گفت:
تا
دیده و دل خون نکنی پنجه سال
از
قال تو را ره ننمایند به حال
گاهی به لطف الهی بعد از اینکه انسان مدتی خون دل خورد و نظر خود را از مظاهر دنیا به سوی پروردگار خود منصرف نمود و آنچه را دل میطلبید پیروی نکرد، یک مرتبه از قال به حال وارد میشود و روحانیتی نصیب او میگردد که قلب او علوّ حاکمیت پروردگارِ خود را احساس میکند و میفهمد معنی تجلی علو مُلک الهی در حرکت معراجی رسول خدا صلی الله علیه و آله به چه معنی است، آری فقط میفهمد معنی سیر به سوی علوّ مُلک الهی یعنی چه وگرنه حالاتی که سالک در مسیر سلوک تجربه میکند با آن حالات معراجی قابل مقایسه نیست. رسول خدا صلی الله علیه و آله حالات خود را به این جهت گزارش میدهند تا معلوم شود در مسیر شریعت محمدی صلی الله علیه و آله راه تا کجا باز است. به فرمایش آیت الله جوادی ختم نبوت داریم ولی ختم ولایت و اُنس و قرب با حق که نداریم، پس راه قرب بسته نیست تا انسان نتواند ولیّ الله شود.
میفرمایند: در آن حالت و در آن مقام ندا آمد که ای محمد! - چه خطابی بوده و چه غوغایی بهپا کرده- و حضرت با گفتن «لَبَیکَ رَبّی وَ سَعْدَیک، تَبَارَکْتَ وَ تَعَالَیت» بدون هیچ واسطهای با پروردگار عالم همکلام شدند و او را ستایش کردند. میفرمایند: من هم گفتم: گوش به فرمانم ای پروردگارم، در حالتی که همهی خوبی از جانب تو است، سراسر برکت و بزرگی هستی. همهی معراج و اوجی که باید حضرت بهدست آورند، در این مکالمه محقق شده است. «فَنُودِیتُ یَا مُحَمَّدُ أَنْتَ عَبْدِی وَ أَنَا رَبُّکَ فَإِیَّایَ فَاعْبُدْ وَ عَلَیَّ فَتَوَکَّلْ فَإِنَّکَ نُورِی فِی عِبَادِی وَ رَسُولِی إِلَی خَلْقِی وَ حُجَّتِی فِی بَرِیَّتِی لَک» ندا آمد ای محمد! تو بندهی من هستی و من پروردگار تو، پس فقط مرا بندگی کن و تنها بر من توکل نما و بر من اعتماد کن، زیرا که در حقیقت، تو نور من در بندگانم و رسول من در بین خلقام و حجت من در بین آفریدگانم هستی. ملاحظه کنید چه راه عجیبی جلوی بشریت گشوده شده تا انسان در شرایطی واقع شود که به او بگویند: «أنتَ عبدی» و تمام وجودش فقط نسبتی شود با پروردگارش(1)
و تمام ابعادش در مدیریت و احاطهی حضرت رب العالمین قرارگیرد، به طوری که همهی حقیقت - یعنی خدا - متکفل همهی وجود انسان بشود. معلوم است که همهی انسانها به دنبال چنین حالتی هستند و به
1) همان حالتی که در نظام تکوین تحت عنوان «هویت تعلقیِ» معلول نسبت به علت حقیقی مطرح است.
واقع چنین موقعیتی معراج است و عالیترین کمال ممکن است که یک انسان میتواند به آن نایل شود. خداوند، بیواسطهی نور جبرائیل با انسان صحبت کند و ربوبیت خود را و عبودیت انسان را به میان آورد و انسان چنین حالتی را تجربه کند!
گاهی یک گرفتاری برایتان پیش میآید و حضرت رب العالمین به الهام قلبی ربوبیت خود را به شما متذکر میشود، در آن حال انسان امیدوار میگردد که خداوند او را رها نکرده است. درست است در آن الهام قلبی حضرت رب ا لعالمین ربوبیت خود را تا حدی و به اندازهی ظرفیت ما، متذکر میشود اما ما در آن الهام قلبی عبودیتمان را نمییابیم، باز نظرمان به برنامههایی است که برای رفع مشکل خود ترتیب دادهایم و به غیر خدا نظر داریم و عبودیتی را که تمام ابعاد وجود خود را در قبضهی حق ببینیم و تمام نظرمان به حق باشد در خود احساس نمیکنیم. آری گاهی ربوبیت حق جلوه میکند بدون آن که ما نیز عبودیت خود را در صحنه بیاوریم و گاهی حضرت ربّالعالمین ربوبیت خود را در حجاب میبرد و ما را به خود وامیگذارد و بندگی ما را نمیپذیرد. آن وقتی انسان در تعادل است که از یک طرف ربوبیت حق در میان باشد و از طرف دیگر عبودیت عبد. به قول معروف:
من
آنگه خودکسی باشم که در میدان حکم او
نه
دل باشم، نه جان باشم نه سر باشم نه تن باشم
در عالمِ معراجی تمام ربوبیت از طرف خداوند و تمام عبودیت - به لطف الهی- از طرف رسول خدا صلی الله علیه و آله به ظهور آمد و این نهاییترین مرتبهی
صعود یک انسان است، چون در آن مرحله ربوبیت رب و عبودیت عبد بدون هیچ واسطه و با تجلی کامل به صحنه آمده. با توجه به این امر هر کس با نظر به حالات خودش میتواند بفهمد در کدام مرتبه از حقیقت قرار دارد. از آن جایی که خداوند همواره نظر به بندهی خود دارد همواره شرایط معراجی هر کسی را در حد ظرفیتش فراهم میکند و به هر عبدی در حد وسعش میفرماید: «اَنْتَ عَبْدی وَ اَنَا رَبُک» تو بندهی من هستی و من رب تو. در ازاء چنین پیامی است که انسان از انحراف دست برمیدارد و از یأس آزاد میشود و امیدوار حیات نوری میگردد و به اندازهی عبودیتی که در خود احساس میکند و به اندازهی ربوبیتی که از طرف پروردگارش مییابد، در صحنهی معراج به سوی پروردگارش قرار میگیرد و این عالیترین معرفتی است که انسان میتواند به آن نایل شود، معرفتی که با جان خود عبودیت خود و ربوبیت رب را بیابد. به عهدهی ماست که مواظب باشیم در حجابهای انانیت فرو نرویم و از چنین گشایش بزرگی محروم نگردیم. انسان گاهی از ربوبیت رب غفلت میکند و گاهی از عبودیت خود، و البته گاهی به لطف الهی به ربوبیت ربّ رشد میکند و گاهی به عبودیت خود. امیدوارم از این نکته غافل نشویم که میتوان در جایی قرار گرفت که تمام مناسبات خود را در قبضهی پروردگار عالم بیابیم.
وقتی به درستی انسان حس کند «عبد» است، به خوبی در منظرش ربِّ مطلق جلوه مینماید و تمام دلواپسیهایش نسبت به امور دنیا چون دود به هوا میرود. گاهی تجربه کردهاید که چگونه با تجلی نور ربوبیتِ رب
العالمین برای هیچ چیز نقشی مستقل قائل نیستید و تمام اعتمادتان به پروردگاری است که در اوج قدرت و بقاء و رحمت است، حال با توجه به این حالت در نظر بگیرید ائمه علیهم السلام در چه احوالاتی هستند. انسانها تا در این حالات نیستند نمیفهمند اولیاء الهی در چه افقی زندگی میکنند. عمر سعد«لعنتاللهعلیه» فکر میکرده امام حسین علیه السلام مثل خودش است، او پیش نماز مردم کوفه است و حضرت اباعبدلله علیه السلام هم پیش نماز قبیله ی بنی هاشم. اما وقتی آدم یک قدم وارد عالم معنویات شد تازه میفهمد معنی معراج و اُنس با حقایق عالی چیست و به عظمت صاحبان اصلی این مقامات پی میبرد و روشن میشود آن ذوات مقدس از چه منظری با ما سخن گفتهاند و سخنانشان اشاره به کدام حالت دارد. انسان اگر به بصیرتی برسد که با تمام جانش درک کند تمام مناسبات وجودیاش در قبضهی رب العالمین است، دیگر هیچ چیزی در منظرش به عنوان حجابِ ارتباط با حقیقت باقی نمیماند. در زیارت امام معصوم با آنهمه تعلق و حجابی که در همان لحظه با خود داریم، احساس میکنیم با نورانیتی خاص با حقیقت مرتبط شدهایم. با توجه به این امر در نظر بگیرید معراج رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن شرایطی که حتی جبرائیل هم حجاب بین آن حضرت و خداوند نیست، چه شرایطی است! محال است بتوانیم درک کنیم. همین قدر میدانیم در راستای مأموریتِ نبوت، به انسانی که هیچ چیزی از حجابهای خودی ندارد و همه چیزش حقانی است میگویند برو به طرف مردم و پیام خدا را به آنها برسان. بر من توکل کن و تو رسول و حجت من در بین خلق هستی.
در سفر معراجی طوری همهی حجابها برطرف شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله به حقیقیترین معنی میبینند فقط خدا را دارند. خداوندا! به حق نبی الله صلی الله علیه و آله بالی از حضرت جبرائیل علیه السلام به قلب ما بوزان و به ما نیز تذکر بده که: «عَلَیَّ فَتَوَکَّل» بر من توکل کن! میدانید این پیام با جان ما چه میکند و چه بهشتهایی بر جان ما گشوده میشود؟ راستی جملهی «عَلَیَّ فَتَوَکَّل» در آن شرایطِ بیواسطه با جان پیامبر صلی الله علیه و آله چه کرد؟ خدا میداند. خداوند به حضرت فرمود: «فَاِنَّکَ نُوری فِی عِبادِی» تو نور من در بین بندگانم هستی و این همان سیر «مِنَ الْحَقِّ بِالْحَقِّ إلَی الْخَلْق» است، تا خلق را به نور حق منور کند و به عنوان رسول خدا پیام پروردگار عالم را به آدمیان برساند تا پرورش یابند و حضرت به عنوان حجت خدا در بین خلق، نمونهی کامل بندگی باشد. وقتی خطاب به حضرت امام زمان عجل الله تعالی فرجه عرضه میداری: «السَّلامُ عَلَیْکَ یَا نُورَ اللَّهِ الَّذِی یهْتَدِی بِهِ الْمُهْتَدُون»(1)سلام بر تو ای نور خدایی که هدایتیافتگان به کمک آن هدایت یافتند. متوجه این قاعده هستی که خداوند عدهای را به نور خود منور کرده و از طریق آنها مردم به سوی خدا هدایت میشوند.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به عنوان انسان کامل واسطهی نور خدا در عالم است و عالم به کمک آن نور میتواند حیات داشته باشد و با طراوتِ تمام ادامه یابد و ایشان به عنوان حجت خدا مانع تزلزل زمین و زندگی زمینی
1) مفاتیح الجنان، زیارت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه در روز جمعه.
میگردد. زیرا زمین بدون حجت خدا آرامش ندارد و ویران میشود.(1)همینطور که روح ما بدنمان را حفظ میکند، با این تفاوت که روح ما ایجادکنندهی بدن نیست و اگر از بدن منصرف شود، بدن ویران میشود، ولی چون حجت خدا واسطهی فیض بین خدا و مخلوقات است اگر از عالم برگرفته شود وجود عالم از میان میرود.
خداوند به رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: تو نور من در بین بندگانم هستی. بندگان هوشیار، نور الهی را در جمال رسول خدا صلی الله علیه و آله دیدند و با رعایت شریعت پیامبر صلی الله علیه و آله اتصال خود با نور خدا را برای خود رقم زدند و نگاهشان به شریعت محمدی صلی الله علیه و آله از آن زاویه بود که به وسیلهی آن به نور خدا متصل شوند. فرق عرفان با اخلاق همین است که در نگاه اخلاقی دستورات شرعی عمل میشود تا انسان جهنم نرود ولی در نگاه عرفانی دستورات شرعی عمل میشود تا حجابِ بین انسان و خداوند مرتفع گردد و نور الهی از آینهی جمال پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بر قلب سالک تجلی کند و نور خدا را ببیند و به دنبال آن راه بیفتد. همانطور که آن نور به عنوان رسول خدا، عقل عملی انسان را تغذیه میکند و بایدها و نبایدها را مینمایاند. روح انسان یک وجهی دارد که حق را مییابد و هستها و نیستها را میشناسد و یک وجهی دارد که بایدها و نبایدها را درمییابد، عالم هستی هم به نور پروردگار، این دو نور را از نبی الله صلی الله علیه و آله دارد. آن حضرت به عنوان حجت خدا، نسبت انسانها را با خدا تعیین میکند و لذا هرکس به
1) در روایت داریم: «لَوْ بَقِیَتِ الْأَرْضُ یَوْماً بِلَا إِمَامٍ مِنَّا لَسَاخَتْ بِأَهْلِهَا» اگر یک روز حجت خدایی از ما در عالم نباشد زمین بر ساکنانش ویران میشود.(بحار الأنوار، ج23، ص 37)
حجت خدا پشت بکند هیچ نسبتی با خدا نخواهد داشت. حضرت امام صادق علیه السلام میفرمایند: «نَحْنُ أَصْلُ کُلِّ خَیْرٍ وَ مِنْ فُرُوعِنَا کُلُّ بِرٍّ»(1)ما ریشهی هر گونه خیر هستیم و از شاخههای ما هر خوبی منشعب میشود. در همین رابطه هرکس به امیرالمومنین علیه السلام نزدیک شود توانسته نسبتش را با خدا تنظیم کند. به راستی اگر سیره و سخن حجتهای خدا نبود چگونه ما میتوانستیم نسبت خود را با خدا تعیین کنیم و مطمئن باشیم آن نسبت، نسبت درستی است؟ بدترین زندگیها آن زندگی است که حجتهای الهی مدّ نظر افراد نباشند چون در آن صورت همه به خود نمرهی بیست میدهند و هرکس خود را بهترین انسان میداند و به تعبیر قرآن «یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعا»(2)گمان میکنند آنها بهترین عمل را انجام میدهند. زیرا در چنین شرایطی، شیطان زمینهی زینتدادن اعمال انسانها را برای خودشان فراهم میبیند و در همین رابطه است که قرآن میفرماید: «زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ ما کانُوا یَعْمَلُون».(3)شیطان برای آنها آنچه را انجام میدادند زیبا جلوه میدهد. وقتی خدا به رسولش خبر میدهد که تو حجت خدا در میان مخلوقات هستی، در واقع نمونهی عینی راه رسیدن به خدا را به مردم نشان داده تا فقط دین در حدّ تئوری باقی نماند و مؤمنین گرفتار انواع برداشتها نشوند.
شیاطین امروز نمیتوانند به جوانهای ما توصیه کنند بیدین شوند، چون آنها آنقدر اثرات مثبت دین را دیدهاند که از آن دست برنمیدارند. آنها در دفاع مقدس هشت ساله و در زندگی اطرافیان ملاحظه کردهاند چه اندازه دین خدا مشکلگشا است، و لذا شیاطین سعی میکنند آنها را از حجتهای خدا منصرف کنند. کارشناسان جهان استکبار متوجه شدهاند آیندهی خاورمیانه به شدت، دینی و مذهبی است، از طرفی استکبار اثر دین را دیده و دید که چگونه حزب الله با نور ایمان، سی و سه روز پیروزمندانه رو به روی اسراییل ایستادگی کرد. از طرفی میدانند وقتی دین زنده و با طراوت خواهد بود که نظرها به حجتهای خدا باشد، همانطور که جوانان بسیجی و حزب الله ایران در دفاع مقدس هشتساله به امام حسین علیه السلام به عنوان حجّت خدا اقتدا کردند، پس باید به نحوی نگاهها از حجت الهی برداشته شود و لذا تلاش میکنند برای سلیقههای مختلف، دین بسازند و خودشان برای آن دینها حجت تعیین کنند و در این رویارویی تنها راه شناخت انحراف، به صحنه آوردن حجتهای الهی است تا بتوان انحراف را با سیره و سخن حجت خدا تعیین نمود. وقتی حجت الهی در میان نباشد حتی دینِ واقعیِ خداوند هم موجب سرگردانی میشود. به قول اساتید اگر از اهل سنت پرسیده شود تشهدی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله انجام میدادند چطور بود هیچکس نمیداند. چون نهتنها رسول خدا صلی الله علیه و آله را علاوه بر پیامبر خدابودن، به عنوان حجت الهی نپذیرفتند بلکه بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله هم متوجه حجتهای الهی نشدند. هیچ روایتی در اهل سنت نیست که بگوید پیامبر خدا صلی الله علیه و آله چطور وضو میگرفتند، برای
وضویی هم که میگیرند سند فقهی ندارند فقط طبق برداشتشان از ظاهر آیات وضو میگیرند که همراه با اختلاف زیاد بین خودشان است. خلیفهی دوم گفت بهتر است پاهایمان را شستشو دهیم و دست به سینه بایستیم و بقیه بر طبق قول او عمل کردهاند چون حجتی را نیافتند تا نسبتشان را با خدا در عقیده و عمل تعیین کند. هشام بن حکم به آن مرد شامی گفت: این دین آمده است که اختلاف در عمل و عقیده را از بین مردم رفع کند در حالی که ما هر دو مسلمانیم ولی با هم اختلاف داریم، پس یا باید اذعان کنیم دین اسلام ناقص است یا بپذیریم در کنار قرآن باید حجتی باشد تا بتوانیم از اسلام نتیجهی درستی بگیریم.(1)
ما اگر آن نوری را که خداوند به عنوان حجت خدا در این عالم قرار داده و امروز وجود مقدس حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه است، گم کنیم رابطهمان با خدا از بین میرود و رابطهمان با اسلام در حدّ نسبت صوری و قالبی باقی میماند، بدون آنکه مبادی میل ما در مسیر صحیحِ قرب إلی الله قرار گیرد.
خدایا به حقیقت حجتهای خودت ما را حجتشناس بگردان.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج2، ص 194.
بسم الله الرّحمن الرّحیم
در شرح فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدیم تا آنجایی که حضرت از معراج خود سخن گفتند و این که در آن حالت خداوند بر حضرت ندا داد که «اَنْتَ عَبْدِی» تو بندهی من هستی. خواجه عبدالله انصاری میگوید: «الهی اگر یک بار گویی بندهی من از عرش بگذرد خندهی من». در عالم قرب و در آن حالت بی واسطه، وقتی ربّ انسان به انسان بگوید تو در مسیر بندگی من هستی و آن را ادامه بده، تمام بهشتهای عالمِ وجود بر جانش گشوده میشوند چون او را در بستر عبودیتی قرار دادهاند که حقیقت انسان است. به قول حضرت آیتالله بهجت«رحمةالله علیه» اگر سلاطین عالم مزهی بندگی و نماز را بچشند تمام کارها را رها می کنند و به عبادت خدا میپردازند. چون انسان در عبادت خدا به اصل خود که بندگی است برمیگردد. وقتی حضرت ربالعالمین در آن عالم به رسول خود امر
میفرماید: «فَاِیای فَاعْبُد» پس مرا عبادت کن. یک حالت تکوینی در جان رسول خدا صلی الله علیه و آله واقع میشود که در اثر آن تمام وجود رسول خدا صلی الله علیه و آله در راستای آن امر قرار میگیرد که بر همین اساس در ادامه میفرماید: «وَ عَلَیَّ فَتَوَکَّل» و بر من توکل نما. تا تمام شخصیت پیامبر صلی الله علیه و آله توکل بر خدا گردد. چنین دستورات تکوینی با جان پیامبر صلی الله علیه و آله آنچنان کرد که دیگر هیچ مانعی نمیتوانست او را از مسیر توحیدی خارج کند. چون در آن عالم گفتنِ لفظی وجود ندارد، آنچه هست تجلیات قلبی است.
در عالم غیب و معنا قلب آنچنان آماده میشود که تمام پیامهای معنوی را بهراحتی میگیرد و به تبع آن گوش هم میشنود، برعکس این دنیا که ابتدا انسان صوت را از بیرون میشنود و سپس نفس ناطقه آن را درک میکند ولی در آن عالم ابتدا نفس ناطقه با نور حقیقت مأنوس میشود و تحت تأثیر قرار میگیرد و سپس در قوهی سامعه تجلی میکند و انسان از درون میشنود، یعنی آنچه را قلب کشف میکند، در مرتبهی قوهی سامعه آن را میشنود، آن هم به عالیترین صوت، همچون نسیمی که جان را آرامش میبخشد. در مرتبهی قوهی بینایی نیز قوهی بینایی صورت غیبی آن حقیقت را از درون نفس ناطقه میبیند، آنهم به عالیترین صورت. در همین رابطه رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «رَاَیتُ رَبِّی فِی اَحْسَنِ صُورَة»(1)پروردگارم را در زیباترین صورت دیدم. وقتی قلب آماده است تا در صعود معراجی خود با عالیترین حقایق مأنوس شود،
1) شرح فصوص قیصری، ص 108.
مطابق آن حقایق، صورتی تجلی میکند که قوهی بینایی میبیند و آنقدر آن صورت زیبا و نورانی است که هرگز عالم ماده ظرفیت ظهور آن صورت را ندارد. درست است که صورت است اما صورتی که با تجلیات امور قلبی ظاهر شده است.
حضرت میفرمایند: خداوند دستور فرمود: «وَ عَلَیَّ فَتَوَکَّل» بر من توکل کن. لذا جان حضرت تا آخر عمر سرمست این دستور است. خداوند در ادامه فرمود: تو نور من در بین بندگانم هستی و فرستاده و حجت من در بین مخلوقاتم میباشی. وقتی میفرماید: ای پیامبر تو نور من در بین بندگان هستی خبر میدهد که اگر بندگان من نور من را بخواهند باید به تو متصل بشوند. اولین شرطِ اتصال به نور خدا آن است که انسان کبر نداشته باشد، آدم متکبر حتماً دروغ میگوید، زیرا در عالم وجود هیچکس در شرایط طبیعی بالاتر از دیگری نیست، وقتی انسان متکبر میخواهد خود را بالاتر از بقیه بداند، یک کار غیر واقعی باید انجام دهد لذا یا باید دروغ بگوید و یا اعمالی انجام دهد که بیرون از واقعیت است به طوری که ظاهرش میشود دروغ. اگر کسی نور صدق خواست باید به سوی تواضع و بندگی قدم بزند، در آن حالت است که نور به سراغش میآید. اگر کسی نور محمد صلی الله علیه و آله را بخواهد که جامع همهی انوار الهی است، در واقع نور خدا را خواسته است، اگر کسی نور خدا را بخواهد باید
از طریق شریعت الهی به نور رسول خدا صلی الله علیه و آله نزدیک شود، به همین جهت فرمود: تو فرستادهی من به سوی خلقم هستی.
در ادامه فرمود: بهشت من برای تو و برای کسی است که از تو پیروی کند و آتش من برای کسی است که با تو مخالفت نماید. میفرمایند: من بهشتم را برای تو و برای آنهایی گذاشتم که از تو تبعیت کنند. و چون انتهای هر چیزی برگشت به خداست و همیشه غایت هر چیزی کمال نهایی آن چیز است، کمال نهایی عالم، خالق عالم یعنی خداست و لذا غایت هر چیزی برگشت به خداست. میفرماید بهشت را برای تو و برای کسانی که از تو پیروی کنند خلق کردم یعنی مقصد خلقت، بهشت است که محل اُنس با خداوند و اسماء الهی اوست. تا انسان بدون هر حجابی با نور پروردگار عالم مأنوس گردد. در واقع بهشت برای مؤمنین همان معراج نبی الله صلی الله علیه و آله است، چون مؤمنین در دنیا به توحید رسیدهاند و در نتیجهی آن توحید برای غیر حق اصالتی قائل نبودهاند، حاصل چنین بصیرتی در آن عالم تجلی حق است بر جان مؤمنین، و این است آن بهشتی که خداوند برای رسول خدا صلی الله علیه و آله و پیروان او قرار داده است.
امام خمینی«رضواناللهعلیه» با نور توحید فهمیدند شاه رفتنی است. چون حق اجازه نمیدهد رضاخان و پسرش حاکم بر سرنوشت موحدین باشند. نور توحید که به قلب شما خورد مطمئن میشوید اگر یک روز هم از این دنیا باقی باشد آنقدر آن روز طولانی میشود تا همهی حجاب های بین خلق و خالق در جمال انسان کامل در زندگی زمینی مرتفع شود و جهان منور به جمال حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه گردد. حقیقت توحید که همان نفی غیر
است بالأخره در این عالم محقق میشود و ممکن نیست دنیا حجاب تجلی توحید در این عالم گردد و جمال توحیدی خداوند در همهی مناسبات بشری حاکم نگردد. لذا حضرت باقر علیه السلام در رابطه با آیهای که میفرماید: «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ»(1)عاقبت از آن متقین است، فرمودند: ماییم اهل عاقبت،(2)
چون متقین خود را نفی میکنند تا حق را ظاهر نمایند و لذا توحید به نور آنها در عالم محقق می شود و هر کس توحید را بفهمد جایگاه تمام دستورات و وعدههای شریعت الهی را درست درک میکند، چه وعدهی ظهور حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه را و چه وعدهی خداوند به رسولش را که میفرماید: بهشت را برای تو و پیروانت خلق کردم.
اگر بهشت طبق قاعدهی «إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»(3)محل رجوع به «الله» است، پس بهشت برای کسی است که در زندگی دنیایی به «الله» برگشته و هیچ منیّتی برای خود باقی نگذارده و خلیفة الله شده تا به الله برگردد و تمام وجودش پذیرای تجلی نور«الله» شود و این فقط با اسلام ممکن است. بنابراین بهشت را برای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و پیروان او خلق فرموده و از آنجایی که همهی پیامبران نظر به عالیترین مرتبهی نبوت، یعنی نبوت حضرت محمد صلی الله علیه و آله دارند، همهی آنها مسلماناند و واقعاً هم آنها میدانستند که همهی ادیان توحیدی به توحید اصلی که در اسلام است
برمیگردد.(1)
قبلاً عرض شد چرا گفته میشود فقط آخرین دین، دین اصلی است و بقیهی ادیان پرتو آن هستند، در این رابطه به این موضوع فکر کنید که چرا خداوند به حضرت محمّد صلی الله علیه و آله میفرماید برای تو و هرکس از تو پیروی کند بهشتِ خود را خلق کردم. این یک خبر نیست، حقیقتی است مطابق سنت هستی. اگر بناست طبق قاعدهی «إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» نوری که از پروردگار میآید به طرف او برگردد یعنی به طرف «الله» برگردد باید آن نور، نورِ توحیدی باشد آنهم در عین جامعیت همهی اسماء، تا برگشت به سوی «الله» ممکن گردد. ماندن بر صراط و سختیکشیدن، برای توحیدیشدن انسان و شایسته شدن جهت برگشت به حضرت «الله» است. اگر کسی جهتگیری توحیدی نداشت به صراط نمیرسد تا بخواهد آن را طی کند. اگر کسی در زندگی دنیاییاش به دنبال «الله» بود در آن عالم در صراط قرار میگیرد که بسته به شدت و ضعف شخصیت توحیدیاش دارای سرعت متفاوت است.
حضرت صادق علیه السلام فرمودند: «النَّاسُ یَمُرُّونَ عَلَی الصِّرَاطِ طَبَقَاتٍ وَ الصِّرَاطُ أَدَقُّ مِنَ الشَّعْرِ وَ أَحَدُّ مِنَ السَّیْفِ فَمِنْهُمْ مَنْ یَمُرُّ مِثْلَ الْبَرْقِ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَمُرُّ مِثْلَ عَدْوِ الْفَرَسِ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَمُرُّ حَبْواً وَ مِنْهُمْ مَنْ یَمُرُّ مُتَعَلِّقاً قَدْ
1) در روایت داریم سورهی «قل هو الله احد» و ذکر «لا اله الاّ الله» مخصوص دین اسلام است.
تَأْخُذُ النَّارُ مِنْهُ شَیْئاً وَ تَتْرُکُ شَیْئا»(1)مردم بر صراط با طبقات مختلف میگذرند، صراطی که از مو باریک تر و از شمشیر برندهتر است، بعضی چون برق از آن میگذرند و برخی چون اسب تندرو و بعضی بر سر و دست و بعضی چون پیاده و برخی بر آن آویزان باشند و آتش مقداری از آنها را گرفته و مقداری از آنها را رها میکند. آنهایی که به کندی از صراط میگذرند به جهت آن است که از نظر عقیدتی و اخلاقی ضعفهایی با خود دارند، هر چقدر میخواهند به سرعت به سوی الله بروند نمیتوانند، برعکسِ آنهایی که به جهت اخلاق فاضله و عقاید پاک، شوق الی الله در جانشان شعلهور است و همان عقاید و اخلاق آنها را به سرعت جلو میبرد. کسی که میخواهد به بهشت برگردد باید الهی شود، برای اینکه الهی باشد باید ظلمتی که مانع تجلی نور الله است با خود نداشته باشد و مصداق کامل چنین شخصیتی حضرت محمد صلی الله علیه و آله است که بهشت را بالاصالة برای آن حضرت آفریدهاند و به تبع برای پیروان آن حضرت.
کسی که در توحید ضعیف باشد آن قدر بر صراط میماند و آتش قیامتی ضعفهای او را میسوزاند تا نقصهایش برطرف شود و بتواند به نور توحید جلو برود. بعضیها باید سال ها در برزخ بمانند تا آمادهی شنیدن یک نکتهی توحیدی شوند. مثلاً کسی که اهل مقایسه است و حقیقت افراد را نمیبیند و فقط مقایسه میکند، نمیتواند به سوی بهشت
1) أمالی الصدوق، ص 177.
که حقیقت همهی حقایق است سیر کند(1)
سالها باید در برزخ بماند و آزاد از مقایسههای دنیایی به سر ببرد تا آمادهی حرکت شود و نظرش به حق برگردد و نسبت خود را فقط با حق مشخص کند و نه با غیر حق که ظلمت است. در عالم برزخ در ظلمت میماند تا آرامآرام مقایسهها از صفحهی ذهنش پاک شود، حساب کنید چقدر باید در برزخ بماند تا مقایسهها از ذهنش پاک شود و نسبت او به الله ظهور کند. چون هر نسبتی به جز نسبت انسان با خدا نسبتهای پوچ و ظلمانی است و واقعیتی ندارد مگر آن که به حق برگردد و برای آن که به حق برگردد باید به شریعت محمدی صلی الله علیه و آله رجوع نماید و به همین جهت خداوند به حضرت محمد صلی الله علیه و آله فرمود: بهشت را فقط برای تو و کسانی که از تو پیروی میکنند خلق کردم و همهی انبیا به تبع نبوت محمدی صلی الله علیه و آله در این وادی قرار میگیرند. زیرا بهشت یعنی محل تجلی کاملترین اسماء الهی و کاملترین اسماء الهی در جان کاملترین انسانهای کامل یعنی حضرت محمد صلی الله علیه و آله قرار دارد که تعیّن توحید کامل در عالم مخلوقات میباشد و لذا کامل ترین رجوع به سوی حق چه در دنیا با معراج و چه در قیامت و از طریق بهشتی که خداوند برای او خلق کرده، اسلام حضرت محمد صلی الله علیه و آله است.
همهی انبیاء متوجه چنین مسئلهای میباشند به طوری که حضرت ابراهیم علیه السلام نیز از خدا تقاضا میکنند: «رَبِّ هَبْ لِی حُکْمًا وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ»(2)خداوندا در عین این که به من حکمت را عطا میکنی به
صالحین ملحقم گردان. و این میرساند که صالحینی در عالم هستند که آن حضرت تقاضای الحاق به آنها را دارند. یا از حضرت باقر علیه السلام نقل شده که حضرت موسی علیه السلام در سِفر(1)
اول نگاه کرد و آنچه را به قائم آل محمد داده میشود دید. عرض کرد؛ «پروردگارا مرا قائم آل محمد قرار بده». پیام آمد: «او از نسل احمد است»، آنگاه موسی علیه السلام در سِفر دوم نظر انداخت و درست همان چیزی را که در سفر اول دیده بود در آن نیز همان را یافت و همان درخواست را کرد و همان جواب را شنید، سپس سِفر سوم نیز همان را دید و همان را گفت و همان را شنید».(2)ملاحظه می فرمایید که همه انبیاء به جهت نهایت محبتی که به خدا دارند، تمایل دارند که زیباترین سنن الهی و حقایق عالم الوهی از طریق آن ها ظهور کند تا از آن طریق کامل ترین شکل ظهور حق به وسیله آن ها انجام گیرد.
خداوند به حقیقت آخرین پیامبرش ما را متذکر توحیدی بگرداند که عامل کاملترین قرب به پیشگاهش باشد.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
بحث در رابطه با روایتی بود که نبی اکرم صلی الله علیه و آله مقام خود را در منظر وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام قرار دادند تا آنجا که نظر آن حضرت را متوجه مقام معراجی خود نمودند و اینکه حضرت رب العالمین در مقام معراج به رسولش فرمود: بهشت را برای تو و برای کسانیکه از تو پیروی میکنند خلق کردم و آتش را برای کسانی که با تو مخالفت میکنند. با توجه به اینکه غایت هر چیز و فلسفهی خلقت هر مخلوقی به بهرهای است که در بر دارد، غایت خلقت بهشت سُکنیگزیدن حضرت محمد صلی الله علیه و آله و پیروان ایشان درآن است. غایت ساختن مسجد این است که مؤمنین در آن نمازی خدا پسندانه بخوانند، حال اگر عدهای هم در مسجد استراحت کردند معنایش این نیست که غایت آن تغییر کند. مسجد را برای اقامهی نماز خداپسندانه میسازند و در ساختن مسجد جنبهی نهایی نماز را اراده
میکنند، به این امید که نمازگزاران عالیترین نمازها را در آن اقامه نمایند. در عین این که در مسیر اقامهی عالیترین شکلِ نماز، اقامهی نمازهای متوسط هم مورد ارادهی واقف هست، اما همیشه در ایجاد هر چیز ابتدا جنبهی نهایی آن مطرح است. اگر هم میگویند آنهایی که نمازهای متوسط میخوانند حق دارند در اینجا نماز بخوانند، به اعتبار این است که نمازهای متوسط رویکردشان به عالیترین شکلِ نماز است. بر این اساس خداوند میفرمایند: غایت خلقتِ بهشت اختصاص آن به حضرت محمد صلی الله علیه و آله و پیروان ایشان است. این از نکاتی است که در بسیاری از مسائلِ معرفتی راهگشا است. به طوری که میتوان نتیجه گرفت اگر مقصد عدهای تبعیت از نبی اکرم صلی الله علیه و آله نباشد، کارشان به بهشت ختم نمیشود و مسیری به سوی مقام قربِ ناب الهی در مقابلشان نیست. و ارزش اعمال عبادیِ متوسط به آن است که رویکرد اصلی آنها به جنبهی نهایی آن اعمال باشد وگرنه هیچ ارزشی ندارند و چون بهشت برای حضرت محمد صلی الله علیه و آله که نهاییترین شکل بندگی را دارند خلق شده، اگر عملی سمت و سوی محمدی صلی الله علیه و آله ندارد، آن عمل، عامل خود را بهشتی نمیکند. همیشه اگر در کارِ متوسط به جنبهی غایی آن کار نظر نشود آن کار بیجهت و بیغایت است. موقعی نمازِ متوسط شما قبول است که به نماز نبی اکرم صلی الله علیه و آله و با تبعیت از آن حضرت نماز بخوانید. در همین راستا تمام پیامبران از همه جهات به طرف آخرین پیامبر جهتگیری میکنند و در این راستا خداوند به آخرین پیامبر میفرماید: بهشت را برای تو و آنهایی که از تو پیروی میکنند آفریدم. دیگر معنی نمیدهد سؤال شود
پس پیروان حضرت موسی و حضرت عیسی نسبتشان به بهشت چه میشود. یقیناً همهی پیامبران پیرو نبی اکرم صلی الله علیه و آله بودند.
اینکه عرض کردم این بحث در تبیین بسیاری از مسائل معرفتی راه گشا است از این جهت است که در تجزیه و تحلیل همهی امور باید آن جهت نهایی مشخص شود تا جهتگیریهای متوسط از هویت خود خارج نشوند و معنی خود را با توجه به آن هدف نهایی بیابند. چیزی که از هدف نهایی خارج شد سرگردان میماند. خیلیها ممکن است از بعضی جهاتِ اخلاقی خوب باشند ولی اگر جهت نهاییِ شخصیت آنها معلوم نگردد آن صفات به خودی خود به کارشان نمیآید و آنها به جایی رهنمون نمیشوند تا نجات یابند. در جهات اخلاقیِ هدفدار است که انسان میفهمد کجا ایستاده و به کجا باید سیر کند وگرنه چنانچه خوبیهای خودمان مدّ نظرمان آمد گرفتار عُجب میشویم.
در ادامه خداوند به رسول مکرمش میفرماید: «وَ لِمَنْ خَالَفَکَ خَلَقْتُ نَارِی»(1)برای کسی که مخالف تو است آتشم را خلق کردم. همهی خوبیها مخصوص آخرین پیامبر است و مقابل همهی خوبیها همه بدیها قرار دارد و لذا اصل جهنم برای مخالفان حضرت محمد صلی الله علیه و آله خلق شده و در همین راستا علی علیه السلام میفرمایند: «أَحْسَنُ الْحَسَنَاتِ حُبُّنَا وَ أَسْوَءُ
1) بحارالأنوار، ج 26، ص 337.
السَّیِّئَاتِ بُغْضُنَا»(1)بهترین حسنات دوستی ما و بدترین سیئات دشمنی با ما است. وقتی بدترین گناهان و انحرافها مخالفت با اهلالبیت علیهم السلام است مسلّم جهنم را بالإصاله برای دشمنان اهل البیت علیهم السلام خلق کردهاند و بقیه به اندازهای که با دشمنان آنها همراهی کنند به آتش نزدیک میشوند. نهایت خباثت آن است که کسی با نهایت خوبیها دشمنی کند. حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «نَحْنُ أَصْلُ کُلِّ خَیْرٍ وَ مِنْ فُرُوعِنَا کُلُّ بِرٍّ»(2)ما ریشهی هرگونه خیر و خوبی هستیم و همهی نیکیها از شاخههای ماست. غایت اصلی خلقتِ جهنم برای کسانی است که اصل کل شرّ هستند. پس روی این نکته فکر کنید که چرا خداوند به رسولش میفرماید: آتش خود را برای مخالفان تو آفریدم و به تبع آن مخالفان سایر پیامبران اصحاب آتش میشوند و هرگز به هیچ پیامبری نمیفرماید: آتش را برای مخالفان تو آفریدم. هر چند دشمنان سایر انبیاء نیز در آتش هستند. دشمنی با اهل بیت عصمت و طهارت دشمنی با حق است و اصالتاً آتش مخصوص دشمنان آنها است و آتش به تبع آن، دشمنان سایر انبیاء
را نیز در بر می گیرد. لذا به راحتی میتوان نظر داد محال است دشمنی بدتر از دشمنان امیرالمؤمنین علیه السلام و دشمنان ذریهی حضرت وجود داشته باشد و در همین رابطه رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:«إِنَّ اللَّهَ جَلَّ جَلَالُهُ جَعَلَ عَلِیّاً عَلَماً بَیْنَ الْإِیمَانِ وَ النِّفَاقِ فَمَنْ أَحَبَّهُ کَانَ مُؤْمِناً وَ مَنْ أَبْغَضَهُ کَانَ مُنَافِقاً»(3)خداوند
جلّ جلاله علی علیه السلام را نشانهی ایمان و نفاق قرار داد، هرکس مُحبّ او باشد مؤمن است و هرکس دشمن او باشد منافق است. دشمنی با علی علیه السلام را با نفاق همراه دانست چون نفاق شدیدترین شکل کفر است. اینکه سید الشهداء علیه السلام سعی میکنند در کربلا خود را معرفی کرده و مردم را متوجه کمالات اهل البیت علیهم السلام نمایند، برای این است که طرف بفهمد دارد با چه کسی مقابله میکند. با این همه باز حضرت را به شهادت رساندند.
کار حضرت سیدالشهداء علیه السلام پیام بزرگی در بر دارد و آن اینکه اسلامِ بدون امام کار را تا کجاها میبرد. حضرت نتیجهی جداشدن از غدیر را نشان میدهند تا حقانیت غدیر روشن شود و معلوم گردد چگونه در جدایی از غدیر با چیزی روبهرو میشویم که ظاهرش اسلام است و باطنش کفر و این بدتر از آن عقیدهای است که ظاهر و باطنش کفر است. آری کربلا را عصبیت بهوجود آورد و نه کفر و خداوند آتش را بالإصاله برای چنین افرادی خلق کرد. در همین رابطه کسانی که آگاهانه با اهل البیت علیهم السلام و فرهنگ امامت مقابله میکنند بسیار به آتش نزدیکترند از آنهایی که در یک گوشهای از این جهان پهناور و تحت تأثیر تبلیغات دشمنان اسلام با اسلام مخالفت میکنند. بسیاری از مخالفان اسلام، اسلام را نمی شناسند و اگر میشناختند از آن طرفداری میکردند و به آن ایمان میآوردند. حجت برای کسانی تمام است که اسلام و امام را میشناسند. اینها به اندازهای که مخالفت میکنند بدتر از سایر بدان عالم هستند. بسیاری از مردم دنیا با ظهور حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه و شنیدن پیام
حضرت، به ایشان میپیوندند، چون وقتی با حقیقت به معنی واقعی آن روبهرو شدند آن را میپذیرند.
خداوند بعد از آنکه به رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: آتش را برای کسانی خلق کردم که با تو مخالفت میکنند، میفرماید: «وَ لِأَوْصِیَائِکَ أَوْجَبْتُ کَرَامَتِی وَ لِشِیعَتِهِمْ أَوْجَبْتُ ثَوَابِی»(1)و کرامت خود را برای اوصیاء تو و ثوابم را برای شیعیانشان واجب نمودم. کرامت خدا آن عزت عالیهای است که موجب غلبهی رحمت واسعهی او میگردد. «کرامت» یک حقیقتِ بسیار متعالی است که به اوصیاء رسول خدا صلی الله علیه و آله یعنی ائمهی هدی علیهم السلام مرحمت فرموده و براساس چنین کرامتی است که ائمه علیهم السلام همواره و در هر شرایطی در عزت و تعالی خاصی قرار دارند و با آن همه ظلمی که از طرف پستترین افراد بشر به آنها میشد ذرّهای از بزرگی و تعالی آنها کاسته نگشت. دشمنان ائمه علیهم السلام تلاش میکردند هیبت ائمه علیهم السلام را بشکنند ولی نتیجه برعکس میشد و دشمنانشان خوار میشدند. یک نمونهاش شهادت حضرت سید الشهداء علیه السلام در کربلا بود که نهتنها از کرامت و بزرگی و تعالی حضرت کاسته نشد، بلکه بعد از شهادت حضرت، دشمنان ایشان به جان هم افتادند، اولین برخورد را مادر عبیدالله با او کرد و یزید نیز گفت: خدا بکشد عبیدالله را، من هرگز دستور قتل حسین را ندادم. درست است که دروغ میگوید و بنا به فرمایش دکتر شهیدی در کتاب «پس از
1) بحار الأنوار، ج 26، ص 337.
پنجاه سال» اگر راست میگفت چرا عبیدالله را عزل نکرد؟ ولی این بزرگی امام حسین علیه السلام است که آنها را وادار به چنین جملاتی میکند. یزید میگوید: «دوست داشتم یکی از فرزندانم کشته میشد و حسین کشته نمیشد»(1)
این را هم دروغ میگوید ولی بزرگی امام حسین علیه السلام او را به این کار وا میدارد. آدم در مورد کرامت الهی در حضرت سجاد علیه السلام حیرت میکند که چگونه خداوند این همه عظمت را در ایشان گذاشته به طوری که وقتی یزید غل و زنجیر را در گردن حضرت سجاد علیه السلام میبیند میگوید سوهان بیاورید و خودش آنها را باز میکند. دقت کنید میتوانست دستور دهد که آنها را باز کنند، بعد میگوید این کار را کردم تا تو زیر بار منتِ احدی نباشی. تمام خلفای بنیامیه و بنیعباس در مقابل هیبت و کرامت الهی اهل البیت علیهم السلام مستأصل هستند. از یک طرف تصمیم میگرفتند آنها را به قتل برسانند و از طرف دیگر چون با آنها روبهرو میشدند به اکرام آنها میپرداختند.
در خبر هست که منصور دوانیقی در رابطه با احضار حضرت صادق علیه السلام دستور داد «عَجِّلُوا عَلَیَّ بِهِ- قَتَلَنِیَ اللَّهُ إِنْ لَمْ أَقْتُلْهُ- سَقَی اللَّهُ الْأَرْضَ مِنْ دَمِی إِنْ لَمْ أَسْقِ الْأَرْضَ مِنْ دَمِهِ»(2)بشتابید و او را نزد من آورید، خدا مرا بکشد اگر من او را نکشم، خدا زمین را از خون من بیاشاماند اگر من زمین را از خون وی نیاشامانم. با اینهمه وقتی حضرت صادق علیه السلام را آوردند و منصور چشمش به حضرت میافتد میگوید: مرحبا
ای پسر عمو! خوش آمدید و حضرت را اکرام میکند و بالا میبرد و بر روی تخت خود مینشاند و امر میکند تا حضرت را با احترام برگردانند. این نمونهها حاکی از هیبت و کرامت الهی است که خداوند در اوصیاء رسول خدا صلی الله علیه و آله قرار داد و با توجه به چنین نکتهای است که شما در زیارت جامعهی کبیره به امامان عرضه میدارید: «وَ اَعَزَّکُمْ بِهداهُ» و خداوند با هدایت خود شما را عزیز گردانید. بر همین اساس است که عرض میشود: دروغ میگویند آنهایی که میخواهند ما به غیر از مسیر اهل البیت علیهم السلام از طریق دیگر تعالی و عزت بهدست آوریم.
در ادامه میفرمایند: «وَ لِشِیعَتِهِمْ أَوْجَبْتُ ثَوَابِی» و برای شیعیانِ اوصیاء تو ثواب خود را واجب نمودم. یعنی راه اتصال به حق را برایشان هموار نمودم. چون ائمه علیهم السلام به خودی خود راه اتصال به حق را طی میکنند، ثواب یعنی عملی که رابطهی بین انسان و خدا را رقیق میکند. زیارت ائمه علیهم السلام ثواب دارد یعنی حجابهایی که مانع رابطهی انسان با خدا است به نور امام معصوم برطرف میشود و همین حالا رابطهی انسان با خدا برقرار میشود و فردای قیامت این رابطه ظاهر میگردد. نمونهاش را شما ببینید که چگونه روح تشیع عامل اُنس خاصی با خدا شده و شما به حرم امام رضا علیه السلام نرسیده اشکتان جاری میشود. این همان ثواب یعنی مسیر اتصال عبد به رب است که خداوند بر خود واجب نموده که به شیعیان بدهد. چون با نظر به مقام اهل البیت علیهم السلام انسان به اوج جنبهی قدسی خود نظر
میکند و جنبههای قرب خود با خدا را مینگرد و مطلوب قلبی خود را چنین قربی میبیند و در نتیجه اشکش جاری میشود تا از آن طریق، تماس با آن مقام ممکن گردد و به نحوهای از حضور در آن عالم دست یابد. اشک در شیعه فرهنگی است در راستای رسیدن به ثواب الهی که خدا وعدهی آن را به پیامبر خود داده است.
نبی اکرم صلی الله علیه و آله میفرمایند: من در آن حال معراجی پرسیدم «یَا رَبِّ وَ مَنْ أَوْصِیَائِی» ای پروردگار من اوصیاء من چه کسانی هستند؟ دقت بفرمائید در این سؤال، اوج ارتباط بنده با پروردگارش به وقوع پیوسته است و راهی خاص بین رسول خدا صلی الله علیه و آله و خداوند میگشاید وگرنه از طریقههای دیگر رسول خدا صلی الله علیه و آله میدانستند اوصیاءشان چه کسانی هستند، ولی در این سؤال جلوهای دیگر از حقیقت نمایان شده است. گاهی جلوهی خاصی از حقیقت و به نحو خاصی برای عرفا پیش میآید و خداوند برای آنها رُخ مینمایاند، در آن حال آن عارف خدا را شکر میکند که لطف کرد و خودش را به او معرفی کرد. ممکن است کسی بپرسد مگر آن عارف تا آن روز خدا را نمیشناخت؟ خدا را میشناخت اما این یک نور دیگری است و خداوند در آن نور ظهور دیگری دارد.
نبی اکرم صلی الله علیه و آله میفرمایند که در آن حالتِ معراجی از خدا پرسیدم اولیاء من چه کسانی هستند که فرمودی کرامتم را برایشان واجب کردم؟ «فَنُودِیتُ یَا مُحَمَّدُ أَوْصِیَاؤُکَ الْمَکْتُوبُونَ عَلَی سَاقِ عَرْشِی»(1)پس به من ندا شد اوصیای تو بر دامنهی عرش من نوشتهشده است. این نوشتن مثل این
1) همان.
است که توحید را بر قلب هرکس نوشتهاند، پس نباید تصور کرد منظور حروفی باشد نوشته شده بر دامن عرش الهی. موضوعِ عرش الهی و قلب انسان شبیه هم است، همینطور که شما با نظر به صحیفهی قلبتان میتوانید احکام الهی را بخوانید، اگر حجاب بین انسان و عالم غیب برطرف شود میتواند انوار وجودی حقایق را از دامنههای عرش بخواند. حضرت میفرمایند: «فَنَظَرْتُ وَ أَنَا بَیْنَ یَدَیْ رَبِّی جَلَّ جَلَالُهُ إِلَی سَاقِ الْعَرْشِ فَرَأَیْتُ اثْنَیْ عَشَرَ نُوراً»(1)پس به دامنهی عرش الهی نظر کردم، در حالیکه در مقابل پروردگارم بودم، دوازده نور دیدم. اینکه میفرمایند: نگاه کردم، یعنی حجاب در آن مقام کنار رفت و یک مقامِ غیبیِ سراسر نور ظاهر شد و اینکه میفرمایند: در حالیکه در کنار پروردگارم بودم، چون نور پروردگار، حضرت را در برگرفته بوده و حضرت به نور خاصی منور بودهاند که موفق میشوند به ساق عرش بنگرند و جلوه های توحید ناب را نظاره کنند. چون پایههای عرش را چهار اسم تشکیل میدهد که عبارت باشد از «سُبْحَانَ اللَّهِ» وَ «الْحَمْدُ لِلَّهِ» وَ «لا إلَهَ إلا اللَّهُ» وَ «اللَّهُ أَکْبَرُ» این انوار در آن مقامِ وحدانی که جلوه میکنند، چه حقیقتی به صحنه میآید خدا میداند! حساب کنید نور سبحان اللهی در کنارش نور «لا إِلَهَ إِلاّ اللَّهُ» و نور کبریایی همه و همه جلوه کنند و حضرت محمد صلی الله علیه و آله در دامنهی چنین انواری دوازده نور ائمه علیهم السلام را ببینند. راستی چه چیزی را رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن حال از ائمه علیهم السلام دیدهاند؟ گاهی جلوهی بسیار نازلهای از نور کبریائیِ عرش الهی بر قلب سالک جلوه میکند، سالها مبهوت آن نور است، حال
1) همان.
مقام حقیقی ائمه علیهم السلام مقام جامع آن چهار اسم در مقام عرشی آن است و رسول خدا صلی الله علیه و آله مقام عرشی اوصیاء خود را نظاره کردند.
میفرمایند: «فِی کُلِّ نُورٍ سَطْرٌ أَخْضَرُ عَلَیْهِ اسْمُ وَصِیٍّ مِنْ أَوْصِیَائِی أَوَّلُهُمْ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَ آخِرُهُمْ مَهْدِیُّ أُمَّتِی» در هر کدام از آن نورها سطری سبز بود که بر او اسم یکی از اوصیای من قرار داشت که اول آنها علی بن ابی طالب و آخر آنها مهدی امت من بود. سبزبودن آن سطور مژدهای است که حضرت بدانند حقیقت اولیاءِ نبی اکرم صلی الله علیه و آله همواره زنده و با طراوت و پایدار خواهند بود و نور ائمه علیهم السلام در دامنهی عرش الهی و به پشتیبانی اسماء الهی همچنان ادامه مییابد تا خداوند با تمام جلوات خود در زمین ظهور کند.
پروردگارا! به حقیقت نور اهل البیت علیهم السلام ثواب اتصال کامل به خودت را از ما دریغ مدار.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
همینطور که مستحضرید بحث در رابطه با مقام نوری اهل البیت علیهم السلام بود. نبی اکرم صلی الله علیه و آله جریان معراج خودشان را مطرح کردند و این که خداوند به حضرت فرمود: برای اوصیای تو کرامت خود را واجب نمودم. وجوب کرامت برای اوصیای پیامبر صلی الله علیه و آله خبر از آن میدهد که ائمه علیهم السلام جایگاه خاصی در عالم دارند. سپس خداوند فرمود: برای شیعیانِ اوصیای پیامبر صلی الله علیه و آله ثواب خود را واجب کرده است. یعنی خداوند راه ارتباط با عالم معنا را برای شیعیان فراهم کرده است، مثل وقتیکه میگویند این نماز ثواب دارد، یعنی راه ارتباط با عالم معنا از این طریق فراهم است. از آنجایی که میفرماید: برای اوصیای پیامبر صلی الله علیه و آله کرامت خود را واجب کرده، معلوم میشود هرکس خواست به مقام کرامت حقیقی برسد سرچشمهی «کرامت»، اهلالبیت علیهم السلام هستند. کرامت، آن نوع از بزرگواری است که انسان متوجه میشود ارزش او از همهی عالم بالاتر است. امام
خمینی«رضواناللهعلیه» شخصیت کریمی بودند، چون در وسعتی فوق عالم زندگی میکردند و همهی حرکات و گفتار ایشان نمایانندهی جلوات مقام کریمانهی ایشان بود، صفا، بزرگی، عشق، خدمت به مردم، کم دیدن خود، بزرگ دیدن خدا، اینها همه در دل صفت کرامت نهفته است. این قسمت از روایت روشن میکند که اگر انسانها به اهل البیت علیهم السلام نزدیک شوند دارای صفت کرامت میشوند. اینکه امویان روی امیرالمومنین علیه السلام حساسند، چون بزرگی و کرامت حضرت موجب کوچکی آنها میشد و برای نفی شخصیت امیرالمؤمنین علیه السلام دست به هر کاری میزدند و همین امر بیش از پیش معلوم میکرد چه اندازه حقیر و پست هستند.
راز دستیابی به کرامت، نزدیکی به فرهنگ اهل البیت علیهم السلام است. دوری از آنها آنچنان انسان را پست میکند که منجر به اعمال غیر قابل تصوری میشود که شما در اعمال معاویه و مروان بن حکم و امثال آنها مییابید. سفیر انگلستان در خاطراتش میگوید وقتی آتاتورک در بستر مرگ بود از او میخواهد ریاست جمهوری کشور ترکیه را که یک زمانی مرکز جهان اسلام بوده، به عهده بگیرد! ملاحظه کنید چقدر باید یک مسلمان بیهویت شود که هیچ ارزشی برای مردم کشور خود قائل نباشد. آیا این نمونهی عینی بیرونافتادن از کرامت نیست؟ امروزه در کشور عربستان دویست شاهزاده تمام امکانات کشور را چپاول میکنند و در عین تحقیر مردم، در مقابل غرب هیچ کرامتی برای خود قائل نیستند. چون
نظرشان از سرچشمههای کرامت که اهلالبیت علیهم السلام هستند، برداشته شده است. هرکس و هر جامعهای به اندازهای که به صاحبان اصلی کرامت متصل است از پستی و فرومایگی و حقارت و تحقیرِ همدیگر نجات مییابد. تا به صاحبان اصلی کرامت نزدیک نشویم معنی کرامت را نمیفهمیم. برای بنده سؤال بود که چگونه علامهی طباطبایی«رحمةاللهعلیه» اینچنین دقیق مسائل را میفهمند، بعد متوجه شدم که ایشان قرآن را میفهمد و طبق قرآن بقیهی مسائل را ارزیابی میکند، یعنی به چشمهی اندیشه چشم دوخته و بر آن اساس در سایر امور فکر میکردند.
روایت مورد بحث میفرماید: خداوند اهل البیت علیه السلام را در مقام کرامت خاص قرار داده است. پس اولاً: هرکس بخواهد به حقیقت دست یابد باید با اهل البیت علیهم السلام مرتبط شود. ثانیاً: باید همین را انتظار داشت که افراد دونمایه چنین انسانهای کریمی را برنتابند و انواع تهمتها را به آنها بزنند تا حقارت خود را جبران کنند. در همین راستا استکبار جهانی با نظام اسلامی مقابله میکند و یا عوامل داخلی استکبار به صادقترین مسئولان نظام تهمت دروغ میزنند، اینها در واقع با کرامت انسانی سر جنگ دارند. اگر شما متوجه این قاعده باشید جایگاه بسیاری از تهمتهایی را که به ائمه علیهم السلام و علماء بزرگ زدهاند میشناسید و بهراحتی ریشهی بسیاری از تهمتهایی را که رادیوهای بیگانه به مسئولان نظام اسلامی میزنند میفهمید. عمده آن است که متوجه باشیم انسانهای پست با کرامتها مقابله میکنند و برای مقابلهی خود صدها پوشش به وجود میآورند. ما نباید مشغول آن پوششها باشیم، باید ماوراء پوششها ریشهی مخالفتها
را بشناسیم تا فریب آمارها و سندهای قلابی را نخوریم. هنر ما باید این باشد که کلیدهایی داشته باشیم که بتواند قفل فریبکاریهای انسانهای دونمایه را بگشاید. و آن چیزی نیست جز درک جنگ بین پستیها با کرامتها و به همین جهت ملاحظه میفرمائید مسئولان نظام اسلامی ماوراء تهمتها، با عزت تمام به کار خود ادامه میدهند، چون توانستهاند معنی کرامت را در خاندان پیامبر علیهم السلام پیدا کنند و نه در آنجایی که استکبار القاء میکند. حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» با نظر به صاحبان کرامت کار خود را ادامه دادند که اینچنین شرافتمندانه زندگی کردند و بزرگورانه رحلت نمودند، به طوری که دشمنان ایشان اقرار کردند او همهی جلالت و بزرگی را با خود به همراه داشت. و خودفروختگان استکبار به هنرمندان انتقاد داشتند که چرا در رحلت حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» هنر خودشان را در نشاندادن جلالت و کرامت او صرف کردند، در حالیکه اگر هنرمند نتواند آن زیبایی بزرگ را به نمایش در آورد دیگر هنرمند نیست.
خداوند در بالاترین مرحلهی قرب بین خود و رسولش به او خبر میدهد: «وَ لِأَوْصِیَائِکَ أَوْجَبْتُ کَرَامَتِی» و کرامت خود را برای اوصیاء و جانشینان تو واجب کردم. «وَ لِشِیعَتِهِمْ أَوْجَبْتُ ثَوَابِی» و ثواب خود را برای شیعیان آنها واجب نمودم، چون شیعیان توانستهاند راه قرب الهی را - که همان اهلالبیت علیهم السلام باشند- به خوبی بیابند. رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: عرض کردم: «یَا رَبِّ وَ مَنْ أَوْصِیَائِی» اوصیای من چه کسانی هستند؟ «فَنُودِیتُ یَا مُحَمَّدُ أَوْصِیَاؤُکَ الْمَکْتُوبُونَ عَلَی سَاقِ عَرْشِی» ندا آمد ای محمد! اوصیای تو بر ساق عرش من نوشته شده است. «فَنَظَرْتُ وَ
أَنَا بَیْنَ یَدَیْ رَبِّی جَلَّ جَلَالُهُ إِلَی سَاقِ الْعَرْشِ» پس در حالیکه در محضر پروردگارم بودم به ساق عرش نظر کردم «فَرَأَیْتُ اثْنَیْ عَشَرَ نُوراً فِی کُلِّ نُورٍ سَطْرٌ أَخْضَرُ عَلَیْهِ اسْمُ وَصِیٍّ مِنْ أَوْصِیَائِی أَوَّلُهُمْ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَ آخِرُهُمْ مَهْدِیُّ أُمَّتِی» دوازده نور دیدم که در هر نوری سطر سبزی بود بر روی آن اسم جانشینی از جانشینانم قرار داشت، اوّلِ آنها علی بن ابی طالب و آخر آنها مهدی امتم بود.
رؤیت سطر سبز در آن عالم مثل این است که شما در قلبتان سطر سبز عشق به حسین علیه السلام را میبینید. اولاً: سطری است از جنس نور و نه یک نقطهی نورانی، چون یک فرهنگ است که ظلمات را میشکافد و به همین جهت به صورت سطر ظاهر شده است. ثانیاً: سبز است که صورت حکایت از پایداری و طراوت آن فرهنگ میکند. محبت به حسین علیه السلام سبز است و همواره باقی است، چون از حیات واقعی برخوردار است. هرگز ممکن نیست بعد از هزار سال گفته شود عشق به حسین علیه السلام از قلب مردم رفت و شامل مرور زمان شد. نبی اکرم صلی الله علیه و آله با دیدن آن سطورِ نوریِ سبز رنگ از مژدهای بزرگی خبردار شدند، یعنی ای یزید اگر زیر سم اسبها حسین من را تکه تکه هم کنی، حسین من میماند. خود حضرت امام حسین علیه السلام براساس همین قاعده است که به دشمنان خود خبر میدهند: «ثُمَّ ایْمُ اللَّهِ لَا تَلْبَثُونَ بَعْدَهَا إِلَّا کَرَیْثِ مَا یُرْکَبُ الْفَرَسُ حَتَّی تَدُورَ بِکُمْ دَوْرَ الرَّحَی وَ تَقْلَقُ بِکُمْ قَلَقَ الْمِحْوَرِ»(1)به خدا سوگند که به شما مهلتی بیش از
1) اللهوف علی قتلی الطفوف، سیدبن طاوس، ص 99.
زمان سوار و پیادهشدن یک سوارکار ندهند، تا آن که آسیاب زمان شما را در زیر چرخش خُرد کند. و به حضرت زینب علیها السلام خبر میدهند که شما با عزت به شهر خود برمیگردید. حادثه ی کربلا در ظاهر چیز دیگری را نشان میداد ولی حقیقت موضوع در عالم غیب با خط سبزی که داشت چیز دیگری بود.
معلوم است که رسول خدا صلی الله علیه و آله با روبهروشدن با چنین صحنهای به شعف بیایند که خط توحیدی حضرت، سراسر تاریخ آینده را با طراوتِ تمام تغذیه میکند و لذا میفرمایند: «فَقُلْتُ یَا رَبِّ هَؤُلَاءِ أَوْصِیَائِی مِنْ بَعْدِی؟» پرسیدم که ای پروردگار من، اینها بعد از من اوصیای من میباشند؟ که حکایت از عظمت موضوع میکند و این که رسول خدا صلی الله علیه و آله از عظمت موضوع حیرت کردهاند. «فَنُودِیتُ یَا مُحَمَّدُ هَؤُلَاءِ أَوْلِیَائِی وَ أَوْصِیَائِی وَ أَصْفِیَائِی وَ حُجَجِی بَعْدَکَ عَلَی بَرِیَّتِی وَ هُمْ أَوْصِیَاؤُکَ وَ خُلَفَاؤُکَ وَ خَیْرُ خَلْقِی بَعْدَکَ» پس ندا آمد که ای محمد! آنها اولیای من و برگزیدگان و حجت من بعد از تو بر مخلوقاتم هستند و آنها جانشینان و خلفای تواند و بهترین مخلوقات من بعد از تو میباشند. خداوند با آوردن چنین تعبیراتی یگانگی بین خود و رسول خود را نمایان فرمود که چگونه اهل البیت علیهم السلام در عین آنکه جانشینان رسول خدا صلی الله علیه و آله هستند، خلفای الهی نیز میباشند. ولذا در ادامه فرمود: «وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی لَأُظْهِرَنَّ بِهِمْ دِینِی» به عزت و جلالم سوگند که دینم را با اینها پشتیبانی میکنم «وَ لَأُعْلِیَنَّ بِهِمْ کَلِمَتِی» و کلمه و سنت خود را از طریق آنها مینمایانم. که خبر از حضور و غلبهی فرهنگ اهل البیت علیهم السلام در آیندهی تاریخ دارد.
حضرت پروردگار به نبی اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند نهتنها این دوازده نور اوصیای تو بلکه اولیای من نیز میباشند. به این معنی که آنها نمایش ولایت الهیاند و هر جا میخواهید ببینید آیا خدا دارد بر یک ملتی حکومت میکند یا نه، ببینید فرهنگ اهل البیت علیهم السلام در صحنه است یا نه. و این که در مورد اهل البیت علیهم السلام فرمود: «و أَوْصِیَائِی» میخواهد روشن فرماید که توصیه و پیشنهاد آنها، توصیه و پیشنهاد خدا است. و فرمود: «وَ حُجَجِی بَعْدَکَ عَلَی بَرِیَّتِی» و آنها حجت من بعد از تو بر بندگانم هستند. یعنی ائمه علیهم السلام نمونهای روشن جهت راه ارتباط با خدا میباشند و عاملی هستند تا آن راه گم نشود و مردم راه ارتباط با خدا را در نمونههای عینی ملاحظه کنند. و از آنجایی که برداشتها و راه های زیادی هست که همه مدعی راه قرب الهیاند، و حقیقتا انسانها را به شایستگی به قرب الهی نمیرسانند، پس باید کسانی در صحنه باشند که خودشان در مقام قرب الهی باشند تا بتوانند راه را درست نشان دهند و همانطور که حضرت صادق علیه السلام فرمودند: «إِنَّ اللَّهَ أَحْکَمُ وَ أَکْرَمُ وَ أَجَلُّ وَ أَعْلَمُ مِنْ أَنْ یَکُونَ احْتَجَّ عَلَی عِبَادِهِ بِحُجَّةٍ ثُمَّ یُغَیِّبُ عَنْهُ شَیْئاً مِنْ أَمْرِهِمْ»(1)خداوند حکیم تر و کریمتر و بزرگتر و داناتر از آن است که بر بندگان خویش حجتی بگمارد سپس از امور آنان چیزی را بر حجت خود مخفی نماید. و در
1) بحار الأنوار، ج 26، ص 137.
همین رابطه امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «فَلَأنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأرْضِ»(1)زیرا من به راههای آسمان داناترم تا به راههای زمین.
راهِ بدون ارتباط با حجت خداوند راهی است که روندهی خود را سرگردان میکند چه در امور فردی و عبادی و چه در امور اجتماعی و سیاسی و اقتصادی. تجربهی تاریخی ما نشان داده در هر مرحله از زندگی که از سیرهی حجتهای الهی فاصله گرفتیم آنچنان به بیراهه افتادیم که در اقتصاد روشهای بانک جهانی برایمان حجت شد و با اختلاف طبقاتی آزار دهندهای روبهرو شدیم که هرگز با اهداف انقلاب اسلامی هماهنگی نداشت. این نشان میدهد که اگر سیرهی حجتهای خدا مدّ نظرمان نباشد در عین ادعای مسلمانی، راه دشمنان را ادامه میدهیم. یکمرتبه میبینید بعد از بیست سال زندگی در زیر سایهی نظام اسلامی، جهت مقابله با رقیبان انتخاباتی خود حاضر میشویم تمام زحمات شهدا و انقلاب اسلامی را زیر سؤال ببریم! وقتی نظرها از حجج الهی برداشته شد و دل تاریک گشت انسان نمیفهمد دارد چکار میکند. تأثیر نظر به سیره و گفتار ائمه علیهم السلام به قدری زیاد است که حضرت آیت الله بهجت«رحمةاللهعلیه» میفرمایند: «روزی یک روایت بخوانید بعد از یک سال ببینید چه میشود» وقتی با سیره و سخنان ائمه علیهم السلام مرتبط نبودیم و ارزشهای غربی ذهنها را به خود مشغول کرد، در جلسات خود غیبت مؤمنین را میکنیم و عملاً به دشمنان انقلاب اسلامی علاقمند میشویم و راههایی را که آنها پیشنهاد میکنند میپسندیم و از نور حجتهای الهی که موجب نجات ماست
1) بحار الأنوار، ج 10، ص 128.
محروم میشویم، به دلیل وجود چنین خطراتی نباید از اینکه خداوند عدهای را به عنوان حجتهای خود معرفی کرده، ساده بگذریم.
اگر با اهل البیت علیهم السلام به طور جدی مرتبط نشویم قضیه همین است که میبینید، کار به جایی میرسد که موجب بیآبروشدن انقلاب اسلامی میشویم و آنقدر دل انسان تیره میشود که طرف میگوید: در دویست سالهی اخیر دولتی به بدی دولت نهم نداشتهایم. بنده بدون آن که بخواهم از دولت نهم در نظام جمهوری اسلامی دفاعی داشته باشم عرض می کنم آیا می توان پذیرفت دولت نهم از دولتهای قاجار و پهلوی هم بدتر بوده است!؟ اگر این ها با فرهنگ اهل البیت علیهم السلام مرتبط بودند آیا کارشان به این سخنان میکشید؟ آیا با توجه به این امور میتوان نقش حجتهای الهی را در متعادلکردن گفتار و رفتار انسانها دست کم گرفت؟ افرادی که با این سخنان، دشمنان را خوشحال میکنند یک زمانی خود را یار امام خمینی«رضواناللهعلیه» میدانستند ولی به مرور طوری گرفتار سیاسیکاری شدند که فراموش کردند اعمال خود را با حجج الهی هماهنگ کنند، به دنبال تأیید غرب راه افتادند و حجتهای خود را ارزشهای غربی قرار دادند و از قرآنهای ناطق که نمونهی عینی دینداریاند چشم برداشتند، غافل از این که اسلام عبارت است از ثقلین، یعنی قرآن و عترت و قرآن به تنهایی اسلام نیست، باید یک قرآن مجسم در میان باشد که دائم نشان دهد ما نسبت به قرآن در چه شرایطی قرار داریم، در آن صورت است که در جهان ظلمتزده نسبت خود را با خدا از دست نمیدهیم. سیاسیونی که ناخواسته برای حذف رقیب دارند نظام اسلامی را زیر سوال میبرند اگر
یک روز فرصت میکردند و با توجه به سیرهی اهل البیت علیهم السلام نسبت خود را با آنها بازخوانی مینمودند میفهمیدند چقدر از سیرهی خانوادهی عصمت و طهارت علیهم السلام فاصله گرفتهاند و به نفس امّارهی خود نزدیک شدهاند.(1)
میتوان با یک ملاک روشن موقعیت خود را ارزیابی کرد، به این شکل که متوجه باشیم غرب بعد از رنسانس رابطهی خود را با عالم غیب و معنویت قطع نمود تا با عقل خود زندگی کند. غربِ بعد از رنسانس، یعنی غرب بدون حجت الهی تا آنجا که توجه به حجج الهی را مورد تمسخر قرار دادند. حال اگر کسی در نظام اسلامی مدعی است که میخواهد رییس جمهور این کشور شود ولی نسبت خود را با غرب تعیین نکرده و فرهنگ غرب را نسبت به انقلاب اسلامی به عنوان ظلمات نمیشناسد، آیا میتواند انقلاب اسلامی را به اهداف مورد نظر نزدیک کند؟ انقلاب
1) مقام معظم رهبری«حفظهالله» در رابطه با فتنهی سال 88 فرمودند: «وقتی جاهطلبیها و حسادتها و دنیاطلبیها و هوسپرستیها و شهوترانیها جلو چشم ما را بگیرند، واقعیات را هم نمیتوانیم مشاهده کنیم... در فتنهی طراحیشدهی پیچیدهی سال 88 حقایقی جلو چشم مردم بود، نگذاشتند یک عدهای این حقایق را ببینند... وقتی در یک کشور فتنهگرانی پیدا میشوند که برای جاهطلبی خودشان، برای دستیافتن به قدرت، برای رسیدن به اهدافی که به صورت آرزو در وجود خودشان متراکم و انباشته کردند، حاضر میشوند به مصلحت یک کشور، به حقانیت یک راه پشت کنند و لگد بزنند، کاری میکنند که سردمداران غربی و دشمنان درجه یک ایران به هیجان میآیند و سر شوق میآیند و از آنها حمایت میکنند.(در جمع 110هزار بسیجی در روز عید غدیر سال 89).
اسلامی بستر زندگی منتظرانی است که میخواهند به وسیلهی واسطههای فیضِ بین ارض و سماء در زمان غیبت، نظام سیاسی خود را تدوین کنند، به طوری که نه تنها نظام سیاسی آنها رابطهی آنها را با حجج الهی قطع نکند، بلکه نظام سیاسی آنها از رهنمودهای حجج الهی برخوردار باشد، زیرا ولیّ فقیه از خود چیزی ندارد، او کاشف حکم خدا و امام معصوم است. پس هم جایگاه انقلاب اسلامی به خوبی مشخص است و هم جایگاه فرهنگ مدرنیته، به این شکل که یکی بر حاکمیت حجج الهی تأکید دارد و دیگری بر نفی حجج الهی اصرار میورزد. حال اگر دولتمردی فرهنگ غربی را به عنوان یک نگاه دلپسند به عالم و آدم، اصالت داد بخواهد و یا نخواهد حجتهای الهی را نادیده گرفته و چون آنها را نادیده گرفته به غرب اصالت میدهد و نتیجهی آن این میشود که در دل جامعهی اسلامی که بنا بود از ظلمات غرب نجات پیدا کنیم، به زندگی و اهداف غربی آلوده میشویم و غربزدگی به صورتی دیگر رخ مینمایاند، چون از حجج الهی غافل شدیم و حدّاقل در امور فردی از توصیهی حضرت آیت الله بهجت«رحمةاللهعلیه» استفاده نکردیم تا قلب ما از نور آن ذوات مقدس محروم نگردد.
ما برای آنکه گرفتار غربزدگی نشویم چارهای نداریم جز اینکه با نور حجتهای خداوند زندگی کنیم. اگر به حجتهای خدا رجوع کنیم و با توجه به اینکه خداوند به پیامبرش میفرماید: آنها حجتهای من هستند معلوم میشود خود او زمینه را فراهم ساخته که رسول خدا صلی الله علیه و آله در غدیر منشأ ظهور ولایت اوصیای الهی شود و علی علیه السلام به عنوان وصی
پیامبر صلی الله علیه و آله معرفی گردد. پس ای پیامبر! به یک اعتبار اینها اوصیا تو نیستند، اوصیای مناند و تو نمایان کنندهی آنها هستی. و آنها «خَیْرُ خَلْقِی بَعْدَکَ» بهترین مخلوقات من بعد از تو میباشند. شناخت و پذیرفتن سیرهی بهترین مخلوقات عالم، بالاترین حسنه است و اگر کسی ولایت حجج الهی را پذیرفت، طبق آیهی «إِنَّ الْحَسَنَاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئَاتِ»(1)حسنات، سیئات و آثار آنها را از بین میبرند. بسیاری از نقصها و کوتاهیهای انسان از میان میرود و به شخصیتی بزرگ تبدیل میشود تا آنجایی که مفتخر به وعدهای میشود که قرآن در رابطه با آن میفرماید: «إلاّ مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلاً صَالِحًا فَأُوْلَئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَکَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِیمًا»(2)مگر کسی که توبه کند و ایمان آورد و کار شایسته کند پس خداوند بدیهایشان را به نیکیها تبدیل میکند و خدا همواره آمرزنده مهربان است. در رابطه با پذیرفتن سیرهی بهترین مخلوقات، نهتنها بسیاری از گناهان میریزد بلکه آن گناهان تبدیل به حسنه میشود تا هیچ فرصتی از فرصتهای گذشته از دست او نرفته باشد و همسنخ بهترین مخلوقات عالم بگردد.
خداوند با روشنکردن صفات اوصیای رسول خدا صلی الله علیه و آله میخواهد بگوید من نهتنها مسیر عزت خود را نشان دادم بلکه مسیر نزدیکی به بهترین مخلوقات را نیز گشودم. در نتیجه آن کسیکه مسیر ولایت فقیه را به عنوان مسیر حجج الهی در زمان غیبت شناخت از برکات ارتباط با
حجج الهی برخوردار میشود و بداند هرکس بخواهد مقابل این نور بایستد با هر دلیلی که باشد، حتماً خوار و ذلیل میشود. اتفاقات عجیبی که در دهههای اخیر همواره پیش آمده و ما کمتر از آن اندازه که شایسته است عبرت گرفتهایم، حکایت از همین موضوع دارد، در حالیکه به گفتهی مقام معظم رهبری«حفظهالله»، «بعضی از مدیریتها در بخشی از برهههای این سی سال زاویههایی با مبانی انقلاب داشتند، اما ظرفیت انقلاب توانست اینها را در درون خود قرار بدهد، آنها را در کورهی خود ذوب کند، هضم کند و انقلاب بر ظرفیت خود و بر تجربهی خود بیفزاید»(1)چون وقتی نظرها به امامان معصوم افتاد انتخابهای غلط موجب برگشت به سوی انتخابهای صحیح میشود آنهم همراه با تجربهای که از انتخابهای غلط به دست آمده و زمینهی ایجاد شعورِ برتر را برای مردم فراهم کرده تا نظام اسلامی را یک قدم جلوتر ببرد و مردم به حقیقت نزدیکتر شوند. این است معنی اینکه باید معتقد بود روح زمانه روحی است به سوی توحید برتر. زیرا انقلاب اسلامی با توجه به اینکه تنها جریانی است که نظر به حجج الهی دارد به صحنه آمده و جریانی است که با قدرت، توحید الهی را نشان میدهد تا معلوم شود نظام استکباری حبابی بیش نیست، و بحمدالله انقلاب اسلامی در صحنههای متفاوت نشان داده که استکبار جهانی هیچ غلطی نمیتواند بکند، چون نظرها به حجج الهی که نمایش کامل توحیداند، معطوف است.
1) 12/5/1388.
پروردگارا به حقیقت توحیدِ خودت هر جریانی که موجب به حجابرفتن نور انقلاب اسلامی میشود، هرچه زودتر از مقابل انقلاب برطرف بگردان.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
بحث در رابطه با مقام نبی اکرم صلی الله علیه و آله و جایگاه قدسی ائمه علیهم السلام از قول پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بود. سخن حضرت به آنجا رسید که فرمودند: خداوند اوصیای من را به صورت دوازده نور عرشی به من نشان داد که اول آنها علیبنابیطالب و آخر آنها مهدی امتم بود و خداوند فرمود: نهتنها آنها اوصیای تو بلکه اوصیاء و اصفیاء و حجت من هستند. چون همچنان که مستحضرید زمین بدون حجت خدا نمیماند و لذا بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله باید حجج الهی در عالم هستی موجود باشند تا علاوه بر نقش تکوینی واسطهی فیضبودن، مردم نمونههایی کامل از دینداری را مدّ نظر خود داشته باشند. چون خداوند رحمت مطلق است و بر اساس رحمت مطلقهاش برای دینداری ما بهترین شرایط را فراهم میکند و بهترین شرایط برای دینداری آن است که در کنار قرآن به عنوان بهترین رهنمود،
نمونهی عینی و عملی قرآن - یعنی امام معصوم- را نیز قرار دهد تا انسانها در مسیر دینداری به نتیجهی کامل دست یابند. زیرا با بودن قرآن به تنهایی، بهترین شرایط دینداری فراهم نمیشود و مسلمین در فهم قرآن گرفتار اختلاف میشوند.
وقتی روشن شد هدایت کامل با رجوع به ثقلین حاصل میشود به این نتیجه میرسیم که اگر به رهنمودهای عملی حجج الهی توجه نشود محال است در صحنههایی که باید درست تصمیم بگیریم به مشکل نیفتیم. چون انسان علاوه بر عقل و وَحی نیاز به نمونهی عملی درست عملکردن دارد. حتماً تجربه کردهاید که در بعضی موارد اگر صرفاً به عقلتان اکتفا کنید به اشتباه میافتید. ولی اگر در آن مرحله به سیرهی یکی از ائمه علیهم السلام نظر داشته باشید میتوانید به صحیحترین تصمیم دست یابید، چون توانستهاید از طریق اطلاعات دینی و دلایل خود به سیرهی آن حجت خدا نظر کنید و امام معصوم را در کنار عقل و اطلاعات قرآنی خود قرار دهید تا عقل و علمِ شما به شکوفایی لازم برسند و نتیجهبخش گردند.
با نظر به سیرهی ائمه معصومین علیهم السلام عقاید خود را عملیاتی و کاربردی می کنید تا نتیجهبخش شوند و به همین جهت لازم است بر روی سیرهی حجج الهی تدبر کنیم و از خود بپرسیم چرا مثلاً امام حسن علیه السلام در آن شرایط این کار را انجام دادند و در چه فضایی آن کار را کردند و چه نتایجی را دنبال مینمودند. پیداکردن سیرهی حجج الهی غیر از شناخت عادی آنها است، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بنا به قول شیعه و سنی فرمودند اوصیای
من دوازده نفرند.(1)
یکی از احتجاجاتی که شیعه با اهل سنت دارد در این است که به غیر از ائمهی دوازدهگانهای که شیعه مطرح میکند به راحتی نمیتوان بقیهی کسانی را که جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله شدهاند به دوازده نفر رساند.
مرحوم دیلمی در ارشاد القلوب روایتی از ابن عباس نقل میکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «مَعَاشِرَ النَّاسِ اعْلَمُوا أَنَّ لِلَّهِ تَعَالَی بَاباً مَنْ دَخَلَهَا أَمِنَ مِنَ النَّارِ وَ مِنَ الْفَزَعِ الْأَکْبَرِ فَقَامَ إِلَیْهِ أَبُو سَعِیدٍ الْخُدْرِیُّ فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ اهْدِنَا إِلَی هَذَا الْبَابِ حَتَّی نَعْرِفَهُ فَقَالَ هُوَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ سَیِّدُ الْوَصِیِّینَ وَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ أَخُو رَسُولِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ خَلِیفَتُهُ عَلَی النَّاسِ أَجْمَعِینَ مَعَاشِرَ النَّاسِ مَنْ أَحَبَّ أَنْ یَتَمَسَّکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَی الَّتِی لَا انْفِصامَ لَها فَلْیَسْتَمْسِکْ بِوَلَایَةِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام فَإِنَّ وَلَایَتَهُ وَلَایَتِی وَ طَاعَتَهُ طَاعَتِی مَعَاشِرَ النَّاسِ مَنْ أَحَبَّ أَنْ یَعْرِفَ الْحُجَّةَ بَعْدِی فَلْیَعْرِفْ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ. مَعَاشِرَ النَّاسِ مَنْ سَرَّهُ أَنْ یَتَوَالَی وَلَایَةَ اللَّهِ فَلْیَقْتَدِ بِعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ فَإِنَّهُ خِزَانَةُ عِلْمِی. مَعَاشِرَ النَّاسِ مَنْ أَحَبَّ أَنْ یَلْقَی اللَّهَ وَ هُوَ عَنْهُ رَاضٍ فَلْیُوَالِ عِدَّةَ الْأَئِمَّةِ علیهم السلام فَقَامَ جَابِرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ فَقَالَ وَ مَا عِدَّةُ الْأَئِمَّةِ؟ فَقَالَ یَا جَابِرُ سَأَلْتَنِی یَرْحَمُکَ اللَّهُ عَنِ الْإِسْلَامِ بِأَجْمَعِهِ. عِدَّتُهُمْ عِدَّةُ الشُّهُورِ وَ هِیَ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فِی کِتابِ اللَّهِ یَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ عِدَّتُهُمْ عِدَّةُ الْعُیُونِ الَّتِی انْفَجَرَتْ لِمُوسَی بْنِ عِمْرَانَ علیه السلام حِینَ ضَرَبَ بِعَصَاهُ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَیْناً ، وَ عِدَّتُهُمْ عِدَّةُ نُقَبَاءِ بَنِی إِسْرَائِیلَ قَالَ
1) به کتاب شریف «عبقات الانوار» از میر حامد حسین، ج 4، ص 116 رجوع فرمایید.
اللَّهُ تَعَالَی وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثاقَ بَنِی إِسْرائِیلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَیْ عَشَرَ نَقِیباً وَ الْأَئِمَّةُ یَا جَابِرُ اثْنَا عَشَرَ أَوَّلُهُمْ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام وَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ عجل الله تعالی فرجه»(1)ای گروه مردم! بدانید خداوند را دری است هرکس داخل آن شود از آتش جهنم و ترس قیامت در امان است. سپس ابوسعیدخُدری بلند شد و عرضکرد ای رسول خدا ما را به سوی آن در راهنمائی فرما تا آن را بشناسیم. حضرت فرمودند: آن در علیبن ابی طالب سید الوصیین و امیر المؤمنین و برادر رسول رب العالمین و جانشین آن رسول بر تمام مردم جهان است. ای گروه مردم! هرکس دوست دارد که چنگ زند بر دستگیرهی محکمی که هرگز جدا نشود باید به دوستی علی علیه السلام چنگ بزند زیرا که دوستی علی دوستی من است، پیروی او پیروی من است. ای گروه مردم! هرکس میخواهد حجت پس از من را بشناسد باید علی بن ابی طالب را بشناسد، ای گروه مردمان: هرکس خوشنود است دوست بدارد دوستی خدا را باید از علی بن ابی طالب پیروی کند زیرا که او گنجینهی علم و دانش من است. ای گروه مردمان! هرکس دوست دارد که خدا را دیدار کند در حالی که از او خوشنود است باید امامان و پیشوایان را دوست بدارد. جابر از تعداد امامان پرسید. حضرت فرمودند: خدای تو را رحمت کند با این سؤال از اسلام به تمامه پرسیدی. شمارهی امامان به شمارهی ماهها است که در نزد خداوند و در کتاب خدا دوازده ماه است. از آن روزی که آسمان و زمین را آفرید. شمارهی امامان به شمارهی چشمههائی است که برای موسی بن عمران علیه السلام هنگامی که
1) إرشاد القلوب إلی الصواب، ج 2، ص 293.
عصایش را به زمین زد گشوده شد و آن دوازده چشمه بود و شمارهی آنان به شماره نقیبان بنیاسرائیل است که خدای تعالی میفرماید: «وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثاقَ بَنِی إِسْرائِیلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَیْ عَشَرَ نَقِیباً».(1)ای جابر امامان دوازده نفرند، اول آنان علی بن ابی طالب و آخرشان حضرت قائم علیه السلام است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله ما را متوجه این امر مینمایند که اگر میخواهیم به ریسمان محکمی چنگ بزنیم که متزلزل نباشد و هر روز طرفدار یک گروه و یک باند نباشیم به ولایت علی علیه السلام چنگ بزنیم که ریشه در حقیقت پایداری در عالم غیب دارد و شخصیتی است با باطنی قدسی.
از یک طرف احکام الهی پایدار است، چون به خدایی که عین بقاء و پایداری است متصلاند، از طرف دیگر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام شخصیتهای پایداری هستند، چون دارای حقیقت نوری و باطن معنوی میباشند(2)
در حالیکه سیره و اندیشهی هیچ دانشمندی به خودی خود
1) و حقیقتاً از بنیاسرائیل عهد گرفتیم و دوازده نقیب و اندیشمند برای آنها برانگیختیم. (سورهی بقره، آیهی 60)
2) در راستای پایداری حقیقت نوری حضرت محمد صلی الله علیه و آله و حضرت علی علیه السلام است که دین همهی انبیاء و اولیاء به دین حضرت محمد صلی الله علیه و آله و به ولایت علی علیه السلام ختم میشود، محمد بن فضیل از حضرت ابی الحسن علیه السلام نقل میکند که: «وَلَایَةُ عَلِیٍّ مَکْتُوبَةٌ فِی جَمِیعِ صُحُفِ الْأَنْبِیَاءِ وَ لَنْ یَبْعَثَ اللَّهُ نَبِیّاً إِلَّا بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ وَ وَصِیَّةِ عَلِیٍّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمَا» (بحارالأنوار، ج 26، ص 280) ولایت علی علیه السلام در صحیفهی همهی پیامبران نوشته شده بود و خداوند پیامبری را مبعوث نکرد مگر به نبوت محمد و وصی او علی«صلواةاللهعلیهما».
نمیتواند پایدار باشد، مردم عادی که دیگر هیچ. بنده مکرراً به دوستان عرض کردهام ملاحظه کنید چگونه نظر مردم عادی بسیار سریع التغییر است، همان حرفی که امروز میزنند چند روز دیگر به خودی خود تغییر میدهند، به همین جهت اگر حرفی زدند و یا عمل خلافی انجام دادند نباید آن حرف و عمل را به گوش بقیه رساند و غیبت آنها را کرد، چون بر حرف و عمل خود پایدار نیستند که ما آن را در اذهان بقیه پخش کنیم و پایدار و تثبیتش نماییم. اگر گناهی را مرتکب شدند چیزی نمیگذرد پشیمان میشوند. در حالی که اگر غیبت آنها را کردیم در ذهن مردم به عنوان گناهکار میمانند و عملاً با غیبت آنها به مردم دروغ گفتهایم.
انسانهای معمولی عروة الوثقی نیستند تا در اعمال و گفتار خود پایدار باشند، رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: اگر میخواهید شخصیت پایدار و ثابتی داشته باشید باید به شخصیت کسی خود را متصل کنید که او با حقایق پایدار عالم مرتبط است و او علی علیه السلام است. شما شخصیت علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» را ملاحظه کنید که چگونه سی سال همواره حرفهای محکم بر زبان آوردند و نوشتند و از همان روزهای اول که قلم به دست گرفتند همهی سخنانشان از استحکام فوق العادهای برخوردار بود چون خودشان را به عروة الوثقی یعنی اهل البیت علیهم السلام وصل کرده بودند. معنی چنگزدن به ولایت علی علیه السلام کاری است که امثال حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» و علامه طباطبائیها انجام دادند و اندیشه و عمل خود را با
نور معارف اهل البیت علیهم السلام آبیاری نمودند تا از آن طریق بهترین شکل دینداری را انجام داده باشند. و لذا رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «فَإِنَّ وَلَایَتَهُ وَلَایَتِی وَ طَاعَتَهُ طَاعَتِی»(1)ولایت علی در حکم پذیرش ولایت من و اطاعت از او در حکم اطاعت از من است. و از این طریق ذهنها را متوجه حجّت بعد از خود مینمایند که حجت بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله چه کسی است و با این کار روشن میکنند باید در کنار قرآن، مردم متوجه حجت الهی باشند تا از آن طریق ولایت الهی را انتخاب کرده باشند و به همین جهت بر این نکته تأکید میکنند که: «مَعَاشِرَ النَّاسِ مَنْ سَرَّهُ أَنْ یَتَوَالَی وَلَایَةَ اللَّهِ فَلْیَقْتَدِ بِعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ»(2)ای مردم! اگر کسی میخواهد به ولایت الهی شاد باشد باید از علی بن ابیطالب پیروی کند تا به خزینهی علم پیامبر خدا متصل شود و طوری خدا را ملاقات کند که خداوند از او راضی باشد. جناب جابربنعبدالله انصاری«رحمةاللهعلیه» در آن جلسه از رسول خدا صلی الله علیه و آله سؤالی کرد تا حضرت ذهنها را اینچنین متوجه راز ولایت علی علیه السلام بنمایند.
جناب جابربنعبدالله انصاری همیشه به شیعه و سنی کمک کرده و در رابطه با اهل البیت علیهم السلام سؤالات خوبی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نموده به همین جهت هم حضرت در این روایت میفرمایند: ای جابر! یرْحَمُکَ الله. خدا ترا رحمت کند از من در مورد کلّ اسلام سؤال کردی. تعبیر را ملاحظه کنید. جابر از تعداد ائمه علیهم السلام سؤال میکند ولی حضرت می فرمایند: از کلّ
اسلام سؤال کردی. آیا این به این معنی نیست که اگر بتوانیم روی این دوازده امام تدبر کنیم واقعا با اسلام به معنای کامل ارتباط برقرار کردهایم؟ سپس حضرت میفرمایند: تعداد آنها به تعداد ماه های سال است. با توجه به اینکه اگر دوازده ماه نبود زندگی بر روی زمین مختل میشد، باید متوجه باشیم که تقسیم سال به دوازده ماه یک موضوع الهی است و نه یک قرارداد بشری و خداوند در این مورد میفرماید: «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْرًا فِی کِتَابِ اللّهِ یَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَات وَالأَرْضَ»(1)تعداد ماهها در نزد خدا دوازده ماه است، در کتاب الهی، روزی که آسمانها و زمین خلق شد. رسول خدا صلی الله علیه و آله با تطبیق تعداد ائمه علیهم السلام با دوازده ماه در سال روشن میکنند همینطور که دوازده ماه موجب میشود تا زندگی بر روی زمین سر و سامان بگیرد و صِرف بودن زمین و آب و هوا کافی نیست، باید به صورتهای خاصی که ماههای سال شکل میدهند از زمین و آب و هوا استفاده کرد، خداوند در کنار قرآن دوازده امام قرار داد تا زندگی دینی سر و سامان مخصوص به خود را پیدا کند. و سپس نگاهها را از زاویهای دیگر به جایگاه ائمه علیهم السلام میاندازند و میفرمایند: «وَ عِدَّتُهُمْ عِدَّةُ الْعُیُونِ الَّتِی انْفَجَرَتْ لِمُوسَی بْنِ عِمْرَانَ علیه السلامحِینَ ضَرَبَ بِعَصَاهُ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَیْناً» و تعداد آنها به تعداد چشمههایی است که برای حضرت موسی علیه السلام گشوده شد موقعی که آن حضرت عصای خود را به آن سنگ زد. حاکی از آنکه نقش ائمه علیهم السلام در
1) سورهی توبه، آیهی 36.
امت محمدی صلی الله علیه و آله نقش چشمههای گوارایی است که جان امت را سیراب میکند و از هرگونه اختلاف آنها را مصون میدارد. و سپس نگاهها را از زاویهای دیگر به جایگاه ائمه علیهم السلام انداختند و فرمودند: تعداد ائمه علیهم السلام به تعداد نقباء و اندیشمندان بنی اسرائیل است که قرآن در مورد آنها فرمود: خداوند از بنی اسرائیل تعهد گرفت و ما از میان آنها دوازده نقیب و اندیشمند برانگیختیم. نقیب یعنی انسانی که دارای اندیشهای عمیق است و میتواند جامعه را درست راهنمایی کند و لذا رسول خدا صلی الله علیه و آله در رابطه با ائمه علیهم السلام ذهنها را متوجه نقبای بنی اسرائیل میکنند تا معلوم شود ائمه علیهم السلام در امت اسلامی چه جایگاهی دارند. جامعهای که تحت راهنمایی نقبای خود نباشد به راحتی فریب میخورد و تحت تأثیر دشمنان قرار میگیرد چون مردم بدون نقباء با خیالات و با دروغهای بزرگ زندگی خواهند کرد، همان توصیهای که مشاوران هیتلر به او کرده بودند که اگر میخواهی دروغ بگویی، دروغ کوچک نگو، مردم نمیپذیرند، دروغهای بزرگ بگو. تنها اندیشمندان هستند که به سرعت متوجه آن دروغها میشوند و نمیگذارند آنها در ذهن مردم جا باز کند و در همین راستا اگر ائمه علیهم السلام نبودند حزب اموی سراسر جهان اسلام را گرفتار انحرافهای بزرگ میکرد. کینهی امثال معاویه از علی علیه السلام به همین جهت است که حضرت نگذاشتند نقشههای امویان عملی شود. حتی اگر مردمِ جامعهی ما در بعضی از مراحل تاریخی تحت تأثیر فریب فریبکاران قرار گرفتهاند، با توجه به سیرهی امامان معصوم علیهم السلام به سرعت در کار خود تجدید نظر نمودهاند، چون خداوند از طریق ائمه علیهم السلام راه صحیح را نشان داده است و
اگر سیرهی نقبای معصوم در بین ما نبود نمیفهمیدیم فریب خوردهایم یا نه؟ همانطور که خداوند از بنی اسرائیل تعهد گرفت و سپس دوازده نقیب در میان آنها قرار داد، در غدیر نیز از ما تعهد گرفت که به ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام وفادار باشیم. سپس حضرت محمد صلی الله علیه و آله در جواب سؤال جابر مصداقهای ائمهی دوازدهگانه را معرفی کردند و فرمودند: «أَوَّلُهُمْ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام وَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ عجل الله تعالی فرجه» اول آنها علی علیه السلام و آخر آنها قائم عجل الله تعالی فرجه است.
این روایت را در رابطه با دوازدهگانهبودن اوصیای پیامبر صلی الله علیه و آله، به عنوان نمونه عرض کردم در حالی که در روایات شیعه و سنی روایات فروانی داریم که با تدبّر در آنها معارف گرانقدری در اختیار ما قرار میگیرد.(1)
برمیگردیم به متن روایتی که امیرالمؤمنین علیه السلام از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله مطرح فرمودند که در معراج رسول اکرم صلی الله علیه و آله حضرت حق فرمود این انوار دوازدهگانهی عرشی، اوصیای من و خلفای تو هستند. عنایت بفرمائید جایگاه امامان دوازدهگانه را در کجا قرار دادهاند و چگونه ذهن ما را از اعتباریات به سوی حقایق سوق میدهند. اگر انسان متوجه شود باطن
1) جابر بن عبدالله انصاری از قول پیامبر صلی الله علیه و آله نام هر دوازده امام را نقل می کند که می توانید به کتاب مناقب مرتضوی از کشفی ترمذی حنفی،ص56 رجوع فرمایید.و یا احمد حنبل از جابر بن سمره نقل می کند شنیدم پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «یکون لهذه الامه اثنا عشر خلیفه». قندوزی از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کرده:امامان بعد از من دوازده نفرند اول ایشان تویی یاعلی! و آخرشان قائم است که خدا به دست او مشارق و مغارب زمین را می گشاید.(نوید امن وامان،ص68).
ائمه علیهم السلام حقایق عالیه است و خداوند با نظر به باطن آنها، آنها را انتخاب کرده معنی دنیا و زندگی در آن را طور دیگری میفهمد که چگونه خداوند بهترین شکل دینداری را با چنین اوصیایی برای بشریت ممکن کرده است. خداوند انسانهایی با کمالات خاص و با ولایت تکوینی پرورانده تا به صورتی اساسی زندگی ما را متحول کنند. تا زمانی که فکر کنیم ائمه علیهم السلام فقط انسانهای خوبی هستند، هنوز آنها را نشناختهایم و نمیتوانیم از کمالات خاص آن ها بهره بگیریم و تحول اساسی در خود ایجاد کنیم. عدهای در این حدّ جلو آمدهاند که ائمه علیه السلام انسانهای برترند، در حالیکه از جهتی میتوان گفت، ائمه علیهم السلام در مقام قدسی خود از ملائکه هم برترند و به این معنی برتر از انساناند. ممکن است بفرمائید در آن صورت یک نحوه جبر و تبعیض پیش میآید. در جواب باید گفت چنین نیست، باید بتوانید این شبهات را حل کنید تا ابوابی از معارف برای شما گشوده شود نه این که از ترس جبر و تبعیض جرأت ادامه دادن موضوع را از خود بگیرید.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند از همان لحظه که پیامبر صلی الله علیه و آله را از شیر گرفتند خداوند بزرگترین ملک را مأمور تربیت ایشان کرد.(1)
پس معلوم است چنین آدمی که در چنین شرایطی تربیت شود با آدمهای عادی خیلی فرق میکند ولی عنایت داشته باشید نتیجهی این کار به ما میرسد چون اگر حضرت محمد صلی الله علیه و آله دارای چنین ظرفیتی نبود، امکان گرفتن وَحی الهی برای هیچکس پدید نمیآمد. پس جبر به آن معنی که اختیار و انتخاب را
1) نهج البلاغه، خطبهی 193.
از حضرت محمد صلی الله علیه و آله بگیرد در میان نیست، همچنان که تبعیض به معنی منفی آن در کار نیست. اما بالاخره خداوند کسانی را برای هدایت ظاهری و درونی ما فرستاده که شخصیت آنها ریشه در باطنیترین مراتب عالم دارد و با نظر و ارتباط با باطن عالم ما را هدایت میکنند. حساب کنید اگر امامان فکر کنند و چیزهایی یاد بگیرند و در آن رابطه ما را هدایت کنند، همیشه ما در هدایتی ناقص قرار داریم. چون آنها آنقدر که فکر کردهاند میدانند و نسبت به آن موضوعاتی که هنوز در مورد آن فکر نکردهاند چیزی نمیدانند، در حالی که بشر برای هدایت خود به کسانی نیاز دارد که از ابتدا همهی حقایق عالم را بشناسند و بر آن اساس بشریت را هدایت کنند و منشأ تحول اساسی در انسانها بگردند.
فراموش نفرمائید که ائمه علیهم السلام در رابطه با خدا وظیفهای نسبت به خود دارند که با عبادات طاقتفرسا به آن میپردازند به طوری که نماز شب برای رسول خدا صلی الله علیه و آله واجب بوده است و یا روایت داریم که امیرالمؤمنین و امام حسین و امام سجاد علیهم السلام در شبانهروز هزار رکعت نماز میخواندند.(1)راوی میگوید: «أَنَّ مَوْلَانَا الصَّادِقَ صلی الله علیه و آله کَانَ یَتْلُو الْقُرْآنَ فِی صَلَاتِهِ -فَغُشِیَ عَلَیْهِ- فَلَمَّا أَفَاقَ سُئِلَ مَا الَّذِی أَوْجَبَ مَا انْتَهَتْ حَالُهُ إِلَیْهِ- فَقَالَ -مَا مَعْنَاهُ- مَازِلْتُ أُکَرِّرُ آیَاتِ الْقُرْآنِ حَتَّی بَلَغْتُ إِلَی حَالٍ کَأَنَّنِی سَمِعْتُهَا مُشَافَهَةً مِمَّنْ أَنْزَلَهَا»(2)حضرت صادق علیه السلام در نماز خود قرآن می خواند تا آنکه بیهوش
شد، بعد که به هوش آمدند از ایشان سؤال کردند چه شد که حال شما تغییر کرد؟ در جوابِ سؤال - به این مضمون- فرمودند: آنقدر آیات را تکرار کردم که گویا آنها را از کسی که نازل کرده میشنوم. این آن قسمت از وظیفهای است که در رابطه با خدا نسبت به خود دارند، و یک وظیفهای هم نسبت به بشریت دارند که به کمک مقام عرشیِ خود، انسانها را هدایت میکنند تا انسانها کمالات خود را به فعلیت رسانند. آری با ارتباط با اهل البیت علیهم السلام به عنوان حجتهای خداوند میتوان از هرگونه شکست خود را مصون داشت و راه تعالی را در مقابل خود گشود زیرا حجتهای الهی عاملی هستند که بشریت بیهویت نماند وگرنه مثل قاتلان سیدالشهداء علیه السلام دینداری میکنند بدون آنکه تدین آنها مبنا داشته باشد.
پروردگارا! به حقیقت خودت شرایط دینداری صحیح را از طریق ائمه علیهم السلام برای ما فراهم بفرما.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
رسول خدا صلی الله علیه و آله در رابطه با اینکه مقام نبی بالاتر از ملائکه است گزارشی از سفر معراجی خود پیش کشیدند و اینکه در آن سفر چگونه ملائکه از طریق انوار عالیِ اهل البیت علیهم السلام تسبیح و تهلیل و تحمید و تمجیدِ خدای را انجام دادند، تا آنجا که خداوند در آن سفر مقام کرامت اوصیای رسول خدا صلی الله علیه و آله و دوازدهگانهبودن انوار عرشی آنها را به آن حضرت نشان داد و فرمود: «وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی لَأُظْهِرَنَّ بِهِمْ دِینِی وَ لَأُعْلِیَنَّ بِهِمْ کَلِمَتِی وَ لَأُطَهِّرَنَّ الْأَرْضَ بِآخِرِهِمْ مِنْ أَعْدَائِی» به عزت و جلالم سوگند که حتماً دین خود را به وسیلهی آنها ظاهر خواهم کرد و کلمهی خویش را به دست ایشان بلند نمایم و زمین را به دست آخرین آنها از دشمنانم پاک مینمایم.
قسمت آخر حدیث قاعدهی مهمی را گوشزد میفرماید که بسیار قابل استفاده است و آن اینکه خداوند خبر میدهد، سیر عالم به سوی نور و طهارت و پاکی است و پاکترین انسانها در انتهای تاریخ، عالم را مدیریت میکنند. یک قاعدهای در علوم عقلی هست که میفرماید همواره غایت شئ به عنوان علت غائی، مقصد اصلی خلقت هر چیزی است. از طرفی معلوم است که مقصد اصلی خلقت این عالم، ظهور عالیترین شکلِ اسماء الهی در این عالم است. عالم برای آن که بسترِ ظهور کمال الهی باشد خلق شده و برای این که بستر ظهور کمال باشد باید تمام شرایط در راستای چنین هدفی فراهم شود و برای اینکه تمام شرایط جهت چنین هدفی فراهم شود باید هرگونه شرک و ظلم و جهلی در این عالم از بین برود و برای اینکه هر گونه شرک و ظلم و جهلی از بین برود باید مدیریت این عالم توسط انسانهایی معصوم انجام بگیرد. این است که حتماً در ذات عالم، حاکمیت انسانهای معصوم نهفته است.
نکتهی مهم در این روایت آن است که حضرت رب العالمین به دو اسم از اسماء نافذ خود سوگند یاد میکند که چنین کاری را انجام میدهد، میفرماید: «وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی» سوگند به عزت و جلالم، حتما من دینم را توسط اوصیای رسول خدا صلی الله علیه و آله در این عالم حاکم و ظاهر میکنم و کلمهی حق را برتر از همهی کلمات و فرهنگها قرار میدهم. خداوند وعده داده که زمین را به دست آخرین اوصیای رسول خدا صلی الله علیه و آله از دشمنان خداوند پاک میگرداند تا دیگر مانعی جهت تجلی انوار الهی در
میان نباشد. «وَ لَأُمَکِّنَنَّهُ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا» و او را بر شرق و غرب زمین تمکُّن و سیطره خواهم داد. تا آن جلوهی عالیهای که مقصد خلقت عالم بود محقق شود. به این جهت حضرت رب العالمین تأکید بر تحقق چنین موضوعی دارند که ذات عالم جز به این صورت به کمال خود دست نمییابد.
وقتی انسان فهمید انتهای عالم به سوی نور است هیچ وقت چشم خود را از آن انتها بر نمیدارد. وقتی چشم خود را از آن انتها بر نداشت همواره از هر جریان غیر الهی عبور میکند و اسیر آن نمیشود و دل به آن نمیبندد و دشمنان خداوند نمیتوانند جریانهای غیر حق را بر او تحمیل کنند. اینکه میبینید روحیهی شیعه با بقیهی ملتها متفاوت است به جهت چنین عقیدهای است. از آنجایی که شیعه متوجه است جریان عالم به سوی نور است و احکام الهی در تمام ابعاد زندگی بشر تجلی میکند و کلمهی پروردگار برتری مییابد، هرگز گرفتار یأسِ تاریخی نمیشود. امروزه کلمههای غیر الهی در صحنه است و میلها و امیدهای واهی را دامن میزنند. همینکه گفته میشود هرچه فلان کارشناس گفت میپذیریم، خبر از آن میدهد که کلمهی «اَعْلی» و سخن برتر نظر فلان کارشناس است و نه «کلمةُ الله». اگر میگفتیم چون نظر فلان کارشناس مطابق حق است پس آن را میپذیریم، این خوب بود، چون اقتضای دین آن است که بر آن تدبّر کنیم و کارشناسانه نظر دهیم، کاری که فقها در
احکام و فلاسفه در امور عقلی انجام می دهند و با تدبّر در آیات و روایات، متوجه قواعد عقلی دنیا و آخرت میشوند. ولی امروزه ظلماتِ اصالت دادن به امیال انسانها نمیگذارد کلمهی حق حاکم باشد اما توجه به وعدهی خدا روشن میکند که بالاخره این حالت میگذرد، چون اصل عالم و فلسفه ی خلقت آن، این نیست که کلمهی غیر حق اعلی باشد. حضرت ربالعالمین میفرماید که این عالم باید بگذرد و به جایی برسد که زمین از همهی دشمنان پروردگار پاک شود و این چیزی نیست که تخلفپذیر باشد. همین که روحی گرفتار وضع موجود نباشد و نظر به وعدهی الهی داشته باشد، امیدوارانه به آینده فکر میکند. وقتی امیدش به آیندهای شد که سراسر نور است، چگونه میتواند به ظلمات موجود دلخوش کند و آن را تحمل نماید؟ چون انسان در نگاه دینی به واقعیترین واقعیاتِ عالم نظر میکند و در نتیجه هرگز گرفتار روزمرگی نمیشود.
راز اینکه جباران در طول تاریخ بر شیعه فشار میآورند این است که میدیدند و میبینند شیعه وضع موجودی را که جباران و ستمگران ایجاد میکنند نمیپذیرد، در عین آنکه مستقیماً هم مقابله نمیکند. روش جمهوری اسلامی را در برخورد با استکبار ملاحظه کنید که چگونه سیاستِ تنشزدایی را با عدم تحمل ظلم جمع کرده است. در عین اینکه مثل گروه طالبان عمل نمیکند که عواطف مردم را جریحهدار نماید، مثل کوه در مقابل زورگویی استکبار میایستد. حتی وقتی جوانان حزب الله لبنان - در همان اوایلی که انقلاب اسلامی پیروز شده بود - در کانال
سوئز مینگذاری کردند تا امنیت این شاهراه بین المللی را بههم بزنند، حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» سریعا آنها را از آن کار منع کردند، چون روحیهای که شیعه به نور ائمه علیهم السلام در خود ایجاد کرده نظر به آیندهی امیدبخش دارد و این با عدم تشنج جلو میرود و موجب میشود دشمن نتواند افکار عمومی را علیه ما تحریک کند.
یکی از شخصیتهای آمریکایی گفته بود «ایرانیان شطرنجبازان بسیار دقیقی هستند، یک لحظه غفلت کنی ماتت میکنند». ما شطرنجبازان حرفهای نیستیم ولی امامانمان به ما میگویند چگونه عمل کنیم و این نوع حرکات به جهت توجه به این موضوع است که میدانیم ذات عالم به سوی نور در حرکت است و باید مناسبات و مدیریتهای معقولی را نسبت به آن آینده تنظیم کنیم که بدون بهانهدادن بهدست حاکمان ظالم، بیآیندهبودن جباران و آیندهداری شیعه رقم بخورد و لذا است که منصور دوانیقی از دست حضرت صادق علیه السلام کلافه است و یا متوکل در مورد حضرت هادی علیه السلام میگوید: «وَیْحَکُمْ قَدْ أَعْیَانِی أَمْرُ ابْنِ الرِّضَا»(1)وای بر شما کار ابن الرضا مرا درمانده و عاجز کرده است. حضرت امام هادی علیه السلام با متوکل به صورت مستقیم درگیر نمیشوند ولی بیسر و صدا طوری عمل میکنند که حاکمان ظالم احساس کنند هیچ آیندهای ندارند، به طوری که هر چه بکنند کار را خرابتر کردهاند، نه میتوانند آنها را به قتل برسانند و نه زندانشان کنند و نه آزادشان بگذارند، در هر صورت آیندهی خود را تیره و تار کردهاند. اینکه میبینید دشمنان نظام اسلامی
1) الإرشاد، ج 2، ص 307.
نمیدانند در مقابله با ما چکار کنند به جهت آن است که روش نظام اسلامی به روش اهلالبیت علیهم السلام نزدیک است.
فرهنگ غربی مایل است ما هم مثل سعودیها و مثل خیلی کشورهای دنیا، از یک طرف فرهنگ غربی را بپذیریم و از طرف دیگر در کنار آن فرهنگ نمازمان را هم بخوانیم. فرهنگ غربی از این که شما ظاهر اسلام را رعایت کنید نگران نیست، نگرانی آن از این است که شما به شرایطی غیر از وضع موجود دل بسته باشید و عزمتان، عزم عبور از این فکر و فرهنگ به سوی آن نور باشد و بخواهید با آن طمأنینهای که اهل البیت علیهم السلام نشان دادند زندگی خود را به آن سمت سوق دهید. حتی ممکن است برای شما دامهای حساب شدهای پهن کنند که مستقیماً با فرهنگ غربی درگیر شوید. کاری که با بنلادن و القاعده انجام میدهند، تا از این طریق فرهنگ غربی بتواند شخصیت اسلام را خشن و غیر منطقی جلوه دهد و به آیندهی خود امیدوار شود. ما هرگز فریب چنین دامی را نمیخوریم چون معتقدیم باید شرایط خاصی فراهم شود تا مردم از فرهنگهای غیر قدسی روی برگردانند و در آن حال است که افق روشن میشود و ظلمات فرو میریزد. اگر پنجاه سال قبل از پیروزی انقلاب اسلامی گفته میشد امکان دارد با حضور مردمی بیدار و معتقد به حاکمیت امام معصوم و به رهبری فقیهی هوشیار، رژیم شاهنشاهی را سرنگون کرد، هیچکس باور نمیکرد. همه میگفتند شاه قدرت و اسلحه و ارتش دارد. حتی در همان سالهای
آخر که فعالیتهای مردم برای سرنگونی رژیم شاه تشدید شده بود دو نوع فکر مطرح بود، یک طرز فکر سخت معتقد به مبارزهی مسلحانه بود و یک طرز فکر مثل حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» و مقام معظم رهبری«حفظهالله» معتقد به حرکتهای مردمی بودند و این که با تغییر روح مردم و جهتدادن به افکار عمومی میشود مناسبات را تغییر داد. طرز فکر دوم بود که انقلاب را پیروز کرد و امثال چریکهای فدایی و مجاهدین خلق هیچ اثری و نقشی در پیروزی انقلاب نداشتند. روش هدایت افکار عمومی روش دقیقی است که شما در سیرهی ائمه علیهم السلام ملاحظه میکنید که در عین دشمنی با حاکمانِ کفر، بدون درگیری مسلحانه، آنها را از نظر فرهنگی خلع سلاح میکردند و امکان ادامهی کار را از آنها میگرفتند تا اگر شرایط فراهم شد و جامعه آمادهی اجرای حکم خدا در امور خود گشت، حاکمیت را بهدست گیرند.(1)
روش صحیح و کارآمد روشی است که اهداف الهی را با روح ملتها جلو ببریم و مانع نقشههای دشمن شویم، کاری که روحانیون در زمان رضاخان انجام دادند. از خود بپرسید چرا رضاخان همهی مخالفان خود را رها کرده بود و فقط با روحانیون درگیر بود؟ رضاخان فکر میکرد با اسلحه و زور و ارتش هر کاری که میخواهد با قلدری میتواند انجام دهد و فقط روحانیون مانعاند و تصور میکرد روحانیت یک گروه و قشرند و متوجه نبود حرف روحانیت یعنی افکار عمومی و به همین جهت
1) در رابطه با عدم آمادگی مردم بود که حضرت صادق علیه السلام بعد از سقوط بنیامیه حاکمیت را بهدست نگرفتند.
هم نتوانست در مقابل روحانیون کاری بکند و به خوبی احساس کرده بود آیندهی او تیره و تار است و لذا هرچه میکرد کار بدتر میشد. وقتی همسر و دختران رضاخان در عید نوروز به حرم حضرت معصومه رفتند و در انظار عمومی چادرهایشان را عوض کردند و رعایت نامحرمان را ننمودند، مرحوم بافقی فقط گفت این کار حرام است. مردم پیرو آن، شروع به اعتراض کردند، رضاخان که به دنبال بهانه بود برای تقابل با روحانیون، از تهران حرکت کرد و با چکمههایش داخل حرم آمد و آیتالله بافقی را کتک زد و به شهر ری تبعید کرد. از این به بعد مردم با ازدحام زیاد به زیارت حضرت عبدالعظیم میرفتند تا نشان دهند کار رضاخان را قبول ندارند و شعر ساختند که:
چه خوش بود که برآید به یک کرشمه دو کار
زیارت
شه عبدالعظیم و دیدن یار
چون روح ملت، رضاخان را نپذیرفت انگلستان مجبور شد برای حفظ ظاهر، او را به جزیرهی موریس تبعید کند و عملاً آنچه مردم میخواستند عمل شد.
اگر به افق نوری که در پیش است اطمینان داشته باشیم تبلیغات دنیای کفر به سرعت بیاثر میشود. صدام با آن همه نیرو و تجهیزات به ما حمله کرد ولی چون حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» به حاکمیت نورِ معنوی اطمینان داشتند با این که در بیمارستان قلب بودند فرمودند: «دیوانهای یک
سنگی انداخته و فرار کرده». از آن جایی که حضرت امام«رضواناللهعلیه» به افق نور معتقد بودند و به روش اهل البیت علیهم السلام عمل میکردند و نه به روش صدام، واقعیت همان بود که ایشان فرمودند؛ ما جنگ را شروع نکردیم ولی وقتی شروع شد به خوبی دفاع کردیم و ملاحظه فرمودید چقدر شیرین دفاع کردیم و به همین جهت اینهمه دلربا بود، به طوری که جوانان کم سن و سال التماس میکردند تا مسئولان اجازه دهند در جبهه شرکت کنند. دفاع همیشه شیرین و زیبا است و کشتهشدن در مسیر دفاعِ از حق بهترین شادیها را به همراه دارد. اگر کسی برای حق فانی شد، به حق باقی میگردد، مثل آب کوزهای که در جوی بریزند، آن آب نابود نمیشود بلکه به جوی باقی میگردد. در تظاهرات برای سرنگونی نظام شاهنشاهی چون قصد جوانان حاکمیت حق بود، خیلی راحت آمادهی شهادت بودند، راحت هم شهید میشدند، چون میدانستند جایگاه این انقلاب نفی باطل و به صحنه آوردن حق است و حرکتی است به سوی نور.
نظام اسلامی در رویارویی با استکبار به افق نور مینگرد و مسالمت آمیزانه کوتاه نمیآید حتی اگر در این جهتگیری کشته هم بدهیم به سوی نور کشته شدهایم، چون میدانیم در این مسیر اولیایی بر جهان حاکم میشوند که معصوماند و خلفای الهی هستند. میفرماید این آینده را همیشه در جلو خود داشته باشید، آیندهای که خداوند جلوی ما گذاشته و برای ادامهی حیات ما حاکمیت اولیای معصوم را رقم زده. در مسیر نگاه به چنین آیندهای، در هر مقطعی قرار بگیرید مثل این است که با امام
زمان عجل الله تعالی فرجه زندگی میکنید. عمده آن است که متوجه شویم خداوند چه آیندهای را برای جهان رقم زده که میفرماید: به وسیلهی آخرین وصی رسول خدا صلی الله علیه و آله زمین را از دشمنانم پاک میگردانم. «وَ لَاُمَکِّنَنَّه مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبِهَا» و حتماً او را بر شرق و غربِ زمین تمکّن و سیطره خواهم داد. «وَ لَأُسَخِّرَنَّ لَهُ الرِّیَاحَ» بادها را مسخر او میکنم «وَ لَاُذَلِّلَنَّ لَهُ السَّحَابَ الصِّعَابَ»(1)ابرهای سختی که بهراحتی باران نمیدهند را فرمانبردار او مینمایم. «وَ لَأُرَقِّیَنَّهُ فِی الْأَسْبَابِ» و تمام اسبابها و وسایل عالم را برایش نرم و آسان میکنم که بتواند بر آنها سیطره داشته باشد. «وَ لَأَنْصُرَنَّهُ بِجُنْدِی» با لشکریان خود یاریاش میکنم «لَأَمُدَّنَّهُ بِمَلَائِکَتِی» و به وسیلهی ملائکهام به او مدد میرسانم. «حَتَّی یُعْلِنَ دَعْوَتِی وَ یَجْمَعَ الْخَلْقَ عَلَی تَوْحِیدِی» تا اینکه دعوتم بر همه جا غالب شود و خلق بر توحید و یگانهپرستی اجتماع کنند، همهی انسانها متوجهی حضور یگانهی پروردگار شوند و با رجوعِ به حق امور خود را بگذرانند. «ثُمَّ لَأُدِیمَنَّ مُلْکَهُ وَ لَأُدَاوِلَنَّ الْأَیَّامَ بَیْنَ أَوْلِیَائِی إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ» سپس حاکمیت او را با همان حالت توحیدی، پایدار کرده و روزگار را تا روز قیامت به دست اولیای خود دست به دست میگردانم. دیگر سلسلهای نمیآید تا حاکمیت توحیدی امام معصوم را سرنگون کند. و این است راز امیدواری ما به آینده.
1) بحار الأنوار، ج 52 ، ص 312.
در شرایطی که عالم به بلوغ خود برسد از یک جهت حقیقت امام معصوم که حاکمِ بر امور است، مقام «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ» میباشد و تمام مخلوقات هستی در قبضه او است، از جهت دیگر نظام تشریع و امور سیاسی، تربیتی و اقتصادی در قبضهی او قرار گرفته و حاکمیت تکوینی با حاکمیت تشریعی متحد شده است. این جا است که تواناییها و استعدادهای عالم به نحو کامل در اختیار بشریت قرار میگیرد. معنی اینکه استعدادهای عالم تکوین در اختیار عالم تشریع و امور اجتماعی- اقتصادی بشر قرار گیرد را با این مثال تصور کنید که گفتهاند یک روز که معدهی انسان جهت هضم غذا فعالیت میکند به اندازهای است که همهی آزمایشگاههای دنیا فعالیت میکنند و یا آن انرژی که قلب به صورت تکوینی در یک بیست و چهار ساعت بهکار میبرد به اندازهای است که یک لکومتیو به دور کرهی زمین بگردد و انرژی مصرف کند. در نظر بگیرید وقتی این نیروهای تکوینی که در طبیعت هست در مسیر رفع حوائج بشر قرار گیرد چگونه این وعدهی خداوند محقق میشود که میفرماید: «وَ لَأُرَقِّیَنَّهُ فِی الْأَسْبَابِ» همهی اسباب را رام او نمایم و همه چیز را فرمانبردار او میکنم. به همان صورتی که بدن در هماهنگی کامل فرمانبردار روح انسان است.
انسانها را ملاحظه کنید چگونه براساس برنامهی نفس ناطقه یا روحشان راه میروند و به جهت تدبیر نفس ، تمام اعضای بدنشان نسبت به هم در هماهنگی کامل می باشد. اینهمه نظم به جهت حضور روح است، آن وقت عنایت داشته باشید حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه از نظر
تکوین، روح این عالماند و تمام این عالم با تمام مناسباتش بر اساس مدیریت تکوینی حضرت اداره میشود. حال اگر حضرت مدیریت تشریعی عالم را هم به عهده بگیرند، همه چیز در اوج شکوفایی خود قرار میگیرد. با توجه به این امر است که خداوند میفرماید: بادها را در اختیار او قرار میدهم و ابرهای دور دست فرمانبردار او میشوند و لشکریانم و ملائکهام به یاری او میآیند. از جهت صعود معنوی که انسانها تحت تجلی انوار حضرت قرار میگیرند حضرت باقر علیه السلام میفرمایند: چون قائم ما قیام کند خداوند دست او را بر سر بندگان قرار میدهد و در نتیجه به نور آن سرپرستی، عقل آنها جمع میشود.(1)در روایت مورد بحث خداوند میفرماید: «وَ تَجْمَعَ الْخَلْقُ عَلَی تَوْحِیدِی» و مردم به گرد توحید من جمع میشوند و همچون عارفانی بزرگ متوجه حضور همهجانبهی حق در عالم میگردند. با تدبّر در این نکته متوجه میشویم هر چه زمانه به حاکمیت امام معصوم علیه السلام نزدیک شود استعدادهای معنوی عالم بیشتر به کمک بشر میآید و امور انسانها با صفای بیشتر طی میشود و این به شرطی است که حاکمان متدین در صحنهی مدیریت جامعه امور مردم را سر و سامان دهند وگرنه با آنچه در دانشگاهها تدریس میشود و کارشناسانِ مسائل جامعه از آن اطلاع دارند، نمیتوان امور جامعه را به سامان رساند، چون محدودهی آگاهی آنها عقل جزیی بشری است و نه عقل قدسیِ همه جانبهنگر.
1) اصول کافی، ج 1، ص 10.
تفاوت عقل بشری با مدیریت معنوی را در تفاوت حرکات انسان با حرکات رباطها میتوانید ملاحظه کنید. برای اینکه یک رباط از چند پله بالا برود چندین کامپیوتر غولآسا باید محاسبات درازمدت داشته باشند تا چنین برنامهای تنظیم شود. لحظه لحظهی حرکت یک رباط نیاز به برنامههای مفصل دارد، در حالیکه شما با تدبیری که روح مجردتان دارد به راحتی و خیلی بهتر از رباط، بدن خود را تنظیم میکنید و با پاهای خود از پلهها بالا میروید. عقلِ یک کارشناس مثل برنامهای است که به رباط میدهند و با آن عقل میخواهد مناسبات یک جامعه را سر و سامان دهد، هر اندازه هم که جوانب کار را در نظر بگیرد مثل عقل قدسی عمل نمیکند، نتیجه ی کار کارشناسانِ منقطع از عقل قدسی، میشود ورشکستگی بانکهای امریکا که در اوج پیروزی، با شکست خود روبهرو شدند. همیشه اینطور بوده، چون وجهی را میبینند و وجوهی را نمیبینند، چیزی نمیگذرد با آثار منفی وجوه پیشبینی نشده روبهرو میشوند.
همیشه وقتی ملاحظه کردید جریان غیر حقی در حال پیشروی است و گسترش پیدا کرد بدانید زمان سقوطش فرا رسیده است. این درست برعکس جریان حق است که باید بستر تحقق خود را آماده کند و موانع را به صورت منطقی و همهجانبه پشت سر بگذارد ولی وقتی شرایط ظهورش فرا رسید وعدهی خداوند تحقق مییابد که فرمود: «لَأُدِیمَنَّ مُلْکَهُ» حتماً حاکمیت او را دائمی میگردانم. وقتی حق به معنی واقعی حاکم شد دیگر چون خداوند وعده داد «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ»(1)عاقبت از آنِ متقین است و
1) سورهی اعراف، آیهی 128.
امام باقر علیه السلام در این رابطه فرمودند: «لَیْسَ بَعْدَ مُلْکِنَا مُلْکٌ»(1)بعد از حاکمیت ما حاکمیتی نیست. بالاخره وقتی فکر من و شما حق نیست باید برود و فکر صحیح بیاید، اما فکر صحیح که آمد دیگر میماند.
جریان نور که مکتب تشیع به آن نظر دارد همیشه در عالم جریان داشته و مسیر تاریخی خود را طی کرده و موانع و دشمنان خدا را پشت سر گذارده و جلو رفته است. هیچ حادثهای عجیب تر از دفاع هشت ساله در دوران معاصر نبود، دیدید بالأخره چه شد! با این همه انرژی عجیب که برای سرکوب ملت ما صرف کردند کسی باورش میآمد که صدام اینطور خوار شود؟ سرنوشت کسی که جنگ را به پا کرد از همه بدتر شد، هم شکست خورد و هم خوار و ذلیل شد. از این حادثه میتوان عبرتی بزرگ نصیب خود کرد. این انقلاب به جهت روح امامتیِ خود چنین تواناییهایی دارد. وقتی با ملاکهایی که از طریق فرهنگ اهل البیت علیهم السلام به دست آوردهایم به انقلاب اسلامی نگاه کنیم، هرکس وظیفهی خود را انجام میدهد و با تمام دلگرمی سعی میکنیم خود را هماهنگ آیندهی فرهنگ امامت نمائیم. برای چنین هماهنگی در عین عدم پذیرشِ ظلم و ظلمات دوران، چون به آینده امیدواریم با حوصله و عدم تشنج جلو میرویم. مثل آن باغبانی که حصار محکمی دور باغ خود کشیده و دلواپس نیست گوسفندان از دستش بروند. وقتی متوجه شدیم عالم چه اندازه منظم است و اندیشهی تشیع چه اندازه محکم میباشد، جایی برای نگرانی نمیماند و سراسر زندگی را آرامش فرا میگیرد. چیزی که در
1) بحار الأنوار، ج 46، ص 264.
سیرهی همهی امامان علیهم السلام مشاهده میکنیم و اینکه هر کدامشان حلقهای از حلقههای نور بودند به سوی آیندهی حاکمیت حق.
شیعه وظیفه دارد با حوصله و با این دید که آینده از آنِ حکومت حق است در مسیر جریان تاریخیِ نور قدم بگذارد و بداند در این مسیر میشود هم شهید شد و هم در عین شهیدشدن، زنده بود و هم با نشاط و بدون هر اضطراب و با امیدواری کامل و آزاد از هر آلودگی که ظلمات زمانه در صدد است بر انسان ها تحمیل کند، حیات را ادامه داد. زیرا میدانیم انتهای عالم به سوی نور و عصمت است و عالم به شکوفایی کامل میرسد.
خدایا به حقیقت حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه ما را در توجه کامل به آن حضرت قرار ده تا امیدوارانه زندگی کنیم و مرگمان را نورانی بگردانیم.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
قرآن
نهج البلاغه
بحارالأنوار، محمدباقر مجلسی«رحمةاللهعلیه»
الکافی، ابیجعفر محمدبنیعقوب کلینی«رحمةاللهعلیه»
کمال الدین، شیخ صدوق
چهل حدیث، امام خمینی«رضواناللهعلیه»
شرح بر زاد المسافر، سید جلال الدین آشتیانی
الاحتجاج علی اهل اللجاج، احمدبن علی طبرسی
الغیبةالنعمانی، محمد بن ابراهیم نعمانی
کلمات مکنونه، فیض کاشانی
امالی، شیخ صدوق
من لا یحضره الفقیه
مستدرک الوسائل
جامع الأسرار، سید حیدر آملی
الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد
آدابالصلواة، امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه»
شرح فصوص قیصری، سیدجلالالدین آشتیانی
اثباتالهدی
تصنیف غرر الحکم و درر الکلم
کشف الغمه، محدث اربلی
اللهوف علی قتلی الطفوف، سیدبن طاوس
عبقات الانوار، میر حامد حسین
إرشاد القلوب إلی الصواب
ترجمهی الغدیر
آثار منتشر شده از استاد طاهرزاده
· آشتی با خدا ازطریق آشتی باخود راستین
· ده نکته از معرفت النفس
· کربلا، مبارزه با پوچیها (جلد 1و2)
· زیارت عاشورا، اتحادی روحانی با امام حسین علیه السلام
· مبانی معرفتی مهدویت
· فرهنگ مدرنیته و توهّم
· معاد؛ بازگشت به جدّیترین زندگی
· امام خمینی و خودآگاهی تاریخی
· انقلاب اسلامی، برونرفت از عالَم غربی
· انقلاب اسلامی، باز گشت به عهد قدسی
· جایگاه اشراقی انقلاب اسلامی در فضای مدرنیسم
· مبانی نظری و عملی حب اهل بیت علیهم السلام
· ادب خیال، عقل و قلب
· عالم انسان دینی
· آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود
· زن، آنگونه که باید باشد
· خطر مادیشدن دین
· هنر مردن
· راز شادی امام حسین علیه السلام در قتلگاه
· تمدن زایی شیعه
· حقیقت نوری اهل البیت علیهم السلام
امام و امامت در تکوین و تشریع