ghaemiyeh.com
سرشناسه:خامنهای، علی، رهبر جمهوری اسلامی ایران، ۱۳۱۸ -
عنوان و نام پدیدآور:نقشنگار [کتاب]: مروری بر زندگانی امیر المومنین علی علیه السلام/ برگرفته از بیانات حضرت آیت الله العظمی خامنه ای ...؛ به کوشش محمد محمدیان.
مشخصات نشر:تهران : موسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی، دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی خامنهای" مد ظلهالعالی" انتشارات انقلاب اسلامی، ۱۳۹۴.
مشخصات ظاهری:۲۹۶ ص.
شابک:۱۷۰۰۰۰ ریال: 978-964-2951-84-0
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
موضوع:خامنهای، علی، رهبر جمهوری اسلامی ایران ، ۱۳۱۸ - -- نظریه درباره علی بن ابیطالب (ع)
موضوع:خامنهای، علی، رهبر جمهوری اسلامی ایران، ۱۳۱۸ - -- پیامها و سخنرانیها
شناسه افزوده:محمدیان، محمد، ۱۳۳۶ -، گردآورنده
شناسه افزوده:موسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی. دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی خامنهای"مد ظلهالعالی". انتشارات انقلاب اسلامی
رده بندی کنگره:DSR۱۶۹۲ /ع۸ن۷ ۱۳۹۴
رده بندی دیویی:۹۵۵/۰۸۴۴
شماره کتابشناسی ملی:۳۵۵۵۰۴۱
بسم الله الرحمن الرحیم
نقش نگار
مروری بر زندگانی امیرالمومنین علی علیه السلامبرگرفته از بیانات حضرت آیت الله العظمی خامنه ای مدظله العالی
رهبر معظم انقلاب اسلامی
برقراری نظام جمهوری اسلامی به تعبیر رسای بنیانگذار آن، حضرت امام خمینی(ره)، از نعمتهای بزرگ الهی بر مردم این سرزمین و تمامی مستضعفین جهان بوده است. مروری بر تاریخ پرافتخار این نهضت و شکلگیری نظام مقدّس جمهوری اسلامی به روشنی نقش و تأثیر اصل مترقّی ولایت فقیه و رهبری حکیمانهی حضرت امام(ره) و پس از آن حضرت آیتالله العظمی سیّدعلی خامنهای، رهبر معظّم انقلاب اسلامی، را در هدایت انقلاب در کوران حوادث گوناگون روزگار نشان میدهد. مؤسّسهی پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی که وظیفهی حفظ و نشر آثار مقام معظّم رهبری را برعهده دارد، در اجرای همین وظیفه اقدام به انتشار کتابهای موضوعی به منظور نشر بیانات، دیدگاهها و رهنمودهای معظّمٌله در مقاطع، مناسبتها و موضوعات مختلف مینماید.
کتاب حاضر شامل سخنرانیهای رهبر معظّم انقلاب اسلامی پیرامون زندگی امیرالمؤمنین علی(علیهالسّلام) است که به همّت حجهالاسلام محمّدیان با عنوان «نقش نگار» جمعآوری گردیده و از سوی انتشارات انقلاب اسلامی عرضه میشود.
این کتاب در پانزده فصل تنظیم شده که شش فصل ابتدایی آن شامل دوران نوجوانی و فداکاریهای امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) قبل از بعثت و همچنین
جهاد مستمرشان در مدینه بعد از هجرت نبیّ مکرّم اسلام(صلّیاللهعلیهوآله) است. فصول بعدی کتاب نیز به حوادث دوران زمامداری امام از آغاز شامل «امتناع امام از بیعت»، «برخورد ایشان با متخلّفین از بیعت» و اعلام برنامه حکومتشان تا وقایع جنگهای جمل، صفین و نهروان اختصاص دارد.
در فصل پایانی نیز به ماجراهای ضربت خوردن و شهادت ایشان و کوفه بی امام پرداخته شده است. مزیّت اثر پیش رو به کتبی از این دست در اتّخاذ رویکردی سیاسی اجتماعی به زندگی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) با استناد به منابع تاریخی معتبر و از کلام فقیهی عالم است که خود به عنوان رهبر جامعهی اسلامی در بطن وقایع حکومتداری قرار دارد که این امر غنای کتاب را دوچندان کرده است. امید است این اثر چراغ راهی را در بهرهگیری از زندگی درخشان و پرنور امیرالمؤمنین(علیهالسّلام)، برای جویندگان و محقّقان حقیقت فراهم آورد.
و من الله التّوفیق
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
هنگامی که در تاریکی شب آسمان را تماشا میکنیم، ماه را میبینیم که صدها برابر ستارگان نورافشانی میکند، و ستارگانی را مشاهده میکنیم که با نور ضعیفی سوسو میزنند، ماه بسیار بزرگتر از ستارگان بهنظر میآید گویی که هزاران ستاره در آن جای میگیرد، امّا همه میدانیم که واقعیّت غیر از این ظاهر فریبنده است، ستارگانی که بهنظر بسیار ریز و ناچیز میآیند میلیونها برابر ماه عظمت دارند و برخلاف ماه که هر چه دارد از خورشید است، آنها خود نور تولید میکنند و طفیلی ستارهی دیگری نیستند.
بهراستی چرا چنین است که ماه کوچک را بزرگ و ستارگان عظیم را اینگونه ریز و ناچیز میبینیم؟ پاسخ روشن است، فاصلهها موجب چنین خطای دید شده است، چون ما به ماه نزدیکتر هستیم آن را با عظمت و شوکت و نورانی میبینیم و چون ستارگان بسیار از ما دور هستند این همه کوچک و ریز بهنظر میآیند، ولی با بزرگ و کوچک دیدن ما که حقایق تغییر نمیکند.
معرفت ما نسبت به انسان کامل و شخصیّتهای الهی نیز تابع قانون فاصلههاست، به هر میزان که فاصلهی ما نسبت به آنان کمتر باشد عظمت و نورانیّت و حقیقت آنان را بهتر درک میکنیم، و هر مقدار سنخیّت ما با
آنان کمتر و فاصلهی ما از آنان بیشتر باشد آنان را کوچک و همانند خویش میپنداریم تا آنجا که گفته میشود ما أنتم إلاّ بشرٌ مثلنا(1)«شما نیز بشری همانند خود ما هستید».
امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب(علیهالسّلام) یکی از همان شخصیّتهایی است که هر کس به اندازهی فاصلهای که با وی دارد، او را شناخته است، پیامبر اکرم(صلّیاللهعلیهوآله) میگفت: «یا علی تو را جز خدا و من کسی نشناخته است!»
و عدّهای در همان دوران متحیّرانه میپرسیدند: علی حق است یا معاویه!
و ما که خود را شیعهی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) میدانیم برای کمکردن فاصله ی خویش با آفتاب پرفروغ وجود وی چه کردهایم؟ چقدر دربارهی او مطالعه داشتهایم و چه میزان از سخنان او آگاهی داریم؟ آیا میتوانیم ادّعا کنیم زندگی ما تحتتأثیر ارتباطی که با وی داشتیم تحوّلی پیدا کرده است و گفتار و رفتار ما تا اندازهای رنگ و بوی او را میدهد؟ تردیدی نیست که گام اوّل برای کم کردن فاصلهها معرفت است، و گام دوّم تغییر و تحوّل.
برای برداشتن گام اوّل که آشنایی با شخصیّت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) است به سراغ یکی از شاگردان مکتب وی رفتیم که عمری را در کنار بوستان علوی خوشهچینی کرده است و مطالعات وسیع و پردامنهای را در این زمینه داشته و در عین حال علم را با عمل توأم نموده و امروزه بحق پرچم عزّت و عدالتطلبی آن شخصیّت ممتاز را در دست گرفته است و پیشاپیش ملّتی که عشق به علیبن ابیطالب در وجود آنها ریشه دوانده است حرکت میکند تا به آرمانهای آن امام عزیز جامهی عمل بپوشانند و بعد از هزار و چهارصد سال به ندای ایشان پاسخ مثبت دهند.
سخن--رانیهایی که حض--رت آیه الله خامنهای پیرام--ون شخصیّت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) از بدو پیروزی انقلاب اسلامی تا به امروز داشتهاند،
1) . سورهی یس، آیهی 15.
مجموعهی باارزشی است که به ابعاد مختلف شخصیّت آن حضرت پرداخته و نکات دقیق و در عین حال مفید و جالبی را مطرح کردهاند که برای مشتاقان امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) فرصتی را فراهم میآورد تا معرفت خویش را نسبت به آن امام بزرگ بیشتر کنند و با تأثیرپذیری از سیرهی علوی برای زندگی خویش برنامهریزی نمایند.
بدون هیچ اغراقی مطالعات معظّمٌله پیرامون سیره و شخصیّت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) اعجاببرانگیز بوده و تحلیلهای عالمانه و جامع ایشان از زندگی پرفراز و نشیب حضرت نشانگر دقّتنظر و تأمّل فراوان ایشان میباشد.
مجموعه سخنرانیهایی که از حضرت آیه الله خامنهای در اختیار داشتیم همگی متعلّق به دوران بعد از پیروزی انقلاب اسلامی بوده و اغلب در خطبههای نماز جمعه و یا در دیدارهایی که با مردم در ایّام ولادت و یا شهادت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) داشتند، ایراد شده است، و به همین دلیل ایشان از ذکر منابع در سخنرانیها معذور بودند، امّا با مراجعهای که به منابع تاریخی داشتیم معلوم شد که ایشان از معتبرترین منابع استفاده کرده و مطالب خویش را مستند به مدارک قوی بیان کردهاند، و نکتهای که بسیار جالب بهنظر میرسید این بود که تکرار در مطالب ایشان بسیار کم مشاهده میشود، گو اینکه برای هر سخنرانی که پیرامون شخصیّت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) داشتند، به مطالب قبلی خویش مراجعه نموده و از تکرار آنها خودداری کردهاند و فراز جدیدی از زندگی و یا شخصیّت آن حضرت را مطرح نمودهاند، و همین امر موجب شده است که امروز با گذشت بیست و هفت سال مجموعهی نسبتاً کاملی از ایشان پیرامون امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در دست داشته باشیم.
سعی ما بر این بوده است که مطالب معظّمٌله را در سه بخش تنظیم
نماییم:
1- فرازهایی از زندگی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام)
این بخش نگاهی گذرا به تاریخ زندگی حضرت دارد و بیشتر فرازهایی نقل شده است که توجّه به آنها برای نسل امروز حیاتی بوده و الگوپذیری از آن موارد ضروری بهنظر میرسد.
2- شخصیّت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام)
در این بخش با استناد به آیات قرآن و احادیث نبوی و روایات معصومین و منابع تاریخی، ابعاد گوناگون شخصیّت حضرت مورد بحث و بررسی قرار گرفته است و نکتههای قابل توجّهی از اخلاق و سیرهی حضرت ارائه شده است.
3- سخنانی از امیرالمؤمنین(علیهالسّلام)
مقام معظّم رهبری در طی سخنرانیهای خویش فراوان به کلمات امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) استناد کرده و تا حدّی که فرصت داشتند توضیحاتی پیرامون آنها بیان کردهاند، مجموعهی این مطالب که در حقیقت تفسیر فرازهایی از سخنان حضرت بشمار میرود در این بخش گردآوری شده است.
کتاب حاضر اوّلین بخش از این مجموعه است که تقدیم میگردد و از خداوند متعال توفیق تنظیم نهایی دو بخش دیگر را نیز خواستاریم.
لازم به توضیح است که آنچه در متن کتاب آمده است سخنان مقام معظّم رهبری میباشد و تنها عناوین از طرف ما انتخاب شده است، امّا پاورقیها و پیوستها مربوط به ما میباشد.
همچنین شمارههایی که بهطور مسلسل از 1 تا 122 در پایان هر فرازی نوشته شده و در پایان کتاب تحت عنوان پینوشتها آمده است، برای بیان تاریخ سخنرانی و مخاطبین میباشد.
در پایان لازم است این نکته نیز گوشزد گردد که هر عیب و نقصی در این کار مشاهده شود مربوط به اینجانب بوده و هر حُسن و جمالی باشد از توفیقات معظّمٌله میباشد. و الحمدلله ربّالعالمین.
الّلهمّ اجعلنا من أهل الیقین و من شیعة امیرالمؤمنین علیه أفضل صلوات المصلّین.
محمّد محمّدیان
از برجستهترین صفات امیرالمؤمنین علی(علیهالسّلام) چشمپوشی از خود و خودی و قربانی کردن هوای نفس و خودیها در مقابل تکلیف الهی است. تمام ماجراهای بزرگ زندگی امیرالمؤمنین حول این محور قرار گرفته است. ایمان به پیغمبر در آن وقتی که در زیر آسمان غیر از او و خدیجهی کبری هیچکس به این دعوت و این مکتب ایمان و عقیده نداشت(1)
بهترین دلیل بر این مدّعا که علی(علیهالسّلام) اوّلین مسلمان بوده، این است که در میان اصحاب رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) هیچکدام- نه بصراحت و نه به کنایه- ادّعا نکردهاند که آنها اوّلین مسلمان بودهاند، و تنها کسی که این ادّعا را داشته و به دفعات مکرّر بدان تصریح نموده است، حضرت علی(علیهالسّلام) میباشد، و حتّی یک مورد در کتب تاریخی و حدیثی نقل نشده است که کسی در این باره به حضرت ایراد گرفته و یا ادّعای ایشان را نقض کرده باشد.
نهجالبلاغه، خطبهی 192، ص 301؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 1، ص 58؛ مناقب ابن المغازلی، ص 111؛ مجمعالزوائد، ج 9، ص 103؛ کنزالعمال، ج 13، ص 128؛ شواهدالتّنزیل، ج 2، ص 220؛ اسدالغابة، ج 4، ص 17 و دهها مدرک دیگر.
، در حقیقت، ایمان به مکتبی بود که قبول آن به معنای اعلان جنگ با همهی قدرتهای ظالم در آن روزگار و نیز به معنای مبارزه با نظام اجتماعی حاکم بر جامعهی قبایلی مکّه و جزیرهالعرب بود، و این جرأت زیادی میخواست که انسان بر1) . اندیشمندان شیعی اختلافی در اینکه اوّلین اجابتکننده دعوت رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) و اوّلین مؤمن به ایشان، حضرت علی(علیهالسّلام) میباشد، ندارند و بسیاری از اندیشمندان اهل سنّت نیز بر این نکته تأکید نمودهاند.
روی همهی آرزوها، خواهشها، راحتیها و رفاههای زندگی خود پا بگذارد و این دعوت و مبارزه را قبول کند. امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) این دعوت را قبول کرد(1)و پای آن ایستاد و همهی مشکلات را در این راه به جان خرید. این جمله را از خود علی(علیهالسّلام) بشنوید:
و لقد علم المستحفظون من أصحاب محمّدٍ(صلّیاللهعلیهوآله) أنّی لم أردّ علی الله و لا علی رسوله ساعةً قطّ، ولقد واسیته بنفسی فی المواطن الّتی تنکص فیها الأبطال و تتأخّر فیها الأقدام .(2)
یک ساعت از قبول و اجابت و لبّیک در مقابل پیغمبر عقب نماندم. این را آگاهان و حافظان میراث پیغمبر میتوانند شهادت بدهند. در این راه، به هر کاری و اقدامی که لازم بود، دست زدم و در جایگاههایی قرار گرفتم که پهلوانان و قهرمانان و گامهای محکم، در آن جاها دچار تردید و تزلزل و عقبنشینی میشدند.
این اوّلین حرکت امیرالمؤمنین در مقابله با خودخواهی و خودی و ترجیح تکلیف و وظیفه بر آسایش شخصی بود. (1)
بدون تردید، شجاعت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در میدان زندگی، از شجاعت او در میدان جنگ بالاتر بود! ماجرای سبقت به اسلام در نوجوانی، یکی از مصادیق این شجاعت است. حضرت، آن روزی قبول اسلام کرد که همه به این دعوت پشت کرده بودند و کسی جرأت نمیکرد آن را بپذیرد.
پیغمبر اکرم(صلّیاللهعلیهوآله) پیامی را در جامعهای عرضه میکند که در این جامعه، همهی عوامل، ضدّ آن پیام هستند. جهالت مردم در مقابل آن پیام است؛ نخوت مردم، اشرافیّت اشرافِ مسلّط بر مردم، و منافع مادّی و
طبقاتیشان در مقابل آن پیام است. چنین پیامی در آن جامعه از چه میزان شانس برای موفّقیّت برخوردار است؟ پیغمبر اکرم یک چنین پیامی را مطرح میکند.
اوّل هم دستور داده شده است: و أنذر عشیرتک الأقربین؛ «دعوت آشکارت را از خاندان نزدیک خویش آغاز کن».(1)آن عموهای متکبّر با سرهای پرنخوت و پر از بادِ غرور، بیاعتنای به حقایق، و مسخرهکنندهی تمام حرفهای حسابی، بنا کردند به هوچیگری و مسخره کردن پیامبر، و با اینکه پیغمبر پارهی تنشان بود- آنها هم عِرق و عصبیّت خویشاوندی داشتند- امّا اینجا که این خویشاوند، مشعل را بر سر دست بلند کرد، همه، چشمهایشان را پوشانده و روهایشان را برگردانده و بیاعتنایی و اهانت و تحقیر و مسخره کردند. اینجا، این نوجوان بلند شد، گفت: من ایمان میآورم! البتّه قبلاً ایمان آورده بود، و اینجا ایمان خود را علنی کرد.
امیرالمؤمنین آن مؤمنی است که در طول مدّت سیزده سال بعثت، هرگز ایمانش مخفی نبود، جز همان چند روز اوّل. مسلمانها چند سال ایمان مخفی داشتند، امّا همه میدانستند که امیرالمؤمنین از اوّل ایمان آورده است، و ایمان او مخفی نبود.
این را درست تصوّر کنید: همسایهها اهانت میکنند؛ بزرگان جامعه اهانت و سختگیری میکنند؛ شاعر و خطیب مسخره میکند؛ پولدار و آدم پست و رذل اهانت میکند! و امیرالمؤمنین در میان این امواج سهمگینِ مخالف، محکم و استوار، مثل کوه میایستد و میگوید: من خدا را شناختهام، و راه را یافتهام، و بر آن پافشاری میکند. این شجاعت است، امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در تمام مراحل زندگی، در مکّه و در مدینه این شجاعت را از خود نشان داده است. (2)
1) . سورهی شعراء، آیهی 214.
از ابتدا که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در اوان کودکی و در شهر مکّه به پیغمبر(صلّیاللهعلیهوآله) ایمان آورد، مورد ایذاء و تمسّخر قرار داشت.
شهری را تصوّر کنید که مردم آن بهطور طبیعی اهل توسّل به خشونت هستند، آنها که مردم متمدّن و بانزاکت و آرامی نبودند، مردمی خشن، اهل برخورد و اصطکاک، اهل دعوا بر سر کوچکترین چیزها و بهشدّت متعصّب نسبت به عقاید باطل بودند.
در چنین جامعهای از سوی یک انسان بزرگ آن پیام خاص مطرح شد. پیامی که همه چیز جامعه را اعمّ از عقاید، آداب و سنّتها زیر سؤال میبرد. طبیعی است که همه با او مخالفت میکنند. قشرهای مختلف و تودههای مردم با پیغمبر مخالفت کردند.
در چنین شرایطی پیوستن به یک انسان با آن ویژگیها و پذیرش یک پیام با آن خصوصیّات و با همهی وجود دفاع کردن و ایستادگی نمودن، مستلزمِ از خودگذشتگی فوقالعاده میباشد، و این اوّلین قدم از خودگذشتگی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بود که سیزده سال در کنار پیغمبر(صلّیاللهعلیهوآله) در سختترین مواقف ایستاد. (3)
.(1)
اوّلین مؤمن به نبیّاکرم(صلّیاللهعلیهوآله) امیرالمؤمنین بود؛ با اینکه همهی کسانی که در آن جامعه بودند، به این حقیقت کافر بودند، امّا او به کفر و انکار و عناد آنها اعتنایی نکرد و اوّلین قدم را در جریان یومالدّار برداشت.
در واقعهی «یومالدّار»، پیامبر بزرگوار، بزرگان عرب را در مکّه جمع کرده و اسلام را بر آنها عرضه کردند و فرمودند: هر کس امروز بعنوان
1) . توضیحی پیرامون یومالدّار: پیوست «2».
اوّلین نفر ایمان را بپذیرد، او وصی و امیر پس از من خواهد بود. این معنا را بر دیگران عرضه کردند و هیچکس از کفّار و قریشیان حاضر نشد این دعوت را قبول کند؛ ولی امیرالمؤمنین که کودکی سیزده ساله بود، بلند شد و قبول کرد، و رسولاکرم هم ایمان او را قبول کرده و وصی بودنش را تأیید نمود؛ تا آنجا که کفّار بصورت استهزاء به ابوطالب گفتند که پسرت را بر تو امیر کرد!
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در تمام دوران مکّه، حتّی برای یک لحظه رعایت و ملاحظهی خشونتها و عصبیّتها و مخالفتها و دشمنیها را نکرد و در همه حال از حق دفاع نمود. (4)
در آن دورانی که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) پسر بچّهای سیزده ساله بود و پیغمبر(صلّیاللهعلیهوآله) رسالت خویش را آغاز کرده بود، یک مشت آدمهای بیملاحظه، بعضی افراد لاتمنش، بعضی گردنکلفتها، و بعضی آدمهای پست و گاهی زنهای توی خانه، پیامبر را دچار زحمت میکردند.
بزرگان مکّه بنا بر ملاحظاتی که داشتند، موذیگرانه وارد میدان مقابله با پیغمبر میشدند. اوایل این چنین بود. چون پیامبر شخصیّت محترمی بود، قبیله داشت، عموی محترمی داشت و فامیل بزرگی بودند، جرأت نمیکردند صریحاً با او مقابله کنند؛ امّا فلان پیرزن بداخلاق را، فلان هرزه و جوان بددهن را، فلان آدم بیحیثیّت و بیمهابا را وادار میکردند که پیغمبر را به شکل دنائتآمیزی مورد فشار قرار بدهند.
در چنین شرایطی امیرالمؤمنین- پسربچّهی شجاع، شاد و قوی، باهوش و زرنگ- بزرگترین نقش را ایفا میکرد. وقتی که پسربچّهای باهوش و زرنگ و نجیب باشد، زِبل و زرنگ باشد، صمیمانه و عاشقانه به کسی
علاقهمند باشد، نقش بزرگی را ایفا میکند. امیرالمؤمنین در نوجوانی یک چنین نقشی را ایفا کرده است.(1)
در جنگ احد، هنگامی که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به مبارزهی طلحةبن أبیطلحه- پرچمدار لشکر قریش- رفت و خود را معرّفی کرد، طلحه گفت: ای قضیم! میدانستم غیر از تو کس دیگری جسارت مقابله با من را نخواهد داشت.
از امام صادق(علیهالسّلام)پرسیدند: معنی «قضیم» که طلحه در هنگام خطاب به امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بکار برد، چه بود؟ حضرت فرمود: با توجّه به موقعیّتی که رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) در مکّه داشت و حمایتهایی که ابوطالب از ایشان به عمل میآورد، بزرگان مکّه نمیتوانستند بهطور مستقیم به پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) جسارت و اهانت نمایند، و به همین دلیل کودکان را با وعده و وعید فریب میدادند و آنان را تشویق به جسارت به پیامبر مینمودند. هنگامی که رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) از منزل بیرون میآمد، کودکان بازی خود را با سنگپرانی و پاشیدن خاک بر سر و صورت ایشان رونق بیشتری میدادند! پیامبر مشکل را با علی(علیهالسّلام) در میان میگذاشت، و او نیز در چنین مواقعی همراه پیامبر بیرون میآمد و وقتی که کودکان به آزار و اذیّت پیامبر میپرداختند، علی(علیهالسّلام) که هم سنّ و سال همان کودکان بود، به سراغشان میرفت و با برخوردی که همان پیچاندن گوششان بود، مانع مزاحمتشان برای پیامبر میشد. کودکان که توسّط علی(علیهالسّلام) گوشمالی میشدند، هنگام بازگشت به خانههایشان با گریه میگفتند: «قضمنا علی، قضمنا علی»: علی گوشمان را پیچاند، علی گوشمان را پیچاند! به همین دلیل در جنگ احد نیز طلحه به علی(علیهالسّلام) گفت: یا قضیم! (تفسیر قمی، ج 1، ص 114)
بهراستی که تمام دوران زندگی13سالهی پیغمبر در مکّه مشحون و سرشار از حمایتهای بیدریغ علیبن ابیطالب بود. (5)
درخشش امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در دوران جوانی، همان الگوی ماندگاری است که همهی جوانان میتوانند آن الگو را سرمشق خودشان قرار دهند. در دورهی جوانی، در مکّه بعنوان یک عنصر فداکار، باهوش، یک جوان فعّال، پیشرو و پیشگام؛ در همهی میدانها، مانعهای بزرگ را از سر راه دعوت پیغمبر برطرف میکند. در میدانهای خطر سینه سپر میکند، سختترین کارها را بر عهده میگیرد. با فداکاری خود، امکان هجرت پیغمبر به مدینه را
1) . به یک نمونه از کارهای علی(علیهالسّلام) در مکّه توجّه کنید:
فراهم میکند، و بعد در دوران مدینه، فرماندهی سپاه، فرماندهی دستههای فعّال، عالم، هوشمند، جوانمرد، بخشنده؛ در میدان جنگ، سرباز شجاع و فرماندهی پیشرو؛ در صحنهی عرصهی حکومت، یک فرد کارآمد؛ در زمینهی مسائل اجتماعی هم یک جوان پیشرفتهی به تمام معنا میشود.(1)
«ما رأیت منذ بعث الله محمّداً(صلّیاللهعلیهوآله) رخاءً فالحمدلله، والله لقد خفت صغیراً و جاهدت کبیراً، أقاتل المشرکین و أعادی المنافقین، حتّی قبض الله نبیّه».
«از آن روزی که خداوند محمّد(صلّیاللهعلیهوآله) را به پیامبری مبعوث کرد، لحظهای راحتی و آسایش نداشتم - و خدا را بر این نعمت شکر میکنم- دوران نوجوانی را در ناامنی و بیم و هراس به سر بردم و در جوانی وارد میدان رزم و جهاد شدم، با مشرکان میجنگیدم و به مقابله با منافقین میپرداختم، تا روزی که خداوند پیامبرش را قبض روح نمود و او را به عالم آخرت منتقل کرد.» (ارشاد مفید، ج 1، ص 284)
(6)1) . امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) کلام دلنشینی دارد که تا حدودی میتواند نشانگر گسترهی فعّالیّتها و زحماتی که برای یاری دین حق داشت، باشد:
تمام دوران زندگی سیزده ی ساله پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) در مکّه، مشحون و سرشار از حمایتهای بیدریغ علیبن ابیطالب(علیهالسّلام) بود؛ که آخرین مورد، مسئلهی لیلهالمبیت است؛ یعنی آن شبی که بنا بود پیامبر با نقشهای زیرکانه در خانهاش ترور و نابود شود و مرد شجاعی لازم بود که این توطئه را خنثی کند.
بعد از آنکه بزرگان مکّه احساس کردند نمیتوانند به هیچ عنوانی پیامبر را از کار تبلیغ دین بازدارند، توطئهی بسیار هوشمندانهای را طرّاحی کردند که از همهی قبایل کسانی انتخاب شوند و شبانه به خانهی پیامبر بریزند و او را در تاریکی شب قطعهقطعه کنند و متفرّق شوند. در چنین وضعیّتی بنیهاشم از کدام قبیله خونخواهی خواهد کرد؟ با این نقشه، همهی قبایل در مقابل بنیهاشم قرار میگرفتند و با همدستی قبایلی در مقابل نبوّت مشکل بزرگی که هیچ قبیلهای جرأت نمیکرد به تنهایی با بنیهاشم مقابله نماید، حل میشد.
پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) همان شب عازم هجرت بود و مقدّمات هجرت از پیش فراهم شده بود. طرّاحان نقشهی ترور، جاسوس داشتند و سرکشی هم میکردند؛ اگر متوجّه میشدند که در خانهی پیامبر و در رختخواب وی
کسی نیست، نقشهی خود را عوض میکردند؛ اگر مطّلع میشدند که پیامبر از مکّه خارج میشود، میرفتند جلویش را میگرفتند. آن کسی که باید به جای پیامبر در خانه ی پیامبر، نمایش حضور پیامبر را ارائه دهد، دو کار میکرد: یکی اینکه جان پیامبر را نجات میداد و جان خودش را جای جان پیامبر میگذاشت؛ دیگر اینکه مانع لو رفتن نقشه هجرت میشد. کار دوّم مهمتر بود؛ زیرا پیامبر میتوانست در حالی که آنها در اطراف خانه مشغول هستند، آسودهخاطر هجرت را عملی کند.
پیامبر مطرح کرد و گفت: چه کسی این کار را میکند؟ امیرالمؤمنین گفت: من.
ممکن است گفته شود: برای یک جوان قهرمان و شجاع، پذیرش این مأموریّت کار مشکلی نیست؛ امّا باید به موقعیّت خاص توجّه کرد؛ یک خانهی تنگ و تاریک و کوچک، چراغ برق هم نبود که تا دشمنان آمدند، فوری کلید برق را بزند تا بفهمند اشتباه کردهاند. آنها هم معیّن نکرده بودند که چه زمانی قرار است حمله کنند؛ ناگهانی میریختند به خانه، و تا او میآمد به خود بجنبد و خود را معرّفی کند، کار تمام شده بود. یعنی واقعاً یک فداکاری به معنای حقیقی کلمه بود، و علیبن ابیطالب(علیهالسّلام) این فداکاری را کرد.(1)(7)
ماجرای خوابیدن امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در جای پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) در شبی که رسولاکرم از مکّه به طرف مدینه هجرت کردند، از بزرگترین فداکاریهاست که یک انسان میتواند از خود نشان دهد؛ یعنی بهطور قاطع تسلیم مرگ شدن.
1) . خاطرهی شب هجرت و خوابیدن حضرت در بستر پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) از زبان خود امیرالمؤمنین(علیهالسّلام): پیوست «3».
شب تاریک، دشمن مسلّح و خشمگین و آماده در پشت دیوارها و عازم بر قتل پیامبر که در این بستر باید خوابیده باشد.
امیرالمؤمنین آن شب به پیامبر عرض کرد: اگر من در جای شما بخوابم، شما به سلامت خواهید رفت؟ فرمود: بلی.
عرض کرد: پس میخوابم.(1)
جبرئیل پس از تلاوت آیه، دستور الهی را مبنی بر ضرورت هجرت پیامبر به مدینه به ایشان ابلاغ نمود. رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) نیز به سراغ علی(علیهالسّلام) فرستاد و به وی فرمود: یا علی! جبرئیل این آیه را بر من تلاوت کرد و از توطئهی قریش برای قتل من خبر داد و دستور خداوند برای خارج شدن از مکّه و رفتن به سوی غار ثور را نیز در همین امشب ابلاغ نمود، و از من خواست که از تو بخواهم امشب در بستر من بخوابی تا قریش از رفتن من مطّلع نشود. حال چه میگویی و چه میکنی؟
علی(علیهالسّلام) عرض کرد: آیا با خوابیدن من در جای شما، خطر از شما رفع میشود و شما سالم میمانید؟ پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) فرمود: آری. علی(علیهالسّلام) تبسّمی کرد و با چهرهای خندان و بشّاش به حالت سجده پیشانی بر زمین گذاشت و خدا را بر نعمت سلامتی پیامبر شکر گفت.
علی(علیهالسّلام) پس از اینکه سر از سجدهی شکر برداشت، به رسول خدا عرض کرد: با خیال راحت به دنبال مأموریّتی که از طرف خداوند رسیده است، بروید! چشم و گوش و جانم و تمام وجودم فدای شما! هر امری نیز برای من داشتید، آمادهی اطاعت هستم و مطمئن باشید که هرگونه بخواهید، رفتار خواهم نمود، و البتّه هر توفیقی نیز نصیب من گردد، لطفی است از جانب خداوند متعال.
پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) دستورات لازم را برای علی(علیهالسّلام) داد و سپس فرمود: یا علی، خداوند اولیاء خویش را به میزان ایمانی که دارند و در حدّ درجهی دینشان امتحان میکند. بنابراین، بیشترین بلاها و امتحانات نصیب انبیاء میگردد و پس از آنان، اوصیاء هستند که از بیشترین گرفتاریها برخوردار میشوند. پس از اوصیاء نیز کسانی که در درجات بعدی قرار دارند، از امتحانات بیشتری برخوردار میشوند. اکنون نیز خداوند تو را و مرا در بوتهی امتحان قرار داده است؛ امتحانی همانند امتحان حضرت ابراهیم(علیهالسّلام) که مأمور به ذبح فرزندش اسماعیل شد. پس صبر پیشه کن و بر پایداری خویش بیفزا، که رحمت خداوند برای محسنان نزدیک است.
پس از این گفتوگو بود که پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) علی را در آغوش کشید و او را به سینهی خود چسباند و در حالی که هر دو اشک میریختند، از هم خداحافظی نمودند. (امالی طوسی، مجلس 16، حدیث 37، ص 465)
1) . شیخ طوسی در کتاب امالی خویش نقل میکند که بعد از جلسهی سران کفر و طرّاحی نقشهی قتل پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله)، جبرئیل نازل شد و خبر جلسه را به پیامبر داد و این آیه را بر ایشان تلاوت نمود: «و إذ یمکر بک الّذین کفروا لیثبتوک أو یقتلوک أو یخرجوک و یمکرون و یمکر الله و الله خیر الماکرین». سورهی انفال، آیهی 30 [بخاطر بیاور] هنگامی را که کافران نقشه میکشیدند که تو را به زندان بیفکنند، یا به قتل برسانند، و یا (از مکّه) خارج سازند؛ آنها نقشه میکشیدند، و خداوند هم تدبیر میکرد؛ و خدا بهترین چارهجویان و تدبیرکنندگان است!»
کسانی مثل آن نویسندهی مسیحی که با نگاه اسلامی و شیعی به امیرالمؤمنین نگاه نمیکند، میگویند: این کار امیرالمؤمنین فقط قابل مقایسه با کار سقراط است که برای مصلحت جامعه، بدست خود جام زهر را نوشید؛ یعنی یک فداکاری قطعی.
اخلاص، تنها چیزی بود که در آن شب حاکم بود، کسانی که در چنین مواردی به فکر خودشان باشند، در فکر این هستند که از موقعیّت استفاده کنند؛ امّا او در همین لحظه به فکر نجات جان پیامبر بود! (8)
خوابیدن امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در جای پیامبر در شب هجرت رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) به مدینه، دو بُعد دارد: یک بُعد از این عمل، فداکاری و جانفشانی امیرالمؤمنین است؛ چون خطر مرگ در آن ساعت بسیار زیاد بود.
مشرکین قرار بود در شب تاریک به خانهای و به بستری حمله کنند که امیرالمؤمنین باید در آن بستر میخوابید، تا آنها رفتن پیامبر را نفهمند. گمان زیاد این بود که امیرالمؤمنین جان خود را از دست خواهد داد؛ این یک بُعد از این عمل بزرگ و فراموشنشدنی است.
امّا بُعد دیگری که در این کار وجود دارد و میتواند خیلی برای ما معنادار باشد، این است که امیرالمؤمنین این کار را درست در همان لحظهای انجام داد که قرار بود افتخارات مبارزهی سیزده ساله به مرحلهی بروز برسد.
پیامبر از میان کفّار مهاجم به یک شهر دیگر و به میان دوستانی که با او بیعت کرده بودند، حرکت میکرد. همه دوست دارند در یک چنین موقعیّت حسّاسی در کنار رهبرشان باشند، و دوست دارند از اوّلین کسانی باشند که
با جامعهی جدید و محیط جدید آشنا میشوند؛ مردم او را میشناسند و چشم مردم از وجود او پر میشود.
درست در همین لحظه بود که امیرالمؤمنین این مسئولیّت بزرگ را قبول کرد و پا روی خواستهی خود گذاشت. (9)
گرچه هجرت رسول اکرم(صلّیاللهعلیهوآله) هجرت از روی اجبار و ناچاری و زیر فشار قریش و مردم مکّه بود، امّا آیندهی روشنی داشت. همه میدانستند که این هجرت مقدّمهی کامیابیها و پیروزیهاست. درست در آنجایی که یک نهضت میخواهد از دوران محنت وارد دوران راحتی و عزّت شود، در آن لحظه که معمولاً همه تلاش میکنند زودتر خودشان را برسانند، و اگر بتوانند از مناصب اجتماعی چیزی را بگیرند و جایگاهی پیدا بکنند. در همان لحظه امیرالمؤمنین آماده میشد تا در شبی ظلمانی و تاریک در بستر پیامبر بخوابد تا پیامبر بتواند از این خانه و از این شهر خارج شود.
در آن شب، کشته شدن کسی که در این بستر میخوابید، تقریباً قطعی و مسلّم بود. برای اینکه پیامبر بتواند از مکّه خارج شود، باید کسی به جای او باشد تا جاسوسها که نگاه میکنند، احساس کنند کسی در آنجا هست.
چه کسی حاضر است؟ گرچه این ایثار امیرالمؤمنین خود یک حادثهی فوقالعاده مهم است، امّا زمان این ایثار هم بر اهمّیّت آن میافزاید. زمان کی است؟
آن وقتی که بناست دوران محنت به سر آید، بناست بروند حکومت تشکیل دهند، مردم یثرب ایمان آورده و منتظر پیامبرند. همه این را میدانند. امّا در این لحظه امیرالمؤمنین این ایثار را میکند.
هیچ انگیزهی شخصی باید در این انسان وجود نداشته باشد تا اقدام به چنین حرکت بزرگی بکند. (10)
آیات زیادی دربارهی امیرالمؤمنین هست که هر کدام یک باب آموزندهای را از زندگی این بزرگوار به ما تعلیم میدهد. یکی از آیات، آیهی 207 سورهی بقره است: و من النّاس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤفٌ بالعباد.(1)
در حدیث انشاد که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بر اعضای شورا احتجاج مینماید و به موارد متعدّدی از سوابق درخشان خویش اشاره میکند، به نزول این آیه در شب هجرت نیز تصریح مینماید:
«فهل فیکم أحدٌ نزلت فیه هذه الآیة: «و من النّاس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤفٌ بالعباد» لمّا وقیت رسولالله(صلّیاللهعلیهوآله) لیلة الفراش، غیری؟» قالوا: لا.» «آیا در بین خود کسی را سراغ دارید که آیهی: «بعضی از مردم نفس خود را میفروشند، برای بدست آوردن خشنودی خدا، و خداوند نسبت به بندگان مهربان است» دربارهی وی نازل شده باشد، غیر از من، آن هنگام که با خوابیدن در بستر رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) موجب حفظ جان وی شدم!؟ گفتند: نه، کسی را سراغ نداریم!» (امالی طوسی، مجلس 20، حدیث 4، ص 551)
فخر رازی در تفسیر خویش مینویسد: این آیه دربارهی علیبن أبیطالب نازل شده است در شبی که رسولالله(صلّیاللهعلیهوآله) از مکّه خارج شد و علی(علیهالسّلام) در بستر وی خوابید. (تفسیر فخررازی، ج5، ص 221)
حسکانی در شواهد التّنزیل، ج 1، صص 133-123، ده حدیث نقل میکند که در همهی آنها تصریح شده است که این آیه دربارهی شب هجرت و فداکاری علی(علیهالسّلام) در آن شب نازل شده است.
ابن عساکر در تاریخ مدینة دمشق، ج 42، ص 67 و ابن اثیر جزری در أسد الغابة، ج 4، ص 98 همین مطلب را نقل میکنند.
نزول آیه دربارهی امیرالمؤمنین یعنی چه؟ آیا به این معناست که آیه بر کس دیگری غیر از علی(علیهالسّلام) تطبیق نمیکند؟ و حالا که امیرالمؤمنین در میان ما نیست، آیه فقط یک حقیقت تاریخی است و بس؟ نه، چنین نیست؛ بلکه معنای اینکه میگوییم آیه دربارهی امیرالمؤمنین است، این است که به مناسبت یک حرکت شایسته و یک عمل بزرگ که از شخصی صادر میشد، آیهی الهی نازل میگردید و حقیقتی کلّی را بیان میکرد. طبعاً این آیه چون
1) . در میان علماء و مفسّران شیعی تردیدی نیست که شأن نزول این آیه، همان شب هجرت و جریان خوابیدن علی(علیهالسّلام) در بستر پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) میباشد. در بین علمای اهل سنّت نیز بسیاری این واقعیّت را نقل نمودهاند؛ تا جایی که میتوان گفت نزول این آیه دربارهی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) از موارد اجماعی بین همهی فرق اسلامی است.
به مناسبت اینکه آن شخصیّت این کار را انجام داده نازل شده، و چون آن شخصیّت یکی از مصداقها یا مصداق بارز مضمون آیه است، میگویند این آیه دربارهی آن شخصیّت است؛ مثل بسیاری از آیاتی که در باب بعضی از صحابه است. انفاقی، حرف بجایی، شجاعتی، و یا یک فداکاری از کسی سر میزد، یا به عکس یک موضع منفی و یا حرکت زشتی از کسی صادر میشد، آیه به این مناسبت نازل میشد و حکم آن وضعیّت یا آن مطلب را بیان میکرد، میگفتند آیه دربارهی آن شخص نازل شده.
امّا معنی آیه: و من النّاس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤوفٌ بالعباد بعضی از مردم اینچنین هستند که نفس خود را- یعنی خود را- میفروشند برای بدست آوردن خشنودی خدا. این آیه دربارهی امیرالمؤمنین است. البتّه شأن نزولهای دیگری هم ذکر شده، امّا بهطور یقین امیرالمؤمنین یکی از مصداقهای این آیهی شریفه است.
خود را میفروشند، فقط به این معنی نیست که در میدان جنگ جانشان را در راه خدا میدهند، بلکه خود و خودی مفهوم وسیعتری دارد. گاهی احساس از خود گذشتن سختتر است تا رفتن به میدان نبرد. گاهی از خود گذشتن شکلهای مشکلتری هم دارد؛ حتّی مشکلتر از اینکه انسان جانش را به خطر بیندازد! و امیرالمؤمنین اینچنین بود، و ما این روحیّه را در سرتاسر زندگی امیرالمؤمنین میبینیم. از سیزده سالگی تا 63 سالگی- یعنی در طول 50 سال زندگی- این خطّ از خود گذشتگی، زندگی امیرالمؤمنین را محور میبخشد و جهت میدهد. (11)
آن روزی که نبیاکرم(صلّیاللهعلیهوآله)، بار رسالت را بر دوش گرفت، از اوّلین ساعات، یک مبارز و مجاهد مؤمن و فداکار- که هنوز در دوران نوجوانی بود- در کنار خود پیدا کرد، و او علی(علیهالسّلام) بود؛ و تا آخرین ساعات عمر بابرکت پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله)، مجاهدت در راه برپا داشتن نظام اسلامی و بعد حفظ آن، لحظهای امیرالمؤمنین را فارغ نگذاشت. مبارزهها کرد، خطرها را به جان خرید و محو در راه مبارزه برای اقامهی حقّ و عدل بود.(1)
آن وقتی که هیچکس در میدان نمیماند، او میماند.(2)آن وقتی که هیچکس به میدان قدم نمیگذاشت، او میگذاشت. آن وقتی که سختیها مثل کوههای
1) . امیرالمؤمنین فرمود: «ما رأیت منذ بعث الله محمّداً(صلّیاللهعلیهوآله) رخاءً فالحمدلله، والله لقد خفت صغیراً و جاهدت کبیراً، أقاتل المشرکین و أعادی المنافقین، حتّی قبض الله نبیّهعلیهالسّلام فکانت الطامّة الکبری...»: «از آن روزی که خداوند محمّد(صلّیاللهعلیهوآله) را به پیامبری مبعوث کرد، روی راحتی و آسایش ندیدم، و خدا را بر این نعمت سپاسگزارم. به خدا سوگند از هنگام خردسالی بیم و هراس آغاز گشت و تا بزرگسالی در میدان جهاد و مبارزه بودم؛ با مشرکان میجنگیدم و مورد عداوت منافقان بودم؛ تا اینکه خداوند پیامبرش را قبض روح کرد و وی را به ملأ اعلی منتقل نمود. بهراستی که مصیبت ارتحال رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) چنان سخت بود که گویی قیامت کبری بر پا شده بود.» (ارشاد مفید، ج 1، ص 284)
2) . نقش امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در جنگ احد و بالأخص هنگامی که مسلمانان پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) را تنها رها نموده و پا به فرار گذاشتند: پیوست «4»
گران، بر دوش مبارزان و مجاهدان فیسبیلالله سنگینی میکرد، قامت استوار او بود که به دیگران دلگرمی میبخشید.(1)
«قد علموا یقیناً أنّه لم یکن فیهم أحدٌ یقوم مقامی، و لا یبارز الأبطال، و لایفتح الحصون غیری. و لا نزلت برسول الله(صلّیاللهعلیهوآله) شدیدةٌ قطّ ، و لا کربة أمر، و لا ضیقٌ، و لامستصعبٌ من الأمر إلاّ قال: أین أخی علیّ؟ أین سیفی؟ أین رمحی؟ أین المفرّج غمّی عن وجهی؟ فیقدّمنی. فأتقدّم، فأفدیه بنفسی، ویکشف الله بیدی الکرب عن وجهه، و لله عزّ و جلّ و لرسوله(صلّیاللهعلیهوآله) بذلک المنّ و الطّول حیث خصّنی بذلک، و وفّقنی له»: «بیتردید آنان میدانند و یقین دارند که در میانشان کسی نیست که توان جایگزینی مرا داشته باشد که با پهلوانان عرب نبرد کرده و قلعههای دشمن را یکی پس از دیگری فتح کند. پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) در تمامی سختیها و دشواریها، مشکلات و تنگناها سراغ مرا میگرفت و میفرمود: برادرم- علی- کجاست؟ شمشیر و سلاح برّندهام کجاست؟ برطرفکنندهی غمها و اندوههایم کجاست؟ او مرا پیش میفرستاد و من حرکت کرده و در راهش فداکاری میکردم و خداوند به وسیلهی من غصّههای حضرت را برطرف میساخت و بدین نعمت بزرگ، خدای متعال و پیامبرش بر من منّت گذاشتند که مرا شایستهی این توفیق دیدند.» (کتاب سلیم، روایت 15، ص 700)
برای او، معنای زندگی همین بود که از امکانات خدادادی، از قوّت جسمی و روحی و ارادی و هر آنچه که در اختیار اوست، در راه اعتلای کلمهی حق استفاده کند و حق را زنده نماید، و چنین بود که با قدرت اراده و بازو و جهاد علی(علیهالسّلام)، حق زنده شد.اگر امروز مفاهیم حقّ و عدل و انسانیّت باارزش است، و این مفاهیم زنده مانده و روزبهروز قویتر و راسختر شده است، بخاطر همان مجاهدتها و فداکاریهاست. اگر امثال علیبن ابیطالب- که در طول تاریخ بشر بسیار نادرند- نمیبودند، امروز ارزشهای انسانی وجود نداشت؛ عنوانهای جذّاب برای بشریّت، جذّابیّت نداشت؛ تمدّن و فرهنگ و آمال و آرمان و اهداف والا وجود نداشت؛ و بشریّت به یک حیوانیّت وحشی و درنده تبدیل میشد. بشریّت بخاطر حفظ آرمانهای والا، مرهون امیرالمؤمنین و انسانهای والایی در حدّ اوست. (12)
جنگها و مبارزات شبانهروزی حکومت تازهپا و جوان پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله)
1) . کلام امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) است که:
در مدینه شروع شد. دائم درگیر جنگ بودند، و این، خاصیّت آنچنان حکومتی بود. برخوردها قبل از جنگ بدر شروع شد و تا آخر دوران زندگی پیامبر- یعنی ده سال- ادامه داشت. در طول این ده سال، پیامبراکرم دهها برخورد با کفار و مشرکین و اهل کتاب داشت، و در تمام این دورانها و صحنههای خطرناک، امیرالمؤمنین بعنوان قراول، فدایی و پیشمرگ پیامبر حضور داشته است؛ آنچنان که خود امیرالمؤمنین بیان میکند:
و لقد واسیته بنفسی فی المواطن الّتی تنکص فیها الأبطال و تتأخّر فیها الأقدام(1)
«و لقد علم المستحفظون من أصحاب محمّدٍ(صلّیاللهعلیهوآله) أنّی لم أردّ علی الله و لا علی رسوله ساعةً قطّ و لقد واسیته بنفسی فی المواطن الّتی تنکص فیها الأبطال و تتأخّر فیها الأقدام نجدةً أکرمنی الله بها»: «از اصحاب پیامبر اکرم(صلّیاللهعلیهوآله) آنان که حافظان دین و رازداران او هستند، میدانند که هرگز از فرمان خدا و پیامبرش سرپیچی نکردهام، و پیامبرش را به جان و دل یاری کردهام، آنجا که پهلوانان واپس مینشستند و گامها پیش از تاختن درمیماندند، و این شجاعتی بود که خدا مرا به آن گرامی داشته بود.» (نهجالبلاغه، خطبهی 197، ص 311)
«آن جاهایی در کنار پیامبر ماندم و جانم را سپر بلای او کردم که قهرمانان و شیرمردان در آنجا پایشان میلرزید و مجبور به عقبنشینی میشدند.»در شدیدترین مراحل، امیرالمؤمنین میایستاد. برای او مطرح نبود که اینجا خطر است. بعضی با خود فکر میکنند که بهتر است ما جان خود را حفظ کنیم تا در آینده برای اسلام مفید واقع شویم! امیرالمؤمنین هرگز خود را با اینگونه توجیهات فریب نداد و البتّه نفس والای امیرالمؤمنین فریببخور نبود. او در تمام مراحل خطر در خطوط مقدّم حاضر بود. (13)
بعد از هجرت پیامبر، سختترین کارها بر عهدهی امیرالمؤمنین بود. در دوران ده سالی که پیامبر در مدینه بودند- یعنی دوران حکومت و حاکمیّت
1) . کلام حضرت که در نهجالبلاغه نقل شده است، اینچنین است:
اسلام، مشکلترین نقشها بر عهدهی امیرالمؤمنین بود. هر جا که شجاعت فوقالعاده لازم بود، یا ایمان مستحکم لازم بود، امیرالمؤمنین داوطلب بود، هر جا لازم بود علی(علیهالسّلام) با یک پهلوانی، قهرمانی و یا یک جنگجوی خطرناکی روبهرو شود، تأمّل نکرد.
در طول ده سال که پیامبر 60 تا 70 جنگ داشته است، در همهی اینها - جز یک مورد که خود رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) علی(علیهالسّلام) را در مدینه گذاشت و دستور داد که باید از مدینه بیرون نیاید- امیرالمؤمنین شرکت داشت.
یک مرد جوان که در خانه همسر و فرزندان محبوبی دارد، تمام زندگیاش در جبهه میگذرد و همهی توانش در رابطه با تحکیم اسلام و نظام اسلامی صرف میشود. تمام ده سال مدینه این چنین گذشت. هر جا که پای فداکاری در میان بود، امیرالمؤمنین آنجا بود. آنجایی که پیامی باید رسانده شود و ابلاغش دشوار است- مانند قضیّهی برائت- امیرالمؤمنین داوطلب بود.(1)
هنگامی که رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) تصمیم به فتح (نهایی) مکّه گرفت، دوست داشت برای آخرین بار اتمام حجّت نماید تا جای عذری برای آنها نماند. لذا نامهای به تمام قبایل عرب و مشرکین نوشت و طی آن نامه، آنان را از عذاب خدا ترساند و وعدهی گذشت و عفو به آنها داد و به آمرزش خدا امیدوارشان ساخت، و در آخر نامه، سوره ی مبارکهی برائت را برایشان نوشت.
رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) بعد از نوشتن نامه، به اصحاب خود پیشنهاد کرد که کسی داوطلب رساندن نامه به مکّه شود؛ امّا کسی از اصحاب پیشقدم نشد و یک نوع سنگینی و هراس در چهرهی آنان مشاهده میشد.
حضرت که چنین دید، یکی از آنان را (ابوبکر) پیش خود فراخواند و نامه را با او فرستاد. امّا جبرئیل بر پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) نازل شد و پیام خداوند را ابلاغ نمود که: ای محمّد! باید این مأموریّت را خود تو و یا کسی که از تو باشد، به انجام رساند.
رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) این مأموریّت را به من محوّل کرد تا نامه و پیامش را به اهل مکّه ابلاغ نمایم. من به مکّه آمدم. شما آنان را خوب میشناسید، اگر میتوانستند مرا قطعهقطعه نمایند و هر عضو مرا بر سر یک کوه بگذارند، ولو به قیمت از دست دادن جان و مال و خاندانشان، دریغ نمیکردند.
درعین حال، نامهی پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) را به آنان رساندم و برایشان خواندم. آنها با تهدید و تندی به من جواب دادند و زن و مرد- همگی- اظهار بغض و دشمنی و کینهتوزی نمودند. امّا من- چنانچه میدانید- پایداری و مقاومت کردم. (خصال صدوق، ج 2، ص 364؛ اختصاص مفید، ص 168).
(14)1) . امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) جریان برائت و نحوهی بردن نامهی رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) به مکّه را چنین نقل میکند:
اگر امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) را بعنوان یک جوان در مکّه و یا اوایل ورود به مدینه- که باز هم این بزرگوار، یک جوان بیست و چندساله بود- در نظر بگیرید، خواهید دید که حقیقتاً برای بهترین جوانها در همهی زمانها، برترین الگوست. او از شهوات جوانی، لذّات دنیایی، زیباییهایی که در نظر جوانها ارزش پیدا میکند، و بلکه از همهی جهان، هیچ نمیخواهد؛ مگر آن هدف عالی و والایی که بعثت نبیّاکرم(صلّیاللهعلیهوآله) بخاطر آن هدف است. تمام وجود او در خدمت این هدف است. همه چیز برای او در درجهی دوّم است.
خیلی چیز عظیمی است که یک جوان حتّی برای یک لحظه، به دنیا و شیرینیها و لذّتهای آن التفات نکند، و جوانی خود، نیرو، نشاط، روحیّه، طراوت و زیبایی خود، و هر چه دارد را در راه خدا صرف کند! حقیقتاً این حدّ اعلاست، و دیگر از این بالاتر، چیزی یافت نمیشود. (15)
امیرالمؤمنین فرمود: ولقد کنّا مع رسولالله(صلّیاللهعلیهوآله) نقتل آبائنا و أبنائنا و إخواننا و أعمامنا، ما یزیدنا ذلک إلاّ ایماناً و تسلیماً، و مضیّاً علی اللّقم، و صبراً علی مضض الألم... فلمّا رأی الله صدقنا أنزل بعدوّنا الکبت و أنزل علینا النّصر...(1)ما در کنار پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) خالصانه و مخلصانه در مقابل کسان
1) . نهجالبلاغه، خطبهی 56، ص 91.
و نزدیکان خود میایستادیم و برای خدا با آنان مبارزه میکردیم. وقتی در راه خدا خالصانه و صادقانه عمل کردیم و خدای متعال این را از ما دید، دشمن ما را سرکوب کرد و ما را پیروز نمود.
بعد میفرماید: ما قام للدّین عمودٌ و لااخضرّ للإیمان عودٌ؛ اگر اینطور نبود و این کارها انجام نمیشد، یک شاخهی ایمان سبز نمیشد و یک پایهی دین بر سرِ پا نمیماند! (16)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) میفرماید: علّت اینکه ما در زمان پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) پیروز میشدیم، این است که آنجا با جدّ و جهد تمام، زحمات و لطمات را تحمّل میکردیم. ولقد کنّا مع رسولالله(صلّیاللهعلیهوآله) نقتل آبائنا وأبنائنا وإخواننا وأعمامنا؛ یعنی اگر پدر ما در مقابل ما میآمد، برادر ما میآمد، عموی ما میآمد، فرزند ما میآمد، میکشتیم و وقتی میکشتیم، نه فقط نگران نمیشدیم، بلکه ایمان ما بیشتر میشد. ما یزیدنا ذلک إلاّ ایماناً و تسلیماً، و مضیّاً علی اللّقم، و صبراً علی مضض الألم؛ یعنی صبر ما هم بیشتر میشد.
اگر بچّهی کافر انسان مثل پسر نوح در مقابل انسان قرار گیرد، بایستی با کمال قاطعیّت در مقابل او موضع گرفت، و اینچنین است پدر کافر، مادر کافر، عموی کافر، و برادر کافر؛ باید در مقابل او موضع گرفت. و این موضعگیری قاطع در مقابل او، نه فقط انسان را افسرده و ناراحت نمیکند؛ بلکه اگر مؤمن باشد، شوق او را هم بیشتر میکند. امیرالمؤمنین میگوید: ما در زمان پیامبر اینگونه بودیم. (17)
بعضی از محقّقین ادّعا کردهاند که در تمام جنگهای پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله)
فرماندهی کل بر عهدهی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بود؛ دیگران فرماندهیهایی بر بخشهایی داشتند؛ امّا چون معیار و ملاک و علامت فرماندهی، پرچمها بود، پیامبراکرم همیشه پرچم اصلی را بدست امیرالمؤمنین میداد؛ یعنی این فرماندهی کل است.(1)(18)
در تمام دوران مدینه، هر جا که خطر بود، علیبن ابیطالب(علیهالسّلام) آنجا بود. در قضیّهی جنگ خندق، آن وقتی که همه سرها را به زیر انداختند، او بلند شد و شجاعانه داوطلب شد؛(2)یعنی برای وجود خود، هیچ حیثیّتی جز حیثیّت دفاع از اسلام و دفاع از حق قائل نبود؛ برای او مهمترین کار این بود که از حق دفاع کند. اگر چنین شخصی در میان بشریّت به وجود آید، خواهد توانست دنیا را از ظلم و جور خالی کند.
آدمی قوای معیّن و عمر محدودی دارد، و باید اینها را بعنوان سرمایهای در اختیار حق قرار دهد. و این است طریق سلوک کسانی که به علی(علیهالسّلام) ایمان دارند. امّا انسانهای چسبیده به غذا و خوراک و راحتی و عشرت و زندگی و خانه و جاه و جلال و مقام و قدرت و سایر دلبستگیها و سرگرمیها، نمیتوانند از میان این حصارها خود را خارج و آنگونه در آن راه حرکت کنند، و نتیجه این میشود که در دنیا قابل مشاهده است! (19)
1) . این مطلب از خود امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به شکل احتجاج و مناظره با اعضای شورای خلافت نقل شده است که حضرت از آنان پرسید: «نشدّتکم بالله هل کان فیکم أحد صاحب رایة رسولالله (صلّیاللهعلیهوآله) - منذ یوم بعثه الله إلی یومٍ قبضه - غیری؟. قالوا: اللّهمّ لا»؛ «شما را به خدا سوگند میدهم، آیا میان شما کسی به جز من هست که- از ابتدای بعثت رسول خدا تا هنگام ارتحالش- پرچم رسولخدا را در دست گرفته باشد؟ همهی آنان گفتند: نه، غیر از تو کسی نبود.» (المسترشد، ص 57؛ امالی طوسی، ص 549، رقم 1168)
2) . خاطرهی جنگ خندق و مبارزهی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) با عمروبن عبدود از زبان خود حضرت: پیوست «5».
مولوی در توصیف حرکت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در برابر اهانتی که عمروبن عبدود نمود، میگوید:
او خدو انداخت بر روی علی
افتخ-ار ه--ر ولی و هر وصی
بعد امیرالمؤمنین بلند شد؛ در جنگ حرکت کرد:
گفت من تیغ از پی حق میزنم
بندهی حقّم نه مأمور تنم(1)(20)
یکی از میدانهای مهمّ امتحان، نحوهی بازگشت از میدان جنگ است. امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) که حامل افتخارات بود، در چنین شرایطی چه میکرد؟
بعضیها میآمدند و پُرگویی میکردند: و یحبّون أن یحمدوا بما لم یفعلوا: دوست دارند برای کاری که نکردهاند، مورد تحسین و تمجید قرار گیرند! فلا تحسبنّهم بمفازةٍ من العذاب(2)گمان نکن که آنان از لبهی پرتگاه عذاب دور هستند!
امّا امیرالمؤمنین بگونهی دیگری بازمیگشت: متواضع، سر به پایین، بیادّعا، و بیتوقّع؛ گرچه شمشیر زده است امّا هیچ توقّع ندارد! (21)
پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) در ده سال مدینه، هر چند ماه یک جنگ داشت، و ده سال جنگید. پیامبر بهطور دائم درگیر جنگ بود؛ نقشه میکشید؛ مقدّمات
1) . داستان اهانت عمروبن عبدود به امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) و برخورد حضرت با این اهانت و همچنین اشعار مولوی در این زمینه: پیوست «6».
2) . «لا تحسبنّ الّذین یفرحون بما أتوا و یحبّون أن یحمدوا بما لم یفعلوا فلا تحسبنّهم بمفازةٍ من العذاب و لهم عذابٌ ألیمٌ» سورهی آلعمران، آیهی 188: «گمان مبر آنها که از اعمال (زشت) خود خوشحال میشوند، و دوست دارند در برابر کاری که انجام ندادهاند مورد ستایش قرار گیرند، از عذاب برکنارند! برای آنها، عذاب دردناکی است.»
فراهم میکرد و تهاجمهای دشمنان را پاسخ میگفت.
جامعهی اسلامی مجبور بود برای اینکه دریده نشود و تکّهتکّه و بلعیده نگردد، مسلّح و بیدار باشد، و هشیاری خود را حفظ کند.
امیرالمؤمنین در این وضعیّت چه میکرد؟ در تمام جنگهایی که نام و نشانی در تاریخ ما دارند، امیرالمؤمنین شرکت کرده، جز آن جنگی که پیامبراکرم خودش به امیرالمؤمنین فرمود: باید در مدینه بمانی. امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) ناراحت شد. آن بزرگواری که هرگز در مقابل دستور پیامبر کمترین تأمّلی از خود نشان نمیداد، اینجا که پای جنگ و رفتن به پیکار با دشمنان در میان است، از پیامبراکرم سؤال کرد- شاید گلهمندانه- که: یا رسولالله! من در مدینه بمانم؟ پیامبر فرمود: أماترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی؟(1)
پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) فرمود: «آیا دوست نداری چون هارون که جانشین موسی بود، تو نیز جانشین من باشی؟!»
حضرت عرض کردند: آری! سپس پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) فرمودند: پس در مدینه بمان و خلیفهی من باش.»
تاریخ مدینة دمشق، ج 1، رقم 416 و 423 و 432؛ مناقب ابن مغازلی، ص 29، رقم 43؛ مجمعالزوائد، ج 9، ص 109؛ بحارالانوار، ج 37، ص 255.
آیا دوست نداری که وضع تو با من همانند وضع هارون با موسی باشد، که وقتی موسی به لقاء خدا میرفت، هارون را به جای خود در میان مردم گذاشت؟ با این بیان، پیامبراکرم به امیرالمؤمنین دلداری داد که این نرفتن تو به جنگ به این معنا نیست که ما تو را کم فرض کردیم و کوچک دانستیم. نه، تو همان عزیزی هستی که نظی-ر و بدیلی ن-دارد. تو هارونِ موسی هستی! (22)1) . ابوسعید خدری میگوید: پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) هنگام عزیمت برای غزوهی تبوک به امام علی(علیهالسّلام) فرمود: تو جانشین من در مدینه باش. حضرت عرض کرد: «یا رسولالله! دوست ندارم که عرب بگوید: علی پسرعمویش را یاری نکرد و از همراهی وی تخلّف نمود.»
با رحلت پیامب-ر(صلّیاللهعلیهوآله) سخ-تت-ری-ن دورانه-ای زن--دگ-ی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در سی سال بعد از آن حضرت شروع شد.
روزی که پیامبر عزیز و بزرگوار(صلّیاللهعلیهوآله) در قید حیات بود و مؤمنین در سایهی او مجاهدت و مبارزه میکردند، روزهای شیرین و خوبی بود. امّا روزهای تلخ بعد از رحلت پیامبر آغاز شد(1)که هر از گاه، قطعات فتنه، افق دیدها را چنان تاریک میکرد که نمیتوانستند قدم از قدم بردارند. در چنین شرایطی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بزرگترین امتحانهای ایثار را داد.
امیرالمؤمنین در هنگام رحلت پیامبر مشغول انجام وظیفه شد.(2)نه اینکه نمیدانست اجتماعی وجود دارد که سرنوشت قدرت و حکومت را در دنیای اسلام، آن اجتماع تعیین خواهد کرد؛ امّا برای امیرالمؤمنین آنچه مطرح نبود، خود بود! (23)
1) . کلام امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در توصیف سنگینی مصیبت ارتحال رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) و شدّت تلخی این رویداد: پیوست «7».
2) . مطابق وصیّت پیامبراکرم(صلّیاللهعلیهوآله) وظیفهی تجهیز پیامبر بعد از ارتحال بر عهدهی علی(علیهالسّلام) بود و پس از آن، مسئولیّت جمعآوری قرآن نیز متوجّه ایشان بود و به همین دلیل، پس از بجا آوردن مراسم تدفین رسولخدا(صلّیاللهعلیهوآله)، بلافاصله به جمع قرآن پرداخت.
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در لحظهی وفات پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) در جلسهی تصمیمگیری- که جلسهی حسّاسی بود- شرکت نکرد. اگر امیرالمؤمنین در سقیفهی بنیساعده شرکت میکرد، شاید سرنوشت دنیای اسلام و سرنوشت خلافت بگونهای دیگر رقم میخورد.
آنجایی که همه در این فکرند که حکومت دست چه کسی خواهد افتاد، علی خود را از میانه کنار میکشد. آنجا که همه حاضرند تا ببینند چه میتوانند بکنند و چه تأثیری میتوانند در تعیین حکومت آینده بگذارند، علی غایب است؛ علی مشغول یک وظیفهی عزیزتر و شریفتر است و آن تجهیز پیامبر و تغسیل و تدفین پیامبر و بالأخره عمل به وصیّت پیامبر- یعنی جمع کردن قرآن- است.(1)(24)
بعد از آنکه مسئلهی خلافت استقرار پیدا کرد و مردم با ابیبکر بیعت کردند و همه چیز تمام شد، امیرالمؤمنین کناره گرفت و دیگر جملهای و بیانی که حاکی از معارضهی وی با دستگاه حکومت باشد، از او شنیده نشد.
البتّه امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) روزهای اوّل تلاش کرد تا شاید بتواند آن چیزی را که به عقیدهی او حق است و باید انجام بگیرد، به کرسی بنشاند؛(2)امّا بعد که دید مردم بیعت کردند و قضیّه تمام شد و ابوبکر خلیفهی مسلمین
1) . کلام امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در زمینهی صبر بر مصیبت وفات رسولخدا(صلّیاللهعلیهوآله) و اشتغال به دو وظیفهی مهم مراسم تدفین پیامبر و موضوع جمع قرآن: پیوست «8».
2) . امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) برای اتمام حجّت، مدّتی از بیعت سر باز زد و سخنانی بین امام و هیئت حاکمه ردّ و بدل شد، و همچنین امام تلاش کرد اصحاب پیامبر را متوجّه سفارشات ایشان نماید و از آنان برای یاری خویش استمداد نمود. مجموعهی سخنان امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در این زمینه، در جلد دوّم حیاة امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) عن لسانه گردآوری شده است، که علاقهمندان میتوانند به آن مراجعه نمایند.
شد. امیرالمؤمنین بعنوان انسانی شناخته میشود که ولو معترض است، امّا هیچگونه از جانب او برای این دستگاه ضرری و خطری و تهدیدی وجود ندارد.
امیرالمؤمنین در این دوران فرمود:
لقد علمتم أنّی أحقّ النّاس بها من غیری؛ میدانید که من از همهی مردم به خلافت شایستهترم. این را خود شماها هم میدانید. والله لأسلمنّ ما سلمت أمور المسلمین؛ من دست روی دست خواهم گذاشت و تسلیم خواهم شد، تا وقتی که احساس میکنم که امور مسلمین با سلامت در جریان است؛ تا وقتی که میبینم کسی مورد ظلم قرار نمیگیرد؛ و لم یکن فیها جورٌ إلاّ علیّ خاصّةً؛ تا وقتی که به مردم ظلم نشود و در جامعه ظلم و جوری وجود نداشته باشد و فقط من مظلوم واقع شوم. تا چنین است، من کاری به کار کسی ندارم و هیچ مزاحمتی و اعتراضی نخواهم داشت.(1)
«بخوبی میدانید که من از دیگران به خلافت سزاوارترم. با این همه، به خدا سوگند تا لحظهای که امور مسلمانان بسامان باشد و جز بر من، بر دیگران ستمی نرود، در مسالمت پای میفشارم و مخالفت نمیورزم؛ چرا که پاداش چنین فضیلت و عملی را از خدا میطلبم و دل نمیسپارم به آنچه که شما بخاطر زیور و زینتش با یکدیگر رقابت میکنید.» (نهجالبلاغه، خطبهی 74، ص 102)
(25)مسئلهی فوقالعاده مهم این است که کسی خود را صاحب حق میداند و معتقد است که با قدرتگرفتن او و مسئولیّت داشتن او جامعهی اسلامی به سعادت خواهد رسید، و دیگران را صالح برای این کار نمیداند، امّا به دلیل اینکه پای مصالح در میان است، براحتی از همه چیز صرفنظر میکند! امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) این کار را کرد.
البتّه چنین نبود که حضرت هیچ دفاعی از حقّ خود نکند- که این هم از
1) . این کلام، بخشی از خطبهی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) است در هنگامی که اعضای شورای خلافت میخواستند با عثمان بیعت نمایند:
مسلمانی نیست- امّا آن وقتی که دید دفاع دیگر فایدهای ندارد و ادامهی این جنجال و بگومگو ممکن است به ضرر دنیای اسلام تمام شود، اینجا بیعت کرد و در کنار خلفای سهگانه تا تمام مدّت 25 سال ماند. (26)
امیرالمؤمنین بعد از رحلت پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) در دورانی است که به سنّ کمال و پختگی رسیده است و یکی از شخصیّتهای مطرح جامعه است. همه به او احترام میگذارند؛ هزاران نفر از زبان پیامبر، تعریف و تمجید و ستایش او را شنیدهاند. این تعریف و تمجیدهایی که از زبان پیامبر برای امیرالمؤمنین نقل شده است، ظاهراً هیچ محدّث مسلمانی به این اندازه و با این کیفیّت برای کس دیگری نقل نکرده است. البتّه فضایل دیگری هم برای دیگر صحابه نقل شده است؛ امّا با این کمّیّت و با این کیفیّت و محتوا، گمان نمیکنم هیچ یک از محدّثین مسلمان- اعمّ از فرقههای مختلف اسلامی- دربارهی کس دیگری غیر از امیرالمؤمنین نقل کرده باشند. یکی از این تعریفها کافی است انسان را مغرور کند، از خود بیخود کند و در انتخاب وظیفه دچار اشتباه کند. بعد از صدها تعریف از زبان پیامبر، نوبت امتحان پیش آمد و مسئلهی خلافت مطرح شد. مسلّم است که امیرالمؤمنین مدّعی خلافت بود، و کسی در این تردید ندارد، امّا وقتی که مشاهده کرد صلاح عالم اسلام این است که او از صحنه خارج شود، خارج شد. یعنی همهی آن تعریفها، تمجیدها، استحقاقها و همهی آنچه که برای خود قائل بود و هزاران نفر شنیده و دانسته بودند، همه را امیرالمؤمنین لای یک محفظهای از فراموشی موقّت پیچید و کنار گذاشت. البتّه اینها فراموش نمیشود؛ تا ابدالدّهر هم باقی است؛ لکن مطرح نکرد. یعنی همهی آن چیزی را که برای او در امر خلافت و ریاست دنیای اسلام و مسئولیّت بزرگ مطرح بود،
چون احساس خطر کرد، کنار گذاشت. حتّی رأیت راجعة النّاس قد رجعت عن الإسلام یدعون إلی محق دین محمّدٍ(صلّیاللهعلیهوآله)؛ وقتی دیدم اوضاع خطرناک است و ممکن است دین پیامبر به خطر بیفتد، دست بستم و کنار نشستم.(1)
آیا برای یک انسان سیاسی مخلص و بزرگوار و برای کسی که میخواهد هوای نفس خود را به کار نبندد، تسلّط بر نفس از این بالاتر، از این بهتر، از این گویاتر، و از این شگفتآورتر قابل تصوّر است؟! (27)
بعد از آنکه خلافت به شکلی که در تاریخ ثبت شده، انجام گرفت و مردم با ابوبکر بیعت کردند، امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) که احساس کرد کارها تمام شده، خود را کنار کشید، و به حرف کسانی که میخواستند او را وارد میدان کنند تا علمدار جنگ داخلی شود، ترتیب اثر نداد. ابوسفیان پیش امیرالمؤمنین آمد تا او را بر قیام در مقابل کسانی که حکومت را گرفته بودند، وادار کند.(2)امیرالمؤمنین با یک کلام قاطع او را سر جای خود نشاند و آب پاکی را روی دست کسانی که درصدد راهاندازی جنگ داخلی بودند، ریخت، فرمود: أیّها النّاس، شقّوا أمواج الفتن بسفن النّجاة، و عرّجوا عن طریق المنافرة، و ضعوا تیجان المفاخرة. أفلح من نهض بجناحٍ، أو إستسلم فأراح. هذا ماءٌ آجنٌ، و لقمةٌ یغصّ بها آکلها.(3)
«ای مردم! با کشتیهای نجات دل امواج فتنه را بشکافید، و از خطّ پست کینهتوزی فراتر آیید، و تاجهای فخرفروشی را زیر پا له کنید. پیروزی تنها نصیب دو کس شود: یکی آن که یاورانی دارد و با نیروی کافی برخیزد و به پرواز درآید، و دوّم کسی که با مسالمتجویی، نیروهایش را فرصت آسایش دهد.
این (ریاست و قدرتی که شما در پی آن هستید)، آبی است بدبو و گندیده و لقمهای است گلوگیر... (نهجالبلاغه، خطبهی 5، ص 52)
1) . این فراز از سخنان امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بخشی از نامهای است که آن حضرت هنگامی که مالک اشتر را به استانداری مصر برگزیدند، برای مردم مصر نوشتند و شرایط بعد از ارتحال رسولخدا(صلّیاللهعلیهوآله) را برای آنان توضیح دادند. متن کامل این نامه را در پیوست «9» ملاحظه فرمایید.
2) . سخنان امام(علیهالسّلام) با ابوسفیان: پیوست «10».
3) . بعد از اینکه مردم با ابوبکر بیعت کردند و کار بیعت به پایان رسید، عبّاس و ابوسفیان به امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) پیشنهاد بیعت دادند. حضرت خطبهای ایراد نمود و در بخشی از آن فرمود:
گفت: من کنار مینشینم؛ وارد این ماجراها نمیشوم. علاوه بر اینکه جنگ داخلی را قبول نکرد، آنها را نصیحت هم کرد: چیزی که شما به آن چشم دوختید- یعنی قدرت؛ قدرتی که شما برای هواهای نفستان آن را میخواهید- ماءٌ آجن؛ آب گندیدهای است و لقمةٌ یغصّ بها آکلها؛ لقمهی گلوگیری است؛ خطرناک است.
علی(علیهالسّلام) آنها را به همان رویّهای که در طول مدّت عمر خود عمل کرده بود، یعنی ملاحظهی تکلیف الهی، و ملاحظهی مصالح مسلمین دعوت کرد. (28)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بعد از آنکه خود را از ماجرای خلافت کنار کشید، میتوانست قهر کند و کنج خانه بنشیند؛ میتوانست علیه مسئولین حکومت حتّی کارشکنی کند و دست به هیچ کار مثبت و سازندهای نزند، و میتوانست نقش غیرمسئول و وجیهالملّه را برای خود انتخاب کند؛ امّا این کارها را نکرد.
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بعد از رسیدن به خلافت، در نامهای که به اهل مصر نوشت، این ماجرا را یادآوری کرده و میفرماید: فأمسکت یدی، حتّی رأیت راجعة النّاس قد رجعت عن الإسلام، یدعون إلی محق دین محمّد(صلّیاللهعلیهوآله)(1)یعنی من دست از کارها شستم، کناری نشستم؛ امّا ناگهان احساس کردم که دنیای اسلام به من احتیاج دارد؛ دیدم مردمانی که از دین برگشتهاند، قصد دارند دین پیامبر را از بین ببرند و منهدم کنند و جامعهی اسلامی را به اختلاف بکشانند؛ دیدم دیگر جایز نیست؛ فنهضت فی تلک الأحداث قیام کردم.
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در کنار خلفا و مسئولین قیام کرد، و به کمک و حمایت آنها برخاست برای اینکه خطرها را از اسلام دور کند. حضرت
1) نهجالبلاغه، نامهی 62، ص 451، متن کامل این نامه: پیوست «9».
اینجا هم پا روی نفس خود گذاشت. وجیهالملّه بودن را انتخاب نکرد تا بنشیند کناری و نق بزند و مایهی تضعیف آن کسانی شود که فعلاً بار را بر دوش دارند.
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) با کمال قدرت وارد میدان شد، و بیست و پنج سال در تمام حوادث بزرگ دنیای اسلام شریک و سهیم بود. این یکی از نمونههای بارز از اِغماض و ایثار و از خودگذشتگی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) است. (29)
در تمام مدّت 25 سال، امیرالمؤمنین با خلفا مبارزه نکرد. میفرماید: وقتی دیدم ظرفیّت جامعهی اسلامی گنجایش بگومگوی من و رُقبا را ندارد، کنار کشیدم.
25 سال این کنارهنشینی ادامه داشت. البتّه کنارهنشینی به معنای خانهنشینی نبود. اینکه میگویند 25 سال خانهنشینی، این خلاف است؛ هیچوقت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) خانهنشین نشد. همیشه در صحنه بود؛ مسئولیّت قبول میکرد؛ به مأموریّت میرفت؛ مشاور میشد، و کار راهاندازی میکرد. کسی خیال نکند که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) قهر کرد و رفت در خانه نشست! به هیچوجه این چنین نبود؛ بلکه او همیشه بالاترین مشورتها را میداد. (30)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) از حضور خود در دوران بیست و پنج سالهی خلافتِ خلفای سهگانه تعبیر به وزارت میکند، هنگامی که بعد از قتل عثمان آمدند امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) را به خلافت انتخاب کنند، فرمود: من
وزیر باشم، بهتر از این است که امیر باشم؛ همچنانی که در گذشته بودم، بگذارید وزیر باشم.(1)
«مرا رها کنید و دیگری را جز مرا بطلبید! چرا که روی به کاری داریم که چهرهها و رنگهای گوناگون دارد؛ نه دلها را در برابر آن طاقت شکیبایی است و نه عقلها را تاب تحمّل. سراسر آفاق را ابری سیاه فرو پوشیده و راههای روشن ناشناخته مانده.
باید بدانید که اگر من پیشنهاد شما را اجابت کنم، با شما بر اساس شناخت و آگاهی خود رفتار خواهم کرد، و به سخنان پراکنده و سرزنشهای بیمورد این و آن بیاعتنا خواهم بود. امّا اگر مرا به حال خود رها کنید، من نیز چون یکی از شما خواهم بود، و چه بسا بیشتر از شما به سخن کسی که کار خود را به وی وا میگذارید، گوش سپارم و بیشتر از شما از او فرمان ببرم. به هر حال، اگر امروز من برای شما وزیر باشم، بهتر از آن است که امیر باشم.» (نهجالبلاغه، خطبهی 92، ص 136)
حضرت موقعیّت و جایگاه بیست و پنج سالهی خود را جایگاه وزارت میداند. یعنی دائماً در موضع کمک به مسئولین و خلفایی که در رأس امور قرار داشتند، بود. این هم یک ایثار فوقالعاده بزرگ بود که انسان واقعاً متحیّر میشود که چقدر در این کارِ امیرالمؤمنین گذشت وجود دارد!
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در تمام این بیست و پنج سال به فکر قیام و کودتا و معارضه و گرفتن قدرت و قبضه کردن حکومت نیفتاد!
وقتی که رسول اکرم(صلّیاللهعلیهوآله) از دنیا رحلت کردند، امیرالمؤمنین جوانی بود سیوسه ساله که دوران جوانی و قدرت جسمانی را میگذراند؛ دوران نشاطش بود؛ در بین مردم محبوبیّت داشت، و مغز فعّال، علم فراوان و همهی جاذبههایی که برای یک انسان ممکن بود، در امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به نحو اعلائی وجود داشت که اگر میخواست اقدامی کند، حتماً میتوانست.
امّا در تمام این بیستوپنج سال، به هیچوجه جز در خدمت همان هدفهای عمومی و کلّی نظام اسلامی- که در رأسش هم خلفا بودند - هیچ حرکتی نکرد. (31)
1) . هنگامی که مردم بعد از کشته شدن عثمان به سراغ امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) آمدند و از ایشان درخواست پذیرش حکومت را کردند، در پاسخ مردم فرمودند:
در هنگام خلافت عمر و بعد از فتح بسیاری از استانهای ایران بهوسیلهی مسلمین، عدّهای مجدّداً در برخی از استانها سر بلند کرده و لشکر بزرگی فراهم کردند و آمدند تا با مسلمانان مبارزه کنند. حادثهی بزرگی بود. عمر همه را در مسجد جمع کرد و مسئله را مطرح نمود و مشورت کرد. یکی از سران بلند شد و گفت: تو خود فرد پختهای هستی و تجربه هم داری. پیشنهاد میکنم جمعیّتی را راه بینداز و خودت نیز برو و محور سپاهیان باش تا قضیّه را فیصله دهی، و سپس به مدینه برگرد. گویندهی این مطلب طلحه بود.(1)یکی دیگر از بزرگان مسلمین گفت: من عقیدهام این است که دستور دهی از شهرهای مختلف و از مناطق کشورهای مختلفی که فتح شده- مثل روم و شام و فلسطین- نیروهای ما بیایند تا نیروی عظیمی درست کنیم و بفرستیم غائله را ختم کنند.(2)امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) وارد صحبت شد و گفت: نه؛ اینها هیچکدام مصلحت نیست. اگر خود خلیفه در این صحنه شرکت کند، آنها خواهند گفت: هذا أصل العرب(3)، یا هذا رجل العرب(4): این پای اصلی و پایهی اصلی عرب است که آمده. بیایید متّحد شویم و او را از بین ببریم. همّت خواهند گماشت که چون تو حضور داری، غائله را با نابودی تو ختم کنند؛ زیرا میدانند که اگر خلیفه کشته شود، نظام از هم میپاشد. امّا اینکه ما از کشورهای فتحشده نیروهای خود را جمعآوری کنیم، این هم مصلحت نیست؛ زیرا که اگر ما نیروها را از آن مناطق خارج کنیم، آنها نیز ناامن خواهند شد؛ و لکن راه صحیح این است که تو خود اینجا بمانی و مردم بصره را به سه قسمت تقسیم کنی؛ یک بخش را برای ادارهی امور بصره
بگماری، یک بخش را برای پشتیبانی از مجاهدین و رزمندههایی که عازم میدان نبرد هستند، بگماری، و یکسوّم آنان را به جنگ بفرستی. عمر این نظر را پسندید و گفت این نظر بسیار خوب است و به همان عمل کرد.(1)
در قضیهی محاصرهی خانهی عثمان و ماجراهای عثمان نیز امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) نقش عظیمی داشت؛ حتّی در جلوگیری از شورش مردم!(2)
این چندمین بار بود که عثمان چنین تقاضایی از حضرت میکرد؛ امّا بعد از رفتن حضرت از مدینه و سختتر شدن اوضاع شهر، دوباره از ایشان میخواست به مدینه بازگردد و در حلّ مشکلات مساعدت نماید. این بار نیز نامه را توسّط عبداللهبن عبّاس برای حضرت فرستاد و خواست که ایشان شهر را ترک نماید. لذا امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) خطاب به ابن عبّاس فرمود:
«ای ابن عبّاس! عثمان چیزی نمیخواهد مگر اینکه مرا تا حدّ شتران آبکش تنزّل دهد، که پیدرپی بیایم و بروم. یکبار خواست که از شهر بیرون روم؛ آنگاه نزد من فرستاد که بازگردم؛ اینک دوباره خواسته است که از شهر بیرون روم! به خدا سوگند تا بدانجا از وی دفاع کردم که دیگر بیم آن دارم که گنهکار باشم.» (نهجالبلاغه، کلام 240، ص 358)
حضرت کسی نبود که قهر کند و کنار بنشیند؛ با اینکه اینها رقبایش بودند و یقیناً امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در ته دل اینها را قبول نداشت. این خطبهی شقشقیّهی حضرت است که اعتقاد داشت اینها بر مسند حق قرار نگرفتند!(3)با وجود این، چون مصلحت اسلام این بود که اختلاف به وجود نیاید، تحمّل و صبر میکرد. (32)بعد از درگذشت عمر شورای شش نفرهای طبق وصیّت وی تشکیل شد
1) . متن کامل سخنان امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) با خلیفهی دوّم: پیوست «11».
2) . هنگامی که عثمان در محاصرهی انقلابیون قرار داشت، نامهای به امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) نوشت مبنی بر اینکه چند روزی از مدینه خارج شود و به بهانهی رسیدگی به مزرعه، به روستای ینبع برود، تا در میان انقلابیون کمتر نام وی برای خلافت مطرح شود.
3) . خطبهی شقشقیّه از خطبههای معروف امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) میباشد که در اغلب منابع شیعی و بعضی منابع اهل سنّت نقل شده است. در این خطبه- که در اواخر عمر حضرت ایراد شده است- جریان خلافت بعد از رسولالله(صلّیاللهعلیهوآله) بهطور جامع تحلیل شده و حضرت بصراحت نظر خویش را بیان نموده است. (نهجالبلاغه، خطبهی 3، ص 48)
که متشکّل بود از عبدالرّحمن ابن عوف(1)و سعدبن ابی وقّاص(2)و طلحه(3)و زبیر(4)و عثمان(5)و علیبن ابیطالب(علیهالسّلام).
عمر وصیّت کرده بود که این شش نفر دور هم بنشینند و یک نفرشان را در ظرف سه روز بعنوان خلیفه انتخاب کنند.(6)این شش نفر به اصطلاح امروز تقریباً وابسته به دو خط از خطوط جاری آن روز بودند؛ یک خط گرایش به بنیامیّه و یک خط گرایش به بنیهاشم بود. در بین این جمع، عبدالرّحمن ابنعوف با عثمان خویشاوند بود. طلحه هم گرایش به آن طرف داشت. زبیر با امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) خویشاوند بود و سعدبن ابی وقّاص هم گرایش به این طرف داشت. طلحه به نفع عثمان کنار رفت. زبیر به نفع علیبن ابیطالب(علیهالسّلام) کنار رفت، سعدبن ابی وقّاص هم رأی خودش را به عبدالرّحمن ابن عوف داد، عثمان و علی(علیهالسّلام) دو نفر بودند که بیشتر نظرها به طرف آنها جلب میشد و هر کدام هم دو رأی داشتند. اگر عبدالرّحمن ابن عوف که دو رأی داشت، با علی(علیهالسّلام) بیعت میکرد، این میشد چهار تا رأی طرف امیرالمؤمنین در مقابل دو رأی در طرف عثمان. اگر با عثمان بیعت میکرد، میشد چهار تا رأی طرف عثمان در مقابل دو رأی در مقابل امیرالمؤمنین. یعنی آری و یا نه عبدالرّحمن ابن عوف تعیینکننده شده بود.
تقدّم امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در دنیای اسلام تقریباً چیز روشنی بود. لذا عبدالرّحمن اوّل رو کرد به امیرالمؤمنین و گفت: یا علی! دستت را به من بده تا با تو بیعت کنم، به شرط عمل به کتاب خدا و سنّت پیامبر و روش
شیخین- یعنی ابوبکر و عمر- امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) فرمود: من حاضرم با من بیعت کنی، با شرط عمل به کتاب خدا و سنّت پیامبر. آنچه که برای من حجّت شرعی است، همین دوتاست. روش شیخین اجتهاد خودشان بوده و برای من حجّت نیست! عبدالرّحمن گفت: نه. من اینگونه بیعت نمیکنم. به عثمان گفت: با تو بیعت میکنم به شرط عمل به کتاب خدا و سنّت پیامبر و روش شیخَین. عثمان گفت: من موافقم. در عین حال، عبدالرّحمن باز با عثمان بیعت نکرد و دوباره برگشت طرف امیرالمؤمنین، همان پیشنهاد را تکرار کرد و حضرت بر نظر قبلی خویش تأکید کرد. به عثمان پیشنهاد کرد؛ عثمان پذیرفت. مجدّداً برای سوّمین بار به امیرالمؤمنین پیشنهاد کرد، و ایشان فرمودند: نه. آنچه که برای من حجّت است، همان کتاب خدا و سنّت نبیّاکرم است، و غیر از این برای من حجّت نیست! این بار به عثمان گفت و او نیز قبول کرد و بیعت کردند و عثمان خلیفه شد.(1)
علی(علیهالسّلام) در پاسخ وی فرمود: «أسیر فیکم بکتاب الله و سنّة نبیّه(صلّیاللهعلیهوآله) ما استطعت»: «من در حدّ توان خود مطابق کتاب خدا و سنّت پیامبرش(صلّیاللهعلیهوآله) رفتار مینمایم.»
عبدالرّحمن رو به عثمان کرد و گفت: آیا در برابر خداوند متعهّد میشوی که اگر خلافت را به تو سپردیم، مطابق کتاب خدا و سنّت پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) و سیرهی ابوبکر و عمر رفتار نمایی؟ عثمان پاسخ داد: آری؛ متعهّد میشوم که به کتاب خدا و سنّت پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) عمل نموده و مطابق شیوهی ابوبکر و عمر رفتار نمایم.
عبدالرّحمن برای بار دوّم پیشنهاد خود را به علی(علیهالسّلام) و عثمان عرضه داشت و همانند بار اوّل از علی(علیهالسّلام) جواب منفی شنید، و عثمان پاسخ مثبت داد.
برای بار سوّم، عبدالرحمن سخن خویش را با علی(علیهالسّلام) تکرار کرد، و حضرت در پاسخ فرمود: «إنّ کتاب الله و سنّة نبیّه(صلّیاللهعلیهوآله) لا یحتاج معهما إلی إجّیریّ أحدٍ. أنت مجتهدٌ أن تزوی هذا الأمر عنّی.»
«کتاب خدا و سنّت پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) در نهایت کمال بوده و نیازی به تکمیل هیچکس ندارد. امّا قصد تو از مطرح نمودن این شرط و سعی و کوشش تو، برای حذف من از عرصهی خلافت میباشد.»
عبدالرّحمن با شنیدن این پاسخ، برای بار سوّم به عثمان پیشنهاد بیعت داد و او نیز با پذیرش شرط عمل به سیرهی ابوبکر و عمر به خلافت منصوب شد. (تاریخ یعقوبی، ج 2، ص162)
1) . یعقوبی در کتاب تاریخ خود نقل میکند: عبدالرّحمنبن عوف به علیبن ابیطالب(علیهالسّلام) گفت: آیا در برابر خداوند متعهّد میشوی که اگر خلافت را به تو سپردیم، مطابق کتاب خدا و سنّت پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) و سیرهی ابوبکر و عمر رفتار نمایی؟
ببینید کسی که برای او اصل حکومت کردن است، اگر به چیزی هم عقیده نداشت، بهطور موقّت تظاهر میکند به اینکه قبول کرده؛ میگوید حالا بالاخره قبول میکنیم، قدرت را میگیریم، بعد هر طور خواستیم عمل میکنیم، چون اصل برایش قبضهکردن قدرت است. من نمیخواهم عثمان را متّهم کنم و بگویم برای او اصل قدرت بوده. ممکن است عثمان عقیدهاش این بوده که باید به روش شیخَین عمل کند. امّا علیبن ابیطالب که عقیدهاش این نبود و معتقد نبود که باید در حکومت به روش شیخین عمل بکند، این عقیدهی خود را صریح و بدون پردهپوشی بیان کرد و حاضر شد از حکومت کناره بگیرد و قدرت و حکومتی را که حقّ او بود و آن را حقّ قطعی خود میدانست، برای سالهایی که معلوم هم نیست چقدر طول میکشد، به دیگری واگذار کند! ممکن بود عثمان بیست و پنج سال بعد از آن هم حکومت بکند؛ کما اینکه دوازده سال عثمان خلیفه بود؛ بعد هم عثمان را کشتند، والّا اگر نمیکشتند، شاید زنده میماند، ده سال دیگر هم عمر میکرد.
امیرالمؤمنین آن کسی است که قدرت برایش اصل نیست! آن کس که قدرت برایش اصل است، بهراحتی از اصول میگذرد؛ از دین میگذرد؛ دین برایش اصالتی ندارد. ما این را در روشهای معمول و رایج دنیا مشاهده میکنیم. در مجامع اسلامی که دین اسلام مطرح است، گذشت از دین اسلام است و آنجایی که اسلام مطرح نیست، گذشت از همهی ارزشهاست! (33)
بعد از آنکه دوازده سال از دوران حکومت عثمان گذشت، اعتراضات علیه وی زیاد شد. همهی مورّخین اسلام- اعم از شیعه و سنّی- نوشتهاند که در آخر کارِ عثمان اعتراضات به او زیاد شده بود،(1)
در نتیجهی این نامهها، تعداد زیادی از مسلمانان که در کشور بزرگ اسلامی پخش شده بودند، به مدینه بازگشتند و اعتراضات شدّت گرفت، تا آنجا که به قتل عثمان انجامید. (تاریخ طبری، ج 3، ص 400)
و مخالفین اشکالات زیادی بر او وارد میکردند.(2)جمعی از مصر آمده بودند، جمعی از عراق و بصره و جاهای دیگر آمده بودند، و جمع زیادی شده و خانهی عثمان را محاصره و جان وی را تهدید میکردند.در چنین موقعیّتی کسی در مقام امیرالمؤمنین چه باید میکرد؟ کسی که خود را صاحب حقّ خلافت میداند و بیست و پنج سال از این حقّ مسلّم
1) . طبری مینویسد: وقتی مردم اعمال و رفتار عثمان را مشاهده کردند و از اصلاح وی مأیوس گشتند، اصحاب پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) که در مدینه حضور داشتند، به بزرگان شهرهای دیگر نامه نوشتند و به بقیّهی اصحاب که در مرزهای اسلامی مستقر بودند، اطّلاع دادند که شما برای جهاد در راه دین خدا تلاش و کوشش میکنید و به دنبال نشر و اشاعهی دین محمّد(صلّیاللهعلیهوآله) در اقصی نقاط جهان هستید، در حالی که در مدینه دین محمّد(صلّیاللهعلیهوآله) به کناری گذاشته شده و فساد دامنگیر همه گشته است. به سرعت خود را به مدینه برسانید و برای نجات دین محمّد(صلّیاللهعلیهوآله) چارهاندیشی نمایید.
2) . سرفصل اشکالاتی که برای عثمان مطرح بود: پیوست «18».
کنار گذاشته شده است و به رفتار حاکم کنونی هم اعتراض دارد، حالا هم میبیند که اطراف خانهی او را گرفته و محاصرهاش کردهاند؛ امیرالمؤمنین چه باید میکرد؟
افراد معمولی، حتّی برگزیدگان و چهرههای والا، در اینجا چه میکنند؟ همان کاری را میکنند که طلحه و زبیر و عایشه کردند و یا بقیّهی کسانی که در ماجرای عثمان به نحوی دخالت داشتند، کردند.(1)
ماجرای قتل عثمان یکی از ماجراهای بسیار مهمّ تاریخ اسلام است. از نهجالبلاغه، آثار اسلامی و تاریخ اسلامی کاملاً روشن میشود که چه کسانی عثمان را کشتند و چه کسانی عوامل پشت پرده بودند؟(2)افرادی که بعدها ادّعای دوستی با عثمان را محور کار خود قرار دادند، آنجا تحریک کردند و از پشت خنجر زدند!
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در این ماجرا با کمال خلوص، آن وظیفهی الهی و اسلامی را که احساس میکرد دارد، انجام داد. از مسلّمات تاریخ است که حسنین(علیهمالسّلام)- این دو گوهر گرانقدر و دو یادگار پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله)- را برای دفاع از عثمان به خانهی عثمان فرستاد. اطراف خانهی عثمان محاصره شده بود و نمیگذاشتند آب و غذا وارد خانهی او بشود. امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) آب و آذوقه به خانهی عثمان فرستاد،(3)و با کسانی که نسبت به عثمان خشمگین بودند، بارها و بارها مذاکره کرد تا خشم آنها را پایین بیاورد. (34)
در دورانی که عثمان در محاصرهی مسلمانها بود، و قبل از دوران
1) . نقش برجستهی طلحه و عایشه در تحریک مردم بر علیه عثمان: پیوست «19».
2) . در نهجالبلاغه دو نامه از امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در تبیین نقش طلحه، زبیر، عایشه و معاویه در قتل عثمان نقل شده است. نهجالبلاغه، نامهی 1، ص 363 و نامهی 28، ص 388.
3) . فرستادن امام حسن و امام حسین(علیهالسّلام) برای دفاع از عثمان، در منابع تاریخی نقل شده است. تاریخالمدینه، ج4، ص 1202؛ الجمل، ص 145؛ شرح ابن ابیالحدید، ج2، صص 148و153.
محاصره که علیه عثمان نارضایتی در دنیای اسلام بالا گرفته بود، نقش امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) یک نقش میانجی و ناصح مشفق بود. حضرت نقش بازگوکنندهی حرفهای مردم به خلیفه و نصیحتکنندهی خلیفه را ایفا میکرد.(1)آن روزهایی که اطراف خانهی عثمان محاصره بود، امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) صمیمانه به عثمان کمک کرد؛ با اینکه کسانی که اطراف خانهی عثمان را گرفته بودند، از دوستان علی(علیه السّلام) بودند، و از او انتظارات دیگری داشتند؛ انتظار داشتند؛ که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) سردستهی آنها شود و این کار را با هم انجام دهند. امّا امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) این کار را نکرد؛ چون قبول نداشت.(2)آنجا نقشی را ایفا کرد که صددرصد برخلاف خواستههای معمولی نفس انسان است. البتّه نفس عالیهی امیرالمؤمنین خیلی از این حرفها بالاتر است. (35)
گرچه قتل عثمان به وسیلهی افرادی انجام گرفت که حقیقتاً به جان آمده بودند و آدمهای خوب هم در آن میان زیاد بودند،(3)امّا محرّک حادثهی قتل عثمان چه کسی بود؟ شاید تعجّب کنید اگر بدانید که محرّک این حادثه، همان کسانی بودند که بعد در مقابل امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) ایستادند.
یکی از کسانی که علیه عثمان شعار میداد، امّالمؤمنین عایشه- زوجهی رسولاکرم(صلّیاللهعلیهوآله)- بود. بلند شد رفت مکّه و این جمله را بسیاری از
1) . هنگامی که انبوه مردم در پیرامون امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) گردآمدند و از عملکرد عثمان شکایت نمودند و از حضرت تقاضا کردند که از جانب آنان با عثمان سخن بگوید و او را وادار به جلب رضایت مردم نماید، علی(علیهالسّلام) نزد عثمان رفت و انتقادات مردم را مطرح نمود و سخنانی بین حضرت و عثمان ردّ و بدل شد. (نهجالبلاغه، کلام 164، ص 234)
2) . تصریح امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بر عدم دخالت در قتل عثمان، ر.ک: نهجالبلاغه، کلام 30، ص 73.
3) . شخصیّتهای بزرگی در میان مخالفان جدّی عثمان بودند؛ مانند عمّار یاسر، زیدبن صوحان، جبلةبن عمرو الانصاری، جهجاه غفاری، عمروبن حمق، مالک اشتر، محمّدبن ابیبکر، محمّدبن حذیفه، حکیمبن جبله و دهها شخصیّت دیگر که هر کدام جایگاهی ویژه در بین امّت اسلامی داشتند.
مورّخین از زبان جناب عایشه نقل کردهاند که خطاب به مسلمانها میگفت: «اقتلوا نعثلاً» این نعثل را بکشید! نعثل اسم یک مرد یهودی در مدینه بود که کارهای خلافی هم داشت. عثمان را به این مرد تشبیه میکرد و مردم را تحریض میکرد که او را بکشید.(1)
وقتی که خانهی عثمان در محاصرهی اهل مصر و بصره و جاهای دیگر قرار گرفت و حتّی نگذاشتند که آب و غذا وارد خانهی او شود، در این هنگام، عثمان به معاویه نامه نوشت و درخواست کمک کرد. معاویه که خویشاوند عثمان و از یک قبیله بودند، فهمید اوضاع مشکل است. با اینکه میتوانست با یک نیرویی حرکت کند و خود را به مدینه برساند و عثمان را کمک نماید، امّا در تواریخ ثبت شده است که معاویه به قدری عمداً این پا و آن پا کرد و تأخیر نمود تا خبر قتل عثمان رسید!(2)
امّا وقتی که نامه بدست معاویه رسید، اعتنایی نکرد و نخواست با مخالفین عثمان به مقابله برخیزد. (تاریخ طبری، ج 3، ص 402)
جناب طلحه و جناب زبیر- دو صحابی آبرومند و محترم پیامبر- همان وقت در مدینه بودند؛ امّا نرفتند جلوی مردم را بگیرند و مانع کشته شدن عثمان شوند. پس قتل عثمان یک واقعهی ساده نبود که ما بگوییم یک جناحی از خلافکاریهای بعضی از استاندارها و مأموران دولتی به جان آمده بودند و دور خانهی عثمان ریخته بودند و انتقام میکشیدند. درست است که کسانی که مباشر کار بودند، مردم عادی بودند؛ امّا ریشهی این حادثه در رقبای سیاسی و مخالفین عثمان بود؛ آن کسانی که با عثمان مسئلهی شخصی داشتند و همهی آنها یا غالب آنها کسانی بودند که بعدها با امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) هم مسئلهی شخصی پیدا کردند. اینها در این حادثه دخیل بودند تا عثمان کشته شد. (36)
1) . ر. ک: شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، ج 6، ص 215 و ج 20 ص 22.
2) . عثمان در نامهای به معاویه نوشت: بسم الله الرّحمن الرّحیم. اهل مدینه به کفر گراییده و از طاعت خارج شدهاند. آنان بیعت خویش را شکسته و به مقابله با خلیفه برخاستهاند. پس فرصت را از دست مده و هر چه سریعتر جنگجویان شام را به مدینه گسیل دار.
بعد از آنکه عثمان کشته شد، مردم مدینه در مسجد جمع شدند و گفتند: حال که عثمان نیست، چه کسی خلیفه باشد؟ چند نفر از رجال معروف مدینه که از صحابهی پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) بودند و جزء چهرههای موجّه و نامدار بشمار میرفتند- از قبیل عمّار یاسر و چند نفر دیگر- گفتند: تا وقتی علیبن ابیطالب(علیهالسّلام) در میان ما هست، ما به فکر چه کس دیگری میتوانیم باشیم؟ علیبن ابیطالب از همه اولی است. عمّار بلند شد و گفت: مردم! آیا برای بیعت با علی تردید دارید؟ آیا علی را نمیشناسید؟ مردم از اطراف مسجد با صدای بلند گفتند: ما علی را خیلی خوب میشناسیم و هیچ هم تردید نداریم. آن چند جملهای هم که تو در مدح علی گفتی، خیلی کمتر از فضیلت علی است! برویم همه با امیرالمؤمنین بیعت کنیم.(1)
حتّی یک نفر از بین آن جمعیّت انبوهی که در مسجد پیامبر در مدینه جمع شده بودند، مخالفت نکرد! چنین چیزی در تمام دوران 25 سال بعد از پیامبر پیش نیامده بود. این همه جمعیّت و با این اتّفاق کلمه، با هیچکدام از خلفای سهگانهی قبل از امیرالمؤمنین بیعت نکرده بودند.
در قضیهی بیعت با ابوبکر، عدّهای در سقیفهی بنیساعده دور هم جمع شدند- 10 تا 20 نفر بودند - اختلافات پیش آمد و بحثهای زیادی شد؛ حتّی
1) . شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، ج 4، ص 8 .
کار به کتککاری هم کشید؛ گریبان هم را گرفتند و دعوا کردند، تا بالاخره 4 یا 5 نفر با ابوبکر بیعت کردند؛ سپس او را به مسجد آوردند و به مردم گفتند: بیایید بیعت کنید! تا اینکه تدریجاً در طول چندین روز با ابوبکر بیعت کردند.(1)
در قضیهی خلافت عمر، ابوبکر عمر را نصب کرد، و مسئلهی انتخاب و شورا و مشورت نبود. ابوبکر وصیّت کرد که بعد از من با عمر بیعت کنید! وصیّت ابوبکر را خواندند و گفتند که ایشان دستور دادند که ما با جناب عمر بن خطّاب بیعت کنیم. مردم هم چون دستور خلیفه بود، بیعت کردند.(2)
در قضیّهی خلافت عثمان، شورای 6 نفری تشکیل شد. 6 نفر نشستند و بحث کردند و بالاخره عبدالرّحمنبن عوف، عثمان را بر علیبن ابیطالب(علیهالسّلام) ترجیح داد. بعد به مردم گفتند: شورای 6 نفرهای که جناب عمر معیّن کرده بودند، عثمان را به خلافت تعیین کرد. باز مردم آمدند بخاطر شورا و بخاطر امر عمر با عثمان بیعت کردند.(3)
امّا تا زمان علیبن ابیطالب(علیهالسّلام) چنین چیزی پیش نیامده بود که خود مردم بیایند در مسجد و بدون اینکه کسی به اینها خط بدهد و یا یک نیروی زور بالای سرشان باشد، یا تبلیغات خاصّی شده باشد، خود مردم از روی دل و رغبت یک نفر را انتخاب بکنند. این فقط در مورد امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) پیش آمد.
بعد از آنکه مردم با آن شور و شوق تصمیم گرفتند با علی بیعت کنند، همه به طرف منزل امیرالمؤمنین حرکت کردند. تمام کوچهها و راهها مملو از جمعیّت شد. امیرالمؤمنین از خانه بیرون آمد. دستش را گرفتند که ما میخواهیم با تو بیعت کنیم، حضرت دستش را عقب کشید. اصرار کردند.
حضرت گفت: من قبول نمیکنم. فریاد مردم بلند شد که یا علی ما را تنها مگذار و قبول کن!(1)(37)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) میتوانست بعد از کشته شدن عثمان، بعنوان یک چهرهی موجّه، یک آدم فرصتطلب و یا یک نجاتبخش وارد میدان شود، مردم هم او را دوست میداشتند. امّا در این حادثه هم امیرالمؤمنین اقبالی بهسمت قدرت نکرد و کاری برای قبضه کردن حکومت نکرد. فرمود: دعونی والتمسوا غیری.(2)
چقدر این روح بزرگ است! میفرماید: ای مردم! من را رها کنید و بروید سراغ دیگری! اگر دیگری را به حکومت انتخاب کردید، من وزیر او خواهم بود؛ من در کنار او خواهم بود.(3)
این فرمایشی است که امیرالمؤمنین در آن روزها کرد. امّا مردم قبول نکردند و واقعاً نمیتوانستند غیر از امیرالمؤمنین کس دیگری را به حکومت انتخاب کنند. (38)
هنگامی که مردم با آن ازدحام و هیجان آمدند و اطراف امیرالمؤمنین را گرفتند، او میتوانست فرصتطلبی کند و چهرهی قهرمان به خود بگیرد؛
1) . سخنی از امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در توصیف شور و هیجان مردم برای بیعت با ایشان: پیوست«22».
2) . کلام امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) خطاب به مردم در هنگامی که از ایشان درخواست پذیرش خلافت را میکردند: پیوست «23».
3) . بلاذری مینویسد: مردم با اصرار به امام(علیهالسّلام) میگفتند: ما نیاز به خلیفه داریم و فردی شایستهتر از تو برای خلافت سراغ نداریم. بناچار باید مسئولیّت خلافت را بر عهده بگیری. حضرت فرمود: «مرا برای خلافت نخواهید! من اگر نقش وزیر برای شما داشته باشم، بهتر از این است که امروز امیر شما باشم.» (انسابالاشراف، بلاذری، ج2، ص210)
بیاید در میان مردم و شعار بدهد؛ امّا این کارها را نکرد و رفت در یک گوشهای نشست. او دنبال خلافت نرفت؛ بلکه خلافت دنبال او آمد. او دنبال کسب مقام نرفت؛ بلکه مقام به علی افتخار میکرد و دنبال علی آمد. اینجا امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) میفرماید: قبضت یدی فبسطتموها، ونازعتکم فجذبتموها(1)دستتان را به طرف من دراز کردید که من خلافت را قبول کنم؛ ولی من دستم را پس کشیدم. شما اصرار کردید، من استنکاف کردم! امیرالمؤمنین در اینجا هم هیچگونه ولعی از خود نشان نداد. تا اینکه احساس کرد تکلیف شرعی است؛ احساس کرد وظیفه است و دنیای اسلام به او احتیاج دارد: لو لا حضور الحاضر و قیام الحجّة بوجود النّاصر و ما أخذ الله علی العلماء ألاّ یقارّوا علی کظّة ظالم ولاسغب مظلومٍ لألقیت حبلها علی غاربها ولسقیت آخرها بکأس أوّلها و لألفیتم دنیاکم هذه أزهد عندی من عفطة عنزٍ.(2)
«اگر نه این بود که جمعیّت بسیاری گرداگردم را گرفته و به یاریام قیام کردهاند، و از این جهت حجّت تمام شده است، و اگر نبود عهد و مسئولیّتی که خداوند از علماء و دانشمندان گرفته که در برابر شکمبارگی ستمگران و گرسنگی ستمدیدگان سکوت نکنند، من مهار شتر خلافت را رها میساختم و از آن صرفنظر مینمودم و آخر آن را با جام آغازش سیراب میکردم، و آنگاه خوب میفهمیدید که دنیای شما در نظر من، بیارزشتر از آبی است که از بینی گوسفندی بیرون آید.» (نهجالبلاغه، خطبهی 3، ص 50)
آن روز هم امیرالمؤمنین باز بخاطر تکلیف اسلامیاش نگفت حکومت را قبول نمیکنم و اوضاع نابسامانی را که دیگران به وجود آوردهاند، من بر
1) . امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در کیفیّت بیعت مردم با وی چنین میفرماید: به سراغ من آمدید و از من خواستید بیعت را پذیرا باشم. گفتم: نمیپذیرم. گفتید: راه دیگری وجود ندارد. باز زیر بار نرفتم و دست خود را عقب کشیدم. امّا شما با اصرار دستم را گشودید، دستان خویش را عقب کشیدم و شما به سوی خود پیش کشیدید. پس بر من هجوم آوردید، همانند شتران تشنهکامی که به آب برسند؛ شترانی که ساربان مهار از سر و زانوبند از پایشان گشوده. چنان فشار آوردید که گمان کردم مرا خواهید کشت، یا بعضی به وسیلهی بعض دیگر از میان خواهید رفت. در پی این همه اصرار و فشار بود که دست خود را گشودم و شما با اختیار تمام با من بیعت کردید. (ارشاد مفید، ج 1، ص 244)
2) . بخشی از خطبهی شقشقیّهی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) است که میفرماید:
دوش نمیگیرم. او میدانست که چه مشکلاتی بر سر راه است؛ امّا با وجود این مشکلات، احساس تکلیف و احساس وظیفه کرد، و حاضر شد از آبروی خود و از حیثیّت عظیم خود در دنیای اسلام، برای اصلاح جهان اسلام و جامعهی مسلمین مایه بگذارد، و لذا خلافت را قبول کرد. (39)
نمونهی کامل یک حکومت مردمی، حکومت علیبن ابیطالب(علیهالسّلام) است. امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) آن حاکمی است در اسلام که برای اوّلین بار عامّهی مردم جمع شدند و از او تقاضا کردند، التماس کردند و خواستند که زمامداری آنها را بدست بگیرد. فما راعنی إلاّ والنّاس کعرف الضّبع إلیّ ینثالون علیّ من کلّ جانب حتّی لقد وطیء الحسنان و شقّ عطفای.(1)میفرماید: من ناگهان دیدم انبوه مردم گرد آمدهاند، اطراف مرا گرفتهاند و میخواهند مرا به حکومت انتخاب بکنند.
تا آن روز، چنین جمعیّت عظیمی برای انتخاب خلیفهی مسلمانان در اوّل امر جمع نشده بود و یک چنین پیشنهاد عمومی به کسی نشده بود. علی(علیهالسّلام) اوّل کسی بود که جماعت عظیم مسلمانان گرد آمدند و از او درخواست کردند که حکومت را قبول کند.
میفرماید: آنقدر مردم اطراف من جمع شدند که امام حسن و امام حسین (دو فرزندی که هر دو جوان بودند) کوبیده شدند. از بس مردم فشار آوردند، لباسم پاره شد.
فشار مردم برای این است که امیرالمؤمنین را شایستهترین کس میدانند
1) . بخشی از خطبهی شقشقیّهی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) است که میفرماید: «ازدحام فراوانی که همچون یالهای کفتار بود، مرا به قبول خلافت واداشت. آنان از هر طرف مرا احاطه کردند. چیزی نمانده بود که حسن و حسین زیر پا له شوند. آنچنان جمعیّت به پهلوهایم فشار آورد که سخت مرا به رنج انداخت و لباسم از دو جانب پاره شد.» (نهجالبلاغه، خطبهی 3، ص 49).
که میتواند امور مردم را اداره کند. از اوّل در میان مردم و با مردم بود؛ دارای فکر الهی، دارای فضیلت سبقت به اسلام و فضایل فراوانی که دیگران آن فضایل را نداشتند. امیرالمؤمنین با یک چنین وضعی به حکومت میرسد و از اوّلین لحظاتی که این حکومت الهی آغاز میشود، همهی گفتهها، توصیهها، فرمانها، کردارها و رفتارها در جهت خیر عامّهی مسلمانها است. (40)
انگیزهی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) از قبول مسئولیّت با انگیزهی معمولی قدرتمندان و زمامداران متفاوت بود. آن حضرت هیچ انگیزهای برای خودش نداشت. حتّی از باب اینکه حقّ من است، خلافت را قبول نکرد. بلکه بعد از قتل عثمان، وقتی آمدند خدمت ایشان و اصرار کردند که حضرت خلافت را قبول کند، فرمود: دعونی و التمسوا غیری(1)من را رها کنید و به سراغ کس دیگری بروید، و بدانید که هر کس را انتخاب کنید، من از او اطاعت خواهم کرد. از خلیفه و زمامدار مسلمانها پیروی میکنم و من اگر بعنوان یک مشاور و کمک باشم، برای شما بهتر است از اینکه خودم رأساً زمامدار باشم.
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) برای پذیرش خلافت دلایلی داشت؛ یکی همان جملهی معروف آخر خطبهی شقشقیّه است:
اما و الّذی فلق الحبّة و برء النّسمة لولا حضور الحاضر و قیام الحجّة بوجود النّاصر و ما أخذ الله علیالعلماء ألاّ یقارّوا علی کظّة ظالمٍ ولا سغب مظلوم لألقیت حبلها علی غاربها و لسقیت آخرها بکأس أوّلها(2)یعنی حالا که شما میخواهید و اصرار میکنید و کسان زیادی کمک من میکنند، و من هم میدانم که خدا پیمان گرفته از دانایان و از آگاهان که تحمّل سیری ظالم و گرسنگی مظلوم
را نکنند، لذا قبول میکنم.
در آن زمان، امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) چنین واقعیّتی را مشاهده میکرد که ستمگرانی از راه ستمگری سیرند و عدّهای مظلوم واقع شدهاند و بخاطر ستمگری دستهی اوّل گرسنهاند؛ و این قابل تحمّل نیست. چون یک چنین مسئولیّتی متوجّه او هست، قبول میکند. این یک انگیزه است. (41)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در جملهی دیگری میفرماید: اللهمّ إنّک تعلم أنّه لم یکن الّذی کان منّا منافسةً فی سلطانٍ ولا التماس شیءٍ من فضول الحطام ولکن لنرد المعالم من دینک ونظهر الإصلاح فی بلادک(1)یعنی خدایا! تو خود میدانی که ما به قصد قدرت و حکومت وارد این میدان نشدیم؛ به قصد پول جمع کردن و گردآوری زخارف دنیوی نیامدیم. بلکه فقط برای این است که دیدیم نشانههای هدایت جابهجا شده. این آدرسهایی که انسان در جادهی زندگی باید به آنها نگاه کند تا راه را درست طی کند، تا به منزل برسد، این آدرسها را عوض و جابهجا کردند؛ بعضی از این نشانهها را کندند. من میخواهم با زمامداری و بدست گرفتن قدرت، این آدرسها و نشانههای دین را به جای خودش برگردانم.
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) میخواهد با بدست آوردن قدرت، انحرافها را که در آن زمان واقع شده بود، از بین ببرد. راه اسلام را راه مستقیمی بکند که پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) مردم را به آن راه دعوت کرده بود.
1) . کلامی از امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) است که حضرت در آن دلیل پذیرش خلافت را توضیح میدهند: «پروردگارا! تو میدانی که آنچه ما در پذیرش حکومت انجام دادیم، نه برای این بود که ملک و سلطنتی بدست آوریم و نه برای اینکه از متاع پست دنیا چیزی تهیّه کنیم؛ بلکه بخاطر این بود که نشانههای از بین رفتهی دینت را بازگردانیم و صلح و مسالمت را در شهرهایت آشکار سازیم، تا بندگان ستمدیدهات در ایمنی قرار گیرند و قوانین و مقرّراتی که بدست فراموشی سپرده شده، بار دیگر عملی گردد.» (نهجالبلاغه، خطبهی 131، ص 189)
ونظهر الإصلاح فی بلادک؛ میخواهیم اصلاح کنیم و فساد به وجود آمده را ریشهکن کنیم. (42)
یکی از مهمترین ویژگیها و ممیّزههای حکومت الهی این است که در آن، قبضهکردن قدرت، اصل نیست؛ بلکه پیاده کردن اصول و عمل به دین خدا اصل است. امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بعد از آنکه به حکومت رسید، در مسیر عزیمت به جنگ جمل در خیمهای نشسته بود و کفش خودش را با دست خود وصله میزد. ابن عباس به آن حضرت عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! مگر این کفش چند میارزد که آن را پینه میزنی؟ بیندازش دور و یک جفت کفش برای خودت تهیّه کن! حضرت جواب این حرف را نداد. حالا ابن عبّاس یک پیشنهادی کرده بود و یک حرفی زده بود؛ حضرت هم اگر میخواست کفش نو بخرد که بلد بود. فوراً از اینجا امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) استفاده کرد و ابن عبّاس را به یک توجّه اساسی کشاند؛ گفت: به نظر تو این کفش چقدر میارزد؟ ابن عبّاس گفت: هیچ قیمتی ندارد. این کفش کهنهای که سوراخسوراخ است، هیچ قیمتی ندارد!
حضرت فرمود: ابن عبّاس! این حکومت و این قدرتی که دست من است، به خودی خود از این کفش برای من بیارزشتر است؛ إلاّ أن أقیم حقاً او أدفع باطلاً؛ مگر اینکه با این حکومت، حقّی را اقامه کنم یا باطلی را از بین ببرم!(1)
یعنی حکومت و قدرت، به خودی خود برای من ارزشی ندارد؛ بلکه حکومت یک وسیله است برای رسیدن به هدفها، آرمانها، و ارزشها.
1) . نهجالبلاغه، خطبهی 33، ص 76؛ ارشاد مفید، ج 1، ص 247؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، ج 2، ص 185؛ مجموعهی ورام، ج 2، ص 9؛ بحارالانوار، ج 32، ص 76 و 113.
این خصوصیّت حکومت حق است، و این خصوصیّت از رأس قلّه که شروع میشود، همینطور تا پایینترین دامنههای این بدنهی قدرت- یعنی عوامل حکومت- بایستی ریزش کند و این روحیّه و این اخلاق را ترویج نماید. (43)
هدف امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) از ورود در میدان قدرت و سیاست و زمامداری و قبول مسئولیّت فقط عبارت است از اقامهی عدل.(1)
«ستمدیدگانی که در نظرها ذلیل و پستند، از نظر من عزیز و محترمند، تا حقّشان را بگیرم. و نیرومندان ستمگر در نظر من حقیر و پستند، تا حقّ دیگران را از آنها بستانم.» (نهجالبلاغه، خطبهی 37، ص 81)
و شیوهی عمل خویش را در حکومت اینگونه به مردم تبیین مینمود که:
«و ایم الله لأنصفنّ المظلوم من ظالمه و لأقودنّ الظّالم بخزامته حتّی أورده منهل الحقّ و إن کان کارهاً».
«به خدا سوگند میان ظالم و مظلوم، انصاف و عدالت را حاکم کنم، و ستمکاره را حلقه در بینی و کشانکشان به آبشخور حق کشانم، هر چند که مایل به این کار نباشند.» (نهجالبلاغه، کلام 136، ص 194)
میخواهد در جامعه عدالت را برقرار کند؛ اصلاح نماید و فساد را از بین ببرد؛ دین را به همان شکلی که پیامبر ارائه کرده، برگرداند؛ انحرافها را و تحریفها را از بین ببرد؛ و این بدون قدرت ممکن نیست. و وقتی میبیند کسانی آمدهاند و درخواست میکنند، قبول میکند و وارد عرصه میشود. (44)1) . شعار امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) این بود که: «الذّلیل عندی عزیزٌ حتّی آخذ الحقّ له و القویّ عندی ضعیفٌ حتّی آخذ الحقّ منه».
بع-د از پیامب--ر(صلّیاللهعلیهوآله) هیچ بیعت-ی به عم-ومیّت بیع-ت با امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) سابقه ندارد. به جز مردم شام که با امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بیعت نکردند، تمام اقطار اسلامی و تمام بزرگان صحابه بیعت کردند، و فقط تعداد محدودی- کمتر از ده نفر- ماندند که از بیعت سر باز زدند.(1)
عبدالله بن عمر، سعد بن ابیوقّاص، اسامة بن زید، محمّد بن مسلمة، حسّان بن ثابت، ولید بن عقبه، مروان بن حکم، سعید بن عاص، کعب بن مالک، عبدالله بن سلام.
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) فرمود اینها را آوردند به مسجد و یکیک از اینها پرسید که شماها چرا بیعت نکردید؟ هر کدام عذری آوردند و حرفی زدند. پس از این سخنان، بعضی بیعت کردند و بعضی نیز بیعت نکردند، حضرت آنها را مجبور به بیعت نکردند و رهایشان کردند! (45)عبدالله بن عمر(2)از کسانی بود که بیعت نکرده بود. حضرت دلیل عدم بیعت را از وی سؤال کرد و او نیز در پاسخ گفت: من هنگامی بیعت میکنم که همهی مردم- بدون استثناء- بیعت کرده باشند! حضرت فرمود: او در
جوانی هم بداخلاق بود و حالا که بزرگ شده و پیر گشته، بداخلاقتر هم شده است. رهایش کنید برود!(1)
حضرت فرمود: پس تعهّد بده که از مدینه خارج نشوی و یا ضامنی بیاور که از مدینه بیرون نخواهی رفت! عبدالله گفت: این کار را هم نمیکنم و چنین تعهّدی را هم نمیسپارم!
مالک اشتر به حضرت عرضه داشت: یا امیرالمؤمنین! او از تازیانه و شمشیر تو نمیترسد. او را به من بسپار تا ادبش کنم! حضرت فرمود: نمیخواهم به اجبار بیعت کند. آزاد است که برود.
بعد از رفتن عبدالله، حضرت فرمود: او در کودکی نیز تندخو و بداخلاق بود و اکنون که بزرگتر شده است، تندخوتر و بداخلاقتر شده است. (شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، ج 4، ص 9)
نفر دوّم که بیعت نکرده بود، سعد بن ابی وقّاص بود.(2)او پدر عمر سعدِ معروف (قاتل امام حسین(علیهالسّلام)) است که شما او را کاملاً میشناسید. حضرت فرمود: سعد را بیاورید، هنگامی که سعد آمد، حضرت سؤال کرد: چرا بیعت نکردی؟ گفت: یا علی وقتی که تنها من بودم که بیعت نکرده بودم، بیعت میکنم! همان حرف عبدالله بن عمر را بر زبان آورد و اضافه کرد: مطمئن باش که از من به تو شرّی نمیرسد! حضرت امیر(علیهالسّلام) فرمودند: راست میگوید. از این به ما شرّی نمیرسد. او را هم رها نمود و آزاد گذاشت. البتّه تا آخر هم سعد بن ابیوقّاص در هیچ حادثهای علیه امیرالمومنین(علیهالسّلام) شرکت نکرد.(3)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) فرمود: آری؛ راست میگوید. آزادش بگذارید. شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، ج 4، ص 9.
1) . ابن ابیالحدید مینویسد: امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) دستور دادند عبدالله بن عمر را فرا خوانند. وقتی عبدالله به حضور امام رسید، حضرت فرمود: بیعت نما! وی در پاسخ گفت: تا همهی مردم بیعت نکنند، من بیعت نخواهم کرد!
2) . زندگینامهی سعد بن ابی وقّاص: پیوست «25»
3) . بعد از سخنان امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) با عبدالله بن عمر و آزاد گذاشته شدن وی، سعد بن ابیوقّاص را به نزد حضرت آوردند. وی به علی(علیهالسّلام) عرضه داشت: یا اباالحسن، مرا آزاد بگذار! هنگامی که هیچکس جز من برای بیعت باقی نمانده باشد، آنگاه من نیز بیعت خواهم کرد! امّا به خداوند سوگند میخورم و به تو اطمینان میدهم که هیچ اقدامی که موجب ناخشنودی تو باشد، از من سر نخواهد زد.
نفر بعدی اسامه بن زید بود؛(1)همان جوان نوزده سالهای که پیامبر او را در لحظهی وفاتشان به فرماندهی سپاه گماشتند و تأکید کردند که لشکریان را از مدینه بیرون ببرد و یک عدّهای هم از جیش اسامه تخلّف کردند. این همان اسامه است. امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) فرمودند: تو چرا بیعت نمیکنی؟ اسامه گفت: یا علی! من خانهزاد شما هستم، من کسی نیستم که از بیعت تو سر بپیچم. حالا منتظرم که اوضاع آرام گیرد؛ بعد بیعت خواهم کرد. فرمودند: خیلی خوب؛ تو هم برو!(2)
امام(علیهالسّلام) او را نیز مرخّص کرد و پس از آن هم سراغ کس دیگری نفرستاد.
به حضرت عرض کردند: آیا از حسّان بن ثابت و کعب بن مالک و عبدالله بن سلام بیعت نمیخواهی؟ فرمود: «لا حاجة لنا فیمن لا حاجة له فینا» کسی که نیازی به ما ندارد، ما هم نیازی به وی نداریم. (شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، ج 4، ص 9)
ببینید؛ این روحیّهها را و سابقهها را ملاحظه کنید! سعد بن ابیوقّاص سردار بزرگ اسلام در جنگ قادسیه است. این با علی بیعت نمیکند. چرا؟ عبدالله بن عمر، پسر خلیفهی دوّم است؛ معروف به زهد و عبادت و گوشهگیری است؛ این هم با علی بیعت نمیکند. اسامه بن زید- همانطور که خودش میگوید- خانهزاد اینهاست؛ پدرش کسی است که رسول خدا او را آزاد کرده و به پسرخواندگی خودش قبول کرده؛ بعد هم دخترعمّهی خودش را به عقد او درآورده؛ یعنی خویشاوند پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) و امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) است؛ بیعت نمیکند.اگر میخواهید علّت بیعت نکردن اینها را بهدرستی درک کنید، باید
1) . زندگینامهی اسامة بن زید: پیوست «26».
2) . بعد از عبدالله بن عمر و سعد بن ابیوقّاص، امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به سراغ اسامة بن زید فرستاد و از وی خواست که بیعت نماید. اسامه پاسخ داد: من که آزاد شده و غلام خانهزاد شما هستم، و با اطمینان میگویم که خلافی از من سر نخواهد زد و به زودی با آرام شدن مردم، بیعت خواهم کرد.
برگردید به آن روحیّات و خصلتهایی که بزرگ و کوچک و عابد و زاهد نمیشناسد. وقتی این خصلتهای بد گریبان کسی را گرفت، انسان را تا جهنّم میکشاند. انسان باید مواظب این خصلتها در خودش باشد. حالت حسد، حالت کینهی پدر و مادری، دشمنیها و مخالفتهای دیرین خانوادگی، روحیّهی آسایشطلبی موجب میشود که بگوید: اوضاع که آرام شد، بیعت میکنم! چرا؟ وقتی علی را میشناسی و وقتی فهمیدی حق با علی هست، چرا دنبال آرامش و آسایش و راحتی میگردی؟
زندگی ارزشمند این است که انسان هدفی را، معشوق و محبوبی را، ایدهی شریف و عزیزی را پیدا کند و دنبالش راه بیفتد. آن کس که کنار مینشیند تا ببیند چه میشود، او هیچ وقت یک انسان والا و برجسته نیست و نمیتواند باشد. لذا خود امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) نقطهی مقابل این روحیّه بود. آن وقتی که علی ایمان آورد، همه در خانههایشان راحت و آسوده نشسته بودند و سر بیدرد خود را به درد نمیآوردند؛ امّا امیرالمؤمنین دنبال دردسر میگشت؛ منتها دردسری که برای خداست؛ دردسری که مایهی کمال انسان است.
این چند نفر بودند که بیعت نکردند. البتّه در تاریخ از این چند نفری که اسم آوردیم، چیز بدی هم راجع به امیرالمؤمنین نقل نشده است. اینها اسمشان متخلّفین از بیعت است که با صراحت به امیرالمؤمنین گفتند ما بیعت نمیکنیم، امّا اوّل کسی که در مسجد مدینه با امیرالمؤمنین بیعت کرد، جناب طلحه است که جلو آمد و بیعت کرد و اوّلین کسی هم که از امیرالمؤمنین روی گرداند، همین طلحه بود، که رفت و آن ماجرای جمل را به وجود آورد! (46)
قبل از آنکه امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بیعت با مردم را قبول کند، فرمود: بدانید اگر حالا که شما اصرار میکنید، من حکومت را بدست گیرم، و اگر من به شما پاسخ مثبت دادم، مبادا خیال کنید که من ملاحظهی چهرهها، شخصیّتها و آدمهای نام و نشاندار را خواهم کرد. مبادا خیال کنید من از این و آن تبعیّت و تقلید خواهم کرد و روش دیگران را روش خود قرار خواهم داد! ابداً چنین چیزی نخواهد شد. و اعلموا أنّی إن أجبتکم رکبت بکم ما أعلم(1)
«آگاه باشید، اگر دعوت شما را اجابت کنم، طبق آنچه که خود میدانم، با شما رفتار میکنم و به سخن این و آن و سرزنش سرزنشکنندگان گوش فرا نخواهم داد.» (نهجالبلاغه، خطبهی 92، ص 136)
آنگونه که خود من علم دارم و میدانم و تشخیص میدهم و از اسلام میفهمم، آنگونه شما را حرکت خواهم داد و اداره خواهم کرد.امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بعد از این اتمام حجّتها خلافت را قبول کرد. البتّه حضرت میتوانست در آنجا هم بخاطر حفظ مصالح و ملاحظهی جوانبِ قضیّه کوتاه بیاید و دلها را بدست بیاورد؛ امّا با کمال قاطعیّت، بر اصول اسلامی و ارزشهای اسلامی پافشاری کرد. (47)
1) . کلامی از امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) است در هنگامی که مردم با اصرار از ایشان درخواست میکردند که زمام خلافت را در دست بگیرد:
هنگامی که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به خلافت رسید و دستگاه خلافت به فاصلهی کوتاهی مرتّب و منظّم شد، نوبت به اعلام برنامه رسید.
در چند سالی که گذشته بود، کارهایی اتّفاق افتاده بود که شخصیّتی مانند علیبن ابیطالب آن کارها را تحمّل نمیکرد؛ مانند ثروتاندوزی، غرق شدن در خواستههای نفسانی، و استفادهی نابحق از نفوذهای شخصی و...
همان کسانی که روزی در شِعب ابیطالب گرسنگی خورده بودند، زیر آفتاب تشنگی کشیده بودند، نصفه شب از گریهی کودکان گرسنهشان خواب به چشمشان نیامده بود؛ همان کسانی که در جنگهای زمان پیامبر شمشیر زده بودند، از دشمن نهراسیده بودند، به غنیمت کمترین نگاهی نکرده بودند، همین آدمها امروز غرق در مال و ثروت شده بودند. بعضی آنقدر ثروت پیدا کردند که وقتی مُردند، تکّههای طلایی را که مال اینها بود و میخواستند بین ورثه تقسیم کنند، با تبر قطعهقطعه کردند. ورثه به قدری دستپاچه بودند که زودتر به طلاها برسند، که فرصت اینکه پیش زرگری بروند و طلاها را آب کنند، نداشتند؛ تبر آوردند و طلاهای اینها را با تبر تکّهتکّه کردند!(1)
وقتی فتوحات ایران و روم انجام گرفت و ثروتها سرازیر شد، کنیزهای قیمتی را آوردند، طلاها، جواهرات، فرشها، لباسها، پارچههای زربفت و امثال اینها را آوردند، جمعی دست و پایشان شل شد و لرزید، و هنگامی که انسان زهد و خویشتنداری خود را از دست داد، اشکالات دیگر هم پیش میآید. به همه که جواهر قیمتی نمیرسد؛ پس مردم تقسیم میشوند: یک عدّه آنهایی که از جواهر قیمتی بهرهمند میشوند، و یک عدّه آنهایی که از جواهر قیمتی محروم میمانند. یک عدّه آنهایی که از اسبهای اصیل، کنیزهای
1) . شخصی که مالک این طلاها بود، عبدالرّحمن بن عوف- داماد عثمان- میباشد که زندگینامهی وی در پیوست «12» نوشته شده است.
زیباروی، غلامهای ورزیده و کارآمد برخوردار میشوند، و یک عدّه آنهایی که فقط تماشایش و خبرش به آنها میرسد؛ و بدینگونه تبعیض در جامعه به وجود میآید.
وقتی مال دنیا، آسایش دنیا، فرش دنیا، زیور دنیا، جواهر دنیا، طلای دنیا، غذای لذیذ دنیا به کام انسان مزه کرد، آدمی اسیر این چیزها میشود! جامعه وقتی که اسیر هواها و هوسها شد و خصلت پارسایی انقلابی خود را از دست داد و رفت دنبال شکم و خوردن و نوشیدن و چریدن و استفاده کردن، آن وقت تبعیض و تنافس هم پیش میآید؛ دعوای سر لذّتها و باندبازی هم پیش میآید؛ یک عدّه میشوند قدرتمندان، بانفوذها، موجّهها، از خطاهای همدیگر اغماضکُنها، گناههای همدیگر را ندیدهبگیرها، و یک عدّه هم میشوند مقابل اینها و وضعیّت برمیگردد به همان وضع جاهلیّت!
لذا امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) وقتی پا گذاشت روی منبر خلافت، اوّل حرفش این بود:
الذّلیل عندی عزیزٌ حتّی آخذ الحقّ له و القویّ عندی ضعیفٌ حتّی آخذ الحقّ منه(1)هر ذلیلی، هر مظلومی، هر ستمکشی از نظر من عزیز است و حقّ او در اولویّت است تا وقتی که حق را برای او از ظالم بگیرم؛ و به عکسش ظالم- ولو در مقام عزّت قرار داشته باشد- پیش من ذلیل است تا حق را از او بگیرم؛ بعد میشود مثل مردم عادی. فرمود: آن اموالی را که در دورهی گذشته گرفتید و ناحق بوده، باید پس دهید؛ حتّی اگر با این اموال، کنیز خریده و یا ازدواج کرده باشید و یا آنها را در مصارف زندگی خرج کرده باشید. اینها مال بیتالمال و مال مردم است. باید پس دهید! این حکومت امیرالمؤمنین است.
در مقابل چنین روشی، آن کسانی که خیالات دیگری داشتند، چه حالی
1) . نهجالبلاغه، خطبهی 37، ص 82 .
پیدا میکنند؟ بعضی خیال کرده بودند که علیبن ابیطالب هم مثل دیگران یک مقامی، حکومتی و یا ولایتی به آنها خواهد داد. امّا امیرالمؤمنین قرص و محکم ایستاد. شب آمدند با وی صحبت کنند؛ حضرت اموال بیتالمال را میشمرد، چراغ را خاموش کرد! گفتند: این چه کاری است؟ فرمود: این چراغ مال بیتالمال است. خاموش کردم، چون حرف ما حرف خصوصی است!(1)
(المناقب المرتضویة، کشفی حنفی، ص 365؛ مناقب آل أبیطالب، ابن شهرآشوب، ج 2، ص 110).
این روش را که دیدند، فهمیدند با این نمیشود ساخت. چه کسانی نمیتوانستند بسازند؟ عمّار؟ اویس قرن؟ صعصعهً بن صوحان؟ نه؛ اینها میتوانستند، اینها مردم معمولی بودند، آدمهای عادتنکردهی به رفاه و زندگی اشرافی و غارتنکردهی بیتالمال بودند، اینها میتوانستند با علی بسازند. آن کسانی که ایمانهای قوی داشتند، سابقهی بدی نداشتند، در اموالشان از اموال بیتالمال چیزی نبود، آن کسانی که میخواستند حلالخوری کنند، اینها میتوانستند با علی بسازند.کسانی نمیتوانستند با علی بسازند که دستشان زیر کارد مظالم بیتالمال بود. آنها میدیدند که علی بُرنده است، و قاطعیّت دارد و اقدام میکند. (48)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به هیچ قیمتی حاضر نمیشد که احکام اسلام- یعنی آن چیزی که قرآن به آن ناطق است و پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) به آن دستور داده- بخاطر مصلحتاندیشی یا اجتهاد به رأی تغییر پیدا بکند. خلفای قبل از
1) . در یکی از شبها امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در بیتالمال مشغول رسیدگی به اموال بود که طلحه و زبیر وارد شدند. حضرت چراغی را که در مقابل خویش داشت، خاموش کرد و دستور داد چراغ دیگری را از منزل بیاورند. طلحه و زبیر از علّت این رفتار سؤال کردند و حضرت فرمود: «کان زیته من بیت المال، لا ینبغی أن نصاحبکم فی ضوئه» روغن این چراغی که خاموش کردم، از بیتالمال بود و سزاوار نبود که در روشنایی آن با همدیگر صحبت نماییم.
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) معتقد به اجتهاد رأی بودند. برادران اهل تسنّن هم این را قبول دارند. امیرالمؤمنین این اجتهاد به رأی را قبول نداشت و معتقد بود که باید فقط به کتابالله و سنّت پیامبر عمل بشود.
در زمان پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) بیتالمال بین مسلمانها بالسّویه تقسیم میشد. نمیگفتند این زودتر مسلمان شده، آن کس بعد به اسلام گرویده، آن کس از مکّه هجرت کرده، آن کس در مدینه مسلمان شده، آن کس عالمتر بود، آن کس علمی نداشت؛ بلکه همه به یک اندازه از بیتالمال استفاده میکردند. پیامبر اکرم(صلّیاللهعلیهوآله) بخاطر اینگونه امتیازات، برای کسی سهم بیشتری از بیتالمال قائل نمیشد. پیامبر از دنیا رحلت کردند. در دوران خلافت ابیبکر هم که دو سال و اندکی طول کشید، عیناً همینجور بود. آنجا هم هیچگونه امتیازی در تقسیم بیتالمال بین مسلمانها وجود نداشت. دوران خلیفهی دوّم عمر بن خطّاب شد. مدّتی وضعیّت اینگونه بود. امّا بعد از مدّتی به ذهن عمر رسید که خوب است برای ارزشهایی که در بعضی از مسلمانها وجود دارد، یک امتیازاتی قائل شویم؛ بعضیها را بر بعضی ترجیح دهیم. بین سابقین و غیرسابقین اختلاف قائل شد. آن کسانی که قبلاً مسلمان شدند و آن کسانی که بعداً اسلام آوردند، اینها یک اندازه از بیتالمال نگیرند. در میان آنهایی که قبلاً مسلمان شدند، بین مهاجرین و انصار، اختلاف قائل شد. گفت: مهاجرین بر انصار فضیلت دارند؛ زیرا مهاجرین در مکّه کنار پیامبر بودند و دوران سختی را گذراندند و جنگیدند؛ امّا انصار از هنگامی که حکومت اسلامی برپا شد، ایمان آوردند. در میان مهاجرین هم آنهایی که از قریش بودند را بر آنهایی که از قریش نبودند، تفضیل و ترجیح داد. در میان قبایل معروف عرب، قبیلهی مضر را بر قبیلهی ربیعه ترجیح داد. در میان قبایل معروف مدینه، قبیلهی اوس را بر قبیلهی خزرج ترجیح داد. برای هر کدام نیز دلیلی داشت. این کار در سال بیستم از هجرت- یعنی هفت و
یا هشت سال بعد از آغاز خلافت عمر- انجام گرفت و این رویّه را در پیش گرفت. عمر میگفت که من این کار را انجام دادم تا الفت به وجود بیاورم و دلها را جذب کنم. او احساس میکرد که به این کار احتیاج دارد و بر طبق نظر و اجتهاد به رأی خود این کار را انجام داد. گرچه در آخرین ماههای زندگیاش پشیمان شد و گفت این کار را من بیخود کردم؛ زیرا که احساس میکنم همان رویّه که پیامبر و بعد از پیامبر، ابیبکر عمل کردند، بهتر است؛ و من اگر زنده بمانم، باز هم بین مسلمانان تساوی برقرار خواهم کرد. منتها عمر زنده نماند و همان روزها یا همان ماهها از دنیا رفت.
در دوران حکومت عثمان که آن قاطعیّت و شدّت عمل خلیفهی دوّم را هم نداشت، همین رویّه توسعه یافت. بعضیها با بهانههای مختلف و با عناوین گوناگون توانستند سهم بیشتری از بیتالمال ببرند. دوازده سال هم بدینترتیب در دوران عثمان گذشت.
وقتی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) سر کار آمد از جملهی اوّلین حرفهایی که بیان کرد، این بود: و الله لو وجدته قد تزوّج به النّساء و ملک به الاءماء لرددته.(1)
«به خدا سوگند، اگر عطایای عثمان و آنچه را که بیهوده از بیتالمال مسلمین به این و آن بخشیده، بیابم، به صاحبش بازمیگردانم، گرچه زنانی را به آن کابین بسته و یا کنیزانی را با آن خریده باشند. زیرا عدالت گشایش میآورد، و آن کس که عدالت بر او گران آید، تحمّل ظلم و ستم بر او گرانتر خواهد بود.» (نهجالبلاغه، کلام 15، ص 57)
اگر از بیتالمال بدون استحقاق به کسی داده شده است، ولو اینکه با آن پول زنی را عقد کرده باشد و آن را مهریهی زنش قرار داده باشد و یا با آن پول، کنیزی خریده باشد و از او صاحب اولاد نیز شده باشد، من این پول را به بیتالمال برمیگردانم و حکم میکنم که این پول، پول غصبی بوده و هر جا که میخواهد، برسد. (49)
1) . امام(علیهالسّلام) دربارهی بخششهایی که عثمان انجام داده بود، با کمال قاطعیّت فرمود:
در یک جملهای که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در اوّل خلافت به طلحه و زبیر فرمود، همه چیز را روشن کرد، طلحه و زبیر پیش امیرالمؤمنین آمدند و گفتند: یا امیرالمؤمنین! چرا دربارهی استاندارها و حکّام و فرماندارانی که نصب میکنی، با ما مشورت نمیکنی؟ باید با ما هم مشورت کنی و از ما نظر بخواهی!
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) فرمود: من به این خلافتی که شما با من بیعت کردید علاقهای نداشتم. شما بر من تحمیل کردید و با من بیعت کردید؛ از من خواستید که این بار را بر دوش بگیرم و حال که این بار را بر دوش گرفتم، نظرت إلی کتاب الله و ما وضع لنا و أمرنا بالحکم به فاتّبعته؛ من نگاه کردم به قرآن دیدم که قرآن، مقرّراتی و قوانینی برای ما نصب کرده. من از این قوانین و مقرّرات پیروی کردم و ما استنّ النّبیّ(صلّیاللهعلیهوآله) فاقتدیته؛ نگاه کردم سنّت پیامبر را و رویّهای را که پیامبر در زمان حکومت خودش بنا نهاده بود، آن رویّه را هم من پیروی کردم. فلم أحتج فی ذلک إلی رأیکما و لا رأی غیرکما؛ من دیگر احتیاجی نداشتم که از رأی شما و یا رأی دیگران پیروی بکنم.(1)
این جملات به این معنا نبود که امیرالمؤمنین با مشورت مخالف است. یقیناً امیرالمؤمنین مشورت میکرد و زندگیاش زندگی مشورت بود، بلکه به این معنا بود که آن طبقهی ممتازی که در دوران خلیفهی سوّم به وجود آمده بود و خودش را صاحب حق در بیتالمال و مسائل مسلمین میدانست، و برای خود حقّ رأی، حقّ نظر، حقّ تصرّف قائل بود و فکر میکرد که باید حاکم مسلمانها از آنها پیروی بکند، این طبقهی ممتاز را امیرالمؤمنین قبول نداشت.
1) . نهجالبلاغه، کلام 205، ص 322.
آنچه را که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) حجّت میداند و خودش را به آن نیازمند میداند، کتاب الله و سنّت پیامبر است. این قاطعیّت و سازشناپذیری امیرالمؤمنین است. (50)
رسم مالیِ زمان امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) این بود که پولیکه از غنایم جنگها و زکات در بیتالمال جمع میشد، تقسیم میکردند و به صورت سرانه به اشخاص میدادند، و قبل از خلافت حضرت رسم شده بود که به بعضی بیشتر بدهند.
امیرالمؤمنین آمد و گفت: هر کسی متدیّنتر و مؤمنتر است، اجرش با خدا! هر کسی توانایی بیشتری دارد، تلاش میکند در زندگی و مال کسب میکند؛ امّا بیتالمال را من بالسّویه تقسیم میکنم.
بعضیها آمدند و نصیحت کردند، گفتند یا امیرالمؤمنین! این کاری که شما میکنید، شما را شکست میدهد؛ یک عدّه را در مقابل شما قرار میدهد. حضرت فرمود: أ تأمرونی أن أطلب النّصر بالجور فیمن ولّیت علیه و الله لا أطور به ما سمر سمیرٌ و ما أمّ نجمٌ فی السّماء نجماً.(1)
«آیا به من دستور میدهید که برای پیروزی خود، در حقّ کسانی که بر آنها حکومت میکنم، از جور و ستم استمداد جویم؟
به خدا سوگند تا عمر من باقی است، و شب و روز برقرار، و ستارگان آسمان در پی هم طلوع و غروب میکنند، هرگز به چنین کاری دست نمیزنم.» (نهجالبلاغه، خطبهی 126، ص 183)
فرمود: شما از من میخواهید که من در حوزهی حکومت خود، پیروزی را با ظلم بدست بیاورم؟ من این پیروزی را نمیخواهم.
امیرالمؤمنین این طرفداری را که بناست بخاطر ظلم و جور باشد،
1) . هنگامی که امام(علیهالسّلام) به دلیل رعایت مساوات مورد سرزنش جمعی از اطرافیان قرار گرفت، فرمود:
نمیخواهد. فرمود: والله لا أطور به ما سمر سمیرٌ؛ من هرگز چنین کاری را نخواهم کرد. (51)
عقیل خدمت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) آمد. حضرت میفرماید: رنگ صورتش از فقر برگشته بود. گفت: مقداری از این گندم بیتالمال را که در اختیار توست، به من بده، ببرم برای بچّههایم که بخورند!
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به عقیل میگوید: «بیا برویم در بازار کوفه، درب یکی از دکّانها را باز کنیم، مقداری از پول تاجری را برداریم!» عقیل گفت: یا علی! تو میگویی دزدی کنیم؟ حضرت فرمودند: فرقش چیست؟ این هم که تو به من میگویی، دزدی است!(1)(52)
وضع زندگی عقیل برادر امیرالمؤمنین(علیهالسّلام)- بد بود. فقر زندگی او را فراگرفته بود؛ درآمدش کفاف مخارجش را نمیداد؛ چشمش ضعیف و یا نابینا بود و فرزندان متعدّدی هم داشت. یک روز آمد پیش امیرالمؤمنین(علیهالسّلام)، در حالی که فقر از سر و روی او میبارید. خود امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) این ماجرا را نقل میکند و بهراستی که انسان را تکان میدهد.
میفرماید: و الله لقد رأیت عقیلاً و قد أملق حتّی استماحنی من برّکم صاعاً؛ عقیل را در حالی دیدم که در نهایت فقر و نیاز بود، بهطوری که به یک صاع از گندم شما احتیاج داشت و از من مطالبه میکرد. عقیل از امیرالمؤمنین پول گزاف و سرمایهی بزرگ نمیخواست؛ مقداری گندم میخواست.
1) . برخورد امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) با عقیل و گفتوگوهایی که بین دو برادر ردّ و بدل شد: پیوست «27».
و رأیت صبیانه شعث الشّعور غبر الألوان من فقرهم؛ معلوم میشود عقیل بچّههای خودش را هم پیش امیرالمؤمنین آورده بود و امیرالمؤمنین میگوید: من بچّههای او را دیدم با موهای ژولیده و آشفته و صورتهای تغییر رنگ داده بر اثر فقر و گرسنگی.
کأنّما سوّدت وجوههم بالعظلم؛ مثل اینکه صورت این بچّهها را با رنگ سیاه رنگآمیزی کرده بودند. این طفلکها از گرسنگی صورتهایشان سیاه شده بود.
و عاودنی مؤکّداً و کرّر علیّ القول مردّداً؛ برادرم چند بار به من مراجعه کرد. چند بار از من کمک خواست. فأصغیت إلیه سمعی؛ وقتی که آمد پیش من و مکرّر در مکرّر نیاز خودش را تکرار کرد، من به حرف او گوش کردم. فظنّ أنّی أبیعه دینی و أتّبع قیاده مفارقاً طریقتی؛ چون ساکت بودم و به حرف او گوش میدادم، خیال کرد حرفش را پذیرفتم و گمان کرد که من دینم را به او خواهم فروخت.
فأحمیت لهحدیدةً؛ آهنی را در آتش گذاشتم تا گداخته شد. ثمّ أدنیتها من جسمه لیعتبر بها؛ آهن گداخته را به عقیل نزدیک کردم بهطوری که حرارت آهن را حس کرد. فضجّ ضجیج ذی دنفٍ من ألمها؛ ناگهان ناله کشید، و بر اثر گرمایی که از این آهن به او رسید، احساس کرد که گویا میخواهم این آهن گداخته را به بدن او بچسبانم. و کاد أن یحترق من میسمها؛ نزدیک بود که از گداختگی این آهن آتش بگیرد. فقلت له ثکلتک الثّواکل؛ - قربان این دل قوی و نیرومند و این عزم پولادین!-
گفتم: ای عقیل! مادران عزادار به عزایت بنشینند! أ تئنّ من حدیدةٍ أحماها إنسانها للعبه و تجرّنی إلی نارٍ سجرها جبّارها لغضبه؛ تو از یک آهنی که من بهطور جِد آن را نگداختهام و به بدن تو نزدیک کردم و نمیخواهم بدن تو را با آن بیازارم، ناله میکنی، امّا علی از آتشی که خدای جبّار از روی خشم
و غضب بر ظالمان برافروخته است، ناله نکند؟ أ تئنّ من الأذی و لا أئنّ من لظی؛ تو از یک آزار کوچک ناله کردی، امّا من از لهیب آتش دوزخ ناله نکنم؟(1)
این همان درسی است که در تاریخ میماند، و همان امیدی است که در دلهای مستضعفان تا ابد از هر دینی، از هر مذهبی، از هر مکتبی- اگر علی را بشناسد و این ماجرا را بداند- در دل او خواهد ماند. برای همین است که کسانی به خدای علی ایمان ندارند امّا به عدالت علی ایمان دارند.(2)
و شبلی شمیل- از پیشتازان مکتب مادّیگری میگوید: امام علیبن ابیطالب «بزرگ بزرگان جهان، یگانه نسخهای است که شرق و غرب، نه در گذشته و نه امروز، صورتی مطابق این نسخه ندیده است.» (تفسیر نهجالبلاغه، علّامه جعفری، ج 1، ص 171)
و ایلیا پاولیچ پطروشفسکی- استاد تاریخ در دانشگاه لنینگراد- میگوید: «علی پروردهی محمّد(صلّیاللهعلیهوآله) و عمیقاً به وی و امر اسلام وفادار بود... علی تا سر حدّ شور و عشق پایبند دین بود. صادق و رستگار بود. در امور اخلاقی بسیار خردهگیر بود و از نامجویی و مالپرستی بهدور، و بیشک هم مردی سلحشور و هم شاعر و تمام صفات لازمهی اولیاء الله در وجودش جمع بود.» (تفسیر نهجالبلاغه، علّامه جعفری، ج 1، ص 176).
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در جملهای میفرماید: این مالی را که در اختیار من است، اگر ملک خود من هم بود، بالسّویه میان مردم تقسیم میکردم؛ چه برسد به اینکه بیتالمال مال من نیست؛ مال خود مردم است.(3)
«لو کان المال لی لسوّیت بینهم فکیف و إنّما المال مال الله». (نهجالبلاغه، خطبهی 126، ص183)
(53)1) . نهجالبلاغه، خطبهی 224، ص 346.
2) . جبران خلیل جبران- که یک متفکّر مسیحی است- دربارهی عدالت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) میگوید: «قتل علی فی محراب عبادته لشدّة عدله» علی(علیهالسّلام) در محراب عبادتش به علّت شدّت عدالتش کشته شد. (تفسیر نهجالبلاغه، علّامه جعفری، ج 13، ص 179)
3) . متن کلام امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) چنین است:
در تمام مدّت چهار سال و ده ماه که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) دوران حکومت دشوار خود را گذراند، سلسله حوادثی پیش آمد و مشکلاتی پیدا شد که کار را برای افراد کمعمق و سطحی و ضعیفالایمان مشکل میکرد. شاید بتوان گفت که یکی از مشکلات عمدهی دوران امیرالمؤمنین همین بود. حوادث چنان سریع پیش میآمد و بهقدری پیچیده بود که آدمهای ساده و سطحینگر و کسانی که تحلیل درستی از قضایا نداشتند، مثل خاشاکی که در جریان سیل قرار بگیرد، اختیار از دستشان خارج میشد و به دنبال جریانات جامعه کشانده میشدند و میرفتند!
خصوصیّت عمدهی زمان امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) این بود که در این دوران، فتنههای سیاه و تاریکی بر زندگی مردم سایه انداخته بود. همانطور که پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) فرموده بود، فتنهها مثل پارههای شب تاریک بر زندگی مردم سایه انداخته بود.(1)
«السّلام علیکم یا أهل القبور، لیهنّکم ما أصبحتم فیه ممّا أصبح النّاس فیه أقبلت الفتن کقطع اللیل المظلم یتّبع أوّلها آخرها».
ای اهل قبور، سلام بر شما باد! این حالتی که در آن هستید بر شما گواراتر باد از آنچه مردم در آن قرار دارند! زیرا که فتنهها همانند پارههای شب تاریک فرا رسیدهاند که اوّل و آخرشان به هم پیوسته است. (شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، ج 10، ص 183)
1) . پیامبر اکرم(صلّیاللهعلیهوآله) در هنگام بیماری خویش که منجر به وفات آن حضرت شد، در بقیع حضور پیدا کرد و در حالی که برای اهل قبرستان استغفار مینمود خطاب به آنان فرمود:
فتنه آن حادثهای است که در نگاه اوّل حق و باطل در آن روشن نیست. البتّه چنین نیست که در فتنه انسانها نتوانند حق و باطل را پیدا کنند؛ اگر اینچنین بود که تکلیف ساقط میشد. انسانها در دوران فتنه هم میتوانند حق را از باطل تمیز بدهند؛ لیکن به شرط تدبّر، فکر کردن، سنجش صحیح اوضاع و تابع هوای نفس نشدن. اگر کسی حبّ و بغضهای سطحی و شخصی را در دوران فتنه کنار بگذارد و واقعاً تسلیم حقیقت گردد، چنین کسی میتواند حق را؛ حتّی در دوران فتنه هم پیدا کند؛ لیکن مشکل است و کار آسانی نیست. بسیاری در دوران فتنه واقعاً میلغزند. فتنه مثل گرد و غبار است؛ وقتی دو دسته به جان هم افتادند و گرد و غبار تمام فضا را فراگرفت، تازهوارد نمیتواند بفهمد دوست کدام است و دشمن کدام است؛ غالباً فریب میخورند؛ امّا همین تازهوارد اگر حواس خود را جمع نماید و نشانهها را بنگرد، و علامتهایی را که دوستان را با آن میشناسند، جستوجو کند، به شناخت خواهد رسید. ولی به هر حال فضای فتنه با یک فضای صاف و روشن و بدون غبار فرق دارد. (54)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) با مردمی مواجه بود و با زمانی میگذراند که به هیچوجه آماده برای این شخصیّت عظیم و این عدل شدید و این برجستگی در صفات انسانی و نفسانی نبودند.
در طول 25 سالی که مابین رحلت پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) و خلافت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) فاصله شد، خیلی چیزها عوض شده بود. خود حضرت در خطبهی آغاز خلافت همین را فرمود: الا و انّ بلیّتکم عادت کهیئتها یوم بعث الله نبیّه(صلّیاللهعلیهوآله)(1)یعنی همان بلیّهای که در دوران بعثت پیامبر بود،
1) . ر. ک: متن کامل خطبهی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) که بعد از بیعت و در آغاز خلافت ایراد فرمودند: نهجالبلاغه، خطبهی 16، ص 57.
برگشته. این خیلی دردآور است. مراد از این بلیّه چیست؟ بلیّه این است که ارزشهای نظام اسلامی و مکتب اسلام فراموش شده بود؛ ارزش تقوا از یاد رفته بود، اسم تقوا و ادّعا و شعار تقوا بود؛ امّا در جامعه حقیقت آن نبود. ارزش ایمان کمرنگ شده بود. ارزش منفی مالدوستی و مالپرستی از یاد رفته بود. در زمان پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) و طبق نظر اسلام، مالاندوزی، مالدوستی و حرص زدن برای خود، یک ارزش منفی بود و بایستی کسانی که در مراتب بالای جامعه قرار میگرفتند و اشراف جامعهی اسلامی به حساب میآمدند، اینها را نداشته باشند. اشراف جامعه در زمان پیامبر چه کسانی بودند؟ ابوذر، سلمان، عبدالله بن مسعود و از این قبیل، که همگی از زهّاد درجه یک و عبّاد بینظیر بودند: أشراف امّتی حملة القرآن و اصحاب اللّیل(1)اینها اشراف امّت پیامبر بودند و ارزشها اینها بود. اصحاب لیل یعنی کسانی که شبزندهداری میکنند و یا شب را در سنگرهای جهاد میگذرانند. اصحاب لیل، هر دوی اینها را شامل میشود، هم آن کسی که شب را بیداری میکشد و تضرّع و تهجّد میکند، و هم آن کسی که شب را در سنگر در مأموریّت دشوار بیدار میماند. و حملة القرآن؛ حاملان قرآن.
شما ببینید همین افراد در اواخر این 25 سال وضعشان چگونه بود! ابوذر در تبعید میمیرد؛(2)عبداللهبن مسعود کتک میخورد و دندهاش میشکند؛(3)آن یکی از مدینه اخراج میشود؛ آن دیگری جرأت نمیکند حرفش را بزند، و آن دیگری با دل پُردرد گوشهای مینشیند! این است که میگوییم ارزشها عوض شده بود.
1) . قال رسولالله(صلّیاللهعلیهوآله): «أشراف أمتی حملة القرآن و أصحاب اللّیل» بزرگان امّت من حاملان قرآن و شبزندهداران هستند. (خصال، صدوق، ج 1، ص 7)
2) . توضیحی پیرامون ابوذر و برخوردهای روشنگرانهی وی دربارهی انحرافات معاویه و دستگاه حکومت و تبعید وی به ربذه و جان باختن وی در آن: پیوست «28».
3) . جریان کتک خوردن عبدالله بن مسعود و شکسته شدن قفسهی سینهی وی: پیوست «29».
در چنین زمانی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بر سر کار آمده و میخواهد همهچیز را برگرداند.
در بین کسانیکه قبل از امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) زمام کارها را در ردههای مختلف در دست گرفته بودند، افراد فاسق و فاجر نیز بودند. در همین شهر کوفهای که علیبن ابیطالب(علیهالسّلام) بعدها آنجا را برای خودش پایتخت و مرکز حکومت قرار داد، ولید بن عقبه استاندار بود. آن وقت استاندار، امام جماعت و جمعه هم بود و وظایف شرعی را هم انجام میداد. ولید یک فرد فاسق، فاجر و شرابخوارهی متهتّکی بود که حاکم شهر کوفه شده بود. یک شب مست بود و هنگام صبح برای نماز صبح به مسجد آمد. خیلی حالش خوش بود، نماز صبح را به جای دو رکعت، چهار رکعت خواند! به او گفتند که نماز صبح است و شما چهار رکعت خواندید؛ گفت: امروز حالم خوش است. میخواهید باز هم بخوانم!(1)چنین کسی در مقام حکومت شهری است که حالا علیبن ابیطالب در آن شهر میخواهد آیات الهی را بر دلهای مردم بنشاند و دوباره نازل کند.
بعد از ولید بن عقبه، سعید بن العاص استاندار کوفه شد، او تا مدّتی منبر نمیرفت. گفتند: چرا منبر نمیروی؟ گفت: این منبری که ولید بر بالای آن رفته، «رِجسُنجس» ناپاک است. رفتند منبر را از داخل مسجد بیرون بردند، شستند و تمیز کردند و آب کشیدند تا وی حاضر شد بالای منبر رود!(2)چنین کسانی حکومت کرده بودند. در همان زمان کسانی بودند که
1) . شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، ج 17، ص 227؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 165؛ مروجالذّهب مسعودی، ج 2، ص 369.
2) . مسعودی مینویسد: بعد از عزل ولید از استانداری کوفه، سعید بن العاص استاندار کوفه شد. وی از رفتن بر بالای منبر مسجد کوفه به دلیل اینکه ولید بر آن قدم گذاشته بود، خودداری میکرد و ولید را فردی نجس و پلید معرفی مینمود؛ تا اینکه منبر را از مسجد بیرون برده و تطهیر نمودند و بعد از آن حاضر شد که بر بالای منبر رفته و برای مردم خطبه بخواند. (مروجالذّهب، مسعودی، ج 2، ص 370).
برای گرفتن استانداری معامله میکردند. پول و امکانات میدادند که حکومت یک منطقهای را بگیرند! ارزشهای اسلامی در چنین جامعهای به چه حال و روزی میافتد؟
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بعد از چنین دورانی سر کار آمده و میخواهد حکومت کند.(55)
دوران دشوار هر انقلابی، آن دورانی است که حقّ و باطل در آن ممزوج بشود. امیرالمؤمنین میفرماید: و لکن یؤخذ من هذا ضغثٌ، و من هذا ضغثٌ فیمزجان، فهنالک یستولی الشّیطان علی أولیائه.(1)
صفوف در دوران پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله)، صفوف صریح و روشنی بود؛ آن طرف، کفّار و مشرکان و اهل مکّه بودند، که یکیک مهاجرین از آنها خاطره داشتند: او مرا در فلان تاریخ زد؛ او مرا زندانی کرد؛ او اموال مرا غارت کرد. بنابراین شبههای نبود. در نقطهی مقابل مسلمانان، یهودیان بودند؛ توطئهگرانی که همهی اهل مدینه- اعمّ از مهاجر و انصار- با توطئههای آنها آشنا بودند.
جنگ بنیقریظه اتّفاق افتاد. پیامبر دستور داد عدّه کثیری را به قتل رساندند. خم به ابروی کسی نیامد و هیچکس نگفت چرا؛ چون صحنه، صحنهی روشنی بود. غباری در صحنه نبود. در چنین شرایطی جنگ آسان است و حفظ ایمان هم آسان است.
امّا در دوران امیرالمؤمنین(علیهالسّلام)، چه کسانی در مقابل وی قرار گرفتند؟ خیال میکنید آسان بود که افراد بزرگی جزو پایبندهای به ولایت
1) . «اگر باطل از حق کاملاً جدا میگردید، بر آنان که پیجوی حقیقتند پوشیده نمیماند، و چنانچه حق از باطل خالص میشد، زبان معاندان از آن قطع میگردید. ولی قسمتی از حق و قسمتی از باطل را میگیرند و به هم میآمیزند. اینجاست که شیطان بر دوستان خود چیره میشود، و تنها آنان که مورد رحمت خدا بودهاند، نجات مییابند.» (نهجالبلاغه، خطبهی 50، ص 88).
امیرالمؤمنین نمانند! همین ربیع بن خثیم و کسانی که در روایت است من أصحاب عبدالله بن مسعود؛ آنهایی که در جنگ صفّین گفتند: ما از این جنگ ناراحتیم؛ اجازه بده به مرزها برویم و در جنگ وارد نشویم!(1)
با اینکه به فضیلت و برتری تو ایمان داریم، امّا دربارهی این جنگ دچار شک و تردید شدهایم، و چون در مرزها هم نیاز به نیروهای نظامی وجود دارد، پیشنهاد ما این است که ما را به یکی از مرزها اعزام نمایی، تا در آنجا به وظیفهی سربازی خویش عمل نماییم.
امام(علیهالسّلام) پیشنهاد آنان را پذیرفت و مسئولیّت مرزبانی از مرزهای ری را به آنان سپرد. (وقعة صفیّن، ص 115).
اینجاست که قضیه سخت است. وقتی غبار غلیظتر میگردد، میشود دوران امام حسن(علیهالسّلام). باز در دوران امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) قدری غبار رقیقتر بود. کسانی مثل عمّار یاسر - آن افشاگر بزرگ دستگاه امیرالمؤمنین- بودند. هرجا حادثهای اتّفاق میافتاد، عمّار یاسر و بزرگانی از صحابهی پیامبر بودند که میرفتند حرف میزدند، توجیه میکردند و لااقل برای عدّهای غبارها زدوده میشد. امّا در دوران امام حسن، همان هم نبود. در دوران شبهه و در دوران جنگ با کافر غیرصریح، جنگ با کسانی که میتوانند شعارها را بر هدفهای خودشان منطبق کنند، بسیاربسیار دشوار است و باید هوشیار بود. (56)در دوران امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) حق و باطل در هم رسوخ کردند و حق و باطل لباسهای مشابه پوشیدند. مصیبت امیرالمؤمنین اختلاط و انتزاج و اشتباه حق و باطل است. لذا در جنگهای امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بخش عمدهای از تلاشهای حضرت که در میدان جنگ انجام میداد، تلاش برای حرف زدن بود. در جنگهای پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) چنین نبود که باید حرف بزنند، نطق کنند و پیام دهند؛ باید جنگ میکردند. قضایا روشن بود؛ شمشیر را بدست
1) . در کتاب صفّین نقل میکند: هنگامی که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) مردم را برای جنگ با معاویه آماده میکرد، اصحاب عبدالله بن مسعود که چهارصد تن بودند و در میان آنان ربیع بن خثیم نیز بود، به حضور امام(علیهالسّلام) رسیدند و به حضرت عرضه داشتند:
میگرفتند و مشغول جنگیدن میشدند. امّا در جنگهای امیرالمؤمنین(علیهالسّلام)- جنگ صفّین، جنگ جمل و حتّی جنگ نهروان- آنچنان قضایا به هم پیچیده بود که امیرالمؤمنین بخش عمدهای از وقت را صرف حرف زدن میکرد. هم خود و هم یاران نزدیکش مثل عمّار یاسر حرف میزدند.
عمّار یاسر در دوران امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) آن سنگ محک حق و باطل است. هر جا یک مشکل پیچیدهای برای ذهن مردم رخ میداد، عمّار بود که مثل یک قهرمان جلو میآمد، حرف میزد، بحث میکرد، استدلال میکرد.(1)(57)
اگر دوران پنجسالهی حکومت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) با دقّت مورد بررسی قرار گیرد، بعنوان جمعبندی نهایی میتوان به این نکته رسید که: «تحلیل سیاسی» مردم ضعیف بود. البتّه عوامل دیگری هم بود؛ امّا مهمترین مسئله این بود. در آن دوران خیلی از مردم هنوز مؤمن بودند؛ امّا مؤمنانه در پای هودج امّالمؤمنین عایشه و در مقابل علی(علیهالسّلام) جنگیدند و کشته شدند! بنابراین، تحلیل غلط بود. (58)
1) . به دلیل متواتر بودن حدیث نبوی «یا عمّار تقتلک الفئة الباغیة» (ای عمّار! گروه ستمکار تو را به قتل خواهد رساند) و قطعی بودن آن، عمّار جایگاهی ویژه در بین مسلمانان پیدا کرده و میزان حق و باطل شده بود، و البتّه خصوصیّات دیگری که در عمّار بود- از جمله بیان رسا، قدرت استدلال و برهان بالا، و صراحت لهجه- موجب شده بود که بعنوان سخنگوی اهل حق در هر میدانی که ضرورت ایجاب میکرد، حضور پیدا کند و سخن بگوید و راه را به مردم نشان دهد. حضور وی در جنگ جمل، هراسی فوقالعاده در دل سران لشکر جمل ایجاد کرد و از سویی یاران امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) را در راهی که انتخاب کرده بودند، ثابتقدمتر نمود. در صفّین نیز این حضور بسیار کارساز و راهگشا بود و بعد از شهادت وی مشکل بزرگی در اردوگاه معاویه پدید آمد، تا آنجا که ناچار شدند به یک مغالطهی زشت روی آورند و بگویند: کسی که عمّار را به میدان جنگ آورده است، قاتل وی محسوب میگردد! و امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در برابر این استدلال واهی فقط فرمود: اگر این حرف را بپذیریم، باید بگوییم قاتل حمزه - سیّدالشهداء- نیز رسولخدا(صلّیاللهعلیهوآله) میباشد؛ چون وی حمزه را به میدان جنگ با کفار مکّه آورده بود.
در زمان پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) صفکشیها و جناحبندیها واضح بود؛ کفر بود و ایمان؛ شرک بود و توحید. شرک واضح بود. منافقانی هم که بودند، منافقان شناختهشدهای بودند: منافقانی که در مدینه بودند؛ منافقانی که از مدینه فرار کردند و به طرف مکّه رفتند. فما لکم فی المنافقین فئتین و الله أرکسهم بما کسبوا(1)
چرا دربارهی منافقین دو دسته شدهاید؟! (بعضی جنگ با آنها را ممنوع و بعضی مجاز میدانید) در حالی که خداوند بخاطر اعمالشان، آنها را کاملاً وارونه کرده است. آیا شما میخواهید کسانی را که خداوند (آنان را بر اثر اعمال زشتشان) گمراه کرده، هدایت کنید؟! در حالی که هر کس را خداوند گمراه کند، راهی برای او نخواهی یافت.
انواع و اقسام منافقان در زمان پیامبر بودند؛ منافقانی که تا اشتباهی میکردند، آیهای دربارهی آنان نازل میشد و حقایق روشن میگردید؛ پیامبر بیان میکرد، همه میفهمیدند و اشتباهی در کار نمیماند.امّا در زمان امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بزرگترین مشکل، وجود یک جناح علیالظاهر مسلمان، با همهی شعارهای اسلامی بود که در اساسیترین مسئلهی دین منحرف بودند.
اساسی ترین مسئلهی دین، مسئلهی ولایت است؛ چون ولایت، نشانه و سایهی توحید است. ولایت، یعنی حکومت، که در جامعهی اسلامی متعلّق به خداست، و از خدای متعال به پیامبر، و از او به ولی مؤمنین میرسد. آنها در این نکته شک داشتند. دچار انحراف بودند و حقیقت را نمیفهمیدند. هرچند ممکن بود سجدههای طولانی هم بکنند! همان کسانی که در جنگ صفّین از امیرالمؤمنین رو برگرداندند و رفتند بعنوان مرزبانی در خراسان و مناطق دیگر ساکن شدند، سجدههای طولانی یک شبانه و یا ساعتهای متمادی میکردند؛ امّا چه فایده که امیرالمؤمنین را نمیشناختند و خطّ صحیح را- که خطّ توحید و خطّ ولایت است- نمیفهمیدند و میرفتند مشغول
1) . «فما لکم فی المنافقین فئتین و الله أرکسهم بما کسبوا أ تریدون أن تهدوا من أضلّ الله و من یضلل الله فلن تجد له سبیلا» (سورهی نساء، آیهی 88).
سجده میشدند!؟ این سجدهها چه ارزشی دارد؟
بعضی از روایات باب ولایت نشان میدهد که اینطور افراد اگر همهی عمرشان را عبادت کنند، امّا ولیّ خدا را نشناسند، تا به دلالت او حرکت کنند و مسیر را با انگشت اشارهی او معلوم نمایند، به نتیجهای نمیرسند! و لم یعرف ولایة ولیّ الله فیوالیه و یکون جمیع أعماله بدلالته؛ این، چطور عبادتی است؟(1)
«أما لو أنّ رجلاً قام لیله و صام نهاره و تصدّق بجمیع ماله و حجّ جمیع دهره و لم یعرف ولایة ولیّ الله فیوالیه و یکون جمیع أعماله بدلالته إلیه ما کان له علی الله جلّ و عزّ حقٌّ فی ثوابه و لا کان من أهل الاءیمان».
اگر فردی تمام شبها را به عبادت سپری نماید، همهی روزها نیز روزه بگیرد، تمام اموالش را در راه خدا انفاق کند، و تمام سالها در مراسم حج شرکت نماید، امّا ولایت ولیالله را نشناسد و زیر بار آن نرود و اعمالش با راهنمایی ولیالله نباشد، ثوابی بر اعمال وی مترتّب نخواهد شد و از اهل ایمان بشمار نخواهد رفت. ( کافی، ج 2، ص 19).
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) با چنین افرادی درگیر بود. (59)تا زمان امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) جنگ حکومتهای اسلامی با مسلمانها سابقه نداشت. زمان پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) که چنین چیزی پیش نیامد. زمان ابوبکر پیش نیامد. زمان عمر پیش نیامد. زمان عثمان هم پیش نیامد. در دوران سه خلیفه جنگهایی بود که مسلمانها با کفّار میکردند، مسلمانها خیلی راحت میرفتند و شمشیر میبستند و میجنگیدند؛ امّا جنگ بین دو گروهی که هر دو نماز میخوانند و روزه میگیرند، هر دو به پیامبر معتقدند، هر دو به قبله معتقدند، هر دو ادّعای قرآن دارند و قرآن میخوانند، فقط در زمان امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) اتّفاق افتاد!
هیچکس این جرأت و قدرت را نداشت که با کسانی که در لباس مسلمانی خودشان را پنهان کرده و باطن کافر خود را پوشانده بودند و با
1) . زراره از امام باقر(علیهالسّلام) نقل میکند:
رهبرانی که پشت سر یک تودهی ناآگاه مسلمان خود را مخفی کرده بودند، بجنگد. این کار را امیرالمؤمنین انجام داد و این نهایت قاطعیّت و شجاعت آن حضرت بود. (60)
اگر دقّت کنید، همهی جنگهای امیرالمؤمنین در راه جلوگیری از تبدیل امامت اسلامی و ولایت اسلامی به شکلهای منحرف است؛ یعنی تبدیل امامت به سلطنت؛ تبدیل حکومت معرفت بر حکومتِ جهالت؛ تبدیل حکومت مبتنی بر نادیده گرفتن منافع شخصی به حکومتی که در رأس آن کسانی باشند که بیش از همه چیز، به منافع شخصی خودشان و به جمع کردن مال و منال دنیوی بیندیشند؛ جنگهای امیرالمؤمنین در دوران پنجساله، عمدتاً اینها بود. (61)
کسانی با امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) درگیر شدند که رسیدن به مقام برایشان اهمّیّت پیدا کرده بود. 25 سال از رحلت پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) گذشته بود و خیلی از خطاها و اشتباهات شروع شده بود. اگر این 25 سال فاصله نشده بود، امیرالمؤمنین که نفسش نفس پیامبر است، برای ساختن آن جامعه هیچ مشکلی نداشت؛ امّا امیرالمؤمنین با جامعهای مواجه شد که «یأخذون مال الله دولاً و عبادالله خولاً و دین الله دخلاً بینهم»(1)
«از این اندوهناکم که سرپرستی حکومت این امّت بدست این بیخردان و نابکاران افتد. بیتالمال را به غارت ببرند، آزادی بندگان خدا را سلب کنند و آنها را بردهی خویش سازند؛ با صالحان نبرد کنند و فاسقان را همدستان خود قرار دهند. در این گروه، بعضی هستند که شراب نوشیده و حد بر او جاری شده، و برخی از آنان اسلام را نپذیرفتند مگر اینکه بر سر سفرهاش نشستند.» (نهجالبلاغه، نامهی 62، ص 452)
جامعهای که در آن، ارزشها1) . بخشی از نامهی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) است که توسّط مالک اشتر برای مردم مصر فرستاده است:
تحتالشّعاع دنیاداری قرار گرفته است. این جامعه است که امیرالمؤمنین وقتی میخواهد مردم را به جهاد ببرد، آن همه مشکلات و دردسر برایش دارد.
اکثر خواصّ دوران امیرالمؤمنین، یعنی کسانی که حق را میشناختند، کسانی بودند که دنیا را بر آخرت ترجیح میدادند. نتیجه این شد که امیرالمؤمنین مجبور شد سه جنگ راه بیندازد، و عمر چهار سال و ده ماه حکومت خود را دائماً در این جنگها بگذراند. (62)
یکی از خصوصیّات بسیار بارز دوران امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) عبارت بود از چهرههای منافقانهی بسیار درخشان که به نام اسلام، علیه اسلام حرکت میکردند و به نام اسلام، در مقابل اسلامِ مجسّم میایستادند! از قدرتمندترین آدمها تا آدمهای معمولی در این طیف قرار داشتند.
هیچ دوران دیگری از دورانهای تاریخ صدر اسلام را ما نمیبینیم که یک چنین مشکل بزرگی بهقدر دوران امیرالمؤمنین وجود داشته باشد. امیرالمؤمنین در حالی که قرآن مجسّم و اسلام مجسّم بود به وسیلهی کسانی معارضه میشد که آنها هم دم از اسلام میزدند؛ در حالی که اسلامِ آنها با اسلام علی(علیهالسّلام) 180درجه فرق داشت!
چهرههایی که با نام اسلام و به برکت اسلام قدرت گرفته بودند و در مقابل اسلام حقیقی قد عَلَم کرده بودند؛ و همچنین جمعیّتهایی به نام اسلام، ولو بدون قدرت، امّا با شعارهای اسلامی- مثل خوارج- در مقابل اسلام علی(علیهالسّلام) قد برافراشته بودند. (63)
جنگ جمل از موارد روشن فتنه است. عایشه،(1)طلحه و زبیر شخصیّتهای کوچک و کماهمّیّتی نبودند. زبیر کسی بود که وقتی کشته شد، امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به شمشیر زبیر نگاه کرد و فرمود: این شمشیر چه روزهایی که غبار غم را از چهرهی پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) زدوده بود!
جنگ جمل قابل مقایسه با جنگ بدر هم نیست. در جنگ بدر آنهایی که در اطراف پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) بودند، میفهمیدند که افرادی که در نقطهی مقابل قرار دارند، چه کسانی هستند. آنها کافر بودند و میگفتند: «أعل هُبُل، أعل هُبُل» یعنی سربلند باد هبل! سربلند باد هبل! معلوم بود کسانی که برای هبل و بت شعار میدهند، با کسانی که برای الله زندگی میکنند، جنگ دارند، مسئله کاملاً واضح بود. امّا آن کسانی که اطراف طلحه و زبیر بودند، أعل هبل که نمیگفتند. آنها میدیدند که زبیر پسرعمّهی پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله)، و طلحه یار دیرین پیامبر و جزء اوّلین مسلمانهایی است که به پیامبر ایمان آوردند و با پیامبر هجرت کردند و در جنگها با پیامبر شمشیر زدند، و در دوران خلفای سهگانه همیشه از عزّت و احترام و عظمت برخوردار بودند. اینها در مقابل علی(علیهالسّلام) ایستادهاند. طبیعی است که یک آدم سطحی که قدرت تحلیل ندارد، اینجا گیر میکند. اگر به دام دشمنان علی(علیهالسّلام) نیفتد،
1) . زندگینامهی مختصری از عایشه: پیوست «30».
حداقل به انزوا خواهد افتاد، و به قول امروزیها میبُرد و کنار میرود! این خاصیّت آدم سطحی است.
امّا آیا راه برای فهمیدن حقیقت وجود ندارد؟ چرا. اصولی که باید به آنها توجّه شود تبیین شده است. باید شخصیّت علی را که الآن در مقابل طلحه و زبیر است، با این دو نفر مقایسه کنیم و بسنجیم تا حق معلوم گردد. جناب طلحه و جناب زبیر از شمارش ثروتهای بیحساب خودشان عاجزند!(1)و علیبن ابیطالب همچنان در زندگی ساده و سربازی دوران پیامبر زندگی میکند. آیا این یک میزان و یک معیار نیست؟ علیبن ابیطالب کسی است که وقتی مردم میآیند خلافت را دودستی به وی تسلیم کنند، قبول نمیکند و میگوید: یک نفر را خلیفه کنید و بگذارید همینطور که من در این 25 سال مشاور خلفا بودم، باز هم مشاور باشم! او حرص به مقام ندارد و دواندوان به دنبال قدرت و مقام نمیرود. امّا طلحه و زبیر به دنبال قدرت و مقام از مدینه به مکّه و از آنجا به بصره دواندوان آمدند؛ هزاران انسان را هم با خودشان آوردند. آیا اینها نمیتواند فارق باشد؟
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) کسی بود که برای رسیدن به قدرت و وجهه و محبوبیّت هیچ تلاش شخصی نکرد. امّا وقتی طلحه و زبیر به بصره رسیدند، با هم دعوا کردند که کدام یک امام جماعت شوند، و این اختلاف تا آنجا پیش رفت که عایشه از پراکندگی لشکر هراسان شد. این را مردم میدیدند. آیا نباید مردم بفهمند و درک کنند؟ (64)
اوّلین کسانی که از امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) جدا شدند، طلحه و زبیر بودند. آنها به مکّه رفتند و با عایشه- امّالمؤمنین- همفکر و هممرام شدند و گفتند
1) . در پیوست «14» و «15» توضیحاتی پیرامون زندگی اشرافی و ثروتهای هنگفت طلحه و زبیر داده شده است.
که ما باید در پی خونخواهی عثمان باشیم! عجیب این است که اینها تا در مدینه بودند، هیچ دفاعی از عثمان نکردند و کاملاً خونسرد و بیتفاوت ماندند تا عثمان کشته شد؛ امّا بعد از کشته شدن وی به مکّه رفتند و فریاد قتل عثمان را بلند کردند و گفتند که ما باید به خونخواهی عثمان برخیزیم و با علی بجنگیم! (65)
یک نمونهی روشن از قاطعیّت حضرت علی(علیهالسّلام) مقابله با کسانی است که برخورد با آنها کار هیچکس جز علیبن ابیطالب نبود! طلحه، زبیر و بالاتر از اینها عایشه از موقعیّت ویژهای برخوردار بودند؛ امّا چنین نیست که وقتی به امیرالمؤمنین میگویند: عایشه در مقابل تو پرچم مخالفت برافراشته است، حضرت متزلزل شود و تردید پیدا کند، و درصدد برآید که به یک نحوی از میدان فرار کند و یا به یک سازشی برسد. منطق حضرت این بود که او کار خلافی کرده و باطل است و من بر حقّم، لذا میروم و مبارزه میکنم، ولو بَلَغَ ما بلغ، به هرجا رسید برسد.(1)
روحیهی امیرالمؤمنین اینگونه است، و هیچکس نمیتواند بگوید که این روحیه بخاطر علاقهی آن حضرت به حکومت بود؛ چون امیرالمؤمنین به این حکومت هیچ علاقهی شخصی نداشت. خود حضرت- در حالی که نشسته بود و داشت کفشهای خود را بدست خودش وصله میزد به ابنعبّاس فرمود: این کفش چند میارزد؟ ابنعبّاس نگاهی کرد، دید یک کفش کهنهی پینهخوردهی از دور خارج شده است! گفت: هیچ. تقریباً هیچ. حضرت فرمود: بدانید که این حکومتِ بر شما، از حیث حکومت کردن بهقدر این کفش هم برای من ارزش ندارد؛ مگر از حیث اینکه بخواهم در
1) . سخنان امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در زمینهی برخورد بسیار قاطع با طلحه و زبیر، ر. ک: نهجالبلاغه، کلام 6، ص 53 و خطبهی 137، ص 194.
جامعه اقامهی حقّی بکنم، و حقّی را به حقدار برسانم. فقط از این جهت است که خیلی ارزش دارد، امّا از جهت حکومت و قدرتمندی هیچ ارزشی برای من ندارد!(1)(66)
فرماندهان لشکر جمل منطقهای را پیدا کردند که از مدینه دور باشد، و آن بصره بود. با عدّهای از مردم که همراهشان بودند وارد بصره شدند. اهل بصره در مواجهه با این لشکر دو دسته شدند؛ عدّهای گفتند: ما شما را قبول نداریم و از این شهر بیرون بروید. عدّهی دیگر گفتند: ما شما را قبول داریم، و شما یاران پیامبر هستید.
استاندار امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) را که عثمان بن حنیف بود گرفتند و شکنجه کردند و موهای صورتش را کندند و وحشیگریهای عجیبی راه انداختند.(2)یک نفر مقاومت کرد که او را نیز کشتند.(3)و خلاصه به یک سلسله کارهایی دست زدند که شبیه کودتاهای امروزی در دنیا بود. آنها برای رسیدن به قدرت هیچ ملاحظهای نکردند و از ریخته شدن خونها هراسی به خود راه ندادند و در نهایت بر بصره مسلّط شدند. (67)
طلحه و زبیر وقتی به بصره رسیدند و وارد شهر شدند، وقت نماز که رسید، این مشکل پیش آمد که چه کسی امام جماعت باشد؟! اگر طلحه
1) . گفتوگوی عبدالله بن عبّاس با امیرالمؤمنین(علیهالسّلام). (نهجالبلاغه، خطبهی 33، ص 76؛ ارشاد مفید، ج 1، ص 247؛ بحارالانوار، ج 32، صص 76 و 113)
2) . برخورد لشکر جمل با عثمانبن حنیف، استاندار امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در بصره: پیوست «56».
3) . این مرد بزرگ که مقاومت کرد و در این راه نیز به شهادت رسید، حکیم بن جبله است که از بزرگان بصره و از شیعیان خالص امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بشمار میرفت. جهت اطّلاع از نحوهی مقاومت و شهادت این شخصیّت بزرگ، به شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، ج 9، ص 322 و مروج الذّهب، ج 2، ص 395 مراجعه شود.
جلو بایستد، زبیر موافق نیست، و اگر زبیر جلو بایستد، طلحه موافق نیست! اختلاف پیش آمد و دعوا شد. مروان بن حکم پیش آمد و گفت: کدامتان نماز میخوانید؟ بالاخره باید یکی از شما دو نفر نماز بخواند. پسر طلحه گفت: ابامحمّد نماز میخواند- یعنی پدر خودش- پسر زبیر عبدالله آمد و گفت: اباعبدالله نماز میخواند- یعنی پدر خودش- بین این دو جوان دعوا شد. این برای پدر خودش و آن برای پدر خودش اولویّت قائل بود! بالاخره عایشه اینجا پادرمیانی کرد و به مروان گفت: تو داری با این کار بین اینها اختلاف میاندازی. کنار برو! یک روز این بخواند و یک روز آن بخواند! بالاخره دعوا اینگونه حل شد که یک شب طلحه نماز بخواند و یک شب زبیر نماز بخواند!(1)(68)
بعد از آنکه امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) از حرکت لشکر جمل به سوی بصره اطّلاع پیدا کرد، از مدینه حرکت کرد و به مردم کوفه نامه نوشت که بیایید که میخواهیم برویم با کسانی که بیعت را شکستند، بجنگیم! مردم کوفه هم آمدند و به لشکر امیرالمؤمنین پیوستند. کوفیها در اینجا خیلی خوب امتحان پس دادند، و بسیاری از قبایل آمدند و اطراف امیرالمؤمنین را محکم گرفتند.(2)(69)
1) . بعد از اینکه لشکریان جمل توانستند بر شهر بصره تسلّط یابند و عثمان بن حنیف را از شهر بیرون رانده و حکیم بن جبله و یارانش را نیز کشتند، طلحه و زبیر بر سر امام جماعت بودن با همدیگر اختلاف پیدا کردند. زیرا در آن شرایط امام جماعت بودن نشانهی برتری بشمار میرفت و شانس خلیفه شدن را بعد از پیروزی در جنگ افزایش میداد! دامنهی اختلاف گسترش پیدا کرد و عایشه از عواقب آن هراسناک شد، و بناچار دستور داد یک روز فرزند زبیر و روز دیگر فرزند طلحه نماز را برپا دارند. (مروجالذّهب، ج 2، ص 395؛ شرح نهجالبلاغه، ابنابیالحدید، ج 9، ص 110 و 322)
2) . متن نامهی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به مردم کوفه و پاسخ مثبت مردم کوفه به دعوت امام و سخنرانی حضرت در جمع سپاهیان کوفه که به لشکر امام پیوستند را در نهجالبلاغه، نامهی 1، ص 363 و ارشاد مفید، ج 1، ص 249 ملاحظه فرمایید.
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بعد از اطّلاع از بیعتشکنی طلحه و زبیر و همراهی عایشه با آنان و شنیدن اخبار حرکت سپاه جمل به سوی بصره، به همراه لشکری از مدینه و برای مقابله با بیعتشکنان به سوی بصره حرکت کرد.
امّا صلحطلبی و علاقهمندی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به اینکه خونریزی بین مسلمانها نشود، او را وادار کرد که با آنها از روی ملایمت و نرمش سخن بگوید. لذا ابن عبّاس را به سراغ زبیر فرستاد. به ابنعبّاس فرمود: سراغ طلحه نرو، که او قدری تند است. امّا سراغ زبیر برو! عبارت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) این است: ولکن ألق الزّبیر؛ برو سراغ زبیر! فأنه ألین عریکة؛ زبیر ملایمتر است. فقُل له به زبیر بگو: یقول لک ابن خالک؛ پسردایی تو اینجور میگوید. زبیر پسرعمّهی امیرالمؤمنین و امیرالمؤمنین پسردایی زبیر است. آن دو دوستان قدیمی بودند که از اوایل بعثت پیامبر با هم بودند. در مکّه و در مدینه با هم بودند. در جنگها با هم بودند. بعد از قتل عثمان هم زبیر و طلحه آمدند با امیرالمؤمنین بیعت کردند. حال، حضرت با این لحن ملایم و مهربان میگوید که یقول لک ابن خالک؛ پسردایی تو به تو پیغام میدهد و میگوید: عرفتنی بالحجاز و أنکرتنی بالعراق؛ در حجاز من را میشناختی، امّا در عراق مرا نمیشناسی؟ یعنی آنجا با من بیعت کردی؛ فهمیدی که من خلیفهی مسلمانها و امیرالمؤمنینم؛ امّا در عراق این را نمیفهمی؟ فما عدا ممّا بدا؟؛ اکنون چه پیش آمده است که از بیعتی که با من کرده بودی، تخلّف نمودهای؟ مگر من چه کردم که با من میجنگی و مبارزه میکنی؟ این لحن امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) با زبیر است.(1)
«با طلحه ملاقات مکن، که اگر ملاقاتش کنی، وی را همچون گاوی خواهی یافت که شاخهایش اطراف گوشهایش پیچ خورده باشد. او بر مرکب سرکش هوا و هوس سوار میشود و میگوید: مرکبی رام است.
بلکه با زبیر ارتباط بگیر، که نرمتر است! به او بگو پسرداییات میگوید: در حجاز مرا شناختی و در عراق نشناخته انگاشتی! چه شد که از پیمان خود بازگشتی؟!» (نهجالبلاغه، خطبهی 31، ص 74)
امام صادق(علیهالسّلام) از جدّ خویش- حضرت سجّاد(علیهالسّلام)- نقل میکند که من از عبدالله بن عبّاس دربارهی پاسخ زبیر به پیام امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) سؤال کردم. ابن عبّاس جواب داد: من پیام حضرت را به زبیر رساندم؛ امّا او در پاسخ گفت: من نیز همان را میخواهم که او میخواهد! گویا مقصود وی خلافت و ریاست بود، و بیش از این هم چیزی نگفت، و من برگشتم و جواب را به اطّلاع امام(علیهالسّلام) رساندم. (شرح نهجالبلاغه، ابنابیالحدید، ج 2، ص 165)
1) . هنگامی که امام(علیهالسّلام)، عبدالله بن عبّاس را قبل از آغاز جنگ جمل به دیدار زبیر میفرستاد، به وی فرمود:
ابن عبّاس آمد با زبیر صحبت کرد؛ متأسّفانه این صحبت مفید واقع نشد. خود امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) آمد در میدان جنگ، و زبیر را صدا کرد، با زبیر صحبت کرد و آنجا این صحبت مفید واقع شد و زبیر از میدان جنگ خارج شد و به جنگ با امیرالمؤمنین ادامه نداد.(1)(70)
وقتی سپاه امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بصره را محاصره کردند، حضرت حاضر نبود اقدام به جنگ کند، و درصدد نصیحت و موعظهی مخالفان بود. طلحه و زبیر را خواست و آنها را قسم داد به قول پیامبر، سپس آنها را به بیعت خودشان یادآوری کرد و پرسید مگر شما با من بیعت نکردید؟ بعد از بیعت شما با من که حادثهای رخ نداده. اگر حادثهای بوده، قبل از بیعت بوده. پس چرا از اوّل بیعت کردید؟(2)
سخنان امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) موجب شد که زبیر که خوشجنستر بود، پشیمان شود و میدان جنگ را ترک کند. البتّه این کار کافی نبود. زبیر نباید
1) . مذاکرهی مستقیم امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) با زبیر و نحوهی برخورد او با سخنان حضرت و در نهایت کنارهگیری زبیر از جنگ: پیوست «32».
2) . در نامهای که امام(علیهالسّلام) برای طلحه و زبیر نوشتند و توسّط عمران بن حصین خزاعی فرستادند، مطالب بسیار رسا و شفّاف مطرح شده است و به بهترین شکل با آنها اتمام حجّت شده است. (نهجالبلاغه، نامهی 54، ص 445)
میدان جنگ را ترک میکرد؛ باید مرد و مردانه پیش امیرالمؤمنین میآمد و میگفت: بنده اشتباه کردم و مسئله را خاتمه میداد. امّا این کار را نکرد؛ دو لشکر را در مقابل هم گذاشت و گریخت. طلحه نیز مردّد شده بود، که تیری به وی اصابت کرد و به قتل رسید؛ سپس لشکر عایشه منهزم شد. (71)
در جنگ جمل، هنگامی که علیبن ابیطالب(علیهالسّلام) پرچم را به فرزندش محمّد سپرد، آن کلمات بسیار عجیب را که در مقام تعلیم جنگ بود، به وی فرمود: استوار باش. جمجمهی خودت را به خدا هدیه بده! نگاهت را به انتهای لشکر دشمن بدوز و پیش برو!(1)
وقتی حضرت پرچم را به محمّدبن حنفیه دادند و او را به وسط میدان فرستادند، مثل اینکه از جنگیدن محمّد خوششان نیامد؛(2)در حالی که
1) . هنگامی که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در جنگ جمل پرچم را به محمّد بن حنفیه سپرد، به وی فرمود: «اگر کوهها متزلزل شوند، تو تکان مخور، دندانهایت را به هم بفشار؛ جمجمهی خویش را به خدا عاریت ده؛ قدمهایت را بر زمین میخکوب کن؛ همیشه نگاهت به پایان لشکر دشمن باشد که تا آنجا پیشروی کنی؛ کاملاً مراقب دشمن باش و از آنچه باعث ترس میشود، چشم بپوش، و بدان که نصرت و پیروزی از جانب خدای سبحان است.» (نهجالبلاغه، خطبهی 12، ص 55)
2) . مسعودی مینویسد: امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) فرزندش محمّد را خواست و در حالی که پرچم لشکر را بدست وی میداد، فرمود: حمله را آغاز کن. محمّد در مقابل خود انبوهی از تیراندازان را مشاهده کرد که باران تیرها از سوی آنان سرازیر بود. اندکی توقّف نمود تا تیر آنان تمام شود و حمله را آغاز نماید. علی(علیهالسّلام) از پشت سر وی آمد و با تندی پرسید: چرا حمله نکردی؟! محمّد عرض کرد: در مقابل باران تیرها و نیزهها راهی برای نفوذ پیدا نکردم و منتظر تمام شدن تیرهایشان هستم تا حمله کنم. امام(علیهالسّلام) فرمود: خود را به میان نیزهها افکن و حمله را شروع کن، و مطمئن باش که خطری تو را تهدید نمیکند. محمّد حمله کرد؛ امّا در میان نیزهداران متوقّف شد. امام(علیهالسّلام) از پشت سر وی رسید و در حالی که با دستهی شمشیر خویش به محمّد میزد، فرمود: این ضعف، میراثی است که از جانب مادر داری! آنگاه خود حضرت پرچم را بدست گرفت و حملهی حیدری خویش را آغاز نمود. در پی او مردم هجوم آوردند و شرایطی را برای دشمن پدید آوردند که گویی در یک هوای طوفانی خاکسترها گرفتار تندباد شده باشند. (مروجالذّهب، ج 2، ص 405؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، ج 1، ص 243)
محمّدبن حنفیه یکی از بزرگترین شجاعان آن زمان بود؛ جوان نیرومند و بسیار شجاعی بود. حضرت که در آن سال پیرمردی بود که نزدیک 60 سال سن داشت، پرچم را از دست محمّد گرفت و گفت: اینگونه بجنگ! راوی نقل میکند: دیدم امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به طرف لشکر دشمن رفت. صفها را آنچنان شکافت و آشفته کرد که ولولهای شد. تعبیر راوی این است که میگوید: دیدم مثل ذرّات غبار که در نور آفتاب همینطور بالا و پایین میروند، پیکرهای دشمنان از روی اسبها پرتاب میشوند و به هم میپیچند! مثل اینکه گردبادی وسط نیروی دشمن افتاده و آنها را تار و مار میکند! مدّتی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) غایب شد و دیده نشد، همینطور در وسط لشکرِ چند هزاری بصریها که در اطراف طلحه و زبیر جمع گشته بودند، دور زد و آنها را بهکلّی آشفته کرد و صفوفشان را به هم ریخت، یک وقت دیدیم امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) از صف دشمن خارج شده و میآید و تشنه است و با صدای بلند میگوید: الماء! الماء! یعنی آب بدهید، آب بدهید! یک مردی رفت خدمت حضرت و ظرف عسل داشت، به حضرت داد و گفت: در این حالی که شما هستید، آب مناسب نیست- عسل بخورید- یعنی برای فرد خسته و عرقکرده و بدن گرم، آب خوب نیست، حضرت عسل را گرفتند و یک قدری از آن چشیدند و بعد گفتند: این عسل تو مال طائف است! این مرد گفت: تعجّب است یا امیرالمؤمنین(علیهالسّلام)! در این هنگامهی جنگ، شما با یک لحظه، عسل طائف را تشخیص دادید! فرمود: بدان یا ابن اخی! برادرزاده بدان که عموی تو در هیچ حادثهای دلش را نباخته، و از هیچ حادثهای نترسیده است!(1)(72)
1) . تفصیل جریان این حملهی حیدری: پیوست «33».
در بحبوحهی جنگ و گرفتاری، که هر رزمندهای همّتش این است که ببیند چطور میتواند حمله کند و چطور میتواند از خود دفاع کند، یک نفر در همین بحبوحهی جنگ جمل، پیش امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) آمد و مسئلهای پیرامون توحید پرسید. سؤال وی این بود که کلمهی احد در قل هوالله أحد به چه معنی است؟ کسانی که در اطراف امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بودند، به وی اعتراض کردند که مگر حالا وقت این سؤالهاست! حضرت فرمود: نه، بگذارید به وی جواب دهم. ما برای همین میجنگیم.(1)
یعنی جنگ امیرالمؤمنین(علیهالسّلام)، سیاست امیرالمؤمنین(علیهالسّلام)، جبههبندی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام)، خون دلهای امیرالمؤمنین(علیهالسّلام)، و همهی خطوط اصلی که در حکومت خود انتخاب میکند، برای این است که دین خدا اقامه بشود. (73)
وقتی زبیر کشته شد، قاتل وی شمشیر او را برداشت و خدمت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) آورد. چشم حضرت که به شمشیر زبیر افتاد، فرمود: این شمشیر چه روزهایی که غبار غم را از چهرهی پیامبر زدوده بود!(2)(74)
1) . متن سؤال اعرابی و پاسخ امیرالمؤمنین(علیهالسّلام): پیوست «34».
2) . بعد از آنکه زبیر از لشکر خود فاصله گرفت و به تنهایی به سوی مدینه حرکت کرد، عمرو بن جرموز در منطقهی وادی السّباع با وی برخورد نمود و پس از آنکه توانست اعتماد زبیر را جلب نماید، او را به قتل رساند و سر وی را از تن جدا کرد. سپس به همراه شمشیرش به اردوگاه امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) آمد و به مأمورینی که در کنار خیمه حضرت بودند گفت: به امام(علیهالسّلام) اطّلاع دهید که عمرو بن جرموز به همراه شمشیر و سر بریدهی زبیر آمده است! امام(علیهالسّلام) با دیدن سر بریده، از قاتل وی پرسید: بهراستی تو زبیر را به قتل رساندهای؟ و وقتی ابن جرموز گفت: آری، حضرت فرمود: زبیر فردی پست و ترسو نبود؛ امّا متأسّفانه در بدترین شرایط به قتل رسید! سپس حضرت شمشیر زبیر را در دست گرفت و در حالی که آن را تکان میداد، فرمود: چه گرفتاریهایی که توسّط این شمشیر از رسولخدا(صلّیاللهعلیهوآله) برطرف شده بود! (شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، ج 1، ص 235؛ الجمل، ص 390؛ مروجالذهب، ج 2، ص 403)
بعد از پیروزی لشکر امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) و منهزم شدن لشکر جمل و بییار و یاور ماندن عایشه، حضرت به محمّد بن ابیبکر که برادر عایشه بود، فرمود: برو خواهرت را دریاب! محمّد که جزو یاران نزدیک و صمیمی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بود، وارد محلّی شد که عایشه در آن بود. عایشه گفت: این کیست که جرأت میکند آنجایی که حرم پیامبر هست، بیاید؟ محمّد گفت: خواهر! منم. دستپاچه نشو. تو خود حرم پیامبر را اینگونه دم دست آوردی. تو باید در خانهی خود مینشستی. مگر قرآن نگفته و قرن فی بیوتکنّ؛ زنهای پیامبر در خانههایتان بنشینید.(1)
بعد از کشته شدن شتر عایشه و سقوط هودجی که عایشه بر آن نشسته بود و فرماندهی جنگ را برعهده داشت، امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به محمّد بن ابیبکر که برادر عایشه بود، مأموریّت داد که از احوالات عایشه اطّلاعی کسب نماید و در صورت نیاز به کمک، مقدّمات امدادرسانی را برای وی فراهم آورد. محمّد بن ابیبکر مطابق دستور امام(علیهالسّلام) به کنار هودج عایشه آمد و در پاسخ عایشه که از وی پرسید: کیستی؟ گفت: نزدیکترین مردم به تو از نظر خانوادگی و در عین حال، خشمناکترین فرد نسبت به تو هستم! من محمّد برادر تو میباشم. امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) از من خواستهاند جویای احوال تو باشم و کسب اطّلاع نمایم که آیا در طول جنگ آسیبی به تو رسیده است، یا نه؟ عایشه در پاسخ گفت: فقط یک تیر به من اصابت کرده است که زخم آن سطحی بوده و مشکلی را ایجاد نکرده است. محمّد طبق دستور امام(علیهالسّلام) زمینهی اسکان عایشه را در یکی از خانههای بصره فراهم آورد و وی را به آنجا منتقل نمود. (الجمل، ص 368؛ مروجالذهب، ج 2، ص 406)
سپس امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) عدّهای را مأموریّت داد که جناب عایشه را با احترام تمام به مدینه برگردانند، عدّهای جوان صورتهایشان را بستند و اطراف مرکب عایشه را گرفتند و راه افتادند، عایشه گفت: ببینید علیبن ابیطالب همسر پیامبر را با این همه مرد تنها به مسافرت میفرستد! جوانها
1) . محمّد بن ابیبکر از اصحاب بسیار وفادار امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بود و در جنگ جمل فرماندهی بخشی از لشکر حضرت را بر عهده داشت.
آمدند جلوی عایشه، صورت خود را باز کردند، عایشه دید اینها همه زن هستند و دخترهای جوانیاند که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) لباس رزم به آنها پوشانده و دستور داده وی را به مقصد برسانند.(1)
هنگامی که عایشه به مدینه رسید، از وی پرسیدند: مسیر را چگونه طی کردی؟ گفت: خدا به علیبن ابیطالب خیر دهد! در حقّ من نیکی کرد؛ امّا گلایهای که از او دارم، این است که تعدادی مرد را همراه من کرد و موقعیّت مرا ملاحظه نکرد!
در اینجا بود که زنها خود را معرّفی کردند و موضوع برای عایشه روشن شد. (مروجالذّهب، ج 2، ص 410)
(75)بعد از پایان جنگ جمل که تعداد زیادی از اهل جمل کشته شدند، بسیاری فرار کردند و عدّهای از آنها اسیر شدند، وقتی اسیران را بررسی کردند، معلوم شد که دست باند اموی در جنگ جمل هم هست.(2)مروان بنحکم یکی از بنیامیّه و جزو دوستان و باند معاویه و امویها بود.
وی در جنگ جمل اسیر شد، و امام حسن و امام حسین از روی ترحّم و عطوفت پیش امیرالمؤمنین وساطت کردند، تا حضرت، مروان بن حکم را آزاد کرد.(3)(76)
1) . مسعودی مینویسد: امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) برادر عایشه به نام عبدالرّحمن بن أبیبکر را مأموریّت داد که خواهرش را به مدینه برگرداند. در ضمن سی مرد و بیست زن از قبیلهی عبدالقیس و همدان را که معروف به تدیّن بودند، جهت محافظت از عایشه به همراه وی فرستاد، و به زنان دستور داد که لباس مردان بر تن نمایند و شمشیر بر دست بگیرند و صورتهای خویش را پوشیده دارند، بهگونهای که حتّی عایشه نیز متوجّه زن بودن آنان نشود؛ و دستور اکید دادند که همین زنها در طول مسیر با عایشه در ارتباط باشند و نیازهای وی را برطرف نمایند!
2) . بنیامیّه در جریان جنگ جمل نقش کلیدی داشتند و بیشترین سود نیز نصیب آنان شد. امیرالمؤمنین در خطبهای که در ذیقار و در جمع یارانش ایراد فرمود، به نقش معاویه در تحریک طلحه و زبیر اشاره نمودند و از نوشتن نامه توسّط معاویه به زبیر خبر دادند. (شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، ج 1، صص 231 و 310)
3) . نهجالبلاغه، کلام 73، ص 102.
جریربن عبدالله در زمان عثمان استاندار همدان بود. بعد هم که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) سر کار آمد او را در همان مقام ابقاء نمود. حضرت بعد از پایان جنگ جمل، نامهای به وی نوشت که چنین است: بسم الله الرّحمن الرّحیم امّا بعد إنّ الله لا یغیّر ما بقومً حتّی یغیّروا ما بأنفسهم؛ خدای متعال وضعیّت هیچ ملّتی را تغییر نمیدهد، مگر اینکه خودشان بدست خودشان تغییر بدهند- چه به سمت خوبی، چه به سمت بدی- و إذا أراد الله بقومٍ سوءًا فلا مردّ له(1)وقتی خدای متعال بر اثر رفتار خود مردم، برای آنها بدی را اراده کرد، دیگر برگشت ندارد.
و إنّی أخبرک عن نبإ من سرنا إلیه من جموع طلحة و الزّبیر؛ من خبر میدهم به تو از وضعیّت طلحه و زبیر که ما به جنگ آنها رفتیم عند نکثهم بیعتهم؛ وقتی که آنها بیعتشان را شکستند.
بعد حضرت برای او قضایا را شرح میدهند تا آنجا که مینویسند: فأعذرت فی الدّعا؛ من با سپاه انبوهی سراغشان رفتم و با دعوت آنان عذر را از آنها برداشته و حجّت را بر آنها تمام کردم. به آنان پیغام دادم که از این کارها دست بردارید، و أقلت العثرة؛ از لغزشهای قبلی آنان صرفنظر کردم وناشدّتهم عقد بیعتهم؛ به یادشان آوردم که شما با من بیعت کردید و شکستن بیعت فعل حرام است. فأبوا إلّا قتالی؛ امّا آنان امتناع کردند و جز جنگ با من راه دیگری را نپذیرفتند. وقتی چنین شد، فاستعنت بالله علیهم؛ من هم بر علیه آنها از خدا یاری جستم. فقتل من قتل؛ آن عدّهای که میدانید، کشته شدند و ولّوا مدبرین إلی مصرهم؛ عدّهای نیز برگشتند و به شهرهایشان فرار کردند. بعد هم که شکست خوردند. به من گفتند که اکنون همان چیزی را که تو میگفتی، ما قبول داریم. من هم گفتم بسیار خوب. حالا که قبول کردید، فقبلت العافیة و رفعت السّیف؛ من هم شمشیر را از آنها برداشتم و
1) . سورهی رعد، آیهی 11.
قضیّه تمام شد.(1)
جریربن عبدالله که نامه را میخواند، قانع شده و بالای منبر میرود و به مردم میگوید: امیرالمؤمنین که مهاجر و انصار با وی بیعت کردهاند، این نامه را به من نوشته و حرفهایش قانعکننده است. او امین بر دین و دنیاست، و من با وی بیعت میکنم. در نتیجه، همهی مردم همدان و آن منطقه با حضرت بیعت میکنند.
این منطقی برخورد کردن و تابع استدلال بودن و توجیه کردن مردم، خصوصیّت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) است. (77)
حالت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بعد از پیروزی واقعاً تعجّببرانگیز است! این چه روح باعظمت و بزرگی بود! امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در روز دوازدهم ماه رجب سال 36، از جنگ جمل مظفّر و پیروز برگشت و وارد کوفه شد، و از همان وقت هم کوفه را بعنوان مرکز حکومت خود قرار داد.
مردم کوفه به امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) علاقهمند بودند. به استقبال حضرت رفتند و با عظمت و احترام حضرت را فرود آوردند، سؤال کردند که یا امیرالمؤمنین! دو تا قصر اینجا هست؛ در کدام یک وارد میشوید؟ فرمود: اوّل مسجد.(2)
1) . وقعة صفّین، ص 15.
2) . در روز دوشنبه، دوازده رجب سال 36، علیبن ابیطالب(علیهالسّلام) در حالی که بزرگان مردم بصره و اصحاب و یاران وی را همراهی میکردند، وارد کوفه شدند. مردم کوفه، در حالی که بزرگان شهر و قاریان قرآن در پیشاپیش آنان حرکت میکردند، از حضرت استقبال نمودند و پیروزی در جنگ را به امام(علیهالسّلام) تبریک گفته، ورود ایشان را به کوفه گرامی داشتند و خیر مقدم گفتند. آنها از حضرت پرسیدند: ای امیرالمؤمنین! کجا منزل میکنی؟ آیا در قصر فرود میآیی؟ فرمود: نه، در رحبه منزل میکنم. و همانجا فرود آمد و بلافاصله حرکت نمود، وارد مسجد بزرگ کوفه شد و دو رکعت نماز گزارد. (وقعة صفّین، ص 3)
رفتند به مسجد اعظم کوفه، که همین مسجد کوفهای است که امروز وجود دارد. اوّل که حضرت وارد مسجد شدند، دو رکعت نماز خواندند؛ آن هم نمازی که علیبن ابیطالب با آن حال و با آن توجّه میخوانند. بعد روی منبر رفتند و خطبهای ایراد کردند که بسیار شگفتآور است. توجّه کنید وقتی کسی از یک پیروزی با این عظمت برمیگردد، چه چیزهایی در سخنرانی میگوید؟ شگردهای دشمن را شرح میدهد؛ نیروهای دشمن و قدرت و ابزاری که داشت را توضیح میدهد؛ سپس شجاعتهای خود و لشکریانش را شرح میدهد که ما چگونه کوبیدیم و نابودشان کردیم. اگر گذشتی کرده باشد، گذشت و بزرگواری خود را شرح میدهد و بعد هم تذکّر میدهد که بعد از این هم هر کس دیگری از این کارها مرتکب شود، سرنوشتش همین خواهد بود. آدمهای معمولی و انسانهایی که از یاد خدا غافل میشوند، در هنگام پیروزی اینگونه سخن میگویند، و واقعاً پیروزیهای بزرگ انسان را دچار غفلت خاصّی میکند و مصداق انّ الانسان لیطغی أن رآه إستغنی(1)میباشد که آدمی وقتی خود را مستغنی احساس کند، حالت طغیان و غفلتی پیدا میکند.
اکنون در چنین حالتی که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) رقبای درجهی یک خود را از میدان خارج کرده و دو تن از بزرگترینِ آنها که طلحه و زبیر باشند، کشته شدهاند، حال با چنین قدرتی و با نیروی عظیمی، در میان علاقهمندانش و در شهری که در آن محبوبیّت دارد، میخواهد سخنرانی کند. ببینید چگونه سخن میگوید.
حضرت روی منبر رفتند و بعد از حمد و ثنای خداوند فرمودند: یا أهل الکوفة فإنّ لکم فی الإسلام فضلاً(2)شما در اسلام فضیلتی بدست آوردید. ما لم
تبدّلوا و تغیّروا؛ امّا تا وقتی این فضیلت هست که حالت خود را تغییر ندهید. حضرت تملّق مردم را نگفت که شماها بزرگترین انسانهایی هستید که الآن در دنیا وجود دارند؛ بلکه مُرّ واقع و همانی که هست را فرمود. بدانید که تا وقتی در این موضع و در این راه هستید، پیش خدا فضیلت دارید؛ امّا اگر عوض کردید، دیگر فضیلتی ندارید.
دعوتکم إلی الحقّ فأجبتم؛ من شما را به حق دعوت کردم، شما اجابت کردید. و بدأتم بالمنکر فغیّرتم؛ منکر و کار زشت بر شما عرضه شد، آن را به کناری زدید و تسلیم منکر نشدید. همان حوادثی که در بصره پیش آمده بود، در کوفه هم پیش آمد؛ آنجا هم حاکمی که از زمان عثمان بود، مردم را علیه امیرالمؤمنین تحریک کرد؛ امّا کوفیها مردانگی به خرج دادند و او را بیرون کردند و گفتند: ما علی(علیهالسّلام) را قبول داریم و با او بیعت میکنیم، و حاضر نیستیم که به حرف تو گوش دهیم. حضرت این را ستایش میکنند. و بعد از آنکه این دو کلمه را در باب مردم کوفه میگویند و اشاره به این مسئلهی سیاسی میکنند، بلافاصله به سراغ اصول و معنویّات و اخلاق میروند و میفرمایند:
ألا إنّ أخوف ما أخاف علیکم إتّباع الهوی و طول الأمل؛ ترسانگیزترین چیزی که من از آن بر شما میترسم، یکی این است که پیرو هواهای نفستان باشید و دوّم اینکه سراغ پندارهای آرزوگونهی دور و دراز بروید. این دو چیز برای شما از همه چیز خطرش بیشتر است.
فأمّا إتّباع الهوی فیصدّ عن الحقّ؛ پیروی از هوا و هوس انسان را از حق بازمیدارد. هوسرانی و هرگونه هوسی، موجب میشود که حقگرایی در انسان ضعیف گردد. آنجایی که پای هوسرانی و هوسگرایی به میان میآید، روشنترین حقایق کمرنگ میشوند.
و أمّا طول الأمل فینسی الآخرة؛ طول امل آخرت را از یاد میبرد.
طول اَمَل را به آرزوهای دور و دراز ترجمه میکنند؛ امّا طول امل صرف اینکه انسان آرزو داشته باشد، نیست. آرزو چیز بدی نیست. طول امل آن تخیّلات و توهّمات غیرعملی و شیرین است که انسان در آنها غرق میشود و گاهی اوقات ساعتی از ساعات آدمی را به خود جذب میکند؛ بدون اینکه حتّی یک قدم در عالم عمل برای آنها کار شده باشد. طول امل سمّ مهلک است و هر چه میدان پیدا کند، کش میآید.
فینسی الآخرة؛ آخرت چیست؟ آخرت همان جهان پس از مرگ و عاقبت است؛ همان مرحلهی بعد از این زندگی محسوس و ملموس است که حرکت و تلاش میخواهد. ذهن انسان بیشتر به جای اینکه به حرکت آخرتی و عمل و تلاش متوجّه شود، چون عمل و تلاش و مجاهدت، زحمت میطلبد، غالباً سراغ همین توهّمات میرود و اینها موجب فراموشی آخرت میگردد.
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) این کلمات را در مسجد کوفه و در بین آن جمع پرشور مردم میگوید که دلهایشان لبریز از محبّت به علیبن ابیطالب است. بعضی از روی ایمان و بعضی چون الآن قدرت دارد و معمولاً آدمی به انسانهای قدرتمند علاقه پیدا میکند. حضرت به جای اینکه آنها را با حرفهای دلخوشکن و وعدههای بیخودی سرگرم کند، واقعیّت تلخ را به آنان گوشزد مینماید. مبادا چون شما علیدوست بودید و برخلاف مردم بصره شما اشتباه نکردید، حالا دیگر خود را رها کنید و هواهای نفسانی را میدان بدهید! مبادا سراغ آرزوهای دور و دراز و بیمارگونه و توهّمات پوچ و باطل بروید که شما را از آن اهداف درست و حسابی دور خواهد کرد!
ألا إنّ الدّنیا قد ترحّلت مدبرةً؛ بدانید مردم، که دنیا رو به بازگشت گذاشته و پشت کرده و دارد میرود!
و الآخرة ترحّلت مقبلةً؛ آخرت رو کرده به آمدن و دارد میآید. حقیقت است که هر لحظهی ما یک نفسی است که از عمر دنیا کم میشود و ما را
از دنیا دور و به آخرت نزدیک میکند، اگر این حقیقت را انسان درک کند، تکلیف خود را میفهمد.
و لکلّ واحدةٍ منهما بنون؛ هر یک از این دو- چه دنیا و چه آخرت- فرزندانی دارند.
فکونوا من أبناء الآخرة؛ از فرزندان آخرت باشید.
الیوم عملٌ و لا حسابٌ؛ امروز روز عمل و کار هست، امّا حساب نیست. حسابکشی امروز نیست. یک بخش کوچکی از زندگی ما حسابکشی دارد؛ مانند آنچه در دادگاهها و دستگاههای قضاوت میگذرد، که بسیار محدود است. امّا بیشتر کارهای ما امروز کارهایی است که انجام میگیرد و هیچ حساب و کتابی دنبالش نیست.
و غداً حسابٌ و لا عملٌ؛ امّا فردای قیامت حسابکشی هست. اگر آنجا کم آوردید و خواستید پیمانهی عمل را ذرّهای سرریز کنید و پر نمایید، دیگر ممکن نیست و کسی قادر بر عمل نیست.
واقعاً این یک منش عجیبی است که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) دارد. پس از آن پیروزی و سربلندی و افتخار، به جای اینکه به مردم فخر بفروشد و آنان را هرچه بیشتر به قدرت خویش متوجّه کند، دارد مردم را نصیحت میکند و آنها را با حقایق دینی آشنا میکند.
الحمدلله الّذی نصر ولیّه و خذل عدوّه؛ سپاس و ستایش از آن خدایی است که دوست خود را نصرت داد و دشمن خود را مخذول کرد.
و أعزّ الصّادق المحقّ؛ آن کسی را که صادق بوده و حق با او بود عزیز کرد، و آن کسی که بیعت شکسته و در طرف باطل بود، خدا او را ذلیل کرد. (78)
در پایان خطبهای که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بعد از جنگ جمل در کوفه
ایراد کردند، یک نفر از پای منبر بلند شد و گفت: یا علی میتوانی توضیح دهی که کسانی که با عایشه و طلحه و زبیر کشته شدند، به چه جرمی کشته شدند؟
حال حضرت از جنگ با عایشه و طلحه و زبیر برگشته و 20هزار نفر در آن جنگ کشته شدهاند و حضرت آمده تا زمینه را برای جنگ با معاویه آماده کند. در چنین هنگامهی حسّاسی یک نفر از میان جمعیّت بلند میشود اینگونه با امیرالمؤمنین حرف میزند. حضرت عصبانی نشدند. کسانی در میان جمعیّت بودند که عصبانی شدند، و از این عصبانیّتها زیاد هم بود.
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به او فرمود: قتلوا شیعتی و عمّالی؛ آن کسانی که در بصره اطراف طلحه و زبیر و عایشه را گرفته بودند، جرمشان این بود که حاکمی را که من در بصره گماشته بودم، کشته بودند. شیعیان و یاران مرا هم که آنجا بودند، کشته بودند. آنها را فقط به این جرم کشته بودند که به اینها میگفتند: از بیعت علی خارج شوید، و آنها حاضر نبودند خارج شوند. من رفتم در نزدیکی بصره فرود آمدم، به مردم بصره پیغام دادم که قاتلان این کشتهشدگان مظلوم را به من بسپارید. فسألتهم أن یدفعوا إلی قتلة إخوانی؛ گفتم: این قاتلان را من قصاص میکنم. بعد هم بین من و شما کتاب خدا حَکَم باشد. هرچه کتاب خدا گفت، ما با شما اهل بصره همانگونه رفتار خواهیم کرد. فأبوا علیّ؛ امتناع کردند و گفتند: ما کشندگان یاران تو را تحویل نمیدهیم و به حکمیّت با تو هم نمینشینیم. فقاتلونی و فی أعناقهم بیعتی؛ با من جنگیدند، در حالی که بیعت من به گردنشان بود. یعنی با من بیعت کرده بودند و واجب بود که از من اطاعت کنند، و در این حال با من جنگیدند. و دماء قریب من ألف رجل من شیعتی؛ با من جنگیدند، در حالی که هم بیعت من به گردن اینها بود، هم خون نزدیک به هزار نفر از یاران من به گردن آنها بود أ فی شکٍّ أنت من ذلک؟ بعد حضرت به آن شخصی که
ایستاده بود، گفتند: تو حالا در آنچه که من گفتم، شکّی داری؟ آن شخص در جواب گفت: نه؛ تا الآن شک داشتم؛ لکن الآن که توضیح دادی، میفهمم که حق با تو بود، و تو بایستی از حکومت خود و از خلافت و از دین دفاع میکردی.(1)
این یک نمونه واقعاً برای ما درس است. سؤال جواب دارد. وقتی که استدلالی وجود دارد، هم آن کسی که میجنگد، درست میجنگد، و هم آن کسی که مخاطب او هست، برایش قابل قبول و قابل توجیه است. (79)
در جنگ جمل، چون طرف قضیه چهرههای نامداری همانند طلحه و زبیر و عایشه بودند، عدّهای از نزدیکترین یاران امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در جنگ حاضر نشدند.
عدّه قابل توجّهی از اصحاب آن حضرت نتوانستند در جنگ حاضر شوند؛ یعنی دلشان حاضر نشد که بروند روی طلحه شمشیر بلند کنند، یا با زبیر و عایشه روبهرو شوند. قضیّه واقعاً خیلی قضیّهی مشکلی بوده است.
یکی از کسانی که حاضر نشد، سلیمان بن صرد خزاعی است.(2)این چهرهی نورانی که در کوفه جزو یاران امام حسین(علیهالسّلام) بود و نتوانست خود را به کربلا برساند؛ ولی بعد از شهادت آن حضرت، نهضت توّابین را شروع کرد و رفتند آن حوادث مهم را درست کردند و بعد هم به شهادت رسید. او در زمان امام حسن(علیهالسّلام)جزو یاران امام حسن و در طول حکومت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) جزو یاران امیرالمؤمنین بود؛ امّا در جنگ جمل نتوانست در کنار امیرالمؤمنین بجنگد. (80)
برادران اهل تسنّن دربارهی معاویه دو رأی و نظر دارند. یک عدّه از برادران اهل تسنّن معاویه را قبول دارند و عدّهای هم قبول ندارند. بیشتر برادران شافعی معاویه را قبول ندارند، و حتّی کتابهایی دربارهی معاویه نوشتهاند مانند عبّاس عقّاد- نویسندهی معروف مصری- که کتابی دربارهی معاویه نوشته به نام معاویهً فی المیزان.(1)
از کتابهای دیگر وی میتوان به «عبقریّة محمّد(صلّیاللهعلیهوآله)» و «أبو الشّهداء» و «العبقریّات الاسلامیة» و «حیات المسیح» و «عبقریّة الاسلام» و «الاسلام فی القرن العشرین» اشاره نمود. کتاب «معاویة» از بهترین آثار وی بشمار میرود و مطالب بسیار ارزشمند و تحلیلهای روشنگر در آن فراوان است.
بسیار کتاب عجیب و مهمّی است که دربارهی خصوصیات اخلاقی معاویه نوشته است. البتّه برادران زیادی هم از اهل تسنّن- که بیشتر حنفیها هستند- معاویه را قبول دارند. ما هم با اینکه معاویه را قبول نداریم، امّا به نظر آن برادران احترام میگذاریم؛ احساسات آنها را جریحهدار نمیکنیم؛ اهانت هم نمیکنیم؛ امّا حقایق تاریخی را بیان میکنیم.بهراستی که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) با معاویه قابل مقایسه نیست. این از
1) . عبّاس محمود العقّاد، نویسندهی معروف مصری است که از بزرگترین نویسندگان معاصر عرب محسوب میشود. از تألیفات بسیار گرانقدر وی کتاب «عبقریّة الإمام» است که پیرامون شخصیّت امیرمؤمنان(علیهالسّلام) و نهجالبلاغه نگارش یافته است.
بدترین ظلمهای تاریخ و روزگار بوده که امیرالمؤمنین و معاویه را در کنار هم قرار داده است. نه برای اینکه معاویه در دوران حکومتش با امیرالمؤمنین چه کرده است؛ بلکه بخاطر شخصیّت معاویه و شخصیّت امیرالمؤمنین قبل از خلافت.
امیرالمؤمنین آن کسی است که در اوّلین جرقّهی اسلام، به اسلام ایمان آورده؛ اوّلین کسی است که بعد از شنیدن قولوا لا اله الاّ الله از زبان پیامبر، این دعوت را قبول کرد. امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بعد از آن تاریخ تا دم مرگ - یعنی بیش از پنجاه سال- در راه این ایمان عاشقانه تلاش کرد، عاشقانه جنگید، هزار بار جان خود را در معرض تلف شدن قرار داد؛ هزاران بار از جان پیامبر، از مقدّسات اسلامی، از احکام اسلامی و از مؤمنین واقعی و خالص دفاع کرد. یک شب آسودگی و راحت ندید، و تمام رنجها را تحمّل کرد. برای خاطر این ایمان، سیزده سال در مکّه همراه پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) بود. ده سال در مدینه و در تمام ماجراها و آزمایشها همراه پیامبر بود، این یک طرف قضیّه است.
معرفت امیرالمؤمنین، تقوا، زهد، جهاد، بیاعتنایی به دنیا، علم، فقه، و همهی خصوصیّاتی که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) داشتند را ملاحظه کنید و شخصیّت عظیم و غیرقابل تصوّر او را در نظر بگیرید تا برویم سراغ معاویه.
معاویه همان کسی است که آن وقتی که امیرالمؤمنین ایمان آورد، او ایمان نیاورد. امیرالمؤمنین از اسلام دفاع کرد، معاویه و پدرش و برادرش و قوم و خویشانش، با امیرالمؤمنین و با پیامبر و با اسلام جنگیدند. تمام سیزده سال زندگی پیامبر در مکّه، بین پیامبر و جناح ابوسفیان و فرزندان ابوسفیان و معاویه جنگ و معارضه بود. بعد هم که پیامبر به مدینه آمدند، باز هم دائماً با اینها درگیری و جنگ و نزاع داشتند. در بدر و اُحد و در احزاب و در همهی این جنگهایی که تا سال هشتم وجود داشت، امیرالمؤمنین در کنار
پیامبر، و معاویه در نقطهی مقابل بود، تا وقتی که پیامبر اکرم مکّه را فتح کرد. وقتی مکّه فتح شد، ابوسفیان و همهی کسانی که مغلوب شده بودند، ایمان آوردند. معاویه هم در آن شرایط ایمان آورد.
این دو شخصیّت را ببینید که یکی اسلام را از آغاز ولادت در آغوش میگیرد، بزرگ میکند، حفظ میکند، حراست میکند، در راهش شمشیر میزند، و بالاخره همان شمشیر زدنها به فتح مکّه منتهی میشود، و آن دیگری در تمام این مدّت به اسلام ایمان ندارد، با اسلام میجنگد و بعد هم که مکّه فتح شد، جزو مؤمنین فتح میشود. یعنی بعد از آنکه پیامبر پیروز شد، تسلیم میشود!
توجّه کنید این فاصلهای که بیان شد، از فاصلهی واقعی بهمراتب کمتر و کوچکتر است. (81)
اسلام مردم شام هم اسلام ناب نبود. فاتحان شام از اوّل کسانی نبودند که قادر باشند اسلام صحیح، قوی و عمیق را در آنجا ارائه نمایند. فرماندهانی که در آنجا ماندند، غالباً جدیدالاسلامها بودند. معاویه یکی از فرماندهان بود. برادر بزرگش یزید بن ابیسفیان یکی از فرماندهان بود. شام در اختیار یزید ابن ابیسفیان و معاویهً بن ابیسفیان گذاشته شد و این دو برادر سالهای متمادی در آنجا حکومت کردند، و پیداست کسانی که دو سال قبل از رحلت پیامبر اسلام آوردند، آن هم اسلام زیر سایهی شمشیر، نمیتوانند اسلام راستین را به مردم منتقل کنند.
مردم شام فرق داشتند با مردم مداینی که سلمان بر آنها حکومت میکرد، یا مردم برخی از شهرها و ایالات کشور ایران که صحابهی بزرگ در آنجا حاکمیّت داشتند. مردم شام مردم تازهمسلمانی بودند که سالها خانواده
ابوسفیان بر آنها حکومت کرده بودند. لذا از مسائل اسلامی واقعاً سر درنمیآوردند و خیلی از حقایق را هم نمیدانستند. یک چند صباحی ابوذر به شام رفت. با بودن ابوذر در شام یک جنجالی درست شد. معاویه فوراً ابوذر را سوار شتر کرد و به مدینه برگرداند و به عثمان پیغام داد که اگر خوب است، پیش خودت نگه دار! عثمان هم مجبور شد ابوذر را به ربذه بفرستد.(1)
مردم شام چنین مردمی بودند. آنها فریب میخوردند، و فریب معاویه را هم خوردند؛ معاویه توانست آنها را قانع کند و در مقابل حکومت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) قرار دهد. (82)
افرادی در آغاز خلافت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به ایشان عرض کردند: یا امیرالمؤمنین، اجازه دهید جناب معاویهً ابن ابیسفیان چند صباحی در رأس حکومت بماند. حضرت فرمود: اگر من حاکمم، او نمیتواند استاندار این حکومت باشد. باید کنار برود.(2)
آنها امیرالمؤمنین را تخطئه کردند، گفتند بیسیاستی کرده. بعضی از نویسندگان تا امروز هم حتّی میگویند امیرالمؤمنین بیسیاستی کرد. امّا خودشان بیسیاستند. امیرالمؤمنین بسیار پخته عمل کرد. برای اینکه معاویه ابن ابیسفیان، مانند طلحه و زبیر نبود که اگر چنانچه آن امتیازی را که میخواست، به وی میدادند، او ساکت مینشست، نه، جبههی قاسطین در هیچ شرایطی با جبههی علوی نمیساخت. هر چه امیرالمؤمنین عقب میرفت، او یک قدم جلو میآمد. آنها با هم نقطهی تلاقی نداشتند، جز در میدان جنگ،
و امیرالمؤمنین این را میدانست.
لذا آن وقتی که جبههی قاسطین بعد از شهادت امیرالمؤمنین حکومت را بدست گرفتند، با گذشت چند سال نشان دادند که ایدهآل آنها در حکومت چیست. حکومت حجّاج بن یوسف در همین کوفه به وجود آمد.(1)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در یکی از خطبههای خویش از تسلّط حجّاج بر عراق خبر داده بود. (نهجالبلاغه، خطبهی 116، ص 174)
حکومت یزید بن معاویه به وجود آمد. معلوم شد که آن جریان، جریانی نیست که بتواند در یک نقطه با جریان علوی تلاقی بکند. (83)وقتی جمعی از دوستان امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به وی گفتند: از معاویه صرفنظر کن و بگذار او در حاکمیّت شام باشد، حضرت قبول نکرد و گفت: معاویه یک عنصر ضدّ دین است. نه اینکه عنصر کاملی نیست؛ بلکه او ضدّ دین است.
لازم به توضیح است که در دوران امیرالمؤمنین، غیر از مؤمنان و خوبان، دو قسم کارگزار بودند؛ یعنی آنهایی که ایدهآل نبودند، دو قسم بودند: یک قسم کسانی بودند که از لحاظ دینی و یا از لحاظ سابقه خیلی قابل قبول نبودند. حضرت اینها را دست نزد و اجازه داد در جای خودشان بمانند. مانند زیاد بن أبیه که در منطقهی فارس و اصفهان- که از مناطق بسیار حسّاس بشمار میرفتند- استاندار امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بود.(2)حضرت اینها
1) . حجّاج بن یوسف ثقفی در زمان عبدالملک مروان بعنوان والی کوفه برگزیده شد و جنایاتی در آن شهر مرتکب شد که در تاریخ بشریّت کمنظیر است. وی به گفتهی خودش از ریختن خون مردم بسیار لذّت میبرد و در دوران عمر ننگینش صد و بیست هزار نفر را با شکنجه به قتل رسانید. در هنگام مرگ وی، پنجاههزار مرد و سیهزار زن در زندانش به بدترین وضعی در میان مرگ و زندگی دست و پا میزدند!
2) . زندگینامهی زیاد بن أبیه: پیوست «38».
را در جای خودشان تثبیت کرد، با اینکه اینها کسانی بودند که از لحاظ ارزشهای اسلامی در سطح بالایی نبودند؛ امّا چون این کار از عهدهی آنها برمیآمد، امیرالمؤمنین تثبیتشان کرد.
قسم دوّم کسانی بودند که تنها مسئلهی ناباب بودن اینها مطرح نبود؛ بلکه مسئله این بود که اینها نیّت و عزم قاطع داشتند که جهتگیری حکومت و حیات اسلامی را عوض کنند. در مورد معاویه مسئله فقط این نبود که او آدم فاسق و فاجر و ظالمی است؛ بلکه معاویه کسی بود که امیرالمؤمنین میدانست که هدف او تغییر مسیر است و او به هیچ قیمت در جهت امیرالمؤمنین حرکت نخواهد کرد، اگر استاندار امیرالمؤمنین هم بماند، کار خودش را خواهد کرد. کمااینکه در زمان عثمان و در زمان عمر هم کار خودش را میکرد. معاویه حتّی زیر بار عمر هم نمیرفت و زیر بار عثمان هم نمیرفت، و بدون تردید، اگر حضرت او را ابقاء میکرد، زیر بار امیرالمؤمنین هم نمیرفت.
واقعاً مسئلهی معاویه مسئلهی یک حاکم معمولی نبود، مسئلهی یک غدّهی فاسد و خطرناک بود. برای این بود که حضرت به این نتیجه رسید که باید او را بردارد.(1)
و به زودی تلاش خواهم کرد که زمین را از این شخص وارونه و این جسم کجاندیش پاک سازم، تا سنگ و شن از میان دانهها خارج شود. (نهجالبلاغه، نامهی 45، ص 418)
(84)امیرالمؤمنین معاویه را عنصری مناسب برای حکومت و استانداری نمیدانست. لذا در اوّلین روزها و شاید در ساعتهای اوّلیهی حکومت که
1) . امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) دربارهی معاویه تعبیری فوقالعاده دقیق دارد که بسیار قابل تأمّل است: «و سأجهد فی أن أطهّر الأرض من هذا الشّخص المعکوس و الجسم المرکوس حتّی تخرج المدرة من بین حبّ الحصید».
مشغول معیّن کردن و منصوب کردن استاندارها بود، اوّل کاری که کرد، معاویه را عزل کرد.(1)(85)
هیچ دلیل عقلی، نقلی، منطقی، شرعی، عرفی وجود نداشت برای اینکه یک استاندار که خلیفهی مسلمین و امیرالمؤمنین به او میگوید تو برکنار هستی، عصیان کند و بگوید: من کنار نمیروم و بنا کند به جنگیدن و لشکر کشیدن. امّا معاویه این کار را کرد، و بعد از آنکه امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) وی را از حکومت شام عزل نمود، زیر بار نرفت و قبول نکرد.(2)(86)
جنگ صفّین، جنگ امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) با کانون بسیار مستحکم زور و زر به رهبری معاویه بود.
معاویه قدرت زیادی داشت؛ پول زیادی داشت، و مردم زیادی معاویه را قبول داشتند و آماده بودند برایش شمشیر بزنند. آنها کسانی بودند که اسلام را به وسیلهی معاویه فهمیده بودند. مردم شام تا چشم به اسلام باز کرده بودند، معاویه را دیده بودند. ثروت زیادی هم در اختیار معاویه بود.
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) اینجا هم میتوانست بهگونهی دیگری عمل کند؛ امّا ترجیح داد که بر طبق تکلیف و وظیفهاش رفتار نماید، و ملاحظاتی را که یک انسان برای آسایش و راحتی خود و برای رهایی خود از دردسر انجام میدهد، کناری نهاد و جنگ پرمشقّت و پرمرارت صفّین را پذیرا شد! (87)
1) . نهجالبلاغه، نامهی 75، ص 464.
2) . هنگامی که نامهی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به معاویه رسید و از عزل خویش مطّلع شد، پیامرسان امام را برگرداند و به وی گفت: جواب من پشت سر تو خواهد رسید. معاویه در جواب نامهی حضرت، دو عدد کاغذ نامه را به همدیگر وصل نمود، و در آغاز آن نوشت: بسمالله الرّحمن الرّحیم. من معاویة بن أبیسفیان إلی علیبن أبیطالب. ولی در ادامه چیزی ننوشت و آن را به امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) ارسال نمود. (الاخبار الطّوال، ص 141)
هنگامی که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بعد از جنگ جمل و ورود به کوفه، تصمیم جدّی برای عزیمت به شام و مقابله با معاویه گرفت، مقدّسمآبهایی چون اصحاب عبدالله بن مسعود و ربیع بن خثیم- که من بهطور قطع نسبت نمیدهم- خدمت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) آمدند و گفتند: یا امیرالمؤمنین، انّا شککنا فی هذا القتال! فرمود: شک؟ چه شکّی؟! گفتند: آنها برادر مسلمانند. ما را بفرست تا برویم مرزداری کنیم! فرمود: بروید، حاجتی به شما نداریم.(1)
با اینکه به فضیلت و برتری تو ایمان داریم، امّا دربارهی این جنگ دچار شک و تردید شدهایم، و چون در مرزها هم نیاز به نیروهای نظامی وجود دارد، پیشنهاد ما این است که ما را به یکی از مرزها اعزام نمایی، تا در آنجا به وظیفهی سربازی خویش عمل نماییم!
امام(علیهالسّلام) پیشنهاد آنان را پذیرفت و مسئولیّت مرزبانی ری را بهآنان سپرد. (وقعة صفّین، ص 115)
واقعاً هم امیرالمؤمنین به امثال این افراد احتیاج نداشت. اصحاب عبدالله بن مسعود، با همین خیالات باطل از دور امیرالمؤمنین پراکنده شدند. (88)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در مسیر صفّین از مداین عبور میکردند؛ ایستادند و قصر معروف مداین و ایوان مداین را نگاهی کردند و این آیهی شریفه را خواندند: کمترکوا من جنّاتٍ و عیونٍ. و زروعٍ و مقامٍ کریمٍ. و نعمةٍ کانوا فیها فاکهین(2)این قدرتمندان و پادشاهان چه قصرها و باغستانها و کشتزارها و جویبارهایی را گذاشتند و رفتند! با چشم عبرت نگاه کردند؛ آن روزی که ساسانیان در قصر مداین و در آن شهر بزرگ بر سرتاسر این کشور پهناور
1) . در کتاب صفّین نقل میکند: هنگامی که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) مردم را برای جنگ با معاویه آماده میکرد، اصحاب عبدالله بن مسعود که چهارصد تن بودند و در میان آنان ربیع بن خثیم نیز بود، به حضور امام(علیهالسّلام) رسیدند و به حضرت عرضه داشتند:
2) . «و چه بسیار باغها و چشمهها و زراعتها و قصرهای زیبا و گرانقیمت، و نعمتهای فراوان دیگر که در آنها غرق بودند، از خود بر جای گذاشتند! (سورهی دخان، آیات 27-25)
و عظیم حکومت میکردند. لابد نمیدانستند یک روزی هم اینگونه منقرض خواهند شد و این قصرها به ویرانهای تبدیل خواهد شد و یادی از آنها باقی نخواهد ماند.
بعد حضرت فرمودند: إنّ هؤلاء کانوا وارثین، فأصبحوا موروثین؛ این کسانی که این دستگاه و این کاخ را ساختند، یک روز میراث قبلیها را میبردند. آری ساسانیان آمدند و اشکانیان را از صحنهی روزگار زایل کردند؛ اردشیر بابکان آمد، اردوان پنجم را از بین برد، دخترش را هم گرفت و مملکتش را و کاخش را هم گرفت و شدند وارث قوم دیگری. امّا امروز فأصبحوا موروثین؛ حالا کسانی هستند که همین تشکیلات را دیگران از آنها ارث بردند.
بعد فرمود: إنّ هؤاء لم یشکروا النّعمة فسلبوا دنیاهم بالمعصیة؛ اینهایی که میبینید عذاب الهی گریبانشان را گرفت، بخاطر این بود که کارهای ناروا را روا شمردند؛ ظلم، تبعیض، تنبلی، شهوترانی، غرق شدن در فساد، این نارواها را روا شمردند، نقمتها بر آنها نازل شد و هلاک شدند.
بعد حضرت رو کرد به یاران خود و فرمود: إیّاکم و کفر النّعم، لا تحلّ بکم النّقم؛ شما نارواها را روا نشمرید تا نقمتها بر شما نازل نشود.(1)(89)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) با لشکر نیرومندی به طرف شام حرکت کرد. معاویه هم حرکت کرد و در محلّی به نام صفّین به هم رسیدند.
امیرالمؤمنین تصمیم داشت با آنها نجنگد. تصمیم حضرت نصیحت کردن آنها بود، فرمود که من نصیحتشان میکنم، اگر قبول کردند و حرف در گوش و دلشان فرو رفت، شمشیر بر روی آنها نمیکشم و با آنها نمیجنگم.
1) . وقعة صفّین، ص 142.
امیرالمؤمنین آنقدر جنگ را در صفّین به تأخیر انداخت که اصحاب امیرالمؤمنین برگشتند و گفتند: یا امیرالمؤمنین، مگر تو از لشکر معاویه میترسی که با او نمیجنگی؟ فرمود: من میترسم؟ من که در جوانی سینهی مردان را به خاک مالیدم، من که سالهای سال است هیچ تهدیدی مرا از میدان بیرون نکرده است، من میترسم؟ فوالله ما دفعت الحرب یوماً، إلاّ و أنا أطمع أن تلحق بی طائفةٌ فتهتدی بی؛ من هر روزی که جنگ را عقب میاندازم، به امید این است که شاید عدّهای از اینها بصیرت پیدا کنند، به هوش بیایند، به من ملحق بشوند و هدایت پیدا کنند. و ذلک أحبّ إلیّ من أن أقتلها علی ضلالها.(1)
امّا اینکه میگویید آیا مسامحه در جنگ به دلیل ترس از مرگ است؟! به خدا سوگند برای من اهمّیّتی ندارد که من به سوی مرگ بروم و یا اینکه مرگ به سوی من آید!
و امّا اگر تصوّر میکنید در مبارزه با اهل شام تردید داشته باشم، به خدا سوگند هر روزی که جنگ را به تأخیر میاندازم، بخاطر آن است که آرزو دارم عدّهای از آنها به جمعیّت ما بپیوندند و هدایت شوند، و در لابهلای تاریکیها پرتوی از نور مرا ببینند و به سوی من آیند، و این برای من از کشتار آنان در راه گمراهی بهتر است؛ اگر چه در این صورت نیز به جرم گناهانشان گرفتار میشوند. (نهجالبلاغه، خطبهی 55، ص 91)
این دل مهربان امام چیست؟ در کنار آن قاطعیّت، نسبت به گنهکارها، اشتباهکردهها و فریبخوردهها، با دل پرمحبّت روبهرو میشود و میگوید من ترجیح میدهم آن کسی که گمراه شده، به جای اینکه در گمراهی بماند و کشته شود، بدست من از گمراهی برگردد و هدایت شود.
امیرالمؤمنین قصد داشت در صفّین اگر میتواند، مردم را هدایت بکند. امّا لشکریان معاویه از اوّل وضعیّت را جوری کردند که آتش جنگ برافروخته شد. (90)
1) . هنگامی که در جنگ صفّین، یاران امام(علیهالسّلام) از تأخیر افتادن در جنگ ناراحت بودند و شایعاتی نیز در بین لشکریان پخش شده بود که بسیار ناخوشایند بود، امیرالمؤمنین(علیهالسّلام)خطاب به یارانش، دلیل به تأخیر انداختن جنگ و همچنین پاسخ شایعات را بدینگونه دادند:
شامیان جنگ را شروع کردند. شریعهی آبی را که هر دو لشکر باید از آن استفاده میکردند، تصرّف کردند و اجازه ندادند که لشکریان امیرالمؤمنین آب بنوشند. وقتی لشکریان امیرالمؤمنین از راه رسیدند، دیدند که تنها منبع آبی که آنجا وجود دارد و میتواند لشکریان را سیراب کند، در اختیار نیروهای معاویه است.
امیرالمؤمنین در آنجا یک خطبهی بسیار قوی، و در عین حال کوتاه و خیلی زیبا ایراد کردند؛ فرمودند: روّوا السّیوف من الدّماء ترووا من الماء؛ یا با ذلّت بمانید و همینجا با تشنگی بمیرید، و یا شمشیرها را از خون آنها سیراب کنید تا بتوانید خودتان را از این آب سیراب کنید!(1)
«سپاه معاویه با بستن آب بر روی شما، شما را به پیکار دعوت کرده است. اکنون بر سر دوراهی هستید؛ یا به ذلّت و خواری بر جای خود بنشینید، و یا شمشیرها را از خون سیراب سازید تا از آب سیراب شوید. مرگ، در زندگی توأم با شکست شماست، و زندگی، در مرگ پیروزمندانهی شما. آگاه باشید که معاویه گروهی از بیخبران و گمراهان را همراه آورده، و حق را زیر پردهی تزویر مخفی نموده است تا به آن پی نبرند؛ تا به آنجا که گردنهای خویش را آماج تیر و شمشیرهای مرگ سازند.» (نهجالبلاغه، خطبهی 51، ص 88)
لشکریان امیرالمؤمنین حمله کردند، شریعهی آب را از آنها گرفتند و آنها را عقب راندند؛ بعد خود را سیراب کردند و آب را در اختیار آنها هم گذاشتند. یعنی مقابلهبهمثل نکردند.
امّا فشار خباثتآمیز معاویه، و نیروهای اطراف معاویه موجب شد که بههرحال، جنگ شروع بشود و ادامه پیدا کند. (91)
در یکی از روزهای جنگ صفّین، جمعی از لشکریان امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) دچار تردید شدند. یکی بلند شد و گفت: این چه وضعیّتی است که ما اینجا
1) . هنگامی که لشکر معاویه بر شریعههای آب تسلّط یافتند و سپاه کوفه را از دستیابی به آب منع کردند، امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) خطاب به یارانش فرمود:
نماز جماعت میخوانیم، آنها هم آن طرف نماز جماعت میخوانند و ما باید با همدیگر بجنگیم؟! زمزمهای در بین سپاه افتاد. به عمّار یاسر اطّلاع دادند که چنین حادثهای پیش آمده است. عمّار یاسر که آن وقت پیرمردی در حدود 80 ساله بود، بلند شد و رفت در بین جمعیّت ایستاد و گفت: مردم! یک خبری را من به شما بدهم که مرا تصدیق خواهید کرد. خبر این است: این پرچمی که الآن شما در زیر آن ایستادهاید- که پرچم امیرالمؤمنین است- من همین پرچم را در روز جنگ بدر دیدم که پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) زیر آن ایستاده بود. پرچم اسلام بود، پرچم لا اله الاّ الله و پرچم بنیهاشم بود. دیدم که پیامبر و یارانش از زیر همین پرچم مردم را امر به جهاد و رفتن به بهشت میکردند. و آن پرچمی که روبهروی شما هست- که پرچم بنیامیّه است- همان پرچم را من در روز جنگ بدر دیدم که در زیر آن ابوسفیان و اینها ایستاده بودند. همین کسانی که امروز زیر آن پرچم هستند، در بدر و احد هم بودند. پرچمها و آدمهایی که زیر این پرچمها بودند، همان آدمهایی هستند که من در بدر و احد دیدم. در زیر آن پرچم، ابوسفیان و بنیامیّه و دشمنان پیامبر بودند و همین معاویه بود. ظواهر امر شما را به اشتباه نیندازد. حقایق امر را فراموش نکنید، و معرفتهای خودتان را با این ظواهر از دست ندهید.(1)
عمّار یاسر یک سخنرانی گرم و گیرایی کرد و دل مردم را به نشاط آورد و تردیدهای آنها را برطرف کرد.
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) با توجّه به این تردیدها بود که در همین جنگ صفّین فرمود: و لا یحمل هذا العلم إلاّ أهل البصر و الصّبر(2)
«هماکنون آتش نبرد بین شما و اهل قبله روشن گشته است، و این پرچم را جز افراد بینا، بااستقامت و آگاه به موارد حق، به دوش نمیکشند. بنابراین آنچه را فرمان دادند، انجام دهید و در برابر آنچه که نهی کردند، توقّف نمایید؛ و در هیچ کاری تا بر شما روشن نشود، عجله نکنید. زیرا ما مجاز هستیم آنچه را شما نمیپسندید، چنانچه خلاف فرمان خدا نباشد، تغییر دهیم.» (نهجالبلاغه، خطبهی 173، ص 248)
پرچم جنگ بامعاویه و جنگ با مسلمانهای گمراه را بر دوش نمیکشد مگر آن کسی که هم بصیرت داشته باشد و هم صبر و مقاومت داشته باشد. بدون این دو نمیشود؛ یعنی اگر صبر و مقاومت هم داشته باشد، امّا بصیرت نداشته باشد، امکان ندارد در این راه بماند. (92)
در بحبوحهی جنگ صفّین، مردی از لشکر معاویه آمد، صدا زد: یا علی! با تو کار دارم. بیا جلو یک کلمه با تو حرف بزنم! حضرت رفتند جلو. گفت: یا علی، بیا برای خاطر خدا این جنگ را قطع کن! تو به سراغ کوفه برو و به حکومت خودت در آن ادامه بده، ما هم برویم سراغ شام خودمان. این همه مسلمان که کشته میشود، چه سودی برای تو دارد؟!
امیرالمؤمنین فرمود: ای مرد شامی! من میفهمم که نیّت تو نصیحت است و قصد سوئی نداری. واقعاً خیرخواهانه داری این حرف را میزنی. امّا بدان که من یا باید با معاویه بجنگم و یا «بما أنزل الله» کافر شوم. اگر با معاویه نجنگم، کفر به ما أنزل الله است!(1)
نگاه امیرالمؤمنین اینچنین است. او احساس میکند که برای حفظ دین باید با معاویه جنگید. مسئله، مسئلهی یک آدم فاسق و فاجر و چموش نیست. حفظ دین ایجاب میکند که معاویه از صحنه خارج شود. وقتی امیرالمؤمنین چنین برداشتی دارد، با قاطعیّت تمام میجنگد و حتّی بعد از آنکه مسئلهی حَکَمین پیش میآید و موجب میشود که امیرالمؤمنین در نزدیکی پیروزی نهایی دستش از پیروزی دور بماند و مجبور میشود به کوفه برگردد، مجددّا درصدد تهیّه اسباب برمیآید و لشکر جمع میکند، و اگر
1) . وقعة صفّین، ص 474.
اجل مهلت میداد و حضرت به شهادت نمیرسید، مجدّداً به جنگ با معاویه میرفت. این قاطعیّت امیرالمؤمنین است. (93)
ابن عبّاس میگوید: در صفّین دیدم امیرالمؤمنین در بحبوحهی جنگ به آسمان نگاه میکند. تعجّب کردم، چون در حال جنگ هر کسی باید حواسش بهطور کامل به جنگ باشد؛ از کجا تیر میآید، از کجا شمشیر میآید، چه کسی به طرفم میآید، فرمانده مینگرد که کدام گروه دچار ضعف هست تا به آنها مدد برسانند.
ابنعبّاس میگوید: دیدم حضرت به آسمان نگاه میکند. گفتم: یا امیرالمؤمنین، چرا به بالا نگاه میکنید؟! گفت: میخواهم ببینم ظهر شده تا نماز بخوانیم؟
گفتم: یا امیرالمؤمنین، اکنون وقت نماز ظهر است، امّا فعلاً جنگ را ادامه میدهیم و نماز را بعد میخوانیم. حضرت رو کرد به من و فرمود: نه. ما برای همین داریم میجنگیم. ما برای نماز، برای دین و برای ذکر خدا شمشیر میزنیم.(1)
حضرت فرمود: «علی ما نقاتلهم؟ إنّما نقاتلهم علی الصّلاة!» برای چه با اینها میجنگیم؟ جنگ ما برای نماز است! (إرشادالقلوب، ج 2، ص 217)
این درس عجیبی است که خط را فراموش نکنیم. مبارزهی ما برای اسلام، برای نماز، برای حکومت الله و برای حاکمیّت خدا در دل و در زندگی ماست. (94)
1) . در ارشادالقلوب مینویسد: در یکی از روزهای جنگ صفّین که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) مشغول جنگ بود و دو لشکر بهشدّت با هم درگیر بودند، ابن عبّاس مشاهده کرد که حضرت متوجّه خورشید است. سؤال کرد که دلیل این کار چیست؟ حضرت فرمود: نگاه میکنم که ببینم آیا هنگام ظهر شده است تا نماز بخوانیم؟ ابن عبّاس عرض کرد: آیا اکنون وقت نماز است؟! با این گرفتاریهای جنگ که در پیش رو داریم، فرصتی برای نماز نیست!
بعد از آنکه لشکریان امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) نیروهای معاویه را عقب راندند و فشار سنگینی بر آنها وارد کردند، تا آنجا که چیزی نمانده بود که خود معاویه و عمرو عاص به قتل برسند، با چارهاندیشی و حیلهی عمرو عاص قرآنهایی را بر سر نیزه کردند تا بتوانند آتش جنگ را موقّتاً فرو بنشانند، و مردم را دعوت کردند که بیایید به این قرآن عمل کنیم.(1)
طبیعی است که امیرالمؤمنین تسلیم این فریاد فریبگرانه نمیشد. مالک اشتر هم در صف مقدّم میجنگید. عدّهای از کسانی که عیبشان خشکاندیشی و کوتهبینی بود و البتّه بسیاری توأم با تعبّد و پایبندی مذهبی، به امیرالمؤمنین فشار آوردند که حال که اینها صلح میخواهند، شما چرا به قرآن احترام نمیکنید و حکمیّت قرآن را نمیپذیرید!؟ آنها ظاهر قضیّه را دیدند و بهراستی که از بزرگترین مصیبتهای امّت اسلامی در همیشهی زمانها، همین کوتهبینی و کوتهاندیشی بوده که حقایق را درست درک نمیکردند و فقط به ظواهر نگاه میکردند.
به امیرالمؤمنین فشار آوردند که باید تسلیم شوی، حتّی با شمشیر، علی(علیهالسّلام) را تهدید کردند. امیرالمؤمنین که نمیتوانست با سربازهای خودش بجنگد، به مالک اشتر پیغام داد که برگردند، و بدینگونه مسئلهی حکمیّت در آنجا پایهریزی شد، و اردوگاه شام به سردمداری عمرو عاص توانست توطئه و شیطنت را به نتیجه رساند.(2)
امّا خود همین حکمیّت که امیرالمؤمنین زیر فشار قبول کرده بود، بهانه شد برای همان مقدّسینی که فشار آورده بودند به امیرالمؤمنین که بایستی حکمیّت را قبول کنی. همانها در یک چرخش سریع اعتراض کردند که چرا
حکمیّت را قبول کردی؟ یعنی به کاری که خودشان به دوش امیرالمؤمنین و مسلمانها گذاشته بودند، اعتراض داشتند!(1)(95)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در هنگام شکست هم دچار ضعف و یأس نمیشد. وقتی در قضیّهی جنگ صفّین بعد از ده ماه جنگیدن و در عین پیروزی آن حضرت، توطئهای از طرف معاویه درست شد و قرآنها را بر سر نیزه کردند و عدّهای حضرت را زیر فشار قرار دادند که جنگ را تعطیل بکند، این بزرگوار مجبور شد حکمیّت را بپذیرد به کوفه برگردد.
بعد از بازگشت به کوفه و شنیدن خبر حکمین،(2)حضرت همان لحظه تصمیم گرفت لشکر جمع کند و مجدّداً به جنگ معاویه برود. یعنی شکست اوّلیه حضرت را مأیوس نکرد. اگر ده بار دیگر هم امیرالمؤمنین در آنچنان میدانی میرفت و شکست میخورد، دفعهی یازدهم باز نیرو جمع میکرد و به جنگ میرفت.
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) نیرو جمعآوری کردند و آماده شدند که به جنگ با معاویه بروند، که شنیدند خوارج در نقطهای جمع شده و فتنهانگیزی میکنند. گفتند: اوّل فتنهی اینها را تمام کنیم و بعد به سراغ معاویه برویم. لذا به سراغ خوارج رفتند و بعد حوادثی پیش آمد که به شهادت حضرت منجر شد. (96)
1) . گفتوگوی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) با خوارجی که به حکمیّت معترض بودند و پاسخ حضرت به سؤالات آنان، در ارشاد مفید، ج 1، ص 270 نقل شده است.
2) . خیانت ابوموسی اشعری در حکمیّت و فریب خوردن وی توسّط عمرو بن عاص و در نهایت فرار ابوموسی به مکّه و سخنان امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در این زمینه: پیوست «40».
شهید مطهّری در بیان مشکلات امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به مسئلهی خوارج تأکید میکند و مشکل اصلی حضرت را این مسئله میداند، و در باب خوارج بحث بسیار خوبی ارائه میدهد که حقیقتاً جا دارد که مورد تأمّل و تعمّق قرار گیرد.(1)ایشان میگویند: خوارج نومسلمانهایی بودند که احساسات اسلامی داشتند، امّا آگاهیهای اسلامی نداشتند.
اساس قضیّه همین است. پیامبر اکرم(صلّیاللهعلیهوآله) در دوران سیزده سالِ مکّه و در دوران ده سال مدینه، مسلمانها را تربیت میکرد و لحظه به لحظه بالای سر مسلمانها بوده و قدم به قدم آنها را با معارف اسلامی آشنا میکرد؛ مردم را نسبت به جهتگیری جامعهی اسلامی در برخورد با جناحهای دشمن و دوست و نسبت به همهی مسائل توجیه میکرد. لذا نسلی که با پیامبر تربیت شده بودند، آگاهیهای عمیقی از اسلام داشتند. امّا بیست و پنج سال از آن روزگار گذشته بود و در طول این 25 سال، فتوحات گسترده و عظیمی در جهان اسلام واقع شده بود و سرزمینهایی- از جمله سرزمین عراق- به قلمرو اسلامی وصل شده و نسلهای جدیدی وارد اسلام شده بودند. در حالیکه معلّمی مثل پیامبر بالای سر آنها نبود. آنها احساسات
1) . سیری در سیرهی ائمّه ی اطهار(علیهمالسّلام)، استاد شهید مطهّری، صص 41 -21.
اسلامی و ایمان اسلامی هم داشتند؛ امّا آگاهیهای اسلامی نداشتند و از حقایق اطّلاع نداشتند. آنها نمیدانستند که از روز اوّل بر سر این نهضت عظیم چه آمده است، و قضایای صدر اسلام را از زبانهایی شنیده بودند که همهی آن زبانها مورد اطمینان نبودند.
طبق بیان شهید مطهّری، علاوه بر مشکل فوق، مشکل دیگری نیز بود و آن اینکه دورهای که امیرالمؤمنین در آن حکومت میکرد، با دورهای که پیامبر در آن جامعه را اداره میکرد، یک فرق اساسی داشت. زمان پیامبر، زمان جدایی و تشخّص جناح حق و جناح باطل بود. کفر در مقابل اسلام بود و لذا شبههای وجود نداشت. هر کس شمشیر بدست میگرفت، میدانست که علیه کفر صریح میجنگد. امّا زمان امیرالمؤمنین زمان غبارآلودگی فضا بود، کفر صریح در مقابل اسلام صریح نبود. در جنگ صفّین و در جنگ جمل، هر دو طرف کسانی بودند که نماز میخواندند، ذکر میگفتند، قرآن میخواندند. در میان آنها و در میان هر دو طرف چهرههای معروف و مقدّس وجود داشتند، و بصیرت زیادی میخواست که انسان بتواند حق را از باطل تشخیص دهد.
درنتیجه، مردمی ناآگاه و یا دارای آگاهیهای کم، آن هم در زمانی غبارآلوده و بصیرتطلب، مرتکب اشتباه شدند و نتیجهی اشتباه این شد که یک عدّه- به تعبیر شهید مطهّری خشکهمقدّس و سطحی و قشری- با تمسّک به یک آیهی قرآن، در مقابل امیرالمؤمنین قیام کردند. البتّه تحریکات و شیطنتهایی هم بود که اینها را در مقابل امیرالمؤمنین وادار به صفآرایی کند، و در نهایت، اینها شدند بلای جان جامعهی اسلامی؛ انسانهایی خشن، بداخلاق، و مغرور، که بزرگترین مشکل امیرالمؤمنین بودند؛ که خود امیرالمؤمنین میفرمایند: فإنّی فقأت عین الفتنة و لم یکن لیجترئ علیها أحدٌ غیری(1)
«أیّها النّاس، فإنّی فقأت عین الفتنة و لم یکن لیجترئ علیها أحدٌ غیری، بعد أن ماج غیهبها و اشتدّ کلبها».
«ای مردم! بعد از آنکه امواج فتنهها در همه جا گسترده، و به آخرین درجهی شدّت رسیده بود و کسی جرأت نداشت وارد معرکه گردد، این من بودم که چشم فتنه را کور کردم.» (نهجالبلاغه، خطبهی 93، ص 137)
یعنی این1) . امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بعد از جنگ نهروان، در خطبهی مفصّلی که برای مردم ایراد کردند، به اهمّیّت آن جنگ و عمق فتنه اشاره کرده و فرمودند:
من بودم که چشم فتنه را از چشمدان بیرون آوردم. هیچکس غیر از من جرأت نداشت که بتواند با اینها برخورد کند. (97)
چند خصوصیّت قطعی در خوارج بود:
آن چیزی که خیال میکردند از دین است، بهشدّت به آن پایبند و متمسّک بودند. این خصوصیّت مختصّ زمان امیرالمؤمنین هم نیست؛ بلکه تقریباً تا یک قرن و نیم بعد هم که خوارج در دنیای اسلام بودند، اینگونه بودند. خوارج شناخته شده بودند به پایبندی شدید به آن اعتقادات اسلامی خودشان و در عین حال، در مواقع حسّاس لغزشهای بزرگ هم داشتند! برجستگان خوارج در نقاط حسّاس میلغزیدند. ابن ملجم در مقابل زیبایی قطام لرزید و از این لغزشهای آشکار در تاریخ زندگی خوارج و بزرگانشان، در موارد متعدّدی وجود دارد.
خطیبان و ادیبان بسیار بزرگی در میان خوارج بودند که منبر میرفتند و خطبه میخواندند. همین الآن اگر خطبههای آنها را بخوانید و حرفهایشان را مطالعه کنید، مطالب بسیار خوشظاهری خواهید دید، شعارهای فریبنده و
ظواهر جذّاب در سخنانشان فراوان است. عدّهای را قبول دارند، عدّهای را رد میکنند و مطابق عقایدی که دارند، برای هر کدام دلیلی بهظاهر جذّاب پیدا میکنند.
خوارج در مقابل همهی چهرههای استاندارد تاریخ اسلام گستاخ بودند، هیچکس در دایرهی اسلام نسبت به امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به گستاخی خوارج نبود، البتّه بعدها معاویه دستور داد در منبرها امیرالمؤمنین را لعن کنند، امّا آنهایی که لعن میکردند، مزدور معاویه بودند و این یک کار سیاسی بود که انجام میدادند.(1)امّا کسانی که از روی ایمان و اعتقاد اینگونه نسبت به امیرالمؤمنین موضعگیری داشته باشند و او را کافر و مرتد بدانند، این مخصوص خوارج است که ناشی از بیاطّلاعی آنها بود که از صدر اسلام اصلاً خبری نداشتند، و نمیدانستند که اسلام چگونه به پیروزی رسید و چگونه حکومت اسلامی این قدرت را پیدا کرد؛ چه کسانی موجبات اعتلای کلمهی اسلام بودند و اسلام چه مراحلی را پشت سر گذاشته است و چه کسانی در چه شرایطی به داد اسلام رسیدند. اینها را نمیدانستند و لذا در مقابل علیابن ابیطالب محکم میایستادند و ابلهانه، سادهلوحانه، گستاخانه، کودکانه، علیابن ابیطالب را نقض میکردند و کنار میگذاشتند. ما در تاریخ اسلام سراغ نداریم کسانی را که اینگونه در نفی چهرههای مقدّس اسلام با این قاطعیّت و گستاخی و پررویی اقدام کنند.
خوارج، افرادی بودند که به مسائل جاری جهان اسلام و مسائل سیاسی
1) . تلاش معاویه برای جا انداختن سنّت سیّئهی سبّ و لعن امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) و ادامهی این حرکت تا شصت سال: پیوست «41».
توجّه داشتند؛ به همه چیز کار داشتند: باید حکومت اینگونه باشد، باید فلان کس از صدر حکومت پایین بیاید، باید فلانی بخاطر فلان کار مجازات بشود. بالاخره در باب مسائل جامعهی اسلامی و حاکم اسلامی و جنگ و صلح و چیزهای دیگر ادّعا داشتند.
یکی از خصوصیّات خوارج، توسّل به خشونت بود. کسی هست مبارزه میکند، کارهای تند هم در مقابله با کارهای سیاسی میکند، امّا اهل خشونت نیست؛ ولی خوارج خشن بودند، بزنند؛ بکُشند، شکنجه کنند، شکم بدرند، شکم زن حامله را بدرند و بچّهی او را از شکمش بیرون آورند و سرش را محکم به زمین بکوبند و بگویند چون این از نسل کسی است که منحرف و گناهکار است، اگر بزرگ شود، همانگونه خواهد شد! آن مرد مؤمن حواری امیرالمؤمنین را ببرند لب رودخانه و سرش را ببرند تا خون او روی زمین نریزد و زمین را آلوده نکند! این خشونتهای استثنائی مختصّ خوارج است.(1)(98)
بسیاری از اصحاب امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) که دل او را خون کردند، قدرت تحلیل نداشتند. قدرت تحلیل خوارج ضعیف بود. یک آدم ناباب و بدجنس و در عین حال زباندار پیدا میشد و مردم را به یک طرف میکشاند، شاخص را گم میکردند.
امیرالمؤمنین میفرمود: و لا یحمل هذا العلم إلّا أهل البصر و الصّبر؛(2)اوّل
بصیرت، هوشمندی، بینایی، قدرت فهم و تحلیل، و بعد صبر و مقاومت و ایستادگی. (99)
در زبان ما خوارج را به مقدّسهای متحجّر تشبیه میکنند؛ امّا این عبارت اشتباه است. مقدّسِ متحجّرِ گوشهگیری که به کسی کاری ندارد و حرف نو را هم قبول نمیکند، این کجا و خوارج کجا؟ خوارج سر راه میگرفتند، میکشتند، میدریدند و میزدند. اگر اینها آدمهایی بودند که یک گوشه نشسته بودند و عبا را بر سر کشیده بودند، امیرالمؤمنین که با اینها کاری نداشت. مصداق مقدّسمآب اصحاب عبدالله بن مسعود بودند که در جنگ گفتند: لالک و لاعلیک! اصحاب عبدالله بن مسعود، مقدّسمآبها بودند که به امیرالمؤمنین گفتند: در جنگی که تو بخواهی با کفّار و مردم روم و سایر جاها بجنگی، ما با تو میآییم و در خدمت تو هستیم؛ امّا اگر بخواهی با مسلمانان بجنگی- با اهل بصره و اهل شام- ما در کنار تو نمیجنگیم؛ نه همراه تو میجنگیم و نه بر علیه تو میجنگیم.(1)امیرالمؤمنین با اینها چه کرد؟ آیا امیرالمؤمنین اینها را کشت؟ ابداً. حتّی بداخلاقی هم نکرد. خودشان گفتند ما را به مرزبانی بفرست. امیرالمؤمنین قبول کرد و گفت لب مرز بروید و مرزداری کنید. عدّهای را طرف خراسان فرستاد. ربیعبنخثیم - خواجه ربیع معروف مشهد- آنطور که نقل میکنند، جزو اینهاست.(2)حضرت با مقدّسمآبها، بداخلاقی نمیکرد و رهایشان میکرد که بروند.
امّا خوارج مقدّسمآب نبودند. آنها جهل مرکّب داشتند. یعنی طبق یک بینش بسیار تنگنظرانه و غلط، چیزی را برای خودشان دین اتّخاذ کرده بودند و در راه آن دین، میزدند و میکشتند و مبارزه میکردند.
البتّه رؤسای خوارج عقب میایستادند. اشعثبن قیسها همیشه عقب جبههاند و در جلو آدمهای نادان و ظاهربین قرار دارند که مغز اینها را از مطالب غلط پُر کردهاند و شمشیر هم بدستشان دادهاند و میگویند جلو بروید؛ اینها هم جلو میآیند، میزنند، میکشند و کشته میشوند؛ مثل ابنملجم که آدم احمقی بود که ذهنش را علیه امیرالمؤمنین پُر کرده بودند و کافر شده بود. او را برای قتل امیرالمؤمنین به کوفه فرستادند. اتّفاقاً یک حادثهی عشقی هم مصادف شد و او را چند برابر مصمّم کرد و دست به این کار زد. خوارج اینگونه بودند و تا بعد هم همینطور ماندند.
در برخورد خوارج با خلفای بعد- مثل حجّاجبن یوسف- به این نمونه توجّه کنید: حجّاج فردی سختدل و بسیار قسیالقلب بود. مردی خبیث و دشمن سرسخت اهلبیت و آل پیامبر بود. یکی از این خوارج را پیش حجّاج آوردند. حجّاج شنیده بود که این شخص، حافظ قرآن است. به او گفت: أجمعت القران؛ قرآن را جمع کردهای؟ منظورش این بود که آیا قرآن را در ذهن خود جمع کردهای؟ اگر به جوابهای سربالا و تند این فرد توجّه کنید، طبیعت اینها معلوم میشود. پاسخ داد: أ مفرّقاً کان فأجمعه؛ مگر قرآن پراکنده بود که من جمعش کنم؟ البتّه مقصود او را میفهمید؛ امّا میخواست جواب ندهد. حجّاج با همهی وحشیگریاش، حلم به خرج داد و گفت: أفتحفظه؛ آیا قرآن را حفظ میکنی؟ پاسخ شنید که: أخشیت فراره فأحفظه؛ مگر ترسیدم قرآن فرار کند که درصدد حفظش باشم؟ دوباره یک جواب درشت داد! حجّاج پرسید: ما تقول فی امیرالمؤمنین عبدالملک؛ دربارهی امیرالمؤمنین عبدالملک خلیفه اموی چه میگویی؟ گفت: لعنه الله و لعنک معه؛ خدا او را لعنت کند و تو را هم با او لعنت کند! ببینید، اینها اینطور خشن و صریح و روشن حرف میزدند. حجّاج با خونسردی گفت: تو کشته خواهی شد. بگو ببینم خدا را چگونه ملاقات خواهی کرد؟ پاسخ شنید که: ألقیالله بعملی و
تلقاه أنت بدمی؛ من خدا را با عملم ملاقات میکنم، تو خدا را با خون من ملاقات میکنی!
برخورد با اینگونه آدمها مگر آسان بود؟ اگر آدمهای عوام، گیر چنین آدمی بیفتند، مجذوبش میشوند، اگر آدمهای غیر اهل بصیرت، چنین انسانی را ببینن-د، مجذوبش میشون-د؛ کما اینکه در زمان امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) شدند.(100)
در جنگ صفّین و در لحظههای نزدیک به پیروزی، آن وقتی که نیروهای امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) لشکر معاویه را به شکست نهایی نزدیک کرده بودند و مالک اشتر در اعماق نیروهای دشمن شمشیر میزد، و پیروزمندانه تکبیر میگفت، معاویه برای نجات خویش قرآنها را بر سر نیزه کرد.
خوارج کسانی بودند که با دیدن قرآنها بر سر نیزهها جنگ را تعطیل کردند و با شعار عوامانه و پوچ و توخالی که قرآن بین ما و آنهاست و آنها مسلمانند، چرا خون مسلمانها را میریزیم، آمدند اطراف امیرالمؤمنین را گرفتند و آنقدر بر حضرت فشار آوردند، حتّی جان حضرت را تهدید کردند،(1)تا اینکه امیرالمؤمنین مجبور شد بر خلاف میل خود و بر خلاف تشخیص خود، از روی اجبار، متارکهی جنگ را قبول کند و مالک اشتر را دعوت کند که عقب بیاید، و بدینترتیب حکمیّت را بر امیرالمؤمنین تحمیل کردند. شرایط بهگونهای بود که دیگر حضرت نمیتوانست با نیروهایی که ایمانشان متزلزل شده، به جنگ ادامه دهد و لذا مجبور شد متارکه کند و حکمیّت را قبول کند.(2)
بعد از پذیرش حکمیّت، هنوز امیرالمؤمنین به کوفه برنگشته بود که همین افراد آمدند، شعار دادند که چرا حکمیّت را قبول کردی؟ و نقض حکمیّت را خواستار شدند. آنها حکمیّت را کفر انگاشتند و از حضرت خواستند که به دلیل ارتکاب این گناه بزرگ توبه نماید! گفتند ما توبه میکنیم، و یا علی تو هم باید توبه کنی!(1)
امیرالمؤمنین به حرف اینها اعتنایی نکرد، و زمینه هم به هیچوجه آماده نبود که علی(علیهالسّلام) جنگ را از سر بگیرد. علاوه بر این، پیمانی بسته شده بود و علی(علیهالسّلام) کسی نبود که به پیمان خویش پشت پا بزند. لذا به طرف کوفه برگشت. در بین راه صفّین و کوفه، این مردم نادان و بعضاً خبیث آنچه توانستند خون به دل امیرالمؤمنین کردند! (101)
رهبران خوارج و کسانی که در رأس این گروه قرار داشتند، افرادی دنیاطلب بودند که دنبال هوسها و هواهایشان بودند؛ منافقینی بودند که نه علی را قبول داشتند، نه پیامبر را قبول داشتند، و نه قرآن را قبول داشتند. در رأس آنها اشعثبن قیس بود که یکی از چهرههای معروف منافقین هست.(2)
امّا تودهی خوارج، مردمانی نادان، خام، داغ و بدون تعقّل و تفکّر بودند، غالباً افراد جوان و نوجوان بودند که امیرالمؤمنین را درست نمیشناختند و سابقهی وی را نمیدانستند، یک چنین کسانی بدنهی عمومی خوارج را تشکیل میدادند.
بدنهی عمومی خوارج تحتتأثیر همان رهبران منافق، آیات قرآن
1) . اعتراض خوارج به پذیرش حکمیّت پس از امضای قرارداد تحکیم از طرف دو لشکر و درخواست اکید آنان از امام(علیهالسّلام) برای پشت پا زدن به این قرارداد و امتناع حضرت از عهدشکنی و نقض قرارداد: پیوست «42».
2) . زندگینامهی اشعث بن قیس و بخشی از عملکرد منافقانهی وی در دوران خلافت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام): پیوست «43».
را میخواندند؛ شعارهای تند هم میدادند؛ اصول اسلامی را هم به رخ همه میکشیدند، و برای خودشان حقّ اجتهاد- حتّی در مقابل کسی مثل امیرالمؤمنین- قائل بودند. چنین افرادی بدنهی عمومی خوارج را تشکیل میدادند. (102)
شعاری که خوارج انتخاب کرده بودند، لاحکم الّا لله(1)بود؛ یعنی حکومت فقط از آن خداست.
این آیهی قرآن است که حکم و حکومت فقط از آن خداست. امّا اینها میخواستند چه بگویند؟ اینها میخواستند با این شعار، امیرالمؤمنین را از حکومت خلع کنند. امیرالمؤمنین نقشهی آنها را افشاء کرد. فرمود: حکم و حکومت مال خداست؛ امّا اینها این را نمیگویند. اینها میخواهند بگویند لا إِمرَةَ إِلاّ لِلَّهِ. میگویند بایستی خدا بیاید مجسّم شود و امور زندگی شما را اداره کند؛ یعنی امیرالمؤمنین نباشد.(2)
«سخن حقّی است که از آن ارادهی باطل شده. آری؛ درست است فرمانی جز فرمان خدا نیست؛ ولی اینها میگویند: زمامداری جز برای خدا نیست. در حالی که مردم به زمامدار نیازمندند؛ خواه نیکوکار باشد، یا بدکار، تا مؤمنان در سایهی حکومتش به کار خویش مشغول و کافران هم بهرهمند شوند، و مردم در دوران حکومت او، زندگی را طی کنند و به وسیلهی او اموال بیتالمال جمعآوری گردد، و به کمک او با دشمنان مبارزه شود، جادهها امن و امان، حقّ ضعیفان از نیرومندان گرفته شود، نیکوکاران در رفاه و مردم از دست بدکاران در امان باشند.» (نهجالبلاغه، خطبهی 40، ص 82 )
این شعار دودستگی ایجاد کرد، و عدّهای را از اردوگاه امیرالمؤمنین خارج و به آن جماعت بدبختِ نادانِ غافلِ ظاهربین و احیاناً مغرض و منافق ملحق کرد. (103)
در هنگام بازگشت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) از صفّین، وقتی به نزدیکیهای کوفه رسیدند، خوارج از لشکر حضرت جدا شدند و با جمعیّت دوازدههزار نفری در یک نقطهی دیگری رفتند و اردوگاه زدند و گفتند ما وارد کوفه نمیشویم و از تو جدا هستیم!
آنها در حقیقت امیرالمؤمنین را زیر سؤال قرار دادند و در مقابل حضرت بعنوان یک اردوی مخاصم آمادهی مبارزه شدند.(104)
خوارج بعد از جدا شدن از لشکر امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) شروع کردند به ترور، ایجاد وحشت، هجوم به آدمهای بیپناه و از بین بردن دوستان امیرالمؤمنین. هر جا انسانهای صادق و پاک و وفادار به حضرت را مییافتند، بیدرنگ نابودش میکردند. عبدالله بن خبّاب بن أرت را که پدرش از صحابهی بزرگ پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) بود و خود وی از حواریین امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بود، کشتند و شکم همسر حاملهاش را شکافتند و جنین را از رحم او بیرون کشیدند و تکّهپاره کردند. زن را کشتند، مرد را کشتند و حتّی بچّه را هم کشتند.(1)
اینها همان کسانی بودند که وقتی یکی از خودشان خوکی را کشته بود، وی را عِقاب میکردند که چرا خون این حیوان را روی زمین ریختی!(2)مردمانی جاهل، کجفهم، منحرف، علیالظّاهر متعبّد و متنسّک، امّا اگر جایی هم پای شهواتشان به میان میآمد، نمیتوانستند خودداری کنند. ابن ملجم
در یک ماجرای عشقی وارد شده بود و زن زیبایی را به نام قطام دوست میداشت و عاشق او بود. همان متنسّکها و قرآنخوانها و آیات الهی بر زبان جاریکنندهها، اینجایی که پای شهواتشان رسید، اینجور ناتوان و ضعیف و زبون بودند. ابنملجم به انگیزهی عشق این زن زیبایی که دل او را تصرّف کرده بود، حاضر بود خواستههای او را انجام دهد و امیرالمؤمنین را به شهادت رساند. (105)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به خوارج فرمود: لکم عندنا ثلاث خصال؛ اوّل گفت ما با شما نمیجنگیم و شما سه حق پیش ما دارید:
لا نمنعکم مساجد الله أن تصلّوا فیها؛ ما از اینکه شما بیایید در مسجد ما نماز بخوانید، مانع نمیشویم. امیرالمؤمنین در را باز گذاشت، شاید در اجتماعات مسلمانها حاضر شوند و قدری به خود بیایند و بفهمند. فرمود درِ مسجد به روی شما باز است.
و لا نمنعکم الفیء ما کانت أیدیکم مع أیدینا؛ شما در این منافع و درآمدهای عمومی مسلمانها سهم دارید و مثل بقیّهی مسلمانها حق دارید از آن استفاده کنید. تا وقتی که شما در کنار دیگر مسلمانها هستید، میتوانید از این منافع عمومی مسلمانها استفاده کنید و مانعتان نمیشویم.
و لا نبدؤکم بحرب حتّی تبدءونا به؛ جنگ مسلّحانه نمیکنیم، شما را سرکوب نمیکنیم، مگر آن وقتی که شما شروعکنندهی جنگ باشید.(1)
«این شعار، مطلب حقّی است؛ امّا قصد باطلی از آن شده است. شما از سه حق برخوردار هستید و ما این حقوق شما را مراعات خواهیم کرد: از ورود شما به مساجد جلوگیری نخواهیم کرد و شما هم میتوانید برای نماز از مساجد استفاده نمایید؛ حقوق مالی شما را هم قطع نخواهیم کرد و از اموالی که با همکاری شما و ما حاصل شده است، شما نیز بهرهمند خواهید بود، و ما آغازگر جنگ با شما نخواهیم بود مگر اینکه شما این نبرد را شروع نمایید.» (دعائم الإسلام، ج 1، ص 393؛ أنساب الاشراف، ج 2، ص 359)
(106)1) . امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در حال ایراد خطبه بودند که یکی از خوارج برخاست و شعار «لا حکم إلّا لله» سر داد. حضرت سکوت کردند. فرد دیگری برخاست و همین شعار را تکرار نمود. حضرت سکوت کردند، و همینطور کسان دیگری از خوارج پیدرپی این شعار را در فضای مسجد تکرار کردند. امام(علیهالسّلام) در پاسخ آنان فرمود:
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به دلیل نقض عهد معاویه تصمیم داشت که مجدّدا جنگ با معاویه را شروع کند و کار معاویه را یکسره نماید؛ امّا به حضرت خبر رسید که خوارج در نهروان با دوازدههزار نفر لشکر آماده جنگ با وی شدهاند. لذا فرمود: اوّل میرویم کار اینها را تمام میکنیم و بعد سراغ معاویه میرویم.(1)
امیرالمؤمنین با لشکر خویش به نهروان آمد و با آنها صحبت کرد، گفت: چرا با برادرانتان میجنگید؟ چرا با ما میجنگید؟ چرا با قرآن و اسلام مقابله میکنید؟
حضرت پرچمی نصب کرد و فرمود: هر کسی بیاید زیر این پرچم بایستد. در امان است. هشتهزار نفر از دوازدههزار نفر آمدند زیر پرچم امان، و معلوم شد که اینها حرف حساب به گوششان نخورده بود، معلوم شد که تبلیغات گروهی و تبلیغاتِ بستهی تشکیلاتی نگذاشته بود که اینها سخن حق و منطقی امیرالمؤمنین را بشنوند. وقتی حرفهای امیرالمؤمنین را شنیدند، متوجّه شدند که مطالب درستی است، و هشتهزار نفر هدایت شدند.(2)(107)
چهارهزار نفر از خوارج بر سر مواضع خویش ماندند و به لجبازی و
عناد خویش ادامه دادند. امیرالمؤمنین نصیحتشان کرد، گوش نکردند و عازم بر جنگ شدند. حضرت به اصحاب خود فرمود: در این جنگ از شما ده نفر کشته نمیشود و از آنها ده نفر باقی نمیماند!(1)
«قتلگاه آنان، این سو، در کنار نهر است. به خدا سوگند از آنها حتّی ده نفر باقی نخواهد ماند و از شما ده نفر کشته نخواهد شد.» (نهجالبلاغه، خطبهی 59، ص 93)
یکی از خوارج خطاب به امیرالمؤمنین گفت: ما با تو به قدری میجنگیم تا نابودت کنیم! حضرت لبخند تلخی زد و فرمود: مرا از شمشیر و نیزه میترسانید؟ مرا از جنگ میترسانید؟ مرا از برخورد مسلّحانه میترسانید؟ من کسی هستم که عمرم را با شمشیر و نیزه گذراندم.(2)
برای امیرالمؤمنین خیلی سخت بود که با یاران دیروز خویش بجنگد. جنگ را شروع نکرد تا اینکه آنها بعد از سخنان امیرالمؤمنین تیراندازی را شروع کردند.
اصحاب حضرت گفتند: یا علی، تیراندازی میکنند. فرمود: صبر کنید. دفعهی دوّم تیراندازی کردند، دفعهی سوّم تیراندازی کردند؛ امیرالمؤمنین فرمود: دیگر حالا جای تأمّل نیست. حمله کردند و از این چهارهزار نفر، کمتر از ده نفر زنده ماندند و بقیه به هلاکت رسیدند.(3)(108)
1) . هنگامی که به امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) گفته شد: خوارج از نهر گذشتند، فرمود: «مصارعهم دون النّطفة، و الله لا یفلت منهم عشرةٌ و لا یهلک منکم عشرةٌ»
2) . فردی که این سخن را به زبان آورد، عبدالله بن وهب راسبی- فرمانده سپاه خوارج- بود. تفصیل این جریان: پیوست «48».
3) . مسعودی مینویسد: سپاه امام(علیهالسّلام) و سپاه خوارج در مقابل هم صفآرایی کردند. امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) خود به سراغ خوارج رفت و آنها را دعوت به بازگشت و توبه نمود؛ امّا آنها لجاجت به خرج دادند و شروع به تیراندازی به سپاه امام(علیهالسّلام) کردند. اصحاب حضرت به ایشان عرضه داشتند: آنها تیراندازی میکنند. آیا اجازه داریم جنگ را شروع کنیم؟ حضرت فرمود: دست نگه دارید و تحمّل کنید! سه بار این تقاضا از طرف سپاهیان حضرت تکرار شد و در هر بار امام(علیهالسّلام) آنان را به خودداری از حمله توصیه میکردند، تا اینکه یکی از اصحاب را که در خون خویش غلطان بود و شربت شهادت نوشیده بود، نزد حضرت آوردند، و ایشان با مشاهدهی شهید غرقه به خون فرمودند: «الله أکبر الآن حلّ قتالهم، احملوا علی القوم» اکنون جنگ با آنان جایز است. حملهی خویش را بر این قوم آغاز کنید. (مروج الذّهب، ج 2، ص 450)
در این جنگ، از لشکر امیرالمؤمنین کمتر از ده نفر شهید شدند؛ امّا از لشکر خوارج، از آن چهارهزار نفر، کمتر از ده نفر زنده ماندند و بقیّه کشته شدند. جنگ، با پیروزی امیرالمؤمنین تمام شد. خیلی از کشتهشدهها، مردم کوفه یا اطراف کوفه بودند؛ همینهایی که در جنگ صفّین و جنگ جمل، همجبهه و همسنگر بودند.
حضرت با تأثّر خاصّی، همراه با اصحاب خود در میان کشتهها راه میرفتند. کشتهها همینطور به صورت بر روی زمین افتاده بودند. حضرت میگفت اینها را برگردانید؛ بعضیها را میگفت بنشانید. آنها مرده بودند، امّا حضرت با آنها حرف میزد. در این حرف زدنهای حضرت، یک دنیا حکمت و عبرت هست.(1)
«بدا به حال شما! آن کس که شما را فریب داد، به شما ضرر زد.»
به امام عرض شد: ای امیر مؤمنان، چه کسی آنها را فریب داد؟ فرمود:
«شیطان گمراهکننده، و نفس امّاره، آنها را به وسیلهی آرزوها فریفت؛ راه گناه را بر آنها گشود؛ نوید پیروزی به آنها داد و آنها را به جهنّم فرستاد.» (نهجالبلاغه، قصار 323، ص 532)
(109)وقتی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به جنگ نهروان و جنگ با خوارج میرفتند، شب از اردوگاه که خارج شهر کوفه بود، داخل شهر آمدند، یک نفر هم از اصحابشان همراهشان بود. در یکی از کوچهها که عبور میکردند، شنیدند یک نفر با صوت بسیار حزین و گرم و شیوایی قرآن میخواند. آیهی أمّن هو قانت اناء اللّیل را میخواند. این شخصی که همراه امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بود، گفت: یا امیرالمؤمنین، چه قرآنی! چقدر زیبا میخواند! من دلم میخواهد که
1) . امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در روز جنگ نهروان، هنگامی که از کنار کشتههای خوارج میگذشت، فرمود:
یک مویی باشم در بدن این آدم!
حضرت فرمود: زود قضاوت نکن.
روز جنگ نهروان شد، تعدادی از خوارج در نهروان کشته شدند. حضرت در میدان جنگ راه میرفت و با تأسّف در بین این کشتهها حرکت میکرد، به اجسادی که افتاده بود، نگاه میکرد و جملهای میگفت. اصحاب هم با امیرالمؤمنین حرکت میکردند، آنها هم نگاه میکردند، در این حرکت کردن نصیحت و عبرت بود. خیلی جالب بود این کار که چگونه کسانی که از ایمان برخوردار بودند، وضعشان به آنجا میرسد که در مقابل امیرالمؤمنین و ولیّ امر و امام زمانشان شمشیر میکشند و به این عاقبت دچار میشوند، خسر الدّنیا و الآخرة(1)میشوند و به جهنّم میروند!
رسیدند به یک جسدی که به صورت روی زمین افتاده بود، حضرت فرمود: این را برش گردانید، برش گرداندند. حضرت نگاهی کرد به آن شخصی که همراهش بود که حالا هم جزو اصحابش بود، فرمود: این را میشناسی؟ گفت: نه. حضرت فرمود: این همان شخصی است که آن شب به آن خوبی و سوزناکی قرآن میخواند: أمّن هو قانت اناء اللّیل(2)!(3)
آری این از افرادی است که با امیرالمؤمنین یعنی با قرآن مجسّم، اسلام مجسّم، جنگیده است! (110)
پیامبر اکرم(صلّیاللهعلیهوآله) به امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) فرمود: یا علی، آن روزی که تو را به شهادت میرسانند و ضربتی به تو میزنند که به شهادت منتهی خواهد شد، صبر تو چگونه خواهد بود؟ امیرالمؤمنین عرض کرد: یا رسولالله، این موضع صبر نیست؛ بلکه موضع شُکر است!(1)
کسی که در راه خدا به شهادت میرسد، بزرگترین شاکر خدا برای این حادثه، خود اوست که چنین نعمت بزرگی را خدای متعال به او داده است . (111)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در شب نوزدهم، افطار را در خانهی دختر خود امّکلثوم بود. وقتی مشاهده کردند که امّکلثوم در سفرهی افطاری، شیر و نمک گذاشته است، فرمودند: یکی از اینها را بردار! آیا دیدهای که پدرت در یک سفره دو خورشت داشته باشد؟
امیرالمؤمنین شیر را برداشتند، و با نان و نمک افطار کردند و شب را
1) . متن کامل سخنان امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) و نقل این خاطره از رسولخدا(صلّیاللهعلیهوآله): نهجالبلاغه، خطبهی 156، ص 220.
در همانجا ماندند.(1)
از امّکلثوم نقل شده است که آن بزرگوار مشغول عبادت شد. نماز میخواند، تضرّع میکرد، اعمال شب قدر را انجام میداد و گاهی هم میآمد به آسمانها نگاه میکرد و میفرمود که: ماکذبت، به من دروغ گفته نشده است!(2)
تا آنکه هنگام فجر شد و حضرت آمادهی رفتن به مسجد شد. لباس خویش را پوشید و حرکت کرد، در حالی که زیر لب زمزمه میکرد:
«اشدد حیازیمک للموت فإنّ الموت لاقیک
و لا تجزع من الموت إذا حلّ بوادیک»
«کمربند خود را برای مرگ محکم کن، که مرگ را ملاقات خواهی کرد، و چون مرگ به وادی تو فرا رسد، بیتابی مکن». (إرشاد مفید، ج 1، ص 16 و 321)
در آن شب، حالت اضطراب آن بزرگوار حالتی بود که مؤمن نسبت به لقاء پروردگار دارد. همان امیرالمؤمنینی که در جنگها شجاعانه به استقبال مرگ میرفت، امشب در مقابل حادثهای که میداند اتّفاق میافتد و به لقاء پروردگار خواهد رفت، دلش میلرزد که میخواهد به لقاء پروردگار برود.(112)
بلاشک امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در شب نوزدهم، در حالت اضطرابگونهای بوده است. البتّه اضطراب همیشه ناشی از ترس نیست؛ گاهی ناشی از شوق است. چشم بیدار علیبن ابیطالب در آن شب به خواب نمیرفت. از خانه بیرون میآمد و از زیر فضای باز به آسمان نگاه میکرد، و یاد خدا را میکرد و لا اله الّا الله میگفت و مکرّر میگفت: به خدا قسم دروغ نمیگویم و به من هم دروغ نگفتهاند. گویی نشانههایی را که پیامبر اکرم(صلّیاللهعلیهوآله) برای هنگام شهادت خبر داده بود، در همهی اوضاع و احوال و شرایط در پیرامون خود مشاهده میکرد و لذا در آن شب یک حالت بیقراری داشت. این حالت
1) . بحارالانوار، ج 42، ص 276.
2) . امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) آن شب را با بیداری سپری کرد، و بسیار از اطاق بیرون میآمد و به آسمان مینگریست و میفرمود: «و الله ما کذبت و لا کذبت و إنّها اللّیلة الّتی وعدت بها» «به خدا سوگند که به من دروغ گفته نشده است و من نیز دروغ نمیگویم. قطعاً امشب همان شب موعود است!»
اضطراب و بیقراری میتواند ناشی از محبّت باشد، ناشی از شوق باشد، و یا ناشی از خوف خدا باشد. خوف عبد صالح در مقابل عظمت خدا، و نه خوف گنهکار. لقاء الهی حتّی برای بندگان صالح سنگین است، و لذا شوقشان با خوف همراه است و منافاتی با هم ندارد.(1)
مسعودی مینویسد: گفته شده است که در آن شب، علی(علیهالسّلام) نخوابید و پیوسته در اطاق حرکت میکرد و کنار درب اطاق میآمد، و بیرون را نظاره میکرد و میگفت: «به خدا سوگند که به من دروغ گفته نشده است و من نیز دروغ نمیگویم. قطعاً امشب همان شب موعود است!» (مروجالذّهب، ج 2، ص 459)
(113)امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در شب نوزدهم به خواب نرفتند. عبادت میکردند، نماز میخواندند، به آسمان نگاه میکردند، قرآن میخواندند، گریه میکردند. در نهجالبلاغه این جمله است که حضرت خطاب به امام حسن(علیهالسّلام) فرمودند: ملکتنی عینی و أنا جالسٌ؛ قبل از سحر چشمم گرم شد و یک لحظهای چشمم را خواب گرفت. فسنح لی رسول الله(صلّیاللهعلیهوآله)؛ پیامبر را در خواب دیدم. فقلت: یا رسول الله ماذا لقیت من أمّتک من الأود و اللّدد!؛ به پیامبر از دست امّت شکایت کردم.
امیرالمؤمنین در مقابل پیامبر، مثل فرزند در مقابل پدر است؛ در آغوش پیامبر بزرگ شده است و پیامبر در همهی ادوار پدر او بوده است. حالا هم که پیرمرد شصتوسه سالهای است، وقتی پیامبر را در خواب میبیند، باز همان احساس فرزندی را در مقابل پیامبر دارد و به وی شکایت میکند.
میفرماید: عرض کردم یا رسولالله، از دست امّت تو چهها کشیدم من!
1) . آن شب امام(علیهالسّلام) بین بستر خویش و صحن منزل در رفت و آمد بود و خواب به چشمان حضرت نیامد. بر روی بستر خویش مینشست و برمیخاست و به آسمان مینگریست؛ دوباره برمیگشت و در کنار بستر مینشست؛ باز برمیخاست و بیرون میرفت و به آسمان نگاه میکرد و میگفت: «به خدا سوگند که به من دروغ گفته نشده است و من نیز دروغ نمیگویم. قطعاً امشب همان شب موعود است!» (خصائص الأئمّة(علیهمالسّلام) سیّد رضی، ص 63)
چه دشمنیها با من کردند، چه لجاجتها با من ورزیدند! از دست امّت سختیها کشیدم.
فقال: ادع علیهم؛ پیامبر فرمود: علی جان، نفرینشان کن.
حال امیرالمؤمنین میخواهد این امّتی را که این همه او را اذیّت کردند، نفرین کند. نفرین علی چیست؟
فقلت: أبدلنی الله بهم خیراً منهم؛ گفتم خداوند به جای آنها بهتر از آنها را به من بدهد. و أبدلهم بی شرّاً لهم منّی؛ و به جای من کسی بدتر از من را به آنها بدهد.(1)
معنای این جملهها این است که خدایا مرگ علی را برسان. و این دعا مستجاب شد! (114)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در سحرگاه شب نوزدهم، آن وقتی که دل حضرت لبریز از یاد خدا و خشیت خدا بود، در مسجد کوفه- همانجایی که شاهد مناجاتهای امیرالمؤمنین و درددلهای علی و نصایح علی بود- شربت شهادت را نوشید و ضربت ابن ملجم بر فرق حضرت وارد آمد.
در آن هنگام، ناگهان فریاد یک منادی بین زمین و آسمان بلند شد: تهدّمت والله ارکان الهدی؛ پایههای هدایت ویران و منهدم شد. دل مردم تکان خورد. همه گوشها را تیز کردند تا بفهمند چه حادثهی مهمّی اتّفاق افتاده و این فریاد چیست که به گوش آنها میرسد. ناگهان شنیدند که همان فریاد باز مجدّداً ندا سر داد: قتل علی المرتضی؛ علی مرتضی کشته شد!(2)(115)
1) . نهجالبلاغه، خطبهی 70، ص 99.
2) . به خدا سوگند که پایههای هدایت منهدم شد. به خدا سوگند که روشنایی ستارگان آسمان محو شد و پرچمهای تقوا سرنگون گشت. به خدا سوگند ریسمان محکم پاره شد. پسرعموی محمّد مصطفی(صلّیاللهعلیهوآله) کشته شد. جانشین برگزیده کشته شد. علی مرتضی کشته شد. به خدا سوگند سیّد و سالار اوصیاء الهی کشته شد. او بدست بدبختترین بدبختها به قتل رسید! (بحارالأنوار، ج 42، ص 282)
در روز نوزده ماه رمضان، هنگامی که خبر سوءقصد به امام امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در میان مردم کوفه پیچید، شهر کوفه یکپارچه عزا و شیون شد. مردم باشتاب به طرف خانهی محقّر امیرالمؤمنین حرکت کردند. آنها امام خود را عاشقانه دوست میداشتند. برای آنها قابل تحمّل نبود که بشنوند امام عزیزشان، این معلّم همیشه بیدار، این قلب تپندهی امّت، این حاکم عدل، این فریاد خروشان زمان و تاریخ که همیشه برای مردم سخن میگفته است، درس میداده است، تسلّی میداده است، از بدیهای آنها به خود آنها شکایت میکرده است، به آنها این همه مهربان بوده است، مورد سوءقصد دشمن قرار گرفته است.
همه نگران بودند. زنها ناراحت، مردها ناراحت، پیر و جوان در اضطراب؛ مخصوصاً طبقهی مستضعفین مردم که امام همیشه از آنها طرفداری کرده است، ناراحت دور خانهی علی را مثل حلقهی انگشتر احاطه کردند.(1)(116)
مردم در اطراف خانهی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) جمع شده و نگران و ناراحت بودند. به آنها اجازه دادند که به دیدار امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بیایند و از حضرت عیادت کنند. آمدند یکیک سلام میکردند. حضرت در همان حال ناتوانی که اثر زهر در همهی بدن آن بزرگوار حتّی تا پاهای آن
1) . از محمّد بن حنفیه نقل شده است که بعد از ضربت خوردن امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) و پایان نماز، حضرت فرمودند: مرا به منزل منتقل نمایید و در مکانی که مصلّایم بود، بستری برایم فراهم کنید. ایشان را به منزل آوردیم. خون از سر حضرت جاری بود و مردم در اطراف ایشان حلقه زده بودند. همه بهتزده و حیران، گریه و ناله سر داده بودند، و جمعی از مردم چنان گریه میکردند و بهقدری نالههایشان جانسوز بود که نگران زنده ماندنشان شده بودیم! (بحارالأنوار، ج 42، ص 288)
بزرگوار، آشکار بود، خطاب به مردم میگفت: سلونی، سلونی؛ از من بپرسید! از من بپرسید، سلونی قبل أن تفقدونی؛ از من بخواهید، از من بپرسید. حتّی در این لحظات آخر زندگی، از تلاش و مجاهدت باز نمیماند. البتّه در دنبالهی جملهی سلونی، فرمود: خفّفوا سؤالکم؛ امّا کوتاه بپرسید. حال امامتان حالِ خوبی نیست.(1)(117)
مردم در لحظات آخر از ملاقات علی(علیهالسّلام) محروم شدند؛ زیرا طبیب گفت که حال مولا مناسب نیست.
أصبغبن نباته میگوید: رفتم اطراف خانهی امیرالمؤمنین و دیوانهوار حرکت میکردم. مثل بقیّهی مردم نگران حال امیرالمؤمنین بودم که چه خواهد شد. لابد زمزمههایی بین مردم بوده که جان علی در خطر است و امید بهبودی و نجات از این ضربت وجود ندارد و زخم مهلک است. لذا دلها شدیداً نگران بوده است. عزیز مردم، امام مردم، کسی که آهنگ دلنشین او را این مردم هر روز شنیدند و سالیان درازی با او انس گرفتند، چقدر برای مردم فراق این بندهی برگزیدهی خدا دشوار است.
اصبغ میگوید: امام حسن(علیهالسّلام) آمد، مردم را مرخّص کرد؛ امّا من نرفتم. دو مرتبه آمد و گفت پدرم حال ندارد و ملاقات با او ممکن نیست. برگردید. من دیدم نمیتوانم برگردم و زانوان من یارای این را ندارد. ایستادم تا بالاخره من را به داخل خانه دعوت کرد. وقتی وارد شدم. چشمم به رخسارهی رنگپریدهی امیرالمؤمنین افتاد. اثر زهر در چهرهی علی(علیهالسّلام) آنقدر بود که پارچهی زردی را که بر سر حضرت بسته بودند، من نتوانستم بفهمم صورت علی زردتر است یا آن پارچهای که بر سر آن حضرت بسته بودند.
1) . بحارالانوار، ج 42، ص 290.
عجیب این است که امیرالمؤمنین در آن لحظه آخر هم از درس و هدایت باز نمیماند. اصبغ میگوید: امیرالمؤمنین با همان حالت بیماری دستهای مرا، انگشتان مرا گرفت، و یک حدیثی را برای من نقل کرد؛ گفت: ای اصبغ، در لحظات واپسین عمر پیامبر بر بالای سرش بودم. دست مرا گرفت و جملاتی فرمود و به من گفت که برو در مسجد این را به مردم بگو و رفتم و گفتم.
حدیث مفصّلی است که حضرت در آن لحظات آخر برای اصبغ بیان میکنند. اصبغ بن نباته میگوید:
بعد از آنکه حدیث تمام شد، دیدم حالت ضعف و بیحالی به امیرالمؤمنین دست داد. من بلند شدم از خانه بیرون آمدم.(1)(118)
هر کسی در لحظات آخر عمر سعی میکند لُبّ افکار و روحیّات و نظرات و منش خود را به بهترین و امینترین اشخاص بیان کند.
امیرالمؤمنین اعجوبهی خلقت است؛ مسلمان درجهی اوّل است؛ تالی تِلو نبیاکرم(صلّیاللهعلیهوآله) است. مقامات او در آسمانها معروفتر است تا در زمین. مریدها و محبّین او در بین ملائکهی آسمانها بیشترند، تا در بین انسانها. این انسان متّصل به ملکوت، عارف به همهی معارف عالیه و راقیهی الهی، مجاهد درجهی اوّل فیسبیلالله که جاهد فیالله حقّ جهاده(2)
خلّ-وا سبی-ل الجاه-د المجاه-د
فی الله ذی الکتب و ذی المجاهد
ف-ی الله لا یعب-د غی--ر الواح--د
و یوق-ظ الن-ّاس إل-ی المساج-د
باز کنید راه جهادگر و مجاهد در راه خدا را. مجاهدی که عمر خویش را پیوسته در جهاد برای خدا سپری نمود، غیر از خدای واحد را نپرستید، و در بیداری مردم و دعوت آنان به عبادت کوششها نمود.» (الفتوح، ابن أعثم کوفی، ج 1، ص 506)
همانگونهکه شایستهی جهاد بود، آن بزرگوار در همهی مراحل زندگی جهاد کرد. آن زاهد درجهی یک، سیاستمدار درجهی یک، زمامدار درجهی یک. حال، انسانی با این خصوصیّات از دنیا میرود. وقت او تنگ است. ساعتهای آخر عمر را میگذراند. و میخواهد به فرزندانش، به اهل کوفه، به مسلمانان سرگشتهی آن روزگار و به همهی تاریخ، پیامی را بهطور خلاصه ارائه کند؛ آن پیام در یک صفحه است و خیلی دقیق انتخاب شده است. نگاه علی بن ابیطالب نگاه الهی است؛ نگاه صائب است. کوچک و بزرگ در نگاه علوی، با کوچک و بزرگ در نگاه ما فرق دارد. لذا با این نگاه مطالب بسیار دقیق تنظیم شده است.
ومن وصیّةٍ له(علیهالسّلام) للحسن والحسین (علیهماالسلام) لمّا ضربه ابنملجم لعنه الله(1)این وصیّت را به امام حسن و امام حسین کرد. آنها را خواست، با آنها حرف زد و این کلمات را گفت.
حضرت مجروح و مریض است. تنش بر اثر زهر تبدار است. امّا اینها مانع علیبن ابیطالب(علیهالسّلام) نمیشود. او باید در همین ساعات کوتاه بین ضربت خوردن تا شهادت، همهی کارهای واجب و لازم و درجهی یک را انجام دهد و انجام داد. یکیاش همین وصیّت کردن بود.
أوصیکما بتقوی الله؛ اوّلین وصیّت، تقواست.
تقوا یعنی همه چیز انسان؛ دنیا و آخرت یک ملّت. زاد و توشهی حقیقی در این راه طولانی تقواست. اوّل و آخر در کلام امیرالمؤمنین تقواست. یعنی پسران من، در راه خدا مراقب خود باشید، با معیار خدایی حرکت کنید. این است معنی «تقویالله».
تقوا، ترسیدن از خدا نیست که بعضی تقوا را به خداترسی معنا میکنند، البتّه ترس از خدا هم ارزش است؛ امّا تقوا یعنی مواظب باشید هر عملی
1) . متن وصیّت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بعد از ضربت خوردن: نهجالبلاغه، نامهی 47، ص 421.
که از شما سر میزند، منطبق بر مصلحتی باشد که خدای متعال برای شما در نظر گرفته است. این چیزی نیست که کسی بتواند یک لحظه آن را رها کند. اگر رها کردیم، جاده لغزنده و درّه عمیق است؛ خواهیم لغزید؛ تا باز در جایی دستمان به یک مستمسکی، سنگی، درختی، بوتهای، گیر کند تا بتوانیم خودمان را بالا بکشیم.
إنّ الّذین اتّقوا إذا مسّهم طائفٌ من الشّیطان تذکّروا فإذا هم مبصرون(1)وقتی که آدم باتقوا، وسوسهی شیطان را احساس کرد، فوراً به خود میآید، حواسش جمع میشود. پس اوّلین وصیّت، تقواست.
و ألّا تبغیا الدّنیا و إن بغتکما؛ دنبال دنیا ندوید، اگر چه دنیا دنبال شما بیاید. این هم از لوازم تقواست. همهی کارهای نیک از لوازم تقواست؛ از جمله دنبال دنیا ندویدن. نمیگوید که ترک دنیا بکنید. میگوید: «لاتبغیا»؛ دنبال دنیا حرکت نکنید؛ دنبال دنیا ندوید. دنیا یعنی چه؟ آیا آباد کردن روی زمین و احیاء ثروتهای الهی دنیاست؟ نه. دنیا یعنی آنچه که شما برای خود و تمتّعات خود میخواهید؛ برای لذّات خود میخواهید. این را میگویند دنیا. وگرنه، آباد کردن روی زمین با هدف خیر و صلاح بشریّت، عین آخرت است. دنیایی که مذمّت شده است و باید دنبالش نرویم، آن چیزی است که ما را، نیرو و تلاش و همّت ما را، متوجّه خود میکند و ما را از راه باز میدارد. یعنی خودخواهی و خودپرستی ما، ثروت را برای خود خواستن، لذّت را برای خود خواستن، این دنیاست.
البتّه این دنیای مذموم، نوع حرام و نوع حلال دارد. اینچنین نیست که همهی انواع برای خود خواستن، حرام باشد؛ امّا گفتند دنبال نوع حلالش هم نروید. هر چه بتوانید مظاهر مادّی زندگی را در جهت خدا قرار دهید،
1) . اهل تقوا هنگامی که گرفتار وسوسههای شیطان شوند، به یاد خدا میافتند؛ و (در پرتو یاد او، راه حق را میبینند و) ناگهان بینا میگردند. (سورهی اعراف، آیهی 201)
سود کردهاید و این میشود آخرت. اگر تجارت برای رونق دادن به زندگی مردم باشد و نه ریختن پول در کیسهی خود، میشود آخرت. و همهی کارهای دیگر دنیا از همین قبیل است.
پس نکتهی دوّم این است که، دنبال دنیا ندوید و در طلب دنیا روانه نشوید.
آنچه امیرالمؤمنین در این وصیّت فرموده است، خود آن بزرگوار آیینهی تمامنمای آن بوده است، زندگی او را که نگاه کنید، این حرفها را میبینید.
و لا تأسفا علی شیءٍ منها زوی عنکما؛ اگر از همین دنیای مذموم چیزی بدست شما نرسید و از شما منع شد، تأسف نخورید.
برای نداشتن فلان ثروت، لذّت، مقام، امکان رفاهی، تأسّف نخورید. برای نداشتن دنیای بد، تأسّف نخورید.
و قولا بالحقّ؛ حق بگویید. حق را کتمان نکنید.
اگر چیزی به نظرتان حق بود، آن را در جایی که باید بیان کرد، بیان کنید. حق را مکتوم نگه ندارید. جوامع بشری وقتی بدبخت شدند که زباندارها حق را پنهان کردند و احیاناً باطل را آشکار کردند، یا باطل را به جای حق گذاشتند. اگر حقبینان و حقدانان حق را بگویند، حق مظلوم نمیشود و به غربت نمیافتد و اهل باطل طمع در نابود کردن حق پیدا نمیکنند.
و اعملا للأجر؛ برای پاداش الهی و حقیقی کار کنید.
ای انسان، بیهوده کار نکن. این کار تو، عمر تو، نفس زدن تو، تنها سرمایهی اصلی توست. این را بیخود از دست نده. اگر عمری میگذرانی، اگر عملی انجام میدهی، اگر نفسی میزنی، اگر غذایی را مصرف میکنی، این را برای یک پاداشی انجام بده. پاداش چیست؟ آیا مقداری پول پاداش وجود انسان است؟ آیا پاداش عمر من همین است که مصرف میکنم؟ آیا خوش آمدن این و آن، پاداش انسان است؟ نه. امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) فرمود:
لیس لأنفسکم ثمنٌ إلّا الجنّة فلا تبیعوها إلّا بها(1)
«ألا حرٌّ یدع هذه اللّماظة لأهلها إنّه لیس لأنفسکم ثمنٌ إلاّ الجنّة فلا تبیعوها إلّا بها».
«آیا آزادمردی پیدا میشود که این تهماندهی دنیا را به اهلش واگذارد! بدانید که جان شما بهایی جز بهشت ندارد. به کمتر از آنش نفروشید.» (نهجالبلاغه، قصار 456، ص 556)
مزد شما، بهای مناسب عمر شما فقط بهشت است. هر چه کمتر بگیرید، ضرر کردهاید.و کونا للظّالم خصماً؛ خصم ظالم باشید.
خصم غیر از دشمنی است. یک وقت کسی دشمن ظالم است؛ یعنی از ظالم بدش میآید. این کافی نیست. خصم بودن، یعنی مدّعی بودن و گریبان ظالم را گرفتن. ظالم را رها نکنید.
بشریّت بعد از امیرالمؤمنین و تا امروز، بخاطر نگرفتن گریبان ظالمها بدبخت و روسیاه شده است. اگر دستهای باایمان گریبان ظالمها را میگرفت، در دنیا این همه ظلم پیش نمیرفت. امیرالمؤمنین این را میخواهد: کونا للظّالم خصماً؛ خصم ظالم باش. در دنیا هر جا ظلم و ظالمی هست، تو خود را خصم او بدان. هر وقت و هرجا فرصت دست داد خصم او باش، گریبان او را بگیر.
امروز بخاطر عمل نکردن به همین یک کلمهی وصیّت امیرالمؤمنین، در دنیا چه منجلابی است، و ملّتها- بخصوص مسلمانها- چه بدبختی و مظلومیّتی دارند! اگر همین یک وصیّت امیرالمؤمنین عمل میشد، امروز بسیاری از این ظلمها و مصیبتهای ناشی از ظلمها وجود نمیداشت.
و للمظلوم عوناً؛ هر جا مظلومی هست، کمک او باش.
نمیگوید فقط طرفدارش باش. باید هر چه میتوانی، کمک کنی.
تا اینجا وصیّت خطاب به امام حسن(علیهالسّلام) و امامحسین(علیهالسّلام) است. البتّه این حرفها مخصوص آن دو بزرگوار نیست؛ خطاب به آنهاست، امّا برای همه است. جملات بعدی را امیرالمؤمنین،(علیهالسّلام) عمومی میفرماید:
1) . کلام امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) است که فرمود:
أوصیکما و جمیع ولدی و أهلی و من بلغه کتابی؛ به شما وصیّت میکنم دو پسرم، به همهی فرزندانم، به همهی اهل و کسانم و به هر کسی که این نامهی من به او خواهد رسید.
بنابراین شما هم مخاطب کلام امیرالمؤمنین هستید. همهی شما را وصیّت میکنم به:
بتقوی الله؛ اوّلین و آخرین کلمهی امیرالمؤمنین تقواست.
و نظم أمرکم؛ نظم امرتان. آیا منظور این است که کارهای خود را در زندگی منظّم انجام دهید؟ ممکن است این معنا هم باشد. امّا حضرت نفرمود: نظم أمورکم؛ کارهای خود را منظّم کنید. فرمود: نظم أمرکم. آن مسئلهای که باید منظّم باشد، و محکوم نظم و انضباط باشد، آن یک چیز است. آن چیست؟ آن عبارت است از چیزی که مشترک بین همه است. به نظر میرسد آن عبارت است از اقامهی نظام اسلامی، اقامهی حکومت و ولایت اسلامی. یعنی با انضباط و نظم، با قضیّهی حکومت و نظام رفتار کنید؛ بلبشو نباشد. دنیای اسلام بر اثر همین بلبشوها و به خودخوانیها بود که به آن روزگار رسید. اگر آن روزی که امیرالمؤمنین سر کار آمد و امّت اسلام با او بیعت کردند، کسی با او مخالفت نمیکرد، آن جنگها پیش نمیآمد. نه جنگ جمل و نه جنگ صفّین و نه جنگ نهروان، هیچکدام اتّفاق نمیافتاد. اینکه کسانی، به میل خود و برای هوسهای خود، مردم را متزلزل کنند، نظام حکومت را به هم بزنند، انضباط عمومی کشور را به هم زنند، این همان بدبختی بزرگی است که امیرالمؤمنین از آن نهی میکند و به خلاف آن امر میکند.
و صلاح ذات بینکم؛ با هم خوب باشید؛ دلها با هم صاف باشد؛ اتّفاق کلمه داشته باشید؛ اختلاف و جدایی نداشته باشید.
بعد از این جمله، یک شاهد از کلام پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) هم میآورد.
پیداست که بر روی این خیلی تکیه دارد و از آن میترسد؛ لذا این عبارت را از پیامبر نقل میکند: فإنّی سمعت جدّکما(صلّیاللهعلیهوآله) یقول: صلاح ذات البین أفضل من عامّة الصّلاة و الصّیامِ؛ از جدّتان شنیدم که فرمود: صلاح ذاتالبین، میان مردم صفا دادن، از هر نماز و روزهای بهتر است.
اگر میخواهید به دنبال نماز و روزه بروید، بدانید که یک کاری هست که از هر دوی اینها فضیلتش بیشتر است؛ او چیست؟ اصلاح ذاتالبین است. اگر دیدید در بین امّت اسلامی اختلافی وجود دارد و شکافی پدید آمده است، بروید آن شکاف را پر کنید. فضیلت این از نماز و روزه بیشتر است. بعد از این سفارشات، کلمات دیگر کوتاه، پُرمغز و جانسوز انتخاب شده است:
الله الله فی الأیتام؛ ای مخاطبین من، الله الله در یتیمان.
الله الله، معادل فارسی ندارد. اگر بخواهیم ترجمه کنیم، باید بگوییم: جان تو و جان خدا در یتیمان. یعنی هر چه میتوانید، به یتیم برسید؛ مبادا آن را فراموش کنید. ببینید حضرت چقدر نکتههای ریز را میبیند. فقط مسئلهی ترحّم شخصی و عاطفهی معمولی نیست. فرزندی که پدر را از دست داده، انسانی است که یکی از اساسیترین نیازهاش را از دست داده است. باید شما این نیاز را جبران کنید. مواظب باشید ضایع نشوند. الله الله فی الأیتام فلا تغبّوا أفواههم؛ مبادا بگذارید یتیمان گرسنگی بکشند؛ گاهی چیزی به اینها برسد و گاهی نرسد. از لحاظ وضع زندگی به اینها برسید. و لا یضیعوا بحضرتکم؛ مبادا اینها با بودن شما، ضایع بمانند و مورد بیاعتنایی قرار بگیرند. مبادا شما باشید و یتیمی مورد بیاعتنایی و اهمال قرار بگیرد. و الله الله فی جیرانکم؛ الله الله در همسایگان.
مسئلهی همسایگی را کوچک نگیرید؛ بسیار مهم است. این یک پیوند عظیم اجتماعی است که در اسلام هست و برطبق فطرت انسانهاست.
افسوس که در پیچ و خم این تمدّنهای دور از فطرت انسانی این چیزها گم شده است! اگر همین یک حکم را عمل کنید و همسایه را از همه جهات رعایت کنید، چه الفتی در جامعه بهوجود میآید، و چطور دردهای مشکل دوا پیدا میکند! فإنّهم وصیّة نبیّکم مازال یوصی بهم حتّی ظننّا أنّه سیورّثهم؛ این وصیّت پیامبر است که آنقدر وصیّت همسایه را میکرد، که ما خیال میکردیم برایشان ارث معیّن خواهد شد. و الله الله فی القرآن لا یسبقکم بالعمل به غیرکم؛ الله الله در قرآن. مبادا دیگران که به قرآن اعتقاد ندارند، به مفاهیم آن عمل کنند و جلو بیفتند و شما که اعتقاد دارید، عمل نکنید و عقب بیفتید!
آنهایی که در دنیا جلو افتادند، با فساد و شرب خمر و ظلمهایی که میکنند، جلو نیفتادند؛ بلکه با پشتکار، پیگیری مستمرّ کار، خوب انجام دادن کار، و با صفاتی که خدای متعال آن صفات را دوست میدارد، جلو افتادند. در کشورهای غربی که پیشرفت علم را در دنیا به وجود آوردند، اگر برخی از این صفات خوب نبود، آن پیشرفتها پیدا نمیشد. آن صفات خوب آنها را نگه داشته است. به وقت اهمیّت میدهند و کارها را دنبال میکنند، و به محصولی که تولید میکنند، اهمیّت لازم را میدهند. اگر در کشور ما هم به این خصوصیّات توجّه شود، کشور ما گلستان خواهد شد. این همان عمل به قرآن است.
دیگران در عمل به قرآن از شما جلو نیفتند، نه اینکه امیرالمؤمنین نمیخواهد دیگران به قرآن عمل کنند؛ اگر همهی دنیا به قرآن عمل کنند، علی خوشحالتر است. او میگوید مبادا آنهایی که به قرآن عقیده ندارند، به مفاهیم آن عمل کنند و بر شما مسلّط شوند، و شما عقب بمانید.
و الله الله فی الصّلاة فإنّها عمود دینکم؛ الله الله در نماز، که پایهی دین شماست. و الله الله فی بیت ربّکم لا تخلّوه ما بقیتم فإنّه إن ترک لم تناظروا؛ الله الله دربارهی خانهی خدا؛ تا هستید، نگذارید خانهی خدا خالی بماند. اگر
خانهی خدا ترک شود، شما مهلت داده نمیشوید، یا امکان زندگی نمییابید. و الله الله فی الجهاد بأموالکم و أنفسکم و ألسنتکم فی سبیل الله؛ یعنی الله الله در جهاد فی سبیلالله. مبادا جهاد در راه خدا را ترک کنید: با مال، با جان، با زبان. تا امّت اسلامی جهاد را داشت، ملّت نمونهی دنیا بود. وقتی او را از دست داد، ذلیل شد.
نویسندگان مسیحی که در انجیل از قول مسیح نقل کردند که اگر کسی به این طرف صورت تو سیلی زد، آن طرف را جلو بیار، یعنی ما اصلاً اهل جنگ نیستیم و صلح، سازش مطلق و مهربانی شعار ما هست، به مسلمانها طعنه زدند که شما اهل جهادید، اهل جنگید، اهل شمشیرید، اهل خونریزی هستید. اینقدر گفتند و گفتند، که مسلمانها را از رو بردند. نویسندگان و دانشمندان مسلمانها نوشتند که نه، ما جهاد نداریم! جهاد ما در حقیقت دفاع است! خدای متعال میگوید جهاد کن، اینها میگویند جهاد دفاع است. او میگوید که: إذا لقیتم الّذین کفروا زحفاً فلا تولّوهم الأدبار(1)کسانی که همراه شما، نزدیک شما هستند، با اینها مقاتله کنید. قاتلوا الّذین یلونکم من الکفّار(2)اینها میگویند: جهاد فی سبیلالله جهاد نیست، تهاجمی نیست، تدافعی است. از بس در تبلیغات مسیحی اسم صلح و سازش و بدی جنگ و زشتی شمشیرکشی آمد که مسلمانهایی را که اهل جهاد بودند و با جهاد عزّت داشتند، خانهنشین کردند. آن وقت خود آن آقایان اهل صلح هر جا توانستند، دمار از روزگار مسلمانها درآوردند. همین اروپاییهاا و امریکاییها
1) . «یا أیّها الّذین آمنوا إذا لقیتم الّذین کفروا زحفاً فلا تولّوهم الأدبار» (سورهی انفال، آیهی 15) ای کسانی که ایمان آوردهاید! هنگامی که با انبوه کافران در میدان نبرد روبهرو شوید، به آنها پشت نکنید (و فرار ننمایید).
2) . «یا أیّها الّذین آمنوا قاتلوا الّذین یلونکم من الکفّار و لیجدوا فیکم غلظةً و اعلموا أنّ الله مع المتّقین» (سورهی توبه، آیهی 123) ای کسانی که ایمان آوردهاید! با کافرانی که به شما نزدیکترند، پیکار کنید (و دشمن دورتر، شما را از دشمنان نزدیک غافل نکند)! آنها باید در شما شدّت و خشونت (و قدرت) احساس کنند؛ و بدانید خداوند با پرهیزگاران است.
که یک عمر با مسلمانها سر و کلّه زدند که شما اهل جهادید، جهاد بد است، از جنگهای صلیبی به بعد هرچه توانستند با مسلمانها مبارزه کردند و جنگیدند و کشتند!
باید توجّه داشت که در جهاد اسلامی ظلم و تعدّی نیست؛ تجاوز به حقوق انسانها نیست؛ بهانهگیری و کشتن این و آن نیست، امّا جهاد، یک حکمِ باعظمت الهی است. اگر جهاد باشد، ملّتها سربلند خواهند شد.
و علیکم بالتّواصل و التّباذل؛ با هم ارتباط داشته باشید، به هم کمک و بذل کنید. و إیّاکم و التّدابر و التّقاطع؛ به هم پشت نکنید؛ پیوندها را قطع نکنید. لا تترکوا الامر بالمعروف و النّهی عن المنکر فیولّی علیکم شرارکم؛ امر به معروف و نهی از منکر را هرگز ترک نکنید، که اگر ترک کردید، اشرار بر شما مسلّط میشوند.
در جایی که دعوتکننده به نیکی نباشد، نهیکننده از بدی نباشد، خاصیّت این حالت این است که اشرار بر سر کار میآیند و زمام حکومت را در دست میگیرند. اگر مردم عادت نکنند که به «بد» بگویند: بد، بدها سر کار میآیند و زمام امور را بدست میگیرند. ثمّ تدعون فلا یستجاب لکم؛ بعد، شما خوبها میروید دعا میکنید که خدایا ما را از شرّ این بد نجات بده، خدا هم دعای شما را مستجاب نخواهد کرد. (119)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در وصیّت خویش به یک مطلب اساسی تأکید میکند و آن مسئلهی انتقامجویی است. فرمود: یا بنی عبدالمطلب؛ ای قوم و خویشهای من، که خود را صاحب خون من میدانید لا ألفینّکم تخوضون دماء المسلمین؛ مبادا ببینم که بعد از کشته شدن من، به جان این و آن بیفتید تقولون قتل أمیر المؤمنین؛ به بهانهی اینکه امیرالمؤمنین کشته شده، با هرکس خردهحسابی دارید، پای او را به میان بکشید. ألا لا تقتلنّ بی إلّا قاتلی؛ وقتی
من کشته شدم، بعد از من فقط قاتل مرا اعدام کنید و بس. انظروا إذا أنا متّ من ضربته هذه فاضربوه ضربةً بضربة؛ وقتی من با این زخم از دنیا رفتم، او را با یک ضربت از بین ببرید و اعدام کنید؛ یک ضربت در مقابل یک ضربت.
خوف این بود که مردم بریزند بر سر این مرد شقیّ و خبیث، تکّهپارهاش کنند. امیرالمؤمنین، آن دل خداشناس و خداجو و دقیق، مواظب این نکته هم هست که مبادا مردم، دشمن او را بگیرند و از خشم و ناراحتی و انتقام تکّهپاره کنند. فرمود: و لا تمثّلوا بالرّجل؛ مبادا او را مثله کنید- یعنی اعضای او را قطع کنید- فإنّی سمعت رسول الله(صلّیاللهعلیهوآله) یقول: إیّاکم و المثلة و لو بالکلب العقور. حتّی سگ را هم تکّهپاره نکنید، مثله نکنید؛ چه برسد به انسان.(1)(120)
مردمی که در طول این چند سال، در مسجد کوفه و در شهر کوفه، همواره چهرهی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) را مشاهده میکردند، آن معنویّت، صفا، بزرگواری و دقّت به حال ضعیفان و یتیمان را میدیدند، کسانی که صدای گرم علیبن ابیطالب و نفس پاک و معطّر آن حضرت را در مسجد کوفه شنیده بودند، در روز شهادت آن حضرت احساس میکردند پدر آنها از میان آنها رفته است. حقیقتاً مردم کوفه حق داشتند که در چنین روزی احساس یتیمی کنند و واقعاً هم احساس یتیمی میکردند.
در خبرها آمده است که در روز بیست و یکم ماه رمضان، در کوفه غوغا و هنگامهای از عزاداری مردم برپا شده بود. جمعیّت زیاد مردم، زن و مرد و حتّی بچّههای کوچک، با چهرهی عزادار و غبارگرفته و اندوهگین هجوم میآوردند به آنجایی که خانهی امیرالمؤمنین بود.(2)از روز نوزدهم
1) . نهجالبلاغه، نامهی 47، ص 421.
2) . یکسوّم از شب بیست و یکم رمضان گذشته بود که روح مطهّر امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به ملکوت اعلی پیوست. صدای گریه و شیون خانوادهی امام(علیهالسّلام) که در کنار بستر حضرت گرد هم آمده بودند، بلند شد و صدای ناله فضای خانه را پر کرد. مردم کوفه متوجّه وفات امام(علیهالسّلام) شدند، و مردان و زنان، گروهگروه به سمت منزل حضرت سرازیر گشتند. شهر یکپارچه ناله و افغان شده بود. صیحه و فریاد مردم و گریه و بیتابی آنان فضای شهر را آکنده از غم و اندوه نموده بود. از هر گوشهی شهر و از تکتک کوچهها و محلّههای آن صدای گریه و ناله به گوش میرسید، و گویا جز صدای ناله و افغان، صدای دیگری قابل شنیدن نبود. آن روز فقط خاطرهی روز وفات پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) تداعی میشد. (اعیان الشیعه، ج 1، ص 533)
که امیرالمؤمنین آن ضربت مسموم دشمن خدا را تحمّل کرد و در خانه افتاد، لحظهلحظه مردم کوفه در نگرانی بودند، دور خانهی امیرالمؤمنین جمع میشدند، خبر میگرفتند؛ هرکس میرفت داخل و بیرون میآمد، از وی حال امیرالمؤمنین را سؤال میکردند. جمعیّت مردم و دوستان و یاران امیرالمؤمنین و خانوادهی حضرت- همه- لحظات بسیار پراضطرابی را پشت سر گذراندند. (121)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) وصیّت کرده بود که بدن طیّب و طاهر او را شب غسل دهند و شبانه دفن کنند. لا اله الّا الله عجب سنّتی در خاندان پیامبر قرار داده شد! همانطور که بدن فاطمهی زهرا را شب غسل دادند، غریبانه و نیمهشب دفن کردند، بدن امیرالمؤمنین را هم شب غسل دادند و غریبانه دفن کردند.(1)آن کسانی که سالها بر روی منبرها علی را لعن کردند، هیچ بعید نبود ک-ه بیایند قب-ر را بشکافند و به جسد مطهّر امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) اهانت کنند.(122)
1) . از امام جعفر صادق(علیهالسّلام) نقل شده است که فرمود: امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به فرزندش امام حسن مجتبی(علیهالسّلام) دستور داده بود که برای وی در چهار مکان قبر تهیّه نماید: در مسجد کوفه، در رحبه میدان شهر، در نجف، و در منزل جعدة بن هبیرة، تا بدینوسیله کسی از دشمنان وی از محلّ قبر مطّلع نباشد!» (فرحةالغری، ص 32؛ بحارالأنوار، ج42، ص214)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) خاطرهی ایمان آوردن خویش را چنین تعریف میکند:
آنگاه که خداوند به پیامبر ما(صلّیاللهعلیهوآله) وحی فرستاد و بار رسالت را بر دوش وی گذاشت، من در میان خاندان خود جوانترین بودم و در آن ایّام، در خانهی پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) و تحت تربیت ایشان به سر میبردم و در خدمت آن بزرگوار بودم.
پیامبر اکرم(صلّیاللهعلیهوآله) جمیع خاندان عبدالمطلب را به توحید و پذیرش رسالت خود دعوت نمود، و این دعوت را با کوچک و بزرگ آنان در میان گذاشت؛ امّا همهی آنان از این دعوت روی گرداندند و به انکار آن پرداختند؛ به این انکار هم بسنده نکردند و رودرروی پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) ایستادند و به مقابلهی جدّی با ایشان پرداختند، رفت و آمد خود را قطع کردند و از او دوری جستند، و تمام معاشرتهای خود را با او ترک نمودند. خاندان عبدالمطلّب که با پیامبر اینگونه رفتار نمودند، گروههای دیگر مردم نیز در مقام مخالفت با ایشان برآمدند، و چون تاب تحمّل دعوت او را نداشتند و اندیشهی خود را به کار نمیگرفتند تا حقیقت پیام ایشان را درک
کنند، پذیرش این دعوت را بر خود سنگین دیدند و از آن سر باز زدند.
امّا در چنین شرایطی، من به تنهایی، امّا با شتاب و شور و شوق، دعوت او را اجابت کردم و اطاعت ایشان را پذیرفتم، و چنان به حقّانیّت وی یقین پیدا کردم که هیچ شکّ و تردیدی در دل من راه نیافت. سه سال با پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) و خدیجه- که او نیز دعوت پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) را با جان و دل پذیرفته بود- همراه بودم و با هم نماز میخواندیم؛ در حالی که در روی زمین غیر از ما سه نفر، کس دیگری نماز نمیخواند.(1)
«یومالدّار» و یا «یومإلانذار» نام روزی است که آیه و أنذر عشیرتک الأقربین: «دعوت آشکارت را از خاندان نزدیک خویش آغاز کن» (سورهی شعراء، آیهی 214) در آن نازل شد، و پیامبر اکرم(صلّیاللهعلیهوآله) پس از سه سال تبلیغ مخفی مأموریّت یافت که دعوت خویش را علنی سازد و این دعوت را از نزدیکان خویش شروع کند. اغلب مورّخین اسلامی در کتابهای خویش به این واقعه اشاره کردهاند و اهل حدیث نیز در کتب احادیث جریان آن روز را نقل کردهاند و میتوان گفت که از مسلّمات تاریخ اسلامی بشمار میرود. نقش امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در تشکیل جلسهی آن روز و اجابت دعوت پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) از طرف ایشان، و مهمتر از همه، معرّفی حضرت از طرف پیامبر اسلام(صلّیاللهعلیهوآله) به جانشینی ایشان، از موضوعاتی است که در بسیاری از کتب شیعه و سنّی نقل شده است. در اینجا جریان آن روز را از زبان شخص امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) میخوانیم:
هنگامی که آیهی و أنذر عشیرتک الأقربین نازل شد، پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله)
1) . خصال صدوق، ج 2، ص 366؛ اختصاص مفید، ص 165.
مرا فراخواند و فرمود: فرمان آشکار ساختن دعوت به یکتاپرستی در جمع خانوادهی خویش را دریافت کردهام؛ لیکن از آنجا که در این زمینه، آنها برخوردهای ناپسندی با من دارند، اقدام نکرده و سکوت اختیار کردم، تا جبرئیل آمد و گفت: ای محمّد! اگر مأموریّت الهی را انجام ندهی، خداوند تو را عذاب میکند.
سپس پیامبر اکرم(صلّیاللهعلیهوآله) فرمود: پس برخیز و ران گوسفندی تهیّه کن و مقداری آبگوشت و شیر فراهم کن و فرزندان عبدالمطلّب را دعوت نما تا پیام الهی را بر آنها ابلاغ کنم. من نیز دستور حضرت را اجرا کرده و آنها را که چهل نفر- مقداری کم و یا زیاد- بودند، فراخواندم، که ابوطالب و حمزه، عبّاس و ابولهب (عموهای پیامبر) در میان آنها بودند. پس از گرد آمدن آنان، پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) مقداری از گوشت را برداشته و در ظرف بزرگی گذاشت و فرمود: بسمالله! آنها مشغول خوردن غذا شدند و همگی در حدّ نیاز خوردند و از شربت شیری که فراهم شده بود، نوشیدند و بهگونهی اعجازآمیزی سیر گشتند. به خدا سوگند که خوراک و نوشیدنی یکی از آنها به اندازهی تمامی غذای آماده شده بود؛ ولی همگان از آن خوردند و نوشیدند و سیر شدند!
پیامبر اکرم(صلّیاللهعلیهوآله) میخواست سخن خویش را آغاز کند که ابولهب بر او پیشی گرفت و با هوچیگری و نسبت دادن سِحر به حضرت، نظم جلسه را به هم زد و همگان متفرّق شدند.
فردای آن روز، پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) به من فرمود: یا علی، این مرد قبل از من به سخن گفتن پرداخت و پیش از آنکه من بتوانم با آنان سخنی بگویم، متفرّق شدند. مجدّداً غذایی فراهم کن و آنان را دعوت کن. من نیز اطاعت کردم و برای بار دوّم آنان را گرد هم آوردم. پیامبر خود از آنان پذیرایی کرد و همچون روز قبل، با قدرت اعجاز، آنان را با غذای کم سیر نمود و سپس
فرمود: با شربت شیر از آنان پذیرایی نما! من نیز همه را با شیر سیراب کردم. آنگاه رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) سخنان خویش را چنین آغاز کرد: تاکنون در میان عرب، فرد خیرخواهی همانند من، بر مردم خویش نیامده است. بهترین و سعادتبخشترین پیامها را برای شما آوردهام. خوشبختی دنیا و آخرت شما را تضمین میکنم. خدایم فرمان داده است تا شما را به سوی حق دعوت کنم. کدام یک از شما آماده است تا در این امر مهم و حیاتی یار و مددکار من باشد؟ هر کدام بپذیرید، او را به وزارت و وصایت، برادری و جانشینی خویش برمیگزینم.
در میان تمامی جمعیّت، تنها کسی که آمادگی خودش را اعلام کرد، من بودم؛ در حالی که از همه خردسالتر بودم. آنگاه پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) دست بر روی سر من گذاشت و فرمود: این، برادر و وصیّ و جانشین من است. سخنانش را گوش داده و فرمانش را پیروی کنید.
آنان خندان و مسخرهکنان برخاسته و به ابوطالب گفتند: «تو را فرمان میدهد تا از پسرت اطاعت کنی!»(1)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) جریان شب هجرت و خوابیدنش در بستر پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) را اینگونه نقل میکند:
«قریش برای نابودی پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) رایزنیهای بسیار مینمود و به
1) . تفسیر فرات، ص 301؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 1، ص 111؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 62؛ عللالشرایع، ج 1، ص 170؛ ارشاد مفید، ج 1، ص 49؛ شواهد التنزیل حسکانی، رقم 514؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 1، رقم 133 الی 138؛ کامل ابناثیر، ج 1، ص 585؛ شرح نهجالبلاغه ابن أبی الحدید، ج 13، ص 210؛ تفسیر ابن کثیر، ج 3، ص 363؛ کنزالعمال، ج 13، ص 114، رقم 36371 و ص 131؛ سیرة الحلبیه، ج 1، ص 286؛ بحارالانوار، ج 38، ص 223 و ج 35، ص 144؛ الغدیر، ج 2، صص 289 - 278.
هر کار ممکنی دست میزد. آنها پیوسته در اندیشهی قتل پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) بودند و هر راهی را که به فکرشان میرسید، تجربه میکردند (امّا هیچکدام توأم با موفّقیّت نبود؛ تا اینکه) آخرین اقدام آنها این بود که در دارالنّدوه گرد هم آمدند و به شور و مشورت پرداختند. در آن جلسه، شیاطین با حضور ابلیس تمام راههای ممکن برای قتل پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) را بررسی کردند و تمام جوانب امر را سنجیدند و پیامدهای آن را پیشبینی نمودند؛ تا اینکه همگی به این نتیجه رسیدند که هر قبیلهای از قریش مرد جنگجویی معرّفی نماید تا آنان بهطور دستهجمعی با شمشیرهای خود به پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) حملهور شوند و به اتّفاق هم و بسیار متّحد، همچون یک مرد واحد، پیامبر را به قتل برسانند تا بعد از کشته شدن پیامبر، هر قبیلهای از قریش به حمایت از جنگجوی خود برخیزد و مانع از قصاص وی گردد، در نتیجه خون پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) نیز هدر برود (و بنیهاشم نتوانند برای خونخواهی پیامبر با همهی تیرههای قریش اعلام جنگ نمایند).
جبرئیل بر رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) نازل شد و اخبار جلسهی سران قریش و توطئهی شوم و تصمیمات آنان را به اطّلاع حضرت رساند؛ شبی را که برای حمله تعیین کرده بودند و حتّی زمان حمله را- که بعد از رفتن پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) به بستر خواب بود- به ایشان خبر داد، و دستور خداوند را مبنی بر خروج از مکّه و پناه گرفتن در غار را به پیامبر ابلاغ نمود.
رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) نیز مرا در جریان توطئه قریشیان قرار داد و از اخبار جلسهی آنان آگاهم نمود، و از من خواست که در آن شب موعود، در بسترش بخوابم و جانم را برای محافظت ایشان سپر سازم (تا آن حضرت بدون اطّلاع قریش بتواند مکّه را ترک کند و خود را به غار برساند).
من فوراً پذیرفتم و شادمانه به استقبال این خطر بزرگ شتافتم، و از اینکه جانم را فدای پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) سازم و به جای او کشته شوم خوشحال و
مسرور بودم.
رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) از مکّه خارج شد و من در بستر وی خوابیدم. مردان جنگجوی قریش با اطمینان خاطر از اینکه به تصمیم خود جامهی عمل خواهند پوشاند، سر رسیدند و وارد خانه گشتند؛ امّا به جای پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله)، با من روبهرو شدند. بلافاصله شمشیر خود را کشیدم و از خود دفاع جانانهای نمودم؛ چنان دفاعی که خدا و مردم از آن خبر دارند.(1)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در بیان نقش خویش در جنگ احد و بالأخص هنگامی که مسلمانان پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) را تنها رها نموده و پا به فرار گذاشتند، میفرماید:
مشرکان پیش آمدند و یکباره بر ما یورش آوردند و ما را زیر ضربات شدید حملات خود قرار دادند، تا اینکه بسیاری از مسلمانان به شهادت رسیدند و باقی گریختند.
من در کنار رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) باقی ماندم و استقامت ورزیدم؛ در حالی که مهاجرین و انصار به سوی خانههای خود در مدینه بازگشته و میگفتند: پیامبر و یارانش همگی کشته شدند؛ امّا خداوند متعال ما را یاری فرمود و مانع از پیشروی بیشتر مشرکین شد.
در این گیر و دارِ جنگ و در دفاع از رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) هفتاد و اندی زخم بر تنم نشست که جای چند زخمِ کاری هنوز نمایان است.
در اینجا، حضرت ردای خود را کنار زد و زخمهایی را که یادگار اُحُد بود، نشان داد و در حالی که دست خود را به روی آنها میکشید، فرمود:
در آن روز کاری انجام دادم که ثوابش فقط با خداست.(2)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) داستان جنگ خندق و مبارزهی خویش با عمرو بن عبدود را اینگونه نقل میکند:
قریش به همراه تمامی قبایل عرب گرد هم آمدند و عهد و پیمانی بسیار مستحکم بستند و متعهّد شدند که نبرد با مسلمانان را بهطور جدّی پیگیری نمایند و تا زمانی که پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) و همهی افراد مسلمان خاندان عبدالمطلّب را به قتل نرساندهاند، آرام نگیرند و صحنه را خالی ننمایند.
بنابراین، ساز و برگ کاملی برای جنگ فراهم آوردند و با شور و شعف به سوی مدینه آمدند و در نزدیکی شهر بار انداختند، در حالی که تردید نداشتند که پیروزی قطعی با آنان است.
قبل از رسیدن آنان به مدینه، جبرئیل اخبار گردهمایی رؤسای قبایل عرب و طرحهایشان را به اطّلاع پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) رساند.
رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) برای مقابله با آنان، خندقی در اطراف شهر آماده نمود تا خود و مهاجرین و انصار بتوانند در پشت خندق سنگر بگیرند.
هنگامی که قریش به نزدیکی مدینه رسید، با خندق مواجه شد و بالاجبار در اطراف آن گرد آمد. آنها ما را در محاصرهی خود درآوردند در حالی که خود را نیرومند و ما را ضعیف میدیدند. لذا سر و صداها به راه انداختند و هیاهوها کردند و دست به تهدید و ارعاب ما زدند.
رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) آنان را به دین خدا دعوت مینمود و نسبتهای خویش و روابط فامیلی را به یادشان میآورد و بدان سوگند میداد. امّا آنان از پذیرش حق سر باز میزدند و تأسّفبارتر اینکه این دعوتها بر سرکشی و تمرّد آنها میافزود.
آن روز، بزرگترین پهلوان قریش و بلکه برترین جنگجوی عرب، عمرو بن عبدود، به میدان آمده بود و همچون شتر مست صدا را در گلو میپیچید
و میغرّید و مبارز میطلبید؛ پیوسته اشعار حماسی میخواند؛ گاهی با نیزهاش بازی میکرد و گاهی شمشیرش را میچرخاند. امّا کسی از مسلمانان جواب او را نمیداد و به مقابله با او برنخاست، و اصلاً کسی در او طمع نکرد و هیچکس بر سر غیرت نیامد تا از روی بصیرت در مقابل او اظهار وجود کند.
رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) مرا از جا بلند کرد و با دست خود عمّامهای بر سرم بست و همین شمشیر را به دست من داد.
(حضرت در اینجا به شمشیر معروف خود ذوالفقار اشاره میکنند.)
من برای مقابله با عمروبن عبدود رهسپار میدان نبرد شدم؛ در حالی که زنان مدینه بر من گریان بودند و از کشته شدن من به دست عمرو بن عبدود هراسناک.
امّا خداوند او را بدست من به هلاکت رساند؛ در حالی که عرب برای او هماوردی تصوّر نمیکرد و پهلوانی را در ردیف او نمیشناخت.
(حضرت به فرق سر خود اشاره نموده و با نشان دادن جای ضربت شمشیر عمروبن عبدود فرمود:)
این ضربت را او بر سر من نواخت، و خدا نیز با جهاد و نبرد من طعم شکست را به قریش و عرب چشاند و آنان را گریزان نمود.(1)
هنگامی که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) عمروبن عبدود را با ضربهای سهمگین بر زمین افکند و بر روی سینهاش نشست، یکباره از جا برخاست و سر عمرو را از تن جدا نکرد؛ در میدان جنگ دوری زد و لحظاتی بعد کار عمرو را تمام کرد. این رفتار وی سبب گفتوگوی بین اصحاب شد که چرا علی
1) . خصال صدوق، ج 2، ص 364؛ اختصاص مفید، ص 167.
کار عمرو را در همان لحظهی اوّل تمام نکرد!
پس از بازگشت از میدان نبرد، پیامبر از وی پرسید: چرا به سرعت عمرو را نکشتی و مقداری درنگ کردی؟ حضرت پاسخ دادند:
قد شتم امّی و تفل فی وجهی، فخشیت أن أضربه لحظّ نفسی، فترکته حتّی سکن ما بی، ثمّ قتلته فی الله؛ هنگامی که بر سینهی وی نشستم، به مادرم ناسزا گفت و آب دهان بر رویم افکند. بدین جهت از کشتن او خودداری کردم تا خشمم فرو نشیند و او را برای رضای حق بکشم، نه انتقام خویشتن.(1)
مولوی این صحنهی تاریخی را با زبان زیبای شعر به نظم آورده است که بخشی از ابیات آن چنین است:
از عل---ی آم-وز اخ-لاص عم--ل
شی--ر ح-ق را دان من--زّه از دغل
در غ-زا بر پهل---وانی دست یافت
زود شمشی--ری برآورد و شتافت
او خ--دو ان-داخت ب-ر روی علی
افتخ--ار ه-ر نب-یّ و ه---ر ول--ی
آن خ-دو زد بر رخی که روی ماه
سج--ده آرد پیش او در سجدهگاه
در زم-ان انداخت شمشیر آن علی
ک-رد او ان--در غ-زای-ش کاهل--ی
گشت حی--ران آن مبارز زین عمل
وز نمودن عفو و رحمت بیمحل
گف-ت بر م-ن تی--غ تی--ز افراشتی
از چ-ه افکن--دی م---را بگذاشتی
تا آنجا که میگوید:
ای عل-ی که جمله عقل و دیدهای
شمّ--های واگ-و از آنچ-ه دی-دهای
راز بگش----ا ای عل--یّ مرتض--ی
ای پس از سوءالقض--ا حسنالقضا
و پاسخ حضرت را چنین توصیف میکند:
گفت م--ن تی--غ از پی حق میزنم
بن---دهی حقّ---م ن-ه م-أم-ور تنم
شی---ر حقّ--م، نیستم شی---ر هوا
فع--لِ م-ن بر دینِ م--ن باشد گوا
خش-م ب-ر ش-اهان شه و ما را غلام
خش-م را ه-م بست---هام زیر لگ--ام
1) . مناقب آل ابیطالب، ج 1، ص 381؛ بحارالانوار، ج 41، ص 51.
غرق نورم، گرچه سقفم شد خراب
روضه گشتم گرچه هستم بوتراب
چ--ون درآم--د در میان غی--ر خدا
تی--غ را ان--در می-ان ک---ردن سزا
امی-رالم--ؤمنی-ن(علیهالسّلام) در توصی-ف سنگین----ی مصی--بت ارتح---ال رسولخدا(صلّیاللهعلیهوآله) و شدّت تلخی این رویداد کلامی بس رسا دارد:
در میان همهی مسلمین مونسی جز رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) نداشتم. همهی انس من با آن حضرت بود. به هیچکس مانند ایشان نزدیک نشدم. به کسی به اندازهی ایشان اعتماد نداشتم. صمیمیترین و نزدیکترین فرد به او بودم، و تنها پناهگاه من او بود.
رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) از کودکی مرا در دامان خود تربیت نموده، بال محبّتش را بر سر من گشوده بود. کمکهای فراوانش به من، در همهی شرایط کارگشا بود. بعد از پدرم- ابوطالب- اجازه نداد طعم یتیمی را بچشم، و چون پدری مهربان زندگی مرا اداره نمود و معیشت مرا به عهده گرفت. محبّتهایش برای من و خانوادهام کافی بود که همهی کمبودها را برطرف و کاستیها را مرتفع سازد. و امّا استفادههای معنوی و علمیای که من از آن حضرت بردم و به مقامات بلندی که در درگاه خداوند رسیدم، بیش از آن است که بتوان بیان کرد.
با رحلت رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) آنچنان غم و غصّهای بر سر من فروریخت که اگر آن همه بر کوهها فرود میآمد، گمان ندارم که تحمّل مینمودند. تمام افراد خاندان بیتابی میکردند و اختیار از کف داده و بر خود مسلّط نبودند. حقیقتاً توانایی بار سنگین این سوگواری را نداشتند، و این مصیبت بزرگ صبرشان را تمام کرده و توان تصمیمگیری را از آنها گرفته بود. نه میتوانستند چیزی بگویند و نه چیزی بخواهند و نه چیزی بشنوند.
گویا عقل خود را گم کرده و چیزی نمیفهمیدند.
بقیّهی مردم نیز تحتتأثیر این وضع اسفناک بودند. جمعی به ما تسلیت میگفتند و دلداری میدادند و جمعی با ما همناله شده، بیتابی میکردند.(1)
امی-رالم---ؤمنین(علیهالسّلام) در زمین----هی صب----ر بر مصیب---ت وفات رسولخدا(صلّیاللهعلیهوآله) و اشتغال به دو وظیفهی مهمّ مراسم تدفین پیامبر و موضوع جمع قرآن میفرماید:
در این میان، تنها من بودم که عنان صبر از کف ندادم، بر خود مسلّط بودم، سکوت پیشه کردم و مشغول اجرای اوامر رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) جهت غسل و کفن و نماز آن بزرگوار شدم؛ بدن مبارکش را به خاک سپردم و سپس دستور ایشان را مبنی بر جمعآوری قرآن پیگیری نمودم.
اشکهای فراوان، نالههای جانسوز، سوز دل و بزرگی مصیبت، مرا از انجام این وظایف باز نداشت، تا حقّ واجب خداوند و رسولش را ادا کردم و آنچه را که به من فرمان داده بودند، به پایان رساندم و با بردباری و دوراندیشی همهی آنها را متحمّل شدم.(2)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) هنگامی که مالک اشتر را به استانداری مصر برگزیدند، به همراه وی نامهای برای مردم مصر نوشتند و شرایط بعد از
ارتحال رسولخدا(صلّیاللهعلیهوآله) را برای آنان توضیح دادند:
«امّا بعد؛ خداوند سبحان محمّد(صلّیاللهعلیهوآله) را فرستاد تا بیمدهندهی جهانیان و گواه و حافظ آیین انبیای او باشد. چون او- که درود بر او باد- رخت از جهان بربست، مسلمانان دربارهی امارت و خلافت بعد از او به منازعه برخاستند.
به خدا سوگند هرگز فکر نمیکردم؛ و به خاطرم خطور نمیکرد که عرب بعد از پیامبر، امر امامت و رهبری را از اهل بیت او بگردانند (و در جای دیگر قرار دهند، و باور نمیکردم) آنها آن را از من دور سازند! تنها چیزی که مرا ناراحت کرد، اجتماع مردم در اطراف فلان... بود که با او بیعت کنند. دست بر روی دست گذاردم، تا اینکه با چشم خود دیدم گروهی از اسلام بازگشته و میخواهند دین محمّد(صلّیاللهعلیهوآله) را نابود سازند.
(در اینجا بود) که ترسیدم اگر اسلام و اهلش را یاری نکنم، باید شاهد نابودی و شکاف در اسلام باشم، که مصیبت آن برای من از رها ساختن خلافت و حکومت بر شما بزرگتر بود؛ چرا که این بهرهی دوران کوتاه زندگی دنیا است، که زایل و تمام میشود؛ همانطور که «سراب» تمام میشود؛ و یا همچون ابرهایی که از هم میپاشند. پس برای دفع این حوادث بهپاخاستم، تا باطل از میان رفت و نابود شد و دین پابرجا و محکم گردید.
به خدا سوگند اگر من تنها با آنها (دشمنان) روبهرو شوم، در حالی که آنها تمام روی زمین را پر کرده باشند، نمیترسم و باکی ندارم. من آن گمراهی را که آنها در آن هستند و هدایتی را که خودم بر آن هستم، با چشم خود میبینم، و با یقین به پروردگارم پابرجا میباشم. من مشتاق ملاقات پروردگارم هستم و به پاداشش امیدوارم. ولی از این اندوهناکم که سرپرستی حکومت این امّت بدست این بیخردان و نابکاران افتد؛ بیتالمال را به غارت ببرند، آزادی بندگان خدا را سلب کنند و آنها را بردهی خویش سازند؛ با صالحان نبرد کنند و فاسقان را همدستان خود قرار دهند. در این
گروه، بعضی هستند که شراب نوشیده و حد بر آن جاری شده، و برخی از آنان اسلام را نپذیرفتند تا برای آنها عطایی تعیین گردید. و اگر بخاطر این جهات نبود، این اندازه شما را برای قیام و نهضت تشویق نمیکردم و به سستی در کار سرزنش و توبیخ نمینمودم و در گردآوری و تشویقتان نمیکوشیدم، و اگر ابا و سستی مینمودید، رهایتان میساختم.
آیا نمیبینید اطراف شما را گرفتهاند و شهرهای شما را تحت تسلّط خود درآوردهاند؟ آیا نمیبینید کشورهایتان تسخیر شده و شهرهایتان به میدان جنگ تبدیل گشته است؟- خدا شما را رحمت کند- برای نبرد با دشمن کوچ کنید. شانه از زیر بار نبرد تهی نکنید و سستی و تنبلی به خود راه ندهید، که زیردست خواهید شد و تن به ذلّت و خواری خواهید داد، و بهرهی زندگی شما از همه پستتر خواهد بود. برادر جنگجو همیشه بیدار است و آن کس که بخوابد، دشمن از تعقیب او نخواهد خفت. والسّلام.(1)
شیخ مفید نقل میکند که ابوسفیان بعد از ارتحال رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) به در خانهی پیامبر آمد و علی(علیهالسّلام) و خاندان بنیهاشم را خطاب کرد و با چند بیت شعر مقصود خود را رساند:
بنیهاشم لا تطمعوا النّاس فیکم
ولا سیّم--ا تیم بن مرّهً أو عدیّ
فم--ا الأم----ر إلّا فیکم وإلیکم
ولیس له----ا إلّا أبو حسن علیّ
أبا حسن فأش-دد بها کفّ حازمٍ
فإنّک بالأمر الّ-ذی یرتجی ملیّ
ای بنیهاشم، مبادا مردم در حقّ شما طمع کنند و قبیلهی تیم (قبیلهی ابوبکر، خلیفهی اوّل) و قبیلهی عدی (قبیلهی عمر، خلیفهی دوّم) بر شما
1) . نهجالبلاغه، نامهی 62، ص 452.
پیشی گیرند.
خلافت و زمامداری، تنها شایستهی شما بوده و کسی جز ابوالحسن علی لایق آن نیست.
ای ابوالحسن، دست توانای خود را برای خلافت آماده کن که فقط تو بر این امر مهم شایستگی داری!
سپس با صدای بلند صدا زد:
ای فرزندان هاشم، ای فرزندان عبد مناف! چگونه میپذیرید ابوبکر- که مردی فرومایه و پسر مرد فرومایه است- بر شما حکمروایی کند؟ به خدا سوگند اگر بخواهید، برای یاری و پشتیبانی شما این شهر را پر از نیروهای جنگی سواره و پیاده میسازم!
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در پاسخ وی با قاطعیّت تمام فرمود:
إرجع یا أبا سفیان، فوالله ما ترید الله بما تقول، وما زلت تکید الإسلام وأهله، ونحن مشاغیل برسول الله(صلّیاللهعلیهوآله) وعلی کلّ امریء ما اکتسب وهو ولیّ ما احتقب؛ ای اباسفیان! بازگرد، که به خدا سوگند تو در این سخنان که بر زبان آوردی، هیچ قصد خدایی نداری و برای خدا اقدام نکردهای؛ زیرا که تو همواره دربارهی اسلام و مسلمانان به توطئه و حیلهگری مشغول بودهای. ما اکنون سرگرم کار رسولخدا(صلّیاللهعلیهوآله) هستیم، و هر کس در گرو کردار خویش است و صاحب اختیار خود میباشد.(1)
طبق نقل نهجالبلاغه، امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) خطاب به خلیفهی دوّم چنین فرمود:
1) . ارشاد مفید، ج 1، ص 190.
«جایگاه فرمانده سپاه همانند رشتهای است که مهرهها را نظام میبخشد؛ و اگر رشته بگسلد، تمامی مهرهها پراکنده میشود، آنسان که دیگر گرد آوردنشان هرگز میسّر نگردد. امروز، گرچه عرب بشمار اندک و ناچیز است، ولی با وجود اسلام نیرویی توانمند است که در پرتو وحدت، شکستناپذیر است.
پس تو همچنان محور باش و با نیروی عرب گردونهی این نظام را به گردش وادار، و بیآنکه خود در جبهه حضور یابی، آتش نبرد را بیفروز؛ زیرا اگر از این سرزمین بروی، عربها از اطراف و اکناف پیمان میشکنند و کار به جایی میرسد که نگهداری آنچه پشت سر نهادهای، از آنچه رویاروی آن هستی، دشوارتر گردد.
از دیگر سو، اگر عجمها تو را در جبههی جنگ ببینند، با خویش چنین گویند: «این است ریشهی عرب. اگر آن را قطع کنید، از جنگ آسوده شوید». بدینسان، حضور تو در جنگ انگیزهای میشود تا سختتر یورش آورند و طمعشان بیش از پیش برانگیخته شود».(1)
شیخ مفید در کتاب الارشاد، سخنان امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) را با خلیفهی دوّم بهطور مبسوطتری نقل کرده است:
«اگر اهل شام را از شام حرکت دهی، رومیان بر کودکان و زنان آنها یورش میآورند، و اگر اهل یمن را از یمن فراخوانی، مردم حبشه به آنجا حمله میکنند، و اگر مردم مدینه و مکّه را بسیج نمایی، عربها از اطراف و جوانب این دو شهر میشورند و امنیّت مرکز را مختل مینمایند، و آنگاه کار به جایی میرسد که نگهداری آنچه پشت سر نهادهای، از آنچه رویاروی آن هستی، دشوارتر گردد.
و اگر تو خود با سپاهیان همراهی کنی، عجمها با دیدن تو خواهند گفت: «این مرد عرب است (و یا: همانند پای عرب است) که اگر آن را قطع کنید
1) . نهجالبلاغه، کلام 146، ص 203.
و از جا برکنید، عرب را از بیخ و بن برکندهاید». بنابراین، حضور تو در جنگ انگیزهای میشود تا سختتر یورش آورند و طمعشان بیش از پیش برانگیخته شود، و در نتیجه تو با دست خود آنان را بر خویش شوراندهای و کسانی را هم که قصد کمک به آنان نداشتند، تشویق به یاری آنان مینمایی.
امّا پیشنهاد من این است که مردم این شهرها (شام و یمن و مکّه و مدینه) را در شهرهای خود مستقر نما، و به مردم بصره (که دشمنی در اطراف ندارند،) بنویس که سه گروه شوند؛ گروهی از آنان برای محافظت از شهر و نگهبانی از زنان و کودکان در بصره بمانند، و گروهی دیگر به مراقبت از اهل ذمّه بپردازند و مواظب باشند که آنها پیمانشکنی نکنند، و گروه سوّم به کمک برادران خویش بشتابند و در جبههی جنگ حضور پیدا کنند.»
عمر گفت: آری؛ رأی درست همین است و باید این پیشنهاد عملی گردد.(1)
عبدالرّحمن بن عوف قرشی از صحابه پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) بود و از مهاجرین به حبشه و سپس به مدینه است. او در جنگهای زمان پیامبر حضور داشت. وقتی در سال نهم، پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) به قصد جنگ تبوک از مدینه خارج شد و علی(علیهالسّلام) را در مدینه جانشین خود قرار داد، زبیر را پرچمدار مهاجران و طلحه را بر میمنه و عبدالرّحمن را بر میسره لشکر گماشت. در ماجرای سقیفه از وی جملاتی نقل شده که حاکی از دفاع وی از نامزدی ابوبکر و عمر و علی(علیهالسّلام) برای خلافت است.
عبدالرّحمن که شوهرخواهر عثمان بود، یکی از سرمایهداران معروف
1) . ارشاد مفید، ج 1، ص 209.
قریش و از محتکران بشمار میرفت. در کسب سود و سرمایه آنچنان بود که دربارهی خود میگفت: سنگی را برنمیدارم مگر آنکه میدانم طلا و نقرهای در زیر آن است. عمر- خلیفهی دوّم- عبدالرّحمن را «فرعون امّت» نامیده بود!
یک قلم از ثروت وی را هزار گاو و سههزار گوسفند و صد اسب نوشتهاند. منطقهی جرف مدینه را با بیست گاو آبکش زیر کشت میبرد. او دارای چهار زن بود و هنگامی که مُرد، به هر یک از زنانش هشتادهزار دینار ارثیه رسید و این مبلغ، یکچهارم از یکهشتم ثروت او بود که به زنان وی میرسید. وقتی یکی از زنان خود را در حال بیماری طلاق داد، ارثیهی او را با 83 هزار دینار مصالحه کرد. عبدالرّحمن آنقدر شمش طلا بر جای گذاشت که برای شکستن و تقسیم آن از تبر استفاده شد، چندان که دستهای تبرداران از بسیاریِ کار آبله زد.
وی در سال 32 هجری درگذشت.
سعد بن ابی وقّاص از تیرهی بنیزهره قبیلهی قریش، از اوّلین اسلامآوردگان بود. وی از سوی پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) به فرماندهی سریهی خرّار منصوب شد و با پیروزی برگشت. در ایّام حکومت عمر، فرماندهی جنگ علیه ایرانیان را عهدهدار شد و اکثر قلمرو آنان توسّط وی فتح گردید. بعد از کشته شدن عثمان، از بیعت با علی(علیهالسّلام) امتناع کرد، و پس از روی کار آمدن معاویه، پیشنهاد وی را برای پذیرش پُست نپذیرفت و در خانهای که در ده میلی مدینه داشت، سکنی گزید تا در سال 55 هجری وفات کرد. هنگام مرگ ثروت فراوانی از وی بر جای ماند.
طلحه بن عبیدالله، صحابی شجاع و از مسلمانان اوّلیه بشمار میرود. در جنگ احد شرکت داشت و گفته شده است بیست و چهار زخم برداشت. در جریان انقلاب علیه عثمان، از عوامل اصلی و تحریککننده بشمار میرفت و از اوّلین بیعتکنندگان با علی(علیهالسّلام) بود و در عین حال، از اوّلین پیمانشکنان نیز بود که جنگ جمل را برای مقابله با حکومت علوی راه انداخت. وی در جنگ جمل توسّط مروان- داماد خلیفهی سوّم- که در لشکر جمل حضور داشت، به قتل رسید.
طلحه کاخی در مدینه و کاخی دیگر در کوفه داشت و درآمدش از عراق، روزانه بیش از هزار دینار (به اندازهی دیهی کامل یک انسان) بود و در ناحیهی سراهً درآمدی بیش از این داشت.
زبیر بن عوام، پسرعمّهی رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) و از صحابهی وی میباشد که از مهاجرین به حبشه و سپس به مدینه بشمار میرود و در تمامی جنگهای پیامبر شرکت داشت. وی از جمله کسانی بود که از بیعت با ابوبکر سَر باز زد و در هجوم به خانهی علی(علیهالسّلام) به دفاع از وی پرداخت. در حکومت عمر به سِمَت فرماندهی سپاهی به یاری عمرو بن عاص اعزام شد. او بیش از دیگران در تحریک مردم علیه عثمان نقش داشت و از اوّلین کسانی بود که با علی(علیهالسّلام) بیعت کرد، امّا به دلایلی از رهبران اصلی جنگ جمل شد و بعد از حضور در میدان جنگ، قصد کنارهگیری از معرکه را داشت که با توبیخ فرزندش مواجه گشت و به همین دلیل حملهی شدیدی به لشکر امام کرد و سپس از میدان جنگ فاصله گرفت و در همین
گیرودار توسّط عمر بن جرموز به قتل رسید.
زبیر هنگام مرگ 50 هزار دینار طلا، هزار رأس اسب، هزار غلام، هزار کنیز و باغها و مزارع فراوانی از خود باقی گذاشت.
عثمان بن عفان از سابقین در قبول اسلام بود. وی دو دختر رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) را به ترتیب: رقیّه و پس از وفات وی امّکلثوم را به همسری گرفت، ولی از هیچیک صاحب فرزندی نشد. او جزو نویسندگان پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) بود و در سفر عمر به شام جانشین وی در مدینه شد. از دیدگاه عمر، اگر عثمان به خلافت برگزیده میشد، بنیامیّه را بر مردم مسلّط میکرد و مال خدا را به آنها میبخشید. او در دوران خلافت دوازده سالهی خود، بنیامیّه را بر مردم مسلّط ساخت، بیتالمال را به خویشان بخشید، ابوذر- صحابی معترض را که خواهان برقراری آرمانهای پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) بود- تبعید کرد و تبعیدیهای پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله)- مانند حکم بن العاص پدر مروان- را با احترام به مدینه بازگرداند و در نهایت با قیام مردم علیه وی جان خود را از دست داد.
طبری مینویسد: هنگامی که عمر در بستر مرگ افتاده بود، شش نفر اعضای شورای خلافت را پیش خود فراخواند و در حضور آنان به مقداد بن أسود دستور داد که بعد از دفن من، این شش تن را در خانهای جمع نما تا یک تن را از بین خویش به خلافت برگزینند، و به صهیب گفت:
اقامهی نماز در طول سه روز بر عهدهی توست و در این سه روز، علی، عثمان، زبیر، سعد، عبدالرّحمن، و طلحه را گرد هم میآوری، و فرزندم عبدالله نیز حضور داشته باشد و لکن حقّ رای ندارد. بر بالای سر این شش تن میایستی. اگر پنج تن از آنان در انتخاب خلیفه متّفقالقول شدند و تنها یک تن مخالفت کرد، همانجا سر وی را از تن جدا مینمایی! و اگر چهار تن متّفقالقول بودند و دو تن راه مخالفت پیمودند، آن دو را به قتل میرسانی! و اگر دو گروه شدند که سه تن فردی را انتخاب کردند و سه تن دیگر نیز شخص دیگری را به خلافت انتخاب کردند، باید حکمیّت فرزندم عبدالله را بپذیرند و نظر هر گروهی که وی انتخاب کرد، ملاک تصمیمگیری باشد؛ و اگر به حکمیّت عبدالله راضی نشدند، خلیفه از گروهی انتخاب گردد که عبدالرّحمن بن عوف در آن گروه قرار دارد، و در صورتی که سه تن دیگر که در گروه مقابل قرار دارند، به این شیوه معترض بودند، بلادرنگ کشته شوند!(1)
عمدهی اشکالاتی که بر عثمان وارد میکردند، عبارت بود از:
در طبقات کبری نقل شده است که روزی که عثمان کشته شد، مبلغ سهمیلیون و صد و پنجاههزار درهم و صد و پنجاههزار دینار وجه نقد در نزد صندوقدار وی موجود بود، و البتّه ارزش مزارع و زمینها و چهارپایانش بسیار بیشتر از پول نقد وی تخمین زده شده است.(2)
وی که عموی عثمان و پدر مروان بود، در زمان پیامبر اکرم(صلّیاللهعلیهوآله) تبعید شده بود، و ابوبکر و عمر نیز جرأت شکستن حکم پیامبر را به خود نداده بودند؛ امّا عثمان وی را به مدینه بازگرداند و مبلغ فراوانی پول نیز از بیتالمال به وی بخشید و او را مسئول زکات قبیلهی قضاعه نمود و بعد از اینکه سیهزار درهم زکات جمعآوری شد، همه را به وی بخشید!(1)
بعد از فتح افریقا، غنایم فراوانی نصیب مسلمانان شد و رقم وجوه نقد به دومیلیون و پانصدهزار دینار رسید. عثمان دستور داد خمس غنایم به مروان بخشیده شود.(2)
همچنین فدک که در زمان پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) به فاطمهی زهرا(سلامالله علیها) بخشیده شده بود و در زمان ابوبکر با بهانهای واهی از دست ایشان خارج گشت، توسّط عثمان به مروان بخشیده شد و تا زمان عمر بن عبدالعزیز در خاندان مروان باقی ماند.(3)
بازار مدینه که توسّط پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) وقف مسلمین شده بود، توسّط عثمان به پسرعمویش حارث بن حکم- برادر مروان- بخشیده شد.(4)
عثمان دختر خود را به عقد عبدالله بن خالد درآورد و ششصدهزار درهم به وی بخشید، و به استاندار بصره دستور داد که این مبلغ را از بیتالمال بصره پرداخت نماید.(5)
سعید بن عاص که از خویشاوندان نزدیک عثمان بود، مبلغ صدهزار درهم پاداش دریافت نمود. علی(علیهالسّلام)، زبیر، طلحه، سعد و عبدالرّحمن
در این باره به عثمان اعتراض کردند و او در پاسخ گفت: من صلهرحم کردم و حقّ خویشاوندی را ادا نمودم! به وی گفتند: مگر ابوبکر و عمر خویشاوند و فامیل نداشتند؟! پاسخ داد: آن دو معتقد بودند که باید نزدیکانشان را از چنین موهبتهایی محروم نمایند؛ امّا من معتقدم که باید نزدیکان از این بخششها بهرهمند باشند!(1)
مروان بن حکم مهمترین مشاور عثمان بشمار میرفت. عمر- فرزند ابوسفیان- به فرمانداری مشکان منصوب شد. حارث- فرزند حکم- فرماندار مداین گشت. ولید بن عقبه که بصراحت از طرف پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) اهل جهنم معرّفی شده بود، والی کوفه شد. عبدالله بن أبیسرح به استانداری مصر برگزیده شد. عبدالله بن عامر نیز مقام استانداری بصره را بدست آورد، و معاویه نیز در شام حکومتی همانند پادشاهان روم و ایران بنا نهاده بود! همهی این افراد کسانی بودند که زمان پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) سوابق بسیار منفی داشتند و مسلمانان صدر اسلام بخوبی از فسق و فساد آنان مطّلع بودند.
شراب خوردن ولید- والی کوفه- و نماز خواندن وی در حال مستی، به طریق شرعی اثبات شد؛ امّا عثمان از جاری شدن حد دربارهی ولید ممانعت به عمل آورد و در نهایت، با اصرار امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) و با دست وی حد جاری شد.(2)
عبیدالله- فرزند عمر- به بهانهی اینکه هرمزان دستور قتل عمر را به ابولؤلؤداده است، وی را به قتل رساند و همچنین همسر و دختر ابولؤلؤ را نیز کشت. وقتی از عثمان خواسته شد که فرزند عمر را قصاص نماید، زیر بار نرفت و خود را ولیّ دم مقتولین دانست که حقّ عفو دارد!(3)
تبعید ابوذر به شام و سپس به ربذه.
ضرب و جرح عمّار یاسر.
مضروب ساختن عبدالله بن مسعود و ممنوعالخروج کردن وی از مدینه.
تبعید عبدالرّحمن بن حنبل به منطقهی خیبر و تبعید عامر بن قیس به شام.
تبعید 9 تن از بزرگان کوفه به شام، از جمله مالک اشتر، کمیل و صعصعه.
در کتاب الامامهً و السّیاسهً نامهای از طلحه خطاب به مردم مصر نقل شده که حاکی از شدّت مخالفت وی با عثمان و تحریک مردم به شورش علیه وی میباشد.(1)
و در کتب تاریخی نقل شده است که در بین اصحاب پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) هیچکس به اندازهی طلحه بر علیه عثمان تلاش و کوشش نمیکرد.(2)
همچنین در کتاب الفتوح، مشاجرهی بین زبیر و عثمان نقل شده که بسیار طولانی است و روشن میکند که زبیر نیز از عوامل اصلی تحریک مردم علیه عثمان بوده است.(3)
امّا تحریک مردم توسّط عایشه از بدیهیّات تاریخ میباشد و اغلب مورّخین شواهدی را بر این امر نقل کردهاند. جریان نشان دادن پیراهن و کفشهای پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) به مردم و فریاد برآوردن عایشه که ای مردم،
هنوز پیراهن و کفش پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) کهنه نشده که عثمان سنّت وی را تغییر داده است، در بیشتر کتابهای تاریخی ثبت شده است.(1)
پس از وفات پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) انصار در سقیفهی بنیساعده، که محلّی برای اجتماع و سخنرانی بود، گرد آمدند. سعد بن عباده برای انصار سخنرانی کرد و آنها را ستود و برای بدست گرفتن خلافت، تحریکشان کرد و آنان را چنین مورد خطاب قرار داد: ای انصار، سابقهای که شما در اسلام دارید، هیچ قبیلهای از عرب ندارد، پیامبر خدا(صلّیاللهعلیهوآله) ده سال و اندی در مکّه، مردم را به عبادت خدا دعوت کرد و جز اندکی به او ایمان نیاوردند. آن تعداد اندک قادر به یاریاش نبودند و نمیتوانستند مشکلی را از رسول خدا رفع کنند. خداوند این فضیلت را نصیب شما کرده و این کرامت را به شما ارزانی داشت، و ایمان و اقرار به دین خود را روزی شما گردانید.
شما در برابر مخالفان پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) سختگیرترین و بر علیه دشمنانش سرسختترین افراد بودید. سرانجام همهی مخالفان پیامبر، فرمانبر وی شدند و شمشیر شما عرب را به زانو درآورد. خداوند وعدهی خود را دربارهی پیامبر به انجام رسانید و او را از دنیا به آخرت کوچ داد؛ در حالی که از همهی شما راضی و خشنود بود، بنابراین خود را آمادهی عهدهدار شدن امر خلافت سازید؛ زیرا شما سزاوارترین افراد به این امر هستید.
انصار در پاسخ سعد بن عباده گفتند: اگر موافقت کنی و آماده باشی، ما امر خلافت را به تو واگذار میکنیم.
1) . تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 175؛ الجمل، ص 147؛ شرح ابن ابیالحدید، ج3، ص 9.
خبر این جریان، به ابوبکر و عمر رسید. شتابان به سقیفهی بنیساعده آمدند. ابوبکر انصار حاضر در سقیفه را مورد خطاب قرار داد و چنین گفت: آیا شما نمیدانید که ما مهاجران اوّلین افرادی هستیم که اسلام آوردیم؟ ما فامیل، عشیره و قبیلهی پیامبریم. شما به دستور کتاب خدا برادر دینی ما، یاور دین و مشاور رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) بودید. شما در ایثار و فداکاری ما را بر خود مقدّم داشتید و خشنودترین افراد در برابر قضای الهی، و در برابر برادران دینی خود تسلیم فرمان خداوندی بودید، حال چنین نباشید که دین خدا بدست شما نقض شود.
من شما را برای بیعت با ابوعبیده و عمر دعوت میکنم. هر دو شایستگی خلافت را دارند و آن دو را برای عهدهداری این امر میپسندم.
در برابر این پیشنهاد ابوبکر، ابوعبیده و عمر به اتّفاق گفتند: ما هیچ فردی را در پذیرش امر خلافت به لیاقت و شایستگی تو نمیدانیم. زیرا تو یار غار پیامبری، و رسول خدا برای ادای نماز تو را به مسجد فرستاد. بنابراین تو از هر کسی به خلافت و جانشینی سزاوارتری. انصار نیز در پاسخ ابوبکر چنین اظهار داشتند: ما یاران پیامبریم. به او ایمان آوردیم و خانهی خود را که مدینه باشد، مرکز ایمان قرار دادیم. خداوند تعالی جز در دیار ما آشکارا مورد پرستش قرار نگرفت، ایمان جز به وسیلهی شمشیرهای ما شناخته نشد و نماز جماعت جز در مساجد ما برپا نگردید. با این وصف، کسی جز از میان ما شایستهی خلافت نخواهد بود، و اگر آنچه را که گفتیم، نپذیرید، از ما انصار یک امیر و از مهاجرین نیز یک امیر تعیین شود.
در این هنگام، عمر فریاد برداشت که این غیرممکن است و دو شمشیر در یک غلاف روا نیست. در حالی که مهاجران در میان ما هستند، قوم عرب فرمانروایی شما را نمیپذیرند.
حباب بن منذر در جواب عمر گفت: به خدا سوگند ما انصار در امر
خلافت از شما سزاوارتریم؛ زیرا آنها که دیانت اسلام را نداشتند، با شمشیر ما دین را پذیرفتند، و اگر شما مهاجران این حقیقت را نپذیرید، از دیار خود آوارهتان خواهیم کرد. ما همواره به منزلهی درختان خرمای پرثمری تکیهگاه شما بودهایم، و اگر بخواهید چنین رفتار کنید، خرما به شما نخواهد رسید، و هر کس آنچه را که گفتم قبول نکند، با همین شمشیرم ادبش میکنم.
امّا اختلاف میان انصار کفّه را به نفع مهاجران سنگین کرد. یکی از بزرگان قبیلهی خزرج به نام بشر بن سعد خزرجی که نسبت به سعد بن عباده- کاندید خلافت- حسد میورزید و مایل نبود که وی به خلافت رسد، گفت: ما از جهاد و اسلاممان جز رضایت پروردگار را در نظر نداشتیم و مقصدمان امور دنیایی نبوده است، پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) مردی از قریش بود. قوم وی در میراث بردن خلافت از او سزاوارترند. ای گروه انصار، از خدا بترسید و با قریش نزاع نکنید.
پس از این سخنان، ابوبکر بهپاخاست و گفت: با هر یک از این دو نفر (ابو عبیده و عمر) که مایلید، بیعت کنید. ابوعبیده و عمر خطّاب به ابوبکر اظهار داشتند: خلافت را جز تو کسی قبول نخواهد کرد و تو از همه به این امر لایقتری. دستت را برای بیعت با مردم جلو بیاور. ابوبکر دستش را بعنوان رضایت بر این امر گشوده، جلو آورد. ابوعبیده و عمر با او بیعت کردند. سپس بشر بن سعد از قبیلهی خزرج با وی بیعت کرد.(1)
وصیّت ابوبکر برای خلافت عمر:
هنگامی که ابوبکر در حال احتضار بود، عثمان را خواست و به او دستور داد عهدنامهای بنویسد و گفت چنین بنویس: «بسم الله الرّحمن الرّحیم. این
1) . شرح نهجالبلاغه ابنمیثم، ج2، ص 184.
عهد و وصیّتی است که ابوبکر بن ابیقحافه برای مسلمانان مینویسد. امّا بعد» در این هنگام ابوبکر از هوش رفت و عثمان از جانب خود نوشت: «همانا عمر بن خطّاب را بر شما خلیفه ساختم.» ابوبکر به هوش آمد و به عثمان گفت: آنچه نوشتی بخوان، و چون عثمان آن را خواند، ابوبکر تکبیر گفت و شاد شد و گفت: خیال میکنم ترسیدی که من در این بیهوشی بمیرم و مردم در زمینهی انتخاب خلیفه دچار اختلاف گردند. گفت: آری.
ابوبکر گفت: خداوند از سوی اسلام و مسلمانان به تو پاداش دهاد! این نامه را تمام کن. عثمان گفت: چه چیزی بنویسم؟
گفت: بنویس «ابوبکر این وصیّت را در حالی که رأی و اندیشهی خود را به کار گرفته، املاء میکند و او چنین میاندیشد که کار خلافت اصلاح نمیشود مگر همانگونه که آغاز آن اصلاح شد، و کار خلافت را کسی نمیتواند بر دوش کشد مگر آنکه از همهی اعراب برتر و خویشتندارتر باشد، به هنگام سختی از همگان سختکوشتر و به هنگام نرمی از همگان نرمتر و به اندیشهی خردمندان داناتر باشد، بر همهی کارها توانا و از حد هیچ چیز تجاوز نکند و قصور نداشته باشد، و مراقب آنچه ممکن است پیش آید، باشد و از آن حذر کند.»
با پایان یافتن وصیّت، ابوبکر دستور داد متن آن برای مردم خوانده شود.(1)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در توصیف شور و هیجان و اصرار مردم بر بیعت میفرماید:
1) . شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج 1، ص 163 و 165.
«مردم بر سر من هجوم آوردند، همانند شتران تشنهکامی که به آب برسند؛ شترانی که ساربان، مهار از سر و زانوبند از پایشان گشوده باشد. چنان فشار میآوردند که گمان کردم مرا خواهند کشت، یا بعضی به وسیلهی بعضی دیگر از میان خواهند رفت و پایمال خواهند شد».(1)
و در جایی دیگر میفرماید:
«همچون شتران و گوسفندان که به فرزندان خود روی آورند، به سوی من روی آوردید. پیوسته میگفتید: بیعت بیعت. من دستم را میبستم و شما آن را میگشودید. من آن را از شما برمیگرفتم، شما به سوی خود میکشیدید.»(2)
هنگامی که مردم از حضرت پذیرش خلافت را درخواست میکردند، خطاب به آنان فرمود:
«مرا رها کنید و دیگری را طلب کنید؛ زیرا ما به استقبال چیزی میرویم که چهرههای مختلف و جهات گوناگونی دارد. دلها بر این امر استوار و عقلها ثابت نمیماند. چهرهی افق حقیقت را ابرهای تیرهی فساد گرفته و راه مستقیم حقناشناس مانده است.
آگاه باشید، اگر دعوت شما را اجابت کنم، طبق آنچه خود میدانم با شما رفتار میکنم، و به سخن این و آن و سرزنش سرزنشکنندگان گوش فرانخواهم داد. اگر مرا رها کنید من همچون یکی از شما هستم. شاید من شنواتر و مطیعتر از شما نسبت به رئیس حکومت باشم، و در چنان حالی من وزیر و مشاورتان باشم، بهتر از آن است که امیر و رهبرتان گردم».(3)
عبدالله بن عمر- فرزند خلیفهی دوّم- ده سال قبل از هجرت به دنیا آمد و در طول زندگی خویش کار چشمگیری انجام نداد. در مجموع، از لحاظ شخصیّتی فرد ضعیفی بشمار میرفت؛ پشت سر هر امیری نماز میخواند و شعارش این بود که در فتنهها دست به شمشیر نمیبرم؛ امّا هر امیری که غلبه کند و پیروز باشد، میتوان پشت سر وی نماز خواند! او حتّی پشت سر حجّاج نیز نماز خواند.
از جمله شعارهای معروف وی این بود که من از کسی چیزی درخواست نمیکنم؛ امّا هر کس چیزی به من بدهد، میپذیرم و رزق الهی را رد نمیکنم! و به همین دلیل بود که از معاویه و یزید و... نیز هدیه دریافت میکرد و محذوری در چنین موارد نداشت.
او با امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بیعت نکرد و بهانهی وی این بود که من باید آخرین فرد بیعتکننده باشم، و حتّی به امام(علیهالسّلام) خبر آوردند که وی به مکّه رفته و درصدد ایجاد فتنه بر علیه حکومت برآمده است. حضرت که از ضعف شخصیّتی وی اطّلاع کامل داشت، با بیاعتنایی از کنار این خبر گذشت.(1)
نکتهی جالب این که همین عبدالله بن عمر پس از شهادت علی(علیهالسّلام) با روی گشاده با معاویه بیعت کرد و حکومت وی را به رسمیّت شناخت، هنگامی که معاویه برای فرزندش یزید بیعت میگرفت، عبدالله به جرگهی مخالفان پیوست؛ امّا معاویه به فرزندش توصیه کرد که با عبدالله مدارا کند؛ زیرا در مواقع لازم حمایت وی کارساز خواهد شد.
هنگامی که امام حسین(علیهالسّلام) به مقابله با یزید برخاست، عبدالله بن عمر نیز که ابتدا از مخالفین یزید بود، در مکّه به حضور حضرت حسین(علیهالسّلام)
1) . شرح ابن ابیالحدید، ج 4، ص 11.
رسید و وی را به بیعت و سازش با یزید دعوت نمود، و حتّی امام را از عواقب ریخته شدن خون مسلمانان ترساند! او به امام چنین گفت: یا ابا عبدالله! چون مردم با این مرد بیعت کردهاند و درهم و دینار نیز در دست اوست، قهراً به او روی خواهند آورد و با سابقهی دشمنیای که این خاندان با شما دارد، میترسم در صورت مخالفت با وی کشته شوی و گروهی از مسلمانان نیز قربانی این راه شوند؛ و من از رسولخدا(صلّیاللهعلیهوآله) شنیدم که میفرمود: «حسین کشته خواهد شد و اگر مردم دست از یاری و نصرت وی بردارند، به ذلّت و خواری مبتلا خواهند گردید.» لذا پیشنهاد من این است که مانند همهی مردم راه بیعت و صلح را در پیش گیری و از ریخته شدن خون مسلمانان بترسی!(1)
امام(علیهالسّلام) به او فرمود: از خدا بترس و دست از نصرت و یاری ما برمدار!
عبدالله نیز در پاسخ گفت: دوست دارم در هنگام خداحافظی اجازه دهید آن قسمت از بدن شما را که رسولالله(صلّیاللهعلیهوآله) مکرّر میبوسید من هم ببوسم؛ و در حالی که سینهی امام را میبوسید، گفت: یا ابا عبدالله تو را به خدا میسپارم و با تو خداحافظی میکنم؛ زیرا تو در این سفر کشته خواهی شد.(2)
عبدالله پس از بازگشت به مدینه، طیّ نامهای که به یزید نوشت، خلافت وی را با جان و دل پذیرفت و در این بیعت آنچنان قرص و محکم ایستاد که وقتی مردم مدینه بعد از شهادت امام حسین(علیهالسّلام) بر علیه یزید شوریدند و استاندار وی را از شهر اخراج کردند، عبدالله بن عمر اقوام و عشیره و فرزندان خود را جمع کرد و طیّ سخنانی که به پشتیبانی از حکومت یزید
ایراد کرد چنین گفت: من از رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) شنیدم که میفرمود: در روز قیامت برای هر فرد پیمانشکن پرچمی برافراشته خواهد شد که معرّف پیمانشکنی او گردد؛ و من خیانت و پیمانشکنیای بالاتر از این نمیدانم که با کسی بیعت کنند و سپس به جنگ او برخیزند؛ و لذا اگر بدانم هر یک از شما دست از بیعت یزید برداشته و از مخالفین او حمایت کردهاید، رابطهی من با او قطع خواهد گردید!(1)
پس از یزید، آنگاه که عبدالملک مروان به خلافت رسید، برای سرکوبی ابن زبیر، حجّاج بن یوسف را به مکّه اعزام کرد. حجّاج وارد مدینه شد. عبدالله بن عمر شبانه برای بیعت به سراغ حجّاج رفت و گفت: امیر، دستت را بده تا برای خلیفه بیعت کنم! حجّاج سؤال کرد: این عجله برای چیست؟ میتوانستی این بیعت را به فردا موکول کنی؟ عبدالله گفت: چون از رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) شنیدم که فرمود: «هر کس بمیرد، در حالی که امام و پیشوایی نداشته باشد، مانند مردن زمان جاهلیّت مرده است»، ترسیدم که شبهنگام مرگم فرا رسد و در اثر نداشتن امام، مشمول گفتار پیامبر شده و از مردگان جاهلیّت محسوب شوم! چون گفتار عبدالله بن عمر به اینجا رسید، حجّاج پای خود را از لحاف بیرون آورد و گفت: بیا به جای دست، با پایم بیعت کن!(2)
و این است معنی همان جملهای که عبدالله بن عمر از رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) نقل کرد که خودداری از نصرت و یاری حسین، موجب ذلّت و زبونی خواهد گردید!
سعد بن ابیوقّاص از صحابهی رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) و جزو رزمندگان بدر و احد است و فاتح عراق و مداین و قادسیه بوده؛ به همین دلیل وی را «فارِسِ اسلام» (قهرمان اسلام) میگفتند. کوفه توسّط وی بنا نهاده شد. زمینهای آن را بین قبایل مختلف تقسیم کرد و خود خانهی بزرگی در آن بنا نهاد. به سرعت قبایل دیگر هم شروع به ساختن خانه در آن کردند و کوفه تبدیل به شهر شد و شخص سعد در دورهی عمر استانداری آن را بر عهده گرفت. بعد از مدّتی به دلیل شکایت مردم عزل شد، تا اینکه در دورهی عثمان نیز مجدّد به استانداری کوفه منصوب و سپس عزل گشت. پس از آن به مدینه بازگشت و از جنگ و سیاست کنارهگیری نمود و در اطراف مدینه خانهی بسیار مجلّلی برای خویش ساخت و تا آخر عمر در آن به خوشگذرانی و راحتطلبی گذراند. اهل سنّت او را از عشرهی مبشره میدانند. سعد بن ابی وقّاص از جملهی شش نفری است که خلیفهی دوّم برای شورا و تعیین خلیفه معیّن کرد و او نیز رأی خویش را به عبدالرّحمن بن عوف داد. بعد از کشته شدن عثمان و بیعت همگانی مردم با امیرالمؤمنین(علیهالسّلام)، از بیعت با آن حضرت امتناع کرد و در عین حال به حضرت اطمینان خاطر داد که شرّی از طرف وی متوجّه ایشان نخواهد شد. امام نیز پذیرفت و اصراری بر بیعت کردن ننمود.
اسامه بن زید، فرزند همان زید میباشد که توسّط پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) از قید بردگی آزاد شد و سپس بعنوان پسرخواندهی پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) نامیده شد، و آیاتی از قرآن که درصدد نفی احکام پسرخواندگی میباشد، مربوط
به همین زید است.
مادر اسامه، امّ ایمن است که از خدمتگزاران صادق و خالص پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) و حضرت زهرا (علیهاالسّلام) بوده است.
اسامه در 18 سالگی از طرف رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) به فرماندهی لشکری بزرگ که ابوبکر و عمر نیز جزو آن بودند، منصوب شد. این لشکر در روزهای واپسین زندگی پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) تجهیز شد و کسانی که از لشکر اسامه تخلّف نمودند، مورد لعن آن حضرت(صلّیاللهعلیهوآله) قرار گرفتند. پس از ارتحال رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) و استقرار حاکمیّت خلیفهی اوّل، ابوبکر در نامهای که به اسامه نوشت، خود را بعنوان خلیفهی پیامبر و کسی که از طرف مردم به این مسئولیّت انتخاب شده است، معرّفی کرد و از وی درخواست نمود که به همراه لشکر خویش به مدینه بازگردد؛ امّا اسامه در پاسخ تندی که به ابوبکر داد، نوشت:
«از اسامه کارگزار رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) برای نبرد شام- به ابوبکر، فرزند ابی قحافه:
امّا بعد؛ نامهای از جانب تو بدست من رسید که ابتدای آن با انتهای آن سازگار نبود. در آغاز نامه نوشتهای که تو جانشین رسولالله هستی، و در پایان تصریح کردهای که مسلمانان جمع شده و تو را به زمامداری خویش انتخاب کردهاند و خشنود از این انتخاب هستند. امّا بدان که به خدا سوگند، من و جماعتی از مسلمانان که همراه من میباشند، به این انتخاب راضی نبوده و تو را به زمامداری خویش برنگزیدهایم، و بهتر است هر چه سریعتر حق را به صاحب اصلی آن بازگردانده و خلافت را به اهل آن بسپاری، که آنان شایستهتر و اولیتر از تو به این امر میباشند، و بخوبی میدانی که رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) در روز غدیر چه سخنانی را دربارهی علی بر زبان آورد، و هنوز زمان زیادی از آن عهدی که رسولالله گرفتند، نگذشته است
تا به بوتهی فراموشی سپرده شود. بنابراین، بهتر است موقعیّت خویش را بشناسی و از مخالفت با خدا و رسولش اجتناب نمایی، و کسی را که رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) بعنوان جانشین خویش بر تو و همکار تو معرّفی کرده بود، معصیت ننمایی.
تذّکر این نکته را هم ضروری میدانم که پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) در حالی از دنیا رفت که مرا از فرماندهی لشکری که شما هم جزو آن بودید، عزل نکرده بود، و اکنون نیز شما تحت امر من میباشید و بدون اجازهی من لشکر را ترک کرده و به مدینه برگشتهاید!(1)
اسامه در زمان خلفا بسیار محترم بود و مقرّری او از بیتالمال در زمان خلیفهی دوّم پنجهزار بود؛ در حالی که همان موقع دریافتی فرزند خلیفهی دوّم دوهزار بود.(2)
اسامه در هنگام بیعت مردم با امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) حاضر به بیعت نشد و عذرهایی را مطرح کرد. در دورهی خلافت علی(علیهالسّلام) کسی را پیش حضرت فرستاد که: سهم مرا از بیتالمال پرداخت نما! به خدا سوگند میدانی که اگر به کام شیر هم میرفتی، من همراهت بودم. حضرت در پاسخ فرمود: إنّ هذا المال لمن جاهد علیه، و لکنّ لی مالاً بالمدینة فأصب منه ما شئت؛ این مال متعلّق به کسانی است که برای آن جهاد کردهاند؛ ولی من در مدینه اموالی دارم که میتوانی از آن هر چه خواستی، برداری.(3)
طبق نقلی که از امام باقر(علیهالسّلام) رسیده است، وی در اواخر عمر خویش توبه کرد و به همین دلیل امام(علیهالسّلام) فرمودند: در مورد وی جز خیر، مطلب دیگری گفته نشود.(4)
امام مجتبی(علیهالسّلام) در تشییع جنازهی وی حاضر شد و پارچهی گرانقیمتی را برای کفن وی اختصاص داد.(1)
ابن شهرآشوب جریان آمدن عقیل به خدمت امام(علیهالسّلام) را اینگونه نقل میکند:
عقیل خدمت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) رسید و حضرت به فرزندش امام مجتبی(علیهالسّلام) فرمود: برای عمویت لباسی تهیّه کن. ایشان نیز پیراهنی و قبایی برای عقیل فراهم کرد؛ تا اینکه هنگام صرف غذا رسید. عقیل بر سر سفره جز نان و نمک چیز دیگری مشاهده نکرد و با تعجّب گفت: غیر از آنچه که میبینم، چیز دیگری نیست؟ حضرت فرمود: أو لیس هذا من نعمة الله؟ فله الحمد کثیراً؛ آیا این از نعمتهای الهی نیست؟ خدا را فراوان بر این نعمت سپاسگزاری میکنیم.
عقیل گفت: بدهی من فراوان است. مساعدت نما آن را پرداخت نمایم، و کار مرا به سرعت راه بینداز تا هر چه زودتر برگردم! حضرت فرمود: چه مقدار بدهی داری؟ گفت: صدهزار درهم!
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) فرمود: والله ما هی عندی ولا أملکها ولکن أصبر حتّی یخرج عطای فأواسیکه ولو لا أنّه لا بدّ للعیال من شیءٍ لأعطیتک کلّه؛ به خدا سوگند این مقدار ندارم که به تو دهم. امّا چند روزی صبر کن تا نوبت تقسیم بیتالمال برسد و من سهم خویش را از بیتالمال بگیرم و مقداری از آن را تقدیم تو کنم؛ و اگر حقّ خانواده نبود، همهی آن را به تو میدادم.
عقیل گفت: بیتالمال در اختیار توست و تو مرا به سهم خویش حواله میدهی؟ مگر سهم تو چقدر است که مرا به آن دلخوش مینمایی؟ اگر همهی
1) . کافی، ج 3، ص 149.
آن را به من بدهی، کدام مشکل من حل میشود؟!
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) فرمود: ما أنا وأنت فیه إلّا بمنزلة رجلٍ من المسلمین؛ حقّ من و تو در بیتالمال همانند بقیّهی مسلمانان میباشد.
در این هنگام که حضرت با عقیل سخن میگفت، صندوقهای تجّار کوفه قابل مشاهده بود، حضرت رو به عقیل کرد و فرمود: إن أبیت یا أبا یزید ما أقول فانزل إلی بعض هذه الصّنادیق فأکسر أقفاله وخذ ما فیه؛ حال که به سهم من قانع نیستی، برخیز و قفل این صندوقها را باز کن و هر آنچه در آنهاست، برای خود بردار!
عقیل پرسید: در این صندوقها چیست و متعلّق به چه کسانی میباشد؟ حضرت فرمود: اموال تاجران در این صندوقهاست. عقیل با تعجّب گفت: به من میگویی به اموال مسلمانانی که به خدا توکّل کرده و اموال خود را گذاشته و رفتهاند، دستبرد زنم و قفلهایشان را باز نمایم؟
حضرت فرمود: أتأمرنی أن أفتح بیت مال المسلمین فأعطیک أموالهم وقد توکّلوا علی الله وأقفلوا علیها؛ آیا تو نیز از من میخواهی درِ بیتالمال مسلمین را باز نمایم و اموال آنان را به تو ببخشم، در حالی که آنان به خدا توکّل کرده و بر بیتالمال قفل نهادهاند (و کلید آن را به من سپردهاند)؟
حضرت در ادامه فرمودند: وإن شئت أخذت سیفک وأخذت سیفی وخرجنا جمیعاً إلی الحیرة فإنّ بها تجّاراً میاسیر فدخلنا علی بعضهم فأخذنا ماله؛ اگر میخواهی، شمشیر خود را بردار و من نیز شمشیر خود را بردارم و به سمت حیره حرکت کنیم و راه را بر تجّاری که از آن مسیر عبور میکنند، ببندیم و اموال بعضی از آنان را غارت نماییم!
عقیل با شگفتی اظهار کرد: مگر من برای سرقت نزد تو آمدهام؟
حضرت فرمود: تسرق من واحد خیر من أن تسرق من المسلمین جمیعاً؛ سرقت از یک مسلمان، بهتر است از اینکه از جمیع مسلمانان سرقت کرده باشی!(1)
1) . مناقب ابن شهرآشوب، ج2، ص108.
ابوذر- صحابی معروف رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله)- با صراحت لهجهای که مختصّ وی بود، از خلیفهی سوّم انتقاد میکرد و به بخششهای وی از بیتالمال و اسراف و تبذیری که در اموال مسلمین انجام میگرفت، معترض بود؛ تا آنجا که عرصه بر عثمان تنگ شد و تصمیم به تبعید ابوذر به شام گرفت، شاید که معاویه از عهدهی وی برآید و از گزند زبان حقگوی وی در امان بماند.
ابوذر با ورود به شام و مشاهدهی دستگاه سلطنتی معاویه، آرام ننشست و به افشاگریهای خویش ادامه داد و مبارزهای جدّی و خستگیناپذیر را با معاویه شروع کرد؛ تا آنجا که مشاوران معاویه از نفوذ کلام ابوذر نگران شده و او را از عواقب حضور ابوذر در شام آگاه ساختند. معاویه از راه تطمیع وارد شد و با فرستادن هدایا، سعی در جذب ابوذر به دستگاه خویش نمود. امّا این راه نتیجهای نداشت و بناچار از راه تهدید و حبس وارد شد. ابوذر با قامت استوار ایستادگی کرد؛ تا آنجا که معاویه طیّ نامهای به اطّلاع عثمان رساند که اگر شام را میخواهی، باید هر چه زودتر ابوذر را به منطقهی دیگری اعزام نمایی. به دستور عثمان، ابوذر بر شتری چموش سوار و با بدترین شکل به مدینه اعزام شد، بهگونهای که پاهایش زخمی شد. بعد از رسیدن به مدینه، با حکم خلیفه به بیابان ربذه تبعید گردید و در همانجا در سال هشتم خلافت عثمان وفات کرد.
عبدالله بن مسعود از اصحاب بزرگ رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) بود و از کاتبان وحی بشمار میرفت. او هنگامی که ولید از طرف خلیفهی سوّم به
استانداری کوفه منصوب شد، مسئولیّت بیتالمال کوفه را بر عهده داشت. ولید مبلغی پول بعنوان قرض از وی گرفت. پس از مدّتی، عبدالله درخواست استرداد پول را نمود. ولید نامهای به عثمان نوشت و از این رفتار عبدالله شکایت کرد. عثمان نیز طیّ نامهای به عبدالله نوشت: تو نگهبان اموال ما هستی. مزاحم ولید نباش! عبدالله کلیدهای بیتالمال را به نزد ولید پرتاب کرد و گفت: من فکر میکردم که تا امروز نگهبان اموال مسلمانان هستم؛ امّا اگر بناست نگهبان اموال بنیامیّه باشم، چنین مسئولیّتی را نمیخواهم و به آن نیازی ندارم.
عبدالله بن مسعود با مشاهدهی بیتقواییهای ولید، و همچنین بذل و بخششهای عثمان، زبان به اعتراض و انتقاد گشود و در بین مردم کوفه به افشاگری پرداخت؛ تا آنجا که ولید طیّ نامهای به عثمان، خطر عبدالله را به وی گوشزد نمود و درخواست فراخوانی وی به مدینه را کرد. عثمان نیز همین کار را انجام داد و عبدالله را به مدینه فرا خواند.
عبدالله بن مسعود وارد مدینه شد و بهشدّت مورد اهانت عثمان قرار گرفت و به دستور وی از مسجد اخراج و تحت شدیدترین ضربات قرار گرفت، تا آنجا که دندههای سینهاش شکست و مدّتها در منزل بستری گشت تا اینکه از دنیا رفت.
عایشه، دختر ابوبکر و همسر رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله)، بعد از ارتحال پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) نقشی بسیار فعّال در امور سیاسی داشت و عداوت خاصّ وی با اهلبیت(علیهالسّلام) برای همگان روشن بود. عایشه از مخالفین شدید عثمان بود و مردم را تشویق به قتل عثمان میکرد و جملهی اقتلوا نعثلا (این پیرمرد یهودی را بکشید) از وی بسیار مشهور است. عایشه فکر میکرد پس از عثمان، خلافت به طلحه خواهد رسید و برای همین، تلاش زیادی برای
نابودی عثمان کرد. در هنگام قتل عثمان، وی در مکّه بود و به محض شنیدن خبر، عازم مدینه شد؛ امّا وقتی در میان راه خبر خلافت علی(علیهالسّلام) را شنید، با اظهار تأسّف شدید به طرف مکّه بازگشت و بساط عزاداری برای عثمان را در مکّه فراهم نمود و در توجیه رفتار متناقض خویش گفت: عثمان توبه کرده بود و علیبن ابیطالب و یارانش بدون توجّه به توبهی خلیفه، وی را به قتل رساندهاند! طلحه و زبیر با اطّلاع از مواضع عایشه به مکّه رفتند و همراه وی به طرف بصره حرکت کردند. فرماندهی عالی لشکر بر عهدهی عایشه بود و سخنرانیهای وی در تحریک مردم بسیار مؤثّر میافتاد. هرگاه اختلافی پدید میآمد، حضور عایشه مشکل را حل میکرد. در هنگام جنگ، شتر وی بود که پرچم لشکر بشمار میرفت و همگان بر محور آن میجنگیدند، و لذا امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) ناچار شد دستور کشتن شتر را صادر نماید و با همین اقدام نیز شکست لشکر جمل آغاز شد. بعد از جنگ و به دستور امام(علیهالسّلام) عایشه به مدینه بازگردانده شد و بنا بر سفارش حضرت، احترام وی محفوظ ماند؛ امّا کینهی عایشه نسبت به اهلبیت(علیهالسّلام) عمیقتر از آن بود که با این بزرگواری امام(علیهالسّلام) مقداری کاستی یابد، و متأسّفانه عقدههای فروخوردهی وی در هنگام تشییع جنازهی امام مجتبی(علیهالسّلام) سر باز کرد و به تیراندازی به جنازهی حضرت منجر شد.
جهت آشنایی با این چهرهی مهم و کلیدی، به کتاب «نقش عایشه در تاریخ اسلام» اثر علّامه مرتضی عسکری مراجعه شود.
عثمان بن حنیف از طرف امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) استاندار بصره بود. با نزدیک شدن لشکر جمل به بصره، چندین تن را برای مذاکره با طلحه
و زبیر و عایشه فرستاد؛ امّا نتوانست آنان را از ورود به بصره منصرف نماید، مردم را برای مقابله با لشکر آنان آماده کرد. با ورود لشکر به بصره، درگیریهایی اتّفاق افتاد؛ امّا به دلیل دودستگی بین مردم بصره، عثمان بن حنیف ناچار شد قرارداد صلحی را با لشکر جمل منعقد نماید و منتظر رسیدن امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) باشد. در متن صلحنامه، ادارهی دارالاماره و بیتالمال و مسجد بر عهدهی عثمان بن حنیف بود و لشکریان جمل نیز آزاد بودند که در هر کجای بصره خواستند، رفت و آمد نمایند. متأسّفانه بعد از عقد قرارداد صلح، عثمان بن حنیف به طرفداران خویش دستور خلع سلاح داد و آنان سلاح را بر زمین گذاشتند و همین امر موجب شد که لشکریان جمل شبانه به دارالاماره حمله نمایند و عثمان بن حنیف را دستگیر کرده و تحت شدیدترین شکنجهها قرار دهند، و چون میدانستند که برادر وی - سهل بن حنیف- در مدینه جانشین امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) میباشد و ممکن است در صورت کشته شدن عثمان بن حنیف، به خانوادهی طلحه و زبیر در مدینه آسیب وارد کند، از کشتن عثمان بن حنیف خودداری نمودند و در عین حال، تمام موهای صورت وی را کندند و از شهر بیرونش کردند. وقتی عثمان بن حنیف در ذیقار به خدمت امام(علیهالسّلام) رسید، حضرت با مشاهدهی وی بسیار متأسّف شد و گریه کرد و فرمود: یا عثمان بعثتک شیخا ألحی فردوّک أمرد إلیّ اللّهمّ إنّک تعلم أنّهم اجترءوا علیک و استحلّوا حرماتک اللّهمّ اقتلهم بمن قتلوا من شیعتی و عجّل لهم النّقمة بما صنعوا بخلیفتی؛ ای عثمان، تو را در حالی به بصره فرستادم که پیرمرد بودی، و اکنون با شکنجههایی که بر تو روا داشتهاند، تو را همانند نوجوانی که در صورتش مویی نروییده است، نزد من فرستادهاند!
سپس حضرت چنین دعا کرد: خداوندا! تو میدانی که آنان در برابر تو جرأت گناه یافتند و حرمتهای تو را نادیده گرفتند. پروردگارا! در مقابل قتل
شیعیان من که بدست آنان اتّفاق افتاده است، مرگ را نصیب آنان بفرما، و در برابر رفتاری که با استاندار من داشتند، عذاب خویش را بر آنان هر چه زودتر نازل بفرما.(1)
مسعودی نقل میکند: در روز جنگ جمل، علی(علیهالسّلام) سوار بر مرکب رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) شد و در حالی که سلاحی در دست نداشت، به میدان آمد و با صدای بلند از زبیر خواست که به دیدار وی آید. زبیر در حالی که غرق در سلاح بود، به ملاقات حضرت آمد و امام(علیهالسّلام) از وی پرسید: برای چه منظوری اینجا گرد هم آمدهاید؟ زبیر پاسخ داد: خونخواهی عثمان دلیل قیام ما میباشد.
امام(علیهالسّلام) فرمود: هر کدام از ما که بیشترین سهم را در خون عثمان دارد، خداوند او را بکشد! آیا به یاد داری روزی را که تو همراه رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) بودی و من خدمت ایشان رسیدم، پیامبر با مشاهدهی من متبسّم شد، من نیز خندیدم، تو خطاب به پیامبر گفتی: یا رسولالله، علی دست از غرورش برنمیدارد! و رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) در پاسخ تو گفت: علی مغرور نیست. آیا او را دوست داری؟ و تو گفتی: به خدا قسم او را دوست میدارم. آنگاه رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) فرمود: به خدا قسم روزی خواهد آمد که تو با او خواهی جنگید، در حالی که ستمکار بر او هستی!
زبیر با شنیدن این خاطره، در حالی که شگفتزده شده بود، گفت: استغفرالله. به خدا سوگند اگر این سخن پیامبر را به یاد داشتم، هرگز اقدام به این کار نمیکردم!
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) فرمود: ای زبیر، هماکنون نیز میتوانی برگردی. زبیر
1) . شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج9، ص320؛ الجمل، ص285؛ مروجالذّهب، ج2، ص395.
گفت: اکنون چگونه برگردم، در حالی که دو لشکر حلقهی محاصره را برای همدیگر تنگ کرده و آمادهی رویارویی هستند؟ به خدا سوگند که اکنون بازگشت من ننگی است که با هیچ چیزی شسته نخواهد شد.
امام(علیهالسّلام) فرمود: ای زبیر، اکنون ننگ و عار را پذیرا باش و برگرد، قبل از آنکه عار و نار (آتش جهنّم) را برای خود جمع کرده باشی.
زبیر به طرف لشکر خویش برگشت، در حالی که اشعاری بر زبان داشت که حاکی از ندامت وی و پذیرش عار و ننگ دنیوی بود. عبدالله فرزند زبیر که متوجّه پشیمانی پدر شده بود دست به کار شد و با تمام توان به تحریک پدر پرداخت. وی از زبیر پرسید: ما را رها کرده و به کجا میروی؟ زبیر گفت: ابوالحسن مطلبی را به یاد من آورد که فراموشش کرده بودم. فرزند زبیر پاسخ داد: نه. به خداوند سوگند که تو از ترس شمشیرهای بلند و برّان شجاعان بنیعبدالمطلّب هراسناک شده و قصد فرار داری. زبیر گفت: به خدا سوگند چنین نیست که ترسیده باشم؛ امّا امروز متذکّر مطلبی شدم که گردش روزگار موجب فراموشی آن شده بود. بنابراین من ننگ را بر آتش جهنّم ترجیح میدهم. آیا مرا به ترس متّهم مینمایی و اینگونه سرزنشم میکنی، ای بیپدر؟!
زبیر برای اینکه نشان دهد نترسیده است، نیزهاش را در دست گرفت و به جناح راست لشکر امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) حملهای شدید نمود. حضرت به یارانش فرمود: مراعاتش کنید، که تحریکش کردهاند و هیجانزده شده است.
زبیر در مرحلهی بعد به جناح چپ و بعد از آن به قلب لشکر حمله کرد، و سپس برگشت و به فرزندش گفت: آیا کسی که ترسیده است، میتواند چنین بجنگد؟ و بعد از این گفتوگو، به آرامی از لشکر فاصله گرفت و به سمت وادی السّباع حرکت کرد.(1)
1) . مروج الذّهب، ج 2، ص 401.
ابن ابیالحدید نقل میکند: امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) پرچم را از دست محمّد گرفت و در حالی که آن را در دست چپ داشت و ذوالفقار را در دست راست گرفته بود، به دشمن حمله کرد و در میان لشکر بصره نفوذ نمود. حضرت هنگامی برگشت که شمشیرش خمیده شده بود. آن را بر زانوی خود نهاد و راستش کرد. اصحاب و فرزندان و عمّار یاسر و مالک اشتر به حضرت عرضه داشتند: این کار را به ما واگذار. امّا حضرت هیچ پاسخی نداد و حتّی گوشهچشمی هم به آنان نگاه نکرد، و بلافاصله حملهی مجدّد خود را شروع کرد و در حالی که همانند شیر غرّش میکرد، همهی کسانی را که در مقابلش بودند، پراکنده ساخت. او همچنان چشم به لشکر بصره دوخته بود؛ گویی کسانی را که در اطرافش بودند نمیدید، و هیچ سخنی و پرسشی را جواب نمیداد؛ تا اینکه برگشت و پرچم را به فرزندش محمّد سپرد و برای بار سوّم حمله کرد و خود را به عمق لشکر دشمن رساند. حضرت در حالی که بهشدّت شمشیر میزد، پیشروی میکرد و همهی مردانی که در مقابل او بودند، میگریختند و به سوی راست و چپ پراکنده میشدند؛ تا اینکه زمین از خون کشتهها رنگین شد. امام(علیهالسّلام) برگشت و برای چندمین بار شمشیرش را که خم شده بود، با زانوی مبارک راست نمود. در این هنگام، اصحاب اطراف وی را گرفتند و او را به خدا سوگند دادند که بر جان خویش و بر اسلام ترحّم نما که اگر تو کشته شوی، به دین آسیب وارد میشود. حضرت فرمود: به خدا سوگند جز رضای خداوند و رسیدن به عنایات خاصّ او در آخرت، منظور دیگری ندارم. سپس خطاب به فرزندش محمّد فرمود: فرزندم، اینچنین حمله کن!(1)
مسعودی نیز مینویسد: هنگامی که امام(علیهالسّلام) بعد از چند حملهی
1) . شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج 1، ص 257.
شدید به جمع لشکریان خویش بازگشت، بر اثر شدّت تشنگی آب خواست. برای حضرت عسل و آب آوردند. امام(علیهالسّلام) عسل را چشید و فرمود: این عسل مربوط به منطقهی طائف است و در این شهر چنین عسلی بدست نمیآید! عبدالله بن جعفر که بسیار تعجّب کرده بود، گفت: عجیب است که شرایط سخت جنگ مانع از توجّه شما به چنین مطلب کوچکی نشده است! و حضرت در پاسخ وی فرمود: فرزندم، در سینهی عموی تو برای کوچکترین چیز دنیا جایی وجود ندارد!(1)
شیخ صدوق در کتاب التّوحید جریان سؤال اعرابی از توحید را اینگونه نقل میکند:
یک فرد عرب در روزی که جنگ جمل برپا بود، به خدمت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) آمد و به حضرت عرض کرد: آیا تو میگویی خدا واحد است؟ کسانی که در اطراف امام(علیهالسّلام) بودند، مرد عرب را سرزنش کردند که مگر نمیبینی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) درگیر مسئلهی فوقالعاده مهمّ جنگ است؟ آیا اکنون وقت اینگونه پرسشهاست؟ امّا امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) اطرافیان را از اعتراضی که کرده بودند، منع نمود و به آنان فرمود: دعوه فإنّ الّذی یریده الأعرابی هو الذی نریده من القوم؛ او را آزاد بگذارید. حقیقت سؤال وی همان چیزی است که ما در همین جنگ از این قومی که در برابر ما صفآرایی کردهاند، انتظار داریم و مطالبه مینماییم.
سپس امام(علیهالسّلام) رو به مرد عرب کرد و در پاسخ سؤال وی فرمود:
وقتی گفته میشود خداوند واحد است، کلمهی واحد دارای چهار معنی میباشد، که دو معنی دربارهی خداوند صدق نمیکند و استعمال «واحد» به
1) . مروج الذّهب، ج 2، ص 407.
آن دو معنی دربارهی خداوند جایز نیست؛ و دو معنی دیگر صحیح بوده و دربارهی خداوند صدق میکند. اوّلین مورد از آن دو معنی که در مورد خداوند صحیح نیست، واحد عددی میباشد که در باب اعداد گفته میشود. زیرا ذات خداوند دوّمی ندارد که در باب اعداد وارد شود. شاهد بر غلط بودن این معنی این است که اگر کسی بگوید خداوند سوّمین از سه تا (پدر، پسر، روحالقدس، که در مسیحیّت گفته میشود) میباشد، کافر شده است.
معنی دیگری که باز دربارهی خداوند صدق نمیکند، واحد نوعی میباشد، مانند اینکه گفته میشود: یکی از انسانها، و مقصود از این، نوعِ انسان میباشد (در مقابل نوع دیگری مانند پرندگان و نباتات). جایز نبودن این معنی به دلیل تشبیه خداوند به موجودات دیگر است و شأن خداوند بالاتر از این است که به موجودات تشبیه شود.
امّا اوّلین معنی صحیح واحد که دربارهی خداوند صدق میکند، این است که کسی بگوید: خداوند واحد است و مقصود وی این باشد که خداوند تک است و مشابهی در میان اشیاء و موجودات ندارد. این معنی صحیح بوده و خداوند ما اینگونه است.
و معنی دیگر که آن هم در مورد خداوند صحیح است، این است که خداوند یک معنی واحد بوده و به هیچوجه قابل تقسیم نیست؛ نه در وجود خویش قابل تقسیم است و نه در عقل و خیال آدمی قابل تقسیم میباشد، و این معنی نیز درست بوده و پروردگار ما اینگونه است.(1)
متن کامل اوّلین خطبهی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) در کوفه چنین است:
«امّا بعد؛ ای مردم کوفه، شما در اسلام به فضیلتی دست یافتید که تا
1) . توحید صدوق، ص 83.
هنگامی که وضع خود را دگرگون نکنید، از آن فضیلت برخوردار خواهید بود. من شما را به یاری حق دعوت کردم و شما پذیرفتید و برای مقابله با منکر اقدام نمودید. همانا فضیلت و برتری شما، میان شما و خدایتان است؛ امّا در مورد احکام و تقسیم اموال، شما باید سرمشق دیگرانی باشید که دعوت شما را پذیرفته و به راه و روش شما درآمدهاند. بدانید که ترسناکترین چیزی که از آن بر شما بیم دارم، پیروی از هوای نفس و آرزوهای دور و دراز است. پیروی از هوای نفس، از حق بازمیدارد و آرزوهای طولانی، آخرت را از یاد میبرد. همانا دنیا در حال رفتن است و به مردمان پشت کرده و آخرت در حال آمدن است و به مردم روی آورده است، و برای هر کدام از دنیا و آخرت فرزندانی است. پس بکوشید که از فرزندان آخرت باشید. امروز هنگام عمل است، بدون اینکه حسابی در کار باشد و فردا هنگام حساب است و دیگر مجال عمل وجود ندارد.
حمد و سپاس برای خداوندی است که اولیاء خویش را یاری نمود و دشمن خود را خوار ساخت، و اهل حقّ و صداقت را عزّت بخشید و اهل باطل و پیمانشکنان را پست و زبون ساخت.
شما را به تقوای الهی توصیه میکنم و دعوت مینمایم به اطاعت از آن گروه از اهل بیت پیامبرتان که از خداوند اطاعت میکنند. اطاعت از اهل بیت پیامبر که مطیع فرمان خدا هستند، شایستهتر و سزاوارتر از اطاعت کسانی است که حرام خدا را حلال دانسته و مدّعیان دروغین هستند. آنان در حالی که با فضیلت ما ادّعای فضل دارند، امامت ما را انکار نموده و با حقّ ما مخالفت میکنند و ما را از آن کنار میزنند. بهراستی که طعم تلخ آنچه را که مرتکب شدند، چشیدند و به زودی گمراهی و بدبختی اُخروی را خواهند دید.
بدانید که مردانی از شما از یاری من خودداری کردند، و من از آنان
ناراحتم، آنان را از پیش خود برانید و آنچه را که خوش نمیدارند، به آنان بگویید، تا ناراحت شوند، و بدینگونه حزبالله به هنگام پراکندگی شناخته شود.»(1)
سلیمان بن صرد خزاعی از اصحاب رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) و از یاران وفادار امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) میباشد که تنها نقطهضعفی که از ایشان نقل شده است، عدم حضور وی در جنگ جمل میباشد که با عملکرد بعدی خود آن ضعف را هم جبران نمود. وی در صفّین حضور جدّی داشت و فرماندهی بخش پیادهنظام جناح راست را برعهده گرفته بود، و در جریان بسیار تلخ حکمیّت، مقاومت زیادی به خرج داد و بهشدّت مضروب شد و در همانحال به امام(علیهالسّلام) عرض کرد: اگر یاورانی داشتم، اجازه نمیدادم که حکمیّت به شما تحمیل گردد. بعد از شهادت حضرت، در کنار امام مجتبی(علیهالسّلام) باقی ماند و جزو کسانی بود که بعد از مرگ معاویه به امام حسین(علیهالسّلام) نامه نوشت و حضرت را به کوفه دعوت نمود؛ ولی به دلیل مشکلاتی که پیش آمد؛ نتوانست در کربلا حضور پیدا کند. بعد از جریان کربلا، نهضت بزرگ توّابین را برپا نمود و در همین راه نیز به شهادت رسید.
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) بعد از پایان جنگ جمل و تشریففرمایی به کوفه، با چند تن از بزرگان شهر که از همراهی ایشان در جنگ خودداری کرده بودند، برخوردهایی داشت، که از جملهی آنان سلیمان بن صرد بود.
وقتی سلیمان بن صرد به خدمت امام(علیهالسّلام) رسید، حضرت با وی عتابآلود سخن گفت و فرمود: ارتبت و تربّصت و راوغت و قد کنت من
1) . وقعة صفّین، ص 3.
أوثق النّاس فی نفسی و أسرعهم فیما أظنّ إلی نصرتی فما قعد بک عن أهل بیت نبیّک و ما زهدک فی نصرهم؛ تردید نمودی، متوقّف شدی و به سمت دیگری میل کردی؛ در حالی که گمان میکردم باوفاترینِ مردم برای من تو خواهی بود و قبل از دیگران و شتابانتر از همه به یاری من خواهی آمد. بهراستی، چه عاملی موجب شد که خود را کنار بکشی و اهل بیت پیامبرت را یاری نکنی؟!
سلیمان به حضرت عرض کرد: ای امیرالمؤمنین، از گذشته صرفنظر نما و برای آنچه که تمام شده است، مرا سرزنش نکن. مطمئن باش که من از علاقهمندان و مشتاقان تو هستم و جز در مسیر خیرخواهی تو قدم برنخواهم داشت، و هنوز صحنههای دیگری باقی است، که دوستان تو از دشمنانت متمایز خواهند شد (و در آن صحنهها دوستی خالصانهی من برای شما ثابت خواهد شد).
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) سکوت کرد و سلیمان اندکی نشست و سپس برخاست و سراغ امام مجتبی(علیهالسّلام) که در مسجد نشسته بود، رفت و به ایشان گفت: آیا تعجّب نمیکنی که بشنوی امروز من چه توبیخها و سرزنشها از امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) شنیدم!؟
حضرت مجتبی(علیهالسّلام) فرمودند: کسانی مورد سرزنش و عتاب قرار میگیرند که انتظار مودّت و امید خیرخواهی از آنان میرود.
سلیمان بن صرد اضافه کرد: فتنهها و صحنههای مشکلی در پیش رو داریم که شمشیرها از نیام بیرون کشیده خواهند شد و نیزهها آمادهی پرتاب خواهند گشت، و حضور افرادی مثل من در آن صحنهها ضرورت خواهد داشت، و خیرخواهی مرا در آن صحنهها خواهید دید. گلایهی امروز مرا نیز حمل بر بیمهری نکنید و مرا مورد اتّهام قرار ندهید.
امام مجتبی(علیهالسّلام) فرمود: خدا رحمتت کند! مطمئن باش که تو در نزد ما متّهم نیستی و نظر بدی نسبت به تو وجود ندارد.(1)
1) . وقعة صفّین، ص 6.
یکی از کسانی که به امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) پیشنهاد ابقای معاویه را نمود، مغیرهً بن شعبه بود که به حضرت عرض کرد: شما معاویه را خوب میشناسید، و میدانید که کسانی که قبل از شما بودند او را والی شام کردهاند (یعنی مسئولیّت کارهای معاویه بر عهدهی شما نیست). پیشنهاد من این است که شما او را در ولایت شام ابقا کنید تا اینکه کارهای حکومت سر و سامان بگیرد و بعد از آن میتوانید معاویه را عزل نمایید!
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) فرمودند: أ تضمن لی عمری یا مغیرة فیما بین تولیته إلی خلعه؟!؛ آیا تو میتوانی تضمین نمایی که من بعد از ابقای معاویه زنده بمانم و فرصتی برای خلع وی پیدا کنم؟!
مغیره گفت: من چنین ضمانتی را نمیتوانم بدهم!
حضرت فرمود: لا یسألنی الله عزّ و جلّ عن تولیته علی رجلین من المسلمین لیلة سوداء أبداً: «و ما کنت متّخذ المضلّین عضداً»(1)لکن أبعث إلیه و أدعوه إلی ما فی یدی من الحقّ، فإن أجاب فرجلٌ من المسلمین، له ما لهم و علیه ما علیهم، و إن أبی حاکمته إلی الله؛ «بهگونهای رفتار خواهم کرد که حتّی به اندازهی یک شب تاریک، خداوند از من دربارهی حاکم نمودن معاویه بر دو تن از مسلمانان سؤال نکند «و من هیچگاه گمراهکنندگان را دستیار خود قرار نمیدهم.» در اوّلین فرصت کسی را به نزد معاویه خواهم فرستاد و او را به حقّی که در دست من قرار گرفته است، دعوت خواهم نمود. اگر به دعوت من جواب مثبت داد، با او همانند یکی از مسلمانان رفتار خواهم کرد و اگر زیر بار نرفت و دعوت مرا نپذیرفت، او را به خدا واگذار میکنم و وظیفهی الهی خود را انجام میدهم.»(2)
زیاد بن أبیه، فرزند سمیّه- از زنان بدکارهی عرب- بود، وی مدّتها در بصره کاتب مغیرهً بن شعبه و بعد از آن کاتب عبدالله بن عامر بود. سپس در دوران عبدالله بن عباس کاتب وی شد و مدّتی نیز بعنوان جانشین وی در بصره کار میکرد. وقتی زیاد بن أبیه جانشین ابن عبّاس در بصره بود، اقدام ناشایستی از او سر زد که از طرف امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) مورد توبیخ قرار گرفت.
در سال سی و نهم هجری، بعد از قتل ابن حضرمی در بصره، مردم دچار اختلاف شده بودند و بعضی هم بر ضدّ علی(علیهالسّلام) شورش کردند. در این میان، اهل فارس و کرمان نیز به طمع افتادند که مالیات نپردازند و عاملان خود را اخراج کردند. علی(علیهالسّلام) با نزدیکان خویش مشورت کرد که مردی سیاستمدار و مدبّر و آگاه به اوضاع سیاست و باکفایت انتخاب کنند. ابن عبّاس برای ولایت فارس ابن زیاد را پیشنهاد کرد و جاریهً بن قدامه نیز او را تأیید نمود. لذا امام(علیهالسّلام) زیاد را با تعداد بسیاری نیروی نظامی و با همکاری ابن عبّاس به فارس فرستاد. ابن زیاد در این مأموریّت بسیار موفّق عمل کرد و توانست آرامش را به فارس و کرمان بازگرداند.
بعد از شهادت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام)، معاویه درصدد جذب ابن زیاد برآمد و او را بعنوان برادر خویش و فرزند ابوسفیان معرّفی کرد و رسماً نام زیاد بن ابیسفیان را برای وی انتخاب نمود. (با توجّه به اینکه وی پدر شناختهشدهای نداشت و فرزند زنا بشمار میرفت، این موقعیّت جدید برای وی بسیار اهمّیّت داشت.) از این به بعد بود که بعنوان یکی از کارگزاران معاویه، زشتترین رفتارها را در حقّ شیعیان روا داشت و ظلمهای فراوانی مرتکب شد و با بدست آوردن استانداری بصره و کوفه و شناختی که از یاران امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) داشت، به قلع و قمع آنان پرداخت و در نهایت
با نفرین امام حسن مجتبی(علیهالسّلام) از دنیا رفت. وی پدر ابنزیاد- قاتل امام حسین(علیهالسّلام)- میباشد.(1)
در کتاب وقعه صفّین مینویسد:
هنگامی که سپاهیان شام قرآنها را بر سر نیزهها کردند و سپاه امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) را دعوت به حکم قرآن نمودند، میان پیروان امام اختلاف افتاد. گروهی فریاد زدند: جنگ را ادامه میدهیم؛ ولی بیشتر افراد صدا زدند، داوری کتاب خدا را قبول میکنیم؛ جنگ برای ما جایز نیست؛ زیرا ما را به حکمیّت و داوری قرآن فراخواندهاند. از همه سو فریاد برآمد: ترک مخاصمه میکنیم و صلح را میپذیریم.
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) که این وضعیّت را مشاهده کرد، خطاب به لشکریانش فرمود:
«ای مردم، من برای پذیرش فرمان کتاب خدا سزاوارترین شما هستم. ولی معاویه، عمرو عاص، و پسر ابی معیط، طرفدار دین نیستند و از قرآن جانبداری نمیکنند. من آنها را از شما بهتر میشناسم، از دورهی خردسالی تا بزرگسالی با آنها بودهام. چه در کوچکی و چه در بزرگسالی، از بدترین افراد بودهاند. درخواست آنها که تسلیم داوری قرآن شویم، سخن حقّی است که با آن ارادهی باطل کردهاند. قرآن بر نیزه کردن آنها به این معنا نیست که قرآن را میشناسند و بدان عمل میکنند. منظورشان از این امر، فریب، حیله و سست کردن ارادهی شماست. شما اگر یک ساعت بازو و جمجمههایتان را به من عاریه دهید، حق در جایگاه خودش مستقر گردیده، چیزی جز
1) . اقتباس از: سیمای کارگزاران علیبن ابیطالب(علیهالسّلام)، ج 1، ص 373.
برافتادن قوم ستمکار باقی نخواهد ماند».
در این هنگام، بیستهزار نفر از لشکریان، اطراف امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) را گرفتند و به جای آنکه حضرت را امیر مؤمنان خطاب کنند، بیادبانه فریاد زدند: یا علی به حکمیّت کتاب خدا فراخوانده شدهای؛ بپذیر، وگرنه چنانکه عثمان را کشتیم، تو را خواهیم کشت!
امام(علیهالسّلام) فرمود:
«وای بر شما! من حکمیّت قرآن را قبول ندارم؟ با اینکه اوّل کسی بودم که بدان ایمان آورده، آن را پذیرفتم و اوّل شخصی بودم که مردم را به پذیرفتن کتاب خدا فراخواندم، حال چگونه قرآن را قبول ندارم؟ با معاویه و اهل شام مبارزه میکنم تا آنها به کتاب خدا ایمان پیدا کنند. امّا شما را آگاه کردم که قصد آنها از این پیشنهاد، فریب دادن شماست و نه عمل کردن به حکم قرآن».
آنها به اخطار حضرت توجّهی نکردند و پیشنهاد کردند که امام(علیهالسّلام) فرستادهای را گسیل دارد تا مالک اشتر را از جنگ بازدارد. این تقاضا را وقتی مطرح کردند که مالک اشتر، صبح «لیله الهریر» بر لشکر معاویه مسلّط شده، چیزی نمانده بود که وارد اردوگاه او شود، و پیروزی حتمی شده بود.
حضرت ناگزیر برای بازگشت مالک اشتر اقدام کرد. مالک با ناراحتی بازگشت و میان او و کسانی که امام(علیهالسّلام) را به حکمیّت قرآن دعوت میکردند، اختلافی درگرفت؛ امّا از همه سو فریاد زدند، امیرالمؤمنین به حکمیّت رضا داد!(1)
بعد از سپری شدن مهلت حکمیّت، ابوموسی اشعری (نمایندهی تحمیلی
1) . وقعة صفّین، ص 489.
به امام) و عمرو عاص (نمایندهی معاویه) در دومهالجندل حاضر شدند تا پس از مشورت با همدیگر، حکم خویش را صادر نمایند. در مدّت مذاکرات، پیوسته عمرو عاص سعی میکرد ابوموسی اشعری را در هر کاری مقدّم بدارد و بدینترتیب اعتماد وی را جلب نماید. عمرو عاص تلاش زیادی کرد نظر ابوموسی اشعری را نسبت به خلافت معاویه مساعد نماید؛ ولی موفّق نشد؛ زیرا نظر وی بر خلافت عبدالله بن عمر بود. در نهایت به این تصمیم رسیدند که معاویه و علی را از خلافت خلع نموده و وظیفهی انتخاب خلیفه را برعهدهی شورایی متشکّل از بزرگان مسلمانان بگذارند.
در هنگام اعلام نتیجهی حکمیّت عمرو عاص با زیرکی خاصّی که داشت ابوموسی اشعری را جلو انداخت و با احترام ویژه، او را به بالای منبر فرستاد تا نظر خویش را بیان نماید. ابوموسی بر بالای منبر قرار گرفت و گفت: نظر من و عمرو عاص این است که علی و معاویه را از خلافت خلع نماییم و تعیین خلیفه را به شورایی از مسلمین واگذار کنیم، تا آنان هر کس را که صلاح دیدند بعنوان خلیفه برای مسلمانان انتخاب نمایند. بنابراین من علی و معاویه را از خلافت خلع کردم، و شما مردم بشتابید تا کسانی را که برای عضویّت در شورا اهلیّت دارند، انتخاب نمایید.
عمرو عاص بعد از ابوموسی اشعری بر بالای منبر رفت و گفت: سخنان نمایندهی علیبن ابیطالب را شنیدید که او را از خلافت خلع نمود. من نیز همانند ابوموسی، علیبن ابیطالب را از خلافت خلع مینمایم؛ و معاویه را برای خلافت مسلمین منصوب مینمایم، زیرا که وی از طرف عثمان به این مقام برگزیده شده است و ولیّ خون وی بوده و بیش از هر کس دیگری لیاقت خلافت مسلمین را دارا میباشد.
بعد از سخنان عمرو عاص، درگیریهایی بین دو گروه پیش آمد و ابوموسی ناچار شد به مکّه پناه ببرد و در نهایت، حکمیّت بدون نتیجه به
پایان رسید.(1)
هنگامی که امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) از اخبار حکمین اطّلاع یافت، فرمود:
ستایش مخصوص خداوند است؛ هرچند روزگار پیشآمدهای سنگین و خطیر و حوادث بزرگ پیش آورد. گواهی میدهم معبودی جز خداوند یگانه نیست؛ شریک ندارد و معبودی با او نیست. و گواهی میدهم محمّد(صلّیاللهعلیهوآله) بنده و فرستادهی او است.
امّا بعد: نافرمانی از دستور نصیحتکنندهی مهربان، دانا و باتجربه، باعث حسرت میشود و پشیمانی به دنبال دارد. من فرمان خویش را دربارهی حکمیّت به شما گفتم، و نظر خالص خود را در اختیار شما گذاردم «ای کاش از رأی قصیر پیروی میکردند».
امّا شما همانند مخالفان جفاکار، و نافرمانان پیمانشکن امتناع ورزیدید؛ تا به آنجا که گویی نصیحتکننده در پند خویش به تردید افتاد و از پند و اندرز خودداری نمود. مثال من و شما همچون گفتار برادر «هوازن» است که گفت:
«من در سرزمین منعرج اللّوی دستور خود را دادم؛ ولی این نصیحت تنها فردا ظهر آشکار شد».(2)
ابن ابیالحدید مینویسد: معاویه در شام و عراق و نقاط دیگر به مردم دستور داد علی(علیهالسّلام) را دشنام دهند و از او بیزاری جویند. بعد از این دستور بود که هر کس بر فراز منابر مسلمین خطبه میخواند، علی(علیهالسّلام) را لعن میکرد! و این کار در دورهی حکومت بنیامیّه و بنیمروان سنّت
معمول و رایج شد، تا هنگامی که عمر بن عبدالعزیز به حکومت رسید و این سنّت ناپسند را از میان برداشت. معاویه در آخر خطبهی نماز جمعه چنین میگفت: «پروردگارا، همانا ابوتراب در دین تو کفر ورزید و مردم را از راه تو بازداشت. بار خدایا، او را نفرین کن؛ نفرینی سخت، و او را عذاب ده؛ عذابی دردناک» و همین الفاظ را به همهی آفاق اسلام نوشت و تا روزگار حکومت عمر بن عبدالعزیز بر همهی منابر همین کلمات را میگفتند.
گروهی از بنیامیّه به معاویه گفتند: ای امیرالمؤمنین، به آنچه میخواستی، رسیدی. مناسب است از لعنت کردن این مرد دست برداری. گفت: نه. به خدا سوگند دست برنمیدارم تا آنکه کودکان با لعن او پرورش یابند و سالخوردگان فرتوت گردند و هیچکس فضیلتی از او نقل نکند.(1)
هنگامی که متن قرارداد حکمیّت نوشته شد و از طرف هر دو لشکر به امضاء شهود رسید، و در پی آن در میان هر دو لشکر قرائت شد، خوارجی که عامل اصلی فشار برای پذیرش حکمیّت از طرف امام(علیهالسّلام) بودند، متوجّه اشتباه بزرگ خود شدند و پشیمان گشتند و از حضرت خواستند که قرارداد تحکیم را ابطال نماید! آنان در جایجای سپاه کوفه شعار لا حکم إلاّ لله سر دادند و اعلام کردند که ما اجازه نمیدهیم افرادی در مقابل حکم روشن خداوند، حکم دیگری صادر نمایند؛ زیرا حکم خداوند دربارهی معاویه و یارانش کاملاً واضح و روشن است: آنها دو راه بیشتر در پیش رو ندارند؛ یا باید حکومت ما را بپذیرند و یا کشته شوند.
خوارج برای توجیه اشتباه خویش در تحمیل حکمیّت به امام(علیهالسّلام)
1) . شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج 4، ص 56.
نیز چنین گفتند: ما در پذیرش حکمیّت گرفتار خطا و لغزش شدیم و اکنون از گناه خویش توبه میکنیم و درصدد جبران اشتباه خویش برمیآییم. آنگاه با کمال پررویی و گستاخی به امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) هم گفتند: تو نیز توبه نما و حکمیّت را ابطال کن، و گرنه ما اعلام بیزاری از تو میکنیم و راه ما از راه تو جدا میگردد!
امام(علیهالسّلام) فرمود:
و یحکم بعد الرّضا و العهد و المیثاق أرجع؟! أ و لیس الله یقول: و أوفوا بعهد الله إذا عاهدتم و لا تنقضوا الأیمان بعد توکیدها و قد جعلتم الله علیکم کفیلاً إنّ الله یعلم ما تفعلون؛ «وای بر شما! آیا بعد از اینکه به حکمیّت راضی شدهایم و عهد و پیمانی نوشته شده است، به آن پشت پا بزنم؟ آیا خداوند نمیفرماید: «و هنگامی که با خدا عهد بستید، به عهد او وفا کنید و سوگندها را بعد از محکم ساختن نشکنید، در حالی که خدا را کفیل و ضامن بر (سوگند) خود قرار دادهاید. به یقین خداوند از آنچه انجام میدهید، آگاه است.»(1)
امّا خوارج در مقابل استدلال متین امام(علیهالسّلام) تنها پاسخی که دادند، این بود که از حضرت اعلام بیزاری نمودند و حکم شرک برای ایشان صادر کردند!(2)
اشعث بن قیس در سال دهم هجرت، همراه با گروهی از قبیلهی «کنده» که او ریاست آنها را به عهده داشت، به حضور پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) رسید و مسلمان شد. وی در زمان خلافت ابوبکر مرتد گشت و بدست مسلمانان به اسارت درآمد. ابوبکر او را مورد عفو قرار داد و خواهرش امّ فروه را که از
یک چشم نابینا بود، به عقد وی درآورد. محصول این ازدواج فرزندی به نام محمّد بود که در کربلا از قاتلان امام حسین(علیهالسّلام) شد.
امام صادق(علیهالسّلام) دربارهی اشعث و خاندان او میفرماید: اشعث بن قیس در ریختن خون امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) شرکت داشت و دخترش جعده، امام حسن(علیهالسّلام) را مسموم کرد و پسرش محمّد، در ریختن خون امام حسین(علیهالسّلام) شریک بود.(1)
اشعث در زمان عثمان به استانداری آذربایجان منصوب شد و عثمان هر سال صدهزار درهم از مالیات آذربایجان را به او میبخشید.(2)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) پس از رسیدن به خلافت، نامهای به اشعث نوشت و در آن تذکّر داد که حکومت طعمه نیست؛ بلکه امانتی است که هر کارگزاری باید در مقابل رهبر مسلمین پاسخگوی آن باشد و نباید با خلافکاری، خود را در معرض عقوبت قرار دهد.(3)
اشعث با مشاهدهی نامهی امام(علیهالسّلام) در جمع یارانش گفت: این نامه مرا نگران کرده است و فکر میکنم که اموال آذربایجان از من گرفته خواهد شد، و لذا میخواهم به معاویه بپیوندم. یارانش گفتند: مرگ برای تو بهتر از رفتن به سوی معاویه است. آیا شهر و قبیلهات را رها میکنی و طفیلی مردم شام میشوی؟(4)
هنگامی که سخن اشعث مبنی بر پیوستن به معاویه، به امام(علیهالسّلام) رسید، حضرت نامهی دیگری به اشعث نوشت و به همراه حجر بن عدی فرستاد و دستور داد اشعث را به همراه اموالی که در اختیار دارد، به کوفه منتقل نمایند.
ابن ابیالحدید مینویسد: اشعث در زمان خلافت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) جزو منافقین بود و نقش او در میان اصحاب حضرت، همانند نقش عبدالله بن اُبی در میان اصحاب رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) بود؛ هر یک از آنها در زمان خود در رأس گروه منافقین بودند. در زمان خلافت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) هر توطئه و خیانتی که به وجود میآمد، منشأ آن اشعث بود.(1)
اشعث به دلیل روحیّهی ریاستطلبی و مقامپرستی که داشت، بسیار سعی میکرد که نظر امام(علیهالسّلام) را به سوی خود جلب نموده و موقعیّتی برای خود دست و پا نماید. داستان رشوهای که بعنوان هدیه به امام(علیهالسّلام) تقدیم شده است و حضرت در یکی از بیاناتشان به آن اشاره نمودهاند، مربوط به اشعث میباشد.
(و أعجب مِن ذلک طارق طرقنا...)(2)
در جنگ صفّین عامل اصلی فتنه حکمیّت و زمینهساز پذیرش اجباری آن، اشعث بود که برخلاف یاران دیگر حضرت، سخن از پایان دادن جنگ و پذیرش دعوت اهل شام به میان آورد و گروههایی را که بعدها به نام خوارج نامیده شدند، در مخالفت با امام(علیهالسّلام) تهییج نمود و در نهایت، در هنگام معرّفی نمایندهی امام(علیهالسّلام) برای حکمیّت، بیشترین مخالفت را با افراد پیشنهادی امام(علیهالسّلام) به عمل آورد و بر خلاف میل حضرت، ابوموسی اشعری را که از مخالفان امام(علیهالسّلام)، بود به وی تحمیل نمود!
اشعث در عین حالی که نقش مهمّی در ایجاد فرقهی خوارج و شعلهور شدن آتش فتنهی آنان داشت، امّا در ظاهر، خود را جزو سپاهیان حضرت وانمود میکرد و حتّی در جنگ با خوارج نیز در میان سپاه امام(علیهالسّلام) حضور داشت.
بعد از پایان جنگ نهروان بود که اشعث خیانتی بزرگ را مرتکب شد
و از عزیمت لشکر امام(علیهالسّلام) به شام و مقابله با معاویه ممانعت کرد و موجب از هم پاشیده شدن لشکر حضرت و بازگشت اجباری امام(علیهالسّلام) و یارانش به کوفه گردید.
تردیدی نیست که اشعث در قتل امام(علیهالسّلام) نقش داشت و در تشویق ابن ملجم و همفکرانش برای این کار مؤثّر بود. او چهل روز پس از شهادت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) از دنیا رفت.
عبدالله بن خبّاب از طرف امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) فرماندار نهروان بود و هنگامی که خوارج در اطراف نهروان تجمّع کردند، عبدالله را به همراه همسرش که حامله بود و وضع حمل وی نیز نزدیک بود، دستگیر نمودند و از وی سؤالاتی پیرامون ابوبکر و عمر و عثمان کردند و در نهایت، نظر وی را دربارهی امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) پیش از حکمیّت و پس از حکمیّت جویا شدند، عبدالله پاسخ داد: اعتقاد من این است که علی(علیهالسّلام) خدا را بهتر از شما میشناسد و در دین خویش بصیرت بیشتر و احتیاط کامل دارد. خوارج گفتند: تو از هوی و هوس خود پیروی میکنی و اشخاص را به واسطهی نامهایشان دوست داری و نه کردارشان! به خدا سوگند تو را بهگونهای میکشیم که هیچکس را چنان نکشته باشیم. شانههای عبدالله را بستند و در کنار نهر خوابانیده و سر بریدند، و سپس سراغ همسرش رفتند. همسر عبدالله گفت: من زن هستم، آیا از خدا نمیترسید؟! ولی خوارج شکم وی را پاره کرده و فرزند وی را به همراه مادر به قتل رساندند، و پس از وی سه زن دیگر را نیز که یکی از آنان امّ سنان صیداوی بود که پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) را دیده بود، به قتل رساندند.
وقتی خبر به امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) رسید، حارث بن مرّه عبدی را
مأموریّت داد که در این مورد تحقیق نماید؛ ولی به محض نزدیک شدن حارث به محل خوارج، توسّط آنان به قتل رسید.(1)
هنگامی که خوارج عبدالله بن خبّاب را کنار نهر آوردند و قصد کشتنش را داشتند، وی را در زیر درخت خرمایی نگه داشته بودند. درخت خرما پربار بود و خرمایی از آن بر زمین افتاد. در همین حال، یکی از خوارج آن را برداشت و در دهانش گذاشت، یکی دیگر از خوارج با عصبانیّت به وی گفت: بدون پرداخت بهای خرما آن را میخوری؟! و او نیز خرما را از دهان بیرون انداخت. آنگاه خوکی که به شخصی ذمّی تعلّق داشت، در حال گذشتن از آنجا بود، یکی از خوارج با شمشیر خویش خوک را کشت. دوستانش به وی اعتراض کردند که این کار تو مصداق فساد و تباهی در زمین است! قاتل خوک به سراغ صاحب خوک رفت و رضایت وی را جلب کرد. عبدالله که این رفتارها را از آنها دید، گفت: اگر در آنچه از شما دیدم، راستگو باشید، دیگر من از شما هراسی ندارم. امّا خوارج با قساوت تمام عبدالله بن خبّاب را به همراه همسرش به قتل رساندند!(2)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) تصمیم جدّی داشت که سپاه خویش را به سمت جنگ با معاویه سوق دهد؛ امّا وقتی خبر کشته شدن عبدالله بن خبّاب و همسرش رسید و معلوم شد که مزاحمتهای خوارج برای مردم بیشتر شده
است، حضرت ناچار شد حارث بن مرّه را مأموریّت دهد که از وضعیّت خوارج گزارش جامعی تهیّه نماید. حارث نیز بدست خوارج کشته شد و رسیدن این خبر نیز لشکر حضرت را ملتهبتر نمود و جمعیّت فراوانی به امام(علیهالسّلام) عرضه داشتند: یا امیرالمؤمنین، چگونه این گروه را آزاد میگذاری که بعد از رفتن ما به سوی شام، امنیّت خانوادههایمان را مورد تهدید قرار دهند و اموالمان را به غارت ببرند؟ اجازه میخواهیم که در ابتدا به سراغ این گروه برویم و پس از حلّ و فصل مشکل خویش با آنان، به سوی شام و دشمن اصلی خویش حرکت نماییم.
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) با مشاهدهی عزم عمومی در سپاهیانش برای حلّ مشکل خوارج، و با توجّه به اخباری که رسیده بود، با درخواست سپاهیانش موافقت نمود و مسیر خویش را تغییر داده و به سمت نهروان حرکت نمود.(1)
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) به ابو ایّوب انصاری دستور داد پرچم امان را نصب نماید و به خوارج اطّلاع دهد که هر کس در زیر آن پرچم قرار گیرد، در امان میباشد.
ابو ایّوب پرچم را برافراشت و با صدای بلند به خوارج اعلام نمود: هر کس از شما که قتلی را مرتکب نشده و دستش به خون مسلمانی آلوده نگشته است، اگر خود را به زیر این پرچم برساند، کشته نخواهد شد و کسی هم متعرّض وی نخواهد گشت؛ و هر کس نیز به کوفه برگردد و یا به سوی مداین برود و یا اینکه از میان این جمعیّت خارج گردد، او هم در امان میباشد؛ زیرا که ما فقط به دنبال دستیابی به قاتلان برادران خویش هستیم و با بقیّه کاری نداریم.
1) . تاریخ طبری، ج 4، ص 61.
بعد از سخنان ابو ایّوب انصاری، در میان سپاهیان خوارج شکّ و تردید فراوانی ایجاد شد. یکی از بزرگان خوارج به نام فروهً بن نوفل به اطرافیانش گفت: به خدا سوگند، من نمیدانم برای چه هدفی با علیبن ابیطالب میجنگیم! اکنون به این نتیجه رسیدهام که از این لشکر جدا شوم و به دنبال فهم بیشتر باشم تا بصیرت لازم را برای جنگ و یا تبعیّت از وی بدست آورم. او به همراه پانصد تن از سواران لشکر خوارج بهطور دستهجمعی از لشکر جدا شدند. بعد از این گروه، جمعیّتهای دیگری نیز به طرف کوفه حرکت کردند، و صد تن نیز به لشکر امام(علیهالسّلام) پیوستند.(1)
عبدالله بن وهب راسبی که فرماندهی سپاه خوارج را بر عهده داشت، در وسط میدان با صدای بلند فریاد زد: ای فرزند ابوطالب، تا چه زمانی نبرد را ادامه خواهی داد؟ به خدا سوگند که هرگز این عرصه را ترک نخواهیم کرد تا اینکه بر تو دست یابیم. پس بهتر است مردم را از جنگ معاف نمایی و هر چه زودتر به میدان آیی و مبارزه با من را به جان بخری!
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) تبسّمی کرد و فرمود: قاتله الله من رجلٍ، ما أقلّ حیاءه! أما إنّه لیعلم أنّی حلیف السّیف و خدین الرّمح، و لکنّه أیس من الحیاة أو لعلّه یطمع طمعاً کاذباً؛ «خدا این مرد را بکشد که چقدر کمحیا میباشد! او نیک میداند که عمر من با شمشیر و نیزه سپری شده است. شاید او دیگر امیدی به زنده ماندن ندارد که مرا به نبرد خویش دعوت میکند و شاید گرفتار یک طمع دروغین شده است.»
عبدالله در میان صفها میتاخت و رجز میخواند و حضرت را به مبارزه دعوت میکرد. امام(علیهالسّلام) وارد میدان شد و بدون اینکه فرصتی دهد تا
1) . تاریخ طبری، ج 4، ص 64.
عبدالله حرکتی از خود نشان دهد، با یک ضربه وی را به قتل رساند و ملحق به سپاهیانش کرد!(1)
در ارشاد القلوب آمده است: شبی از شبها، امام از مسجد کوفه به خانه میرفت. کمیل نیز با او بود. در راه از کنار خانهای میگذشتند که در آن مردی با صدای حزین قرآن میخواند. آیهای که میخواند، این بود: أمّن هو قانتٌ آناء اللّیل ساجداً و قائماً یحذر الآخرة و یرجوا رحمة ربّه؛ «آیا کسی که در لحظات شب در حال سجود و قیام به نیایش مشغول است و از آخرت میترسد و به رحمت پروردگارش امیدوار است».(2)
این لحن قرآن برای کمیل بسیار خوشایند بود و در دل به حال آن مرد غبطه خورد. در این حال، حضرت رو به کمیل کرده و فرمود: یا کمیل لا تعجبک طنطنة الرّجل إنّه من أهل النّار و سأنبّئک فیما بعد!؛ «ای کمیل! فریب آوای دلنشین این مرد را نخوری. او از اهل آتش است و به زودی برای تو روشن خواهم ساخت!» کمیل بسیار تعجّب کرد که کسی با چنین حال خوبی از اهل جهنّم باشد؛ تا اینکه جنگ نهروان پیش آمد و خوارجی که بر سر عناد و لجاجت باقی مانده بودند، توسّط سپاه امام(علیهالسّلام) کشته شدند. حضرت در میان کشتههای خوارج راه میرفت و در کنار بعضی از آنان سخنانی را بر زبان میآورد، تا اینکه به یکی از جسدهای خوارج رسیدند. حضرت کمیل را صدا زد و در حالی که با سر شمشیر به آن اشاره میکرد، به کمیل فرمود: یا کمیل أمّن هو قانتٌ آناء اللّیل ساجداً و قائماً؛ یعنی این همان
مردی است که آن شب با آن صدای زیبا آیهی أمّن هو قانتٌ... را میخواند!(1)
و در کتاب تنبیه الغافلین نقل شده است: کمیل با شنیدن قرائت قرآن آن مرد، آهی کشید و به حضرت عرضه داشت: ای کاش مویی بودم در بدن این مرد و همیشه این لحن حزین و صدای دلنشین قرآن را از وی میشنیدم! حضرت فرمود: آه مکش و این آرزو را مکن. تا اینکه در پایان جنگ نهروان امام(علیهالسّلام) کمیل را خواست و با نشان دادن یکی از مقتولین خوارج از کمیل پرسید: آیا هنوز آن آرزو را داری؟ و کمیل عرضه داشت: استغفرالله من کلّ خطأٍ یجری علی اللّسان.(2)
أصبغ بن نباته میگوید: بعد از آنکه ضربه ابن ملجم بر سر مبارک امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) وارد شد و حضرت در بستر بیماری افتاد، با جمعی از دوستان و یاران در کنار درب منزل حضرت گرد هم آمده بودیم و همگی میگریستیم. امام حسن مجتبی(علیهالسّلام) از منزل بیرون آمد و فرمود: امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) میفرمایند که به منازل خود برگردید. همه برگشتند؛ ولی من نتوانستم برگردم.
یکباره صدای ناله و شیون از منزل حضرت به گوشم رسید. من نیز بیتاب شدم و با صدای بلند گریستم. امام حسن(علیهالسّلام) بیرون آمد و فرمود: مگر نگفتم که به منازل خود برگردید؟ به ایشان عرض کردم: به خدا سوگند توان رفتن ندارم و پاهایم یاری نمیدهند. در حالی که بهشدّت میگریستم، از ایشان خواهش کردم که اجازه دهند یک بار دیگر مولایم را زیارت نمایم. امام مجتبی به داخل منزل برگشت و لحظاتی گذشت تا اینکه به من اجازهی ورود دادند. هنگامی که خدمت امیرالمؤمنین(علیهالسّلام)
رسیدم، مشاهده کردم سر مبارک حضرت را با پارچهی زردرنگی بستهاند؛ امّا چنان رنگ رخسارهی حضرت زرد شده بود که نتوانستم تشخیص دهم که رنگ پارچه زردتر است و یا رنگ رخسارهی امام(علیهالسّلام)! از خود بیخود شدم و بر روی پاهای حضرت افتادم و میبوسیدم و گریه میکردم. حضرت دلداریام داد و فرمود: لا تبک یا أصبغ فإنّها و الله الجنّة؛ گریه مکن أصبغ. من رو به سوی بهشت دارم. عرض کردم: فدایت گردم. به خدا سوگند، میدانم که شما رو به بهشت میروید. اگر گریه میکنم، برای غم فقدان شماست. نمیدانم دوری شما را چگونه تحمّل خواهم کرد!
به حضرت عرض کردم: میدانم که بعد از این، دیدار شما میسّر نخواهد شد و دیگر سخنی از شما نخواهم شنید. سخنی را که از پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) شنیده باشید، بفرمایید تا یادگاری از شما برایم بماند.
امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) فرمود:
روزی پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) (در آن روزهایی که در بستر بیماری بود و روزهای آخر زندگی خویش را سپری میکرد) به من دستور داد: یا علی، به مسجد میروی و بر روی منبر من ایستاده و حمد و ثنای الهی را بجا آورده و بر من صلوات میفرستی، و خطاب به مردم میگویی: من فرستادهی رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) هستم و پیام ایشان را به شما ابلاغ میکنم: لعنت خدا و لعنت ملائکهی مقرّب الهی و انبیاء مرسل خداوند و لعنت رسولالله(صلّیاللهعلیهوآله) نصیب کسی باد که به غیر پدر خویش منتسب شود؛ کسی که به غیر ولیّ و مولای خویش منتسب شود، و کسی که به اجیر و کارگزارش ظلم نماید و حقّ او را نپردازد!
من به مسجد پیامبر(صلّیاللهعلیهوآله) آمدم و بالای منبر رفتم. مردم با مشاهدهی من بر روی منبر، گرد هم آمدند و در اطراف من حلقه زدند، و من پیام رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) را همانگونه که فرموده بود، ابلاغ کردم.
همه سکوت کرده بودند و کسی از آن جمعیّت چیزی نگفت؛ تنها عمر بن خطّاب بود که در آن جلسه خطاب به من گفت: ای اباالحسن، مطلب را رسانیدی؛ امّا توضیح ندادی و سخنانت را تفسیر نکردی. تنها پاسخی که به وی دادم، این بود که: این سخن تو را به اطّلاع رسول خدا(صلّیاللهعلیهوآله) خواهم رساند. به خدمت پیامبر اکرم(صلّیاللهعلیهوآله) برگشتم و سخن عمر را با وی در میان گذاشتم. فرمود: به مسجد برمیگردی و بالای منبر میروی و بعد از بجا آوردن حمد و ثنای الهی به مردم اعلام میکنی: ای مردم، هر چه به شما تعلیم میدهیم، تأویل و تفسیر آن نیز در نزد ما میباشد. بدانید که من پدر شما هستم. بدانید که من ولیّ و مولای شما هستم، و بدانید که من اجیر و کارگزار شما میباشم.»
(یعنی من پدر شما میباشم و لعنت خدا بر کسی که به غیر پدر خویش منتسب باشد! و من مولای شما هستم و لعنت خدا بر کسی که به غیر مولای خویش منتسب گردد! و من کارگزار و اجیر شما هستم و لعنت خدا بر کسی که در حقّ کارگزار خویش ظلم و ستم روا دارد!)(1)
1) . أمالی شیخ مفید، مجلس 42، حدیث 3، ص 351.
خطبههای نماز جمعه 2-3-1365
خطبههای نماز جمعه 19 رمضان 1416 - 20-11-1374
خطبههای نماز جمعه 8-2-1368
بیانات در سالروز میلاد حضرت علی(علیهالسّلام) 29-10-1370
بیانات در روز 19 ماه مبارک رمضان 28-2-66
دیدار با جوانان در مصلّای بزرگ تهران 1-2-1379
بیانات در روز 19 ماه مبارک رمضان 28-2-66
خطبههای نماز جمعه 16-1-1370
خطبههای نماز جمعه 16-1-1370
خطبههای نماز جمعه 8-2-1368
بیانات در روز 19 ماه مبارک رمضان 28-2-66
بیانات در میلاد حضرت علی(علیهالسّلام) 10-11-1369
خطبههای نماز جمعه 8-2-1368
بیانات در 19 ماه مبارک رمضان 28-2-66
بیانات در میلاد امیرالمؤمنین(علیهالسّلام)-9-1375
خطبههای نماز جمعه 16-1-1370
دیدار با دانشآموزان مدرسهی علوی، 20-11-60
دیدار با اعضاء بزرگداشت سال امام علی(علیهالسّلام) 18-8-1379
بیانات در میلاد حضرت علی(علیهالسّلام)-10-1370
بیانات در دیدار با دستاندرکاران حج، 13-12-1376
دیدار با اعضاء بزرگداشت سال امام علی(علیهالسّلام) 18-8-1379
بیانات در جمع برادران اعزامی به جبهه، 30-3-1363
خطبههای نماز جمعه 8-2-1368
خطبههای نماز جمعه 2-3-1365
خطبههای نماز جمعه 8-2-1368
خطبههای نماز جمعه 2-3-1365
بیانات در روز 19 ماه مبارک رمضان 28-2-1366
بیانات به مناسبت میلاد امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) 5-9-1375
خطبههای نماز جمعه 2-3-1365
بیانات در روز 19 ماه مبارک رمضان 28-2-1366
خطبههای نماز جمعه 8-2-1368
بیانات در روز 19 ماه مبارک رمضان 28-2-1366
بیانات در 20 ماه مبارک رمضان 7-8-1368
خطبههای نماز جمعه 8-2-1368
خطبههای نماز جمعه 2-3-1365
بیانات در شب 21 ماه مبارک رمضان 9-3-1365
بیانات در شب 21 ماه مبارک رمضان 9-3-1365
خطبههای نماز جمعه 8-2-1368
خطبههای نماز جمعه 2-3-1365
خطبههای نماز جمعه 10-4-1362
بیانات در 21 ماه مبارک رمضان 30-2-1366
بیانات در 21 ماه مبارک رمضان 30-2-1366
بیانات در 20 ماه مبارک رمضان 7-8-1368
بیانات در 21 ماه مبارک رمضان 30-2-1366
خطبههای نماز جمعه 8-2-1368
بیانات در شب 21 ماه مبارک رمضان 9-3-1365
خطبههای نماز جمعه 8-2-1368
بیانات در شب 21 ماه مبارک رمضان 9-3-1365
خطبههای نماز جمعه 1-4-1363
خطبههای نماز جمعه 1-4-1363
خطبههای نماز جمعه 21 رمضان 1422، 16-9-1380
بیانات در دیدار مسئولین استان اراک 27-8-1379
خطبههای نماز جمعه 24-1-1363
بیانات در شب 21 ماه مبارک رمضان 9-3-1365
بیانات در 21 ماه مبارک رمضان 30-2-1366
بیانات در جمع فرماندهان و مسئولان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی 27-6-1370
بیانات در دیدار با مردم قم 18-10-1367
بیانات در جمع فرماندهان و مسئولان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی 27-6-1370
بیانات در روز 29 ماه مبارک رمضان 26-1-1370
بیانات در روز 20 ماه مبارک رمضان 17-2-1367
بیانات در سالروز عید غدیرخم 12-12-1380
بیانات در دیدار فرماندهان سپاه، سال 1375
بیانات در جمع لشکر 5 نصر خراسان 27-5-1367
بیانات در شب 21 ماه مبارک رمضان 9-3-1365
بیانات در شب 21 ماه مبارک رمضان 9-3-1365
بیانات در روز 20 ماه مبارک رمضان 17-2-1367
بیانات در شب 21 ماه مبارک رمضان 9-3-1365
بیانات در شب 21 ماه مبارک رمضان 9-3-1365
بیانات در شب 21 ماه مبارک رمضان 9-3-1365
خطبههای نماز جمعه 1-4-1363
بیانات در شب 21 ماه مبارک رمضان 9-3-1365
بیانات در نهاد ریاستجمهوری به مناسبت آخر ماه رمضان 26-2-1367
بیانات به مناسبت میلاد امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) 30-6-1381
بیانات در شب 21 ماه مبارک رمضان 9-3-1365
بیانات در شب 21 ماه مبارک رمضان 9-3-1365
خطبههای نماز جمعه 1-4-1363
بیانات در روز 20 ماه مبارک رمضان 17-2-1367
بیانات در روز 20 ماه مبارک رمضان 17-2-1367
بیانات در روز 20 ماه مبارک رمضان 17-2-1367
بیانات در روز 20 ماه مبارک رمضان 17-2-1367
خطبههای نماز جمعه 1-4-1363
بیانات در روز 20 ماه مبارک رمضان 17-2-1367
خطبههای نماز جمعه 26-9-1378
بیانات در روز 20 ماه مبارک رمضان 17-2-1367
خطبههای نماز جمعه 1-4-1363
خطبههای نماز جمعه 1-4-1363
خطبههای نماز جمعه 2-3-1365
بیانات در جمع علما و روحانیون استان لرستان 30-5-1370
بیانات در روز 20 ماه مبارک رمضان 7-8-1368
خطبههای نماز جمعه 1-4-1363
خطبههای نماز جمعه 1-4-1363
بیانات در روز 20 ماه مبارک رمضان 17-2-1367
بیانات در روز 20 ماه مبارک رمضان 17-2-1367
بیانات در دیدار با خانوادههای شهدای هفتم تیر 12-4-1362
بیانات در خطبههای نماز جمعه 1-4-1363
بیانات در روز 20 ماه مبارک رمضان 17-2-1367
بیانات به مناسبت سالگرد شهادت شهید مطهّری 11-2-1368
بیانات به مناسبت سالگرد شهادت شهید مطهّری 11-2-1368
بیانات در دیدار با اقشار مختلف مردم 26-1-1370
بیانات در دیدار با اقشار مختلف مردم 26-1-1370
خطبههای نماز جمعه 2-3-1365
خطبههای نماز جمعه 2-3-1365
خطبههای نماز جمعه 26-1-1379
خطبههای نماز جمعه 2-3-1365
خطبههای نماز جمعه 2-3-1365
خطبههای نماز جمعه 2-3-1365
خطبههای نماز جمعه 2-3-1365
خطبههای نماز جمعه 2-3-1365
بیانات در دیدار با اقشار مختلف مردم 26-1-1370
بیانات در درس تفسیر ریاستجمهوری 30-4-1362
بیانات در دیدار با رزمندگان به مناسبت سوّم خرداد 3-3-1378
بیانات در 18 ماه مبارک رمضان 10-12-1372
بیانات در روز 19 ماه مبارک رمضان 28-2-1366
خطبههای نماز جمعه 13-12-1372
خطبههای نماز جمعه 2-3-1365
خطبههای نماز جمعه 10-5-1359
خطبههای نماز جمعه 25-9-1379
خطبههای نمازجمعه 2-3-1365
خطبههای نماز جمعه، 21 ماه مبارک رمضان 1414، 13-12-1372
خطبههای نماز جمعه 13-12-1372
خطبههای نماز جمعه 8-2-1368
خطبههای نماز جمعه 13-12-1372
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
احتجاج، أحمدبن علی طبرسی (قرن6)، نشر مرتضی، مشهد، 1403 ﻫ . ق.
أخبار الطّوال، دینوری (282)، منشورات شریف رضی، ط 1.
اختصاص، شیخ مفید (413) جماعهً المدرّسین، قم.
ارشاد، شیخ مفید (413)، مؤسّسهً آلالبیت، قم.
ارشاد القلوب، أبومحمّد حسن دیلمی (771)، منشورات شریف رضی.
أسدالغابه، ابنأثیر جزری (630)، دارالکتب العلمیّه، بیروت، ط2، 1424 ﻫ . ق.
اعیانالشیعه، سیّدمحسن امین، دارالتّعارف للمطبوعات، بیروت، 1406 ﻫ . ق.
8 . أمالی، شیخ مفید (413)، جماعهً المدرّسین، قم.
أمالی، شیخ صدوق (381)، انتشارات کتابخانهی اسلامیه، ط 4، 1362 ﻫ . ش.
أمالی، شیخ طوسی (460)، دارالثّقافه، قم 1414 ﻫ . ق.
إلامامه و السّیاسه، ابن قتیبه دینوری (276)، منشورات شریف رضی.
أنسابالأشراف، بلاذری(279)، دارالفکر، بیروت، ط 1، و مؤسّسهً الأعلمی، بیروت.
بحارالانوار، علّامه مجلسی (1110)، مؤسّسهً الوفاء بیروت، لبنان، 1404 ﻫ . ق.
تاریخ مدینه دمشق، ابنعساکر شافعی (571)، مؤسّسه المحمودی، بیروت، ط 2، 1398 ﻫ .ق. و دارالفکر، بیروت، 1415 ﻫ . ق.
تاریخ طبری، محمّد بن جریر طبری (310)، مؤسّسه الأعلمی، بیروت.
تاریخ المدینه، عمر بن شبه النمیری (262)، دارالفکر، قم.
تاریخ یعقوبی، احمد بن جعفر یعقوبی (284)، منشورات شریف رضی.
تذکرهً الخواصّ، ابن جوزی (654)، مکتبهً نینوی الحدیثهً، طهران.
تفسیر ابنکثیر دمشقی(774)، دارالمعرفهً، بیروت، ط2، 1407 ﻫ . ق.
تفسیر کبیر، فخر رازی (606).
تفسیر فرات کوفی (از اعلام غیب صغری)، وزارهً إرشاد إسلامی تهران، ط 1، 1410 ﻫ . ق.
تفسیر قمی، علیّ بن ابراهیم القمی (307)، دارالکتاب للطّباعهً والنّشر قم، ط 3، 1404ﻫ .ق.
تفسیر نهجالبلاغه، علّامه جعفری، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ پنجم، 1375 ش.
تنبیه الغافلین و تذکرهً العارفین، ملّا فتحالله کاشانی (قرن 10)، انتشارات پیام حق، تهران، چاپ اوّل، 1378 ش.
التّوحید، شیخ صدوق (381)، جماعهً المدرسین، قم، چاپ چهارم.
الجمل، شیخ مفید (413)، مکتب الأعلام الاسلامی، ط 2، 1416 ﻫ . ق.
حیاهً امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) عنلسانه، محمّد محمّدیان، جماعهًالمدرّسین، قم، ط 1.
خصائص الائمّهً، سیّد الرّضی (406) بنیاد پژوهشهای آستان قدس رضوی، مشهد، 1406 ﻫ . ق.
خصال، شیخ صدوق (381)، جماعهً المدرّسین، قم، ط 4.
دعائم الاسلام، قاضی أبیحنیفهً النّعمان (363)، دارالمعارف، مصر، ط 2، 1358 ﻫ . ق.
رجال کشّی، شیخ طوسی(460)، دانشگاه مشهد، 1348 ﻫ . ش.
سُلیم بن قیس، تحقیق: أنصاری زنجانی نشر الهادی، قم، ط 2، 1416 ﻫ . ق.
السّیرهً الحلبیهً، حلبی شافعی(1044)، داراحیاء التُّراث العربی، بیروت.
سیری در سیرهی ائمّهی اطهار(علیهمالسّلام)، استاد شهید مطهّری.
سیمای کارگزاران علیبن ابیطالب(علیهالسّلام)، علیاکبر ذاکری، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، چاپ سوّم، 1375 شمسی.
شرح نهجالبلاغهً، ابنأبیالحدید معتزلی(655)، دارالجیل، بیروت، ط 1، 1393 ﻫ . ق.
شرح نهجالبلاغه (ابن میثم)، میثم بن علی بن میثم بحرانی (قرن 7)، دفتر نشر الکتاب، ط 2، 1362 ش.
شواهد التّنزیل، حاکم حسکانی حنفی(القرن5)، وزارهً ارشاد اسلامی تهران، 1411ﻫ . ق.
الطّبقات الکبری، محمّد بن سعد واقدی (330)، دارالکتب العلمیّهً، بیروت، ط 1، 1410 ﻫ . ق.
علل الشّرایع، شیخ صدوق (381)، انتشارات داوری، قم.
الغارات، الثّقفی (283)، دار الکتاب الإسلامی، ط 1، 1410 ﻫ . ق.
الغدیر، علّامه أمینی (1390)، دار الکتاب العربی، بیروت، ط 4، 1397 ﻫ . ق.
فتح الباری، ابنحجر العسقلانی (852)، دارالمعرفه للطباعه والنّشر، بیروت، ط3.
الفتوح، ابنأعثم کوفی (314)، دارالفکر، بیروت، ط 1، 1412 ﻫ . ق.
فرحه الغری، سیّد عبدالکریم بن طاووس(693)، انتشارات رضی، قم.
کافی، شیخ کلینی (329)، دارالکتب الاسلامیه، طهران، ط 3، 1388 ﻫ . ق.
الکامل فی التّاریخ، ابن الاثیر (630)، دار صادر، بیروت، ط 1، 1399 ﻫ . ق.
کنزالعمّال، متقی هندی (975)، مؤسّسه الرساله، بیروت، ط 5، 1405 ﻫ . ق.
مثنوی معنوی، مولوی، نسخه نیکلسون، انتشارات مولی، تهران.
مجمع الزّوائد، علیّ بن أبیبکر هیثمی (807)، دار الفکر، بیروت، 1408 ﻫ . ق.
مجموعه ورام، ورام ابن ابی فراس (605)، انتشارات مکتبه الفقیه قم.
مروج الذّهب، مسعودی (346)، دارالکتب العلمیّه، بیروت، ط 1.
المسترشد، محمّد بن جریر طبری (قرن 4)، المکتبه الحیدریه، النّجف.
مسند أحمد، أحمد بن حنبل (241)، دارالحدیث، القاهره، ط1، 1416 ﻫ . ق.
معانی الاخبار، شیخ صدوق(381)، جماعه المدرّسین، قم.
مقتل خوارزمی، موفّق بن احمد مکّی خوارزمی (568)، انتشارات انوار الهدی، قم، ط2، 1423 ﻫ . ق.
المناقب، ابنمغازلی شافعی (483)، المکتبه الإسلامیه، تهران.
مناقب آل أبیطالب، ابن شهرآشوب (588)، مؤسّسه انتشارات علّامه، قم، 1379 ﻫ .ق.
المناقب المرتضویّه، کشفی حنفی.
منهاج البراعه فی شرح نهجالبلاغه، میرزا حبیبالله هاشمی خوئی، مکتبه الاسلامیه، تهران، ط 4، 1358 ش.
نهجالبلاغه (صبحی صالح)، سیّد رضی (406)، دار الهجره، قم.
وقعه صفّین، نصر بن مزاحم (212)، منشورات مکتبه آیه الله المرعشی النّجفی، قم.