ghaemiyeh.com
سرشناسه:وائلی، احمد، ۱۹۲۸ - ۲۰۰۳ م.
عنوان قراردادی:هویت تشیع .فارسی
عنوان و نام پدیدآور:هویت تشیع/ احمد وائلی؛ مترجم سیدرحیم ساداتهاشمی؛ [برای] مجمع جهانی شیعهشناسی.
مشخصات نشر:قم: آشیانه مهر، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری:۳۱۶ ص.
شابک:978-600-6164-52-6
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:کتابنامه: ص. [۳۰۷] - ۳۱۵؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:شیعه -- عقاید
موضوع:شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
شناسه افزوده:سادات هاشمی، سیدرحیم، مترجم
شناسه افزوده:مجمع جهانی شیعهشناسی
رده بندی کنگره:BP۲۱۱/۵/و۲ھ۹۰۴۱ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۱۷۲
شماره کتابشناسی ملی:۳۲۹۱۲۹۱
مجمع جهانی شیعه شناسی
دکتر احمد وائلی
مقدمه استاد انصاری بویراحمدی 15
مقدمه مؤلف 19
پیش گفتار 23
تشیّع در لغت 28
تشیّع در اصطلاح 28
پیدایش تدریجی تشیّع 32
بخش اول / 41
فصل اول: آغاز پیدایش تشیع. 43
فصل دوم: ادله پیدایش تشیّع در عهد پیامبر (صلی الله علیه و آله) ..... 51
فصل سوم: پیشگامان تشیّع. 57
تأملی در شخصیت این پیشگامان 61
فصل چهارم: شیعیان غیر رافضی. 65
اسباب شتم 68
بخش دوم / 77
فصل اول: ایرانی بودن تشیع. 79
فصل دوم: ایرانی بودن تشیّع در گفتار محققان. 93
نقد نظریهها 97
ادله تشیّع ایرانیان از نگاه اهل تسنّن 104
دلیل اول 104
دلیل دوم 105
دلیل سوم 106
نقد ادله تشیّع ایرانیان 107
نقد دلیل اول 107
نقد دلیل دوم 108
نقد دلیل سوم 111
فصل سوم: ریشهیابی پیدایش تشیّع و دیدگاههای مختلف محققان. 113
پایههای هویّت نژادی 114
دکتر احمد امین 119
دکتر علی حسین خربوطلی 119
3 - وول هوزن 120
آدام متس 120
گولدزیهر 121
نولدکه 121
فصل چهارم: امامان شیعه. 123
اهل تسنّن و ایرانیان 124
شمس الدین محمد بن احمد 125
ابن بطوطه در سفرنامه 126
قاضی عیاض 127
بروکلمن 127
کیپ 127
فصل پنجم: جایگاه زبان عربی در مذاهب اسلامی. 129
امامان و بزرگان اهل تسنّن 129
گروه اول؛ امامان مذاهب چهارگانه 130
گروه دوم؛ اصحاب صحاح 131
گروه سوم؛ بزرگان اهل تسنن 132
نویسنده کتاب ملل و نحل 134
نمونه سوم 142
فصل ششم: اتهام ایرانی بودن تشیّع و دلایل آن. 145
ایرانیان چگونه شیعه شدند 154
بخش سوم: هویّت عقیدتی تشیّع / 157
فصل اول: زمینه سازی بحث.. 159
نقد 164
عقاید شیعیان از منابعشان 166
ابن بابویه قمی 166
شیخ مفید، محمدبن نعمان 167
سید محسن عاملی 168
محمدرضا مظفر 168
فصل دوم: عبدالله بن سباء 171
عبدالله بن سبا 171
عبدالله بن سباء کیست؟ 173
دیدگاه ما درباره ابن سبا 180
گفتار ناقدان درباره ابن سبا 181
دیدگاه طه حسین 181
دیدگاه خاورشناسان 182
دیگر دیدگاههای اسلامی درباره ابن سبا 183
فصل سوم: دلایل انتساب تشیّع به ابن سبا 187
امام علی (علیه السلام) وصی پیامبر (صلی الله علیه و آله) .. 189
عصمت 191
دلایل عصمت ائمه 192
دلایل عقلی 192
دلیل اول 192
دلیل دوم 193
دلیل سوم 193
دلایل نقلی 195
دیدگاه اهل تسنّن نسبت به عصمت 197
فصل چهارم: بررسی کتاب «نشاءهًْ الآراء والمذاهب». 205
نقد 207
دیدگاه اهل تسنّن درباره علم غیب 212
برخورد شیعیان با غلو و غالیان 222
دیدگاه برخی محققان 223
غالی ماییم یا شما؟ 230
شاهد اول: 230
شاهد دوم: 231
شاهد سوم: 232
فصل پنجم: تبیین برخی عقاید شیعه عقیده مهدویت.. 235
دیدگاه مسلمانان نسبت به «مهدی» 243
نتایج مثبت عقیده مهدویت 248
نتایج منفی عقیده مهدویت 249
تقیه و احکام آن 252
تعریف تقیه 255
معتزله 255
خوارج 255
اهل سنت 256
دیدگاه شیعه 257
بخش چهارم / 265
فصل اول: تشیّع و نسبتهای ناروا 267
نمونه اول: تعدد زوجات 267
اما نقد این سخنان 272
نمونه دوم: شک در نبوت 275
نمونه سوم: متهم ساختن تشیّع به شعوبیگری 280
فصل دوم: اسباب پیدایش شعوبیگری.. 283
بخش اول 283
بخش دوم 285
نشانههای شعوبیگری 286
ارتباط تشیّع با شعوبیگری 287
ریشه غیر عربی 287
موضع گیری شیعیان نسبت به نژاد عرب 288
موضع شیعیان نسبت به تمدن عربی 288
شعرای شیعه 289
الف) أبوالأسد نباته بن عبدالله حمانی 289
ب) شریف رضی محمد بن حسین 290
ج) ابوالطیب متنبی احمد بن حسین 291
د) ابوفراس حارث حمدانی 292
الف) ابوعبیده معمر بن مثنی 293
ب) الهیثم بن عدی بن زید 293
ج) علان شعوبی 293
د) عبدالله بن مسلم بن قتیبه 294
ه-) عبدالله بن مقفع 294
و) سهل بن هارون بن رهبون فارسی 295
ز) بشار بن برد 295
ح) یزید بن ضبه، هم پیمان قبیله ثقیف 297
ط) حماد بن شاپور 298
ی) اسماعیل بن یسار 298
ک) اسحاق بن حسان حریمی 298
ل) ابراهیم بن همشاد متوکلی 298
م) ابونواس حسن بن هانی 298
ن) علی بن عباس بن جریح معروف به ابن الرومی 299
س) عبدالسلام بن رغبان 300
ع) دعبل بن علی خزاعی 301
نقد نظریهها 97
ادله تشیّع ایرانیان از نگاه اهل تسنّن 104
دلیل اول 104
دلیل دوم 105
دلیل سوم 106
نقد ادله تشیّع ایرانیان 107
نقد دلیل اول 107
نقد دلیل دوم 108
نقد دلیل سوم 111
فصل سوم: ریشهیابی پیدایش تشیّع و دیدگاههای مختلف محققان. 113
پایههای هویّت نژادی 114
دکتر احمد امین 119
دکتر علی حسین خربوطلی 119
3 - وول هوزن 120
آدام متس 120
گولدزیهر 121
نولدکه 121
فصل چهارم: امامان شیعه. 123
اهل تسنّن و ایرانیان 124
شمس الدین محمد بن احمد 125
ابن بطوطه در سفرنامه 126
قاضی عیاض 127
بروکلمن 127
کیپ 127
فصل پنجم: جایگاه زبان عربی در مذاهب اسلامی. 129
امامان و بزرگان اهل تسنّن 129
گروه اول؛ امامان مذاهب چهارگانه 130
گروه دوم؛ اصحاب صحاح 131
گروه سوم؛ بزرگان اهل تسنن 132
نویسنده کتاب ملل و نحل 134
نمونه سوم 142
فصل ششم: اتهام ایرانی بودن تشیّع و دلایل آن. 145
ایرانیان چگونه شیعه شدند 154
بخش سوم: هویّت عقیدتی تشیّع / 157
فصل اول: زمینه سازی بحث.. 159
نقد 164
عقاید شیعیان از منابعشان 166
ابن بابویه قمی 166
شیخ مفید، محمدبن نعمان 167
سید محسن عاملی 168
محمدرضا مظفر 168
فصل دوم: عبدالله بن سباء 171
عبدالله بن سبا 171
عبدالله بن سباء کیست؟ 173
دیدگاه ما درباره ابن سبا 180
گفتار ناقدان درباره ابن سبا 181
دیدگاه طه حسین 181
دیدگاه خاورشناسان 182
دیگر دیدگاههای اسلامی درباره ابن سبا 183
فصل سوم: دلایل انتساب تشیّع به ابن سبا 187
امام علی (علیه السلام) وصی پیامبر (صلی الله علیه و آله) .. 189
عصمت 191
دلایل عصمت ائمه 192
دلایل عقلی 192
دلیل اول 192
دلیل دوم 193
دلیل سوم 193
دلایل نقلی 195
دیدگاه اهل تسنّن نسبت به عصمت 197
فصل چهارم: بررسی کتاب «نشاءهًْ الآراء والمذاهب». 205
نقد 207
دیدگاه اهل تسنّن درباره علم غیب 212
برخورد شیعیان با غلو و غالیان 222
دیدگاه برخی محققان 223
غالی ماییم یا شما؟ 230
شاهد اول: 230
شاهد دوم: 231
شاهد سوم: 232
فصل پنجم: تبیین برخی عقاید شیعه عقیده مهدویت.. 235
دیدگاه مسلمانان نسبت به «مهدی» 243
نتایج مثبت عقیده مهدویت 248
نتایج منفی عقیده مهدویت 249
تقیه و احکام آن 252
تعریف تقیه 255
معتزله 255
خوارج 255
اهل سنت 256
دیدگاه شیعه 257
بخش چهارم / 265
فصل اول: تشیّع و نسبتهای ناروا 267
نمونه اول: تعدد زوجات 267
اما نقد این سخنان 272
نمونه دوم: شک در نبوت 275
نمونه سوم: متهم ساختن تشیّع به شعوبیگری 280
فصل دوم: اسباب پیدایش شعوبیگری.. 283
بخش اول 283
بخش دوم 285
نشانههای شعوبیگری 286
ارتباط تشیّع با شعوبیگری 287
ریشه غیر عربی 287
موضع گیری شیعیان نسبت به نژاد عرب 288
موضع شیعیان نسبت به تمدن عربی 288
شعرای شیعه 289
الف) أبوالأسد نباته بن عبدالله حمانی 289
ب) شریف رضی محمد بن حسین 290
ج) ابوالطیب متنبی احمد بن حسین 291
د) ابوفراس حارث حمدانی 292
الف) ابوعبیده معمر بن مثنی 293
ب) الهیثم بن عدی بن زید 293
ج) علان شعوبی 293
د) عبدالله بن مسلم بن قتیبه 294
ه-) عبدالله بن مقفع 294
و) سهل بن هارون بن رهبون فارسی 295
ز) بشار بن برد 295
ح) یزید بن ضبه، هم پیمان قبیله ثقیف 297
ط) حماد بن شاپور 298
مقدمه استاد انصاری بویراحمدی 15
مقدمه مؤلف 19
پیش گفتار 23
تشیّع در لغت 28
تشیّع در اصطلاح 28
پیدایش تدریجی تشیّع 32
بخش اول / 41
فصل اول: آغاز پیدایش تشیع. 43
فصل دوم: ادله پیدایش تشیّع در عهد پیامبر (صلی الله علیه و آله) ..... 51
فصل سوم: پیشگامان تشیّع. 57
تأملی در شخصیت این پیشگامان 61
فصل چهارم: شیعیان غیر رافضی. 65
اسباب شتم 68
بخش دوم / 77
فصل اول: ایرانی بودن تشیع. 79
فصل دوم: ایرانی بودن تشیّع در گفتار محققان. 93
نقد نظریهها 97
ادله تشیّع ایرانیان از نگاه اهل تسنّن 104
دلیل اول 104
دلیل دوم 105
دلیل سوم 106
نقد ادله تشیّع ایرانیان 107
نقد دلیل اول 107
نقد دلیل دوم 108
نقد دلیل سوم 111
فصل سوم: ریشهیابی پیدایش تشیّع و دیدگاههای مختلف محققان. 113
پایههای هویّت نژادی 114
دکتر احمد امین 119
دکتر علی حسین خربوطلی 119
3 - وول هوزن 120
آدام متس 120
گولدزیهر 121
نولدکه 121
فصل چهارم: امامان شیعه. 123
اهل تسنّن و ایرانیان 124
شمس الدین محمد بن احمد 125
ابن بطوطه در سفرنامه 126
قاضی عیاض 127
بروکلمن 127
کیپ 127
فصل پنجم: جایگاه زبان عربی در مذاهب اسلامی. 129
امامان و بزرگان اهل تسنّن 129
گروه اول؛ امامان مذاهب چهارگانه 130
گروه دوم؛ اصحاب صحاح 131
گروه سوم؛ بزرگان اهل تسنن 132
نویسنده کتاب ملل و نحل 134
نمونه سوم 142
فصل ششم: اتهام ایرانی بودن تشیّع و دلایل آن. 145
ایرانیان چگونه شیعه شدند 154
بخش سوم: هویّت عقیدتی تشیّع / 157
فصل اول: زمینه سازی بحث.. 159
نقد 164
عقاید شیعیان از منابعشان 166
ابن بابویه قمی 166
شیخ مفید، محمدبن نعمان 167
سید محسن عاملی 168
محمدرضا مظفر 168
فصل دوم: عبدالله بن سباء 171
عبدالله بن سبا 171
عبدالله بن سباء کیست؟ 173
دیدگاه ما درباره ابن سبا 180
گفتار ناقدان درباره ابن سبا 181
دیدگاه طه حسین 181
دیدگاه خاورشناسان 182
دیگر دیدگاههای اسلامی درباره ابن سبا 183
فصل سوم: دلایل انتساب تشیّع به ابن سبا 187
امام علی (علیه السلام) وصی پیامبر (صلی الله علیه و آله) .. 189
عصمت 191
دلایل عصمت ائمه 192
دلایل عقلی 192
دلیل اول 192
دلیل دوم 193
دلیل سوم 193
دلایل نقلی 195
دیدگاه اهل تسنّن نسبت به عصمت 197
فصل چهارم: بررسی کتاب «نشاءهًْ الآراء والمذاهب». 205
نقد 207
دیدگاه اهل تسنّن درباره علم غیب 212
برخورد شیعیان با غلو و غالیان 222
دیدگاه برخی محققان 223
غالی ماییم یا شما؟ 230
شاهد اول: 230
شاهد دوم: 231
شاهد سوم: 232
فصل پنجم: تبیین برخی عقاید شیعه عقیده مهدویت.. 235
دیدگاه مسلمانان نسبت به «مهدی» 243
نتایج مثبت عقیده مهدویت 248
نتایج منفی عقیده مهدویت 249
تقیه و احکام آن 252
تعریف تقیه 255
معتزله 255
خوارج 255
اهل سنت 256
دیدگاه شیعه 257
بخش چهارم / 265
فصل اول: تشیّع و نسبتهای ناروا 267
نمونه اول: تعدد زوجات 267
اما نقد این سخنان 272
نمونه دوم: شک در نبوت 275
نمونه سوم: متهم ساختن تشیّع به شعوبیگری 280
فصل دوم: اسباب پیدایش شعوبیگری.. 283
بخش اول 283
بخش دوم 285
نشانههای شعوبیگری 286
ارتباط تشیّع با شعوبیگری 287
ریشه غیر عربی 287
موضع گیری شیعیان نسبت به نژاد عرب 288
موضع شیعیان نسبت به تمدن عربی 288
شعرای شیعه 289
الف) أبوالأسد نباته بن عبدالله حمانی 289
ب) شریف رضی محمد بن حسین 290
ج) ابوالطیب متنبی احمد بن حسین 291
د) ابوفراس حارث حمدانی 292
الف) ابوعبیده معمر بن مثنی 293
ب) الهیثم بن عدی بن زید 293
ج) علان شعوبی 293
د) عبدالله بن مسلم بن قتیبه 294
ه-) عبدالله بن مقفع 294
و) سهل بن هارون بن رهبون فارسی 295
ز) بشار بن برد 295
ح) یزید بن ضبه، هم پیمان قبیله ثقیف 297
ط) حماد بن شاپور 298
ی) اسماعیل بن یسار 298
ک) اسحاق بن حسان حریمی 298
ل) ابراهیم بن همشاد متوکلی 298
م) ابونواس حسن بن هانی 298
ن) علی بن عباس بن جریح معروف به ابن الرومی 299
س) عبدالسلام بن رغبان 300
ع) دعبل بن علی خزاعی 301
سلام و صلوات بر محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) و خاندان مطهر و صحابه پاک و تابعین نیک ایشان.
این کتاب با حجم اندک خود، تأثیر خوبی بر خوانندگان نهاده است.
این تأثیر به خاطر محتوای آن نیست، بلکه بیشتر به سبب روشی است که در آن به کار گرفته شده است؛ زیرا روشن است این صفحات اندک، مطالب مهمی در خود جای نداده تا ویژگی خاصی به آن ببخشد. تنها سعی شده که در آن عبارات مؤدبانه و تناسب موضوعات رعایت شود. از نشانههای این استقبال گسترده این بود که با اینکه به صورت عادی در بازار عرضه شد و دربارۀ آن هیچگونه تبلیغی در هیچ رسانهای صورت نگرفت - نسخههای آن در اندک زمانی به اتمام رسید. این امر ما را به نوشتن اینگونه موضوعات تشویق میکند. موضوعی که میان مذاهب اسلامی مورد تبادل نظر واقع شده است. قلمزنی در این باره به خاطر این نبود که بر نوشتههای انباشته شده در این موضوع، نوشته دیگری را بیافزاییم، بلکه سعی کردیم تا به گونهای بر آن متمرکز شویم تا این سدآهنین ذوب گردد و از میان آن روح ایمان و خداخواهی نمایان شود. روحی که بخواهد این جوّ مهآلود تفرقه را بزداید و مشترکات میان مسلمانان را نمایان سازد. مشترکاتی که همواره در ابعاد مختلف فرهنگ اسلامی همچون چه در احکام فقهی، مسائل عقیدتی یا امور مسلّم تاریخی وجود داشته است.
البته باید اذعان کرد که ثمره اینگونه قلم زنیهای پاک و بیپیرایه، جزو بهترین خدمتها به مسلمین است. خدمتی که از راه صحیح برای رسیدن به تفاهم و همفکری صورت میگیرد.
علاوه بر آن، با اینگونه کارها، بر قلمهای مزدوری که از برافروختن آتش فتنه و سنگاندازی در جامعه اسلامی ارتزاق میکنند، راه را بسته نگه میداریم. آتش افروزیهایی که کم و بیش نزد بسیاری از این مزدوران میبینیم و البته یقین داریم که دست های خبیثی پشت پرده وجود دارد و این بازی ناپاک را - هر جا که زمینه مناسبی بیابد - اداره میکند.
آنچه که در مقدمه چاپ اول آوردهام را دوباره تکرار میکنم، در این کتاب گاهی عبارات تندی وجود دارد. که ممکن است گمان رود - معاذ الله - از روی کینهتوزی یا دشمنی نوشته شده است در حالی که چنین عباراتی تنها خشمی است در مقابل تفرقهافکنان و چیزی جز یک عکسالعمل احساسی نبوده که از یک روحی حساس برخاسته است. شاید تصور اینکه این روش، تأثیرگذاری بیشتری میتواند داشته باشد، این کار ما را توجیه کند.
وقتی کمال مطلق از آن خداست و انسان در جایگاه نقص قرار دارد، تلاش برای تکامل، همواره مطلوب انسان بوده است. از این جهت برخی اصلاحات و اضافاتی که متمم موضوعات بودند، را اضافه نمودم. آرزوی من این است که خواننده محترم، این کتاب را نقدی سازنده، اصولی و همچنین فریادی بر ناسزاگویان، بیابد. کسانی که به دیگران همان عیبی را که خود قبل از همه دارند، نسبت میدهند. چه بگوییم که هوای نفس کور و کر میکند. و چه زیبا گفتهاند که به کسی گفته شد چرا به جای «ذ» ، «ز» و به جای «ق» ، «غ» تلفظ میکنی.
جواب داد: «نحن لانغول زلک». (نحن لانقول ذالک)
در پایان از خواننده محترم تقاضا دارم که عیبها و نقصهای این کتاب را گوشزد نماید، زیرا مؤمن آینۀ مؤمن است. خداوند ما را هدایت نماید.
والحمد لله اولاً وآخراً
مؤلف
به نام خداوند بخشندۀ مهربان
سلام و درود بر محمّد مصطفی (صلی الله علیه و آله) و خاندان مطهر و یاران پاکش.
اموری است که خواننده محترم - قبل از ورود به اصل مطلب - باید به آنها توجه نماید. این امور پاسخ سؤالاتی است که ممکن است طی خواندن این کتاب، برای خواننده مطرح شود. همچنین باعث میشوند تا عناوین این نوشته، بههتر فهمیده شود تا عنوان بیش از معنون تصور نگردد یا برعکس. خلاصه این امور عبارتند از:
ممکن است از عنوان این کتاب - هویّت تشیّع - ، چنین به نظر برسد که ما در صدد بررسی همه صفات و ویژگیهای اساسی و فرعی این مذهب هستیم. برای اینکه این تصور را از ذهن خواننده دور سازیم باید توجه داشت که ما تمام خصوصیات و صفات تشیّع را بررسی نکردهایم، بلکه تنها به مواردی پرداختیم که هویّت تشیّع را روشن میکند و به جنبههای ریشهای و فکری شیعه مرتبط بوده و مورد اختلاف نظر مذاهب اسلامی از جهتی و امامیه و سایر مذاهب از جهت دیگر، قرار گرفته باشد. تا به امروز نیز این اختلافها و جدالها وجود دارد. علیرغم اینکه کتابهای فراوانی در این زمینه نوشته شده و از دیر زمان مورد بررسی قرار داده شده است.
به یقین نویسندگان فراوانی در موضوع شیعه و تشیّع قلم زدهاند.
نوشتههایی که عمیقتر، گستردهتر و با حوصله بیشتری - از آنچه که در این کتاب است - نگاشته شده است. اما فکر میکنم که این موضوع را با روش خاصی دنبال کردهام که با روشهای دیگر متفاوت است. البته نمیخواهم این روش را بهترین بدانم اما اعتقاد دارم که این روش به خواننده نزدیکتر است. حال اگر این چنین باشد فهو المطلوب و الاّ من اولین کسی نیستم که اجتهاد نمود و به خطا رفت؛ زیرا بسیارند در طول تاریخ که چنین بودند.
خواننده محترم، سوزدلهایی در این کتاب خواهد دید که زخمهای مزمن موجود در تاریخ مسلمانان باعث آنها شده است. و نیز به دنبال این سوزها، تشنج و دردهایی خواهد یافت که پدیدهای طبیعی اما غیرعادی است. این هم در اثر از دست دادن تحمّل است با اینکه سعی شده تا سطح تحمّل را بالا ببریم و اعصاب را آرام نگه داریم. هرکس که در این زمینه ممارست داشته باشد، میداند که چه مقدار نیاز به تحمل و حفظ اعصاب وجود دارد؛ زیرا متأسفانه در اینگونه موضوعات سخنانی خواهد یافت که میان گروههای مختلف مسلمانان رد و بدل شده است که فاقد محوریت یا احساس به مسئولیت در برابر سخن یا اهمیت آن هستند. امری که باعث شد انباشته و میراثی خطرناک و وباخیز ایجاد کند. انباشتهای که هر از گاهی عدهای از روی عمد آن را بر میانگیزانند افرادی شبههناک که میخواهند از آب گل آلود صید خود را به دست آورند. تا این انباشتهها میان ما هست این خطر احساس خواهد شد. مگر اینکه سعی در تصفیه این انباشتهها نماییم و حقیقت را از میان آن نمایان سازیم تا به یک دیدگاه واحدی دست یابیم. باز میگویم که حفظ اعصاب در اینگونه امور کار آسانی نیست؛ بدیهی است که انسان بیشتر تابع احساسات است تا عقل خود مگر کسانی که دین و اخلاق، آنها را تهذیب نموده و ادب آموخته باشند. از خدا میخواهیم که از ایشان باشیم.
.4 ممکن است کسی بگوید: با وجود همه این مشکلاتی که یاد کردی، قلمزنی در اینگونه موضوعات چه سودی دارد؟ در حالی با وجود که اصرار فراوانی که در طرح چندین بارة آنها وجود دارد، گویا هیچگاه بررسی نشده و مورد قرار نگرفته و همچنان جوابی برای بسیاری از این موضوعات حاصل نگردید. این وضع، انسان را به این نتیجه میرساند که فایدهای در طرح آنها وجود ندارد و یک وقتشناس، عمر خود را در این گونه امور به هدر نمیدهد. در جواب میگویم: فرض این که درها به روی اصلاح بسته است نوعی شکست در مقابل مبارزهطلبی است. فتوحات نیز همیشه در میادین جنگ بدست آمده است. جویندگان حقیقت نیز در هر عصری وجود داشته و دارند. از طرف دیگر کسانی هم که در شبهات غوطهور شدهاند کم نیستند. رها کردن این دو گروه [جویندگان حقیقت و دارندگان شبهه] از طرف کسی که احساس مسئولیتی نماید، شایسته نیست و خلاف دینداری است. آزاد گذاشتن این قلم بدستانِ شبهه افکن تا به راحتی در میان مسلمانان شکارهای خود را بیابند، نوعی همکاری و مشارکت با ایشان در این گناه بزرگ است. بر ماست که این موانع را از سر راه مسلمانان بزدائیم تا مسیر مقابل قدمهای آنها هموار و روشن گردد. هر نتیجهای هم که حاصل شود، پیروزی است و با تعالیم دین دربارة دعوت به جهاد در نوشتار و گفتار هماهنگ است؛ زیرا منطقی نیست که بیمار را به حال خود رها کرده و درمان نکنیم، حال آنکه قدرت درمان او را - لااقل به گمان خودمان - داریم. چه بسا افرادی که مدت طولانی گرفتار ناتوانی و تعصب کورکورانه خویش بودند، سپس در نتیجه اصرار همین قلمها در زدودن غبار غفلت از فضای حقیقت، به خود آمدند. به ویژه اگر این قلمها بتوان ما را از این فضای موجود
به سوی صبحی دلانگیز سوق دهند که از محبت، طهارت روح و پاکی سرشت، لبریز و هماهنگ با تعالیم اسلام باشد.
آنچه که قدری کار را آسان میکند این است که اختلافات موجود میان فرقههای اسلامی به پایهها و اصول نمیرسد بلکه پیرامون برخی فروعات میگردد. گرچه برخی تلاش میکند تا به هر شکلی که شده این اختلافات را به اصول و ریشهها برگردانده و به جای در از دیوار وارد شوند. اما خوشبختانه با اندک تلاش و تأملی میتوان این تلاشها را خنثی کرده و اصول را به فروع برگردانیم. البته طبق قاعده؛ «عمل مسلمان را باید بر صحت حمل کنیم»، با چنین روحیهای وارد این بحث خواهیم شد. مادامی که تفکرها و فهمها مختلف است، منطقی است که بگوییم اختلاف نظرها، سنّت آفرینش و درون سرشت تمام آدمیان است. اما آنچه که باعث فراموشی این حقیقت میشود؛ تنگنظری، تعصبورزی و زودباوری است و بسیار شایسته است که از این صفات دور بمانیم.
موضوعات و مسائل این کتاب، گوناگون است و خواننده ممکن است میان آنها انسجام و وحدت موضوع نیابد. در نتیجه شیوه طرح موضوعات - حسب فضای هر موضوعی - مختلف خواهد بود. البته یقین داریم که تمام این مسایل را میتوان تحت عنوان «عقاید» وحدت بخشید. عنوانی که موضوعات مختلفی را در بر دارد. ما میدانیم، بسیاری از تفکراتی که نام عقیده بر آنها نهاده میشود، در حقیقت خیال بافی است و ممکن است این تفکرات به خاطر منافع، تعصب یا پایبندی به نوعی آداب و رسوم، باشد و راز اعتقاد به تفکراتی که از پیش بطلان آنها ثابت شده همین است. اما چه کنیم با این مذهبگراییهای کورکورانه که نتیجه اسباب بیشماری است. از خدا میخواهیم دین و عقیدة ما را به سلامت دارد.
امیدوارم که خواننده، مطالب این کتاب - که ضد تعصبات فرقهای است - را نوعی دعوت به چنین تعصباتی نداند تا مطالب آن نوعی مصادره به مطلوب تلقی نشود. زیرا اصلاح مسیر، نوعی مبارزه محسوب میشود. و ولی باید بدانیم که تیغ جراح هیچگاه در صدد انتقامجویی نیست گرچه دردآور باشد. همچنین شمشیر کشیدن در مقابل شمشیرکشی دیگران، همیشه به معنای اعلان جنگ نیست بلکه گاهی دعوت به کنارگذاشتن آن است و نیز مجبور کردن کسی بر خوردن دارو از روی دشمنی نیست گرچه آن دارو تلخ باشد. البته همواره این قصدها و اهداف بودهاند که اعمال انسان را جهتیابی کرده و وسایل به کار گرفته شده در راه رسیدن به آنها را توجیه نموده است. به شرط این که هر وسیلهای به کار گرفته نشود. تا زمانی که هدف والا باشد وسایل فراوانی وجود دارد که عقل و واقع آنها را جایز میشمارند تا مورد استفاده قرار بگیرند.
از آنجا که من شیعه امامی هستم خواننده محترم را دعوت میکنم تا تمام دورانها، حالات و مسائل پیرامونی پیدایش و تداوم تشیّع را بررسی نماید. سپس نتایج و تأثیر این اوضاع را بر برخی جلوهها و منشهای شیعیان مقایسه کند؛ تا اینکه معیار صحیحی برای تفسیر بسیاری از جلوهها و روشهای فکری و اجتماعی ایشان به دست آورد و از قضاوت ظالمانه بپرهیزد. به عنوان نمونه: اگر میبیند که شیعیان بر عقیدة تقیه اصرار فراوانی دارند، باید این را در چارچوب فضای تلخی که در آن قرار داشتهاند، جستجو کند، فضایی که مجبور بودند - طبق موازین شرعی - با آن هماهنگ شوند. اگر هم عکس العملهای شدیدی از آنها بیابد، باید سختیهایی که بر ایشان اعمال شده است را نیز به یاد آورد و... بنابراین انسان باید خودش را معیار شناخت دیگران قرار دهد و میزانی برای تشخیص رفتار آنها.
تشیّع در لغت به معنای مشایعت است یعنی متابعت، یاری و پیروی.((1))
پس شیعه به معنای هر پیرو و یاری است سپس بر پیروان امام علی (علیه السلام) غلبه یافته و ویژة آنان گردید. هر وقت نیز این نام اطلاق گردد، مقصود ایشان است.
قرآن نیز این واژه را به همین معنای لغویش استعمال کرده است. مثل {وَإِنّ مِن شِیعَتِهِ لَإِبْرَاهِیمَ}((2)) و همچنین {هذَا مِن شِیعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوّهِ}((3)).
تشیّع در اصطلاح، اعتقاد به آراء و عقاید مخصوص را گویند. پژوهشگران
در تعداد و ماهیت این آراء و عقاید اختلافنظر دارند که به تفصیل خواهد آمد. پس معنای اصطلاحی تشیّع اعم از معنای لغوی آن است و میان آنها از نسبتهای چهارگانه، عموم و خصوص مطلق حاکم است.
تشیّع را دارای عقاید و تفکرات مخصوص دانسته به دنبال آن دانشمندان و محققان در مورد چگونگی تعریف آن اختلاف نظر پیدا کردند اکنون به برخی از این تعریفها میپردازیم:
شهید ثانی در کتاب «شرح اللمعه» مینویسد:
شیعه کسانی هستند که علی (علیه السلام) را مشایعت کردند. یعنی از ایشان پیروی نموده و از جهت امامت، بر دیگران مقدم شمردهاند گرچه به امامت دیگر امامان معتقد نباشند. پس شیعه شامل؛ امامیه، جارودیه - از فرقههای زیدیه - ، اسماعیلیه - به استثنای ملحدان از آنها - واقفیه و فطحیه میشود.((1))
شیعه کسانی هستند که از علی (علیه السلام) پیروی نموده و او را بر دیگر صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله) مقدم شمردهاند. و آن حضرت را به جهت وصیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) یا ارادۀ الهی - با نص صریح همان طور که امامیه معتقد است یا با توصیف همان طور که جارودیه قائلند - امام میدانند.
کامل مصطفی الشیبی نیز همین مضمون را در کتاب «الصلهًْ» نقل کرده است.((2))
شیعه کسانی هستند که از علی (علیه السلام) پیروی میکنند و به امامت و خلافتش معتقد هستند. خواه این امامت با نص صریح اثبات شده باشد یا با سفارش پیامبر (صلی الله علیه و آله) . این نص و سفارش هم خواه آشکار باشد خواه پنهان همچنین معتقدند که امامت هیچگاه از دایره فرزندان او خارج نمیشود و اگر عملاً از دست ایشان خارج شده است یا به سبب ظلم و ستمی است که بر آنها وارد شده یا تقیهای است که ایشان پیشه کردهاند.((1))
شیعه فرقۀ خاص علی بن ابیطالب (علیه السلام) است. کسانی هستند که در زمان پیامبر «شیعۀ علی» نامیده میشدند و دوستی و تمایل ایشان به سوی علی بوده است.((2))
شیعه کسانی هستند که از امامت علی (علیه السلام) پیروی کرده و معتقدند امامت تنها در فرزندان اوست همچنین قائل به عصمت ایشان از کبائر و صغائر شدهاند و به تولی و تبری در کردار و گفتار - مگر در حال تقیه هنگام ترس از ستمگران - معتقدند.((3))
این نمونهها را یاد کردیم تا خطوط کلی تعریف شیعه، از نظر این نویسندگان آشکار شود؛ از جمله اینکه همگی بر این وصف تأکید دارند: شیعیان، علی (علیه السلام) را بر دیگران مقدم میشمارند. حال این برتری یا به سبب
نصوصی است که در این باره وجود دارد یا به سبب ویژگیهایی که تنها نزد علی (علیه السلام) یافت میشود و دیگران از آنها بیبهرهاند. بنابراین واضح است که اساس تشیّع بر پذیرش امامت علی (علیه السلام) و فرزندانش و همچنین مقدم شمردن او بر دیگران، استوار شده است. علت این عقیده، متنهای صریحی است که در میان شیعیان وجود دارد و نتیجه آنها پذیرش این دو امر است:
اول: حال که امامت را زاییده متون دینی دانستهایم پس امامت ادامۀ نبوت خواهد بود و تمام احکام نبوت - به جز نزول وحی که ویژۀ پیامبران است - را داراست.
دوم: امامت با انتخاب و اختیار مردم سامان نمیپذیرد. بلکه باید از جانب خداوند تعیین شود و اوست که از طریق پیامبر، امام را مشخص میکند. این انتخاب به خاطر وجود شایستگیهایی است که تنها در آن امام یافت میشود.
اما چیزهایی که اضافه بر این دو مطلب، در تعریفها آمده و گاهی در دیگر کتابهای شیعه دیده میشود، از امور اساسی این مذهب یا دین اسلام شمرده نمیشود. مقصود ما از این اشارۀ کوتاه، روشن ساختن مطلبی است که همواره محققان هنگام بررسی شیعه و عقایدشان به آن میپردازند و آن این است که میخواهند بین تشیّع و یهودیت یا نصرانیت یا زندقه راه ارتباطی بیابند، یا اینکه سعی دارند تشیّع را به قومیتهای خاصی نسبت دهند. این تلاشها - همانطور که از نگاه ناقدان پوشیده نخواهد ماند - غیر اصولی است؛ زیرا تشیّع را به گونهای نشان میدهد که همانند سایر مذاهب، راه تکامل را پیش نگرفته است تا به طور صحیح توسعه یابد یا در نتیجه رشد برخی تفکرات رشد و نمو پیدا کند بلکه مذهبی است که به صورت ناسالم و ناپاک رشد نموده و مضمون فاسدی دارد.
اکنون به برخی از این مطالب اشاره میکنیم و به مقدار لازم نقد مینماییم:
دکتر عبدالعزیز الدوری نحوۀ این پیدایش را به دو قسمت تقسیم میکند؛ یکی روحی و عاطفی و دیگری سیاسی که پس از شهادت امام علی (علیه السلام) پدید آمد. استدلال وی این است که واژۀ «تشیّع» به معنای خالص خود و بدون هیچ پیرایهای در معاهدۀ حکمیت آمده است. معاهدهای که در آن «شیعۀ علی» و «شیعۀ معاویه» به همان معنای پیروان و یاران آمده و معانی و اصطلاحاتی که بعدها ملحق به این واژه شده است را در نظر نگرفتهاند.((1))
محمد فرید وجدی در «دایرهً المعارف» مینویسد:
شیعه کسانی هستند که از امامت علی (علیه السلام) پیروی نمودهاند و معتقدند که امامت از دایره فرزندانش خارج نیست و این که ائمه (علیهم السلام) از گناهان صغیره و کبیره منزه هستند و همچنین اعتقاد به تولّی و تبّری در کردار و گفتار دارند مگر در حال تقیه اگر مورد ظلم ظالمی قرار بگیرند. شیعیان پنج گروهند: کیسائیهًْ، زیدیه، امامیه، غالیان و اسماعیلیه. برخی از این فرقهها در اصول به سمت اعتزال رفته، برخی به سوی اهل تسنّن و برخی دیگر به مشبهه تمایل دارند.((2))
قسمتی از این سخنان فرید وجدی را در بحث تعریف تشیّع آوردیم. در اینجا این سخنان را به صورت کامل نقل کردیم تا روشن شود که مفهوم تشیّع نزد ایشان شامل شیعیان صدر اسلام تاکنون است؛ زیرا روشن است که این مفاهیم به یکباره وارد معنای تشیّع نشده بلکه به تدریج در مفهوم این واژه جای گرفتهاند. البته فرید وجدی بین ویژگیهای غیر اساسی و اصول اساسی تشیّع
فرق ننهاده؛ لذا فرقههای دیگری که شیعیان از آنها تبری دارند را به شیعه نسبت داده است. البته اکنون نمیخواهیم این سخنان را نقد کنیم؛ زیرا امثال این نسبتهای ناروا فراوان خواهد آمد و در جای خود نقد خواهیم کرد.
... بعد از این مطالبی که گذشت روشن میشود که حرکت شیعه از صدر اسلام شروع شده است. البته بعد از درگیری امام علی (علیه السلام) و معاویه بر سر حکومت و تدبیر امور مسلمین، شیعه به صورت یک جنبش سیاسی نمایان شد و بلافاصله پس از شهادت امام حسین (علیه السلام) ، این حرکت شکل کاملتری به خود گرفت گرچه جنبش تشیّع پیش از اصطلاح تشیّع بوده است. بنابراین میتوان چنین خلاصه کرد که: تشیّع حزبی اسلامی است که در عهد پیامبر (صلی الله علیه و آله) ایجاد شد و پس از کشته شدن عثمان به صورت یک حرکت سیاسی در آمد و بعد از شهادت امام حسین (علیه السلام) اصطلاح مستقل خود را بازیافت.((1))
پس همین طور که دکتر کامل میگوید تشیّع روند تکاملی تدریجی داشته است.
تشیّع با یک مفهوم سادهای آغاز شد و آن برتر دانستن علی است بر دیگران از دو جهت: شایستگیهای شخصی و قرابت نسبی با پیامبر (صلی الله علیه و آله) . اما با ورود اقوام دیگری چون یهود، مسیحیان و مجوس به اسلام، تشیّع ساختار دیگری به خود گرفت. از آن جا که ایرانیان بیشترین قومیتی بودند که وارد اسلام شدند، بیشترین تأثیر را نیز بر تشیّع گذاشتند.((2))
واضح است که احمد امین پیدایش تدریجی تشیّع را از درون این مذهب نمیداند، بلکه معتقد است که به واسطه تأثیر عناصر خارجی و تازه مسلمان، صورت گرفته است. به نظر احمد امین، تفکرات و عقاید این عناصر چنان تأثیرگذار بوده که جزئی از تشیّع شمرده میشود. مخصوصاً ایرانیان که تأثیر فراوانی بر این مذهب داشتهاند. این سخنان را احمد امین از دیگران گرفته آنان هم از دیگران و همین طور تا اینکه این مطالب از امور پذیرفته شده میان پژوهشگران گردید. به زودی سستی این سخن و هدف از اصرار بر ایرانی بودن ساختار و محتوای تشیّع را آشکار کرده و نقد خواهیم کرد.
فرق میان تشیّع این پیشگامان و شیعیان کنونی، همانند فرق میان زهد و پارسایی در عهد پیامبر و خلفای راشدین و میان تصوف امروزی است که با تفکرات گنوسی((1))
مخلوط گشته و عقاید متضادی را درون خود جای داده است. همچنان که از محی الدین بن عربی و سهروردی نقل شده است.((2))
پس از ذکر این نمونهها، از نویسندگانی که میان تشیّع نخستین و تشیّع کنونی فرق نهادند، مواردی را گوشزد میکنم:
تفصیلی بر آن مجمل است. به عبارتی دیگر این موارد، اضافه اجزاء جدیدی به تشیّع نیست بلکه پیدایش مصادیق و جزئیاتی است که مفهوم کلی شیعه بر آنها منطبق گشته است. البته این مصادیق به مرور زمان و به تدریج نمایان شدند. به عنوان نمونه: نصوص و روایات صریحی که از زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله) به دست ما رسیده است آیا تنها بر فضیلت امام علی (علیه السلام) دلالت دارد یا به گونهای است که ما را به پذیرش امامت ایشان ملزم میکند و نوعی سفارش به جانشینی اوست؟ به دنبال این مطلب، مسئله امامت ایشان به میان میآید که آیا امامت در شایستگیهای فردی خلاصه میشود یا این که امام باید نمونه کامل صفات انسانی باشد. یعنی شجاعترین، داناترین، عادلترین و... باشد. همین طور این مباحث گستردهتر شده تا مفهوم عصمت پدیدار شد و همچنین است موضوعات دیگر. تمام این موارد درون محتوای تشیّع نهفته است و هیچگاه بیگانه از آن نیست بلکه مشتقاتی است که زاییده پیشرفت فکری و افزایش پیروان این مذهب است.
پیشرفت تدریجی تشیّع مانند سایر پیشرفتهاست از جمله پیشرفت خود دین اسلام که سرچشمه همۀ مذاهب اسلامی است؛ زیرا مسلمانان از آغاز به توحید خداوند، وجود صفات کمال و تنزیه الهی از صفات نقص به طور اجمال معتقد بودند. اما همین که فضاهای فکری توسعه یافت و دربهای اسلام به روی امتها و فرهنگهای گوناگون باز شد، پرسشهای فراوانی پدید آمد که مسلمانان را وادار نمود تا به آن عقاید اجمالی خویش بازگشته و آن مختصر را شرح و تفصیل دهند. مثلاً از ایمان آنها به این که خداوند خالق همه اشیاء است، اختلافنظر پیش آمد که آیا میشود سبب طبیعی را خالق خواند یا این که منجر به تعدد خالق میشود؟ یا این که ضرری به اعتقاد وحدانیت خالق نمیزند؛ زیرا که جهت تأثیر خداوند بر مخلوقات منحصر به فرد است و در توان
مثال دیگر این است که مسلمانان از آغاز پیدایش تاکنون ظواهر قرآن کریم را حجت میشمارند. بعدها دربارة بعضی از آیات که به ظاهر نسبتهای نادرستی به خداوند میدهند، اختلافنظر ایجاد شد.
مثل: {وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نّاضِرَةٌ * إِلَی رَبّهَا نَاظِرَةٌ}.((1))
در آن روز صورتهایی شاداب و مسرور است و به پروردگارش مینگرد.
اهل تسنّن با استناد به ظاهر این آیه، رؤیت خدا را در روز قیامت جایز دانستند حال آن که امامیه رؤیت خداوند را محال میدانند؛ زیرا رؤیت، مستلزم جسمیتی است که به ترکیب خداوند از اجزاء منتهی میشود سپس به نیاز، حدوث و در نهایت به نفی الوهیت خداوند منجر میشود؛ لذا امامیه نظر به خداوند را به معنای انتظار رحمت او تأویل کردند. همان طور که اگر کسی انتظار رحمت از دیگری داشته باشد به او بگوید: چشم به تو دارم یا چشم به یاری تو دوختهام. این تعبیر در فرهنگ و لغت عرب شایع است. قرآن نیز طبق لغت ایشان نازل شده و شیوه محاورهای آنها را پیش گرفته است.
علاوه بر این باید توجه داشت که خداوند نگاه را در این آیه به «صورتها» نسبت داده است که از اعضای بینایی انسان نیست. از قبیل آیه:
{مَا یَنظُرُونَ إِلّا صَیْحَةً وَاحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَهُمْ یَخِصّمُونَ}.((2))
آنها جز این انتظار نمیکشند که یک صیحۀ عظیم آسمانی فرا رسد و آنان را ناگهان فرو گیرد در حالی که مشغول جنگ و جدال (درباره دنیای خویش) هستند.
مثال دیگری نیز میتوان مطرح کرد تا دلیلی بر گسترش یافتن مفاهیم اولیه اسلامی باشد. مسلمانان از صدر اسلام بر این باورند که فعل خداوند عبث و بیهوده نیست. ظواهر آیات نیز مؤید همین مطلب است.
{الّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ لِیَبْلُوَکُمْ}.((1))
کسی که مرگ و زندگی را خلق فرمود تا شما را بیازماید.
{وَمَا خَلَقْنَا السّماوَاتِ وَالأرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ}.((2))
ما آسمانها و زمین و آنچه در میان این دو است بیهوده و بیهدف نیافریدیم.
پس از این مسلمانان اختلاف نمودند که اگر افعال الهی دارای غرض و علت است، لازمۀ آن نسبت دادن نقص و کمبود به خدای متعال است. زیرا هر فاعلی که برای غرضی کار انجام دهد نیازمند آن غرض است. اگر هم افعال الهی دارای غرض و علتی نباشد مستلزم عبث و بیهودگی در کار خداوند است. اهل تسنّن افعال خدا را بیغرض دانستند و امامیه معتقد به وجود علت و غرض شدهاند. اما علتی که به نیاز بندگان بر میگردد نه نیازمندی خالق با این سخن میان این که خداوند کار بیهوده انجام نمیدهد و این که بینیاز است جمع کردهاند.
با همه آنچه که گذشت، گفته نمیشود که عقاید مسلمانان گسترش یافته و محتوای اسلام افزایش پیدا کرده است. بلکه تنها مسلمانان عقاید مجمل خود را
شرح و تفصیل دادهاند. این امر نیز به علت تأثیرپذیری از فرهنگهای مختلف و افکار گوناگون صورت گرفت. پس مسلمان صدر اسلام و مسلمان امروزی هر دو از منبع کتاب و سنت، شریعت خود را میگیرند و فرقی که وجود دارد تنها در اجمال و تفصیل است. مسلمان صدر اسلام محتوای اسلام را به طور اجمال پذیرفته ولی مسلمان امروزی به خاطر پیشرفتی که حاصل شده نیاز پیدا کرده تا آن عقاید کلی و مجمل را شرح و تفصیل دهد. این که پیشرفت تدریجیای که در تشیّع رخ داده است همسان پیشرفت پیش آمده در خود اسلام باشد، یک واقعیت است و اختلافی در آن نیست. اما اگر به معنای ظهور آراء و تفکرات جدیدی باشد که با روح اسلام بیگانه است، چنین نیست؛ زیرا هرچه که با روح اسلام در تضاد باشد بدون شک با تشیّع نیز در تضاد است. توسعهای که در عقاید مسلمانان ایجاد گردید هیچگاه آسیبی به عقاید مذاهب اسلامی نرساند. حال اگر در تشیّع هم چنین توسعهای ایجاد شده است چگونه باعث شک و تردید در عقاید این مذهب شده است؟
حقیقی به دور هستند. بحث در مورد ادله این مطلب خواهد آمد. علمای اهل تسنّن نیز همین داستان را دارند از آن جهت که بسیاری از منسوبین به اهل تسنّن - آنهایی که انحرافشان ثابت شده است - را از دایره خود طرد مینمایند و هیچگاه عقاید فاسد این منسوبین را به تمام اهل تسنّن سرایت نمیدهند.
بنابر بدترین احتمال، اگر چنین تفکرات بیگانهای وارد بدنۀ هر یک از مذاهب بشود و باعث افزایش محتوای آن گردد ولی به درجۀ انکار ضروری دین به حد ارتداد و انحراف نرسد، پیروان چنین مذاهبی را از دین خارج نمیسازد و آنها را به یهود و مسیحیان ربط نمیدهد و... امثال این نسبتهای ناروایی که هیچ مسلمان دارای اخلاق و وجدان اسلامی به دیگر برادران دینی خود روا نمیشمارد.
چگونه است که اعتقاد به وصیت - مثلاً - و این که هر پیامبری وصی دارد و همچنین اوصیاء باید معصوم باشند - تا هدف از امامت آنها محقق شود - و این که امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه) زنده است و امثال این عقاید، موجب خروج از دین میشود و این چنین باعث حملههای شدید شده که از گذشته تا حال بدون هیچ بررسی و ریشهیابی تکرار میشود.
به هدر دادن این تواناییها در میدانهای یاوهگویی، عملکرد غیرمسؤلانهای است. علاوه بر این که میتوان این توانمندیها را به سمت فضاهای مثبتی چون نوآوری، ابداع، اتحادبخشی و پاکسازی فضای اسلام از کینه و دشمنی، سوق داد. کینه و دشمنیای که جز دشمنان اسلام کسی از آن سودی نمیبرد. کسانی که پشت این فضاسازیها و تفرقهافکنیها ایستادهاند از روح و جوهرۀ اسلام به دورند و باید آنها را مجرم شمرد زیرا امثال این موضوعات باید میان علما باقی بماند و هیچ گاه میان مردم عادی مطرح
نشود؛ چون علما - همان طور که باید باشد -
پیشگیری لازم را از قضاوتهای عجولانه و تعصبات جاهلی، دارا هستند. به نظر من خطر تعصبات فرقهای بر انسانیت، از تسلیحات هستهای بیشتر است. تاریخ مسلمانان سرشار از این اختلافاتی است که همواره دل هر مؤمنی را به درد میآورد. مخصوصاً مؤمنانی که به خدا و دین او ایمان دارند و به رسالتهای آسمانی که از مهمترین اهداف آنها ایجاد روحیه انسانی در رفتار و گفتار بشر است، معتقدند.
· زمان پیدایش تشیّع
· ادله پیدایش تشیّع در عهد پیامبر (صلی الله علیه و آله)
· پیشگامان تشیّع
· شیعیان غیر رافضی
در مبحث مقدماتی گذشت که آغاز و انجام تشیّع یکی است و پیشرفت تدریجی آن چیزی جز فروع استنباط شده از اصول آن نیست که طی گذشت زمان حاصل شده است. همچنین عناوینی است که در نتیجۀ واکنشهای فکری و برخورد براهین و ادله ایجاد شده است. امری که در تاریخ فرهنگی هر عقیده و مکتبی پیدا میشود.
اکنون باید به آغاز پیدایش تشیّع بپردازیم و روشن کنیم که تا چه اندازه تفکرات این مذهب با اسلام هماهنگ است. همچنین مقدار و حجم نخستین این مذهب و زمینه پیدایش آن را مورد بررسی قرار دهیم و توضیح دهیم که آیا حرکت تشیّع، حرکتی عاطفی بوده یا جنبشی خردمدار، که پیرامون آن با تلاش و کوشش فراوان خود، آن را به سرانجام رساندند.
از آن جا که امور یاد شده مورد اختلاف نظر واقع شده است. پیدایش این اختلاف نظرها به دنبال نتیجهگیریها، سلیقهها، پیش فرضها و ادله مختلفی است که محققان داشتهاند.
حال که چنین است ناچاریم ابتدا دیدگاههای این محققان را به عنوان ماده اولیه بحث مطرح ساخته تا خواننده محترم حقیقت را از لابهلای آنها پیدا کرده و تلاش کند تا دیدگاه محققانهتری برای خود برگزیند. تاریخ نویسان و
پژوهشگران در این که پیدایش تشیّع، در چه زمانی بوده است اختلاف نظر دارند. این اختلافات در فاصله زمانی میان حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله) تا پس از شهادت امام حسین (علیه السلام) نمود بیشتری مییابند. اینک به برخی از این دیدگاههای مختلف پرداخته و نظر خود را در پایان این فصل بیان خواهیم کرد.
الف) دیدگاهی که میگوید شیعه پس از وفات پیامبر ایجاد شده است. از جمله:
شیعه پس از وفات پیامبر تشکیل یافت. اهلبیت ایشان خود را برای حکومت و جانشینی پیامبر از دیگر مردان قریش شایستهتر میدانستند. و نیز عدهای از صحابة پیامبر (صلی الله علیه و آله) از علی (علیه السلام) تبعیت میکردند و او را سزاوار خلافت میدانستند اما وقتی که دریافتند مردم به سوی دیگری تمایل دارند ابراز ناخشنودی کردند... .((1))
پایه و اساس تشیّع توسط عدهای قرار داده شد که خاندان پیامبر را شایستهتر از دیگران برای جانشینی او یافتند.((2))
شکی نیست که مسلمانان پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر سر جانشینی ایشان اختلاف نمودند سرانجام ابوبکر به خلافت رسید و امت اسلامی به دو قسم جماعتی و شیعی تقسیم گردید.((3))
برخی بر آنند که تشکیل هستۀ نخستین تشیّع، توسط مخالفین بیعت ابوبکر صورت گرفته است. معروفترین ایشان سلمان فارسی، ابوذر غفاری، مقداد بن اسود و عباس بن عبدالمطلب بودند.((1))
دکتر احمد محمود صبحی پس از نام بردن کسانی که از بیعت ابوبکر سرپیچی کردند، میگوید: «سرپیچی ایشان از بیعت ابوبکر، دلایل مختلفی داشته است. پس نمیشود گفت که همه این مخالفان شیعه بودهاند».((2)) البته ممکن است به طور کلی سخن ایشان صحیح باشد ولی مخالفانی را که مورخان در کتابهای خود نام بردهاند بر شیعه بودن ایشان تأکید دارند. بررسی این مطلب در آینده نزدیک خواهد آمد.
پیدایش تشیّع پس از وفات پیامبر - درست بعد از حادثه سقیفه - صورت گرفت.((3))
ب) دیدگاهی که میگوید تشیّع در ایام خلافت عثمان تشکیل شده است.
عدهای از مورخان و پژوهشگران این نظریه را پذیرفتهاند. در این باره هاشم فرغل، در کتاب خود، نام ابن حزم و عدهای دیگر را آورده و به تفصیل ادله آنها را بازگو کرده است.((4))
ج)
دیدگاههای دیگری که معتقد است تشیّع در عهد خلافت امام علی (علیه السلام) صورت گرفته است. نوبختی در کتاب خود «فرق الشیعهًْ» این نظریه را میپذیرد.((1)) ابن ندیم نیز در کتاب الفهرست، پیدایش تشیّع را در محدودۀ زمانی جنگ بصره خلاصه میکند و میگوید این جنگ و حوادث پیش از آن نقش بسزایی در ایجاد تشیّع داشته است.((2))
د) ایجاد دیدگاهی که پیدایش تشیّع را پس از واقعه کربلا میداند.
البته میان پیروان این نظریه اختلاف نظر وجود دارد. برخی از ایشان معتقدند که حوادث قبل از واقعه کربلا به آن حد نمیرسد که باعث تشکیل مذهبی همچون شیعه شود پس لزوماً این مذهب بعد از این واقعه ایجاد شده است.
حال آن که برخی دیگر بر این باورند که تشیّع، قبل از این واقعه حرکتی احساسی و عاطفی بوده و تنها پس از آن به یک جنبش سیاسی تبدیل گشته است. سپس در جانها نفوذ یافته و ساختار آن مشخص گردید.((3)) بسیاری از مستشرقین و نویسندگان امروزی این نظریه را پذیرفتهاند. دکتر کامل مصطفی میگوید: اصطلاح تشیّع تنها پس از شهادت امام حسین (علیه السلام) معنای خاص خود را بازیافت؛ زیرا در آن زمان بود که تشیّع با وجودی مستقل و ساختاری مشخص پا به عرصه ظهور نهاد.
دکتر عبدالعزیز الدوری یکی دیگر از نویسندگان معاصر - معتقد است که مذهب شیعه، در فاصله زمانی میان شهادت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و شهادت امام
حسین (علیه السلام) ساختاری سیاسی به خود گرفت. وی شهادت امام حسین را دنبالۀ حوادث پیشین میداند.((1))
بروکلمن نیز در کتاب تاریخ ملل اسلامی، همین دیدگاه را میپذیرد و میگوید:
حق آن است که شهادت امام حسین (علیه السلام) هیچگونه اثر سیاسی از خود بر جای ننهاد بلکه تنها باعث پیشرفت دینی حزب علی (علیه السلام) گردید. حزبی که بعدها کانون تفکرات ضد عربی گردید امروزه بارگاه امام حسین (علیه السلام) مقدسترین مکان نزد شیعیان به شمار میآید. به ویژه ایرانیان، که بالاترین آرزوی آنها این است که در جوار این بارگاه به خاک سپرده شوند.((2))
این سخن بروکلمن علاوه بر دسیسههایی که دارد، مخالف بسیاری از نویسندگانی است که میگویند پیدایش تشیّع با واقعه کربلا مرتبط بوده و ساختار سیاسی این مذهب از نتایج این واقعه است. زیرا که بروکلمن هیچگونه تأثیر سیاسیای برای واقعه کربلا معتقد نیست و تنها اثر دینی و فرهنگی آن را میپذیرد که این مطلب به منزله انکار بدیهیات است.
یحیی فرغل در کتاب خویش، بسیاری از همفکران بروکلمن را به تفصیل نام برده و دیدگاه آنها را شرح میدهد.((3)) این چهار دیدگاه بسیار قابل نقد هستند ولی نمیخواهیم در نقد آنها عجله کنیم. ابتدا نظریه پنجم را مطرح مینماییم تا روشن شود که این نظریات به برخوردهایی استناد میکنند که میان تشیّع و دیگر عوامل مختلف صورت گرفته؛ لذا گمان کردند که پیدایش تشیّع در آن زمان واقع شده است. حال آن
که تشیّع با پیکره و چارچوب کامل خود از زمان صدر اسلام وجود داشته است. وقت آن رسیده تا دیدگاه مشهور شیعیان، به ویژه پژوهشگران آنها را بیاوریم.
ه-) نظر شیعه و محققان مذاهب دیگر این است که تشیّع در زمان پیامبر نشأت گرفت و خود او بود که بذر تشیّع را در دلها پاشید. آن هم به وسیله احادیث فراوانی که جایگاه ممتاز علی (علیه السلام) را روشن فرمود. این احادیث را شیعیان و ثقات اهل تسنّن نقل کردهاند. از جمله: سیوطی از ابن عساکر در تفسیر آیه 6 و 7 سوره بیّنه با سند خود از جابر بن عبدالله نقل میکند که: نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) نشسته بودیم ناگهان علی (علیه السلام) آمد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: قسم به آن که جانم در دست اوست این مرد و شیعیانش در قیامت رستگارند. پس از آن، آیه {إِنّ الّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحَاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیّةِ} نازل شد. ابن عدی از ابن عباس نقل میکند که میگوید: وقتی آیه {إِنّ الّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحَاتِ...} نازل شد، پیامبر (صلی الله علیه و آله) به علی (علیه السلام) فرمود: آنها تو و شیعیان تو هستند. ابن مردویه نیز از امام علی (علیه السلام) نقل میکند که فرموده: پیامبر (صلی الله علیه و آله) به من فرمود: «آیا نشنیدهای خداوند که میفرماید: {إِنّ الّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحَاتِ...} آنها تو و شیعیان تو هستند. وعدۀ من و ایشان حوض کوثر است هنگامی که تمام امتها برای حسابرسی اعمال دعوت میشوند و شما آراسته و با چهرههایی درخشان وارد محشر میشوید». از این جاست که ابو حاتم رازی معتقد است اولین نامی که برای یک مذهب در اسلام نهاده شده، نام شیعه بوده است. این نام لقب چهار تن از صحابه یعنی ابوذر، عمار، مقداد و سلمان فارسی بوده و پس از جنگ صفین بر پیروان امام علی (علیه السلام) اطلاق گردید.((1))
1) ) الدر المنثور، سیوطی، ج6، ص376.
احمد محمود صبحی در کتاب خود «نظریهًْ الامامهًْ» نقدی دارد که به دنبال روایات ابن عساکر، ابن عدی و ابن مردویه آورده است. وی مینویسد: «روایاتی که از زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مورد علی (علیه السلام) نقل شده است، دلالت نمیکند که علی (علیه السلام) در زمان پیامبر شیعه و پیروانی داشته است. تنها پیشگویی پیامبر این است که از پیدایش فرقههایی چون خوارج و مارقین خبر میدهد. همچون حدیث منسوب به پیامبر (صلی الله علیه و آله) که فرموده: ای علی با ناکثین، قاسطین و مارقین جنگ خواهی کرد. در حالی که این روایات هیچگاه بر وجود داشتن گروهی مستقل با عقاید و تفکرات خاص دلالت نمیکند».((1))
البته باید دکتر احمد محمود را توجه داد که شیعیان برای اثبات وجود تشیّع در عهد پیامبر (صلی الله علیه و آله) ، به این روایات استدلال نمیکنند. این احادیث نیز - طبق نظر اصولیون - به نحو قضیه حقیقیه هستند نه خارجیه. یعنی لازم نیست که موضوع این احادیث وجود خارجی داشته باشد تا صدق کنند، چنآن که آقای دکتر تصور کردهاند. بلکه آنها صفاتی است که پیامبر برای شیعیان ذکر فرموده است، هر جا و هر زمان که باشند.
اما نحوه استدلال علمای شیعه بر وجود تشیّع در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) ، توسط شواهد و روایاتی صورت میگیرد که در این باب ایراد میکنند. برخی از این شواهد را دکتر عبدالعزیز الدوری همراه منابعشان، نقل کرده است. البته وی تشیّع را حرکتی احساسی و درونگرا شمرده است [نه سیاسی و اجتماعی] همان طور که یحیی فرغل در کتاب خود این مطالب را توضیح داده است.((2))
برخی نظریات برآنند که تشیّع در ایام نخستین نبوت تشکیل شده است؛ زیرا عدهای از صحابه معتقد به برتری علی (علیه السلام) بر دیگران بودند و او را رئیس خود میشمردند. از جمله ایشان: عمار بن یاسر، ابوذر غفاری، سلمان فارسی، مقداد بن اسود، جابر بن عبدالله، ابی بن کعب، ابو ایوب انصاری و سایر بنی هاشم.... .((1))
بنابراین محققان کسانی که معتقد به پیدایش تشیّع در زمانهای متأخر بوده را بر خطا دانسته و همواره ادله فراوان تاریخی پیدایش تشیّع در عهد پیامبر (صلی الله علیه و آله) را گوشزد نمودند.
محمد بن عبدالله عنان، در کتاب خود «تاریخ الجمعیات السریهًْ» تعلیقهای دارد بر این حادثه تاریخی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) خویشاوندان خود را هنگام نزول آیه: {وَأنذِرْ عَشِیرَتَکَ الأقْرَبِینَ}((2)) جمع کرد و به پیروی از خود دعوت فرمود. کسی جز علی بن ابی طالب (علیه السلام) دعوت او را اجابت نکرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) دست به دور گردن علی (علیه السلام) انداخت و فرمود: این برادر، وصی و جانشین من میان شماست. سخن او را گوش دهید و اطاعت نمایید... .((3)) محمد بن عبدالله میافزاید:
خطاست که که بگوییم شیعه هنگام جدایی خوارج بوجود آمده، بلکه آغاز پیدایش آنها در عهد خود پیامبر و در جریان أنذر عشیرتک ... صورت گرفته است.
وی پس از نام بردن عدهای از آنها میافزاید: «آنها اولین کسانی بودند که به این نام نامیده شدند؛ زیرا «تشیّع» واژهای شناخته شده از زمان حضرت ابراهیم بوده است».((1))
بیاید. یعنی مدت زمان لازم برای تشکّل جماعتی از مردم با رویکردها و عقاید مشخص، نباید به این مقدار اندک باشد که آنها را از دیگران متمایز کند؛ زیرا تبلور چنین آراء و تفکراتی نیاز به زمان طولانیتری دارد. هر کس که حوادث سقیفه را خوب مطالعه کند و عملکرد مخالفین بیعت ابوبکر و
1) ) الفرق والمقالات، النوبختی باب تعریف الشیعهًْ.
مناظرات آنها را بررسی نماید، یقین پیدا میکند که آن عملکردها هرگز در آن مدت کوتاه به وجود نیامده است بلکه زمینهها و تمایلات ریشهداری از قبل داشته است.
الف) هنگامی که آیه 214 سوره شعراء {وَأنذِرْ عَشِیرَتَکَ الأقْرَبِینَ}((1)) یعنی خویشاوندان نزدیکت را انذار کن، نازل گردید. مورخان مینویسند: پیامبر (صلی الله علیه و آله) علی (علیه السلام) را صدا زد و دستور داد تا غذایی را تدارک ببیند و آل عبدالمطلب را دعوت نماید. تعداد آنها در آن روز چهل نفر بود. بعد از صرف غذا، پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «ای فرزندان عبدالمطلب! هیچ جوانی از میان قوم عرب برتر از آنچه که من آوردهام، نخواهد آورد. من خیر دنیا و آخرت را آوردهام. خداوند به من دستور داد تا شما را به سوی او دعوت نمایم. چه کسی مرا اجابت کند تا برادر، وصی و جانشین من گردد؟» همه آنها ساکت شدند. علی (علیه السلام) میفرماید: «از میان آنها در آن زمان من جوانترین بودم، چشمهایم چرک کودکانه گرفته((2)) و ساق پاهایم باریک و ناتوان بود. به پیامبر (صلی الله علیه و آله) گفتم: من در این کار شما را یاری خواهم نمود. پیامبر (صلی الله علیه و آله) دست بر دور گردنم نهاد و فرمود: این برادر، وصی و جانشین من است، به سخن او گوش فرا دهید و از او اطاعت نمایید». سپس از
جا برخواستند و با تمسخر به ابوطالب گفتند: به تو دستور داد تا به سخن فرزندت گوش دهی و اطاعت نمایی.((1))
ب) ابو رافع قبطی خادم پیامبر (صلی الله علیه و آله) میفرماید: هنگام نزول وحی، بر پیامبر وارد شدم. ماری نزدیک او یافتم. خود را میان مار و ایشان، انداختم تا آسیبی به پیامبر (صلی الله علیه و آله) نرساند. وقتی که نزول وحی تمام شد به من دستور داد تا آن مار را بکشم سپس شنیدم که میفرمود: خدا را میستایم که بخشش خود را بر علی کامل ساخت و مبارک باد بر علی که خداوند او را برتری داد. این سخن را پس از تلاوت آیه:
{إِنّمَا وَلِیّکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالّذِینَ آمَنُوا الّذِینَ یُقِیمُونَ الصّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ}.((2))
سرپرست شما فقط خداست و رسول او و کسانی که نماز را اقامه میکنند و زکات را در حال رکوع میپردازند.
بزرگان اهل تسنّن بر نزول این آیه در حق علی، اتفاق نظر دارند. از جمله سیوطی در درّ منثور ذیل آیه یاد شده، فخر رازی در مفاتیح الغیب، بیضاوی در تفسیر خود، زمخشری در کشّاف، ثعلبی در تفسیرش، طبری در مجمع البیان و دیگر بزرگان تفسیر و حدیث.
عجیب آن است که آلوسی در تفسیر روح المعانی تلاشی در نهایت پستی و سستی دارد تا این آیه را از علی (علیه السلام) دور سازد. این امر نشان میدهد که تعصب و کینهتوزی چه مقدار انسان را به پستیها میبرد و دچار تناقض میسازد،
عجیبتر آن است که آلوسی موضعگیریهای متناقضی در مورد علی (علیه السلام) از خود نشان داده است؛ گاهی علی را به شایستگی یاد و حق او را ادا میکند اما در جای دیگر موضعگیری تندی در قبال این شخصیت دارد. برای تفصیل بیشتر به تفسیر این نویسنده مراجعه نمایید.
ج) عملکرد پیامبر در غدیر خم هنگام نزول آیه:
{یَا أَیّهَا الرّسُولُ بَلّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبّکَ وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ}.((1))
ای پیامبر آنچه از پروردگارت بر تو نازل گشته ابلاغ کن و اگر ابلاغ نکنی رسالت خدا را ابلاغ نکردهای خداوند تو را از کید مردم حفظ میکند.
دستور توقف دادند، منبری از کجاوههای شتران برای ایشان تدارک دیدند و خطبۀ معروف خود را ایراد فرمودند سپس دست علی را گرفته و فرمودند: آیا من از شما به خودتان سزاوارتر نیستم؟ عرض کردند: بلی. این سؤال را سه بار از مردم پرسید سپس فرمود: «هر کس که من مولای او هستم علی مولای اوست. خداوندا هر کس او را یاری کند یاری نما و با هر کس که با وی دشمنی کند دشمن باش و هر کس که او را رها کند به حال خود واگذار». پس از این جریان خلیفه دوم به علی (علیه السلام) گفت: گوارای تو باد ای فرزند ابی طالب، مولای من و مولای هر مرد و زن مؤمن گشتهای.((2))
فخر رازی ده وجه در مورد سبب نزول این آیه میآورد از جمله این که در حق علی (علیه السلام) نازل شده است سپس میافزاید: این نظریه ابن عباس، براء بن عازب
و محمد بن علی - یعنی امام باقر (علیه السلام) - است. حدیث غدیر را بسیاری از محدثان اهل تسنّن نقل میکنند. ابن حجر - در کتاب صواعق، آن را از سی تن از صحابه نقل و بر صحت برخی از سندها و حسن بودن برخی دیگر تأکید میکند.((1))
ابو حمزه حنفی از ابو طفیل عامر بن واثله، حدیث را به این صورت نقل میکند:
اسامه بن زید به علی (علیه السلام) گفت: تو مولای من نیستی، مولای من تنها رسول الله است. پیامبر فرمود: نزدیک است که دعوت حق را لبیک گویم. بدانید که در میان شما دو چیز گران سنگ به ارث میگذارم که یکی مهمتر از دیگری است. کتاب خدا و خاندانم، اهلبیتم. توجه کنید که چگونه پس از من با آنها برخورد میکنید. این دو با هماند تا روز محشر و با همدیگر نزد من میآیند. حال بدانید خداوند مولای من است و من مولای هر مؤمنی هستم. هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست. خداوندا هر کس او را یاری کند، یاری کن و هر کس با او دشمنی کند دشمن باش.((2))
در مورد جریان غدیر، 26 هزار تألیف از علمای اهل تسنّن و تشیّع موجود است.((3)) لذا نیازی نیست در مورد این واقعه به تفصیل سخن بگویم و صراحت این حدیث را در برتری امام علی (علیه السلام) بر سایر صحابه روشن نمایم؛ زیرا بحث فراوانی در این باره صورت گرفته است؛ اما از دکتر احمد شلبی که میگوید: «حدیث غدیر را فقط در کتابهای اهل تشیّع میتوان یافت»، سؤالی دارم: آقای دکتر! آیا تو و امثال تو - که غیر محققانه سخن میگویند - ذرهای احساس
مسئولیت میکنید؟ آیا امانتدار خوبی برای نسلهای آینده هستید؟ آیا رسم امانتداری است که کتابهای محدثان هم عقیدهات را - با وجود این همه منابع مورد وثوق - خالی از حدیث غدیر معرفی کنید؟ اگر اهل مطالعه نیستید یا مطالعه دارید اما نمیخواهید بفهمید، خواهشمندیم ساکت شوید؛ زیرا سکوت شما بهتر از پرداختن به یک موضوع پژوهشی، همراه با نادانی یا روحیه تعصب است. حال کسی که واژه «مولی» را در این حدیث به معنای «عموزاده» میداند، بهتر از دکتر شلبی نیست. تنها نقدی که میخواهم برای چنین سخنی بیاورم این است که: خدایا عقل و خرد ما را از نابودی محفوظ بدار.
مواردی که یاد کردیم تنها نمونهای از احادیث پیامبر در برتری علی (علیه السلام) بود. محال است بگوییم که مسلمانان نسبت به این موضعگیریهای صریح پیامبر بیتوجه بودهاند و یا خود را با علی (علیه السلام) پیوند نداده باشند تا شخصیت مورد سفارش پیامبر را بهتر بشناسند. کسی که قرآن ولایت او را همتای ولایت خداوند و پیامبر قرار داده است. مسلمانان نیز مکلفند از این دستورها اطاعت کنند و از شخص تعیین شده پیروی نمایند و این همان معنای تشیّع است. سخن تشیّع این است که: پیامبر (صلی الله علیه و آله) بذر تشیّع را کاشت و در حیات ایشان به ثمر نشست. گروهی در همان زمان نیز به دور علی (علیه السلام) گرد آمدند و به عنوان شیعه شناخته شدند. در فصل بعد عدهای از این صحابه را که به تشیّع و دوستی علی (علیه السلام) معروف شدهاند نام میبریم.
جندب بن جنادهً معروف به أبوذرّ غفاری، عمار بن یاسر، سلمان فارسی، مقداد بن عمر بن ثعلبه کندی، حذیفهًْ بن یمان از خواص پیامبر، خزیمهًْ بن ثابت أنصاری ذو الشهادتین، خباب بن أرت خزاعی یکی از شکنجه شدگان راه خدا، سعد بن مالک معروف به أبو سعید خدری، أبو الهیثم ابن تّیهان أنصاری، قیس بن سعد بن عباده أنصاری، أنس بن حرث بن منبه یکی از شهیدان کربلا، خالد بن زید معروف به أبو أیوب أنصاری که پیامبر هنگام ورود به مدینه در خانه او میهمان بود، جابر بن عبدالله انصاری یکی از بیعت کنندگان بیعت عقبه، هاشم بن أبی وقاص معروف به مرقال فاتح جلولا، محمد بن أبی بکر شاگرد و پسر خوانده امام علی (علیه السلام) ، مالک بن حرث معروف به اشتر نخعی، مالک بن نویره هم نشین پادشاهان که توسط خالد بن ولید به قتل رسید، براء بن عازب انصاری، اُبیّ بن کعب بزرگ قاری مشهور، عباده بن صامت انصاری، عبدالله بن مسعود کسی که در هنگام وضو آب بر دستان پیامبر (صلی الله علیه و آله) میریخت و نیز یکی از قاریان بزرگ قرآن بود، ظالم بن عمیر معروف به أبو الأسود الدؤلی پایه گذار علم نحو به دستور امام علی (علیه السلام) ، خالد بن سعید بن أبی عامر بن اُمیه بن عبد شمس پنجمین شخصیتی که به اسلام گروید، اُسیدبن ثعلبة انصاری از یاران پیامبر در جنگ بدر، اسود بن عیسیبن وهب از یاران پیامبر در جنگ بدر، بشیر ابن مسعود انصاری
از یاران پیامبر در جنگ بدر و از کشتهشدگان واقعه حره در مدینه، ثابت أبو فضالة انصاری از یاران پیامبر در جنگ بدر، حارث بن نعمان بن اُمیه انصاری از یاران پیامبر در جنگ بدر، رافع بن خدیج انصاری از کسانی است که با اجازه پیامبر قبل از بلوغ در جنگ احد شرکت نمود، کعب بن عمیر بن عبادة انصاری از یاران پیامبر در جنگ بدر، سماک بن خرشه معروف به أبو دجانة انصاری از یاران پیامبر در جنگ بدر، سهیل بن عمرو انصاری از یاران پیامبر در جنگ بدر، عتیک بن تیهان از یاران پیامبر در جنگ بدر، ثابت بن عبید انصاری از یاران پیامبر در جنگ بدر، ثابت بن حطیم بن عدی انصاری از یاران پیامبر در جنگ بدر، سهیل بن حنیف انصاری از یاران پیامبر در جنگ بدر، أبو مسعود عقبهًْ بن عمر از یاران پیامبر در جنگ بدر، أبو رافع خادم پیامبر’ که در تمام جنگهای دوران پیامبر و خلافت امیرالمؤمنین همراه آنان بود، وی از جمله کسانی است که در دو بیعت عقبه و رضوان و دو هجرت حبشه و مدینه همراه مسلمانان بود، أبو بردهًْ بن دینار انصاری از یاران پیامبر در جنگ بدر، أبو عمر انصاری از یاران پیامبر در جنگ بدر، أبو قتادهًْ الحارث بن ربعی انصاری از یاران پیامبر در جنگ بدر، أبو عمر انصاری از یاران پیامبر در جنگ بدر، عقبهًْ بن عمر بن ثعلبه انصاری از یاران پیامبر در جنگ بدر، قرظهًْ بن کعب انصاری، بشیر بن عبد منذر انصاری یکی از سفیران پیامبر به اهل مدینه در بیعت عقبه، یزید بن نویرهًْ بن حارث انصاری از جمله کسانی است که پیامبر به بهشتی بودن او شهادت داده است، ثابت بن عبدالله انصاری، جبلهً بن ثعلبه انصاری، جبلهً بن عمیر بن أوس انصاری، حبیب بن بدیل بن ورقاء خزاعی، زید بن أرقم انصاری که در هفده جنگ همراه پیامبر بود، أعین بن ضبیعهً بن ناجیه تمیمی، اصبغ بن نباتة، یزید اسلمی از جمله افراد
حاضر در بیعت رضوان تمیم بن خزام، ثابت بن دینار معروف به أبو حمزة ثمالی صاحب دعای معروف، جندب بن زهیر ازدی، جعدهًْ بن هبیرهًْ مخزومی، حارثهًْبن قدامهًْ تمیمی، جبیر بن جناب انصاری، حبیب بن مظاهر اسدی، حکیم بن جبلهًْ عبدی لیثی، خالد ابن أبی دجانهًْ انصاری، خالد بن ولید انصاری، زید بن صوحان لیثی، حجاج بن غاربهًْ انصاری، زید بن شرحبیل انصاری، زید بن جبلهًْ تمیمی، بدیل بن ورقاء خزاعی، أبو عثمان انصاری، مسعود بن مالک اسدی، ثعلبهًْ أبو عمره انصاری، أبو طفیل عامر بن واثله لیثی، عبد الله بن حزام انصاری که در احد به شهادت رسید، سعد بن منصور ثقفی، سعد بن حارث بن صمد انصاری، حارث بن عمر انصاری، سلیمان بن صرد خزاعی، شرحبیل بن مره همْدانی، شبیب بن رت نمیری، سهل بن عمر مالک مربد (زمینی است در بازار مدینه که پیامبر (صلی الله علیه و آله) مسجد خود را در آن بنا کرد)، سهیل بن عمر برادر سهل که پیش از این یاد شد، عبدالرحمن خزاعی، عبدالله بن خراش، عبدالله بن سهیل انصاری، عبیدالله بن عازر، عدی ابن حاتم طائی، عروهًْ بن مالک أسلمی، عقبهًْ بن عامر سلمی، عمر بن هلال انصاری، عمر بن أنس بن عون انصاری از یاران پیامبر در جنگ بدر، هند بن أبی هاله اسدی، وهب بن عبدالله بن مسلم بن جنادة، هانی بن عروه مذحجی، هبیرهً بن نعمان جعفی، یزید بن قیس بن عبدالله، یزید بن حوریت انصاری، یعلی بن عمیر نهدی، أنس بن مدرک خثعمی، عمرو عبدی لیثی، عمیرهًْ لیثی، علیم بن سلمه تمیمی، عمیر بن حارث سلمی، علباء بن هیثم بن جریر و پدرش هیثم یکی از فرماندهان لشکر مسلمانان در جنگ ذی قار در برابر ایرانیان، عون بن عبدالله أزدی، علاء بن عمر انصاری، نهشل بن ضمره حنظلی، مهاجر بن خالد مخزومی، مخنف بن سلیم عبدی لیثی، محمد بن عمیر
تمیمی، حازم بن أبی حازم نجلی، عبید بن تیهان أنصاری، وی نخستین بیعت کنندهی با پیامبر در بیعت عقبه، أبو فضاله أنصاری، أویس قرنی أنصاری، زیاد بن النضر حارثی، عوض بن علاط سلمی، معاذ بن عفراء أنصاری، عبدالله بن سلیم عبدی لیثی، علاء بن عروه أزدی، قاسم بن سلیم عبدی لیثی، عبدالله بن رقیهًْ العبدی لیثی، منقذ بن نعمان عبدی لیثی، حارث بن حسان ذهلی پرچمدار قبیله بکربن وائل، بجیر بن دلجهًْ، یزید بن حجیهًْ التمیمی، عامر بن قیس طائی، رافع الغطفانی الأشجعی، سالم بن أبی الجعد، عبید بن أبی الجعد، زیاد بن أبی الجعد، أبان ابن سعید بن العاص بن أمیهًْ بن عبد شمس از فرماندهان نظامی دوران پیامبر و از یاران باوفای امام علی (علیه السلام) ، حرملهًْ بن منذر طائی أبو زبید، که جمع ایشان صدو سی و سه شخصیت است.
این افراد، نمونهای از پیشگامان تشیّع هستند که بدون گزینش و از کتابهای رجالی مختلف جمعآوری کردهام. پیشگامانی که منابع فراوانی بر شیعه بودنشان تأکید دارند.((1))
ملاحظۀ نامهای این گروه از شیعیان، امور مهمی را برای ما روشن میسازد.
این امور را در معرض خواننده حقخواه و حقیقتجو قرار میدهم؛ زیرا چه بسا کسانی هستند که سطحی نگرند و تنها واژهها را از چشم خود میگذرانند. گاهی برخی خوانندگان مطالعه میکند و با ادله صریح برخورد مینمایند ولی - از روی تعصب - به آن ادله تن نمیدهند و تصدیق نمیکنند. این روحیه به ساختار
1) ) الکامل للمبرد هامش رغبهًْ الأمل، ج7، ص130؛ أسد الغابهًْ، ج1، ص35، چاپ فست حرف ألف، ج1 ص61، طبع دمشق؛ فجر الإسلام، ص267، الاستیعاب، ج1، ص280؛ مدخل موسوعهًْ العنبات المقدسهًْ بخش ویژه تشیع، عبدالواحد الأنصاری.
روحی و ذهنی آن فرد بر میگردد و به شیوۀ تربیت او در کودکی بستگی دارد. برخی روحیهها چنان در نهاد انسان راسخ میشود که گویا غریزهای از غرایز طبیعی او شدهاند.
اینک تأملی که دربارۀ این شخصیتها وعده دادیم را مطرح میکنیم:
شیعیانی که نام بردیم چند خصوصیت داشتند: این که معتقد به برتری امام علی (علیه السلام) در جانشینی پیامبر بودند؛ چون اطاعتش را واجب و ایشان را مورد سفارش ویژه پیامبر میدانستند، نیز معتقدند کسانی که از او - در مسئله خلافت - پیشی گرفتند غاصبانه عمل کردند، همچنین بسیاری از آنها از بیعت خلیفه اول سرپیچی نمودند و به خانه امام علی (علیه السلام) پناه بردند. اما با وجود این عقاید، هیچ گاه هیچ یک از صحابه را مورد شتم یا سخن غیرمؤدبانه قرار ندادند بلکه همواره والاتر و استوارتر از این بودند - اگر هم مواردی از این قبیل از آنها نقل شده است، عکس العملی بیش نیست که توضیح آن خواهد آمد - . ایشان با وجود اختلافی که با حکومت وقت داشتند هیچگاه به بدگویی و دشنام روی نیاوردند؛ زیرا میدانند که از راه شتم و بدگویی نمیتوان به حق خود رسید و این که ناسزاگویی شیوه رادمردان نیست. البته اگر بخواهند ثابت کنند که ستمی بر آنها روا شده یا حقی از آنها گرفته شده است، این مطلب هیچگاه از راه بدگویی و شتم تأمین نمیشود، بلکه راههای مسالمتآمیز فراوانی پیش راه خود دارند. امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)
همواره پیروان خود را به روشهای مسالمتآمیز تشویق مینمود. از جمله این موارد، روایت نصر بن مزاحم است که میگوید: «امیرالمؤمنین در جنگ صفین بر عدهای از یاران خود گذشت. شنید که مشغول
شتم معاویه و لشکریانش هستند. به ابن عدی و عمرو بن حمق وعدهای دیگر فرمودند: دوست ندارم که اهل لعن و شتم باشید. اما اگر عملکرد زشت آنها را متذکر شوید و بگویید سیرۀ ایشان چنین است و چنان، عملکردشان چنین است و چنان، بهتر خواهد بود و جنگ ما را با ایشان بهتر توجیه میکند. همچنین به جای نفرین کردن و بیزاری از آنها، بگویید: خداوندا خون ما و ایشان را حفظ کن. میان ما و ایشان اصلاح نما و آنها را به حق هدایت گردان تا این که جاهلانشان دانا شوند و از گمراهی و سرکشی نجات یابند. هر کس این را بگوید نزد من پسندیدهتر است و برای شما شایستهتر. همگی صدا زدند: ای امیرالمؤمنین نصیحت شما را میپذیریم و ادب میآموزیم».((1)) این موضعگیری امام (علیه السلام) برای این بود تا به آنها بفهماند ناسزاگویی به دور از بزرگواری است و مایۀ پستی میشود. اضافه بر آن ناسازگویی به نوعی باعث هدر دادن انرژیها و تواناییهاست. تواناییهایی که باید برای عملکردهای مثبت ذخیره شود. علاوه بر این، دشنام و ناسزاگویی باعث میشود تا مقدسات شتم کننده نیز در معرض توهین قرار گیرد لذا فقهاء ناسزا گفتن به بتها اگر موجب ناسزاگویی به خداوند شود، را جایز نمیدانند به دلیل:
{وَلاَتَسُبّوا الّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَیَسُبّوا اللهَ عَدْوًا بِغَیْرِ عِلْمٍ}.((2))
بتهایی که مشرکان - به غیر از خدا - میخوانند دشنام مگویید که از روی دشمنی و نادانی، خدا را دشنام گویند.
به خاطر این تعالیم است که شیعیان راستین پاکترین زبان را دارند و از دشنام
و ناسزاگویی به دورند. محققان نیز همواره بر این جنبه از اخلاق پیشگامان تشیّع تأکید دارند با این که از عقیده آنها در برتر دانستن علی (علیه السلام) آگاه
هستند. از جمله:
الف) دکتر احمد امین: وی این پیشگامان را در قسم میانهروها قرار میدهد. کسانی که ابوبکر، عمر، عثمان و پیروان آنها را خطاکار میدانستند؛ زیرا با این که میدانند علی سزاوارتر است خود را خلیفه پیامبر خواندهاند.((1))
ب) ابن خلدون میگوید: برخی از صحابه، شیعة علی (علیه السلام)
بودند و او را شایستهتر از بقیه میدانستند. اما وقتی که دیدند مردم امام را کنار زدند و به دیگری روی آوردند، ناراحت گشته و تأسف فراوان خوردند. اما بیش از ناراحتی و اظهار تأسف کار دیگری انجام ندادهاند.((2))
ج) ابن حجر در کتاب استیعاب، در شرح حال ابوالطفیل، مینویسد: نامش عامربن واثلهًْ بن کنانه لیثی و معروف به ابوالطفیل است. هشت سال از حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله) را درک کرد و چهار حدیث از ایشان روایت نمود. وی از دوستداران علی (علیه السلام) و از یاران او در جنگهایش بوده است. مورد وثوق و امین است. به فضیلت شیخین اعتراف دارد گرچه علی (علیه السلام) را بر ایشان مقدم میشمرد.((3))
در نهایت میخواهم به این نکته اشاره نمایم که: طی مراجعاتی که به کتابهای تاریخی داشتهام، کسی را از یاران امام (علیه السلام) - طی مدت میان وفات پیامبر تا پایان خلافت خلفا - نیافتم که به دشنامگویی پرداخته باشد. تنها، برخی از ایشان در صدد بیان شخصیت حقیقی خلفا و مقایسه آنها با امیرالمؤمنین (علیه السلام)
بودند. حتی در مواردی که عواطف آنها جریحهدار میشد باز هم زبان به ناسزاگویی باز نکردند. ابوالأسود دؤلی طی ابیاتی میگوید:
به محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) عشق فراوان دارم و همچنین عباس، حمزه و وصی (علی) را.
فرومایگان بنی قشیر مرا ملامت میکنند که چرا همواره علی (علیه السلام) را یاد میکنی.
من به خاطر این که خداوند دوستشان دارد به آنها عشق میورزم و این عشق را تا روز محشر خواهم داشت.
عموزادگان پیامبر و خویشاوندان اویند و دوستداشتنیترین مردم نزد من هستند.
اگر دوستداری آنها مایه رستگاری باشد، من رستگارم و اگر بیراهه بود من خطا نکردهام [که به خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) دل بستهام].((1)
اُحبّ محمداً حباً
شدیداً
یقول الأرذلون بنو قشیر
اُحبّهمُ لحبِّ الله حتی
بنو عم النبی وأقربوه
فإن یک حبهم رشداً اُصبه
وعباساً وحمزة
والوصیا
طوال الدهر ما تنسی علیا
أجیء إذا بعثت علی هویا
أحبّ الناس کلهم إلیا
ولست بمخطیءٍ إن کان غیاً
(الکامل للمبرد هامش رغبهًْ الأمل، ج7)
)علاوه بر آن، حتی طی حکومت امویان نیز بیشتر شیعیان از ناسزاگویی به صحابه و تابعین پرهیز داشتند. ابن خلکان در شرح حال یحییبن یعمر مینویسد: «وی شیعه بوده و معتقد به برتری اهلبیت (علیهم السلام) است. البته بدون این که دیگران را نکوهش کند.»((2))
از آنچه گذشت روشن میشود لقب «رافضه» - که برخی نویسندگان عادت دارند شیعیان را چنین بنامند - در زمانهای بعد پدید آمد و عللی نیز دارد که بازگو خواهیم کرد: این لقب را در دوران امویان به شیعیان دادند، لذا برخی نوشتهها، رافضه را بخشی از شیعیان معرفی میکند نه تمام آنها. از جمله این نوشتهها:
محمد مرتضی زبیدی در کتاب «تاج العروس» میگوید: لشکریانی که فرمانده خود را ترک نمایند را «روافض» گویند. هر گروه از ایشان را «رافضه» مینامند. «رافضه» به گروهی از شیعیان نیز اطلاق میشود. أصمعی میگوید: گروهی از شیعیان را رافضه نامیدند چون ابتدا با زید فرزند علی بن الحسین (علیه السلام) بیعت کردند سپس به او گفتند که از شیخین بیزاری بجو. ولی وی نپذیرفت و به آنها گفت: آن دو، وزیر جدم پیامبر بودند. پس از این جریان زید را ترک کرده و از اطراف او پراکنده شدند.((1))
اسماعیل بن حماد الجوهری در کتاب «الصحاح» مطلبی در مورد واژۀ «رفض» مینویسد که عین مطلب زبیدی است و گویا از او نسخهبرداری کرده است.((2))
واضح است که این نویسنده «رافضه» را غیر از «شیعه» میداند بنابراین آنها را بر یکدیگر عطف کرده است از این نوشته و دیگر نوشتههای متکلمین روشن میشود که اصطلاح «روافض» همان معنای لغوی خود را دارد یعنی به لشکریانی گفته میشود که فرمانده خود را رها کرده باشند. تطبیق این معنی بر یاران زید نیز از باب تطبیق کلی بر مصادیق است که امری طبیعی است. اما آنچه که باید مورد توجه قرار گیرد این است که یاران زید از او بیزاری جستن از شیخین را خواستهاند. این امر بنا به دلایلی محل تأمل است:
1) ) ترتیب المدارک، ج1، ص51.
بودهاند
که محققانه در میان لشکریان زید وارد شده تا تشنجآفرینی نموده و بر جنبش زید چیره شوند.
ای مرد سواره در «محصّب» از سرزمین منی،
توقفی نما و میان جمعیت فریادی بزن سحرگاه،
هنگامی که حاجیان چون رود خروشان فرات به سوی منی سرازیر شوند
فریاد بزن: آیا دانستید که تشیّع مذهب من گشته است و هیچگاه از این اعتقاد روی گردان نخواهم گشت.
اگر عشق به خاندان اهلبیت را رفض می نامید،
پس جن و انس شهادت دهند که من رافضی هستم.
بیت آخر را زبیدی در کتاب «تاج العروس» ماده «رفض» آورده است((1)) و سایر ابیات را در شرح حال امام شافعی در سایر کتابها میتوان یافت.
عبارت امام شافعی که میگوید: «اگر عشق به خاندان اهلبیت (علیهم السلام) را «رفض» نامند...» دلالت میکند که نیّتهای پلیدی وجود دارد تا این لقب را مختص شیعیان سازد تا آنها را بدنام کند و در معرض کینهتوزی دشمنان قرار دهد. مثالهای دیگری نیز وجود دارد که در آینده نزدیک بازگو خواهیم کرد. مثالهایی که از ضربهزدن به تشیّع با هر وسیلهای خبر میدهند.
1) ) تاج العروس، ج5، ص35.
الف) دستگیری و شکنجه سخت شیعیان که موجب نسلکشی آنها گردید. همچنین کشتن آنها با گمان و اتهام، جنگ اقتصادی، قطع سهمیه شیعیان از بیتالمال، قرار دادن مالیات سنگین بر دوش ایشان، کنار گذاشتن آنها از نظر سیاسی و اجتماعی و موارد دیگر که تنها با رجوع به تاریخ امویان و مطالعه عملکرد آنها در کوفه و سایر شهرهای شیعهنشین میتوان چندین مورد دیگر را یافت.
کسی که دراین موارد تحقیق نماید، خواهد دید که وضع شیعیان به کجا رسیده بود. همچنین خواهد یافت که والیان و کارگزاران سنگدل اموی تا چه اندازه از پستی رسیده بودند که حتی حیوانات وحشی از آن حد به دورند و همچنین در عهد عباسیان.((1))
این بیدادگری و فشار مضاعف مستلزم عکس العملی برای برون رفت از این وضعیت میشود که گاهی این عکسالعملها به صورت شتم و ناسزاگویی بروز میکند. البته نمیخواهیم این عکسالعمل را با این دلیل توجیه کنیم [اما واقعیت این است].
1) ) مروج الذهب، ج3، ص12 و ص50؛ تاریخ طبری، ج6، ص344.
ب) پایهگذار دشنام و شتم، خود امویان هستند؛ زیرا علناً بر منابر خود به مدت هشتاد سال به شتم و سب امام علی (علیه السلام) و خاندان اهلبیت (علیهم السلام) پرداختند. این وضعیت همچنان ادامه داشت تا جایی که تلاش عمر بن عبدالعزیز - خلیفه خوشنام اموی - برای برداشتن این پدیده به نتیجه نرسید. سیاست امویان به ویژه معاویه این بود که کودکان بر شنیدن شتم علی بزرگ شوند و جوانان پیر گردند. البته این عملکرد، عکسالعملهایی به دنبال داشت.
آن چه که حل این معضل را مشکل مینماید کج فکری برخی از بزرگان اهل تسنّن است. به عنوان نمونه، ابن تیمیه کتابی را به نام «الصارم المسلول فی کفر من شتم الرسول أو أحد اصحاب الرسول» یعنی «شمشیر کشیده شده، در اثبات کفر کسی که به پیامبر (صلی الله علیه و آله) یا یکی از صحابه پیامبر دشنام دهد»، مینویسد و ادله فراوانی در اثبات کفر ناسزاگویان میآورد، اما با وجود این که سیرۀ امویان را خوب میداند هیچگاه معتقد به کفر آنها نشده است. امویانی که همواره به ناسزاگویی به علی (علیه السلام) و خاندانش میپرداختند. علی (علیه السلام) آن بزرگ مردی که تمام وجودش را در خدمت اسلام و مسلمین قرار داد چرا شاتمین او کافر نباشند؟ البته توجیه این دانشمندان را خواهی دید که این بد دهنان توبه کردند و خدا آنها را آمرزید و کار تمام شد!!
مثال دیگر: یزید بن معاویه به مدت سه سال حکومت کرد. در سال اول حکومتش امام حسین (علیه السلام) را به شهادت رساند و خاندانش را به اسارت برد و شیرخواران آنها را کشت و کارهایی کرد که قیصر و کسری نکردند.
در سال دوم ده هزار مسلمان و هفتصد تن از صحابۀ حافظ قرآن را قتل عام نمود و مدینه را به مدت سه روز بر لشکریان خود مباح کرد تا دست به هر جنایتی
بزنند. به نوامیس مردم تعرض کرده و کودکان را به طرز فجیعی به قتل برسانند. حتی نقل کردهاند، سرباز شامی طفل شیرخوار را از سینه مادرش جدا میکرد و چنان به دیوار میزد که مغز او متلاشی میشد. سپس مردم را بر بیعت با خود مجبور ساخت میان اهل مدینه رعب و وحشت انداخت و شهر پیامبر (صلی الله علیه و آله)
را به برکههایی از خون و تپههایی از جسدهای قطعه قطعه شده تبدیل کرد.
در سال سوم، منجنیقها را بر کعبه مسلّط ساخت، آن را تخریب کرد و سوزاند. ستونهای آن را متلاشی کرد و کشتار و خونریزی را به داخل مسجدالحرام کشاند. تمام این وقایع را «تاریخ الخمیس» دیار بکری، طبری، ابن اثیر، مسعودی در مروج الذهب و دیگران در حوادث سالهای 60 تا 63 هجری قمری به تفصیل شرح دادهاند. با تمام این جنایات، عدهای از علمای اهل تسنّن را مییابید که مبارزه و شورش علیه یزید را تخطئه کرده و جایز نمیدانند. و نافرمانی او را فتنهگری میشمارند تا جایی که امام حسین (علیه السلام) را نیز تخطئه کردند. گویا وقتی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: حسن و حسین (علیه السلام) سرور جوانان بهشتند، نمیدانست که بر یزید قیام خواهد کرد و نیز وقتی که میفرماید: حسین (علیه السلام) و یارانش بدون محاسبه وارد بهشت میشوند((1))، پیامبر (صلی الله علیه و آله) گمان
نمیکرد که بر یزید خواهد شورید. خدایا قوم ما را هدایت کن.
و گویا ابن عربی مالکی، از پیامبر (صلی الله علیه و آله) به آیندۀ امور آگاهتر بوده که این چنین راه درست زیستن را به امام حسین (علیه السلام) میآموزاند و دستور میدهد که امام باید از یزید پیروی میکرد. ببینید دنیا تا چه اندازه پست است.
1) ) تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج2، ص347.
امام غزالی - که درنگی در تفکرات او خواهیم داشت - ، با این که دهها نسخه از کتابهای سیره و تاریخ نزد خود دارد، که همگی بر جنایات یزید و عملکرد زشت او تأکید میکنند باز دربارۀ لعن کردن او، در کتاب احیاء العلوم مینویسد: «اگر گفته شود: آیا لعن فرستادن بر یزید جایز است؟ چون که امام حسین (علیه السلام) را به قتل رسانده یا دستور آن را داده است. جواب خواهیم داد که: اتهامی که ثابت نشده است را نمیتوان به افراد نسبت داد زیرا اساساً ثابت نشده است که او قاتل یا دستوردهنده بوده است چه رسد به جواز لعن او؛ چون متهم کردن مسلمانی به گناه بدون تحقیق و بررسی جایز نیست. تا این که مینویسد: اگر گفته شود: «لعنت خدا بر قاتل امام حسین (علیه السلام) یا بر دستوردهندۀ قتل او باد» چطور؟ میگوییم: صحیح آن است که بگوییم «قاتل امام حسین (علیه السلام) اگر مُرد و توبه نکرد، لعنت خدا بر او باد.»((1))
به خدا قسم ای خوانندۀ محترم! آیا میتوانی اعصاب خود را در مقابل مطالب این شخص آرام نگهداری؟ آیا تمام این کتابهای سیره و تاریخ که نزد مسلمانان است و بر مباشرت و دستور یزید به قتل امام حسین (علیه السلام) تصریح دارد این امر را ثابت نمیکند و یزید را محکوم نمیسازد؟ یا اینکه نزد غزالی، یزید و امثال او که قاتلان انبیا و فرزندان انبیا هستند از کسانیاند که توفیق توبه پیدا میکنند؟
بله تمام این شواهد، محکومیت یزید را نزد غزالی ثابت نمیکند اما خوابی را که دیده با خدا جلسهای برقرار ساخته و خداوند دستش را در دست او قرار داده و با وی سخن گفته و از انوار خودش بر او افاضه کرده است و خرافاتی دیگر از این قبیل، نزد او ثابت است.((2))
صاحب «مفتاح السعادة» مینویسد: «ابوبکر نساج وقتی که غزالی را در قبر نهاد با حالتی دگرگون از قبر خارج شد. در این باره از او پرسیدند، جواب داد: دست راستی دیدم که از جهت قبله خارج شد. صدایی شنیدم که دست محمد غزالی را در دست سید مرسلین بگذار».((1)) این چنین مواردی به راحتی اثبات میشود ولی تمام کتابهای تاریخ، محکومیت یزید را اثبات نمیکنند؟ کار به جایی میرسد که اهلبیت (علیهم السلام) را به بیراهه رفتن متهم میسازند، چه رسد به این که در مقابل ناسزاگویی علیه آنها، عکس العمل نشان دهند.
ابن خلدون در مقدمه خود مینویسد: اهل بیت، به سبب مذهب و عقایدی که مطرح کرده و فقه خاصی که بدعت نهادهاند به بیراهه رفتهاند. فقهی که مبتنی بر نکوهش صحابه، اعتقاد به عصمت ائمه و عدم جواز مخالفت آنها است. حال آن که تمام این عقاید بیاساس است.
ابن خلدون این سخنان را میگوید در حالی که سخنان فراوانی از پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مورد اهلبیت نزد خود دارد. روایاتی که مانند ابن حجر نیز در صواعق خود نقل میکند: «در میان هر نسل از امّتم افراد عادلی از اهلبیتم وجود دارند که دین را از تحریف گمراهان، فرقهسازی باطلگرایان و تأویل جاهلان محفوظ میدارند. آگاه باشید که امامان شما پیشگامان شما به سوی پروردگارتان هستند، پس دقت کنید چه کسانی را نزد خدای خود پیشگام میفرستید».((2)) و همچنین روایتی که حاکم در مستدرک نقل کرده است نیز دیده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) میفرماید:
هر کس بخواهد مثل من زندگی کند و مثل من بمیرد و وارد بهشت
گردد - بهشتی که خدا به من وعده داده که همان بهشت خلد برین است - ولایت علی (علیه السلام) و خاندانش را بعد از من بپذیرد؛ زیرا آنها شما را از هدایت خارج نخواهند ساخت و به گمراهی نخواهند برد.((1))
با تمام این روایات باز هم به نظر ابن خلدون متعصّب، اهلبیت گمراه و بدعت گذارند. خدا گواه است که من این مثالها را میآورم تا این زخم چرکین چندین ساله را نشان دهم که چگونه باعث تشنج میان مسلمانان شده است. البته آوردن این موضعگیریها، گاهی سبب عمیقتر شدن اختلافات میشود اما نویسندگان و پژوهشگران مسئولند تا این مطالب را محکوم کنند. مطالبی که نویسندگان آنها رفتهاند ولی نوشتههای آنها بلای جان مسلمانان شده است. عجب آن است که نویسندگان در قبال ابن خلدون ساکتند با این که میدانند ادلۀ فراوانی وجود دارد که ثابت میکند اهلبیت (علیهم السلام) ادامهدهنده راه محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) هستند.
علاوه بر آن سنّتهایی که از طریق اهلبیت (علیهم السلام) نقل میشود به آن عمل نمیشود حال آن که به دنبال بدعتها و استحساناتی میروند که از دیگران نقل میشود. به عنوان نمونه حذف کردن عبارت «حی علی خیر العمل» از اذان، با این که جزء اذان بودنش از راههای مختلف اثبات شده است. صاحب مبادئ الفقه در این باره میگوید: کیفیت اذان عبارت است از: «الله أکبر، الله أکبر، الله أکبر، أشهد أن لا إله إلاَّ الله، أشهد أن لا إله إلاَّ الله، أشهد أنَّ محمّداً رسول الله، أشهد أنَّ محمّداً رسول الله، حیَّ علی الصلاة حیَّ علی الصلاة حیَّ علی الفلاح، حیَّ علی الفلاح، الله أکبر، الله أکبر، لا إله إلاَّ الله».
1) ) مستدرک الحاکم، ج3، ص148.
این شکل از اذان مورد اتفاق بصریها و کوفیهاست. اهل شام و مصر نیز از ایشان تبعیت کردهاند. نظر اهل حجاز، زیدیه و مالکیها این است که کلمه «الله اکبر» در ابتدای اذان دو مرتبه باید باشد نه چهار مرتبه. نظر اهل مدینه هم چنین است. اما عبارت «الصلاة خیر من النوم» از عبارتهای اذان شرعی نیست. در کتاب «تیسیر الوصول» از مالک نقل شده است که مؤذن صبحگاه نزد عمر آمد تا وی را برای نماز بیدار کند. وقتی او را در حال خواب دید به او گفت: «الصلاة خیر من النوم»؛ «یعنی نماز از خواب برتر است». عمر نیز به او دستور داد تا این عبارت را در اذان صبح قرار دهد. لذا ابوحنیفه معتقد است که این عبارت باید پس از اتمام اذان آورده شود چون جزء سنت شرعی نیست.
عقیده پیروان اهلبیت این است که عبارت «حی علی خیر العمل» میان «حی علی الفلاح» و «الله اکبر» قرار دارد. استدلال ایشان از کتابهای اهل تسنّن این است: بیهقی در سنن خود نقل میکند که امام علی بن الحسین زین العابدین در اذان پس از حی علی الفلاح، حی علی خیر العمل میگفتند و میفرمود این اذان نخستین است.
در شرح تجرید مثل این روایت را از ابن ابی شیبه نقل میکند و میافزاید: معنای سخن ایشان که میفرماید: «این اذان نخستین است» این است که اذان مسلمانان در عهد پیامبر (صلی الله علیه و آله) چنین بوده است. روایت دیگری نیز از ابن عمر نقل میکند: ابن عمر گاهی عبارت «حی علی خیر العمل» را در اذان خود میافزود. بیهقی نیز این روایت را از ابن عمر نقل کرده است.
ابن الوزیز از محب طبری شافعی در کتاب «احکام الاحکام» خود چنین نقل میکند: عبارت «حی علی خیر العمل» در اذان را صدقهًْبن یسار از ابن امامه از
سهل بن حنیف، نقل کرده میگوید: سهل هنگام اذان گفتن: حی علی خیر العمل را میگفت. سعید بن منصور نیز این مطلب را نقل نموده است. همچنین ابن حزم در کتاب «الاجماع» از ابن عمر روایت میکند که وی «حی علی خیر العمل» را در اذان میگفت.
علاء الدین مغلطای حنفی در کتاب «التلویح» در شرح الجامع الصحیح مینویسد: اما ذکر «حی علی خیر العمل» در اذان را ابن حزم از ابن عمر و ابو امامه از سهل بن حنیف نقل کردهاند که این دو در اذان خود این ذکر را میگفتهاند. علی بن الحسین نیز چنین بوده است. سعدالدین تفتازانی در حاشیه خود بر شرح عضدی - شرحی که بر مختصر الاصول ابن حاجب نوشته شده است - میگوید: ذکر «حی علی خیر العمل» در عهد پیامبر (صلی الله علیه و آله) بوده است ولی عمر اصرار داشت که مردم را از این عبارت منصرف کند؛ چون میترسید مردم جهاد را رها ساخته و تنها به نماز بپردازند.
ابن حمید در کتاب «التوضیح» خود مینویسد: رویانی میگوید: شافعی فتوای مشهوری در جواز گفتن «حی علی خیر العمل» دارد. بسیاری از علمای مالکی، حنفی و شافعی نیز فتوا دادهاند که این عبارت از اجزاء اذان است.
زرکشی در بحر المحیط مینویسد: برخی عبارات اذان مورد اختلاف واقع شده است ابن عمر - بزرگ فقیهان اهل مدینه - معتقد است که اذان خود عبادت مستقل است و عبارت «حی علی خیر العمل» هم از اجزاء آن است».((1))
بعد از ذکر این مطالب مستدل و مستند از روایات اهل تسنّن، سؤال میکنیم:
1) ) تمام این بخش از مطالب را از کتاب مبادئ الفقه محمد سعید العوفی، ص52 نقل کردهام، چ دمشق، نوبت 3، 1977 ه- .
چرا نباید به روایات با سندهای صحیحی که به اهلبیت (علیهم السلام) میرسد، عمل نشود. با این که ایشان محل رحمت الهی و خانههای آنها جایگاه وحی و دلهایشان مخزن علم نبوی است. آیا جای تعجب نیست؟!!
در حالی که فتواهایی از دیگران مییابیم که به هیچوجه قابل توجیه نیست. با این حال به آنها عمل میشود و به عنوان مدرک و سند تلقی میگردد. آیا این امور جز این است که - والعیاذ بالله - دوری از اهلبیت (علیهم السلام) است. خاندانی که به تصریح پیامبر (صلی الله علیه و آله) همتای قرآن هستند. به عنوان نمونه: بعضی از فقهای اهل تسنّن فتوی دادهاند که انسان اگر عمداً نمازش را نخواند، قضای آن واجب نیست.((1)) اما اگر آن را فراموش کند باید قضا کند البته ممکن است این فتوی مطابق نظریهای باشد که میگوید کافر مکلف به فروع دین نیست و چون تعمّد در ترک نماز به نوعی دلالت بر کفرورزی و عدم ایمان میکند پس این فرد اساساً کافر است و مکلف نیست. اما به هر صورت این فروع دلیل محکمی ندارند.
1) ) نیل الاوطار، شوکانی، ج2، ص27، چ مصر، 1952 م.
· ایرانی بودن تشیّع
· ایرانی بودن تشیّع در گفتار محققان
· ریشهیابی پیدایش تشیّع و دیدگاههای مختلف محققان
· امامان شیعه
· جایگاه لغت عربی در مذهب اسلامی
· اتهام ایرانی بودن تشیّع و دلایل آن
پیرامون این موضوع بحثهای فراوانی شده که همگی قصد محدود کردن تشیّع را دارند. مخالفان تشیّع و به دنبالشان خاورشناسان و شاگردان پرورش یافته آنان - که هر یک هدفی را دنبال میکنند - این قضیه را از مسلّمات شمردهاند و تمام تلاش خود را برای تثبیت این مدعی در اذهان مردم، به کار بستند و با اسباب گوناگون در صدد بر آمدند تا قالب و محتوای تشیّع را ایرانی جلوه دهند. با این که این ادعا را بسیار سست و از قبیل عیبجویی کردن مردم است به همان عیبی که خود دارند. عجیب آن است که تاکنون شنوندۀ چنین سخنان هستیم با این که حقایق آشکار گشته و معارف توسعه یافته است. به دلیل اهمیت این موضوع به تفصیل وارد آن خواهیم شد.
معنای لغوی تشیّع، یاری رساندن و پیروی کردن است. معنای اصطلاحی آن نیز اعتقاد
داشتن به یک سری عقاید و تفکرات خاص است. حال که چنین است چگونه ایرانی بودن تشیّع را تصور کردهاند.
برای روشن شدن مطلب و اثبات صحت و سقم این ادعا، به چند امر اشاره میکنیم:
اول این که محتوای تشیّع همان محتوای اسلام است و هرگونه تعالیمی که با تعالیم اسلام همخوانی نداشته باشد، تشیّع از آن بیزار است؛ زیرا منابع استنباط
احکام، نزد شیعیان چهارتاست که به ترتیب ذکر میکنیم:
الف) قرآن کریم: و آن کتابی است که محتوا، الفاظ و چینش آن از طرف خداوند نازل شده و به عنوان قرآن معتبر گشته است. قرآن همین کتابی است که در دست مسلمانان است و منزّه از کاستی و تحریف است. کتابی است که به هیچوجه باطل در آن راه ندارد. کلمات و حروف آن از زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) تاکنون با تواتر قطعی به دست ما رسیده و در زمان خود ایشان جمعآوری شده است. جبرئیل نیز در هر سال تمام قرآن را بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) عرضه میکرد.
ب) سنّت شریف: شامل سخن، فعل و تأیید معصوم است که البته باید راه درست و به وسیله راویان عادل و مورد وثوق به ما رسیده باشد. سنت امری است که بدون آن نمیتوان به احکام الهی دست یافت. قرآن نیز حجیت آن را اثبات نموده است به دلیل آیه:
{وَمَا آتَاکُمُ الرّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا}.((1))
آنچه را پیامبر برای شما آورده بگیرید و اجرا کنید و آن چه را نهی کرده خودداری نمایید.
ج) اجماع: آن است که به طور ضمنی کشف از قول معصوم کند. چه اجماعکنندگان کم باشند یا زیاد. همچنین چه اجماع را به عنوان دلیل مستقل در مقابل کتاب، سنت و عقل بشماریم یا تنها حاکی و کاشف از قول معصوم بدانیم. ادله حجیت آن هم به تفصیل در کنار کتاب، سنت و عقل شرح داده شده است.
د) دلیل عقل: اگر در مسئلهای روایت صریح نبود یا میان ادله تعارض برقرار
1) ) حشر / 7.
شد به قواعد عقلی رجوع میشود. البته جای تفصیل نیست ولی خلاصه این است که: دلیل عقلی همان ادراکی است که عقل از حسن و قبح برخی افعال دارد و ملازم با آراء همه عقلاء باشد. البته چنین ادراکی نتیجه پرورش شایسته عقل است. از آن جا که شارع خود سرور عاقلان است، دستیابی به حکم قطعی عقل، دستیابی به حکم قطعی شارع هم هست. قطع و یقین نیز بالاترین حجتهاست.
به سبب اهمیت این ادله و شناخت تفصیلی آنها، خواننده را به مطالعه کتابهایی که در این زمینه نوشته شدهاند، دعوت میکنم.((1))
این منابع چهارگانه تشریع، چارچوب شریعت اسلامی را تشکیل میدهند و مورد اتفاق نظر تمام مسلمانان است. البته در برخی موارد اختلافاتی جزئی وجود دارد. حال که این منابع، منابع تشریع امامیه هم هستند پس چرا تشیّع را ایرانی میدانند؟
بسیار بعید است؛ که منظور این پژوهشگران از فارسی بودن تشیّع این باشد که محتوای فکری تشیّع فارسی و ایرانی است؛ زیرا هیچ کس تصور نمیکند که احکام شرعی الهی با قومیت خاصی گره خورده باشد. پس باید به دنبال فرضهای دیگری باشیم که خود این آقایان مطرح کردهاند.
فرض دیگر این است که: مفاهیم مشخصی در فرهنگ و تمدن ایرانیان وجود دارد که همراه با معانی اصطلاحیشان به تشیّع منتقل شدند. این نقل و انتقال توسط ایرانیانی صورت گرفت که تشیّع را خوب درک نکردهاند. برخی نیز تصور کردند که این مفاهیم جزو عقاید تشیّع است و همین طور بین گذشتگان و معاصران متداول شده است.
1) ) مانند: الاصول العامهًْ للفقه المقارن، ص279 - 300؛ اصول الفقه المظفر، ج3، ص338 به بعد؛ البیان، سید خویی بحث «صیانهًْ القرآن عن التحریف».
این فرض را بسیاری اشخاص مطرح کردهاند که نام خواهیم برد. اما در خصوص این فرضیه به چند امر اشاره میکنیم:
الف) این اشکال - بنابر این که محتوای آن صادق باشد - بر متن دین اسلام نیز وارد است؛ زیرا تمام کسانی که درباره فرهنگ و تمدن اسلامی به ویژه تمدن صدر اسلام پژوهش و قلمزنی کردهاند، معتقدند صدر اسلام زمانی بود که محتوای عقیده اسلامی در آن سامان یافت و تفکرات وارداتی فراوانی از امتهای مختلف به این رود روان سرازیر گشت. امتهای تازه مسلمانی که هنوز عادات، رسوم، منش و تفکرات قبلی خود را رها نکرده و به همراه خود وارد تعالیم اسلام نمودند. رومیها، ایرانیان، چینیها و عبری زبانان همگی چنین بودند. شاید یهودیان بیشترین تأثیر را بر فرهنگ اسلامی به جای گذاشتند چون آثار روحیۀ آنها را در بسیاری از میادین مییابیم؛ آن هم به خاطر این که به صورت ویژه در تفسیر و قصههای قرآن وارد شدند؛ چون ایشان اهل کتاب هستند، تورات را حفظ کرده و از سرگذشت امتهای پیشین آگاهی داشتند. البته این معلومات با افسانههای فراوانی هم همراه بوده است و چون که ساکنان حجاز خلاء فکری، فرهنگی و دینی فراوانی داشتهاند، یهود نقش مهمی در پر کردن این خلاء ایفا کردند. به ویژه تفکر سنی مذهب که سعی کرد این ننگ را از خود دور ساخته و به تشیّع نسبت دهد. آن هم از طریق ساختن شخصیتی خیالی به نام عبدالله بن سباء که ساختگی بودن این شخصیت را اثبات خواهیم نمود. به هر صورت تحقیق اصولی و دقیق نشان میدهد که قضیه عکس آن چیزی است که به تشیّع نسبت دادهاند.
نظریات یهود از طریق کعب احبار، وهب بن منبه، عبدالله بن سلام و دیگران وارد تفکر اسلامی گردیده و در کتابهای تفسیر، حدیث و تاریخ جای گرفته
است که آثار آن را در تعالیم مختلف اسلامی مییابیم. یک محقق میتواند این مطلب را در کتابهای فراوانی بیابد. کتابهایی چون تاریخ طبری و تفسیرش جامع البیان، صحیح بخاری و دیگر کتابهایی که در وقت مناسب به آنها خواهیم پرداخت، برای نمونه بخش جالبی از تفسیر طبری را نقل خواهیم کرد که علت دشمنی انسان با مار را ریشهیابی کرده است. طبری این مطلب را از وهب بن منبه هنگام تفسیر آیه 36 سوره بقره، مطرح میکند. آیهای که میگوید:
{قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوّ...}.
گفتیم از بهشت فرود آیید شما دشمن یکدیگرید ... .
طبری در آن جا مینویسد: گمان میکنم سبب دشمنی ما و مارها آن است که علما گفتهاند؛ علمای ما گفتهاند که مار باعث ورود ابلیس در بهشت گردید بعد از این که خدا او را از آن بیرون راند و همین طور این داستان عجیب را ادامه میدهد. بهتر است هرکس که ادامه آن را بخواهد به تفسیر ایشان مراجعه نماید.((1))
همین طبری در تاریخ خود مینویسد: قوچ یا گوسفندی که حضرت ابراهیم برای فرزندش اسماعیل ذبح نمود همان است که فرزند آدم آن را قربانی کرد و از او پذیرفته شد.((2))
داستانهای دیگری نیز در تاریخ خود نقل میکند که آثار یهود در آنها هویداست. از جمله میگوید: حضرت اسحاق با زنی ازدواج کرد پس از مدتی به
دو فرزند پسر باردار شد. وقتی که میخواست آنها را به دنیا بیاورد دو فرزند در شکم مادر به جنگ با هم پرداختند «یعقوب» میخواست قبل از برادر خود «عیص» بیرون بیاید ولی «عیص» نمیپذیرفت تا این که عیص به یعقوب گفت: اگر قبل از من خارج شوی به صورت نامناسب از شکم مادر خارج خواهم شد و او را خواهم کشت. سرانجام یعقوب متقاعد شد و پس از برادر خود به دنیا آمد. اولی را «عیص» نامیدند چون معصیت کرد و دومی را یعقوب چون در پی (و عقب) عیص آمد. وقتی این برادران بزرگ شدند عیص نزد پدر و یعقوب نزد مادر محبوبتر بود. عیص به شکار میرفت. وقتی حضرت اسحاق نابینا شد روزی به عیص گفت: فرزندم شکاری برایم بیاور تا از گوشت آن بخورم سپس نزدیک شو تا دعایی برایت کنم. موهای عیص پرپشت بود حال آن که برادرش یعقوب موهای کمی داشت. عیص به شکار رفت. مادر یعقوب به او گفت: گوسفندی را بکش و گوشت آن را کباب کن و پشم آن را بپوش و به نزد پدر برو تا برایت دعا کند. وقتی که اسحاق دستی بر سر یعقوب کشید پرسید: که هستی؟ گفت: من عیص هستم. اسحاق گفت بله عیص را لمس میکنم ولی بوی یعقوب مییابم. مادر گفت: او عیص است برایش دعا کن...! نمیدانم چگونه حضرت اسحاق صدای فرزندان خود را تشخیص نمیداد؟ این چه مادری است که با دروغ درخواست دعا برای فرزندش میکند؟ این چه خاندان نبوتی هستند که چنین دروغ میگویند؟ کدامین اسم مشتق مانند یعقوب، اسحاق یا عیص است که نتوان امثال این خرافهها و خزعبلات را از آنها استفاده کرد؟
در میان نقلهای امام بخاری نیز، اسرائیلیات فراوانی یافت میشود. به عنوان نمونه: بخاری از ابوهریره نقل میکند که: «هیچ بشری به دنیا نمیآید مگر این که شیطان در روان او نفوذ میکند. در اثر این شیطانزدگی است که با حالت گریه و
فریاد متولد میشود مگر حضرت مریم و فرزندش».((1)) نمیدانم اگر این فضیلتی باشد پس چرا پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) از آن محروم ماند. حال آن که او سرور انبیاست. اگر هم فضیلتی نیست چه نیازی به ذکر آن است؟ گناه سایر انبیا چیست که شیطان زده به دنیا میآیند؟!
همچنین وی از عایشه - ام المؤمنین - نقل میکند: پیامبر (صلی الله علیه و آله) مورد جادوی جادوگران قرار گرفت تا جایی که خیال میکرد کاری را انجام میدهد حال آن که انجام نمیداد.((2))
داستان حضرت موسی (علیه السلام) را نقل میکند که فرشته مرگ برای قبض روح نزد او آمد. موسی مشتی به چشم عزرائیل زد و چشم او را کورکرد. سپس در ادامه میگوید: خداوند به ملک الموت فرمود: ای ملک الموت! به سوی موسی برگرد و به او بگو تا دست خود را بر پوست گاو نری بکشد؛ زیرا که در ازای هر مویی که به دستش برسد یک سال عمر به او میدهم.((3))
در واقع این کار عجیبی است؛ زیرا کف دست ممکن است تا پنج هزار مو از موهای آن پوست گاو را لمس کند، در حالی که سالهای عمر حضرت موسی (علیه السلام) در تاریخ معروف است. حال یا باید روایت را تکذیب کنیم یا تاریخ را.
بخاری پس از جریان جادو شدن پیامبر و این که مدتی خیال میکرد کاری انجام میدهد و در واقع انجام نداده است، که از عایشه نقل کرده بود میافزاید: عائشه میگوید پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: از خداوند مسئلهای پرسیدم پس از این که
جواب گرفتم دو مرد نزد من آمدند یکی کنار صورتم نشست و دیگری کنار پاهایم. یکی به دیگری گفت بیماری این مرد چیست؟ دیگری جواب داد: جادو شده است. گفت: چه کسی او را جادو کرده است. جواب داد: لبید بن عاصم ... تا این که اثر آن جادو پس از مدتی برطرف شد.((1))
معنای این روایت این است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) دچار فراموشی یا دوگانگی شخصیت شده است. آن گاه نمیدانم در آن مدت وضعیت وحی چه حالتی داشته است. اگر چنین اموری را بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) روا بدانیم چه اطمینانی به وحی خواهد ماند. به هر حال مسئولیت این روایت را بر دوش ام المؤمنین و بخاری قرار میدهیم. از قبیل این روایات در کتاب بخاری بسیار است از جمله در کتاب استئذان باب بدء السلام در صحیح بخاری آمده است: ابوهریره از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل میکند که فرمود: خداوند آدم (علیه السلام) را به گونۀ خویش آفرید - حتماً منظور به گونۀ خدا آفرید چون آدم قبل از خلقت شکل و صورتی نداشته تا بگوییم خداوند آدم را به صورت خود آدم آفرید - که طولش شصت ذراع بود. سپس به او دستور داد: برو نزد آن ملائکهای که نشستهاند و سلام کن و ببین چه جوابی میدهند و جوابی که دادهاند بدان که این همان تحیت تو و فرزندانت خواهد بود. آدم به آنها گفت: السلام علیکم؛ جواب دادند: السلام علیک ورحمهًْ الله. عبارت «ورحمة الله» را افزودند تا هر کس وارد بهشت شود باید به شکل آدم باشد. از آن زمان تاکنون مردم در حال نقصاناند.((2)) از این قبیل روایات بیمعنا فراوان است. شگفت آن است که با وجود این همه تفکرات عجیب و به دور از تعالیم اسلامی
که با تجسیم خداوند و بدعتگذاری همراه است کسی را نیافتیم که صاحبان این فکر را به خاطر نقل این اسرائیلیات در تعالیم اسلامی به خروج از اسلام یا یهودیت متهم سازد. حال آن که اگر کسی شیعه شد و برخی تفکرات پیشین خود را با خود داشت فوراً او را به یهودیت یا نصرانیت متهم میسازند. با این که تبعات هر تفکر ناشایستی به عهدۀ صاحبان آن است. همین طور که گفتیم هر آن چه که با اسلام هماهنگ نیست، تشیّع از آن بیزار است.
بر
فرض، عقایدی هم باشد که ایرانیان آنها را وارد تشیّع کردند: مثل عقیدة تعیین پادشاهان که آن را حق الهی میدانستند و شیعیان نیز نسبت به ائمه همین عقیده را دارند - البته با وجود اختلاف در دو دیدگاه - یا هر عقیدۀ مشترکی که میان تفکرات مختلف پیدا میشود، ولی باید دانست که این عقاید مشترک هیچگاه آسیبی به اصول و ریشههای یک عقیده نمیرساند. مادامی که اسلام در چارچوب اصول اصیل خود نزد شیعه محفوظ است. اصولی که اگر آن اصول و پایهها نزد کسی باشد به او مسلمان اطلاق میشود. ما میدانیم تمام عقایدی که هویّت یک مسلمان را تشکیل میدهد از پیامبر (صلی الله علیه و آله) به
ما رسیده است. خود بخاری از انس روایت میکند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: هر کس مثل ما نماز بخواند و رو به قبله ما کند و از حیوان ذبح شده ما بخورد او مسلمان است و تحت پیمان خدا و رسولش قرار میگیرد. هیچگاه پیمان خدا را در حق او نشکنید. همچنین از علی (علیه السلام) روایت میکند که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) در روز خیبر پرسید: برای چه چیزی با این مردم بجنگیم؟ فرمود: «با آنها پیکار کن تا «أشهد أن لا اله الا الله و محمداً رسول الله» را بگویند. اگر شهادتین را گفتند جانشان محترم و ریختن خونشان حرام میگردد.»((1))
1) ) صحیح مسلم، ج2، باب فضائل علی؛ بخاری، ج3، باب غزوه خیبر.
امام جعفر بن محمد صادق (علیه السلام) میفرماید: اسلام، شهادت به وحدانیت خداوند و تصدیق به نبوت پیامبر (صلی الله علیه و آله) است.
با این عقیده خونها محترم، ارثها ثابت و ازدواجها سامان میپذیرد. تودۀ مردم هم بر همین امر ظاهری هستند.((1)) پس نام اسلام بر کسی که شهادتین را بگوید ثابت است، خواه معتقد باشد که امامت با نص الهی ثابت میشود و تعیین امام حق الهی است یا امامت را از طریق شوری بداند یعنی امام را گروهی از مردم به دلیل خصوصیات معیّنی، تعیین میکنند. حتی اگر کسی که معتقد به امامت است شبههای داشته باشد یا بالاتر از آن بدعتی بگذارد باز هم کسی او را تکفیر نمیکند. ابن حزم بخش طولانی از کتاب خود «الفصل فی باب من یکفر أو لا یکفر» را به این مطلب اختصاص داده است. وی در این فصل مینویسد: «برخی از علما بر آنند که به صرف گفتن نظریهای یا انجام فعل غیر متعارفی، مسلمان کافر یا فاسق تلقی نمیشود. هر کس در امری اجتهاد کند و به آن - به عنوان دین - معتقد گردد، به هر حال شایسته اجر و پاداش است؛ اگر راه صواب را پیموده باشد دو اجر وگرنه یک اجر به او میدهند. این مطلب مورد پذیرش ابن ابی لیلی، ابو حنیفه، شافعی، سفیان ثوری و داوود بن علی واقع شده است. این نظر تمام صاحبنظران صحابه نیز هست و تاکنون مخالفی نیافتیم».((2))
احمد بن زاهر سرخسی - یکی از شاگردان امام ابو الحسن اشعری است که ابوالحسن در خانه او از دنیا رفت - روایت میکند: اشعری هنگام مرگ به من دستور داد تا تمام شاگردانش را جمع کنم. هنگامی که همه حاضر شدند گفت:
شهادت دهید که من هیچ مسلمانی را به خاطر گناهی تکفیر نمیکنم؛ زیرا همه مسلمانان را به سوی یک معبود واحد یافتم و اسلام شامل همه آنها میشود.((1))
بعد از آن چه گفته شد میپرسیم: چه دلیلی میماند تا شیعه را به یهود ربط دهیم؟ یا به صرف این که نظریات پارسی در آن راه یافته یا برخی از ایرانیان شیعه، تفکرات خود را حفظ کرده و به آن انتقال دادند، ایرانی بخوانیم؟ حال آن که این نظریات، شبهه یا حتی بدعتی بیش نیستند و همان طور که گفته شد هیچ مسلمانی با این امور تکفیر نمیشود.
البته این تندرویها و یاوهگوییها ناشی از کج فهمی و کژ اندیشی است. ما عقاید شیعه را از کتاب و سنت بازگو خواهیم کرد گرچه برخی از روی نادانی یا سوء قصد، این عقاید را اقتباسی از ایرانیان دانستهاند.
ج) ایرانی بودن تشیّع ادعایی است که عکس آن قابل اثبات است - در آینده نزدیک این را اثبات خواهیم نمود - اگر هم صحیح باشد چه اشکالی دارد. اگر ایرانی مسلمان باشد و ما هم با زبان اسلام سخن میگوییم، باید شعار ما این باشد که:
{یَا أَیّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْنَاکُم مِن ذَکَرٍ وَأُنثَی وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللهِ أَتْقَاکُمْ}.((2))
ای مردم ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیرهها و قبیلههای مختلف قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید، گرامیترین شما نزد خداوند باتقواترین شماست.
حال که چنین است، این موضعگیریها چگونه با روح اسلام هماهنگ است؟ اگر بخواهیم به زبان نژاد پرستانه سخن بگوییم، حتماً با صاحبان این مطالب برخورد دیگری خواهیم داشت.
با این که حتی عقل و منطق قومیتگرای معتدل حکم میکند که اگر کسی بخواهد حرمت قومیت خود را حفظ کند باید به قومیتهای دیگر احترام گذارد. چه زیباست سخن امام صادق (علیه السلام) در این باره که میفرماید: «عصبیت این نیست که قوم خود را دوست داشته باشی. عصبیت آن است که بدان قومت را برتر از نیکان قوم دیگر بدانی». اسلام هیچگاه میان قومیتهای مختلف فرق ننهاده و هر کس با این زبان سخن بگوید از اسلام به دور است. البته اگر انگیزههایی به دنبال اینگونه سخن گفتن، داشته باشد بر خوانندۀ زیرک پوشیده نخواهد ماند؛ زیرا کسی که مردم را نادان بپندارد خود بزرگترین نادان است. البته خواهیم دید که چه انگیزههایی در پی این اتهامات وجود دارد.
فرضیه دیگری وجود دارد که ایرانی بودن مکتب تشیّع را توجیه میکند و آن این است که همه یا بیشتر شیعیان ایرانی هستند به گونهای که آداب و تفکرات ایرانی آنها، تشیّع را تحت الشعاع قرار داده است. گاهی نیز این تفکرات به دلیل مخالفتشان با عقاید اسلامی با شریعت همخوانی ندارند.
برخی این فرضیه را پذیرفتند. صد البته این نظریه باطل است و هر کسی که به تاریخ و عقاید مسلمانان آگاه است بطلان آن را خوب میداند به این دلیل که:
الف) عقاید شیعه در صدها کتاب و منبع درج شده و در دسترس تمام پژوهشگران و نویسندگان است. همچنین منبع اصلی عقاید شیعه قرآن و سنت است. فقه شیعه نیز از قرآن، سنت، اجماع و عقل - همان طور که قبلاً گفتیم -
سرچشمه میگیرد. به منابع آنها قبلاً اشاره کردهایم اکنون برخی دیگر را میافزاییم: کتاب «اوائل المقالات» شیخ مفید، «عقائد الصدوق» و «الدرر والغرر» سید مرتضی و «اعیان الشیعه» سید محسن امین.
از جمله کتابهای روایی و حدیثی، کتابهای چهارگانه را میتوان نام برد که در کل مورد اعتماد تمام شیعیان هستند یعنی: «من لا یحضره الفقیه» شیخ صدوق، «اصول و فروع کافی» محمد بن یعقوب کلینی و دو کتاب «تهذیب» و «استبصار» شیخ طوسی. البته باید توجه داشت که تمام روایات این چهار کتاب مورد اعتماد شیعیان نیست بلکه هر روایتی حسابی دارد؛ لذا لفظ «در کل» را استفاده کردیم و نقدهای بسیاری بر روایات این کتابها نوشته شده است.
ب) ایرانیان جمعیت کمی از شیعیان را تشکیل میدهند؛ زیرا که این مذهب میان عربها، هندیها، ترکها، افغانیان، کردها، چینیها، تبتیها و دیگران انتشار یافته است. ایرانیان نیز قسمتی از این شیعیاناند نه مثل آنچه که برخی تصور میکنند که از روی نادانی یا سوء نیت به این مذهب گرویدهاند.
ج. بذر تشیّع در حجاز مهد عرب رویش یافت. پیشگامان این مکتب مؤید این مطلبند؛ زیرا به جز سلمان محمدی - که پیامبر او را به این لقب خواند - تمام پیشگامان تشیّع عرب بودهاند. طبقه اول از شیعیان را قبلاً شمردیم که همگی از میان قبایل مختلف عربی هستند. اگر طبقه دوم و سوم این پیشگامان را بررسی کنیم باز غلبه را از آن عربها خواهیم یافت. البته جای این بحث در کتابهای سیرهشناسی و تراجم است لذا تفصیل نخواهیم داد. در پایان این بخش نظریات محققان را در این باره خواهیم آورد.
با نگاهی به آنچه گذشت چه توجیهی برای نسبت دادن تشیّع به ایرانیان
میماند؟ نسبتی که نزد این نویسندگان از امور مسلَّم شمرده شده و حتی بحث کردن پیرامون آن را جایز نمیدانند. برای این که تمام جوانب این موضوع را بررسی کنیم ادلۀ این نویسندگان را نیز مطرح خواهیم کرد و مطمئنم که خواننده محترم خواهد خندید؛ زیرا دلایل ایشان کمتر از اصل مدعی - یعنی ایرانی بودن تشیّع - نیست. مایۀ تعجب است که چگونه این پژوهشگران - با این که دانش قابل توجهی دارند - صحت این ادله را میپذیرند چه رسد به این که دیگران را با این دلایل قانع کنند. اما این ناشی از هوای نفس و تعصبات است که نقش ایفا میکند. و همچنین ناشی از اسیر شدن در عقایدی است که صاحبان آنها اجازه بازنگری به خود نمیدهند تا آن جمله از عقاید که در پی تقلید کورکورانه است، دور ریزند و آنهایی که مستحکمند و با شرع اسلامی هماهنگ است را، بپذیرند.
نسبت تشیّع به ایرانیان، در زمانهای اخیر صورت گرفته است. مهمترین اسباب سیاسی این طرح آن است که: ایرانیان - به دلایلی که خواهیم گفت - مورد رغبت عربها نبودهاند. از طرف دیگر شیعیان نیز همواره گروهی بودند که در دورانهای سهگانه صدر اسلام، امویان و عباسیان، معارض و شورشی بودند؛ لذا برای مهار کردن آنها چنین نسبتی به ایشان دادند تا میان عربها بدنام شوند. البته این یکی از نسبتهای ناروایی است که به تشیّع زده شده است و تمام این تلاشها برای رسیدن به اهداف مشخصی صورت گرفته است. اما اسباب گفته شده دربارۀ اختلاف عربها و ایرانیان، عبارتند از:
ایرانیان در دشمنی خود، فرقی میان اسلام و عرب نمیگذاشتند و چون اسلام پادشاهی آنها را سرنگون ساخت، در تلاش بودند تا عظمت و شکوه از دست رفته خود را دوباره احیا کنند. این هدف را با دو روش یکی مثبت و دیگری منفی، دنبال کردند. تا این که زمان امویان فرا رسید. امویان - به سبب پیشینه تمدنی ایرانیان و تقویت جناحهای سیاسی وابسته به خود - آنها را در مناصب مختلف دولتی به کار گماشتند. کمکم به سمتهای کلیدی راه یافتند و در دستگاههای حکومتی نفوذ کردند. این موارد باعث شد تا میان ایشان و عربها اختلاف بیافتد؛ زیرا عربها خود را حاملان اصلی دین اسلام و
1.سبب اساسی هدایت امتها میدانستند و خود را ستونهای برافراشته اسلام میشمردند؛ لذا اجازه نمیدادند تا قوم دیگری مزاحم آنها شود یا از آنها سبقت بگیرد و مناصب حکومتی را اشغال نماید. از طرف دیگر ایرانیها نیز خود را با تمدنی اصیل، دانشی سرشار و درایت سیاسی و تشکیلاتی مییافتند، با این وصف چرا دیگرانی که چنین شایستگیهایی را ندارند بر خود مقدم سازند. تمام این موارد باعث بروز اختلافات شدید و پیدایش شعوبیگری شد و باعث ایجاد موارد زیادی از دشمنیها و کینهتوزیها در میان این دو قومیت در طول تاریخ گردید و به درگیری میان آنها منجر شد.
از دریچهای که ایرانیان وارد تشکیلات اسلامی شدهاند [که همان اصالت تمدنی، فرهنگی و تخصص اداری بود]((1))، عناصر دیگری چون ترکها نیز وارد شدهاند. عناصری که ورود آنها با فجایع و آثار منفی فراوانی همراه بود. اما چون فارسها اولین قومی بودند که دست به این نفوذ زدند و بساط خلافت را برچیدند تمام مسئولیت را بر گردن ایشان انداختند.
استعمار نقش مهمی در دمیدن شیپورهای تفرقه ایفا نمود. استعمارگران برای رسیدن به اهداف خویش سعی کردند تا به اختلافات دامن زده و خصوصیات و ویژگیهای متضادی به این دو گروه نسبت دهند. گروههایی نیز از دو طرف که بر سفرة مستشرقان پرورش یافته بودند، تحت تأثیر آنان قرار گرفتند. این گروهها خطر مقاصد مستشرقان را احساس نکرده و شیفته روش علمی آنها شدند؛ لذا - متأسفانه - روش آنها را در پیش گرفته و بوق تبلیغاتی آنها شدند
1) ) عبارت از مترجم است.
و سرانجام سلاحی در دست این فرنگیان شده تا به برادران دینی خود ضربه بزنند و عقیدۀ همدیگر را تخریب نمایند. تا جایی که دشمنیهای فراوانی از این قبیل ایجاد گردید که تلاش سنگینی برای برطرف شدن آنها میطلبد.
اسباب دشمنی میان عربها و فارسها - همان طور که گفته شد - در مورد شیعیان استفاده گردید تا دشمنی و نفرت از ایشان حاصل شود؛ لذا این تهمت را میان پیشگامان اهل تسنّن نمییابیم؛ چون اساساً چنین اسبابی وجود نداشته است.
عجیب آن است که کسانی که شیعیان را به فارسها و ایرانیان نسبت میدهند، خود ایرانیاند که در آینده نزدیک مطرح خواهیم کرد.
کسانی که از این تفرقه بازار سود میبرند بسیارند اما مستشرقان و شاگردانشان بیشترین سود را بردهاند. چون مستشرقان منافع خاصی را میطلبند و شاگردان آنها نیز برای رسیدن به اهداف خود آب به آسیاب ایشان ریختهاند. عدهای هم وجود دارند که تحت تأثیر قرار گرفتند که به نمونههایی از آنها اشاره میکنیم:
دوزی (خاورشناس): وی مینویسد که پایه و اساس تشیّع، ایرانی است؛ چون عربها طرفدار آزادی ولی فارسها طرفدار پادشاهی و حکومت موروثی بودهاند و چیزی از انتخابات نمیدانستند؛ لذا وقتی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) به ملکوت پیوست و فرزندی نداشت علی (علیه السلام) [که خویشاوند نزدیک اوست]((1)) را سزاوار جانشینی او دانستند.((2))
خاورشناس، فن فلوتن نیز در کتاب خود «السیادهًْ العربیهًْ» طرفدار همین
عقیده است. البته وی معتقد است که شیعیان عقاید خود را از یهود، بیش از ایرانیان گرفتهاند.((1))
براون معتقد است که هیچ قومی به اندازۀ ایرانیان معتقد به حق الهی نسبت به حاکمان خود نیستند. در نهایت نیز به تأثیرپذیری شیعیان از ایشان اشاره میکند.((2))
ولهوزن: شرقشناس معتقد است که ایرانیان جمعیت زیادی از شیعیان را تشکیل میدهند. سپس استدلال میکند که بیش از نیمی از ساکنان شهر کوفه، موالی (غیر عرب) بودند و چون بیشتر آنها شیعه بودند پس بیشتر شیعیان ایرانیانند.((3))
بروکلمن مینویسد: حزب شیعه پس از آن، مرکز جنبشهای ضد عرب گردید و بارگاه امام حسین مقدسترین مکان زیارتی آنان به ویژه ایرانیان است. شیعیانی که نهایت آرزوی آنها دفن شدن در کنار آن بارگاه است.((4))
در کل با مراجعه به نوشتههای این مستشرقین، خواهیم یافت که همۀ آنها به گونهای بر این مسئله [ایرانی بودن تشیّع] تأکید دارند.
علاوه بر آن، بر نظریۀ ایرانی بودن تشیّع، اثری مترتب کردند و آن را نتیجۀ ارتباط تشیّع با پارسیان دانستند. اثر یاد شده این است که: چون بیشتر ایرانیان شیعه هستند و موالی (غیر عرب) نامیده میشدند و همچنین عربها را سبب از بین رفتن پادشاهی خود میدانستند و دولت اموی عرب محور بود، این موالی به سوی آن یورش برده و آن را سرنگون کردند و دولت عباسی را به جای آن
نشاندند. دولتی که مدافع سرسخت ایرانیان بود که سرانجام تفکر شیعی در آن نفوذ یافت. اینگونه نظریات را در بسیاری از نوشتههای نویسندگان مسلمان - مخصوصاً مصریها - میتوان یافت.
آنچه گذشت را در سه مورد خلاصه میکنیم:
لشکرکشی خراسانیان برای سرنگونی بنیامیه را نوعی حرکت قومی شمردهاند، نه به انگیزههای اجتماعی یا انسانی همچنین نقش قومیتهای دیگر را که در این لشکرکشی شرکت داشتهاند. کمرنگ شمرده یا منکر شدهاند. با این سخن، هدف اجتماعی این شورش را تباه کردند.
عنصر اساسی این جنگ را ایرانیان معرفی کردند و چنین وانمود کردند که این جنگ [خراسانیان با امویان]، عکس العمل انتقام جویانه ایرانیان است تا شکوه و عظمت خویش را از اعراب پس بگیرند و آنان را از بین ببرند. با این سخن نقش محوری عربها در این جنگ که فرماندهی آن را به دست داشتند، کم رنگ جلوه دادهاند.
3.مطلب دیگری که در این سخنها وجود دارد این است که تفکر شیعی با پیروزی ایرانیان در دوران عباسیان، سامان گرفت.
باید توجه داشت که تمام این سخنان غیر واقعی است بلکه پوششی بر عیبهای آشکار قائلین آنهاست.
نقد نظریه اول: فرماندهانی که لشکریان ضد اموی را فرماندهی کردند هدفشان رها ساختن مردم از ظلم و ستم امویان بود. هر خوانندهای میتواند با بررسی اوضاع حکومت امویان، به جور و سرکشی آنها پی ببرد. ظلم و ستمی که
از روزهای نخست آنها تا روزگار مروان بن محمد - آخرین حاکم اموی - ادامه داشت. درست نیست که یک یا چند نمونه از ظلم ایشان را بازگو کنیم؛ چرا که تمام روزگار امویان پر از جور و ستم بود. برای اثبات صحت این مطلب، خواننده را به بررسی کتابهای تاریخی، از روز نخست حکومت معاویه تا پایان دولت امویان ارجاع میدهم و دعوت میکنم تا کتابهای تمام فرقههای مسلمانان را جستجو نماید نه تنها شیعیان را، زیرا ممکن است تصور شود که شیعیان دشمنان امویانند و علیه آنها مطالبی نوشتهاند. کتابهایی چون طبری، ابن اثیر، ابن کثیر، ابن خلدون یا هر کتاب دیگری که مورد بررسی قرار بگیرد به این مطلب اذعان دارد تا جایی که شاعر از دوران حکمرانی آنها چنین مینالد:
نابود شوید ای آل حرب (بنی امیه) نابود شوید.
اگر بخواهیم ظلم و ستمی که از شما یا میان شما یا به سبب شما بوده را شرح دهیم کتابها گنجایش نمییافت.((1)
منکم وفیکم وإلیکم وبکم ما لو شرحناه فضحنا الکتبا
)نقد نظریه دوم: آنچه نظریه دوم را ابطال میکند این است که فرماندهان لشکر ضد اموی، همگی از بزرگان عرب بودند. این مطلب را جاحظ در رسالۀ خود به نام «مناقب الأتراک» آورده است. وی نامهایی چون قحطبهًْ بن شبیب الطایی، سلیمان بن کثیر الخزاعی، مالک بن هیثم خزاعی، خالدبن ابراهیم ذهلی، لاهزبن طریف مزنی، موسیبن کعب مزنی، قاسمبن مجاشع مزنی و... یاد میکند که همگی فرماندهان عرب هستند. نیز مورخان نام قبایلی را میآورند که عرب و مقیم خراسان بودند و بیشتر لشکریان ضد اموی را تشکیل میدادند. قبایلی چون
1) ) واحربا یا آل حرب منک-م یا آل ح-رب منک-م واحربا
خزاعه، تمیم، طی، ربیعه، مزینه و دیگر قبایل عربی. برای شناخت نام فرماندهان و قبایل عرب که به حکومت امویان یورش برده و آن را سرنگون ساختند، میتوانید به کتاب «ابن الفوطی مؤرخ العراق» نوشته محمد رضا شبیبی مراجعه نمایید. ایشان متنهای مفصلی از مهمترین منابع موجود را نقل کرده، اهداف این شورش، چگونگی لشکرکشی، بزرگان شرکت کننده و در کل تمام جوانب موضوع را بررسی نموده است.((1))
بخش دوم این دیدگاه این بود که عناصر غیر عرب به دلیل دور ساختن آنها از مناصب دولتی در صدد انتقام بودند. این سخن هم ناصحیح است؛ زیرا در دوران امویان شاهد عناصر غیر عرب فراوانی هستیم که در مناصب مختلف مشغول بودهاند و وضعیت آنها در عهد عباسی تفاوت چندانی با عهد اموی پیدا ننمود. احمد امین مینویسد: قدرت ایرانیان روز به روز در دوران امویان افزایش مییافت و اگر فرصت دوران عباسیان پیش نمیآمد، به گونههای مختلف فرصتهای دیگری نصیب آنها میشد.((2))
اشخاص غیر عرب، مناصب مهمی در حکومت امویان داشتند. از جمله سرجون بن منصور که مشاور و رئیس دیوان رسائل و دیوان خراج معاویه بود، مرداس غلام زیاد که ریاست دیوان رسائل را به عهده داشت، زادان فروخ خراج گزار عراق و محمد بن یزید - هم پیمان انصار - والی مصر در زمان عمر بن عبدالعزیز بود. یزید بن مسلم والی مصر، هم پیمان قبیله ثقیف، نیز از این قبیل
است. از میان این عناصر قاضی، استاندار و رئیس دیوان خراج میتوان یافت که در ابعاد مختلف دولت اموی نفوذ کرده و تأثیرگذار بودند.((1))
از طرف دیگر، امویان اهمیت زیادی به عربها نمیدادند مگر این که منافع آنها اقتضا مینمود و اگر زمانی منافعشان اقتضا میکرد تا عربها را به جان هم بیاندازند این کار را انجام میدادند. همان طور که چندین بار در دوران حکومتشان انجام دادند.((2)) احمد امین به تفصیل وارد این بحث شده و شرح داده است که چگونه عربها در آن دوران به جان هم انداخته میشدند.((3))
نقد دیدگاه سوم: دیدگاهی که میگفت ترویج تفکر شیعی از طریق موالی و غیر عربها صورت گرفت و سلطه و نفوذ شیعیان نیز بدین سبب توسعه یافت. این دیدگاه نیز ناصواب است؛ زیرا ایرانیان در دوران عباسی مصیبتهای فراوانی چشیدند و نفوذشان را محدود کردند. از جمله به قتل رساندن ابو مسلم خراسانی و یارانش در عهد منصور، قتل عام برامکه روزگار الرشید، کشتار آل سهل در زمان مأمون و... بله یک چیز میماند، و آن تقدم غیر عربها در میادین دیگر است که در کل سخنی صحیح است. نفوذ ایرانیان در دستگاههای حکومتی نیز تنها از ایام سفاح تا زمان حکومت مأمون بود، آن هم فقط تحت سیطرۀ عباسیان، تا هر وقت که بخواهند نفوذ ایشان را محدود سازند. اما مدت زمان میان حکمرانی متوکل تا پایان دوران عباسی، این عباسیان بودند که رو به ضعف نهادند و از جهات مختلفی مورد نفوذ قرار گرفته بودند. البته این بدین معنا نبود که فقط ایرانیان در دستگاه
عباسی صاحب نفوذ شده بودند، بلکه همواره هر حکومتی که دچار ضعف میگردد در معرض فرصتطلبان قرار خواهد گرفت. پژوهشگران عوامل گوناگون ضعف حکومت عباسیان را به تفصیل بررسی کردهاند.
تصویری که برخی نویسندگان از نفوذ ایرانیان و غیر عربها برداشت کردهاند، تصویری بسیار مبالغهآمیز است؛ زیرا شعوبیگری (حرکت ضد نژادپرستی عربی)((1)) در ایام عباسیان چیزی جز ادامه این حرکت از ایام امویان نبوده است و اگر هم ایرانیان نفوذی داشتند به آن اندازه نمیرسید تا سلطه عربها را تهدید کند بلکه هر نفوذی که داشتند از طرف دولت و با اجازۀ آنها بوده است. آن هم به سبب اهدافی که عباسیان دنبال میکردند چنین اقتداری به ایرانیان بخشیدند.
فلهوزن درباره نفوذ ایرانیان در عصر عباسی مینویسد: «اینکه پارسیان در این دوران دارای نفوذ برتر بودند، سخن غیر دقیقی است».((2))
اما بخش دیگر این نظریه که میگوید: تشیّع در دوران عباسی آزادی عمل بیشتری داشته است، عکس آن صحیح است؛ زیرا عباسیان حرص فراوانی در کشتن شیعیان و امامانشان داشتند و به جز دورانهای کوتاهی چون دوران بویهیان، همواره دچار محنت، ظلم و فجایع سخت بودند. کتابهای تاریخی، موارد فراوانی از قتل عام شیعیان، در دوران عباسیان نقل میکنند که خواننده را به این کتابها ارجاع میدهم.
پس از نقد این نظریات، نوبت به شاگردان این خاورشناسان میرسد،
شاگردانی که راه آنها را ادامه داده و درباره نظریه ایرانی بودن تشیّع از ایشان تقلید کردهاند:
در جای دیگر میگوید: «دیدگاه شیعیان نسبت به علی (علیه السلام) و فرزندانش همان دیدگاه اجدادشان ساسانیان است. اعتقاد به ثنویت نزد ایرانیان، منبعی شد تا شیعیان تعالیم خود را از آن اقتباس کنند. این مسئله باعث تحریک معتزله گردید لذا براهین فراوانی در رد ادله رافضه آوردهاند».((2))
از خواننده میخواهم به این سخن تند توجه نماید. سخنی که از آن شعله کینه و آتش دشمنی بر میخیزد تا جایگاه احمد امین و امثال وی را خوب بشناسیم وی بر این تفکر و آثار آن - همان طور که از نوشتههایش پیداست - اصرار فراوانی دارد. تفکری که احمد امین پذیرفته است معجونی از کینه و
دشمنی با تشیّع همراه با تقلید کورکورانه از مستشرقین است.
گرچه دارای جسدهای تنومندی هستند.((2))
ابو زهره مصداق این بیت است؛ زیرا میگوید پیشگامان تشیّع ایرانی بودند حال آن که من از خوانندگان میخواهم بررسی کنند و پنج تن از شیعیان ایرانی آن دوره را بیابند، مطمئنم که نخواهند یافت. آیا پس از این ارزشی برای تحقیق و پژوهش امثال ابو زهره باقی میماند؟ به هر حال وی وفات یافته و از خداوند برای ایشان طلب مغفرت میکنم.
در آن شهر منتشر ساخت. آرایی که از یهودیت و عقاید ایرانی شایع در یمن، سرچشمه میگرفت. وی خود را به عنوان حامی علی (علیه السلام) معرفی کرده و ادعا نمود که هر پیامبری وصیی دارد و علی (علیه السلام) وصی محمد است...».((1))
این تنها نمونهای است از کسانی که به شیوه خاورشناسان قلم فرسایی کردند. این تفکرات را در نوشتههای کنونی اهل تسنّن نیز میتوان مشاهده نمود. این معاصرین مطالب یاد شده را به عنوان میراث فرهنگی خویش حفظ نموده و در تعمیق و گسترش آن با تمام توان کوشیدهاند. البته نمیخواهیم در رد این مطالب عجله کنیم. ابتدا ادلهای که برای ورود ایرانیان به تشیّع ذکر کردهاند را مطرح میکنیم تا ریشه و اساس این تهمتها آشکار شود. مهمترین ادله ایشان در این باره سه چیز است:
امام حسین (علیه السلام) داماد ایرانیان است؛ زیرا وی با دختر یزدگرد پادشاه ساسانی ازدواج نمود. نام این زن «شاه زنان» است و از ایشان علی بن الحسین (علیه السلام) متولد شد که جامع ویژگیهای پادشاهان ایرانی و امامت پدران بزرگوارش بود. ابو الأسود دؤلی در این باره میسراید: هر آینه آن مولود میان کسری و هاشم
بزرگوارترین شخصیتی است که در این خاندان پرورش یافته است.((2))
سمیرهً لیثی به دنبال سخن آرنولد توین بی - که درباره رواج اسلام میان
ایرانیان مطالبی نوشته است - مینویسد: «علت گسترش اسلام میان ایرانیان، ازدواج امام حسین (علیه السلام) با شاه بانو دختر یزدگرد بود. ایرانیان فرزندان این زوج را ادامه دهندۀ حکومت شاهان خود میدانند».((1)) پس؛ ازدواج امام حسین (علیه السلام) نزد ایشان یکی از ادله رواج یافتن تشیّع میان ایرانیان است.
هماهنگی عقاید شیعیان و ایرانیان، همچون الهی بودن حق حاکمیت؛ دلیل دیگر تشیع ایرانیان است؛ زیرا هر دو بر این باورند که ولایت و حکومت حقی است که خداوند به حاکمان میدهد. ایرانیان آن را برای پادشاهان و شیعیان برای امامان خود میدانند این مطلب را گرچه برخی به عنوان دلیل تأثیر شیعیان از فارسها دانستهاند، اما - همان طور که گذشت - اولاً سابقۀ تشیّع به پیش از ورود ایرانیان به اسلام بر میگردد، ثانیاً پیشگامان تشیّع همه عرب بودند، ثالثاً نظریه امامت نزد زرارة، تفاوتی با آنچه نزد ابوذر و عمار بود نداشته است. در نتیجه گرچه در این باره میان ایرانیان و شیعیان نوعی هماهنگی یافت میشود ولی هیچ گاه به خاطر تأثیرپذیری مکتب تشیّع از پارسیان نبوده است؛ به دلیل این که شیعیان، امام علی (علیه السلام) را وصی پیامبر (صلی الله علیه و آله) و مورد سفارش او میدانند. مسئله نزدیکی تفکر شیعه به ایرانیان همواره مورد توجه مستشرقان و شاگردان آنها بوده است.
محمد ابو زهره در این باره مینویسد: «بعضی از اندیشمندان از جمله دوزی - مستشرق سرشناس - معتقدند که ریشه مکتب تشیّع، گرایش ایرانی دارد؛ زیرا عربها به آزادی معتقدند ولی اعتقاد ایرانیان به پادشاهی و سلطنت، موروثی
1) ) الزندقه والشعوبیهًْ، ص56.
است و اساساً شیوۀ انتخابات را درک نمیکنند... شیعیان در مورد شیوۀ حکومت و موروثی بودن آن، از ایرانیان تأثیر پذیرفتند».((1))
احمد امین و عدۀ دیگری از شرقشناسان همین نظریه را پذیرفتهاند. وی این دیدگاه را در کتاب «فجر الاسلام» خود به تفصیل مطرح ساخته و با سخنان مستشرقان تأیید نموده است.((2))
ایرانیان، پذیرش تشیّع را وسیلهای برای از بین بردن اسلام به کار بردند. آنها به بهانه دوستی با اهلبیت، تفکرات مخرب خود چون وصی بودن امام، رجعت، مهدی موعود و غیره را وارد اسلام ساختند. احمد امین در این باره مینویسد: «حق آن است که مکتب تشیّع پناهگاهی است تا هر کسی که از روی کینه یا دشمنی بخواهد دین را منهدم کند، به آن پناه می برد. همچنین کسانی که میخواستند عقاید پیشینیان خود را وارد اسلام کنند نیز به این مذهب روی میآوردند. عقایدی چون تعالیم یهودیت، نصرانیت، زرتشتی، هندی و هر کسی که ندای استقلالطلبی سر دهد یا شورشی در کشور خود راهاندازی کند، حب اهلبیت را وسیلهای برای وارد کردن چنین عقایدی قرار میداد».((3)) خواهشمندم به آهنگی که بر این سخنان حاکم است توجه کنید که چگونه میخواهند تشیّع را تخریب کنند. البته دیگران که پیش از احمد امین بودند یا حتی بعد از ایشان
آمدند - مثل صاحب المنار -((1)) نیز همین آهنگ را سر دادند. نظریه ایرانی بودن تشیّع را همچنین در میان متأخرین چون محب الدین خطیب، احمد شلبی، مصطفی شکعه و دیگران، میتوان یافت.
برای روشن شدن صحت و سقم این سخنان و همچنین ادلهای که ذکر شد باید به اموری بپردازیم:
نقد سه دلیل یاد شده
ریشهیابی هویّت مکتب تشیّع
تعریف مکتب تشیّع از جهت فکری و عقیدتی
بیان هویّت مکتب اهل تسنّن به همین شیوه و با همین ادله
از اصول پذیرفته شده این است که حکم امور مشابه، در دو طرف نفی و اثبات یکی است. بر اساس قاعده، همین علتی که این نویسندگان برای روی آوردن ایرانیان به تشیّع ذکر کردهاند - یعنی ازدواج امام حسین (علیه السلام) با ایرانیان - در مورد عبداللهبن عمربن خطاب و محمدبن ابیبکر موجود است. زمخشری در «ربیع الأبرار» و دیگران نقل کردهاند هنگامی که اسیران ایرانی را نزد خلیفه دوم آوردند میان آنها سه تن از دختران یزدگرد بودند. اسیران را فروختند. خلیفه نیز دستور داد تا دختران یزدگرد را هم بفروشند. امام علی (علیه السلام) فرمود: با دختران پادشاهان چون دیگر اسیران رفتار نمیشود. خلیفه گفت: پس چه باید کرد؟
1) ) مجلهًْ المنار، رشید رضا، ج11، سال 1326 ه- .
فرمود: ابتدا قیمتگذاری میشوند سپس هر کس که آنها را انتخاب کند موظف است آن مبلغ تعیین شده را بپردازد. سرانجام قیمتگذاری شدند. علی (علیه السلام) آنها را خرید یکی به عبدالله بن عمر، دیگری برای فرزندش امام حسین (علیه السلام) و سومی را به محمد بن ابیبکر داد. پس از چندی سالم فرزند عبدالله بن عمر، علی فرزند امام حسین و قاسم فرزند محمد به دنیا آمدند. این سه تن هر سه پسر خاله یکدیگرند که مادران آنها دختران یزدگرد هستند. این جا یک سؤال مطرح است که: اگر ازدواج امام حسین (علیه السلام) با ایرانیان موجب ورود آنها به تشیّع شده است پس چرا این علت، نسبت به عبدالله بن عمر و محمد بن ابیبکر سرایت نکند تا ایرانیان از اهل تسنّن شوند؟ با توجه به این که این افراد فرزندان دو خلیفه اهل تسنّن هستند. علاوه بر آن یزید بن ولید بن عبدالملک نیز مادرش شاه پرند دختر فیروز پسر یزدگرد، شاه ایران است. همچنین مروان بن محمد آخرین خلیفه اموی هم مادرش کنیزی از کردهای ایران بود.((1)) پس چرا علت یاد شده، این موارد را در بر نمیگیرد؟! عکس این مطلب نیز جای سؤال دارد که: چرا عربهای اهل تسنّن به امامان اهلبیت (علیهم السلام) که مادرانشان عرب بودند تمایل نشان ندادند تا جایی که برخی از عربها آن چنان با ایشان دشمنی نمودند که «ناصبی» نامیده شدند؟ این سؤال را از تمام این عاقلان بیاندیشه میپرسیم.
این بود که تفکرات شیعیان و ایرانیان به هم نزدیک است چون هر دو معتقدند که حکومت، حقی الهی و موروثی است و روش انتخابات را منکر هستند.
خلاصه
این دیدگاه دو امر است: اول این که تشابه میان عقاید موجب پذیرش
1) ) تاریخ الخمیس، دیار بکری، ج2، ص321 - 322.
تشیّع
شده است. البته هیچ عاقلی این سخن را نمیپذیرد؛ زیرا هیچ گاه تشابه عقاید سبب اتحاد آنها نمیشود. هر پژوهشگری میداند که همیشه میان افکار و عقاید امتهای مختلف نوعی تشابه وجود داشته است، اما این تشابه در یک مسئله یا تفکر خاص سبب اتحاد آن امتها نمیشود. به سخنان احمد امین بر میگردیم و سخنانش را به خود او بر میگردانیم و به پذیرش نتیجه آن مطالب مجبور میسازیم. وی در مبحث جبر و اختیار مینویسد: «فلاسفه یونان پیش از مسلمانان به مسأله جبر و اختیار پرداختند. پس از ایشان به ترتیب سریانیها، زرتشتیها، مسیحیان و در نهایت مسلمانان این مسئله را مورد کنکاش قرار دادند.»((1))
طبق نظر احمد امین تمام این گروهها به مسئله جبر و اختیار پرداختهاند. پس بنابر قاعدۀ این نویسنده باید تمام مسلمانان مسیحی باشند چون مسلمانان با مسیحیان در این مسئله خاص با هم هماهنگ هستند. اگر چنین نیست، چه توجیهی برای سخنان احمد امین میماند که میگوید: ایرانیان مکتب تشیّع را پذیرفتند چون با عقیده آنها در مسئله الهی بودن حکومت تشابه دارد؟
دوم اینکه که میگویند: ایرانیان و شیعیان هر دو معتقد به موروثی بودن حکومتند، نیز سخنی گزاف است به ویژه در مورد شیعیان؛ زیرا شیعیان هیچگاه معتقد به وراثت در امامت نیستند، بلکه معتقدند امام از جانب خداوند به واسطۀ پیامبر یا امام قبل از او تعیین میگردد. این مطلب را میتوان در تمام کتابهای شیعیان یافت.((2))
مسئله تعیین امام به وسیله نص از همان روزهای نخست، میان شیعیان
متداول بود و امر جدیدی نیست. به ویژه میان گروه نخست از شیعیان که روایات صریح امامت را مبنای عقیدۀ خود قرار دادند. برای استدلال بر این مطلب گفتوگوی جالب میان عمر - خلیفه دوم - و عبدالله بن عباس را نقل میکنم؛ خلیفه دوم همواره با عبدالله انس داشت و با او همنشینی مینمود. روزی به او گفت: تو را قسم میدهم آیا در دل علی هنوز میلی به خلافت مانده است؟ ابن عباس میگوید: گفتم بلی. گفت: او هنوز ادعا میکند که پیامبر وی را تعیین کرده است؟ گفتم بلی. سپس عمر گفت: بله پیامبر در مورد او سخنانی مطرح فرمود اما هیچکدام دلیل قاطع بر امامتش نیست. البته پیامبر وی را مدنظر داشت حتی هنگام بیماریش خواست برای خلافت نام او را به زبان آورد ولی من برای احتیاط و دلسوزی نسبت به دین مانع از این کار شدم. پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز مقصود مرا فهمید لذا سکوت اختیار فرمود و چیزی نگفت ... .((1)) این سخنان اشاره دارد به اینکه پیامبر در واپسین لحظههای حیات خود فرمود: مرکب و قلم بیاورید تا کتابی برایتان بنویسم که هیچگاه بعد از من گمراه نشوید. خلیفه دوم مانع از این کار شد و صدا زد: پیامبر هذیان میگوید، بیماری بر ایشان غالب شده است.((2)
پیامبر وصیت فرمود ولی گویندۀ آنها صدا زد که پیامبر هذیان میگوید در حالی که وصیت ابوبکر برای جانشینی عمر در هنگام مرگ هذیان نبود. به عبارت دیگر وصیت ابوبکر درباره عمر پذیرفته شد ولی وصیت پیامبر پذیرفته نشد با این که هر دو در حالت احتضار بودند.
)به هر حال این گفتگو و امثال آن، نظر شیعه را در مورد امامت روشن میسازد که امامت نزد شیعیان تنها به واسطه نص و تصریح پیامبر اثبات میشود نه با وراثت.
مسئله موروثی بودن حکومت نزد شیعیان، ساخته و پرداخته مستشرقان و شاگردان آنهاست. حال سؤال میشود: آیا جز این است که ایشان یا تشیّع را نفهمیدند یا به خاطر پیروی از هوی و هوس خود در صدد تحریف حقایق بر آمدند؟
سخن دیگر آنها این بود که ایرانیان به قصد تخریب اسلام، رسیدن به منافع خود و احیای عقاید گذشتگان خویش وارد تشیّع شدند. البته این ادعای عجیبی است که باید از چند جهت مورد بررسی قرار بگیرد:
اول: نوشتههای این قوم در دفاع از دین اسلام، مساجد، مؤسسههای دینی و جهاد ایشان در راه خداوند همگی شاهد کذب بودن این مدعی است.
دوم: باید از کسانی که میگویند ایرانیان در صدد تخریب و از بین بردن دین اسلام بودند، سؤال کنیم که آیا تمام ایرانیان - اهل تسنّن یا اهل تشیّع - چنین هدفی را دنبال کردهاند یا تنها ایرانیانی که وارد تشیّع شدند؟ البته باید جواب آنها قسم اول باشد چون قصد تخریب را به ایرانی بودن نسبت دادهاند نه چیز دیگر. حال که چنین است چرا تنها ایرانیان شیعه مورد حمله قرار گرفتند و ایرانیان اهل تسنّن در امان ماندند؟!
ممکن است کسی بگوید که این عقاید از تشیّع به ایرانیان منتقل شده نه بر عکس. در این حالت میگوییم: عقاید شیعیان گرفته شده از کتاب و سنت است پس نباید آنها را متهم ساخت که عقایدی مخالف کتاب و سنت دارند. اگر این نویسندگان به دنبال حقیقت باشند - حال این که خلاف این است - این مطالب کافی است. اما ایشان از حقیقتطلبی به دور هستند و اگر چنین نبودند این چنین میان امت اسلامی تفرقه نمیانداختند و حداقل از تناقضگویی خود شرمنده
میشدند؛ زیرا ثابت خواهیم کرد که بزرگان و قهرمانان تاریخ، فقه و عقاید اهل تسنّن همه ایرانی بودند. حال آن که ما شیعیان هیچگاه این امر را عیب یا نقص ندانستیم، مادامی که مییابیم که منبع تشریع و قرآن ما یکی است. قرآنی که شبانهروز شعار وحدت سر میدهد. چنان که میفرماید:
{أَلَمْ نَخْلُقکّم مِن مَاءٍ مَهِینٍ}.((1))
یعنی آیا شما را از آبی پست و ناچیز نیافریدیم.
سوم: مسائلی را که علت تخریب دین شمردهاند و ایرانیان شیعه را به آنها نسبت دادهاند مثل عقیدۀ وصی بودن امام، رجعت، اعتقاد به مهدویت و غیره، نزد اهل تسنّن نیز یافت میشود اما هیچ کس ایشان را به تخریب دین متّهم نساخته و مایه ننگ آنها شمرده نشده است. با این که دربارۀ این عقاید - همان طور که خواهد آمد - روایات فراوانی از طریق اهل تسنّن وجود دارد. علاوه بر آن، بسیاری از این عقاید از امور اساسی و ضروری دین نیستند بلکه تنها ضروری مذهبند مثل اعتقاد به وجود کنونی((2)) شخص امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه) . پس این هیاهوی ساختگی برای چیست؟ این تلاشها برای تفرقهاندازی میان امت واحد چه سودی دارد؟ این چه اصراری است بر اموری که نه تنها شیعیان به آنها معتقدند بلکه اهل تسنّن هم در این موارد با شیعیان هم عقیدهاند؟
قبل از هر چیز باید «عربیت» را معنا کنیم تا از دیگر مفاهیم متمایز سازیم: آنچه که به ذهن متبادر میشود این است که «عرب» به کسی گفته میشود که از پدر و مادر عرب متولد شده و نژاد او عرب خالص باشد. البته این فرض با وجود اختلاط نسبها میان جوامع بشری، هیچگاه محقق نمیشود. زیرا نژاد انسانها از یک منبع واحد سرچشمه میگیرد و تمییز آنها از یکدیگر دشوار است. علاوه بر آن نمیتوان پذیرفت که نژادها تحت تأثیر عقاید، تفکرات و احساسات قرار میگیرد. پس با وجود این امور دیگر معنایی برای «عربیت» باقی نمیماند. از این جهت هر سخنی که از مبدأ نژادپرستی عربی برخیزد سخنی غیرعلمی و غیرقابل اعتماد است.
با فرض این که چنین مقولهای صحت داشته باشد، همان طور که گذشت شیعیان نخستین که پایههای تشیّع را تأسیس نمودهاند همگی عرب بودند. طبقه اول این گروه را نام بردیم و نمیخواهیم با نام بردن طبقه دوم و سوم پیشگامان تشیّع، وقت خواننده را بگیریم و خواننده محترم را به کتابهای مربوطه ارجاع میدهیم.
با توجه به این توضیحات روشن شد که وجود نژاد خالص عربی، امری خیالی است. اما اگر بخواهیم سؤال از معنای «عربیت» را بیپاسخ نگذاریم
میگوییم: نژاد عربی، مخلوطی از تفکر، احساسات، زبان و وطنپرستی است و از تمام این مفاهیم انتزاع میشود. این عوامل است که مورد تأکید انسانشناسان است. عواملی چون زبان، پیشینه تاریخی، محیط و منافع مشترک، معجونی میسازد که خمیرمایۀ نژادی یک امت را تشکیل میدهد.((1)) اینک این عوامل را نسبت به شیعیان میسنجیم تا جایگاه ایشان را بهتر بشناسیم.
1.محیط جغرافیایی: مهد تشیّع، شبه جزیرۀ حجاز است؛ چون پیروان نخست امام علی (علیه السلام) از میان صحابه بودند و صحابه همگی از شبه جزیره عربستاناند. اگر هم یک یا چند شخصیت غیرعرب مانند سلمان فارسی و ابو رافع قبطی میان آنها بود به سبب اقامت طولانی آنها در حجاز است و همواره از این سرزمین بود که تشیّع به دیگر مناطق گسترش یافت. مناطقی چون عراق، سوریه، مصر، شام، آفریقا، هند، خلیج فارس، اروپا، آمریکا، چین، روسیه و غیره. نظریات محققان نسبت به آغاز تشیّع از عربستان را در پایان این فصل مطرح خواهیم ساخت.
گفته شد پیروان علی همواره از سخنوران عرب و قهرمانان خطابه بودند.
پیشتازی پیشگامان تشیّع در زمینه خطابه و بیان ادیبانه، همواره در اثر پیروی ایشان از امیر بیان علی (علیه السلام) بوده است، تا جایی که مورخان آنها را در شمار نوابغ فصاحت و پیشتازخطیبان عرب قرار دادند. از جمله: عدی بن حاتم طایی، هاشم مرقال، خالد بن سعید عبشمی اموی، ولید بن جابر بن ظالم طایی و دیگران.((1))
از آن جهت که زبان عربی، زبان قرآن است، شیعیان همواره در شمار کسانی بودند که نسبت به زبان عبادی و معاملاتی خود تعصب فراوانی نشان دادند تا جایی که نزد ایشان هیچ زبانی جایگاه زبان عربی را ندارد. البته باید توجه کرد که شیعیان زبان عربی را تنها به عنوان قالب معانی نشمردند وگرنه میتوانستند برای معانی مورد نظر خود به قالبهای دیگری روی آورند. ولی همواره این زبان را به عنوان در بردارندۀ احساسات و عواطف اصیل دینی خویش مینگرند و بدین جهت است که قرآن به این زبان نازل شده است؛ لذا تمام فقهای شیعه فتوی میدهند که قرائت در نماز، اذان و تکبیرهًْ الاحرام نماز باید به زبان عربی باشد. حال آن که ابو حنیفه به طور مطلق و شافعیها و مالکیها در خصوص اذان، قرائت به غیر زبان عربی را جایز میدانند. ایشان در مورد اذان میگویند: اگر مؤذن غیرعرب باشد و بخواهد برای خود یا هم زبانان خود اذان بگوید «اذان، به زبان غیر عربی جایز است.((2)) همچنین شافعیها، حنفیها، و مالکیها فتوی دادهاند که: اگر مکلف قادر به تلفظ عربی تکبیرهًْ الاحرام نباشد، جایز است که آن ار به زنان غیر عربی بگوید. تمام این موارد را نویسنده کتاب «الفقه علی المذاهب
الأربعه» در جلد اول، آورده است. از میان منابعی که در دست دارم، نیافتم که این مذاهب اجرای عقود را به زبان عربی واجب بدانند. حال آن که علمای شیعه میگویند: صیغۀ عقود - در حال اختیار - باید به زبان عربی جاری شود.((1)) در خصوص عقد نکاح، حنفیها، مالکیها و حنبلیها آن را به زبان غیرعربی جایز میدانند، گرچه توانایی خواندن آن به زبان عربی وجود داشته باشد.((2))
{إِنّا أنْزَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلّکُمْ تَعْقِلُونَ}.((3))
ما آن را قرآن عربی فرستادیم تا شما آن را به خوبی درک کنید.
نیز میفرماید:
{وَکَذلِکَ أنزَلْنَاهُ حُکْماً عَرَبِیّاً}.((4))
و بدینسان آن را دستوری روشن (به زبان عربی) نازل کردیم.
تمام مفسران بر این عقیدهاند که قرآن حکمتی است که به زبان عربی نازل شده و مطالب آن به شیوۀ محاورهای عربها تنظیم شده است. به عبارت دیگر قرآن احساسات و خواص فرهنگی عربها را برای نشر مطالب خود برگزید ولی هیچگاه در چارچوب فکری آنها محصور نشد بلکه آن را کانالی برای انتقال مفاهیم دینی به جهان بشریت قرار داد.
بسیاری از فرقههای اسلامی معتقدند خلیفه باید از میان عربها باشد. البته این امر را برای حفظ ویژگیهای رسالت دینی لازم میدانند نه از جهت نژادپرستی؛ زیرا که تعالیم اسلام فراتر از نژاد و قومیت است. در مورد شرط عرب بودن خلیفه، گروههای اسلامی دو دستهاند گروهی بر عرب بودن خلیفه تأکید دارند، که شیعیان - به دلیل سخن پیامبر «ائمه از قریشاند»((1)) - از این جملهاند.
حال آن که بسیاری از گروههای اسلامی این شرط را لازم نمیدانند. گویا این فرقهها عقیدۀ خود را از خلیفه دوم اقتباس کردهاند که گفته است: اگر دو کس تاکنون زنده بودند خلافت را به آنان میسپردم: یکی «سالم» غلام ابو حذیفه و دیگری «ابو عبیده جراح». اگر سالم زنده بود هرگز برای تعیین جانشین، شوری تشکیل نمیدادم.((2)) روشن است که خلیفه دوم با نامزد کردن «سالم» برای خلافت، عرب بودن خلیفه را شرط نمیداند وگرنه تنها عربها را نام میبرد. بزرگان معتزله چون ضرار بن عمر، ثمامهًْ بن اشرس، جاحظ و دیگران نیز همین قول را پذیرفتهاند.((3))
همچنین تمام خوارج، عرب بودن خلیفه را لازم نمیدانند و بر این عقیدة خود همواره پافشاری کردهاند.((4))
حنفیها نیز همین عقیده را دارند لذا خلافت عثمانیان را صحیح دانستند.((5))
شرط دانستن عربیت خلیفه هیچگاه
جنبۀ نژادپرستانه نداشته است؛ زیرا چنین چیزی در تعالیم آسمانی جایگاهی ندارد به ویژه تعالیم دین اسلام که خاتم ادیان است و به مساوات و برادری تشویق مینماید. اما با قرار دادن این شرط همواره وجود حاکمی آشنا به امور دقیق شریعت و پیشینۀ فرهنگی - که به زبان مربوط میشود - تأمین میگردد؛ لذا اسلام تنها عرب بودن خلیفه را شرط میداند بدون این که دیگران را نکوهش کرده یا اخلاص آنها را زیر سؤال ببرد.
از مطالبی که گذشت روشن شد که تشیّع ریشۀ عربی دارد؛ خواه از جهت محل پیدایش، زبان، گرایشها یا آرا و عقاید آن. لذا محققان حقیقتجو، تشیّع را با تمام ویژگیهای آن، عربی دانستند. منظور ما از محققان حقیقتجو، از میان محققان متأخر است؛ زیرا پیش از این، این مسئله مورد توجه مخالفان شیعه قرار نگرفته بود؛ چون از قرن دهم به بعد مذهب رسمی ایرانیان گردید و این مسئله مطرح شد اما قبل از آن ایرانیانِ اندکی، شیعه بودند. وقتی هم ایرانیان شیعه شدند تمام عیبها و نکوهشها متوجه آنها گردید. عیبهایی که وقتی ایشان از اهل تسنّن بودند هیچگاه مطرح نمیشد. شرح تمام این مطالب در آینده نزدیک خواهد آمد.
اجازه دهید نمونههایی از سخن محققانی را بیاورم که به این مسئله پرداختند
ولی نتوانستند عربی بودن تشیّع را انکار کنند در عین حال در صدد بر آمدند تا از راه عیبجویی ایرانیان، به تشیّع بدگویی نمایند.
پیش از این سخنی از ایشان نقل کردیم اما به سبب ارتباط با موضوع، آن را دوباره تکرار میکنیم؛ وی مینویسد: «آن چه به نظرم میآید این است که پیروی از علی و تشیّع، قبل از پیوستن ایرانیان به اسلام بوده است. اما آن تشیّع معنای سادهای داشت که عبارت بود از اعتقاد به شایستگیهای فردی امام علی (علیه السلام) و خویشاوندی ایشان با پیامبر (صلی الله علیه و آله) ولی کمکم با ورود عناصر دیگری چون یهود، مسیحیان و زرتشتیان به اسلام، معنای پیشرفتهتری به خود گرفت و چون بیشترین کسانی که به اسلام وارد شدند، ایرانیان بودند؛ لذا سهم بیشتری در تأثیرگذاری بر تشیّع داشتند».((1)) نظر ایشان به این که شیعیان نخستین، ایرانی نبودند واضح است گرچه بعد از آن سخن خود را نقض کرده است.
وی مینویسد: «وقتی که خلافت به ابوبکر رسید گروهی از عربها به علی (علیه السلام) پیوستند و از ایشان تبعیت کردند. گولد زیهر معتقد است که جنبش تشیّع در سرزمینهای عربی نشأت گرفت و قبایل عرب تمایل بیشتری به آن نشان دادند. قبایلی که سخت به اتوکراسی و مشروعیت خلافت امام علی (علیه السلام) معتقد بودند؛ لذا با گرمی به تعالیم ایشان روی آوردند. این گروه معتقد شدند که امامت از سنخ مصالح عمومی نیست تا به عهده عموم مردم گذاشته شود. یا این
1) ) فجر الاسلام، ص276.
که به واسطه گروهی از آنها تعیین یا انتخاب گردد بلکه امامت را اساس دین و پایة اسلام میدانند و بر این باورند که امام باید معصوم باشد و پیامبر (صلی الله علیه و آله) تنها علی (علیه السلام) را برای جانشینی خود مشخص کرد».((1))
مینویسد: «در این که تفکرات شیعیان با ایرانیان هماهنگ است شکی نیست اما این که بگوییم سرچشمه این تفکرات ایرانیان بودند سخن صحیحی نیست. بلکه تاریخ خلاف آن را ثابت میکند. نقلهای تاریخی بر آن است که تشیّع با صراحت تام در محدودۀ عربها بود سپس به غیر عربها انتقال یافت».((2))
میگوید: «مذهب تشیّع - بر خلاف آنچه برخی به آن معتقدند - عکس العمل ایرانیان برای مخالفت با اسلام نبوده است، زیرا تمام شبه جزیره عربستان به جز چند شهر بزرگ چون مکه، تهامه و صنعاء، شیعه بودند. در برخی شهرها چون عمان، هجر و صعده نیز غلبه با شیعیان بود. سرزمین خوزستان که هم مرز عراق است نیمی از ساکنانش شیعه بودهاند. اما خود ایران به استثنای قم، سنینشین بود. اهالی اصفهان چنان درباره معاویه غلو میکردند تا جایی که او را پیامبر فرستاده شده میشمردند».((3))
این خاورشناس میگوید: «خطاست که پیدایش و رشد تشیّع را به عنوان جنبشی ضد اسلامی تصور نماییم یا این که بگوئیم ایرانیان - چه از طریق فتوحات یا تبلیغات - پس از ورود به اسلام این تفکر را ایجاد کردهاند. این توهم گرچه شایع است ولی ناشی از کج فهمیدن حوادث تاریخی است. جنبش علوی تشیّع، به یقین در سرزمین عربی محض متولد شد».((1))
وی مینویسد: «بیشتر شهرهای سرزمین ایران تا سال 1500م، سنینشین بودهاند و در این سال بود که تشیّع به واسطه دولت صفوی به عنوان مذهب رسمی این سرزمین معرفی گردید».((2))
پس از ذکر این نمونههایی که محققان بر عربی بودن تشیّع تأکید نموده و در عین حال منکر وجود آن در قومیتهای دیگر نشدهاند، میگوئیم: قومیتهای دیگر همواره مورد احترام و تقدیر ما بودند. همه ما نامی جز «مسلمان» نداشتیم و آیه:
{یَا أیّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْنَاکُم مِن ذَکَرٍ وَاُنثَی وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللهِ أتْقَاکُمْ}.((3))
ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیرهها و قبیلههای متفاوت قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید. بدانید گرامیترین شما نزد خداوند باتقواترین شماست.
شعار ما بوده است. برای مقابله با این تهمتها و کامل شدن بحث، ابتدا نمونههایی از بزرگان شیعه را ذکر میکنیم که با قلم و بیان خود پایههای تشیّع را برافراشتهاند. سپس در مقابل عنوان «عربیت تشیّع»، عناوین دیگری از دیگر مذاهب اسلامی قرار میدهیم و نسبت سنجی میکنیم.
امامان شیعه دوازده نفرند که از امام علی (علیه السلام) آغاز و تا امام دوازدهم محمدبن الحسن (عجل الله تعالی فرجه) پایان مییابند. امامانی که شیعیان ایشان را ادامهدهنده راه نبوت میدانند. ایشان بزرگان قوم عرب و از اصیلترین خاندانهای آنها یعنی بنی هاشم هستند که نیازی به معرفی این خاندان نیست.
پس از آنها، پیشگامان تشیّع قرار میگیرند. گروهی که حاملان علوم اهلبیت و خاندانهای اصیل عربی محسوب میشوند. طبقه نخست این گروه شاگردان بزرگ امام صادقاند چون ابان بن تغلب بن رباح کندی، خاندان آل اعین، آل حیان تغلبی، آل عطیه، بنی دراج و دیگران.((1))
در طبقه دوم، شخصیتهایی چون شیخ مفید محمد بن نعمان، شریف مرتضی علم الهدی علیبن ابی الحسین، علامه حلی جمال الدین حسن بن یوسف بن مطهر، عبدالعزیز بن نحریر البراج، جمال الدین احمدبن موسیبن طاووس و خاندان طاووس، محمد بن احمد بن ادریس عجلی، نجم الدین جعفر بن حسن هذلی معروف به محقق، جمال الدین مقداد بن عبدالله سیوری، شهید اول محمد بن مکی، شهید ثانی زین الدین عاملی و دیگران، قرار دارند که همگی از خاندانهای اصیل عرب بودند.
1) ) طبقات ابن سعد بخش «تراجم من سکن الکوفه من التابعین».
اما نویسندگان کتب چهارگانه یعنی محمد بن یعقوب کلینی مؤلف کتاب «الکافی»، محمد بن علی بن حسین معروف به ابن بابویه قمی، مؤلف کتاب «من لا یحضره الفقیه» و محمد بن حسن بن علی شیخ طوسی، مؤلف دو کتاب «التهذیب» و «الأستبصار»، دلیلی بر عرب نبودنشان نیست و اگر کسی دلیلی دارد خواهشمندیم ارائه دهد. در پایان، دیدگاه دایرهًْ المعارف اسلامی را گوشزد میکنیم: «پیشگامان اولیه امامان بزرگ شیعه، همگی عرب محض و تنها از عربهای یمنی بودند».((1))
هر کس که اطلاع بیشتری میخواهد وی را به این منابع راهنمایی میکنم: «الأعلام» زرکلی، «تأسیس الشیعه لعلوم الاسلام» سید حسن صدر و «اعیان الشیعه» سید محسن امین عاملی.
برای روشن شدن مطلب، ابتدا از ایران آغاز میکنیم و بیان میکنیم که هویّت اعتقادی ساکنان این سرزمین چیست و این که دو مذهب سنی و شیعی چه جایگاهی میان ساکنان آن دارند.
مورخان میگویند مدت زمان فتح ایران، تمام دوران خلافت اسلامی تا پایان حکومت امام علی (علیه السلام) را شامل میشود. وقتی شهرهای این سرزمین فتح میشد برخی از سربازان اسلامی که بعضی از آنها شیعه بودند در همان شهرها اقامت میکردند و افکار و عقاید خود را به ساکنان آن شهرها منتقل میساختند. علاوه بر آن، در زمان حکومت زیاد بن ابیه بر شهر کوفه، وی به قصد از بین بردن تشیّع در این شهر، تعداد پنجاه هزار شیعی را به خراسان تبعید نمود.
1) ) دائرهًْ المعارف، ج14، ص66.
بدون شک این تعداد زاد و ولد کردند و عقاید و تفکرات خویش را با خود منتقل ساخته و گروهی با ایشان همراهی نمودند. قم نیز در ایام حکومت حجاج مسکونی شد و آن هم زمانی بود که عبدالرحمن بن اشعث - حاکم سیستان از طرف حجاج - علیه او شورید و شکست خورد. در میان لشکریان وی تعدادی از علمای تابعین از جمله عبدالله، احوص، عبدالرحمن، اسحاق و نعیم فرزندان سعد بن مالک اشعری، وجود داشتند. این افراد در هفت منطقه از مناطق قم ساکن شدند. سرانجام فرزند عبدالله بن سعد که شخصی امامی مذهب و پرورش یافته کوفه بود به آنها ملحق شد و تشیّع را برای آن سرزمین به ارمغان آورد.((1))
این، ریشههای تشیّع در ایران است که به صورت محدود تا قرن دهم هجری ادامه داشت. از این قرن به بعد یعنی از زمان صفویان، مناطق شیعی بیشتری پدید آمد. اما از زمان فتح ایران تا قرن دهم تمام ایران - به استثنای مناطق اندکی - سنینشین بود و ساکنان آن به مذاهب مختلف اسلامی معتقد بودند. این مطلب مورد تأیید مورخان اهل تسنّن نیز میباشد از جمله:
وی مینویسد: «در اقلیم خراسان معتزله و شیعیان ساکن بودند ولی غلبه با حنفیها بود مگر در منطقه «الشاش» که برخی شافعی مذهب و برخی دیگر مذهب عبدالله سرخسی را پذیرفته بودند. منطقه «الرحاب»، عقاید خوبی داشتند مگر اهل حدیث که حنبلی مذهب بودند. غالب ساکنان دُبیل - گویا منظور ایشان اردبیل است - نیز حنفی هستند. اما مناطق جبال (سلسله کوههای البرز): در ری مذاهب مختلفی وجود داشت، غالب آنها حنفی و تعدادی حنبلی مذهب بودند.
1) ) معجم البلدان، یاقوت حموی، ج4، ص397.
قم شیعه بوده و اهالی دینور پیرو مذهب سفیان ثوری شمرده میشدند. منطقه خوزستان مذاهب مختلفی داشت، بیشتر ساکنان اهواز، رامهرمز و دورق حنبلی مذهب بودند اما نیمی از شهر اهواز مذهب شیعه داشتند تعداد حنفیها در این شهر هم زیاد بود. مالکی مذهبها نیز در این شهر دیده میشدند. منطقه فارس بیشتر طبق فتاوای اهل حدیث و شاگردان ابوحنیفه عمل مینمودند. غالب اهالی کرمان نیز شافعی بودند. در اقلیم سند بیشتر ایشان اهل حدیثاند. اهالی ملتان شیعه هستند و در اذان خود «حی علی خیر العمل» میگویند و عبارتهای اقامه نماز را دوبار تکرار میکنند - یعنی «الله اکبر» را دوبار، اشهد ان لا اله الا الله» را دو بار و... همین طور - . قصبات و روستاها نیز مقلد فقه ابو حنیفهاند».((1))
وی در سفرنامه خود چنین مینویسد (با تلخیص): «وقتی خدا بنده - نوه هولاکو - مردم ایران را در ابتدای قرن هشتم بر پذیرش تشیّع وادار ساخت و نیز شخصی از زنادقة شیعه به نام جمال الدین بن مطهر - منظور وی علامه حلی رضوان الله علیه است - او را همراهی نمود، به شهرهای آذربایجان، کرمان، اصفهان، خراسان، شیراز و عراق دستور داد تا نام امام علی (علیه السلام) و برخی از پیروانش را در خطبههای نماز جمعه بیاورند و یادی از صحابه ننمایند. این دستور ابتدا به شهرهای بغداد، شیراز و اصفهان رسید. عدهای از اهالی منطقه «باب الأزج» بغداد راهپیمایی کرده و سرپیچی خود را از این دستور اعلام کردند و خطیب را تهدید به قتل نمودند. اهالی شیراز و اصفهان نیز به همین گونه عمل کردند».
1) ) احسن التقاسیم، شاری، ص199.
وی در مقدمه خود بر کتاب «ترتیب المدارک» درباره انتشار مذهب مالکی مینویسد: «اما خراسان و ماورای عراق از مناطق شرقی، ابتدا به واسطه یحیی بن یحیی التمیمی، عبدالله بن مبارک و قتیبه بن سعید با مذهب مالکی آشنا شدند و در دورانهای مختلف فقهای مختلفی داشتند. در قزوین - از شهرهای منطقه جبال - نیز این مذهب رواج یافت. همچنین آخرین کسی که طبق این مذهب در نیشابور پرورش یافت اسحاق بن قطان بود سپس دو مذهب حنفی و شافعی بر آن مناطق غلبه یافت».((1))
وی در تاریخ ملل مینویسد: «شاه اسماعیل صفوی وقتی بر منطقه الوند چیره شد، آهنگ تبریز نمود. علمای شیعه تبریزی به وی اطلاع دادند که دو سوم جمعیت سیصد هزار نفری این شهر از اهل تسنّناند».((2))
این چنین آماری از اهل تسنّن در آن زمان - یعنی ابتدای قرن دهم و در یک شهر - قابل توجه است.
این خاورشناس مینویسد: «تفکر اشتباهی که تاکنون هم وجود دارد، این است که سرزمین ایران وطن اصلی شیعیان بوده است. حال آن که این ادعا هیچ ریشهای ندارد بلکه نقلهای تاریخی ثابت میکند که زردشتیان بیشتر به مذهب اهل تسنّن تمایل داشتهاند.»((3))
بیش از این نمیخواهم وقت شما را بگیرم و شواهد دیگری را ذکر نمایم. شواهدی که همه بر این امر اتفاق دارند که ایران تا قرن دهم هجری مرکز اهل تسنّن بوده است. که اکنون نیز استانهایی در این کشور وجود دارد که سنی مذهبند و با آزادی تمام به زندگی خود ادامه میدهند. این استانها در شرق، غرب، شمال و جنوب ایران وجود دارند. پس این کشور را بیشتر به کدام مذهب میتوان نسبت داد؟ آیا این نویسندگان میتوانند جوابی بدهند؟ البته هیچگاه منطق دشمنی و کینهتوزی، دارای عقل و تفکر نبوده است.
دیدگاه مذاهب اسلامی درباره لزوم یا عدم لزوم عرب بودن خلیفه را گذراندیم و همچنین در مورد شرط بودن زبان عربی در عبادات و معاملات بحث کردیم که نیازی به اعاده نیست. اما تنها به این نکته اشاره میکنم که برخی از اهل تسنّن زبان عربی را در معاملات و عبادات شرط میدانند و برخی شرط نمیدانند. در حالی که مذهب تشیّع بر این زبان تأکید میکند. این مطلب بر ارتباط بین این مذهب با زبان عربی چه از جهت محتوی و چه قالب، دلالت میکند.
نمیخواهم تکرار کنم ولی مطرح کردن این بحثها از این جهت است که به طرف مقابل بفهمانیم که باید به لوازم سخن خود پایبند باشند. خدا میداند که هیچگاه قصد نکوهش هیچ انسانی یا قومیتی را نداریم. همچنین در این زمان کوتاه نمیتوان تمام بزرگان اهل تسنّن را مورد بررسی قرار دهیم. بزرگانی که با بیان و بنان خود تعالیم این مذهب را برافراشتهاند؛ لذا تنها به بررسی برخی از ایشان بسنده میکنیم.
تاریخ بشریت، بشر را به دو گروه تقسیم میکند: گروهی همچون روح هستند و گروه دیگر همانند جسد آنها شمرده میشوند. به عبارت دیگر برخی به مثابۀ موتور یک قطارند و بقیه مانند واگنی که به دنبال آن کشیده میشود. اکنون
خواهیم دید که موتور محرک مذهب اهل تسنّن غالباً ایرانیان بودند. اینک مذاهب چهارگانه را بررسی میکنیم:
منابع مختلف میگویند که سه تن از چهار امام این مذاهب، ایرانی و تنها یک نفر از ایشان عرب بوده است. اما سه نفر ایرانی عبارتند از:
اول: ابوحنیفه، نعمان بن ثابت بن زوطی هم پیمان بنی تیم الله که در کوفه متولد شد.((1))
دوم: امام شافعی، محمد بن ادریس بن عباس بن عثمان بن شافع غلام ابولهب، که این شخص (شافع غلام ابولهب) از عمر خواست تا هم پیمان قریشیان شود ولی خلیفه نپذیرفت. بعد از آن از عثمان چنین درخواستی نمود که خلیفه سوم پذیرفت و از موالی (هم پیمانان) قریش گردید. این مطالب را رازی در کتاب خود «مناقب الشافعی» و ابو زهره در کتاب «الامام الشافعی» به تفصیل آوردهاند.((2))
سوم: مالک بن انس بن مالک که هر یک از ابن عبدالبر مؤلف کتاب «استیعاب» در کتاب خود «الأنتفاء»، واقدی محمد بن اسحاق و سیوطی در کتاب «تزیین الممالک» تصریح میکنند که وی همپیمان بنی تیم است و عرب نیست.((3))
چهارم: تنها عرب از میان این چهار امام، احمد بن حنبل است که نسبش به قبیله بکر بن وائل متصل میرسد.((4))
البته گروهی بر این باورند که سه تن نخست
نیز عرب بودهاند اما سخنان این گروه قابل نقد است و هر پژوهشگری میتواند ادله ایشان را بررسی نماید.
نسب مؤلفان صحاح ششگانه چنین است:
الف) بخاری، محمد بن اسماعیل بن ابراهیم، مؤلف صحیح مشهور، اعجمی است.
ب) ترمذی، ابن عیسی بن سوره، شاگرد بخاری و نابینا بود وی نیز غیرعرب بود.
ج) محمد بن یزید بن ماجه هم پیمان ربیعه، غیر عرب بود.
د) احمد بن علی بن شعیب نسائی، منسوب به شهر «نسا» از شهرهای خراسان و اعجمی است.
ه-) سلیمان بن اشعث بن اسحاق سیستانی که «سیستان» شهری در نزدیکی هرات است. البته ایشان را به قبیله أزد نسبت دادهاند اما معلوم نیست که هم پیمان آنهاست یا ریشه او أزدی و عرب است. ولی به هر حال، به یک سرزمین غیرعربی منسوب شده است.
و) مسلم بن حجاج بن مسلم قشیری نیسابوری. تصریح به عرب بودنش نمودند.((1))
1) ) وفیات الاعیان، ج1، ص21؛ الکنی والألقاب، ج3، ص207، معجم المؤلفین؛ ج12، ص115 و مقدمههای نوشته شده بر صحاح ششگانه.
[پس از امامان مذاهب و مؤلفان صحاح نوبت به دیگر شخصیتها میرسد] این گروه دارای مذاهب مختلفی هستند. آنها را بدون رعایت ترتیب زمانی، میشماریم تا معلوم شود چه تعداد از بزرگان اهل تسنّن ایرانی هستند.
بیشتر راویان حدیث و تاریخ، فقها و مفسرین اهل تسنّن ایرانی بودند. به عنوان نمونه: «مجاهد»، «عطاء ابن ابی رباح»، «عکرمه» و «سعید بن جبیر». باید توجه داشت که مجاهد و عکرمه مورد اعتماد بخاری و شافعی بوده و تمام روایات ایشان را پذیرفته شده تلقی میکنند.
از جمله این گروه «لیث بن سعد»، شاگرد «یزید بن حبیب» است. وی پایهگذار مدرسه دینی مصر است. شافعی میگوید: لیث دانشمندتر از مالک است ولی شاگردانش از او حمایت نکردند. این فقیه، ایرانی و از اهالی اصفهان است. نمونه دیگر «ربیعهًْ الرأی» استاد مالک است. نام او «ابن عبدالرحمن بن فروخ» است که از اهالی فارس ایران بود. «طاووس بن کیسان» نیز ایرانی است. شرح حالش را میتوان در طبقات الفقهای شیرازی یافت.
«بیهقی» مؤلف کتاب سنن نیز چنین است. درباره وی گفتهاند: شافعی از هر فقیهی برتر است مگر بیهقی. «مکحول بن عبدالله» هم پیمان بنی لیث، «محمد بن سیرین» غلام انس بن مالک و «حسن بصری» که شیرازی درباره او در کتاب طبقات خود چنین مینویسد: وی شبیهترین مردم به عمر بن خطاب بود، نیز همگی غیرعرب بودند.
نمونههای دیگر: «الحاکم» صاحب مستدرک، «عبدالعزیز ماجشون اصفهانی» همپیمان بنی تمیم، «عاصم بن علی بن عاصم»، همپیمان بنی تمیم و از اساتید
بخاری، «عبدالحق بن سیف الدین دهلوی» مؤلف «مقدمة فی مصطلح الحدیث»، «عبدالحکیم قندهاری» شارح صحیح بخاری که شرح خود را در حاشیۀ این صحیح نگاشته است، «عبدالحمید خسروشاهی» مؤلف کتاب «اختصار المذهب» در فقه شافعی، «عبدالرحمن رحیم» همپیمان بنی امیه که محدث اهل شام طبق مذهب اوزاعی بود، «عبدالرحمن العضد الایجی» نویسنده کتاب «المواقف»، «عبدالرحمن جامی» صاحب فصوص الحکم، «عبدالرحمن کرمانی» بزرگ علمای حنفی در خراسان و نویسنده شرح تجرید، «عبدالرحمن شیخیزاده» نویسنده کتاب «مجمع الانهار»، «أحمد بن عامر مروزی» مؤلف مختصر المزنی، «سهل بن محمد سیستانی» صاحب اعراب القرآن، «محمد بن ادریس ابو حاتم رازی» که همتای بخاری محسوب میشود، «ابو اسحاق شیرازی» صاحب کتاب «التشبیه»، «عبدالله بن ذکوان ابو الزناد» که دانشمند اهل مدینه در زمینه فقه و احکام بود و مالک و لیث از وی روایت دارند، «احمد بن حسین شهاب الدین اصفهانی» صاحب کتاب غایهًْ الاختصار، «یعقوب بن اسحاق نیشابوری» نویسنده المسند الصحیح که طبق صحیح مسلم بن حجاج نگاشته شده است، «احمد بن عبدالله ابو نعیم» صاحب الحلیهًْ، «ابن خلکان» مؤلف وفیات الأعیان و «احمد بن محمد ثعلبی» مفسر... .((1))
اگر بخواهیم به این صورت ادامه دهیم به عدد بسیار بزرگی از علما، مورخان و مفسران ایرانی خواهیم رسید. تفکر اهل تسنّن در تمام ابعاد آن، مدیون و تأثیرپذیر از ایرانیان است. حتی «محمد بن عبدالوهاب» نیز در سرزمین ایران میان شهرهای کردستان، همدان، اصفهان و قم پرورش یافته و تحصیل نموده
1) ) رجوع شود به: معجم المؤلفین کحاله، ج1، ص206؛ فجر اسلام، ص241؛ الکنی والألقاب قمی، ج1، ص6 به بعد.
است.((1))
باید اذعان کرد که زبان درازیها و ناسزاگوییها و قضاوتهای عجولانهای که بر برخی مذاهب اسلامی اعمال میشود همه از ایرانیان بوده است. دو نمونه از این صنف نویسندگان را ذکر میکنیم. نویسندگانی که مراقب وجدان و زبان خود نیستند و نسبت به رسالت علمی خود احساس مسئولیت نمیکنند.
شهرستان، منطقه کوچکی بین نیشابور و خراسان است. این شخص درباره فرقههای اسلامی نگاشته است ولی خلط و خبط فراوانی نموده و بدون تحقیق علمی به پیروان این مذاهب نسبتهای ناروایی داده است تا جایی که نوشتههایش لبریز از مطالب کینه توزانه و ناسالم است. وی میراثی از دروغپردازیها از خود به جای نهاد که مورد اقتباس دیگران گردید و حتماً مورد مؤاخذه خداوند قرار خواهد گرفت. پیش از این که نمونههایی از مطالب این نویسنده را ذکر کنیم به دیدگاه برخی از هم کیشانش درباره او اشاره میکنیم:
الف) امام رازی: در کتاب «مناظرات مع اهل ماوراء النهر» مینویسد: «مسئلۀ دهم - که به کتاب ملل و نحل اختصاص داده است - ملل و نحل کتابی است که در آن از مذاهب و عقاید جهانیان - به گمان مؤلف - سخن به میان آمده است، البته این کتاب مورد اعتماد نیست؛ زیرا وی مطالب خود را از کتاب «الفَرْقُ بین الفِرَق» نوشته ابو منصور بغدادی اقتباس نموده است. این شخص نسبت به مخالفان خود تعصب زیادی به خرج داده و هیچگاه عقاید دیگران را به طور صحیح نقل نکرده
1) ) زعماء الاصلاح، احمد امین، ص10.
است. شهرستانی مطالب کتاب خود را از چنین کتابی نقل کرده است، لذا اشتباهات فراوانی در مطالب این کتاب - یعنی ملل و نحل - دیده میشود».((1))
این از جهت مطالب نقل شده توسط این نویسنده اما از جهت دین و ایمان وی، هم مذهبیهای ایشان چنین نوشتهاند:
ب) یاقوت حموی: در معجم البلدان، برای واژه «شهرستان» چنین مینویسد: «اگر خبط و اشتباهات شهرستانی در اعتقادات و تمایل او به الحاد نبود، وی امام اندیشمندان بود. چه بسا تعجب میکردیم که با وجود دانش و فضلی که دارد، چگونه به برخی عقاید بی اصل و ریشه اعتقاد پیدا میکرد و اموری را که نه دلیل عقلی بر آن بود و نه دلیل نقلی، زود میپذیرفت. از محروم شدن از نور ایمان به خدا پناه میبریم. دلیل انحراف وی چیزی جز اعراض کردن از نور شریعت و اشتغالش به تاریکیهای فلسفه نبوده است. در مجالس موعظه ایشان شرکت میکردم، هیچگاه از خداوند و پیامبر یا مسائل شرعی، سخن به میان نمیآورد. خدا به حال او آگاهتر است».((2))
پس از روشن شدن ارزش علمی این نویسنده نزد همفکرانش، اینک به برخی مطالب وی درباره شیعه اشاره میکنیم تا مقدار صدق و وثاقت علمی او را دریابیم. وی در مورد امامیه چنین مینویسد: امامیه پس از امام حسن، امام حسین و علی بن الحسین بر یک عقیدة واحد باقی نماندند بلکه اختلافات فراوانی - بیش از اختلافات موجود میان فرقههای اسلامی - پیدا کردند. تا این که میگوید:
امام صادق (علیه السلام) از اعتقادات مذهب رافضه و حماقتهای ایشان بیزاری جست. عقاید احمقانهای چون اعتقاد به غیبت امام زمان، رجعت، بداء، تناسخ، حلول و عقیده به تشبیه خداوند. البته شیعیان، پس از امام صادق (علیه السلام) نیز به چندین فرقه در آمدند و هر یک مذهبی را ابداع نمودند.((1))
هرکس کمترین اطلاعی نسبت به تاریخ امامیه داشته باشد، شهادت میدهد که ایشان هیچگاه در امامان خود - از امام علی (علیه السلام) تا امام دوازدهم - اختلاف پیدا نکردهاند و این که میگوید امام صادق (علیه السلام) از عقاید احمقانه شیعه بیزاری جست، سخنی دروغین است و امامیه به مذهب خود داناتر از دیگرانند. اگر هم چنین چیزی صحیح باشد، به یقین شخصی غیر از شهرستانی نیزآن را ذکر میکرد. اما عقایدی که به شیعه نسبت میدهد چون تناسخ، حلول و تشبیه، سخنی است خلاف واقع و کتابهای شیعیان که در همه کتابخانهها وجود دارد این مطالب را تکذیب میکند. ای کاش میگفت که عقیده شیعیان به تناسخ را از کجا آورده است، مگر این که ایشان از یک امت باستانی منقرص شدهای سخن به میان آورده که به این عقاید معتقد بودهاند. معنای غیبت امام نزد شیعیان این است که ایشان میان مردم است، دیده میشود ولی شناخته نمیشود. حتی معتقدند که امام در برخی مسائل نظر میدهد. این را از برخی روایات استفاده کردهاند. روایاتی که هر دو گروه آن را روایت کردهاند چون ترمذی، ابن ماجه، ابی داوود، ابن حجر و دیگران. تنها آن بخشی که ابن حجر در کتاب صواعق آورده است در این زمینه کفایت میکند. همین طور عقیدۀ «بداء» نزد شیعه، عقیدهای برگرفته از کتاب خدا
1) ) ملل و نحل از پایان فصل ج1، ص193 تا ج2، ص3.
و سنّت است. در قرآن آمده است:
{یَمْحُوا اللهُ ما یَشاءُ وَیُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ}.((1))
خداوند [به مقتضای اراده و حکمت خود] هر چیزی را بخواهد محو و اموری را اثبات مینماید و کتاب اصلی [ام الکتاب] نزد اوست.
اما در سنت، مانند آنچه که بخاری در صحیح خود به نقل از پیامبر (صلی الله علیه و آله) آورده است که خداوند سه تن از بنی اسرائیل را اراده کرد تا بیازماید یکی مبتلا به پیسی بود دیگری به کوری و سومی به کچلی. سپس فرشتهای برای آنها فرستاد... .((2))
همچنین شیخ صدوق در کتاب خود «اکمال الدین و اتمام النعمة» از امام صادق (علیه السلام) چنین نقل میکند که:
هر کس گمان کند که در جریان بدا، چیزی هم اکنون برای خداوند روشن میشود که پیش از آن نمیدانست، از او بیزارم.((3))
«بداء» نزد شیعیان به معنای روشن کردن است نه روشن شدن یعنی به این معنا نیست که چیزی را برای خدا روشن نبود سپس روشن شد. به عبارت دیگر: اگر خداوند به وقوع امری علم دارد به این معنا است که وقوع این امر مشروط به اراده خلاف از طرف خداوند نباشد. اگر خداوند بخواهد آن امر واقع نمیشود. مورد بداء نزد شیعیان این است و جایگاه آن از اقسام قضای الهی است.
با توجه به اهمیت موضوع «بداء» و اختلاف نظری که پیرامون آن اتفاق
افتاده است، خواننده محترم را به فصل جالبی که مرحوم خویی در کتاب البیان نگاشتهاند، ارجاع میدهم.((1))
اما رجعت نزد شیعیان، تنها نوعی نتیجهگیری از محتوای برخی آیات و روایات است. به علاوه، عقیدۀ رجعت از ضروریات دین شمرده نمیشود. خواننده، مباحث مربوط به این موضوع را در تفاسیر مختلف ذیل آیات:
{یَوْمَ نَحْشُرُ مِن کُلّ اُمّةٍ فَوْجاً}.((2))
روزی به یاد آور که از هر امتی، گروهی را محشور میکنیم.
و همچنین آیه:
{وَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً}.((3))
ما تمام آنها را محشور خواهیم ساخت و حتی یک نفر را ترک نخواهیم کرد.
میتواند بیابد. مفسران زیادی در صدد جمع میان این دو آیه برآمدند و چنین نتیجه گرفتند که حشر کوچکی پیش از حشر اکبر وجود داشته و روایاتی از اهلبیت نیز در این زمینه وجود دارد.
شیخ صدوق با اختصاص فصلی از کتاب «الاعتقادات» خود به مسئله رجعت، به آیات و روایات فراوانی استدلال میکند. از جمله آیه:
{وَأَقْسَمُوا بِاللّهِ جَهْدَ أَیْمَانِهِمْ لاَ یَبْعَثُ اللّهُ مَن یَمُوتُ بَلَی وَعْداً عَلَیْهِ حَقّاً وَلکِنّ أَکْثَرَ النّاسِ لاَیَعْلَمُونَ}.((4))
و آنها مؤکداً سوگند یاد کردند که خداوند کسانی را که میمیرند هرگز مبعوث نمیکند، این وعده قطعی خداوند است، ولی بیشتر مردم نمیدانند.
ایشان به دنبال این آیه میفرماید: «تا موارد اختلاف را برای مردم روشن سازد و این «تبیین و روشنگری در دنیا صورت میگیرد نه در آخرت - طبق آنچه که شیخ صدوق برداشت نمودهاند - سپس میافزاید: «باید توجه داشت که برخی این عقیدۀ شیعه را به مسئله تناسخ ارجاع دادند» سپس بطلان تناسخ را گوشزد کرده و میفرماید: «هر کسی که معتقد به آن باشد کافر است؛ زیرا اعتقاد به تناسخ انکار بهشت و جهنم را به دنبال دارد».((1))
پس عقیده رجعت، چیزی بیش از نوعی برداشت علما از آیات قرآن نیست و این که امکان دارد در مدّت معینی رجعتی صورت گیرد. لذا این مسئله نمیبایست سبب هیاهو شود.
چه بسا عقایدی در کتابهای اهل تسنّن وجود دارد که شیعیان به دور از هیاهو و تبلیغات مغرضانه آنها را از زاویۀ علمی مورد بررسی قرار دادهاند. علاوه بر آن فهم و برداشت هر نویسندهای را - مادامی که محور فهم او قرآن و سنت باشد - محترم میشمارند. به سخن شهرستانی بر میگردیم، وی درباره امامان شیعه مینویسد: «شیعیان، امامت را به موسی بن جعفر رساندند و پس از ایشان به امامت علیبن موسی الرضا (علیه السلام) که در طوس مدفون است معتقد شدند. سپس محمد بن علی تقی که قبرش در مقابر قریش - در مکه - است، سپس علی بن محمد النقی (علیه السلام) که در قم مدفون است و پس از ایشان امام حسن عسکری زکی
1) ) الشیعه والرجعهًْ، الطبسی، ج2، ص248.
و در نهایت فرزندش محمد قائم منتظر. این ائمه شیعیان اثنا عشری هستند.»((1)) تمام محققان میدانند که شیعیان، علی بن محمد نقی (علیه السلام) را مدفون در قم نمیدانند چون آرامگاه ایشان در سامراء است و تاکنون مورد زیارت مردم مشتاق میباشد و آن کسی که در قم است خواهر تنی امام رضا (علیه السلام) صلوات الله وسلامه علیهم اجمعین است.
ابن حزم از کسانی است که بر مسلمانان، زبان به گستاخی گشوده است. برای شرافت نسب او همین بس که وی علی بن احمد بن حزم اندلسی فارسی از غلامان و همپیمانان یزید بن معاویه است. پدر بزرگش اولین کسی بود که وارد اندلس شد. در ابتدا شافعی مذهب بود سپس به مذهب ظاهری در آمد و کتابهای فراوانی بر مبنای این مذهب نگاشت. همچون «الفصل فی الملل والنحل»، «المحلّی» و غیره. این مرد قدرت عجیبی بر دروغگویی، افترا و ناسزاگویی دارد که از بیتقوایی و عدم صداقت او حکایت میکند.
قبل از نقل سخنانش به مطالبی که در مورد این شخصیت نوشته شده است میپردازیم:
«ابو العباس بن عریف» مینویسد: «زبان ابن حزم و شمشیر حجاج برادران تنی هستند». مورخ اندلس «ابو مروان بن حیان» مینویسد: «از مواردی که موجب دشمنی مردم با او شده است علاقهاش به پیشینیان و بازماندگان اموی و اعتقادش به درستی امامت ایشان است تا جایی که متّهم به ناصبی بودن گردید».
1) ) الملل و النحل، بخش الشیعه.
«ابن عماد حنبلی» میگوید: «ابن حزم، نسبت به علما و گذشتگان ناسزاگوییهای فراوانی دارد تا جایی که کسی از نیش زبانش در امان نماند؛ لذا مردم از وی متنفّر شدند».
«مصطفی برلسی بولاقی» درباره او مینویسد: «محققانی چون «تاج سبکی» میگویند که علما ارزشی برای ابن حزم قائل نیستند؛ زیرا وی و شاگردانش، ظاهری مذهب محض بودند گویا که عقل آنها مسخ و تباه شده بود. کسی به جایی برسد که بگوید: اگر شخصی در آبی ادرار کند آن آب نجس میشود اما اگر در ظرفی ادرار نماید و آن را در آب بریزد نجس نخواهد شد، چگونه میتوان ارزشی برای او قائل شد یا او را در شمار عاقلان - چه رسد به علما - قرار داد». ابن حزم و همفکرانش خرافهگوییهای فراوانی از این قبیل دارند، هر کس دروغگویی وی را نسبت به علما - به ویژه ابوالحسن اشعری - بشنود، خواهد دید که امثال وی را باید اهمال کرد و به سخنانش اهمیتی نداد. برای تفصیل بیشتر درباره این شخصیت بهتر است تا به منابعی که در حاشیه اشاره کردیم رجوع شود.((1))
پس از شهادت این بزرگان درباره ابن حزم، تعجب نمیکنیم که ابن حزم درباره شیعه - در پایان فصل کتاب خود - چنین بنویسد: «همۀ این قوم - یعنی شیعیان - دارای عقاید فاسد، بیخرد و بیحیا هستند. خداوند ما را از گمراهی حفظ نماید».((2))
اگر این شخص و امثال او چون شهرستانی درباره عقاید، فقه و منش فرقههای اسلامی قلمزنی کرده باشند، آیا نسلهای آینده میتوانند به تاریخ و سیره گذشتگان خود وثوق کنند؟ بدتر از همه کسانی هستند که زمانی ابن حزم و شهرستانی را مورد انتقاد قرار میدهند که آنها را مورد ناسزاگویی قرار داده باشند، اما اگر این دو، دیگران را مانند شیعه مورد تهمت قرار دهند حساسیتی به ایشان نشان نداده و آنها را تصدیق مینمایند که نمونههایی از این قبیل را ذکر خواهیم کرد.
ابتدا میخواهم نمونهای را یاد کنم که در قرن بیستم، - قرن انرژی هستهای - زندگی میکند و در کلاسهای دانشگاهی پیشرفته تحصیل کرده است. وی کسی نیست جز «محمد حسن هیتو» محقق کتاب «المنخول» غزالی. این نویسنده وقتی به انتقادات شدید غزالی به مذاهب اسلامی چون مالکی، حنبلی و ابوحنیفه میرسد خود را با مشکل بزرگی مواجه میسازد. مثلاً غزالی فتوای ابوحنیفه را درباره اقل الصلاهًْ چنین بازگو میکند: کمترین نمازها نزد ابوحنیفه این است که مکلف با شراب وضو بگیرد و همچون منقار زدن کلاغ سجده نموده و به قرائت یک آیه از قرآن مانند «مدهامتان» آن هم به لغت فارسی اکتفا نماید و با حدث - باد شکم - از نماز خارج گردد.... .
همچنین فتوای مالک در مورد جواز کشتن یک سوم مردم جهان اگر باعث اصلاح دو سوم دیگر شود را بازگو میکند. سپس فتاوای دیگری از این قبیل نقل میکند.
مشکل محمد حسن هیتو نسبت به این مطالب این است که وی نمیداند آیا این سخنان را تکذیب کند که البته تکذیب غزالی را به دنبال خواهد داشت یا
قبول کند و انتقادات شدید و گاه همراه با تمسخر غزالی را در حق امامان مذاهب بپذیرد. لذا برای حل این معضل گاهی میگوید: «این سخنان به خاطر وضعیت روحی غزالی در آن برهه زمانی است سپس از این حالت خارج شد و سخنان خود را اصلاح نمود». دیگر بار مینویسد: «غزالی شخصیتی بود که شیوۀ اهل حدیث را تأیید مینمود و مذهب اهل رأی را به شدت میکوبید اما این رویه را ادامه نداد و از تعصب خود دست برداشت. همان طور که در نوشتههای بعدی ایشان شاهد هستیم. مثل کتاب «المستصفی» که پس از «المنخول» نگاشت. البته این عذرتراشیها مشکل را حل نمیکند که بالأخره غزالی یا کاذب است یا صادق. آنچه مهم است این است که جناب هیتو وقتی به ناسزاگوییهای غزالی نسبت به شیعیان میرسد هیچگاه به دنبال عذرتراشی نمیرود گویا که شیعه قطعاً مستحق این تهمتها و ناسزاگوییهاست. و گویا مذهب شیعه ربطی به وحدت اسلامی ندارد. البته اگر شیعیان را مسلمان بدانند وگرنه مسئله وحدت اسلامی نسبت به شیعیان موضوعیتی نخواهد داشت. همان طور که علمای منطق میگویند: سالبه بانتفاء موضوع است. مطالب دیگر هیتو را در دیگر نوشتههایش درباره غزالی میتوان یافت.((1))
مطالبی که گفته شد نسبت اهل تسنّن را به ایرانیان روشن میسازد و جایگاه تشیّع را نسبت به زبان عربی مشخص میکند. این روشنگری میتواند جواب کسانی باشد که فارس بودن را کاستی و عرب بودن را فضیلت میشمارند. اما مسلمانی که شعار قرآن را سر دهد و خون، ناموس و انساب مسلمانان را محترم
1) ) المنخول، الغزالی، ص354 و ص488.
شمارد، تمام مسلمانان را همتای هم میداند. و اگر قومیتها اثری داشته باشند حتماً به طوری مساوی نزد فارسی زبان شیعی و فارسی زبان سنّی یافت میشود؛ زیرا هیچگاه میان یک شیء و خودش تفاوتی وجود ندارد.
تا این جا دورنمایی از هویّت قومی شیعه و اهل تسنّن به دست آوردیم که البته هر پژوهشگری میتواند در این زمینه تحقیق بیشتری نماید و این موضوع را توسعه دهد.
باید اذعان کرد که دلیل محکمی برای این اتهام وجود ندارد. صرفاً میخواستند تشیّع را به یک امر ناپسند - به گمان خود - نسبت دهند و چون نفوذ گسترده ایرانیان در دولتهای اسلامی، باعث تیره شدن روابط میان عربها و ایرانیان شده بود، بنابراین دشمنان شیعه برای نکوهش شیعیان، تهمت ایرانی بودن را به ایشان زدند. از طرف دیگر شیعیان از زمان پیدایش تاکنون همواره مخالف حاکمان وقت بودند و معتقدند که خلافت با حکم صریح پیامبر (صلی الله علیه و آله) اثبات میگردد نه با شورا و نیز خلافت حق علی (علیه السلام) و فرزندان اوست و کنارهگیری او به خاطر رعایت مصالح مسلمانان از باب تقدیم اهم بر مهم صورت گرفت و با این کار وحدت اسلامی را حفظ نمود. این عقاید باعث شدند که همواره تحت تعقیب قرار بگیرند به ویژه در زمان معاویه و حکومتهای پس از وی که این کار را با شدت دنبال میکردند. برای ضربه زدن و از بین بردن این گروه، حکومتها تمام توان خود را بسیج کردند و از وسایل مادی و معنوی خویش مدد جستند. گاهی آنها را خوارج شمردند و گاهی به ایشان نسبتهای ناروا و به دور از روح اسلام زدند. گاهی نیز آنها را شورشی نامیده و تحت تعقیب قرار دادند. از جمله این تلاشها این بود که وقتی احساسات ملتهب و دشمنیهای شدید عربها نسبت به ایرانیان را دیدند، شیعیان را به میراثداری فارسها متّهم ساختند و این تهمت را در کنار
تهمتهای فراوان دیگر قرار دادند. تا جایی که این تهمتها امر مسلّم شمرده شده و بدون هیچگونه احساس مسئولیت یا گوش فرا دادن به ندای وجدان، نسل به نسل نقل نمودهاند. البته اگر هرگاه شمشیر، قلم، حکومت و ثروت به دست دشمنان شیعیان باشد، نباید انتظار احساس مسئولیت یا وجدان نمود. سرانجام کار به سخن پراکنان رسید و هر کس خواست تیزی شمشیر خود را بیازماید آن را بر پیکر تشیّع آزمود. و شجاعت دروغین خود را با ناسزاگوییها علیه شیعیان نشان داد. خلاصه: شیعه آزمایشگاهی شد تا هر شمشیر به دستی، شمشیر خود را آزمایش کند گرچه شمشیرش شکسته یا دستش لرزان باشد.
همان طور که قبلاً گفته شد، وقتی ایرانیان سنّی مذهب بودند هیچگاه مورد نکوهش دیگران قرار نگرفتند، اما تا به تشیّع روی آوردند تهمتزنیها علیه ایشان آغاز گردید؛ لذا گروه اول و دوم از کسانی که علیه شیعیان سخن پراکنی نمودند، تهمت
ایرانی بودن را در لیست اتهامات خود جای ندادند، به عنوان نمونه میتوان از «ابن عبد ربه اندلسی» نام برد. وی در کتاب «العقد الفرید» خود که سیلی از تهمتهای دروغین را علیه شیعیان روانه کرده سخنی از ایرانی بودن تشیّع مطرح نکرده است.((1))
در لابهلای تهمتهای شهرستانی در ملل و نحل نیز اثری از این تهمت وجود ندارد.((2)) با این که شهرستانی بزرگ مرد عرصه دشنام و ناسزاگوییهاست و دارای زبانی است که هیچگاه تقوی و خداترسی را نشناخت، با این حال سخنی در این باره به میان نیاورد.((3))
بله، ابن حزم در برخی دست نوشتههای خود از تشیّع برخی از ایرانیان سخن گفته است. تا این که مقریزی در قرن نهم به این مسئله دامن زد. پس این تهمت از قرن نهم و آغاز قرن دهم، آغاز گردید و پیش از آن اثری از آن نبود.((1))
عجیب آن است که برخی از بزرگان این عرصه خود ایرانیان هستند و چنین وانمود کردند که بر «عربیت» بیش از عربها تعصب دارند. خدا رحمت کند شاعری را که میگوید: دربارۀ نسب عمرو سخن تند مگو،
زیرا که او عرب اصیل و نسب شفاف دارد.
بعید نیست که این افراد اهداف پلیدی داشتهاند لذا خاورشناسان شاگرد آنها شدند.
{وَأمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ}.((2))
و کار آنها به طریق شورا و مشورت در میان آنها صورت میگیرد.
و آیه:
{وَشَاوِرْهُمْ فی الأمْرِ}.((3))
در کار [تدبیر شئون جامعه] با آنها مشورت کن.
حال آن که این آیه از موضوع خلافت به دور است. زیرا تمام کتابهای
معتبر تفسیری از جمله فخر رازی، کشاف زمخشری، مجمع البیان طبرسی و دیگران برآنند که این آیات برای ستایش عملکرد انصار بوده است؛ زیرا اهل مدینه، قبل از اسلام برای هر کاری مشورت نموده و استبدادی در میان ایشان نبود؛ به خاطر این پیامبر (صلی الله علیه و آله) خواست تا این کار شایستهشان را تأیید کرده و روحیه آنها را بالا ببرد؛ لذا در امور جنگ و برخی قضایای دنیوی با آنها مشورت مینمود. تمام مفسران گفتهاند: پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مواردی که آیهای برای آن نازل نمیشد با دیگران مشورت مینمود.
پس این دو آیه برای چگونگی انتخاب امام نازل نشده است. برخی نیز درباره این دو آیه چنین گفتهاند: «از آن جا که مسئله خلافت مورد سکوت پیامبر (صلی الله علیه و آله) قرار گرفت و کسی را برای جانشینی خود انتخاب نکرد و همچنین چون قرآن شورا و مشورت را ستایش میکند، بنابراین بهترین راه برای انتخاب امام همان شوری و مشورت است».((1))
شیعیان این را نمیپذیرند و معتقدند که:
اول: پیامبر (صلی الله علیه و آله) هرگاه از مدینه خارج میشدند - گرچه برای یک روز - جانشین تعیین میکردند. پس چگونه مردم را پس از خود بدون جانشین رها ساخته است.
دوم: مسلّم است که شریعت اسلامی بر وصیت کردن مسلمان تأکید میکند. گرچه مقدار کمی ارث داشته باشد. در قرآن آمده:
{کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ إِن تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیّةُ لِلْوَالِدَیْنِ وَالْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقّاً عَلَی الْمُتّقِینَ}.((2))
[ای مسلمانان] بر شما هنگام فرا رسیدن مرگ لازم است اگر مالی بر جای میگذارد به شیوه پسندیدهای برای پدر و مادر و نزدیکان خویش وصیت کند. این شیوه بر متقیان واجب شده است.
پس چگونه پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای جانشینی خود وصیتی نکند، حال آن که ثبات جامعه اسلامی به آن وابسته است و بدون آن کار به تفرقه و تنازع میانجامد.
سوم: ادله فراوانی در قرآن و سنت وجود دارد که امامت باید از طرف خداوند تعیین شود. مانند:
{وَجَعَلْنَاهُمْ أئِمّةً یَهْدُونَ بِأمْرِنَا}.((1))
ما آنها را پیشوایانی قرار دادهایم که به فرمان ما هدایت میکنند.
و آیه:
{وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمّا صَبَرُوا}.((2))
یعنی از میان آنها امامانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایتگری میکنند. زیرا آنها شکیبایی کردند.((3))
این نمونه اندکی از آیات در این باره است. علاوه بر آنها روایات صریح و فراوانی از پیامبر (صلی الله علیه و آله) وجود دارد که مسئله جانشینی را حل کرده است. به ویژه در جریان غدیر وقتی آیه:
{یَا أیّهَا الرّسُولُ بَلّغْ مَا اُنْزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبّکَ}.((4))
ای پیامبر آنچه که از پروردگارت بر تو نازل شده را تبلیغ کن.
نازل شد، پیامبر (صلی الله علیه و آله) مردم را جمع نمود و خطبه مهمی را ایراد کرد و در پایان فرمود: «آیا من از شما به خودتان سزاوارتر نیستم؟» عرض کردند بلی. فرمود: «خداوندا گواهی بده و تو ای جبرئیل گواهی بده» تا سه بار این عبارت را تکرار نمود سپس دست علی بن ابی طالب (علیه السلام) را بالا برد تا جایی که سفیدی زیر بغل ایشان نمایان شد و فرمود: «هر کس من مولای او هستم این علی (علیه السلام) مولای او خواهد بود. خداوندا هر کس ولایت او را پذیرفت، ولیّ او باش و دشمن دشمنان و یار یاورانش باش. هر کس او را یاری نکند یار او مباش و هر کس نسبت به او دشمنی و کینهورزی نماید او را نفرین کن...».
این واقعه را صد و بیست صحابی و هشتاد و چهار تابعی نقل کردهاند. راویان آن نیز در طبقات مختلف به بیش از سیصد و شصت راوی میرسد. همچنین بیست و شش کتاب از نویسندگان شیعی و سنی در این زمینه در دست داریم که این موضوع را مورد کنکاش و بررسی قرار دادند.((1))
با وجود صراحت و روشنیای که در این نصوص وجود دارد، باز کسانی را مییابیم که این متون صریح را تفسیرهای سخیف کردهاند. همچون احمد شلبی که در کتابهای خود مینویسد حدیث غدیر تنها در کتابهای شیعه آمده است. یا این که میگویند شیعیان چنین احادیثی را مخفیانه وارد کتابهای اهل تسنن نمودهاند و امثال این یاوهگوییها که به سخنان جاهلان میماند. البته بحث امامت موضوع اصلی ما نیست؛ لذا خواهان گسترش آن نیستیم. پس روشن شد که شیعیان
1) ) الغدیر، علامه امینی، ج1؛ الاصابهًْ، ابن حجر، بخش مربوط به امام علی (علیه السلام) ؛ استیعاب، ابن عبد البر، بخش زندگی نامه امام علی (علیه السلام) ؛ اعیان الشیعهًْ، ج3؛ تفسیر رازی و درالمنثور سیوطی و مجمع البیان طبرسی همه ذیل آیه تبلیغ «مائده 79».
در مسأله امامت به نص صریح معتقدند نه شورا؛ زیرا شورا در تعیین امام هیچ دلیلی از کتاب خدا یا سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله) ندارد. صرفاً اجتهادی است که برخی از مسلمانان به گمان عدم وجود دلیل بر امامت، اعمال کردهاند. به علاوه شیعیان میپرسند: این شورا چیست؟ ارکان آن کدام است؟ شرایط و کیفیت آن چیست؟ آیا خود خلفا برای تعیین جانشین خود به آن پایبند بودند؟! با این که میدانیم خلیفه اول در سقیفه تعیین شد و تنها دو نفر با او بیعت کردند: عمر بن خطاب و ابو عبیده جراح. و به روایت دیگر چهار نفر بودند همان طور که حلبی در سیره و بخاری در صحیح در باب فضل ابیبکر آوردهاند. به خاطر همین، اهل تسنّن، معتقدند که امامت با وجود دو نفر سرشناس و اهل حل و عقد ثابت میشود. واضح است که این عقیده چیزی جز تصحیح عملکرد مجریان سقیفه نیست. تا این که تناقض را از نظریه شورا بردارند؛ زیرا هیچ عاقلی نمیپذیرد که امامت با انتخاب خلیفه از جانب دو نفر به اثبات برسد و این دو نفر نماینده تمام مسلمانان باشند. برای دانستن تعداد بیعتکنندگان و تأیید مطلب فوق به این منابع مراجعه شود.((1))
بهترین تعبیر صادقانه درباره خلافت ابوبکر سخن خلیفۀ دوم است که میگوید: «به خلافت رسیدن ابوبکر لغزشی عجولانه بود که خداوند شرّ آن را از ما دور ساخت»((2)) و عبارت «لغزش عجولانه» نشان میدهد که مسئله تعیین خلافت ابوبکر از روی قاعده از محکمی صورت نگرفته است.
پس از آن دو نفر، برخی مناطق مدینه نیز به آنها ملحق شدند و با ابوبکر بیعت کردند. اینک میپرسیم: این چه شورایی است که با دو نفر یا چند منطقه از
یک شهر تشکیل میشود. حال آن که مفاد آیه {وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ} تمام مسلمانان را در بر میگیرد و اگر شامل تمام مسلمانان نگردد، نمیتواند دلیل این مسئله قرار بگیرد. عجیبتر از همه، سخن کسی است که میگوید: شوری با بیعت کردن یک نفر نیز محقق میشود. آن شخص کسی جز ابن عربی مالکی نیست که این مطلب را در ذیل همین آیه در تفسیر خود آورده است.
علاوه بر آن، سؤال دیگری میماند که شیوه به خلافت رسیدن خلیفه دوم چگونه بود؟ آیا از طریق شوری بود یا خلیفه اول او را نصب کرد - که واقعیت هم همین است - ؟((1))
سؤال دیگر این که: آیا خلیفه سوم نیز با شوری به خلافت رسید یا از طریق پنج [یا شش] نفری که خلیفه دوم آنها را انتخاب کرد و تنها سه نفر از آنها وی را تأیید کردند؟ پس نظریه شورا در امر جانشینی چه از جهت نظری و چه از جهت تطبیقی هیچگاه از تعالیم اسلام یا عملکرد مسلمانان سرچشمه نمیگیرد.
مطلب دیگر آن است که وقتی نظریه سست شوری، توانایی مقابله با دیدگاه محکم نص را نیافت، برخی تلاش کردند تا نظریه نص را از چارچوب اسلامی خود خارج ساخته و به ایرانیان باستان نسبت دهند. بنابراین گفتند که این نظریه نزد ایرانیان بود و برای تعیین پادشاهان خود طبق آن عمل میکردند و نیز چون امام حسین (علیه السلام) با ایرانیان وصلت نمود و با دختر یزدگرد ازدواج کرد، تمام این تعالیم از ایرانیان به شیعهها منتقل شد بنابراین ایشان نیز معتقد شدند که امام با نص الهی تعیین میشود.
1) ) تاریخ طبری، ج4، ص54.
پس هدف نهایی این افراد آن است که نظریه نص و وصیت را به دور از تعالیم اسلامی نشان دهند و آن را از میراث باستانی ایرانیان بشمارند که وارد تشیّع شده است. اگر هم گفته شود که بحث نص و وصیت پیش از ورود ایرانیان در روایات مطرح بوده، خواهند گفت: این روایات توسط شیعیان وارد سنت شده است. اگر سندهای مختف و فراوان چنین روایاتی بازگو شود خواهند گفت: منظور از وصیت که شما به آن معتقدید تنها در امور جزئی و خانوادگی است و ربطی به مسئله خلافت و حکومت ندارد. به نظر میرسد این مهمترین دلیل این افراد برای اتهام شیعیان به ایرانی بودن مذهبشان است. اتهامی که خود به خود و با بررسی جامعه تشیّع دفع میشود. پس از این افراد مستشرقان آمدند و این آهنگ را دوباره نواختند و شاگردان آنها به پیروی از ایشان پایکوبی نمودند. هدف مستشرقان معلوم است؛ زیرا آنها میخواهند با یک تیر دو نشان را هدف قرار دهند، یکی وحدت اسلامی و دیگری ابطال پایههای فکری مسلمانان. بدین جهت است که مستشرقان تأکید فراوانی بر این موضوع میکنند. گویا تنها شیعیانند که قوم ایرانی میان آنها وجود دارد اما علمای اهل تسنّن که هشتاد درصد ایشان ایرانیاند هیچ تأثیری از این قوم نداشتهاند!
نمیخواهم نفی کنم که اسباب دیگری برای این اتهام وجود دارد. مثل کج فهمی یا نتیجهگیریهای غلط محققانی که گمان کردند هرگونه هماهنگی میان دیدگاهها به معنای تأثیر و تأثر است. حال آن که ممکن است کاملاً اتفاقی باشد. صرف مشابهت دیدگاه شیعیان با فارسها هیچگاه به معنای تأثیرپذیری شیعیان از آنها نیست؛ چون واضح است که ریشۀ عقاید تشیّع، کتاب خدا و سنت است، در حالی که نظریههای ایرانیان باستان، اعتباری و وضعی است و به شریعت یا دینی تکیه ندارد.
اگر از ابعاد تاریخی ایرانیان و تعصبات آنها چشمپوشی کنیم، مییابیم که ایرانیان شیعه به چند گروه تقسیم میشوند:
کسانی که داوطلبانه و با اختیار خود این مکتب را پذیرفتند. آن هم به سبب وجود برخی از شیعیان در میان صحابه که در عملیات فتح ایرانیان شرکت کرده و عقاید و افکار خود را به آن سرزمین منتقل نمودند. البته تشیّع ایرانیان به سبب دوری آنها از حجاز - کانون اختلاف میان صحابه در مسئله خلافت - ضرری به آنها نمیرساند. همچنین تفکر شیعی در آن ایام تنها یک مسئله عقیدتی بود و هنوز وارد فعالیت سیاسی نشده بود. مهمترین خاستگاههای تشیّع، خراسان و بعد از آن قم بود.
کسانی که از روی همدردی با شیعیان رنجدیده به این مکتب گرایش پیدا کردند. این گروه، خود، به سبب آزار و اذیتهایی که میکشیدند با شیعیان هماهنگ شدند. موالی یا غیر عربهایی که هم پیمانان قبایل عربی بودند بیشترین تعداد این گروه را تشکیل میدادند. سپس تعداد فراوان دیگری از رنج کشیدهها که شمار آنها به پنجاه هزار تن میرسید، در ایام حکومت زیاد بن ابیه بر کوفه، به شیعیان ملحق شدند. وی این تعداد را برای پاکسازی شهر کوفه از شیعیان متعصب و مشکل ساز به خراسان تبعید نمود. البته گاهی رنجهای مشترک سبب خویشاوندی میشود. علاوه بر این با احساس همدردی و نزدیکی عواطف، تبادل افکار نیز صورت گرفت و این سبب فزونی رنجها و سختگیریها علیه ایشان گردید. چه بسا سختیها سبب رسوخ بیشتر عقاید میشود.
کسانی که از راه شناخت عمیق فرهنگ تشیّع، شیعه شدند؛ زیرا شیعیان
برای ماندگاری خود مجبور شدند تا با ورود در میادین مختلف معرفتی، فرهنگ خود را عمق بخشند و از موجودیت خود دفاع کنند. به ویژه این که هیچگونه دسترسی به مراکز قدرت و ثروت نداشتند. از طرف دیگر ایرانیان به سبب فرهنگ و تمدن سرشار خود دلایل و براهین این مکتب را پذیرفتند. مکتبی که هیچگاه پشتوانه آن زور شمشیر یا درخشندگی زر یا طمعورزی به قدرت سیاسی، نبود. تنها سبب آن پذیرش براهین متقن این مکتب است.
که مردم را به پذیرش این مذهب وادار ساختند. البته این تعداد بسیار کم بودند و آن هم به تشیّع تظاهر میکردند، زیرا عقیده هرگز با زور در دلها وارد نمیشود. این امر در روزگار حکومت خدابنده و پس از آن ایام صفویان در قرن دهم صورت گرفت. البته این رویه موارد مشابه هم دارد مانند مناطق دیار بکر و ربیعه که در زمان حمدانیان شیعه بوده سپس حاکمان بعدی، مردم آن جا را به اجبار و با زور، سنّی کردند. همچنین مصر که در زمان فاطمیان شیعه بود، بعد از آن ایوبیان افراد آن سرزمین را بر پذیرش مذهب تسنّن وادار ساختند.
درست است که بعضی از کسانی که وارد تشیّع شدند، نیت خالص و پاکی نداشتهاند. اما این گناه تشیّع نیست، چه بسا یهودیانی که منافقانه وارد اسلام شدند و حامل نیتهای خبیث و ناپاکی بودند. ولی هیچگاه مسئولیت ناپاکی آنها را بر دوش اسلام نمینهیم.
علاوه بر آن، چنین افرادی بسیار اندک و انگشت شمارند و خطری از جانب ایشان احساس نمیشود؛ چون گوهر اسلامی محکمتر از تلاشهای مذبوحانه آنهاست. هرگز منطقی نیست که به سبب وجود چنین عناصر اندکی، حکم به
فساد تمام افراد یک مذهب بدهیم. به ویژه این که قواعد و پایههای فکری مذهب تشیّع روشن است و هرگز با افکار چنین عناصری هماهنگی ندارد. پس اصرار بر محکومیت مذهب تشیّع به سبب این افراد مزدور، نمیتواند عملکردی مناسب باشد و تنها از عدهای شبههافکن و ناپاک یا بیخرد و غافل سر میزند.
· زمینه سازی بحث
· عبدالله بن سبا
· دلایل انتساب تشیّع به ابن سبا
· بررسی کتاب «نشأة الآراء و المذاهب»
· تبیین برخی عقاید شیعه
قبل از ورود به این بخش لازم است چند نکته را یادآوری کنیم تا از برخی اشتباهات اجتناب شود. اشتباهاتی که برخی از محققان دچار آن شدند و حقایق را به گونه دیگری جلوه دادند و سخنانی راندند که بیشتر به شوخی و طنز شبیه است. متأسفانه این سخنان در تاریخ باقی ماند، گویا آنها حقایق مقدس یا بدیهیاتی هستند که در آنها مناقشه وجود ندارد و معاصران بدون بررسی باید از گذشتگان نقل کنند.
چقدر مسئولیت آن گذشتگان سنگین است که این چنین میراث زیان باری از خود به یادگار گذاشتند و باعث مسمومیت فکری مسلمانان شدند. از خداوند متعال میطلبیم تا ما را برای معالجه این وضعیت یاری رساند. چند نکته برای زمینه سازی این بحث لازم است تا با بصیرت کامل وارد این مباحث شویم:
نکته اول: شیعیانی که در این نوشته مورد نظر ما هستند و از ایشان دفاع خواهیم نمود و عقایدشان را بازگو خواهیم کرد، شیعیان امامی اثنا عشری هستند که بیشتر شیعیان کنونی را تشکیل میدهند. شیعیانی که کتابخانههای جهان از نوشتههایشان لبریز، منش آنها مشهود همگان و آرای فقهی، عقیدتی و تاریخی ایشان مدوّن است. پس منظور ما معنای لغوی تشیّع نیست تا هر کس را که به برتری امام علی (علیه السلام) فتوی دهد شیعه بدانیم حال آنکه محتوای عقیدتی و
این سخن هم آدمی را به خنده وا میدارد و هم به گریه، خنده از آن جهت که این افراد اندک و منقرض به عنوان فرقه اسلامی نامیده شدند و گریه از آن جهت که وضع مسلمانان به جایی رسیده که برای تفرقه اندازی میان یکدیگر به این گونه یاوهگوییها روی آوردهاند. به این نمونه توجه کنید: «رازی» در کتاب «اعتقادات فرق المسلمین» مینویسد: «یکی از فرقههای شیعه، فرقه «کاملیه» است. آنها معتقدند که تمام صحابه به خاطر به حکومت رساندن ابوبکر، کافر شدند. همچنین علی (علیه السلام) نیز - العیاذبالله - به سبب دفاع نکردن از حق خود کافر شد».((1))
این افراد گرچه از نظر «رازی» فرقه شمرده شدهاند اما جایگاه و تعدادشان را بیان نکرده و تنها به این چند کلمه کوتاه بسنده میکند. پس اینها به نظر رازی شیعیانی بودند که امام علی (علیه السلام) را تکفیر میکردند. کوسه ریش پهن را شنیدهاید؟ آیا به این تناقض توجه کردهاید چگونه پیروان امام علی (علیه السلام) و تکفیرکنندة امام علی (علیه السلام) در یک جا جمع میشوند؟ میبینید چگونه کینه توزیها
حتی بدیهیات را هم از یاد انسان میبرد. آن هم شخصیت خرد ورز و دانشمندی چون رازی که همگی به بزرگی او شهادت میدهند اما ببینید چگونه تا حد این تناقضات و یاوهگوییها تنزل مییابد. خداوندا به تو پناه میبریم.
1) ) اعتقادات فرق المسلمین، ص60.
نکته دوم: بیشتر فرقههایی که کتابهای فرقهشناسی از آنها نام میبرند، ممکن است تنها از یک نفر منحرف یا اگر خوشبین باشیم، حداکثر از ده نفر تشکیل شده باشند. حتی ممکن است هم اکنون همین تعداد نیز وجودخارجی نداشته باشند مگر این که آنها را در صفحات برخی کتابهای فراموش شده، بتوان یافت. حال میپرسیم این تعداد چه نسبتی از امت اسلامی را تشکیل دادهاند تا آنها را «فرقه» بنامیم. از طرف دیگر اگر میان هر فرقهای یک نفر انحراف فکری داشت و ما به خاطر آن یک نفر تمام آن فرقه را محکوم کرده و او را فرقه جداگانهای به حساب آوریم پس باید هر فرقه و گروهی به هزاران فرقه تقسیم شود و هر فردی از آنها فرقه مستقلی شمرده شود؛ چون کمتر کسی یافت میشود که حتی در آراء صحیح با دیگران اختلاف نداشته باشد. اما نظریات نادر و ناسالم، مادامی که از دیدگاههای رایج و متعارف نباشند هرگز از عقاید هیچ فرقهای محسوب نمیشوند. [به علت غفلت از این امر] مییابیم که برخی از فرقهها منقرض شده ولی تاکنون آراء آنها را به کسانی که امروزه هستند نسبت میدهند. حال آن که آنها از این تفکرات بیزارند.
نکته سوم: هر نویسنده و محققی که بخواهد نوشتههایش مورد توجه قرار بگیرد و ارزش علمی بیابد، باید برای فهم عقاید یک طایفه به منابع همان طایفه مراجعه کند تا احساس مسئولیت خود را نسبت به این امر خطیر (که با وحدت امت سروکار دارد) اثبات نماید. همچنین آن منابع باید از کتابهای معتبر آن طایفه بوده و مشتمل بر خلاصه نظریات و عقاید آنها باشد. مانند روایات مورد اتفاق اهل تسنن و تشیّع در کتابهای صحاح؛ زیرا برخی مطالب این کتابها به گونهای است که به هیچ وجه قابل پذیرش نیست. علاوه بر آن، پژوهش باید محور
مشخصی داشته باشد و آن جستجوی حقیقت است نه این که برای تحقیق از یک مذهب به منابع مخالفان آن مذهب رجوع شود. کاش این مخالفان، صداقت و استقامت لازم را داشتند ولی متأسفانه به کسانی استناد کردهاند که همواره به دروغ پراکنی و جعل حدیث شناخته شده و بدون هراس سخنان این دروغ پراکنان را مسلم شمرده و به سخنان آنها ترتیب اثر دادهاند، این وضعیت مستلزم بی اعتباری چنین کتابهایی است؛ زیرا چگونه دروغ و جعل، منبع شناخت احوال مردم شود در حالی که خداوند ما را از تصدیق فاسقان نهی فرمود.
باید توجه داشت که کتابهای ادبیات ما پر از آراء و نظریات عقیدتی و فقهی است و چه بسا برخی نویسندگان آنها را به عنوان منبع قرار میدهند. البته مقصود ما این نیست که تمام کتابهای ادبی قابل استناد نیست ولی به هر صورت کتابهای تخصصی از احاطه و وثاقت بیشتری برخوردارند.
شدند و دلیل خود را از کتاب و سنت آوردند میبایست به دلیل ایشان نگاه شود اگر آن دلیل علمی بود باید پذیرفته شود وگرنه باز از راه علمی مورد مناقشه قرار بگیرد. نه این که گفته شود: ایرانیان، تعیین پادشاهان خود را از جانب خداوند میدانند شیعیان نیز معتقدند خلیفه پیامبر با نص الهی معین میشود پس تشیّع عقیده خود را از ایران باستان گرفته است. این مطالب هیچ گاه دلالت بر تعقل نمیکند؛ زیرا هرگز تشابه عقاید دلیل تأثیر و تأثر نیست. مثلاً اسلام حکم به اشتراکیت و ملی بودن برخی از امور میکند. کمونیسم نیز چنین احکام مشابهی دارد، حال معنای آن این است که اسلام، کمونیستی است یا کمونیست، اسلامی است؛ چون در برخی نظریات مشابه هم هستند؟ من از خواننده محترم میخواهم به کتابهای فرقه شناسی رجوع کند اگر غیر از این یافت مرا تخطئه کند. تمام ادله مطرح شده توسط ابن حزم، شهرستانی، ابن عبدربه اندلسی و همفکرانشان از این قبیل است. برخی از آنان فتاوایی را صادر کردند که هیچ دلیل یا شبه دلیلی ندارد. تنها مستند آنان نوعی استحسان یا صحیح انگاشتن امری است که در خیال آنان خوش آمده است و بدون هیچ گونه احساس مسئولیتی آن فتاوا را در کتابهای خود تدوین نمودند. نمونهای را ذکر میکنم: وول هوزن خاورشناس معروف ریشه تشیّع را یهودی میداند. دلیل وی سخنی است که در کتابهای فرقه شناسی مانند ابن حزم، شهرستانی و ابن عبدربه اندلسی متداول است و به شعبی نسبت دادهاند. سخن منسوب به شعبی این است: «تو را از تفکرات گمراه کننده بر حذر میدارم. بدترین این تفکرات، تفکر شیعی رافضی است؛ زیرا شیعیان یهودیان این امتند و همچون دشمنی یهود با مسیحیان، با اسلام دشمنی دارند. آنها از روی رغبت یا ترس وارد اسلام نشدهاند؛ بلکه عشق ورزی
آنها همچون عشقورزی یهود است تنها از روی مصلحت است.((1)) یهودیان معتقد شدند که جز از خاندان داوود حاکمانی وجود ندارد. شیعیان نیز معتقدند جز از خاندان علی (علیه السلام) امامتی محقق نمیشود. همچنین گفتهاند جز در زمان ظهور مسیح، جهاد مشروعیتی ندارد. شیعیان نیز میگویند: جز در زمان ظهور حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه)، جهاد در راه خدا روا نیست. یهود نماز مغرب خود را تا آشکار شدن ستارهها به تأخیر میاندازند و همچنین شیعیان نیز بر این عقیدهاند».((2))
دکتر عرفان عبدالحمید، پس از ذکر این مطالب در کتاب خود «دراسات فی الفرق» آن را نقد کرده و به چند دلیل باطل دانسته است.
اول: کتابهای عقدالفرید و تاریخ طبری، کتابهای ادبی و تاریخی هستند نه کلامی و عقیده شناسی.
دوم: طبری این مطالب را از سیف بن عمر نقل میکند حال آن که وی دروغ پرداز و متهم به جعل حدیث است و کتابهای جرح و تعدیل (رجال) ارزشی برای او و روایاتش قائل نیستند.
سوم: خود شعبی متهم به تشیّع است. پس چگونه چنین سخنی از او صادر شود. مگر به دروغ چنین نسبتی را به وی داده باشند؛ زیرا ابن سعد و شهرستانی او را در شمار شیعیان قرار دادهاند.((3)) به نقدهای دکتر عرفان موارد ذیل را میافزاییم:
الف) آیا یهود نمازی دارند که شرط آن وقت غروب باشد؟ از طرف دیگر کتابهای فقهی شیعه در دسترس همه است، کجا گفته شده نماز مغرب باید تا آشکار شدن ستارگان به تأخیر انداخته شود. اجماع و اتفاق نظر فقهای شیعه بر این است که نماز مغرب بلافاصله پس از غروب آفتاب است ولی از باب احتیاط، تا رفتن سرخی مشرق آن را ادا میکنند. برای اثبات صحت این مطلب به کتابهای فقهی رجوع شود.
ب) اما در مسئله جهاد، تمام کتابهای شیعی این سخن را تکذیب میکند. زیرا شیعیان همچون سایر مذاهب اسلامی جهاد را در هز زمان با تحقق شرایطش، واجب و فریضه الهی میدانند.
ج) این که شیعیان خلافت را فقط از آن خاندان علی (علیه السلام) میدانند سخن بدون دلیلی نیست، بلکه استنادشان به قرآن و سنت است که برخی از این ادله گذشت و در آینده به برخی دیگر اشاره خواهیم کرد. پس میبایست به ادله آنها رجوع کرد و در مورد صحت وسقم آنها تحقیق نمود. به عبارت دیگر باید بر پیامبر اشکال وارد ساخت که فرمود: ائمه باید از قریش باشند. و جمهور مسلمین هم بر این عقیدهاند. البته چنین مطالبی مقدار تعقل این نویسندگان را نشان میدهد. نویسندگانی که درباره تشیّع مینویسند حال آن که تنها منبع آنها توهمی بیش نیست و به سخن منسوب به شخصیتی استناد میکنند که هزار سال پیش میزیست. این در حالی است که منابع شیعی در دسترس آنهاست. عاقلان! این وضعیت را چگونه تفسیر میکنید؟
پس از زمینه سازیها به موضوع هویّت عقیدتی تشیّع بر میگردیم. باید اذعان کرد که هویّت عقیدتی تشیّع چندان اختلافی با سایر فرقههای اسلامی
ندارد. مگر در مسئله امامت و آنچه که به ویژگیهای امام مربوط است اما دیگر تفاوتهای موجود میان شیعیان و دیگر مذاهب اسلامی، چندین برابر آن میان خود آن مذاهب وجود دارد. بلکه میان علمای یک مذهب، اختلافاتی وجود دارد که بدون مبالغه بیش از اختلافات موجود میان تشیّع و مذاهب دیگر است. تأیید این مطلب در مباحث آینده خواهد آمد.
میخواهم تنها به چند سخن کوتاه درباره عقاید تشیّع بسنده کنم که توسط دانشمندان این مذهب مطرح شده است. تا اشارهای باشد برای حقیقت جویان که در این زمینه به دور از احساسات تلاش بیشتری کرده و این مباحث را توسعه دهند.
کتاب ایشان، «عقاید الشیعه» نام دارد. این کتاب از مهمترین منابع این عرصه است. نویسنده، عقاید و تفکرات این مذهب را بدون پیچیدگی در این کتاب جای داده است. علاوه بر آن خود نویسنده از بزرگترین و مهمترین شخصیتهای علمی تشیّع شمرده میشود. نمونههایی از این کتاب را درباره عقیده توحید ذکر میکنیم: «اعتقاد ما در توحید: اعتقاد داریم که خدا یکتاست و نظیری ندارد. بوده است و همچنان هست. سمیع، بصیر، حکیم، حی، قیوم، شکست ناپذیر، منزه، دانا و تواناست. با (اجزاء ماهوی چون) جوهر، جسم، صورت و عرض تعریف نمیشود و باطل پذیر و مشابه پذیر نیست.
اعتقاد ما درباره قرآن: معتقدیم که کلام خداوند است. وحی نازل و کتاب اوست که به هیچ وجه باطل در آن راه ندارد. نیز قرآنی که خدا بر پیامبر خود
نازل کرده همین قرآنی است که در دست ما و دست مردم وجود دارد. هر کس به ما نسبت دهد که ما به بیش از آن معتقدیم دروغگوست»((1))
این سخن ابن بابویه است که در قرن چهارم میزیست و در سال 381ه-.ق. وفات یافت.
ایشان در «اوائل المقالات» مینویسد: «خداوند، یکتا در الوهیت و ازلیت است. هیچ همتا و شبیهی ندارد همتایی در پرستش ندارد. این عقیده تمام موحدان است مگر کسانی که به تشبیه خدا معتقد شدند. همچنین معتقدیم که خداوند حی ذاتی است و از حی دیگری مدد نجسته است. علم و قدرت او نیز چنین است نه آن چنان که اهل تشبیه میگویند. و نیز معتقدیم: قرآن کلام خدا و وحی از جانب اوست. حادث است همچنان که خداوند آن را توصیف میکند و از گفتن «مخلوق» درباره قرآن نهی میکنم. همچنین معتقدیم خداوند قبل از خلقت اشیاء به آنها آگاه است و هیچ حادثی نیست مگر این که قبل از حدوث، به آن علم دارد. و هیچ معلوم یا ممکن الوجودی نیست مگر این که به حقیقت آن آگاه است هیچ چیزی در آسمان و زمین بر او پوشیده نیست. این مقتضای دلایل عقلی و نقلی است».
سپس شیخ مفید به مسئله تحریف قرآن و به سخن کسی که میگوید: بخشی از قرآن حذف شده است، اشاره میکند و این سخن را به تحریف و کج فهمی در شرح و تفسیر قرآن معنا میکند ولی متن قرآن دست نخورده میداند ایشان مینویسند:
«جماعتی از امامیه بر این باورند که از قرآن هیچ آیه یا کلمه یا سورهای
1) ) دراسات فی العقائد و الفرق الاسلامیه، ص18.
حذف نشده است. ولی تأویلها و تفسیر حقیقی قرآن که در قرآن اختصاصی امام علی (علیه السلام) نوشته شده بود، حذف گردیده است. این مطالب همراه با متن قرآن نوشته شده بودند گرچه جزء قرآن شمرده نمیشدند هر چند ممکن است به آنها نیز «قرآن» گفته شود؛ زیرا واژه قرآن بر تأویل آن نیز اطلاق شده است مانند آیه:
{وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضی إِلَیْکَ وَحْیُهُ}.
نسبت به تفسیر و تأویل قرآن عجله مکن پیش از آن که وحی آن بر تو تمام شود.((1))
در این آیه تأویل قرآن، قرآن نامیده شده است. نزد من این سخن بهتر از سخن کسانی است که قائل به حذف شدهاند».((2))
میگوید: «شیعه معتقد است هر کسی که در اصل وجود خداوند یا وحدانیت او یا نبوت پیامبر شک کند یا شریکی در نبوت ایشان قائل شود، خارج از دین است. همچنین هر کس که درباره اهل بیت یا دیگران غلّو کند - تا جایی که آنها را از درجه بندگی بالاتر برد یا مشارکت آنها را در نبوت پیامبر معتقد گردد یا این که برخی صفات الهی برای آنها اثبات نماید - ، از دایره اسلام خارج است و شیعیان همواره از تمام غالیان، مفوّضه و امثال ایشان بیزاراند».((3))
«معتقدیم که خداوند یکتاست، هیچ شبیهی ندارد، بوده و هست، مبداء و
منتهاست. دانا، حکیم، عادل، توانا، حی، بینیاز، سمیع و بصیر است. به صفت مخلوقات متصف نمیگردد. همچنین معتقدیم که از تمام جهتها خداوند یکتاست. ذاتاً واحد است و صفات او عین ذات اوست همچنین تنها اوست که شایسته پرستش است. درباره نبوت، معتقدیم که: نبوت مسئولیت الهی و سفارت ربانی است که خداوند در میان بندگان صالح خود قرار داده است تا به سوی مردم آیند و آنها را هدایت کنند. امامت نیز اصلی از اصول دین است که بدون آن ایمان فرد کامل نمیشود. اهمیت آن کمتر از توحید و نبوت نیست بلکه همتای آنها و همچون نبوت، لطف خاص الهی است. عقیده ما درباره قرآن این است که قرآن وحی الهی است که خداوند بر زبان پیامبر مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله) نازل
کرده است. هیچگونه تبدیل، تغییر یا تحریفی در آن راه پیدا نمیکند. اگر کسی جز این بگوید خارج از دین و مغالطهگر محسوب میشود که همه آنها گمراهند. زیرا قرآن کتاب خداست که از هر جهت باطل در آن راه نمییابد».((1))
این چهار نمونه را آوردم تا اشارهای برای پژوهشگران عرصه شناخت تشیّع، قرار بگیرد و هر کس طالب فزونی است به منابع فراوان دیگر مراجعه کند. ما عمداً این تعداد را شمردیم تا تمام تاریخ تشیّع را شامل شود؛ زیرا دو نفر از ایشان یعنی شیخ صدوق و شیخ مفید در قرن چهارم زندگی میکردند و دوتای دیگر در قرن چهاردهم. خندهآور است که بگوییم ما مسلمانیم در حالی که مجبور شویم برای رد اتهام از خودمان چنین تلاش نماییم. زیرا چه کنیم حال آن که کمترین تهمتی که به ما زدهاند کفر و خروج از اسلام است. این مطلب را
1) ) عقائد الامامیهًْ، مظفر ص43 به بعد.
برای توجه خواننده محترم آوردم. خوانندهای که امیدوارم بقیه مسیر را با من همراهی کند تا او را از تهمتهای عظیمی که به تشیّع نسبت دادهاند مطلع سازم. البته منظور من خواننده اهل تسنن است؛ زیرا اوست که ذهن مشّوشی در مورد شیعیان دارد. امیدوارم به یاری خداوند با نیت خالص این کار مشکل آسان گردد و بتوانم این راه را از موانع پاکسازی نمایم و سنگی بر سنگ بنای وحدت اسلامی قرار دهم.
علیرغم فراوانی منابع درباره تشیّع و عقاید شیعیان و همچنین با وجود چهرهی روشن آنها که در مؤسسههای دینی و فعالیتهای عقیدتی آنها، ملموس است و نیز مساجد ایشان که شبانه روز ندای توحید سر میدهند، با وجود همه این موارد باز کسانی مییابیم که تمام این واقعیتها را پشت سر انداخته و نگاه خود را به نوشتههای مغرضانة برخی افراد میدوزند. نوشتههایی که به دلایل مختلف و با اهداف ناپاک نوشته شده است. بنابراین به جای این که به منابع خود شیعیان رجوع کنند به مطالبی که ساخته توهم، کینه توزی، دشمنی و گاه جهل است روی میآورند. از مواردی که این افراد به عنوان فرض مسلّم گرفتهاند این است که عقاید تشیّع توسط شخصی یهودی و کینه توز که به طور مخفیانه وارد صفوف مسلمانان شده، تأسیس شده است و نام او را عبدالله بن سبا نهادند.
داستان این شخص بسیار جالب است؛ زیرا مخترعان و سازندگان این شخصیت ویژگیها، صفات معجزه آسا و تواناییهایی را به او نسبت میدهند که حتی ممکن است از یک ملت قوی چه رسد به یک فرد، یا حتی از عفریتها و بزرگان جن هم صادر نمیشود. چنین مطالبی پیش از این که وجود خرافات را در کتابهای تاریخی نشان دهد، مصیبت ما را به نحوه تعقل و خرد ورزی
خویش بازگو میکند. اینک خواهیم دید که سازندة عبدالله بن سباء کیست؟، چیست؟، چه عملکردی دارد؟ و چرا شیعیان را به این شخص نسبت داده است؟
چه کسی شخصیت عبدالله بن سبا را ساخت؟
تولد این شخصیت را در روایات طبری میتوان یافت؛ روایات طبری بر دو پایه اساسی استوار است:
الف) پایة اول، سیف بن عمر است که کتابهای رجال و نسب شناسی درباره او چنین مینویسند:
ابن حبان: سیف بن عمر روایات جعلی را به افراد ثقه نسبت داده و خود نیز جعل حدیث مینمود و به زندقه و الحاد متهم است.
حاکم نیشابوری: سیف بن عمر متهم به الحاد و راوی بی اعتباری است.
ابن عدی: برخی از احادیث او مشهور است ولی بیشتر آنها بی اعتبار و غیر قابل پذیرش است. ابن معین: روایات سیف ضعیف و خیری در او نیست.
ابن حاتم: حدیث سیف مورد پذیرش قرار نگرفته است. روایاتش شبیه روایات واقدی است. ابوداوود مؤلف کتاب سنن: روایات وی بیارزش است.
نسائی مؤلف کتاب سنن: وی ضعیف است.
سیوطی: سیف حدیث جعل مینمود.
محمد بن طاهر بن علی هندی: روایات سیف بن عمر، غیر قابل پذیرش و خود او متهم به الحاد است و بسیار جعل حدیث مینمود.((1))
ب) پایه دوم، «السرّی بن یحیی» است که به همین نام در تاریخ وجود دارد و
1) ) تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج4، ص295؛ الغدیر، الامینی، ج8، ص68.
طبری از او نام میبرد. البته این شخص غیر از سرّی بن یحیای ثقه است؛ زیرا وی پیش از طبری میزیست و متوفای 167ه-. است. حال آن که طبری در سال 224ه- متولد شده است یعنی فاصله زمانی میان این دو 57سال است. سری بن یحیای دیگری هم وجود ندارد؛ لذا دانشمندان علم رجال برآنند که «سری» مورد نظر طبری، یکی از این دو نفر است که هر دو دورغگو هستند: یکی «سری بن اسماعیل همدانی کوفی» و دیگری «سری بن عاصم همدانی» است که ساکن بغداد و متوفای سال 258ه-. است و بیش از سی سال طبری را درک کرده است. بسیاری از کتابهای رجالی، این دو نفر را دروغگو و جاعل حدیث شمردهاند از جمله: تهذیب التهذیب، میزان الاعتدال، تذکرهًْ الموضوعات، لسان المیزان و غیره، خواننده برای بررسی بیشتر میتواند به این منابع یاد شده مراجعه کند.((1)) ناقدان برای طبری هفتصد و یک حدیث نقل کردهاند: از جمله این روایات جریان عبدالله بن سبا است که سندش به شعیب و سیف بن عمر میرسد. هر کس نیز درباره عبدالله بن سبا مطلبی نقل کرده از طبری اقتباس و به او اعتماد کرده است.((2))
از این مطلب ارزش موضوع عبدالله بن سبا روشن میشود. به عقیدة من آگاه کردن کسانی که بر وجود این شخصیت پافشاری میکنند، بیهوده است؛ زیرا خود ایشان به سبب اهدافی که دنبال میکنند عبدالله بن سبا را ساختهاند.
برای شناختن این شخصیت ابتدا به منبع اساسی آن، تاریخ طبری میپردازیم و سپس سایر منابع را بررسی میکنیم. سخن طبری به نقل از ابوزهره چنین است:
«عبدالله بن سبا شخصی است یهودی از اهالی صنعا که از مادری سیاه چهره زاده شده است. وی در ایام حکومت عثمان ایمان آورد و به هدف گمراه کردن مردم به چندین شهر و منطقه سفر نمود. ابتدا به حجاز و سپس بصره و در نهایت به شام رفت. در شام نتوانست مقاصد خود را عملی کند و او را از آن جا اخراج کردند. سرانجام به مصر رفت و به مصریان گفت: عجیب است، کسانی هستند که رجعت حضرت عیسی را تصدیق و رجعت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) را تکذیب مینمایند. حال آن که خدا در قرآن میفرماید:
{إِنَّ الَّذی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرادُّکَ إِلی مَعادٍ}.((1))
آن کس که این قرآن را بر تو واجب کرده است، تو را به جایگاه و زادگاهت باز میگرداند.
پس رجعت پیامبر سزاوارتر از رجعت عیسی (علیه السلام) است». سپس میافزاید: «خداوند هزار پیامبر فرستاد و برای هر کدام وصی قرار داد. وصی پیامبر اسلام علی (علیه السلام) است. پیامبر خاتم انبیاء و علی خاتم اوصیاء است».((2))
خلاصه مطالب فوق - چنین است؛
اول: این که عبدالله بن سباء «ابن السوداء» یعنی فرزند زن سیاه چهره است.
دوم: وی از اهالی صنعا است.
سوم: این که بر رجعت پیامبر به دنیا تأکید مینمود.
چهارم: علی (علیه السلام) را وصی پیامبر میدانست.
پنجم: این که در ایام حکومت عثمان، مسلمان شد.
حال به جناب ابوزهره برمیگردیم. ایشان در جای دیگری از کتاب خود «تاریخ المذاهب الاسلامیه» مینویسد: عبدالله بن سبا، شخصیت یهودی و از اهالی حیره است. منافقانه اسلام آورد و بین مردم این عقیده را ترویج نمود که: برای هر پیامبری وصیی است و علی (علیه السلام) وصی محمد (صلی الله علیه و آله) است.
علی (علیه السلام)
خواست تا عبدالله بن سبا را به قتل برساند ولی با پیشنهاد عبدالله بن عباس از این کار منصرف شد و او را به مدائن تبعید نمود.((1))
فرقهای میان این دو مطلب چنین است: در مطلب اول: عبدالله بن سبا از اهالی صنعت معرفی نموده حال آن که در مطلب دوم وی را از اهالی حیره شمرده است. در مطلب اول آمده است که در ایام حکومت عثمان اسلام آورده است ولی در مطلب دوم وی را منافق شمرده و زمان اسلام آوردن او را مشخص نکرده است. در مطلب دوم منبع عقیده وصیت را تورات دانسته حال آن که در مطلب نخستین یادی از تورات نشده است. فعلاً این را داشته باشیم تا به سایر مطالب این کتاب برسیم و تناقضات آن را بررسی کنیم.
.2محمد فرید وجدی در دائرهًْ المعارف مینویسد: «سبئیه، پیروان عبدالله بن سباء هستند. وی در یاری رساندن به امام علی (علیه السلام) تلاش فراوانی نمود تا جایی که علی (علیه السلام) را به عنوان پیامبر معرفی کرد سپس ادعای الوهیت امام علی (علیه السلام) را سر داد و عدهای از اهل کوفه را به این عقیده دعوت نمود. پس از این که خبر آنها به امام (علیه السلام) رسید، دستور داد تا تعدادی از ایشان را در آتش بسوزانند و از سوزاندن بقیه هراسید؛ چون ممکن بود برخی از قبایل بر او شورش نمایند لذا
1) ) همان، ج1، ص43.
ابن سبا را به مدائن تبعید کرد. وقتی امام علی (علیه السلام) به شهادت رسید، عبدالله بن سباء ادعا کرد که او نمرده است و آن کس که به خیال خود کشتهاند شیطانی است که به صورت امام علی (علیه السلام) در آمده است. همچنین طایفة شیعه معتقدند که مهدی منتظر همان امام علی (علیه السلام) است. ابن سوداء شخصی یهودی و از اهالی حیره است که از روی نفاق اسلام آورد و خواست تا نزد کوفیان ریاست و مکانتی داشته باشد؛ بنابراین به اهل کوفه گفت: در تورات یافتم که برای هر پیامبری وصیی بوده است و وصی پیامبر، علی (علیه السلام) است. وقتی که این سخن را از او شنیدند برای امام علی (علیه السلام) بازگو کرده و به ایشان گفتند که عبدالله بن سبا دوستدار شماست. امام نیز وی را دوستدار خود شمرده و قدر و منزلت او را بالا برد تا جایی که با یک پایه پایینتر، روی منبر خود مینشاند. اما وقتی غلّو او نمایان شد خواست تا وی را به قتل برساند ولی با پیشنهاد عبدالله بن عباس از این کار منصرف گشته و وی را به مدائن تبعید نمود».((1))
گفتههای محمد فرید وجدی در بردارندة این مطالب است که: عبدالله بن سبا از اهل حیره است، نه صنعاء، وی ابن سودا یعنی فرزند زن سیاه چهره است، علی (علیه السلام) فریب ظاهر سازیهای او را خورد، ادعای نبوت امام علی (علیه السلام) را نمود و در نهایت ادعای ربوبیت امام را کرد. تا این جا ممکن است میان این عقاید عجیب جمع شود ولی بعد از این چطور؟ یعنی چگونه میان ادعای ربوبیت امام علی (علیه السلام) و وصی پیامبر بودنش جمع کنیم؟ جواب این سؤال را به خرد ورزانی چون محمدفرید وجدی و همفکرانش واگذار میکنیم. کسانی که در پیشرفت
1) ) دائرهًْ المعارف القرن العشرین، ج5، ص17 به بعد.
فرهنگ ملتها گام برداشتند. در نهایت خدای را سپاس میگوییم که در مصیبتها فقط اوست که مستحق ستایش است. از خوانندة محترم صبر بیشتری میطلبیم تا نمونههای دیگری را هم ذکر نماییم.
احمد
عطیهً الله: مینویسد: «ابن سبا پایهگذار فرقه سبئیه و از شیعیان است. نام او عبدالله بن سبا و از اهالی صنعا بوده که در ایام خلافت عثمان تظاهر به اسلام نمود. وی به ابن سودا» یعنی فرزند زن سیاه چهره نیز معروف است. به مدینه رفت و افکار ضد اسلامی خود را در آن جا رواج داد. این افکار از یهودیت دین سابق این شخص و عقاید ایرانی رایج در یمن سرچشمه میگرفت. او خود را حامی امام علی (علیه السلام) معرفی نمود و ادعا کرد هر پیامبری وصیی دارد و علی (علیه السلام) وصی پیامبر است. همچنین ادعا دارد که در وجود علی (علیه السلام) جزئی از الوهیت نهفته است. به مناطق مختلف عراق مسافرت نمود و این سخنان را منتشر ساخت. پس از آن عبدالله بن عامر وی را از بصره اخراج کرد و به ناچار ساکن کوفه شد و احساسات مردم را علیه عثمان تحریک نمود. سپس در ایام استانداری معاویه، به دمشق رفت و با ابوذر ملاقات کرد. ابوذر نیز او را بر شورش کردن تشویق نمود و به او گوشزد کرد که ثروتمندان حق انباشتن اموال را ندارند. پس از آن از شام اخراج شد و به مصر رفت در آن جا مخالفان عثمان به گرد او در آمدند از جمله محمد بن ابی بکر و ابوحذیفه که از مخالفان عثمان بودند. عبدالله بن سبا اموری را به امام علی (علیه السلام) نسبت داد از قبیل علم غیب داشتن، که امام هیچ گاه چنین ادعاهایی ننمود. پس از شهادت امام علی (علیه السلام) نیز ادعا نمود که ایشان کشته نشده بلکه بازخواهد گشت و این چنین بود که عقیده رجعت را میان شیعیان قرار داد».((1))
1) ) القاموس الاسلامی، ج3، ص322.
خلاصه مطالب عطیهًْ الله چنین است:
الف) ابن سبا به عقاید یهودی خود عقیدة دیگری به نام رجعت افزود و به تشیّع وارد ساخت. اما رجعت و بازگشت مجدد به حیات دنیا، این بار برای امام علی (علیه السلام) است نه پیامبر چنان که ابوزهره نقل نمود.
ب) در وجود امام علی (علیه السلام) جزئی از الوهیت قائل شد.
نه تمام معنای الوهیت آن را، تا احتمالاً بتواند میان ادعای ربویت و وصی بودن وفق دهد!!
ج) پرده برداری از تواناییهای سرشار ابن سبا که توانسته است شورشهای علیه عثمان و معاویه را مدیریت کند.
همانطور که میبینید، معاصران از گذشتگان بدون تحقیق این مطالب را اقتباس کردهاند تا جایی که دچار این تناقضگوییها و اختلاف شدهاند؛ زیرا گاهی ابن سبا را از اهالی حیره معرفی میکنند و گاهی از اهالی صنعا میدانند. ابن حزم، شهرستانی و دیگران وی را ابن سودا میخوانند ولی ابن طاهر بغدادی در «الفرق بین الفرق» و اسفرایینی در کتاب «التبصیر فی الدین» مینویسد: که ابن سودا شخص دیگری غیر از ابن سبا است.((2)) همچنین در برخی از این مطالب آمده است که وی معتقد به رجعت پیامبر است. حال آن که در برخی دیگر این عقیده را نسبت به امام علی (علیه السلام) دارد. در برخی نقلها، معتقد است که در وجود
امام علی (علیه السلام) جزئی از الوهیت نهفته است در حالی که نقلهای دیگر برآنند که او را خدایی کامل میدانست. در برخی از این روایات مییابیم که علی (علیه السلام) تمام غالیان را بدون هراس میسوزاند، حال آن که برخی دیگر بر آن است که امام از کشتن یک شخص یهودی بیارزش هراسید و همین طور این یاوهگوییها ادامه مییابد تا اینکه خود را میان گفتههای متفاوت و مشوش مییابیم. مهمتر از همه این که گاهی او را تنها معرفی کننده فضایل امام علی (علیه السلام) میدانند و گاهی وی را سبب شورش علیه عثمان و پایهگذار عقاید تشیّع چون وصی بودن امام، علم غیب داشتن امامان و عقیده رجعت، شمردهاند. این دو امر اساس موضوع هستند زیرا کسی که افسانه ابن سبا را ساخت، قصد داشت تا با یک تیر دونشان بزند. اول این که نشان دهند عثمان به سبب نارضایتی مردم از شیوه حکمرانیاش و بدست مسلمانان - که بنا برگفته مورخان بیشترشان از صحابه بودند - کشته نشد، بلکه با تحریک پیروان ابن سبا این کار صورت گرفت. به عبارتی، یک یهودی کینهتوز باعث شد تا عدهای از مسلمانان، بدون تعقل و با حماقت کامل، تحریک شده وخلیفه بیگناه را به قتل برسانند.
دوم اینکه عقاید شیعی هیچ ارتباطی با دین اسلام ندارد و تنها سرچشمه آن تفکرات این یهودی زیرک است. پس شیعیان اساساً یهودیاند نه مسلمان.
به هر حال، وجود تناقضهای فراوان درباره شخصیت ابن سبا باعث شد تا برخی محققان توجه بیشتری به این شخصیت افسانهای نموده و چهارچوبهای گذشته را بشکنند و ساختگی بودن آن را به مردم اعلام نمایند. افسانهای که به هیچ وجه قابل پذیرش نیست. از آن پس کم کم حقایق و اهدافی که به دنبال این دروغ پردازیها بوده است، نمایان شد.
ما این شخصیت را خیالی و ساختگی میدانیم به چند دلیل:
اختلاف نظر در این که وی همان ابن سودا است. با توجه به این که تمام آن جریان ها توسط ابن سوداء مدیریت شده است و ابن طاهر و اسفرایینی برآنند که «ابن سوداء» غیر از «ابن سبا» است و تنها عقیده این دو هماهنگ بود.
اختلاف در زمان پیدایش وی. طبری و عدهای دیگر تصریح میکنند که ابن سبا در ایام خلافت عثمان نمایان شد. حال آن که برخی دیگر میگویند او در روزگار خلافت امام علی (علیه السلام) یا پس از شهادت ایشان ظاهر شده است. از جمله کسانی که به نظر دوم معتقدند سعد بن عبدالله اشعری در کتاب مقالات خود،((1)) ابن طاهر در کتاب الفرق بین الفرق((2)) و چندتن دیگر، هستند.
اختلاف در چیستی ادعاهای ابن سبا. طبری و عدهای دیگر معتقدند که او درباره امام علی غلو میکرد و تمام عملکردش پیرامون شخصیت امام و یاوری رساندن به ایشان خلاصه میشد. در حالی که برخی از متأخرین بر این باورند که ابن سبا در هر شهری ادعایی داشته است. محب الدین خطیب - البته با سندی که ذکر میکند - مینویسد: از فریب کاریهای ابن سبا این بود که میان لشکریان «فسطاط» به سود امام علی (علیه السلام) ، میان لشکریان کوفه به سود طلحه و در بصره به سود زبیر تبلیغ مینمود.((3))
بعضی از نقلها تنها او را مبلغ فضایل امام علی (علیه السلام) میشمارد. حال این که
برخی دیگر برآنند که وی تحریک کنندة اصلی مردم علیه عثمان بود و مخفیانه ضد او اقدام میکرد و نیز طبق نقلهای دیگر، اوست که ابوذر را تشویق نمود تا علیه عثمان یا معاویه شورش نماید.
سازندگان این افسانه روشن نساختند که چرا عثمان در برابر تحرکات ابن سبا سکوت کرد؟ با این که وی همواره با شدت و خشونت با مخالفان خود برخورد مینمود. حتی اگر آنان از بزرگان صحابه چون عمار و ابن مسعود باشند.
چرا منابع اصیل تاریخی از این جریان بیخبر است. به عنوان مثال بلاذری، ابن سعد و دیگر تاریخ نگاران معتبر، یادی از جریان ابن سبا ننمودند.
همان طور که گفته شد ناقلان این جریان همگی دروغگو و جاعل حدیث بودند.
آنچه ساختگی بودن این جریان را تأیید میکند این است که این تنها روایت جعلی ضد شیعه نیست بلکه روایات مشابه دیگری هم وجود دارد که با روایت ابن سبا از یک هدف و منبع سرچشمه گرفتهاند.
وی پس از بررسی جریان ابن سبا به این نتیجه رسید که این شخصیت ساختگی است و دشمنان شیعه آن را جعل کردهاند. دلایل ایشان چنین است:
اول: مورخان معتبر، این جریان را نقل نکردهاند.
دوم: منبع اساسی این روایات سیف بن عمر است که به قطع، فردی دروغگو و جاعل حدیث است.
سوم: کارهایی که به ابن سبا نسبت میدهند مستلزم آن است که وی فردی
خارق العاده و معجزه آسا بوده و مسلمانانی که فریب خوردند و او توانست آنها را برای اهداف خود تسخیر کند، منتهای حماقت و نادانی را داشتهاند.
چهارم: دلیل قانع کنندهای برای سکوت عثمان در برابر توطئههای ابن سبا، نقل نشده است با این که خلیفه همواره با مخالفان خود مانند محمد بن ابی حذیفه، محمد بن ابی بکر، عمار بن یاسر و غیره، با شدت برخورد مینمود.
پنجم: در هیچ یک از کتابهای تاریخی معتبر دربارۀ جریان آدم سوزی یا سالی که ابن سبا را با آتش تهدید کردند، اثری وجود ندارد.
ششم: اثری از ابن سبا و یارانش در جنگ صفین و نهروان، وجود ندارد.
طه حسین در پایان به این نتیجه میرسد که: ابن سبا وجود حقیقی نداشته و فقط، شخصیتی است که دشمنان شیعه برای نکوهش آنها ساختهاند.((1))
بسیاری از خاورشناسان نیز با طه حسین هم عقیدهاند از جمله:
دکتر برنارد لویس: «تحقیق آن است که باور کردن جریان ابن سبا نوعی کج فهمی جریانهای تاریخی است؛ زیرا این شخصیت، ساخته و پرداختۀ تخیلات و تفکراتی است که میان محدثان قرن دوم هجری رواج داشته است.»
وول هوزن: وی با بررسی دقیق این موضوع به این نتیجه رسید که توطئه چینیها، ادّعاها و فعالیتهای منسوب به ابن سبا همگی ساختگی است.
فرد لیندر: ایشان نیز با فلهوزن هم عقیده است.
کایتانی: وی درباره وجود چنین شخصیتی تردید نمود و درباره
1) ) الفتنه الکبری، طه حسین، بخش مربوط به ابن سباء.
فعالیتهای عظیم منسوب به ابن سبا مینویسد: «این چنین تفکر و عملکرد منظم، هرگز با نظام حکومتی عرب در سال 35 هجری هماهنگی ندارد. نظام حاکمیتی که بر اساس پدر سالاری حکومتی استوار بود. این عملکردها به روشنی وضعیت عصر نخستین عباسی را منعکس میکند.»((1))
دیدگاههای دیگر یکی از این سه امر را تأیید میکند: یا ابن سبا وجود داشته اما ارتباطی با شیعه و تشیّع ندارد، یا این که عملکرد فوق العاده او - با این که شخصی عادی است - غیرقابل پذیرش است و یا تمام این فعالیتها توسط ابن سوداء صورت گرفته است و ربطی به ابن سبا ندارد. اکنون به این دیدگاهها میپردازیم:
الف) محمد کرد علی در کتاب «خطط الشام» مینویسد: «کسانی که مذهب تشیّع را ساخته ابن سبا - معروف به ابن سوداء - میدانند، دچار توهم و بیخردی شدهاند؛ زیرا هر کسی که جایگاه این شخص را نزد شیعیان بداند و بیزاری آنها از اقوال و اعمالش را بشنود و سخن علمای شیعی را در نکوهش او مطالعه کند، ارزش علمی جریان ابن سبا را درک خواهد نمود».((2))
ب) دکتر احمد محمود صبحی در کتاب «نظریهًْ الامامهًْ» مینویسد: «ممکن است که یک یهودی بتواند از حوادث سالهای خلافت عثمان، چنین سوء استفادهای کند و مردم را علیه او بشوراند یا این که تفکرات عجیب رواج دهد، اما آنچه که در آن روزگار ناممکن به نظر میرسد این است که ابن سبا توانسته
باشد چنین تأثیر عقیدتی عمیقی از خود بر جای نهد تا جایی که امت بزرگ اسلامی را به مذاهب مختلف تبدیل نماید».((1))
ج) دکتر علی الوردی و کامل الشیبی: هر دو به این نتیجه رسیدند که منظور مورخان از «ابن سوداء»، عمار بن یاسر است. قریش، او را به سبب جایگاهی که میان صحابه داشت و اینکه سردمدار شورشیان علیه عثمان بود، وی را با این نام مستعار خواندند؛ زیرا قریش نمیخواست نام عمار در ردیف مخالفان عثمان و طرفداران امام علی (علیه السلام) قرار بگیرد تا امتیازی برای امام محسوب نشود. لذا به کنایه از او نام میبردند و چون مادر عمار زن سیاه چهرهای بود. ابن سوداء میخواندند؛ پس ابن سوداء جز عمار بن یاسر کس دیگری نبود.
نظر این دو محقق با دیدگاه اسفرایینی و ابن طاهر - که پیش از این در بخش «ابن سبا کیست؟» مطرح کردیم هماهنگ است.
با بررسی این دیدگاهها روشن شد که ابن سبا وجود حقیقی ندارد؛ زیرا عقیده به وجود چنین شخصیتی نوعی بیخردی و به دور از روشمندی در تحقیقات علمی است؛ چون تمام منابع اصلی این داستان ساختگی است. کسانی که ابن سبا را ساختند، ادعاهای عجیبی نیز به او نسبت دادهاند که در آینده نزدیک شما را از آنها مطلع خواهیم ساخت. گرچه ممکن است اعتمادتان را به نویسندگان بزرگ تاریخ اسلام - که تاکنون فکر میکردیم چنین هستند - خدشهدار کنیم؛ زیرا چگونه میتوان اعمال خارق العادهای که به این شخص نسبت میدهند را تصدیق کنیم، عجیبتر از آن، چگونه عثمان در مقابل او
1) ) نظریهًْ الامامهًْ، ص37؛ وعاظ السلاطین، ص279؛ الصلهًْ بین التصوف والتشیّع، ص84 .
سکوت اختیار کرد. خلیفهای که ابوذر، یکی از بزرگان صحابه را به منطقه ربذه تبعید کرد در حالی که تنها جرم او این بود که علیه اسراف و هدر دادن اموال مسلمانان به پا خواست. پس چرا در مقابل کارشکنیهای ابن سبا صبر نمود؟ باز سؤال میکنیم، امام علی (علیه السلام) با شدّتی که در اجرای احکام الهی داشت چگونه ابن سبا را مانند دیگر همفکرانش نسوزاند؟ معاویه نیز با وجود این که با کمترین گمان و تهمتی انسانها را میکشت و همواره امثال «بسر بن أرطاة»
[یکی از فرماندهان خونخوار شام]((1)) را برای سرکوب شورشیان میفرستاد وی نیز در مدت کوتاهی سی هزار انسان را قتل عام نمود((2))،
چگونه ابن سبا را به حال خود رها ساخت؟ تمام این پرسشها خرافه بودن این جریان را تأیید میکند. همان طور که گذشت هدف سازندگان این شخصیت، تخریب عقاید شیعه بوده است، تا او را منبع عقاید تشیّع معرفی کنند. چنان که محی الدین عبدالحمید در تعلیقه خود بر کتاب «مقالات اسلامیین» و علی النشار نویسنده کتاب «نشأهًْ الفکر الفلسفی»((3))
این کار را کرده و او را سرچشمه تشیع دانستهاند. البته این دو کسانی نیستند که از عقاید شیعی بیاطلاع باشند یا این که به منابع اصیل این مذهب دسترسی نداشته یا فعالیتهای مذهبی شیعیان را ندیده باشند ولی با این حال چنین علیه شیعه نگاشتهاند. نوشتههایی که هرگز با امانتداری علمی و روحیۀ اسلامی هماهنگ نیست. آیا سزاوار نیست تا مصلحان، این چنین افرادی که شیپور بیخاصیت دیگران قرار گرفتهاند را به جای خود بنشانند؟ البته نویسندگان
خرد محور، داستان ابن سبا را ساختگی و افسانه دانستهاند. به عنوان نمونه احمد عباس الصالح را مییابیم که چنین مینویسد: «عبدالله بن سباء بدون شک شخصیتی افسانهای است؛ زیرا چگونه توانایی انجام این کارهای بزرگ را یافته است. بیشک ساده لوحانه است اگر وجود چنین شخصی را بپذیریم کنیم و تواناییهای ویژهای را به او نسبت دهیم. تمام جریان ابن سبا ساخته نویسندگان متأخر است و هیچ اثری از آن در منابع اصیل وجود ندارد».((1))
1) ) مجلۀ «الکاتب» مارس 1965 م.
دلایل این انتساب در داستان عبدالله بن سباء نهفته است؛ زیرا اگر کتاب خدا و سنت پیامبر به عنوان سرچشمه عقیده امامت در مذهب تشیّع و لوازم آن، معرفی میشد کفه ترازو به سود شیعیان قرار میگرفت؛ زیرا عقایدی چون وصی بودن، عصمت و غیره در باب خلافت، بسیاری را از این دایره خارج مینمود که صد البته مصیبت بزرگی خواهد بود. پس بهتر بود که ریشههای این عقاید را به یک شخصیت ساختگی یهودی ربط داده تا او و پیروانش را قربانی سرزنشها و نکوهشهای دیگران قرار دهند و بر این اساس شیعیان را چنین تعریف نمایند: عبدالله بن سباء و پیروانش - یعنی شیعیان - ، خوارجی هستند که تاریخ و عقاید امت اسلام را با عقاید یهودی و فاسد خود مسموم کردند. بعد از آن فعالیتهای عبدالله بن سباء را تشریح میکنند. گرچه خلاف واقع، عقل و موازین علمی باشد.
علاوه بر آن سبب دیگری وجود دارد که دکتر احمد محمود صبحی به آن اشاره میکند. ایشان پس از نقل دیدگاه طه حسین درباره ساختگی بودن شخصیت ابن سبا، مینویسد: «آنچه که به نظر میرسد سبب دیگری غیر از دلیلی که طه حسین مطرح کرده است، وجود دارد. اصرار فراوان مورخان و فرقه نویسان، بر وجود عبدالله بن سباء، میتواند به این دلیل باشد که: حوادث سیاسی مهمی در تاریخ اسلام پیش آمد. حوادثی چون به قتل رسیدن عثمان و پس از آن
جنگ جمل که در دو طرف درگیر آن جنگ، همسر پیامبر و بزرگان صحابه دیده میشد. این درگیریها و کشمکشها که میان این بزرگان و پایهگذاران اسلام ایجاد شده است، وجدان هر محقق و مسلمانی را تکان میدهد. پس باید چارهای اندیشیده میشد و کسی پیدا شود که مسئولیت این درگیریها را به دوش گیرد. معقول نیست صحابه، کسانی که به نحو احسن پیامبر را یاری نمودند، گناهکار بدانیم. پس باید شخصیتی جعلی مانند ابن سبا ساخته شود تا این بار سنگین را به دوش کشد. بنابراین عبدالله بن سباء به وجود آمد و فتنه کشته شدن عثمان و سپس جنگ جمل را راه انداخت. همه این فعالیتها و توطئهها را بدون آگاهی امام علی (علیه السلام) ، طلحه و زبیر انجام داد و توانست از جهت عقیدتی بزرگترین دو دستگی فکری را میان مسلمانان ایجاد کند و فرقه تشیّع را تأسیس نماید. این، سبب اصرار نویسندگان فرقهشناس و عقیدهشناس، بر وجود این شخصیت میباشد. به ویژه نویسندگان سلفی مسلک و مورخان که پافشاری فراوانی بر این جریان میکنند. اما واقعاً عجیب است، فردی طفیلی وارد اسلام شود سپس بتواند سیاست و عقاید اسلام را به بازی بگیرد، در حالی که بزرگان صحابه تنها تماشاگر باشند.»((1))
با این بررسیها، به نظر میرسد سرنخ جریان عبدالله بن سباء را به دست آورده و هدف از نسبت دادن عقاید شیعه به این شخص را روشن ساختیم. اکنون به عقاید شیعه از نگاه منابع اصیل آن یعنی قرآن و سنت، میپردازیم. خواه عبداللهبن سباء وجود حقیقی داشته باشد یا نه. ابتدا از عقیده وصیت آغاز میکنیم:
1) ) نظریهًْ الامامهًْ، ص39.
پیش از این گفتیم که وصیت کردن از احکام مؤکد اسلام است و به هر انسان مسلمان سفارش شده است تا هنگام مرگ برای امور دنیایی خود جانشینی قرار دهد. همچنین گفتیم که پیامبر (صلی الله علیه و آله) همواره هنگام خروج از شهر مدینه - گرچه برای یک روز - جانشینی برای خود بر میگزید. حال چگونه پس از وفات خود، امت اسلامی را میان فتنهها و آسیبها رها سازد، بدون این که کسی را برای جانشینی خود تعیین یا حتی پیشنهاد کند. البته نمیخواهم به این مسئله بپردازم؛ چون محققان فراوانی آن را به تفصیل بررسی کردهاند. اما آنچه این جا باید مطرح شود این است که قرآن و سنت منبع اساسی این عقیدهاند.
قرآن، علی (علیه السلام) را در ولایت عامه شریک دانسته و امامتش را ادامه راه نبوت خاتم شمرده است. نبوتی که با وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله) به پایان رسید.
خداوند میفرماید:
{إِنّمَا وَلِیّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالّذِینَ آمَنُوا الّذِینَ یُقِیمُونَ الصّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ}.((1))
ولی [و سرپرست] شما، تنها خدا و پیامبر اوست و [نیز] کسانی که ایمان آوردهاند، همانان که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع، زکات میپردازند.
که در جای دیگری از این کتاب به این آیه پرداختیم و بحثهای پیرامون آن را مطرح ساختیم. اما در سنت، روایات فراوانی وجود دارد که پیامبر (صلی الله علیه و آله) به
1) ) مائده / 55.
جانشینی امام علی (علیه السلام) تصریح فرمودهاند. از جمله: وقتی آیه:
{وَأنذِرْ عَشِیرَتَکَ الأقْرَبِینَ}.((1))
بستگان نزدیکت را انذار کن.
نازل گردید، پیامبر (صلی الله علیه و آله) بستگان خود که بالغ بر چهل نفر بودند را بر سر یک سفره جمع نمود و از آنها خواست تا در راه دعوت به اسلام یاریش کنند. کسی در آن مجلس جز امام علی (علیه السلام) آمادگی خود را اعلام ننمود.
پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز دست بر گردن علی (علیه السلام) نهاد و فرمود: «این برادر، وصی و جانشین من میان شماست. موظفید از او اطاعت کنید».((2))
آن چند نفر از مجلس بیرون رفتند و با تمسخر به ابوطالب گفتند: به تو دستور داد تا از پسرت پیروی کنی. ابن ابی الحدید موضوع جالبی را به تفصیل درباره وصی بودن امام مطرح کرده که خوب است به آن رجوع شود. همین طور که روشن است موضوع وصایت - طبق نصوص تاریخی - با لفظ و معنا از زبان مبارک پیامبر (صلی الله علیه و آله) صادر شده است اما باز کسانی مییابیم که میگویند این موضوع از اختراعات عبدالله بن سباء است. اگر هم گفته شود: موضوع وصی بودن امام علی (علیه السلام) در خود منابع اهل تسنّن نیز مطرح شده است، خواهند گفت: اینها احادیثی هستند که شیعیان، مخفیانه وارد کتابهای اهل تسنّن نمودند.
موضوع عصمت چه در تفکر شیعه به طور خاص و چه در تفکر اسلامی به طور عام از اهمیت فراوانی برخوردار است؛ لذا مجبوریم زمان بیشتری را به این موضوع اختصاص دهیم.
عصمت در لغت، به معنای مصونیت و ممنوعیت است. در قرآن آمده:
{سَآوِی إِلَی جَبَلٍ یَعْصِمُنی مِنَ الْمَاءِ}.((1))
به زودی به کوهی پناه میبرم، مرا از این سیلاب مصون میدارد.
اما در اصطلاح علم عقاید، عصمت لطفی است که خداوند به مکلف میکند تا به واسطه آن انگیزهای برای ترک طاعت یا انجام معصیت در نهاد او ایجاد نشود، البته با این که توانایی آن را دارد.((2))
طبق این تعریف روشن است که عصمت هیچ اجباری به همراه ندارد بلکه تنها نوعی لطف و مددرسانی از جانب خدا و داشتن استعداد آن لطف، از جانب مکلف است. به عبارتی مانند توجه خاص یک استاد نسبت به شاگرد خود، اگر استعداد ویژهای در او بیابد - میباشد.
عصمت پیامبران به معنای اینکه در تبلیغ رسالت خداوند دروغ عمدی ندارند مورد اتفاق تمام امت اسلامی است. اما اختلاف آنها در این است که آیا از روی فراموشی یا خطا، از پیامبران افعال منافی عصمت صادر میشود یا نه؟ برخی از علمای اهل تسنّن معتقدند که [در حال نسیان یا خطا] ممکن است هر گناهی چه بزرگ و چه کوچک - حتی کفر - از آنها صادر شود. خواننده محترم -
برای مطلع شدن بر این دیدگاهها - میتواند به کتابهای باقلانی، رازی و غزالی که مفصلاً وارد این بحثها شدهاند، رجوع نماید.((1))
البته برخی دیگر تا این حد پیش نرفتهاند.
اما شیعیان معتقدند: انبیاء، معصوم هستند چه قبل از بعثت چه بعد از آن.((2))
ادله فراوانی نیز بر این عقیده خود مطرح نمودند. فخر رازی در کتاب «عصمهًْ الأنبیاء» و علامه مجلسی در بحار به تفصیل وارد این بحث شدهاند. آنچه در این نوشتار مطرح است عصمت ائمه [نه پیامبران] است که شیعیان، عصمت ایشان را با ادله متقن عقلی و نقلی اثبات میکنند که به برخی از آنها اشاره خواهیم کرد و کسی که تفصیل بیشتری طلب کند به کتابهای مربوطه ارجاع میدهیم.
علامه حلی در کتاب «الألفین» میفرماید: ممکنات در وجود یا عدم خود نیاز به علتی دارند که که خود ممکن نباشد. زیرا اگر علت آنها از جنس خود آنها باشد نیاز به علت دیگری خواهد داشت که حتماً از سنخ ممکنات نیست و واجب الوجود است. در مسئله خطاپذیری بشر نیز چنین است. برای تصحیح یا رفع خطا باید به کسی رجوع کرد که منزه از خطا باشد. زیرا اگر برای رفع یا تصحیح خطای خود به خطاکار دیگری رجوع کنیم دچار تسلسل یا دور خواهیم شد.
تسلسل از آن جهت است که اگر امام، معصوم نباشد برای تصحیح اشتباهاتش نیاز به امام دیگری پیدا خواهد کرد؛ زیرا تصحیح اشتباهات و خطاهای مردم است که باعث شد نیازمند امام باشیم. حال اگر فرض شود که آن امام دیگر نیز معصوم نباشد باز نیاز به امام دیگر پیدا خواهد شد و همین طور تا بی نهایت و تسلسل پیش خواهد آمد. دور نیز از آن جهت است که اگر امام برای تصحیح اشتباهات خود به رعیت رجوع کند و رعیت نیز برای راهنمایی به او رجوع کنند، هیچگاه از این دایره خارج نخواهیم شد.((1))
شیعیان معتقدند، عصمت در امامت نهفته است؛ زیرا امام - در لغت - به معنای کسی است که به او اقتدا میکنند. هم وزن واژۀ «رداء» که آن را «ارتداء» میکنند؛ یعنی
میپوشند. حال اگر ممکن بود از امام گناهی صادر شود و اقدامی نماید که منجر به معصیت شود، از دو حال خارج نیست: یا باید به او اقتدا کرد یا نه، فرض اول محال است؛ چون معنایش این است که خداوند به انجام دادن گناه دستور میدهد. بنابر فرض دوم نیز امام از امامت ساقط میشود چون مقتدایی است که نباید به او اقتدا شود. پس تناقض میان این دو امر - یعنی امام بودن کسی و وجوب امر به معروف و نهی از منکر نمودنش - حل نشدنی است. در نتیجه، عصمت، لازمه وجودی امامت و نهفته در مفهوم آن است.((2))
امام، حجت خدا بر بندگان در تبلیغ شریعت است. البته امام مردم را به
اطاعت خداوند نزدیک ساخته و از معصیت او دور میکند. ولی این کار را از آن جهت که انسانی معمولی است یا این که دارای سلطه و قدرتی باشد، انجام نمیدهد. چه بسا حاکمان فاسقی بودند و ادعای امامت کردند که به هیچ وجه اقتدا کردن به آنها جایز نیست. اگر هم روزی به اطاعت خداوند دعوت کرده باشند، مصداق این آیه بودند که میفرماید:
{أَتَأْمُرُونَ الْنّاسَ بِالْبِرّ وَتَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ}.((1))
چگونه است که مردم را به کارهای نیک دعوت میکنید ولی [وظیفۀ] خودتان را فراموش میکنید.
با این وضع نمیشود به این امام اعتماد کرد و مکلف حق دارد که از او سرپیچی کند. پس ثابت شد که امام نه از آن جهت که حاکم و مقتدر است مردم را به خدا دعوت میکند بلکه از آن جهت که معصوم است، توانایی این کار را دارد. و مردم هیچ عذری در مخالفت با او ندارند. خداوند میفرماید:
{لِئَلاّ یَکُونَ لِلنّاسِ عَلَی اللهِ حُجّةٌ بَعْدَ الرّسُلِ}.((2))
تا برای مردم، پس از فرستادن پیامبران، دستاویز و حجتی در برابر خدا نباشد.
ائمه نیز مانند پیامبران حجت خدا هستند زیرا همچون پیامبران توسط خود او تعیین میشوند.((3))
این سه دلیل از ادله بیشمار عقلی است که علما بر عصمت ائمه اقامه کردهاند.
الف) خداوند، خطاب به حضرت ابراهیم (علیه السلام) میفرماید:
{إِنّی جَاعِلُکَ لِلنّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِنْ ذُرّیَتِی قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ}.((1))
من تو را پیشوای مردم قرار دادم. ابراهیم گفت: از نسل من نیز؟ فرمود: پیمان من به ستمکاران نخواهد رسید.
این آیه بر عصمت امام دلالت میکند؛ زیرا هر گناهکاری ظالم است گرچه ظلم به خود باشد. به دلیل:
{فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لّنَفْسِهِ}.((2))
از میان ایشان عدهای به خویشتن ستم کردند.
ب) خداوند میفرماید:
{یَا أیّهَا الّذِینَ آمَنُوا أطِیعُوا اللهَ وَأطِیعُوا الرّسُولَ وَاُولِی الأمْرِ مِنْکُمْ}.((3))
ای کسانی که ایمان آوردهاید! [در امور خود] از خدا، پیامبر و صاحبان او - که از شمایند - اطاعت نمائید.
طبق به این آیه چون اطاعت از اولی الامر واجب شده است، باید دستورات آنها با احکام الهی موافق باشد تا چنین اطاعتی برای آنها ثابت شود. چنین اطاعت بی چون و چرایی تنها با عصمت آنها میسر میشود؛ زیرا اگر ممکن بود خطا
کنند، میبایست از آنها اطاعت نشود و این مخالف دستور خدا به اطاعت کردن از آنهاست.((1))
ج) آیه:
{إِنّمَا یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرّجْسَ أهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهّرَکُمْ تَطْهِیراً}.((2))
خداوند فقط میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد.
بر عصمت اهلبیت (علیهم السلام) (علیهم السلام) دلالت میکند. بسیاری از بزرگان تصریح میکنند که این آیه درباره اهلبیت (علیهم السلام) نازل شده است از جمله، مسند احمد بن حنبل، مستدرک الصحیحین، الدر المنثور، کنز العمال، سنن الترمذی، تفسیر طبری، خصائص نسائی، تاریخ بغداد، استیعاب نوشته ابن عبد البر، الریاض النظره نوشته محب طبری، مسند ابی داوود و اسد الغابه، همگی بر آنند که این آیه دربارۀ پیامبر (صلی الله علیه و آله) ، علی (علیه السلام) ، فاطمه÷، حسن و حسین‘ نازل شده است.((3))
معنای طهارت از رجس که در این آیه وجود دارد، هرگونه گناه و خطا را از آنها نفی میکند. البته آن هم طبق اراده تکوینی الهی صورت میگیرد نه اراده تشریعی؛ چون با اراده تشریحی، خداوند تمام مردم را مورد خطاب قرار میدهد و میخواهد تا از پلیدیها پاک شوند. این امر موجب جبر نمیشود؛ چون در معنای عصمت گذشت که عصمت مددی از جانب خداوند و استعدادی از جانب مکلف است. این برخی از دلایل شیعه بر عصمت امامان خود است. همان طور
که میبینید تمام این ادله از کتاب خدا، سنت پیامبر و عقل گرفته شده است.
حال میپرسیم جایگاه عبدالله بن سباء در این میان کجاست؟ و این نسبت چه سهمی از صدق دارد؟ خواننده حق دارد که بپرسد: این نویسندگان وقتی که درباره تشیّع قلم زنی کردهاند، آیا از منابع عقیدتی شیعیان اطلاع داشتهاند؟ اگر مطلع بودند چرا این همه یاوهگویی؟ و اگر بیاطلاعند پس چرا دربارۀ اموری که از آنها بیاطلاع هستند نظر میدهند؟ چرا موازین ادب اسلامی را رعایت نمیکنند؟ مگر خدا نفرمود:
{وَلاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنّ الْسّمْعَ وَالْبَصَرَ کُلّ أُوْلئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً}.((1))
از آنچه آگاهی نداری پیروی مکن؛ زیرا گوش، چشم و دل همه دربارۀ آنها سؤال خواهد شد.
علاوه بر آن، روش علمی و قواعد پژوهشی نیز به ایشان چنین اجازهای نمیدهد تا دیگران را بدون مراجعه به منابع اصیل، متهم سازند.
پس نظریۀ عصمت امامان، گرچه ادله آن از نظر برخی ضعیف باشد، ولی نباید از روی دشمنی و هوای نفس، منبع آن را به شخصیتی خیالی نسبت دهند.
قبل از ورود به این بحث لطیفهای را تعریف میکنم که با موضوع ما هماهنگ است، گویند: بدهکاری را نزد قاضی آوردند. از او پرسید: آیا بدهکاری خود را نسبت به مدعی میپذیری؟ گفت: قبول دارم ولی منکر هستم. این داستان
1) ) اسراء / 36.
قصه ما را میگوید؛ زیرا کسانی که ما را به خاطر عقیده عصمت نکوهش میکنند خود به آن معتقدند. ما به عصمت امامان معتقدیم تا دریافت احکام و عقاید صحیح را ضمانت کنیم و از مشکلاتی که با داشتن امام غیر معصوم گریبانگیر ما خواهد شد، اجتناب نمائیم. همچنین قصد نداریم تا عصمت را به عنوان نشان افتخار بر سینه امامان خود قرار دهیم؛ چون آن قدر فضایل و کمالات دارند که از این نشانها بینیازند و نیز ما شیعیان هیچگاه اهل خیالپردازی نیستیم؛ زیرا همواره با واقعیتها زندگی کردهایم. مقصود ما از اعتقاد به عصمت امام این است که او را از سایر مردم ممتاز میدانیم. زیرا اگر همسنخ مردم عادی باشد، به چه حقی حکمران آنها شود. اگر میان همین مردم کسی شایستهتر و بالاتر از او باشد باز اشکال عمیقتر میشود. این است مراد ما از عصمت، نه آنچه برخی تصور میکنند که ما معتقدیم امام معصوم سرشت و خلقتی غیر بشری دارد. عصمت به عقیدۀ ما ضابطهای است که از جهت نظری و عملی باعث حفظ شریعت و نگهداری آن از آسیبهاست. بزرگان اهل تسنّن نیز همین عقیده را دارند ولی در عین حال ما را نکوهش میکنند. از جمله این بزرگان:
با چشمپوشی از صحت و سقم این روایت، میپرسیم: آیا چنین اجماعی که
1) ) المستصفی، بحث ارکان اجماع.
تمام مسلمانان را شامل شود، امکان دارد؟ ممکن است جواب دهند که منظور از اتفاق مسلمانان، اجماع خبرگان و اهل حل و عقد است. باز میپرسیم: خبرگان کیانند و چند نفرند؟ آیا مربوط به یک جای معینی هستند؟ دلیل شما بر این امر چیست؟ آیا اجتماع، چیزی جز ضمیمه شدن فردی به فرد دیگر است؟ اگر بر تکتک افراد یک امت خطا روا باشد چگونه هنگام اجتماع معصوم میشوند؟ ابن تیمیه این پرسش را چنین پاسخ میدهد: «از خطای تکتک افراد، خطای مجموع لازم نمیآید؛ زیرا در اجتماع خاصیتی ایجاد میشود که در تک تک افراد وجود ندارد. مانند یک لقمه که انسان را سیر نمیکند اما اگر چند لقمه شد، سیر میشود. همچنین مانند یک چوب که به راحتی شکسته میشود اما اگر مجموعهای از آنها باشد شکسته نمیشوند». تا این که میگوید: «پیامبر میفرماید: شیطان به یک نفر نزدیک میشود اما اگر دو نفر شدند دور میشود».((1)) البته تاکنون ندانستیم میان این که یک لقمه، انسان را سیر نمیکند ولی چند لقمه او را سیر مینماید با مبحث این که تک تک افراد معصوم نیستند ولی با اجتماع معصوم میشوند، چه شباهتی وجود دارد؛ زیرا هر لقمهای مقداری از سیری به همراه دارد و اگر ضمیمه بقیه لقمهها شود سیری کامل ایجاد میکند. وضع در مثال چوبها نیز چنین است. هر قطعه چوب مقداری از استحکام دارد که اگر همراه با چوبهای دیگر شود محکمتر میشود. در حالی که فرد خطاپذیر هیچگونه عصمتی ندارد تا اگر ضمیمه سایر افراد شود عصمت کامل تشکیل دهد. بلکه در این جا بر عکس میشود؛ زیرا هر تعداد افراد خطاپذیر اگر جمع شوند خطاپذیری آنها بیشتر خواهد شد.
1) ) نظریهًْ الامامهًْ، ص117.
از جهت دیگر، گویا ابن تیمیه با اساس عقیدۀ عصمت مخالفتی ندارد. تنها مخالف این است که برای یک فرد ثابت گردد. ولی اگر به جماعتی نسبت داده شود هیچ اشکالی نخوهد داشت! در نهایت میگوییم: البته دلیل ابن تیمیه بر عصمت تمام امت همان دلیل مکتب تشیّع است یعنی تا وثوق و سلامت احکام الهی تضمین شود.
است. البته باز ابن تیمیه عصمت را برای حفظ شریعت ضروری میداند که تا
1) ) نظریهًْ الامامهًْ، ص120.
این
مقدار با شیعه هماهنگ است. ولی سؤال میشود: چه چیزی باعث شده تا جمع بتواند معصوم باشد ولی یک فرد نه؟ علاوه بر آن، تعداد معصومین نزد شیعیان چهارده تن هستند. این عده مجموعهای هستند که خداوند به دلیل فضیلتهای فراوانشان - که تمام مسلمانان به آن اقرار دارند - ، آنها را اختیار نموده است. پس چرا عصمت را برای مجموعههای دیگر روا میدانید و این مجموعه را از داشتن آن محروم میدانید؟
ممکن است گفته شود جمهور اهل تسنّن این حدیث پیامبر (صلی الله علیه و آله) را
صحیح میدانند که فرموده: «اصحاب من چون ستارگان آسمانند به هر یک اقتدا کنید، هدایت میشوید».((1))
لازمۀ این حدیث عصمت صحابه است. از این جهت بسیاری به عصمت ایشان تصریح نمودهاند؛ زیرا لزوم متابعت از همة آنها با جایز دانستن ارتکاب گناه و ظلم در اثر غیر معصوم بودنشان، هماهنگی ندارد؛ چون معنای آن این است که خداوند دستور داده است که از ظالمان و گناهکاران تبعیت کنید و اگر مکلف از آنها تبعیت نکند خواسته پیامبر و دستور قرآن که میفرماید:
{مَا آتَاکُمُ الرّسُولُ فَخُذُوهُ}.((2))
آنچه را پیامبر برای شما آورده اجرا کنید.
را عملی نکرده است؛ زیرا فرض این است که صحابه دستور پیامبر را نقل
میکنند. اگر گفته شود: خداوند به ما دستور داده است تا سخن را تنها از افراد عادل و مورد وثوق، بپذیریم. به دلیل آیه:
{یَا أَیّهَا الّذِینَ آمَنُوا إِن جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیّنُوا أَن تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهَالَةٍ}.((1))
ای کسانی که ایمان آوردهاید اگر شخص فاسقی خبری برای شما بیاورد درباره آن تحقیق کنید. مبادا به گروهی از روی نادانی آسیب برسانید.
که مفهوم آن پذیرفتن خبر عادل است. ما - یعنی اهل تسنّن - نیز تنها از عادلان صحابه تبعیت میکنیم. خواهیم گفت: پس شما پذیرفتهاید همه صحابه عادل نیستند و این همان مطلوب ماست.
به هر حال، این حدیث بر عصمت صحابه دلالت میکند و کسی اهل تسنّن را به سبب این عقیده نکوهش نکرده است. حال چرا اگر شیعیان نسبت به امامان خود همین عقیده را روا بدانند مورد انتقاد قرار میگیرند؟
الف) تفتازانی در این جا به عصمت خلفای سه گانه تصریح میکند.
ب) معتقد است که عصمت آنها واجب نیست. به این معنا که مجبور به ترک گناه
نیستند؛ زیرا مجرای احکام الهی در سلوک اختیاری بشر است نه در امور تکوینی. به عبارتی استعداد پذیرش عصمت، امری است که در وجود آنها خلق شده است.
ج) مفاد سخن ایشان این است که عصمت ملکهای است که معصوم را از ارتکاب گناه باز میدارد و به معنای سلب اختیار از مکلف نیست. این مقوله همان سخن شیعیان است که درباره امامان خود معتقدند. بنابراین چنین هیاهویی برای چیست؟
4و5. دیدگاه شمس الدین اصفهانی و نور محمد: شمس الدین در تاریخ مزار شریف و نور محمد به نقل صاحب الغدیر از کتاب «مطالع الأنظار»، معتقدند که عثمان معصوم بوده است.((1)) این دو از علمای اهل تسنناند.
این بررسیها نشان داد که تنها شیعیان نیستند که معتقد به عصمت امامان خود هستند بلکه علمای اهل تسنّن نیز به عصمت معتقدند. پس نسبت دادن این عقیده به عبدالله بن سباء و انتقاد از شیعیان، توجیهی ندارد.
البته نمیخواهم تمام نقدهای موجود در کتابهای اهل تسنّن درباره عصمت را مطرح کنم؛ چون کتابهایشان مملو از این انتقادهاست. ولی میخواهم دیدگاه
نویسندهای را مطرح سازم که در همین قرن و در عصر ارتباطات و اطلاعات زندگی
میکند. این شخص با این که شهادت میدهم او را معتدلترین نویسندگان، درباره تشیّع یافتم ولی باز رسوبات نفسانیاش کار خود را میکند. من معتقدم که این نویسنده قبل از نوشتن درباره تشیّع منابع شیعیان را خوب مطالعه کرده است؛ لذا میبینیم به منابع فراوانی در کتاب خود استناد میکند. فرض آن است که منابع اهل تسنّن را نیز مطالعه کرده است. پس چرا تنها شیعیان را نکوهش کرده است. اگر هم از منابع اهل تسنّن بیاطلاع است - که بعید به نظر میرسد - چرا در این زمینهها قلم زنی میکند؟ در فصل بعد به بررسی کتاب این نویسنده میپردازیم.
«هاشم فرغل» - مؤلف این کتاب - میگوید که عقیده عصمت توسط غالیان شیعه پدید آمد. وی، زید بن علی (علیه السلام) را منکر عصمت معرفی کرده و چنین نتیجه میگیرد. که چون شیعیان به موضوع عصمت امامان خود پرداختند، اهل تسنّن نیز عصمت انبیاء را مورد بررسی قرار دادند. سپس ادله شیعیان را درباره عصمت امامان ذکر میکند. از جمله حدیث ثقلین که به این صورت نقل کرده است «من در میان شما چیزی بر جای گذاردم که اگر به آن تمسّک کنید هیچگاه پس از من گمراه نخواهید شد و آن کتاب خدا که ریسمانی میان آسمان و زمین است و خاندان من، اهل بیتم. این دو همواره همراه هم هستند تا در روز قیامت کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. پس بنگرید چگونه پس از من با این دو رفتار خواهید کرد» سپس صورتهای دیگری از این حدیث را نقل میکند و میافزاید: این حدیث، عترت پیامبر را همتای قرآن قرار داده است. همچنین تمام جایگاه پیامبر را - به جز نبوت - برای آنها اثبات میکند. گویا خود پیامبر زنده است و شریعت را نگهداری میکند. این حدیث، اهل بیت را به منزلۀ قرآن شمرده است پس باید تمام علوم قرآن را داشته باشند. از این جهت که امام به همه جزئیات قرآن و سنت آشناست و میتوان آنها را به طور کامل از او دریافت کرد. بعد از آن، روایات شیعه را پیرامون علم امام مطرح میسازد از جمله از زبان امام
علی (علیه السلام) که فرمود: «هیچ آیهای از قرآن بر پیامبر نازل نشد مگر این که بر من تلاوت مینمود و من آن را مینوشتم و تفسیر، تأویل، محکم و متشابه، ناسخ و منسوخ و خاص و عام آن آیات را به من تعلیم میداد. پیامبر از خدا خواست تا فهم و حفظ این علوم را به من عطا کند. دست مبارک خود را بر سینهام نهاد و دعا کرد تا خداوند قلب مرا لبریز از علم، درک و حکمت نماید». سپس روایت مشابه دیگری نیز نقل نموده و روایتهای دیگری چون داشتن کتاب جفر، جامعه و مصحف فاطمه÷ را نیز به میان آورده و دیدگاه شیعیان را نسبت به این کتابها شرح میدهد. از جمله میگوید: شیعه معتقد است این کتابها با املاء پیامبر و خط امام علی (علیه السلام) تألیف شده و قرآن دیگری نیستند. تنها جزئیات برخی رخدادهای آینده و برخی توضیحات در آنها وجود دارد. بعد از آن روایاتی را ذکر میکند که دلالت دارند بر این که ائمه مورد الهام غیبی واقع میشوند و این که شیعیان به برخی روایات اهل تسنّن نیز بر این موضوع استناد میکنند. یکی از آنها که مورد اتفاق دو گروه میباشد این حدیث پیامبر (صلی الله علیه و آله) ، است که میفرماید: «در میان شما کسانی هستند که محدَّث [مورد الهامات غیبی]((1))
هستند. و همین طور سخن یکی از صحابه که گفته بود: «همواره مورد خطاب غیبی قرار میگرفتم تا این که با داغ کردن، خود را درمان کردم». سپس به روایاتی که بر همسنخ بودن پیامبر و امامان دلالت دارد اشاره میکند مانند این سخن پیامبر که میفرماید: «خداوند، من، علی، حسن و حسین را از نور واحد خلق فرمود» در پایان نیز چنین مینگارد: با وجود این سخنان، خود را برابر یک عقیدۀ فلسفی و
1) ) [ ] از مترجم است.
فراطبیعی مییابیم. عقیدهای که از امام و پیامبر، جوهری واحد و نورانی میسازد که پیدایش آن به قبل از خلقت زمین بر میگردد. تا این جا به یک نکته مهمی میرسیم که ماهیت امامت چیست؟ آیا به درجه نبوت میرسد؟ بنابر مطالب یاد شده میتوان گفت: با وجود این سخنان مبالغه آمیز، جای تعجب نیست که در این فضا، غالیان و مدعیان نبوت پدید آیند.
پس فرغل، شکل یافتن غلات را امری طبیعی میداند. این خلاصه مطالب این نویسنده است که با حفظ کامل مضمون، تلخیص نمودیم.
از سخنان استاد فرغل بر میآید که ایشان چند امر را قبیح و نوعی غلّو دانسته است: عصمت ائمه، یکی دانستن منشاء نبوت و امامت، سنخیت میان پیامبر و خاندانش، علومی که به امامان اهلبیت نسبت میدهند و این که امامان پس از پیامبر به منزله اویند. در نهایت به سبب این عقاید تشیّع را متهم به غلو نمود.
از استاد فرغل میپرسیم: اگر ثابت کنیم همین عقایدی که مورد انتقاد شما واقع شده نزد اهل تسنّن هم وجود دارد، آیا باز همین برخورد را خواهید داشت؟ اگر این عقاید فاسد است فرقی میان اهل تسنّن یا تشیّع وجود ندارد. اما باید گفت هیچگاه اهل تسنّن را انتقاد نخواهد کرد. این یک واقعیت است. اینک به نمونههایی از این قبیل میپردازیم:
1.نخستین موردی که مورد انتقاد این نویسنده قرار گرفت، موضوع عصمت بود. البته نمیخواهم تکرار کنم که بسیاری از علمای اهل تسنّن - اگر همه آنها نباشد - معتقد به این امر هستند. با این حال یحیی فرغل آنها را مورد انتقاد قرار نداد. خوب است بدانیم که یحیی فرغل بهتر از دیگران وارد این مبحث شده
است وگرنه دیگران با شدت و تندی بیشتری شیعیان را به باد انتقاد گرفتند. مانند دکتر نبیه حجاب، استاد ادبیات - البته اگر ادب و آدابی مانده باشد - دار العلوم قاهره که با بدترین الفاظ شیعه را مورد شتم قرار داده و عقیده عصمت را از نشانههای شعوبیگری دانسته است. وی مینویسد: «این عقیده از سوی ایرانیان وارد تشیّع شده است. ایرانیانی که همواره حاکمان خود را تقدیس کردهاند. به این دلیل عربها آن را «گرایش کسرایی» - البته تا جایی که اطلاع دارم، چنین اصطلاحی وجود ندارد - نامیدند. شاید هدف تودۀ شیعیان از عقیده عصمت، منزه شمردن امام علی از خطاها باشد تا تجاوز بنی امیه نسبت به غصب خلافت آشکارتر شود. علاوه بر آن بسیاری از عقاید یهود به مذهب تشیّع راه یافته است».((1)) اصرار بر تکرار این سخنان، قابل توجه است. البته تمام این یاوه گوییها را در بخش «ایرانی بودن تشیّع» رد کردیم. تنها میخواهم از نبیه حجاب بپرسم: خطای امام علی (علیه السلام) کجاست؟ آیا خطای ایشان در جنگهایش با امویان بود که موجب ناپایداری حکومتش شد در حالی که امویان حکومتشان را بعد از آن بر جمجمهها پایهگذاری کردند؟ به هر حال بعد از این که پیامبر فرمود: «علی همواره با حق است و حق با اوست». صد البته ضرری به امام علی (علیه السلام) نمیرسد اگر شخصی چون نبیه حجاب او را تخطئه کند. طبیعی است که علی (علیه السلام) و همفکرانش و نبیه حجاب و همفکرانش در دو صف جداگانه قرار بگیرند.
ثابت کردهاند، واقعاً نمیدانم سبب این انتقاد چیست؟ آیا چون به مذاق
1) ) مظاهر الشعوبیه فی الأدب العربی، ص492.
کسانی
که از مذهب اهل بیت پیروی نمیکنند، خوش نمیآید یا اشکال در جای دیگری است؟ علاوه بر این، چرا وقتی این سخنان از غیر شیعه صادر شود موجب نکوهش نمیگردد؟ به عنوان مثال ذهبی در کتاب میزان الاعتدال حدیثی را از طریق ابو هریره به پیامبر (صلی الله علیه و آله) نسبت میدهد که فرموده است: «خدا مرا از نور آفرید. سپس ابوبکر را از نور من، عمر را از نور ابوبکر و عثمان را از نور عمر خلق نمود و عمر چراغ اهل بهشت است».((1))
البته نمیدانم چرا این نور تا مرز امام علی (علیه السلام) که رسید متوقف شد. لااقل خلیفه چهارم که بود. در نهایت از استاد فرغل میپرسیم که آیا چنین روایاتی غلو آمیز نیست؟ علاوه بر آن، طبیعی است که یک فرد با خاندان خود همسنخ باشد. خاندان پیامبر هم همتای کتاب و گنجینه علم پیامبرند، چرا اینگونه نباشند؟ چرا منزلتی که - به نظر استاد فرغل - برای دیگران روا میدانند برای آنها نمیدانند؟
1) ) میزان الاعتدال، ج1، ص166.
همه
مسلمانان، با روایات فراوانی مطرح شده و ممکن به نظر میرسد. اکنون به برخی از این روایات میپردازیم:
آلوسی در تفسیر خود روح المعانی پس از تفسیر آیه
{قُل لاّ یَعْلَمُ مَن فی السّماوَاتِ وَالأرْضِ الْغَیْبَ إِلّا اللهُ}.((1))
بگو هیچ کس از کسانی که در آسمان و زمین - جز خدا - هستند از غیب آگاه نیستند.
میگوید: شاید علم غیبی که در این آیه از مخلوقات نفی شده است، علمی است که یک شخص بدون واسطه تعلیم الهی و خود به خود به غیب دسترسی یابد. اما نسبت به کسانی که به طور ویژه از سوی خداوند به آنها افاضه میشود، نفی نمیکند. پس علم غیب داشتن این افراد [مانند پیامبران] به معنای نخست نیست که خود به خود و بدون تعلیم الهی عالم شدهاند؛ زیرا گفتن چنین سخنی کفر است، بلکه به معنای دوم است یعنی خداوند آنها را بر غیب مطلع و آگاه ساخته است.((2))
مضمون همین سخن را در احادیث اهل بیت (علیهم السلام) میتوان یافت. امام رضا (علیه السلام) - هشتمین امام شیعیان - میفرماید: «خداوند گاهی علوم غیبی را برای ما میگستراند ما نیز بر آن مطلع میشویم. و گاهی میپوشاند ما نیز بیاطلاع میمانیم». این روایت عین مفاد این آیه است که میفرماید:
{عَالِمُ الْغَیْبِ فَلاَ یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أحَداً * إِلّا مَنِ ارْتَضَی مِن رّسُولٍ}.((3))
دانای غیب اوست و هیچ کس را بر اسرار غیبش آگاه نمیسازد مگر رسولانی که آنان را برگزیده.
امام رضا (علیه السلام) در تفسیر آیه به عمرو بن هداب - که در مورد علم ائمه از ایشان سؤال کرده بود - فرمود: «پیامبر همان مرتضی و برگزیده خداست و ما وارثان آن پیامبری هستیم که خدا او را بر علم غیب خویش مطلع ساخت؛ لذا ما نیز به حوادث گذشته و آینده، تا روز قیامت، اطلاع داریم».((1))
نیشابوری مفسر، در این زمینه میگوید: «اگر صدور کرامات از اولیاء الهی ممتنع است، از دو حال خارج نیست: یا این که خداوند - والعیاذ بالله - این توانایی را ندارد تا به آنان کرامت دهد یا اولیاء الهی شایستگی چنین کراماتی را ندارند که هر دو حالت محال است؛ زیرا خداوند معرفت خویش را - که از بزرگترین کرامات است - نصیب بندگان خاص میکند. حال که خداوند فیاض است و به چنین کرامتی بخل نورزیده، به طریق اولی نسبت به عطا کردن کرامات پایینتر بخلی نخواهد داشت.
امام صادق (علیه السلام) به گوشهای از علومی که از طریق طبیعی تحصیل کردهاند اشاره میفرماید: ایشان در جواب سؤال یکی از اصحاب خود فرمودند: «من به آنچه که در آسمان و زمین، آتش و جهنم و گذشته و آینده وجود دارد آگاهم» وقتی که حالت تعجب را در چهره مخاطب دید، افزود: «تمام این علوم را از قرآن فرا گرفتم». قرآنی که میگوید:
{وَنَزّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَاناً لِکُلّ شَیْءٍ وَهُدیً وَرَحْمَةً وَبُشْرَی لِلْمُسْلِمِینَ}.((2))
ما این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز است؛ هم هدایت است، هم رحمت و هم مایه بشارت برای همه مسلمانان جهان.
سید عبدالرزاق مقرم به تفصیل وارد این مباحث شده است.((1))
اشاره کردیم شیعیان معتقدند امام، استعداد تلقی فیض الهی را دارد؛ زیرا اگر قابلیت و استعداد وجود دارد هیچ بخلی در ساحت فاعل نیست. پس علم غیب ذاتی - به عقیده شیعیان - فقط از آن خداست. اما علم غیب داشتن اهل بیت (علیهم السلام) یا بدون واسطه توسط الهامهای غیبی صورت میگیرد یا به صورت غیرمستقیم از پیامبر (صلی الله علیه و آله) دریافت میکنند. البته وجود برخی غالیان را انکار نمیکنیم ولی همواره بیزاریمان را از آنها اعلام کردهایم. ولی آنچه که در این بخش خواهان آن هستیم این است که: اهل تسنّن نیز برای امامان خود - به همان معنایی که شیعیان معتقدند - علم غیب را ثابت میکنند و تأکید دارند که به آنها الهامهای غیبی میشود. از جمله قرطبی، روایتی را در ذیل آیه 52 سوره حج از ابن عباس نقل میکند که وی این آیه را چنین میخواند:
{وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رّسُولٍ وَلاَ نَبِیّ}((2)) ولا محدَّثٍ.
ما هیچ رسول و پیامبر (و محدَّثی) را پیش از تو نفرستادیم.
[یعنی لفظ «محدَّث» را به آیه میافزود].((3)) مسلمهًْ بن قاسم بن عبدالله و سفیان از عمر بن دینار از ابن عباس این مطلب را نقل کردهاند. نیز مسلمه میگوید:
«کسانی که دارای الهامهای غیبی هستند، آنها را با مقام نبوت در ارتباط یافتیم؛ زیرا از اخبار غیبی خطیری سخن گفتند و حکمتهای نهان را آشکار ساختند در عین حال تمام سخنان آنها به وقوع پیوست و نطق آنها صادقانه و معصومانه بود. مانند عمر بن خطاب که از جریان «ساریه» با آن براهین والا خبر داد».((1))
این عین مطالب قرطبی است. مشابه آن را نیز سیوطی ذیل همین آیه در تفسیر الدر المنثور مطرح کرده، سپس مبحثی را دربارۀ سخنان محدّثان و الهامشدگان آورده است.((2))
در صحیح بخاری، باب مناقب عمر، از ابو هریره نقل شده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «پیش از شما در میان بنیاسرائیل مردانی بودند که مورد خطابهای غیبی قرار میگرفتند در حالی که پیامبر نبودند. اگر میان امت من کسی از این قبیل باشد، عمر است». مسلم نیز در صحیح خود، باب فضایل عمر از عائشه از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل میکند که «در مسلمانان پیش از شما الهام شدگانی بودند. اگر در میان امت من کسی باشد عمر بن خطاب است».((3))
البته این امر از خلفا گذشته و آن را به شخصی مانند عمران بن حصین نیز نسبت دادهاند؛ دارمی و مسلم در صحیح خود از مطرف نقل کردهاند که: «عمران بن حصین به من گفت: حدیثی به تو میگویم، امیدوارم از آن سود ببری: پیامبر میان عمره و حج جدایی نیانداخت و تا زمان وفاتش هر دو را با هم انجام میداد و هیچگاه از این کار نهی نفرمود. آیهای در این رابطه نیز بر ایشان نازل نشد. به
من الهاماتی میشد تا این که با داغ کردن خود را درمان کردم تا بهبود یافتم. اما وقتی درمان را ترک کردم دوباره آن الهامات غیبی به سراغ من آمدند».((1))
نمیدانم چه رابطهای میان داغ کردن و دور شدن الهامات غیبی وجود دارد. شاید عمران بن حصین میدانست.
ابن حجر دربارۀ عمر بن عبدالعزیز نیز نقل کرده است: حضرت خضر همواره او را همراهی میکرد و با او سخن میگفت.((2))
بعد از تمام آنچه گفته شد، آیا باز اشکال دارد بگوئیم امامان شیعه علوم غیبی دارند؟ گمان دارم که این اشکال تا ابد خواهد ماند و همواره شیعیان مردمی غالی و خرافاتی خواهند بود؛ چون معتقدند امامانشان به اذن خداوند علم غیب میدانند!
امر چهارم: از مواردی که مورد انتقاد فرغل قرار گرفت این است که به عقیده شیعه جایگاه اهلبیت (علیهم السلام) درست بعد از پیامبر قرار دارد. البته منظور تنها امامان دوازده گانهاند است.
حقیقت آن است که این شیعیان نبودند که امامان خود را در این منزلت قرار دادند بلکه تعالیم آسمانی بود که چنین منزلتی برای آنها نهادینه ساخت و شیعیان به این تعالیم لبیک گفتند. خداوند میفرماید:
{إِنّمَا وَلِیّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالّذِینَ آمَنُوا الّذِینَ یُقِیمُونَ الصّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ}.((3))
سرپرست شما، تنها خدا و پیامبر است و نیز کسانی که ایمان آوردهاند: همانان که نماز را بر پا میدارند و در حال رکوع، زکات را میپردازند.
روایات فراوانی وجود دارد که این آیه دربارۀ امام علی (علیه السلام) نازل شده و ایشان را در ولایت عامه شریک ساخته است. فخر رازی، ابن جریر طبری، بیضاوی، ابی حیان، زمخشری، ابن کثیر و دیگران در کتابهای تفسیری خود بر این موضوع تأکید کردهاند. بعد از قرآن، سنت نیز این مکانت را برای امامان قائل شده است. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود:
«ای علی! جایگاه تو نزد من چون جایگاه هارون نسبت به موسی است. با این تفاوت که پس از من پیامبری فرستاده نخواهد شد». این حدیث از احادیث متواتر شمرده میشود. صاحبان صحاح به ویژه مسلم و بخاری آن را در باب فضائل علی (علیه السلام) نقل کردهاند.
پس از امام علی (علیه السلام) فرزندان معصوم او نیز همین جایگاه را یافتند. بهترین دلیل بر این مطلب سخن پیامبر است که آنها را همتای قرآن معرفی نمود. پیامبر فرمود: «من در میان شما دو چیز گرانبها بر جای گذاشتم، کتاب خدا و خاندانم. تا زمانی که به این دو تمسک نمایید گمراه نخواهید شد...».((1))
اگر
به عقاید اهل تسنّن نسبت به بزرگان خودشان نگاه کنیم، خواهیم دید که امامان خود را در همین جایگاه قرار میدهند. بدون این که کسی به آنها انتقاد کند. بلکه معتقدند، پیامبر با این که با وحی مرتبط است، نمیتواند از راهنمایی برخی افراد بینیاز شود. به عنوان مثال: حاکم در مستدرک خود همراه با سند از حذیفه بن الیمان نقل میکند: «از پیامبر شنیدم فرمود: قصد دارم به نواحی مختلف مبلّغانی بفرستم تا به مردم فریضههای الهی را تعلیم نمایند. به ایشان گفته شد: چرا عمر و
1) ) البیان والتعریف، ابن حمزه حنفی، ج2، ص136.
ابوبکر
را نمیفرستی؟ فرمود: نمیتوانم از این دو بینیاز شوم. آنها به منزله سمع و بصر دین هستند».((1)) کار به جایی رسید که صحابه را به منزله پیامبر (صلی الله علیه و آله) قرار داده، سخنان و افعال آنها را همچون خود او حجت شمردند و عملکردشان را یکی از منابع تشریع دانستند. موسی جار الله در کتاب «الوشیعه» مینویسد: «ما فقهای اهل تسنّن معتقدیم سیرۀ دو خلیفه اول، معادل سنت شارع مقدس است و احکام شرع را در زمینههای مختلف چون حیات اجتماعی و اداره دولت اسلامی، از سیره آنها میتوان استفاده کرد. خلافت خلفای راشدین همچون رسالت پیامبران معصوم است و این دو به طور مساوی در تثبیت ارکان اسلام سهیماند».((2))
پس به نظر آقای جار الله سیرۀ خلفا همتای سیره پیامبر و متن قرآن است و همچون پیامبر معصومند و سهم آنها در تثبیت ارکان دین، مساوی سهم پیامبر است. غزالی در این باره میگوید: «عقیدۀ یک صحابی به طور مطلق حجت است».((3))
ابن قیم جوزیه مینویسد: «فتاوای صحابه لازم الاجراست. اگر با هم اختلاف نمودند، بدون شک آن گروهی که خلفای چهارگانه میان آنهاست بر حقاند. اگر اکثریت این خلفا فتوایی بدهند، حق با اکثریت خواهد بود. اگر دو نفر فتوا دهند و دو نفر دیگر مخالفت کنند، آن دو نفر که ابوبکر و عمر هستند، حقاند. اگر هم خود ابوبکر و عمر اختلاف کنند حق با ابوبکر است چون هر چقدر زمان این خلفا به پیامبر نزدیکتر باشد سخن آنها حجت بیشتری پیدا میکند».((4))
البته نمیدانم منظور ابن قیم از نزدیکی به پیامبر چیست؟ اگر منظور قرب زمانی باشد،
تمام خلفا از این جهت یکسانند؛ چون همگی عهد پیامبر را درک کردهاند. اگر منظور قرب مکانی و زمانی باشد، علی (علیه السلام) نزدیکتر از سایه پیامبر به خود پیامبر بود. بنابراین قاعده، میبایست سخن علی (علیه السلام) را مقدم سازیم.
عجیبتر از همه این است که برخی معتقدند فتوای ائمه اهل تسنّن باید معیار تصحیح قرآن و احادیث پیامبر قرار بگیرد. اگر هم میان قرآن و سنت با فتوای آن امام اختلافی ایجاد شد، کرخی - یکی از علمای حنفی مذهب - مینویسد: «اصل آن است که به فتوای ابوحنیفه عمل شود. اگر متن قرآن و سنت با فتوای ایشان مطابقت کرد، مطلوب حاصل است وگرنه باید متن قرآن و سنت را به گونهای تأویل کنیم تا طبق فتوای ابوحنیفه تفسیر شود» استاد رشید رضا این مطلب را در تفسیر المنار ذیل آیه:
{وَمِنَ النّاسِ مَن یَتّخِدُ مِنْ دُونِ اللهِ أنْدَاداً}.((1))
پارهای از مردم در برابر خدای یکتا همتایانی بر میگیرند... .
آورده است»((2))
قوشجی، یک درجه پایینتر از کرخی - که فقه ابوحنیفه را معیار فهم کتاب و سنت قرار داده است - ، معتقد میشود که عمر حق اجتهاد در مقابل دستور پیامبر را دارد. وی در کتاب خود «شرح التجرید»، مبحث امامت، میگوید: «عمر بر بالای منبر گفت: ای مردم سه چیز در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود که من از آن نهی میکنم و کسی که آنها را انجام دهد مجازات مینمایم، متعه زنان، متعۀ حج و حی علی خیر العمل». سپس قوشجی میافزاید: «از این سخن عمر
نباید انتقاد کرد زیرا مخالفت مجتهدان با یکدیگر امری طبیعی است».((1)) [همان طور که میبینید پیامبر را در حد یک مجتهد دانسته و عمر را همتای ایشان قرار داده است].((2))
به استاد فرغل باز میگردیم و به او میگوییم: ما شیعیان، امامت را بعد از نبوت میدانیم و به اختیاراتی که امام از طرف پیامبر دریافت کرده، معتقدیم. اما هیچگاه سخن امام را معیار کتاب و سنت قرار نمیدهیم. بلکه بر عکس، کتاب و سنت را معیار حجیت روایات ائمه میدانیم. اگر روایتی پس از عرضه بر قرآن و سنت مخالف این دو باشد آن را به دیوار میکوبیم. همین طور اجتهاد در مقابل دستور صریح قرآن یا پیامبر را جایز نمیدانیم. حال آن که قوشجی پیامبر را در حد یک مجتهد شمرده و با نص صریح قرآن که میفرماید:
{وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی * إِنْ هُوَ إِلّا وَحْیٌ یُوحَی}.((3))
هرگز از روی هوای نفس سخن نمیگوید. آنچه میگوید چیزی جز وحی که بر او نازل میشود نیست»،
مخالفت کرده است. با تمام این مطالب، باز عقیده ما شیعیان مایۀ انتقاد دیگران قرار میگیرد. در حالی که دیگران نیز همین عقیده را نسبت به امامان خود دارند. به راستی، آقای فرغل! چرا دیگران مورد انتقاد و سرزنش قرار نمیگیرند؟ آیا شما و امثال شما حتی برای یک بار، سعی کردهاید تا درباره صحت عقاید خودتان تحقیق کنید.
یا همان طور که دیگران را نقد میکنید عقاید خود را نیز مورد نقد قرار دادهاید؟ یا این که شما بندگان ویژۀ خدایید که هر سخنی و هر کاری را که دوست دارید اظهار نمائید؟
{قُل یَا أهْلَ الْکِتَابِ لاَ تَغْلُوا فی دِینِکُمْ غَیْرَ الْحَقّ}.((1))
بگو ای اهل کتاب در دین خود از روی غلو گزافه گویی نکنید.
غلو را چنین تعریف میکند: غلو متضاد تقصیر است و به معنای از حد گذشتن است. سپس مینویسد: معنای آیه این است که از مرزی که خدا مشخص کرده به بیش از آن تجاوز نکنید. متضاد آن تقصیر است که به معنای نقصان از حد مطلوب است. تجاوز چه در حد زیادت یا نقصان هر دو فسادآور است. دین مورد پذیرش خداوند، از غلو و تقصیر بیزار است. اعتدال دین خداست.((2))
به نظر میرسد منشاء اساسی غلو چهار چیز است:
الف) این که کسی به شخصی یا نظریهای علاقهمند میشود و به دنبال آن، آن قدر به آن شخص یا نظریه میپردازد تا اعتقاد خود را حق جلوه دهد. گویا تلاش میکند تا دلیل قانع کنندهای برای اعتقاد خود در برابر مردم بیابد. این مسئله در خصوص اعتقاد به شخصیتها بیشتر وجود دارد؛ زیرا پیروان، همواره میخواهند به رهبران خود ویژگیهای غیرعادی نسبت دهند تا مقام والای آنها توجیه شود. این امر را هم در دین و هم در سیاست، میتوان یافت. «هوبز» حاکم
را نمایانگر ارادۀ الهی و خواست ملت میدانست و برای او حق سلطه مطلق میداد و معتقد است شورش یا عزل او از طرف مردم روا نیست. فلاسفه آلمان نیز همین نظر را اختیار کردهاند و صفات عجیبی را در حاکم خود معتقد شدند. متعصبترین این افراد «هگل» استاد «مارکس» است. به نظر هگل، پادشاه سلطۀ مطلق و جایگاهی بالاتر از منافع عمومی مردم دارد و شخصیتی خداگونه است که تمام ملت در شخص او خلاصه میشود و... . پیش از همه، افلاطون بود که برای حاکم، چنین جایگاه مقدسی قائل شد. فارابی نیز معتقد بود حاکم شهر با عقل فعال در ارتباط است و جایگاه والایی نزد خداوند دارد.((1))
ب) منشاء دیگر غلو، عکس العمل است. عکس العمل عدهای که به خاطر عقایدشان زیر فشار بوده و مورد شتم و تمسخر قرار گرفتند؛ لذا برای رهایی از این وضعیت و شکستن دشمنان خود دست به غلو زدند [و تأکید بیشتری بر عقاید خود نمودند].((2)) بدین سبب است که قرآن کریم عوامل نفسانی را مهم شمرده میفرماید:
{وَلاَتَسُبّوا الّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَیَسُبّوا اللهَ عَدْوًا بِغَیْرِ عِلْمٍ}.((3))
آنهایی را که جز خدا به خدایی میخوانند، دشنام مدهید که آنان نیز از روی ستمگری و جهل به خدا دشنام خواهند داد.
این مسئله مصادیق فراوانی در طول تاریخ دارد. «دونالد سن» معتقد است:
عقیده عصمت، واکنشی به عملکرد خلفای غاصب بوده است.((1))
البته این سخن توهمی بیش نیست.
عکس العملها، نقش مهمی در تاریخ و عقاید مسلمانان داشتند که باید هنگام بررسی عملکرد افراد و فهم متنهای تاریخی، به این عکس العملها توجه ویژهای شود.
ج) یکی از اسباب غلو، خوبی، پاکی و خوشبینی افراد نسبت به دیگران است. به گونهای که روایات آنها را بدون بررسی و با اطمینان کامل میپذیرند. به ویژه نفوذیهایی که با اهداف مختلف وارد اسلام شده و گرایشهای شدیدی نسبت به برخی شخصیتها پیدا کردند. این مسئله، داستان درازی دارد؛ زیرا این افراد نفوذی، نقش آشکاری در پیدایش نظریات و عملکردهای غلوآمیز داشتند تا جایی که به شیوههای مختلف، عقاید مسلمانان را به فساد کشاندند. عقایدی که هیچگاه چنین افرادی را به رسمیت نمیشمرد. در میان پیروان هر مذهب، از این نفوذیها بوده است. تفاوت تنها در قلّت و کثرت این افراد است که بستگی به نوع آن مذهب دارد. در آینده به تفصیل وارد این بحث خواهیم شد.
د) چهارمین منشاء غلو، بیدقتی است. گاهی برخی به سبب فهم نادرست یا حمل کردن دیدگاه یک شخص بر کل یک مذهب، دچار شبهه شدند. گاهی نیز عدهای معتقد به یک دیدگاهی میشوند سپس از بین میروند ولی عقیدۀ آنها را به دیگران نسبت میدهند. گاهی لازمۀ دیدگاه یک مذهب را به پیروان آن مذهب نسبت میدهند که ممکن است خود آنها توجهی به آن لوازم نداشته باشند. گاهی
1) ) عقیدهًْ الشیعهًْ، دونالدسن، ص228.
هم منشاء شبهه از تطبیق نادرست قاعدهای بر مصادیق میباشد. پس باید هنگام نوشتن دربارۀ گروه یا مذهبی احتیاط شدید به خرج داده و از منابع مورد قبول آنها استفاده نمود. اگر برخی از شیعیان روزی به خاطر کندن درب خیبر توسط امام علی (علیه السلام) در حق ایشان غلو کردند، نباید آن را به تمام شیعیان سرایت دهیم و اگر کسی هنگام خطبه خواندن امام (علیه السلام) به ایشان گفت: «تو خدا هستی»، این گونه نیست که تمام شیعیان چنین نظری ندارند.
پس از بررسی اسباب غلو، میگوئیم: شیعیان به پیروی از امامان خود موضعگیری سختی نسبت به غلو و غالیان داشتند. همواره آنها را به شدت کوبیده و از رویکردشان بیزاری جسته و با آنان مبارزه کردند. این همان سیاست امام شیعیان علی (علیه السلام) است که فرمود: «دو گروه دربارۀ من هلاک میشوند دوستدار غالی و دشمن دروغگو». موضعگیری امام صادق (علیه السلام) نیز روشن است که فرمود: «ما جز بندگان خدای خالق نیستیم. اوست که ما را آفرید و اختیار کرد. به خدا قسم هیچ حجتی علیه خدا نداریم و هیچگاه از او بینیاز نمیشویم. ما نیز خواهیم مرد و در روز قیامت ایستاده و مورد محاسبه قرار خواهیم گرفت. هر کس غالیان را دوست دارد با ما دشمن است. و هر کس با آنان دشمنی کند با ما دوستی نموده است. غالیان کافر و مفوضه مشرکند. خداوند غالیان را لعنت کند خواه مسیحی، قدری، مرجئه و یا خوارج باشند».((1))
امامیه حتی ارث بردن غالیان را جایز نمیدانند. متن فتوای فقهای شیعه چنین
1) ) بحارالانوار، مجلسی، ج3، ص51.
است: «شیعیان از غیرشیعه و غیرشیعه از شیعیان و غیرشیعهها ارث میبرند. مگر غالیان که حق ارث بردن از مسلمانان را ندارند. همچنین امامیه، مردگان غلات را غسل و دفن نمیکنند و تزویج یا دادن زکات به آنان را جایز نمیدانند».
اینگونه احکام را در ابواب مختلف فقه امامیه چون باب طهارت، زکات و ارث میتوان یافت؛ زیرا امامیه، غالیان را مسلمان نمیدانند. شهید اول و دوم در اللمعه و شرح آن، باب وقف هنگامی که مسلمانان را تعریف میکنند، مینویسند: «مسلمانان، کسانی هستند که به سوی کعبه نماز میگذارند. به این معنا که معتقد به چنین عقیدهای باشند گرچه از روی معصیت - نه اعتقاد - نماز نخوانند. مگر خوارج و غالیان که در مفهوم «مسلمانان» قرار نمیگیرند گرچه نماز بگذارند؛ زیرا محکوم به کفر شدهاند».((1))
مشبهه و مجسمه را نیز به آنها ملحق کردهاند. کار به جایی میرسد که امام صادق (علیه السلام) همنشینی با غالی و شنیدن سخنان او را سبب خروج از دین میداند. مفضل بن یزید میگوید: امام صادق (علیه السلام) ،
پیروان ابو الخطاب و سایر غالیان را یاد کردند سپس به من فرمود: «با آنان همنشین و همسفره نشوید و از دست دادن یا ارشاد دادن به آنها بپرهیزید». امام صادق (علیه السلام) به مرازم - یکی از یارانش - فرمود: «به غالیان بگو توبه کنند چون فاسق و مشرکند».((2))
شیخ مفید در این زمینه مینویسد: «غالیان تظاهر به اسلام میکنند. این عده،
کسانی هستند که امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب و فرزندان ایشان را به الوهیت و نبوت نسبت دادهاند و اوصافی در دنیا و آخرت برای آنان قائل شدند که مبالغهآمیز بوده و از عدالت و میانهروی تجاوز کردهاند. این گروه گمراه و کافرند».((1))
آنچه گذشت کفایت میکند. و نیازی به دلایل بیشتری برای اثبات دیدگاه شیعیان نسبت به غالیان وجود ندارد. هر مسلمانی که از تعالیم اسلام در تفکر و منش خود استفاده میکند هیچگاه به غلو تمایل نمییابد مگر این که خداوند بصیرت او را کور کرده باشد. لذا افراد آزاداندیشی یافت میشوند که شیعیان را مبرای از غلو بدانند از جمله نویسندگان «دائرهًْ المعارف الاسلامیهًْ» که چنین نگاشتند: زیدیها و امامیه که مذاهب میانهروی شیعیانند، همواره با تفکر حلول [و این که خداوند در اشخاصی حلول یافته است]((2))
مبارزه کردهاند - و آنها را غالی و سبب بدنام کردن مذهب خود دانستهاند. بلکه ایشان را خارج از دین شمردهاند».((3)) - البته ما حلولیها را شیعه نمیدانیم.
دکتر احمد محمود در کتاب نظریهًْ الإمامهًْ، بخش بابیت و بهائیت، مینویسد: «در بابیت عقاید مبالغه آمیزی وجود دارد که بابیها را از دایره اسلام خارج میسازد. علمای أزهر در مصر و علمای شیعه در عراق و ایران بر کفر بابیها و بهائیان اتفاق نظر دارند. محفل بهائیان نیز در مصر تعطیل گردید».((4)) احمد امین در بخش غالیان میگوید: «برخی ساده اندیش، راه غلو را پیش گرفتند، علی (علیه السلام) را خدا نامیدند. البته
شیعیان از آنها بیزاری جسته و بر مردگان آنها نماز اقامه نمیکنند».((1))
نمونههایی درباره غلو وجود دارد، آنها را در مقابل کسانی قرار میدهم که شیعیان را همواره متهم به غلو کردهاند. البته منکر نیستیم، عدهای تنها نام شیعه را به دوش میکشیدند یا به خاطر برتر دانستن امام علی (علیه السلام) نسبت به دیگران، شیعه نامیده شدند یا تنها معنای لغوی تشیّع بر آنها صادق است، این گروها معتقد به عقایدی شدند سپس از بین رفتند و اثری از عقاید آنها نیست. هم اکنون نیز تنها میان کتابهای فرقهشناسی یافت میشوند. برخی از این فرقهها را بغدادی در کتاب الفرق بین الفرق نام میبرد. وی مینویسد: «امامیه از طایفه رافضهاند و به پانزده فرقه تقسیم میشوند. کاملیه، محمدیه، باقریه، ناووسیه، شمطیه، عماریه، اسماعیلیه، مبارکیه، موسویه، قطعیه، اثنا عشریه، هشامیه، زراریه، یونسیه و شیطانیه»((2)) در ذیل این سخنان باید گفت: اکنون مذهب امامیه فقط شامل اثنا عشریه - که اغلب شیعیان را تشکیل میدهند - است و از فرقههای نام برده شده به جز زیدیه و اسماعیلیه، اثری دیده نمیشود. اثنا عشریه نیز که مورد بحث ما هستند خود مذهبی مستقل است و نباید عقاید دیگران را به آنها نسبت داده زیرا دیگران تنها در لفظ شیعه با ایشان مشترکند. مطلب دیگر آن است که فرقههایی که بغدادی از آنها نام میبرد ممکن است تنها شامل چند نفر باشند نه بیشتر. البته ما به این نوع سهل انگاری و یاوه گوییها عادت کردهایم. نمونه دیگری از کتاب الفرق بین الفرق را که درباره جابر بن یزید جعفی است ذکر میکنیم: «جابر بن یزید از فرقه محمدیه بود. فرقه محمدیه پیروان محمد بن عبدالله بن الحسناند که منتظر
ظهور او هستند. این فرد معتقد بود که مردگان قبل از روز قیامت به دنیا باز خواهند گشت».((1)) در حالی که جابر نه از پیروان محمد بن عبدالله بن الحسن بود و نه معتقد به رجعت تمام مردگان. دیدگاه وی تنها این بود که برخی از اهل بیت (علیهم السلام) رجعت خواهند نمود و این را هم از روایات اهل بیت (علیهم السلام) برداشت کرده است. این است روش تحقیق ابن طاهر و امثال وی، که به همین آسانی عقاید دیگران را به بازی گرفته و آنها را به مذاهبی نسبت میدهد که وجود حقیقی ندارند.
به بحث غالیان باز میگردیم، حال که نظر شیعه درباره آنها روشن شد، باز نویسندهای چون زبیدی را مییابیم که در کتاب تاج العروس خود مینویسد: «امامیه فرقهای از غالیان شیعه هستند».((2)) دکتر محمود حلمی در کتاب «تطور المجتمع الاسلامی العربی» نیز چنین مینگارد: «از آن جهت شیعه نامیده شدند چون علی را مشایعت کرده و او را بر سایر یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله) برتری دادند. دلیل این عده، برخی آیات قرآن است که طبق نظریاتشان تفسیر کردهاند. برخی از شیعیان چنان در اثبات برتری امام علی (علیه السلام) پیش رفتند که دچار غلو شده و صفات الهی را به او نسبت دادند».((3)) از شیوه نگاشتن این مطالب به ویژه نویسندگان مصری در شگفتم، چگونه شیعیان را گروهی بی دین و ایمان معرفی میکنند که برای اثبات نظریات خود، متون دینی را به دور از ضوابط اخلاقی و بدون هیچ ترسی از خدا به بازی میگیرند. به خدا قسم آنها به این اوصاف سزاوارترند. چه دلیلی برای امثال محمود حلمی وجود دارد که چنین بنویسد، در حالی که منابع اصیل شیعی در
دسترس اوست؟ کاش به ما نشان دهد، کجا شیعیان معتقد به حلول یا الوهیت امام علی (علیه السلام) شدهاند. البته هیچ جا نخواهد یافت اما این بیمسئولیتی است که انسان را به یاوهگویی وا میدارد. خداوند میفرماید:
{کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِن یَقُولُونَ إِلّا کَذِباً}.((1))
سخن بسیار بزرگی از دهانشان خارج میشود. بدتر از همه
برخی نویسندگان شیعه را مییابیم که تحت تأثیر این مطالب قرار گرفته و به همان شیوه سخن میگویند. چه عالی گفت شاعر:
ظلم و ستم بستگان، سختتر از فرود آمدن شمشیر برّان است.((2))
دکتر کامل مصطفی در کتاب خود مینویسد: «غالیان، گرچه مورد نکوهش شیعیان معتدل و امامانشان قرار گرفتهاند اما همانها بودند که عقایدی چون بداء، رجعت، عصمت و علم لدنی را در عقاید تشیّع پایهریزی کرده به گونهای که جزو عقاید رسمی این مذهب شدند. گرچه به مرور زمان این عقاید تعدیل شد».((3))
بعدها روشن شد که دکتر کامل این سخنان را از ابن نوف - از یاران مختار - نقل کرده است. یادآوری میکنم که شیعیان عقاید خود را از کتاب خدا و سنت پیامبر گرفتهاند. حال اگر ابن نوف یا مختار سخنی را گفتهاند، گناه شیعیان چیست؟ ابن نوف کیست تا از طرف تمام شیعیان سخن بگوید؟ اگر دکتر کامل پذیرفت که غالیان مورد نکوهش شیعه هستند پس چگونه عقایدشان را از آنها گرفتهاند؟ حال آن که صرفاً به خاطر غلوشان مورد نکوهش قرار گرفتهاند. - البته
اگر عقاید یاد شده را به عنوان غلو بدانیم که قطعاً این طور نیست - آیا این تناقضگویی نیست؟ اگر روزی آقای حلمی و همفکرانشان را ببخشیم، هرگز امثال کامل شیبی را نخواهیم بخشید؛ چون ایشان شیعه مذهب و میان منابع آنها پرورش یافته است. البته این تنها نتیجهگیری اشتباه ایشان نیست بلکه درباره رجعت نیز چنین میپندارد: «دلیل این اعتقاد نزد شیعیان، سخنان امام علی (علیه السلام) است که پس از پایان جنگ جمل ایراد فرمودند. یکی از یاران امام پرسید: دوست داشتم برادرم حاضر بود تا پیروزی شما را بر دشمنانتان مشاهده کند. امام (علیه السلام) پرسید: آیا برادرت هوادار ماست؟ عرض کرد: بله، فرمود: پس حتماً حاضر بوده است. ممکن است امام (علیه السلام) به این آیه اشاره دارد:
{وَلاَ تَحْسَبَنّ الّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبّهِمْ یُرْزَقُونَ}.((1))
کسانی که در راه خدا کشته شدند، مرده مپندار، بلکه زندههایی هستند که نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.
این روایت عمق رجعت را آشکار میسازد، بلکه ادامه آن، تمام زاویهها، فلسفه و حکمت رجعت را نیز روشن میکند؛ امام در ادامه میفرماید: [نه تنها برادر تو حاضر است] بلکه اقوام فراوانی که هم اکنون در صلب مردان و رحم زناناند که در آینده متولد خواهند شد و ایمان را استوار خواهند کرد، نیز میان لشکریان ما حاضرند. از این روایات معلوم میشود که امام علی (علیه السلام) نه تنها معتقد است گذشتگان باز خواهند گشت تا ثمره جهاد او را بیابند بلکه آیندگان مجاهد نیز شاهد این پیروزیها خواهند بود تا با این کار ایمانشان راسخ شود. آثار فلسفه
1) ) آل عمران / 169.
قدیم و جدید افلاطونی را میان این سخن میتوان مشاهده کرد».((1))
این متن را مقابل خوانندۀ محترم قرار میدهم تا خود صحت این نتیجهگیریها را ارزیابی کرده و به این آثار و اکتشافات افلاطونی دکتر کامل، نمره دهد. اینک به چند نکته درباره این مطالب اشاره میکنم:
اول: اگر متن یاد شده مربوط به رجعت باشد، پس این امام علی (علیه السلام) است که عقیده رجعت را پایهریزی کرده است نه غالیان.
دوم: با صراحت میگوئیم: این متن با مسئله رجعت و نتیجهگیریهایی که آقای دکتر از آن برداشت کرده کاملاً بیگانه است. معنای سخن امام روایتی است که میفرماید: هر کس دوستدار عمل قومی شد با آنها محشور و شریک آنان محسوب میشود. بدین سبب است که امام از آن مرد پرسید آیا برادرت هوادار ماست؟ وقتی جواب مثبت شنید فرمود: «پس او با ما حاضر است» یعنی با هواداریش شریک ماست. سپس در ادامه فرمود: روزگار، کسانی را خواهد آورد که همفکر ما هستند و در تحصیل ثواب و جشن پیروزی ما، شریک ما خواهند بود. در روایات نمونههای فراوانی از این قبیل داریم. مورخان و مقتلنویسان نقل کردهاند، جابر بن عبدالله انصاری پس از واقعه کربلا به زیارت امام حسین رفت و در زیارت خود گفت: «گواهی میدهم که در جایگاهی که هستید ما نیز شریک شماییم» أعمش - همراه او - پرسید این عده سر از بدنشان جدا شده و در راه خدا جهاد سختی داشتهاند چگونه شریک آنان هستیم؟ جابر جواب داد: هدف من و یارانم همان راهی است که امام حسین (علیه السلام) و یارانش طی نمودهاند. این جریان را تمام کتابهای زیارات نقل کردهاند. این
1) ) الصلهًْ بین التصوف و التشیّع، ص114.
معنای صحیح سخن امام علی است نه آنچه دکتر کامل نوشته است.
میخواهم نمونههایی از صدها روایت مبالغه آمیز را در مقابل استاد فرغل قرار دهم تا بداند تهمت غلو به غیر شیعه بیشتر تناسب دارد. حداکثر باید بدانیم که روایات غلو آمیز نزد اهل تسنن چندین برابر اهل تشیّع است. اکنون شواهدی از خلفا را بازگو میکنم تا به دیگران نیز برسیم.
شیخ ابراهیم عبیدی مالکی در کتاب «عمده التحقیق فی بشائر آل الصدیق» مینویسد: «پیامبر روزی به عایشه فرمود: خداوند خورشید را از مرواریدی درخشان که صد و چهل بار بزرگتر از زمین بود خلق نمود - با توجه به این که دانشمندان فضایی بزرگی خورشید را یک میلیون و سیصد هزار بار بزرگتر از زمین تخمین زدهاند - سپس آن را بر چرخی قرار داد که هشتصد حلقه داشته و به هر کدام از آنها زنجیری از یاقوت قرمز آویزان نمود، سپس به شصت هزار فرشته مقرب دستور داد تا آن را با آن زنجیرها - با تواناییهایی که خداوند به آنها داد - بکشند. خورشید نیز در آن دایره، درون گنبدی سبز میچرخد و بر اهل زمین نورافشانی میکند. در هر روز یکبار مقابل خط استوا که بالای کعبه قرار دارد و مرکز زمین حساب میشود توقف مینماید - البته باید توجه داشت که خط استوا بالای کعبه نیست - و صدا میزند ای فرشتههای مقرب خدا! اگر به نزدیکی کعبه رسیدم نمیتوانم از بالای آن عبور کنم؛ چون قبله مسلمین است و
من از خدا حیا دارم. ملائکه به ستوه میآیند، خداوند به آنها الهام میکند به او بگویید: ای خورشید! به حرمت مردی که نامش بر پیشانی تو نقش بسته است، به حرکت خود ادامه بده اگر خورشید این قسم را بشنود حرکت میکند. عایشه پرسید. ای پیامبر خدا! آن مرد کیست که نامش بر پیشانی خورشید نقش بسته است. فرمود: او ابوبکر صدیق است.
ای عایشه! خداوند قبل از خلقت جهان به واسطه علم ازلی که دارد، اراده نمود تا هوا را خلق کند. سپس روی آن هوا، آسمان را بیافریند. سپس دریایی را خلق کرده و روی آن چرخی قرار دهد تا آن چرخ، مرکب خورشید فروزان شود. خداوند نیز با آن علم ازلی میدانست که خورشید روزی روی خط استوا از فرمان ملائکه سرپیچی خواهد کرد. بنابراین چنین تقدیر نمود که پیامبر بزرگواری را در آخر الزمان خلق نماید که او همان همسر توست - بر خلاف میل دشمنانت - ای عایشة سپس روی پیشانی خورشید نام وزیر او را نوشت یعنی «ابوبکر صدیق» اگر ملائکه او را به این نام سوگند دهند خورشید اطاعت کرده و به واسطه قدرت خداوندی به حرکت خود ادامه میدهد. همچنین است اگر خطا کاری از امتم بر آتش جهنم گذشت و جهنم خواست به او حمله کند، به خاطر محبت الهی که در دل آن مؤمن خطا کار وجود دارد و نام او را که همیشه بر زبان جاری میکرد، آتش عقب نشینی کرده و از پیش روی او دور میشود».((1))
محمد بن عبدالله جودانی در مصباح الظلام مینویسد:
1) ) عمدهًْ التحقیق، ص184.
«ابن عباس میگوید: جبرئیل به نزد پیامبر آمد و فرمود:ای محمد! سلام ما را به عمر برسان و به او بگو که خشنودی او عزت است و غضب او شکیبایی است. اسلام پس از مرگ تو تنها بر مرگ عمر گریه خواهد کرد. پیامبر فرمود: ای جبرئیل از فضایل و جایگاه عمر نزد خداوند برایم بگو. جبرئیل! فرمود: ای محمد! اگر به اندازه عمر نوح پیش تو بنشینم و از فضایل عمر بگویم باز ناتوانم».((1))
امام احمد بن حنبل در مسند خود از عایشه نقل میکند: ابوبکر وارد خانه پیامبر شد در حالی که ایشان به پهلو خوابیده و پاهایش تا رانها پیدا بود. با همان وضع با ابوبکر هم صحبت شد بعد از او عمر آمد باز پیامبر با همان حالت باوی سخن گفت: اما وقتی عثمان وارد شد و کنار پیامبر نشست، پیامبر با عجله لباسهای خود را روی پاهای خود کشید و خود را پوشاند. عایشه از پیامبر پرسید: وقتی ابوبکر و عمر وارد شدند اهمیت زیادی ندادید و با آن وضع خوابیده بودید اما چرا وقتی عثمان وارد شد لباسهای خود را مرتب کردید؟ پیامبر فرمود: چگونه از کسی حیا نکنم که ملائکه آسمان از او حیا دارند.((2))
این سه نمونه از دهها روایت است که حتی خود خلفا آنها را نخواهند پذیرفت. زیرا این عده آن قدر دارای فضایل و عملکردهایی هستند که آنها را از این یاوهگوییها و خیال بافیها بینیاز سازد. همچنین تاریخ اسلام نزد ما عزیزتر از آن است که آن را با این خرافهها پرکنیم؛ زیرا متون تاریخی، حاوی حوادثی
است که مایه افتخار ماست. علاوه بر آنچه گذشت نمونههای دیگری را یاد می کنم که ساخته و پرداخته زور آزمایی میان فرقههای مذهبی است - بدون این که توجه کنند با این مطالب ارزش این مذاهب زیر سوال میرود - از جمله ابن جوزی در کتاب «الیاقوته» مینویسد: ابوحنیفه در زمان حیاتش به خضر تعلیم میداد. وقتی ابوحنیفه وفات یافت حضرت خضر با خدا مناجات کرد: خدایا اگر منزلتی نزد تو دارم به ابوحنیفه اجازه فرما تا از درون قبر به من تعلیم دهد تا شریعت محمد را به طور کامل فرا بگیرم. خداوند نیز او را زنده کرد و تا بیست و پنج سال مشغول تعلیم خضر شد و....((1)) حال میپرسیم: ای مسلمانان چه کسی معتقد به رجعت است؟
باز ابن جوزی در کتاب المناقب از علی بن اسماعیل چنین نقل میکند: در خواب دیدم قیامت بر پا شد و مردم روی پل صراط ازدحام کردهاند. به کسی اجازه عبور نمیدادند مگر این که برگه مهر شدهای را بیاورد. مردی را دیدم که در گوشهای نشسته و بر برگهها مهر میزد.
پرسیدم او کیست؟ گفتند: احمد بن حنبل است.((2))
شما نیز میتوانید روایات تخیلی فراوانی از این قبیل را درباره فقها و امامان بیابید. روایاتی که ذوق و احساس خواننده را میرنجاند. بعد از تمام این حرفتها باز میپرسیم: آقای فرغل! این را چه مینامید؟ آیا غلو غیر از این است؟ نمونه عجیب دیگری را در پیش روی فرغل قرار میدهم. نویسنده تفسیر
روح البیان در تفسیر آیه:
{وَ یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمانِیَةٌ}.
آن روز عرش پروردگارت را هشت تن بر فراز همه آنها حمل می کنند.((1))
مینویسد: چهار نفر از این هشت نفری که آیه میگوید عبارتند از: ابوحنیفه، مالک، شافعی و احمد بن حنبل. حال منتظر جواب آقای فرغل هستیم!؟
1) ) حاقه / 17.
بسیاری از نویسندههایی که درباره تشیّع قلم زدهاند، عقیده مهدویت را به تمسخر گرفتند. سپس آن را به وسیلهای برای ایجاد هیاهو و طعنه زدن قرار دادند و برای آن حواشی و لوازمی تراشیدند تا برای ضربه زدن به معتقدان آن سلاحی برّان داشته باشند گویا به اکتشاف عظیمی دست یافتهاند و تنها زیرکی و باهوشی از آن آنهاست و دیگران همه کودن و جاهلاند.
ابتدا باید بدانیم ریشه عقیده مهدویت چیست؟آیا شیعیان از منابع اصیل دینی این عقیده را گرفتهاند یا نه؟ تمام کسانی که درباره امام مهدی نوشتهاند، این موضوع را به دو امر ربط دادهاند: اول از جهت اثر وضعی و عملی که این عقیده در روان انسان ایجاد میکند. دوم از جهت عقاید دینی و مذهبی. اکنون به این دو جهت که خود به جهتهای مختلف دیگری تقسیم میشوند، میپردازیم:
جهت اول: این جهت خود به چند بخش تقسیم میشود. برخی تفکر مهدویت را از جهت وضعی و از بعد روانی آن مورد بررسی قرار دادهاند. این عده معتقدند این عقیده مخصوص شیعیان یا حتی مسلمانان نیست بلکه فراتر از ادیان آسمانی دیگر است. این عقیده رابطه تنگاتنگی با ملتها دارد؛ زیرا عاملی روحی در همه آنها وجود دارد که آنان را به سمت اعتقاد به منجی میکشاند این عامل روحی همان وضعیت ناعادلانه و نابسامان زندگی این ملتهاست. این
وضع در اثر عملکرد حاکمانی ایجاد شده که با ملتهای خویش به شیوه قاهر و مقهور یا سلطهگر و پایمال شده حکمرانی کردند. لذا این عقیده را بیشتر نزد ملتهای شرقی و امثال آنها مییابیم؛ زیرا این ملتها، بیشتر احساس پایمال شدن و مقهوریت میکنند. متون دینی حاوی تفکر مهدویت نیز به کمک برخی از این ملتها آمد و آنها را به نجات دهندهای بشارت داد. پس این عقیده وظیفهاش تقویت روحیه این افراد است تا تحمل ظلم و ستم را در درون آنها مشروع جلوه دهد. برتراند راسل میگوید: پذیرش بسیاری از عقاید دینی مانند نظریات علمی نیست که مستند به دلیل و برهان باشد؛ بلکه عقیدهای صحیح است که احساس آرامش به انسان بدهد. اگر عقیدهای توانست آرامش روانی ایجاد کند، ممکن است این امیدواری در نهایت منجر به اعتقاد به صحت آن عقیده گردد.((1))
پس قدر مشترک میان این ملتها، آرزوی ظهور یک نجات دهندهای است که آنها را از این واقعیت تلخ نجات دهد. دکتر احمد محمود در این باره مینویسد: اعتقاد به ظهور مسیح یا انتظار بازگشت منجی، نتیجه خرد جمعی جامعههایی است که تفکر أتوکراسی در سیاست دارند (یعنی حاکمان سیاسی خود را تقدیس میکنند و به دست روحانیت اداره میشوند).((2)) این اعتقاد، میان ملتهای ستمدیده و مظلوم رواج بیشتری دارد. خواه حاکمان از خود همان جوامع باشند یا بیگانه. بنابراین در سایه استبداد حاکمان از یک سو و تفکر دینی جامعه از سوی دیگر، آرزوها به سمت نجات دهندهای میرود که بتواند زمین را
پس از این که لبریز از ظلم و ستم شده، پر از عدل و داد نماید.((1))
با وجود این که دلیل مهدویت از منابع دینی چه میان مسلمانان و چه یهود و نصاری گرفته شده است، باز این نویسندگان عامل اساسی اعتقاد به مهدویت را امور دیگر دانسته و ادله دینی را عوامل درجه دوم حساب میکنند. دکتر احمد محمود معتقد است صبر و سکوت اهل سنت و عدم شورش آنان بر حاکمان ستمگر، باعث رسوخ عقیده مهدویت شده است و نیز این عقیده موجب شده تا توده مردم متدین اهل سنت که به مهدی معتقدند میان دو نوع احساس قرار بگیرند؛ یکی احساس رنج و مظلومیتی که در زمان امویان و پس از آنها کشیدهاند و دیگری ضرورت نجات از این وضع موجود تا زندگی بهتری را تجربه کنند. بنابراین ارضای احساس دوم را یعنی ضرورت نجات یافتن در دراز مدت به واسطه اعتقاد به منجی جستجو کردند. این نویسنده پس از آن سعی نمود تا شیعیان را نیز شریک دردها و رنجهای اهل سنت جلوه دهد: به این معنا که آنها نیز همچون اهل سنت دچار درد و رنج شدهاند. وی مینویسد:
این عقیده - عقیده مهدویت - تنها نزد کسانی است که در نتیجه نارضایتی از عملکرد حاکمان و ناشایستگی ایشان برای تصدی منصب خلافت از یک سو و سر سپردگیشان مقابل این حاکمان از سوی دیگر، همواره دچار تنش درونی شدهاند. این سر سپردگی یا در اثر ترس از ایجاد فتنه بوده یا این که شورش علیه حاکمان جور را - طبق دلایلی که دارند - جایز نمیدانستند یا به سبب شکست بسیاری از شورشها، ترسیده بودند؛ لذا همچون شیعیان که سکوت در مقابل
1) ) نظریهًْ الامامهًْ، ص399.
حاکمان ظالم را تقیه نامیدند، راه فرار از این تنشها را در عقیده مهدویت جستجو کردند. اما فرقههایی که تحقق اصل امر به معروف و نهی از منکر را تنها با شمشیر میدانند مانند خوارج و زیدیه به این عقیده اهمیت فراوانی ندادهاند...» تا این که میگوید: «بنابراین هیچ فرقهای به اندازه شیعه امامی به عقیده مهدویت اهتمام نورزیده است. این گروه از دو جهت دچار افراط شدهاند. از یکی جهت داشتن روحیه شدید انقلابی و دیگری واجب دانستن شورش علیه خلفا».((1))
این بود خلاصه مطالب دکتر احمد محمود، که بر آن نقدهایی وارد است:
نقد اول: در این مطالب میان اسباب و برخی نتایج آنها اشتباه شده است؛ زیرا ملتهایی که به دینی معتقدند، همواره بسیاری از نمادهای اعتقادی خود را به آن دین مرتبط میسازند. اگر این عقاید ریشهای در دین آنها نداشت آنگاه اسباب و ریشههای دیگری را جستجو میکنند. بدون شک ادیان سه گانه به آمدن منجی، بشارت دادهاند. حال یا در یک شخص متجلی میشود تا تمام جوامع بر یک دین متحد شوند یا اینکه هر جامعهای یک منجی خواهد داشت. هدف از وجود منجی این است که در پیش روی هر امتی الگویی برای عدالت، خوبیها و فضایل وجود داشته باشد. پس ریشه تفکر مهدویت در تعالیم دینی بشر است. پذیرش آسان این عقیده در دلها، باعث رسوخ بیشتر آن شده است. مخصوصاً از طرف ملتی که به هر دلیل نتوانسته است عدالت را پیاده کند. اما باید توجه داشت که تفکر مهدویت هیچ گاه به جای انگیزه ظلم ستیزی و برپایی امر به معروف و نهی از منکر قرار نمیگیرد. به ویژه این که متون دینی انسان را مسئول دفاع از
1) ) نظریهًْ الامامهًْ، ص127.
خود و مقدسات خود میداند جدا از این که قیام حضرت مهدی صورت بگیرد یا نگیرد. پس نباید تفکر مهدویت که نوید زندگی کریمانه را میدهد باعث سستی و از بین رفتن روحیه مبارزه در جامعه شود و از یک عقیده پیش برنده به یک نیروی بازدارنده تبدیل شود.
نقد دوم: یکی دانستن تقیه شیعه و سکوت اهل سنت در مقابل ظالمان مغالطهای بیش نیست؛ زیرا عامل سکوت بر ظلم نزد اهل تسنن امری اختیاری است و آن روایاتی است که در منابع خود نقل کردهاند. حال آن که صبر و شکیبایی شیعه در مقابل ظالمان امری اجباری و قهری است که در زمان ناتوانی و فقدان زمینه انقلاب محقق میشود. این عامل نزد تمام امتها وجود دارد. اما اگر زمینه مناسب برای انقلاب و سرنگونی ظالمان برای شیعه مهیا شود، هیچ گاه منتظر ظهور حضرت مهدی نخواهند نشست تا امور آنها را اصلاح کند؛ به دلیل این که حکم امر به معروف و نهی از منکر نزد شیعیان با تحقق شرایط آن لازم الاجرا است. حتی جهاد نیز با تمام اقسام آن با حضور نایب خاص یا عام امام امکان پذیر است، البته قیام علیه ستمکاران برای حفظ نفس و مقدسات، مشروط به وجود امام یا نایب او نیست. فتوای مشهور علمای شیعه همین است؛ زیرا مبارزه با ظالم، دفاع از خود حساب میشود که در تمام حالات واجب است.((1))
با رجوع به تاریخ پر از جهاد و مقاومت شیعه، صحت مطالب فوق به آسانی قابل اثبات است و نیازی به توضیح بیشتری ندارد.
نقد سوم: این که ملتهای مختلف در عقیده منجی مشترکند نشان یکی بودن
1) ) شرح لمعه، شهید ثانی، ج2، ص381؛ کنزالعرفان، مقداد، ج1، ص342.
ادلة آنها نیست؛ زیرا عملکردهای مشترک فراوانی در میان امتهای مختلف وجود دارد - خواه دینی یا غیر دینی - بدون این که علت مشترک داشته باشند به عنوان نمونه: قربانی کردن، در نزد ادیان آسمانی نوعی عبادت است و به هدف کمک به مستمندان انجام میگیرد حال آن که نزد ادیان دیگر برای رهایی از خشم خدایان یا طرد ارواح پلید صورت میگیرد. یا این که برخی از انسان ها را برای طلب رزق قربانی میکنند همانطور که نزد مصریان قدیم معمول بود. بنابراین علت واحدی وجود ندارد. پس ممکن است عقیده به منجی یا مهدی تنها به هدف تغییر وضع موجود یا یافتن راه گریز نباشد بلکه عقیدهای است که به جوامع بشری میفهماند که ممکن است ستمگران مهلتی برای ستمگری بیابند اما هیچ گاه رها نخواهند شد و اگر مردم از طلب حقوق خود عاجز شدند، خداوند آسمان و زمین از طلب آنها ناتوان نیست بلکه باید به دست یک مصلح و منجی انتقام گرفته شود. البته باید توجه داشت اصل آن است که خود مردم به فکر اصلاح خود باشند. لذا قرآن میفرماید:
{ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بأنفسهم}.
خداوند سرنوشت هیچ قوم و ملتی تغییر نمیدهد مگر این که آنها تغییراتی در خود ایجاد کنند.((1))
بنابراین اگر خمودی و کاهلی بر یک ملت غلبه یابد، خداوند هیچ گاه آنها را رها نخواهد ساخت. در این باره قرآن میفرماید:
{حَتّی إِذَا اسْتَیْأسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِّیَ مَنْ نَشاءُ وَ لا یُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمینَ}.
1) ) رعد / 11.
تا زمانی که پیامبران به مرز ناامیدی رسیدند و گمان کردند مورد تکذیب قرار گرفتند، یاری ما به آنها آمد، پس برهانیم هر که را خواهیم و عذاب ما از مجرمان قابل بازگشت نیست.((1))
مفسران سخنان فراوانی پیرامون این آیات دارند و همگی به این معنا معتقدند که خداوند در روزگار نا امیدی، خود وارد عمل خواهد شد.((2))
جهت
دوم: برخی بر این باورند که تفکر مهدویت، تفکری سنتی و کلاسیکی است که مسلمانان آن را از سایر ملتها اقتباس کردهاند بدون این که عامل مشترک یا علت خاصی در این میان باشد. گولد زیهر وون فلوتن - دو خاورشناس معروف - معتقدند که این عقیده برگرفته از تفکرات یهود است. فلوتن تأکید دارد که عقیده مهدویت از پیشگوییهای کعب الاحبار و وهب بن منبه نشأت گرفته است و در شمار افکار اسرائیلی است که در میان مسلمانان رواج یافت.((3)) حال آن که احمد کسروی بر این باور است که ریشة این عقیده از ایرانیان است؛ وی میگوید: «روشن است که ایرانیان باستان به خدای نیکی به نام یزدان و خدای شر به نام اهریمن معتقد بودند. این دو همواره جهان را اداره خواهند کرد تا سوشیانت - فرزند زرتشت - قیام کند و اهریمن را شکست دهد. آن گاه جهان مهد نیکیها و صلاح خواهد شد. این عقیده ریشه عمیقی در تفکرات ایرانیان داشته تا این که اسلام در میان آنان ظهور کرد و ایران و عراق فتح گردید. مسلمانان با ایرانیان درآمیختند و بر یکدیگر تأثیر نهادند. این عقیده نیز با سرعت عجیبی به مسلمانان
سرایت کرد. گرچه روشن نیست واژة «مهدی» اولین بار از کجا نشأت گرفت».((1))
این دیدگاه به دلایلی شایسته نقد نیست. از جمله وی چنین فرض کرده است که مسلمانان در اعتقادات خود تساهل داشتند تا جایی که حتی منشاء عقاید خود را نمیدانند. دیگر آن که هیچ ارتباطی میان اعتقاد به دو خدا و تفکر مهدویت وجود ندارد و در نهایت به آقای کسروی میگوئیم: عقیده مهدویت از عقاید مهم دینی است و به این سادگی که شما فکر میکنید، نیست.
جهت سوم: این که مهدویت را به بعد سیاسی ارتباط دادند. اصحاب این دیدگاه معتقدند: عقیده مهدویت ساخته و پرداخته حاکمان است. حاکمانی که مسلمانان در آنها ویژگیهای مناسب حکمرانی را نیافتند. لذا چنین فرض کردند که امام غائب آزادیخواهی وجود دارد که بعدها ظهور خواهد کرد تا حکومت الهی تشکیل دهد. از جمله کسانی که این راه را طی کردهاند مختار ثقفی است. وی مدعی است که از طرف مهدی آل محمد منصوب شده است. از کسانی که بر این دیدگاه اصرار فراوانی دارد «وات» خاورشناس معروف است.((2))
این دیدگاه اثر را به جای مؤثر قرار داده است؛ زیرا کسانی که وجود منجی را - به زعم این عده - ساخته و پرداختند، بدون پیش زمینه آن را رواج ندادهاند. حتماً تفکر مهدویت قبل از آن میان مردم شایع بوده تا این که این افراد توانستند سوار بر موج شده و از آن بهرهبرداری کنند. البته نسبت دادن عقیده مهدویت به مختار و فرقه کسانیه، مورد انتقاد بسیاری از محققان قرار گرفته و آن را رد کردهاند. اگر هم این نسبت، صحیح باشد باز سخن همان است که گفته شد. یعنی
معلوم میشود که پیش زمینهای برای این عقیده وجود داشته است. البته باید گفت که مختار آنچنان جایگاهی میان فرقههای مسلمانان ندارد تا دیدگاههای او تأثیر گذار باشد. با توجه به این که بسیاری از اهداف وی معلوم است.
تفکر مهدوی در چارچوب دینی خود، مورد اتفاق تمام مسلمانان است؛ زیرا روایات دربارة وجود حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) و انتظار فرج و این که به دست او زمین پر از عدل و داد میشود، در منابع دو گروه آمده است. از میان علما و ائمه اهل سنت به این عده اشاره میکنیم: امام احمد در مسند، ترمذی در سنن، ابوداوود در سنن، ابن ماجه در سنن، حاکم در المستدرک، گنجی شافعی در کتاب خود «البیان فی اخبار صاحب الزمان»، ابن حجر عسقلانی در «القول المختصر فی علامات المهدی المنتظر،» یوسف بن یحیی الدمشقی در «عقد الدر فی اخبار الامام المنتظر»، احمد بن عبدالله ابو نعیم صاحب کتاب حلیه در «نعت المهدی،» محمد بن ابراهیم حموی در «مشکاهًْ المصابیح،» سمهودی در «جواهر العقدین» و دهها دیگر از نویسندگان بزرگ اهل سنت.((1))
امامان اهل سنت، احادیث امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه) را از طریق امام علی (علیه السلام) ، ابن عباس، عبدالله بن عمر، طلحه، ابن مسعود، ابوهریره، ابوسعید خدری، ام سلمه و دیگران نقل کردهاند.
از جمله حدیثی است که ابن عمر با سند خود از پیامبر نقل میکند که فرمود: «در آخر زمان مردی از فرزندانم که نام او هم نام من و کنیه او کنیه من
1) ) اعیان الشیعه، سید محسن امین، ج4، ص348.
است زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد همانطور که از ظلم و جور پر میشود. او همان مهدی است». باز در حدیث دیگر میفرماید: «مهدی از خاندان من و از فرزندان فاطمه است». ابن تیمیه به استناد مسند احمد بن حنبل، صحیح ترمذی و سنن ابی داوود این احادیث را صحیح دانسته است.((1))
ابن حجر با استناد به این روایات فتوا به کفر منکران حضرت مهدی داده است. وی در کتاب «الفتاوی الحدیثیه» در جواب سؤالی درباره امام مهدی، مینویسد: «درباره منکران مهدی موعود و آمدن ایشان، حدیثی از ابوبکر اسکافی نقل شده است که پیامبر فرمود: هر کس آمدن دجال را تکذیب کند کافر است، هر کس مهدی را تکذیب کند کافر است» ابن حجر ادامه میدهد: «برای سؤال کننده روایاتی را نقل خواهم کرد که به فسق و گمراهی منکران مهدی یقین پیدا کند: ابونعیم از پیامبر (صلی الله علیه و آله)
نقل کرده که فرمود: حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) ظهور مییابد در حالی که بر سرش عمامهای نهاده و شخصی همراه اوست که فریاد میزند این خلیفه خداست از او تبعیت کنید».((2)) سپس به نقل سایر روایات در این زمینه میپردازد.
این برخی از روایات اهل سنت در موضوع مهدویت بود. اما شیعیان، روایات فراوانی از پیامبر و اهل بیتش نقل کرده و کتابهای زیادی در خصوص این موضوع نگاشتهاند. کتابهایی که به بسیاری از پرسشها جواب میدهد. از جمله: کتاب «الغیبه» شیخ طوسی، کتاب «الغیبه» محمد بن ابراهیم نعمانی، «کمال الدین و تمام النعمه» محمد بن علی بن بابویه قمی (شیخ صدوق) و... برخی نیز به مناسبتهای مختلف این موضوع را مطرح ساختند، مانند: شیخ صدوق
در «علل الشرایع،» سید مرتضی در «تنزیه الأنبیاء»، مجلسی در «بحار الانوار»، شیخ مفید در «الفصول» و «الارشاد» و...((1))
متأخران نیز کتابهای زیادی در این موضوع نوشتهاند و ادله فراوانی برای آن مطرح کردهاند که هم اکنون تنها به دو دلیل بسنده میکنیم:
از ادله عقلی، دلیل لطف است: عقل به لزوم صدور لطف از جانب خداوند حکم میکند. لطف به معنای کاری است که انسان را به اطاعت خدا نزدیک و از معصیت او دور سازد و موجب رفع موانع و اتمام حجت نسبت به مکلف میشود ولی به درجه سلب اختیار از مکلف نمیرسد. تا مردم هیچ عذری در انجام واجب و ترک معصیت نداشته باشند. پس همانطور که عقل به لزوم بعثت پیامبران - برای آشنا کردن مردم به اوامر الهی و اقامه عدل - حکم میکند، به انتصاب امام نیز حکم میکند تا جایگزین انبیا برای تحقق همان اهداف شود. پس خداوند هیچ گاه جهان را بدون حجت نمی گذارد و دورانهای مختلف از این جهت یکسان است.
از ادله نقلی: خداوند میفرماید:
{وَعَدَ اللّهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فی اْلأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دینَهُمُ}.
خداوند به کسانی که از شما ایمان آوردهاند و اعمال صالح انجام دادهاند وعده میدهد که آنها را قطعاً خلیفه (حاکم) روی زمین خواهد کرد، همان گونه که پیشینیان را خلافت روی زمین بخشید.((2))
این آیه طبق فرمایش امام صادق (علیه السلام) به ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) تفسیر شده است که به دست ایشان تمام امور اصلاح میشود.((1))
البته برخی نیز گفتهاند: مفهوم آیه عام است و منظور این است که اصلاح و عدالت توسط تمام مسلمانان صورت خواهد گرفت؛ جواب داده شد، از قرائن برمیآید امور مطرح شده در این آیه تاکنون در هیچ جا محقق نشده است. حال آن که وعده الهی باید محقق شود. پس قطعاً این وعده در آینده محقق خواهد شد. علاوه بر آن، از شیوههای قرآن این است که گاهی خاص را با لفظ عام و فرد را بالفظ جمع استعمال میکند. از این جهت فخر رازی در تفسیر آیه:
{یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤمِنینَ أعِزَّةٍ عَلَی الْکافِرینَ یُجاهِدُونَ فی سَبیلِ اللهِ وَلا یَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ}.
ای کسانی که ایمان آوردهاید! هر کس از میان شما از دین خویش برگردد، به زودی خداوند گروهی را خواهد آورد که آنان را دوست میدارد و آنان نیز او را دوست میدارند که با مؤمنان فروتن و با کافران پر صلابت اند. در راه خداوند جهاد خواهند کرد و از سرزنش هیچ سرزنشگری نمیهراسند.((2))
میگوید: در حق ابوبکر نازل شده است؛ زیرا اوست که با مرتدان، جهاد نمود.((3)) با این که زبان آیه عام است.
از احادیثی که شیعیان در موضوع مهدویت به آن استناد میکنند، روایتی است که شیخ طوسی در کتاب «الغیبهًْ» از پیامبر نقل کرده که فرمود: «جهان از بین نمیرود تا مردی از خاندانم، حکومت امتم را به دست گیرد».((1))
با این مطالب کوتاه ثابت شد، تفکر مهدویت مورد اجماع امت اسلامی است. پس ارزشی نمیماند برای گفتار یاوه گویان و کسانی که بدون توجه به متون دینی، این عقیده را از تعالیم اسلامی نمیدانند. اگر عدهای در طول تاریخ از این عقیده سوء استفاده کرده باشند دلیل نمیشود که آن را خرافه بپنداریم. البته انکار یک نظریهای که خوب درک نشود یا منافع عدهای را به خطر اندازد آسان است. البته من نمیخواهم تمام جزئیات و مباحث پیرامون موضوع مهدویت را صحیح بدانم. بلکه باید تنها به اموری معتقد شد که از راههای معتبر اثبات شده باشد. از طرف دیگر برخی نیز باید از سخنان رکیک دست بردارند تا جایی که برخی چنین سرودند:
آیا وقت آن نرسیده تا سرداب سامرا، آن انسان به زعم شما شیعیان را به دنیا نشان دهد؟!
ای شیعیان چه قدر بیخردید که بر افسانههای سیمرغ و غول، افسانه سومی (به نام مهدی) اضافه کردهاید.
این افراد، عجولانه و از روی نادانی قضاوت کردهاند. ما نیز به آنها سلام میگوئیم همانطور که قرآن به ما دستور میدهد.((2))
بیان کردن نتایج و بهرههایی که از این عقیده به دست میآید، بسیاری از اشتباهات و شبهات را جواب میدهد. به ویژه اگر بدانیم که این عقیده به طور مستقیم با جانها در ارتباط است.
بهره اول: این که انسان یکی از اوامر الهی را اطاعت کرده است؛ زیرا فرض بر این است که متون دینی، مهدویت را در شمار سایر عقاید قرار داداند.
بهره دوم: خداوند حجت را با وجود چنین امامی بر امت تمام کرده است. زیرا اگر دیگران میتوانستند کار امام را انجام دهند، هرگز اختلافی میان مسلمانان ایجاد نمیشد. اگر گفته شود اکنون که امام موجود است نیز اختلافها پابرجاست. میگوئیم: این اختلافات نتیجه عدم پذیرش امامت ایشان است. علاوه بر آن، علما معتقدند که از طرف این امام موجود به طور غیبی راهنمایی میشوند گرچه او را نشناسند.
بهره سوم: در وجود امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) لطفی نهفته است. که بندگان الهی را به سوی خداوند نزدیک میکند؛ چون احساس میکنند خداوند همواره برای اقامه عدل و نفی ظلم زمینه سازی میکند. اگر گفته شود؛ رفع ظلم باید به دست مردم و با اسباب طبیعی صورت بگیرد. میگوئیم: بله، چنین است ولی اگر کاستی کنند؛ خداوند خود برای دفاع از مؤمنان وارد عمل میشود. اگر اشکال شود که دفاع از مؤمنان در آخرت حاصل میشود. میگوئیم: این همانند اقامه حدود در دنیاست با این که خداوند مجرمان را در آخرت عقاب میکند.
اینها برخی از فوائد و بهرههای اعتقاد به مهدویتاند که گرچه علت تامه وجود ایشان نیستد اما حکمت میتوان باشند و ما از روی تعبّد روایات را
میپذیریم. البته منابع فراوانی وجود دارد که به تفصیل این مسئله را مورد کنکاش قرار دادهاند که میتوان به آنها رجوع کرد.
نتیجه نخست: اولین نتیجه نامطلوبی که از این اعتقاد، گریبانگیر جامعه میشود، فلج کردن جامعه تا جایی که آن را از انجام وظایفش باز میدارد. همچنین انسان را به یک موجود ترسو و مرعوب تبدیل میکند که تنها منتظر ظهور امامی است تا حقش را از ظالمان بستاند. برخی انتظار شیعیان را چنان منفی معرفی کردند که میگویند: «بخشی از شیعیان از ترس این که امامشان ظهور کند و آنها در حال نماز باشند، نماز نمیخوانند».((1))
این تعریف به طور مطلق مردود است و نمیخواهم در نقد آن قلم فرسایی کنم ولی شما را به کتابهای فقهی شیعه ارجاع میدهم. در فقه امامیه مسئله امر به معروف و نهی از منکر و وجوب دفاع از نفس از مسائل بسیار مهم شمرده شده است و ارتباطی با حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) ندارد. اگر کسی خلاف این مطلب میگوید، دلیل بیاورد. اما یاوهگوییها و سخنان سست به گویندگان آنها باز میگردد. در حدیثی از پیامبر آمده: «هر کس تهمتی را به مؤمنی بزند خداوند او را در باتلاق تباهی گرفتار میسازد».((2))
نتیجه دوم: ایمان به وجود مهدی، بیاحترامی به عقل است؛ زیرا مواردی
چون طول عمر غیر متعارف، نهان بودن از دیدگان، سودمند نبودن وجود چنین امامی و... به دور از عقلانیت است.
جواب مختصر: شیعیان، بقاء امام در این مدت طولانی را نه به صورت طبیعی بلکه معجزه میدانند؛ زیرا وقتی که با ادله متقن وجود، غیبت و وعده ظهور ایشان ثابت شده است، پس ناچاریم آن را بپذیریم. علاوه بر آن، شیعه معتقد است که زمین هرگز بدون امام نخواهد ماند. بنابراین حال که بقای امام معجزه است، باید آن را با معیار تصدیق یا تکذیب معجزات بسنجیم. اگر آن را تکذیب کنیم، امری قطعی و ثابت شده در اسلام را منکر شدهایم.
اما اینکه گفته شد که حضرت غایب است و دیده نمی شود، نادرست است؛ زیرا ممکن است دیده شود ولی شناخته نشود. او با مردم است و در اظهار نظرها شرکت میکند و نظر میدهد و مردم از آراء صحیح او بهرهمند میشوند. تنها، علت غیبتش باقی میماند که چه بسا عقاید و احکامی وجود دارد که علتهای آنها نامعلوم است اما معتقد به آنها میشویم، چون رمیحجرات در حج، هروله در سعی بین صفا و مروه، فرق دیه مرد و زن تا یک سوم، عدد رکعات نماز و... تمام این احکام علت آنها روشن نیست بلکه بیشتر احکام و حتی عقاید نیز چنیناند.
نتیجه سوم: نتیجه منفی دیگری که بر شمردند این است که: میان امامی که اطاعتش واجب است ولی حکومت نمیکند با امامی که حکومت میکند ولی اطاعتش واجب نیست ناهماهنگی و دوگانگی ایجاد میشود.
جواب: تمام فقهای امامیه حکومت حاکم عادل در عصر غیبت را مشروع میدانند. حاکمانی که بتواند با اجرای عدالت، از مرزها و منافع مسلمانان دفاع کرده و با دشمنان آنها پیکار کند. فقها چنین حاکمانی را در کل به رسمیت میشمارند.
این مختصری از مباحث مهدویت بود، به این دلیل مطرح شد تا به کسانی که درباره شیعه قلم زنی میکنند و عقیده مهدویت را به شاهان ایران و روم نسبت میدهند، گوشزد کنیم این عقیده با وجود فراوانی منابعش کسی نمیتواند منکر آن شود یا آن را از عقاید اسلامی نداند. مگر این که گفته شود احادیث پیرامون حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) به طور مخفیانه، توسط شیعیان وارد کتابهای اهل سنت شده است!! همان طور که برای موارد مشابه چنین گفتهاند. گویا هر کس که جوابی برای استدلال دیگران نیابد به این مقوله متوسل میشود، اگر چنین باشد هیچ اعتمادی به کتابهای اصیل نخواهد ماند. اگر احتمال ورود احادیث بیگانه در آنها بدهیم، آنها را باید به دریا بریزیم تا عده ای که از این احادیث خوششان نمیآید خشنود شوند. کسانی که هیچ گاه تسلیم حق نشده و از تفرقه مسلمانان سود میبرند. ما موظفیم تا شعارهای قرآن را برپا کنیم. در قرآن آمده:
{إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ اُمَّةً واحِدَةً وَأنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ}.
این پیامبران بزرگ و پیروانشان همه امت واحدی هستند و من پروردگار شما هستم، پس تنها مرا پرستش کنید.((1))
در این آیه پس از وحدت امت، قرآن به عبادت خداوند دستور میدهد تا بفهماند برخی وحدت امت برای آنها گران و رنج آور است؛ چون منافع مادیشان در سایه تفرقه تأمین میشود و بتهایی از تعصبات در سر دارند که آنها را عبادت میکنند، حال آن که خداوند دستور داده تا تمام بتها را نفی و به عبادت توحیدی او روی آورند.
1) ) انبیاء / 92.
تقیه از الفاظی است که همواره همراه لفظ شیعه آورده میشود، گویا تنها به شیعیان اختصاص دارد. آنچه این امر را تقویت میکند، فشار فراوانی است که شیعیان در طول تاریخ تحمل کردهاند و چون همیشه به عنوان گروه ناراضی و منتقد شناخته شده و تحت تعقیب حاکمان قرار داشتند، بنابراین برای محافظت از جان خود و جلوگیری از ریشه کن شدن، راه تقیه را در پیش گرفتند؛ زیرا تقیه روشی است که شریعت آن را به رسمیت شمرده و ادله آن در کتاب و سنت موجود است که در هنگام ضرورت میتوان آن را به کار گرفت.
البته شایسته بود که شیعیان از کتاب و سنت پیروی نکنند تا گرفتار نسل کشی یا افتادن در دامان ظالمان نشوند همچنان که دیگران چنین کردند، به دربار حکومت و حاکمان وارد شده و از سفرههای رنگین و حمایتهای بیدریغ آنان بهرهها گرفتند. تا جایی که حتی فتاوای خود را هماهنگ با خواسته آنان صادر کردند. ابن خلکان در شرح حال ابویوسف قاضی مینویسد: «زبیده، همسر هارون الرشید، نامهای به ابویوسف مینویسد: که فتوای شما درباره فلان مسئله چیست؟ البته دوست دارم که در این مسئله چنین فتوایی را بدهی. او نیز مطابق خواسته او فتوا داد. بعد از آن زبیده ظرفی پر از کیسههای نقره که هر یک به نوع خاصی از عطر، معطر شده بود را برایش فرستاد. آن ظرف نیز در بلوری پر از درهمهای نقرهای بود که در وسط آن بلور دیگری پر از دنیارهای طلا قرار داشت.((1))
شیعیان میتوانستند با تمایل به حاکمان جور، از این وضع رهایی یابند. ولی
1) ) وفیات الاعیان، ج2، ص465.
هرگز چنین نکردند و به خاطر باورهای خود جان فشانی کردند مگر در موارد خاصی که مجبور به تقیه شده بودند.
البته باید توجه داشت شیعیان از زمانی که تحت فشار قرار گرفتند، در بسیاری از موارد تقیه را در حد فتوا نگه داشته و در مقام عمل بیشترین قربانیها را داده اند. هر خوانندهای میتواند با مراجعه به منابع تاریخی، برخورد شیعیان با معاویه و سایر حاکمان اموی و عباسی را مطالعه کند. شیعیانی چون حجر بن عدی، میثم تمار، رشید هجری، کمیل بن زیاد و صدها تن دیگر. شورشهای علویان در طول تاریخ نیز بهترین دلیل بر مدعا است.
باید توجه داشت که تنها شیعیان نیستند که معتقد به تقیه هستند بلکه دیگر فرقههای اسلامی نیز آن را پذیرفتهاند. دیدگاه آنها را از تفسیر آیات مربوط به تقیه میتوان فهمید. از جمله:
{لا یَتَّخِذِ الْمُؤمِنُونَ الْکافِرینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمؤٔمِنینَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ فَلَیْسَ مِنَ اللّهِ فی شَیْءٍ إِلاّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَ یُحَذِّرُکُمُ اللهُ نَفْسَهُ وَ إِلَی اللهِ الْمَصیرُ}.
نباید مؤمنان، کافران را به جای دیگر مؤمنان به دوستی برگیرند. هر که چنین کند از خدا در چیزی نیست (رابطهاش با خدا قطع است) مگر آن که از آنها بترسید. خدا شما را خود میترساند و بازگشت به سوی خداست((1)).
و نیز میفرماید:
{إِلاّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنُّ بِالایمانِ}.
1) ) آل عمران / 28.
به جز آنها که تحت فشار و اجبار اظهار کفر کردهاند در حالی که قلبشان مملو از ایمان است.((1))
اما روایاتی از دیگر فرقههای اسلامی دربارة تقیه: بخاری در صحیح خود، بخش «الأدب» باب «المدارهًْ مع الناس» چنین آورده: پیامبر فرمود: «چه بسا در مقابل کسانی لبخند میزنیم ولی دلهایمان آنها را نفرین میکند».((2))
پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود:
«گناه فراموشی و مجبور شدن بر کاری از دوش امتم برداشته شده است».((3))
همچنین هنگامی که پیامبر، محمد بن مسلمه و همراهانش را به جنگ کعب بن اشرف فرستاد، آنان از پیامبر (صلی الله علیه و آله) پرسیدند: آیا میتوانیم در حال ضرورت، سخنان ناروا در مورد شما بگوییم؟ پیامبر نیز به آنها اجازه فرمود.((4))
در مورد مضمون این روایات، دیدگاههای مختلفی وجود دارد. برخی از علما میگویند: تقیه، تنها در اقوال جایز است. حال آن که برخی دیگر در افعال نیز جایز میدانند. در وجوب یا اباحه آن نیز اختلاف نمودند. برخی آن را مطلقاً جایز و برخی دیگر مطلقاً واجب شمردهاند. برخی نیز تفصیل قائل شده، در برخی موارد جایز و در موارد دیگر واجب دانسته اند. در فصل آینده دیدگاههای برخی از این دانشمندان را مطرح خواهیم ساخت. اما اکنون به چند مبحث مقدماتی دربارة این موضوع میپردازیم:
مفسران در تعریف تقیّه میگویند: «نهان ساختن عقیده از ترس هلاک شدن و همراهی ظاهری با مخالفان در حالی که تنفر قلبی از آنها داریم به این امید که موانع شورش علیه آنان مرتفع شود».((1))
شیخ مفید در کتاب «اوائل المقالات» چنین مینویسد: «تقیه، کتمان حقیقت و نهان ساختن عقیده در مقابل مخالفان است. البته باید این کتمان تا حدی باشد که ضرری به دین و دنیای انسان وارد نسازد».((2)) که مضمون هر دو تعریف یکی است.
پس از این که تعریف تقیه روشن شده اکنون دیدگاه مذاهب مختلف را بررسی میکنیم:
معتزله، تقیه را هنگام خطر هلاک شدن و از دست دادن جان، جایز میدانند. ابوهذیل علاف میگوید: «کسی که بر گناهی مجبورشود و راه توریه و کنایه زدن نداند، جایز است دروغ بگوید و گناهی بر او نیست».((3))
خوارج درباره تقیه به سه گروه تقسیم شدند؛ گروه اول: «أزارقه» پیروان «نافع بن أرزق» تقیه را به کلی رد کرده و به شدت عاملان به آن را محکوم کردند و کسانی که علیه ظلم و ستم قیام نکنند را تکفیر نمودند. «نافع بن أزرق» در این
باره میگوید: «تقیه جایز نیست و دست برداشتن از جهاد، کفر است؛ زیرا خدا میفرماید:
{إِذا فَریقٌ مِنْهُمْ یَخْشَوْنَ النّاسَ کَخَشْیَةِ اللهِ}.
به ناگاه گروهی از آنان، از مردم (زورمند) ترسیدند، آن هم همچون ترس از خدا.((1))
و نیز میفرماید:
{یُجاهِدُونَ فی سَبیلِ اللّهِ وَ لا یَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ}.
در راه خدا جهاد میکنند و از سرزش هیچ سرزنشگری نمیهراسند.((2))
گروه دوم: «نجدات» پیروان «نجدهًْ بن عویمر» هستند. ایشان به طور کلی تقیه را چه در قول و چه در عمل جایز دانستهاند گر به کشتن انسان بیگناهی منجر شود. گروه سوم: «صفریه» پیروان «زیاد بن أصفر» که راه میانی را طی کرده و تنها در قول، تقیه را جایز شمردند. شهرستانی این مطالب را نقل کرده که همگی قابل مناقشه است و ما در صدد آن نیستیم.((3))
تمام اهل سنت تقیه را در گفتار جایز دانستهاند. برخی نیز فتوای وجوب آن را دادند. از جمله غزالی که میگوید: «حفظ جان مسلمان واجب است. هر کاری که منجر به ریختن خون مسلمان شود، دروغ در آن واجب است».((4))
برخی نیز
تنها آن را جایز دانستند، آن هم برای زمانی که مسلمان میان کافرانی قرار بگیرد که جان یا مال او را تهدید نمایند. از جمله کسانی که تقیه را در این مورد جایز دانسته، فخر رازی مفسر معروف و طبری را میتوان نام برد. این مطلب را در ذیل آیه:
{إِلاّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً}.
مگر آن که از آنان کفار بترسید.((1))
آورده اند.((2))
گروه دیگری از دانشمندان تقیه را نه تنها میان کفار بلکه میان مسلمانان مخالف نیز جایز دانستند. مانند این که یک مسلمان، نتواند عقیده مذهب خود را میان پیروان مذاهب دیگر فاش کند. امام شافعی و ابن حزم ظاهری از پیروان این دیدگاهاند.((3))
حکم جواز تقیه، همچون سایر احکام تا روز قیامت باقی است. بر خلاف کسانی که آن را مخصوص روزگار ضعف مسلمانان دانستهاند. فقها در این باره میگویند: «تقیه تا روز قیامت جایز است». دلیل آنان سخن پیامبر است وقتی عمار بن یاسر به ایشان عرض کرد: کفار مرا رها نکردند تا این که به شما ناسزا گفتم. پیامبر فرمود: «اگر بار دیگر چنین کردند تو نیز چنین کن». بیضاوی این جریان را در ذیل آیه 106 سوره نحل آورده است.
شیعیان، در مسئله جواز تقیه با اهل سنت هم عقیدهاند. تقیه نزد شیعیان،
وسیلهای است که شارع مقدس برای حفظ جان، مال و ناموس آنان قرار داده است. مقصود ایشان از تقیه همین است و بس. نه آنچه دیگران درباره آنان میگویند که شیعیان تقیه را وسیلهای برای پنهان شدن، فریب دادن و دورویی قرار داده تا تشکیلات مخرب و سرّی آنان سامان بگیرد.
حکم تقیه نزد شیعیان بر اساس حالات مختلف تعیین میشود. گاهی واجب، گاهی مباح و گاهی حرام است. فقهای شیعه این سه حالت را در کتابهای خود بررسی نمودهاند. شیخ صدوق میفرماید: «اعتقاد ما در تقیه: تقیه واجب است. هر کس به آن معتقد نباشد واجبی را چون نماز ترک کرده است. هر کس پیش از ظهور حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) به آن عمل نکند از دین خدا و پیامبر و خاندانش خارج شده است». حال آن که شیخ مفید& میفرماید: «تقیه در هنگام خطر جانی یا مالی یا برای حفظ برخی منافع جایز است. گاهی نیز جایز نیست. البته در مواردی به حد وجوب میرسد گاهی نیز به همان حکم اباحه باقی است. فتوای من - یعنی شیخ مفید - تقیه در گفتار، هنگام اضطرار، به طور کلی جایز است. در افعال نیز جایز است مگر در مواردی که منجر به قتل مؤمنان یا غلبة فساد در دین شود».((1))
یکی از فقهای معاصر شیعه میفرماید: «حکم تقیه از جهت وجوب و عدم وجوب به حالات مختلف ترس از ضرر بستگی دارد و در هر صورت و حالتی جایز نیست. گاهی مخالفت با آن جایز و حتی واجب میشود. مانند این که اگر اظهار حق و آشکار کردن آن موجب یاری دین، خدمت به اسلام و جهاد در راه خدا شود. در این موارد ارزشی برای حفظ جانها و اموال باقی نمیماند.
1) ) اوائل المقالات، ص97.
گاهی نیز تقیه حرام است؛ مانند جایی که به ریختن خون حرام، رواج باطل، فساد در دین یا زیان فراگیر مسلمانان بیانجامد؛ مثل این که تقیه باعث گمراهی یا رواج ظلم و ستم میان آنان شود». تا این که میفرماید: «برخی از این اعتقاد شیعه سوء استفاده کرده و آن را مایة نکوهش آنان دانسته و از جمله انتقادات بر تشیّع شمردهاند. گویا این افراد آرام نخواهند گرفت تا این که گردن تمام شیعیان را به شمشیرهای دشمنانشان بسپارند».((1))
از مطالب یاد شده میفهمیم که تقیه تابع حالات و وضعیتهای مختلف است که با اختلاف آنها حکم آن نیز تغییر مییابد. پیش از این استدلال علمای شیعه از کتاب و سنت را درباره تقیه ذکر کردیم. از این جهت است که امام صادق (علیه السلام) میفرماید: «تقیه عملکرد من و نیاکان من است». به ویژه در روزگار ایشان که تنها زبان شمشیر رایج بوده است.
برخی پیرامون این مطلب فلسفه بافی کرده، خواستند تا موضعگیری امام صادق (علیه السلام) و شیعیان را در این باره توجیه نمایند. این عده میگویند: تقیه دو مشکل را حل میکند:
الف) میان سکوت امامان اهل بیت در مقابل ظالمان و مطالبه نکردن حق خویش از آنان از یک سو و وجوب اطاعت این امامان از سوی دیگر، تناقضی وجود دارد که تنها راه حل آن جواز تقیه است. «رازی» در کتاب «محصل آراء المتقدمین و المتأخرین» و «ملطی» در کتاب «التنیه والرد علی أهل الأهواء و البدع» پیرو این دیدگاه هستند.((2))
ب) اختلاف در اقوال امامان با یکدیگر یا وجود چند قول مختلف از یک امام، باعث شده تا برای رسیدن به نظر نهایی دچار مشکل شوند؛ لذا شیعیان قائل به تقیه شدند تا این مشکل را حل کنند. حاصل سخنان این عده را مؤلف کتاب «دراسات فی الفرق و العقائد» آورده است.((1))
ظاهراً این محقق در فهم تقیه دچار مشکل شده قسم را جای مقسم قرار داده است. زیرا دو مورد یاد شده از مصادیق به کارگیری تقیه است نه از اسباب و علل آن. این محقق، دکتر «عرفان» است که قدری نسبت به دیگران انصاف بیشتری دارد.((2))
بسیاری از نویسندگان بر این باورند که تأکید امام صادق (علیه السلام) بر تقیه، نوعی ضعف و کاستی است. حال آن که در حقیقت، امام با این کار جان خود و یارانش را در مقابل حملات «منشانة دشمنان حفظ فرمود. هجمههایی که جز چنگ و دندان و وحشیگری منطقی ندارد. در چنین حالاتی عقل و حکمت چاره را در تقیه میداند. نمونههای کوچکی از این موارد را بازگو میکنم تا وضعیت آن روزگار روشن شود.
خطیب بغدادی با سند از أبی معاویه نقل میکند: «نزد هارون الرشید آمدم. رو به من کرد وگفت: هر کس خلافت را برای علی (علیه السلام) اثبات کند او را به روز سیاه خواهم نشاند. ابومعاویه میگوید: ساکت شدم. از من پرسید: چرا ساکت شدی سخنی بگو. به او گفتم: اگر اجازه بفرمایید. گفت: بگو. گفتم: قبیله تیم (قبیله ابوبکر) گفتهاند خلیفه پیامبر از ماست. قبیله عدی (قبیله عمربن خطاب) نیز گفتند خلیفه پیامبر از ماست. امویان نیز چنین گفتند. حال شما، بنی هاشم، چه
کسی را جز علی (علیه السلام) معرفی میکنید؟ هارون ساکت شد».((1)) این مرد توانست به خوبی وارد بحث شود و خود را نجات دهد. اما سؤال این جاست، در روزگاری که از علی گفتن مساوی به روز سیاه نشستن است، چه باید کرد؟ سؤالی است که این فلسفه بافان و یاوهگویان بیدرد که هیچ گاه مورد تهدید آتش و شمشیر قرار نگرفتند، باید جواب دهند. باید توجه کرد که امامان دیگر مذاهب اسلامی نیز تقیه را در مواردی به کار گرفتهاند. از جمله: یعقوبی در کتاب تاریخ خود درباره احمد بن حنبل میگوید: امام احمد بن حنبل در روزگار اختلاف شدید درباره خلق قرآن، دچار مشکل شد. وی به مخلوق بودن قرآن فتوی نداد و متحمل چندین ضربه شلاق شد. اسحاق بن ابراهیم از معتصم خواست تا با او مناظره کند. معتصم نیز اجازه داد. اسحاق به امام احمد گفت: عقیده تو درباره خلق قرآن چیست؟ احمد گفت: من کسی هستم که دانشی اندوختهام و این مسائل از اندوختههایم نیست. اسحاق گفت: این دانشی که میگویی، از آسمان بر تو نازل شده یا از اساتید خود فرا گرفتی؟ احمد جواب داد: بلکه از اساتید خود فرا گرفتم. اسحاق گفت: آیا به تدریج یاد گرفتی؟ احمد گفت: بله! اسحاق گفت: آیا چیزهایی مانده که هنوز فرا نگرفته باشی؟ احمد گفت: بله. اسحاق گفت: این مسئله نیز از اموری است که از کسی یاد نگرفتی اما هم اکنون امیرالمؤمنین - یعنی معتصم - به تو یاد میدهد. احمد گفت: فتوای من همان فتوای امیرالمؤمنین است. اسحاق شاهدانی را بر این فتوا قرار داد که احمد معتقد به مخلوق بودن قرآن شد. معتصم نیز لباسهایی را به عنوان هدیه به او داد و او را روانه منزل
1) ) الامام الصادق و المذاهب الاربعهًْ، اسد حیدر، ج2، ص310.
خود ساخت.((1))
بدین جهت جاحظ در مناظرة خود با اهل حدیث، هنگامی که از گرفتار شدن احمد بن حنبل یاد میکند، خطاب به محدثان میگوید: امام شما همواره میگفت که تقیه تنها در بلاد کفر جایز است. اقرار وی به مخلوق بودن قرآن از دو حال خارج نیست: یا از روی تقیه تن به این فتوی داده است؛ پس خلاف فتوای خود عمل کرده و با عمل به تقیه در بلاد اسلام، خویش را تکذیب نموده است. یا این که از روی اعتقاد قلبی این فتوا را داده است که دیگر امام شما نخواهد بود؛ چون شما با او مخالفید. علاوه بر آن شمشیری بر سر او قرار نگرفت و آن چنان تهدیدی متوجه جان او نبود. تنها سی ضربه شلاق به وی زدند که از شاخههای ملایم و نرم درختان ساخته شده بود. تا این تعداد ضربه تمام شد چندین بار به خلق قرآن اقرار نمود. مجلس معتصم او را در تنگنا قرار نداد، وضع او به حد ناامیدی نرسیده بود، با زنجیرهای آهنی او را زنجیر نکردهاند و دل او را با تهدیدهای سخت نیازردند. بلکه با نرمی با او سخن میگفتند در حالی که به آنها درشتی میکرد، سخنان آرام آنان را با خشونت و شکیبایی آنان را با عصبانیت جواب میداد.((2))
علاوه بر آن، سیرة عملی مسلمانان بر تقیه قائم است. بسیاری از امور مورد پذیرش برخی فرقهها نیست اما تاکنون اقدامی برای رفع این امور نکردهاند. مانند بقای ضریح و بارگاه پیامبر میان وهابیان، گرچه اعتقاد آنها این است که هیچ بارگاهی را آباد نگذارند. در کتابهای صحاح خود از ابوالهیاج اسدی نقل کردهاند: «امام علی (علیه السلام) به من فرمود: تو را به کاری میگمارم که پیامبر مرا بر آن کار گماشته است. این که هیچ قبری را نگذاری مگر
این که آن را با خاک یکسان کنی و هیچ مجسمهای مگر آن که آن را منهدم سازی» این یکی از سندهای وهابیت برای تخریب قبور است.((1))
با این حال به بارگاه پیامبر دست نزدند با این که ادله آنها عام است و شامل تخریب قبر پیامبر نیز میشود. تنها دلیل این امر، ترس و تقیه از سایر مسلمانان است. روایت ابوالهیاج باعث شد تا ابن تیمیه یاوهگوییهای فراوانی نثار شیعیان کند با این که طبق مبنای آنها سند این روایت مستحکم نیست. ابن تیمیه چنان با عبارتهای نیشدار و وقبیح شیعیان را مورد حمله قرار داده که از اخلاق اسلامی و آداب قرآنی به دور است. از جمله وقتی نام علامه «ابن مطهر حلی» را میآورد از ایشان به «ابن منجس» تعبیر میکند.((2))
در حالی که علامه با مخالفان خود کمال ادب را رعایت مینمود. هر محققی میتواند با مراجعه به کتابهای این دو دانشمند فرق میان این دو را دریابد.
امیدوارم با این مطالب، جایگاه تقیه و دیدگاههای مربوط به آن را روشن کرده باشیم. موضوعی که میان تمام ملتها وجود داشته و به آن عمل میشود.
· تشیّع و نسبتهای ناروا
· اسباب پیدایش شعوبیگری
مقصود ما از تمام آنچه گذشت، توضیح دادن هویّت تشیّع از لحاظ فکری و نژادی است. پیش از این گفتم جریان عبدالله بن سباء که وسیلهای برای نکوهش شیعه قرار داده شد، افسانهای بیش نیست. برای تأیید این مطلب به تهمتهای بیاساس دیگری اشاره خواهیم کرد تا کسی به افسانه بودن داستان ابن سبا شک نکند.
مواردی که یاد خواهیم کرد، موجب میشود تا بیشتر به فکر بازنگری تاریخ و عقاید خود باشیم؛ زیرا باقی ماندن این میراث فاسد در محتوای تاریخ باعث میشود تا همچون موریانه بنای وحدت مسلمانان را سست نموده و بر سر آنان خراب نماید و تنها شکست خوردة این وضعیت، خود مسلمانان خواهند بود. آن کسی که این مطالب را نوشته اکنون وجود ندارد و فردا در پیشگاه خداوند عادل باید جوابگو باشد. اما وظیفه ماست هم چنان که فرزندان خود را برای مقابله با بیماریها واکسن میکنیم، وحدت مسلمانان را نیز از تفرقه، کینه توزی و بیماریهای فکری حفظ نمائیم. اینک به چند نمونه اشاره میکنیم:
دیدگاه مشهور علمای اسلام بر آن است که یک مرد آزاد، تنها میتواند چهار همسر دائمی داشته باشد. به دلیل آیه:
{فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنی وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ}.
از زنان دیگر که خوش دارید بگیرید دوتا، سه تا، چهار تا.((1))
و نیز روایاتی که تعداد همسران را تا چهار زن جایز دانسته است. شیعیان، همانند سایر مذاهب، همین فتوی را دارند. حتی اگر مردی یکی از چهار زن خود را طلاق دهد، فتوای شیعیان این است که تا پایان عدة آن زن حق ازدواج با زن دیگری را ندارد؛ چون زن مطلقه رجعی، هنوز همسر او شمرده می شود تا عدهاش تمام گردد. این حکم مورد اجماع علمای شیعه است از جمله: شهید اول در لمعه میفرماید: جایز نیست مرد آزاد بیش از چهار زن آزاد یا دو زن آزاد و دو کنیز یا سه زن آزاد و یک کنیز، داشته باشد. همچنین عبد نیز حق ازدواج با بیش از چهار کنیز یا دو زن آزاد یا یک زن آزاد و دو کنیز، را ندارد و جایز نیست سه کنیز و یک زن آزاد داشته باشد.((2)) مقداد سیوری در «کنز العرفان» مینویسد: این که تنها چهار زن دائمی برای یک مرد جایز است و بیش از آن جایز نیست، اجماعی است. در ازدواج موقت نیز چنین است به دلیل گفته پیامبر به غیلان، هنگامی که اسلام آورد در حالی که ده همسر داشت. به او فرمود: چهارتای آنها را نگه دار و بقیه را رها کن. همچنین امام صادق (علیه السلام) میفرماید: «مرد حق هم بستر شدن با بیش از چهار زن آزاد را ندارد».((3)) خواننده میتواند به هر کتاب فقهی مراجعه کند تا اجماعی بودن این مسئله را ببیند، اما ببینید سخن برخی فقهای اهل سنت تا چه اندازه به زیور صدق و امانت آراسته است:
ابن حزم در «المحلی» میگوید: اختلافی نیست که یک مرد، تنها میتواند چهار زن برگزیند. هیچ طایفهای از مسلمانان سخن دیگری در این زمینه ندارند مگر شیعیان که نمیتوان آنها را مسلمان نامید.((1))
«محمد بن عبدالواحد» معروف به ابن همام حنفی میگوید: «شیعیان داشتن نه زن آزاد را جایز شمردند. این فتوا از نخعی و ابن ابی لیلی نقل شده است. خوارج این تعداد را به هیجده زن رساندند. برخی دیگر هیچ محدودیتی را معتقد نیستند. دلیل قول اول: حاصل جمع عددهایی که در آیه آمده است یعنی دو تا، و سه تا، و چهارتا، که مساوی عدد نُه است. دلیل قول دوم: همان دلیل قبلی است با این تفاوت که عبارت «مثنی و ثلاث و رباع» به منزله تکرار عدد است. همان طور که در قواعد عربی موجود است. یعنی دو تا دوتا، دو تا سه تا و دو تا چهارتا که حاصل آنها هجدهتاست. دلیل قول سوم: عمومات قرآن در این زمینه است. مانند: «فانکحوا ما طاب لکم من النساء» یعنی با هر تعداد که بخواهید میتوانید ازدواج کنید و اعدادی که در ذیل آن شمرده شده است، تعداد عرفی و غالبی را میگوید نه محدودیت تعداد همسران. همان طور که بگوئیم از دریا هر قدر بخواهی بردار یک پیمانه، دو پیمانه، سه پیمانه... و محدود کردن این تعداد به نُه تا یا هجده تا، خصوصیتی است که نیاز به دلیل دارد».((2)) سپس ادله جواز ازدواج با تنها چهار زن را مطرح نمود. از سخن ابن همام روشن شد که اولاً: شیعیان داشتن نُه زن را جایز میدانند که این سخن افترا و تهمت محض است و
در هیچ منبعی از منابع شیعه نیامده است. ثانیاً همان طور که از سخنانش برمیآید برخی از اهل سنت به جواز نه تا و بیشتر نیز فتوا داده اند.
اکنون دلایلی را متذکر میشویم که ثابت میکند این فتوا - جواز بیش از چهارتا - نزد اهل سنت است نه نزد اهل تشیّع:
الف) علاء الدین کاسانی در «البدائع» مینویسد: طبق فتوای مشهور میان علما، مرد آزاد حق ندارد بیش از چهار زن را بگیرد. برخی تعداد نُه زن را نیز جایز دانسته و برخی دیگر به هجده تا نیز فتوا دادند. دلیل تمام این گروهها آیه: فانکحوا ما طاب لکم من النساء...» است گروه اول گفتهاند: اعداد یاد شده در آیه با «واو» عطف شدهاند و باید جمع بسته شوند که حاصل جمع آن نُه تاست. به عمل پیامبر نیز استناد کردند که ایشان نُه همسر دائم داشت حال آن که ایشان الگوی امت است. گروه دوم میگویند واژة «مثنی» دو برابر دو و «ثلاث» دو برابر سه و «رباع» دو برابر چهار است که جمع آنها هجده تا میشود...((2)) ظاهر سخن ایشان این است که این فتواها نزد غیر شیعیان است وگرنه حتماً گوشزد میکرد.
ب) ابراهیم بن موسی غرناطی شاطبی در کتاب «الأعتصام» مینویسد: برخی از
پیروان فرقههای اسلامی که حرفه خود را تأویل نادرست آیات قرآن قرار دادهاند، ازدواج با بیش از چهار زن را جایز شمردند. دلیل آنها یا فعل پیامبر است که بیش از این تعداد همسر برگزیدند بدون این که توجه کنند اجماع داریم که این امر، خاص پیامبر است. یا آیة «فانکحوا ما طاب...» که آن را به طور نادرست معنا کرده اند. این عده نُه زن را جایز شمردند و بدعتی را در این ملت پایه گذاری کردند.((1)) شاطبی این اقوال را از اهل سنت نقل میکند؛ زیرا اگر این فتواها نزد شیعیان بود حتماً به آن تصریح میکرد و شیوة سخنش تغییر مییافت. شیوة سخن ایشان با شیعه چنین است. «شیعه معتقد است، پیامبر تکلیف را از اهل بیت خود و پیروانشان ساقط نموده است و آنان نسبت به هیچ یک از اعمال عبادی مکلف نیستند. تمام حرامها چون گوشت خوک، زنا، خمر و دیگر فواحش برای آنان رواست. زنانی به نام «نوبتی» در میان آنها وجود دارد که به نیت اجر اخروی، خود فروشی میکنند با خواهران، مادران و دختران خود همبستر شده و هر تعدادی که بخواهند همسر میگزینند. از جمله این شیعیان عبیدیها - نام دیگر فاطمیان - حاکمان مصر و آفریقا هستند که نقل شده است داشتن بیش از یک شوهر برای یک زن جایز می دانستند و اگر فرزندی از او به دنیا آمد، میتواند به هر یک از آنان منتسب سازد». سپس در حاشیه این مطالب چنین مینویسد: منظور برخی از گروههای شیعیان است که افکار باطن گرایانه - تصوف - و به دور از اسلام دارند.((2))
اول: عُبیدیان و دیگران، شیعه امامی نیستند. گرچه یقین دارم تمام نسبتهایی که به آنها زده است، صحت ندارد. نسبتهای دیگر این نویسنده به دیگر مذاهب نیز چنین است.
دوم: ما ازدواج با محارم را روا نمیدانیم، تمام کتابهای فقهی ما شهادت میدهند که اگر کسی با محارم خود زنا کند مستحق اعدام است. این ابوحنیفه است که میگوید: هر کس مادر، خواهر یا دختر خود را عقد کند و عالماً عامداً با او همبستر شود، حد بر او اجرا نمیشود چون عقد صورت گرفته شبهه ایجاد میکند و حدود با کمترین شبهه دفع میشوند.((1))
پس این شیعیان نیستند که تجاوز به محارم را آسان میگیرند. خواهان هیاهو و جوسازی علیه ابوحنیفه نیز نیستیم، تنها معتقدیم که ایشان خطا رفته است؛ زیرا درست است که حدود به واسطه شبهات ساقط میشوند، اما عقد کردن محارم شبه ای ایجاد نمیکند؛ چون اساساً محارم قابل عقد نیستند.
سوم: از خدا میخواهم که این سخنان را در نامه اعمال شاطبی قرار دهد و او را بازخواست نماید، چون اوست که میگوید:
{فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ}.
هر کس هم وزن ذرهای نیکی کند، آن نیکی را ببیند و هر کس هم وزن ذرهای بدی کند، آن بدی را ببیند.((2))
هدف من از نقد این سخن - گرچه بطلان آن ازبدیهیات است - نشان دادن
میزان امانتداری این نویسندگان است. نمیدانم، با وجود این همه کتابخانههای شیعه که در دسترس همگان است ،چه دلیلی وجود دارد که این چنین نسبتهای ناروا مطرح میکنند. در چه کتابی از کتابهای شیعه جواز خوردن گوشت خوک یا نوشیدن خمر آمده است؟ جالب این جاست که این نسبتها با غیر شیعه تناسب بیشتری دارد. میخواهم نظر ابوحنیفه در تفسیر آیه:
{وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخیلِ وَ اْلأَعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَرًا وَ رِزْقًا حَسَنًا إِنَّ فی ذلِکَ َلآیَةً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ}.
و از محصولات درختان و انگور [گاهی بر خلاف خواسته خدا نوشیدنیای مست کننده و گاهی رزقی پاکیزه و نیکو میگیرند؛ در این محصولات نشانهای است برای گروهی که تعقل میکنند.((1))
بررسی نمایم تا نظریه ایشان دربارة نبیذ را روشن شود. یکی از فتاوای ابوحنیفه در این باره را ابوزهره در کتاب «فلسفه العقوبه» چنین بیان میکند «این که ابوحنیفه در باب مسکرات فتاوای آسانی داده است، به دلیل آن است که نزد وی ثابت شده برخی صحابه چنین مشروباتی را مینوشیدند، پس فتوی به حرمت نداده است تا این گونه صحابه را متهم به گناه نسازد. ابوحنیفه میگوید: اگر مرا در فرات غرق نمایند فتوا به حرمت خمر نخواهم داد تا نسبت فسق به برخی صحابه داده نشود. و نیز اگر مرا در فرات غرق نمایند تا این که قطره ای از آن بنوشم باز این کار را نخواهم کرد. پس ابوحنیفه از دو جهت احتیاط را رعایت کرده است: احتیاط در حفظ حرمت صحابه و احتیاط در دین».((2)) البته معنای
احتیاط در این جا برای من مبهم است. زیرا کار حرام، حرام است چه از صحابه صادر شود چه از غیر صحابه. نتیجهگیری ابوزهره نیز نادرست است و اصلاً قابل پذیرش نیست. نام این کتاب نیز جای بحث دارد زیرا فلسفه بسیاری از مواردی که یاد میکند بیمعناست.
ج) سومین دیدگاهی که می گوید جمع بین بیش ازچهارهمسر جایز است وبه غیر شیعه نسبت میدهد، دیدگاهی است که ابن قدامه درکتاب المغنی مطرح می کند. وی درتعلیقه خود برمتن مینویسد: «مرد آزاد حق داشتن بیش از چهار زن را در یک زمان ندارد. تمام علما بر این قول اجماع کردهاند. مخالفی در این باره نیافتیم مگر فتوایی که از ابن قاسم بن ابراهیم نقل شده است که تا نُه زن را جایز دانسته است به دلیل «فانکحوا ما طاب لکم...» که ایشان«واو» را به معنای جمع گرفته است و نیز پیامبر هنگام وفات، نُه زن داشتند. البته این سخن صحیح نیست؛ زیرا بر خلاف اجماع علما و نوعی ترک سنت است. هنگامی که غیلان بن سلمه اسلام آورد، دارای ده زن بود، پیامبر به او فرمود: چهارتای آنان را نگه دار و بقیه را رها کن».((1)) روشن است که هیچ فتوایی از جانب شیعیان در این باره وجود ندارد، نمیدانم کسی که این نسبتهای ناروا را به شیعیان میزند به چه منبعی استناد کرده است.
البته مطالب شاطبی خوراک مطلوبی برای خاورشناسان گردید تا آنها همواره شیعیان و صوفیه را متهم به ترک شریعت و اباحه محارم - هنگام رسیدن به حقیقت - نمایند و...((2)).
برخی تهمتهای علیه شیعه همراه با گویندگان آنها از بین رفته و یادی از آنها نمیشود. برخی دیگر شهرت چندانی نیافتند اما آنچه اکنون جای بررسی دارد تهمتی است که هم اکنون موجود و میان مردم متداول است، و آن تهمت این است که: شیعه معتقد است خداوند میخواست وحی را بر حضرت علی (علیه السلام) نازل کند، اما جبرئیل یا از روی خیانت یا اشتباه، وحی را به پیامبر داد. این افتراء را از زبان شعبی عامربن شراحیل نقل کردهاند که گوشههایی از آن در صفحات قبل آورده و رد نمودیم. اکنون ابتدای این سخنان را که مربوط به مبحث ماست میآورم ابن شاهین عمر بن احمد در کتاب خود «اللطف فی السنه» - همان طور که ابن تیمیه در منهاج السنهًْ از وی نقل میکند - مینویسد: محمد بن أبی القاسم بن هارون از احمد بن ولید واسطی از جعفر بن نصیر طوسی از عبدالرحمن بن مالک بن مغول از پدرش نقل میکند که: شعبی به من گفت: شما را از این گمراهان بر حذر میدارم و بدترین آنان رافضه یعنی شیعیانند؛ زیرا آنها هیچگاه اسلام نیاوردند. نه از روی ترس و نه روی طمع...تا این که میگوید: یهود نسبت به جبرئیل کینه دارند و همواره میگویند او در میان سایر ملائکه دشمن ماست. شیعیان نیز چنیناند میگویند جبرئیل با تحویل دادن وحی به حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) اشتباه کرده است و.....((1)) این مطالب که از زبان شعبی نقل شده است، توسط ابن حزم در کتاب «الفصل فی الملل و النحل»، به فرقهای از غالیان به نام «غرابیه» - غراب به معنای کلاغ است - نسبت داده شده است.((2)) شعار این فرقه
این بود که شباهت علی به پیامبر چون شباهت غراب به غراب است پس به این نام نامیده شدهاند. به سبب این شباهت، جبرئیل اشتباه کرده و وحی را به جای علی (علیه السلام) به محمد (صلی الله علیه و آله) داده
است. برخی گفتهاند نمیتوان او را ملامت کرد چون همان طور که گفته شد شباهت میان این دو بزرگوار بسیار زیاد بوده است. حال آن که برخی دیگر برآنند که او عمداً این کار را کرده است و مستحق شتم و ناسزاگویی است. تمام این مطالب را ابن حزم در کتاب یاد شده آورده است.((1)) این در حالی است که رازی در کتاب خود «اعتقادات فرق المسلمین» مینویسد: شیعیان معتقدند جبرئیل اشتباه کرده و عمدی در کار نبوده است.((2))
همان طور که گفته شد منشاء این سخن، شعبی است. به سبب اهمیت این موضوع، قصد دارم به تفصیل این روایت را نقد کرده و سخیف بودن آن را اثبات نمایم. کسانی که این تهمت را تراشیدند متأسفانه به عواقب منفی آن فکر نکردهاند:
الف) اولین مطلب سؤال برانگیز این است که از شیعه به «رافضه» تعبیر شده است. این تعبیر که پیش از این درباره آن صحبت کردیم، طبق سخن مورخان در اواخر روزگار زید بن علی باب شده بود. در آن هنگام که افرادی از لشکریانش از او خواستند تا از دو خلیفه نخست برائت جوید و او نپذیرفت. سرانجام او را «رفض» کردند یعنی ترک نمودند از آن به بعد رافضه نامیده شدند. این واقعه در سال به شهادت رسیدن زید یعنی 124ه- .ق صورت گرفت. حال آن که شعبی در سال بیست یا سی هجری متولد شده است. پس فاصله زمانی میان ایشان و این لقب حدود هفده سال است؛ زیرا شعبی در سال 105هجری وفات یافت. پس یا
لفظ «رافضه» پیش از این هم استعمال میشده است که این خلاف روایات آنهاست یا این که این داستان، افسانهای بیش نیست که حق هم همین است.((1))
ب) رجال سند این روایت یا متهم به دروغگویی و جعل هستند چون عبدالرحمن بن مالک بن مغول که کتابهای رجالی، او را ضعیف، دروغگو و جاعل شمردهاند. دارقطنی وی را متروک (یعنی علما روایاتش را مورد توجه قرار نمیدهند)، ابوداوود او را دروغگو و جاعل حدیث و نسائی وی را غیر قابل وثوق مینامد.((2))
یا این که رجال این سند مجهولند. مانند محمد باهلی که یادی از او در لسان المیزان، تاریخ بغداد و... نیافتیم.
ج) گفتیم که شعبی شیعه بوده است. ابن سعد و شهرستانی نیز به این مسئله تصریح کردهاند؛ لذا معقول نیست یک شیعه چنین بگوید.
د) بر فرض صحت تمام این سخنان، باز سؤال میشود: غرابیها که بودند؟ تعداد آنها چقدر بود؟ جای آنها کجاست؟ آیا وجود حقیقی داشتهاند؟ یقین دارم که این سخن، برخواسته از همان جایی است که افسانه عبدالله بن سبا بوجود آمده و با همان اهداف مطرح گردیده است.
ه-) اگر کسی شخصی را به عنوان پیامبری پذیرفت، باید آن شخص از جانب خداوند منصوب شده باشد. در این جا این سؤال مطرح است که خدایی که فرشته خود را به سوی پیامبرش میفرستد آیا میدانسته که این فرشته آن قدر فراموش کار است که پیامبر خدا را از میان مردم تشخیص ندهد یا نه؟ اگر نمیدانسته پس چنین خدایی شایسته خدایی نیست؛ و اگر می دانسته ولی عمداً
چنین فرشتهای را ارسال کرده، این چه خدایی است که کسی را میفرستد که به دستوراتش عمل نکند. یا باید بگوئیم توطئهای میان جبرئیل و خداوند بوده که در این صورت اشکالی متوجه کسی نخواهد بود!!
و) آیا قرآن دربارة جبرئیل نفرمود: «مطاع ثم أمین» یعنی «آن جا مورد اطاعت فرشتگان و امین است» نیز درباره پیامبر فرمود:
{وَ لکِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ}.
فرستاده خدا و خاتم پیامبران است.((1))
تکویر 21؟
شیعیان مسلمانند و همواره قرآن را تلاوت میکنند، چگونه این آیات را نفهمند؟! مگر اینکه بگوئیم - همانطور که متأسفانه گفته شد - شیعیان قرآن را تحریف شده میدانند. حال آن که ما این اتهام را به واسطه ادلهای که آوردیم، ابطال کردیم. از جمله، حدیثی وجود دارد که نزد تمام مسلمانان مورد پذیرش است پیامبر میفرماید: «پیامبری پس از من نخواهد آمد».
ز) هر کس تاریخ را خوب مطالعه کند، میداند چه اندازه امام علی (علیه السلام) مطیع پیامبر و مدافع او بوده است. این عملکرد امام (علیه السلام) چگونه با این سخن که پیامبر رسالت را به ناحق از او گرفته است هماهنگ است مگر این که بگوئیم امام علی (علیه السلام) نمیدانست رسالت از آن اوست!!
ح) منبع تشریع اساسی نزد تمام مسلمانان، قرآن است. اگر این کتاب توسط یک فرشته فراموش کار بر شخصی خیانتکار - والعیاذبالله - نازل شده باشد، چه اطمینانی به مطالب آن خواهیم داشت؟
ط) آیا وجود هزاران مناره و مسجد نزد شیعیان که شبانه روز بانگ «أشهد أن
1) ) احزاب / 40.
محمداً رسول الله» را سر میدهند، کافی نیست تا به افسانه بودن این اتهام یقین کنیم.
ی) کتابهای عقاید و فقه شیعه در همه جای دنیا یافت میشود. آیا حتی یک کتاب از آنها اشارهای به این افسانه کرده است؟ حتی اگر نویسنده آن از خرافه پردازان باشد - چنآن که این خرافه پردازان در فرقههای دیگر فراوان یافت میشوند - نیز قبول می کنیم. درخواست ما از این افراد تنها یک منبع است که بگویند این سخنان در آن موجود است. اگر افراد عادی سخن علمای خود را بدون تحقیق و مناقشه میپذیرند، چرا علما چنین باشند؟ علم چه سودی دارد اگر تفکر انسان را پرورش ندهد؟ تا کی مسلمانان غذایی که سالها پیش دیگران در شکم آنان جای دادند را نشخوار کنند؟ ای کاش این عده با صراحت بگویند چه منافعی را از این یاوهگوییها دنبال میکنند؟ تا لااقل راستگو شمرده شوند همانطور که مروان بن حکم در لحظهای از لحظههای بیداری وجدان انجام داد. وی هنگامی که از او دربارة جریان کشته شدن عثمان و عملکرد امام علی (علیه السلام) میپرسند به صراحت اعتراف کرد: «کسی به اندازه علی (علیه السلام) مدافع عثمان نبود» به مروان گفتند: «پس چرا بر منابر به او ناسزا میگویید؟ جواب داد: کار ما با همین ناسزاگوییها سامان میگیرد».((1)) گویا برخی نمیخواهند باور کنند این اتهامات هیچ ریشهای ندارد؛ زیرا اگر بگویند این سخنان ارزشی ندارد، کار خیلیها تعطیل میشود. البته شکی ندارم بسیاری از این مردم هیچ مصلحتی را در این امور دنبال نمیکنند. اما آسان نیست یک فرد خود را از رسوبات فکری که بر آنها پرورش یافته است، رها سازد. اما به هر حال این مسئله خطا را توجیه نمیکند.
1) ) صواعق المحرقهًْ، ابن حجر، ص53.
ک) خداوند میفرماید: {وَما أرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّ رِجالاً} «و پیش از تو (به خاطر هدایت مردم) جز مردانی... نفرستادیم».((1)) علی (علیه السلام)
هنگام بعثت پسر بچهای هفت ساله بود، حال آن که آیه نبوت را تنها از آن مردان خوانده است.
در پایان شایسته است تا اشاره به سخنان بزرگان علمای شیعه که در کتابهای عقاید خود درباره نبوت و شخص پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) آوردهاند، اشاره نمائیم. مانند عقائد صدوق، اوائل المقالات مفید، تنزیه الانبیاء شریف مرتضی و دیگران. که به دو نمونه اکتفا میکنیم.
اول: سید محسن امین مینویسد: «کسی که در نبوت پیامبر شک کند یا شریکی در نبوت برای او قرار دهد، از دین اسلام خارج است».((2))
دوم: رضا مظفر در کتاب «عقائد الامامیهًْ» مینویسد: «معتقدیم که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) حضرت محمدبن عبدالله است. او خاتم انبیاء و سرور پیامبران است و بر تمام آنها برتری دارد. همچنین ایشان برتر از تمام بشر است. کسی در هیچ فضیلتی بر او مقدم نمیشود و در هیچ کرامتی به منزلت او نمیرسد. اوست که سرشت و سیرة والایی دارد.((3))
«شعوبیه» در لغت جمع کلمه «شعوبی» است که به معنای کسی است که منسوب به شعب یا امت است و در اصطلاح به معنای گرایش ضد عرب است.
این کلمه به معنای اصطلاحی خود مصدر صناعی شمرده میشود. (یعنی شعوبیت و گرایش داشتن به تفکرات ضد عربی)((1)) شعوبی در معنایی دیگر به کسی گفته میشود که شعار برابری میان عربها و عجمها را سر دهد. این نام برگفته از این آیه است که میفرماید:
{یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَاُنْثی وَجَعَلْناکُمْ شُعُوبًا وَقَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ}.
ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و ملتها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید بیتردید گرامیترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست.((2))
آغاز این جریان شعارهایی بود که غیر عربها سر دادند و دعوت به برابری میان نژاد عرب و غیر عرب نمودند. آیه یاد شده یکی از این شعارها بود. از شعارهای دیگر ایشان سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله) است که فرمود: «قوم عرب بر قوم عجم هیچ برتری ندارند. همه شما از آدم هستید و آدم از خاک آفریده شده است». پس از آن عربها لفظ «شعوبی» را بر هر کسی که قوم عرب را تحقیر کند اطلاق کردند. سپس معنای این کلمه را توسعه داده بر زندیق و ملحد نیز نهادند. به این اعتبار که زندقه و الحاد و بی دینی، مظهر کینه ورزی و دشمنی با عربهاست که نتیجه آن دشمنی با اسلام است. بعد از آن به هر غیر عربی «شعوبی» گفته شد.
این اسباب به دو بخش تقسیم میشود:
شعوبیگری نوعی عمل و عکس العمل است. در بخش نخست ابتدا عکس العمل را بررسی میکنیم.
عربهای دوران جاهلیت به طور متفرق زندگی میکردند و جامعه واحدی نداشتهاند و دولت و پادشاهی از آن امتهای دیگر بود. هنگامی که اسلام به صحنه آمد آنان را یکپارچه ساخت و تخت سلطنتی ایران و روم را زیر پای آنان نهاد. ناگهان عربها خود را امتی عظیم و دارای قدرت فراوان یافتند که بسیاری از امتهای دیگر از آنان هراسانند و با جلال و شکوه به ایشان مینگرند. با این دید که عربها مبشر اسلام و حاملان تعالیم آن هستند، این رویه باعث غرور و تکبر آنان گردید تا جایی که ملتهای دیگر را تحقیر نموده و آنها را همتای خود ندانستند. غیر عربها را از ازدواج با زنان عرب منع کرده و هر کس که از این گونه ازدواجها متولد شود را «هجین» یعنی پست، فرومایه و دارندة نژاد ناخالص نامیدند. اگر فرد عرب در یک آبادی یا شهر عرب نشینی وارد شود، هیچ گاه به او غذا نمیفروختند بلکه به طور مجانی از او پذیرایی میکردند درست بر خلاف فرد غیر عرب که مجبور بود برای رفع گرسنگی خود طعام را بخرد. جریر، شاعر
معروف عرب، وقتی از قبیله بنی عنبر گذشت، درخواست طعام نمود. ولی آنها غذا را به او فروختند. وی در این باره چنین سرود:
ای مالک بن طریف (بزرگ قبیله بنی عنبر) فروختن غذا به میهمانان ننگ است.
چه از جهت دین و چه از جهت آداب و رسوم عربها.
به من گفتند: ما غذا را میفروشیم و مجانی از کسی پذیرایی نمیکنیم.
به ایشان گفتم: غذا، به غیر عربها فروخته میشود و باید از عربها شرم کنید که حتی به آنان نیز میفروشید.((1))
ابن عبد ربه اندلسی در کتاب «العقد الفرید» خود مینویسد: عربها معتقد بودند سه چیز اگر از کنار نمازگزار عبور کنند نماز، باطل میشود: الاغ، سگ و غیر عرب!! غیر عرب را هیچگاه به بزرگی صدا نمیزدند، در یک ردیف با او حرکت نمیکردند و با او غذا نمیخوردند. هنگام غذا خوردن او را در کناری ایستاده نگه داشته یا جداگانه جایی برای او تخصیص میدادند تا بداند غیر عرب است. زن غیر عرب هیچگاه از پدر خود خواستگاری نمیشد بلکه او را از مولایش((2)) میطلبیدند. در جنگها غیر عربها همیشه پیاده نظام و عربها سواره نظام بودند.((3))
البته باید اشاره کرد این عملکرد عربها واکنشی بود به تعاملی که پیش از این ایرانیان و رومیان با آنها داشتند. آنچه گفته شد تعامل تودة مردم عرب با
غیر عربها بود، اما در آنچه که به حاکمان مربوط است وضع بسیار بدتر بوده و حتی از مرز انسانیت هم خارج میگردید. به ویژه حاکمان و استانداران اموی چون حجاج که از غیر عربهای تازه مسلمان جزیه میگرفت، بر دستهای آنان داغ میگذاشت تا از دیگران متمایز شوند و وقتی که به شهرها مهاجرت میکردند آنها را به روستاهای خود باز میگرداند.((1))
تمام این سختیها و سختگیریها باعث شد تا غیر عربها شعار برابری سردهند. پس از این مرحله جریانهایی پیش آمد که غیر عربها منزلت و جایگاه خود را باز یافتند، به ویژه در ایام عمر بن عبدالعزیز(خلیفه معتدل اموی) و پس از آن، که توانستند برای خود در جامعه اسلامی جایگاهی بیابند. واکنشها شدت گرفت و کار به جایی رسید که شروع به تحقیر و ناسزاگویی به عربها نمودند.
مربوط به کنش و عمل است. در گذشتههای دور در روزگار پادشاهان ایرانی و قیصرهای رومی، عربها هیچ جایگاهی نداشتند. این رویه پس از به قدرت رسیدن اسلام و تسلط مسلمانان بر ایران و روم به دست فراموشی سپرده شد و این روحیه ها مخفی ماند. اما به سبب عواملی که نمیخواهیم در آنها وارد شویم،((2)) این روحیهها دوباره نمایان شد. علاوه بر آن، غیر عربها چون از پیشینه و تمدن سرشاری برخوردار بودند در تمام امور اداری و علمی نقش برجستهای
را ایفا کردند. تا جایی که دولت عباسیان به ایشان اعتماد کامل داشته و به تخصص این عده وابسته بود. این مسئله به دو دلیل است:
اول: عباسیان به ایجاد نظم در امور دولتی خود نیاز داشتند و تنها راه آن را استفاده کردن از تجربیات این ملتها یافتند. چون این اقوام دارای پیشینه و تمدن اصیلی بودند و نیز میخواستند در زندگی مرفه، تجملاتی و اشرافیگری از آنها الگوبرداری کنند.
دوم: عباسیان از غیر عربها برای شکستن شوکت عربها کمک گرفتند؛ چون از عربها به سبب تمایلشان به علویان هراس داشتند.((1)) ایرانیان و ترکان نقش بسزایی در شکستن ابهت و عظمت عربها و برآوردن اهداف عباسیان ایفا نمودند. البته بعدها خود این اقوام باعث تضعیف و از بین رفتن خلافت عباسی شدند و نشانههای عربیت این خاندان را محو ساختند تا جایی که بغداد را به شهری تبدیل کردند که اثری از زبان عربی در آن یافت نمیشد.
شعوبیگری به گونههای مختلفی پدیدار شد. مهمترین آنها در زمینه ادبیات - چه شعر و چه نثر - بود؛ این پدیده در ایام امویان آغاز و تا عصر عباسی ادامه یافت. نوشتههایی در این دورهها یافت میشوند که عربها را تحقیر و دیگران را بزرگ میشمارند. نوشتههای دیگر نیز پیدا شد که عادات و رسوم گذشته امتهای غیر عرب را به رخ آنها میکشید. حتی شیوة زندگی اجتماعی حاکمان و
1) ) تاریخ گواه است که عباسیها در این سیاست دچار اشتباه شدند و تشیع در میان غیر عربها کمتر از عربها نبود. (مترجم)
شهروندان از جمله شیوة پوشاک و خوراک آنها تغییر یافته و نشانههای تقلید از غیر عربها داشت. البته تأثیر و تأثر تمدنی امری طبیعی به نظر میرسد ولی مسئله به این جا ختم نمیشد بلکه این تأثیر و تأثرها همراه با مبارزه طلبی و فخر فروشی به یکدیگر بود تا جایی که این شیوه مایه تحقیر کردن عادات و رسوم عربها شد و مظاهر معیشتی و اجتماعی آنان را به سخره گرفت.
پس از آنچه گذشت، میپرسیم: چه ارتباطی میان تشیّع و شعوبیگری وجود دارد؟ منشاء متهم کردن تشیّع به شعوبیگیری چیست؟ چه چیزی باعث شد که احمد امین نویسنده مصری بنویسد: «تشیّع لانة شعوبی گری بود. تمام شعوبیها به آن پناه برده و کمین گاهی است که در آن مخفی شدهاند».((1))
جای تعجب است که تشیّع را به شعوبیگری نسبت دادهاند؛ چون هیچ ارتباطی میان این دو وجود ندارد. سعی داریم نشانههای شعوبیگری را بررسی کنیم، نشانههایی که میتواند مظهر یا منشأ این پدیده باشند تا جایگاه تشیّع را در این میان روشن سازیم و میزان صحت این اتهام را آشکار نمائیم:
عناصر پیشگام تشیّع - همانطور که گذشت و نیازی به تکرار نیست - چه از موالی و هم پیمانان و چه از دیگران، همگی عرب بودند.
1) ) ضحی الاسلام، ج1، ص63.
نویسندگان و متفکران شیعه موضعگیریهای بسیار مثبتی نسبت به نژاد عرب داشته و دارند. همواره آنان را بزرگ شمرده و تفکر عربی را تکریم نمودهاند و همواره خدمات آنان را به شریعت اسلامی گوشزد کردهاند. دلیل آنان این بوده که خداوند این ملت را از آن جهت که رسالت اسلام را به آنان سپرده و زبان قرآن را زبان ایشان قرار داده تکریم و تعظیم کرده و سرزمین آنان را مهد دعوت اسلامی و دفاع از مرزهای عقیدتی آن قرار داده است. پیش از این، عقیده تشیّع را درباره عرب بودن خلیفه توضیح داده ایم.
موضع گیری شیعیان نسبت به تمدن عربی ،هیچ گاه منفی نبوده است.بلکه برعکس،همواره شیعیان خود پیشگام خدمت به این تمدن اصیل در ابعاد مختلف آن شمرده می شوند. اینک به تعدادی از این افراد که در میادین فرهنگی خدمات فراوانی کردهاند، اشاره میکنیم: ازپیشگامان علم تفسیر و تاریخ عبدالله بن ابی رافع مؤلف کتاب «تسمیهًْ من شهد من الصحابه مع علی (علیه السلام) » یعنی «نام صحابههایی که درجنگها همراه امام علی (علیه السلام) بودند»، محمد بن اسحاق نویسنده «السیرهًْ النبویهًْ» و جابربن یزید جعفی. از پیشگامان علم نحو و ادبیات: ابوالأسود دؤلی، الخلیل بن احمد سرآمد نحویان بصره، محمد بن حسین الرواسی سرآمد نحویان کوفه و استاد کسائی و فراء، عطاء بن أبی الأسود الدؤلی، یحیی المبرد بن یعمر عدوانی، یحییبن زیاد فراء، بکربن محمد ابوعثمان مازنی، محمد بن یزید ابوالعباس مبرد، ثعلبهًْ بن میمون ابواسحاق نحوی، محمد بن یحیی أبوبکر صولی، ابوعلی فارسی حسن بن علی، أخفش أول احمد بن عمران، محمد بن عباس
ابوبکر خوارزمی که ثعالبی در کتاب «یتیمهًْ الدهر» دربارة او مینویسد: «نابغه روزگار، دریای ادبیات، بزرگ عالم نظم و نثر و دانشمندی نکته دان و صاحب فضیلت بود. وی فصاحت و بلاغت را یکجا داشت. تاریخ حوادث و وقایع عرب را به خوبی میدانست و کتابهای لغت، نحو و شعر را تدریس مینمود». تنوخی علی بن محمد، مرزبانی محمدبن عمران که دارندة تألیفات ارزشمندی در علوم عربی است، سرآمد نحویان حسنبن هانی، معاذ الهراء مدوّن علم صرف، ابوالفتح عثمانبن جنی، ابانبن عثمان احمر، یعقوببن سکیت صاحب کتاب «اصلاح المنطق،» ابوبکر بن درید صاحب کتاب «الجمهرهًْ» محمدبن عمران مرزبانی مؤلف کتاب «المفصل فی علم البیان»، صفی الدین حلی مؤلف کتاب «الکافیهًْ فی البدیع»، خالع نحوی حسین بن محمد مؤلف کتاب «صنعهًْ الشعر» و...((1)).
این مجموعة اندک را آوردیم تا پیشگام بودن تشیّع را در خدمت به تفکر و زبان عربی اثبات نمائیم. از خواننده محترم میخواهم برای اطلاع بیشتر به منابع مربوطه رجوع کند.
دفاع شعرای شیعه از عربیت، زبان عربی و هر آنچه به این مقوله ارتباط دارد مشهور است. همچنین جهتگیری آنان نسبت به دشمنان عرب معروف است. از جمله این موضعگیریها:
ابوالفرج در کتاب «الأغانی»، عباسی در کتاب «معاهد التنصیص» و ابن قتیبه
1) ) تأسیس الشیعهًْ لعلوم الاسلامی، ص46 تا 182؛ الغدیر، علامه امینی، ج3، ص330.
در کتاب «الشعر و الشعراء» به مذهب ایشان اشاره نکردهاند. ولی به چند دلیل، وی شیعه بود؛ از جمله: یاد اهل بیت در اشعارش به وفور یافت میشود، وی در محلهای شیعه نشین در شهر کوفه به نام «حمانا» متولد شده است و با «ابودلف» فرمانده شیعه مذهب، ارتباط نزدیکی داشته است. قصیده او در نکوهش شعوبیگری که در ضمن نکوهش علی بن یحیی منجم سروده است، شنیدنی است و تبحر او را در اصطلاحات ادبی زمان خود نشان میدهد:
... بهترین و ریشهدارترین مردم، خاندان نزار (یکی از شریفترین اجداد قریش) هستند و خاندان هاشم منبع قهرمانان و پهلوانان است.((1))
و همچنین فرزندان قحطان (عربهای خالص جنوب شبه جزیره) که سرآمد بسیاری از اقواماند.
وون کریر در کتاب «تمدن اسلامی» مینویسد: این قصیده به بهترین شکل احساسات عرب پرستی و عرب نژادی را نشان داده است.((2))
دیوان شعر ایشان لبریز از مدح و ستایش عرب است، به عنوان نمونه:
مرکب خود را بتازان، گرچه تاخت و تاز، کوشش و زحمت فراوان به دنبال دارد.
بگذار تا زین و پالان و باربندش جا به جا گردد و سست شود.
ما معتقدیم که باید حرمت همسایگی میان شهرها حفظ شود چه رسد به حرمت میان بستگان.
اگر حرمت خویشاوندی میان ما رعایت شود این همان منش و سیره عرب است.
اگر کسی از آنان به خویشاوندان خود تکیه کند قدرت مییابد. اگر طناب خیمههای آنها با یکدیگر گره بخورد محکمتر میشود.((1))
در سروده دیگری میگوید:
درخت تنومند بزرگی و شوکت از آن ماست که شاخههای پر برگ آن برخواسته از نیاکان بزرگوار ماست.
ما به حد اعلای بزرگی رسیدیم. حال آن که دیگران پایینتر از ما هستند. اگر یورش دشمن شکن ما را دیدی بدان که این شجاعت ریشه در نیاکان عرب ما دارد.((2))
البته باید اشاره کرد که که دیوان شریف رضی و دیوان برادرش سید مرتضی و دیگر کتابهای این دو بزرگوار از لطیفترین و والاترین میراث فکری عرب و از بوستانهای سرسبز معرفتی شمرده میشوند.
متنبی، شاعری نژاد پرست است که عربیت را با گوشت و خون خود عجین کرده است. در تمام عمر خود برای تحقق وحدت عربها تلاش نمود و ریشه هر فضیلتی را در آداب و رسوم عربها میداند. در میان اشعار او موارد فراوانی از افتخار و فخرفروشی به عرب و نژاد عربی یافت میشود. در مدح سیف الدوله چنین میگوید:
(ای سیف الدوله) نژاد عرب، تو را در بلندای عظمتها و بزرگیها قرار داده است. حال آن که سرهای پادشاهان سنگ دور دیگها شدند. افتخار عرب تو هستی و ریشه همه آنان عدنان (جد عربها) است.
همچنین میگوید:
آیا از شمشیرهای ساخت هند میترسید؟ پس اگر شمشیرهای عرب نزاری بودند چه میکنید؟
در جای دیگر ایشان خواهان حکومت عرب بر عرب است و حکومت بیگانگان را بر هیچ قومی نمیپذیرد. در این باره میگوید:
مردم با پادشاهان و حاکمانشان شناخته میشوند. هیچ گاه قوم عربی که حاکمشان بیگانه باشد، رستگار نمیشود...((1))
وی زبان گویای عرب و از فصیحترین آنهاست. از این که بیگانهها بر منابر آنها تکیه زدهاند رنجیده و ناراحت بود. در قصیده شافعه خود میگوید:
سخنان مرا به خلفای عباسی برسانید: این چه مملکتی است که بیگانهها در آن ادعای مملکت داری میکنند.
چه افتخاری برای شما مانده، حال آن که دیگران بر منبرهایتان حکمرانی میکنند.
آنچه گذشت تنها نمونههایی اندک از موضعگیریهای شعرای شیعه نسبت به نژاد عرب و عربیت است. برای اطلاع بیشتر میتوانید به دیوان اشعار دیگر شاعران شیعه مراجعه کرده تا عرب بودن تشیّع را بیشتر لمس کنید.
1) ) دیوان المتنبی، ج4، ص179-261.
بارزترین شخصیتهای شعوبی (یا ضد نژاد عربی) در ابعاد مختلف فکری و اجتماعی از غیر شیعیان بودند. معرفی برخی از این شخصیتها:
از معروفترین نویسندها و بزرگان شعوبیهاست. وی از هم پیمانان بنیتیم در بصره بود. نیاکان وی یهودی بوده، پدر بزرگش به دست یکی از فرزندان ابوبکر به دین اسلام گروید. کتاب «مثالب العرب» (عیبهای عربها) را بازنویسی نموده و مطالبی را بر آن افزود. وی از خوارج و اباضی((1)) مذهب بود.((2))
مادرش کنیز و پدرش عرب است. وی از بزرگان شعوبیه و از گروه خوارج بود. تمام مطالب ضد عربی او را در دو کتاب «المثالب الکبیر» و «المثالب الصغیر» که در عیبجویی و نکوهش عربها نگاشته است، میتوان یافت.((3))
علان بن حسن وراق یکی از بارزترین شخصیتهای شعوبیه است. آلوسی درباره او مینویسد: وی مشرک و زندیق بوده است. کتابی را نوشت و به طاهربن حسین تقدیم کرد. وی کتاب خود را با عیبجویی از بنیهاشم آغاز کرده سپس سایر قبایل قریش را و در نهایت تمام عربها را نکوهش نموده است.
یکی از بزرگترین دانشمندان اهل سنت است که تفکر شعوبیگری داشت. ابن عبد ربه اندلسی در کتاب عقدالفرید خود به شعوبیگری وی تصریح نموده است. گرچه دکتر نبیه حجاب سعی کرد تا این شخصیت را از شعوبیگری مبرا سازد، به این بهانه که وی در برخی موارد عربها را ستایش کرده است. حال آن که چندین نوشته در مدح و ستایش عربها از ابن مقفع رسیده ولی آقای نبیه حجاب درباره آن نوشتهها میگوید: وی از روی ترس و مخفی کاری این سخنان را گفته است. البته علت اختلاف سؤال برانگیز در موضعگیری دکتر نبیه حجاب این است که عبدالله بن مسلم از علمای بزرگ اهل سنت است، در حالی که ابن مقفع گرچه شیعه نبوده ولی تمایلی به علویان داشت. اگر سبب شناخته شود جای تعجب نمیماند.((1))
عدهای از پژوهشگران او را از سران شعوبی شمردهاند ولی استاد محمد کرد علی در کتاب «امراء البیان» از او دفاع کرده و وی را مسلمان و پایبند به تعالیم دینی شمرده است. در حالی که برخی از مورخان گذشته چون ابوالفرج اصفهانی، مسعودی و جهشیاری او را زندیق معرفی کردهاند. اما دکتر نبیه حجاب، ابن مقفع را شخصی مجوسی با عقیدهای شرک آلود معرفی کرده که هیچ گاه از فضای مجوسیت خارج نشده است. با وجود چنین مطالبی از بزرگان تاریخ و دیدگاه خود نبیه حجاب درباره مجوسی بودن این شخص، باز آقای حجاب مینویسد: «وی سیره و منش علویان را در پیش گرفته بود».((2))
این سخن نیز ریشه در مطالب حنا فاخوری در کتاب «تاریخ الادب» دارد که تاکنون برای من روشن نشده از کجا ابن مقفع سیره و منش علویان را آموخته و پیروی نموده است.
وی از دست پروردههای برمکیان و رئیس بیت الحکمت((1)) مأمون بود. بسیاری از نویسندگان زندگینامه او را شرح دادهاند. از جمله یاقوت حموی در «معجم الادباء»، ابن الندیم در «الفهرست»، فرید وجدی در دایرهًْ المعارف و... دکتر محمد نبیه حجاب در زندگینامه این شخصیت به همة این کتابها اعتماد کرده است. اما با این که هیچ یک از این منابع او را شیعه مذهب معرفی نکردهاند ولی باز نبیه حجاب مینویسد: «سهل، علوی مذهب و به تفکر اعتزالی گرایش داشت. وی به تقلید از سایر شیعیان عراق، این گرایشها را داشت و تعصب ایرانی خود را نیز حفظ نمود؛ این در حالی است که محمد کرد علی در کتاب «امراء البیان» به شدت از سهل دفاع کرده و او را از شعوبیگری تبرئه نموده است.((2))
ملحدی بود که تمام مسلمانان از جمله بنیهاشم را تکفیر مینمود. دلیل او این بود که امت از راه راست منحرف شده لذا همگی کافرند. از او پرسیدند نظر تو درباره علیبن ابیطالب چیست؟ در جواب این بیت شعر را خواند:
ای ام عمرو یاری که برگزیدهای بدتر از سه یار دیگرت نیست (یعنی او نیز همچون سه تای دیگر است).
وی ابیاتی را نیز در ستایش ابراهیم بن عبدالله بن حسن سروده که میگوید:
به آن خوش روی با جلال که بزرگوارانه عاشق فضایل است میگویم:
خوش رویی که از فاطمیین است و از دعوت کنندگان آشکار به راه هدایت است
به راستی چه کسی چون فرزند فاطمه زهرا÷ میتواند تو را هدایت کند.
چراغی است برای ره جویان حقیقت که همواره مزاحم ظلمت دشمنان است.
دکتر نبیه حجاب، به استناد به این ابیات وی را شیعه دانسته است با این که ابیات فراوانی در مدح عباسیان سروده و تعداد آنها از این گونه ابیات بیشتر است. از جمله در مدح خلیفه عباسی میسراید:
اگر خلیفه اجازه میداد - ما که هرگز او را مخالفت نمیکنیم - .
به سوی این عده هجوم میآوریم بشار کسان دیگری را نیز فراوان مدح کرد ولی هرگز به مذهب آنان منتسب نشد، اما وقتی ابیاتی را در مدح ابراهیم میسراید شیعه میشود! البته هدف همین است که وی را شیعه معرفی کنند و در عین حال شعوبی هم بوده تا تشیّع را به شعوبیگری نسبت دهند. محمد نبیه حجاب در پایان زندگینامه بشار مینویسد: این شخصیت بشار است که فردی زندیق، خارجی، فاسق، گستاخ، با عقیده زرتشتی، شیعه مذهب و با تعصب شعوبیگری بود.((1))
سخنان زیرکانه نبیه حجاب، مرا به یاد داستانی میاندازد که عبدالحی کتانی در کتاب «التراتیب الأداریه» نقل میکند. داستان از این قرار است؛ قاضی ابوبکر میگوید: نزد فرزندان «تمیم داری» دست نوشتهای از پیامبر بود که بر روی
1) ) مظاهر الشعوبیهًْ، ص274.
پوست حیوانی چنین نوشته شده بود: به نام خداوند بخشندة مهربان. این سندی است که محمد رسول الله برای تمیم داری نوشته است و دو روستای جبرون و بیت عینون در شهر الخلیل را به او داده است. این سند همواره در دست آنان بود تا این که غربیها در سال 492ه-. ق. بر شهر قدس چیره شدند. هنگامی که من - ابوبکر قاضی - در شام بودم برخی از استانداران و حاکمان آن منطقه خواستند تا این سرزمینها را از دست آنان بگیرند. اولاد تمیم سند را نزد قاضی حامد هروی آوردند. قاضی حامد در ظاهر حنفی مذهب و در باطن معتزلی مسلک، ملحد و شیعه مذهب بود قاضی حامد به آنان گفت که این سند کامل نیست...((1)) دیدی سخن یاوهگویان در هر عصری تا چه اندازه هماهنگ است. یک قاضی حنفی مذهب که او را میخواهند از مذهب ابوحنیفه مبرا سازند، گاهی وی را به ظاهر حنفی به باطن معتزلی، گاهی ملحد و گاهی شیعه معرفی میکنند. این همان خلق و خوی علمی نبیه حجاب است. این چنین مطالبی را باید به زباله دان انداخت تا نسلهای آینده بوی تعفن آنها را استشمام نکنند.
او پیرو امویان و متهم به مانویت((2)) بوده و رویة و شعوبیگری داشت. همواره همنشین ولید بن یزید بوده و بسیاری او را از شعوبیها شمردهاند.((3))
حماد بن شاپور بن مبارک معروف به حماد الراویه، اصل او دیلمی است (از شمال ایران) و هم پیمان قبیله بنی بکر است، وی از بزرگان شعوبیه است.((1))
وی در ابتدا از پیرواان سرسخت زبیریان بود. سپس به آل مروان تمایل پیدا کرد. برخی او را فرصت طلب دانستند. او نیز یکی از بارزترین شخصیتهای شعوبیگری و از کینه توزان علیه عرب بود.((2))
درباره عقیده مذهبی او نوشتهای در دست نیست، ولی وی از بزرگان شعوبیه بود. خطیب بغدادی او را یکی از عرفا و متدینین میداند و از نظر وی مؤمن بوده است.((3))
از ندیمان متوکل - خلیفه عباسی - بود و همواره با او شراب میخورد، حتی لقبش را متوکلی گذاشتند. عقیده خاصی را برای او ثبت نکردهاند ولی همراهی او با متوکل تا حدودی عقیدهاش را روشن میسازد. وی از بزرگان شعوبیه بود.((4))
بردة جّراح بن حکم بود. عدهای او را گستاخی بیش ندانستند. عدهای دیگر
زندیق و عدهای او را مانوی و به شعوبیه نسبت دادهاند. نبیه حجاب، ابونواس را کافر، ملحد و بیدین معرفی کرده است.((1))
نبیه حجاب درباره او مینویسد: کسی از ادیبان یا تاریخ نویسان درباره افکار، تمایلات و تعصب عقیده او چیزی ننوشته است، اما در اشعارش نشانههایی از این تفکر وجود دارد. در برخی از اشعار خود میگوید:
ما یونانیان قومی هستیم که دارای عقل سرشار، عظمت و سلاحهای پرتوان هستیم.
نیز چنین میسراید:
اگر من به زبان عربی سخن بگویم - گرچه رومی هستم - شایسته میگویم.
اما بیتی که نبیه حجاب آن را دلیل قاطع بر شعوبی بودن ابن رومی دانسته این بیت است.
نیاکان من توفیل و توفلس هستند و از اشخاصی چون شبث و ربعی زاده نشدم.
البته منظور ابن رومی، شبث و ربعی، نوعی نیست (تا بگوئیم وی نامهای عربی را به مسخره گرفته است) بلکه منظور ایشان شخص شبث بن ربعی، یکی از قاتلان امام حسین (علیه السلام) در کربلاست. گویا ابن رومی میگوید: با این که من فرزند توفیل هستم ولی دوستدار اهل بیت (علیهم السلام) پیامبرم. به هر حال ابن رومی شخصیت مشهور شیعه است و به همین سبب است که نبیه حجاب او را از
1) ) همان، ص286.
شعوبیه میشمارد با این که خود تصریح میکند که مورخان و ادیبان اشارهای به نژادپرست بودن این شاعر ننمودند.((1))
وی را از شعوبیها شمردهاند. نبیه حجاب معتقد است سخن یا شعری که دلالت بر نژاد پرستی او کند، در دست نیست ولی ابن خلکان او را فردی متعصب و نژاد پرست شمرده است؛ زیرا همواره میگفت: عربها بر ما هیچ برتری ندارند. آنها اسلام آوردند و ما نیز اسلام آوردیم. در عین حال با این که دکتر نبیه حجاب میگوید دلیلی بر شعوبی گری وی در دست نیست ولی در نهایت دربارة او مینویسد: «اگر بدانیم عبدالسلام شیعه بوده و چنآن که ابن خلکان میگوید: شخصی بی بند و بار، فاسق و فاسد است. از این دو صفت یعنی تشیّع و بی بند و باری بر میآید که وی شعوبی بوده است. چون این دو صفت از مظاهر شعوبی گری است. چنآن که استاد سباعی بیومی همین نتیجه را از زندگی نامه خریمی، بشار و دیگران به دست آورده است.((2))
خواننده محترم! آیا این دلایل پوچ و بیارزش را که دلیل بر نژاد پرستی این شخصیت بیان کرده است را ملاحظه کردید؟ آیا دیدید چگونه اتهام نژاد پرستی را به این شخص با این ادله واهی نسبت دادهاند. خداوندا، خود دانی که ما متأسفیم چنین افرادی تربیت نسلهای ما را به دوش گرفتهاند. مصیبت علم، ادبیات و تفکر با وجود چنین افرادی بسی بزرگ است. عجیبتر از همه دلایل این نویسنده بر نژاد پرستی دعبل بن علی خزاعی است که اینک میخوانیم.
وی خزاعی و عرب اصیل است و هیچ گاه از موالی نبوده است، ولی بعضی از نویسندگان سعی دارند او را غیر عرب و هم پیمان قبایل عربی بشمارند. کتابهای نسب شناسی بر عرب بودن او تأکید کردهاند. دعبل از مشاهیر شیعه و یکی از ادیبان سرشناس آنهاست که در مدح و رثای اهل بیت اشعار بلند بالایی سروده است. کتابهای ادبی او را شخصی گستاخ و بدسخن معرفی نموده که هیچ کس از نیش زبانش در امان نمانده است. دلیل نبیه حجاب بر نژاد پرستی دعبل این است که وی ابیاتی در نکوهش مأمون سروده است. نبیه مینویسد: «نژاد پرستی و شعوبیگری دعبل را از نکوهش کردن مأمون و بدگویی به او میتوان اثبات کرد؛ چون دعبل در ابیاتی به قوم خود یعنی ایرانیان افتخار نموده و پیکار و تلاش آنها را برای رسیدن عباسیان به خلافت چنین یادآوری میکند:
مأمون مرا عاجز میخواند؟ آیا سر جدا شدة محمد أمین - برادر مأمون - را دیروز در دست ما ندید؟
من از قومی هستم که برادر کار شکن تو را با شمشیرهای خود از پای درآورد و تو را به جای او نشاند.
ای مأمون ما بودیم که جایگاه فرومایهات را بالا برده و از فرومایگی به خلافت رساندیم.
سپس در نهایت مینویسد: این زبان گستاخ دعبل است که همچون شمشیری بران بر عربها وخلفای آنها برافراشته بود».((1))
1) ) همان، ص301.
این ادلهای بود که این نویسنده برای اثبات شعوبیگری و نژاد پرستی شیعه آورده است. این مطالب را در کنار تهمتهای ناروای دیگر قرار میدهیم. و از نبیه حجاب میپرسیم: چه دلیلی برای این اتهام باقی میماند؟ این نویسنده وعده داده بود که موضع شعوبیگری را هنگام بحث از تشیّع مطرح سازد حال آن که هیچ گاه نتوانست به این وعده عمل کند؛ چون هیچ دلیلی بر شعوبیگری تشیّع وجود ندارد. ما بارزترین شخصیتهای شعوبی را برای شما بر شمردیم، حال آن که آنان هیچ نسبتی با تشیّع ندارند.
در خاتمه مطلبی را نقل میکنم که بسیار مهم است:
شکری آلوسی در کتاب خود «بلوغ الإرب فی معرفهًْ أحوال العرب» مینویسد: «ابو عبید البکری در شرح امالی القالی میگوید: کتاب مثالب العرب در اصل نوشته زیاد بن ابیه است؛ زیرا وقتی ادعا کرد ابوسفیان پدر اوست، دانست عربهای نسب شناس این دروغ را بر نمیتابند لذا کتاب مثالب العرب (عیب جویی عربها) را نگاشت و هر عیب و ننگ و دروغی را به عربها نسبت داد تا ادعای خود را اثبات کند. بعد از او هیثم بن عدی که او نیز زنا زاده بود به همین هدف این کتاب را مورد ستایش قرار داد. ابوعبیده محمد بن المثنی نیز همواره با اضافاتی این کتاب را باز نویسی کرد. ابوعبیده شخصی است با اصلیت یهودی که پدر بزرگش توسط یکی از فرزندان ابوبکر به اسلام گروید و هم پیمان قبیله تیم شد». باید بدانیم که مورخان اهل سنت زیاد بن ابیه را از خانوادههای عرب اصیل میدانند. حال آن که همان طور که مشاهده شد، وی از بدگویان و عیب جویان علیه عربها بوده و نسب آنها را زیر سؤال برده است. با این حال وی پیشگام در مثالب عرب و شعوبیگری و نژاد پرستی است که به بدترین شکل این رویه را دنبال میکرد.
پس از این مطالب، موضعگیری یکی از شیعیان را بازگو میکنم که گرچه او عرب نبوده اما ببینید تا چه اندازه شعوبیه و شعوبیگری از ساحت شیعیان دور است و جایگاه شعوبیه را در میان دو گروه سنی و شیعه آشکار میسازد. بدیع زمان همدانی میگوید: نزد صاحب اسماعیل بن عباد بودم. یکی از شعرای ایرانی به نزد او آمد و ابیاتی را در مدح عجم خواند و صاحب را مورد ستایش قرار داد و عربها را نکوهش نمود. ابیات چنین است:
ما با این طبلها از تپههای شنی حجاز و شترهای ماده و بد شکل عربها بینیاز گشته ایم.
...اگر روزی گوسفندی را بکشند آن روز را عید میشمارند و اگر شتری را بکشند به یقین عروسی کسی است.
اگر ایرانیان شخصیتی جز صاحب بن عباد بزرگوار بخشنده نداشتهاند همین بس بود تا بر دیگران فخر فروشی نموده و نسل آنان برترین نسل گردد.
وقتی ابیات این شاعر ایرانی به این جا رسید، صاحب با خشم به اطراف مجلس نگاه کرد. من بدیع الزمان همدانی به دلیل کمی جا در کنجی نشسته بودم و مرا ندید، پس صدا زد. ابوالفضل کجایی؟ ایستادم و در محضر او نشستم. به من گفت: از سه چیز که متعلق به توست دفاع کن. گفتم آن سه چیز چیست؟ گفت: از زبان، نسب و مذهب خود. به او گفتم: وقت کوتاه و فرصت برای سرودن شعر وجود ندارد لیکن ابیاتی را حفظ دارم که میگویم:
ای شاعر! من تو را بیم میدهم به سبب این یاوه گوییها
برای فضایل ما عربها دلیل میجویی؟ کی روشنایی روز نیاز به دلیل دارد؟
وقتی ابیات را به اتمام رساندم، صاحب به طرف آن شاعر برگشت و گفت:
حال چه میگویی؟ شاعر گفت: اگر برایم تعریف میکردند چنین شعری وجود دارد باور نمیکردم. صاحب گفت: جایزه تو این است که تو را بخشیدم اما اگر بار دیگر تو را ببینم گردنت را میزنم. پس رو به اهل مجلس کرد و گفت: کسی را نیافتم که عجم را بر عرب برتری دهد مگر این که هنوز ریشههای مجوسیت در او وجود دارد.((1))
گمان دارم که خوانندة محترم این موضعگیری عالی را با مطالب قبلی میسنجد که چگونه یک شیعه با این که خود غیر عرب است، عربها را میستاید و زبان آنها را که حامل تعالیم وحی است به بزرگی یاد میکند. سخن را طولانی نمیکنم. شما را با فضای دلانگیز این داستان رها میکنم تا از این صفا و صمیمیت لذت ببرید.
در پایان امیدوارم تصویر روشنی از هویّت تشیّع ارایه داده باشم خدا میداند هیچ گاه قصد تندگویی یا تندخویی یا انتقام نداشتم. مگر میشود مسلمانی از برادر دینی خود انتقام جویی کند! این منتهای بیخردی است. ولی هدف من تنها روشن ساختن این فضای مهآلود است که متأسفانه به مدت طولانی توانسته، پیروان اهل بیت را از دیدگان مخفی سازد و راه یاوهگویی و تهمتها را بر آنان باز نماید. از خداوند متعال میخواهم تمام مسلمانان را توفیق دهد تا وحدت کلمه داشته باشند و با یکدیگر متحد گردند.
و آخر دعوانا أن الحمدلله رب العالمین
1) ) انحلال الامهًْ العربیهًْ، محمد سعید العوفی، ص29.