ghaemiyeh.com
سرشناسه : طاهرزاده، اصغر، ۱۳۳۰ -
عنوان و نام پدیدآور : چگونگی فعلیتیافتن باورهای دینی/اصغر طاهرزاده.
مشخصات نشر : اصفهان: لبالمیزان، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : [۱۱۹] ص.
شابک : ۱۲۰۰۰ ریال: 978-964-2609-26-0
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه: ص. [۱۱۹].
موضوع : زندگی معنوی -- اسلام
موضوع : اخلاق اسلامی
رده بندی کنگره : BP۱۱/۵ /ز۹ط۲ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۰۴
شماره کتابشناسی ملی : ۲۰۰۷۲۴۲
بسم الله الرحمن الرحیم
چگونگی فعلیتیافتن باورهای دینی
اصغر طاهرزاده
مقدمه. 7
جلسهی اول. 9
وسعت نفس و حضور آن در همهی عوالم.. 11
وسعت نفس انسانی.. 15
معنی نورانیشدن قلب... 17
موانع ارتباط با حقایق.. 19
حجاب زمان.. 21
امکان فهم زبان دین.. 23
راه برگشت به ذات بیزمان.. 24
ارادههای ممتد؛ عامل حضور در عوالم غیب... 27
عبور از صُوَر ذهنیه و کشف صور برزخیه. 29
تولدی دیگر. 30
چگونگی ارتباط با روحِ علماء و اولیاء الهی.. 33
پیداشدن راه. 34
برکات سیر قلبی.. 36
سیر قلبی و چگونگی تغذیهی آن.. 40
زندگی در عالم معنا 43
حضور بالفعل.. 46
صاحبان دل.. 48
دستورالعمل اصلی.. 52
جلسهی دوم. 55
حضور تکوینی و تشریعی نفس در عوالم هستی.. 58
چگونگی رسیدن به حضور اختیاری در عوالم.. 65
هماکنون نفس در قیامت حاضر است... 68
غلیظترین مانع. 71
عوامل وسعتدادن قلب... 72
حفظ قلب در نظر به بیکرانهی وجود. 73
«طلب دائم»، «مجاهدهی دائم»، «اطاعت دائم» و ««ذکر دائم» 77
فناء در فناء. 81
از تفکر تا تذکر. 83
آفت ایمان.. 86
جلسهی سوم. 91
سیری تشریعی به سوی حقیقت تکوینی.. 94
عامل ارتباط با عالم غیب... 96
چگونگی ارتباط با روح علماء ربّانی.. 98
آشنایی تکوینی با اولیاء الهی.. 103
برکات ملاقات مؤمنین.. 105
ظهور موانع پنهان.. 108
دستورالعملی جهت رهایی از وَهم.. 111
باسمه تعالی
عزیزانی که مباحث استاد طاهرزاده را دنبال میکنند لازم است موضوعِ به فعلیترساندن باورهایی را که در دل مباحث بهدست میآید از نظر دور ندارند. دوستان همواره می گویند با مباحث مطرحشده به خوبی متوجه حقانیت دین و دستورات آن میشویم ولی چرا نمیتوانیم نتیجهی لازم را بگیریم و «دانایی» هایمان به «دارایی» تبدیل نمیشود؟ مباحثی که در پیش رو دارید راهی است جهت تحقق امر فوق، تا إنشاءالله وارد عالَم قلب شویم و از دینداری خود میوههای شیرین بچینیم.
وقتی دل انسان راه نیفتد و گرفتار باشد، عقل او که از جلوههای دل اوست، گرفتار است و نمیتواند کار خود را درست انجام دهد و حق و باطل را درست تشخیص دهد. متأسفانه آنطور که باید و شاید در موضوع دل و قواعد آن کار نمیشود و از اسرار عمیق آن که ما را متوجه راههای ناگشوده میکند، محروم هستیم. در مباحثی که پیش رو دارید روشن
میشود که غفلت از دل همان جهل به خود است، همان تذکری که امام الموحدین علیه السلام فرمودند: «مَنْ جَهِلَ نَفْسَهُ کَانَ بِغَیْرِ نَفْسِهِ أَجْهَل»(1)کسی که به خود جاهل است به غیر خود جاهلتر است.
در این کتاب سعیشده راههای عملی ورود به عالم قلب نشان داده شود تا از طریق قلب بتوان به عوالم غیب و ملکوت نزدیک شد و از انوار آن عالم بهرهمند گشت.
استاد مباحث کتاب را طی 22 جلسه شرح دادهاند که خوب است عزیزان در کنار مطالعهی کتاب از آن شرحها استفاده نمایند.
امید است عزیزان بتوانند دل خود را به سوی عوالم بیکرانهی هستی سیر دهند و با حقایق آن عالم مأنوس گردند، از این به بعد نتیجهی کار به همّت ما بستگی دارد.
گروه فرهنگی المیزان
1) تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص 233.
بسماللهالرحمنالرحیم
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ آمِنُواْ بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَالْکِتَابِ الَّذِی نَزَّلَ عَلَی رَسُولِهِ وَالْکِتَابِ الَّذِیَ أَنزَلَ مِن قَبْلُ وَمَن یَکْفُرْ بِاللّهِ وَمَلاَئِکَتِهِ وَکُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً بَعِیدًا»؛(1)
ای کسانی که ایمان آوردهاید، ایمان بیاورید به خدا و پیامبر او و کتابی که بر پیامبرش فرو فرستاد و کتابهایی که قبلاً نازل کرده، و هرکس به خدا و فرشتگان او و کتابها و پیامبرانش و روز بازپسین کفر ورزد، در حقیقت دچار گمراهی دور و درازی شده است.
آیه ی فوق مؤمنین را نسبت به ایمان قبلی به ایمانی عمیقتر دعوت میکند تا با تفصیل بیشتر با حقایق عالم مرتبط شوند و بر این اساس وظیفهی ما است که از طریق عبادات شرعی و اعمال الهی باورها و ایمان خود به حقایق را هرچه بیشتر به حالت بالفعل در آوریم تا آنجا که همراه نفس ناطقهی خود وسعت پیدا کنیم و با حقایق عالم متحد گردیم. این
1) سوره نساء، آیه 136.
کار در صورتی ممکن است که خود را از محدودیتها آزاد نماییم تا با نفس ناطقهی خود که وسعت بیکرانه دارد هماهنگ شویم.(1)
عنایت دارید که باورهای شرعی عبارت است از اعتقادداشتن به وجود حقایقی معنوی که در بیرون از ذهن ما واقعیت دارند و ساختهی ذهن ما نیستند. حال سؤال این است، وقتی عقل ما متوجه شد که چنین حقایق نورانی مثل خدا و ملائکه و قیامت و نور انبیاء و اولیاء در عالمِ خارج از ذهن ما موجود است، چگونه میتوان با آنها مرتبط شد؟ به عبارت دیگر چگونه میتوان خود را وسعت داد تا با آن حقایق متحد گردد و خود را در مرتبهی آنها بیابد؟ ایرادی که عرفا به اهل فلسفه میگیرند این است که شما «دانایی»تان را مساوی «دارائی» گرفتهاید و متذکر میشوند که این حجاب بزرگ است زیرا دانایی به حقایق غیر از ارتباط قلبی و وجودی با آنهاست. البته منظورشان از اهل فلسفه؛ فیلسوفانی مثل ارسطو است وگرنه امثال صدرالمتألهین«رحمةاللهعلیه» که قهرمان جمع بین علمِ به عالیترین مفاهیم، و سلوک در راستای متحدشدن با آنها است، مقام و موقعیتشان فرق دارد.
آنچه باید در اینجا تأکید شود آن است که باید در عبادات خود افقی را تعیین کنیم و سخت مواظب باشیم از آن غافل نشویم، و آن افق عبارت است از اینکه سعی کنیم در اثر عبادات در نفس خود، آن چیزی را که بدان معتقدیم به فعلیت برسانیم و با حقایق مورد اعتقادمان متحد شویم.
1) در مورد بیکرانهبودنِ نفس ناطقه و چگونگی ارتباط آن با حقایق عالم وجود، به مرور در همین مباحث توضیح داده میشود.
خطا از آنجا پیش میآید که گمان کنیم آنچه از حقایق معنوی میشناسیم و بدان اعتقاد و اطمینان داریم، همین اطمینان به وجود آنها همان اتحاد با آنها است، و این موجب میشود که بهرهی لازم را از عبادات خود نبریم.
نفس ناطقهی ما به جهت تجرد خاصی که دارد استعداد اتحاد با حقایق را به خوبی در خود داراست،(1)
نکتهی اول: انسان یک «تن» دارد و یک «من»، که حقیقت او همان «من یا نفس» اوست و همه ادراکات، مخصوص و مربوط به نفس است.
نکتهی دوم: در موقع خواب دیدن و رؤیا، بخصوص در رؤیای صادقه، در عین اینکه بدن و جسمِ ما، در رختخواب است، خود ما در صحنههایی حاضر میشویم که بعداً همان صحنهها در عالم ماده حادث میگردد. یعنی ما بدون این جسم و بدن در صحنههایی واقعی حاضر میشویم.
نکتهی سوم: «تن» در قبضه «من» است و در حقیقتِ انسان دخالت ندارد. به همین جهت هم «تنِ» انسان از حالات و تأثّرات « نفس» متأثّر میشود.
نکتهی چهارم: « نفس» چون بدون بدن میتواند ادراک داشته باشد و حتی بهتر از بدن حوادث را درک میکند و حوادثی را میبیند که هنوز چشم ب-دنی آنها را ندیده، پس بدن انسان نقشی در حیات انسان نداشته و نفس، بدون بدن زندهتر است و حتی میبیند که میمیرد.
نکتهی پنجم: نفس انسان از طریق به کار بردن «تن» کامل میشود و به همین جهت هم نفس، بدن را تکویناً دوست دارد و آن را از خودش میدان-د و با این حال چون به کمالات لازم خود رسید « تن» را رها میکند، و علت مرگ طبیعی هم همین است که «روح» تن را رها میکند.
نکتهی ششم: نفس انسانی فوق زمان و مکان است و در همین راستا است که در بدن، مکان برایش مطرح نیست و در عین اینکه حضورِ«کامل» در بدن دارد، در مکان خاصی از بدن جای ندارد، زیرا مجرد از ماده است.
نکتهی هفتم: همچنانکه «نفس» باطنِ « تن» است، «عالَم برزخ» هم باطنِ «عالَم ماده» است و در هنگام مرگِ انسان؛ زمین، « قبرِ تن» و برزخ، « قبرِ من یا نفس» خواهد بود.
ولی انسانِ سالک باید برنامهای داشته باشد
1) نفس انسان مجرد است؛ بدین معنی که محدودیتهای عالم ماده را ندارد که بحث آن در کتاب «ده نکته از معرفت نفس» مطرح شده است. در اینجا نکاتی که در رابطه با این بحث باید عزیزان متوجه باشند عبارت است از.
که در عبادات خود چنین هدفی را دنبال کند و این استعداد را بالفعل و در شخص خود حاضر کند. آری؛ این باور و شعور خوبی است که انسان بفهمد حقایقی در این عالم هست، و اینکه متوجه باشد همین حالا ملائکه و معاد و سایر حقایق ملکوتی موجودند و نیز متوجه باشد وجود نورانی پیامبران و ائمه علیهم السلام همین حالا در عالم حاضر هستند، و یا اینکه انسان باور داشته باشد وجود مقدس حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف همین حالا در عالم هستی حاضرند، اینها همه باورهای ارزشمندی است و حکایت از شعور خوب آن کسی میکند که متوجه وجود چنین حقایقی شده است، ولی این ابتدای کار است. کار اصلی آن است که شرایطی فراهم کنیم تا هماکنون نفس ما با آن حقایق مرتبط و متحد گردد و شخصیت ما بهگونهای بالفعل، عین ارتباط و اُنس با آنها باشد.
ما از طریق فلسفه و عرفانِ نظری میتوانیم متوجه وجود چنین حقایقی در عالم هستی بشویم ولی کار دین ارائهی راهکارهایی است جهت رساندن جان انسانها به آن حقایق و اتحاد با آنها.
دلایل فلسفی به خوبی روشن میکنند نفس ناطقهی انسان وسعتی لایقِف دارد یعنی در هیچ یک از مراتب هستی متوقف نمیشود، مقامش مقام «ماسِویالله» است، بدینمعنی که به غیر از خدا، تمام کمالات عالم وجود را میتواند داشته باشد، ولی تواناییداشتن تمام کمالات عالم وجود، غیر از آن است که فعلاً دارد.(1)وقتی انسان متوجه چنین وسعتی در خود شد حالا دامن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم را میگیرد که ای قلبی که در تمام این عوالم سیر کردهای، ما را با آنها متحد گردان، درست است که به گفتهی مولوی:
ما به فلک بودهایم، یار ملک بودهایم
باز همانجا رویم جمله، که آنشهر ماست
خود زفلک برتریم،وز ملک افزونتریم
زین دو چرا نگذریم، منزل ما کبریا است
عالمِ خاک از کجا، گوهر پاک از کجا
بر چه فرود آمدید، بازکنید اینچه جاست
بختجوان یارماست،دادن جانکار ماست
غافلهسالار ما، فخر جهان مصطفی است
و درست است که متوجه شدیم که وسعت نفس ناطقهی انسان «لایقف» است و به هیچ یک از عوالم وجود محدود نیست و در تمام عوالم حاضر است، ولی سؤالی که برایمان میماند این است که پس چرا
1) جنبهی تکوینی نفس ناطقهی هر انسانی هماکنون در تمام مراتب هستی حاضر است ولی جنبه ی تشریعی آن بستگی به هر انسانی دارد که آیا توانسته است با رفع موانع به حقیقت تکوینی خود دست یابد یا نه. مثل اینکه هر موجودی از نظر تکوینی عین ربط و اتصال به خداوند است ولی هرکس باید از طریق رفع موانع و حجابها، قلب و جان خود را متوجه پروردگارش نماید تا جنبهی تشریعی او هماهنگ با جنبهی تکوینی او گردد و توانسته باشد از جنبهی تکوینی خود به نحو أحسن بهرهبرداری کند.
خود را در آن عوالم احساس نمیکنیم؟ آری هماکنون نفس شما از آسمان اول تا آسمان هفتم که افق عالی آسمانهاست، در تمام آنها حاضر است و میتواند ناظر بر بهشتیان و جهنمیان باشد. همان حضوری که حارثهبنمالک به جهت وسعت نفسش پیدا کرده بود، به طوری که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بعد از نماز صبح جوانی را دیدند که آثار ریاضت در سیمایش نمایان است. سؤال کردند «کَیفَ اَصْبَحْتَ یا زَید؟» ای زید در چه حالی هستی؟ عرض کرد «اَصْبَحْتُ یا رَسُولَ اللّه مُوقِناً» ای رسول خدا در حال یقین هستم. حضرت فرمودند: «اِنَّ لِکُلِ یقِینٍ حَقِیقَةٌ فَمَا حَقِیقَتُ یقِینِک؟» برای هر یقینی حقیقتی و آثاری هست، حال حقیقت و آثار یقین تو چیست؟ جوان گفت: یا رسول الله! بر اثر یقین همواره محزونم و شبها خواب را از چشمانم ربوده... نَفْسم بهکلی از دنیا و آنچه در آن است انصراف پیدا کرده تا جایی که کَأنَّ عرش پروردگار را میبینم که برای حساب نصب شده و همه برای حسابِ قیامت محشور شدهاند و من در میان آنها هستم ... پس از آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سخنان جوان را شنیدند رو به مردم کرده فرمودند: «هَذَا عَبْدٌ نَوَّرَ اللّهُ قَلْبَهُ بِالْاِیمان»؛ این بندهای است که خداوند قلب او را به ایمان منوّر کرده است، و به او فرمودند: «اَلْزِمْ مَا اَنْتَ عَلَیه»؛ این حالتی را که در آن هستی حفظ کن.(1)
با توجه به اینکه آن جوان عرض کرد یا رسول الله من دارم جهنمیان و بهشتیان را هماکنون میبینم و خودم را هم در قیامت میبینم، و حضرت هم تأیید فرمودند، پس
1) «الکافی»، ج 2، ص 53.
میشود در عین این که انسانی در صف نماز صبح نشسته است نفس او بالفعل در عالیترین عوالم وجود حاضر باشد.
نورانیشدن قلب بدین معنی است که قلب توان نظر به حقایق را پیدا کند. انصراف از دنیا، نفس را جلو میبرد و انسان در جلوی خود، حقایق معنوی را میبیند. همانطور که چشمِ سر جلوی پایش را میبیند تا زمین نخورد. وقتی حدّ انسان «لا یقف» است تمام عالم هستی جلوی اوست و اگر بتواند نگاه کند، میبیند. چون نفس ناطقه از نظر تکوینی هماکنون در تمام عوالم غیب حاضر است، عمده توسل به رهنمودهای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ائمهی معصومین علیهم السلام است که راه حضورِ بالفعل در این عوالم را به ما نشان دهند تا تشریعاً و با اختیار خود در شخصیت تکوینی خود محقَّق شویم.
همهی ما فطرتاً همهی کمالات را داریم ولی ارادهمان به طرف دیگری است، اگر همهی ارادهی خود را یک اراده کنیم و بخواهیم حقایق موجود در جلوی خود را بنگریم، از حجابها عبور میکنیم و آن حقایق را میببینیم.
ما در عوالمِ غیبیِ عالم هستی حاضریم ولی متوجه چنین حضوری نیستیم. مثل اینکه نفس ما در ضربان قلب ما حاضر است و اگر نفس از بدن منصرف شود دیگر قلب ضربان ندارد، ولی در حال حاضر ارادهی خاص ما - که خودمان به عنوان شخص خودمان ضربان قلب خود را اراده کرده باشیم- در صحنه نیست. نفس ناطقهی انسان به همان صورت که در ضربان قلب حاضر است، در همهی عوالم هستی حاضر است و نسبت به همهی
آنها آگاهی دارد اما شما به عنوان شخص شخیص خودتان چنین حضوری را برای خود بالفعل نکردهاید، چون به چیزهای دیگری نظر دارید و آنها را انتخاب نمودهاید. باید خودتان آن حضور را انتخاب کنید تا سرمایهی شما محسوب شود و با داشتن آن استعداد، در آن عوالم بالفعل حاضر باشید. برای چنین حضوری، عبادات مستمر و زیارات و اعتکاف لازم است و اگر استمرار در اعمال عبادی با توجه به چنین افقی باشد، معجزه میکند، زیرا نیازی نیست که به آن عوالم بروید، شما در آن عوالم هستید، کافی است آن عوالم را انتخاب کنید و با انصراف از غیر، به آنها نظر بیندازید. ارتباط بالفعل با آن حقایق بهخودی خود پیش میآید، همین که وارد وادی نظر به حقایق شویم آرامآرام نظارت بر آنها و اتحاد با آنها شروع میشود و آنچه را باور داریم و نفس ناطقهی ما هم در کنار آن حقایقی که ما باور داریم حاضر است، به صورت بالفعل برای ما محقق میشود، درنتیجه خود را با همهی عوالم مأنوس مییابیم.
در یک جمعبندی تا حال این چند نکته مطرح شد:
1- نفس ناطقهی ما در تمام عوالم هماکنون حاضر است، چون حدّ انسان به جهت ذات مجردش «لایقف» است.
2- ما به عنوان یک انسانِ مؤمن به وجود حقایق عالم معنا - اعم از ملائکه و قیامت و ارواح ذوات مقدس ائمهی معصومین علیهم السلام - باور داریم.
3- استعداد بالفعلکردن این باورها و متحدشدن با آن حقایق در ما هست، باید راهکار آن را بشناسیم و به عنوان برنامهی درازمدت بدان عمل کنیم.
4- برای بالفعلکردن باورها باید اولاً: موانع را رفع نمود. ثانیاً: عوامل تحقق آنها را به صحنه آورد.
در یک کلمه میتوان گفت آنچه مانع اتحاد جان انسان با حقایق میشود «دنیا» است، دنیا به همان معنایی که قرآن و روایات آن را معرفی میکنند.
شاید مشخصترین خصوصیات دنیا که حجاب کامل بین ما و حقایق میشود «زمانمندی» دنیا است. فلسفهی حکمت متعالیه به خوبی ثابت کرده که وقتی ذات عالم ماده عین حرکت است و زمان هم حاصل حرکت است پس دنیا عین زمان است. اگر ما بخواهیم از ذات دنیا آزاد شویم باید از ذات زمان آزاد شویم، و دین راهکار آزادشدن از زمان را به خوبی برای ما بیان فرموده، که إنشاءالله روشن خواهد شد.
بههرحال برای بالفعلکردن باورها و متحدشدن با حقایقِ عوالم هستی باید از دنیا به عنوان مانع آن هدف، بگذریم. شاخصهی دنیا زمان است و عامل تحقق حضور در عوالم معنا «قلب» است، باید قلب را به صحنه آوریم تا حضور بالفعل ما در عوالم غیبی عالم ممکن شود. هرکس به اندازهای که بتواند قلب خود را به صحنه آورد و به تعبیر دیگر هرکس قلب داشته باشد راه ارتباط و اتحاد با عوالم عالیهی هستی را یافته است.
وظیفهی ما است که دائماً در انجام عبادات و باورهای خود قلب را در صحنه نگهداریم و نگاهمان به دنیا، نگاهی فوق زمان و زمانزدگی باشد، تا هم راه ارتباط با حقایق پیدا شود و هم قلب حرکت کند. عباداتی مثل
نماز و روزه و حج و زیارت ذوات مقدس معصومین علیهم السلام و اعتکاف برای آن است که «راه» پیدا شود. چون در اینگونه عبادات باید نظرت را از همهی راههایی که در زندگی ساختهای، برگردانی، حتی طوری باشد که خیالات دنیایی را هم با خود نیاوری.
وقتی «راه» پیدا شد و قلب هم در صحنه آمد عبادات ما نتیجه میدهد، چون انسان در چنین شرایطی است که میتواند به سوی عالم معنی حرکت کند و با انوار عالم اعلی روبهرو شود و از آنها نور و معرفت بگیرد و بصیرت یابد.
اگر از عباداتِ خود بهرهی لازم را نمیگیریم چون هنوز راه برایمان پیدا نشده است، اگر راه پیدا شد با کمترین عبادات بیشترین نتایج حاصل میشود. وقتی راه پیدا شد بسیاری از مؤمنین در حدّ امثال مرحوم قاضی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» خواهند شد. چون اکثر مؤمنین کمتر از آن عزیز عبادت نمیکنند، مشکلشان در چگونگی عبادت است، نه در کمّیّت آن. حتی اگر بعضی از عزیزان رغبت به عبادت طولانی ندارند چون در راه نیستند تا با نورِ عباداتشان شوقِ به جلورفتن پیدا کنند. بیشتر باید به دنبال راه باشیم، راه که پیدا شد همان اذکار و عبادات که انجام میدهید برای نتیجهگیری کافی است، صلواتهای ما آن صلواتی میشود که اولیاء الهی با ذکر آن هزاران حجاب را رفع میکنند. اگر در عباداتتان دل نورانی شد علاقهتان به عبادات شدیدتر میشود و شوق ادامهی آن در شما رشد میکند، تا جایی که نمیتوانید از آنها دل بکنید. عمده در این مسیر برای رسیدن به چنین فعلیتی، یکی «رفع موانع» و دیگری «ایجاد عوامل» است.
آزادی از زمان و عبور از گذشتهای که رفته و مشغولنشدن به آیندهای که نیامده است، موجب میشود که ما از دوچیز که هیچکدام فعلاً نیستند، یعنی «گذشته» و «آینده»، آزاد شویم و در «حال» قرار گیریم. حقایق عالم معنا، فوق هر زمان و مکانی، همین حالا موجودند، پس آنکه به گذشته و آینده نظر دوخته، به حقایقی که هماکنون موجودند و در جلوی جان او قرار دارند نظر ندارد، چنین کسی چگونه انتظار دارد با حقایق مرتبط شود در حالیکه او چشم جان خود را جای دیگر انداخته است.
ای
کمان و تیرها انداخته
یار
نزدیک و تو دور انداخته
اینکه میگویند؛ «اَلْمُعْتَکِفُ یعْکُفُ الذُّنُوبَ وَ یجْرِی لَهُ مِنَ الْأجْر، کَأجْرِ عامِلِ الْحَسَناتِ کُلَّها»؛(1)معتکف از گناهان باز میایستد و بدین وسیله اجری مانند اجر کسی که همهی نیکیها را انجام میدهد، خواهد داشت. چون محبت از دنیا و خرید و فروش و بحث و جدل و صحبت زیاد، موجب میشود که روح نتواند به جنبهی تجرد خود - که ماوراء زمان است- منتقل شود و بر شخص معتکف چنین اعمالی روا نیست. از آن مهمتر برای نزدیکی به جنبهی تجرد، اعمال حج است که باید تماماً دنیا را پشت سر بگذاری و از کثرت به سوی وحدت سفر کنی. حضرت باقر علیه السلام در تفسیر آیهی «فَفِرُّوا اِلَی اللّه» که میفرماید: به سوی خدا فرار کنید؛ فرمودند: «مِنَ الظُّلْمَةِ اِلَی الْحَج» از ظلمت دنیا به سوی حج و رؤیت حق فرار کنید.
1) «کنزالعمال»، ج 8 ، ص 531.
تا ما نظر به گذشته و آینده داریم، از واقعیات هستی که در «حال» قرار دارند محجوب هستیم. برای آزادشدن از گذشته و آینده، بهکاربردن دستورات دین بسیار کارساز است. واقعیت این است که ذات و جان ما فارغ از هر زمانی در حال حاضر در همه جا حاضر است، ولی وَهم ما خیالات غیر واقعی برای خود میسازد و ما را مشغول گذشته و آینده میکند. چون ذات ما آزاد از گذشته و آینده در «حال» حاضر است، اگر خود را در دست خیالات و آرزوها ندهیم بیش از آن که تصور کنیم، خود را در «حال» حاضر مییابیم، نپرسید چطور؟ همت کنید مییابید. چون انسان از چیزهایی سؤال میکند که وجود آن نزد آدم نیست، ولی در موضوع ارتباط با عوالم غیب، جای نگاهکردن است و نه جای سؤالکردن. آیا کسی سؤال میکند تابلویی را که جلوی ما است چطور نگاه کند؟ کافی است نگاه کند، میبیند. باید به عوالم غیب نظر کنید، مطمئن باشید میبینید. شما به اصول خود توجه کنید و مجردبودن و لایقفبودن و فوق زمان و مکان، در همه ی عوالم حاضربودنِ خود را از نظر دور ندارید، نگاه کنید، میبینید. این موضوع باید بهخوبی روشن شود که اگر با عوالم غیب و معنی مرتبط نیستیم، هنوز خودمان نیستیم، غیری را جای خود نشاندهایم، کافی است به خود برگردیم.
حیله
کرد انسان و حیلهاش دام بود
آنچه
خود پنداشت خونآشام بود
در
ببست و دشمن اندر خانه بود
حیلهی
فرعون از این افسانه بود
تمام دستورات دین برای آن است که خود را از ناخود جدا کنیم و با خودی باشیم که عین حضور در عالم وجود است. انسان به جهت ذات خود، در همهی عوالم حاضر است و اگر کسی خود را خیلی آلوده به دنیا نکرده باشد، زبان دین را میفهمد، چون دین چیزی جز همان حقایقی که انسان با آنهاست، به انسان متذکر نمیشود. میان سخن دین که نظر به حقایق غیر محسوس دارد با سخن اهل دنیا که از اعتباریات و قراردادهای ذهن بشر سخن میگویند، فرق بسیاری است. اعتباریات نسبتهایی است که در رابطه با زندگی زمینی پیش میآید، مثل یکطرفه بودن خیابان که یک طرفه بودن در ذات خیابان نیست، ما قرار میگذاریم که به جهت رفع مشکلِ ترافیک آن را یک طرفه کنیم. از آن طرف علم ریاضی، قواعد نظام موجود در عالم کثرت را تبیین میکند و در محدودهی عالم کمّیات متوقف است. حال نفسِ بعضی از انسانها به دقائق نظام کمّیات نظر ندارد و لذا ریاضیاتشان ضعیف است، ولی چون نفس انسان در عوالم غیب و معنی حاضر است، و دین نیز متذکر آن عالم است، نمیشود گفت کسی در ذات خود استعداد دیندارشدن ندارد. میشود انسان به اعتباریات بشری توجهی نداشته باشد، چون اعتباریات حقیقتی ندارند که نفس با آنها مرتبط شود. همچنین میشود کسی ریاضیاتش ضعیف باشد، چون او به عالم کمیات نظر نمیکند، اما نمیشود کسی در ذاتش دینداریاش ضعیف باشد، چون ایمان عبارت است از این که نفس انسان بدون حجاب
با حقایق عالم مرتبط گردد، و این در ذات همهی انسانها هست، مشکلشان در حجابهایی است که بین خود و آن حقایق ایجاد کردهاند.
فلسفه با «مفاهیم» عالم وجود مرتبط است و لازمهی دانستن فلسفه، دانستن بعضی از مقدماتی است که فیلسوفان وضع کردهاند. فلسفهدانی کار خوبی است، ولی موضوع آن مفهوم وجود است و با «مفاهیمی» از حقایق مرتبط است و نه با وجودِ حقایق. آیا واقعاً این عَرَض و جوهر که در فلسفه برای پدیدهها قائل میشویم، در واقع و در خارج هست؟ یا اینها حکم ذهن ما است که بر خارج حمل میکنیم تا بتوانیم آن را تحلیل کنیم، به همین جهت بعضیها هر چه فکر میکنند نمیتوانند جوهر و عَرَض را بپذیرند. در فلسفه میگوییم؛ رنگ سیب عرض است و ذات سیب جوهر است، طرف مانده است مگر بیشتر از یک سیب در بیرون هست، جوهر و عرضش کو؟ پس نمیتوان گفت اگر کسی فلسفه ندانست دینداریاش ضعیف است، چون ایمان از طریق ارتباط قلب با حقایق خارجی مُحَقَّق میشود و این توانایی در هر نَفْسی هست. ما نباید دین را با اصطلاحات فلسفی مخلوط کنیم تا اگر مردم نتوانستند فلسفه را بفهمند احساس کنند بیدیناند.
به نظرمیرسد تا حدّی روشن شد که ما بیزمانی و بیمکانی را در ذات خود داریم. پس ابتدا باید متذکر بیزمانی و بیمکانی خود باشیم و سپس آن را برای خود بالفعل کنیم تا بتوانیم فوق زمان و مکان زندگی نماییم، و عرض شد شرط بالفعلکردن آن، فاصلهگرفتن از دنیا و عالم
ماده است، فاصلهگرفتن از دنیایی که عین حرکت و زمان است و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در رابطه با آن فرمودند: «دَعُوا الدُّنْیَا لِأَهْلِهَا فَمَنْ أَخَذَ مِنَ الدُّنْیَا فَوْقَ مَا یَکْفِیهِ أَخَذَ حَتْفَهُ وَ هُوَ لَا یَشْعُر»(1)دنیا را به اهل دنیا واگذارید، و هرکس از دنیا بیش از مقدار نیازش برداشت کند، ناخودآگاه دست به نابودی خود زده است. این نوع دستورات که تأکید میفرماید ما از دنیا فاصله بگیریم عملاً به ما میفرماید به ذات بیزمان خودتان برگردید. چون دوری از دنیا یعنی انصراف از آرزوهای آینده و غمهای گذشته و این یعنی آزادی از حجاب زمان و برگشت به ذات خود، همان خودِ مجردِ مستقَر در مقام «حال» و گسترده در تمام عوالم هستی.
وقتی انسان به «حال» برگشت، خدا هم در «حال» است، پس ارتباط با خدا ممکن میگردد و راه پیدا میشود. بهاصطلاح میگوئیم وارد حضور قلب شدیم. قلب یعنی همان حقیقت انسان که در ذات خود از زمان و مکان آزاد است. پس وقتی قلب در صحنه آمد یعنی ناخودِ انسان رفت و خودِ واقعی انسان به صحنه آمد، خودی که استعداد ارتباط با خدا و عوالم غیب در او هست.
در بحث «اعتکاف و چگونگی ورود به عالم آن» عرض شد، اعتکاف به آن نحوی که به ما دستور دادهاند یک نوع مُردن و خارجشدن از قیل و قال دنیا و وارد شدن به برزخ است، و به این جهت در اعتکاف باید روزهدار باشید تا به احوال انسانی که مرده است نزدیک شوید و مثل مرده که در دست غسّال است، خود را در دست ارادهی خداوند قرار دهید. در
1) «مجموعة ورام»، ج1، ص156.
آن شرایط هیچ اراده و نقشهای برای خود نکشید تا حجابِ اسباب و وسایل از جلوی قلب شما کنار رود، از خود بمیرید تا به نور الهی زنده شوید. مثل انسانی که وقتی از حیات دنیایی مُرد به حیات برزخی زنده میگردد و در نتیجه متوجه واقعیاتی در اطراف خود میشود که تا آن موقع از آنها غافل بود. وقتی انسان را در قبر گذاشتند و لحد را بر روی او قرار دادند، نَفْس او که تا حال امید داشت دوباره این بدن را به حرکت بیندازد و به زندگی دنیایی ادامه دهد، دیگر ناامید میشود، همین که در اثر آن ناامیدی، از تدبیر بدنِ خود منصرف شد، یکمرتبه خود را با ملائکهی نکیر و منکر روبهرو میبیند، ملائکهای که نفس ناطقه یا قلب ما همین حالا در کنار خود دارند ولی به جهت توجه به بدن و امور مادی در منظر ما قرار نمیگیرند. با توجه به این قاعده، آنچه را باید خوب بفهمیم آزادی از بدنی است که ما را در زمان نگه داشته و مانع به صحنهآمدن قلب شده است تا حقایق غیبی را که در کنار آنها قرار دارد ببیند.
این که به ما دستور دادهاند «مُوتُوا قَبْلَ اَنْ تَمُوتُوا»؛(1)قبل از آن که بدنهایتان بمیرد، خودتان بمیرید، یعنی جان و روان را از دنیا بیرون بکشید تا با ذات خود که به وسعت هستی است روبهرو شوید.
نفس انسان در ذات خود آمادهی سیر به سوی عوالم غیب و قیامت است ولی گرفتار صورتهای دنیا شده، باید آرامآرام و با عباداتِ ممتد و مستمر، آن را به حقیقتش بر گردانیم.
1) «مصباح الشریعه»، ترجمه عبدالرّزاق گیلانی، ص 465.
کودکان را ملاحظه کردهاید که در ماههای اول تولدشان به سختی دستشان را بالا میآورند، ولی به طور مستمر این کار را ادامه میدهند و چون استعداد آن را در بدن خود دارند بالأخره موفق میشوند که دستشان را بالا بیاورند. حالا برای آنکه دستشان را به دهانشان برسانند مشکل دارند، هر چه اراده میکنند تا دست را به طرف دهنشان بیاورند این طرف و آن طرف میرود، ولی چون استعداد اینکه دستشان را به دهانشان برسانند دارند، با استمرارْ بالأخره موفق میشوند. در مورد نفس هم نباید بگوئیم اگر نفس استعداد حضور در عالم غیب و قیامت را دارد پس چرا خود را در آن عوالم حاضر نمییابیم؟ فراموش نکنید فعلاً مقیم «اسفل سافلین» هستید، باید با ارادههای ممتد و مستمر و به عنوان شخص خاص، حضور در آن عالم را اراده کنید تا آرامآرام حجابهای بین شما و آن عوالم رقیق شود و بتوانید با عوالم برتر ارتباط بر قرار کنید. همانطور که نفسِ کودک میطلبد دستش به دهانش برسد و مرتب بدن را به کار میگیرد و به آن فرمان میدهد تا بدن آمادهی پذیرش فرمان نفس شود تا آنجایی که وقتی نفس اراده کرد، بدن فرمانش را بپذیرد. انسان هم وقتی از طریق معارف الهی متوجه حقایق عالم معنا شد و با انصرافِ قلب از دنیا، نظر خود را به آن حقایق انداخت، حالا با عبادات مستمر نظر قلب خود را متوجه عالم غیب میکند تا آرامآرام خود را در آن جا حسّ میکند، چون ذاتش در آنجا است، کافی است حجابها کنار رود. در صورت رویکرد درست، عبادات موجب کناررفتن حجابها و بالفعلشدن باورها میشود.
رفع حجاب بین خود و عوالم غیب و قیامت، از طریق شناخت عوامل غفلت و رفع آنها ممکن است وگرنه ذات انسان هماکنون در آن عوالم حاضر است ولی خود را در آنجا احساس نمیکند و از انوار آن عالم بهرهمند نمیشود.
استعداد حضور در عوالم معنا هم اکنون در همه هست، مثل حضور فطرت که در همه هست، ولی همانطور که هرکس باید فطرت خود را وارد زندگی کند و آن را به صورت بالفعل در آورد، هرکس باید حضور خود در عوالم معنا را وارد زندگی کند و به عبارت دیگر سعی کند با آن ذاتی از خودش زندگی کند که در عوالم هستی موجود و حاضر است و این با آن نوع مُردن که عرض کردم ممکن میشود، اگر از آن غفلت کنیم قوهی واهمه دوباره ما را به گذشته و آینده وصل میکند و از واقعیترین واقعیاتِ عالم وجود محروممان مینماید.
با عبور از قوهی واهمه که ما را گرفتار خاطرات گذشته و یا آرزوهای آینده میکند میتوان با حقیقت خود که حاضر در همهی عوالم هستی است با حقایق عالم غیب مرتبط شویم و در «حال» قرار بگیریم و با آنچه در «حال» قرار دارد مرتبط شویم. البته این نوع در «حال» و «حضور»رفتن غیر از آن نوع بیقیدی است که مکتبهای شبه عرفانی پیشنهاد میکنند و نیز غیر از «اکنونزدگی» است که انسان در آن موقعیتها نظر به هیچ حقیقتی ندارد.
انسان با پیشنهادهایی که مکتبهای شبه عرفانی میکنند و یا با «اکنونزدگی»، در یک «حال» وَهمی گرفتار میشود که به هر حقیقتی
پشت مینماید. ولی آن «حال» و «حضوری» که از طریق دستورات شرعی و با آزادشدن از آرزوهای بلند دنیایی بهدست میآید انسان را به مقام جمع با معانی وارد میکند.
هرچه انسان از طریق بهصحنهآوردن ذات مجرد خود از گذشته و آینده آزاد شد و به «حال» آمد، متوجه میشود در مقام «جمع» است و گذشته و آینده دیگر خیلی قدرت خارجکردن او را از حال و حضور ندارند. انسانِ زمانزده، قیامت و خدا را دور میبیند ولی هرچه بیشتر به ذات مجرد خود برگشت کند، قیامت و خدا را نزدیکتر مییابد، به طوری که اگر در این مسیر رشد کرد، آینده را نیز نزد خود مییابد. اولیاء الهی با همین نگاه، آینده را هماکنون در نزد خود دارند و به بقیه خبر میدهند. مثل وقتی در قیامت حاضر میشوید که در آن حال همهی گذشتهی دنیایی شما نزد شما حاضر میشود و به قول قرآن: «یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُّحْضَرًا»؛(1)
آنچه را انجام داده در نزد خود حاضر مییابد. روزه و مسجد و اعتکاف کاری شبیه قیامت با نفس انسان انجام میدهد، به شرطی که خودمان مسائل گذشته و آینده را به دنبال خود نبریم و خود را از حضور در «حال» محروم ننماییم. اگر در مسجد و اعتکاف و حج و زیارت در فکر آن هستیم که مثلاً فلان چک را چطوری
1) سورهی آل عمران، آیهی30.
با فلان چک جفت و جور کنیم، انتظار نداشته باشید نفس شما آمادهی سیر در عوالم غیب و معنا باشد.
کاری کنید تا با بهحضوربردن نفسْ در «حال»، راه را پیدا کنید، راه که پیدا شد اگر سری هم به دنیا زدید، نفس شما دوباره به همان حالت حال و حضور بر میگردد و سیر خود را ادامه میدهد. این همان مقامی است که قرآن در موردش میفرماید: «رِجَالٌ لَّا تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ»؛(1)
انسانهایی که خرید و فروش، آنها را از یاد خدا غافل نمیکند. اگر خیال و خاطرهای آمد که شما را از «حال» خارج کند، شما آن را دنبال نکنید و به دنبالش راه نیفتید، اینها صُوَر ذهنیهای هستند که از دنیا با خود آوردهاید، طوری نیست که میآید، اشکال وقتی پیدا میشود که شما هم از آنها استقبال کنید. وگرنه میآید و چون تحویلش نگرفتید میرود و هدیهی بیتوجهی به صُوَر خیالیه، حضور بیشتر شما در عوالم بالا خواهد شد. و معنی و برکاتِ آزادشدن از قیل و قال دنیا بیشتر برایتان روشن میگردد. باید مواظب بود در خلوتِ خود ارادههای اهل دنیا در ما حاکم نباشد و نظر به مشیت الهی داشته باشیم و خود را در اختیار فرمان او قرار دهیم.
باید در امثال اعتکاف و حج و زیارت با کنترل ارادههای دنیایی، مزهی عبور از صُوَر ذهنیهی دنیا را به جان خود بچشانیم و عملاً به تولدی دیگر
1) سورهی نور، آیهی 37.
دست یابیم، چنانچه حضرت عیسی علیه السلام فرمودند: «لَنْ یَلِجَ مَلکوتَ السّمواتِ و الأرضِ مَنْ لُمْ یُولَد مَرّتین»؛(1)کسی که دوبار متولد نشود هرگز به ملکوت آسمانها و زمین دست نمییابد.
در این حالتِ عبور از صُوَر ذهنی و آزادشدن از گذشته و آینده، یک نوع زندگی دیگر شروع میشود. پس باید از دنیا مُرد تا به حیاتی دیگر متولد شد و مُردن از دنیا با آزادشدن از زمان شروع میشود. به گفتهی مولوی:
فکرت
از ماضی و مستقبل بود
چون
از ایندو رست مشکل حل بود
چون
شود ذهنت همه مشغول «حال»
ناید
اندر ذهن تو فکر محال
وقتی انسان در «حال» قرار گرفت و با حقایق عالم وجود مرتبط شد دیگر چیزی نیست که در دسترس او نباشد و بخواهد در فکر بهدستآوردن چیزهای محال باشد چیزهایی که یا در گذشته بوده و رفته و یا در آینده است و نیامده.
پس از مُردن و ورود به عالم برزخ، وقتی روح انسان امیدش را از دنیا برید، و صُوَر ذهنی دنیایی را تعقیب نکرد، چنانچه اهل ایمان باشد پس از سؤال مَلَکین، در مقابلش افقی به سوی بهشت باز میشود که تا چشم کار میکند گشاده و روح افزا است «ثُمَّ یفْسَحانِ لَهُ فِی قَبْرِهِ مَدَّ بَصَرِهِ ثُمَّ یفْتَحانِ لَهُ بَاباً اِلَی الْجَنَّةِ»؛(2)سپس آن دو ملک تا چشم کار میکند قبر او را گسترده میکنند و برای او دری از درهای بهشت را میگشایند. در
همین راستا برای انسانی که در خلوت خود به صُوَر ذهنیهی دنیایی بیتوجهی کند حجابها کنار میرود و افق عالم معنا برایش گشوده میشود. حجابهای «چه بخوریم»، «چه بپوشیم» و «چه داشته باشیم» نمیگذارد نفس مجرد ما از عالمی که در آن هست بهرهمند شود.
اگر چشم انسان باز شود و فقط در نور وظیفهی الهی عمل کند عملاً خود را دست خدا داده است و حجابهای بین او و انوار الهی برطرف میشود، دیگر نه زمان گذشته او را به خود مشغول میکند و نه زمان آینده او را میرباید. بر اساس نور وظیفه عمل میکند، حتی اگر وظیفهی او این باشد که برنامهای درازمدت برای خود بریزد .
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «...فَارْفُضِ الدُّنْیَا فَإِنَّ حُبَّ الدُّنْیَا یُعْمِی وَ یُصِمُّ وَ یُبْکِمُ وَ یُذِلُّ الرِّقَابَ فَتَدَارَکْ مَا بَقِیَ مِنْ عُمُرِکَ وَ لَا تَقُلْ غَداً وَ بَعْدَ غَدٍ فَإِنَّمَا هَلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ بِإِقَامَتِهِمْ عَلَی الْأَمَانِیِ وَ التَّسْوِیفِ.»(1)
دنیا را ترک کن و بدان که محبت دنیا انسان را کور و کر و گنگ میگرداند ، دوستی دنیا گردنها را پائین میآورد، اینک از عمر باقیمانده استفاده کن و نگو فردا و یا پس فردا چنان و چنین خواهم کرد، کسانی قبل از شما هلاک شدند و رفتند که هلاکت آنها به خاطر آرزوها و فردا فردا گفتن ها بود. (2)
در عالم غیب و معنا اکنون روح اولیاء الهی و نیز انوار ملائکةالله و روح انسانهای وارسته چون شهدا و حضرت امام خمینی«رضوانالله تعالیعلیه» و علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» و امثالهم حاضر است، به عبارت دیگر به جز روح آنهایی که گرفتار گناهان خود هستند، روح بقیه در عالم غیب حاضر و فعّال است و نفس شما در صورتی که محجوب قیل و قال دنیا نباشد و آمادگیهای لازم را در خود ایجاد کند، میتواند با آنها مرتبط شود و از نور آنها بهرهمند گردد. ما گرفتار زمان و مکان هستیم، آنها در عالم بیزمان و بیمکان حاضرند و شما به اندازهای که از زمان و مکان آزاد شوید خود را در آن عالم مییابید. اهل دنیا چون مردند، گرفتار گناهانشان هستند و لذا در حدّی که إذن دارند میتوانند به ما سر بزنند و شما آنها را در خواب -که کمی از حواس خود آزادید- مییابید، ولی موقعیت اولیاء الهی فرق میکند، اگر ما با فاصلهگرفتن از دنیا وسعت پیدا کنیم میتوانیم با آنها مأنوس شویم. حال چه اُنس شمّی و بویایی و چه اُنس سمعی و یا بصری و چه اُنس نوری و معنوی به وسیله قلب، بستگی دارد که شما ظرفیت و طلب کدام را داشته باشید. بعضیها ارادهی کلیشان این نیست که بخواهند با صورت علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» مأنوس باشند، نظر به نور فکری ایشان دارند، درنتیجه روحشان بر اساس ارادهی غالبی که بر آنها حاکم است عمل میکند و لذا اُنس نوری و قلبی نصیبشان میشود. البته جمع آن هم ممکن است، که هم اُنسِ صوری
واقع شود و هم اُنس معنوی.(1)
در هر صورت آنجا ارادهی غالب عمل میکند، دیگر دست شما نیست، همانطورکه در خواب شما دست خودتان نیستید دست ملکاتتان هستید. ملکهی غالب، کار خود را میکند و سیر مناسب خود را دارد.
آری با دفع موانع بین روح و عوالم معنا، روح با آن عوالم مرتبط میشود و اساسیترین مانع جهت آن ارتباط، همان زمانزدگی است که توجه انسان را در گذشته و آینده پراکنده میکند، و به جهت این پراکندگی روح یا نفس ناطقه مقام «جمع» ندارد تا با معنویات موجود در عالم غیب که حقیقتشان جمع است، روبهرو شود. وقتی از طریق دستورات شرعی فهمیدیم چگونه از زمانزدگی درآییم و جایگاه هر نگاهِ حرام را در محرومیت قلب از ارتباط با عوالم غیب و معنویت فهمیدیم، راه را پیدا کردهایم و میفهمیم به حکم وظیفه عملکردن چه برکاتی دارد، چون در آن حالت جانِ بیکرانهی خود را با خدایی که عین بیمکانی و بیزمانی است مرتبط کردهایم.
«راه» که پیدا شد و ما از طریق ارتباط با قلب خود آرامآرام در آن قدم زدیم، دین به طرز فوقالعادهای جای خود را در قلب ما باز میکند، چون معلوم میشود تنها دین و دستورات آن، امکان ارتباط با حقایق قدسی و
1) آیتالله حسنزاده آملی«حفظهالله تعالی» میفرمودند: بعد از نماز سورهای از قرآن خواندم به نیت آنکه ثواب آن به روح علامهی طباطبایی«رحمةاللهعلیه» برسد. چیزی نگذشت که ایشان را نزد خود حاضر دیدم و به من فرمودند: تو صورتاً و سیرتاً حَسَن هستی.
عالم اسماء الهی را برای انسان فراهم میکند. وقتی دین راه را نشان داد و افق را نمایاند و افقی که هیچ محدودیتی ندارد در جلو انسانی که در ذات خود محدود به هیچ حدّی نیست، گشوده شد، قلب دیگر به انوار کم راضی نیست. یکی از هنرهای دین الهی این است که از ابتدا نمیآید وظایف سنگین را به ما پیشنهاد کند، ابتدا کاری میکند تا قلب راه بیفتد، قلب که راه افتاد و انوار معنوی را در اُفق وجودی خود دید، دیگر خودش به اعمال و وظایف کم قانع نیست، نهایت تلاش را میکند تا از نهاییترین کمالات بهرهمند شود. چون این موضوع را فهمید، به خودش میگوید:
هر
چه در این راه نشانت دهند
گر
نستانی به از آنت دهند
به خود نهیب میزند که در هیچ منزلی متوقف نشود و هیچ حجابی را برای خود نپسندد، حتی حجابهای نورانی را. میخواهد خدا را داشته باشد.(1)
وقتی این طرف حل شد که انسان از زمان و زمانیات و دنیا آزاد شد، آن طرفش که عبارت باشد از ذات مجرد یا قلب، خودش راه میافتد. دین الهی دقیقاً همین دو کار را میکند. شما تمام دستورات دین را که نگاه کنید یا میخواهد دفع موانع بکند یا رشد عوامل.
کسانی از دین الهی بهرهی کامل میبرند که بخواهند راه را بیابند و در راهی که یافتهاند جلو بروند.کسی که به دنبال پیدا کردن راه و سیرکردن در آن است، یا در تلاش است برای دفع موانع و یا در تلاش است برای
1) در مناجات شعبانیه ندا سر میدهی: «حَتّی تَخْرِقَ اَبصارُ الْقلوبِ حُجُبَ النُّور...» خدایا! آنچنان انقطاعی میخواهم که حجابهای نوری را نیز بشکافد و فقط با تو مأنوس باشم.
رشد عوامل. وقتی به او بگویی «أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ»(1)دشمنترین دشمنان تو همین نفس امّارهی تو است که در پیش خودت میباشد، به خوبی تصدیق میکند و میفهمد مانع راه یعنی چه. از خدا تقاضا میکند:
باز
خر، ما را از این نفس پلید
کاردش
تا استخوان ما رسید
کسی که به دنبال راه است و راه افتاد تازه میفهمد این راه موانعی دارد که باید پشت سر گذاشت و باید از خود شروع کند و خود را از آرزوهای آینده و خاطرات گذشته برهاند تا در حضور و حال درآید. ملائکه، ائمه علیهم السلام و روح اولیاء الهی حاضراند و ما غایبیم، در ناکجا آباد گذشته و آینده به سر میبریم که هیچ کدام واقعیتی ندارد، یا رفته است و یا نیامده. با توجه به این مبنا هر آیه و روایتی که در این دستگاه بیاید جایش معلوم است، یا متذکر ما است که از موانع آزاد شویم، و یا به ما دستور میدهد چگونه عوامل اتصال به عوالم غیب را رشد دهیم.
حضرت جواد علیه السلام میفرمایند « الْقَصْدُ إِلَی اللَّهِ تَعَالَی بِالْقُلُوبِ أَبْلَغُ مِنْ إِتِّعَابِ الْجَوَارِحِ بِالْأَعْمَال »(2)رسیدن به خدای متعال از طریق قلوب، کاملترین و رساترین رسیدن است نسبت به تلاشهایی که از طریق جوارح انجام میگیرد.
حضرت در این روایت به ما توصیه میفرمایند که قلب خود را در مسیرِ سیر به سوی خدا راه بیندازیم و تأکید میکنند اگر با قلبِ خود نظر به خداوند کنیم خیلی زودتر به مقصد میرسیم از اینکه با دیگر اعمال بخواهیم به قرب الهی نایل شویم. خیلی خوب است صد رکعت نماز بخوانیم و خودِ امامان علیهم السلام هم به ما دستور دادهاند چنین اعمالی را انجام دهیم، اما همانهایی که ما را توصیه به اعمال عبادی کردهاند و بر برکات و ثواب آنها نیز تأکید فرمودهاند، برای اهلش میفرمایند با بهکارانداختن قلب خیلی زودتر به نتیجه میرسید، آنهم به نتیجهای کاملتر. با اینکه منظورشان از عبادات با جوارح، همراهبودن با حضور قلب است، با اینهمه در امثال روایت فوقالذکر باب دیگری را باز میکنند تا انسان با قلب خود دائماً در صحنه باشد و آزاد از نظر به کثرات و رها از زمان، در عوالم هستی و در محضر حقتعالی قلب خود را حاضر نگهدارد.
یک نحوه حضور قلب هست که کم و بیش در نماز برای عزیزان پیش میآید و برکات بسیار زیادی هم دارد، ولی حضرت جواد علیه السلام در روایت فوق به یک نوع حضور قلب دیگری اشاره دارند که قلب در محضر حق، در فضایی قرار میگیرد که نظر به عالم بقاء دارد و دائماً در آن عالَم زندگی میکند. میفرمایند این راه برای رسیدن به مقاصدِ معنوی، از این که بخواهی با آن عبادات به مقصد برسی، رساتر و روشنتر است در عین اینکه آنها بهجای خود باید محفوظ باشد. هنر آن است که قلب دائماً نظرش به حق باشد و به اصطلاحِ قرآنی «اَوّاب» باشد، که هر چه رجوع میکند، به حق رجوع کند. خداوند در وصف حضرت ایوب علیه السلام
میفرماید: «نِعْمَ الْعَبْد اِنَّهُ اَوّاب»؛(1)چه بندهی خوبی بود، دائماً به حق رجوع میکرد. حضرت جواد علیه السلام میخواهند ما بتوانیم قلب خود را در چنین حالتی قرار دهیم که دائماً در محضر حق باشد. در واقع آیهی فوق رمزالرموز شخصیت حضرت ایوب علیه السلام را از این زاویه معرفی میکند.
بنده در احوال یکی از بزرگان تأمل میکردم که رمز موفقیت ایشان در سیر در عوالم کجا است، به این نکته رسیدم که ایشان پس از کسب معارف عالی قلب خود را از زمان آزاد کرده و تا آنجا که ممکن بوده در حضور نگه داشته و لذا قلبش راه افتاده است. عرفای بزرگ، اهل مطالعه و تفکرند ولی همهی آن کارها را با حفظ قلب در محضر حق انجام میدهند. از جمله عواملی که قلب را در حضور نگه میدارد تفکر در روایات ائمهی معصومین علیهم السلام و آیات قرآن است. اگر کسی قلبش در صحنه باشد روایات و آیات در حفظ حضور قلب و نگه داشتن آن در «حال» و «حضور» بسیار مؤثر است. به گفتهی مولوی:
وصف
بیداری دل ای معنوی
در
نگنجد در هزاران مثنوی
ابتدا انسان باید از کثرات به عنوان عوامل جذبکنندهی دل، منصرف شود و روی هم رفته متوجه اسماء الهی باشد، تا وقتی قلب از جذبات دنیایی متوجه عالم معنا شد بتواند با نظر به اسماء الهیه سیر کند و خود را در حضور نگه دارد. منظور از توجه به اسماء الهی آن است که قلب تمام حرکات و سکنات عالم و آدم را به حق نسبت دهد، و قلب متوجه باشد
1) سورهی ص، آیهی 30.
پروردگار عالم بر اساس سُنن و انوار خود عالم را مدیریت میکند، حالا این مدیریت با جلوهی کدام اسم از اسماء است، مرحلهی دوم است.
به هرحال ابتدا باید انسان معارف الهی را کسب کند ولی فقط مشغول درس و مدرسه نباشد، بلکه وقتی معارف چشم او را متوجه عوالم غیب و معنا نمود، دل را از آن عوالم منصرف نکند و آن را در محضر حقایق الهی نگه دارد، وقتی قلب راه را پیدا کرد و در حضور رفت، حالا دیگر کار و تلاش و درس و مدرسه او را از راه بیرون نمیبرد.
امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» در وصف حاضرشدن در عالَم قلب و سیر از علم حصولی به علم حضوری میفرمایند:
در
میخانه گشایید بهرویم شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم
حضرت آیتالله بهجت«رحمةاللهعلیه» بیشتر مشغول تدریس فقه بودند ولی خودشان میفرمودند از همان طریق برکات معنویهی لازم نصیبشان میشد، چون در حین تدریس فقه قلب خود را در محضر حق نگه میداشتند. یکی از رفقای طلبه طوری قلبشان در حضور حق بود که میگفتند وقتی سادهترین مسائل فقهی را هم میخواندم، با دیدن هر روایتی، حتی روایات مربوط به غسلِ جنابت، نورانیتی میدیدم که اشکم جاری میشد. مثل کربلایی کاظم ساروقی که هر آیهای را که میدید نور میدید.
وقتی قلب به صحنه آمد، در هر صحنهای خواستید وارد شوید ابتدا قلب وارد میشود و نور معنویت و انوار ربوبی را در جلوات مختلف میبیند که قرآن در رابطه با آن میفرماید: «...فَمَن کَانَ یَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ
فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا»؛(1)پس هرکس میخواهد به لقاء پروردگارش نایل شود، باید به عمل صالح دست بزند و در آن کار احدی را شریک قرار ندهد و مورد نظر خود نگیرد. البته این رؤیت کم و زیاد دارد، نمیشود شما بگوئید پس چرا ما نمیبینیم، معلوم نیست نبینید، ممکن است شکل رؤیت فرق بکند. عمده، به صحنه آمدن قلب است برای رؤیت حق، حالا اگر قلبتان در صحنه باشد با یک روایت که روبهرو میشوید نور آن شما را تحت تأثیر خود قرار میدهد و چشمتان را به چیزهایی باز میکند، ولی همین روایت برای کسی دیگر ممکن است هیچ نورانیتی نداشته باشد و چشمش متوجه آن چه باید بشود، نشود، چون قلبش در صحنه نیست. بنده هرکس را میشناسم که به نتایجی رسیده هنرش در نگهداری و حفظ قلب در «حال» و نظر به حق بوده است.
باز به روایت مذکور توجه فرمایید؛ حضرت میفرمایند: اعمال عبادی، انسان را میرساند. اما یک چیزی هست که «ابلغ» است و بیشتر میرساند و آن «اَلْقَصْدُ اِلَی اللّه تَعالی بِالْقُلُوب» است، نظرکردن به خدا است از طریق قلبها. دو نوع میتوان «قصد الی الله» کرد. یکی با عبادات عملی، دیگری با خودِ قلب. حضور در حج و اعتکاف و زیارات، قدرتِ «اَلْقَصْدُ اِلَی اللّه تَعالی بِالْقُلُوب» را ممکن میسازد، چون دنیایی که قلب را مشغول میکند رفته است و قلب آزاد از دنیا مانده است، این قلب وقتی نظر کند حق را
1) سورهی کهف، آیهی 110.
در مقابل خود مییابد. چون خودش مجرد است و در همهی عوالم غیب و معنی از نظر ذات حاضر است. عمده، موانعی است که باید برطرف شود. وقتی در اعمالی مثل نماز و حج و زیارت و اعتکاف، قلب آزاد شد و توجه به عالم معنا برایش پیش آمد، «راه» را پیدا کرده است. درست است که آن معنویت که مثلاً در حج یا اعتکاف پیدا کرد پس از مدتی از منظر قلب میرود، اما چون انسان از طریق به صحنهآوردن قلب، «راه» را پیدا کرده دوباره آن معنویت به سراغش میآید، عکسالعمل بیرونیاش این میشود که قلبش مایل شده قرآن بخواند. این میل به قرآنخواندن؛ عکسالعملِ توجه قلب به عالم غیب و معنویت است که با خواندن قرآن آن توجه را تغذیه میکند.
قصد إلی الله از طریق قلب موجب سیر به عوالم معنوی میشود و دل طالب معنویات میگردد. برای تغذیهی دل باید چیزهایی به آن داد تا نهایتِ نتیجه را به دست آوریم. اگر قلب آماده است تا با قرآن و روایات تغذیه شود، نور قرآن و روایات را در اختیارش بگذارید، اگر آنقدر آماده نیست، اشعار عرفانی و جملات عرفای واقعی و تفاسیر قرآن و شرح روایات را در اختیارش قرار دهید، تا در حضور بماند. مواظب باشید وقتی قلبتان آمادهی تغذیه با بیشترینها است با کمتر از آن تغذیهاش نکنید، مثلاً اگر با قرآن میتواند حضور خود را حفظ کند به خواندن حافظ و مثنوی بسنده نکنید. البته منظورم این نیست که از ارتباط قلب با مثنوی و حافظ محروم شوید، به قول آیتالله انصاری همدانی«رحمةاللهعلیه» سالک تا آخر عمر به مثنوی مولانا نیازمند است. اخیراً که مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی» در
جلسهای که با شعرا داشتند فرمودند: مثنوی همان طور که مولوی میگوید: «هُوَ اُصولُ اصولِ اُصولِ الْدّین»(1)
و گفتند مرحوم مطهری هم با من هم عقیده بود. عرض بنده آن است که اگر دل انسان آمادهی تغذیه با حقایق برتر است شما کمتر از آن را به آن ندهید. عکس آن هم هست که اگر در حدّ مثنوی و حافظ میتواند در حضور باشد، نمیشود نور بالاتر در اختیار آن بگذارید، چون پس میزند. موضوع حساسی است مواظب باشید جایگزینیها را سهلانگارانه انجام ندهید. وقتی دل هوای سیر در عوالم معنا را داشت زود با کمترین جایگزین آن را جواب ندهید که در این صورت سهل انگارانه جواب دل را دادهاید. ببینید اگر با قرآن و روایت میتوانید بهسر ببرید از همانها شروع کنید. وقتی دل میآید سراغتان یعنی میخواهد در عوالم غیب و معنویت سیر کند، از طرفی ذات شما مجرد است، و موجود مجرد محدود به مکان و زمان خاصی نیست، پس هم خودش در یک لحظه همه جا هست و هم در عالمی که سیر میکند، اگر حجابهایش کنار رفته باشد همهی حقایق در یک لحظه در جلوی او حاضرند. انسان از طریق به صحنهآمدن قلب به یک میهمانی خاصی رفته است که اگر درست نگاه کند و چشمش را از نظر به غیر زدوده باشد همهی میوهها و اطعمه و اشربههای آن میهمانی را یکجا در قلب خود دارد. هنر آن است که قلب در صحنه باشد و نظر کند و ببیند و مرتبط
1) مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی» در دیدار با شهداء در سال 1387- مولوی در دیباچهی دفتر اول میگوید: هذا کِتابُ الْمَثنَوی، وَ هُوَ اُصولُ اُصولِ اُصولِ الْدّین، فی کَشْفِ أَسْرارِ الْوصولِ وَ الْیَقین
باشد و تغذیه کند. میفرمایند: اینطور رفتن نسبت به سایر رفتنها، کاملتر است، «ابلغ» است، چون قلب را در صحنه آورده است.
در قرآن داریم: «یَوْمَ لَا یَنفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ، إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ»؛(1)در قیامت و در شرایط زدودهشدن کثراتِ عالم ماده، نه مال به کار آید و نه فرزند، مگر آنکس که با قلب سلیم به محضر حق آید. به گفتهی امام صادق علیه السلام، قلب سلیم قلبی است که جز خدا در آن نباشد، و نظرش از غیر خدا منصرف شده باشد.(2)
چون قلبی به ما دادهاند که میتواند به خدا بنگرد، باید آن را در شخصیت خود به فعلیت در آورد و جنبهی تکوینی آن را سرمایهی جنبهی شخصی و فردی خود کرد، و موانعِ از دست رفتنش را شناخت تا بتوان آن را از آن موانع آزاد کرد و در صحنهی نظر به حق نگاهش داشت، زیرا ذاتش آنچنان است که میتواند به عالم معنا و جلوات الهی نظر کند و در آن جا سیر نماید.
وقتی قلب به سراغ ما آمد، یعنی ذات مجرد ما طالب انصراف از عالم کثرت و سیر در عالم وحدانی شد، باید آن حالت را بشناسیم و سعی کنیم در آن حالت زندگی کنیم، وقتی آن حالت برای ما شناخته شد اگر هم
مدتی قلب سر به هوا گشت از طریق آیات و روایات آن را به عالَم اصلیاش برمیگردانیم و از این طریق قلبِ رفته برمیگردد.
راهِ پیداکردن قلب و به راه آوردن آن، نیاز به سواد و درس فراوان ندارد، عمده در حضور نگاه داشتن قلب است و این با عبادات انجام میگیرد، قلب با زیارت و حج و اعتکاف راه را پیدا میکند و با سایر عبادات در راه باقی میماند و اگر هم رفت برمیگردد. عمده نظر به قلب است و تلاش برای حفظ آن در حضور حق.
وقتی مسئله روشن شد که با حفظ حضور قلب سیر شما «اَبْلغ» و کاملتر است، دیگر همهی دستورات دین برای شما معنی خاص خود را میدهد و آن عبارت میشود از عوامل حفظ حضور قلب در محضر حق. همه چیز در دین برای شما وسیلهی حفظ حضور قلب میگردد. امیدواریم باب موضوعِ بهحضورآوردن قلب را باز کرده باشیم تا خودتان با تلاش ممتد قلب را در صحنهی حضور و «حال» نگه دارید و از برکات آن بهرهمند گردید.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در رابطه با برکات به صحنه آوردن قلب میفرمایند: «إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیْراً جَعَلَ لَهُ وَاعِظاً مِنْ قَلْبِهِ»(1)چون خداوند برای بندهای خیری بزرگ بخواهد، واعظی و متذکری را از طریق قلب برای او فراهم میکند، تا دلش با بصیرتی که مییابد دائماً او را در هر منظری متوجه حقایق عالم بگرداند.
1) «بحارالأنوار»، ج 70 ، ص 327.
اولین حرفِ این روایت این است که اگر خداوند به کسی لطف کند میتواند با قلبش به سر برد و از اندرزها و تذکرات آن بهره گیرد. نکتهی دوم این که چون ذات انسان یا همان قلب مجرد است(1)
و در همهی عوالم حاضر است، وقتی حجابهای بین او و عوالم معنوی رفع شود، به همان اندازهای که حجابها رفع شود، قلب متذکر حقایق میگردد، چون در آن عوالم سیر میکند و از انوار آنها بهره میگیرد. و این معنی «جَعَلَ لَهُ واعِظاً» است که خداوند شرایط بهرهمندی قلب را از عالم معنا برای انسان فراهم مینماید.
إنشاءالله تا حال دو نکته برای عزیزان روشن شده، یکی این که ذات ما که همان قلب باشد در همهی عوالمِ وجود حاضر است و دیگر این که موانع ارتباط ما با آن عوالم توجه به کثرات عالم ماده و زمانزده بودن ما است وگرنه میتوانستیم علاوه بر ارتباط با حقایق عالم، با اولیاء الهی در عالم غیب و معنویت مرتبط باشیم. طبق روایات اخیر اگر از زمانزدگی آزاد شویم، به لطف الهی متوجه و متذکر عالم معنویت میگردیم و از طریق قلب بهرههایی از عالم معنویت نصیب خود میکنیم. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آن بهرهمندیها را چنین فرمودند: «إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیْراً جَعَلَ له واعظاً فی قلبه»؛(2)خداوند از طریق قلب او وعظهایی به او القاء میکند. حال
1) فیلسوفان به ذات مجرد انسان نفس ناطقه میگویند ولی روایات واژهی «قلب» را برای آن به کار میبرد. زیرا حقیقت ما به واقع چیزی جز همان قلب نیست، اعضاء ما ربطی به حقیقت ما ندارد، عرفا نیز حقیقت انسان را همان قلب اطلاق میکنند. واژهی نفس ناطقه یک واژهی انتزاعی است ولی واژهی قلب، یک حالت حضوری را تداعی میکند.
2) «بحار الأنوار»، ج 70 ، ص 237.
مبانی این وعظ چیست؟ از ملائکه و انوار اسماء الهی میتوانند باشند تا نور ائمه علیهم السلام و علماء ربانی. میفرماید اگر انسان کاری کرده باشد که شایستهی نظر خداوند شود خداوند حجابهای بین او و انوار غیبی را رقیق میکند تا قلب او بتواند از انوار آنها مُتَّعِظ گردیده و بهرهمند شود.
حالتی را که انسان بتواند با عوالم غیب مرتبط شود حضور بالفعل میگویند. وقتی حضور انسان نسبت به عوالمِ غیب بالفعل شد دیگر در آن عوالم زندگی میکند و با تمام وجود نور حقایق معنوی را با جانش میچشد و به تعبیر دیگر با آنها متحد میگردد. این حالت با آن حالتی که انسان از طریق کتاب و درس متوجه وجود حقایق غیبی شود فرق میکند، چون نفس از طریق تعقل و استدلال متوجه مفاهیم عالم غیب میشود، ولی قلب از طریق رفع موانع خود را در آنجا احساس میکند و با آن عوالم یگانه میشود، این نحوه ارتباط به معنی بالفعلشدنِ باورها در جان انسان است.
گاهی از خود میپرسیم چرا نکات معنوی که به ذهن میسپاریم پس از مدتی از ذهن میرود؟ علتش آن است که فقط به ذهنمان سپردیم، ولی در عالَمِ آن نکات حاضر نشدیم تا قلبمان با آنها متحد شود. اگر جان انسان با حقایق مرتبط نشود، به واقع به آن حقایق عالم نشده است، هرچقدر برای انسان از آن حقایق بگویند و او نیز آنها را تکرار کند، باز در خودْ که نظر کند میبیند آنها را ندارد.
در قرآن موضوع فوق را به طرز زیبایی مطرح میکند، آنجایی که میفرماید: «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلاَئِکَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِی بِأَسْمَاء هَؤُلاء إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ * قَالُواْ سُبْحَانَکَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّکَ أَنتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ»؛(1)خداوند همهی اسماء را به آدم آموخت، سپس همان اسماء را به ملائکه عرضه کرد، پس به ملائکه فرمود؛ اگر راست میگویید که شایستهی خلیفةاللهی هستید از آن اسماء به من خبر دهید. گفتند خداوندا تو بلند مرتبهای، ما به جز آنچه تو به ما علم دادی علمی نداریم و تو خودت عالم هستی به همه مخلوقات و حکیم هستی و میدانی چه مخلوقی شایستگی خلیفةاللهی دارد.
آدم از نظر وسعت طوری بود که میتوانست اسماء الهی را تعلیم بگیرد و جانش آنها را بچشد، در حالی که در مورد ملائکه نفرمود به آنها هم تعلیم داد، بلکه فرمود به آنها عرضه کرد، چون نحوهی وجود آنها طوری بود که نمیتوانستند با همهی اسماء الهی متحد شوند. وگرنه بعد از عرضهی همهی اسماء به ملائکه، علیالقاعده باید آنها هم از آنها آگاه میشدند، ولی وقتی خداوند فرمود مرا از آن اسماء خبر دهید گفتند ما فقط آنچه را آموختهایم میدانیم. پس معلوم است دانایی حقیقی با نظر به حقایق به دست نمیآید، باید جانْ آنچنان وسعتی داشته باشد که بتواند با آنها متحد شود، منتها اگر در عین داشتن آن وسعت، نظر به کثراتْ او را از حقایق غافل کرد، با تذکر نسبت به حقایق به خود برمیگردد، ولی
1) سورهی بقره، آیات 31 و 32.
اگر مخلوقی وسعتش در حدّ اتحاد با همهی حقایق نبود، اگر آنها را هم را ببیند نمیفهمد تا از آنها خبر دهد.
انسان در ذات خود وسعتی دارد که با همهی حقایق مرتبط است، و با سلوک دینی آن وسعت، بالفعل میشود و انسان خود را در آن عوالم احساس میکند و متوجه میشود در همهی این عوالم حضور داشته ولی از آنها غافل بوده است. به جهت چنین حضوری است که در قیامت به او خطاب میکنند: «لَقَدْ کُنتَ فِی غَفْلَةٍ مِّنْ هَذَا فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ»؛(1)تو از این عوالم غافل بودی، پس ما پرده را از جلوی تو برداشتیم پس بینا شدی. اگر کسی در این دنیا تلاش کند حجابها را عقب بزند و چشمِ دل خود را به چیزهایی که او را به خود مشغول میکنند و از سیر در عوالم وجود باز میدارند، نیندازد، به همان اندازه از انوار آن عالم بهرهمند میشود و از طریق قلبش وعظ و پند میگیرد.
آنچه باید مورد توجه قرار گیرد به صحنه آوردن قلب است و عرض شد هرکس هم که به جایی رسید با در حضور قرار دادن قلب به آنجا رسید. به عبارت دیگر باید «دل» را بهدست آورد و آن را حفظ نمود. به گفتهی خواجه عبدالله انصاری: «اگر بر آب روی، خسی باشی. اگر بر هوا پری، مگسی باشی، دلی بهدست آور، تا کسی باشی.» منظورش آن است که باید اهل دل شوی، نه این که بروی دل مردم را به دست آوری، این
1) سورهی ق، آیهی 22.
کار خوبی است، اما حرف خواجه چیز دیگری است و مقصد دیگری را دنبال میکند. در راستای روایت حضرت جواد علیه السلام که فرمودند: سیر به سوی خدا از طریق دل، انسان را کاملتر به مقصد میرساند، خواجه هم میفرماید سعی کن دل را در صحنه داشته باشی.
در روایت داریم که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «إِنَّ اللَّهَ لَا یَنْظُرُ إِلَی صُوَرِکُمْ وَ أَعْمَالِکُمْ وَ إِنَّمَا یَنْظُرُ إِلَی قُلُوبِکُم»؛(1)
خداوند به ظاهر شما و به اعمال شما نمینگرد، لکن به قلب شما مینگرد.
از آن جایی که حقیقت هرکس «قلب» اوست، با توجه به روایت فوق، اگر کسی قلب را به صحنه نیاورد از نظر حضرت رحمان خود را محروم کرده است و برعکس، وقتی انسان قلب را به صحنه آورد و از زمان آزاد شد و با مستقرشدن در «حال»، نظرش به حقایق افتاد، هزاران رمز و راز در جلوی راهش قرار میگیرد که باید یکییکی آنها را بگشاید و جلو رود. مثل ورود در نماز است که تا انسان وارد نشده است هیچ خیالی هم به سراغ او نمیآید، ولی همین که وارد نماز شد انواع خیالها جلوی او سبز میشوند، چون میخواهد از ساحتی به ساحت دیگر سیر کند و لذا صُوَر موجود در ساحت قبلی مانع است. در سیر از «زمان» به «حال» هم موضوع از همین قرار است، روحِ عادتکرده به زمان هرچه میخواهد خود را در «حال» نگهدارد، هجوم خیالاتِ گذشته و آرزوهای آینده او را میربایند، ولی اگر قلب را در صحنه بیاورد و دائم آن را در محضر حق نگه دارد
1) «بحار الأنوار»، ج67 ، ص 248.
بالأخره از این پل میگذرد و صاحبدل میشود.(1)
پس همانطور که خواجه گفت: «دلی بهدست آور تا کسی باشی» وقتی انسان صاحبدل شد واقعاً کس میشود و دیگر دنبال قدرتنمایی و کرامت داشتن نیست، حالا کرامت پیش آمد، بحث دیگری است ولی صاحبدل دنبال این کارها نیست. گفت:
یک
چشمزدن غافل از آن یار نباشید
شاید
که نگاهی کند آگاه نباشید
کمال هر انسان به این است که دل او چقدر در صحنهی ارتباط با حق مستقر است، سرمایهی اصلی انسان همین دل است و استعداد سیر در عوالم غیب و معنا و اُنس با خلوتنشینان عالم قدس در دل نهفته است.
با ورود به عبادات، به قصد آزاد شدن از زمان و سیر در عوالم وجود، آرامآرام استعداد حضور در عالم وجود شروع به شکوفایی میکند و در یک کلمه باورها به حالت بالفعل در میآید. راهکار عملی ورود به آن عالم را رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چنین میفرمایند: «لَولا تَزْییدٌ فی حَدیثِکُم و تَمریجٌ فی قلوبکم لَرَأیْتُم مَا أری و لَسَمِعْتُم ما أسْمَع»؛(2)اگر پرحرفیهای شما نبود و قلبتان مشغول کثرات نمیبود، حتماً آنچه من میدیدم، میدیدید و آنچه من میشنیدم، میشنیدید. چون ذات ما در آنجاها است ولی خودمان با پرحرفیها و پراکندهکردن قلب در کثرات، توجه آن را از
1) در مورد بهصحنهآوردن «دل» بهترین راه، راه محبت است، آنهم محبت به کسانی که در کمال کامل انسانی قرار دارند یعنی ذوات مقدس اهلالبیت علیهم السلام. و قرآن نیز در آیهی 23 سورهی شوری با توصیه به «مودّت فیالقربی» همین راه را پیشنهاد میکند که برای بررسی آن میتوانید به کتاب «مبانی نظری و عملی حبّ اهلالبیت علیهم السلام» از همین مؤلف رجوع فرمایید.
2) «فتوحات مکیه»، چهار جلدی، جلد1 ، ص 147.
آنجا به اینجا انداختهایم. پرحرفی؛ ما را مشغول کثرات میکند و مشغولیات قلبی، ما را گرفتار خیالات واهی مینماید و عملاً از ساحت بیکرانهی نفس ناطقه یا قلب خارج خواهیم شد. گفت:
ای
همه دریا چه خواهی کرد نَم
وی
همه هستی چه میجویی عدم
ای
مه تابان چه خواهی کرد گَرد
ای
که مه در پیش رویت روی زرد
تو
خوش و خوبی و کانِ هر خوشی
تو
چرا خودْ منت باده کشی
تاج
کَرَّمْناست بر فرق سرت
طوق
أَعْطَیْناکَ آویز برت
جوهر
است انسان و چرخ او را عرض
جمله
فرع و پایهاند و او غرض
ای
غلامت عقل و تدبیرات و هوش
چون
چنینی خویش را ارزان فروش؟
علم
جویی از کتبها، ای فسوس
ذوق
جویی تو ز حلوا، ای فسوس
بحر
علمی در نمی پنهان شده
در
سه گز تن، عالمی پنهان شده
مِی
چه باشد یا سماع و یا جماع
تا
بجویی زو نشاط و انتفاع
آفتاب
از ذرهای شد وام خواه
زهرهای
از خمرهای شد جام خواه؟
جان
بیکیفی شده محبوس کیف
آفتابی
حبس عقده، اینت حیف
مولوی در اشعار بالا ما را متوجه ذات بیکرانهی خودمان میکند و اینکه چگونه آن را در تنگناهای محدود دنیا متوقف کردهایم.
داشتن قلبِ آرام، لطف بزرگ خداست، قلبی که قیل و قالهای دنیا آن را اشغال نکرده و آن را از جای خود جدا ننموده است. قلبِ آرام، قلب محکمی است که دنبال خیالات و خاطرات راه نمیافتد، گفت:
خس
خسانه میرود بر روی آب
آبِ
صافی میرود بیاضطراب
قلب آرام، چون آب صافی است که با آرامش و استحکام در جای خود مستقر است و هیچ چیز آن را از نظر به حق و سیر در عوالم معنا نمیتواند جدا نماید.
وقتی خواستیم به دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عمل کنیم و از پرحرفی خود را نجات دهیم و قلب را از تحرک خیالات آزاد کنیم باید دست به دامان امام صادق علیه السلام شویم و راهکار این مرحله را از آن حضرت بگیریم که میفرمایند: «فَاجْعَل قَلْبَکَ قِبْلَةً لِلِسانِک، لا تُحَرِّکْهُ إلّا بِاِشارَةِ الْقَلْبِ و مُوافِقَةِ الْعَقْلِ وَ رِضَی الْإیمان»؛(1)قلبت را قبلهی زبانت قرار بده، زبان را به حرکت در نیاور مگر به اشارهی قلب و موافقت عقل و رضایت ایمان.
با رعایت دستورالعمل فوق مسلم انسان از ساحت عالم کثرت به عالم وحدت سیر میکند. این روایت بین اهل سلوک روایت مشهوری است و هرکس به اندازهی همت خود از آن بهرهها گرفته است. اینکه شنیدهاید بعضی از بزرگان اهل سلوک با یک روایت سالها زندگی میکنند آن روایات از این نوع روایات است. میفرماید حالا که انسان میخواهد حرف بزند قبل از سخنگفتنْ قلب را در جلوی خود داشته باشد، اگر قلب اجازه داد و آن سخن را مزاحم حضورش در عوالم غیب ندید و علاوه بر آن، آن سخن عاقلانه بود و مخالف دستورات شرع نبود، آن را بگوید.
1) «مصباح الشریعه»، ترجمه عبد الرزاق گیلانی، ص 51.
وقتی انسان تلاش کرد خود را در محضر حق ببرد و در آن عالَم مستقر شد، زبان باید آزاد نباشد، همین که میخواهید سخن بگویید در منظر خود، به قلب بنگرید اگر آن سخن شما را از «حال» و حضور خارج میکند خود را کنترل کنید، چون گفتن آن سخن همان و از جا کندهشدنِ قلب همان. به گفته مولوی:
ای
زبان، هم آتش و هم خرمنی
چند
این آتش درین خرمن زنی؟
در
نهان، جان از تو افغان میکند
گرچه
هرچه گوییاش آن میکند
زبان چیز عجیبی است، معلوم نیست ما در اختیار اوییم یا او در اختیار ما و چگونه است که بعضاً خودمان تحت تأثیر گفتههای خود قرار میگیریم؟ باید با دقت کامل تمرین کرد تا همواره هر سخنی با نظر به قلب از زبان جاری شود و قلب قبلهی زبان انسان گردد تا اولاً: آن سخن، سخن حکیمانهای باشد و ما را گرفتار کثرت کلام نکند. ثانیاً: سخنی باشد که قلب ما را جلو ببرد و فهم اجمالی آن را به شعور تفصیلی بدل کند و این یکی از معجزات سخنی است که با قبله قرار دادن قلب اداء شود، به طوری که عملاً موجب رقیقشدن حجابهای قلب میگردد.
علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» در راستای آزادشدن نفس ناطقه یا قلب، از حجاب زمان غزلی دارند که با آن غزل این جلسه را به پایان میرسانم.
گذر ز دانه و دامِ جهان و خویش مباز
که مرغ با پر آزاد میکند پرواز
زمن نیوش و میاسا در این دو روزِ جهان
کهپیشرویتوراهیاستسختدور ودراز
بسی دمیده در این جویبار، سبزهی نغز
بسی شکفته در این بوستان، شکوفهی ناز
بسی چمیده در این کوهسار، کبک دُرِی
بسی رمیده در آن آهوان مشکانداز
به خویش آی و تماشای پیشتازان کن
که هیچ ناید از این کاروان راه، آواز
نشان مهر که دیده است در سرای سپنج
جهان به کس ننماید دو روز چهرهی باز
به ساز و سوز بهار و خزان شکیبا باش
به تنگنای جهان باش «وَرْس»(1)را انباز
به هرزه راه مپیما و خویش خسته مساز
که پیش پای تو باشد بسی نشیب و فراز
در یک کلمه باید ماوراء این دنیا زندگی کرد، چون ذات ما ماوراء این دنیا است، در این حالت است که به ساز و سوز بهار و خزان میتوانیم شکیبا باشیم و از حال و حضور بدر نیاییم.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) چوبی که به عنوان مهار در بینی شتر کنند.
بسم الله الرحمن الرحیم
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ»؛(1)
ای مؤمنان تقوای الهی پیشه کنید و در آن راستا هرکس باید بنگرد چه چیزی برای فردای خود فرستاده و باز با نگاهی دوباره تقوا پیشه کنید، تا آنچه را به دست آوردهاید با عمقی بیشتر و حضوری شدیدتر به جان خود برسانید، خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است.
در جلسهی قبل بحث این بود که در عبادات، مخصوصاً در حج و زیارت و اعتکاف، مقصد و هدف باید بالفعلکردن اعتقادات و باورهایمان باشد و روشن شد این کار برکات فوقالعادهای در بر دارد و لذا هر اندازه بر روی آن بمانیم تا موضوع از ابهام در آید، ارزش دارد.
وقتی از طریق به صحنهآوردن قلب، در مسیر به فعلیتدرآوردن باورها قرار گرفتیم، اولاً: میتوانیم با معتقدات خود زندگی کنیم. ثانیاً: از طریق تزکیه، رغبتِ رشد و تعالی باورها را در خود بیشتر فراهم نماییم. در حالیکه با کوتاهیکردن در به فعلیترساندن باورها کمکم قلب نسبت به باورهای خود بیتفاوت میشود و از نور آنها متأثر نمیگردد.
1) سوره حشر، آیه 18.
مطالعه و کتاب و درس تا آنجا ما را جلو میبرد که اولاً: متوجه استعداد «لایقِفْ»بودنِ نفس ناطقه شویم. ثانیاً: نسبت به وجود حقایق عالم معنا آگاه گردیم. ولی هرگز نباید از این موضوع غفلت شود که علمِ به وجود حقایق و علمِ به تجرد نفس ناطقه و بیکرانه بودن آن، به خودی خود موجب اتحاد نفس با حقایق عالم معنا نمیشود مگر آن که قلب به راه افتد، و با رفع حجابها از قلب، بتوان حقایق عالم را در منظر خود قرار داد و با آنها مأنوس شد.
عرض شد نفس ناطقه در مقام تکوینی خود و به جهت حدِّ «ما سِوَی الله»ی که دارد در تمام مراتب هستی حاضر است، چه در مرتبهی ارواح مقدس انبیاء و اولیاء علیهم السلام و چه در مرتبهی ملائکه علیهم السلام و چه در مرتبهی روح علماء ربانی. و برای اثبات این موضوع مباحث معرفت نفس به خوبی موضوع را بیان میکند. آنچه در کنار حضور تکوینی نفس ناطقه، مهم است و برای ما برکت دارد حضور تشریعی و فردی ما در آن عوالم است.
همانطور که ما از جهتی مقام خلیفةاللهی داریم باید از جهت دیگر آن مقام را در خودِ فردی خود محقق و بالفعل کنیم. همانطور که در عوالم هستی حضور تکوینی داریم باید نفسِ خود را با انتخاب خود در آن عوالم حاضر نماییم و حضور تکوینی خود را با انتخابهای خود در شخصیت فردی خود محقق نماییم. پس به یک اعتبار همهی انسانها خلیفةاللهاند، ولی به اعتبار دیگر هرکس باید شخصیت فردی خود را در
آن مقام محقق کند و مظهر اسماء الهی شود. سعی میشود از بهکاربردن واژهی «بالقوه» و «بالفعل» در این رابطه خودداری گردد تا موضوع به حجاب نرود و موضوع از حالت انتزاعی درآید، چون واقعاً موضوعِ مورد بحث دقیقتر از آن است که بتوان گفت انسانها به صورت «بالقوه» در عوالم هستی حاضرند و باید آن را به حالت «بالفعل» در آورند. زیرا بحث در موضوعِ حضور نفس است در دو ساحت، یکی ساحت تکوینی و دیگری ساحت تشریعی و فردی، که حضور دوّمی به اختیار و انتخاب هرکس مربوط میشود.
موضوع بحث در رابطه با یگانهکردن ساحت تکوینی نفس با ساحت تشریعِ آن است. آنچه شخصیت فردی هرکس را تشکیل میدهد انتخابهای اوست و هرکس به اندازهی انتخابهایی که انجام داده به هویت خود شکل داده است، و شریعت الهی با توجه به این وجهِ انسان سخن میگوید، هر چند به جنبهی تکوینی او نیز نظر دارد.
وقتی معلوم شد سیر انسان باید به چه سویی باشد، جایگاه دین و نبی و امام علیهم السلام روشن میشود. دین آمده است تا جنبهی تکوینی نَفْسِ انسان را در حوزهی اختیار او وارد کند تا نفس ناطقه یا قلب بتواند در عوالم وجود حاضر شود و حقایق عالم غیب عین وجود او گردد، پیامبران و امامان علیهم السلام به عنوان حجتهای خدا همواره در عالم هستی تجسم عینی چنین مقامی هستند و به همین جهت میتوانند راهنمای ما به سوی آن عوالم گردند. اشکالی که در صدر اسلام و پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پیش آمد، غفلت از همین نکته بود که نفهمیدند بشر باید به چه سویی سیر کند. امام
رضا علیه السلام میفرمایند: «الْإِمَامُ وَاحِدُ دَهْرِهِ لَا یُدَانِیهِ أَحَدٌ وَ لَا یُعَادِلُهُ عِدْلٌ وَ لَا یُوجَدُ لَهُ بَدِیلٌ وَ لَا لَهُ مَثِیلٌ وَ لَا نَظِیرٌ، مَخْصُوصٌ بِالْفَضْلِ کُلِّهِ مِنْ غَیْرِ طَلَبٍ مِنْهُ وَ لَا اکْتِسَابٍ بَلِ اخْتِصَاصٌ مِنَ الْمُتَفَضِّلِ الْوَهَّاب»؛(1)امام یگانهی روزگار میباشد، هیچکس به مقام او نمیرسد و هیچ عالِمی همطراز او نیست و برای او نمونه و بَدَلی وجود ندارد، نه او را مانندی هست و نه نظیری، به همهی فضائل الهی اختصاص دارد، بدون آنکه خودش آنها را کسب کرده باشد، بلکه خدای وَهّاب او را به این مقام اختصاص داده است. حال خداوند چنین انسانی را که فعلیت کامل دینداری است و در همهی عوالم هستی بالفعل حاضر است، راهنمای ما جهت به فعلیترساندن باورهایمان قرار داده است.
اگر خواستیم بین دانایی نسبت به حقایق عالم، با اتحاد با آن حقایق تفکیک کنیم و دانائیهای ما راهزن اتحاد ما با آن حقایق نشود، باید بین انبیاء و ائمه علیهم السلام با دانشمندان و فیلسوفان فرق بگذاریم. در دستگاه امامان علیهم السلام بحثِ موانع راه و عوامل قرب مطرح است و در این دستگاه نهتنها حضور قلب ضرورت مییابد، بلکه یکی از اساسیترین شروط است. چون موضوعِ اتحاد با حقایق عالم در میان است نه دانایی و علم به آن حقایق. در حالیکه در روش دانشمندان و فیلسوفان موضوعِ فهم حقایق مطرح است و انسان از مفاهیمِ آن حقایق مطلع میشود، نه اینکه با وجود حقایق مأنوس شود.
1) تحف العقول، ص 443.
عرض شد جهت اتحاد با حقایق عالم هستی باید موانع را بشناسیم و آنها را ترک کنیم، و نیز عواملِ قرب را بیابیم و آنها را به کار گیریم، و عرض شد قلب یا نفس ناطقه توان اُنس با حقایق را دارد و اگر قلب به صحنه آمد انسان وسعت حضور در همهی عوالم هستی را پیدا میکند.
علاوه بر دلایلی که در معرفت نفس در رابطه با حضورِ فوق مکان و زمانبودنِ نفس مطرح است، انسانها در فرهنگ خود تجربههای زیادی دارند. خدمت آیت الله اراکی«رحمةاللهعلیه» بودیم؛ ایشان جهت توجه مخاطبانشان به این امر، جریانی از خواب مغناطیسی یا همان هیپنوتیزم را تعریف کردند، فردی که قدرت انجام هیپنوتیزم را داشت، در محضر ایشان یکی از طلاب را خواب کرده بود و به او دستور داده بود برو به قزوین در خانه ات و ببین عیالت چه کار میکند. در همان حالتی که هیپنوتیزم شده بود، سیر کرده بود و گفته بود عیالم در خانه نیست، ولی در کنار جوی آب در حال لباسشستن است. بعد که تحقیق شد موضوع همانطور بود که طرف گفته بود. یا میآیند از طریق هیپنوتیزم کودک هفت، هشت ساله را خواب میکنند و به او میگویند بگرد ببین ماشینِ گمشدهی این آقا کجا است، و او هم بعضاً خبر میدهد که ماشین در فلان جا است. این موارد نشان میدهد که نفس انسان آزاد از محدودیتهای زمانی و مکانی، هماکنون در همهجا حاضر است. علاّمهی طهرانی«رحمةاللهعلیه» در کتاب معاد شناسی می فرمایند:
«علاّمه ی طباطبایی فرمودند: برادر من در تبریز شاگردی داشت که به او درس فلسفه میگفت، و آن شاگرد إحضار ارواح مینمود و برادر من توسّط آن شاگرد با بسیاری از ارواح تماس پیدا میکرد. اجمال
مطلب آنکه: آن شاگرد قبل از آنکه با برادر من ربطی داشته باشد میل کرده بود فلسفه بخواند، و برای این منظور روح أرسطو را احضار نموده و از او تقاضای تدریس کرده بود. ارسطو در جواب گفته بود: کتاب «أسفار» ملاّصدرا را بگیر و برو نزد آقای حاج سیّد محمّد حسن إلهی بخوان. این شاگرد یک کتاب «أسفار» خریده و آمد نزد ایشان و پیغام ارسطو را - که در حدود سه هزار سال پیش از این زندگی میکرده است- داد. ایشان در جواب میفرماید: من حاضرم، اشکالی ندارد.
روزها شاگرد به خدمت ایشان میآمد و درس میخواند؛ و آن مرحوم میفرمود: ما به وسیلهی این شاگرد با بسیاری از ارواح ارتباط برقرار میکردیم و سؤالاتی مینمودیم و بعضی از سؤالات مشکلهی حکمت را از خود مؤلّفین آنها میپرسیدیم؛ مثلاً مشکلاتی که در عبارات أفلاطون حکیم داشتیم از خود او میپرسیدیم، مشکلات «أسفار» را از ملاصدرا سؤال میکردیم. یکبار که با أفلاطون تماس گرفته بودند، افلاطون گفته بود: شما قدر و قیمت خود را بدانید که در روی زمین «لا إله إلاّ الله» میتوانید بگویید؛ ما در زمانی بودیم که بتپرستی و وثنیّت آنقدر غلبه کرده بود که یک «لا إله إلاّ الله» نمیتوانستیم بر زبان جاری کنیم.
روح بسیاری از علما را حاضر کرده بود و مسائل عجیب و مشکلی از آنها سؤال کرده بود، به طوریکه اصلاً خود آن شاگرد از آن موضوعات خبری نداشت.
خود آن شاگرد که فعلاً شاگرد مکتب فلسفه است، مسائل غامضهای را که آقای إلهی از زبان شاگرد با معلّمین این فنّ از ارواح سؤال
میکرد و جواب میگرفت، نمیفهمید و قوّهی ادراک نداشت، ولی آقای إلهی کاملاً میفهمید که آنها از زبان شاگرد چه میگویند. می فرمود: ما روح بسیاری از علما را حاضر کردیم و سؤالاتی نمودیم مگر روح دو نفر را که نتوانستیم احضار کنیم، یکی روح مرحوم سیّد ابن طاووس و دیگری روح مرحوم سیّد مهدی بحرالعلوم«رضوانُاللهعلیهما»؛ این دو نفر گفته بودند: ما وقف خدمت حضرت أمیرالمؤمنین علیه السلام هستیم، و ابداً مجالی برای پائین آمدن نداریم.
حضرت علاّمهی طباطبایی«رحمةاللهعلیه» فرمودند: از عجائب و غرائب این بود که وقتی، یک کاغذ از تبریز از ناحیهی برادر ما به قم آمد، و برادر ما در آن نوشته بود که این شاگرد روح پدر ما را احضار کرده و سؤالاتی نمودهایم و جوابهایی دادهاند، و در ضمن گویا از شما گله داشتهاند که در ثواب این تفسیری که نوشتهاید، ایشان را شریک نکردهاید. ایشان میفرمودند: آن شاگرد أبداً مرا نمیشناخت و از تفسیر ما اطّلاعی نداشت، و برادر ما هم نامی از من در نزد او نبرده بود؛ و اینکه من در ثواب تفسیر پدرم را شریک نکردهام، غیر از من و خدا کسی نمیدانست، حتّی برادر ما هم بیاطّلاع بود، چون از امور راجعه به قلب و نیّت من بود. و اینکه من در ثواب آن پدرم را شریک نکرده بودم، نه از جهت آن بود که میخواستم إمساک کنم بلکه آخر کارهای ما چه ارزشی دارد که حالا پدرم را در آن سهیم کنم؛ من قابلیّتی برای خدمت خودم نمیدیدم.
فرمودند: نامهی برادر که به من رسید، بسیار منفعل و شرمنده شدم. گفتم: خدایا! اگر این تفسیر ما در نزد تو مورد قبول است و ثوابی دارد، من ثواب آنرا به روح پدر و مادرم هدیّه نمودم. هنوز این
مطلب را در پاسخ نامة برادر به تبریز نفرستاده بودم که بعد از چند روز نامهای از برادرم آمد که ما این بار با پدر صحبت کردیم خوشحال بود و گفت: خدا عمرش بدهد، تأییدش کند؛ سیّد محمّد حسین هدیّهی ما را فرستاد.»(1)
موارد فوق نمونههایی از حضور نفس در عوالم وجود است، و نشان میدهد که نفس در همهی عوالم حاضر است و ساکنان آنجا را میشناسد. چون نفسِ انسان بدن دارد گرفتار جزئیات میشود و توجه به کاری او را از کاری دیگر باز میدارد، ولی همین که تا حدّی از بدن آزاد شد و جنبهی مجرد او بیشتر به صحنه آمد، دیگر آنطور نیست که کاری او را از کاری باز بدارد، همچنان که در مورد خدا میگویی: «فاعِلٌ لا یشْغَلُه شَیئٌ عَنْ شَیئ»(2)او فاعلی است که کاری او را از کاری باز نمیدارد. نفس انسان هم به جهت جنبهی تجردش چنین توانایی را دارد، در صورتی که تا جنبهی تجرد انسان غالب نیست و روح انسان در موطن جزئیات منتشر است، نظر به هر چیزی و کاری بیندازد از چیز دیگر و یا کار دیگری غافل میشود. در نماز میتوان چنین حالتی را تجربه کرد، وقتی جنبهی تجرد انسان ضعیف است، اگر نظر به رعایت مخارج الفاظ بیندازد، از معانی غافل میشود، و وقتی نظر به معانی دارد از باطن و روح معانی غافل میشود، در حالی که در حین اعتکاف یا در حرم امامان معصوم علیهم السلام و مسجدالحرام چنین نیست، جمع آنها برایش راحتتر است،
چون از زمان، که واقعیات را در گذشته و آینده پراکنده میکند، آزادتر است. به عبارت دیگر انسان با حضور در جنبهی مجردِ خود، هر جا باشد همه جا هست و این نشان میدهد که نفس چگونه به جهت جنبهی تجردش در همهی عوالم حاضر است، هرچند ممکن است نظر به همهی هستی نداشته باشد. حاضربودنِ نفس در همهی عوالم یک بحث است، نظرداشتن و مأنوسبودن با آن عوالم بحث دیگری است. اگر انسان بخواهد به همهی عوالم نظر داشته باشد باید از توجه به جزئیات و توجه به زمان آزاد شود.
همانطور که نفس شما در بدن شما حضوری کامل و تمام دارد و کاری از کاری بازش نمیدارد، اگر انسان جنبهی تجرد خود را تقویت نمود، در عوالم مختلف حضور کامل و تمام پیدا میکند.(1)
ممکن است سؤال شود اگر نفس من در همهی عوالم حاضر است چرا من خودم را در همه جا احساس نمیکنم؟ در جواب باید گفت جنبه تکوینی شما غیر از جنبه شخصی و فردی و تشریعی شما است، شما خود را از زمان و جزئیات آزاد کن، در آن صورت خود را در همهی عالم مییابی، مشکل کار به جهت توجه ما و تمرکز ما به امور جزئی است، اگر
1) موضوع حضور کامل و تمامِ نفس در نکتهی ششم و هفتم از کتاب «ده نکته از معرفت نفس» از همین مؤلف مورد بحث قرار گرفته است.
مقداری توجه به امور دنیا و عالم کثرات رقیق شود، به همان اندازه احساس حضور در همهی عوالم ظاهر میگردد.
در روایت داریم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با اصحاب در شهر مدینه نشسته بودند، فرمودند نجاشی پادشاه حبشه رحلت کرده است، برویم نماز میت او را بخوانیم و بیائیم. ملاحظه بفرمائید که اولاً: حضرت در عین اینکه در مدینه در جمع اصحاب هستند، در حبشه حاضرند. ثانیاً: کاری از کاری بازشان نمیدارد، به طوری که صحبت حضرت با اصحاب مانع توجه حضرت به وضع نجاشی نمیگردد. این مقامِ حضرت همان مقامی است که مولوی در وصف آن میگوید:
این
یکی نقشاش نشسته در جهان
وآن
دگر نقشاش چو مَه در آسمان
این
دهانش نکتهگویان با جلیس
وآن
دگر با حق به گفتار و انیس
پای
ظاهر در صف مسجد صَواف
پای
معنی فوق گردون در طواف
شرط حضور در عوالم وجود، نظر به آن عوالم و انصراف از امور جزیی است. چنین استعدادی در انسانها هست و شریعت الهی با عباداتی که آورده به چنین حضوری کمک میکند، هم از جهت نظر به حقایق عالم و هم از جهت انصراف از امور.
آنچه باید مورد توجه قرار گیرد حقیقت و قاعدهی حضور نفس در عوالم و احساس چنین حضوری در خود است. مواردی که عرض شد نمونههایی است در سطوح مختلف برای ملموستر شدن بحث. در مورد حضور امیرالمؤمنین علیه السلام در عوالم، اعم از گذشته و آینده و بواطن عالم،
سخنان بسیاری مطرح است، اینها همه نشان میدهد که نفس انسان تا کجاها استعداد حضور دارد.(1)
عرض اصلی بنده در این بحث این است که با آزادی از زمان و رفتن در حضور، روح انسان به راحتی با نور ملائکه و انوار اسماء الهی مرتبط میشود و با اُنس با آنها باورهای خود را به حالت بالفعل درمیآورد، و به جای آنکه در قیامت به او بگویند: «فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ»؛(2)چون پرده را از جلو تو برداشتیم، چشم تو اینچنین تیزبین شد. آری به جای آن که در قیامت به او چنین خطاب کنند، در همین دنیا با حقایق مرتبط شود و میگوید: « لَوْ کُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ یَقِینا»(3)
اگر پرده عقب رود چیز جدیدی برای من ظاهر نمیگردد.
گاهی الهاماتی به قلب شما میرسد، از خود باید بپرسید ریشهی اینها کجاست؟ اگر علت آن الهامات، خودتان هستید و از طریق فکرکردن به ذهن و قلب شما آمد شما که قبل از آن الهامات هم بودید، مسلّم اگر علت در صحنه باشد باید معلول نیز در صحنه باشد. اگر علتِ آن الهامات،
1) حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «شخصی خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام آمد و آن حضرت همراه اصحابش بود، بر آن حضرت سلام کرد و گفت: به خدا ولایت و محبت تو را دارم. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: دروغ میگویی. آن شخص گفت: آری! به خدا قسم من محبت و دوستی تو را دارم و تا سه بار تکرار کرد. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: دروغ میگویی، تو چنان که میگویی نیستی، همانا خداوند روحهای مردم را دو هزار سال پیش از بدنهایشان آفرید و سپس دوستان ما را به ما عرضه کرد، به خدا سوگند که روح تو را در میان آنها ندیدم، پس تو کجا بودی؟ آنگاه آن مرد ساکت شد و جوابی نگفت.» (الکافی، ج1، ص: 438)
2) سورهی ق، آیهی 22.
3) إرشاد القلوب إلی الصواب، ج2، ص 212.
فکر خودتان است، چون خودتان از قبل بودهاید پس باید نتیجهی فکر هم از اول نزد شما باشد، مگر آن که بپذیریم فکرکردن یعنی سیر نفس از چیزی که بدان متمرکز بود به واقعیاتی دیگر، فکر موجب شد تا موانع برطرف شود و نفس آن مطالب را در جلو خود بیابد. چون نفس در آن عوالم هست ولی موانعی در میان است که نمیگذارد با همهی آن عوالم مرتبط شود؛ وقتی در مورد واقعیات فکر کردید، یعنی نفس خود را به سوی آنها متمرکز نمودید و از موانع ارتباط رد شدید.
باید جهت روح را از امور فرعی به حقایق کلی سیر داد و متوجه موانع آن سیر بود. گاهی یک حسادت ساده دهها پرده بین ما و حقایق عالمِ پدید میآورد، همانطور که دفع حسادت چندین و چند تجلی نوری از حقایق عالم وجود در قلب شما میگشاید. این که میفرمایند «کشیک نفس بکشید» یعنی توجه نفس را به عوالمی که در آن حاضر است معطوف دارید تا آرامآرام پردههای بین شما و آن عوالم رقیق و رقیقتر شود و به آن وسعتی که حقیقتاً در جان شما هست و تکویناً با آن حقایق متحد است، نزدیک شوید.
وسعت جان انسان آنقدر است که نه تنها نفس انسان در زمانهای گذشته و آینده میتواند حاضر شود، از آن مهمتر این که نفسِ هرکس هماکنون در باطنیترین عوالم یعنی در قیامت حاضر است، به طوری که حضرت امام رضا علیه السلام انکارِ وجود قیامت در حال حاضر را مساوی با انکار نبوت و ولایت ائمه علیهم السلام به شمار میآورند. در روایت داریم که راوی از
حضرت امام رضا علیه السلام میپرسد: مرا از بهشت و جهنم خبر دهید، آیا هم اکنون آنها خلق شدهاند؟ حضرت فرمودند: بلی؛ رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم وقتی به معراج رفتند داخل بهشت شدند و آتش را هم دیدند. راوی به حضرت میگوید: عدهای از مسلمانان میگویند بهشت و جهنم مقدر شدهاند ولی خلق نشدهاند. حضرت فرمودند: آنها از ما نیستند و ما هم از آنها نیستیم؛ «مَنْ اَنْکَرَ خَلْقَ الْجَنَّةِ وَالنّار کَذَّبَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله و سلم وَ کَذَّبْنا وَ لا مِنْ وِلایَتِنا علی شَیْئٍ وَ یَخْلُدُ فی نارِ جَهَنَّم. قالالله عزوجل: «هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی یُکَذِّبُ بِهَاالْمُجْرِمُونَ یَطُوفُونَ بَیْنَها وَ بَیْنَ حَمیمٍ انٍ»(1)».(2)کسی که منکر خلقت فعلی بهشت و جهنم شود، پیامبر و ما را تکذیب کرده است و از کسانی نیست که ولایت ما را پذیرفته باشد، و برای همیشه در آتش است. خداوند فرمود: این است جهنمی که گناهکاران انکار میکردند و هم اکنون گناهکاران بین آن جهنم و آبجوشان در حال طوافاند.
و نیز در روایت داریم که:
«رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: در آن هنگامی که مرا به معراج بردند داخل بهشت شدم، در آنجا دیدم زمینهای بسیاری را که سفید و روشن افتاده و هیچ در آنها نیست، ولیکن فرشتگانی را دیدم که بناهایی را میسازند، یک خشت از طلا و یک خشت از نقره، و چه بسا دست از ساختن برمیدارند. من به آن فرشتگان گفتم: به چه علّت شما گاهی مشغول ساختن میشوید و گاهی دست برمیدارید؟ فرشتگان گفتند: وقتی که
نفقهی ما برسد ما میسازیم و وقتیکه نفقهای نمیرسد دست بر میداریم و صبر میکنیم تا آنکه نفقه برسد. رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به آن فرشتگان گفتند: نفقهی شما چیست؟گفتند: نفقهی ما گفتار مؤمناست در دنیا، که بگوید: سُبْحَانَ اللَهِ وَ الْحَمْدُلِلَّهِ وَ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ وَ اللَهُ أَکْبَرُ.»(1)
در حدیث دیگر آمده است که رسولاکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
هرکس که بگوید «سبحانالله»، خدا برای او درختی در بهشت مینشاند و هرکس بگوید «الحمدلله» خداوند برای او درختی در بهشت مینشاند و هرکس بگوید «لاالهالاّالله» خدا برای او درختی در بهشت مینشاند. مردی از قریش گفت: پس درختان ما در بهشت بسیار است. حضرت فرمودند بلی ولی مواظب باشید که آتشی نفرستید که آنها را بسوزاند و این بهدلیل گفتار خدای عزوجل است که: «ای کسانی که ایمان آوردید خدا و فرستادهی او را فرمان برید و عملهای خویش را باطل نکنید».(2)».(3)
روایات فوق روشن میکند که نفس هرکس هماکنون تا قیامت وسعت دارد و هر عملی که اینجا انجام دهد برای او در آنجا اجزاء بهشت او میشود. هم اکنون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلمو امامان علیهم السلام نظر میکنند و در منظر خود قیامت و بهشت و جهنم را میبینند. چون اولاً: نفس آنها تا آنجاها حاضر است. ثانیاً: موانعی بین آنها و حضور نفسشان در آن عوالم نیست.
پس مشکلِ عدم احساس حضور در قیامت مربوط به شخص ما است و نه مربوط به نفس ما.
غلیظترین مانعِ حضور ما در عوالم غیب، عدم تفکیک بین اعتباریات و حقایق است. حقایق چیزهایی است که هست و اعتباریات یعنی مفاهیمی که انسانها قرار گذاشتهاند ولی ریشه در نفسالامر و واقعیت ندارد. حال اگر انسانها حقایق را نیز به چشم اعتباریات ببینند بهکلی جهت جانشان از توجه به عوالم وجود منقطع میشود. اعتباریدانستن حقایق به این معنی است که فکر کنیم دستورات دین مثل قراردادهایی است که برای رفع مشکل ترافیک شهر وضع کردهاند. غافل از این که تمام دستورات دین اعتباریاتی است که ریشه در حقایق دارد. تصور کنیم خداوند با حسابهای مصلحتگرایانه فرموده؛ صبح دو رکعت نماز بخوانید و ظهر چهار رکعت، غافل از اینکه این دستورات صورت حقایقی است که در عالم قدس وجود دارد و عمل به آنها نفس انسان را متوجه آن عالم و آن حقایق مینماید و در نتیجه به همان اندازه حضور او را در آن عوالم بالفعل میگرداند، و با عمل به آن دستورات حجاب بین انسان و عالم غیب رقیقتر میگردد.
از آن جایی که رذائل اخلاقی مانع حضور نفس در عوالم غیب میشود میفرمایند باید آن رذائل را از خود دور کنی. انسانِ حسود آنچنان روحش بر محور خود متمرکز است که نمیتواند به خود آید و در جنبهی
بیکرانهی جان خود حاضر شود و لذا میفرمایند سعی کن با نظر به لطف بیکرانهی خداوند، حسادت را از خود دور کنی.
با توجه به این قاعده که باید برای حضور در عوالم وجود عمل مناسب آن حضور را تقویت کنیم و موانع حضور را برطرف نماییم. حضرت باقر علیه السلام می فرمایند:
«ثَلَاثٌ مِنْ أَشَدِّ مَا عَمِلَ الْعِبَادُ، إِنْصَافُ الْمَرْءِ مِنْ نَفْسِهِ وَ مُوَاسَاةُ الْمَرْءِ أَخَاهُ وَ ذِکْرُ اللَّهِ عَلَی کُلِّ حَالٍ، وَ هُوَ أَنْ یَذْکُرَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عِنْدَ الْمَعْصِیَةِ یَهُمُّ بِهَا فَیَحُولُ ذِکْرُ اللَّهِ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ تِلْکَ الْمَعْصِیَةِ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ»(1)».(2)
سه چیز از سخت ترین کارهای بندگان میباشد، انصاف به خرجدادن نسبت به خود، مواسات با برادران ایمانی، و یاد خدا در هرحال؛ یاد خدا در هر حال به این معنا است که هرگاه میل به معصیت کرد یاد خدا بین او و آن معصیت مانع ارتکاب معصیت گردد، و این همان سخن خداوند است در قرآن که فرمود: «اهل تقوی هرگاه گروهی از شیاطین با آنها تماس بگیرندآنها متذکر میگردند و در آن حال نسبت به وسوسهی شیاطین بصیرت دارند.»
میفرمایند اولاً: باید نسبت به خودت انصاف داشته باشی و تقصیرها را به گردن دیگران نگذاری وگرنه روح تو در محدودهی خودخواهیات متوقف میشود.
نی
صفا میماندش نی لطف و فر
نی
به سوی آسمان راه سفر
ثانیاً: مؤمن باید با برادرانش مواسات کند، و دغدغهی آنها را داشته باشد، غم آنها را بخورد و تا آنجا که میتواند نقصهای آنها را بپوشاند، روحیهی ایثارگری نسبت به مؤمنین در او رشد کرده باشد، تا به جای آن که مشغول عیب برادرانش باشد و خود را از گستردگی روح محروم کند، غمخوار آنها باشد و روح خود را وسعت دهد.
ثالثاً: در همه حال به یاد خدا باشد و نگذارد جهت جانش از توجه به حضور بیکرانهی خداوند در هستی، به چیز دیگری معطوف شود. در این حال قلب او دائم در محضر حق است و از محدودیتهای عالم جزئی آزاد میگردد و در واقع با خودِ حقیقیاش بهسر میبرد و نه با ناخودِ خود.
راه ورودِ هرچه بیشتر به حالت ذکر و حضور، انجام نماز و روزه و حج و زیارت و اعتکاف است، و اگر راه ارتباط با عوالم غیب جلوی جان ما باز شود و بتوان جلو رفت، در آن صورت متوجه برکات فوقالعادهی آن خواهد شد.
هنر انسان آن است که بتواند حضور بیکرانهی خود را پیدا کند و با دستوراتی که دین فرموده است این امر محقق میشود.
فکر میکنم این که حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» میفرمودند از مرحوم شاهآبادی«رحمةاللهعلیه» بسیار بهره بردم، بهره اصلیشان این بود که توانسته بودند با راهنمایی استادشان و با آزاد شدن از عواملِ محدودکردن قلب، قلب را در حضور بیکرانهی عالم غیب نگه دارند، و پیرو آن، آن همه نتیجه نصیبشان شد.
به حضوربردن قلب نیاز به شرایط خاص دارد؛ شرایطی مثل زیارت و اعتکاف و نمازِ شب و امثال آن، بعداً که قلب توانست به حضوررفتن را بشناسد و راه را پیدا کرد، دیگر امورِ روزمرّهی زندگی نمیتواند او را بهکلی از آن حالت خارج کند. به همین جهت خداوند به پیامبرش میفرماید: «قُمِ اللَّیْلَ إِلَّا قَلِیلًا»؛ در نیمههای شب به پا خیز مگر اندکی از آن را، زیرا «إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْأً وَأَقْوَمُ قِیلًا»؛ در بیداری شب گامها استوارتر و گفتارها محکمتر است «إِنَّ لَکَ فِی اَلنَّهَارِ سَبْحًا طَوِیلًا»؛(1)در روز برای تو کار و تلاش بیشتر است.
بحثهای عقلی از آن جهت که به کمک استدلال، ما را متوجه وجود حقایق میکند، چیز خوبی است و میتوان از آن طریق عقل را عادت داد که متوجه وجود عقول قدسی و یا متوجه وجود معاد شود و اگر در استفاده از استدلال مهارت پیدا کنیم با اندک تعقلی میتوان عقل را به راه آورد و آن را به سوی حقایقِ عالم وجود سیر داد. منتها خطری که ممکن است پیش آید، متوقفشدن در حجاب عقل است و اینکه توجهداشتن به مفاهیم عالم وجود را مساوی ارتباط با خودِ حقایق عالم وجود بپنداریم.
1) سورهی مزمل، آیات 2 و 6 و 7.
در حالیکه مفهومِ حقایق غیر از خودِ حقایق هستند. تذکری که عرفا به خودشان و به فیلسوفان میدهند همین نکته است که درست است عقل میتواند متوجه وجودِ همه حقایق عالم وجود بشود ولی علم به وجود حقایق غیر از ارتباط با آن حقایق است، ارتباط کارِ قلب است.
کار عقل؛ شبیه آدرسدادن است و کار قلب؛ شبیه ملاقاتنمودن. در عین احترام به عقل نباید تصور کرد عقل میتواند جای قلب قرار گیرد. سیر قلبی یک سیر نوری است و هر چقدر جلو بروید حجابی از جلو قلب شما عقب میرود و نورِ حقیقت بیشتر برای جان شما ظاهر میگردد و این سیر همچنان تا بینهایت ادامه دارد، در حالی که سیر عقلی تا آنجایی است که انسان متوجه وجود مفاهیم قدسی میشود و دیگر هیچ. در سیر قلبی هراندازه که انسان بتواند تزکیه کند و توجه قلب را از عالم کثرات به عالم اَحدی بیندازد، راهی جلوی او باز میشود و از انوار حیاتافزای آن عالم بهره میگیرد و وجودش با آن عالم یگانه میشود و وسعت مییابد، و نه تنها طلب او تمام نمیشود که شدیدتر هم میگردد و نوری بر نوری افزوده میشود.(1)
حضرت باقر علیه السلام با توجه به نکات بالا و در راستای سیر قلبی میفرمایند: سه کار از سختترین کارهای بندگان است. اگر متوجه
1) آیتالله جوادی«حفظهالله» میفرمایند: علوم حصولی در عقلیترین شکل خود یعنی فلسفه، به عالم خارج راه ندارند و مشکلی را نمیگشایند، ... و درست بر همین اساس است که بسیاری از دانشآموختگان حوزه و دانشگاه بهرغم دستیابی به علوم مختلف، در مقام عمل دست و پایشان میلغزد... این علوم به تنهایی از تأثیر بر نَفْس عالِمِ خود ناتواناند، چه رسد به تأثیر در انسانها و موجودات عالم. (کتاب امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف موجودِ موعود، ص 85 و 86)
حجابها نشویم نمیفهمیم چرا این کارها سخت است، چون حجابی غلیظتر از «خود» نداریم و تا خود در صحنه است هیچ راهی به حقیقتِ بیکرانهی خود گشوده نمیشود، چه رسد به اتحاد با عوالم قدس. لذا میفرمایند از سه عمل سختی که بندگان باید وارد آن شوند اول «اِنْصافُ الْمَرْءِ مِنْ نَفْسِه» است، اینکه انصاف را فراموش نکنیم، باید خود را کنار زد تا پنجرهای به سوی عالم معنا گشوده شود. هر اندازه به خود بنگریم و خودمان در منظرمان باشد، گرفتار خاطرات گذشته و آرزوهای آیندهایم و در سیاهچال زمان، همواره در ناکجا آباد به سر میبریم و هرگز به رازهای وجود خود دست نمییابیم. دومین عملی که موجب رفع حجاب میشود «مُوَاساةُ الْمَرْءِ اَخاهُ»؛ میباشد، که انسان نه تنها بقیه را برابر خود بگیرد بلکه بقیه را بر خود مقدم بدارد. در وادی مواسات با برادران، خود را با خرمنکوب مواسات میکوبید تا پوستههایی که مانع شایستگی است از وجود شما جدا شود، و این با دستهای فراخ ایثار ممکن است، تا آنجایی که نه تنها از داراییهایت میبخشی که تن خود را نیز ایثار میکنی. اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بهجهت زیبایی چنین صفتی وقتی زخمی و تشنه و خسته در میدان جنگ افتاده بودند به فردی که برایشان آب آورده بود میگفتند به دیگری بده که از ما تشنهتر است، و حاصل چنین مواساتی با برادرانشان آن شد که وارد جرگهی شهیدان شدند و خداوند در باره آنها فرمود: «وَ یُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَلَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ»؛(1)و دیگران را بر خویش مقدم داشتند، هرچند خودشان نیازمند بودند.
1) سورهی حشر، آیهی 9.
وقتی متوجه شدیم که قاعدهی «طلب دائم» جهت رسیدن به حقایق و «مجاهدهی دائم» برای رفع حجابْ کارساز است، مواسات با برادران جای خود را در زندگی باز میکند. مجاهده برای گذر از حجابهای عقلی و مجاهده برای حاکمیت تواضع به جای حاکمیت تکبر، همهی اینها نفس را آماده میکند تا از حجاب خود خواهی در آید. میفرمایند پس از «طلب دائم» و «مجاهدهی دائم» سالک باید ملکهی «اطاعت دائم» را در خود رشد دهد و شیرینترین قسمت زندگی را اطاعت از پروردگارش بداند. نهتنها راهی برای فرار از اطاعت نمیطلبد، بلکه تلاش برای اطاعت بیشتر را ملکهی خود میکند، آن هم اطاعت تامّ و تمام.
چهارمین ملکه در سلوک «ذکر دائم» است تا هیچ حجابی خاطر ما را به خود مشغول ننماید. در این حال با توجه قلب به پروردگار عالم، شوق ارتباط با خدا در انسان زیاد میشود،(1)
و لذا حضرت علیه السلام پس از مواسات با برادران، موضوع «ذِکْرُاللهِ عَلی کُلِّ حال»؛ را مطرح فرمودند که انسان در هر حال یاد خدا را در قلب خود نگهدارد. مثل انسانِ تشنهای که در هیچ حالی از یاد آب گوارا غافل نیست، اگر قلبْ شاهد حضور حق در همهی جلوات خود در هستی شد، دیگر با حق زندگی میکند و به پاکترین و گستردهترین زندگی دست یافته است، گویا در ابدیت زندگی میکند. به اندازهای که انسان از حضور حق غافل است، نفس امّارهاش در میدان
1) جهت شرح بیشتر در موضوع مراحل چهارگانهی «طلب دائم»، «مجاهدهی دائم»، «اطاعت دائم» و «ذکر دائم» به کتاب «پنج رساله» از آیتالله محمد شجاعی رجوع فرمایید.
است و مرتکب گناه میشود. لذا حضرت در ادامهی فرمایش خود میفرمایند: «هُوَ أَنْ یَذْکُرَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عِنْدَ الْمَعْصِیَةِ یَهُمُّ بِهَا فَیَحُولُ ذِکْرُ اللَّهِ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ تِلْکَ الْمَعْصِیَةِ»وقتی معصیت به سراغش آمد یاد خدا را بین خود و آن گناه قرار دهد و اجازهی فعّالشدن آن گناه را ندهد و این همان قول خداوند است که در وصف اهل تقوی میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ»(1)اهل تقوی چون شیطان به گرد قلبشان به گردش در آید تا وارد شود، متذکر یاد خداوند هستند و در نتیجه بیدار میشوند و تحت تأثیر آن گناه قرار نمیگیرند. یاد خدا موجب میشود که قلب بوی بد گناه را بشناسد.
عرض شد؛ برای اینکه قلب راه بیفتد و با عوالم تکوینی خود متحد شود باید موانعِ سیر را بشناسد و از آنها پرهیز کند و عوامل سیر را بیابد و به آنها بپردازد. در همین رابطه حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «أَلَا أُخْبِرُکَ بِأَشَدِّ مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَی خَلْقِهِ ثَلَاثٌ؟ قُلْتُ بَلَی، قَالَ إِنْصَافُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِکَ، وَ مُوَاسَاتُکَ أَخَاکَ، وَ ذِکْرُ اللَّهِ فِی کُلِّ مَوْطِنٍ، أَمَا إِنِّی لَا أَقُولُ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَکْبَرُ، وَ إِنْ کَانَ هَذَا مِنْ ذَاکَ وَ لَکِنْ ذِکْرُ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ فِی کُلِّ مَوْطِنٍ إِذَا هَجَمْتَ عَلَی طَاعَةٍ أَوْ عَلَی مَعْصِیَة»: آیا به شما خبر بدهم از سختترین چیزی که خداوند بر بندگانش واجب کرده که آن سه چیز میباشد؟ راوی میگوید؛ آری خبر دهید. حضرت فرمودند: انصاف در نزد مردم و مواسات با برادرانت و یاد
1) سورهی اعراف، آیهی 201.
خدا در هر شرایطی. اما یاد خدا نه به معنای آنکه بگویی سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَکْبَرُ. آری اینها ذکر خدا هست ولی ذکر خدا آن است که در هر شرایطی که اطاعت و یا معصیت به تو روی آورد ، به یاد او باشی.
در روایت فوق مثل روایت قبل از سه وظیفهی مهم و سخت که خداوند بر بندگانش واجب فرموده سخن میرانند و اولین وظیفه را «اِنْصافُ النّاسِ مِنْ نَفْسِک» معرفی میکنند و این که در بین مردم انصاف را از دست مده. انسان فکر میکند این هنر است که ضعفهای خود را به پای دیگران میگذارد، در حالیکه باید بداند با این کار پای پرواز خود را میشکند و امکان سیرِ روحش به سوی بینهایت بسته میشود. با نور انصاف است که آدم قبل از آن که بقیه را مقصر بداند، کوتاهیهای خود را میبیند و از دست خود آزاد میشود. تا از دست خود آزاد نشویم هر کجا برویم در تنگنای خود هستیم. گفت:
نی
به هند است ایمن و نی در یمن
آن
که خصم اوست سایهی خویشتن
دومین وظیفهی سنگینی که حضرت متذکر میشوند «وَ مُوَاسَاتُکَ اَخَاکَ»؛ با برادرت برخورد ایثارگرانه داشته باش. او را بر خود مقدم بدار، بنایت آن باشد که در خدمت او باشی، بدون آن که بخواهی او را به خدمت بگیری. نه تنها ضعفهای او را بپوشانی بلکه تا آنجا که ممکن است آن ضعفها را به حساب خود بگذاری. اگر وقت رنج بردن است، رنجها را به تن بخری. که این کار، کار عشق است و به همین جهت حضرت فرمودند کار آسانی نیست. چون آنهایی که آلوده به
خودخواهی و گرفتارِ رفاه هستند هرگز تا این اندازه نمیتوانند وسعت گیرند، تا نهتنها با «انصاف» از حصار تنگ خودخواهی بهدر آیند که با «مواسات» جانشان وسعتی یابند که بقیه را بر خود مقدم بدارند. مسلّم کسی که میخواهد در وجود بیکرانهی خود قرار گیرد باید از ماندن در محدودهی خودخواهی یک لحظه آرام و قرار نداشته باشد و همواره در تلاطم باشد که خود را از تنگناها بیرون آورد، و یکی از عوامل مهم جهت نجات از تنگناها «مواسات» و مقدمداشتن برادران برخود است. سپس حضرت سومین وظیفهی مهم و سخت را «ذِکْرُ الله فِی کُلّ موطِن» معرفی فرمودند، که در هر شرایطی یاد خدا از صحنهی دلش خارج نشود، و در شرح این وظیفه فرمودند منظور از یاد و ذکر خدا این نیست که «سُبْحانَاللّه وَ الْحَمْدُالِلّهِ وَ لا اِلهَ اِلاّ اللّه وَ اللّهُ اَکْبَر» بگویی، هرچند اینها هم ذکر خداست «وَ لکن ذِکْرُ اللهِ جَلّ وَ عَزَّ فِی کُلّ مُوطِن اِذا هَجَمْتَ عَلی طاعَة اَوْ عَلی مَعْصِیة»؛ ولی یاد خدای عزوجل در هر شرایطی به این معنی است که در طاعت خدا یا در معصیت خدا به یاد او باشی، تا یک چشمبرهمزدن توجه قلب از او به جایی دیگر نیفتد. هم هنگامی که وقت نماز است به یاد خدا باشی و وارد طاعت شوی، و هم وقتی زمینهی معصیتی فراهم است یاد خدا باشی و از آن معصیت رویگردانی. سختی این کارها به جهت در صحنهنگهداشتنِ قلب است. عزیزی میگفت اوایل که میخواستم وارد این وادیها شوم حاضر بودم به جای دو رکعت نمازِ صبح صد رکعت نماز بخوانم اما از من نخواهند قلبم در صحنه باشد. ولی وقتی سعی کردم آرامآرام قلبِ سر به هوا را به راه بیاورم و آن را وارد
عبادات کنم، حالا میفهمم چرا اینهمه تأکید میشود قلب باید در صحنه باشد، در واقع حاصل تلاشها از این به بعد ظاهر میشود.
عرض اصلی بنده در این جلسات روی موضوع آخر است و آن توجهدادن قلب به حق و آن را در محضر حق نگهداشتن است. اگر با توجه به مطالب جلسهی قبل و روایت آخری که در آن جلسه طرح شد، قلب خود را قبلهی زبانمان قرار دهیم اساساً وارد عالَم دیگری میشویم که إنشاءالله دوباره به آن روایت میپردازیم.
جنس ما جنس حضور در محضر حق است، باید بتوانیم از ذات تکوینی خود استفاده کنیم و خود را در محضر حضرت اَحد قرار دهیم. این که خود را در محضر ذات احدی نمییابیم چون اولاً: نظر به کثرات داریم. ثانیاً: عزم چنین حضوری را در خود رشد ندادهایم. وقتی انسان از یک طرف با آزادشدن از انانیت، به هیچ چیزی از خود نظر نکرد، و از طرف دیگر نظرِ جان خود را معطوف به ذات احدی نمود، آرامآرام تجلیات نور احدی بر جانش شروع میشود. این همان چیزی است که حافظ از خدا تقاضا میکند که:
روی
بنمای و وجود خودم از یاد ببر
خرمن
سوختگان را همه گو باد ببر
وقتی قلب به صحنه آمد سالک تقاضای تجلی نور اَحدی را از پروردگارش میکند تا به کمک آن نور خودی برایش باقی نماند. تا آنجایی که میخواهد در شرایط نظرِ قلب به حق، چیزی در میان او و حق
نباشد، حتی این که به فنای خود نظر کند را مانع میداند و لذا در بیت دوم تقاضا میکند؛ «خرمن سوختگان را همه گو باد ببر» ابتدا در اثر تجلی نور اَحدی سوخته است، ولی خرمن سوختهی او برای او یک نحو جلب نظر میکند و به همان اندازه قلب او متوجه خودش است، از نور احدی مدد میگیرد که خرمن سوخته ی او را نیز باد ببرد، که این همان «فنای در فناء» است. وقتی انسان میبیند که دیگر به خودش نیست، متوجه میشود خرمن سوختهاش جلوی اوست، این هنوز یک نوع حجاب است، باید هیچ چیزی جز حق در منظر انسان نباشد. هنوز غمِ دوری از حق در میان است و لذا در بیت بعدی تقاضا میکند:
ما
که دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو
بیا سیلِ غم و خانه ز بنیاد ببر
این یک طمع خام است که بتوان از تجلیات اَحدی و زلف چون عنبر خام و دست نخوردهاش بویی به مشام برسد ولی هنوز تمام توجه قلب به او نباشد، این حرفها را باید کنار گذاشت.
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات
ای دلِ خامطمعْ این سخن از یاد ببر
باید سیلِ غمِ دوری از حق بیاید و خانهی وجود ما را از بنیاد ببرد تا تمام وجود انسان یکچیز شود و آن نظر به حق.
قلبی که متوجه خداوند شد، خداوند را در منظر خود مییابد، چنانچه فرمود: «یا موسی! اَنَا جَلیسُ مَنْ ذَکَرَنی»؛(1)من همنشین کسی هستم که مرا یاد کند و توجهاش به من باشد. در ادامهی این روایت خداوند کسانی را مورد توجه قرار میدهد که برای خدا به همدیگر محبت میورزند
1) اصول کافی، ج 4، ص 255.
«یتَحَابُّونَ فِیَّ». سپس میفرماید: وجود چنین افرادی عامل دفع بسیاری از بلاها است، اگر آنها نبودند بلا بر مردم نازل میشد. اینکه در این روایت خداوند خود را همنشین کسانی قرار میدهد که نهتنها همواره یاد او باشند، بلکه «برای خدا به همدیگر محبت کنند»، خبر از همان «مواسات اخوان» میدهد که مؤمنین نسبت به برادران ایمانی خود نهایت از خودگذشتگی را روا میدارند، چون به همدیگر محبت دارند، آن هم محبتی خاص به طوری که در حرکات و سکناتِ همدیگر جمال و جلال حق را مشاهده میکنند و از «فَتْحِ قَریب» که محبوب را در مظاهر میبینند، آرامآرام به «فتح مطلق» میرسند که نظرشان متوجه اسماء الهی میشود و اگر قلب خود را کاملاً در صحنه نگهداشتند إنشاءالله به «فتحالفتوح» میرسند که از حجاب اسمائی و صفاتی نیز میگذرند و به حضرت اَحد نظر میکند و إنشاءالله به حبّ تام نایل میگردند.
آری ابتدا باید پای تفکر به میان آید و همواره به یاد خدا بود که منزل تفکر مقدم بر منزل تذکر است. به قول خواجه عبدالله انصاری در منازلالسائرین؛ «اَلتَّذَکّرُ فَوقَ التَّفَکُر، فَاِنَّ التَّفَکُرَ طَلَبٌ وَ التَّذَکُرَ وُجُودٌ»؛ تذکر فوق تفکر است، زیرا تفکر، طلب محبوب است و تذکر، یافتن مطلوب. لذا در روایات میفرمایند: یک ساعت تفکر از هفتاد سال عبادت
افضل است.(1)
چون نتیجهای که در نهایتْ با تفکر حاصل میشود و انسان مفتخر به تذکر میگردد، ارتباط بیواسطه با محبوب است و رسیدن به وصال جمال محبوب که این غایت الغایات اهل سلوک است و از این به بعد عبادت به معنی حفظ این ارتباط است، دیگر عبادات، عبادات شوقی است و چه کسی است که جهت نیل به چنین غایت بزرگی سختیِ توجه قلب به حق را نپذیرد. حضرت صادق علیه السلام در آن روایت وظایف سخت بندگان را «ذِکْرُ اللّهِ فِی کُلِّ مُوطِن» معرفی کردند. حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» در این رابطه میفرمایند: «پس ای عزیز! در راه ذکر و یاد محبوب تحمل سختی هر چه بکنی کم کردی، دل را عادت بده به یاد محبوب، بلکه به خواست خدا صورت قلب، صورت ذکر حق شود. و کلمه طیبهی «لا إله إلاّ الله» صورت اخیر و کمال اقصای نفس گردد، که زادی از این بهتر برای سلوک الیالله و مصلحتی نیکوتر برای معایب نفس، و راه بهتری در معارف الهیه یافت نشود. پس اگر طالب کمالات صوریه و معنویه هستی و سالک طریق آخرت و مسافر و مهاجر سیر الی الله هستی، قلب را عادت بده به تذکرِ محبوب، و دل را عجین کن با یاد حق تبارک و تعالی».(2)
اساساً اگر قلب مؤدب به حضور الهی شد، بقیهی قوا و اعضاء تحت تأثیر قرار میگیرند، و اینکه گفته میشود شرط قبولی اعمال حضور قلب
است، چون در آن حالت است که انسان نظر به حق دارد و مقصد و مقصود خود را خداوند قرار داده است و این همهی مقصد است و هر اندازه انسان از یاد خدا منصرف باشد از مقصد حقیقی خود منصرف شده و به همان اندازه در حسرت خواهد بود. چون از استعدادِ وسعت بیکرانهی خود در راستای ارتباط با خدای بینهایت استفاده نکرده و خود را به چیزی غیر از خدای بینهایت محدود کرده است.
دو چیز را باید هنوز مورد تأکید قرار داد؛ یکی اینکه متوجه وسعت قلب یا نفس ناطقهی خود باشیم و با توجه قلبی، جنبهی تکوینی خود را تشریعی کنیم و آن حضور تکوینی را در حوزهی اختیار خود در آوریم. و دیگر این که دائماً جایگاه دستورات اخلاقی- اعم از رفع موانع و یا ایجاد عوامل - را در راستای تحقق سیرِ تکوینی به تشریعی بدانیم و هدفمان را در انجام دستورات دین از چنین نتیجهای به چیزی کمتر پائین نیاوریم.
باید نقش خوبیها و بدیها را در سیر جنبهی تکوینی خود به جنبهی تشریعی آن ارزیابی کنیم، دائماً توجه داشته باشیم انصاف به خرجدادن، و یا مواسات با برادران ایمانی، و یاد خدا در هر حال، در آن سیر چه نقشی دارد.
حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «اِنَّ الْحَسَدَ یأکُلُ الاْیمانَ، کَما تَأکُلُ النّارُ الْحَطَبَ» حسد ایمان را میخورد همانگونه که آتش هیزم را میخورد. حال اگر ایمانِ انسان خورده شد آیا دیگر قلبی که حامل ایمان است میماند؟ و وقتی قلب در صحنه نبود آیا راهی به سوی بیکرانهی وجود در میان خواهد بود؟ اگر با این دید به حسد بنگرید میبینید این
رذیله برای ارتباط با حقایق عالم وجود، چه مانع بزرگی است. وقتی حسد ایمان را بخورد حالا هر چقدر هم انسان ذکر بگوید، چه نتیجهای میگیرد؟ خدای سریعالحساب یک خطور حسودانه را نادیده نمیگیرد و به همان اندازه راه انسان به سوی معنویتِ بینهایت بسته میشود و نتیجهای از عبادات حاصل نمیشود.
وقتی قلب در صحنه بود و از آن طرف رذائلی چون حسد میدان نداشت تا ایمان را از بین ببرد، با ذکر یک «صلوات بر محمد و آل محمد» حجابهای بین انسان و خدا بر طرف میشود. به همین جهت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مورد صلوات میفرمایند: «مَغْفِرَةً لِذُنُوبِکُمْ»؛(1)صلوات بر من موجب مغفرت گناهانتان میشود. عزیزی میفرمودند در مرحلهای آنچنان خداوند به من لطف کرده بود که مییافتم با ذکر صلوات، چگونه رحمت خدا به سوی جانم سرازیر میشود.
باید فهمید آثار منفی رذائل اخلاقی چگونه ما را محجوب میکند. حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «آفَةُ الّدینِ الْحَسَدُ وَ الْعُجْبُ وَ الْفَخْر»؛(2)آفت دین؛ حسد و عُجب و فخر است. یعنی با داشتن این صفات حرکت انسان به سوی عالم معنا و قرب الهی متوقف میشود.
راستی وقتی انسان با داشتن صفت حسادت، بر آنچه خداوند انجام داده است اعتراض دارد، قلب خود را به سوی خدا میبرد، یا به سوی غیر خدا؟ کسی که میگوید؛ چرا خداوند همسر من را هم مثل همسر فلانی قرار نداد، آیا این یک نوع اعتراض به خداوند نیست؟ آیا شرایط شما با همسرتان طوری است که راه شما برای یک زندگی صمیمی و سالم بسته است یا با به میدانآوردن مقایسهها زندگی را برای خود تیره کردهای؟ اگر پای مقایسه وسط نیاید همهچیز همانی است که باید باشد. در واقع این بندهی خدا از آنچه خدا به او داده است ناراحت نیست، از آنچه به دیگری داده است ناراحت است. آیا چنین کسی میتواند به معنی واقعی به خدا ایمان داشته باشد و از برکات ایمانش استفاده کند؟ این آدم را مقایسه کنید با آنهایی که خداوند در شرایطی سخت قرارشان میدهد تا عالیترین رضایت را در آنها شکل دهد ولی با آنهمه به ذهنشان هم نمیرسد که نسبت به زندگی بقیه حسادت ورزند، چون عهد بندگی خدا را با تمام وجود پذیرفتهاند و هیچ حادثهای توجه قلبی آنها را از خدا به چیز دیگری منصرف نمیکند. اینها بسیاری از لایههایی را که مانع حضور در بینهایتِ وجودشان است، به راحتی پشت سر گذاردهاند. اگر عنایت فرموده باشید در دههی سوم ماه رمضان که قلب مؤمنین آماده است تا بهترین نحوهی ارتباط با خدا را داشته باشد، در دعاهای شبهای این دهه یک فراز است که همواره تکرار میشود و از خدا تقاضا میکنی: «اَنْ تَهَبَ لِی یقِیناً تُباشِرُ بِهِ قَلْبی وَ ایماناً یذْهَبُ الشَّکَ عَنِی وَ رِضاً بِما قَسَمْتَ
لِی...»؛(1)خدایا! یقینی به من عطا فرما که قلبم با آن بهسر برد، و ایمانی عطایم کن که شک را از جان من ببرد و راضی باشم به آن چه قسمت من کردهای. این تقاضا شبیه همان تقاضایی است که در آخر دعای شریف ابوحمزه ثمالی از خدا میکنید تا خداوند چشم ما را باز کند و از آنچه به ما داده -که بهترین شرایط جهت بندگی اوست- راضی باشیم.
حضرت فرمودند: «آفَةُ الدّینِ الْحَسَدُ وَ الْعُجْبُ وَ الْفَخْر»؛ آفت دین، حسد و عجب و فخر است. تأکید بنده روی آفت دینبودن آنها است که موجب میشود دین ما از بین برود و آن نتیجهای که باید به ما برساند، نرسد. عنایت بفرمائید که روایات را از چه زاویهای نگاه میکنیم، موضوع بر سر بدبودن حسد و عجب نیست، موضوع بر سر تأثیر آنها نسبت به دین است، که با بودن این صفات دین ما دین زندهای نیست و در راستای آفت دینبودن این رذائل باید آنها را از خود دفع کرد و تکلیفمان را با آنها روشن کنیم. معلوم است که حسد و عجب و فخر بد است، ولی چقدر بد است، میفرماید در حدّی بد است که دین تو را نشانه میرود. وقتی متوجه چنین جایگاهی برای اینگونه رذائل شدیم دیگر نمیآییم بپرسیم چرا شوق عبادت نداریم، میرویم سراغ رذیلههایی که دین ما را آفتزده کرده است و معلوم است تا آنها را از بین نبریم نور ایمان در ما ظاهر نمیشود و نفسِ بیکرانهی ما نمیتواند با انوار حقیقت مرتبط شود، زیرا هر سه صفتی که در آن روایت مطرح است، صفاتی است که روح انسان را در موضوعاتی محدود گرفتار میکند و از گستردگی او میکاهد.
1) مفاتیح الجنان، اعمال ماه رمضان، دعای شبهای دههی آخر.
در راستای موضوع گسترده ماندن روح انسان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمایند: «لا یؤمِنُ اَحَدُکُمْ حَتّی یحِبُّ لِاَخِیهِ ما یُحِبُّ لِنَفْسِهِ»؛(1)
هیچکدام از شما به درجهی ایمان نمیرسد مگر آنکه آنچه برای خود دوست دارد برای برادرش هم دوست بدارد. پس تا انسان وجودش را به گستردگی وجود برادران ایمانی خود گسترش ندهد نباید امید تجلی نور ایمان به قلب را داشته باشد. و معلوم است وقتی نور ایمان نبود، رکوع و سجود و ذکر برای او به صورتی نورانی در میان نیست، فقط در حد حرکات بدن و زبان است و هیچکدام از اعمالش برای به فعلیتآمدن باورهایش به کمکش نمیآید، چون هنوز با خودِ بیکرانهی خود ارتباط برقرار نکرده است.
بنده عرضم همین بود که باید موانعِ به صحنهآمدن جنبهی تکوینی نفسِ ناطقهی خود را بشناسیم و سعی نماییم از شرّ آنها خود را راحت کنیم، و از طرف دیگر عوامل به صحنهآمدن نفس ناطقه یا قلب را هم پیدا کنیم و سعی نماییم آنها را در زندگی خود وارد کنیم تا معلوم شود چگونه میتوان با روح اولیاء و علماء مرتبط بود.
به نظر میرسد با این بحث إنشاءالله بتوانیم ریشهی عدم موفقیتهای خود را در امور عبادی درست تحلیل کنیم و به لطف الهی قلب خود را راه بیندازیم، وقتی قلب راه افتاد تازه معنی همه چیز روشن میشود، از همسر و فرزند بگیر تا خانه و شغل، دیگر بدون آن که از زندگی کنار
1) بهاء الدین خرمشاهی- مسعود انصاری، پیام پیامبر، ص 428.
بکشیم، هیچیک از اینها ما را مشغول خود نمیکند و جایگاهی بیش از آنچه هستند در زندگی ما پیدا نخواهند کرد. گفت:
روزها
گر رفت، گو رو باک نیست
تو
بمان ای آنکه جز تو پاک نیست
در این حال قلب به صحنه میآید و در منظر خود آنچه را نادیدنی است میبیند و با آنها مأنوس میشود و تغذیه میکند. وقتی راه قلبِ ما به سوی خدا باز باشد هیچ چیز ارزش آن را پیدا نمیکند که دل ما را از ما بگیرد و به خود مشغول کند، هر چند هر چیزی و هر کسی در جای خود محترم خواهد بود، چه فرزند و چه خانه و چه شغل. گفت:
روح
را توحید الله خوشتر است
غیر
ظاهر دست و پای دیگر است
روح
دارد بی بدن بس کار و بار
مرغ
باشد درقفس بس بیقرار
باش
تا مرغ از قفس آید برون
تا
ببینی هفت چرخ او را زبون
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
«رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ وَعَلَّمْتَنِی مِن تَأْوِیلِ الأَحَادِیثِ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ أَنتَ وَلِیِّی فِی الدُّنُیَا وَالآخِرَةِ تَوَفَّنِی مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ»؛(1)
پروردگارا! به من حاکمیت دادی و به تأویل حادثهها و خوابها آگاهم کردی، ای خدای پدید آورندهی آسمانها، تو در دنیا و آخرت وَلی و سرور من هستی، مرا مسلمان بمیران و به صالحین ملحقم گردان.
آیهی فوق تقاضای حضرت یوسف علیه السلام از خدا است، به طوری که ملاحظه میفرمائید حضرت با آن همه کمالاتی که به لطف خدا از آن بهرهمنداند متوجهاند صالحینی در این عالم هستند که تمام ابعاد بندگی در آنها به صورت بالفعل محقق شده است و لذا از خداوند طلب ملحقشدن به آنها را دارند. روایات، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ائمهی معصومین علیهم السلام را مصداق صالحینی معرفی کرده که حضرت یوسف علیه السلام تقاضای ملحقشدن به آنها را دارند.
1) سوره یوسف، آیه 101.
عرض شد عبادات؛ از جمله اعتکاف و حج و زیارت؛ برای آن است که باورهایمان به مرتبه بالفعل برسند و انسان در شخصیت تشریعی خود استعداد تکوینیاش را حاضر کند، مثل آن که باید فطرت الهی خود را در شخصیت خود حاضر نمائیم. همهی ما در سرشت و تکوین، در ساحتی مستقر هستیم که جهت توحیدی دارد و به تعبیر امام صادق علیه السلام: «فَطَرَ اللّهُ الْخَلْقَ عَلَی التُّوحید»؛(1)خداوند سرشت خلق را بر اساس توحید سرشته است. ولی باید از طریق عبادات و حفظ قلب از انحراف به سوی غیر خدا، آن فطرت را در شخصیت خود حاضر نماییم و به تعبیر دیگر خودمان را در آن سرشت حاضر کنیم.
برای حاضرشدن در تکوینیات؛ حرکت قلبی نیاز است و این که با رفع موانع، قلب را دائماً متوجه آن عالَم بنماییم و جلو برویم. امامان علیهم السلام و ما شیعیان هر دو علم به وجود قیامت داریم ولی آن عزیزان هماکنون در آن عالم حاضرند و در منظر قلب خود ناظر آن عالم هستند(2)ولی ما نه. چون اعتقاد آنها به صورت بالفعل در شخصیتشان حاضر است. به همین جهت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میتوانند خبر دهند چه چیز موجب آبادانی بهشت میشود و میفرمایند خودم ناظر بودم که چگونه فرشتگان بهشت مؤمنان را میساختند.(3)در حالی که هنوز آن شخص مؤمن در دنیا است ولی با اعمال
توحیدی خود دارد بهشت خود را میسازد، این خبر میرساند که نفس انسان همین حالا به آنجاها وصل است و باطناً تا آنجا وسعت دارد، آنجایی که بالاترین مراتب عالم وجود است. حال چرا علاوه بر پیامبر و امام علیهم السلام، «حارثَةِبن مالک» نیز این حضور را احساس میکند؟ چون قلب خود را به حرکت در آورده و در جهت وجود تکوینیِ خود سیر داده است. و عرض شد برای بالفعل نمودن این استعداد باید اولاً: عبادات و عمل به اعتقادات را به صحنه آورد - اطلاع کافی نیست - ثانیاً: در عبادات باید قلب در صحنه باشد و قلب در کنترل ما قرار گیرد تا آرامآرام راه بیفتد و ما را به سوی تکوینیاتمان سیر دهد، سیری تشریعی به سوی حقیقتی تکوینی، تا آنچه را که از جهت تکوینی داریم و از جهت تشریعی نداریم، از همان جهت که نداریم، دارا شویم.
با توجه به این که انسان به عنوان نفس ناطقه در حیطهای بسیار گسترده از عالم هستی حاضر است، عباداتِ مستمر او موجب ملکه شدن سیر او در آن حیطه میشود و این امر موجب میگردد تا او بتواند اسماء الهی و ملائکةالله و روح اولیاء را ملاقات کند - ابتدا به صورت اجمال و در انتها به صورت تفصیل- هنر ما رفع موانعِ این سیر است تا از آن طریق، خود را در آن عوالم حاضر بیابیم و در آن صورت است که خودِ واقعی خود را یافتهایم، و جنبهی نورانی خود را با جنبهی نوری و باطنی عالم مرتبط نمودهایم و به تعبیر دیگر از انوار غیبی عالم هستی -که عین حیات و علماند- بهرهمند گشتهایم.
چون در عالم مجردات مکان و زمان معنی ندارد وقتی نفس ما به عالمی از عوالم غیبی نزدیک میشود، با آن عالم متحد میگردد و خود را تماماً به وسعت آن عالم مییابد. اگر کسی در حدّ مقام ملائکه صعود کرد، دیگر در عرض آن ملائکه نیست بلکه با آن مقام متحد میشود و وجود خود را در آن مقام احساس میکند.
بنابراین سیر جنبهی نوری و قلبی انسان -که حقیقت انسان است- سیری است که موجب اتحاد با عالم معانی میشود و در این سیر؛ معانی عالیه با قلب انسان متحداند و انسان اساساً در آن افق میاندیشد و در آن افق با عالم مادونِ خود ارتباط دارد.
ارتباط نوری با عالم معنا یک نوع یکدلشدن و مراوده با آن عالم است. در آن حالت چه بگویی شخصِ انسان با قلب خود مراوده میکند و چه بگویی انسان با عالم غیب مراوده میکند، هر دو یکی است. مراودهی قلب با عالم غیب، مثل دیدن یک گل است، نه مثل دیدن یک بلوک سیمانی. شما وقتی گلی را نظاره میکنید یک نوع مراودهی روحی با زیبایی آن برقرار مینمایید، به طوری که روحتان با زیبائی آن مرتبط و متحد میشود و از آن تغذیه میکند، البته این ارتباط کجا و ارتباطِ جانِ تزکیه شده با عوالم غیب کجا.
وقتی در دعاها از خداوند تقاضای بهشت میکنید، تقاضای ارتباط با اسماء حسنای الهی را دارید، تا از جمال الهی تغذیه کنید و جانتان با اسم لطیف و رحمان متحد گردد.(1)
جان انسان جنس نور است، عالم معنا هم از جنس نور است، اتحاد نور با نور را با وسعتدادن خود و درک حقایق معنوی، در خود میتوانیم احساس کنیم. باید با تمام امید متوجه چنین استعدادی در خود و در عالم وجود باشیم و با انجام دستورات شرعی جهت جان را برای تحقق چنین شرایطی جلو ببریم تا جانمان وسعت یابد و اتحاد محقق شود.
ما متأسفانه چون اولاً: معنی بهشت را نمیدانیم. ثانیاً: وسعت خود را نمیشناسیم. ثالثاً: جایگاه دستورات دین را در راستای سیر انسان به سوی عوالم نوری نمیدانیم، همینطور نشستهایم و میگوئیم چگونه چنین میشود. به قول مولوی:
چوگویدمرغجان«یاهو»بگویدفاخته،کوکو
بگوید چون نبردی بو نصیبت انتظار آمد
مشکل در باورنداشتن و نگاهنکردن است. آری اگر فکر کنیم عبادات ما علت پدید آوردن این حضور است، باید مأیوس باشیم، ولی وقتی متوجه باشیم عبادات ما عاملی است که جهت ما را عوض میکند و از آن طریق به سوی عالم نور نظر میکنیم، آن عبادات عامل رفع حجاب میشوند.
1) اسماء الهی مقول به تشکیک هستند، و لذا هر چه تزکیه بیشتر باشد جان انسان همان اسم را با شدت بیشتری مییابد و میچشد.
حقیقت از ما به ما نزدیکتر است پس معنی ندارد که به دنبال آن بگردیم، کافی است حجابهای بین خود و آن را برطرف کنیم. مثل این است که ما شیشههای پنجره را پاک کنیم تا نور بیاید. آری اگر فکر کنیم ما باید نور را بگیریم و در اطاق بکشیم جای یأس دارد، ولی ملاحظه فرمودید که در سیر به سوی عوالم غیب، اینطور نیست، همین حالا ما در تمام عوالم قدس حاضریم، ولی جهت جانمان به آن سو نیست تا خود را در آنجا بیابیم.(1)
وظیفه و توان ما در حدّ تغییر جهت جان است تا آرامآرام حجابها و موانعِ بین ما و آن عالم برطرف شود. در آن صورت ابتدا به نحو اجمال، با نور حقایق مرتبط میشویم و سپس آن ارتباط إنشاءالله حالت تفصیلی به خود میگیرد. و اتحاد ما با آن عالم شدید و شدیدتر میگردد. غفلت ما، غفلت از جنبهی تکوینی ما است.
در ابتدا باید به نور علماء ربانی نظر انداخت که در برزخ هستند. چون روح شما در عالَمی که آنها هماکنون در آن عالم هستند حاضر است، اگر نظر کنید نور آنها را مییابید و میشناسید. همانطور که همین حالا با جنبهی تکوینی خود، ملائکه و از جمله حضرت عزرائیل و جبرائیل علیها السلام را میشناسید. پس حرف غلطی نیست اگر عزیزی میفرماید: «با اینکه مرحوم شاهآبادی و یا مرحوم حسینقلی همدانی«رحمةاللهعلیهما» را در دنیا ندیده
1) هبوط آدم از بهشت نیز جز همین تغییر منظر از آن عالم به سوی شجره و عالم کثرت نیست. (به کتاب «هدف حیات زمینی آدم» از همین مؤلف رجوع شود).
بودم، در مرحلهای از سلوک احساس کردم اساس سلوکی آنها را میشناسم و حتی به من کمک میکنند که از منظر آنها عبادت کنم و ذکر بگویم» چون این عزیز تا حدّی در حقیقت تکوینی خود حاضر شده است. اگر کسی میگوید «نور امیرالمؤمنین علیه السلام را در جمال فلان شخص دیدم» اگر آدم مطمئنی باشد روی حرفش حساب کنید. اصل این که روح هر کس در نظام تکوینی با عالیترین مخلوق مرتبط است، پذیرفتنی است، هرکس به اندازهای که شخصیت خود را - با رفع موانع- به جنبهی تکوینی خود نزدیک کرد میتواند تا اینجاها هم برسد. شرایط خاص باعث میشود تا چنین ارتباطی راحتتر انجام شود، مثل زیارت ائمه علیهم السلام. واقعاً در زیارت آن ذوات مقدس جان زائر با نور امام مرتبط میشود و به معنی حقیقی، زیارت و ملاقات صورت میگیرد. چون در حرم ائمه علیهم السلام برای نفسهای مستعد زمینهی حضور در جنبهی تکوینیشان فراهمتر است.
کافی است کمی به روح و روان خود سر و سامان بدهیم و برای عبادات خود ارزش قائل باشیم و عبادات شرعی را سرسری نگیریم تا روحمان با علماء ربانی و ملائکهی الهی و اسماء پروردگار و ذوات مقدس امامان علیهم السلام و در نهایت با نور احدی مرتبط شود و خود را در محضر حق حس کند.
اینکه بزرگان دین میفرمایند: «باید کشیک نفس کشید» به همان معنی است که اولاً: موانع راه را بشناسیم و مواظب باشیم بر ما غلبه نکنند. ثانیاً: در هر حال جهت قلب را از حق به چیز دیگری بر نگردانیم. حفظِ جهت قلب، کاری سخت ولی بسیار مفید است و راهکار آن همان روایتی
است که در آخر جلسهی اول از حضرت صادق علیه السلام مطرح شد که فرمودند؛ «فَاجْعَل قَلْبَکَ قِبْلَةً لِلِسانِک، لا تُحَرِّکْهُ إلّا بِاِشارَةِ الْقَلْبِ و مُوافِقَةِ الْعَقْلِ وَ رِضَی الْإیمان»؛(1)قلب خود را قبلهی زبانت قرار بده، زبان را به حرکت در نیاور مگر به اشارهی قلب و موافقت عقل و رضایت ایمان. در این روایت میفرمایند: دائماً قلبت را در مقابل خود داشته باش و از منظر آن سخن بگو و مواظب باش عقل و ایمان در صحنههای اعمال و انتخابها در حاشیه قرار نگیرند. در این حال شما نیز به وسعت قلبتان وسیع میشوید و در موطنی قرار میگیرید که قلب شما یعنی نفس ناطقهی شما در آن موطن قرار دارد. در نتیجه در هر عالمی خواستید میتوانید حاضر شوید و با اولیاء الهی مأنوس گردید.
باید تأکید کنم اگر نفس ناطقه را که وسعت آن لایقِفْ است، خواستید به صورت غیر انتزاعی و به صورت حضوری درک کنید، همان قلب است. پس با حضور قلب عملاً ما در عوالم بیکرانهی هستی حاضر شدهایم. حال اگر بنا به توصیهی حضرت صادق علیه السلام در روایت فوق، در عباداتِ خود قلب را جلو انداختیم و اعمال خود را با توجه به قلب انجام دادیم، آرامآرام در عوالمی که قلب حاضر است، حاضر میشویم و واقعاً از این جهت مسئله به همین سادگی است و اینکه نتایج آن فوقالعاده است، چون قلب ما در آن عوالم به خودی خود حاضر است.
1) مصباح الشریعة- ترجمه عبد الرزاق گیلانی، ص 51.
یکی دیگر از راهکارهایی که برای حضور قلب پیشنهاد شده، دستورالعمل حضرت آیتالله شاهآبادی به حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیهما» است که میفرمایند:
«پس از آنکه سالک؛ دلْ را برای ذکر خدا و قرآن شریف مهیا نمود، آیات توحید و اذکار شریفهی توحید و تنزیه را با حضور قلب و حال طهارت، تلقین قلب کند، به این معنی که قلب را چون طفلی در نظر بگیرد که زبان ندارد و میخواهد او را به زبان آورد، چنانچه آنجا یک کلمه را تکرار میکند و به دهان طفل میگذارد تا او یاد بگیرد، همینطور کلمهی توحید را با طمأنینه و حضور قلب باید به قلب تلقین کند و به دل بخواند تا زبان قلب باز شود. و اگر در آخر شب یا بینالطلوعین، بعد از فریضهی صبح برای این کار اختصاص دهد خیلی بهتر است. پس در آنوقت با طهارت، وجههی قرآن و ذکر را متوجهی قلب کند و آیات شریفهی الهیه که مشتمل بر تذکر و مشتمل بر توحید است را به قلب بخواند، بهطورِ تلقین و تذکیر».(1)
از طریق دستورالعمل فوق؛ قلب آرامآرام آن الفاظ را از جانب شما میگوید و عملاً شما وارد عالم قلب میشوید. آری همهی حرف همان سخنِ حضرت صادق علیه السلام است که فرمودند: «فَاجْعَل قَلْبَکَ قِبْلَةً لِلِسانِک»، قلب خود را قبلهی زبانت قرار ده « وَلا تُحَرِّکْهُ إلّا بِاِشارَةِ الْقَلْبِ، و مُوافِقَةِ الْعَقْلِ وَ رِضَی الْإیمان»؛ و آن را به حرکت در نیاور مگر به اشارهی قلب و موافقت عقل و رضایت ایمان. حال وقتی قلب را قبلهی زبان قرار دادی،
1) کتاب شرح حدیث «جنود عقل و جهل»، امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه»، ص 106.
قلب را در عوالمی از حضور، در محضر حق مییابی - چون به دنبال قلبتان حرکت کردید که در عوالم غیب حاضر است-
لذا بر اساس اشارهی قلب سخن بگو و در این دنیا آن دنیایی شو، و هرچه را نمیپسندد و حق نمیداند مگو. قلب؛ خدا را رحمان و رحیم مییابد، شما هم با خدای رحمان و رحیم سخن بگو. و در این مسیر سخنی نگو که عقلِ تو آن را نپذیرد وگرنه به اسم حضور قلب، وَهمیات به میدان آمده است. و نیز آن سخن را در سازمان ایمانی خود امتحان کن، آیا ایمان تو به خدا و قیامت و نبوت و امامت، اجازه میدهد که این سخن گفته شود؟ در آن صورت بگو، وگرنه به اسم حضور قلب، شیطان به میدان آمده است. عنایت داشته باشید؛ حضور قلبی که در ذیل نور عقل و ایمان به خدا و تقید به احکام شرعی نیست، حضور قلب نیست، وَهم است و وسیلهی ورود شیطان.
موضوع اصلی در روایت حضرت صادق علیه السلام همان دستوری است که میفرماید: قلب را قبلهی زبانت قرار بده. ولی برای آنکه حقیقتاً قلب در صحنه باشد و نه وَهمیات؛ متذکر میشوند که وقتی به اشارهی قلب سخن میگویی آن سخن باید موافق عقل و اقتضای ایمان باشد.
در احوال آیتالله کشمیری«رحمةاللهعلیه» هست که میگویند رفتم سر قبر یکی از اولیاء الهی و از او ذکری را که در دنیا با آن مأنوس بود پرسیدم و او جواب داد ذکرش در دنیا «لا إله إلاّ الله» بوده است. یا در احوال شیخ بهایی«رحمةاللهعلیه» داریم که بر سر قبر «بابا رکنا» میروند و خبر زمانی را که رحلت میکنند میگیرند. همهی اینها طبق همان قاعدهای است که عرض کردم، روح جناب آیتالله کشمیری و جناب شیخ بهایی«رحمةاللهعلیهما»
به جهت تجرد ذاتی در آن عالم حاضر بوده، با سرزدن به قبرِ آنها، حجابِ بین آنها و آن روح بر طرف شده و چون روح علمایی که رحلت کردهاند نسبت به شما آزادترند و انکشاف آنها روشنتر و کاملتر است میتوانند کمک کنند. حالا چگونه کمک میکنند انواع مختلفی دارد، حداقل آن کمکها القاء معانی به قلب است و درنتیجه میل شما را هدایت میکنند.
یکی از عزیزان میفرمود: «با آیت الله شاهآبادی مرتبط شدم و در اثر آن ارتباط موقت، در دو رکعت نمازم، تمام فلسفهی وجودی عالم برایم روشن شد، فلسفهی وجودی نماز، معاد و غیره، همه برایم به نحو بسیار عمیقی روشن شد. فهمیدم آن عالِم بزرگ از چه منظری به دستورات دین نگاه میکرده و در چه حالتی عبادات خود را انجام میداده است». با توجه به نکاتی که تا حال ذکر شده، دیگر انتظار نیست بپرسید چطوری ما چنین ارتباطهایی را برقرار کنیم، زیرا آنچه باید در رفع موانع و ایجاد عوامل انجام دهید، معلوم شد، روح شما خودش آن عوالم را میشناسد و به وقتش کار خود را میکند. به اندازه سعهای که در جنبهی شخصی پیدا کرده، با آن عوالم مرتبط میشود. ابتدا به صورت اجمال با انوار معنوی مرتبط میشود که در نتیجهی آن، احوالات شما تغییر میکند، بدون آنکه مصداق آن انوار را بشناسید ولی بعضاً متوجه مصداق آن هم میشوید. محال است نور حضرت صاحبالامر عجل الله تعالی فرجه الشریف متوجه شیعیان نباشد ولی چون به
صورت اجمال هست، نمیفهمیم آن نور و آن صفا از کجا است ولی از آن استفاده میکنیم.
تمام عرایض بنده برای این است که عزیزان در عبادات خود و از جمله در اعتکاف و حج و زیارت؛ حضور خود را حفظ کنند تا قلب سیر خود را آرامآرام شروع کند و از علم حصولی خود بگذرد و آن باورها را حضوری و وجودی کند، و عملاً بتوانید در عوالم بالاتر حاضر شوید.
فکر میکنم إنشاءالله تا حالا روشن شده باشد که چرا ائمهی دین تأکید میفرمایند حفظ حضور قلب دارای برکات غیر قابل پیشبینی است. چون از آن طریق قلب شما به آنچه تکویناً میشناسد، شخصاً دست مییابید و انسان از طریق قلبِ خود به توانایی خاصی دست مییابد که به هر مرتبهی معنوی که اراده کرد، خود را به نحو حضوری در آن مرتبه مییابد، چون قبل از این هم از جهت تکوینی خود در آنجا بود ولی از نظر شخصی نمیتوانست خود را در آنجا بیابد. مشکل یا در آن است که موانع هنوز غلظت دارند که باید آن را رقیق کرد و یا عوامل ضعیفاند که باید آن را تقویت نمود، و این معنی دینداری است.
اینکه نظر به حرکات و سکنات اولیاء الهی متذکر راه صحیح میباشد به این دلیل است که ما در جنبهی تکوینی با حقیقت آنها آشناییم، در نتیجه نظر به ظاهر آنها ما را به حقیقت آنها منتقل میکند، حقیقتی که نفس ما آن را میشناسد و از آن طریق، تکوین ما با جنبهی تشریعی و شخصی ما متحد میشود. آنهایی که آمادگی اولیه را داشتند با دیدن وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مسیر خود را مییافتند، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرمودند: دیدن
جمال علی علیه السلام عبادت است. چون این رؤیت موجب میشود تا جنبهی شخصی انسان با جنبهی تکوینی نفساش - که با ملکوت حضرت مرتبط است- ارتباط پیدا کند.
مشکل آن است که جمال اولیاء از منظرمان رفته است وگرنه بسیاری از حقایق با نظر به آنها برایمان روشن میشد. امروز هم اگر از جهتی از منظر ما غائباند ولی از جهت نظر به سیره و سنت و گفتار، در منظر ما هستند و امکان انتقال به ملکوت آنها از طریق توجه به سیره و سنت و گفتار آنها ممکن است و نتیجهاش این میشود که انسان به جهت جنبهی تکوینی گستردهای که دارد خود را در کنار آنها بیابد. مشکل در وجود موانع و عدم حضور عوامل است و همینها موجب شده که ما خود را در این دنیا تنها احساس کنیم و راهی به سوی اُنس با کروبیان عالم قدس و عالم معنا در جان خود نگشاییم.
کسی که ما را به یاد خدا میاندازد در واقع ما را متذکر خودمان میکند و جانمان را به سوی دروازههای عالم ملکوت که در عالم غیب و معنا به سر میبرد، راهنمائی مینماید. حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَیَسْکُنُ إِلَی الْمُؤْمِنِ کَمَا یَسْکُنُ الظَّمْآنُ إِلَی الْمَاءِ الْبَارِدِ»؛(1)
مؤمن از طریق مؤمن در آرامش قرار میگیرد، مانند تشنه که با آب گوارا به آرامش میرسد.
1) بحار الأنوار، ج 64 ، ص 165.
مؤمن برای برادر مؤمن خود دریچهی سیر به سوی عالم غیب و ملکوت است، لذا با جمال خود، برادر خود را به سوی آرامشِ عالم معنا دعوت میکند. سکینه یا آرامش مربوط به عالم حرکت و تغییر نیست، مربوط به عالم ثابتات است که تجلی آن در حرکات و سکنات مؤمنین به صورت وقار ظاهر میشود. عالم ثابتات کجا و شتابزدگیهای شیطانی کجا، حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «العجلة من الشّیطان و التّأنّیُ من الله تعالی»؛(1)عجله از شیطان و وقار از خدا است. پس هرجا سکینه هست شیطان را در آن جا راه نیست. طبق روایت فوق؛ ارتباط مؤمن با مؤمن انسان را متوجه جنبهی ملکوتی برادر مؤمن خود میکند، جنبهای که فوق عالم تغییر و حرکت است و لذا تجلی آن به صورت سکینه و آرامش در حرکات و کلمات او به نمایش میآید.
رسول خدا میفرمایند: «بَکَی شُعَیْبٌ علیه السلام مِنْ حُبِّ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ حَتَّی عَمِیَ فَرَدَّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَیْهِ بَصَرَهُ ثُمَّ بَکَی حَتَّی عَمِیَ فَرَدَّ اللَّهُ عَلَیْهِ بَصَرَهُ ثُمَّ بَکَی حَتَّی عَمِیَ فَرَدَّ اللَّهُ عَلَیْهِ بَصَرَهُ فَلَمَّا کَانَتِ الرَّابِعَةُ أَوْحَی اللَّهُ إِلَیْهِ یَا شُعَیْبُ إِلَی مَتَی یَکُونُ هَذَا أَبَداً مِنْکَ إِنْ یَکُنْ هَذَا خَوْفاً مِنَ النَّارِ فَقَدْ أَجَرْتُکَ وَ إِنْ یَکُنْ شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ فَقَدْ أَبَحْتُکَ قَالَ إِلَهِی وَ سَیِّدِی أَنْتَ تَعْلَمُ أَنِّی مَا بَکَیْتُ خَوْفاً مِنْ نَارِکَ وَ لَا شَوْقاً إِلَی جَنَّتِکَ وَ لَکِنْ عَقَدَ حُبُّکَ عَلَی
1) إحیاء علوم الدین، ج 8 ، ص 59.
قَلْبِی فَلَسْتُ أَصْبِرُ أَوْ أَرَاکَ فَأَوْحَی اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ إِلَیْهِ أَمَّا إِذَا کَانَ هَذَا هَکَذَا فَمِنْ أَجْلِ هَذَا سَأُخْدِمُکَ کَلِیمِی مُوسَی بْنَ عِمْرَان».(1)
شعیب علیه السلام از حبّ خدای عزوجل آنقدر گریست تا نابینا شد، پس حقّ تعالی بینایی را به او برگرداند سپس آن قدر گریست تا بینایی خود را از دست داد، باز خداوند چشمانش را به او بازگرداند، پس از آن باز آن قدر گریست تا نابینا گردید، این بار نیز خدای عزّ و جلّ بینایی را به وی برگرداند، پس چون بار چهارم شد حقّ تعالی به او وَحی نمود و فرمود: ای شعیب تا کی این طور میکنی، اگر از خوف جهنّم گریه میکنی، تو را از آن آزاد و رها کردم و اگر به جهت شوق به بهشت گریه میکنی، بهشت را برایت مباح نمودم.
شعیب علیه السلام عرض کرد: پروردگارا، تو میدانی که نه از خوف جهنّم میگریم و نه به خاطر شوق بهشت اشک میریزم بلکه حبّ و شوق تو قلبم را فرا گرفته به طوری که صبر نمیتوانم نمود تا تو را ببینم.
خداوند جل جلاله به او وحی نمود و فرمود: حال که چنین است کلیم و هم سخنم موسیبنعمران را به زودی خادم تو قرار میدهم.
از روایت فوق معلوم میشود برای ورود به عالم ملکوت و اُنس با خدا، خداوند مصاحبت حضرت موسی علیه السلام را به حضرت شعیب علیه السلام میدهد، جان انسان با چنین ملاقاتی از جنبهی باطنی خود تغذیه میکند. زیرا از طریق اُنس با اولیاء الهی یک نحوه اتحاد با جنبهی باطنی آنها برای ما پدید میآید و در صفای آنها مستقر میشویم. به همین جهت
1) علل الشرائع، ج1، ص 57.
فرمودهاند در محضر عالمان حاضرشدن برکات بیشتری دارد تا صرفاً به مطالعهی آثار نوشتاری آنها اکتفا کنیم.
این که عزیزان میپرسند چگونه برکات اعتکاف و حج و ماه مبارک رمضان را حفظ کنیم؟ جواب آن است که از طریق ارتباط با مؤمنینی که متذکر نور الهیاند میتوان روح عبادات را در خود حفظ کرد، به شرطی که موانعی مثل کبر و حسد و غضب و امثال آنها را رقیق کرده باشیم تا راه به سوی جنبهی باطنی و تکوینی جانمان باز باشد. در این صورت راه پیدا میشود، راه که پیدا شد احساس میکنید میشود سیر کرد و مرتبط شد و جان را تغذیه کرد. در آن حالت سیرِ «اِلَیهِ راجِعُون»؛ صورت خود را مینمایاند، و محبوبتان در منظر شما قرار میگیرد و با امید به لطف و رحمت او سیر خود را ادامه میدهید وگرنه از آنجایی که هیچکس بدون سیر به سوی خدا نیست، اگر خود را اصلاح نکنیم خداوند با اسم قهر و غضب خود ما را به سوی خود میکشد و طوری وارد جنبهی باطنی خود میشویم که هیچ بهرهای از نسیم جانفزای عالم غیب و معنویت نصیب ما نمیشود.
با به صحنهآوردن قلب، تمام استعدادهای اُنس با عالم نور و معنا بهکار میافتد. عمده آن است که سعی کنیم قلب را از بیسر و سامانی، به حضور بیاوریم و چشمهای قلب را متوجه حقایق عالم معنا نماییم. اینجا دیگر حرف زدن فایده ندارد، فکر کردن هم بیفایده است، باید عمل کرد
و قلب را به کار گرفت. در فکر و نظر میتوانیم تصور کنیم که چگونه قلب را به حضور ببریم، ولی وقتی میخواهیم وارد عمل شویم احساس میکنیم اصلاً قلبی در کار نیست، اینجاست که میفهمیم چگونه با عبادات باید برخورد کرد تا قلبِ رفته برگردد. حضرت صادق علیه السلاممیفرمایند: «مَنْ عَرَفَ اللَّهَ خَافَ اللَّهَ وَ مَنْ خَافَ اللَّهَ سَخَتْ نَفْسُهُ عَنِ الدُّنْیَا»(1)هرکس خدا را شناخت و متوجه آنهمه نور و کمال شد، خوف الهی در جان او ظاهر میشود و هرکس خوف الهی پیدا کرد نفس خود را از دنیا برمیکَند. چون میبیند همینکه دل خود را متوجه دنیا کرد از آن قلبی که به کمک آن نور غیب و معنا را میدید محروم شد. در این حالت است که انسان میفهمد با رعایت دستورات شرعی چگونه میتوان قلب را به صحنه آورد و چشمهای آن را از غبار طلب دنیا پاک کرد و به تماشای انوار ملکوت نشست و سیر حقیقی را شروع نمود. وقتی میفهمیم چه بلایی با پرحرفیها و آرزوهای بلندِ دنیایی بر سر خود آوردهایم که بخواهیم قلب را به صحنه بیاوریم، آنگاه احساس میکنیم که قلب نداریم. به همین جهت قرآن میفرماید: «إِنَّ فِی ذَلِکَ لَذِکْرَی لِمَن کَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَهُوَ شَهِیدٌ»؛(2)
در این قرآن ذکر و یادآوری هست، برای کسی که قلب دارد و یا بدان قرآن گوش سپارد، در این حالت او مشاهده میکند. چون حجابهای بین او و حقایق غیبی کنار میرود و با چشم دل با انوار عالم معنا متحد میگردد.
اشک و نالهی اولیای خدا به جهت آن است که از جهتی دل در میان است و از جهت دیگر دل در میان نیست. آری دل در میان است که آنها نظر به محبوب خود دارند، ولی در همان حال میبینند دل در میان نیست زیرا محبوب رخ نمینمایاند و از سالک طلب فنای بیشتر میکند. به گفتهی حافظ:
رو
بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و اویم نظر نکرد
ماهی
و مرغْ دوش ز افغان من نخفت
وآنشوخْدیدهبین،کهسرازخواببرنکرد
عمل حقیقی، عمل قلبی است که در اثر آن جان انسان از ساحت عالم ماده به سوی عالم غیب و معنویت سیر میکند،(1)
در چنین شرایطی است که موانعِ سیر ظاهر میشوند و نمیگذارند این سیر انجام شود، گفت:
آب
گِل خواهد که در دریا رود
گِل
گرفته پای او را میکشد
چیست
این از گِل گرفتن آب را
جذب
تو نُقل و شراب ناب را
حتماً ملاحظه فرمودهاید که چگونه خیالات دنیایی در نماز به سراغ انسان میآید و مزاحم حضور قلب میشود، در حالی که در امور معمولی این خیالات ظاهر نمیشوند. چون در نماز بنا دارید از ساحت عالم ماده و دنیای کثرات به ساحت عالم غیب و معنا سیر کنید. به عبارت دیگر میخواهید ساحت خود را تغییر دهید، در اینجاست که موانع ظاهر
1) حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «اَلْعَمَلُ هُوَ النِّیةُ» عمل همان نیت است.(معدنالجواهر از ابوالفتح کراجکی، ص 54) و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «إنَّمَا الأعمالُ بِالنِّیات وَ إنَّما لِکُلِّ امْرِءٍ مَا نَوی» ارزش اعمال فقط به نیت و جهت قلب بستگی دارد، هرکس هرآنچه نیت کرده نصیبش میشود(بحارالأنوار، ج 67، ص 211).
میشوند. تا وقتی نمیخواستیم تغییر ساحت دهیم، در همان ساحتی بودیم که خیالات و کثرات نیز در همان ساحت بودند، لذا مانعی محسوب نمیشدند که در مقابل ما صف بکشند. عالم کثرت وقتی مانع ما است که بخواهیم از کثرت به سوی وحدت سیر کنیم.
بر اساس نکتهی فوق تا کسی قلب خود را راه نیندازد نمیفهمد حب دنیا چه بلائی بر سر او آورده، در این حالت است که دستورات شریعت معنی حقیقی خود را پیدا میکند، چه دستوراتی که ما را از موانع نهی میکند و چه آن دستوراتی که ما را در ایجاد عوامل امر مینماید.
امامان معصوم که صاحب اصلی دلاند و می دانند چگونه انسانها میتوانند دل را در صحنه بیاورند و به تماشای عالم معنویت بنشینند، راه عبور از موانع را گوشزد میکنند، موانعی که پای جان ما را میگیرد و نمیگذارد افق خود را به سوی عالم تکوینِ خود سیر دهیم. راوی به حضرت امام صادق علیه السلام عرض میکند: «جُعِلْتُ فِدَاکَ، الرَّجُلُ مِنْ إِخْوَانِی یَبْلُغُنِی عَنْهُ الشَّیْءُ الَّذِی أَکْرَهُ لَهُ، فَأَسْأَلُهُ عَنْهُ فَیُنْکِرُ ذَلِکَ، وَ قَدْ أَخْبَرَنِی عَنْهُ قَوْمٌ ثِقَاتٌ، فَقَالَ لِی یَا مُحَمَّدُ! کَذِّبْ سَمْعَکَ وَ بَصَرَکَ عَنْ أَخِیکَ- فَإِنْ شَهِدَ عِنْدَکَ خَمْسُونَ قَسَامَةً وَ قَالَ لَکَ قَوْلًا فَصَدِّقْهُ وَ کَذِّبْهُمْ، وَ لَا تُذِیعَنَّ عَلَیْهِ شَیْئاً تَشِینُهُ بِهِ وَ تَهْدِمُ بِهِ مُرُوَّتَهُ، فَتَکُونَ مِنَ الَّذِینَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ ، إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیا وَ
الْآخِرَةِ»(1)قربانت گردم! از یکی از برادرانم خبر ارتکاب عمل بدی به من میرسد، از خودش میپرسم انکار میکند، با اینکه افراد موثقی آن را به من خبر دادند. راوی میگوید؛ حضرت به من فرمودند: ای محمد! گواهی گوش و چشمت را هم نسبت به برادرت دروغ شمار و اگر پنجاه عادل هم گواهی دهند و خودش بر خلاف آنها گفت؛ او را باور دار و همه را تکذیب کن. و چیزی در باره او فاش مکن که زشتش کنی و آبرویش را ببری و از آنان باشی که خدای عزّ و جلّ در بارهشان فرموده: «هرکه دوست دارد زشتی در باره مؤمنان فاش شود برای او در دنیا و آخرت عذابی دردناک است».
انسان با رعایت دستورالعمل فوق از هلاکتِ دنبالکردن عیوب مؤمنین رها میشود و راه ارتباط با عالم ملکوت را بر خود میگشاید.
چنانچه ملاحظه میفرمائید حضرت میخواهند ذهن و فکر ما مشغول موضوعات وَهمی نشود تا نسبت به برادران ایمانی خود کدورت پیدا نکنیم وگرنه نمیتوانیم از ملاقات آنها بهرهی لازم را ببریم و درنتیجه امکان سیر به سوی عالم معنا از ما گرفته میشود.
میفرمایند اگر خودش میگوید من چنین عمل زشتی را انجام ندادم ولی پنجاه نفر قسم میخورند که ما دیدیم او انجام داد، حرف برادر مؤمن خود را تصدیق کن و مواظب باش در بارهی او چیزی فاش نکنی که شخصیت او را زشت جلوه دهی و آبروی او را ببری وگرنه شامل کسانی میشوی که خداوند در موردشان فرمود در دنیا و آخرت برایشان عذابی
1) بحار الأنوار، ج72 ، ص 255.
دردناک هست. ملاحظه بفرمائید چگونه امام علیه السلام افق جان ما را از فتنهها میرهانند تا بتوانیم به راحتی در سیر از ساحت عالم کثرت به سوی عالم معنا موفق شویم. یکی از موانع بزرگِ سیر به سوی حقیقتِ تکوینی جانمان، مشغولشدن به عیب دیگران است، تا سخن امام علیه السلام را عمل نکنیم متوجه اشتباهات خود در راستای قضاوت نسبت به دیگران نمیشویم. با رعایت دستور حضرت صادق علیه السلام تازه خداوند چشم ما را باز میکند و صاحب بصیرت میشویم و در آن حال میتوانیم حتی بفهمیم که ماوراء آنچه چشممان دیده است، حقیقت چیز دیگری است. آری اگر چشم ما عمل گناهی را از انسان مؤمنی دید، ولی خودش منکر آن است که آن را انجام داده، این نشان میدهد جهتگیری او چیز دیگری است، پس چشم ما درست ندید، چون جهتگیری او حقیقت اوست.
یکی از دوستان میفرمودند؛ قبل از انقلاب جهت دیدار یکی از همرزمان، سفری به سوریه کردم، وقتی به سراغ خانهای رفتم که او آدرس داده بود، چون خانه، خانهی مسافرتی بود، در باز بود و رفتم داخل، دیدم چند اطاق اطراف حیات است، سراغ اطاق رفیقم را گرفتم، وقتی درِ اطاق او را باز کردم دیدم تلویزیون او روشن است و عکسهایی از زنان نیمه عریان را نمایش میدهد و او خواب است. به ذهنم آمد شاید او هم از دین برگشته و مارکسیست شده است، ولی تحت تأثیر همین روایت چیزی نگفتم تا فردا که نزدیک وقت اخبار، تلویزیون را روشن کرد، فهمیدم دیروز هم همین کار را کرده و در حین دیدن اخبار خوابش برده و آن برنامهی فاسد بعد از اخبار بوده است.
از این نمونهها زیاد داریم مهم آن است که به جای پذیرفتن وسوسهی شیطان و محروم شدن از سیر روحانی خود به سوی عالم معنویت، فرمایش امام معصوم علیه السلام را بشنویم و جان خود را به حقایق ربانی متصل کنیم.
حضرت در آخر فرمایش خود ما را متوجه آیهی قرآن میکنند که میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ»؛(1)در این آیه میفرماید آنهایی که زشتیهای مؤمنین را افشاء میکنند در دنیا و اخرت در عذابی دردناک هستند. ملاحظه فرمایید نمیگویند آنهایی که به مؤمنین بهتان میزنند، میفرماید آنهایی که عیب مؤمنین را افشاء میکنند در عذاب دردناکی هستند، رمز موضوع در آن است که انسان مؤمن انسانی است که ولایت الهی را پذیرفته است و طبق آیهی قرآن خداوند او را از ظلمات اعمال زشت به سوی نور سیر میدهد. میفرماید: «اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ»؛(2)
خداوند ولیّ کسانی است که ایمان آوردهاند، آنان را از ظلمات خارج و به سوی روشنایی رهنمایی میکند، ولی کسانی که کفر ورزیدهاند، اولیاء و سرپرستانشان طاغوتها هستند که آنان را از نور به سوی ظلمات میکشانند، آنان اهل آتشند و در آن جاودانند.
با توجه به آیهی فوق اگر انسانِ مؤمنی آلوده به ظلماتی هم باشد، نور الهی او را از آن ظلمات خارج میکند. در حالی که موضوع در مورد کافر برعکس است، و خوبیهای اولیهی او نیز با پذیرفتن حکم غیر خدا، از بین میرود. آیا با توجه به این آیه نباید اگر چشم و گوش ما عمل زشتی را از انسان مؤمن دید و او آن را انکار کرد، چشم و گوش خود را تکذیب کنیم؟
حضرت صادق علیه السلام به عبدالله بن جندب میفرمایند: «یَا ابْنَ جُنْدَبٍ لَا تَقُلْ فِی الْمُذْنِبِینَ مِنْ أَهْلِ دَعْوَتِکُمْ إِلَّا خَیْراً وَ اسْتَکِینُوا إِلَی اللَّهِ فِی تَوْفِیقِهِمْ وَ سَلُوا التَّوْبَةَ لَهُم»؛(1)در مورد گناهکارانی که از جمع شیعیان هستند سخن مگوئید مگر به خیر و خوبی، از خدا خاضعانه برایشان تقاضای توفیق کنید و از خدا بخواهید که توبه کنند. حضرت اولاً: ما را متوجه یک قاعدهی مهمی در عالم میفرمایند که خود را گرفتار گناهان مؤمنین نکنیم. ثانیاً: مواظب روح و روان خود باشیم که قلب ما مشغول این امور نگردد. ثالثاً: اگر آن افراد ولایت الهی را قبول دارند به اصلاح شخصیت آنها امیدوار باشیم. وقتی انسان ولایت الهی را قبول داشت - در حال حاضر که امام معصوم عجل الله تعالی فرجه الشریف غایباند، متوجه ولایت فقیه میشود- از این طریق از دامهای بسیاری که دشمنان اسلام برایش پهن کردهاند رها میگردد، و چون رویکرد اصلی او درست است، عیبهای عملی او به مرور از صحنهی شخصیت او زدوده میشود.
1) بحارالأنوار ، ج75، ص280.
عنایت داشته باشید که موضوع ولایت الهی از صدر آنکه پذیرش حکم خدا و حاکمیت امام معصوم علیه السلام است، تا ذیل آن که پذیرش ولایت فقیه در زمان غیبت است، عامل بسیار مهمی در دفع وسوسههای شیطان و در سیر شما به سوی جنبه تکوینیتان میباشد. وگرنه در عین عبادات کثیر راهی به سوی عالم معنا بر شما گشوده نمیشود. روحیهای که متوجه است نباید طاغوت در صحنهی مناسبات جامعه تصمیمگیر باشد، نظرش همواره با ولایت امام معصوم است و لذا همچون حضرت یعقوب علیه السلام که همواره نظر بر یوسف علیه السلام داشتند و درنتیجهی آن نظر و توجه، آنچنان سیری پیدا کردند که بوی یوسف علیه السلام را از فرسنگها فاصله استشمام کرد و در نهایت هم چشمشان به جمالِ یوسفِ محبوب خود روشن گشت، انسانی هم که همواره در تمنّای حاکمیت امام معصوم علیه السلام است؛ اولاً: جایگاه ولایت فقیه را میفهمد و از فتنههای دوران نجات مییابد. ثانیاً: به لطف الهی چشمش به جمال امامش منوّر میشود، و این است معنی «اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ»؛ خداوند انسان را از ظلماتِ حجاب نظر به خود، به سوی نورِ نظر به عوالم معنوی سیر میدهد.
حتماً شنیدهاید که میفرمایند جهت حضور قلب در نماز در ابتدای امر نظر را متوجه استاد خود نمائید و به نور حضور استاد، خود را وارد حضور قلب کنید. این دستور براساس همین قاعده است که عرض شد. چون نفسِ ناطقه یا قلب در عوالم باطنی با روح استادِ خود راحتتر مرتبط میشود و لذا با اتحاد با روح او، میتواند منور شود به حضوری که او نسبت به عالم غیب دارد و از منظر حضور او به عالم بنگرد.
به امید روزی که بتوان با نور حضور امامان علیهم السلام در همهی عوالم حاضر شویم، آرزوی بلندی است ولی آنها خانوادهی کرماند. به گفتهی حافظ:
اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول
رسد به دولت وصل تو کار من به
اصول
چو بر در تو من بی نوای بیزر و
زور
به هیچ باب ندارم ره خروج و دخول
کجا روم، چه کنم، چاره از کجا
جویم
که گشتهام ز غم و جُور روزگار
ملول
منِ شکستهی بد حال، زندگی یابم
در آن زمان که به تیغ غمت شوم
مقتول
خرابتر ز دل من غم تو جای نیافت
که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول
دل از جواهر مهرت چو صیقلی دارد
بود ز رنگ حوادث هر آینه مصقول
چهجرمکردهام ای جانودل، به
حضرتتو
که طاعت من بیدل نمیشود مقبول
به درد عشق بساز و خموش کن حافظ
رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول
سؤال: با توجه به اینکه میفرمایید در عبادات و حتی علاوه در عبادات، بهطور کلی باید همیشه قلب در صحنهی حضور با حق باشد، و جهت آن همواره به سوی پروردگارمان قرار بگیرد تا بتوانیم در جنبهی تکوینی خود حاضر شویم و در همهی عوالمِ وجود سیر کنیم، حال وقتی شرایط ما این طور نیست که بتوانیم همواره قلب را در چنین حالتی قرار دهیم و حتی در نماز و سایر عبادات مثل اعتکاف و حج و زیارت نیز قلب ما این طور که شما میفرمایید در محضر خدا قرار ندارد، چه باید بکنیم؟ آیا از آن عبادات منصرف شویم و امید به فعلیترساندن باورهای دینی خود را از سر بیرون کنیم، یا میتوانیم امیدوار باشیم، چگونه؟
جواب: اولاً: همینکه عزم انجام عبادتی را در خود ایجاد میکنید جهت قلب خود را متوجه پروردگارتان کردهاید. ثانیاً: در این مباحث
تأکید ما بر این نکته بود که سعی کنید در حدّ امکان قلب را در عبادات حاضر نگه دارید، که چگونگی آن با دفع موانع و ایجاد عوامل مورد بحث قرار گرفت. ثالثاً: وقتی عزم کلی شما در عبادات به سوی پروردگار باشد و تا حدّ امکان و در رویکرد کلی در دفع موانع و ایجاد عوامل تلاش فرمودید؛ با حفظ قالب کلی عبادات، به مرور نفس ناطقه آمادهی حضور میشود. و با رعایت قالب عبادات - اعم از نماز و حج و اعتکاف و زیارت- وارد عالَمی میشوید که به مرور برایتان آشنا و آشناتر میگردد و هرگز انتظار نداشته باشید یکمرتبه نفس ناطقه یا قلب به صورت تشریعی و طوری که شما احساس کنید، خود را در آن عوالم بیابد. وظیفهی ما با توجه به موضوعاتی که بحث شد، رعایت قالب عبادات است و استمرار در انجام آنها تا إنشاءالله قلب به کمک معارفی که دارد همواره در جلوی ما قرار گیرد و ما را جلو ببرد.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
قرآن
نهجالبلاغه
تفسیر المیزان، علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه»
اسفار اربعه، ملاصدرا«رحمةاللهعلیه»
فصوصالحکم، محیالدین
بحارالأنوار، محمدباقر مجلسی«رحمةاللهعلیه»
الکافی، ابیجعفر محمدبنیعقوب کلینی«رحمةاللهعلیه»
مثنوی معنوی، مولانا محمد بلخی
روح مجرد، آیتاللهحسینیطهرانی«رحمةاللهعلیه»
احیاء علوم الدین، ابوحامد غزالی
مصباحالهدایة الی الخلافة و والولایة، امام خمینی«رحمةاللهعلیه»
تفسیر انسان به انسان، آیت الله جوادیآملی
اسرار الصلاة، آیت الله جوادیآملی
سلسله مباحث امامشناسی، آیتالله حسینی تهرانی
غرر الحکم و درر الکلم
«مصباح الشریعه»، ترجمه عبد الرزاق گیلانی
تحف العقول، ابن شعبه حرانی
معادشناسی ،آیتالله حسینی تهرانی
إرشاد القلوب إلی الصواب ،شیخ حسن دیلمی
وسائل الشیعه، شیخ حرّعاملی
امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف موعود موجود ،آیت الله جوادیآملی
اعتقادات امامیه،شیخ صدوق و شیخ مفید
شرح حدیث «جنود عقل و جهل»، امام خمینی
علل الشرائع شیخ صدوق
آثار منتشر شده از استاد طاهرزاده
· آشتی با خدا ازطریق آشتی باخود راستین
· جوان و انتخاب بزرگ
· ده نکته از معرفت النفس
· کربلا، مبارزه با پوچیها (جلد 1و2)
· فرزندم اینچنین باید بود (شرح نامة31 نهجالبلاغه) (جلد 1و2)
· مبانی معرفتی مهدویت
· مقام لیلةالقدری فاطمه علیها السلام
· از برهان تا عرفان (شرح برهان صدیقین و حرکت جوهری)
· جایگاه رزق انسان در هستی
· فرهنگ مدرنیته و توهّم
· دعای ندبه، زندگی در فردایی نورانی
· معاد؛ بازگشت به جدّیترین زندگی
· بصیرت حضرت فاطمه علیها السلام
· جایگاه و معنی واسطه فیض
· هدف حیات زمینی آدم
· زن، آنگونه که باید باشد
· عالم انسان دینی
· ادب خیال، عقل و قلب
· آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود
· انقلاب اسلامی، باز گشت به عهد قدسی
· امام خمینی و خودآگاهی تاریخی
مبانی نظری و عملی حب اهل البیت