ghaemiyeh.com
اشارات94
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
زمزمههای آسمانی
الهینامه / مهدی خلیلیان··· 1
عبور از تنهایی / مهدی خلیلیان··· 2
یک سهم از مهربانیات / مصطفی پورنجاتی··· 3
ای مهربانترین! / سودابه مهیجی··· 3
نفس در هوای یاد تو / علی خالقی··· 4
دلم با تو است / شهلا خدیوی··· 5
همسفر با قافله غفلتیم / فاطمه پهلوان علیآقا··· 6
آفتاب نوازش / حمید باقریان··· 7
جادههای بیکسی / زینب مسرور··· 8
صلوات
(برای سال پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله)··· 9
نگاهی به صلوات شعبانیه(6) / منیره زارعان··· 9
سخاوتمندتر از بهار / سیدمحمدصادق میرقیصری··· 10
رسول اعظم / سعیده خلیلنژاد··· 10
معراج سبز
(حیّ علی الصلوة)··· 12
باغ تماشا / مهدی خلیلیان··· 12
رخصتِ خواندن / فاطره ذبیحزاده··· 13
میخواهم پرواز کنم / سیدمحمدصادق میرقیصری··· 14
هفده تماس / رزیتا نعمتی··· 15
صبح و سلام
صبح، یعنی... / مصطفی پورنجاتی··· 16
نزدیکتر از همه به صبحم / عباس محمدی··· 17
رنگهای پرتپش در صبح، خیمه زده / محمدکاظم بدرالدین··· 18
صبح؛ قطرهای بر رخسار هستی / الهام باغبانی··· 19
با شقایقها
(پابهپای شهیدان دفاع مقدس)··· 20
شقایق / سودابه مهیجی··· 20
از شما خجالت میکشم / حسین امیری··· 21
بوسه بر عطر پرواز / محمدکاظم بدرالدین··· 22
زخم زیتون
سوگند سنگها / معصومه داوودآبادی··· 24
پناهی برای دلتنگیهایت / عباس محمدی··· 25
شاید آخرین سنگ / روح اللّه شمشیری··· 26
از دریچه زمان
میلاد حضرت امام محمد باقر علیهالسلام··· 28
گنجینه اسرار محمد / میثم امانی··· 28
با معصوم هفتم علیهالسلام / مهدی خلیلیان··· 29
پنجمین عشق / عباس محمدی··· 31
دانش جاری / رقیه ندیری··· 33
سخاوت گنجینههای باقری / محمدکاظم بدرالدین··· 34
وفات حضرت رقیه علیهاالسلام··· 35
زیر تازیانه در خرابههای شام / معصومه داوودآبادی··· 35
با همین سهسالگی / رقیه ندیری··· 37
این بود، اجر رسالت؟! / شهلا خدیوی··· 37
چقدر زود... ! / روحاللّه شمشیری··· 38
درد دل / رزیتا نعمتی··· 38
ولادت حضرت امام موسی کاظم علیهالسلام··· 40
گریزان از خشم / معصومه داوودآبادی··· 40
پیشوای هفتم؛ مرد حج و نماز و عبادت / مهدی خلیلیان··· 42
وقوع جنگ نهروان بین سپاهیان امام علی علیهالسلام و خوارج··· 43
«با حرکت ذوالفقار، لج میکردند» / محبوبه زارع··· 43
جاهلان لجوج / میثم امانی··· 45
خوارج؛ بلعم باعوراها / رقیه ندیری··· 46
بیولایت تو ... / حسین امیری··· 47
روز امور تربیتی و تربیت اسلامی··· 48
گل، مراقبت میخواهد / محبوبه زارع··· 48
گل، باغبان میخواهد / حسین امیری··· 49
روز احسان و نیکوکاری··· 50
تو هم اجابت کن! / سودابه مهیجی··· 50
دستی را میگیرم تا دستم را بگیری / رزیتا نعمتی··· 52
جاده چشمهای لغزنده / رزیتا نعمتی··· 52
یادتان هست / رزیتا نعمتی··· 53
روز درختکاری··· 55
درخت؛ یادگاری برای فردا / معصومه داوودآبادی··· 55
درختکاری؛ احسان یا صدقه / مصطفی پورنجاتی··· 56
درخت؛ حنجره سبز زندگی / فاطره ذبیحزاده··· 57
اربعین حسینی··· 59
چهل روز پیش / محبوبه زارع··· 59
جگرخراشترین بازخوانی / محمدکاظم بدرالدین··· 61
بادها مویه میکنند / عباس محمدی··· 62
کاروانی زخمدیده / علی خالقی··· 64
چهل روز اندوه / فاطمه سلیمانپور··· 66
از حنجره خسته زینب علیهاالسلام / سعیده خلیلنژاد··· 68
گویا صدای علی علیهالسلام بود! / فاطمه پهلوان علیآقا··· 69
قطرهای از اربعین / محمدکاظم بدرالدین··· 70
اربعین / رزیتا نعمتی··· 71
زینب علیهاالسلام / رزیتا نعمتی··· 71
روز بزرگداشت شهدا··· 73
شهید؛ والاترین مکبّر آزادگی / محبوبه زارع··· 73
سرخ رفتهای تا... / معصومه داوودآبادی··· 75
دنیا، از نام شما روشن است / محمدکاظم بدرالدین··· 76
اگر خون نبود... / رزیتا نعمتی··· 77
شقایقسیرتان / فاطره ذبیحزاده··· 78
فقط برای نجات شما / رزیتا نعمتی··· 79
هیچکس مثل تو در صنعت ایجاز نبود / رزیتا نعمتی··· 80
رحلت حاج سیداحمد خمینی رحمهالله··· 81
یادگار خورشید / محمدکاظم بدرالدین··· 81
یادگارِ یار / مهدی خلیلیان··· 82
تو، پشتوانه انقلاب بودی / فاطره ذبیحزاده··· 84
روز وقف··· 87
یادگار ماندگار / مهدی خلیلیان··· 87
وقف؛ سند ایمان / حسین امیری··· 88
زلال بقا / مهدی خلیلیان··· 89
رحلت پیامبر گرامی اسلام··· 90
تا همیشه نوای توحید تو بلند است / میثم امانی··· 90
روز سیاهپوشی قبیلههای فروتنی / محمدکاظم بدرالدین··· 91
نگران امتت هستی هنوز / عباس محمدی··· 92
واپسین نگرانی / حسین امیری··· 94
غروب خورشید / شهلا خدیوی··· 95
خانهات، بوی پر جبرئیل میدهد / رزیتا نعمتی··· 96
واپسین وصیت / حمید باقریان··· 97
خدا به خاطر تو آفریده دنیا را / رزیتا نعمتی··· 98
شهادت حضرت امام حسن مجتبی علیهالسلام··· 100
سکوتت را بشکن برادر! / نزهت بادی··· 100
برای تنهایی امام علیهالسلام / عباس محمدی··· 101
جگر پاره پاره در تشت / سودابه مهیجی··· 103
پاره جگر شقایق / فاطره ذبیحزاده··· 103
خداحافظ، سیدجوانان بهشت! / فاطمه همتآبادی··· 106
شهادت حضرت امام رضا علیهالسلام··· 108
حصن استوار حق / محبوبه زارع··· 108
یار مهربان / مهدی خلیلیان··· 110
صدای غریب خراسان / معصومه داوودآبادی··· 112
قرار ما: ساحل گوهرشاد / رزیتا نعمتی··· 113
احساس آهو / رزیتا نعمتی··· 114
غربت آهو / زینب مسرور··· 114
روز ملی شدن صنعت نفت··· 116
سرافرازتر از سروها / عباس محمدی··· 116
شهر بهار / حسین امیری··· 117
شهر بهار / حسین امیری··· 119
کلاغها را به حریم کبوتران راهی نیست / میثم امانی··· 121
تو را من چشم در راهم
(به آستان حضرت ولیعصر(عج))··· 123
ای بلندِ آسمانْ مسیر! / معصومه داوودآبادی··· 123
عید اشک در ندبههای بیتابی / محمدکاظم بدرالدین··· 124
چند رباعی از محمدکاظم بدرالدین··· 126
پیرتر از نوح شدهایم / عباس محمدی··· 126
من منتظرم تا کسی بیاید / نزهت بادی··· 128
تنها به یک امید / رزیتا نعمتی··· 129
نور افتاده به چنگال سیاهی؛ برگرد! / علی خالقی··· 130
به چشمانم سپردهام / شهلا خدیوی··· 130
تا آفتاب / زینب مسرور··· 131
یار مهربان / رزیتا نعمتی··· 132
فانوس خیال / مهدی خلیلیان··· 133
سال نو / رقیه ندیری··· 134
خانه سبز / مهدی خلیلیان··· 135
هنوز تا پریشانی... / مهدی خلیلیان··· 135
الهینامه
مهدی خلیلیان
الهی!
با خودت آشنایم ساز، تا به درگاهت روی آرم و با دیگران بیگانهام گردان، تا سر بر آستانت بگذارم.
الهی!
خان و مانم بستان و بیسر و سامانم نگردان.
الهی!
دردم بیفزا، تا درمان از تو جویم و عاشقم نما، تا فقط از تو گویم.
الهی!
عمری به سوی تباهی تاختم و آنی به تو نپرداختم. از خشم و غضبت دورم گردان و به لطف و کرمت مسرورم گردان.
الهی!
از کردارم شرمسارم و به رحمتت امیدوار؛ لحظهای به خویشم وامگذار.
الهی!
به بزرگیات کوچکم گردان و از کودکیام رها نگردان.
الهی!
مرا حال و هوای راز و نیاز ده و به شوق قرب خود، سوز و گداز ده.
الهی!
ای بیهمتای بینیاز
و ای کردگار چارهساز!
این نیازمند بیچاره را به نگاهی بنواز.
عبور از تنهایی
مهدی خلیلیان
دیشب هزار بار، آسمان را نوشتم؛ فردا قرار است با ستارهها آشتی کنم. دیشب آن قدر خدا به سرم زد، که فهمیدم کدام خاک از تن من است و کدام دریا از دلم!
دیشب وقتی کبوترها روی سایهام نشستند، تمام شاخههایم خم شدند؛ آنها وقتی رفتند، برگهایم هنوز میلرزیدند... من روزی هزار بار، او را احساس میکنم و از او میخواهم که هرگز مرا فراموش نکند. او هر روز بر دلهای ما میتابد و هر شب برایمان سفره مهربانی میگستراند. او در همین نزدیکیهاست.
تمام گلها، با یاد او زیبا میشوند... دیگر فرصت نیست. باور کن تا آسمان، راهی نمانده است. فرشتهها منتظرند. باید از میان غربتها گذشت و با لهجه خورشید، خروش عرشیان را پاسخ گفت. باید بر گاهواره بیداری آرمید و صبح را در آستین گرفت. باید همه چیز را بر زمین گذاشت و تا افقها پرواز کرد.
پروردگارا! نگذار زندگی، مرا به سمت نابودی بکشاند و تمام خلوتهایم زیر سقف سکوت بمیرد.
خدایا! نگذار غرور لحظهها و تلاطم عصیانها، قلب مرا - چنین بیپروا - به بازی بگیرد.
یگانه یارا! چشمهای کودکیام را به من بازگردان و فریاد بیپناهی دستهایم را به کهکشانها برسان.
یک سهم از مهربانیات
مصطفی پورنجاتی
خدایا! ارمغان تو به قنوت جانهای ما، از شمارش و مقدار، افزون است.
تو خود نیک میدانی که ناتوانی ما در شکر و ستایشت، از اندازه و از مقدار، بیرون است.
ای خدا! بخشایش تو بر صحیفه عذرهای ما زیباست. کوشش ما را در این راه، با بهترین پاسخهای کرامتت،
زیباتر کن.
پروردگارا! مطیع کلام پرشوکت و شکوه توییم و عظمت و صلابت حکمهای تو، برایمان رمقی نمیگذارد که جز تسلیم و سکوت، رفتاری دیگر از ما سر زند. طنین بلند فرمانهایت را در گوش دلهای ما، به تکرار، جاری فرما.
ای عزیز جان دلدادگان! به خانه قلبهای خاموش ما، همهمه نوازشگرِ ایمان به خودت را پیشکش کردهای؛ اینک، ما و وجودی که سراسر رضایت و سرشار از لذت شنیدن شده است. راز دارا! نسیم مهر مادر و حمایت پدر، گاه چنان بیحساب و ژرف به ما میوزد که از بینهایت صحبتهای تو غفلت میورزیم؛ ما را به نغمهای از الطاف خاصهات چنان بیدار کن که هر لطف و عاطفه را جز یک سهم و یک جزء از آسمان بیمرز رحمانیت خودت، به حساب نیاوریم.
خداوندا! به قدر یک ثانیه و یک آن، بالهای عنایت و التفات و عنایتهای ویژهات را از ما دریغ مدار.
دوستت داریم، ای برترین محبوب پروانههای جانهای ما!
ای مهربانترین!
سودابه مهیجی
آه ای مهربانترین، ای نزدیک دور و ای همیشگی و در هر جا!
من دست دعای ازل تا ابدم؛ التماس بیدریغی که هرگز از احتیاج تو خالی نمیشود.
بگو به کدام گوشه آسمان، کبوتران نالههایم را پرواز دهم تا استجابت نزدیک تو، بالهای زخمیشان را در آغوش بگیرد؟
خداوندا! گذشتههای من، سرشار از اضطراب و واهمه است؛ از این گذشته تاریک، راهی به آینده روشن هست؟
با تو میشود به هر امیدی چشم دوخت؛ چرا که دریای گناهان من، در پیشگاه اقیانوس رحمت تو ناچیز است.
دستهایم را بگیر!
خداوندا! اگر مهر بیبدیل تو نبود، من ناممکنترین بودم. اگر به فیض «وجود» رسیدم، از آن رو بود که تو خواستی.
تمام کائنات، در برابر خواستن تو، تسلیم بیچون و چرایی بیش نیستند. خدایا! تو مرا به «هستی» رساندی و من ناتوانترینم؛ مرا تنها رها نکن؛ اجابت کننده تمام سجدهها و دعاهایم باش، و کامروایی تمام آرزوهایم، آغوش گشوده به سمت بیکسیهایم، روشنای ره گم کردگیهای نامأنوس من و امید ناامیدیهای من باش!
دستهایم را بگیر؛ این دستهای مجبور، این دستهای نه چندان بیگناه، دستهایی که عذرخواه همیشهاند؛ دستهایی که اگر چه گناهکارند، اما همیشه در جستوجوی تو دویدهاند.
«ای پروردگار! من برای هر چیزی که تو از آسمان نازل کنی محتاجم و فقیر».(1)
نفس در هوای یاد تو
علی خالقی
در حوالی نفسهایم هیچ هوایی جان را تازه نمیکند. هوای غبار وحشت گرفته است.
پایی اگر بود، به جستوجوی پنجرهای یا پرتویی میگشتم؛ اما دریغ...! دستانم را امیدوار، به آسمان گره میزنم؛ شاید عنایتی روحانی، پیکرم را در شادی لبیک خویش غرقه کند.
1) . قصص: 24.
خدایا! صدایم را جوابی باش و دعاهایم را اجابت کن تا با شادمانی، روبهروی آفتاب بنشینم و جانمازم را روبه پنجره نگاهت باز کنم.
صدایت را در صبحگاه جهان میشنوم؛ آنگاه که زندگی را فرمان رویش میدهی؛ اما آیا مرا سزاوار کلام خویش میدانی؟
الهی! برای عرضه به آستان بلندت، جز دستهای خالی و ضمیری شرمنده نیاوردهام.
خدایا! سمت تمام پنجرهها را نگاه تردید پر کرده و سنگفرش تمام جادهها را مغیلان شک پوشانده است.
الهی! تو را در اوج گمراهی خویش میخوانم، نه در جانماز و مطهر عبادت؛ تو را در اوج گناه میخوانم، نه در عصمت و پاکی؛ تو را با عجز و التماس فریاد میزنم، نه با رضایت و اطمینان از اعمالم؛ سایه بر خاکستر تنهاییام بیفشان که خنکای وجود تو، آرامش است دلهای سوخته را.
آفتاب این روز سرد را با تردید مینگرم؛ آفتابی که سرما را فقط تماشاگر است، آفتابی که آفتاب نیست؛ کجاست پنجرهای که گرمای تو را نوید باشد؟
الهی! گم کرده راهیم؛ چراغ هدایتمان باش.
الهی! بر کدام سجاده سزاوار است تا مهربانی تو را شکر گوییم. کدام سجده را شایستگی است تا بزرگی تو را به خضوع یاد کنیم؟
کدام ذکر را توان است تا لطف تو را پاسخی باشد در خور.
«بنده همان به که ز تقصیر خویش
عذر به درگاه خدای آورد
ورنه سزاوار خداوندیاش
کس نتواند که به جای آورد»
دلم با تو است
شهلا خدیوی
قسم خورد به اسم جلاله تو که مرا از راه به در میکند. به تنم آویزان شد و مرا از بهشت، تا دنیا دنبال کرد. زبان ریخت و دلم را هوایی کرد. همه جا سرک کشید. توی خوابم راه رفت،
غذایم را بلعید و روی اجاق نفسش گرم کرد و به خوردم داد. به پیشخوان ویرانه دلم، نردبان زدم تا دو پله به آسمان بخورد؛ اما نردبان را از زیرپایم کشید. از لجنزار دنیا، تنم را روی پل سوار کردم، اما تمام پلهای پشت سرم را خراب کرد...
تا خواستم سفره ایمان را بگسترانم و به تو تکیه کنم و مثل مو، در پیچ و تاب اشتیاقت تا بخورم و باز شوم، کاسه کاسه فکر و خیال تعارفم کرد.
تاریکی ریخت توی گلویم... .
به خودم که آمدم، بوی نافرمانیات را میدادم، از سجاده نیازت تا ناکجا آباد دنبالش رفته بودم... اما با این همه، دلم با تو بود؛ یاریام کن تا غیر تو، به خانه دلم راه نیابد!
همسفر با قافله غفلتیم
فاطمه پهلوان علیآقا
صدای تو را میشنوم؛ از لابهلای برگها، در میان کورسوی ستارگان نیم جان سحری، از لابهلای ابرها و ترنم باران که صدای رویش را در تار و پود جانهای به گل نشسته زمزمه میکند.
صدای مهربانت را در لابهلای واژههای پرشوکت «رحمان و رحیم»، میشنوم.
در میان اوراق پرمهر بندگی میجویمت؛ در شرمساری توبههای شکستهام.
صدای تو زیباست.
صدای تو، همان حس غریبی است که آرامش قلبهایمان را به ارمغان میآورد. تو همان رفیق همیشه شفیق بندگانت هستی که حتی به قدر چشم برهم زدنی، از آنان غافل نمیمانی؛ ولی ما همسفران قافله غفلتیم که در چشمبرهم زدنی، فراموشت میکنیم.
مهربانم! باز هم میخوانمت؛ با کلامی که خود به من آموختهای، در میان واژههای نورانی گفتارت: «بسم اللّه الرحمن الرحیم»
آغاز میکنم برگی دیگر از دفتر بندگیام را؛ تا خلاصه شوم در هر آنچه تو میخواهی و تو میخوانی.
آفتاب نوازش
حمید باقریان
شکفته میشوم در هوای یادت
آرام میگیرم روبه آفتاب نوازشت؛
مثل نیلوفرهای آبی
و تو میتابی بر سرزمین تنهاییام
چون نسیم، مینوازی جانم را
چون باران، طراوت میبخشی روحم را
و من لطیف میشوم چون شبنم
سبز میشوم چون بهار
وقتی که کلام نورانی «الا بذکر اللّه تطمئن القلوب»،
در صحیفه قلبم جاری میشود
نور
شعر نیایش تو
بر صفحه صفحه دیوان دلم
واژه واژه نور است.
وسعت دلم
روشن آباد عشق است؛
وقتی که نام مهربان تو بر لبم جاریست
ای چکیده روح تو در ضمیرم
نام تو نور است
«بسم اللّه النور»
جادههای بیکسی
زینب مسرور
خدایا، صدایم کردی، پاسخت ندادم، دستم را گرفتی، رهایت کردم؛ دل، خانه تو بود، از خانهات جدایت کردم. سالها در غفلت و بیخبری زیستم و پیله رنگین دنیا بر تن آویختم؛ اکنون، خستهام از این قفس ابریشمی؛ بال پرواز میخواهم تا رها شوم از این همه ظلمت و تاریکی.
خدایا! امشب آمدهام تا این همه فاصله را بشکنم و از رخوت این خاک غریب عبور کنم.
آمدهام تا در انتهای جادههای بیکسی، سر بر سجاده نیاز بگذارم، تا دست دلم را بگیری و مرا دریابی.
الهی! گدای یک لحظه نگاهم؛ گرچه سراپا تقصیر و گناهم.
خدای من! سراسر نیستیام؛ هستم کن، از خود بیخود و مستم کن، مست از جام الستم کن! قلب عاصیام را ایمان بخش، جسم مردهام را جان بخش و عبادتهای بیروحم را روح و روان بخش!
خدای من! خسته و دلشکستهام، بال و پر بستهام، از خویش جستهام و به درگاه مهربانی چون تو پیوستهام.
الهی! دنیا سراب است؛ دل بیتاب است و دریای چشم بیآب؛ اما تو مهربانی، امید خستهدلانی، پناهگاه بیکسانی، نهایت آرزوی آرزومندانی؛ توبهام را بپذیر، دستم را بگیر، دریچه طلوع را بر من بگشای و در لحظههای ناب حضور، جامی از نور به من ارزانی دار و در لحظههای سخت امتحان، تنهایم مگذار.
زیر گلبرگهای معرفت
خدایا! بر محمد، فرستاده برگزیدهات و خاندان پرکرمش درود فرست؛ بر چشمهای پر از بندگیشان، بر دستهای بخشندهشان و بر قلبهای عدالتخواهشان، سلام ابدی مرا جاری کن.
الهی! این بنده کوچک تو، در سایه امن و آرام شاخسار نبوت، پناه جسته است و زیر گلبرگهای معرفت و محبتشان امان گرفته است.
رحیما، چشم بر راهی که فرستادگان تو به من نمودند، به سوی تو آمدم؛ به نامی که نیکان تو به من آموختند، صدایت زدم؛ به مَنشی که آنان پیش گرفتند، در طلب خشنودی تو برآمدم؛ اینک، این دل سراسر بندگی من است که تو را به بزرگیات میخواند.
خدایا! مرا به بندگیات بپذیر. قلبم را به نور طاعت و بندگیات نورافشان کن و به تیرگی گناه و عصیان، روسیاه و رسوایم مدار.
خدایا! مهربانی و احسان من، نعمتی از نعمتها و منش رسول گرامی تو و خاندان اوست. این بنده حقیرت را یاری کن تا به امر تو و به پیروی از فرستادگانت، از آنچه بر من بخشیدی، به نیازمندان و تهیدستان ببخشایم و نصیبم کن تا از آنچه تو عطایم کردی، احسان کنم.
هماره در خوبیها، مرا پیشقدم دار و از زشتیها به دورم دار.
الهی! مرا در سایه لطف و مهربانیات زنده بدار، بر من نگاه مهر بینداز و مرا دریاب؛ که این بنده بیمقدار تو، جز فخر به بندگی تو و فخر به محبت به فرستادگان تو، هیچ ندارد.
سخاوتمندتر از بهار
سیدمحمدصادق میرقیصری
«یا حَسْرَةً عَلَی الْعِبادِ ما یَأْتیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّ کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤنَ».(1)
پیامبران برای هدایت مردم، با قلبی سرشار از امید، قدم به میدان الهی میگذاشتند. همه سختیها را به جان میخریدند و همچون زورقی در دریای بلا شناور بودند و با موجهای خطر، دست و پنجه نرم میکردند.
در خزان گمراهی، سخاوتمندتر از بهار، سبزی ایمان را به مردم هدیه میدادند و چون هوای تازه، همیشه به جانها طراوت میبخشیدند.
امت ناسپاس
همه آرزوی پیامبر، هدایت مردم بود؛ اما افسوس...
[افسوس! که هیچ پیامری فرستاده نشد؛ مگر آن که او را مسخره کردند].(2)
و دردناکتر اینکه هیچ پیامبری چون پیامبر اعظم، اذیت نشد!
رسول اعظم صلیاللهعلیهوآله
سعیده خلیلنژاد
او مثل چشمه بود که جوشید از کویر
مردی بزرگ مثل درختان سر به زیر
مردی فراتر از همه مردهای مرد
در پاکی و نجابت و ایثار، بینظیر
بار امانتی که خدا داده بود، او
بر دوش میکشید، شجاعانه و دلیر
دلداده خدا و رها گشته از زمین
اینگونه بر تمام جهان میشود امیر
خورشید عمر او که به سمت غروب بود
عمر دوباره یافته در چشمه غدیر
ای تکیهگاه روشن هر عاشق خدا
ای سرپناه محکم خُرد و جوان و پیر
آقا! رسول اعظم ما، ای بزرگمرد!
از ما درود بر تو، تو ای ماه بینظیر!
انگار تمام واژگانم بوی سیب گرفته و باغ تنهاییام در انتظار تولدی دیگر است! این روزها، تصویرهای خاطره، تارهای تخیلم را تخدیر کردهاند و محور احساساتم افقی شده است.
این روزها، سطح آرمانهایم آنقدر توحیدی شده که تمام عصبهای بیناییام سرگیجه گرفتهاند.
این روزها، لالهها تمام دیوارهای خانهام را پُر از لبخند کردهاند؛ آنها همیشه در امتداد غیبت من حضور دارند.
این روزها...
این روزها، تمام سایهها، سوسو میزنند و تمام همهمهها، هوهو! و من احساس میکنم دستهایم برای بوسیدن ستارهها، کافی نیست. این روزها، کبوترها فوج - فوج آرامش را به سوی پنجرهام پرتاب میکنند؛ آنها همیشه نگران گریههای من هستند.
این روزها، غروبهایم دیگر احساس غربت نمیکنند...
خلوت و سجاده و محراب
این روزها، دلم در سکوت سبز سجاده، تا آسمان، سفر میکند؛ تا سپیده، تا بیکران... و شاپرکهای شادان چشمهایم، در پرتو مهر نماز، عاشقانه بوی مهتاب میگیرند.
یارا! هنگامه نیایشم را با ستارههایت آسمانباران کن.
نگارا! سجاده و محراب را از خلوتهایم دریغ نگردان.
پروردگارا! این دل بیدل را از قوس سجود، میهمان آستانت گردان.
رخصتِ خواندن
فاطره ذبیحزاده
صداها، بوقها و داد و فریادهای بیحاصل، در سرم میپیچد. چقدر روحم سنگین است! گویا لنگری به آن بستهاند! گویا قفل و زنجیر به پایش زدهاند! سیاهیِ دود ماشینها در تیرگی گناهان ریز و درشت، میپیچد و جایی در گلویم را میسوزاند. چقدر خستهام! ردیفهای پرمشغله ذهنم را میگردم تا شاید در کنجی خالی و خلوت، فکری روشن، تراوش کند!
یک پرواز
«یک هوای صاف، یک گنجشک، یک پرواز».
سرم را بالا میبرم و چشمم به خورشید میافتد. چه خوب شد! جرم نورانیاش در بالاترین نقطه آسمان است. صدای پرواز اذان از سر گلدستههای شهر، صدای باران معنویت میآید.
سجاده نور میگسترانم به سوی روشنترین قبله دنیا. یک خیالِ آرام در آشفتگی روحم میدود.
جوانه آرامش، در فضای دلم سبز میشود، حجم محدود سینه را میشکافد و تا آسمان بالا میرود.
طراوت «اللّه اکبر»، در تنم جاری است.
اقرار میکنم عظمت و بلندای مرتبهات را و پنجره جانم را به سرسبزی و وسعت باغِ بندگی تو میگشایم.
«الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ»
شکر تو را که رخصتِ خواندنت را عطایم کردی و این روحِ خشک و تلخ و غمگین را در ساحت پرامید عبادت پذیرفتی.
«إِیّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّاکَ نَسْتَعینُ»
نردبانی از عشق برایم ساختی که تا بام ملکوت بالا میرود و دستانم را به افق گسترده توکل میرساند.
شور و شوق بستگی به خالق، سراپایم را فرامیگیرد و اوهام ناامیدی، در دوردستها گم میشود.
«اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ»
الهی! یاریام کن که طفل روحم، اسیر سراب سرخوشیهای بیحاصل دنیا نشود. چتر حمایت و لطف بر سرم بگشا و لحظههایم را به عزت بندگیات پر اوج کن.
میخواهم پرواز کنم
سیدمحمدصادق میرقیصری
پرندهام؛ حَیَّ عَلی الصَلوة.
میخواهم پرواز کنم؛ قَد قامَتِ الصَلوة؛
به سوی خوبیها به سوی عشق؛ حی عَلَی الفَلاح؛ حَیَّ عَلی خَیرِ العَمَل.
و پرواز چه زیبا است؛ اَلصلوةُ مِعراجُ المُؤمِن.
خدایا! چون سرو باید در محضرت قیام کرد؛ زیرا بزرگتر از آنی که وصف شوی؛ اللّهُ اکبر.
زمین و آسمان، حمد و ثنای تو را میکنند؛ چرا من سپاسگزار تو نباشم؛ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ.
در برابر عظمتت، ناگزیرم سر تعظیم فرود آورم؛ سُبحانَ رَبِّی العَظیمِ و بِحَمدِهِ.
آنقدر بلند مرتبهای که در آستانت باید خاکسار شد؛ سُبحانَ رَبّی الاَعلی وَ بِحَمدِهِ.
گدای درگاهت بودن خوش است؛ بگیر دست قنوت خوانمان را؛ رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی اْلآخِرَةِ حَسَنَةً وَ ... .
همه چیز، با بهترین بندگانت پیوند خورده است؛ حتی نماز، سلام بر آنان؛ السَلام عَلَینا و علی عبادِ اللّه الصالحین.
هفده تماس
رزیتا نعمتی
هر شب، شمارههای خدا را گرفتهام
قدِ تمام وسعت دنیا، گرفتهام
من بوق ممتدم که در اشغال روزگار
سیلیِ نقد، خورده و حلوا گرفتهام
من زنگها زدم، که دل هیچکس نزد
از بس، سراغت ای گل زیبا! گرفتهام
من چون شبم، که از هیجان نمایشت
پیشِ ستاره، جای تماشا گرفتهام
آیینهام، که هفدهمین رکعت تماس
باز اشتباه، چشم شما را گرفتهام
صبح، یعنی...
مصطفی پورنجاتی
صبح، یعنی آیههای انتظار خورشید که اکنون به طلوع درآمده است.
صبح، یعنی نوای بلند اذان، بر منارههای فیروزهای نیایش سحر.
یعنی سلام به هوایی که هدیه آسمان به تنفس ماست.
یعنی سپاس از این که باز هم فرصت دیدار با شاخسار درختان و بال پرندگان، به چشمهای ما ارزانی شده است.
صبح، تجدید عهد قدیمی دل، با یاد خداست.
صبح، رنگین کمان زندگی است که از دستهای تو، به آیندگان پیشکش میشود.
صبح، یعنی بیداری زمین، پس از سکوت طولانی ستارگان و مهتاب.
صبح، آواز پر چلچلهها را در گوشمان زمزمه میکند؛ وقتی که از مسیر باد، به آن سمت دور، هجرت میکنند.
صبح، یعنی بوی گل مریم که سراسر شب را پر کرده بود و حالا با نوازش شامهات، بیدارت میکند.
صبح، یعنی آغاز؛ آغاز یک عبور و دریچه یک سلام.
گوش کن! در نبض کودک صبح، این راز برکت است که مینوازد
به حرکت سلام کن!
نزدیکتر از همه به صبحم
عباس محمدی
«به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد.» صبح را با تمام وجود نفس خواهم کشید. خستگیام را در رختخواب رخوت خواهم پیچید. کفشهایم را به صبحهای تازه آشنا خواهم کرد. سفر، صبح قشنگی است که آغاز خواهد
شد.
من، همصدا با همه پرندهها به خوشبختی لبخند خواهم زد.
آغوشم را از آرامش صبح پر میکنم تا آغاز شوم مانند روزهای آفتابی. من به صبح، نزدیکتر از همه آفتابها هستم.
قدم امید در هوای صبح
شب و شبنم را دوست دارم؛ چون صبح، ادامه آنهاست.
صبح را زودتر از همه گنجشکها آغاز میکنم. من پر از سلامهای تازهام. هر صبح، بیدار میشوم تا آشتی نسیم و برگ درختان را تماشا کنم و به همه آنهایی که فراموش شدهاند، فکر کنم.
هر صبح، بر میخیزم تا دروازههای آسمان را به روی پنجرههای بسته زندگی بگشایم.
هنوز امید در صبحهای زمین قدم میزند. هنوز بوی خوشبختی را میشود از گلوی گلدانها بویید.
تا صبح ظهور...
هر صبح، به شوق دیدن تو، آسمان را جستوجو میکنم؛ همبال همه پرندهها.
دلم میخواهد یک روز که از خواب بیدار میشوم، گلهای محمدی، جهانی شده باشند. دوست دارم هر صبح، با تمام وجود فریاد بزنم «دوستت دارم».
و دلم میخواهد همه کوهها با من تکرار کنند: «دوستت دارم». من هنوز از روزهای نیامده دلنگران نیستم. هنوز صبحها از سلامهای عاشقانه خالی نشده است.
این عطر مهربانیهای توست که صبحهای ما را دلانگیز میکند.
کاش میشد یک صبح به خورشید چشمهای تو پلک واکنم. همه صبحها و سلامها، شوق کودکانهایست که به دیدن تو ختم میشود.
سایه دستهای دوستی تو بر سر روزهای ما آرامش جاری میکند. ای عادلترین عاشق! بیا تا بهار و پاییز و زمستان را در سبدی بریزم و صبحی از شکوفه لبخند به تو تقدیم کنم.
صبحها، ترجمان سلامهای عاشقانه تو به خداوند است. تو از جنس سلامهای خداوندی که در نفس صبحهای ما جاری است. بیا تا چون تنفس صبح، از تو سرشار شویم.
رنگهای پرتپش در صبح، خیمه زده
محمدکاظم بدرالدین
نام سرسبز صبح، از درخت سر میزند؛ آن هم روبه پنجره.
آفتاب خنده از چشمان صبح میدرخشد؛ آن هم روبهروی ما.
در سرزمین ساعات صبحدم، لطافت کاشتهاند. صبح، هیاهوی روشن گنجشکان را در سبد خاطرات میریزد. شگفتا از این همه شکوه که هر کس قدم در باغستان پگاه بگذارد، صدایی را که پروانهوار از سمت گل میآید میشنود و تمام رنگهای پرتپش را که در صبح خیمه زده است، میبیند!
دامن عفیف صبح
به راستی که گلهای شوق را در دامن عفیف صبح ریختهاند. حکایت معطر صبح را تنها از نسیم باید پرسید. صبح است و آفتاب، با پنجره معانقه میکند و لبان همه غزلهای سپید، به تحسین گشوده میشود. پنجره که باز میشود، بوی واژههای صبحگون، همینطور پشت سر هم به مشام اتاق میرسد. تابندگی صبح، لباس تازهای بر اندام اتاق پوشانده است.
سخاوت صبح
فرقی نمیکند، در زمستان هم یاد صبح در بهارستان دل آشیانه میکند. زمستان هم که باشد، نام صبح، گرمابخشترین منظره است. صبح در هر فصلی میآید تا با شعار روشن آینه، صاف بودن و صداقت داشتن را جهانی کند. از همان اول، برای صبح، خاصیت آیینگی را کنار گذاشتند و زلالیّت به تثبیت رسید و شیوه مهرورزی مقرّر شد؛ این است که صبح، سوار بر درشکه نور، شعر میپاشد و امید.
بذل و بخششهای صبح، چنان فراوان است که آفریدهها، چیز دیگری از صبح متوقع نیستند. واقعاً ظرفیتی است برای صبح که این همه فضیلت را در خود جا داده است؛ فقط کسی را میخواهد تا با فراگیری لهجه آسان صبحدم، راه خود را برای رسیدن به هر چه خوبی کوتاه کند.
صبح؛ قدمی به سوی سپیدی
تمام شب از صبح بنویسیم، باز کم است و حق نور ادا نشده است. با این همه، باز زمزمه دیرین اما تازه عشق، از لبان قلم نمیافتد؛ وسع قلم این اندازه است. شگفت اینکه قلمهای تاریک، نمیخواهند بفهمند که سعادت و نیکبختیشان، ارج نهادن به مقام والای صبح است.
وقتی که صبح میدمد آدم تازه میفهمد چقدر به خودش نزدیک است. میداند چه اندازه گل کرده است در خویش. اصلاً از یک دید زلالیت شروع میشود از صبحی که ما در آن میخندیم. از یک زاویه، ساز و برگ صبح در نشاط موزون و زاید الوصف ماست. صبح، قدمی است از سوی ما به سوی سپیدیهای منسجم.
صبح؛ قطرهای بر رخسار هستی
الهام باغبانی
صبح سپید، با دشتی از خیال و آرزوهای روشن، از راه رسید.
نسیم صبح، عطر دلآویز گلزار محبت را بر منظره گیتی پراکند.
نازخند سپیده صبح، زینت آرای جهان هستی، قطرهای از زلال کوثر عشق است که آفریدگار، بر رخسار هستی پاشید.
حمد و سپاس تو را سزاست، ای ذات حیّ بیبدیل!
آینهدار رخ او
شب رفت.
آسمان، چادر حریر سپیدش را بر سر کشید. صبح آمد؛ یک صبح بهاری. دامنِ سبز بهار و صورت صبح سپید و عطر و بوی گل و ریحان و باغ، همه آینهدار رخِ زیبای اوست که در این صبحِ بهاری، بر عالم و آدم جلوهگری میکند.
صبح است و بهار؛ برخیز و به تماشا بنشین.
تمام این سرزمینِ سرافراز، تمام خاک این وطن، شقایقزار است.
در هر کجا که هستی، هر گوشه این خاک که قدم برمیداری، با چشمهای مترصد، نگاه کن که مبادا روی خون لالهها پا بگذاری!
این دیار سربلند، فصلهای سرخ و خونینی را پشت سر گذاشته است. روزگاری این پهناور دلیر، انارستان بود. انارهای عاشق، با سینههای خونین، در همه جا رسته بودند. خزان که نه، اما موسمی رسید که انارها همه
بر خاک افتادند و خونشان در تمام ایران زمین جریان گرفت. و از آن همه خون بیباک، مرز تا مرز، شقایق رویید و سرفرازی و سربلندی رواج گرفت.
شهدا، همیشه هستند
کبوتر بودند آنها که ناگاه، پرکشیدند و در آسمان، به ابرازی ابدی رسیدند؛ کبوترانی که در یک سحرگاه، ندای رستاخیز در گوششان طنینافکن شد و با کولهباری از اخلاص بر دوش، لبیکگوی دعوت معبود شدند.
کبوتران دلاور، قهرمانهای بیمانند این سرزمین، خاک سبز وطن را از دسترس فتنهها و دشمنیها بیرون کشدند و اهریمن را در جای خود نشاندند.
اگرچه رد پای رفتنشان، تا ابد بر شانههای زمانه باقی است؛ آنها همیشه هستند و جادهای که فراروی ما گستردند، تکلیف تمام لحظههامان را روشن کرده است.
رفتن همیشه تلخ نیست. گاه، رفتنها از همان آغاز، مؤیّد رسیدن است. پرپر شدن، همیشه اشکآلود نیست؛ گاه، حماسهای زبانزد است.
باید این خاک فرارفته تا آسمان را که میراث خونهای شهید و بیباک است، با دستهای خداخواهی و با باور بیتردید، در آغوش بگیریم و پاسدار این مرز روبه خدا باشیم.
هراسی نیست؛ خداوند، بالای سرِ ایمان ما سایه دارد.
هراسی نیست؛ مؤمنان، رستگاران همیشهاند.
«نهراسید و اندوهگین مباشید که شما برترید؛ اگر به خداوند ایمان دارید».(1)
از شما خجالت میکشم
حسین امیری
هر روز، سیصد و سیزده بار، به یاد مردانگی شما از خودم شرمگین میشوم.
هر روز، به خودم میگویم اگر همسایگان من، چون شما بودند، اگر من چون شما بودم، شاید خبری از عشق میشد!
هر روز، سیصد و سیزده بار، میان عقل و عشق، جنگ خونین درمیگیرد و هنوز سپاهیان عقل معاشاندیش، قرآن به نیزه دارند؛ و من از مادران شما که از فرزندانشان فقط قرآن و آبی به جای ماند، خجالت میکشم.
1) . آلعمران: 139.
راه بهار، بسته نیست
راه بهار، بسته نیست. هرگوشه اشارت چشمان پیرمیخانه، سجاده به سوی بهار میسازد. شال و کلاه کردهام تا از جاده خونین لالهها بگذرم. میخواهم به جادهای بروم که در آن، علایم راهنمایی بندگی گذاشتهاند؛ جادهای که با لبخند از آن گذشتید و من با وضو باید بگذرم. اکنون، میخواهم با طهارت کلامتان و استعانت شفاعتتان و نیت امامتان، وضو کنم.
لاله، از جویبار خودسازی آب میخورد
خون، اولین رنگ نقاشی ما در بهار بود. پدرم میگفت، اگر لالهای نروید، بهاری نمیآید و من برای آمدن بهار معرفت، هر روز، هزار بار شهید میشوم؛ هر روز، هزار بار روی مین توبه میروم.
پدرم میگفت، لالهها از جویبار خودسازی آب میخورند؛ نه از آبراه خودپرستی. میخواهم جهانی به رنگ مردانگی شما بسازم.
قاب عکس شهید
خواب را از من بگیرید، ای صاعقهها که جبر زمانه، صدای چکاچک شمشیر را از من دریغ کرده است! بر من بشورید، ای امتحانهای طاقتفرسای جهاد اصغر؛ میخواهم از نگاه مادران پسر مرده، درس مردانگی
بگیرم.
بازی چوگان نفس را به تماشا نخواهم ایستاد؛ گوی سبقت از جهان باید ربود!
یادم هست، هر وقت از سختی توبه، روی دلم زرد شد، به قاب عکس شهیدی نگاه کنم.
بوسه بر عطر پرواز
محمدکاظم بدرالدین
بغضهای حقیر ما، روبهروی تصاویر گلگون شما سرریز میشود و راه را برای کلام میبندد؛ با شما شقایقهایم. از شما چه باید گفت و چه باید نوشت؟
واژههای خاکسترگونه ما، فقط بلدند روبهروی شما ضجه بزنند. اما کاش میدانستند که یاد شما حرکت است؛ حرکتی برای بهبودی وضعِ «بودن». چه باید گفت که شما حنجرههای خود را عبور دادید تا آن سوی مرزهای تکبیر، آن سوی مرزهای ندیدن؛ جایی که واژهای یافت نمیشود تا شما را با آن ستود. اصلاً شما که برای تحسین برانگیزی قلمهای ما بوسه بر عطر پرواز نزدید!
هر روز و هر شب، خاکریزها، با اشکها و دعاهایتان گره میخورد.
شما، درشتناکی شب را با تکبیرهای فاتحانهتان درهم میشکستید و روزهای سنگر را سپیدتر از بالهای کبوتران میکردید.
ما ماندهایم و یاد شما
بدا به حال ما، اگر یاد شما را زندگی ما قاب نگیرد. اینجا فراوانند داغهای کمرشکن و زخمهایی که شما مرهمشان هستید؛ شما را میگویم که نگاهتان رفت و در جهت قبله پروانهها خانه کرد.
وقتی دست نوشتههای شما خوانده میشود، در مییابیم که شما نام دیگر خورشیدید و قرابتی نزدیک با خود عشق دارید.
وقتی وصیتنامههای شما را میخوانند، تازه میفهمیم چرا با عزم آخرین نفر از شما، آسمان چمدان خود را بست و کوچید تا بر شرم خویش نیفزوده باشد. وقتی عکس شما را در ذهن خویش ورق میزنیم، تازه میفهمیم که عکسهای تک تک شما اشاره میکرده است به بهترین فصل حیات و ما غافل بودیم. حال ما ماندهایم و دستانی که به دیوارههای قفس میخورد. ما ماندهایم و نام جاوید شما که از لمس رهایی، خنده میزند. ما ماندهایم و موسم یاد شما که روزهای ما را ترمیم میکند.
مرور میکنم خوابهای پوشیده از زیتونت را. پیکر تکه تکه سرزمینت را در اشکهای گرمم میپیچم. بغض میکنم نفسهای مجروح بیت المقدس را و کلمات خشمگینم بر سر و روی صهیونیستها، سنگ میپاشد. چه سالها که کوچههای نوجوانت را چکمههای آتشین اشغالگران، به مویه نشانده است! چه دقیقهها که خاکستر شدند در هجوم مصیبتها و رنجها و چه گامها که از حرکت ماندند! اما تو ایستادهای؛ پرفروغتر از خورشیدی که هر صبح، از شانههای وطن بالا میآید و در پیچ و تاب این همه ناجوانمردی، همچنان کتاب انتفاضهات را تحریر میکنی.
میایستی و کوه، چشمانت را با سپیدهدمان در میان میگذارد. در هیاهوی بیسرانجام این همه صدا میایستی و
از روزنههای نورانی فریادت، حماسه میتراود.
روزهای بسیار است که از رخوت شبانهها به تنگ آمدهای و در جستوجوی نشانی آفتاب، تار و پودت را به گلولهها سپردهای. سنگها، خون جاریات را سوگند میخورند و تقویمها، آتشپوش روزهای خاکستریات، ورق ورق میشوند. ایستادهای تا رویای بادها را به کابوسی سیاه بدل کنی.
چشم به راهی بیت المقدس
ای سربلند پرآوازه! برخیز و به روزهای آینهبندان سرزمینت بیندیش؛ به آن لحظهها که استخوانهای ظلم، بر سنگفرش کوچههایت فرو میریزد و باران آزادی، سلولهای جانت را سیراب میکند.
بایست؛ آنچنانکه تاکنون ایستادهای. بهار، در انتظار تو است تا شکوفههای سپیدش را به چشم روشنیات هدیه کند.
برخیز! بیت المقدس، چشم به راه گامهای تو است.
پناهی برای دلتنگیهایت
عباس محمدی
اشکهایت را از غصه روزهای گذشته، میآویزی و لبخندت را چراغ امید روزهای نیامده میکنی. دنبال پناهی میگردی برای دلتنگیهایت، در این روزگار قحطی آغوش.
بارانهای فصلی چشمهایت، زخمهای خاک زیرپایت را تسلی میدهد. نمیدانی سرهای جهانیان، چقدر محتاج شانههای مردانه توست؛ هرچند تو خود از تمام ابرها دلتنگتری. کاش همه جهان میتوانست به بیریایی گریههای تو برسد!
مشق سنگ
بغضهای هزار سالهات را فرو میخوری، تا بغضهایت، لبخند فرزندان یهودا نشوند. دستهایت را ستون سقفهای بیستون سرزمینت میکنی، تا سقف خانهها پایین نیاید.
هر روز به کودکانت سنگ، سرمشق میدهی، تا شب، مشقهایشان را با شهاب سنگها بنویسند و روز، با سنگ، مشق عشق کنند. هر شب، ستارهها را فانوس خیمههای تاریک همقسمانت میکنی، تا عشق در تاریکی نمیرد. به همه پرندههای بیپر قسم که تو پرواز را از فرشتهها آموختهای!
بیت المقدس را پس خواهی گرفت
تمام روزهای هفتهات را با سنگ مرور میکنی. روزهای دشمنانت را با سنگها شور میزنی. با سنگ خانه میسازی. با سنگ پرواز میشوی، پرنده میشوی. بالهای خسته تو، پر از بوی پرکشیدن است. شبهایت پر از خوابهای آرام بیتالمقدس است. نفسهای تو، نزدیکتر از همه کبوتران به بیتالمقدس است. به لحظهای میاندیشی که بیتالمقدس را پس خواهی گرفت؛ لحظهای که دلت را پسخواهی گرفت، لحظهای که آرامشت را پس خواهی گرفت.
تا روز طنین صدای اذان تو...
سرنوشت روزها را در دست گرفتهای. میخواهی سرنوشت همه تقویمها و روزشمارها را خودت ورق بزنی. هیچ ترسی از تنهایی دستهایت نداری. سنگهایت را تا دورترین نقطه خاک کفر پرتاب میکنی. سنگها قاصدان آزادی تواند که پای بر سرزمین کفر میگذارند. دیر نیست روزی که قفسهای خواب را به روی همه چشمهای بسته میگشایی.
دیر نیست روزی که دوباره صدای اذان تو در صحن بیتالمقدس طنینانداز شود؛ این را از صدای خنده سنگها فهمیدهام.
شاید آخرین سنگ
روح اللّه شمشیری
طعم تلخ گلوله را کودکان این سرزمین هم میدانند، چراکه گلوله در اینجا، کودک و بزرگ نمیشناسد. این گلولهها فقط سینهها را میشکافند، حتی سینه زنی که کودکی در آغوش دارد. پوکهها، اسباب بازی کودکان شده است و بوی خون، بوی سوختن، بوی خاک و غبار همیشگی، آشنای دیرین این دیار است.
کودکان هم یاد گرفتهاند که جواب گلوله را با سنگ بدهند و سپس، از تیررس سلاح آنها فرار کنند.
میگریزند از تیررس گلولهها وپشت دیوار خرابهای یا تکهای بازمانده از ماشین سوختهای پناه میگیرند؛ اما در سوی دیگر، سربازان شیطان، با سپرهایی ضدگلوله ایستادهاند، برای سنگهایی ناچیز از دستان بیرمق، تا مبادا کودکی از پشت پارهآهنی بیرون بپرد و سنگی به صورتشان بزند! سنگ، به سِپر شیشهای میخورد و کودک باز میگریزد، و شاید این آخرین سنگی باشد که پرتاب میکند.
یکشنبه
1 بهمن 1385
1 محرم 1428
21.Jan.2007
به دستهایی درود که سبزی نوزادیات را در آغوش گرفت! به لبهایی درود که اذان مقدس امامت را در گوشهایت خواند! به چشمهایی درود که با نگاه ظلمت براندازش، ریشههای نور را در سیمای تو کاشت! به قدمهایی درود که برداشته شد تا تو را به ولایت عشق منصوب کند!
بایستهتر از تو نبود در زمان و شایستهتر از تو نبود در زمین. انگشتهایت، بوی سخاوت میدهد.
«گنجینه اسرار محمد صلیاللهعلیهوآله» و «ذوالفقار علی علیهالسلام» را در پنجمین خوان حقیقت به تو سپردهاند.
بقچههای غذای کوفه را در نیم شبهای مدینه به دوش گرفتهای؛ کلونهای تشنه، با عطر دستهایت سیراب میشوند و دریچههای فقیر، از دیدارت سیر میشوند! حضورت، در منازعهها پرچم صلح است و منطق صواب، هیچگاه از کلام تو دور نخواهد شد.
تو، آمدهای در بلاتکلیفی دوران، روشنی راه باشی.
آمدهای تا شیعه را با علم، نگهداری
«غالیان» به آموزههای مذهب هجوم آوردهاند تا از کاهی، کوه بسازند و اسلام را در سرازیری تحریف بیندازند. دوران، دوران تبرّی است؛ قدمها بر سر دو راهی است و تنها مشی اعتدال میتواند راهگمکردهها را
بازگرداند.
آمدهای تا فکرهای بیعنان را مهار بزنی و در آشفته بازار اندیشههای شبههناک، منادی حق باشی.
بلوای تحیر و سرگردانی، همهگیر شده است؛ آمدهای تا به جای منطق خشونت، منطق گفتوگو را بنشانی و پس از سالها خفقان، سالها ترس و سالها سایه سیاه خاندان اموی، پیام حقیقت را به شیعیانات برسانی.
پدرانت، شیعه را با «صلح»، با «جهاد» و با «دعا» نگه داشتهاند؛ نوبت از آن توست که شیعه را با «علم» نگه داری.
تو به ما آموختی
تو به ما آموختهای که «خوشرویی» و تقرب به خدا گشاینده محبتهاست و ترشرویی و دوری از خدا فزاینده کینههاست».(1)
روی باز، راه دلها را باز و چهره عبوس، راه دلها را سد میکند.
با روی باز، میتوان به خدا رسید؛ ولی در چهره عبوس، نشانی از خدا نیست.
با معصوم هفتم علیهالسلام
مهدی خلیلیان
«جابر» آنقدر منتظر ماند، تا سلام واپسین پیامبر صلیاللهعلیهوآله را به کودکی برساند که دانش را میشکافت و تمام دانشمندان در برابر او احساس حقارت میکردند. وقتی شبهای تاریک
1) . تحفالعقول، ابی محمد شعرانی، تصحیح علیاکبر غفاری، نشر کتب الاسلامیه، 1400 ق، ص 306.
«مدینه» با آمدن محمد صلیاللهعلیهوآله ستارهباران شد، جابر او را در آغوش گرفت و با یاد یار، بوسید؛ انگار جابر فقط منتظر بود تا محمد بیاید و او برود!
نخستین علوی از «بنیهاشم» که هرگز «هشام» را تحمل نکرد. دومین محمد که همنام و همانند نخستین بود. سومین معصوم که در «کربلا» حضور داشت. چهار سال پیش از «عاشورا» رسید، تا پنج خلیفه زمان خویش را به ستوه آورد و گنجینه دانش نبوت و امامت را به خورشید ششم بسپارد. هفتمین معصوم که با دستهای مهربانش بر چشمهای نابینای مَردی روشنایی بخشید، که پیامبر صلیاللهعلیهوآله همواره او را دوست داشت.
آنگاه که بنیامیه و بنیعباس، سرگرم ستیز بودند، او بر شالوده توحیدی پدر، که در پرتو «راز و نیاز» استوار شده بود، کاخ «معارف» را بنا نهاد، تا یک صبح «صادق» بدمد و با حکمت الهی، تفسیر، فقه و... فردایی روشن را به مسلمانان نوید دهد. او به تنهایی، جمع اندیشمندان را با منطق جاودانهای که هماره در «مناظره»هایش موج میزد، پراکنده میساخت و سوگندهای آنان را - که فقط از نادانی حکایت میکرد - با پاسخهایش میشکست.
به ما آموخت که...
او همواره به ما سفارش میکرد: اگر میخواهیم با او دوست باشیم، نباید به حرفهای دیگران توجه کنیم، در «اندوه» آنگاه که ما را «بَد» میدانند، و در «شادی» آنگاه که ما را به «نیکی» یاد میکنند. آری، باید خود را بر «قرآن» عرضه کنیم و در راه آن، گام برداریم، تا «تمجید» یا «طعنه» دیگران را، سود یا زیان نپینداریم... .
و چه نیکو «شیعیان راستین» را به همگان نمود؛
«ای پیروان ما!
از خدا، یاری طلبید و شکیبایی ورزید. در سخنانتان صادق باشید. با دلهایتان به مردمان محبت کنید».(1)
1) . ر.ک. حیاة الامام الباقر، ص 249.
و باز فرمود:
«شیعیان ما، شناخته نمیشوند، جز با فروتنی در برابر دیگران؛ امانتداری و یاد فراوان خدای مهربان؛
رسیدگی به همسایگان تهیدست و بینوایان؛
راستی در سخن و تلاوت قرآن؛
حفظ زبان از گناهان...».(1)
و شیعگی به کردار است، نه شعار! به عمل است، نه حرف و گفتار!
آری:
در «سخن» هر چند دَم از شیعه بودن میزنیم
در «عمل» معلوم میگردد که صادق نیستیم!
که شیعیان، تنها از خدا پروا دارند و فقط او را فرمانبردارند... و امروز، تولدی دیگر است؛ تولد دوباره مردی که همه چیز را میدانست(2)و به پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهمیمانست. همو که آیین زندگی را به ما آموخت و راه بندگی...:
«مَن تَوَکَّلَ عَلَی اللهِ لا یُغلَبُ وَ مَنِ اعتَصَمَ بِاللّهِ لا یُهزَمُ؛ آنکه طریق توکل به خدا را پوید، مغلوب نشود، و آن کس که به او توسل جوید، تن به شکست ندهد».
پنجمین عشق
عباس محمدی
پنجمین عشق، پلک به تابیدن میگشاید، هفتمین ستاره معصوم میدرخشد.
ستارهای آغاز میشود که از هر دوسو، نسلش به آخرین خورشید پیامبران میرسد. آمده است تا کوچههای تنگ ظلمت را در پرتو بیکران مهربانی و داناییاش روشن کند.
آمده است تا شبهای مدینه بیچراغ نماند.
خورشید است و ناگزیر از تابیدن. چگونه روشن نکند کوچههای تاریک ذهن جماعتی را که در شهر جدش، به نام اسلام، به سوی تاریکی میشتابند؟! امروز آمده است تا چونان خورشید، تا ابد بر ما بتابد.
باقر علم پیامبران
دریای بیکران علم است. بیسبب نیست که باقر العلومش میخوانند. لب که به سخن میگشاید، عطر علم علی علیهالسلامفضا را میآکند.
ای باقر علم پیامبران! تو علم را مانند امامت، سینه به سینه نقل میکنی. اگر تو نیامده بودی، جهان چیزی کم داشت. اگر نیامده بودی بارانهای مهربانی، هیچگاه بر خاک خشک کویر جهل ما نمیبارید. ریشه درختان علم، از سرشاخههای عدالت تو آب میخورند. ستارهای اگر بر شب تاریک ما سوسو میکند، به یمن برکت امامت فراگیر توست.
در سایه امن امامت تو
باغهای امامت و عدالت، در حاشیه نام بلند تو شکوفه میکنند. در سایه امن امامت جهانی تو، همه پیلههای دوستی، پروانه شدند. تو، بیرق امامت را بر بالای بام همه دلها افراشتی. به واسطه لبخند مهربانیهای تو، اولین پنجرهها را به سوی آفتاب باز کردند، در سایهسار امامت تو سنگها سکوت خود را شکستند و بغضهای هزار ساله ترک برداشتند و بارانهای تند و مهربان تو بر تشنه کامی ما باریدند. تو عادلترین عاشق بودی که در روزگار قحطی آغوش، پناه دلتنگیهای دنیا شدی.
پروانه کلام تو
چقدر دلتنگ لب گشودن توییم! کاش دوباره پروانههای کلامت پر بگیرند! هنوز پروانههای کلامت در هوای عاشقی ما بال میزنند.
به حرفی که میزدی، ایمان داشتی و عمل میکردی؛ چراکه میفرمودی: «آنکه بر خدا توکل کند، مغلوب نشود و آن که به خدا توسل جوید، شکست نخورد».(1)
تو که آمدی...
با آمدنت، روزهایمان رنگ و بوی مهربانی گرفت و ابرهای دلتنگی از بالای سر روزهایمان رخت بربستند. تو که آمدی، عشق در گلدانهایمان شکوفه داد.
با آمدنت، پنجرههایمان به سمت آفتاب چرخیدند و خورشید، در آستانه شبهایمان نشست.
دانش جاری
رقیه ندیری
«ما به تو کوثر عطا کردیم، پس برای پروردگارت نماز بگزار و قربانی کن».
و سجاد علیهالسلام به نماز میایستد به شکرانه دعاهایی که به حوالی اجابت رسیدهاند.
این خیر کثیر است که باز هم بر فراز شهر سینههای گداخته میبارد و اشتیاق کوچههای کز کرده در اختناق را به اوج میرساند.
این کودک، محمد است؛ او که شبیهترین به پیامبر است و نسبش از سوی پدر و مادر، به یاس کبود و ماه غریبستان میرسد؛ کودکی که چهار سالگیاش از عاشورا و اسارت انباشته خواهد شد.
محمد آمده است تا دانش را مثل چشمهای از دل سنگ جاری کند تا عطشزارها و برهوتهای مانده در حیرانی، با دستان او سیراب شوند و اهالی فرقههای گوناگون، از کلامش معرفت ناب بنوشند.
1) . جامع الاخبار ،ص 322.
سزاوارترین...
این کودک، وقفی سزاوارتر از فدک است و سودمندتر از چاهها و نخلستانهای مدینه؛ وقفی عام که در برابر هجوم بافتههای یهود و نصارا و در برابر گردبادهای احادیث جعلی، قد میکشد، اندیشهها را از غیر، بینیاز میکند و ذهنهای منحرف را به تعادل میرساند.
انسانیت، وامدار اوست؛ او که فصیحترین در میان عرب و عجم است، آنگاه که خطبه میخواند؛ شجاعترین و آزمودهترین است، آنجا که تیر را به تیر میدوزد، ماهرترین و پرکارترین و آن زمان هم که در مزارع، بیل میزند، آراستهترین است.
جوانمردی و غیرتش، زبانزد خاص و عام خواهد شد؛ آن روز که ضرب سکه را به خلیفه وقت میآموزد و اسلام را از حضانت کفر میرهاند؛ او شکافنده دانشهاست.
سخاوت گنجینههای باقری
محمدکاظم بدرالدین
امروز دامن دانش، پر از گلهای شوق میشود.
صدای گامهایی نوید بخش میآید. واژهها در تب و تابند تا لحظهای که عطرشان جهان را مدهوش کند برسد.
امروز کسی بدون قلم نباشد! قلمها را بیاورید تا رنگ جاودانگی بگیرند. مستعدّان دیار دانایی بیایند و گوهرهای پرفروغ بینایی ببرند!
امروز در خیابانهایِ دانش، خنده پر میزند.
امروز نوری اگر هست، به واسطه نور احادیث نابی خواهد بود که بعدها بر کتابها پرتو میافکند.
امروز، روز شادمانی سلسله قلم است.
به اعتبار امروز است اگر نوشتهای در کسی اثر میگذارد.
روز حکومت قلمدانهاست و روز حکومت علم، بر دلهای پژوهندگانی که از روزگار غفلت و تاریکی میآیند.
ساعات امروز، روبهروی بوتههای رویایی یاد، ماندگار است و از سخاوت گنجینههای باقری، تمام لحظات بهره میبرند. تو نیز بیتوشه نمان!
جمعه
4 اسفند 1385
5 صفر 1428
23.Feb.2007
که دیده است که جوجه کبوتری توفانزده را تیر و کمان حواله کنند؟
آه، رقیه! بالهای سوخته را طاقت سنگ نیست. لبهای تشنهات را خاک پاشیدند و چشمان به اشک نشستهات را آشنای تازیانهها کردند.
خدایا! حجم این همه تاریکی را کدام خورشید، روشن میتواند کرد؟
فریاد جگرخراشت را در خشت خشت خرابههای شام مویه میکنم و وسعت رنجت را با کوهها در میان میگذارم. غبار اندوهت را هیچ بارانی نمیتوانده شست.
کدام اندیشه پلید...؟
کدام دست، گوشهگیر این خرابهات کرد و شناسنامه مصیبت در دستانت گذاشت؟
کدام اندیشه پلید، چشمهای کوچکت را گریهخیز ماتمها کرد؟
به کدام جرم، گامهای کودکیات را اینچنین آواره صحراها کردند؟
این وقاحت ظالم، از روزنه کدام غار بیرون ریخت که شبهایت را بیستاره کرد و شانههایت را بیتکیهگاه؟
دیوارهای ستمگر تاریخ، چشمهایت را تحمل نتوانستند و نفسهای معصومت را به چوبها سپردند.
زمین، همیشه اینگونه پنجرهها را به باد داده است.
اندوهت را میگذاری و میروی
ثانیههای محنتبارت، صفحات خیالم را میسوزاند.
بر کتیبههای سوخته مینویسمت و وجدانهای بیدار جهان را به قضاوت میطلبم.
نالههای کودکیات، خاطر بادها را پریشان کرده است.
قناریان تنها، تاریک خرابه را به یاد میآورند و میگریند.
پنجرهها، کابوسهای سیاهت را تب میکنند.
خارها، پاهای برهنهات را جگرریش میکنند.
میروی و کوچکی دنیا را به طالبانش وامیگذاری. اندوهت را بر صورت خرابه میپاشی و میگذری تا به لبخندی ابدی بپیوندی.
چشمان سیلی خوردهام طاقت ندارد
با گونههایم خنجرت الفت ندارد
سیلی بزن دستان تو غیرت ندارد
گفتند آن سر، روی نیزه مال باباست
مادر بگو این حرفها صحت ندارد
مادر بگو اینقدر بر بابا نتازند
چشمان سیلی خوردهام طاقت ندارد
از خون و خاکستر جدا کن کفترت را
آخر به این گهوارهها عادت ندارد
بلعید آتش خیمهها را آه، مادر!
پاهای من دیگر چرا قدرت ندارد
با همین سهسالگی
رقیه ندیری
سه سالگیاش بر مدار عاشورا میچرخد.
اتفاقی که طنین خندههای کودکانهاش را به غارت میبرد
در عطش میماند و میگدازد.
فرات از چشمانش مهاجرت میکند.
بیپناهیاش، در تمام بیابانها تکثیر میشود
این سه سالگی اوست که در ویرانهای کنار کاخ سبز، به اهتزاز درآمده و مکر خاندان ابوسفیان را به زانو درآورده است.
جز این بود که آمده بودید تا راهنمایشان باشید؟! جز این بود که نمیخواستید سر از گمراهیها در بیاورند؟! این بود اجر رسالت مردی که سالها با عرق جبین و اشک چشم، سنگها را از پیش پایشان برداشته بود تا زمین نخورند و زخمی نباشند؟!
سنگدلان، بار غمت را سبک نکردند
تمام دردهایت یک طرف و از دست دادن زانوانی که رویشان به خواب میرفتی و نیایشهایت را میخواندی، طرف دیگر... .
وقتی میان خون و آتش، صدای گریهات، دل سنگ را میلرزاند و پاهای تاول زدهات، سختیها را گلایه میکرد، همه چشمها کور بودند و دلها سنگینتر از آن بود که بار سنگین دلت را سبکتر کند... .
صبر را از که آموخته بود؟
دستهایت کوچک بودند برای به آغوش کشیدن صبر و سختی. اما تو چقدر سربلند بیرون آمدی از دردها و دلتنگیها! صبر را از چه کسی به ارث برده بودی، نمیدانم! اما ایمان، همپای تو بزرگ شده بود.
همسن و سالهایت، سرگرم بازی بودند؛ اما تو انگار رسالتت بود که انسان را سربلند کنی!
چقدر زود... !
روحاللّه شمشیری
گرچه سه سال بیشتر ندارد، اما صدسال شکایت از این اندک سال دارد؛ شکایتهایی که تاب باز گفتنشان را ندارد. بغضها روی هم جمع شده است و به یکباره میخواهد فوران کند؛ آن هم در میان خرابهای در یک شهر بزرگ که مردمانش یک روز تمام را بر آنان سنگ زدهاند و بر غم کاروان افزودهاند و اینک رفتهاند تا آسوده بخوابند؛ آسودگیشان را صدای گریه کودکی سه ساله برهم میزند. سه سال بیشتر ندارد، اما صدای گریهاش، خواب آسوده یک شهر را برهم میزند... و چقدر زود صدایش خاموش شد!
نبودی طعنه خار بیابان پای ما را زد
زبان کوفه خیلی حرفها را پشت بابا زد
میان راه دستی گوشوار از گوش من چید و
به دور از چشمهایت زخم سیلی بر رخ ما زد
خودم دیدم دلت پیش دل من بود بابا جان
در آن هنگامه وقتی سینهات را اسبها پا زد
نمیدانی چه حالی میشوم یادم که میافتد
زبان آتش اما با چه خشمی خیمه را تا زد
نمیدانی تو بابا! چندبار از فرط نوشیدن
سکینه مشکهای خالی خود را به لبها زد
لب دریا کویر خشک و شرم آلوده ظلمت
الهی بشکند دستش که بر لبهای دریا زد!
پدر، اینها که هیچ آن جا دل من کنده شد از جا
سرت را روی نیزه روبهروی چشم زنها زد
یکشنبه
6 اسفند 1385
7 صفر 1428
25.Feb.2007
در چشمهایت، امواج مهربانی در رفت و آمد بود. عبادت، شادی جانت و آرامش، مونس همیشگی لحظههایت بود. هیچ زمستان خشمی، دروازه قلبت را شکستن نمیتوانست. بزرگواریات، کوچههای مدینه را به تواضع میخواند. کلامت، آگاهی دلهای بیخبر بود. سکوت پرمعنایت، اصالت آفتاب را فریاد میکرد و نفسهای متبرکت، پیراهن شوق کوهستان را میدرید.
آمدی و قمریان زمین، شکوهت را به غلغله آمدند. آمدی و شاعران جهان، گامهای شاعرانهات را به شعر نشستند. آمدی و آسمان مدینه، بر شانههای فاخرانه ستاره پاشید.
اگر تو نبودی
اگر تو نبودی، سرانجام تمام فریادهای آزاده، زنجیر بود و نور در پستوهای بیروزنه، زندانی. اگر تو نبودی، پنجههای ظلم، صورت بیگناه راستی را به خون مینشاند.
اگرچه سالها محبوس حصار شقاوت بودهای، اما سلوک انسانیات، دیوارها را فرومیریخت و هر کلمه از سخنانت، پنجرهای بود گشوده بر دلهای مشتاق و تشنه آگاهی.
نفسهای علوی تبارت از پشت آن همه حصار، قلبهای آزاده را رهبری میکرد.
نسیم، زندانی زنجیرها نمیشود و آفتاب را شبهای مداوم از تابیدن بازنمیتواند داشت.
«دلیل عقل، تفکر است و دلیل تفکر، خاموشی»
سفارشمان کردی که دلیل عقل، تفکر است و دلیل تفکر، خاموشی. سکوت چهرهات، ما را به جادههای سبز اندیشهات رهنمون میکند؛ اندیشهای که سالهای زخمی زندگیات را به تاریخی لبریز از شکوه بدل میکند. سخنان خردمندانهات، پنجرههای شفاف تفکر را به رویمان میگشاید و به سمت آبیهای فرازمند دانایی، جاریمان میکند تا از چنگ گردبادهای بیهودهگویی رها شویم. خاموشی را از تو میآموزیم و ارتفاعات سبز تعقل را قدم میزنیم.
زیرنویس:
میلاد امام روشناییها، آیینه تمامنمای بردباری و کرامت، بر شیعیان ولایتمدارش مبارک باد!
هلهله کنید و فرشتگان سپیدبال را به شادی بخوانید که امشب، زمین و آسمان، نورباران قدوم مولودی بزرگ است؛ آمدن هفتمین بهار زمین، بر دلهای علوی مبارک باد!
چشمها، ستارهریز لحظههایی مبارک است و آسمان، زمین را به پاس هفتمین حجت خداوند، شهابباران کرده است.
سلام بر هفتمین دلیل هستی؛ او که بردباری را برای جانهای بیقرارمان به هدیه آورد!
پیشوای هفتم؛ مرد حج و نماز و عبادت
مهدی خلیلیان
بینوایان مدینه، همیشه در انتظار مردی بودند که زیارت خانه خدا را دوست میداشت و صحرای سوزان عربستان، بر گامهای بردبار و خستگیناپذیر او بوسه میزد.
و «نماز»، تنها همدم تو، در سیاه چالهایی بود که فقط بوی غربت میداد.
و «سجده»، بهترین فرصت برای پرواز روح، آنگاه که یارانت، تو را همچون «جامهای» تهی میپنداشتند.
و زندانبانان حکومت از تو، جز «عبادت» و کرامت ندیدند؛ یا «صابر»!
واپسین ارمغان تو، «بینیازی» از «هارون» بود که میپنداشت کنیزی خوشسیما میتواند از «نماز»ت باز دارد!
و خشم هارون، آنگاه که پاسخ تو را شنید و تعجب او از کنیزی که سرانجام، عاشقانه زبان به تسبیح و تقدیس خداوند گشود!
آرامش، بخشش، دانش
این «آرامش» تو همواره «آسایش» را از دشمنان دین، سلب میکرد.
«بخشش» تو حتی به آنان که «شایسته» نبودند، نیز!
و سفارشهایت به «هشام» که گنجینه حکمت و درس زندگی است. و «نامه»هایت که اعجاز میکرد و از آینده خبر میداد.
و «دانش» سرشارت که در کودکی، «ابوحنیفه» را به تعجب واداشت... .
«اللهم انی أسئلک الراحة عند الموت...»
آه! هنوز هم، آموختههای پنهانیات، آشکارترین سرمایه افتخار مسلمانان است.
هنوز هم آوای حزین و گفتار دلنشینت که همیشه از قرآن سرچشمه میگرفت، ما را از نادانی میرهاند و به راه نور، فرامیخواند... .
و هنوز هم، آرزوی «راحتی در مرگ» و «بخشش در حساب» تو، تنها زمزمهای است که به یادگار بر لبهامان مینشیند و دلهامان را به دریا پیوند میدهد.
یکشنبه
6 اسفند 1385
7 صفر 1428
25.Feb.2007
یا پای عبور را فلج میکردند
یا جاده را به دره کج میکردند
آن قوم سکون طلب، به هر ترتیبی
با حرکت ذوالفقار لج میکردند
این، رویارویی دو سپاه، ایستادن دو گروه و تقابل دو شمشیر در مقابل هم نیست؛ این، تجلی جدایی حق از باطل است. سرسپردگان حقیقت، به استقامت راستین ذوالفقار تکیه دارند و آن سو، دل سپردگان ظواهر، چشم به پیشانیهای پینه بسته هم دوختهاند؛ غافل از این که مهر ابطالی بیش، بر خود نساختهاند.
مگر لیلة المبیت و غدیر را ندیده بودند؟
کدامشان غدیر را به چشم ندیده یا به گوش نشنیدهاند؟! آوازه لیلة المبیت را و حجة الوداع و مباهله را و...؟
آری! مگر کسی هست که در سپاه خوارج باشد و علی علیهالسلام را در مقابل خود ندیده باشد؟
مگر شانهای هست که بار ثقلین رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله را بر خود احساس نکرده باشد؟
بر سر ایمان نسیهتان چه آمده است؟
آی جماعت! چه شد آن خلسهها و خلوتهای شبانه؟ کجا رفت آن سجدههای ممتد و زاهدانه؟ باد غفلت و نسیان، سجادههایتان را به کدام سو برده است؟ کدام حایل، میان اذکار عابدانه و دلهای مسدودتان، دیوار «ورود ممنوع» کشیده است؟ چه آمد بر سر ایمان نسیهتان؟
بعد از پیامبر، دستها دو دسته شدند
پیامبر صلیاللهعلیهوآله، دریای اسلام را بر کویر جانها عرضه کرد و به ناگاه، انسانها دو دسته شدند. یکی گروه مردان وفا که در عمق دریا، پنهان و بیادعا مأوا گزیدند و دیگری، دستهای که با ادعای حضور و بلوغ، چون کف روی آب، همچون حباب، وجود سطحی خود را اعلام داشته باشند!
خوارج...
خوارج، یک توده در یک گوشه تاریخ نبوده و نخواهد بود. و نهروان یک جغرافیای کوچک تقابل میان علی علیهالسلامو غیر علی علیهالسلام نبوده و نیست. نهروان، یکی از گهوارههای غفلتی است که کودک فتنه را در خود پروراند تا در عاشورا قد علم کند. نهروان یکی از بسترهای جاری کربلا است.
بترسیم!
یاران ذوالفقار! فصل هراس آمده است. بترسیم از مرز باریکی که امروز میان حق و باطل است. بترسیم از دامنههای نهروان که در لحظه لحظه زندگی ما جاری است. بترسیم از ابتلا به
سرطانی که خارجیان را زمینگیر کرد؛ از آن کوری محض که خورشیدیترین حق زمان را دیدن نتافت. بترسیم از درد مهلک سطحینگری؛ از ویروس نابود کننده نسیان و از هرچه ما را به تماشای دور از ادراک الهی میخواند؛ که میان ما و خوارج، فاصله تنها یک قدم فراموشی است.
جاهلان لجوج
میثم امانی
زاهدان ظاهرپرست، پا در رکاب نهادهاند. «نهروان»، جولانگاه تحجر شده است. چشمهای کوتهبین، به میدان آمدهاند تا به جای بستن، راه فتنه را بگشایند. به میدان آمدهاند، چون عدالت علی علیهالسلام را تاب نتوانند آورد. به میدان آمدهاند، چون پوستینهای قرآن شام، فریبشان داده است و «قرآن ناطق» را در قلب میدان نمیتوانند دید.
پا در رکاب نهادهاند تا از مرزهای خرد و روشنی بگذرند و در رودخانه روانی سد بسازند که خدا جاری ساخته است.
حق را دیدهاند؛ ولی لجاجت، دلهایشان را کور کرده است. این زبانهای بیبهره از منطق و این گمانهای بینصیب از تفاهم را سودای جنگ، ربوده است.
هر چه پل پشت سر خویش داشتند، همه را خراب کردهاند و اینک که پی به اشتباه بردهاند، به جای بازگشت، دین خدا را ابزار مطامع خویش کردهاند.
خانههایشان را روبه سایه ساخته بودند
از مولای خویش هم جلو زدهاند. حق را به باطل آمیختهاند. از کلام الهی، پیامی را مراد میکنند که در هیچ منطقی پذیرفته نیست.
اینان، جاذبه دین را به سود دافعهاش وانهادهاند و اگر علی علیهالسلام نبود که «میزان اعمال» باشد و ترازوی تعادل، تیرهای مسمومشان به ثمر نشسته بود. اینان، گلبرگهای جمال و رحمانیت را نشناختهاند و خانههای قلبشان را رو به سایه ساختهاند تا آفتاب عشق در آنها نتابد.
محبت در این قلبها بیفروغ است و ترحم، سخنی دروغ. عرفان را غریبانه به زنجیر میکشند و پنداشتههایشان را حکم الهی میانگارند. خانههای قلبشان جای ولیّ خدا نیست.
خوارج، هنوز زندهاند؛ باید به علی پیوست
باید به علی علیهالسلام پیوست، تا قطبهای افراط و تفریط، نربایدمان؛ تا در منطق هدایت، از دامهای نیرنگ و از تورهای فریب برهیم.
باید به علی علیهالسلام پیوست تا هم از پوشالههای تحجر گریخت و هم از چنگالهای انحراف.
باید به علی علیهالسلام پیوست که عقل، دانشآموز کلاس خطبههای اوست.
باید از علی بیاموزیم که فرموده است: «دو کساند که به خاطر من، هلاک خواهند شد: آنکه در دوستی و دشمنیام، زیادهروی کند».
فراریان نهروان، هنوز نمردهاند. «اشعث بن قیس» هنوز مینالد که «عرب، نابود شده است».
و خوارج همراهش مینالند که «جنگ ما را خورده است». هشدار که این مرد نمایان نامرد، با فکرهای کودکانه، فریاد یا علی علیهالسلام را به انزوا نکشانند. اصحاب نهروان، هنوز نمردهاند؛ پنهان شدهاند در لباسهای ترور، در چهرههای استبداد، در نقابهای تعصب.
خوارج؛ بلعم باعوراها
رقیه ندیری
حتی اگر نشان سجده بر پیشانیها بماند و چشمهسارهای وحی، در زندگیها بجوشد، آنان که به قیام و قعود و قنوت میآویزند و غیر از پوسته دین، همه را وامیگذارند، شاید به سرانجام بلعم باعورا برسند؛ همچنان که رسیدند؛ آنها را میگویم که ورق پارههای قرآن بر نیزه را تاب نیاوردند؛ ولی قرآن ناطق را در حصاری از عناد، خلع سلاح کردند.
مهلکه نهروان
آن چشمها که جز بر فراز نیزهها قد نکشیدند، چه میدانستند تفسیر «إنِ الحُکْمُ اِلّا لِلّه» را؛ وردی که آن روز، به نفعشان بود و باید معجزه میکرد و معجزه کرد؛ اما نه به نفع گروه سست ایمان خارج
شده از دین؛ آنگاه که از آزمون حکمیت سرافکنده و زیانکار بیرون آمدند و علی علیهالسلام را در مهلکهای دیگر، غرق کردند؛ مهلکهای به نام نهروان که خطبههای علی را تاراندند و حقانیت و معصومیتاش را به اتهام کفر کشاندند، در حالی که باورهاشان به سرابهای واهی نزدیکتر بود.
سپاه علی علیهالسلام باید تغییر جهت میداد و کار را یکسره میکرد؛ چرا که ارواح مرتد، دین را به ابتذال میکشاند.
بیولایت تو ...
حسین امیری
سرسپرده اشارت دست توام مولا! دل سپرده ردپای توام در بیابان هولانگیز تاریخ که جز تدبیر و کلامت، راهی به رستگاری نیست، که جز تفسیر و پیامت، دری به قرآن باز نمیشود.
بیگوشه چشمت، عقل، قرآن بردار میکند و دین، شتری را میپرستد و بیولایت تو، راهی به شریعت نیست.
مولای تنها
پینهبرپیشانیان بیخبر، عشق را به بتی از دین فروختند و اندیشه را به گوساله سامری سپاه شام.
در پاییز برگریز یاران محمد، محمدی دیگر، ولی تنها برادر محمد، ولی مظلوم در غربت اندیشه ولایی، اسیر اباحهگری قومی شد که گناهشان، نشناختن مولای زمان خویش بود و سالهاست کودکان تاریخ، از ملای مکتب خویش میپرسند آیا ندانستن گناه نیست؟!
دیواری میان حق و باطل
به نهروان خفته در سینهام و به خوارج خوابیده در بخت خواستههایم، دینم را گفتهام؛ حاشا قدمی فراتر از
مولایم بگذارم! حاشا که سلام نمازم پیشی بر امام نیازم بگیرد؛ که جملگی نمازم، مولاست.
نهروان، قطعه زمینی در حوالی کوفه نیست؛ نام جنگی در تقدیر صفحات تاریخ نیست؛ نهروان، نه زمان است و نه مکان؛ نهروان، دیواریست که بین قرآن ظاهر و قرآن باطن کشیدهاند. نهروان، فاصله بین مولا تا بنده است؛ فاصلهای که از نطفه نامشروع نفاق زاده شد.
گل، بیمراقبت مهربانانه باغبان، زیستن را لمس نخواهد کرد؛ همچنان که مروارید، بیپاسبانی صدف، به بارنخواهد نشست. فرزندان آدم نیز برای زیستن، برای به بار نشستن، به صدف تعالی بخشی به نام تربیت، محتاجاند. اسلام، دین اخلاق و تربیت است و انسان را در تمام لحظهها، مربی خویشتن میخواهد.
تربیت، میوه درخت انسانیت
پیامبر اسلام، رحمتی برای تمام عالم معرفی شده است و کدام رحمت، جهانیتر و وسیعتر از تربیت و اخلاق که او رسالتی جز «مکارم الاخلاق» و انتشار آن را در خود ندیده است؟!
تربیت، میوه درخت انسانیت است و انسانیت، تنها بستر انتشار تربیت. اسلام، آموزش و آگاهی بدون اجرا و عمل را طرد میکند. قرآن، به عنوان منشور تربیت نازل شد و اهل بیت رسالت، اجرا سازی آن را در زمین عهدهدار شدند؛ این است که به وصیت پیامبر صلیاللهعلیهوآله این دو ثقل، هرگز از هم جدا نمیشوند تا قیام قیامت. تربیت در دین خدا، یعنی پرورش درون به سمت آسمانیترین آداب و به سوی روشنترین افقهای الهی.
خانواده؛ نخستین میدان تربیت
خانواده، نخستین میدان آموزش اخلاق است و ابتداییترین عرصه دیدن و لمس کردن.
زیربنای تربیت انسان، در خانواده شکل میگیرد و ساختمان رفیع انسان، وابسته به نحوه این خشت گذاری آغازین است. اینجاست که پدر و مادر، ابدیترین مسئولیت خود را به اجرا درمیآورند و به ظرافت پرورش نسل خود، انذار داده میشوند. این دو باغبان، دو پیامبر یک امت به نام کودکاند و معجزهای جز صبر و اخلاص نمیخواهند. بیتردید، در این آموزشگاه، مربی مهربان آفرینش، این دو آموزگار را تنها نخواهد گذاشت.
گل، باغبان میخواهد
حسین امیری
برای سبز شدن، دانه بودن کافی نیست؛ آب و خاک هم کافی نیست. گلهای یاس، به نوازش دست باغبان، عطرافشان میشوند و شکوفههای سیب، بیمدد عرق جبین او، به بار نمینشینند.
کودکان باغچه روزگار را هم نوازش نگاه معلمی عاشق باید که گل دهند و گلاب نشوند؛ پردهنشین استغنا باشند، نه شاهد بازاری غرایز.
من تو را آموختم
دل به لرزش صدایت بستم. با تو شک کردم و با تو به یقین رسیدم. با تو، علم را میوه عمل دیدم. تو شیوه پیامبر
باران را زمزمه کردی. تو به من آموختی و من تو را آموختم.
شاگردان مکتب عشق
کودکان آبادی ایمان، بر سفره علم پدر نان میخورند و پیش از همه، نماز میآموزند. کودکان قبیله ما، در آغوش مادران، شاگرد مکتب ملای عشقند که فصل تحصیلشان، جز سربازی دل نیست.
دوشنبه
14 اسفند 1385
15 صفر 1428
5.Feb.2007
پروردگار از همان آغاز این هستی کهن، درهای آسمانش را بر همه اهالی خاک گشود تا هر کسی به قدر دسترس خویش، سهم روزگارش را از رحمت لایزال بگیرد.
پروردگار، همیشه بیدار نشسته به پاسخ نالهها و دعاهای کم و بیش بندگان. هیچ دستی، بیبضاعت آسمانی از درگاه او بازنمیگردد.
آن هنگام که با دامانی از امید، با دستهایی که بوی اجابت گرفتهاند، از آستان خداوند بازمیگردی، باخود زمزمه کن که شبیه مهر خداوند، بخشاینده و لطیف باشی؛ آن هنگام که دست تنهاماندهای به سمت لحظههای توانگر تو دراز میشود؛ خود را ادامه سخاوت معبود بدان و از جانب او، احسان و دستگیری را آغاز کن.
به شکرانه
«نعمتهای خدای خویش را بسیار یاد کن»؛(1)که اگر نبود سایه مدام رحمت او بر سر هستی، هرگز در کام دنیای بیاصالت و عدالت، قدمی از قدم برنمیداشتی.
به شکرانه آن لحظهها که تمام ناتوانیات را به جانب خدا بردی و پیراهن بینیازی را بر تن دعاهای تو پوشانده، امروز به این صداهای رنگ پریده گوش فرا بده و یاری بیدریغ باش.
همه شبیه هم شویم ...
«ای کسانیکه ایمان آوردهاید! نیکوترین نعمتهایی را که به دست میآورید، انفاق کنید و از آنچه پروردگار
برایتان از سینه زمین بیرون میآورد، ببخشید...».(2)
در این معامله، تنها به رضای خدا دلخوش باش تا وارث تمام گنجهای لایزال باشی.
خدای همیشه مهربان، تقدیر ما را این چنین زیبا نوشته است که با دستهایمان، دست یکدیگر را به یاری و همبستگی بفشاریم تا به او شبیهتر بمانیم؛
آنچه خدا به تو بخشید در تمام هستی جاری کن تا آن منّت رحمانی که رنگ و بوی پروردگار را دارد، خون جاری تمام کائنات باشد؛ تا تمکّن، سهم خوشبختی همه دلها شود. «تا بینیازی و ثروت، دولت ابدی توانگران نباشد و تنها در دستهای آنها محصور نماند».(3)
زیرنویس:
دستت را به من بده تا به یکدیگر نزدیکتر شویم... شانههایت را از این تنهایی دیرین بتکان!
من تکیهگاه بیکسیهای تو خواهم بود. من و تو، ادامه یکدیگریم... من و تو باهم توانگریم.
باید هستی را، شادی را و خوشبختی همیشه را، با تمام دلها قسمت کنیم.
دستی را میگیرم تا دستم را بگیری
رزیتا نعمتی
قلبت شکسته است، میدانم:
بچههای من، چنین و چنان؛ بچههای تو در حسرت نان؛ کودکان من شاد و خندهرو، و تو دریغ از پنجرهای ساده در روبهرو.
من مسلمانم؛ دینم، دلم و احساسم از دیدن دردهای همسایه درد میکند.
دیشب نشانی «نماز گرسنه» را در مفاتیح پیدا کردم، «یا رب اِنّی جائعُ فَاَطعِمْنی».
طعامم دهید، ای تصمیمهای کبرا در زیر باران! دستی را میگیرم تا دستم را بگیری.
مثل درخت باش
مثل درخت باش؛ بخشنده و مهربان که وقتی هیزمشکن برای قطع شاخههای او میآید، سایهاش را بر سر هیزمشکن میگستراند و میوهاش را با هر ضربه، نثار او میکند.
«در تلافی، میوه شیرین به دامن میدهیم
همچو نخل پرثمر، سنگی که بر سر میخوریم»
صائب تبریزی
مثل رودخانه باش که وقتی سنگی مقابلش سد میشود، گیاهان در آغوش سنگ را آبیاری میکند و خود به سمت دریا شدن پیش میرود.
آری! مثل ابر باش که میبخشد؛ هر چند به قیمت مرگ خود باشد.
«دست از کرم به عذر تُنُک مایگی مدار
برگی در آب، کشتی صد مور میشود»
با صدایی بلند میگوید که خریدارم و فروشنده
مرد، قلبی شکسته آورده؛ تازه از سینه خودش کنده
از دلش آرزو که پر میزد، داد میزد، چکاوک آوردم!
پهن میکرد زیر سایه باد، باز هم خاطری پراکنده
صبح، در روزنامهها خواندم، زندگی باز دست تعمیر است
بغض یک مرد کارگر بسته است، جاده چشمهای لغزنده
عشق، در پیشخوان قصابی، دست ساتورهای تردید است
روزگار این چنین اگر فردا صبح، برخیز از همان دنده
چشم بازار گرچه نشناسد فرق عطار و فرق خاقانی
مرد، چندی فروخت عمرش را؛ بازگشت او به خانه با خنده
یادتان هست
رزیتا نعمتی
یادتان هست شما باغ و قناریهاشان؟
سفره خالی نان گوشه کناریهاشان؟
مردمانی که همه ثروتشان بود همین
گوسفندی عقب وانت و گاریهاشان
کودک مدرسه در پنجه خود ها میکرد
شاید این بود سراپای بخاریهاشان
باغبانان همان شهر مواظب بودند
سایه پرورده شود گونه اناریهاشان
کو صفای زن همسایه که با کاسه آش
خواست پنهان کند از کوچه نداریهاشان
یاد آن مرد که بشکست چماق من و گفت
خستهام کرده دگر اسب سواریهاشان
یاد گاریچی پیری که به بابام نگفت
بچه آویخته دزدانه به گاریهاشان
شیشههایی که شکستیم، نینداختهاند
من و تو گوش نکردیم به زاریهاشان
زیرنویس:
تا وقتی در مسایل ریاضی، یک سیب را بین پنج نفر تقسیم میکنند، من مسلمان نیستم؛ اگر پنجهای برای بخشیدن داشته باشم و آرام بنشینم.
«به روزگار سلامت شکستگان دریاب
که حق به خاطر مسکین بلا بگرداند»
«بالای قضای رفته فرمانی نیست
چون درد اجل گرفت، درمانی نیست
امروز که عهد توست، نیکویی کن
کاین دِه همه وقت از آن دهقانی نیست»
سه شنبه
15 اسفند 1385
16 صفر 1428
8.Mar.2007
نفسهایت را در هوای رهگذران میتکانی و شاخههای روندهات، سایهسار خستگیها و دلتنگیهاست. ریشههایت، گامهای سیلاب را کند میکند و خاک را در لرزشهای بیهنگامش، مادرانه در آغوش میکشد. تو، این زمین پیر را عصای ایستادنی و نوباوگان امروز را امید زیستن؛ زیستنی به بلندای شاخهها و شکوه قامتت. تو، سلولهای مرده جهان را پیامبری کردهای. واژههای کتابت، توفانهای سرکش را رام میکند. چشمان سبزت، زندگی میآموزد. حرمت برگهایت تنفس را آسان میکند.
تو، یادگار امروزی برای آنان که قدمهای پویایشان به فردا میرسد. ذخیره اکنونی و آسوده خیالی آینده. دیروزهای سبز، آرامش سپید فردا را ضامناند.
آموختهایم که...
آموختهایم که چون انسانی زنده، حرمتش را پاس بداریم؛ که سرسبزیاش، سفره سلولهای نسلی را پررونق نگه میدارد. گفتهاند که عزیزش بداریم؛ آنگونه که اندیشهای بزرگ را؛ که درخت، انعکاس اندیشه آبی آسمان است در تار و پود سرخ خاک.
درخت، هدیه خداوند است به دلهای مچاله شده و زرد؛ به قلبهای ما، تا در جادههای خزان، متوقف نمانیم و کوچه باغهای رحمت را دریابیم؛ تا رفتن و به خورشید رسیدن را تجربه کنیم. درخت، جلوه ملکوت بالا است که مسافران خاکآلود زمین را به دورها فرامیخواند.
سیره سبز خورشید
کوچه باغهای مدینه، قدمهای رسول خدا را میشناختند؛ همانگونه که نخلستانهای کوفه، دستان پینه بسته علی
علیهالسلامرا. یا محمد صلیاللهعلیهوآله! درختان، در نفسهای پیامبرانهات گسترده میشدند. نخلها، دروازههای سپیده را سر میساییدند و گلدانهای کوچک، با سرانگشتان نوازشگرت، الفبای خورشید را میآموختند. ای بزرگ! آیین سبزت، قانون استوار درختان را توصیه میکند تا در رستاخیز طبیعت، به دگرگونی خویش کمر ببندیم؛ تا در هربرگ، معرفت کردگار را اندیشه کنیم.
درختکاری؛ احسان یا صدقه
مصطفی پورنجاتی
با یک سبد از رنگهای سبز و قهوهای، به دل آیندهها سلام میکنیم. نهال مینشانیم و از زندگی و از نشاط، حرفها میگوییم.
با هر درخت، با هر گیاه که میل آمدن و رویاندن دارد، به هوای پاک تنفس، چیزی افزوده میشود. درخت، چنان پرشکوه است که خداوند، هر بذر را که افشانده میشود، سبز میشود، میوه میدهد و در دهان پرندهای یا آدمی آب میشود، به احسانی یا صدقهای، میپذیرد.
دستهایت گل میدهد
امروز، روز احساسهای تازگی است؛ روز پرواز گنجشکها به افتخار شاخههایی که یک عمر بر آنها درنگ میکنند و نغمه میخوانند، روز تولد بال زدن در هوای روشن شعر.
آغوش گرم خاک، امروز برای آمدن اطفال تازه گیاه و زندگی، انتظار میکشد.
درنگ روا نیست؛ دستهایت را در گلدان بکار؛ گل میدهد.
زیرنوس:
درخت، پیامی از محبت است برای کودک فردا که در راه است.
درخت؛ حنجره سبز زندگی
فاطره ذبیحزاده
پهنای سبز و آرامبخش دستانت را به رویم گشودهای تا سینهام از منبع حیات ریههایت پر شود و در خنکای ادراک سایهات بیاسایم.
دستهای بیرمقم را در هوای شاداب حضور تو - ای حنجره سبز زندگی! - رها میکنم تا طراوت و تازگی را از جنس لطیف برگهایت، به ارمغان ببرند.
تو، معجزه مداوم خداوندی که خاک مرده را در ظهور شکوفههایت، به مزه ملسِ زندگی پیوند میزنی و در انتهای فصل مسحور کننده رویش، میوههای سرخ و زرد را تقدیم دستان پرمهر باغبان میکنی.
در «عصر معراج پولاد»، من به شکرانه حجم سبز تو، نهالی به آینده مبهم طبیعت تقدیم میکنم.
ریشههای نازک یک نهال نوپا را در آغوش سخاوتمند زمین، به امانت مینهم تا روزی چون تو، سر به آسمان بساید و برای موجودات زیر دستش، مایه رحمت و آسایش شود.
اقتدا به سیره سبز معصومین علیهمالسلام
خوشا به حال دستهای روشن تو که در ادامه دستان آسمانی پیامبر رحمت، ابعاد برهنه زمین را تنپوش سبز درختان، مزین میکند!
مرحبا به ادراک تو که از شیوه و سیره امامان نور برخاسته است؛ همان پیشوایان برگزیدهای که بیل در دست گرفتن و عرق تلاش بر پیشانی رزق حلال نشاندن را مایه سعات شمردهاند.
دیده را روشن ساختی به نگاه شاداب و ساده کاج، به جلوه پرشکوه یک نخل و به رنگهای بیبدیل خوشههای انگور!
آستین همت بالا زدهای تا به شیوه علی علیهالسلام، باغ و نخلستان به بار آوری و زمزمه پیام سبز پیامبر اعظم اسلام، در گوش توست که:
«هر مسلمانی که بذری بیفشاند یا نهالی بنشاند و از حاصل آن پرندهای یا انسانی یا چرندهای بخورد، آن برایش
صدقه محسوب میشود».
شنبه
19 اسفند 1385
20 صفر 1428
10.Mar.2007
چهل روز از مرثیه بیپایان خدا در خاک میگذرد و چهل عمره از بادیهپیمایان عرفات کربلا! چهل روز پیش، هفتاد و دو دریا در بیابان نینوا غنودند، تا در امواج خروشان دو توفان فریاد، حقیقت را به عالم هستی جریان داده باشند. دو توفان چهها کردند و چهها شنیدند و دیدند؛ خدا میداند! کسی جز پروردگار مهربان از احوال اهل حرم، از راز اشکهای فروخورده و نالههای غریبانهشان خبر ندارد. خدا میداند داغ مردان عاشورا با جگرهای مشتعل زنان و کودکان چه کرده است! خدا میداند میراثداری زخم عاشقان یعنی چه!
دو توفان فریاد
طنین فریاد ممتد زینالعابدین علیهالسلام موسیقی گستردهای است که جان عالم را به بیداری هماره میخواند. سوگند بیکران بانو، قلب عالم را تسخیر کرده است و حیرت جاودان را میهمان همیشگی ادراک صبر نموده است؛ که «به خدا قسم غیر از زیبایی چیزی ندیدم!»
فریاد رسوا کننده امام سجاد علیهالسلام، نه فقط شام را، که تار و پود خلقت را در نوردیده است؛ آنگاه که حیله یزید را در امر به مؤذّن برای شکستن خطبه خود، پاسخ میدهد: [اشهد انَّ محمّدا رسول اللّه؛ آری! این محمد که نامش برده شد، آیا جدّ من است یا جدّ تو؟! اگر ادعا کنی که جدّ توست، دروغ گفتی و کافر شدی و اگر جدّ من است، چرا خاندان او را کشتی و آنان را از دم شمشیر گذراندی؟]
ننگی بر پیشانی یزیدیان حک شده که تا ابدیت پاکشدنی نخواهد بود. ذلتی، دامان مردم بیوفا و سستعناصر شام را لکهدار کرده که با هیچ اشک ندامتی شسته نخواهد شد. دیر شده است. دیگری برای پشیمانی دیر شده؛ حتی فرصتی برای مرور گذشته نیست.
اگر این خاندان، مهربان بخشنده نبودند...
وای به حال این مردم، اگر در حق کسی جز خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله چنین کرده بودند! وای به حال این شهر سیاه، اگر پنجه در پنجه کسی جز خورشید اهل بیت انداخته بودند! و وای به حال جهان، اگر حسین علیهالسلام و
حسینیان، اینقدر مهربان و بخشنده نبودند! سنگ بر سنگ بند نمیشد و زمین، لحظههای اهل خود را تاب نمیآورد؛ اگر وارثان عاشورا با مکتبی به نام عشق و فرهنگی به نام صبر، از نفرین مردم درنمیگذشتند.
پیامها برای زیرنوس:
شهدا، روییدن را انتخاب کردند و اسرا، رویاندن را.
زینب علیهاالسلام، امتدادبخش جریان خون حسین علیهالسلام تا ناکجای ابدیت بود.
عاشورا، تابلوی بینهایتی است که خداوند، از خلاصه آفرینش به تصویر کشیده است.
کربلا، گستردهترین جلسه امتحان صبر در طول خلقت بوده است.
جگرخراشترین بازخوانی
محمدکاظم بدرالدین
آفرینش، با مزاج تلخ تقدیر درآمیخته شد و کربلا، همزادیاش با رنج را برای این قافله عیان ساخت.
این است که جگرخراشترین کلمات را از جانب اربعین میشنویم. اربعین، کتاب قطوری کبود است که همه را به بازخوانی دردهای زینبی علیهاالسلام فرا میخواند.
دنیای بیخبری، چه پاسخی دارد به نقشهای سرخ زنجیر بر بدنهای ظریف کاروانیان؟
خرابهای که چنین فضای آبادی از انوار مقدس را یکجا به خود ندیده بود، برای گواهی زخمهای متراکم کافی است.
به فتوای حضرت عشق، هرکس بر زخم این کاروان نمک پاشید، شیطان رانده شده دیگر بود. چنن رنج بر اربعین سایه افکنده است که پیکره تقویمها، به غمناکی گراییده است.
اربعین که میآید...
اربعین که میآید، باید از زینب گفت؛ از حاصل زخمها و نمازهای نشستهای که هنوز او را به یاد دارند.
اربعین میآید؛ اما تلاوت زیبایی را تنها در چشمان زینب علیهاالسلام باید جست. اربعین میشکفد و نام زینب گل میکند. زینب از آن چه یزیدیان شرمزده هراس داشتند هم بالاتر بود. زینب علیهاالسلام، با خطبهای از غربت در میان هلهله زنان شام، گل گریه کاشت.
اربعین است و کاروان تأثیرگذار عشق آمده است. فرزند مکه و منا - زینالعباد - آمده است؛ پیک انقلابگر، برای شامیانی آمده است که دلهاشان از بنای مسجد دمشق هم سختتر بود.
اربعین آمده است؛ همراه سپاه پیروز افتخار و وارثان خون و روشنی.
چهل روز پیش ...
چهل روز از اشکهای کربلا میگذرد؛ قطراتی که حاوی پیام فتحاند و دلاورمردی. امروز «جابر» و «عطیه» خود را به مدفن حنجره آزادگی رساندهاند.
در چهلمین روز، تنها چیزی که برای همه تداعی میشود، حدیث خون و پیروزی است.
بوی پدر
ز دوران رسم شر بردار ای شعر
غم از چشمان تر بردار ای شعر
برای شام هجران رقیه علیهاالسلام
کمی بوی پدر بردار؛ ای شعر!
دست به دامن زینب
گل مهتاب، بوی تب گرفته است
ز حجم غم فضای شب گرفته است
ببین دستان عجز استقامت
چگونه دامن زینب علیهاالسلام گرفته است!
کسی مانند زینب نیست
جهان غم، ارادتمند زینب علیهاالسلام
لب هرواژه، عزت - پند زینب علیهاالسلام
تو با چشمت منابع را ببین، دل!
اگر دیدی کسی مانند زینب علیهاالسلام
بادها مویه میکنند
عباس محمدی
بهارها را در سبد پاییز و زمستان، به سمت غروب میبرند. بادها، همپای اشکهای خداوند، مویه میکنند. همه سنگها از دلتنگی میترکند؛ مثل بغض همه ابرهای این حوالی.
کاش آن غروب، همه چشمها دق میکردند و دستها نفس کشیدن را فراموش میکردند! کاش چون برگهای خزانی، همه جهان در خود فرو میریخت! صدای غربت پای کاروان که در دشت میپیچد، همه رودها لال میشوند.
یعقوب هم اگر بود...
زمان، هوای ایستادن دارد. دنیا در ابتدای فراموشی است؛ اما شما در ابتدای شکوفه شدنید.
دنیا با شما دوباره آغاز خواهد شد.
با این همه زخم، هنوز استوارتر از هر کوهی، بشکوه ماندهاید.
همه بادها در راهند تا نفسهای معطر شما را به بهانه تبرک، ببویند.
اگر ابرها از داغ شما بو میبردند، تا ابد بیوقفه میباریدند و جهان، رنگ آسایش نمیدید.
اگر سنگ صبورها کنار شما بودند، میترکیدند و یعقوب هم اگر بود، دق میکرد سربریدن یوسف را.
با همین خطبههای آتشین
در این سفر چند هزار ساله، سنگها، پیشانی و زخمهایتان را با درد همراهی کردند. مهربانی با شما خداحافظی کرد و هیچ کس برای غربت شما آواز نخواند. بین شما و آرامش، چند هزار سال فاصله افتاد؛ اما صدای خطبهخوانیهای حضرت سجاد علیهالسلام، هنوز تن نخلهای سر به هوای کوفه را میلرزاند. هنوز از عطر کلام صبوری زینب علیهاالسلام، ستونهای کافر دارالخلافه میلرزد.
شب، با تمام وجود میخواهد تمام قد، در برابر شما قد بکشد، اما صدای خطبهخوانیهای این دو پرنده، خورشیدیست از حقیقت که شب را ذوب میکند، کفر را میشکند و روز را فراگیر میکند.
سالهاست که صدای شما، طبل رسوایی شامیان یزیدی را بر بلندترین بامها میکوبد.
ذلت، همنشین عظمت ویران دارالخلافه شده است؛ اما هر روز که میگذرد، نام شما روشنتر از خورشید بر بلندای افق میدرخشد تا همیشه.
کوچههای بارانی
موج اشک، مرا به ساحل حقیقت شما میسپارد تا غربت شما را از پس قرنها گریه کنم.
چقدر روزهای دلتنگی محرم را دوست دارم؛ روزهایی که میتوان بیبهانه در خیابان گریست!
کاش قاصدکها، بوی محرم تو را با دلتنگی کوچههای بارانی گریه کنند! چقدر این کوچههای سیاهپوش، از بغض پرند!
کاروانی زخمدیده
علی خالقی
باد میآید و تمامی پیکرم را در تلاطم خود گم میکند.
هوا ملتهب و سوزان... گویی که زمان، مشت میکوبد این غم سنگین را بر تمامی وسعت هستی! زمین، چون صدفی پربها، لب فرو بسته تا مبادا که مرواریدهای به خون غلطانش، چشم کائنات را تا ابد گریان کند! کاروانی از راه میرسد که شکوه قدمهایش، غرور صحرا و نخوت بیابان را به لرزه میآورد؛ کاروانی که از
رنج و داغ جامه پوشیده است و بر مرکب حوادث میراند، کاروانی که همسفر صاعقه بود و همنوای توفان، کاروانی که زخم دید و داغ بر داغ.
کاروانی تا لالههای پرپرشان را باز جوید. میآید؛ اما با دلهره که مبادا با شنیدن صدایشان، خشم پنهان مانده در صحرا، با چشمانی سرخ بر سرشان فرو بریزد.
پابرجا و باشکوه
کاروانی میآید که شولای بزرگی و فخر بر دوشش نمایان است؛ کاروانی که آفتاب، در ظل پرتو وجودشان ریزهخواری میکند؛ نخلی بلند که اگرچه زخمها دیده، ولی برجاست؛ کاروانی که داغها به سینه دارد و زمزمه «ما رایتُ الا جمیلاً» بر لب. شکوه و عزت بر زمین خشک کربلا ساکن میشود تا خاک، بار دیگر عظمت را بر دوش خود احساس کند. اینان که خاک تفتیده را چون پاره جان دربرمیگیرند، روزگاری بر عرش شانههای علی علیهالسلامجا داشتند و ملائک بر گامهایشان بال میگستراند.
فریاد بزن!
صدایت را آزاد کن بر تمام پهنه ظلم و بیداد! فریاد بزن؛ که جز صدای حقیقت، نخواهد ماند. فریاد بزن زینب علیهاالسلام! کوفه سالهاست صدای بیدارگر علی علیهالسلام را از یاد برده و سر بر بستر فراموشی و غفلت گذاشته است فریاد بزن که تمام غافلان کوفه و گمراهان شام، صدایت را بشنوند! خطبه بخوان که سالهاست نام خدا را از دهانی حقیقتگو نشنیدهاند! قدم بگذار؛ با صدایی از جنس نور که جام بلورین بیدار را با صلابتی علی علیهالسلام گونه، بر سر نفاق و گمراهی سرریز میکنی! کوفه و شام، چونان بیگانهای در میان تاریکی خویش گم شدهاند و به اشتیاق روشنایی کلامت خویش را پرسه میزنند.
وای بر شما ذلیلان!
کدام صفحه تقدیر، بر تارک خود فتح و ظفر ستمکاران را حک کرده است؟! چه بیهوده هلهله شادی سر دادند، آنان که افتخار خویش را در ذلت خویش یافتند و شمشیر علیه خداوند کشیدند!
آی شولای آتش بر دوشان! نفرینتان باد، که از غنیمت این نبرد، جز دوزخ و سیاهی نصیبتان نخواهد شد و آنچه از دنیا امید آسایشتان بود، مایه قهر و بلای جانتان خواهد شد.
رنجی حصین در اعماق دیوارها رخنه کرده که آغوش گشوده تا گُرده بیتابتان را سخت دربرگیرد.
آوازتان را سنگریزههای صحرا به یاد دارند که جز برای خدا میخواندید و دست در دست شیطان، نابودی خویش را میرقصیدید. چه نصیبتان شد جز نفرین ابدی دخترکانی که گوشوارههایشان، دستان شما را خونین کرد پس وای بر شما!
زمانه از یاد نخواهد برد...
گلوی آیندهها، سرشار نام عشق شد که عشق، هویتش را از خون پاک پاکان یافت و زمین، آرامشش را از آوای حقگوی گلوهای بریده پیدا کرد.
وقتی خاطرهها در قالب لحظهها آرام میگیرند و تکاپوی گذشته زنده میشود، گویی زمان، تلخیها و شیرینیها را دوباره میآفریند!
زمانه از یاد نخواهد برد باران رحمتی که وجدانهای خسته را طراوت میبخشد و در بازدم صبح، به روشنایی معنایی وسیعتر میداد؛ فراختر از احساس سخن میگفت و آینده را در لابهلای دستانش، همسفر هیجان جلوه میداد و مردی را که به بودن معنا بخشید و به زن ارزش، تا نگاه معصومانه هیچ دختری، شاهد بیرحمی دستان شرمنده از جهالت پدرش نباشد.
چهل روز اندوه
فاطمه سلیمانپور
درد، روایت هفتاد و دو ستاره خاموش را به توفان سپرده است.
چهل غروب، آسمان، خورشید را بارید. چهل بار کوه، پژواک مظلومیت خون شهدا را به آسمان پاشید و گودال
خون تراوش کرد. چهل روز غم، دیوارهای کوفه را کوبید و نیزهها، نیمه جان، پا بر زمین زدند. به یاد آن روز که طنین «هل من ناصر» کسی، کائنات را میلرزاند.
این بار، تو باید قیام کنی
چشمهایت را باز کن؛ اینجا کربلاست.
آمدهای تا داغ نفسگیر آن ظهر را، با اشکهایت، مویه کنی.
چشمهایت، بغض فروخورده خاک را به فرات میسپارند.
نگاه کن، نخلهای کمر خمیده، استقامتت را تحسین میکنند.
آتش از خاک میجوشد و صحرا هنوز بوی خون میدهد!
فرات، تنها شاهد این ماجراست؛ مگر میشود مشکها را فراموش کند؛ یا لبهای تشنهای را که با حنجره سوخت باد، آب را فریاد میزدند؟!
غم بر تارک دلت میوزد و هوای اسارتی را نفس میکشی که چهل سال، شکستهترت کرده است.
شانههای صبرت را بگستران؛ چیزی از خاکستر خیمهها نمانده؛ باد، همه را به تاراج برده است.
آمدهای تا بعد از چهل روز، بوی برادرت را نفس بکشی؛ تا محکمتر و استوارتر از پیش، در شام بایستی.
برو؛ وقت آن است که خطبههایت را با تمام وجود فریاد بزنی.
دیگر نوبت آن است که عَلَمهای افتاده را برافرازی. بلند شو؛ اینبار تو باید قیام کنی!
کاروان سوگوار
خورشید بر سر خاک، آتش میریزد.
کاروان خیمههای سوخته، در چهلمین روز خزان بازگشتهاند.
قرار است به دنبال لالههای پرپر شده بگردند؛ به دنبال ردپایی از مظلومیت در خاک خفته.
گدازههای آتش، در جام حسرت میسوزند و فرات، عطش خاک را در خود حل کرده است؛ با موجهایی که از داغ آن حماسه، سر به ساحل میزنند.
کاروان آمده است تا خشم تازیانهها را بر بدنهای کوچک، مویه کند؛ آمده است تا قصه دربهدریاش را همدوش باد، در گوش زمان نجوا کند؛ آمده است تا در رد پای سنگ، آینههای شکسته را جستوجو کند.
غربت کاروان، باران میشود بر خاک و بار دیگر شعله میکشد تمام خاطرههای جگر سوخته از زمین.
خورشید، سر به تاریکی گذاشته است و غم، زانو زده در برابر کاروان و:
«افتاده عکس ماه لبِ گودی و زنی
در جستوجوی یوسف زیبای بیکفن»
از حنجره خسته زینب علیهاالسلام
سعیده خلیلنژاد
چهل روز است که چلهنشین غربت آیینهام.
چهل پگاه است که چکاچک شمشیرها، خاموش شده و اندوه نیرنگ کوفیان، از حنجره خسته زینب علیهاالسلام فریاد میشود.
فریاد غربت حسین را باید از گلوی خشکیده طفلی شنید که گلپوش تیر وحشیانه سیاهدلان شد.
ای نخلهای صبور، شاهدان بیزبان معرکه آتش و خنجر! آنچه را دیدید، در یک همسرایی شاعرانه بر جهانیان عرضه کنید.
مرا با داغ نینوا تا قیامت پیمانیست ناگسستنی.
آقا! عاشوراییام کن
سجادهنشین لحظههای سرخ عبادت! دستی برآور و سینهام را عاشورایی کن. میخواهم پس از چهل وادی رنج و گریه، نام تو، مستیفزای دقایق عزایم باشد.
آقا! کسی که امروز به تغزیت خاندان تو برخاسته، میخواست دیروز باشد و هواخواهیاش را با نثار جان خویش به تماشا بگذارد.
از چهلمین شب عروج آسمانیات، چندین چله گذشته است که در شمار نیست؛ اما زخمها همچنان تازه و مرثیهها خواندنیست.
گویا صدای علی علیهالسلام بود!
فاطمه پهلوان علیآقا
فریاد علی به گوش میرسد؛ آی شمایی که بر کرسیهای دنیا تکیه دادهاید! زین پس در میان شعلههای سرکش تهمانده وجدانهایتان، ذوب خواهید شد. خیزران بر لبهای قرآنخوان حسین علیهالسلام زدن، نشان بیچارگی شماست که به هر وسیلهای، درصدد خاموش کردن فریاد حقیقت برآمدهاید.
زینب علیهاالسلام خاموش نخواهد ماند! تا تصویر خاکسترنشینی حسین علیهالسلام را در پیام سرخ عاشورا، به گوش همه برساند.
صدای علی علیهالسلام هنوز به گوش میرسد، صدایی که از نای سرخ کربلا برخاسته است.
کربلای بیحسین
اینک اسوه استقامت و صبر با قامتی خمیده، به دیدار برادر آمده است تا در اربعین روزهای تلخ خویش، مصحف دردهایش را یک به یک ورق زند؛ بلبل پیامآوری که زیباترین گل بهار خویش را در ازدحام گلبرگهایی خونین نمییابد و برای زینب علیهاالسلام کربلای بیحسین علیهالسلام، یادآور همان زخمهای تلخ ظهر عاشوراست.
قطرهای از اربعین
محمدکاظم بدرالدین
اربعین، خیس گریه،
و پرچم شیون بر بام هستی.
کربلا، تصویرهای زخم را در دست چهلمین خورشید مینهد.
دنیا کجا حریف تواند بود
تحمل کسی را که با قافله صبر
طومار ریز ریز شده هلهله را
از شام آورده است
و مرگ نیشخندها را؟!
اربعین، با ردایی سرخ
و صدایی بلند آمده است که:
پلیدیها از یک قُماشاند؛
اگرچه نام آنها در لعن، متفاوت است.
اربعین آمده است؛ با سلامی عاشورایی
بر طبع آبی پروانهها
کناره سرخگون فُرات
و هنوز صدای بریدهای پر بوسه،
از قتلگاه میوزد.
اربعین آمده است؛ با درودی مشعشع
بر رایحه طولانی عطش
روبهروی نفسهای برهنه تیغ
و هنوز همه چیز از عشق مایه میگیرد
و با کربلایی شروع میشود
که قوّت قلب آبهاست.
اربعین
رزیتا نعمتی
ای آن که لحظه لحظه کنار تو زیستم!
امشب، چهل شب است برایت گریستم
امشب چهل شب است که آب از گلوی من
پایین نرفته، بغض عطشناک کیستم؟
بنشان به تل زینبیه، طاقت مرا
من زینبم؛ نمیشود آخر نایستم
آن جاده را مگو به چه حالی گذشتم و
دل کندم از تو؛ آمدم ای هست و نیستم!
من، چادر سیاه غمم، دور تکیهات
جز ذکر یا حسین تو، تکرار چیستم؟
این اربعین هم از پی آن اربعین گذشت
چشمان صد حسینیهات را گریستم
همشیره خون عشق، خانم زینب!
ای مثل اذان پر از ترنم، زینب
گلدسته شام، بیشما صبح نشد
همشیره آفتاب سوم، زینب
همدرد شیارهای دستان پدر
گل پینه دستهای مردم، زینب
بانوی نمازهای بیآبی خاک
ای دست نوازش تیمم، زینب!
ای نبض بلند گشته قلب حسین
شمشیر صراحت تکلم، زینب!
تو لهجه دل شکسته فاطمهای
ای لحن جراحت و تورم، زینب!
ساقی شرابهای عرفان حسین
مستی غدیرخانه خم، زینب!
آن رأس به خون نشسته در ظرف آن روز
میگفت به حالت تبسم: زینب
من در پی دریافتنت عاشورا
هفتاد و دو مرتبه شدم گم، زینب
امروز خودت مرا به مولا دریاب
همشیره آفتاب سوم، زینب!
سه شنبه
22 اسفند 1385
23 صفر 1428
13.Mar.2000
خورشید، بزرگترین مؤذن صبح است و شهید، والاترین مکبر آزادگی؛ و کدام تکبیر، رساتر و فراگیرتر از شهادتینی که در بیتعلقترین ثانیههای زندگی، بر زبان شهید جاری میشود؟!
آری! رهایی، محصول دلسپردگی مردان جهاد، به عالمی فراتر از خاک است؛ محصولی که توازن عقلهای زمین را درهم میشکند. پس سلام بر شهدا که ایستاده میمیرند.
راز جاری ماندن شهدا
چه میشود که خون حامل زلالترین پیامها در تاریخ میماند؟ بیتردید، پاسخ را باید در این حقیقت جست که شهدا، تفسیر مجسم باران، بر شورهزار غفلت زمیناند... و راز جاری ماندن شهدا، چیزی جز جوشیدن از چشمهای به نام عشق نیست. شهادت، کلاس همیشه دایر
حرکت است که تمامی انسانها را در هر برهه زمان، در خویش ثبت نام میکند و شهدا، محصلان برگزیده این مدرسهاند.
رسالت ما
شهدا، رفتهاند و رسالتی از جنس آگاهی و حرکت را بر دوش ما باقی گذاشتهاند. شهادت، مرز زمین و آسمان است و شهدا، مرزبانان هماره بیداری. شهیدان، پیامبران حماسه انساناند که ما را مسئولیتی ممتد که در لحظه لحظه زندگیمان جاری است، نازل فرمودهاند.
فریاد ممتد شهید
مقام شهدا را جز شاهدان حقیقت، کسی نمیفهمد و حقیقت را چشمی غیر از دل، نمیتواند دید. آنکه رتبه و جایگاه شهید را فهمید، پویایی را سرلوحه هستی خویش قرارداد و آنکه از شهید، جز لقب و نامی نمیداند، تنها دل را به سکونت در کوچهای آرام که به نام شهیدی آذین شده، خوش میدارد؛ اما فریاد ممتد شهید در ثانیه ثانیه زمان جاری است؛ فریادی که ریشه در «هل من ناصر ینصرنی» سیدالشهدا دارد و امتداد، تا گستردهترین میدان موعود.
سلام بر شهدا!
شهدا، مرگ را به سخره گرفتهاند، تا ما به حقارت دنیا بخندیم. شهدا، حیثیت خون را فریاد زدند، تا ما گوشت
و پوستمان را از جرعه عطش و شور بپرورانیم. شهدا، همه تعلقات را از خود بریدند و خود را مسافر آسمان کردند، تا گذرگاه بودن دنیا را اثبات کرده باشند و راز آزادی را بریدن از خویش ثبت نموده باشند. پس سلام بر شهدا و بر فرهنگ همیشه روشنشان. بر ما باد مرور خویش در بایدهای آنان و محک زدن خود در این غفلتگاه
نسیانزا.
سلام بر شهادت که بزرگترین نتیجه حرکت است.
سرخ رفتهای تا...
معصومه داوودآبادی
در نفسهای روشن شهر، طنین صدای آسمانیات زنگ میزند.
خاطرهات عزیز است و جاودان. تاریکی کورهراهها را مژده خورشیدی. حضور تو است که بر چشمهای این همه دیوار، پنجره میرویاند. حضور سرخ تو است که میخواندمان به برخاستن و ادامه دادن، به بلند خواندن آنچه سرمشقمان دادی. تو نیستی؛ اما حضور نورانیات، از خیابانها و کوچهها، حروف تیره رخوت را میزداید. رفتی تا بایستیم. ایستادهایم و بر معابر آزادی، الفبای همدلی را ترویج میکنیم.
رفتهای تا زمستانهای روبهرو را به شعله برخیزیم، تا دهان یاوهگوی ستم را به سنگ ببندیم.
به تکاپویمان میخوانی؛ آنگونه که خورشید، تپههای برفی را جاری میکند.
تو، به درک بهار دعوتمان کردی تا وقتی آسمان به شکوفه باران شهر میآید، در اتاقهای تاریک، جا نمانده باشیم.
از تو آموختهایم تا به کوه بیندیشیم و دریابیم کلمات استوار را.
از چشمانت خواندهایم نواحی زلزلهخیز جانمان را و به استحکام تار و پودمان برخاستهایم. ما را حضور روشنگرت تا دورها ضمانت میکند.
شکوه جاودانهات را پاس میداریم
منتپذیر حضورت خواهیم ماند که پای آزادگی را به خانههای پرحصارمان باز کردی. نفست که بر کوچههای یخ بسته شهر پاشید، به آفتاب ایمان آوردیم. به رودخانهها مؤمنمان کردی؛ آنچنانکه خاک خشک، قطرههای باران را. پاس میداریم شکوه جاودانهات را که
دستانت، راهگشای سنگلاخترین جادهها بود و بیروزنترین شبها را گامهای روشن تو بشارت نور.
بزرگت میداریم و آیههای بلند حماسهات را در کوچههای جوان شهر، به تلاوت مینشینیم. در مسیر ردپای آخرت، آینه میکاریم و تصویر پروازت را در چشمان فرزندان میهن، ابدی میکنیم.
دنیا، از نام شما روشن است
محمدکاظم بدرالدین
همه چیز برمیگردد به آن دوران که جسمهای ما، ناتوانیها را جار میزد؛ هنگامی که در حاشیه ایستاده بودیم و عریانی مستانه شما را در متن خطر تماشا میکردیم؛ برای آن عرصه کمی باور در ما لازم بود.
ماندن ما هیچ لذتی نداشت که با نبات آن، دهان خویش را شیرین کنیم. پستی دنیا، ما را مشغول سرگرمیهای بیارزش کرد.
اینک، کوچه پسکوچههای دنیا، روشن از نام شماست. گریه بر پلاکهای شما، بهترین غزلهایی نسروده را پیش روی ما میگذارد.
چه باید نوشت، که بییاد شما، روزهای قلم در منجلاب فلاکت میافتد.
شما بر روزهای ما نسیم بهشت پاشیدید.
اُف بر این حصار تنگ نظر که نامش دنیاست و ما در آن، با دستان پشیمان خویش، مزارهای معطر شما را گلاب احترام میپاشیم و خاطرات حسرتهای خود را به مرور مینشینیم!
شقایقها! ایثار از آن شماست که دنیا را گوشهای افکندید و با پرواز سرخوشانه خود، بر روزهای ما نسیم
بهشت پاشیدید.
نام شما، زینتی همیشگی است که با آن، آینده به ما روی خوش نشان میدهد. درختان
اندیشه اگر لحظهای را بیشما سپری میکنند، آینده آنها به دستان تبر خواهد افتاد. کدام درد بالاتر از آنکه آلبوم زندگی، بیتصاویر مردانگیتان رقم بخورد؟! نام شما، ازلیّتی درخشان خواهد بود و ابدیتی پرفیض.
اگرچه شیاطین، بازار فریب را گشودهاند، اما صدای گامهایتان، خفتگی ما را به سمت بیداری فرا میخواند.
اگر خون نبود...
رزیتا نعمتی
مشق امشب من شهید است. هزار و چهارصد بار از روی تو مینویسم، تا یادم باشد از کربلای حسین، تا هورالعظیم، از مکه تا فکه و از ساحل فرات تا قلههای «بازی دراز» راه کوتاهی است، به اندازه یک قطره سرخ از خون خدا. در خیابانهای شهر، حق تقدم همیشه با تو خواهد بود. ای شهید! اگر جوی خون راه نمیافتاد، چه کسی سلام ما را به درختان سیب میرساند تا امروز در سایهسارشان به خواب خوش برویم؟!
برسد به دست صاحبش
روح که بزرگ میشود، جسم در پذیرش آن وا میماند و معنا وقتی عظمت بیکران مییابد، کلمه، زیر بار بیطاقتی خود، به هر راهی میزند تا ابراز شود. من برای گفتن از تو، امروز دست به دامان تابوتی بیوزن شدهام که غزل قامت تو در آن شکسته به دستم رسیده است. مادرت به پستچیها گفت این را هم برگشت بزنید؛ برسد به دست صاحبش؛ «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ».
تو را خواهم نوشت
پس از رفتنت، ردپای تو بر زمین مانده بود. چقدر بهشت در حاشیه شهرهای ماست؛ بهشت زهرا، بهشت حسینی؛ قطعه اول: شهید گمنام علی؛ قطعه دوم: شهید گمنام عباس،
فرزند روح اللّه و... . تو قطعه قطعه شدی و دور شهر، چیده شدی و من، - به خون شقایق قسم! - تو را از حاشیه، بر روی متن خواهم نوشت؛ بر روی هرچه که یاد تو را فراموش کرده است.
شقایقسیرتان
فاطره ذبیحزاده
به یاد سرهای به سامان عشق رسیده و از تن عافیت دل بریده؛
به یاد قطرات خون دلمه بسته بر لبهای تسبیحگویان عارف؛
به یاد دسته پلاکهای جامانده از همسفرانی که در گمنامی، به ملکوت «عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» رسیدهاند؛
به یاد پوتینهای خاکخورده و پاهای سالک راه حق شده، کمرهای خمیده در پشت خاکریزهای عاشقی و چشمهای تا ابد محو تماشای جلال و عظمت آستان بندگی؛ به یاد شما شقایقسیرتان، در آستانه راه حیات ایستادهایم و چشم داریم تا کاروان سبز و سرخ شهادت، خیابانهای خسته و زمستانزده شهرمان را به برکت قدومتان، میزبان بهار کنند.
دیروز، در جوانیتان، به شوق سرسپاری در راه روشن آن پیر فرزانه، لباس رزم پوشیدید، سروِ قامتتان را سپر تندبادهای شرور بیگانه کردید، تا عطر ناب بهشتی شدن پر گشودید و در طبق ساده اخلاص، جانهای مشتاق را پیشکش راه حق کردید.
ستاره شدند تا...
امروز، سنگرهایشان اینجاست؛ در گلزارهای همیشه سرخ شهر.
عزم جزم کردهاند تا جغرافیای آسمان را برای اهل زمین رسم کنند؛ ستاره شدهاند تا راه جاودانه ایمان را نشانمان دهند، و کبوتران خونین بالی شدند تا به رسم عاشقی، هر روز، بر فراز آسمان زندگیمان پر بگیرند و تیرگیها را در روشنای زلال پرنده بودن محو کنند.
هرچه داریم، از شهدا داریم
از تبار عاشوراییان بودند و از نسل مالک و عمار و میثم.
خاکریزها، از شور و شوق جوانیشان، رونق یافته بود و بازار اخلاص، از هر زمانی گرمتر مینمود. باید باور کرد که در یلدای بلند عشق، جوانهایمان یک شبه ره صدساله پیمودند. سربازارن درون گهوارهها، در مکتب جماران، مشق عشق آموختند تا مصلحان عارفی باشند که معادلات پوچ دنیای تزویر را به سخره بگیرند و پیشانی بلند غیرت را به آفتاب همت خویش، نورباران کنند.
آنچه از شکوه ایمان و رستگاریِ آزاد بودن در سینه پاک روزگارمان جاری است، از برکت نفوس روحانی و حضور آسمانی شهداست.
به خدا اگر نبودند «همت»ها و «باکری»ها و «جهانآرا»ها، مأذنه قلبها به جای نغمه باصفای اذان، از صدای ناموزون کرکسها، میافسرد!
ما هم دل سپردهایم
گوش سپردهایم به زمزمههای کمیلشان که هنوز بوی تازگی فکه و شلمچه را دارند. دل سپردهایم به روشنایی جاده شهادت، تا کورهراههای دنیا، از رسیدن به مقصود هستی، دورمان نکنند. چشمهایمان، بالهای پرواز را در شهادتنامهها میجویند تا ذرهای از اسرارِ عالم را که جز با شهادت عیان نمیشود، نشانمان بدهند.
فقط برای نجات شما
رزیتا نعمتی
تو رفتی و پس از آن، دردها عمیق شدند
و غصهها همه جا با دلم رفیق شدند
به جا نمانده در این کوچهها دلی که نسوخت
تمام پنجرهها طعمه حریق شدند
نسیمی آمد و کم کم ز یاد آنها برد
چه غنچهها که جوانمرگ، از این طریق شدند!
و روی اسم تو بر کوچهها غبار گرفت
برای گفتن تو، واژهها رقیق شدند
همیشه عقربهها محو یکدگر بودند
کدام ثانیه بر روی تو دقیق شدند؟!
آهای قوم به ساحل نشسته! این گلها
فقط برای نجات شما غریق شدند
هیچکس مثل تو در صنعت ایجاز نبود
رزیتا نعمتی
چفیه و کفش و پلاک تو به اهواز نبود
اثری از تو و خاکستر پرواز نبود
آفرین بر غزل سوخته پیکر تو!
هیچ کس مثل تو در صنعت ایجاز نبود
آنقدر سوخته بودی که در آغوش زمین
نوبهارم! اثر از برگ گل ناز نبود
هان! به پیراهنت - ای یوسف گم گشته - قسم
که به زیبایی پایان تو، آغاز نبود
عشق، وقتی که شب حمله به دل پاتک زد
هیچ جا بازتر از سینه سرباز نبود
پنج شنبه
24 اسفند 1385
25 صفر 1428
15.Mar.2007
بار دیگر، چشمههای سوگ از دل واژههای جمارانی میجوشد.
درد جاری است؛ زخم فراوان است.
خیابانهای مهتاب یادگار خورشید را به شیوهای بیتاب، ضجه میزنند.
شمایلی از اندوه، به اسفند روی آورده است.
اسفند، با دستانی لرزان، با گل و گلاب و طعم جدایی، جماران را به سوگی دوباره مینشاند؛ اما اسفند و روزگار و تقدیر بیتقصیرند. کوتاهی شاید از جانب نگاههای ما باشد که یادگاری از او برنگرفت و تنها روزهای پاک، عشقی و دلبستگی به مراد را از او به یادگار گرفتند. دیدند که چگونه روی خط نور سیر میکرد و صدایش با بهار مطابقت داشت.
روزهای پاک، میدیدند که او چگونه کنار شانههای امام حضور داشت و گامهایش، پیرو جریان متانت بود و ادامه رونق جماران، نگاه پُرکلامش. از جرعههای ازلی پیر خود، هماره بهره میجست. پس از امام عاشقان، بارانیترین چشمها را داشت.
جماران شاهد است
جماران شاهد است؛ میشود از او پرسید و دانست که چگونه او حرف میزد و بهار در دلهای عاشقان راه مییافت؛ بهارهایی که بوی دوبارهای از امام بود.
جماران به ما خواهد گفت که چگونه همه دقایق او، از حدیث حمایت پر شده بود. رفتارش، امام را تداعی میکرد. اکنون او رفته است و بی او جماران، غمخانهای مکرر است.
اسفند و جماران
غروب، تیرهتر از دیگر روزها، ناگوار میتپد. بوی طبل عزا در آن پیچیده است که چنین شکسته و پاره پاره غم میسراید.
او رفته است و جماران در اشک سپری میشود؛ در داغ، ره میپوید. کمی آرامش برای شانههای متلاطم مثنویها لازم است. به تسلای ما که خواهد آمد که هرچه حرف ابری گریه است در سینه ما سایه انداخته
است؟
تسلیتگوی ما کیست؟
اسفند، دیگر آن اسفندی که برای بهار مهیا میشد، نیست. از اسفند، بوی کوچ را میشنوم و مویههایی که چون سروها قد کشیدهاند.
از اسفند، هق هقی تازه روبهروی جماران به گوش میرسد.
اسفند و جماران، همدردی هستند که در آغوش هم میگریند.
یادگارِ یار
مهدی خلیلیان
از پشت دیوارهای سکوت، سخن میگفت و در آوایش، هیاهوی تمام درختان جهان، نهفته بود. در آیینه جمال آن جمیل بیهمتا، تصویر جاودانگی خویش را به تماشا نشسته بود و در دشت مریمها، از مسیح تبسمش، شفای زخمهای خونین هجران را میطلبید. او ما را با افقهای تجلی، آشنا ساخت و به خطه گمشده تصویرها در سرزمین
آیینهها، رهنمون گردید؛ خاکی افلاکی که هنوز هم میتوان زمزمه فریبای قطرهها را در آبها شنید. آنجا که پرندگانش عشق را تلاوت میکنند و در هر رودی، آبشاری از موسیقی در جریان است.
سرسلسله جنبش بیداران
از ایل اول بیدلان بود و از مردان روستای آفتاب. از آن سوی دقایق آمد تا سرسلسله جنبش بیداران باشد. میخواست تا ما، ظهور نور را باور کنیم و در مرزهای بیغروب، آفتاب بنوشیم. در کنار پدر بود و برادر. تبعید پدر در «ترکیه» را به سختی تاب آورد؛ اما با اقامت روح خدا در «نجف»، دیدار او را از خدایش طلب کرد. «خونین شهر»، جواز عبورش داد و پدر بر سر فرزند، تاجی از عشق نهاد، تا سرود سبز بودن را در جای جای مدینه ایمان بخواند و در میان پابرهنگان و محرومان ایران بماند.
وصی پدر، جانشین برادر
چقدر مظلوم بود و تنها و... آنان که میخواستند نباشد، بارها او را به سیاهچالهای متعفن بردند، تا سپیدی اندیشهاش را آلوده کنند؛ اما وقتی بازمیگشت، شمیم افکارش همچنان عطرآگین بود.
با شور و شعف به نجف میشتافت و فروغ اندیشهاش، عطر ابدیت مییافت. آشنای مردمان بود، غمخوار پیر جماران، فرزندی مهربان، مشاوری کاردان، مریدی گوش به فرمان و... که کولهباری از دانش و دیانت و تدبیر و سیاست بر دوش میکشید و هماره پیروزی میآفرید؛ آنسان که سرانجام، وصی پدر شد(1)و جانشین برادر.(2)
«دیدم به دو چشم خویشتن، یار گذشت»
آیینهدار خورشید بود. میخواست تیرگیهای قلبهامان را بزداید و ما را به اعماق آیینهها ببرد، تا چشمهامان را با سپیده و فلق، آشتی دهد. صدای گامهایش در فصل شکوفایی گلهای بهاری انقلاب، خزان را بر جان تیرهدلان نسل قابیل فرومیریخت.
غافل شدم و لحظه دیدار گذشت
دیدم به دو چشم خویشتن، یار گذشت
دیگر به چه خوش کنم دلم را، بیدوست؟
ای عشق! بیا... کار دل از کار گذشت
و فاتح همیشه تاریخ، در آرامش سرسبز عشق، به سلام آسمان برخاست؛
آخرین وصیت عشق
«.. بین خود و خدای خودم، رضایت کامل دارم که تمام تلاشم برای تقویت اسلام و نظام بوده است. از این جهت در آرامش کامل به سر میبرم. به «حسن» و برادرانش این توصیهها را مینمایم که همیشه سعی کنند در خط «رهبری» حرکت کنند و از آن منحرف نشوند، که خیر دنیا و آخرت در آن است... .
خداوندا! عبد تو، پیش تو میآید و تنها امیدش به تو است؛ عبدی شرمگین و گناهکار. او را به رحمت و بزرگواری خود ببخش».(1)
تو، پشتوانه انقلاب بودی
فاطره ذبیحزاده
پشتوانه محکم انقلاب بودی و بازوی توانای رهبر. گامهای استوارت در جاده سبز خمینی میرفت.
1) . یاد یادگار امام رحمهالله، 158 - 159؛ با تلخیص از وصیتنامه یادگار امام رحمهالله.
ستاره بودی در کهکشان راه امام، تا دور از هیاهو و همهمه سیاستزدگی، کژیها را به راستیها دعوت کنی و نفاقها و دشمنیها را به وحدت و همدلی.
سایبان پرنسیم روزهای سختمان بودی و دست مهربان نوازشگرمان.
چه زود در دلواپسی لحظههای بیحضور خمینی، تنهایمان گذاشتی و به آغوش مشتاق پدر پیوستی!
همراه امین پدر
در روزهای پایانی اسفند، باران بیامان اشک ملت، دوباره به بدرقه تابوت پرواز عزیزی خواهد رفت که روح بلندش، هیچگاه در اخلاص تردید نکرد؛ آزادمردی که مُهر ولایت عشق را بر سینه نشانده بود و نشان حمایت از آرمان والای امام و رهبر، بر تمام ثانیههای زندگیاش نقش بسته بود. به شهادت امام، سید، همراه امین پدر بود. روزی که رفت، در وصیتنامهاش حرکت در خط رهبر را که خیر دنیا و آخرت میدانست به فرزندانش سپرده بود. یادش به خیر!
ما نگاه نافذ امام را در چشمهایش میدیدیم
بهار، در آستانه در ایستاده بود که در ناگهانی حادثه، گل در بوستانش پژمرد.
عید، خود را برای آمدن آراسته بود که ناگاه در ناباوری داغ یک رفتن، سیاهپوش شد. پرستوی عاشقی که در انتهای فصل سرد، عزم پرگشودن به دیار پربهار خمینی را کرده بود، تنها فرزند یک رهبر بزرگ نبود؛ یاور و همراه و همراز تمام زندگیاش بود.
چشمهای مشتاق امت؛ به دیدار او در کنار امام خود، انس گرفته بود. از همان آغاز راه، فریاد بیدارگری امام که در گوش جهان طنین انداخت، تمام روزهای جوانی حاج احمد، وقف طریق عشق شد که «عشق به خمینی، عشق به همه خوبیهاست».
تهدید و تبعید و سختیهای جانکاه، راه پرنشیب و فراز مبارزه، هر روز بر صلابتش میافزود. چشم امینی بود که غمهای عارف پیر شهر را میدید و گوش رازداری که اسرارِمگوی انقلاب را در پستوی سینه میانباشت.
عصای پرمهری در دستان منادی حقطلب جماران و تکیهگاه استواری برای یاران خورشید بود. سید صبوری که در ادامه داغ خمینی، به او میپیوست، محبوب قلب ملت بود؛ ملتی که تجلی چشمهای نافذ امام را، در دیدگان روشن یادگار او میدید.
شنبه
26 اسفند 1385
27 صفر 1428
17.Mar.2007
عشاق دلباخته، دلباختگان جگرسوخته و مقیمان فراسوی زماناند، که در انتهای صمیمیت، مأوا دارند؛ از کژیها بیزارند و جز بذر نیکویی نمیکارند:
«تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوی ...».(1)
نیکوکاران چون سروهای سرافراز ایستادهاند بر قلههای عشق و ایمان، و مرگ در دیدههاشان پیوستن به پروردگار مهربان و تولدی ناگهان است؛ چه آن که میراثی جاودان اندوخته و تنها به «باقیات صالحات»(2)چشم دوختهاند؛ چنان که نخستین واقفان و واپسین پیامبران صلیاللهعلیهوآله آنان را ستود و فرمود: «رشته عمل آدمی با مرگ، قطع میشود، جز از: صدقه ماندگار، دانشی سودمند برای آفریدگان آفریدگار، و فرزند نیکوکار...».(3)
و نیکوکاران و واقفان - که خود بر «اسوه حسنه» تأسّی کردهاند - چه بسیار نیکیها پدید آوردهاند. جان و دل خویش از غبار گناهان پیراسته و روح و روانشان به گوهر محبت آراستهاند. آرامش روحی، دیگر دوستی، الفت مردمان و... همه و همه در پرتو «وقف» هرگز به رکود نمیگرایند. دیوارهای فاصله میشکنند، استعدادها میشکفند، هنرهای گونهگون پیدایی میگیرند و نشانههای مانایی، از مساجد تا بازارهای وقفی، آشکار میشوند.
دانش و هنر میبالند و انسان، ماندگاری خویش را در آیینه ابدیت، ترسیم میکند. آری، آمیزهای از عبادت و ادراک معقولات، پیوندی میان نیکی و گرایش به جاودانگی و... مگر زندگی، جز این است؟
وقف؛ سند ایمان
حسین امیری
صاحبان خانههای مجلل را در بهشت ایمان راهی نیست. قارونهای زمان، جز کفنی از بوریا، هیچ نمیبرند؛
مگر اینکه درختی بکاری به نیت سایهای و خانهای بسازی به نیت مکتبی و مسجدی بسازی به نیت دوگانهای و خانههای دنیایت را در نامه اعمال آخرتت وقف کنی تا خداوند، سند ایمان را به نام تو بزند.
حساب پسانداز
اگر اهالی دنیا بر خانههای عنکبوت توهمشان بالیدند و رفتند، اگر صاحبان قصرها در شکستن ایوان گناهشان مدفون شدهاند، صاحبان آخرت، خانههایشان را به ابدیت وقف بخشیدند تا خانه ایمان ویران نشود.
آنگاه که ماه و خورشید قِران کنند و خستگی زمین، دل به عدالت قیامت دهد، خانهها ویران شوند و مزارع آتش بگیرند و باغها میوه وحشت دهند، صاحبان گوهر وقف را ثروتی است. چون دُرّ یتیم، قیمت خون دل بیکسان و مظلومان و ندایی خواهد پرسید: کجایند آنها که خانه قیامت برپا کردند و در پیشگاه بخشاینده، حساب ابدیت بازکردند.
زلال بقا
مهدی خلیلیان
تارهای سپید موهایم دست از سرم برنمیدارند! چقدر پنهانشان کردم، چقدر باورشان نکردم! اما دیگر گریزی نیست. دستهایم در کنار آیینه، قرآن را لمس میکند. آرامشی شگرف، وجودم را فرا میگیرد. آن طرفتر، «حافظ» مثل همیشه لبخند بر لب دارد! چشمهایم را میبندم. میخواهم «او» بگوید؛ خدای «لسان الغیب»:
«وَالباقِیاتُ الصّالِحاتُ خَیرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَواباً وَ خَیْرٌ أَمَلاً... و نیکیهای ماندگار...».(1)
آرام میشوم و غرق در اندیشه... باید بشتابم. همیشه یک فرصت دیگر برای رفتن نیست.
باید چیزی برای خودم ذخیره کنم
به آسمان مینگرم. کسی از آن سوی زمین، صدایم میکند. پنجره را میگشایم. ابرها، آسمان را پوشاندهاند؛ و شمعدانیها «و خدایی که در این نزدیکی است» و مرگ، که در یک قدمی است. کاشکی نخلستانی بود و چاهی برای آهی! یا دست کم، چشمهای زلال؛ همچون چشمهای که مولا علی علیهالسلام، تمامت آن را برای زائران خانه دوست و در راه ماندگان حج، به یادگار نهاد.(2)یادبود مولا، هدیه خدا و زلال بقا.
به دستهایم مینگرم؛ باید زودتر با آنها چیزی ذخیره سازم.(3)باید بشتابم. همیشه یک فرصت دیگر برای ماندن نیست.
1) . کهف: 26: ... از نظر پاداش، نزد پروردگارت بهتر و امیدوارکنندهتر است.
2) . ر.ک: تهذیب الاحکام، ج 9، ص 148: چون پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله غنیمتها را تقسیم کرد، قطعه زمینی به علی علیهالسلامرسید. حضرتش در آن، چشمهای حفر کرد و به آب رسید... سپس فرمود: این صدقه وقف است، که آن را از ملک خود جدا کردم و به حاجیان خانه خدا و در راه ماندگان حج، اختصاص دادم. نه فروختنی است، نه بخشیدنی و نه ارث بردنی.
3) . امام علی علیهالسلام فرمود: صدقه و وقف، ذخیرهاند؛ آنها را برای روز خودشان قیامت وانهید. ر.ک: دعائم الاسلام، ج 2، ص 340.
یکشنبه
27 اسفند 1385
27 صفر 1428
18.Mar.2007
در انتظار رهایی، دل به موجهای زمان سپردهای و جان به دستهای خدا.
چشمهایت در ساحل ملکوت، فرود آمدهاند و دریای خروشان دنیای ما، همچنان در تکاپو است.
یوسف گمگشته قرنهای تاریکی! جهانی گرداگرد نفسهای تو حلقه زدهاند؛ تو هیچگاه از ابلاغ نامههای رسالت خویش، زبان نبستهای. چشمهای تبدارت، هنوز نگران آینده امتاند و نگران حقالناس.
چه بسیارند نامهای بزرگ که به بدنامی رفتهاند! درس تو این بود که زندگی زیبا داشته باشید تا مرگ زیبا داشته باشید.(1)گردونههای تمدن را که در دستهای جهالت بود، به دستهای اخلاق سپردهای، و ما اگر هدایت یافتهایم، به مدد انفاس قدسی توست.
1) . شهیدی، سیدجعفر و خراسانی، احسان؛ محمد از ولادت تا وفات، بیتا، نشر امامت، صص 162 و 163.
سر بر بالین نهادنات، خاموشی نیست، فراموشی نیست، تازه دارد ندای «لا اله الا اللّه» شنیده میشود و فردا پشت بامهای زمین را روشن خواهد ساخت.
الگوی برگزیده
در جهانی مرده و پژمرده، امید دمیدهای و ریسمانهای قطع شده زمین و آسمان را دوباره گره زدهای تا قلبهای مؤمن، بتوانند به مسافرت عرش بروند و حضور خداوند، هر روز میهمان دلهای شکسته باشد.
در جهانی خسته و پابسته، امید دمیدهای تا برخیزد. عدالت و توحید را که گمشدههای شهر بود، دوباره به میدان حیات برگرداندهای.
تو را برگزیدهاند تا الگوی آدمها باشی در انسانی زیستن و قفلهای خودپرستی را بگشایی با کلیدهای خداپرستی!
گفتی: «مؤمنان با هم برابرند»
سخنت این است که «انما المؤمنون اخوة؛ مؤمنان با هم برادرند.» خدایشان یکی و پدرشان یکی است.
جرقههای شیطان، تنها در سینه کسانی آتش خواهد زد که دل به خدا نسپردهاند؛ بذرهای نفاق، بذرهای نزاع، بذرهای کینه در قلب برادران ایمانی، ریشه نخواهد دوانید. چشمهای هر کسی، مال خود اوست؛ ولی با این همه چشم، به یک چیز مینگرند!
زمزمههای مرثیهگون کوچههای مدینه را یک به یک میپیماید. خویشاوندی نخلهای مدینه با داغ، زجرآورترین
تصویر است. از گلوی اندوهگین هر واژه، نیزارهای ماتم
میچکد. مسجد از صدای روحنواز گل خالی است. ضجه در محراب ریشه دوانده است. منبر، در محوطه اشک نشسته است. تمام دقایق بیست و هشتم صفر، خزان است و وجب به وجب مدینه، تبدار این سفر. سینههای پرغم احادیث، برای «قال النبی صلیاللهعلیهوآله»ها اشک حسرت میریزند.
کنار مولا، چیزی جز غربت نیست. ناگهانی از بیرمقی رخ نموده است. پیرامون زهرا علیهاالسلام، اندوهی وسیع پا گرفته است؛ آنچنان که هیچ چشمی ندیده است. اشکهای غلطان مدینه با نالههای «ام ابیها»یی همسو شده است.
بیشهد نبوت، روزگاری تلخ، ذائقه دین را پر کرده است. کینهها و لقمهای از خیبر،(1)زهر در شریان دقایق ریخته است. همیشه و در هر مقطعی، همانگونه که پیامبری از صبح میگوید، عدهای از تبار ابوجهلها هستند که با چرکینی شب، خو میگیرند. اما ما، بینگاه رحمتگستر واپسین پیامبر، کدام لحظه را تاب بیاوریم؟ بیصدای عطوفتزای او، به کدام سو پناه بجوییم؟ «اللهُمَّ إنا نَشکُو اِلَیکَ فَقْدَ نَبیِّناً صلیاللهعلیهوآله»(2)بیست و هشتم صفر، یعنی ضمیمه شدن عطری بدیه به آسمان، و چه محروم است زمین که فروغ یگانه خود را از دست داده است.
بیست و هشتم صفر، روز سیاهپوشی قبیلههای سادگی و فروتنی است.
چه باید کرد که همیشه پیرو هر داغ، کلیفی جز شکیبایی نیست!
مرور میکنی خاطرات هزار ساله نوح را، تنهایی آدم را، زخمهای ایوب را و امتحان ابراهیم را. با آمدن آدم علیهالسلامآمدهای و بعد از عیسی علیهالسلام به پیامبری رسیدهای.
فرشتهها صدایت میکنند؛ اما هنوز دلتنگ و نگران امتت هستی.
1) . پیامبر در مرض موت خود میفرمود: امروز پشت مرا درهم شکست آن لقمه که در خیبر تناول کردم. پیوسته آن زهر در بدنِ آن حضرت اثر میکرد تا آنکه به همان علت از دنیا رحلت فرمود. شیخ عباس قمی، منتهی الامال، ج 1، مؤسسه انتشارات هجرت، 1376، ص 206 و 207.
2) . بارالها ما به پیشگاه تو شکایت میکنیم از فقدان پیغمبرت درودهای تو بر او و آلش باد. مفاتیح الجنان، دعای افتتاح.
هرچند اتمام حجت کردهای، هرچند عادلترین نگهبان را بر آنان گماردهای، اما دلشوره اینکه پس از تو چه خواهد شد، رهایت نمیکند.
پیامبری تو...
سبکبار بال میزنی، تا دورتر از دسترس همه پرندهها و فرشتهها. اما چه بهارها و اردیبهشتها در حسرت دیدن تو از راه خواهند آمد، ای بهشتیترین!
پیامبریات باران مهربانی بود که تا دورترین نقطه تشنگی خاک رسید. عطر رسالتت، هوایی بود که همه خاکیان را به هوای نفس کشیدن در دامنه اسلام کشاند.
پس از تو، آوازهای ابوجهل را هیچ حنجرهای صیقل نداد.
به یمن پیامبری تو، زیتونها و انجیرها در برابر نخلها، قرآن تلاوت میکنند و نخلها به رسالت جهانی تو سوگند میخورند.
همه پرندههای جهان، اذان میگویند تا کوهها به امامت تو نماز کنند.
پس از تو
چه میتوان گفت از آن همه کلمهای که در صدای سکوت علی علیهالسلام، پس از تو خاموش ماندند؟ پس از تو، غیر از نفسهای غمگین علی علیهالسلام و اشکهای ناتمام فاطمه علیهاالسلام، هیچ نفسی به تو نرسید و هیچ اشکی از نام تو سرچشمه نگرفت.
بعد از تو، جز لبخندهای اندوهگین علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام، همه لبخندها به کیسههای زر ختم شد.
چه شبها که فاطمه علیهاالسلام به یاد تو در ماه، با گریه مینگریست و علی علیهالسلام، با بغض، ستارههای ایوان تاریک مدینه را میشمرد. آه، چه فرصتهای عزیزی که پس از تو، بین غربت برادرت علی علیهالسلام و مسلمانان نامسلمان گم شد!
کاش سلمانها و ابوذرها و... در باران تکثیر میشدند تا خطبههای علی علیهالسلام را عملی کنند! کاش... !
کاش چیزی نپرسی!
لب به سخن گشودی و فرمودی: «نورانیترین شما در روز قیامت، کسی است که آل محمد صلیاللهعلیهوآله را بیشتر دوست بدارد.» اما باور نمیکنی که امت تو چگونه به وصیت تو عمل کردند. کاش از دستهای گرمی نپرسی که هیچگاه پس از تو، دستهای تنهای علی علیهالسلام را در صبحگاهان غربت نفشرد و هیچ جوابی، پرندههای سلامش را نرسید! کاش از شانه امنی نپرسی که پس از تو هیچ شانهای هق هق گریههای دختر دردانهات را نداشت! کاش از دوستداشتن مپرسی که هیچ خانهای همسایه دوستی مهربانانه آل تو نشد! کاش... !
قلبش آرام بود و مطمئن و ضمیرش شاد. صدای اذان که به گوشش میرسید، بوی همت و مردانگیاش در کوچههای مدینه میپیچید؛ اما چه کسی میداند در عمق نگاه نگرانش، خاطرات شعب ابیطالب بود یا شکستن دندان مبارکش؟ ولی نه، هیچکس، هیچکس از انصار و مهاجرین ندانست که حضرت نگران علی بود.
منبرت هیچ وقت خالی نیست
پیامبر عشقهای زلال، پیامبر آگاهی مردمان خواب، پیامبر محبت به دختران عرب، رسول بخشش دشمنان سنگ دل!
تو میروی؛ اما پس از تو، هیچ منبری خالی نیست. پس از تو، همه، رسول مکارم اخلاقند. پس از تو، همه، رسول مهربانی و گذشتند و منبرت هیچ وقت خالی نیست.
بیتو، مدینه، مدینه نیست
سکوت مدینه، بوی رفتن میدهد. انگار همه دارند میروند! پیش از تو انگار در این شهر زندگی نبود، انگار محبت و مهربانی و همدلی نبود! تو آمدی و نزدیک خانه مستمندی خانه گزیدی؛ مسجدی ساختی برای پرستش و برای همدلی مسلمین با تو. علی آمد، فاطمه آمد و سلمان آمد و ابوذر؛ و پس از تو، همه میروند. بیتو مدینه دیگر مدینه نیست.
چشم مبند! بگذار چشمت نگران امت بماند!
زیرنویس:
فقدان رسولان، پشت اهالی ایمان را میشکند و عشق را داغدار میکند؛ رحلت رسول اعظم اسلام تسلیت باد!
به گلها بگویید به اشک ژاله، رخ بشویند و بلبلان را به نوحهخوانی بخوانید که پیامبر باران، امشب دیگر نمیخندد.
صبحی که داشت آفتاب میزد، چشمانش قرمز شده بود. سایه سرخش، گریههای آب را دنبال میکرد که از پای چشمههای زلال چشمان علی علیهالسلام و زهرا علیهاالسلاممیجوشید.
تو پدر امت بودی
ببخش اگر نمیتوانیم باری از غمهایت برداریم و با خیال راحت، بدرقهات کنیم!
تو وقت رفتن هم دست از رسالت برنمیداری. دست به درگاه کبریا گشادهای و با اشکی که پهنای صورتت را پوشانده، شفاعت روسیاهی ما را میکنی... .
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله! ببخش! خیلیها مثل تو پیامبر بودند؛ اما وقتی عرصه تنگ آمد، یا امتشان
را نفرین کردند و یا ترکشان کردند؛ اما تو با تمام جهالتی که ما به خرج دادیم، پدر امت شدی و دست از هدایتمان برنداشتی. تنها ما نبودیم که عزیز شدیم؛ بوی هدایتت در گوش تمام تاریخ پیچیده است... .
زیرنویس:
باور کن آسمان، تاب تنهایی نمیآورد و کمرش زیر داغت، خم خواهد شد.
وقتی تو رفتی، چشمان آسمان سیاهی رفت و اشک از نگاه ستاره غلتید.
آمدم خطوط پیشانیات را بخوانم؛ خندیدید، چند کلمه جا افتاد.
لبخند که میزنی، ردیفی از مرواریدهای سپید، گیجم میکند. بوی پرهای جبرئیل، در خانهات موج میزند.
تلاوت آیهای از خوی تو، برای بهشتی شدن کافیست. وعده ما، روی پل صراط یا محمد صلیاللهعلیهوآله.
خدا به خاطر تو آفریده دنیا را
گمان کنم که خدا عاشق شما شده بود!
وقتی تو آمدی
صلوات که بر تو میفرستم، عطر چهارده شاخه گل محمدی از ذهنم عبور میکند. تو را میبینم که از کوه سرازیر میشوی؛ با سندی از حقانیت دخترکان زنده به گور شده؛ و چشمهایت، چقدر صبور، پاسخ نانجیبیهای سنگ در دست کوچه را با لبخند میدهد! هنوز نیامده بودی که سقف دروغین بتها ترک خورد و آتش آتشکدههای شرم، خاموش شد. این مقدمهای بود برای متن کتابی که تو در خلوتت، گزارش معاشرت با خدا را در آن شرح میدهی.
نام تو که میآید...
قرآن، خلاصه شبنشینی تو با خداست و قصه روزهایی که نبودی، ولی همه چیز به خاطر وجود تو بود؛ مگر نه اینکه حق فرمود: «لولاک لما خَلَقْتُ الافلاک»؟!
وقتی در صلواتهایم نام تو به میان میآید، فرشتگان، هرچه از گناهانم را که نوشتهاند، پاره میکنند؛ یا سفینة النجاة.
آفتابی سوزان، بر اندام کویر حجاز، تازیانه میکوبد. در بازگشت از حجهالوداع است که عطر گلهای وصال، در باغ وجود پیامبر صلیاللهعلیهوآله شکوفا میشود. او با ضمیر زلال و یقین روشن خویش، آهنگ رحیل را میشنود. آنگاه با کلام آسمانی خود، وصیت میکند امت خویش را: «ایها الناس! من پیش از شما میروم و شما در حوض کوثر بر من وارد خواهید شد و از شما سؤال خواهم کرد که چه کردید با «دو چیز گرانبها که در میان شما گذاشتم؛ کتاب خدا و عترت که اهل بیت منند».(1)
آری! روزهای واپسین عمر پیامبر صلیاللهعلیهوآله است. چند روزی برای همیشه، خورشید عمر خاتمالانبیا محمد
مصطفی صلیاللهعلیهوآلهغروب خواهد کرد. شبی آغشته به بوی غربت، فضای شهر را فراخواهد گرفت. هنوز غدیر و بیعت آسمانی محمد صلیاللهعلیهوآله و علی علیهالسلام در خانه یادها شکوفاست؛ اما دریغ و آه... .
حدیثی از جنس نور
دانش، چراغ راه انسان است در کوچههای تاریک جهالت. علم، راهی است برای رسیدن
1) . شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، چ 15، قم، هجرت، 1372، ج 1، ص 184.
به قله خرد و دانایی. پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله در گنجینه روزگار، مروارید کلام خود را به یادگار گذاشته است تا بهای زندگی ما باشد در جاده زندگی. باشد که خویشتن خویش را دریابیم و خود را دُر یابیم. فرمود: «دانش بیاموزید؛ زیرا یاد گرفتن آن حسنه است و درس گرفتن آن تسبیح است و مباحثه آن جهاد است و یاد دادن آن به کسی که نمیداند، صدقه است».(1)
زیرنویس:
در شب رحلت خاتم انبیا، محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآله فرشتگان عرش میگریند. عاشقانش با چشمانی اشکآلود، مرثیه غم میسرایند. ما نیز در شب رحلت آسمانیاش در سوگ مینشینیم.
رحلت پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله معراج وصال اوست با حضرت دوست. رحلت جانسوزش را به عاشقان رسالتش تسلیت میگوییم.
در شب رحلت پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله، چون شمع، شعله شعله میسوزیم و آب میشویم، اشک غم میریزیم و بیتاب میشویم. عروج آسمانیاش را تسلیت میگوییم.
کسی مقیم غمانگیز غارها شده بود
که فصل پنجرههایش به عشق وا شده بود
رسید در شب سردی که اهل مکه به خواب
نمازشان همه روزها قضا شده بود
ستارهای که چهل سال نوری از عمرش
رفیق لحظه تنهایی خدا شده بود
و کوچههای دلش غرق تشت خاکستر
1) . شیخ عباس قمی، زبدة الاحادیث، چ 3، قم، 1362، ص 285.
ولی همیشه لبش مثل غنچه، وا شده بود
کسی که گرچه ملاقات با خدا میکرد
انیس خنده بازی بچهها شده بود
علی، حسین و حسن، فاطمه؛ چه گلزاری
به زیر سبز عبای دلش به پا شده بود!
برای دیدن او، پای جبرئیل از عرش
به کوچههای غریب مدینه وا شده بود
چقدر از دهن این و آن شنیدم که
همیشه با دل تو، جاهلانه تا شده بود!
خدا به خاطر تو آفریده دنیا را
گمان کنم که خدا عاشق شما بود!
یکشنبه
27 اسفند 1385
28 صفر 1428
18.Mar.2007
سکوتت را بشکن برادر!
بعد از سی سال خانهنشینی علی علیهالسلام که با خار در گلو، سلامهای بیجواب و نالههای مخفیانه در چاه سپری شد، برایم بسیار سخت است که ببینم تو نیز عبای تنهایی بر سر کشیدی و بغض فروخوردهات را با خون جگر، بر طشت میریزی.
صلح تو، هزاران بار تلختر از جنگهای پدر است؛ سختتر از غزوههای پیامبر صلیاللهعلیهوآله.
پرده اندوه را از چشمانت برکش و به یاد دار که چگونه پدران جهل، باب العلم - علی علیهالسلام - را به تنهایی در کوچههای کوفه کشاندند.
این مردمان کجاندیش و نفهم که تو را به خاطر پذیرش صلح، مذل المؤمنین میخوانند، همان اشباه الرجالی هستند که هنگام دعوت به جنگ از سوی پدرمان، سردی و گرمی هوا را بهانه میکردند و زر و سیم معاویه، انصافی برایشان باقی نمیگذاشت که فرق عزت و ذلت را بفهمند.
کدام مؤمن نمیداند که امت نفرین شده علی علیهالسلام، با همان دستی با تو بیعت کردند که پیش از این، عهد و پیمانشان با علی علیهالسلام را شکسته بودند و رشته دین و دلشان را به کاخ سبز کفر، دخیل بسته بودند؟!
من از آن روزی که خطبه دادخواهی و حقطلبی مادرمان، به گریههای خاموش پایان گرفت و هیچ مردی در دفاع از حریم نبوت، لبی نجنباند و قدمی برنداشت، رشته امیدم را از این مردم گسستم.
برادر عزیزم!
هنوز عطر خاک چادر مادرم از سجاده تو به مشام میرسد؛ بوی خونآلود کوچههایی که به صورت کبود مادر و سکوت دیرینه تو امتداد یافت.
تا کی بر این سکوت و خاموشی، پایدار خواهی ماند؟
تا آنجا که حسین علیهالسلام با قامت خمیده، تیرهای خونین را از کفنت به درآورد و عباس علیهالسلام، با غیرت فروخوردهاش، در گوشه غربت بقیع برایت قبر بکند؟
امید دلنوازم؛ برادرم!
آن کس که گوش شنوا داشته باشد، در سکوت تاریخی تو، اعتراض خاموشت را میشنود که از هزاران چکاچک شمشیر و رجزخوانی جنگ، پرصلابتتر است و شور آفرینتر!
برای تنهایی امام علیهالسلام
عباس محمدی
گاهی نوشتن سخت است و برای از تو نوشتن سختتر.
نوشتن با کلمات خیس سخت است؛ کلماتی که تکان گریه، لبریزشان کرده است، کلماتی که تاب زندگی کردن بعد از تو را ندارند. با این همه کلمه، نمیتوان تو را نوشت. نمیتوانم از سیره پیامبروار تو بنویسم.
نام تو که میآید، قلمها بغض میکنند و گلوی کلمات کبود میشود. نام تو را تنها با غربتی سرخ میتوان بر این صفحههای سفید نوشت.
مرا به تنهایی تو راه نیست. باید از جنس زخمهای تو بود تا به هوای بارانی تو راه یافت. تنهاییات را در پیراهنت حبس میکنی و لبخندت را همپای امامت، فراگیر.
زخم میخوری و مهربانی تعارف میکنی. کاش همه چشمهای جهان یاریام میکردند تا شاید بتوانم ثانیهای از تنهاییات را به صلحنامهای که امضا کردی، بگریم.
«بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران»
کریم اهل بیت
کریم اهلبیت! دست سخاوتت، زبانزد است. چه شبها که انبان به دوش، چراغ خانه یتیمان را روشن میکردی.
آفتاب نیمه شبها! آنقدر سخاوت داشتی که چنین فرمودی: «آنچه را که از امور دنیا طلب کردی و به دست نیاوردی، چنان انگار که به آن هرگز فکر نکردهای».
کدام کلمه میتواند این همه دل بریدن از دنیا را وصف کند؟! مگر غیر از تو کسی میتواند چنین از دنیا دل ببرد؟! دل میکنی از دنیا؛ همانگونه که از سربازان بیوفایت...
زهر از دست نزدیکترین همسایه حرفهایت
بغض تنهایی و غربتی که دارد دامنگیر دنیا میشود، گریبانت را میفشارد. پیراهن دلتنگیات را بر غربت دنیا میپوشانی. نزدیکترین همسایه حرفهایت، کاسهای زهر تعارف میکند. پیراهن سفیدت، باغچه گل سرخ میشود، لختههای جگر خونت گل میکنند تا تو پرواز را آغاز کنی.
پرنده تنهای امامت! کلمات، کبودی گلوی گرامیات میشوند تا غربت تو را بسرایند.
زیرنویس:
در متن نفسهایم، شعر غربت تو بغض میشود و رفتنت گریبانم را میفشارد.
تنهایی تو را میتوان با همه کوهها، درختها، بادها و دریاها گریست.
نوشتن با کلمات خیس از تنهایی تو سخت است؛ تو را باید با دریاها بنویسم.
اگر همه آب دریاها را هم برای نوشتن غربت تو بردارم، کم است.
جگر پاره پاره در تشت
سودابه مهیجی
ادامه خداوند بر روی زمین، خورشید لایزال مهر که خار چشمهای شبپرستان بود، پس از عمری صبر و بردباری، سرانجام به زخم افعی گرفتار شد. وقتی پارههای جگر مجتبی از حنجر همیشه صبورش فوران کرد و آتشفشان شد و در تشت فرو ریخت، خون دل آل محمد صلیاللهعلیهوآله، در آن پاره پارههای معصوم، موج میزد و آغاز کربلا در آن خون مظلوم نطفه میبست.
آغاز همه فتنهها و ستمهای نامرسوم عاشورایی، آغاز لبهای عطشناک و خونهای همیشه جاری کربلا، از حنجره مجتبی، از لبهای به جام زهر سیراب شده او جاری شد.
زمانه چشم نداشت...
زمانه، چشم دیدن آن مهر آرام را نداشت که این چنین، به کشتن آن چراغ حقیقت کمر بست.
حسن بن علی علیهالسلام، وارث تمام آن اقیانوس دانشی بود که در سینه امیرالمؤمنین، علی علیهالسلام، موج میزد. به کریم اهل بیت شهرت داشت و همیشه سفره اکرام و اطعام او، به روی نیازمندان گسترده بود.
هیچ دست نیازی از درگاه او ناامید بازنمیگشت و هیچ جویندهای در طلب کرم و مهر او، بینصیب نمیماند.
هرکه دست در دامان محبت او زد، به کامروایی رسید.
مدینه این شبها، قلبِ غمزده عالم است. چشم دل که بگشایی، خاکستر مرگ بر سر و روی مردمانش میپاشد و در داغ هجران محبوب، روی غمزده احساس را میخراشد.
کاش مثنوی غربتش را ورق بزنی تا تو را همراز سینهای کند که هرگاه در فراق رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، در تنگنای پرآشوب روزگار محبوس میماند، عطر یار سفر کرده را از شمیم بهشتی پاره جانش حسن علیهالسلام میبویید!
بارها از دریچه چشمان غفلت زده مردمش دیده بود که پیامبر، دو ریحانه آسمانیاش را بر روی پاهای معراجرفتهاش مینشاند و لبان مبارک خود را بر غنچه لبهایشان میگذاشت؛ گویی که گلهای بهشت خدا را میبوید و میبوسد.
اگر دل به داغهای سینهاش دادهای، میدانی که در پارههای جگر کدام شقایق دلسوختهاش متحیر مانده و شادابی و شکوه روزهای حضور پیامبر را به تنهایی و بیکسی کدام فرزند غریب او وا داده است.
امشب، رد اشکها را که بگیری، تو را یکسره تا سالهای پربهاری خواهد برد که پاره تن زهرا و علی علیهالسلام، بر پشت دو تا شده اشرف عالمیان در محراب عبادت، مینشست و خدا میداند که سجده پیامبرش، به جهت آن طولانی میشد که مبادا دردانه اهل آسمان آزرده گردد.
امشب، پلکهای مدینه تا صبح، میزبان سپیدی بالهای روشن ملائک است؛ خیل فرشتگانی که آمدهاند، تکستاره جوانان بهشت را بر روی دستان زمین، رصد کنند.
دشمنی با خاندان خورشید
غبار کورکننده شایعات سیاه امویان، هوای شام را آلوده بود. در روزگار اقتدار پوشالی حکومت آلسفیان، بذر کینه خاندان علی علیهالسلام چنان در قلبهای مردم کاشته میشد که در پس زمینه افکار فریبخورده گروهی از مردم، با هیچ خاندانی به اندازه آل پاک علی علیهالسلام دشمنی نکرد.
جرعههای تلخ صبر و سکوت
به یقین، تا آن روز، روایت سخاوت کریم اهل بیت علیهمالسلام، به گوش اهل شام نرسیده بود؛ کریمی که همه دارایی خود را به دو نیم میکرد و نیمی را در راه خدا صدقه میداد. بیشک تا آن روز، هیچ قاصدی، خبر ایمان گامهایی را که بیست و پنج بار پیاده به حج شتافتند برایشان نیاورده بود. امام، وجود مردم را پیچیده در جهل خبرسازیهای فریبکارانه خاندان امیه میدید. شب تاری که دستگاه شوم اموی، بر امت اسلام گسترده بود، تنها با فرو بردن جرعههای تلخ صبر و سکوت، به روشنایی روز میرسید.
صلح امام مجتبی، اسلام و مسلمین را از خطر ترفندهای منافقانه و پرتزویر معاویه مصون نگاه داشت؛ ولی سالهای عمر ایشان را در رنج مدارا با حکومت طاغوت و زخم طعن و کنایههای جاهلان و منافقان، سخت و پردرد کرد.
آسمان، گرفته و زمین میلرزد
دستهای زن میلرزد. هرچه کرد، مهربانی صورت امام، از ذهنش دور نشد. چه روز نحسی است! لهیب آتش دوزخ تا مغز سرش زبانه میکشد. حتماً خود ابلیس، شربت زهرآلود را به دستش داده بود. شاید تقدیرش این بود! ولی نه! نمیتوان خود را فریب داد. شعلههای خیانت است که از هرم آن، پرهای فرشتگان آسمان خواهد سوخت. وسوسه رنگارنگ کاخ یزید، دلش را در حصار هوس، زندانی کرده است. دستهای زن میلرزد. «کاش نامم جعده نبود! کاش این نام شوم اصلاً در تقدیر کریم اهلبیت علیهالسلام نیامده بود!» وعده زیرکانه معاویه، در پرده ذهنش میرقصید. این معاویه، حتماً خود شیطان است. دستهای زن میلرزد.
شربت را که در دستان امام میگذارد، نگاه مهربانش، بار شرمندگیاش را سنگینتر میکند. مثل همیشه، همه
چیز را میدانست و باز لبهایش، روزه سکوت گرفته بود. جام زهر را جرعه جرعه فرو میبرد. چهره آسمان درهم میرود و سوزش زهرآلودی قلب زمین را به درد میآورد. این بار قلب زن است که از هجوم سایههای عذاب میلرزد.
ضمانتنامه
میگویند لقب هر یک از امامان نور، به جهت آن بر سر زبانهای مردم شهره شده است که آن صفت، در گوشهای از زندگی امام، در چشم مردم بیشتر عیان شده است؛ ولی شاید بتوان گفت که هر یک از ایشان، آینه ظهور و تجلی یکی از صفات بیشمار الهی بوده است.
علی علیهالسلام، به عدالت خداوند و حسن علیهالسلام به دستان پرخیر خدا میماند.
کرامت امام مجتبی، تنها صدقه و بخشش در راه خدا نبود؛ بخشودن همراه با بزرگواری و منش پسندیدهاش بود. حسن بود و همه جلوههای زندگیاش، آکنده از زیبایی و خیر. میفرمود: «کسی که در دلش هوایی جز خشنودی خدا خطور نکند، من ضمانت میکنم که خداوند، دعایش را مستجاب میکند» و این ضمانت بزرگمردی است که کریم اهلبیت است و هیچ تهیدستی از دریای کرامت او بیبهره نمیماند.
زیرنویس:
درود خداوند بر امام بزرگواری که هنگام نماز، در پیشگاه معبود، از خوف و خشیت او بدنش میلرزید و روی مبارکش زرد میگشت!
سلام و درود خدا بر امام صبوری که برای نجات دین خدا، تلخی صلح با حکومت طاغوتی معاویه و کنایه و طعن منافقان را به جان خرید!
درود خداوند بر امام غریبی که در خانه خود نیز مظلوم و تنها بود!
شهادت امام حسن مجتبی علیهالسلام، بر تشنگان دریای کرامت و بزرگواری او تسلیت باد!
خداحافظ، سیدجوانان بهشت!
فاطمه همتآبادی
خداحافظ ای پدر سخاوت، ای سید جوانان بهشت!
تو، امید دستهای خالی بودی؛ امید پدرانی که میدانستند تا تو هستی، طعم گس شرمندگی را نخواهد چشید.
سید کریمان! خوان کرمت، همیشه مهیای پذیرایی بود؛ حتی برای جعده، دختر ناخلف اشعث بن قیس؛ شیطانی که آتش خدا را به بهای صد هزار درهم، از بازار معاویه خرید.
من بقیعم
من تشتم؛ همان تشتی که در تقدیرم آمده بود در روز 28 صفر سال 50، میزبان جگر پاره پاره سخاوتمندترین خلق خدا باشم؛ تشتی که عرق پاک جبین و زردی روی امام مجتبی علیهالسلام را شاهد بود و شنید زمزمه «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»اش را... و من بقیعم! قطعه زمینی از بهشت که ملائک، سینهام را میشکافتند برای به خاکسپاری کریمی که هرگز دست سائلی را رد نکرد؛ مگر آنکه به درهمی یا لقمه نانی میهمانش کرده باشد.
من میزبان کسی هستم که بخشش و کرامت وامدار اویند...
سه شنبه
29 اسفند 1385
30 صفر 1428
20.Mar.2007
کلمه لا اله الا اللّه، حصن توست و تو حصن استوار حق. این چه ارتباط غریبی است میان توحید و ولایت! ای هشتمین وارث خدا در مزرعه قرآن! کدام آیه، کدام کلمه، کدام حرف، در خلقت لایتناهای خداوند یافت میشود که حقیقت تو را و خاندان آسمانیات را فریاد نزده باشد؟! ای خلاصه مهربانی و کرامت خداوند! کدام آهودلی، در این صحرای وانفسا، پیدا میشود که تو از صیاد بلاها ضمانتش نکرده باشی؟!
فقط خودت میدانستی
فقط دو سال گذشته است از آن غروب دلگیر؛ از آن غم پریشانی که نگاه کودکانه جوادالائمه علیهالسلام را پر کرده بود؛ از آن اضطرابی که جان زنان و دختران حرمت را آسیمه ساخته بود.
لحظههای آخر بود و تو باید چیزی میگفتی؛ نصیحتی، سفارشی، حرفی؛ ... و گفتی؛ گفتی سوزندهترین جمله غریبانه را: «برای من بگریید که از این سفر باز نخواهم گشت».
مسافر توس! فقط خودت میدانستی که چنین روزی به زودی میرسد. فقط خودت آگاهی داشتی که مأمون، وجود تو را در این زمین تاب نمیآورد. فقط خودت میدانستی که ولایتعهدی، بهانهای برای توجیه خیانتهای طاغوتی خلفاست. و تنها خودت به وضوح، با این واقعیت روبهرو بودی که مکرهای شیطانی آنان، هر لحظه جلوه پنهان و تیرهتری خواهد گرفت؛ پس باید جهان را در این سفر، به گریستن میخواندی!
کربلای تو، کاخ مأمون بود
دانههای انگور، مرثیهخوان غربت توأند. تو چه خوب میدانی که کربلای تو، همین کاخ تبهکاری است. دانههای انگور، سوگندت میدهند که نگذاری کشنده تو باشند و تو تنها لبخند میزنی؛ لبخندی به حقارت انسان، به ذلت مأمون که ارزش لایتناهای تو را جرعهای استشمام نکرده است. اصرار مأمون است و انکار تو.
و اینک، تهدید اوست و سکوت تو؛ سکوتی به غربت جدت امام حسن علیهالسلام، و در پس آن فریادی است، به بلندای فریاد حسین علیهالسلام در سرزمین جاودان شهود.
یک دسته کبوتر، و عطش؛ آبادی
تفسیر دل و پنجره فولادی
باز اسم تو بر زبان دل افتاده است
ماییم و همین جنون مادرزادی
کاروان را از مقابل میبری
عشق را منزل به منزل میبری
با دو چشم کهکشان هشتمیات
از تمام آهوان دل میبری
میان آتش عشقت، تمام دل گم شد
و گوش، زخم زبانهای تلخ مردم شد
درود بر دل آکنده از خیال غمی
که کنده از خود و وصل امام هشتم علیهالسلام شد
یار مهربان
مهدی خلیلیان
راستی، اگر آن «غریب آشنا» نبود، با انبوه غربتهامان چه میکردیم؟ پای کدامین «ضریح» زار میزدیم، در «ایوان» کدام «آیینه» مهربانی را به تماشا مینشستیم و کدام «پنجره» میتوانست گره از کار دلهامان بگشاید؟
اگر او نبود، چه کسی نهال «توحید» را در کویر قلبهامان مینشاند و دلهامان را با خورشید «ولایت» گرما میبخشید.
اگر «هودج» آسمانی او بر زمین «نیشابور» نزول نمیکرد، کدامین «وارث» راز ورود به «پناهگاه» راستین الهی را برایمان فاش میکرد؟
ما از تو آموختیم...
ای آشنای غریب!
کلمات پروردگار را بر زبانت جاری میساختی و با منطق احتجاجهایت، بر بهانههای دانش نادان میتاختی؛ آنسان که حتی دشمنانت نیز کسی را در روی زمین، داناتر از تو نمیدانستند.(1)
«در راه ماندگان» دیده بر دستان مهربانت میدوختند؛ هر چند از آنان رخ میپوشاندی، تا سخاوتهایت پنهان بماند و فقط خدا بداند. و چه زیباست اینسان بخشیدن، از دنیا دل بریدن، تنها خدا را دیدن و ذلتِ خواستن را در چهره تهیدستان ندیدن!
«فروتنی»ات در برابر زیردستان؛ که هماره همدل و همزبانشان بودی و پیوسته یار مهربانشان؛ تا ما بدانیم که «فضیلت» به «کردار» است، نه «گفتار» و «شعار»! ما از تو درس زندگی آموختیم؛ آیین بندگی؛ چه آن که حاجت نیازمندان را همواره برمیآوردی و گفتار
1) . اشاره به گفتاری از مأمون: «ما اَعْلَمُ اَحَداً اَفْضَلَ مِنْ هذا الرَّجُلِ عَلی وَجهِ الاَرضِ.»؛ ر.ک: زندگانی چهارده معصوم، ص 128.
مردم را قطع نمیکردی. بر آفریدگان پروردگار مهربان هرگز برنمیآشفتی و با هیچکس جسورانه سخن نمیگفتی.
قبله بهشتم
ای قبله هشتم!
هشت سال و هشت ماه و هشت روز و ساعت است.
هی غزل میسازم از زیبای چشمان شما
هشت رود، از آسمان چشمها جاری شده
تا بپیوندد به اقیانوس احسان شما(1)
ما، هر روز، در «مشهد» عاشقان، صدایمان را به نگاه تو پیوند میزنیم و بر مصیبتی جانکاه، اشک میریزیم که صبح حشر، در دلها مقیم است و پابرجا.(2)
ما، هر سحر به کوچههای ایوان نگاه روشنت میکوچیم و همچون کبوتری غریب، در گوشه حرمت آشیان
میکنیم. ما، هر روز در سایهسار قبر غریبت مویه کنانیم و غبار غم از شانههای خسته و زخمیمان میتکانیم.
رضای آل محمد
... و شبکوران، زهر جفای خویش در انگور ریختند، تا آفتاب خراسان را به کسوف وا دارند؛ اما خورشید دین، پیوسته پاینده است و نور خدا، هماره تابنده. شیفتگان معارف شیعی، هنوز هم شعر ادب و اخلاق را در مکتب رضوی میسرایند و... هزار هزار خورشید، سر بر آستان قدس او میسایند؛ همو که نعمت «ولایت» بر ما بخشید و فقط رضای خدا را
1) . امانت از: زینب مسرور.
2) . «وَ قَبرٍ بِطُوس یَا لَها مِن مُصیبَةِ...» امام رضا علیهالسلام فرمود: ای دعبل! من نیز شعری میگویم به یادگار! آن را بنگار: فاطمه! گریه کن برای قبری که در توس است. غصهها دلش را پاره پاره کردهاند. این غمها تا روز قیامت پابرجاست. نه! بلکه تا قیام قائم آل محمدعج که همه اندوههای اهل بیت را میزداید... ر.ک: اعلام الوری، ص 33.
قرار ما: ساحل گوهرشاد / رزیتا نعمتی
میطلبید. رضای آل محمد بود... و ما را فرمود:
«مَنْ فَرَّجَ مِنْ مُؤمِنٍ، فَرَّجَ اللّهُ عَنْ قَلْبِهِ یَوْمَ القِیامَةِ»؛
هر آن کس شعر «نیکی» را سراید
و اندوهی ز خاطرها زداید
خدایش نیز در روز قیامت
گره از کارهایش میگشاید
در چشم انگورهای من، نشان مظلومیتت پیداست. کوچههای توس، آخرین گامهای مقدست را به مویه نشسته است.
تو، صدای غریب خراسانی در هیاهوی بیسرانجام فریادها و پچ پچها، آن نخل تناوری که شاخههای ابدیات را خزانی نیست.
خیابانهای نور، به گلدستههای به خورشید رسیدهات ختم میشوند. تو آرامش دلهای زخمی و بیقراری هستی که طنین نالههایشان، در جان ضریحت میپیچد. از آن سوی آبیها نگاهمان کن؛ که سخت آرزومند توایم و نیازمند.
هشتمین چراغ، خاموش شد
نفرین بر آن شب سهمناک که هشتمین چراغ را به کشتن برخاست!
ای بزرگ! ای آنکه پرواز را به بندگی خداوندان میلهها ترجیح دادی و رفتی! حالا قرنهاست که آسمان، پرهای بلندت را تکثیر میکند.
قرنهاست که آفتاب، از مشرق خراسان تو برمیخیزد. تو، الفبای غربت را به تفسیر نشستی؛ وقتی که خلیفههای تاریک، بر مسند بیداد، به قهقهه نشسته بودند.
تو آن فریادی، که کوههای زمین به انعکاس همیشهات کمر بستهاند.
نفرین بر آن دستها!
... و فرا خوانده شدی به میعادگاه تاریک انگور. میدانم که به روشنی میشنیدی خندههای مرگ را از لابهلای زهرآلود خوشهها. جام زهر را که نوشیدی، ناگهان دریچههای شهر، بر نور بسته شد. حالا سالهاست که غربتت در سرهامان نقاره میزند و کبوتران جهان، شکوه صحن و سرایت را به غلغله میآیند. تو به ولایت عشق رفته بودی و آنان بر سفره شوکرانت نشاندند.
نفرین بر آن دستها که به سوزاندن جگرت رضایت داد و آفتابت را در پسکوچههای ناجوانمرد، به شمشیر کشید!
قرار ما: ساحل گوهرشاد
رزیتا نعمتی
در راه که به سمت تو میآمدم، دو بار دریا به سمت خشکی پیشروی کرده بود؛ یک بار در کنارههای دریای خزر و دیگری صحن تو، به سمت خیابانهای اطراف. از این به بعد، هرجای دنیا گم شوم، قرار ما ساحل
گوهرشاد؛ بعد از آببازی جمعیت دور حرم، روبهروی چشمهای آبی خدا؛ آنجا که درخت گلدسته تو، طناب طناب ریشه کرده است، از پنجره فولاد، به سمت زمینگیرهای خفته.
چرا عدد هشت را به شکل سرپناه آفریدهاند؟
روبهروی تو، اهالی هتلهای بیستاره به هم میگفتند تو را آن دور و برها دیدهاند. ما که هر چه کمین نشستهایم، تنها غروبها رسوایی دلمان را نقاره زدهاند.
بیهوده نیست عدد هشت را به شکل سرپناه آفریدهاند. آنجا بلیتهای رفت و برگشت کبوتر میدهند تا هر روز، از گنبدت به سمت دهان باز رواقها بلعیده شوند و به اعماق دعا فرو روند. حالا هر جا خدّام تو، پرهای رنگی پرواز را اشاره میکنند، میپرم. از این ستون به آن ستون فرج است.
احساس آهو
رزیتا نعمتی
در دلم هر شب حیاطت آب و جارو میکنم
چشمهایم را که میبندم، تو را بو میکنم
خواب دیدم روی صحن تو طلاکاری شدم
ضامنم میگردی و احساس آهو میکنم
مثل آن دست میان ظرف سقاخانهات
دستهای خواهشم را پیش تو رو میکنم
خواب دیدم روی آبیهای نقش گنبدت
با دو رکعت، دانه دل را پرستو میکنم
آسمان پای پیاده روی دستم میرسد
زیر لب با گریه وقتی صحبت از او میکنم
کیستی ای آشنایم ای تماشای غریب
با تو تنها با تو تنها با تو من خو میکنم
یک سبد گل میدهم امشب به دستان شما
میسپارم دستهایم را به دامان شما
جادهها ماندند در بهت غریب فاصله
چشمها وامانده در اندوه ایوان شما
هشتمین پرواز، امشب اتفاقی رخ نداد
دل، پریشان شد، پریشان شد، پریشان شما
هشت سال و هشت ماه و هشت روز و ساعت است
هِی غزل میسازم از زیبای چشمان شما
هشت رود از آسمان چشمها جاری شده
تا بپیوندد به اقیانوس احسان شما
هشت آهو میکشم امشب، و بیدارم هنوز
غربتِ آهو، کبوتر... باز... دامان شما
امشب، همه ستارهها به من نگاه میکنند.
امشب، همه فرشتهها برای من آواز میخوانند.
امشب، از آسمان بزرگترم و ماه میتواند روی سرانگشتانم بنشیند.
چقدر خوشبختم که همه چشمهای دنیا، حیران منند!
مثل همه پرندهها، سر به آسمان میسایم و سرافرازتر از تمام سروها ایستادهام. دیگر هیچ باد بیگانهای هوس نمیکند شاخههای بهاری استقلال ما را خزانی کند.
عطر استقلال
همه پنجرهها را باز میگذارم و کوچهها را به مهمانی تماشای عظمتم میخوانم. میخواهم که همه نسیمها را به تماشای سربلندیام بخوانم. استکبار و بیگانه ستیزیام را بر همه ابرها مینویسم تا عطر آزادی و استقلال و ایرانیبودنم را بر همه پنجرهها تکثیر کنند. این بهار را همه زمستانها به خاطر خواهند سپرد. دیگر هیچ زمستانی در استخوان استواری ما رخنه نخواهد کرد. دل ما، آشیانه بهارهای تا ابد شده است. نفت ما فقط در فانوسهای ما
میماند تا همیشه اتاق امیدمان چون روز روشن باشد. عطر ملی شدن نفت، شکوفههای استقلال را بارور کرد و بهارهای دشمنی را پرپر.
دیروز و امروز
دیروزمان را با ملی کردن صنعت نفت آفتابی کردیم و امروز، سربلندی و عزت و افتخارمان را در رشد و شکوفایی و به کارگیری صلحآمیز فنآوری هستهای، به تماشا خواهیم گذاشت. ما هر روز، شادمانه از پلکان سربلندی و استقلال بالا میرویم. همه کبوتران، پیامآور آرمانخواهی صلح جهانی ما هستند. آه مظلومان جهان، آینه بیاعتمادی ما به استکبار جهانی است. دیروز میخواستند نفت ما را به یغما ببرند و امروز میخواهند ما را از نفس کشیدن منع کنند.
از حقمان نمیگذریم
روزی خواهد آمد که همه ستارههای خاموش را در کوچههای تاریک جهان روشن کنیم. ما درختانی هستیم که به آسمان نزدیکتریم تا زمین؛ هرچند ریشه در خاک داریم. این خاک، بوی آسمان میدهد. همه لالهها ایستادهاند تا تن بادها را بلرزانند. ما هنوز آماده شقایق شدنیم. هر کجا که حق ما باشد، قدمی عقب نمینشینیم؛ چه نفت باشد، چه انرژی هستهای. ما همیشه حق نفس کشیدنمان را خودمان تعیین میکنیم، نه بادهای مسموم.
شهر بهار
حسین امیری
واپسین جرعه شوکران زمستان، جاری بود؛ اما بهار، قصد آمدن نداشت. میرنوروز، در گوش مردی گفته بود تا از پشت دروازههای شهرتان عَلَم همتی نبینم، گام برنمیدارم و جان نمیآرم و شهر دانست که دیار سلطه دیوان، شهر بهار نیست.
شاه سیاه، مات شد
گاه با خودت میگویی که دیروز مینیاتور امروز است گاه در پرده بازی نقشها، مهره سیاه را به مغاک سؤال میکشانی، مهره سیاه میگوید: از چپاول نفت تا تحریم انرژی هستهای، از استعمار پیر تا نظم نوین جهانی فقط
چند خانه فاصله هست و من میپرسم و من میپرسم چند خانه تا مات شدن شاه سیاه مانده است؟!
عیاران
زمانی، بغضها در گلو شکسته بود.
زمانی استکبار، خون شهر را به شیشه داشت. فرق خون و نفت، علم به اندازه آگاهی مردمان شهر است.
آن روز، قومی عیار، دشنه جان بر کمر همت بستند تا خون در رگهای اقتصاد وطن، دوباره جاری شد و امروز، دشنه بر کمر عیاران علم سیاست است؛ پس یا علی مرد!
بیداری و آزادی
فصل استعمار، فصل خواب زمستانی انسان است، فصل غروب و غفلت است؛ و استقلال، از آن خوابآلودگان نیست. خوابآلوده را آبی باید و در بیابان تشنه عادات، جز دین و مردان دین، آبی و آبیاری نیست. آنگاه که با ندای ساقیان معرفت دین بیدار شدیم، دوباره آزادی بر شانه ما نشست و آنگاه که دل به مردمان دنیا دادیم، در بند خود و دیگران ماندیم.
گفتیم که استعمار، شمشیری نه از فولاد، که از جنس خواب مردم، به میان بسته؛ گفتیم، خانه ما، به بیداری مردمان و قوت مردانش زنده شد. گفتیم، دل به پایان زمستان نبندید که برای خفتگان خواب زمستانی، بهار نمیآید. گفتیم و پیام شدیم، گفتیم و راز آزادی مردمان جهان شدیم.
آزمونی دیگر
شما مردان روزهای خجسته پیروزی و استقامتید. چاههای نفت جنوب، نام ملتی را بر زبان میآورند که بیهمتی حاکمانشان را به همت خود خریدند.
شما مردمان همیشه سرورید و مدتی است دشمن، خواب اشکهای شکست خود را برای شما میبیند و مدتی است آسمان قبیله یلان را ستارهای دیگر برآمد؛ به تماشای ستاره، بر بامها برآیید و از حق خود دفاع کنید که پیروزی برای شماست.
نفتکشها، قلب خلیج را به تیغ تیز ظلم میشکافتند تا جرعه جرعه نفت را از شریانهای میهن، در حلقوم نامبارک کارخانههای بیگانه بریزند.
شامه تیز روباه پیر، رد ثروتهای زمین را در گوشه کنار عالم میگرفت و سایه گامهای پلیدش، از آفریقای جنوبی گرفته تا ایران و هند، کشیده میشد.
کشتیها هر بار که لنگر میانداختند، دستهای خالی ملتها بود که خالیتر میشد تا کیسه زراندوزی کمپانی انگلیسی، باد کند و غول استبداد، فربهتر گردد. گرگ به لباس میش درآمده، با نام خوش آب و رنگ استعمار و آبادی، یوغ اسارت و بردگی بر پشت خمیده ملتها میافکند و پنجه شوم فقر را بر گلویشان میفشرد.
در این میان، حاکمان سست قدرت، در هزار توی حکومت خود باخته خود، دست در کاسه منفعتطلبی شیاطین داشتند.
چاههای نفت میجوشید و در پیمانه سرمستی مستکبران سرازیر میشد و آنچه در ذائقه مردم میریخت، تلخی فقر و گرسنگی بود.
نفت، فقط بهانه بود
آفتاب تازه نفس روزهای آخر اسفند، نوید طراوت بهاری یک آغاز را میداد.
بلندای فریادی که سالها در پس سینه مجروح ملت رشد میکرد، این روزها به اوج رهایی رسیده بود.
بغضهای فروخورده، فریادهای در گلو مانده و قامتهای تکیده در روزگار سخت ستم، همه ایستاده بودند. خشم خلیج، در چشمهای مردمش میجوشید.
دکلهای نفت، سکوی پرگشودن نغمه حقطلبی مردم شد.
تا کی حقارت و ناچیز انگاشته شدن؟ تا کی به غارت رفتن سرمایه ملی؟
وقت برخاستن بود. این وطن باید نوابها و بخاراییها را فدای راه بلند آزادی میکرد.
ملت، عزم خود را جزم کرده بود برای برهم زدن بساط عشرت فرزندان شیطان.
نفت، تنها بهانه بود؛ بهانه مقدسی برای پژواک فریاد استقلالخواهی ملتی در گوش زمانه.
وقت آن بود که دستهای گرم همت، قندیلهای سست وابستگی را درهم بکوبد. نفت، بهانه یک آغاز بود.
فرزندان امروز وطن
ای سرزمین پرآوازه، ای ایرن سرفراز! بر پیشانی بلند همت فرزندانت بوسه بزن که نغمه افتخار و آبادانیات را سر دادهاند!
به یاد داری که جوانان تو، در روزگار شوم سلطه کرکسان، پا در میدان غیرت دینی و ملی نهادند تا ثروت خدادادی تو، تنها از آن مردمت باشد.
و امروز، فرزندان همان سالهای ایستادگی، برخاستهاند تا با دستان پرتلاش خود، فنآوری صلحآمیز هستهای را تقدیم آسمان روشن فردایت کنند.
ای کهن سرزمین دلیران، ای مهد تمدن و فرهنگ! ما نسل روشن، مردمانی هستیم که خواب پرفتنه غارتگران را از سرهای سوداگرشان ربود و کمر بستهایم به بلندی نام تو در
دنیا! و عزم کردهایم، با موهبت خدادادی استعداد و هوش و شعور ایرانی، نعمت متراکم در قلب ذرات را به پای آینده پرامیدت بریزیم و چشم طمع دنیای قدرت و تزویر را در حسرت روزهای پاییزیات بگذاریم.
کلاغها را به حریم کبوتران راهی نیست
میثم امانی
دستهای ما از جنس آهناند و مغزهایمان از جنس چشمه که هر چه بجوشد، تمام نخواهد شد
«اگر سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم»
شناسنامههای تاریخیمان ثابت کردهاند که ما ظالم نبودهایم، مظلوم نیز نخواهیم بود.
دکلهای نفت را در مشتهایشان گرفته بودند و بشکه بشکه میمکیدند. پشهوار، خون میکشیدند تا عقده نگاهشان از دیدن فقر و فلاکت ملتهای دیگر، گشوده شود. منافع خویش را در کوچه پس کوچههای فقیرنشین اینجا میجستند؛ در حقوق حقه مردم، در سرمایه ملی. شناسنامههای تاریخیمان گواهند که ما را با خمیره مروت و مردانگی سرشتهاند و بر پیشانیمان نوشتهاند که: «دریغ است ایران که ویران شود / کنام پلنگان و شیران شود» خاکِ اینجا، قدمگاه لاشخورها نیست؛ کوهِ اینجا نشیمنگاه کرکسها نیست؛ زاغان و کلاغان سیاه را به حریم کبوتران سفید راه نخواهیم داد.
فقط با چشمهای خودمان میبینیم
دستهایمان را گرفته بودند تا بپذیریم که نمیتوانیم بر دو پای خویش بایستیم؛ چشمهایمان را بسته بودند تا نبینیم؛ گوشهایمان را بسته بودند تا نشنویم؛ زبانهایمان را بسته بودند تا نگوییم. ماه که برای همیشه پشت ابرها نخواهد ماند و جرقههای آتش زیر خاکستر، کراواتهای رنگیشان را خواهد سوزاند. شناسنامههای تاریخیمان شاهدند که ما
جز با چشمهای خودمان نخواهیم دید و جز با گوشهای خودمان نخواهیم شنید. ما نه مزدور به زوریم، نه مأمور معذور، تا آنها بیاموزندمان چگونه راه برویم، چگونه بنشینم و چگونه برخیزیم!
عزتمان را نخواهیم فروخت
«دانش اگر در ثریا باشد، اهالی فارس بدان دست خواهند یافت».
دیروز، نفتمان را میبردند، امروز دست به دست هم دادهاند که نگذارند میوههای انرژی هستهای را بچینیم. دیروز غوغای نفت، امروز سودای انرژی هستهای؛ ما منتظر نخواهیم ماند تا فردایمان را آنها رقتم بزنند. فکر داریم که بیاندیشیم و خواهیم اندیشید. دست داریم که بنویسیم و خواهیم نوشت. زبان داریم که بگوییم و خواهیم گفت. شناسنامههای تاریخی ما را به عدد ایران و به حروف اسلام نوشتهاند. ما غیرتمان را نخواهیم فروخت،
عزتمان را نخواهیم ریخت و قدرتمان را به رغم بادهای مخالف، به تمام دنیا نشان خواهیم داد.
زیرنویس:
دیروز دست نفتخواران را کوتاه کردیم؛ امروز دست دزدان انرژی هستهایمان را کوتاه خواهیم کرد.
به باران یکریزی دل سپردهام که چشمهایت را به شکوفه خواهد نشاند؛ به روزی که گرمای نفسهایت را بر تار و پود سرد خویش تجربه خواهد کرد.
میآیی و خیابانهای شهر را هیاهوی دوباره زیستن فرا میگیرد. با دستان تو است که کوچههای غم گرفته پاییز از آواز رویشی بزرگ، سرشار میشود. ای بلندِ آسمانْ مسیر! ریشههایمان در خاک رخوت، به انزوایی تلخ، تن داده است؛ نزدیکتر بیا تا آفتاب صدایت، حنجره جانمان را روشن کند.
نگاهمان کن تا حدود متبرک ظهورت را عاشقانه دریابیم.
در انتظار آمدنت
خستهام از این دیوارهای بلند؛ از این پنجرههای به تاریکی نشسته که شکوه هیچ سپیدهدمی را درک نمیکند. در پیچ و خم غربتهای هر روزه، به دنبال کسی - که تویی - راه میافتم و بغضهای کبودم را بر گونههای شهر، جاری میکنم، ای خوب! بیتو، هر صبح،
چون غروبی است که نفسهای روز را معکوس میشمارد. دلتنگ این زمستانهای بیسرانجام، به خورشیدی فکر میکنم که دلمردگیهای بیپایانم را به بهاری سراپا زندگی پیوند میزند. آمدنت را انتظار میکشم.
چه بارانی میبارد!
این بوی سیب حضور تو است که در رگهای زمین شناور است. تو حضور داری در کوچههای سرد و تاریک. غمگین میشوی با غم مادران چشم به راه و تاب نمیآوری خشونت این همه میله را ای مهربان! پرهای زخمی کبوتران را دستان عدالتگستر تو، مرهم است. این جانهای مضطرب، آرامش نگاه تو را میجویند؛ فریادهای بیپناهیشان را تو پاسخ باش. ما را به روزهایی ببر که باغچههای حضور تو را بنفشه میکاریم؛ به جمعهای که نفسهای تو را زندگی میکند. نگاه کن، چه بارانی میبارد!
عید اشک در ندبههای بیتابی
محمدکاظم بدرالدین
اشکهای ما هر جمعه دم در مهدیه میایستند و به ندبهها خوشآمد میگویند. ملکوتی از سبزینگی، در محوطه دل میبارد. عطر کبوترهای صدفگون، کنار هر سطر از ندبه، رؤیایی است. دامن آن جمعه پرشرر باد، اگر گرد واژههای ندبه طواف نکند.
اینک جمعه آمده است و بار دیگر اشکهای ما پرباری خود را مدیون ندبهاش میداند.
خدا کند این اشکها تنها بر ندبهها تکیه کنند! بهتر بگویم، خدا کند زودتر بیایی و دیگر از این همه اشک نگوییم خدا کند بیایی و اینقدر از دل دقایق ندبه، سوزهای ما نچکد! آب شدهایم از انتظار.
بر تابلوی انتظار، شعری نقاشی شده است با گریههای مکتوب: «تا کی به تمنای وصال تو یگانه؟»
جمعه که میشود
جمعه که میشود، صفی طولانی از دوبیتیهای انتظار به چشم میخورد.
مولا! جمعهها پیوسته چشم به راهی ما را به یکدیگر میرسانند. باز هم ماییم و داغی که با قلم عجین میشود و نبودنت را مینویسیم. گویا در بین ساعتهای هر جمعه آینه کاشتهاند که چنین اشکهای ما رو به تکثیر است. جمعه که میآید، بیظهور تو دل چون کودکی بیقرار صورتش را به پنچره تنهایی میچسباند. بیظهور تو، صدای گیسوان بیدها چقدر پریشان احوال است! بیتو پنجرههای صبح، به دیدن رخسار پاییز محکوماند.
چه حسن مطلعی خواهد بود چشمهای روشنگرت، آن روز که در میهن دل نفوذ کند!
وقتی بیایی...
وقتی بیایی، خمودی از جا برمیخیزد و طراوت میگستراند.
وقتی بیایی، صدای نوروز، با گامهای تو آغاز میشود.
در روستای پربرکت بهار، چشمههای معرفت جاری میشود و تمام سرشاخهها به عطر بینظیر باران دعوت خواهند شد.
آمدنت انتقامجویی از دستهای مرموزی خواهد بود که مجسمههای تعفن در دنیا زدهاند. ای کاش روزها مانند دانههای تسبیح، زودتر جلو بیفتند تا لحظه سجادهای رنگ آمدنت، به تنهایی هر یک از ما رنگ قدسی بزند.
نگاه کن! در روزهای چون شب ما، تنها امید آمدن تو سوسو میزند.
باز هم جمعه فرا رسیده است و عید اشکها در ندبههای بیتابی.
مولا جان! چشمهای ما را با نیامدنت بیش از این تنها مگذار و به دستهای ما کمی از گلاب خوشبوی استجابت بپاش.
چند رباعی از محمدکاظم بدرالدین
جمعه تابان
چرا رحمت سر انسان نریزد؟
به دشت جان چرا باران نریزد؟
چه بیهودهست آن تقویم اگر گل
به پای جمعه تابان نریزد
جمکرانی
شمیم سبز خوش مشرب، دوبیتی
شکوفا قصه بر لب، دوبیتی
دوباره «جمکرانی» خواهد آمد
همین هفته، سهشنبه شب، دوبیتی!
اشک
گلی رویانده در دنیای من، اشک
بگوید عاشقی را جای من، اشک
به همراه سهشنبه شب، رسیده
رفیق جمکرانیهای من: اشک!
بادها، روزهاست که بوی عبایت را به دوش میکشند.
تو هر شب از این حوالی گذشتهای؛ آرامتر از خواب همه درختان.
با این فاصله هزار ساله، دنیا چقدر پیرتر شده است!
من بیشتر از هزار سال دوریت، پیر شدهام. من از نوح پیرترم و تو از یوسف پیامبر جوانتر.
دنیا دارد پیرهن مرگش را میپوشد؛ اما تو هنوز کفشهای آمدنت را...؟!
تقویمهای ما سه روز دارند
روزها دارند از خودشان سر میروند، تمام دو روزه دنیای ما در همین هفت روز هفته خلاصه شده است.
سررسیدها دارند دیوانه میشوند؛ از بس تکرار میشوند و میشمارند، سهشنبه، پنجشنبه، جمعه.
همه دنیای تقویمها، همین سه روز است. همه دلخوشی هفتهها همین سه روز است.
ما در عصرهای جمعه متولد شدهایم و در عصرهای جمعه خواهیم مرد؛ اما تو هنوز هیچ جمعه را سرشار از عطر آمدنت نکردهای.
جمعهها بیتو رنگ و بویی ندارند
کاش میدانستم مهربانیات از کدام سمت خواهد آمد! اگر دنیا خواب آمدنت را ببیند، تا روز قیامت نخواهد خوابید.
بهار دارد از راه میرسد. همه آفتابها در آستانه غروب، منتظر نشستهاند.
جمعهها بیتو رنگ و بویی ندارند. بیا تا ابرهای دلتنگی از بالای سر روزهای دلواپسی ما بروند! بیا تا عشق، در گلدانهایمان جوانه بزند! بیا تا همه صفحات دفتر مشقمان، بوی دریا بگیرد!
کاش میدانستم اولین خیابانی که قدمهایت را بوسه میزند، کدام است!
اگر تو بیایی...
اگر تو بیایی همه آیینهها سکوت خود را خواهند شکست و بغضهای چند هزار ساله سنگها ترک خواهد خورد. اگر تو بیایی همه ابرها تشنگی هزار ساله خود را با بارانهای تند و بیامان بر شیشههای غبار گرفته دنیا خواهند بارید، و همه ناودانها، عقدههایشان را سبک خواهند کرد. اینجا فقط باران بوی تو را میدهد. بوی اشکهای دلتنگ تو را تنها در باران حس میکنیم. در کدام آسمان خیمه زدهای؟ کاش ستاره اشک ما را فانوس خیمهات میکردی! بیا که این روزهای دلتنگ دارند گلوی گریه ما را میفشارند.
من منتظرم تا کسی بیاید
نزهت بادی
من منتظرم تا کسی بیاید که به تمام گریههای خفته بر گورهای گمنام، شفای صبح را میبخشد، تا دیگر هیچ جنازهای بدون ترانه و تبسم و تربت، به خاک سپرده نشود.
من منتظرم تا کسی بیاید که مویههای مادران مرثیهخوان بر پسران بیمزار خویش را بر پهنای آسمان میریزد تا دیگر هیچ ستارهای در دامان مادران ماه ندیده غروب نکند.
من منتظرم تا کسی بیاید که چشمان بیچراغ ستارگان فرو افتاده بر زمین را، به چارهای از دلداریهای خورشید میسپارد تا دیگر هیچ زائری در پی دو دیده سبز خویش، بر شاخه شکسته شب، دخیل نبندد.
من منتظرم تا کسی بیاید که زخمهای زلال دریادیدگان بازگشته از توفان را با مرهمی از بنفشه و بهار تسلی میدهد تا دیگر بر نگاه هیچ مسافری در زادگاه مادری خویش، غبار غروب نشیند.
من منتظرم تا کسی بیاید که پاهای پرآبله پروانههای به جا مانده از جاده رو به باغ نور را به مجاورت بالهای باران ببرد تا دیگر هیچ پروانه پر شکستهای در نیمه راه زیارت، از پریدن باز نماند.
من منتظرم تا کسی بیاید که در زیر خیمه سبز خویش، هزاران خانهنشین را با خاری در گلو به خونخواهی آن خاک مقدس به ودیعت دارد تا دیگر هیچ مزاری بینام و نشان نماند و هیچ مادری بیمزار نباشد.
تنها به یک امید
رزیتا نعمتی
آقای دیر کرده! از این دیرتر نکن.
پیمانه از این سرریزتر نمیشود. کاسه چشمهای اهل جمکران، غروبهای جمعه سرریز است. بهاریام کن!
تنها به یک امید به پایت نشستهام
سیبی که روی شاخه آخر گذاشتی
مرد سبزپوش
در کتابهای انتظار، دنبال نشانههای تو میگردم. زیر همه آنها خط قرمز کشیدهام. آنقدر که اگر کتاب را وارونه کنی، از آن خون میچکد.
مرد سبزپوشِ جمعهها! همه رنگها برای پرچم تو آماده است و من خیالهایی را که برای دیدارت بافتهام، هنوز نبریدهام تا در دست تو به اهتزاز درآیند، با بانگ انا المهدی.
تمام دلخوشی من به چهرههای عابران
که فکر میکنم تویی که اشتباه میشود
زیرنویس:
خداوند تو را ذخیره کرده برای یاری دین - و عزیز کردن مؤمنین - و انتقام از منکرین. اگر ظهورت به درازا کشد، من جز یقین دربارهات نیفزایم.
درود بر تو ای پسر انوار درخشان!
درود بر تو ای پسر عَلَمهای فروزان و ای معدن دانشهای عترت!
نور افتاده به چنگال سیاهی؛ برگرد!
علی خالقی
میخواستم از تو بگویم؛ از تو و غربت، از تو و انتظار، از تو و تنهایی، از تو و ندبه، از تو... . اما از واژههای تکراری که مرا به خود مشغول میکند و از تو دور، فراریام.
آقا! کجایی؟
تا کی اشکها به غروب آفتاب جمعه خیره شود؟
تا کی جمعهها رنگ انتظاری بیحاصل به خود بگیرد؟
کجایی آقا؟ چقدر به گوش نشستیم تا شاید ندای «اَنا بقیة اللّه» تو را بشنویم!
آقا! شمعها خاموش شدند و پروانهها سوختند. جدایی، به دردمندی مبتلایمان کرده و نبود تو، به بیکسی؛ آقا! چشمهامان تا به کی باید به راه باشد؟
«چشمها خسته شد از چشم به راهی؛ برگرد
نور افتاده به چنگال سیاهی؛ برگرد»
به چشمانم سپردهام، غیر از پاییدن لحظههای آمدنت، کاری نکنند. اما چشمها نمیتوانند آرام و ساکن، یکگوشه
بیفتند و نیامدنت را بهانه سکون کنند. با اشک چشم، دنبالت به راه افتادهاند و با صدای دل، نشانیات را میجویند. آنها جاریاند تا تو... .
اگر تو بیایی
اگر بیایی، شاخه خشکیده درختان که لب به آب و غذا نمیزند، از شاخههای افسردگی سر در میآورند و از گوشه نگاه درختان آویزان میشوند و هزار بار جوانه میزند.
اگر تو بیایی، دیگر خبری از دلواپسیهای یا کریم نیست؛ از اینکه کمانی، لانهاش را نشانه بگیرد یا تنه درخت را زمین بزنند... .
بارها و بارها که بیتو بودن را تاب نیاوردهام، با خود زمزمه کردهام:
«دیگر از عشق هم نمیگویم...»
اما میبینم هنوز عاشقم و نام تو، تنها ترجمان عشق من است. راستی، مگر میشود و خدا را عاشق بود، ولی از تو نسرود؟!
سوختن را دوست دارم؛ اما نه در پای شمعهای هفت رنگ و لوسترهای هزار رنگ و نه در بزم طالبان نام و ننگ!
و گریستن را... که شعلههای اشتیاق را در دلم برمیافروزد؛ هرچندجانم را میسوزد.
چیزی ندارم، جز دلی شکسته و چشمهایی به خون نشسته... اگر بپذیری و بر من خرده نگیری!
هنوز هم در خلوت تنهاییهایم فقط تو را میجویم و هماره میگویم:
«من برای عاشقی، آمادهام
بیقرار یک سلام سادهام...»
هنوز هم به اندازه زمین و آسمان دوستت دارم و هر شب، صدای گامهای آمدنت را زیر سرم میگذارم.
کاش... !
کاشکی رؤیایی، خوابی، خیالی و... مرا به تو برساند!
کاشکی جذبه چشمانت روزی، مرا به کوی تو بکشاند!
کاشکی ...
اما سیل اشک، امانم را میبرد و مرا به ورطه توفانها میسپرد.
امشب نیز به یاد تو بیدارم، بیقرارم.
میدانم که خوب میدانی این دل سرگشته، هرگز کسی جز تو را نخوانده است و من هم کاشکی میدانستم تا آفتاب، چقدر مانده است!
نگاه خستهام امشب به دورها مانده
سراغ خوابهای من آیا دوباره میآیی؟
[یک الف - بعد هم سه تا نقطه!] این دعا، زود دستتان برسد
میدهم آب با خودش ببرد، دست آن یار مهربان برسد
احتراما! به سقف خانه دل، یک شکاف عمیق افتاده
از همین جا امیدوارم که، دستهایم به آسمان برسد
من تقاضای یک نظر دارم؛ نظرم غالبا موافق توست
این که کاری ندارد، آسان است؛ هرکه باید به میهمان برسد
[یک الف - بعد هم سه تا نقطه] جمعه آمد، مسیح بفرستید
احتراماً دوباره میخواهم تا به اوضاع مردگان برسد
نامهها، پشتِ نامه، اما او... «وحده لا اله الاّ هو»!
با شما، هم عقیدهام، آری: کارد باید به استخوان برسد
شنبه، یکشنبه و دوشنبه گذشت؛ رودها، نامهای نیاوردند
هرچه پرسیدهایم، بگذارید، پاسخش دست دیگران برسد
میتوان در امتداد چشم تو
خواب یک آیینه را تعبیر کرد
میتوان از لحظههای سبز گفت
شعر چشمان تو را تفسیر کرد
میتوان با چشمهایت حرف زد
در میان دستهای تو شکفت
با نگاهت میتوان آغاز شد
میتوان از آب و از آیینه گفت
میتوان در پرتو چشمان تو
از کنار چشم ساحلبان گذشت
میتوان فانوس را، خاموش کرد
از میان موج، از توفان گذشت
میشود در لحظههای بیکسی
در میان دستهایت خانه کرد
میشود در باغ ابریشم نشست
شانههایت را، پر از پروانه کرد
میتوان در سینه تاریک دشت
یک غزل، یک مثنوی، یک شعر خواند
در پناه سایههای چشم تو
میتوان خورشید را از خانه راند
میتوان با یک نگاهت موج شد
بر ضریحِ چشم تو، سوگند خورد
میتوان بر شانههایت سر نهاد
در پناه چشمهایت، جان سپرد
با هفتسین سفره آغاز سال نو
لطفاً بیا، ستارهترین سین ما بشو
سال هزار و سیصد و هشتاد و هایهای
حال درخت و کوه و بیابان گرفته و...
بیدستهات، نبض زمین همچنان اسیر
بیچشمهات، شعله فانوس در گرو
حسن ختام و اوج غزل قصههای ناب
خسرو، ! سروش، ! حضرت ماشیع! ویشنو!
من میروم گره بزنم این کلاف را
صد مرتبه به آیه ایاک نعبدُ...
ور ازدحام نشئه این قوم بتپرست
یا اهتزاز اشهد ان لا اله... تو
بال تمام فاختهها خوب میشود
یک شب اگر قدم بزنی در پیادهرو
آن شب طلسم میشکند ناگهان بهار
تحویل آب و آینه، آغاز سال نو
دل تو، آشیانه سبز است
چشمهای تو، خانه سبز است
دل من مثل یک کبوتر شد
دستهای تو، لانه سبز است
آسمان نگاه تو آبیست
در کنارش کرانه سبز است
مثل باران ببار، بر دل من
دل من یک جوانه سبز است
در دلم یک نوای غمگین است
بر لبم یک ترانه سبز است:
یک بهانه برای گریه، بس است
عشق، هم یک بهانه سبز است
نمیخواهم افتان و خیزان بمیرم
و در کوچه یا در خیابان بمیرم
تبارم به دریا رسیدند، من هم
برآنم که مانند توفان بمیرم
رهایم کنید آی مردم! که راحت
شبیه خودم، مثل انسان بمیرم
من از سخت مردن نمیترسم؛ اما
نگاهی بکن، تا که آسان بمیرم
و عمری، پریشان عشق تو بودم
بیا، تا پریشانتر از آن بمیرم
کنار تو و جنگل و ابر و ساحل
غریبانه در زیر باران بمیرم
صدایم کن از پشت دیوار شبها
دعا کن که مثل شهیدان بمیرم