ghaemiyeh.com
سرشناسه : شیخ تبار، حمزهعلی، ۱۳۶۲ -
عنوان و نام پدیدآور : علامه طبرسی در بیست قاب/نویسنده حمزهعلی شیختبار؛ [به سفارش] آستان قدس رضوی، معاونت تبلیغات و ارتباطات اسلامی.
مشخصات نشر : مشهد: انتشارات قدس رضوی، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری : ۶۰ ص.؛ ۱۷×۱۱سم.
فروست : رهنما؛ ۷۹.
شابک : 978-600-6543-27-7
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : طبرسی، فضل بن حسن،۴۶۸ - ۵۴۸ ق.-- سرگذشتنامه-- داستان
موضوع : داستانهای فارسی -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : آستان قدس رضوی. معاونت تبلیغات و ارتباطات اسلامی
شناسه افزوده : موسسه انتشاراتی قدس رضوی
رده بندی کنگره : PIR۸۱۳۰ /ی۳۴۷۲ع۸ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی : ۸فا۳/۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۲۷۸۶۶۲۲
تصویر
تصویر
تصویر
نام : ابوعلی فضلبنحسن، معروف به شیخ طبرسی
القاب : امینالاسلام، امین ا لدین
تولد : ۴۶۸ق
آثار مهم : ۱. تفسیر مجمعالبیان؛ ۲. جوامعالجامع؛ ۳. اعلامالوری باعلامالهدی
وفات، محل دفن : ۵۴۸ق، ضلع شمالشرقی حرم مطهر و ابتدای خیابان طبرسی
تصویر
سالها پیش نامهای برایمان آمده بود، ازطرف عزیزترین دوستمان. هر روز نامه را میخوانیم، میبوسیم، گاهی از شوق خواندنش اشک از چشمانمان بیرون میچکد، با جملهجملهاش زندگی میکنیم و همیشه دعایمان این است که کاش این نامه تا ابد همراهمان باشد.
هرچند این نامه برای همهمان زیبا و خواندنی است، خواندنش قشنگتر و دلنشینتر میشود وقتی یکی بیاید و برایمان توضیحش دهد: آنکه دوست را بشناسد، زیبایی کلامش را چشیده باشد و به ما هم بچشاند.
آن نامۀ زیبا قرآن است که جلد خوشنقشش از کودکی چشمهایمان را نوازش میداد و سفرۀ عیدمان را برکت میبخشید.
در این چند صفحه کنار سفرۀ داستان زندگی یکی از همانهایی مینشینیم که این نامۀ
حضرت دوست را برایمان معنا کرده است: مرحوم علامهطبرسی، از مفسران قرن ششم. تذکر این نکته، ضروری است که برخی صحنهپردازیهای داستانی در این مجموعه، حاصل تخیّل نویسنده است که اطلاعات زندگی این عالِم عزیز را بهشکل قصه درآورده است.
مادر لوح را جلوی پدر گذاشت: «این را استادِ فضل فرستاده.» لوح را روی زمین آرام سُر داد بهسمت حسن.
چشمهای حسن برق زد. لبخند زد: «این بچه چقدر زود یاد میگیرد. به این زودی به سورۀ بیّنه رسید؟!» لوح را بوسید. همینطور لوح جلوی صورتش بود که یاد تولد فضل افتاد: همان موقع که صفیه نفسزنان آمد توی اتاق و گفت: «آقاجان، خدا بهتون یه پسر داده.» یادش افتاد که فضل را همنامِ پدربزرگش کرد(1)و به خدا تقدیمش کرد. پدر همینطور با خاطراتش خوش میگذراند که مادر صدایش کرد:
1) . محمدباقر پورامینی، پیشوای مفسران، ص20.
فضل مثل هر روز رو به گنبد کرد. دستهای کوچکش را روی سینه گذاشت و سرش را جلوی گنبد خم کرد. مثل همیشه زودتر از استاد سرِ کلاس بود. سورۀ بینه را برای استاد خواند و لوح را با هدیه، کنار استاد گذاشت. استاد پیشانیاش را بوسید.(1)
1) . همان، ص42.
پدر لِنگۀ نیمهباز درِ مدرسه را هل داد. نفس عمیقی کشید. چشم دواند دور حیاط مدرسه که فضل را پیدا کند. مثل همیشه، فضل داشت با رفقایش مباحثه میکرد. با صدای مدیر مدرسه، چشمش را از فضل برداشت: «خوش آمدی، شیخحسن.»
شیخحسن دستهایش را باز کرد. بعد از یکیدو جمله، صحبت فضل شد. مدیر، با لبخندش، جواب شیخ حسن را داد: «فضل در مدرسۀ ما تک است. همهچیز را زود یاد میگیرد. صرف، نحو، بیان، بدیع... خلاصه دارد هر چیزی که به قرآن مربوط میشود، میآموزد.
شیخ خیالش راحت شد: «الحمدلله»(1)
1) . همان، ص43.
آرامآرام عصا میزند و وارد حرم میشود. زیارتنامه میخواهد. سر، بالا میکند: «آقای من، مولای من، فضل پیر شده و دوست دارد این روزهای آخر عمرش را پیش شما بگذراند. هیچکس را بهاندازۀ شما دوست ندارم.»
شروع میکند از شعرهایی که خودش برای اهلبیت گفته(1)میخواند. اشک از دو گوشۀ چشمش میپرد بیرون و روی صورتش قِل میخورد: «اما چه کنم که وظیفه، چیز دیگری است. مردم سبزوار چندبار از من خواستهاند که بروم آنجا. عزیز و یحیی که از فرزندان شما و از سادات آلزباره هستند آمدهاند و درخواست مردم را گفتهاند. ظاهراً راه دیگری نیست. فقط آمدم که دست کمک بهسوی شما دراز کنم. یاریام کنید.»(2)
امینالدین بین عزیز و یحیی ایستاده بود. عزیز نگاهی بهصورت امینالدین کرد و توی دلش گفت: «سفیدیهای محاسنش دارد از سیاهیها جلو میزند.»
امینالدین در مدرسۀ «دروازۀ عراق» سبزوار قدم میزد و عزیز و یحیی هم دنبال او میرفتند. عزیز، دلدل میکرد چیزی به شیخ بگوید. خجالتش را قورت داد: «آقاجان، عرضی داشتم.»
«بگو، آقاعزیز.» شیخ با متانت همیشگی جواب داد.
عزیز دستهایش را بههم میمالید: «آقا، یادتان هست آن روز که من و یحیی ازطرف سادات زباره آمدیم پیشتان و گفتیم قدمتان را روی چشم ما بگذارید و بیایید سبزوار؟»
خوب حرفت را بزن، عزیز.
آقاجان، همان روز میدانستم اینطور میشود. کی فکر میکرد سبزوار چنین حوزهای
پیدا کند که از همهجای ایران طلبه بیاید. همهاش بهخاطر شما بود.
یحیی خودش را قاطی صحبتشان کرد: «میرسند آقا. با داشتن استادی مثل شما، حتماً میرسند.»
شیخ رفت طرف حوض وضو بگیرد.(1)
1) . همان، ص63.
درس تفسیر فضل تمام شد و شاگردان، پراکنده. فقط چندتایی دورِ فضل ماندند. سؤال میپرسیدند. کمی آنطرفتر، طلبهای سرش را توی کاغذی کرده بود و بدجوری توی فکر بود. رفیقش به پشتش زد: «غرق نشوی، همشهری!»
جوانک سرش را بالا آورد: «یک مسئلۀ ریاضی است. خیلی سخت است. دنبال کسی میگردم که در حساب و جبر، ماهر باشد.»
رفیقش کاغذ را از دستش گرفت: «خوب، چرا از استادمان شیخامینالدین نپرسیدی؟»
ابروهای جوانک رفت بالا: «مگر استاد بهجز تفسیر و فقه و اصول، در رشتۀ دیگری هم وارد است؟»
1) . همان، ص44.
تصویر
استاد ماژیک را برداشت و نوشت: «عصر طبرسی». رو به ماها کرد: «دربارۀ زمان زندگی مرحوم طبرسی چیزی شنیدید؟»
باز هم حمید، بچۀ درسخوان کلاس: «استاد، شنیدم ایشون در زمان حکومت سلجوقیها زندگی میکردن.»
استاد انگار خوشش آمد: «خوب، میتونی از اوضاع آنزمان چیزی بگی؟» اما از سرخاراندن حمید و بقیه، فهمید که خبری نیست. خودش ادامه داد: «سلجوقیها سنّیمذهب و خیلی متعصب بودند. بهخاطر اکثریتبودن اهل سنت و تبلیغات حکومت توی ذهنها، چهرۀ خوبی از شیعه رایج نبود. برای همین، تقویت وحدت بین مسلمونا و پیداکردن نقاط مشترک مهمترین چیز بود. اگه به این مسئله توجه کنید، اهمیت کار مرحومطبرسی معلوم میشه. چون دست روی قرآن گذاشته که بین همۀ مسلمونا مشترکه. تازه، مرحومطبرسی توی
تفسیرشون نظریات سنیها رو مطرح کردن. اینجوری، هم اختلافات کمتر میشه و هم شیعه بهتر معرفی میشه.»
چند تا از بچهها گوشۀ کتابشان نوشتند: تفسیر مجمعالبیان.(1)
1) . همان، ص6.
آقای رحیمی در را باز میکند. از جایمان بلند میشویم. روی صندلیاش جاگیر میشود. سرش را میچرخاند: «آقاسعید، چیزی پیدا کردید؟» سعید سرش را بلند میکند.
قرار بود سعید نظر دو نفر از علمای بزرگ را دربارۀ مجمعالبیان پیدا کند. سعید از جایش بلند میشود. نزدیک استاد میایستد: «استاد، شهیدمطهری در کتاب خدمات متقابل ایران و اسلام دربارۀ این تفسیر اینطور میگویند که مجمعالبیان ازنظر ادبی و حُسن تألیف، بهترین تفسیر است.»
تعجب میکنم. تازه دارم کنجکاو میشوم دربارۀ مجمعالبیان بیشتر بدانم.
سعید کاغذش را بالا میآورد: «شهید اول هم به یکی از شاگردانشان میگویند تابهحال در علم تفسیر، بهتر از این کتاب نوشته نشده.»
تعجبم بیشتر میشود.(1)
1) . همان، ص131و138.
مُعینالدین(1)دارد دیوانهای شهر را بررسی میکند. وزیر هم کنار او ایستاده.
دربان داخل میآید و احترام میگذارد: «جناب حاکم، رعیتی آمده و خواستهای دارد. میخواهد شما را ملاقات کند»
وزیر قبل از حاکم جواب میدهد: «مگر نمیبینید جناب معینالدین مشغول رسیدگی به کارهای شهرند. الان نمیشود...»
معینالدین کلامش را قطع میکند: «بگویید بیاید داخل.»
پیرمرد عصازنان سرش را بلند میکند و سلامی میکند. معینالدین به استقبالش میرود و او را مینشاند.
1) 1. سلطان معین الدین، از حاکمان مسلمان عصر علامه طبرسی.
وزیر ذهنش پر از سؤال است. حاکم کتابی میآورد و پایان کتاب را باز میکند: «این کتاب را شیخ ابوعلی طبرسی نوشته و برایم فرستاده است. دلنشین است. آخرش چند توصیه برای حاکمان نوشته که کلید مشکلات حکومت است.» ورق میزند: «از انتظار اربابرجوع در محل کار بپرهیز و این کار را حتی برای یک بار کوچک مشمار.» کتاب را میبندد: «حالا فهمیدی چرا پیرمرد را راه دادم؟»(1)
1) . همان، ص70.
امینالدین دور حوض مدرسه قدم میزد و مباحثۀ طلبهها را تماشا میکرد. طلبۀ جوانی جلو آمد و سلام کرد. امینالدین لبخند زد و احوالش را پرسید. جوان گفت: «حضرت استاد، نصیحتی بفرمایید.»
امینالدین به آسمان و درختها نگاه کرد. اشک در چشمانش جمع شد: «گناه کوچک و بزرگ ندارد. همۀ گناهان بزرگاند؛ چون خدا بزرگ است. پس همۀ گناهان را ترک کن.»
طلبه ذهنش درگیر میشود: «استاد، پس چرا میگویند بعضی گناهان، صغیرهاند؟»
امینالدین بهنشانۀ تأیید سر تکان میدهد: «گناهان در مقایسه با هم کبیره و صغیره دارند؛ ولی در برابر خدا، همه کبیرهاند.»
طلبه این نکته را تا حالا نشنیده بود. برایش تازگی داشت.(1)
1) . همان، ص125.
دارم به قصۀ چند روز پیش فکر میکنم. از گذر رد میشدم که پسرکی، تا مرا دید، چند کلمۀ زشت بهم گفت. چیزی بهش نگفتم و عصبانیتم را خوردم.
در مجلس شیخ مینشینم. دارد سورۀ فرقان را تفسیر میکند. به آیۀ ۶۳ میرسد. نفس عمیقی میکشد: «باید مراقب باشیم. خدا در این آیه برخی را بندۀ خودش میداند. یعنی از آنها راضی است. چه آدمهایی؟ آنهایی که وقتی حرف درشت میشنوند، تلافی نمیکنند، فحش نمیدهند و با بزرگواری رد میشوند.»
دارم فکر میکنم خدا از من راضی است یا نه؟(1)
1) . مجمعالبیان، ج7، ص279.
تصویر
آقای رحیمی زیر «بسمالله» نوشت: «ویژگیهای یک تفسیر خوب:...» حدس زدیم چه نقشهای توی سرش است. همینطور که درِ ماژیک را میگذاشت، برگشت. «خب، چرا معطلید؟ بگید دیگه! چی به ذهنتون میرسه؟»
صادق قُرق را شکست: «معلوم کنه چه سورههایی مکیه و کدوم مدنیه.»
دیگر دست بلندکردن لازم نبود: «معانی کلماتو توضیح بده»، «اِعراب جملهها رو منظم آورده باشه»، «شأن نزولها رو ذکر کنه»، «نظرهای مختلفو مطرح کنه»، «اسامی سورهها رو....».
استاد سروصدا را خواباند: «همۀ اینها که میگید درسته. امشب موقع مطالعه یه نگاهی به مجمعالبیان بندازید. همۀ این ویژگیها اونجا هست.»(1)
1) . پیشوای مفسران، ص102.
کلاس تمام شد. قبل از استاد، زدیم بیرون. آخر، توی کلاس از خِنگبازی امیر نمیتوانستیم جلوی خندهمان را بگیریم. جمع شده بودیم.
امیر آمد بیرون. من گفتم: «بچهها، ابوعلیسینا اومد.» جمعیت منفجر شد. امیر سرخ شد و لبخند تلخی زد. ادامه دادم: «آخه پسر، چقدر خنگی! مسئلۀ به این سادگی رو همه فهمیدن؛ غیر از تو که ده بار استاد برات توضیح داد.» ناگهان فهمیدیم استاد از پشت سرمان رد میشد و انگار حرفهایمان را شنیده بود.
جلسۀ بعد، استاد حضورغیاب نکرده، نشست. قیافۀ ناراحتی به خودش گرفت. بسمالله گفت و اینگونه شروع کرد: «این روزا داریم دربارۀ مرحومطبرسی صحبت میکنیم. پس چه بهتر که از ایشون چیز یاد بگیریم. در تفسیر سورۀ حجرات، ایشون اینطور میگن...»
همه ساکت شده بودند.
«...خدا نمیخواد افراد جامعه با هم اختلاف داشته باشن. میخواد همه مثل یه روح و بدن باشن. برای همین، گفته مؤمنین همدیگه رو مسخره نکنن تا کینه و اختلاف پیش نیاد. حالا اگه شما چیزی رو خوب فهمیدین، بهجای مسخرهکردن بقیه، خدا رو شکر کنید.»
سرم را پایین انداختم.(1)
1) . مجمعالبیان، ج9، ص204.
شیخ امینالدین سؤالی مطرح کرد و همه را بهفکر انداخت: «چرا خدا در قرآن اینقدر روی بخشش و گذشت تأکید میکند؟ آیا معنیاش این است که خدا ظالم را دوست دارد؟»
همه ساکت بودند و فکر میکردند. شیخ با نگاهی به اینطرف و آنطرف جلسه، فهمید کسی جوابی پیدا نکرده. خودش پیشقدمِ پاسخ شد: «علت اصلیاش این است که خدا مظلوم را دوست دارد. میخواهد او با عفو و گذشت، به پاداش بزرگ الهی برسد. میخواهد به مظلوم محبت و احسان کند، بهخاطر گذشتش. حالا آدم میفهمد که چقدر با بخشش میتواند به خدا نزدیک شود.»
سالها شاگرد شیخ بود. آمده بود برای خداحافظی. میخواست به یکی از شهرهای دور هجرت کند، برای ارشاد مردم. دلش به نصیحتی از شیخ خوش بود که به او یادگاری میدهد. امینالدین کمی با شاگردش گپ زد. قرآن را باز کرد: اصبر علی ما یقولون و اهجرهم هجراً جمیلاً.
قرآن را بست: «فرزندم، اگر میخواهی تلاشت فایده داشته باشد و ثمر دهد، باید صبر داشته باشی. جلوی مشکلات و حرفوحدیثها کمر خم نکن. بهترین وسیله برای جذب دل و مِهر مردم، اخلاق خوب است. با مردم خوب صحبت کن و با آنان مدارا کن. من هم برایت دعا میکنم. دست خدا بههمراهت».(1)
1) . همان، ج10، ص571.
ابونصر که وارد شد، پدرش مثل همیشه مشغول نوشتن و مطالعه بود. اندازۀ جوانها کار میکرد. پسر با خودش گفت: چقدر خوب است سؤالی بپرسم، تا هم چیزی یاد بگیرم و هم پدر استراحت کند.
«آقاجان،...» امینالدین قلم را کنار گذاشت. «...سؤالی داشتم. اجازه هست؟» رضایت پدر را از سر تکاندادنش فهمید. «چطور شد که مجمعالبیان را نوشتید؟»
امینالدین نفس عمیقی کشید: «حسنجان، هیچ دوستی صمیمیتر از علم و دانش نیست و هیچ علمی بالاتر از دانش قرآن وجود ندارد. من از جوانی دنبال قرآن و علوم آن بودم. از جوانی توی سرم بود که تفسیری درست و حسابی بنویسم؛ آخر، در بین شیعه، کتاب تفسیر کاملی وجود نداشت. تا اینکه ده سال پیش، دوستم یحیی اصرار کرد این کار را عملی کنم. البته از تبیان که شیخ طوسی نوشته بود، خیلی استفاده کردم؛ ولی کمی
پراکنده و نامرتب بود. این بود که دستبهکار شدم.»(1)
ابونصر به پدر نزدیکتر شد: «ولی مجمعالبیان کمی مفصّل است. بهتر نیست تفسیر مختصرتری هم بنویسید که خوبیهای آن را....»
«آخر من هفتاد سالم است، حسن.» کمی فکر کرد. «البته بد هم نیست. توکل بهخدا، شروع میکنم. اسمش را میگذارم جوامع الجامع.»(2)
تصویر
حسن دست پدر را میفشارد و اشک از چشمانش سرازیر میشود. پدر لبخندی به لب دارد و عرقی سرد بر پیشانی: «حسن، پسرم، خوشحالم که امسال هم توفیق داشتم و در روز عرفه با خدایم مناجات کردم.»
حسن همانطور که گریه میکند، دستان پدر را میبوسد: «ولی آقاجان، مردم با رفتن شما، فردا دیگر عید ندارند. چگونه دوری شما را تحمل کنیم؟»
امینالدین مثل همیشه آرام است: «با خدا باش، پسرم. هیچگاه خدا را فراموش نکن. به فکر مردم باش و سعی کن همیشه گرهشان را باز کنی و سنتهای خوب را بین آنها رواج دهی.» دستان حسن را فشار میدهد: أشهد أن لا إله الاّ الله... .(1)
1) . پیشوای مفسران، ص147.
همۀ شهر شده بود قبرستان. بعد از حملۀ غزها، هیچکس از ساعت بعدش خبر نداشت. آنها به هیچکس رحم نکردند. همه عزادار بودند. حالا هم که داغ شیخ، غصهشان را چندبرابر کرده بود. همه جمع شدند تا جنازۀ شیخ را تشییع کنند. توی دلشان میگفتند: «توی این اوضاع و احوال، پناهگاهمان را از دست دادیم.»
یکی توی گوشم گفت: «میگویند شیخ را مسموم....»
سریع انگشتم را بالا آوردم و ساکتش کردم: «مگر نمیبینی سربازان غز دو طرف جمعیت ایستادهاند.»(1)
1) . همان، ص149.
درس اخلاق استاد تمام میشود. قیافۀ استاد ابونصر خیلی شبیه پدرشان علامهطبرسی است. من نوجوان بودم که شیخطبرسی را دیدم. خیلی دوست دارم بدانم استاد حدیثهای درس را از روی چه کتابی میخوانْد. جلو میروم. دست استاد را میبوسم: «استاد، میخواستم دربارۀ کتابی که با خودتان میآورید، بپرسم...»
حرفم تمام نشده، با همان خندۀ روی لبش، به کتاب نگاهی میکند: «این کتاب را از مرحوم پدرم گرفتهام.(1)اسمش صحیفةالرضاست. همهاش روایات امامرضاست...» همینطور دارم به جلد کتاب نگاه میکنم. «...پدرم جزو راویان این روایات است.»
یادم میافتد که استاد، خودش هم کتاب مکارمالاخلاق نوشتهاند. دربارۀ اخلاق پیامبر و امامان است.(2)چقدر این پدر و پسر شبیه هماند.
از ماشین پیاده شدیم. نزدیک خیابان طبرسی بود. وارد باغ رضوان شدیم. آقای رحیمی نزدیک قبر ایستاد: «اینجا آرامگاه مرحومطبرسیه. مرحومطبرسی در سبزوار از دنیا رفتن؛ ولی جنازهشون رو آوردن مشهد. میبینید که به حرم هم خیلی نزدیکه. برای دانشجوی علومقرآنی لازمه که دستکم یک بار قبرِ ایشون رو زیارت کنه. حالا بیایید جلو تا فاتحه بخونیم.»(1)
1) . همان، ص153.