ghaemiyeh.com
اشارات 92
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
یا رحیم! شعلههای پیچیده در جانم را تنها رود مهربانی تو خاموش خواهد کرد.
زخم خوردهتر از همیشه به درگاهت پناه آوردهام و میدانم که یادت، التیام بخش همه دردهاست.
رنجورم و تنها، سرگردانم و از راه مانده؛ به ساحلی میمانم که دریای عاصی، هزاران بار بر پیکرش پا کوبیده باشد. در کویریترین فرصتهایم، تشنه، جرعهای از محبت تو را میجویم یا ارحم الراحمین!
امید دلهای بیپناه
یا نور! کوچههای تاریک روزهایم را با چراغ نام تو روشن نگه داشتهام. میخوانمت؛ بلندتر از همیشه. صدایت میکنم، در حجم افقهای مهآلودی که چشم اندازم را تیره کردهاند.
ای امید دلهای بیپناه! گناهان بیشمارم را سر بر دیوار میکوبم و در غروبی چنین دلگیر، امیدوار طلوع خورشید بخشایشت هستم. روشنم کن و جاری؛ چون رودی که آفتاب در چشمانش خانه کرده است یا نُورٌ عَلی نُورٍ!
قرار من تویی
ای فریادرس رنجدیدگان و دردمندان! پاسخ این همه دست بلند شده بر آسمان، لطف بیمنتهای توست. این چشمهای اشکریز، به سمت پنجرههای رحمت تو خیره ماندهاند. خدایا!
در سنگلاخی از بیم و امید، رشتههای درماندگیام را به آستان بنده نوازیات گره میزنم. آسوده خاطرم که میدانم بیقراریهایم را به ساحل قرار میرسانی، یا غیاث المستغیثین!
تولدی دوباره
ای فناناپذیر جاویدان! به من بیاموز چگونه زیستن را در هوای پاک بندگیات. شعلهورم کن و در خاکسترم بنشان؛ چون ققنوسی که عاشقانه، آفتاب را در آغوش میکشد تا تولدی دوباره آغاز کند.
زندهام؛ چون تو میخواهی و تن به مرگ نخواهم سپرد مادامی که تو به نزد خویش نخوانیام.
عمریست ابر چشمهایم بر آینه غبار گرفته دلم میبارند، شاید تو را بهتر ببینم. اما دریغ که آفتاب را نمیتوان برای شبهای گرفتار مانده سیاهی تعریف کرد! تو خود خوب میدانی که عمریست چونان رودهای سرگردان، به دنبال خویش گشتهام؛ اما هر چه بیشتر رفتم، کمتر یافتم. اگر تو مرا به خودم نشان ندهی، با کدام آفتاب به تماشای آینهها بروم تا صبح را بفهمم؟ من از پشت قرنها تاریکی مطلق با تو صحبت میکنم. بین من و تو به اندازه همه روزهای آفرینش فاصله افتاده است.
بیتو سخت است
دستهایم را در مهی غلیظ فراموش کردهام. پاهایم را به جادههایی دور سپردهام که آغاز گمراهیاند. حنجرهام سالهاست صدای آوازهای داوودی را فراموش کرده است. ای کاش میتوانستم دو رکعت در دامنه زلال عشق تو بخوانم! میدانم که از قبله تو دور افتادهام؛ چنانکه از قبیله خویش. کاش ماه، به شبهای تاریک من برگردد!
چقدر تنهایی و تاریکی بیتو سخت است! ای همه نور! من زندگی بیتو را نمیخواهم.
من، تنهایم
سالهاست که معنی با تو بودن را فراموش کردهام. با این همه آدمهای دور و برم، بیشتر از هر پرنده در برف ماندهای تنهایم. من تنهاترم از آدم، در همه سالهای تنهایی تبعید. تنهاترم از چشمهای که در قلب کویر، در تنهایی و غربت، قطره قطره بخار میشود. هیچ پرندهای نام مرا نمیداند. پرندهای هستم که از
آسمان دور افتاده است. دستهایم را به قنوت تو سپردهام و چشمهایم را به سجادهای که سالهاست عطر تو را فراموش کرده.
لبم را لبریز ذکر کن
لبم را از ذکر مدام خود لبریز کن. صدایم را به من برگردان تا باز هم بتوانم با صدای بلند بخوانمت. نفسم را از عطر نامت خوشبو کن؛ مانند گلهایی که با نام تو دهان به سلام باز میکنند. چشمهایم را به آبشارها بسپار تا با تمام وجودم، سالهای اشتباهم را با گریه توبه کنم. من به قد قامت تو ایستادهام تا دوباره بخوانیم. صدای اذان را کی میشنویم؟
الهی! تو را میخوانم در خشکسالی شاخههای جوانم، آنگاه که بیهوده، هرز و بیطراوت میشوند.
الهی! این دستهای نیازمند را خالی برمگردان که سفالینه این خاک، سرشته از روح الهی است.
الهی! بندبند وجود و ذرات روحم در تکاپوی توست تا آن هنگام که پیلههای بدپیله جسم را از هم بدرد، تا آن هنگام که پروانههایش به باغ ملکوت تو راه یابند، تا آن هنگام که بدرند جامههای خویش را و در بیخویشی خویش، خوش بخرامند.
الهی! تاریکی بر جانم آویخته است. شبی سیاهم که ستارههایش در عزای افول خویش، سوسو میزنند. عمری در غفلت خویش مردهام که تاوان زندگی، رهایی از نفس گرفتارم بود. این مردگی بیحصار را، این اسارت بیخرد را نمیخواهم؛ نمیتوانم که بخواهم.
سردرگریبان و نالان، همنوا با آوازهای مرده بیجان، میسوزم از غم هجران. دورم از آسمان رهایی. در خاکی به سر میبرم که زمینگیرم کرده است. بیبال و پر، شکستهام در آهنگ بیخبری خویش. نشانههایم را گم کردهام.
الهی! مرا به خود بازگردان.
الهی! بیپناهی در سر پنجههای بیرحم روزگارم؛ تو پناهم ده!
ای ذات یگانه، مطلق از هر صفت! میخوانمت با زبان بیزبانی؛ الفاظم مقام تو را شایسته نیست.
یا غفار! مرا از غفلتهای همیشهام بیدار کن.
خدایا! سر بر آستان تو گذاشتهام و آرامش مطلق تو را خواهانم.
سرافکنده بر آستان تو
الهی! دهانم دوخته و سرم افکنده است. و سکوت، تکرار توبه نامههای من است؛ فریادی بیصداست در قلبم که تنها آسمان تو اوج میگیرد. تار و پود از همگسیختهای هستم که میخواهد سجادههای نیایش را در خویش بگستراند.
تو را میخوانم و از تو مدد میجویم که تو یاری دهنده مطلقی.
خدای من که سرمستیام از عشق تو، مرا به وجد آورده است!
خدای من که عشق سوزانم به تو، زبان مرا سوخته و دلم را گداخته است! هر بار که میخوانیام، سر از پا نشناخته به سوی تو میآیم و میبینم که با هر قدم من، ده قدم به سویم آمدهای. آنچه دارم، بیش از حد لیاقتم به من دادهای و آنچه از دست دادهام، زنجیرهایی بود که مرا به زمین متصل میکرده و از نور لایزال تو دور.
من به امید پاداش به در خانهات آمدم، و تو بیهیچ چشمداشتی به قلبم پا گذاشتی و تمام دنیای مرا، دل مرا و روح مرا تسخیر کردهای. جایی که تو هستی، نیستی راه ندارد؛ پس من برای ابد زندهام.
در مصلای دلم
ای چشم و چراغ دل من! تا همیشه، لالهزار وجودم فقط به یمن حضور تو عطرآگین است. ثانیههای زلال عمرم وقتی است که سرشار از عطر اذان میشوم. عاشقانه در جستوجوی توام.
با یاد تو، زمستان ذهنم، بهار میشود. همیشه مصلای دلم جولانگاه مهر و مهرورزی توست و آغوش گشادهات، سرای گریه و خنده من است، جاودانهترین معبود عالم!
میپذیریام؟
بهار در بهار، غرق شکوفه یاد توام. اعجاز نام تو در من غوغا میکند. فریاد، ذره ذره وجودم را فراگرفته است و هیچکس جز تو، پاسخگوی عطش دیرینه من نیست. این که من بیآنکه بخواهم، هر روز و هر لحظه در سرای توام، از مهربانی توست؛ نه از شایستگی من.
از چشمه روشن نگاهت جان میگیرم. من، بیدست عنایت تو هیچم. من همیشه میهمان سفره بیدریغت بودهام. جز تو، ساقی دیگری برای لحظههای سکرآور عبادت نیافتهام. اینک، به پایکوبی لحظههای مبارک نیایش آمدهام، میپذیریام؟
خدایا! به سویت میگریزم اگر ذهنم از سیاهی انباشته باشد، و اگر گامهایم به بیتو بودن برسند. پناه میبرم به تو اگر دلخوشیهایم مرا بفریبند و اهریمنها از درون و بیرون، اندیشهام را احاطه کنند و دانستههای محدودم را به تباهی بکشانند.
از این فریب نامحسوس، خدایا! به تو پناه میبرم.
بیکسیهای روحم را در تو میآویزم؛ پس یاریام کن که عصیان را کنار بزنم تا صدایت، قلب متروکم را به وجد بیاورد و صداقتت در کلامم بریزد.
خدایا! دوری از تو، تیرهای زهرآلودی در قلبم فرو کرده و تنها چیزی که از آن برایم باقی گذاشته، زخم پشیمانی و پریشانی است؛ زخمی که با قلبم نمیسازد، بر ذهنم چنگ میاندازد.
خدایا! دوری از تو، گناه و بیچارگی را انیس کرده و مرا که بنده ناچیز تو هستم، به بند غرور درآورده است.
خدایا! دوری از تو، مرا که راه را از چاه نمیشناسم و از تمام داراییها تنها تو را دارم، به گودال تاریک پستیها کشانده است؛ مرا به خود نزدیک کن!
خدایا! ای پناه دهنده آوارگان و ای رساننده هر غریبی به آغوشی آشنا!
مرداب وجودم با این همه گناه، با کدام زلالی میتواند سر از خانه آشنا در بیاورد؟!
یاریام کن تا غبار گناه را بتکانم و آنگاه، مرا در چشمهسار مغفرتت تطهیرم کن!
خدایا! یاریام کن تا زلال شوم!
سه چیز و یکچیز(1)
فاطره ذبیحزاده
الهی! در حالی به پیشگاه تو آمدهام که از آوردن حوایجم به درگاه تو شرمسارم.
خداوندا! سه چیز مرا از آنکه نیازم را به آستان بینیازی تو آورم بازمیدارد و یک خصلت مرا به درخواست از تو ترغیب و تشویق میکند:
معبودا! مرا به اطاعت و بندگی خویش خواندی؛ ولی نفس سرکش، عنان کار از دستم خارج کرد و از شاهراه بندگی و اطاعت تو دورم کرد.
بارالها! مرا از بدی و تاریکی نهی کردی و گفتی که دیده بر فروغ لایزال تو نبندم، ولی باز در ورطه گناه و عصیان افتادم و جهل و نادانی، مرا از جاده سبز کوی تو به بیراهه نافرمانی و شقاوت انداخت.
ای بخشنده بیهمتا! از ابر رحمت و لطف، سایهسار امنی برایم ساختی و نعمتهای بیحد و شمارت چون باران بهاری مرا دربرگرفت؛ ولی منِ فراموشکار، در شکر نعمتهایت کوتاهی کردم.
با این همه، چگونه حاجت به درگاهت آورم و از تو چیزی درخواست کنم؟
ولی آن خصلت که مرا به آستان تو فرامیخواند، احسان و لطف بیپایان تو به بندهای است که نیت خالص و ناب به پیشگاهت عرضه دارد. میدانم که خوشگمانیام به تو، قفلهای بسته را میگشاید.
1) . الهام از دعای امام سجاد(ع) در صحیفه سجادیه.
الهی! اینک که در برابرت به زشتی اعمالم اعتراف میکنم، از وزیدن نسیم مغفرتت ناامید نیستم.
میدانم که کرم و بزرگواری تو، گناهانم را خواهد شست؛ چرا که عفو تو مقدم بر انتقام توست و خشنودیات پیش از خشم توست.
کریما! ای کسی که بندگانت را به پذیرفتن توبه عادت دادهای و ای آنکه به عمل اندک بندگانت راضی و خشنود میشوی! به فضل و کرم خویش، عذرم را بپذیر و حوایجم را به مرتبه اجابت برسان.
خدای من!
روح پاکی که تو با همه مهربانیات، آنگاه که من غرق در عدم بودم به من بخشیدی، از دنیا رنگ گرفته است؛ خسته و خاکآلود شده است. سخت بر قلبم سنگینی میکند غمبار امانتی که بر دوشم نهادی و من امانتدار خوبی برایت نبودهام؛ اکنون، شرمسار و سرافکنده، به تو باز میگردانم این آینه غبار گرفته را؛ یاریام کن تا از غبار گناه بتکانمش!
نمای ارادت و عشق/منیره زارعان
نامتان سرور دلها و یادتان طراوات جانها؛
حضورتان روشنای طلوع و کلامتان چراغ پرفروغ؛
وجودتان میزان حق و عدالت، نگاهتان کیمیای رحمت؛
ای اهل بیت عصمت، ای خاندان کرامت و ای راهنمایان راه سعادت!
دل به مهر شما میسپارم و درود میفرستم؛ عطر نامتان، دلم را پر میکند و درود میفرستم؛ شمیم یادتان، دنیایم را تازه میکند و درود میفرستم.
معرفتتان و دوستیتان، در درونم آهنگ امنیت و آرامش ساز میکند، از خطا، نگاهم میدارد، از گناه، بازممیدارد، راهم مینماید، امیدم میدهد و رهایم میکند... و من بر شما درود میفرستم؛ درودی بیانتها و سلامی بیپایان؛ از کوچکترین بنده خدا، بر بلندترین قلههای رفیع کمال.
الهی! مرا نه تاب خاموش ماندن است و نه توان بهجای آوردن سپاس؛ سپاس آنان که از سوی تو آمدند تا دل مرا با تو آشنا کنند، چشمم را بر آنچه نمیدید و نمیشناخت، بگشانید، دستم را بگیرند و پله پله از نردبان انسانیت بالایم بکشند، نگاهم دارند که فرو نیفتم، همراهم شوند که درنمانم و چون به خطا لغزیدم، به رویم آغوش بگشایند تا تباه نشوم.
مرا کجا توان ادای چنان سپاسی است؟
بزرگا، بزرگ پروردگارا! سلام و درود من، نَمای ارادت و عشق من است که در آینه لطف تو، دو چندانش میکنم.
درود من اگر سزاوار بلندای حضور آنان نیست، به نام تو گرانش میدهم و شایستگیاش میبخشم. تو سلامهای عاشقانه مرا در لفاف رحمت و مهر، فروکش؛ آنچنان که مایه رضایت برترین بندگان تو باشد.
الهی! بر محمد و آل محمد درود فرست؛ درودی بسیار، آنقدر که خشنودشان کند و سپاس مرا بنمایاند؛ درودی که برازنده بزرگی توست، که تو بزرگترینی.
تکرار خوبهای بیقرینه و بیتکرار. تکرار بارش خداوند، بر کوهی از آدمیان، شکست دیوارههای رنج انسان و شکوفایی لبخند پیامبرانه بر گونههای تو.
همه چیز از آن نقطه عزیمت آغاز شد. تو میراثدار هوایی هستی که ملائک آن را بو کشیدهاند. صدای تو، پرندهای است که سالهاست جنگلهای جهانش میبوسند.
ایستاده بر بلندترین پله کائنات
پیامبر! دستی در نور و دستی در خاک، بر بلندترین پله کائنات ایستادهای. جانهای پاک، در تو مکرّر میشوند و خورشید، آن آخرین و آن کوچکترین قطرهای است که از گونههای تو سرازیر خواهد شد.
بیسکوت و بیفریاد، پرده از راز صحرا کنار میزنی و بوتههای پیر، کفشهایت را میبویند. آخرین آوازهای جهان را از سنگ این بیابان حریص، میشنوی؛ آوازهایی تلخ از حنجرههای برآماسیده و بیتاب.
بلند ایستادهای؛ با آغوشی به وسعت تاریخ. در قامت تو رازی است که تکیه به رفیعترین کوه جهان داده است.
واحهها در پی واحهها و قرنها از پس قرنها، در راهی قدم میزنی که زلال و بیپاییز، به چشماندازهای روشن میپیوندد. خاک، در تبسم تو، آیینه میشود؛ آیینهای رها در آوازهای پنهان.
وحی بلیغ
تکرار، تکرار، تکرار؛ تکرار گیسوان رهای پیامبرانه در هجوم غبارها، تکرار پیشانیهای وحیآلود و خونین در بارش بیامان خشم و سنگ، تکرار زیستن در هوای نازک عشق.
تو آمدی؛ آنچنان که سالها میآیند، باکاروان دقیقههای تلخ.
پیامبران در تو تکثیر میشوند و تو در هیجان فراموش معراج، به وحی بلیغ بدل خواهی شد.
ایستادهای و بوتههای داغ، در پای تو آیینه میشوند. ستارگان خداوند از ارابههای رقیق فرود میآیند و نازکانه، گلویت را میبویند.
بام فلک در شوق تو به نماز خواهد ایستاد. شکوهی دیرسال در تو میخندد و لحن شنها آیینه جهنم، آرام آرام سرد میشود.
ای پیامبر صلیاللهعلیهوآله! پیامت را شنیدم از ورای هزارههای دور که هنوز بر مأذنههای روبه افق، مرا به عهد ازلیام فرامیخواند.
تقدیر زمان و مکان، درهم گره خورده است و من از تو دور افتادهام؛ اما چیزی غریب، مرا به سوی پیام تو میکشاند؛ مثل چرخش آفتابگردان، روبه جانب نور یا تب و تاب ماهی برای دریاهای آزاد و یا شاید هوای عجیب آزادی که هر پرندهای را وامیدارد تا از قفس بگریزد.
قلب آدمی را آموختهاند تا برای حق بتپد و جز گرداگرد عشق نچرخد، پس آنگاه که نور حق بر قلب آدمی بتابد آغاز بیتابی برای یافتن منشأ و منبع آن درخشش ملکوتی است.
آوای تو تنها نوری است که تمام ظلمتها را درمینوردد و به قلب عالم راه مییابد.
ای پیامبر! پیامت تا منتهای جاودانگی باقیست!
تا نام تو برده میشود، چراغهای صلوات، در جان لحظهها فروزان میشوند. تا فضیلتی از تو گفته میشود، دلها از بوی گل محمدی زنده میشوند. یاد نویدبخش تو، دربهای صبح را به رویِ ما میگشاید. قرآن تو، نزدیکترین راه رهایی است و نهجالفصاحهات، پاکترین مبحث بندگی.
قرآن، معجزهای است که از دستهای روشن تو به ما رسید و مرهمی شد بر داغهای همه روزه بشریت.
نهجالفصاحه، سرزمین پهناور دوستی است، زمزمههای بهاری گنجشکان بر درخت است که روبهروی لحظات خستگی انسان، قد میکشد.
دنیا، شاداب و جوان میماند؛ اگر سطری از اندرزهای تو را به کار بندد؛ همچنانکه منبر و مسجد و مأذنه از ذکر و نام تو فعال ماندهاند.
تو را نشناختیم
یا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، تو را نشناختهایم و فقط میدانیم که نامت بر همه کائنات ترجیح دارد. چگونه میتوان شعاع دایره خوبیهایت را ترسیم کرد؟ «مدینه» با آن عظمتش، هیچگاه ادعا نمیکند که تو را شناخته است.
چگونه در خیال خام دنیا، رفتاری برای هم اعصار میگنجید؟
یا نبی اللّه صلیاللهعلیهوآله! مگر میتوان بر سنت شریف تو بوسه نزد؛ حال آنکه پاسخگوی تمام نیازهای روز است؟! این درست که تو را نشناختهایم، اما همه هستی ما از احترام به نامت میگوید که بیت بیت، قصیدههای روشن در دلها میکاری و نور میپاشی در چشمهای خاک.
شیارهای خالی و بیهیجان و گرم. حجاز بیآوا و پیر، لحن تکهتکه شده خاک و رودهایی که خیال بود، رودهایی که وهم بود. شتربان سالخورده، با آن انارستان آغوش. آیینه گردان خاطره خلیل. جذبهای دیر سال و چروک در آوازهایی غبارآلود.
توفانها، دیوانه میشوند و بوته زاران، بیتپش در هیجانی خردکننده و بیباک میغلتند. سقف جهان شکافته میشود و درد و آتشباد بر دریچههای تلخ میکوبد. لحظات بیپروا و خیس.
محمد صلیاللهعلیهوآله آمد
محمد صلیاللهعلیهوآله آمد؛ با گلوی آیینه، با صدایی وسیع و خروشان، با آسمانی بر لب و دریایی برانگشت. آسمان شکاف برداشت و صدای خدا موج زد و موج زد و بر سنگ و سکوت ایستاد.
محمد صلیاللهعلیهوآله آمد؛ با گلوی آیینه و فریادی در اعماق. با جهانی در چشم و جهانی در آغوش. این گام را بر اولین پله اندوه میگذارد و جامه بر سر کشیده و بیتاب، بر بستری تازه و عطرآلود فرو مینشیند. حجاز قد میکشد؛ همچنان بیآوا و پیر و چشمهایش را در برهوتی سهمگین میفشرد. گردنهها تیر میکشد و صحرای بیرحم، به اندازه ناتوانی آدمی، وسیع میشود.
ای جامه بر سر کشیده!
برخیز، ای جامه بر سر کشیده! برخیز و در نسیم رفتارت، با بوتههای سوخته بخند! برخیز و در تکانهای آخر دنیا، محکم بایست. در سرودخوانی لحظات پیامبر؛ آن لحظه که آسمان خم میشود نامت را از اعماق میبوسد. با نخلهای ناامید برخیز؛ با ریگستان وحشت، با طعم بیتکرار درد.
از حنجره بیابان برخیز و تمام سوختگیها را با تمام آوازت بخوان.
محمد صلیاللهعلیهوآله آمد؛ با گلوی آیینه. با سنگهایی برای رمی اندوه. با قهری در مشت و مهری در قلب. سنگها شکوفهها میشوند و طاقهای مقرنس بهشت، سایبان دردند.
عطر صلوات/حمید باقریان
در سال عاشقانه تو، عارفانهترین لحظههای عشق را سپری میکنیم. در چشمه زلال سیره آسمانیات، آیینه روح خویش را میشوییم تا صفا یابیم و جسم و روح خود را با عطر صلوات معطر میکنیم. «اللهم صل علی محمد و آل محمد»
جهان، وامدار رسالت توست
جهان وامدار رسالت توست، تو رساترین پیام یگانهپرستی را آواز دادی و خورشید توحید را از پس ابرهای شرک بیرون آوردی. وقتی کلامت در جهان جاری شد، زمین از عطر ناب یکتاپرستی معطر شد، «هُبَل» و «عزّی» را تو درهم شکستی و تنها تویی که بر صدر معراج نشستی. تو خاتم انبیا، آخرین پیامآور خدا بر زمینی.
ای آیینهدار دوازده امام عشق و پاکی! جهان وامدار رسالت توست.
نماز را میشود خواند؛ از چشمهای آگاه یک مسلمان.
نماز را هم میشود گفت؛ برای قلب یک نامسلمان.
نماز را میشود شنید؛ از زبان شیرین یک قناری، یا از به هم زدن بالهای پروانهها، یا از لابهلای جیکجیک گنجشکان!
قبله را در همه جا میتوان یافت، همانجا؛ در امتداد بالهای پرنده، یا در کشیدگی امواج خروشان یک اقیانوس! یا در جهت عمودیِ یک درخت و یا در جهتِ پریشانی برگهای آشفته!
سجدهگاه را میتوان به وضوح دید؛ در پیشگاه پیشانیِ یک انسان و یا در تجسم مجسمه بهتزده شیطان. نیت نماز را میشود با تیمم پاک کرد و دستهای کوتاه توبه را میشود در قنوت، با ذکر یک صلوات، تا آسمان، بالا برد.
نماز، یک نیاز است
در نماز میشود صادقانه اعتراف کرد، عاشقانه دعا خواند و خالصانه و بیریا سلام کرد. در نماز اعتراف میکنیم به آنچه بد میپنداریم و سلام میکنیم به آنچه خوب میپنداریم.
و میپنداریم چون فطرتمان پنداشته است؛ پس اگر فطرتمان خوب بماند، حتی اگر آفتاب گواهی دهد که بالاتر از دیوار صبح نیامده است، با این حال، نماز، قضا خواهد شد.
نماز، نشانه اخلاص بندگی و نماد اعتقاد به زندگی است. نماز، پایان اسارت از بردگی است
نماز، نه قصه است، نه روایت و خبر؛ اما بسیار خواندی است.
نماز، یک نیاز است و هر نیازمندی در جستوجوی آن... .
روبه قبله آسمان
نماز من رو به قبله آسمان است.
محراب من، زلال دریاست.
نیت من به نیت رضای خداست. نماز من پر از استعارههای زیباست!
بگذار در تو گم شوم و ناگهان شوم
یک ذره از شکوه تو در این جهان شوم
آنقدر که گمان کنم اصلاً نبودهام
یک روح ناپدید شوم - بینشان شوم
آن وقت ذره ذره به پایت بیفتم و...
با نام تو بزرگ شوم، کهکشان شوم
آتش بزن به باور «ایاک نستعین»
تا از درون بسوزم و آتشفشان شوم
در سجده تو محو شوم - هیچتر ز هیچ
آنگونه که تو خواستی، آری، همان شوم
تا صاف و ساده دل بکنم، از زمینیان
آبی شوم، بلند شوم، آسمان شوم
«واژههای آتشین»
بالا زدم یکبار دیگر آستین را
یکبار دیگر زیرو رو کردم زمین را
«توحید» چون آب وضو بر صورتم ریخت
آمیختم با روح خود «ارکان دین» را
«عدل» آمد و دستم گرفت و راه آموخت
آری نشانم داد فردوس برین را
دست «نبوت» آمد از آدم بهسویم
آموختم نام رسول آخرین را
پشت «امامت» ایستادم رکعتی چند
آنگاه دیدم روح «ربَّ العالمین» را
سر بر حریم سجده بردم مثل ذره
آمیختم با خاک پای او جبین را
بر لب گشودم «قل هو اللّه احد» را
در دل نشاندم واژههای آتشین را
رکعت به رکعت خود «معاد» دیگری بود
میخواستم اینگونه مردن را، همین را
بوی هیاهو را نزدیکتر حس میکنم. صبح از شانههایم فرو ریخته و در رگانم جاری است. سلام میکنم به زمین؛ زمینی که زیر پاهایم گسترده است و کفشهایم را به سوی جادههای تلاش میکشاند. سلام میکنم به سپیده صادقی که بر اولین ساعات بیداریام، عطر سرشار تکاپو میریزد.
خورشید برایم دست تکان میدهد
قدم به قدم، صبح است که روبهرویم نفس تازه میکند، قدم به قدم، هیجان و هیاهوی کار است.
قدم به قدم، به خورشید نزدیکتر میشوم و خورشید برایم دست تکان میدهد و خواب آشفته رکوردم را از سرم میپراند.
قدم به قدم پیش میروم و زیر کفشهای عابرم را مینگرم که مرا زمین به حرکت واداشته است. گلویم پر میشود از صدا - سلام به صبح-
طعم تکاپو
خورشید، گستردهتر میخندد، هوای سحرگاهی این چنین روشن را باتمام وجود مینوشم. رقیق شدهام، دقیقههایم شناورند، خواب را از پلکهایم تکاندهام و روبهروی روشنایی ایستادهام. زبان کوتاهم برای صفات بینهایت خداوند نمیچرخد «أللّهُمَّ اجعَلنی أَوَّلَ یَومیِ صَلاحا» خورشید، تمام زوایای جهان را نشانه رفته است و من سرشار از حیات، با زمزمه خورشید بر لبانم، به راه افتادهام تا لبالب از صبح، طعم تکاپو را با ولعی سرشار ببلعم.
در طلب روزی
بیدارم، بر جادههای روز قدم گذاشتهام. صبح، در نفسم میپیچد. با یاد تو آغاز کردهام - جریانی که مرا به حرکت میخواند - دستانم را از پی روزی، لابهلای روزها و دقیقهها گستردهام و چشمهایم را به سوی مهربانی تو - صبحی روشن و نسیمی خنک که مرا آنچنان سبک میکند که از خوابآلودگی خویش میگریزم و به هیاهوی روز پناه میبرم.
خدایا! در صبحی این چنین، توانم بده تا گرسنه بوی نان نباشم. توانم بده تا دستهایم، شرمسار به خانه بازنگردد.
خدایا! با نام تو آغاز کردهام تا با نیرویی تازه به همه چیز سلام کنم.
سرشار از نورم کن!
گویی خورشید بر طاقچههای روحم میدرخشد! یارای ایستادنم نیست؛ باید حرکت کنم. باید با صبح، جاری شوم در زاویههای عبور.
ای خدایی که فرصت نفس کشیدن در روزی تازه را به من عطا کردهای! کمک کن تا این نفس، با یاد تو برآید و با نام بلندت فرو رود. کمک کن تا آنچنان که از خواب شبانگاهیام بریدهام، از خواب
غفلت نیز بیدار شوم. آنچنان که سرشار از صبحم کردهای، سرشار از نورم کن. کمک کن تا به زیستن، سلامی دوباره دهم.
ای آفتاب که عاشقانه از سر گلهای آفتابگردان میگذری، ای نسیم که بوی پونههای وحشی را از کولهبار سبزت به حیاط خانه پدریام میآوری! از آن طرف که میآمدید، از آن مشرق دور دست که میآمدید، خبر از نگار سفر کردهام نبود؟ پشت آن کوههای بلند، سرو بلند قامتش را ندیدید؟ آخر هر صبح، به شکرانه حضور غایبش چشم وامیکنم؛ آخر من هر صبح را به بوی عطر دامنش تنفس میکنم.
صبح، بوی ظهور میدهد
خدای من! من مستم، مثل برگهای تنپوش درختان؛ شادمانم، مثل سایه روشن نقاشی بهار بر تن طبیعت. من شادمان از آمدن صبحم که صبح، بوی ظهور میدهد؛ بوی سلامتی آفتاب، بوی
یقین به آمدن آفتاب همیشه، بوی سلام جویبارها به بارگاه گلهای بهاری، بوی چشم در چشم شدن با آن دیده بیدار عشق. پس ای صبح، ای تازگی، ای نیاز همیشه و ای ناز معبود، سلام!
زمان، آرام آرام، پلکهای خسته خود را میگشاید تا در دریچه روشن چشمانش، نیمنگاهی به عظمت آغازها داشته باشد.
مردمک بزرگ چشمانش، با آرامش و شکوه، از پس پلکهای فرو افتادهاش، بالا میآید تا حضور نورانی خود را به چشمهای غنوده در شب، پیشکش کند.
پرهای نگاه پرامیدش، تکان کوچکی به آنها میدهد تا در جنبش ریز پلکها، خستگی را در آبشار نور، شستوشو دهند.
رستاخیز
صبح، رستاخیز کوچکی از خلقت است.
این رستاخیز کوچک، مجالی است که خداوند به انسانهای جا مانده در زمان هدیه میدهد. رستاخیز صبح، فرصتی برای شستن چشمها و جور دیگر دیدن دنیاست.
اکنون که از رحمت دوباره زیستن، در سایهسار غایت بیدریغ معبود بهرهمندی، چشمهایت را به روی تمامی زیباییهایش باز کن و با گامهایی استوار، از بستر آرامش زمین، به پاخیز.
شولای رستاخیز دوباره را به دوش نگاهت بسپار؛ که لحظهها در توقف افکار تو، لحظهای توقف نخواهند کرد.
در تکاپوی روزیِ مقدر
ایستایی و غنودن، در صندوق شب جا مانده است و روزی مقدر در تکاپوی موجودات، به دنبال صاحبان خویش میگردد. جنبش و تکاپوی دوباره موجودات نیز تو را به حرکت میخواند و حرکت، آغازی برای رسیدن به مقصدی پُرثمر است؛ مقصدی که غایت خلقت رقم زده است.
در این دنیای رنگارنگِ روشنایی قدم بگذار تا تجربه لحظههای آن را درک کنی؛ چرا که زمان در سکون گامهای تو، یک دم هم از چرخش خویش باز نمیایستد.
صبح طالع شد و زمین جانی دوباره گرفت. ولی تقویم روزهای گذشته، در اندیشه زمان جاری است. باید دیروز را مرور کرد تا اذن جاری شدن در امروز حاصل شود. باید دانست در پس آن افق سرخ، چه رازهایی از حماسه و شور، جریان دارد. باید لمس کرد آنچه بر جریده مقاومت و عشق ثبت شده است!
دیروز، پر از هجوم ملخ بود و درختان در تنگنای پاییز. هزاران مرد از برکه بهار، به سمت باغ جاری شدند و با سوگند بر قداست مزرعه، با باغبان عهد بستند که بمانند و بقای باغ را رقم زنند. این شد که از دامن باغ، سرخترین باغبانها رویش گرفتند و به مشرق شهادت پیوستند.
و امروز ماییم و مزرعهای که در محضترین باران، به ما سپرده شد و ما را میراثدار شأن شکوفای خویشخواست. ماییم و رسالت پاسبانی از حریم گل سرخ. ماییم و بار صیانت از چشمه زلال عشق.
قاصدکهای شهادت، پیامبران رسالت ما، در قرن صنعت و غفلت بودهاند. و کبوتران خونین بالی که در افق مه گرفته جبههها، گم شدند، رسولان صبح به سمت بیداری، به متن رویش!...
قطرات خونی که از شهد جان شهداء بر خاک چکیده، مسئولیت ما، وارثان امانت را در عالم ثبت کرده است.
شهداء با پیشانی بندهایی از اذکار حماسه و نور، پا به میدان نهادند تا به ما پیام داده باشند که اندیشه خود را در حصار نور و معنویت محفوظ بداریم که تنها این یعنی رمز حماسه؛ یعنی راز پیروزی.
اینک بر ماست که جان را به مسلخ مجاهده و مقاومت بکشانیم.
بر ماست که غربت باغ را باور کنیم و باران را ملتمس باشیم.
بر ماست که با تمام وجود خویش، به شکوفایی اقتدا کنیم و رویش را انتظار کشیم؛ چرا که شهدا در لحظه لحظه زمان ما حضور دارند و سایبان ثانیههای زندگیاند. پس به نام آن بزرگ شاهدان عرصه حیات، برخیزیم که زمان از آن ماست و زمین ارث ما؛ که آفریدگار فرمود:
زمین را بندگان صالح من به ارث میبرند.
چون شهابی که لحظهای بر آسمان بگذرد، سبکبال و سبکبار رفتند، تا ما زیستنی سربلند را تجربه کنیم.
هنوز رد پوتینهایشان بر پیشانی ابرها پیداست. هنوز از نام سرخشان، آسمان آسمان پرنده میریزد و زمین را به پرواز میخواند.
نگاه دریاییشان، نهیبمان میزند که نشستن، قانون تبار ما نیست به یادمان میآورد که به رسم آفتاب، در رگ درختان حماسه، جاری باشیم.
مسافران خورشید
کوچههای خاکی را پشت سر گذاشتند و جادههای افلاک را نشانمان دادند. وجودشان با خمیازههای مردد، نسبتی نداشت؛ چرا که از نسل سپیده بودند. مسافران خورشید و روشنی، اینچنین به بیداریمان خواندند. چون بارانی بهاری، دستمان را گرفتند و با پنجرههای آگاهی، آشتیمان دادند. به ایستادنمان توصیه کردند و با کاروان شقایقها ناپدید شدند.
راهی که پیش روی ماست
ما ماندهایم و دشواری وظیفه. ما ماندهایم و راهی که مرد میطلبد. به آیین زمستان تن نمیدهیم که شکوفههای خونین حماسه را از یاد نبردهایم. گوش به پیغامهای آخرشان میسپاریم و دل و جان به مسیر روشنشان. این کوچههای راست قامت، با یادشان نفس میکشند.
لبخندهایمان تا ابد، وامدار چشمهای آزادهشان خواهد ماند.
خواهیم ایستاد
خواهیم ایستاد در کوران تحریم و تهدید و تحمیل. سربلند خواهیم ماند و سرافرازیشان را به ثانیههای پرفروغ ظهور، پیوند خواهیم زد. روباهان را خواهیم آموخت که بیشه شیران هیچوقت خالی نمیماند. ای شاهدان پرآوازه! توفانهای سهمگین توطئه، گامهایمان را سست نخواهد کرد. ایستادهایم و مسیر شکوهمندتان را محکمتر از همیشه گام میزنیم.
هر روز که میگذرد، خورشید بین من و مهربانیهای تو بیشتر فاصله میاندازد. نمیدانم چند سال خورشیدی از تو دور افتادم. درست یادم نیست کجای دجله یا فرات، یا کنار اروند بود که تو کبوتر شدی. شاید بدنت را تکهتکه تا خلیج فارس رساندهای تا ابرها بر خاک ما، با بوی تو ببارند و هر بار که باران میبارد، رنگین کمانها آفتاب را شگفتزده کنند.
من از بهار، دور افتادهام
هر شب خواب میبینم که تمام دیوارهای دنیا، بین من و تو صف کشیدهاند. آنقدر از تو دور میشوم در خوابهایم که آسمان، پشت پلکهایم میافتد و دیگر نمیتوانم ببینمت. بعد از تو، هیچکس برایم آواز نمیخواند؛ این را میتوانی از موهای سپیدم برسی.
ماه، بعد از رفتن تو به احوالپرستی پنجره اتاقم نیامده است. بعد از تو در بیراهههای تمدن، گمراه شدم؛ انگار در چاه ویل سقوط کردهام! خوب میدانم که امانتدار خوبی نبودهام. هیچوقت نتوانستهام از انقلاب، این میراث گرامی تو، به اندازهای که تو دوست داشتی دفاع کنم. علفهای هرز دارند ریشههایم را میجوند. من از بهار دور افتادهام آنقدر که حتی از پاییزها خجالت میکشم.
خدا کند فراموش نکنم!
دنیا برای تو قفسی بود که حتی هیچ گنجشک کوچکی تحملش را نداشت؛ چه برسد به تو که سیمرغی بودی. همه به من میگویند خوش به حالت که شهید دادهای؛ اما من میترسم از این بار امانتی که برایم گذاشتهای. من دلهره دارم از این میراث گرانبهایی که زانوانم را به لرزه انداخته است. کمکم کن تا فراموش نکنم که تو برای چه خون دادهای! کمکم کن تا فراموش نکنم که شهید دادهام! خدا کند که یادمان نرود شهیدان چه کبوتران عزیزی بودند!
از نسل پررنگ لالهها به اینجا کوچ کردهام؛ به سرزمین جستوجو، به صحرای ایران اسلامی امروز.
سوغات من از نسل سرخ دیروز، یادهای معطری است که مرا میبرد به گرمای تابستانهای تلاش و جهاد، به عصرهای هُرمِ کار و آبادانی.
حافظهام از زندگینامه شقایقهای صحرایی، سرشار شده است. به بذرهای فکر و قلم و آفرینش میاندیشم در کویر بینشاط محرومیتها و دردها. اکنون با مشتی ساقه که در زمین رویاندهام، رو در رو شدهام با اخمِ خشکِ کویرها.
بر شانههای من، بارهای بزرگ امانت سنگینی میکند؛ امانتی میراث پر کشیدگان، برای اهالی فردا که در آرزوی پروازند.
میراث شانههای من، حرفی از جنس خودباوری است و از جنس جسارت.
همه آن لحظههای نیامده، آن نوزادهای شیرینسخن و خندان، از آیههای خودباوری و جسارت من، به خویشتن میبالند، میروند و میرویانند؛ این رهاورد من است؛ دستاورد سفر طولانی من از بیست و دوم بهمن تا سوم خرداد و تا همین روزهای نیامده.
من جسورم. جسارت من نه به سوی ویرانی است و نه به سمت جنگ. من شورِ ساختنم. التهاب رویاندنِ بنفشهها و چنارها. اشتیاق مزرعهام. سادگی روستا و شوق تماشا.
از علی علیهالسلام آموختهام که دوست بدارم و نخلستان بنا کنم. مهربانی کنم و لبخند بنشانم. شیر بنوشانم و شاد کنم. من رمز شادابیام و اسطوره آبادی.
شما به ما آموختهاید که بال، برای پریدن است و جاده برای دویدن. به ما آموختهاید که دم و دقیقههای زندگی غنیمتاند. ما همه میدانداریم و زمین، میدانی بزرگ است؛ گاهی میدان جنگ، گاهی میدان مسابقه؛ ولی هیچگاه خالی از تکاپو نیست.
به ما آموختهاید که انسانیت یعنی دلبری کردن. زیستن هنر است و هنرمند آنانند که شمع میشوند تا صدای بال زدنهای پروانهها برقرار بماند.
شما به آموختهاید که راه خویش را بشناسیم تا تابلوهای منحرف کنار جاده، نفریبدمان.
آموختهاید که به قدمهایمان آنقدر راه رفتن را بیاموزیم که خستگی نشناسند، به چشمهایمان آنقدر مهر ورزیدن را بیاموزیم که دشمنی نشناسند و به دستهایمان آنقدر سختی کشیدن را بیاموزیم که سستی نشناسند.
شما انگشتهای اشارهای بودهاید به سمت ماه. کوله پشتیتان، نشان از هجرتی دراز داشت. ما رسم سفر کردن را باید از شما بیاموزیم.
«فرصت ما هم باری بیش نیست»
عاشقانه آمدید مثل نسیم؛ عارفانه رفتید مثل قاصدک. ما رسم دلبری کردن را باید از شما بیاموزیم. وجودتان را با عشق سرشته بودند و سرنوشتتان را با شهادت.
شما به ما آموختهاید که میتوان چشمی شد و بارید؛ میتوان لبی شد و خندید برای چهرههای پیر و یتیم؛ میتوان دستی شد و نوشت برای شفای قلبها؛ میتوان قدمی شد و برداشت برای رضایت الهی.
دل نگران نباید بود. مؤمنان حقیقی را نه بیم هست و نه اندوه.
«فرصت ما نیز باری بیش نیست»؛ فقط باید بهره ببریم.
سالها میگذرد از روزهای جنون و عاشقی، از لحظههای شیرین شهادت و چهرههای لبریز صلابت. این روزها، سیم خاردار فاصله روحم را میخراشد.
من، پاسدار حرمت آن روزهایم. شقایق دلسوخته من! دست رد به سینهام نزن! مرا به پرستاری شقایقهای شرحه شرحه قبول کن! آستان پرمهر تو، عطر لحظههای ناب ایثار را میپراکند.
وقتی فضای شهر و کوچه لبریز غربت جوانهای راه گم کرده میشود، شب، بوی خاطرات تو سر برمیآورد و همهجا از شمیم دلانگیز شهادت پر میشود.
یاد تو و خاطرات همیشه جاوید جبهه و جنگ و جنون، لحظههای شعر و شعور و شهادت و پرسهزدن در کوچههای پایداری، پریشانی این روزهای شبزده را از بین میبرد.
در نهانخانه دلم، یادت را تا ابد جاودانه خواهم کرد و هرگز لبخند تو را در انتهای جاده زمین و ابتدای راه آسمان از یاد نخواهم برد.
به جای آب، عطش، پشت خنده غم بنویس
و سرفههای پدر را کنار هم بنویس
به جای آدم و حوا، دو تا ستاره بکش
و بعد واژه قابیلشان، ستم بنویس
انار باغ خزان دیدهام! عزیز دلم!
بهار را به وجود پدر بدم؛ بنویس!
ببین نفس به نفس، قصه قصه خاطره است
کنار بستر او باش و دم به دم بنویس
کبودی و خط ممتد و حجله و تابوت
وزید عطر شهادت مقابلم، بنویس
کیست که نداند زمین در بحرانیترین هنگام خود فرو رفته و استکبار جهانی، در لباس صهیونیسم، به چپاول حقوق مظلومان فلسطین میپردازد؟!
کیست که نداند بیتالمقدس کجاست و آدرس مظلومیت اسلام کجا؟!
کیست که زخم هزاران ستاره در آسمان مقاومت را ندیده باشد و کیست که خبر از بغض فروخورده رهروان انتفاضه نداشته باشد؟!
نشانی فلسطین
ما نشانی کودکان فلسطین را از عروسکهای پاره خواهرشان و از توپ له شده برادرشان که لای خاک افتاده بود، پرسیدیم.
ما نام طفلان انتفاضه را از میان نالههای غمگین مادرشان سؤال کردیم و سراغ آنها را از نگاه خسته و غم گرفته پدرشان گرفتیم.
مشتهای گره شده مردم مقاومت، جهان را به حرکت میخواند و ایمان محکم آنهاست که دشمن را به زانو درمیآورد. اصلاً مگر میشود به قرآن و خدا پناه برد و بر سکّوی پیروزی قرار نگرفت؟!
امروز کلید تداوم حیات دین در «وحدت» مسلمین خلاصه شده. کیست که نداند این وحدت با سیاست شیطان سازگاری ندارد؟! کیست که از پیام روزنامههای جهان درک نکرده باشد که دموکراسی، حقوق بشر و مبارزه با تروریسم جز بهانهای برای ایجاد تفرقه جهانی و مسمومیت اندیشهها نسبت به حقیقت اسلام چیزی نیست؟!
فلسطین، خانه دل ماست
فلسطین، خانه دل ماست و قرارگاه حماسهآفرینی اسلام. خون مسلمانان، در رگ انتفاضه جریان دارد و نبض لحظههای مقاومت و پایداری، با موسیقی شهادت بیتالمقدسیان میزند. این آسمان منتظر فلسطین است که زمین را به تکاپو میخواند و این زخمهای کبود زیتونهاست که مجالی برای سرباز کردن و شِکوِه از غربت زمان میجوید. باشد که مویههایشان به گوش باغبان موعود برسد و او برای دلجویی از سایه ترک خوردهشان ما را به باران ظهور، طراوت بخشد.
آسمان مهآلود و زمین به خود لرزید. آن هنگام که دستان پلید توطئه بر سر و روی زیتونزارها بذر آتش پاشیدند، پرندگان با پرهای سوخته به خاک افتادند، خاک، یکسره خاکستر شد و درختان سرخ سیب، غربت دوباره خود را به مویه نشستند. ثانیهها، زخمیِ تیغهای آخته کبود میشدند و جهان در سمفونی تابوت و خون، غرق میشد.
امان از چشمهای بسته!!
به دخترکانی میاندیشم که گیسوان کودکیشان در آغوش قانا به خون نشست، به زمانی که دستان مادریشان در مذاب سرب و آهن، از نوازش ایستاد و به تحمل مردانی که این همه شقاوت را مردانه، پدری کردند.
آیا زمین در هجوم این همه تیرگی، خاطرات سبزش را دوباره به یاد خواهد آورد؟
آیا این چشمهای بسته شده بر حقوق انسانها، لحظهای گشوده خواهد شد تا وسعت جنایتش را ببیند و حجم حقارتش را باور کند؟
میگریم برای تو...
من دلتنگم؛ به جای تمام سرزمینهای اشغال شده. خستهام از این همه رنج که گلوی انسانیت را در خود مچاله کرده است. میگریم برای پیراهنهای خونآلودی که بازیچه بادهای هرزه
بیدادند، برای پرندگانی که آسمان بیروت، دیگر حتی به خوابشان نخواهد دید.
نفرین به زمستانی که کودک نوپای بهار را مجروح میخواهد!
چراغ امید، روشن است
اگرچه داغهای بیشمار، قلب پاک بیروت را در خون نشانده است، اگرچه زخمهایی بیشمار، پیکرش را آزرده است؛ اما چراغ امید مردمانش، همچنان روشن میماند؛ برمیخیزند و دوباره از درختان آزادی، سیبهای سرخ استقلال میچینند. میایستند؛ چون کوهی که هیچ توفانی را یارای درهم شکستنش نیست. اینان خانههای عشقشان را از نوبنا میکنند؛ مردان و زنانی که استقامت را بر پیشانی تاریخ حک کردهاند.
این، نجوای گداخته ملتی است ایستاده که بر جای جای آشفته خاک رها شده است.
ثانیههای بیستاره شب، گذشته است و همچنان ماه، ویرانههای «قانا» را روشن میکند.
همچنان صاف در چشمان آسمان خیره شدهای؛ با دستهایی که فشرده میشوند و خشمت را در فضا پرتاب میکنند. شیطان به زانو درآمده است. شیطان، مقابل شکوه ایستادگیتان فروریخته است. زمان شتاب گرفته و تو جنازه شهرت را به دوش میکشی با غمی سرشار؛ اما پیروزیات را لبخند میزنی. انتهای جاده صبحِ روشنی، انتظار چشمهایت را میکشد.
لبنان، شور گرفت
تو را باکی از مرگ نیست، دست در گریبان مرگ، آتش و خون را برچهره برافروخته خویش حس کردهای. هواش روشنت را تاب نیاوردند. با بوی باروت و خون، آینه روزهایت را مکدّر ساختند؛ اما ایستادی با بوی زیتون سرد، در هوای نفسهایت.
از تبار درد!
از تبار زخم!
با دستهایی گشوده به استقبال آزادی رفتی. بر ویرانههای کشورت، خورشید، یکبار دیگر تابید؛ بهار از فریادهای تو جوانه زد و لبنان با تو آزادیاش را شور گرفته است.
صخرهای برای ایستادن
بر دروازه دقایق کوبیدی؛ بیهراس. با لبانی سوخته، فریاد زدی آزادی را. جنگ، چون رودخانهای از سرت گذشته است و تو صخرهای برای ایستادن یافتهای؛ صخرهای بلند به نام لبنان.
صدایت را میشنوم لابهلای هلهله مادرانی که پشت پلکهای بارانی بیروت ایستادهاند و پارههای دلشان، راز پیروزی توست. از درد گریختهاید و پیروزی، دروازه درمانتان است.
ایمان، راهیات کرده است
از شب و شروه گذشتهای. ایمان، راهیات کرده است به سوی کرانههای بیدریغ لطف خداوند. ایمان، راهیات کرده است چون سواری پیروز، در توفانهای حادثه تا بتازی و فریاد بزنی شهرهای ویرانت را.
ایمان، خورشید فردا را به میهمانی پلکهای فروریختهات فراخوانده است. لبنان، همصدا با تو فریاد میزند، همصدا با تو میتپد و از هر تکهاش، بهاری تازه میروید.
بهار از آن توست
پیراهنت را از غبار جنگ تکاندهای. از پشت تمام پنجرهها، آزادی برایت دست تکان میدهد و تو مردانگیات را در هوایی یکدست، نفس میکشی با بوی زیتونها کشورت؛ اگرچه تمام آینههای روبهرویت فروریخته باشد، اگرچه خاک، زیر گامهایت فشرده باشد.
بهار از آن توست روشنایی از آن توست؛ حتی اگر جنگ، چراغ خانهات را خاموش کرده باشد.
آسمان، سقفی است به سیاهی سرنوشتی که شبهای بیسرپناهی برای شما رقم میزنند و ماه، اندوهی است به روایت همه شبهای تنهاییتان. حتی پنجرههای غبار گرفته را از دیوارهای بیسقف خانهتان گرفتهاند. میخواهند هیچ شبنمی، سحرگاهها بر پنجره اتاق شما ننشیند. اگر
دستشان برسد، بارانهای موسمی را حتی از دامان خاک تو پس میگیرند. به قلمهای سرسپردهشان سپردهاند که نام شهیدان تو را خط بزنند. از نسیمها خواستهاند که موی شما را شانه نزنند.
نام تو شهید است
من تو را میشناسم. اهل هر کجا که باشی. چه فرق میکند؟ الخلیل، جنین، قانا، بیروت؛ نام تو بر صفحه پیشانی یکی از همین نامها حک شده است. تو نامت را با خونت بر تقدیری سربلند نوشتهای. من هر صبح، دستهایم را برای زیارت تو، به دستان باد سپردهام. هرچند هنوز نمیدانم نام تو را چگونه باید نوشت. نامت هر چه که باشد، معنایش شهید میشود؛ این را از ستارههای دور دستی که هر شب تماشا میکنی پرسیدهام. نام تو شهید است؛ فرقی نمیکند پدر باشی یا مادر. شهید، شهید است؛ لبنان و فلسطین و افغانستان و عراق ندارد. اصلاً همهی شما را خوزستان میگویم. به تو میگویم: هویزه؛ به تو میگویم: خرمشهر و به تو... .
شهرهایم برای قدس
همه ستارهها را هم که بردارند، شبهای سیاهشان را روشن نخواهد کرد.
قلبم را برایت پست میکنم، بغضهایم را حتی. سینهام را که دارد از درد منفجر میشود، به کبوترها دادهام تا به تلآویو ببرند. شعرهایم، این کبوتران سپید را برای قدس، به پرواز درآوردهام. کبوترانم در قدس برای تو دعا خواهند کرد.
همه کنیسهها، روزی برای شما دعا خواهند کرد. خاخامهای صهیونیست، هر روز خامتر از زمستانهای در برف مانده، فراموش میشوند. اما تو خاطره شبنشینیهایت با آفتاب را فراموش مکن.
نفس بکش!
دسته دسته پرنده میشوند کودکانت. دسته دسته تفنگ میشوند ساقههای درختانت. درختهای شما را تفنگ میکنند تا خودتان را بکشند. همه درختان را هم که تفنگ کنند، به یک تار گیسوی شما نمیرسند. عطر گیسوان نمدار به خون آغشتهات، پلکهای سنگین جهان را باز خواهد کرد. نفس بکش تا صدای کبوترها را در قدس تکثیر کنی. بدان که هیچ حرمی بیکبوتر نخواهد ماند.
تو را عروس خاورمیانه بخوانم،
یا عروس عزادار قانا!
که رحم نکردند خون پارههای تنت را
خمپارهها!
تو را «جنوب» بخوانم
به لفظ واژههای «نزار»
یا لبنان!
که نان به نرخ روز نخوردهای.
عنکبوتهای تاریک، تار میزنند
موسیقی پروانههای تو را
پروانههای بیپیله به پرواز،
پیله کردهاند.
این صدای سرخ کیست!
که خواب ستارههای اسراییل را به هم زده است.
رجم شیاطین زمیناند
شهاب خشمهای حزب اللّه
پروانههای بیپیله
به پرواز
پیله کردهاند.
«السابقون السابقون...».
تقدیم به سیدحسن نصراللّه
بیروت سرخ نعره خونینی بر صخره بلند جهانت بود
مانند یال شعلهور خورشید شولای شانههای جوانت بود
بیروت بوسهای به لبانت زد از جنس آتشی که به جانت زد
بیروت منفجر شده ویران، انگار بغض هموطنانت بود!
در بادها صدای تو میچرخید بر خاک ردپای تو میچرخید
بر سنگلاخ خون و جنون رفتی با چفیهای که در چمدانت بود
میسوخت آتش غضبی در تو، خشم قبیله عربی در تو
پرسیدم از تو نام و نشانت را؛ اندوه و زخم، نام و نشانت بود
بیروت در مزارع زیتونش، بیروت بر سواحل پرخونش
با چشمهای آبی محزونش مانند مادری نگرانت بود
میخواندی ای طنین بلند آواز! بر شاخههای گمشده در توفان
هر واژه در دهان تو شعری شد، شعری که سخت مرثیه خوانت بود
شنبه
1 دی 1385
1 ذی حجه 1427
22.Dec.2006
به نام خدایی که ظرفیت پیوند دو دریای آسمانی را به خاک عطا کرد:
چیست این حس شگفت که بر سینه زمان چنگ میزند؟
چیست این رونق بهاری که در لحظههای خلقت طنین میافکند؟ آیا کسی هست که زمزمه سبزترین پیوند آفرینش در ملکوت را بشنود و نداند که امشب چه شبی است؟!
هیچ عابری نیست که امشب در کوچه حضور قدم بگذارد و با کولهباری از نور و تبسم، بنبستهای حرکت را درننوردد.
وقتی بدانی شرقیترین لحظه زمین فرا رسیده، تعجب نخواهی کرد اگر امشب را شب انعکاس آسمان، شب تفسیر خدا در زمین بخوانند. شب رویش لبخند بر شادمانهترین گلدسته تجلی فرا رسیده است.
جشن فرشتگان
آخرین پیامبر نور، زلالترین عصاره وحی را در پیوند دخترش با آسمانیترین مرد، میریزد و با آرامشی که اولین محصول این تلاقی عظیم است، به خدا لبخند میزند. فرشتگان، بال در بال هم، زیباترین سرور خاک را جشن میگیرند و بزرگترین شادمانی زمین را پای میکوبند.
ای اهل عالم! آیا در تقویم خاک، روزی گستردهتر از روز پیوند دو دریا دیدهاید؟!
دو دریا، دو بیکران؛ دو شفافیت محض! دو نور لایتناهی!...
اهالی دیار معرفت! دریابید این خجستهترین ثانیههای رحمت و برکت را!
دریابید و دریابیم این تموّج فضایل در جاری زمان را!
آغاز زندگی مقدس
اینک، دست مقدس فاطمه علیهاالسلام، در دست بیکران علی، حلاوت هلهله فرشتگان را لمس میکند و شور کبریایی افلاکیان را برمیانگیزد.
این سپردن دست عروسی به تکیهگاهی یک مرد نیست؛ این سپردن انسان است به حریم بیانتهای عصمت. این پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیست که دخترش را به علی علیهالسلام میسپارد؛ این خداست که اختیار و اعتبار بشر را به علی و زهرا علیهاالسلاموامینهد.
شب پیوند مرتضی و فاطمه علیهاالسلام نیست؛ بلکه امشب، شب تجدید یگانگی انسان با ذات خداست. و مبارک باد بر همه کائنات، این لبخند بیزوال پروردگار در گستره خلقت خویش.
و زندگی در سایهسار خانه علی و فاطمه علیهاالسلام ممتد باد!
آسمان، جلوی قدمهایتان دامن میگسترد. ابرها در پیرهن باد میرقصند و بر سرتان سایه میبارند. بارانهای شادمانه، تن خاک را میبوسند. نسیم، دیوارهای کوچه را غرق بوسه میکند. قدمهایتان، زیباترین آهنگها را در گوش خاک آواز میکنند لبخندها آغاز میشوند و کبوترها شاعر. امشب شب عروسی ماه و خورشید است. ستارهها کِل میکشند و زهره دف میزند.
لبخند که میزنید...
چقدر خوب است این روزهای در کنار هم بودن! این ثانیههایی که شما در کنار هم قدم میزنید حتی خوبتر از بهشت است. دست که در دست هم میگذارید، عطر بهار نارنج، شب را دیوانه میکند.
لبخند که میزنید، سیبها و یاسها شکوفه میدهند. نسیمی نیست که شما را بهتر از سیبها و یاسها نشناسد.
شب پیوند دو نیمه سیب
امشب، آبها بهتر از تمام آبشارها، لبخندهای شادمانه شما را زمزمه میکنند. پرستوها، بهار را به خانه شما به ارمغان میآورند؛ با روزهایی که آرزوی دیدن شما را در کنار هم دارند.
امشب، تنها شبی است که زمین، یکی از آرامترین خوابهایش را خواهد دید. امشب زمین، عطر لبخند را خواهد فهمید خوب میدانی که امشب را هیچگاه زمین از یاد نخواهد برد. امشب، شبی است که دو نیمه سیب با هم پیوند میخورند تا گونههای زمین از شوق، گل بیاندازند. آسمان، تنها سقفی است که این همه شادی را تاب میآورد. کوچه در آستانه آمدنتان ایستاده است به شوق.
تبریک فرشتهها
روزهای با هم بودن خوب است؛ خوبتر از همه روزهایی که لبریز از رویا آمدهاند و رفتهاند.
فردا کوهها میایستند تا خورشید از لبخندهایتان سر بزند و بر شانههایشان سرازیر شود. فردا همه فرشتهها، این پیوند مبارک را به شما تبریک خواهند گفت. تمام کائنات، به شما رشک میبرد. فردا که خداوند به شما سلام خواهد کرد.
با اولین لبخندی که به هم میزنید، آینهها شکل میگیرند و علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام، زیباترین لبخندی میشوند که برای همیشه در ذهن آینهها باقی خواهند ماند.
علی جان!
شریک زندگیام، شریک دینم و شریک عشقم!
زهرایت آمده است تا دستانش را وقف نوازش روح زخمیات کند تا آثار رنجهای زندگی از خاطرات محو شود.
او از طرف خدا آمده است تا در تنهاییهای مردانهات، با تو هم گریه شود.
مگر نه آنکه فرمودهاند «جهاد زن، خوب همسرداری است».
زهرای تو، نیت خیر کرده است تا در این جهاد الهی، توفیق شهادت بیابد و نزد خدای عشق روسپید شود.
او هرگز از تو چیزی نخواهد خواست که تو را به سختی بیندازد و یا از توانت فراتر باشد تا فاطمهات علیهاالسلام هست، اجازه نخواهد داد که شانههای مهربانت از اندوه بلرزد و چشمان نازنینت به اشک، تر شود.
زهرا علیهاالسلام در کنارت میماند، تا وقتی که تازیانهها میان دست او و تو فاصله بیندازد.
دشت و دریا، جملگی، پر از کلمات سحرانگیز صبح شدهاند. «چه فرخنده شبی» را ستارگان انتظار کشیده بودند!
همه جا سفرههای مهرآفرینِ «مبارکباد» گسترده شده است.
نام علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام، لبها را به شادی واداشته است. نوبت عاشقی را در چشمهایِ اکنون میشود خواند. سرود یکدلی در گیسوان نخلستان پیچیده است.
آسمان در گوشهای از زمین نشسته است؛ باادب و احترام تا از این مجلس باصفای صمیمیت، نکته برداری کند. دلدادگیها، قاصدی فرستادهاند تا مهر علی و فاطمه را بشارت آوَرَد. دنیا، درسآموز نوربارانی این عشق است.
آوای خوشِ تغّزل در این پیوند، شاعران را به سمت شگفتآوری گلها کشانده است. هر سو نگاه میکنی، شادی سوسو میزند «ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما» درود بر پیامری که این دو نور مشابه را با دستان سرشار از میمنت، به امتزاج درآورد.
دل را باید گفت تو از این مجلس بیریا چقدر فاصله داری؟
مبادا سهمی از شادی نبری! مبادا بیبهرهمندی و بهکامی، تنها نظارهگر باشی!
«چمن خوش است و هوا دلکش است و می بیغش
کنون به جز دل خوش هیچ در نمیباید»
بانو سلام!
من پرنده کوچکی هستم که در ولادت تو بر شاخه درخت خانه خدیجه، نوای شادی سرودم و پس از وفات آن بانوی کریمه، نای من به بانگ عزا مرا یاری نکرد. اما امروز آمدهام به مبارکباد وصلت تو - نور متعالی - بار دیگر هلهله شادی سر میدهم.
بانوی راستین خانه عدل و عدالت، نمک پرورده دامان عشق جاوید پیامبر! به دستبوسی سادهترین عروس جهان آمدهام که پیرایههای زمینی را وانهاده و جامه بهشتی به تن کرده است.
سهم مرا در جشن بزرگ آسمانیات فراموش نکن!
بانوی اول و آخر جهان
پیوند یاسی از سلاله پاک محمدی و لالهای از نسل همان باغ و همان گل...؛ زمین و زمان، به شادباش این پیوند مقدس آمدهاند.
مروارید چشمهاست که بر سر و روی تازه عروس میریزد و فرشتگان، سبد سبد گل از باغهای بهشت، پیش پایشان میافشانند. اگر زمین در غربت همیشگیاش چیزی برای شادباش این دو فرشته آسمانی ندارد، ملائک از فردوس، هدیه آسمانی خدیجه علیهاالسلام را میآورند و دعای خیر مادر را در طبقی از نور، نثار چشمهای نگران فاطمه میکنند.
عروسی که پدرش خیرالبشر و شوهرش اسداللّه باشد، عروسی که فاطمه باشد، بانوی اول و آخر جهان نیست؟!
دوشنبه
4 دی 1385
4 ذی حجه 1427
25.Dec.2006
سلام بر تو در روز زاده شدنات، در روزی که زمین را بدرود گفتی و در روزی که دوباره برانگیخته خواهی شد!»
سلام بر تو که پیام تو، «سلام» و کلام تو «سلام» بود!
سلام بر تو که مادرت سخن نگفت تا ناباوران بدچشم، صدای حقیقت اعجاز را از لابهلای کلمات تو بشنوند!
مادرت سخن نگفت تا تو سخن بگویی، تا ملکوتِ رحمت از حنجره معصومیت تو شنیده شود.
مادرت سخن نگفت تا تو از رازهای قدسی، پرده بگشایی.
برکت زمین
سطر به سطر امید را پیموده و حرف به حرف انتظار را معنا بخشیدهای. با تو، برکت به زمین بازگشته است. بوی تو از کوچه باغها میگذرد؛ انگاری که ذرههای خاک را مست کرده است! نام تو، وقت و بیوقت هرگاه به میان آمده است، شاخههای بالا بلند، سر خم کردهاند و پلکهای ستارگان پریده است.
فقط خدا میداند...
فقط خدا میداند که خرابههای شهر و ویرانههای متروک، چقدر به دستهای کیمیاگرت محتاجاند.
خدا میداند که سفرههای خالی و دستهای خاکی، چقدر به محبتهای پیامبرانهات محتاجاند. خدا میداند که دلهای ساییده شده و لبهای تَرَک تَرَک، چقدر در حسرت کیسههای مهربانیات سوختهاند. چقدر جادههای بیعبور، دوزانو نشستهاند تا بیایی.
فریاد کبوتر صلح
سلام بر تو که دم مسیحاییات، کالبد زمین را جان خواهد بخشید! تو روحی تازه خواهی دمید؛ در جنازههای بیرمق عشق و معنویت، در مجسمههای بیجان انسانیت، در سلولهای مرده خاک که دیری است نمایشخانه شیاطین شده است!
تو کبوترهای صلح را پرواز خواهی داد، پرچمهای سفید را بالا خواهی بُرد، نغمههای راستی را بلند و اسبهای نجیب را نَعل خواهی کرد.
هزار مسافر خسته در سینهاش نفس نفس میزنند. هزار مسافر خسته در پاهایش کشیده میشوند به سوی جادههای نامعلوم، برای رهایی از طعنه شهر.
کبوتران روحش را اسیر دامهای جهان دانستهاند. مریم و دردی که او را به طارمیهای بلند کبریا نزدیک میکند. هیچ پنجرهای گشوده نیست. هیچکس نیست، تنها هوای دوست را از تمام مسیرها و سمتها نفس میکشد، با کودکی که نیامده، شلاق طعنه را بر ستون فقراتش حس میکند؛ کودکی که فردا صلیبهای جهان مقابلش به پا میخیزند. مریم فروریخته بر خاک، در زاویههای دور، چشم میچرخاند تا راز شگفت این حادثه را دریابد.
صدای پای بهار
با آخرین رمق گامهایش میگذرد. شهر او را در سرانگشت اتهام نشانه رفته است. بیتاب، بر شانههای عبور قدم گذاشته است. جهان، روبهروی چشمهایش فروریخته و درد، در یاختههایش چنگ انداخته است. تنها میگذرد با مشعل انابت در دست، به امید اجابت.
ص38
درد، گریبانش را رها نمیکند. بر شاخههای خشکیده خرما تکیه داده تا شهر، صدایش را نشنود صدای پای بهار را نزدیکتر حس میکند - عیسی طلوعی درغروب این فرودست - کودکش را به آغوش میکشد و گامهایش را به جادهها.
در برابر چشمهای مبهوت شهر
رخسار روز، رنگ باخته است. قدم به قدم، به شهر نزدیکتر میشود. چشمهای مبهوت شهر، نظارهاش میکند. مریم و کودکی که از آن اوست، مریم و پچپچ مبهم و مرموز شهر، مریم و ایمانی که لحظه به لحظه پررنگتر میشود.
خدایا! مرا پریدن در هوای معطر خویش بیاموز - و کودکی که در سیاهی چشمان مادر چشم میدوزد و او را به صبر فرامیخواند.
دیگر هراسی نیست
مریم آمده است؛ با کودکی در آغوش، با سایه مهربان خداوند که چون چتر امنی بر سرش گسترده است. دیگر چه هراس از برق دشنه دشمنیِ دژخیمان؟
دیگر چه هراس اگر جهان، چشمهایش را به روی پاکدامنیاش بسته باشد؟
دیگر هراسی نیست؛ وقتی مسیح در آغوش او به سخن میآید و جذبه سخنش، شهر را فرامیگیرد.
چون پرنیانی از نور
مسیح آمده است. صدایش را پرندگان عاشق، بر برکههای آرام شفق میشنوند. صدایش را ملائک، چون پرنیانی از نور بر سر میکشند.
صدایش را بر شاخههای نازک انگشتان روز حس میکند مریم.
مریم، رها شده از دقایق بیمناک اتفاق، با جانی بیتاب و لبانی خاموش، میلاد کودکش را شکر میگزارد.
اول، عشق بود و عشق، از آن خدا بود و عشق، خدا بود و خدا، واژه نبود.
اول، عشق بود و عشق، نور بود و نور، خدا بود و خدا فقط خدا بود.
یکی نبود و هیچکس نبود و خواست که باشیم و جان باشد و زکریا باشد و مریم باشد؛ ولی دنیا بیتو رنگی نداشت. کنیسهها بوی ریا میداد. دوباره بتها قد برافرشته بودند؛ بتهایی به رنگ نخوت و نژادپرستی. عشق بود، زکریا بود، مریم علیهاالسلام بود و تو نبودی؛ تو نبودی و معصوم دختری حامل پیام عشق شد و تو عشق بودی.
تو هستی و میآیی
پیام خدا کودکی شد که بوی واژهای ناب میداد. تهمتها پشیمانی شد و طعنهها خاموشی... خدا بود و عشق بود و تو بودی که باید از عشق میگفتی. تو، واژهای ناب را هدیه آورده بودی. واژه ابراهیم شد و
تبر برداشت و بتهای تازه تراشیده را شکست، واژه موسی شد و ید بیضا کرد و «فرعونِ» «بنیاسرائیل را» رسوا کرد. واژه، پیام مسیح شد؛ پیامبر آزادگی و مهربانی.
حالا خدا هست، عشق هست و تو هستی؛ نه بر بالای صلیب که بر بالای سماوات. تو هستی؛ زنده و موعود. تو میآیی؛ برای رهایی انسان میآیی در رکاب واپسین حجت خداوند بر زمین.
میآیی و نَفَسات، بوی مریم میدهد. عطر پاکت، نجیبانه فضا را پر کرده است.
میآیی؛ در حالی که مسیح را در آغوش کشیدهای. میآیی و از این پس، نام «مادر مقدس مسیح» را به دوش میکشی.
هراس چشمهایت را به آسمان میاندازی. چشمانت، آیههای نیاز را اشک میبارد و بارانی باید که سرخی آتش درونت را فرو نشاند.
شتاب دقیقههای ترسناک را تاب نمیآوری. سؤالهای بیجواب، تو را آرام نخواهد گذاشت! سر بر دیوارههای درون میگذاری که تو را هیچ کس نیست جز خالقی که چنین مقدر ساخت.
همقدم با نسیمهای معطر
بلند شدهای؛ بیواهمه و هراس. آرام، همقدم با نسیمهای معطر، به راه افتادی. دهانت هنوز طعم خرمای بهشتی میداد. غریو آدمیان را از دور میشنیدی. انگشتهای اتهامی که نجابت تو را نشانه رفته است، چشمهای بهت زده دوستان و... این همه را چه کسی جز پیامبر در گهواره، میتواند پاسخ دهد؟!
مسیح آمد تا...
خورشیدی هستی در آغوش مهر مریم و غنچهای تازه روییده از جانی مقدس.
میآیی تا مسیح لحظههای بیکسی باشی. میآیی تا چشمهای نابینا را نور شوی. میآیی؛ با هزاران نوید و امید. میآیی تا دستهای حیات بخشت، مردگان در گور را زنده کند. دریچههای روبه پایین، سالها تو را با بهاری در راه، به انتظار نشستهاند.
خواب شیطان شکست. زخمهای در حنجره، فریادهای فروخورده، چشمهای به خون نشسته، زندگان مرده و شادمانند. نسیم، بوی نفسهای عیسوی را پراکنده است.
زمین، بار دیگر ستاره باران از وجود پیمبر دیگری است. مریم پاک، میلاد مسیح بر تو مبارک باد!
طنین آمدنش در گستره خاک شور بهپا کرده است.
زمین و زمان انتظار نَفَسی را میکشند که از کالبد «روح القدس» میتراود؛ انتظار کسی را که با محبت دستانش، انجیل را راهگشای انسانها کند.
اینبار وحی مُنَزل پروردگار را مریم در آغوش میکشد.
روزه سکوت
میآیی؛ بهار از سرشانههایت به زمین میریزد و نفس مسیحاییات جهان را پر از شکوفه میکند.
میآیی؛ در برابر حیرت تمام هستی و روزه سکوت مریم را میشکنی؛ آنگاه که در آغوشش لب میگشایی: «إنّی عَبداللّه ءَاتینِیَ الکتابَ وَجعَلنی نَبیا».
طلوع
بهار نفسهایت، جهان را زنده میکند و شوق دیدنت کائنات را به هم میریزد.
خوش آمدی به زمینی که رُکود و خاموشی، داشت نابودش میکرد.
و ای پیغمبر اولوالعزم! طلوع آمدنت، خوشبختی را به بار نشاند و روشنی چشمهایت راهگشایِ تاریکی این شبهای بیفانوس شد.
میلادت مبارک.
آسمان میگفت و من میشنیدم: مسیح، متولد شد!
و تولد لبخندش، شکوه خنده را بر لبهای شکوفه نشاند!
زمین میگفت و من میشنیدم: مسیح، متولد شد!
و تولد چشمهایش، چشمهای ستاره را تا همیشه روشن کرد...!
آری! مسیح متولد شد و همه، این خبر را شنیدند؛ شنیدند که ستارهای دنبالهدار، در وسعتِ زمین چرخید و چرخید تا شکوهِ معجزه را نمایان کرد!
و معجزه، آن چشمهایی بود که حقارت خویش را
در امتدادِ نورانیِ آن ستاره دید و بر زبان جاری کرد؛ با بانگ بلندِ فریاد!
فریاد زد که آری مسیح؛ مسیح متولد شد!
... تا آمدن دوباره مسیح علیهالسلام
اکنون هزاران سال از میلادِ مسیح گذشته است و این آسمانِ درخشنده، هنوز هم ستارههای دنبالهدارش را به صلیب میکشاند!
و صلیب سرخ جهانی را برای دلخوشیِ ستارهای هم که شده، تأسیس میکند؛
اما ستاره همچنان بر صلیب سیاه شب کشیده خواهد شد!
و ماه همچنان در دریچه تنگی از انعکاس آب خواهد ماند!
و صدای شیرین آزادی، همچنان زیر لبهای به ارسات کشیده انسان، زمزمه خواهد شد؛
تا آن زمان که حضور عیسی مسیح،
نه فقط در صلیبهای به گردن آویخته،
یاد در کلیساهای مجلل و کریسمسهای باشکوه،
که در تمامی قلبهای منتظر ظهورش احساس شود!
باشد تا ما هم آمدنش را به روشنیِ قدمهای «مهدی»(عج) بر سنگفرشِ قلبهای منتظرمان به انتظار بنشینیم... .
بوی کسالت و درد، دنیا را گرفته بود. بدعت پشت بدعت. نفسهای ایمان به شماره افتاده بود و جان در آغوش مرگ، دست و پا میزد. ناگهان مسیح علیهالسلام با دم مسیحاییاش در روح بیجان زندگی دمید و ایمان را به چهره بیمار روزگار برگرداند.
پیامبر
اعجاز، روی قلبشان سنگینی میکرد. نمیدیدند و نمیشنیدند که خدا این بار از زبان کودکی در گهواره با آنها سخن بگوید. باورش سخت بود که آنها عیسی علیهالسلام را مسیحایی ببینند که پابهپای آفتاب، در تاریکی ذهنها، نور میتاباند... «... وَجَعَلَنی نَبِیّا»
پنجشنبه
7 دی 1385
7 ذی حجه 1427
28.Dec.2006
از همان کودکی، مغز دانشها را میگشودی به اعجاز و عطشهای ناتمام و سرگردانِ پرسش را التیام میبخشیدی.
عزت را به نام محتاجان و ناداران گره میزدی، آنجا که امر میکردی آنان را با نیکوترین نامها خطاب کنند.
پیش از تو، نان از عملِ خویش خوردن برای عابدان سزاوار نبود؛ اما عرقریزانِ پیشانی تو در گرمای مدینه، حجت قاطعی شد که جستوجوی روزی و رفاه، عابد و زاهد نمیشناسد.
دهها هزار روایت گلبرگ از بوستان خوشرنگ و خوشبوی جان تو دمید و هدایت و روشنی را به دستهای مشتاقمان، پیشکش کرد.
مرثیه رفتن تو...
اینک، سرزمین بینور، بیساقه و بیجلای دلها، پس از رفتن تو مرثیه خوان تنهایی شیعیان شده است.
در این سوگِ سترگ و جانکاه، خویشتن را قرار میبخشیم به رشتههای مروارید اندیشههای تو و میگشاییم دفتر پر برگ و بَرِ درسهایی را که از تو آموختهایم:
«سه چیز از مکارم دنیا و آخرتند؛ گذشت از کسی که به تو ستم کرده، پیوند با آن کس که از تو بریده و بردباری به هنگامی که نسبت به تو نادانی میشود».
داغدیده امروز، نخلهای مدینهاند که نماز روزانهشان را با «قد قامت» گامهای تو میخواندند.
داغدیده امروز، ابرهای حجازند که سحرها در آستانه خالی گلیات، میباریدند.
داغدیده امروز، تراشههای قلماند و صفحههای کتاب که رایحه مسیحاییات، لابهلای سطرهایشان جا مانده است.
آوازهات فراگیر شده است
گواهی میدهم به عشق، که روی دستهای تو بزرگ شده است؛ به اندوه که خاطرهات بود از سالهای دور؛ به رنج که نسخه اصیلاش را دیده بودی در کربلا.
در توان مرگ نیست که اینهمه بردباری را به دوش بگیرد؛ در توان خاک هم نیست. بالهای تو بزرگتر از میلههای قفس است.
حکایت دیده افروزیات، مرز نمیشناسد. آوازهات از دروازهها گذشته است، رسیده است به سرزمین ملایک.
رازهای سر به مهر دانش را گشودی
دنیا برای تو تنگ بود. مؤمن در دنیا، آزاده در زندان است.
تو مشعل برافروخته حق را به دست گرفتی و در پشت بامهای تاریک، «علم الهدای» قافلههای راه گم کرده شدی در بادیههای ناکجا آباد!
تو رازهای سر به مهر دانش را گشودی در مکتبخانههای بصیرت.
تبار دست نوشتههای حکمت، به نستعلیق نگاه تو برمیگردد و خوانده شدن
سنگنوشتههای خلقت، مرهون اشارههای توست. از تلنگری که به جانهای شیفته زدی، کاروان تمدن در اسلام شتاب گرفته است.
گواهی میدهم که...
گواهی میدهم به توحید که زیستنات، تجلیگاه توحید بود در زمین و سجادهات، روبه قبله گل سرخ باز بود.
داغدیده امروز، تنها نخلهای مدینه نیست؛ داغدیده امروز، روح و روان همه کسانی است که با قطبنمای چشم تو میگردد.
ای شکافنده علمها! ای پادشاه خطه خرد و دانایی! ای از تبار نور و روشنایی! سالها پیش، پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآلهفصل شکوفایت را نوید داده بود. وقتی چشمهای جابر از تشعشع خورشید روی تو منور شد، نشانههایی را که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهگفته بود، در باغ جمال تو به تماشا نشست. اسمت را پرسید؛ نام زیبای تو چون مرواریدی از لبهایت تراوید. آنگاه، جابر بر پیشانی آسمانیات بوسه زد و گفت: «جدت پیامبر به وسیله من به تو سلام رساند».(1)درود و سلام خدا بر تو ای پنجمین امام عشق که عطر یادت، آرامش جانهاست.
درهای دانش تو
جهان در برابر علم و درایت تو ذرهای بیش نیست. تو اقیانوسی از خردی که جهان را به حیرت واداشتهای. هر واژه از کلامت، دریا دریا معناست که انسان را غرق در ژرفای اندیشهات میکند، تو «باقرالعلومی»؛ شکافنده علمها. علمت بر بلندای تاریخ میدرخشد. ای آینه تمامنمای دانایی! تو درهای دانش را رو به کویر نادانی باز کردهای تا هستی در هوای معطر علمت شکوفا شود.
1) . شیخ عباس قمی، منتهی الامالی، ج 2، قم، انتشارات هجرت، 1382، چ 15، ص 135.
تا همیشه جاری
ای پنجمین شکوفه شکوفا شده باغ امامت! ای پرچمدار سرزمین رسالت! تو در شبهای تاریک چند
خلیفه تاریکدل، طعم تلخ ظلمت را چشیدی؛ خلیفههایی چون ولیدبن عبدالملک، سلیمانبن عبدالملک، یزیدبن عبدالملک و هشام بن عبدالملک.(1)
اما حالا فقط عطر یاد توست که تا ابد در کوچه ایام جاری خواهد بود. تو چکیده عشق خدایی.
شهادت سریر ملک علم و درایت، خورشید فروزان، امام محمدباقر علیهالسلام را تسلیت عرض میکنیم.
مرثیه رفتن تو را میسرایم در شب غمگین شهادت، ای امام عطوفت و مهربانی، یا باقرالعلوم!
زخمها بر سینه دارم ای ماه، امشب آخرین درخشش چشمم را میبینی. حرفها در گلویم مانده است که اجازه فریاد شدن ندارند.
من، زخمی کربلایم. من ادامه زخم کربلایم و وارث زخمهای جدم حسین علیهالسلام و پدرم سجاد علیهالسلام. پدرم، جای غل و زنجیرش را برای من و جماعت شیعه به ارث گذاشت و یک مدینه غربت و خانهای که از در و دیوارش، بوی عشق سوخته بوتراب میآمد و جگر آتش گرفته مجتبی.
مپندار از جگر آتش گرفتهام مینالم؛ من از کودکی با جگر سوخته میزیستم. من کودک کربلایم، راز غربت فرزندان علی علیهالسلام را از کربلا بر دل دارم، سینهام زخمی نالههای زینب است. من زخمخورده کربلایم و زخمی قومی که سنگ بر فرزندان علی زدند.
خستهام؛ خسته پیامی که در دل دارم و شاگردانی که به هزار رنج، پای حرفهایم مینشینند.
1) . مهدی پیشوایی، سیرهی پیشوایان، قم، موسسه امام صادق علیهالسلام، 1377، چ 7، ص 306.
خداحافظ... سلام!
ای ماه خسته! امشب پسر زینالعابدین چشم از دنیا فرو میبندد؛ تو شاهد باش که مردم زمانه با فرزند فاطمه علیهاالسلامنیکی نکردند و با جهالتشان، زخمش زدند. خداحافظ ای دنیای تاریک مردم مدینه!
سلام بر تو ای پدر و سرورم، یا اباعبداللّه.
همه وجودش گستره دانش بود و انتشار آن، امویان را به خاطر کوردلی و ناتوانیشان در فهم و ادراک، به ستوه آورده بود.
کرامت به تیرهبختان جاهل عرضه میکرد تا شاید از طوفان غفلت، به ساحلِ رستگاری برسند.
وارث دردهای کربلا بود؛ وارث مظلومیّت سرهای بریده که از سیاه دلی و مکر یزید، به نیزه رفته بود.
علم لدنیاش، بیدارکننده خاک بود و رسایی خطبههایش لرزه بر اندام هشامیانِ جاهطلب میانداخت. باقرالعلوم بود - و گسترشدهنده و شکافنده دانش -!
خداحافظ
زمین، سوگوار است.
پروانهها به کوچه آمدهاند تا در آتش فراغش بعد از این خاکستر شوند.
سینهها تاب حجم سنگین اندوهش را ندارند و پشت آسمان از این داغ، شکسته است.
این بوی بهشت است که در فضای مدینه شناور است.
خداحافظ، خورشید پنجم، یا محمّدبن علی علیهالسلام!
ای روشنای کلام نورانیات تا همیشه در جهان جاری! فرزند بلند بالای زینالعابدین که امیر و سرور دانشاندوزانی! از چهار گوهر منور دیگر که نشان میجویم، به در خانه تو میرسم؛ آنجا که بزرگان دین و تشنگان دانش در رواق لبریز سادگی آن، از خُم مستیآور علم تو مینوشد و در فراگیری ذرهای از کمال تو میکوشند.
والاترین پیامدار مظلومیت شیعه! بعد از تو، سینه سوخته مردم را چه کسی مرهم باشد و مخزن دانش الهی را جز چشمهای نافذ تو، که بگشاید؟
«الف. ب. پ» سلام، حرفهای گل داده! سلام، دفترمشق و حساب!
«بابا انار دارد.» چه بوی خوبی میدهد این کتابها!
«دارا نان داد.» دیگر انگشت نمیزنم؛ خط میکشم، نام مینویسم.
«کشاورز در مزرعه کار میکند.» من لبخند میزنم به دستهای پیرمردِ عکس که میکارد و درو میکند و خسته نمیشود.
«اکرم کتاب میخواند» من میخوانم، مینویسم و با این همه حکایت خوب و داستان شیرین، زندگی میکنم.
آقای معلم روی تخته نوشت: به نام خدا. امروز صبح، برای کلاس و درس وضو گرفتهام، روشن شدهام؛ با چشمهایی که حالا باز شده است، چشمهایی که دیگر بسته نیست و خوب میبیند.
«گنجشک روی درخت، نشسته است» من هم کنار همشاگردیام نشستهام؛ روی این نیمکتهای صمیمی هر دو سواد یاد میگیریم، به شوق فردا، به شوق دانایی.
«توانا بود هر که دانا بود» و من حالا توانا شدهام؛ چون رفتهام به باغی که در همه جایش، دانایی سبز شده است.
«میازار موری که دانه کش است» این همه محبت را هنوز باور نکردهام. اینجا همه چیز قشنگ است. از نصیحت بزرگان دیگر ناراحت نمیشوم. دوستشان میدارم.
مدادم را میآورم روی صفحه سفید دفتر. دیگر با دل و جرئت شدهام. از نوشتن نمیترسم.
اولین نامه کوچکم را، حرفهای دلم را خودم مینویسم: خدای خوبم! از این همه لطف تو سپاسگزارم.
دارم خاطره دیدارت را الف به الف میاندیشم.
دارم الفبای نگاهت را مرور میکنم؛ خاطره اولین روزی که گرد پیری را از چهره دلم زدودی و گفتی میتوانی و توانستم.
ناگهان عقبگرد ساعت، مرا به احترام کودکی از دست رفته باز آمدهام واداشت. من در سن چهل سالگی، جوانتر شدهام و در ترنم مهر تو، مهرماهِ یک لحظه تکرار نشدنی، به مدرسه آمدهام.
نهضت زندگی دوباره
الفبای فکرم، وامدار الف قامت توست که از کوره راههای سختی گذشتی و از روستاهای دور تا شهرهای شلوغ، دنبال کسی آمدی که خواندن را بیاموزیش؛ من مدتی است سوره علق را با لعل لب تو میخوانم، میخوانم به نام خدا و به نام معلم.
به یاد میآورم سیمای تو را که لباس جهاد پوشیده بودی؛ اما کلاه و زرهت نبود؛ عزم جهاد کرده بودی؛ اما شمشیرت نداده بودند. سلاح بردباری برگرفتی و بر سنگر علم نشستی و زهی سربلندی که قله بلند افکارم را عَلَم همت تو فتح، و جادههای زندگیام را پای ارادت تو نقاشی کرده است! چه نیکو خطی که از شهر دانایی میگذرد و از کوچه نور و روشنایی!
نهضت تو، نهضت زندگی دوباره بود. تو زندهام کردی و علمم آموختی و نور چشمم شدی.
سیاهی از بین میرود و اینبار تیرگیها بر اندام سپید کاغذ، روشنایی خواهد شد به چشمان تاریکِ جهل. اندام وسیع تخته سیاه، جهانی میشود پر از کلماتی که چون یاسهای سپید، از
ساقههایش بالا رفتهاند. هر حرفی که مینویسی، گویی تو را به آنچه در دل داری، نزدیکتر میکند؛ دلی که شاید دوست داشته باشد گاهی برای خودش بنویسد.
میخوانی؛ بیهیچ سردرگمی
ساقههایت جوانه زدهاند و تو گویی متولد میشوی. از این پس، هر آینه روبه مسیری میروی که تو را بیشتر و بیشتر به دانایی میرساند. شاید وقت آن رسیده باشد که «پشت دانایی اردو بزنیم»! این درخت خشک که روزی محتاج قطرهای آب بود، چنان ریشه دوانده که به چشمهسار بینایی و معرفت راه یافته است. و تو امروز، غبار از دریچههای ذهنت زدودهای و بیهیچ سردرگمی میخوانی.
میوه دانش
از خواب فراموشی بیدار شدهای. به درخت دانش رسیدهای و امروز میفهمی که چقدر شیرینند میوههایش و امروز میدانی که میوه دانایی را هیچکس جز تو نمیتواند برای تو به دست بیاورد.
ساقههایت جان گرفتهاند. دستانت واژگانی را مینویسند که همیشه در آرزوی خواندنشان بودند. تو امروز، به گنجی دست یافتهای که همیشه همراه توست و کسی را یارای آن نیست که از تو بازستاند.
دانایی را دریاب!
پنجرههای باز، تو را میخوانند. صفحات ناخوانده، صدایت میزنند. زبانت باز میشود روبه دنیای مرموز کلمات؛ خطوطی که تا دیروز سیاهی امواج آنها چشمانت را میآزرد.
گام بردار روشنایی دانش را! چراغی روبهرویت روشن بگذار!
باید بروی و چمدان تازهای برداری و اندیشههای تازه را همسفر خویش کنی. فکری تازه، تو را میخواند. دانایی را دریاب!
دیگر تنها نیستی
باغ جهانت اکنون سرشار از کلماتی است که از تماشا لبریز است. پروانههای روحت چه سبک میگذرند از سرچشمههای رویش اندیشه! تو چون آبی روان از سایهسار علم میگذری. کوچهای هستی روبه باغ کلمات. میبویی گلهای رنگارنگ علومت را. شبنم دانش، گونههای خوابت را نواخته است. شب از تو میگریزد و روشنایی به جانت میآویزد. دیگر تنها نیستی.
تولدی دیگر
غمناکی از تو رخت میبندد. میخوانی، مینویسی سرشاری لحظههایت را. امروز یکبار به دنیا آمدهای دیگر. شادمانه، بال و پر گشودهای روبه افقهای باز. رشته نگاهت چقدر میدرخشید به یمن پیروزی فهمیدن! از بیابان شورهزار نادانی را گذشتی و به باغ بینظیر آرزوهایت رسیدی؛ آنجا که با هر کتابی، جهانی از گلهای رنگارنگ دانایی پوشیدی.
شنبه
9 دی 1385
9 ذی حجه 1427
30.Dec.2006
دست رحمت بر سر ساعات عرفه کشیده شده است. عرفه، یک نظام منسجم اشک است؛ گریههای پرسوز و سازندهای که اقتدا میکنند به عرفه حسین بن علی علیهالسلام.
همه در جایگاه تمنا، به زاری نشستهاند و به پیشینه پر اشتباه خویش تصریح میکنند. دورافکنی لباس گناه، فرهنگی از عید واقعی را میرویاند. فاصلهها بیمعنا میشوند و کِششها، پررنگ. تقویت تبادلات مهربانی در نگاه امروز، تماشایی است.
عرفه، روزِ پرداخت به محتوا است و دعا، مغز عبادت.(1)
نگاه کن! گلی از بهشت، به وسط دشت ایّام کاشتهاند و امروز، یعنی شتاب برای بوییدن این گل معطرِ دمِ دست.
منم؛ شیدای جمال آفتابت.
منم؛ بنده دلداده به صدای جویبارانت، سراپا حیرت از تماشای ستارگان آسمانت و دلداده دستهای مهربانت.
1) . قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «الدعا مخ العبادة؛ دعا، مغز عبادت است»؛ بحارالانوار، ح93، باب 14، ص 300.
ای تجرد محض و ای احساس نزدیکتر از حبل الورید!
کربلای دل زخمیام را به مناجات آوردهام. من و این قوم عاشورایی، روبه قبله قبیله فاطمیه، به صحرای عرفات تنهایی خود شتافتهایم.
این همه عاشق آمدهاند که بگویند تنهاییم، این همه جماعت دلشکسته آمدهایم که اگر با همیم، ولی تنهاییم. آمدهایم تا خانه جان را از غبار بتکانیم.
فصل تازگی اشک
فصل نیایش، فصل تازگی اشکها و صحبت غصّههاست.
مولای من نجاتم ده از صحبت اغیار که تنهاییام زاییده دل دادن به اغیار است و من غافل بودم.
بادبانهای دلم شکستهاند و غرقه دریای خویشتنم؛ آمدهام تا به ساحل آرامش قبیله حسین علیهالسلام برسم.
آمدهام بگویم که هستم؛ چون تو هستی. مرا امید سعادت هست، تا جهان عرصه کرامت توست؛ پس به نام حسینت علیهالسلام، به نام عاشورا و به نام حج تمام تمام تمام حسین علیهالسلام، از سر گناهم بگذر.
الهی! عرفهام، باحسین علیهالسلام از عرفات کوچ کرد و رحل اقامت در کربلاگزید؛ پس تو رامی خوانم به زبانی که امامم حسین علیهالسلام در روز عرفه و در ودایش با سرزمین عرفات خواند.
الهی تو را میخوانم، با اشکهایی که به ترنم آخرین نوای آسمانی مولایم حسین علیهالسلام در روز عرفه، بر صورت شرمسارم روان شده است.
الهی! تو را میخوانم به پاکی و خلوص بندگی در صحرای عرفات، به تکاپوی حاجیان؛ آنگاه که جان مشتاق را برای لقای تو روانه آسمان زلال عرفه میکنند.
خدای من! دلم برای آشنایی و آشتی با تو، بیتابتر از همیشه است و تنها داراییام در پیشگاه تو، دعایی است که به آن وعده اجابت دادهای.
چگونه تو را دریابم و کدام باد موافق، این خس دورافتاده از آستانت را به کوی شناخت و دلدادگی به تو رهنمون میسازد؟
الهی! تو نوری؛ آشکارتر از آنی که به مدد آثار خلقتت، شناخته شوی.
تو نوری و روشنتر از آنی که در پناه سایه درآیی.
خدای من! چه وقت از دیدهام نهان شدی تا برای اثبات بودن تو، دست به دامن برهان و استدلال ببرم؟
تو آنقدر ظاهری که رسیدن به تو از راه مشاهده آثارت، راه دراز پیمودن و به بیراهه رفتن است. پس خدای من! چنان به عشق خود مرا بنواز و یاریام کن تا دیدهام؛ به فراتر از نشانههایت دل مشغول دارد و از درک نور تو که آفاق را روشن کرده، بازنماند.
بارالها! چنان خود را به من بنما که بیواسطه و با شهود قلب، شیفته جمال نورانی تو شوم.(1)
ص56
1) . برداشتی آزاد از دعای عرفه.
تو گمان میکنی من خاطرات تلخ کوفه را از یاد بردهام؟
رنج عظیمی که پدرم علی علیهالسلام را وامیداشت تا چاههای اطراف کوفه را به همدردی خویش بطلبد، آن زخم غربتی که جگر برادرم حسن علیهالسلام را شرحه شرحه کرد؛ گمان میکنی از یاد بردهام؟
هنوز طنین گریههای پیچیده در نخلستانهای خاموش، خواب را از چشمانم میرباید.
چقدر پدرم در این شهر، بیوفایی دید، تنهایی کشید، غربت چشید!
حالا تو از این اندوهگینی که چرا مرا به کوفه فرا خواندهای؟ گمان میکنی بوی خیانت را از نامههای کوفیان نشنیدهام و یا شمشیرهای پنهان در زیر ردایشان در وقت بیعت با تو را ندیدهام؟
مگر نه اینکه عالم پیش پای امام، چون آیینهای است که همه چیز را مینمایاند؟! من اگر هم نبودم، فهمیدن اندیشه پلید کوفیان، کار سختی نبود. کوفیان به خیانت و پیمانشکنی شهرهاند.
دیدار من و تو نزدیک است
پسرعمو! اندوه من از غربت و تنهایی تو در میان کوفیان است. گویا پیشاپیش میبینم که با پارههای آتش، بر سر و روی تو، راه تو را میبندند و سر بریده تو را از بالای دارالاماره به پایین میاندازند و تنت را در بازار میچرخانند.
غربت و مظلومیت تو، مقدمه کربلای من است. دل به اندوه مسپار که دیدار من و تو نزدیک است؛ در نزد جدّمان رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله!
یکشنبه
10 دی 1385
10 ذی حجه 1427
31.Dec.2006
به سوی عاشقی عزیمت کردی؛ با بالهایی که هنوز جوانی میکرد، با چشمهایی که گسترده میشد به روی دشتها و ابراهیم را به شوق میآورد.
از تبار قلههای بلندِ فرزندان یعقوب، نازل شدی و دامان تشنه خاکها تو را در کام گرفت و به شوق کشاند. تو اما بیقراری میکردی؛ مگر نه این که از جای دیگر بودی؟!
مهر بیکرانه پدر در پیشگاه خدایت، دست به کار آزمون تو شد و تو به میعادی بیوقفه با دلدار تن سپردی آن روز.
امامت، ردای فاخری بود که در انتهای سفر طولانی ابراهیم، انتظارش میکشید؛ اما تقدیر چنین بود که این ردای باشکوه، با دستهای تو بر شانههای پدر بنشیند، در اوج یک گزینش دشوار، میان خواستن تو و اطاعت پروردگار تو.
نالهها و دردها از تو میگریختند به وقت لغزش خنجرِ بُرّان در زیر گلویت، از آن رو که عزمِ عظیمِ تسلیم و رضای تو، میترساندشان. پس این بار، تو پشتیبان ابراهیم شدی و دستهای او را جان دادی برای بریدن.
فرشتههای ناظر ماجرا، لب میگزیدند پنهان: «سرانجام چه خواهد شد؟» نفس در سینههای حبس شده بود، نه صدایی بود و نه سکوتی، سراسر، انتظار بود و هول.
جشن شیدایی
چه میعادگاه خلوت و زیبایی! اسماعیل، در دستهای اراده ابراهیم. سر اسماعیل، در آغوش پدر و نگاه اسماعیل، نه به چشمهای پدر، که به آن سوی ابرها و آسمانها و خدایی که چند لحظه
بعدتر را بهتر از همه میدانست.
آن روز، نه گلوی اسماعیل بریده شد و نه ابراهیم پدری را بر بندگی ترجیح داد. تنها رضایت و سرسپردگی به «او» بود که بیداد میکرد، پس به رسم نمایش سرفرازی و قبولی، گوسفندی ذبح شد.
از آن روز بزرگ و باشکوه تاکنون، جشن میعاد اسماعیل و ابراهیم با فرمان پروردگار، هر سال و هر قربان، تکرار میشود که جشن دلدادگی و شیدایی است و در دل ایمان مومنان دوست، آذین پرنشاط قرب و دیدار، بسته میشود. مبارک باد!
میان مهربانی تو و دل خویش، مردد ماندهام. همیشه همینگونه بوده است. پس کی این همه فاصلهای را که با تو به وجود آوردهام، از میان برمیداری؟ تو آنقدر مهربانی که حتی کلمات همتاب از تو نوشتن ندارند. نمیدانم کدام فرشته را در کدام روز میفرستی تا فاصلههای میانمان را قربانی کند. برای من هر روز عید قربان است. من سالهاست همه روزهایم را قربانی میکنم. من سالهایم را قربانی کردهام.
هر شب خواب میبینم که لبخندهایم به پایان رسیدهاند. هر شب خواب میبینم که دستهایم گلوی خندههایم را میبرد. اما من دوست دارم همه اشتباههایم را قربانی کنم. گناهانم را قربانی کنم. هر روز برای من روز قربانی کردن است؛ اما اگر تو کمکم نکنی، هیچ عیدی نخواهد بود. عید، روزیاست که بتوانم همهی اشتباههاتم را سر ببرم.
کمکم کن
من پرنده سرما زدهای هستم که در قفس تنگ دنیا گرفتار شدهام. سالهاست صدایم آوازهای مهربانی را از یاد برده است. یادم نمیآید چگونه سالها پیش از این، صدایت میکردم. کاش دوباره آفتاب، مهربانی تو را بیمضایقه بر من بتاباند! سالهاست آسمان، روی پلکهایم سنگینی میکند. سالهاست که دیگر نمیتوانم در نیهای خسته، شور بدمم. دستگیریام کن تا بتوانم همه فاصلههای با تو را قربانی کنم کمکم کن تا این سفر چند هزار ساله را از میان بردارم.
«پا به پای ابراهیم»
اگر قول بدهم که تا قیامت، شبیه ستارهها باشم، مرا خواهی بخشید؟! کاش میتوانستم دیروزهای خود را در نامعلومترین جای کائنات دفن کنم. کاش بار دیگر ابراهیم را میفرستادی تا رگهای سرخم
را ببرد؛ شاید از این همه هوس فاصله بگیرم! سالهاست هراسان به دنبال ابراهیم، این سو و آن سو میدوم. کاش بار دیگر ابراهیم را میفرستادی؛ با چاقویی که گلویم تشنه بوسیدنش است.
خدایا! تو قصد نداشتی اسماعیل قربانی شود؛ بلکه او را بهانه کردی تا ابراهیم را به خود نزدیکتر کنی.
تو میخواستی ابراهیم، همه تعلقات خویش را قربانی کند تا خلیل اللّه شود.
و ابراهیم علیهالسلام، خود را از هر چه غیر تو، جدا کرد تا به تو بپیوندد.
ای خدای ابراهیم!
من هم قربانی آوردهام؛ میخواهم تمام بدیهایم را قربانی کنم.
هوی و هوس، توان عروج را از من ربوده است، میخواهم هوی و هوس را ذبح کنم و با بالهای ایمانم به سوی تو پرواز کنم.
میخواهم از مرداب گمراهی به درآیم تا در دریای بیکران محبتت، غرق شوم... تو را به خودت سوگند مرا دریاب و بپذیر!
اینجا آوردگاه عشق است و تسلیم؛ یکی ندای ارادتش را و بزرگیاش را با تمام وجود سر میدهد و دیگری زانو میزند؛ «لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی»
و این چنین، فرشتگان پی میبرند که عصاره عشق، تنها در سرشت فرزندان آدم گذاشته شده و اینجا عرصه ظهور این موهبت است با تمام عظمتش؛ آنقدر خالصانه و پاک و شورانگیز که برمیانگیزاند ملکوت را به شوق.
... و آنگاه، رقص ملائک بر آسمان منا که معبود مهربان، معشوق رحیم. آیینه پاک قلبشان را در صافی عملشان دید و قربانی ابراهیم را پذیرفت؛ بیقربانی شدن فرزند و این چنین است حدیث ناز و نیاز میان عاشق و معشوق و شیرینی بندگی.
جمعه
15 دی 1385
15 ذی حجه 1427
5.Jan.2007
اتفاقی روشن در خانه جواد الائمه علیهالسلام/نجمه زارع
درست مثل ستاره در یک شب مهتابی! چه درخشش زلالی!
زلال میآید و شفاف میرود. رد میشود؛ مثل گذر باد بهار در گیسوان شاخهها!
ولی این نسیم آسمانی قصد توقف دارد؛ توقفی در لایههای باور زمین. این عزیزترین و گرانبهاترین هدیه خدا به جواد الائمه علیهالسلاماست.
فرشتگان از عالم بالا، به خاکبوسی قدوم نوزادی می آیند که بیکرانگیاش در اتصال به خانواده عصمت آشکار است. فوج فوج ملائکه؛ دسته دسته گل؛ باران باران، طراوت؛... اما مردم چه میدانند چه اتفاقی در خانه جواد الائمه علیهالسلام در حال وقوع است؟!
مردم همین قدر میبینند و میدانند که امشب کودکی از آل علی علیهالسلام به جهان پا میگذارد. همین قدر میفهمند که پدر در گوشش اذان و اقامه خوانده است. همین اندازه درک میکنند که نامش علی علیهالسلام است و لقبش هادی.
اما چه کسی شعف آسمانیان را لمس میکند؟ چه کسی اشتیاقی را که در سینه امام نهم علیهالسلام موج میزند، درک میکند؟!
چه کسی میفهمد که خدا بر زمین منّت نهاده و ارزشمندترین هدیههای عالم امکان را به خاک ارزانی داشته است.
شادمان، اما دلواپس
شب صبح میشود؛ در حالی که موازنه هستی دگرگون شده است، در حالی که تعدیل جهان تغییر کرده است. چگونه تغییر نکند، وقتی امامی به عرصه زمین پا گذاشته است؟ چهطور ثابت بماند، وقتی میزان حلول کبریا در زمین دو چندان شده است.
پدر لبخند میزند؛ امّا در پس این تبسّم روشن، عالمی از دلواپسی و اندوه نهفته است. صدای خاموش پدر در تار و پود زمان رسوخ کرده است. میپرسد از آفرینش که آیا مردم دنیا، قدردان این موهبت قدسی خواهند بود؟ آیا خلیفههای وقت، مجال انتشار فضیلتهایش را در اهل زمین خواهند داد؟ آیا مردم، مجال بهرهگیری از وجود لایزالش را دارا خواهند بود؟!
ارمغان هدایت
شب بزرگی است؛ اگر زمین آن را دریابد. مهم این است که نگاه عرش، بر خاک گستردهتر شده است. مهم این است که رحمت پروردگار، در شب رویش امام دهم، فراگیری فیض آسمان را مژده میدهد.
و او آنقدر برکت و نور است که در انتظار درک مردم نخواهد نشست. او میآید تا «هدایت» را بر نفوس اهل زمین به ارمغان آورده باشد. میآید تا آمدن خود را به عالم تبریک گفته باشد.
پرستوها برگشتهاند و ابرهای حجاز، بارش آغاز کردهاند در دهمین جشن شکوفایی زمین.
امروز، سکه دولت به نام تو میزنند که زبانت، زبان «علی بن ابیطالب» است و امتداد رسالت آسمانیات، به خطبههای غدیر ختم میشود.
تو از پشت سالها رنج و خفقان آمدهای؛ از پشت سالها سکوت و تهدید، از پشت سالهای بیپناهی شیعیان.
صدای سم اسبهای کربلا، در رنجنامههای زندگیات هست و حنجرهات گواهی میدهد به زخمهای هجرت.
شانههایت، پر از پشتههای عدالت است که باید ببخشی و در دستهایت نامههای رسالت است که باید بخوانی.
تو را پیشاپیش صبح فرستادهاند تا چشمهای خوابآلود را بیدار کنی و بشارت دهی به دولت عشق.
نوبت از آنِ توست
فصل، فصل آمایش بوستانهاست. نوبت از آنِ توست که بتابی و آفتابگردانها همه به سوی تو برگردند.
نوبت از آنِ توست که بتابی با انوار دانش؛ تا سایههای تردید، بگریزند، تا تیرگیهای جهل فرو بمیرند، تا یخهای پندار آب شوند و شعلههای یقین جان بگیرند. فصل، فصل فرسایش اندیشههاست.
نوبت از آن توست که توشههای معرفت را به دوش بگیری و در مزرعه عشق، بذرهای هدایت بکاری تا خوشههای حکمت بروید.
باغ دلها آماده شده است برای شکوفان شدن؛ تنها تو باید بیایی و هرزههای وسوسه و آفتهای ضلالت را بزدایی.
قرآن، با منطق گویای تو به زبان خواهد آمد. ایمان، در مکتب تو آموزش خواهد دید و اسلام، حیاتی تازه خواهد گرفت در مدرسه تعلیم و تربیت تو!
توفانزدگان اقیانوس ناآرام دنیا آنچنان سردرگم امواج سهمگین عادات و تعلقات روزمرهاند که چشمانشان در جستوجوی نوری است که آنها را به سوی ساحل امن، هدایت کند. در این ظلمتکده دنیا، تولد نوری از انوار الهی، چشم همه گمشدگان را روشن میکند؛ آن هم کسی که هدایتبخشی و راهنمایی، آنقدر در او به کمال و تمامیت رسیده است که او را «هادی» گفتهاند.
ای هادی امت! غرقشدگان وحشتزده در دریای بیایمانی، دست نیاز به سوی تو دراز میکنند و موطن امن خویش را در این دهشتناکی عالم، در وجود تو مییابند تا به امنترین
ساحلها، پهلویشان
دهی؛ چرا که ذکر نام تو، ذکر همان پروردگاری است که یادش، دلهای بیقرار و ناآرام را نجات میبخشد.
ما گرفتاران فرورفته در عمق دریای گناه، سکان وجودمان را به دستان هدایتگر تو میسپاریم تا کشتی شکسته وجودمان را به کرانه یاد خدا سُکنی دهی.
این دست نیاز ما و این دست راهنمای تو!
«مدینه» آرام آرام میشکفد در خویش؛ طفل، سرشار از عطری نافراموش، در دستهای مشتاق «سمانه» است، لبخندها بر لبها مینشیند.
دقیقههای گذرنده میایستند تا شادی این لحظات را زیرپوست شهر احساس کنند.
دهمین ستاره در جادههای نیمه شبان تاریخ، درخشیدن گرفته است.
دریچه تنهایی «سمانه» بسته شده تا کوچهها و دریچهها، روبهروی شادیاش دف زنان و کلکشان، خورشید را میهمانِ خانهاش کنند.
بوی شکفتن
قلب مشتاق جهان، در سینه ستبر مدینه تپیدن گرفته است.
«نیمه ذیالحجه» است و ملائک مشتاق به خاک آمدهاند تا قدمهای آسمانی دهمین بهار از راه آمده را بوسهباران کنند. ملائک آمدهاند تا مژده آمدنش را پیرامون کعبه طواف کنند. تمام اشیا در پوست خویش نمیگنجند. هوای سالخورده مدینه، بوی شکفتن گرفته است.
دهمین اتفاق سبز زمین
سمانه لبخند میزند؛ مثل لبخندهای زهرا علیهاالسلام. کودکی با چشمهایی از باران آمده است تا سیاهیها را بشوید و با چشمهایی از باران میرود تا اشتیاقش را برای دیدن جدّش پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله، اینگونه نشان دهد. کودکی که دهمین اتفاق سبزِ زمین خواهد بود؛ دهمین ستاره در شبهای بیهنگام و عمیق تاریخ.
شاد باش
دهمین چراغ روشن هدایت آمده است؛ بلند و پایدار، ایستاده بر پیشانی جبروت؛ آنچنان استوار که زانوان عصیان دشمنان را درهم فرو ریخته است.
سمانه، چنان بیتاب آمدنش بود که دقایق، درهم میتنیدند و تندتر میکوبیدند.
باران نور، شدت گرفته است «مدینه» خیره مانده است. طنین شوقناک ملائک، آسمان را لبریز کرده است. زمین در شکوفه میغلتد - شادیِ منتظران و هراس بیمناکان.
پیشوای دهم آمد و ترس در چشمهای متوکل، نشست. آمد و سمانه از آمدنش چنان شاد است که صدای فاطمه علیهاالسلام را به شادباش آمدنش، نزدیکتر میشنود.
جشن در ملکوت
آقا! پرچم سبز امامت را بر منابر آویختهای، صدایت، آهنگ رسای حقیقت است و هدایت، نفسهای سرشار از نور.
«مدینه» ایستاده است تا از پشت دسیسههای متوکل، طعم کلامت را بچشد.
در معرض صاعقههای بیرحم شقاوت ایستادهای و خم به ابرو نمیآوری. آمدنت را ستارهها به تماشا نشستهاند. آمدنت را «مدینه» در فرازها جشن گرفت و ملائک در زاویههای آسمان شور گرفتند - آمدنت را در فرادست، خداوند به چشمان مشتاق علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام بشارت داد. آمدنت را در باغستانهای ملکوت، پرندهها ترانه خواندند؛ درست نیمه ذیالحجه، آنگاه که «سمانه» قنداقهات را در دستهای پدر نهاد تا شوق را در چشمهایش خیره شود.
ص65
یکشنبه
17 دی 1385
17 ذی حجه 1427
7.Jan.2006
وقتی که تمدن، در قطع کردن ریشههای عفت معنا میشود و فرهنگ، پیوستن به جریان آبی است که به مرداب میریزد، انسانیت، تنها یک واژه است در کتابهای قطور لغت که منادیان عدالت و آزادی، حرمتش را در بیپردهترین حصارها به صلابه کشیدهاند و زمین، سراسر باتلاقی میشود مکنده و بیرحم که بیصدا و مهیت، از پاکترین آرزوها و زلالترین نگاهها، قربانی میگیرد.
وقتی چادر بر زمین افتاد...
نهالها خشکیدند و غنچهها به گل ننشسته، پرپر شدند؛ آن هنگام که چادر نجات از درگاه خانهها بر زمین افتاد. دلهره بر پنجرههای شرافت سایه انداخت و چشمان روشن امنیت را پردههای تار پوشاندند. کوچه از هقهق زنانی پر شد که نجابت و غرورشان را از دست رفته و دیوار غیرت و حمیت را فرو ریخته میدیدند. تو گویی که تیغ عاصی ظلمت، کمر بر بریدن گیسوان طلایی خورشید بسته بود.
حق به تاراج رفته زن، حجاب بود
اکنون، دروازههای تمدن گشوده میشود؛ تمدنی که اتصال به حلقههای مستحکم دینداری را عقبماندگی میشمارد و ولنگاری و برهنگی انسانها را ارج مینهد. دروازههای تمدن گشوده
میشود تا گوهر وجودی انسان، گوهر وجودی زن را به حراج بگذارند. آنان زن را در بند ظواهر میخواستند و از آزادی سخن میگفتند. روحش را زخمخورده چشمان ناپاک میخواستند و حقوق پایمال شدهاش را فریاد میکردند، حقوقی که در هیاهوی بیبنیادشان به تاراج میرفت.
بهار پاکدامنی
سلام بر آنان که در جنجال نور و صدا و رنگ، ایمان به خورشید و روشنی را پا میفشارند؛ انسانهایی که مروارید درونشان را به لجنزار بیاصالتی نمیسپارند. اینان آزادگی را در روح بزرگشان به بند کشیدهاند و با ذات هستی، به یگانگی رسیدهاند. درود بر آنان که زمستان پردهدریهای ستم را به بهار پاکدامنی و عفت خویش پیوند زدند و از شعلههای سرکش بیبند و باری و جهل، سیاوشانه گذر کردند.
سیاهی به شدت میتازد. فریاد، در خیابانهای شهر رگبار گرفته است. سکوت، شکسته و مشتها باریدن گرفتهاند. پیکر آسمان، روی زمین مچاله شده و توان بلند شدن ندارد. صدای قهقهه ابلیس، دیوارهای شهر را میلرزاند. دستهایی که دراز میشوند و چشمهایی که از حدقههای خاموش خویش گریزانند. دستهایی که دراز میشوند و چادرهای مظلومی که در هوای مسموم شهر، دست و پا میزنند و صدای فریاد زنانی که این جهنم گستاخ را میلرزاند.
مشتها گره میشوند
فریادها، سیلابگون بر جدارههای زمان میکوبد، فریادها گلوله میشود و ابلیس، همچنان چنگ میبرد به سوی اعتقاداتی که شهر، چون چادری بر سر میکشد.
شیطان چون گرگی گرسنه، پشت هر دیوار زوزه میکشد. اتفاق، بین کوچهها سر میکشد و عقدههایش را بر سر زنان شهر چنگ میبرد. مشتهای شهر گره میخورند و گریبانهای اندوه، چاک چاک میشوند. حادثه، شهر را تکان میدهد و شب از تمام ثانیهها فرو میچکد.
حجاب در چنگال ابلیس
هیچکس را در این برزخ، یارای تحمل نیست.
تمام پنجرهها بسته، تمام روزنهها خاموش، شبِ فراگیر از اندام شهر بالا میرود. خورشید، روی تابیده از حادثه. لجنزاری که آفریده دست ابلیس است، شهر را به قصد بلعیدن، نشانه رفته است.
چنگالهای جهنمی ابلیس، اینبار حجاب را برای فروریختن برگزیده است تا زمزمههای مخالفت در دهان شهر پیر شود، تا دهانها مُهر و نفسها حبس شود.
جنگ نور و شیطان
شیطان فریب خورده و فریب داده؛ صدای اتفاق، گوش زمان را کر کرده است. فریادهای عقابوار مردان و صدای ضجّه زنان، حادثه را درهم ریخته است. طاقتها در گردهها له شده است. زنجیرهای محکم سکوت شهر، بریده است و افعیهای سمی طغیان که از چنگالهای شیطان سر کشیدهاند، به سوی حادثه میشتابند - جنگ نور و سیاهی، طغیان و اعتقاد، جنگ شهر و شیطان - .
اعتقاد روشن شهر
این دستهای جسور، بریده باد! این صدای ناهنگام، خاموش باد! موریانهها از درون، پیک حادثه را جویدهاند. اتفاق، فروریخته است و همچنان چادرهای سیاه زنان در باد، بین آسمان و زمین، شومی اتفاق را میپوشانند. باید از این حادثه گذشت! باید تاخت! باید برید! هر لحظه بیم دردآورترین اهانت، پیکر زنان شهر را میلرزاند، باید فریاد زد!
صدا در اوجها بال میگیرد و گلوی دژخیم شیطان را میفشارد این اعتقادِ روشنِ شهر را پایانی نیست.
مادرم! چادرت، اولین پناه گریههای وقت هبوطم از بهشت ازلی بود؛ بسان سقف سیاه شب که ستارگان چشمانت را درخشانتر میکرد.
چادرت، نخستین خیمه عشق حسینی علیهالسلام بود که در میان بازیهای کودکانهام، اُنس دیرینه با حسین علیهالسلام را به من آموخت.
چادرت، آغاز ورود من به محراب عبادت برای خدایی بود که او را در زیبایی گلهای چادر نمازت شناخته بود.
چادرت، اذن دخول من به سنگر دفاع از دین و وطن در وقت باران آتش تجاوز بود.
چادرت، آخرین یادگارم از تو در وقت کفن کردن جسم خونینم بود که هنوز عطر تسبیحات حضرت زهرا علیهاالسلامبعد از نماز تو را داشت.
و اگر تو در سختترین شرایط ظلم و ستم حاکمان جبر و جهل، چادرت را حفظ نکرده بودی، کجا مردانی چون من میتوانستند از دامان مادرانشان به معراج راه یابند!
حجاب، حریم امن الهی است
از آنجا که ماهیت دنیا در تلازم با لهو و لعب است، از زن نیز میخواهد تا براساس غرایز نفسانی و نیازهای دنیایی، جلوهفروشی کند.
خداوند دوست دارد برای شناخت زن از زیبایی ظاهری به جمال باطنی راه گشوده شود.
حکمت حجاب در رازوارگی زن است پس قرار نیست این گنج پنهان خداوند به سادگی از دل خاک بیرون کشیده شود.
سایهها، بر کوچههای شهر خیمه انداختهاند. رد عبور گامها پاک شده و هراز گاهی، صدای نفسهای مضطرب به گوش میرسد.
گرگهای بیریشه، آهوان حیا را بیپرده میدرند.
تو میدوی دستی به سوی حُرمَت نازکت دراز شده است. چشمانت سیاهی میرود و سیاهی چادرت را دیگر نمیبینی؛ اما هنوز تسلیم نشدهای. روبندت دیگر سفید نیست؛ سرخ شده است.
هیچکس نیست روسری آغشته به خونت را دوباره بر سرت کند. میمیری، نه از درد؛ جان میدهی، نه از خون ریخته بر چارقدت. ای کاش پیش از این هزار بار جان داده بودی!
ننگ بر تفکری که نجابت را تکه پاره خواست
شیطان چون بختکی به جان زنان شهر آویخته است. دستهای ابلیس، ایستادهاند تا خونریز جانهای بیپناه شوند. آوایی نیست؛ جز صدای تعقیب و گریز. زنان چادر بر سر، کوچهها را نفس نفس میزنند.
یکبار دیگر کفر ظهور کرد.
خسوف شد. مهتاب، در سیاهی این همه تظلّم پنهان ماند. ابرهای تیرهبختی، روشنان چشمهایش را نمیخواست. صبحی دوباره باید تا این همه شبزدگی را از اندام سالهای سخت، پاک کند. ننگ بر تفکّری که میراث نجابت را تکه پاره خواست! ننگ بر شمشیری که به خون کشید زنان نگاهبان این میراث را.
عطر نجابت یاس
موریانهها، ساقههای ریشهدار را جویده خواستند بیآنکه بدانند درختی که شاخههایش بوی عطر نجابت یاس میدهد، به این سادگیها از دست نمیرود. مگر نه آنکه زنان ما، نجابتشان را با خون غیرت مردانش آبیاری کردهاند؟! هیچ توفانی، حتی به سهمناکی این گردبادهای پر از بیخبری، نمیتواند آن را از جای بکند.
از کوهها قویتر، از قلهها سرافرازتر، از آبها زلالتر، از نهرها جاریتری! حریفان تو را قورت دل است که به خاک میزند؛ نه زور بازو. بیسبب نیست که پهلوان عشق شدهای.
دستهای تو، با کشاندن ریسمان مشکهای آب و چرخاندن سنگهای آسیاب قوت گرفته است.
تو به ما آموخته بودی که باید دلی به دست آورد.
به ما آموخته بودی که:
«لاف سرپنجگی و دعوی مردی بگذار
عاجز نفس فرومایه چه مردی چه زنی
گرت از دست برآید دهنی شیرین کن
مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی»
تو به ما آموخته بودی که پهلوانی، طریق مروت است و رسم عیّاری. پهلوان از صخره صبورتر است و از سبزه لطیفتر.
ارادتِ امام رضا علیهالسلام را در دل داشتن که اراده پولادین داد به تو.
«دلاوری»ات به تأسی از علی بن ابیطالب علیهالسلام بود و «وفاداری»ات به تأسی از «حلف الفضول» پیامبر صلیاللهعلیهوآله تو قهرمان شدن را در مکتب رنج آموخته بودی و پهلوان شدن را در مدرسه اخلاق. اینک تو نیستی که به پهلوانی افتخار میکنی، «پهلوانی» است که به تو افتخار میکند.
به خاک افتادی، تو را اندیشه دیگری جز جوانمردی در سر نبود.
چه کسی میتوانست حریف جوانمردی و بزرگمردی تو باشد؟ خاک، بوسه بر این شانههای ستبر میزند.
تو، عمری در گود، اوج گرفتی و رقصیدی ثانیههای پهلوانیات را.
پهلوانی به تو فخر میکند، جوانمردی به پایت میایستد و مردانگی خاک از توست.
سوار بر تخت و تاج پهلوانی، بر شانههای تاریخ میگذری؛ با نام پرغرور «جهان پهلوان تختی» راستی، روبه کدام دریچه عبور کردی که چنین در روشنایی و خوشنامی نشستی؟
خزان، تو را تاب نیاورد
بازو به بازوی حریف، رقص جوانمردی میکردی و مشق عشق تو سرمشق جوانان شد. پیروزی تنها تو را میشناخت و خاک، بوسههای شکر تو را چقدر دوست میداشت! خاکسار و تواضع، در خونت بود.
خون وطن در رگهایت جاری بود و نبضت به شادی مردمانی میتپید که روشنان چشمشان بودی و غرور دست نخورده مردان سرزمینت.
میایستادی چون کوه و هرگز کمر خم نکردی؛ مگر برای به زانو نشاندن حریف. چون باد، میدویدی یک به یک پلههای سرافرازی را و سکوی پروازت آیا جز جوانمردی بود؟!
زیستی و جرعه جرعه نفس کشیدی زندگی را به عمر بهار. بهار زندگیات چقدر کوتاه بود! تو، چون گلی بودی ایستاده در برابر حسادت باد. خزانها تو را تاب نیاوردند و توفانهای رنجور، از ستبر شانههایت، استقامت تو را نخواستند؛ بیآنکه بدانند جهانی به پهلوانی تو دلخوش داشت.
دوشنبه
18 دی 1385
18 ذی حجه 1427
8.Jan.2006
برکه در برکه، آواز بلند علویات پیچید و نگاه کویرآلودگان را به جاری شدن فراخواند. آسمانها، دف زنان و هلهله کنان، سروری زمین را ستاره پاشیدند.
شانههایت با کدام کوه نسبت داشت که اینچنین شگفت، قلههای عدالت را پرچم کوبیدی؟ درختان، قامت هاشمیات را به احترام ایستادهاند؛ همچنان که تاریخ، ثانیههای بیرمقش را با نام تو برمیخیزد.
بایستید!... دین کامل شد
بایستید که آفتاب، روشن شدن ستارهای بیبدیل را مژده خواهد داد!
بایستید که امروز، نعمت تمام میشود و دین کامل... و ایستادند؛ در کنار برکهای که رسالت اقیانوس، در نگاهش میتپد. دست فاتح خیبر بالا میرود و آوایی در فضا میپیچد: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه»
نخستین بارقه امامت
ای کوچهها، سبز بپوشید! ای کبوتران، فرود آیید و بامها را فرش کنید! ای چشمهها، پا برهنهتر از همیشه بجوشید؛ نخستین بارقههای امامت، بر پنجرههای جانمان تابیدن گرفته است. او حنجرههای مچاله را فریاد خواهد آموخت، خاکهای یتیم را پدری خواهد کرد و تشنگان مهربانی را دست نوازش خواهد بود.
علی آمد تا توفانهای حریص، حریم سبز درختان را به بازی نگیرند. آمد تا عدالت در پشت حصارهای تبعیض، به فراموشی سپرده نشود. او به کودکانی میاندیشید که گرسنه نان محبتاند و به دخترانی که نگران روزهای آینده، سرنوشتشان را بغض کردهاند.
ص73
روحش را به مساحت رنجهای مردم وسعت داده بود.
او آمد؛ با مهر ولایتی که همچنان بر پیشانی زمین میدرخشد.
شاید باور نکنی که من از وقتی به دنیا آمدهام، در تمامی کلمات، دنبال عطر تو گشتهام. من به شوق سرودن تو شاعر شدهام. حتم دارم که اول شعرشان را همه شاعران برای تو گفتهاند. دنیای با تو بودن خوب است؛ خوبتر از تمام سرنوشتهای خوبی که میشود رقم زد؛ این را همه برکههای جهان نیز میدانند.
برکه، سوگند میخورد به امامت تو
من بهتر از سیبها و یاسها تو را میشناسم؛ چنانکه غدیر تو را میشناسد. برکه، دو زانو در مقابل تو آینه میشود. باد، گیسوی صحرا را شانه میزند. صدای گرامی پیامبر صلیاللهعلیهوآله را بادها تا دل دورترین کوهها میبرد؛ «مَن کُنْتُ مَولاهُ فَهذا عَلیٌّ مَولاهُ» صدا، عطر امامت توست که جهان میشنود. برکه سوگند میخورد به امامت تو. همه رودها میآیند تا با دریای امامت تو پیوند بخورند. همه اقیانوسها، غبطه میخورند به برکهای که با دستان امامت تو وضو میکند.
آغاز امامت تو...
امروز، بادها نامت را دهان به دهان منتشر خواهند کرد. امروز، آفتاب بر سایه بلند تو سجده خواهد کرد. عطر تو در نسیم خواهد آمیخت و گیسوی درختان را شانه خواهد کرد. حتم دارم که امروز همه درختان، از عطر محبوبههای شب لبریز خواهند شد. امروز، همهی شببوها با رودها منتشر میشوند. رودها بغل بغل سیب سرخ میآورند و ماه، لبریز شکوفههای گیلاس خواهد شد. امروز آغاز امامت توست، با امامت تو زندگی آغاز میشود.
بلندبالا ایستادهای
دستهایشان را یکی یکی در دست میفشاری، لبخندهایشان را میشناسی.
تو ایستادهای؛ بلند، بالا، بلند بالا ایستادهای؛ چونان سروی که آسمان را بر دوش میکشد.
ص:7
خورشید و ماه بر شانههایت و ستارهها در چشمانت. دعا کن در زمانهای که چشمهای روشنتر و گرمتر از خورشید تو شروع میشود، شب در مجاورت مدینه خانه نگیرد.
کاش رفتگان تاریخ هم برمیگشتند! کاش آیندگان را مجال وصالی بود؛ شاید ما غربتنشینان شهر غیبت هم شاهد میشدیم؛ آنگاه که محمد با گلوی خسته از گذر سالها، مرتضی را تصنیف کرد.
یاد دارم عشق، سالهای سال برای غدیر، جشن تولد میگرفت و امامت از دستان حقیقت باران، هدیه تولد میستاند. یادم میآید کودکی افکار بکرم که دل به بازی بادکنکی میدادم و از درک عظمت غدیر غافل بودم و حالا میفهمم که چگونه مردمان مدینه، غدیر در یادشان ماند و علی از یادشان رفت.
کودکان به حج رفته مدینه از غدیر، تبریک و شادباشی شناختند و علی ماند و مسئولیت این قوم و علی ماند مولاییِ مردمی کمحافظه.
همه جا را چراغانی کنید!
ای مردمان کوچه تاریخ! زمان را چراغانی کنید؛ نکند حافظه تاریخ کم شود!
نکند خبر امامت ابوتراب، لای ورقهای تاریخ، خاک بخورد! همه جا را چراغانی کنید؛ هر چراغی که به شکرانه برمیافروزید، آیهای از حقانیت علی خواهد شد.
خاطرهای برای تشیع
غدیر، فقط آبگیری خشک نیست؛ غدیر، جغرافیای تنهایی علی و فاطمه است.
غدیر، خاطره تشیع است که نیمه شبها و سحرگاهان، ذکر نام علی و فرزندانش را تداعی میکند.
چقدر روشن بود راهی که میرفتند! انگار قلبهاشان یکی شده بود!
پاهایشان، آنها را به سوی قرارگاهی میکشاند؛ قرارگاهی در گوشهای از برهوتِ دنیا؛ غدیرخم را میگویم.
آن برکهای که همیشه بوی تنهایی میداد، اینک زمینه رشدِ ایمان و اتحاد شده بود!
اینبار سکوت اندوهبارش را با فریاد «هر که من مولای اویم پس این علی مولای اوست» میشکست!
اینبار، هویتِ خود را میان آن تجمع عظیم انسانی پیدا میکرد!
دستهای بیعت
آن آبگیرِ پوسیده، با اعتقاد به کلمه «اللّه»، رنگ گرفت و غدیرخم شد؛ غدیرخمی که شاید تنها یک واسطه بود برای رسیدن به سه راهیِ انسانیت؛ جایی که نه مصر بود، نه حجاز و نه عراق، اما آسمان بود.
و اینک دستهایی که برای بیعت با عشق و بیداری و اتحاد، گره خوردهاند تا فریادِ یا محمد و یا علی را با شیوایی و رسایی هرچه تمامتر، در گوش آسمان سردهند... !
دین، چیزی کم داشت و فاصلهاش تا کامل شدن، علی علیهالسلام بود...
وقتی دستان محمد صلیاللهعلیهوآله و علی علیهالسلام در آسمان اوج گرفت و به هم رسید، برکه کمجان غدیر، اشک شوق جاری کرد.
غدیر، همه همهمهها را میشنید: «بیعت میکنیم با دلهای خود و جانهای خود و دست و زبان خود...»
گیسوان بلند نخلستانها در هوای علی علیهالسلام وزیدن گرفت. گل از روی گل شکفت و دلهای خسته و بیرمق روزگار، سرشار از شادمانی شد.
ولایت
بازوی علی علیهالسلام را گرفت و بالا برد. آسمان، همپای او قد کشید. سروها، خودشان را بالا کشیدند.
نسیم، در گوش آسمان زمزمه میکرد:
«هر کس من پیشوای اویم، علی علیهالسلام پیشوای اوست...»
جبرئیل فرود آمد. بوی خوش پیامش، زمین را عطرآگین کرد. خدا او را با عهد بزرگی فرستاده بود؛ عهد ولایت.
هیچگاه زمین بیحجت نمیماند...
سه شنبه
19 دی 1385
19 ذی حجه 1427
9.Jan.2007
ابرها، جریان گرفتهاند؛ مشتاقتر از تمامی رودها. ابرها، جریان گرفتهاند تا به بلندای تمامی آبشارها ببارند. ابرها آمدهاند تا ببارند یک عمر خفقان را، یک عمر سکوت را. آمدهاند تا ببارند روزهای سراسر بیعدالتی را. ابرها که راه میافتند، خاک، بوی عشق میگیرد. خاک تشنه، عطر بارانهای موسمی را خوب میشناسد. خاک کویری قم تشنه است؛ این را غنچههای سرخی که تا چند ساعت دیگر بر سنگ فرش خیابانها خواهند رویید، خوب میدانند.
باغچههای پر از گل
رودها تا خیابانهای قم دویدهاند. امروز، فریادها روی پیرهنها گل خواهند داد. سینهها به گلوله گل تعارف خواهند کرد. از پاییز تا بهار، چند گلوله گل بیشتر نمانده است. چند ساعت دیگر، چه پیرهنها که باغچههای پر از گل خواهند شد! ساعتها لحظه شماری میکنند ثانیههایی را که 19 دی، با خون کبوترها ثبت خواهد شد.
چند قدم تا پرنده شدن
خیابانها هنوز فراموش نکردهاند صدای قدمهایی را که میرفتند تا آزادی را سوغات بیاورند. بوی سیبها و یاسها، در خیابانها شناور شده است. صدای فریادهای جمعیت، از همه اشکها زلالتر است. همه کلمات، برای نوشتن از 19 دی، مهربان میشوند. آدمها از پروانهها زیباترند؛ حتی از مهتاب و ستارهها. جمعیت خوب میداند که چند قدم تا پرنده شدن بیشتر ندارند. آدمها پرنده میشوند و پرندهها کلمه. چند قدم بیشتر نمانده است تا شعر شدن خیابانها.
عطر 19 دی
خیابانها، قدم به قدم، به رود شدن نزدیک میشوند. خیابانها ابر خواهند شد. ابرها از امروز، یک عمر خواهند بارید تا دیگر هیچ آینهای پشت غبارها، ماه را فراموش نکند.
ابرها خواهند بارید تا پنجرهها، یک عمر فراموش نکند طعم روزهای آفتابی را.
کوهها یک عمر خواهند ایستاد تا آفتاب، هر صبح بر شانه آنها بیدار شود و لبخند آزادی عطر 19 دی را در تمام رودها سرازیر کند.
تمام کویر از عطر بهار نارنجها پر شده است.
کسی چه میدانست که دریا وقتی توفانی شود، وقتی موجها سربلند کنند و وقتی خشمِ آبها برخیزد، هیچکس یارای ایستادن ندارد؟
مجسّمههای استبداد، با چشمهای خونین و ابروهای پریشان، در انتظار سقوطِ سپیدارهای بیداری، خشکشان زده بود.
احساس و غیرت بیدارِ دیار قم، کار خودش را کرد و سطرهای شعلهور در توهین و تمسخر را به سیلی سهمگین، میراند.
هنوز رخت عزا در شهادت فرزند امام بر تن ملّت سیاهی میزد که زبانههای جسارت و استهزا به آستانه خورشید بَرکشید.
اما چه باک! وقتی سحر جدایی دین و سیاست باطل شد، دیگر از شعبدههای کوتاهِ ناسزا کاری ساخته نیست.
نهضت موجهای جوان
رود جاری ملت، دیگر بار به سوی افقهای فتح و نوید، رخت کشید و پروانههای راستینِ دیانت و فتوا، گرد آن شمع افراشته، دایره بستند. کسی چه میدانست که جزر و مدّ دریا، از اراده شاه فراتر است و این ماه معنویت است که دلهای مردمان را بَر میکشد یا به سکون میخواند. نهضت موجهای جوان و پیر، به اشارتی از بالا، از سمت خدا رستاخیز کرد و 19 دی، تا همیشه تاریخ، نشان درخشان وجدان دینی و زنده مردم ایران، به ثبت رسید.
ص:
چهارشنبه
20 دی 1385
20 ذی حجه 1427
9.Jan.2007
نام تو بر صحن و سرای ایران میدرخشد. نام تو، افشاگر دسیسههای پشت پرده استعماری است که خزانه ملت را دانه دانه خالی کرده بود.
چشمهای تو درخشید تا خورشیدی باشد در تاریکی، تا تهدیدی باشد به جان وطنفروشانی که سرمایههای تمدن را در کیسههای خیانت ریخته بودند و میدزدیدند.
حکایت تو، حکایت «درختچههای گز» است در کویر، در شورهستانها، در ماسهزارهای دامنه کوه.
حکایت تو، حکایت نخلهاست که صبورند و مقاوم؛ آنقدر رنج گرما را به جان میخرند تا خرمایشان شیرین شود.
معمار دارالفنون
نفسهای تو وزید، تا سکوت شرمآور نادانی را بشکند. دندانهای طمع و ناخنهای بُخل، به همت تو کشیده شد. تو انگشت سارقان میراث معنا در این سرزمین را بُریدی، نیلوفرانه در مرداب روییدی، قنات شدی در صحرای خشک، مردانه قدم نهادی در کوچههای سیاه؛ چراغ به دست، در دالانهای تنگ و تاریک استبداد، تنها به این دلیل: گذشتن از هرچه دروغ تا رسیدن به حقیقت!
ص:
کم از «رستم» نبودی که پنجه در پنجه افکند با دیو سفید.
تو دشمنان خانگی این مرز و بوم را بر جای خویش نشاندی.
بلند همت بودی تا شدی «قهرمان مبارزه با استعمار»؛ روشننظر بودی تا شدی معمار «دارالفنون».
جان تو بر سر اعتلای ایران رفت. نام تو بر قلههای افتخار تاریخ و جغرافیای ما خواهد درخشید.
از پدر پرتلاش، میراث لیاقت در رگهای تو جاری شده بود.
جوانههای آزادگی، آهسته آهسته بر زمینت رویید.
و آنک پلههای پیشرفت که پیشِ گامهای تو فروتن شد و آقا و امیر و شاهزاده، بدرقه کردند شانههای تو را که پیشاهنگِ کاروان تمدن میشدی.
دفتر پر برگ و بار اراده تو که به وسعت دشتها پهلو زده بود، از یادِ ستیزت با دشمنان شریعت و ملت لبریز مانده است.
درفش خوشرنگ مُلک ایران، با قیام قامت تو، بر بامهای دورترین سرزمینها افراشته شد.
شمعی به یاد او
از القاب میگریختی و لقبها مشتاق تو بود: اتابکی، نائبی و امیرکبیری.
وقایع اتفاقیه دیگر از اخبار مردمان خالی است. از کارنامه سترگِ مصلحی چون توست که خواندنیترین مانده است.
تو بیاعتنا به توفانهای پریشانی و بیداد، آزادی و عدل را تحریر میکردی.
به جبران ذوق و ادب والایت به وقت کودکی، دارالفنون را به آینده فرزندان ملت پیشکش کردی و مُهر زدی بر جاودانگی بنای بلندی که بنیاد نهادی.
هنوز در چشمهای من است، خط گلرنگی که بر کاشیهای آن گرمابه به یادگار نوشتی و رفتی:
«زنده باد رفاه و سربلندی، زنده باد استقلال و آزادی»
ص:
حالا شمع دلپذیر و مهرآفرین میرزا تقیخان، بزرگ امیر عشق و اقتدار، خاموش شده است؛ اما در جان هر ایرانی، یک شمع کوچک با شعلههای سرخ و آبی، به نام او روشنی میکند.
شمشیرها را بر سرم بریزید؛ میخواهم با تیع و دشنه و نیزههای بیشمار، غسل کنم. نیت کردهام دارالفنونی بسازم از خون که در آن، فن مردانگی و همت بیاموزند و ادبیات آزادگی تدریس کنند.
میخواهم کرسی تدریس زبان بهشتیان را دایر کنم و طبیبانی تربیت کنم که بیماری نتوانستن را درمان کنند.
شمشیرهایتان را بر سرم بریزید؛ میخواهم غسل جهاد کنم. راه بسته خون جوشانم را باز کنید تا خدا در آن جریان یابد، تا به او بگویم عهدی را که بستم، تا پای جان نشکستم.
میخواهم همه کودکان، امیرکبیر شوند
مدتی است سفیر امپراتوری نخوت و خواری را پشت در اتاقم نگه داشتهام. مدتی است لقب بودن را از اشرافیت ترس و طمع گرفتهام!
مدتیست دل به نگاه کودکان سرزمین خود دوختهام که شاید دل خستهام را سامانی باشد.
مدتی است عاشق شدهام.
میخواهم القاب شاهانه را از مرگ بگیرم.
میخواهم ناامیدی را تا ابد به اتاقم راه ندهم. میخواهم همه این خاک، سرو بپروراند و همه مادران، امیرکبیر بزایند. من دل خوش کردهام به لالههایی که از خاکم میرویند و شانه غیرتم تا ابد نمیلرزد. بگذارید به خون امیرکبیر غسل کنم که خود دارم برای غربت خود میسوزم و به همت خود غبطه میخورم.
ص:
امیرکبیر! پا به مقر حکومت که میگذاشتی، آثار بزرگی از پیشانیات پیدا بود و همین کافی بود تا خفاشان به هراس بیفتند و همانطور که تو در سینه آرزوی عزت ایران را داشتی، آنها در سر فکر ویرانی تو را بپرورانند. هر که در دارالفنون یاد تو درس بخواند، سینهاش دریای عشق میشود و سربلندی ایران را از دریچه چشم تو میخواهد؛ ایرانی آباد و آزاد بدون سردمداری اجنبی!
در یادها باقی است
امیری که بزرگیاش نه در پس پرده صدارت که بر سینه سوخته مردم ستمدیده اثبات شده بود، زخمی تیغ خشم مردم کوچکی شد که سالها در حسرت بزرگی او میسوختند.
هر چند صدایش را خاموش کردند، اما بلندنظری او سالهاست که به آوای بلند آواز میشود.
ایران، هنوز از یاد نبرده است مردی را که برای آبادانیاش همت کرد و همواره سربلندش میخواست.
جمعه
22 دی
22 ذی حجه 1427
12.Jan.2007
درخت، با همه تنومندیاش زیر شعاع آفتاب، مقابل عزم بلند او، کوچک و حقیر است.
شاخهها، سر خم کردهاند تا عظمت و سربلندی یک مرد را به باور بنشینند.
حلقه دار، بر درخت آویزان است و مرد، تماشا میکند خورشید را که در روزنههای درخت نفوذ کرده است.
صدا در گوشش میپیچد - انگار همین دیروز بود که از غلامیِ زن بنیاسدی بیرون آمد و برای ابد، غلام حلقه به گوش علی علیهالسلامشد!
انگار همین دیروز بود که امیرالمؤمنین علی علیهالسلام به او سلام کرد و اسلام آوردنش را تبریک گفت!
انگار همین دیروز بود و انگار همین درخت بود که علی علیهالسلام پای آن ایستاد و به چشمهای منتظر او زل زد و با مکثی بلند فرمود: (میثم! تو را بعد از من دستگیر میکنند و به دار میآویزند. روز
سوم از دهان و بینیات خون جاری میشود و محاسنت به خون رنگین خواهد شد.)
علی علیهالسلام در عمق نگاه میثم نفوذ کرد تا بشنود که با چه ایمانی زمزمه میکند: (جانم به فدایت یا علی علیهالسلام!)
و آنگاه ادامه کلامش را فرمود: (میثم! تو در آخرت با من خواهی بود...)
و همین وعده کافی است تا میثم تمّار چنین آرام و مطمئن به درخت نزدیک شود؛ درختی که
سالها به یاد وعده علی علیهالسلام، پای آن نماز خوانده و گریسته بود، درختی که خلوت او را بارها و بارها تجربه کرده بود. و حالا میثم درست زیر آن درخت ایستاده است.
صدای میثم رساست تا همیشه
سال 60 هجری است و چیزی تا ورود اباعبداللّه به کربلا نمانده است.
عبیداللّه بن زیاد، بر میثم تمّار خشم گرفته است. آری! اسلام میثم، همیشه تهدید دل مصلحتجویان بوده است و وجودش مانعی بر سر راه طاغوت زمان. عبیداللّه، دستور اعدام میثم را صادر کرده است.
و اینک، مرد همنفس علی علیهالسلام، مرد یاری خدا، طناب دار را دور گردن احساس میکند. این تار و پود میثم است که در مقابل آسمان، به حقانیت علی علیهالسلام شهادت میدهد.
در تنگناهای نفس، آفرینش، مقابل روح گسترده میثم کوچک میشود و آنچه عظمت مییابد، عشق است و تعالی. آنچه جاودان میشود، فریاد فروخفته اوست که در رگ زمان جریان خواهد گرفت.
هر چند در ناجوانمردانهترین صحنه زمان، عبیداللّه، بر دهان مطهرش، لگام میزند، امّا مگر صدای آسمانی میثم تمّار را میتوان در حنجرهای محدود کرد و در حصاری خاموش؟!
روح از پیکر بیجان میثم رها شد و رهایی در عالم معنا، در حضور مولایش علی علیهالسلام بر او مقرّر گشت. روحش تا ابدیت، در نفس تشیع جاری باد و یادش سبز!
دلهای کور و بیپنجره، آفتاب عدالت را تاب نمیآورند و روزنههای آزادگی را همواره بسته میخواهند. اینان، یاوران عدالت را در حصار نیستی آرزو میکنند تا فریاد آگاهی، رنجدیدگان زمین را تسخیر نکند. اینگونه است که ظلم، ریشه میدواند تا کوچههای آزاد اندیش در خفقان و استبداد، به فراموشی سپرده شوند.
آویخته بر نخلهای ستم
ای پیرو راستین نخستین عدالتخواه عالم! دلهای گمراه، ارادت عاشقانهات را تاب نیاوردند و بیجانت بر نخلهای ظلم آویختند. روح تو، غبار ستم را برنتابید. ایستادی بر درگاه کوهی
که اعتقادت را در انعکاس بود و پیراهن سپید وفاداریات را بر درختان حماسه آویختی. هیچکس اینچنین، به پیشواز مهتاب نرفته بود که تو رفتی.
نگاه نجیب میثم
میگریم، حدود تاریخ پیشانیات را و گوش میسپارم به زمزمههای سبز شبانهات. چشمانم به نگاه بلند و جاریات غطبه میخورد؛ نگاهی که ستارهها را به سوسو میخواند، نگاهی نجیب، چون آبشاری سرازیر که هیبت دریا را در خود دارد.
مویه میکنم کوچ غریبانهات را در هیاهوی بیداد و شانههای مطمئنات را به تحسین میایستم.
غمت، داغی است بزرگ
خرما فروشان زمین، به دستانی میاندیشند که چون شمشیری آخته، دشتهای مهآلود فساد و تباهی را میشکافت و ایمان علویاش را چون بذری آسمانی، در خاک ترکخورده دلهای بیخبران میپاشید؛ با گامهایی که جغدهای شوم بیعدالتی را به سمت خاموشترین خرابهها میتاراند پرنده سبکبال اندیشهات، هنوز بر بلندترین صنوبران مؤمن، خنیاگری میکند.
«ای دست تو سازنده دلهای بزرگ
ای عشق! نوازنده دلهای بزرگ
من منتظرم تو را که تشریف غمت
داغی است برازنده دلهای بزرگ»(1)
دروازه دانشهای علومی به رویت گشوده شد، وقتی که آن صاحب سر، علی علیهالسلام، تو را چون بستر یک رودخانه یافت که میل دریا شدن کرده است.
خرما میفروختی؛ اما جز آن شیرینی که در بساط تو بود، از اثر همنفسی با مولا، مردمان را میبردی به ضیافت شهدهای آسمانیات.
1) . زندهیاد سیدحسن حسینی.
تو هیچ وقت گمگشته نبودی. از همان دورترها که رسول امین صلیاللهعلیهوآله از تو سخن گفته بود با برادرش علی علیهالسلام، پیشاپیش، زائر کوی حقیقت شده بودی و جرعههای ناب حکمت و راز، تو را انتظار میکشید.
کم نبودی؛ که اگر کم بودی، خلوتهای شبانه خدا و علی، با تو آشنا نمیشد؛ همان شبها که همقدم او به صحراهای عرفان و خشوع رهسپار میشدی.
تو و نخل، برای هم بودید
خاطره نخل در من جان میگیرد؛ همان نخل مقدر که در کنارش نماز میگزاردی، ساعت نگاهش میکردی و با او سخنها میگفتی: «مبارکت باد ای نخل! مرا برای تو آفریدهاند و تو برای من روییدهای» آری! جز همان نخل آشنا، کدام آفریدهی دیگر را توان آن بود که اندام و تن یک تکه نور، یک دریا راز را بر خویش تاب بیاورد؟!
و ما اکنون زائر ضریح توییم که تشنگان حقیقت را میخواندی و میخوانی و هنوز روایتگر کلام رسول صلیاللهعلیهوآله و امیر علیهالسلامهستی؛ با همان زبان زیبا و سخن دل پذیرت.
هجرت
اکنون فصل سرخ هجران تو آغاز شده است.
بادههای خوش نوش کوثر، از دستهای مولا گوارایت باد!
محکم ایستادهای. تمام درها بسته، تمام دریچهها شکسته است. تو را در خاک راهی نیست. دارها صدایت را نمیشنوند. بیوقفه به آسمان فرادست مینگری. فرسنگها و بادیهها را به امید یافتن چشمهساران زلال رحمت خداوند، راهی حقیقت نشدهای. با لحن نخلهای سوخته، به مناجات با خداوند برخاستهای.
پرواز، تو را سخت بیتاب کرده است. وقتی با بوی نفسهای مولایت راهی کبریا میشوی، - مرگ تو را از حقیقت جدا نخواهد کرد-.
زیر باران بیوقفه عشق
جایی میان اندوه و شوق ایستادهای؛ جایی میان اشک و لبخند؛ جایی که تو را جانپناهی نیست جز محبت مولایت و چتر گشوده پروردگارت، جایی که بالهای ملائک، نوازشگر دریچه چشمهای توست. جایی که ملائک آمدهاند تا پشت لایههای سنگین دردی که چنین بر پیشانیات چین انداخته است، به سجود بیفتند. جایی ایستادهای که باران بیوقفه عشق، تو را خیس کرده است، جایی که شهر، به اندازه دانههای خرمایت برای تو، چوبههای دار مهیا کرده، جایی که هوای روشنت را هیچکس نفس نمیکشد.
شهادت به پیشوازت آمده است
پشت پلکهایت باران گرفته است؛ اما نه از هراس، اما نه از درد، بلکه از شوق. زخم چرکین ناسپاسی و کینه، در پیکره شهر دهان باز کرده است.
تو را نمیشناسند؛ تو را که اگر چون مولایت چاهی برای فریاد نداری، اما طنین تنهاییات را ملائک اشک میریزند.
شهادت به پیشواز گامهای مشتاق عبورت آمده است. مسیری تا شفقهای دور پرشکوه شهادت.
از دار تا آسمان
ایستادهای و شهر به بلندی قامتت نمیرسد.
روبهروی ساقه ستبر آزمایش الهی ایستادهای. تکیه زده بر سرنوشت، خم به ابرو نمیآوری. با چراغی از عشق در دست ایستادهای. هر دانه خرما برایت نخلی شده است تا نجوای مشتاقانهات را
برای پرواز، بر شاخههایشان بیاویزی. از عطر شهادت سرشاری. شوق دیدار مولایت در تمام یافتههایت، عطر بهار پراکنده است. از دار تا آسمان، راه زیادی نیست.
وطن تازهات مبارک!
آفتاب غریبه را با این شهر کاری نیست. شب فراگیر است. جان سوختهات را لهیب عشق، گدازانتر کرده است. تو را هراسی از مرگ نیست. سایهای از وهم نیست. سحرگاهان بیشماری
چون ابری فشرده، بر سجاده ایمان خویش فرو باریدی و امروز روز توست. ملائک به پیشوازت آمدهاند. دار، آخرین پله به سوی ملکوتیان است، آخرین پله به سوی کبریا.
خروشانتر از پیش، دریای جانت برای عبور موج میزند. انتظار میکشی آن سوی جدارههای محکم محبت مولایت را. وطن تازهات مبارک.
میدانستی که تکه تکهات خواهند کرد.
هر لحظه، آرام در گوش درختان زمزمه میکردی. همه بادها از لبخندهایت میدانستند که روزی تکه تکهات خواهند کرد. ابرها یک عمر باریدند تا آینهها بهتر تو را بشناسند. خوب میدانی که همه نخلها به تو رشک خواهند برد؛ حتی آن دو نخلی که تو را در میانشان آویختند تا تکه تکهات کنند. چه مشتاقانه نخلها را آب میدادی و برایشان آواز میخواندی! میدانستی که این نخلها آخرین همسفران تواند.
عطر نام علی علیهالسلام
شب فراگیر شده است؛ آن هم در زمانهای که چشمهای تو، روشنتر و گرمتر از آفتاب میتابد. شب، تنها رفیق شهر است بعد از تو. در روزهایی که نام علی علیهالسلام کیمیا شده است، تو تنها پرندهای هستی که میتوانی عدالت را آواز کنی. درختان، به پای یک تار موی تو نیز نمیرسند. هیچ گلی خوشبوتر از تو دهان باز نمیکند؛ هنگامی که نام مولایت علی علیهالسلام را میبری.
نامت، آواز پرندگان است
راه خانه تو را همه پرستوها میدانند؛ چنانه نامت را همه بادها. دو نخل تنها، هر روز با نامت ذکر میگویند؛ میشنوی؟ صدایشان در باد میپیچد. چه عاشقانه تکرار میکنند نامت را؛ میثم، میثم، میثم... . حتم دارم همه پرندهها، نامت را آواز خواهند کرد. از هر قطره خونت که بر زمین
خواهد ریخت فردا باغچهای گل سرخ طلوع خواهد کرد. به جای دو دست بریدهات، دو بال خواهد رویید و به جای زبان بریدهات، خوشآوازترین پرنده در گلویت آواز خواهد کرد.
هزار پرنده فریاد
تو را تکه تکه میکنند؛ اما نمیدانند که همین تکهها، زبان سرخ تو خواهند شد که با صدای بلند، عدالت را در کنار نام امیرالمؤمنین علی علیهالسلام فریاد خواهند کرد. تکههای بدنت، آینههایی خواهند شد که آفتاب عدالت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام را به تماشا خواهند گذاشت. تو را تکه تکه میکنند و هر تکهات، کبوتری خواهد شد در حرمی که حرمت همه لالهها را گرامی میدارند. تو فردا، هزار پرنده فریاد خواهی شد تا جهان را از آواز نام امیرالمؤمنین علی علیهالسلام لبریز کنی.
حکایت عشق تو، زبان سرخی است که سر سبز را به دار میکشاند و مَحاسنت را به رنگ خون خضاب میکند. میثم! رستگاری یعنی تو: بیدست و پا پریدن، اوج گرفتن تا بهشت و تا جوار رحمت خداوند و جاودانه شدن.
تو در عشق، روسفید شدهای.
صدای حقیقت علی علیهالسلام
ابن زیاد، باورش نمیشد که میثم، بر سر دار هم به اهتراز درآید! باورش نمیشد میثم، بر شاخه نخل آویزان بماند و چون پرچمی در هوای نخلستان بوزد.
حتی خوابش را هم نمیدید که صدای حقیقت علی علیهالسلام، از میثمِ خرمافروش، بر روی شاخههای نخل هم در فضای تاریخ بپیچد.
یکشنبه
24 دی 1385
24 ذی حجه 1427
14.Jan.2007
آنان که با مهآلودهترین شبها پیمان بسته بودند، آمدند تا آفتاب حقیقت را به تاریکی فرو افکنند. تو آمدی؛ چون ماهی درخشان که کهکشانی از ستارهها را به همراه دارد. آنان نمیدانستند که سپیده را نفرت تیرگی، کارگر نیست و دستهای سبز بهار را رگبار زرد خزان، فرو ریختن نمیتواند. معاشران حق، به آیههای آبی آسمان تکیه دارند و جز به راستی زبان نمیگشایند.
همراه با چهار دلیل محکم
دست در دست فرزندان آبشار آمدی؛ با اطمینانی که تار و پودت را روشن میکرد. آمدی؛ با چهار نشانه سبز، چهار دلیل محکم که نگاهشان، خانه برانداز توفان جهل و سیاهی بود. آمدی تا حقانیت خورشید را در خوابآلودهترین چشمها، بشارتی ابدی باشی. روز برمیآید - حتی در هجوم ابرهای بیخبری - و مژده آگاهی و رویش را با خود خواهد آورد.
پرده از چشمهای نجرانیان کنار رفت
پس هر کس با تو در مقام مجادله برآید، درباره عیسی بعد از آنکه به وحی خدا به احوال او آگاهی یافتی، بگو بیایید! ما و شما با فرزندان و زنان خود به مباهله برخیزیم تا دروغگویان و
کافران را به لعن
و عذاب خدا گرفتار سازیم.(1)عطر یقینت که در همهجا پیچید، پردههای تردید از دیدگان بیخبر نجرانیان کنار رفت. آنان دریافتند که تو نیز چون مسیح علیهالسلام، پیامآور مهربان آئینهای و بشارتدهنده رستگاری انسانها.
چون همیشه، ایمانی راسخ در دریای نگاهت موج میزد.
تمام فانوسهای هدایت را روشن کردی، دلیل و برهان قاطع برایشان آوردی، معجزه قرآن را به همه نمایاندی و حتی انجیل را بر صدق گفتارت گواه گرفتی؛ ولی نور هدایت، راه نفوذی در دلهایشان نیافت.
خدا بر ضمیر نهانشان آگاه بود و نیتهای ناپاکشان را میدید؛ پس وحی فرستاد که پیامبرم! «به آنانی که بعد از علم و دانشی که به تو رسیده، با تو ستیز میکنند بگو که فرزندان و زنان و نزدیکان خود را گرد آوریم و لعنت...»
شما پنج نفر...
روز مباهله فرا رسید. تلاطم مهیبِ شک و تردید، آرامش پوشالی قلبهایشان را درهم کوبیده بود. آرزو میکردند تو را با گروهی از یاران و سربازانت ببینند تا اینکه با خاندان سراسر نورت به میدان مباهله قدم بگذاری.
ولی تو آمدی؛ با دنیایی که محو تماشای جمال و هیبت خاندان پاک و روحانیات شده بود. قلب زمان از استواری گامهای علی علیهالسلام به تپش افتاد و گلهای یاس، به تماشای فاطمه علیهاالسلام عطرافشان شدند. دست در دانه اهل آسمان، حسن علیهالسلام، را در دستان مهربانت داشتی و جگرگوشهات حسین علیهالسلام را عاشقانه به سینه چسبانده بودی. زمین بر آسمان فخر میفروخت که بر پشت او گام مینهید و آسمان از دیدن آن همه شکوه و وقار، به وجد آمده بود. باد، عظمت ایمانتان را در گوش هزار سرو آزاد نجوا کرد و یک دشت شقایق، شیفته پاکی نگاهتان شد... . و نجران، به حقانیت این خاندان، اعتراف کرد.
1) . ر.ک: آل عمران: 61.
درست در این لحظه که زمین سایبانی جز شکوه نام تو ندارد؛
درست در همین نفس خسته که انسان، پشتوانهای غیر از انتظار طلوع تو نمییابد؛
و درست با همین واژههای شکسته، تو را در صحیفه وجود، فریاد میزنیم؛ اما نه آن فریادی که راوی دلتنگی و هجران تو باشد. این بار تو را میخوانیم و صدایت میزنیم تا بگوییم که از انجماد خود خستهایم.
تو را ندا میدهیم و فریاد میزنیم تا شکایت خویش را به درگاه مهربانیات آورده باشیم؛ شکایت از این که تارهای انزوای درون، سکون عنکبوتی ما را دامن میزند و مجالی برای درک پویایی انتظارت نمیدهد.
ای روح آفرینش و ای بهانه حیات کائنات!
کدام جمعه، شرقیترین نگاه خدا بر زمین سایه میافکند؟
کدام جمعه، آغوش ما از یاسهای حضورت جان میگیرد؟
کدام جمعه؟... کدام لحظه... یعنی میرسد روزی که بر جریده عالم، متجلّی شوی و دیدگان اهل زمین را به تماشای جبروت خویش اذن دهی، یا ما به آن روزگار روشن نخواهیم رسید؟
آیا این بیتحرّکی و جمود دیرینه از جان ما دور خواهد شد و ما فرصت تفسیر تو را در تار و پود ادراک خویش خواهیم یافت؛ یا غفلتکده زمین، زنجیر پروازمان باقی خواهد ماند؟
بتاب، ای آفتاب محض!
دست ما به دامان نجابتت! ای گستره امید! ای نهایت آرزو! به ما مجال عاشق شدن و فرصت احیا در فضای عطش خود را عطا کن؛ مگر جز امام، کسی شایستگی و قدرت این بخشیدن را دارد؟!
این پیلههای انجماد را که قرنهاست، زمین به دور باور خویش تنیده، چه کسی جز منجی، قادر به شکستن است؟!
این قفس تنگ ماده و این حصار سیاه فراموشی را کدام دست خورشیدی جز تو، قادر به گشودن است؟!
ای پاسخ مشترک تمام سوالات!
دریاب این نفسهای خسته از خویش را، این غبارگرفتگان قرنها غفلت و تباهی را... بنگر و شفافتر از آیینه ببین ما را که شکایت یخزدگی خویش را به محضر خورشیدی تو آوردهایم. بتاب ای آفتاب محض! بگسل از پای زمین، این دامهای سکون و خفتگی را؛ ما از منجی، چیزی جز این نمیخواهیم.
موعودترین تبسّم آسمان! ما را به آتش انتظار خود احیا کن که میدانیم کسی منتظرتر از تو نیست!
زمین در مویههای هزار سالهاش، دوریات را بغض کرده است. روزهای بیتو را ثانیه به ثانیه تبخیر میشویم. این آسمان ابرپوش، با بارانهای بیهنگام و یکریز، طاقتمان را طاق کرده است.
آوازهایمان بر دیوار حنجرهها رسوب کرده است. خسته سکوت سالیان، بر درهای بسته میکوبیم. تو نیستی و ما بیقراریم و این باران بند نمیآید.
شتاب کن!
آقا! به التهاب چشمانمان نگاه کن. حتی پرندهای به درگاه خانههامان آواز نمیخواند.
ای در گذرگاه خورشید و باران خیمه زدهای! شتاب کن که دیری است قاصدکان این مسیر، جز بیخبری چیزی در کولهبارشان نیست. شتاب کن که زمین، سخت به نفسهایت محتاج است.
نگاه آبی تو
به نامههای بیپاسخمان نگاه کن؛ کوچهها را ببین که چگونه مهآلود و تبزده به بنبست میرسند! به دیوارهای ظالمی فکر کن که بیمحابا، بالا میروند و به پنجرههایی که در غبار تنهایی فراموش میشوند. گندمزارها در آتش اضطراب، خاکستر میشوند. آرامش، تنها یک واژه است که در قاموسهای
ریز و درشت، به خواب رفته است. کار از کار خواهد گذشت؛ اگر نگاه آبیات، این گریههای خاموش را به نوازش برنخیزد.
تو میآیی...
آقا! برگرد و خیابانهای خوابگرد را به بیداری بخوان. آسمان حجاز، طنین صدایت را انتظار میکشد. پنجرهها، زیارتنامه خوان قدومت، هر بامداد به سمت آفتاب گشوده میشوند. تو میآیی از معبر کوهستانی ظهور و بادها به پیشوازت، دفت زنان هوهو میکنند.
تو میآیی؛ با دستانی از سپیده و جمهوری عشق را بنیاد میکنی. میآیی و جهان در دقایقی عادل، کمر راست میکند.
از ستارههای گریزان به سوی سحر سراغت را گرفتهام؛ ستارهها با کلام نسیم، آهسته در گوشم گفتهاند که صبوری کنم.
شعر غربت، زیر پوست لبهای من جمع شده است؛ اما نمیتوانم چیزی بگویم. مشق سکوت میکنم.
این جمعه، این عصر، مثل جمعههای دیگرم نیست؛ بیشتر است انگار! و این همه شکوه و شکایت در قاب جملههای نگفته من، میمیرد آهسته.
حالا غروب میشود. مشق سکوت میکنم.
تقویم دل من، ورق ورق، سطر به سطر، خاطرههای دوری و درد است و قصه فاصله. از عزیز زهرا خبرم نیست.
ملامتم نکنید. شما از عمق شوق من بیخبر ماندهاید و از حجم سکوت من.
نگاهم کنید؛ این چشمها نزدیک باریدنند.
هوا، آهسته آهسته تاریک میشود. به سوی ماه میروم. و لحظههای عزیمت انتظار به سمت مهدی موعود میشود.
مژدهای در راه است، مژده برای درماندگان، بشارت عزیز شدن آنها که به ناتوانی فرو افتادهاند.
امام زمان ما! سجاده جمکران حضور، با رطوبت التماسهای من، تَر شده است؛ به گونههای سوزانم نوازشی پیشکش کن.
چقدر دوستت دارم! چقدر روزهای با تو بودن را دوست دارم! چقدر دوست دارم عطر نفسهایت را نفس بکشم! روزهای با تو بودن خوب است؛ حتی خوبتر از بهشت، حتی خوبتر از بهترین سرنوشتهایی که میتوان رقم زد. اگر تو در کنار ما باشی، سرنوشت همه، زیبا رقم خواهد خورد؛ این را همه پیشانیها نیز فهمیدهاند. رد هر خط پیشانی را که بگیری، به رد پای تو ختم میشود. من، همه خطوط پیشانیها را به شوق یافتن خانهات خواندهام. من خانهام را بر سر راه پرستوها ساختهام شاید... .
من، ابر شدهام
من عطر تو را بهتر از سیبها و یاسها میشناسم قول میدهم که از تمام آبشارها زیباتر نامت را زمزمه کنم. کاش بتوانم زودتر از هر چشم دیگری، تو را ببینم! من ابر شدهام تا بر غبار آینهها و پنجرهها، یک عمر ببارم؛ اما تو هنوز نمیخواهی با ماه بیرون بیایی.
کدام صبح؟
عمریست که آرزوی با تو بودن را دارم. کوهی هستم که عمریست در انتظار صبحی ایستاده است که آفتاب بر شانه، لبخندزنان طلوع کند. کدام صبح، زمین به تو لبخند خواهد زد؟ کدام عصر، رودهای خستهای که سالهاست میدوند، به تو خواهند رسید؟
کاش صبح فردا، زمین را بیدار کنی با صدای لبخندت! کاش شانههای خوابآلود زمین را دستان تو با تکان بیدار کند!
نمیدانم تا آخر همین هفته، عطر تو از پنجرهها سرازیر میشود؟! چقدر انتظار آمدنت سخت است!؟
شب است؛ فانوسها شروه میخوانند و دریا، دیری است که ساکت شده است. موجها عقب نشستهاند، آتش آفتاب، در حوالی آبها خاموش میشود.
وقتی صبح نمیشود، یعنی سایه شب همچنان بر سر جادههای بیعبور مانده است.
وقتی بهار نیامده است، یعنی زمستان هنوز نرفته است.
زمین، کِی حرکت وضعی خویش را از سر خواهد گرفت؟ کِی از این توقف ترسناک عبور خواهد کرد؟
ما آموختهایم که «پایان شب سیه سپیده است». طلوعها به غروب میرسند، غروبها به طلوع؛ پایان همه خوابها بیداری است. سطرها به نقطه ختم میشوند تلفنها به بوق ممتد و مهتاب، اندک اندک از پشت ابرها بیرون خواهد آمد.
دولت شیطان پایدار نیست
بگذار شبپرستان آتش بیفروزند؛ آتش، اول از همه، خودشان را قربانی میکند بگذار هر چه هیزم را بسوزند؛ هیزم هر چه بیشتر بسوزد، زودتر میمیرد. دولت شیطان پایدار نخواهد ماند. دست عدالت که از آستین قهر بیرون بیاید، از اسطوره ظلم، هیچ نخواهد ماند. «چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا؟»
شب است و شکنندهتر از شیشههای تاریکی، هیچ نیست. مجسمههای فریب از درون فروخواهند ریخت، تندیسهای دروغ، از درون خواهند پوسید و موریانهها پیمان نامههای کفر را خواهند بلعید!
«کجاست صوفی دجال فعل ملحد شکل
بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید»
چیزی به صبح نمانده است
آفتاب ایمان ،گرمتر شده است و دیگر کسی به خبرهای مسموم اعتماد ندارند.
دیوارهای کعبه به حرف آمده است. خشتهای بیتالمقدس، اذان میگوید. فریاد «أین المنتقم»، از سنگفرشهای «بین الحرمین» بلند شده است.
نگران نباید بود؛ شب، هر چه طولانی، تمام خواهد شد؛ چیزی نمانده است به صبح!
چه جمعهها که گذشت و من بیآنکه بدانم، منتظرت بودم!
بیآنکه به ساعت دیواری خیره شده باشم یا از شوق آمدنت روبهروی در ایستاده باشم!
هر جمعه، قاصدکهای زیادی میآیند و صحن تمام خانهها و خیابانها را پر میکنند!
هر جمعه انگار بوی انتظار همه جا را میگیرد و جانماز من، پر از عطر یاس و قاصدک میشود!
هر جمعه، بوی گلاب میآید؛ از جایی که نمیشناسیم.
هر جمعه هوا گرفته است و گلوی من هم.
انتظار
همه جا بوی انتظار میدهد؛ حتی در کوچههای پر از اسلحه و باروت...
انتظار، واژه بیقراری است که در هیچ کتابی آرام نمیگیرد. انتظار، در کوچهها و خیابانها با یک کاسه گلاب، مسافری را چشم به راه است و تا لحظه آمدنش، حتی لحظهای، پلک بر هم نمیزند!
تا نام مهربانت بر زبانمان جاری میشود، عطر تو تا هفت کوچه و خیابان میپیچد. نرگسها و مریمها از بوی خوش نامت، از خاک جوانه میزنند و ما به حرمت نام بزرگت میایستیم. مابا نام آسمانیات از
جای زمینیمان بلند میشویم و تا آسمان نگاهت قد میکشیم. ما بلند میشویم، ما همیشه در اشتیاق حضورت، به پای تو بلند میشویم.
پاسخ سلامهای من
روزهای زیادیست که از پی هم میگذرند و میروند، بیآنکه پاسخ سلامهایی را که نثارت میکنم، بشنوم.
روزها و شبهای زیادی است که گذشتهاند و مرا با نفس کشیدنهای بی تو با یک دنیا افسوس، باقی گذاشتهاند!
آقا! کدام شب، بی زمزمه نام تو به خواب رفتهام و کدام روز، بی یاد تو از خواب برخاستهام؟!