ghaemiyeh.com
اشارات 89
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
الهی! من بیتو، در آستانه تنهایی ایستادهام. همه درهای جهان بیتو، به رویم بسته خواهد شد.
الهی! دستهایم از آستان دعای تو فراتر نمیروند؛ پس اجابتم کن که دستانم عادت نکرده است غیر از تو به سوی کسی نیاز آورند.
الهی! من سالهاست که از تو دور افتادهام، گم کرده راهم، در حوالی من، هیچ پرندهای جریان
ندارد.
پنجرههایم راه آفتاب راگم کرده است و ماه از ایوان خانهام سرازیر نمیشود. چونان ماهی تنگیام که در تنگنای آبها گیر کرده است؛ ماهی کوچکی که از دریای مهربانی تو دور افتاده است.
الهی! مخواه بام خانهام دور از بوی کبوتران دق کند، مخواه آینهها تصویرم را فراموش کنند! الهی! مخواه که دور از یاد تو، در تنهایی خویش بپوسم؛ چونان آینه زنگار گرفتهای که پشت غباری از فراموشی بمیرد.
الهی! اگر تو برانیام به کدام سو رو آورم؟به هر سو که رو میگردانم، عطر تو سرشارم میکند.
الهی! دستهای قنوتم را از ستارههای بارانزده لبریز کن تا شبهای تاریکی ام را با یاد تو چراغان کنم.
بین من و یاد تو، فرسنگها فاصله افتاده است؛ تو بخوانم تا به اندازه هزاران سال خورشیدی به تو نزدیک شوم.
الهی! تویی که هیچگاه مرا فراموش نمیکنی و من ذرهای ناچیزم در برابر آفتاب بینهایت مهربانی تو یا نور!
مرا در روشنایی مطلق خویش غرق کن که تاریکم.
الهی! تو را میخوانم در زمزمههای جاری زندگیام، در تکاپوی همیشه حیاتم.
الهی! از تو هستم و به سوی تو خواهم آمد. کدام دریچه مرا به سوی تو خواهد کشاند؟ کدام زمزمه مرا به لحظات با تو بودن میرساند؟
سردرگم ثانیههای هر روزهام؛ هراسان و پرشتاب، تو را میجویم. کیست برای من جز تو؟!
آنگاه که تمام دریچهها بسته میشوند، آنگاه که پردههای سیاه ناامیدی، فراسوهای روشن را تاریک میکند، آنگاه که هیچکس فریادرس من نیست، فقط تو را میبینم.
روحم را سپردهام به جاری چشمهسار لطف تو، میخواهم زلال شوم. میخواهم بجوشم و سردی درون را به گرمای پرستشات از بین ببرم.
الهی اینک، خسته از خویشتن به تو میپیوندم.
الهی! سپیدترین قلبها را میخواهم در «یوم تبلی السرائر».
یا سامع الدعا! میدانم که دعاهایم را میشنوی.
هنگامی که سر سجاده نیاز، من و تو با هم خلوت میکنیم، فقط دلم به این خوش است که صدایم را میشنوی و هیچ گاه از درددلهایم خسته نمیشوی.
آنگاه که زانوی غم بغل میکردم، تنها تو سنگصبورم بودی و نالههایم را میشنیدی.
آنگاه که امواج خروشان بلا به سوی من سرازیر میشد، تو بودی که به فریاد استغاثهام گوش فرامیدادی.
آنگاه که دشواریهای زندگی، یکی پس از دیگری مرا در تنگنا قرار میداد، تو ندای «اَمَّن یجیبُ المضطرّ اذا دعاهُ و یکشفُ السّوءَ» را از من شنیدی و اجابت کردی.
آنگاه که بیماری مرا رنج میداد، به ذکر «یا من اسمه دواءُ و ذکرهُ شِفاء» پناه میبردم. آنگاه که در مرداب گناهانم فرو میرفتم، تو غریو الهی العفو مرا میشنیدی و یاریام میکردی.
آنگاه که از تو درخواستی میکردم که به صلاحم نبود، تو بودی که میشنیدی و حکیمانه اجابت نمیکردی و در گوشم عسی أن تُحبّوا شیْئا و هو شرٌّ لکم را میخواندی.
اینک ای خدایی که صدایم را میشنوی! دوست دارم که این بار تو صدایم کنی... صدایم کن!
معبود من! در نیایش تو زبان چقدر عاجز و اشک چقدر عاجل است.
تو خوب میدانی که من چقدر کوچکم؛ آنقدر که بزرگیات را نمیبینم؛ پس مرا به همان بزرگی خودت ببخش و در حقارت خویش وامگذار!
معبود من! میدانم که خانهات را بنفشهها میدانند؛ میدانم که راهت را شقایقها میشناسند و میدانم یاسها چقدر پیراهنشان را از عطر تو آکندهاند که اینچنین، صحن تمام خانهها را شایسته درک حضور تو کردهاند؛ کمکم کن تا نشانههای بودنت را برای بودنم بیابم!
خدایا! میدانم که هستی. باران هم میداند که هستی؛ آنقدر که دامنش پر از بوی سجاده و تسبیح و ستاره است. کوهها میبینندت و رودها در شور هر پرده آواز زمزمهات میکنند؛ من اما چگونه
بخوانمت؟
ایستادهام بگذار تا ببینمت؛ آنگاه که عظمت نگاهت در بلور کوچک باران و ظرافت قدرتت روی بالهای شاپرک تجلی مییابد.
معبود من! قفس را اگر نشان من دادی، پرواز کردن را هم به من بیاموز.
... و چشمهای من پر از مهتاب است.
...و چشمهای من چقدر دوستت دارد.
معبود من! ای مأمن نگاه من و ای یگانه خالق من!
هر روز موسیقی الهام را از دریا میشنوم که میگوید:
«الا بذکر اللّه تَطمئِنُ القُلوبُ».
خدایا!
آن روز که زلال روح پاکت را به کالبد وجود خاکی من هدیه فرمودی، وجودی که سرشار از نور بود و شور، آن روز که تنها به تو نگاه میکردم تا در هبوط به این بیغوله راه را تحمل کنم و رنج فراق ازل از یاد ببرم، آن روز تنها به این امید، شانههای لرزانم بار امانت به دوش کشید که خیلی زود به درگاه ایزدیات خواهد پیوست.
خدایا! وجود خاکیام به آرزوی دیدار دوبارهات بود که به دنیا چشم گشود تا امتحان شود؛ پس تنها نگذار این وجودی را که به وجود تو بسته است.
خدایا! نشانههای لرزان و قدمهای ترسانم با نام تو استوار مانده؛ نگذار غرورهای نابجا، سستش کند.
خدایا! در این زمانه که پرواز از یاد همه رفته است، یاریام کن تا دویدن را از یاد نبرم.
خدایا! نگذار آرزویهای غلط، شرافت مخلوقات را به سخره بگیرد!
خدایا! کمکم کن تا هیچگاه از یاد نبرم آخرت را و فریفته ظواهر نشوم.
خدایا! خودم را به خودم وامگذار؛ حتی یک لحظه.
چهارده آینه
چهارده شهاب نورانی، چهارده ستاره روشن، چهارده منبع نور و دانایی، چهارده ابر پرباران، چهارده شاخه از درخت نبوت که ریشهاش در زمین عبودیت است و سر بر آسمان رسالت دارد و خداوند، اراده کرده است که نور پیامش را از پنجره شفاف این چهارده وجود پاک، بر وجود تاریک انسان بتاباند و او را به گرمای هدایت خود برویاند و به کمال رساند.
خداوند اراده کرد تا از میان جمع آدمیان، پاکترینها، زلالترینها و بلندهمتترینها برگزیده شوند، اوج کمال را دریابند و در آینه وجودشان، «انسان کامل» را بنمایانند؛ تا فرشتگان آسمان که از آغاز آفرینش آدم در حیرت این خلقت، چشم تحیر به او دوخته بودند، اینک در حضور این چهارده وجود به کمال رسیده انسان، به تحسین خدایشان بنشینند، زیر لب «تبارک اللّه» بخوانند و بر او سجده کنند.
خداوند اراده کرد تا اینان، راه رفتنی خاک تا افلاک، فرش تا عرش و بنده تا خدا را بروند و به اوج برسند و آنگاه، راهنمای در راهماندگان باشند.
آنها از عبودیت تا الوهیت را گذشتهاند و به دریای بیانتهای خداگونگی پیوستهاند؛ چهارده گنجینه دانایی، چهارده معدن علم، چهارده چشمه حکمت، تاکلام خدا را به وحی دریابند و از علوم یقینی و الهی، جان تشنه آدمی را سیراب کنند.
چهارده آینه در برابر پیام خدا تا انسان در دل عمیق این آینهها، از علم بیخطای وحی الهی حظی ببرد و راهی بجوید.
سلام و درود خدا بر خاندان نبوت، بر اهل بیت وحی، بر میزبانان ملایک و بر پیامآوران معبود؛ سلام و درودی بیپایان؛ به عدد همه درختها، ابرها و آینهها!
... حالا این مردم فقط یک چیز کم دارند؛ اینکه جایی داشته باشند تا آزادانه گرد خورشید بگردند و نور بگیرند، جایی که آنچه را باید بیاموزند، بیاموزند. جایی برای جوانه زدن و سبز شدن، جایی برای بال گرفتن.
زمینی که خداوند به وسیله مرکب پیامبر آن را برگزیده بود؛ به ده دینار خریداری شد. باید مسجدی بنا شود تا هر مسلمانی، بیواهمه آن را خانه خود بداند. باید مسجدی بنا شود تا اساس اسلام پا بگیرد. همه کمک میکنند، سنگ میآورند، الوارها را به دوش همتشان میکشند و خندان میآیند. حتی شخص پیامبر، شانه بر شانه دیگران کار میکند و این یعنی رسول اشارهها، پیامبر عمل است و هر سخنش تضمینی به سختی و سنگینی حمل این سنگها دارد. نه اینکه خود در خنکای سایه نخلی بیاساید و دیگران کار کنند. هر چه که بگوید خود اولین فاعل آن است و این یعنی ارشاد با تمام زوایایش.
اسلام نوپای یثربی در معرض خطر است! از جهتی کینه و دشمنی آشکار قریشیان و عابدان بیفروغِ لات و هبل و عزی، و از سویی دیگر، یهودیان خاموش و مرموز اطراف و داخل مدینه و از سوی دیگر، کینه در دل مانده اوس و خزرج نسبت به هم - که عمری به درازای صد و بیست سال داشت - تهدیدی است برای فروغ و بیداری این مردم. چه باید بکند رسول اصلاح و صلاح؛ جز اینکه خونابههای این زخم کهنه را به آب پاکی و برادری از دامن یاران بزداید؟ شاید
اینکه هر کدام برادری شوند برای هم، بذر مهر و شفقت را در دلشان بنشاند.
این شد که به دستور رسول دو به دو، آغوش برادری گشودند و گونه بر گونه پیمان ساییدند.
پیامبر رحمت دیگر صبرش تمام شده بود. دلش از کنایهها و زخمزبانهای پر زهر یهودیان به درد آمده بود.
شبها سر را به سوی آسمان میگرفت و با دیدگان مرطوبش، پیام عزتبخشی را برای پیروانش از دوست طلب میکرد. یهودیان، هر مسئله کوچکی را دستاویز رفتار موذیانه و سخنان تلخ خود کرده بودند و قبله مشترک بزرگترین حربه آنان برای آزار مسلمانان نوپا شده بود. رشد و گسترش این نور چنان وحشتی در دلهای تاریک و نمورشان انداخته بود که برای نجات خود، به هر خیانتی دست میزدند. ساعتها وقت بیانتها و ملکوتی پیامبر را جیره پرسشها و سخنان پوسیده و نفرتانگیز خود میکردند، اما رسول صبر و صداقت، با سینهای گشاده، همه چیز را تحمل میکرد.
نماز تمام شده بود. همه یکدیگر را با دیده تعجب مینگریستند. کسی نمیدانست چرا رسول خدا درست در میان نماز ظهر آن روز، قبلهاش را به سوی دیگر برگردانده است. یعنی اتفاق بدی برای امید دلشان افتاده بود؟ اما چهره بشاش و خندان پیامبر حرفی دیگر دارد و این تبسم، پیامآور عزتی دیگر است برای مسلمین، آخر آنها دیگر قبله خودشان را دارند؛ قبله خودشان را.
امتداد بوی آفتاب، روشنی ذکر توست و مساحت یادت در محیطهای حقیرانه زمین طنینانداز است.
قرنها متعلق به توست که آمدی و به دهانهایی که بوی خشک بیابان گرفته بودند، لهجه پرطراوت رهایی آموختی و هجاهای شبنم بینایی را.
آمدی و خطوط کهنه و موریانهخورده ابوجهلها، با سطرهای قرآن تو، روز به روز تاریکتر از شب شدند.
آمدی و «لات» و «هبل»ها، زمینگیر بوی تعفن خویش شدند.
ای صاحب خُلق عظیم! بزرگیات هیچگاه در ظرفیت تنگ کلمات و فهم نارس هستی نخواهد گنجید.
ای برترین آفریده خدا! دلهای دریایی خوب میدانند که اقیانوسها هم به ادراک قطرهای از تو نخواهند رسید. ابرهای لطیف میدانند که در کنار رأفت تو، گلهای باران، شرمسارند.
دریاها از نام زلال تو برای آبی بودن وام میگیرند و چراغها برای ابدی شدن، ناچارند که رو به پیشانی تو پلک بزنند.
گنبد آسمان، کاسه نیازی است پیش عظمت آستان تو. حرفهای بهار اگر سرسبز و مستانه است، قدحنوش حریم یاد توست.
نام بلندت، هفت آسمان را به زیر کشیده است و فردا چون حرفهای تازهای از تو همراه میآورد، جرئت طلوع دارد.
اینک منم و دنیای احساس که بوسههای مهر بر نام تو میزند و عالم شوق که با بوییدن گل محمدی، نشانههای بهشتی را که تو در آن باشی، حس میکند.
... و اینک نفسهای قدسی توست که حال و هوای مدینه را گرم نگه داشته است. محلههای
مدینه، کرامتهای بیشمارت را برای عرضه تدریجی به تاریخ، از بایگانی ذهن بیرون میکشد و مردم را دستهدسته به سوی فضایلت سوق میدهد.
اینک منم و شب که عطر صلوات تو را قنوت گرفته است. هنوز خاطره گدازههای عاشقانهات از گوشه چشم «حرا» میچکد و با طلوع «اقرأ» نیمهشب چون انسانی کامل تو را سجده میکند.
به راستی که نیایشهای زرین تو، گلستانی از معرفت را در ذهن دقیقهها کاشته است.
باب الابواب گشایش و فرج، در تسبیح و تحلیل حضرت رحمهللعالمین است. کجا دیدهای سائلی بیآنکه در خانهای را بزند، از صاحبخانه چیزی را بطلبد؟ شرط ادب و
احترام است که آدمی، پیش از ورود به هر حریمی، اذن دخول بگیرد و رخصت بطلبد.
کلید ورود به آستان دعا و نیایش، صلوات بر محبوبترین و نزدیکترین واسطه به خداوند است؛ گویی با تقدیس حضرت رسول اجازه آغاز سخن و گفتوگو با حق را میگیری و به بهانه خشنودی آلاللّه، نیاز خویش را بر درگاه کبریا عرضه میداری.
وقتی بر بهترین و مقربترین بندگان در نزد حضرت حقتعالی صلوات میفرستی، گویی انوار خیر و برکت بر تو نازل میشود، تاریکیهای گناهانت را میدرد، غبار غریبگی از چهره جانت میزداید، تو را آشنا و محرم آستان دوست میکند و خداوند با نگاه عنایت بر تو مینگرد؛ زیرا تو برای ورود به حریم کبریایی، کلید رمز را میدانستی.
اگرچه ضمن این ابراز آشنایی اولیه با صلوات، حضرت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نیز به عنوان شفیع امت، قدم جلو میگذارد و در گره گشایی بر مشکل انسان پیشی میگیرد.
آیا شنیدهای که خداوند، وساطت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله و اهل بیت مقربش را نپذیرد و خواسته آنها را بیپاسخ بگذارد؟!
پس کسی که با صلوات، دعای خویش را آغاز میکند، به دو هدف رسیده است؛ هم از در آشنایی با حقتعالی سخن گفته و هم مهر و محبت خاندان رسول اللّه را به خود جلب کرده است و مگر میشود در این حال، خواهش آدمی مغفول بماند و ممنوع خوانده شود! پس بر محمد و آل محمد صلوات!
شب بود. سالهای سال از شب میگذشت. مردمانی همه محکوم به ناموزونی روزگار خویش، با دستهای سیاهشان زندگی را زنده به گور میکردند. صدایی حتی اگر از آسمان میآمد، در طنین نعرههای مست و واژههای جاهل گم بود. سرزمین بود و قحط سالی آدمی... و خدا ناگفته مانده بود در سنگ سنگ آن دلهای پشت به آفتاب.
کسی اما آن سوی بیداد شب، همه لحظهها را میشنید. در دل خلوتهای تا آسمان خویش، بر فراز کوهساری که به سمت خدا رهسپار بود، هر شبانگاه به پروازی ابدی
میرفت و بازمیگشت. هر شبانگاه، نیایش نامرئی او، امان خداوندی را بر فراز شهر میپراکند... هر شبانگاه، لبهای مردی بود و خدای همیشه نزدیکی که صدایش میکرد و جدا از آن همه مردمان بیفردا، دست دعا بود و معراج بیپروا.
تنها صدا بود... و واژگان قدسی بیمانندی که بر شانههای رسالت «او» وحی میشدند.
صدا پیچید. نزدیک و بیوقفه: بخوان محمد! بخوان به نام پروردگاری که آفرید؛ بیهیچ شبههای، بیهیچ خستگی و رنجی و محمد این، دردانه آسمان ناگزیر از زمین، خورشید ناگهانی که خدا استوارش کرد بر روی این خاک زمینگیر، از نو آغاز شد.
آغاز مبارکی است؛ وقتی که مالک هفت آسمان، شانههای صبورت را از خستگی میتکاند و با دستهای آرام خویش، پیراهن بلند دلالت را بر قامت بیشباهت تو میسراید.
محمد از قله کوه سرازیر شد؛ کوهی که در سینه متروک خویش، طنین شبگریههای خلوت محمد را تا ابد به یادگار حک کرد.
او آمد؛ با ردایی همه از واژه و سرمایه بیبدیل زندگانی، با قامتی از صدای ماندگار خداوندگار، با چشمهایی که روشنگر کورهراههای هستی تا امروز، با سینهای که گنجخانه همه پاسخهای ناگفته و همه رازهای ناخوانده است.
محمد آمد، زمین سر از خواب خویش بلند کرد و صبح دمید.
به برکت سفره دستهای سبز آن معجزه، خدا مهربانتر شد با مردمان قدرناشناس، با قلبهای فتنهگر ناآرام و در کلام خویش، چنین سرود: «ای محمد! پروردگار تو این مردم را عذاب نخواهد کرد
مادامی که تو در میان آنها زندگی کنی».(1)
1) . سوره انفال، آیه 33.
پیامبر، دریای عصمت پیشهای است که اگر به حکم ناگزیر پروردگار نبود، کبوتر جان خستهاش از شوق پسکوچههای ملکوت، از شوق آغوش خداوند، هر آینه پر میگشود و در این دنیای نافرجام نمیگنجید.
پیامبر، آموزگار همه روزگاران، همه نفسهایی که میآیند و میروند، همه چشمهایی که سر به مهر و آشکار در پی حقیقت هستند و نیستند، جادههای معرفت را به سمت ما فرامیخواند.
در راه آسمان، سنگلاخی نمانده که همه را او خود با دستهای مهر خویش هموار کرده است.
اگر پا در مسیر ملکوت بگذاری، هراسی نیست که در تمام لحظهها، پیامبر شانههای نحیفت را همراه خواهد بود.
صدایش کن! دستهای او همیشه نزدیکند. کورهراهی در پیش نیست. راهها معلومند. پیامبر خورشید شبانهروز هستی است. بر دامانِ معصوم او چنگ بزن و رهسپار شو.
منجی از راه میرسد، باید، این بشارت به آسمان برسد
باید از کوچههای سبز حجاز، به تمام جهانیان برسد
پس ازین دختران نمیمیرند، به گناه نکرده، این مژده
پیشتر از تمام خلق جهان، به دل تنگ مادران برسد
اینک از کوچههای سبز حجاز، آخرین وعده میرسد از راه
میرسد تا که راه جاویدش به تو در آخرالزمان برسد
بَرده با صاحبش برابر شد، هر که پرهیزگارتر، برتر
ای بلال سیاهپوست بخوان، تا به گوش همه اذان برسد
مردی از کوه میرسد، کوهیست، شیرمردی، درخت انبوهی است
در مناجات از خدایش خواست، تا به خلق جهان امان برسد
او رسول تمام اعصار است، که رسولی پس از ظهورش نیست
گوش کن تا طنین معجزهاش، از زبان تا به عمق جان برسد
منجی از راه میرسد، دنیا، غرق بوی گل محمدی است
صلواتی بلندتر بفرست، تا صدایت به آسمان برسد
پنجرهها گرم تماشای باغ، آینهها محو نگاهی آبی
با تو میشه فقط پرندگی کرد، توی هوای بارونی - آفتابی
نسیم خبر میآره و توی شهر، شمیم اینکه اومدی میپیچه
تو کوچهها تا تو قدم میذاری، عطر گل محمدی میپیچه
نور نبوت تو نگاه سبزت، صدای حق جاریه توی صدات
خورشید و ماه دور سرت میگردن، زمین همش میزنه بوسه به پات
سینه تو معدن وحی خدا، روشنه از چشات دو چشم عالم
با تو تموم شد دیگه دلواپسی، وقتی خود تویی رسول خاتم
عشق تو بهترینِ سرنوشتاس، هر جا تویی اونجا خود بهشته
خدا رو لوح سرنوشت عالم، اسم قشنگتُ درشت نوشته
سلامِتو خدای آسمونا رسونده گفته تویی برگزیده
گفته خدا هر چی که هس تو هستی، به عشق پیغمبرش آفریده
خورشید، بر مناره آسمان بالا آمده تا تکبیرها و تهلیلها را ترنم کند.
سروها، روی سبزشان را سمت آسمان گرفتهاند و هر نسیمی که قنوت شاخههایشان را مینوازد، گویی ذکر «لااله الااللّه» را با او همنوایی میکنند!
حمد و ثنای حق، از در و دیوار مسجد برخاسته است و تن پاک محراب، سبکی «حی علی الصلوة» را بر شانه دارد.
قطرههای آب وضویت بر پرده فیروزهای حوض میپرد.
همخوانی یاکریمها با مؤذن، گویی خوشصداترین آوای حیات را در پیاله جانت میریزد! پژواک روحانی «حی علی الفلاح» از دعوت کریمانه دوست، سرمستت کرده است.
اللّه اکبر، از سخاوت میزبانی که با همه عظمتش، تو را به همکلامیاش فرامیخواند!
برای پر کشیدن در حریم ملکوتیاش، سر از پا نمیشناسی.
پیشانی که بر خاک بندگی میسایی، خدا، پیش روی همه مخلوقاتش، به خود «تبارکاللّه» میگوید.
حالا آنقدر بیتکلف و سادهای که بهشت، خود را مشتاقانه برایت آراسته میکند. ذکر خدا، باز هم تلاطم پرهیاهوی دریای دلت را آرام کرده است. زیر لب میگویی:
الهی! کاستیها و نقصان نمازم را به لطف و فضل بیپایانت بپوشان و آن را مقبول درگاه بینیازیات گردان.
دامن کوهها، پر از گلهای صبح نشاط است.
همه در کار شادیبخشِ صبح ماندهاند.
شگفتیساز بودن صبحدم، مهمترین خبری است که رسانههای دنیا از آن غافلند. از بس همه چیز را به گل بدل کرده است، چشمان ما عادت کرده است.
پنجره را باید گشود و دل سپرد به این بهار چندساعته! حتی در قلب زمستان، در متن پاییز و در ضمیر تابستان، شادترین تصویرها، از صبح تماشاست که آبادی زندگی را محو جمال کرده است.
پاکیها، دستپرورده واژههای همخانواده صبحاند. آری... جلوههای ویژهای از لطافت، دوستی و... در بساط صبح یافت میشود. اگر کسی حرفهای صاف و صیقلی میخواهد، باید سراغ ساعات دم صبح برود. باید ترمهای دلدادگی را در دانشگاه صبح گذراند که سرشار از پیامِ نور است و بیان روشن.
در رگهای پگاه، سلام و الفت جاری است.
هستی با آن عظمتش، دم میخانه صبحگاه خیمه زده است. لابد از گرمی و تحرک و شوق آن چیزها دیده است؛ وگرنه معنا نداشت اینگونه عاشق سینهچاک روشنی شود.
خرم باد صبح که چنین مریدی دارد!
...بیاییم ما هم پنجره بگشاییم رو به صبح و سلام کنیم به سپیده که نامِ دیگرِ دوستی است.
هوا مسیحادم است و نسیم صبحگاهان میوزد. درختان، سایههای خویش را به چشمان ما سپردهاند و جویباران به امید وصال دریا در شتابند.
هر ذرهای دوان است و زمان به سوی صبحی دیگر در حرکت.
عشق، بر کوچههای شهر باریده و آفتاب، گوشه چشمی به مسیر حرکت ماه دارد. بلبلان مهرورزی در گوش دشتها نجوا میکنند و صدای مناجات آبها، بلند شده است.
چشم بگشا و جان جهان را بنگر؛ نکند لیلی از سر کوی بگذرد و خواب باشی!
چشم بگشا و دست و صورت در جویبار نور بشوی؛ سفره آفتاب گسترده است و دکان برکت باز!
چشم بگشا تا غفلت شب را از تن شب آلوده برون کنی؛ رحیل صبح، خبر از راه تازهات دارد.
بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
زین سیل دمادم که در این منزل خواب است
معشوق عیان میگذرد بر تو ولیکن
اغیار همی بیند از آن بسته نقاب است
سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم
دست از سر آبی که جهان جمله سراب است»
من چشم میگشایم و صبح شروع میشود.
من میخندم و پنجرهها چشم میگشایند.
سلام، پرندگان بوی آسمان گرفته!
سلام، عابرانی که شانههایتان هنوز بوی نماز صبح و مناجات میدهد!
سلام، خیابانهای سحرخیز شهر؛ ابرهای نیمه خواب؛ گلدانهای در اشتیاق باران؛ دستهای رها در نسیم پنجره!
سلام، صبح رها در هوای جاری! سلام، دستهایی که طعم خدمت و صداقت میدهید!
برمیخیزم و خواب را گره میزنم به لبخند تازه صبح. نفسم، عطر شوق و صبح میگیرد.
دهانم پر است از واژهها و کلماتی سرشار از امید، در هنگامه تلاشها و تکاپوها، آغاز هر روز، بوی طراوت میدهد؛ بویی شبیه نان تازهای که مادربزرگ میپخت و عطر آن، دست به دست از مشامها و مذاقها میگذشت.
فقط کافی است که ما خودمان را برای شروعی دیگر، خوب آماده کنیم.
صبح، بوی مطبوع زندگی میدهد؛ بوی دستهای گرم پدر و بوسههای مهربانانه مادر.
صبح، بوی سرود درختها و زلالی چشمهسارها را میدهد.
سلام همشهری! صبح با کولهباری از لبخند و تلاش آمده است. برخیز تا تلاشها و تکاپوها، بر شانههایت تکیه کنند.
برخیز تا رگهای وجودت، پر شود از عشق خداوندی.
برخیز و استکان صبح را از روی میز صبحانه سر بکش؛ با دو حبه توکل و شوق خدمت، آنگاه است که دستهایت شروعی دوباره را وضو میگیرند و چشمهایت، لبخند خداوندی را بوسهباران میکند.
تو میتوانی دستی از اراده و تلاش برآوری.
تو صبح را از زلالی لبخند خورشید، سر میکشی و با کولهباری از توکل و امید، آغاز میکنی خدمت به مردم را. خورشید، از پنجره اتاق برایت دست تکان میدهد و خندههایت را بوسهباران
میکند.
من به نام شما آغاز میکنم هر صبح، بندگی را.
به نام تو آغاز میکنم این صبح عاشقانه را و سلامت میگویم ای عشق!
سلامت میگویم، ای توان زندگی در جان ذرّهها، ای آرزوی درختان ایستاده به سوی مشرق، ای موعود!
همه روز، آفتاب به امید آمدنت طلوع میکند و گلها برای دیدن تو چشم میگشایند و به امید رسیدن تو، بشر خسته، هر صبح را بهانه تلاش میسازد.
صبحگاهان، بهانه نوشتن، انتظاری کهنه است و عابران عجول کوچهها و خیابانها، به امید جواب سلام تو، به هم سلام میدهند.
کاش میدانستند صبح کدامین روز آسمانی، جواب سلامت را میشنوند!
جریان رودخانه زمان تند است؛ حتما تندتر از اروندی که با قوّت عشق از آن گذشتید. زمان سخت شکننده است؛ کاش میشد از اروند زمان گذشت و به شما رسید؛ به زخمهایتان که رنگ سرخ محمدی بود؛ به نمازهایتان که به خلوص الماس بود و عیار ناب حقیقت!
کاش میشد به شما رسید!
خیابانهای شهرمان را به نامتان کردهاند، ولی من میگویم که جغرافیای جهان را باید به نام شما کرد و وسعت آسمان و زمین را. دیری است زبان جز به نام شما نمیچرخد.
ما گم شدهایم در کوچه پس کوچههای زمان. بر روی چشم ما، پردهای از خاک کشیدهاند؛ وگرنه شما را مرگی نیست، ما اسیران غربت خاکیم؛ ما را بیابید! پلاک زخمیتان را بر گردن گمشدگان رملهای داغ گناه بیندازید؛ شاید پیدا شویم! شاید بوی خون به ناحق ریخته شما، ما را به سوی حق بکشاند؛ شاید فکه، نامی شود که رازهای مگو را به ما بیاموزد.
ما را صدا کنید؛ با گلوی زخمی و لبهای خشکیدهتان! ما را به پادگان دوکوهه بخوانید تا بیاموزیم عشق را، زندگی را و مرگ را.
شنبه
1 مهر 1385
29 شعبان
1427
2006 . Sep . 23
پشت پلکهایت شور بیدار شدن، آواز میخواند.
خیابانها مشتاق قدمهای کوچک تو نشستهاند.
کوچهها، بیقرار هیجانهای کودکانه شمایند.
بوی مهر/ بوی مهربانی/ بوی لبخند / بوی درس و مدرسه / بوی شوق کودکانه پیادهروها / بوی نمرههای بیست / بوی دفتر حساب / بوی مشقهای ناتمام / بوی دوستی / مهربانی مدام / بوی... .
پاییز با خود شور میآورد. قاصدکها، خبر بازگشایی مدارس میدهند. درختان آماده میشوند تا با شوق، برگهای رنگارنگشان را چون کاغذهای رنگی، بر سر کودکانی که مشتاقانه به مدرسه میروند، بریزند و سارها بر شاخههای انبوه درختان صف کشیدهاند تا آوازهای گرمشان را بدرقه راهشان کنند. نسیم، نفسهای معطرش را هر صبح، بر گونههای سرخابی کودکانهشان میدمد تا خواب را در سایههای کوتاه دیوارها جا بگذارند و مشتاقانه تا حیاط منتظر مدرسه بدوند.
دیوارهای آجرنمای مدرسه را سراسر شور و شوق پر کرده است.
کلاسها، با آغوش باز در آستانه درها ایستادهاند تا مهمانان کوچک خود را در آغوش بکشند.
تختههای سیاه، بیصبرانه منتظرند تا دستهای صمیمی معلمی مهربان، لبریز واژههای دوستیشان کند تا عشق، با لبخندی ناگزیر، بر لبهای کوچک دانشآموزان بنشیند.
واژهها بر تختههای سیاه جان میگیرند و پروانه میشوند تا در نفسهای هیجانزده کودکان، پرواز کنند و فضای لرزان کلاس را گرم کنند. چه شور و حالی دارد روزهای آغاز مدرسه. روزهایی سراسر دلهره و هیجان و شوق و اضطراب، روزهای مهر و مدرسه، روزهایی که خیابانها سر خوشِ هیجان لبریز صداهای کودکانه جاری در پیادهروهایند. روزهایی که عشق، هر سحر عاشقانه از پشت پنجره کلاسها سرک میکشد تا با بالا آمدن آفتاب، تنشان را در نفسهای معطر کودکان شستوشو دهند. روزهایی که آفتاب، به شوق مدرسه رفتن، هر صبح زودتر از آواز خروسها بیدار میشود. روزهایی که ماه، بالای سر دفترهای مشق، به خواب میرود!
یاد آن روزهای مهربان به خیر! چه حسی دارد دوباره کودکانه تا حیاط مدرسه دویدن!
امروز همه راههای روشن، به مدرسه مهر ختم میشود و این، سرآغاز جدیدترین صدای همبستگی است.
امروز، چشمهای صفا و یکرنگی، در حضور ماه مهر میجوشد. شوقهای دستهجمعی در محیطی گرد آمدهاند تا بار دیگر، بوی «یار مهربان» را جشن بگیرند.
کتابها دسته دسته میآیند و سلام دستها را پاسخ میدهند؛ پاسخی گرمتر از تابستانی که بچهها پشت سر گذاشتهاند.
ماه مهر هم آمده است تا در این هیاهوی شاد، یک حس قوی را تا آخر فصل، ذخیره کن20د.
امروز، پیام جشنواره کیفها، محبت است.
بهار، چقدر از درک این روز پاییزی عاجز شده است!
هیچ نقاش زبردستی نمیتواند شادترین جنبوجوشهای حیاط را به تصویر بکشد.
آفرین بر این احساسها و ذوقهای سرشار که مدرسه را از تنهایی و کسالت در آوردند و اینک، خلوت بیروح روزهای گذشتهاش را غنچه غنچه خنده میزنند!
تقویم به سادگی از این روز نقرهفام نمیگذرد، توشهها میگیرد و خوشهها میچیند. دلهای بچهها را میبیند که هر کدامشان از صبح، روشنترند. به راستی که هیچ روزی با این سپیدی، قابل قیاس نیست. دانشاندوزی، زیباترین و ماندگارترین اثر خویش را بر دقایق اکنون گذاشته است.
تصنیف عاشقانه مهرورزی، هدیه امروز است که بچهها برای معلمان و همکلاسیهای خود آوردهاند.
شادکامی در کلاسهای دوستی موج میزند.
تابستان، نگاه بچهها را همچنان شاد، دوباره به مدرسه آورده است تا فصل پربار دانش از این وجد فراوان روحیه بگیرد.
روز هیاهوی دانشآموزان شاد، روز معلمهای صبور و مهربان. روز ناظمهای دلسوز و مدیرهای دوستداشتنی؛ روزی که باز فراش پرتلاش، میرود به جنگ هر چه غبار.
روزی که همه دیوارها، میزها و صندلیهای مدرسه که از خواب تابستانی بیدار شدهاند، به روی اهالی درس و دانش لبخند میزنند.
آغاز رژه منظم کیفها سر صفهای صبحگاهی که میروند به سمت باغ دانایی.
از امروز، قرار است همه ما جایی را بسازیم. میپرسید کجا را؟ همان خانهای را که با آجر واژهها ساخته میشود، همانجا که پنجرههایی از جنس برگهای سبز و زنده دارد، همانجا که وقتی آباد است که با کتاب خواندن و یاد گرفتن، تر و تازه شده باشد، خانه دلهایمان را میگویم.
پس همه شما امروز به مدرسه میروید که دلهای نازنینتان را آبی بزنید، از روی شیشههایش گرد و خاک نادانی را پاک کنید و این خانه ارزشمند را صفایی بدهید. به گلها و سبزهها دستی به نوازش بکشید و روز تولد مدرسه را جشن بگیرید.
کاش همیشه دانشآموز بمانیم! کاش هر سال، اول مهر که میشود، همینطور هیجانزده، منتظر صدای زنگ آغاز سال تحصیلی جدید، در پوست خودمان نگنجیم.
کاش قدر معلمهای صمیمی را بیشتر بدانیم!
باز اول مهر است؛ اول خورشید گرم مدرسه. من، با بویی از بابونهها که کنار پنجرهام روییدهاند، از خواب بیدار میشوم. ساعت قلبم تندتند میزند.
کتابهایم را که از پشت طلوع خورشید چشمک میزنند، برمیدارم و در کیفی از شادی کودکانه میگذارم. باز هم مادر برایم نان و روشنایی گذاشته تا سر زنگ تفریح، با جرعهای از عسل شیرین الفبا بخورم. مادرم سفارش کرده تا مثل قبل، لحظههای شادیام را در مدرسه جانگذارم و وقتی که برمیگردم، سرمشق زندگیام را که فرشتهها برایم نوشتهاند، درست بنویسیم.
معلم، مثل همیشه با آن لبهایی که به آبشار خنده گشوده میشود، گفته است جمع و تفریق خوبیها و بدیها را تمرین کنم تا حساب زندگی، دستم بیاید.
باز هم اول مهر است و من با بویی از بابونهها که کنار پنجره تنهاییام روییده است، از خواب بلند شدهام. سالیان درازی است که صبح روز اول مهر، با صدای چلچلهها از خواب میپرم و هراس دارم که نکند دیر برسم.
هر سال اول مهر، من هفت ساله میشوم و انگار از خوابی هزارساله برمیخیزم، چشمانم را با دستان کودکیام میبندم و دوباره باز میکنم. درست دیدهام؛ هم کلاسیهایم با میخکها و نرگسها میروند تا در مدرسه درس بخوانند و هزارساله شوند. باز هم میدوم تا به آنها برسم و کتاب زندگیام را از آغاز بودنم بخوانم و بزرگتر شوم.
معلم مهربانم، باز هم کنار در کلاس ایستاده و با نگاهی سرشار از بوی روشنایی نگاهم میکند. من هم در صف آرزویم وارد کلاس میشوم. پشت نیمکت تاریخ مینشینم و به تخته سیاه مدرسه که از آن نور میریزد، خیره میشوم. درس، آغاز میشود و موج شور و شادی از تکرار جدول ضرب خنده، کلاس را با خود میبرد. با نرگسها تمرین حساب داریم. گلی برای معلم، یک گل برای مادر و نرگسی برای پدر؛ روی هم میشود دسته گلی که در دست میگیرم و میگذارم روبهروی آینه تا پاییز بداند که در روز ورودش، بهار میآید و خورشید در حیاط مدرسه میشکفد؛ خورشیدی دوباره برای فردایی که نوید تعالی و شکفتن است.
صدای قدمهایی نرم، رخوت خیابان را بر هم میزند؛ قدمهایی که با گامهای پاییز همنوا شده
است.
طنین ضربان قلب هستی در گامهای کوچک اما بلند کودکان، ضرب میگیرد. این ضربآهنگ حیات متعالی بشریت است. این صدای بلند حیات فرهنگی است. این صدای زندگی است. این آوای زنگ بیداری است که تمام شهر را به پویشی تازه میخواند. دوباره عدالت، بخش میشود؛ محبت، ضرب و عشق به توان میرسد. دوستی، جمع میشود و نفرت نه نفرتی وجود نخواهد داشت.
صدای جیرجیر نیمکتها چقدر خاطرهانگیز است.
... صدای پای کسی میآید؛ کسی عطش تشنگان دانش را فرو خواهد نشاند؛ معلم را میگویم. برپا!
دوباره آمدهام تا سر بگذارم بر شانههای دفترم و با درختها و گنجشکها به خواب بروم.
آمدهام تا دفترم را از هر چه که برای بزرگ بودن لازم است، پر کنم.
چه ساعاتی که زنگ انشایم پر میشد از کلماتی به رنگ توصیف و استعارههای کودکانه!
«مهر» دوباره با سبدی از تازهها و تبسمها آمده است تا دستهای کودکانهام را بگیرد و پله پله به بالاها، نزدیک کند.
مهر، از کوچههای گرم تابستان خودش را کنده است و به مدرسه رسانده است تا زنگ شروع دانایی را به صدا درآورد و برگهای زرد درختان را روی جدولها و کاشیها بریزد و این خود، یکی از درسهای ما شود.
دوباره کتابها، سر بر شانه کیفها میگذارند و کیفها، از داستانها و پندها و شعرها و معادلهها و جمع و تقسیمها پر میشوند.
صبح است و دستهای گرم پدر، اشتیاق کودکانهام را تا مدرسه بدرقه میکند و بوسه گرم مادر، در صورت خاطراتم گل میاندازد.
پیچکهای همیشه عاشق، از بازوان دیوار مدرسه بالا رفتهاند تا از گوشه پنجرههای کلاس، بر کلمات و واژهها سرک بکشند.
گچهای سفید و قرمز و سبز و آبی، بلند میشوند و بهار علم را با شکل گلستانی پر از گلهای رنگارنگ نقاشی میکنند.
دستهایم را میبویم؛ هنوز هم بوی دفتر کاهی مشق را میدهد. هنوز هم بوی لبخند معلمم را میدهد که در اولین روز مدرسه به کلاس پاشید و ما برداشتیم و در دفتر خاطراتمان گذاشتیم.
زنگ مدرسه به صدا درمیآید و صدایی در من، مرا فریاد میزند که یک بار دیگر، هفت ساله شوم و دفتر و کتابم را بردارم و بروم سر کلاس بنشینم تا خاطرات شیرین گشایش مدرسهها را دوباره مرور کنم.
روز بازگشایی پنجرههای آبی به سمت افق دریاهاست. روز شروع دیر رسیدن و اضطراب و تلاش برای به دست آوردن کارتهای صدآفرین و مشقهایی که هر شب نوشته میشوند و هر روز خط میخورند.
کسالت روزهای تابستان را در اتفاقی ساده فراموش میکنم؛ وقتی چشمهایی را میبینم که طراوت و شادی را در آغاز فصل مهر و مدرسه بشارت میدهند.
تمام تخته سیاههای منتظر، سپید میشوند و دیوارهای بیاتفاق سفید، سیاه!
شهر، با کوچههایش از خواب برمیخیزد، خمیازه میکشد و حیاتی تازه در رگهایش جاری میشود.
ورقهای کتابها، در حاشیه سپید خود، جایی برای حرفهای نگفته دارند که با نقاشیها، خاطره میشوند.
زنگهای تفریح، در خاطراتم به صدا درمیآیند تا کودکیهایم را از انقباض سرد دقایق، به حیاط شلوغ مدرسه ببرند؛ تا دوباره به گلها لبخند بزنم و سعی کنم عطر معلم را در ریههایم به خاطر بیاورم.
آقا اجازه! باز هم مرا سر کلاست راه میدهی؟
هنوز عطر تازه نان، مشام آدمی را مینوازد. هنوز تکه نانی روی زمین، کسی را وا میدارد تا خم شود و آن را از زیر پای دیگران بردارد تا حرمت گندم حفظ شود و حرمت دستان پینهبستهای که با کاشتن دانههای گندم در زمین، برکت را به خانهها هدیه میکنند.
آری! برکت سفره من و تو، از صبر و سادگی مردمانی است که چشم سپید میکنند تا هر دانه گندم، هفتاد دانه شود.
فصل دروی گندمزارها، بسان خوشهچینی از کهکشانهای پر ستاره است؛ همانطور که تماشای ستارههای دور شب زندهداریهای طولانی و صبورانه را میطلبد، برداشت محصول گندمزارها نیز نتیجه مدتها سختی و زحمت و رنج است که جز از انسانهای صبور و فداکار برنمیآید.
پس به تقدیس و حرمت گندم که رزق آسمانی مردمان زمین است، بازوی همه دهقانان، پرتوان باد و نفسشان گرم و پر تب و تاب!
آستینهایت را بالا زدهای. خاک بوی دستهای تو را میدهد. ظهر، بر پوست آفتابسوختهات عرق کرده است.
دستهایت با خاک آشنایی دیرینه دارد.
خورشید، در لابهلای پلکهایت روزنهای برای فرو ریختن یافته است.
سرت را بر شانه خوشهها گذاشتهای و شانه به شانهشان قد میکشی.
دریچهای برای دستهایت در آسمان یافتهای. با ابرها میباری و انتظار میکشی، با خاک، همنوا میشوی و انتظار میکشی. واپسین تلاش خویش را در رنگ فروزان خوشهها دستچین میکنی و شهر، انتظار میکشد روزیاش را به یاری خدا از دستهای تو. پنجرهای هست. بالهای تلاشت گستردهاند، پینههای انگشتانت شکوفه میدهند؛ وقتی گام به گام در شاخههای رها شده میآویزی، وقتی صدای تپش قلبت، کار است و تلاش.
ایستادهای بر زانوان استوار خویش؛ ایستادهای و خدا پشتیبان توست.
از سر ثانیهها گذشتهای و مردانگیات جاوید است.
راز دستهای پرهیاهویت را خورشید نمیفهمد. با شتاب میگذرند لحظات و تو حتی از ثانیهها پیش افتادهای؛ ثانیهها، دنبال گامهای استوارت میدوند.
نسیم، از لابهلای دستانت میگذرد و گندمزارها را مینوازد.
تویی و روزهای آفتابیات؛ تویی و خوشههای تکاپویت، تویی و خدا که همیشه با توست.
خاک، بوی دستهای پرتلاش تو را میدهد. هر روز، روز توست، وقتی دستهایت نوازشگر روزهایمان است.
خاک خشک، با خاطره دستهای مهربان تو تنفس میکند.
بذرها، همان دفینههای سحرآمیز انرژی و زندگی، بیتاب و سرگردانند تا تو بیایی و در دل مادر زمینشان بنشانی.
خوش به حال ماه که شبها همدمت میشود و در آرامش مزرعه، راه گشودن آب را از میان سایهها با تو، جستوجو میکند.
دهقان!
ای خزانه فراوانیها در دامن کوچک تو! آنچه تو میپروری، دانههای خوشبختی است، اما آن گنج سرشار از انعکاس طلایی و نقرهای، نه آن دانههاست که در پیراهن توست، که خود «تو»، آری خود «تو» هستی.
تو «مبارکی» نه آن جوانهها که از گرمای نفسهای تو جان گرفتهاند.
تو والایی، تو برتری، تو بلندی؛ نه آن ساقهها که از عاطفه حضور تو راست ایستادهاند.
این وسعت تشنگی چشیده نه چشم انتظار باران بهاری، که عطشناک عرقریزان جوشش توست تا باز از دل خویش، کودکان خوشه و گیاه را برویاند و همه را میهمان جشن تولد شکوفههای لطیف و رنگارنگ کند.
امروز روز توست!
بزرگت میداریم؛ نه فقط از آن رو که رنجها را ایثارگرانه به جان خریدهای تا فرزندان زمین را بنشانی کنار سفرههای شاد و پرروزی ؛ تو بزرگی و بزرگواری؛ زیرا محبوبترینی نزد آفریدگار گردون.
با چشم هایی که عطر باران را میپراکنند و دستهایی که بوی نان تازه دارد، آوازهایت طراوت رود را دارد و با دستهایت جوانهها را نوازش میکنی و محبت تو تا اعماق دل خاک نفوذ میکند.
از کوچههای ساده کاهگل میآیی. در خطوط چهرهات مسیر تکامل گندم دیده میشود و گلها را از فاصلهای دور، تشخیص میدهی و نام و عطر آنها را میفهمی.
صبح را در آواز خروس دهکده آغاز میکنی و با تمام آفتابگردانها به آفتاب سلام میکنی و شب را در اولین ستاره به خواب میروی. نان را میبوسی و حتی به کوچکترین غنچهها احترام میگذاری.
خدا را با صادقانهترین کلمات صدا میزنی؛ کلماتی به طراوت آب.
به تمام بدیها تبسم هدیه میکنی و از سختی کارهایت گلایهای نداری و از تقدیر، همیشه راضی هستی. آخرت را در هر دانهای که جوانه میزند، باور میکنی.
دهقان! قلب زمین در دستهای تو سبز است. هر دانه را که در بستر خاک میخوابانی، از خدا میخواهی بپروراندش؛ چرا که میدانی دستهای تو وسیلهای است. صفای سایه درختها، شکوه دامنه سبز کوهها، عطر پاک گلها و... برای تو هستند؛ همیشه سبز باش!
با دستان پرسخاوت تو، زمین سبز میشود و چشمه چشمه آبِ حیات از کویر میجوشد تا طراوت زندگی را بشارت دهد.
رنگ عشق و همدلی را میتوان در دشت سبز تلاشت به تماشا نشست.
گندمهای طلایی عشق با همت دریایی تو از زمینی خشک میروید و در آسیابی از ریاضت آرد میشود، آنگاه، عطر نانهای پخته شده در کوچههای شهر میپیچد تا برکت سفرههای مردم باشد.
همه هستی تو، باغ و مزرعهای است که عمر خویش را در آن به دست روزگار سپردهای. دستان پرتوانت همیشه سبز و همتت بلند و آسمانی باد!
زمین، ساقههای طلایی گندم را به باد خسته پاییزی میسپرد.
تو از راه رسیدی، با دستهایی سبز و پربرکت؛ پاشیدی و افشاندی بذر امید را بر پهنه عظیم دشت.
آفتاب، چون چشمی فروزان، تابید بر کشتزار و نسیم مهربان نگاهت، شانه زد گیسوان طلایی گندمزار را.
که خاک چون کف دستهای توست، روشن و خاک با دستان توست که پس میدهد اسرارش را.
چشمان تو نگران بارانی است که نمیبارد بر جان تشنه گندمزار.
میوزی چون نسیم بهاری از هر سو و تشنگی دشت را با قطرههای باران پاک میکنی. گندمزار را جان تازه میبخشی و سفرهها را نان تازه.
دستهای توست که برکت خاک را میرویاند و دستهای توست که یاقوت انگورها را شهدی شیرین میبخشد و دستهای توست که طعم گندم را دلنشین مینماید. واسطه برکت سفرههامان تویی. خدا قوت!
برکت، خوشه خوشه گندم میشود تا طعم نان را سفرههای خالی ما فراموش نکنند.
در دستهای تو ابرهای سخاوت خانه دارند و سینهات دریای مهربانیهاست.
چشمهایت ستاره شبنشینیهای گرم و آرامتر از نسیم درختانند.
در قدمهایت، شادی جوانه میزند و نسیم جریان مییابد.
پرندهها، اندوه مهربان تو را برای سرشاخههای پر از میوههای شاداب آواز میکنند. تا بهار، رویش را در میوههای دل نگران آغاز کند. خاک، تشنه نوازش سرانگشتان گرم توست؛ تا آوازهای رویش را مؤمنانه آغاز کند. شاخههایی تشنه را که دستهایت لمس میکنند، ابرها مهربانیشان را بیدریغ، بر تشنگی خاک میبارند.
آمدهای تا با سادگی ناتمام خویش و مهربانی تمامت، بینیازمان کنی از طعامهایی که بوی نیازمندیشان، سفرههایمان را پر کرده بود.
غیرتت را با تلاش بیوقفهات گره میزنی تا مبادا نیاز، دستهایمان را به سمت سفرههای رنگارنگ بیگانه دراز کند.
ابرهای بهار، سخاوتشان را از تو آموختهاند و باران، نامت را نمنم بر تشنگی روزهای خاکی میبارد تا رویش، چون مهربانی تو آغاز شود. خدا تو را برگزیده است تا چون رسولان، ابر سخاوت را مهمان سفرههای کوچکمان کنی.
مهربانی و سخاوت و غیرت و تلاشت چون رودهای زاینده، پاینده و جاری باد!
دوشنبه
3 مهر 1385
1 رمضان
1427
2006 . Sep . 25
ماه را در آسمان، مشتاقانه به تماشا میرویم تا ماه مبارک را با آمدنش آغاز کنیم. چه مبارک سحری و چه روزهای مهربانی! چه شبهای صمیمیای.
شبهایی آمدهاند که ما از همه ستارههایی که میبینیم، به خدا نزدیکتر خواهیم شد. شبهایی که فرشتهها به ما لبخند خواهند زد و تمام کائنات به ما رشک خواهند برد.
شبهایی که بیواسطه با خداوند حرف خواهیم زد و خدا ما را در مهربانی خویش شناور خواهد کرد. شبهایی که صدای گرامی قرآن، لالایی ستارههای چشمکزن خواهد شد.
صدای بال فرشتگان، آوازهایی خواهند شد که ما را به پرواز پیوند خواهد زد.
دوست دارم نیمهشبها با من به کوچههای مهربانی خداوند بیایی و ببینی که چگونه کنار گلهای
شمعدانی و بابونههای شبنمزده، نام خدا را عاشقانه آواز میکنم.
این روزها خدا، دروازههای آسمان را به ما نشان خواهد داد و دستهای لبریز دعای ما در کهکشانها جاری خواهد شد.
این شبها، خداوند فانوسهای مهربانیاش را بر سر راه ما خواهد افروخت، تا در بیشههای زشت و مهآلود گم نشویم.
خدایا! ما با ماه میآییم تا مهربانی را در مبارکترین ماهها آغاز کنیم.
دستهای خالی ما را در آستانه تنهایی و سرگردانی رها مکن.
خدایا! در این ماه مبارک، به مهمانی تو میآییم، پس آینههای فطرتمان را در غبار جهل و ناآگاهی مپسند.
الهی! سوگند به تو که ما ستارههای خاموشیم اگر تو از آفتاب فضلت بر جانمان نتابانی.
خدایا! درهای مهربانیات را در این ماه مهربانی بر ما بگشا تا رستگاری در آستانه خانههایمان، ما را به معراج تو بخواند.
کاش میتوانستیم تمام سالهای پیش رو را از روحانیت این ماه لبریز کنیم! کاش تمام روزهای سالمان، بوی مهربانی رمضان را میگرفتند! کاش لبخندهایمان تمام سال، مثل همین چند روز صمیمیتر میشد!
کاش آینههایمان همیشه مثل همین روزهای مبارک رمضان، زلال میماند؛ زلالتر از تمام رودهایی که قلههای سرکش کوهها را به نجابت آرام دریاها پیوند میزنند!
خدایا! ماه مهربانی تو آغاز شد؛ ما را مهربانترین مهمانان خویش بخواه.
سالگرد روزها و شبهای تولد دوباره، نزدیک میشود. باز موسم توست، هلال ماه مهربان!
رمضان!
بیتو چه یکدستِ بیروزنی است این شبها و من چه تنهایم؛ وقتی که هنوز نیامدهای.
این ستارهها چه بینورند!
این ابرهای فربه و متراکم، چه گستاخند در رویارویی با من و چه بیرحمند با زمینیان!
هلال نو! ای بشارت ثانیههای تسبیح خدا! بیا و این جلوهفروشی را بسوزان و فرو ریز. من تاب
تیرهای دیو را ندارم. حیف از آن سحرها که دور از روی تو میگذشت!
تو کلید دروازههای بهشتی در دستهای من؛ وقتی که بیایی.
تو قفل و زنجیر شیطانهای دوزخی. زمینیان، چشم به زیبایی بیمانندت گشودهاند تا مانند من، دوام حضور تو را آرزو کنند و در دل تاریک این شبهای تار، در همه سال، همنوا با من خطابت کنند: «تنها تو بمان با من! تنها تو بمان».
حالا تو آمدی، ای شعر مجسم، ای نور! به تو سلام میکنم.
همه ستارههای پنجپر فروزان، پیشکش گامهای تو؛ شادی رونمای تو، ای عروس ماههای سال!
از دوری تو، تلخی همه دردهای بیکسی و گناه، در من رسوب کرده بود و زیر پوست سوخته من، خاطره مهربانیهای خدا، از یاد رفته بود.
اینک ای مطلع لیله قدر!
از این شب که وصال من و تو دست داده، به یمن این آیین و با دیدار تو، آن پردهها و حجابها که آفریده را از آفریدگار دور کرده بود، برداشته شده است و گلریزان تماشاست؛ تماشای حرفهای در گلو مانده و واژههای پلاسیده در غربت و تنهایی که حالا با حضور تو، مثل کبوترهای آزاد، به پرواز درآمده است.
سلام بر تو؛
سلامی چو بوی خوش آشنایی!
کتاب رمضان، دستاورد نقرهای روح انسان است.
در پرتو تلاش و مجاهدتهای نفس، سپیدهباران میشویم از سحرهای «ابوحمزه» از شبهای «افتتاح». رمضان، یعنی دریایی در کنار ما، تا دلهای غبارآلود را در آن شستوشو دهیم.
رمضان، یعنی باغستانی از عطرهای خدا.
با حلول رمضان، شیرینی سحرهای مناجات، رنگ میگیرد و محبت و قرب، در دلهای خشکیده بشر جوانه میزند.
باید برای دقیقههای سبز این ماه، نوروزیترین تبریکها را فرستاد.
در سرزمین اردیبهشتی رمضان، هر چه هست، خرمی و نشاط است؛ اگر حکمتها را دریابیم.
اگر بهرههای معنوی امساک را بدانیم، چشمهای ما تا رمضان دیگر، زیبا میبینند و دهانهای ما، کلمات خشک دنیا را به کار نمیبرند.
رمضان یعنی گشوده شدن دربهای رو به قرآن، تشنگی برای دریافت حقایق آسمانی.
گمنامترین لذتها در متن این کشف عرفانی جا دارند.
رمضان که میآید، دلها چون بلبلانِ مست، شیفته گلزار انس میشوند.
رمضان که میآید، خلوتکدههای آبی شب، دریاترین غزلها را میسرایند.
دستها بوی خوش مفاتیح میدهند و تسبیح.
آسمان، چقدر بر این یاسهای نیایش غبطه میخورد.
رمضان، فرصتی است تا دل با گل صمیمیتر باشد.
بوی رمضان میآید و من، بیقرار مولایم؛ بیقرار وصیت شهید رمضان.
بوی رمضان، یاد یتیمان را در دل، تازه میکند؛ چنان که داغ علی را در دل یتیمان زنده میکرد.
بوی رمضان میآید و صدایی مدام در گوشم میخواند؛ اللّه اللّه از قرآن! اللّه اللّه از یتیمان؛ باید از خواستن نفسم بگذرم.
رمضان، بوی یاد یتیمان و فقیران و در راهماندگان میدهد، بوی نمازی از سر نیاز و سرود عاشقانه سحر، بوی ناز معبود و نیاز عابد، بوی شکستن غرور یازده ماه خودبینی.
رمضان میآید؛ با کولهباری از تجرد نور میخواهد بیاموزد که یکی هست و هیچ نیست جز او. میخواهد بگوید اگر سر کلاس خودسازی بنشینی، درمییابی که عددی جز یک نیست؛ زیرا مصداقی جز یکی نیست.
رمضان آمده تا بگوید گر تو این انبان زِ نان خالی کنی، گنج معرفت میشود. آمده تا بگوید دهان از طعام بربند تا خورنده میوه درخت عشق شوی که منادی، دیروقتی است تو را به سوی خدا میخواند و تو در بند طعام و لباسی.
رمضان آمد تا شلاق به تن غفلت بزند و دست نوازش بر سر فطرت کشد؛ شاید غبار از جان برافتد.
رمضان آمده است؛ مثل بهار چمنزارهای احساس.
خوش آمد!
از راه میرسد مهمانی که ماههاست انتظارش را میکشی. از راه چندین ماههای آمده است؛ مهمانی که هیچ با تو غریبه نیست، مهمانی که جز خبرهای خوش، برایت رهتوشهای ندارد؛ رهتوشهای که از سفر خویش به ارمغان برایت آورده است؛ ارمغانی که جز رستگاری نیست؛ رستگاری که جز به عهد ازلی، وعده داده نشده است؛ وعدهای که باگوشت و پوست تو آمیخته است بشارتش از ازل تا ابد. مهمانی آمده است که تو را نیز به مهمانی نور دعوت کند. رزق آب و آینه برایت آورده است و بشارت شوق و عشق. مهمانی که ماههاست در سفر بود تا راه خانهات را بیابد. مهمانی که آگاه است از اشتیاقی که در سینهات موج میزند.
مهمانی آمده است تا تو را همراه خویش، به مهمانی بزرگتری ببرد؛ مهمانی که میزبان مهربانی دارد؛ میزبانی که سالهاست او را میشناسی. از آن لحظهای که در مراحل تکوین، به میزبانیاش اقرار کردی، از آن دقیقهای که سجده بر درگاهش تو را به اوج برد.
میزبانت بسیار مهربان است. میزبانت دری را به روی تو گشوده است تا از آن به مهمانی خاص او راه بیابی، در روزهایی که پیش روست، روزهایی که درهای دوزخ را بستهاند به روی مؤمنان، روزهایی که حتی خواب در آنها عبادت است، روزهایی که حتی شبهایش روشنتر از روزهای دیگرند، روزهایی که روزهای رستگاریاند.
مهیای سفر شو، همراه مهمانی که آمده است تا تو به بزم الهی قدم بگذاری، بزمی که
بزم محبت است؛ آنجا که هیچ بندهای هیچ مهمانی بر دیگر مقدم نیست.
«بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایی به شاهی مقابل نشیند»
این بزم را خداوند، برای تو آماده کرده است تا رستگاریات را تضمین کند، بزمی که در آن تنها تو هستی که باید سرنوشت خویش را به سمت رستگاری سوق دهی.
مهیای سفر شو...!
و ناگهان پل از هم میگسلد. فرو میافتم با هزار زخم ریز و درشت، میان درهای که حرارتش، که تاریکیاش، که بادهای سوزانش... .
آه، چه بد جایگاهی است اینجا که قهقهه اهریمنان، به دست و پایم میپیچد! از عمق وجودم فریاد میکشم: «ببخش مرا»، اما حجم صدا در گلویم دفن میشود. من جسم خاکستر شدهام را دوباره به دوش میکشم؛ میایستم که توان گریختنم نیست. لبهای ویرانم، تشنگیام را جار میزنند. ناگاه، سرب مذاب است که در من میجوشد.
میسوزم، اما نه از آتشی که مرا در برگرفته است، نه از هجوم گرزها و تازیانهها، نه از سرکشیدن جامهای برافروخته حمیم و نه از یورش بادهای مسموم؛ فقط قهر دوست متلاشیام میکند؛ قهر کسی که مهربانیاش زبانزد هستی است.
این بار، رو به رویش میایستم. سراپا نگاه، آه میکشم و بعد، ذره ذره میشوم از التماس. آنگاه که نمیدانم پس از چند صد سال، خود را در برهوتی مییابم مچاله و سوخته، تمام تنهاییام را پلک میزنم. ناگاه، سواری آشنا مرا به نوشیدن کوثر فرا میخواند. از نو آغاز میشوم؛ با نام خداوند بخشاینده مهربان.
فرارویم، دری به سوی نور گشوده میشود.
در باغی قدم میگذارم که پای درختانش، نهرهای شراب و شیر و عسل جاری است. از قصرهای زمرد و یاقوت و مرجان عبور میکنم. در کنار طوبی میایستم.
شاخه درخت در برابرم سر خم میکند و سیب در دستانم سرخ میشود.
فرشتگان، تکریمم میکنند؛ با همان صداقتی که خدا را در بدو آفرینشم توبیخ کرده بودند. بهشت، آمدنم را به هلهله مینشیند و من صعود میکنم روی بال کسی که جبرئیل را در کنار سدرة المنتهی جا گذاشت و بالا رفت. به عرش میرسم.
در برابر خداوندم؛ کسی که آسمانها و زمین از آن اوست. زبانم بند میآید از این همه شکوه و جلال.
دست برافشاندهام تا از دهان شعلهها و خشمها رهایی یابم.
از روزنههای شب، بر شانههای خاکستر شدهام، باران اجابت ببار!
من چراغی میخواهم از جنس آفتاب؛ دستی میخواهم به بلندای یک قنوت مستجاب؛ پایی میخواهم به استقامت یک کوه؛ «خلّصنا من النار یا رب».
آشنایم کن به آغاز این شبها؛ به درک پنجرههای لیالی قدر، به تجانس دستها و آسمانها.
نشستهام برای شروعی دوباره.
نشستهام و پرونده خاکستریام، زانوانم را بیشتر از همیشه میلرزاند.
من در امتداد لیالی نور نشستهام و چشم سپردهام به کلماتی از نور.
«بک یا اللّه».
جوشنی از کلمات کبیر، بر تن روحم میپوشانم و بوی تقدیس فرشتگان را میشنوم که در شب نزول، جاری است.
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
میخواهم دوباره متولد شوم، پا بگیرم از پلههای رفیع نیایش، قد بکشم از دستهای بلند دعا.
برایم چراغی بیاورید از جنس ماه!
برایم توشهای بیاورید از جنس کلمات استغاثه و تسبیح، میخواهم از زمین، به آسمان پل بزنم.
میخواهم در امتداد شب نجواها، خودم باشم و او. میخواهم کوله باری بگشایم از برگههای سیاه و با دستانی پر از برگههای سپید برگردم.
مرا به رنگ سپید تابان بنویسید. مرا با قلم نور بنویسید!
با حلول رمضان، بوی عرفان در کوچههای شهر ایمان میپیچد.
فضای روحانی رمضان، فصلی است برای شکوفایی دلهای عاشق، دلهای تشنه حقیقت.
رمضان، ماه رهایی از فرش، ماه پیوند با عرش، ماه رسیدن به خانه دوست است.
میشود در فضای ملکوتی رمضان تکثیر شد و به «نورٌ علی نور» رسید.
طعم آبی رمضان، آسمانی از عشق را برای عاشقان طریقت به ارمغان میآورد.
در فصل نورانی رمضان، میشود به کانون روشنی از نور رسید. در رمضان میتوان در لابهلای گلهای توحید، در خانه همیشه روشن خورشید، در همه جای هستی، خدا را احساس کرد.
...و در رمضان، باید دل به دوست سپرد و مجذوب دوست شد.
صدای پای بهاری دوباره، صدای پای بهاری همیشه میآید.
مدتی است پلکم میپرد؛ شاید خبر از میهمانی عزیز است.
مدتی است دلم برای آمدنش شور میزند.
میآید مثل هر سال؛ وقتی که خستهایم، وقتی که داریم کهنه میشویم و سنگین و سخت و سربی.
میآید؛ به موقع میآید و هیچ وقت دیر نمیکند؛ با یک بغل گل محمدی راز و نیاز میآید؛ با گل دعای سحر و نسیم دم افطار؛ وقتی از گذر ایام به غفلت میرسیم، وقتی از عبور روزهای تکراری جاده دلمان برفگیر میشود و پاهای مسافر ایمانمان یخ میزند، میآید برای تازه شدن ما.
میگویم مثل بهار؛ چون بهار، بهانهای برای تازه شدن است. میگویم بهار؛ چون بهار بادهنوشان، مستی و فرزانگی است.
میگویم بهار؛ زیرا فصل شکفتن انسان است، چون گلهایی که در دامن کوههای سرسبز به بهانه عبور جویباری عاشق، میرویند.
ای نام شکوهمند(1)
تشنهام، بارانها!
تشنه اجابتم، ای رودها!
تشنه رسیدنم، ای دریاها!
اینک منم؛ گردباد آمده در سایبان گوشهنشینان؛
تشنه چشیدن نور.
تشنه حلاوت تسبیح.
بیتوشه و برهنه پا آمدهام؛
دور از مزارع گندمزار اجابت؛ دور از دریا... دور از تبسم لایزال خداوند.
اینک منم!
دامن دامن خوشههای گناه
دامن دامن دلتنگی
دامن دامن اندوه
1) . برداشتی آزاد از دعای ویژه سحر ماه مبارک رمضان.
پای بسته در تعلقات زمینی
دلبسته در تعلقات فرومایه
بریده از آسمان
بریده از ریسمان خداوند
دور از سرزمین فرشتگان
اینک منم که آمدهام بخوانمت ای نور!
به آن نام عزیز که خوبانت، هر آن میخوانند.
به آن نام عزیز که دوستانت در این سحرگاه میخوانند.
کوبه درت را میزنم، ای میزبان همیشگی اجابت!
«سبحان من یعلم جوارح القلوب».
ای منزهی که میدانی در قلب من چه گذشته و میگذرد!
ای منزهی که میدانی قلب من برای که تپیده است و میتپد!
ای منزهی که سیطره داری بر تمام قلبهای ناآرام... بر تمام قلبهای شکسته!
ای منزهی که سیطره داری بر تمام قلبهای بیمار، بر تمام قلبهای مطمئنه، بر تمام قلبهای
عاشق!
«سبحانَ من یُحصی عَدَدَ الذّنوب».
ای منزهی که بر تعداد گناهان کوچک و بزرگم احاطه داری!
ای منزهی که هیچ گناهی از تو مخفی نمیماند!
ای منزهی که لحظه به لحظه گناهانم را ثبت کردهای!
«سبحان من لایَخفی علیه خافِیَةٌ فی السّموات وَالاَرَضین»
تو را میخوانم ای منزهی که هیچ رازی در آسمان و زمین از تو پوشیده نمیماند و هیچ حرکتی، هیچ ارادهای، هیچ تکاپویی از موجودات، از منظرگاه تو پنهان نخواهد شد!
«سبحان الرَّبِّ الوَدود».
تو را میخوانم ای منزهی که پروردگار منی در هر آن!
تو را میخوانم؛ آنگونه که تو را پاک خواندهاند و بزرگ.
سبحان الفَرد الوِتر
ای بیهمتای یکتا!
ای کسی که تنهاترینی!
ای منزهی که به یکتایی تو ایمان آوردهایم و به بیهمتاییات!
«سبحان العظیم الأعظم».
تو را میخوانم، به آن نام بزرگی که کلید تمام قفلهای بسته است.
تورا زمزمه میکنم در این سحرگاه روشن بخشایش؛ به نام عزیزت که تمام درهای بسته را به آنی میگشاید.
«سبحان مَن لایَعتَدی علی اهل مَملَکَتِه».
ای منزه مهربان که جهان، به اندازه تمام لحظههایش نیازمند توست و در پیشگاه تو موجودی نیست که بینیاز به تو باشد!
تو را زمزمه میکنم.
با آن نام شکوهمندت که مانع عذاب بندگانت میشود.
«سبحان مَن لایؤاخِذُ أهلَ الارضِ بِألوانِ العذاب».
تو را با همین بضاعت کمی که دارم، در این سحرگاه روشن نور، میخوانمت.
سبحانَ الحنّانِ المنّان
سبحان الرّءوفِ الرّحیم
سبحانَ الجبّار الجواد
سبحان الکریم الحلیم
سبحان البصیر العلیم
سبحان البصیر الواسع
تو را ستایش میکنم؛ هنگامی که آسمان به تیرگی میرود و روز، شب میشود و هنگامی که شب در پرده روز پنهان میشود...!
سبحانکَ... سبحانَک... سبحانکَ
من بنده مهرپرورده توام(1)
ای کسی که رحمتت بر غضبت و جمالت بر جلالت پیشی میگیرد.
تو در زبان قدسی خویش فرمودی، هر کس گمانش به من نیکوتر است، من او را بیشتر دوست میدارم.
من چگونه میتوانم خوف از توفان جلال و جبروت تو را در دل بپرورانم، در حالی که پیش از آن، کشتی دلم در جذبه دریای لطف و جمال تو کرانه گرفته است؟
من بیش از آنکه از صفات قهریه و جلالیه تو ترسان باشم، از گرداب هولناک گناهان خویش هراسناکم که مرا روز به روز بیشتر در خود فرو میکشد و دست توفیق مرا از دامان توبه، کوتاه میکند.
اگرچه همگان تو را با صفات جمال و جلال میشناسند، اما من همان بنده مهرپرورده و نازآفریده تو هستم که بر من، جز با روی محبت و رحمت نظر نکردی و به غیر از باب فتح و نصر، چیزی نگشودی.
عبودیت من در برابر آستان الوهیت تو چون کودکی است ناآموخته و سر به هوا. چنین طفلی کجا میتواند هیبت و عظمت و جبروت تو را درک کند؟!
آنچه او را به درگاه خانه تو میکشاند، عشق و امید و ستایش و آرزوست که جز با صفت جمال و
رحمت و زیبایی تو، پاسخ نمیپذیرد. کجا دیدهای سرکشی و نادانی کودکی را با غضب و قهر، تأدیب کنند؟
از تو میخوانم که با وجود گناهان و کوتاهیهایم، نگاه ترحم و شفقت خویش را از من بازنگیری!
1) . برداشت آزاد از فرازی از دعای سحر
یا أیّها المُزمِّل!
رسیدن به چشمههای آسمان، مبارکت باد!
یا ایها المزمّل!
چشیدن ذره ذره نور، نوش جانت!
یا ایها المزمّل!
به سفره مهربانی خداوند خوش آمدی!
یا ایها المزمّل
بارش باران و نسیم و آینه بر تو مبارک!
یا ایها المزمّل!
به آغوش گرامی خداوند خوش آمدی!
برخیز و نام پروردگارت را زمزمه کن!
در این سحرگاه رفیع
و در این شهر رستگاری و رحمت.
برخیز و بخوان:
ای آنکه هنگام بلا، پناهگاه منی!
ای آنکه در دشواریها فریادرس منی!
... ای آغوش معطرت باز!
ای در خانهات گشوده! به دعوت تو آمدهام؛
در این ضیافت عاشقانهای که رو به راه کردهای،
در این سحرگاه گرامی که روزی همیشگی خوبانت است.
به دعوت تو آمدهام!
الیکَ فَزِعتُ
با تمام تعلقاتم؛ دامن دامن اشک آوردهام
و دل شکسته.
انّک سمیعُ الدّعا!
اشک، همه دارایی من است
و دلِ شکسته، هدیهای ناچیز.
یا من یقبل الیسیر
به سحرگاه گرامیات آمدهام
با دعوت تو... ای منتهای آرزوی من!
با دعوت تو و کولهباری از توکل
و بیصبرانه منتظرم تا زیر باران فرشتگان هر شبهات، تا صبح پناه گیرم و زیر آفتاب مهربانیات، یخهای سنگدلیام آب شود.
یا من لم یلد و لم یولد...
تمام دلخوشی ما در اوقات عمری که به بطالت و غفلت میگذرد، همین چند دقیقه پیش از فجر روزانه ماه رمضان است؛ وقت شریفی که در آن، ملائک صبح و شام در حال عطرافشانی رحمت و خیر و برکت بر سر و روی مؤمنینی هستند که به گفتوگو با معبود خویش دل سپردهاند.
ما را لیاقتی نیست که از اسرار غیبیه سحرهای ماه رمضان، پردهبرداری کنیم و به عنایات و کرامات نهفته آن پی ببریم. آنچه از دست کوتاه ما برمیآید، این است که ما نیز به آیین شب زندهداران، دیده از خواب باز گیریم و بسان اولیای خدا، به محراب عبادت پر بگشاییم و به سان آنان با حضرت دوست سخن آغاز کنیم.
آنچه بر زبان حق ائمه اطهار جاری شده است، بر زبان خویش تکرار کنیم تا شاید آن صفات و اسمای حسنا که تمامیت آن در وجود اهل بیت به ظهور رسیده است، در ما نیز
اجلال نزول فرماید و به واسطه دعای آن مقربین عالم ربانی، ابواب عنایت بر روی ما نیز گشوده شود؛ وگرنه ما کجا و آن
فرازهای ملکوتی دعای سحر کجا!
اگر به مدد فیضرسان الهی نباشد، کجا میتوانیم آن ترنم زیبا و قدسی را بر زبان بیاوریم؟
وقتی تمام دلمشغولیهای آدمی به چیزهای حقیر و سخیف دنیوی ختم میشود، درک موضوعات عظیم، از توان وی خارج میگردد؛ مگر آنکه دست توسل به دامان دل آشنایان کلام اللّه بزنیم و قدم جای پای آنها بگذاریم و جان را از جام شیرین و گوارای دعاهای ایشان سیراب سازیم.
آیا هنوز بغض پنهانی، در خلوت شب و زمزمه دعای سحر، میتواند مرا بر سفره آمرزشت میهمان کند؟
میدانم دیر آمدهام، اما تأخیر و درنگم را تو نادیده بگیر که جز شرمساری از بدعهدی خویش، دلیل دیگری ندارد.
من به آیین دیرینه سحرهای معهود آمدهام، با زبان اشک و دعا!
از این گوشه تنهایی من تا آن وسعت بیانتهای تو، راهی است که جز به مناجات وقت سحر گشوده نمیشود.
اگر بهانه گفتوگو با تو، خلوتهای پرشور سحرهای ماه رمضان است، این دل من و این سوز یاد تو!
چگونه راهزن خواب، چشمانم را برباید، در حالی که نسیم سحر، عطر مناجات با تو را در هوای دل میپراکند و روح را تا بلندای دامنه عشق، بالا میبرد.
مرا برای میهمانی تو، همین جانماز کوچک پر از یاس و تسبیح تربت، کربلا بس است و تو را برای پذیرایی از من، همان نگاه سرشار از لطف و مهربانی زیاد است.
کجا جام دل کوچک من میتواند باده عشق تو را تاب بیاورد؟
همین که ساقی با عظمتی چون تو، مجنون خرابهنشینی چون مرا به میکده رحمت خویش راه داده، بر من حقیر لطف فرموده است.
پس حال که چنین است، بگذار پای طمع به لطف تو را از گلیم کوچک توفیق خویش درازتر کنم و بگویم خوان کرامت تو آن همه گسترده است که کوچک و بزرگ، خانه زاد دیرینه تواند. تو خود به ما آموختی که از آداب میهماننوازی به دور است که چون میهمان بر سفرهای بیش از شأن خویش
دست دراز کرد، صاحب نعمت بر او خرده گیرد و دست حاجت او را کوتاه نماید.
ما نیز از تو میخواهیم که آداب میهماننوازی را در حق ما رعایت فرمایی!
اینجا ابتدای مهربانی خداوند است، سحرگاه روشن «اللّهم انّی اسئلکَ من بَهائِکَ بِأبْهاهُ و کُلُّ بهائِکَ بَهی».
اینجا سحرگاه باران یکریز استجابت است؛
اینجا آغاز رحمت واسعه نور،
اینجا آغاز سلام و تحیت است.
اینجا آغاز شفافیت و آینهگی
اینجا آغاز صمیمیت و جاودانگی،
اینجا ابتدای مهربانی خداوند است.
و این منم!
دور مانده از چشمهساران رحمت
غرق در لذات ناچیز زمینی
افتاده در گودال وحشت و تنهایی
با قلبی آکنده از نفاق
و عملی لبریز از ریا
و زبانی سراسر کذب
و چشمی افروخته از خیانت
هذا مقام العائذ بک من النار
هذا مقام المستَجیر بک من النار
هذا مقام المستغیثُ بک من النار
بگذار اولین کسی باشم که به دعوتت پاسخ گفته است!
بگذار اولین کسی باشم که حلاوت مهربانیات را چشیده است!
بگذار اولین کسی باشم که سر بر شانههای کریمت گذاشته است!
ای خدایی که تمام پنجرههایت را به رویم گشودهای!
ای خدایی که تمام چشمههایت را زیر پایم جاری کردهای!
ای خدایی که از همه سو، به استقبالم آمدهای!
هذا مقام الخائف المستجیر
این است حال کسی که این روزها به تو رسیده است.
این است حال کسی که دور مانده بود از هفت شهر مهربانی تو
این است حال کسی که خودش را باخته بود... خودش را گم کرده بود...
خودش را کشته بود... خودش را ذره ذره پامال وسوسههای شیطانی خویش کرده بود.
این است حال نزار کسی که اینک گرمای محبت تو، یخهای انباشته در درونش را ذوب کرده است.
این است حال کسی که آواره بود، هراسان بود؛ حال کسی که در گناه مسکن داشت، حال کسی که غرق در لذات زمین بود، حال کسی که گناه مغرورش کرده بود و حال کسی که تو را تازه یافته است؛ در این سحرگاه، در این لحظههای توبه و استجابت.
حال کسی که تازه دریا را یافته است، حال کسی که تازه خودش را یافته است، حال کسی که تازه به لبخند خداوند رسیده است، حال کسی که به لذت آسمانی رسیده است، حال کسی که جز تو کسی را ناجی نمیداند.
هذا مقام الغریب الغریق...
یک فرصت دیگر(1)
من در حالی روی نیاز به قبله راز تو چرخاندهام که ستاره امید در ظلمتکده دلم افول کرده و دست طمع در آستین شرمساریام کوتاه شده و پای بازگشت به سوی تو، در گل بدعهدی خویش مانده است.
با کدامین زبان عجز و التماس از تو طلب بخشایش کنم که از فرط توبههای دروغین، به لکنت مبتلا شده است!
برای توسل به دامان عفوت، چیزی ندارم که نزد تو، گوهر به یغما رفته آبرویم را باز خَرَد.
چگونه میتوانم از تو طلب مغفرت و آمرزش نمایم؛ در حالی که روز به روز، بر خانه خطاکاریام آجری بیشتر افزودم و بنیان گناه را در دلم محکمتر نمودم.
با کدام وسیله از دریاهای توفانی سرگشتگی خویش، به کرانه آرامش و مهربانی تو راه یابم، در صورتی که تمام پلهای میانمان را خراب کردهام و هیچ دستاویزی ندارم تا از غرق شدنم در گرداب تنهایی نجاتم دهد.
پیش از آنکه تو بخواهی بر سیاهی نامه اعمالم مهر باطل بزنی و مرا از خود برانی، من در پیشگاهت اعتراف میکنم که هیچکس به اندازه من از اعمال خویش پشیمان نیست و از گذشته خود اظهار ندامت نمیکند.
آیا تو روا میداری که بندهای از همه جا رانده و در راه مانده، از درگاه کرامت تو نیز دست خالی بازگردد؟
اگر تو عذر او را نپذیری و در آغوش لطف خود پناهش ندهی، این محروم دورافتاده، دیگر به کدامین آستان رجوع کند که بر او ترحم نمایند و راهش دهند.
پس تو را به مهربانی ستایششدهات سوگند! بار دیگر به من مجال توبه عنایت فرما و در رحمت را به رویم بگشا! امید است که این مرتبه، رضایت و خشنودی تو حاصل شود.
1) . برداشتی آزاد از دعای ابوحمزه ثمالی.
سهشنبه
4 مهر 1385
2 رمضان
1427
2006 . Sep . 26
رهاتر از تمام پرندههایی که در آستانه خورشید پرواز میکنند و باشکوهتر از غرور تمام عقابان مرگ، درختان را منکر میشویم. درختهایی که سالها عاشقانه زندگی کردهاند و مهربانی در ریشههایشان بالیدن گرفته است. برگههای کوچک سرنوشت را امضا میکنیم تا باغچههای کوچک را ناگهانترین پاییزها به مرگ دعوت نکند. جهان در آستانه جهانی شدن ایستاده است. خیابانهای بیسرانجامی و سلطهخواه، کوچههای فقیر را در هم میفشارند.
ما ایستادهایم تا روز فراگیر شود و امضا میکنیم این برگههای سرنوشت را تا سرنوشت هیچ حنجرهای را اکسیژنهای مسموم رقم نزنند. امضا میکنیم تا دیگر هیروشیما و ناکازاکیها در کسری از ثانیه تلی از خاکستر نشوند.
ایران، برگههای قرار داد را یکی پس از دیگری امضا میکند، تا دیگر خوابهای هیچ کودکی آشفته نباشد. امضا میکند تا شرق در دهان بمبهای وحشی صاحبان ثروت
غرب، تکه تکه نشود. امضای ما نشانه این است که با هیچکس سر جنگ نداریم و اگر عاشقانه در تلاش تولید انرژی هستهای هستیم به فکر آسایش جهان و جهانیانیم نه سلطه بر آن؛ که اگر غیر از این بود، مثل تمام همانهایی که دم از دموکراسی میزنند پشت پا میزدیم به هر چه انسانیت و عدالت و مردمسالاری است و هر چه را که میخواستیم مثل خودشان پشت پنهانترین دیوارها به اسم حمایت از همان جهانی که هر روز به آتش میکشند تولید میکردیم. اما ما آمدیم تا صداقتمان را به تمام جهان نشان دهیم. امضا میکنیم چرا که خود، زخمهای دور و نزدیک سالهای پشت سر را بارها و بارها تجربه کردهایم.
چهارشنبه
5 مهر 1385
3 رمضان
1427
2006 . Sep . 27
قل سیروا فی الارض... .
کفشهایت را جادهها به دنبال میبرند. چشمهایت را گشودهای و تاریخ از لابهلای پلکهای متحیرت رژه میرود. هر گوشه از خاک صدایت میزند.
به جادهها زدهای. خاک، زیر پایت گسترده است و زمین با تو میچرخد.
کولهبارت را بر دوش انداختهای و از رکود خارج شدهای. دستت را به زاویههای زمان گرفتهای و بلند شدهای تا چشمهایت خوب ببیند آنچه راکه مثل توفان، بر خاک گذشته است.
جهان، در یک قدمیات میچرخد. چشمان عبرتت را از غبار میشویی. زمان، چون رودخانهای طغیانزده از سرت میگذرد.
چون ذرهای متحیر به دنبال خورشید، راه افتادهای. گام در فراز و فرود راه نهادهای تا خوب حس کنی.
چشمهایت را باز کردهای تا از تاریخ عقب نمانی.
خاک را زیر گامهایت گرفتهای تا از هوای نفسگیر دیوارها و حصارها رها شوی.
چشمهایت را رو به اعجاب جهان گشودهای.
گامهایت را برداشتهای و به راه زدهای. حس میکنی از صدای نفسهای زمان سرشار شدهای.
پای هر تپه زخم و تاول سالهای فراموش شده، پای هر کوه، کورانِ حوادث و زیر هر درخت، لبخندهای پرپر شده را میبینی. بیدرنگ، میگذری و بر دامن دنیا رها میشوی.
به بهانه باران، سر میکشی از پشت شیشههای هفت رنگ خانههای هزار سالهای که خاطرات دیروزهای تلخ و شیرینشان، قصههای شبنشینیهایمان شده است؛ خانههایی که دیوارهایش اگر زبان وا کنند، هزار سال سرنوشت را تاریخ میکنند؛ تاریخی لبریز از خیانت و بیمهری، سالهایی که پر بودند از بوی خون و خیانت و عشق و جانبازی.
به بناهای تاریخی که پا میگذاری، دیوارها و ستونها و سرستونها و شکوه باستانی، تو را با خود میبرد تا سالهای پیش؛ سالهایی که در خواب هم ندیدهای.
کتاب تاریخ پیش رویت، برگ برگ ورق میخورد. خود را در روز قتلعام نیشابور میبینی؛ روزی که عشق را در سینه عطار، با خنجرهای جهل و کینه و ناآگاهی دفن کردند.
پلک که میبندی، در باغ توس، روزهای سراسر غم زده و لبریز از بیمهری سلطان محمود را میبینی و شکوه بزرگ شاعر ایران زمین، «فردوسی» پارسیسرا را.
به تخت جمشید که میروی، شکوه و شکوهمندی سالهای پر از غرور و افتخار ایران زمین، باعث میشود که احساس غرور و افتخار کنی.
به خود میبالی. دوست داری در مسجد شیخ لطف اللّه اصفهان، اذان بگویی تا جهان را از خواب غفلت بیدار کنی و بر ایوان «عالی قاپو» بایستی و پرندههای آشیان گم کرده را به شانهات دعوت میکنی. دوست داری تا با «سی و سه پل» هر روز صبح زود، خاطرات
کهنه سالهای دور و دراز زایندهرود را مرور کنی. دوست داری آهستهتر از خواب رودها و جویهای جاری، آرام آرام در سردابهای یزد و حوضهای باشکوه «چهل ستون» و آرامش مواج «ایل گلی» تبریز و آبهای روان «باغ فین» «زندگی» را مرور.
چه حسی دارد در روزهای دیر و کوچههای باستانی، همقدم شدن با تاریخ و پیشینیانی که سالها آرزوی دیدنشان را داشتهای!
کاش میشد تمام تاریخ را در همین بناهای باستانی جا مانده، با ترانههای عاشقانه قدم بزنم!
جمعه
7 مهر 1385
5 رمضان
1427
2006 . Sep . 29
شعلههای سرکش و خشمگین و سوزان را فرو مینشانی با دنیایی از دلهره. همه روز و شبت را با آتش، پنجه میافکنی تا هیچ خانوادهای، شبی را بیخانه پلک نبندد.
پیشانی تو را میبوسم که خطهای سرنوشت بسیاری از انسانها به پیشانی تو گره خورده است.
سرنوشتهای سوخته را با ابرهای عشق، به بهار پیوند میزنی و هر کجا که قدم میگذاری، امید
جوانه میزند.
تو میتوانی عشق و امید را از زیر انبوهی از خاکستر بیرون بکشی و آسمان آبی را به پنجرههای دود گرفته نشان بدهی.
دستهای تو، نشانه آخرین ثانیههای ناامیدیاند و لبخندت، آغاز زندگی و شروعی دوباره است.
تنها دشمنی که میشناسی، آتشی است که چشم به خاکستر کردن خانه امید دیگران دلبسته است.
تو مهربانترین آشنایی هستی که به یاری امیدهایی میشتابی که تا خاکستر شدن، زمانی بیش، فاصله ندارند.
سرنوشت خانههای بزرگ به دستهای کوچک تو گره خورده است. ثانیهای نمیتوان به شعلههای سرکش آتش اندیشید؛ وقتی که نامی از تو نباشد.
خوب میدانم که هیچ شبی، بیدلهره و اضطراب پشت سر نگذاشتهای. شب هایت را پاس میداری تا خواب شهر، به آرامش بگذرد. پشت پلکهای تو آرامش جریان دارد. تو از هزاران فرشته نجات زمین این شهرهای دور و نزدیکی که من میشناسم.
همیشه باشی تا آتش، خاکسترنشین شود.
از درون گر گرفتهای. دستانت، راز سرشار رودخانههای جاری است. چون دریا موج میزنی و در خویش نمیگنجی.
بلندتر از شعلهها قد کشیدهای.
فراموش کردهای ثانیههایت را. بیتابی اتفاق را تاب نمیآوری.
میروی و تمام رودهای جهان، به قامت تو اقتدا میکنند.
میدوی و میان دود و خاکستر گم میشوی.
همه چیز، دور و برت زبانه میکشد. خشم کهنسال شعلههای ناگهان، روبهرویت میپیچد. از خود میگذری تا دستهای مهربانت، تلخی سوزان حادثه را در هم بریزد.
زلال، چون آب ایستادهای و حادثه تو را نمیسوزاند.
بیکمک دستهای تو، روزهای گداختهمان نمیگذرد، وقتی اتفاق بیهنگام، قصد درهم پیچیدن زندگیمان را دارد.
روزهایت میگذرد و به هیچچیز فکر نمیکنی جز لبخندهای سوختهای که از لابهلای دود و آتش بیرون میکشی.
به هیچچیز نمیاندیشی، جز نگاههای ملتمسی که فریاد میزنند و جز تو هیچکس را یارای کمک نیست.
روزهایت میگذرند و تو چون شمع میسوزی.
راز فداکاریات، دهان به دهان میچرخد.
شهر به تو میبالد.
وقتی شعله در شعله میپیچد، به هیچچیز نمیاندیشی؛ مگر آن سوی آتش.
زلال دستهای مهربانت، راز آرامش لحظههایی است که شعلهورند و عصیانگر، اگر نباشی.
بزرگمرد!
دست بر شقیقههایت گذاشتهای و خواب از تو میگریزد. به عقربههای ساعت خیره شدهای و نگاه میکنی آن سوی حادثههایی را که آرزو میکنی هیچگاه رخ ندهند.
شنبه
8 مهر 1385
6 رمضان
1427
2006 . Sep . 30
سلام که میکنمت، با لبخندی از جنس شکوفههای بهاری، لبهای لرزانت را تکان میدهی.
صدایت بوی مهربانترین بارانهای بهاری را میدهد.
سرنوشت تو را از خطوط رنجور پیشانیات به راحتی میتوان حدس زد.
صدایم را نمیشنوی، اما از تکان لبهایم، اندوه خفته در سینهام را میخوانی.
تمام ترانهها دوست دارند عاشقانهتر از همه پرندهها بر لبهای مهربانت آشیانه کنند.
لب که میزنی، به کلمات جان میدهی و با تکان دستهایت، کلمات پرنده میشوند و پر میکشند
تا اعماق جان خسته ما آشیان کنند.
تو کلمات را نمیشنوی، اما میبینی، مثل همه پرندههایی که بر درختان و سیمهای برق دیدهای.
کلمات برای تو صدا نمیشوند؛ پرنده میشوند و پر میکشند در آسمان مهربان چشمهایت.
نه تنها با دهانت، که با دو دست صمیمیات حرف میزنی؛ گویاتر از تمام زبانها و دهانهایی که آلوده کلماتند.
واژههای تو مقدسترین واژههاییاند که بودن را برای ما شیرینتر میکنند؛ واژههایی مقدس که زندگی را یادآوری میکنند به ما، واژههای مقدسی که عشق را دوباره به یادمان میآورند، این کیمیای گم شده را، این اکسیر شفابخش را.
واژههای تو از جنس واژههای ما نیستند؛ همانطور که آوای تو از جنس صداهای خسته ما نیست.
واژههای تو و طنین صدایت از جنس عشق است؛ عشقی مقدستر از عاشقانههای تمام شاعرانی که من میشناسم. آوای تو، زیباترین شعری است که من شنیدهام و طنین صدایت، گرمتر از صدای نسیم در دامنه کوههای سبز است.
کاش صدای ما هم طنین پاکی واژههای تو را میآموخت و چشمهایمان، امتداد نگاه گرم تو را تا افقهای دور، دنبال میکرد! کاش میتوانستیم ما هم مثل تو پرنده بودن را تجربه کنیم!
به دستهای من نگاه کن! به این کلام اشاره و نشانه. چه میفهمی از این لبخوانی پررمز؟ چه میشنوی از این سکوت پرهیاهو؟ مرا چگونه میبینی؛ موجودی که برای همکلام شدن با تو چیزی کم دارد؟ کسی که چون هوا مزه حرفهایش را نچشیده، به دنیا چیزی مدیون است یا اینکه دنیا به او؟ کسی که چون حرفی نمیزند؛ گفتن و نگفتنش با هم فرقی ندارند؟ کسی که چون طنین صدایش را خود نمیشنود، حرفهای دیگران را هم نمیشنود؟
به چشمهای من نگاه کن؛ به عمق آرامشی که در انتهای آن موج نمیزند. به لهجه صمیمی و صادقی که دارد. مگر باید هر حرفی را با کلام زد؟ اصلاً مگر باید هر حرفی را زد؟ حرفی که بشکند آینه دلی را حرفی که غرق کند زورق امید کسی را، حرفی که بخشکاند غنچه لبخند روی لبی را، پس دل چهکاره است؟
نگاه و اشاره و سکوت چه؟ سکوتی که از هر فریادی بلندتر است و نگاهی که از هر جملهای
رساتر.
مرا این طور نگاه نکن. من از تو چیزی کم ندارم؛ شاید فقط کلمات ما با هم متفاوت باشند یا شاید لهجههایمان. به هر حال من که احساس کاستی ندارم؛ تو چه؟
نگاهت، فریاد میزند کلماتی از جنس ترانه و تصنیف را.
نگاهت، فریاد میزند سکوت شناورت را در بادها و نسیمها.
خاموشی در تو راهی ندارد؛ که موسیقی سکوت تو، نجوای جاری لحظههاست.
فریاد خاموش تو را باد، دست به دست میبرد و میسپارد به هوای تازه آسمان.
تو جهانت را در تابلوی آرامش نقاشی میکنی. رنگهای دلت را برمیداری و میپاشی به پیکره تابلو و تابلو با تو سرگرم گفتوگو میشود.
سر میگذاری بر شانههای سکوت و من فریاد میزنم خودم را بر دریچههای کلمات.
واژهها، محدودتر از آنند که مرا دریابند.
تو سکوتت را میکوبی بر تلاطم دریاها و زمزمه درختها. دریا، دستهایت را میگیرد و در آرامش دستهایش میگذارد.
درختها، سکوت تو را در زمزمه برگهایشان تلاوت میکنند. تو تن میسپاری به آرامش دلخواه ابرها؛ آنجا که روح تو را دست به دست میبرند و به خورشید میسپارند.
تو آغاز متفاوت تولدی هستی که دنیایت را با تیک تاک ساعتها تنظیم نمیکنی. تو لحظههایت را با ساعت قلبت تنظیم میکنی.
تو آرامش ساحلها را با خود داری و آرامش جهان تو را، صداها و فریادها به هم نمیزند.
تو در دنیایی زندگی میکنی که صداها، رنگ دیگری دارند؛ رنگی شبیه یک حس تازه.
تو خدا را با نگاهت فریاد میزنی. تو با نگاهت با خدا سرگرم گفتوگو میشوی.
...و من در سکوت، فریاد درختها و نجوای شبانه مرغان ترانهخوان را شنیدم که برایت میخواندند و تو لبخند میزدی. سکوت، لبریز شد از تو و تو با آیههای سکوت، سرگرم گفتوگو شدی و خدا صدای تو را شنید.
یکشنبه
9 مهر 1385
7 رمضان
1427
2006 . Oct . 1
وقتی پدر و پدربزرگ به سفری ابدی رفتند و دست محبتشان دیگر نمیتوانست بر سر او باشد، گرمای دست تو بود که امید میبخشید.
برخاستی. راست ایستادی و چونان سپیدارهای بلند، پدرانه، محمد صلیاللهعلیهوآله را وقتی که هشت ساله بود، پاس داشتی؛ مباد که از هجوم سایهها بیمناک شود!
وقتی تیزی دندان گرازها در انتهای شب تار، خواب فرشتههای رؤیایش را تبدار میکرد، تو طلسم راستین ترسهایش شدی و برقِ زهرآگین شمشیرهایشان را فرو نشاندی.
ای گاهواره گرم مهر محمد! وقتی دژخیمان سیاهپوش، آن همه پایمردیات را خیره مانده بودند، چه یأسآور شدی آن هم قسمشدگان برای شکستنِ الهه ناهید و مهر را! صدای نفس نفسِ خستگیشان را هنوز میشنوم.
هنوز آواز محمد در گوش زمان است؛ وقتی که از حکایت ماندنش در راه پر خار روشنگری پرسیدی و او حماسه سترگ خویش را نه خطاب به تو، که به همه تردیدزدگان روزگارت سرود:
«اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم نهند، از فراخواندن دست نمیکشم».
و تو که پیش از این سرود حماسی، کتاب عزم او را از نگاه بلند و استوارش خوانده بودی، آینهدارِ ارادهاش شدی.
حالا که رفتهای، محمد صلیاللهعلیهوآله مانده است با مرثیه چلچلهها و ساقه سبز گیاهی در هجوم تندبادها، تنهای تنها.
این خانه، بیحضور سیبهای معطر حرفهای تو، چه بیرونق شده است!
به کدام سو برود گامهای جویای تو و چگونه غریبی نکند شهروند مهربانی تو، ابوطالب!
هوای شرجی شهر، نفس کشیدن را مشکل میکند. در هیچ کجای شهر، دیگر پناهی نخواهد بود وقتی تو رخت بستهای.
سایههای دیوارها بلندتر شدهاند و غصهها بیشک از امروز طولانیتر از پیش خواهند شد.
حق دارد بهار، اگر از باغهای این شهر نگذرد؛ حالا که اشک، تنها همدم چشمهایمان شده است!
چگونه میشود باور کرد این دیوارها و این کوچهها دیگر بوی مهربانی پدری چون تو را حس نخواهند کرد؟
مگر مکه میتواند دوری تو را تاب بیاورد؟ تو آفتاب را به مکه معرفی کردی؛ در برابر ابرهای جهل ایستادی تا سایه خورشید نشوند و روزهای آفتابی اسلام محمدی را تیره نکند.
چقدر زود است تنها شدن محمد صلیاللهعلیهوآله!
هنوز باید باشی و یاریاش کنی.
پدر مهربان مکه! خاک، دلنگران رفتنت، بر خویش میلرزد.
مگذار شبهای شهر، بیستارهتر از پیش شوند.
تو ماه مهربان قریشی که آفتاب را به تاریکیشان نشان دادی. چگونه این پنجرهها باور کنند که دیگر غبار قدمهای ابوطالب علیهالسلام، توتیای چشمهایشان نخواهد شد؟
هنوز باید باشی تا محمد صلیاللهعلیهوآله، غم نداشتن پدر را در کنار مهربانیهای عمویش سبک کند.
مخواه که آفتاب چهره دو خورشید، با رفتنت گرفته شود! مخواه بعد از این، بوی مهربانیات، تنها از خوابهای پریشان مکه بگذرد!
تو هنوز باید باشی و رسالت فرزند برادرت را فریاد بزنی.
تو هنوز باید پدری کنی تا روزهای نیامده، طعم یتیمی نکشند! باید تو باشی تا آفتاب، با کولهباری از اندوه، طلوع نکند.
اگر تو نباشی، لبخندهای علی علیهالسلام، در اندوههای بسیارش محو خواهند شد و اشکهایش، آبشارها را شرمگین خواهند کرد.
بعد از تو، خاک، از تمام بهارهای جاودان دل میکند و بهارها، بین دو خواب زمستانی، به فراموشی سپرده میشوند.
کاش یک بار دیگر، صدای قدمهایت، در کوچههای دلنگران مکه میپیچید تا شهر، برای همیشه به خوابی ابدی فرو رود! کاش... .
پیامبر نه ماه را میخواهد، نه خورشید را؛ وقتی تو در کنارش قدم برمیداری. تو کوهی هستی که قلب پیامبر بر آن تکیه میدهد.
آبروی عرب در دستان توست و چهره توست. آن سیمایی که عرب را مفتخر میکند به عرب بودن.
ابوطالب، نامی است که حتی رملهای داغ بیابانهای حجاز، با افتخار بر لب میآورندش، نامی است که رسول اللّه، از شنیدنش جان تازه در رگهایش دمیده میشود.
تو پشت و پناه پیامبر در سختترین لحظات تبلیغ اسلام بودی.
آنگاه که سنگ حادثهها، پیشانی بلیغ اسلام را هدف گرفت، تو بودی که سینه سپر کردی در برابر تهاجم بیوقفه جاهلان کوردل. آن گاه که خاکستر، سر و روی اسلام ناب را خدشهدار میکرد، تو بودی که چون چتری آسمانی، آن را زیر پر و بال خویش
میگرفتی. آنگاه که شمشیرهای جهالت، قصد جان خورشید اسلام را کردند، تنها تو بودی که بر درگاه حادثهها ایستادی تا زخمی بر تن اسلام نیفتد.
تو در شعب هم همراه اسلام قدم برمیداشتی بر ریگهای داغ؛ بر رملهای مذاب؛ تو بودی که اسلام، با حمایتهای بیدریغ و حمایتهای معنویات، قد علم کرد در برابر تندباد حوادث.
بادهای مخالف از هر سو به سمت نهال نو پای محمدی وزیدند و تو یکتنه، در برابر تهاجم سهمگین توفانها ایستادی.
پیامبر، نه ماه را میخواهد، نه خورشید را؛ وقتی تو - ابوطالب - کنارش قدم برمیداری.
اما دریغ که گاه سفر رسیده است و تو، پا در جاده رفتن گذاشتهای! تو از همان آغاز رسیده بودی.
پشتیبان معنوی اسلام! این کودک نوپا - اسلام - تو را طلب میکند. کعبه، هنوز ضرباهنگ گامهایت را زمزمه میکند؛ تو افتخار کعبهای، تو فخر اسلامی و پشت و پناه محمد صلیاللهعلیهوآله. روزهای سختی بیتو در آستانه رسیدن ایستادهاند. دامن نکش از دست آسمانها و رو نکش در دامان خاک. تو چون کوه در برابر آنها ایستاده بودی و اکنون که رخت بر بستهای، لبخندی بر لبان آنان نقش بسته است و اشکهای مدام، از چشمان رسول اللّه و اسلام جاری است.
پیامبر تا تو را داشت و مأموریت الهی پیش رویش بود، نه ماه را میخواست و نه خورشید را...
چهارشنبه
12 مهر 1385
10 رمضان
1427
2006 . Oct . 4
اکنون، سایهسار صدای تو جای دیگری است؛ اما سوگواری خلوتت نیز خالی از سنگ و ستاره نبود.
سنگ، هدیه سرسلامتی همان کسانی بود که پیش از این نیز، سر مرا شکسته بودند و دل تو را، و ستاره، مهریه چشمهای دختر کوچکت که نگاه گرم و آرامبخش تو را به یادم میآورد.
تو نیستی تا شب تنهایی مرا با چراغ بیخوابیهایت روشن کنی، اما تاریکی و سیاهی و بغض، بیقراری که پناهی نمییابد، هست!
تو نیستی تا عطر حضور گرمابخشت، خانه کوچکم را به پهنای آسمان، وسعت بخشد، اما هوای مسموم کینه و دشنام و تهمت، در حوالی احوال من هست.
اگر دستان کوچک فاطمه علیهاالسلام عزیزم میگذاشت، چشمهایم در یادت جز به گریستن باز نمیشد. تنهایی و بیکسی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله را هم اگر فاطمهاش علیهاالسلام مرهم بنهد، از این پس، اسلام، غربت خویش را بر کدامین شانههای استقامت بنهد؟ هنوز زهرای مهربانم، کوچکتر از آن است که بار مظلومیت دین را بر دوش کشد. وقتش که برسد، او نیز در راه حفظ و ثبات اسلام موی به سپیدی مینشاند و قامت به خمیدگی. زیرا که این دختر مهربان، از دامان مهر و
شکیبایی تو برخاسته است؛ گویی تمام آن ایثارها و مقاومتها که از تو سر زد، در وجود او برنشست. با وجود این، جایت در قلب من و کنار اسلام خالی است!
مگر میتوان از یاد برد که تو، آنگاه به یاری من شتافتی و با من، نه عهد و پیمان زناشویی که بیعت دینی بستی، که مردانگی و فتوت و آزادگی در نطفه مردان خفه شده بود و شجاعت و ایثار در
وجودشان مرده بود.
مگر میتوان فراموش کرد که تو بعد از علی مرتضی علیهالسلام، نخستین کسی بودی که بر حقانیت من شهادت دادی و رسالت مرا باور کردی؟!
کجا زنی را میتوان یافت که تمام اندوختههایش از دنیا را وقف آخرتی کند که دیگر مردمان آن را شعر و افسانه میخواندند؟!
کجا تاجری را دیدهایم که تمام سرمایههایش از مال و خاندان و شهرت و اعتبار خویش را رها کند و در عوض آن، مهر پیامبری را بخرد که جز غم مهجوری و غریبی، ارمغان دیگری برایش نخواهد داشت.
بیجهت نیست که تو محبوبه دو دنیای منی!
کوچه پس کوچههای دلگیر مدینه را با پای دل میپویی. خاطرت، با مهر بزرگبانویی آمیخته است؛ «خدیجه».
با پای شوق، در کوچههای تاریخ قدم میزنی و نشان از دوستان دیرین خدیجه میگیری؛ تو را به منزل پیرزنی به نام «اسماء بنت یزید» دعوت میکنند. دق الباب میکنی و پای سفره خاطرات پیرزن نورانی مینشینی و میپرسی و میشنوی و چه خاطرات تلخ و شیرینی...!
میپرسی پیامبر، چقدر به خدیجه علاقهمند بود؟ پیرزن سکوت میکند و به دوردست خیره میشود؛ انگار نسیم خاطرهای پردههای دلش را میلرزاند و گوشه چشمانش را نمناک میکند.
آهسته لب میگشاید: «روزهای آخر عمر خدیجه، خدمت او رفتم؛ دیدم سخت محزون است و اشک میریزد. به او گفتم: خدیجه! چرا گریانی در حالی که از بهترین یاران رسول خدا بودی و هر چه داشتی در راه دین خدا نثار کردی؟
خدیجه پاسخ داد: به حال خود نمیگریم! به حال دخترم فاطمه میگریم که پس از من چه میکند. خصوصا در شب زفافش که باید مادر یار و یاورش باشد، مرا در کنار ندارد...
من گفتم: غمگین مباش! من در پیش خداوند با تو عهد میبندم که اگر زنده بودم، در شب زفاف و عروسی فاطمه، وظیفه مادری را به جای تو در حقش به انجام برسانم؛ خاطر خدیجه آرام گرفت...
سالها بعد، در شب ازدواج فاطمه پس از اطعام و جشن، پیامبر همه زنان مهاجر و انصار را فرمود
تا به خانههایشان بروند. آنگاه تا نگاهش به من افتاد، پرسید: مگر نشنیدی گفتهام را؟ عرض کردم: چرا یا رسول اللّه، اما من با خدیجه عهد بستم این شب را برای یاری و همراهی در کنار فاطمه بمانم و ماجرایم با خدیجه را با او در میان گذاشتم.
با شنیدن نام خدیجه، اشک در چشمان پیامبر حلقه زد و حضرت شروع به گریستن کرد. به من فرمود: «تو را به خدا قسم، آیا تو به خاطر عهدی که با «خدیجه» داشتی، اینجا ماندی؟ عرض کردم: آری یا رسولاللّه.
پیامبر در حق من دعا فرمود و شادمان شد و این گوشهای از عشق پیامبر به خدیجه بود...».
و تو در تمام زمان بازگشت از این سفر به اعماق تاریخ، غرق در عظمت و شکوه زنی میمانی که اشرف مخلوقات عالم را اینچنین دلبسته خود کرد.
بالهای سنگین فرشته وحی بر دوش محمد صلیاللهعلیهوآله فرود میآمد، تاب و توانش میزدود و اضطراب و خستگیاش میفزود، پس آنگاه تو با حضورت، حریری گسترده میشدی بر شقایقزارِ سرخ التهابهای روان او.
از همان روز که آخرین روایتگر بیانتهایی، آینهدار آفتاب شد، تو نخستین بودی در دفتر ایمانآوردگان و دلدادگان.
آنگاه که جاهلان و تیرهاندیشان، از شنیدن نام «زن» ابرو در هم میکشیدند و تلخی میکردند، تو با آن همه دور اندیشی و بزرگواری و توانگری و تدبیر، واژه «زن» را در سطرهای کتاب ذهنیت مردمان نشاندی.
گاه میاندیشم جز رود روان همنشینی با تو، خنکا و طراوت کدام باران بهاری میتوانست غبار ملال و سایه بیپناهی را از شیشه نازک احساس محمد صلیاللهعلیهوآله فراری دهد؟
شعب ابوطالب، هنوز از خاطره حماسه تو سرشار است؛ همان کارزار ایمانآوردگان با صخرهزار سترگ مصیبتها و محرومیتها را میگویم. آنجا و در آن دریای توفانی و موجهای بیم و گردابهای تاریک تنهایی، تو در شط خروشان و خشمگین ایستاده مردان، ملازم و همدم پیامبر خدا شدی.
اگر نبود رویش پروانههای شادمان و زیبای حضور تو، چه بسا سوره کوثر از فرود در دیار اندوهگین اعراب، سر باز میزد.
حالا که رفتهای، این رفتار نورانی و لرزان ستارگان است که در یکدست بیروزن شب، با محمد صلیاللهعلیهوآله همکلامی میکند.
بعد از تو، ستارههای خانه پیامبر کمسو شدند.
آینهها در غبار، به فراموشی رسیدند و مهربانی اشک شد.
عطر خوش بودنت، هنوز از دیوارهای خانه برمیخیزد و مهربانیات هنوز در آینه لبخند میزند.
هر طرف خانه که قدم میگذارد، چهره آشنای تو پدیدار میشود.
هر صبح، در این خانه، آفتاب با مهربانیهای تو طلوع کرده و عشق، با عطر نفسهای تو جوانه زده بود. حالا خزان در آستانه در ایستاده است تا غربت، اتاقهای پر از مهربانی تو را محاصره کند.
بیشک، بعد از تو غریبترین مرد قریش، محمد صلیاللهعلیهوآله خواهد بود.
تو آمدی تا همقدم و همشانه شوی برای آخرین و والاترین پیامبران.
آمدی تا ستارهها، لبخندهایت را رصد کنند و کوچهها، عطر قدمهایت را نفس بکشند.
بعد از رفتن تو، دوباره گرد یتیمی، چهره معصومانه محمد صلیاللهعلیهوآله را میپوشاند و غربت و تنهایی، بیدرنگ او را در آغوش میکشد.
این روزها، روزهای دیرگذرند؛ روزهایی که تلخ میگذرند. دیگر هیچ آوازی دل غمگین او را شاد نخواهد کرد.
میترسم که تکان شانههایش، شانههای اندوهگین خاک را بلرزاند.
بعد از تو، تحمل این روزهای دلتنگی و غربت در بین این همه دشمن آشنا، سختتر از پیش خواهد شد.
بعد از تو، بارانها، بوی چشمهای پیامبر را خواهند داد.
بعد از تو، حتی پرندهها سر پرواز نداشتند؛ چه برسد به این درختهایی که سالهاست همبستر پاییزهای رنگارنگ شدهاند.
آفتاب، بعد از تو داغتر از پیش خواهد تابید و عطش تکثیر خواهد شد.
بیشک، بعد از تو تشنگی سالهای نیامده فراوان است. بیشک بعد از تو، تنهایی پشت پلکهای قریش جریان خواهد یافت.
بگذار تا همه ترانههای عاشقانه، به بدرقه تو بیاید.
بعد از تو عشق تنهاست؛ همچون پرندهای که بیدانه، پشت برفها مانده است. بگذار تا حنجرههامان بغضهایشان را برای تو آواز کنند و آوازهای عاشقانه ما، از دوریات اشک شوند!
دست مهربانی و عشق، درهم میپیچند تا رسالت آفتاب، فراگیر شود.
دستهای خورشیدی که به هم میرسند، لبخند آینهها تکثیر میشود. هر آینه که میگذرد، بهار شکوفاتر میشود و اسلام در دامنههای سربلند عشق، میبالد و به دور دستها میاندیشد. دستهای برادری که به هم پیوند میخورند، نسیم، عطر رحمت پروردگار را تا آن سوی مرزهای عشق منتشر میکند و جهان از خوابی چند هزار ساله برمیخیزد تا در این جشن شکوهمند، مهمان شود.
رسالت، از تنهایی رهایی مییابد و عشق، به تکامل میرسد.
امروز، بیشک تمام گلهای رُز، به دنیا خواهند آمد. تمام باغچهها امروز یکپارچه، گلهای سرخ خواهند شد تا عشق را به پنجرههای مشتاق، تعارف کنند.
حتم دارم که امروز، همه سیبهای سرخ خواهند رسید و رطبها شیرین خواهند شد.
همه ستارهها امروز متولد میشوند و شب از ماه لبریز خواهد شد.
امروز جهان از تنهایی رهایی مییابد و عشق، همه درهای بسته را خواهد زد.
امروز، خاک بوی بهشت خواهد گرفت و مهربانی فراگیر خواهد شد.
امروز جهان در آستانه آفتابیترین روز خویش ایستاده است و خاک، از اکنون، بالیدن را آغاز کرده است.
امروز، مهربانی خداوند بر زمینیان کامل خواهد شد.
امروز، عطر خوش مهربانی را میدهد؛ مهربانی از جنس مهربانی خداوند در اولین ساعات آفرینش.
امروز از جنس خاک نیست، امروز باران، خلاصه عشق است و شکوه اسلام، بر بلندای منارهها جان خواهد گرفت.
امروز روز پیوند و برادری رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و حضرت علی علیهالسلام است.
امروز، زیباترین روز خداوند است.
مثل همه روزهای گرم دیگر، نگاه تند آفتاب، روی خاک شعلهور تازیانه میزد. محمد صلیاللهعلیهوآله، پیامبر خدا، روز بزرگی را رقم زده بود؛ روزی که قندیلهای قدیمیِ کینه و دشمنیهای قبیلهای دیرینه آب میشد.
مهاجر و انصار، اهالی مکه و مدینه و مؤمنان دیروز بعد از آن، روز با تدبیر پیامبر نامی تازه میگرفتند؛ برادر.
... اما گویا در این هیاهوی شاد و سورِ برادری و عقد اخوت، کسی هست که نمیخندد؛ کسی تنها مانده است در این ازدحام پیوند و همبستگی. اشتباه نمیکنم. او علی علیهالسلام است. بهتر که نگاه میکنم؛ چند مروارید بیرنگ اشک هم از گوشه چشمهایش لغزیده است.
راستی! چرا علی علیهالسلام شاد نیست؟!
زمان میگذرد. شور و اضطراب جشن برادری آرام میگیرد. مهاجرین و انصار، دستهایشان را در دستِ هم نگه داشتهاند. پیامبر، علی علیهالسلام را میبیند. غم او را تاب نمیآورد. علی علیهالسلام خود زبان میگشاید: «ای رسول خدا! میان اصحاب خویش پیمان برادری بستی، اما مرا با کس دیگر برادر نساختی؟!»
زمین و آسمان، حتی دیوارهای نامرئی زمان، همه سکوت کرده بودند. همه چیز از حرکت ایستاده بود و منتظر و مشتاق، خیره به لبهای پیامبر بزرگ خدا، حیران مانده بود.
ناگهان، به نرمی رویش یک شکوفه کوچک از خاک ترکخورده حجاز، پیامبر دهان
گشود و موسیقی آرام کلامش، به تازگی نسیم و خنکای شبهای کویر، در فضای ملتهب و به نفس افتاده پیچید: «تو برادر منی؛ هم در دنیا و هم در آخرت».
دلها لرزید. شادی دمید. عطر گل محمد صلیاللهعلیهوآله و علی علیهالسلام در همه جا پیچید.
حالا علی جوان و رشید، دست در دست آن رادمرد و فاتح دلهای ایمان یافته، لبخند میزند. پیامبر
صلیاللهعلیهوآله نیز از همتا و همشأن الهی خویش خشنود به نظر میرسد.
خوب گوش کنید! صدا از سمت بالا میآید. باید فرشتگان باشند؛ حتما جشن گرفتهاند. خدا هم راضی است. خوشا به حال محمد صلیاللهعلیهوآله و خوشا به حال علی علیهالسلام.(1)
1) . با نگاهی به: سیدمحسن امین، سیره معصومان، ترجمه: علی حجتی کرمانی، تهران، سروش، 1376، ج1.
یکشنبه
16 مهر 1385
14 رمضان 1427
2006.oct.8
جهان، بیخندههای تو معنا نخواهد داشت. اگر تو نباشی، هیچ بهاری - حتی اگر لبریز شکوفه باشد - دیدن ندارد.
اگر تو نبودی، بارانها همه دلگیر میشدند و هیچ مادری عاشقانه زیر بارانها، بیچتر لبخند نمیزد. اگر تو نبودی، آسمان با همه حجم آبیاش، در چشمهای همیشه خیس هر پدری، دلگیرتر از چهار دیواری کوچکی میشد که به زندانی کوچک بیش نمیماند.
اگر تو نبودی، شمعدانیهای لب پنجره، اینگونه زیبا گل نمیکردند و عطر سیب، دیگر معنایی نداشت.
اگر کودک نبود، نه پدر معنا داشت، نه هیچ مادری بهشتی میشد.
اگر کودکان نبودند، شکوفههای زندگی به بهار نمیرسیدند و خانواده، بیمفهومترین واژهای میشد که در لغتنامهها میشد پیدا کنی.
کودکان، باغچههایی از امیدند که از شکوفههای انار لبریز است.
هر کودک، گلدانیست که از زیباترین گلهای معطر، خانهها را به نزدیکتترین بهارها گره زده
است.
کودکان، نزدیکترین راههای رسیدن به عشق را از پرندهها بهتر بلدند.
کودکان، از تمام ستارهها و پرندهها به آسمان نزدیکترند.
اگر روزی میآمد که جهان خواب هیچ کودکی را نمیدید، بیشک صداقت به آخر میرسید و دوستی و مهربانی، پشت اندوههای بزرگ بزرگسالیهامان گم میشد.
این روزها اگر عاشقانه سپری میشوند، به عشق بودن شماست. دنیا با کودکان همیشه زیباست؛ زیباتر از همه روزهایی که سراغ داریم.
دنیای کودکانه، صمیمیترین دنیایی است که هر لحظه بارها آرزو میکنیم تا کاش میشد یکبار دیگر به این دنیای کودکانه قدم بگذاریم!
کاش دنیا همیشه کودک بماند و کودکانه ترانههای عاشقانهاش را لالایی شبهای بیخوابیمان کند!
کاش دنیا به زیبایی روزهای کودکی میشد!
کاش کودکان، صمیمیتشان را همچون دوستیهای بیریایشان فراگیر میکردند.
کاش دنیا سراسر کودکانه میشد و ما کودک!
سرزمین رؤیاها را وسیع کنید با آرزوهای بزرگتان! هر آرزوی جدید شما گوشهای از این سرزمین را کشف میکند. ستارههای زیادی در آسمان منتظرند که آنها را بچینید و در دستهای خسته پدرانتان بگذارید و دنیا را در نگاهی زیباتر به آنها تقدیم کنید.
این خندههایی که طعم عسل میدهند و قلب آسمان را آب میکنند، ای کاش همیشه در چهرههایتان باقی بمانند!
دل کودک، حتی از آب چشمه زلالتر است. کافی است برای فتح قلههای محبت آنان، تنها یکبار مقابل دلهای بیریایشان بایستید و با مهربانی بگویید: سلام! با یک تبسم میشود در دلهایشان ماندگار شد. راه رسیدن به قلب صافشان کوتاه است. کودکان، با بازیهایشان زندگی میکنند، ولی زندگی آنها را بازی نمیدهد؛ کاش میشد همیشه کودک ماند!
دوشنبه
17 مهر 1385
15 رمضان 1427
ستارهها تکثیر میشوند و آفتاب، در شبهای تاریک رخنه میکند.
همه پیراهنها، بوی یوسف میگیرند و کبوتران از سقف خانهها لبریز میشوند.
آسمان، آنقدر آبی میشود که آبها از یاد میروند.
زندگی از لبخند تو آغاز میشود و بارانها ستاره میبارند بر ایوانهای تاریک مانده ما. با آمدنت، غروبها کوتاه و کوتاهتر شدند و آفتاب، بلندتر از همیشه، بر پنجرههای ما پدیدار شد.
تو که آمدی، گریبانهای غریب، بغض شدند و اشکها، بارانهای بهاری. جادهها عاشقانه به تو ختم شدند و همه راهها، صراط مستقیم.
بهارها در حاشیه سبز نام تو جان گرفتند.
تو که آمدی؛ غربت از تنهایی درآمد و عشق، در سینههای کوچک ما جوانه زد.
پرندههای بیآشیانه بر شانههایت آشیان گرفتند و درختها به برکت نفسهای معطر تو شکوفه زدند و سیب شدند.
با آمدنت، بوی علی در کوچههای غمزده کوفه جاری شد و صدای گریههای کودکانهات، در صدای بال فرشتگان پیچید تا شبها، با لالایی آرام تو، کائنات به خواب بروند.
چشمهایت، دورترین افقها را روشن کرده است.
سینهات، اقیانوسی است که همه اندوههای عالم را پذیرا خواهد شد.
با تو، دنیای پدرانه علی علیهالسلام، رنگینتر و تنهاییاش با رنگ مهربانی تو پر خواهد شد. تو که آمدی، آبشارها همه قد کشیدند تا در تن تو، خودشان را تطهیر کنند و رودخانهها به دنبال کوچه خانه پدریات دویدند تا بوی قدمهایت را به دریاها سوغات ببرند.
از نام تو، تنهایی میتراود و پرندهها با آسمان آشتی میکنند.
چشمهها در تشنگی کویر، جاریاند تا عطش تنهایی تو را تا کربلای غریب برادرت ببرند.
تو آمدهای تا منادی عشق و مهربانی در دلتنگی دورترین کوچههای شبزده باشی.
ماه به نیمه رسیده است و درهای رحمت، بر روی جهانیان باز است. فراوانی رحمت و نعمت است و جانها آکنده از عشق است. ماه به نیمه رسیده است که این چنین در کاملترین صورت خویش به جلوهگری، دستافشانی میکند. ستارگان به تکاپو درآمدهاند گرداگرد ماه. بدری در آستانه حُسن خودنمایی میکند؛ ماه تمامی که از ذخیره هستی به زمین هدیه داده شده است.
حَسَن، آینه حُسن خداوندی است؛ تصویر زیبایی خداوند است که در صورت خاکی نقش بسته است.
مجتبی، در آغوش پاکترین مادران عالم چشم به جهان گشود و میوه قلب رسول اللّه شد.
آمد و کرامت را از پدر آسمانیاش آموخت و چراغ کرامتش را برای اهل زمین برافروخت.
ثمره زندگی علی و فاطمه، پا به جهان خاکی گذاشت. خاک تا افلاک غرق نور و سرور شود.
نیمه ماه است؛ ماهی که درهای رحمت بر روی جهانیان گشوده شده است.
خدایا! به «کریم اهل بیت» سوگند، سایه کرامت خویش را از ما دریغ مدار!
آن صفت کریمانه را که در اسما و صفات ذات الهی شنیدهای، در ظهور وجود مبارک حسن علیهالسلام ببین!
اگر امام مجتبی علیهالسلام را کریم اهلبیت میخوانند، بدان جهت نیست که دیگر امامان معصوم از این صفت برخوردار نیستند، بلکه از آن است که این صفت در وی به تمامیت و کمال رسیده است و
امام حسن علیهالسلام در ظهور و بروز کرامت، پیشی گرفته است؛ به زبان دیگر، امام، در تجلی صفت کرامت و بزرگواری خداوند آنچنان آیینهداری میکند که سزاواری این اسم اعظم را یافته است.
در واقع، خداوند تعالی در هر یک از اهل بیت علیهالسلام صفتی از اسمای الهی خویش را شاخص گردانیده تا مردم برای رجوع، قبله حاجات واحد و یگانهای داشته باشند؛ وگرنه، دیگر اهل بیت علیهالسلام نیز از صفت کرامت به دور نیستند. چنین است که هر یک از آل اللّه در صفتی بارز شدهاند تا به واسطه آن، بر شفاعت عالَم، جلوه بیشتری بیابند.
از بزرگواری کریم اهل بیت علیهالسلام به دور است که هنگام نیاز و حاجت کسی، کرامت خویش بپوشاند و در انعام و اکرام به او بخل ورزد.
پس دست التماس ما و دامان کریمانه او!
پانزده روز ریاضت را در این ماه طاعت، یک نفس دویدهایم تا در بشارت ولادت او، مژده عشق بشنویم و مژدگانی مهر بگیریم.
او که از اشراق مهربانیها طلوع کرده و در بستر بخشندگی، دامن گسترده است.
او که در اولین تصویر زمینیاش، تبسمی شیرین به آینه نگاه پدر و مادر هدیه داده است.
او که اولین نواده نبوت است و نخستین زاده امامت.
از نسل نور است و زاده خورشید، از تبار هدایت است و قافلهسالار مهر و امید.
ماه دلآرای نیمه رمضان را، پانزده روز است به انتظار نشستهایم و به کرامت و مهربانیاش محتاجیم!
چقدر این دستان زخمخورده، به دستگیری کریم اهلبیت محتاج است!
اگر تمام زندگیاش را چندین بار به نیازمندان بخشید و سفرههای همدردی و کرامتش همواره گشوده بود، حالا که رمضان به نیمه رسیده و عطر سیب سرخ بهشتی، همه جا را فرا گرفته، حالا که از عطر میلاد کریم اهل بیت علیهمالسلامسرشاریم، دستهای نیازمان را دراز میکنیم تا از شجره طیبه کرامت امام مجتبی علیهالسلام، میوه اجابت بچینیم.
میخواست تا چشم و چراغ دین، شما باشی
بعد از علی میراثدار مصطفی باشی
مثل نسیمی مهربان و مثل باران، سبز
آمیزهای از رحمت و جود و سخا باشی
زهری که بر کام تو جاری گشت، باعث شد
با نغمه سبز شهادت آشنا باشی
خون میچکید از پارههای پیکرت آقا!
اما نبودی شاهد کرب و بلا باشی...
آنها نفهمیدند، میدانی؟ خدا میخواست
پرورده دامان زهرا مجتبی باشی
کوچههای دلتنگ، سالهاست که چشم به راهند؛ چشم به راه رهگذری آشنا تا به سرکشی خانههای فقیر بیاید.
هنوز کلونهای خسته، منتظر نوازش دستهای مهربان و یتیمنوازند.
شاید هنوز هم غریبانه کسی در کوچههای شب قدم میزند تا بوی مهربانی و صمیمیت را بر سفرههای نداری تقسیم کند.
شاید هنوز هستند دستهایی که نان را عاشقانه تقسیم میکنند.
هنوز هم هستند بیشک، کسانی که پا جای پای امامان معصوم علیهمالسلام میگذارند تا شبها، هیچ سر گرسنهای بر بالشهای اندوهگین نخوابد.
هنوز هم هستند دستانی که گره از کار دیگران بگشایند؛ چونان مهربانی امام حسن مجتبی علیهالسلام، چونان مهربانی پیامبر و حضرت علی علیهالسلام.
هنوز هم هستند نفسهایی که آه میشنوند از رنج دیگران و اشکهایشان عرق شرم دنیا میشود.
هنوز هم دستهایی هستند که چونان خورشید پشت ابر، پنهانی مهربانیشان را انفاق میکنند.
هنوز هستند کسانی که میتوان با آرامش یکپارچه، سر بر شانههایشان، اندوه دنیای خاکی را گریست.
دنیا اگر دنیاست، به خاطر وجود مهربان شماست که خیرخواهی را منشأ انفاق خویش کردهاید و مدرسه و خانه و مهربانی را صمیمانه تقسیم میکنید.
شاید هنوز هیچ واژهای برای از شما گفتن، گفته نشده باشد!
باید واژهای به دنیا بیاید که بتواند مهربانی شما را در خود خلاصه کند؛ هر چند شما خود، خلاصه خوبیهای دنیایید.
کاش میشد اکرام را بر سر در همه خانههای فقیر نوشت! کاش... .
امام علی علیهالسلام در دستگیری از مستمندان میفرماید:
«مسکین و بیچیز، فرستاده خداست کسیکه او را کمکی نکند خدا را منع نموده و کسی که به او چیزی ببخشد به خدا داده است».(1)
فریادرس مردمی باش که فقر را زیستهاند، مردمی که سالهاست طعم گس فقر، مهمان ناخوانده سفرههای خالی آنهاست.
چگونه میتوان نِگریست رنج گرسنگی را و نَگِریست؟
«آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب، دارد میسپارد جان...».
1) . ر.ک: نهجالبلاغه، حکمت 296.
پنجشنبه
20 مهر 1385
18 رمضان 1427
ستاره باران شده است. این شبها، باران، بوی ستاره میدهد. ستارهها فراگیر شدهاند. دست که دراز میکنی، آستینهایت از بوی رحمت خداوند پر میشوند.
این شبها، سقف خانههایمان هم ستارهپوش شده است و خداوند در این شبها، بهشت را به بهانه میدهد نه بها.
این شبها، میتوان صدای بال فرشتگان را حس کرد. این نسیم هواییست که از به هم خوردن بال فرشتگان جریان یافته است.
این حوالی پر شده است از بوی رحمت و سخاوت و مهربانی خداوند.
اینجا همه چشمهای خیس، بوی آسمان گرفتهاند و دلها به کمال نزدیکتر شدهاند.
اینجا شبهایی جریان گرفته است که در آن بیواسطه میتوان به خداوند رسید.
در این شبها، عشق شدت گرفته است و عاشقی پشت همه پلکها نفس میکشد.
در این شبها، خانههایمان را با بوی فرشتهها فرش میکنیم تا آسمان، راه خانههایمان را گم نکند. در این شبها، ماه به اندازه همه پنجرهها تکثیر شده است تا نور در هوای نفس کشیدنمان جریان بگیرد و ذکر «یا نور یا نور یا نور»مان بالا بگیرد.
فرشتهها آمدهاند تا با ما تسبیح کنند.
کلمات، تکثیر میشوند و عشقها ما را آسمانی میکنند.
این شبها، شبهای قدر است؛ شبهای دعا و عشق، شبهای صدا و سکوت؛ شبهای پرندگی در آستان جانان. شبهایی که کولهبار پرواز برای آغاز بسته میشود. در این شبها هزار بار به خویشتن نزدیکتر خواهیم شد؛ چنانکه به خداوند منان نزدیکتر میشویم.
شب قدر، شب خلوت و خلوص و خلاصی است،
شب نیاز و نیایش و نائل شدن،
شب راز و رجعت و رهایی،
شب تنهایی و توبه و تقدیر،
شب قرآن و قیام و قرائت،
شب شرم و شور و شهادت،
شب ندامت و نماز و نزول،
شب آمرزش و آرامش
پس تا دست زمان، این شب عزیز را از تو نربوده است، بر دامانش چنگ بزن و وجودت را از ظلمات گناهانت برهان.
بر بالا بلندترین شاخههای خواستن ایستادهام. هر چند شب، زاویه تمام چشمهها را پر کرده است، اما همچنان چشم امید به مغفرتت دوختهام.
پا بر آسمانها نهادهام و سر بر آستان کبریایی تو.
تسبیحگوی تواند زمین و آسمانها و من بر درگاه خواستن، چشم در چشم افق دوختهام؛ چونان ستارهای سوخته که سرگشته در مدار بیسر و سامانی، دنبال کهکشان مهربانی توست.
آشفتهتر از همیشه، چشم دوختهام بر آسمانی که در ابتدای وصف تو شکل گرفته است.
روزهای زیادی است که دستهایم را گرفتهای تا مبادا لحظهای مرا به خودم واگذاری؛ اکنون، بیشتر از همیشه محتاج یاری توام؛ چرا که «إِیّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّاکَ نَسْتَعینُ» را دم میگیرم در متلاطمترین ساعتها؛ آنجا که هیچ پناهندهای ناامید نشده است از درگاه کرامت واسعه تو، آنجا که تمام ذرات، سرشار گشتهاند از رحمت بیدریغ رحمانیت تو.
مهربانتر از مادر به من! امشب را آمدهام تا آنچه را که تو وعده کردهای، بر من ارزانی کنی. آغاز
خواستن من است در این سردرگمی گمنام، در این شبها که فراتر از هزار ماهاند؛ شبهایی که خود، وعده مغفرت و گشایش دادهای. بندگان تو در این شبها، از بلندترین آرزوهایشان برایت خواهند سرود.
من نیز چون تمام بندگان محتاج رحمتت، بر درگاه بخشایش تو ایستادهام؛ به امید لطف و مهربانیات. چنگ در این شب میاندازم، شبی که روحم را در خود مسخّر کرده است.
هیچ دستاویزی نیست جز رشته مودت و محبت تو.
هیچ دستگیری نیست جز مهربانی بیکران تو.
یا غیاث المستغیثین!
کجاست جای من در این شب فراوانی مغفرت؟
نام تو را میبرم برای رهایی از بیمداری دردآور. در تحیّر خویش سرگشتهام؛ با آتش در دل و ذکر نام تو بر لب؛ تا رهایم سازی از حرارت جانگذار شرارههای تباهی و نورانیام کنی به گوشهای از جمال جبروتیات که سخت محتاج دستگیری تو هستم «الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب».
«آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
یا رب این تأثیر دولت در کدامین کوکب است»
خدایا این چه شبی است؟!
این شب برتر از هزار ماه، چه شبی است؟
این چه شبی است که فرشتگان، فوج فوج بر زمین میآیند؟
این چه شبی است که تا صبحگاه، سرشار از سلام و تهنیت است؟
خدایا!
اگرچه از درک این شب عاجزم، اما میدانم عظمتش، بهانهای است که من، یکبار هم شده، در ِخانهات را با صدای «خَلِّصنا مِنَ النارِ یا رَبِّ» بکوبم.
یک سال است که حتی نیمنگاهی به درگاهت نکردهام!
تو این شب را بزرگ داشتی تا هنگامی که به سویت میآیم، شرمنده روزهایی شوم که چشم به راهم بودی و در نگاهم نبودی! اکنون آمدهام؛ با دو چشم گریان
تو را میخوانم؛ تو را با هزار نام زیبایت: «اَللّهُمَّ اِنّی اَسئَلُکَ بِاسمِکَ یا اللّهُ، یا رَحمنُ، یا رَحیمُ، یا کَریمُ... سُبحانَکَ یا لا اله اِلا اَنتَ اَلغَوثَ اَلغَوثَ خَلِصنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ».
به قرآنی که در این شب نازل کردی، به کلمه کلمه آنکه در ماه رمضان خواندم و به برگ برگ صفحاتش که بر سرم میگذارم تا تو را صدا بزنم سوگند، مرا از آتش غضبت دور ساز!
تو خود گفتی که شب قدر از هزار ماه والاتر است؛ اینک که من به اندازه همه روزهای عمرم آلوده گناهم، به برتری این شب، هزار ماه گناه مرا ببخش. الهی! به مقدار ملائکی که بر زمین فرو میفرستی، دانه دانه گناه مرا محو کن.
الهی!
همانطور که این شب، شب سلام است تا صبح، تقدیر ما را هم تا همین صبح در راه، ظهور همراه با سلامت قرار ده.
«هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یُمن دعای شب و ورد سحری بود»
عشق را خواب دیدهای. تو خود عشقی.
پیرمراد بودی و در پی یار. دنیا را به ارزانی نخریدی حرمت دوست را پاس داشتی؛ که هر چه داشتی از دوست بود.
«یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود».
تو از کلمات، پرنده ساختی. عشق را آگاهانه دریافتی و با چشمانی باز، عاشق شدی. با تو، سیبها اندیشه بهار گرفتند و صداها، عشق را در دامنه کوهها پژواک کردند.
نارنجهای شیراز، شاعر شدند و سنگفرشها ترانهخوان. عالمی را خبر کردی تا بیخبر نباشد کس که در عشق و مستی افتد.
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
بهر درش که بخوانند بیخبر نرود.
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی
که هیچکار ز پیشت بدین هنر نرود
عاشقی میکنی و دل به لطف بیکران خداوند بستهای؛ نه دنیای دون و مردمان خاکی؛ «لطف الهی بکند کار خویش فصل خدا بیشتر از جرم ماست
به برکت و اعجاز عشق، ایمان داری و همیشه از عشق میسرایی و میدانی که کلامت کیمیا خواهد شد. «در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد»
حکمت خویشتنشناسی را به نیکی دریافته بودی و نیکتر سرودی:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد.
«بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد».
به یگانه دلبسته بودی و میدانستی تنها اوست که لایق دوست داشتن است و دوستی؛ اوست که همیشه دوست خواهد بود.
«جان بیجمال جانان میل جهان ندارد
هر کس که این ندارد، حقا که آن ندارد».
به خلق و خدمت به خلق، ایمان داشتی و وفای به عهد با خالقت را در خدمت بندگانش میدیدی:
«هر آنکه جانب اهل وفا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد».
وقتی که میسرودی، کلمات پرنده میشدند و پرندهها عاشق. جهان را با کلماتت تغییر دادی؛ چنانکه گفتی:
«بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و می در ساغر اندازیم».
جهان، از دریچه نجوای گداختهات میگذرد و سرشار میشود.
میجوشی تا در تبِ کلمات، عطشِ ویرانکننده خاک را فرو بنشانی - جاریتر از آب - با هیاهویی شگفت در کلمه تا کلمهات. جهان، گرد سرت میچرخد. از هر چه خورشید گدازندهتر شدهای. کلمات، تاب نمیآورندت. بر مدار نظم پیچیدهای اندیشهات را. تو را خاموشی نخواهد بود.
بیخویشی و فرو ریخته در خویش. کوچههای غلیظ شیراز را با بوی نارنجستانهای کهن قدم زدهای. کلمات، صفحه به صفحه، راز گلوی تو را به دنبال میکشند.
دستم لای صفحات میچرخد. لب باز میکنی و صدایت تمامیام را به شور میآورد.
«حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست»
ایستادهای و تمام ستارهها بر مدار کلامت میچرخند. ایستادهای و جهانی مقابل بزرگی نامت حیرانند که چگونه کلامت، خاک را مجذوب کرده و تا افلاک بال گرفته است. از لبانت جویباری از عشق جاری است. نامت را به آبهای روان زدهای و به نسیمهای گذرا. همه جا سخن از توست. هر صبح و شام، بیت بیت بر دهان شهر زمزمه میشوی؛ چون منشوری از رنگهای بدیعِ در حال تکثیر.
تو فراموش نمیشوی. نسیم، صدایت را گسترده است. هیچگاه بر لب طاقچه از یاد نمیروی. در پهنه روزها و ثانیهها میتراوی - شیوا - هنوز ایستادهای و ذهنت در عبور است.
«این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت»
«بیعمر زندهام من و این بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمار عمر
حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان
این نقش ماند از قلمت یادگار عمر»
و چرا چنین نباشد که واژهها به طنّازی و کلمات به رعنایی از چشمهسار لبش میجوشند و این انفاس قدسی و نوای روحانی اوست که در جان شعر ریخته است؛ آنگونه که نه شبهای یلدا که تمام شبهای بیستاره و سردمان را گرمابخش محفل میشود.
واژه واژه غزلیاتش، روح آدمی را با خود میبرد. او شعر میگوید و دلتنگیهای ما سر بر شانههای آرامش میگذارند. او شعر میگوید و دریچههای باورمان به شهودها و اشراقها گشوده میشود.
«منم که گوشه میخانه خانقاه من است
دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است
غرض ز مسجد و میخانهام، وصال شماست
جز این خیال ندارم، خدا گواه من است»
کلمات، گویی تداعی تکثیر نور و شفق است در شبهای بیباران و بیستاره آدمی. شاعر است و پیشانی ارادت به حضرت دوست. شاعر است و دنیایی از کلمات ناب و بکر برای سر کشیدن آب حیات و دیدار یار آشنا و شهریاری تمام سرزمین عشق و گاهی هم گوشهنشینی خانقاه. شاعر است و دنیای کلمه و واژه؛ که قصری میسازد از کلمات.
باید که دیوان او را در دست گرفت و برای او غزل خواند که:
«گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماهرخ دوست تمامست
از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکّر
زانرو که مرا از لب شیرین تو کامست»
هنوز از غزلت حس و حال میگیرد
دل-ی که از تنش ماه و سال میگی-رد
هنوز در نظ-ر بعضی از غزلنوش-ان
شراب که-نه و ن-ابت ملال میگی-رد
تو عط-ر عقدهگش-ای به-ار نارن-جی
که با ت-و پنجره حسی زلال میگی-رد
عزیز، «یوسف گمگشته» را که میخواند
کبوترانه به هر شاخه بال میگیرد
ولی به نوک زدن شاهدان-ه معتاد است
پرندهای که سر کوچه فال میگیرد
نمیشناسمت و میفریبیام حافظ!
دلم از این روش ایدهآل میگیرد
باز هم شب و سکوت من
فال حافظ و نگفتهها
باز هم غم نبود تو
سینهای پر از نهفتهها
باز مینشینم و دلم
میسراید از تو و بهار
میروم سراغ حافظ و
میشوم دوباره بیقرار
باز میکنم کتاب شعر را
باز هم به نیت وصال
این شدهست کار هر شبم
ماهها و سالهای سال
یعنی میشود ببینمت
با همان نگاه آتشین؟
با صدای خندههای مست
با سر و صدای دلنشین؟
وه! چه عالم عجیبی است
با تو گفتن خیالهای خویش
با تو از وصال گفتن و
از فراق سالهای پیش
حافظم بشارتی دهد
میرسد زمان وصل او
باز بیقرار میشوی
باز میرسی به آرزو
آری این همیشه حافظ است
میدهد امید این وصال
لیک این منم همیشه منتظر
روزها و سالهای سال...
شنبه
21 مهر 1385
19 رمضان 1427
2006.oct.13
«شب، شبی در تب فردا نشدن
صبح، در فکر شکوفا نشدن».
آفتاب، خوب میداند که فردایش زخمیترین فرداها خواهد شد. خوب میداند که فردا، فردای اندوه است و فردای تلخکامی. خوب میداند که آغازش را به خون نوشتهاند. ستارهها، یکی یکی خاموش میشوند. امشب حتی ماه، سر تابیدن ندارد و کوچهها دلتنگتر از پیشاند. بوی غربت، گریبان شب را گرفته است. نخلستانها از اندوه فردا زانو زدهاند. امشب هیچ آوازی را نفس خواندن نیست. «چه شب بدیست امشب که ستاره سو ندارد...»
ماه از زمین فاصله گرفته است. امشب ماه، دوردستترین نقطه آسمان است. گویا ماه هم دل دیدن زخم خورشید را ندارد! شب، شبی دیرپاست. شب، بوی ستاره نمیدهد، تنها عطر
زخم شببوهاست که بوی اتفاق میدهد. کوچهها پر از دلهرهاند و شهر، دلشورهای بزرگ دارد. تاریکی فراگیر شده است.
«سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی».
بین چشمان شهر و خوابهای آرام، قرنها فاصله افتاده است. دیوارها ذکر میگویند و هوا در اندوهی بزرگ، جریان گرفته است.
صدای اذان بلند میشود. درها و دیوارها، تاب بر پا ایستادن ندارند. کاش پردهای سیاه، چشمان این همه پنجره مضطرب را ببندد! دیگر زمان آن شده است تا اتفاق، به گل سرخ تبدیل شود. خاک، در خود فرو میریزد؛ وقتی خون سرت، چشمه خونهایی میشود که در کربلا فواره خواهند زد و آفتاب در پیراهنی سیاه برمیخیزد از خواب؛ وقتی که میگویی «فزت و رب الکعبه».
دیگر بار، چشم در دیدگان شرمسار ماه انداخت و زیر لب فرمود: سوگند که این همان شب موعود است. روزه لبهایش را میهمان جرعهای آب و لقمهای نان و نمک کرد تا سبکبارتر از همیشه، به
ملاقات محبوبش برود.
رد بندی که کیسه هر شبه نان و خرمای یتیمان بر دوشش به یادگار نهاده بود، هیچگاه به عمق زخمهایی که ظلمت کوردلانه منافقان بر دلش مینشاند، نبود.
امشب، تأویل رؤیای صادقانه همدلیاش با رسول خداست. دستی بر سپیدی محاسن کشید و در تقدیرش خواند که این بار، با نیرنگ و شقاوت، به خون خضاب خواهد گشت.
علی علیهالسلام امشب آماده است.
سفارش مرغان هراسان این شب پردلهره را به دخترش میکند و شاید با نگاهش، دیدگان منتظر تمام یتیمان و بیوهزنان و پیرمردان خرابههای شهر را
به پاره جانش حسن علیهالسلام میسپارد و گامهای آرام و استوار خویش را بر دل ظلمت هزار چهره کوفه مینهد.
در سحر نوزدهم ماه مبارک رمضان، خیل فرشتگانند که آگاهند خون مقدسی از فرق شکافته وجه اللّه، بر تن این محراب پاشیده خواهد شد.
عارف تنهای شهر، بر فراز مناره میرود و تلألو درخشان اذانش، سیاهیهای شب را پاره میکند تا برای آخرین بار، کوچه پس کوچهها از طراوت اذانش بشکُفند.
اللّه اکبر، اللّه اکبر از نفس مطمئنه علی علیهالسلام که جان تمام عرشیان، بیقرار آمدن اوست.
اللّه اکبر، اللّه اکبر از پستی و حقارت مردمانی که سایه رحمت و عدالت علی علیهالسلام را بر سر خود سنگین میدانند!
رسالت بیداری و روشنگری را در حق خفتگان و غافلان و حتی قاتل تیرهبخت خویش به انجام میرساند،
محراب، چشم حسرت از قامت دلربای معشوقش برنمیدارد و ستونهای مسجد، نوای ملکوتی نماز واپسین مولا را در عمق جانشان فرو میبرند.
شیطان، وجود ابن ملجم را به تسخیر خویش درآورده تا دستان ناپاکش، لحظهای در فرود آوردن شمشیر تردید نکند.
شکوه سجده علی علیهالسلام با لالههای سرخ روییده از فرق مبارکش گلباران میشود.
«بسم اللّه و باللّه و علی ملّة رسول اللّه؛ فزتُ و ربّ الکعبه».
ارکان عرش، به لرزه درمیآید و خروش جبرئیل، آسمان و زمین را به تلاطم میآورد: «تهدّمت و اللّه ارکان الهدی. قتل علی المرتضی؛ سوگند به خدا که ارکان هدایت ویران گشت و...».
عدالت تا ابد در سوگ مردی خواهد نشست که تحقق آیه «أَشِدّاءُ عَلَیْ الکُفارِ رُحَماء بَیْنَهُم» بود.
تیغ بر فرق عدالت زده و خندیدند... .
این سحرگاه، سحرگاه میلاد کدامین ستاره شب شکاف است که تیغ عداوت، این چنین پیشانی کعبه را در نور دیده است؟
شکاف کعبه جمال نورانی آسمانها را هیچکسی باور نخواهد کرد...
غربتت را در بادها فریاد میزنند نخلهای سرگشته؛ نخلهایی که بر آستان شوق، تمام عمر ایستاده بودند و حالا آشفتهتر از همیشه، در تلاطم تندبادهای نامرادی و نامردی، ضجه میزنند نام آسمانی مولای آسمان و زمین را.
آری! زمین قدر بزرگیات را درک نمیکرد؛ آنگونه که شبهای قدر را درک نخواهد کرد. تو شب قدر آسمانهایی. نام تو ذکر تسبیح زمین و زمان است. فرشتگان مقرب، نام تو را دم گرفتهاند؛ در افقی که این چنین به خون نشسته است. پیشانیات، مرجع نورانی خورشید است. شفق، رنگ سرخ خویش را از خونی وام گرفته است که بر گونههایت جاری است.
غریب تنها! خطبههایت، همیشه آتشین بود بر سر منبرهای ارشاد، اما نمیدانم این خطبه آخرت، چه سوزی در نهان خویش داشت که جهانی را به تلاطم واداشته است.
خطبهای که بر درگاه محراب خواندهای، شیواترین لحنی که از زبان تو، از دلتنگیهایت شنیدهام. این خونی که بر پیشانی اسداله الغالب جریان گرفته است، شرح سالهای سال خون دل است که تو در دل نهفته بودی و اکنون با همان وضو ساختی، تا خدای را به رستگاری ملاقات کنی.
«و خطبهای که به محراب سجده آوردهست
غم علیست که با لحن خون بیان شده است»
چه بود در آخرین ذکری که در سجدهات خواندی که این چنین مستجاب شد دعایت؟
حتی کوچهها نتوانستند درک کنند شوق گامهایت را. رد ملتهب قدمهایت، هنوز بر شانههای تکیده
کوچهها سنگینی میکند. غربتت را هیچگاه شهر فراموش نخواهد کرد!
«ای غریبان سفر کرده کدامین غربت
بدتر از غربت مردان وطن در وطن است»
مولود خانه خدا، محبوب خدا، به سوی خانه خدا قدم برمیدارد.
دیوارها، دستان ترکخوردهشان را بالا آوردهاند تا در هیاهوی رفتن او، تلاشی برای ماندنش کرده باشند.
کوچههای آشنای کوفه، اشک میریزند. مناجات عاشقانه مولا، ریسههای نورانی این کوچههای تاریک بود و قدمهای مهربانش، فرش باشکوه خاک. شبهای کوفه، حجله حجله از آفتاب حضور او نورانی میشد؛ وقتی انبان سخاوت بر دوش، دستان نیاز را سیراب میکرد. کوفه، دردهایش را بر شانه این مرد سبک میکرد و تنهاییهایش را با حضور او مأنوس بود.
کوفه، بر قامت مولا ایستاده بود؛ بیآنکه یکبار از خود بپرسد این کیست که مرا اینچنین تاب آورده است؟!
این کیست که ناله یتیمان مرا پاسخ داده و نگذاشته هیچ تهیدستی بیپناه بماند؟!
کیست که از فانوسهای روشن هدایتش، شهر روشن شده است و خطبههای آسمانیاش، بهشت را بشارت میدهد؟
مرد میآید؛ تنها و استوار، خود، تنها سایهسار وسعت خویش است.
او نیامده بود که بماند. پرندهترینِ نسل آدم بود. چگونه میتوانست در اسارت خاک بماند؟
زهرآلودهترین شمشیر، به دستان شقیترین انسان، انتظار او را میکشید، انتظار حیدر خیبرشکن را.
باید برود؛ پس ضربت شمشیر را مرهم زخمهایش میداند؛ اگرچه هیچکس نتواند بفهمد معنای لبخند مولا در خضاب خون سرش و سرودن «فزت برب الکعبه» را.
اگرچه هیچکس نتواند لذت مرگ را در نظر مولا درک کند که مولا چرا انتظار مرگ را میکشید؟
علی به آخرین گذرگاه کوچهها نزدیک میشود.
صدای منارهها، شهر را درهم مینوردد.
دستهای علی پیوند میخورد با آسمانها و فرازها.
«تکبیرة الاحرام».
دل میکَنَد از هر چه زمین و دلبستگیها.
نفسش بوی خدا گرفته است.
«سبحان ربی العظیم و بحمده».
نفس ثانیهها به شماره میافتد.
تاریخ چنگ میاندازد بر سینه زمان، شاید که دقایق از حرکت بایستد.
«سبحان ربی الاعلی و بحمده».
سر میگذارد بر سجده و چشم میگشاید به آسمان.
دلتنگ لحظهای نزدیک. نیامده است گویا غریب آشنا!
آخرین قنوتش از حس پرندگی لبریز است.
چقدر ملائکه بیتاب، بال و پر میگسترند در هوای محراب!
«سبحان ربی الاعلی و بحمده».
سر میگذارد بر سجده و...
کوچه پر میشود از صدای مرثیه فرشتگان و بادهای حادثه، بیقرارتر از همیشه، بر در و دیوار میکوبد.
ابرها میغرند و خواب کوفه را میآشوبند.
... و اهالی کوفه شگفتزده و مبهوت میشوند.
«با دیدهتر نماز میخواند علی
شب تا به سحر نماز میخواند علی
آن صبح که در سجده خون میغلتید
گفتند مگر نماز میخواند علی»
کوفه خاموش تو را میطلبد!
از خلوت تلخ کوچهها، هیچ صدایی برنمیخیزد.
کوفه، آبستن حادثهای تلخ است.
حادثه در کمین مردی است که ترازوی عدالت را بر گرده رنجدیدهاش نهاده بود و برای برپایی عدالت، تیغ تیز طعنه و کنایه را به جان میخرید.
یکی سهم رفاقت میخواست و دیگری سهم قرابت. یکی شأن صحابگیاش را به رخ علی علیهالسلاممیکشید و دیگری، سابقه آشناییاش با پیامبر صلیاللهعلیهوآله و قرآن را دلیل میآورد.
و علی علیهالسلام سکوت میکرد در برابر این همه توقع گناهآلوده.
چه میخواستند از علی؛ از مردی که روشنایی شمع بیتالمال را برای دمی نشستن خود روا نمیداشت و گَردِ کیسههای مردم را میتکاند تا ذرهای ناحق در دامن عصمتش ننشیند.
مردی که دست بر آتش دنیا میگذاشت و از آتش آخرت، شب تا صبح ناله میزد و نجواگر کوچههای کوفه بود؟
سینهاش که زخمی خنجرهای نبرد بود، زخمیتر شد؛
تا همیشه تاریخ، نسخه بردباری و استقامت مولا اسوه مانای روزگار است.
علی علیهالسلام فرق شکافته بر آستان حق میبرد، اما عدالت را به دنیاخواهان نمیفروخت.
مرد بود مولا؛ یگانه مرد روزگار تا همیشه الگوی ماندگار.
من آن شبم که میل به رفتن نداشتم
در سرنوشت فرصت ماندن نداشتم
وقت اذان صبح دلم اضطراب داشت
در سینه یک ستاره روشن نداشتم
مردی در انتهای من و ابتدای خویش
میرفت و من امید رسیدن نداشتم
من در نگاه خسته او محو میشدم
میرفت و من نشانی از این مَن نداشتم
در من زمین به معنی شق القمر رسید
آن صبح تیره طاقت دیدن نداشتم
من آن شبم که خواست بماند، ولی نشد
در آن زمان که ماه به دامن نداشتم
یکشنبه
22 مهر 1385
20 رمضان 1427
پس از روزهای دوری، دوباره بوی مهربانیات در مکه میپیچد.
مکه بیقرار بوی رسالت توست.
قدم که بر خاک میگذاری، مکه به پا میایستد تا تمام قد، تماشای تو را آینه شود.
خاک که بوی قدمهایت را حس میکند، تاریکی از شهر رخت برمیبندد و ابرهای تیره در پس کوههای سر به فلک کشیده پنهان میشوند. پس از روزهای فراق، باز هم بوی مهربانیات در مکه فراگیر میشود.
بلال، بر شانههای کعبه میایستد تا بلندتر از هر آوازی، اذان را به گوش کوچههای به خواب رفته شهر برساند.
صدای اذان که برمیخیزد، شهر، تن از رخوت میشوید و کوچهها به احترام نام تو برمیخیزد تا دو رکعت در دامنه زلال روحت نماز بگذارند.
دلهره و نگرانی در همه چشمها موج میزند.
بیم انتقامجویی تو، امان همه را بریده است، اما تو پیامبر رحمتی و رسول سخاوت؛ لب که میگشایی، مهربانی فراگیر میشود و اشک شوق و بخشش از چشمه چشمها جاری. لبخند که میزنی،
سیبهای سرخ میرسند و باران در حنجره ناودانها آواز میشود.
لب میگشایی تا نفسهایت هوای شهر را معطر کند.
شهر، تو را نفس میکشد تا عطر دلپذیر شببوها و شمعدانیهای مخملی را حس کند.
تو به مکه آمدهای تا همه اتفاقها، به گلهای سرخ ختم شوند.
تو آمدهای تا زنجیرهای جهل و اسارت را پاره کنی و درهای عشق را به روی مردم بگشایی.
زندگی با تو در آستانه شهر ایستاده است.
صدای بلال در گوش شهر میپیچد. چنانکه آواز داوود، در دامنههای بکر کوههای سربلند. آوازهای ابوجهل، زیر غبار بتهای ویران شده دفن میشود تا عشق، در زندگی آفتابی شهر جریان پیدا کند و مهربانی، دست نوازش تو باشد بر سر اسیرانی که با رحمت تو، امروز آزاد و آزاده خواهند شد.
مکه پر از بوی تو میشود تا سالهای سال، صدای رسالتت را از بلندای بام کعبه بر جهانیان فریاد بزند. درود بر تو و خاندان پاکت!
... ظاهرش آرام است؛ ولی غوغایی در دل دارد. دیگر طاقتش طاق شده و صبرش لبریز؛ دردی کهنه، بند بند وجودش را میسوزاند. نه تنها خود، بلکه همواره ملائکهای که در اطرافش به طواف میآمدند را نیز گریان میدید؛ آنها نیز تاب دیدن نداشتند.
دیگر چیزی به طلوع آفتاب نمانده است. ساعتی دیگر، کلیددار، درش را میگشاید و به بتها، یک به یک سلام کرده، تعظیم مینماید و خاک از سر و رویشان پاک میکند و
شرکآلودهترین واژهها را در خانه توحید، به زبان میآورد و این، آغاز دردهای هر روزه اوست.
به گذشته که میاندیشد، غمهایش بیشتر میشود. به یاد میآورد روزی را که ابراهیم و اسماعیل علیهماالسلام، آخرین خشتهایش را نهادند و آنگاه، دست به دعا برداشتند: «رَبَّنا - تَقَبَّل منّا - اَنتَ السَّمیعُ العَلیم».
آه! یادش به خیر، در شب میلاد پیامبر، تمام فرشتگان الهی به سوی او سرازیر شده و به یکدیگر شادباش میگفتند. آن شب به وضوح، صدای ضجه شیطان را شنید... پس از آن، همواره دلخوشیاش در تمام روز، دیدار محمد صلیاللهعلیهوآله بود.
آه! مگر میتوانست آن روز را فراموش کند که فاطمه بنت اسد، پنجه در پردهاش افکند و خدا را
قسم داد تا دشواری زایمان را بر او آسان کند؟ گویا همه ملائک، دست برآورده به دعای او آمین گفتند! هیچگاه حال آن روزش را از یاد نمیبرد. به اشارت جبرئیل، سینه خود را چاک زد و فاطمه را با فرزندش به درون خواند. سه روز، میهمانداری حیدر کرار و مادرش، شیرینترین خاطرات چند هزار ساله او بود... اما سالها است که محمد و یارانش هجرت کردهاند و او تنهای تنها شده است؛ دیگر صدای مناجات محمد در نیمههای شب، دلش را گرم نمیکند و نماز او و علی و خدیجه، خیل ملائک را برای اقتدا به کنارش نمیکشاند... آه، آه! ناگهان به خود میآید؛ مشرکان را میبیند که در اطرافش، در تلاطم و اضطرابند. ترس، چهرهشان را دگرگون کرده، بیاختیار فریاد میکشند؛ خدایا! چه شده است؟
ناگهان صدایی پرطنین، به گوشش میرسد؛ اللّه اکبر، اللّه اکبر، اللّه اکبر، لا اله الا اللّه؛ اللّه اکبر کبیرا و الحمدللّه کثیرا...
ساعتی بیش نگذشته است؛ سراسر مکه، در سیطره سپاه الهی محمد رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهسر تعظیم فرود آورده است. خدایان بیشمار و دروغین، زیر پلههای کعبه، تکه تکه و ریز ریز، پایمال شدهاند. بلال، بر بام کعبه قرار گرفته، دستها را کنار گوشها نهاده، اذان میگوید.
همه اشک شوق میریزند و جبرئیل آهسته در گوش جان محمد صلیاللهعلیهوآله زمزمه میکند: «اِنّا فَتَحنا لک فَتحا مُبینا».
صبح، از کرانههای امید طلوع کرده است و چشمان تقویم، به روزی لبخند میزند که بر پیشانیاش با خط زرین شوق نوشته است «انا فتحنا لک فتحا مبینا».
این خداوند است که همیشه پیروز است و این مردان خدایند که بر قلههای سرفراز ایستادگی و پیروزی ایستادهاند.
خداوند، یاری ده مؤمنان است. دست خداوند، همیشه پشت و پناه مردانی است که در راه او گام برمیدارند و ذکر نام او را بر لب جاری میسازند. تمام روزها وامدار رحمت و عطوفت اویند؛ او که هستی، طفیل نعمتهای بیدریغ اوست. جهان، ریزهخور خوان حکمت است.
امروز، روز ظفر است برای مؤمنان؛ روزی که پیامبر خدا، وعدهاش را داده بود از روزها، ماهها و
سالهای آغازین رسالت. خانه خدا باید خانه خدا باشد! کلید خانه خداوند، باید در دست مردان خداوند باشد. حرم امن الهی، باید حریم و مأمن مردان خدا باشد.
اینجا مکه است؛ معدن انوار الهی. اینجا مکه است، نقطه آغاز رستگاری و نقطه پایان دلواپسیها. هر چند شب، بر گوشههای شهر، تارِ تباهی تنیده بود، هر چند آسمان مکه هرگز آبی نبود و آفتابش هیچگاه رمق نداشت؛ هر چند کوچههایش را هیچگاه عطر یاس و شمیم گلاب سرشار نکره بود و خانهها هیچوقت چراغ روشنی را به خویش ندیده بودند؛ هرچند کوههایش، سرخوردهتر از تمام بیابانهای هستی بودند؛ هرچند رملهای بیابانهایش، سرگشتگی را بارها و بارها آزموده بودند، اما صبح امروز، صبح روز فتح مکه به دستان آسمانی رسول اللّه، پیامآور شادی بود و رهایی.
پیامبر بشیر و نذیر، او که جان هستی در دستان اوست، قدم بر خاک مکه نهاده است تا دوباره در کوچههایش شمیم محمدی بپیچد! تا خانهها یکییکی از نورانیت جمالش روشن شوند، تا کوهها قد بکشند به سمت افلاک! تا آنجا که رستگاری و سعادت، سهم همه شهر
شود، آنها که سهمشان از خوشبختی را پدرانشان، پای بتهای سنگی میریختند و سجده بر جاهلیت خویش میکردند.
پیامبر آمد تا شهر را، جهان را نوید دهد به پیروزی و ظفر، تا بشارت بدهد به رستگاری ایمانآورندگان؛ تا بترساند کافران را از عذاب الهی در قیامت. پیامبر آمد، تا رستگاری و عزت و سعادت را برای اهل مکه هدیه بیاورد؛ هدیهای ازلی که برای ابد آمده است.
امروز صبح، از روشنترین کرانهها سر برآورده است و تاریخ در چشمان تقویم میبیند برق شوق و اشتیاقی را که روزی در چشمان مؤمنان جریان داشت از فتح کانون اسلام، مرکز عشق، مکه... .
سهشنبه
23 مهر 1385
21 رمضان 1427
2006.oct.15
امروز، کوفه تنهاست؛
بارانها، ستارههای آسمانند که تن خاک را با شب شستوشو میدهند.
بعد از تو، بین زندگی و زندهها قرنها فاصله افتاده است.
شهر، بیتو به سختی نفس میکشد. این روزهای آفتابی هم دیگر تماشایی نیستند؛ مثل همین شبهایی که آدم از بیستارگی دق میکند.
نیستی، اما هنوز بغض نشکفتهات، نیمه شبها با نخلستان نجوا میکند.
بادها هنوز به هوای بویت، این حوالی را شبگردی میکنند.
نسیم، پشت پلکهای شهر نیمه جان نفس میکشد.
وقتی که تو نباشی، بود و نبودها فرقی با هم ندارد. حتی این روزها، ناودانها هم حال باران را نمیفهمند. هیچ بامی را ندیدهام که در خواب کبوتری پلک بسته باشد.
کاش هنوز بودی تا سرشاری ذوالفقارت را قطره قطره به روحهای تشنهمان مینوشاندی!
بعد از تو، گنجشکها، بر شاخههای درختان به پنجرههای خانهات خیره ماندهاند تا شاید بار دیگر، پنجره بگشایی و به لبخندی مهمانشان کنی.
بعد از تو، زیتونها و انجیرها، روبهروی نخلها قرآن تلاوت میکنند و شهر، سراسر سیاهپوش توست.
اگر تو نباشی، زمینلرزه، شانههای خاک را درهم فرو میریزد؛ زمین در خود فرو میرود و آفتاب تا ابد پنهان پشت ابرهای شرم خواهد ماند.
رفتنت، رستخیز زمین است.
شمشیر سر شکافتهات را به ابرها بده تا قطره قطره عدالت ببارند.
بعد از تو چاه، دلتنگیهایش را در کدام چشم گریه کند و نخلستان، بغضهایش را با کدام حنجره فریاد بزند. بعد از تو، کوفه با صدای پای عاشقانه کدام شب، رو به خوابی آرام فرو رود و ماه، از پیشانی کدام خورشید، در شب ظلام طلوع کند؟ اگر تو نباشی، زندگی فراموش خواهد شد و اگر تو نباری، ستارهها تمام میشوند.
ما با تو آغاز شدیم؛ چنانکه عشق با تو.
تو اولین نامی هستی که آموختیم. تنهایمان مگذار و تنهایمان مخواه! نخواه که بعد از تو، زمین در زیر غبار اندوه و دلواپسی تباه شود!
تا فرو ریختن آسمان، ثانیهای فاصله نداریم؛ پلک وا کن. اگر تو نباشی، طاعون کفر، کوفه را خواهید بلعید - که بلعید -!
شمیم جانفزایت را از کوچهها گرفتی؛ به همان سادگی که جهان را رها کردی، به همان سادگی که دنیا را سهطلاقه کردی، به همان آسودگی که دست شستی از تعلقات، به همان راحتی که راحتی را از خویش جدا کردی.
نور خویش را برداشتی و بار سفر بستی از جهانی که هیچ جز غم و اندوه برایت نداشت؛ برای تو که درهای بهشت بودی برزمین، تو که سرچشمه رحمت واسعه خداوند بودی، در زمین.
خاک، با تو فخر به افلاک میکرد، اما تو چه ساده، دل بریدی از همه اینها و چه آسان کوچ کردی به آنجا!
تو سیمرغ قلههای آسمانی.
زمین فهمیده است که دیگر آن رهرو شبانههای تنهاییاش، نخواهد آمد.
دو شب است که ضرباهنگ گامهایت، ذهن کوچهها را انباشته نکرده است. تو در هر گام، بر لب خداوند را زمزمه میکردی و با تو کوچهها و خانهها دم میگرفتند.
دو شب است که دیگر صدای گامهای تو، چشمان هیچ یتیمی را سرشار از شادی نکرده است. دو شب است که دیگر هیچ تنوری صورت آسمانی تو را به نظاره ننشسته است.
حالا که قصد رفتن کردهای، تازه خانههای چشم به راه نان و خرما فهمیدهاند که باید از این پس انتظار کسی را نداشته باشند؛ کسی که تو بودی. دیگر هیچ یتیمی بر شانههایت نخواهد نشست. دیگر هیچ کودکی بر سر زانویت خوابش نخواهد برد و تو هیچ دیگر نخواهی شنید طعنههای غمانگیز دیگران را.
شمیمات را از کوچهها گرفتی تا نخلهای بعد از این، درک کنند آشفتگیهایت را در دلتنگترین لحظات شب.
دو شب است که عطرت در مشام بادها نپیچیده است تا همراه بادها، چاهها نیز دریابند که دیگر سنگ صبورشان نخواهد آمد.
آقا! عطرت را از کوچهها گرفتی تا کوچهها بعد از این، تنها در حافظه خویش به یاد بیاورند
لحظاتی را که با تو همآوا میشدند؛ وقتی ذکر خدا میگفتی.
شمیمات را از ذهن کوچهها گرفتی؛ به همان سادگی که از دنیا دست شستی.
کسی نشناخت؛ تو را کسی نخواهد شناخت.
این کاسههای شیر، دیگر درد علی را دوا نخواهند کرد. به کودکان کوفه بگویید دیگر یتیم شدهاند! خرابههای شهر را یکی یکی بگردید. دنبال پیرمردی که نابینا بود، اما میدید صورت مولایش را؛ به او بگویید چشم از جهان بپوش که علی از جهان چشم بست.
به او بگویید دیگر نخواهد شنید ضرباهنگ گامهایش را. تمام خانههای کوفه را دق الباب کنید! به زنان شوی از دست داده بگویید غریبهای را که شبها برایشان نان و خرما میآورد، به خاطراتشان بسپارند.
بگویید دیگر آن غریبه نخواهد آمد تا دعایش کنید به خاطر نان و خرمایی که میآورد و پیش چشمان او، علی را نفرین!
به نخلهای کوفه بگویید ریشههایشان را در زمینهای خشک، در جستوجوی آب بفرستند و برگهایشان را در بادها به دنبال صداهای آشنا رها سازند، دیگر نخواهد آمد او که با اشکش، آبیاری میکرد نخلها را و صدای هقهق گریهاش را فقط برای نخلها تلاوت میکرد.
به چاه کوفه بگویید علی دیگر از امشب نخواهد آمد به دیدارت؛ در غم او اشک بریز؛ چاهی را میگویم که زلال آبش، سنگ صبور علی بود.
به کوفه بگویید دیگر نگاهش از تماشای علی پر نخواهد شد!
«فُزْتُ وَ رَبِّ الکَعْبِة».
بیتو کوچه کوچه چشمانمان ابریست و سایههای غمانگیز یتیمی و تنهایی، چشمان کوفه را به گریه میخواند:
گام بر سپیده میگذاری و میگذری از لحظههای روشن چشمهای غمگین شهر.
هیچچیز تاریکی اندوه محراب را روشن نمیکند؛ هیچ چیز جز خورشید به خون نشسته پیشانی روشن تو.
چشمهای کوفه میبارد اندوه سرشار نبودنت را.
چشمهای کوفه میبارد فراق مردی را که امیرمؤمنان بود و پدر مهربان یتیمان؛ او که قلبی به بزرگی عشق داشت و کلامش نهج بلاغتی بود، چراغ راه عاشقانش.
شهر، پیراهن عزا به تن دارد و آسمان میبارد اندوهش را. بوی غم برمیخیزد از خاک بارانخورده و تو چون پرندهای، هر لحظه در آسمان اوج میگیری.
تو میگذری و چشمهای شهر یتیم میماند.
تو میگذری و اوج میگیری تا هرچه ستاره، هر چه خورشید.
درد دلامُ میشنوی تو این شبای بیکسی
مَحرَم راز من شدی تو با دلم همنفسی
همدم تنهایی من شاهد اشک غربتم!
گوش بده حرفای منو، تو این شبای درد و غم
برا غریبی دلم تاریکی شبا گواه
مَحرَم درد و ماتمم شده تو این زمونه چاه
چاهی که کندم یه روزی خودم، با دستایخودم
سنگ صبور من شده تو گیر و دار درد و غم
چاهی که بین آدما پشت و پناه من شده
درد دلامُ میشنوه همدم آه من شده
منم یه چاهم که پُرم از غصه و ماتم و درد
مثل یه آیینه شدم که دفنه تو غبار و گرد
وقتی که میآمد به اینجا، مرد تنها
با کولهای از نان و خرما، مرد تنها
با دستهای مهربان خود میآورد
یک گوشه از هفت آسمان را مرد تنها
یک نام دائم بر زبانش بود و میگفت
آهسته و پیوسته: «زهرا»، مرد تنها
اما نمیدانم چرا دیشب نیامد
مهمان کند ما را به دریا، مرد تنها؟
حس میکنم در سینهاش مهری نهان بود
از دودمان آل طاها، مرد تنها
گفتند: ضربت خورده و دیگر ندارد
راهی به سمت صبح فردا مرد تنها
ما همچنان چشم انتظاریم و نداریم
در کوفه حتی یک نفر را، مرد تنها
یک گوشه از هفت آسمان را با خودش برد
آن مرد تنها، مرد تنها، مرد تنها
28 مهر 1385
26 رمضان 1427
2006.oct.20
الو
الو... غزّه؟!...
این خط سالهاست که اشغال است.
الو! قطع و وصل میشود انگار!
از خانه چه خبر!
آیا هنوز هم فصل دروست.
فصل برداشت زیتونها نرسیده؟
برای دخترکم، گردنبندی از پوکه فرستاده بودی.
گردنبندت هنوز هم بوی گوشتهای سوخته میدهد.
دخترکم از خون خیلی میترسد. هدیهات هم که بوی خون میداد.
الو غزّه!
قول دادی برام گوشماهی بفرستی تا آزادی را گوش کنم.
من هنوز منتظرم.
راستی! چرخهای ویلچرت دیگر روی مینها که جا نمیماند؟
الو! الو! این خط سالهاست که اشغال است.
به دنبال چراغی میگردی تا تاریکی روزهایت را فراموش کنی. تکیه دادهای به سرنوشت فرو ریخته روزهایت. ایستادهای و خاطراتت را خیره ماندهای. دردی عمیق بر چهرهات چنگ انداخته است. از درون ویرانی، اما مردانه ایستادهای.
شب در تو میوزد و خشمی عمیق از پیشانیات قطره قطره فرو میریزد.
بیت المقدس، بر پهلوی گداخته خویش میغلتد و صدای چکمههای ابلیس را نزدیکتر حس میکنی.
شانه به شانه درد، راهی میشوی. چشمهایت را فراموش کردهای. با تمام یاختههایت میگریی. در دود و خاکستر قد کشیدهای. سرزمینت را فریاد میزنی؛ با دیوارهای فرو ریختهاش. سرزمینت را فریاد میزنی؛ با مرزهای به غارت رفتهاش، با خانههای خالی و مردمان آوارهاش، با بیت المقدسی که در
چنگالهای کینه، لابهلای خاکستری دود و سرخی خون دست و پا میزند و پیدا نیست.
سرزمینت را فریاد میزنی و من از مردانگیات در حیرتم. فریاد میزنی و کولهبار اندوهت را به دوش میکشی. بال میگیری با پرستوهای زخمی سرزمینت. آخرین قلههای مردانگی، زیر گامهایت حقیر شدهاند.
بزرگ میاندیشی. تمام پنجرههای جهان، رو به بزرگیات به حیرت گشوده شدهاند تا خورشید شدنت را به نظاره بنشیند.
فریادهایت، صدای گلولهها را خاموش میکند.
شریانهایت منبسط شدهاند. میجوشی و پیش میروی. بیت المقدس، دستهایش را به آسمان گره زده است و برایت سخت میبارد. اگرچه شب فراگیر، اما سپیده نزدیک است.
امروز با تو ای فرزند منتظر تاریخ، آشناتریم و چشمهای خسته، اما پرامید بیت المقدس را نزدیکتر میبینم. ای کودک کوچه باغهای زیتون، فرزند آرامشِ ایمان در هیاهوی سنگ! من با تو آشنا هستم. بیدریغ بیدریغ! تو را و یاد لالههای پرپر شده در دامان خونین فلسطین را به خاطر میسپارم.
حماسه جاوید قدس، برخیز! میخواهم امروز با صدای کبوتران قدس، همآوا شوم که «قدس از آنهاست». ای مرد کوچک مبارز! میدانم تو یک آسمان جلوتر از گامهای خسته من قدم میزنی. من ریشه در خاک دارم و تو اوج آسمان را نشانه میروی.
چقدر زیبا، زیر شانههای قدس را گرفتی با جهادت!
خاکت هنوز بوی خون دارد. هنوز خالی است سرزمینت از لبخند، از شور زندگی. مشتهایت را باید بیشتر گره کنی و بکوبی بر دهان ستم.
صدایت فراگیر شده است در جهان. مادرانت چقدر پیر شدهاند!
قامت خواهرانت از داغ برادرانشان چقدر شکسته شده است!
میدانم که زندگی، بیمعناترین واژهای است که تو میشناسی.
میدانم که سالهاست لبخندهایت را فراموش کردهای.
ولی باز هم امیدوار باش!
بهار، آمدنی است؛ فقط باید استوارتر بایستی تا توفان بیعدالتیها، تو را بر زمین نیندازد.
باید رساتر فریاد بزنی خودت را، شهیدانت را و خاکت را. «تو» شکوه تاریخی که تا ابد میدرخشی در آسمان مقاومت.
تو فلسطینی؛ سرزمین هزار ساله مقاومتها، سرزمین قرنها انتظار، سرزمین همیشه بیقرار.
تو فلسطینی که بهار، از سمت ابرهای آسمان تو به سمت سرزمینم میآید. تو فلسطینی و زمستان در تو جایی ندارد.
ستارههای آسمونو بردار
ستاره رو پرچمو بریز دور
سکه ماهو رو سرت بچرخون
تا چشم هر چی دشمنه بشه کور
اشکاتو به شاخه زیتون ببند
بده به کفترای روی شونهت
خاک زمینو فرش زیر پات کن
آبی آسمونو سقف خونهت
یه عمره توی جنگ نابرابر
گلوله میشه سنگای تو مشتت
گلولههای سربی دشمنات
گل میکنه تو چشمای درشتت
عروسکای بچههات سنگیه
عروسکایی که میشن ابابیل
پرندههایی که میخوان بجنگن
به خاطر خدا با لشکر فیل
ستارههای اشکاتون یه روزی
ماه میشه تو شب سیاه نفرین
یه روزی بارون میشه این هم خون
تو نقشه باز گل میکنه فلسطین
ص:113
میدانم که صدایت از همه گلهایی که تاکنون بوییدهام، خوشبوتر است.
من سالها پیش از آنکه به دنیا بیایم، چشمهایم را به پیشواز قدمهایت فرستادهام.
فقط کاش میدانستم صدای تو، کی و از کدام سمت خواهد آمد!
به شوق آمدنت سالهاست که دسته گلهای زیبا را چیدهام و جلوی آینه قطار کردهام.
پنجرهها را به شوق آمدنت، همیشه باز نگه داشتهام.
به شوق آمدنت، روزهامان را طولانیتر کردهام و آفتاب را بلندتر از همه سایهها کشیدهام. کاش در نامههایی که هیچگاه نفرستادی، وقت آمدنت را برایمان مینوشتی!
بیتو از سرما یخ بستهام. بیتو تا مغز استخوان شعرهایمان از درد میسوزد.
تا منجمد شدن نفسهامان، چند نفس بیشتر باقی نمانده است.
کاش تو هم در همین حوالی نفس بکشی تا هوای مجاور ما، باز هم بارانی شود!
بین ما و سایه دستان گرمت چند خورشید فاصله افتاده است.
هر بار که باران میبارد، من به امید شنیدن صدایت با باران همآواز میشوم و به اندازه تمام
قطرههای باران صدایت میکنم، اما هیچگاه صدایت از این پنجرهها با بوی باران سرازیر نشده است.
نمیدانم چند کوچه با من فاصله داری، اما نگذار صدایم پشت آواز پر چلچلهها بپوسد!
نگذار دستهایم از سرمای تنهایی یخ بزند! بگذار آخرین نفسهایمان، با عطر خوش لبخند تو گره بخورد!
بگذار تا ما در ادامه لبخند تو، جان بدهیم!
بگذار تا با آمدنت، آفتاب شب و روز نشناسد!
بگذار ما در پای تو به آخر برسیم!
بگذار از شوق تو بمیریم!
غمهای چشم به راهی را غروبهای جمعه میسرایند.
«شد ز غمت خانه سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم
... در طلب گوهر دریای عشق
موج زند موج چو دریا دلم»
غروبهای جمعه، همیشه از طلب و موج انتظار گفتهاند؛ اما، کسی چه میداند؛ شاید تا فصل پُر وصلِ آسمان، چند دو بیتی بیشتر نمانده باشد!
چه کسی گفته است که نمیشود رنگهای هستی را به لبخند و امید گره زد؟ کسی چه میداند؛ شاید از هماکنون، واژههای خوشتراش و اصیل، به استقبال آن ساعت دلبرانه ایستاده باشند.
پس میتوان در لباس انتظار، رهتوشهای از بوی سبز درخت برگرفته و راه افتاد.
باید رفت تا به نقطهای از تولد خویش رسید؛ آن وقت، انتظار را جور دیگر معنا میکنیم.
وقتی انسان با انتظاری سپیدگونه همراه شد، میفهمد چقدر از شعرهایش را زیبایی پر کرده است، میفهمد از قید هستی رهیدن و دلسپردگی محض، چه تماشایی داشته است!
روز شد و چادرِ شب میدرد
در پی آن عیش و تماشا، دلم
در این میان، مسئولیت سنگینی بر دوش واژههاست؛ تا به بیان زیباترین شیوه انتظار بپردازند. قلمها باید بیایند و جلوههای ربانی چشم انتظاری را به زبان گلها ترجمه، و در خارستان اندیشهها منتشر کنند!
ای که با ظهورت حضور ما معنا پیدا میکند، العجل!
ای که با ظهورت انسانها مقام والای خود را درک میکنند، العجل!
ای که با ظهورت آتش فراق ما را به اشک شوق فرو مینشانی، العجل!
ای که با ظهورت، یک بار دیگر «الیوم اکملت لکم دینکم»(1)تحقق مییابد، العجل!
ای که با ظهورت، آوای «جاء الحق و زهق الباطل»(2)را در جهان میپراکنی، العجل!
ای که با ظهورت، صالحان وارث زمین خواهند شد،(3)العجل!
ای که با ظهورت، مستضعفین رنج کشیده و دردمند، رهبران عالم خواهند شد،(4)العجل!
ای که با ظهورت، حضور تمام انبیا و اوصیا، یکباره در تو متجلی میشود،(5)العجل!
هوای شب، در گریبانم سرد است. آرام و سنگین، از کنار آسمان میگذرم. شب و ماه در صدایم گرم شدهاند. باید برای خوابهای آخرم، پیراهنی نازک تکاپو کنم. هوای بیتو سرد است و شب، زیبایی موقتش را تنها با نسیم عطر تو جاری خواهد کرد.
غروب از دروازههای خواستنت گذشتیم و سحرگاهان، در جستوجوی چاههای پریشانی، نفس زلالت را بر نقش خاطرمان حک کردیم؛ بیآنکه نشانی حتی از پیراهنی بیابیم، بیآنکه نامی از کنعان بشنویم.
کرانههای وجود تو چقدر سرد و تاریکند! تمام پنجرهها را دستان تو باید تا نوازش سرانگشتانت از این چهارچوب بیجان، گشایشی بیافریند.
تمام ساحل را قدم زدم؛ گفته بودند که تو دریایی هستی. کدام دریا بوی تو را دارد؟
برای نگاههایی که سرزمینها را یکی پس از دیگری در آغوش میکشد و اشتیاق خویش را بر آنها ارزانی میکند و ترنم بوسه را با امیدی شگرف بر خاکها مینگارد، برای لبخندهایی که نیمه تمام، در آسمان رها میشود، برای دستهایی که ناامید از آسمان فرود میآید، برای هقهق گریههایی که در بُهت و ناامیدی اوج میگیرد، برای جادههایی که عبوری سبز را آرزو میکنند، برای امیدهایی که به آه حسرت ختم شده است و برای جمعههایی که ناکام به آخر رسید، مینویسم.
آمدنت را با تمام وجود، با شاخههای مریم جشن میگیرم... میدانم که میآیی! میدانم که لبخندها بدل به خندههای امید خواهد شد.
میدانم ذهن زمان، از تو سرشار خواهد شد.
امروز هم منتظرم، امروز هم من و آدینه، چشم به جادههای احساس دوختهایم تا شاید عبوری شگرف را شاهد باشیم.
طلوع را منتظریم؛ طلوعی که سالهاست جهان را در پس حسرت دیدارش، به غربت نشانده است.
میخواهم دست از صدای ممتد زمان بردارم و تو را صدا بزنم؛ آنقدر که صدایم را بشنوی، آنقدر که نامت بر تمام زبانها جاری شود.
میخواهم فریاد بزنم که تو میآیی.
میدانم که میآیی. میدانم جهان، طلوع تو را خواهد دید، میدانم عشق، بر تمام گذرگاهها طنین خواهد انداخت.
میدانم تو میآیی و جهان، نفسی تازه خواهد کرد و صبح، با نور تو متجلی خواهد شد.
در هوای درد نفس میکشم تا زخمهای انتظار، سر باز کند؛ ما به سوزش این زخمها عادت
کردهایم؛ زخمهایی که با یاد تو عجین است و تار فرسوده سینه را زخمههای عشق مینوازد. همه هستی به آمدن تو امید بسته است.
ماهیای کوچیک تنگ بلور
آرزوشون مرگ تو حوض خونهس
ماهیای قرمز میون حوض
آرزوشون مردن تو رودخونهس
بوی ابرایی که از دریا میآن
اونا رو بدجوری بیتاب میکنه
شبا هقهق بلند ماهیا
آدم و عالم و بیخواب میکنه
منم اون ماهی خسته تویِ تنگ
اما تو دریای دوری مگه نه؟
یه روزی دریا میآد میبَرَدَم
دور از این تنگ بلوری مگه نه؟
یه روزی عطر نفسهات میپیچه
با صدای هر چی موجه میرسی
هر چی تُنگه بوی دریا میگیره
روزی که میشکنه پشت بیکسی
... حتی امید نیست به فردا بدون تو
در کار نیست فردا حتی بدون تو
دیگر برای این دل در بند غم اسیر
غمگینتر از قفس شده دنیا بدون تو
سمت کدام مقصد تاریک میبرند
این جادههای مهزده ما را بدون تو؟
تا چشم کار میکند اینجا سیاهی است
بسته دریچههای تماشا بدون تو!
صبح طلوع تو به جهان جان دهد مگر
بر تیغ میروند یقینها بدون تو
ص:119
خورشید تابناک! بکش شعله بر زمین
در ما مدید شد شب سرما بدون تو...
در انتظار قطرههای گرم بارانم
یک روز میبارد، خدایا، خوب میدانم
من عاشقم من عاشق یک چشم دریایی
هر شب به یاد موجهایش شعر میخوانم
او دشت شورانگیز، من تنها کویریخشک
او صد بهار و عشق، من فصل زمستانم
هر چند دورم، دورم از دستمسیحاییاش
اما به سمت آسمان رو کرده چشمانم
چیزی نمیخواهم، جز لبخندهایش که
جان میدهد بیوقفه بر رگهای بیجانم
میآید و یک روز میروید برای او
یک قلب سرخ کوچک از این خاک گلدانم