ghaemiyeh.com
اشارات 88
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
«مگو که اشک مران در پیام، بگو: منِ مسکین
به غیر اشک، چه دارم که در پی تو بریزم؟»
سپاس خدای را که شب را آرامشگاه بنا نهاد و خواب را آسایشگاه؛ تا شانههای زخمی از تکاپوهای روزانه، التیام پذیرند و تولدی دیگر را توان گیرند.
پروردگارا! تمامت سپاسهایم نثارت باد که مرا از دنیای وهمآلود خواب باز گرداندی و نسیم صبحگاهان را بر دل و جانم افشاندی.
ای مهربان من!
چه سان زبان به ستایشت گشایم که شایستهات باشد؟ تو بودی و هیچکس نبود که آفریدی، سامان بخشیدی، میراندی، زنده کردی، گرفتار ساختی، سلامت دادی و... همچنان از عرش، بر فرشیان، منت میگذاری و در سلطنت خویش پایداری.
ای والاترین!
میخوانمت؛ چون بندهای بیتاب و توان و درمانده از روزگاران که مجالش رو به پایان است؛ از این جهان - و هر چه در آن - گسسته، تنها به مِهرت دل بسته، با توشهای بیمقدار از بندگی، حسرتی جانگداز بر دل و جانش نشسته است.
صدایت میزنم؛ چونان بندهای که کژرویهایش فراوان است و او از این اندوهگران، سخت پشیمان. صدایم را بشنو که محتاج مهربانیات هستم و اینک تمام هستیام، حاصلم، دلم را - عاشقانه - در پایت ریختهام و به ریسمان عشق تو آویختهام.
ای معبود من!
در این روز، از سر غفران، چهار نعمت، عطایم گردان؛
تمامت توانم را در راه بندگیات جاری ساز؛
راز و نیازهایم را سرریز از شور و شوق گردان؛
روح و روانم را مشتاق پاداشت فرما،
و از آنچه ناخرسندت سازد، بیزارم نما!
میدانم باران لطفت، کویر دلم را سبز خواهد کرد و من در خویش متبلور خواهم شد؛ ای لطیف!(1)
خدایا!
در کدام آینه بنگرم که روشنای ملکوتی تو در آن متجلی نباشد؟!
کدام صفحه از دفتر این جهان را ورق بزنم که کلمات خداوندیات در آن حک نشده باشد؟!
ای پروردگار ابر و آفتاب! چشم بر آسمان رحمت تو میدوزم و در طلوع و غروب هر روزت، زندگی و مرگ را به تجربه مینشینم.
در شنزارهای ناامید میدوم به جستوجوی تویی که سراسر امیدی و روشنایی.
با قدمهای فرسوده مییابمت؛ در نگاه پرندگانی که رؤیای زیستن را در واقعیت بالهاشان به پرواز آمدهاند.
1) . برگرفته از دعای روز چهارشنبه.
مییابمت؛ در صدای رودهایی که کوهستان و دشت را در طنین سمفونی تسبیحشان فرو بردهاند.
مییابمت و از دیدن این همه بزرگی، سر بر آستانه بندگیات بیشتر میسایم.
خدایا! شاعرانهترین واژهها، مهربانیات را نمیتوانند تصویر کنند، مقدسترین جملات، زلالیات را شایسته توصیف نیستند.
میخوانمت؛ با همان ترانهها که باران در گوش درختان میخواند، با همان نتها که بر حنجرههای نازک گنجشکان نواخته میشود.
تو پناه لحظههای کبود و تازیانهخوردهام هستی.
دلتنگیهایم را با تو میگویم و در فراخنای وسعت آرامبخشت، آسوده اشک میریزم؛ بیاضطراب چشمهای نامحرم.
ای معبود! خاطرات رنجورم را با یاد سپیدت به فراموشی میسپارم.
میخواهی بدانی حرف حسابم چیست؟! خیالت را راحت کنم؛ من حرف حسابی نمیزنم؛ اصلاً در حد و اندازه این حرفها نیستم. فقط همین دو سه جمله ملکوتی را که مادرم در دهانم چکانده، از بر کردهام و مدام تکرار میکنم؛ صبح و ظهر و شب.
شدهام مثل کودکی که نمیداند چه میگوید و فقط حرف دیگران را تقلید میکند. مینشینم روبهروی حضور تو و چشمهایم را میبندم و فانوس به دست، میخوانم و میخوانم؛ اما نمیدانم به کجا میروم؟ نمیدانم چه میگویم و به که میگویم! اگر میدانستم، حال و روزم بهتر از این بود. اگر میدانستم، تا به حال از این پیله درآمده بودم. اگر میدانستم، لهجهام بوی دریا گرفته بود و نگاهم رنگ آسمان. من که هنوز تو را پیدا نکردهام، پس چرا بیهوده از گرفتن نشانی خانهات، فرار کنم؟ میدانی، من برای اینکه پیدایت کنم، از هیچ سؤالی عارم نمیآید. از پروانه، از ابر، از سنگ کف رودخانه، نشانیات را میپرسم تا پیدایت کنم.
حرفهای من با تو، با همه فرق دارد. باید مرا ببخشی که نمیتوانم از آنچه نمیفهمم، حرف بزنم. آخر همین پیراهن تنگی که میبینی، اندازه تن من است و بس. نه درست حرف زدن میدانم و نه حرف درست زدن.
با لهجه خودم با تو نجوا میکنم؛ با همین لکنت پر تکرار و میدانم که صدایم را از میان این همه صدا میشنوی و میشناسی و به حرفهایم - اگرچه نامربوط - گوش میدهی. آخر تو خدای شنوای منی!
چشم بر هم میگذارم و نام تو را زیر لب زمزمه میکنم تا خشکسال وجودم، لبریز از زمزم زلال ذکر تو گردد.
مهربانا! آسمان و زمین و هر آنچه در آنهاست، تو را به سجده آمدهاند و من، این بنده ناسپاس، این بیتو هیچ، این تنهای به لطف و کرم تو امیدوار، گاه آنچنان غرق تماشای آفریدههایت میشوم که از سجود و شکر تو غافل میمانم.
یا ارحم الراحمین! اگر تو مرا نخوانی، چگونه از تو بگویم و اگر تو مرا برانی، به که روی آورم؟
یا ستار العیوب! از من که سراپا کوتاهی و غفلتم درگذر و پرده کرمت را از خطاهایم برمدار.
یا غفار الذنوب! گناهان ما را که از عدد قطرههای باران بیشتر است، با کرامت و گذشتت که از ستارگان آسمان و وسعت دریاها بیشتر است، ببخشای!
یا طبیب القلوب! دلهای بیمار ما، منتظر لمحهای است؛ منتظر نیم نگاهی از آن بیکرانه عالمگیر.
«یا انیسَ من لاانیسَ لهُ، یا حبیبَ من لا حبیبَ لهُ»! قسم به مقربان درگاهت، ما را از بارگاه الوهیت خود مران!
قسم به شبزندهداری عاشقانت، قسم به گریههای پنهانی عارفان، قسم به آنان که در نهان و آشکار، تو را عبادت میکنند و از تو میگویند و به سوی تو میآیند، «ما را به راه راست هدایت کن؛ راه آنان که به ایشان نعمت دادی، نه راه کسانی که غضبشان نمودی و نه راه گمراهان».
خدایا!
با اشکهای پشیمانی آمدهام؛ آمدهام تا تاریکی خویش را به نورانیترین گوشه سجاده گره بزنم.
اشکها، برای همین آفریده شدهاند که انسان خود را در لباس نیایش، به خداوند عشق بنمایاند.
خدایا! کاری کن که همیشه اینگونه از بهار اُنس بر من نسیمی بوزد.
کاش این دقایق، سراسر سیاهیهای بودنم را بپوشانند تا بتوانم سر در برابر فرشتگانت بالا بگیرم!
خدایا! غرق در گرفتاریهای خود ساخته خویشم و خسته از کارهایی که مرا از تو دور کرده است. «خدایا! به تو شکایت میبرم از دست این نفس» که جدایی انداخته است بین من و تو.
ای بلند مرتبه یار! من، تنها با بخششی اندک از خزانه قدرتت، میتوانم خویش را از منجلاب شب و کدورت بیرون بکشم.
«یا شفیق و یا رفیق»! همه شبها و روزهای مرا در لحظههایی که با تو روبهرو میشوم قرار بده.
هر بار که تو را میخوانم، آسمان آبیتر از همیشه میشود و صدای بال ملایک، گوشها را نوازش میدهد.
عشق، طنیناندازتر از همیشه خودنمایی میکند و جهان، متحیر عظمت تو میشود. چقدر ملکوت تو
به من نزدیک است!
الهی! آنان که تو را خواندند، لبیکت را شنیدند؛ افسوس بر من که خود را هرگز لایق شنیدن صدایت ندیدهام و از خوان کراماتت، توشهای نگرفتهام!
الهی! مرا به خویش وامگذار که جز تو نمیشناسم و جز تو کسی را ندارم.
بار گناهانم از حد افزون است؛ اما اینک به آغوش تو پناه آوردهام.
خدایا! شب هنگام است؛ سیاهی، نه فقط چشمانم را، که تمام جوارحم را دربرگرفته و ترس و تاریکی بر من چیره شده است؛ آغوش گرمت را بگشا و مرا مهمان آستانت کن!
«ای کریمی که از خزانه غیب
گبر و ترسا وظیفهخور داری
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمن این نظر داری»
الهی! خاطرمان بلازده سودای توست و سینهمان مالامال از عشقت؛ از ما بپذیر!
الهی! به خویش مشغولم نکن که از خویش، جز نخوت و غرور ندیدهام، به خود مرا بخوان که هر چه هست، تویی.
سبحان اللّه که این همه زیبایی، جز از تو برنمیآید.
با خیال تو،
به باغ آیینهها قدم میگذارم؛ به گلستان توحید.
زیر چتر خورشید، باران نور، روح تشنهام را مینوازد؛ نوری از حقیقت،
تا طراوت یاد تو از وجودم بتراود.
ای یگانه هستی!
تنها تو هستی که میتوانم در آغوش مهربانیات آرام بگیرم.
خدایا!
دستهای ناتوانم را گرمایی از محبت بیدریغ خود عطا کن و نگاه بیقرارم را روشنایی از نور بیانتهای خود.
مهربان من! تو قادری و توانا و من ناتوان؛ به من توانایی دوری از ستم و گناه عطا کن.
پروردگارا! تو بصیری و بینا؛ به من که شب و روز خویش را گم کردهام، نگرشی زیباتر ببخش.
چگونه صبح و شب، در دریایی از نیایش، جان خویش را جلا ندهم، حال آنکه هر لحظه به نگاه مهربانت نیازمندم؟!
چگونه سجاده شکر نگشایم به شکرانه این همه لطف که پیدرپی از درگاه مهربانیهایت، شامل حال من عاصی است؟!
خدای احسان و فضل و کرم!
چگونه شرمنده گناهان و خطاهایم نباشم و چشم بر کردههای خویش بپوشانم، حال آنکه تو پرده بر خطاهایم پوشاندهای و آبرویم را حفظ کردهای؟!
ای آفریننده مهربان!
چگونه به آفتاب ایمان نیاورم و به شاخه گلی رسته در دامان پاک خاک و بوتهای سبز که رزق و روزی مرا در آن نهادهای؟!
ای خالق هستیبخش! باطنم را به نور بیانتهای عبادتت آشنا و به من سعادت سوختن عطا کن.
خدایا! درهای رحمتت همیشه گشوده است و فصل اجابتت همواره سبز؛ وجود زمستان دیده ما را به بهار نوازش و مهربانیات میهمان کن.
حالا سه روز است که قدوم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، میهمان خاک مهربان سرزمین «قُبا» است؛ از دوشنبه دوازدهم ربیعالاول تا امروز که پنجشنبه باشد. اما دیگر دل در دل مردم یثرب نیست. در این چند روز، خدا میداند چقدر در حوالی شهر، به انتظار رسیدن خورشید، با چشمان منتظر، امتداد جاده را مرور کردهاند! خدا میداند چند قاصد را برای آوردن خبر حرکت بهار به آنجا فرستادهاند. اما او منتظر است؛ منتظر کسانی که اگر نباشند، دیگر قوتی در زانوانش نمیماند تا همین دو فرسخ را هم طی کند. هر عملی که از او سر میزند، دلیلی دارد و این انتظار هم نشانهای از یک پیام است. به حتم، کسی که پیامبر در انتظارش مردم را اینگونه منتظر گذاشته، در این حرکت ملکوتی، سهم بسزایی دارد، اما انگار غباری از دور میآید. یعنی چشم به راهی پیامبر به پایان رسیده است؟!
مسافران پیامبر، سفر سختی را طی کردهاند. بعد از اینکه پسر عمو، امانتهای مردم مکه را - که با بدیها و تاریکیهای خود، امینشان را مجبور به این هجرت ناخواسته کردهاند - به صاحبانشان پس داده است، همراه سه فاطمه - نور دیدگان رسول صلیاللهعلیهوآله، فاطم
ه زهرا، مادر مهربان علی، فاطمه بنت اسد و فاطمه دختر زبیر - راهی یثرب شده و در راه، با جاسوسان قریش روبهرو شده است. اما آنان که یارای رویارویی با او را نداشتهاند، میدان خالی کردهاند و برگشتهاند. حالا او هم به «قبا» رسیده؛ اما آنقدر سختی کشیده و پیاده راه پیموده که گامهای خونآلودش، توان زیارت دوست را از او گرفتهاند. پیامبر با نگاهش، در پی پسرعمو میگردد. پیامبر حتی برای لحظهای از مرام آسمانی خود فاصله نمیگیرد. او رسول رحمت است و برای دوستدارانش، از هر کسی رحیمتر. حالا که تکهای از خود را از خود دور میبیند، خود به استقبالش میشتابد و او را تنگ در آغوش میگیرد و با قطرههای اشک گرمش، مرهم زخمهای پسر عمو میشود.
دیگر دارد سه سال انتظار به پایان میرسد. دیگر دارد رویای دیدار آفتاب نگاه پیامبر صلیاللهعلیهوآله، جای خودش را به واقعیتی شیرین میبخشد.
دیگر دارد حسرت شنیدن صدای گرم پیامبر صلیاللهعلیهوآله، جایش را به غریو تکبیر و هلهله سرور مردم میدهد. دیگر دارد آسمان، میهمان مهربانی دل این سرزمین میشود و شاید هنوز خیلیها باورشان نمیشود که تا دقایقی دیگر، میزبان چه کسی خواهند بود و اندکی هم روی از آفتاب دزدیدهاند و در سایه کینه و نفرت، دندان به هم ساییدهاند؛ اما دیگر هیچ چیز نمیتواند جلوی روشنایی
را بگیرد؛ هیچ چیز. از میان هلهلهها و غریو تکبیرها، چیزهایی شنیده میشود. انگار اشعاری است که به مناسبت قدوم خورشید تازه از راه رسیده، سروده شده است: ماه از «ثنیة الوداع(1)» طلوع کرد، تا روزی که روی زمین، یک نفر خدا را عبادت میکند، شکر این نعمت بر ما واجب است. ای آن کسی که از طرف خدا برای هدایت ما مبعوث شدهای! فرمان تو بر همه ما لازم و مطاع است».
رؤسای قبایل، زمام ناقه آفتاب را از دست هم میربایند. اشتیاق میزبانی این خورشید، دل همه را گرم کرده است؛ اما روشنگری باید از همان دقیقههای نخست آغاز
1) . نام محلی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله از آنجا وارد یثرب شد.
شود. همه باید بدانند که برای پیامبر، فردی بر دیگری برتری ندارد؛ جز به پاکدامنی و درستکاری. همه باید بفهمند عبد و صاحبش از نگاه بینهایت او، رنگی یکسان دارند و رعیت و ارباب در نزدش، اجری ثابت. پس برای میزبانی چنین آموزگاری، هر کجا که برای مدرسه شدن، سینه گشادهتری داشته باشد، مناسب است، اما چه کسی شایستگی این میزبانی را دارد؟
به خواسته پیامبر، مردم از برابر ناقه کنار رفتهاند؛ تا هر کجا حیوان زانو بر زمین نهاد، آن خاک بر این میزبانی به خود ببالد و آن خوشبخت خاک، متعلق به دو کودک یتیم به نامهای «سهل» و «سهیل» بود که تحت سرپرستی و کفالت «اسعد بن زرارة» به سر میبردند و زمینشان جایی بود برای خشک کردن خرما - و خرما و شتر یعنی همه هستی عرب آن روز - آنگاه، خانه بیتکلف و صمیمی أسعد، خانه امید مردم شد و در ازدحام ملائک گم شد.
روزها، لحظه لحظه تیرهتر و سایه ظلمت، دم به دم فراگیرتر.
گلهای ایمان، در شورهزار دلهای سرد، پژمرده و زرد، و روزگار، آکنده از غربت و جهل و درد.
کاروان - کاروان، کفر و کدورت بود و دریا - دریا، شرک و شیطنت.
نه آبشاری که عطش دیرینه «جزیرة العرب» را فرو بنشاند و نه توفانی که طومار «جاهلیت» را در هم پیچاند.
نوری نبود تا حجم غلیظ تاریکی را روشن گرداند و حرارت خورشید را بر صحن دلها بتاباند.
گورهای سرد و خاموش، دهان گشوده بودند و معصومیت دخترکان را میربودند. هیچکس در بازار شلوغ مکه، آوای توحید نمیسرود و کعبه را از ازدحام ناخدایان «لات» و «منات» و «عزی» نمیزدود.
هیچکس، نشانی از خدا نمیدانست و کسی به آدمی نمیمانست!
باید کسی میآمد تا بهار را بسراید و شب کاینات را به فروغ وحی بیاراید... و ناگهان پایههای قصر «قیصر»ها لرزید؛ آتش فتنه فتنهانگیزان به خاموشی گرایید و خدا، «محمد» را آفرید.
ستون کاخ «کسرا»ها شکست؛ گردوغبار جهل و کفر، فرو نشست و چهره جمال محمدی در آیینه روزگاران، نقش بست.
جلوه تمامت عشق درخشید؛ فراتر از ستارگان از راه رسید؛ بهترین هدیه بهاری خدا، پدیدار گردید و آسمان، تمام ستارههایش را به چشمهای آفتابی «مصطفی» بخشید.
پروردگار مهربان، نور محمد صلیاللهعلیهوآله را پیش از آفرینش آسمانها و زمین، عرش و کرسی، ابراهیم و اسماعیل و... آفرید.
آمد و «لااِلهَ اِلاّاللّه» را سرود و جهان در انعکاس آوای توحید، همزبانش بود و خدای رحمان، چه سان زیبا، رسول مهرش را ستود: «وَ کَذالِکَ جَعَلناکُمْ اُمّةً وَسَطَا لتَکُؤنُؤا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ وَ یَکُونُ الرَّسُولُ عَلَیکُمْ شَهیدا»
آن «محمود الخصال» را لقب، «احمد» است؛ که خدای متعال را بسیار ستایش میکرد و حق حمد و شکرش را به جای میآورد.
آن بزرگوار، «محمود» است؛ که تمام صفاتش ستودنی است.
آن واپسین پنجره وحی، «کریم» است؛ که کرامتش زبانزد خاص و عام است.
«رحمت» است، «متوکل»، «امین» و «عبداللّه»؛ آنسان که حضرتش در عین عصمت، دل به لذت عبادت میسپرد و از ارتکاب گناهان دیگران رنج میبرد.
چنان به پرستش روی آورد که پروردگارش او را از فزونی عبادت، منع کرد.
ای واپسین پیغمبر خورشید و باران!
ای دلیل آفرینش آدمیان!
ای شکوه لایزال بیکران!
چراغ معجزهات را هرگز از ما دریغ مدار و در این سرگشتگیها، تنهایمان مگذار.
ای خال رویت آرزوی خام خالها!
خُرمای دور دست نخیل خیالها!
ای خاتم پیامبران، نقش نام تو!
ای آخرین جواب تمام سؤالها!
قبلهنمای گمشدگان چهار سو
پیراهن شریف حُلول محالها!
ای پیچ و تاب موی تو آموزگار شب!
پیشانیات صحیفه تحویل حالها!
خورشید بیمضایقه! مهتاب بیمُحاق!
آیینه تمامنمای کمالها!
ای التفات غمزه غماز چشم تو،
مشق شب همیشه چشم غزالها!
... انگشتها برای نوشتن، قلم شدند...
شاعر شدند پیش خیال تو لالها!
آتش گرفت جان مثال و پر خیال
بالاتر از قفس نپریدند بالها
لبها هنوز روزه حیرت گرفتهاند
لب تشنهاند معجزهات را هلالها
میخواستم برای تو شعری... ولی نشد
در هم شکست قاعدهها و روالها
راز مگوی عشق، به نامت نوشته شد
ناخوانده ماند روی زبان مجالها
زمین سبز است زیر پای بارانی که میآید
خدا پیداست در چشم بهارانی که میآید
کسی در راه تاریخ است؛ موسیتر، مسیحاتر
همین منظومه توحید، انسانی که میآید
«مسلمانان، مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید»
به یمن آیه «پرهیز» و «ایمانی» که میآید
دو چشم او شفاعت را چه عالمگیر تسبیحی است
مبارک باد لبهای غزلخوانی که میآید!
بیا پاپوش این شب را سحر کن با حنابندان
بیا تا سجده پیش پای سلطانی که میآید
زبور و مصحف و تورات و انجیل است این ساقی؛
همین هفت آسمان بر دوش، قرآنی که میآید
صدای استخوان کفر، خرد و خسته میپیچد
در این شولای تا معراج و توفانی که میآید
وضو کن؛ ختم انعام است این پایان وحیآمیز
خوشا اوقات بعد از این و دورانی که میآید!
از تاریکی میآیم؛ روبهروی روشناییها. از انبوه خاموشیها میگذرم؛ رو به زمزمه خالصانه عشق. میپیچم به نیلوفر سبز نیایش. سر بر رؤیای بیآغازی میسپارم که سراسر به رنگ سپیدی است. میرهم از تمام بندهای ساختگی ذهنم. میرسم به قبلهگاه نیایش، رو به سرچشمه بیپایان اذان.
به اذن تو میایستم. سفر خود را آغاز میکنم به باغستان اجابت تو. جوانه میزنم در «قد قامت الصلوة». نماز میگزارم به تکبیرة الاحرام عشق؛ به تکتک برگهای سبز، به قطره قطره بارانها، به زمزمه جویبارها و به بیکرانگی آبی آسمانها، «الله اکبر».
بزرگ بودی و هستی. در هیچ وصفی نمیگنجی. هیچ زمان و مکانی برای تو نیست.
درهای معرفت، انگار گشودهمیشود! صدای توست گویی بر ذرات فضا؛ «حی علی خیر العمل».
در ردای بیرنگی، هماهنگ با تمام کائنات، آنگاه که همگی تو را نیایش میکنند، میخوانمت. «الحمدلله رب العالمین»؛ صدای بال ملایک، به آهنگ «سبحان الله» میپیچد.
هنگامهای درگرفته است؛ گویی زیباترین صدای جهان، تو را میخواند. صداها همه خاموشند؛ جز یک طنین خوشنوا. رنگها خالی از تعلقند، سپید شدهاند، به پاکی قلبهای پاک.
سادگی و اخلاص موج میزند. باید دوباره وضو ساخت در زلال آبهای شفاف! باید تن سپرد به شفافیت خواهش روح! باید ایستاد در پیشگاه خالق هستی! آنکه همه هست از اوست. باید تسبیح گفت، قامت بست و به رکوع درآمد!
باید گسست از خویش؛ از بندبند گرههای فراموشی و باید پیوست به حقیقت آرامش و نفس کشید در فضای بیآلایش پرستش!
الهی! «إِیّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّاکَ نَسْتَعینُ».
الهی! «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ».
از گلدستههای عشق، آوای ملکوتی اذان به گوش میرسد.
روح تشنهام، تشنه آیههای ناب الهی است؛ میخواهد از چشمههای زلال «حمد» و «توحید» بنوشد و سیراب شود.
گلِ نماز، در باغ وجودم شکوفا میشود. نوری از یقین، بر دلم میتابد. رو به قبله عشق، به راز و
نیاز مینشینم. تنها پروردگار عشق را میبینم. آیینه غبارگرفته خودبینی را میشکنم. در هوای عارفانه حضور، به نور میرسم. غزل عاشقانه نماز را آواز میدهم.
در سرزمین وجودم، خورشید یادش طلوع میکند.
نماز، آیینه زلال حقیقت اوست.
بلند شو، فوران کن، مرا به سجده بخوان
برقص در دل این روزهای دل نگران
بریز در وسط سالهای خشک، تنم را
دو قطره عشق، دو قطره بهار، گل، باران
مرا خلاص کن از این همه پریشانی
مرا خلاص کن از این جهان بیهیجان
شکوفه کن که مرا موریانهها بخورند
در این سکوت از این سقفهای پرخفقان
مرا رها کن از این دکمههای پیراهن
تنم در این قفس کهنه مانده آویزان
بخوان که بشکند این میلههای فرسوده
مرا پرنده کن و سوی آسمان بپران
و بندبند تنم را چو دانه تسبیح
به شکل عشق درآور، به ذکر عشق بخوان
به صوت حضرت داوود، لحظههای مرا
ترانهنوش کن از آیه آیه قرآن
بخوان که تازه نفس باشم و بخوانم باز
بخوان که دل بکنم از جهان خود یک آن
مرا بخوان به دو رکعت نماز بیتشویش
مرا رها کن از این روزهای سرگردان
به شاخههای درختان ببند دستم را
که در قنوت بمانند شعرهای جهان
در آبشار بلندی بریز جانم را
که سربلند بمانم همیشه سجدهکنان
دلم گرفته از این شهر غربتآلوده
دلم گرفته از این زندگی - از این زندان -
مرا بخوان و برقصان به نمنم باران
دلم گرفته، موذن، مرا بخوان به اذان
«صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن»
از رخوت خویش برمیخیزی. سلام صبح را پاسخ میگویی و پیراهن خمودگی را از تن به در میکنی. جامه نو میپوشی؛ جامه سبزی و خرمی، جامه بیداری و حرکت، جامه صبح... با صبح عجین میشوی. آفتاب، با طنین قدمهایت طلوع میکند. احساس میکنی آفتاب با تو قدم برمیدارد. شراب طهور هستی را که از پیمانه صبح لبریز شده است، لاجرعه سر میکشی و ریههایت را از دم و بازدمهای نسیم، پر میکنی. تبلور نور، چشمهایت را سلام میگوید و طراوت را در بقچه امروزت میپیچد. اراده خداوندی در اراده تو تجلی یافته. رازقیهای کنار باغچه، امروز تو را خیره ماندهاند؛ تو را که برگ زرین امروزت، آفتاب فردا را میآفریند. در نفس نسیم، تنفس میکنی تا طراوت را با خود داشته باشی؛
طراوتی که در گفتارت جاری خواهد شد و پنجرههای روبهروی بهار را خواهد گشود. برمیخیزی و آینهها تکثیرت میکنند و رودها، زلال نگاهی را مات میمانند. برمیخیزی و پنجرهها به سمت فردا گشوده میشود. صبح است؛ قدمت را از
می روحبخش سحرگاه لبریز کن! بر چهره ساقی زیبارویت - خورشید - سلام کن. به خداوند توکل کن و چهره خورشید را ببین؛ فریاد بزن: «صبح است ساقیا قدمی پر شراب کن».
صادقانه و عاشقانه و خالصانه به صبح سلام! سلامی که از تصنیف گرم آفتاب، فروزانتر است و به ذهنها، سبوسبو نور میچشاند.
چه تسکین خدادادی است لحظههای پُربار بامدادی!
وقتی آرامش در پرتو همین پرتوهای خورشید به ما میرسد، همگی میخواهیم داخل کوچه نشاط شویم؛ کوچهای که هر چقدر انسان در آن گام بردارد، خسته نمیشود، کوچهای که همه تلخیها در برابر فرخندگی فضایش فراموش میشوند.
باید به خوبی از فرصتهای دم صبح بهره برد و دل را به دلانگیزترین رؤیاهای حقیقی سپرد!
باید دانست که شب، تهدید جدی برای روح آدمی است! باید دانست صبح، عنصری لازم در زندگی انسان برای جنبوجوش است!
همه احساسهای اثربخش و غزلهای وارسته، عابر پیاده صبحاند و تکاپو.
اندیشههای صبح، پر از یافتههای سپید است.
تلاش کن؛ همانگونه که پگاه، در کشتن رنگهای خواب، جدیت به خرج میدهد!
تازه شو؛ همانگونه که سرچشمههای پاک صبح، وقتی میجوشند، انسان را به یاد کتابهایی که بوی نو میدهند، میاندازد!
صبح، بهار روز است و آغاز یک مجال تازه؛ مجالی برای عاشقانه بودن، مجالی برای دوباره دیدن، نفس کشیدن، ایستادن، راه رفتن، نفس نفس دویدن تا رسیدن.
صبح، بهار روز است. دختر آفتاب، آینهاش را به سمت شیشه اتاق تو میگیرد تا بیدار شوی و پلکهایت سبک شوند. پنجرهها بیتاب نفس کشیدن، بیتاب هوای تازهاند.
پنجرههای چشمان خوابآلود که اگر آنها را با نسیم صبحگاهی نوازش نکنی، خستگی را تا غروب بر تن دارند.
صبح، نماد روشنایی و زندگی است. درختان، رنگ و رویی دیگر دارند. آسمان، چشم به زمین میدوزد و زمین، سرشار است از جنبوجوش.
درهای بسته باز میشوند، خیابانها شلوغ میشوند از بچهها، جوانها، زنها، مردها. آغاز یک روز تازه، آغاز یک روز زیبا، همه دست در دست هم، برای ساختن فرداها، فرداهای زیبا.
به مدرسه میروند، به دانشگاه، به اداره، به مغازه؛ زندگی آغاز میشود. صدا، رنگ، نور، حرکت، شور و نشاط... .
صبح، بهار روز است. بهار، آغاز رویش و رویش، لازمه حیات است. صبحت به خیر! بیدار شو! پنجرهها، بیتاب نفس کشیدناند. پیش به سوی یک روز روشن، بیدار شو! حیف است بهار بیاید و تو خواب بمانی!
شقایق، طرح هجرت در جهان زد
که طرحش در زمانها شد زبانزد
سفر، آن همچنین، انگیزه میخواست
«شهادت» آتشی بر عاشقان زد
خودم آگاهم از تقصیرم ای دل
به حکم عشق، در زنجیرم ای دل
به زودی یک بغل از جبهه اما
برایت در نظر میگیرم ای دل!
فریاد میزنی حیرانیات را با تمام دهان و خشمت را با تمام وجود. هیچکس جلودارت نیست. شب، بر شهر سوختهات چنگ انداخته است. رنج ناتمام قبیلهات را بر دوش میکشی. ایستادهای و بر شانههایت اندوهی سرشار فرو ریخته است.
ایستادهای و با سرانگشتت، طعم سرد خاک را بر پارههای تن برادرت حس میکنی.
در شریانهای خویش شناور شدهای. بر گریبان خواهی ریخت، فوران اندوه بیشمارت را.
چکمههای دژخیم را بر گلوی گداخته سرزمینت حس میکنی.
بهار، بر شاخههای خونین زیتون، یخ زده است. زمستان، بیرحمانه میکوبد بر استخوانهای سرزمینت.
بیتالمقدس، چون کودکی یتیم، در کوچههای شهر آواره شده است. با این هراس سخت، با این تلخی بیامان، جهانت سنگین و سرد میگذرد.
میباری و چشمهایت را در دستهایت پنهان میکنی.
میدوی در کوچههای آوار شده و فریاد میزنی.
این اتفاق، در باورت نمیگنجد. تانکهای دشمن، هجوم میآورند و تو بر مدار بیطاقتی خویش
میچرخی و پیش میروی. سنگ را در پنجههایت میفشاری.
چیزی به پایان زمستان نمانده است.
به روزهای روشن در راه فکر میکنی.
اندوه، بر دامان شبگرفته شهر فرو میچکد و تو فریاد میزنی. کبوتری نیست تا هوای باروتی شهر تو را بال بگیرد. بوی خون و آتش، مشامت را آکنده است. خورشید، از دیوارهای رنگپریده شهر، رو گرفته است و تو همچنان شکستناپذیر، عزم ایستادن کردهای. سرت را بالا گرفتهای تا زیر بارش اندوه، فرو نشکنی. ایستادهای تا بادهای مسموم دشمنی، از پا نیفکنندت.
ایستادهای و در رگهای شهر، فریادت چون خونی تازه میدود.
سنگ، با انگشتانت گره میخورد و آسمان را میشکافد.
آزادی نزدیک است. باید در هوایی صافتر نفس بکشی! باید از پلههای خورشید بالا بروی! باید در رؤیای روزهای سبز بیتالمقدس شناور شوی! باید فریاد بزنی حیرانیات را با تمام دهان و خشمت را با تمام وجود!
چهار شنبه
1 شهریور 1385
28 رجب 1427
2006.Aug.23
همه شب به ستارهها نگاه میکنی و ستارهها، ماه را در پیشانی تو رصد میکنند.
همه شب برای فرشتهها آوازهای عاشقانه زمزمه میکنی.
شبهای بسیار، بیدار میمانی و بیوقفه مطالعه میکنی.
ماه، با کلمات تو به خواب میرود. شبها میخوانی و مینویسی. منطق، فلسفه، طب، شعر و... و روزها تدریس میکنی و تحقیق و طبابت.
با طلوع فجر، پلک وا میکنی و زودتر از روز، آغاز میشوی.
قدم در راه علم میگذاری؛ استوار و با ایمان قوی.
چونان پرندههای رها، به سوی افقهای دوردست نظر داری.
دنیا را به دنیا وا میگذاری و فریفته دلبستگیهای زودگذرش نیستی. تمام دانشهای دنیا را در سینه داری. سینهات مالامال عشق است. نام خود را بر پیشانی آسمان میبینی؛ مثل همه ستارههایی که بر پیشانیاش میدرخشند، مثل ماه که شبهای بیچراغ زمین را روشن میکند.
شاید تمام این روزها را در خواب دیدهای؛ روزهایی که نامت، دهان به دهان میچرخد، روزهایی که نامت، نام ماندگار جهان باشد، روزهایی که جاودانگی نام تو را بر پیشانی تاریخ نوشته باشد. هیچگاه تن به تسلیم ناامیدی ندادی و اسیر تقدیر نشدی. خواستی و توانستی و به دلخواهت رسیدی.
دستهایت از همان ابتدا فکر میکرد؛ فکر میکرد به «قانون» زیستن.
از همان روزها که کوچهها نامت را آموخته بودند و حسین صدایت میکردند، به مردم و درد مردم فکر میکردی.
دستهایت روشن بود؛ آنقدر روشن که میشد به «اشارات» آن نگریست و بافههای نور را دید که نردبانی میشود تا او.
در تمام اعصار، دستهایت، «قانون» شفابخش دردها شد.
تهمتها بر پیکرت هجوم میآورد. کافرت میخواندند؛ بیآنکه بیندیشند: «در دهر چو تو یکی و آن
هم کافر»؟!
تو با میراثی عظیم، پا بر خاک گذاشته بودی و افکار کوتهبین، یارای دیدن و یارای درک این میراث را نداشتند.
در سینه تو نوری بود که هر جا قدم میگذاشتی، روشنی را به ارمغان میبردی؛ بخارا، ری، طبرستان؛ همه جا آن روزها، بوی دستهای تو را میداد و هنوز از کوچههای بخارا، نه، حتی از دورترین کتابخانههای دنیا، از دورترین کرسیهای علم
و فضیلت، بوی «قانون» تو، بوی «شفا»ی تو میآید. و تو - مردی از جنس بلور - با ردای علم بر دوش، هر روز، سلام زمانه را پاسخ میدهی و دنیایی که میداند علم به تو و به قلم تو مدیون است، با احترام از تو و نام تو یاد میکند.
فلسفه، هنوز کوزه ابهامش را از زلال جوابهای چشمه «نجات» تو پر میکند.
تو را نگاشتهاند بر تمام کتیبههای جهان.
چراغ روشن کلامت، کوچههای دنیا را چراغانی کرده است.
راههای فلسفه از همه سو به تو ختم میشود.
عقل از نردبان داناییات بالا میرود. از اصفهان تا همدان، کولهبار رنج قرنها را به دوش کشیدی تا دنیا از «الهیات» تهی نباشد. هنوز رنج عالم، دغدغه لحظههای توست.
حکیم بخارا!
شوریدگیات را تمام واژهها به جان آمدهاند و افروختگی روحت، ظلمات جهان را چراغانی کرده است.
بگذار جهان از تو بالا رود؛ «از پلههای پروازآموز نامت تا پیشانی بلند خورشید و از آنجا تا بینهایت ادراک».
«شب، زائر نام تو است تا ریشههای بدوی مهتاب را برتابد و وجدان زلال خورشید، ذرات نامت را میتراود تا وامدار روز نباشد».
دوشنبه
6 شهریور 1385
3 شعبان 1427
2006.Aug.28
همیشه ممتاز بودهای؛ حتی هنگام تولدت؛ تولدی که تبریک و تسلیت را در کنار هم دارد.
آری، (حرب) نام مناسبی نیست برای صاحب گهوارهای که کرامتش شفا میدهد فرشته را؛ شاید مادر نگران شده باشد برایت؛ شاید پدر - با همه صلابتش - شانههایش لرزیده باشد در غم تو؛ اما با شنیدن اینکه دنباله این نور، از دامان بینهایت تو برمیخیزد، همه این غمها را میتوان شادمان هم شد.
حالا این پرچم سرخ یاد توست که لحظهای از اهتزاز نمیافتد و هر آن، خون تازه شرف را در رگهای هر آزادهای مینشاند.
این خط سرخ، ادامه گامهای خونین توست که مرز میان حق و باطل را ترسیم میکند و این فریاد بینهایت توست که تا ابد، دل هر ظالمی را به لرزه درآورده است.
گوشواره عرش خدا! ریحانه خوشبوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله! راکب شانههای ملکوتی رسول صلیاللهعلیهوآله! معلم مدام جهان! بیانتها امام عزت و شرف، حسین علیهالسلام، خون جوشان خدا!
میآید؛ با چشمانی که افقهای سرخ را تجربه خواهد کرد و دستانی که درخت ظلم را بارور
نمیخواهد.
مدینه، پرشورترین ترانهها را به پیشوازش دف میزند و میچرخد.
او میآید تا دین رسول الله صلیاللهعلیهوآله، پایمال ستم و ناجوانمردی نشود.
میآید تا راهزنان سپیده، راه بر قبله آفتاب نبندند؛ کسی که دلش فراخنای دشتها را میماند و صدایش، سکوت آزادگان زمین را به فریاد میخواند.
اوست که دهمین روز محرم را به تاریخی جاودان بدل میکند.
حسین علیهالسلام به دنیا میآید و در عصری که نیزههای ظالم، گلوی انسانیت را نشانه گرفتهاند و پرچم علوی را بر خاک افتاده میخواهند، نه عدالت علی علیهالسلام را برمیتابند و نه نجابت حسن علیهالسلامرا و اینگونه بود که تنها، قانون شمشیر میتوانست سکه ظلم و فساد را از رواج بیندازد.
ای سومین دلیل روشن! آمدی و قدمهای سایهنشین را با خورشید نفسهایت به برخاستن فرا خواندی.
با تو، مهآلودترین کوهها به طواف روشنایی رفتند و چشمان خونریز بیعدالتی، برای همیشه، به توفان مذمت سپرده شدند.
عاشورا، خلاصهای بود از روزهای سربلند زندگیات؛ روزهایی که شانههای علیوارت، بار سنگین امامت را به دوش میکشید.
تو آمدی تا منکر، به ذلت آید و معروف، بر دل جهان، سروری کند؛ تا باران آزادگی و عدالت، پنجرههای خوابآلود را بشوید و قفلهای تیرگی از دهان درهای بسته عدل، برداشته شود و در این جاده سراسر خطر، تار و پودت را با پروردگارت معامله کردی.
نامت تا همیشه زمین و زمان، بر دروازههای شهید عشق، زنده و جاویدان است.
حضور سبز تو زیباترین خاطرههاست
نگاه روشن چشمت، نگاه پنجرههاست
تو از کدام تباری که بعد عمری باز
هنوز، نام بلندت نوای حنجرههاست؟
هیاهوی عشق، در رگان زمان میجوشد؛ آنچنان که شاهدان قدسی، اتفاق را تنگ در بغل میفشرند. با اولین اذان صبح، مژده رسیدنش دهان به دهان شهر میچرخد و هوا بوی نسیم میگیرد. آمده است تا معنای آب را در عطش روزهای بهتآلود زمین، خوب حس کند. آمده است تا بر شانههای استوارش، درد ناسپاسی شهر را بکشد و فرات، مظلومیتش را موج بزند. آمده است تا چشمهایش بنوازد چراغهای شعلهور عشق را.
عاشقانه در خویش به تکاپو ایستاده است. آمده است تا از صبر علی علیهالسلام، جرعهنوش شود و از محبت، زهرا علیهاالسلامسیراب.
آمده است تا حقیقت در هوای تازه نفسش، نفس تازه کند.
در رگهایت، خون هزارهها جاری است. با یاد تو، تاریخ به آسمان فرادست خیره میشود و خیمه سوخته را فرایاد میآورد و فریاد میزند.
بر خشتهای طغیان سر میکوبد و فانوس یادت را بر منارههای تنهاییاش میآویزد.
به گودال قتلگاه میاندیشد و در طغیانی تازه، فرو میشکند. آمدهای تا به یمن آمدنت، تمام این صحنهها، لبخند گوارای پیامبر را با اشک درهم بیاویزد. قنداقهات در آسمانها آغوش به آغوش میشود و خاک، ضرب میگیرد تا نفست، خاک مرده را به بهار بنشاند.
چراغ خانه روشن است و بهار، در میزند. چراغ خانه روشن است و علی علیهالسلام، از اشتیاق آمدنت، در پوست نمیگنجد.
چراغ خانه روشن است و فاطمه علیهاالسلام لحظهشماری میکند.
چراغ خانه روشن است و پیامبر صلیاللهعلیهوآله، برای مظلومیتت، اشک شوق میریزد.
هیچکس را یارای رسیدن به آن فرازها نیست که تو بال میگشایی.
چراغ خانه روشن است و ملائک، تو را دست به دست، در آسمانها میگردانند.
امشب، همه ستارهها به پیشواز تو میآیند و همه فرشتهها، شادمانه برایت آواز میخوانند. ماه، در پیشانی تو پنهان میشود و آسمان، در چشمهای کوچکت حلقه میزند. امشب، همه پنجرهها باز میمانند تا تو را به تماشا بنشینند. تمام کلمات، به خاطر آمدنت، امشب شعر میشوند و چامهها و چکامهها، نام تو را بیت به بیت، میرقصند.
امشب، بعد از شبهای بسیار طولانی، زمین، بار دیگر با صدای نفسهای تو، آرام به خواب میرود. دستهای زمین امشب باز میشود تا آغوش خاک، قدمهای تو را بر سینه خویش بفشارد و بار دیگر، پس از سالها، طعم آسمان را حس کند.
امشب، همه گنجشکها پرواز میکنند تا از شاخههای آسمان برایت ستاره بچینند. پیچکها، بر دیوارهای خانه بیآلایش پدر گرامیات میپیچند و قد میکشند تا دیوارها، زیباترین گل لبخند جهان را به تماشا بنشینند.
آینهها ناگهان قد میکشند تا قامت بلندتر از افق تو را به رقص بیایند.
اولین بار که میخندی، گلهای سرخ رز، جوانه میزنند و آفتاب، بر سینه آسمان گل میکند.
شب در نور ماه غوطه میخورد و سیاهی در مهی نورانی محو میشود. سایههای کشدار، پای ایمان تو به پایان میرسند و بهشت، در لبخند گرامی تو ادامه مییابد.
همین که پلک میزنی، پرندهها درآسمان تکثیر، و ابرها در بارانهای عاشقانه شناورمیشوند.
با آمدنت، جنگلهایی که بیپرنده مانده بودند، به پرواز درمیآیند و پرستوها، خیال سفر را فراموش میکنند.
با آمدنت، رودها مسیر دریاها را رها میکنند و پای مهربانی تو، در بلندترین آبشارها به گریه شوق مینشینند و درختها از بهار بارور میشوند و پاییز، پشت خوابهای سبز درختان جا میماند.
با تو، زمین از آرزوهای جاودانگی لبریز میشود و صدای بال فرشتگان، آستانه خوابها را لبریز میکند.
گاه، عطش آنقدر در عمق جان نفوذ میکند که پیالههای پی در پی نیز آتش دل را خاموش نمیکند؛ بلکه بر سوز سینه شرری تازهتر میزند؛ تا آنجا که گویی از خاکستر وجودت نیز دود برمیخیزد و ناله سر میزند.
اینجا دیگر تشنگی با آب، همقافیه نیست!
اگر تمام دریاهای عالم را هم یکباره سر بکشی، آتشفشان عطش درونت به سردی نمینشیند. آتش عشق را جز با خون نمیتوان فرونشاند؛ آن هم خونی که به خون حضرت ثاراللّه علیهالسلام در همآمیزد.
عطش، آنگاه فرو مینشیند که خون فوران کند و جاری شود.
هر کس به قدر تشنگیاش حسین علیهالسلام را میطلبد و به اندازه طلب و خواستنش، از خود میگذرد و حیات خویش را فدای او میکند.
و حسین علیهالسلام - سرسلسله تشنگان عالم - به عطش کسانی پاسخ میگوید که او را بیشتر از جان خود دوست دارند.
بهارهای شگفتی در راهند. فردا گلی میشکفد که بادها را پرپر میکند.
بهارهای شگفتی در راهند؛ این را من نمیگویم؛ آسمان میگوید با هزاران بهاری که دیده است.
بهارهای شگفتی در راهند؛ این را زمین میگوید؛ زمین که مادر همه بهارهای آمده است. زمین که آبستن بهارهای شگفتی است که در راهند.
فردا گلی میشکفد که گلها به پیشواز آمدنش، پرپر میشوند. درختها، سجده میکنند مقدمش را، کوهها سر بر آستان او میگذارند و دریاها، وامدار زلال چشمانش میشوند.
فردا گلی میشکفد که عطرش از همه پنجرههای بسته عبور خواهد کرد؛ از همه دیوارهای سنگی، برجهای بتُنی، خیابانهای تاریک، کوچههای رنگ و رو رفته. فردا گلی میشکفد که پنجرهها را باز خواهد کرد و آینهها را شفاف.
فردا گلی میشکفد که ابرها را به باران دعوت میکند، باران را به زمین تشنه میفشاند، گلها را میرویاند و خورشید را صدا میکند تا رنگینکمانی شگفت، شرق تا غرب زمین و آسمان را به هم بدوزد؛ رنگینکمانی زیباتر از همه آذینها و خیر مقدمها، رنگینکمانی که مزین به نام زیبای زیباترین گل دنیاست.
فردا باران میبارد، گلی میشکفد. مردی میآید؛ فردا مردی که قرار است در باران بیاید، خواهد رسید؛ بعد توفان میگیرد، باران تند میبارد.
فردا، گلی میآید؛ گلی که کشتیبان «سفینة النجاة» است. میآید و آرامش را به دلهای عاشق میآورد و منتظران را سوار میکند.
فردا گلی میشکفد که بادها را پرپر میکند. توفان، تاب ایستادگی در برابرش را ندارد؛ پرپر میشود، نسیم میشود و به پای مبارکش بوسه میزند: «السلام علیک یا سفینة النجاة».
شاید اگر من فطرس نبودم، هیچوقت چشمم به جمال دلآرایت روشن نمیشد! شاید اگر بالهای سپید من در آتش خشم خدا نمیسوخت، هیچ وقت لطافت دستهای تو را حس نمیکردم!
شاید اگر در آن جزیره دور افتاده، در پس تاریکیها، فریادزنان تو را صدا نمیکردم، هیچگاه توفیق درک حضورت را نمییافتم!
آه، میوه دل علی و فاطمه؛ حسین! چگونه میتوانم عطر دلانگیز قنداقه بهشتیات را فراموش کنم؟ چگونه میتوانم تصویر روشن نگاهت را از خاطر ببرم؟
یادش به خیر، چه روز مبارکی بود آن روز! چه ولولهای بود در آسمان! انگار بهشت میخواست سقف بلند آسمان را بشکافد و به پابوس تو بیاید! انگار آسمان میخواست از شوق، هروله کنان، به طواف کعبه وجود تو برخیزد!
جبرئیل هم با فوج فوج فرشتگان، لبخندزنان صلوات میفرستاد و تهنیت میگفت.
یادش به خیر، آن لحظهای که با بالهای شکسته و چشمان به اشک نشستهام، بر شانههای فرشتهای نشستم و به سوی تو آمدم! یادش به خیر، آن لحظه که بالهای شکستهام را گریهکنان بر قنداقه تو نهادم و خدا را به نام تو قسم دادم که مرا ببخشاید و شفاعت تو را در حقم بپذیرد!
یادش به خیر، آن لحظه که تو چشمهای زیبا و مهربانت را گشودی و من برای همیشه، در آسمان نگاهت چون کبوتری گم شدم!
نمی از بارانهای تازه در مسیر بهکامی ایام میبارد.
گلبوسهها گرد هم آمدهاند تا لحظاتی بدیع را پیش چشمان هستی بگذارند.
از این پس، هر چه هست، بوی شیرین آسمان است و بهشت.
دلم را بُردهام به سمت آرامش سومین نور مقدس؛ جایی که در کنارش همه فرشتگان، سرگرم وجدند و شادمانی.
مدینه امروز تماشایی است. همه چیز، پا به پای دقیقههای حسینی پیش میرود.
دلگشاترین باغها را باید در این تولد به تماشا نشست که بهار، هر آنچه داشته است، رو کرده.
سرسبزی، طراوت و شادابی فراگیر است. حسین آمده است تا کویرهای پُرعطش، به سیرابی برسند، تا اذهان خفته بشر، با مفاهیم روشن بیداری و روشنایی الفت بگیرد، تا شجاعتهای راستین، کاخ شب را سرنگون کند.
هراس و جهالت دیگر کارشان تمام است و باید طعم رفتن را بچشند.
...
سلام بر این لحظات که دلها را نیز حسینی کرده است!
زمین، سوم شعبان را عاشقانه میچرخد و تو متولد میشوی، ای سرسلسله عشق!
عطر هزار گل محمدی در نفسهایت جاری است. میایستی به لطافت بهار، بر آستانه خزانزده زمین و دنیا از اردیبهشت نگاهت سرشار میشود.
لب میگشایی و رشحات کلامت، عطش دیرسال خاک را سیراب میکند.
خوشبختی را برای زمین آوردهای.
مدینه، از شادی، روی پای خود بند نمیشود.
چقدر هوای زمین، از حضور فرشتهها، سنگین است! آسمان، دست به دامن زمین شده است. درختان، با نغمه حجاز آواز میخوانند. گلها، صلوات میفرستند. مدینه، لبریز از عطر سلام فرشتههاست. ساکنان عوالم بالا، به زیارت چشمان تو آمدهاند.
کلید خوشبختی دنیا را به دستان روشن تو سپردهاند. نگاهت عطر یاسهای نوشکفته بهشت را دارد.
جهان تا قیامت سر از این مستی برنمیدارد.
چشمهایت، آشیانه سعادت پرندگان خوشآواز است.
آمدهای تا کوچک و بزرگ اهالی، سر عشق و ارادت بگذارند بر شانه مهربانی و عطوفت تو!
پیش از اینکه بیایی، ماجرای لبهای تشنهات را خاک، در گوش فرات خواند. تو میآیی تا در تلاطم توفانی واقعه، توفانزدگان را کشتی نجات باشی.
هزار هزار فانوس در چشمهایت روشن است تا آینده بشر، در ظلمات گم نشود.
نامت، سایه گسترده است بر هستی. جهان، وامدار صلابت سرخ نام توست.
این تو هستی که در رگ جهان به جریان درآمدهای.
نامت، زلال آبشاران است و جریان رودها از سرسبزی تو به وجد آمدهاند.
تو در همیشه ایام، چونان ستارهای درخشنده، بر اوج آسمان به نورافروزی مشغول هستی. نامت، رمز حیات است. در چشمانت، چشمه چشمه زندگی جریان دارد. تو چراغ روشنگر "هستی" هستی. تو ایستاده بر افق شوق، آغوش گشودهای جهانی را برای رستگاری. عشق، کودکی است که در دامان آسمانی تو سخن گفتن آموخته است.
عشق، چشمی است که در چشمان تو خندیدن را تجربه کرده است.
کلمات، عاجزند از توصیف آسمانی که تو هستی؛ تو که در رگانت، خون خداوند جاری است.
مگر نه اینکه ثاراللّه نام توست؟! تو، با چراغی خونین در دست، بر دروازههای وصل ایستادهای.
ای ناخدای ایستاده بر عرشه عشق! کشتیات در شط خون شناور است؛ رو به رستگاری ابدی.
تو از امروز که پا بر خاک گذاشتی، سکان را در دست گرفتی تا عاشقانت را، عاشقانی که جز عشق تو و پدرت را در دل ندارند، به مقصد برسانی.
تو آمدهای و چه خوش آمدنی! خداوند، جهان را مسخر نامت خواهد کرد.
خداوند، تو را - حسین را - سرور آسمانها خواهد کرد.
نامت، رمز حیات خواهد شد و خون پاکت تا همیشه در رگان تاریخ جریان خواهد داشت.
خون تو تا همیشه ایام زنده است؛ خونی که در رگان تو جاری است.
... و میرسی از راه؛ تو که معنای مطلق عشقی، تو که خون را تفسیر کردی و عشق را بر منبر زمان نشاندی، تو که رازهای ناگفته را افشا کردی و بر سر گلدسته اذان، خون را فریاد زدی، تو که از دستانت، چشمههای کرامت میجوشید و از نگاهت، کهکشان نور.
میرسی از راه و زمین بر رد گامهایت فخر میکند.
«و آمدی که بریزی به هم جهانم را
به ناکجا بکشی پای ناتوانم را»
تو آمدی و آبها به تلاطم افتادند تا مبادا جرعهای از وجود تو را درک نکنند!
آمدی و غارها هلهله کردند ورودت را و کوهها تکثیر کردند سلامت را.
تو آمدی تا صبح، رنگ و بوی تجلی بگیرد و آسمان بر خویش ببالد؛
شرافت و عزت را با جهاد خود زنده خواهی کرد؛ آن گاه که جز نامی از آنها باقی نمانده است.
... و تو آمدی و فرات شرمنده شد، عَلَم عشق، خاک را لمس کرد و دستان خدا بر زمین افتاد.
چگونه میشود از تو گفت و از کربلایت نگفت، ای قلب متلاطم عالم! ای جان مجسم جهان! تویی که نامت، جهانی را به شور وامیدارد. چشمان علی علیهالسلام، تو را میگرید؛ چشمانی که با دیدنت روشن شد.
ای خون خدا! تو را باید خدا وصف کند؛ که تو از اویی و خاک، بهانهای بود برای تجلی انوار ایزدی... .
صدای قدمهایت را خاک این دیار، خوب میفهمد.
صدای پایت، آشناترین لهجهای است که سالهاست در گوش این خاک نجوا کرده است.
باد، با بوی نفسهایت آشناست؛ بوی شقایقهای سوخته، بوی لالههای واژگون، بوی غنچههای پرپر...
چشمهایت، با لهجه باران حرف میزنند و دستانت پر از شوق مهربانیاند و روحت، عقابی است شگفت که بر بلندترین قلههای ایمان آشیان گرفته است.
به تو حتی این سنگهای خارا هم رشک میبرند.
سربلندی غرورآفرینت، شکوه دماوند است و آرامش بیپایانت، خلیج نیلگون همیشه فارس. سینهات بوی گلولهها را خوب میفهمد؛ مثل بوی پرواز. در برابر هر گلولهای سینه سپر میکنی؛ اما تن به سرسپردگی نمیدهی؛ چون ابراهیم خلیلی علیهالسلام که به شکستن بتها قد علم کرده است؛ این را همه شیطانها فهمیدهاند.
تو آمدهای تا پاسدار حرمت و شرف و عزت و آزادگی ایران اسلامی و ایرانی باشی؛ این را از نگاه مشتاقت میخوانم.
حتم دارم که تو از همه سینهسرخها عاشقتری و از همه کبوترها پرندهتر. خوب میدانم که آسمان در نگاه تو پرواز میکند؛ نه در بال پرندگان. توفان در بوی رد پایت، آرام به خواب ابدیت فرو میرود.
نفسهایت، عطر عشقاند؛ عطر باکریها، زین الدینها، باقریها، بروجردیها و...
نفسهایت عطر رهاییاند؛ عطر پرواز. رسیدن را در نفسهایت حس میکنی.
چیزی تا آفتاب فاصله نداری. پلک که میزنی، آسمان روشنتر میشود و ابرهای بارانی میخندند و با لبخندت، غنچههای لبخند ما شکوفا میشوند.
همیشه سرافراز و جاودان باشی ای امید قلب جانهای آزاده و ای پاسدار دین و دیانت!
آسمان، خلاصه میشود در بینهایت آبی نگاهت؛ وقتی پرندههای نگاهت، دلنگران و مضطرب، دوردستترین افقهای وطن را بال میزنند.
دیوارهای شهر، امنیت را در سایه حضورت قد میکشند.
کوچهها، با ضرباهنگ قدمهایت، آسوده نفس میکشند.
تو در حافظه خاک، سبز و رها، جریان داری. در هوای رقیق حضورت، جوانههای آرامش گل میدهند. شانههایت، رسالتی بزرگ را به دوش میکشد.
سالهاست که هوای این مرز و بوم، از عطر نفسهایت، لبالب است. طنین گامهایت، پیامآور سعادت و آرامش جاودانه شهر است.
سرزمین غیرت و آزادگی، به پاس حضور تو پابرجاست؛ به پاس چشمهای دلنگرانت که مثل ستارههای روشن، در آسمان یکدست زلال کویر، سوسو میزند.
تو را نوشتهاند به لهجه شهادت بر صفحههای خاک جنوب؛ تو را که شهادت، رؤیای هر شبه چشمهایت بود؛ با تو هستم ای سبز پوش دریادل!
تو زندگی را در جهاد معنی کردهای و حیات و جاودانگی را در شهادت.
«نامت، ویرانگر هراس؛ ... نامت، شکفتن ظفر و حیاتی مکرر است».
حادثه در یک قدمی توست و دستهایت، لطافت شهادت را به تکاپو برمیخیزد!
سلام بر تو! که «نامت سپیدهدمی است که بر پیشانی بلند آسمان میگذرد».
سه شنبه
7 شهریور 1385
4 شعبان 1427
2006.Aug.29
تا پلک میگشایی، زندگی آغاز میشود.
هوا از نفسهای تو جریان مییابد. ابرهای همه عالم به سوی تو میآیند تا غربتشان را مشتاقانه سر بر شانهات بگریند.
تمام کاینات، میخواهد در دستهای کوچک تو آرام بخوابد. ماه، پشت تمام پنجرهها سرک میکشد و از سقف همه ایوانها آویزان میشود تا شاید یک بار برایش دستی تکان دهی. تو ماه کوچههای دلتنگ بنیهاشمی؛ ماهی که تمام شبها میتابد تا هیچ سقفی، بیچراغ به خواب نرود، ماهی که دستهایش را به آبها میدهد تا ماهیها در نوازش سرانگشتانش، آرام آرام لالایی بخوانند.
من حاضرم سوگند بخورم که تمام شبهایی که تو را دیدهاند، مثل همه این ستارهها و ابرها و درختها و آسمان و... روز قیامت، نام بلندت را بر زبان خواهند آورد؛ روزی که دستهای آبآور تو، همه تشنگان شفاعت را سیراب خواهد کرد.
شاید هیچکس امروز باور نکند که فرداهایی نه چندان دور، با همین دستهای کوچک، بزرگترین گرهها را خواهی گشود. هیچکس در خواب هم نمیدید که فرداهایی زودتر از این فرداها، دستهای تو، پشت همه سقاخانهها، چه دردها را که شفا نخواهد داد.
هیچکس باور نخواهد کرد که این همه ستاره از آخرین لبخند تو بر آسمان ریخته است.
تمام کوهها، پیش پایت سر فرود خواهند آورد و هر چه رود خروشان، سر به زیرترین آبشارها خواهد شد.
با تو، پرندهها در جنگلها پر خواهند زد، درختها پرنده خواهند داد و آهوان، زیباتر خواهند شد.
خاک، امروز میزبان قدمهای مهربان و استوار تو خواهد بود و باد، در آغوش کوچک تو آرام خواهد گرفت.
امروز، تمام آبها به تو سلام خواهند کرد و بارانها به خیر مقدمت خواهند آمد و همه درختها، پرندههایشان را برای تو به پرواز درخواهند آورد.
برای اولین بار که پلک میگشایی، زندگی آغاز میشود و هوا در نفسهای همیشه معطر تو جریان مییابد و تمام رودها از شوق آمدنت گریه میکنند.
نمیدانم جهان، این خوشبختی شگرف را مدیون کدام دعای مستجاب بود که خدا، نام متبرک تو را به پیشانی زمین نوشت و سرنوشت آبها را به سخاوت دستانت سپرد؟
ثانیههای مبارک، مژده آمدنت را بیتاب شدند و هیجان، در بستر تمام رودها شتاب گرفت.
از همان لحظه نخستین میلادت، پروانهها مسیر نگاه لاهوتیات را تا دورترین شعاع شیفتگی به
رقص آمدند و تمام ستارهها، زیارت خوان چشمهایت شدند. تو آمدی تا خیمههای جوانمردی و غیرت را ستون شوی.
انگار خدا کلید تمام قفلهای بسته را به کرامت دستان تو سپرده است که به محض شکفتن نامت، عقدهها باز میشود!
چهره آسمانیات، چقدر با روشنان ماه نسبت داشت، آنگاه که ماه، بر مدار چهاردهم متوقف میشد!
لبخندت، رایحه گلهای بهشت را میپراکند در شامه خاک.
آیین تو مردانگی است و شیوهات جانبازی.
آقا! لبهای فرات، برای بوسیدن لبهایت، ترک برداشته است.
اگر زمزمه تمام آبهای جهان را یکجا جمع کنی، مدح تشنگی سقایی است که عطش لبهایش، تمام آبها را، حسرت به دل گذاشته.
تو آمدی و بر پیشانی محرم، نامت روشن و تابناک، طلوع خواهد کرد و از هیبت نگاه حیدریات، زهره کوهها آب خواهد شد. تو از دامان شجاعت برخاستی و در آغوش مردانگی بالیدی.
کودکان حرم، آمدنت را به شوق ایستادهاند.
بیتابی تیرها را جز نگاه شیفته چشمان تو پاسخی خواهد بود؟!
باب الحوائج!
تمام جادههای وصال، از حوالی نامت میگذرند. تمام درهای بسته به یک سخاوت نگاهت باز میشود. «شیرینتر از عسل گام برمیداری و باشکوهترین سرودها، به شرمساری، پس مینشینند.
شیرینتر از عسل شمشیر میزنی و بلندترین حماسهها به احترامت زانو میزنند.
شیرینتر از عسل میمیری و زیباترین مرگها، در آرزوی تو آه میکشند».(1)
1) . صابر امامی.
بالاترین معانی آب، به ظهور رسیده است.
از اول چنین رقم خورده بود که مردی بیاید که همان روشنایی مصور و همان زلالیت مجسم باشد.
امروز، دامان امالبنین، پر از درخشندگی نگاهی است که خدا را زمزمه میکند. امروز، امالبنین، نهایتی
از فتوت را تقدیم مولا علیهالسلام میکند.
عباس، یعنی معرفی غیرتی که بینظیر است؛ با پشتوانهای از قدرت ذوالفقار.
لشکرشکنی میآید که شکافنده صف جماعت شبآلودگان است.
عباس، یعنی بهترین یاور کربلا، با رایت تقوا و ولایتپذیری.
دلاورمرد عرصه پیکار میآید تا تزلزلی به ارکان یلان پوشالی و طبلهای توخالی بیفکند.
مولود امالبنین است و جهان، تشنه پیام تازهاش؛ پیامی که با حروف سپید حمایت و وفا آغاز میشود و با خونی سرخ، به امضا میرسد.
عباس، یعنی خط بطلان بر اندیشههای تیرهای که اماننامه تعارفش کردند.
هر که با مضامین معطر پیامش مأنوس شود، روشن محض است و میتواند دلش را ابوالفضلی بداند.
امالبنین!
بگذار دامن دریا از گریههای وقت هبوطش، پر شود و ماه، به گفتوگو با روشنترین نگاهش بنشیند!
این همه آیینه که از غبار غروب آمدهاند، از دست آفتابنشان او التماس دعا دارند.
ببین که چگونه باد،
ترانههای ناپیدای باران را
از شبنم لبهای نوزادت
برای بوتههای تبعید شده، به خار زار میبرد.
تنها تو میدانی
که این باز آمده از حوالی بیداری دریا،
از اهالی رؤیاهای امروز تو نیست
و با جایی دور
در کرانه کربلا نسبت دارد.
بشارت دهید امالبنین را به ماه بنیهاشم! بشارت دهید علی علیهالسلام را به ساقی کربلا! بشارت دهید حسین علیهالسلامرا به علمدار عشق! بشارت دهید حاجتمندان را که باب حوایج، با آمدن ابوالفضل، گشوده شد.
امروز، آسمان آبیتر است؛ امالبنین، لبخند میزند، علی علیهالسلام بوسه میزند دو بازوی عباس علیهالسلام را، میبوسد ماهِ پیشانی ابوالفضل را و میگرید و حسین علیهالسلام و زینب علیهاالسلاممیبینند و میدانند؛ میدانند و سکوت میکنند.
خوش آمدی، ای آسمان به نام تو روشن!
خوش آمدی، ای زمین به یادت گریان!
خوش آمدی، ای ماه! خوش آمدی، عباس علی، یاور حسین، تشنه شهید عشق بر ساحل رود؛ خوش آمدی برادر!
اگر تو نمیآمدی، صحنه غرورآفرین رشادت کامل نمیشد.
اگر تو نمیآمدی، آن واقعه عظیم، چیزی کم داشت.
اگر تو نمیآمدی، گل ایثار، به بار نمینشست.
ای سرور و سالار ایثارگران و جانبازان، الگوی رشادت و شهامت، ای دلباخته، جانباز، ای ساقی لبتشنه و ای سوار مشک به دندان! جانم به فدای تو؛ خوش آمدی!
چه روزی زیباتر از آن روز که تو آمدی و آسمان را کامل کردی. تو آمدی و روی ماه، از خجالت روی تو گلگون شد، تو آمدی و پرچم کاروان عطش را به دست گرفتی؟!
السلام علیک یا باب الحوایج!
عباس، تنها نامی است که برازنده توست.
چگونه از تو بگویم، وقتی آنقدر بلندمرتبهای که حتی پرنده وهم، به اوج تو نمیرسد؟!
تو بر بلندترین قلههای عشق نشستهای.
چگونه از تو دم برآورد نفسی که در سینه حبس است؟!
تو فرزند خورشیدی؛ چگونه دم برآورد پرندهای که بالهای ناتوانش حتی به کنده شدن از زمین، او را همراهی نمیکنند؟!
تو عباس هستی. عشق، تنها شرح لحظهای از زمانی است که تو بر آن حکمرانی میکنی.
عباس، تنها نامی است که برازنده تو است و برادر، تنها نسبتی است که میتواند تو را به حسین، عشق آسمانها برساند؛ هر چند تا آخرین لحظه که سر بر زانویش گذاشتی، حتی یک بار نام او را جز به «سیدی» و «مولای» بر لب نیاوردی. تو خود را جاننثار حسین میدانستی؛ آنچنان که بودی.
تو خود را مأموم او میدانستی؛ آنچنان که او امام تو بود.
برادرت، سرور تو بود و مقتدای تو؛ هر چند تو او را جز در آخرین لحظه، برادر خطاب نکردی؛ به جز همان لحظهای که فاطمه را کنار خویش دیدی، جز آن دقیقهای که زهرا، مادر حسین، تو را فرزند خطاب کرد... .
و حالا که امالبنین تو را دور سر حسین میگرداند، تو پی بردهای به اینکه نباید او را برادر صدا بزنی. عباس، تنها نامی است که برازنده توست... .
دستهایش، نیامده بیتابی میکنند.
از حجاب قنداقه سپیدش، راه به بیرون میگشایند و کودکانه در پی دستان دیگری میگردند.
آن دستان رشید، به سوی دروازه امیدش هروله میکند و پیش از نوازش پدرانه، حلقه دیدگانش به حضور ناخواسته اشکهای اندوه، دقالباب میشود.
این دستها، برای علی علیهالسلام، چه میگویند که اینچنین عاشقانه نگاهشان میکند؟
این چشمان سیاه شبشکن، این نگاه دلربا، غزلسرایی چه مصیبتی را میکند که مولا، محو تماشا شده و در محفل اُنسش مرثیهخوان غربت خویش است؟
به چه فکر میکند؟ به سرهایی که بر فراز نیزهها خواهند رفت؟ به دستانی که فدیه شمشیرها خواهند شد؟ به سینههای سوخته، به جانهای تشنه؟ به چه فکر میکند؟!
اندوهگین مباش امالبنین!
کودک تو سالم است و لبخندهای بهشتیاش، بشارت سلامت اوست. پیشانی بلندش، اقبال نیکوی
او را نشان میدهد. او ماه تمام است؛ ماه شب چهارده، قمر بنیهاشم.
مولود آب و آینه، آشنای سیب سرخ بهشتی، دانای راز آبها، بلد راه عاشقی، نامدار ایثار و استقامت و جانبازی و صبر و شکیبایی؛ این همه، فرزند توست، امالبنین!
میدانم که قصیده عاشقانه عباس را تو نیز خواهی خواند و صبورتر از همه مادران شهید، به ایثار او خواهی بالید و کنیزی مادر حسین علیهالسلام را افتخار خود خواهی دانست.
میدانم که شیرزنی، امالبنین! میلاد کودکت مبارک!
ایستادهای بر بلندای قله نجابت؛ بر تارک قلههای وفا. آبهای جهان، سرخوشانه نام تو را زمزمه میکنند و چشمههای صداقت، بیشکیب و ناآرام از کوهسار وجود تو میجوشند و رودها، موجزنان، داغ تو را بر سینه میزنند.
عباس!
کیست آنکه تو را بخواند و از یاری دستان بریدهات بینصیب بماند؟
کیست آنکه اندوه جاودانه تو را بفهمد و از غم مشکهای پاره پارهات، طاقت از کف ندهد؟
کیست که بلندای قامتت را دیده باشد و آسمان را به چشم حقارت ندیده باشد؟!
تو ساقی جانهای تشنه، تو طراوت باغستانهای مهر و وفایی.
تو روح و ریحان فاطمه زهرایی؛ نه فقط میوه دل امالبنین.
تنهاترین سقایی که خیل انس و ملک از چشمهسار نگاهت مینوشند و اندوه از دل میزدایند.
حالا بگذار لبهای مظلومترین مرد، بر دستهای تو بوسه زند.
«یا کاشِفَ الْکَرْبِ عِنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ اِکْشِفْ کَرْبی بِحَقِّ مَوْلاکَ الْحُسَیْن».
با هر غریبه آشنا، محبوب عالمینه
براش همینقدر بسه برادر حسینه
حاجت از اون میگیره هر دلی که شکستهس
قوت قلبه اسمش برای هر چی خستهس
دلش یه دریا عشقه مهربونه نگاهش
ستارهها میزنن بوسه به روی ماهش
لباش یه باغ خنده، نگاش آبی دریاس
وقتی میاد میپیچه توی هوا عطر یاس
ستون آسمونه دست علمگیر اون
آینه خشم و مهره تیغه شمشیر اون
اون داداش خورشیده سرور آسموناس
حسین همیشه میگه داداش یعنی عباس
دلشوره گرفت آب و از خواب افتاد
از موج صدای پات در تاب افتاد
آرام گرفت چشمه و زد لبخند
تصویر بلند ماه در آب افتاد
قطره، قطره ز مشک میآویزند
قطره خونها که از سرت میریزند
یک روز به خونخواهی تو میدانم
دستان بریده تو برمیخیزند
نه نام و نه نان و نه نشان میخواهد
نه کنگرهای از این جهان میخواهد
با غیرت بیمثال خود آمده است
یک مشت فرات تشنه جان میخواهد
«درخت فصل خزان هم درخت میماند
تو پیشفصل بهاری؛ که گفته پاییزی؟!»
هنوز ایستادهای. هنوز رهاتر از همه پرندهایی. هنوز هم با بارانهای بیبهانه نسبت داری.
شاید تو هم دستهایت را کنار فرات جا گذاشتهای تا تمام رودها را سیراب کنند.
شاید چشمت را به خاک سپردی تا بهتر بتواند آسمان را لمس کند.
شاید پایت را به کوهها سپردی تا پس از عمری نشستن، به سمت دریاهایی که هیچگاه در خواب هم ندیدهاند، راه بگیرند.
با این همه اما هنوز مهربانیات را برای خودت نگاه داشتهای تا هیچکس غمگین از دامنه لبخندهای صمیمی تو نگذرد.
هنوز شانههایت را استوار نگه داشتهای تا ابرها غریبیشان را مثل همیشه بیبهانه بر شانههایت بگریند.
هنوز باغچه امیدواری، از گلهای همیشه بهار لبخندت زنده است.
پیشانیات، امنترین مکان برای بیواسطهترین بوسههای عاشقانه است.
تو هدیهای هستی که خداوند به زمین عطا کرده است.
«خدا تو را به زمین هدیه کرده چون باران
که آسمان و زمین را به هم بیامیزی»
تو زیباترین هدیه خداوندی که تکههای بدنت را انفاق کردی؛ بیآنکه چشم به پاداش دوخته باشی.
در خطوط پیشانیات، سرنوشت استواری کوهها را پنهان کردهاند.
تو شگفتترین درختی هستی که به پرواز رسیده است.
با تو بیبهانه در زیر باران میتوان گریست.
شاید ما همه کسانی را که با ما خندیدهاند فراموش کنیم؛ اما تو را که عمری با هم گریستهایم هرگز! تو تنها یادگار روزهای ماندگاری هستی.
نفسهایت، بوی سالهای سال عشق را میدهد.
با تو پرنده شدن آسان است. افقهای دور در نگاهت محو میشوند و جادههای مهآلوده، پیش پای تو به پایان میرسند. تو مقصد سفر را مثل آغازش خوب میدانی. تو عطر همه شهیدان را میدهی؛ مثل همه شقایقها.
تو جانت را انفاق کردهای؛ اما خدا میخواست که تو همچنان در میان ما باشی و مهربانی را همچون نان تقسیم کنی.
با قدمهای استوار، چفیه مردانگی بر شانههای همت انداختی. رفتی، پرشور و مصمم؛ آنگونه که خفاشان متجاوز از روشنای قامتت به غارهای تاریک نیستی پناه بردند.
بازگشتی؛ اما نه با پای رفتنت که با پای دل؛ با یک چوبدستی که مُهر اقتدار را بر صفحههای تاریخ این سرزمین میکوبد.
ای صبور پرآوازه!
با نفسهای مسیحایی توست که فرزندان این خاک، در پشت نیمکتهای زندگی، مشق آزادگی میکنند.
عشق بر درگاه قلبت مینشیند و خودش را هجا به هجا مرور میکند.
آسمان هر صبح، سمت چشمان تو را به خورشید، گوشزد میکند. خیابان در خیابان، حضور بهاری توست که رشتههای پاییز را پنبه میکند.
نامت، آبروی سپیداران و گامهایت زبانزد کوهستان اراده و حمیت است.
ورق میزنم سالهای خطیر دفاع را و در هر فصلش، تو را میبینم که بلندقامت و استوار، جبهههای آتش و خون را حضوری مداومی.
ای یادگار لحظههای ایثار و مقاومت! تو آن پروانهای که بال و پرسوختهات، عزت ابدی مردان و
زنان این مرز پرگهر را وامگذار است.
دستان بیرمقت، چتری است وسیع در شبهای بارانیمان.
تو ماندهای تا یادمان نرود که چگونه در هیاهوی جغدهای ویرانی، کمر راست کردیم و ایستادیم، تا یادمان نرود که کمینگاه شغالان، خالی نیست.
حماسه تاریخسازت را ارج مینهیم و دلهای ابریمان را به آفتاب بلند نگاهت میسپاریم.
دیشب خواب دیدم
پدرم یک کبوتر شده و بر بلندترین ساختمان شهر نشسته است.
صبح، ویلچر کهنه پدرم پُر از پرهای سپید کبوتران بود.
پدرم، دوستی دارد که همیشه دستمال سپیدش، خونی است.
گاهی لهجهاش، با سرفههایش درهم میآمیزد و خندههایش به خون مینشیند.
آخرین بار که دیدمش، دستمالش به طرز عجیبی بوی یاس میداد.
در همسایگی ما مردی است که فقط با رادیویش حرف میزند؛ او آنقدر موج رادیو را میچرخاند که سرش گیج میرود.
بعضی وقتها آنقدر سرش را به رادیو میکوبد که یکدفعه رادیو روی موج کربلا میرود.
معلم ریاضی ما خیلی دقیق است و مثل ساعت کار میکند؛ اما بعضی روزها قلب ساعتیاش از کار میافتد.
پدرم میگوید: او یک میهمان ناخوانده در قلبش دارد.
غروب که میشود، خادم مسجد محلهمان، تمام چراغهای مسجد را روشن میکند، اما باز هم پایش به کفشهای دم در میگیرد و زمین میخورد.
دیشب خودم دیدم که جای خالی چشمهایش، دو ستاره سبز نشسته بود.
امروز، یک انار دیگر از درخت بر زمین افتاد.
مادربزرگ میگوید تعبیرش این است که یک کبوتر دل شکسته، دوباره از شهر ما پر میکشد.
نمیدانم حجله سر کوچه، مال کدام مسافر گمنام شهرمان است.
شاید دوست پدر یا مرد همسایه یا معلم ریاضی یا خادم مسجد و یا پدرم!
پارههای تنت را پشت خاکریزهای جنوب جا گذاشتهای و برگشتهای. تمام تنت تبدار است.
بر زانوی پژمرده خاک نشستهای و چشم بر افقهای دور دوختهای.
بهار، بر پلههای اول نگاهت ایستاده است و تو را صدا میزند.
خاکریزها را اشک ریختهای و شانههایت چقدر لرزیدند! انگار زمستان در شریانهایت شناور شده بود! تو را فرشتهها دست به دست، در فرادست چرخاندند و برگرداندند. شاید زمین، نبودنت را تاب نمیآورد! چشمهایت را بر طاقچههای آسمان گذاشتی و برگشتی. به چشمان تقدیر خیره شدی و سایهای از نور، چشمهایت را فرو بست.
میخواستی پر بگیری. میخواستی عبور کنی. چمدانهایت را بسته بودی. حال خودت را نمیفهمیدی، در خویش میجوشیدی، چیزی در سرت تیر میکشید. شهادت، روبهرویت آغوش گشوده بود. بیتاب عبور بودی. هیچکس جلودارت نبود. میتاختی برای رسیدن به قلههای بلند سوز، اما از نیمه راه برگشتی. دستهایت را گوشه آسمان گذاشتی تا به خورشید برسند. چشمهایت را جا گذاشتی تا خاطره خورشید را فراموش نکنی. میخواستی بروی؛ اما نگران، برگشتی؛ تو برکت زمین شدی.
بر نردههای حسینیه چنگ انداختهای و سرفه میکنی. دستهایت توان ندارند. چشمهایت، جز فرادست را نمیبینند. خاطرات، در سرت رژه میروند. نفست گرفته است، صدای گلوله در سرت تیر میکشد، یاد همرزمانت افتادهای، سرت را بر دیوارهای حسینیه میگذاری و هایهای میگریی. اشکت، بر آخرین پردههای آه، تبخیر میشود. پیشانیبندت، بوی خون میدهد.
شناسنامه دردت را غریبانه نگاه نکن؛ تو با این شناسنامه که درد سالها را در خود ثبت کرده است، گذرنامه بهشت خواهی داشت؛ مگر نه اینکه فرمودهاند: «هر کس
در راه خداوند مجروح شود، در حالی
وارد قیامت میشود که بویش چون بوی مشک است و نشان شهیدان دارد»؟!(1)
نگاه دریاییات را مثل همیشه، ساحل امواج بیکسی گردان تا ژرفای وجود آسمانیات، همه را مدهوش کند. کسی چه میداند در این سینه لرزان چه میگذرد؟
خوشا به حالت که هنوز هم وقتی در این هوای دمکرده راه میروی، وقتی نفست از بوی هواخواهی و شیطان پرستی میگیرد، گل سرخ وجودت در همهمه سرفههای بیپایان، عطر بهشت میپراکند و همه جا را بهشتی میکند!
اگرچه به قیمت پرپر شدنش تمام خواهد شد، اما ردپای نورانی تو و حضور آسمانیات، قصهخوان شهادت یاران است و نشان صراط هدایت.
تو بلد آسمانی و ما ره گمکردگان، دست بر دامن داناییات. پاهای مصنوعیات، استوارتر از همه تکیهگاهها، قامت رعنای تو را نگاه داشتهاند تا ما به تو تکیه کنیم؛ تا شهر، روی پاهای زخمخورده تو بایستد. نگاه خاموشت، فانوس شب سرگردانی ماست و دستان از بازو قطع شدهات، علم سرفرازی ما.
همچنان استوار باش که تو سند افتخار میهن مایی و شناسنامه دردت، پرونده مظلومیت یک ملت بزرگ است؛ با یک جهان حقیقت مظلوم زیر چکمههای استکبار.
تو هویت هشت سال دفاع مقدس و شاهد زنده مردانگیها و دلیرمردیهای شهیدی، تو راوی روایت فتح و گویای قصیدههای دلاوری هستی.
بیا که شبگردیهای بیسرانجاممان، به خورشید حضورت محتاج است! بیا و هدف حیات الهی را نشانمان بده! بیا و با حضور سبز و شکوفا، با وجود عاشوراییات، برایمان بخوان غزل شیدایی را!
«با عشق وطن، سرشته آب و گلتان
روشن ز چراغ معرفت، محفلتان
امید به سرفرازی ایران است
بهتر ز هزار آرزو در دلتان»
1) . میزان الحکمه، ح9814.
اگرچه سرفههایت شیمیاییاند، اما سرشار از تندرستی اندیشههای زلال هستی.
تو سرفرازترین مرد اردیبهشتی که نفسهای سبزت در کنار ما، موهبتی است؛ اگر قدر بدانیم.
تو استوارترین نامها را در سینه داری و به برکت یاران همسنگرت، بوی گُل گرفتهای.
سایه عصای تو بر سنگفرش پیادهرو که پیش میآید، آهنگ موزون شهادت را تداعی میکند.
اگرچه با خاطرات پرپر شدهات زندگی میکنی، اما نوید آینهترین روزهای تقویم در متن نگاهت جا دارد. نگاهت، همان پنجرههای طربانگیز صبح است. ترکشهایی که در بدن تو به یادگار نشسته است، کتاب حقیقتی را پیش ما مینهد که ورق بزنیم و بخوانیم و بدانیم که چگونه در معرکه سرب و آتش، هستی خود را به سمت دریا شدن پیش بردی و چگونه جنون زلفهای باد، کربلای جبههها را به مشامت رساند و با لیلاترین واقعه، معنا شدی.
امروز، روز توست. با دستههای گل آمدهایم و بر دستانت بوسه میزنیم.
چه شیوهای از این مهمتر که به فتوای عشق عمل کردهای؟!
تمام شیفتگیات را دویدی تا جبهه. بیتابیات را کشاندی تا پشت خاکریز. بند پوتینهایت را محکم بسته بودی که تا پشت دروازههای شهادت، بیوقفه، هروله کنی؛ اما سفرت نیمه تمام ماند.
ماندن تو، عین شهادت بود. تو باید میماندی تا شهر، سطر سطر لحظههای عاشقی را از نگاه تو بخواند.
تو ماندهای که پرندهها مسیر پرواز را گم نکنند. دستهایت بوی قنوتهای شفع و وتر را میدهد؛ بوی غلیظ «ربنا»های فرشتگان. آستین خالیات، حماسهخیزترین عقیده تاریخ شد؛ وقتی که دستانت در
دستهای فرشتگان جا ماند.
از تو تا شهادت راهی نیست.
آمدهای؛ اما پایت را خاکهای جنوب، برای تبرک، مصادره کردند. لب باز کن! بگذار هوا از عطر نفسهایت لبریز شود!
نفسهایت بوی پروانههای سوخته میدهد.
تو از دیار اسطورهها آمدهای؛ از همسایگی دیوار به دیوار خدا.
بگذار گوش شهر، با صدایت، طعم گفتوگوی فرشتگان را بچشد!
چقدر لحظههایت، عطر سیب میدهد!
ستارهها، عزلتنشین چشمهای تواند؛ تو باید میماندی تا فانوس عشق را بر سر در تمام گذرگاهها بیاویزی.
میدانم اگر لب باز کنی، گدازههای سینهات دنیا را به آتش میکشد.
از تو تا شهادت راهی نیست؛ به اندازه جانبازی تا شهادت، به فاصله چند قدم از فرات تا گودال قتلگاه، از عباس تا حسین.
خدا میخواست بمانی تا جاده رستگاری بینشانه نباشد.
زندگی را به شهادت پیوند زدهای و شهادت را به زندگی. شهید زنده در گستره تاریخ عشق! شهدا، شمع محفل وجودند و تو و همراهانت، پروانههای پر سوخته این بزم آسمانی.
دست در دامن افلاک میزنی؛ اگرچه دستی نداشته باشی.
پای بر فرق جهان میگذاری؛ اگرچه پایی نداشته باشی. هیچکس شبیه تو در بازی جان، جانبازی نکرد. جانت تنها سرمایهای بود که در دست گرفتی و به شوق دویدی؛ با پاهایی که بر زمین گام برنمیداشتند.
تو از ازل، آسمانی بودی؛ گرچه خداوند، این زمین خاکی را مأوای تو در نظر گرفت.
خداوند نمیخواست زمین، خالی از حجت عشق بماند و تو و همراهان تو، حجتهای عشقید در زمین؛ آیههایی هستید که بر زمین نازل شدید؛ در بارشی از گلوله و ترکش.
شما، رسولان پر سوخته عشقید که در هالهای نورانی از منورهای شعلهور، مبعوث شدهاید؛ رسولانی که پیامآوران شهامتند و صلابت. شما، پای در راه رسیدن گذاشته، افقهای روشن نور را به تماشا نشستهاید. شما، بر امواج خروشان گام برمیدارید؛ تا ساحل آرامش، تا ساحل امن قرب الی اللّه، تا آنجا که بهشت، وعده داده شده است. شما فخر بهشتید.
«موجیم و وصل ما از خود بریدن است
ساحل بهانهای است، رفتن رسیدن است»
ای موجهای خروشان! تا همیشه ایام، در ذهن تاریخ جریان دارید؛ تا ابد، تا آن زمان که حتی خود زمان، پایانش را در ذهن نمیآورد.
شاید هنوز صحن مطهر، «قد قامت الصلوة» مکبر تو را به خاطر داشته باشد که سالیانی پیش، صفهای نماز جماعت مغرب و عشا را جلوهای دیگر میداد. اکنون، سالروز رحلتت را خیابان ارم به سوگ نشسته است. گامهای عزا هر چه به سمت کتابخانهات پیش میروند، بیتابترند.
خیابان ارم اگر چه پر ازدحام، اما همراه با کتابخانهات در سکوتی ژرف فرو رفته است؛ سکوتی که فقدان تو را شرحه شرحه میسراید. جایی که غروب تو را در خویش نگاه داشته است، دنیایی از حرف دارد؛ میگوید که مرگ نتوانست تو را از محیط دانش و فضای آمیخته با بوی کتاب و نسخههای خطی جدا کند.
امروز، چشمهایی پر از خاطره و حسرت است که میآیند و عکسهای کنار مزارت را مینگرند؛ تصاویری که هر یک، مسیر زندگیات را با زبانی بسته، میگوید. امروز، لبها فاتحه میخوانند و چشمها دوخته شده است به نوشتهای تکاندهنده که حکایت از ملکوت اُنس دارد: «سجادهای که هفتاد
سال بر روی آن نماز شب به جا آوردهام، با من دفن شود.»
سر بر دیوارهای تفکر گذاشتهای. امروز روزهات را با کدام کتاب میگشایی؟ امروز کدام صفحات ناخوانده را به چشم میکشی؟ امروز پای کدام سطر از نوشتههای دور، در شریانهایت موج میزنند و طنین قدمهایت، خوشبختی جاوید کتابخانهها میشود؟
قلم در دست گرفتهای و چمدانهای عروجت را بستهای. کتابها دنبال تو میگردند. زمزمههای سوزناکت را از حجرههای سوسوزن تاریخ میشنویم.
به نماز ایستادهای و منتظری تا راه دراز رسیدن را با گامهای مشتاق خویش بپیمایی؛ کبوتروار، با بال و پری گشوده از عقل و معرفت.
یادت در آغوش شهر رهاست.
درهای کتابخانه باز است و عطر نفست، لابهلای صفحات میوزد. بر طاقچههای آرام زمان، پای هر سطر، بین هر صفحه، لبخند کمرنگت را جا گذاشتهای. آینههای زلال، در پهناوری اندیشهات شناورند. هوای رقیق در کتابخانه تکان میخورد. انگار پای هر کتاب، نفس میکشی! انگار هنوز عطر نماز و روزههایت را کتابها استشمام میکنند! انگار روی دستهایت بزرگ میشوند! انگار یاد حجره تنگت میافتند و دلشان برایت تنگ میشود!
بزرگ و کوچک این شهر میشناسندت و تلاش خستگیناپذیرت را پای سطر سطر این کتابها. چراغهای روبهرویت روشن است و هوای پیرامونت صاف.
بزرگمرد! هفتاد بهار، اندیشهات را جمع کردی و به نیتی زلال، دست به دامان کرامت خورشید زدی و گامهایت را در مسیر رسیدن کشاندی و عزمت را جزم کردی تا امروز، درهای کتابخانهات باز شوند و بوی نفس بهاریات از گوشه گوشهاش آنچنان بوزد که سرشار شویم از آن.
سر در گریبان تأمل فرو بردی تا امروز، اندیشهمان بر دیوارهای حیرت پله شود و بزرگیات را تاب نیاوریم.
چند کوچه را، چند خیابان را، چند خانه و کتابخانه را گشتی؟
دستهایت چقدر این در و آن در زدند تا کلمات اسلام را از جای جای این کره خاکی جمع کنند؛ تا اسلام را از سطر سطر کتابها و قفسه کتابخانهها بیرون بکشند و به چشمها بهتر بنمایند؟
چند روز را به خاطر کلمه حق و حقیقت، روزه گرفتی؟ چند روز و ماه و سال را گرسنگی کشیدی تا تشنگان علم الهی را سیراب کنی؟
هر جا قطرهای بود، با خود کشیدی و آوردی و چشمهای را در قم جاری کردی که سالهای سال، میتواند دلهای تشنه را سیراب کند.
اما ماندهام این چه تشنگی سیریناپذیر است که حتی بعد از مرگ هم میخواستی در جوار کلمات، در جوار تلاش عالمان و دانشپژوهان باشی. تشنگی؛ آن هم اینگونه سیریناپذیر را به راستی کدام کتاب در خواب دیده است؟
کافی است قدری همت کنیم و به کتابخانه بزرگ - مجموعه رنجها و گنجهایت - سری بزنیم. کافی است ورق بزنیم و گوهرهایی را که جمع کردهای، به تماشا بنشینیم. کافی است کمی بهتر بنگریم تا تمام تشنگیات را ببینیم؛ تا ببینیم رنجهایت چه گنجی را به بار نشانده است.
اکنون، پس از سالها، پنجرههایی که در این خاک کاشته بودی، به بار نشستهاند و نور میدهند و دستها و دلهای تشنه را سیراب میکنند.
پنجرههایی که کاشتهای، دنیا را هر آینه بهتر و دقیقتر نشان میدهد و نشان میدهد که خورشید، چقدر به زمین و آفتابگردانها نزدیک است.
در برهوت حرفها و کلمات، در لابهلای مجهولات، ردی از علم توست که راهنمای همه ماست. چشم گشودی و چون مرواریدی در دریای علوم درخشیدی. آمدی؛ با ردای علم و پارسایی بر تن. گریختی از همه لذتهای نفسانی و سپردی خویش را به زمزمههای وصل. جامهای معرفت را یک به یک نوشیدی و شراب حقیقت را سر کشیدی. در لابهلای معرفت خویش، همه آنچه را که داشتی، باقی گذاشتی. خواهشهای تن را دور انداختی و در روزهداری همیشهات، واژه به واژه علم را در شبزندهداریهایت نگاشتی. هنوز هم عطر نفسهایت در لابهلای کتابهای کتابخانهها پراکنده است.
یک به یک گشودی مرزهای فاصله را و نواختی آهنگ زندگی را به بارش واژههای پرستش. «حق»، تو را یاری کرد.
آمدی تا با اهدای لحظههای زندگیات، خویش را به دست دانش بسپاری و در علم لاینتاهی پروردگار، غوطهور شوی. یادت همیشه باقی است.
تو، باغ اندیشه را به علم و معرفت خویش شاخ و برگ دادی. نیلوفرانه پیچیدی به شاخساران دانش. در نیایش بیریای همیشهات، در لبخند مهربانت، سرودی نهفته است که گویی همگان را فرا میخواند به هسته پنهان وجودت.
در خلوت عاشقانه خود، زیباترین شکل آیههای پرستش بودی. ثانیههایت به عبادت بیوقفه گذشتند و روزهایت سپری شدند در روشنی مداوم و آمدی و عبور کردی از پریشانی خاک.
در نور حل شدی و ما را در کوچه پس کوچههای خاطراتت، با یادت باقی گذاشتی. ما ماندیم و انبوه کتابهایی که در سالهای بیداریات برایمان گذاشتی. ما ماندیم و یاد همیشهات.
چهار شنبه
8 شهریور 1385
5 شعبان 1427
2006.Aug.30
تمام کلمات، به دنیا میآیند تا بیبهانه بر لبهای تو جاری شوند. حتی این همه کلمه در مقابل لبهای همیشه ستایشگر تو کم میآورند.
تو آمدهای تا امام ماندگارترین دعاهای جاودانگی باشی. آمدهای تا همیشه با دعاهای تو به خداوند نزدیک شویم.
انگار دعای همه پیامبران را از آدم تا خاتم صلیاللهعلیهوآله، ذکر گفتهای و اشک ریختهای! امروز آمدهای تا راز شگفت کلمات را به کائنات بیاموزی.
آمدهای تا رسول کلمات شگفتی باشی که همه نشانههای خداوندند؛ کلماتی که واژه به واژه، بوی صبر و عشق و مهربانی میدهند، کلماتی از جنس مهربانی خداوند در اولین روزهای آغاز آفرینش، کلماتی از جنس رستگاری، کلماتی که بوی
خالصانه تو را میدهند. لب که میگشایی، کاینات، با تو به تسبیح میایستند و کلمات، آغاز رسیدن میشوند.
زیباترین راه رسیدن به خداوند را آموختهای. میدانی که کلمات، کلید رسیدن به ابدیتاند. باغهای ازل در کلمات مهربان تو جریان دارند.
زیباتر از آوازهای بیبهانه داوود، کلماتیاند که برای حرف زدن با خداوند استفاده میکنی. زیباتر از پرواز، قطرههای اشک تواند که بر گونههای مقدست جریان میگیرند.
تو آمدهای تا بوسههای ما، پیشانی گرامی تو را برای آرام گرفتن داشته باشد.
«هزار جان گرامی فدای هر قدمت».
خاک، امروز لبریز خوشبختی است؛ چرا که قدمهای تو بیدریغ بر پیشانی خاک فرود خواهد آمد، چون بارانی که مهربانیاش را از هیچکس دریغ نمیکند.
آمدی؛ چون نسیم، چون بادهایی که مهربانی نرمشان را از تن جوانههای آرام، دریغ نمیکنند.
آمدی تا خواب آرام درختان، تا ابدیت جریان بگیرد و روزها همیشه در روشنایی جان بگیرند و آفتاب، پشت ابرها پنهان نماند و راه توبه، با دعاهای گرامی تو برای همیشه باز بماند.
فرزند حسین علیهالسلام، وارث سرمایه آسمانی پدر، میراث نامیرای کربلا، چشم میگشاید.
نواده علی علیهالسلام، زاده پاکیها، زایر خاطرات سرخ نینوا، شاهد شهامت و شیدایی، چشم میگشاید.
سرچشمه زهد و تقوا، منبع اخلاص و ایمان، مرجع حکمت و معرفت، چشم میگشاید.
قافلهسالار کاروان زخمهای عاشورایی، پیامآور نهضت نینوا میآید؛ او که خاک از سجدهگاه بندگی خالصانهاش، شکوفهباران میشود و چشمههای معرفت از محراب عبادتش میجوشد.
او که نخل قامتش به نماز و نیایش بارور میشود و استوانههای وجودش از ایستادنهای طولانی در آستانه حضرت دوست و اقامه مکرر برای نماز و مناجات، خسته و لرزان نمیشود.
او که نجوای نیایشهای عاشقانهاش، دایرة المعارف عرفان و آگاهی است و صحیفه سجادیه را برای همیشه تاریخ ذخیره کرده است.
او که از درخشش نگاهش، هزار فانوس، هدیه زمینیان، و از بهار کلامش، دروازههای بهشت، بر اهل خاک گشوده میشود.
او که آبی نیایش را در دریایی بیکرانه جانش به بشریت هدیه داده و از خنکای نسیم روضه رضوان زهد و تقوایش، دلها را طراوت بخشید. مسافر عاشورایی، شاهد شهادت و شاعر شعر نینوا، چشم میگشاید تا چشم دنیا را به دروازههای نامکشوف گذشت و ایثار، نیایش و ایمان و اخلاص بگشاید، تا با صحیفههای معرفتش، الفبای سعادت را برای نوآموزان بندگی حضرت حق، هجی کند، تا دریچه نادیدنیهای دیدنی و ناشنیدنیهای شنیدنی را به ذهن بسته بشر بگشاید و از کوچههای سرخ حضورش، اعجاز شهامت و شهادت در مسیر الهی را به همه نشان دهد.
به این حقیقت پدید آمده در پهنه گیتی گوش فرا ده؛ به این فصل پرشکوفه و لبخند.
سلامی آفتابی داشته باش به این موسم «ارتباط با خدا».
نگاه کن! تبسم ملیحی بر لبان عبادت نقش بسته است. زیباترین مناجاتها در دیار «صحیفه سجادیه» ماندگار میشوند.
صحیفه سجادیه، سرزمین نور و خوشبختی است که همیشه مهیای ورود سالکان دلسوخته است.
نگاه کن، چگونه سجادهها روی سنگفرش اشتیاق، نیایشهای بکر را میسرایند! امروز، آکنده است از تپشهای پردوام وصال.
امروز، سرشار است از عطشناکی واژهها.
بوی ابدیترین قصیدهها میآید. اوقات شریف، رنگ سبز نماز به خود گرفتهاند و در قنوتهای اشکریز، صدای سوزناکی از «ربنا» میدرخشد. زین العابدین، پلک وا کرده است.
تو را میجویم از قلههای رفیع نیایش.
تو را میجویم از هوای مطبوع مدینه، از زلالی طلوع یک صبح تازه.
متولد میشوم از حس تازه سرودن.
پلک میزنی و کربلا در ذهن جهان تکثیر میشود. پلک میزنی و سفارت عشق، بر شانههایت سنگینی میکند.
پلک میزنی و اخبارگوی تاریخ سرخی میشوی که تا همیشه، این خط سرخ ادامه دارد.
به دف و چنگ عرشیان پلک میگشایی تا ادامه کارنامه کربلا باشی.
از خطبههایت آتشفشان جاری میشود و از دعاهایت، زلالی یک رود به دنیا میآید.
تو میآیی و ذایقه واژهها، از عطر دعا آکنده میشود.
تو میآیی و بر صبح لبانت، معنویت عارفانه نقش میبندد.
تو میآیی و روح ناآرام سجادهها را به آرامشی خواستنی میسپاری.
میآیی و شولای باران بر دوش، دست بالا میبری و برای درختهای بهشت، باران تلاوت میکنی.
صحیفه سینه را میگشایی و صحیفه سجادیهای به یادگار میگذاری که زبور آل محمد میشود.
بیدغدغه، پر میگشایید تا آسمان معطر، از پرواز شما سر به سجده بیاورد و خورشید، در غروبی سرخ، خانه بگیرد.
... اما هنوز عطر شما را میشود در این هوا نفس کشید.
هنوز زندگی از خاطرههای شما زنده است.
هنوز ماه، ما را به شوق عطر شما گم نکرده است؛ هر چند بعد از شما، خانههایمان طعم آفتاب را از یاد برده باشند، هر چند دستهایمان از مهربانیتان دور افتاده باشد!
پس از سالها، هنوز کلمات، نام شما را فراموش نکردهاند. هنوز همه پنجشنبهها، به هوای بهشت زهرا، شرجی میشود؛ شرجیتر از هوای همیشه بارانی شمال.
اینجا اگر ابری میبارد، بارانی شماست.
هر وقت آسمان دلش ابری است، بیشک دلتنگ شما بوده است. اینجا همه چیز عادی است؛ جز سکوتی که بعد از پرواز شما، کلمات را دقمرگ کرده است. اینجا همه چیز عادی است؛ جز دو قاب عکسی که همیشه لبخند میزنند؛ اما هیچگاه، جواب سلامی از آنها نیامده است.
اینجا همه چیز عادی است؛ جز این دو باغچه گل که از سیبهای سرخ نیز سرخترند.
بعد از شما، ما به رفتن نزدیکتر شدهایم و عصرهای پنجشنبه، دو آشنای مسافر دلتنگیهایمان میشوند تا سبک شویم از این همه اندوهی که در آنیم.
سالهاست که هر شب، صدای رد شدنشان، خوابهایمان را غرق آواز کبوترهای سفید میکند.
سالهاست که نام شما، مقدسترین کلمات شدهاند. سالهاست که شهریور، شبهای داغ تابستان را در خویش به یاد دوریتان اشک میشود و روزها سیاهپوش میشود در سایههای بلند دیوارهای عزادارتان.
پرندگیتان را خواب، تاب نیاورد.
آسمان، فراخواندتان. گونههای اندوه، خیس اشک میشوند. دستها بر سینه میکوبند. کلمه کلمه میبارم و کوچههای شهر، سیاهپوش میشوند.
انفجار، رودی از گدازه در شریانهای شهر جاری میکند.
پروانه میشوید و طعم سرد خاک را بر گونههای گُر گرفتهتان حس میکنید.
حادثه، از قفا چنگ میاندازد؛ پروانه میشوید.
زار زار، از هم فرو میپاشم. کلماتم را یارای سرودن از این فاجعه تاریک نیست. انفجار، تمام خاطرهها را فرو ریخته است. انفجار، عرشیان خاکنشین را پرپر کرده است. انفجار، شانههای لرزان خاک را در هم ریخته است.
باید با چشمهای حسرت ببارم. باید خون در رگهای ملتهب زمین یخ بزند. دردی در تمام شهر میپیچد. شهادت، روبهروی چشمهای نیمهبازتان پرپر میزند.
کبوتروار، از آسمان شهرمان پر گرفتهاید. خورشید، با چهرهای خاموش ایستاده و آسمان را خیره شده است. رنجی ناتمام و این بار انفجار، تکاپوی رفتنتان را در آسمانها دنبال میکند. اتفاق، دردناک است و استخوان کوب.
تنهاتر از همیشه ایستادهام و با کلمات سیاهپوشم به هیاهوی تاریک خاک مینگرم.
زمان، سرد و عبوس میگذرد. انفجار، بالهای پروازتان را نیز سوزانده است. بیهوده نیست بیبال میگذرید از آسمانهای فرادست.
زخمهای بهشت زهرایی، به محضر بلند قصاید، میرسند. شروه شروه خون میروید و قطره قطره داغ. در ذهن آینه، رسوب سرخی است.
غم از لبان شهریور، خطبهها میخواند.
ضجهها در قالب مضرابهای آتشین ریخته میشوند. غم، خطبهها میخواند و از «رجایی» میگوید که با هنر شهادت زندگی کرد. از «باهنر»ی میگوید که به کوچ باعزت، «رجا» داشت.
جوانترین گُل نغمهها، امروز آمدهاند تا در این هوای شهریوری فریاد بزنند: «راه رجا بسته نیست». آمدهاند که بگویند: بازخواست خندههای امروز شما شب کیشان، در راه است! قلم با چشمانی خیس، حادثه گلگون کفنی امروز را میسراید. عاشقی را، در ضمن کوچ این دو سبکبال، تشریح میکند.
سرخرویی امروز از لحظههای انفجار میآید. پیداست که بر مراتع احساس، تگرگ داغ و افسوس تاخته است. رجایی و باهنر رفتهاند و ما ماندهایم با ابرهای مغموم که بر سر ما سایه افکندهاند؛ هراسی
نیست، اما آخر پنجرههای امیدمان از انقلاب، نور میگیرند.
سه شنبه
14 شهریور 1385
11 شعبان 1427
2006.Sep.5
قد دلجویش به شاخه شمشاد میماند؛ سایهگستر و پربار.
جام چشمهایش چون شط شراب است؛ زلال و درخشندهتر از آفتاب.
کمال ابروانش به رعد شباهت دارد؛ به ستیغ کوه.
طره مشکین گیسوانش، شاخه طوبی را به یاد میآورد؛ سبک و رها چون موج.
حُسن یوسف در مقابل توفان زیباییاش، پیراهن درید و شاهدان عالم قرب، از شکوه وجودش، پای در گل ماندند و خوبرویان دل بُرده از جهان، انگشت حیرت خویش را به بهای ترنج بریدند.
اما این زیبایی صورت، حجابی است تا آن سر غیبیه، مکتوم بماند و این ظاهر خَلقی، آن باطن خُلقی را پردهداری میکند.
صدف را دیدهاید که با همه زیبایی و شگفتیاش، مخزون مروارید است؟
تا صدف را نگشایید، کجا میتوانید به آن گوهر پنهانی وجود دست یابید؟!
این کوثرنشان حیدرینسب، در جمال لم یزلیاش، آیینهداری پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله را میکند؛ اما تو در تعلق و تعیین این جلوه و جذبه ظاهری نمان.
پشت این آیینه هزار جلوه، وجود صیقل یافتهای است که بیش از همه، بر حقیقت پنهان محمدیه صلیاللهعلیهوآلهنزدیک است.
بیجهت علی اکبر صلیاللهعلیهوآله را پیامبر دوباره آل اللّه ننامیدهاند؛ تو بهانه این نسبت را در ظهور عینی او جستوجو میکنی؛ اما دلیل، در حضور غیبی اوست.
چارهای نیست! تو نیز برای یافتن آن نور پشت دریاها، باید در وجود حضرتش غرق شوی!
میآیی و کائنات به تو سلام میکند.
عطر آرام تو که از افق لبریز میشود، جهان در دامنه زلال روح تو به نماز میایستد.
آفتاب در پیشانی تو شدت میگیرد.
تمام میوههای درختان شاداب میشوند و برگهای سبز برای تو شعر میخوانند.
گلهای سرخ، از لبخندهای بیمضایقه تو جان میگیرند و همه رودها، به شوق عطر تو به دریا میریزند.
همه موجها از تو یاد گرفتهاند که هیچگاه از رفتن باز نمانند. پیش از آنکه بیایی، ابرها نام زلالت را بر همه باریده بودند.
همه نام تو را میدانند. همه تو را میشناسند. تو شبیهترین غنچهها به بهاری، تو شبیهترین شکوفههای ازل به پیامبری صلیاللهعلیهوآله.
همه عطر تو را میشناسند؛ نارنجها، ابرها، بادها و گنجشکها.
نام تو در خون همه گلبرگهای زیبا جریان دارد.
همه عطرها از مهربانی تو سرچشمه میگیرند.
تمام اردیبهشتها از آغوش گرامی تو جان میگیرند.
بهشت، بهانهایست برای دیدن تو. بیتو، بهار توهمی بزرگ است که به کویرهای بیپایان ختم میشود.
تو مسافر تمام قلبهایی هستی که پرندهها را دوست دارند.
ماه از گریبان گرامی تو آغاز میشود و روز در پیراهن تو تکثیر میشود.
با تو میتوان خورشید را به کوچکترین ایوانها دعوت کرد و باران را مهمان تمام شیشههای غبار گرفته بیرهگذر. امشب به یمن آمدنت تمام آینهها قد میکشند.
ابرها همه باران میشوند تا بیواسطه گونههای بهشتیات را ببوسند.
با آمدنت، عشق به مهمانی خانههای فراموش شده میرود و سقف خانهها ستارهپوش میشوند.
کوچههای غرور این سرزمین را که قدم میزنی، پر است از هیاهوی جوانانی که ردای همت بر دوش، در پی کشف ستارههای خودکفایی، آسمانهای اندیشه را نقب میزنند.
اینان، خورشید خوشبختی را در بیروزنترین ثانیهها یافتهاند.
جوان، بشارت رویش است و روشنی.
جوان ایرانی، تلاش و تکاپو را زندگی میکند.
نگاهش، بطالت را خوار و درمانده، به انزوا میفرستد.
شناسنامه روحش ورق میخورد در گذرگاه کوه و جنگل و باران.
برمیخیزد، میکاود و پیش میرود تا خستگی، انگشتنمای ثانیهها شود.
شادیاش را با چشمهای خیس، قسمت میکند؛ آنگونه که خورشید روشناییاش را با زمین.
بر بلندترین قلهها قدم میفرساید تا ثابت کند که انسان آمده است تا محالها را ممکن کند.
جوان، تجسم اراده است در سنگلاخترین جادهها. در سلول سلول جانش، پویایی، چون رودی خروشان جریان دارد.
استقلال و آزادی این کهن بوم و بر را هر روز، حنجره هنرمندش به ترانه میآید. غیرت، خلاصهای است از چهره پرغرورش؛ آنگاه که پرچم افتخار و سربلندی را بر بلندای تاریخ، به اهتزاز درمیآورد.
میدانهای حماسه را که مرور کنی، حضور شکوهمند اوست که خاکریزهای دفاع را پشت
سرمیگذارد.
هراس، در قاموس مردانگی جوان ایرانی، مفهومی ندارد.
او میآید و صحنههای خلاقیت، چراغان حضور روشنش میشود.
دیر نیست روزی که جهان علم و هنر، در پیشگاه پرابهتش، سر تسلیم فرود میآورد.
جمعه
17 شهریور 1385
14 شعبان 1427
2006.Sep.8
کدام دست، اینچنین بیشرمانه، تبر بر پیکر سپیدارها زده که این میدان را تا ابد، سیاهپوش داغی سترگ کرده است؟
خورشید، روسری سیاه بر سر کرده، بر بلندای آسمان به مویه نشسته است.
صفیر گلولهها که بلند شد، پرهای خونین بود که یکی یکی بر سنگفرش خیابان فرو ریخت.
بادی وحشی، پنجرهها را به هم کوبید و بار دیگر دستان ظلم، حکم میله را بر بالهای پرندگان
کوبید؛ بیخبر از آنکه قانون شکار در دیار پرستوهای عاشق، دیر یا زود شکستنی است.
بوی باروت، فضا را آکند و میدان ژاله، گلهای پرپرش را در آغوش کشید. شهر، بر شهیدان هفدهمین روز شهریور گریست؛ با چشمانی که افقهای حماسی بسیار را تجربه
کرده بود؛ شهیدانی که رفتند با حنجرههایی سرخ تا فریاد آزادی، همچنان گوشهای ستم را بیازارد، رفتند تا ابهت ناجوانمردی برای همیشه شکسته شود، تا قفس، افسانهای باشد که کودکان فردا، بر میلههای بیهودهاش با تمسخر مینگرند.
خونشان چون رودی زلال، در رگهای نهضت جاری شد تا زمستان، بهمن 57 را نفسهای گرم بهار به پیشواز آید.
صنوبرانه در تیررس گلولهها سینه سپر کردند تا قلب آزادگی از تپش نایستد.
گاه مبارزهشان، خشمگین و عاصی، تیرگیها را عقب میراند تا آفتاب حقیقت از مشرق عزت و اقتدار میهن طالع شود.
اگرچه داغشان گلوی وطن را فشرد، اگرچه کوچ غریبشان، شهر را به زاری نشاند، اما یاد و نامشان همچنان بر پیشانی حماسه این وطن، تابندهتر از خورشید میدرخشد.
روز از آغاز، در خود شبی دیرپا دارد. روز، آبستن فجیعترین حادثههاست.
اتفاقهای ناگوار، در آستانه روز خوابیدهاند.
ارمغان روز، روایت شبی بیستاره است؛ شبی که آسمان را در خود از درد مچاله خواهد کرد.
امروز، تمام کبوترها در خون غوطه خواهند خورد و تمام آینهها، لبریز درد و آه. همه شیشهها امروز یا زیر غبار تاریکی دق خواهند کرد یا در پای سنگهای نفرین شده، خرد خواهند شد.
امروز را پایانی نیست تا خورشید، رخت از خون بشوید.
نمیدانم باد از کدام سمت خواهد وزید؛ اما خوب میدانم که این بادهای وحشی، حتی خالهای پر پروانهها را با خود خواهند برد.
این بادها حتی مجال نفس کشیدن غنچهها را خواهند برید و باغچه را به بیرحمترین پاییزها خواهند فرستاد.
هنوز عرق تابستان خشک نشده است، هنوز هرم شهریور، نفس کشیدن نسیم را آرام نگذاشته است؛
اما نمیدانم این سوز پاییزی از کجا در امروز رخنه کرده است.
باد سیاه، باد عصیانگر، باد کفر، وزیدن گرفته است.
بوی زخم غنچههای پرپر، آسمان را دیوانه خواهد کرد.
با این همه درد، وقت وقت باران است. خدا کند دوباره باران بگیرد تا دیوارها یکصدا در این سوگ، اشک بریزند بیبهانه! هر چند اینجا جهانی بهانه برای گریه کردن خوابیده است، جهانی زخم، جهانی اندوه. شهر، تاول زده است؛ دارد تن خیابانها، ذره ذره آتش میشود از این همه اندوه؛ مگر میتوان این همه درد را یکجا جمع کرد؛ این همه عشق را که در بهای آزادی به خون نشسته است؟ این همه لاله واژگون را کدام کوه در دامنههای بهاری خود یکجا دیده است؟ اگر نسیم، بوی این همه زخم را بشنود، چنان میلرزد که رشته کوههای البرز را بلرزاند؛ چنان که شانههای دماوند از هقهق گریههای نسیم تکان بخورد.
روز دارد دق میکند. بغضی فرو خورده به اندازه خورشید، گلوی تنگ شهر را میفشارد.
کاش امروز آفتاب طلوع نمیکرد! کاش امروز هیچوقت عقربه ساعتها نمیچرخیدند! کاش هیچ تقویمی امروز 17 شهریور نبود! کاش امروز تمام ساعتها خواب میماندند! کاش ...
توفان حادثه، شاید بهار را غافلگیر کرده است که سنگفرش خیابانها پر است از گلبرگهای پرپر گل سرخ. کوچهها در عطر گل شناور است. گویا خزان، صاعقهوار فرود آمده است بر پیکر درختان سبز که خاک اینچنین پژمرده است. بوی باروت، شامه خاک را پر کرده است. آمده بودند تا آسمان را پس بگیرند از ابرهای سیاه.
آمده بودند تا باغ را پس بگیرند از کلاغها.
آمده بودند تا هوای آزاد، دیگر رؤیا نباشد!
واژهها، کفنپوش شدند. واژهها فریاد شدند، فریادها زیر رگبار گلوله سرخ شدند. فریادها در خون شناور و ناگهان شهر در پرواز و رهایی کبوتران گم شدند. شوق پرواز، زیر پوست شهر دوید.
در یاختههای خاک، حس رهایی شدت گرفت. خاطره 17 شهریور را که مرور کنی، میرسی به صدای گلوله و هجوم رگبارها که کبوتران را بر زمین پرپر میکند و تغزل ناب شهادت، از بال بالزدنهایشان میان خون و خاک شنیده میشود. هر کبوتری که بر زمین میافتاد، پرواز را به بالهای
دیگری میسپرد و شهریور ماه، در سیاهترین جمله خود، عزادار میشد.
بدرقه این همه پرواز ناتمام بر شانههای شهر سنگین است.
باران، بیاراده راه میافتد.
باران آمیخته با بوی باروت، کوچهها را خیس میکند. باران، دلتنگیاش را به تمام شهر میپاشد؛ در سوگ بغضهای گره خورده، در سوگ عاشقان آزادی.
... و میدان ژاله، سکوی پرواز صدها کبوتر شد.
«مرگ پایان کبوتر نیست».
باران را بگو بر حوالی همین میدان ببارد! اینجا لالههای زیادی سر از خاک برآوردهاند. این سرزمین لالههای روییده از خون است؛ لالههایی که ریشههایشان در زلال باور، جان گرفته است؛ هر چند بر جویباری از خون قد برافراشتهاند؛ لالههایی که چونان پرچمهایی سرخفام، فریاد آزادی سر دادهاند در گوشهای بسته زمانه.
باران را بگو بر حوالی همین میدان ببارد؛ میدانی که نه میدان کارزار، که میدان عشق است.
«برگا وقت افتادن از شاخه دست تکون دادن
انارا با دل پر خون روی خاکا جون دادن»
میوههای هر درخت، باوری زلال بود که ریشه در اندیشههایی زلالتر داشت؛ درختانی که هیچ خزانی، هر قدر ویرانگر نتوانست از پای درشان بیاورد. کدام خزان میتواند با تگرگ گلوله، شولای سبز - سرخ درختان عاشق را از تنشان درآورد؟!
مگر میشود جلوی فریاد را گرفت؛ آن هم فریادی که از حنجره خون سر برآورده است و دادخواه و خونخواه عشق است، خونخواه آزادی است؛ آزادی که به حیله و نیرنگ، سالیان سال از مردم دریغ شده بود و در گاوصندوقهای مکر و نفاق خاک میخورد، آزادی که در غل و زنجیر استبداد اسیر بود؟! باران را بگو بر حوالی این میدان ببارد؛ اینجا لالههای سرخ زیادی سر از خاک و خون برآوردهاند... .
شنبه
18 شهریور 1385
15 شعبان 1427
2006.Sep.9
صبح از خانه بیرون میزند تا جهان به تو سلام کند و زندگی در عطر آرام تو که از افق میآید، جریان بیابد. پلک که میگشایی، کاینات با چشمهای تو به گفتوگو مینشیند؛ آنگاه، میوههایی که شاداب و درخشان بر شاخهها نشستهاند، برایت شعر میخوانند.
صبح برای دیدن تو آمده است؛ تویی که روشنتر از خورشیدی. پلک که میبندی، آسمان تاریک میشود. گلهای سرخ، از نخستین لبخند تو آغاز شدند و نسیم از نفسهای معطر تو سرچشمه گرفته است. جهان، گهواره کوچکی است که با نفسهای تو تاب میخورد و ساکنانش در آوازهای عاشقانه تو به آرامش میرسند و در خوشبختی غوطهور میشوند.
عرش، در قنوت کوچک تو آرام میگیرد. با تو، زمین در آستانه پرنده شدن مانده است.
ما با تو چند پرنده تا پرواز بیشتر نداریم.
لبخند که میزنی، جهان از عطر شکوفههای معطر لبریز میشود.
عطر خندههایت زیباترین پر پروانههاست.
ای کاش با این رودهای مهربان، به دریای آغوش تو بپیوندیم!
هر رودی را که میبینم، یاد تو میافتم؛ تویی که هیچگاه از رفتن باز نمیمانی.
تویی که سفر، خسته روزهای مسافرت توست. تویی که چون موجهای ناآرام دریا بیپایانی و همیشه در راه رفتن.
همین امروز که آمدی، تمام ذرات خاک، عطر نام تو را آموختند؛ مثل همه نارنجها، سروها، ابرها و پرندهها. جادهها، بوی ردپای تو را چشم بسته میفهمند. همه گلبرگها، رنگ تو را آموختهاند و همه عطرها، آغشته به نفسهای تواند. تو، مسافر همه قلبهای شکستهای. همین امروز، تمام پنجرهها برای دیدنت سرک کشیدند و درها به یمن آمدنت، در آستانه عبور تو ایستادند و آغوش شدند.
همین امروز، باران باریدن گرفت تا طراوت معطر تو را تمام زمین حس کند.
صبح، با شتاب از خانه روز بیرون میزند تا جهان برای اولین بار، به تو سلام کند.
زندگی در عطر آرام تو که از افق سرازیر شده است، بدون دلواپسی به زیباترین رؤیاها، دل میسپارد و ابدیت در پای تو به پایان میرسد.
همین امروز، همه چیز از تو آغاز میشود و کلمات، دست به دست هم میدهند تا بسرایند: «با هر چه عشق نام تو را میتوان نوشت».
«فروغبخش شب انتظار، آمدنی است
رفیق، آمدنی غمگسار آمدنی است
به خاک کوچه دیدار، آب میپاشند
بخوان ترانه، بزن تار، یار آمدنی است»
امشب، کوچههای سامرا، چراغان میلاد کسی است که با آمدنش، حجت را بر زمینیان تمام میکند.
او میآید و فرشتگان مقرب، با کاسههایی از آب و شکوفه، به چشمروشنی نرجس میآیند.
میآید و جهان به پیشوازش میشتابد با سبدهایی از یاس سپید.
طوفانها فرو مینشینند و زمستان، خانهخراب نفسهای اردیبهشتیاش به دوردستترین کوهها میگریزد.
ای موعود دلهای خسته! تو میآیی و روزهای پیرمان، جوانی از سر میگیرند.
کجاوه بهار، فرود میآید در کوچههای پر درخت انتظار.
با تو خزانی نیست و خوابهای آشفته باغ، به رؤیای سبز رویش بدل میشود.
نامت، سپیدهای است که دهان آسمان را متبرک میکند.
نگاهت، حماسیترین چشمها را به فروتنی وا میدارد.
بازگرد تا دیوار بلند انتظار، فرو بریزد، تا پنجرهها به سمت روشن ظهورت گشوده شوند و سینهسرخان غریب، بر بام عدالتت ترانه آشنایی سر دهند.
ای مسافر سالها! بیتو لحظههایمان در غبار فراموشی مدفون است.
بیحضورت، زندگی، تکراری است بیهوده که تیغهای رخوت بر تاروپودمان میزند.
بادهای وحشی، بر پیکر نازک شکوفههامان فرود میآیند و به خاکشان میریزند.
تو در کجای زمان پنهان شدهای که ثانیههامان به جستوجویت از پا افتادهاند؟ باز آی که صبر از کف داده و رنجور، کوچههای انتظارت را به مویه نشستهایم.
رواق منظر چشم من، آشیانه توست
کرم نما و فرودآ که خانه، خانه توست
شنیدهام جایی هست در همین نزدیکیها که هرگاه از فراموشی رؤیاها دلت گرفت، میتوانی تمام ترانههای پرگریهات را در گوشه و کنار آن جا بگذاری و برگردی!
آنجا همیشه چراغی روشن است
برای مسافران شب
که از خواب غمگینترین نرگس گمشده میآیند.
آنجا، عطر آرام عبورش هنوز
تا آخرین پیچ جاده پیداست.
نمیدانم اولین زائری که ردپایش را دنبال کرد و به سرمنزل ستاره رسید، راز شفای قفل کهنه انتظار را با خود کجا برد؟
شنیدهام که کسی هست؛
ایستاده بر درگاه آخرین صبح رهایی که تمام مویههای بر باد رفته را در کولهبار تنهایی خویش دارد
و تمام آن چراغهای بارانخورده را که به یادش شکسته است.
اگر از راه علاقه به جانب خلوت غروب بروی، عطر محرمانه سلام ستاره را خواهی شنید؛
پس بیا برویم به حوالی چیدن یک پیاله دعای فرج؛
شاید خواب تلخ زمستان
به سحر برسد!
نشستهایم روبهروی حالتی از شعر و خوابهای بیتو را یکی یکی خط میزنیم. نام آسمانیات برای به پرواز درآمدن روح خسته ما کافی است.
تنها زمانی که از تو میگوییم، جهان زنده است. کاش طوری شود که تمام روزهای ما درختی باشد که هر ساعت آن، میوه یاد تو باشد؛ درست مثل امروز که چراغ نیمه شعبان روشن است و کوچهها طربنا کند!
عطر "یا مهدی"، همه جا پیچیده است. کاش این دنیای غفلتزده و پسمانده، هر «آن» با بوی تازهای که نام توست، مواجه شود!
امروز، غزلهای لطیف، غیر از خوشآمدگویی و تبریک، کار دیگری بلد نیستند. امروز، جشن میلاد است و کلید تمامی درهای رحمت به سمت یاد تو میچرخد.
ابرهای عنایت، باریدن میگیرند برای خاک تیره. چه بگویم؟ اصلاً امروز آن زبانی را که لطف تو به واژههایش بیشتر است، به من بیاموز تا بخوانمت.
حرفهای من درست مانند روحم، دست و پا شکسته است.
مولا! به من بیاموز کدام عبارت، کدام حرکت، فاصلهها را برمیدارد تا تنها یاد تو در دل باشد و بس؟
«مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید»؛ مسیحا نفسی که وارث آدم علیهالسلام است تا خاتم. مسیحا نفسی میآید؛ با انگشتری سلیمان نبی در دست، مسیحا نفسی که سکاندار کشتی نوح است در ورطه توفانها، مسیحا نفسی با عصای موسی علیهالسلامدر دست، مسیحا نفسی که زنده میکند انسان را، که زنده میکند دلهای غمزده را، میآید تا کورها را بینا کند و دلها را روشن؛ فقیران را توانا کند و غمدیدگان را شاد.
مسیحا نفسی میآید که وارث رنج پدر باشد، که وارث پهلوی شکسته مادر باشد. مسیحا نفسی که وارث قرآن است و ادامه عترت و ادامه نسل طهارت.
مسیحا نفسی میآید؛ با کتاب محمد صلیاللهعلیهوآله، با ذوالفقار علی علیهالسلام، با تسبیح متبرک فاطمه زهرا علیهاالسلام، با عمامه خونین حسین علیهالسلام و با مشک تیر خورده اباالفضل علیهالسلام.
مسیحا نفسی میآید؛ با قامتی به بلندای تاریخ عشق و آزادگی. با قامتی به بلندای نامش میآید تا انسان تنها نباشد، تا زمین از حجت خالی نباشد.
میآید و جهان، مقدمش را جشن میگیرد.
میآید و شعبان را چراغانی میکند.
طاق نصرت میزند بر خیابانهای عاشق. گل نرگس میپراکند در کوچههای انتظار، "لبخند" عیدی میدهد به مادران شهید.
مهدیهها نورباران میشود. همه خبر آمدنش را شنیدهاند.
نیمه شعبان است.
عاشقان عیدتان مبارک باد!
این روزها که میگذرد
به طور غریبی
بوی آن مرد به دریا رفته میآید.
انگار هر چه کبوتر است،
در رواق چشمهایم نشسته که این چنین دیده به راهت سپید کردهام!
نگو که دل باید صبوری کند؛
مدتهاست که دلم با دعای ندبه صبح جمعههایت
پر زده و رفته است
و جز قطره خونی بر جای نیست؛
آن هم باشد برای ریختن زیر پای تو.
انگار میان من و تو
همین یک قطره خون فاصله است؛
همین یک غروب تلخ!
آمدی؛ نبودم.
جای خالیام
یک پر آغشته به قطره خون است
پیشکش به طلوع چشمهایت
در وقت بازگشتنات از غروب دریا!
«اللهم عجل لولیک الفرج»؛ این دعایی است که در صبح میلادت، بر لب رازقیها میشکفد تا جهان را سرمست کند.
این زمزمهای است که در صبح طلوعت، جویبارها بر لب دارند.
این نغمهای است که در صبح میلادت، تمام بلبلان عاشق، برای گلها میخوانند تا سر از خاک برآورند.
«اللهم عجل لولیک الفرج»؛ این صدایی است که در صبح میلادت، در پژواکی ابدی، کوهها تکرار میکنند؛ کوههایی که پرصلابت، در افق قد علم کردهاند تا پا بر تکیهگاه شانههایشان بگذاری. این ترنمی است که در صبح میلادت، باران، نم نم و آهسته آهسته در گوش باغ زمزمه میکند تا سبزترین سلامها را به تو پیشکش کنند، درختانی که ریشه در جریان سیال عشق دارند.
این ذکری است که ستارگان در صبح طلوعت، آرام آرام بر لب میآورند.
اما آقا! در صبح طلوعت، بگو که خورشید رویت را کی رؤیت میکنیم؛ در کدامین مشرق، در
کدامین صبح عید؟
«در انتظار رؤیت خورشید ماندهایم
امیدوار آمدن عید ماندهایم»
خورشید بالا بلند! از پشت ابرهای تیره سر برآور تا با تو، شب به پایان برسد.
«اللهم عجل لولیک الفرج».
کاش میشد روز میلادت به دیدارت میآمدیم - با چند شاخه پروانه - و تو ما را به میوههای شیرین خندهات مهمان میکردی!
روز میلاد تو، هر سال به دلمان وعده میدهیم که چیزی نمانده است به گُل سرخ؛
دو قدم دیگر، عطر میخک میبارد، آفتابگردان میتابد، احساس گل یاس، بین گرسنگان جهان تقسیم میشود و ما عاشقتر از همیشه، دوباره متولد میشویم.
طلسم شب را شکسته میخواهیم؛ مثل تعطیل شدن زندانهای مخوف خفاشان خونپرست.
خواستن این همه ممکن نیست؛ اگر شعله نگاه شما از ما پنهان باشد.
اگر ما همه فانوس نشده باشیم و انرژی خستگیهایمان را یک جا خورشید نکرده باشیم.
روز میلادت، همه پروژههای عاشقانه ایران را تقدیمت میکنیم.
«سامرا»، همان سامرای حصارها و خفقان است.
کوچههایش بوی غربت میدهد؛ بوی قفس و مرداب، بوی نخلهای سوخته و خیابانهای به خاکستر نشسته.
تو که آمدی، خانه پدر، بوی گل گرفت؛ بوی گل گندم و بوی خاکهای بارانخورده.
تو که آمدی، شهر، سر بر آسمانها سایید و کوچهها پروانهپرور شدند و ماذنهها آمدنت را به شادباش نشستند.
تو که آمدی و گریستی، اشکهایت را پدر بوسید و گل لبخند روی لبانت ریخت.
مادر هم که سجادهاش بوی بال ملایکه گرفته است، انگار، دستهایش که بالا میرود، از دامن باغهای رفیع بهشت، سبد سبد گل میچیند و بوی بهشت، فضای خانه را پر میکند.
تو میخندی و عرشیان از نفحه تبسمت مست میشوند. تو میخندی و باغهای بهشت، بارورتر میشوند.
تو میخندی و زمین به بهارانه تولد نزدیک میشود.
آسمان، تشنه طوافت میشود.
دلخستهام از وسعت دنیای امروزی
از آسمان سرکش و صحرای امروزی
از این همه آتشفشان که سرد و خاموشند
با حجم سرسامآور غوغای امروزی
اینجا کسی از خواب غفلت برنمیخیزد
فردا ندارند اکثر شبهای امروزی
در خلسه آوار اکسیر مدرنیته
غرق است تا روز ابد بودای امروزی
دنیای ما محتاج توفان است، برپا نوح!
فرمان بده، طغیان کند، دریای امروزی
در عالمی خاکستری اشباح سردرگم
یعنی تمام مردم تنهای امروزی
چشمانتظار ما نمان برخیز و راهی شو
بشکن طلسم خواب را مولای امروزی!
بردار از چشمان ما لنز حماقت را
تا بشکند مرز توهمزای امروزی
آتش بزن سجادههای رو به دوزخ را
تا کم شود از شدت سرمای امروزی
مقصدُ نمیبینیم ما بینگاه روشن تو
هیچ نسیمی نیس بیاره عطری از پیراهن تو
مث مجنون مث لیلا لرزیدیم واحه به واحه
نفسی باقی نمونده پاهامون خسته راهه
بینگاهت آسمون هم صبحش آفتابی نمیشه
هر چقدر، روشو بشوره نگاهش آبی نمیشه
کو مسیح نفس تو قحطی هواست اینجا
زندگی یه مرگ قطعی واسه آدماست اینجا
توی نبض آسمونا ستاره سوسو نداره
هر گلی بیتو شکفته کاغذیه، بو نداره
واسه پرواز و پریدن آسمون محاله بیتو
روی دوش هر پرنده بال و پر، وباله بیتو
شنیدم تو دستای توست پرچم سرخ رهایی
جادههای عاشق صبح چش به راهن تا بیایی
چقدر دور شدیم از... که دورتر از تو
که در جوار تو هستیم و بیخبر از تو
چقدر پنجره در پنجره نگاه شدیم
و یک سپیده نیاورد یک خبر از تو
و هر چه جاده به دنبال تو به هر سو رفت
فقط «نیامدن» آورد این سفر از تو
شروع هر بیتی با نیامدن یعنی
رسیده شعر به این شرح مختصر از تو:
برای آمدن تو کسی در این دنیا
نبوده منتظرت هیچ بیشتر از تو...
هوا، طعم عصیان میدهد. در هجوم نفسگیر بیداد، نفسهای عدالت به شماره افتاده است. هزارهای است که رنج بشر را زمین بر گُرده میکشد. اندوه، چون رودخانهای جریان گرفته است در گستره خاک. هیچ گوشه از جهان، از صدای مظلومیت خالی نیست، شش گوشه دنیا، جولانگاه بیوقفه ظلم است. از دالانهای وحشتافزای تاریخ، صدای ممتد مظلومیت بشر به گوش میرسد.
دنیا، شکنجهگاهی شده است برای هوسرانی کرکسها. صدایی نیست؛ جز ضجههای معصومانه کودکان که به جستوجوی جانپناهی هستند تا آوارگیشان را پنهان کنند.
آسمان، زیر قدمهای کرکسها پیر شده است.
پرواز برای کبوتران ممنوع است. دنیا، خلاصهای از تراژدی برتری رنگها و نژادهاست.
دنیا پر شده از دستهایی غارتگر که میخواهند سرنوشت خوشبخت بشر را به یغما ببرند.
دنیا، دوزخ تبعیضها و ستمهاست! «شب، پابرجاست فکر فردا ممنوع هر واژه به جز سکوت، اینجا ممنوع
تا مرداب، آشفته نگردد خوابش حرفی از رود، موج، دریا، ممنوع.»(1)
مرگ، بیپروا قدم میزند در کوچه پس کوچههای زمین. ترانه رویش را گرفتهاند از خاطره خاک. اینجا زمین است؛ سیاره سرگردان عصیان! صدای مظلومیت بشر! صدای فلسطین، صدای عراق.
اما وعده خدا حتمی است. تنها مستضعفان، وارثان حقیقی زمین هستند.
یک روز ابرها کنار میرود. یک روز او میآید.
زمانه نتوانست صداقت را از قلب تو بگیرد، لبخند را از نگاهت محو کند و صمیمیت دستهای تو را از بین ببرد.
خط رنج زمان در چین و چروک دستهای تو باقی ماند؛ اما مهربانی را هر روز با همین دستها به خانه میآوری.
در خطوط پیشانیات میتوان بر رد پای روزگار دست کشید و حجم درد را اندازه گرفت.
حتی سیاهترین خانهها نباید نور امید را در دلت ضعیف کنند؛ چرا که هر دیوار، پنجرهای دارد و شب با چراغ ماه روشن است.
تو این را میدانی که ستارهها را میتوان چید و در خواب کودک گذاشت. تو میدانی بهار را با یک گل میتوان هدیه کرد، همچنین عید را با یک عروسک یا توپ و دنیا را با یک لبخند و در اینها حقیقتی است.
1) . شعر از محمد علی حضرتی.
تو ماه را از پشت پنجره نگاه نمیکنی و برف را برای سرمایش دوست داری؛ شب را لمس میکنی و قصه دختر کبریتفروش را اشک میریزی.
تو چشم در چشم ماه، طعم تنهایی را تجربه کردهای. خوب میدانی چه وقت ابرها میبارند و کدام باد گلها را پرپر خواهد کرد که در تمام اینها حقیقتی است.
نمیدانم در کجای این دنیا به آسمان شب نگاه میکنی؛ ولی در همه این کره خاکی، آسمان به یک رنگ است.
نگذار زخمها تو را از پا درآورند! بایست مثل کوه!
زلال بمان مثل آب و جاری شو مثل رود!
تمام زندگی خواب است. گاهی کابوس، گاهی رؤیا، روزی از خواب برای همیشه برمیخیزیم و حقیقت را به تماشا خواهیم نشست.
در پشت تمام این دردها حقیقتی پنهان است. آرزوهای تو یک روز به حقیقت خواهند رسید؛ روزی که برفها آب شوند و سیاهیها خود را نشان دهند.
و تو به کابوس این خواب تلخ بخند و به فردا نگاه کن!
فردا حقیقتی است که دیر یا زود خواهد رسید. فردا از آن مستضعفین است.
یکشنبه
18 شهریور 1385
16 شعبان 1427
2006.Sep.10
هنوز درختهای این مسیر، طعم نخستین خطبه نماز جمعه انقلاب را به یاد دارند. هنوز طعم اولین دیدار، در جانشان باقی است.
هنوز قیطریه، در سکر کلمات، غوطهور است.
اگر از پرندهها بپرسی، کلمه به کلمه روایت خواهند کرد؛ چون خطبههای همان روز، بیکمترین واژهای.
هنوز ابرها از قیطریه که میگذرند، شوری ناخودآگاه، وادارشان میکند که نامت را زمزمه کنند.
هنوز عطر اولین جمعهای که اولین خطبههای آزادی را خواندی، در جان شهر باقیست.
آزادی را کلمه به کلمه در فضا پراکندی تا ما پس از استنشاق هوای آزادی، همیشه لذت پرندگی
دور از میلههای سیاه، یادمان بماند.
یادش بخیر، شور کلماتت که وصف فتحهای ممتد قلههای عشق بود!
چقدر زیبا آواز میکردی رهایی را! صفوف به هم پیوسته جماعت، شور و شوق کلامت را حس میکردند.
پرندهای را میمانستی که بعد از سالها، به زیارت آسمان شتافته است؛ پرندهای که در سالهای قفسنشینی، هوای سفر بیتابش کرده بود؛ سالهایی که میلههای قفس، فاصله پرواز شده بود.
کلماتت، جان میگرفتند و تو پرنده میشدی.
هنوز دیرسالی نگذاشته است از آن روزها - آن روزهای خوب - ؛ اما دیگر تو در میان ما نیستی.
تو سالهاست که پر کشیدهای. رهاتر از نسیم سحر، به دوردستهای مهربانی سفر کردهای؛ آزادتر از هر پرندهای که سالها در آسمان همنشین بوده باشد.
آسوده و آرام، راهی سفر شدهای؛ بیآنکه غبار قدمهایت، خواب آرام جادهها را بیدار کند، بیآنکه صدای رفتنت به گوش باد برسد.
آرام و بیصدا پر میکشی؛ بیآنکه برگی تکان بخورد.
ظهر داغ پایتخت، خندههای تو را میبوسد و عطر تبسم و تجرید، بر شانههای جمعه مینشیند.
تو که اولین جشنواره نور و نماز جمعه را باصلابت میایستی و دستهای قنوتت را به بلندای حضور بالا میبری.
تو که اولین همایش وحدت مسلمانان را رهبر میشوی و هزاران دل، نمازشان را به تو اقتدا میکنند.
... گوش زمان، پر میشود از آهنگ خطبههای مردی از نسل تبعیدها و حصارها؛ مردی که داغ کشیده است و داغ مردم را میفهمد، مردی که از خدا میگفت، از بهار میگفت، از فرداهای روشن و درخت تناور امید حرف میزد. مردی که میایستاد و نور و صداقت را در جان کلمات میریخت و کلمات را در کام تشنگانش.
شانههای خسته شهر، با بارش کلمات این مرد، آرام میشدند و دردهای خود را از یاد میبردند.
نتوانستند بودنش را دوام بیاورند.
خشمشان را در جان گلولههای آتشین ریختند.
خواستند تا با همه کینههایشان دلهایشان را آرام کنند.
به گلوله فرمان دادند و گلوله او را در آغوش کشید و به آسمانها برد.
... او که رفت، مصلای پایتخت زانو نزد.
ننشست و زانوی غم بغل نگرفت.
آتشفشان شد و خروشید و «طالقانی» تکثیر شد.
هنوز هم که هنوز است، چهار سمت مصلا، عطر نماز او را میدهد.
هنوز هم که هنوز است، هر جمعه او خطبه میخواند در گوش تاریخ و تاریخ، به قامت افرای او به نماز میایستد.
تریبون از صدای بیدارگرت خالی مانده است. خورشید، آدرس تمامی منابر را گرفت؛ اما تو را نیافت.
اقتدا کرده بود به «پرتوی از قرآن» تو. میدید که چگونه بر دلهای عاشقان میتابی و هدف را برای آنان معنا میکنی.
ای تلفظ صحیح انقلاب! تأویل بیانات تو، سپیده بود و عطر. جاودانگی، سطر سطر از سیمای کلامت میبارید و ارزشهای والای انسان، لحظه لحظه زندگیات را میستودند.
ای مخزن روشناییهای بیان! قلم دست میگرفتی و انقلابها امکانپذیر میشدند. خطبه میخواندی و قیامها رنگ و بوی الهی به خود میگرفتند. حاشا که ایدههای «ابوذر زمان» در زندانها و شکنجهگاهها از پا بنشیند! این سن بالا و بدن نحیف تو بود که تنها به زندان افتاد؛ اندیشهات اما همچنان پیش میرفت و سیاهیها را میشکافت. تو گل سرسبد سخنوران مبارز بودی. قرآن، رفتارت را انقلابی کرده بود و با آیات روشنگر، به مصاف دیوصفتان میرفتی.
دستان امروز، برای سنگ مزارت دست گلهای درود آورده است؛ آن را بپذیر.
دوشنبه
20 شهریور 1385
17 شعبان 1427
2006.Sep.11
بزرگی و پریدن سزاوار تو بود!
به استقبالت آمده بودند هر چه پرنده رها، هر چه ابر، هر چه درخت.
ترس و واهمه با تو سازگاری نداشت؛ ای مجاهدی که غیرت در شریانهایت جریان داشت!
ای جوانمردی که فرقه بهاییت، هرگز از آزادیات در امان نبود!
ای آزادمردی که درس فلسفه و عرفان را در مکتب مولای خویش خمینی آموختی!
ای سرور رهایی و ایمان که تنها چهار سال سایه مادر و 16 سال سایه پدر را بر سر خویش دیده بودی تا پس از آن، دستان همیشه بهاریات، سایبان غریبترین و تنهاترین بوتههای بوستان ایران زمین باشد!
ای جوانمردی که از آغاز رویش تا فصل باران، بهاری بودی و سبز!
ای مجتهدی که اجتهاد، سرانجام آن همه فراز و نشیب زندگیات شد.
ای پارسایی که سادهزیستی و زهد، در رگهایت و استقامت، در روح سبزت جاری است!
دستهایت رو به آسماناند؛ دستانی که گرمای فداییان اسلام را دارند.
آسمان، بغض میکند ندیدنت را و زمین، داغدار غم آسمانی توست. «حی علی الصلوة»؛ «حی علی خیر العمل»؛ کدامین نماز، زیباتر از آن نمازی که سلامش با سلام فرشتگان گره بخورد و «اشهد» آن از شهد شهادت نوشیده باشد؟!
کدامین قیام، برتر از قیامی که دل را به خدا برساند و کدامین رکوع، زیباتر از رکوعی که نهایت خشوع است در مقام عبودیت او؟!
آسمان، بغض میکند ندیدنت را و محراب، بر عبای خونینت بوسه میزند. محراب که میعادگاه عاشقان است؛ میعادگاه بنده و معبود، میعادگاه رهرو و مقصود، میعادگاه عاشق و معشوق و نماز، لحظه وصال است؛ لحظه شیرین دیدار، دیدار یار یگانه، دیدار رب العالمین.
«خوشا آنان که دائم در نمازند».
خوشا آنان که در نماز، تو را میبینند! خوشا آنان که شهد شهادت مینوشند.
خوشا آنان که جولانگاهشان، عرصه پرواز سیمرغ است!
خوشا آنان که اشکهای پنهانیشان، سرچشمه کوثر و زمزم است! خون آنان که دست توسل بر شاخه طوبی زدهاند! خوشا آنان که قنوت، از تو جز تو نمیخواهند!
خوشا آنان که تو خواستهشان را اجابت میکنی!
خوشا نام آنان که نام تو را میخوانند! خوشا رهنوردان دریای نور! خوشا آسمانیتباران عاشق!
خوشا آنان که شهید نمازند و زنده در محراب آسمان؛ آنان که چون مولایشان علی علیهالسلامبهترین لحظه را برای بهترین دیدار برگزیدهاند؛ آنان که نشانههای خداوند بر روی زمینند، آنان که مقبول درگاه رب العالمیناند و شاهبازان صدره نشینند!
متبرک باد نام آنان! متبرک باد نام شهدای رده عشق و آئین. متبرک باد نام شهید مدنی!
دوشنبه
27 شهریور 1385
24 شعبان 1427
2006.Sep.18
از تو لبریز شدهام. سوز شعر در رگهایت آنچنان میکوبد که نفست آتش گرفته باشد؛ میسوزاندم بیت بیت. در بهار رها شدهای. بلند قامتی کلامت را خیره ماندهام. خاموشیای نیست تو را.
بیستاره میدرخشی - خورشیدوار -. غزل غزل در شولای کلمات پیچیدهای و دست بلند کردهای تا از آسمان، کلمات قدسی بچینی. شعر، بیخویشت میکند. سوزی که در شعرهایت نهفته است، سخت بیتابم میکند. کلمات، در رکابت میدوند و به تو نمیرسند؛ پیش میتازی.
«حیدر بابا»! اسطوره نفست، آذربایجان را به جنون میکشد. شعر، رسالت بزرگ توست. با هر واژه، زندهتر از همیشه میتپی. با هر واژه، روح آشفتهات را جرعه جرعه در جام شعر میریزی. از نردبانی که نور، پای اندیشهات گذاشته است، بالا رفتهای و به
آسمان دست میکشی. شعر در تو هیجانی عجیب را آغاز کرده است. شعر، تو را لبالب از شور کرده است. تکرار میشوی با عشق. صدایت از شور آکنده است. دلت برای شعرها میتپد و شعرها با دلت.
بیبالِ پرواز نخواهی ماند؛ وقتی پنجرههای نگاهت، رو به آبی زلال آسمان گشوده است. بیبال و پرواز نخواهی ماند؛ وقتی خورشید، روبهروی چشمهایت گل میکند.
مشتاقانه میسرایی و تمام گلهای آذربایجان، در کلامت عطر میریزند. آینهای روبهروی کلمات گذاشتهای تا از انعکاس صدایت، مشتاق زیستن شوند.
حیدر بابا! به تکان وا میداری نسیم را. خوب آکنده شدهای از شور «حافظ». نفست، تجلی
توفانهای نور است؛ وقتی میسرایی و شعر را جاوید میکنی.
دخترکان آبادیهای بالادست که برایت «زنبق» و «بنفشه» هدیه بفرستند از دستهای جویبارها،
جویبارها که در دامان رفیع «حیدر بابا» پر از تغزل شوند،
روستازادگان صمیمی که خوشههای گندم را به خرمنها رسانده باشند،
چوپان عاشق که سر بر کوهستانها بگذارد و دلتنگیهایش را در گلوی «نی» بریزد،
کوچههای «خشکناب»، در سحرگاهان جمعه که پر از عطر نان تازه شود،
«فاطمه خاله» که نان تازه به عابران کوچه تعارف کند،
«ملا ابراهیم» که مکتب درس را دوباره دایر کند و صدای قرآن بچهها در گردنه کوهها بپیچد،
و دخترکان آبادی، کوزه به دوش، به آغاز چشمه که برسند، دوباره یاد و نام تو در دهانم فریاد خواهد شد و تمام پنجرههای بسته را خواهد گشود، ای روستازاده شاعر!
من هم مثل تو دلنگران روزهای رفتهام، شاعر!
«حیدر بابا»، قامت کشیده دیروزها نیست؛ دامنش از زمزمه جویبارها و پرواز کبکها خالی است.
«خشکناب»، دم صبح به عابرانش نان تازه تعارف نمیکند.
غل غل سماور همسایه، حس خوردن یک فنجان چای داغ را در انسان برنمیانگیزد.
صدای ساز «عاشیق»ها آرامم نمیکنند و عید که میشود، دیگر همسایهها به بچهها «تخم مرغ رنگی» عیدی نمیدهند!
تو که رفتی، روستا بوی رکود گرفت. تمام خاطرهها را انگار که در بقچه خود ریختی و با خودت بردی! شنیدن حیدر بابا با صدای گرم تو، دنیای دیگری است.
این روزها که «حیدر بابا» را در دست میگیرم، چقدر دلتنگ کودک شدن میشوم!
صدای عاشیق در میدان و قصههای «قاری ننه» و گرمای کرسیهای تاپاله در دل زمستان و...
ولی حیف که:
«حیدر بابا! دنیا، فریبندهای است
دنیایی که از نوح و سلیمان به یادگار مانده است
دنیای زاد و ولد و درد و سختیها».
کلمات، به سماع میآیند تا عشق جاودانه شود در روشنایی. «عشق، مشقی است که خوب است غلط بنویسی که هی خط بزنی، هی سر خط بنویسی».(1)
واژهها به خود بوی اسارت نگرفتهاند تا شعر شوند، تا معطر از عشق، آوازهای گرامی داوود را تداعی کنند. شعر، راز جاودانگی کلمات است.
شعر، عاشقانهترین حدیث گفتوگو با یگانه معبود است.
شعر، حکمت است؛ پروازهای بیبهانهای است که هفت آسمان را به پلکی بال کشیدن جا میگذارد.
کائنات، به شوق میآیند از این واژههای شورانگیز. هر واژه، بوی سیبی سرخ را میدهد که رودهای عاشق را در پی خویش میکشاند.
کلمات، پیامبران عشقاند که برای پرنده کردن جانهای ما آفریده شدهاند؛ آفریده شدهاند تا حکمت ازلی واژه واژه شعر شود و قرار ما را بیقرار کند.
شعر، عطر گلهای سرخ است تا از خواندنش، دهانت بوی عطر نسیم بگیرد و نفسهایت، معطر از اقاقیا شوند. شب، بوی گلهای شببویی است که از سرشانههای دیوار خانه دلت آویزان شده
1) . علیمحمد مؤدب.
است و هر شب، مست مست، تو را راهی کوچههایی میکند که به خانه خداوند ختم میشوند. شعر، بال پرواز درختهای زمینگیری است که سالهاست هوای رفتن دارند.
شعر، آغاز است، پرواز است، آواز است؛ شعر، راز است؛ راز اسم اعظم خداوند، راز مهربانی خداوند در نخستین روزهای خلقت، راز سلامهای عاشقانه خداوند به انسان، راز... .
شعر، کلید درهای همیشه بسته دلتنگیهاست. شعر، جادوی عشق است. شعر، الهام فرشتگان در
فصل رویش زمین است. شعر، شعر است و عشق، شعر است و شعر، عشق.
دفتری را که از حدیثهای گل و باران میدرخشد، به تکرار مینشینم. واقعا برخی تکرارها، انسان را نو میکنند!
احساس میکنم خیلی شعرها سروده نشده است. با اینکه دیوانها بسیار است، اما معتقدم هر رؤیایی که در رودخانه احساس شناور است، یک شعر نگفته است. قالببندی مهم نیست؛ معتقدم که میشود تمام آنچه را که از دل برمیآید به شعر سپید بازگرداند، به بیتهای نور برگرداند؛ آن وقت، میبینیم دل، خودش همه ما را به طلوع باغ سوق میدهد.
یادمان نرود، بر سردر باغها، تابلوی «ورود تگرگ ممنوع» را بزنیم.
امروز میاندیشم که چرا نباید از اندیشه گلبرگهای جوان، مایه بگیریم؛ میاندیشم که نباید بگذاریم هیچ قشری از تاریکی، به جامعه نورانی شعر، نفوذ کند.
صداهایی از گوشه و کنار میآید که آب را گِل کنند؛ اما «سهراب»سیرتان، هشیارند. باید کاری کنیم شعرهای ما - گفته و نگفته - ، تغذیه سالم داشته باشند. باید تغزلهای اُنس را به خلوتخانه سجادهها ببریم. نگاهی از شکوفههای بهارانگیز خداوندی را به دامان دشت دل بریزیم.
باید کاری کنیم که دریا دریا با آسمان، آبی شویم. کار سختی نیست اینکه بیاییم و رنگهای امیدوارکننده فردا را بر بوم تنهایی خویش بریزیم؛ کافی است یک دور، گذشته پارسی را ورق بزنیم. پر و بال بگشاییم در فضای مفرح ادب. خود به خود، تماس با آینههای روح، برای همیشه برقرار میشود. باید همت گماشت به سفر، سفری روشن به سمت شهریاران این دیار.
دنیا چقدر خالی بود اگر صدای زمزمه آبشاران، سکوت را نمیشکست!
دنیا چقدر ساکت و سرد میشد اگر آواز مرغان خوشآواز، لطافت بهار را تنپوش لحظات غمزده نمیکرد!
دنیا چقدر تنها بود اگر صدا نبود، اگر باران کلمات، چهره غبارآلود زمین را خیس نمیکرد!
شعر، زاده شد و اول شاعر هستی خدا بود که جهان را سرود و گل و ستاره را.
شعر را فرشتگان چون نسیمی از باغهای فرادست، هدیه آوردند تا جهان از زمزمه آسمانیان خالی نباشد.
پیش از رباعی، پیش از دوبیتی، پیش از غزل، شعرزاده شد و رسولانی آمدند که رنج دیرسال بشر را چون رازی سترگ، در سینه میکشیدند.
رسولانی آمدند؛ با کولهباری از واژههای ناب؛ پیامآوران کشف و شهود. پس شعر جاری شد در رگهای هستی. واژهها جان گرفتند، شاعران سرودند و شعر، موهبتی شد از خالق «هستی». صاعقهوار فرود آمد بر گستره جان شوریده شاعران.
و شعر، رسالتی آسمانی شد و قافلهسالار کلام که موسیقی واژههایش، هر زنگاری را از آینه دلها میشوید و هر خوابی را میشکند.
و شعر، آتش شد و به جان شوریده بلخ افتاد؛ «بشنو از نی چون حکایت میکند...»
و شعر، لیلای شوریدگیهای نظامی شد و راز دلدادگی سنایی را حکایت کرد.
شعر، لسان الغیب حافظ شد و به سعدی، جاودانگی بخشید.
شعر، ردایش را تکاند و دنیا پر از چلچلههای عاطفه شد. شعر آمد تا راوی حماسه باشد. از بزمهای قهرمانی و پهلوانی.
شعر آمد تا راوی عشق و خون و عطش باشد در داغترین روزهای دلدادگی.
شعر آمد تا فاصله خاک و افلاک را بردارد، تا زمین از نجوای فرشتگان خالی نباشد.
شعر، زبان گویای رنج بشر است.
سالیانی است که شعر و ادب پارسی، بر تارک ادبیات جهان میدرخشد.
سالیانی است که جهان، پر شده از موسیقی دلنشین شعر و ادب پارسی.
سالیانی است که تغزلهای عاشقانه شاعران پارسیگو، آرامبخش لحظههای تنهایی دنیاست.
«شکرشکن شوند همه طوطیان هند
زین قند پارسی که به بنگاله میرود»
طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر
کاین طفل یک شبه ره صد ساله میرود»
«ناودانها، شرشر باران بیصبری است
آسمان بیحوصله، حجم هوا ابری است
وَ سرانگشتی به روی شیشههای مات
بار دیگر مینویسد «خانهام ابری است»
شاعر، احساساتش را در گلوی واژهها میریزد و دغدغه خویش را فریاد میزند.
دغدغه شاعر، بیتفاوتی انسان است؛ آنگاه که در کنار دریای مواج زندگی، بر ساحل بیخیالی مینشیند و گوشهایش برای شنیدن فریاد یاری، شنوا نیست.
این موجهای سنگین زندگی است که بر شانه شاعر مشت میکوبد و در ورطه زندگی، این سو و آن سو میکشد.
او میخواهد تا رسالتی را که بر شانهاش سنگینی میکند فریاد بزند!
شاعر، دلش تنگ است؛ از بیتفاوتیها؛ از بیخیالیها.
«نان به سفره، جامه بر تن» و دستهایی که در تاریکیها گم میشود و کسی به دادشان نمیرسد.
از خندههای بیروح و سلامهای سرد و چشمهای بیفروغ به تنگ آمده است.
برمیخیزد و به دامان جنگل پناه میبرد، آنجا که صداقت و صمیمیت ریشه دارد.
شاعر میخواهد همه انسانها، دست در دست نسیم دهند و دست نوازش بر گونههای پرپر گلها بکشند.
شاعر میخواهد که انسانها از باغچه خودشان، شاخه گلی بچینند و به کودک همسایه هدیه کنند.
او میخواهد که با دستمال گلدار خود، اشکهای دخترک را پاک کند و دستمال را به دست نسیم بسپارد تا اشکی بر گونهای نلغزد.
شاعر، به فکر کسی است که گرفتار موجهای کوبنده مشکلات است و «موج سنگین را به دست خسته میکوبد».
باید که دستی بلند کرد و دستهای غریبهای را گرفت که «باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده».
شاعر، رسالت فریاد زدن را بر گردن دارد؛ فریادی که خوابهای تاریک را برآشوبد.
او رسالتش را با واژههای قشنگ میپوشاند و خود را در میان واژهها گم میکند تا برای همدردی با
بیکسیهای مردم، زیباترین جمله را بیافریند.
بلند شو که تمام مرا به روی ورق...
بریز واژه به واژه صدا به روی ورق
«که این صداست برای من و تو میماند»
که این صدای رها سالها به روی ورق...
بیا دوباره مرا، نه! خود خودت را باز
بغل بگیر و بگریان و جا به روی ورق
برای هیچکس هیچ گفتهای مگذار
خودت بمان و جهانی رها به روی ورق
«همیشه شاعر من! تو شنیدنی هستی»
که آفریده خدایت تو را به روی ورق
تو «شعر» میشوی و هیچکس نمیفهمد
که قطره قطره چکیدی چرا به روی ورق؟!
شمس دیگری از دفتر تبریز
در ردیف عشق
با هیئتی به رستگاری «حیدربابا»
ابیات او، کرامات ناتمام.
ابیات او: شهر یار.
چنین است که میشناسندش
تا «همای رحمت»ش باقیست
کهنمرد نو سیاق
با کلاه صمیمی
و چهرهای از عطر کلمات بهار
پشت منظومهها،
حنجرهای مقبول همچنان میخواند:
«شبروان مست ولای تو علی
جان عالم به فدای تو علی»
جمعه
31 شهریور 1385
28 شعبان 1427
2006.Sep.22
صبح که از خانه بیرون میزنم، به آفتاب سلام میکنم و با عطر استواری تو که همراه نسیم میآید، به گفتوگو مینشینم.
صبح که از خانه بیرون میزنم، به غیرت سربلند شما درود میفرستم.
صبح که از خانه بیرون میزنم، از همه سراغ رد پای تو را میگیرم؛ از باد، از سروها، از سایههای کشداری که بیخیال از کنارم میگذرند، از ابرها، از گنجشکهای کوچکی که از سرما کز کردهاند، از برگهایی که لبریز پاییزند، از خیابانهایی که نمیدانند به کجا میروند. حتی از تمام تابلوهایی که بر سینههای سنگی دیوارها میخکوب شدهاند.
بیتو، به کسی میمانم که شاید دیگر هرگز اردیبهشت را نفهمد و آنقدر پشت دیوار شب بماند که طعم روز را فراموش کند.
خیلی وقتها سراغت را از پر پروانهها گرفتهام. کاش میشد یک بار دیگر، خوابهایم طعم رد شدنت را بچشند!
تمام هشت سالی را که رفته بودی تا برایمان تربت کربلا بیاوری، هر شب سراغت را از ستارهها میگرفتم و در آینه ماه، لبخند زیبایت را لبخند میزدم. حتم دارم حالا کربلایی شدهای؛ مثل همه کبوترهای آستان حضرتش.
حتم دارم که سالهاست در حریم دوست، زائر شدهای؛ چرا که حتی بارانهای بهاری نیز بوی تو را میدهند؛ مثل همه عطرهای این باغچه پر گل.
همه گلها، دوست دارند مسافر نفسهای عطر تو شوند.
چندین سال است که روزها دنبال توام و شبها دنبال خوابهای تو.
بیتو ماه را گم میکنم و خوابهایم در دریاهای بیپایان غرق میشوند. بیتو آینههای تنهایی من از درد و آه سرشارند و سرانگشتانم در غم غوطهور. نام تو که میآید، همه شعرها حماسه میشوند و تهمتنها و آرشها جان میگیرند. دوباره اسطورهها برمیخیزند تا مغرورتر از همیشه، چون صخرههای سربلند، در سایه تو، سینهشان را موجکوب توفانهای بلا کنند. آرش دوباره برمیخیزد تا در قدمهای شما، راز مرزداری را بیاموزد.
بیتو این خاک، چون برگی بود بر شاخساری خشک که از بیم بادهای وحشی، خوابی آشفته داشت. بهارهای ما بیتو، توهمی بود بزرگ. تو رفتی تا رسالت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهرا در کنار برکه غدیر گم نکرده باشی و ندای یاری خواهی حسین علیهالسلامرا بیلبیک نگذاشته باشی.
تو رفتی تا ما، شبهای آسودهتر از خواب درختان، با لالایی ماه بخوابیم.
گردونه روزگار میگردد؛ بر گرده مردان مبارز، روی استوانههای استواری، روی محور مردانگی؛ تا به سرفصل شگفتیهای تاریخ میهنمان برسد.
در آستانه پاییز، خاطرهای تلخ و شیرین، آلبوم یادها را ورق میزند؛ آن روزها که برگریزان حادثهها بود و توفان تهاجم از هر سو میبارید.
گلهای تازه شکوفا و درختان تازه پا گرفته باغ، ناباورانه هجوم سرد پاییز را میدیدند. باور کردنش سخت بود؛ سختتر از کابوسی که به حقیقت بپیوندد.
همه اهالی شب، دست در دست هم داده بودند. سرمازدگان بیخورشید به سوی تکفانوس میهنمان، دست دراز کرده بودند تا خاموشی دوباره ما را ببینند.
همه با هم؛ چه اتحاد شومی! شرق و غرب، کوچک و بزرگ، در جلسات آشکار و پنهانشان، تسلیحات مرگبار به دشمن ما هدیه میدادند.
همه هیزم بر آتش خرمن ما میریختند، تا شعلهور شدن دسترنجمان را ببینند و قهقهه سر دهند. هیچکس برای خندههای سوخته کودکانمان، اشک نمیریخت و برای قامت شکسته جوانان رشیدمان مویه نمیکرد.
هیچکس از ویران شدن شهرها، نگران نمیشد. بناها فرو میریختند، نخلها میسوختند و خانهها خرابه میشدند و هیچکس به فکر ما نبود. همه در اندیشه از هم پاشیدن مرزهایمان بودند.
همه میخواستند خاکمان را یکباره ببلعند و سه روزه در تهران باشند.
همه به فکر فتح چند روزه یک ملت، یک تاریخ بزرگ، یک فرهنگ چند هزار ساله شیعی بودند. پشته پشته دشمن از پس دیوارهای تحریم ما قد میکشیدند و این سو، دسته دسته گل پرپر بر زمین میریخت.
بوته بوته امید، ریشهکن میشد و غنچه غنچه شادی، سیاهپوش. هیچکس نمیتوانست باور کند، پشت سنگرهای خاکی و ساده ایرانی مسلمان، مبارزانی میجنگند که خواهند توانست در محاصره تحریمها و توطئهها، همه نقشهها و معادلات شبپرستان را بر هم بزنند و خواب فتح چند روزه ایران را برآشوبند و چندین سال با خون خود، رودخانههای مواجی بیافرینند که راه عقربان جرار را ببندد.
هیچکس باور نمیکرد از حرارت خورشید ولایت، هزار هزار خفاش مهاجم، پَر سوزان بگریزد و میلیونها عاشق حق، راه حیات بیابد.
انقلاب اسلامی، اعجاز بزرگ قرن ماست که شرق و غرب، قصد نابودی آن را داشتند؛ اما حالا ندای «نَصْرٌ مِنَ اللّهِ وَ فَتْحٌ قَریبٌ»، از هر گوشه جهان به گوش میرسد... .
هوای کبوترهای مهاجری که نامشان از دو کوهه میآید، به سرم زده است.
انگار همین دیروز بود که دل به آسمان دادند و سرخترین قطعههای کربلا را برگزیدند! سلام ای سینه سرخان سپیداندیش! جشن خندههایتان در خون، از یادمان نمیرود.
از همان نخست که چشمانتان پر بود از نقطه نقطه نینوا، دانستم که طعم شیرین کوچ، دل همه شما را میرباید و چنین نیز شد.
تابوتهای چوبی چنین گفتند و دریغا از ما که ماندهایم تلخ! افسوس که دور ماندهایم از خویش با هفتهای به نام شما و یاد دفاع مقدس. نمیدانم؛ شاید هم غنیمتی است تا بدانیم پیشینه ما چه بوده تا نسلهای نیامده، کتاب قطور ارزشها را در این هفته ورق بزنند و درود بفرستند به خونهایی که شور انداختند در لحظههای یکنواخت و کسالتبار هستی.
«سینه سپر نکرده مگر در مسیر باد
سجده نکرده جز به قدمهای جویبار»
بر لوح افتخار عشق میدرخشد نام نامآورانت و تو همچنان سرافراز، بر بلندترین قلهها ایستادهای.
بر بلندترین قلههای آزادی ایستادهای.
آنچه را که تو امروز به دست آوردهای، از سالیان پیش، سهم تو بوده است. هشت سال در برابر تندباد تهاجم، سینه سپر کردهای و در مقابل توفان نابسامانی، لحظهای جا خالی نکردهای.
هشت سال در برابر هجوم تگرک، چتری از دستان عشق به میهن، بر سرت گرفتی و در زیر باران گلوله، ثانیهای پای پس نکشیدی.
هشت سال فقط از حریم آسمانیات دفاع کردی.
هشت سال دفاع کردی.
دشمن، میپنداشت که میتواند مرزهای تو را از حدود تو به محدوده خویش بکشد؛ بیآنکه تو در برابرشان سینه سپر کنی و قطع کنی دست متجاوزشان را؛ اما هرگز گمان نکرده بود که فرزندان تو، هنوز هم زندهاند و کوتاه میکنند دست هر بیگانه حریص را؛ رستمها و کاوهها هنوز ایستادهاند؛ چون کره استوار، تا دفاع کنند از صلابت ایرانیات.
همچنان که هشت سال با سپر جان از تو دفاع کردیم، تا ابد نیز در برابر چشمهای زیادهخواه شیاطین، از تو دفاع خواهیم کرد وطن! تا نامت همیشه سرافراز باشد.
«ای نام سرفراز سرافراز نام تو
ایران من همیشه بمانی تو ماندگار»
چگونه نشنوم او را در این جهان ریاضی؟
در این نظام نفسگیر خندههای مجازی؟
نمرده نبض ستاره در آسمان نگاهش
کسی که قلبش خورشید را گرفته به بازی
بیا و قلب خودت را به جای قلبش بگذار
ببین که میشود آیا شبیه او نگدازی؟!
(از این شرار مقدس که رخنه کرده به جانت
نمیشود که بسوزی مدام و باز نسازی!)
گذشته است از آن روزهای شعلهور او
ولی هنوز نهان است در نگاهش، رازی
نمیشود که نپرسید شرح راز دلش را
اگر چه از چشمش میشود که دید، فرازی...
کسی که پنجرهاش را به روی صبح گشوده است
برای شرح نگاهش به شعر نیست نیازی
سالها پیش، کودکی بودم
سخت درگیر کودکیهایم
پدرم اتفاق سبزی بود
در نهانخانه تماشایم
سالها، سالهای دیگر بود
سالهای خروش و خشم و تفنگ
سالهای گذشتن از دریا
سالها، سالهای آتش و جنگ
پدرم اتفاق سبزی بود
پا به پای درختها در باغ
زیر ایوان شب، شب تاریک
اتفاقی عزیز مثل چراغ
پدرم قد کشید تا خورشید
من ولی، در حیاط سرگردان
در زدند و دو سبزپوش، دو مرد
پدرم رفت در پی مردان
پدرم رفت، من ولی ماندم
زیر ایوان شب، شب سنگین
پدرم گریه مرا بوسید
بوسهای گرم، بوسهای خونین
پدرم رفت و آسمان لرزید
پشت پروانههای باغ شکست
زیر ایوان بیستاره شب
آخرین شعله چراغ شکست
من از آن سالهای بیبرگشت
بوی خون و ستاره آوردم
با خیال خودم بزرگ شدم
جامه تازهای به تن کردم
چشمی انداختم به عکس پدر
جامه تازه بوی ماه گرفت
روح من چون پرندهای کوچک
زیر چتر پدر پناه گرفت
پدرم خون تازهای بر برف
پدرم عطر تازهای بر باد
پدرم اتفاق سبزی بود
که نیافتاده اتفاق افتاد
خواند زیر درختهای بهشت
آخرین نامه مرا پدرم
آخرین سطر نامهام این بود
پدر! از خون تو نمیگذرم
وقتی بهار بیاید، آسمان، همزبانیاش میکند؛ با نزول باران؛
زمین، همدلش میشود؛ با رویاندن گیاهان
و همه آفریدگان، همراهیاش میکنند؛ با دوری از گناهان.
آه، چه خوب است روزگار «حاکمیت توحید در جهان»؛
«زبونی مستکبران و نابودی شیطانصفتان»؛
«جهانی شدن آیین بندگی خدای مهربان»؛
«غلبه دین اسلام، بر دیگر ادیان»؛
«برادری و یکرنگی آدمیان»؛
«رحمت همگانی و برطرف شدن کینهها از میان بندگان»؛
«فراگیر شدن حکمت، دانش دینی، ایمان و عرفان»؛
«پاکسازی دنیا از ستم و بیعدالتی ستمپیشگان»؛
و... رسیدن به همه «گمشدههامان»!
ای منتظران؛ ای دلبستگان خورشید همیشه فروزان!
دیری نمیپاید سختیهای زمان.
ای عاشقان!
ای خلوتنشینان پریشان!
امیدمان، با کولهباری از مهربانی میآید ناگهان!
از «بیهودهگویان» نباشید و از «عافیتطلبان» و «مصلحتجویان»!
اگر او «خورشید شبشکن» است، چرا در تاریکیها میمانید؟
و اگر او «کشتی نجات» است، چرا به سوی دریا نمیرانید؟
راستی! اگر او «باران و رحمت بیکران الهی» است، چرا در زیر باران، تشنه نشستن؟
اگر او «سرسبزی روزگاران» است، چرا در فصل برگریزان، از پا نشستن؟
و اگر او «سرپرست و دوستدار مؤمنان» است، چرا دل دوستان خدا را شکستن؟
آه، یاران!
او «از بینبرنده ستم و تجاوز» است؛ راه «عدالت» بپویید.
او «دروازه هدایت» است؛ از «گمراهی»ها دوری بجویید.
و «او» هیچگاه ما را فراموش نمیکند؛ از «عشق» بگویید.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله، «یاران» خویش را «اصحاب» خواند و ما را «فراتر»؛ «برادر»!
انگار رسول رحمت، آرزوی دیدار ما، در سر داشت، که چُنین دست به «دعا» برداشت:
«پروردگارا! برادرانم را به من بنمایان».
آن گاه به آنان که میدیدندش، «راز» ما، باز گفت:
«قومی که در آخر زمان، مرا نادیده ایمان آورند... برادران من، چراغهای فروزان شبهای ظلمانیاند... خوشا به حال صابران دوران مهدی صاحب الزمان! خوشا به حال پابرجایان مقام محبت، احیاگر قرآن!»
انتظار، استقامت بر دین است و منتظر، حرکتآفرین.
انتظار، یاد یار است و منتظر، بیقرار.
انتظار، برترین کار است و منتظر، نیکوکار.
انتظار، ستیز است و منتظر، اهل پرهیز.
انتظار، آمادهسازی است و منتظر، آماده جانبازی.
انتظار، فریاد است و منتظر، فریادگر عدل و داد.
انتظار، یاری است و منتظر، همچون رود، جاری.
انتظار، راز است و منتظر، در سوز و گداز.
انتظار، قیام است و منتظر، در خط امام.
انتظار، پیکار است و منتظر، همیشه بیدار.
انتظار، عبادت است و منتظر، اهل اطاعت.
انتظار، نوید است و منتظر، در بیم و امید.
انتظار، نور است و منتظر، سرشار از شوق و شور.
انتظار، سفر است و... ما رهگذریم، شعلهوریم، بییاوریم... .
ای بهار!
بیا؛ ما برادران پیامبریم!
و انتظار، بهار سبزی است که طلوع کرده در اندیشه پنجرهای گشوده به سمت عشق.
تا پایان این شب سرد، چیزی نمانده است و تو میآیی در آدینهای که تمام کمیلها، مستجاب شدهاند.
تمام نگاههای بیقرار، بال امید تکاندهاند در سرزمین عدالت و گواهی میدهند لحظهلحظه حضور گامهایشان را بر دیار مقدس جمکرانت. پاسخ آن سؤال مانده در گلوی جمکران تویی! این همه مهمان که هر روز مشتاقانهتر از دیروز، به دیدار تو
میآیند، از شمال و از جنوب این کره خاکی، به دور از ریا و مکر، بیادعای بیادعا؛ وعده اجابت میگیرند.
تا پایان این شب سرد، چیزی نمانده است. این همه پرستو که در سرای روشن حرمت آرمیدهاند، با دست نوازشت بیگانه نیستند.
بیا تا تمام جوانههای دلمرده، نگاهشان غزل شادابی و سرزندگی سر دهد!
بیا!
انتظار این همه فصل بی بازگشت امید، این همه اشتیاق که در نگاه بندگان منتظر است، با طراوت نام تو گرم شود.
بیا تا سپیدهدم این شب سرد، گرم شود به شور بیکران دستهای رو به آسمان آدمی!
هوا، سخت گرفته است. تابوت روز، بر شانههای خمیده شهر میگذرد. نسیمی نیست. شب فراگیر است و آغوش شهر، رو به سکوت و تباهی گشوده شده است.
آسمان، با زمزمههای سوزناک زمینیان، درهم پیچیده است و تو نیستی.
انتظار، آسمان گرفته شهر را درنوردیده است. نیستی و خورشید، در گوشههای متروک آسمان میپوسد و فرو میریزد.
دقایق، بوی تلخ انتظار گرفتهاند؛ مثل ستارگان سوخته در آسمان نگران شب.
خاموش ایستادهایم و کرانههای آسمان را مینگریم؛ مثل کبوتران بیپرواز.
نیستی و گردابهای غفلت، شهر را در خود فرو بلعیده است. شتاب میگیرند لحظات، اگر اشاره کنی لحظه آمدنت را.
تداعی ضرباهنگ گامهایت میشوند دقایق، اگر بگویی کدام ثانیه در راه، میآیی.
خورشیدوار، از کدام دریچه میتابی تا روزهایمان را سرشار از نور کنی، تا تمام روزنههای رو به آسمان را به انتظار آمدنت بکاویم؟
طنین قدمهای استوارت از کدام مسیر، خواب شهر را میشکند تا تمام جادههای ممکن را آیینهپوش کنیم؟
خیره ماندهایم و تابوت روزهایمان را بر دوش میکشیم.
نسیمی نیست، هوایی نیست؛ افسردهایم و بغض گرهخوردهمان سخت گلوگیر است.
جمعهها یکییکی میآیند و میروند و تو نیستی.
کدام جمعه از راه میرسی؟
اگر نبود روشنی آسمان تو، زمین، چشم امید به کدام آفتاب هدایت خوش میکرد؟
اگر نبود مهربانی دستان تو، کویر تفتیده دلها، به دامان مهربان کدام سخاوت بیدریغ چنگ میزد؟
اگر نبود صداقت آشکار در زلال کلام تو، این همه دل، چگونه تاب فراق تو را میآوردند؟
مولای من، ای عدالت مجسم! رد گامهایت بر سنگفرش آدینهها نقش بسته است. طنین گریههایت در دهلیزهای تودرتوی زمان، عطر دلتنگی میپراکند.
جهان، غمگنانه نظارهگر سالها رنج صبر و سکوت توست؛ چرا نمیآیی؟ چرا نمیآیی تا پنجرههای اشراق را بر تاریکیهای نشسته بر وجودمان بگشایی و ما را از مصیبت روزمرگیها رهایی بخشی؟
چرا نمیآیی تا با برق شمشیر عدالتت، خرمن آرزوهای ستمگران و منافقین را بسوزانی و با سرانگشت نوازشت، طراوت و شادی را بر قلب زخمخورده مستضعفان برویانی؟
مولا! ای نام بلندت زمزمه دمادم هستی! بیا که جهان به احترام تو در قیام است، هستی از شوق آمدنت در جوش و خروش است و آینههای شکسته، برای آمدنت لحظهشماری میکنند.
وقتش رسیده دلنگران منتشر شوی
در این زمین بیهیجان منتشر شوی
در انتظار پنجرهها تا چو آفتاب
بر روزهای یک یکشان منتشر شوی
وقت دقیق آمدنت را بگو به باد
باشد که با شمیم اذان منتشر شوی
وقتش رسیده است که ای نام خوش نفس
جاری شوی دهان به دهان منتشر شوی
باید بهار باشی و در فصل زرد عشق
بر شانههای قاصدکان منتشر شوی
وقتش رسیده است که دلگرم گرم گرم
بر بادهای زوزهکشان منتشر شوی
وقتش رسیده است که ای جان جان جان!
در جسم بیقرار جهان منتشر شوی
شروع میشود از تو بهار هر تقویم
ز هر چه تازه تویی تازهتر؛ اگرچه قدیم
به یمن توست که باران گرفته دنیا را
که از گناه بشویند هر چه را چو نسیم
تویی که از نفست یک جهان میآشوبد
ز بوی توست که گلها شدند غرق شمیم
نفس کشیدن ما جز صدای پای تو نیست
جهان ما شده با آههای تو تنظیم
بهارهای زمین از تو میشود آغاز
پرندههای زمان را تو میکنی تکریم
به ذکر نام خوشت بوی عشق میپاشند
پرندههای خوشآواز زندگی بر سیم
به پلکهای تو وا میکند زبان دریا
که اشکهای تو کرده است موج را ترسیم
غروب، غربت جا مانده از غریبی توست
که بعضهای تو را میکند به ما تقدیم
جهان خلاصهای از نالههای خسته توست
رسیده است به تو هر چه درد و رنج قدیم
دلم گرفته از این روزگار؛ ساختگی است
زلال نیست و آیینهوار؛ ساختگی است
تمام مردم این شهر چشمشان خیره است
به جادهای که پر از تکسوار ساختگی است
هنوز قصه عدل و عدالت دنیا
هنوز قصه یک ذوالفقار ساختگی است
هنوز هم که هنوز است قلب مرده شهر
پر از رکود، پر از انتظار ساختگی است
خودت بیا و ببین فصلهای مبهم را
بهار! تا تو نیایی، بهار، ساختگی است
توی آسمون قلبم
تویی که نور سپیدی
واسه پرواز پرنده
تو پر و بال امیدی
اگر تو شبای تارم
خورشید چشات نتابه
زندگی تاریک و سرده
یه خیاله، یه سرابه
دوست دارم اسم قشنگت
حک بشه تو دل و جونم
میدونم که برمیگردی
باشه، منتظر میمونم
واسه تزیین ورقها
دونههای نور میکارم
وقتی از تو مینویسم
واژهها رو کم میآرم
تقویمای کهنه من
همیشه یه روزو داره
توی تکتک ورقهاش
جمعهها رو میشماره
تا تو برگردی دوباره
رو چشام قدم بذاری
توی دفتر سپیدم
بنویسی یادگاری
همه نور دعای ندبهای، اشک!
پر از شور دعای ندبهای، اشک!
چه میگویم به یک تعبیر، اصلاً
تو منظور دعای ندبهای، اشک!
یگانه طلعت مجلس شدی تو
تلاوت با گل نرگس شدی تو
برای اشکهای جمکرانی
شب «ایاک نعبد» حس شدی تو.