ghaemiyeh.com
اشارات 85
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
به نام پروردگار یگانه
سلام دوستان!
نخستین فصل از سال نو، رو به پایان است و ما به آغاز فصلی دیگر، نزدیک میشویم؛ فصلی که زمین، تب میکند و خاک، تشنه دستی میشود که به پا شویهاش برخیزد.
از تابستان، در مجالی دیگر خواهیم نوشت؛ اما در خرداد امسال، میهمان لبخندها و اشکهاییم: نخست، به خرمشهر میرویم تا اذان آزادی را که از مناره مسجد جامع بلند است، بشنویم و یاد و خاطره غیور مردانی را که سبکبال، رفتند تا خرمشهر سبز بماند، گرامی بداریم.
آنگاه، به میهمانی خانهای در مدینه میوریم که تکهای از ملکوت خداوند بر روی زمین است؛ میرویم تا میهمان جشن میلاد شکوهمند عقیله بنیهاشم باشیم و دست در دست آنها که حضرت زینب علیهاالسلام را سرسلسله همه پرستاران عالم میدانند، نزول «سوره صبر» را شادباش بگوییم. سری هم به جماران میزنیم و با چشمهای خیسمان، خاطرات مردی را مرور میکنیم که دستهای ما را به آسمان رساند، در دوازدهم فروردین سال یکهزار و سیصد و خورشید، ما را مقیم «جمهوری گل محمدی» کرد و سرانجام، در چهاردهم خرداد سال هزار و سیصد و شصت و هشت، دل از زمین کند و مسافر آسمان شد. خدا را شکر که پس از کوچ او، بیرق سبز انقلاب، به دست مردی سپرده شد که از سلسله سلاله پاکان است و برق نگاه «روح اللهی»، در چشمانش میدرخشد.
در گیر و دار حروفچینی، صفحهآرایی و چاپ اشارات خرداد 1385، شنیدیم و دیدیم که دستهایی ناپاک و پلید، حرمت شکستند و حرمین شریفین حضرت امام هادی و امام حسن عسکری
علیهماالسلام را به گلوله بستند. شیعه، سوگوار این غم بزرگ شد و داغ، بر دل موعود آخرین، حضرت بقیة اللّه - ارواحنا لتراب مقدمه الفدا - نشست. اگرچه زمانی که این شماره از اشارات به دستتان میرسد، چند ماه از زخمی که بر دلها نشست، گذشته، اما جراحت آن هنوز تازه است. این اندوه بزرگ را به پیشگاه حضرت ولی عصر(عج)، مقام معظم رهبری و همه آنها که دل در گرو محبت اهل بیت علیهمالسلام دارند، تسلیت میگوییم.
چشم به راه نوازش قلم شما: سردبیر
یک روز، وقتی که تمام کبوتران و کاجها بیدار شدند، مرا به مهمانی مهربانیات ببر، مرا ببر آن سوتر از تمام آینهها، آن سوتر از تمام شب زندهداریهایی که باید طی کنم.
تا کی باید تا آخرین ستاره را بشمارم؛ تا کی باید گناهانم را توبه کنم و توبه بشکنم؟
خدایا! من به اندازه ستارههای نشمردهات گناه کردهام. غیر از تو کسی را ندارم.
هیچ کس این روزها احوال دلم را نمیپرسد. سلامهایم دارند روی لبهایم میمیرند.
ای بزرگترین! یک روز صبح، زودتر از تمام صبحها، اتاقم را از عطر سلامی تازه که برای تو میفرستم، پر کن!
بگذار مست از بوی صمیمیت تو بمیرم!
مرا به آیههای باران بسپار!
مرا به آوازهای عاشقانه تبدیل کن!
مرا به مهربانیات ببخش!
من سالها لیوانم پر از آتش بوده است، لباسهایم را از آتش دوختهاند. من بارها در دوزخ
سرابهای مذاب، ذوب شدهام. من سالها در آتش گناه، سوختهام. سالهاست که خوابهایم را لب طاقچهای از کابوس جا گذاشتهام. سالهاست که هیچ پرندهای روی شانه من ننشسته و آواز نخوانده است. سالهاست که من در عمیقترین چاههای جهان، دلواپس مردن، گریستهام. تمام سلولهای بدنم از گناه تکثیر شدهاند. سالهاست که پاکیها، عرق شرم پیشانیام را فراموش کردهاند و سیاهیها،
لبخندهای بیپایان من شدهاند. سالهاست که دیگر هیچ کوهی جواب فریادهایم را نمیدهد. من سالها روبهروی کوهی از عشق، منتظر پژواک صدایم نشستهام. من قرنهاست که دنبال خودم میگردم. حتی زمین هم با من قهر کرده است؛ مثل قهر باران با کویر. اما میدانم که تو هیچگاه تنهایم نخواهی گذاشت.
از این همه تنهایی، تنها تو را دارم. اگر تو رهایم کنی، پشت این همه زمستان، یخ خواهم زد. تویی که همه جا هستی؛ اما مرا نه روی آمدن است و نه پای آمدن؛ حتی سالهاست که سمت قبله را گم کردهام، سمت تو را گم کردهام، خودم را گم کردهام؛ ولی تو همیشه با من بودهای، همیشه مرا دیدهای. دستهایم را بگیر تا دوباره بلند شوم! دستانم دارند یخ میزنند؛ قنوتم را پر از خوشید کن تا چشمهایم دوباره ستاره به من تعارف کنند!
دستهایم را بگیر، ای دستگیر بیپناهان.
برای توسل به کسی که وجودش سراسر رحمت و رأفت است، چه کسی بهتر از رسول صلیاللهعلیهوآله مهر گسترش که با هر نفس، گل عشق در باغ سینه میکارد و با هر نگاهش، باران عطوفت جاری میسازد؟! ما را از کودکی آموختهاند که برای خواستن آرزویی از بزرگی، عزیزترین محبوب او را واسطه او و خویش قرار دهیم.
چگونه روی برخواهی تافت از کسی که خود را پشت پیامبر صلیاللهعلیهوآله محبوبت پنهان کرده و او را شفیع گناهکاری خویش در نزد تو قرار داده است؟
چگونه پاسخ نخواهی داد خواهش کسی را که به دامان کرامت نبی صلیاللهعلیهوآله مقربت آویخته و چشم امید به وساطت او دوخته است؟
میدانم که در مرام کریمان نیست که سائلی را دست خالی از آستان لطف خویش برانند، حتی اگر آن بیچاره دردمند را لیاقتی نباشد که او را بر سفره انعام خود بنشانند؛ ولی جود و سخاوت ارباب لطف و عطا، آن همه هست که راه را بر مسکین نبندد و او را با خویش هم سفره کند و همین سابقه عنایت توست که مرا جسارت آن بخشیده که با همه تنگدستیام، دست توسل به سویت دراز کنم تا مرا نیز شرفی ببخشی.
ای آنکه آتشفشان رحمتت همیشه میخروشد و چشمه کرامتت همیشه میجوشد! تو را به آبروی
پیامبر و اهلبیت او سوگند میدهم تا دست توسل مرا از آستانت قطع ننمایی و چشم امیدم را کور نکنی.
«آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
باشد که گوشه چشمی به ما کنند»
«ای خدا ای فضل تو حاجت روا
با تو یاد هیچ کس نبود روا»
کسی از درون، صدایم میزند. سالهاست وجودم را از یاد بردهام، صدایم را فراموش کردهام، نگاهم را و دستهایم را.
تهی از روزهای گذشته، به جادههای تا همیشه تن دادهام. غبار راه را بر شانههایم حس میکنم؛ سنگینتر از کولهباری که بر دوش میکشم.
خدایا! عطشناک بندگیام؛ میخواهم از منازل خاک بگریزم، میخواهم از زیر طاقهای مقرنس آسمان بال بگیرم فراسو را. دریچهای گشوده میخواهم.
خدایا! کمک کن تا روزها و ثانیههای مکدرم را تکرار نکنم. کمک کن تا خاطرات روشناییام را مرور کنم.
خورشید، آسمان را فراموش کرده است. نوری نیست، هوایی نیست، مشامم از عطر فراموش لحظهها، میسوزد. چهار فصلم سرد است و ساکت. جز سیاهی نمیبینم.
خدایا، این بنده گناهکارت را تنها مگذار! به حق خداوندیات، مرا در راهی قرار ده که مسیر شناختت باشد!
خدایا! به پیمانی که با تو بستم، مرا به نور راهنمایی کن؛ به پیمان الست، به قالوا بلی.
خدایا! خاک، مرا درنوردیده است؛ چشمهایم را رو به افقی تازه بگشا؛ نگذار کولهبار گناه بر دوش، راهی راهی شوم که گذشته بندگیام را فراموش کنم!
یا معبود! گوشهای نیست تا تنهاییام را سر بر دیوارهها، هایهای بنالم؛ جذبه آسمانیات کجاست؟
میخواهم بال بگیرم آسمانهای یکدست بندگی را.
خدایا! دستم را بگیر تا بهارهای در راه را بر شاخههای بندگی، ترانهخوان شوم.
پروردگارا! لحظهای به حال خویش وا مگذارم.
خدایا! دلتنگم و آزرده. سرگشتهتر از آنم که درمیان اینهمه خاکستری و سیاه، راه را از بیراه، تمیز دهم.
دل گرفتهتر از آنم که خورشید را در پس بغضهای شکستهام دیدار کنم.
با من بگو این همه فاصله را با کدام دست نیایشگر میتوان پر کرد؟
روحم را که مینگرم، جز اتاقی لبریز تارها و گرد و غبارها، چیزی نمییابم. اشکهایم دیگر کفاف این همه گناه را نمیدهند.
پروردگارا! پرندهها کمکم از آسمان جانم پر میگیرند و ترکم میکنند؛ تو گویی من پرواز را بر بلندای قلهها به فراموشی سپردهام! کسی دستم را گرفته و به پرتگاهم میکشاند.
ای بزرگ! میدانم که تو نمیگذاری این گونه سرافکنده و درمانده به سویت باز گردم؛ ایمان دارم که بر این دو راهی مخوف، تنهایم نمیگذاری.
ای خدای آینهها و آبها! روح عصیانگر و زنگارآلودهام را به تو میسپارم که جز آغوش مهربانی تو پناهی برایم نیست.
تو تکیهگاه شانههای لرزان و ناامید منی؛ آرامش بخش ثانیههایی هستی که جانم را به هزار خنجر مجروح میکنند. تو کومه دلم را روشن میکنی؛ آنگاه که برف و توفان ناامیدی، سراسر وجودم را احاطه کرده است.تویی که دردهای ناگفتهام را میشناسی و مرثیههای بیطاقتم را بهترانههای آرامش بدلمیکنی.
تویی که پشیمانیام را به استهزا نمیگیری و اگر هزار بار با چشمان گناهآلود به درگاهت بیایم، دست خالیام بر نمیگردانی.
خدایا!
ابلیس را از زاویههای قلبم بتاران تا رویای غرفههای بهشت، خوابهای همیشهام را بیاراید.
قدمهایم را با جادههای روشن کبریاییات مأنوس کن. نگاهم را از این همه تیرگی و ظلمت برهان تا نور لایزالت را دریابم.
ای آشنا!
خستهام از این همه سرگردانی، از این همه غریبگی کشیدن، از این همه صدای بیگانه؛ صدایم کن تا با سبدهای سپید ایمان، از پلههای رستگاری بالا روم.
ای محبوبِ عالم!
دوست دارم از پلکان آفتاب بالا بروم، بر سقف آبی آسمان بایستم و خود را به ملکوت تو نزدیکتر ببینم.
دوست دارم به قلههای افقهای دور دست صعود کنم و در جستوجوی نور مطلق، با هر چه در هستی است یکی شوم.
دوست دارم از دریا، باران و از جنگل و بهار سرشار شوم؛ خوشه طلایی خورشید را به دست بگیرم و به همه کسانی که تشنه روشنیاند، تعارف کنم!
دوست دارم در جستوجوی تو، پا به پای خروشانترین رودها، تا ناکجاترین وادی آبیها بروم.
دوست دارم بر بال پروانههای تخیلم بنشینم و به زیارت بهار حقیقی نایل شوم.
دوست دارم در حرم آیینهکاری آسمان، قفل دلم را باز کنم و در حضور تو در محراب رنگینکمان، دو رکعت عشق بخوانم.
دوست دارم تمامی این دوست داشتنهایم بگذرد و فقط بر سجاده ماهتاب بنشینم و از تو بگویم؛ از تو که مقصود دل زمین و آسمانهایی.
چون توفانی سهمیگن، دروازههای رستگاریام را شکستهام از حجم این همه گناه.
عمری است که بار گمراهیام را بر تپههای عصیان، به دوش میکشم. تو گویی گوشهایم از شنیدن صداهای روشن، عاجز است!
ای خوب! خانهام ابری است؛ شانههایم بیطاقتاند و مجروح. در بیابانهای سرابآلود، زندگیام را میدوم و به زمین میخورم. پیشانی شکستهام، هیچ آفتابی را بر نمیتابد. تنها تو، تویی که میدانی؛ تویی که میشناسی تحمل زخمِ خوردهام را؛ نشانم بده جادهای را که به دروازههای روشن حضورت میرسد، تا هر چه بغض در گلو دارم، یکجا بر دامان بزرگیات به گریه آیم.
خدایا! نفسهایم آلوده مردابهاست. شبها، خاطرات آفتابیام را سر بریدهاند. فریاد میکشم و صدایم به جایی نمیرسد. تنها تو میتوانی خالیام کنی از این همه گمراهی و تیرگی؛ آنگونه که هر بامداد، زمین را به میهمانی نور و روشنی میبری.
ای مهربان! چگونه بخوانمت با این چشمان معصیت آلود و حنجره بیمار؟ چگونه به سویت آیم و نگاهت کنم، اکنون که دلم، فراموشخانهای رها شده در تاریکی است؛ چگونه...، جز این که تو صدایم کنی و به سوی خویش بخوانیام.
ای دستگیر و توبهپذیر! ای خوب! باران بخشایشت را نازل کن بر این دل بیقرار و محزون. دریچههای نورت را بگشا رو به این پنجرههای غبار گرفته، تا تار و پود جانم، تجربه کند هوای با تو زیستن را.
یاریام کن تا ابلیس وجودم را از زاویههای قلبم بتارانم، تا برخیزم و در آینههای رستگاری شناور شوم.
میخواهم بندگیات را تا ستیغ قلههای معرفت، با سر بدوم.
دلهای آتش گرفته را چه کسی خاموش میکند؛ چشمها را چه کسی؟ درد از پلههای سینه بالا میرود و بغض میشود در گلو؛ بغضهای گلو گرفته را چه کسی گوش میکند؟
حرفها صف بستهاند، کشتی توفانزده زمین، در ساحل کهکشانها به گِل نشسته است. بادها گهواره خاک را به بازی گرفتهاند.
نفسها زندانی شدهاند.
خدایا! گریزان از این غوغاکده، رانده از همه درها و دریچهها، تنهاییام را آوردهام که نسخه اصیل حرفهای من است، مثل غریبی که به وطن خویش بر میگردد. تو پاسخ همه دردها و دغدغههایی. سکوت را زیر چشم تو باید شکست؛ ولی چه باید گفت؟
«آنی تو که حال خسته حالان دانی
احوال دل شکسته بالان دانی
گر دم زنم از سینه سوزان شنوی
ور دم نزنم زبان لالان دانی»
چه باید گفت که آروارههای سخن خسته شدهاند. استخوانهای قلم درد میکنند.
در صفحههای دفتر، سطری سپید نمانده است. عقربهها ساز مخالف میزنند. دلهرهها مثل ساعتهای شنی، سرریز میکند دوباره و سه باره. اجاق صحرا خاموش شده است.
کدام مشعلی آتش خواهد گرفت که ذوب کند یخهای زمستان را؟
کدام شقایقی اجاق خود را روشن خواهد کرد؟
خدایا! ناکام از قفل درها و بنبست کوچهها، در حسرت لیوان آب حیاتبخش، شیداییام را برای تو آوردهام؛ از هر چه نومید شوم از تو نومید نخواهم شد.
دل دریاییام را برای تو آوردهام که امید به زیستن، توفانیاش کرده است. جز تو آستانهای نیست برای پناه بردن.
چه کسی بذرها را میشکافد در دل خاک؟
چه کسی به گندم ریشه میدهد، ساقه میدهد، دانه میدهد؟
چه کسی سروها و سپیدارها را تیمار میکند؟ چه کسی خورشید را یار میکند با ما؟ چه کسی باران را بیدار میکند از خواب ابر؟ چه کسی دست تکان میدهد برای سلامها و خداحافظیها؟
چه کسی پنجرههایش را باز میکند به روی گنجشکهایی که زیر باران ماندهاند؟
چه کسی گریهها را میشنود در نیمه شبهای خلوت گزیده... «أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ ...»!
خدایا! برای آفتابی شدن، چه کاری بهتر از لحظههای با تو بودن؟!
برای دریایی بودن، چه وقتی زیباتر از غرق شدن در اقیانوس محبت تو؟!
برای قدم زدن در کوچه باغ آسمان، چه کاری بهتر از این که به تو بیندیشیم؟!
برای قد کشیدن و شکوفه دادن، چه توفیقی از این سبزتر که نهالی در باغ دوستی تو باشیم؟!
بارالها! برای سفر کردن به کهکشان عشق تو، چه سفینهای بهتر از دعا و نیایش؟!
برای از تو سرودن، چه قلمی شیواتر از دل و چه دواتی گلگونتر از خون خویش داریم؟!
پروردگارا! ما و تمام لحظههامان تو را میسراییم؛ تو را که سرچشمه ازلی و ابدی هر سرایش و مقصود هر نیایشی.
ما قرنها با هر آنچه در زمین و آسمانهاست از تو سخن میگوییم، تو را تسبیح میگوییم، راه رسیدن به تو را میپوییم و عشق در راه سفر به تو، تنها سفینه «حرکت جوهری» ماست.
بنگر چگونه در عطش به تو رسیدن غرق میشویم؟!
«ای آفریدگار شبنم و ابر»! عطش ما را کی پایان میدهی؟!
شکرت میگویم که محبت را که جوهر وجود است، در جان کاینات قرار دادی که اگر نبود الفت و محبت در عالم، ذره بر ذره بند نمیشد.
شکرت میگویم ای مهربان، که غفلت را مایه فراموشی رنجها و غصهها قرار دادی تا زندگی، رنگ شادی بگیرد و غم، در اندرون ذهن، غبار پذیرد.
ای خالق عطا و بخشنده خطا! عنایت فرما و گناهانم را ببخش؛ گناهانی را که فراموش یا از خلق پنهان کردهام!
مهربانا! همان گونه که گناهانم را از خودم پوشاندی تا فراموش کنم روز حساب نیز از مقربان درگاهت بپوشان؛ اگر تو ستارالعیوب من نباشی، روسیاه همیشه خواهم بود.
دست به آسمان تو بلند کردهام و رو به قبلهگاه تو ایستادهام؛ هر چند ناچیزترینها را به درگاهت آورده باشم، هر چند آلوده از گناهان باشم، سر بر خاک تو میگذارم و تنها در برابر تو سجده میکنم که مقام توست تنها سجدهگاهم.
معبودا! در سایهسار لطف تو، همیشه زندگی کردهام و در آرزوی رضایتت عبادت کردهام.
میدانم؛ خوب میدانم این پرستشهای اندک را اگر نپذیری، سرگردانتر از همیشه خواهم بود. اگر درگاه پذیرش و عنایت تو نبود، در تباهیهایم فرو میرفتم.
الهی! در خودکامگیهایم در هم ریختهام. غبارهای غفلت و فراموشی به جانم ریخته است.
چنگ در چنگال نفس میاندازم؛ ولی کِی میتوانم فاتح شوم؛ اگر یاری تو نباشد؟! کی به
صبحگاه حضور و نیایش دست مییابم؛ اگر به بخشش تو بشارت نیابم؟! این دستهای ناچار و این قلب گناهکار را چاره ساز؛ ای چارهسازِ بنده نواز!
ای سزاوار پرستش و بندگی! با همه طغیان و روسیاهیام، تو را میپرستم.
لحظههایم را از عطر حضورت بینصیب نساز! ای اجابت کننده! شبهای تاریک وجودم را در روشنان حقانیتت حل کن.
«یا منوّر النور»! هیاهوی شیاطین، گوش هایم را کر کرده است؛ چشمهایم کورسویی میبیند از دور، دهانم را میخواهند مُهر کنند؛ مبادا در دسته «صمٌ بکمٌ عمیٌ...» قرار گیرم!
خدایا! این صدای نالههای پشیمانی من است که هر لحظه در درونم جاری است؛ این صدای ضعیف روبه افول را رد نکن؛ ای توبهپذیر! به این بیپناه در راه مانده پناه ده؛ ای پناه بیپناهان!
میدانم که لجام گسیخته است نفسم، بیمحاباست کردارم و گستاخانه، خودم را به گناه آلودهام؛ اما این تویی که هر لحظه میمیرانی و زنده میگردانی؛ «یا محیُ و یا ممیت»! مرا بمیران از آنچه که هستم و زنده کن بر آنچه که نیستم و باید باشم. حیاتم را به سویی قرار بده که خود میخواهی! گامهایم را در مسیری قرار بده که هدایت است، نه گمراهی؛ «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ».
ای آرزوی همیشه و ای نهایت خیرها و نیکیها، یا غایه آمال العارفین! ما را به نهایت آرزویمان برسان و از چنگ کژیها و پلیدیها برهان.
هزاران بار تو را میخوانم و از تو یاری میجویم که سزاوار، تویی.
ای هدایتگر و ای منجی! اگر غرق در اقیانوس کردههایم باشم، باز امید به کشتی نجات تودارم.
یا غفار، یا ستار! از خویشتن رهایم کن و با خویش قرارم ده؛ سجادههای توبه و انابهام هنوز رو به قبلهگاه توست مرا به کعبه وصل برسان تا با رجم شیاطینت رها شوم؛ «اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم».
ستاره در چشم
کولهبار شب بر پشت
زانو میزنم در برابرت.
از راه دوری نیامدهام؛ که «از رگ گردن به من نزدیکتری»
تاریکم؛
آنقدر که به نور ناچیز کرم شبتابی میآویزم.
یا نور!
روشنم کن از نور بیزوالت!
به صاعقهای بسوزان خرمن سیاهکاریام را!
مرا نوری بده که به خاموشی نگراید!
خستهام؛
پی آسمان دیگری میگردم؛
پی اقیانوسی که رنگ دیگری باشد.
بیقرارم؛
چونان گیسوان بیدی ریخته بر شانههای باد.
چشمهایم رودخانهای است که طغیان کرده و دستهایم کبوتری که در حسرت آسمان، دل دل میکند.
یا انیس القلوب!
ای همدم قلبهای بیقرار، ای آرامش دلهای متلاطم!
مرا پر کن از آرامشی که با هیچ توفانی فرو نریزد.
یا رب!
تنها زمزمه یاد توست که آرامم میکند.
گر بر تن من زبان شود هر مویی
شکر یکی از هزار نتوانم کرد
به تکیهگاهی - که ندارم - تکیه کردهام. به دریچهای که بسته است دل بستهام و از تو غافلم؛ از تو ای یکتا آفریدگار من! آه که من به وقت مستی و سرخوشی، جز خویش ندیدم و اینک درمانده و پریشان، کولهبار درد را به درگاه کریم آوردهام.
الهی! به آنان که متنعم به نعمت شکر تواند، رشک میبرم؛ هم آنان که پنجرههای پر زرق و برق دنیا، اغفالشان نکرد و هر چه از مصنوعات دیدند، صانع را یاد کردند.
الهی! خاکستر این جسم نیمسوخته را چون شمعی بیرمق، به نسیم غفران خویش بسپار؛ شاید که خاموش کرد شعله خودبینی و زبانه غفلت از تو را!
بر کدام نعمت دهان شکر بگشایم تا حق شکرش ادا شود و بر کدام موهبت چشم بدوزم و بدانم که از دیگری غافل نشدم؟!
فریاد میزنم؛ هم نوا با آوای سوخته عاشقانت؛ آنان که تو را بارها دیدهاند و صدایت را در ریزش رودهای جاری شنیدهاند، آنان که هر چه دیدند، جز تو ندیدند و هر چه شنیدند، جز نوای تو نشنیدند.
الهی! چون پروانهای واله و شیدا، عنان اختیار خویش را به روشنای مهر تو سپردهام و خود را تسلیم اراده تو کردهام تا بر آتش عشق خویش آشنایم کنی و این وجود خسته را به نور محبت خود جلا دهی.
الهی! کاش میتوانستم بگویم که هیچ نبودهام، جز آن که تو خواستهای و هیچ نکردهام جز آنچه تو فرمودهای! هیهات! عنان اختیار را به دستان نامیمون نفس وسوسهگر خویش سپردهام.
الهی! از کدام پنجره، وسعت حضورت را نمیتوان دریافت و در کدام آینه تو را نمیتوان به تماشا نشست؟ از کدام حنجره میتوان صدای تو را نشنید و با کدام دیده میتوان تو را ندید؟!
الهی! «لا یمکن الفرار من حکومتک»؛ وقتی تو «أقرب من حبل الورید» هستی.
چه بیحاصل است گریختن؛ که از خویش، هرگز نمیتوان گریخت.
چه بیهوده است یاوری جز تو یافتن و چه اسفناک است مأمنی جز درگاه تو گزیدن!
خدایا! سر از نگریستن به دنیای خاموش اطرافم برمیگیرم تا درون را کاوش کنم؛ درونی که باید معبد ذکر تو باشد و نور رحمانیت تو نوازشش دهد؛ اما این آتش دوری از توست که وجودم را خاکستر سیاهی و شوربختی نصیب میکند.
ای فیاض! کدام سو را بنگرم که از تو نشانی نباشد و کدام روشنی را به تماشا بنشینم که از وجود تو ساطع نشده باشد؟!
خدایا! قلم در مسیر توصیف تو چون پایی پر آبله، بسته بر جاده وصال، حیران عظمت تو مانده است. کدام واژه را برگزینم که قادر به بیان جلال تو باشد؟
الهی! خود را از کدام ترانه سوخته برنجانم و از کدام شام بیطلوع به وحشت اندازم؛ وقتی تو را دارم و بر ستون عنایات تو تکیه کردهام و دست توکل بر آستان تو برافراشتهام؟
الهی! کفتارهای شک، ایمانم را پوزه میکشند و از درگاه ربوبی تو جدا میسازند. خدایا! ملتمس و دادخواه، شکوههای خویش را بر درگاه تو عرضه میدارم و خاضعانه درخواست میکنم، بهانههای دوری از آستان مقدست را از من دور کنی تا لایق ورود باشم.
الهی! به تکیهگاهی که ندارم تکیه کردهام و به دریچهای که بسته است دل بستهام؛ تو روشنای دریچههای روبهرویم باش و تو تکیهگاه تنهاییهایم... .
به تکیه گاهی از این دست، سخت محتاجم
اگر که دست دهد دست بر ندار از من
بر میگردم به سویت، ای خدایی که خودت، شراب عشق را در جام قلبم ریختی و مرا لبریز از شور با تو بودن کردی، خودت دستهایم را گرفتی، وقتی زمینگیر این سرزمین فانی شده بودم.
اینک دوباره به بالهای شکستهام مرهمی عطا کن تا پر بگشایم به اوج نقطه پرواز؛ تا به آسمان نشان بدهم با وجود زمینی بودنم، آسمانیتر از تمام پرندگانم.
فقط کافی است خط قرمزی بکشی بر گناهان و اشتباهاتم و نام مرا هم ثبت کنی در دفتر اسامی بندگان شایستهات.
از تو کمک میخواهم؛ تو که از تمام نیازهای قلبم باخبری. از تو کمک میخواهم؛ تو که اولین و آخرین امید شبهای دلتنگی منی و میدانی وقتی از تو دور میشوم، چقدر به شیطان نزدیک میشوم و چقدر بیدلیل، روزها و شبهایم را سپری میکنم.
از تو کمک میخواهم؛ تو که با وجود تو، وجودم سرشار میشود از سرمستی و تمام غمهای دنیا از دلم پر میکشد.
دستهایم را بگیر؛ گرمای دستهای تو، اضطراب قلبم را آرام میکند و مرا به سمت روشنایی رهسپار.
روح بیقرار من تشنهتر از آن است که با همین جرعههای عشق، بتواند سیراب شود. روح من دریای محبت تو را خواستار است و اقیانوس معرفتت را میطلبد.
از تو میخواهم که مرا از شور وسوسهها، غرور ممتد و بیانتها و اشتیاق به دنیا دور کنی.
از تو میخواهم که به من توان مبارزه با لشکر شیاطین عطا کنی و ارادهای آهنین در وجودم بریزی تا بتوانم به دورترین آسمان عبودیت دست یابم.
بارالها! ضمیرم را که از روح خویش در آن دمیدهای و آن را روشنتر از باران و شفافتر از صدای قناریها و رقص شاپرکها بر شانههای نسیم آفریدی، دستخوش بادهای مسموم گناه قرار دادم!
روحم را به تاریکترین و عمیقترین لحظههای عصیان فرو بردم و به آرزوهای دور و دراز دل بستم!
با هر نفسی که از تنگنای سینه برآوردم، یک گام از تو دورتر و گامی به مرگ نزدیکتر شدم و همچنان در خواب غفلت و بیخبری دست و پا زدم؛ خوابی که به کابوسها و لحظههای دردناک غفلت و تنهایی و بینصیبی روحم آلوده شده بود.
گناهانم را کوچک میشمردم و در آن حالت، خود را خرسند مییافتم و تو، تمام اینها را میدیدی در حالی که تنها با گوشهای از قدرت ابدی و بینهایت خویش، میتوانستی مرا با تمام آرزوهای حقیر و گناهان بزرگم درهم شکنی.
خداوندا! این تو بودی که از روزگار سیهکاریها و بیباکیها و پردهدریهای روحم تا لحظههای ندامت و شرمساری از گناهانم، مرا در پناه لطف و عنایت خویش حفظ کردی و در آن زمان که شایسته سوختن بودم، آتش غضبت را بر جان سرکشم شعله ور نساختی و مرا پناه دادی تا به وادی عشق و محبتت وارد شوم.
خدایا! مرا از عمق تباهی، به اوج روشنایی کشاندی؛ یاریام کردی؛ در حالی که سزاوار نبودم و با نور ایمان، به جانم آرامش بخشیدی که رسیدن به هیچ یک از آرزوهایم، آن را به من نمیداد.
خدایا! صدای مهربان تو را از لابهلای آیات هدایت تو شنیدم.
آری! صدایت را شنیدم که چگونه مرا به سوی روشناییها فرا میخواند و ستارههای ایمان را در آسمان قلبم روشن میکرد.
خدایا! مرا که با دلی سرشار از امید، به درگاهت رو آوردهام از خود مران و در بیغولههای غفلت و گناه، آوارهام مساز و از باده عنایت خود، مرا بهرهمند ساز!
در خلوت من گنجی است که گرانبهاترین سرمایه من است و تو خود، به دستان لطف و مهر، هدیهام دادهای.
من با این هدیه بیمانند چه کردهام؟
من در این برهوت تنهایی، تو را دارم.
معبودا! در این دایره چرخان روزگار، من با مرکز پرگار هستی چه کردهام؟ آیا به وحدانیت قطب تجلی ایمان آوردهام؟ من تو را داشتهام؛ اما افسوس که داشتههایم را هیچ گاه پاس نداشتهام. رشتههای حمد تسبیح وجودم انگار پاره شده و جز حسرت، از سرانگشت سپاسم فرو نمیبارد.
تو در همه جغرافیای هستیام حضور داری و من نمییابمت.
شاید خود را گم کردهام که هر چه میگردم، نسیم حضورت را حس نمیکنم.
خدایا مرا به خویشتنم بشناسان!
«مهر تو به مُهر خاتم جم ندهم
وصلت به دم مسیح مریم ندهم
عشقت به هزار باغ خرم ندهم
یک دم، غم تو به هر دو عالم ندهم»
یک به یک روزها را میکاوم؛ با دستهای خاکی و زمینیام، با اشتیاقی که هنوز بوی خاک میدهد. آه، خدای همین نزدیکیها! چگونه با این دو بال زمینی، با این دو بال در پیله مانده، میتوان در هوای تو پرگشود؟
ای خدای پنجرههای رو به نور، ای خدای آسمانهای نزدیک، ای آنکه خرده بر شکستهبالی افتادهها نمیگیری! اینک بالهایم شوق پرواز را زمزمه میکنند.
خدای من! مگر میتوان ترا نسرود؟!
مگر میتوان از تو نگفت؟! تو در هر نفسی، ریهها را از خویش پر میکنی. جهان با تمام وجود ایستاده است و خودش را در بیخویشی نظاره میکند؛ خودش را که از خویش رفته و از تو سرشار شده است.
«دیدم رخت از غم، سر مویی نبماند
جز بندگی روی تو رویی نبماند
با دل گفتم: «آرزویی در خواه!»
دل گفت که هیچ آرزویی نبماند»(1)
از توست که دستهایم شعر میشوند. از توست که جادههای زیر پایم به آسمانها میرسند. این تویی که در من، شعر خویش را میسرایی. من کجای این متن هستم؟ من کجای این متن بودهام؟
«دل مغز حقیقت است و تن پوست، ببین
در کسوت روح، صورت دوست ببین
هر چیز که آن نشان هستی دارد
یا سایه نور اوست یا اوست، ببین»(2)
پر کن پنجرههایم را خدایا؛ از نور خویش پر کن! این جام تهی تن را از مستی فزاینده لبریز گردان!
من با تمام اشتیاقم ایستادهام تا بالم دهی؛ تا آسمانی دیگرگونه را به بالهایم، به بالهای اشتیاقم نشان بدهی.
خدایا! من با تمام پروانگیام ایستادهام تا سوختنی دیگرگونه را به بالهایم ببخشی؛ سوختنی که خاکسترم را به بادهای آسمان بدهد.
«زان «می» خوردم که روح، پیمانه اوست
زان مست شدم که عقل، دیوانه اوست
دودی به من آمد، آتشی در من زد
زان شمع که آفتاب، پروانه اوست»
عشق در جانم طنین انداز است.
باید هوای تو را در شریانهایم نفس بکشم.
الهی!
رو به کدام دریچه، مهربانیات را فریاد بزنم که تمام روزنهها در نیایش تواند؟!
خدایا! محتاج با تو بودنم.
تشنهتر از همیشه، دستانم را دراز کردهام تا از فراسوی ستّارالعیوبی که تو هستی، نور بگیرم.
خدایا! فرمودی: «ما امانت [الهی و بار تکلیف] را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم.
پس از برداشتن آن سر باز زدند. و از آن هراسناک شدند و انسان آن را برداشت. راستی او ستمگری نادان بود»(1)
حالا چگونه از پس بار سنگین امانت تو برآیم؟!
ای نور محض!
به این دلخوشم که هنوز هم طنین عشق تو، ناخواسته در گوشهای من است.
«عرضه کردم دو جهان بر دل کار افتاده
به جز از عشق تو باقی همه فانی دانست»
الهی!
مرا در زمره گمراهان قرار مده و همواره اشتیاقم را برای رسیدن به خود فزونی بخش؛ که در بود و نبودم به تو محتاجم.
یا رئوف! بارانها میبارند، بادها میوزند و شبها به نیمه میرسند؛ اما چگونه است که دعاهای من هنوز در پیشگاه اجابتت بال بال میزنند؟
دعاهایی که گاه بغض میشوند و میشکنند، گاه آه میشوند و میسوزانند و گاه، سکوت میشوند و...
هر چه باشد، به بیکسیام رحم کن و آسان بگیر بر من که سخت ناتوانم!
خدایا! آنقدر آگاهم کن که مطیع حکمتت باشم.
تنها با تو آرام میشود دلها. وقتی زیر لب زمزمه میکنم «أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»، تمام دغدغهها و اضطرابها، دور میشود از من. همهجا به دنبال آرامشی گشتهام که هیچ وقت ترک نکند روح ضعیفم را در پس ازدحام شهر.
1) . احزاب: 72.
موجهای خروشان دریا، تیکتاک تکراری ثانیهها، ابرهای آسمان، درههای هولانگیز جادهها و روحهای سرگردان، همه به دنبال آرامشی جاودانهاند. همه در جستوجوی گمگشته خویشاند و سالهاست در پی دست آرامشی هستند که مرهمی باشد برای اضطراب درونشان.
بیآنکه کسی تو را برایشان شرح دهد، درک میکنند بزرگی و قدرت بیانتهایت را. تویی که میتوانی موجهای خروشان دریاها را آرام کنی. قادر هستی به آرام کردن روح مضطرب و پر دغدغه شهر.
تو میتوانی آرامش را برگردانی به جهانی که ثانیه به ثانیه از دست میدهد خودش را و به چنگالهای مرگ نزدیکتر میشود.
اینجا فقط نام توست که تسلیبخش تمام نگرانیهاست.
اینک سرشار کن از خودت، تمام ما را که گُمت کردهایم و بیآنکه فکر کنیم به گمشدهمان، در پی یافتن راهی برای نجات خویش هستیم.
ای پیدای پنهان! پیدا کن ما را که سالهاست گم شدهایم در هیاهوی رسیدنهای نافرجام! پیدا کن ما را و به خودمان برگردان روح پاکی را که به امانت گذارده بودی نزد ما.
دوباره آزاد کن پرنده روحمان را!
یا نور! باز هم بندگیام را به مهربانیات دخیل میبندم و سفره نیازم را بر آستانه اجابتت میگشایم.
باز هم بیقراریام را آه میکشم و سر درگمیام را قدم میزنم تا به فانوسهای هدایتت برسم.
حالا که میخواهم، بخواه تا از سرابها در امان بمانم و شعلههای هوا و هوس را در اعماق وجودم فروبنشانم. در این برهوت، بیش از همه از خودم میترسم؛ از توانایی و ناتوانیام.
به سویت میگریزم از رعد خشم و صاعقه غضبت؛ چون این چشمها و دستها و پاهای نحیف، سوختن در آتش را تاب نخواهند آورد؛ که آتش تو، سهمگینترین دالان دوزخ است. اگر تو پناهم ندهی، درِ کدام خانه، رو به غریبیام گشوده میشود؟!
کدام دست، به پیشواز نیازم قد میکشد؟!
کدام چشم، شبهای خیسم را بیدار میماند و پلک نمیزند؟!
کدام مهربانی، قلب متروکم را درک میکند؟!
یا نور!
تنهایم نگذار و اجازه بده نامت تا همیشه منتشر شود در چهاردیواری بیهمنفسیام!
سر بر آستان بندگیات، زمزمه روشن نیایش را رو به دریچههای سبزت سر میدهم. رو به افقهای امید عفو و رحمتت، بنده وار تو را میخوانم.
الهی! زنجیرهای تعلق را گسستم تا در بند بندگی تو درآیم.
دیوانهوار آمدم به سویت، دیوارههای کبر و خودپرستی را در من فروریز.
از تمام تعلقات چشم بستم تا چشم دل را رو به تو بگشایم.
الهی!
چگونه تو را نخوانم و سر بر آستان حقیقتت، به خضوع نیاورم که تنها تویی کریم بندهنواز؟!
الهی!
مرا ذره ذره در عشق خود بسوزان تا مبادا آتش قهر و غضب تو مرا فرا گیرد.
الهی!
تو را میخوانم از اعماق درههای تاریک و پرتگاههای وجودم؛ آن هنگام که تا سقوط، فاصلهای ندارم.
اشکهای جاری پشیمانی را بر سجاده نیایش میفشانم. مرغ روح، در هوای توست که جان میگیرد و مُشک وجود، به نظرگاه توست که معطر میشود.
الهی!
ترسم از آن است که از تو نهراسم و بیگانهوار، پای از اقلیم بندگیات بیرون بگذارم!
الهی!
این بنده دردمند امیدوار به درگاهت را از هراس و تاریکی نجات بخش و پردههای غفلت و گمراهی را از دیدگان ناتوانش کنار زن!
الهی!
هشیارم کن تا در این هشیاری، ویران بسازم بنای بلند سرکشیام را!
خدایا!
روسیاهتر از آنم که بیروشنای نور ذات تو، از تاریکیهای وجودم رها شوم. به تو پناه میبرم از گردبادهای مهاجم نفس. پناه به تو میبرم از شیاطین رجیم.
خدایا!
صدایت میزنم از عمق لایههای درون و در هوای آرام تو میخواهم بیاسایم، پس از این همه دلتنگی؛ ثانیههای بیهوده زندگیام را به ذکر معطر خویش مشغول دار!
پروردگارا! چنان کن که روز رستاخیز، خرسند به درگاهت بازآیم و رستگار.
خدایا!
ما را دریاب که چون پرندگانی لرزان بر شاخهها نشستهایم و همچنان نیازمند نگاه پر مهرت هستیم تا روزی به هر آنچه که میخواهیم برسیم؛ ای کاش پروازمان ما را به عروج برساند!
خدایا!
بیریاترین لحظات زندگیمان را در پی تو پرواز کردهایم تا شاید بتوانیم ذرهای از برکت وجود تو را به لحظات زندگیمان وارد کنیم.
خدایا! دستهای ما هر روز به سراغ نوری از تو خواهد گشت.
«ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی»
دنبال حقیقتی میگردم که ذهنم را به حیات فرا میخواند؛ به کرانههای دور مینگرم.
از قامت خویش بزرگتر شدهام؛ بلند ایستادهام؛ «قد قامت الصلوة».
میخواهم از منازل خاک، پر بکشم. میخواهم بر شانههای خاک، بلندتر بایستم. میخواهم در گریزگاه آسمان مأوا بگیرم. پنجرههای تأمل گشوده است. صدا، چراغ نیمه شبهای درونم شده است. صدا، در من جان گرفته است. صدا، ترانه خوان بندگیام کرده است؛ «قد قامت الصلوة»
جرعهنوش آسمانم؛ عطشناک ایستادهام تا بر تمام چشمهای مشتاق ملائک، خیره بنگرم.
ایستادهام؛ بینهایت بندگی، رو به رویم. رگبار مناجات، جانم را زنده کرده است. سترگ و سربلند فریاد میزنم: «سبحان ربی العظیم و بحمده».
بهارهای دنیا، بر شاخههای چشمانم شکوفه میدهد. لحظات، آبی و سیّال؛ لحظات، سرشار از عطر ستارههای درخشان؛ لحظات، هیاهویی شیفته. آکندهام از شمیم سرشار سجاده، آکندهام از عطر تسبیح.
باید فراز کهکشانها بایستم! دیگر سرگردان وجودم نیستم. دیگر دنبال خودم نیست. صدا، تلنگری بر پیشانیام زده است؛ باید هوای مناجات را تنگ در آغوش بگیرم! باید بندگیام را فریاد بزنم!
همه چیز در من شتاب گرفته است. احساس سرشاری در شریانهایم دویده است. نوای باقی ماندهام را بر شاخساران آسمان آویختهام. «السلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته» صدا هنوز میپیچد و من سربلند از قلههای بلند بندگی، قدمی به زیر نخواهم گذاشت.
گلدستههای مقابل، طنین نام تو را آواز میدهند. این جذبه بیپایان، مرا به سوی خویش میخواند. باید اذان بگویم تا شاید کلمات، این آیههای درد و تسکین، نجاتم بخشد!
میایستم بر بلندای دریچههای رحمتت که بر گلدستههای نیاز، باز شده است. احساس میکنم که بر قلههای جهان ایستادهام؛ بر بلندای دریچههای رحمتت. زمین، زیر پایم میلغزد و من که در دل، یاد تو را دارم و بر لب، نام تو را، ایستادهام به امید رحمتت.
عطر «اللّه اکبر» از لبانم میتراود. آسمان، آبیتر از پیش میشود. صدای بال ملایک، فضا را پر میکند. هوا هوای پرواز است و سینهام لبریز شعر و شعور.
هوای طراوت جاری است و چشمانم... آه! باران میبارد.
«اللّه اکبر»
این وجود خسته و شکسته را دریاب! میخواهم پیراهن سیاه معصیت را از تن خویش بدرم.
میخواهم نام تو را فریاد بزنم؛ آنقدر که شیاطین از مسیر فریادم دور شوند. آرامشی نمیشناسم. کورهراههای مقابل، به تو ختم نمیشود. مسیر عشق تو را گم کردم؛ به کدام سو بایستم؟ به کدام سو رو نمایم؟ به کدام قبله نماز بگزارم؟
شوقی است در دلم که التهاب وجودم را به نهایت رسانده است. احساس میکنم که سر تا پا آتشم؛ آتشی که لحظه لحظه مرا به خاکستری ملتهب تبدیل میکند. نمازی که نه تنها عمل به فرامین تو که سرچشمه عبودیت و بندگی است: «إِیّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّاکَ نَسْتَعینُ»، چگونه در یاد تو خلاصه نشوم، چگونه عمل به حکم تو نکنم وچگونه مطیع تو نباشم، وقتی بود و نبود من در ید قدرت توست؟!
الهی! ذرهوار در آستان نورانیت تو آمدهام. در نمازم؛ در نمازی که جز عنایت تو نبینم.
«در نماز خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد»
الهی! جز تو موجودی نیست که سزاوار پرستش باشد. مگر میتوان در محضر تو بود و عظمت بیحَدت را سر به سجده نبرد؟! تنم میلرزد از هیجان، عطر گلهای یاس، به مشام میرسد. بهار از سجادهام میجوشد و آفتاب، مُهر نمازم شده است. پشت سرم دنیایی است با هزاران رنگ که در نگاه خیره من، بیارزشترین مطاع حاضر است؛ بیارزشترین جلوهای که ممکن است در قاب چشمانم جای گیرد. من در نمازم، در عروج عشق؛ تنها تو را میبینم.
غبار تن را به قطره قطره آب وضو تطهیر کردهام و به امید باران رحمتت، سفره دل را تا بیکران نیایش گستردهام.
قیام میکنم و لبیک میگویم به ندای آسمانیات؛ که بزرگی از آن توست و حقیر درگاه تو منم.
خدایا! چگونه بر آستانت بال بگشایم که سنگینی گناه، پر و بال تنم را شکسته است؟
ای معبود من!
دانه دانه تسبیح وجودم را به ریسمان الهیات گره میزنم و با بندبند وجودم میستایمت. ای سزاوارترین!
چشم از گناهانم بپوش و دریچه روشن رحمتت را بر تاریکی دلم بگشا؛ که در قیام قیامتت، از عدل تو گریزی نیست؛ مگر نه اینکه «وَ مَنْ یَعْمَل مِثقالَ ذَرَّةٍ شَرا یَرَهُ»؟!
دستم را بگیر؛ که جز تو دستگیری نیست!
خدای من!
بار دیگر شهادت میدهم به احدیتت؛ «أَشْهَدُ أَنْ لا إلهَ إِلاَّ اللّه» درود میفرستم بر رسول گرامیات و خاندان مطهر و بزرگوارش که برترین بندگان درگاه تواند.
«أَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ».
صبح، از عطر سلامهای تو آغاز میشود. آفتاب، به شوق دیدن تو از پشت کوه سر میکشد.
همیشه نفسهایت بوی مهربانی میدهد.
صبح، آغازی است دوباره. خیابانها، با لبخندهای تو، آشناتر از آینههایند.
تو هیچ وقت با درختها قهر نخواهی کرد. دستهایت زمزمه تلاش است. کار، دلنشینترین آوازی است که تو سراغ داری. همیشه دنبال یک لقمه روزی حلال میروی؛ زلالتر از تمام رودها. عرق پیشانیات، بوی سعادت میدهد، دستهایت بوی شکفتن میدهد؛ بوی بابونههای وحشی.
نفسهایت، هیچگاه بوی خستگی نمیگیرد. هیچوقت روی لبخندهایت، گرد کهنگی نمینشیند.
همیشه پر از طراوتی و از غزلهای زندگی سرشاری.
زندگی، ادامه داستان دستان توست.
تو، بکرترین مضمون برای ترانههای زندگی و امیدی. تو از تمام سلامهای جهان تازهتری. بوی امیدواری را باد، از پیراهن تو تا دوردستها میبرد هر روز.
پاهای تو، بهترین دلیلی است که هیچگاه جادهها، با رسیدن قهر نکردهاند. سرنوشت تو راهیچ خط پیشانی و کف دستی تعیین نکرده و نمیکند.
سرنوشتت را همیشه خودت نوشتهای. همیشه هر چه که میخواهی، با عنایت خداوند همان میشود؛ چرا که خیر میاندیشی و خیر میخواهی؛ پس چرا خیر نشود؟!
همیشه با آفتاب همکلام میشوی تا صبح را در جانت بریزد و تو بتوانی هر روز صبح زود، به تمام گنجشکها سلام کنی و صبح به خیر بگویی به تمام درختان.
هر روز صبح، غنچههای لبخند بر لبانت شکوفا میشوند با سلامی از جنس زندگی و تو هم بلند میگویی: سلام، صبحت به خیر آفتاب زندگی!
صدای ملایم صبح، از هر سو میوزد. حنجره نورانی طلوع، آوایی یکدست صاف سر میدهد. دریچهها همراه با واژههای سبز دلدادگی، میتابند.
با تولد صبح، بوستانی ناگهان از سرور، ارزانی چشمها میشود. حتی از کنارههای شعر، روح نشاط میتراود. لحظات صبح، همیشه خوشوقتند از اینکه با چهرههایی مهربان روبهرو میشوند. فرصت خوبی است؛ بیاییم در ابتدای روز خود لبخند بکاریم و از لابهلای کلمات صبحدم، سلامها را با دستان گرم محبت بیرون بکشیم که خورشید، رو به سلام ما خنده میزند. بدانیم که همسو با گلخندههای شوق خورشید، عطر باغ پراکنده میشود؛ پس بیاییم با گلدانهای تاقچه احساس، قدری صمیمیتر باشیم. نگاهی بیاندازیم به دریای پر از صبح مهرورزی. حرکتی تند داشته باشیم در زدودن تندیها و درشتخوییها از دفتر پاک هستی.
نگذاریم گردخشونت برچهره فرصتهای زودگذر بنشیند؛ که این خاطرههای تلخ - خدای ناکرده - ذهن لطیف ابرها را مخدوش میکند.
دست به دست هم بدهیم و پیغام آشتی را به نقاط دور دست روح هم برسانیم.
فاصلهای نیست تا سبک و سیاق بهار، تا لهجه نرم باران؛ بیاییم و از کردار لطیف ابرها الگوبرداری کنیم.
باور کنیم که نگاههای ما با تبسم در قاب آینه، به شفافیت بیشتری میرسند؛ باور کنیم که همه، آینه همدیگریم.
خدا انتشار بدهد این اوقات بیکدورت را!
عاشقانه زندگی کردن، در فضای «از محبت خارها گل میشود»، عجب صفایی دارد!
گاه، کارهای بزرگ و دشوار، راه میافتد با نگاههایی که دست پرورده وجد و گشاده روییاند.
خوشا دستهای کارساز صبح و مهربانی!
ایستادهای شیرمرد روزگار؛ به درازنای تاریخ، به وسعت بیکرانگی وجود انسانها؛ از ازل تا ابد ایستادهای. گلواژه نامت را بر صحیفههای نور، فرشتگان عرش، دست بر دست میگردانند؛ در روزگاری که آدم هنوز به هجی الفبای وجود، توانا نبود.
ایستادهای و فانوسهایت را از خورشید لبریز کردهای و در قحطسالی زمین، به هر رهگذر سرگردانی هدیه میدهی؛ هر چند آن رهگذر، قدمی بعد، تو را سرزنش کند یا به سنگ جهالت فانوس حکمتت را بشکند.
تو صبورتر از آنی که از کودکی فهم انسان، سرگردان شوی؛ که تو آموزگار دلسوز بشریتی. تو صبورترینی ای مرد! برای اهل زمین، سوغات بهشتی هدیه میآوری؛ هر چند ناگزیر باشی در خلوت دردناک و جانکاهت به پژواک چاه تنهایی، دل خوش داری و فریادهای سوختهات را شعله شعله در قاب دل بیاویزی.
صدایت هنوز میآید از دهلیز جانها که در سلطنت دنیا، دنیازدگان و دنیاپرستان را بیپروا به تقوا میخواندی و میفرمودی:
«همانا در زمانی هستید که خیر، همیشه واپس میرود و شر همی به پیش میآید و شیطان، هر لحظه بیشتر به شما طمع میبندد. اکنون زمانی است که تجهیزات شیطان نیرو گرفته و فریب شیطان در همه جا گسترده شده و شکارش آماده است. هرجا میخواهی از زندگی مردم را
تماشا کن. آیا جز این است که یا نیازمندی را میبینی که بافقر خود دست و پنجه نرم میکند، یا توانگری کافر نعمت یا ممسکی که امساک حق خدا را وسیله ثروت اندوزی قرار داده است و یا سرکشی که گوشش به اندرز بدهکار نیست؟! کجایند نیکان و شایستگان شما؟! کجایند پارسایان شما در کار و کسب؟! کجایند پرهیزگاران شما؟!»(1)
و کجایند آنان که به تو اقتدا کنند؛ آنان که سجاده زهدشان در دامن دنیا گسترده باشد و لکّه دنیاپرستی، آلودهاش نکرده باشد؟
کجایند کمیلها، مالکها، مقدادها؟!
کجایند از قید رستگان و وارستگان؟!
1) . نهج البلاغه، خطبه 129.
سالهاست که شبها، ستارههای آسمان خانه، جای خالی تو را از پشت شیشهها سرک میکشند.
شبهاست که فرشتهها برای چشمهایت که نمیدانم کجا به خواب رفتهاند، لالایی میخوانند.
خیلی وقت است که خواب میبینم آسمان تو از این آسمان بزرگ، بزرگتر است. خواب میبینم که ماه به تو نزدیکتر از پشت بام خانه شده است. هر شب، سر انگشتانم را با تمام ستارهها میشمارم تا شاید خوابم ببرد! شاید تو را پشت خوابهایم ببینم! هر وقت میخواهم از تو بنویسم، دستهایم در مهی غلیظ از بغض محو میشود.
شبهاست که دلم را برایت مینویسم و اشکهایم را برایت میفرستم. بیا تا امشب با هم به کوچههای فردا سری بزنیم، شبهاست که با یاد چشمهای تو در روزگاری از غم و غصه گریه میکنم. گلهای سرخی که در باغچه کاشتهای، پائیزهاست که پرپر میشوند و بهارهاست که غنچه میدهند.
شبهاست با آنکه نمیدانم کجایی، سر برشانههایت گریه میکنم؛ پس چگونه میتوانم لحظهای تو را فراموش کنم؟
مگر میتوانم خاموش باشم و برای تو مرثیه نخوانم؟ خیلی وقت است که آینه بر شانه طاقچه سنگینی میکند. ترانهها هم دارند کمکم مرا فراموش میکنند، دیگر هیچ ترانهای با من زمزمه نمیکند.
ستارههای شبم، یکی یکی خاموش میشوند. ابرها به حال ماه گریه میکنند. میدانم که از ماه زیباتر شدهای و از خورشید نورانیتری. خاطرههایت هنوز در جای جای خانه راه میروند.
گلدانها هنوز بوی تو را فراموش نکردهاند. ماهیهای حوض نام تو را لبخوانی میکنند. هنوز نفسهایت بر آب حوض، موج میزند؛ مثل نسیم هر روز.
اتاق کوچکت هنوز صدای خندههایت را فراموش نکرده است. صدایت را هنوز شبهاست که میشنوم.
هنوز هم صدای گرمت بوی بهشت میدهد. تو از شمس عاشقتری. تمام آینهها شبیه مولانا، به دنبال تو میگردند، بر کدام خاک، خاکستر نیامدهات را به بادها سپردهای که هنوز بهارهای اینجا، نامت را با شکوفهها سبز میکنند؟
صدای بیقراری گنجشکان، یعنی کسی رفته است.
اشکهایم را پاک میکنم و به صبحی میاندیشم که قلبش از خون رگهای تو، اینچنین تپنده و پرطراوت است.
آری! رفتهای؛ اما جا پای محکمت را هیچ بارانی، پاک نتواند کرد.
این کوچههای سپید، وامدار چشمهای روشن تواند. این خانهها هنوز صدای خداحافظیات را در گوش دارند. وقتی که رفتی، انگار کسی در مزرعه نگاهمان بذر ابر پراکند.
وقتی که رفتی، صدای پاره شدن تسبیح مادر بزرگ، پنجرهها را به دلشوره انداخت.
میرفتی و آسمان در آغوشت بود.
تو رها شده بودی از این همه هیاهو و فریاد. دلت با نبض پرندهها میزد. اینگونه بود که وقتی با بال و پر خونین بازگشتی، دریاها به تشییعت آمدند و چکاوکها، سپاهپوش کوچت، آسمان را به مرثیه میخواندند.
ای بزرگ! خاکریزها، سالهای سال، پابوسیات را کردند. رایحه نفسهایت امان باروتها را بریده بود.
شانههایت دل ارتفاعات را میلرزاند و مهربانی چشمانت، توفانها را آرام میکرد.
من از تو میگویم که خاطرهات را هرم هیچ آتشی سوختن نمیتواند. از تو که ستارههای استقلال این سرزمین از رد قدمهایت سر بر بلندای پیشانیاش کشیدهاند.
دستان حماسیات، اساطیر جهان را از یادها برده است. اگر چه تو رفتهای و لبخندهایت را خاک در خویش پنهان کرده، اگر چه دیگر بادها عطر گیسوانت را تنفس نمیکنند، اما تا زمین باقی است، خیابانهای حماسهات روشن است و چراغانی و یادت، تکلیف هر شب فرزندان این قبیله.
نام سربلندت بر تارک کوچههای شهر میدرخشد، آبها، روح پاکت را به شهادت میگیرند و ما همچنان بر سر خط پیمانمان استوار ایستادهایم.
«ما مرغ سحرخوان شگفتآواییم
خونین پر و بالیم و شفق سیماییم
در معبر تاریخ، چو کوهی بشکوه
صدبار شکستهایم و پا برجاییم»
(برای آنان که چشمهایشان چون یاکریمهای عاشق از آشیانه پرکشیدهاند)
نسیم که میوزد، نمیدانم از چشمهای تو بنویسم یا از بهاری که در پاییز، عطر تو را به خانه ما میآورد. چشمهایی که نداری، همیشه پشت عینکی تیره رنگ پنهان است؛ اما دلت روشنترین آفتاب در آسمان زندگی است.
تو را میبینم که هر روز با عصای سفیدت در کوچه باغ محبت راه میروی.
مادر میگوید: کبوتران چشمهایت در خاکریز عشق، به آسمان پر کشیدند. مادر تو را بزرگترین افتخار زندگیاش میداند.
گاهی وقتها که با تو هستم، برایم از سالهای جنگ میگویی؛ از تانکهایی که شکار کردهای، از دوستانت، از کسانی که در عملیات بیتالمقدس، کبوتر شدند و هفت آسمان را به یک اشارت پرواز کردند، از کسانی که پایشان درخت میشد، از آنان که دستشان در فرات میافتاد و از سوختگانی که از پروانه وجودشان تنها مشتی خاکستر به جا میماند.
حالا گاهی وقتها بعضی از دوستانت به خانه ما میآیند و با هم دیدار میکنید. آنها دست یا پایشان را وقف خدا کردهاند و تو چشمهایت را.
مادر میگوید: تو حتی بعد از پر کشیدن چشمهایت، از جبهه دل نمیکندی و برای فرماندهانت تقاضانامه اعزام به بهشت مینوشتی!
پدر! چشمهایت آیینه خورشید است. نمیدانم در وصف چشمهایی که از آشیانه خود پر کشیدهاند چه باید بگویم! شاید با این کلام سبز موزون، بتوان قطرهای از دریای چشمانت را به تصویر کشید:
«...آفتاب
خار و خس مزرعه چشم تو
آبشار
موج فرو خفتهای از خشم تو
میشود از باغ نگاهت هنوز
یک سبد از میوه خورشید چید.»(1)
با یاد نفسهای حماسیات مینویسم، از آن روزها که زمین در آغوش آسمان به خواب میرفت. آن روزهای صنوبرزا که حالا حتی به خواب جنگل هم نمیآید.
ای شعله نوش سپیدروی! منتپذیر تو خواهیم ماند تا ابدیت تقدیر.
میبینی؟ شانههایمان استوار دستی است که تو برگردن ایستادنمان نهادی. حنجره به حنجره، راز سرخ رفتنت در کوچهها جاودانه خواهد شد. تو را به تکرار مینشینیم تا غرورمان از پا نیفتد.
تاریخ کوچت را تقویمها به افتخار ایستادهاند که گویی تو هر روز باز میگردی با سبدهایی از سیب سرخ، تا عشق، مثنوی بلندش را از یاد نبرد.
قانون کلامت، رودها را به جنبش میخواند. پرستوها با طنین آوازهای عاشقت، مسیر بهار را پیدا میکنند. معجون نگاهت، خستگیناپذیرمان کرده است. تو قدم زدهای قلههای دوردست را؛ آنجا که پریان مقرب، هر صبح، آسمانش را به پرواز میآیند.
... و ما جا ماندهایم در این ناگزیر بویناک، تا هر روز، فرسودگی را تجربه کنیم و دوریات را اشک بریزیم.
تو رفتهای با خطرات خاکی سنگر، تا غرفههای آبی عرش و ما باید بیاموزیم سوختن را وگرنه، پروانگی، از پیله درآمدنی بیش نیست.
1) . علی رضا قزوه.
پارههای تنت را که آوردند، از سویدای جان گریستیم؛ نه برای تو که تولد دوباره ات را در آن سوی آبیها ایمان داریم؛ بلکه برای تنهایی دلهای بیقرارمان که دیگر دلجوییهای آرام بخشت را در نمییابد.
ای سنگ صبور روزهای آتش و خون! ما را بخوان به سمتی که چراغهای نگاهت را روشن کرد. ما را بخوان به زیارتکده آفتاب و بدان که ما در جاده پرفراز و نشیب عشق، گردن برافراشته خواهیم ماند.
«در عاشقی گریز نباشد ز ساز و سوز
استادهام چو شمع، مترسان ز آتشم»
«تو رفتهای، منم و خستگی و این جاده
چقدر فاصله بین من و تو افتاده»
صحن مسجد هنوز منتظر اذان توست؛ وقتی که بر مناره میایستادی و فریاد «اللّه اکبرت»، کبوتری میشد که بر بام خانههای محل به پرواز در میآمد.
چقدر جایت خالی است کنار حوض فیروزهای مسجد؛ وقتی وضو میگرفتی و مرا که با مادرم برای اقامه نماز آمده بودم، چه نجیب و زیبا نگاه میکردی!
اما مسجد دیگر جز عکس تو نشانی از آن همه شکوه و مردانگی ندارد. یادم هست شبی را که پیمان بستیم تا همسفر هم باشیم.
یادم هست که با هم قدم زنان راهی مسجد شدیم و در حیاط نشستیم؛ چه قولهایی به هم دادیم!
آه! چه زود یادت رفت قولهایت؛ مگر نگفته بودی که همسفرم خواهی بود در طول زندگی؟ کجا رفتی مرد؟ جواب ماه را که هر غروب از بالای گنبد مسجد، حیاط را سرک میکشد تا مگر تو را بیابد چه بگویم؟ بر کدام جاده، منتظر آمدنت باشم؟ دل را به کدام مسیر نامعلومی خوش کنم؟
تو آن پرنده که پر زد، در آسمان گم شد
من آن زنی که دلش را به آسمان داده
بدون هیچ نشانی برایت از سَرِ عشق
هزار نامه نوشته است و گل فرستاده
غروبها که با همان لبخند همیشگیات به خانه میآمدی، انگار خورشید از روی گُردهات برداشته میشد تا شب را استراحت کند و فردا، سجده طولانی شکرت را به نظاره بنشیند!
تندیس نگاه مهربانت هنوز بر قاب آویزان، بر دیوار لبخند میزند؛ اما مدتهاست حرفی نزده است، مدتهاست پیگیر مریضی پدرم نشده.
آه، امید شبهای نا امیدیام! تو رفتی و من تنهاییام را حتی از بوتههای بیرمق باغچه پنهان میکنم و تمام سلامها را با لبخندی اجباری جواب میدهم.
پرندههای مهاجر حیاط هر چه میخوانند، صدای آرامشبخش تو را از خاطر دور نمیکنند.
آه، عزیز! مادرت آنقدر سراغ تو را از قاصدکهای سوخته و کبوتران آواره گرفت که از تمام روزهای بیترنم دنیا خسته شد؛ اما حتی با آخرین نگاهش، انتظار آمدنت را از در، التماس میکرد.
درست همان روزهای اول تنهایی بود، وقتی که خبر نیامدنت را تمام شهر شنیدند؛ وقتی همه فهمیدند که اروند، تو را به هیچکس پس نداده؛ غم، وجودم را گرفت. اولین کاری که کردم، سجاده نمازت را از مسجد گرفتم. هنوز هم شبها با یاد نمازهای تو بر سجادهات مهمان میشوم.
هنوز هم تویی آن مهربان زندگی ام
گرهگشای غمم، آشنای سجاده
بارها تا کنار اروند آمدم. بارها این جریان خروشان را سوگند دادهام تا مگر نشانی از تو بیابم. از تو تنها چیزی که در اتاق باقی مانده، یک لنگه پوتین تنهاست که مثل من، جفتش را در اروند جا گذاشته است.
برف زمستان آخر حضورت، بر گیسوانم نشسته است؛ آنقدر سنگین که شاید هیچ آفتابی آبش نکند. آنقدر با تو در تنهاییهایم حرف زدهام که دیگران با نگاههای خویش، ملامتم میکنند.
آنقدر سفره دل را برایت گشودهام که هیچ رازی بین ما نمانده است.
تو مینشینی و من پهن میکنم آرام
بساط سفره دل را، صمیمی و ساده
صبور میشنوی و نجیب میخندی
امید میشود از چشمهای تو زاده
بعد از تو حتی آفتاب هم لطافت همیشگی را ندارد و خانه ما بی تو آفتاب ندارد.
پشت پلکهای زمان، فانوسی روشن است؛ فانوسی در امتداد بینهایت خورشید، با انواری به رنگ سبز.
میشود فانوس بود و از کاسه دستان خورشید، جرعه جرعه روشنایی نوشید!
میشود خاک را مشت مشت بویید و مست نغمههای آسمانی شد.
میشود در شب فرشتهها، سرود مناجات خواند و در دشت آسمان خیمه زد.
میشود در سینه خاکریزها، پلاک را به یادگار گذاشت و سوار بر بال فرشتهها، به مهمانی خدا رفت.
میشود آنقدر آسمانی بود که بادها آرزویت کنند و رودها برای تو خیز بردارند.
فرصتی فراهم است برای فریاد زدن تو، ای رفته همیشه ماندگار!
تویی که نامت بر میادین و منابر و مقابر میدرخشد.
تویی که با نامت بر سریر آزادگی تکیه زدهایم و سفرههای دلمان از تو خالی است!
هوای سنگین زمانه، نفسهایم را به شماره میاندازد. هوای مندرس خیابانها و گذرها را نمیتوانم نفس بکشم.
شرمندهایم از دور افتادنمان از تو. شرمندهایم از گم شدنمان در لابهلای خواستنها و خودخواهیها!
شرمندهایم از حقی که بر گردنمان دارید و ادا نمیشود!
شرمندهایم به عادت بدمان، تنفس در هوای راکد؛ به نفسهایی که سخت منجمد شده است و بوی تو را نمیدهد!
فرصتی فراهم است تا در محدودهای به وسعت واژهها، تو را نفس بکشم!
فرصتی فراهم است تا تو را بنویسم و تو را حرف بزنم!
... و چقدر نمازت را دلتنگم!
وضو میگرفتی، به قد قامت عشق میایستادی و نسیم از شانهات وزیدن میگرفت و قاصدکها نجواهایت را به رفیعترین روزنههای آسمان میسپردند!
تو را دلتنگم که رفتی و هزار بار در گوشمان فریاد زدی که فراموشت نکنیم.
میرفتی و لبخند میزدی به زمینگیر شدگانی که بالی برای پرواز نداشتند.
میرفتی و دست تکان میدادی به دستهایی که هرچه میکوشیدند، به پایت نمیرسیدند.
روی دستان باد، یک تابوت، با دو سه تکه استخوان آمد،باد بوی بهشتآورد؛ بوی مردان سرزمینش را.
چشم به راهت ماندهام هنوز؛ بیآنکه اندیشیده باشم علت بیقراریهایم را.
سالها از جداییمان میگذرد؛ ولی ذرهای در دلم احساس دوری نکردهام.
این روزها قلبم را به تو نزدیکتر از همیشه میبینم؛ نزدیکتر از روزهای سرشار از شور و اشتیاق.
هر چند از تو زیاد نمیگویند: از جای خالیات در دفتر یادداشتهای روزانه، از عطر آکنده از عشقی که هنوز در نفسهای سجادهات، آدمی را سرمست میکند، از سرخی سیبی که بعد از رفتنت به یادگار گذاشتی، از پوتینهایی که دیگر هیچ وقت مردم، نگاهشان هم نکردند، از چفیهای که در کنج بازار، غریب افتاد و هیچ کس نخریدش؛ ولی هنوز هم که هنوز است، ذهنم، نگاهت را از یاد نمیبرد. از یاد نمیبرد لبخند آخرینت را؛ وقتی که داشتی از زیر قرآن رد میشدی و شادمانی، برای همیشه رد میشد از من.
هنوز با دیدن گلهای سرخ، احساس غربت میکنم و به یادت، اشکهایم سرازیر میشود.
چه زود گذشت برای شهر! بیست سال، به اندازه بیست دقیقه پر التهاب گذشت. چه زود دیرت شد!
برداشت چفیه را و به آرامی
در ازدحام خاطرهها گم شد
تصویر محو کودکیاش کمکم
در پشت خاکریز، تجسّم شد
ما بین آسمان و زمین آتش
باران گرفته بود در آن برزخ
موج ستاره بود که میبارید
دریای خاک غرق تلاطم شد
درگیر و دار همهمه رگبار
دنبال آشنای غریبی بود
تا اتفاق سبز دلش را دید
لبریز حس شور و ترنم شد
او را نگاه کرد به او خندید
یک لحظه در غبار نگاهش رفت
فریاد در گلوی زمان پیچید
ذهن زمین دچار توهم شد
آهسته چند دفعه، صدایش کرد
تنها سکوت بود سکوتی تلخ
امکان نداشت، باز صدایش کرد
ترسیده بود دست و دلش گم شد
در بهت خاک خیره به دنبالش
در حال سجده دید عزیزش را
ناباورانه هر قدمی برداشت
انبوه درد رو به تراکم شد
در خون تپیده پیکر مجروحش
بر دستهای خسته او جان داد
در آخرین ستاره که را میدید
در طرح چهره نقش تبسم شد
یک شب گذشت، تا به خودش آمد
خود را دوباره کنج قفس میدید
نسل عقابهای مهاجر بود
نسلی که ماند و قسمت مردم شد
دری باز شد
و روی چشمهامان کسی بهشت پاشید
قرص ایستادیم چون خورشید
و جثّهمان به درخت گرایید
دانستیم از صدای مندرس زندگی
و انبوه خوابهای خط خورده، زنگ زده
که تکلیف فردای ما،
حضور فرشته و عشق است
از آن پس، پرندههای بلافاصله، یعنی هر یک از ما؛
با کتفهایی در محاصره آتشبارها
...و درست روزی سبز
شقیقههای ما - سرخ -
در مرگ خوان حادثه فرو ریخت
هنوز اما دستهامان
کنار شبسرودهها،
خاطرههای روشن خون میکارند.
غصههایم را در دورترین ستارهها دفن میکنم و با آوازهای غریبم میپوشمشان تا هیچ وقت بوی غربتم،دشمنانم را شاد نکند.
ایمانم را در برگ برگ استوارترین درختها میپیچم تا از وحشت بادهای وحشی در امان باشد. خون گرمم را به رودها میسپرم تا دیگر هیچ دریاچهای یخ نبندد.
نفسهایم را به تمام دنیا پُست میکنم تا بوی آوارگی، مستی الکلها و خواب عروسکهای خیابانی را آشفته کند.
این روزها آسودگی، غفلتی است که تمام خوابهای دنیا را پر کرده است؛ اما خانههای ما همیشه لبریز از گلولههایی است که بر پیراهنهای کهنه سپید ما گل میکنند.
اینجا به جای نیها، باد، نینوای ما را در پوکههای خالی فشنگ نجوا میکند.
اینجا تمام پاهای برهنه، به کفشهای کهنه ختم میشوند که نای راه رفتن ندارند.
اینجا سفر به تاولهایی میرسد که ترکیدن هر کدامشان، بوی یک جاده را میدهد.
خشتهای خانههای ما از جنس خاکستر کودکانمان است که در کسری از ثانیه، پروانه شدهاند.
اینجا حتی ستارههای دور از دست هم زخمیاند؛ مثل خورشید، مثل تمام گلبرگهایی که هفتههاست بیشبنم ماندهاند.
اینجا هنوز هم صدای شلیک گلولهها، لالایی است که کودکانمان را به خوابی ابدی دعوت میکند.
حتی پرندههای اینجا، آوازهایشان صدای انفجارهای پی در پی است.
دلم برای عراق میسوزد؛ مثل چاههای نفتش!
هر روز میسوزند، آدم هایی که هر روز در انفجاری خاکستری پرنده میشوند.
افغانستان را سیگارهای آمریکایی دارد کمکم دود میکند؛ اصلاً دود، تمام دنیا را برداشته است.
در خیابانهای یخ زده فلسطین، جز صدای شنیهای تانکهای اسراییلی، صدای پای هیچ عابری نمیآید. آسمانش را گلولهها گرفتهاند تا نکند یک بار، دلتنگ بی پرندگی شود.
دیوارهای خانههایمان را گلولههای توپ، از برج پیزا کجتر کرده است، جنازههایمان بلندتر از برج ایفل شده است؛ اما هیچ توریستی از ما عکس نخواهد گرفت و هیچ کس به دیدن ما نخواهد آمد؛ حتی اگر جنازههامان، باغهای معلق جهان باشند.
هر چه غیرت داری، در مشتهایت بگیر و به کوچه بیا تا رجزخوانی سگهای هرزه گرد را درهم بشکنی!
ریشه هایت را محکم کن و برخیز و شتاب کن تا سمت روشن خورشید!
باید خانه ابریات را قدمهای آفتاب، به طواف آید!
میدانم دلتنگی و مهآلود. سکوتت، هزار فریاد مچاله است. نگاهت، مثنوی غربت است و درد.
میدانم زمستان، گل هایت را به اسارت برده است.
توفان، چهره زندگیات را کبود میخواهد... اما تو باید برخیزی! مباد که خانه صبوریات را تارهای یأس، ویران کند! مباد که زانوان همتت، خاک ذلت را لمس کند! باید برخیزی و تازیانه گردباد را بر پشت پاییز، فرود آوری! تو باید بتوانی این یخبندان دیر سال را با شعلههای مقاومت، ذوب کنی! بلند شو و بشکن این قفلهای سیاه را، این قفلها که دست و زبان ارادهات را بسته میخواهند! من لحظههای سرخت را میشناسم. گریههای شبانه مادرانت را میفهمم. در آغوش میگیرم هر شب، خاطرات تکه پارهات را؛ اما مگر گریستن، زخمهای کهنهات را درمان میشود؟!
ای سرزمین پرنده و بهار! کوچ هر روزه فرزندانت، سینهام را میفشارد. داغهای بیشمار مادرانت، دریاها را به رود رود نشانده است. خدای من! آیا از پس این همه باران، خورشیدی سر بر نخواهد کرد؟
پایان این همه غصه را آیا لبخندی خواهد بود؟
من ایمان دارم که این چنین است و خزان روزگارت را بهاری سبز در پی است؛ اگر تو بخواهی. اگر تو بخواهی، گلوی ابرها دریده خواهد شد و در آسمان سرزمینت، خورشید آزادی خیمه خواهد زد.
برخیز و با پنجههای ارادهات در این خاک اسیر، بذر آزادی بکار!
«خوش میبرد تو را به سر چشمه مراد
این جستوجو که در قدم رهگشای توست»
فریاد کن!
سرزمینت را فریاد کن!
پدران و مادرانت را، برادران و خواهرانت را و درختان ایستادهات را فریاد کن!
فریاد کن سرزمینی را که در گذر آتش و داغ، همچنان صبور و مردانه ایستاده است و زخم هایش را به سینه میفشارد، سرزمینی که ایستادگی، تنها شعری است که هجی میکند، تنها ترانهای است که زمزمه میکند، سرزمینی که دیدن زخمهای پیاپی را میپذیرد؛ اما ننگ قلادههای صهیونیست را بدترین مرگ میداند.
فریاد کن پنجره هایت را که هر روز به وسعت زخم و آتش و خمپاره گشوده شدهاند!
ایستادنت، درختهای خاور را ایمان میدهد و آسمان خراشهای باختر را در یأسی مرگآور فرو برد.
ایستادگی، بزرگترین و رساترین سرودی است که مادران سرزمینت به کودکانشان آموختهاند.
میایستی اگر چه در این جنگل سیاه
دست تبرزنان به کمینت نشسته است
میایستی اگر چه که گلزخمهای داغ
بر شانههای سرد زمینت نشسته است
فریاد کن! کوهها به صداها ایمان دارند، انعکاس صدا در آینه کوه، قانون فریاد است.
فریاد کن! کوهها به قانون فریاد ایمان دارند. من میدانم و تمام مردان و زنان خاور میدانند که خورشید، بر شانههایت بوسه خواهد زد، که خورشید، لبخندهایش را ارزانی کودکان ایستادهات خواهد کرد.
تو میدانی و تمام سنگهایی که از مشت کودکانت روییدهاند میدانند که جوانههای پیروزی، از دل همین سنگها خواهد رویید. دامن فرزندانت در فردایی نه چندان دور، باغچه جوانههای لبخند و آزادگی خواهد بود و تو پنجرههایت را - لبخند شیرین کوچههایت را - به وسعت کوچههایی از بوی زیتون آکنده، میگشایی و به فردایی سبز، سلام میدهی.
از ستارههای آسمان، نزدیکتری به خداوند زخم هایت بوی ستاره میدهند. ستارهها، بوی اشکهای تو را میدهند. دستهایت از بوی فرشتههای گریان پر است. آههای سوزناکت، بال فرشتگان را خواهد سوزاند؛ مثل جگر در خون شناورت.
تمام فرصتهای تو راگلولهها یکی یکی زخم میشوند و صدای نالههایت، قشنگترین آوازهایی میشود که داوود نبی، برای پرندگان تحریر میکرد.
چه روزها که بر تمام غمها چشم میبندی تا غیر از زیبایی نبینی، با زخمهایی زیبا که از تمام اردیبهشتها به گل نزدیکترند!
چه کلماتی که در کناره صدای تو، فرصت شعر شدن نیافتهاند! حتی به تو اجازه نمیدهند کلمات، ترانههایت را به آوازهایی سوزناک ببافی و با چشمهایی بسته بخوانی.
زخمهایت همیشه به زندگی سلام میکنند.
دنیای تو، نفرینی است که در ویرانههای خانه نداشتهات قدم میزند و دنیای پسرانت، به اندازه شوقی است که در سنگهای فلاخنشان پرتاب میکنند و زندگی، شوری است که در گیسوان کوچک دخترانت بافته میشود.
زخمهای همیشهات، همیشه به زندگی سلام میکنند و مرگ را میبوسند.
من هر وقت به ماه نگاه میکنم، بیاختیار به یاد پیشانی نورانی تو میافتم؛ تویی که همیشه دریا برای تو دوست داشتنیتر از صخرهها بوده است، همیشه پاهایت با سفر آشناتر از ماندن بوده است.
ردپاهایت را با خون نقش میزنی. سالهاست که حج نرفته، هر روز شیطانها را سنگباران میکنی.
دستهایت، بوی ابابیل را میدهد که لشکر فیل را به جادههای دوزخ هدایت میکنند.
یقین دارم خدا، شهاب سنگها را برای تو آفریده است تا سنگهایی شوند که تکههای تنشان را با مهربانی به تو تعارف میکنند.
غربت را میشناسی و آشنایی تنهایی با تو، آشناتر از دستهای گرمی است که در صبحگاهان غریب، نفشردهای.
خطهای پیشانیات به سرنوشتها آشناتر از تمام جادههایی است که به پرواز ختم میشود.
در سکوت غریبانهات، باغهایی از سرو همیشه میسوزند؛ اما تو هنوز نامههایت را با خون عزیزانت مینویسی و پست میکنی برای جهانیان تا شاید بوی خونهای بیدارتان، دنیا را بیدار کند.
کودکانت را در ماه خاک میکنی تا بوی غربتت را هیچ پرنده غمگینی نشنود.
زخمهایت را با ستارهها میپوشی تا روزهایی که همسفر تو شدهاند تنها آفتاب پیشانیات را ببیند.
هر شب، سکه ماه را دور سرت میچرخانی تا گوش شیطان کر شود و چشم دشمنانت کور و فرداهای آوارگیات را سربلند، به آسمان قدم بگذاری.
سینهات، توفانیترین دریاهاست.
آرامشت، خواب اقیانوسهاست - پیش از توفان - راه خانهات به پرواز ختم میشود.
پنجرههایت، بارانیترین چشمهاست.
سقف ویران خانهات را سالهاست کبوتران در راه مانده گم کردهاند.
کبوتران، لانه بر شانهات میسازند. ستارهها، سکههای قلک کودکانت میشوند.
خوابهای سبزت را هر صبح، به پای گنجشکان میبندی تا جهان را به بیداری بهارهای نیامده دعوت کنی.
هر شب، با خواب باغهای سوختهات از خواب میپری و پاهایت تاول میزند. اصلاً تمام تنت از آتش تاول زده است؛ مثل پاهای برهنه کودکانت.
اشکهای پنهانیات، سرچشمه تمام رودهاست. خاک، فرش زیر پایت و آسمان، سقف بالای سر توست.
سنگها را بالش میکنی و خواب سنگ میبینی.
میخواهی سنگها را به تمام دنیا پست کنی تا انتفاضهات جهانی شود. سنگهای توی مشتت یکی یکی پرنده میشوند، ابابیل میشوند تا سپاه دشمن را نابود کنند.
جهان در آستانه سنگ شدن است. جهان را خوابهای سنگینش سنگ خواهد کرد. اما تو کوههای بزرگ را خرد میکنی تا پرتابشان کنی به دل آینههایی که جز سیاهی، هیچ چیز نشان نمیدهند؛ آینههایی که میخواهند دنیا به ندیدنت عادت کند.
اما تو یک روز، تمام آینههای جادو را خواهی شکست؛ مثل پشت دردها.
چه رؤیای شیرینی است، اگر آسمان فلسطین دوباره آبی شود و ابرهای سفید، بیدغدغه در آسمان رفت و آمد کنند!
چه رؤیای شیرینی است، اگر امشب دوباره خواب فلسطین را که میبینم، پرچم و اصالتم، لابهلای سیمهای خاردار گیر نکرده باشد!
چه شورانگیز میشود، وقتی پشت سیمهای خاردار که میرسم، پایم در اسارت جادههای پر از مین نرود!
اما افسوس این خیال شیرین، هر روز با صدای آتش تانکها و آسمان خاکستری، تلخ میشود!
تلخ میشود وقتی که اسارات از پیراهنم بالا میرود و خنده برای نشستن روی لبانم بال و پر میزند.
تمام زیتونهای شهرم را نذر آزادی فلسطین کردهام تا دوباره بتوانم رو به سوی بیتالمقدس بایستم. من هیاهوی کودکان را در کوچههایی که نامش به اسم هر شهید آذین شده است، دوست دارم.
من عبور از جادههای سرسبز زندگی را دوست دارم و نشستن پای هفت سین آزادی را.
دوشنبه
1 خرداد 1385
24 ربیعالثانی 1427
2006.May.22
چقدر بوی خدا جریان دارد در هوای این حوالی!
هوای این دیار، در تنفس اشراقی کدام آسمانی خاک نشین دست ورو شسته است؟
این عطر و بو از نینی چشمهای لاهوتی کدام فرشته است که پیچیده در گستره این مرز و بوم؟ جهان، نشئه زلال طهور سبوی جان کیست که سر از این سرمستی ملکوتی بر نمیدارد؟ از گوشه دستارت، بذر بهار پاشیدهای به سینه خاک که خوشه خوشه برکت از دامان شالیزارها، میروید.
صدرا! چقدر ردپای قافله کوچک تو، بر پیشانی جادهها پر رنگ است! یک روز دست در دست شیراز، در کوچههای آسمان قدم میزدی و ستارهها، ریاضتنشین دالانهای تفکرت میشدند. روزی
دیگر، کوچههای اصفهان را غرق در خلسههای عارفانه، میهمان ملکوت میکردی.
طنین قدمهایت به گوش جادههای هجرت آشنا و تاریخ، منزل به منزل، طریق عاشقیات را در سیر و سلوک است.
کفش فلسفه به پا، لحظهها با تو در سفرند و با تو هجرت میکنند- از خلق به حق، از حق به حق، از حق به خلق، از خلق به حق - و هماره از سکر اندیشههای نابت سرشارند.
فانوس چشمهای روشنت را آویختهای بر خَم هر کوچه دلدادگی تا مسافران حقیقت، راه گم نکنند. فلسفه، سر بر شانههای مهربانی کلام تو، قرنهاست که میبالد و زیر سایه منطق و برهان توست که راه طولانی گذشته را آسوده است.
صدرا!
بگذار عشق، در حجره صبوریات بنشیند واز لهجه شیرازیات شرح شهور بشنود! بگذار کبوتران هوای شیفتگی، از سکر چشمه زلال اشراقی چشمهای تو سیراب شوند!
اذهان عالم را به شهودی عارفانه میهمان کن، صدرا؛ تا در هوای شهودی زمزمههایت نفس بکشد تمام یاختههای جهان!
بریز از نور اندیشههایت بر تهی ظرف روح عالم!
صاعقهوار، براهین فلسفیات فرود آمد بر خرمن تردیدها و شبههها.
صدر المتالهین!
هنوز دست روزگار، نارنجهای بیبدیل اندیشه میچیند از باغستانهای سرسبز فلسفهات.
دری گشودهای به بینش روزگار که هزار بار سبزتر است از بهار! هر دقیقه و هر لحظه، ذرات عالم است که به یک ندای تو، بر میخیزند و حرکت میکنند وادی به وادی، منزل به منزل، از جوهر و عرض و ماهیت... تا خدا... .
چه خوب میشناسندت تمام مسیرهای منتهی به روشنی! چه خوب گام زدهای جادههای روشن عقل را! دستانت، پناهگاه ستارگان رخشان اشراق است.
آشکار، قدم در گردنههای حیرت گذاشتهای. تمام پرستوها کوچ کردهاند به فراخنای ردای عقلانیتت. تمام آفتاب گردانها. خورشید چشمهایت را خیره ماندهاند.
صدرا! تبعید، چشمهای مشتاقت را نخواهد بست.
راز کلام بزرگت بر تمام صخرههای تأمل باقی است.
تو را هیاهویی است اشراقی، آن چنان که شیفتگیات را در گوشههای کهنسال تبعید، بلندتر از همیشه فریاد زدهای.
دستم به خیالت نمیرسد. فلسفه لبریز بودنت را هیچ حکمتی به خاموشی باور نخواهد کرد.
قلمت از پس سالها، جوانه داده است.
مباد خاموشی شب چراغهایی که در انگشتان اشارتت، فروغ بخش شبهای تاریک فلسفهاند!
صبور میوزی و بهارانه؛ تو را خاموشی نیست، تو را فراموشی نیست.
گریختهای از وهم؛ دستت به شاخههای آسمان رسیده است.
نفسهایت، نسیم سرشار بهاران عرفانی است. شمال و جنوب، تمام خاک، عطر کلامت را آنگونه که شاید، نفس کشیدهاند.
هیچ خزانی کتاب گشوده بهارانه چشمهایت را نخواهد بست.
هیچ گورستانی دستهای ستونوارت را درهم نخواهد پیچید.
استوار ایستادهای؛ نفسهایت سرزمینم را به وجد آورده است.
راهی دورترین کورهراههایت کردند و از نفس نیفتادی.
هیچ انتهایی فراسویت را درهم نمیریزد.
شال میتکانی و بر گسترهها، بوی عرفان میتراود.
«لمعات» میدرخشد. دست میبری به سوی شاخساران آسمان؛ «شوارق» میریزد از انگشتانت. صفحات کاغذ، از تفکرت به هیاهو مینشینند.
هوای چشمهایت میوزد درهمه سو. بال گشودهای تیز پرواز، بر چکادهای بلند فلسفه.
تو را هیچ دستی، تو را هیچ خیالی، تو را هیچ حادثهای از خاطر این سرزمین نخواهد برد.
خاک این سرزمین، زیر گامهای محکمت جان گرفته است.
بوی نمناک کلامت را از گوشه گوشه خاکهای غریب غربت، عطشناک فرو میبلعم.
از شاخههای درختان، نور میچکد و تاکها میوه نور دادهاند.
تو در کوچه باغی روشن، به سوی شرق میدوی، در جادهای که پشت نور است؛ پیش رو: آفتاب و تو خود، نوری.
حقیقت اشیا برای تو، نور است؛ برای تو که میشنوی صدای عبور آفتاب را از مویرگها و شاهرگهایت.
تو نیروی خفته در ذرات را میبینی وعشق را که در هیئت نور، کاینات را آفرید.
تو نور را حس میکنی با عقل و احساست.
تو نور را حس میکنی؛ چون محمد صدرایی. اولین بار که دل به رجزخوانی نور دادی؛ کودکی بودی حساس که از تشعشع ژاله صبحگاهی به وجد میآمد و به فکر فرو میرفت.
اولین بار که به قدرت نور پی بردی، تمام کتابهای فلاسفه را خوانده بودی؛ ولی نه آنچنان که دیگران خوانده بودند. تو علم را از صافی دین گذراندی و در آبگینهای از عشق، مستانه سر کشیدی.
قصه تو، قصه دانشمندی است که از تناقضها میگذرد و به وحدت میرسد؛ عالم، عرصه تناقضهای ظاهری است.
حکمت تو نه از یونان باستان و نه از قوه دلیلجویی عقل صرف بشر، که از مکتب مولا علی سرچشمه میگیرد؛ از نهجالبلاغه مردی که در مغاک جبر و اختیار، راه ناشناخته سومی را پیش میکشد.
در حکمت صدرا، دین به داد فلسفه میشتابد و عشق، بر بالین بیمار فلسفه، به دعا مینشیند؛ آنگاه که بسی ناشناختهها که پای چوبین استدلال را به لرزه وا میدارد و آنگاه که هر طریق معرفتی، بیمدد وحی، سر از ترکستان [شرک ]در میآورد.
صدای پای نور میآید؛ عابری دارد از پلههای تشکیک، آهسته بالا میرود. پله اول، محمد صدرای کوچکی است سوار بر مرکب عقل. نور، شدیدتر میشود و پلهها بالاتر میروند و بر بالاترین مرتبه وجود، ملاصدرای شیرازی، دست به سوی نور واحد دراز کرده و «انالحق» گویان به سماع آمده است.
نگاه زن و مرد، به آسمان هفتم پل زده بود که شاید ستارهای بدرخشد و انیس و مونس دل رمیدهشان بشود!
ناگهان شیراز به وجد آمد؛ با طلوع «محمد صدرا»، ستاره سال 979 هجری قمری، صدرنشین قله معرفت؛ او که توشه راهش، «شیر و شکر» و «نان و حلوای» پر برکت شیخ بهایی بود؛ آن هنگام
که در «صراط المستقیم» میرداماد شبگردی میکرد و به «عروهالوثقی» میآویخت تا از پرتگاههای جهل، در امان بماند.
تا اینکه خود، عروة الوثقی شد.
در مدرسه خان شیراز، بر کرسی تدریس نشست و زکات آموختههایش را تقسیم کرد بین نگاههای پرسشگر که از دور و نزدیک، او را رصد کرده بودند.
اما چه سود، در کوی ناکسان که در و دیوارش سر میشکست و از هر بیغولهاش سنگ جفا میبارید. گذشت تا با کولهبار مکتب اشراق ایران عهد باستان، در کهک قم فرود آید و قدری در تنهایی بیاساید و از نو پر بزند با بالهای دانش و حکمت. تقدیر چنین بود که در آرامش کهک، پرواز را به فیض کاشانی و فیاض لاهیجی بیاموزد.
اما مهربانیاش، دوری از شیراز را تاب نیاورد و دوباره بار سفر بر محمل نهاد. این بار، هفت شهر عشق را پشت سر گذاشته بود و در اوج کمال، گام بر میداشت.
صدرالمتألهین، آمیزهای از مکتب مشاء و اشراق و روشنای آیههای وحی است، کسی است که از «اسفار
اربعه» گذشته و رسیده بود به اوج حکمت متعالیه.
هفت بار بیابانهای شیراز تا حجاز را پیموده بود تا هوای ملکوتی حرمی امن را نفس بکشد و اعتقادش را به پرده دیوارهای کعبه گره بزند.
ناگهان، در پایان سفر هفتم، درحوالی بصره غروب کرد.
حالا چه فرق میکند سال 1045 باشد یا 1050 هجری قمری؛ تلخ این است که محمد صدرای شیرازی، مسافر جادههای ابدیت شده بود.
صفیر مرغ نوروزی، در آسمان شیراز طنین انداخت و بوی بهار، عطر دلاویزش را به جان شهر ریخت.
چشمان امیدوار پدر، پیام بشارت را بر فراز آسمان شیراز دید.
از مشرق حکمت و عرفان، کودکی طلوع کرد و دیدگان را به نور دانشش روشن ساخت.
امینالتجار شیرازی، گوهر یکدانه خود را «محمد» نامید.
آمد؛ کسی که بر توسن دانش، بر تمام جهلها میتازد. وجودش، غواصان علم را به خویش میخواند تا از حکمت بیکرانش، اندیشههای خویش را سیراب سازند و از «اسفار اربعه»اش حکمت متعالیه را دریابند و ربوبیت را بشناسند.
«الحدوث و الحشرو التشخیص» را بخوانند و در «قواعد الملکوتیه» او غوطهور شوند.
«اسرارالایات» و «انوارالبنیات» را دریابند.
جوهر اندیشههای تابناکش، روشنان تاریکیهای راه فیلسوفان گشت.
پرتو نورانی دانش را به دنیای حکمت و اشراق تاباند؛ کودکی دانشمند که از همان کودکیاش، به ژرفای معانی رسید. ملای صدرنشین کرسیهای معرفت شد و بر سختیها چنگ انداخت و رنج طاقتفرسای سفر را بر خویش هموار کرد.
شیراز، اصفهان، کاشان، کهک؛ رنج کدام یک، راهوار دنیای علم و دانش تو شد، صدرا؟
تو از کوچه پس کوچههای عرفان، به دنبال پیر و مرشد خویش، میرداماد بزرگ گذشتی، از خوشههای معرفت چیدی و طعم شیرین حکمت و فلسفه را به آن آمیختی. از جذبههای کلامت، تو را میتوان شناخت یا از شاخههای پربار عرفانت؟
تو همواره ایستادی و تامل کردی و پرسیدی از خویشتن خویش و آرام آرام حرکت کردی در جوهره زمان. دستار از سر بر گرفتی و به مسلک بیپیرایه خویش، جرعه جرعه از جام عشق نوشیدی. در مسیر دوست گام نهادی و یک به یک، بنبستهای مجهول را گشودی و راز هر دریچه بسته را کشف کردی.
دل کندی از وطن تا علم را بیابی در غربت و در این راه، چه خاضعانه پای نهادی! زیباترین جامه برایت ردای علم بود و بس.
پرندهسان، در آسمان فلسفه بال گشودی و به فرازهایی دست یافتی که جهان فلسفه را به حیرت واداشت.
چشماندازهای دور را در عمق اندیشهات بازیافتی و به بلندای معرفت رسیدی.
هنوز حرکت جوهری تو، در رگهای حکمت و فلسفه مشرق زمین جاری است.
هنوز اندیشههای تو، ریشههای فلسفه را حیات بخشیده و سیراب میسازد.
هنوز نامت صدرنشین کرسی دانش و حکمت است.
بوی باروت دشمنیها، روز به روز، بیشتر و بیشتر میشد. طاعون جنگ، دامنگیر شده بود و به هر طرفی چنگ میانداخت.
دستهای توطئه به هم گره میخوردند، نیتهای شوم یکی میشدند، خنجرهای خیانت، پنهان و آشکار تیز میشدند.
هر کس به اسم دوستی میآمد، در آستین خود، خنجری پنهان داشت.
نقشههای جغرافیایی، کم کم خودشان را آماده میکردند تا نام «جمهوری اسلامی ایران» را از تنشان بشویند.
ابوجهلها، عزمشان را جزم کرده بودند تا اسلام را بار دیگر در تنگنای محاصره اقتصادی قرار دهند؛ غافل از اینکه همیشه در اوج تنگیها و دلتنگیها، خدا از همه وقت به آدم نزدیکتر میشود.
تاریخ، دوباره تکرار شد؛ اما این بار دفتر تاریخ، وارونه ورق خورد. تاریخ، روزشمار روزهای دور شد. تمام «ایران»، بوی تنگه شعب ابیطالب را میداد؛ اما این بار صحابه، با ایمانی استوارتر، ایستادند تا عطر گلهای محمدی، جهان را پر کند.
پاییز را تا پشت دیوارهای خانهمان کشیده بودند و بهارهایمان را پشت شیشههای مهآلود زندانی کرده بودند، به این خیال که اگر درختی برگهایش بریزد و بوی پاییز بدهد، تمام شده
است؛ اما
نمیدانستند درخت تا زمانی که ایستاده است، تا زمانی که ریشه درخاک دارد، درخت است؛ حتی اگر زخمی پاییزهای طولانی باشد.
میخواستند دور از بهار نگهدارندمان؛ غافل از اینکه بهار، بهار است؛ حتی اگر اردیبهشتهایش بوی بهشت ندهند، حتی اگر ابرهای جهان، گلهای سرخ بیباغچه را فراموش کنند.
ابولهبها، دیوارهای جهلشان را بالاتر و بالاتر میکشیدند، به خیال اینکه حلقه محاصره را تنگتر و تنگتر کنند؛ اما نمیدانستند که ما ماه را فانوس شبهای بیچراغمان خواهیم کرد و خورشید را آتش هیزم خانههایمان، نمیدانستند که هیچ وقت این دیوارهای بلند، نمیتواند چشمهای همیشه بسته جهان را تا ابد بر روی حقیقت بسته نگه دارد، نمیدانستند هر قدر که این دیوارهای حاشا بلندتر و بلندتر بشوند، حقیقت سربلند خواهد شد. این شبزدگان نمیدانستند که هیچگاه با دیوار نمیتوان آفتاب را انکار کرد. خودشان را پشت دیوارها پنهان میکردند؛ به دلخوشی اینکه آفتاب را محو کردهاند!
دنیا در برابر آزادیخواهی و سربلندی ما قد کشیده بود، تمام دنیا صف کشیده بودند تا کمر به قتل پرواز ببندند. قفسهای انبوه میساختند تا آسمان را در حصار بکشند؛ فکر میکردند میتوانند آسمان را هم محاصره اقتصادی کنند؛ با اینکه میدانستند آسمان در ذهن هر پرندهای جاری است، با اینکه میدانستند آسمان، همیشه آسمان خواهد ماند و تمام پیلهها یک روز پروانه خواهند شد تا آسمان بوی پرواز بگیرد. نمیدانستند قفسهایی که میسازند، پیلههایی میشوند که برای ما استقلال را به ارمغان خواهد آورد.
نمیدانستند که این حلقههای محکم زنجیرهایی که به پایمان میبندند، خوشترین پایان برای ماست.
هرگز گمان نمیکردند که حلقههای تنگ محاصره اقتصادی، حلقههای زنجیر اتحاد و استقلال و آزادی ایرانیان را محکم و محکمتر میکند.
میخواستند برای همیشه ماهی کوچکی باشی؛ گرفتار تُنگی بلورین.
میخواستند قناری محزونی باشی، کنج یک قفس، پشت میلههای آهنی.
میخواستند تکه خاکی باشی گمنام بر پهنه جغرافیای جهان.
درست از همان روزی که قد کشیدی و آزادگیات را فریاد زدی،
از همان روزی که نامت را بامهای جهان، ترانه خوان شدند،
از همان روزی که رقص پرچم سه رنگت، در گستره آسمانها چشمها را نواخت و از همان روزی که تقویمها، تولدت را جشن گرفتند، جوانه زد نقشه شومی که تو را زندانی چهاردیواری تحریم میخواست.
تو را برای همیشه گرسنه و پابرهنه میخواستند؛ پس دیوار کشیدند پیرامونت را تا هیچ دستی، دستهایت را به یاری نفشارد، تا آواز رهاییات را، دهلیزهای روزگار، طنین انداز نشوند...!
تقدیرت را تنهایی رقم زدند، از کنگرههای کاخ سفید. صدای شیطان، در چهارگوشه دنیا وزیدن گرفت. حتی بردن نامت را تحریم کردند تا تو تنها بمانی؛ به جرم آزادگی.
تمام راهها برایت بنبست شد تا تو راه فراری نداشته باشی.
آتش بیامان جنگ را به دامانت انداختند تا پیکرت را بسوزانند، تا چاههای نفتت را شعلهور ببینند، تا ایران برای همیشه در بند و اسیر باشد، تا افسانه و اسطورههای باستانی را بگیرند از اذهان عالم!
تا طاقتت طاق شود و کاسه صبرت لبریز!
تا تنها بمانی و بیتکیهگاه!
تا خسته شوی از نگاههای بیتفاوت جهان!
تا پشت کنی به تمام اعتقاداتت!
تا زیر پا بگذاری خون جوانانت را و بعد، کاسه گدایی در دست، پشت دروازه کاخ سفید شیطان، عجز و لابه کنی شکست و خواریات را!
اما نه! خطوط پیشانیات روشنتر از گذشتههاست.
در حافظه ایران، هنوز خاطره عاشورا جاری است.
هنوز صدای «هیهات منا الذلة» سالار شهیدان، از حنجره غیرت ایران به گوش میرسد.
ای خاک پاکم!
فرزندانت را زیر پر و بالت بگیر!
تمام موهبتهایت را هدیه کن به ساکنان رنج دیدهات! به آسمانت بگو ببارد گستره تمام دشتها را! به بادها بگو تا بارور کنند تمام ابرها را! فریاد بزن که ایران روی پای خودش میایستد، ایران تکیهگاه خودش میشود!
ایران سر بر شانههای جوانانش خواهد گذاشت! هر چه در توان دارید، دیوارها را بالاتر ببرید! هر چه در توان دارید، میلههای قفسهاتان را محکمتر بسازید؛ من به فرزندانم یاد میدهم که ایرانی باشند و ایرانی زندگی کنند تا حتی یک وجب از خاک این دیار، اسیر توطئه چکمههای بیگانه نشود، من به فرزندانم، قصه سهراب و رستم را واگویه خواهم کرد. قامت این خاک، بلندتر از دیوارهای شماست.
من زیر سایه امن دستان خدا هستم.
افسانه ایران هرگز تمام نخواهد شد.
نگاه کن به آسمان و خنده خورشید را ببین!
ببین که ریسههای نور، پنجه درخاک افکندهاند و به حصارهای آهنی شبپرستان طعنه میزنند!
نگاه کن به ضربان همیشه تپنده چشمهساران در رگهای حیات، به هرم سوزان کویر!
نگاه کن به رویش جوانهها که چگونه قفس سرد و سیاه خاک را با سرانگشتان ظریف کودکیشان، به اسلحه صبر و استقامت میشکافند!
با چشمانی باز نگاه کن به آسمان و زمین این سرزمین پایداری، تا دریابی که گوهر استقلال، در آغوش چه استقامتی آرمیده است!
به مردانی نگاه کن که شبپرستان کینهتوز به جرم تنفس در هوای صاف انقلاب، دامی پهن کردهاند و در هر هروله شوقشان، هزاران سنگ پراکندهاند تا زمین خوردنشان را تماشا کنند و هورا بکشند!
شبپرستان، در کنگرههای آتشین کینه و عناد نشستند و برای محاصره و مبارزه با استقلال اهالی خورشید، نقشهها کشیدند.
اما یاران سپیده، ریسههای نور در آیینه دل نشاندند و به حصارهای آهنی شبپرستان شبیخون زدند.
یاران آفتاب، در جاری چشمهساران، کویر نیاز را سیراب کردند و زیر عرقریزان تلاش، خستگی و خشکسالی را از پا درآورند.
یاران روشنی، با سرانگشت استقامت، معمار تندیس استقلالند و بر ریشه ایمان، تا آسمان پیروزی قد کشیدهاند و اهالی شب، طومارهای تحریم و محاصره اهالی خورشید را دست به دست میگردانند و ناباورانه شکست خویش را اشک میریزند؛ در برابر پابرهنگان دیروز و ایران پیروز امروز.
حلقهها را تنگتر کنید! هر چه حلقه محاصرههایتان تنگتر شود، همبستگی این ملت، نزدیکی این ملت به هم بیشتر میشود.
ما با کوههایمان ایستادهایم! ما با تلاش خستگی ناپذیرمان ایستادهایم؛ چونان کوهها باشکوه و نستوه.
سر در افقها، به خورشید سلام میکنیم. پنجههایتان را از دامن این خاک بر کشید! ما میتوانیم بیآنکه شما بخواهید، ریههایمان را از زندگی پر کنیم.
ما میتوانیم بیآنکه شما بخواهید، در رگهایمان زندگی را جاری کنیم؛ میتوانیم هر وقت بخواهیم بخندیم، هر وقت بخواهیم، دستهای جاریمان را ترانه کنیم.
پنجههایتان را بردارید! اینجا سرزمین ماست؛ سرزمین پدران و مادران ما.
اجداد ما بر این خاک ایستادهاند؛ با کوهی از تلاش بیوقفه، با سینهای ستبر و سری افراشته.
اجداد ما از سفرههای شما هیچ خاطرهای به یاد ندارند.
تاریخ این سرزمین، شما را در هیچ سطری نشناخته است.
بردارید سایههایتان را از سر این خاک مقدس! ما به آسمانی به وسعت دلهای مردم این خاک و آب، چشم داریم و به آسمانی که یک عمر روی بام ایران ایستاده است و هیچگاه با شبهای روشن ما غریبه نیست.
حلقهها را تنگتر کنید! این حلقهها، فریادگر سربلندی ماست؛ سربلندی ما که چون کوهها سر بر سینه افقها میساید.
ما سفرههایمان را که از نور و لبخند آکنده است، در زمینی به وسعت داشتههایمان باز میکنیم. ما بیآنکه شما بخواهید، میخندیم و دستهای جاریمان را بیآنکه شما بخواهید ترانه میکنیم.
سلام بر سرزمین سربلندم ایران!
ای از شگفتی سرشار واز حماسه لبریز! ای سرآمد پایداریها! ای بهشت بهتآفرینان و ای بهت بهشتیان!
تاریخ، به تکرار نشسته است و زمان به نظاره که پس از هزار و چهار صد سال، شعبی دیگر در راه است.
ایران! وطن آزادگی! چشمهای هراسناک و دلهای ناپاک، چشم دیدن تو را ندارند.
وطنم، ای مهد مهرورزی و ای بستر بسیط بهار!
تو را ابوجهلهای توطئه و ابوسفیانهای سفاک دسیسه، آنچنان که پیغمبر پاکان را در هزار و چهار صد سال پیش در قرنطینه قریش درآوردند، به محاصره درآوردهاند و برآنند به مخاطره بیاندازند؛ اما غافل از آنند که پژواک پیام پیامبر در هر وجب از این خاک، ریشه دوانده است و ایستادگی، اصل اول قانون آزادگی است.
این خاک، خاک شبلی و ابوسعید ابوالخیر است، سرزمین عینالقضات و سهرودی، سرزمین به رسمیت شناختن مردانگی و آزادی.
ایران! ای ایمن فریاد! ای سرزمین استقامت و پایداری! نشان دادی که پایه پایداری تو ریشه در ایمان ایمنزای علی و اولادش دارد و چه خوب، حق ایستادگی را به جای آوردی که:
«تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر
بل ز صد لشگر ظفر انگیزتر»
آنان که در تعقیب تضعیف ایرانی و ایران زمیناند، بدانند که هنوز زمزمه «ابوسعید ابیالخیر» در هر وجب از این خاک جاری است که:
«خدایت آزاد آفرید؛ آزاد باش!». آنان که چشم دیدن طلوع شرقی شرافت و شهامت را از این خاک ندارند، زشتی خود را به نیکی میدانند و آزمودهاند که:
خاک ایران گر دمی سر برکُند
روزگار کفر را آخر کُند»
ایران! ای سرزمین کهن کاهنکُش! ای صدای بلند و رسای رستگاری! دوستت دارم؛ آنچنان که پرنده پرواز را و غنچه شکفتن را! ایران، ای سرزمین سربلندی!
چهارشنبه
3 خرداد 1385
26 ربیعالثانی 1427
2006.May.24
«خرمشهر را خدا آزاد کرد».
نخلها قد کشیدند تا دوباره شانههایشان را پر از پرنده و پرواز ببینند. خاک زنده شد تا بهار را آن سوتر از سیمهای خاردار، نفس بکشد و خانهها، با لبخند به استقبال آزادی آمدند تا دوباره زندگی را حس کنند.
رد پای خدا را در هوا میتوان نفس کشید. باد، هلهله میکند و نخلهای بیسر، میرقصند. نسیم، جان تازهای گرفته است.
بهار، تازه خودش را پیدا کرده است. بهار، تازه بهار شده است.
خرمشهر، با همه زخمهایی که بر تنش نشسته است، بوی زندگی را بیش از پیش حس میکند. چه لذتی دارد رهایی دراوج سر بلندی! خرمشهر، حال کودکی گم شده را دارد که ناگهان با بهار، در آغوش مادرش سبز شده باشد؛ گم شدهای نافراموش که به آغوش مهربانی برگشته است.
حال خرمشهر، حال پرندهای است که سالها پیش، بالهایش را گم کرده باشد و ناگهانتر از همه اتفاقها، بالهایش را در اوج پرواز بیابد. صدای زجرآور شنی تانکها که کابوس هولناک خیابانها شده بود، در آرامش صدای پای رزمندگانی که با گل لبخند، پا بر زمین شهر میگذاشتند محو شدند.
شهر، همان آشنای قدیمی شد؛ اما با زخمهایی کهنه که با دیدن یارانش، سروا کرد، با بهاری که زخم خورده پوتینهایی نامحرم شده بود.
شهر، آغوش گشود تاصدای پای جمع مستانی که اندک اندک میرسیدند، مرهم زخم هایش شود؛ زخمهایی که بر پیکرش، ستم زیاده خواهیهای نا اهلان را فریاد میزد.
اما دیگر همه چیز تمام شد. هیچ خانهای، دیگر هیچ شبی بوی خمپارههای نامحرم را نخواهد دید. هر چند هنوز غریبههای ناخوانده، یکی یکی بر پیکر شهر منفجر میشدند؛ اما کابوس روزهای نه چندان دور، به آرامشی یکدست بدل شد؛ آرامشی که به بهار، جانی تازه داد.
بهار در خردادماه، تازه بوی فروردین را حس کرد. تازه خرمشهر، رنگهای بهاری خرم را پیدا کرد. تازه بعد از روزها توانست حال بارانهای بهاری را بفهمد؛ حتی بیشتر از هر پنجرهای که چشمانتظار سفر کردهای است.
پنجرهها، دلشوره هایشان را به دست باد دادند؛ چرا که مسافرانشان را در آغوشهای بازشان به تماشای آفتاب دعوت کردند.
رزمندهها، چونان پرستوهای مهاجر، بهار را به ارمغان آوردند برای شهری که داشت کم کم زندگی را فراموش میکرد؛ شهری که روزهایش را با زخمهای انفجار، بر تن خویش چوب خط میزد. اما بهار، با قدمهای غیور فرزندان ایران زمین، ناگهان روی دستهای زخمیاش سبز شد و شکوفههای لبخند میهمانان خوش قدمش، زخم سالهای غربتش را پوشاند. خرمشهر آزاد شد. «خرمشهر را خدا آزاد کرد».
آواری از خاکستر، شانه هایت را پوشانده بود.
آوزاهایت را قارقار کلاغهای شوم ناجانمردی تکه تکه میکرد.
تو مانده بودی و مادران سراسیمه. تو مانده بودی و کودکان وحشتزده و مردانی که سلاح غیرت در کف، ایستادند تا غروبت را نبینند.
بوی باروت که در مشامت پیچید، کوچهها با قلبهایی پریشان به یکدیگر نگریستند.
تانکها که سینه خاکت را دریدند، ولوله در جان نخلها افتاد. گلولهها، یکی یکی پیکر پنجرهها را
خراشیدندو... نه! نباید شانههای استوارت، نفسهای خاک را حس میکرد! باید میایستادی و از سلول سلول هستیات، از زنان و مردانت، از کودکان و نخلهایت حمایت میکردی.
خرمشهر، ای شهر اسطورههای بزرگ! بغضهایت را در گلو مچاله کردی تا غروری جاویدان را به شهادت بنشینی.
بلند شدی؛ اگر چه با کالبدی زخمی و ایستادی تا مردم مظلومت، بار دیگر، نفسهای پاک سپیده را در ریههای روز حس کنند. چشمان روشنت، خفاشها را به غارهای تاریک نیستی فرستاد و حالا مردان حماسه، سربلندیات را بر بلندای نخلها دف میزنند.
آفتاب آزادی، هر بامداد، کوچههایت را در آغوش میگیرد و مادران صبورت را کوههای عاشق دوردست، به احترام برخاستهاند. نگاه کن چگونه رودخانهها سمفونی رهاییات را در گوش درختان زمزمه میکنند! ببین چگونه کبوتران سپید، برفراز گلدستههای مسجدجامع، اشک شوق میریزند! میشنوی؟ این صدای هلهلههای کارون است که تار و پود جانت را پر کرده است.
ای شهر سینههای فراخ و روحهای سترگ! دستهای آزادهات را میفشارم و بر چهره بیزوالت بوسه میزنم. بلند باد آوازه ملتی که کارنامهاش، سرشار از فتح قلههای بلند رشادت و پایمردی است!
لب باز کن خونین شهر، تا دوباره لهجه بندریات بنوازد جان روزگاران را.
جهان برای شنیدن قصه تو بیتاب است؛ از شبهای بیستارهگیات حرف بزن و از روزهای غمانگیزت!
از شبیخون بیرحمانه تانکها بگو که حرمت غرور خانههایت را زیر پا گذاشتند! از بارش بیامان گلوله و خمپارهها که برای گرفتن خواب از چشمهای کودکانت از هم سبقت میگرفتند
بگو! از هجوم بمبها که هر شب مهمان ناخوانده خانهای میشدند و چشم روشنی ویرانی و آوار با خود داشتند بگو!
از صدای انفجارها بگو و از فرو ریختن سقفها از کودکی ناتمام نوجوان هایت که خیلی زود با زبان تفنگ آشنا شدند!
لب باز کن خرمشهر!
در حنجرهات خون جاری است؛ بگذار دوباره دنیا بشنود از گلوی تو، صدای غیرت «جهان آرا»ها را. این دوربینها برای ثبت ویرانیات آمدهاند. از همه سو، تمام خبرنگاران آمدهاند برای شنیدن واپسین نفسهایت.
حرف بزن تا صدایت رساتر از همیشه، بلرزاند پشت ویرانی را.
از نخلهای سرافرازت بگو که در راه آزادگی خویش سر دادند.
خرمشهر! باز کن دیدهگان خونبارت را به آیندهایی روشن. از این بس، تو با کولهباری سنگین از حماسه و رشادت، قدم در مسیر آینده خواهی گذاشت.
کبوتران رهایی آمدهاند تا آسمانت را پر از پرواز کنند.
گوش کن، همه به لهجه بندری آواز میخوانند! نگاه کن، نخلهایت به بار نشستهاند! این خون سرخ توست که در شریانهای خاک، جریان دارد.
نخلهای بیسرت، ترانه خوان روزهای پیروزیات خواهند بود.
حادثه تو درگستره خاک میدود و تو را جار میزند.
خرمشهر! با دیگر حزنی غریب در هوای کوچه هایت نمیپیچد. باز کن تمام پنجرههایت را رو به روشنیترین آینده، تا چشمهای کودکانت، آبی آسمانها را به تماشا بنشیند در افقی سرخ!
مقابل دوربینها بایست! لبخند بزن تا دنیا بر بامهای پیروزی، شادیات را شاهد باشد، در مقابل حیرت و ناباوری جهان بایست و با همان لهجه شیرین بندری سخن بگو؛ از خونین شهری که خاکش در باران سرخ خون شهیدان تطهیر شده است و هنوز هم که هنوز است، از فراز گلدسته مسجد جامعاش، بلال آزادگی، اذان میخواند!
از خرمشهری حرف بزن، که قداست خاکش را با قدمهای بیوضو، نباید شکست! از ماهورهایت بگو که مظلومیت فرزندانت را واگویه میکند. بر پهنای جغرافیای جهان، تنها خونین شهری هستی که خدا، آزاد و رهایش خواست و تقدیرش را «خرمشهر» رقم زد.
نخل وار ایستادهاند؛ نخلوار سر بر آسمان، خون سرشار یک سرزمین، دررگارگ این قوم دویده است. زیر پوست دریده این شهر، هزار بهار نارسیده پرپر شده است.
سرت را روی سینه خاک بگذار؛ با هر تپش، شقیقههای زمان ملتهبتر میشود.
گوش کن! میشنوی صدای شیون زنانی که شبانگاه، رو در روی نخلهای سوخته، فریاد خونینشان را درگلوی گداخته خاک رها کردهاند؟
سرت را از سینه خاک بر ندار! بگذار صدای گامهای استوار مردانی را بشنوی که زلال گذشتهاند و صدای رگبار گلوله، فریادشان را خاموش نکرده است.
سرت را بلند نکن! صدای آوازهای ناسروده شهر را زیر پنجرههای شکسته، پشت درهای بسته، پای دیوارهای فرو ریخته میشنوی؟
نبض تاریخ، زیر پوست این سرزمین میتپد، باید بلندتر زمزمه کنم. آزادی این خاک را!
باید بلندتر فریاد کنم ازدحام سراسر شور این شهر را!
نعش کبوتران به خون کشیده، بر شانههای شهر تا آسمان قد میکشد.
تاریخ، روبه ری شکوه چشمگیر آزادی این سرزمین، به زانو درآمده است.
باید صدای هلهله زنان در خون و خاکستر، بلندتر شود تا صدای هیچ ابلیسی در زلالی این روزها شنیده نشود!
باید بهجای رگبار گلوله، باران شدیدتر بکوبد!
خورشید، هیاهوی نورانیاش را میپاشد بر این شط سوخته.
باید گوشات را به سینه خاک بچسبانی تا صدای گامهای آزادی را با تمام یافتههایت حس کنی؛ «خرمشهر آزاد شد»!
سنگرها، پایداریات را میسرایند. سنگرها، دهان فریادگر مردان این سرزمینند که سرود خاک را تا آخرین قطره خون سرودند.
ایستادند؛ چون نخلها ایستادند تا تکه خاکشان را که در خون شناور بود، در آغوش بگیرند.
نخلها، استقامت مردانه را میسرایند که با سری افراشته و سینهای ستبر، پیراهن تکه تکه شهرشان شدند.
این خاک، پیروز میشود؛ قانون ایستادگی و فریاد، این را میگوید.
مردان این شهر، آمدهاند تا خرمشهر را پس بگیرند. خرمشهر؛ پاره تن ایران - این خاک مقدس -.
خرمشهر؛ ترانه جاری جنوب؛ ترانه جاری چهرههای آفتاب خورده ایران.
خرمشهر؛ فریاد مردان سبز تا زانو در خون خویش ایستاده.
خرمشهر؛ دیوارهای کوچههای داغدار؛ دیوارهایی که روزگار گذشته راچونان مهی از خاطرات دور و نزدیک، آرام و صبور، به یاد میآورد.
این خاک، پیروز میشود. خرمشهر صبور، به بار نشستن نخلها را به چشم خویش میبیند و اشک شوق میریزد. این تکه عزیز، این خاک پاک، مردانش را تا همیشه تاریخ، به یاد خواهد داشت؛ مردانی که بر تارک این خاک مقدس میدرخشند. و نخلها - قامتهای برافراشته این خاک - فریادگر ایستادگی خواهند بود؛ و نخلها - زخمهای صبور این خاک - تاریخ را دیگرگونه خواهند نوشت.
خرمشهر، با دهان باز سنگرهایش در رهگذار تاریخ نشسته است و فانوس به دست، با لبخندی که لهجه جنوبیاش را به رخ میکشد، با لبخندی که مهربانی چهرههای آفتاب خورده جنوب را یادآور میشود، تاریخ را به میهمانی سفرههای صداقت و یکرنگی جنوبی میخواند.
آری! خرمشهر، ترانه جاری جنوب، با نخلهایش - همیشه ایستاده - با مردانی همیشه سربلند در قاموس دلاوریهای ایران، نهاد ایستادگی، نهاد صبر و نهاد پایداری، باقی خواهند ماند.
پرندهها از عشق زندهاند و پرواز، پارهای از زندگی آنهاست.
... و مردانی سیاهپوش، در سایهسار شب آمدند تا شهر پرندگان را با پرچینها و حسارها قرق کنند، خیابانها را سکوت مرگبار بپاشند و کوچهها را قفس بکارند، فتیله فانوس ماءذنهها را پایین بکشندو میادین و مضامین را با خاک و خون و آوار نقاشی کنند؛ شایدکه در طاقچه تاریخ، نامی از سیاهیها را برای خود قاب گرفته باشند!
البیسها هجوم آوردند تا بر ساختمانها آوار بپاشند و بر دیوارها، زخم.
هوا، هوای مندرسی شد. بال پرندهها شکست و سینه خیابانها و میادین، از رقص تیر و ترکش پر شد.
این پاییز بود که کوچه به کوچه میگشت و بر چهره شهر، خزان میپاشید.کمر باغستانها خمید و نخلهای بیسر، همچنان در برابر عصیان بادها و توفانها ایستاده بودند... و 38 روز گذشت.
38 روز در خون تپیدن و از جام خورشید، غروب دلتنگیها را سر کشیدن، تمام شد.
38 روز گذشت و وقت، وقت نفس کشیدن شهر از دریچه صبح شد.
صدای بلال که در مأذنه مسجدجامع شهر پیچید، نسیم، اشکهای فراق را از گونه نخلهای بیسر پاک کرد.
باد نویدآزادی شهر را در هوای وطن منتشر کرد و با سبدی از نور و روشنی، به استقبال خیابانها و میادین رفت!
زمان، زمان دوباره روییدن شد و شهر، به فرازهایی رسید که نمیتوان با هیچ واژهای آن را سرود و در محدوده کلامی گنجاند. اسطوره، در قالب واقعیت معنا گرفت.
از این پس، هر صبح، خورشید بر سر کوچهها و میادین میایستد و بر صورت عابرانش لبخند میزند.
خدانخواست طهارت این خاک، مقهور قدمهای ناپاک بماند.
خدا نخواست سربازان شیطان، ریشه گندیدهشان را در این سرزمین محکم کنند.
خدا نخواست قطعه دیگری از این خاک، از مادر جدا شود و به خاطره ننگین «گلستان» و «ترکمنچای» بپیوندد.
خدا نخواست خرمشهر، ویرانشهر شود؛ برای همین، «خرمشهر را خدا آزاد کرد».
برای همین، ما این جمله نورانی را کاشتیم در باغ ذهنمان، حک کردیم در دلمان.
برای همین، به این پیروزی، بیش از هر پیروزی دیگری میبالیم.
برای همین، سالگرد این فتح را مهمان خاطرات خوش و ستارههای تقویم میشویم.
برای همین، فریاد غرور از گلوهامان شعله میکشد.
برای همین، پشتمان گرم است؛ اگرچه مقابل یک جهان دشمن ایستاده باشیم.
برای همین، از آن روزها میگوییم و تازه میشویم.
برای همین، نام این روز را گذاشتهایم روز «مقاومت و پیروزی».
هوا دلانگیز است؛ زمین طربخیز. دلها شاد و چهرهها سرشار از نور؛ آزادیات مبارک؛ ای شهر خرم، ای خرمشهر!
... چه تلخیها به کام بردی از نفس مسموم بعثیان!
چه ناراستیها دیدی از گامهای طاغوتی دشمن!
ستارههایت بر زمین ریخت و دشمن، نخلهای استوارت را سر برید.
بندری آزاد بودی، به بندت کشیدند و تارهای عنکبوت جنگ، ویرانههایت را اشغال کرد.
نخلهایت سوخت، کوچههایت بوی خمپاره گرفت، ساحل رنگینکمانیات، به ماتم نشست؛ به ماتم لنجهایی که آواز خونین جاشوهایش را به تماشا نشست.
کدامین قصه، کدامین عکس، کدامین فیلم میتواند، آرزوهای له شده کودکی را در نگاه عروسکهایی ببیند که زیر تانکها ماندند؟
کدامین شعر میتواند تراویدن آرام یک قطره اشک را بر گونه نوعروسان، بسراید؟!
کدامین نگاه میتواند از فریادهای نقش بسته به خشت خشت خانهها، فلسفه بسازد؟!
این شهر، همان جایی است که عقل در کوچههایش به بنبست میرسد!
این همان شهری است که تنها عشق آن را میشناسد و بس.
خوشا کشتگان عشق! خوشا مردان بیادعایی که، دستهای خالیشان، پر از ایمان و دلهای پر از اخلاصشان خالی از ترس بود!
خوشا شهیدان! خوشا جهانآرا! خوشا آنانی که مرگ خویش را در رهایی دیگران میبینند!
خوشا آنانی که رنگ غیرت را از حضرت ابوفاضل علیهالسلام و شور جهاد را از حضرت علی اکبر علیهالسلام آموختند.
خوشا پیر میدان عشق، پیر میخانه لاهوتی جماران؛ پیری که از جام کلامش، خورشید پیروزی طلوع کرد و ساغر به دستان جانفشانش، جان به سودای عشقش نهادند!
خوشا آنانی که آن روز، روز سوم خرداد سال 60، در معرکه عشق، شورآفرین لحظههای شوقانگیز خرمشهر شدند و طعم شیرین پیروزی را به کام آن شهر خسته از اسارت ریختند!
... و امروز، باز هم خلیج، مفتون زیبایی خرمشهر است؛ مفتون کشتیهای رنگوارنگش که سفیران آزادی، به نقطه نقطه عالماند، مفتون نخلهای سربلند و زیبایش که نشان عزت و آزادگی جوانانیاند که از قطره قطره خونشان، فریاد «حب الوطن» میتراوید و فریاد «هیهات منا الذلة».
سپاس خداوند را از تمام پیروزیها! سپاس خداوند را از آزادی خرمشهر!
سپاس خداوند را از تنفس در فضای صلح و آزادی!
یاد شهیدان گرامی و یادآوریشان در ثانیههای تلخ و شیرین روزگار، جاودانی باد!
در فضای ملتهب شهر، گلوله و خاکستر موج میزد.
آنقدر آتش بر سرت ریخته بودند که دیگر نای نفس کشیدن نداشتی.
مردانت، هم چنان غرور به اسارت رفتهشان را فریاد میزدند.
از لابهلای آوارها، نخلهایت قد برافراشته بودند.
میخواستی سبز باشی؛ برای همین، تا پای جان ایستادی.
هجوم تانکها، آرامش را از کودکان سرزمینت به غارت برده بود.
تو همچنان شانههایت را از بار اسارت میتکاندی.
هر روز، کوچههایت بمباران میشد و تو، غرور سرزمینت را به آغوش میکشیدی.
هیچ کس گمان نمیکرد که رهایی از آن تو باشد.
آنقدر صبر کردی تا لالههای پرپر شدهات، دوباره در خاک خودت جوانه داد.
دردهای در گلو ماندهات را فریاد کردی.
رد گامهایت در سررسید خاطرههای ایستادگی باقیاست.
هیچ کس نمیتواند تو را از خود بگیرد، ای شهر خونین!
زخمهای پیشانیات نشان پایداری آن روزهاست.
زمین، استواری قدمهایت را جشن گرفته است.
تو سبز شدی! هرچند هنوز اندوه گذشته در گلویت طنین انداز است.
تو خرمشهر خواهی ماند.
دیگر تو آزادتر از یک کبوتر، به پرواز درآمدهای .
هیچ دشمنی توان به چنگال کشیدنت را نخواهد داشت.
هنوز هم کوچههایت بوی خون میدهد و بوی آزادی در سرزمینت منتشر است.
تو همواره در آسمان پایداری میدرخشی.
پلک بزن چشمهای نیمه بازت را! نگاه کن بازی روزگار را!
خرمشهر! آزادیات را کوچه کوچه آواز کن و گونههای خاکخورده شهرت را پاک کن.
این معجزه تمام را برای همه قرنها قصه کن! پرندگان آرزویت را که سرخ پوشیدند و گام به گام زمان پرواز کردند، فریاد بزن! با جهان بگو کجا دفن کردهای پیکرهای رنگینت را؟ کجا مرثیه خواندهای عبور جوانانت را؟ بلند گریه کن! چشم بچرخان و کوچههایت را ببین!
شیرینی پیروزی، گوارایت، خونین شهر! آزاد بمان؛ تویی که خاکت متبرک شده است از خونهای سرخ شهیدانت.
آزاد بمان، خرمشهر! پرچم سرخ رنگت را گلگونتر از همیشه بر فراز آسمانها افراشته نگاه دار!
پرندگان برای تو آواز میخوانند.
خرمشهر! یاران تو از صمیم حوصله، جانهای مجروح خویش را خرج خمپارهها کردند تا آزادی را به بند بند وجود تو هدیه دهند.
خرمشهر! یادت هست کینهتوزان ستم پیشهات؟
خرمشهر! ای غایت خرمی به غارت رفته! ای سروترین غرور جاری؟
ای اصرار صنوبرهای صبوری! تو ایستادی و تکبیرهای ترک خوردهات را از فراز مسجد جامعات به اهتزاز درآوردی تا نشان دهی که هیچ ترکشی نمیتواند در نسیم روحبخش اذان تو، خراش به جای بگذارد.
خرمشهر! ای آینه سیماب آتش!
سلام بر پیکر ترکش خوردهات! درود و سلام بر خاک ستاره سوزت!
سلام بر مردان و زنان ساده ضمیر تو که آینه تمامنمای عاشقی و ایستادگیاند!
«آن که او بینقش و ساده سینه شد
نقشهای غیب در آیینه شد»
یکشنبه
7 خرداد 1385
30 ربیع الثانی 1427
2006.may.28
تنها صدای توست که میماند؛ تو که صدای من وتمام قبیله من هستی. صدای توست که قانون میشود؛ وقتی آرمانهای مرا تصنیف میکنی.
صدای نی لبک تو، قانون میشود و تو که خود نیستی؛ تو همه ملتی، تو نماینده ملتی.
کشور نور را قانونی از جنس آفتاب است و رهروان جاده حقیقت، لاجرم باید دل به قانون نور بسپارند وجز قانون، هر چه هست، تاریکی است.
نمایندگان امت بر صندلی ستارگان مینشینند تا جاده نور را رسم کنند.
نماینده آرمانهای من! لالههایی که بر سر کوی آفتاب پرپر شدهاند، شعله چراغ هدایت ماست و ستارگان جاده نور، شهیدان وطنند که شیشه عمر شب را شکستند و ما به حرمت چراغ لاله، قانون نور را پاس میداریم.
تنها صدای توست که میماند؛ ولی نه درگوش ابزار جدید بشر و نه در جان دستگاههای ضبط صوت؛ صدای تو قانون میشود و در رگهای اقتصاد و سیاست جامعه جاری میماند؛ پس آوازت را استقلال و آزادی وطن نیت کن وبه قرآن و سنّت اقتداکن که قانون ما، بوی مدینه محمد صلیاللهعلیهوآله میدهد.
ما صدای تو را پاس میداریم؛ با یک «یا علی».
به تو یا علی میگوییم به نیت قربة الی اللّه که جاده جمهوری اسلامی، به سوی کلمه «لا اله الا الله» میرود؛ جادهای که با چراغ لاله روشن است و با همت تو.
چهارشنبه
10 خرداد 1385
3 جمادی الاول 1427
2006.may.31
«هر روز مرگ با ما سیگار میکشد».
سیگارهای آمریکایی، یک یکی دودمان میکردند. بوی دود سیگارهای آمریکایی داشت تمام جهان را برمیداشت.
بوی روشنفکری، بوی تقلید، بوی تسلیم، بوی استعمار، بوی دردسر، بوی همه چیز از پاکتهای سیگار بلند میشد؛ الا غیرت.
پاکتهای سیگار، از در و دیوار روی سرمان میبارید. رازهای شگفتی را در پاکتهایی کوچک، برای ثانیههای خستگیمان بستهبندی میکردند؛ بستههایی که مرگ را برایمان به ارمغان میآورند، بستههایی که وابستگی، رازی از رازهای شگفتشان است، بستههایی که آرام آرام دلبستگی میآورند و نخ به نخ، حلقههای زنجیر میشوند که وابستگیها را محکم و محکمتر میکند.
باید کاری کرد! باید کسی برخیزد. تا این مرگ تدریجی را که دارد یکی یکی، فلجمان میکند، از پا درآورد!
این پاکتهای کوچک مرگ، همه جا سرک میکشند و دامنگیر همه میشوند و مرگ را با عطرهای مطبوع و طعمهای مختلف، سخاوتمندانه بین ما تقسیم میکنند.
روز به روز، خزانههای کشورهای سلطهگر سرمایهدار، پر و پرتر میشود از پولهایی که بوی دود میدهند. جیبهای ما خالیتر از روز پیش، بیشتر بوی دود میگیرند. میخواهند آسمان آبیمان را کم کم بگیرند؛ مثل جانمان، مثل پولهایمان، مثل خیلی چیزهایی دیگری که دارند میگیرند؛ حتی دارند اکسیژن را که نفس میکشیم، با دود تمام میکنند. دود دارد تمام دنیایمان را میگیرد.
نفرین به این همه دود! نفرین به این همه تبلیغی که برای این مرگهای تدریجی میشود.
پاکتهای سیگار، پیپ و افیون؛ دنیا را دارد این سرطانهای مصنوعی میمیراند.
حتی خانههایمان دارند از این همه دود، بالا میآورند. غیرتمان دارد دود میشود. کودکانمان را در هالهای از دود، مثل گلهای اسیر در دست پاییز، داریم پرپر میکنیم.
سرب، بر ریههایمان سنگینی میکند. سرفههایمان بوی بمبارانهای شیمیایی را میدهد.
من به خودم قول دادهام که دیگر نفرین کنم تمام مرگهای بستهبندی شده را هر روز.
دستهایم سوگند خوردهاند که دیگر انگشتهایم را در هالهای از دود، محو نکنند.
لبهایم تصمیم گرفتهاند که دیگر آوازهایشان، بوی دود ندهد.
باید همه با هم آتش بزنیم بر این آتشهایی که زندگیمان را میسوزاند!
باید این آتشهای کوچک را خاموش کنیم؛ چرا که هنوز، همه ما آسمان آبی را دوست داریم، پنجرههای زلال را میپسندیم و لبخندهای ممتد بیسرفه را زندگی میکنیم!
یک چهره شکسته و تکیده، سهم تواست از آینه.
ورق ورق گذشتهات، سیاه مشق بیهودگی است در گذران روزگار.
در شریانهایت مرگ جریان دارد. تمام یاختههایت در مهی از دود شناورند.
باور نمیکنی این خودت هستی؛ این چهره شکسته؟
هنوز چند بهار از جوانیات نگذشته که خزان پیری در کولهبارت سنگینی میکند. در مرز فروریختن و آوارشدن هستی. با نگاهی بیرمق. حوالیات را مینگری تا شاید روزنهای بیابی
برای رهایی؛ شایددستی، التماس دستهایت را به یاری بفشارد! به خانهای میمانی که هر لحظه دیوارها و سقفش را آوار تهدید میکند. آغوش گشودهای به بینهایت تاریکی.
قدم میزنی پوچیات را در جادههای گمراهی مرگ.
تو تنها ایستادهای در احاطه حلقههای دود. صدایت خاکستری است؛ دستهایت، چشمهایت، حتی دنیای تو خاکستری است.
به شبحی میمانی از دود که هر لحظه در مرز بخار شدن است. زمستان چه زود، سرسبزی بهارانه جوانیات را به تاراج برد و ناتوانی و سستی، چه زودهنگام توان زانوانت را گرفت و پنجههای نیستی و خفقان، چهقدر زود امان نفسهایت را برید!
این بستههای لوکس، مرگ است که به تو تعارف میکنند!
بر سر گور خویش نشستهای و بر تن پوسیدهات زار زار میگریی.
تکیهگاهی نیست که پناه ناتونیات باشد.
شاید جنازه گذشتههای دورت را در آغوش گرفتهای! شاید طراوت فراموش شدهات را زانو زدهای و حلقه حلقه دود در رگهایت میدود، قهقهه میزند و ذره ذرهات را میبلعد. دود، طنابِ داری میشود بر گردنت.
دود، دهان گشوده قبری تنگ و تاریک میشود که پیکرت را میطلبد.
در کنج روحت گویا عنکبوتی خاکستری و هولناک لانه کرده که تار میتند از دود!
چقدر دلت برای خودت تنگ شده است! چقدر دلت میخواهد دوباره آواز زندگی را بشنوی از شاخسار لحظهها! رها کن خودت را از این اسارت! فرار کن از بنبست عصیان و تباهی!
خود را به خیابانهای شلوغ زندگی برسان!
از فروپاشی پیکرت بگریز! از ویرانی آیندهات بگریز!
خودت را به یاد زندگی بیاور.
بشکن سکوت ابدی درونت را!
ابراز وجود کن در مقابل چشمهایی که حضورت را ندیدهاند! تابوت سنگین خاطراتت را بر زمین بگذار! پلی بزن از گذشته تا اکنون!
هنوز برای بازگشت راهی هست. هنوز برای ماندن و بودن فرصت هست. هنوز میتوانی تقدیرت را از سرنوشت مهآلود و خاکستری دوداندود جدا کنی.
اگر به چشمهایت فرصت تماشا بدهی، شاید در افقهای دوردست، ستارهای در انتظار بازگشت تو، سوسو میزند.
همچنان که ایستادهای، ذره ذره در خویش فروریختهای.
رگهایت جریان جاری مرگ را در خویش عبور میدهند. نگاهت از بامهای حیات فرو افتاده است. تمام روزنهها، سکوتت را میکاوند؛ ذهنت آشفته است؛ حلقه حلقه، دود میشوی، ذره ذره نابود.
راهی بیابان شدهای؛ شهر فراموشت کرده است.
از قامت خویش کوتاهتری.
صدایت را هیچ کس نمیشنود. سرفه میکنی، به خودت مینگری، تنت میلرزد، زمین، زیر گامهای عابران گسترده است و تو مچاله میگذری.
سقفهای بلند آسمان بر شانههایت سنگینی میکنند؛ در گورستانهای دور، دنبال خودت میگردی. آخرین صفحات زندگیات آتش گرفتهاند. خزان، پنجه در جانت انداخته است. هیچ بهاری تو را جوانه نخواهد داد. گوشهای برای فرو ریختن انتخاب کردهای.
مرگ، پلنگوار، قلههای زندگیات را میتازد. بر بیابانهای داغ دود و خاکستر فرو ریختهای. نزدیک میشوی به سیاهی درونت؛ میترسی از خودت، نامت بوی اندوهان سرشار میدهد.
سرت را در گریبان خویش فرو بردهای تا به کالبد خالی شدهات فکر کنی - به بینهایت خاکستری که در تنت میوزد - .
سرت روی پاشنه میچرخد، شانههایت فرو ریختهاند. جهان روبهرویت ابرو درهم کشیده است. چشمهایت باز نمیشوند.
در خویش مچاله شدهای و نفس نمیکشی. میخواهی فرار کنی از خویش؛ زانوانت بیرمقند.
سیگار، لابه لای انگشتانت، استخوانهایت نیمه سوز شدهاند.
پیراهن مرگ بر تنت. زمین، خسته از بیوزنی توست.
صدایت را هیچ کس نمیشنود؛ همه به خاموشیات فکر میکنند، به فراموش کردنت.
«... با دست خود، خودتان را به هلاکت نیافکنید.»(1)
نه در پاهایم توان ایستادن است و نه در چشمهایم فروغ دیدن.
نگاهم بر مدار بیهویتی میچرخد و مسیر نگاهم، سیاهی ممتد است.
هوای آزاد ریههایم را به دست حلقههای سیاه و خاکستری رنگی سپردهام که مرا تا دورهای مرگ تدریجی میبرند. احساس میکردم که میتوانم ناتوانیهایم را پشت همین دودها و تلقینها پنهان کنم؛ ولی دریغ که نتوانستم.
برگههای تقویم عمرت را هر روز ورق میزنی.
هنوز آنقدر از بهار زندگیات نگذشته است که نتوانی هر صبح، پنجره هوای تازه را باز کنی و جادههای سلامتی را با پاهای استوار بدوی؛ یا کولهپشتیات را برداری و از فرازها و گردنهها بالا بروی و گونه در دست اوجها بسپاری.
میخواهی بدوی؛ خون در رگهایت میخشکد و پاهایت را توانی نیست. نفست به شماره میافتد و دست روی شانههای دیوار میگذاری. آرام در گوشهای کز میکنی و به یاد دورهای نشاط، خودت را پشت حلقههای غلیظ دود پنهان میکنی.
به ماهی کوچکی میمانی که در مردابی گرفتار شده باشد و راهی به دریاها نیابد. احساس میکنی که پنجههای مرگ، بر پیکرت فرو رفته است و اراده استوارت را تا مرتبه شکستن و فرو ریختن برده است.
باید که دستی از دوباره برآورد و در رگهای خشیکده، حس رویشی از دوباره را جاری کرد!
باید که پنجرههای بسته را به سمت صبحی مکرر و بهاری دوباره گشود!
باید که به پیچکهای اراده فرصتی دوباره داد تا از پنجرههای هوای پاک، نفس بکشند و از دیوارهای تن خستگی بالا روند و دست در دست نشاط بگذارند!
1) . نک: بقره: 195.
باید که بند کفشهای اراده را محکم کرد و مرگ تدریجی را زیر پاها له کرد!
کافی است که از خواب سنگین غفلتها بیدار شویم. کافی است که صبح را از دریچههای سلامتی سر بکشیم. میتوان دوباره به بهار، لبخند زد و شاخه گلی را درگلدان خالی کاشت و با شوق دو چندان، هر سحر به شاخه گل آب داد. آری! میتوان ایستاد و کوهها را به زانو درآورد.
میتوان ایستاد و سروها را به قدقامت خود فرا خواند و رودها را در زلال زندگی خود سرود.
میتوان جادهها را زیر پا خسته کرد و خستگیها را به زانو درآورد.
میتوان... .
سیگار، ای هزار توی تاریکی، نفرین بر تو!
نفرین بر این آتش رونده و این شعله تپنده! میدود و خوی اهریمنی خویش را چون هراسی هولناک در حواس جوانان بهجا میگذارد.
یورش آن، خونخوارانهتر و ناگهانیتر از چنگیز مغول است و خانمان سوزتر از شعلههای شوم هراس!
اعتیاد، مرداب مرادهای مرده و دخمه تنهای تنپرور است.
آن کس که به رخوت خوفزای آن تن دردهد و هستی خویش را هدر دهد، «کشته خویش است و مرده آن خویش».
«تو گر خود کنی اختر خویش را بد
مدار از فلک چشم نیک اختری را
بسوزند چوب درختان بی بر
سزا خود همین است مربی بری را»
اعتیاد، خودکشی غیرت است و خودسوزی وجدان؛ زجر مدام است و رنج تمام؛ مسمومیت اراده است و ناتوانیِ بودن.
اعتیاد، شیوع شیطان در سرشت روشنی است؛ با یک نخ سیگار شروع میشود و با یک طناب به پایان میرسد.
اعیتاد، فرار عاطفه است؛ باید از آن گریخت؛ پیش از آنکه از هم گسیخت.
«کاش این شرار، دامن هستی نمیگرفت
کاش این سموم راه سوی بوستان نداشت»!
پنجره را باز میکنم و حجم سینه، از شمیم خنک نسیم پر میشود. چشمهایم را به تماشای افق میدوزم و به محل تولد نسیم فکر میکنم!
راستی! غذای ریه آدمی چیست؟ هوای زلال؛ هوایی که یادآور ذهن آدمی از بهشت است.
اما هیچ مقدمهای برای تقابل با دود، دلپسندتر از این شعار نیست که بگوییم: سیگار، مرگ تدریجی است. سیگار، پیک مرگی تلخ و زود هنگام است.
تا کی مرگ را به خود میخوانی، آی دل سپرده به دود؟ این آتش کبریت نیست؛
این خاکستر سیگار نیست، تو آتش به هستی خویش افکندی تا به تماشای خاکسترت بنشینی!
به تبسم کودکانت بیاندیش، تا سرطان، به مرگ نابهنگامت لبخند نزند!
به نگاه مشتاق کودکانت چشم بدوز تا قامت توانایت، تو را در انبوه دودهای سیاه گم نکردهاند!
چگونه سوختن دستهایت را نمیبینی؛ دستهایی که با تاولهای فراوان، طعنه فقر را تحمل میکنند، دستهایی که تو با آنها، چاشنی مرگ خویش را روشن میکنی.
آی گمشده در چنگال عادتی ناپسند! همتی؛ تا این کابوس را از نگاه شبهای خویش پاک کنی.
تو از عطر دلانگیز نسیم، تو از عطر گلهای یاسمین چه میدانی؛ مشامت مالامال از دود خودخواهی است؟
نه به خاطر دیگران، که به خاطر خودت، آخرین سیگارت را خاموش کن!
توانایی لبهایت را برای خنده بگذار که دیری نمیپاید که خندیدن را فراموش خواهی کرد؛ روزی که دیگر سیگار به جای تو خواهد خندید!
سیگار هم خواهد خندید به روزهای پیری، به روزهای ناتوانی و ناداریات، به روزهایی که دیگر عطری مشامت را پرنخواهد کرد و سینهات ناتوان از دریافت احساسی زیبا برای آرامش خواهد بود!
به روزی بیاندیش که دیگر تمام گلهای جهان، برایت بیبو و تمام غذاها، بدمزه خواهند بود.
به روزی بیاندیش که سپیدی کاغذ سیگارها، به سیاهی دندانهایت خواهند خندید و تو حتی برای گریستن بهانهای نخواهی داشت!
به پاس رهاییات از دام این شیطان سپیدپوش سیاه دل، آخرین سیگارت را زیر پا له کن!
دنیا با خندههایتان شیرین میشود.
هیچ آینهای نیست که قشنگتر از صدای خندههای کودکانهتان، آوازی را به خاطر داشته باشد.
معصومیت در مهربانی چشمهای همیشه خندانتان خلاصه شده است.
زیباترین هدیهای که خداوند به مادران هدیه داده است، شیرینی کودکانه شماست. خستگی پدران زمینی، با لبخندی کوچک که بر لبانتان مینشیند در بین غلیظترین مههای جهان محو میشود. دنیای شما دنیای شادیهاست. هیچ واژهای در لغتنامه کودکان، به نام غصه وجود ندارد. جنگ برای شما، همان قهر کودکانهای است که دقیقهای بیش طول نمیکشد. خیلی وقتها آدم بزرگها، شوق کودک شدنشان را پشت پیراهنهایی از فراموشی پنهان میکنند. هیچگاه دلواپسی روزهای نیامده، در آینه زندگی به شما لبخند نخواهد زد. تمام ستارههای جهان مال شماست؛ شما که خود، ستارههای کوچک خوشبختی مادران و پدرانید. هیچ کودک بیستارهای را سراغ ندارم که اشکهایش ستاره نشده باشند. پرندهها، آوازهای بکرشان را از گرمی صدای شما تقلید میکنند. بهار، روی دستهای شما سبز میشود و شکوفهها با صدای نفسهای شما شکوفا میشوند.
گرمای هر خانهای، از گرمای وجود کودکان است. محکمترین گره عاشقانه و مهربان زندگی، کودکانند. آینههای جهان، برای تماشای کودکان ساخته شدهاند؛ کودکانی که خود، آیینههای بهار زندگیاند. عشق، ادامه لبخندهای آنهاست.
دنیا، دوست داشتن را از دوستی کودکانه اما جاودانه کودکان یاد گرفته است.
کودکان، آفتابهای کوچک خانههای محقری هستند که تنها ثروتشان، صدای خندههای آنها است.
ای گنجهای بیپایان! تمام آفتابگردانها، به آفتاب صورتتان لبخند میزنند و جهان اگر هنوز دق نکرده است، به خاطر شادیهای پاک و معصومانه شماست.
هنوز به خاطر شماست اگر بهار، راه زمین را بلد است، اگر خداوند، باران را بر لبان تشنه زمین میرقصاند.
هنوز بهخاطر شماست که فرشتههای نگهبان، دورنگیهای بیپایان زمین را نفرین نمیکنند.
... و هنوز زمین به شوق شنیدن صدای خندههای شماست که دور خودش میچرخد و ماه، برای لذت بردن از خوابهای آرام شما، هنوز شبها بیرون میآید.
بگذار باز هم به شهر قصههای پاک کودکانه سفر کنیم؛ به شهر شور و شعر و شیطنت!
شاید دوباره آن صداقتهای از یاد رفته برگردند!
شاید دوباره حرفهای دلنشین و ساده تکرار شوند!
شاید دوباره جهان آنقدر برایمان کوچک شود که بتوانیم تمام هیبت پوشالیاش را با یک آبنبات چوبی عوض کنیم.
زبان کینه و دروغ را نفهمیم و از زندگی فقط سهمی از لبخند و مهربانی نصیبمان باشد!
بیا با «غول چراغ جادو» همسفر شویم؛ شاید دوباره لحظههای خوب کودکی را مزه مزه کنیم! شاید دوباره باورمان شود که در «چراغ جادو»، «غولی» هست که کارهای بزرگ را به راحتی انجام میدهد و دورها را نزدیک میکند!
شاید دوباره تمام دروغهای شیرین را باور کنیم و باور کنیم که همه مثل ما، صادق و یکرنگاند. مثل ما، مثل تمام کودکان پاک دنیا، مثل سالهایی که هنوز در نقشه روشن ذهنمان، بیراههای به نام دروغ و خیانت و فریب نبود، سالهایی که تمام راهها به ساحل صداقت میرسیدند، سالهایی که دیگر تکرار نمیشوند، خاطراتی که هیچ وقت برنمیگردند، روزهای خوب دیروز، دیروزهای شیرین کودکی.
آهوی بازیگوش دشت با صفای کودکی!
رفتی و بردی باخودت، آن خندههای کودکی
هر جا که میرفتی، به دنبال تو میآمد، دلم
افسوس، صد افسوس، دیگر نیست، پای کودکی
این دل به بودن باتو عادت کرده بود آهوی من!
برگرد بارانی شده حال و هوای کودکی
اینجا تمام حرفها، بوی بزرگی میدهد
از یاد رفته، واژههای بیریای کودکی
یادت میآید بازی شاد عمو زنجیرباف؟
آن بادبادکهای رنگی در فضای کودکی؟
برگرد، تا کوچک شویم وباز هم، بازی کنیم.
آهوی من! بد جور دلتنگم، برای کودکی
جمعه
12 خرداد 1385
5 جمادی الاول 1427
2006.jun.2
روی دستهای بهار سبز شدی؛ مثل لبخندهای گرامی برادر بر سر نیزه، مثل آوازهای عاشقانه مادرت در کنار گهواره، مثل گرمی بیپایان دستهای تنهای پدر در قنوتهای لبریز اشک.
آمدی تا لبخندها با تو رنگ شادمانی بگیرند.
آمدی؛ روشنتر از آفتاب، زیباتر از آبشارهایی که رود را زمزمه میکنند.
بوی مهربان کربلاییات، آغوش مقدس مادرت را از عشق لبریز میکند.
تنهاییهای غمگین پدر، با تو رنگ فراموشی میگیرد.
خندههایت، امنترین زمان برای آرامش است.
سیبها به یمن آمدن تو، عاشقانه سرخ شدهاند تا رودها را پر کنند از رقصهای عاشقانه مشتاق دیدارت.
روزهای نیامده برای دیدنت شتاب میکنند. دریاها باران میشوندتا بر پنجرههای اتاق تو گریه کنند شوق دیدنت را.
سنگ صبور روزهای غربت آفتاب! حتی دیوارهای لال هم غمهایشان را پیش تو گریه میکنند.
شکوه مردانهات را روزی تمام سنگها سوگند خواهند خورد؛ روزی که سربلند از سرافرازترین گودال تاریخ، بوی برادرات را با اشکهایت به خیمهها میبری. باید تو عطر جاودانه بنیهاشم را در تالارهای سست ایمان دارالخلافه شام بپراکنی و روزی پیام جد بزرگوارت را با سر بریده برادر، از کربلا تا شام، خطبه خوانی کنی؛ در حالیکه هنوز حسرت بوسههایی که بر پریشانی برادر شکوفا نشدهاند، باتوست.
فرشتگان دراشکهای مقدست غسل میکنند.
تو مقدسی؛ مثل تنهایی پیامبر در غار حرا.
آمدهای تا شب ویرانههای شام را روشن کنی. آمدهای تا تنها خورشیدی باشی که برخاک در شب مانده شام، میدرخشد.
آمدهای تنها باشی؛ تنهاتر از تنهاییهای آسیه در تالارهای کافر مصر. به روزهای مقدس سراسر تشنگی فکر میکنی؛
روزهایی تشنهتر از تشنگی سراسیمه هاجر بر خاکهای داغ بیزمزم حجاز.
آمدهای تا پرچمدار عاشورا باشی. آمدهای تا بوی غربت حیدر علیهالسلام، پس از قرنها غربت شنیده شود. آمدهای تا با تنهایی فاطمه علیهاالسلام همقدم شوی و در غربت معصومانه تنهاترین سردار گریه کنی و آینه عشقی باشی که خورشیدهای بر نیزه را به چشمهای غفلت نشان خواهد داد. آمدهای تا تنها قاصدی باشی که همه قاصدکها را از راز سربلندترین گودال تاریخ، خبر کند و تنها گلی باشی که از عمق تشنگی لبهای خشکیده فرات خبر دارد.
آمدهای تا رازدار روزهای سربلندی و شکوه باشی.
ای سبزترین میراث، ای سردار سرهای بر نیزه، ای مهربانترین صبری که خداوند به زمین و زمینیان هدیه کرده است! تو آمدهای تا عشق را برای روزهای بیکسی ما زنده نگه داری.
سرت را بالا بگیر مدینه! نفس بکش عطر و بوی بهشتی آن «درخت معطر» را که شجره طیبه است و ریشه دوانده در عمیق لحظههای زمینیات تا از این پس، چندی در خنکای چتر مهربانیاش، کوچهگرد ملکوت باشی.
آمده است تا نگاه آسمانیاش را بپاشد بر خاک. سرت را بالا بگیر مدینه!
باز کن دروازههای دلت را به روی میهمانی از بهشت.
شانههای استواری میآید که جان پناه خستگیهای صبر است در تلاطم ناشکیباییها.
«کسی میآید که پیاله جانش پر است از شرابهای «مگو»! کسی میآید که راز سر به مهر صبوری را در سینه دارد.
امروز، روز زینب است؛ بانویی که پیراهن استقامت، تنها برازنده قامت اوست. امروز، روز جریان عشق است؛ به نام نامی زینب، در شریانهای خشکیده عالم! عالمه غیر معلمهای میآید تا محبت کردن و دوست داشتن بیاموزد به طفلان مکتب عشق. عقیله بنیهاشم میآید تا معجون عقل و عشق را به کام تشنه دنیا بریزد!
امروز روز زینب است؛ روز رستاخیز خطابههای آتشین در گوش ناشنوای جهان!
امروز روز زینب است؛ روز زینت شانههای مهربانی علی، همدرد رنجهای متوالی فاطمه، همسفره دردهای ناتمام حسن علیهالسلام.
زینب علیهاالسلام میآید تا دستهایش، نوازشگر یتیمی زمین باشد، در روز قیامت کرب و بلا!
تا چشمهایش، فانوس روشن اهل حرم باشد در تاریکنای مصیبت!
تا اقیانوش دلش، آرامش جانهای توفانی شود در تلاطم اندوه!
میآید تا صبر، سر بر دامان صبوریاش، یک دل سیر بگرید.
زینب علیهاالسلام، دختر غدیر است و همناله بیتالاحزان. قافلهسالار کاروان اسارت و آزادگی است و خواهر دریا.
زینب علیهاالسلام ترجمان خوشید بر نیزه است. خوش آمدی بانو! حزن صدایت را بادها، پیش از این وزیده بودند. پیش از آمدنت، جانها آتش اندوهت را بال بال میزدند.
عطر حضورت را تمام گلهای محمدی و یاس، تکثیر کرده بودند. ای محور دلدادگی! پروانه بودن را یادمان بده.
اگر نمیآمدی، شیرازههای استقامت به هم میریخت.
قصیده نینوا ابتر میماند؛ اگر شعرش را تو نمیسرودی.
رسالت عاشورا ناتمام میماند؛ اگر نبودی، ای پیامبر واقعه عشق!
ای مقدسترین آیه ایثار! نزول آسمانیات از زبان زندگی، بر خاک مدینه خجسته باد!
وزیدن عطر نجابت ملکوتیات در شش گوشه افلاک خجسته باد!
«دست من نیست اگر دست دلم میلرزد مژهام میپرد امشب خبری خوش دارد».
میدانستم که خانه تو یکی مانده به دریاست؛
در حوالی پرچینهای دورتر از آفتاب
پیچیده به جانب جنوب ستاره
بالاتر از کوچه ترانههای معصوم
در همسایگی سایههای بلند آیینه!
سر راه که میآمدم،
نشانیات را از صدای پای آب پرسیدم که از حوالی خانه تو گذشته بود.
تمام مسیر سپیده دم را دویدم
تا هنگام قرائت رویای محرمانه خاک، در خانه تو باشم؛
وقت صحبت گل سرخ با خدا
وقت به تکلیف رسیدن ماه
یا بلوغ باران.
آه، ای خواهر خاطرات تشنگی!
ای پرده پوش پنهانیترین جراحت آسمان!
اکنون به تهنیت آغاز این تبسم مقدس
باید برای بیداری رویاهای گمشده دعا کرد؛
شاید که در آن دقیقه موعود
کسی ما را نیز
به دعوت خورشید برد!
اگر به دنیا نیامده بودی، هر کسی چیزی کم داشت.
پدرت - با آن همه فضیلت - دختری نداشت تا زینتش باشد و وقتی با شیرینزبانی کودکانهاش لب به سخن میگوشد، چهره پدر را به وجد میآورد.
مادرت - بانوی خلوت کبریا -، همدمی نداشت تا روی زانوانش بنشاند و گیسوانش را شانه کند و سفره دلش را روبهروی نگاه مهربانش بگشاید.
برادرانت خواهر غمخواری نداشتند که محرم اسرارشان باشد و گرمی دلشان و قوت زانوانشان.
دیگر کسی نداشتند تا دنباله راه روشن خویش را به او بسپارند.
کارهایی بود که فقط از دست تو برمیآمد؛ نه هیچ کس دیگر.
اگر به دنیا نیامده بودی، دنیا چیزی کم داشت؛ دنیا دختری را کم داشت که وقتی در اسارت قفس، دهان میگشاید، کلمات پیروزمندانه پدر از گلویش سرازیر میشود.
خواهری کم داشت که وقتی غم وداغ فرزند بخواهد برادری را از او بگیرد، دستهایش را سایبان صبر گند و ذرات تحمل را بپاشد در هوای بیقراری.
عمهای کم داشت تا آغوش مهربان و خستهاش را به روی غنچههای برادر بگشاید و قوت دلشان باشد.
و سفیری کم داشت تا پیام آفتاب را به هر سایه و خلوت تاریکی برساند.
اگر به دنیا نیامده بودی، دنیا زینب را کم داشت، زینب را.
حس کدامین آبشارهاست که با زمزمه جاری پرندگان، همصدا شده است و شهر را در آغوش کشیدهاست؟
زینت کدامین اتفاق سرخ است این تولد مبارک که تلاوت نامش، حلاوت بهشت را میدهد و ابهت حضورش، حضور اوصاف رفیع را؟
بانو!
سلامت را میشناسم که به عطر صبر و اندوه، آغشته است.
دستهایت را میشناسم که همپیمان رنجهای علوی است و دلخستگیهای فاطمی.
چشمهایت را میشناسم که کشتی امید توفانزدگان کربلا خواهد بود.
خندههایت را میشناسم که هر وقت بر لبت مینشست، عطر یاس، هوای حوالی را لبریز میکرد.
چشم بگشا که عالمی چشم به تو دارند! چشم بگشا تا شکیبایی در دامانت پلک واکند!
مدینه، تا همیشه به خود خواهد بالید این روز شکوهمند را؛ این اتفاق فرخنده و این ثانیههای مبارک را.
کوچه پس کوچههای تاریخ، عطر گامهای تو را خواهد گرفت و از مدینه تا مکه واز مکه تا کربلا و کوفه و شام، دلتنگیهایت تکثیر خواهد شد.
لبخند بزن تا فانوسهای خاموش دنیا، از حضورت نور بگیرند!
«لبخند تو خلاصه خوبیهاست
لختی بخند، خنده گل زیباست»
لبخند بزن ای فصیح ناطقه بنیهاشم!
مدینه غرق نور است؛ غرق عطر صلوات!
مدینه، لحظههای تازهای را تجربه میکند؛ گویی تنزیل تازهای از عرش فرود آمده است! این نور الهی، چیست در کالبد خانه زهرا علیهاالسلام؟ چیست این مهر مصطفوی که صلابت مرتضویاش، آمیخته با تبسم است؟
کیست این آیینه عطوفت که زینت پدر است و گرمیبخش دل مادر؟
کیست این که شور شکیباییاش، آکنده از صبر ایوب است صداقت زهراییاش، حتی نگاه مادر را به تحسین واداشت است؟
کیست این جلوه شگرف آفرینش که با لبخندش، تبسم بر لبان پیامبر صلیاللهعلیهوآله نشانده است؟
کیست این که از گاهواره پرندینش، عطر سیب جاری است و نگاهش، آکنده از گلواژههای کربلایی است؟
بانو، ای صبر جمیل، ای آیینه بیبدیل شکیبایی! کجاست ایوب صبر تا از قاموس شکیباییات نصیبی ببرد؟
کجاست قلمی تا ناتوان از تحریر عظمتت نباشد؟!
چگونه شعری میتواند به ارتفاع بلند نامت دست یازد؛ آنجا که مقابل شکوه نامت، تمام قصاید، کوتاه وتمام غزلها، ناتوان از توصیفند!
ای قهرمان فصاحت و بلاغت! جایی که تو لب به سخن بگشایی، حتی سکوت، برای شنیدن کلمات علویات سکوت خواهد کرد!
جایی که تو پای بگذاری، اسارت از آنجا کوچ خواهد کرد!
جایی که نام مقدس تو جاری است، تمام ناشکیباییها به صبر و تمام دردها شفا خواهد یافت؟
ای واپسین فصل شگفت عاشورا! اگر نبود صلابت علویات، عاشورا در غروب کربلا و کربلا با غروب عاشورا، به پایان میرسید!
بانو، ای صبر جمیل! حتی صبر، نیاز خود در ناز پرستاری تو میبیند. حتی درد، با یاد تو، تلخی خویش را فراموش میکند و آتش غم، با نام تو در دلها خاموش میشود.
بانو! تنها تویی گویاترین کتاب دردهای اهل بیت علیهمالسلام؛ تویی امالمصایب! تویی که با یادآوری غریبانههایت، میشود تمام مرثیههای جهان را سرود.
میلادت مبارک، خاتون خانه ولایت، ای پرستار زخمهای عاشورایی، زینب علیهاالسلام!
عطر آسمانی فرشتگان در فضا منتشر است. آسمان، ستاره باران عشق است.
شب، لبریز از جرعههای ناب مناجات، سرود بیقراری را در دستافشانی عرش و فرش میسراید.
زمین، سوره آفرینش معرفت وایمان را در روح زمان تلاوت میکند و تبسم شادمانه ماه، زمین و آسمان را آیه آیه نور کرده است. نبض ثانیهها بیقراری میکند و ساعت مضطرب زمان نفسش به شماره افتاده است. صدای هلهله فرشتگان و زمزمه عرشیان و ترانه زلال اذان، شهر را پر کرده است و شراره اشتیاق در کوچههای مهتابی مدینه زبانه میکشد.
مدینه، بهار در بهار است و لبریز شوق انتظار و غرق تمنای دیدار.
همه در انتظار تولد خورشید و طلوع با شکوه صبح و خنده طلایی آفتابند و بیتابانه، لحظه تولد بانوی صبر و عشق را به شوق نشستهاند.
فاطمه علیهاالسلام در حالی که در آغوش سحرگاه، برسجاده عشق، ترانه نیایش و حمد میسراید، عطر حضور خدا را در قنوت نمازش، نفس میکشد و لحظههای چشمانتظاری را با طراوت مناجات و اشک، سپری میکند.
لحظه موعود، فرا میرسد و غنچه قداست علی و زهرا علیهاالسلام به شکوفه مینشیند. دردی خوش که وجود نازنین بانوی آب و آفتاب را دربرگرفته است، با شهد شیرین گریه هدیهای الهی تسکین مییابد و فصل سبز زندگی اسوه صبر و نجابت در گهواره سبز زمین، با بهار خندهاش آغاز میشود. شوقی در رگهای خاک میدود و خندهای بر لبهای تاریخ شکوفا میشود.
نوری پیچیده در حریر سبز نجابت و عصمت، دست به دست آسمانیان، میچرخد و وقتی پلک میگشاید، بزم شادمانه ملایک به اوج میرسد.
خانه زهرا و علی علیهماالسلام، فانوسباران اشک شادی میشود.
پیامبر خدا شادمان است. پیامآور عشق محمدی، در گوش طفل، اذان و در قلبش ترانه محبت زمزمه میکند. پیکی آسمانی، نام او را از عرش میآورد و او «زینب» میشود؛ نخستین سراینده غزل صبر و بردباری، زینت و مونس تنهایی پدر و سنگ صبور غربت زهرا، همنوا با مظلومیت حسن و خطبهخوان رشادت حسین و شهامت عباس؛ همدم لحظههای بیکسی و مرهم زخمهای دلواپسی کبوتران پر وبال شکسته کربلا. زینب است و بانوی همیشه نجیب تاریخ. مقدمش گل باران!
دست بهاری بال سبز پنجرهها را گشود
از راه میآید - ببین -! بانوی گلهای کبود
تا از خیال چشمها، شوق تماشایش گذشت
پیچید بوی هلهله، بوی خوش اسپند و عود
آه این فرشته کیست؟ این که در حضورش تا ابد
پیشانی افلاکیان بر سجده میآید فرود
بانوی من! امشب برای لحظههایت، روزگار
شعری حماسی با ردیف بردباری میسرود
در باغ میپیچد شبی بوی قدمهای بهار
بر تو هزاران پنجره، بانوی دریایی! درود
لبخندهایتان، بوی گلهای سرخ را در هوا میپراکند. همیشه چشمانی منتظر، بر در خیرهاند تا تو با لباسی سپید، از راه برسی و لبخندهایت را تعارفشان کنی. همیشه در دستانت دوا میآوری و بر لبانت ذکر شفا. آرامش، زیباترین هدیهای است که به چشمهای نگران دردمندان میدهی.
روز و شبت را یکی کردهای تا زخمهای هم نوعانت را التیام ببخشی و مهربانیات را مهرم زخمهایشان کنی. خواب را بر خویش حرام کردهای تا بیمارانت آرام بخواند. همیشه با چشمهایت حرف میزنی تا مبادا کلمات، آرامش دلخواه بیماران را به هم بزند! همیشه در صدای قدمهایت موجی از شوق است که در چشم دلتنگهایی که بر تختهای بیمارستان خوابیدهاند، موج میزند. آرام و قرار نداری تا مبادا یکی از این همه عزیزانی که پرستاریشان میکنی، ناآرام شود!
صدای پایت، آشناترین صدایی است که بیماران میشناسند. راهروهای بیمارستان، بوی امیدواری تو را میفهمند؛ بوی امیدواری که در شتاب قدمهایت موج میزند. تمام پرندههای زخمی را مرهم میکنی تا آسمان پرواز را فراموش نکند.
همیشه بر تمام زخمها مرهم میشوی، با مردم همدم. هم بار غم مردم را میکشی و هم مرهم زخمهایشان میشوی و هم محرم اسرارشان.
زندگی و شادی را توأمان و پیشکش تمام همراهان منتظر میکنی که در راهروی انتظار، با قلبهایی آکنده از امید، قدم میزنند.
خسته نباشی پرستار! خسته نباشی سنگ صبور! لبخندهای شفا یافتهگان، پیشکش زحمات بیپایانت! همیشه شاد باشی و خستگیناپذیر!
آفتاب چشمت که بر اتاق میتابد، سلولهای بیمار پنجرهها جان میگیرند.
صدای گامهایت، سمفونی سلامت است. با نفسهای مهربان تو است که ضربان عاصی این همه قلب مجروح، به آرامش میرسد. سرانگشتان سبزت، غرور باغهای زمین است. تو از عشیره همان زن بزرگی که اسیران داغدیده دشت بلا را به پرستاری ایستاد. طنین آبی کلامت، مویرگهای دردمند را زندگی میبخشد.
ای فرشته صبور! اگر تو نباشی، نوازش کدام دست، پیشانیهای تبدارمان را با خنکای رودها آشتی میدهد؟ اگر تو نباشی، ترانه کدام رهگذر، کوچه غمگین زخمهامان را روشن میکند؟ بیتو این همه بغض مچاله، رهسپار کدام دریا، نالههایش را مرور کند؟
روح وسیعت، آسمانها را به تقدیس میخواند.
خورشید، ادامه لبخند تو است که بر ابرهای کسالت پاشیدهای. راه میافتی سمت آوازهای رنگینکمان و آسمان را از هر چه بغض، خالی میکنی.
شانههای خستگیناپذیرت، آشیانه پرندگان پر شکسته است. باران بهاری، که خاک از خاطرهات کمر راست میکند! شانه به شانه کوه، غمنالههای دردمندان را به دوش میکشی. قانون دستانت یاری است و دستگیری.
شبهای تار پراضطراب بیماران از فروغ چشمان همیشه بیدارت روشن است.
عبور از این ثانیههای سخت، همت بیدریغ تو را میطلبد. تو آن ستارهای که در مقابلت، شمشیر هر چه تاریکی، غلاف میشود.
آینهها به نام نامیات سکه میزنند و زمستان از نفسهای گرمت به زانو در میآید.
از راه میرسی، آغاز میشوی و به سلطنت ابرهای بیمار، با تقدیر روشن آفتاب پایان میدهی.
دوباره بوی تو میآید؛ بوی آشنای تو. به گمانم نسیم حضورت میگذرد از مقابل در اتاقم و مثل همیشه، پروانههای دلواپس نگاهت را مأمور کردهای برای احوالپرسی از من.
هر بارکه رایحه بهشتیات را میشنوم، چشمهایم مشتاق میشوند تماشایت را.
میدانی! همیشه دوست داشتم فرشتهای را از نزدیک ببینم؛ فرشتهای که دو بال بر شانه دارد. حالا من فرشتهای را میبینم که لباسی یک دست سپید پوشیده وهمیشه لبخندی شیرین، گوشه لبش نقش بسته و خستگی عمیقی در چشمهایش جاری است.
تو را میگویم! تو را که امروز، روز توست؛ روز تبسمهای روحنواز و مهربانی بیدریغت؛ تو که همیشه مراقب بیماران هستی! تو یک فرشته نگاهبانی که نسیموار، پاورچین پاورچین سرک میکشی به دنیای رنج و تنهایی اهالی درد. میروی از این اتاق به آن اتاق و فضای دلتنگی بیماران را پر میکنی از رایحه «امید».
تو حتی شبها فانوس چشمهایت را روشن نگاه میداری که مبادا کابوس «دردی»، خواب را بگیرد از چشمهای بیماران! قدم میزنی نرم و سبک و به تمام اتاقها پا میگذاری؛ شبیه رویایی دلنشین تا مبادا صدای نالهای بلند و چشمی از رنج، بیدار باشد!
امروز روز توست؛ تو که میراثدار مهربانیهای پرستار بزرگ کربلایی، تو که رد قدمهایت، کشیده شده است تا خرابههای شام.
کجای تاریخ از حضورت خالی است؟! کدام دقیقه وامدار صبوریات نیست؟!
کدام لحظه از جریان ایثار تو دست خالی برگشته است؛ وقتی ردپایت اینقدر روشن کشیده میشود تا ساحت مقدس زینب علیهاالسلام؟!
امروز روز توست که کوهوار شانههایت را جان پناه دلتنگی بیماران کردهای، که سپیدی پیراهنت، سپیده شبهای ناامیدی بیماران است.
از نگاه تو هر بیمار، یک شاخه گلی است در احاطه پاییز و تو قطره قطره زندگی تزریق میکنی به رگهای خکشیده گلهای پژمرده.
ای عابر همیشه کوچههای مهربانی! برای دلتنگی و ناامیدی بیماران، دریچهای به سمت امید باز کن.
تا هوای رقیق عاطفه ات، مرهم زخمهاشان شود.
تو شمعی میشوی که آهسته میسوزد در خویش تا شبهای اهالی رنجور این دیا، بیستاره نباشد. چقدر بیمنت است باران محبتت بر جانهای تشنه! خنکای دستانت را آهسته میبخشی به لحظههای تبدار بیماران. نبض حیات زیر لطافت انگشتانت چه تند میزند، فرشته!
انگار خدا بیشترین سهم از عشق و محبت را به قلب مهربان تو بخشیده است!
ای فرشته! تو را میشناسم؛ نه از پیراهن یکدست سپیدت؛ تو را از خستگی و شوق توأمان که در کنج چشمهایت لانه دارد میشناسم.
تو را از عطوفت سرشاری که از بلوغ دستانت میوزد، میشناسم.
امروز روز توست و هیچگاه راهروهای ذهن من، از نسیم حضورت خالی نیست.
بیداریهایت را سپاس؛ که آسایش دیگران را برتر از رنج خویش میدانی! آسایشت فراهم و خستگیات توأم با آسایش باد، ای پرستار، ای گرمابخش نگاههای خسته از بیماری!
لباس سفیدت که بیشباهت به بالهای پرندین فرشتگان نیست، برازندهات باد! برازنده نامت فرشته بودن و برازنده نگاهت تبسم گرم امید!
شب هنگام که سکوت در فضای بیمارستان میپیچد و فرشته سلامتی در رویاهای کوچک و بزرگ، به پرواز درمیآید، تنها چشمهایی که فضای تکراری تختها را میپاید،
چشمهای توست. هیچ لحظهای برای تو تکراری نیست که مهرآفرین تبسم در تیره شبان درد و رنجی!
تنها نامی که همیشه برازنده ات بوده و خواهد بود همان پرستار مهربانی است که فانوس آرزو در دست، تا عمق دردها نفوذ کرده، شعلههای امید را در دلها روشن میسازد.
چه روز فرخندهای با نامت عجین شده است؛
روزی به شکوه عاشورایی زینب علیهاالسلام؛ روزی به زیبایی نخستین تبسم کودکان درگاهواره؛ روزی سرشار از اخلاص و کرامت؛ اخلاص دستهایی که تب سوزان درد را در دلها خاموش میکنند و کرامت تبسمهایی که فانوس امید را در دل دردمندان روشن میکنند.
امشب و امروز، گویی دست عنایت زهرایی حضرت زینب علیهاالسلام بر جبین دردمندان است که هر کسی دخیل به یاد و نام غریبانه او بسته است!
امشب باید بیمار و پرستار، دل به ترنم یاد کسی ببندند که فارغ از زخمهای بیشمار دلش، صبح آفرین شام غریبان کربلا شد؛
پرستاری که زخمهای دلش افزون از ستارهها و داغهای نهانش افزون از تمامی خشم وآتش تازیانهها بود.
چرا به خود نبالد پرستاری که دل به کرامت زهرایی علیهاالسلام بانویی دوخته است که از عظمت نامش، تمامی دردها درمان و تمام ناشکیباییها، لباس صبر میپوشد؟!
کافی است در تلخترین لحظهها، از عمق دل فریاد زد: یا زینب علیهاالسلام! روز شکوهمند پرستار، بر فرشتگان امید و آرزو، سپیدپوشان مهربان، صبحآفرینان شام تلخ بیماری، مبارک باد!
لبخندت خسته، اما سبز است. نگاهت، خنکای نسیمی است که عطش تب را فرو مینشاند.
کلامت از جنس زلال آب و ایینه است و چشمهایت افق آبی طلوع محبت.
از دستهایت خوشه خوشه رنگین کمان عشق و احساس میبارد.
دلت پر از شکوفههای ترد بهارنارنج است و قامتت به استواری و سبزی سروی است که در هجوم تندباد خستگی، از پای نمیافتد.
حضورت، ساغر ارغوانی آرامش است و وجودت، تسکین درد. تو الهه عافیتی که تعلق زمینی نداری؛ مقدس و پاکی.
دستانت هنوز بوی سیب و رایحه بهشت میدهد.
شمیمی زینب وعطر گل صبر و رایحه شکوفه ایثار در وجودت خلاصه شده است.
تو هنوز تقدس نخستین شعر آفرینش را به یاد داری؛ پس آن را برغزل عقیقی دلت حک کن و نگذار غبار خستگی بر نگین زلال دلت بنشیند و اهریمن سختیها، فرشتهخوییات را به تاراج ببرد!
به پاس تمام مهربانیهایت، ای فرشته مهربانی!
«تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد»
ای وسعت صبر و استقامت!
در بزرگی میستایمتان و در مهربانی
سخن از شما میگویم؛ از شما که قطرههای سرخ خون را همراه با سرخی عشقتان، به رگهای خکشیده بیماران تزریق میکنید و به رگهای پژمردهشان حیاتی تازه میبخشید.
از شما میگویم که نالههای شبانه کودکان بیمار را با تبسم بیریاتان التیام میبخشید و بیقراری مادرانشان را با آرامش درونتان.
شما را در پس اتقاهای انتظار باید جست و کنار تخت بیماران.
چقدر خستهاید و صبور!
خسته نباشید!
از لبخندتان میگویم و از دل بزرگتان!
با خود احساس آرامش داری و در دستهایت، ضربآهنگ زندگی جاری است.
مبادا چادر سیاه شب، برای همیشه بر چهره مادری کشیده شود.
مبادا سرفه خشدار پدری، بند نیاید! مبادا پیشانی تبدار کودکی، بیحضور دستهایت، به درد بنشیند!
امروز به خاطر تمام خستگیهایت، زمین را به عطر نامت آذین بستهایم؛ تو که ضربآهنگ قدمهایت، آرامش را روی چشمهای خستگان میپاشد و امید به زندگی را به رگهای بیماران تزریق میکند.
نسیم زندگی از دستهایت میوزد. دریچههای باغ بهار، در تراکم زمستانها، با دستهای توست که به سمت سلامتی باز میشود.
از صبح لبخندتوست که دردمندان، امیدشان را به چشمهای تو گره میزنندو به اعجاز دستان تو ایمان دارند.
تنخسته و گرفته، روبهروی آینه میایستی؛ خستگی بر چهرهات چنگ میاندازد. چشمهایت آنقدر سنگین شدهاند که گویی سالها با خواب، کینه دیرینه داشته باشی!
خستگیهایت در آینه تکثیر میشود و تمام تنت را پر میکند.
میخواهی لحظهای بخوابی و آسودگی را به چشمانت هدیه کنی؛ به یاد نالههای بیمار اتاق چندم میافتی، خواب را فراموش میکنی و به چهره گرفته در آینه لبخند میزنی.
لبخندهایت تکثیر میشود. بر میخیزی تا مبادا کسی دستهای آرامش تو را طلب کند و نیابد! برمیخیزی و با سبدی از گلهای خنده، به سراغ بیماران میروی. فرشته مهربانی، روزت مبارک!
«امان نداد زمان تا نشان دهیم که دست هنوز میشود از جان به جای یاران شست».
نیامده، کولهبارت را میبندی، هنوز خستگی راه از تن به در نکرده، عازم سفر میشوی.
چه هنگامه سفر است در این روزهای دلتنگی که جانمان از غم بیهمدمی به لب آمده است؟
کجا با این شتاب، ای سنگصبور سالهای بیبرادری؟
دلخوش بودیم که راز پرنده بودنت را در روزهای تنگ قفس برایمان آواز خواهی کرد، تا شاید دردهای بیمهری روزگار را در عمق زخمهای ناباورانه تو فراموش کنیم!
تنهایمان میگذاری؛ با رنج روزهای نیامده و روزگار تلخ که دلتنگی ندیدنت، تلخترشان خواهد کرد. کدام بامی دیگر با صدای کبوتری از جنس تو به خواب خواهد رفت؟ آسمان دلهایمان کوچکتر از وسعت پرواز تو بود؛ آسمانی از جنس دیگر میجستی.
ابرها، به تماشای پرواز تو آمدند؛ پیش از آنکه پنجرهای از خواب بیدار شود.
خاک، ردپایت را هنوز هم قدم میزند؛ اما دیگر صدای پایت در بادها نخواهد پیچید و عطر نفسهایت هوا را معطر نخواهد کرد.
یاد آن روزها بهخیر که با جهانی خستگی و با کولهباری از غربت، قدم بر چشمهای خیس مشتاقمان گذاشتی.
آمدی با خاطرههایی که پر بود از آسمانهای هاشور خورده و روزهایی لبریز دلتنگی!
رنج غربت، خطوط پیشانیات شده بود، رنج روزهایی که سنگ صبور عاشقان همدردت شده بودی.
پیشانیات آیینه دردهای دیگران بود؛ دردهایی که اگر به کوه میدادند، جز خاکستری رها در باد، ردی از او باقی نمیماند. اما تو غربتت را با دردهای دیگران گره زدی و ایستادی سینه به سینه تمام زخمهایی که میخواستند روزهای سربلندیات را در سلولهای بیروزن، به زانو در آورند.
استوارتر از اورست ایستادی تا پشت هر چه نامردی است را بلرزانی.
روزی که آمدی، سربلند و استوار آمدی. ای علمدار روزهای زخمی، ای سردار روزهای استقامت و بردباری، ای مقتدای صنوبرهای روییده در مسیر توفان و ای امیر آزادگان سرافراز! چه ناگهان، تنها رهایمان کردی با غصههای روزمرهمان!
رفتی؛ پیش از آنکه آمده باشی،
«آمدی؛ ولی چه دیر! آمدی؛ ولی چه دور!».
ما روزهاست که در مسیر جادههای سعادت، انتظار رفتن را میکشیم. با آههایی سرشار از افسوس این همه تأخیری که جانمان را به لب رسانده است، اما هنوز سعادت پرنده شدن را پیدا نکردهایم. قفس
دنیا دارد اسیرمان میکند؛ اما تو دنیا را اسیر خود کردی و رفتی؛ ولی ما هنوز زمینی هستیم و دلگیر و زمینگیر.
یادت به خیر و نامت بلند، ای اوج، ای آغاز، ای آغاز پرواز!
صدایت را از پشت میلههای زندان، صدایت را از لابه لای زخمها و شکنجهها، صدایت را از گوشه گوشه دیوارهای بدون روزن، صدایت را از حزن سرشار شیون شبانگاه آسمان، صدایت را
از گستردگی سجاده نیایش شامگاهان تنهایی، صدایت را ازهایهای دعای عرفه، صدایت را از زلال سالها میشنوم.
با کبوتران حرم، بال گشودهای. خورشید شرق، در تو تابیدن گرفته است. به پرواز اندیشیدهای.
صدایت را بر دیوارهای بدون پنجره، گلولهوار کوبیدی.
در پیراهنت، دردی مچاله شده بود؛ درد اعتقاد.
آزادی درتو سبز شد، جوانه زد.
چشمهایت را رو به افقی تازه گشودی؛ میهن، آغوش گشوده تو بود.
بال گرفتهای از روزهای خاکستری.
صدایت را از حوالی حرم رضا علیهالسلام میشنوم. صدایت را بال گشوده چون کبوتران حرم، صدایت را چکیدهتر از پیش، بر گونههای تاریخ، صدایت را خوب میشنوم.
رفتهای و نامت مچاله نمیشود.
رفتهای و سپیدارانه ایستادهای.
مرگ، چنگ درجان تو نیانداخته است.
هیاهوی بودنت را حتی بدون پیکر میشنوم؛ وقتی صدای نیایشت جاری است.
یکشنبه
14 خرداد 1385
7 جمادی الاول 1427
2006.june.4
«سفر به خیر گل من که میروی با باد
ز دیده میروی اما، نمیروی از یاد
کدام دشت و دمن یا کدام باغ و چمن
کجاست مقصدت ای گل؟ کجاست مقصد باد؟»
سفر به خیر پدر، سفر به خیر آرام جان، سفر به خیر مهربان، سفر به خیر! آرام تراز نسیم میروی اما حسرت ندیدنت، همیشه روزهایمان را نقرهداغ خواهد کرد.بیشک بعد از تو، هوا سنگینتر خواهد شد و غصهها تلختر. چگونه میشود باور کرد که خاک، تحمل کند همنفس هوایی باشد که تو در آن نفس نخواهی کشید؟ چگونه میتوان باور کرد که آسمان میتواند بدون اینکه عطر نفسهای تو را تنفس کند، زنده بماند؟!
بیتو حتما ابرها دق میکنند و باران، تا روزهایی دور، در ترک زخمهای کویر دفن خواهد شد. جای تعجب نیست اگر بعد از تو گیاهی نروید؛ چرا که موسیقی قدمهایت دیگر بهار را بر هیچ کجای این خاک، آواز نخواهد کرد.
زمین، اقیانوس اقیانوس اشک میشود و چشمهای غروب، سرختر از همیشه، خون گریه میکند غروب آفتابت را.
جهان، سوگوار توست و شب، پیراهن سیاهی که همیشه سوگوارت خواهد ماند.
آتشفشانها، این زخمهای کهنه زمین، از داغ دوریات دوباره سرباز میکنند؛ مثل زخمهای کهنه ما. درختها هر روز صبح زود به امید شنیدن بوی پیراهنت، بادها را از خواب بیدار میکنند. و نسیم، به عشق بوییدن عطر صدایت، تمام روزهای نیامده را زیر پا میگذارد.خبر پر کشیدنت ناگهانتر از هر غصهای، بغض میشود و بغضها گریه میشوند تا شاید ذرهای از دلتنگیهایمان در تکان شانههامان حل شود. وقدری سبکتر شویم.
بعد از تو حتی دیوارها خودشان را از سایههایشان دریغ میکنند؛ تا مبادا خواب فراموشی، اسم خوش تو را از حافظههایشان بگیرد! هر چند روزهاست که بار سفر بستهای، اما هنوز بوی تو را در مهربانی خویش حس میکنیم. هنوز هم ردپای تو روی لبخندهایمان پیداست. هنوز هم از آفتاب به ما نزدیکتری و هنوز قاب عکست بر سینه دیوار خانههایمان به ما لبخند میزند و هنوز یادت شیرینترین خاطره روزهای پیشین ماست و خواهد بود.
«ای یاد دور دست که دل میبری هنوز
در چشمم از تمامی خوبان سری هنوز»
ای نام جاویدان تاریخ و ای جاویدانترین نامها، یادت جاوید!
شهر، بیدار میشود با صدای محزون «الرحمن».
خیابانها، مبهوت از شنیدن فاجعه، بغضها را در گلو شکسته، گریستن آغاز میکنند.
پنجرهها با دست و دلی سرد، بر سر و سینه میکوبند؛ تو گویی زمستان، چون مهمانی ناخوانده و شوم، بر دروازههای خرداد کوبیده است! امام میرود؛ «با دلی آرام و قلبی مطمئن»، سبکبار و رها، سنگینی داغش، قلب ثانیههای پس از او را مچاله خواهد کرد.
خبر آمدنش، دوازدهمین روز بهمن را روشن کرد وکبوتران سپید را به آسمان آزادی فراخواند. آمد و زنجیرهای سیاهی از هم گسست. آمد و بهار با دامن گلدارش، دشتهای رهایی
را پوشاند و حالا... حالا که میرود، اسبهای پریشان، بیابانهای بیکسی را شیهه میکشند. درختان رنگ پریده و مضطرب، به خشکسالیهای دور میاندیشند. سنگها نی نوازی میکنند و زاریشان، کوهها را از نفس
انداخته است. او میرود و دلهای ابری ما را به باران میسپارد؛ بارانی بیوقفه و یکریز و زمین با چشمانی تبدار، مرثیه میخواند.
آه ای سنگ صبور رودها! حجم داغت را با کدام دریا بگوییم که خونابه از چشم سرازیر نکند؟ کوچت را با کدام پرستو واگویه کنیم که تاریکنای ققفس را به سوگواری ننشیند؟ ای بزرگ! تو دلیل غرور سالهایمان بودی، پیام آور مهربانی و روشنی.
پردههای سیاه تاریکی با دستان سبز تو دریده شد. سخاوت نگاهت، چشمهها را به جوشش خواند و شانههای استوارت، کوهستانهای بیعدالت را زمینگیر کرد.
فرزندانت بر خاک این سرزمین، بذر حماسه پاشیدند و نهال آزادگی، با نفسهای الهیات قد برافراشت.
تو آمدی، ایستادنمان آموختی و امروز که میروی، ماندنمان را با چشمانی اشک آلود، بر جادههای رفتنت خیره ماندهایم.
«آسمانا! همه ابریم گره خورده به هم
سر به دامان کدام عقده گشا گریه کنیم؟»
آتشی در سینه خرداد، زبانه میکشد.
لشکر بغض، راه را بر گلو بسته است. نگاه فریاها اشکبار است. با همین شیونهای بیپایان آمدهایم بر آستان دوست نشستهایم، جایی کنار بیتابی. همین طور، خاطرات است که بر زبان ذهن جاری میشود؛ روزهای خوب همنشینی با ابیات صمیمانه دریا، روزهای سبزی که عطر امام را در جیب داشتند، روزهایی که صفحات سپید پیروزی، با دستانش ورق میخورد و شور میافکند در سرزمین مقدس آیینه، روزگاری که با انقلاب صبح، بهار تولد هر یک از ما درخشید.
او آمد و از «جهاد اکبر» گفت و قنوت ما قوت گرفت.
ایمان از پستوهای انزوا درآمد. لبهای پُر تکبیر، در خیابان زندگی، راه افتادند و طعم آزادی را چشیدند.
همیشه سطرهای آبی یادش در ما زنده است.
پیش چشمان تقویم، هماره قضایای خورشیدی میهن مجسم است. امام خمینی رحمهالله جلوههایی از درستی و راستی همراه داشت که کافی بود برای رویارویی تمام کژیها.
او در جای جای مرز و بوم، بذر «بیداری» پاشید وشب را با حقیقت روشنی از «صحیفه نور» خود روبهرو کرد.
حالا اگرچه رفته است، ادامه اندیشههای او اما سیدی دیگراز نسل تابناک خورشید است.
او رفته است و ما ماندهایم در سراب دنیا با قلب دردمند؛ قلب آکنده از وداع تلخ خرداد شصت و هشت.
همیشه داغ آن روزها با ماست؛ روزهایی که رنجهای بیامان مانده بر زمین، فراقنامههای خون مینگاشتند، روزهایی که ردی از ابرهای بهاری در جماران، بر جای مانده بود، «مصلی» لباس سوگ به تن کرده بود و واژههای اشک، در دشت دل، خیمه زده بودند.
روزهایی بر ما گذشت که حزنهای پیاپی، بر لحظه لحظه وطن میچکید.
السلام علیک یا روح الله!
من صدای پای دریا را از چند متری پای شبنم میشناسم.
مگر میشود تو از حوالی دیدگان بارانی ما رفته باشی و کسی خبر نشده باشد؟!
از شب رفتن تا صبح نیامدن
تمام کوچههای خلوت رو به غروب را پرسه زدم.
آسمان، به طور غریبی، آبی مایل به دریا بود و هوا، لبریز از گفتوگوی خاطرههای قدیمی.
انگار آیینهبندان رویای مهتاب باشد!
و یا شاید
کسی دوباره در باغ بید و لاله را گشوده باشد!
چه عطری موج میزد در هوای گریه و ترانه!
و کوچه
بوی برادران به دریا رفته مرا میداد؛
بوی هجلههای آذین بسته به آواز باران.
سابقه نداشت جمع شدن این همه ستاره در یکجا.
پس بگو؛
با آب و آیینه به استقبال تو آمده بودند تا تورا به جانب آن رهایی آرام ببرند!
آه!
حالا که وقت رفتن تو
به خواب هفت دریاست،
پس بگذار این ترانه در همین حوالی گریه نابهنگام تمام شود!
عجیب نیست اگر درد، تمام وجودمان را گرفته باشد.
عجیب نیست اگر غم، همزاد لحظههایمان شده باشد.
عجیب نیست اگر این روزها، حال خودمان را نفهمیم؛ آخر ما یتیم شدهایم .
ما پدری را از دست دادهایم که با نگاهش از آفتاب سخن میگفت، با اشارهای در دلها لانه میکرد.
آنقدر صریح معنای باران را تفسیر میکرد که از بارش کلمات مرطوبش خیس خیس میشدیم.
آنقدر بیپروا از شکست شب و سکوت سخن میگفت که در دَم، جوانههای فریاد در گلوهامان به گُل مینشست.
آنقدر صاف و ساده بود که از دیدنش، خاطره دریا در دلمان زنده میشد.
او مهربان بود ودر عین مهروزی، استوار؛ مثل کوه، بلند و بینفوذ و مثل اشک، بیریا و گرم.
با او مفهوم شجاعت مصداق پیدا کرده بود و توکل، عصایی شده بود در دست موسویاش.
به آرامی سخن میگفت؛ مثل قطرههای باران؛ لحظه لحظه نفوذ پیدا میکرد در عمق دلهای مردم.
این شد که با دست خالی و دلی پر، وارد میدان شد. گفت و نترسید؛ پیش رفت و عقب نشینی نکرد؛ قدم برداشت و لرزهای در گامهایش نیافتاد؛ توکل کرد و پیروز شد.
... و حالا ما چنین پدری را از دست دادهایم؛ پس تعجبی ندارد که برای از دست دادنش اینگونه باشیم.
ای کاش خرداد از نیمه راه باز میگشت!
اتفاق، تلختر از زهر است؛ تاریکتر از شب، کشندهتر از مرگ.
هوای ویرانم را بر سر میکوبم. هزار پرند از گوشههای فرو ریخته سماوات، بال گرفتهاند طواف جماران را.
از درون ویرانم. چشمانم را به سطور بارانی آسمان گره زدهام تا فوارهوار بجوشند.
«امام رفت».
صدا را نمیخواهم بشنوم؛ پنجرهها را ببند!
پیراهن چاک چاک عزا بر تن، دنبال حقیقتی میگردم که ذهن زمان را برآشفته است.
باید تمام روزنههای آسمان را بکاوم؛ خبر، مرا از پای درمیآورد.
بغضی گلوگیر، صدایم را بریده است؛ باید فریاد بزنم! دهانی نیست، حنجرهای نیست، اتفاق افتاده است. بر شانههای شهر، حقیقتی عبور میکند که فراتر از قامت خاک است؛ حقیقتی که تا همیشه در مقابل دیدگان شهر، روشن میتابد، حقیقتی که بر چشم کهکشانها، نگاه پدرانهاش را باید دنبال کرد.
چگونه با وجود این غم، تمام هستیام را دریایی از اندوه، در خود فرو نبلعد؟ باید سر در گریبان عزای بهار، سخت ببارم!
این صبح، تلختر از همیشه آمده است. این صبح، دردی لبریز را جرعه جرعه در کامم فرو ریخته است.
«امام رفت»
صدا میپیچد و تمام تنم میلرزد. باید از نردبان سکوت بالا بروم!
خورشید، تاریک میتابد - سرد - ، سرم را در دستهایم گرفتهام و سیاهپوش مصیبتی بزرگ، راهی جادههای بیتابی شدهام.
«امام رفت»
آخرین تازیانههای صدا، ارکانم را به زانو درآورده است. شهر، خاکسترنشین حادثه است.
بوی بهار پر کشیده میآید؛ بهاری که تا آن سوی پنجرههای همیشه، پرواز کرده است.
صندلیات خالی است. صندلیات، جای خالیات را به پروانهها نشان میدهد. این پنجره هنوز پشیمان باز شدن است.
حالا کجا پیدایت کنیم، پیر جماران؟
روح همیشه بیدار! سرگردان کدام خیابان باشیم؟ چقدر بر بال بادهای بیقرار، کو به کو دنبال عطر گریزپایت باشیم؟
آه! دلتنگیم؛ دستهایت کجاست تا بهار را به سفرههای بیلبخندمان بیاورد؟
دستهایت کجاست تا روزنهای به سمت خورشید، به وسعت آبیها بگشایید؟
کجاست صدای آرام و صدای دلنشینت؟
خالی شدهایم از لحن آرام کلامت؛ کجاست آرامشی که در کلامت نشسته؛ آرامشی که گوشها را به ساعتها سکوت فرا میخواند؛ آرامشی که دلها را به میهمانی آسمانها میبرد؟
آه. امام رفته از اینجا! بیتو بودن را چگونه با خود به کوچههای خلوت ببریم؟
چگونه به دوش بکشیم باری را که طاقتش را نداریم؟ چگونه به بارانی انس بگیریم که دور از شانههای تو، بر سکوت شهر میبارد؟ شانههایت کجاست؟ تکیهگاه مطمئن مردان این خاک کجاست؟
کوهها به شانههای تو اقتدا کردهاند؛ بگو که هنوز ایستادهای تا پوتینهای مصمم، به پا شوند، تا شهر با کولهبار ایمان قدم بردارد.
پیشوای آینههای زلال! پیشوای جاری چشمهها! پیشوای رودهای خروشان! جماران، تو را تا کجا بالا کشید که حالا دستهای خاکیان به تو نمیرسد؟
پاهایمان جا مانده است، پاهایمان در خاکی که با پرواز غریبه است، جا مانده است. پنجرهای را نشانمان بده که از آن میتوان پرید، میتوان از خاک برید و به افلاک رسید!
دور ماندهایم از تو؛ از تو که راه آسمان را به خوبی کوچههای جماران میشناختی، از تو که آمده بودی تا دستهای ما را بگیری و پروازمان دهی.
دور ماندهایم، آه... همسایه نزدیک آسمان! بگو راه آسمان از کجای زمین میگذرد؟ از کجای زمین خاکی؟
و تو، مرد نمونه تاریخ بودی که درعرصه روزگار ما تابیدی و ما چه مردمان با سعادتی بودیم که در سایه سار کلام شیوایت مینشستیم!
در هوای روحبخش نفسهای مبارکت، نفس خستهمان را تازه میکردیم.
پیرمردی که بوی بهشت از سادگی جمارانش به مشام میرسید. و هیبت حکومت حیدریاش پشت کاخهای سیاه و سفید را میلرزاند.
تمام دوربینهای جهان جمع شده بودند. تمام خبرگزاریها آمده بودند و تما آنتنهای خبری در انتظار بودند تا صحنههای بزرگترین تشییع تاریخ را مخابره کنند.
در میان شور و شعور آمدی و در میان اشک و عشق و فریاد، از میان ما رفتی.
بزرگمرد نستوه! رادمرد نمونه قرن! بگو سالها چگونه گذشت و حادثهها چگونه آمدند و در خلسه ماوراییات چه دیده بودی که اینچنین انتظار فرج از نیمه خرداد میکشیدی؟
نیمه خرداد را گویی با تقدیر تو آنچنان گره زده بودند که سرنوشت ابتدای قیام وانتهای خاموشیات، همه با تقویم آن روز سرخ عجیب شده بود! میان «تو» و «خرداد» رازی است که فقط خدا میداند و چشمهای کهکشانی تو؛ رازی که در فریاد و سکوت معنادار توست، پشت پرچین پلکهایی که همیشه روبه رستگاری گشوده بودند.
... هنوز هم حضور مهربانت را حس میکنیم.
هنوز هم صندلی سپیدت، بوی خاطره میدهد.
هنوز هم کوچههای جماران از صدای خروش تو سرشار است.
هنوز همنام سرزمینمان، باشکوه نام تو بلندآوازه و سرفراز، در این جهان هزار رنگ هزار نقش، میدرخشد.
بغض سنگینی در گلویت چنگ میاندازد و راحتت نمیگذارد.
گونههایت خیس ماتم میشود و پاهایت سست. نای راه رفتن را در خود نمییابی. میخواهی که دور از تمام خواستنها، سر بگذاری بر سینه دیوارها و های های گریه کنی.
«کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران».
احساس میکنی که چتر مهربانیها از سرت گرفته شده است وباران بیوقفه غمش را بر شانههایت میریزد.
جای خالی کسی را احساس میکنی که حضورش، انقلاب حادثههای شیرین را با خود داشت؛ کسی که انقلاب بزرگ قرن را در آغوش خود پرورش داد و جوانههای آن را در دلها کاشت و چون باغبانی دلسوز، به پای آنها نشست و به ثمر رساند.
و امروز را چه ساکت و سبکبال، بر روی دستها سفر آغاز کرده است، کسی که خروشیدن و شانه به شانه توفانها پیش تاختن، در خونش آمیخته شده بود، کسی که لذت بهاران را با خود داشت و رفتنش، رفتن بهاران را میماند. مرگ، او را دربرنخواهد کشید که او خود، مرگ را از چهره یک سرزمین، باز پس زده است. او که فراموش نخواهد شد، طنین فریادهایش تا همیشه در آسمان شهر پیچید و چراغ کلامش، در شب هجومها و خطرها روشن شد.
او زنده به عشق است.
«در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود»
تمام ثانیهها، سیاهپوش آن سپیدپوشاند.
خرداد، بوی غم میدهد و ماتم؛
خردادی که چهارده بار خودش راجان کند تا به ثانیههای آخر رسید.
دیگر رمقی در رگهای خورشید نمانده است و ناگهان بغضها میترکد و غم عالمی در سینهها جاری میشود.
در صبحی سیاه، از خواب میپرم و کابوس بیداری را سرمیکشم. این شوکران است که از آسمان و زمین میبارد! کاش زمان، شمشیری میشد و شاهرگ طاقتم را سر میبرید! کاش نبودم و نمیشنیدم!
صدای رادیو درگوشم رژه میرود. هر ثانیه هزار بار میشنوم؛ از «انا لله» تا پیام تسلیت.
هر ثانیه، هزار بار فکر میکنم که شاید خواب است و هزار بار میفهمم که خواب نیست.
در صبحی غمآلود از خواب میپرم. هوای بیدار شدن در سرم نیست؛ اصلا هوای بودن در سرم نیست. بعد از تو، بودن دلیلی ندارد. جز راه تو، هوایی دیگر در سرمان نیست. بعد از تو، هوا تعطیل است. بعد از تو، خون در رگهایمان ایستاده است، قلبهایی که بینام و یاد خمینی میتپد، برای همیشه تعطیل است.
جماران، در سکوت ماتم، به صندلی تهی ازنور چشم دوخته و تنها به نجوای فروغلتیدن اشکهایی که برای دیدن آفتاب دیر کردهاند، گوش سپرده است. «جماران» در سکوت و «ایران» در فریاد؛ فریادی که از حنجره خستهاش، خستهتر بیرون میآید و تمام کوچهها را غرق در ماتم میکند.
گویی «بهشت زهرا»، آیینهدار آسمان است.
چه محرمی در دل این لحظهها نهفته است! امام امت و امت امام رحمهالله خوب میدانستند که هستی انقلاب از عظمت نام عاشورا است؛ عاشورایی که لبیکگویانش، با تنهای خونین، «بهشت زهرا» ساختند تا عطر «شهادت»، مشام میلیونها انسان را به خویش بخواند.
امام!
بعد از این با یاد تو
ماییم و افق اشکهایمان
ماییم و گلدستههای طلایی حرمت
که محل تکریم فرشتگان است.
بعد از این با یاد تو.
سکوت تمام جمارانها را خواهیم شکست
و فریاد «هیهات منا الذله» را به سراسر جهان وام خواهیم داد
آسوده باش!
راهی که در تاریکی گشودی،
همچنان روشن و عطرآگین است؛
با عطر یادت
مرد حماسه بود، مرد جاودانه کردن از همان آغاز ولادت، شور انقلابی را میشد از صدای نفسهایش حس کرد.
با دلی مطمئن و ضمیری امیدوار، کوچ را به ماندن ترجیح داد. دلش زمینی نبود که بماند. رسالتش را که پایان رساند، نشستن برایش سخت شد؛ ماندن، عذابش میداد.
دیگر دوری را تاب تحمل نداشت.
رسالتش را که پایان رساند، قرار از لحظههایش رخت بست. شوق دیدار، وجودش را آکنده، ترنم جاری از لبهایش، آهنگ لطیف پیوستن به عرش اعلی را به خود گرفت. دیگر موسم رفتن بود؛ از جریان پر حرارت اندوه در رگهای زنده زمان، این را میشد فهمید.
خورشید نگاهش، خیره به زمین مانده بود. ملکوت، لحظهشمار رسیدن همخانه جدیدش بود و در مقابل، دست زمان و زمین به التماس بلند بود وجدایی از همسایه دیرینه خود را نمیتوانست تاب
بیاورد. زاری کنان، ملتمس درگاه آسمانیان بود؛ اما سرانجام، شوق دیدار، پیروز شد؛ پرواز، پیروز شد و زمینی ماندن مغلوب.
زمین، سیاه پوشید در فراق. بوی نمناک اشک در فضا منتشر شد.
خبر که پیچید، شهر غوغا شد و لبخند، خانه دلها را ترک گفت.
انگار زمین، مرده بود! انگار مجالی برای تنفس نمانده بود!
تا اینکه به لطف خداوند، فردای انقلاب سبزمان به مردی سپرده شد که پیشانیاش، از پیشانی حضرت روح اللّه، مشق آفتاب کرد و چشمانش، برق نگاه امام را داشت.
جمعه
15 خرداد
7 ربیعالثانی
5 May
سادهتر از خورشید آمدی که دستهایمان را بگیری و از تنهایی بیرون بیاوری. تو آمدی؛ مثل خورشید، با تکههایی از نور آمدی تا غصه ندیدن خورشید، تمام روزهایمان را یلدا نکند.
آفتاب آمد دلیل آفتاب؛ تا پایان اندوه قلبهای اندوهگین باشی که پدرشان را گم کردهاند. آمدی تا پدر شوی زخمهای تنهایی ما را.
آمدی تا شوق و امید، خاکسترنشین روزهای ابری نباشد و رهایی در پشت غلیظترین مهها گم نشود.
آمدی، رویاییتر از باران در کویر دلواپسیها. بوی تو که وزیدن گرفت، بهار شکوفه کرد در تمام تقویمها.
ما با تو به تماشای باغهای بیپرچین امیدواری رسیدیم. تو خورشید شدی تا ما گلهای آفتابگردان، در تاریکی نمیریم. نیلوفران آبی قد کشیدند تا سروها و حُسنیوسفها، بوی
یوسفهای زیبا را به یاد آوردند. با آمدنت، پرندههای لال، آواز شدند و قلمها شاعر. لبها، لبخندهای فراموش شدهشان را به یادآوردند. رودها دوباره دریاهای دور را پیدا کردند. پاهایمان دوباره از خواب بیدار شدند تا صراط مستقیم را به دنبال تو بدوند.
آمدی تا دوباره نسیم، خاطرههای خوش عدالت را در گوش درختان زمزمه کند، آمدی تا چشمهای خیس ما، دوباره بوی آفتاب را حس کنند. آمدی؛ تا تنهایی ما را با لبخندهای شیرین رنگ بزنی و غبار یتیمی را از آیینههایمان بتکانی. با تو دوباره زندگی در رگهای ما جاری شد و شقیقههایمان بوی خورشید گرفت.
با آمدنت، مشرق روحمان به امید طلوع جاودانه بزرگترین خورشید، در زلال طلوع دیرپای تو، تا همیشه از نور لبریز خواهد بود. عمرت بلند ای آفتاب روشنگر عشق، ای مهربان پدر!
دقایق نفسگیر و تلخ عروج امام، به حلاوت مهربانی حضور تو پیوند خورد تا مرهمی باشد برای جانهای سوخته. باغبان پیر میدانست که تو ادامه مهربانی و دلسوزی او هستی برای گلهای داغدیده و بیتاب که کلید باغ را به دستهای بهارانهات سپرد.
نسیم حضورت وزید و اندوه پژمردگی باغ را به رایحهای بهشتی شکوفا کرد و از آن پس، گلها به شایستگیات سوگند خوردند. اندیشه زلال تو از این پس، سرنوشت این خاک را به منزل خوشبختی و رستگاری خواهد رساند.
رنجهای طولانی میهن را فقط شانههای کوهوار تو تاب تحمل داشت.
ردای هدایت و رهبری قافله نور، قامت بشکوه تو را برازنده است.
ظلمات جادههای فرارو، روشنان فانوسی چشمهایت را مشتاق بود تا قافله نور، در بیراههها سرگردان نشود.
از این پس، باغ در حوالی چشمه زلال معرفت کلام تو نفس تازه میکند و جوانهها به شوق نگاه سبز تو ترانه رویش میسرایند.
ایستادهای بر گذرگاه یقین و صلابت و راه بستهای بر جسارت بیگانگان. تو آمدی تا خاک میهن، از شکفتن و جوانهزدن عقیم نماند.
تا نبض قبیله آفتاب باشی در احاطه شبپرستان روزگار.
کلید باغ را عاشقانه به دستهای توانایت میسپاریم و به گفتار آسمانیات سَر مینهیم.
میدانیم که در هوای لطیف تو، فصلهای شکوفایی نزدیک است و جادههای رستگاری، هموار.
قافلهدار نور!
تمام ذرات این مرز و بوم، لحظه لحظه مسیر تو را تسلیمند.
اگر خنکای آرامشبخش نگاه مهربانت نبود، خدا میدانست که آتش حزن و اندوه هجرت پیر جماران، چه بر سر جانهای مشتاق میآورد و سنگینی فقدان رهبر، کمر وطن را میشکست.
تو آمدی و چشمها در آیینه چشمان تو «روح خدا» را دیدند.
باغبان مهربان!
باغ، به اقتدار همیشه تو تکیه زده است.
تا همیشه، حضور بهاریات را سایه این سرزمین کن؛ با حضور تو از پاییز هراسی نداریم.
دستها همان دستهاست؛ گرمی همان دستها را دارد و صلابت همان تبر بر دوش را دارد؛ ایستاده در برابر توفانها و استوار چون ستیغها و فرازها.
چشمها همان چشمهاست؛ با فروغ ابدی محبت و امید شکوهها و شکوفهها.
ناخدایی دست در دست دریاها گذاشته است و ناخدای دیگری چون او، سکان کشتی انقلاب و اسلام را به دست گرفته است.
دستها همان دستهاست و فانوس انقلاب، در دستان این ایلیامرد روشن، از خورشید نور میگیرد.
دوباره سرزمین پرندهها، از رودها و زمزمهها سرشار میشود و بوی خاکهای باران خورده، گلها را مینوازد.
در حوالی این قبیله، به حسن انتخابی شایسته، عطر حضور شاپرکها جاری است و گلهای امید، همچنان از جرعههای آفتاب سیراب میشود.
تلخی یک عروج، با شیرینی یک انتخاب کمتر میشود.
دلتنگیهایمان را به بادها میسپاریم و دل میزنیم به دریایی که از چراغ پرده غیب، نور میگیرد.
خستگیهایمان را به نسیمها میسپاریم و زیر باران تنگ غروب میایستیم تا شانههایمان عطر باران بگیرد و تنهاییها را به دست شب میسپاریم و چون روزهای پیش جرعهنوش صبح میشویم.
دل میدهیم به کسی که شانه به شانه امام، چنگ بر پرده سیاهیها انداخته است؛ کسی که دست در دست امام، نقشه شیاطین را نقش بر آب کرده است، کسی که سالها، بوی خاکستر و باروت، در حنجرهاش گُر گرفته است و کسی که چون ستیغها و فرازها ایستاده است و بوی امام سفر کرده را میدهد.
میخواهم از تو بگویم ای ستاره، ای که راه آبادی بالا دست، در اشاره انگشت تو پیدا شد!
وقتی پدری از زمین سفر میکند، کودکانش را به بلندترین سرو باغچهاش میسپارد. وقتی آفتاب سفر میرود، ستارههای کوچکش را به ماه میسپارد.
اما قصه تو و خمینی، قصه ماه و خورشید نیست، قصه باغبان و سرو نیست؛ قصه نوری واحد است، قصه تداوم یک راه است.
جاده نگاه خمینی، از بشارت چشم تو میگذرد.
آنانکه به ولایت چشم تو در آمدند، غم بیپدری را به صفحات باطل تقویم سپردند؛ ای پدر مهربان فرزندان خمینی!
آقای من! حاشا که در ولایت تو شکی باشد! حاشا که در اطاعت از تو، پای راهروی بلرزد!
آفتاب، هر صبح با سلام به نام تو و راه جاویدان تو طلوع میکند و بهار، به پشتوانه فرماندهی تو، لشکر شقایق را تجهیز میکند؛ که عمری است هوای انتقام خونهای شهیدان تاریخ و دیدن پرچمت،
آنگاه که به دستان مهدی علیهالسلام و زهرا علیهاالسلامتحویلش دهی، تنها رویای مستضعفین جهان است.
زمین، جرعه جرعه، بیقراری مینوشید؛ از دستهای دقایق التهاب. باغبان مهربان لالهها رفته بود و قرار شد، انتخاب کنند باغبان دیگری را برای مردم.
دقایق به کندی میگذشت. اضطراب، چادر زده بود در جای جای شهر.
زمین از حرکت ایستاده بود و آسمان، انتظار میکشید طلوع دیگر خورشید را؛ تا اینکه تو برگزیده شدی برای دوباره آباد کردن دلهای شکسته زمین.
برای آنکه مرهم بگذاری بر زخم آسمان.
تا تولد دوباره ایران را جشن بگیری و سایبان خستگیها و دلتنگیهای شهر باشی.
تا تکیهگاه قامتهای خمیده از درد باشی و امید فرداهای لبریز از آرزو.
قرار شد تو بهاری کنی خزانیترین روزهای کشورمان را.
قرار شد تو آستینهای همتت را بالا بزنی و ما پشت سرت راه بیفتیم برای آغاز حماسهای تازه.
قرار شد ما در کنار هم، سرسبز کنیم کویرهای ناامید ایران را.
قرار شد تو فرمان بدهی و ما مشتاقانه به سمت پیروزی و آبادتر شدن حرکت کنیم.
... و هنوز در کنار تواند مردانی که پایبندند به انقلاب سرسبز ایران، به امام رحمهالله، به عشق.
هنوز آمادهاند تا با اشاره نگاهت، پیش بروند به سوی خط مقدم ایثار.
در کنار تو، برای همیشه، آباد و سربلند خواهند کرد ایران را - این سرزمین بزرگ مردان تاریخ را - .
گلهای آفتابگردان، سرگردان، آسمان را میکاویدند و جویبارها، قبله نمازشان را گم کرده بودند. بعد از امام آبها، دریای احساس قبیله را موجی سهمگین به صخره میکوبید و پریشانی دلها را ساحلی نیاز بود.
بشر به ناز و نیاز زنده است؛ وای بر آن لحظه که مرادی نیابی و چه سخت است طی مرحله بیهمرهی خضر!
امام که رفت، ساعتها پژمرده بود و زمان، پای لنگ عقربهها را مرهم دلداری مالیده بود و از افاقه خبری نبود که نبود... .
امام که رفت، آن روز به اندازه هزار سال گذشت، آخر، زمان هم رهرویست که بیمرادش گام برنمیدارد.
ما بودیم و دلی سرگردان، ما بودیم و سری بیسرور. ما بودیم و انتظار آفتابی برای بیداری. پنجرههای شهر و چشمها در مشرق مرده بودند انگار!
اما سنت الهی بر این است که قافلهای بیقافلهسالار نماند و عشق را خضری باید خجسته پی.
مردی، هارون موسی شد برای ما. ستارهای شد برای ما تا راهنمایمان باشد. و اشکهای شوق، عقده گشودند.
جمعه
15 خرداد 1385
8 جمادی الاول 1427
5 Jun 2006
پیش از طلوع آفتاب، آفتاب وجود امام را به اسارت کشیدند؛ به این امید که آفتاب آزادی را در سیاهچالهایی شبیه وجود سراسر ظلمتشان، برای همیشه زندانی کنند. اما آفتاب، هر صبح طلوع خواهد کرد و هیچ ابری نخواهد توانست روز را انکار کند.
فریادهای رهایی، از خیابانهای قم شروع شد و به تهران و شهرهای دیگر رسید. تمام خیابانها، همقدم با زنان و مردان پیر و جوان، میدویدند تا نفس حصارها را ببرند.
دیگر هیچ کسی حاضر نبود آفتاب را در حصار سیمهای خاردار ببیند. آفتابگردانها، آفتاب را یکصدا فریاد میکردند.
روز پانزده خرداد، چشمان آفتاب روشن شد. بوی محرم، تمام خیابانها را پر کرده بود. پرچمهای سیاه، عزادار روزهایی بودند که جانهای آزاده را زخمی سیمهای خاردار و سلولهای تنگ و تاریک میدیدند. تقویمها ورق خوردند و تاریخ، تمام برگهای پانزده خرداد را با قطرات سرخ خون، رنگ زد. گلولهها یکی یکی گلهای سرخی شدند که بر سینههای
عاشقان آزادی گل دادند. خیابانها از خون پر شد. قطرههای خون، یکی یکی راه افتادند تا رود شوند و به دریا برسند و دریا شوند؛ دریایی که شور رهایی در جانش موج میزند. خونها رود شدند، دریا شدند و دریاها به هم پیوستند و اقیانوس شدند تا هر چه پلیدی را بشویند، تا درختهای خزان زده در قلب بهار را آبیاری کنند، تا دوباره درختها سبز شوند و خیابانها، شناسنامههای فراموش شدهشان را پیدا کنند و خانهها پر شوند از شکوفه گلهای همیشه بهار، تا تمام شناسنامهها هویت بگیرند.
دستهای خونآلود، بهترین نامی شد که دیوارها و خیابانها تا به حال بر سینه خود دیده بودند. واقعیترین شناسنامهای که همه میشناختند، رد دستهای خونآلود بر دیوارها بود. بهار در خون ریشه زد تا برای همیشه، گلهای سرخ، آفتاب را به تماشای صبح بکشند. ما با دیدن هر گل سرخی به یاد روزهای دور خواهیم افتاد؛ روزهایی که ابرهای تیره، پنجرهها را از تمام باغها دور میکردند، روزی که بهار، نهایت خزان را با خود داشت؛ خزانی که در پانزده خرداد، پانزده هزار غنچه گل سرخ را پرپر کرد. یاد تمام گلهای پرپر پانزده خرداد جاوید!
هوا سنگین شده بود و حتی برگهای زرد هیچ درختی اجازه تنفس نداشت. انسان، بهانهای بود برای زندگی دیو، و وطن، افسانهای موهوم که ضحاک برای قربانیانش ساخته بود.
هوا سنگین بود و مار بهدوشان استبداد، دنبال قربانی خود، کوچهها را زیرپا میگذاشتند و خانهها را از دم تیغ میگذراندند.
قصه دیو بود و جنگل؛ قصه حق و باطل.
باطل هنوز به خون جوشان حق میخندید.
باطل هنوز در غفلت ظلم بود و وطن در خواب سکوت.
آفتاب مهربان، ابرهای غفلت را کنار زد. آفتاب مهربان، دستهای به خون آغشته دیو را دید.
آفتاب مهربان، ندایی سر داد و برای کودکان شهر گریست.
دریای امت را سکون کشته بود و ماهیان سرخ امید، در خواب زمستانی بودند. قطرهای نور از دیده آفتاب چکید. دریای امت را موج نور، توفانی کرد. موجها بزرگ شدند و نور، موج انفجار شد؛ انفجار نور شد.
هوا سنگین بود؛ ظلمت طاغوت، بوی غفلت ملت میداد و خون امت به شیشه دیو، لخته لخته فرومانده بود.
روح خدا بر هوای شهر ما دمید و سروها را خبر داد که قانون زمستان را بشکند.
روح خدا بر قبیله روحهای سرگردان دمید و روح ایرانیان را سامان داد.
شاعر زمان، حماسه 15 خرداد 1342 را میسرود تا به منتظران مهدی، فلات بالا بلند عشق اهلبیت را نشان دهد.
روح خدا بر سرزمین خدا بارید.
روح خدا فریاد برآورد که عزت آری! ذلت نه! تاریخ عزت، به خانه حسین علیهالسلاممیرسد، نه خانهای که در مدینه جا مانده؛ خانهای که تا عاشورا با حسین و تا «کل ارض کربلا» آمد.
تاریخ عزت، به خانه حسین علیهالسلام میرسد. امت حسین علیهالسلام، عزم رستاخیز کرد و زمان، دل به تکرار عاشورا داد.
خون حسین علیهالسلام در کربلای تسلسل تاریخ جاری شد و مادرم، برگ آخر تقویم شاهنشاهی
را در تنور انداخت. شهیدی یا علی گفت و عشق آغاز شد... .
سیاهی بود و تباهی؛ گویی خورشید را در قعر زمین مدفون کرده بودند! شهر، غرق در سکوت بود و خواب، روی پلک اهالی سنگینی میکرد؛ شهر، در خواب بود.
ناگهان، ستارهای درخشید و روشنایی، همه زمین را فرا گرفت. موسای زمان، عصایش را بر زمین زد و لرزه بر اندام سیاه شب افتاد؛ شهر دیگر خواب نبود.
هراس، در دل خفاشان افتاد و شیشه عمر دیو، ترک برداشت.
بهار آمد.
نیسمی عطرآگین، فضای شهر را پر کرد و زمین از عطر حقیقت سرشار شد. شهر، جانی دوباره گرفت؛ خورشید زمانه به شهر سلام کرد و فریادش بر سر شب آوار شد؛ فریادی که چون رعد، دل سیاه شب را درید و روشنایی را از عرش زمان، به فرش زمینیان رساند.
اینک، زمان لبیک بود؛ با فریادی که طنینش، لرزه بر اندام جلادان دوران بیافکند و شیشه عمرشان را درهم شکند و خورشید را به زمین هدیه دهد.
مردم، قطرههایی بودند که یکایک، به رودخانه پرتلاطم و خروشان همبستگی و ایمان میپیوستند؛ با عزمی استوار و مشتهایی گره کرده میرفتند تا سایه سنگین تاریکی را از سر شهر، کم کنند. دلشان سرشار از عشق بود و صدایشان طنین آزادی.
... و دیو سیاه استبداد، از کاخ پلیدیهای خویش سر برآورد.
چهره کریهاش برافروخته بود و چشمانش از سرخی، گلولههای آتشی بود که آسمان یکدست صاف و دلهای مردم را نشانه میرفت.
رود خروشان مردم، هنوز جریان داشت و رفته رفته، سیلی عظیم میشد تا بنیان استکبار را درهم شکند.
اما...
آسمان، رو به سیاهی رفت؛ نعره دیو، بلند و بلندتر شد. خفاشان، دوباره پرده سیاهی بر سر شهر کشیدند.
سلاح مردم، قلبهایی آکنده از یقین بود و مشتهایی آذین بسته به اللّه اکبر؛ در مقابل، دلهایی سختتر از سنگ خارا بود و چنگالهای تیز و دندانهای بران.
نامردمان زمان، مردان و زنان جاودانه تاریخ را به خاک و خون میکشیدند.
هنوز مشتها گره کرده بود و دستها فشرده در دست یکدیگر.
... و دیگر نبض فریاد شهر، در دل آسمان نمیتپید. دیگر آواز مرغان حقگوی زمان، به گوش نمیرسید؛ اما هنوز مشتها گره کرده بود و دستها در دست هم فشرده.
سرخی خون عاشقان، نهال انقلاب را سبزتر و سبزتر میکرد تا در فصلی دیگر، به بار بنشیند.
«چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.»
جهان پیرامون را نیستی فرا گرفته است. مرگ، پیچکی شده بر تن ساقههای زندگی. ترانه رویش، دیری است خاموش است. چقدر پلکهای آسمان سنگین است.
چقدر حنجره هوا تاول زده! دیگر نمیتوان صدای لطیف و پاورچین پاورچین نسیم را که میگذرد از انبوه شاخهها، شنید. دیگر نمیشود صحبتهای درگوشی باد و برگها را فهمید.
آسمان، در مهی غلیظ از دود گم شده است. حالا میفهمم که چرا خورشید آسمان شهر من مثل خورشید قصههای مادربزرگ، طلایی نیست؛ وقتی ابرهای تیره تکنولوژی، گردنهگیر زلال آسمانها شدهاند.
حالا میفهمم که چرا من مثل قهرمان قصهها نمیتوانم روی پشتبام بنشینم و شبها ستاره بشمارم؛ وقتی ستارهها هم از این همه سرب و کربن، سرفهشان میگیرد.
چگونه میشود با درخت همسایه شد و با لهجه برگها حرف زد، وقتی دستهای قساوت تیرها و ارهبرقیها، کابوس شبانه جنگل هستند؟!
چگونه میشود از رایحه بهشتی گلها سرمست شد؛ وقتی آینده تمام گلها کاغذی است؟! صدای دلنشین پرندگان را شنید از دور دست انبوه صدای ممتد بوق، بوق، بوقها...؟! چگونه میشد به بلندای قامت کوهها غبطه خورد؛ وقتی آسمان خراشها، افقهای تماشا را میدزدند؟! کاش فقط همین امروز را به طبیعت اجازه دهیم تا زیباییهایش را به نمایش بگذارد!
کاش به جویبارها فرصت دهیم که ترانه دلانگیز خود را واگویه کنند!
کاش به پرندگان اجازه دهیم بیدغدغه، در آبی شفاف آسمان، پرواز کنند! امروز، روز حمایت از همه زیباییهاست. من میخواهم سبز زندگی کنم، سبز تماشا کنم.
امروز میخواهم شکوه تبسم طبیعت را از نزدیک ببینم و مثل قصههای مادربزرگ با لهجه گلها و درختها صحبت کنم.
میخواهم تمام پنجرههای تمدن را ببندم و به دامان سبز طبیعت پناه ببرم.
میخواهم دلتنگیام را از خیابانهای شلوغ تکنولوژی، به کوچه باغهای سبز جنگل بکشانم.
مگر نمیخواهی در این دنیا زندگی کنی؟
مگر نمیخواهی شاد زندگی کنی؟!
پس چرا کاری میکنی که استشمام هوای نمناک جنگل، برایت بشود مثل یک آرزوی دست نیافتنی؟
پس چرا کاری میکنی که نشستن در حاشیه جریان یک رود و غرق شدن در صدای تلاطم قطرهها، برایت بشود مثل یک رویا؟
پس چرا باید یافتن فراغت بیصدای یک بیشه، برایت غیرممکن باشد؟
چرا باید دیدن یک سار و یک کبک در حوالی نگاهت محال باشد؟
چرا طوری زندگی میکنی که محیط تو جایی برای زندگی نباشد؟
چرا همه چیز را برای خودت میخواهی؛ پس سهم درخت و چمن و گنجشک از زندگی چه میشود؟
مگر قرار نیست بر روی همین زمین زندگی کنی، همین آب را بنوشی و همین هوا را در ریههایت بچرخانی؟! پس چرا کمر بستهای به نابودی خودت؟
تو را به خدا اگر به طبیعت و محیط زیست رحم نمیکنی، به خودت رحم کن!
با توام ای انسان قرن بیست و یکم!
نمیدانم چقدر از زمین سهم من است؛ ولی خوب میدانم که زمین، ارث پدر طبیعت بود که سندش را به نام نیک اندیشی آدمیان نوشتهاند.
نمیدانی چقدر از زمین سهم تو است؛ ولی خوب میدانی که آدمی را خانهای باید برای آرامش و مأمنی برای دلتنگی و تکیهگاهی برای حرکت؛ پس همه زمین سهم همه ماست.
بیا دستهایمان را به هم بدهیم و در خاک ریشه بدوانیم! نفسی دوباره به آن بدهیم و بازدمش را به رگهای جانمان بفشاریم؛ شاید دستانمان درخت سبزی شود و پاهایمان ستون مستحکمی باشد که باران، سیل نشود و صبحگاه، زلزله ویرانگری نیاید!
بیا دست به دست هم بدهیم، بیا عشق و محبت را با برداشتن زبالهای از روی گونههای خسته زمین، به او هدیه دهیم تا لبخند سبز رضایت چمنزارها را ببینیم و پیش از آنکه زمین به اغمای عطش رَوَد، ذهنش را از آلودگی بزداییم و ضربانقلبش را بهگوش کودکانمان هدیهدهیم؛چرا کهآینده زمین، آینده کودکانماست.
زندگی، نفس کشیدن آرزوست؛ تپیدن دل قطرههاست در پشت شیشههای تماشا. طبیعت، طبع مطبوع ایجاد و خلقت است.
طبیعت، آب و گل زندگانی است.
وقتی انسان به محیط اطراف خویش مینگرد، ریشهای زیستن را در جایجای وجود مییابد و در مییابد که این طبیعت است که جانبخش آنان است و این انسان است که جانگیر طبیعت است.
زندگی زیباست؛ مثل رقص قاصدکها، مثل پایکوبی سبزهها، مثل شعر گرفتن چشمه. زندگی، زنجیرههای به هم پیوسته دوست داشتن است و طبیعت، بنیان گذار این دوستی.
آنان که محیط زیست را آلوده طبع نامطبوع خویش میکنند و زبالههای زشتی را بر چهره لطیف طبیعت میپراکنند، گواه آلوده دامنی و دلیل جهالت خویشاند.
طبیعت، سرزمین مادری بهار است.
طبیعت، نقطه تلاقی بودن و نبودن است.
طبیعت، زیبا آفریده آفریدگار است و امانتی در دست انسان؛ پس در حفظ این امانت کوشا باشیم.
همه گفتند: زمین خسته است؛ هوا گرفته، دشت خشک، رود آلوده و دریا مسموم!
همه گفتند: درخت مجروح است؛ چمن بیمار، گل تشنه.
همه گفتند: خاک، ضعیف است؛ چشمه خشکیده، توفان در راه.
همه گفتند: پرنده تنهاست؛ آهو غریب، پلنگ، گرسنه.
همه گفتند: ماهی تشنه است؛ نهنگ مسموم، دلفین بیمار.
همه گفتند: آسمان ابریست؛ ابر آلوده، هوا سربی و باران زهر باریده از آن بالا.
همه گفتند: آنچه را باید میگفتند.
جنگلها را خشکاندند؛ صدایی برای اعتراض برنخاست. رودها را آلودند؛ نگاهی زحمت دیدن به خود نداد!
ابرهای سترون آمدند و رفتند؛ کسی در آسمان به دنبال پرندهای نگشت.
زمین را اژدهای ریل و جاده بلعید و آسمان را دود ماشینهای رنگارنگ. نه کسی به فکر مشام کودکان افتاد؛ نه به یاد نفسهای پیران. نه برای بیماران دلی سوخت نه برای سالمها. همه گفتند خطر نزدیک است. همه گفتند خطر در راه است. اما وجدان کسی بیدار نشد!
خواب کسی از این همه دود، آشفته نشد!
درختها پژمردند، ماهیان مردند؛ گوزنها، گوشت! سمورها: پالتو!
پلنگها به موزهها و گوریلها به باغ وحشها بخشیده شدند. بوفالوها، نسلشان منقرض شد و «ببر مازندران» برای همیشه از چرخه حیات حذف شد. غزال ایرانی؛ مارال ایرانی، یوزپلنگ ایرانی؛ قرقاول، کبک، تیهو، باز، شاهین و عقاب،... همه، خاطره شدند؛ خاطرهای دور از ذهن.
... و امروز، زیباییهای باقی مانده را هم اگر غفلت کنیم، گلولهها از ذهنمان خواهد زدود! آنچه خواهد ماند، دود، دود، دود...؛ دود سیگار، دور ماشین، دود کارخانه، دود درختهای بیگناه که در هوس آتش بازیها میسوزند.
کجاست؟ کجاست؟
وجدانی بیدار که لحظهای از خود بپرسد آینده زمین را؟ از لقمههای بزرگ «استکبار» تا لقمههای کوچک مردمان حاشیهنشین؛ پیداست که باید هر تصویری از طبیعت را درست به خاطر سپرد؛ شاید برای دیدنی دوباره دیر شده باشد.
هرم زمزمه کدامین رود در حنجره پرندگان، گُر گرفته است؟
اشتیاق جاری کدامین آهنگ موزون، در شاخهسارهای گرد و خاک گرفته، به عزا نشسته است؟
سوسوی چشمان کدامین ستاره، پشت دودهای غلیظ و هوای سنگین، عابران شهر را به اندوه نشسته است؟
طبیعت به فراموشی سپرده شده را داد میزنم که دهان بر دیوارهای بنبست گرفته و سرفه میکند.
خیابان در خیابان هوای سنگین سربی است. آسمان، پردهنشین دودها و تیرگیها شده است.
بر جویها به سبزینگی در هیچ درختی قامت راست نکرده است و شهر، به بهاری مرده میماند که روح زندگی را از رگهایش خالی کرده باشند.
... و این منم که سر بر دیوار افسردگی میگذارم و بوی خاکهای باران خورده را در رویاها نفس میکشم؛ بوی هوای تازه در امتداد درختان و رقص دانههای درشت باران، بر روی گلبرگهای شمعدانیها.
من دریچههای آبی آسمان را دلتنگم که در چنگ سیاهیها، در تبعید جان میکنند.
کوهها را درد میکشم که در قلههایش، هیچ طراوتی جاری نیست.
و امروز، روز سبز فکر کردن و سبز خندیدن من است؛ روز سبز سلام کردن، سبز نفس کشیدن و روی پیادهروهای خیابان، سبز قدم زدن.
چهارشنبه
17 خرداد 1385
10 جمادی الاول 1427
7 Jun 2006
بوی خون و دود، درهم گره میخورد. پرچمهای عزادار گریه میکردند.
دیوارهای فیضیه را با خون رنگ میزدند؛ از خون دستهایی که آمده بودند تا پرچم رسالت پیامبر را برافراشته کنند.
گلهای باغ محمدی را یکی یکی پرپر میکردند.
فیضیه، بوی کربلا میداد؛ بوی عاشورا، بوی خیمههای سوخته.
بهار سیاهپوش، عزادار رسولان در خون تپیدهاش شد. فریادهای دم آخر شهیدان فیضیه، زیباترین آوازی شد که پرندگان را به رقص پرواز کشید. تمام شهر، گریه میکرد؛ حتی پنجرهها هم دیگر حوصله تماشای آفتاب را نداشتند.
پنجرهها یکی یکی بسته میشد و پردهها کشیده. بوی خیانت در چهرههای غریبهای که از فیضیه بیرون میآمدند، موج میزد. گلولهها بوی نفرت میدادند؛ بوی ترس، بوی سرسپردگی.
کبوتران حرم، یک دقیقه که نه، یک ساعت در این فاجعه سکوت کردند، ساعتها متوقف شدند. زمان فراموش شد. روز پرتاب شد وسط سیاهی بلندترین شبهای یلدا. رودها، لکنت زبان گرفتند. باران، به مهمانی هیچ پنجرهای نیامد. درختها زانو زدند. پیادهروها به خون ختم شدند.
بوی جگر سوخته اسلام،، مثل تمام لباسهای مقدس روحانیت که در آتش میسوختند، دنیا را پر کرد. آتش شعله میکشید؛ مثل شعله دلهایی که از این همه درد خیانت و سرسپردگی میسوختند. داشتند دین را ذبح شرعی میکردند. صدای خندههای مستانهای که بوی استعمار میداد، حال تمام دیوارها را بد میکرد. روز، دیگر توان ادامه دادن تا غروب را نداشت. اسماعیلها را یکی یکی قربانی میکردند؛ مشتی شیطان، مشتی نمرود، مشتی فرعون، مشتی طاغوت.
یکبار دیگر، برق سکههای زر، تاریخ را به خون ورق زد. بندگان زر و زور، مثل همیشه از پشت، خنجر زدند.
میخواستند اسلام را فلج کنند. طاعون شدند و به عشق زدند؛ اما عشق را هیچگاه نمیشود آلوده کرد. نه با زر، نه با زور. اگر چه دلها خون شدند، جامهها خونین، پرها خونی و دیوارها خونآلود، اما هیچ سری به تسیلم، فرو نیامد.
فیضیه، بوی کربلا میداد؛ بوی عاشورا بوی نیهای سوخته نیستانهای غریب را میداد.
آفتاب، به خون نشست و روز، خودش را پشت اندوه پنهان کرد.
شب، تمام قم را سیاهپوش فاجعه کرد تا بوی عزا، بغضهای پنهان را اشک کند.
شهر، در تنهایی خویش گریه میکرد بر زخمی که هیچگاه رنگ فراموشی نخواهد گرفت.
توفان وزید. دستارها به زمین افتاد. دهانها به فریاد برآمده بود. مشتها گره کرده، با خشم بالا آورده شد.
با قلبی مطمئن و روحی بزرگ آمده بودند. خون رگهایشان گویی برای قیام، جریان داشت. ریشههای ایمان در آنها محکم بود و ایستاده بودند سخت.
از خاک تا افلاک، عروج میخواستند. آمده بودند با قلبی آکنده از ایمان؛ از خویش گذشته و به او پیوسته بودند. اینک چیزی جز مبارزه، آنها را آرام نمیکرد؛ که پرتگاه سقوط و نابودی در سکوت بود. و سکوت، چیزی نبود که به آن تن در دهند به بهای مصلحت اندیشی و عافیتطلبی.
گسستند از تمام طاغوتها و پیوستند به تمام حقیقتها.
اقیانوسهای ژرفی که در تکتک قلبهایشان، آیههای روشن نور میتابد، مردمانی از تبار خون و قیام که بهای آزادگی خویش را در بذل جانشان دیدند، بال گشودند روبه دریچههای تابناک شهادت و از دروازههای تاریک گذشتند.
در سماع عاشقانه خویش، به حق رسیدند. دستار از سر برگرفتند و بیهیچ نشانی و بیهیچ ادعایی، ذرهای در حقانیت مسیرشان تردید نکردند. پرندگانی عاشق بر شاخههای ایمان بودند که در فصل موجخیز حوادث، در محاصره توفان ماندند. درود بر ستارگان زمینی که درخشندگیشان چشم کوردلان را میآزرد؟ و حقیقت گفتارشان، خواب بومان تاریکی را آشفت.
کفتارها بر پیکره حقطلبی، هجوم آوردند و تازیانههای خشم را بر سر و صورت معصومانه پاکان فرود آوردند.
فریادها، ضجه شدند و نالههای مظلومانه، قلبها را به درد میآورد.
دیوارهای مدرسه، قطره قطره رنگ خون به خود گرفتند.
زمین از این فاجعه به خود لرزید. قلمها شکست. مردان فیضیه، از بامها به زمین افتادند تا به اوج برسند. نردبان آسمان را خوب پیدا کرده بودند.
پیلهها را شکافتند و رشته وصل را به گردن آویختند.
زمانی این حجرهها، جایی بود برای واگویههای عالمانه و اکنون نگارخانهای است از خون عالمانه شهیدان صفحات روشن تاریخ تا همیشه نگاه خواهد داشت خاطره پرواز پرندگان را.
شنبه
20 خرداد 1385
13 جمادی الاول 1427
10 Jun 2006
درود بر تو ای زندهترین یادها و نامها! هنوز یاد سبزت جریان دارد؛ حتی بیشتر از زندگیهای روزمره ما. چه روزها که دلتنگیهایت را در سلولهای تنگ، شکنجه میشدی و دم برنمیآوردی! از نفسهایت در سلولی که پر از بوی زخم بود، بوی رستگاری میآمد، بوی ایمان میآمد؛ بوی عشقی ازلی. آفتاب که پنجره روز را باز میکرد، زخمهای تازه به مهمانی تو میآمدند تا جای زخمهای دیروزیات را بگیرند. شبهایت را به مهمانی زخم میرفتی؛ شبهایی سراسر شکنجه. اصلاً شب و روزت را به میزبانی زخمها صرف میکردی. تا با این همه میهمان ناخوانده، به مهمانی خداوند بروی. هر زخمی که میخوردی، آرامتر میشدی. شاید در آن لحظهها، بیشتر از هر کسی، حال ایوب پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را میفهمیدی! باید از این امتحان الهی هم سربلند بیرون بیایی. اما دشمنانت این شوق را نمیفهمیدند؛ مثل دیوارهای سلولت، مثل تمام دیوارهای زندان. شبزدهها فکر میکردند اگر روز را از تو بگیرند، خورشید را فراموش خواهی کرد. فکر میکردند نامت در پشت همین میلههای همیشه بسته، خواهد پوسید؛ اما نمیدانستند که هیچگاه نمیشود آدمهای آزادهای مثل تو را از ذهن تاریخ پاک کرد. نمیدانستند که روزی میآید که نامت، کوچه به کوچه، خیابان به خیابان و شهر به شهر، دهان به دهان خواهد رفت و بر سینه دیوارها، سینه سپر خواهد کرد، به کوری چشم همه آنهایی که تحمل شنیدن نامت را نداشتند.
نمیدانستند که خیابانها با نام تو، مغرورانه سینه سپر میکنند در برابر تمام عابرانی که نامت را زیر لب تکرار میکنند. سالهاست که نامت، راهنمای راه رستگاری ما شده است.
شنبه
27 خرداد 1385
20 جمادی الاول 1427
17 Jun 2006
در خاطراتی فراموش شده سیال در ذهن زمین، بیکرانگی برهوتی جریان دارد که صبورانه بر جای ایستاده و سالهاست حضور باران را انتظار میکشد.
در چارسوی باور این خاک تفتیده چیزی نیست، جز تشنگی و سکوت؛ سکوتی وهمانگیز که در ذهن خاک جاری است.
حتی رویای آب هم سالیان سکوتش را نمیآشوبد!
بیابان در بیابان است که برهنگیاش را غریبانه فریاد میکشد.
بیابان است که سینهخیز و ناتوان، پیکر خشک و تفتیدهاش را بر زمین میکشد؛ به امید یافتن راه گریزی، تکه خاکی؛ آخر تنها هرم نفسهای آفتاب، هم صحبت خلوت و تنهاییاش شده است؛ یا شاید گاهگاهی، عبور نسیمی شتابان که پابهپای بوته خاری از گونه رنگ پریدهاش میگذرد!
خاک، سالهاست که خنکای چشمه را حسرت به دل مانده است تا اندکی حتی چند جرعه، لبهای ترک خوردهاش را به طعم خوش آب میهمان کند. خاک، سالهاست گوش سپرده به سکوت؛ به این امید که شاید صدای درختی را بشنود که ریشه میدواند در ذره ذره وجودش!
تکه خاکی بر جای مانده از گذشتههای دور، هم چنان عریان بر پهنه جغرافیا.
در تکرر تقدیر بیابان، روزهایی درآمد و رفتاند که میسوزند و میسوزانند؛ و شبهایی که سرمای استخوان سوزش، تازیانهای است بر گرده برهنه این خاک مظلوم! نه مسافری که طنین گامهایش، آرامشبخش خلوت و تنهاییاش شود، نه همنشینی که پای سفره درد و دلش بنشیند؛ این سرنوشت همیشه بیابان است که همچنان تنگیاش را له له میزند و سینهخیز، بر بستر زمین، پیش میرود؛ شاید راه به جایی برد.
بیابان، همیشه خواب میبیند و رویاهایش همیشه یک جور است: یک روز صبح که از خواب بیدار میشود، بوتههای گَوَن، جای خود را به خوشههای طلایی گندم، یا به قامت بلند افراها، یا به یاسهای خوشبو داده باشند. آرزوی دوری نیست؛ اگر همت دستانی باشد و جادوی اندیشهای تا غبار فراموشی بتکاند از شانههای بستر خاک و شیار به شیار، بذر برکت بپا شد به زخمهای ترک خورده دیرسالش و به زلالی جویباری میهمان کند؛ ذره ذره تن سوختهاش را.
کجاست دستانی که سرنوشت برهنگی بیابان را بپوشاند با سبزی جنگلها.
بیابان ایستاده است و دور دست خود را مینگرد. افسوس از عریانی این خاک پهناور، وقتی میتواند ترانه رویش بخواند!
تن شسته در حرارت خاک و چقدر استوار ایستاده است این برهوت!
با تنپوشی از آتش و لبانی ترک خورده از تلاوت همیشگی آفتاب، همچنان ایستاده است؛ با شن ماسههایی که در هوای جاری، دور میگیرند. و در گلوی خشکیده بیابان آرام میشوند.
... و تو، در وسعت تنسوز آفتاب میایستی و آرزوی جرعهای آب و تکهای سایه میکنی!
میایستی و دستهای سبز درختی را آرزو میکنی که حرارت جانفرسا را از چهرهات بزداید.
خاک، چکیده رحمت باری تعالی بر وسعت هستی است و بیابان، مظلومترین خاکهاست.
بیابان در بیابان، دست همتی باید تا شیار شیار، زلال دریاها را در جان تشنه برهوت جاری کرد!
میتوان دستی از آستین همت بیرون آورد و به تن خستهای، زندگی هدیه کرد!
خاک، خاک است؛ هر چند بیابان باشد، اگر چه تشنهترین خاک باشد.
سرو را دوست دارد؛ بوته را هم. هر شروع، بهار را انتظار میکشد؛ چنانکه زمزمه زلال آبها و ترانه دلنشین پرندهها را هم. آرزوی پهناوری دارد به اندازه یک جو همت.
میشود ذره ذره «لوت» و «کویر» و هر خاک تشنهای را باغستانی آفرید به وسعت یک بهار.
میشود کاری کرد که کویر هم میوه برویاند و سایهسار گنجشکانی باشد که داغ تنسوز را دوام نمیآورند.
میشود در وسعت مجاور جادههای لُخت بیابان، درخت رویاند تا با نسیمی و زمزمه هزاری از عابران پذیرایی کرد؛ اگر مردان وطن را دغدغه بهاری به وسعت یک ایل باشد.
میتوان آنقدر خوب بود که به این باور بلند رسید که خاکهای تشنه هم میتوانند سهم کوچکی در مهربانیهای ما داشته باشند.
چهارشنبه
31 خرداد 1385
24 جمادی الاول 1427
21 Jun 2006
هنوز دهلاویه بوی تو را میدهد؛ مثل تمام کوههای سرافراز کردستان، مثل تمام روزهای زخمی خوزستان، مثل نفسهای سرشار از رهایی بُستان.
قدم به قدم این خاک، گواهی میدهد سرافرازی تو را که در هر قدمت، آرزوی سربلندی وطن را داشتی.
بهشت جاوید را به بهشت دنیا نفروختی و آمریکا، این بهشت سراسر سراب دور از دست را با تمام رویاهایش رها کردی. بیست و پنج سال دوری را با بهار آزادی جشن گرفتی و قدم بر خاک مهربان وطن نهادی. آمدی تا آسمان را فتح کنی؛ مثل تمام دلهای آسمانی که فتح کردی. در چشمهایت دریایی از شور و حماسه موج میزد. تمام افقهای روشن را میدیدی که در انتظار رسیدنت ایستاده بودند.
آرشی بودی که مرزهای ایران، به انتظار آمدنت نشسته بودند.
نفسهایت پر بود از عطر آزادی. هر جا قدم میگذاشتی، بوی محض رهایی میپیچید. هنوز هم بادها وجب به وجب، مرزها را میچرخند، رودها از صخرهها بالا میروند، آب و باد، شقایقها را بو میکنند و دستان زمین را مرور؛ شاید ردپایی، عطر جانفزایی یا حتی قطره اشکی جامانده از دریای وجودت را بیابند! تمام خاکها را در جستوجوی شهادت قدم میزدی، اما مردانه و استوار؛ مثل تمام کوههایی که زیر پا گذاشتی.
همیشه از رفتن، از پریدن، از آغازی دیگر میگفتی و مینوشتی:
آرزو داشتی تو هم یک روز
مثل آن کس که ماه شد خندید
پیکرت روی ابرها افتاد
ماه پیشانی تو را بوسید.
رفتی؛ پیش از آنکه خورشید بتواند پلک بزند و پرنده شدی ناگهانتر از تمام پروازها، ابرها باران شدند تا آب پشت سرت بریزند، این آخرین سفر را.
سربلندی، روزهاست که در حاشیه امن نام تو، بر این خاک قدم میزند و کوهها سالهاست که خوایدهاند؛ به این امید که در خواب ببینندت.
آینه اروندرود، هیچوقت ماه صورتت را از یاد نمیبرد؛ هر چند سالهاست که حتی در خواب هم لبخندت را ندیده است.
آینه گریه میکند بیتو، از هوا ناپدیدتر شدهای
آسمانیتر از کبوترها از شقایق شهیدتر شدهای
سالهاست که بهار، با روز رفتنت تمام میشود و کبوتر آغاز میشود
روز رفتنت، روز آغاز سالهای سربلندی و آزادگی است.
دهلاویه، هنوز در عطر حضورت شناور است. یک عمر، پا در جاههای طولانی مجاهدت، نستوه و باشکوه، صراط عشق را پیمودی و اینک در آغوش مادرانه دهلاویه، خستگیهایت را به جاودانگی و رستگاری پیوند میزنی.
میروی و خاطرهات هنوز در ذهن صخرهها جاری است. نام تو را حک کردهاند بر پیکره تمام صخرهها و کوهها که یک عمر به استواریات تکیه زده بودند.
به هر کجا که نگاه میکنم، ادامه قدمهای تو را میبینم؛ از جنوب تا غرب.
عقابوار، بر فراز قلههای رشادت ایستادهای. تو را کجا باید جست که هرگوشه خاک، بوی خوش قدمهایت را میدهد؟
از مجاهدتهای «بیروت» و «رام اللّه» تا جبهههای جنگ ایران؛ هنوز در حافظه جبههها، با صلابت قدم میزنی. تو، بیقراریات را، حکایت شیفتگیات را کشانده بودی تا جبهههای نبرد و مجاهدت و تقدیرت را سپرده بودی به دست عشق.
عظمت و اقتدار نامت راه میبندد بر تمام گردنهگیران آزادگی.
آمدی تا اسطورهای شوی در ذهن باستانی این سرزمین، تا حماسهات را نسل به نسل به تکرار بنشیند.
آمدی تا ستارهها به نجوای عاشقانهات دل بسپردند شباهنگام.
آمدی تا وطن از قصیده حماسه آزادمردی خالی نباشد.
از جهاد تا محراب، از دانش تا توکل، از رشادت تا شهادت، همه جا عرصه حضور تو بود.
... و تو سرانجام، زیستن و همنشینی با خاکیان را تاب نیاوردی و قدم بر چشمهای آسمان گذاشتی. من یقین دارم تا خاطره تو در اذهان غرب و جنوب وطن جاری است، هیچ چشمی را جرئت نگریستن نیست و هیچ قدمی را جسارت تعدی.
رفتن، آغاز عاشقانه بودن است، برای مردی که زندگی برایش سراسر انتظار بود؛ انتظار دیرین شهادت.
گذشت؛ مثل ابر از فراز آسمانخراشهای اسم و رسم.
از فراز قلهها که روبه هر چه قدرت و مقام قد کشیده بود.
از فراز دام گنجها که پشت خاک تیره در کمین نشسته بود.
... و برگزید دامنههایی را برای فرود آمدن، برای باریدن؛ دامنههایی که به وسعت مرزهای خود، کرامت چشم آسمان را تشنه بود.
... و راه را برای از خود گذشتن گشود تا جاری قدمهایش، زمین ترک خورده از چکمه بیگانگان را بساید.
تا سکوت خاک را بر تجاوز آتش بشوراند.
تا بر پیشانی بخت ایران بتابد و حماسهای را در پس پلکهای خاموش زمانه بیدار کند.
اگر او تا ارتفاعات بلند علم، قد برافراشت و باز در دل عامیانه خاک فرود آمد، نه از سقوط بالهای کبوترانه بود، که بیکرانی پرواز در جان او بال میزد.
اگر سراب بیپایان دنیا، آنقدر در نگاهش کوچک آمد که به یکباره از چشم آگاه او افتاد، هرگز این نبود که عظمت آفرینش از زاویههای نگاهش نهان باشد؛ زیرا در پایانیترین حدود سخاوت، ابعاد زندگی را با عشق اندازه میگرفت.
همانطور که عاشقانههای مکنون خود را اینگونه سرود:
«... زیباتر از عشق، چیزی ندیدهام و بالاتر از عشق چیزی نخواستهام.
عشق است که روح مرا به تموج وامیدارد و قلب مرا به جوش میآورد... .
به خاطر عشق است که دنیا را زیبا میبینم و زیبایی را میپرستم.
به خاطر عشق است که خدا را حس میکنم، او را میپرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش
میکنم».(1)
اگر موج گامهای «چمران» تا پشت خاکریزها و میدان مین طنین نمیانداخت، چگونه زمین باور میکرد که «لالهها» از صدای سخن عشق، طراوت بیداری را تجربه کردهاند؟
«گذاشتی و گذشتی، سفر به خیر پرستو
تو در مسیر بهشتی، سفر به خیر پرستو
نبود جای تو اینجا، در این کران کویری
برو که لایق دشتی، سفر به خیر پرستو»
میگفتی: «هیچ نمیدانستم که در دنیا آتشی مسوزانتر از آتش وجود دارد!»(2)
تو از سوزش سینهات میگفتی و در برهوت بیکسی، نغمه هزاردستان عاشق پیشه را میسرودی چه نجوا کرده بودند در خلوتخانه دلت که اینچنین شیدای نادیدنیها شده بودی؟
میسوختی و میگفتی: «عبادت، احساسی است که در آن، تمام ذرات وجود انسان به ارتعاش درمیآید، جسم میسوزد، قلب میجوشد، اشک فرو میریزد، روح به پرواز میآید و جز خدا نمیبیند و نمیخواهد».(1)
تو جز خدا نمیدیدی و نمیخواستی. تو با گوهر اشک، قصر ارادتی افراشته بودی که با هر لعلش از امارت جسم کاسته بود؛ آنقدر که از خویشتنت جز او اثری نماند.
در مسیر آفاق و انفس، چنان عاشقانه صید معرفت میکردی که نیزار عالم، سراسر، شمع خاکستر محبت شده بود.
«شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نیای شمع مزار خویش شد»
مرد میدان بودی و خشونت نبرد، مبارز دلیری از تو ساخته بود. با سلاح انس داشتی و با سنگر جهاد، رفیق دیرینه بودی، از لبنان و فلسطین تا ایران و جبهههای خونین.
گوی سبقت از همگان میربودی و میگفتی: «ای خدا! من باید از نظر علم و دانش از همه برتر باشم تا مبادا دشمنان مرا از این راه طعنه زنند! باید به آن سنگدلانی که علم را بهانه کرده و به دیگران فخر میفروشند، ثابت کنم که خاک پای من هم نخواهند شد. باید همه آن تیرهدلان مغرور و متکبر را به زانودرآورم؛ آنگاه خود خاضعترین و افتادهترین روی زمین باشم».(2)
خاضعترین و افتادهترین بودی، ای سردار رشید و سرفراز اسلام! مانند رودی روان میخروشیدی و همزمان، بستر خاکساری برای اهل درد میگستراندی.
نمییابم هیچ واژهای را که توصیف کند، مرد! اما نه...! در قاموس دلدادگان حضرت دوست، گلواژه عشق، تندیس همه سوختهدلیهای شمع وجود توست.
در یک کلمه میگویمت، مرد: عاشق بودی و همه چیزت را به پای عشق آسمانی نهادی.
«خدایا! نمیدانم تا کی باید بسوزم؟ تا چند رنج ببرم؟! در همه حال و در همه جا تو همیشه شاهد بودهای. عشقی پاک داشتم و آن را به پرستش ذات مقدس تو ارتباط میدادم. احساس میکنم از این آتش تا ابد خواهم سوخت.»(3)
این همه صداقت را از کدام کوچه برداشته و با خود آورده بودی؟
این همه سادگی را از کدام چشمه به ارث برده بودی؟ شجاعت را چه کسی در رگهای تو جاری کرده بود؛ در رگهایی که با تمام وجود، سرخ بود، به تمام وجود عاشق بود؟ از کدام دریچه پاگرفتی که دل به زمین نمیبستی و به آسمانها فکر میکردی؟
آمده بودی؛ با دستهایی که فریادگر عشق بود؛ فریادگر عشق به میهنت؛ میهنی که پشت خاکریزها ایستاده بود و به دستان مردانی چون تو میاندیشید؛ مردانی که میشد به شانههای پرصلابتشان تکیه کرد، میشد به عهدشان ایمان داشت.
ایستاده بودی؛ با قامتی به بلندای یک تاریخ افتخار.
پرچم حماسه ایران بر دوش تو بود و تو بودی که باید این سه رنگ عشق را در قلهها به اهتراز درآوری.
در قاموس تو، وطن یعنی خون؛ وطن یعنی جان، یعنی روح.
وطن، آمیزهای از شجاعت و دلاوری مردانی چون توست؛ مردانی که آرمانشان، این خاک مقدس بود
«چو ایران نباشد تن من مباد».
آمده بودی؛ با یک کولهپشتی ایمان که از دیوارهای خانهات، از طاقچهات، از سفرههای نان و اعتقادت آکنده بودی.
تمام سرمایهات ایمانت بود و بس؛ ایمانی که آرامت میکرد، ایمانی که شبها همدم تنهاییات بود، ایمانی که درگاه سختیها، درگاه تاریکیها، نور همواره روشن پیش رویت بود.
دشتها، کوهها، صحنههای پیکار و خون، نشسته و تماشاگر غیرتت بودند؛ غیرتی که در رگهایت بود و از تاریخ هزار ساله افتخار و عظمت ایران و ایرانیان به ارث برده بودی، غیرتی که اینگونه بیپروایت کرده بود.
ایستادهای؛ با تمام صداقتت، با تمام سادگی، با تمام غیرتت و بادها به شانههای استوارت سوگند میخورند.
آخرین نفسهای بهار است که در دستان خرداد ماه به شماره افتاده است.
مناطق جنوب و غرب کشور، از هویزه تا سوسنگرد، با رد گامهایش آشناست و با صدای گرمش که هر رزمندهای صبح خود را با سلام او آغاز میکند.
گاهی میبینی که تن خسته مجروحی را بر دوش گرفته است و به پشت خاکریزها میکشاند و گاهی میشنوی که آنسوی مرزها - «بیروت» - را نفس میکشد و پای سفره «رام اللّه» با زاغهنشینان، تکه نانی را تقسیم میکند. نمازش را هم آنقدر در خود میشکند که پنجرههای تجلی را در چشمهایش میتوانی بخوانی؛ او که هر روز کاسه کاسه از دریای عرفان و اقیانوس حماسه سر میکشد.
نام و آوازهاش دست به دست میگشت و البته غریبستانهای «دهلاویه»، بیشتر از همه او را میشناختند.
سکوت میکنم؛ مگر وسعت فریادها را تا آخرین گریز دقایق، به نظاره بنشینم!
فریادها سر به طغیان برمیدارند و در لابهلای حادثهها خاموش میشوند.
چه روزهایی که لباس چریکی بر تن میکرد و بر طلایه «حزب اللّه» فرمان میراند و شانه به شانه «لبنان»، سنگر میساخت و زخم میخورد!
او را باید سرود که رود رود حماسه را تقدیم سالهای بعد از خود کرد و سبد سبد ایمان و عرفان را نثار آسمان شهر پس از خویش.
دریا بود و شوق تموج در خونش آمیخته بود. باران بود و رسالت باریدن را بر شانههای خود احساس میکرد. کوه بود و رسالت نستوه ایستادن را در خود میدید که باید ایستاد و نیفتاد.
فرقی نمیکرد که خاکریزهای غریب دهلاویه باشد و یا کوچههای سفیدپوش «پاوه» یا کوههای سر به فلک کشیده «کردستان»؛ مهم این بود که روزنهای به نام او، به آسمان باز بود و او باید که آن روزنه را پیدا میکرد.
باید که آسمانی شدنش را در لابهلای همین خاکریزها و گردنهها جستوجو میکرد!
باد که بر پیکره به خون تپیدهاش میخورد، قطرههای خون در دست میگرفت و بر چهارطاق آسمان میپاشید و عروج این ابرمرد نستوه را جشن میگرفت.
دیشب ستارهای در محاصره رنگهای نقاشی کودکی دست و پا میزد و برای رهایی، ریسمان توحید را گرفته بود و از عشق میگفت.
دیشب خواب فرماندهی را دیدم که با چند سرباز خسته و زخمی، از میان یک قبیله تکرگ گذشت و چراغ کلبه ایمان را روشن کرد.
دیشب خواب شاعری را دیدم که وزیر جنگ شده بود و شاهنامه فردوسی را از برمیخواند.
دیشب نقاشی را دیدم که نقشه عملیات چریکی را بر زمینهای خشکسالی زده روستایی، نقاشی میکند.
دیشب خواب دانشمند بزرگی را دیدم که با اسلحه کلاشینکف، دارد فیزیک پلاسما تدریس میکند.
دیشب، خواب چمران را دیدم.
در خویش پیچیدی، روبه آسمان، اوج گرفتی. قفس برایت تنگ شده بود؛ تنگتر از همیشه دستهایت بهانه میگرفتند، پاهایت نمیخواستند روی زمین راه بروند، چشمهایت، چشمانداز دیگری جز خاک میخواست.
زمین چه تنگ شده بود برایت! غوغایی داشتی در خویشتن. هوای پرواز، عجیب تو را بیتاب کرده بود. قلبت میتپید و واژه واژه خدا را میخواند.
پیلههای دور و برت را نمیخواستی؛ پروانه کی میتواند در پیله خویش دوام آورد؟!
سکوت دهلاویه شکست. چشمها به سرنوشت نیک خود خیره شدند. رودها میخواستند به اقیانوس بریزند. دستهای خوشهچین، میوههای دعا را برداشتند تا شهد شهادت را ذره ذره بچشند. چیزی به خداحافظی نمانده بود، «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ».
وقتش رسیده بود که تن بتکانی از خستگی دنیا.
سالها مشقت کشیدی و با کولهباری از رنج، سفر کردی؛ کوی به کوی و شهر به شهر تا به وادی عشق رسیدی.
جهاد، با خونت آمیخته بود. اخلاص در وجودت خانه داشت و تو سبکبارتر از آن بودی که بال نگشایی؛ که آسمان، ورطه حضور توست.
چند روزی مسافر خاک بودی. گذشتی از غممویههای این دیار. خرده گرفتی بر آسایش و راحتی دنیا، دل سپردی به چشمهسار معرفت الهی.
دویدی تا ملکوت، بیوقفه؛ - «السّابِقُونَ السّابِقُونَ، أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ» - تا در جنت نعیم، بیاسایی.
لحظهای در اندیشه جهاد، درنگ نکردی؛ نه سرما تو را از نبرد بازداشت و نه گرما.
تو صدای مولایت را از پس زمانها شنیدی و به ندای غربتش پاسخ گفتی. مالکی شدی در هنگامه رویارویی حق و باطل.
از خاکریزهای اسارت گذشتی. بیدرنگ، پر کشیدی و از ظلمت گریختی و به نور پیوستی.
در آن هیاهو، ماشینها، کارخانهها، خطوط همیشه اشغال تلفن، لامپها و پروژکتورهای همیشه روشن و باندهای بزرگ ضبط صوتها و... او صدای بیرمقی را شنید که تکانش داد و به دنبال آن، خط خود را از آن هیاهو جدا کرد و عازم لبنان شد.
چه سالها که در آن سرزمین، بیعافیت گذراند تا دست کودکان مانده در خاک سیاه شده را در آغوش بگیرد و آنان را برای آینده وطن خویش بسازد که جنوب لبنان، بدون آنها به کام دیگران خواهد رفت. اینها چه ربطی به او داشت که زندگیاش را در آن گرد و غبار تباه سازد؟ این را بسیاری به او گفتند؛ اما او گوشش از این حرفها پر بود؛ چون زندگی در آتش را برای خود برگزیده بود و همین حس، او را به ایران کشاند؛ چون اینک در سرزمین مادری خودش، آتش بود و او میان آتش رفت تا آن را خاموش کند یا در آن بسوزد.
باور کنید راست میگویم! «من خواب دیدهام؛ کور شوم اگر دروغ بگویم.»
همیشه کسی هست که دستمان را بگیرد و از آتش بیرون بکشد.
همیشه در مه غلیظ و در ظلمتهایی که شوق و امید خاکستر میشود، کسی با پارههای نور میآید؛ کسی که از جنس مهربانی خداوند است، از جنس مهربانی خداوند در آغاز خلقت؛ همان روزهایی که ما را به باغهای بیپرچین دعوت کرد.
باور کنید همیشه کسی هست که قرار است بیاید.
«من خواب دیدهام.» شاید من سالها پیش از زمین به دنیا آمده باشم؛ با پیراهنی از آتش که در دلتنگیهایم شعله میکشد من در انتهای دوزخ به دنیا آمدهام، در دستانم شعلههای آتش نفس میکشند.
در تمام این سالها، آتش نوشیدهام از لیوانی که پر از انتظار آمدنش بوده است.
تمام کودکیام را با «آن مرد با اسب آمد» مشق کردهام و هر شب، ستارهها را یواشکی از آسمان چیدهام تا در روز آمدنش، کوچهها را چراغانی کنم.
من سالها پیش از خوابها به دنیا آمدهام؛ در لباسی کهنه که فقط همنشین آینههای شکسته بود و سالها تشنه نشستهام تا کسی، آینهای بلندتر از قد خودم، برایم بیاورد. من رفتن را در کفشهای کهنهام گم کرده بودم تا زمانی که خوابها، او را به من نشان دادند. «من خواب دیدهام؛ کور شوم اگر دروغ بگویم.»
بعد از آن شب، تمام آینهها را به دنبال او گشتهام؛ اما شببوها هم زمان رد شدنش را یادشان نیست؛ فقط از عطر رد شدنش هنوز مستند.
درست یادم نیست در کدام بیت از این همه شعرهای عاشقانه، ردپایش را دیدهام؛ اما میدانم که همین نزدیکیهاست؛ نزدیکتر از تمام لالاییهای قشنگ که مادران، با لبخند میخوانند.
من بارها صدای نفسهایم را شمردهام، مثل تمام روزهای هفته؛ اما او نزدیکتر از ثانیههاست. بارها عطر حضورش را بو کشیدهام؛ مثل تمام شمعدانیهایی که پشت پنجره، با باران همکلام میشوند.
او خواهد آمد؛ زودتر از تمام پرندههایی که در حال پروازند، زودتر از تمام بهارهایی که از اسفند رد شدهاند.
او خواهد آمد؛ «من خواب دیدهام».
یکروز میآید؛ زودتر از غروب میآید.
از تمام اردیبهشتها به بهشت شبیهتر است و از همه فروردینها به بهانه نزدیکتر.
دلتنگیهای کبودم را بر سر و روی پنجرهها میپاشم. گلویم مچاله میشود در هجوم بغضهایی ناتمام. میگریم و درهای فروبسته آدینهات را میکوبم. تمام فریادم را به یاری میطلبم و... .
سالیان سال است که بر درگاه انتظاری سهمگین، منتظر نشستهام. سالیان سال است که ذرههای وجودم را به بادهای عاصی سپردهام تا شاید خبری از تو، زخمهای چرکینام را مرهمی باشد.
خستهام؛ خسته بیپناهی و بیسرانجامی. بیتو در این شبهای مهآلود، چون کلبهای متروک، به سوگ بیکسیهای خویش خو میکنم. ویرانههای روحم را به بارانهای سکوت میسپارم و منتظر میمانم. نیستی و کوچهها در حجم یخبندانهای وحشی، کمر خمر کردهاند.
بهار، تابوت به دوش شکوفهها، مرثیهخوان و سوگوا ر، خیابانهای سرد را میدود.
نیستی و ترانههایم با گلویی شرحه شرحه، جاده آمدنت را خیره ماندهاند.
صدایت میکنم از عمق دورترین سرزمینها و ردگامهایت را با سرانگشتانی زخمی، جستوجو میکنم.
ای آنکه آینهها، وسعت روشنای چشمانت را محاسبه نمیتوانند کرد! کی میآیی تا دامن دامن ستاره به پیشوازت بیاوریم؟ کی باز میگردی تا این چهرههای خموده را لبخندهای معطر نگاهت به میهمانی آید؟
آن روز که تو بیایی، کبوترهایمان را دوباره پرواز خواهیم داد، قفلهای زنگار گرفته تنهایی، گشوده میشوند، فرشتگان، دفزنان و پایکوبان، زمین و آسمان را به رقص میآیند و زمین را بارانی از کهکشان فرا میگیرد؛ آنروز، روز تولد بشریت است.
بازگرد، تا این غربتکده خاموش را چراغ حضورت از تاریکی برهاند! باز گرد تا سمفونی ظهور، این شهر غم گرفته را ترانهای ابدی باشد!
به چشمهای خسته زمین، به چشمهای خسته زمان سوگند که میآیی! آفتاب، بهانه خوبی است برای صبح شدن، برای پایان شب. تو که روشنتر از آفتابی؛ پس آمدنت را دلیل لازم نیست!
کوزههایمان را بر دوش گرفتهایم به دنبال آب از آفتاب خبری نیست. تشنگی برگهای باران ندیده، بیداد میکند. تنورها دیری است که خاموشاند؛ آیا این همه نشانی، کافی نیست برای اینکه بیایی؟
عنکبوتها، در گوشه سینههایمان لانه کردهاند؛ مثل خانههای بیصاحب که متروکه مانده است. موریانهها، ستونهای چوبی چشمهایمان را جویدهاند. آماج تیرههای خیانت شدهایم. عشق، دیری است
که شعله نمیزند، دستها یخ بستهاند؛ آیا این همه نشانی، کافی نیست برای اینکه بیایی؟
مگر نه اینکه شب، فعل زمان حال استمراری نیست و مگر نه اینکه صبح، پشت سر شب است که برمیآید و مگر نه اینکه هیچ شبی بیصبح نمیشود؛ پس آیا این همه نشانی کافی نیست برای اینکه بیایی؟
هرچه زمستان است، ختم میشود به میدان بهار.
بهار، هر ساله برمیگردد، خورشید، هر روز برمیگردد، ماه، هر ماه برمیگردد؛ کدام بیماری است که سلامتیاش را باز نیافته باشد؟! کدام خوبی است که بیداریاش را باز نیافته باشد و کدام پرسشی است که پاسخش را باز نیافته باشد؟! پس آیا این همه نشانی برای آمدن تو کافی نیست؟
سوگند میخورم که میآیی؟!
جوانهها شهادت میدهند، سوسوهای فانوس در تاریکی دریا شهادت میدهند، ابرها شهادت میدهند به رجعت دوباره ستارهها و آسمان، شهاب باران خواهد شد، کاروان را دزد نخواهد زد!
تشنگی بابونهها بیهوده نیست.
«بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم».
کویرهای آفتاب سوخته معطل نمیمانند.
«هر کجا دردی دوا آنجا رود
هر کجا زخمی شفا آنجا رود
آب کم جو تشنگی آور بدست
تا بجوشد آبت از بالا و پست».
هر شب، ستارهها به تو نگاه میکنند. هر شب، همه فرشتهها برایت آواز میخوانند. همه چیز به خاطر توست. تویی که از آسمان بزرگتری و ماه میتواند روی سرانگشتانت بخوابد.
زمین، گهواره کوچکی است که با نفسهای تو تاب میخورد.
تمام پنجرهها، همیشه به شوق دیدن تو باز میشوند و همه کوچهها به عشق تماشای تو، شبزندهداری میکنند.
تمام رودها، مسافران سرگردان وادی تواند. و من، قرنهاست که نامههای ننوشتهام را برای تو کنار میگذارم.
میدانم که تمام نامههایم را میخوانی.
نامههایم را سالهاست پست نکردهام؛ اما میدانم همهشان به دستت خواهند رسید؛ حتی اگر در آخرین جمعه دنیا باشد.
دلم برایت بیشتر از همه تنگ میشود و بعد، بغض میکنم و اشکهایم را برای بار هزار و چندم، میخورم.
من روزهای بسیاری را با تو گریستهام؛ هرچند تا حالا یادم نیامده است. من مثل تمام ابرهایی که در جنگلهای شمال گریه میکنند، با تو گریه کردهام، بیتو گریه کردهام.
چه روزهای سختی! وقتی تو نیستی؛ انگار هیچکس با ما نیست! من نام تو را هیچگاه فراموش نخواهم کرد؛ تو اولین و آخرین نام اعظمی هستی که من آموختهام.
من بارها سراغت را از قاصدکهای بیخبر گرفتهام؛ حتی ساعتها با بادها حرف زدهام. من به تمام سنگها نشانی تو را دادهام که فراموش نکنند روزی خواهی آمد.
از کوهها بپرس که چقدر به دنبال تو در خوابهایم از کوههای صعب العبور بالا رفتهام و همیشه در ته درههایی هراسناک، گم شدهام.
من هر شب ستارههای زیادی را شمردهام؛ اما هیچگاه به تو نرسیدهام در تمام جادههای مهآلود هم دنبال رد پای تو گشتهام، با باران، بارها نامت را بلند بلند فریاد زدهام، حتی درختهای جنگل، با من همصدا شدهاند، مثل تمام کوهها؛ اما تو هیچوقت جوابم را ندادهای. پس کی میخواهی جواب اشکهایم را پست کنی؟
شاید فردا برای من خیلی دیر باشد! شاید وقتی نماند تا قلبم بتواند به تو گلهای بابونه تعارف کند! شاید پیش از آفتاب، زلزله زمین را بیدار کند! بگذار در امتداد لبخندهای لبریز از دیدن تو بمیرم!
با تمام دردهای کهنه، فریادهای گرد گرفته و فرتوت، هنوز اجاقی روشن است.
نام تو را همراه داریم؛ نامت، آوازی است مرسوم.
ای تکثیر فانوس و آیینه! تو را در کدام آدینههای صف کشیده، منتظر شویم؟ آغوشهای پر انتظار خالی ماندهاند و با نیامدنت، ساعتها، خستگی چرکینی هستند بر دیوار همچنان.
بیا از بوسههای پوسیده بر خاک و صداهایی که سنگواره شدهاند، بپرس!
اینجا روز بیچشمت، حذف شاعری است.
اینجا به احترامت شهیدها ذخیرهاند.
... و میآیی.
میآیی با اسب و فاصلههای هر چه هست، لگد میشوند و استخوانهای تاریکی درهم میشکنند.
قسم به صبح که میآیی!
قسم به شب قدر که میآیی!
قسم به حشر که میآیی!
ای نام تو چونان نفخه صور در رستاخیز کلمات! ای موعود! چشم میمالم و باز هم رو به سوی افقهای اعلی مینگرم. از آنجا طلوع میکنی؛ آنجا که آبیترین وسعت گستره آسمان است، آنجا که هوایش عطر گلهای محمدی میدهد، آنجا که هزار هزار فرشته در انتظارت قرنهاست صف کشیدهاند.
ای فرزند آب و آیینه! میدانم که روزی از آن فراسو، سوار بر اسب سپیدت، به تاخت میآیی. میدانم که به همراهت هر چه نور و روشنی و عشق است، به شه رخزان زده ما میآید. درختها را میبینم که به یمن آمدنت سر خم کردهاند.
کوهها را میبینم که از شوق دیدن رویت بر خویش میلرزند. دریاها را میبینم که فریاد زنان، سنگ تو را بر سینه میزنند.
یادگار آخرینِ فاطمه! آمدنت روحفزاترین مژده هستی است و من منتظرم؛ منتظرم که روزی پیش از نجوای مبهم باد، پیش از غریو شادمانه دریا، پیش از تمام آینهها، مژده آمدنت را فریاد زنم.
تا کی میتوانم از تو بسرایم؟ تا کی میتوانم با رویاهای دیدنت سر کنم؟ تا کی باید فقط تماشاگر پرواز کبوترها باشم؟ نمیدانم از کدام سمت باید به آسمان نگاه کنم که رنگ و بوی تو را داشته باشد؟ پس کی این درختهای زمینگیر، پرواز میکنند؟ نهایت دوست داشتن کجاست؟ تا کی میتوانم عطرهای غمگین پنجشنبه را دوست داشته باشم؟ پس من کی به ادامه بهشت لبخندهای تو خواهم رسید؟ کی خیابانها به تو میرسند؟ کدام روز میتوانم در پای مهربانیات بمیرم؟
آنقدر خستهام که ساعتها را هم فراموش میکنم. نکند وقتی بیایی که سنگینترین برفها بر سرم نشسته باشد؟ خوب میدانم که آن روزها، خودم هم دیگر خودم را نخواهم شناخت؛ چه برسد به آیینه که چند سالی است با من قهر کرده است.
چرا این روزهایی که هنوز ردپای جوانیام گم نشده، نمیآیی؟ به تمام آبها سوگند که من روزهای کودکیام را به شوق رسیدن به تو بزرگ شدهام. حتم دارم که دستها تو، بوی پونهها را برای بادها، از برمیخواند و نفسهایت، معطرتر از تمام گلهای ارکیده است. حاضرم قسم بخورم وقتی که پلک میزنی، تن تمام نرگسها میلرزد. تو آنقدر زیبایی که هنوز هیچ واژهای نتوانسته تو را چنانکه هستی بسراید.
وقتی نام تو میآید، تمام وژهها لال میمیرند. باید برای از تو نوشتن، واژههای تازهای به دنیا بیایند؛ کلماتی که در هیچ لغتنامهای نیامده است، واژههایی که به ذهن هیچ شاعری نیامده است. پس کی به خانه ابرها خواهیم رسید؟ کی مهتاب برایش همیشه، لب ایوان ما، لم خواهد داد.
دستهایت امنترین خانه برای بوسههای من است. شانههایت، بهترین تکیهگاه گریستن است.
مرا به مهمانی چشمهایت دعوت کن تا بتوانم یک بار دیگر بخندم!
بگو از کدام راه میتوانم زودتر به تو برسم؟ مرا بخوان تا بتوانم دوباره شبیه پرندهها، پرواز را اجابت کنم!
مرا به مردن در پیش قدمهایت دعوت کن! مرا به اوج بخوان تا دوباره برخیزم!
هر جمعه دل میسپارم به هوای آمدنت. چشمهایم را رو به هفتههای نیامدنت میبندم و تصویرهای غیبتت را از ذهن پاک میکنم و تنها به یک چیز میاندیشم و به یک مسیر و به یک جمعه و به یک طلوع.
نگاههای معصوم بیپناه، دستهای خالی ستمدیده و جمعههای سرگردان، تو را میخواهند.
خندهها بر لبها خشکیده و اشکهاست که امان از مظلومان خسته ربوده و کران تا کران تو را میخوانند. هر زبان و هر آیین، فریادرس و منجی خویش را صدا میزند. حنجرههای رو به خاموشی و حنجرههای در سکوت زندانی شده، دیگر تاب نمیآورند؛ یکصدا، تو را میخوانند.
ای روشنان تمام تاریکیهای جهان! رؤیای وصل تو را بارها و بارها، کودکان بیپناه و مظلوم جهان دیدهاند. تو همانی؛ روشنترینها از قبیله پاکترینها. تو همانی؛ سوار بر توسن یکهتاز و سپیدت، شمشیر حقطلبی در دست، نیروی جوانمردی در وجود، با تن پوشی از ردای سبز ایمانت.
ای از تبار نور، عصاره پاکی و عصمت، ای یگانه ماه تابان در آسمان دلها! خیال توست که روزها و شبهای تاریک و بیپناه را امیدوار میکند. سهشنبههای سرگردان، هنوز هم به تو متوسلند. تمام جادهها، هنوز هم به تو ختم میشوند. دلهای نگران از پشت پنجره، هنوز هم آمدن تو را انتظار میکشند. لبخندهای خشکیده بر لبها، شکوفههای تبسم تو را میخواهد. چقدر دوری و چقدر نزدیک؛ دوری که به حضورت نمیرسیم با این قدمهای کوتاه؛ نزدیکی که ناظری بر احوال ما، ای غایب از نظرهای ما!
سلام بر تو ای آخرین صبح هستی! «آیا صبحی که میگویند نزدیک نیست؟»(1)
ای صبح! آیا هنگام آن نیست که سپیده ظهورت، افق زندگی انسان را بنوازد؟
ظلمت، زمین را به کام کشیده است، کجا است آفتاب چهرهات که کام ظلمت را به ذوالفقار کشد؟
ای راه راست! «ای فرزند راه راست!» ای راستترین راه زندگی! کجایی که راه بشر گم شده است. بشر نمیداند به کدام سو گام زند. ظلمات از چهار سو ما را در برگرفته است. تاریکیها، خُلق روح ما را تنگ کرده است؛ کجایی ای روح نواز؟
بیقامت سبزت، زمین سراسر خزان است، درختان از برگ و بار باز ماندهاند و تمام سبزهزاران به خشکی گراییدهاند. بهار هر سال از کنار زمین میگذرد، اما بیتو هیچ بهاری طراوت ندارد.
بیتو هر بهاری خزان است. جان بهار تویی. بهار بیجان، خرمی نمیبخشد.
بیتو حتی بهار زیبا نیست.
جاری آبشار زیبا نیست.
بهار زمین تویی؛ اگر پا در رکاب نشوی سرور من، خزانهای پی در پی، اندیشه سبزینگی را از خاطر زمین میرباید و زمین خاطره رویش را فراموش میکند.
1) . ألیس الصبح بقریب.
بهار حقیقی تویی، ای «سبزترین»!
اگر تو نباشی، زمین روی باران را نمیبیند، - بکم ینزل الغیث - ای وجودت یکسره رحمت و نعمت!
باران نمیبارد بدونت ای بهاران!
خشکیده کام سبزهها در جویباران
بیتو آفتاب هم گرما و درخشندگی ندارد. حرارت بخش کانون آفتاب، وجود منور تو است. آفتابی که در آسمان است،
سایهای از قامت درخشان تو است.
ذات آفتاب تویی، ای شمس تابان! آفتاب، تنها نقابی برای صورت درخشان تو است. نقاب را برافکن ای ذات مقدس آفتاب!
خورشید، چشم توست و چشمان تو خورشید
تا نشفکند چشم تو فردایی نداریم
ای خلاصه خوبیها! بیا تا زمین مرده، پیش گامهایت بپا خیزد. بیا که بیتو زمین با این فراخی تنگمان آمده است. بیا که بیحضورت، انسان، معنی بودن را نمیداند، ای معنای زندگی! ای «شمس الظلام»!
نمیدانم کدام روز خواهد آمد که تمام اتفاقها، به گل سرخ تبدیل شوند.
این روزها، بیشتر از تو به خودم فکر میکنم. وقتی که تو نیایی، همه مانند من گم خواهند شد.
من سالهاست خودم را گم کردهام. هفتههاست که دنبال رد پایم میگردم. هر روز خودم را از درختها پرسیدهام؛ آما حتی گنجشکها، نشانی من را نمیدانستند. هر جا که فکر کرده باشی، دنبال خودم گشتهام؛ بیشتر از آنکه دنبال تو بوده باشم؛ در اتوبوسهای واحد، در نیازمندیهای روزنامهها، در پیاده رویهای همیشه شلوغ، در صدای سرسامآور ماشینها، در صفهای طولانی نانواییها، در باغچهای که سالهاست بوی گلهای نداشتهاش را فراموش کرده است.
حتی پنجشنبهها که به بهشت زهرا رفتهام، خودم را ندیدهام.
آیینه هم مرا به یاد نمیآورد؛ مثل شناسنامهام که حتی اسم مرا فراموش کرده.
ترس پیدا نشدن، تمام وجودم را گرفته، دلشوره روزهای نیامده، خواب برایم نگذاشته است. خیلی وقتها ترسم از این است که نکند لابهلای عکسهای آلبومم گمشده باشم و میترسم که مبادا یک شب، تمام عکسهایم محو شوند؛ درست مثل خاطرههای کودکیام!
روزهاست که سایهام را گم کردهام؛ مثل تمام سکههایی که در کودکی گم میکردم.
این روزها اصلاً حال خوشی ندارم. یعنی حالم بهتر از حال خیابان ولیعصر و درختهایش نیست؛ خیابانی که نارونهای غصهدار و مغازههای ناتمامش، بوی همه چیز میدهند، جز انتظار، جز تو. حتی گنجشکهای این خیابان هم شبها خواب ماشینهایی را میبینند که همیشه عجله دارند برای رفتن؛ اما حتی خودشان هم نمیدانند مقصدشان کجاست.
بی تو حتی باد، یادش رفته چه آوازی را باید برای این همه نارونهای پیر بیاعصاب بخواند، این همه درختی که حتی روز تولد خودشان را هم فراموش کردهاند.
پیادهروهایش سالهاست که خوابیدهاند؛ بیخیالتر از آدمها، بیخیال همه چیز، حتی همان موهای آشفتهای که دلهای جوان را با غفلت رنگ میکند.
کمکم دارم شک میکنم که خودم را پیش تو جا گذاشتهام؛ پیش همه روزها و هفتهها و سالهایی که ندیدهام. تو را پس کی میخواهی یک روز، با این همه مسافری که میآیند، بیایی و مرا به خودم
نشان دهی؛ مرا که بیشتر از تمام ماهیهای تُنگ، دریا را گم کردهام. پس کی مرا به مهمانی دریاهای دور خواهی برد؟
روزی که تو بیایی، دیر نیست.
هر چند هیچ تقویمی آن روز را نداند، اما میدانم که آن روز نزدیکتر از فرداست؛ نزدیکتر از آفتابی است که باید فردا طلوع کند.
انسانها، غمْ خانههای پراکندهاند.
در گلوگاهِ جمعه، انتظارهایم را
به «ندبه» نشستهام؛
نشستهام و سنگلاخترین جاده، در چشمان من بغض کرده است.
تکتک بیتها را فرو میگذارم.
با نام تو کجای قرن را نکاویدهام
و جانم را پای این عقیده نگذاشتهام؟!
بودن بیتو یعنی پرسه زدن در ابتذال تند ثانیهها.
همیشه پیام چهار راهها، حدیثی از نرفتن ماست؛
تا بدانیم باید بدویم و «عطر»ت را در آغوش گیریم.
دوباره جمعه است فصل انتظارهای کمرشکن.
تکههای خویش را جمع میکنم
که تاوان سبکمغزی جهان است؛
همین بیهودگیهای پیاپی.
مولا!
انتظار تو، زیباترین انتظارهاست.
چهزیباست آنزمان که سر بر آستان کویتبگذارم و لحظهلحظه آمدنترا از عمق جان بهتماشا بنشینم!
و چه زیباتر که تو با آمدنت، با گامهای سبز ظهورت روح تازه بدمی در جان مردهام.
سر بر خرابههای دل میگذارم و قطره قطره اشک میشوم و بر راه عبورت میچکم.
چه زیباست آن زمان که ستارههای آسمان را بچینم و آمدنت را ستاره باران کنم!
بیا و خورشید وجودت را بر پهنای آسمان دلم بتابان و زمین مرده را غرق در نور پرفروغت کن.
قدم بر چشمانم بگذار و با خورشید چشمانت، آسمان ابری دلم را زلال کن.
آقا!
چه زیباست آنگاه که لب به دعای فرجت میگشایم و اشتیاق و احتیاج به آمدنت را کلمه کلمه زمزمه میکنم و چه زیباتر که تو بیایی و مسیحا شوی و تن سرد و مرده زمین را جان ببخشی!
تویی قیامت عظمای وعده داده شده
همان حقیقت زیبای وعده داده شده
خدا به قول و قرارش همیشه پابند است
بیا دعا بکنیم، آی وعده داده شده!
بیا که عمر شب از صد هزار سال گذشت
طلوع روشن فردای وعده داده شده!
جهنم از همه سو شعله میکشد، برگرد
بهشت سبز و شکوفای وعده داده شده!
به یک اشاره جهان را دوباره زنده بکن
به یک اشاره، مسیحای وعده داده شده!
هنوز منتظرم، پس چه وقت میآیی
به پایهریزی دنیای وعده داده شده؟
کی میشود ظهور کنی تا ببینمت
در عرض چند ثانیه تنها ببینمت
بگذار بعد از این همه دوری عزیز من
یا بشنوم صدای تو را یا ببینمت
دلبسته و بیقرار ماندن، زیباست
در حسرت و انتظار ماندن، زیباست
پاییز ندیدن تو سخت است، ولی
در آرزوی بهار ماندن زیباست