ghaemiyeh.com
اشارات 84
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
زمزمههای آسمانی
تو را باید دوست داشت / نزهت بادی··· 1
نیایش واره / روزبه فروتن پی··· 2
سرشار از بندگی / حمیده رضایی··· 2
از من دریغ مدار...! / سیدمحمود طاهری··· 3
از خودم خستهام / حمیده رضایی··· 5
ضیافت / علی سعادت شایسته··· 6
دستهای بیپناه / طیبه تقیزاده··· 7
دستی به سوی آسمان / طاهره یوسفی··· 8
مُهر آفرینش / فاطمه نعمتی سارخانلو··· 8
سخن آشنا / طاهره یوسفی··· 9
پشیمان به سویت آمدهام / نزهت بادی··· 9
حکمت ازلی / باران رضایی··· 10
من به گفتگوی با تو دلخوشم / نزهت بادی··· 11
با همین دستهای نیازمند / طیبه تقیزاده··· 12
پناه بیپناهان / وحیده سلیمان پور··· 14
معراج سبز
(حیّ علی الصلوة)··· 15
به تو پیوستم / طیبه تقیزاده··· 15
نماز میخوانم / عطیه خوش زبان··· 16
صبح و سلام
نگاه آبی آسمان... / روزبه فروتن پی··· 17
صبح میآید / میثم امانی··· 18
در بستر جامعه صبح / محمدکاظم بدرالدین··· 19
به صبح سلام کن / طیبه تقیزاده··· 20
بر شاخههای نور
(سیمای خورشید)··· 21
در این وانفسای بیتو بودن / حورا طوسی··· 21
روزهای قناعت؛ شبهای سخاوت / علی خالقی··· 22
بالاتر از ادراک بشر / حسین امیری··· 23
شهد وصال
گذشتهای تا... / حمیده رضایی··· 25
تو برمیگردی / خدیجه پنجی··· 26
اوج گرفتی / طیبه تقیزاده··· 27
آوای چکاوک / شیرین خسروی··· 28
پرنده / اکرم السادات هاشمیپور··· 29
روح بهاران / شیرین خسروی··· 30
چند رباعی / روزبه فروتن پی··· 31
سرزمین ابوذر و عمار / طیبه تقیزاده··· 32
زخم زیتون
فریادت جوانه زده است / حمیده رضایی··· 33
به گزارش رسیده از سنگ / محمد کاظم بدرالدین··· 34
نابود شوی اسراییل! / میثم امانی··· 35
با همین پارههای سنگ / علی خالقی··· 37
برای تو مینویسم / میثم امانی··· 38
مقدس / عطیه خوش زبان··· 40
از دریچه زمان
روز بزرگداشت شیخ اجل سعدی··· 41
قند مکرر / عباس محمدی··· 41
تو در ترانه شیراز میتراوی / حمیده رضایی··· 43
ساکن خاک پاک عشق / محمدکاظم بدرالدین··· 44
از گلستان من ببر ورقی / خدیجه پنجی··· 45
غزل بگو! / میثم امانی··· 47
هشت بهشت / سید ابوالفضل صمدی··· 49
شیراز همیشه لبریز / علی سعادت شایسته··· 50
بوستانی از گلستان / طیبه تقی زاده··· 51
فرمانروای شعر / امالبنین امیدی··· 52
دنیای گلستان / فاطمه نعمتی سارخانلو··· 54
هوای گلستان / عطیه خوش زبان··· 54
درگذشت سهراب سپهری··· 55
شعرهایت هنوز حرف میزنند / عباس محمدی··· 55
آبی، موج میزنی / حمیده رضایی··· 56
سطور فانوسیات، همیشه روشن / محمدکاظم بدرالدین··· 56
چمدان تنهایی / خدیجه پنجی··· 58
لای این شب بوها / میثم امانی··· 60
شاعری از تبار بهار / نزهت بادی··· 61
شرق اندوه / ابراهیم قبله آرباطان··· 61
آدم؛ اینجا تنهاست / علی سعادت شایسته··· 62
شعرهایش فرصت سبز حیات / قنبر علی تابش··· 63
شبنم ستاره / طیبه تقیزاده··· 64
شاعر انار / سیدابوالفضل صمدی··· 66
کجا پیدایت کنیم، سهراب؟··· 66
تا سفر دریا / فاطمه نعمتی سارخانلو··· 67
مرغ مهاجر / رقیه ندیری··· 67
ورود حضرت معصومه علیهاالسلام به شهر مقدس قم··· 68
به قم خوش آمدی / عباس محمدی··· 68
مهربانتر از آفتاب / نزهت بادی··· 70
سایه مهربانی / خدیجه پنجی··· 70
سفر غربت / حورا طوسی··· 71
مسافر کوچههای غریب / علی سعادت شایسته··· 72
بانوی کرامت / شیرین خسروی··· 73
دعای قنوت / رقیه ندیری··· 74
روز زمین پاک··· 76
چیزی از زمین نمانده است / حمیده رضایی··· 76
این چه طرز برخوردی با زمین است؟ / محمد کاظم بدرالدین··· 77
بگذار درختان نفس بکشند / میثم امانی··· 78
روز آشتی با زمین / نزهت بادی··· 79
زمین را به یاد بیاورید / علی سعادت شایسته··· 80
آرزوی زمین / فاطمه عبدالعظیمی··· 80
روز بزرگداشت شیخ بهایی··· 83
کشکول معرفت و حکمت / خدیجه پنجی··· 83
صلح امام حسن مجتبی علیهالسلام با معاویه··· 85
حوالیات لبریز خیانت بود / عباس محمدی··· 85
خون گریه / خدیجه پنجی··· 87
شکست حمله نظامی آمریکا به ایران در طبس··· 88
شب، گذشته است / حمیده رضایی··· 88
در این سرزمین، نفس فرشتهها جاری است / میثم امانی··· 89
صبح رهایی / خدیجه پنجی··· 90
باران ابابیل / عاطفه خرمی··· 91
خشم الهی / شیرین خسروی··· 93
خدعه ناکام / یاسر بدیعی··· 94
روز جوان··· 95
میخواهم گل کنم / عباس محمدی··· 95
جرعه جرعه شادابی / حمیده رضایی··· 96
همخوانیِ زیبایی / محمدکاظم بدرالدین··· 97
دریا منتظر من است / خدیجه پنجی··· 98
جوانی / میثم امانی··· 100
از رفتن لبریز / علی سعادت شایسته··· 101
تجربه «نو» شدن / ام البنین امیدی··· 102
روز من / فاطمه عبدالعظیمی··· 103
فردای روشن / عطیه خوش زبان··· 104
روز جهانی کار و کارگر··· 105
چون چشمههای همیشه روان / عباس محمدی··· 105
جویبار اراده و تلاش / معصومه داوود آبادی··· 106
دستهایت را میبوسم / میثم امانی··· 107
سادگان صبور / نزهت بادی··· 108
دریا تویی / حمیده رضایی··· 109
سرت را بالا بگیر! / حورا طوسی··· 110
همسایگان تلاش و همت / علی سعادت شایسته··· 111
در محضر حرفهای قشنگ «پینه» / محمدکاظم بدرالدین··· 112
تولد حضرت عبدالعظیم حسنی؛··· 113
مردی از اولیای باران / نزهت بادی··· 113
از مدینه تا «ری» / خدیجه پنجی··· 113
چشمهای مهربان تو / حمیده رضایی··· 115
شهادت استاد مرتضی مطهری؛··· 117
شهر، فراموشت نمیکند / عباس محمدی··· 117
پرنده شدی / خدیجه پنجی··· 119
فیلسوف فطرت / میثم امانی··· 120
استخوانی در گلوی بیداد / حورا طوسی··· 121
مردی زخمی درد / ابراهیم قبله آرباطان··· 123
معلم شهادت / شیرین خسروی··· 124
رباعیها / روزبه فروتنپی··· 125
روز معلم··· 127
باغبان / عباس محمدی··· 127
نفس پیامبرانه / معصومه داودآبادی··· 128
امتداد بوی دانش / محمد کاظم بدرالدین··· 129
رسالت باران / حورا طوسی··· 131
از بهار سرشار / علی سعادت شایسته··· 131
ای شروع لطیف! / رقیه ندیری··· 132
چراغ راه / شیرین خسروی··· 134
مکتب عشق / یاسر بدیعی··· 135
ساحل آرامش / شکیباسادات جوهری··· 135
حدیث عشق / فاطمه محمدی··· 136
روز جهانی مطبوعات··· 137
قلم بردار! / میثم امانی··· 137
روز اندیشهات مبارک / طاهره یوسفی··· 138
فریاد بزن / فاطمه عبدالعظیمی··· 140
روزبزرگداشت شیخ صدوق؛··· 141
با حنجرهای صادق / خدیجه پنجی
دلباخته / حورا طوسی··· 143
با آغوشی از عطر فقه و حدیث / ابراهیم قبلهآرباطان··· 144
ولادت حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام··· 146
امام آینه و عشق / معصومه داوودآبادی··· 146
آمدهای تا... / خدیجه پنجی··· 147
عطر حضور / ابراهیم قبلهآرباطان··· 149
آفتاب حسن / حورا طوسی··· 150
وفات حضرت معصومه علیهاالسلام··· 151
تو نرفتهای / عباس محمدی··· 151
بانوی آینهها / معصومه داوودآبادی··· 153
سیاهپوش توام / حمیده رضایی··· 154
اینجا قم است یا مدینه! / خدیجه پنجی··· 155
غربتِ پیوسته پرستوها / محمدکاظم بدرالدین··· 157
غروب یک ستاره / نزهت بادی··· 158
بانوی نور / حورا طوسی··· 159
بوی بقیع میدهی / علی سعادتشایسته··· 160
هوای حرم / طیبه تقیزاده··· 161
حرمت بوی بقیع میدهد / شیرین خسروی··· 162
... و به آغاز سفر نزدیک است / ابراهیم قبلهآرباطان··· 163
بانوی کریمه / سعیده فضلزرندی··· 164
مریم کویر / رقیه ندیری··· 164
کریمهترین / رقیه ندیری··· 165
قیام مختار ثقفی به خونخواهی امام حسین علیهالسلام··· 166
فریادی تو / ابراهیم قبله آرباطان··· 166
تو برخاستی / خدیجه پنجی··· 168
لغو امتیاز تنباکو به فتوای میرزای شیرازی رحمهالله··· 170
باران اسیدی ستم / حورا طوسی··· 170
روز بزرگداشت فردوسی··· 172
نامت بلند! / عباس محمدی··· 172
تو جاودانهای / حمیده رضایی··· 174
تو جریان داری / خدیجه پنجی··· 175
بزرگ مرد حماسه ایرانی / نزهت بادی··· 177
مثنوی رنج و شادی / میثم امانی··· 177
با خشتهای حماسه / ابراهیم قبله آرباطان··· 179
کاخ نظم / طیبه تقیزاده··· 179
روز جهانی خانواده··· 182
بهشت کوچک / خدیجه پنجی··· 182
تو را من چشم در راهم
عطر صبح / عباس محمدی··· 189
ای سرانجام سبز! / معصومه داوود آبادی··· 190
شبهای انتظار / روزبه فروتنپی··· 191
تو میرسی / حمیده رضایی··· 192
تشنگی / حسین امیری··· 193
کدام دقیقه؟ / حمیده رضایی··· 194
یکی فانوسی بده به دستمون! / علی سعادت شایسته··· 195
در انتظارِ طلوعِ آبی... / روزبه فروتنپی··· 196
انتظار / قنبرعلی تابش··· 197
تو را باید دوست داشت(1)
نزهت بادی
چو با حبیب نشینی و باده پیمایی
به یاد دار محبان باد پیما را
تورا باید دوست داشت، همچون کسانی که انار دلشان به یک ناوک غمزهات، ترک خورده و سینه چاک عشقت، خون خود را به پای آن مهر ازلیات میریزند.
تو را باید خواست؛ بسان کسانی که دوری و فراق تو با آنان چنان کرده که گویی ماهی بیرون افتاده از آبند و تشنگیشان برای دیدار تو پایانی ندارد.
تو را باید طلبید؛ مانند کسانی که کشتی شکسته دلشان جز در کرانه یاد تو، پهلو نمیگیرد و بادبانهای آرزویشان در هوای غیر تو به فراز درنمیآید.
تورا باید پرستید؛ شبیه کسانی که شبها را سر بر زانوی غم و تکیه بر دیوار غربت، بر هجران تو میگریند و وصل تو را میخواهند.
تو را باید عاشق شد؛ چونان همه دلباختگانی که به یک کرشمه جانان، سر به راه دوست نهادند و هستی خویش را فدای رضای یار کردند.
ای غایت اشتیاق مشتاقان و ای نهایت عشق عاشقان!
مخواه غزال دلم که در کمند محبت تو پای بسته است، از دام عشق تو بگریزد و برمد.
مخواه که شقایق به خون نشسته نگاهم در غم فراقت به دست غیر تو پرپر شود و بر باد رود!
مخواه که پیاله خاطرم از یاد دیگری پر شود و عکس رخ محبوبی جز تو بر آن نقش بندد.
1) . برداشتی آزاد از مناجات خمس عشر؛ مناجاة المحبین.
مخواه که دانههای اشکم به جای آغوش گشاده تو، بر کویر خشکیده تنهایی و بیکسیام باریدن بگیرد.
ای آغاز گر ابدی در عشق ورزیدن!
به من نیز آداب دوست داشتن بیاموز و شرط محبت تعلیم بده و در این بلادوران عاشقی، مرا برای عشق خودت انتخاب کن.
نیایش واره
روزبه فروتن پی
خدایا!
در ابتدای درک تو هستم، در ابتدای ریشهدار شدن و سبز روییدن، ابتدایی که در آن شاگرد ابتداییترین دبستان عشق توام.
ای محبوب من!
من هنوز در خودم جوانه نزدهام و با حسرت و حیرت، به گلهایی مینگرم که قرنهاست در باغ ملکوت تو میشکوفند.
میدانم که قرنها با فصل شکفتن خویش فاصله دارم؛ میدانم که هیچ گاه تو را آن قدر حس نکردهام تا بهار در وجودم ریشه بدواند و ناگهان بتوانم تا ابرها قد بکشم!
میدانم ماهی سرخ دلم، هنوز آن قدر بزرگ نشده تا از تنگ زمین، به دریای کهکشان تو بپرد.
میدانم که عالم خاکی، به این زودی، بالهایم را رها نمیکند و من باید پرواز خودرا در آسمان آرزوهایم به تماشا بنشینم.
سرشار از بندگی
حمیده رضایی
خدایا! دردمندم، چشمهایم را به شاخههای درمان آویختهام. باید گامهایم را محکم بردارم؛ چراغهای راه روشن است.
بندگیام را به یاد آوردهام پس از سالها ظلمی که به خویشتن کردهام. بندگیام را به یاد آوردهام؛ مرا در چشمهسار لطف بیدریغ خویش غرق کن.
به یاد آوردهام وعدهای را که با تو داشتهام، عهدی که از پیش، پیمانی که با تو بستهام. بر تو توکل کردهام ؛ چارهای جز تو نمیشناسم.
شرمسارم از خویش، از این همه گناه، از این همه غفلت، ازاین همه تاریکی.
بندگیام را به یاد آوردهام؛ مخواه بار دیگر بر جان خویش ستم کنم. باید فراموش کنم ذره ذرهام را در میقات و ملاقات!
باید با یاد تو محو شوم در شعاع رسیدن - در نور - ! روزهایم را درسیاهی گذراندهام، حسرت در تمام تنم پیچیده، چشمهایم همچنان بسته است. بیهوده گذشتهام از روزهایم به بیهودگی. شب، با شدت در من وزیدن گرفته است.
پروردگارا! یاریام کن تا آن گونه باشم که تو میخواهی.
باید بندگیام را به یادبیاورم! باید غبار طغیان از تن بزدایم!
ردای عشق میخواهم و دریچهای گشوده. «قالوا بلی...» و صدا همچنان یاختههایم را میلرزاند؛ صدا همچنان از الست تا ابد در من میتراود و صدا مرا به عشق فرا میخواند - به بندگی -
مرا از خویش جدا مخواه، پریشانم مگذار، فروپاشیدهام در تاریکی نپسند و بندگیام را بپذیر!
پشت این پرده آویخته شبانگاه، هزار چراغ در چشمهای روز له له میزنند. جاده آماده است و مقصود، دور.
گامهایم مضطرباند؛ مباد لغزش، مباد غفلت!
فرصت نفس کشیدن در روزی تازه را از تو میخواهم؛ سرشار از بندگی.
از من دریغ مدار...!
سیدمحمود طاهری
«ای فدای تو هم دل و همجان
وی نثار رهت همین و همان
دل فدای تو چون تویی دلبر
جان نثار تو چون تویی جانان
دل رهاندن ز دست تو مشکل
جان فشاندن به پای تو آسان
راه وصل تو راه پر آسیب
درد عشق تو درد بیدرمان
بندگانیم جان و دل برکف
چشم بر حکم و گوش بر فرمان»
بار خدایا!
«هرگز به صداهای جانوران، خشخش گیاهان، شرشر آبها، آواز پرندگان و غرش توفان گوش نکردهام، مگر آن که در همه آنها شاهدی بر یگانگی تو یافتهام و دلیلی بر غیر قابل قیاس بودنت، و اینکه تو بر همه جا مسلطی و بر همه چیز دانایی و حقیقت مطلقی»(1)
پروردگارا!
نگاهت مهربان، دستانت پرمهر و شفابخش و رحمتت، بیانتهاست. بیچاره بندهای که از آن دریای بیپایان، لبی تر نکند، از آن همه سرمایه وامی نستاند و از آن همه خرمن خوشهای بر ندارد؛ خدای من! مرا از این بندگان بیچارهات قرار مده.
خدای من!
«علم به آنچه که دانستنش بر من لازم است عطایم کن و احترام به آنچه مورد رضای توست و بیزاری از آنی که مورد خشم توست ارزانیام فرما!
مرا به حال خود وامگذار تا بر اساس آنچه میبینم، سطحی قضاوت نکنم و تحت تأثیر شنیدههایم، از انسانهای جاهل قرار نگیرم و همواره اهل قضاوتی درست و درصدد مشیت ورضایت تو باشم».(2)
پروردگارا!
نمیدانم چه بخواهم؛ تو برایم بخواه که میدانم بهترینها را برایم اراده خواهی کرد.
وصال تو ز عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده که آن به
خدایا!
وجود مرا، آبی برای تشنگان، طعامی برای گرسنگان، دوایی برای بیماران و مرهمی برای زخم دیدگان قرارده!
معبود من!
وجودم را چون خورشید، روشنایی ده و گرمابخش ؛ همچون مهتاب و ستارگان نوازشگر چشمان در دل تاریکی؛ همانند دریا زلال و پاکیزه؛ بسان ابر بهار، لطیف و سایهگستر و چون شاخهای گل، زیبا و معطر قرار بده!
محبوب من!
گوهر اشک را از من دریغ مدار؛ زیرا که:
«دارم امّید بر این اشک چو باران که دگر
برق دولت که برفت از نظرم باز آید»
و در این ظلمتکده تنگ مادی، نور اشک را فرا راهم قرار ده که:
«مرا در این ظلمات آن که راهنمایی داد
دعای نیم شبی بود و گریه سحری»
خدایا!
«به ما حرارت دوزخ چه میتواند کرد
اگر ز ما نستانند چشم گریان را»
از خودم خستهام
حمیده رضایی
از هیچ دریچهای چشم نچرخاندهام، مگر به امید نور. بر هیچ مسیری قدم نفرسودهام، مگر به مقصود رسیدن. به هیچ آسمانی دل نسپردهام، مگر به هوای بال گشودن. از خود گذشتهام ؛ راه سپرده در سنگلاخهای خاک، به امید رسیدن به افلاک.
پروردگارا!
این بنده سالها در فراموشی، به سوی تو آمده است. این بنده رها شده در مسیر تاریکی، به امید روز، قدم درجاده شناخت تو نهاده است؛ تنهایش مگذار و بیپناهش مپسند.
پروردگارا!
پیلههای گناه را دریده و پروانگی را شناختهام. عجیب از خود خستهام، عجیب از این همه تراکم تنهایی و تاریکی دلتنگم؛ بارگاه خداوندیات نزدیک، اما من از خودم دورم؛ مرا رها مکن در این همه بیهودگی، مرا رها مکن که سال هاست جز سیاهی درون خویش ندیدهام و جز روسیاهی نفس نکشیدهام؛ مرا رها مکن که تشنه نورم!
یافتههایم، پارههایم، تمام وجودم را با خود به سمت نور خواهم کشید.
چشمهایم ناجهت میچرخند. خورشید در پیشانی روز له له میزند. گلویم بوی نالههای سوخته میدهد دستهایم به آسمان نمیرسند؛ باید نفسهایم شعله ور شوند! باید بسوزم تا ققنوسی تازه از پیکره سالهای تاریکیام شب را خط بزند! باید فریاد بزنم زندگی تازه را، حیاتی دوباره را!
باید بندگیام را فریاد بزنم!
راه تا بینهایت و گامهایم مختصر است. راه تا بینهایت و چشمهایم منتظر است.
بوی سفر، مشاممم را پر کرده است؛ سفر به نور - خوشایندی بندگی - این من نیستم که میگذرم؛ جادهها مرا با خود میبرند به آغاز روشنایی.
باید بگذرم؛ عبور بر پاهایم پیچیده - رها از تن - آسمان روبهرویم گستردهتر از همیشه آبی است. خدایا! تورا به خاطرهر آنچه دادی و هر آنچه ندادی، هرآن چه هست و هر آنچه نیست برایم شکر!
ضیافت
علی سعادت شایسته
«این طرفه نگر که خود ندارم یک دل
وانگه به هزار دل تو را دارم دوست»
مرا با پنجرهها، مرا با ازدحام کوچههای شلوغ کاری نیست. در خلوت تنهایی خویش، تمام نداشتهها را از تو پر میکنم. ای آن که داشتهها، خود را از تو وام میگیرند. خلوتی را که از تو آکنده است و از غیرتو خالی، میخواهم.
دل از کردهها پشیمان ؛ با سری افکنده، اینک آمدهام به آستان تو ای آن که آمرزشت را هیچ چشمی ناامید نمیشود؛ بگیر دستی را که به امید کرمت دراز کردهام ؛ بگیر دستی را که سرگردان زمینی است.
خدایا! هواییات شدهام ؛ مرا که اینگونه دیوانه باریدنم، ابری کن؛ بگذار سر بر شانههای کوه، آنقدر بگریم که هرچه کویر، بشورد و فریادهای مراجوانه زند.
میدانم ضیافتی را که تو در آن میهمان باشی، خالی شدن از خویش را میخواهد؛ چرا که «دیو چو بیرون رود فرشته درآید».
دستهای بیپناه
طیبه تقیزاده
تن به خاک سپرده بودم و در حوالی روزهای مکدرم، گریزان از خویشتن خویش، تو را جستوجو میکردم. این دستهای آلوده به خاک را چگونه به سمت ملکوتت بلند کنم؟! دریچههای رو به حضورت را میکاوم در جستجوهای خویش و رگهای هستی، خون حیات مرا چنان در خود کشیده است که این جسم ناگزیر را جز اشارات روشنت نمیتواند احیا کند.
در هیاهوی زمانه، درهایهای غم مویههای شبانه بر بیچارگی خویش، به دنبال تو میگردم. سر بر درون خویش گذاشتم و دیوانه وار، از دیو ترسناک وجودم گریزانم.
از پشت کدورت کردار و تباهی رفتارم، روزنهای را مییابم رو به دوست.
فراق نامههای خودرا در ناچیزترین کلمات و حرفها مویه میکنم و از عطش روزهای تب آلود
جدایی، چشمه چشمه اشک میبارم. از آن سوی فصلهای سرد و خزان زده، روح بهار را در فصل سبز آشنایی و وصال خواهانم. دروازههای نور را میخواهم بر ظلمت درون.
ایستادهام در پشت این دریچهها و هر بار، شاخههای رنجور و بیبارم را در برگ ریز کلمات و در هوای عشقت امیدوار میکنم.
ایستادهام بر آستانه تو تا ذره ذره نور را خلاصه کنم در خویش. در هیجان رهایی از خویشتنم. خسته از تکرارهای همیشه، لحن آیههای تو را فقط میخواهم. گوشهایم تنها تو را میشنود. چشمهایم، آغوش گشوده و پذیرای تو را میخواهد. زبانم از میان هیاهوی واژهها، تنها یک نام را میخواند. از خویش رستم و به تو پیوستم. چشم از خاک شستم و دل بر تو بستم. مسیرها را در نوردیدم، از بیراههها گذشتم، غبار تعلق از سر و رویم زدودم و از ظلمت گذشتم تا به آفتاب رسیدم.
خرابههای درون را به روشنان یاد تو آباد ساختم. عصیانهای هماره خویش را به آتش کشیدم.
دورشدم از تمام مرزهای فاصله و پشت سر گذاشتم خدایان شرک را و چراغهای خاک خورده وجودم را به فانوس و شعله یادت روشن ساختم.
راه عبور، بر من روشن شد و چنگ بر ریسمان بندگیات زدم ویک به یک، شکستم بتهای منیت را در خویش. به سوی تو آمدم چون همیشه و امید بستم به توبهپذیری تو و رهایی یافتم. زانو زدم به پیشگاهت و سر بر خاک خاکسار تو گشتم؛ نیست معبودی جز تو.
به ربوبیتت سوگند، بپذیر این سرگردان رسته از خویش را و آمرزشت را ارزانی فرما بر این دل هراسان.
ای توانای قادر، معصیتهای بیپایان را ببخش و یاری برسان دستهای بیپناه را.
دستی به سوی آسمان
طاهره یوسفی
دستهایم به سوی آسمان تو بلند است و صدایم در میان نالههای خالصانه که هر شب، تا آسمان قرب تو بلند است، گم شده است.
معبود من! جز تو کسی دست نیازم را نخواهد گرفت؛ جز تو شنوایی نمییابم تا مویه گرانه ناله سر دهم و جز تو قادری نمییابم تا عاجزانه به پای قدسش بیفتم.
تو صدایم را میشنوی؛ یا اسمع السامعین! دست نیازم را به مهر بفشار! از خطایم درگذر؛ یا
غافرالذنوب!
نافرمانیم را نادیده بگیر؛ یا ستارالعیوب! ای لطیف جرم پوش و خطاپذیر! مرا بپذیر.
مُهر آفرینش
فاطمه نعمتی سارخانلو
خدایا!
خاصان درگاهت، رو به کدام حقیقت قنوت بردهاند و سر بر سجده کدام مُهر نهادهاند، روی کدام زمین آرامیدهاند و نماز گزاردهاند که اینچنین، قابل تقدیس و تعظیماند ؛ این چنین خوابشان عبادت و بیداریشان ابدی است؟
خدایا! آنچنان راه بنما که بر هیچ نامحرمی سجده نبریم.
خدایا!
روزگاری مردمان نمیدانستند و در جهل خود ستاره و ماه میپرستیدند؛ حالا که برانگیخته تو، حدیث عشق تو را در اوراق آفرینش عرضه کرده است هم دنیا در جهل گم شده است! حالا دنیا با موشکافی ذرات عالم، اصل خودرا فراموش کرده است؛ حال آنکه هر چه روزیش بیشتر، نصیبش از تو کمتر است. هر روز در معامله دنیا، تنها متاع بیارزش، درون آدمیان است و اصل خویشتن.
خدایا! در جهل خود اسیرم، روزیام را رضایت خود قرار ده و رزقم را از صدقه سفیران درگاهت.
خدایا!
چشمان ما عاشق نورند و تو نور مطلقی؛ به بندهات نگاه کن که از تاریکی میترسد.
خدایا!
سکان هستی به دست توست؛ چگونه سکان زندگیام را از دستان تو برهانم و سربپیچم؟!
خدایا! به مُهر جودت، مِهر را به خانهام بیاور.
سخن آشنا
طاهره یوسفی
ایستادهام ؛ با همین تن خاکی. رو به سوی تو میآورم از تاریکیهای درونم به چراغ هدایت تو، مرا که به سمت تو آمدهام پذیرا باش!
خدایا! در این لحظههای ناب نیایش، لحظههای شست و شوی دل در زلال پاکی تو - که ذره ذره وجودم سرشار شده است از عطر آسمانیات - رو به سوی تو میآورم و به نماز عشق میایستم و نام پاکت را میخوانم و بر زبان جاری میکنم.
«یالطیف! تو که از لطف خود مارا نواختهای، رحم کن بر این بنده ضعیف!»
پشیمان به سویت آمدهام(1)
نزهت بادی
این ساعتها که رفتند، جز آبرویی ریخته و سرافکندگی، چه ارمغانی برای ما داشتند و جز تو که با صفات حی و قیوم شناخته شدهای، چه کسی میتواند فرصت دوبارهای برای جبران به ما بدهد؟!
باید آه حسرت کشید بر دقایقی که به هدر رفتند.
کاش آن لحظاتی که به غفلت و فراموشی میگذشت، به حساب عمر آدمی نمیآمد. !
1) . برداشتی آزاد از مناجاة التائبین، مناجات خمس عشر.
چه دقایقی را قربانی بطالت و هرزگی خویش کردیم، در حالی که میشد هر دقیقه آن، ما را یک پله به خدا نزدیکتر کند.
با هر دقیقه، از عمرمان کاستیم و بر سیاهنامه اعمالمان ورقی از گناه افزودیم؛ عنایتی فرما تا دقایقمان را دقیقتر بگذرانیم!
باید جرعه جرعه از پیاله اندوه سرکشید؛ ثانیه ثانیه عمرمان به یغما رفت.
با هر نفس که کشیدیم، یک کبوتر ثانیه از لبه دیوار کوتاه عمرمان پرکشید؛ بیآن که هرگز بازگشتی داشته باشد.
خدایا! یاریمان کن تا این ثانیههای مانده را غنیمت بشماریم و پیش از آن که بال و پر گیرند و از بام حیاتمان بروند، نامه عشق و دوستی را بر پای او بندیم و آن را در هوای یاد یار به پرواز درآوریم.
باید توبه کرد از عمری که بیرضای تو میگذرد و بر خشنودی تو راه نمییابد. چه بد عمری کردهایم در این زیستن چند روزهمان!
خدایا! سببی ساز تا عمرمان اسباب تقرب و وصل به تو باشد.
حکمت ازلی(1)
باران رضایی
بارالها!
زمین انباشته از آفریدههای توست؛ از آنان که غرق در ثروت و داراییشان کردهای و آنانکه در عمق فقر و تنگدستی اند، آنان که در سلامت روح و روانند و آنان که بیمار و رنجور و ناتوان؛ هیهات که تو بر احدی ظلم کرده و عدل و احسان خداوندیات را از وی دریغ داری! هیهات که بندهای که از بندگانت سرشار لطف تو باشد و دیگری محروم از دریای سخاوتت!
الها!
جهان آکنده از مهربانی بیمنتهای توست.
1) . با الهام از حدیث قدسی.
در هر که از غنی و فقیر و از تندرست و بیمار مینگرم، نشان از حکمت الهی دارد. توانگران را آفریدهای تا به تهی دستان بنگرند و تو را به واسطه توانگریشان شکر کنند و تهی دستان را که چشم به توانگران دوخته و تو را در رفع تنگ دستیشان بخوانند.
تندرستان را آفریدهای تا به بیماران بنگرند و تورا بر سلامتی خود سپاس گویند و بیماران را تا نظر بر تندرستان انداخته و با شکیبایی به درگاهت دعا کنند تا سلامت نصیبشان کنی و این همه را آفریدهای تا در خوشحالی و بد حالی، در سلامت و بیماری و در هر حال، بیازمایی شان و خوشا آنان که بر قضای تو خوشنودند؛ به راستی آنچه از تو به سوی ما نزول کرده، جز خیر و مصلحت و حکمت الهیات نیست.
مهربانا!
در ثروت، سخاوتمان بخش و در فقر، بردباری.
آنگاه که تندرستیم، سعادت شکر نعمتت را نصیبمان گردان و چون بیمار گشتیم، شکیبایی بردرد.
بی نظر عنایتت از حال خویش غفلت کرده و سرافکنده آستان ربوبی تو خواهیم بود.
من به گفتگوی با تو دلخوشم
نزهت بادی
ای ملجأ و مأمن شکوههای غریبانه، ای شاهد نجواهای مخفیانه، ای نهایت خواستههای عاشقانه، ای گشایشبخش قلبهای غمگین و ای دارایی بیمنتهای سفرههای فقیر!
ای امان دلهای گریزان، پناه بخش لحظههای پریشان، پشتیبان دستهای خالی ضعیفان، گنج پنهانی
خانههای فقیران، تیماردار زخمهای دل شکستگان و ای یاور و امداد رسان صالحان!
تو کفایت کننده هر بندهای هستی که دست توکل به دامان اراده تو بزند.
تو پناهگاه هر کسی هستی که به آغوش پرمحبت تو پناه آورد و سر تضرع بر درگاه عطوفت تو بنهد. تو نگهبان و مراقب هر بیپناهی هستی که خود را در حرز امن ولایت تو قرار دهد و از تو امان نامه بطلبد.
تو یار و مددکار هر بیچارهای هستی که در وقت نیاز و اضطرار، تو را به مدد بطلبد و از تو کمک بخواهد.
تو آمرزنده و بخشایشگر هر گناهکاری هستی که بار گناه خویش را در درگاه توبه و استغفارت سبک میکند.
تو را چگونه باید خواند که گستره عظمت و کبریاییات، هر عظیم و کبیری را در بر میگیرد و دامنه سیادت و بزرگواریات بر هر سید و مولایی بسط مییابد؟
گرفتاران در چنبره غربت، تو را فریادرس خویش میدانند و سرگشتگان به غم نشسته، از تو شادمانی مییابند.
دعای بیچارگان مضطر را جز تو پاسخی نخواهد رسید و ندبه صالحان را دادخواهی به شایستگی تو نخواهد آمد.
از چنین خدایی که در برابر بخل من جود میورزد، فقر مرا با غنای خویش پاسخ میدهد، زشتیهای مرا با پرده غفرانش میپوشاند، جهل مرا به علم نامتناهیاش برطرف میکند، خیره سریام را در دریای بردباریاش غرق میکند و به ابتلای دردآلوده من به گناه، عافیت میبخشد، چه انتظاری میتوان داشت جز اینکه از گناهانم چشم بپوشد و ضعفهایم را نادیده بیانگارد و باب رحمت و رزق آسمانی خودرا بر من بگشاید؟!
با همین دستهای نیازمند
طیبه تقیزاده
شاخههای خشک جانم، طراوتی دوباره میخواهد.
پاییز، در برگرفته مرا و این روح سردسیر، بیگانه و رها در برهوت تنهایی خویشتن است. من بازیچهای شدهام بر سر انگشتان مکر و گمراهی، چون گویی سرگردان چرخ میخورم و چرخ میخورم.
از تاریکی میهراسم و ناگزیر در این خاموشی بیروزن، سوسوی روشنایی را نظاره گرم. فریاد؛ فریاد از اسارت همیشگی لحظههایم! فریاد از کردارهای در بیخبری رها شدهام. چشمهایم سیاهی میرود، سرم گیج میخورد، دهانم لب فروبسته و قلبم زنگ زده است.
گوشهایم کر شدهاند و دارم «صُمٌّ بُکْمٌ عُمّیٌ...» میشوم. نه! مبادا «لایرجعون» شوم! باز میگردم؛ به یقین بازخواهم گشت و زنگارهای قلبم را در چشمهسار توبه و انابه شستوشو خواهم داد.
باز میگردم و غبار از آیینه وجودم پاک خواهم کرد و در دقایق حضور، به آستان عنایتت چنگ میزنم، از کویر بیباران گذر خواهم کرد و چشم از همه سرابهای دنیوی خواهم بست تا به چشمه سار معرفت برسم.
از من دیرین میگسلم تا پیوندی دوباره بیابم با روح ازلی. هوای تو را میطلبم و نیایش وار، لحظههای بندگی و پرستش تورا میخواهم.
معبودا! عبد بیپناهی هستم در سایه ملک تو و پویندهای که در پی مقصود خویش است.
ای نزدیکتر از همه کس به من و ای مهربانتر از همه بر من! ای رحمان رحیم! از شر شیاطین به تو پناه میآورم و تو را جستوجو میکنم در همه حال.
ای رحیم بنده نواز! تو را سپاس میگویم که سزاوارتر از همهای.
خالصانه تورا میخوانم در بند بند سلولهای تنم و با همه ذرات وجودم تو را میپرستم. به خاک میافتم در برابرت که سجده از آن توست و دست رد بر بندگی هر کسی غیر تو میزنم.
بوی بهشت، جاری است در سینهام؛ آن گاه که لبریز از عبادت تو میشوم.
ای معبود لایتناهی! هزاران بار گواهی میدهم تو را: «أشهد ان لااله الا اللّه».
بی نیاز مطلق! دستهای نیازم را بالا گرفتهام رو به آسمان بیکران لطفت و هدایت تورا میطلبم. بندگی ناچیزم را به درگاه تو آوردم که هیچ چیز دیگر در این دستهای خالی ندارم.
پروردگارا! این دستهای تهی را دریاب و این برهوت نیاز را از باران عنایت و بخشش خویش سیراب گردان و این من ویران شده را آباد کن.
استجابت از آن توست و پذیرش از جانب تو، بپذیر این طغیانگر سرکش را که این بار، سرافکنده و شرمسار، چشم امید به درگاهت بسته است.
به جبروتت سوگند، فرو بریز دیوارهای سخت جدایی و فاصلهها را؛ بگذار نسیم یاد تو در برهوت جانم بوزد.
شاخههای خشکم را جوانههای سبز دعا ببخش و ستارههای امیدم را یک به یک بر آستان مقدست روشن گردان که هیچ چراغی روشن نیست مگر آن که تو بخواهی؛ جهان از آن توست.
پناه بیپناهان
وحیده سلیمان پور
خدایا!
در تنگنای نخوت اسیر شدهام و راه فراری جز تو ندارم؛ دست یاری به سویت دراز میکنم. میخواهم از پیلهای که تار و پود آن معصیت و نافرمانی توست، بیرون بیایم؛ کمکم کن! دیگر توان به دوش کشیدن این بار سنگین را ندارم.
خدایا!
در سکوتی آکنده از پشیمانی غرق شدهایم و هیچ یاوری جز تو نیست.
بارالها! ما را از سردرگمی نجات ده، شانهها را به استواریت محکم کن و دستان پر عطوفتت را بر سجاده ایمانمان بکش تا از آن روشنی بگیریم.
پروردگارا!
ما را از گروه رانده شده از درگاهت قرار مده، چونان ابلیس که با قهر تو به بیراهه رفت!
خدایا!
پیشانیام را از روی عجز بر زمین میگذارم؛ ندامت در چشمانم گر گرفته است و دستان خالیام به سوی تو دراز است.
چه کسی است جز تو که توبهام را بپذیرد؟!.
خداوندا! زنده کن دلم را به نور هدایت خویش.
به تو پیوستم
طیبه تقیزاده
پا به اقلیم فیض الهی گذاشتم و به ربوبیت تو سوگند خوردم سرمست از جام ولای تو «قدقامت الصلوة» را جرعه جرعه نوشیدم تا از عفو بیکرانت نصیبم سازی.
از آیههای روشن ربنا تا شاخههای سبز معرفت، دست به آسمان تو بالا میبرم.
تکبیرة الاحرام عشق را از همان گام نخستین، خواندم از تمام تکبرها و خودپسندیها رستم پس به تو پیوستم.
شرارههای داغ عشق، مرا در بر گرفت و حس شگرف در رگهایم دوید. سلولهایم تو را میخوانند و سپاس میگویند «الحمداللّه رب العالمین» که بخشنده و مهربانی در پیشگاه وجودت خم میشوم و رکوع در برابر بتهای گمراهی را میشکنم.
بهارشدم در هر نغمه از تلاوت آیاتت.
شکفتم در خویشتن وسجده کردم سر بر شانههای آرامش بندگی ات گذاشتم. چهار مرتبه به خاکساری جانم در برابر عظمتت گواهی دادم. سجده کردم و دیوارههای درونم به لرزه در آمد و انارهای سرخ کرامتت را از شاخههای اجابت دعا چیدم. سبز شدم به «ایاک نعبد و ایاک نستعین».
نماز میخوانم
عطیه خوش زبان
با نام تو آغاز میکنم؛ نام تو بهترین سرآغاز است و حمد و ستایش، تنها سزاوار توست.
ای یگانه بیهمتا! نگاه درمانده خویش را به سوی مکعب نورانی کعبه میدوزم، به سوی قبله، به سوی درگاه مقدس تو.
در مقابل تو سر خم میکنم تا سایه مهربان دست نوازش تو بر سرم افتد و مرا جاودانه کند.
در پیشگاه حریم امن تو زانو میزنم، به خاک میافتم و به سجده میروم و پیشانی بر مهر میگذارم که انعکاس روشنی از خاک پاک درگاه توست.
در ذهنم نام بلند تو نقش میبندد و عطر یاس، در سجادهام میپیچد و یاد سبز تو چون «عشقه»ای بر ستون روشن نمازم میپیچید و میپیچد و مرا با خود میبرد؛ به آن سوی آسمانهای سبز - آبی، آن جا که تقویمها جز بهار را نشان ندهند و همه روزها عید باشد.
ناگهان، بر میخیزم و تو بر زبانم جاری میشوی؛ ای رب العالمین و ای مالک روز جزا! با تو سخن
میگویم. دستان قنوتم را که پر از ستارههای سوخته است به سمت آسمان میگیرم و از تو میخواهم که مرا از آتش رهایی بخشی - و قنا عذاب النار -
چشمانم پر از اشک میشود؛ پر از قطرههای عطش. به دستهای خود مینگرم که پر از توست. در سراپای خودم تو را حس میکنم و عظمت نام تو در سرم میپیچد.
الهی! گمراهی عظیم مرا دریاب. من در زوایای روشن نمازم، با اشتیاق، تو را زمزمه میکنم. آفتاب از گوشه سجادهام سر میزند. و من نمازم را مثل سادگی گل باور دارم؛ مثل روشنی نور و مثل طلوع نقرهای گریه.
نگاه آبی آسمان...
روزبه فروتن پی
سلام صبح! سلام ای دل نورانی خورشید، ای نگاه آبی آسمان، ای شکوه آفرینش!
سلام صبح! سلام ای وسیع جاری، ای پهنه نور باران، ای طراوت بیکران!
ای صبح، ای از تبار روشنی، ای عطر دلنشین پونهها، پاکی هوا، سپیده لطیف، ای انتشار حرکت و تلاش در رگهای زندگی، سلام!
ای صبح، ای فرزند لطافت آسمان، ای تلاوت کننده خورشید، من از سلاله صبحم و تمام نیاکانم، صبح تبار بودند؛ اینک آمدهام از دیار سبزترین دریا تا تورا با آبیترین گلواژههایم بسرایم.
ای صبح! ای کهنترین طراوت! ای جوانی ماندگار! قرنهاست که پیری در تو راه ندارد. قرنهاست که جوانی و نشاط، از وجود جاریات میتراود. قرنهاست که چین، به پیشانیات نیفتاده و در گذر روزگاران بسیار، قامت نورانیات به خمیدگی نگراییده است. راز سپید جوان ماندنت چیست، ای صبح
سبز؟ نکند از آب حیات «خضر» علیهالسلام نوشیدهای یا شاید «خضر» علیهالسلام سبزپوش، دست عنایتی بر گیسوان خورشیدیات کشیده است؟
ای صبح! ای طراوت همیشه! دوستدارانت را دریاب!
ما آن بیدلانیم که دل خود را در افقهای آبیات میجوییم.
صبح میآید
میثم امانی
«صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن»
صبح، از اعماق شب میجوشد و خورشید، دالانهای تاریکی را پشت سر نهاده، سر بر میآورد. رستاخیز چلچلهها را بنگر. که باغچهها را نوید میدهد به شکوفه دادن.
جانی تازه دمیدهاند در رگهای هستی.
زمین از چنگ سیاه چالهها گریخته است؛ آزاد شده است از زنجیر شب آویزان و پردههای شب را کنار میزند تا قدم بگذارد به اتاق نور. خورشید، شبنمها را کنار میکند تا بیدار شوند گلبوتهها و ماه، غزل خداحافظی بخواند.
مهر به ایوان میتابد.
تنور آتش میگیرد.
بوی نان میپیچد در چهارچوبه در. آینه چشمک میزند به زندگی.
زندگی جریان دارد هنوز.
صدای صبح و ورزش در گوشه پارکها بلند میشود.
«ز نیرو بود مرد را راستی
ز سستی کژی زاید و کاستی»
در کوچهها بوی قدمهای فرشته جاری است؛ جای قدمهای جبرییل که شاباش میریزد روی کلون خانهها و گلپر میپاشد به سجادههای پهن، به نیتهای همیشه در نماز، به دستهای همیشه با وضو.
آغاز صبح، تکبیرهالاحرام دیگری است در نماز زندگی که جریان دارد هنوز.
«خوشا آنان که اللّه یارشان بی
به حمد و قل هو اللّه کارش بی
خوشا آنان که دایم در نمازند
بهشت جاودان بازارشان بی»
صبح، آغازدیگری است برای دویدن درسنگلاخهای روزگار، در پیچ و خمهای تردید.
نمیدانند که زندگی، آتشی همیشه فروزنده است و سرد نمیشود هرگز.
زندگی جریان دارد هنوز در ناودانهای بلند، در آب راهههای کوچک.
صبح میآید که زندگی را تقسیم کند در شهر و لبخند را تقدیم کند به لبها.
صبح میآید و هوای تازه میآورد، اکسیژن پاک میآورد تا آوندهای گرد گرفته نفس بکشند دوباره.
زندگی جریان دارد هنوز.
شب نمیپاید... صبح میآید!
در بستر جامعه صبح
محمدکاظم بدرالدین
هر صبح، صدای معصومانه پاکی و ایمان را گرم و صاف، میشنویم و انتشار آسمان دوستی را در خاکیان، صمیمانهتر حس میکنیم.
نیمه اعظم خورشید، از لبان «صبح به خیر» عاشقان میتابد؛ عاشقانی که ادامه امید در زمیناند. منزلگاه همدلی، چشمان پر خنده اجتماع است؛ اجتماعی که منظومه بلند مهرورزیاش، پر آوازه است.
واژههای ارتباطی ما، محفلی از صمیمیت و عشق تشکیل دادهاند تا دلها به پابوس خورشید برسند و بوی روشنی بگیرند.
کوهستانها و جنگلها راه افتادهاند در حرفهای تک تک ما، در تیک تاک ساعتها، تا در متن ترافیک و تکنولوژی، چشم اندازی دیگر برویانند.
روزهای سال، روزشمار مودت تدریجی ماست که پله پله تقویم دلبستگی را کامل میکنند. دوستیها خیلی خیلی خوشوقتند. که همیشه در دسترس ما هستند. کسی نباید ما را دست کم بگیرد؛ که
سرچمشه پیدایش آبشار، همین نگاههای اثرگذار ماست.
این نگاه، در بستر جامعه صبح جاری میشود تا حضور پرمعنای لطافت، در لغتنامههای جهان، گل کند.
عاشق، همیشه خانهاش رو به خورشید الفت، ساخته میشود؛ شهر ما هم خانههایش پر از پنجرههایی است که برای مهربانیدست تکان میدهند.
درود بر دستان ما که با گرمای «سلام» یخ کینه را آب میکنند!
سلام!
صبح بخیر!
به صبح سلام کن
طیبه تقیزاده
از دریچههای روشن صبح عبور کن، چشمها را باز کن و سلام کن به آغازی دوباره.
خروسخوان یک صبح تازه را با بلعیدن هوای پاک سحری تجربه کن!
سپیده دمان مه آلود، از پشت شاخههای پرطراوت باران زده تو را صدا میزند. پنجره را بگشا رو به نور گرمابخش آفتاب.
تابش بیوقفه اشعهها را دریاب.
برخیز از حنجره خفته خوابهای کسالت آور، گنجشکها در هیاهویشان برای نوازش تو نغمه سر دادهاند.
هوای سنگین خواب را از ریههای خفتهات بیرون ببر و با تنفس عمیق، اکسیژن ناب صبحگاهی را فرو بده در خویش.
ابرهای خاکستری اوهام را به طلیعه روشن آفتاب بسپار تا در هوای روح انگیزش جان یابی.
زندگی لبریز از شادی، تو را به خویش میخواند. آسمان، با وسعت بیکران خویش، تو را به آرامش و مهربانی میخواند.
امروز، فرصتی دوباره یافتی تا پلکهایت را به روی زندگی باز کنی و به تپش نبض ماهیها در حوضچه حیات گوش فرادهی.
از جا برخیز و غفلت را به دستهای باد بسپار!
برخیز و به صبح سلام کن!
در این وانفسای بیتو بودن
حورا طوسی
آنقدر ایستادی که همه بادها به زانو در آمدند.
آنقدر پایداری کردی که پای کوهها به لرزه درآمد و لرزش زمین آرام گرفت.
آنقدر درخشیدی که تمام سیاهی شب به روز پیوند خورد.
آنقدر شکوفه هدیه دادی که پاییز و زمستان را از تقویم روزگار پاک کردی.
آنقدر قاصدک امید و احسان در کویرها رها کردی که تمام ابرهای باران را، میهمان خاک شدند و حالا در این وانفسای بیتو بودن، ما ماندهایم و هزار چشمه حکمت تو.
ما ماندهایم و بینهایت دریای کرامت تو.
ما و بغل بغل شکوفههای بهشتی نصایح تو.
افسوس که ما یاد مهربان تو را گرامی نداشتیم و از آیینه آبی نگاهت، تکهای از آسمان را در قاب دلها جا ندادیم!
ما ماندهایم و ریسمان خطبهها و نامههایت که سبز و پیچان، کوتاهترین راه آسمان است.
ما ماندهایم و سفره گشاده خوبیهایت که هنوز هم کوچه گرد کوفه، خانه خانه، یتیمی و نداری ما را میجوید و میهمان انبان سخاوتش میکند.
هنوز در صفین کارزارمان، پردههای شبهه را کنار میزنی و سره را از ناسره میشناسانی و ما را از مذاکره با شیطان بر حذر میداری.
هنوز از خواب راحتطلبی بیدارمان میکنی
وبا هزار اشاره نورانی، میدان جنگ خونین دشمن درون و بیرون را نشانمان میدهی.
هر روز، چشمه آرزوهامان را به بهشت بشارت میدهی تا عروس دنیا را سه طلاقه کنیم و در عمارت عنکبوتی ان، قصر امید نسازیم.
به هزار لهجه شیوا به زیباترین واژهها در نهجالبلاغهات، یگانگی پروردگار را طواف میکنی تا بت شکن نفس خویش باشیم و رسم یکتاپرستی بیاموزیم.
هنوز هم ایستادهای به بلندای صبر خورشید، بر سر در تاریخ.
هنوز ایستادهای و برای عاقبت کودکی انسان دعا میکنی و ظهور آخرین ذخیره عدل الهی را برای رنجهامان از خدا میخواهی.(1)
روزهای قناعت ؛ شبهای سخاوت
علی خالقی
فرمودی: از دنیایتان بر حذر میدارم که سرای گذر است ومنزلگاه اقامت نیست. زینت، به فریب بسته و بازینتاش میفریبد. سرایی است که خدایش خوار میدارد. حلالش را به حرام آمیخته و خیرش را بر شر. حیاتش قرین مرگ است و شیرینیاش همنشین تلخی. خدایش نزهتگه دوستان نساخته و از دشمنان دریغ نکرده است.(2)
تو را با دنیا و اهلش چه کار؟ تو که دشنه قناعت را در چشم طمع نهادی و هیچ گاه تصویر پرفریب دنیا را به چشم حسرت نگاه نکردی.
آه، مولای من!
روزهایت در نخلستان میگذشت و شبهایت در اطعام یتیمان. دستان پینه بستهات، خاک را در مینوردید تا مبادا مؤمنی از فشار تنگدستی زانوی اطاعت بر ساحت نامیمون دنیا بگذارد.
از تو سرودن آتش بر دامن است مرد
این بار هم که قرعه به نام من است مرد
بر کدام کوچه خاکی کوفه پا نهادهای که قدمگاه تو را خورشید، در نخلستان میجوید و ماه در ویرانهها طنین گامهایت را کدام دیوار کاهگلی نمیشناسد و کدام شب نشینی، بوی نان و خرمایت را انتظار نمیکشد؟ بعد از تو حکمرانان در دایره عدالت زانو زدند و دست بر دست کوبان، فریاد بر
آوردند که علی علیهالسلام و عدل با هم بودهاند چونان که «الحق مع علی علیهالسلام و علی مع الحق».
آه، مولای من! بعد از تو چه بسیار شدند شمشیرهایی که بدون ترس از چرخش ذوالفقار تو، شب را عرصه جولان خویش یافتند و حق را از دهان صاحبانش به ناحق بازستاندند و اگرچه دانه دانه خرمایی بود که از نخلستانهای تلاش تو میآمد.
شبها کوفه، سراغ نالههای جانسوز تو را میگیرند؛ آن زمان که معبود خویش را میخواندی و از غم فراقش میگریستی.
بر خیز ای فریادگر نام خدا که اگر تو نبودی، جهان هیچ گاه حقانیت کلام حق را نمیفهمید، چونان که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود.
برخیز و خطبهای دیگررا برای آنان که تشنه معارف تواند، بخوان!
بخوان ای در دایره سخن بیهمتا! کلامت را چاههای کوفه شنیدند؛ اما نفهمیدند دردی را که در سینه پنهان داشتی و اندوهی را که چون خنجر بر سینه تحمل میکردی.
بالاتر از ادراک بشر
حسین امیری
با آنکه میدانم تاریخ من به خانه مولا نمیرسد، با اینکه میدانم بالهایم در آسمان هفتم ادراکش میسوزد، اما نمیدانم چرا سالهای غمگین آرزویم را در دامن گرم محبتش گم کردهام؟
مدتی است صورت فکرم، سیلی خورده تمنای اوست و پهلوی دلم شکسته مظلومیتش هیچ وقت این راز را بر من نمیگشایند که کدام پهلوان افسانه حقیقت، غیرت را به پابوسی مصلحت میبرد و کدام شیرمرد عرصههای تیغ و خطر، در نگاه یتیم کودکی میلرزد و در چهره دردمند پیری اشک میشود و در خجالت رعیت زخم خوردهای آب؟
ای بزرگتر از اندیشههای زمینی که در باور خاکیان نمیگنجی! ای متواضعتراز صداقت کودکان که بر تعبد افلاکیان پیشی گرفتهای! ای پیشاپیش انبیاء در روز حساب! ای امید غافلان در مغاک وجدان!
ای والاتر از اقتدا و ای بالاتر از ادراک! جهان غلام اراده توست.
ولایتت را بر ما غریبان ارزانی دار!
گذشتهای تا...
حمیده رضایی
هیاهوی بیوقفه این روزها را به گلویِ گداختهات چون بغضی گره خورده احساس میکنی. با اندوه سرشارت آغاز کردهای سفر به اعماق جانت را.
چشمهایت را روی طاقچههایِ آسمان جا گذاشتهای و خاطراتت را تنگ در آغوش گرفتهای.
هنوز بوی باروت، مشامت را آزار میدهد و سنگینی هوا ریههایت را.
اندوه فشردهات را سرفه میکنی. از خاک بریدهای و به انکار خویش برخاستهای؛ بدون گام.
کفشهایت پشت خاکریزهای فرو ریخته جا مانده است. تنت را به دنبال میکشی روی صندلی چرخدارت؛ جادهها تو را با خود میبرند و تو خاطراتت را با خود.
فرصت در روزی شکفته را میطلبی تا بالهای پروازت را بگستری، تا آسمان را فراچنگ آری، تا با آخرین دسته از پرستوهای مهاجر، سفر خویش را آغاز کنی. چشمهایت اگر چه بسته، اما روشن، شب را مرور میکنی و روز را خط میزنی؛ شب را مرور میکنی و نور منورها ذهنت را میآشوبد.
جانت از جذبههای پیاپی، ویران شده است.
دستت به شاخههای عافیت نمیرسد تا پارههای تنت را بیابی و مایل نیستی.
بدون چشم مینگری. بدون پا گام برمیداری، راهت دور.
سکوت کردهای و در خاطراتت غرق شدهای. تمام ستارههای آسمان، بر پیشانیات فروریختهاند. دستت را به شاخههای آسمان گره زدهای، دنبال مصادر نور میگردی.
خورشید، لحظه به لحظه در تو شتابان میتابد. هنوز پیشانی بندت را، چفیهات را و پلاکت را با خود همه جا میبری.
خیابانها تو را در خود گم میکنند و روزها و شبها نیز. فراتر از زمان پیش میروی. بوی پرواز، بالهایت را در خود پیچیده است به آسمان میاندیشی؛ تو از همیشه گذشتی که جاودانه شوی.
تو برمیگردی
خدیجه پنجی
سالهاست، نفس میکشم هوای بیتو بودن را؛ در غربتی فراگیر.
چقدر نزدیک است خاطرههای دور تو و من هر روز، گذشتههای نزدیکت را مرور میکنم؛ کودکیهایت را، خندههایت را، بزرگ شدن و قد کشیدنت را. سالهاست که چشم انتظاریام را به کوچهها و جادهها سپردهام تا شاید خبری از تو بیاورند.
شاید عطری از تنت را و پیراهنت را به بادها ببخشی تا شفایی باشند برای چشمهای همیشه در راهم.
درست از همان لحظه، که لبهایت ترانه خداحافظی سرود، تصویر رفتنت - دور شدنت - خاطره چشمانم را بارانی کرد.
تو، بند پوتینت را میبستی و من، بند دلم پاره میشد.
تو چفیه برگردن میآویختی و من، کمرم خم میشد؛ آخر تو تمام دلخوشی زندگیام بودی ،هستی و خواهی بود.
خودم راهیات کردم. خودم سینی آب و قرآن در دست، بدرقه ات کردم.
دعاهایم را پیچیدم در حریری از امید و آرزو و چشم انتظار بازگشت، فصلهای نیامده را به انتظار نشستم.
تو رفتی و کار هر روزه من، دانههای اشکی است که پرندگان دلتنگی خانه دلم را میهمان میکنم. دقیقهها، جای خالی تو را به ساعتها حواله کردند.
ساعتها، چشم انتظاریشان را به روزها دادند. روزها، دل نگرانیهاشان را به ماهها سپردند و ماهها به سالها و سالها، این کوله بار تنهایی و انتظار را هنوز بر دوش میکشند، خسته میآیند و میروند و هنوز از تو نشانی نیست.
اینک، منم که غربت نبودنت را در خود شکستهام بارها. منم که انگار صد سال، زیستهام - بیتو بودن را - با درد با اندوه.
این روزها، هوای دیدنت چقدر در من فراگیر است!
هر بار که قافلهای میآید از سرزمینهای دور، دلم هوای تو را میکند؛ شاید تو باشی که بر شانههای شهر، پیش میآیی!
میگویند چشم انتظارت نباشم. میگویند چرا از زمینیها سراغ تو را میگیرم؟ میگویند شاید تو
ساکن آسمانها شدهای!
شاید راست میگویند، و گرنه چرا هر شب که ستاره روشنی از فرادست آسمان خیره میشود به خلوت تنهایی من، فکر میکنم تو هستی که آمدهای تا شریک دلتنگیهای مادرت باشی؟
چرا هر نسیمی که میوزد، بوی تو را میدهد؟ ولی نه! شاید تو هم مثل من، گوشهای در این خاک، دقیقه شمار لحظه دیداری؛ وگرنه، چرا هر بار که صدای در میآید، قلبم از جا کنده میشود، قلبم فریاد میکشد قلبم گواهی میدهد؟
کدام خاک را ببویم به شوق یافتنت؟ تو را، از کدام دیار سراغ بگیرم...؟
تو انگار تکثیر شدهای در تمام خاکها، تا سرگردانیِ دل من روز به روز بیشتر شود!
من هر روز به امید بازگشتت، خانه را آب و جارو میکنم، در و دیوارها را گلاب میپاشم؛ حالا دیگر خشت خشت خانه هم مثل من، برای آمدنت، لحظه شماری میکنند.
دلم گواهی میدهد، یکی از همین روزها، حیاط خانه پر میشود از قاصدک. قاصدکها پشت سر هم میآیند و از من مژدگانی میخواهند؛ پس تو میآیی!!
اوج گرفتی
طیبه تقیزاده
از خاکریزهای تعلق گذشتی و فاتح قلههای بلند شدی. جادههای پیشین را پشت سر گذاشتی و همواره در تلاطم روح دریاییات، امواج سهمگین خطر را در آغوش کشیدی. دل کندی از خاک تا دلداده شدی.
مرغ سان از قفس خاک رهایی گشتی
به هوایی که مگر صید کند صیادت
زمین اندازه تو نبود. پرنده شدی و مرزهای زمین گیر ماندن را شکستی. نفس نفس اوج گرفتی گامهایت را عبور دادی در وضوح روشن عشق دویدی. رد شدی از غبارها. شکافتی تن را. پروانه وجودت دیگر کامل شده بود. پر زدی تا در بهار آزادیات، روی بهترین گل هستی بنشینی و عطر پاک بهشت را استشمام کنی. ملائک، آغوش گشودند برایت و تو نگاهت را به بالهای سپیدشان آویختی. داغ اولین گلوله، کلید رهایی تو بود و دریچههای روشن رو به خدا را برایت گشود. پلکهایت را آرام
بستی و اوج گرفتی. تو اوج گرفتی و هر آینه بزرگ شدی؛ آنقدر که خاطرهات، سطح تمام آینهها را شکافت و پنجره پروازت، قصهای شد برای فرزندت.
آوای چکاوک
شیرین خسروی
ای شهید! نام تو را سرود رهایی خواندند، از آن هنگام که جانت چون آواز پرندگان در آسمان آبیِ شهادت رها و چشمهایت به شفافیت همه گلهای باغ، بر دریچههای ابدی عشق و ایمان گشوده شد.
همه ستارگان نشسته بر دامان افق، بر پاکی خون تو گواهی میدهند.
این را همه میدانند؛ حتی شکوفههایی که اولین بار، هنگام بهار در آغوش طبیعت بر هستی چشم میگشایند و هر آوازی که بر لب پرندهای جاری میشود، هر ستارهای که میدمد و هر ترانهای که متولد میشود، همه و همه میدانند که درنام تو قداستی نهفته است.
نام تو را با خونِ گلبرگهای گل سرخ، بر کتیبههای مقدس حماسههای کهن نگاشتهاند؛ نامی که در زلال آوای مطنطش طراوت صدها ترانه اساطیری را میتوان شنید.
از آوای کدام چکاوک غمگین یا در صدای ملتهب کدام مرغ شباویز میتوان سوز نغمههای یارب یارب تو را شنید؟
کدامین غنچه گل سرخ میتواند عطر و بوی گلهای سجادهات را تداعی کند؟
ای شهید! در پی پلکهای نمناکت، خورشیدی پنهان است که از خاور عشق، اشعه تابناکش را به سمت تجلیگاه ایثار و فداکاری میتاباند و بر لبانت لبخندی است که عطر بهاران گمشده را در فضا منتشر میکند.
تو را میبینم که از رنگین کمان آرزوهایت پلی میسازی برای رسیدن به افقهای دوردست آزادی و سربلندی.
در نیایشهای شبانهات چه رازهایی نهفته است که اینگونه ملائک آسمانی را به لحظههای بیتابی و بیقراری میکشاند؟
این تویی که تمامی پرندگان دنیا را به مهمانی آوازهای غریبانه ات دعوت میکنی و نسیم بیقراری صبحگاهی را از خاطره معطر حضورت سرشار میسازی.
پرنده
اکرم السادات هاشمیپور
هرگز به تو نمیرسم.
همزمان با نخلها روییده شدی، سبز شدی. تو را گرمایی از جنس عشق بخشیدند تا تنومند شدی و غیور.
دستهای پرمهرت چون شاخههای سبز نخلها، همیشه گشوده بود رو به آسمان و غافل نبودی که در سایه سار دستهایت، چقدر کودکان بزرگ شدند و خنکای نوازشگر نسیمت را حس کردند.
با نخلها سبز شدی تا به آسمان رسیدی؛ سربلند و سرافراز.
عاجزم از توصیف بزرگیات.
سرو گونه ایستادهای؛ مقاوم و صبور دفاع میکنی از نجابت خواهرانت و از مظلومیت پدرانت.
ایستادهای، وضو میکنی و نماز میخوانی در میان این همه صدای تیر و تفنگ. خدا صدای تو را خوب میشنود و تمام دعاهایت را مستجاب میکند.
ایستادهای چون همیشه. دلت بال پرواز گشوده است. آن سان که نخلها را سر بریدهاند، دل از تمام دنیا بریدهای.
پرنده میشوی تا پرواز عشق را تجربه کنی.
روح بهاران
شیرین خسروی
ای شهید!
در قلمرو نگاهت، تمام ستارگان به صف ایستادهاند تا جرعهای از روشنایی چشمهای درخشانت را بنوشند.
نامت، خورشیدی است که تمام افقها را در بر میگیرد و تاریکترین زوایایِ هستی را روشن میسازد.
خداوند تو را آفرید تا استعارهای باشی برای گلها. تا سحرگاهان از پیشانی سپیدت رسم نورافشانی را بیاموزد.
ما اسیر باد بودیم و چشمهای ما کویری بود که رویش جوانهای را حتّی باور نمیکرد.
در نگاه تو اما ابری بود که باران را میسرود.
ای شهید!
ای رهنورد نور در وادی تنهایی!
چونان پرندگان، بالهایت آماده پرواز، در خیزشی رو به روشنایی، رو در روی بهتِ تاریکیها ایستادی.
از روی شرارهها و ازمیان آتش و توفان گذشتی، در امتداد سالها در میدان مبارزه زندگی کردی، هر چه زخم، بر تنِ تو شکوفه زد و هر چه درد، در سینه تو پیچید؛ اما همچنان با نیرویی که آهن را در هم مچاله میکرد، بر پا ایستادهای و با خونِ پاکت، فتح و پیروزی را به اقیانوسهای بیکرانِ عشق و ایمان پیوند زدی.
در تو روحی است چون بهاران که به دریچههایی کوچکِ نگاه، وسعت بیکران میبخشد.
اندیشهات راهی نو را برمیانگیزد و گامهای پایداری ات، گذشتن از آسمانها را به ما نشان میدهد.
تو برای لحظه میعاد، بهترین آیت را بر دوش داری.
در موج هر دریا سرازیر شوی، در کرانه فردا، انقلابی میآفرینی، اراده را در دلهای بیباک بیدار میکنی و دستهای خونبارت، فاصله راه اوج را هموار میکند.
تو میخوانی تا در هر پلک، جلوههای درخشندگی بکاری و در هر روح، جامهای خوشبختی بریزی.
تاریخ، برای تو آیندهای روشن است، آن روز که به پاکی خونِ تو گواهی میدهد...
چند رباعی
روزبه فروتن پی
ای نسل شما زسروهای آزاد
وی مانده به جا زوارثان فریاد
این درس که دادید به شیطان بزرگ
درسی ست که داد تیر «رستم» به «شغاد»
خون تو که این حماسه بر پاکرده است
خونیست که عشق را شکوفا کرده است
انگار که از دلت سخن میگوید
هر زخم که بر تنت دهن وا کرده است
اینجا که بهار هم کفن پوشیده است
دریا دریا زمانه خون نوشیده است
هر لاله، چو مشتی است گره کرده و سرخ
کز خاک مزار شهدا روییده است
ایمان شما معجزهای برپا کرد
دامان کویر تشنه را دریا کرد
عرفانی را که در شما جلوهگر است
با هیچ لغت نمیشود معنا کرد
سرزمین ابوذر و عمار
طیبه تقیزاده
آهی میان سینه تب دار میوزد
این آتش است از در و دیوار میوزد
این سرزمین کجاست؟ کدامین شلمچه است!
از هر طرف ابوذر و عمار میوزد
پیغمبری رها شده از دست سرنوشت
حلاّج گونه بر سر هر دار میوزد
هجرت کنیم باید از این سرزمین جهل
وقتی که مکر و حیله کفار میوزد
حالا زمین تعفن مردار میشود
دار هجوم کهنه کفتار میوزد
بعضی میان حنجرهام گر گرفته است
آتش هنوز... از در و دیوار میوزد.
فریادت جوانه زده است
حمیده رضایی
امروز، فریادهای دیروزت بر درختانِ باستانیِ زیتون جوانه زده است و فردا...
دیروز پدرانت وامروز تو؛ دیروز دستهایشان و امروز مشتهایت؛ دیروز اعتقادشان و امروز خشمت.
از کوفتن بر دروازههای تا همیشه ساکت، خستهای. لحظات، بیتابت کردهاند؛ سنگ در دستهایت و فریاد در گلویت.
تا شب غلیظتر نشده است، بشکن این هوای فراگیر را. بشکن این سیاهیی دژخیم را. وارهان خویش را و شهر خویش را.
تویی و توفانهای داغ حادثه. بوی مرگ، از تن خاک میتراود.
پارههای جانت را به دوش میکشی - جنازه برادرت را -. دهانت را به گریستن وا داشتهاند، چشمهایت فریاد میزنند، گلویت عزادار و گر گرفته است.
کرانه آزادیات بیدریغ! آزادیات نزدیک!
شب را نشان گرفتهای و بر جادههای بیهراس خواب، قدم گذاشتهای.
خونی که در شریانهایت میدود، بند بند تنت و تمام یاختههایت فریاد میزنند آزادی را.
تویی و باران که در تو شدّت گرفته است، تویی و اندوهی مالامال در سینهات، تویی و بیت
المقدس که روبه رویت دست به سوی آسمانها به استغاثه بلند کرده است؛ تویی و دردی این چنین.
ویرانههای خانهات را به دوش میکشی و فریاد میزنی مرزهای درهم ریختهات را.
پریشانیات را تاب نمیآورد تاریخ.
فریادهای از سوز جگرت، خوابِ اهریمن را خواهد شکست، خشمی که در تو برانگیخته شده و چشمهایت که در خور صبحی آزادند.
گریختهای از شب تا به دامان روز پناه بری - چشم در چشم آسمان - بر مزار آتش گرفته میهنت میباری. بیت المقدس، میپیچد در شب و شروه. بیت المقدس، طلوع روز را به یادت میآورد. فریادهایت بر درختان خشک زیتون جوانه زده است. با دهانی اندوهگین، نجوای گداخته آزادی میخوانی؛ دیروز پدرانت و امروز تو...
به گزارش رسیده از سنگ
محمد کاظم بدرالدین
هر کدام از ما یک خبرنگار هستیم. ما با چشمهای خود دیدهایم که زندگیِ خون، از لحظه ریخته شدن، تازه آغاز میشود و هر لحظه که خونی ریخته میشود، فلسطین پا میگیرد و دوباره ما را به دست میآورد.
ما در حقیقت، دستاورد سبز فلسطین هستیم.
ما سنگ هستیم؛ اما شنوا: صدای فاتحه خون را میشنویم که گلبانگ تکبیر و سرخیاش، همه جا را گرفته.
ما شاهدیم که هیچگاه فلسطین به تماشای تاراج نامش ننشسته است.
اگر از تمام سنگهای متولد در فلسطین بپرسید، حتما به شما خواهند گفت فرهنگ پیشتازیِ این جغرافیا، با هیچ لحظهای از سکوت کنار نمیآید. خواهید دید جویباری از خون، هیاهویِ «بیداری» را فریاد میکند.
فلسطین، نوترین جلد فرهنگ بیداری به زبانِ روز دنیاست؛ اما سوادِ تاریخ، همچنان ابتدایی مانده است و در جا میزند.
هر روز که میگذرد، پلهای است تا این سرزمین بر بام جهان، ایستادگی خویش را جشن بگیرد.
ما از هم اکنون برای شما کارتِ دعوت میفرستیم.
ما از هم اکنون، دستان سبز آینده را میبینیم که شهد پیروزی را در کام سنگهای دیگر دنیا میریزد.
زبانِ مسلسلها در پاسخ ما چقدر عاجز ماندهاند.
بارها به آنها گفتهایم «حدیث ماندگاری ما تا پایان دنیا اعتبار دارد» گفتهایم «تا ما هستیم، دستان فلسطین همیشه پر است. برگ زرّین افتخار، دست ماست»
ما میمانیم و تنها جا به جا میشویم. جلوههایی از همبستگی ما به سمت چهره کریه غصب، پرتاب میشوند. هنوز ما تمام خود را نشان ندادهایم. این مایه مباهات ماست که از دستانی پرتاب میشویم که با «صبح»، پیوند برادری خواندهاند. جلوههایی از همبستگی ما در آن سو به پیشانیِ شب میخورد و از این سو، بوی سحر برمیخیزد. این را هم اضافه کنیم که رشادتهای ما در برابر چفیههایی که به سمت پیروزی و خون شتاب گرفتهاند، بسیار ناچیز است. ما یک خبرنگار بیتفاوت نیستیم. در متن جنگ هستیم و حماسه آفرینی هر روز ما، تنها گوشهای از تواناییهای بزرگ این سرزمین است.
نابود شوی اسراییل!
میثم امانی
«ای کاش! خاشاک خفته به راه باد / میدانست / چه پاییزِ دست به داسی / کمر به قتل عام گندم و بابونه بسته است».
ای کاش نخلهای رشید و رعنای نخلستانهای ساحل میدانستند که سدّ راه خیابانها خواهند شد.
ای کاش دیوارها و دریچهها میدانستند که با هجوم بلدوزرها، ویران خواهند شد.
ای کاش سال اولیهای دبستان که شور و شوق، به مدرسه کشانده بودشان، میدانستند که به کلاس الفبا برنخواهند گشت.
ای کاش پیادهروها میدانستند که در خفقان جوخههای ترور، خون آزادهها را بر زمین خواهند ریخت و جنازهها را تحویل نخواهند داد!
ای کاش معلمان تاریخ و جغرافیا میدانستند که شناسنامه «ارض موعود» را خواهند دزدید و به غارت مزرعههایش خواهند نشست!
نابود شوی اسرائیل! همه دردهای فلسطین از توست. تو وصله ناجوری هستی که بر پیراهن خاورمیانه دوختهاند. تو کودک ناآرامی هستی که بهانههای مرّیخی میتراشد!
به چه حقّی بساط صاحب خانه را به کوچه ریختهای؟
با تو نمیشود سخن گفت.
انسانیت در مرام تو نیست؛ اگر بود، حس وطن دوستی را در مذاق اهالی باغهای زیتون، تلخ نمیکردی. اگر بوی انسانیت برده بودی، پدر و پسر مظلوم را گوشه خیابان به رگبار نمیبستی!
اگر رگ انسانیت در تو بود، با یورش تانکهایت، دلهای نازک دانشآموزان مدرسه آب و بابا را نمیلرزاندی
نابود شوی شکنجهگر، جلاّد میدانهای دیر یاسین، و نوار غزّه! نابود شوی اسرائیل که با تولد تو، این سیاره خاکی، روی آسایش و آرامش ندیده است.
از نیل تا فرات، هنوز در حسرت یک روز بیدغدغه و بیدرد سراند.
خواب از چشم مدیترانه پراندهای.
دریای سیاه، هنوز هم سیاه پوش کشتارهای نابحق توست.
شاید بوی نفت تو را چون افعی، گیج و مبهوت کرده که از قانونهای امضا شده، بیاعتنا میگذری !
هشدارها و تهدیدها، پرده گوشهایت را نمینوازد.
قلب تو دیگر سنگ شده است و هیچ نمیفهمد.
بیماری لاعلاج تو را عاد و ثمود هم داشتهاند. دیری نمیگذرد که تو نیز زیر خروارها خاکِ پاخورده، فسیل خواهی شد.
دیری نمیگذرد که تو نیز عاد و ثمود خواهی شد.
نابود شوی اسرائیل!
با همین پارههای سنگ
علی خالقی
خورشید را پاره پاره آتش کن؛ امروز انتفاضه تو در آتش رقم خواهد خورد.
امروز دستان تو قرین پارههای آتشین خشمت میشود و خصم، در شعلههای فریادت خاکستر خواهد شد.
امروز تو تقدیرت را رقم میزنی. تو سرنوشت را از نو مینویسی و تو خورشید سرزمینت را در آسمان تیره بالاسر، رنگ روشنی میبخشی.
چشمانت نشان میدهد که خسته شدهای از این همه فردای خشکیده بر دهان مردمت.
خستهای از تعرض و بیشرمی سیمهای خاردار روییده بر زمینت. خستهای از خشکیدن درختان زیتون که روزی آبروی تو بودهاند.
زندگی زیر لگدهای هیولا سخت است
رقص شیطان وسط مسجدالاقصی سخت است
چشمان تو را چشمه خون کردند. آسمانت را عرصه جولان خفاشان کردهاند و هر کبوتر جسور را در دشتهایت بال بریدند. نام سرزمینت را از نقشههای جهان حذف کردهاند و تو را در خانه ات غاصب و دزد خواندند. صبحات را نه صدای چلچلهها، که رگبارهای ممتد جنایت، بیدار باش میگوید. لالایی کودکانت، سالهاست صدای غرش انفجار است. آروزهایت بر دیوارهای باقی مانده از خانه دیروزت جا مانده است.
روزگارت را رنگ تباهی زدهاند تا مبادا ذهنیت فردایی روشن، در تو خطور کند.
تو را با دیروزت تنها گذاشتهاند تا دل خوش داری به شکوفههای طراوت آفرین دشتهایت در زمانی که گذشت و به اعتبار و ارزش نام کشورت در گذشتهای دور.
زیتونهای سرزمین تو روزگاری زمردهای انگشتری بودند و امروز تنها خاطرهای دور از دست.
تو در خانه ات بودی که جهانت تیره شد و آسمانت تپید. آفتاب غروب کرد و زمستان در خانهات قصد ماندن کرد.
چفیهات را بر گردن، آن گونه حلقه میکنی که بگویی مرگ را به پیشواز آمدهای.
تو را در سیاهی این سرنوشت جایی نیست؛ وقتی فریادت را چون آذرخش در فضای جولان دیده فلسطین آزاد میکنی. سرا پا ماشه میشوی و شقیقههای ظلمت را نشانه میروی.
تو سزاوار نیستی که آروزهایت را همراه عروسک کودکیات، در باغچه کنار چادر آوارگی به خاک بسپاری، وقتی شریانهایت از غیرت لبریز است و انگشتان پیچیدهات خشم را بر سینه سنگ میفشارند. هنوز باد، بر قامت لاغرت چلیپا میشود و چفیه ات به رقص در میآید پابه پای نسیم؛ آن گاه که به جنگ میآیی با پارههای سنگ یا با پارههای خورشید؛ خورشیدی که سالهاست از آسمان سرزمینت دزدیده شده است.
برای تو مینویسم
میثم امانی
برای تو که دستهایت پس از سالهای سال، هنوز هم زخمی است.
برای تو که چشمهایت از اشک خشک نشده است.
برای تو که سایه به سایه، قدمهایت را با تیر میزنند!
برای تو و تنهاییات، برای تو مینویسم....
کسی باید این عقدههای کهنه شده را فریاد بزند روزی؛ سکوت تا کی؟
زخمهای زیتون از حد شمردن گذشته است. چه کسی درد را فریاد خواهد زد؟ بالهای خیس گنجشکهای زیر رگبار ابر را باید گریست.
قبیله قابیل، فرزندان هابیل را یکی یکی چال میکنند، در گورهای دسته جمعی.
سنگرها را سوزاندهاند.
«کاسه را میشویند؛ زخم را میشویند؛» ولی مگر شناسنامهها هم پاک شدنیاند؟
مگرسیاه مشق نوشته روی قلبها هم پاک شدنی است؟!
قداره بستهاند بر زبانهای معترض؛ زنجیر بستهاند بر بازوها، بر زانوها.
چه کسی ظلم را فریاد خواهد زد؟
چه کسی شکسته شدن دندههای «مظلوم» زیر چکمههای غرور را خواهد شنید؟
چه کسی به فریاد گل بوتهها خواهد رسید؟
جلادها را خواب خوش مستی ربوده است؛ نه میبینند، نه چشم دارند که ببینند!
نه میشنوند، نه گوش دارند که بشنوند!
جلادها، «انسان بودن» خود را هم از یاد بردهاند.
چه کسی بر خواهد خاست؟ چه کسی فریاد خواهد زد: «ای کسانی که مسلح به سلاح کشتارید! قانون، کشتار انسان نیست؛ کشتار، قانون انسان نیست». وجدان عالم، هیچ چیز را از یاد نمیبرد.
وجدان عالم، تقسیم ناعادلانه ملک پدری بیخانمان شدهها را از یاد نمیبرد.
تانکها هنوز در شهر میچرخند تا گلوله بکارند روی سینهها. آینههای صیقلی را دود گرفته است. روزگار چیدن پرهاست! تا خیال پرواز را هم بگیرند از پرندهها.
کیست که به خشم بیاید؟ چه کسی فریاد خواهد زد: «هی چاقوی کند کهنسال
زیر باران این همه پر
رد گلوی چند پرنده را پنهان خواهی کرد
تو که تا ابد نمیتوانی تمام کبوتران بازمانده از آن پاییز را
دستآموز دانه و دلهره کنی!»
تیغه بلدوزرها را چرا به جان کلبههای بیروزن انداختهاند؟ چنگال تیز جنایت از جان انسانها چه میخواهد که تا شانه در گلویشان فرو رفته است؟ خواب کوکان تا که باید آشفته شود؟ دل مادران تا کی باید بلرزد؟ پارچههای سیاه تسلیت تا کی باید بماند روی دیوارها؟
برای تو، برای تو که دردهایت از ستارهها بیشتر شده است، برای تو که حرفهایت در هیاهوی تبلیغات رسانهها گم شده است؛ برای تو مینویسم... .
مقدس
عطیه خوش زبان
اینجا فلسطین است؛ سرزمینی که تازیانه پاییز هرگز، شاخه ترد درخت انار را نمیشکست. جایی که صدای بم قار قار کلاغهای افسرده، در آواز زیر و نازک گنجشکهای صبح گم میشد.
زیتون بود و زیتون؛ سبز بود و سبز و هنوز هم که هنوز است میتوان در کوچههای غم زدهاش، نبض بهار را حس کرد و افسانه سبز زیتون را از نگاه امیدوار مادران خواند. اینجا سرزمین من است؛ سرزمین نخل و زیتون.
فلسطین!
سردسیر گریهها و گرمسیر خندههای توست که برف و آفتاب را برایمان به ارمغان میآورد و تو همیشه مصدر فعلهای خوب خواهی بود؛ هر چند، این روزها باد دیوانه، یال بلند اسب نجیب آرامشات را آشفته کرده است.
... و من چراغی در دستم و چراغی در برابرم، به جنگ سیاهی میروم. روزی خورشید از اعماق، کهکشانهای خاکستر شده را روشن خواهد کرد.
و من بر میخیزم؛ با چراغی در دستم و چراغی در دلم!
«آینهای در برابر آینهات میگذارم تا از تو ابدیتی بسازم».
ای سرزمین جاودانه مقدس!
جمعه
1 اردیبهشت 1385
22 ربیع الاول 1427
2006.Apr.21
قند مکرر
عباس محمدی
دهان که میگشایی، کلمات به رقص میآیند و جهانی به سرور میایستد.
از انگشتانت، کلمات عاشقانه میریزد. آوازه نامت، پیشتر از همه بادها، قلههای دنیا را فتح کرده است.
از شیراز تا بلخ، تا بغداد و قونیه و هند و چین و ما چین و... انتظار دیدن تو را میکشند.
بوی شعر، دنیا را برداشته است. شعر میخوانی و جادههای همسفرت را شاعر میکنی، سنگها با تو هم آوازی میکنند، پرندهها هم کلامت میشوند و درختها، بیت به بیت شعرهایت را از بر میکنند.
با گلستانی از حکایتهایت، جهان را گلستان میکنی و بوستانی از عشق را فراهم میکنی تا یادگاری ابدی به جا گذاشته باشی برای دستهای همیشه تهی ما.
کلامت سحر است و پندهایت شیرینترین پیامها؛ «بگشای لب که قند فراوانم آرزوست».
آنقدر شیرینی که شمس مولویها شدهای.
غزلیاتت، قند مکرر است و نثر طربانگیزت، باغی از گلهای معطر. سخنانت بوی نیشکرهای جنوب را میدهد؛ «من آدمی نشنیدم بدین شکر دهنی.»
شیراز را به حافظههای جهان سپردهای، نامی که همیشه با نام تو خواهد آمد.
بوی بهار نارنجهای مست، بهارهای شیراز را برداشته است. نفسهایت را با بهار میآمیزی تا مسافر شوی جادههایی را که چشم انتظارت ماندهاند.
راه میافتی با کفشهایی که همیشه بوی سفر میدهد، بقچهای که قناعت را در خود پیچیده و سینهای که دنیایی عشق را از شیراز سوغات میبرد.
درختها همیشه دلشوره سفر دارند؛ مثل شیراز که هیچ گاه نتوانست دلشورههایش را، دلشورههای همیشگیاش را که برای مسافر همیشه در سفرش دارد، از خودش، از آسمان، از آینهها و تمام گلهای سرخ، پنهان کند.
ماهیهای حوض ماهی، همیشه در حال خواندن غزلی از تواند؛ تمام غزلیاتت را از بر کردهاند ؛ حتی در خواب هم غزلهای تو را زمزمه میکنند.
آب روان حوض هم سالهاست که از عاشقانههای غزل تو خنک میشود؛ آنقدر خنک میشود که هیچ تابستان داغی را به یاد ندارد.
هرگاه کنار حوض ماهی میرویم، بیت بیت شعرهای تو حباب میشود از دهان ماهیها و با موجهای کوچک، بر آب زلال حوضچه میرقصد.
حتی سنگهای حوض هم بوی شعر گرفتهاند؛ آنچنان که احساس خوشی همچون خنکای آب همیشه روان حوض، تا زیر پوستمان میدود و بیاختیار، ما هم غزلهای تو را با ماهیها تکرار میکنیم بیت به بیت:
«همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم، که تو در دلم نشستی...».
تو در ترانه شیراز میتراوی
حمیده رضایی
به گوش شهر بخوان درد بیامانت را
سکوت سوختهات، شور ناگهانت را
صاف در چشمان روز خیره شدهای. تو را با ظلمت خاک کاری نیست؛ نفس کشیده در سپیده دمان، چشمانت را رو به روشنی گشودهای.
فروریختهای در دوردست خودت و ایستادهای سربلند در فرادست من.
کلمات، میکاوندت.
دنبال نور میگردی، صدایت را در جای جای خاک رها کردهای. نسیم شعر را بر گونههای خویش حس میکنی. بر مدار سرودن شتاب گرفتهای. تو را شمهای از «گلستان» تو را عطری از «بوستان»، تو را غزل غزل ترانه، تورا سطر به سطر عشق، سروده است.
ایستادهای و نجوای شوقمندت، هوایم را آغشته است.
ایستادهای و کلمات را عاشقانه در آغوش کشیدهای.
شعر میگویی و شعر میشوی پر شکوه، رقیق، سرشار.
این تویی که بر لبانم میخوانی واژه واژه هیجان را.
این تویی که سالهاست از لابهلای تاریخ، نامت پرآوازه از پشت پنجرههای سرایش، برایمان دست تکان میدهد. پناه برده به صفحات، رسیدن تو را بیخویش کرده است.
توان بال زدن نیست تا تو - تا خورشید -
به سمت نور، بلندای آسمانت را
شیراز را شکوه تو سرشار کرده است.
شتابان میگذری و کلمات، دامانت را رها نمیکنند.
شتابان میگذری و زانوانم را یارای دویدن از پی روانی کلامت نیست.
زمان چون رودخانهای جاری، از سرت گذشته است. نیستی؛ اما هنوز بیت بیت بر دهان دقایق زمزمه میشوی.
نیستی؛ اما کلامت تکیهگاه دل آشوبیهای خاک است.
نیستی؛ اما زندهتر از همیشه، از لابهلای کلماتت نجوا میشوی.
هزار ستاره بر مدار دهانت میچرخد، هزار بهار بر شاخسار کلامت جوانه میزند و تو نیستی.
با هر بیت، زندهتر از همیشه میخوانی و میخوانمت.
تو در ترانه شیراز میتراوی باز
بگوش شهر بخوان شور ناگهانت را
ساکن خاک پاک عشق
محمدکاظم بدرالدین
کسی میآید از آن سوی کلام و در دستان اوقات، بهار میگذارد. غیر قابل بیانترین «بوستان»ها را به تصویر میکشد.
زیباترین چهره «گلستان»ها را نشان میدهد.
در راستای عشق و خون جگر، به تراوشاتی از روح میرسد که شیفگان، بهرهها میبرند.
میآید و به فاصلههایی که بین انسان و آسمان افتاده، رنگ عشق میزند.
خرد را روی خط ممتد سفر، به مقصد پختگی میرساند.
میآید و زیبایی عشق را که همان اشعار اوست، در چمدان سفرهایش جا میدهد و آن را همسفر بادهای مهاجر میکند تا همه نقاط را معطر کرده باشد.
در بازار دنیا، هر کالایی به چشم میخورد.
هر کدام، اعتبار از جایی میگیرند؛ از نقطهای، از شهری.
کالای سخن اما از شهر «بوستان و گلستان» است:
«هر متاعی ز معدنی خیزد
شکر از مصر و سعدی از شیراز»
کسی که سری به دیار آثارش میزند، به کام دل، شکر میچشاند و میبیند بیهیچ بیان، هنرهای سعدی، شیرینی عیان هستند.
«هنر بیار و زبان آوری مکن سعدی
چه حاجت است بگوید شکر که شیرینم»
او با سوز حکایتهای درون، گنجینهای از سخن میسازد و دلها را به بهترین شکل آب، زلال میکند. این است که گونههای گلستان و بوستان، داغ از بوسههای اهل ادب است.
سعدی، سرمایه شیراز است و شیرازه کتاب فصاحت و بلاغت، همیشه استوار از بوی یاد اوست.
شیراز، پر است از تپههای سرسبز حکایتهای سعدی، پر است از آبشارهای اندرز او که چشمها را
مینوازد:
«به چه کار آیدت ز گل طبقی
از گلستان من ببر ورقی»
از تفرج در بستانهای غزل او، عشقی زیبا، دامنگیر انسان میشود؛ ناگهان دل، جوان میشود و میخواهد از تازهها خوشه بر چیند.
سعدی، تمام فروغ و رونق قلمش را از آیهها و روایتهای شریف میگیرد؛ از معرفت کردگار میگوید. سعدی، هنوز در محوطه عشق قدم میزند:
«من ساکن خاک پاک عشقم
نتوانم از این دیار برگشت»
سعدی که سایه ابدیت به اشعارش افتاده، در لحظههای جانسوز، عشق میپراکند.
هر کس با عشق بیگانه است و میانهای ندارد، کافی است کتابهای او را ببوید.
«هر که نشنیده است وقتی بوی عشق
گو به شیراز آی و خاک من ببوی»
سعدی، با پروانهترین شمعها، هم ناله عشق شده است و دست آینهترین عشق، بر شانه غزلهایش است. او در دفتر مهتاب، شبانههای دلدادگیاش را اندوهگین و زخمدار میبارد؛ با این همه اما فریاد میزند:
درد عشق، از تندرستی خوشتر است
همیشه عشق، از سعدی میخواند و با خود به زمزمه مینشیند:
«سعدیا! آن گفتهای آبدارت خیر باد»(1)
از گلستان من ببر ورقی
خدیجه پنجی
رها شده در خلسههای شاعرانه، سرشار از عطر دلانگیز شکوفههای نارنج، خسته از احاطه چهاردیواری تکراری تن، پا به پای دل، به آغوش بهارانه «گلستان» تو پناه آوردهام، تا خطی روحانی بریزی در سبوی جانم.
1) . اشعار داخل گیومه از سعدی است.
از شراب طهور کلامت و برای لحظهای هر چند کوتاه، جدایم کنی از این «منی» که منم. قرنها، پرنیان یادتو را بر سر کشیدهاند.
تو در حافظه اعصار میچرخی، هفتصد سال مکرر.
عطر شناور حضورت، روشن و سیال، در هوای روزگاران جاری است و روز به روز، منتشر میشوی در گوشه گوشه این خاک.
من نفس میکشم، قرنها در هوای صاف و زلال تو. پابه پای سفرهایت، دور دنیا، میچرخم و ادب میآموزم. با لهجه واژههایت حرف میزنم.
قد کشیدی از شیراز، افسون کلامت، دریاختههای زمانه، شوری برانگیخت و ذرات تو را به سماعی عاشقانه فراخواند.
در قاموس تو، هستی، لب به تسبیح میگشاید. در قاموس تو، توحید، جاری است در کائنات.
در قاموس تو، دهان گشوده خلقت و به هزار لهجه، معرفت میآموزد، دنیا را.
تو حرف میزنی از زبان نرگسها.
به شیوه سرو نازها و شمشادها، ایستادهای بر ارتفاع دست نیافتنیترین قله «ادب» و آوازهایت میوزند.
روزی نیست که نامت را از دهان کلمات نشنوم!
تاریخ «ادب»، هنوز در سایه سار قلمت. میبالد،
هنوز آهوان احساس، در دشتهای شکوفهریز «بوستانت» به وجد میآیند.
ردای تغزل پوشاندهای بر قامت واژهها تا به سماعی عارفانه فراخواند.
لحظههایم را.
جذبه کلمات آسمانیات؛ دست روحم را گرفته و از جادههای روشن «بوستانت» مستقیم میبرد تا جاودانگی بیخویشی.
در هر فصلی از «بوستان»، دری میگشایی رو به رستگاری و آرامش - به وسعت تنهایی دل من، به معجزه «قلم»
از قداست کلمات، در جغرافیای شوریدگی من «مدینه فاضله» میسازی و پریشان حالیام را به سر منزل آسایش میرسانی.
شوریده شیراز!
چه میکند اعجاز واژههایت با روح بشر!
... و عشق است که میرقصد بر لبانت تا به نغمههای عاشقانه روحانی، تن واژهها را پیراهن شهود بپوشانی و سامان ببخشی غوغای زمینی کلمات را و حجاب برداری از مقابل دیدگان مشتاق و به تماشا بخوانی اندیشههای در رخوت فرو رفته را...
«به چه کار آیدت ز گل طبقی
از گلستان من ببر ورقی»
فانوس روشن کلمات توست که راه سلوک مینماید بر من؛ گاه در هیبت طفلی، گاه از زبان حکیمی... کشف و شهود را درهم میآمیزی تا زبان هر چه که هست، به تسبیح گشوده شود.
ورق ورق معرفت میخوانم از «گلستانت» و پر میشود از شهودی عارفانه، یاختههایم.
لبریزمی شود از عشق و میفهمم زبان برگ را.
به تسبیح مینشینم خدا را.
آه، سعدی! حافظه قرنها، سرشار از خاطره نافراموش توست، وقتی تو اینچنین برفراز قلههای دور، در شولایی از نور، انسان را میخوانی به مهربانی و عشق، وقتی هفتصد سال، خستگیناپذیر، ساقی جام معرفتی و در هر بزمی، شاهزاده بیبدیل «ادب» و هنوز از شیراز، برمیخیزی... .
هر روز تکرار میشوی و در سلوکی عارفانه، پا در جاده عشق، جهان را میچرخی؛ از شیراز تا طرابلس، از شیراز تا پاریس، از شیراز تا نیویورک.
تو، سعدی شیرین سخن پارسی گو هنوز میچرخی و میگردی و سبوی جان تشنگان عرفان را، از شراب معرفت، پر میسازی.
غزل بگو!
میثم امانی
شناسنامه غزل به نام توست.
تو مسیحای غزلهای مردهای، باغبان گلهای پژمردهای که دست نوازشی احساس نکردهاند، پناهگاه شکوفههای عشقی در عصر گلهای کاغذی!
معمار قافیههای دلپسندی در ساختمان شعر.
کلمه، با تکاپوی قلم تو میرقصد، جمله مینشیند و وزن بر میخیزد!
بر چکاد تاریخ پارس ایستادهای در شعر و مشعل دار میدانی در حکمت.
روح مزامیر، در تو دمیدهاند که موسیقی مثنویهایت اعجاز میکند.
غزل بگو که شرار سوگ سرودههایت سوزان است و یاد آور خاطرههای دور، تو سایبانی برافراشتهای که هنوز پابرجاست.
حدیث بیقراری عشق است در غزلهای سادهات که چشمها را تسخیر میکند هنوز
«ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگ وی گرش بویی»
چشمهایت، امتدادنگاهی تا اوج را پیموده است که گوشه نشینان دلخسته را برمیانگیزد هنوز به سوی دوردستها.
غزل بگو که نوای بینواییات، زمزمه مرغ سلیمان است و صدای شکستهات، روایت دلهای شکسته!
غزل بگو که درد عشق میبارد از غزلهایت و از پس قرنهای دور، هنوز مینوازد:
«به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست»
حرفهای تو از جنس حرف نیست؛ از جنس دل است که بر دل مینشیند، عیار چشمهای تو را به سادگی نمیتوان سنجید.
در سینهها پا گرفتهای و بینابین صفحهها جا گرفتهای.
تو آبروی ادبیات ایرانی، عصاره تاریخ و جغرافیای این سرزمین افسانهای.
غزل بگو که تصویرهای دست نخوردهات بر کاغذ نقش ببندد و واژههای صیقل خورده ات، سطر به سطر در غزل بنشیند.
ستونصفتهای ادبی را به لزه درآوردهای. نبوغ تو، قالبهای شعر را به تسلیم واداشته است. شدهای شاهد مثال همه کتابهای معانی و بیان.
غزل بگو که غزل بیتو، غزل نمیشود!
به چشمهای عاشق تو نیازمند است تا پا بگیرد.
غزل بگو که کلام عاشقان دنیا غزل است و عشق، غزلآموز عاشقان دنیاست!
«معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
عقاب و ناز و جفا و ستمگری آموخت
همه قبیله من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت»
هشت بهشت
سید ابوالفضل صمدی
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی ازین جهان به جهان دگر شدم
گلستان سعدی را که میگشایی، گویی به هشت بهشت پا گذاشتهای؛ جنگلی با درختان و گلها و گیاههای گوناگون که رنگارنگیاش به درستی میان چهار فصل، تقسیم شده است. از عمق جان نفس میکشی در هوای گلستانش؛ آنگونه که که با هر دم و بازدمی، خدای را سپاس میگذاری.
سر میگذاری بر آستان گلستان و بوستانش تا تو را به همراه خویش، به تالار آیینهای ببرد که در آن، بد و نیک روزگار را با لطیفترین صورت ممکن، در تاق و رواقش نقش کرده است.
با قلمش دلبری میکند؛ قصه میگوید تا آهسته آهسته به خوابی خوش فرو بروی.
خواب مسجدجامع دمشق را ببینی و به نظامیه بغداد سرکی بکشی که ناگهان با نیشتر بیتی کنایهآمیز، تو را به خود میآورد؛ بیدارت میکند و هوشیارتر از آنچه که بودی، ای که پنجاه رفت و در خوابی!
قصههایش هرگز به بلندای گیسوان غزلهایش نیست.
خاک در دستهای هنرمندش، گلی خوشبوی است و کلمات وواژگان بیجان، غزلهایی آب دارتر از انار.
غزلهایش آوازه نسیم بهار نارج کوچه باغهای شیراز را در خاطرات مرور میکنند. قهرمانشان
دلبری استباک از زهر جدایی و هجران، گستاخی ظریف، پیمانشکنی شکننده و آهویی گریزان.
«غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟»
سعدی! چه غمی سینهات را میخراشد و صدایت را در گلوی کاغذ پارههای شعرت خفه میکند که اینگونه از مسجدجامع دمشق دلگیر میشوی واز مدرسه بغداد دلزده برمیگردی؟
این چه غمیست که حتی در شیراز هم راحتت نمیگذارد؟
«دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت!»
اسیر هجران کهای که هر چه میباری سبک نمیشوی؟
منتظر کیستی که شبهای سیاهت را آفتاب هم گم کرده است؟
«سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی»
اکنون سالهاست که آن شبهای بیپایان به سرآمده و آن آفتاب برآمده است؛ آفتابی که سر غروب کردن و برنشستن ندارد، آفتابی که یخهای حیاط هر مدرسهای را میشکند؛ حتی اگر مدرسه نظامیه بغداد باشد.
اکنون سالهاست که اول اردیبهشت ماه جلالی، با نام همان خورشید مهربان به زیبایی رسیده است.
«همه عمر بر ندارم سر ازین خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی»
شیراز همیشه لبریز
علی سعادت شایسته
نارنجهای شیراز - فانوسهای همیشه روشن خیابانها - بوی غزلهای تو را گرفتهاند؛ بوی غزلهای تو را که تاریخ ادبیات این سرزمین، سینه به سینه، تا امروز کشیده است.
دستانت را که هنگام کاویدن شعر، آسمان و ستارهها را، شب و ماه را و دشت و صحرا را لمس میکرد، هنوز در جذبه بیحد هر واژه وکلام احساس میکنیم.
مسافر دو روز دنیای خاکی!
دامنت را از کدام بهشت آکنده بودی که اینگونه، عطر غزلهایت مستی فزاینده میآورد و آسمان ستارههایش را با موسیقی کلام تو میخواباند؟
شیراز همیشه لبریز از طعم خوش کلام پارسی! چگونه مروارید نشسته در سینهات را بسرایم؟ صدای رسایی را که قرنها، زبان شیرین پارسی، را مدار شیرینی زبان توست، چگونه بسرایم؟ سالها مردم دنیا، گلستان زمین را از پشت کلمات تو میبویند و با پای تو به باغ و دشت و صحرا میروند.
آری، تو - سعدی - زبان زنده پارسی، آواز همیشه جاویدتاریخ و لهجه شیرین عشقی که هیچ گاه رنگ کهنگی نمیگیرد. ایستاده است؛ صدایی رسا که آکنده از عطربهشتی، آکنده از عطر ماورایی است.
ایستاده است بر سر راه تاریخ؛ با دامنی لبریز از گلستان واژهها و راهی که به سمت دوست میرود.
ایستاده است و نارنجهای شیراز - فانوسهای همیشه روشن ادبیات - عطر دستهایش را تا دور دستها میپراکنند.
آری! «سخن ملکی است سعدی را سزاوار».
بوستانی از گلستان
طیبه تقی زاده
در گلستان کلامت، هنوز بوی عطر اندیشهات جاری است.
هوای شیراز، هنوز روح شاد و مهربان تو را در بوی خوش گلهای بهاریاش میپراکند.
بوستان به بوستان تو را میستایند قناریهای آواز خوان بهاری.
بهار، سرچشمهای است از نگاه روشن ومهربان تو.
تنفس شاعرانه تو در فضای شهر، هنوز هم ادیبان را به وجد میآورد.
کدامین عشق میتوانست جز در شور کلامهای عاشقانهات به تصویر کشیده شود؟!
رها در ملوکت واژهها و حروف خرامیدی؛ همچون غزالی در اندیشه سبز باغ.
از شهر گریختی و پاهایت تو را به فراسوها میبرد.
پرنده شدی و بال گشودی؛ گویی میخواستی تمام وسعت زمین را هر چه زودتر در نوردی!
در طالع سعد تو چه نیکو نوشته شد نام بلندت!
ردای علم را از همان کودکی بر دوش انداختی و جرعه جرعه معرفت نوشیدی و سرمست از شراب آگاهی، در خلسههای خویش چنان عاشق شدی و به بلندای عشق قیام کردی که غربت تمام عاشقانهها به پایت افتاد.
عمری در هوای عشق نفس کشیدی و پا به پای تجربههای خویش، باغ شعر واندیشهات را رونق
بخشیدی. چون پرستو، به هر سو پر کشیدی و بر هر آنچه دیدنی و شنیدنی بود دست گذاشتی و شتابان دویدی به دور دستها؛ آنقدر دویدی و کوله بار سفر را به دوش کشیدی تا از سرچشمههای ادب و هنر، سیراب شدی. بسیار سفر بایدتا پخته شود خامی؛ و تو در کوره راههای سخت زندگی، تمام خامیها را به پختگیها وانهادی.
سخنان پندآموزت چون مرغی آوازه خوان، در گوش ادیبان زمان، هنوز نجوا میکند. ادیبان، سخنان گهربارت را آویزه دانستههای خویش کردهاند.
هیاهوی کلمات شاعرانه در اشعارت موج میزند و سالهاست درهای کلمات را به روی تمام واژههای غریب باز کردهای. درهای معرفت را گشودی با هر نکته ظریف، درجهان پندهای نیکویت. عاشقی؛ هیچ گاه از معشوق خویش به جان نیامدی و همواره در خنکای سایه سارش آرام زیستی. درد عشقت را هیچ گاه از دل به زبان نیاوردی و واگویههایت را به زبان شعر بیان کردی؛ عشقی که همواره با شور و شوق به زبان آوردی.
«آن نه عشق است که از دل به زبان میآید
آن نه عاشق که ز معشوق به جان میآید
شرط عشق است که از دوست شکایت نکند
لیک از شوق حکایت به زبان میآید»
شوری افکندی در غوغای هستی و آغازین سخنانت، شیرینترین آغازی بود در جهان کلمات. صدای تو و سخنانت هنوز در آوای شاعرانه بوستانها و گلستانها شنیده میشود.
فرمانروای شعر
امالبنین امیدی
قیامت میکنی سعدی بدین شیرین زبانیها...
واژهها حیرت میکنند از صورت سهل و ساده خود که درنگاه اول، گویی از زبان مردم کوچه و بازار سخن گفتهای و آنچنان شیوا سخن راندهای که عام و خاص میپسندند.
ادیبی برخاسته از متن جامعه که همپای مردم رنج کشیده و شادیشان را از نزدیک چشیده و حکمت و بلاغت را چاشنی رسایی و حلاوت سخن کرده. تا خواننده در تفرجگاه سخن بهرهای تام و تمام برد.
فرمانروای بیچون و چرای قلمرو شعر و کلام!
سخنت ماناترین یادگار شعر پارسی است که پویاتر و دلنشینتر از هر چیز نام پرآوازهت را در تاریخ و ادب این ملت خوش ذوق طنین انداخته و چه بسا از مرزهای جغرافیایی پا فراترنهاده است. براستی که زیبا و زیرکانه واژههای سلیس و دقیق را با شیوهای سهل و ممتنع آراستهای که تاهمیشه روزگار، بلبلان خوش قریحه در بوستان پر طراوت ادب نغمهسرایی کنندو گلستان بیبدیع و پراعجاز کلام همچنان جاودانه بهاری و پا برجا ثمر دهد.
لطافت را به ظرافت و طراوت در آمیختهای و چنان بیتکلف و استوار زلف کلام را آراستهای که نثر و شعر خرد متحیر این همه زیبایی مانده است.
حقا که سمت استادی سخن برای تو که قله رفیع شعر و ادب را تسخیر کردهای چه اندک و حقیر مینماید.
پیامبر کلامی تو سعدی!
تو از هر در که بازآیی به این خوبی و زیبایی
دری باشدکه از رحمت به روی خلق بگشایی
در وصف غزلهای بیمثالت چه میتوان گفت و مهر تحسین و مرحبا را به پیشانی کدام تشبیه و استعاره میتوان زد؟
نبایدسخن گفت ناساخته
نشاید بریدن نینداخته
که ناساخته و نینداخته در این وادی نباید سخن راند و بیادراک به توصیف کلام نشاید پرداخت. بهتر آن که مشکی که از نافه کلام توست ببوییم و بیعلم و آگاهی و با طبله میان تهی ادراکمان بلندآوازی و پرگویی نکنیم که با گفتن حق کلام را نمیتوانیم به جای آوریم وبا نگفتن هم چیزی از مراتب جلال و ظمت تو کم نخواهدشد.
پس در محضر نابغه غزل، زبان درکشیدن و خاموش ماندن بهترین شیوه ادب است.
دنیای گلستان
فاطمه نعمتی سارخانلو
دنیایی به اندازه یک گلستان، نه مکان میطلبدو نه زمان. باغبانی میخواهد جور خار کشیده و گرد دنیا گشته که از گزند روزگار، تجربه آموخته باشد و دستش زمین که نه، بهشتی شود برای عشق و جوانی و شور؛
یارغایب آنچنان در دل او خانه میکند که سر در کمند یار مینهد. و عاشق صادق را با سخنی به امتحان عشق، در درگاه معشوق میخواند:
«مشغول عشق جانان گر عاشقی است صادق
در روز تیر باران بایدکه سر نخارد»
و مرگ را به سخره میگیرد، تا برای سالهای آینده، جاویدان شود با گلستانی برای تمام فصلها و بوستانی برای همه عمر و خزانی که خود تولدی است دوباره؛ وقتی:
«در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم»
هوای گلستان
عطیه خوش زبان
قدم به طراوت سبز گلستان روشن تو میگذارم؛ روح رنجورم پر میشود از احساس خوب دانستن و عطر هر گل از گلستان رنگارنگت، مرا سرمست میکند.
درخت خکشیده و عریان جهلم به بار مینشیند و روشنی سبز جوانههای دانستن، تاریکی مخفی را که در تار و پود جانم رخنه کرده بود، سپید و روشن میکند.
چه زیبا و دلانگیز است وقتی در انبوه گلها و شکوفههای زیبای هر باب از گلستان، پروانههای کوچک جانم، با اشتیاق از گلی به گل دیگر و از جوانهای به جوانه دیگر سرک میکشند.
و گلستان تو سرزمینی است پر از دانش و پندهای دلنشین و تجربههای سبز و با ارزش.
درهوای لطیف گلستان تو، روح خسته من به اوج میرسد؛ به سپیدی، به نور، و پر میکشد از هر باب به بابی دیگر و از سیر در هر حکایت، توشهای برمیگیرد با ارزش و دلانگیز.
و بوستان که چون الماسی درخشان بر حلقه انگشتری ادبیات ایران و جهان میدرخشد و هر بیت
ازآن، چون بالی گشوده و درخشان، بر شانههای انسان مینشیند و او را به بینهایتی روشن و آبی پرواز میدهد.
شعرهایت هنوز حرف میزنند
عباس محمدی
آدم اینجا تنهاست، و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
بعد از تو چقدر تنها شدهایم!
من هم بعد از تو، حس همان ماهیهایی را دارم که در حوضی گل آلودند؛ حوضی که حتی خواب دریا هم در آن پلک نمیزند.
حس گنجشکانی را دارم که سالهاست شاخه هیچ درختی بالهایشان را نبوسیده است.
پنجرههای باران خورده، این روزها بوی دیگری میدهند؛ بوی غربتی که سالها سراغشان نیامده بود.
تابلوهای نقاشی نیمه کارهات آنقدر تنهایی کشیدهاند و در تاریکی ماندهاند که کور رنگی گرفتهاند؛ حتی بوی رنگها را هم مثل تمام قلمموها از یاد بردهاند.
این روزها، تمام درختهای روی بومهای نقاشیهایی که کشیدهای، یکی یکی دق میکنند و میافتند روی زمین؛ انگار سالهاست که تبرها کمر به شکستنشان بسته باشند.
ساعتها است که شعرهایت راه افتادند در اتاق کوچکت، بلکه بتوانند رد پایت را که روزها آرامشان نکرده، پیدا کنند.
اتاقت تنها شده است؛ تنهاتر از تمام روزهایی که تنها بودی. ماهیهای تنگ، دلتنگ شدهاند؛ درست مثل آینه کوچکت که تنها همدم تنهاییاش این روزها، غباری است که راه نفس کشیدنش را هم تنگ کرده است.
خانهات درست مثل «چینی نازک تنهایی» تو شده است. که کافی است یک بار دیگر صدای قدمهایت را بشنود تا «ترک بردارد» «بغضهای تنهاییاش».
تنهایی از اتاقت فوران میکند و بادهای سوگوار را به هیاهو میکشد.
روزهاست که رفتهای؛ اما هنوز هم که هنوز است، زندگی تو را فراموش نکرده است. هنوز هم «زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود».
هنوز هم کوچههای کاشان، بوی تو را زندگی میکنند.
مطمئن هستم حالا هم «روزگارت بد نیست»؛ هر چند روزگار شعرهایی که معطل شعر شدن به دست تو بودند، زیاد تعریفی ندارد؛ چرا که دیگر «سر سوزن ذوقی هم» برای گفتنشان نمانده است، شوری نیست. هنوز هم اینجا گلها مادرند؛ هر چند تو نیستی تا دیگر بار، گلابهای دیدهشان را شعر کنی.
بعد از تو، ماهیها خیلی تنها شدند، شعرها تنها شدند، حتی حوض تنهاست؛ مثل تمام درختهای کاشان که از سایههایشان هم تنهاتر شدند، مثل ابرها که از رودها تنهاترند.
بعد از تو، خانهات تنها چیزی را که خوب میفهمد، تنهایی است؛ چرا که دیگر نیستی تا از او بپرسی «چرا گرفته دلت، مثل آن که تنهایی؟!»
هرچند رفتهای، هر چند نیستی؛ اما هستی؛ هر چند بعد از تو کسی به فکر ماهیها نباشد، هر چند «آب را گل» بکنند.
تو هنوز با مایی. شعرهایت هر روز با ما حرف میزنند. تو حرف میزنی و هنوز برایمان شعر میخوانی.
آبی، موج میزنی
حمیده رضایی
واژه واژه، آزاد نفس میکشی؛ واژه واژه، بیرون از حصار قوافی، واژه واژه در کشف و شهود. آتشی که در جانت زبانه میکشد، شبهای تاریک خاک را ستاره باران میکند، شعله میکشد،
میسوزاند، روشن میکند. کلمات از دهان تو، بوی باران میگیرند - قطره قطره موزون - کلمات، ادامه چشمهای مهتابی تواند.
قلم به دست گرفتهای و سطر سطر شعر میباری. قلم به دست گرفتهای و صفحه صفحه رنگ میتراوی. شدت احساس در رگهایت شقایق وار جاری است.
موزونی کلامت، کاشان را به رقص آورده است.
عطر دلانگیز شعرت، نشئه این روزهاست و تو را هراسی از عبور نیست، هراسی از مرگ نیست. تو را به روشنی فراخواندهاند؛ بالهای گشودهات تاب نمیآورند پنجرههای بسته این دهلیز را.
«و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی میگشت»
طبیعت در تو خلاصه شده است و تو در طبیعت.
سبز مینگری، آبی موج میزنی، شفاف میگذری. گلویت، پارههای نجوایی برای رسیدن را زمزمه میکند و بال گشودن تو را مرگ، پایانی نیست؛ تو را واژهها جاوید ساختهاند و تو واژهها را.
تو را رویشی است سبز نه در خاک، در آبی زلال آسمان. تو را رستاخیزی است با کلمات. سیرابی از خورشید، سرشاری از ماه. ستاره ریز شعرهایت، شبهای تنهایی را لبریز میکند از نور.
«به تماشا سوگند...».
به میهمانی آسمانها رفتهای. خاک، اندازه روح ناآرام تو نیست. قلمت را برداشتهای و رفتهای و هنوز عطر آهنگ شعرهایت، بیخویشم میکند.
تاریخ، امتداد نگاهت را تا صفحات پیوسته بهار دنبال میکند.
سطور فانوسیات، همیشه روشن
محمدکاظم بدرالدین
غزلترین سپیدوارهها را بسرای! با آهنگی از تجلی، روح آب را بنواز! تصویر شفاف گل را به چشمهای مه آلود لحظات بریز و چهره فراموش شده آینه را به یاد روزها بینداز.
«زیر همین شاخههای عاطفی باد»، سطور فانوسیات، همیشه روشن است.
باید این روشنی را بچشیم! ای حجب گوشهگیر! تنهایی ثانیهها را گره بزن به «صدای پای آب» و از واژههای رابطه، آسمان خاک را ستاره باران کن!
بیا و ما را تا همت بلند آبشار ببر و حس آبی سیال را بپراکن!
ای روح ناگهان تا سلوک سبز! شور برداشتهای اشراقی، از دلتنگی تو سر میزند «و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است». بیا و نکات کلیدی دم صبح را به ذهن بسته شب ببخش و بادهای روشن را در جهت عطر فطرت بفرست تا بوی شعرهای تازه بگیریم و «ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم».
بارها قلم، باذائقههای چکیده تو، گل کرد و کلمات، استعداد خودشان را در سبزهزار تکامل نگاهت
یافتند.
بارها در شریانهای رود لفظ، دریای معنا را جاری کردی.
بارها احساس، لباسی از پنجره به تن کرد.
ای «مفسر گنجشکهای دره گنگ»! آوای پگاه، در تعابیرت پر میزند و گلهای شعر، درست سر ساعت باغ، با سرمستی بلبلان قرار میگذارند.
آسمان خیال، افقهای باز شعرهایت را به شگفت نشسته است و «خاک، موسیقی احساس تو را میشنود».
بیا و جنبههای گوناگون رهایی را برای پرنده دل، شرح بده! تو آمده بودی؛ اما «ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد» که:
«مرگ پایان کبوتر نیست»(1)
چمدان تنهایی
خدیجه پنجی
«چمدان تنهاییات» را کجا میبری شاعر؟
هنوز دغدغههایت ناتمامند و سرودههایت در آغاز شکفتن.
1) . همه آنچه که داخل گیومهاند، از هشت کتاب سپهری است.
هنوز دلتنگیهایمان لهجه آشنای کلماتت را حوصله دارد.
هنوز موسیقی نیمایی شعرهایت، از حنجره واژهها شنیدنی است.
«چمدان تنهاییات» را کجا میبری شاعر؟
کوچههای کاشان، ضرب آهنگ قدمهای تو را مشتاقند. درختان سرک کشیدهاند به شوق شنیدن لطافت کلامت،
«مسافر»!
بعد از تو چه کسی ترجمه خواهد کرد زمزمه آب را؟ دل میسوزاند برای رودخانهها، آبها، سبزهها، تا کسی گِل نکند زلال روح این آئینه شفاف را؟ بعد از تو، چه کسی میخواهد واگویه کند «راز گل سرخ» را؟
هیچ کس نیست که فقط محض تنهایی دل ما، «گاهگاهی قفسی سازد از رنگ، تابه آواز شقایقی که
در آن زندانی است، دل تنهاییمان تازه شود» «چمدان تنهاییات» را کجا میبری شاعر؟
بمان! نشانم بده آن آبشاری را که چشمهایت را در آن شستهای. من هم میخواهم چشمانم را در زلالی واژههایت بشویم.
میخواهم از دریچه روشن نگاهت، همه چیز را زیبا ببینم. کرکس را زیبا مثل کبوتر و تلنگر بزنم به بلور اندیشه که چرا «در قفس هیچ کسی کرکس نیست»؟
«چمدان تنهاییات را کجا میبری شاعر؟
زندگی هنوز جریان دارد، بگذار در هوای شعرهایت نفس بکشد دنیا؛ زود است بسته شود دفتر باز دلتنگی هایت. برایم از اهالی پشت دریاها حرف بزن.
میخواهم قایقی بسازم و به دنیای زیبای توبیایم.
میخواهم جهان روشن بالادست را کشف کنم.
میخواهم با واژههایت سفر کنم تا «شرق اندوه»، تا خلسههای عاشقانه و عرفانی تو.
میخواهم با تو دنبال «خانه دوست» بگردم.
میخواهم باور کنم: «تا شقایق هست زندگی باید کرد».
دوست دارم لحظه لحظهام را عاشقانه زندگی کنم و نفس بکشم.
دوست ندارم «زندگیام بر لب طاقچه عادت باشد».
مبادا که لهجه آب را نفهمم!
مبادا که دیگر آب برایم قشنگ نباشد! من پیغامت را شنیدهام؛ میدانم در فرادست «سپیداری نشسته در انتظار» میدانم کفتری بال میشوید در آب.
«چمدان تنهاییات» را کجا میبری شاعر؟
به من بیاموز شیوه آموختن را تا مثل تو «در پشت دانایی اردو بزنم»، مثل تو با لهجه باران صحبت کنم و «از نردبان نور بالا بروم»
میخواهم «تمام پنجرههای دلم را رو به تجلی باز کنم» و آن گونه زندگی کنم که هرگز «به قانون زمین برنخورد».
لای این شب بوها
میثم امانی
آسمان آبی است. نبض خورشید میزند هنوز. سپیدارها در رویای سبز شدن اند. رودها سیالاند.
برکهها مهمان پر زنجرههایند. عشق در باغچه آیینهها میروید. زندگی جاری است؛ در برگ درختان، در دشت، در «ده بالا دست». آسمانی آبی است. سرو، هر صبح اذان میگوید.
چشمها شفافاند.
سنگهای کف دلها پیداست. همه پرچینها کوتاهند.
همه خاطرهها طولانی! مرگ اینجاست که وا میماند
شادی اینجاست که سلطان شده است! زیر سرمای «نیاسر»
هیچ کس یخ نزده است.
مردمش خونگرماند در ده بالادست.
چشمهها هم مستاند آبها گل نشده است کاجها بیدارند.
بیدها شاخه نور همه جای بوی گلاب است؛ گلاب همه جا ماه، غزل میخواند گلی آزار ندیده است اینجا... «به سراغ من اگر میآیید» لای این شب بوها پای این منظرهها خواهم ماند!
شاعری از تبار بهار
نزهت بادی
هنوز عطر گرم شعرهایت، توفان دل عاشقان پشت پنجره را آرام میکند. هنوز خیال شهر پشت دریاهایت، قایق نگاه کویرنشینان را به حوالی غروب میبرد. هنوز کشف راز گل سرخ، دست هر عابری را برای چیدن نگاه میلرزاند. هنوز آبی نگاهت، پرگشوده بر گلدستههای باغ، به شکوه خلوت پرگریه یک پرنده بیآشیان میاندیشد. هنوز دخترک بیپای روی پل، در انتظار گوشوارهای از دب اکبر، کهکشان راه نگاهت را به اشک خویش، ستاره باران میکند. هنوز روسری پر گریه زن زیبای جذامی بر نردههای کشسته نقاشیهایت، در باد تاب میخورد. هنوز سوار خسته چشمهایت، در جستوجوی کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است. هنوز دوره گرد پریشان سرودههایت، سر هر دیوار فروریخته، میخکی میگذارد و پای هر پنجره بستهای شعری میخواند. هنوز هر رهگذر خانه به دوشی که از مزارت میگذرد، از راه سکوت میآید تا چینی نازک تنهاییات ترک برندارد.
شرق اندوه
ابراهیم قبله آرباطان
به کلماتی میاندیشم که میتوانند آنقدر زلال باشند که چشمه چشمه جاری شوند و زندگی را روی
سبزه زارها و علفها بپاشند.
من به شاعری فکر میکنم که کنار مرداب مینشیند و مرداب، کم کم زیبا میشود.
سهراب، شاعری است که پاورچین پاورچین، تمام کوچههای رفتن را پیموده است و از شهر خیالات و آیینه تصورات، گذشته تا به هم صحبتی با علف زارها و آواز چکاوکان رسیده است.
من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته کوچه شک
تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم
و چقدر سهراب به «آغاز زمین» نزدیک است که میتواند باغبان شود و نبض گلها را بگیرد. میتواند صدای کفش ایمان را در کوچههای شوق بشنود و باران را با تمام وجود بفهمد که از ناودانهای احساس، بر تن عریان شقایق میریزد.
باید سهراب بود تا از دهان شبنمها عشق نوشید و از سینه شب، سبد سبد ستاره چید و به همسایهها هدیه کرد.
باید مثل سهراب، به عادت سبز درختان خو کرد؛ تا چشمهها او را به خود بخواند و درختها هم. آری! میشود شاعر بود و گاهی روی علفها چکید و گاهی شبنمی شد و روی گونه ستارهها نشست.
... و سهراب، شاعر لحظهها و تنهاییها بود.
گاهی از بالش تنهایی، سر بر میداشت و در کوچههای آشنایی، پنجرهها را به روی عابرانش میگشود. «دیار تو آن سوی بیابانهاست». آنجا که روی لب انسانها، لبخند میروید، آسمان برای باریدن بال در میآورد.
انگشت شهابها به بیراهه نمیروند و به سمت زمین خیز بر میدارند و نور و شفق، کره تاریک را در آغوش میکشد.
«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق»
آدم؛ اینجا تنهاست
علی سعادت شایسته
آدم اینجا تنهاست
چقدر واژه و کلمه برای سرودن همین دلتنگی، برای سرودن همین تنهایی گرداگردت چرخیدند!
هر بار که سیل واژهها از دامنت میریخت، بیشتر به تنهاییات میرسیدی؛ به تنهایی زمینی که رهایت نمیکرد.
کلمات، با تمام انسی که به تو داشتند، غریبهتر از آن بودند که تنهاییات را پرکنند.
رقص واژهها در دستانت میهمانی آسمان و ستارهها را متبادر میشد.
واژهها گرداگردت میخواندند، تا تو را از زمین و تنهایی زمینیات فاصله دهند؛ اما همچنان پژواک تنهایی در گلویت میپیچد: «آدم اینجا تنهاست».
دامنت پر بود از کلماتی که سر از پا نمیشناختند.
برای سرودن درد سینهات، واژهها از هم پیشی میگرفتند، اما به راستی کدام واژه میتوانست این همه تنهایی را در خود جار بزند؟!
«دانههای انار»، «دب اکبر»، «گل سرخ»؛ کدامیک تنهایی را میسرودند؟
تنهاییات را که در کنار درختان چنار، چای مینوشید و میخواند «صدای آب میآید، مگر در نهر تنهایی چه میشویند؟ لباس لحظهها پاک است» واژهها را قدرت آن نبود که دست تنهاییات را بگیرند؛ آن گاه که مینوشتی:
«اما ای حرمت سپیدی کاغذ! نبض حروف ما در غیبت مرکب مشتاق میزند».
شولای کلمات، قامت تنهاییات را نمیپوشاند.
دستهایت لمس واژه و کلمه را از گذشتگان این خاک به ارث برده بود.
تو به «میهمانی دنیا» آمده بودی؛ برای دیدن کودکی که ماه را بو میکرد؛ قفسی بیدر که در آن روشنی پرپر میزد؛ نردبانی که از آن عشق میرفت به بام سکوت؛ زنی که نور در هاون میکوبید و گدایی که در به در میرفت و آوازه چکاوک میخواست؛ اما از این میهمانی، از این سفر کوتاه، تنها چند کلمه میتوانست بیانگر همه چیز باشد: «آدم اینجا تنهاست».
آری! «آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است».
شعرهایش فرصت سبز حیات
قنبر علی تابش
چه دلانگیز است یاد سهراب؛
سهرابی که سپهری بود، آسمانی بود، سهرابی که دغدغههایش از جنس نور و روشنی بود؛ سهرابی که اهل بالادست بود.
مردم بالادست چه صفایی دارد چشمههاشان جوشان...»
سهرابی که در «شب تاریک»، مانند یک ماه درخشید و بیشه را روشن کرد.
سهرابی که در عصر بال بستگی، پر از بال و پر بود.
سهرابی که در انبوه ظلمت زمانه، پر از فانوس بود؛ «میروم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم راه میپویم در ظلمت، من پر از فانوسم من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت»
سهرابی که روزی، چون پیام روشنی آمد و در «رگها نور ریخت»؛ رگهای رخوت و خواب زمان را به باغ بیداری پیوند زد و با روشنی و بلاغت تمام، فریاد برآورد:
«ای سبدهاتان پرخواب سیب آوردم ؛ سیب سرخ خورشید»
سهراب آمده بود که «شاخه گل یاس، به گدا» بدهد.
سهراب آمده بود که «دشنام را از لبها» برچیند.
سهراب میخواست هر چه دیوار را از جا برکند.
مصمم بود که دلها را با عشق پیوند دهد و چشمان را با خورشید؛
«من گره خواهم زد چشمان را با خورشید، دلها را با عشق، سایه را با آب، شاخهها را با باد» او، فرصت سبز حیات را به هوای خنک کوهستان پیوند زد.
رستگاری را در همین نزدیکیها، لای گلهای حیات، به تمام مردم نشان داد.
کوه را چنان روشن میدید که خدا در آن پیدا بود؛ «و چنان روشن کوه که خدا پیدا بود».
سهراب، به سمت خیال دوست، تا نبض خیس صبح پیش رفته بود. در «شرق اندوه»، «باغی از صدا» و «نیایش» بود.
او «پای هر پنجره شعری» میخواند.
شعرهایش فرصت سبز حیات است.
او مسافری بود که نشان خانه دوست را پیدا کرده بود؛ رهگذری بود که شاخه نور بر لب داشت.
یادش سبز و جاودانه باد!
شبنم ستاره
طیبه تقیزاده
«مرگ پایان کبوتر نیست، مرگ در ذهن اقاقی جاریاست»
رنگ خاموشی، تو را در بر گرفت، تو برای همیشه، پا به اقلیم تنهایی نهادی؛ بیآنکه پایان بپذیری. رستاخیز کلماتت در سیتغ کوه میپیچد و چون رودی خروشان، ریشههای تشنه شعر را به وجد میآورد.
امواج شاعرانه توست که هنوز به دریای بیکران شعر، نهیب میزند. مرغ پنهان دلت چه حرفها در دقایق خاموش به جای گذاشت! تو غربت پاشیده بر زمین را بر نتابیدی. مهاجری شدی که در تب رفتن، جرعه جرعه زندگی را نفس میکشد.
حس غریب ماندن را به سایههای ساییده سپردی و به آفتاب پیوستی.
در طنین «شاسوسا»، گل آینه را به غبار لبخند بخشیدی و چشمهای تو از جنس روشنان آفتاب بود که به مهربانی گلها دست کشید.
روح آرامت به گلهای سپیدی میمانست در باغستان پرطراوت جاودانگی.
اندیشهای سبز بودی در ابدیت گلها و پیوندی بود میان خوشه و خورشید.
چون آب روان جاری شدی در رودهای پر جریان حیات.
چون آهنگی آرام، به ابدیت بیکران پیوستی. ریههای لذت را از هوای دوگانگی خالی کردی و آن گاه، ذره ذره ابدیت را با اکسیژن مرگ، فروبلعیدی.
عطش جان را نشاندی به خنکای روشن چشمه سار.
«دور شدی از شب بیدرد و بر کندی ریشه بیشوری را.
قطره را شستی و دریا را در نوسان آوردی».
آواز حقیقت، چیزی بود که تو را بیش از هر چیز در پی خود دواند. سایه روشن خاک، تو را آگاه نمیکرد به نور، پس آن گاه به خورشید اشاره کردی و نهراسیدی از مرگ؛ بیآنکه بیاندیشی بعد از تو چه کسی «سر هر دیوار میخکی بکارد، پای هر پنجره شعری بخواند هر کلاغی را کاجی بدهد و آشتی بدهد و راه برود و نور بخورد و دوست بدارد».
گذشتی از طعم گس انجیر سیاه در دهان تابستان و سوار بر نسیمی دلانگیز، از منطق خشک زمین عبور کردی و به صفای بیکران آسمان پیوستی.
قفس تن راشکستی و به آواز قناری پیوستی و در صبحدم بهاری دوست، عاشقانه نفس کشیدی.
سارها را در کنج کاجها وانهادی و از روی شانههای باد، دست دوستی تکان دادی. و صدای دوست، تورا در بر گرفت و آن گاه سرودی «ای سرطان شریف عزلت! سطح من ارزانی تو باد!»
شاعر انار
سیدابوالفضل صمدی
غصه مردمان دلتنگ روستاهای ندارکاشان، در ینگه دنیا هم راحتش نمیگذارد. تا دلتنگ مادر میشود، به خانه بر میگردد؛ هر کجای جهان و با هر کس که میخواهد باشد. در خیابانهای بالا شهر تهران هم نمیتواند از غصه گل آلود شدن آب روستاهای کاشان که آبشخور کبوتران است، بر کنار باشد.
دلتنگ که میشود، به گلستانه میرود؛ بیغل و غش مثل نسیم.
پاییزها با رنگین کمان پس از باران کاشان، نقاشی میکشد؛ از کوهها از چمشهها از چلچلهها و درختان انار؛ آری! از انار؛ حتی اگر طعم ترکههایش را در مدرسه به خورد رگهای کف دستش داده باشند!
حتی مدیر مدرسه هم طراوت چهرهاش و برق چشمهایش از تماشای دستخط نقاش سارها و لادنها، پنهان شدنی نیست.
با این همه، کم کم فهمید حوض نقاشیهایش ماهی ندارد، پس شاعر شد.
خوشآمدی سهراب!
به سرزمین مادریات. به جهان فردوسی، حکیم توس، به شیراز سعدی و حافظ خوش آمدی!
کجا پیدایت کنیم، سهراب؟
در خیابانهای تهران یا بیابانهای کاشان؟
«به سراغ من اگر میآیید، نرم و آهسته بیایید مبادا که...» مبادا که چه؟ از چه میترسی سهراب شعر؟ مگر سرطان خون، میتواند چراغ شعرت را خاموش کند؟ تو، شعرت نوشداروی زندگی است.
«عکسهایش دروغ میگویند، من که میگویم او جنون دارد من که باور نمیکنم خورشید، سرطانی به رنگ خون دارد.»(1)
1) . بیتی از فاضل نظری.
«کفشهایم کو»
کجا میخواهی بروی سهراب؟ اینجا ابرها فقط به هوای تو میبارند، دشتهای گلستانه، ازهایهای پنهانی تو سیراب میشوند. راستی سهراب! خانه دوست کجاست؟ کفشهایت را کجا یافتی؟ چگونه از شبهای افسرده و سرد خلاص شدی و رفتی تا ته دشت دویدی، تا قله کوه؟ به کدام گل سرخ نماز خواندی؟ کعبهات زیرکدام اقاقی پنهان است؟
تا سفر دریا
فاطمه نعمتی سارخانلو
خانه دوست، پشت همین صمیمیت سیال خداست. چمدانی و کفشهایی پر از آواز و خلوتی که روی شاخه ازلی باد میخورد.
کافی است اذان بگوید مردی که حنجرههای این حوالی را پر کرده از احساس موسیقی مرغان اساطیر و عاشقانهترین تصنیفش، زیر پای کودکان آگاهی، آب میخورد؛ آبی که رمز محو شدن در فهم سفری به پشت دریاها را ترسیم میکند.
سهراب، همان مسافر پابرهنه است؛ ایستاده در قرار دلی که هجوم حقیقت را انتظار میکشد. تا برسد؛
«اینجاست، آیید، پنجره بگشاید ای من دگر منها» دستهایم را در باغچه میکارم سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم.»
مرغ مهاجر
رقیه ندیری
ای کاش دلم مثل تو شاعر بشود
خلاقتر از ذهن عشایر بشود
یعنی که پس از این دل بیدغدغهام
سهرابترین مرغ مهاجر بشود
شنبه
2 اردیبهشت 1385
23 ربیع الاول 1427
2006.Apr.22
به قم خوش آمدی
عباس محمدی
باد، به پیشوازت میآید تا عطر مقدس تو را به سوغات ببرد برای شهری که بیتاب رسیدن توست.
از شدت تب سوزان عرق کردهای ؛ تبی گرمتر از خورشید قم.
کاروان را به شوق عطر خوش برادر گرامیات آوردهای تا اینجا.
هر چند با کاروانی همراهی؛ اما در نبود برادر، تنهایی؛ آن قدر تنها که از هر کسی به خداوند نزدیکتری. پیشانیات، زخمی روزهایی است که به دوری از برادر سرکردهای.
عطر گلهای سرخ در نفسهای توست.
پروانهها، بیپروا به استقبال تو آمدهاند.
خیابانهای شهر قم میدوند تا زودتر از هر کسی، هم قدم جادههای زیر پایت شوند.
قدمهای مبارکت را که بر خاک هیجان زده قم میگذاری، آرام و سنگین نفس میکشی، هوا معطر میشود و شهر، مقدس.
قدمگاهت، آستانه بهشت است. به شوق دیدنت دسته دسته کبوترها به آسمان قم میآیند، آن قدر کبوتر آمده که نفس کشیدن آسمان دشوار شده است.
لبخند میزنی؛ هر چند هنوز بیماری از پیکر نحیفت رخت نبسته.
تمام سقاخانههای قم هر چه شمع دارند، نذر سلامتی تو میکنند.
این روزها کوچهها از بوی تو میخندند. ثانیهای لبخند از لبهای شهر قم دور نمیشود.
چه سعادتی دارد این شهر! خوشبختی از این بیشتر هم مگر میشود؟! چه مهمان گرامی و بزرگی! خوشحالی دارد این که قدمهای مبارکتان را بر دیده قم نهادهاید و شبهایش را روشنتر از روز کردهاید.
آسمان، به شهر نزدیکتر از همیشه شده است. خاکش، بوی ستارههای چشمک زن زیبای دور دست را میدهد.
قم با آمدنت تمام تلخیها را فراموش کرده و هوای دیگری را نفس میکشد.
این روزها، ابرهای دیگری بر خاکش میبارند؛ ابرهایی که مهربانی را در باران خلاصه کردهاند.
به خاطر آمدنت این روزها، باران بیوقفه میبارد بر تشنگی سالهای سال این شهر ، باران میبارد به خاطر صدای آشنای تو؛ تویی که صدای باران را از ناودانها نمیپرسی و بوی باران را از بالهای خیس گنجشکهای باران خورده نمیخواهی.
باران میآید تا رویش را به خاک برگرداند؛ خاکی که پیش از آمدنت، زندگی را فراموش کرده بود.
آمدهای تا آسمان خلوت شهر را پر از کبوتر کنی. آمدهای تا خواب شهر را با آمدنت تعبیر کرده باشی. آمدهای تا قم، مقدس شود و به یمن قدمهای تو این خاک، بوی آسمان بگیرد، بوی عشق بگیرد؛ اصلاً بوی مهربانی تو را بگیرد که از تمام گلهای بهاری معطرتری و شنیدن بوی مهربانیات، آدمها را در ابرها غوطه ور میسازد.
به شهر خودت خوش آمدی! خوش آمدی به سرزمینی که از این پس، تمام دنیا آن را با نام تو خواهد شناخت؛ دیاری که نشانیاش نام تو میشود! به قم خوش آمدی، ای مقدس مهربان!
مهربانتر از آفتاب
نزهت بادی
من دیدم از همان سر صبح صادق، عطر غریب یاس و صدای بال کبوتر میآید.
انگار شهر پر شده باشد از گفتوگوی آب و آیینه!
پس بگو ؛ قرار بود که تو بیایی و... من نمیدانستم من دیدم از خم جادهای دور، آوای آشنای کسی میآید که از جنس باران، نگاهمان میکند و به طعم غروب، میگرید. پس بگو ؛ تو آن مسافر مهربان بودی و... من نمیدانستم! من دیدم به نوازش دستانت، با بونههای عقیم شهرمان گل دادند و سقف خانهها پر شد از یاکریمهایی که به دعای تو پر گشودند؛ پس بگو؛ شوق آمدن تو بود که ناگهان، این همه ستاره به دامان شهر ریخته شد و من نمیدانستم! حالا که آمدی، دست کم به اندازه دلتنگیهای
نرگس چشمانمان بمان!
نگذار که رویای رو به دریایمان بر باد رود و آواز جوانه زدن در حنجره باغ آرزویمان بخشکد! نگو که وقت رفتن است و هوای دل، بارانی؛ ما که هنوز نشانی آن مزار بیستاره را نپرسیدیم و دستهایمان به عطر گلهای محمدی پرپر درنگاهت عطرآگین نشده است؟ حیف است آن همه مهربانی که در جستجویش بودیم، درحسرت کوچهها از دست برود.
ای زلالتر از نسیم، لطیفتر از باران و مهربانتر از آفتاب!
همین جا بمان؛ شاید آن مسافر غریبت که بغض همه پرندگان کوچ کرده را با خود دارد، از شهر ما بگذرد و تبسم خشکیده لبانت را دریابد!
سایه مهربانی
خدیجه پنجی
انگار همین دیروز بود که نسیمهایی از حوالی چادرت عبور کرده بودند، هوای شهر را به بوی خوشت، عطرآگین کردند! از آن روز به بعد، هوای قم بوی بستانهای بالادست را میدهد.
انگار همین دیروز بود که جادههای عاشقی، شهر اشتیاقشان را دویدند تا بیرون از دروازه شهر، تا چشمهایشان را به نوازشی از قدمهایتان متبرک سازند!
همین دیروز بود که تنهایی حوالی، با باران رقیق مهربانی و عاطفهات فراموش شد و عطش کهنه شهر، سیراب شد.
تو که آمدی، درختها به احترامت قیام کردند و از آن به بعد، ایستادن، قانون درخت شد.
تو آمدی تا پرندهها از دستهایت آب و دانه معرفت گدایی کنند. شهر، نگاه نوازشگرت را به شکوفه نشست و شاخهها از مهربانی تو خیس شدند.
بهار از دامنت آغاز شد. چادرت را که تکاندی، آبشار عاطفه جاری شد. از آن به بعد، مهربانی ریشه دواند در دل این خاک و عطر آشنایت وزید در هوای قم.
پرنده نگاهت را رها کردی در آسمان شهر و بعد، شبهای شهر، ستاره باران شد.
آمدی تا کبوتران این حوالی، بیسر پناه نباشند و اهالی شهر، دلتنگیهایشان را حفظ پای سفره تو بیاورند و چشمها در آستانه نیاز چشم امید بدوزند به دستان کریمه اهل بیت علیهمالسلام.
بوی تو را نزدیکتر حس میکنم تو آمدهای تا دلهای شکسته کبوتران پناه بیاورند به سایه مهربانی و دست بیاویزند به دامن کرامتت؛ تا بال بگیرند در هوای معطر بهشتیات.
شیوه آمدنت به بهاران نورس میماند، بانو فرشته! آمدنت را شهر هلهله میکشد با هزاران هزار دهان گشوده از شوق؛ خیابانها کل میکشند اندوهت را که فانوس روشن شبهای کویری قم است، به سینه شهر ببخش!
تو آمدهای تا دلشورههایم را به دست مهربانیات بسپارم و به آرامش رهای حریم تو تا دلم را گره بزنم به ضریح آسمانیات...
التماس دعایی بخواهم و یقین بدانم که هرگز دعای دستان کریمه اهل بیت بیاجابت نخواهد ماند.
سفر غربت
حورا طوسی
خستگی و غربت و اندوهت را برایمان هدیه بیاور؛ ای ستاره آسمان ولایت! شانههای کویر و دیوارهای شهر، سایه بان دردهای تو خواهد شد؛ سایه بانی که به سایه سار حضور تو محتاجتر است، سایه بانی که دیرزمانی است به گل فشانی قدوم آسمانیات چشم دوخته است.
اینجا شهر شور و شعور است؛ شهر شیعه پروری که در فهرست محبت، قرعه خوشبختی به نام او رقم خورده است. تا در بیت النور، تمام داراییاش را برای پذیرایی تو مهیا کند.
چشمها منتظرند و پرچمها به نسیم حضور تو تکان میخورند. قدمها به هروله پیشواز تو آمدهاند.
از وقتی قاصدکهای امید، خبر آمدنت را بر شهر باریدهاند، از لبهای ترک خورده زمین، جان تفتیده کویر، چشمه چشمه اشک اشتیاق جوشیده است.
همه جا طراوت بهار گرفته است؛ شگفتا! بهشت، در این کویر خاکی؟
بانویی از اهالی عفاف و پاکی، از نسل خورشید و آب و آیینه، بانوی کرامت و صفا و راستی، محمل لطف و مهربانیاش را بر دیار شیفتگان ولایت میافکند.
بانو! غصههایت را با اشکهایمان میشوییم.
بانوی نور! غریبی مکن با ما، ما خود در این دار غفلت زده دنیا، غریبهایم و به درازای روزگار، انتظار گلی از بوستان امامت را کشیدهایم.
بگذار با همه رنجها و خستگیهایت سر بر شانه توکل و توسل شما گذاشته و اندوه سالیان دراز را برایت نجوا کنیم.
بگذار گل دیدگانمان را زیر قدوم مبارکت فرش کنیم، تا عطر علوی و نسیم رضوی، تمام انتظار دیرینه را سرشار کند. بیا و در دایره دوستان دل از دست داده، غبار غم بنشان تا این غبارها را،
ستارههای آسمان دلهامان کنیم و لحظههای بودن با تو را سر فصل تقویم روزگار شهرمان.
بیا تا از ورای آیینه نگاهت، آسمان را به تماشا بنشینیم. بیا ای معصومه رضوی، عصمت علوی و کرامت نبوی! بانوی آب و آینه و نور و روشنی امشب چرا به کلبه ما سر نمیزنی؟!
مسافر کوچههای غریب
علی سعادت شایسته
صفهای نور از مدینه تا قم؛ سیل شکوه و غرور که ستارهها را به قم میکشاند، فرشتهها را به قم میکشاند.
این محمل کیست که بر خاک ایران منت میگذارد و چون نسیم، دامن بر خاک این سرزمین میکشد؟
این محمل از آن کیست که ابرها، سایبان شکوهش شدهاند؟
پای بر سینه خاک میآید؛ اما به کجا؟ به راستی کجای این زمین ارزش اقامت دارد؟ بر سر کدام خاک منت خواهد گذاشت؟ این باران، کدام خاک را سیراب خواهد کرد؟ به هر کجا پا میگذارد، قلب زمین، بیتاب میتپد.
میایستد!
مسافر ابرهای بهاری، مسافر بارانهای از نور آکنده... مسافر کوچههای غریب مدینه پا بر سینه قم میگذارد. شور، در رگها و عشق، در پوست خاک نمیگنجد.
این جگرگوشه جدا شده از مدینه، این نسیمی که از خانه اهل بیت برخاسته، منت بر خاک تشنه قم گذاشته است.
چشمها را بتکانید! دلها را بتکانید! این صحن فاطمه علیهاالسلام است؛ فاطمه معصومه علیهاالسلام. بایستید و به ابرهای جهان که سایه بر گستره آفتابیاش میکشند بنگرید!
بایستید و رقص همواره ستارهها را به نظاره بنشینید!
این دریچهای به سمت بهشت آل محمد علیهمالسلام است.
دستها را بردارید و به دامن این خاک مقدس بیاوزید.
اینجا فاطمه بر سریر شکوه و عظمت نشسته است؛ فاطمه علیهاالسلام وارث نجابت فاطمه علیهاالسلام. وارث کرامت علی علیهالسلام؛ فاطمه علیهاالسلام وارث کوثر پیامبر، کریمه اهل بیت.
ای کرده غمت، غارت هوش دل ما
درد تو زده خانه فروش دل ما
سری که مقدسان از آن محرومند
عشق تو فروگفته به گوش دل ما
بانوی کرامت
شیرین خسروی
ای دختر امامت و ای بانوی بزرگ کرامت!
آن روز که قدوم مبارکت را بر خاک کویرستان قم نهادی، شکوفههای سعادت و نیک بختی، خاک غبارگرفته این شهر را پوشاندند.
بادهای جانسوز کویری، به نسیم خنک بهاری مبدل شد و ماه چهره دلگشای تو، آسمان بیستاره قم را روشنایی دیگری بخشید.
تو آمدی، اگرچه غریبانه؛ اما کوچههای شهر را با عطر دلانگیز بهار آشنا کردی و پس از سالهای سال، خاک تشنه کویر از طراوت باران سبز حضورت سیراب شد.
کدامین بهار یا کدامین نسیم فرح بخش بهاری میتوانست چون عطر خوش حضور تو، غبار پاییز را از چهره ملالانگیز شهر بزداید! بیگمان این خاک را فرشتگان آسمانی تطهیر و قدسیان عالم ملکوت متبرک کردهاند تا شایسته ورود باشکوه معصومه آل محمد علیهمالسلام شود.
اگر آسمان این شهر ستاره باران و شبهایش سرشار از آرامش و روزهایش گرم و زندگیبخش است و اگر خط شرافت بر پیشانیاش میدرخشد و کتیبه کرامت و بزرگواری بر ایوان نورانیاش چشمها را مینوازد، همه از فیض رحمت الهی است که قم را میزبان حضورت کرد و بارگاه ابدی تورا در این شهر قرار داد.
ای بانوی آفتاب و ای رحمت با صفای خاندان امامت!
ما را که به آستان مبارکت رو نهادهایم، در پرتو عنایت و شفاعت خود قرار ده و از فیض زیارت حرم امن و پاکت محروم مفرما!
دعای قنوت
رقیه ندیری
سبک بال میآید؛ آن چنان که گویی کجاوهاش بر بال فرشتههاست.
صحرا به صحرا غم هجران را پشت سر میگذارد. تا در حریم آفتاب، قدری بیاساید؛ اما مگر توفان بغض و عناد، تا به حال آسودهاش گذاشته که این بار هم راهش را سد نکند؟!
با این وجود، سربلند میرسد تا نقطه پایان؛ آن جایی که تقدیرش با رویای صادقه موسی بن خزرج گره میخورد.
حال، موسی بن خزرج است که روی بال فرشتهها، میبالد به تقدیر خویش؛ چراکه در دستش مهار شتر بانویی است که ملکه قلب قم خواهد شد؛ ملکهای که چشمهها به احترامش میجوشند و نخلها برایش بر میدهند.
چه سفیدبختند، آنها که به استقبالش میشتابند و همراهیاش میکنند با سلام و صلوات!
بانوی کویر، بزرگوارانه آمده است تا آبروی قم بشود، تا اهالی شورهزارها، بوی بهشت را نفس بکشند وریههاشان آکنده شود از عطر دلاویز یاسها. آی مردم! سراپا گوش باشید سخاوت صحیفهاش را که جواب سوالهاتان را به این وضوح خواهید یافت.
زود است که همانند مریم، روزه سکوت بگیرد این قدیسه و گلدستههای مرقدش تا ابد دعای قنوت بخوانند.
چیزی از زمین نمانده است
حمیده رضایی
نفس میکشم در درد، نفس میکشم در دود، نفس میکشم در انبوه هیاهو و تاریکی.
شب، بر روز تاخته است. زمزمهای نیست از آب، از ابر، از پرنده، ازهوا.
صدایی نیست؛ جز مرگ، جز سیاهی، جز آهن، جز غبار، جز دود.
زمین مچاله شده است. آسمان را نای باریدن نیست. خاک، فشرده شده است؛ خاک، ترک خورده
است. و در رگهای زمین، مرگ میجوشد، سرفه میکند و نفس میکشد در گریبان خاکآلود خویش.
مجالی نیست چشمهها را برای جوشیدن.
مجالی نیست پرندگان را برای سرودن.
خاک را مجالی نیست برای آغوش گشودن روبه روی بهار.
زمین آلوده، زمین مچاله، زانوانش تاب ندارد تا بگذرد، دستانش توان ندارد تا دست ببرد به سوی آبی بالادست.
دریچههای غبارین زمین، باز و بسته میشود. گلی نیست، بهاری نیست، جوانهای نیست، هیاهویی برای حیات نیست؛ تاریکی است و تاریکی.
چیزی از زمین باقی نمانده است که لگدکوب گامهای فراموشی نشده باشد.
چیزی از زمین باقی نمانده؛ نه پونهای، نه بابونهای، نه دلخوشی به اطلسی و بهاری شکفته. زمین، در نیمه راه خویش، به زانو درآمده است؛ لباس خاکیاش را به تن کرده است و میچرخد بر مدار تباهی.
«روز زمین پاک»، نفسش به شماره افتاده است، کنارجویی خشک زانو زده و سرب میجوشد از چشمهایش.
روز زمین پاک، صدا را در مشتهایش میفشارد و به ازدحام خیابانها مینگرد. فاضلابها، زبالهها، گردها، غبارها، مرگها ... .
فرو میریزد در گریبان خویش.
روز زمین پاک، دستهایش را به شاخههای نافراموش بهار میآویزد و انتظار میکشد.
روز زمین پاک، گامهای آلوده بر پیشانیاش به شدت میتازند.
زمین، تکه تکه در خویش خاموش، فرو میپاشد.
این چه طرز برخوردی با زمین است؟
محمد کاظم بدرالدین
بیایید بگذاریم زمین تشنه، از فرهنگ محبت ما سیراب شود؛ آن وقت از بوی گرمترین گلها، ما را پاسخ میدهد.
چه فایده دارد نقشههای خیانت، جز اینکه خدشه بر اندام نازنین زمین برساند؟!
چه نتیجهای در بردارد رفتار ناشایست جهالت، جز اینکه چهره منسجم زمین را به هم بریزد؟!
خیلی مراقب باشیم تا زمین، آه نکشد! مبادا زمین، خارستانِ خشمِ خود را بروز دهد! مبادا که علفهای هرزِ «آلودگی»، بر گستره زمین بنشیند! برای زمین، تحمیل پلیدی، به هر صورتی که باشد، رنجآور است.
ما باید به آن دقیقهای که آلودگیها را از چهره زمین بر میدارد تا آرایش آن به هم نخورد، رنگ آسمان بزنیم. باور کنیم زمین قیمتی است! وقتی گامهای فرهنگ و سازندگی، مسیر آبادانی را میپیمایند، گویا زمین، فرشِ پاخوردهای است که لحظه به لحظه قیمتش بالا میرود.
باور کنیم زمین، ذهن خلاقی دارد.
وقتی هر بهار، تابلوهای بزرگی از گلهای رنگارنگ در سراسر زمین پهن میشود، استعداد و خلاقیت زمین را میرساند.
البته زمین، این بساطِ سبز را برای نگاههای سالم میگستراند؛ نگاههایی که طرز پاک زندگی کردن را بلد هستند.
باید به کودکان اکنون فرهنگ، نشان داد که دل زمین پاک و ساده است.
بگذار درختان نفس بکشند
میثم امانی
شیطان نفس میکشد در شهر؛ دوده روی برگ درختها نشسته است.
نور، به لایههای پایین جنگل نمیرسد.
زندگی دارد میمیرد!
ابرها، زمین را دوره کردهاند.
ریه ماه، پر شده از بوی دود.
«هوای آزاد»، رؤیا شده است دیگر!
دودکشهای بالا بلند، پنجرهها را تسخیر کردهاند.
اکسیژن، به سلولها نمیرسد.
طبیعت میسوزد از این همه عصیان آدمی.
علم به کجا میرود؟
وجدان بشر، در تنگنای محبس تاریکی به ستوه آمده است، پاکی رؤیا شده است دیگر.
آتش در خرمن عاطفه افتاده است.
بنی آدم را چه شده است که کشتی خویش را سوراخ میکنند در دریای پر موج حیات؟!
«آسمان آبی» را باید در خاطرهها بجوییم، در آلبومها، در پشت بام خانههای گلی.
آسمان، «خاکستری» شده است.
مه و دود، به هم آمیختهاند.
«برج میلاد»، در محاصره ابرهاست.
پردهها خاک میخورند تا بپوسند!
جای نشستن نیست؛ نه بر نیمکتهای سیمانی پارک، نه حاشیههای خیابان.
پاکیزگی از سطحها و زاویهها رخت بسته است.
یاد باد نسیم خنک بهار را که هجرت کرده است!
آب را گل کردهاند/ هوا را به دود آلودهاند.
حتی نفس کشیدن در شهر مشکل است
باید به عمق فاجعه ایمان بیاوری
دیوها در کوچه قدم میزنند.
صدای پای گزمههای شب است که میآید...
باید ایمان بیاوریم به صبح! دریچههای سد را بگشاییم به روی رهایی!
بگذاریم زمین نفس بکشد، درختان نفس بکشند!
مرگ را پشت در خانهها نبریم!
آلودگی سمی است در دستگاه گوارش طبیعت که میگسترد و شاهرگ حیات را قطع میکند.
باید جلوی هجوم شیطان را بگیریم.
دیر نشده است هنوز.
لایه اُزُن را میتوانیم وصله بزنیم.
باید نه گفت به ناپاکی... و «آری» گفت به صفا، به پاکی؛ به زندگی!
آسمانی آبی، پر از پرنده، زمین سبز، پر از گلهای وحشی، رودخانههای زلال با ماهیهای کوچک،
درختان سایه گستر با آشیانه پرندگان، نقاشی کودکان معصوم این کره خاکی است.
روانیست، رنگ شادی را از نقاشیهایشان بگیریم و خنده صمیمیشان را در هیاهوی آلودگیهای شهرنشینیمان گم کنیم.
هنوز هم سر زدن یک گل کوچک از میان سنگها غنیمت است.
هنوز هم شناور شدن یک برگ فرو افتاده در آب، میتواند هزاران چشم را به دنبال خود بکشاند.
هنوز هم خوابیدن بر روی دشتهای پر از گل و دویدن در میان علفزارها، آرزوی خیلیهاست.
وقتی میتوان سبز بود و آبی نگریست، چرا باید با سیاهی همراه شد؟!
فقط کمی سادگی و صمیمت کافی است تا دوباره با زمین آشتی کنیم و به دامان پر مهر او باز گردیم.
زمین را به یاد بیاورید
علی سعادت شایسته
زمین، خودش را از یاد برده است، زیر سایههای سنگین دود و سیمان. زمین، گذشته زیبایش را از یاد برده است. در چشمهایش دیروز، چونان خاطرهای دور، در هالهای از فراموشی جا مانده است. پروازهای بیدغدغه، از یاد آسمانی که روزگاری آبی بود رفته است.
سالهاست که پنجرهها، سینه آسمان را به وضوح ندیدهاند. ریههای ستارهها، از دود آکنده است.
روزهای آبی کجایند؟ فصلهای درخت و سبزه را زیر کدام جاده پایمال کردهایم؟ به راستی چرا تمام راههای دنیا باید از جنگل بگذرد؛ از روی خاطرات سبز پروانهها و پرندهها؟ چرا حریم جنگل را فریادهای زُمُخت آهن بشکند؟
درختان، یکی یکی ریشه کن میشوند و خاطراتشان را به عابرانی میدهند که از کوپههای قطار، برای سبزههای خاکستری دست تکان میدهند؛ بیآنکه بدانند رد پایی که بر جا میگذارند، روز به روز، کویر را برای فصلهای جنگل و پروانه به ارمغان میآورد.
کجاست دیروزهای سبزه و لبخند که ماه نقره، تا ارتفاع پنجره پائین میآمد و اتاق را به مهمان آبی آرامش میکرد؟ کجاست قصههای مادربزرگ که در آن، خبری از آهن و سیمان و دود نبود؟
پرسه در کوچههایی که در آن بوی خاک باران خورده، بوی کاهگل نمناک، آرام آرام ردپای فروردین را در کوچهها میریخت و خانهها با دامنی از نور و لبخند، در انتظار میهمان، آب و جارو میشدند، کجایند؟
زمین را از یاد بردهایم. آری! زمین را که حالا زیر سرب و دود رسوب کرده است از یاد بردهایم.
نفسهایمان به هوایی عادت کرده است که در آن، خبری از پرواز پرنده نیست.
حالا دست پنجرههایمان به ارتفاع ماه سربی نمیرسد و ما نشسته، به پنجرههایی خیره میشویم که راه هیچ روستایی را نمیگشایند؛ پنجرههایی که وسعت بیقرار گندمزار را از یاد بردهاند.
دست کودکان که همواره در دست نسیم بود، باد بادکهای تا ارتفاع ابرهای سپید و همسایگی دریا را از یاد بردهاند.
کجاست شاعری که جار بزند: «یادمان باشد کاری نکنیم که به قانون زمین بر بخورد»؟
فانوسها را بردارید به شب نشینی دیروزهای چای و شعر برویم. زمین دارد از یاد میرود.
آرزوی زمین
فاطمه عبدالعظیمی
اینها، آرزوی همه ماست:
لبریز میکنم دستانم را از آب زلال این رود جاری؛ ناگهان لبریز میشوم از شور زندگی.
دور تا دورم را سبزههای خرم پوشانیده است. صدای جیک جیک گنجشکها، روحم را مینوازد. درختان لبخند میزنند شکوه شادمانه زیستنم را. نسیم از دور دست برایم دست تکان میدهد و صبح به خیر میگوید به من، هوای پاک صبحگاهی.
گلها بیتاب میشوند، وقتی میبینند که من این چنین سرمست در میان بوته زارها میدوم و به دنبالم پروانهها به پرواز در میآیند.
زیر لب زمزمه میکنم شعری را؛ گویا پرندهها همه شعرم را بلدند. جلوتر میروم؛ صدای آبشارها قلبم را از جا میکند و روحم را تا فرا سوی آسمان خیال میبرد.
رو به رویم، کوهی را میبینم که سرتاپایش را چمنها پوشاندهاند؛ گام به گام بالا میروم؛ بیآنکه ذرهای خسته شوم.
نفس میکشم هوای پاک زندگی را؛ بیآنکه فکر کنم به گذشت زمان. فقط نگاه میکنم به زیباییهای طبیعت مثل کودکی که برای نخستین بار، پا به عرصه طبیعت گذاشته است، به اطرافم نگاه میکنم. هیچ صدای دلخراشی گوشم را نمیآزارد و در آسمان آبی بالای سرم هیچ دودی دیده نمیشود، انگار هیچ کارخانهای نیست در شهر! انگار هیچ کس حق ندارد دست ببرد به پاکی و لطافت این طبیعت!
اینجا موزهای است که هفت آسمان نور و هفت آسمان عشق از آن نگهداری میکنند و جز با بلیط
لبخند و با قلبی پاک، هیچ کس اجازه ورود نخواهد داشت. اینجا طبیعت زمین است و چون آسمان، لبریز از زیبایی؛ زمینی که بدون خاکی حاصلخیز، آبی زلال، بادی مهربان و آتشی گرم، سرد و بیروح است. زمینی که جاریاند رودهای روانش به سمت نور، کوههایش ایستادهاند عاشقانه و پرصلابت، درختانش قد کشیدهاند تا آسمان عشق و پرندگانش پر میکشند به سمت خدا.
یکشنبه
3 اردیبهشت 1385
24 ربیع الاول 1427
2006.Apr.23
کشکول معرفت و حکمت
خدیجه پنجی
کشکول معرفت بر دوش، ردای حکمت بر تن. پوشیده در شولایی از دانش؛ من تو را چنین یافتهام. اصفهان تو را با هزار لهجه، ترانه خوان شده است.
دیری است که پنجرههای بینش، از تکاپوی دستان تو باز است رو به روشنان جبروتی تأمل و اندیشه.
دیری است چشمهای شیفته از دریچه نگاه ملکوتی تو مینگرند هیاهوی جهان را.
دیری است گدایان معرفت، پای سفره عرفانی گفتار تو روزی میجویند.
گریزی نیست از دام و دانه تو، پرندگان اندیشه را که از دستهای حکمت تو دانه بر میچینند.
آهوان خیال، دیری است به سبزی دشتهای بهاری «تغزل» تو پناه آوردهاند.
در کشکول وجود تو، نور جریان دارد.
علم و معرفت و حکمت، ساکنان همیشه قلب تواند. این همه مسائل، به طمع مهربانیات، دست تمنا گشودهاند. این همه عاشق، به یمن انوار آسمانی نگاه توست که نیلوفرانه قد کشیدهاند به ارتفاع کرامتی از تو.
زیر پر و بال تو سامان مییابند «ملاصدرا»ها.
بر بامهای جهان میوزد آوازه آشنایت.
بادها به شوق عطر دستارت، بیابان در بیابان، سر به جنون گذاشتهاند.
جادهها، تمنای دیدارت را به اصفهان آوردهاند.
پرستوهای مهاجر، در طلب دانایی در حوالی چشمانت، آشیان گزیدهاند.
غزالان به جست و جوی فضیلت، در دامنه کلامت اردو زدهاند.
هنوز خاطره اندیشههای زلال و نابت جاری است؛ در آبی کاشی کاریهای «شیخ لطف اللّه».
هنوز تجلی دارد در آیینه «سپاهان»، رنگ در رنگ، جذبه آسمانیات.
طاقهای مقرنس اصفهان، پیشانی تواضع میسایند بر قدمهای افلاکیات.
طنین گامهای روشنت بر سنگفرش «عالی قاپو»، فراموش ناشدنی است و ماندگار.
جاری حضورت در شریانهای زمانه، هماره تداوم دارد و کشکول روزگار، از زلالی اندیشه افلاکیات، تا ابد سرشار است.
سه شنبه
5 اردیبهشت 1385
26 ربیع الاول 1427
2006.Apr.25
حوالیات لبریز خیانت بود
عباس محمدی
این آخرین کلمات را هم بنویس و مهر کن! حکم، حکم تنهایی توست، «تنهاترین سردار»!
بوی غربتی که از گریبانت میریزد، دنیا را دیوانه کرده است.
بغض، غربت حنجره گرامیات را دور از صدای آوازها میفشارد.
تنها ماندهای؛ مثل شبی که پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله به معراج رفت، مثل تمام نیمه شبهایی که پدر گرامیات علی علیهالسلام، سر در چاه میکرد و تنهاییاش را فریاد میکشید.
تنها ماندهای، مثل اشکهای غربت حضرت زهرا علیهاالسلام در فراق پدر.
آن قدر تنها ماندهای که غیر از خدا، دیگر هیچ کس و هیچ چیز به خلوتت راه ندارد، حتی ماه هم این شبها برای دیدن تو از پنجرههای خانهات سرک نمیکشد. پارهای وقتها، حس میکنم از تنهایی، هوا هم در کنارت جریان نداشته و تمام زمانها برایت ایستاده بودند.
نامه را مهر کن که این نامه، در حکم همان پیاله زهری است که روزهای بعد باید بنوشی، پیالهای که از تلخی لبریز شده؛ اما نه به اندازه تلخی تمام سالهایی که غربت، گلویت را میفشرد.
نامه را مهر کن، تا تمام سربازانت در کیسههای زر معاویه، یکی یکی ذوب نشدهاند!
دریغ از چند سرباز، دریغ از چند مرد، دریغ از شمشیری حتی در نیام! نامه را مهر کن، تا دنیا را بوی عفن کیسههای زر معاویه خفه نکرده است.
فرصت، کوتاه است؛ کوتاهتر از خواب غفلتی که سربازهای تو را و شمشیرهای در نیامشان را گرفته است.
نامه را مهر کن، تا این وفای عهد شکنها، دین خویش را هم به چند دینار نفروختهاند! بوی کیسههای زر، اسلامشان راتامرز هم آغوشی با کفر کشانده است.
این میراث گرانبهای جد بزرگوار توست؛ این امانتی است که به تو سپردهاند؛ به امید اینها مباش که خواب دنیا، آب را از سرشان گذرانده است. این لحظات، لحظات موهومی است، لحظاتی تلخ، لحظاتی تلختر از تمام شوکرانهای زمین؛ انگار دست و پایت را به چهار طرف، میخ کوبیدهاند و از هر چهار
طرف میکشندت، دشمنان و «همراهان سست عناصرت»! تمام دنیا درد میکند، تمام رودها ورم کردهاند و تمام درختها بغض! بوی تنهاییات خلاصهتر از متن صلح نامهای است که به زور تنهایی و به مصلحت دین، مهر کردی.
تنهاییات را موج موج دریاها سر بر صخره میکوبند.
هر آنچه کوه سربلند، در برابر این همه غربت بیپایانت زانو زدهاند.
تمام رودها، آبشار شدهاند تاخودکشی کنند لحظهای را که به ناچار، صلحی ناخواسته را مهر میکنی.
آفتاب، دق خواهد کرد؛ اگر بعد از این، سایهات همسایه روزهای آفتابی نباشد.
بیعطر تو هیچ گیاهی سر بر آمدن از خاک نخواهد داشت.
این نامهای که مهر میکنی، حکم شهادت توست. خوب میدانی؛ اما هنوز استوارتر از تمام کوهها، با قدمهایی محکم میایستی در برابر انحرافات معاویه و کجفهمیهای نامسلمانان از دین و هیچگاه سر خم نمیکنی فشارهای ناتمام کفر و غربت را.
هنوز هم در خانهات را به روی هیچ کدام از یاران بیوفایت نبستهای و هر میهمان خوانده و ناخوانده، به خانهات میآید؛ همان طور که نامهمانها؛ حتی اگر سوغاتشان زهر باشد.
لبخند تو به استقبالشان میرود. هنوز هم نگران مردمی؛ مردمی که خویش را پشت سایههای کوتاهشان پنهان میکنند. هنوز نگران آنهایی؛ همانهایی که مثل دنیا به تو پشت کردند و زخمهای جهالتشان با برق خنجرهای در آستین مخفیشان، گردهات را با بوی خیانت آشنا کرد.
هنوز زخمهایت تیر میکشند؛ زخمهایی عمیقتر از کیسههای زر معاویه.
دنیا در خود مچاله شده است از این همه غربتی که گریبان گرامیات را میفشرد.
دنیا را مهر میکنی به نام دنیا پرستان. دنیا را مهر میکنی برای معاویه، برای خود دنیا و برای تمام روزهایی که از خیانت لبریز است.
خون گریه
خدیجه پنجی
خون گریههایم نذر چشمانت، غریب روزگار
من از تو میگویم، تو ای آتشفشان بردبار!
در دل چه پنهان کردهای کوهی غم و اندوه را
حرفی بزن، لب باز کن، آهای صبور داغدار!
امشب تمام قدرتت را در صدایت جمع کن
بر فرق این تاریخ، از عمق جگر آتش ببار!
غم شعلههای سینهات را سمتشان پرتاب کن
بگذار در هرم نفسهایت بسوزد روزگار
زیباترین ایهام شعرت را نفهمیدند، نه
آن قلبهای یخ زده آن تودههای سرد و تار
خون گریههایم را فقط در سوگ تو خواهم نوشت
تنهاترین سردار! ای مرد آخرین بیسوار...
شب، گذشته است
حمیده رضایی
بیابان میغرّد، چراغ ماه، خاموش است. زمزمه مرگ، بیابان را پر کرده است.
صبح، در یک قدمی نفس میکشد، شب مچاله میگذرد. توفانی از شن، معجزه پروردگار است. توفانی از شن، پلک حادثه را بسته است. توفانی از شن، اتفاق را در هم پیچیده است.
تکههای آهن، لاشه خفاشان دژخیم، سنگریزهها و بادها.
طبس، چشمی به آسمان و چشمی به خاک دوخته است. حادثهای نیست، دستی نیست به نیت غارت، گامی نیست برای لگدکوب کردن. شنها و آسمان پاره پاره، شنها و فریاد ابلیس هنگام فرو ریختن، شنها و هوایی پیچیده، تاریخ، اتفاق را ورق میزند آرام آرام.
آئینهها، رو به روی حادثه دهان گشودهاند از حیرت.
روز، مغرورتر آغاز شده است.
بیابان، سرش را بالا گرفته است به افتخار.
آسمان یکدست؛ شب رد شده و اتفاق شوم، پایان گرفته است. بیابان آرام، هیاهوی دیشب را در ذهن خاک آلود خویش مرور میکند - سنگریزههای مضطرب را - تکه پارههای آهنین و خفاشان نابود شده را -. شب، پایان گرفته است و طبس، حادثه را به یاد میآورد.
هیچ کس نیست، هیچ دستی برای فشردن گلوی اتفاق، دراز نشده است، هیچ گامی برای رد شدن
از این خاک، جا نمانده است. شب، گذشته و بیابان، خورشیدخیز است. شب گذشته و طبس ایستاده است پرغرور، پرعظمت. تاریخ، چون رودخانهای مواج، از سر دقایق گذشته است. شنها و پیچ و تاب هزارتای معجزه؛ حادثه آرام میگذرد. بیابان با تمام یاختههایش، پیروزی را احساس میکند.
شعاع روز، لا به لای شنها میدود و خورشید، با شدت نور باران میکند کویر را و روشن میکند شب حادثه را.
در این سرزمین، نفس فرشتهها جاری است
میثم امانی
چکمههایتان را با خارهای طبس میبندیم. دستهایتان را گره میزنیم به سیم خاردارها تادرس عبرتی باشد برای همه جهان خواران.
نگاههایتان را از این سرزمین بردارید که میراث پدریتان نیست؛ وجب به وجب خاکش، بوی بوسه ملایک میدهد و سپیده دمها «هزار گلبرگ یاس از باغچههای آسمان فرو میریزد» بر ساکنانش.
قلههایش از غرور و افتخار، سر بر ابرها میسایند و تپههایش سکوی پرواز قاصدک هاست به بیکرانهها.
گوارایی آب را باید از آب انبارهای بیابانیاش طلبید و مهر اهورایی را در قلب اهالیاش جست. اینجا چشمها عارف میشوند و دلها عاشق. اینجا آستانه پاکی است که شیطان به کنجها و زاویههایش راهی ندارد.
مرگ در اینجا بیمعنی است؛ زیرا مردمانش زنده به عشقاند و هرگز نمیمیرند.
هنر اینجاست که تعالی مییابد. آتش اینجاست که گرما میبخشد.
شبهایش فراگیر نیست و دیری نمیپاید؛ زیرا سرزمین آفتاب است.
رستمش دیو را در تاریکی غارها به زانو در میآورد و سیاووش پاک زیستهاش از راهروهای آتش هم به سلامت میگذرد.
«دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود»
اینجا سرزمین آبادی هاست؛ خرابه نیشن اجنبیها نیست، طعمهای لذیذ و آماده نیست که گرگها تکه تکهاش کنند و به آوارگی و بیچارگی مردمش بخندند. اینجا شرافت و ظلم ناپذیری در خون آدم
هاست و آزادگی، رمز حیاتشان است.
مهد تمدن اینجاست؛ در ایستگاه صلح، نه آنجایی که آزادی رابا اسلحه به مردم شلیک میکنند و «ستارهها از هراس آتشبارها روز از پناهگاه بیرون نمیآیند».
ما نه ظالمیم نه ظلمپذیر. «هر جا که انسان در عذاب است، زانوی درفشمان میشکند». رنگ سرخ پرچم ما نشان از ظلم ستیزی دارد و رنگ سبزش نشان از ظلم گریزی.
شرق و غرب بدانند که اینجا رویش گاه «درخت زیتون» است و ریشهاش از همین خاکها آب میخورد.
آسمان و زمین اینجا دست به دست هم دادهاند؛ مویی از سر زمین اگر کم شود آسمان بر میآشوبد و توفان میفرستد.
اینجا بالگردها هم از رمق میافتند، به خانههایتان برگردید؛ وگرنه چکمههایتان را با خارهای طبس میبندیم، دستهایتان را گره میزنیم به سیم خاردارها تا درس عبرتی باشد برای همه جهانخواران.
صبح رهایی
خدیجه پنجی
شهر در آرامش شب رها شده و نسیم، خوابی خوش در چشمهایش میوزد.
هیچ کس از هیاهوی کابوس بر گستره صحرا خبر ندارد.
هیولا، در سینه کویر، سرخوشانه میرقصد و رویای دور پیروزیاش را، پای میکوبد.
نقشه سادهای داشتند. سپاهیان ابلیس، بر وسعت سادگی بکر و دست نخورده صحرا، فرو آمدند و خواب آسمانی کویر را آشفتند.
از راه بیابان آمده بودند، بیگانگانی که میخواستند، آینده خوشبختی شهر را به دستهای تاریکی شب سلطه بسپارند.
خیالشان چه بیهوده بر افقهای دور دست و دست نیافتنی، پیروزی را میچرخید!
شب بود و صحرا در افسون و آرامش شناور.
ناگهان، ضرباهنگ قدمهای توطئه در شریانهای خاک وزید.
خاک، با تمام یاختههایش، هوای تعفن حضور بیگانه را حس کرد و آرامش خواب کویر، توفانی شد.
وای از آن لحظهای که روح طغیان در رگههای صحرا جاری شود! چرخبالها پیام آتش آورده بودند
برای اهالی، مسافرانی بودند که در آرزوی سرزمینی خاموش و لب فروبسته، پا در جادههای خیانت و توطئه، آمده بودند؛ چمدانهایشان پر بود از رویای استعمار و نیرنگ.
آنقدر نقشهشان ساده بود که مگر شکست، در هوای لحظههایشان نمیگنجید. عقابهای آهنین C.130، قرار بود بیست و چهار ساعته، تمام قلههای ایران را زیر پا بگذارد، قرار بود فاتحانه بر گوشه گوشه آسمان سرزمین مقدسمان بچرخد و هوای شهر را مسموم کند؛ اما اشاراتی از خدا جاری شد.
این بار، معجزاتی از شن!
دست خدا از آستین صحرا بیرون آمد، قدرتی شگفت از غیب، در ذرات معلق شن ماسهها رها شد.
توفانی وزید و صحرا، خشم و نفرتش را بیمحابا بارید. معجزه، خارج از محدوده زمان و مکان است. گاهی ابابیلها مأمور اجرای قدرت پروردگارند و گاهی شنهای طبس.
فریادی از حنجره کویر آغاز شد و صاعقه وار، تمام نفرتش را بر سر بیخیالی شان آوار کرد. صفحهای از قدرت لا یتناهی پروردگار گشوده شد در برابر دیدگاه حیرت ژنرالها و سربازان
بیگانه و آواز مرگ، از هر سو وزیدن گرفت. آیتی از معجزه خداوند را بنگرید، ای سپاهیان ابلیس! این خاک، زیر سایبان امن حمایت پروردگار است.
نقشه شومشان در نطفه خاموش شد و مکر و نیرنگشان، ناتمام ماند - مگر نه اینکه خداوند، بهترین مکر کنندگان است؟ - حتی چرخ بالها و هواپیماها در فضای شبیخون ناگهانی شنها، از پا افتادند؛ گویا لشکری از غیب، به یاری صحرا آمده بود؛ به حمایت از سرزمین ایران!
شهر، هنوز در خوابی خوش رها بود و از کابوسهای دوردست خبر نداشت.
صبح آمد. در دل کویر، توان زمین گیر شده چرخ بالها و هواپیماها، آشکار شد.
صبح از راه رسید.
شن ماسهها، دوباره آرام گرفتند در دل صحرا.
صبح آمد و مژده رهایی آورد برای شهری که در سایه توکل آسوده بودند!
باران ابابیل
عاطفه خرمی
ارتش خدعه و نیرنگ، آماده میشوند. سپاه شیطان، لباس رزم میپوشند. پرندههای آهنی، پر از توشه آتش میشوند. مسیری ساده و راهی آسان در پیش است. باید شبانه، پرندههای آهنی را به سرزمین خاموش طبس برسانیم؛ سرزمینی سرد و ساکت و بیروح... آماده برای فرودی آرام و بیصدا.
نقشههای جغرافیایی اشتباه نمیکنند؛ شمال شرق ایران، مناسبترین محل برای اجرای نقشه شوم شیطان است.
زمان موعود فرا میرسد. بالگردها به آسمان آرام طبس رسیدهاند. سکوت صحرا، فرصت مناسبی است برای فرودی آسوده، تا موعد پیروزی چیزی نمانده است!
... آن سوتر، در سکوت آسمانها، قصهای عجیب رقم میخورد، داستانی از جنس باران ابابیل، از شوکت نستوه ملکوت، از امداد بزرگ غیب. بادها در هم میپیچند، ابرها محو میشوند، هیچ چیز جز خاک و باد و فریاد پیدا نیست؛ فریادهای عجز سپاه شیطان در سکوت این صحرای وحشی میپیچد.
شاید برای حضور روشن خداوند در دفتر محاسبات و نقشههای جنگی شان هیچ حسابی باز نکرده بودند! آری، حتی چشمان مسلح شیطان بزرگ هم نمیتواند نورالهی را در عمق حوادث تاریخ ببیند و درک کند؛ نوری که تا ابد فرا راه مجاهدان حقیقت خواهد تابید.
خشم الهی
شیرین خسروی
در هوای گداخته بیابان، باد نفس نفس میزد.
صدای پر زدن حقیر خفاشها، خواب بیابان را آشفته بود.
شب پرهها چونان کابوسی شبانه، در هم پیچیده بودند. کلاغها و کرکسها، بالهایشان را میگشودند و در خیال تصرف باغ، جشنهای شادمانی بر پا میکردند.
در تاریکی شب، چشمهایشان پیدا بود که بیهیچ ترحمی به آشیانه قناریها خیره شده بود. چشمهاشان در آتشدان نگاهشان افروخته بود و در آرزوی سوزاندن باغ، شعله ور میشد. گرسنه بودند و در تاریکی شب، در جست و جوی پرندهای برای دریدن، بیابان را میکاویدند. دلهاشان لبریز از ترس و نفرت میلرزید و پنجههای آهنین شان برای دریدن، بیتاب بود. دزدانه با تمام نیرو به سوی باغ در حرکت بودند، غافل از آنکه افق، وسعت زیادی دارد و کویر، پهناورتر است از آنچه باید باشد و آرزوهای حقیرشان دورتر و دست نیافتنیتر است از رؤیاهایشان.
آری! اگرچه باغ در خواب، ولی باغبان بیدار بود و در ورای تاریکی، صبح روشنی به انتظار دمیدن نشسته بود. آسمان هرگز از شنیدن صدای تندرها نمیهراسد و توفان، سهمگینتر از همیشه بر کابوس شبانه شان حمله خواهدکرد.
خشم الهی از آستین توفان بیرون وزید و خفاشان را با تمام نیروهای شیطانیشان در لحظهای کوتاه،
زیر توفان شن مدفون کرد و ملت خورشید، سرفرازتر از همیشه در زیر سایه تنومند انقلاب، به حیات پرشکوه خود ادامه داد.
یاسر بدیعی
شب بود و سکوت... سکوتی به وسعت صحرا.
تاریکی شب، صحرا را تیره و تار کرده بود. نسیمی ملایم، شنها را نوازش میداد؛ شنهایی از سرزمین گلهای شقایق سرزمین درخشنده از مهر تابان، سرزمینی که نهال آزادیاش تازه سر از خاک برآورده بود.
... و آن سوتر، خدعه بود و نیرنگ، حیله بود و فریب...
دوباره دستهای توطئه از آستین استکبار بیرون آمده بود. خفاشان و جغدها، چنگالهای تازه از خون شسته شان را دوباره باز کردند و در آسمان طبس به پرواز درآمدند. همه چیز آماده حادثهای شوم بود.
شب است... طبس بیقرار است. طبس در اندیشه ماموریتی الهی است. ستارههای کویر دیگر سوسو نمیزنند. سکوت کویر میشکند و همهمه جغدها در کویر میپیچد.
جغدهای آهنین بال، بر گستره صحرا سایه میافکنند. تاریکی، صحرا را در آغوش میفشارد. حالا دیگر چهره طبس، کبود است و دلش بیتاب. اضطراب، شنهای خاموش را به لرزه در میآورد.
جغدهای آهنین بال، پنجه در رملهای روان میبرند.
... و اینک زمان وعده الهی فرا رسیده است.
طبس، بیتابیاش را در پشت شنهای روان، به باد میسپارد. شنها عظمت مییابند و توفانی سهمگین میشوند. شنها دیگر فقط شن نیستند، لشکریان خداوندند، سرخی چشمان جغدهای آهنین را شعلههای خشم الهی در بر میگیرد. طبس یکپارچه آتش و خون است؛ «وَ مَکَرُوا وَ مَکَرَاللّه وَ اللّهُ خَیرُ الماکِرینَ».
طبس، سرشار از غرور است. ستارگان دوباره میدرخشند. سپیدی فجر به روی صحرا لبخند میزند. صبح، صبح پیروزی است، آرامشی شگرف صحرا را در برمی گیرد...
لاشه خفاشان در هم شکسته، پرده از خدعهای ناکام بر میدارد. چشمها حیران، معجزهای دیگر را با یقین به دل میسپارند.
دنیا بار دیگر با بهت و ناباوری، حادثهای بزرگ را بر صفحه تاریخ چشم میدوزد. «اِنْ تَنْصُرُوا اللّهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدامَکُمْ».
جمعه
8 اردیبهشت 1385
29 ربیع الاول 1427
2006.Apr.28
میخواهم گل کنم
عباس محمدی
روزهای پر از حرارت نوجوانی را آمدهام تا به این روزهای سراسر هیجان جوانی رسیدهام.
خستگیام را به سایههای خوابیده در زیر سایههای دیوارها دادهام و غمهایم را روی نیمکتهای خواب آلوده پارکها جا گذاشتهام.
کفشهایم همیشه بوی سفر میدهند.
حس میکنم دنیا کوهی است که باید یک نفس از آن بالا رفت تا قله، باید تا آخر دنیا بروم؛ اگر بایستم، خون در شقیقههایم منفجر خواهد شد.
این روزها مثل هوا جریان دارم. نفسهایم، خورشید را ذوب میکند. احساس میکنم پشت همین روزهای جوانی است که به خدا میرسم.
بوی خدا را نزدیکتر از همیشه حس میکنم.
این روزها بوی خاک سرزمینم را بیشتر از بوی تمام گلهای مریم و شببو دوست دارم. نفسهایم را با عطر ایران گره میزنم.
به تمام ستارهها قول دادهام که شبهایشان را با باغچهای از گلهای آفتابگردان روشن کنم تا دیگر هیچ وقت هیچ شاپرکی، در هیچ شبی دنبال فانوسهای گم شده در باد نگردد.
من آمدهام تا تمام روزها و شبهای جوانیام را روشن کنم.
میخواهم من هم گل کنم؛ مثل گلهای قالی ایرانی که در تمام دنیا گل کردهاند.
دوست ندارم هیچ وقت مثل این گنجشکهای تنبل، روی سیمهای برق خوابم ببرد. میخواهم تمام ابرهای شناور را با بالهایم نوازش کنم. اصلاً این روزها از همه چیز سرشارم؛ سرشارم از خدا، از خودم، از هیجان، از نشاط، از جوانی و از... . میخواهم جوانیام را جشن بگیرم؛ جشن بگیرم این روزهایی را که حس میکنم خدا را بیشتر و بهتر میفهمم، روزهایی که هیچ گاه تکرار نخواهند شد.
پس بگذار این روزهای جوانیام را مثل بادها به دنبال خوشبختی بگردم! بگذار این روزها خودم را به بلندترین قله دنیا برسانم؛ بلندترین نقطه دنیا که میتوان ایستاد، بلندترین جایی که برای همیشه به خدا نزدیک باشم و نزدیک بمانم!
جرعه جرعه شادابی
حمیده رضایی
زمان را برای خودت به زنجیر کشیدهای. جوانی، این هیاهوی هیجان در تنت دویده است. چشمت را به روشنی افق دوختهای. بر پلههای استوار جوانی ایستادهای و بال گشودهای به مقصد اوج. برای رسیدن، گامهایت را محکمتر برداشتهای.
شوری عجیب در سرت، هیجانی ناگفتنی در تنت؛ گریزان از ایستادن، ردّ گامهایت رابه جادههای عبور دوختهای. خورشید، در چشمهایت جور دیگری میتابد. صدای صیقل خوردهات را در آسمانها رها کردهای. به آیندهات چشم دوختهای؛ آن سوی دیوار زمان، بهار بر شانههایت فرو ریخته است. جوانیات را تنگ در آغوش گرفتهای.
در برابر زمان طغیان کردهای سرخوش؛ میخواهی بدوی، میخواهی دور شوی از روزمرگی، میخواهی هوای حوالی را فرا چنگ آوری، میخواهی فرصتهایت را بر طاقچههای عمر، از دست ندهی، میخواهی بر بیهودگی نیاویزی.
چیزی در دلت تکان میخورد؛ احساسی عجیب، شوری شگفت، هیاهویی تازه. هر روز، روز
توست. در خودت قد کشیدهای، به تکاپو افتادهای، پا بر جادههای عبور زدهای، رنگها و نورها در چشمت، روزها و ثانیه هایت سرشار.
رد گامهایت را تا آسمان کشیدهای. همه چیز در تو زیباست؛ زیبا مینگری، زیبا حس میکنی. زیبایی در تو انعکاس یافته است. خاموش نمیشوی، هزار چراغ در چشمت روشن است. سرشاری از حرارت.
جوانی، جرعه جرعه شادابت کرده است. لحظهها، در تو رنگ و بویی دیگر دارد، هزار پروانه بر شیشه چشم هایت میکوبند. میخواهی رها بال بزنی. خورشید، بر پیشانیات تلنگری زده است تا روز شوی، تا شب در تو فروکش کند.
لحظاتت سبز، روزهایت آبی، نفست گرم و جوانیات همیشگی!
همخوانیِ زیبایی
محمدکاظم بدرالدین
جهان در مقطعی از عمر خود، به رنگ بهار درمی آید.
باد، دست در گردن شاخههای شاداب میاندازد و با گفتن «سیب»، دندانهای درخت در تصویر، روشن میشود؛ مثل ماه.
هم نوایی با گلهای دشت، طبع باد بهار را لطیف کرده است.
آستین غزل را میگیرد که یکسره از بلبل و زلف و لعل بگوید.
جوانی هم بهار عمر آدمی است.
طبیعت دلبرانه جوان، به تقویم بودن، فصلی سبز تقدیم میکند.
آوازی از لطافت شبنمهای اردیبهشت، در حنجرههای جوانی است.
صدای جوان، به عشق دوخته شده و زیر آفتاب جوانی، همه اشیا، همسایه عشقاند.
آسمان، دمی چشم از چشم این عاشقانههای زمین برنمیدارد.
در بهار روشنی پرور جوانی، احساس میشود که «احساس»، بختش باز شده است، راهها تازه شده، دنیا، دیگر شده.
امروز، جوانی از زیبایی جاودانه خویش، عکس یادگاری میگیرد.
«بهار» و «جوانی»، زیبایی را همخوانی میکنند.
صد سال به این سالها، مبارک باد درخششِ نقش و نگارهای جوانی! پر باد از شور و هیجان، سبد
روزهای جوان!
امروز، الگوهایی که از کوچه و بازار ابتذال میآیند، پیام زبونی خویش را اعتراف میکنند.
امروز، درست رو به روی ساعت خلاقیت، کنجکاوی میآید و راه درازی پیش روی جوان مینهد تا هر چه خستگی، همچنان فرسوده بماند. دلاوران قله آرزو، حقیقت انسان را برای ملایک، چشمگیر جلوه دهند. امروز، دستان بیدارگر خرد، شعر «جوانی» میسراید.
بهار میبخشد و جاذبه. آن دسته از درختهایی که در این شعر نفس میکشند، تا هزارههای بعد، جوان میمانند.
دریا منتظر من است
خدیجه پنجی
این روزها دنیارا زیباتر میبینم. جهان درونم عوض شده. دیگر چهاردیواری اتاقم دنیای بیحد و مرزم نیست. قلمرو جدیدی میخواهم برای جولان آرزوهایم، زمین، زیر گامهایم استوارتر است یا شاید من محکمتر ایستادهام برجای خود.
این منم؛ خاطره به جا مانده از دیروزها که ردّپایی از کودکی و نوجوانی را به دوش میکشد. جوانه زدهام از دشتهای دیروزهایم و قد میکشم تا فرداها.
حسی غریب، در گستره وجودم شناور است که مرا فرا میخواند به تفکر و رهایم میکند در حضور سیال اندیشه. از جهان پیرامونم، نسیمی میوزد بر سکون شالیزار خود و اندیشهام و واگویه میکند فلسفه وجود خود را در گوش لحظههای شعورم.
من جوان شدهام! لباسهای دیروزم کوتاه شدهاند؛ قد کشیدهام، رستهام، از عمیق بلوغ تا آفتابیترین افقهای کشف و شهود.
آیا تصویر من است که تکثیر شده است در زلالآمیز چشمان مادر؟ این جوانی من است که منتشر میشود در اشکهای شوق مهربانی مادر؟
دیگر وقتش رسیده است که کودکیهایم را با آرزوهای کوچک و بزرگش، در بقچه گذشتههایم گره بزنم، تا شاید در آینده دور خود، دوباره برای مرور خاطراتم عقده از تنهاییاش باز کنم.
دیگر وقتش رسیده است که نوجوانیام را پشت تپههای «دیروز» رها کنم.
باید به قلههای فرادست بنگرم. جادههای روشن، استواری قدمهای مرا میطلبند، میخواهم با نگاهی متعالی به نظاره بنشینم.
باید گوش بخوابانم به نجوای آفرینش. به گفت و گوی خودمانی باد و برگها، به همهمه رودها، به لهجه پرندهها، به پچ پچ گلها و سبزهها که هر یک ،دهان گشوده و رازی از فلسفه میگشاید در برابر چشمان عقل من.
این روزها، تاریک خانه ذهنم، مکرر از زیباییهای «هستی»، عکس برداری میکند.
کوله بار سوالهایم هر روز سنگین و سنگینتر میشود. باید عوض شوم؛ لباسی میخواهم به اندازه حجم شعورم از «هستی»، تا بپوشانم بر قامت جوانیام.
لباسی میخواهم از جنس شهودی عارفانه، تا پنهان کنم عریانی روحم را...
من جوان شدهام! بزرگتر شدهام؛ باید تکانی دهم به خود، پیلههای دور و برم برای حجم «خواستن» من تنگ و کوچکند؛ آسمانی میخواهم برای پرواز و بالهایی روئیده بر سر شانههای بلوغم.
رهایی ممتدی میخواهم تا ابراز وجود کنم. دیگر راههای عاشقی باز است، کفشهای دیروزم، گنجایش قدمهای مرا ندارند. میخواهم مسافری شوم و پا در جادههای تجلی بگذارم. گامهایم تاب رکود ندارند، من قطرههای به هم پیوسته جدا از دریا هستم؛ باید راهی شوم.
میخواهم جریان یابم؛ سیل شوم و در بستر زمانه بشتابم. میخواهم به اصالت خود برگردم.
دریا، جایی در دور دستها منتظر من است.
جوانی
میثم امانی
جوانیات را در چه راهی صرف کردهای؟...
جوانی، بهار زندگانی است، تا چشم کار میکند، فرشهای زمان را روبه رویت پهن کردهاند، تا قیامت هم میتوانی بروی!
عشق، شعله میکشد از چشمهایت. مشت مشت انرژی در ریههایت ذخیره شده است.
پلههای مدرسه، دست میکشد بر کفشهایت، کلاسهای دانشکده، آغوش میگشاید که بیایی.
درختهای خیابان به احترام تو کلاه از سر بر میدارند!
شهر،بسیح شده است تا تو بتوانی سنگ آسیای عمر را بگردانی.
معطل ماندن، تلف شدن ثانیههای بیبازگشت است.
مسابقه عمر، بیحضور تو آغاز نخواهد شد.
کمربندهایت را محکم ببند که گردنهها خطرناکند، پیچهای انحراف فراوان و درههای سقوط،
خانمان برانداز.
یادت باشد که اگر آب حیات را پیدا نکنی، در ظلمات صحرا گم خواهی شد.
شال سبز پیشانیات را از یاد مبر که بوی دستهای مادر میدهد.
از یاد مبر که زیر بازویت را پدر گرفته تا قد کشیدهای!
قامتهای خمیده، چشم به تو دوختهاند.
قوارههای کهنسال، چشم امید به تو دوختهاند. تو، پشتیبان شانههای تکیدهای.
مسیرت اگرچه طولانی است، ولی تکیه بر توکل، قدمهایت را استوار خواهد کرد.
آرمانهای بلند، شوق در بالهایت خواهد ریخت؛ پرواز کن! کنج قفس، بسیار حقیر است برای تو؛ کوچک خواهی شد.
پرواز کن؛ تالابهای مرده بسیار حقیر است برای تو.
بلندای ارادهات را ابدیت کافی است.
یادت باشد که زمستانهای زمین، نیاز به آتش دارد و عشق.
از یاد مبر که آمدن بهار، سرنوشت همه تقویم هاست و تقدیر همه پشت بامهای پوشیده از برف.
جوانی، بهار زندگانی هم میگذرد و به زمستان میانجامد.
از یاد مبر که فصل بعد از زمستان پیری، بهار قیامت است؛ آنجا جواب خواهی داد که «جوانیات را در چه راهی صرف کردهای؟»...
از رفتن لبریز
علی سعادت شایسته
ایستادهای بر جادهای که جهان پیش رویت را نشان میدهد؛ جهانی که پر از راههای رسیدن و تازه شدن است.
ایستادهای بر جاده ای که فردای بهتر را پیش چشمانت باز میکند.
اکنون چشمان تو لبریز دیدن و گوشهایت لبریز شنیدن است.
اکنون قدمهایت لبریز رفتن است و جادهها تو را به زوایای ناشناخته زندگی میبرند.
دست زمین به آسمان نمیرسد و این تویی که باید دستهایت را به شانههای آسمان برسانی؛ این تویی که باید فتح قلههای رفیع زندگی را به قدمهایت بقبولانی.
باید قدمهایت را برداری و زمین را زیر پای جست و جو و تلاش بگذاری؛ با چشمانی لبریز دیدن،
گوشهایی لبریز شنیدن و دلی لبریز ایمان؛ ایمان به قلههای سعادت، ایمان به اوج، ایمان به خدایی که در این نزدیکی است و بدانی تنها راه رسیدن به او، از روی زمین میگذرد. به شانههایت بیاموز که شکست، نردبان پیروزی است.
به قدمهایت بیاموز که بر روی زمینی به وسعت یافتهها و نیافتهها، تنها ردپای بعضیها میماند.
بیاموز که آنقدر باید بر گرده زمین سنگینی کنی که قدمهایت را از یاد نبرده.
تقویمت را خودت ورق بزن و به روزها بگو که جوان یعنی تو، توان و قدرت جوانی یعنی دستها و پاهای تو، یعنی شانههای تو.
گامهایت را مصمم بردار! بگذار در حافظه جادهها، جوانیات چونان بیرقی جاوید بماند.
امروز دستان تو توان رقم زدن فردایی سبز، فردایی پر افتخار را دارد؛ فردایی که بیرق کشورت را بیرق سرزمینت را که از توان تو آکنده است، بر فراز قلههای افتخار خواهی دید؛ بیرقی را که دست به دست از پدران و نیاکانت به تو رسیده است، بیرقی را که از قلههای رفیع دیروز، دوش به دوش، تا امروز رسیده و امروز نوبت توست که این رفعت و افتخار را با دستان پرتوانت پاس داری تا بادها بیایند و بیرق سرزمینت را بر قلههای رفیع سربلندی وافتخار، در اهتزاز ببینند.
امروز روز توست. تو ایستادهای بر جادهای که جهان پیش رویت را نشان میدهد؛ با قدمهایی از رفتن لبریز، از رفتن و تازه شدن لبریز...
تجربه «نو» شدن
ام البنین امیدی
باز گفتن حرفهای قدیمی، ملال آور است و از سر گرفتن بهانهها و گلایههای روزهای از دست رفته، کار کودکانهای است. حرفی جدید میخواهم. تشنه نوشتنم.
چارهای جز خراشیدن صفحه ذهن نیست. کاش از قید و بند موضوع و کلمه رها شوم و این روان نویس، آنچنان که بایسته نامش است، ساده و روان سفر رنگین خرد را بر سرزمین سپید کاغذ ادامه دهد و این یار قدیمی و باوفا، التهاب درون را با نیشتر التیام بخش خرد فرو بنشاند.
باید کوله بار کلمات کهنه را از بین برده و از سرزمین تکرار کوچ کرد.
این روزها تازهاند. اتفاقها تازهاند و من نیز آدمی تازهتر از آن وقتهایم و آدمهای دور و برم نیز...
زندگی از من تازگی میخواهد و تجربه «نو» شدنها را.
باید در «اکنون» متولد شویم و رسالت «اکنون» را به جای آوریم.
نماز «حال» را اقامه کنیم و خدایی را که ناگهان در «اکنون» دریافتیم، سپاس گزاریم؛ درست مثل آینه که حافظهاش آنقدر کوتاه است که پیش از «اکنون» را هیچ به یاد ندارد. و چشمهایی را انتظار میکشد که نشاط سالهای بهار گونه عمر را به خنده فریاد میکند.
این چشمهای جوان، جست و جوگر ستارههایی است که از آسمان برایش گلچین شدهاند.
آیا این برق شیطنت همان ستارهها نیست که با زیرکی، از آن بالا چشمک میزنند که سرت را بالا بگیر و به قدمهایت اعتماد کن؟
باور کن که زمین زیر پایت آنقدر آبدیده است که هدایتگر خامی و تجربههای اندک تو باشد.
گرچه گاهی فراتر از همه ستارهها فقط خورشید را طلب میکنی، مطمئن باش که تو شایسته بهترینها هستی و برق نگاه جوان تو، مطلع خورشیدهای درخشنده است. پس به پاس عظمت این جریان، سر به مهر هستی بگذار و با خضوع قامتت در برابر صاحب هستی، قیامت به پا کن.
روز من
فاطمه عبدالعظیمی
گامهای اشتیاقم شور زندگی را در رگهای بیجان زمین به رقص در میآورد. امروز روز تولد من است؛ روز جوان. جوانیام، شروع آیندهای نزدیک است. فصل اول داستان من، امروز است. مطلع شعر زندگیام را میسرایم و گام به گام، با دقایق، به سوی روشنی پیش میروم. تمام خوبیها، زیباییها و کامیابیها، در برابر چشمان من است و من شاهد حضورم در اجتماعی کوشا میشوم.
ناامیدی را پرتاب میکنم به درههای نیستی و طعم تلخ اشکها و اضطرابها را به دست فراموشی میسپرم. لبخند میزنم به خودم که زندگی را در آغوش کشیدهام و با تمام وجود، از آن خود کردهام هر آنچه زیبایی است را.
فردای روشن
عطیه خوش زبان
آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ میبری و دستهای سپیدت را به آب میبخشی.
آینده در دستان روشن توست که آبی روشن نوجوانی دیروز را به آرام و سپید روزهای بعد، پل میزنی.
به هر غروب که مینگری، امید در سپیده چشمان تو جاری است و شادی از نگاه تو میتابد.
ای یادگار روزهای شتابان نوجوانی! در کوچه چشمانت بهار، خاک سرما زده را به رویشی دوباره فرا میخواند. تو اکنون آمدهای از دیروزهای دور کودکی تا در کنار روشن خورشید، گل کنی.
گل خورشید! جوانیات را گاه در کنار روشن رود بنشین و گذر عمر را ببین! مهر تو نور باران آفتاب است. در دستهای جوان تو فردای روشن و سبز این سرزمین رنگ میگیرد.
در بازتاب واژه پرواز، حضور سبز و جوان تو احساس میشود که گویی حرارت آفتاب گرم جوانی، زیر پوست کودکی دیروزت، روان تازه دمیده است.
تو مشتاقانه کودکیات را زیر آفتاب طلایی نوجوانیات مینشینی تا گل کند جوانیات و اینگونه تعبیر میشود نخستین خواب خوش زمستانی در تجربه بهار جوانی؛ بهاری در بیداری آسمان و اشتیاق خاکی که مثل دستهای توست؛ بدیهی و روشن.
دوشنبه
11 اردیبهشت 1385
3 ربیع الثانی 1427
2006.May.1
چون چشمههای همیشه روان
عباس محمدی
غروبها که به خانه میآیی، آسمان را روی شانههایت میآوری.
تو چون دماوندی که با خود کوهی از شادیها را به خانه میآوری.
لبهایت هیچ وقت لبخند را فراموش نخواهند کرد. دستان همیشه خالیات را پر از مهربانی میکنی تا آغوش نرمتر از تمام ابرها، بالش آسودگی کودکانت شود.
بیشتر از تمام رودها، راه دریاها را میدانی، از موجها شاعرتر و از صخرهها استوارتر.
عرق پیشانیات، سرچشمه تمام اقیانوس هاست و ترک دستهایت از جنس دورترین ستارهها.
دنیا روی انگشتهای تو میچرخد، اما از این همه، هیچ بر نمیداری.
تمام دنیایت همان اتاق کوچکی است که همیشه فضایش از خندههای خانوادهات گرم است.
نفسهای خستگیات، غبار آینهها را میشوید و هوا را از عطر زندگی لبریز میکند.
چروکهای پیشانیات، گذر سالهای نامهربانی است. پشت چروکهای پیشانیات دنیایی از مهربانی داری؛ دنیایی که از تمام آبهای جهان آبیتر است.
روزهای نیامده را تو میسازی. ساعتهای جهان، با حرکت دستهای تو تنظیم میشوند. گردش شب و روز، با پلکهای توست. گرهی که بر ابروانت میافتد، رازی است شگفت که تمام توفانهای ناملایمتی روزگار را پشت سر میگذارد، همانگونه که لبخندت، دل تمام آینهها را آب میکند. روشنی چشمهایت از جنس فانوسهایی است که با توفانهای ناامیدی خاموش نخواهد شد.
چشمهای تو از آفتابند، از روشنی اند.
وجودت زلال است، چون چشمههای همیشه روانی که از دل کوه سرازیر میشوند تا لالههای واژگون را به زندگی امیدوار کنند و شاداب. دستهایت برکتی است که همیشه آرام به خواب سفرههای محقر میآید. آفتاب و ماه ستارهها را به مهمانی خویش میبری و صمیمیت را نان سفرههای همیشه گستردهات میکنی.
لبخندهایت شیرینترین غذایی است که کودکانت میخورند. عطر تن تو برای خانوادهات از عطر خوش چای، دل انگیزتر است.
خستگیات را مهمان استکانی چای و صدای گرمت را هوای دلپذیر خانه دلگرمیهایت میکنی.
جویبار اراده و تلاش
معصومه داوود آبادی
خورشید با صدای گامهای تو بیدار میشود که اراده آهنینت را به نفسهای گرم خودکفایی سرزمینت سپردهای.
بازوانت، آمیزه ایثار و مردانگی است.
جهاد دستانت، برف قلههای دور دست را به ترنم رودخانههای سربلندی بدل میکند.
چشمان خستگی ناپذیرت، دیوهای خواب آلودگی و سستی رابه ورطه زوال و نابودی، کشانده است. ای اسطوره پایمردی! رنجهای بسیارت، جان ثانیهها را صیقل میدهد.
پینههای دستت، غرور را به زانو در آورده و عشق، منتهی الیه شرقی نگاهت را انگشت به دهان
مانده است.
چرخهای صنعت این خاک، بر انگشت تخصص و تعهد تو میچرخد.
تو کارگردان فیلمنامه اقتدار این ملتی.
کوهستانها، شانههای وسیعت را میستایند. درختان، قامت رشید پشتکارت را سجده میبرند و دریاها، آبی روحت را به رؤیا نشستهاند.
جهان، روز بزرگت رابه جشن برخاسته که توفان عزمت، بادهای هزره گرد وابستگی را تار و مار کرده است. تو آن آتشی که خیابانهای سرمازده را با سرانگشتان پرخونش، به جادههای خورشید میرساند.
خاطرات عزیز است؛ آنقدر که رسول آینهها، بر دستان پینه بستهات بوسه میزند.
ای صبور! همتت سیارهها را از مدار خارج میکند.
آسمان، سر بر شانه بزرگوارت میگذارد و زخمهای ستارگانش را با دل درد کشیده تو، مویه میکند.
فرزندان این اقلیم پرشکوه، چهره به چهرهات میسایند و مهربانی را از تو وام میگیرند.
جویبار ارادهات همیشه جاری باد و چراغ خانهات تا همیشه جهان، روشن و فروزنده.
دستهایت را میبوسم
میثم امانی
دستهایت پینه بستهاند.
دستهای پینه بستهات را میبوسم که ارزش «دست بودن» را میشناسند.
نمادی از تلاش و پویاییاند و به پیکره زمین چنگ میزنند. دستهای تو میدانند که رزق و روزی چیست و امید را با کدام قلم مینویسند.
عرق ریزان پیشانیات، مثل برگ ریزان آخر عمری درختان نیست که رو به زوال میبردشان؛ عرق ریزان پیشانیات، روایت عشق است، روایت عشق به زندگی.
تو عرق میریزی؛ اما نه از خستگی، از نهایت دلبستگیات به خانه تا سفره صبحانه را بینان نگذاشته باشی!
قدمهایت را چون عاشقانه برمیداری، هیچگاه کسل نمیشوند؛ بلکه با هر گامی دیگر، جانی تازه میگیرند. به پیکره زمین چنگ میزنی تا رزق و روزی را از اعماق ناشناخته آن بیرون بکشی.
چرخ هیچ کارخانهای بدون تو نخواهد چرخید.
دستهای پینه بستهات را میبوسم که زمختیاش، رنج را حکایت میکند.
دستهای تو، تاریخ رنجهای یک عمر زندگی است.
دستهای تو، تاریخ یک عمر بندگی است؛ یک عمر دویدن در کرانههای زمین؛ زمینی که خدا برای بندگان خویش گسترده است و اگر بهره نجوییم، ظلم روا داشتهایم در حق خودمان!
دستهای تو، شهادت میدهد که «نابرده رنج گنج میسر نمیشود».
دستهای تو، شهادت میدهد که «قصر فردوس به پاداش عمل میبخشند».
دستهای تو، شهادت میدهد که «عاشق از بلا نمیپرهیزد».
دستهای توست که از آستین بیرون آمده است تا لحظههای کوشش را غنیمت بشمرد، تا شریک لحظههای کاروان هستی باشد.
دستهای تو، چه هنرمندانه به فراخوان سعدی پاسخ گفته است:
بیا تا برآریم دستی ز دل
که نتوان برآورد فردا ز گل
چه کسی قدر دستهای تو را میداند؟!
چقدر عزیزند و گرامی؛ دستهایی که آب میآورند، دستهایی که نان میآورند.
دستهای پینه بستهات را میبوسم؛ دستهایی که پیامبر الهی نیز آنها را بوسیده است!
سادگان صبور
نزهت بادی
از گلبرگهای سوسن و یاس، مرهمی میسازم برای دستان پینه بستهتان که به باد خشن زمانه، زخم برداشته است.
از شاخسارهای سبز سرو و صنوبر، عصایی میسازم برای قامت خمیده تان که شکوه کوههای پرسکوت را با خود دارد.
از ستارههای دنباله دار آسمان، دستاری میسازم برای پاک کردن عرق خستگی از پیشانی پرچین و چروکتان که بسان شیارهای عمیق کویر، از رنج و سختی پنهان خویش سخن میگوید.
ای سادگان صبور که به مهربانی خورشید قانعید و به نمنم بارانی دلگرم!
سفرههایتان سرشار از کرامت مهتاب و عنایت آفتاب باد!
دریا تویی
حمیده رضایی
از زمان جلو افتادهای، صدایت را بین آسمان و زمین رها کردهای، به قوت بازوی خویش تکیه دادهای و توکل در تو ریشه دوانده است.
دستهایت را نگاه میکنی؛ تاول زدهاند.
بند کفشت را محکم بستهای. دستهایت بوی نان میدهند. دستهایت بوی رنج، مردانگی و شرافت میدهند. دستهایت هیاهوی زندگی اند.
هیچ کس آن چنان که سزاواری، نمیشناسدت.
از مقابلت میگذرند و چشمهای خستهات را نمیبینند.
بر پلههای مردانگی ایستادهای، زمان را دریافتهای.
دنبال خودت نیستی؛ به زندگی میاندیشی، به آینده، به هم اکنون.
دریا منم که سفره چشمانم سرشار از ستاره دریایی ست
دریا منم که تشنگیام را هم فریاد میزنم که فقط نان، نان
دستهای پینه بستهات گواهی است. بر این که دقایق، تو را برگزیدهاند به شیوهای تازه، برای زندگی.
از تمام زمانت استفاده میکنی.
زمان در تو شتاب گرفته است؛ به تکاپوی یافتن افتادهای، سرگردان نیستی، مقصودت پیداست.
عرق بر پیشانیات شکفته است، دستهایت را تا آسمان بالا بردهای، دهانت آغشته دعاست «هو الرزاق».
«لاحول و لا قوة الا باللّه...»؛ آنچه در مشتهای توست، زمان است، نمیگذاری فرصتها خاموش شوند. احساس میکنی همه چیز بر مدار گردش سرگردانند، اما تو سرگردان نیستی. کار، تو را ساخته است. به غروب دل ندادهای. تو را هر طلوع، اشارتی به هیاهو و تکاپویی تازه است.
دقایق، منتظر تواند، با تو گام بر میدارند.
خوشحالی از کار، خستگی در تو معنایی ندارد. از پا نمیافتی، به زانو در نمیآیی. زندگی در تو معنا
گرفته است. دقایق، آن قدر هم بیرحم نیستند که تو را جا بیندازند. از زمان جلو افتادهای.
سرت را بالا بگیر!
حورا طوسی
با انگشتان پرتلاشت، زیباترین آهنگ زندگی را مینوازی، وقتی در سرما و گرما، تار و پود حیات میبافی.
از پلههای نیاز، سرافراز بالا میروی، وقتی پایافزار تلاش پوشیده و امیدوار و کوشا، کمر همت به کاری مقدس بستهای.
نان آور رشید خانه صفا و صمیمیت!
دستانت، معمار قناعت و سرمایهدار کار و کوششاند؛ دستانی که بوسه گاه پیامبر رحمت شدهاند.، بوسه گاه فرشتگان. از کمان دستانت، ستاره امید به کلبههای چشم انتظار میبارد.
قامت ایستایت، تکیه گاه نسلهای نیازند و سراینده شعر همت و بینیازی:
آسوده آنکه در پی گنجی کشید رنج
شاد آنکه چون منش قدمی بود استوار
از کار سخت خود نکنم هیچ شکوه زانک
ناکرده کار مینتوان زیست کامکار
اگرچه بر قامت خمیدهات، برجها افراشتهاند و از سرشک دیدگانت، چلچراغها آویخته؛ اگرچه سینه پر آهت، خزانه آرزوهای دست نایافتنی شده است؛ اما هرگز از ابر نگاهت ناامیدی نبارد!
سرت را بالا بگیر و به آسمان رحمت حق نگاه کن؛ به آستانی که هر کس گنج رنج خویش خواهد برد؛ «لیس للانسان الا ما سعی» به آسمان نگاه کن که ستارگان نام تو را در هر دفتر نور، هزار بار مینویسند و فرشتگان از مروارید عرق جبین تو رشتههای پاداش الهی میبافند.
سرت را بالا بگیر، دلاور عرصه زندگی، جهادگر جامعه سازندگی! دستانت بوسه گاه برترین انسان هاست. و رنج بیپایانت در ترازوی پروردگار عادل سنجیده خواهد شد؛ مگر نه اینکه برترین کارها، کسب درآمد حلال است»(1)و «بهترین کارها آن است که مرد بادست خود کار کند».(2)
سر ننهادیم به بالین کس
بالش ما همت ما بود و بس
رنجه کن امروز چون ما پای خویش
گرد کن آذوقه فردای خویش
همسایگان تلاش و همت
علی سعادت شایسته
میستاید؛ خاک، عرق جبینت را میستاید که از رگهایت فوران میکند و چونان غروری سرشار، از توان و استقامت و غیرتت میگوید.
دستانت همسایگان خستگیناپذیر کار و تلاشند.
سفرهها یاد گرفتهاند عطر دستان تو را در آغوش بکشند. رنج تو، گنج همیشگی سفرههای نان و لبخند است.
شاعران، کدام غیرت را میسرودند. اگر نبود پینه دستان تو، اگر نبود عرق جبینت؟
به راستی کدام امید، کدامین دلگرمی ،این گونه تپش را در رگهایت میریزد؟
کدام دلگرمی، پاهایت را اینگونه استوار، در به دوش کشیدن بار سنگین زندگی مصمم میکند؟
مرد باید که در کشاکش دهر
سنگ زیرین آسیا باشد
سرودنی اینچنین، شایسته تنها شانههای توست که ایستاده است تازندگی و تمام سنگینیاش را با افتخار، به دوش بکشد، «شانه نیرومندی که در فولاد غرق شده است»، شانهای که نمیهراسد
از سنگلاخهای پیش رو. آری! توان دستهایت را میبخشی تا سفرهها، به پشتوانه تلاش و ایمان تو، همواره از عطرنان و لبخند پر باشند.
خانهات با نگاههای منتظر، چشم به دستهای تو دوخته است تا از راه برسی، با بار تلاش؛ سخاوت دست هایت را ببخش، مهربانی نگاهت را ببخش.
دستهایت را میسرایم؛ که گره سفرههای نان و لبخند، با سر انگشتان پینه بستهات باز میشود.
در محضر حرفهای قشنگ «پینه»
محمدکاظم بدرالدین
میدانم، شرط از تو گفتن این است که حرفی از «خستگی» به میان نیاید. میدانم، با تو بودن یعنی لمس معنای زندگی؛ دیدن احساس مسئولیت از نزدیک. با دستان تو، لحظهای وقفه به ذهن تلاش، خطور نمیکند و باز میمانند از حرکت، ویروسهای کسالت.
تو، کارگر زحمت کشی و ما در محضر حرفهای قشنگ «پینه»، زانو میزنیم. افتخار پینه شاید از آن روزی است که پیامبر عظمت صلیاللهعلیهوآله، دستان آن مرد بیل زن را بوسید و فرمود: این دستی است که خدا آن را دوست دارد».
شور و شوقهای یکریز سخت کوشی، شاید به این برگردد که «کشاورزی» یکی از مشغلههای مولای خوبیها بود که به آن اهمیت میداد.
به خود بالیدن تلاش، از آن روزی است که اسلام، کار را نوعی جهاد در راه خدا برشمرد.
تو، کارگر زحمت کشی که بر میخیزی و لهجه چرخههای اقتصاد، روان میشود. همت میکنی و خوابهای تن پروری، آشفته میشود.
تو با ساعتها کوشش، ساختمان آسایش خانواده را بنا میکنی و به موازات تلاش روزانه، روزهای خانه را به آبادی عزت میرسانی. تو معتقدی که انسان بیکار، دست به کار پوسیدگی خویش شده است.
سه شنبه
12 اردیبهشت 1385
4 ربیع الثانی 1427
2006.May. 2
مردی از اولیای باران
نزهت بادی
گفتی که طعم بغض فرو خورده را میدانی؛ اما نگفتی که تمام دریاهای توفانی را گریستهای. حتی اگر ما نمیدانستیم که تو از اولیای بارانی، باز هم آن دستار پرگریهات به ما میگفت که تو از حوالی غروب دریا آمدهای. گفتی که شب بیچراغ را میشناسی؛ اما نگفتی که مهتاب، در خم کوچه نگاهت پرپر شده است.
شاید یادت رفته بود که لهجهات شبیه ستارگان خاموش فرو ریخته بر ویرانههای غربت است! در سرزمین ما هم سنگ هست؛ اما نه برای شکست بال خورشید.
گمان میکنی از آن پرهای خونین چسبیده به ردایت نفهمیدیم که تو از سلاله آن ستاره سبز پر بستهای؟
گفتی که بارها از عطر کوچه باغها، در پی آن گریه گمشده گشتی؛ اما نگفتی که آیا آن بوته یاس مادر مرده با تو سخنی از آن مزار بینام و نشان گفته است؟
مگر نه اینکه در تمام این سالها که شب بیقراری بچههای فاطمه علیهاالسلاماز راه بقیع میگذشت، تو رد اشک هایشان را دنبال کردهای؟ نگاهت سرشار از عطر غریب مدینه است و در لبخندت
طعم دلتنگیهای ناتمام موجی میزند. گفتی غم غربت، آوارهات کرده است؛ اما نگفتی غریب، ماییم که از همسایگی با آفتاب دور افتادهایم.
آیا امیدی هست که چراغ نگاه تو زیارتگاه دلهای تاریک و خسته ما شود و عطر کلامت، ما رابه مصاحبت خاندان بهار ببرد؟
از مدینه تا «ری»
خدیجه پنجی
نمیدانم جادهها از کجا خبر آمدنت را شنیده بودند که مدام چشم میچرخاندند تا افقهای دور
برای دیدن تو و گوش میخوابندند به سکوت دوردستها تاصدای قدمهایت را بشنوند و مژده آمدنت را به گوش تمام کوچه پس کوچهها برسانند؟
خبر آمدنت را پیشترها تقویمها نوشته و ورودت را علامت گذاشته بودند تا در حافظه تاریخ جاری شود.
هنوز خاطره دلنشین آن روز، در ذهن جادهها باقی است که از سمت مدینه آمدی!
از «مدینه» تا «ری»، جهان از بوی خوشت آکنده است. هر جا که پا گذاشتی، بهار پاشیدی به هوای خزان گرفته خاک.
کوله بارت پر بود از قاصدکهای انتظار که به فرمان امامت باید رها میکردی در هوای هر کوی و برزن.
سنجاقکهای لبهایت، ترانه خوان شدند انتظار را، ترانه خوان شدند قصه غیبت را.
تو، بهار پاشیدی بر گسترهها، از گوشه شال سبزت.
دلت کوله بار سنگین خفیفی را به دوش میکشید از «مدینه» تا «ری» که دیدگان حیرت عقول را به دنبال خود میکشاند.
تو از راه میرسی؛ مسافری از «مدینه».
جادهها حضور آسمانیات را به استقبال آمدهاند. تا ترانه تبعید را فراموش کنی و جامه غربت از تن در آوری.
تورا میشناسند؛ جادهها، کوچهها، سنگها؛ صدای کفشهایت آشناست.
ای پیر قبیلههای در راه مانده!
رنج بزرگت را بر زمین بگذار؛ بگذار در جذبه نگاه تو رخ بشوید «ری».
بگذار «ری»، بر مدار معرفت تو پروانه وار بچرخد.
احساس غریبی نکن! از بیشترها، بر تمام خاطرههای دیوارها و صخرهها و کوچههای «ری»، نام تو را حک کردهاند.
کوی «سکة الموالی»، سال هاست که هر روز نام تو را بر زبان میآورد.
کوله بار تنهاییات را همین جا بر زمین بگذار!
سفره مهربانیات را همین جا پهن کن! اجاق شعله ور سینهات را همین جا روشن کن.
ای ادامه مهربانی «کریم اهل بیت»! با خود برکت آوردی به این زمین بیبهار و خاک «ری» را رهایی
دادی از عطشی دیر سال.
بقچه حکمت و داناییات را باز کن. تا تشنگان وادی حقیقت، پای سفره تو بنشینند. از حنجرهات، بارانی از کلمات مقدس میوزد؛ بگذار تشنگان معرفت، سیراب شوند از شراب ظهور روایات و احادیث ناب.
سید! صفا آوردی به این دهکده خاموش! روشنایی بخشیدی به چشمهای بیفروغ شیعیان این دیار! زلالی عطر سه امام را پیچاندهای در شولای احادیث و روایات، لب باز کن تا «ری»، سرمست شود از عطر و بوی امامت. کوله بار تنهاییات را همین جا بر زمین بگذار!
بسیار دلتنگ آمدنت بودیم، تا دلهایمان را دخیل ببندیم به ضریح آسمان نگاه تو مزار تو صفای قبر شش گوشه را دارد؛ میتوانیم یک راست از «ری» جادهای وصل کنیم به کربلاء به یمن حضور تو در این دیار.
چشمهای مهربان تو
حمیده رضایی
خورشید است و شکوه چشمگیر چشمهای مهربانت. هزار چراغ در دستهایت و هزار ستاره در دیدگانت.
بهار، روئیده است بر ردایت.
رد شدهای و «ری»، بهار باران است آمدنت را.
رد شدهای و «ری»، ضریحت را تنگ در آغوش گرفته است. آمدهای تا خاک این دیار، بوی فراموشی نگیرد.
آمدهای و ردّ گامهایت، ستاره زیر خاک است.
تو را کدام جذبه خورشید، بیخود کرده است که اینگونه حل شدهای در نور و ضریحت میدرخشد این چنین؟
هزار دخیل بر ضریحت، هزار دعای نامستجاب، هزار قطره اشک، هزار دست التماس، تو را کدام هیاهو، این گونه تا آسمان کشانده است؛ تو را که بوی بهار میدهی و سبز پوش میگذری، تو را که هر سپیده، «ری» آغاز میکند روز را با سلام به ساحت مقدسات، تو را که پای ایوانت، هزار مشتاق، هزار دردمند، هزار دوست دار، چشم دوختهاند عظمتت را؛ که زیارت تو هم سان با زیارت خورشید کربلاست، تو را که آسمان، خاکسارت است.
تو را در کوچه کوچهی این شهر میشناسند به عظمت، به بزرگی.
تو را نه فقط این شهر دل داده است که تمام خاک، زیر گامهایت جوانه داده است.
کبوترانِ حرمت که آرام، بال گرفتهاند آسمان را، تو را خوب میشناسند؛ گنبدت را، حرمت را، صحن و سرایت را.
تو از قبیله نوری و از خاندان خورشید.
«ری» به صفای وجودت حیات را معنا کرده است.
کنار یاد نافراموشت، هزار شمع روشن است و هزار دخیل بسته.
کنار یادِ نافراموشت، هوای روحانی جذبه جاری است.
بزرگمرد! کلمات من از عطر سرشار یادت لبریزند. کلمات من، بیطاقتاند بزرگیات را. کلمات من، شورآفرین آمدن تواند.
خورشید است و شکوه چشمگیر چشمهای مهربانت.
شهر، فراموشت نمیکند
عباس محمدی
غنچههای سرخ رز، یکی یکی قطرههای خون میشوند و پیراهنت مثل خاک زیر پایت، پر میشود از گلبرگهای سرخ پرپر.
کوچه با گلبرگهای سرخ میرقصد، باد در خودش میافتد و بلند میشود.
بوی باروت با بوی خیس چشمهایی که انتظار آمدنت را میکشیدهاند، در هم میآمیزد. تمام شهر، ناگهان زانو میزند. کلمات، پیش از آنکه مجال بیرون آمدن از دهانت را پیدا کنند، دق میکنند.
انگار باران دیوانه شده است؛ بیاختیار راه افتاده توی کوچههای شهر!
انگار میخواهد بوی رد پایت را مثل بوی دیوارهای کاهگلی باران خورده، همه جا منتشر کند!
امشب از ماه خبری نیست؛ چون میداند آفتاب پیشانیات برای همیشه غروب کرد.
ثانیهها هول آور میچرخند؛ چنانکه گویی آبستن خبری ناگوارند؛ آنقدر ثانیهها آشفته میچرخند که حتی سر ساعتها گیج میرود!
دیوارها از ترس شنیدن خبرهای ناخوشایند، بالا میآورند.
کبوترها خواب را فراموش کردهاند؛ همانطور که آسمان را، همانطور که پرواز را.
درختهای سرسبز از فرط دلشوره، پاییز میشوند. بهار بیتو راه پنجرهها را گم میکند.
کتابها غصه سالهایی را میخورند که باید در قفسهها خاک بخورند، مثل آینههایی که ندیدن تو، از غبار پرشان کرده؛ چنانکه تا روزهای فراموشی رفتهاند؛ آینههایی که شاید سالهاست فراموشی گرفتهاند، چنانکه خاموشی.
صدای جیغ گلولهها زودتر از کلاغها، حتی زودتر از باد، خبر رفتنت را در شهر میپراکند.
در این شبهای بیستاره، از غم نبودنت، زمین خون میخورد.
بدجور دستهای شهر یخ زده، دارد تمام شهر منجمد میشود.
ترس ندیدن تو، ترس سر کردن روزها بیتو، ترس...
چگونه میتواند فراموش کند تو را شهری که نفس کشیدنش در این هوای سربی، به خاطر مکیدن نفسهای مشتاق تو بود.
«بیتو نه زندگی خوش است / بیتو نه مردگی خوش است»
تحمل کوچههای تنگ، با دلتنگیهایشان بعد ازتو سختتر هم خواهد شد.
هنوز باران، آواز غمناک رفتنت را بر پنجرهها زمزمه میکند.
عمامهات ابریاست که زخمهای معصومیت چند هزار ساله انسانهای پاک را خون گریه میکند.
عبایت، بیرق برافراشتهای است که باد بوی عدالت واسلامش را تا دورترین سرزمینهای کفر خواهد برد.
نفسهایت یکی یکی کبوتر میشوند و با جانت از دهانت پر میکشند تا دورها؛ آنقدر دور که از هر آنچه ابر است بگذرند، تا آن گاه، رستگاریت با باران بیامیزد و شهر را ازعطر گلهای همیشه محمدی باغ اسلام، سیراب کند، تا درختان، مؤمنانه به سوی رستگاری قد بکشند و گلها شکوفه کنند.
آسمان خم میشود تا دستهایش را از تمام تو پُر کند.
آرام میروی؛ اما بیشتر از همیشه با مایی و هر روز، حضورت پررنگ و پررنگتر میشود. بودنت را
نزدیکتر از نفس تمام کتابها حس میکنیم. هنوز هم با مایی، هنوز هم خواهی بود.
پرنده شدی
خدیجه پنجی
گفتند: پرنده شدی در ناگهان یک حادثه،
گفتند: یکبار، قد کشیدی از خاک تا افلاک.
گفتند: تو را دیدهاند و پرندگیات را در آبی آسمانها شاهد بودهاند.
راست گفتند. من مسیر عبورت را که دنبال کردم، دیدم که ادامه ردّ پایت، کشیده شده بود تا آسمانها و هنوز خاک، بارور و سبز بود از نوازش گامهایت.
من این را از عطر دلپذیری که در حوالیِ پروازت میوزید، فهمیدم.
درست در لحظه پرنده شدنت، نیمی از وجودت را بخشیدی به خاک تا قصه رویش و شکفتن، ناتمام نماند. تو، هنوز جریان داری در خاطره شهر، جریان داری در ذهن کلمات.
گاهی حس میکنم جایی در همین نزدیکی، جایی در آسمانهای بالادست، فراتر از نگاه زمینی من، زیر سایه درختی نشستهای و نور مینویسی، نور میاندیشی، و باز هم از دهان قلم توفان زایت، صاعقه وار میآشوبند واژهها و باز هم به تکاپو میاندازد اذهان کلمات را، روح ناامیدی حقیقتجوی تو.
من زمزمههایت را شنیدهام. که به گفت و گوی فرشتهها میماند.
بارها و بارها، نجواهای آسمانیات پیچید، در دهکده خاموش وجودم و آشفته کرده است خواب لحظههایم را.
استاد!
فراتر از دامنههای خیال ایستادهای؛ از قامت روزگاران بلندتر، در همسایگی نزدیک خدا و در مباحثهای صمیمانه با جهان فرودست. درس شهود میدهی و راه سلوک مینمایی.
مرا به خلوت آسمانی تو راهی نیست؛ که من از اهالی خاکم و تو از ساکنان افلاک، که دستان من بسیار کوتاهند و شانه معرفت تو بسیار بلند، که دقایق و لحظههای من همه از جنس «قال» است و لحظههای ملکوتی تو در قلمرو «حال».
مرا به خلوت آسمانی تو راهی نیست؛ من هنوز سرگردان کوپههای جهالتم و تو عابر همیشه گذرگاه «یقین»؛ من هنوز اندرخم یک کوچه حیرانم و تو ساکن منازل آسمانهایی.
استاد!
مرا به حجره آسمانیات راهی نیست؛ همان چهار دیواری کوچک تنهایی تو که آسمانها را به تماشا فرا خوانده است - ای کاش مرا به حجره مهربانیات دعوت کنی.
تا طفل مکتبت باشم، تا پای منبرت بنشینم و نکته نکته عشق بیاموزم، تا عاشقی را تجربه کنم در حضور تو!
بگذار پای منبر تو «سیره نبوی» را درک کنم، با «حماسه حسینی»ات، عاشق شوم.
مرا پله پله از پلکان حکمت ببر بالا؛ تا نور، تا وادی معرفت، تا قلمرو «انسان کامل».
استاد!
خردمندان دنیا، زیر سایه کلامت میبالند.
دستان تو، آب و دانه میدهد به پرندگان عقل؛ بریز در شریان ذهنم، «تفکر اسلامی» را!
شیوه اندیشیدن را به من بیاموز تا همیشه «حق و باطل» را بشناسم، تا در طلب عشق، پا در جادهی «جهاد» بگذارم.
استاد!
من در ابتدای راه هستم و تو در آسمانهایی و در منازل افلاک.
از تمام روزنهها، کلام متعالی توست که سرازیر است. خونت، در رگهای خاک، میدود از شمال تا جنوب.
خاک، از خونت جان میگیرد.
تو در ناگهان حادثه، پرنده شدی؛ اما نیمی از خودت را به خاکها بخشیدی تا ترانه رویش؛ ناتمام نماند.
فیلسوف فطرت
میثم امانی
به نور میاندیشید؛ به تمام افقهایی که راهروهای نورند، به چشمهایی میاندیشید که به تاریکی عادت کردهاند.
با پای پیاده، تمام کوچههای شب را رفته بود. کوچههای شب را میشناخت، دیوارهای نیم ریخته و ویرانهاش را میشناخت، خانههای سرد و متروکهاش را میشناخت.
میگفت: در کوچههای شب، نشانی از صبح نیافته است.
پای پیاده رفته بود بیغولههای دیونشین را بشناسد و بشناساند. فرق راه و چاه را میدانست و
میگفت در محلههای شیاطین، آدم را پای پرستش مکتبها قربانی میکنند!
به نور میاندیشید و به ظلمت که بر ذهنهای راه نیافته چنگ انداخته است.
میدانست که ظلمت فریبدهنده است و به سراب میماند؛ رنگ و لعاب حقیقت را دارد و حقیقت نیست.
میدانست که تاریک اندیشها چه نیرنگها در سر دارند و منتظرند تا ضحاک گونه، دلهای جوانان را غارت کنند.
چشمهایش پر از حسرت بود که چرا نمیگذارند اندیشهها متولد شود.
دلش پر از اندوه بود که چرا عدالت، نفسی تازه نمیکند؟ چرا پیشرفت به بار نمینشیند؟ چرا علم زنده نمیشود؟
درد دین داشت.
مظلومیت را در مکتب علی علیهالسلام آموخته بود و میدانست که حسین علیهالسلام، آموزگار خون و قیام است.
نوجوان «فریمان» را عشق، به حسینیه ارشاد کشانده بود؛ بیتاب و بیقرار.
«فیلسوف فطرت» را عشق، به درس و دانشگاه کشانده بود تا رازهای زبان خدا را به گوش همه برساند و بگوید که خدا با زبان فطرت با شما سخن گفته است.
قدم برداشت، قلم برداشت تا از خودش، «مرتضی مطهری» بسازد؛ «شهید مرتضی مطهری» آری! به نور میاندیشید و اندیشهاش نور بود، نیتاش نور بود، زندگیاش نور بود، شهادتش هم نور.
استخوانی در گلوی بیداد
حورا طوسی
سنگرش، نماد مبارزه بود و جهاد؛ جهادی سرخ، با قلمی سبز و پویا.
سنگرش، خانهای با صفا بود و کتابخانهای و قلمی؛ اما توفان حرکت فرهنگیاش، همه رشتههای استکبار را پنبه میکرد.
دیدبان شب از بلندای کینه و خشم و نفرت،او را نشانه رفته بود.
میدید کسی از لابه لای کاغذهای صاف و ساده، نور وجودش را خانه به خانه منعکس کرده است.
میدید کسی آرام و مطمئن، سوار بر ابر یقین و ایمان، تمام قلههای شک و تردید شبپرستان را گذرانده و برای نجات انسانها، دستورالعمل رهایی مینویسد.
میدید ثانیههای این مغز متفکر و خروشان، چشمه چشمه حکمت، تحویل اهالی پاکی و فطرت میدهد هر روز در جبههای، لباس رزم میپوشد و در خط مقدم صف شکن جهاد با خرافه پرستی مدرن شب زدگان میشود.
روزی در میدان نبرد با مارکسیسم و مادی گرایی: «مقالات فلسفی» و «نقدی بر مارکسیسم» و «علل گرایش به مادی گری» را مینویسد.
و روزی دیگر، در جبهه نبرد با خرافههای دینی «حماسه حسینی» را با خون رقم میزند.
وقتی گذارش به جهل مدافعان مدعی حقوق زن میافتد، با چشمان تیزبین الهیاش، تا عمق تاریکی فرصت طلبان سودجو را میبیند و «نظام حقوق زن در اسلام» را سطر به سطر، به سنگرهای پوشالیشان شلیک میکند.
پادرهزار راه تردید فیلسوفان مینهد و «اصول فلسفه و روش رئالیسم» را ستونِ ثابت حق نمای میآفریند.
از فراسوی غیب و شهود برای منتظران خاکی مینویسد:«زندگی جاوید یا حیات اخروی»: «انسان و ایمان» و «گفتارهای معنوی» را.
اندیشمند الهام و تعقل، در افق تعالی، به تفسیر نیاز انسان مینشیند و «مقدمهای بر جهان بینی اسلامی» «وحی و نبوّت» و «انسان در قرآن» را قلم میزند.
مسلسل قلمش، چنان بیامان میتازد که پرده شب به هزار ستاره نورِ حضور او، پاره پاره شود.
خاری در چشم و استخوانی در گلوی بیداد شده است. دیدبان شب از بلندای خشم و کینه، این جهادگر خستگیناپذیر را رصد میکرد تا با تیر گروهک فرقان، ناجوانمردانه از پشت، مغز متفکر او را نشانه رود.
آن روز، در گذرگاه غریب تفکّر، اندیشه پرواز، لاله باران شد.
دریغ از حل معمای آزادگانِ سربه دار و زندگی و شکوفایی همیشگی لالههای سرخ «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللّهِ أَمْواتًا بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ».
مردی زخمی درد
ابراهیم قبله آرباطان
«صیّادان موقرمز، با پوستیژ سیاه
ماهیان آزاد را با قلاب زهرآگین میربایند
صید یک ماهی از اقیانوس نمیکاهد
اما تو ای نهنگ! چه بودی
که چون به نیزه نفاقت زدند
و به قلاب کینهات گرفتند...
اقیانوس، یک نیزه فرو نشست»(1)
تاریخ ما، در منابر دنیا، دست به دست میچرخد و زمان، همیشه چشمی بر این خاک دارد.
از فیلسوفان صاحب نظر تا اندیشمندان مبتکر،
از عارفان وارسته تا آزادگان ایثارگر،
از مفسّران ژرف بین تا حکیمان متعهد،
از سیاستمداران آگاه تا جامعه شناسان متفکّر،
از ابن سیناها و رازیها تا اسدآبادیها و میرزا کوچکها و...
و من میشناسم کسی را که یک نفر است و همه این ویژگیها در جام جانش جاری است.
وقتی قرار باشد که زمین، حول محور اتفاق بچرخد، میشود قلم را آنقدر مسلح کرد که از مشت تانکها و فریاد مسلسلها محکمتر باشد.
میشود از شطّ ادب وضو گرفت و بر پیشانی خطر نماز کرد.
دیدم که به خون سر وضو میکردی
در شطّ سپیده شستشو میکردی
وقتی که شفق به خون تو میآمیخت
با حضرت دوست گفت و گو میکردی
1) - موسوی گرمارودی.
زمین، زاده عطش است. دستهای خاک، بوی رکود میدهد و کسی از قبیله درد برمیخیزد و «عدل» را در جان خیابانها جاری میسازد.
با «توحید» گام به گام، در کوچههای بن بست راه میرود و روزنههای بسته را به سمت آبی آسمانها میگشاید.
با دستهایی پر از گلهای «علم و ایمان» به دیدار دوستان میرود و باران «اخلاق» را بر سر آنها
میباراند.
از روزهای هراسان روزهای بعد از این، آگاهمان میکند و تصویری از «عالم برزخ» را بر تابلوی دلها میکشد. «وحی و نبوت» را در نگاهها شعلهورتر میکند و «عدل الهی» را به زمین مچاله متذکر میشود.
«سرنوشت انسان»، چیزی جز نتیجه فردای خود خواسته نیست؛ چه آبادتر شود و چه آوارتر.
برمی خیزد و «قیامت» حضور بر پا میکند؛ قیامت مرد بودن مرد زیستن.
هزار آیینه آسمان بیپرندگی را میشکند و شانه در شانه پیر جمارانی، هوای سنگین رکود را شعله شعله آفتاب میریزد.
نهایت خواستن هر انسان، پرواز است، پروازی که دل خاک را با خود ببرد.
تنها نه چراغ انجمن بودی تو
امید امام بت شکن بودی تو
در سوگ تو از لعل لبش بشنیدم
کان غمزده را پاره تن بودی تو
چگونه در رفتن تو عالمی به سوگ ننشینند که شانههای فرو ریختهات، دیوارههای محکم استقامت بود و صدایت در فراسوها جاری.
معلم شهادت
شیرین خسروی
ای معلم آیههای روشن اخلاق!
چون تو قدرتی را نمیشناسم که چنین در عمق قلبها نفوذ کند و انقلابی را در روح و جان آدمی پدید آورد. تویی که با تمام وجود، ستارههای هدایت و ارشاد را نثار دلهای گمگشته ما کردی و والاترین ارزشهای انسانی را در قالب آثار جاویدانت، برای ما به یادگار گذاشتی.
تو، درختی بودی سبز که هرگز در برابر بادها خم نشدی و حق را هرگز به تسلیم وانداشتی.
فریاد پرخروشت هیچ گاه خاموش نشد و هیچ قدرت شیطانی نتوانست نیروی پرتوانت را به سازش بکشد تا از گروه نابکاران، صلح و سازش را آرزو کنی.
در جانِ تو قدرتی است که روح رابه حرکت در میآورد و به آفتاب، روشنی میبخشد؛ جانی که
امید خود را بر نام شهادت آویخت تا به انسان، جهاد در راه علم و تفکر و اندیشه را الهام بخشد.
زندگی پرفراز و نشیب انقلابیات، شعر بلند شهادت را میسرود. تو، مثل خورشید، اما بیغروب، بر سر راه ما ایستاده بودی و دستانت، افروختن را در شعلههای انقلاب به هیجان میآورد.
تو میخواستی با اندیشه حق و راستی، قدرتی برانگیزی، بنگاری و الهام ببخشی که نام شهید، بلندترین قلههای ستمگری را نابود میکند. با خون پاکت، درختی را آبیاری کردی که در روشنایی آگاهی سایه میگستراند.
زندگیات، داستانی است برای شهادت؛ زیرا بر این باور بودی که سرفرازی و فیض عبادت و الهام شادمانی، در کلمه شهادت خلاصه میشود.
در نگاه تو شهادت،کربلایی است که صحنههایی از بهشت برین را منعکس میکند.
ای شهید داستان با شکوهِ انقلاب و ای یاور وفادار امام در روزهای سخت ستم! صدایت را میشنویم که جانهایمان را به سوی علم و جماد و ظلم ستیزی فرا میخوانی و راز قیام امتی را بر ایمان آشکار میکنی که آرزویی جز فدا شدن در راه دوست نداشت.
صدایت را میشنویم که نجواهای عاشقانه دعا را برایمان میخوانی و در جانمان آتش میافروزی. میدانم که در صفحه خونین انقلاب، زنده خواهی ماند و نامت بر سپیده دمانِ روزی تازه، خواهد دمید.
رباعیها
روزبه فروتنپی
ته جرعهای از ستاره را لب زده بود
شمشیر به دشمنان مکتب زده بود
در غیبت خورشید، همانند شهاب
یک زخم عمیق بر دل شب زده بود
از عشق تو بال عاشقان باز شده است
سرشار شکوه و اوج پرواز شده است
اینسان که تویی، بیگمان مطلع روز
از مشرق پیشانیات آغاز شده است
چون ابر سیاه، سوگوارم ای دوست
بگذار ببارم و ببارم ای دوست
من نیز شبیه لاله از دوری تو
یک قلب به نام داغ دارم ای دوست
در عشق، ز خورشید، فروزندهتری
از پرتو آفتاب، تابندهتری
جسم تو ز خاک است ولی روحت نور
وقتی که شهید میشوی زندهتری
در سلک تو عشق؛ اوج و دنیا؛ پستیست
جان دادن در راه خدایت؛ مستیست
تو روح مجرّدی که در عالم خاک
هم هستی و هم نیستی تو هستیست
باغبان
عباس محمدی
باغچه کوچکت همیشه بهاری! کلماتی که بر تخته سیاه مینویسی، ابرهای بهاریاند که باران را به تشنگی گلبرگها مهمان میکنند.
همه اتفاقهای تو به گل سرخ میرسند.
پنجرههای کلاست را با پروانهها فرش کردهای و دیوارهای کلاست را با بوسه شاپرکها، کاغذدیواری.
نیمکتهای کلاس، مثل کلام تو هیچگاه بوی کهنگی نمیگیرند. کلاست باغچهای از گلهای همیشه بهار است که عطر زندگی را از جانت میآکنند.
نفسهایت رسولان روشنیاند. کلمات تو سادهترین شکل ترجمه خورشید است ؛ وقتی بر روی مستطیل جامانده بر دل دیوار مینویسی و نور را نقاشی میکنی. گرد گچهای سفید که بر شانههایت مینشیند، انگار با لبخندی مهربان، دماوند در مقابلمان ایستاده است؛ با همان سربلندی همیشگی.
اگر کسی چروکهای پیشانیات را دنبال کند، به رنج باغبانی میرسد که سالهاست گلهایش را از بیم خزان، به بهارهای در راه سپرده است، باغبانی که هر صبح، با لبخندی بیپایان، بهار را به باغش دعوت میکند.
همه جادههایی که تو نشان میدهی، به «خرد و روشنی» میرسند. صدای گامهایت، زمزمه محبتی است که پیام آور دنیایی از مهربانی است.
صدایت، قاصدکهاییاند که خبر از آیندهای روشن، از روزهای نیامده برایمان میآورند.
همیشه خستگیهایت را پشت لبخندهای ما گم میکنی؛ لبخندهایی که بوی افتخار و غرور و سربلندی میدهند، لبخندهایی که بوی امید میدهند، لبخندهایی که بوی بالندگی میدهند.
ما ماهیان قرمز کوچکی هستیم که غیر از آب ندیدیم و از هم میپرسیم آب را و تو رودی هستی که به اقیانوسهای دور، پیوندمان میدهی و آب را برایمان بخش میکنی.
تو ابری؛ جان تشنه کویری ما را از باران دانش سیراب میکنی.
تو چشمهای هستی که زلالی را در زیر سایه درخت دانایی، به ما تعارف میکنی. تو به ما یاد میدهی تا مثل همه پرندهها پرواز کنیم و یادمان میدهی که خویش را به خداوند برسانیم؛ مثل تمام آههایی که از دلهای سوخته میآید.
وقتی که مثل همیشه آرام آرام شروع میکنی به صحبت کردن، انگار قناریهای مست، دارند بهار را آواز میکنند! دستهای گرمت را میفشاریم که گرمترین دست دوستی هاست.
آب حیات، همین کلماتیاند که تو به ما میآموزی، بیآنکه چشم طمعی داشته باشی؛ تنها لبخند ما کافیست. کلماتی که تو میآموزی، هیچ گاه فراموش نخواهیم کرد.
ما درس چگونه زندگی کردن را از تو آموختهایم و تمام دار و ندارمان، کوله باریست از آموختههای
تو که سالها پیش از مسافر شدن، در دستهایمان نهادی تا سربلند به مقصد برسیم.
همیشه دلگرممان کردی تا جادههای پرپیچ و خم زندگی را با امیدواری طی کنیم.
حالا که باغچه زیبایت به بار نشسته، بخند؛ بخند مثل همیشه، تا ما همه خستگی راه را فراموش کنیم.
بخند، زیبا بخند! بهار جاودانه گلهایی که تو پرورش دادی مبارک باغبان؛ خسته نباشی!
نفس پیامبرانه
معصومه داودآبادی
اردیبهشت، با نفسهای پیامبرانهات جوانه میزند و تو میآیی تا خورشید آگاهی را در قلبهای حاصلخیز فرزندان سرزمینت بکاری.
دستان سپیدت بر پیکر تخته سیاه، نور میپاشد و الفبای روشنی، در اذهان تاریکمان حک میشود.
وارد که میشوی، چشمهای شوقمان چون پنجرههایی آفتابی، به سویت گشوده میشوند.
میآیی و عطر حضورت فضای کلاس را پر میکند. ای رازدار دلهای کوچک و معصوم و سنگ صبور غمهای پروانهها! تو آمدهای تا روح حقیقت را پاسداری کنی و از چهره جاهل زمین، گرد و غبار این همه ندانستن را بزدایی.
آمدهای تا نهالهای سبز را باد هرزه گرد پاییز، به داس زردش نچیند.
لب که به سخن میگشایی، صدها پرنده سپید بال در آسمان معرفت به پرواز میآیند و من لبریز این همه آبی، پریدن را تجربه میکنم.
نگاهم که میکنی، تار و پود جانم لبخند میزند. دستهایت، ریشههای کنجکاویام را محکم میکند و صدای فرشته سانت، سایه غولهای نادانی را از کوچههای جانم میتاراند.
ای آسمانی زمینی رخسار! اینگونه که عاشقانه به رویشمان کمر بستهای، دیر نیست که از هر گوشه این خاک، صنوبرانی سربلند، با انگشتان سبزشان، گیسوان خورشید دانش و فن آوری را شانه بزنند و ستارههای فروزان پژوهش، از چشمان آگاه همین نوباوهگان بزرگ اندیشه، روشنی بخش رصد خانههای تاریک جهان گردد.
تو را چه نامم ای عصاره مهربانی و ایثار و عشق؟ از شیره جانت مینوشانی و رگهای کبودمان را از خون کاوش و تفکر میانباری، تا نفسهای زندگیمان، با نبض آینهها هماهنگ شود.
دوستت داریم. میستاییمت و خاطر خستگی ناپذیرت را به واحههای خرم ایمان و عشق میسپاریم.
امتداد بوی دانش
محمد کاظم بدرالدین
رو به روی تپشهای پر شتاب تعهّد که نامش معلم است، گلهای آرامش آمدهاند و دسته دسته بوسه آوردهاند؛ با خوشههای رنگارنگ تقدیر و تبریکهای از دل برآمده: ای آموزگار مهربان، معلم خوب من!
عطر گل، همه جا پیچیده. هم کلاسیهای نور، یکی یکی در پیشگاه امروز، بستههای سپاس را هدیه میدهند.
شاد باشها از سمت ماه میآیند، روی میز معلّم.
شور و شوقها، از پشت لحظهها سَرَک میکشند.
فضای کلاس از بوی معلّم، سرشار است.
نه امروز، که در چشم همه روزهای دانش، واژه معلم، خوش میدرخشد.
هر شنبهای که پیش میآید، اتفاقی است که در طول هفته از معلم سرشارتر شویم.
هر روز، لبهای گرم خورشید، تشنه گفتنِ «صبح به خیر» به اویند.
معلم، هر روز در ایستگاه صبح میایستد تا اتوبوس بیقراری بیاید و او را به کلاس محبّت ببرد.
معلم میآید و نسیم یادگیری در موسم شعور میوزد.
الفبای عشق، بر دل کلاس مینشیند. میآید و باز قدم میزند بین ردیف صندلیهای «توانا بود».
میآید و بوی خوش دانش، تا بهشت امتداد مییابد.
میآید و باز به صورت دقیقهها، لبخند میپاشد و بر سرِ اندیشههای بزرگ فردا، دست نوازش میکشد و همچون باغبانی دلسوز، قد کشیدن دانه دانه نهالهایش را انتظار میکشد.
دغدغههای مزاحمی که میخواهند در حاشیه اهتمام معلم بایستند، رنگ و بوی هیچ میگیرند.
رنجهای زیاد او در برابر بزرگواریاش چقدر کوچکند!
... و بهترین درس امروز، میتواند شعری از نگاه معلم باشد؛ نگاهی رئوف که از خیمه گاه رسالت برانگیخته شده است تا تمام حرفهها، به جمله، «معلمی شغل انبیاست»، ایمان بیاورند.
دفتر باران، لطافت این نگاه را به ثبت رسانده است.
کنار امروز، هیاهوی شاد کلاس، قرار گرفته: روزت مبارک، معلم عزیز!
رسالت باران
حورا طوسی
وقتی قلم میلغزد در ناکجا آباد جغرافیای اندیشه یعنی نسیم روح تو وزیدن گرفته است.
در هر کرانه خواندن و نوشتن؛ حضور آبی تو موج بر موج، بالا میرود؛ تو که در تکاپوی رشد و تعالی نسلها گم شدی؛ تو که خاطرههایت با نیمکتهای ساده و پرهیاهو و با تخته سیاهی که سپیدی روز را میآموخت، گره خورده است.
تو با واژههای آسمانی ذهنت، بغل بغل محبّت همراهشان میکردی و به سینه گشاده شاگردان نوپا هدیه میدادی.
تو در پژواک پرستوهای عاشق، تکرار میشوی و در ترانه باران، تازهتر از همیشه میدرخشی.
قاصدک خیال مهربان تو، همیشه رو به آسمان، در اندیشه بارور شدن بذرهایی است که پاشیدهای.
تو به فرداهای روشن دانشآموزان خویش میاندیشی و ما در تکانهای قطار زندگی روی ریل روزگار، در هر نوشتهای، در هر لغزشی که از قلم سر میزند و در رویش هر فصلی، یاد تو را زنده میکنیم.
ای صبور آسمانی، معلم علم و الهام، ای آموزگار!
از تو چه بگوییم که خود به ما آموختی گفتن و نوشتن را؟
به رشتههای مهر که بر گردنم آویختهای سوگند که همواره میستایمت!
از بهار سرشار
علی سعادت شایسته
دستهایت از لمس واژهها لبریز است. سینهها را باز کن و آنچه را که اندوختهای، در جانها لبریز.
تو از لمس واژهها برمیگردی. دستهایت را باز کن! از سرانگشتهایت جان در تن جهان لبریز، جهان، تشنه صدای گرم توست. جهان، تشنه نگاه مهربان توست.
پنجرهها را باز کن! هوای کلماتت را در سینه خیابانها و شهرها جاری کن.
بگذار از تو نفس بکشند، بگذار کلمات تو را، جانهای تشنه استنشاق کنند!
تو با کلماتت نماز میخوانی، با کلماتت عشق میورزی، با کلماتت زکات میدهی، چرا که «زَکاهُالعِلمِ نَشْرُهُ» تو بر جانها حاکمی. کلماتت چونان درّی گران بها بر زبانها میرقصد و میغلتد،
میرقصد و تپیدنی دیگر گونه را به قلبها میآموزد، میغلتد و انسانها را به فردای آب و آینه و روشنی میبرد.
دستهایت را باز کن! تو بهاری ودستهایت از نسیم جان بخش لبریز است. راهی شو تا بهار، از لای پلکهای زمین جاری شود، تا زمین، عطر نفسهایت را جوانه بزند.
تو با پاییز میرسی؛ اما بهار مهر را مهمان دلهای آکنده از اشتیاق میکنی.
در کیفها، فروردین میکاری و در جیبها اردیبهشت.
هر سال، پاییز که از راه میرسد، تو را میبیند که ایستادهای؛ با دستهایی از بهار سرشار، با دستهایی از بهار کلمات و واژهها سرشار.
ایستادهای و به پنجرههای تشنه سلام میدهی. ایستادهای تا سینهها را به میهمانی بهار و جوانه دعوت کنی.
ای شروع لطیف!
رقیه ندیری
از تو بالا رفتیم تا محاسبات دقیقمان به بمب اتم و سلاحهای شیمیایی و بیولوژیکی برسند. علم ما آن قدر پیش رفت که در هیروشیما سرریز شد و از زیرزمینهای سرّی بغداد فوران کرد.
فرمولهای حساب شده ما به قدری در «ال اس دی» و «اکس» خلاصه شدند که توهّم، پدیده قرن دو هزار و یک شد.
فناوری علمی، کشتی کشتی کوکائین و هروئین و ماری جوانا را آنچنان در اقیانوس ناآرام ذهن فرزندان آدم خالی کرد که تا ابد، به دنبال حلقه مفقود آرامش خواهند گشت.
حالا شهرها و روستاها، پرند از آدمهای آهنی که راه را بیراهه میروند و میبینند و نمیبینند؛ میشنوند ونمیشنوند و ضرب آهنگ قلبهای مصنوعیشان، موسیقی سکوت است؛ سکوت، در برابر همه چیز و همه کس.
ما به وسیله آموزههای علمی از دست فقر به آزمایشگاههای مدرن گریختیم و جایگزین موشها و میمونها شدیم این است پیامد علم بیپروا و سرکش که میتازد و عاقبت، سوار بدفرجامش را به درههای نیستی پرت میکند؛ به عمق زبانههای خشم و نفرت.
از این دنیای مدرن خستهام ودلم لک زده برای کودکانههای سرشار از صداقت.
کاش میشد از اول شروع کنیم!
تو بنشینی و من روبه رویت زانو بزنم و از نو هجّی کنم آب را و بابا را که باز نشسته است در خانه سالمندان؛ چشم به راه پدیدهای به نام مرگ.
بنشین تا دوباره کتاب و دفترم لبریز شود از طعم «سارا انار دارد» ای کاش باز هم مادر در باران بیاید و برای بیرمقی دستانم سبد سبد نان مهربانی بیاورد!
اصلاً دستم را بگیر تا از سادگی سفره کوکب خانم، توشهای بردارم، به آغل حسنک سری بزنم و بشنوم صدای حیوانات زبان بسته را که داد میزنند: «من گرسنهام. حسنک کجایی؟»
میخواهم تصمیم کبری بگیرم که هیچ وقت یادم نرود:
«میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است»
میخواهم شعر «قدرت خدا» را از حفظ شوم تا باور نکنم ادعای پوچ فیلسوفان را اگر در بازارها گشتند و چاقوی خونین را جلوی چشمانم گرفتند و جار زدند که خدا را کشتهاند.
به من بیاموز که آب را گل نکنم، وارث خرد و روشنی باشم. به نادانی ذهنم دل بسوزان و سؤال انگشت اشارهام را پاسخ گوی. خانم! اجازه
کی
انسان
مثل آواز ایثار
در کلام فضا کشف خواهد شد؟
چراغ راه
شیرین خسروی
برای تو، ماه را چراغ میخواهم و از صفحه آبی دریاها، کاغذی برمیگیرم تا در رویشِ نور و آغاز فصل روشنایی، از چشمهای مهربان و دستهای بیکرانت واژهای بنگارم.
وقتی به دوردستترین نقطه افق خیره میشوم به آنجا که جولانگاه ستارگان درخشنده عشق و ایثار است، تو را میبینم که روشنتر از تمام خورشیدها، بر تاریکیهای ذهن بشر تابیدهای.
چشمانت، چشمه زلال آگاهی است که زیباترین واژههای شعور را به نگاهِ من الهام میبخشد.
پیشانیات که از تبار روشنی هاست، ایوان بلندی است که ماه، از منظرهاش عبور میکند.
تو را به یاد میآورم که در چشمهای کودکیام لبخند میزدی، آن گاه، درختان شکوفه میآوردند.
حیاط کوچک مدرسه، چقدر برایم بزرگ میشد وقتی صدایم میکردی و الفبای روشنی رادر گوش جانم میآویختی! گویی در ژرفای صدایت، پرندگان آشیانه داشتند.
در زیر بارانِ پرسشهای بیشمار من، چتر نوازش نگاهت را میگشودی و صبورانه مرا میآموختی که ابرها چگونه تشکیل میشوند، باران چگونه میبارد، فصلها چرا پدید میآیند و راز اختلاف شبها و روزها چیست.
من در کلاس شکوه تو، برای دومین بار متولد شدهام؛ از همان روز که درسِ مهربانیات چراغ زندگیام شد تا کوره راههای جهل و تاریکی را در پرتو پر فروغش، به سلامت پشت سر گذارم.
هر چه بیشتر تو را سرمشق خود قرار دادم، راه برایم روشنتر شد و خورشید علم و دانش، زندگیام را حرارت بیشتری بخشید.
سالها میگذرد؛ اما من هنوز به آبیِ بیکران نگاهت میاندیشم که مشتاقانه، صدفهای گهر بار آگاهی را در دستهای من لبریز میکرد.
میخواستی بدانم و دانایی را با زمزمههای مهربانیات، در روح و جان من تلقین میکردی همواره در دعاهای شبانهام تو را یاد میکنم و از خداوند، علوِّ درجاتِ معنویات را آرزو دارم.
مکتب عشق
یاسر بدیعی
عشق با تو آغاز شد.
کلاس خاطرهها با یاد تو جان گرفت. تو در سپیدی برگهای دفتر دلمان جریان داری.
تو بودی و کوله باری از مهر؛ ما بودیم و تشنگی در وادی محبّت تو ما بودیم و خانههای دلمان در آستانه چلچراغی از مهربانیات.
بر لبت باران نور بود و دل ما کویر تاریکی؛ قطره قطره بر سطح ترک خورده زمین دلمان باریدی و علم در ما جوانه زد.
نگاهت، مکتب عشق بود و ما مکتب نشین چشمهایت بودیم.
ما دست در دست تو نهادیم تا راه پرپیچ و خم زندگی را با تو گام برداریم.
دل به دل ما سپردی و گرمای وجودت را در سرمای تمام فرازها و نشیبها همراهمان کردی تا در
یخبندان جهالت، در جا نزنیم.
چراغ دانشی که در دست ماست، روشنایی از تو دارد، معلّم!
ساحل آرامش
شکیباسادات جوهری
بوی اردیبهشت، مشام جان را مینوازد و مرا به یاد زیباترین دوران زندگیام میاندازد؛ روزهایی که در کلاس درس مینشستم و به چشمان مهربان تو نگاه میکردم و تو اندیشهام را به سوی پاکیها صیقل میدادی.
تو چشمهایم را به روشنی عادت میدادی و لبهایم را به ترنم روح نوازترین نغمهها میخواندی. تو قلب متلاطم مرا به ساحل آرامش رساندی و با دستهای گرم و صمیمیات، برایم سرمشق عشق و معرفت و ادب میگرفتی، تا سرانگشتانت، افقهای روشن فردا را به من نشان دهد.
من امروز پس از سالها دوری و با دسته گلی از یاس به دیدارت آمدهام تا در نیکو داشت هفته معلم، یاد و نامت را گرامی داشته و تجلیل از روزهایی که هر صبح از صمیمیت، مهربانی، علم و آگاهی را به کلاس درس میآوردی و شکوفه لبخند را روی لبان شاگردانت مینشاندی.
حدیث عشق
فاطمه محمدی
معلم عزیر! آن زمان که پای درست مینشستم و تو الفبای عشق را به من میآموختی، دلم از گوهر کلمات خالی بود؛ تو مرا سرشار از واژههای روشن میکردی. سالهاست که از آن لحظههای شیرین میگذرد، ولی هنوز یاد و نامت در دلم زنده است.
آن زمانها برایم از دانایی میگفتی و محبت را به من میآموختی.
من در سایه سار وجودت پیش میرفتم و قدم از قدم برمیداشتم، تو بودی که دست مرا گرفتی تا در پرتگاه و لغزش گاههای زندگی نیفتم.
من امروز به احترام نامت قیام میکنم و در زلال کلماتت رها میشوم و حدیث زندگی را با تو مرور میکنم.
میخواهم به آسمان بال بگشایم و نامت را بر صحیفه آبیاش حک کنم.
دوستت دارم، معلم!
چهار شنبه
13 اردیبهشت 1385
5 ربیع الثانی 1427
2006.May. 3
قلم بردار!
میثم امانی
قلم بردار که آتش در نیستان افتاده است.
ابر، بر شانههای شهر سنگینی میکند.
قلبها ترک برداشتهاند.
این همه حرف ریخته در کوچه و بازار، زبان میخواهد!
سرودن فاجعه کار هر مدعی نیست.
قلم بردار که اشکهای خشکیده، در زاویه پلکها از یاد رفته است؛
گونههای خیس را فراموش کردهاند.
تنها قلم است که از پس ترجمه درد دل برمیآید.
قلم بردار که حق و باطل را آمیختهاند.
گوش سپاری به مجازها، عادت شده است.
حقیقت غریب است هنوز.
از تابلوهای دیوار، دروغ میبارد.
بدگمانی ریشه اعتماد را میجود.
آیینهها را سنگ زدهاند.
عکس خورشید گم شده است.
واقعیت، مثل درویشی است که از هر محله رانده میشود.
چه کسی حقیقت را فریاد خواهد زد؟
چه کسی به کمک فضیلتهای فراموش شده خواهد شتافت؟
چه کسی وکیل دردهای مردم خواهد شد؟
چه کسی از حیثیت عدل و انصاف، دفاع خواهد کرد؟
چه کسی مشت سفسطه را خواهد گشود؟
قلم بردار؛ که قلم توتم توست و «مرزبان حماسههای جاوید»؛ قلعهبان اندیشههای شفاف!
قدمها را قلمها میسازند و قلمها را مگر عشق، هیچ نیروی دیگری به حرکت وانخواهد داشت.
مگر قلمها به وسط شهر بیایند تا طلسم بیخبری بشکند و افسانههای اردو زده در ذهنها و باورها بگریزد.
دروازههای تمدن، روی پاشنه قلم میگردد.
قلم بردار، که فریاد فلسفههای پوچگرا به گوش میرسد.
صفحههای تاریخ را لگدمال کردهاند.
گرد و خاک اصحاب شک و سفسطه به هوا برخاسته است؛
دوغ و دوشاب را به هم آمیختهاند.
تنها قیام قلمهاست که به این همه غوغا سالاری پایان خواهد بخشید و حق حقیقت را به
حکومت اندیشهها خواهد رساند قلم بردار که روایتهای ناگفته منتظرند، نامههای نانوشته منتظرند آتش در نیستان افتاده، فصل سوزاندن نیهاست... قلم بردار!
روز اندیشهات مبارک
طاهره یوسفی
درخشش ستارگان از پشت پردههای حریر و پنجره باز اتاق، خودنمایی میکند و دست نسیم که برای تماشای تو پرده را کنار میزند و به آهستگی، درون اتاق میخزد و آرام، صورتت را نوازش میکند، برای لحظاتی نگاه تو را به سوی خود میکشاند.
با چشمانی نیمه بسته و نیمه باز میپرسم شب از نیمه گذشته؟
ولی میدانم جوابت چیست؛ کار تو که شب و روز نمیشناسد. صدای قلمت را میشنوم که به سرعت حرکت میکند؛ ولی به سرعت افکارت نمیرسد؛ چنان با شتاب سطرها را میپیماید که گویی به دنبال فرّارترین تراوشات ذهنی توست.
قلم، چنان در دستان جست و جوگرت در حرکت است که گویی مشتاقتر از اندیشهات میرقصد در میان این صفحات.
با خود میگویم: رسالت گرانی است بر دوش مسئولیت؛ همیشه سنگینی میکند روی پلکهای بیدارت.
تو بیدار باش؛ چون میدانم ذهن تو خسته نمیشود از این همه کند و کاو رسالت تو آگاهی است، بیداری است؛ درست به خورشید میمانی؛ کارت روشنگری است.
فردا صبح، نوشتههایت را میخوانم در اولین روزنامه صبح. افکارت را ورق میزنم، اندیشههایت را مرور میکنم و چشمان همیشه بیدارت را میبینم و لذت میبرم از شوقی که در کلمات تو موج میزند. باز در دریای مواج افکار تو شناور میشوم و غرق در این همه ذوق؛ نوشتن، رسالت توست. و امروز، روز توست؛ امروز، روز این کاغذهاست روز اندیشههای تو، روز اندیشهها و حرفهای تو که در دستهای ما میچرخد، و با زبان تو خوانده میشود؛ روز تو مبارک!
فریاد بزن
فاطمه عبدالعظیمی
سالهاست با تو همسفرم در گذرگاه زمان.
روزها از پی هم گذشتند و تنها من و تو بودیم که ثبت میکردیم تلخیها و شیرینیهای روزگار را.
من و تو بودیم که پا به پای هم مینوشتیم از درد دلهای مردم.
از ناگفتنیهایی که چون بغضی در گلوی زمین گیر کرده بود.
دقیقهها میگذشتند و ما غرق عالم بیخبری بودیم و تنها با خبر از حال و هوای شهر.
امروز، روز توست.
دوباره بلند شو و سرافرازانه بایست در برابر توطئه شیطان که هیچوقت اجازه ندادی ذهن مردم را آلوده کند.
فریاد بزن تفکر و اندیشهای را که شب و روز در پی فراگیر کردن پیام حق و عدالت است.
جمعه
15 اردیبهشت 1385
7 ربیع الثانی 1427
2006.May.5
با حنجرهای صادق
خدیجه پنجی
ردای فقه، برازنده قامت توست. در حجرههای فضیلت، باوقار نشستهای و ستون شدهای سقفهای برافراشته «حدیث» را. جهان تشیع، چشم امید به قناریهای صادق حنجرهات دوخته است.
«فقه» کولهبار «حدیث» را در سایه دیوار تفسیر تو بر زمین نهاده و به شیرازه خرد و اندیشه آسمانیات، تکیه کرده است. ذائقه عقل، حلاوت گفتار تو را به انتظار نشسته تا با دستهای توانای خود، پنجرههای بینش را بگشایی و به شربتی از ادراک، میهمانش کنی.
در کوچه پس کوچههای شعور، چلچراغ تأمل آویختهای و لب به تفسیر گشودی حکمتهای آسمانی را.
در بینهایت جذبه خورشید وجودت، «شیخ مفیدها» قد کشیدند و بوستان فقه و تشیّع را بهاری کردند!
جام روزگاران، از شراب یادت تهی نخواهد شد. امروزها، از عطر حضورت سرشار است. صاحبان خرد و اندیشه، عظمت و بزرگیات را خاشعانه سر فرود آوردهاند. دیدگان کهکشانها خاک قدمهایت را میجوید، قناریهای گلویت، ترجمان سروش آسمانیاند.
هر حدیثی که از شاهراه کلام تو میگذرد، معتبر میشود.
کبوتران حدیث، جلد بام تفسیر تواند.
رنجهای شیعه بر کوهوار شانههای توست.
کوچههای قم، از تکاپوی قدمهایت آکندهاند.
هنوز هدایت پاک و معطر، میوزد بر گستره قم.
فقه، پهلو گرفته بر ساحل «من لایحضره الفقیه» تو.
کلمات، زانو زدهاند صداقت قلمت را.
آسمانی میکنی خیال واژهها را و نور میریزی در دهان کلمات.
دلت، «قم» را مشتاق است و قدمهایت «ری» را.
جادهها، زیر قدمهایت جان میگیرند!
بهار میریزی از گوشه عبایت، بر گستره خاک!
جاری میشوی در بستر اذهان.
پروانههای صدایت، همهجا پراکندهاند!
از حنجره قلمت، واژهها، سرریز میشوند!
قاصدکهای اندیشهات فرا گیراند.
«ری»، به مهربانیات تکیه میزند!
«ری»، در کرانه حضور متعالیات میآساید، و روزگار، تا میشه، صفحههای کتاب تو را سطر به سطر میخواند...
حورا طوسی
دریا، هر چه بیکرانهتر باشد، شناگران توانگر و غواصان بیباکتر میطلبد.
آسمان، هرچه دست نایافتنیتر باشد، پرندگان تیز پرواز و سبکبالتر میخواهد؛ آنها که بر بال زهد و پیراستگی، رشتههای تعلق پاره کردهاند، آنها که از آب و دانه رهیده و مسکنی برتر برگزیدهاند.
شیخ صدوق از همین تبار بود؛ مردی که بزرگی وجودش، برتر از بلندترین قلههای جهان بود و رشتههای تعلقش به سیر و سلوک، او را به آسمان پیوند میداد.
مشق اهلبیت میکرد و حدیث ولایت مینوشت.
آموزگارش، استاد کائنات، آخرین حجت بر حق خدا بود و کلاس درسش به وسعت بیکرانهترین معارف الهی.
عینک پارسایی، به دیدگانش صداقتی بخشیده بود که امین راویان بود و معتمد شارحان و نویسندگان نگاه تیز پروازش تا اعماق نیاز دلهای محتاج بشر را میکاوید و درد ارواح پریشان را با
نسخههای معنویت درمان میکرد. مسافر سرزمینهای دور دست و جوینده دانش بود. با عطشی وصفناپذیر، از قم، ری، مشهد، نیشابور و اصفهان تا کوفه او را قدمگان رنج و گنج خویش ساخته بود.
از تپش قلمش، ستاره میبارید و آسمان، ریسه نورِ حکمتهایش را گوشواره میبافت در شبانگاهان بیخبری، چلچراغ نصایح در دل داشت و کتیبههای معرفت بر دست؛ کتیبههای ماندگاری که نسلهای نیاز، آن را دست به دست گرداندهاند: «خصال، الامالی، الهدایه صفات الشیعه، ثواب الاعمال، عیون الاخبار الرضا علیهالسلام و...»
خوابزدگانِ آسایش دنیا، دندان حیرت میگزیدند از تکاپوی الهی این پیرمرد عاشق، این اندیشمند آسمانی، این دلباخته ولایت و عالم ربانی!
از جای گامهای متبرکش، هنوز ستاره میجوشد و کهکشان وصال، از پژواک کلام روحانیاش، راه مییابد.
گلدستهها، تکاپوی مقدس این آیت خدایی را تسبیح میگویند و ابرها به برکت نفسِ علم و ایمان این ذخایر الهی، نعمت لطف بر زمین میبارند.
«کی شود سوز قتیلت کشته زیر تیره خاک
زانکه این آتش ز جان روشن او خاستهست
چون تواند عاشق از طوق وفایت سر کشد؟
قُمری آسا طوق او از گردن او خاستهست
با آغوشی از عطر فقه و حدیث
ابراهیم قبلهآرباطان
هوا هوای زندگی است که از دستهای کویر جان میگیرد.
قم، بلادیست که خود را به اوجها رسانده است و شبیه هیچ خاکی نیست.
حجرههای مردّف، مجمع حلقه نشینان حریم آستان حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام شده است.
خیابانهای شهر، عطر ترانه «فقه» و «حدیث» و «احکام» و «شرایع دین» میدهد.
روزنههای «قم» از پیچکهای سبز دعا و دایرههای طلایی نور و دانایی آکنده است.
عصر، عصر دانایی است و زیر سایه منارههای منور، مجلس بحث علمی و دروس فقهی، گرم است.
از حریم همین خانه امن دخت امامت است که خورشید، نور مینوشد و دلهای بیقرار است که
عطش خود را در بهشت کاشیهای این حرم، جستوجو میکنند.
«محمد بن علی» در گوشهای از این شهر، چشم میگشاید و مصدق صداقت دیانت و اسلام میشود.
او در عصری میآید که زمان، زمان دانایی است.
دروازههای علوم بر تمام جویندگان آن گشوده شده است و شیخ صدوق هم از برکت دعای امام عصر(عج)، موفق در علوم فقهی و اسلامی میشود.
از همان کودکی از دهانش، عطر سبز فرازها و دعاها میتراود.
از همان دوران جوانی، قلم در موسیقی انگشتانش جان میگیرد و ورق ورق مکتوب است که با گلهای «حدیث»، مزین میشود.
برای بزرگ زیستن شیخ صدوق مجالی فراهم است و خورشید علم از روزنههای آسمان به سمت زمین گشوده شده است.
زمان، زمان شکوفایی این بزرگ مرد تاریخ فقاهت است.
دستی توانا در عرصه قلم دارد و دلی مالامال از محبت اهل بیت.
علم، او را برمیدارد و به سفرهای دور میسپارد. از قم، کولهبار سفر میبندد و آهوانههای دلش، او را به سمت مشهد الرضا میکشاند. از آنجا توشهای میبندد و مدتی هوای پاک نیشابور را نفس میکشد.
از صفای اصفهان، خوشهچین گلهای دانایی میشود و در دامان غریب کوفه، روی سکوهای غربت مینشیند. عشق شحنه نجف او را به سرزمینهای عراق میکشاند.
میآموزد و به خود میبالد این خوشه چینی از علوم اسلامی و نورها و روشنیها را.
او مینویسد و مینویسد و عطش او در این وادی دو چندان میشود.
فانوس هدایت را به دست میگیرد و در کوچههای شهر میگردد تا عابرانش را به مقصد نور راهنما باشد. «التوحید» را در گلوی خاکها و افلاک میریزد.
«من لا یحضر الفقیه» را با قلمی از دل و دواتی از نور مینویسد.
«ثواب الاعمال» را جرعه جرعه از بلندای احادیث و روایات مشق میگیرد و تقریر میکند.
«الاعتقاد» را با اعتقادی راسخ و با دیده باطن، در روشنای روزها و دل شب مینویسد.
چه خوب واژهها، با قلم وی بر برگههای سفید جاری و متبرک میشود!
او مینویسد و آسمانی برای درک تشییع فراهم میشود.
شیخ، مینویسد و مثل هزاران شخصیت بزرگ، بر تارک تاریخ اسلام میدرخشد.
چه سعادتی از این والاتر که خانه همیشگیاش، جوار حضرت عبدالعظیم باشد!
شنبه
16 اردیبهشت 1385
8 ربیع الثانی 1427
2006.May.6
امام آینه و عشق
معصومه داوودآبادی
این بوی یاس، از سمت کدام کوچه میوزد که مدینه را اینچنین مدهوش کرده است؟!
او میآید و ربیعالثانی، هشتمین روزش را قد راست میکند.
آسمان میچرخد و فرشتگان، دف زنان و هلهلهکنان به چشم روشنی «حُدیث» میآیند.
تو میآیی و خانه «هادی آل محمد صلیاللهعلیهوآله» را ستارگانی بیشمار، قرق میکنند. خاک، نفس میکشد و پنجرههای شهر، دل به آفتابی میسپارند که از چشمان علوی تو میدرخشد.
نگاه کن، ببین چگونه بادها خبر آمدنت را در چهار گوشه جهان، فریاد میکنند، گرچه تو بزرگتر از آنی که در محدوده یک خبر شنیده شوی.
رنگین کمانها، آسمان را طاق نصرت بستهاند. پرندگان به مبارکباد تولدت برفراز درختان، سرود شوق میخوانند.
ای امام آینه و عشق! اگر تو نبودی، زمین در بهت بیکسیاش سرگردان میماند.
این همه سپیدار و صنوبر از جوشش رودخانه تو سر بر ابرها میسایند.
تبار عاشقت را سیبهای سرخ نجابت، خوب میشناسند.
شیعه تو را دارد که اینگونه سربلند، بر تارک زمین و زمان ایستاده است.
نامت، قفل ثانیهها را میگشاید.
کلامت، آشتی دهنده آب و آتش است.
بیست و هشت بار، بهار از نفسهای تو به شکوفه نشست.
امامت شش سالهات، خواب راحت را از چشمان عباسیان ربود.
اینچنین بود که بالهایت را میان قفسی محصور کرده بودند به این خیال که پرندگیات را از یاد ببری.
آنان ارتفاع نگاه بلندت را نمیفهمیدند؛ نمیدانستند که حصار تن را شاید، ولی روح و جان را نمیتوان به اسارت درآورد.
ای حجت یازدهم! هنوز سیمای ستاره بارانت در قاب دلهای عاشقانت آویخته است.
هنوز بوی یاس سخنهایت، شیرازه کتابهای آزاده زمین است.
نخلهای راستی، سایه تو را بر سردارند.
تو ورد زبان مهربان پروانهها خواهی ماند.
درود و سلام خداوند برتو و بر سلاله آینه سانت باد!
آمدهای تا...
خدیجه پنجی
عطر خوش آسمانهایت، جاری است در حوالی مدینه. بوی دلنواز توست که در گستره خاک پیچیده. در شریانهای زمین، شوق تماشایت جریان دارد.
بهارانه آمدنت خاک را شاعر کرده است. گل و گیاه و درخت، شیوه زیبای آمدنت را به شکوفه نشستهاند.
جهان، جادههای انتظار را دیری است سرگردان است.
کولهبار عشق را به دوش میکشد دنیا به جستوجوی شما.
چشمانت را، جانهای عاشق حس کردهاند.
پرندگان ربیعالثانی بر شانههای مدینه، آمدنت را ترانهخوان شدهاند.
قدم بر چشمهای زمین نهادهای و جهان روشن شد. صفا آوردهای به ماتمکده دل دنیا! روشنایی آوردی به شبهای بیستاره اهالی!
ای ستاره دنبالهدار! عشق، امروز، در سایبان مهربانی تو منزل میکند. جهان، ده منزل را به بوی خوبت گشته و امروز، به یازدهمین خانه رسیده است.
آمدهای تا جهان، لحظهای رها در جذبهای اهورایی، زیر سایهسار امن ولاییات بیاساید. آمدهای تا قصه انتظار بخوانی در گوش عالم.
آمدهای تا تاریکنای زمان از طلوع خالی نماند. چشمهایت میدرخشد چون ستارهای در آسمانهای دلواپسی.
لبخند تو، نشانی باغهای دور از دست است. آمدهای با در زلال کلامت تا اهالی، تیر عشق و ارادت بگذارند بر دیوار ولایت و سِرِّ عشق بشنوند. آمدهای تا ستون شوی بنمای برافراشته شریعت را، تا دین در سایه گفتار و رفتارت جان بگیرد.
یا ابا محمد صلیاللهعلیهوآله! در کولهبار حضورت، راز حقیقتی است که اذهان عالم را به هیاهو و تفکر کشانده است.
مدینه، از شانههای عالم بالا میرود.
جهان به هیاهوی جاودانه خیره مانده است. شوقی در رگهای ربیعالثانی میدود.
سلسله جبال عشق، به مهربانی یاد تو تکیه زدهاند. آمدهای تا «معتمد»ها، در هوای خستگیناپذیر ایمانت از پا بیافتند، تا میلههای زندان، دربارش نیایشهای عاشقانهات جان بگیرند.
آمدهای تا راز غیبت را فاش کنی از پس پرده، تا در جذبه لاهوتی و اهورایی کلامت، «فطرس»های نصرانی، به زانو درآیند ارادت و ایمان را.
آمدهای تا در گستره اذهان «تشیع»، بذرهای نرگس بکاری برای فصلهای آینده.
تا دوباره عشق، کوله بارش را به دوش بکشد قرنهای طولانی در کوچه انتظار سرگردان باشد.
عطر حضور
ابراهیم قبلهآرباطان
میپیچد عطر حضور فرشتهها، در دهان «مدینه النبی».
میادین شهر، پیراهنی از نور و شفق بر تن کردهاند و یازدهمین ستاره از دوازده ستاره کهکشان عالم را انتظار میکشند.
کوچههای «مدینه»، دوباره عطر یاس گرفتهاند و صدای بال فرشتگان، روی شانههای شهر جاریست.
خانه، خانه هادی امت است.
خانه، خانه روشنیها و تسبیحات است.
... و صبح از راه میرسد و آغوش شهر، از حضور لبخندها و پروانهها پر میشود.
«حسن»، به حُسن ازلی و تبسم نبوی، چشم میگشاید.
میآید تا تداوم چشمه سارهای زلال زمزم پیامبر باشد.
میآید تا یادآور همیشگی حُبّ علوی باشد.
میآید تا وامدار کرامت و احسان حسنی باشد.
میآید تا شانههایش، ادامه پرچم خونین حسینی باشد.
میآید تا تداوم سجدههای طولانی سجاد علیهالسلام باشد.
تا وارث بلاغت علوم باقری باشد.
تا مدرس منابر «حکمت» صادقی و «مذهب» جعفری باشد.
تا تداعی رنجهای دیرینه امام کاظم و آینه بیبدیل صبر و استقامت باشد.
تا طلیعه غربت و همدم تنهایی رضوی باشد.
میآید تا سینهاش مالامال از جود و سخاوت امام جواد علیهالسلام و دستهایش، نشانههای نورانی هدایت امت موحد باشد که از پدر به ارث برده است.
میآید تا چلچراغ عشق و سکان کشتی دین را به دست کسی بسپارد که از صُلب مطهر او خواهد آمد.
آری! میآید تا چیزی به فتح دروازههای آسمان و رسیدن به آرامش همیشگی نمانده باشد.
آفتاب حسن
حورا طوسی
یازده شعله درهم میتابند، یازده ستاره سر بر شانه آسمان مینهند تا یازدهمین راه آسمان گشوده شود.
زمین، انگشت حیرت گزیده تا آسمانی شدن خویش را در یازدهمین مولود آب و آیینه، تماشا کند از هزارتوی معنا، دایرهدار معرفت، نقطه پرگار عشق میآید.
انعکاس نگاه آبیاش، حریر صداقتی الهی را بر گستره قلب انسان میگستراند.
دستان گشاده سخاوتش، سبزینههای ایثار را در مزرعه قحطیزده بشر میپراکند.
باغ آرزوها، دیرزمانی است که منتظر مولود یازدهم از نسل بهشتی علی و فاطمه علیهماالسلام است.
ریسههای نور، از این سوی دنیا تا آن سوی آسمان، قد کشیدهاند.
عقربه عشق، جهت نمای مدینه شده تا مبدأ و مقصدش را در ثانیه ولادت حُسن ازلی پیدا کند:
«بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حُسن! برون آدمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست»
ای آفتاب حسن و زیباتر از هرچه نور! بدرخش که کام هدایتمان تشنه چشمه کلام توست و نگاه سرگردانمان خواهان درخشش نورانیات.
گلخندهای پاکت را شکوفا کن؛ ای زیباتر از زیبایی هزار نو شکفته و ای شکوفاتر از هزاران گل زیبا که چشمان کم فروغمان به میهمانی نگاه تو محتاج است!
سبکبالتر از قاصدکها، پیامآور امید شبزدگان عصر جهالت باش، ای مسافر آسمانی! تو در تقدیر تولّد نورانیات، خورشید روزگار را تقدیم جهانیان خواهی کرد.
تو در نگاه آسمانیات، آخرین نگاه آسمان را ذخیرهداری و ما چقدر محتاج شکفتن گلِ نگاه تو هستیم، مولا!
مدینه دلمان را به ورود اختر الهام، شوری دوباره ببخش و ما را نیز در جشن حضور و ظهور، میهمان کن!
دوشنبه
18 اردیبهشت 1385
10 ربیع الثانی 1427
2006.May.8
تو نرفتهای
عباس محمدی
پیش از آنکه بیایی، میروی. هنوز چند روزی از آمدنت نگذشته است.
روزی هم که آمده بودی، نفسهایت بوی رفتن میداد.
چون کوه آمدی و بشکوه رفتی. نیامده میروی.
هنوز شهر، بوی خوب بودنت را درست یاد نگرفته است که بار سفر میبندی؛ مگر کوتاهتر از اینهم میشود؟!
هنوز شهر از عطر بهار آمدن کوتاهت گیج است که «ناگهان» میشوی؟
ناگهانتر از تمام رفتنها، ناگهانتر از تمام سفرها اتفاق میافتی در آن سوی ابرها هنوز خیابانها، دربهدر دیدن تو، رد پایت را بو میکشند.
عرق اضطراب بر پیشانی شهر، رود میشود که مبادا حقیقتی تلخ باشد خبر رفتنت؛ حقیقتی تلختر از انگورهایی که مشهد را سوگوار خواهد کرد.
خبر رفتنت، مستی را از سر باغهای انگور میپراند.
پرندهها لال شدهاند تا مبادا این خبر را آواز کنند.
خب رفتنت، خوابیست هولانگیز که شهر را از زندگی خالی خواهد کرد.
بعد از تو، شهر از ترس تنهایی قالب تهی خواهد کرد؛ مثل پرندههای تنهایی که حتی قفس فراموششان کرده است.
تنهایی آنقدر در جان شهر رسوب خواهد کرد که حتی دیگر هوا نیز در آن از جریان میایستد.
شاید ابرها بعد از امروز، بوی خشکسالی بگیرند؛ مثل همین کویری که سالهاست مزه آب را فراموش کرده، مثل دریاچه نمک که زندگی را جز تلخی نمیداند.
روزها از امروز به بعد، روز شمارهایی میشوند که تنها دیوارها از زخمی روزگار میکنند؛ چرا که این شهر بیتو زندانی بیش نخواهد بود اما نه، تو نرفتهای؛ تو همین جایی؛ کدام زندان؟! هنوز شهر از عطر خاک مرقدت بهشت است. هنوز گلهای خوشبو، به بوی مهربانی تو بر این خاک میرویند و آسمان، به شوق بوییدنت، به پابوس زمین میآید. مرقدت قلب تپنده کبوتران زائر است و گنبدت، خورشید طلایی شبهای بیستاره مشتاقانت.
هر صبح، آفتاب به عشق سایه گرفتن در حجرههای حرمت، از پشت کوهها سربالا میآورد.
تو نرفتهای؛ هنوز هم در ثانیه ثانیه این شهر نفس میکشی، هنوز زندگی در فواره حوضچههای حرمت میرقصد. هنوز کبوترها بوی تو را به دورترین بامهای غریب شهر هدیه میکنند.
با وجود مقدّس تو، اینجا هیچ بامی دیگر از غصه بیکبوتری دق نخواهد کرد اینجا، همه نامههایی که کبوترها میبرند، خلاصه میشود به عطر روحانی نفسهایت.
شهر میخواهد رفتنت را سیاهپوش شود؛ ولی نه! با اینهمه بودن، چگونه رفتنت را سیاه بپوشد؟
تو همیشه اینجایی؛ بیشتر از تمام کسانی که به ماندن فکر میکنند؛ حتی تو نزدیکتری از همین خورشید هر روزه، از روز و شبهایی که بیخبر میآیند و بیخبرتر میروند، از همین هوایی که اگر جریان هم دارد، به عشق توست.
هنوز تمام جانهای بیقرار، بیقرار تواند؛ بیقرار ضریح کوچکت که بوسهگاه زائرانیست که از کبوترهای حرمت بیشتر کبوتر شدهاند.
نه! هیچکس باور نخواهد کرد رفتنت را، با اینهمه حضور مهربانی که داری.
بانوی آینهها
معصومه داوودآبادی
... و شهر ازهایهای مرثیه و شیون، در خود مچاله میشود. باد بر پنجرهها میکوبد و درختان را به سوگواری میخواند.
عرش و فرش، در حلقه اندوهی سخت، به عزا نشستهاند.
آه ای بانوی آینهها! ظلمت روزهای بیتو را چگونه تاب آوریم که درخشش چشمانت، خورشید را
از سکه انداخته بود؟
شبهای بیتو، ماه را به گریه انداخته است. تو خاتون ستارههایی و آسمان، خلاصه نگاه روشن تو است.
هنوز کوچههای قم، رد گامهای تو را به سجده میآیند.
دایرة المعارف آگاهی و عرفان، در نفسهای عالمانهات به گُل مینشست.
میروی و ما با این همه سؤال بیجواب، سمت کدام سرچشمه را جستوجو کنیم؟ میروی... .
رفتهای و کبوتران، داغ کوچت را بر گلدستههای حرم کز کردهاند. تو فاطمه معصومهای؛ قدسیهای از تبار آفتاب و رود.
اینگونه است که موجها، سیاهپوش رفتنت، سر بر سنگهای ساحل میکوبند.
هیچ بارانی، حجم سوگت را گریستن نمیتواند. نگاه کن، ببین چگونه زائرانت به طواف مرقد بانویشان عاشقانه میدوند! چگونه صدایت میزنند و دردهایشان را با تو مویه میکنند.
ای سنگ صبور دلهای زخمی و بیقرار! رودخانه کرامتت، این قلبهای پریشان را به سوی دریای امید و آرامش هدایت میکند.
دستهایم را در دستان ضریحت قفل میکنم و بقچههای زخمم را در خانه سبزت میگشایم. بر شانههای صبورت میگریم و سبک میشوم. چشمانم، حضور نورانیات را به احترام میایستد و بوی سیبی شگفت، مویرگهای جانم را در آغوش میگیرد.
ای بزرگ! میدانم امروز که میروی، فرشتگان با سبدهای سیب در دست، در جادههای چراغان بهشت، به استقبالت ایستادهاند. ای کریمه آل رسول صلیاللهعلیهوآله! دستمان را بگیر و اشکهایمان را بیجواب مگذار.
سیاهپوش توام
حمیده رضایی
«چگونه در قدمت سر به خاک نگذارم
نماز آبی «نفسی فداک» نگذارم
تویی که آینهات ترجمان حیرانیست
سیاهپوش توام سالهای طولانی است»
اندوهی سرشار بر گونههایم میدود. رنجی بزرگ، پنجه در جانم انداخته است.
گلدستههای حرم، تا آسمان قد کشیدهاند.
چشمهایم سیاهی میروند، درد از تمام تنم آویخته است.
غم، غلیظتر از پیش میوزد. کبوتران حرم، بال در بال آسمان، اندوهگین چرخ میزنند. دردِ فرو ریختن را در گریبان خویش حس میکنم؛ باید ببارم اندوه لبریزم را!
خورشید، قطره قطره بر گنبد فرو میریزد. صدای دسته زنجیر زن، حوالی را پر کرده است.
باید اندوهم را بر تمام دریچهها بنویسم! تا بینهایت، خورشید بر جذبه نورانیت ایستاده است. هوای خاک، عطر تو را میدهد.
ملائک، سیاهپوش تواند. از منازل خاک پر کشیدهای و آرام، بر شانههای افلاک میگذری.
طعم تلخ غربت را غباروار برد امانت احساس میکنم.
بانو! چراغِ نیمه شبهای تاریک این دریا، چشمهای مهربان شماست. این شهر، روبهرویت زانو زده است، این شهر، نبودنت را تاب نمیآورد و بر سینه میکوبد، این شهر، عزادار توست.
گذشتهای و تمام روزنهها، غمگین از دست دادن تواند. قدمهایت بر دیده کهکشانهاست.
بانو! لطفت، ذهن آشفته این دیار را سامان بخشید.
دستم را به ضریحت دخیل بستهام. دنبال حقیقتی میگردم که در چشمهایت میجوشید.
رفتهای و بهار را با خود بردهای.
رفتهای و طعم تلخ اندوه، رهایم نمیکند.
رفتهای و گوشهای نیست، مگر حرمات تا سر در گریبان، اندوهم را هایهای اشک بریزم.
اینجا قم است یا مدینه!
خدیجه پنجی
میدانستم فصل خوشبختی کبوتران شهر، طولانی نیست؛ آنگاه که در هوای آشنای مهربانیات بال میزدند و از کرامت دستان تو، آب و دانه میستاندند.
میدانستم روزگار شادی کوچههای شهر، طولانی نیست؛ وقتی قدم بر دیدگان ملتمسشان میگذاشتی و به عطر خوش بهشت، معطرشان میکردی، هنوز از جای گامهایت، میشود عطر و بوی آسمانها را استشمام کرد.
میدانستم عمر روزهای قشنگ و طلایی شهر، کوتاه است؛ آنگاه که هر صبح، در هوای زلال و آی
نگاهت پلک میگشود و در عطر شناور مهربانیات نفس تازه میکرد.
آه، بانوی مهربان! هفده طلوع، شهر، میهمان آفتاب معصومانه نگاه فاطمیات بود.
هفده روز، شهر، در هوای رقیق رحمت و کرامتتان نفس کشید و جان گرفت.
هفده روز، تمام کوچهها و درختها - در فوران محبت بیدریغ - زیر سایبان امن و آسمانی حضورش آسودند.
هفده روز، سلام شهر را با لهجه فرشتگان پاسخ گفتی...
از جادههای طولانی غربت آمده بودی. مسیر عبورتان هنوز، از رویش یاسهای سپید معطر است.
به جستوجوی نگاه مهربان برادر آمده بودید که دست تقدیر، ستاره دنبالهدار و روشن حضورتان را به آسمان دور افتاده و مجهول قم کشاند.
از آن روز به بعد، قم قداست یافت؛ قم، شناسنامه شیعه شد.
از آن روز به بعد، پای فرشتگان به قم باز شد، و کبوتران، حرم امنی یافتند برای آسایش.
بوی فاطمه علیهاالسلام میآید از چادرت بانو! بعد از این، شهر، دلتنگیهایش را میآورد تا بیتالنور، تا به عطر دعایی، عقد، از غمهایش باز کنید.
کمکم شهر داشت حضور آسمانیات را باور میکرد که ناگهان رفتنت، آواری از اندوه نشاند بر روح و جان خسته اهالی.
سنگینی چمدان عروجت را شانههای نحیف شهر، ناتوان است.
بانو! بیجهت نیست که هوای غم، همیشه گرفته و حزنآور است.
بیجهت نیست، بیتابی کبوتران در حوالی گلدستههایت.
زود بود که بر چینی سفره احسان و کرامتت را.
حالا هر بار دلم میگیرد، دلتنگیام را پناه میآورم به حرم امن تو. میگریزم از هوای راکد پیرامونم تا هوای کریمانه تو جانی تازه بگیرم، تا در جذبه اهورایی نگاهت رها شوم در لحظههای بیخویشی از خود. اینبار دلم را گره میزنم به ضریح نقرهایات تا عقده دلم را تو باز کنی.
تو رفتی و چشمهای منتظر شهر، تا همیشه! به جستوجوی تو به آسمانها خیره است.
تو رفتهای و در هر سینهای، بیت الاحزانی به پاست.
ببار، بارانی از آن نگاه آرامشبخش و معصومانهات را بر سر اهالی، تا تسلّای خاطری باشد.
داغت چقدر سنگین است.
نمیدانم، اینجا قم است یا مدینه؛ مدینهای به پا کردهای در «قم».
بیت النورت، ادامهی اندوه بیت الاحزان یاس غریب علی علیهالسلام است.
حُزن نالههای معصومانهات چقدر فاطمی است! بیجهت نیست که حال و هوای حرمت اینقدر غریب است و در گستره حرم، غربت جریان دارد.
بانو! صدایم کن؛ دلم را از ازدحام هیاهوی دلبستگیها برهان.
مرا رها کن از این همه «خواستنها»؛ بگذار لحظهای سر بر شانه اهورایی لحظههایت بگذارم و عابر کوچههای آسمانها باشم! مرا بخوان تا زائرت شوم چون فرشتگانی که هر صبح و شام مزارت را به طوافی عاشقانه درآوردهاند.
غربتِ پیوسته پرستوها
محمدکاظم بدرالدین
اشکهای «قم»، به خیابانهای اندوه میریزد. همراه با متونِ فقاهت، پسکوچههای ماتم، نوحه میخوانند.
بانویی از جنس بهار، کوچ میکند و پرستوها را در غربتی پیوسته میگذارد.
روحِ آینه، چهره غمآلودی به خود میگیرد.
آسمان، راهِ «بیت النور» تا «حرم مطهر» را آه میکشد.
استقامت، دست به زانو میرود. غمهای «مسجد اعظم»، متصل به ابدیت میشوند.
نگاهِ مرمرینِ مسجد «بالا سر»، اشک میتاباند و مفاتیح.
سجایای آب، داغدار شدهاند.
آسمانِ سوگ، اقتدا کرده است به مه پارهای از سلاله پاکِ محبّت، بانوی نیایشهای پر تپش.
از زیاتنامه گل، درد میچکد.
در محیطی از نور، به شستوشوی روح آمدهام؛ کنار درگاهِ تهذیب.
دستِ احساس به «آستانه» شکفتن میرسد.
اینجا حجمِ سردِ شب، مطرود است و دل در محوطه درخشان شکوه، قدم میزند.
چشمها را از کنار حوضِ روشنایی گذر میدهم. غزل، کفشهای بیقراری را از پا درمیآوَرَد.
لحظههای ناآرام زندگی، روبهروی ضریح که میرسند، سلامِ احترام میدهند.
در حَرَم، فرصتهای دعا، نور را به تاریکخانههایِ قلب میفرستند.
قنوت میگیرم و شکوفههای احتیاج، در دستان من است.
کرامت، چشمانِ دقایق را پُر میکند و بانوی روز، پرتو افشانی میکند.
غروب یک ستاره
نزهت بادی
از راه گل سرخ آمد و در حوالی بابونههای سر به زیر، روبه قبله دریا، بوریایی تنهایی خویش را گسترانید.
نه سفره دلش را در باد، کسی گشوده یافت و نه صدای گریهاش، خواب باغی را درهم شکست. آهستهتر از نسیم، در بستر آیینه، پهلو به پهلوی گریه میغلتید؛ شاید که خواب مسافر گمشدهاش را ببیند! به خدا ما به او از گل نازکتر نگفتیم!
آنچنان شبنم اندوه را از چهرهاش میزدودیم که نسیم، غبار را از بال پروانه. طوری اشکهایش را پاک میکردیم که عکس خورشید از جام نگاهش محو نشود.
اما تو بگو؛ تا کی میتوانستیم به دلداری آن زخم بیالتیام، از صبوری و انتظار سخن بگوییم؟
گمان میکنی تمام نرگسهای دشت را در دامانش نریختیم به امید آنکه پرستوهای شادی گریخته از بهار خشکیده دلش باز گردند؟
چقدر باید در گوشش ترنم پرواز دوباره سر میدادیم تا شاید پرنده امید، در آشیان نیم سوخته نگاهش مسکن گزیند؟
به شقایق پرپر در نگاهش سوگند، در شهر ما هیچکس با سنگ و تازیانه به استقبال آن ماه دخت دل پریشان نرفت!
مردمان این حوالی، به احترام دلتنگی میهمانشان، غصههای خویش را از یاد بردند و هزاران قاصدک را در هوای یاد تو به باد سپردند، تا پیغام بیقراری بانویشان را به گوش تو برسانند.
هزاران مرغ دل، به زیر پای پرآبله مسافرشان سربریدند، تا بلا و بیماری از تن نازنینش دور شود. سختی راه و زخمزبان بیگانه و درد غربت بهانه بود برای غروب آن ستاره گمنام در مشرق آسمان؛ غم دوری تو بود که کمر طاقتش را شکست و دل صبورش را آب کرد.
یا تو دیر آمدی برادر، یا خواهرت زود رفت!
بانوی نور
حورا طوسی
بلور صدایت میشکند با تلنگر غم.
شمعها را دانه دانه خاموش کردهای، بانو!
به تصویر خاکستری امید، چشم دوختهای و خاموشی خویش را نظاره میکنی.
اینجا، در میان پر سوزانِ پروانههای شیفته نور ولایت، حس غریبی در تار و پودت چنگ انداخته است.
قاصدک خیالت را به مدینه پرواز دادهای و کبوتر نگاهت، کاظمین را طواف میکند.
بر نسیم خاطراتت مینشینی و خود را در هیاهوی خاندان آسمانیات، میهمان میبینی سجاده مادر، شانههای استوار پدر، قامت رعنای برادر؛ اهلبیت بهشتی بر زمین.
حالا تو ماندهای و خاطرات خاکستری.
تو و سیلاب غم که قامت ارادهات را خمیده کرده است.
تو که حریف روزگار را با شمشیر صبر و پایداری از پا درآورده بودی.
تو که کاروان ارادت به ولایت را، سایه به سایه برادر، از پیچ و خم رنج و درد، ساربانی کرده بودی.
حالا ساحل نگاهت، موج خیر پریشانی شده و صدف صبرت، جز مروارید اشک، ثمری ندارد.
شاید در پس تالار، آیینه دیدگانت، تصویر خورشید را میبینی که برای همیشه دست نایافتنی مینماید.
خود را مسافر غریبی میبینی که در کوچ پرستوها پر میکشد؛ بیآنکه بهار وصل را دیده باشد.
بلور نجواهای غریبانهات میشکند با تلنگر غم.
شمعها را دانه دانه خاموش کردهای و من کبوتر به طواف گنبد سوگوارت آمدهام؛ به طواف خوان کرمِ کریمهِ اهلبیت، به زیارت قدسیه آسمانی، معصومه پاک، یادگار عصمت یاسهای نیلی!
اینجا عطر یاس، پیچیده و باد، پرچمهای سیاه را به سمت بقیع میرقصاند.
و من حلقه دستانم را به پنجرههای ضریحت آویختهام تا آسمان امروز را ببینم.
السَّلامُ عَلَیْکِ یا فاطمه مَعْصومة
یا فاطمة اِشْفَعی لی فِی الْجَنَّة!
بوی بقیع میدهی
علی سعادتشایسته
سر از شانههای زمین برمیدارم. داغم آنقدر سنگین است که زمین، با تمام کوههای صبورش، سیل این داغ را تحمل نمیتواند کرد. بادها در خیابانها، بوی غم را مویه میکنند و ابرها - چشمان گریان آسمان - فراقت را میبارند. توس، چقدر برایت گریست، چقدر دستهایش را - دستهای غریبش را - برای رسیدن به تو دراز کرد و گریست!
آه، خواهر امام غریب خراسان، سلاله پاکی و معصومیت! دیوارهای خاک و افلاک، سیاهپوش داغ تواند.
ای ستاره نشسته بر بام این خاک تفتیده، ای وارث دردهای اهلبیت! کدام خاک تشنه، تاب آن دارد که تمام اینهمه درد و غربت را یکجا در خود نگاه دارد؟!
پا بر این خاک تفتیده گذاشتی و خاک، خاک شور این وادی، جوانه جوانه بهار شد؛ آما دریغ، شوق این بهار را! خزان شانههای تو از راه رسید و خاک - مادر اشکهای عالم - چنگ بر صورت کشید و مویه سر داد.
داغت برای شانههای قم سنگین بود. در و دیوار، بر خویش فرو ریخت و آوار شد. بادها، کوچهها را دویدند و بوی تو را مویه کردند؛ تو را که خلاصه داغهای مدینه و بقیع و توس بودی. پنجرهها، بیهیچ واسطه، بوی مدینه را میشنیدند، بوی خاک غریبی بقیع را و بوی غریب توس را.
تو مدینه را به اینجا آوردهای؛ گویی ضریح تو، ضریح گمشده مادر توست؛ بیسبب نیست که خورشید از شانههای طلایی قم نور میگیرد. بیهوده نیست که کهکشانها، مسیر شبانهروزیشان، ضریح دستهای توست؛ دستهای تو که بوی کرامت خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله را میدهد.
ما اینجا نشستهایم، با تمام نداشتههایمان؛ در سفرههایمان کمی نور بریز!
هوای حرم
طیبه تقیزاده
هنوز نگاهها، به پنجرههای گرهگشای تو گره خورده است و چشمها، اشکبار کرامت بیاندازه توست.
هوای حرم، در هوای سینه پیچیده است.
برای لحظهای، به کبوتران گنبدت غبطه میخورد این پاهای زمینگیر، آنگاه که پرندگان، آسوده از
روی منارهها به زمین میآیند و باز برمیگردند.
نوری در صحن حرم منتشر شده و گویی خورشیدی در آستان خاک آرمیده است.
دستهای نیاز و استغاثه به ضریحت هجوم میآورند و نجواهای عاشقانه از دریچههای خسته بیپناه، برایت واگویه میشوند.
میآیم و پا به صحن آرامشت میگذارم. زنجیرههای وجودم را بندبند به پای ضریحت میکشانم و با تمام وجود، از هجوم دردها به آغوش عنایت تو پناه میآورم.
نامت را میشنوم هر لحظه از زبان زائری دلشکسته که بلند میخواند: «السلام علیک یا بنت موسی بن جعفر».
نامت را میشنوم در همهمه دستههای عزادار که در غم بیپایانشان، به حضورت آمدهاند.
نامت را میشنوم در صدای بالهای کبوتران حرم؛ آنگاه که بر بام ایوانت نشستهاند و غریبانه، سوگوارانت را نظاره میکنند.
نامت را از زبان زنجیرها و طبلها و صداهای بغضآلود ماتم زدگان هجرتت شنیدهام.
چه نیکوست نام معصومت؛ آنگاه که از زبان دلدادگان و شیفتگان بارگاهت جاری میشود!
حرمت بوی بقیع میدهد
شیرین خسروی
همه میدانند که سکوت، سرد است و قلب، با اندوه تباه میشود؛ اما سکوتی که نه تنها سرد نبود، بلکه در سایهاش، پرندگان، آفتاب میگرفتند، سکوت تو بود ای بانوی مهربانی و کرامت؛
سکوتی که در فراق برادر، قلبت را سرشار از اندوه ساخته بود.
آمده بودی از راهی دور و گرمای طاقتسوز و طولانی بیابانها را به شوق دیدار، پشت سرگذاشتی.
آمده بودی تا آفتاب هشتم امامت، در سایهی مهربانی خواهرانهات، لحظههای دیرپای غربت را تاب آورد و حضور برادر، تو را جانی دوباره بخشد. افسوس که سفر طولانی بود!
تو را شوق دیدار، از آن سوی سرزمینهای دور به این جا رسانده بود؛ اما دل خواهر مگر چهقدر میتواند فراق برادر را تاب آورد؟
آه! بر تو چه میگذشت در واپسین لحظهها که هنوز چشمت به جمال رضایت روشن نبود و قدمی بیش، با هجرت آسمانیات فاصله نداشتی!
خوب میدانم که روز وفات تو، روز تاریکی برای سرزمین قم بوده است؛ شهری که تازه داشت در
هوای انفاس ملکوتیات جان میگرفت و غبار از اندوه کویر میشست.
آسمانش، دل به هوای تو بسته بود و خاکش، به شوق قدمهایِ تو نفس میکشید؛ اما ناگهان، موج حزن و اندوه، در همه شهر جاری شد.
خدا میخواست که بارگاه مقدست در این شهر بنا شود تا همه شیعیان، بانو! بوی بقیع را از حرمت استشمام کنند و ایوان این شهر، به برکت وجود نورانیات، رو به فلک سرکشیده گردد و در جوار حضورت، حلقه علم و معرفت، پر بها شود خوشا به حال اهالی قم که هر روز، بر آستان بلندت که بوسهگاه ماه و خورشید است، سر میسایند و از درگاه تو، تقاضای شفاعت و رحمت میکنند.
... و به آغاز سفر نزدیک است
ابراهیم قبلهآرباطان
هفده فانوس در این شب بیباران بیاورید!
هفده روز حضور بانوی نور و روشنایی را با تمام وجود مغتنم دارید که شب سردی در راه است.
باغ به باغ و شهر به شهر، روح روشنایی است که رو به خاموشی میرود.
برگهای زرد رفتن، در دست باد سرگردان مینالند. در گوش گلدانها، موسیقی خشکیدن جاری است.
یک شهر، به مضامین سکوت و مرز کسالت رسیده است.
امروز، بانو به ادراک سفر نزدیکتر است؛ به عطر باغچههایی که از آن، بوی بابونه و پونه میتراود.
او به آسمان سفر نزدیک است که از گوشه این برهوت آغاز میشود و با حجمی از دلواپسیها، رفتن را انتظار میکشد؛ با اشکهایی که در تب اشتیاق بال میگیرند و در اندوه التماس گم میشوند.
و چه تقدیر عجیبی است، این آمدنِ ناتمام، این اشتیاق بیپایان!
او به رفتن نزدیک است و شهر، به زمزمه عزا میماند.
دستهای شفاف نور و روشنی از شانههای شهر میلغزد و در تاریکی اندوه، گم میشود.
طنین شکستن صدا، از حنجره شهر بلند است. شانههای شهر در هم میریزد و آسمان، غم خود را میبارد.
و سوارانی میآیند تا نور را تشییع کنند.
با پیراهنی به رنگ سپید بیپایان
با اندوهی به وسعت یک داغ
سوارانی میآیند
برای پاشیدن بهشت، زیر پای همین برهوت
بانوی کریمه
سعیده فضلزرندی
سلام بر بیت النور، عبادتگاه هفده روزه محدثه اهلبیت علیهمالسلام، رشته شوق عاشقان خدا!
سلام بر خانهای که رنگ و بوی بانوی کریمهای از تبار صاحبان آیه تطهیر است و دروازه گشوده ایمان.
سلام بر اقامتگاه کوتاه معصومیت شیعه که متبرک است به نوای شافی روز رستاخیز.
سلام بر مهمان خانه کبوتران دل در آستان اجابت.
سلام بر بزرگ بانویی که نسیم یادش، دلها را به مهمانی چراغها آورده و دریای جانهای عاشق را خروشان کرده است، با بوی شب بوها و صدای مناجات!
مریم کویر
رقیه ندیری
اهل اقلیم جنونم از تباری سوخته
لانهای دارم ولی روی چناری سوخته
گاه گاهی که خدا بال پریدن میدهد
میوزم، اما فقط دور مداری سوخته
دفتر مشقم ورقهایش پر از خط خوردگی است
صفحهها سرخورده از قول و قراری سوخته
مادرم میگفت: با دست شما گل میکند
هر درخت خشک یا نه! بلکه خاری سوخته
میفرستم باز هم خاکسترم را با نسیم
تا شما ای رمز رویش! از دیاری سوخته
میتوانی، مطمئنم مریم پاک کویر!
چونکه غوغا میکند قلب بهاری سوخته
کریمهترین
رقیه ندیری
بانو
از انجماد زمین میرهانیام بانو!
به سمت آینهها میکشانیام بانو!
دلم به پنجرههایت دخیل میبندد
شبی که منتظر مهربانیام بانو!
مگر برای دلم عارفانه میخوانی!
که روبهروی خدا مینشانیام بانو!
تمام خانهات از عطر یاس لبریز است
به مرز عشق و جنون میرسانیام بانو!
شما کریمهترین مریم کویر قمی
سروش لحظه بیهمزبانیام! بانو!
جمعه
24 اردیبهشت 1385
14 ربیع الثانی 1427
2006.May.12
فریادی تو
ابراهیم قبله آرباطان
و صدای میثم تمار است که در شقیقهات بیتابی میکند؛ ندایی که نوید آزادی تو را از زنجیرها و دیوارهای سیاه میدهد.(1)
سر میگذاری بر این اندوه بیپایان. درباور هیچ درختی حس رویش نمییابی. دستهایت با سکوت میانهای خوبی ندارد.
این آرامش پیش از توفان است که در دریای چشمانت جاری است.
هنوز از آن دورها، صدای چکاچک شمشیرهاست که رهایت نمیکند.
فقط چهار سال از حادثه کربلا میگذرد و تو از زندان ابن زیاد رها شدهای تا کوفه را در خود بمیرانی.
باید که فریاد خودرا بر کوهها و کوچههای خاموش کوفه کوبید.
کجاست دستهایی که در حمایت خیمههای سوخته و نیزههای شکسته به پا خیزد؟
کجاست غیرتی که از غم مظلومیت کاروان کربلا، نتواند سر راحت بر بالین بگذارد؟
1) . مختار ثقفی نوید آزادی خود و انتقام از عاملان کربلا را در زندان ابن زیاد، از میثم تمار شنید که در کوفه آنها را محاکمه خواهد کرد و انتقام خواهد گرفت.
قدم میزنی در کوچههای بیعابر شهر، در خیابانهای بیباران. قدم میزنی در خاطرات سوخته بعد از این. کوچهها ناآرامتر از آنند که بتوانندقدمهایت را و دلت را به ساحل آرامش بسپارد؛ بایدکه دستی از غیرت برآوری.
حس انتقام، در رگهایت سر به توفان میگذارد و شمشیرت درنیام بیتابی میکند.
مسلمان نیست کسی که سر خورشید اسلام را بر نیزه کنند و فقط بنشیند و نگاه کند!
دلت را در آن نزدیکیها جا گذاشتهای؛ لابهلای نیزه شکستهها وشمشیرهای خمیده. تو دلت را لابهلای خیمهسوختهها جا گذاشتی که اینگونه دلت آرام نمیگیرد.
میخواهی تاریخ را روی حادثهای بزرگ اتفاقی فرخنده بتکانی.
میخواهی که بر روی زمین، جهنمی از هیزمهای انتقام، برای غاصبان و قاتلان فراهم کنی.
میخواهی تا خوشی جام جنایت را با شرنگ انتقام پایان دهی.
فریادت را بر تمام گردنههای فراز مینوازی و «یا لثارات الحسین»، محدوده شبه جزیره را پر میکند.
شمشیر میزنی و شانهها را یارای ایستادن نیست.
خواب قبیله عصیان را میآشوبی و به روزنهای فکر میکنی که در شب این کوچهها جاری است.
به روزهایی که جانیان کربلا، از ترس آتش انتقام، در گوشهها و تاریکیها خود را مخفی کنند. میاندیشی.
پنجرهای برای نفس کشیدنت فراهم میشود. فریاد میزنی و شمشیرت میرقصد و برگهای زرد پاییزی را روی زمین میریزد.
خوشا دستها و همتت را که امام باقر علیهالسلام تو را بسراید:
«لاتسبوا المختارَ فانه قد قتلَ قَتَلَتَنا و طَلَبَ بِثارنا».(1)
1) . مختار را ناسزا نگویید که او قاتلان ما را کشت وبه خونخواهی ما برخاست؛ بحارالانوار، ج 45، ص 343.
تو برخاستی
خدیجه پنجی
چقدر هوای حوالی طعم خون میدهد و نسوختن!
هنوز در شریانهای زمان، صدا ضجههای کودکان هراسان میوزد.
از سمت فرات، خون دو بازوی بریده میجوشد.
هنوز از تل زینبیه، حزن فریاد بانو را میشنوی؛ خواب کوفیان بسیار طولانی شده!
دستی باید تا باز کند پنجرههای بسته اذهان پوسیده شهر را!
دهانی باید تا به تکرار بنشیند هزار باره، قصه نافراموش عاشورا را!
هنگامه قیام است.
چند سال سوختی و ساختی.
ذره ذره وجودت، هوای انتقام را نفس کشید.
داغ روی داغ انباشتی. قلبت، آتشفشان دردهاست.
دیرگاهی، بیتابی شمشیرت را در غلاف، به وعده انتقام تسلی داده بودی.
اکنون نوبت توست؛ فوران کن رنجهایت را.
گدازههای خشم و نفرت را بپاش بر آسمان تیره کوفه!
چند سال، عطش را مرور کردی. هر جرعه آبی، تشنگی را به جانت ریخت.
هوایت، هوای طغیان بود و دستهایت در بند ابن زیاد.
اکنون هنگامه قیام است، مختار!
تو را میخوانند؛ کودکانی که هراسشان را به تاریکنای بیابان کشاندهاند!
تو را میخوانند؛ سرهایی که بر فراز نیزهها، آهنگ آزادی سر دادند.
از آن لحظه که اسبان عصیان، بر پیکر کربلاییان تاخت، قلبت، دریایی از نفرت و کینه را در خود فشرد. هنگامه دادخواهی است.
چند سال است که خون بیگناهی شش ماهه، در قساوت اندوهی سه شعبه، بال بال میزند.
با هر ماجرایی، کمرت شکست، با هر سنگی که به پیشانی حسن علیهالسلام، نشست، پیر شدی. با هر تیری، مُردی و زنده شدی.
هر تازیانه که بر طفلان حسین علیهالسلام، فرود میآمد، زخمی بود که بر جسمت، به یادگار ماند!
برخیز مختار!
دیری است که نان کوفیان، به خون عاشورا آغشته است؛ فصل انتظار سر آمد!
شاید آتش انتقام تو، خنکایی باشد بر زخمهای التیامناپذیر کربلا.
دیگران امان صبر هم بریده، طاقت صبر هم طاق شده است.
این خاک ناسپاس را در شعلههای نفرت خود بسوزان!
سکوت کوچههای کوفه را بشکن! دیوارهای ظلم را فرو بریز!
تاریخ، با هزار چشم، جوانمردیات را به تماشا نشسته است.
چند سال است که قلب زینب علیهاالسلام، در آتش اندوه میسوزد.
چند سال است که ماجرای چوب خیزران، داغ بر سینه مجروح «سجاد علیهالسلام» میگذارد.
چند سال است که به صدای مویههای فرات، در عطش لبهای حسین علیهالسلام، به گوش میرسد.
این فریاد حسین علیهالسلام است از گلوی تو که میآشوبد لحظههای خوش کوفیان را.
گلوی حرمله را به سگان بیابان بسپار؛ تکه تکه بدن شمر را به خارها ببخش - به جرم تاولهای نشسته بر پاهای کودکی طفلان حسین علیهالسلام -
سر خولی را در دیگ هوسهایش بجوشان؛ به جرم یک شب خاکسترنشینی سر حسین علیهالسلام.
شاید اندکی بعد از چند سال، قلب زینب علیهاالسلام آرام گیرد!
شاید، مرهمی باشد بر زخمهای دل نازنین سید ساجدین علیهالسلام.
یکشنبه
24 اردیبهشت 1385
16 ربیع الثانی 1427
2006.May.14
باران اسیدی ستم
حورا طوسی
گلوی پروانهها، زیر خنجر توفان پرپر شده بود وشب، باران اسیدی ستم بر پیکره شهر میپراکند.
چشمان سیاه پوش ساحل نشینان، امواج سرکشی را میدیدکه تاتنها روزنه نفس، قد کشیدهاند. گلوگاه حیاتی امید جوانهها، به دست دزدان گردنکشی افتاده بودکه نقل مجالسشان، تباه کردن زندگی دیگران بود.
کسی از جاده نور، پرده در پرده، شب را در نوردید؛ با دستانی که قلم امید میکاشت. ساحلنشینی که هراس را پشت پرده پلک پنهان کرده و شجاعانه، غواص فریادهای موجشکن خویش بود.
درخت پایایی که ریشه در اعماق فقاهت و معرفت داشت و حصار گردباد را میشکست. پیر فرزانهای که قلم فتوایش، قیام امروز بود و شعلهسوز نجات پروانگان بیپروا.
خط نوشتههای بیجانش که جهانی را جان تازه بخشید از قامت قلعهها فراتر رفت؛ از هر واژه کوتاهش، جهاد و پایداری، شمشیر میگرفت و حرفهایش لرزه بر پایههای کاخ استبداد افکند.
سادهپوش زمین که سوار سفینه عرشی ولایت و وصایت بود، زرهپوشان استکبار را به زانونشاند. گلوگاه حیاتی امید، به رژه واژگانش فتح شد و دشمن در سراپرده حریم خلوت خویش نیز صدای
شکستن قلیانها را ناباورانه شنید.
میرازی شیرازی، از نقطه عشق و ایمان، دایره دار دلهای شیدا شد و نهضت نفوذ بینش الهی را رهبری کرد. تیشه دل در بلندای صخرههای سنگ خارا، فرهاد کوهکنی آفرید که همه معادلات استثمار را بر هم زد وانگشت حیرت برندان استبداد نشاند.
تنها یک جمله بود؛ تنها یک جمله که ملتی متعهد را به تکاپو انداخت و جهانی را شاگرد اقتدار اعتقادات دینی کرد.
«ما کارخویش را به خدا واگذاشتیم
در دل به غیر تخم توکل نکاشتیم
چشم امید ماست به لطف خدا وبس
وز غیر او امید و تمنا نداشتیم»
دوشنبه
25 اردیبهشت 1385
17 ربیع الثانی 1427
2006.May.15
نامت بلند!
عباس محمدی
با تمام ناملایمتها و تنگ دستیها، هنوز استوار ایستادهای ؛ مثل تمام اسطورههای آزاده شاهنامهات. تو هم با همان جان آزادهات ایستادهای؛ بزرگ و بشکوه.
توس، با غرور سر بر آسمان میساید و فخر میخروشد به داشتن بزرگ مهری چون تو.
بلندترین کوههای کهن سال جهان، سر تعظیم فرو آوردهاند این همه رادمردی و آزادمنشی را.
نشانی تمام انسانهای آزاده را باید از تو پرسید.
تمام کلمات پارسی، بوی تورا میدهند. تویی که راز ماندگاری این زبان شیرینی.
تمام کلمات پارسی، به صف ایستادهاند تانام جاودانهات را با بلندترین صداها، در قصیدههایی بیپایان بسرایند. و نام زیبایت را با هم آوازکنند با زیباترین نتهایی که تا به حال ازدهان هیچ پرندهای آواز نشده باشد.
با کدام کلمات میتوانند کلمات پارسی، سپاس تو را بگویند؛ سپاس رنج سی سالهات را که آغاز ماندگاریشان بود.
خطوط پیشانیات، رد پای رنجهاست؛
«بسی رنج بردم در این سال سی نامیرای
عجم زنده کردم بدین پارسی»
شاهنامهات، نامه ماندگاری ایران زمین است، نامه ماندگاری نامهای اسطورههای ایران است؛ اسطورههایی که جانهای آزادهشان را میراث ایرانیان کردهاند.
آه، حکیم توس، حکیم حماسه! دنیا را فتح کردهای؛ بیآنکه اسبی زین کنی، بیآنکه شمشیری بیرون از نیامی بلغزد. دنیا ناگزیر سر فرود آوردن در برابر شکوه توست. دهان که میگشایی؛ با کلماتی بشکوه، جهانی از دلها را فتح میکنی و با حکمت بیپایانت، دنیایی شیرین برای ما فراهم کردهای از عشق وحماسه و حکمت.
سالهاست که رستم واسفندیار و... با تو به شب نشینی خانههای مهربان ایرانی ما میآیند و سیاوش از آتش عشق دلها عبور میکند و سینهها گلستان میشوند.
ایران، زنده به نام فردوسیهاست و فردوسی، زنده به ایران؛ ایرانی که مهد پاکان خردمند و خردمندان نامیرا بوده است.
تمام خویش را به پای ایران میگذاری و تنها سربلندی ایران و ایرانی را میخواهی. آن قدر به مام وطن مهربانی که حتی درختهایی که سایهشان بر سرت نفس کشیده است، عاشقانهترین آوازهایشان، آوازی است که تو زمزمه کردهای؛ «چو ایران نباشد تن من مباد».
هنوز آوازهای گرمت را پرندههای مهاجری که از توس میگذرند، برای آبها هدیه میبرند تا
ماهیهایی که راه دریا را گم کردهاند، به خوابی آرام بروند.
نامت غرور ایران و ایرانیاست؛ هرچند هنوز هم بوی زخمهای تنهاییات در دربار سلطان محمود، از سمت توس میآید؛ زخمهایی که به اندازه همان زخمی که سهراب از رستم خورد، دردناک است.
نام بزرگت همیشه جاوید باشد؛ همچون نام ایران، همچون نام همان بنای بلندی که ساختهای؛
«پی افکندم از نظم، کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند»
نام بلندت چنان بر سینه ایران زمین حک شده است که توفانهای نابهنگام دشمنان و بارانهای حادثه هم قادر به پاک کردنش نخواهند بود.
آری! نام تو با نام ایران گره خورده است و این گره تاریخ را هیچ دستی به فاصله تبدیل نخواهد کرد. نامت همیشه بلند؛ همچون نام ایران!
تو جاودانهای
حمیده رضایی
بزرگی این سرزمین را بر تمام کتیبهها کندهای. روز، در چشمهایت مینوازد، کلماتت را کنار یادِ نافراموشت آویختهای به شاخساران تا همیشه سبز.
اسطوره میبافی، قهرمان میسازی بیت بیت شکوه میسرایی، واژه واژه استواری میتراوی.
کلمات از دهانت کوهوار میلغزند، کلمات، رنگ استواری و شجاعت میگیرند.
رو به روی زانوان بیتاب جهان ایستادهای و عظمت این سرزمین را میسرایی.
کلماتت را چون خونی تازه از رگهای این خاک بیرون میکشی و بلند میخوانی «پی افکندم از نظم کاخی بلند...» قدمی از قلههای سربلندی پایین نخواهی گذاشت.
بلند و شکوه میسرایی. در کوچههای شعر، قدم میزنی و رجز میخوانی؛ کسی را توان برابر با تو نیست، کسی را توان پنجه در انداختن با شعر تو نیست. تو را کلمات، به شیوهای دیگر میستایند و تو کلمات را به شیوهای دیگر میسرایی. سی سال هیاهو و هیجانت را قدر ندانستند آنگونه که شاید!
«توس»، هوای حوالیات را فراموش نمیکند.
«توس»، ضرباهنگ گامهای خیالت را بر صفحات کاغذ از یاد نمیبرد.
«توس»، حکمت شاعرانهات را از خاطر نمیبرد. تویی و عظمت کلام، در شاهنامهات.
جاودانگیات را بر دیوارها مینویسم.
بر پاره پاره این خاک، نامت جوانه زده است.
هیچگاه نامت از دریچههای فراموشی نمیچکد.
نامت، سبز باقی است، آن چنان که بیت بیت ذهنت، که بیت بیت کلامت.
رد پرواز آبی شعرهایت تا همیشه، از آسمان توس تا دور دست کشیده شده است. سیالی و با زمان پیش میروی. «شاهنامهات»، کتیبه استواری این خاک است. بر نامت ابرهای فراموشی را نای باریدن نیست.
تو جریان داری
خدیجه پنجی
داستان شوریدگیات را بادهای آوازه خوان، بر گوشه گوشه دنیا وزیدهاند و هوای غلیظ شیفتگیات، پر کرده است بیخیالی در خود فرو رفته حوالی را.
در تاریکنای اذهان پوسیده غزنویان، کلمه به کلمه شعر شدی روشنای عقاید شیعه را.
رقص عاشقانه کلمات بر لبهایت. اندیشه زلال «تشیع» است و داستان عاشقی.
سر در گریبان واژهها فرو میبری و شناور در شریان اوزان. در فوران عشق و اندوه، شعر میشوی گذشته با عظمت ایران را، تا جهانی سر بر دیوار شاهنامهات، به حیرت و تحسین بنشینند، تمدن و اقتدار باستانی ایران را. اینک، جهان در تکاپوی واژههای توست، از آن روزی که حماسه سرودی لحظههایت را و شعر باریدی اندیشههای آسمانیات را.
رنجی بزرگ، میدمد از دهان قلمت؛ رنجی از فراموشیِ زبان پارسی، در شبیخون واژههای بیگانه.
اینک تویی که بر بامهای ادب، به اهتزار در میآوری درفش گویش فارسی را.
«بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی»
تا مباد تشییع تابوت لهجه شیرین پارسی، بر شانههای آینده شهر!
دانای توس! صخرهها و رودها و کوهها، شروه خوان اندوه دیرسال تواند. در شریانت خون باستانی عشق و حماسه جریان دارد. تو زبان حال شوریدگی و مظلومیت قبیلهای هستی با اسطورههای کهن که درد سرزمینت را با لهجه ایی حماسی فریاد میزنی از گلوی شعر.
دست افشان و پای کوبان، به هر بزم و محفلی قدم میگذاری و بیتابیات را به هر زبانی واگویه میکنی. گاه در قهوه خانهها و بر پردهها، در صحنههای نبرد و رزمگاه، از زبان نقال، روایت میشوی.
در داستان رنج، همیشه رستم و سهراب - و پرده بر میداری از ریای چهره کیکاووسها و گاه، از زبان پدربزرگها، حکایت میشوی به شیوه عاشقی رودابهها و بیگناهی سیاووشها تا آتش بزنی به جانهای مشتاق.
به زبان شعر، «درفش کاویانی» علم میکنی تا فریاد عدالت خواهی، در گلوی روزگار خاموش نشود.
هیچ گوشهای از جهان، از نجوای تو خالی نیست. لحن کوبنده و حماسیات، به زانو در آورده است استواری کوهها را.
حکیم توس! رشحات قلمت در گستره اذهان، چه هیاهویی برانگیخته!
نامت، چه پرصلابت در دالانهای تاریخ میپیچد! تو جنون عشق را کشاندهای به رزمگاه پهلوانان و قهرمانان.
تکیه کردهای به اقتدار کلمات، تاریخ قرنها غربت سرزمینت را، بتکانی از شانههای قبیله.
کلمات را پوشاندهای در شولایی از حماسه و روح تکاپو میریزی بر وسعت ذرات.
«یل ستیانی»ات را از عظمت اسطورهها بیرون میکشی تا غلامان نالایق غزنوی را به زانو در آوری.
محافل و مجالس ایرانی، بیلبخند دلنشین سهراب، چه سوت و کور میشد! هیچ کس حریف گردنه گیران جوان مردی نمیبود، اگر «رستم» خیال تو، پا در رکاب «رخش» نمیشد.
جهان، تمدن ایرانی را با لهجه شاهنامهی تو میشناسد. پهلوانی، میراث دنباله دار «یل ستیانی» توست و پاکدامنی، یادگار نجابت سیاووش.
شوریده توس! افسانهات بر بلندترین قلههای «ادب» حک شده است...
پرگشودهای در تمام آفاق و ایستادهای پشت تمام پنجرههای دنیا.
هنوز با هر صبح و شام، نقل میشوی از زبان شاهنامه!
سالها میگذرند از تو و تو چون توفانی از حماسه، عبور میکنی از گستره اعصار و طنین قدمهای شاهنامهات، خوشبختی و رویای هر کتابخانهای است و زینت هر طاقچهای.
تو را هرگز مباد فراموشی در عبور قرنها!
تا وقتی شاهنامه تکثیر میشود در گوشه گوشه جهان، تو جریان مییابی چون رودخانه در بستری از
کلمات، تا همیشهی تاریخ.
بزرگ مرد حماسه ایرانی
نزهت بادی
ای بزرگ مرد حماسه ساز ایرانی!
ای مهر آیین و عدالت کیش!
روح یکتاپرستی و اهریمن ستیزیات بر اوراق شاهنامه جاریاست و جوهر جوانمردی و آزادگی، در ادبیات آن موج میزند.
سیمای هر یک از قهرمانهای اسطورهایات، مظهر آرزوهای خفته این ملت است که به قلم شیوای تو، حیات حقیقی مییابد.
چه انسانهای داد پیشهای که زیر سایه درفش کاوه آهنگر، سلطنت ضحاکان مار به دوش را به سخره گرفتند!
چه انسانهای آزادهای که بازوبند رستم بر دست بستند و به حمایت از مردم مظلوم و رنج کشیده قیام کردند!
چه انسانهای پاکدامنی که چونان سیاووش، پای در آتش نهادند تا شرافت و حیثیت ملی ایران خدشه دار نشود!
شیرمردان یکه تاز عرصههای مبارزه، کودکانیاند که قصههای حماسی تو را در لالایی شبانه خویش شنیدهاند و مردانگی و شجاعت و دادگری را از لابه لای ابیات تو آموختهاند. نامت پرآوازه باد؛ که نام ایران عزیز را بر بام جهان سربلند کردی!
مثنوی رنج و شادی
میثم امانی
جولانگاه تو دربار سلطانی نیست؛ میدان پهلوانی است که قهرمانان آرمانیات را به نبرد خوانده است.
قلم تو، شمشیری است که هنر خویش را در مبارزههای خستگیناپذیر زندگی نمایش میدهد، تیری است که به قلب تاریکی میزند!
شعرهایت عزیزند؛ عزیزی که غرور ملی را در نهاد ایرانی بر میآشوبد.
کاخی بلند ساختهای که بنیادش بر دادگری است.
چشمهایت فقط «صداقت و انصاف» میبیند و به ستایش «صداقت و انصاف» مینشیند.
راستی و درستی، سر فصل روایتهای توست.
شعرهایت بلندند؛ بلندی که آزادی را میستاید.
نرم و سخت روزگار را آنقدر چشیدهای که رستم و سهراب، واگویهای از داستان زندگی توست. نبرد ایرانیان و تورانیان، انگار که در رزمگاه وجدان تو رخ داده است؛ گره خورده است با خستگی شانههای پیر تو!
شعرهایت نمادند؛ نمادی که روح عیاری را در خود پرورده است. حکایت کوچههای بن بست و قدمهای بیقرار آدم هاست، شطحیه مرگ و زندگی است، اَوستای جنگ و جدال اهریمن و اهوراست.
تند بادهای ناگهانی است که اندیشه والای تو را به حدیث واداشته است.
«زخم منتشرِ» روح توست که در زاریهای «رستم» سرباز میکند، به جوانمرگی «سهراب» اشک میریزد و با نیرنگهای «پیران» به ستوه میآید.
جان و دل زخم دیدهات از حملههای سرنوشت، مثل «کاووس» به زندان میرود، مثل «سیاووش» از آتش میگذرد، مثل «گودرز» رنج دیده است و مثل «منوچهر» آرامش یافته است.
شعرهایت سترگ اند؛سترگ که از روحی بزرگ میتراود، فرارت از حقارتهای معیشت دنیاست.
دستهای تو را نان هیچ پست مایهای (دون مایهای) آلوده نساخته است.
نان و خورش تو ضحاک گونه، از ظلم به آدمها به دست نیامده است؛ رستم گونه ازعشق به آدمها به دست آمده است.
«شاهنامهات»، نامه انسانیت انسانهاست، مثنوی رنجها و شادیهاست، منظومه وطن دوستی است.
شعرهای تو قصه نیست، تصویر نیست؛ تراژدی است؛ یک تراژدی به وسعت تاریخ انسانی.
با خشتهای حماسه
ابراهیم قبله آرباطان
از خشت شعر و از مصالح احساس، خانه میسازی و شاهان را پادشاهی میکنی.
گاهی شولای انقلاب بر شانههای کاوه میاندازی و بیرق شوریدن بر علیه بدیها را به دستش میدهی تا در خیابانهای شهر سکوت بگردد و فریادها را زنده کند.
پریها را به مهمانی خاکهای سوخته و مملو از خیانت باز میگردانی و زمین را از لوث وجود
شیاطین پاک میکنی تا بار دیگر پروانهها، طعم بهار را از دستهای تو احساس کنند.
قلم به دست میگیری و بر شانههای تاریخ تکیه میزنی و مینویسی که:
«بیا تا جهان را به بد نسپریم
به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
قلم در دست میگیری و برای آیندگان مینویسی، از روندگان و نیامدگان.
حماسه میشوی و کتیبه ادبیات این سرزمین را جاودانه میکنی.
دیوانت را به «دیوان» نمیسپاری که امروز هم پندهایت آویزه گوش هر دانندهای است.
ای بزرگ مرد حماسه! تو هرگز نمیمیری؛ که «بذر سخن» را در تار و پود این سرزمین پراکندهای و چه نیکو به بار نشسته است.
کاخ نظم
طیبه تقیزاده
شمعها را گریستی تا صبح و شب رابه پگاهان رساندی.
در فراخنای خلوت خویش، سرانگشتان اعجاز را بر کاغذ سوخته تنهاییهایت به نوسان در آوردی.
میخواستی شاهِ نامههای جهان را داشته باشی.
حکمت از آن تو بود، مهتاب، روشنای قلبت و شاهنامه، نوشدارویی که میخواستی پس از این همه رنج و سختی، به کام خستگیهایت بنوشانی. شاهنامهات، راوی هزاران رستم بود و هزاران کاوه، هزاران ضحاک و هزاران سیاوش.
بیژنهای عاشق را از چاه نیستی و فراموشی رهایی دادی و ضحاکهای ستمگر را به دستان قدرتمند و پیروز کاوه سپردی. اصالت خویشتن را بندبند، در ابیات شورانگیزت به حماسه آوردی.
ذرات وجودت را نجابت و عزت و شرف در برگرفته بود و سهراب وجود خویش را به بیت کشاندی و رستم وار نشستی و بیدادها و دادها را بر گستره منظومهات، چون رشتههای منظم مرواریدی به نظم کشیدی.
اسطورههای تو، پنجرههای ناگشوده تاریخ را بر افسانههای فراموش شده گشود.
هوای توس، آکنده از حضور توست. و حماسه شورانگیز زندگیات بر تمام دیوارهای شهر باقی است.
از نژاد باران بودی و سیمرغهای اقلیم وجودت، تمام قلههای ادب پارسی را فتح کرد.
چشمه چشمه جوشیدی در رگهای تاریخ این سرزمین و از هر کلامت، حیات گرفتند جملات.
صلابت الفاظ و پیراستگی افکارت چنان دردستهای ادب قرار گرفت که تا ابد نمیتوان این همه را فراموش کرد.
کاخ بلند نظمت را چنان بلند و رفیع ساختی و چنان محکم و سخت و بیپیرایه که بعد از این همه سال،دستخوش هیچ ویرانی و فراموشی نشده است.
بناهای آباد گردد خراب
ز باران از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
با لشگری از کلمات
ابراهیم قبله آرباطان
تو را آفریدگار باید خواند، در گستره میدان شعر و حماسه.
رجز میخوانی و میگردانی کلمات را در گودها و میادین.
کلمات را به نظم میکشی و به کمرشان زرینهای از حماسه میپوشانی و میفرستی به جنگ اندیشهها و پندارها.
سیاهیها را یارای برابری با سپاه نظم تو نیست که اگر لازم باشد، برای مقابله با اذهان سرکش، سی سال فرماندهی تاریخ حماسه را به دست میگیری و زیر بال و پر شعر، رستم و زال را پرورش میدهی و سپاه خوبی هایت را پر از نامداران تاریخ ایران زمین میکنی، تا به هر بهانهای، پند و اندرز را در اذهان خواننده بپاشی و او را به راههایی بسپاری که فرشتگان به آن راه رفتهاند.
سپاهت پر است از یلان تاریخ.
دستهایت مملو است از رستخیز کلمات و زادگاه پاک لغات.
کلمات را قطار قطار به هم پیوند میدهی و حماسه میآفرینی.
عرصههای بلند شعر را در هم مینوردی، هنوز هم خانه پدرها و طاقچه پدربزرگها از آهنگ شاهنامه لبریز است.
هنوز هم روی کرسی پدر بزرگ، با همان صلابت ایستادهای و شاهنامه میخوانی.
هنوز هم با دیوها و سیاهیها میستیزی و خوبیها را از طلسمها و غارهای تاریک، نجات میدهی.
ز شهنامه گیتی پر آوازه است
جهان را کهن کرد و خود تازه است
تویی دودمان سخن را پدر
به تو باز گردد نژاد هنر
چگونه تو رانباید بزرگ خواند؟!
تو را بزرگ باید دید که هزار و این همه سال است که همچنان بر تارک تاریخ میدرخشی و در دلت، حبّ اهل بیت علیهمالسلام فوران میکند.
منم بنده اهل بیت نبی
سقاینده خاک پای وصی
منم بنده هر دو تا رستخیز
اگر شه کند پیکرم ریز ریز
بر این زادم و هم بر این بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم
بهشت کوچک
خدیجه پنجی
در آغاز «آدم» جان گرفت و پلک گشود به دنیای تنهایی اش؛ دلش گرفت و حس کرد حرفهایی
دارد برای گفتن که زندانیاند در قفس سینهاش، حس کرد همنشینی میخواهد تا نجوایش را عاشقانه گوش دهد. حس کرد شانههایش تاب سنگینی بار تنهایی را ندارد. پس مهربانی خدا جاری شد و «حوّا» قدم گذاشت به خلوت تنهایی «آدم»، تا بنشیند پای سفره حرفها و غمها و درد و دلهایش، تا مرهمی باشد برای زخمهای دلتنگی اش، تا به مهربانی نگاهی، آرامش بریزد به بیقراری روح پریشانش، تا همسفری باشد در جادههای طولانی سرنوشت و عشق پدید آمد و قانون «محبت» شکل گرفت و زندگی آغاز شد از آدم و حوا.
و بعد، سقفی خواستند تا جهان کوچکشان را جدا کنند و مرزی باشد برای حریم باصفایشان.
چتری گشودند از محبت و مهربانی، به لطافت آسمانها و در چهار دیواری «عشق» سکنی گزیدند.
حریمی یافتند به نام «خانه» و خانه بهشت کوچکشان شد. خانه دنیای کوچکی شد برای دوست داشتن تا آدم، از آن پس، آسوده برود برای یافتن لقمهای نان، و دلگرم باشد که برای خستگیهایش جایی خواهد یافت پر از آرامش، و شانهای مهربان که تکیه گاه دلتنگیهای اوست.
و بعد «من» آمدم. من پلک گشودم به مهربانی آدم و حوا.
من پلک گشودم به آغوش آسمانی پدر و مادر؛ به بهشتی که مرا میفهمید. و ما سه نفر شدیم، من، پدر و مادر. چترمان وسیعتر شد و بهشت مان سبزتر. زیر سایبان امن حمایت پدر آسودم و ناتوانیام را پناه دادم. مادر هم بیپناهیام را با گرمای آغوش آسمانیاش، سامان داد. پدر آفتابی شد و تابید بر ساقهی ترد وجودم و مادر از شیره جانش، سبوی جانم را سیراب کرد و من گنجشک کوچکی بودم زیر پر و بال خوشبختی پدر و مادر.
اینجا خانه من است. کوچک یا بزرگ، مهم نیست! شمال یا جنوب، مهم نیست! هر جای دنیا که میخواهد باشد؛ مهم، آفتاب نگاه پدر است که هر صبح میتابد با مهر، بر تاریکنای لحظههایم و گرمی میبخشد حضورش وسعت تنهاییام را.
مهم، مهربانی دستان مادر است که بیدریغ میبارد، باران نوازش و عشق بر سرِ لحظههای دلتنگی و خستگیام.
مهم، خوشبختی این جمع کوچک است. مهم، قانون «محبت» است که باید رعایت شود در این جهان کوچک.
باید یادم باشد هیچ وقت کاری نکنم که دل نازک بابا بشکند باید مراقب باشم، هرگز زیر پا، لِه نکنم سایه آرامش را. یادم باشد هیچ وقت، لبخندهای مادر را بیجواب نگذارم. یادم باشد شانه به شانهی پدر
و مادر، غمها و شادیهای زندگی را عاشقانه به دوش بگیرم.
یادم باشد، خدا روی زمین، برایم بهشتی ساخته به نام خانواده، مباد که از بهشت کوچک خود، رانده شوم!
این همه مهربانی زیر یک سقف
محمدکاظم بدرالدین
گردهمایی کوچکی که بسیار بزرگ است؛ چند نفری که روحشان با جمعیت عشق پیوند میخورد.
از گرمی این حضور ساده، خورشید، رنگ میبازد و عشق، ریزه خوارِ سفره محبت میشود.
این مجموعه گل در کنار هم، عطر خوش پروانهها را سر میدهند.
صبح، پنجرههای نور را به سمت این گروه دلداده میگشاید و مهر، مبدأ خودش را پیدا میکند.
خانواده، یعنی اندیشههایی از شکوفایی که روی هم گذاشته میشود تا عطر صبح، چند برابر شود.
از این آبیترین دریای به هم پیوسته، صدای یکدلی شنیده میشود.
آسمان، به این همه مهربانی که زیر یک سقف جمع شده، آفرین میگوید و صورت دنیا گل میاندازد از این همه نگاههای دل افروز که رد و بدل میشود.
هر روز، «صبح»، با امید اینان بیدار میشود و بر سرِ سفره یکرنگی مینشیند؛ آن گاه، درخت خوشبختی، رو به طراوت خانه گام بر میدارد و میخندد.
تمام روزها در محضر این حسّ شادند.
پنجشنبه
28 اردیبهشت 1385
20 ربیع الثانی 1427
2006.May.18
دنیا را برای خدا میخواست
عباس محمدی
«خیام، بوی عشق دهد خاک کوی تو
امشب ز باده مست ترم کرده بوی تو»(1)
درختهای نیشابور، هنوز هم که هنوز است، با رباعیات مستانه تو، بیخیال دنیا، مست میرقصند و عطر خوش تو را نسیمی که بر گیسوهای آشفته شان دست میکشد، از شب نیشابور لبریز میکند، تا ستارهها از بوی مستی، یکی یکی بر بامهای نیشابور بیفتند.
جهان را جاودانتر از نفسی نمیدانی و دل به گذران دنیای گذران نمیبندی.
خاک با تو حرف میزند و آسمان با تو راه میآید و زمان، تمام رازهای مگو را بر تو فاش میکند و تو هم را شعر میکنی و میگویی:
«خاکی که به زیر پای هر نادانیست
کفّ صنعی و چهره جانانی است
هر خشت که بر کنگره ایوانی است
انگشت وزیر، یا سر سلطانی است
1) . مرحوم عماد خراسانی.
و چنین است که خواب غفلت را بر خویش حرام میکنی و دنیا را به عیش نمیگذرانی و همیشه چون رودهای همیشه در سفر، بیدار رفتنی و میخوانی:
در خواب بُدم مرا خردمندی گفت
کز خواب کسی را گل شادی نشکفت
کاری چه کنی که با اجل باشد جفت
میخور که به زیر خاک میباید خفت
دنیا را به اندازه همان دمی میخواهی که به خدا نزدیکترت میکند. دنیا برای تو بزرگتر از تخم پرندگانی نیست که به پرواز تبدیل میشوند. همیشه دنیایی خواستهای که راهی به آسمان داشته باشد،
نه چاهی به راه؛
«این کهنه رباط را که عالم نام است
وارامگه ابلق صبح و شام است
بزمی است که وامانده صد جمشید است
قصری است که تکیه گاه صد بهرام است».
به روزگار، وفا نکردی؛ پیش از آنکه با تو بیوفایی کند. به نفس کشیدنی پشت پا زدی به دنیای بیوفایی که هر روز، دلبسته یکی است:
«این قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و رو به آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت.»
رسول خاک و باد و آب و آتش بودی و آواز پرندگان را شعر میکردی تا ما از آرزوهایمان کم کنیم و جانهایمان را آزاد کنیم از خود پرستی، تا مثل رود باشیم و دنیا را مثل سنگ ریزههای غلطان، با خود به دریای رهایی ببریم و هیچگاه فراموش نکنیم که هیچ دلبسته دنیا، رستگار نخواهد شد و یادمان باشد آسمان باشیم؛ نه خاک رهگذران.
«در کار گه کوزهگری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
هر یک به زبان حال با من میگفت
کو کوزه خر و کوزهگر و کوزه فروش؟!»
خیام نیز راز دیگری است
میثم امانی
خیام نیز راز دیگری است.
باید آماده شوی برای دویدن در «کوچه باغهای نیشابور».
از گذرگاههایی که سیمرغها رد شدهاند، باید رد شوی.
دالانهای تو در توی وجود آدمها تاریکاند و باریک؛ «ظلمات است بترس از خطر گمراهی».
پای عقل، میلنگد.
مثل یونس شدهای در دهان ماهی.
از حجة الحق، سید الحکما، چه میدانی؟ پهلوانی که کولهبار حساب و هندسه را به دوش کشیده است و ماه تمام شده است در آسمان نجوم.
فلسفه را ارث برده از ابن سینا و الفبایش را به غزالی سپرده است.
پنجمین شاعر دنیاست؛ تمام دردهای بشر را مشق کرده است در رباعی.
زندگی را پشت سر میگذارد.
او اعجازدیگری است در تاریخ مغزها و اندیشهها.
نامش ابوالفتح است و زمانی که عبور از قافیه ممنوع است، دروازههای شعر را فتح میکند!
خیام نیز راز دیگری است.
مردی است که افلاطون وار که دست رد به هر چه سفسطه میزند. چشمهایش را به یادگار گذاشته است تا بینگریم، تا بدانیم که «این قافله عمر عجب میگذرد».
مردی است که سقراط وار، دل میسپارد به سودای حقیقت تا در انبار حرفهای ناگفته بجویدش.
مردی است که ارسطووار، تکه تکههای دانش را به نظم میکشد و معماهای حیات را گره گره از هم میشکافد.
باید آماده شوی برای دویدن در کوره راهها تا نشانیاش را بیابی خیام نیز راز دیگری است...
این قافله عمر...
سیدابوالفضل صمدی
شاخههای تاک بر دیوراهای گلی نیشابور، شکر آوری میکنند و خوشههای یاقوتی رنگشان را به رخ تو میکشند؛ اما تو مثل همیشه در حال و هوایی دیگری.
یا مسئله حل میکنی، یا فلسفه را با شعر در میآمیزی.
همت بلندت برای ماندگاری بس بود که رباعی را هم جاودانه کردی.
کیمیاگری میکنی با کلمات، جادوگری میکنی با تصاویر، هنرت را بر کاغذ زر دست به دست و
شهر به شهر با سر انگشت شگفتی به هم نشان میدهند.
عیش پادشاهان را تیره میکنی با رباعیهایت و شیرینی روزگار زاهدان ریایی را به کامشان تلخ که ناچار، کافر و دهریات میخوانند.
حجة الحقی بودی که تنها به خانه برمی گشتی از مسجد؛ که مبادا رخنه در ایمان کسی ایجاد کرده باشی!
«باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که از عصر خود فراتر باشد»
شبها که به ماه نگاه میکنی - دست خودت نیست - آه میکشی و دلگیر میشوی؛ بیبهانه و دلیل.
تا چشمت به کوزهای فرسوده میافتاد، گویی غم عالم بر سرت خراب میشد! یاد اینکه این کوزه هم روزی چون تو عاشق زاری بوده است، آزارت میداد. دیگران را به خوش باشی میخوانی و خودت در مهی از غصه و اندوه فرو میروی.
به هر چه مینگری، یاد ناپایداری عمر میافتی، حتی اگر تماشا گهت، سبزهای آراسته بر لب جوباری زلال بوده باشد.
«هر سبزه که بر کنار جویی رسته است
گویی ز لب فرشته خویی رسته است
پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی
کاین سبزه ز خاک لاله رویی رسته است»
کوزه
محمدکاظم بدرالدین
شبی بود و خیالی خام گُل کرد
حضورِ نورِ خوش اندام گل کرد
کنار خلوتِ رؤیاییِ محض
«رباعی»، «کوزه» و «خیّام» گل کرد!
عباس محمدی
سالهاست برای تو مینویسم، نامههایی را که هیچگاه پستشان نخواهم کرد.
برای تو مینویسم که تمام نامههای نانوشتهام را خواندهای و میخوانی؛ که تمام نامههایم را بیغلط میخوانی.
تمام سطرهای ننوشتهام را برای تو نگه داشتهام؛ تویی که صدای بارانهای عاشقانه را از ناودانها نمیپرسی.
برای از تو نوشتن باید تمام دریاهای آبی را در این خود کار آبی بریزم؛ شاید بتوانم آبیتر از همیشه بنویسمت؛ حتی آبیتر از آسمان آبی، حتی از روزهایی که در رویاهای دور و درازم دارم.
برای تو مینویسم؛ تویی که برایت نوشتن، همیشه سخت است، تویی که تمام پنجرهها دوستت دارند؛ حتی بیشتر از آفتاب، بیشتر از بهار، بیشتر از طراوت شمعدانیهای باران خورده که در مهی رویایی غوطه ورند.
تویی که نفسهایت از عطر صبح سرشار است. تویی که جنگلها گیسوهایشان را به دست بادها میدهند، شاید در عطر همیشه بهاریات غوطهور شوند.
میخواهم اشکهایم را برایت پست کنم.
میخواهم اشکهایم را به پای پرستوهایی گره بزنم که پر میکشند تا دورهای دور. من هنوز نگران سیبهای نرسیدهام.
هنوز هم نگران گنجشکهای بیلانهای هستم که پشت زمستانهایی دراز، فراموش شدهاند. هنوز نگرانم که مبادا فاصله بهارها با زمستان کم شود.
هنوز نگرانم که باغهای پاییزی، بهار را فراموش کنند و برای همیشه به خواب زمستانی بروند.
سالها است که کفشهایم جادهها را از یاد بردهاند. کی میتوانم در هوایی پر از عطر نفسهایت، دو رکعت نماز بگذارم؟
شاید هنوز خانه سیاه دلم آماده مهمانیات نیست؛ پس کی این خانه را آئینهبندان میکنی؟
کاش موجهای ناآرام، مرا به سمت جزیرههای دور دست تو غرق کنند!
تویی که اقیانوسهای جهان در پیراهنت گم میشوند.
نمیدانم کدام فروردین، مرا در ناگهان آمدنت شکوفه خواهد کرد، کدام بهار، کدام...؟!
ای سرانجام سبز!
معصومه داوود آبادی
باران میبارد و من صدای همهمه پنجرهها را میشنوم که از خورشیدی حرف میزنند که قرار است روزی بیاید و گونههای خیسشان را پاک کند.
من از چشمهای تو دورم و نشانی خانهات را یک شب توفانی، در چهار راهی مه آلود، گم کردهام. یعنی آمدنت را عمر بیهودهام کفاف نخواهد کرد؟ آنقدر خاکستری بودهام که خداحافظیات راهم ندیدهام. دارم توی خودم زنگ میزنم؛ پس کی میآیی؟! تو نیستی؛ صنوبرها با قامتهای موریانه خورده، دوریات را زمین میخورند. صدای مرثیه کبوترها، آسمان را دیوانه کرده است. باد میوزد و بر صورت نازک گلها سیلی میکوبد. زمین سرد است؛ سردِ سرد. ببین چگونه دست و دهان فوارهها قندیل بسته است! زمستان، زوزه میکشد و بر سر و روی خاک، برف میپاشد. ما تنهاییم و... دلم هوای کوچ دارد، به آنجا که دیگر ابرها، گلوی آسمان را نمیخراشند و زندگی، شرمساز ثانیههایش نیست، آنجا که آدمها مجبور نیستند عمری بر سر
دو راهیها بایستند و ندانند از کدام راه بروند.
میخواهم به آن وسعت روشن کوچ کنم که تنگ آب، برای ماهیها افسانه باشد و کابوس قفس، پرندهها را آشفته نکند. رصدخانههای عاشق، ستارهات را در حوالی همان وسعت روشن رصد کردهاند.
ای سرانجام سبز! قبیله من دارد در آشوب خزانی تلخ، تحلیل میرود. تو نیستی؛ گورستانها وسیع میشوند و زندانها بیشمار. روزها و شبهایمان را سمفونی زنجیر آکنده است. ما ماندهایم و کودکانی تب آلود. ما ماندهایم و زخمهای به چرک نشسته. ما ماندهایم و حجم بغض و چشم به راهی.
بر گرد تا ترانه آبشاران، کوهستان جانمان را لبریز طراوت و روشنایی کند.
«گَرَم یاد آوری یا نه
من از یادت نمیکاهم
تو را من
چشم در راهم!»
شبهای انتظار
روزبه فروتنپی
مولا! شبهای انتظار؛ شبهای نگریستن تا گریستن. شبهای با تو بودن؛ شبهای سوختن در شعله زارِ چشم عشق.
شبهای انتظار؛ شبهای تماشا و تماشا، در آیینه اشک.
شبهای انتظار؛ شبهای بالْ بالِ پروانههای تصوّر و تصویر در شبستانِ آشنایی.
شبهای انتظار؛ شبهای از خود تهی شدن شبهای خلوت کردن با هر چه رنگ و بوی تو را منتشر میکند.
شبهای انتظار، شبهای دعاهای من است که چون پروانههایی از نور، در آسمانِ عشقِ تو،
پرواز را تجربه میکنند. و شبهای انتظار؛ شبهای طوافِ پروانه دلم به دورِ نورانیترین مسجدِ ملکوتیِ زمین؛ جمکران است.
تو میرسی
حمیده رضایی
«تو از هر گفتهای گویاتری».
تو را سال هاست میشناسم، سال هاست نامت میوزد چون نسیمی سبکبال، لا به لای روزها و لحظههای منتظرمان.
سال هاست انتظار آمدنت را میسرایم و مینویسم با کلماتی از جنس سبز، از جنس یکدست حضور.
سالهای زیادی است چراغهای راه را روشن نگه داشتهایم و مسیر آمدنت را چشم دوختهایم.
سال هاست از گلوی آوازمان جز نالههای نبودنت شنیده نمیشود. هر بهار وقتی از راه میرسد و
سفره شکوفه میگسترد، عطر حضورت را نزدیکتر حس میکنم.
هر بهار آوازهای انتظار، از گلوی لحظهها میتراود و درها باز و بسته میشوند و چشمها انتظار میکشند.
هر روز شمع روشن میکنیم و دعاهایمان را به چشماندازِ مسیرهای ممکن آمدنت دخیل میبندیم.
هر جمعه سمات میخوانیم و ذره ذره آب میشویم چون شمعهای روشن منتظر در انبوه تاریکی این خاک.
عجیب به تو محتاج است لحظات؛ عجیب ثانیه شمار آمدنت است. این خاک فشرده، این دلهای تپنده در سینه، نفسهای گُر گرفته و چشمهای باران زده.
بله در لحظات، باد، ردّ گامهایت را با خود آورده است.
بهار میشکفد، ندبه میخوانیم؛ صدا در حنجرهمان به شکوفه مینشیند، آمدنت حتمی است. سالهای زیادی است انتظار، در شریانهامان میدود.
سالهای زیادی است انتظار، یاختههایمان را نواخته است.
سالهای زیادی است چشمهایمان را روشن نگه داشتهایم تا آمدنت را بنگریم به شوق.
سالهای زیادی است منتظریم؛ گوش خوابانده به خاک. صدای شیهه اسبت، خوابِ خاک را در کدام ثانیه سرشار خواهد آشفت؟
روز در یک قدمی آمدنت ایستاده است، خورشید بر پیشانیات.
بوی ماه و مویه میآید، هنوز شب باقیست.
هنوز منتظریم آمدنت را.
شب و شروه در من شدت گرفته است؛ چقدر انتظار؟!
چشم به راه آمدنت، ثانیهها را به چشم میکشم «تو میرسی بهار شروع نگاه توست».
تشنگی
حسین امیری
جهانیان، خواب آلودهاند و شب، مسیر خویش را در ما گشوده است.
ای آفتاب رهایی! در انتهای کدامین لحظه منتظرت باشیم که صبر در کاسههای دلمان سرریز شده است؟
من از پرندگانی که از شمال فکرم میآمدند سراغ تو را گرفتم و از مهاجرانی که از شرق نور
میگذشتند نشانی تو را پرسیدم.
مولای من! چقدر سنگین است اینکه بعد از هر نماز، نمیدانم به کدامین سو رو کنم تا سلامت بگویم و چقدر غریبم وقتی نمیدانم چشم به کدامین جاده باید بدوزم تا در انتظار آمدنت کور شوم و چقدر سخت است که نمیدانم کدامین کوچه را با اشک و مژگانم آب و جارو کنم تا رد گامهایت به آنجا برسد!
مولای من! آبهای جهان به نام تو جاریاند و آفتاب از سمت نگاه تو میروید، ما تا از تو غافلیم، نه به ادراک روشنایی میرسیم و نه تشنگیمان فرو خواهد نشست؛ ما بیماری استسقای ابدی گرفتهایم.
ما باقیمانده تشنگی کربلا هستیم در کاروان دردهای بشر که فقط از فرات الطاف تو انتظار جرعهای داریم، مولا جان!
کدام دقیقه؟
حمیده رضایی
«شب ظلمت و بیابان، به کجا توان رسیدن
مگر آن که شمع رویت به رهم چراغ دارد»
استخوانهای تاریخ خرد شده است. پنجههای خاک، رها نمیکند لحظات را.
تمام درها بسته، تمام دریچهها شکسته، تمام ثانیهها بیوقفه در سکون و سکوت تهنشین شده است.
خاکدان مردم خوار دهان گشوده است و به زمان مهلت رسیدن نمیدهد.
چشمهسار زلال نگاهت نیست تا از غبار این روزهای تاریک رها شوم؛ با تمام استخوانهایم یخ بستهام.
شقاوت است و تاریکی؛ باید بپیمایم مسیر تا تو رسیدن را.
میآیی، وعده جاوید خداوند!
میآیی و بهار، تازگی شگفتن را در پیشانی بلند تقدیر روز، با آمدنت تجربه میکند.
میآیی و شب بر مدار عبور میپیچد. با تمام تنم، آمدنت را انتظار میکشم. فرسنگها و بادیهها، روزها را شتافتهام با گامهای رسیدن، تا روشنایی نگاهت را تجربه کنم - این رویای لبریز از حقیقت را -
بر سرشانههای خاک، رد گامهایت کدام روز پس از این زمین را به هیاهو وا میدارد؟
شکوفه نامت نوازشگر دریچههای بسته دنیاست.
کدام روز وعده حتمی خداوند محقق خواهد شد؟ میآیی و بر آستانه تمام درها، چشمهایم را به باریدن وا میدارم تا بوی بهارانه آمدنت بیخویشم کند.
میآیی و لحظات، شور زیستن میگیرند.
«به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سرِ نیاز باشد»
این انبوهیِ ظلمت، خاک را در هم فشرده است. خورشید را بر این ظلمات راهی نیست تا تو بیایی. میآیی و این خاک ویران را به رستاخیر میرسانی.
سالهاست دنبال تکیه گاهی چون تو میگردد زمین.
سالهاست شبهای حوالی را خط زدهام به امید آمدنت و به روز اندیشیدهام.
انتظار آمدنت، ذهن زمان را آشفته است. کدام روز؟ کدام دقیقه؟ جمعههای انتظار تا چند؟
یکی فانوسی بده به دستمون!
علی سعادت شایسته
شب روی پنجره چادر میکشه
نفس خونه دیگه در نمیآد
هر چی فال گریهها رو میگیریم
چیزی از تنهایی بهتر نمیآد
پشت پلکای همیشه بسته مون
واسه قشنگیا جا نداریم
همه دنیا رو هم به ما بدن
سهمی از ترانه اما نداریم
توی شبْ پرسه کوچههای دور
آخرش ماهِمونو گم میکنیم
یکی فانوسی بده به دستمون!
ما داریم راهمونو گم میکنیم
من صدای تشنه پنجره هام
آخرین هق هقمو نمیشنوین؟
دارم التماس بارون میکنم
دستای عاشقمو نمیشنوین؟
ابرا آبستن یه ترانهاند
آسمون از شب بارون میخونه
نبض جادههای بارونی شهر
داره از اومدن اون میخونه
در انتظار طلوع آبی...
روزبه فروتنپی
این منم
پنجه در پنجههای موج
چشم بر افق
در انتظار دیدن طلوع آبیات.
این منم
صدای مبهم سکوت
که در ترنّم شگفت موجها گم است.
این منم
صاف
ساده
مثل ساحلی غریب
ساحل بدون ردّ پا
ساحلی که جز صدای دور دست غوکها
از آن
به گوشها نمیرسد.
این منم
قایقی شکسته
در میان پنجههای موج
قایقی که غرق در آبی نگاه توست
این منم
منتظر
قایقی غریب
قایقی که در مسیرِ آفتاب
به سمت بینشان تو
جاری است.
انتظار
قنبرعلی تابش
دیدارت را آنچنان به افق چشم دوختم
که چشمانم از حدقه گم شد
اینک شاید چشمانم
دو ستارهای باشند
سرگردان در افق
من دیگر
منتظر چشمان خویشم
آیا میشود روزی
چشمانم را
به من بازگردانی؟