ghaemiyeh.com
اشارات 83
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
ستایش از آن خدایی است که هیچ موجودی پیش از او نبوده است.
حمد و سپاس، خداوندی راست که همه انسانها، ناتوان از توصیف اویند؛ خدایی که هستی را آفرید؛ آنگاه، آفریدگان را به راه راست رهنمون ساخت و آنها را در مسیر محبت خویش قرار داد.
سپاس خدایی را که ارادهاش نافذ است؛ هر گاه به امری تعلق گرفت، کسی را نه یارای آن است که به تأخیر اندازد و نه توان آنکه آن را به جلو بیاندازد.
«تغییر قضا به سعی ممکن نشود
از آمد و شد رنجه بیهوده مباش»
سپاس از آن خدایی است که رزق هر جانداری را برایش فرو فرستاد؛ نه آنکه برایش روزی فراوان مقدر شد، میتواند از آن بکاهد و نه کسی که رزق اندک برایش مقدر شد، توان آن دارد که بر آن بیفزاید.
«رازقی، کو بود سزای سپاس
جز که «ذو القوة المتین» مشناس
هست دایم به رزق خلق، علیم
وانگهی علم او چو ذات، قدیم
گر توانگر بُوی وگر درویش
نخوری جز که قدر روزی خویش»
ستایش پروردگاری را که برای آدمیان، اجلی خاص معین کرد و برای حیات مادیشان پایانی منظور داشت که با گذر ایام، به سوی اجلشان گام برمیدارند و آنگاه که آخرین گام را برداشتند، خداوند، روحشان را میستاند و آنگاه به سوی ثواب فراوان و بهشت یا شقاوت و دوزخ رهسپار میسازد.
خدا را سپاس میگویم که بهرهای از معرفت خویش، نصیبمان و نعمت شکر را به ما الهام کرد و درهای علم به ربوبیتش را به رویمان گشود و ما را به اخلاص در توحید فراخواند و الحاد و تردید را از ما دور کرد!
باید توبه کرد از سالی که سر آمد و حاصلی نداشت جز آنکه ریشه درخت وجودم را در زمین خشک و عقیم گناه، محکمتر ساخت و از چنین درختی چگونه میتوان انتظار داشت در بهار معرفت به ثمر نشیند و در هوای کمالات شاخ و برگ بگستراند؟! پس راهی نمیماند، مگر اینکه با تیشهای، ریشه تعلقاتم به گناه را برکنم و چه تیشهای بهتر از استغفار و ابراز ندامت به درگاه جود و کرم تو؟!
باید اظهار پشیمانی کرد از ماهی که گذشت و در آن، قرص ماه ایمانم، رو به هلال رفت و کمفروغتر شد.
چقدر تاریک و هراسناک است شبهای بیمهتاب یادت!
برای کسی مثل من که در زیر نور تابناک حضورت، پایش به هر سنگ گناهی میلغزد، در تاریکی جهل و تردید قدم گذاشتن، سرشکستگی است.
باید دوری کرد از هفتهای که تمام شد و همه عهد و پیمانهای من با تو ناتمام ماند و قول و قرارهایم به بیوفایی خاتمه یافت. آیا دوباره میتوانم به بردباری کریمانهات، برای آغاز یک هفته دیگر، به عهد تازهای دل خوش سازم؟ در بزرگواری و شکیبایی تو تردیدی نیست؛ ولی من به سزاواری خویش برای بخشایش تو، امید چندانی ندارم. تو به من هر دو را ببخش؛ هم امید به آمرزشت و هم
سزاواریام را.
پشیمان به سویت بازمیگردم؛ پشیمان از روزهایی که آمدند و رفتند و در این گردش شبانهروز، هیچ نکته معرفتی نیاموختم و هیچ توشه زهدی نیندوختم.
گویی این خواب زمستانی که بر من چیره گشته، بیهیچ زنگ ساعتی به بیداری نخواهد انجامید!
این رخوت و تنپروری، جز با ضرب تازیانه از وجودم بر نخواهد خاست؛ پس پیش از آنکه وقت از دست برود، مرا با تازیانه جباریتت، از بستر ننگآلود خواهشهای نفسانی بیرون بیاور.
باید خاک تأسف بر سر ریخت از ساعاتی که از دست رفتند و به جای آن، هیچ به دست نیامد، جز آنکه با هر چرخش عقربهای، خیال موهوم مرگ، به واقعیت روشن خویش نزدیکتر شد.
آیا نباید نگران باشد کسی که فاصلهاش با مرگ، کمتر از ساعتی زیستن است؛ ولی هنوز خود را مهیای دیدار با خدای خویش نکرده است؟!
چشمانم را که میگشایم، روبهرویم دیواری است به بلندای ناامیدی و روزهایم خاکستریترین خاکها را بر سر ثانیههایش آوار میکند.
در خود میپیچم و بغض میکنم. چون درختی شدهام که تبر بر شاخسار خویش فرود میآورد و نفس در گلوی ریشههایش به تنگ آمده است.
خدایا! بر این دیوار بیروزن، پنجرهای بگشا تا خویش را از منجلاب این همه سیاهی بیرون بکشم.
بر چشمهایم تاریکی نوری روانه کن تا دریابم آنچه را که دیوارهای یأس، مانع دیدنشان بودهاند.
لطفت را تکیهگاه شانههای بیپناهم قرار ده که از این همه شکستن، درمانده شدهام.
تویی که به کوه، فرمان ایستادن دادهای و به رود، فرمان رفتن. به پرندگان پرواز آموختهای و به ستارهها درخشیدن. به من نیز بیاموز ایستادن و رهایی را؛ پرواز و روشنایی را، تا شاخسار شکستهام را جوانههای امیدواری، ترمیم کنند.
میخواهم یاد بزرگت در تار و پود جانم رسوخ کند؛ آنچنان که باران، جان درختان را از نفسهای آسمانیاش پر میکند تا سر شاخههای بلند، سمت نور را بالا روند.
من تشنه محبت توام. صدایم کن تا حجم این همه فریاد از خاطرم پاک شود تا جز صدای قدسی تو
چیزی نشنوم.
نگاهم کن تا فراموش کنم این نگاههای بیخورشید و آشفته را و جز چشمهای مهربان تو، هیچ سمتی را ننگرم.
میخواهم خالی شوم از هر چه غیر توست و این زمین پرهیاهو را به آنان واگذارم که روز و شب در جست و جویش روح و تن میفرسایند.
خدایا! دلم تنگ آرامشی ژرف، تو را میخواند. دستم را بگیر و خاطر ابریام را به باران و خورشید بسپار و لحظهای این جان بیقرار را به خویش وانگذار.
«یا أرحم الراحمین»!
به گلبرگهای پرپر دلم نگاه کن که چگونه در دست نسیم امیدت سرگشته است!
چه کسی به خوبی تو، شرط مهربانی میشناسد و آداب باغبانی میداند و راه و رسم دلداری را بلد است؟!
چگونه چشم امید از تو برگیرم، حال آنکه هنوز جای نوازشهای قدیمیات بر بالهای شکسته کبوتر دلم باقی است؟!
مگر نه آنکه هر وقت در بیراهههای بیسرانجام گمراهی از پای افتادم، تو با رحمتت بر سرم سایه گسترانیدی و با هدایتت مرا به سوی وادی ایمن کشانیدی؟!
کجا برود در راه ماندهای که به دستگیری تو امید دارد و چه کند دلشکستهای که جز در خانه مهر تو، جایی نمیشناسد؟
آیا تو چشمه جودت را از کسی که نهال امید به آمرزشت را در کویر خشکیده دل پرورانده، دریغ میداری؟
از من نخواه که دل از سودای مهر تو برگیرم و در هم شکستگیام را به یاد غیر تو بند زنم! به آبله پاهایم بنگر و تاول دستهایم را ببین!
جز تو چه کسی میتواند بر زخم دل مرهم گذارد و جراحت جان را التیام بخشد؟!
ای آنکه اشک را پیش از اینکه بر زمین بریزد، به دست عطوفت پاک میکنی!
ای آنکه پرنده دعا را پیش از اینکه در آستان امیدت پر بگیرد، به آشیان اجابت میرسانی!
ای آنکه شمع آرزو را پیش از اینکه در خانه دل کسی خاموش شود، به شمسِ رسیدن و وصل پیوند میزنی!
تو را با امید همه امیدواران میخوانم و به رجای همه آرزومندان صدا میزنم.
ناامیدی و حرمان و حسرت، خارهایی هستند که هرگز در بوستان یاد تو نمیرویند؛ دلم را به چنین خارهایی مخراش و مرا در آغوش همیشه گشادهات، بپذیر!
پروردگارا! دانههای الماس اشکم را تسبیح میکنم و بر سر سجادهای از خضوع، سر به سجده فرود میآورم و تسبیحگوی قدرت لایزالت میشوم و از تو میخواهم که در کهکشان لطفت به ستارهباران اشکم نظری افکنی و از باران مرحمتت بر آتش درونم بباری؛ تا خنکای بارانت را مرهمی بر دل سوختهام کنی؛ تو ارحم الراحمینی.
کریما! دلم را به امواج دریای لایتناهی کرامتت گره میزنم و گوشهایم را به صدای امواجش میسپارم و میشنوم که امواج، چگونه ستایشت میکنند.
معبود من! در باتلاق گناهان خویش غرقم، دیگر توان دست و پا زدن هم ندارم؛ اما دعاهایم را، استغفارها و نیایشهایم را وسیلهای برای نجات از این باتلاق میکنم و پله پله به تو نزدیک میشوم و میدانم که تو بخشاینده غفلتهای بیشمارمان هستی.
گوشهایم را به آوای ملکوتی اذان باد میسپارم و زنگار آیینه دلم را با اذانت جلا میدهم تا پرتوی از نور تو در آن انعکاس یابد و تمام وجودم را نورانی کند.
وضوی نور میگیرم و سر بر مُهر خاک مینهم به مهرت و دامانم را از شکوفه اشک پر میکنم و با تمام وجود، ستایشت میکنم که تو سزاوارترینی برای ستایش.
خدای من! شرمسارم! العفو...العفو... العفو!
خدایا! چقدر بپوشانم دلم، ذهنم و تنم را و باز عریان باشم؟ چقدر خواب راحت از چشمانم دور شود و آرامش درونم با سکوت در برابر بندگان تو و ترس از قدرتِ آنان ربوده شود؟ چقدر روز و شب از شر آنچه در درونم است، بیمناک باشم؟
نه سایهای به دنبالم، نه برگی، نه صدایی در اطرافم. در من سایهای است؛ سایه گناهانی پی در پی در درونم و صدای نشنیدهها و شنیدههای حرام در گوشم.
الهی!نعمت را تو به ما دادی و چون از ما گرفتی گریان شدیم بر آنچه امانت تو بود و از ما بازستاندی.
الهی! زندگی را چنان لبریز داشتنهایت بگردان که ظرف نداشتههایم فقط از وجود تو لبریز شود.
الهی! آنقدر پاهایم لرزیدند در مردابهای گناه و پلیدی که آماج تیرهای بلا و آفت قرار گرفتهام.
الهی! دلم را چنان بیارای که اگر بلغزد پای، فرشتهات نگهدارم باشد.
برمیخیزم؛ به بلندای گلدستههایی که نام تو را فریاد میزنند.
خاک آلوده روز مرگی و روزمرّگیام. خود را تکانی میدهم تا این تارهای غفلت، چنگال از حلقوم خشکم بردارد.
خود را تکانی میدهم تا شاید سیاهی با تو نبودنها را از خویش دور سازم.
هوا، هوای پرواز است و من که بالهایم اسیر قفسهای غفلت است، چگونه بال بگشایم؟
میخواهم فریاد برآورم بزرگی نامت را بر تمام آینههای زلال زمان؛ اما هراسِ لب گشودن، صدایم
را در دهان نیمه بازم به زنجیر میکشد.
هنوز هوا معطر از نسیم ذکر توست.
زمین، زیر پایم میتپد و آسمان، خیره نگاه میکند.
برمیخیزم و تمام تعلقات را از خویش دور میسازم. فریاد میزنم «لا حول و لا قوة الا بالله».
دیگر نفس هم با ذکر تو میکشم.
دست و روی خویش را با زلال آبها آشنا میکنم؛ تا مگر این مجرمان به غفلت دچار، گرد گناه را از خویش بزدایند و از تمام دنیا و اهلش پس گیرند.
بلند باد نام تو ای بزرگترین تکیهگاه من! به سویت آمدهام؛ رو به سوی قبله خویش نهادهام و دل را از هر چه غیر توست، رها میکنم. اشتیاقم، رود رود از چشمه چراغان چشمم جاری میشود.
«الله اکبر»
خدایا، هم آن زمان که در غفلتم، یقین دارم که تو بزرگی. تو بزرگی و من تو را میخوانم؛ تو را که هیچگاه مرا فراموش نکردی؛ حتی وقتی که از تو غافل شدم. تو را میخوانم؛ تو را که حتی در غفلت من، روزیات را دریغ نکردی، تو را که حتی در عصیانم، نعمتهای بیحسابت را پس نگرفتی. آبرویم، قدرتم، سلامتیام، راحتیام، آسایشم و خانواده و دوستانم... کدامیک را در ازای نافرمانیهایم گرفتی؟ هیچ یک! الهی تو را میخوانم.
«من تو را میخوانم ای باغ بهار آور!
ای نماز آبها را قبله دیرین!»
«إِیّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّاکَ نَسْتَعینُ»
اگر تو مدد نکنی به کجا بروم؟ الهی! بنده تو جز تو که را دارد؟ اینکه بر سجاده نیاز ایستاده است، جز تو، مددکاری نمیشناسد.
خدایا! آفتاب عنایت اگر درنیاید این خسته را، به کدام سو رود؟ بر سجاده عشق صدایت میزنم، ای معبود بیهمتا! نگاهم کن که این ذره ناچیز، اگر به خورشید راه نبرد، به کدام پنجره راهی دارد؟
الهی! مرا لبخند رضایت تو بس که جز لبخند تو را نمیخواهم.
الهی! تو مرا با رضایت خویش پاداش ده که عاشق، جز لبخند معشوق نمیخواهد و اگرچه عالمی را در کارش کنند، با نگاه رضایت او برابری نخواهد کرد.
«اگر یک دم بگویی بنده من
رود تا عرش اعلا خنده من»
ایستادهام و نام تو را زمزمه میکنم؛ مگر نفرمودی: «أَقِمِ الصلوة لذکری»؟
مقدس باد نامت که از لبانم جدا نمیشود! جهان را در شور عبادت تو میبینم. ملایک، طربناک و دستافشان فرود میآیند و نام تو را زمزمه میکنند.
«سبحان الله»
تو چقدرِ مهربانی! منی که در غفلت دچارم، چون نام تو را بردم، آشنای ملایک تو شدم؛ آشنای آنانکه دائم در ذکر تواند!
خیره ماندم و در حسرتِ اجزای عالم که بیوقفه نام تو را میبرند.
الهی! شنیدهام که فرمودی: «ای بنده من! آنگاه که در نماز میایستی، من آنچنان به تو گوش میدارم که گویی تنها یک بنده دارم و تو آنچنان از من غافلی که گویی صدها خدا داری».
الهی! به یگانگی تو معترفم و تو را تسبیح میگویم.
شهادت میدهم که جز تو را نمیپرستم؛ اما اعتراف میکنم که از تو غافلم. مثل در دره افتادهای که از ریسمان نجات خویش غافل است.
همصدا میشوم با اطلسیهای باغچه، با فوارههای ممتد حوض، با شب و شبنم و شروههای نسیم.
تو را میخوانم؛ «سمع اللّه لمن حمده» و تو میشنوی؛ سوگند میخورم که تو میشنوی...!
روبهروی جلال شکوهمندت ایستادهام به بندگی و به خضوع؛ تا غبار خواب را از آینهام بگیری، تا هوای بال گرفتنم را بیتاب کنی.
سرشار از شور اذان، ارتعاش نور، تمام تنم را میلرزاند. بر مدار بندگی شتاب گرفتهام؛ بیغربتی از هر دست، فرو ریخته در خویش و پای گرفته در هوای زلال نماز.
در این ثانیههای ستارهخیز و ستارهریز، مرا باکی از فرو ریختن در پیشگاهت نیست؛ بندگیام را بپذیر، دست رد بر سینهام مزن که بیعنایت تو، آتش گدازان را بر چهره برافروخته خویش حس میکنم. زانوانم را یارای گریز نیست؛ به تو پناه آوردهام، این صدای ضجه بندهای است که از جان مینالد.
صدای اذان شدت گرفته است - باران رحمت -. هوایم سرشار است.
«إِیّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّاکَ نَسْتَعینُ».
هوایم روشن شده است، کلمات بیتاب، از دهانم بیرون میریزند و اوج میگیرند. با هر کلمه، بوی رسیدن را نزدیکتر حس میکنم. مرا آنگونه قرار ده تا آنگونه باشم که تو میخواهی که هر آنچه را میخواهم، به دست توست.
ایستادهام پای وعدهای که با تو داشتهام؛ ایستادهام تا «قالوا بلی».
ایستادهام تا رشته شوق بر گردنم افکنی. ایستادهام و جز تو چارهای نمیشناسم.
ایستادهام تا شکر کنم بندگیام را؛ نعمتی را که به من دادهای برای زیستن و بودن.
این لحظات آیینگی را از من مگیر.
سر به سجده گذاشتهام تا این دقایق را دقایق تطهیر من قرار دهی از خودپرستی.
سر به سجده گذاشتهایم تا مرا به عزت خویش عزیز گردانی، تا در رحمت بیپایان خویش، غوطهورم کنی حس میکنم خورشید از همه سو بر من میوزد. لحظات، میگذرند و من هنوز بر سجاده گشوده بندگیام اشک میریزم «و السلام علیکم و رحمهاللّه و برکاته».
میگریزم؛ چون همیشه که میخواهم از دست تاریکیها رهایی یابم.
میگریزم؛ به سمت نورانیترین لحظات با تو بودن، در نزدیکترین فاصله سجدههای نیایش.
رو به نور میگریزم؛ سر بر خاک میسایم و پرستش، تنها اوج آزادی من است؛ آنگاه که در هر نفسم تو را میخوانم، آنگاه که در هر رکوعم تنها در برابر تو سر تعظیم فرود میآورم.
این هنگامههای لذتبخش را چه کسی میتواند بفهمد، جز عبادتکنندگان درگاهت؟
وقتی هوا، هوای رسیدن به توست، دیگر کدام غبار و هالهای میان ما حائل میشود؟
مگر میتوان روشنای ماه را تا ابد در محاق نگاه داشت؟
الله اکبر
بزرگی تو را نمیتوان در الفاظ گنجاند.
گلدستههای رو به معراج، در هر اذان، گویی صدا میزنند تمام جانهای مشتاق را! «حی علی الصلوة»
چه شیرین است دست شستن از هر کاری در این هنگامه عزیز!
چه گواراست آب پاکی ریختن بر وسوسه شیطان رجیم؛ «أعوذ باللّه من الشیطان الرجیم».
وضوی عشق میگیرم و به سوی تو میگریزم، به سوی آبیترین لحظات ملکوتی مناجات.
چشمه چشمه میجوشد زلال آیههای نور در رگهای نیایش؛ آن هنگام که میخوانم: «بسم اللّه الرحمن الرحیم».
تو را میخوانم و با نام تو آغاز میکنم، ای سرآغاز هر فرجام نیک! ای آرامش سرسبز همیشگی! شکوفههای رستگاری را برویان در شورهزار گناهان و اشکهای توبه و پشیمانیام را جاری کن! در هجوم روزمرگیها و در لابهلای وسوسههای خناسان، مقام بندگی و طاعتت را به من بچشان و زوایای تاریک و سیاه روح و روانم را با ذرات بیشائبه نورانیت خویش روشن کن!
بگذار پیچکهای سبز دعا، نیلوفرانه مرا به خود بپیچند و روح زمینگیرم را اندکی بالا برند!
ای یگانه! ای آشنا! «إِیّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّاکَ نَسْتَعینُ» صراط مستقیم پلههای آسمانت را نشانمان بده و ما را در هر رتبه و درجهای که هستیم، بالا ببر.
یا نور یا قدوس! سبحان ربی العظیم و بحمده.
دوست دارم فریاد بزنم تو را و انعکاس صدایم، به تمام قلههای جهان بپیچد و بگویم «الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ».
پروردگارا! تو را به لحظههای ناب و خالصانه عاشقانت، این سجدههای کوتاه را بپذیر!
الهی! جز آستان تو نیست درگاهی، درهای پذیرش و عنایتت را بگشا و این مرواریدهای اشک را به گوهر معرفتت بیامیز.
این روح عصیانگر را بپذیر و این منِ طغیانگر را بمیران. مرا به خویش بازگردان!
صدای خوش اذان، از اوج فیروزهای گلدستههای روشن بلند میشود. من چشمهای زمینگیرم را که از زلال آبی آسمان لطفت دور مانده، به وسعت سجادهام میدوزم و چقدر تکرار «تکبیرة الاحرام» میپیچد در روشنی جانمازم!
دستهای اجابتم را به سوی درگاه مقدس تو بلند میکنم.
رو به قبله میایستم، پیشانی خضوعم را به روشنی مهر میسایم و بوی گُل از پیشانیام میچکد.
دستانم با یک قنوت سرخ، به معراج میروند. تسبیح را یکی یکی میاندازم و نام بلند تو را زیر لب، با صدای بلند زمزمه میکنم و در مدار بسته تسبیحم، ستارههای درخشان چشم بارانیام، همواره میدرخشند و میچرخند.
مُهرم که تکهای از خاک بهشت است، مرا در نور غرق میکند. خورشید، از اوج قله روشن نمازم بر وسعت دشت سجادهام میتابد.
چقدر جاده سجادهام به آغاز رسیدن نزدیک است!
وقتی در تاریکی تردید میکنم، هیچ چیز، تاریکی دلم را روشن نمیکند، جز یاد روشن پروردگارم که میبارد در بلور نمازم چون قطرههای مقدسی از نور و روشن میکند تاریکیام را.
وقتی کوچه از صدای پای آخرین عابر تهی میشود، از خود بیرون میزنم به دنبال صدایی، ردپایی،
آنقدر آهسته قدم برمیدارم که مبادا کسی سرزنشم کند!
وقتی که از خودم خوب دور میشوم، قدمهایم سبکتر میشود.
صدایی مرموز میخواندم. در هر یاختهام میپیچد و به التهاب میاندازدم؛
اما کجاست صاحب صدا؟
چشانم به التماس میافتد. خواهشی نجیب، شانههایم را به جزر و مد وامیدارد.
میل آسمانی شدن، چرت پلک را پاره و صورتم را پر از ستاره میکند.
چقدر به آیه آفرینش شب نزدیکم! دیگر صدا از درون خود میشنوم؛ نزدیکتر از رگ گردن به من است.
کاش صبح نمیشد تا در این آرامش سحری، با خویش بیشتر آشنا میشدم!
بر تاقچههای روشن صبح، در تکاپوی سلام خداوندی:
چشمهایت را برمیداری و میدوی درهای و هوی صداها و عطرها.
شب را آرام میتکانی از جانمازت و ملکوت، بر گونهات میخندد. از خبرها بگذر، از خیابانها؛ از طارمیهای خورشید بگذر و از تمام کلماتی که دست افشان، بر حاشیهها میگذرند.
صورت به صورت شهر بگذار و با تمام فریادت بخند. تو شروع شدهای... .
سلام ای سلام خداوند! سلام ای هوای روان بر دریچههای بیهنگام!
سلام ای عطر بیمرز!
ذرات، مرا میخوانند؛ آنچنان که آفتاب بر درههای خاموش جهان آواز میخواند.
برمیخیزم و با تمام تنم از رخوت خویش بیرون میزنم. در نفخات تو میچرخم و باز میچرخم، ای هیجان ناتمام! سلام ای هیجان ناتمام!
دستهایت در شیار دقایق میدود و همچنان بر طبل تلاش میکوبی؛ در تکاپوی سهم خویش بر سفره بیحصار خداوند.
با لبان این همه انسان میخندی، وقتی که شانهات، تکیهگاه جدارههای جهان است.
عشق، سر بر زانویت میگذارد و تو همچنان بر طبل تلاش میکوبی. لب بر پینه دستانت میگذاری و عطرهای دنیا را مینوشی.
نسیم متراکم شهر از پیشانیات میگذرد و قندیل آسمان از صدایت میآویزد.
بر گامهایت محکم بایست و باقیمانده توانت را سرود بخوان؛ سرودی بر گسلههای ویران زمان.
جاده تو را نمیبرد؛ تویی که چون رودی پر خم راه را با خویش به دریا کشاندهای؛ راه میخندد و دریا. ملکوت میخندد و تو بر تاقچههای روشن صبح.
حالیا که من بر پینه دستانت، دنبال فرصتی برای گریستنم. تو را میخوانم؛ آنچنان که آفتاب، بر درههای خاموش جهان آواز میخواند... .
صبح شده است.
چشم که میگشایی، به تو لبخند میزند زندگی.
طلوعی دوباره است؛ فرصتی دوباره برای شکفتن.
ثانیههای شب، قطار قطار صف کشیدهاند به استقبال بیداری تو. نسیم، چشم به در حلقه کرده است تا قدم به خیابان بگذاری. برخیز! شکوفهها منتظرند. مسابقه عشق است در شهر؛ نقشه گنج روزی حلال را بخوان! در شیار دستهایت، طلای نعمت را پای دیوارها چال کردهاند؟ بگرد تا بیابی!
صبح شده است و نهیب میزند که غنیمت بشماری لحظههایی را که هیچوقت برنخواهند گشت.
برگی دیگر از دفتر ایام ورق میخورد. پنجرهها بوی صمیمیت گرفتهاند. افق، در محاصره نگاههای دور برُد توست.
خستگیات را تکاندهای؛ برخیز که باید پرواز کنی دوباره.
باید هجوم ببری به دوردستها و با موجها مشت بیندازی!
ترانه مهر میخوانند در کوچهها؛ برخیز تا شور و نشاط، دستهایت را بگیرد و عطر تازگی، شانه به شانهات راه بپوید. چه خوش است زندگی در صبح؛ در ابتدای راه که ریهها پُر است از هوای تازه و آینهها را گردگیری کردهاند.
بوی تمیزی میدهد همه چیز. چنارهای حاشیه خیابانها آدمها را بدرقه میکنند.
همه چیز یک بار دیگر، آغاز شده است. انگار زمین برگشته است به نقطه اول و دوباره به راه میافتد! سر خستگی را پیش پای امید بریدهاند و امید است که سرزمین دلها را فتح کرده است.
صبح شده است.
صبح زیباست؛ اگر تو بخواهی که زیبا باشد؛ زیبایی در نگاه توست و نگاه توست که حیات را معنا میکند.
میدانهای شهر را ببین که دوان دوان به سوی تو میآیند. به چشمهایت بگو که برخیزند. از قدمهایت بخواه که به راه بیفتند؛ کاروان خلقت به راه افتاده است.
کاروان خلقت، هیچگاه نمیایستد؛ باید بدوی، باید آبپاش برداری؛ جوانههای نو رسیده تشنهاند.
گنجشکها در خواب سکوتند هنوز؛ باید بیاموزیشان که ترانههای خود را از یاد نبرند.
برخیز که زندگی، نیرو از بازوهای تو میگیرد برخیز؛ صبح شده است!
بگذار خورشید عالمتاب از مشرق چشمان تو سر زند و فجر صادق از نگاه تو بدمد!
حیف است وقتی تمام ذرات هستی، در حال سبوحگویی و قدوسخوانیاند، تو در بستر غفلت غنوده باشی و فضیلت سحرخیزی را از دست بدهی.
مگر نشنیدهای که فرمودهاند خواب در چنین ساعتی مکروه است و رزق و روزی آدمی را منع میکند؟ خداوند کریم روزیها را بین طلوع فجر تا طلوع آفتاب در میان بندگان خویش قسمت میکند.
کسی که با وضوی نماز صبح، آستین همت بالا میزند و کار روزانهاش را آغاز
میکند، همان تازگی و طراوتی را با خود دارد که گل به شبنم نشسته در بامدادان، لب به ترنم حمد الهی میگشاید. اوقات صبحگاهی در شبانهروز، چون فصل جوانی در سالنامه عمر است؛ آدمی بیشترین شور و انرژی و اشتیاق را در آغاز روز با خود دارد و هر چه روز به شب نزدیکتر میشود، خستگی و رخوت نیز در جان آدمی مینشیند.
باید خود را به خنکترین نسیم صبحگاهی بسپاریم و در هوای تازه و سبک بامدادی، به پرواز درآییم.
اولین قدم برای کسب روزی حلال را در نخستین اوقات روز برداریم و با ذکر خدا به استقبال روز جدید برویم و اجازه دهیم عنایات حاصل از نماز صبح، بدرقه راهمان باشد.
در این جهد صبحگاهی، خیر پنهانی است که فقط بر اهلش آشکار میشود.
شب، کمکم در پس پرده زرین صبح پنهان شده است.
آفتاب، زیباییاش را به چشمهای بیدار شادباش میگوید.
صبح، در نهایت طراوت و تازگی قد میکشد!
نفس بکش! یک روز دیگر بیداریات را شاکر باش!
پنجرههای خوشبختی به رویت باز است.
شاخههای روزی، پُرند از سیبهای سرخ، و به تمنا نشستهاند تلاش دستان ساعی تو را.
باز هم تقویم ورق خورد و یک روز دیگر، پیش روی تو گسترده شد؛ یعنی یک روز به عمرت اضافه شد. خدا، کریمانه و در نهایت سخاوت، سفره نعمتهایش را گشود و به تماشا نشسته است تلاش دستان تو را برای کسب روزی!
این دقایق را دریاب!
گامهایت را استوار بر زمین بگذار و در شروع قدمهایت، خنکای یاد خدا را در روح و جانت جاری کن!
کولهبار امروزت را بر دوش بگیر. هر چه میتوانی از خوبیهای دنیا توشه بردار!
با خود عهد کن که امروز، تمام ثانیههایت را به تبسم و لبخند پیوند بزنی؛ «گشادهرویی، سرآغاز نیکی است».
لبخند بزن و غمهایت را به دیروزهایت بسپار!
قدم بگذار در جاده تلاش که خدا دوست دارد بندهاش را در حال کار کردن و زحمت کشیدن برای کسب روزی حلال ببیند.
شب که از راه برسد، توشهات هر چه پربارتر، رضایت خاطرت بیشتر!
بیدار شو! ببین خورشید، چگونه به تو زل زده و دارد نگاهت میکند!
تا این نسیم لطیف صبحگاهی کفشهایش را به پا نکرده و از اینجا نرفته است، بیدار شو و گونهاش را ببوس.
بیدار شو تا مرغ سحر آواز بیآلایش و عاشقانهاش را در صندوقچه سکوت نگذاشته و بال نزده است برای رفتن! بیدار شو تا رود، از گره هزارم رودخانه عبور نکرده!
با تو هستم! مگر نمیبینی خورشید چقدر خیره نگاهت میکند؟! انگار با نگاهش دارد سرزنشت میکند که هنوز سلامش نکردهای!
یا اللّه بگو و بلند شو و آستین همتت را بالا بزن، بگو یا علی علیهالسلام! بتکان این خستگی و افسردگی را از لباس خواب دیشبت!
امروز روز دیگری است؛ «روز از نو روزی از نو» پیش از آنکه روزیِ امروزت را به گنجشکهای پارک بدهند، برخیز؛ گرچه میدانم هر کسی، روزی خودش را میخورد.
بلند شو و همت کن؛ دیگر دارد دیر میشود!
«شهید» تولد یافت؛
فرزند دوم علی و فاطمه؛
در سوم شعبان از سال چهارم هجرت؛
پنجمین معصوم که شش سال با پیامبر بود.
«اسما» او را در جامهای سپید پیچید، تا امین وحی الهی در رسید و او را در آغوش پیامبر از جانب خدا، «حسین» نامید.
پیامبر، بارها حسین را به سینهاش میفشرد، او را میبویید و بر شانههایش مینشاند.
و «سلمان» میدید که وی را بر زانویش میگذارد، میبوسد و میگوید:
«تو بزرگی، و پدرِ بزرگان.
تو امامی؛
پسر امام، و پدر امامان».
آری:
«حسین از پیامبر بود و پیامبر از حسین.»
پیامبر از همان هنگام که حسین را در آغوش گرفت، نیک میدانست:
«محبت او آنقدر در دلها شعله میگیرد که هرگز به خاموشی نمیگراید».
و:
«حسین، چراغ هدایت و کشتی نجات است».
نمیدانم چه رازی در نامِ تو نهفته است که دلها را به غم مینشاند؟ تمام احساسات ما با یادت آمیخته است؛ از آنگاه که دنیا - دنیا تشنه میشویم و دریا - دریا نام تو بر زبانمان جاری میگردد، تا آن دم که از تربت مقدست شفا میجوییم و سر بر خاکی میگذاریم که صحرا - صحرا، عطر قدمهایت در آن پیچیده است.
راستی! اگر تو نبودی، ما چگونه «عشق» را معنا میکردیم و «فداکاری» را؟
اگر امید «شفاعت» تو نبود، هیچ انگیزهای برای «بخشش» باقی نمیماند!
ما، هر روز با شوق زیارتت، با حسرتها و دلهامان کنار میآییم و آرزوی پیوستن به تو، تنها زمزمهای است که بر لبهامان مینشیند و دلهامان را به آسمان، پیوند میزند.
آسمان، زانو زده است. آسمان، کنار سنگر زانو زده است؛ و مینگرد لالههایی را که بیوقفه از شقیقههای خونین زمین سر بر میآورند، مینگرد بیابانی را که شناور است، صحرایی را که روی خون لالههای پرپر شناور است و مینگرد به بیکرانه دریاهای سوخته.
قایقت بر کدامین موج نشسته بود که تا ساحل آسمان را بیوقفه پارو زد و رفت؟ رفت تا چیدن ستارهها؛ آنگاه که بهار، سر در گم کوچههای بینشان میشود، رفت تا روی هر کوچه، ستارهای بکارد.
پیراهنت را بر کدامین افق دوردست آویختهای که بویت را سحرگاهان تا حوالی باغ و قاصدک میپراکند و صبح، وقتی خروسخوان و بیداریِ پنجرهها، لبهای سیرابت، سلام را در کوچههای بیوقفه ترانه میکند. زمین که نه! آسمان هم برای پرواز تو، اندازه یک پنجره کوچک بود.
برای پرواز تو، آسمانی دیگرگونه لازم بود؛ آسمانی که در پنجرهها نگنجد، در فهمها نگنجد. تو راه این آسمان را یافتی؛
آنگاه که باد، پنجرههایت را گشود و پلکهایت در ناگهانی جاودانه، به وسعت آسمانی جاودانه گشوده شدند. حالا تو در آسمانی و زمین، چقدر بیتاب تماشای توست؛ وقتی شبانگاهان، ستارهها گرداگردت میرقصند و هر کدام به قدر یک روزنه از شانههایت نور میگیرند.
آمدهای؛
روی شانههای شهر.
پلاکت میگوید این استخوانهای توست.
بیهیچ جرقهای، شمع چشمهایم روشن میشود.
صدای گلوله دشمنان را که شنیدی، تفنگت را برداشتی و قد برافراشتی؛ بیواهمه از مرگ. تو میدانستی شهدا، «عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ»اند.
میگویند: پرندهای؛ آنقدر پرنده که آسمان، در وسعت پروازت نیست.
زندهای؛ زندهتر از آنان که میپندارند رفتهای.
نمیدانم چند ستاره، چند آسمان دوری از زمین؛ اما یادت همیشه در قلب سرزمینمان آباد است.
خونی که پای هر درخت ریخته میشود، صدایی که میشکفد و لحظهای بعد پرپر میشود، دستی که بلند میشود و مشت میشود و گلولهباران میشود، گلویی گداخته که فریاد میزند و بریده بریده تاریک میشود، خاکی که در رستاخیز و هیاهو میآشوبد و لگدکوب میشود، کبوترانی که بال میگیرند و آسمان را زیر پر، سایهگستر میشوند و بعد بیبال و پر بر خاک میغلتند، نفسهایی که عطر زیتون و سیب میدهند و در سینه حبس میشوند؛ همه را دیدهام.
بارها دستانم را بلند کردهام و فریاد زدهام دردی را که سالهاست استخوانکوبِ فلسطین است.
بارها دستانم را بلند کردهام و از نای سوخته، فریاد زدهام بیتالمقدس را.
سنگ در دستهایت بال گرفته است و گلوله، بیرحمانه قصد تو را دارد.
سالهاست اندوه سرزمینت را به دوش میکشی و فریاد میزنی خانهات را، پدرانت را، گذشتهات را و آینده امیدوارت را.
ویرانههای خانهات را فراموش کردهای و به مرزهای درهم پیچیدهات میاندیشی؛ به خانه بزرگترت، بیت المقدس.
پدرانت را در خاک و خون دیدهای و کودکانت را بیسرپناه، اشک ریختهای. سالهاست پای هر درخت، خون برادرانت ریخته شده است و فریاد زدهای به خونخواهی؛ اما صدایت را به گلوله بستهاند.
فرو ریختهای و دستت را به دیوارههای درونت گرفتهای تا بایستی و همصدا با بیتالمقدس، فریاد بزنی لحظه لحظهات را که به تاراج بردهاند، سالهای حیاتت را، آرامش دیروز و امروزت را.
ویرانی خانهها، قلبت را از درون فشرده است. زیر خشت خشت این خانههای ویران، تکههایی از خاطراتت را جا گذاشتهای.
این اندوه کهنسال، بغضی است فشرده در گلوی فریادت.
فشرده میشوی و نفست به شماره میافتد.
از هر چه گذشتهای برای رسیدن به مقصود. سرزمین ویرانت تو را فریاد میزند و تو سرزمینت را. سنگ، کبوترانه بال میگیرد تا آسمان آزادی. آسمان، همصدا با تو میغرد. خواب خاک را میآشوبی. بیتالمقدس روی پا میایستد. خورشید، تندتر از پیش میتابد. سنگ، بال میگیرد و تو فلسطینی بودنت را فریاد میزنی.
کدام دست این همه سایه شوم را به شبهای بیپناهی تو آورد که سالهاست هیچ چراغی، روزگار سیاهت را روشن نکرده است؟
دلم تنگ بغضهای نشکفته تو است. نگاه محزونت، رنج لحظههای تار اسارت را به دوش میکشد. نیم قرن است که بادهای صهیونیست، چفیه آزادیات را به گروگان بردهاند. باغهای پرتقال، دستهای زخمیات را میگریند و زیتونزارها، سوگ هر روزهات را بر سر و رو میکوبند. با من بگو، صدای مظلومیتت را با کدام پنجره بگویم که نگرید؟
داغهای بیشمارت را با کدام کوه مویه کنم که از هم نپاشد؟
حدیث خونین این همه قفس را در گوش کدام پرنده بخوانم که بال و پر نریزد؟
ای سرزمین مقدس! آسمانت را چه غم از خاموشی ستارهها که هر فرزند شهیدت ستارهای است خاموش ناشدنی و هر سنگ در مشت نوجوانانت، خورشیدی است که روزهای خاکستریات را گرم و روشن میکند. تو باید برخیزی و تبر ارادهات را بر پیکر این همه سیاهی فرود آوری.
باید برخیزی و این توفانهای مسموم را با نفسهای اساطیریات بسوزانی. جهان از آن کسانی است که برخاستن را بر پرچم همتشان حک کردهاند.
نگاه کن! خورشید بیتالمقدس را. ببین چگونه بر ستاره بیسوی صهیونیست، سروری میکند. قدس از آن توست؛ اگر برخیزی و دیوارهای ناامیدی را در هم بکوبی.
فلسطین از آن توست؛ اگر بخواهی.
من ایمان دارم که پرندگان رهایی، سرانجام بر درختان آزادهات نغمه خواهند خواند.
ایمان دارم که برف شانههایت را نفسهای بهار در هیئت رودخانههایی بیشمار به ترانه مینشیند.
فلسطین بر خواهد خاست و عطر درختان پرتقالش جهان را مدهوش خواهد کرد.
چشمهایت را روشن نگه دار، با زمستانی که اینچنین بیرحمانه میتازد.
از شب بیاویز برق چشمهایت را.
اگرچه شب، روز نمیشود، اما بگذار کودکانت بدانند تفاوت نور و ظلمت را.
ای که قلههای جهان، صلابت سنگهایت را میستایند!
دستهایت بوی سنگ میدهد؛
هوایت بوی کبوترهای پرپر،
و کوچه باغهایت بوی خون.
رودهایت چگونه طغیان نکند از داغ نشسته بر دل مادرانت؟
تنها بادهای بیسرزمین میدانند رنج آوارگیات را.
چشمهایت را روشن نگاه دار؛
باشد که سوسو بگیرد فانوسهای آویخته از سقف خانههایت.
ای سرزمین سرخ!
روزی خواهد آمد که خاکت سبز باشد و آسمانت آبی و کودکانت در هوای آزادی، بادبادکهایشان را به باد سپارند.
چشمهایت را روشن نگاه دار!
سهشنبه
1 فروردین 1385
20 صفر 1427
2006.Mar.21
خورشید، رفته رفته رو به سیاهی گذاشته است. حادثه، استخوانهای تاریخ را خرد کرده است. ایستادهام و حادثه چون رودخانهای جوشان، از سرم گذشته است.
تشنه مینگرم. یاختههایم در عطش میسوزند. دریا دریا از انبوهی این تاریکی، خاک را رهایی نیست. با جانی بیتاب، هفتاد و دو خورشید را چهل غروب غمانگیز، پر پر نظاره کردهام. ظلمات، تندتر میوزد. بیمناک، چشم به صفحات تاریخ دوختهام. یاد خورشید را خاموشی از پی نخواهد بود. بوی مرگ از تکههای خاک میوزد.
چهل روز میگذرد؛ کرانه بیدریغ نور پیدا نیست.
سر بر دیوارههای فرو ریخته درونم گذاشتهام و هایهای میگریم.
سیاهی اندوه، مرا فرا گرفته است - سیاهپوش حادثه تلخ دیروزم - .
آسمان دیدگانم سخت بارانی است. ویرانتر از همیشه، هفتاد و دو ستاره خاموش را با نگاه داغدار خویش دنبال میکنم - هفتاد و دو یار فروزان -
چهل روز میگذرد و من هر روز و هر ساعت، بیابانهای جست و جو را با سر دویدهام؛ اما نیافتهام جز غم، جز اندوه، جز سرشاری از دردی این چنین.
بر ویرانههای درونم میبارم. این تاریخ است که بر سر میکوبد. هیاهوی اندوه، رهایم نمیکند.
چهل روز با پیراهنی از جنس حسرت، بیابانهای داغ و تفتیده را کاویدهام. کاروان نور را در کدام افق خونین، سر بریده بنگرم؟ خورشید، دور است و چشمهای خاکیام حقیر.
فرات، اندوه مالامال تاریخ است که میجوشد سالهای طولانی تا امروز.
چهل روز میگذرد و هنوز زمین، خاکسترنشین حادثهای است که گدازههایش، آسمانها را سوزانده است.
خیمههای سوخته، بهار را از نیمه راه پس زده است - کبوتران گر گرفته -
چهل روز میگذرد و همچنان هوای حادثه لبریز است.
کاروان خاطرات، بازگشته است از جایی که چهل روز گذشته است از ماتمهای سرخ، از عطشهای پرپر شده.
این آتشیادها، چهل روز چون اسبان تاختهاند بر پیکر صبر آنان.
بازماندگانِ حادثه تیغ و تاول، رسیدهاند به نقطهای از آغاز؛ به نگاههای در خون شناور، به گلوهای بریده شده در دلِ تشنگیِ دشت.
کاروانِ اربعین، با خطبههای گریه، از شام رسوا برگشته است و تصاویر جراحت، در سوزندهترین بیان قاب میشود و در سوزندهترین بیابان.
بغل بغل شعله ریخته میشود در صحرا.
دوبیتیهای پرلهیب، سطح مصیبتزده دشت را گلگونتر میکند. اکنون چهل روز از آن سیل عطش، سپری شده است. قافلهای زخم خورده، وارد سرزمین چهلمین روز میشود.
اینان اربعین را با خود آوردهاند؛ با نقل خاطرات قطعه قطعه شده. دنیای ادب نیز گل و ستاره آورده است که به پای سربلندیشان بریزد.
سلام بر استواری غیرقابل ترسیم شما! سلام بر آن گامهای شکیباتان که جادههای دراز شام را خسته کرد!
هر سال، چشمان غمبار اربعین که میآید، اطراف ما پر میشود از هیئتهای مذهبی التماس و دسته دسته گلهای اشک.
هر سال اربعین، از لابهلای واژههای مذاب مداحان، دلهای آسمانی شما دیده میشود و علمهای ما از هوش میروند.
لباسهای مشکی تقویم، بوی قتلگاه میگیرند.
اربعین! به یاد روشنیِ شما شمعگونه میسوزیم و گریه سر میدهیم برای فاصلههای خود و زجرهای شما.
خوشا زندگی در این گریستن و مردنهای پیاپی!
خوشا گریستن برای داغهای زینب علیهاالسلام، برای مصیبتهای سجاد علیهالسلام، برای بیتابی بچههای آسمان!
سلام بر اربعین که عاشورایی دیگر از گریه را برای ما به راه میاندازد!
از پا افتادهام؛ از بس که کنار هر جنازه صدچاک زانو زدم و نشانی از تو ندیدم.
بعد از آن همه آوارگی و اسارت و در به دری، برایم رمقی نمانده که میان سر و تن از هم جدایت، سعی میان صفا و مروه کنم.
خودت را به من نشان بده، ای بینشانهترین!
روا مدار که زینب علیهاالسلام با این پای پر آبله و قامت خمیده، در میان کشتههای نینوا بچرخد و زمین بخورد و تو را نیابد.
با من باز گو، تو را چگونه بازشناسم ای غریبترین آشنا!
کجاست آن پیراهن کهنهای که به یادگار، از مادرمان بر تن کرده بودی؟
چرا جای بوسههای مادرم به خون نشسته و خاک غربت، بر تن آفتابخوردهات خزیده است؟
صدایم کن برادر!
من از همسایگی با درد و تازیانه میآیم و از جوار همشهریانی که سنگم زدند و ناسزایم گفتند. در کوفه، جایت خالی بود که چگونه با هلهله و خاکستر و اهانت به استقبال کاروان عزادارمان آمدند و در شام... همان بهتر که نبودی و ندیدی که آن خیزران که بر لب و دندان نازنین تو میخورد، چگونه بر جان نیمسوختهام شرر میزد و دل به خاکستر نشستهام را دوباره به آتش میکشاند. همان بهتر که نبودی و ندیدی آن سنگی که سر بریده تو را بر نیزه هدف گرفت، به خون پیشانی شکستهام رنگ یافت و آن دختر معصومت که به کنیزی خواسته شد و...
پس تو دیگر بر اندوه دلم، رنج جداییات را اضافه نکن و خودت را به من بنمایان!
نکند مرا نشناختهای که با من از سر آشنایی سخن نمیگویی؟
بگذار رد خون پیشانی شکستهام را پاک کنم و خاکستر کوچههای کوفه را از معجر نیمسوختهام بروبم!
برادرم! کبودی رخسارم را بهانه نکن که تو از سالها پیش، با طعم تلخ سیلی و تازیانه آشنا هستی؛ این قامت خمیده هم که به پای شکستگی قد مادرمان نمیرسد.
چرا خودت را از من دریغ میکنی؟
نکند از خواهرت رنجیدهای؟ دلتنگ دختر سه سالهات هستی که در خرابههای شام تنها ماند؟ داغ
دلم را تازهتر نکن! بگذار این زخم کهنه، سربسته بماند؛ من خستهتر از آنم که بتوانم دوباره بر قصه غمانگیز دختر سه ساله و سر بریده، زار بگریم.
چشمم به خون نشست از دیدن آن تن کوچک پر از کبودی و سوختگی!
تو را به جان رقیه علیهاالسلام مرا دریاب! من برای یک دل سیر گریستن به آغوشت محتاجم!
چهل روز گذشت. نه اشکها در چشم دوام آوردند، نه حرفها بر زبان! روایت درد، آسان نیست. خاکهای بیابان میدانند که سیلی آفتاب یعنی چه؟
تشنگی را باید از ریگهای ساحل پرسید تا بگویند آب به چه میارزد؟
هم کوفه از سکوت پر بود و هم شام. تنگ راههای شام، انتظار کشیدند تا صدای قدمهای کسی بگذرد و دریغ! مسلمانان شهر بیگانهاند، غریبهاند با برادران خویش! حرفها فاسد شدهاند پشت میلههای زندان سینهها. دستی بیرون نمیآید که سلامی را پاسخ دهد. فریاد را از قاموس کوفه و شام ربودهاند. ارادهها را چپاول کردهاند. دستها را بریدهاند. به آدمها یاد دادهاند خم و راست شوند. کسی نمیداند شجاعت چیست و جوانمردی را با کدام قلم مینویسند؟ چهل روز گذشت؛ نه از آب خبری شد، نه بابا! آسایش از فراز سرمان پر کشیده بود. چشمهایمان به تاریکی خرابه عادت کرده بود. اشکهایمان را چهل روز است که نشستهایم! چهل روز است که از پا ننشستهایم. زنجیر بر دستهایمان نهادند و در میدانهای شهر گرداندند؛ غافل که چلچراغ را به دیار شب میبرند. خواب کودکانمان را آشفتند تا بر مصیبتمان بیفزایند؛ غافل که ما صبر را سالهاست میشناسیم؛ ما صبر را در خانه علی علیهالسلامآموختهایم.
از دشنه و دشنام کم نگذاشتند. از «گرد و خاک کردن» کم نگذاشتند تا حقیقت پاکیمان پوشیده شود؛ ولی چه باک! حقیقت، بینیاز از این گرد و خاک کردنهاست. حضرت دوست اگر با ماست، چه باک از این همه دشمنی! زبانها را دستور به سکوت دادند؛ ولی آنچه البته نمیپاید، سکوت است.
قلبها را نتوانستند باز دارند از اندوه.
مغزها را نتوانستند باز دارند از تأمل. خطبههای زین العابدین علیهالسلام قیام کرده بود و قد برافراشته بود در جمعیت تا پیامرسان خون تو باشد. طنین شهادت تو، پردهها را لرزاند، ریسمانها را گسیخت و قلبها را گشود؛
چهل روز گذشت. اما چهل سال دیگر چهارصد سال،... هم بگذرد، صدای «هل من ناصر» تو بیجواب نخواهد ماند.
روزگار این چنین نخواهد ماند
دولتِ ظالمین نخواهد ماند
قرنها میروند و میآیند
پرچمت بر زمین نخواهد ماند
باور کن گُلم! من همان زینبم؛ همان زینبی که هر روز، زیر آفتاب نگاه تو گرم میشد، همان زینبی که از طنین صدای تو جان میگرفت، همان زینبی که روزش را با زیارت تو آغاز میکرد و شبش را با چراغ یاد تو به پایان میبرد.
باور کن همان زینب، همان خواهر، چهل روز است تو را ندیده است. بلند شو برادر گلم! چرا جوابم را نمیدهی؟ تو که همیشه به احترام حضورم میایستادی؛ حالا چه شده که حتی جوابم را نمیدهی؟
آه، چه توقعی دارد زینب از تو! آخر تو که... .
باشد! حالا که تو نمیتوانی، من برایت همه چیز را میگویم، آن روزِ غمگین کودکیمان که یادت هست؟! همان روزِ آتش و در و... آری! میدانم؛ حتی حالا هم طاقت شنیدنش را نداری. برایت بگویم؛ کودکان تو آواره بیابانهای بیچراغ شدند؛ یکی دو ستاره، خاموش شد تا صبح.
چه کشیدیم برادر! فقط یاد و ذکر خدا و تو و پدر و مادر و جدمان، قوت دلمان شده بود؛ وگرنه قصه به اینجا نمیرسید.
در راه، هر جا که شد، چراغ یاد تو را روشن کردیم.
چه که بر سر آل امیه نیاوردیم؛ کوفه میلرزید از طنین صدایمان.
هر اشکمان را بر چله کمان نشانده بودیم و قلب خوابآلودگان را نشانه رفته بودیم؛ اما امان از شام! تاریکی شام، بر روشنایی کلام ما پیشی میگرفت؛ اما ستاره سه ساله تو، آنجا را هم روشن کرد.
چه بگویم برای تو که از همه چیز باخبری؟! در این چهل روز، یک لحظه نوازش صدای تو، گوشم را تنها نگذاشت.
هر چه را باید میگفتم، به زبانم جاری میشد. همیشه گرمای دستان حمایتت را روی شانههایم
حس میکردم. یک آن، خودم را بیتو ندیدم؛ اما چه کنم که تو خواسته بودی هر لحظه نبودنت را به یاد دیگران بیندازم و بیدارشان کنم.
هر چه بود این چهل روز گذشت و من دوباره به دیدار تو آمدم.
حالا نمیخواهی برای دیدن خواهرت، از جای برخیزی؟
به چلهنشینی آن اتفاق بزرگ، برگشته است، خاتون؛
به چلهنشینی نیزههای شکسته و علمهای افتاده.
به چلهنشینی هجوم دردها و داغها.
به چلهنشینی چکاچک شمشیرهایی که در نیام، آرام نمیگرفتند.
به چلهنشینی آمده است خاتون؛ با کاروانی از همسفران جا مانده.
آمده است با اشکهایی از دردِ عزیزان روان.
با کاروانی که نای برگشتن ندارد؛ کاروانی که رقیه را همراه ندارد.
آمده است تا از گمشدگانش، شاید خبری بگیرد!
آمده است تا شانه در شانه دشت، سر بر سنگهای داغ بگذارد و بگرید.
آمده است تا خبری از لالههایش بگیرد از باد.
آمده است تا گونههای خاک گرفتهاش را روی گونههای ترکخورده دشت بگذارد و هایهای گریه کند.
آمده است تا در خاکهای متبرک کربلا تیمم کند و نماز شکسته غربت بخواند!
آمده است تا چشم در چشم فرات بدوزد و حرفی نزند.
آمده است تا خاکها را بغل بغل در آغوش بگیرد و ببوید و ببوسد. دلش میگیرد؛ وقتی که نماز ظهرش را با اذان علی اکبر آغاز نمیکند!
دلش میگیرد وقتی که سر بر خاکها میگذارد و بوی برادرش را احساس میکند.
خاتون کربلا، با کولهباری از غمهای عالم، به چلهنشینی داغ بزرگ آمده است. دشت در سکوت خویش آرام گرفته است.
گویا نه اینکه در این دشت، شیهه اسبان وحشی، گوش تاریخ را کر میکرد!
گویا نه اینکه در این بادیه، صدای «هل من ناصر ینصرنی» انعکاسی نداشت!
گویا نه اینکه در این برهوت، گودالها از خون لبریز بود و از زیر سنگها، چشمه خون جاری بود!
... و دشت چقدر ساکت و آرام، سر بر زانوی غم گذاشته است؛
این دشت که چهل طلوع خون را به آغوش کشیده است،
این دشت که چهل ظهر بیاذان را جان کنده است،
این دشت که چهل غروب سرخ را نفس کشیده است.
نه از صدای العطش کودکانی که از لبهای ترکخوردهشان، خون میچکید خبری است و نه از صدای گریههای رقیه که به دنبال آب، برای اصغر میگشت.
... و از آن زمان است که فرات، در خودش شرمنده میجوشد و یارای تموج ندارد.
زینب علیهاالسلام، به چلهنشینی داغی بزرگ آمده است؛
با حنجرهای از ناگفتهها پر، با قامتی از اتفاقات، خمیده، با چهرهای به اندازه غمهای عالم، شکسته.
اربعین؛ مقصدی برای مبدأ؛ پس از چهل روز دلدادگی، چهل روز آوارگی، چهل روز جدایی؛ فرصتی برای کمال.
اربعین؛ رجوعی دوباره، بازگشتی به عاشورا، تداوم عاشقانههایی آسمانی، سلامهایی مکرر؛ سلامی بر بازوان بریده، سلامی بر جانبازی عباس علیهالسلام، سلامی بر پیکر پاره پاره علی اکبر علیهالسلام، سلامی بر قاسم، سلامی بر غزلوارههای حسین علیهالسلام، سلامی بر گلوی پاره شش ماهه، سلامی بر لبهای تشنه.
اربعین؛ فرصتی برای دیدارها، مجالی برای زیارت آسمانیها، طواف حاجیان داغدیده بر مزار حسین، فرصتی برای یکدله شدن، پیوستن به صاحبان فضیلت و کرامت، آشنایی با عاشقانههای هفتاد و دو پروانه.
اربعین؛ تمرین سوختن، تمرین شعلهور شدن، مشق ققنوسی بودن، مشق سوختن در آتش عشق، مشق فداکاری و ایثار، تمرین پرواز با بالهای شکسته، تمرین ایثار با اسبهای تشنه، تمرین جانبازی با دستان بریده، مشق عاشقی با سری بریده.
اربعین؛ روز بازگشت پرستوهای داغدار به کاشانه؛ روز رهایی از اسارتها، روز گسستن غل و زنجیرها، هجرت از غربت و آوارگی، ساکن شدن در حریم امن دوست.
اربعین؛ روز پاداش صابران، روز تحقق وعده خدا، روز «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ»، روز افتادن نقاب از چهره کریه «منکر»ها، روز سربلندی «معروف»ها.
اربعین؛ روز زیبایی حقیقت، روز زیارت چشمها از زیباییهای کربلا، روز تماشای واقعه عاشورا، روز به گل نشستن خون ذبح عظیم کربلا.
اربعین؛ پایان شمرها و حرملهها، پایان قهقههها و هوسرانیها، پایان تشنگیها، پایان هراس دخترکان.
اربعین؛ روز «نَصْرٌ مِنَ اللّهِ وَ فَتْحٌ قَریبٌ»، روز پیروزی خون بر شمشیر، روز جاودانگی حسین علیهالسلام.
... و اربعین، تداوم امامت در بازگشت سید ساجدین، پس از چهل روز غربت است؛
روز پیوند فاصلهها، روز وصل هجرانها، روز زینب و روز حسین.
بهشت، پاداش دردهای عظیم توست.
چهل روز است که از آن ظهر پرآشوب میگذرد و از صدای چکاچک شمشیرها و شیهه اسبان بیسوار.
چهل روز است آوای شیون زنان و فریاد العطش کودکان، در گوش صحرا زنگ میزند. صحرا هنوز مبهوت آن حادثه شوم است و زمین، زخمهای صدچاکش را از یاد نبرده است.
هنوز بوی خون از صحرا میآید و خاک، بوی درد میدهد.
اکنون تویی و کاروان و صحرای پیش رو.
نگاه کن بانو!
اینجا کربلاست و آن فرات است که این چنین سرافکنده و شرمگین، به راه خود میرود. اینجا کربلاست؛ اما دیگر نه خبر از حسین است و نه از علمهای علمدارت عباس.
اینجا تنها رد خون عزیزانت پیداست که مهربانی دستان قوم «بنی اسد»، آنان را به آغوش خاک
سپرده است.
میبینی؟ هنوز طنین گامهای حسینت باقی است، هنوز سایه بلند قامت عباسَت، روی خاکها پیداست و هنوز آوای شیرینزبانیهای رقیهات، آن هنگام که روز زانوی پدر نشسته، به گوش میرسد.
بانو!
این چهل روز پراندوه را چه کردهای؟ چه کردهای با این همه درد؟
با تصویر سرخ حسین در گودال قتلگاه که خواب آشفته هر شب شده است، با یاد جوانی اکبر و قاسمت که پر کشیدند و با معصومیت علی اصغرت و با رقیه، یادگار حسینت که چون گلی ناشکفته پژمرد، چه کرد، با تو؟!
شعرهایمان را رو به اشکهایی که از ماه چکیده است، گرفتهایم.
دلبستگیهای خویش را در ماتمکدهای مقدس، در نای غمزده نی میریزیم.
درست چهل روز، از اشکهای عاشورایی ما گذشته است. چهل روز است که قلمهای تاریخ بغضهای قتلگاهی ما را جاری کرد.
هنوز از داغهایی که بر جبین کربلا خورده شده، غزلهای تشنه بر سر و سینه میکوبند.
گنبد غمگینْ کمان، بالای سر هوای بارانی دلهای ماست. به درگاه این مصیبتهای سترگ، آتش، هیچ است.
اربعین است؛ زخمهای ما برای رسیدن به خانه خورشید، دهان باز کردهاند.
برای ذهن کویر و کربلا، شیوه این تفتیدگی، بسیار جانسوز است.
اربعین است و تلاش موجها در صخرهکوبیها، داستان ناآرامی ماست.
رنگی از سوگ سرودهها، تمام زوایای سرخ کربلا را پر کرده است. شانههای تحمل کجایند؟ اکنون که چهل غروب از خبرهای قامت خمیده در گوش باد گذشته، مجالی است تا رنجنامه خون را ورق بزنیم و دوباره بگرییم؛ بگرییم با دنیایی از کاینات سیاهپوشی که با دهانی پر از تسلیت، به قتلگاه آمدهاند.
اربعین است.
قاصدکها برای همدردی صحرای نینوا، از راه دور آمدهاند.
در دلهای پرندگان، باران گرفته است.
دنیا چقدر کوچک است در این اربعین برای فهم دوباره مطالب خورشیدی!
چشمهای کمسوی دنیایی ما خورشید همین آسمان را نمیتواند بنگرد؛ چه برسد به امامتی که چهل روز است در کربلا میدرخشد - کنار دریایی از خون -.
کجا میتوان نگریست و طاقت آورد؟
دورادور، میشود گریههای اربعینی سر داد؛ اما از نزدیک، طاقتفرساست؛ نمونهاش «جابر» تا دستش به مزار نورانی کربلا رسید، بیهوش افتاد؛ امان از دل زینب!
«زائر که به قبر تو رسیده چه کند؟
با داغ تو قامتِ خمیده چه کند؟
جابر که ندیده بود داغت، غش کرد
زینب علیهاالسلام که هزار داغ دیده چه کند؟»
در چله بهار سرخ، این تن زخمی خاک است که زیر هجوم نیزهها به خود میلرزد و بوی خون و فریاد، تو را به خود میخواند!
هنوز بوی عطش میآید و بوی گریههای خشک و چهرههای سوخته.
امروز، چهلمین روز است که دشت، پای ایستادن ندارد و ستارهها خنده بر زمین نمیپاشند.
امروز، چهلمین روز است که غبار عصیان، از آشوبگاه پیمانشکنان، بر چهره آزادگی مینشیند.
امروز، چهلمین روز است که کوفه در حریم عهدشکنی، بر طبلهای سوخته میکوبد و راه به جایی نمیبرد.
امروز، روزی است که عاشورا، تمام خوابهای دنیا را آشفته و دستهای غربت، کوچههای دنیا را در خود پیچیده است.
صدای عزای کروبیان، در گوش دشت طنینانداز است. هنوز عرشیان، گریبان چاک میکنند؛ کاروانی به چله نشینی چلچلههای تشییع شده بر نیزهها آمده است؛ به چلهنشینی پیراهنهایی که زیر سم اسبهای کوفی، تکه تکه شدند.
دیگر نایی برای حرکت کاروان نمانده است.
دیگر گلویی، عطش بیابان سوخته را برنمیانگیزد.
دیگر مشکی، برای خنده خیمهها، در خشکی خود جان نمیکند.
امروز چهلمین روز است که بر آسمانِ دنیا، سیاه پاشیدهاند.
امروز؛ خاتون کربلا آمده است تا تجدید میثاق با عشق کند؛
آمده است تا بر طواف گودال زمزمه کند:
«آنچنان مهر توام بر دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود، از دل و از جان نرود»
امروز، خاتون غمها مانده است و هفتاد و دو باغ توفان دیده!
امروز، چهلمین روز غم است و زینب بر ساحل فرات، زانو زده است؛
زانو زده است و دریا بر دستهایش موج میگیرد و بر شنها میچکد.
میگرید و زمزمه میکند:
«کاش، ای کاش که دنیای عطش میفهمید
آب مهریه زهراست؛ بیا تا برویم»
امروز، چله قبیله عشق است و غم از شانههای خاتون جاری میشود.
خاتون آمده است تا فریادها و هدفهای امام عصر را بر فرق خوابها و سکوتها بکوبد.
برمیخیزد و عاشورا را بر تارک تاریخ میپاشد.
برمیخیزد و از شانههایش، علمهای افتاده، برمیخیزند.
برمیخیزد و از خطبههایش، نیزهها و شمشیرهای دوباره جان میگیرد.
برمیخیزد و از فریادهایش، عاشوراها و انقلابها متولد میشوند.
برمیخیزد و از عطر پیراهنش، حسینیهها و تکیهها و زینبیهها استوار میایستند.
برمیخیزد و عاشورایی دیگر اتفاق میافتد.
چهل روز گذشت.
از داغ مظلوم کربلا چهل روز گذشت.
از رقص خیمهها در آتش، چهل روز گذشت.
چهل روز از گریستن آسمان و زمین و افلاکیان، چهل روز از سیاهپوشی زنان قبیله عشق، چهل روز از خاک و خرابه و آوار گذشته است. اما این انقلاب خون، حالا به بار نشسته است. حنجرههایی که دیروز فریادگر مظلومیت بودند، رساترین فریاد شدهاند.
«چهل روز گذشت. حقیقت، عریانتر و زلالتر از همیشه، از افق خون سر برآورد. کربلا به بلوغ خویش رسید و جوشش خون شهید، خاشاک ستم را به بازی گرفت.
خونی که آن روز غریبانهترین غروب، در گمنامترین زمین، در عطشناکترین لحظه بر خاک چکه کرد، در آوندهای زمین جاری شد و رگهای خاک را به جنبش و جوشش و رویش خواند».(1)
آری! اکنون زمان آن رسیده بود که فریادهای زخمخورده سوار بر بال باد، حقیقت را عریانتر از همیشه ترانه کند. وقتش رسیده بود که زینب علیهاالسلام، مشک بردارد و تاریخ را از حقیقت کربلا سیراب کند.
1) . دکتر محمدرضا سنگری، گزیده ادبیات معاصر، نشر ادبی شماره 1.
وقتش رسیده بود جریان کربلا، بر زبان وارثان آن غروب تلخ، وادی به وادی ریشهها را به جوش و خروش و دیدهها را به سپیده دعوت کند.
«حال، اربعین است. عشق با تمام قامت بر قله «گودال» ایستاده است! دو دستی که در ساحل علقمه کاشته شد، بلند و استوار، چونان نخلهای بارور سر برآورد».(1)و صداها در عرصه تاریخ به حرکت درآمدهاند تا منادی حق و حقیقت باشند تا روزی که وارث حقیقی کربلا، علم به دست بگیرد.
سلام بر ستارههای سوخته بر اندام دشت!
سلام بر بدنهای چاک چاک!
سلام بر خورشیدهای بر نیزه!
سلام بر مظلومیت بر خاک مانده.
سلام بر اربعین!
سلام بر لحظههای غریب وصال!
سلام بر لحظهای که تو را از عطر خوش بهشتیات باز شناختم!
سلام بر پیراهنی که بوی غربت مادر را میدهد!
سلام بر اجساد مطهری که غریب، بر خاک رها شدند!
سلام بر حنجره خشک و تشنه علی اصغر!
سلام بر خیمههای سوخته، بر بدنهای جدا شده از سر، معصومیت خاکستر شده، سلام بر تو برادر!
چهل وادی دویدم منازل صبر را.
چهل وادی کشیدم بر دوش خود رنج را.
چهل وادی فرو خوردم بغض را.
چهل وادی ویران شدم در خویشتن؛
1) . همان.
خراب گشتم برادر، در خرابههای شام.
فرو ریختم برادر، در گریههای شبانه سه ساله.
زینت پدر را زیر خندههای خویش به تاراج بردند.
حرمت فرزندانت را نادیده گرفتند.
چهل وادی صبر کردم، برادر! صبر کردم؛ صبری جمیل برادر؛ «ما رأیت إلاّ جمیلا».
پروانهسان سوختم بر گرد خیمه سجاد.
شعلهها را درآویختم تا جگرگوشهات را از هیمه آتش بیرون کشیدم.
ذره ذره آب شدم تا کودک هراسانت را از تاریکیها بیرون کشیدم.
هزاران بار مرگ چشیدم تا ضجههای داغدیده طفلان را آرام کردم.
هزاران بار بغض فرو خوردم تا از پس دروازههای نامردی گذشتم.
ایستادم، برادر؛ همانگونه که سزاوار خواهر چون تویی است.
ایستادم؛ سربلند، در اوج شکستگی.
ایستادم و یک به یک پردههای نیرنگشان را چون تار عنکبوتی سست، پاره کردم.
ایستادم و مصیبت حنجرههای خشک را به گوشهای غفلتزده رساندم. ایستادم و چشمهای کور را به سوختگی خیام، باز کردم.
ایستادم و انگشتهای ظلم را در جامهای به خون آلوده شکستم.
چه کسی میتوانست بعد از این همه رسوایی، صدای حقیقت را بر خاک ترکخورده کربلا نشنود؟!
چه کسی میتوانست بعد از این رسوایی تظلم را نبیند؟! چه کسی میتوانست بعد از این، مظلومیت تو را انکار کند؟! من آمدم برادر؛ با یک دنیا حرفهای ناگفته، با کمری شکسته و گیسوانی به سپیدی نشسته.
من آمدم؛ با دلی داغدیده و اندوهی فراوان و با قلبی سوخته.
حالا منم و تو و رنج چهل روز اسارت که بیش از چهل سال، مرا در هم شکست.
آرام بخواب، برادر! در آرامشی ابدی که خون سرخ تو و یارانت، تا قیامت بر صحنه تاریخ نقش بسته است.
هنوز بوی زخم ستارهها از سنگریزهها میآید.
جای جای دشت، پر از بوی زخم ستارههای سوخته است؛ پر از عطر تکههای پاره پاره آسمان که هنوز ردشان بر ریگهای داغ دشت باقیست.
هنوز صدای تشنگی خیمهها در باد میپیچد.
فرات، خود را روزهاست که در خویش غرق میکند؛ شاید فراموش کند شرمندگیاش را! روزهاست که باد، دنبال تکههای مشک پاره پاره عباس میگردد تا عطر عشق را به شببوهای پژمرده برساند!
مشک، سینهخیز میرود تا دستهای بریده. باد، گریه میکند. بوی غربت کاروان تازه از راه رسیده، دشت را پر میکند. نم اشک کاروانیان، هوا را شرجی میکند؛ مثل ابر بهاری، چشمها دلتنگی این روزهای سیاه رفته را باران میشوند.
کاروانیان، هر طرف که سر میچرخانند، خاطرهای تلخ شعله میکشد تا جگرهای سوخته و وجب
به وجب دشت را لبریز کند.
قطره قطره اشکهای زینب علیهاالسلام، خاطرههایی تلخ را زنده میکند. خیمههای تشنگی، خیمههای تنهایی، بوی خیمههای غربت، صدای زنجیرها.
زینب علیهاالسلام، برگشته تا قلب جا ماندهاش را بردارد، روحش را بردارد، جانش را بردارد، لبخندهای نیمه تمامش را که جا گذاشته، بردارد.
غم، با طرح لبخندی کمرنگ، بر لبانش طرح میبندد؛ لبهایی که روزهاست لبخند را فراموش کرده بودند. بوی عشق، لبخندی تلخ را بر لبانش مینشاند. یک بار دیگر بعد از روزها غربت، عشق را بو میکشد؛ عشقی که سالها با آن رشد کرده بود، عشقی که سراسر وجودش را گرفته بود.
هوای زخمخوردهای که پر از عطر یار است، زینب را به روزهایی دور میبرد؛ روزهایی هر چند تلخ، اما شاد، روزهایی که با مهربانی برادرش سرشار میشد. اشک، حلقه حلقه عشق جاودانه برادر را در جانش زندهتر میکند. نفس میکشد؛ عمیق نفس میکشد تا وجودش از هوایی که معطر از زخمهای برادر است، پر شود.
نفس میکشد؛ باز هم نفس میکشد تا عشق را بیشتر حس کند.
خاک، قدمهای خسته کاروان را بوسه میزند و نسیم، آسیمه سر، مسیر راهیان دشت بلا را میدود.
هنوز هم آفتاب، وسعت دشت را به دنبال کاروانی میگردد که روزی سر شیدای خویش را بر طبق عشق گذاشتند و تقدیم محبوب نمودند.
گویی خورشید از شدت شرم، روی سرخ نموده و سر در حجاب آتش فرو برده است! کاروان میآید.
کاروان میآید و دشت، ضجه میزند؛ ضجه میزند از ناگهان حادثهای که انبیا را به زاری واداشت و اولیا را در ماتم نشاند. ضجه میزند از مصیبتی که «جلت و عظمت مصیبتک فی السموات علی جمیع اهل السموات». هنوز نخلها، بیتابانه دست بر سر میزنند و خود را بهخاطر اینکه شاهد فاجعهای عظیم بودهاند، نمیبخشند. هنوز شنریزههای صحرا سراغ قدمهای آهنین مردانی را میگیرد که اربعینی پیش، زینت این وادی بلاخیز بودند.
هنوز ستارگان کمسوی این صحرا، ماه خویش را میخواهند و زمین را به جستوجویش میکاوند. هنوز فرات، چشم گشوده، بر لبه ساحل ایستاده است تا مگر یک بار دیگر، چهره آبآور کاروان را به تماشا بنشیند و نخلستان هنوز خود را در شهادت او گناهکار میبیند.
هنوز آب، شرمنده و پریشان، خود را از نگاه ملامتگر زینب علیهاالسلام پنهان میدارد.
مرکبها به وادی بلا رسیدهاند و عاشقان راستین حسین علیهالسلام، از محملها فرود میآیند. آه! این خاک چقدر بوی حسین علیهالسلاممیدهد! تقدیر این خاک آفتاب سوخته بوده است که آغوش بگشاید و دردانههای رسول خدا را در آغوش بگیرد و پاره پاره وجودش، مقدس و متبرک شود. حالا خود را برای میزبانی آماده کرده است؛ میزبانی خاندان آل اللّه، میزبانی کسانی که اگر رحمتی از آسمان و زمین پدیدار میشود، به یمن وجود آنان است. جذبه حضورشان، عاشورایی دیگر به پا کرده که فرشتگان، بر سر و سینه زنان، بیرق ماتم به آسمان کربلا میافشانند. فریادهای یا حسین! بار دیگر فضا را معطر کرده است. کاروان در ماتم زانو زده است.
آمدهای چه چیزی را ببینی؟ ببینی که جسدها هنوز روی خاک مانده است یا نه؟
ببینی که زمین هنوز سرخگون است یا نه؟ ببینی که فرات، هنوز هم گِلآلود است یا نه؟ آمدهای چه چیز را ببینی؟
مگر چیزی بود که تو ندیده باشی؟! تو که بر آن تل، همه چیز را نظاره کردی و هر چه توانستی ضجه زدی؛ مگر تو دیگر نایی داری که مویه کنی و دوباره خاک بر سر کنی و دوباره در خاک بنشینی؟ مگر زمین دیگر تاب آن نالههای تو را دارد؟ مگر او هم صبر تو را دارد؟
آمدهای چه چیزی را ببینی؟ دیگر خاکستر خیمهها را هم باد برده است.
چه میشود کرد... حال که آمدهای... به کرب و بلا خوش آمدی!
«ساقیا! آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرود از یادت»
بهار میآید؛ با چمدانی پر از شکوفه و لبخند. چشمهایش، آمیزه خورشید و ابر؛ دلش آینهبندان سبزه و باران.
بهار میآید و از رد گامهایش، رودهایی زلال، زمین چرک را به شستوشو میخوانند. نوروز از راه میرسد و خاک، در رستاخیزی شگفت، رستن آغاز میکند. مردمان شهر، دست در دست مهربانی با گل و آینه به شادباش هم میروند.
از قلبها پنجرههایی بیشمار به سمت هم گشوده میشوند و اینگونه، جشنواره انسان و طبیعت افتتاح میشود.
بهار آمده تا به ما بگوید لحظهها چون ابر در گذرند؛ تا به این همه تحول و تغییر، به دیده عبرت بنگریم.
«سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی»
پروانهها، کاسههای شبنم در دست، بر فراز گلها درآمد و شداند. پرستوها برف از بالها تکانده، امیدوار به سوی لانهها بازمیگردند.
گاه، خورشید میتابد و بر ابرها پادشاهی میکند و گاه، باران میبارد و بر پیکر آسمان و زمین، لباس طراوت و تازگی میپوشاند. هر رفتنی را آمدنی است و هر آمدنی را رفتنی؛ چنانکه زمستان میرود و بهار میآید، شب میرود و روز میآید؛ ما نیز روزی به جهان میآییم و ناگزیر باید به سمت مقصدی ابدی، جادههای زمان را طی کنیم.
نوروز میآید تا گرد غفلت را از رخسارمان بشوید و از خوابهای دراز خرگوشی بیدارمان کند. تا بدانیم که ایستایی و رکود، شیوه مرداب است.
یا مقلب القلوب!
قلبهای زنگار گرفتهمان را به یادت به رودخانه روشنی میسپاریم و در تار و پودش بذر مهر میباشیم.
ای تدبیرکننده روز و شب، ای تغییردهنده حالها! یاریمان کن تا با سلاح عشق و صداقت و ایمان، به بهترین حالها دست یابیم. وقتی غبار تیرگی و کینه را از روح و جانمان تکانده باشیم، در دلهای
آفتابیمان هفت سین سلام و سادگی گسترده خواهد بود.
نوروز، از نفسهای معتدل بهار میتراود و در سفره گلدار هفت سین دمیده میشود؛ سفرهای که در آن ماهی قرمزی، تکرار تازه زندگی را میان تنگ کوچکی از آب گوشزد میکند.
نوروز، هفت سین را از بازار بهار میآورد و با سلیقه میچیند تا عشق را از پس گونههای سرخ «سیب»، هدیه کند، تا شمهای از بهشت را از لابهلای گلبرگهای «سنبل»، به ارمغان آورد. حالا برکت را در طعم پر از شیرینی و گندم «سمنو» میتوان چشید.
میتوان با گیسوان شانه خورده سبزهای جوان که تکهای از طبیعت را به خانه آورده، طراوت را دسته کرد و دانه دانه «سکههای نو» را که در کنار سفره برق میزنند و بوی عید میدهند، در دستهای کودکانه کاشت تا شوق معصوم کودکی، در باغ چشمشان بشکوفد.
پابهپای شگفتیهایی که در این دایره از هم پیشی میگیرند، آنچه در نگاه نافذ انسان آرمیده است، به بلندای رتبه خویش برمیخیزد و کتاب طبیعت را تنها در قاب کوچک پنجره ورق
نمیزند و هفت سین سفره دل را به سنبل و سیب و سبزه و... خلاصه نمیکند تا هفت «سلام» آسمانی از معجزه بیان، نص قرآن به سرای سینهاش میهمان شود؛ میهمانی که در سنت ایرانی - اسلامی، بالانشین رواق سینههاست:
«سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبِّ رَحیمٍ»
درودی است که از جانب بیهمتا خداوند، ارسال میشود؛ بیآنکه واسطهای پیامآور این محبت باشد.
«سَلامٌ هِیَ حَتّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ»
برکت و سلام در پرده شبهایی است که به بیداری دل، زنده میداریم تا تولد سپیده، افق را چراغانی کند.
«سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمینَ»
«سلام» و «رحمت» خداوند جاری است تابنده بر نوح؛ او که سکان کشتی رسالت را رو به سمت ساحل توحید، به دست گرفت.
«سَلامٌ عَلی إِبْراهیمَ»
و ابراهیم که برای شکستن شرک، مجسمههای سنگی را تبر زد.
«سَلامٌ عَلی مُوسی وَ هارُونَ»
و موسی که از کفر و بهانههای بنیاسرائیل، نبوتش را به ستوه نیامد و هارون که حق برادری را به جای آورد.
«سَلامٌ عَلی آلِ یاسینَ وَ سَلامٌ عَلَی الْمُرْسَلینَ»
«سلام» و «رحمت» خداوند بر «آل یاسین» و جامعه انبیا، رسولان حقیقت که امانتدار الهام الهی بودند تا فطرت پرستش را از حوالی لانه بتها و بیراهه مکاتب و جهل و خرافات دور سازند.
به شکرانه عبور از گردنههای زمستان، به شکرانه مقاومت و ایستادگی، به شکرانه فرصتی نو که ارزانیمان داشتهاند، «هفت سین» میگشاییم. به پاس عشق که تنها تنور گرمیمان بود، تنها اجاق دلهای سرما زدهمان، هفت سین میگشاییم.
فوارههای میدان اگر روشناند، نماد سرزندگی شهرند.
سبزینهها اگر سبزند، تصویر دلهای سبزند. «باده از ما مست شدنی، ما از او».
هفت سین، علامت هفتخوان زندگی است که سال به سال، باید بپیماییم.
«سفره»، منشور همبستگی ماست در رنجها و شادیها، در راحتیها و سختیها.
«آینه» لبخند میزند؛ «سبزه» لبخند میزند. اگر ما هم لبخند بزنیم؛ چشمها را بر اندوه یکدیگر نخواهیم بست، سینهها را از کینه یکدیگر نخواهیم انباشت.
بهار، درسهای زیادی دارد؛ آسمانش، آزاد بودن را یاد میدهد، نسیمش بخشنده بودن.
عید که میآید، با همه شکوهاش، نجیب بودن را میآموزد و مهربانی را. زانو زدنهای آب، پای سپیدارها تماشایی است. زانو زدنهای گنجشک، پای برکهها تماشایی است و تماشاییتر، کلبه ماست که هم آتش تنورش روشن است و هم چلچراغ دل آدمهایش. عید، تنها میانْ پردهای است از صداقت و صافی ما. صداقت و صافی ما در سیصد و شصت و پنج روزْ بازیگری، به نمایش درمیآید. ما بازیگران نمایشنامه صفا و صمیمیتیم. الماسها به یکرنگی ما غبطه میخورند. عید که میآید، ما گلاب محبتمان را روی دسته همه رهگذران میریزیم. «هفت سین» میگشاییم تا انگشتهای نوازشمان هفت روز
هفته گشوده باشد. ما امید را به کوچه و بازار میبریم تا هدیهاش کنیم به انتظار کشیدگان و به حسرتدیدگان.
هیچکس نمیتواند سبقت بگیرد از سلامهای ما و از سایههای خنک سادگیمان.
دستهای ما یخ نمیزند هیچگاه؛ چون در دستهای دیگری است، چون دستهایمان را بر سر هفت سین هر سال، به هم گره میزنیم. عید که میآید، تجدید عهد ما با همه «سین»ها شروع میشود؛
با سین «سلام»، با سین «سخاوت»، با سین «سادگی» و با همه سینهای دیگر.
هفت سین سفره ما هیچ کم ندارد؛ پدرانش همه خوبند، مادرانش همه خوب، پسرانش همه خوب، دخترانش همه خوب.
ما زندگی را در مکتب «هفت سین» عیدمان میآموزیم.
قرآن پدر و دعای مادر، سرمایه همیشه راهمان است.
عید که میآید، هفت سین میگشاییم؛ هفت سین زندگی... .
نفس میکشم عطر آمدنش را. پشت در خانه ایستاده است آشنای دور دست من.
از جادههای طولانی فصلها، از لابه لای سوز و سرمای تقویمهای یخزده، از روزگاران باستان آمده است.
اینک، پشت در ایستاده است؛ در هیبتی سبز، با همان ردای عطرآگین لطیف، با دستانی معجزهگر آمده است تا به یک اشاره، قدم بگذارد به خانه سال و پرنیان هفت رنگ نگاهش را بگستراند بر عریانی خاک و بپوشاند تنپوش سبز محبت را بر تن درختان و سیبهای سرخ را برقصاند در کاسههای آب و بنشیند با ما، پای سفره هفت سین.
شب در خانه ایستاده است؛ با همان مهربانیهای همیشه، با قصههای دور و دراز؛ آمده است تا جادوی زمستان را بشکند، تا به گوش خاک در خواب مانده، ترانه بیداری بخواند.
من صدای آمدنش را شنیدهام؛ از همان روز که مادرم از بازار، هفت سین خرید تا بچیند در سفرهای که برکت میآورد به خانه.
از همان روزی که پدر، اسکناسهای تا نخورده را لای قرآن میگذاشت، برای تبرک. از همان لحظهای که من و برادرم لباسهای تازه پوشیدیم و پای سفره هفت سین نشستیم. از همان لحظه که
پدرم قرآن خواند... الرحمن... و بوی مهربانی خدا پیچید در هوای خانه.
از همان لحظه، من عطر آمدنش را حس کردم.
پشت در خانه ایستاده است.
و من چقدر دوستش دارم!
او که از راه میآید، مادر همیشه میخندد، خانه از بوی تازگی پر میشود، دنیا عوض میشود، درختان جشن میگیرند، بازار دید و بازدیدها داغ میشود. دستها سخاوتمند میشوند، عیدانهها سرازیر میشوند و من بیصبرانه، در انتظار «عیدی»ام و در انتظار «او».
من در انتظار بهاری بزرگترم؛ بهاری که سالمان را فقط یک فصلی نمیکند؛ «چهار فصلمان بهار میشود».
بهار، فریادم میزند به خود؛ به برخاستن دوباره؛ به گردشی متوالی و آغازی دوباره.
بهار، فریادم میزند به زندگی دوباره؛ به برخاستنی از بطن سرد مرگها و خاموشیها.
بهار، مرا از دستان یخزده زمستان میگیرد و میخواهد، دامن سبز شکوفایی بر تنم بپوشاند.
بهار، فریاد میزند به بیداری از دهان تاریک خوابها و سکوتها.
بهار، مرا برمیدارد و به وسعت تفکری ژرف میبرد؛ «یا محول الحول و الاحوال».
سالهای همیشه است که بهار بر دروازههای گوشها و چشمها میکوبد:
«فراخ شوید و بنگرید. بشنوید، پریدن خواب از سر سرد زمین را».
این آغازی دوباره است؛ پنجرهای دوباره به سمت دستان باز زندگی.
بهار، از انجمادها و خوابها گذشته است.
آمده است برای تسبیحی دوباره از آفرینش، برای بیداری در خواب ماندگانی که قنوت درختان و دستهای تمنای ذرات عالم را نمیشنوند؛ «یا مدبّر اللیل و النهار».
بهار از راه میرسد و مرا به بادیههای تفکر میسپارد؛ میبرد به یاد شوری بزرگتر.
بهار، با پیراهنی از یاد معاد، بر شانههایم میریزد و خوابهایم را میآشوبد.
از پنجره دستهایم بالا میروم و همنوای بهار، سراسر مناجات میشوم و تکلم نجوای عاشقان، آرامم میکند: «حول حالنا إلی احسن الحال».
نسیم نوروز، روح طراوت را در دستهایش گرفته است و بر تن خاموش زمین میپاشد.
یک سال دیگر بزرگ شدیم. یک سال دیگر قد کشیدیم.
سالی دیگر و آغازی فرخنده برای خوب شدن مهیاست و من به عیدی میاندیشم که سر سفره سال تحویل بنشینم و خودم را آغاز کنم.
من به بهاری میاندیشم که بهارانه عمرم را به دست بادها و سیاهیها نسپارم و در جادههایی گام بگذارم که انجامی بهارانه داشته باشند.
من به عیدی میاندیشم که هیچ گرد و غبار عصیان و اغفالی بر پرونده اعمالم نوشته نشود و تحویل سال جدیدم را بیخط خوردگی، بر دفتر سال گذشتهام آغاز کنم.
طبیعت، جانی تازه میگیرد.
ماهیها، همسفره ما میشوند.
بهار، تا کنج خانهها نفوذ میکند.
شمشادها، شادترین روزهای زندگیشان را طی میکنند و آوای تازه منارها سکوت سرد باغچه را میشکند.
بهار، زنبیل عاشقیاش را کوچه به کوچه میگرداند تا هر که دلی به وسعت آینه و لبخند دارد، به کاروان سبز طبیعت بپیوندد و روح و جانش را در آبشار جاری فروردین، جلا بخشد.
چشمهایت را که باز کنی، بهار را با تمام سادگیاش، با ظهور تازه شکوفههایش و با آغاز انقلاب سبز و فراگیرش، پشت پلکهای باران خوردهات احساس خواهی کرد؛ حس تازه بالندگی، دگرگونی آغاز... .
تمام واژههای خوب ذهنت را ردیف میکنی تا سبزترین فصل خدا را ترسیم کنی.
خدا بهار را برای تو آفرید؛ برای من، برای او و برای هر که راز شگرف «یحیی» و «یمیت» را در
زیباترین اثر نقاش چیرهدست خلقت میبیند و باور میکند.
چشمهایت را که باز کنی، بهار را میبینی که با کولهباری از امید و طراوت، در انتهای کوچههای سرد و تاریک زمستان، بساط تازگی و سرسبزیاش را پهن کرده و بشارت فردایی را میدهد که تقویمها دوباره از اول آغاز میشوند.
از امروز همه مکلف به دیدن بهارند.
فروردین، با مرحله ابلاغ قاصدکها شروع میشود. دستور سرسبزی فروردین باید از جانب باران، صادر شود که شده است.
کاری به برخی نظریهپردازیهای تقویم نداشته باشیم!
همه چیز پیش روی ماست. دلیلی بهتر از این رفت و آمدهای سبز درخت؟! چه دلیلی فراتر از آبهای فروتن و جاری که بر طراوت طبیعت صحه گذاشتهاند؟
چه حجتی روشنتر از گلها که روی شریعت سبز «وجد»، انگشت گذاشتهاند. این روزهایی که از دنیا برآمدهاند، به امضای عشق میرسند؛ بویی دیگر میدهند. همه کودکان رؤیا رغبت دارند از سر شاخههای غزل، آویزان شوند.
تقویمها وقتی پر از بهار میشوند که با نوروز آغاز شوند.
نگاه کن! فرصتهای خوابناک درختان گذشته است. جادهها در دو سمت خود، گلهای آفرین کاشتهاند.
از بشارتهای سبزی که در سبد بهار است، زمین به سماع درآمده است.
دلت را به سمت آبشارها و جنگلها روانه کن؛ صدای پای بهار میآید. باید از مزرعه بهار، فقط شوق برداشت کرد! چه میگویم؟ اصلاً این روزها چیزی غیر از شوق در بساط زمین پیدا نمیشود.
هر طرف نگاه میکنی، شعرهای نابی است که در روستای دلانگیز فروردین سروده شده و دستان باد، آنها را تا دورها میبرد.
شعف، منتشر شده است. به هر سو مینگری، تولد است و رویش.
اگر هستند جادههای تاریک، هر چه سریعتر بیایند و خود را به جامه سبز بهار بزنند تا جا نمانند از
قافله پربرکت عشق.
بهار میآید و به یمن قدمش، خس و خاشاکها از مسیرش محو میشوند. کور باد چشمی که ظهور این همه آیات روشن را نمیبیند، این همه خوشیهای متراکم!
باید تصویر برداشت و برای فصول دیگر ارسال کرد انبوهی از درختان متبسم را که به احترام بهار ایستادهاند!
نباید گذاشت این غریزه بلورین زیباخواهی در فصول دیگر، ترک بردارد!
گردگیری از جامهای زلال بهاریهها، به عهده دستهای من و توست.
بعد از این همه انتظار، زمان تازه دهان باز کرده و بهار را برای چشم به راهی ما فرستاده است؛ قدر بدانیم.
«یا مقلب القلوب و الابصار»!
این صدای توست، پیچیده در گستره خاک.
این روشنان آواز توست که در لابهلای کاینات میوزد. عطر سیال و شناور حضور توست که شامه خاک را پر کرده از طراوت رویش، خواب را ربوده از چشمهای زمین.
از عطر حضور توست که گلها چشم گشودهاند به جلوهات، که زمین را حریری از یاسیهای مهربانی پوشانده است.
سبحان الله از این همه زیبایی!
این اعجاز نفسهای قدسی توست که جاری شده است در شریانهای خاک مرده و زندگی میبخشد به گل، به دشت، به گیاه.
این اعجاز نفسهای قدسی توست که به رودخانهها اجازه خروش میدهد و به درختان، فرمان قیام.
این لهجه قرآنی توست که پرندهها را خوش الحان کرده است و ابرها را مهربان و سخاوتمند؛ دشتها را به میهمانی باران دعوت کرده و پرستوها را به کاشانه فراخوانده است.
«یا مدبر اللیل و النهار»!
نسیم ارادهات وزید بر عبور و مرور شب و روز و روز، به اذن تو روشن شد تا زمین، از سفره
کریمانهات، لقمه حلال بجوید!
روز را نشاندی بر بلندای افق تا چشمها، مهربانی فراگیرت را شاکر باشند و قدمها، فضل و رحمت تو را به تلاش درآیند و دستها، «روزی» بگیرند از در خانهات!
و روز و شب را که از پی هم میآیند و میروند، اینک، بگیر از شبها و روزهایم، تکرار و روزمرگی را.
تاریکی شبهایم را به نور خویش روشن کن و روزهایم را میهمان سایبان دستان مهربانیات گردان.
«یا محول الحول و الاحوال»!
قطار فصلها میگذرد. زمین پیر و فرسوده، به یک تبسم تو، جوان میشود.
درختان مرده، زنده میشوند. روخانههای راکد میخروشند. رستاخیزی به پا شده است در دقایق «زیستن»، در تکرار مرگ و تولدهای پیاپی. این بوی توحید توست که پیچیده است در جریان آفرینش!
در تحویل سالهای جدید و قدیم، در تقویمهای دیروزی و امروزی، قیامت شاهکار توست که اعجاز میکند. تا دیروز، خاک، تهی بود از زندگی و امروز، زمین، گستره تولدهاست!
و بهار آمد؛ با طنین همان دعای همیشگی در دلهای پر از اشتیاق، با چشمهایی پر از آرزو و دستهایی رو به آسمان.
ققنوس ماههای بیآسمان، خاکستر شد تا زمین دوباره زندگی را از سر بگیرد. هنوز بوی اسفند در کوچهها پرسه میزند که بهار سراسیمه از راه میرسد.
صدایی میآید... .
صدایی اگر هست، صدای تکرار آب است در جویبارها،
صدای آمیختن رود است با کشتزارها.
صدای پرواز مرغان مهاجر است که از سرزمینهای دور میآیند.
صدای رویش جوانهای است بر درختی کهنسال، صدای اشتیاق دانهای که از ظلمت خاک، قد میکشد رو به خورشید و صدای سبزهای است که از زیر صخرهای سر بر میآورد.
صدای هلهله ابر و باد است در تولد باران.
صدای ترک خوردن پیلهای است که به پروانه شدن میاندیشد.
صدای خزیدن کرم کوچکی است در پهنه این خاک پهناور. صدایی اگر هست صدای محض بودن است، صدای خداست.
بهار میآید؛ تجدید خاطرهای دیگر از خویشاوندی طبیعت و انسان؛ با ردایی سبز برای حضور در جشن شکوفهها.
بهار میآید؛ با چشمه و کوه و دشت، با باغ و گلزار و پروانهها، با بلبل و گل، با امید و آرزو.
بهار میآید؛ سرشار از عطر سپیده، عطر طبیعت.
بهار میآید؛ با آیینهای در دست از حکمت و معرفت، از آیات و برکات.
بهار میآید؛ با قامتی خجسته و سبزپوش، با آواز قمریان بیدار و عاشق.
بهار میآید؛ برای ستیز با سردی و سستی.
بهار میآید؛ این راز برجسته طبیعت، این تحول بزرگ و این خاطره معطر خاک.
بهار میآید؛ چونان عاشق فرزانهای که بر درگاه معشوق، بوسه مهر نثار میکند.
بهار میآید؛ فصل حرکت و برکت، تحول و تغییر، دوستی و عاشقی.
و بهار میآید؛ عطر کمال طبیعت، سرّ عیان شده عظمت خلقت، رمز شگفتی و شادی، سرّ زیبایی و بیداری.
بوی بهار، در لابهلای برگها میپیچد. عطر سوسن، هوای صبحگاهی را مست میکند. میخک، رز و محمدی، بوی زندگی و تازگی را میان باغچه میپراکنند.
نسیم خوش بهاری، طبیعتی تازه را نوید میدهد. برگها جان میگیرند و چشماندازی سبز، از پس پنجرههای گشوده، جلوهگری میکند.
سفرههای سخاوت و یکرنگی، پهن میشوند. بوی سبزه در فضای رنگارنگ سفره میپیچد.
عطر سیبهای سرخ، جای دیگری میان این همه، باز میکند.
دلهای یکرنگ و باصفا، آماده میشوند تا به ثانیههای تازه زندگی وارد شوند. تیک تاک ساعت، فضای پرسکوت خانه را پر میکند.
چیزی به ثانیههای آغازین سال نو نمانده است.
یک سال گذشت و واپسین ثانیه، فاصله میان زمانها را دو نیمه کرد.
«یا مقلب القلوب و الابصار. یا مدبر اللیل و النهار. یا محول الحول و الاحوال. حوّل حالنا الی أحسن الحال».
چشمها به روشنی باز میشوند و دلها به یکدیگر نزدیک و قلبها آرامش دوباره مییابند در حلول سال نو و دلگرم به آتیههای مهربانی و صفا میشود. احساس بهار، نیلوفرانه بر اندام طبیعت میپیچد و زمستان کوچ میکند.
پرندهای از سرزمینهای ناشناخته، تا گستره لایتناهی خیال، رها شد، در آبی آسمان اندیشه. با آوازی شاد و محزون، لطیف و موزون، عاشقانه و عارفانه.
شعر، چون ساقهای ترد و پیچنده بر بلندای احساس، خاموش و پرشتاب است؛ چون شبحی سرگردان است در سرزمینهای کشف ناشده ناخودآگاه درون، با ظهور ناگهانی در آستان اندیشه و بارش بیامان واژهها، آمیخته با کشف و شهود، عقل و عشق.
شعر؛ خلسهای عاشقانه، خلوتی با خود در بیخویشی مطلق، تهی از هر چیز و هر کس، فارغ از خودها و بیخودها، دل کندن از خاک، گسستن از قید و بندها، رها شدن از جادوی جاذبه، معلق و آزاد در هوای بالادست.
شعر متعهد؛ الهه آسمانی، شیرینی شهدها و شکرها، ترکیب شور و شیرین، تلفیقی از زشت و زیبا.
شعر متعهد؛ ساکن سرزمینهای فرادست، افسونگر هزارهها.
شعر متعهد؛ رسول کلمات، بارانی از خیال و عاطفه.
شعر؛ سوزاننده و ناگهانی چون صاعقه، بلند و خروشان چون آبشار، رها و سبکبال چون نسیم، ویرانگر و عاصی چون سیل.
شعر؛ رها شده از رنگها و نژادها، غرق در بیرنگی محض، شناور در اصالتی عمیق، گاه، شمع بزم دلدادگان؛ در تغزلاتی عاشقانه، گاه، رجزخوانی یلان در میدان؛ لباس حماسه بر تن، گاه، ناصحی برای پند نیوشان؛ شولای رباعی بر دوش.
شعر؛ موسیقی شنیده شده از آسمانهای دوردست، پردهای از نغمههای فردوس، نرم و لطیف، چون حریر، طناز و عشوهگر، چون سیاه چشمان بهشتی.
شعر؛ جادوی رها شده در جاودانگی قرنها؛ از دوردست تا اکنون، در سرزمینهای گوناگون؛ دست در دست مولانا، با لهجهای مطنطن و در سماعی عارفانه؛ همنشین گوته، هم سفر هفت وادی حیرت؛ آرزوی حافظ و... .
کنار دریای عروض، سفره رؤیا پهن شده است.
لب حوض مفاعیل، پر از هیاهوی ظریف ماهیهاست.
کسی از بغل تخیل، به سمت قافیهها میپیچد و ردیف میکند یک عالم شعر را.
روز، روز شعر است.
باید از لابهلای شنزارهای بستر رودخانه، خاطرات آب را برداشت و در ساک دستی خود ریخت و راه افتاد تا در کویر زندگی، واژهای کم نیاوریم.
هیچکس در زندگی گرفتار نیست و کم نمیآورد؛ اگر با نبض تند خستگیهای ثانیه، به پشتی آرامش تکیه زند و مثنوی، یک استکان چای شعر برایش بریزد.
هیچکس غصهای ندارد؛ اگر دلش را از درب پشتی رو به باغ عبور دهد و میوههای شعف را بر درختان غزلْ مثنوی بنگرد.
دنیا با شعر، جوان بیست و چند سالهای به نظر میرسد و نشان میدهد از آنهایی نیست که به این زودی غزل خداحافظی را بخواند.
آری! تا شعر هست، زندگی باید کرد و تا شاعر هست، باید از ساعت درس قیل و قال، زد تا به زیر باران عشق رسید.
بوی خاطرهانگیز ابرها، همه جا را بارانی کرده است. همین بارانهای شعرزا هستند که آسمانیترین خدمترسانی را به خاک کردهاند.
اگر واژههای شاعران روی بند، باران بخورد، فردا «ترجیع بند»هایی آفتابی خواهیم داشت.
چیزهای مهمی هست برای پیاده کردن شوق در زندگی؛
اگر نگاه روز به شبهای شعر دوخته شود، آینده جهان سپید است.
چون پیچش نیلوفری است در ساقههای خیال و ذهن آدمی؛ سبز و باطراوت، همراه با نسیمی روحافزا؛ شعر را میگویم. روح را خنک میکند از حضور خوش و لطیفش. ساقههای باریکی از واژهها و الفاظند که جوانه میزنند در اندوهها و شادیها. گاه، ترانه میشوند بر لبها؛ کلماتی نافذ که معلوم نیست کدام الهام آنها را به دل آورده.
شاعرانه میرقصند در هوای منتظر ذهن، کلماتی که زیباترین واژهها را میسازند و بیت بیت، خانه میکنند در گوشه خالی ذهن. سر در هوای آمدنش سر از پا نمیشناسند که بیگاه و بیخبر، سر میزند با کولهباری از حرفها و واژهها.
جهانی از شعور کلمات است که ردیفها و قافیههایش هر کدام، شعری هستند در عالم خویش.
شعر، لطیفترین واژه خلقت است؛ موهبتی است برای خیالهای آرام و نسیمی است برای قلبهای ملتهب و پرشور و حرارت شاعران و احساسی است ملایم که به سراغ هر کس نمیرود. هدیهای است که سرزده به دامان لحظات شاعرانه میلغزند.
شعر، زمستان اندیشهها را با بهار آمدنش، تازه و با چشمان سیاه و جادوییاش، تیرگی شبها را سرمست میکند.
مهتابی است در سکوت شب زندهداران. خلوتی است شگرف در شعلههای لرزان شمع. گاهی طلوعی است در صبح شادیها و گاه، غروبی است در غربت غمها. همچون سرودی خوشایند است که به گوش شنوای شاعر میرسد. پنجرهای است از خیال که هر گاه گشوده شود،
آن سو جهانی را میبینی که شاعرانه به سماع آمدهاند و در جشن عارفانه خویش، ساقیوار، بزمافشانی میکنند.
شعر، دهانی است پر از واژهها که یاران خویش را خوب میشناسد و جامی است لبریز از عشق در وجود شاعران که هر لحظه، مست میشوند از سکر دلانگیزش. آهنگ پرآشوبش چنان در جان مثنویهای معنوی رخنه کرده که سالهاست از شنیدنشان به شور میآیی. تغزلهای آهوانهاش، چنان بر دشت غزلهای حافظ میدود که هنوز هم چشمها به شنیدنشان خیره میمانند و انگشت به دهان این همه هنرنماییاند. شعر، ارمغانی است برای همه احساسهای لطیف.
دیشب خواب واژهها را دیدم که در هیئت ملائکه، به دیدارم آمدهاند. واژهها از من میپرسیدند رسالت تغزلم را.
از من پرسیدند خدای واژههایت کیست؟ برای که میسرایی بغضهای گلویت را و نبضهای قلبت را و آهت را؟
فرشتگان سؤال بر من نازل شدند. واژهها مؤاخذهام کردند؛ ولی مرا جرئت بردن نامت نبود.
من شاعری آوارهام که در پی تصویری از خیال تو، تمام دیوانهای شاعران جهان را نوشیدهام. دنبال تصویری از نام تو، تمام عمرم را غزل شدهام و حال از من جز پیکری نحیف از مثنوی و قبری بینام از غزل نمانده است.
ای که روزگارم در خیال تو گذشت، ای که آرامگاهم در هوای یافتن تو گم شد و حتی فرزند و عیالی به فاتحهام نمیآید!
من رودخانه خشک شده کتابها، من جنگل ویران واژهها، من شهر سوخته کلمات، من حنجره خسته انسانم؛ موزون و سرشکسته؛ قافیههایم تنها نگهبانان شهر منند.
از دیوارهایم بالا نیایید؛ ای ترکان عشوه! ای تازیانه نگاه نگار؛ دروازه شهرم به روی شما باز است، از وجودم بردارید هر آنچه میخواهید! میتوانید با من گریه کنید، بخندید و آواز بخوانید.
قنوت نمازتان باشم یا تصنیف شادیتان؟
من در هزاره عشق زادهام. من واژههایم، ابرار شهر وصالند.
بگذارید غبار از وجودتان بردارم!
من شعرم؛ آواز سوخته بشر و اتفاق موزون فکر.
پنجرهها باز میشوند و شعر، گامهایش را آهسته به روی زمین میگذارد.
از بیکرانهها میآید؛ از دوردستها، از نقطههای آبی ذهن عبور میکند و میآید.
هر جا مهربانی جاری است، شعر، رنگ و لعاب میگیرد. شعر، آغاز آواز پرستو در آسمان است.
شعر، فریاد باد، لابهلای درختان انبوه است.
شعر، چرخش کلمات در سماعی عارفانه است.
شعر، نجوای عاشقانه حافظ در کوچه پس کوچههای ذهن است.
شعر، قصه دیروز است.
شعر، بهانه امروز برای زیستن است؛ زیستن برای معشوق و زدودن غبار دل از آینه دل.
و شعر فردا، انتظار صبح وصال از دریچه تاریکیهاست.
«صبح وصل از افق مهر برآید روزی
وین شب تیره هجران به سر آید روزی»
آیینهام باش! بنمای آنچه را که باید باشم. تو آیینهای هستی که در مقابل دیدگان صاحب دیده، ابدیت را مینمایانی. غزل من! دردهایم را که مینوشی مستی و خرامان و میخرامی بر دستانم و بر زبانم و میشوی راز مگوی من. میگویم، فریاد میزنم؛ ولی نگه میداری صندوقچه پیر مادربزرگم را که رازهای زندگی را در آن نهادهام؛ تا مگر اهل دلی، صاحب سلوکی، تو را بگشاید.
تو بهترین صدا، بهترین موسیقی و زیباترین نقاشی بشری؛ یعنی شعر.
«شعر»، زبان بایدهاست؛ نقاشی است که شهر خدا را نقاشی میکند؛ حتی اگر زاده کوچه خاک باشد.
«شعر»، پیامبر عشق است در سرزمین واژهها.
پس ای پیامبر خدایگان مهر ورزیدن احتجاج کن بر فطرت بشر؛ بشکن بت واژهها را!
از خدای واحد مهر بگو؛ از اللّه.
حالا نمیفهمد مرا چشم غزلها هم
و بیتها از یاد برده نام من را هم
شعری ندارم بغض اشعارم ترک خورده است
احساس بودنها، سرودن در رگم مرده است
دنیای ما بازیچه دست غزلها نیست؟
شاعر نشد دل، پس بگو امروز تنها نیست؟!
حالا که تنهاتر شد اینجا شعرم از سهراب...
تنهاتر از آهنگ سهراب و صدای آب...
شهری که حالا فکر شاعر را نمیخواند!
بغض گلوی این قناری را نمیداند...
احساس را در زیر پای خندهها له کرد
ما را که نه! اینجا غزلها را چرا له کرد؟
وقتی که بیهوده است شعر من برای شهر
باید بریزم اشکها را در عزای شهر
وقتی دلم با غصههایم ذوب خواهد شد
پروانه، شمع و گل برایم ذوب خواهد شد
با شعر خواهم مرد و حتی دفن خواهم شد
با دفتر درد و غزلها دفن خواهم شد
حتی غزل بعد من اینجا گریه خواهد کرد
چشمان شاعرهای دنیا گریه خواهد کرد
دستم میان دستهای شعر خواهد بود
دلتنگیام تنها برای شعر خواهد بود
آنقدر با دنیای شعرم آتشین هستم
که گرم باشد با وجود غصهها، دستم
شهرم سراپا واژه و حسن و خیال و درد
شهرم فقط یک گوشه از هفت آسمانی سرد
شهرم همیشه گرچه توفانی است؛ اما باز
زیباترین پروانهام با این همه پرواز
چهارشنبه
2 فروردین 1385
21 صفر 1427
2006.Mar.22
ای تو نشانه پاکی، نشانه رهایی، نشانه روشنی!
ای مقدس خوش آواز، ای روان آزاده، ای رها.
تویی که هر بیکرانه را به تو مانند میکنند.
ای سراسر زلالی! جهان از تو روشن است و پاینده. هر مهر گیاهی با مهر تو سر بر میکند از خاک.
باران میشوی تا مهر را ببارانی و داغ را بشورانی.
تن به تو میسپاریم تا ما را بشویی و زلال کنی؛ همچون خویش و لبریزمان کنی از بیکرانگی
دریاهایت.
ای زلالی! پایه زندگی ما بر زلالی روان توست؛ جاری باش تا جریان بیابد رویش و بالندگی ما.
ای گرامی، ای مقدس، ای مهر جاری، ای عشق رونده و ای مادر بهار! هر آنچه ساحل نجات است، پهلوی تو لنگر انداخته است. آرامش در صدای تو زندگی را جاری کرده است.
ای آبی زلال، ای آینه تماشایی خداوند بر زمین، بیکران ناپیدا، همزاد آبی آسمان روزهای آفتابی، همراز دلتنگیهای ناتمام دیروز و امروز و فرداهایمان!
ای عشق، ای جاری آرامش! با صدای توست که زمین، به خواب میرود.
هر صبح، جهان در آبشارهای بلندت تن میشوید و آوازهای آبشارهایت، طراوت بهارهای دیرپا را از آواز مرغان خوشآواز، سرشار میکنند تا مهر و عشق، هوای خانههای دم کردهمان را پر کند.
جاری باش و به عاشقی ما جریان بده! ای زلال جاری و ای جاری زلال، ای پاک و پاکیزه، ای آب، ای مایه شادابیها!
حتی یک لحظه هم نبودنت برایمان سخت است.
انگار پاکی و صداقت، زاده شده است با تو! انگار نمیشود با صفا همنشین شد بیتو! حتماً دقایق خاموش دشت، بیتو چیزی کم دارد.
وقتی که شادان از جوی میگذری و صدای شیطنت قطراتت به گوش میرسد، وقتی در آغوش ترد فرشتهها از ابر پیاده میشوی و به میهمانی قهوهای زمین میآیی، وقتی برق نگاهت در میان امواج، چشم را نوازش میدهد، هیچکس به این فکر نمیکند که اگر یک روز خدا تو را از ما بگیرد، چه میشود؟ آنوقت دلمان را در زلال نوازش کدام رود بشوییم و در صداقت لطیف کدام باران قدم بزنیم؟!
نه! ما هرگز به نبودنت فکر نکردهایم؛ هیچوقت به ذهنمان خطور نکرده که شاید بروی و تنهایمان بگذاری.
میدانی، اصلاً از فکرش هم میترسیم؛ اما برای از دست ندادنت هیچ تلاشی نمیکنیم!
لاغر شدنت را هر روز میبینیم؛ کدر شدنت و کم شدنت را میبینیم؛ اما انگار کسی ما را جادو کرده که به فکر چاره نیفتیم!
حالا هر دفعه، مسافرت تو از خانه ابر مرموزتر میشود؛ یا آنقدر نمیآیی که چشممان به آسمان
سفید میشود و یا آنقدر با عجله و بیمحابا میآیی که غافلگیرمان میکنی. آن وقت، ما که حتی به خودمان رحم نکردهایم، از تو توقع شفقت بیدلیل داریم.
چرا با ما قهر نباشی؟! ما که احترام تو را نگه نداشتهایم، ما که به هر دلیل تو را آلودهایم، ما که تو را از خودمان رنجاندهایم؛ اما باور کن برای ما مقدسی! باور کن ارزشت را میدانیم؛ اما گفتم که، هنوز باورمان نشده شاید یک روز از دستت بدهیم.
دیگر دارد باورمان میشود؛ دیگر دارد یادمان میآید که تو محدودی، که تو مایه حیاتی، که تو آبی.
تشنگی، آب را جرعه جرعه سر میکشد. گلوی عطشناک لحظهها با زمزمه آرامبخش آبشارها، بهاری میشوند.
همیشه آب، لباسی از ظرفهای رنگارنگ و جامهای بلورین میپوشد و به موقع، سر سفره ما حاضر میشود؛ گویا میخواهد طعمی از چشمههای کوهساران را به ما بچشاند.
رودخانهها و دریاها، موسیقی جذاب حیات را میسازند؛ شرشر موزون، چقدر به اندام لطیف آب میآید!
نگاه خویش را دمی به جنگلها ببریم و ببینیم که آوندها، تشنه شادابی آبند.
قطرات آب، در رگهای درخت میتپد. کسی که از آب درس نگیرد، کارنامه مردودیاش به دستش داده میشود؛ درس آب، زلالی و جریان است. کسی که با عرفان آب و زلالی ناب، بهاری نشود، گلوی معرفت او خشک است.
کسی که این همه چشمههای سیال و این آبشارهای جاری را نبیند، همان بهتر که در عطش ناسپاسی آب غوطهور شود و دست و پا بزند.
شاعران اما از قبیله قدرشناسان منزلت آبند؛ میدانند که تنها آب، جهان را تا مرتبه شیفتگی پیش برده است.
«صدای پای آب» در اشعار تمامی شاعران شفافیت، جاری است.
پس همه با هم، «آب را گل نکنیم» تا خانه آب، همیشه آباد بماند.
بیاییم آلبوم طبیعت را ورق بزنیم؛ پرندهای تشنه آمده است بر صخرهای.
ورق بزنیم؛ ترنم باران بر سختی سنگ که از دل آن، جوانهای کوچک به حیات روشن خدا سلام
کرده است.
ورق بزنیم؛ انسانها با گلوی تشنه سفالها، کنار چشمهها زانو زدهاند به احترام و تعظیم این نعمت جاری؛ این تصویر هم مانند همه آبها شفاف است هم خود چشمهها و جویبارها اهل کرامتند و هم از آستین آنها نعمتهای دیگر، بیرون میزند.
چه رحمتهایی به ما هدیه میدهد آب!
صدای ترنمت، یک دنیا زندگی است؛ چه صدای آبشارت، چه صدای بارانت و چه صدای جویی که در آن روانی.
همیشه عجله داری و به هر جا گذر میکنی، جای پایت سبز میشود؛ با آنکه رنگ تو آبی است.
تو میروی چون شاید نهالی به قطرهای از تو درمانده باشد و کودکی، منتظر عبور هر روز تو؛ تا بر امواجت، قایق کاغذیاش را شناور کند. یا مردی که آستین بالا زده و تو را بر دستانش روان میکند و زنی که لباسهایش را آب میکشد و کودکانش در میان جوی، تو را بر سر و صورتشان میپاشند. تو همیشه شاهد آببازی آنها بودهای... .
ریشهها تو را میمکند و تمنا میکنند و درختان، با رمق تو تنومند میشوند و برگهایشان هر روز سبزتر و انبوهتر و پس از آن، پرندگان از میان شاخهها میپرند و لب جوی مینشینند و جرعهای از تو برمیگیرند و سر بر آسمان بلند میکنند و دوباره پرواز میکنند و در آسمان همیشه آبی پر میکشند... .
و تو، زیر این آسمان، هنوز جاری هستی.
آفرینش تشنه بود. خدا آبی به صورت طبیعت زد و زمین به هوش آمد. همه جا پر شد از زندگی و صدای پای انسان شنیده شد. خاک، جان گرفت و باد، بوی بهار را در گوش دانهها زمزمه کرد. حالا کسی از آتش نمیترسد؛ حتی اگر تمام انسانها آتش بگیرند، زمین آنقدر آب دارد که مردم دلشان را به دریاها بزنند و آفرینش همیشه سبز بماند و ابرها دلیلی برای گریستن دردهای زمین داشته باشند تا حرف رودخانهها در دریا سبک شود.
اصلاً حالا که کسی تشنه نیست، روز تولد تو را با مردمان جهان به جشن نشستهایم، در روز تولد جهانی آب.
وقتی میبینم همه چیز از تو زنده میشود، وقتی که نبض انسان از جریان تو میزند، وقتی که دستان پینه بسته و چروک خورده کویر، دامن تو را میگیرد، وقتی که مشک، در نبود تو میخشکد، وقتی که لبها در عطش تو ترک برمیدارد، چگونه میشود از تو غافل بود و تو را جهانی نکرد؟ تو را گِل نباید کرد، هدر نباید داد؛ با تو میشود چشمها را شست.
ای زلال رحمت! تو یادآور مغفرت خداوندی.
چهارشنبه
9 فروردین 1385
28 صفر 1427
2006.Mar.29
آمادهای که راهی شوی. آمادهای که بروی.
چشم میچرخانی به خاطرههای خوش سالهای نه چندان دور. تمام خاطرات تلخی که یک عمر، حجاز را میآزرد.
باید دل بکنی؛ از خودت، از پاره تنت، از لبخندهای مهربانش، از برادری مهربان و عدالتی ماندگار، از کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند.
از سویی، دلتنگ دل کندنی، از سویی، بیقرار رفتن.
آسمان، در چشمهای بیتابت تاب میخورد و قطره قطره مرور میشود بر پلکهای خیست. بوی سفر، خانهات را برداشته است.
خیلیها منتظر رسیدن توانَد. هجرتت، یک بار مبدأ تاریخ شد و اینبار، آغاز ماندگاری، آغاز، آغاز، آغاز زندگی جاودانه است.
جبرئیل بر آستانه در ایستاده است تا همسفرت شود.
خدیجه علیهاالسلام بیقرار همکلامی عشق است. آمنه، بیتاب و عبداللّه، بیقرار یوسف مهربانش نشسته. عبد المطلب و حلیمه ایستادهاند تا مهربانیشان را با تو تقسیم کنند.
میروی تا پایان این همه چشم انتظاری باشی و سرآغاز تمام بیقراریهای ستاره مهربانیات؛ فرشتهای که لبریز از اندوه روزهای ندیدن توست. میروی؛ اما هنوز نگران حجازی، نگران مدینه و بتهایی که دوباره در مکه زنده خواهند شد و زندگی خواهند کرد و نگران که این همه راه نیمه راه را چه کسی به پایان خواهد برد؛ این همه گمراه را که به راه میآورد؟
میروی؛ اما وجودت پر از دلشوره امت است.
ناگزیر رفتنی، میروی تا جاودانگیات را بر بلندای بلندترین بامها، بلندتر از همیشه فریاد بزنیم و اسلاممان را به نام مقدست سوگند بخوریم و شهادت بدهیم به یکتایی خدایی که تو نشانمان دادی و رسولی که تویی و امامت برادرت.
میروی؛ سبکتر از ثانیههایی که در اولین وحی بر تو نازل میشد، سبکتر از نفسهایت که اولین کلمات قرآن را بر دوش میکشیدند.
میروی؛ سبکتر از شبی که معراج، انتظارت را میکشید.
چه تلخ میگذرد این روزهای بیتو بر حجاز! چه تلخ میگذرد بر ما!
چه تلخ میگذرد، چه تلخ میگذرد!
صدای پای شبانگاه را میشنوم، گویی هزار مسافر خسته، بیرسیدن به مقصد، در سینهام نفس نفس میزنند! بر شانههای خاک سر گذاشتهام. رخسار روز، رنگ باخته است و صدای هایهای حادثه، رهایم نمیکند. خیره ماندهام روزی این چنین فرو خفته را با آهنگ خاموش گامهای خورشید.
این روزها قناریام از بند میرود
این آخرین رسول خداوند میرود
باید از تمام وجودم بنالم!
باید گلویم عزادار باشد!
باید کلمات، بوی اندوه بگیرند! آخرین پیامبر خدا، بال گرفتن در هوای نور را آغاز کرده است - پریدن در هوای معطر رسیدن - .
آسمانم سخت بارانی است. کسی از درون، در تنم ضجه میزند، گلویم را مجال سرودن نیست. اندوه میبافم. در خویش فرو ریختهام. طلوع شب، آغاز فراقی است جانگداز.
بیمناک ایستادهام.
او مطمئن ایستاده است؛ ایستاده تا خداحافظی کند. هر آنچه ستاره، در گودی چشمهایش فرو ریخته است. اندوه در من شدت گرفته است. آرام میگذرد و بر برکههای آسمان، ملایک نجوایش میکنند. هنوز دنبال تکیهگاهی چون او میگردم.
شب در تنم پنجه میکشد. باید چشمهایم را به آسمان بیاویزم. این داغ، ویرانم کرده است.
جبرئیل، به پیشواز آمده است و تنها چشمهای مشتاق پیامبر، در خور دیدار اوست.
ایستاده تا بگذرد. جادههای فرادست، انتظار گامهایش را میکشد. مکه، بغض دیرین خویش را شکسته است و مدینه، هایهای میگرید.
از شعب، صدای اندوه سالها سکوت بلند است و گردنههای حجاز، چشم در چشم حادثه، بر سینه میکوبند.
شب، مداوم شده است و دروازههای شفق بسته. آسمان، رنگ دیگری گرفته است. دریچهای باز و پیامبر، چشم در چشم ملکوت، به رسیدن میاندیشد.
دستم را به سایههای برآمده از اندوه گرفتهام؛ سخت در معرض ویرانیام.
میروی و کوچههای مدینه را به دست شیون و غم میسپاری. ابرها، آسمان را پوشاندهاند و بغضها در گلو مچاله ماندهاند.
پس از تو، خاکستر بیپدری بر سر یتیمان شهر، آوار میشود. ای تکیهگاه استوار ام ابیها! میروی و پس از تو، چشمان فاطمه را رودخانهای همیشه جاری در برمیگیرد. دیگر رایحه سخنانت در جان مسجد و محراب نمیپیچد. دیگر بادها گیسوان عدالتت را بر شانههای زمین نمیگسترند و آفتاب
مهربانیات، پنجرههای خسته را نوازش نخواهد کرد.
آن روز که آمدی، نفس در سینه خفاشان حبس شد و آتشکدههای ظلم و نفاق، به خاموشی تن دادند. آن روز که جبرئیل، سرود بعثت در گوشَت خواند، بتهای عظیم جهل شکسته شد و باران یگانهپرستی، سر و روی جهان را شستوشو داد و حالا... حالا که میروی، ماه چون فانوسی بیجان افتاده است و کوهها، قرار از کف داده و فرو ریختهاند.
ای پیامآور روشنی! آیینهها هر روز در نور چهره درخشان تو وضو میگیرند. هفت آسمان، شمهایست از چشمان آبیات. اگر تو نبودی، شاید تا جهان باقی بود، دخترکان معصوم عرب، مفهوم زیستن را در زیر خروارها خاک، از یاد میبردند و هنوز قانون دلهای جاهل حجاز، با شمشیر و خون رقم میخورد.
امین و روشن ضمیر آمدی و در میان آن همه سیاهی، نوید سپیدی و مهر بودی و اکنون که میروی، کبوتران سیاهپوش، آسمان رفتنت را با دلی خونین آکندهاند.
بانوی آبها، سوگ تو را در اشک غوطهور است و مولای نخلها، در عزای کوچت افقهای تاریک را خیره مانده است. ای فرزند کوه و دریا! بزرگیات را به فخر برمیخیزیم و داغ سترگت را در کوچههای بیکسی به گریه مینشینیم.
به حرمت حضور فاطمه علیهاالسلام، آرام، در خانه را میکوبی؛ این بار صدای در زدن ملک الموت، آهنگی دیگر دارد.
به میهمانی رسول آمدهای؛ آمدهای تا او را به معراج ابدی ببری. کمی درنگ کن؛ اینکه با تو سخن میگوید، امین آسمانها و زمین، جبرئیل است.
میدانم که برای تو نیز دشوار است تا زیر باران اشکهای فاطمه علیهاالسلام، جان نبی را بستانی. میدانم که تو نیز سر به زیر افکندهای تا چشمانت همسو با غم چشمان زهرای اطهر علیهاالسلامنباشد؛ اما گویا چارهای نیست و زمان پر کشیدن محمد صلیاللهعلیهوآلهفرا رسیده است.
برادرم. ملک الموت! میخواهی از کجا آغاز کنی؟ تمامی وجود رسول اللّه در راه حق ذوب شده است، چشمانش، نور خدا را در معراج دیده، زبانش با خدا سخن گفته و کلام او بر آن جاری بوده، قلبش، محل نزول کتاب خدا بوده و پاهایش، راههای آسمانی را بهتر از مسیرهای زمینی پیموده است.
آه چه دشوار است تاب آوردن این لحظه اندوهناک! آیا میدانی بعد از او، با فاطمه عزیزش چه خواهند کرد؟ میدانی این در را که تو بیاذن زهرا علیهاالسلام از آن عبور نکردی، به آتش جهل و کینه خواهند سوزاند و دستان علی مرتضی علیهالسلام را که با دستان رسول صلیاللهعلیهوآله، انس دیرینه داشت، به بند خواهند کشانید؟ آیا میدانی پس از رسول خدا، بر پارههای تن او چه خواهد گذشت؟ میدانی که چگونه قامت رعنای فاطمه را به خمیدگی مینشانند و جایگاه بوسههای رسول را به کبودی مینمایند؟
کوچههای مدینه، پس از این برای من هم غریب میشود و اهل بیت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله از آن هم غریبتر!
نگاه کن که چگونه فاطمه علیهاالسلام با تمام دلتنگیهایش سر به زیر افکنده تا تو در تلاقی چشمهایش، در کارَت درنگ نکنی!
برخیز و جان عزیزترین و مقربترین بنده خدا را بستان! روح محمد صلیاللهعلیهوآله از ازل، آسمانی بود؛ این چند صباح را هم که بر زمین هبوط کرد، برای هدایت خلق بود و بس!
ما یتیم شدهایم.
حتی گذشت قرنها نتوانسته این گرد غمناک یتیمی را از گونههایمان پاک کند.
میگویند خاک سرد است و فراموش کار؛ اما داغ دل ما که هنوز میجوشد و از چشمهامان سرریز میشود به یادتان.
ما همه فرزندان شما هستیم. درست است که زمان و مکان، فاصله انداخته بین حضورمان؛ اما برای شما که نگاه آسمانیتان عبور میکند از لامکان، دلجویی از فرزندان یتیم، آسان است. ای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله! ما همه یتیمان شماییم؛ حتی اگر از نسل پاک علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام نباشیم، حتی اگر بوی مدینه هم به مشاممان نرسیده باشد، حتی اگر مهمان یک لحظه کعبه هم نباشیم، حتی اگر پایمان را هم از محدوده شهرهامان بیرون نگذاشته باشیم؛ شما پدرمان هستید، جدمان و همه هستیمان.
گفتار و رفتار شما، چراغ راه ما شده است. بیشما، بیفروغ میمانیم و گمشده.
بیشما، بیکس میمانیم و غربتزده.
حالا که شما را به ظاهر از دست دادهایم، احساس یتیمی، تمام لحظههایمان را عزادار کرده است. حالا که شما را در جوار رحمت ازلی میبینیم، بیشتر احساس نیاز میکنیم به رحمت و مهربانیتان.
تو را به خدا به ما سری بزنید؛ به یتیمانتان، به ما مسلمانان.
ثانیههای سوگوار، ثانیههای تا همیشه اندوهگین، ثانیههای اضطراب؛ حادثه نزدیک است.
دستهایش را به سفر، به سوی بارگاه خداوندی فرستاده است.
خداحافظ، گلوی سوخته تاریخ!
بغض، در حنجره خاک میپیچد. خداحافظ!
تمام سرهای دنیا بر گریبان اندوه فرو رفتهاند.
باران، شدیدتر میکوبد از چشمها بر گونهها؛ فراق نزدیک است.
خداحافظ!
صدایش هفت آسمان را میلرزاند از اندوه. ملایک بر سر میکوبند. از پشت تمام پنجرههای جهان، یادش چون خورشید میتابد. تنفس زیر سقفهای این جهان، جانش را در هم ریخته است؛ باید بگذرد.
خداحافظ!
صدای هقهق، شدیدتر میشود، خاطرات میگذرند و چون نسیمی وزان و او نشسته بر توسن دقایق، تندتر میتازد گردنههای عبور را.
صدایش، طنین سالها تلاش است و صبر جبرئیل، سینه به سینهاش ایستاده است و میبارد چون تکه ابری فشرده.
ظهر، غلیظتر شده است و صدای پیامبر رقیقتر.
خداحافظ!
از جهان بریده و دل بسته به آنچه دلبستگیاش بود. چشمهایش در خور دیدار دوست. دستی در بهار و دستی در خزان؛ آسمان خلاصه شده در چشمهایش.
خداحافظ!
گردنههای حجاز، سر برمیگردانند و بر سینه میکوبند، حادثه نزدیک است. از هر طرف، ملایک،
بال گستردهاند پرنیان بسترش را و او سخت به عبور میاندیشد. خداحافظ، چشمهای بارانی و بیقرار فاطمه!
خداحافظ، بازوهای وفادار و دستهای مهربان علی!
خداحافظ، مکه، شهر خاطرات کودکی!
خداحافظ، مدینه، شهر مهربانیهای تا همیشه!
خداحافظ!
صدا آرام آرام خاموش میشود. هایهای اشک، امان خاک را بریده است. هوای معطر ملکوت در مشام سفر پیچیده است. ثانیههای سوگوار... ثانیههای تا همیشه اندوهگین...
ماجرای بیکسی زهرا علیهاالسلام از جایی شروع شد که پلکهای تو بر هم آمد. تو، رها و سبکبال از ادای رسالت، آرام، سر بر دامان مهربانی خداوند گذاشتی؛ در ازدحام سلام و تحیت فرشتگان، در هوای معطر جبرئیل، در ترنم صلوات فرشتگان، در احاطه غم و اندوه توامان، در جاودانگی اشک و ماتم من.
مرا به دست قومی میسپاری که بزرگی تو را پاس نداشتند.
به کوچههایی که روزی عبورت را سنگ میزدند.
به خانههایی که دهان به ریشخند و زخم زبان گشودند؛ آنها که روزی رسالت آسمانیات را به سخره گرفتند. جهل مردمان این شهر، قداست خانهام را نشانه گرفته است؛ همان خانه که تو بارها کلون درگاهش را نواختی.
داستان بیکسی زهرا علیهاالسلام از جایی شروع شد که تو پلک بر هم نهادی، هنوز کوچههای مدینه، از عطر نفسهایت معطر بود که... آه، بگذار چیزی نگویم!
داستان بیکسی زهرا علیهاالسلام از جایی شروع شد که تو پلک بر هم نهادی تا شاهد روزگار سخت بعد از خود نباشی. از همان لحظه که شهر، صدایت را نشنید.
از همان لحظه که روزگار، نگاه مهربانت را ندید، روزگار رنج و ملال اهل بیت علیهالسلام آغاز شد.
کجاست آن روزگاران خوش با تو بودن؟ برخیز و دوباره قرآن بخوان!
خداحافظ، ای رحمت فراگیر در پهنه خاک! خداحافظ، سپیده تا همیشه جاری! خداحافظ، نور محض!
خداحافظ، عطر لحظههای بهاری.
خداحافظ، ای مهربانیات تا همیشه جاری!
امروز، قلبی از تپش باز میماند که نبض هستی با ضربانش میتپید.
امروز، چشمی از چرخش باز میماند که تمام ستارهها از فروغش هستی میگرفت.
امروز، زبانی از تکلم بازمیماند که واژه واژه کلامش، رازهای هستی را کهکشان کهکشان میگشود.
امروز، لبانی از تبسم بازمیماند که لبخندهایش، فرشتگان را لبالب از تسبیح و تقدیس میکرد.
امروز، غمگینترین روز عمر زمین رقم میخورد.
امروز، روح عرشی محمد، فرش کوچک خاک را رهامیکند و به وسعت «لایتناهی» پیوندمیخورد.
این بار، معراج محمد همیشگی است.
بی چشمان فروزان تو، ستارهها از کدام مشرق نورانی الهام بگیرند که تابنده بمانند؟
ای حبیب خدا! بدون زمزمه «قولو لا اله الا اللّه تلفحوا»یت زبان فرشتگان را کدام ترانه، سرشار از تقدیس و تسبیح کند؟
هستی، امروز چقدر دلگیر و محزون است!
گلوی بلال چقدر بغضآلود است!
بغض چندین ساله گلوی ماذنهها را میفشارد.
آینههای حرم مثل چشمان زایران دوردست، پر از اشکاند.
محمد، ای روح بزرگ هستی! قطرهای از دریای هستی خویش را به کام ما هم بچکان! بیعنایت تو در این خاک، سنگ پارهای بیش نیستیم.
خاطرات مسجد، سیاه پوشیده است.
غزل، بیکسی خویش را فریاد میزند.
مدینه در دو بیتیترین نالهها میسوزد.
«تنهایی»، در گوشه دل، زانوی غم بغل کرده است.
از متن دقایق، ضجه فواره میزند.
بر آینه فضیلتها، گردی از اندوه نشسته است.
ماتمی درون نیهای دشت، رخنه کرده است. خانه متصل به وحی، بیتابانه میگرید.
صدای حزن، در و دیوار را آکنده است.
با شیونهای فاطمه علیهاالسلام، روح بلند آبشارها، تاب و توان خویش را از دست داده است. با نالههای او، دلها افتادهاند به خاک مرثیه.
تاریخ میبیند که داغهای زهرا ادامه دارد.
میبیند که مدتی از گرمی این بستر نمیگذرد که آتشهای بیاجازه، درب خانه این بانو و دلهای ما را به خاکستر مینشانند.
گویا مدینه در میزند و میآید به بالین پیامبر، تا بار دیگر با بوی عشق گره بخورد!
میآید تا از زبان صبح امید، بگوید: حکایات خزان طولانی است؛ اما دستان سبز قرآنت، درخت جاوید زندگی را در دلهای مدینهای، خواهد کاشت.
مدینه اکنون میبیند کنار قامت مهربان پیامبر عطوفت، عطر پرواز پیچیده است. برای مدینه، همه چیز، بر مدار دریغ و افسوس میچرخد.
گویا مدینه میرود و لحظاتی بعد، کاینات را با خود میآورد تا به گریههای «حسنین» اقتدا کنند.
ضایعهای است که همه باید سیر بگریند.
رفتن رسول صلیاللهعلیهوآله، پاییزی تلخ را در دفتر دنیا رقم زد.
همه در خویش میسوزند.
از لابهلای گریهها و تصاویر داغ که قطره قطره میچکد، «ملک الموت» نیز دیده میشود که با احترام، نزد ابهت و جلال پیامبر زانو میزند.
السلام علیک یا رسول اللّه!
تو را هرگاه مینگریستم، چهرهای شاد و زیبا میدیدم که دخترش را با مهربانی پدرانه، در آغوش میکشید. تو را هر بار که در آستانه ورود یافتم، بانگ «السلام علیکم یا اهل النبوه» سر داده بودی و اهل مدینه را به ارزش اهل خانه متذکر میشدی.
زمان بر اهل خانه میگذرد؛ اما چونان خنجری که بر سینه پر دردشان مینشیند. آه، یا رسول اللّه! حتی دیوارهای کاهگلی من، هیچگاه بانویشان فاطمه علیهاالسلام را این گونه مضطرب و پریشان ندیده بودند و هرگز علی علیهالسلام خیبرشکن را پناه برده به کنج دیوار نیافته بودند. شولای مصیبت بر سر روی مدینه سایه انداخته است.
نگاهها، نگاه دلواپسی و ناامیدی است و از لبها با لرزشی ممتد و بیوقفه، ناله میتراود و آه میجوشد.
حسنین علیهماالسلام، دار و ندار خویش را در بستر وداع میبینند. این سرو در بستر آرمیده، تمام دار و ندار علی علیهالسلام است؛ چگونه با او وداع کند؟
یا رسول اللّه! برخیز؛ مدینه تو را میخواهد. برخیز که بعد از تو، مرا حرمتی نخواهد بود؛ که تنها تو میدانستی حرمت خانه علی و فاطمه را.
برخیز! که تمام کوچهها سوگند خوردهاند که دیگر دندان تو را نشکنند.
ای بهانه خلقت کاینات! چگونه وداع میکنی با دخترت؛ تو بهتر میدانی که روزهای بعد از تو چقدر سیاه بر روزگار او خواهد گذشت؟ چگونه وداع میکنی با علی علیهالسلام؛ تو میدانی که بعد از تو حتی سلامش را پاسخ نخواهند داد.
یا رسول اللّه! بگذار از دنیای بعد تو، چیزی نگویم! وصیت شما «ثقلین» بود.
آه...! بگذار چیزی نگویم!
بدرود ای آغوش گرم بطحا و منا!
بدرود ای پنجرههای گشوده بکه!
بدرود ای آسمان پر پرنده شهر!
بدرود ای «بدر» و «خندق» و «احد»!
خداحافظ ای لبخندهای گرم سلمان!
ای چشمهای نگران علی علیهالسلام!
خداحافظ ای دامن پرستاره بیت العتیق!
من میروم؛ که آسمانی تشنه بوسیدن من است.
من میروم؛ که جهانی بالاتر از این خاک، منتظر رسیدن من است.
من میروم؛ که کروبیان، دست به دامن آمدنم شدهاند.
من میروم و شما با گسترهای از خاک میمانید که بوی خاک میدهد. میمانید و مگذارید که خاک خدا، بوی شیطان بگیرد!
من میروم و شما، با دستهای باز دعا و عبادت میمانید؛ مبادا که دستهایتان به سمت آسمان نرود و شرک و جهالتی دوباره، زمینگیرتان کند!
من میروم و شما با آفتاب لایزال امامت میمانید؛ مبادا که غدیر، فراموشتان شود و زبانهایتان از بیان حقیقت لال بماند!
من میروم و شما با صحرایی لبریز از ذکر «لبیک، اللهم لبیک» میمانید؛ مبادا که پاهایتان از پیمودن راه عبادت خسته شود!
میروم و دریچههای رحمت آسمان را به سمت سینههایتان گشودم و دل در میان شما دارم که شما امت پاک خدا بر روی زمین هستید.
نکند که پاهای استوارتان در جادههای به سمت خدا بلغزد! شما را دوست دارم؛ که شانه در شانه من تازیانه خوردید و تیرهای تهمت را به جان خریدید.
شما را دوست دارم که قدم به قدم من، مساجد را استوار کردید و در مزارع، عرق ریختید.
دلم برای شما تنگ میشود؛ که با کمک خدا و رسولش، سیاهی جهل را از آسمان شهرتان پایین کشیدید و آفتاب عالمتاب را میهمان شهرتان کردید.
... و میترسم از فردایی که از همه این خوبیها، جز خاطرهای سوخته، چیزی نماند.
شما را وصیت میکنم به خوبی.
وصیت میکنم به عشق!
شما را وصیت میکنم به ادامه راه وحدانیت و هوای جاری ایمان را همواره در کالبد روحتان دمیدن!
مباد که زور و زر، ایمانتان را به دست بادها بسپارد!
مباد که در جادههای رسیدن به حقیقت، پایتان بلرزد و راههای رفته را برگردید و در کولهبارتان جز کفر و شرک، چیزی نداشته باشید.
مگذارید که شهرتان از بتهای بیایمانی پر شود و دستهای ریاست و کاخنشینی، از آستین خیانت بیرون آید!
مباد که سیاهیها، خانهنشینتان کنند و پنجرههای دعا و مناجات، برای همیشه بسته بماند!
من میروم و دلی تنگ و خاطری آزرده دارم که فردایی سخت، پیش روی شماست.
من میروم و امانتهایم را به شما میسپارم که مانند دو آفتاب تابان در درون تاریکیها هستند؛ دست به سمت آنها دراز کنید تا در اعماق سیاهیها گرفتار نشوید و جادههای رسیدن را گم نکنید!
وقت آن است که نفس زمان، در اندوه نبود تو حبس شود و کوه، از صدای بلبلان خاموش و دریا، بر سر خود بکوبد؛ آنچنان که نه سنگی بماند و نه ساحلی.
زمین، متبرک قدمهای آشنایی گذشته، شب و روز، خاک بر سر بریزد و سقف امن یتیمان و محرومان، جز آسمان نباشد و شانه مهربانی جز ستارگان خیالی دور، همراه بازی کودکانه نخواهد بود.
پس از تو، دنیا دگرگونهای میشود که فاطمه علیهاالسلام، هم راز درهای سوخته شود و رود از حسین علیهالسلام سر برگرداند و مردمان، بار امانت الهی را بیاو و تنها بر دوش بکشند و کسی را یارای تحمل این امانت، در دنیای بیدر و پیکر نباشد.
حق با فاطمه علیهاالسلام است که بعد از تو دعای هر روزش رسیدن به تو باشد؛ وقتی به گفته کوثر، اسلام هم آنچنان غریب و تنها بماند که بر تو بگرید.
غم، سنگین است و مصیبت، بزرگ. کدام شانه را یارای تحمل این اندوهگران است؟!
کران تا کران، غم پروازت را شبانه گریستند؛ پرندههایی که جان گرفته بودند در دامن سبز نگاهت.
بغض سنگین هستی شکستنی است؛ آنسان که دل فاطمه شکست. نام بلندت، اصالت اسلام است و مقصد ایمان؛ ماناترین نام زمین و زمان.
پر میگیری از آسمان مدینه تا بهشت، به نور سیمایت منور شود.
ای مهربانتر و نازنینتر از بهار! این کاروان غم گرفته را تاب بیتو زیستن نیست.
گامهای سپیدت، پرندهوار، سایه از این همه تنهایی برچیدند تا شکوفا شود، بهشت در ابدیت نور، این همه کبوتربال، این همه پرنده بیدل، نام تو را زمزمه میکنند تا غریبانهترین ثانیههاشان را همدم باشی.
بوی غربت حنجرهات، جهانی را غریبانه به گریه میاندازد.
نفسهای غریبانهات، گریبانت را آغشته غریبترین پیراهنها کرده است.
در پیراهنت، غریبترین یوسفها گریه میکنند ستارههای آسمان، از چشمهایت لبریز شدهاند. جهانی اندوه، خانهات را لبریز کرده است. سقف خانهات گریه میکند. فرداهای تنهاییاش را؛ شبهایی را که باید بیتو به خوابهای سراسر کابوس برود، بیآنکه چشمهایت را در روشنایی کمسوی چراغ،
بر پهنایش بچرخانی.
ذکر «أَمَّنْ یُجیبُ»، دیوارهای خانه را در تکان گریه میلرزاند.
ستارههای آسمان، یکی یکی از دهانت در کاسهای از خون میافتند.
ماه، در صورتت خوابیده است. ماه، روشن و روشنتر میشود.
قطرههای خون، صورت ماه را رنگ میکنند. ماه، سرختر و سرختر میشود؛ سرختر از گونههای بیرنگت، گونههای رنگ پریده آغشته به خونت.
نسیم در پیراهنت، زخم سینهات را مویه میکند.
جهان از سرما میلرزد. بسترت در آتش تب میسوزد. گره گره به آخر جهان نزدیکتر میشوی. نفسهای نیمه کارهات، آغشته بهشتند؛ آغشته بوی خداوند، آغشته باران، آغشته ابرهایی که بهارها را گریه میکنند؛ بهارهایی که با بغضهای تلخ تو شکوفه خواهند داد.
در خاک بقیع، در بقیع بیبقعه، زیر گرمای سوزانی که عرق پرواز را بر بالهای غربت کبوتران شعله میکشد.
باور کنم، تشییع غریبانه پیکرت را در هجوم بیامان نفرت و کینه؟
باور کنم که این آسمان پرستاره، پیکر توست که مهبط زخمهای مکرر جهل و عصیان است؟ این تن توست که در طواف یکریز تیرهای کینهتوز، به گل نشسته؟ تنی را که در هجوم بیامان بارانی توامان حسادت و نفرت تشییع میشود، روزی زینت شانههای پیامبر صلیاللهعلیهوآله بود، روزی زینت دامان فاطمه علیهاالسلام بود.
این پیکری که در احاطه شعلههای تنگنظر در نهایت بیرحمی و قساوت پرپر میشود، پیکر آقای جوانان اهل بهشت است.
روزگار غربتت را پایانی نیست.
روزگاری در شبیخون خیانتها و توطئهها، تن به صلحی سبز میدهی - به اجبار- تا دین بماند و روزگاری دیگر، در حریم خانه خود، آشنایی بیگانه از پشت به تو خنجر میزند.
تو حتی در خانه خویش هم غریبی. همسرت، روشنان حضور آسمانیات را تاب نیاورد؛ زنی که
لایق سایبان مهربانیات نبود، زنی که به رسم آشنایی زهر بیوفایی به کامت ریخت.
داستان غربت تو هنوز ادامه دارد. از کوچههای بنیهاشم، از کبودی صورت مادر تا امروز، در تشییع مظلومانه پیکرت، در هجوم تیرهای نفرت و کینه!
چشمهای تنگنظر، تاب نیاوردند بزرگیات را؛ دیدند و خود را به کوری زدند!
حقناشناسان فتنهجو که عمری بر گرد خوان کرامتت میهمان بودند، امروز، به تقاص آن همه خوبی و مهربانی، گرد هم آمدند تا پیکرت را تیرباران کنند؛ در برابر دیدگان فاطمی حسین علیهالسلام و صبوری حیدری عباس! گرد هم آمدند تا شعله شعله داغ بگذارند بر دل خونین زینب علیهاالسلام .
یا کریم اهل بیت! اینک من آمدهام، تا شریک غربتت باشم.
آمدم تا زائر مزار بیچراغت باشم، تا بر سفره کرامتت، میهمان شوم حالا این من و این وسعت بیحد و مرز کرامت تو یا کریم اهل بیت!
آخر، غربت هم اندازهای دارد، صبر هم حدی دارد، غم هم... آه! چه بگویم از غمهای بیکران تو ای پیشوای غریب!؟
گفتم: غریب؟ چه کنم که حروف، غیر از این توانی برای بیان حال تو ندارد؛ وگرنه کجا با یک کلمه میشود به عمق غربت تو رسید؟ حال تو را چه کسی جز خدای تو میداند؟ تو حتی در میان اهل خانه خود غریب بودی و نگاه غمگینت را حتی از همسرت میپوشاندی. دلت شده بود خانه دردهای نگفتنی. جز به خواهرت، به چه کسی میتوانستی اعتماد کنی؛ آنگاه که ظرف طلب کردی برای فوران درد این سالها؟
سالها بود زهر در کام داشتی و دم برنمیآوردی.
سالها بود به هر بهانهای راه خانه مخفی مادر را پیش میگرفتی و زائر شبانهاش بودی، دردت را به خاک او که نمیگفتی، دیگر چه کسی میتوانست مرهم زخمهایت باشد؟
سالها بود حتی برای زیارت مزار جدت باید از ازدحام نگاههای مرموز و پرکینهای عبور میکردی و خود میدانستی معنی آن نگاهها را.
سالها بود پشت صبر را به خاک رسانده بودی و طاقت برایت شده بود لهجه هر مصیبتی.
با این حال، هر که از هر کجا بینصیب میماند، راه خانه تو احاطهاش میکرد و ناگاه، خود را جلوی دروازه کرامت تو میدید و بیپروا طلب میکرد حاجتش را.
آخر میدانست کریمی و به این صفت از همه به جدت شبیهتری؛ حتی چهره نورانیات، همه را مسافر روزهای خوش مدینه با رسول میکرد.
از کوچه که میگذشتی، هر کس به بهانهای در مسیر راهت میایستاد تا لحظهای، جلوهای از بهشت را در سیمای ملکوتی تو ببیند و تو با آن لبخند بیریا و مهربانت به او سلام کنی؛ درست مثل جد بزرگوارت.
با این همه، تو در شهر خودت هم غریب بودی و در خانهات و در میان دوستان.
حالا چگونه میشود این همه غربت را با یک کلمه تصویر کرد، امام مظلوم و غریب ما، امام حسن مجتبی علیهالسلام.
پنجره دل را باز کن تا به تازگی خویش هم قدری ببالی، تا روحت به آن سوی ندیدهها هم نظر بیفکند.
دریا پر گرفته است برای آستانبوسی نامی که خود نور است.
ابرها، کشان کشان میآیند و به این نقطه که میرسند، متحیر میمانند و حقارت خویش را بر بلندای ظاهر، به شرم مینشینند.
غزلها دلتنگیهای شبانه را پشت دیوار بقیع میبرند.
با پای دل آمدهایم اینجا؛ اندکی خویش را باید در نظر نداشت تا شاید نظر کنند.
صمیمیترین لحظهها را میشود از متن این فضا گرفت.
حالِ عجیبی است؛ تمام پدیدهها، امشب را در همسایگی شیون به سر میبرند؛ شیونی که غرق در عطرِ خوشِ خداست.
در این قطعه از زمین، جهانی از استغاثه شناور است. در این فرصت، دلِ هر قلم اگر در مسیر شفاعت نتپد، بیمار است.
اینجا همه چیز ساده و صمیمی است و مهیا برای اینکه انسان، گوشهای از روح خود را برای تبرک،
به آسمان بقیع بزند.
نه اکنون، که پیش از ما چقدر رؤیای بهشتی به این دیار فرستاده شده!
چقدر خواستههای شریف، در سینه این خاکْ پنهان شده!
دنیا، نگاشتهای از منظومههای بلند روشن است.
وقتی صحبت از اینجا میشود، نسیم ایمان میوزد از چهار سو؛ به ضمیمه رنگی از غربت.
اصلاً غروب اینجا خیمه زده است حتی در نیمه روز.
بر این خاک، دلتنگی آسمان پاشیده شده است.
وقتی صحبت از اینجا میشود، غمی بزرگ بر سینه انسان مینشیند و اندوهی پهناور.
در قبرستان تاریک بقیع، چراغ مظلومیت، همیشه روشن است.
اینجا مظلومیت امام مجتبی علیهالسلام بازخوانی میشود.
حدیث بیرون منزلش: نارفیقان و یاران مخالف؛ آنان که میآمدند و سجاده از زیر پای آقا میکشیدند.
حدیث درون خانهاش هم که معلوم است!
... و حدیث این قبرستان... اینجا تاریک است و بیبارگاه و خلوت.
ای جانِ جهانیان فدایت
«هستی» همه سائل و گدایت
ای تکیهگه گناه کاران
دیوار بقیع با صفایت
گریان نبود به روز محشر
چشمی که بگرید از برایت
در سوگ کیست که زمین - مادر دلتنگیهای عالم - سیاه پوشیده است؟
دریاها، زیستن کدام مرد را اینگونه میگریند؟ زیستنی غریب و پروازی غریبانه جز صفت مردان خدا، صفت که میتواند باشد؟! مدینه، ناظر تشییع غریبانه فرزند علی علیهالسلام، فرزند فاطمه علیهاالسلام، فرزند پیامبر صلیاللهعلیهوآله است. گلوی کوچهها گرفته است. میدانند که نباید فریاد بزنند. میدانند که باید بنشینند و تماشا کنند. باید این داغ را شانه به شانه به دوش کشیده و صبورانه، بغض در گلو خفه کنند.
غریبیاش را سالها پیش مادرش دیده بود که میفرمود: «هر کس برای حسنم گریه کند، در قیامت چشمانش گریان نخواهد بود»؛ اما افسوس که آن روز به جای اشک، باران تیر بر تابوت داغ سنگین مدینه میبارید. این سنت نامردان تاریخ است که همواره مردانگی را تحمل نمیتوانند کرد. عهدشکنی را به مثابه عهدی استوار، به دوش میکشند و خانه بر شانه باد ساختهاند.
اکنون نوبت امام حسن علیهالسلام است که تنهایی و غربت مدینه را به ارث ببرد. چرا باید فرزندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله شهر پیامبر را با خاطرات تلخش بشناسند؟
شهری که روزی پایکوب آمدن پیامبر بود، اینک خفقانی شده است که حتی مانع به خاک سپردن فرزند پیامبر میشود!
کاش میشد سوگ سرودههای زمین را شنید! کاش صدای به هم خوردن پنجرهها را از بهت این وقایع عظیم میشد از سطور دلتنگ تاریخ شنید!
غریب شهر مدینه تویی که پنجرهها
به غربت شب تنهایی تو میگریند
فرزند پیامبر، فرزند علی علیهالسلام و فرزند فاطمه علیهاالسلام دارد تشییع میشود و زمین - مادر دلتنگیهای عالم - سیاه پوشیده است.
سیاهپوش تو شد آسمان خسته شهر
تویی که خستگی آسمان به شانه توست
جمعه
11 فروردین 1385
30 صفر 1427
2006.Mar.31
خوشه انگور بر زمین میافتد؛ دانهها یکییکی بر زمین میغلتند. بوی انگورهای مست، تمام خراسان را پر میکند. مشهد شهید میشود، زمین گریه را شروع میکند؛ آنقدر بیاختیار میگرید که شانههایش شروع به لرزیدن میکند.
زمین میلرزد؛ از بلخ تا مشهد، از نیشابور تا قونیه. تمام دنیا از بوی تلخی دانههای انگور، دیوانه شده است.
آهوان، صحراهای حیرانی را میدوند؛ میدوند رد پاهای گم شده را.
جهان، سراسیمه گوش فرا میدهد خبر یتمیاش را. کدام حنجرهای تاب آواز این داغ بزرگ را دارد؟
دهان به دهان، زهر دویده در رگهای خورشید خراسان، تلخ میچرخد؛ بغض تلخی که دهان به دهان میشود تا جهان گریه کند تلخی روزهای بیبرکتاش را، روزهای دوری، روزهای بیغروری را.
بعد از تو کدام خورشیدی سر بلند میکند دلگرم، روزهای دلتنگی ما را تا خاک، غربتمان را در رد پاهای مانده بر تنش ببلعد؟ چه بسیار کبوترانی که بعد از رفتنت، آواز را فراموش کردهاند! چه بسیار گنجشکانی که بعد از تو، پرواز را بر شاخههای درختان فراموش کردند؛ درختانی دور که به خواب
فراموشی گنجشکها عادت کردهاند.
چه بسیار آهوانی که سالهای سال، بیپناهیشان را در دامهای گسترده صیادان، به امید دیدنت با اشک زانو زدند.
بعد از تو زمین، زمانهای طولانی تلخی را سپری میکند و حنجرهها سالهاست که تنها آوازهای تلخ میخوانند.
لبها سالهاست که لبخند را فراموش کردهاند و سالهاست که مدار چرخش زمین بعد از تو حلقههای اشک چشممان شده است.
«گرفتهام به سر دستهای خود جان را
نشان دهید به من جاده خراسان را»
توس، ایستاده است و آخرین رمق نور، بیتاب از شانههای بلند کوه فرو میریزد. توس ایستاده است و چشمهایش را به روی حادثه بسته است تا مباد آنکه ببیند و از شرم نمیرد!
تنها دشنه تاریکی است که برق میزند.
تنها دانههای سرخ انگور است که زهرآلود، میدرخشند چون جامهای پی در پی شوکران.
ابلیس، پشت هر دریچه چشم میچرخاند به امید خاموش کردن نور.
خورشید در سمت دیگر جهان فرو ریخته است؛ مشعلی نیست، نوری نیست، حادثه نزدیک است.
بزرگمرد! میخواهند تو را به غروب بکشانند، میخواهند چراغ یادت خاموش شود. میخواهند صدایت را به سکوت بیاویزند. میخواهند شب، تمام این حوالی را فرا بگیرد. میخواهند خورشید، رو به زوال بگذارد. تو را به مرگ فراخواندهاند و شهادت، مشتاقانه تو را آغوش گشوده است و تو خواهان رسیدن به نوری.
کبوتران بیتاب، هوای معطرت را بال گرفتهاند.
رد میشوی و شانههای خاک، از رد گامهایت شکوفهخیز و شکوفهریز میشود. رد میشوی و توس از خواب میپرد. رد میشوی و این خاک شرمگین، مشهد الرضا میشود. این خاک، این مچاله در انبوهِ اندوه.
سایه مهربان این دیار! تو را خاموشی نیست، تو را فراموشی نیست.
در سینه سوخته من، هزار کبوتر به عشق تو بال گرفتهاند.
جذبه سرخ شفق، گریبان توس را رها نمیکند. از تمام یاختههای این خاک، رد گامهای تو طلوع کرده است. تو را نشانه گرفتهاند به کینه؛ اما چراغ یادت لحظه لحظه پرنورتر میشود.
«چه کرده چشم تو ای شمس با دل خورشید
که هر سپیده چنین میدرد گریبان را؟!»
پیراهنت را از غبار راه تکاندهای و از آن روز، توس بوی بهار میدهد؛ اگرچه تلخ مهماننوازیات کرده است.
تاریخ، شرمسار توست، شاخههای تاک، سر بر زانوی اندوه گرفتهاند و خوشه خوشه اندوهِ خویش
را دستچین میکنند.
افسوس که چشمهایت را نشناختند! روشنی خورشید این دیار، چشمهای تا همیشه روشن توست.
کبوترانی در شقیقهام بیتاب و آهوانی در گلویم تشنهاند.
خواب قبیله را میآشوبم و در تنهایی این برهوت، به صدایی فکر میکنم که در شب گلدستهها روشن است. صدایت را میشناسم ای شمس؛ شعشعه غریبت را و غرور تیپا خورده کاینات را که در شانههایت شکست.
از آن افق طلایی تو را میشنوم که از تمام دریچههای جانم میخندی.
میشنوم قهقهه فرو خفته جلادان را که از صبح نگاهت برنخاستند.
از دورها و منارها، صدای تکه تکه شدن خیالم میآید. دری بر این همه شوق میگشایم و خراسان در خراسان، زندگی مرا دربرمیگیرد.
بگیر دستم را تا در تمام نسیمها، نجوایت کنم!
در باران دقیقهها تو را میخوانم که از رضوان حجاز، بوی ریحان و رازیانه آوردی.
تو را میخوانم که چشمهایت مرا چون پرندگانی در بهشت کاشیها، دست به دست میبرند.
صدایت را میشناسم ای شمس؛ شعاع پریده رنگت را در ثانیههای زهر و آن فرشتهها را که بر رواق آینهکاری، از پیاله نیازت مینوشند.
تو را میشناسم. تو را میشنوم. تو را دوست دارم؛ که بر بام سرزمینم، چونان فرشتهای بیتاب، سرود غربت میخوانی.
سر میگذارم بر این اندوه بیبازگشت؛ از عطر خنک تاکها تا خشم دژخیم انگورها.
درد، آرام آرام از پلههای روحم بالا میرود، نعرهام درهم میریزد و فریادی خیس، پوست صورتم را میشکافد؛ باید از این باران بیرحم بگریزم.
صبح دنیا را مینوشم و عطش این سرزمین بیتاب را میدرم.
شاید سرود آخرم را بر پرتگاه آهوها، بلندتر بخوانم.
امروز، رواقها بوی غم گرفتهاند. کاینات، همصدا با صحن، سینه میزنند.
مفاتیحها، غربتْخوان نگاهی از ضریح توانَد.
زخمها از جلوی چشمان تاریخ میگذرند.
به خاطراتِ زهرآگین شب نفرین! به دستهای آلوده شورش لعنت! امروز، تقویمها با دیدههای پرسوگ، برای دلها آتش میسرایند.
ای گوشهنشین غریب توس! ما گریه میکنیم برای تنهایی خراسانیات.
هر چه هست، به مرحمت همین اشکهاست که سیاهیها به آیین سپیدی درمیآیند.
به لطف این مراثیست که دل از هر چه غبار گناه، خانه تکانی میشود.
امروز و در این عزا، قلب هر کدام از دوستدارانت، زیارتنامهای است که در مشهد تو معطر میشود.
چند دفتر پر از ناگفتههاست که تنها در محضر تو خوانده میشود؛ با سوز. گریهها از سمت بارانی سقاخانهات میآیند.
سجادهها از روشنترین راز شبانهات میگویند که «وصال» را میخواندی.
تو رفتهای و ما زخمهایی را که بر پیکره قصیده «دعبل» افتاده است، بازخوانی میکنیم.
قطرات اشک، پیکی میشود به سوی آستانت. همه ما تشنه جرعهای عنایتیم.
... و من دلم را به پابوسی آستانت، مژده دادهام، تا برود نگاه کند وقتی که زائران، هنگام نماز، آستین بالا میزنند، چگونه حوض با خوشبویی اذان حرمت، وضو میگیرد.
برود نگاه کند که شیفتگان کوی معرفت آمدهاند و دلها را روانه کردهاند قسمت بالای سر.
برای این دل، شاید فرصتی باشد که پیرو آن سپید شود.
«آخر به کجا روی کند این همه رحمت
گر بر در تو شخص گرفتار نیاید
دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت
جایی ننوشته که گنهکار نیاید»
السلام علیک یا امام الرئوف!
سلام بر تو که مهربانیهایت از شمار زائران انبوهت بسیار بیشتر است.
امروز، سلام اشکبار ما با سوختن «اباصلت» همراه شده است.
ما و او - هر دو - داغدار خورشیدی هستیم که غروب میکند.
سلام بر تو ای خورشید تابان خراسان که تمام انگورها، مرثیهخوان واپسین لحظات توانَد.
دیوارهای شهر، غربتی بزرگ را آینه دارند؛ غربتی به وسعت تاریخ تشیع، غربتی به عظمت اشکهایی که در بدرقه ثامن الحجج جوشید.
آفتاب، گویا که دستار سیاه بر سر نهاده است! توس را هیچگاه اینگونه ملتهب و مصیبتزده ندیده بودند.
طومار بلند تقدیر، شعله شرم بر خویش نهاده بود. صحرا جز سنگ مصیبت، مرهمی بر زخم سینه نداشت. آهوان دشت را ضامنی نبود که مانع بندهای صیاد شود. کبوترانی که تا دیروز، خانه او را طواف میکردند، امروز صدایش را در کوچههای توس گم کردهاند.
مولای من! حَرَمَت حُرمت این خاک است و صحن و سرایت، آینهدار بهشت. تو در این خاک، قلبی تپنده شدی.
دستانم، سالهاست که حریم تو را برای دعا میشناسد و دلم مدتهاست که دخیل پنجرههای اجابت توست.
آه، ای پناه بیپناهان! تو بارقهای از نور مطلق خداوندی که بر زمین، به قصد هدایت غافلان تابانده شده است.
«در خاطرم از تو اشتیاقی مانده است
طرح حرم و صحن و رواقی مانده است
ای ضامن دلهای غریبان اینجا
یک آهوی بیپناه باقی مانده است»
سلام بر تو ای عصمت هشتم! کوچههای توس، هنوز بوی عطرآگین تو را میدهد و آوای غریب ملایک هنوز در طواف حریم کبریاییات به گوش میرسند.
نسیمی که از سمت ضریح تو میآید، زخمهای ما را التیام میبخشد و جوانههای شکفته در زمین را نوازش میکند.
مولا! موج دریای مهر تو، ما را به اوج میبرد و ما را در دریای دوستی تو به این سو و آن سو میکشد.
ای رضای حق و حقیقت، گل بوستان توحید، روح بیداری در تن زمین!
طنین صدای تو بود که پژواک توحید و رستگاری را در کمال رسایی، بر دل دشتها و کوهها نوشت و شرط ایمان و معنا را به همه گوشزد کرد.
نام تو، برکت جای جای زمین است. از نگاهت، بوی عشق میتراود و خورشید، با بوسه بر بارگاهت، روز را آغاز میکند و نور و گرما به جهانیان میبخشد.
مولا! اینک این روح ماست که در صحن و سرای نگاه تو، از سقاخانه لطفت سیراب میشود. این شکوه آینههای حرم توست که ما را به سمت نور هدایت میکند.
ای امام رئوف، ای امام غریب! ما را از قرب خویش مران و از باران رحمت مدام خویش بینصیب مگردان.
اندوه چشمهای سیاهش را، پاشید سمت فاصلهها آهو
ای کاش با خودش برساند باد، این قصه را به گوش خدا، آهو
در دام مانده، راه مفری نیست، صیاد هم که رحم ندارد هیچ
تنها تو ماندهای و برآورده است، تا آسمان دو دست دعا آهو
ناگاه دیگ رحمت حق جوشید، نوری وزید و ماه نمایان شد
خوشحال باش و غصه نخور انگار! مردی شنید رنج تو را آهو!
تا او رسید، خانه غم لرزید، آرامشی غریب فراهم شد
از هم گسست بند اسارتها، دیگر شده است شاد و رها آهو
«بر من ببخش صید خودت را مرد، من جای او اسیر تو خواهم ماند»
صیاد ماند و حیرت یک پرسش، با خود هزار مرتبه گفت: آه - او
آخر چگونه ضامن آهو شد؟ صیدی که رفته بود چرا برگشت؟
یعنی میان این دو چه پیوندی است؟ این نسبت میان رضا - آهو؟
این چرخ چرخهای است که میچرخد، تا آخر زمین و زمان باقی است
در هر کجای خاک غریبی هست - فریاد میزند که رضا، «یاهو»
تماشا میکنم از دور و پنهان میکنم رو را
به خاک افتادهام شاید بگیرم دامن او را
به خاک افتادهام پایم نمیآید به دنبالم
توانم نیست تا بردارم از این خاک زانو را
میان آسمان شهر پیدا نیست خورشیدی
که روشن کرده خورشیدش از اینجا تا فراسو را
دلم خو کرده با نامش کبوترهای بر بامش
بدون او نمیخواهم جهان پر هیاهو را
تمام این بیابان را پی صیاد میگردم
اگر از دام صیادی رها کرده است آهو را
یک طرح تازه بر دلش آن شب وزیده بود
با دستهای معجزه پروانه چیده بود
پروانه پر کشید و زمین خیس عشق شد
گویی که ابر روی دو بالش تنیده بود
پروانهای که بال دعایش برای شهر
تا آسمان نور و اجابت پریده بود
چندی گذشت و سمت طلوعی غریب رفت
بیشک غروب فاجعه وقتش رسیده بود
یعنی میان دیده دنیاپرست ها
قصری به رنگ وسوسه - شیطان - کشیده بود
قصری که خوشه خوشه پر از کینه بود و زهر
زهری که روی باور مردی چکیده بود
او سالها درون خودش شعلهور شد و
دنیا درون قلب سیاهش تپیده بود
افسوس آن نگاه شرورانه هیچ وقت
پروانه را به روی چمنها ندیده بود!
اگرچه میتراود نیت صبح
دلم دور است از اهلیت صبح
امام هشتمین! آقا! طلب کن
مرا هم بین آن جمعیت صبح
نه شوری میزند از دلْ جوانه
نه نوری میسراید، عارفانه
خوشا در خلوت بیروح این خاک
طنین عرشی «نقاره خانه»
پرنده میشود آزاد، آری
رهایی میوزد در یاد، آری
جواب گریههای شعر آمد
ز پشت پنجرهْ فولاد: آری!
شنبه
12 فروردین 1385
1 ربیعالاول 1427
2006.Apr.1
بوی عید، بوی آزادی، بوی پرواز، بوی رهایی، بوی بهار استقلال و بوی شکوفههای آزادی، تمام جانمان را پر کرده است.
چه شکوهمند و چه سربلند است نفس کشیدن در هوایی بهاری، دور از تمام میلههایی که تشنه به بند کشیدنت هستند!
چقدر نستوه است پرندگی و آواز خواندن در کوچههایی سرشار از بهار، دور از قفسهای چشم تنگ، بدون دلتنگی!
تمام ایران، امروز صبح را، صبح دوازدهم فروردین را با لبخندی بهاریتر از تمام بهانههای بهار، آغاز میکنند. همه عمیق نفس میکشند تا فراموش نکنند لذت تولدی دوباره را، پرندههایی که از بهار زاده شدند تا تمام روزهای بودنشان را در آزادی پر بکشند و عاشقانه به هم لبخند تعارف کنند؛ با هم برادر باشند و برابر؛ هیچ دیواری حصار ماندنشان نشود و هیچ پنجرهای، دیوارشان.
پلک میزنند تا به یاد بیاورند که قرار نیست خورشید را از روزنههایی تاریک، تماشا کنند.
روز نو، نوروز، زندگی نو، هوای نو، رویش و بالندگی تا بینهایت؛ چقدر لذت دارد نفس کشیدن در بهاری از شکوفههای رهایی!
دنیا هیچگاه فراموش نخواهد کرد روزی را که آزادیمان را برای همیشه امضا کردیم؛ همه با هم، روزی دلپذیر که جاودانهمان کرد تا ماندگاری و سربلندیمان، چون دماوند، رازی باشد سر به آسمان ساییده و شگفت و باشکوه؛ آنگونه که تمام دنیا تماشا کندش، روزی عزیز و بزرگ و مبارک؛ آنقدر مبارک و عزیز که عزیزی چون امام راحل، قلم به دست بگیرد و بنویسد از این شکوه: «صبحگاه دوازده فروردین که روز نخستین حکومت الله است، از بزرگترین اعیاد ملی و مذهبی ماست و ملت باید این روز بزرگ را عید بگیرند و زنده نگه دارند؛ روزی که کنگرههای قصر 2500 ساله حکومت طاغوتی فرو ریخت و سلطه شیطانی، برای همیشه رخت بر بست و حکومت مستضعفین جانشین آن گردید».(1)
مبارک باد این عید در عید بر همه ایرانیان و همه آزادمردان.
بگذار دنیا ببیند! بگذار تمام آنتنهای خبری، اخبار حضور تاریخیمان را تا آن سوی مرزهای این انقلاب عظیم، مخابره نمایند! بگذار دنیا ببیند مفهوم تازه دموکراسی را در لابهلای برگههای سبز سرنوشتمان!
امروز، آغاز دورانی تازه است در تاریخ مردمانی که زنجیر قرنها استبداد را با شعار پر شعور «جمهوری اسلامی» شکستهاند و با تکیه بر بینشی روشن، دست در دست هم آغاز فردای تازه را رقم میزنند؛ فردایی که «میزان، رأی ملت است»، فردایی که شور و شعر، در هم گره میخورند و نام بلند «ایران» را بر تارک پیشانی آزادی و آزادگی حک میکنند.
امروز، «جمهور» مردم آمدهاند تا قانون «اسلام»، قانون زندگیشان باشد و بساط «جاهلیت مدرن» را از سرزمین سرخ شهیدانشان برچینند.
1) . صحیفه نور، ج5، ص236.
امروز «جمهور» مردم آمدهاند تا حقانیت «اسلام» را پس از هزار و چهارصد سال، دوباره فریاد کنند. آمدهاند تا طوق سالها ستم را باز کرده و طلسم حکومت شاهانه را برای همیشه بشکنند، با برگههایی که فردا و فرداهایشان را رقم میزند، با برگههایی که سند رهایی میشوند و آغاز راهی روشن، رو به خورشید فروزان آزادی.
ایستادهای؛
وسیعتر از همیشه، در پهنه پهناور جهان.
ایستادهای؛ نه مثل سرو که بیم توفان دارد و نه مثل کوه که بیم زلزله.
ایستادهای؛ بیهراس از کفتارهای در کمین و مارهای زهرآگین.
تو را بیم باد و توفان نیست.
ای سرزمین رویینتن، فلات سربلند!
امروز اگر بال به آسمان میآسایی، از بلند پروازی کبوترانی است که برای آزادیات بال و پر دادند.
سرزمین من!
آتشفشان نامت از حماسه مردانی است از تبار خورشید.
ای خاک به بار نشسته از رودهای سرخ!
آبادیات، از مردمی است که نه گفتند به جغدهایی که ویرانت میخواستند و آری گفتند تا مزرعههایت همیشه سبز باشد و بوتههای کویرت خاری به چشم دشمنان، گلهایت همیشه بهار باشد و ستارههایت بیشمار.
سرزمین من! همچنان بایست؛ بیهراس از صدای سهمگین طبلهای توخالی.
یکشنبه
13 فروردین 1385
2 ربیعالاول 1427
2006.Apr.2
همه سرخوش و دلگرم و سرشار از مهربانی، کولهباری مختصر میبندیم تا همقدم شویم روزی مبارک را با بهار؛ بهاری دلکش، بهاری زیبا، بهاری مغرور.
تو هم با دیگران همقدم شو؛ برخیز و بیا «بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت».
بیا تا جانی تازه کنیم.
در این هوای دلانگیز، جانمان را با جان طبیعت گره بزنیم و سبز و سرزنده شویم؛ که هوا پر از بوی عشق است؛ بوی بودن، بوی زندگی. همه جا بهار میوزد و جان طبیعت، تازهتر از جانهایی است که دیروز متولد شدهاند.
باد بهاری وزید از طرف مرغزار
باز به گردون رسید ناله هر مرغ زار(1)
باید دل به بادها گره بزنیم و جانمان را به دست نسیم بدهیم و خویش را به دست مستی بادها بسپاریم؛ همچون پیراهنی ناآرام که در بادها به دنبال آرامش میدود کوه و در و دشت را.
باید چشمهامان را به رودها بسپاریم تا سرمست شویم و جانمان آکنده شود از یاد یاری مهربان که طبیعت را همزاد طبع ما آفرید و ما را در خاطره طبیعت جا گذاشت، همچون بهار.
باید برخیزیم و خاطرمان را از خاطرههای بهار رنگ کنیم.
خیز و غنیمت شمار جنبش باد ربیع
ناله موزون مرغ، بوی خوش لاله زار
هر گل و برگی که هست یاد خدا میکند
بلبل و قمری چه خواند؟ یاد خداوندگار
وجودمان را باید لبریز کنیم از مهر پایندهای که قرار ما را در جان بیقرار بهار آفریده است تا هر طرف که سر میچرخانیم، از یادش لبریز شویم، برگ، برگ.
برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتریست معرفت کردگار
یکییکی سبزهها سر برآوردهاند. سیلابها از سینه صخرهها متولد میشوند و رهسپار میشوند به سمت درههای باران نخورده.
چه شوری در سر طبیعت است. نیلوفر، در قلب مرداب میروید. ستاره [دریایی] در اعماق اقیانوس، جان گرفته است.
پنجرهها، خورشید را نوید میدهند. آسمان، خانه تکانی کرده است. چه شوری در سر طبیعت است!
درختان، برخاستهاند به نشانه قیام.
رودخانه، میخروشد به نشانه حضور.
طبیعت، با همه اعضایش به صحنه آمده است؛ به نشانه اینکه زنده است هنوز.
هیچ زمستانی نمیتواند آمدن بهار را به تأخیر بیندازد.
برف روی شانه شاخهها، هر چه هم سنگین باشد، کمرشکن نیست؛ ریشهها زندهاند هنوز.
1) . غزلیات سعدی.
بهار که میآید، یعنی که سرما نتوانسته به قلب آبها، دستبرد بزند. آبها یخ هم که بسته باشند، خواهد شکست.
شبهای سرد را وعده دادهاند به طلوع صبح. طلوع صبح، سرنوشت همه شبهاست؛ بهار نیز سرنوشت همه زمستانها؛ و «کذلک النشور».
رستاخیز هم سرنوشت همه انسانهاست.
پرستوها چگونه برمیگردند دوباره و صدباره؛ همانگونه هم انسانها برمیگردند به زادگاه ملکوت، به آغوش حقیقت.
باور کنیم که مخاطب گلهای نو رسیده ماییم. مزارع گندم، با ما سخن میگویند که هر چه بکاری، برداشت خواهی کرد. نسیم، سیلی طبیعت است بر گونههای ما که نهیب میزند خروسخوانِ بامداد، تلنگر میزند به شیشه چشمهایمان: برخیزید! بهار، رستاخیز طبیعت است؛ حیف که انسانها را خواب ربوده باشد!
عشق، در شریانهای حیات، غلیان میکند. موسیقی نیایش را باید از زبان برگها و بارانها شنید!
همه در نیایشاند؛ همه در تسبیح. نوزادههای بهار، سر به سجده ستایش فرو بردهاند و سنگریزه در دریا. جلبکها، بر حاشیه جویبارها به رقص آمدهاند.
انسانها را چه کسی بیدار خواهد کرد؟
عالم، زنده میشود... و میمیرد. میمیرد و... زنده میشود... به نشانه اینکه کارگردانش خداست!
دل میسپارم به زلالی یکدستی که پیش روست؛ به جذبه جلوه بیدریغ دوست، به زندگی جاری در شریان هستی.
به درختها سلام میکنم و آرام، پای صحبت برگها مینشینم تا معرفت بیاموزم.
در خلسه آواز شوریدگی رودخانه و در آیینه چشمهایش حل میشوم. خود را میسپارم به نوازش مادرانه باران که قطره قطره، روشنایی و زلالی را در جانم بریزد.
به طبیعت، سلام میکنم. به خاک، به آغاز و پایان وجودم سلام میکنم!
با لحظههای آفرینش، پیوند میخورم.
جهانی فراروی من است؛ نقش در نقش، رنگ در رنگ؛ از کوه و جنگل و دریا گرفته، تا آسمان و ماه و ستارگان.
تسبیح آب و آتش و غوغای خاک و باد، هوهوی بیصدای طبیعت، ثنای اوست. گیاه و درختان هم در سجده او، سر بر خاک نهادهاند. گوش میسپارم به زمزمههای عاشقانه طبیعت، به تسبیح باد که در لابهلای شاخ و برگهای درختان، آرام آرام نجوا میکند، به آسمان که چونان دریایی آبی و روان است؛ بیآنکه فرو بریزد، به ابرهایی لطیف که چونان قوهای سپیدی، در آبی بالا دست شناورند و پرندگانی که رهاییشان را عاشقانه بال میزنند و به غروب و طلوع دلانگیز خورشید، در افقهای دوردست که شب و روز را میآفریند در رفت و آمدهای پیاپی و شب که در پرده زرین روز پنهان است و روز که در خیمه سیاه شب، نهان است.
به کوهها که با دستهایی پولادین، تکه تکههای زمین را به هم پیوند میزنند و سر به آسمان بلند کردهاند. به صدای اعتراض برگها گوش میدهم؛ وقتی که بیاعتنا، پا روی حریمشان میگذارم.
به هر کجا که چشم میچرخانم، او را میبینم؛ جاری در آواز سرخ قناریها، در کوچ پرستوها، در شادی لکلکها در جستوخیز ماهیها، در بلوغ رنگین کمان، در رویش جوانهای از خاک.
در این چرخیدنها، در این سیر و سلوک، در مرگ و میرها، دست خداوند است که روح طراوت را به کالبد طبیعت میپاشد.
خاکی که سر بر آورد و آدم شد، آبی که جاری است پای درختان و گلها و جویباری که میرسد به دریا و زمزمه تمام پرندگان و بادها و درختان، همه و همه، ذکر ابدی حضرت دوست را بر لب دارند.
باید به ملاقات بهاری برویم که در بیابانها اتراق کرده است. دو سه غزل از دفاتر سحریاش را به امانت بگیریم و تکثیر کنیم تا همه جا بوی مسیح واژهها زنده شود. خوشحالیهای متوالی، انسان را به بهار شباهت میدهد و چشم ما را از معرفتی چشمگیر پر میکند.
تا بهار هست، وقفهای در جویبار آینهها نیست.
لحظهها تمامْ آبشاریاند؛ باید غنیمت شمرد!
مقابل نگاه سرسبز بهار، مباد حرف از چیدن و پرپر شدن بزنیم؛ واقعاً دل بهار نازک است!
امروز اما دهان «سیزدهم»، پر است از خیرمقدمگویی به مادر دشت و دامنهها. امروز، بهار، جریانی از گل به راه انداخته است. میخواهد خون ما را سبز و تازه کند برای بودن. در خور تأمل است.
مخاطبی که امروز به طبیعت زده است، رو در رو میشود با آغوش گشوده درخت.
طراوت محسوس سیزدهم، زبان گنگ کلمات را به سمت غزل میگرداند. راستی! به چه کار میآید این همه برهوت، اگر رونقی از سبز را تجربه نکنند؟ بوی خوش سیزدهم را پرندهها سر میدهند.
از یک دید میتوان بهار را نقاش برجستهای دانست که محیط پیرامون را شاد میکشد.
تقویم که به صفحه سیزدهم میرسد، میشکفد و با پرهیز از خرافات، خوشبینانه به قضیه بهار و طبیعت نگاه میکند؛ همه روزها، خوشوقت هستند.
پایین صفحه سیزدهم تقویم باید بنویسند که: «چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید».
اندیشه ما بیمار خواهد شد، اگر روزی را «نحس» بدانیم!
باید برویم تا عطر زندگی را، تپش هستی را از نزدیک بشنویم و در عرصه با اهمیتی از سبز، بار دیگر متولد شویم؛ چونان درختان.
انسان اگر از بلندای حقیقت به طبیعت خیره شود، چیزهایی در دست بهار میبیند که از دیدنش سیر نمیشود.
با خود میگوید: دیگر نباید دل به حرفهای خزانزده اندوه داد؛ این دیدگان باید وقف تماشای بهار شوند!
باید بعد از این، دست کرد و روزهای این چنین را از ته شبهای غم درآورد.
باید کاری کرد تا دشتهای جمال سیزدهم، در خاطره دیگر فصلها هم جاری باشد.
دستی بهار را به باغهای خشکیده در پاییز رسانده است.
اینک زمان شکفتن است؛ با بالهایی که تمام وسعت آسمان را به بند میکشاند.
موج موج سکوت در اشتیاق سبز شدن جریان مییابد و حسی پر از نشاط، زمین را دربرمیگیرد. صدای همهمه آبها، مرا به خود میخواند تا فریادهای مانده در گلویم را به پهنه دشتها بسپارم. باید یک بار دیگر متولد شوم و سرنوشت شوم برگریزانم را با سبزی بهار ریشه دوانده در رگهایم، کنار بگذارم.
باید برای جوانه زدن، آستین بالا زد. باید شکوفه داد.
قیامت، در نفس زمین قیام کرده و قدرت پروردگار، در همه ذرات، خودنمایی میکند؛ «پس هر گاه بهار را دیدید، زیاد، یاد قیامت کنید».
این بار هوا بوی تازگی میدهد؛ بوی طراوت و شادابی.
روز طبیعت است؛ سبز پشت سبز. زمین به آرامشی میرسد که چشمهای همیشه بیدار آسمان، به شکوهش خیره میشود.
این چندمین بهار است که زمین، زمستان را پشت سر گذاشته و پس از نیست شدن، دوباره جوانه داده است؟!
«خاک را زنده کند تربیت باد بهار
سنگ باشد که دلش زنده نگردد به نسیم»
شانههایم، شکوه پرواز را حس میکنند.
حالا هوای سرشار از شوقی را نفس میکشم که پاییزهای زرد سپری شده را رنگ میزند.
باید به فکر ترانه شدن با جوانههای باران باشم.
باید بار دیگر آفتابی شوم و خورشید را در آغوش بکشم؛ حالا که از جنس نورم.
سهشنبه
15 فروردین 1385
4 ربیعالاول 1427
2006.Apr.4
رنگها قادرند خواب را در چشمان خواب ما بشکنند و تو سراینده رنگهایی. این تویی که کلمات را برمیانگیزی یا کلماتند که تو را بر مدار سُرایش به هیجان میآورند؟ از پشت تمام پنجرهها کلمات، به پیشواز دستهایت آمدهاند.
قلمت جوانه داده است. ذهنت با بهار نسبتی دیرینه دارد، اگرچه خزان را معنا میکنی.
کلمات، گریبانت را رها نمیکنند. نفس میکشی و شعر میتراوی. کلماتت سرشار، ذهنت نفس زده در پیوستگی نور و آینه و پرندگی.
بانو! دستهایت را به سبزی رسیدن پیوند زدهای تا در گوشهای از جهان، بال گشودن را تجربه کنی. خورشید در چشمهایت رو به خاموشی گذاشته است. پلکهایت را نبند؛ هنوز صفحات سپید تاریخ صدایت میزنند، هنوز کلمات در سرت میچرخند؛ پلکهایت را نبند!
ایستادهای تا شعر شوی. تو را با سکوت و فراموشی، نسبتی نیست. اگرچه این جادهها تو را به فراموشی نمیسپارند؛ اما گام مگذار در عبور.
سبک میگذری؛ آرام و بیدغدغه.
شعر شدهای بر زبان زمان، ضجه شدهای بر حنجره داغدار. روز یادت نافراموش! زمان میگذرد و مرگ، پشت طارمیهای پلکهایت نفس میزند، زمان از تو میگریزد و تو از خاک.
روحت دیگر نمیگنجد در محدوده این روزهای اینگونه.
باید بال بگیری، باید این بار از آسمان بسرایی و آسمان بسرایدت.
بانوی شعر!
کلماتت را بر شاخههای بلند ابدیت آویختهای و رد شدهای.
صدایت هنوز میوزد، نزدیکتر حس میشوی.
صفحه صفحه ذهنت را گذاشتهای و رفتهای؛ احساسم بیتو سخت سنگین شده است.
در بهار شعر، سحر کلامت، شکوفههای فریاد بلند بود که از حلقوم مظلومان باید بیرون میآمد؛ مظلومانی که پشت زمستانهای بیبرف سالهای طولانی، از سرما لرزیده و اشکهایشان یخ بسته بود.
شوق سرودنت، دلگرمشان میکرد؛ چرا که حس میکردند هنوز غیر از خدا، کسانی هم هستند که آنها را از یاد نبردهاند.
زنانگیات را مردانه میسرودی و بیت بیت عشق تعارفمان میکردی تا درد زخمهای کهنهمان را فراموش کنیم؛ هر چند تو هیچگاه زخمهای ما را فراموش نکردی.
بهتر از هر کسی، آواز گرگهای چوپاننما را میشناختی؛ چرا که خودت زخمی همانها بودی. شعرت آیینه تمامنمای پریشانی جهانی بود که در آن به سر میبردی.
کلمه کلمه شعرهایت از جنس درد بود؛ از جنس مردم بود، از جنس خودت بود؛ اما از جنس نان نبود؛ هیچگاه شعرت بوی نان نمیداد.
روح زلالت را از دفترهای شعرت لبریز میکردی. تمام جوانیات، اندوه زلالی بود که با دردهای مردم جاری بود. دردهایت، دردهای مادرانه بود؛ دردهایی خواهرانه. هیچوقت دلبسته سقفهای کوتاه نشدی.
خوب میدانستی که آسمانهای بیمهتاب پایین شهر را، حتی مهتابیها روشن نخواهند کرد.
اعتراض شعرهایت همیشه بلند بود و گرمابخش؛ گرمابخش شبهای سرد خانههای محقرمان.
سالهاست که کلمه کلمه شعرهایت آواز میشود و با پنجه بادها که گیسوی درختان را شانه میکند، در بهارهای فقیرانه ما گره میخورد تا لبخندهایت، آیینه دیوارهای گلیمان باشد. هر چند سالهاست که تو دیگر در بین ما نیستی، سالهاست که مثل همان کبوترانی که رهایشان میخواستی، در کنار حرم حضرت معصومه علیهاالسلام به آرامش رسیدهای؛ آرامش ابدی.
تو رفتهای؛ اما دفتر اندوههای مهربانانهات همچنان چون خاطراتی شیرین، بر تاقچه خانههای ما زندگی میکنند؛ مثل نامت که با شعر زنده و ماندگار مانده است. یادت جاوید!
شنبه
19 فروردین 1385
8 ربیع الاول 1427
حلقه محاصره، تنگتر و تنگتر میشد. حتی دیوارهای خانهات، چشم و گوش دشمنانت شده بود. در جایی که سربازان دشمن، حلقه شده بودند در و دیوار خانهات را؛ جایی که نفسهایت را میشمردند، ذکرهایت را، پلک زدنهایت را، نمازهای طولانیات را، آیات خیس قرآنی که میخواندی.
بیشتر از هر کس و هر پرندهای، حال پرندههای گرفتار را میفهمیدی.
دنیایت را تنگتر از قفس کرده بودند؛ حتی حرف زدن را با اطرافیانت برایت دشوار کرده بودند.
دور تا دورت، سپاه بود و سرباز و تو همچون سرداری، در محاصره این همه سرباز بودی؛ سرداری بیسپاه که با هیچکس سر جنگ نداشت، سرداری که هیچ خونی نریخت و هیچ قلعهای را فتح نکرد، با سربازانی که اطرافش بودند. اگر فتحی هم داشت دلهای عاشقانی بود که بوی حقیقت را از نفسهایش فهمیده بودند.
سردار فاتح جانهای بیقرار بود؛ سرداری بیسپاه، سردار عاشق، سردار بیشمشیر، آشنای پرندههای در قفس. رودها، مسافر دریای چشمهایت شدند، ابرها، شانههایت را میپرسیدند. بهارها، رد پایت را میجستند تا سبز شوند. نسیمها، آرزوی بوسیدن لبهایت را داشتند. ستارهها، در آرزوی مردن بر سقف خانهات، به خواب میرفتند و ماه، از آههایت زنده میشد.
هنوز خاکهای باران خورده، بوی روزهای دلتنگی ابرهای بیقرار دیدنت را میدهند.
روزهاست که تنهایی، بر تن ورم کرده زمین عرق میکند؛ اما تو نیستی تا غربت در سایه بلندت ساعتی تلخیها را فراموش کند.
گویا واقعهای رخ داده است که بادها اینگونه پریشانند که رودها اینقدر بیتابانه میخروشند، که ابرها نالهکنان میگریند که زمین اینقدر احساس غریبی میکند!
گویا واقعهای رخ داده است که صدای بیتابی و ضجه فرشتگان، در آسمانها پیچیده، که اندوه و غم، بر در و دیوارها سایه انداخته، که سامرا سر در گریبان حزن فرو برده!
شاید مصیبتی بزرگ، دامنگیر خاک شده است.
آه، ای یازدهمین ستاره درخشان عشق! روشنان حضورت را از آسمان سامرا مگیر؛ تاریکی، افقهای پس از تو را تاب نمیآورد.
سایه مهربانیات را از سر دنیا نگیر؛ دستهای یتیمی خاک، تا ابد به جستوجوی وجود بهارانهات، در به در خواهد شد.
اگرچه سخت میگذرد برایت، اگرچه لحظههایت سرخند و دلگیر، اگرچه دورت حصاری کشیدند تا فاصلهای باشد بین تو و دنیا، اگرچه دستهای «معتمد»ها، تو را پنهان کردند از چشمها؛ تنها از ترس
حقیقت محضی که از خانه تو برخواهد خاست تا عدالت را در زمین فراگیر کند، کسی که پاره تن تو بود و وارث بعد از تو! سایهات را از سرِ زمین مگیر!
هر چند دیوارهای فاصله «بنیعباس» بلندتر میشد، عطر حضور آسمانی تو بیشتر منتشر میشد.
هر چه دایره محاصره «معتمد»ها تنگتر میشد، میدان جاذبه عشق و محبت تو گستردهتر میشد.
تو در احاطه کینهها و نفرتها، در حصار جهل و دشمنی گرفتار بودی و آنگاه، با سرانگشت معجزه و غیب، بند از پای گرفتاران میگشودی.
آه، مولا! ماجرای تو و کودک دلبندت، آتشی انداخته بود به جان کوردلان که میپنداشتند میتوانند حقیقت محتوم جهان را عوض کنند.
چه زیبا جانها را به عطر حضور یگانه فرزندت آشنا کردی! چه زیبا فلسفه غیبت و ظهور موعود را بیان کردی؛ جانها هنوز در آتش انتظار موعود شعلهورند.
و امروز، روز توست؛ روز تشییع غریبانه تو بر بال فرشتهها، روز رهایی تو از حصار «معتمد»ها.
یکشنبه
20 فروردین 1385
9 ربیع الاول 1427
امروز، خورشید مهربانتر از همیشه بیدار میشود. روز از شانههای تو آغاز میشود تا جهان، بزرگیات را ببیند؛ چون بزرگی ابراهیم خلیل علیهالسلام در برابر بتانی که فرو ریختند.
ملکوت را در دستهایت به تماشا میگذارند تا رسولان بیرسالت دنیازده، بهشت را پیچیده در
قنوتت به تماشا بنشینند.
جهان، خلاصهای از لبخند توست که امامتت را تمام آبشارها قیام میکنند و جنگلها قامت میبندند.
بزرگی؛ چون پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله. بزرگی؛ چون وحی، چون پدرانت ردای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهبر دوشت آواز عدالت سر میدهد و شمشیر سرْ شکافته پدر بزرگوارت علی علیهالسلام، در دستهایت مشق عشق میکند.
چشمهایت بوی مهربانی زهرا علیهاالسلام میدهد.
امروز، روز بزرگی توست؛ بزرگی تو بزرگتر از تمام پیامبران است. بزرگی تو سالها خواهد بود؛ بزرگی تو از ازل آغاز شده و با ابدیت به پایان میرسد.
خدا از امروز، تو را بزرگتر از هر کسی میخواهد.
امروز از آن توست؛ مثل تمام فرداهای نیامده، مثل تمام دیروزها، مثل تمام روزها، هفتهها، ماهها و سالها.
تمام فصلهای سال، نامت را از بر کردهاند؛ مثل تمام درختها و آبها.
امروز، روز آغاز مهربانی خداوند با دنیاست، روز مهربانی تو با جانهای تشنه ما. امروز، روز آشنایی و آشتی لبخند و آینههاست؛ روز شکوفا شدن گلهای محمدی در دامنه نام شکوهمند تو. امروز، عطر گلهای محمدی فراگیر میشود و باغهای عصمت، در شکوه امامتت شکوفه خواهند کرد، با نفسهای معطرت.
امروز، فروردینها از لبخند تو شکوفه خواهند داد و اردیبهشتها با نفسهایت بهشتی میشوند.
ابدیت در تو خلاصه میشود و شادی، با لبخندت به نهایت کمال میرسد. بعد از امروز، جهان آغاز میشود؛ جهان از امروز، دوباره متولد خواهد شد.
پیش از این، نمرودها، رودهای آتش را گرداگرد زمین شعله کشیده بود؛ اما امروز با تو دنیا سربلند بیرون میآید از این همه آتش طغیان.
مانند ابراهیم خلیل، آتشها را گلستان کردهای. امروز، نوح، کشتی نجاتش را به دست تو میسپارد تا سینه سختترین توفانها را به سمت ساحلهای امن بشکافی.
ای منجی، ای یگانه منجی! از امروز، سکان هدایت بشر به دست توست. از امروز، شادیهای ما آغاز خواهد شد؛ مثل غمهای طولانی تو.
بر ما ببار، ای رحمت بیکران خداوند!
بر ما ببار که سالهاست کویر سینههامان، تشنه باریدن زلال توست.
خداوند، سرنوشت زمین را به تو سپرده است.
در این ثانیههای تازه، در این شکوه دیرینسال رحمت که امروز اینگونه سرشار است، پای هر دریچه ستارهای میدرخشد و هیاهویی است آغاز روزی این چنین را؛ آغاز امامت نور، آغاز امامت آخرین ستاره بیدار.
شایسته ایستادهای و چراغهای راه، در سرانگشتان اشارتت روشن شده است.
شایسته ایستادهای و خورشید، بر پلکهای آفتابیات سجده برده است.
شایسته ایستادهای و این آغاز روزهای انتظار است.
این روز فرو خفته را برانگیختهای در صبحی روشن؛ آخرین وعده الهی محقق شده است.
شایسته ایستادهای و بر شانههای استوارت، بهار بوسه داده است؛ حضور روشنت امید این روزهاست.
شایسته ایستادهای و اشتیاق امامتت، این فرودست را به فرادست پیوند زده است.
زمین در پوست خود نمیگنجد و چراغهای هدایت، در دستهای مهربانت روشن است.
تو آن سایه مهربانی که وعده حتمی خداوندی برای این روزهای مکرر و مکدر. وعده نور، جذبه فلق است و کرانههای آسمان، خلاصه شده در چشمهایت.
جذبه فلق است و اولین روزی که ردای امامت به تن کردهای.
جذبه فلق است و روزی سرشار از آینه.
نجوای گداختهام را به شور، در جای جای خاک رها کردهام.
جهانی در مقابل شکوهت خم شده است. نعمت، بر ما تمام و شب چون روحی سرگردان، در بیابانهای پیکر خویش فرو ریخته است و روز با برقی از دیدگان سرشارت آغاز شده است. بوی
بابونه فضا را آکنده است؛ اولین روز امامتت، اولین روزی است که جهان، با شوق در جذبه نورت تهنشین شده است.
امروز اولین روزی است که خداوند سرنوشت زمین را به تو سپرده است.
جهان با هزار دهان تو را به ستایش نشسته است.
دنیا از هزار دریچه آمدنت را کل میکشد. آمدنت، بشارت صبح است برای شبهای تاریک بشر؛ بشارت رهایی است برای پرندگان دلمرده؛ مژده باران است برای دشتهای حسرت به دل. زمین در خود مچاله شده است؛ جهان از ستم خسته، چشمها به در سپید و فریادها در گلو خفه شده است.
مبارک باد پادشاهیات بر عالم! دنیا از امروز نفس راحتی میکشد. هستی، در سایهسار ولایت تو آرام میگیرد.
پادشاهیات، اماننامه آسمانها و زمین است! مژده آمدنت، بادها را اینچنین عاشق و آواره کرده است.
به اشتیاق توست که درختان، ایستادهاند.
به احترام توست که کوهها قیام کردهاند.
روز پادشاهی توست؛ روز تاجگذاری دوباره عدالت، روز بر تخت نشستن عزت، روز پایان اندوه، روز لبخندهای فراگیر، روز شادی همگانی، روز خوشبختی خاکیان، روز تحیت و سلام مدام فرشتگان، روز روزهای خوش آینده، روز لحظههای مبارک و شیرین، روز چشمانتظاری جهان.
تمام شد غم تاریخی بشر امشب
و روزگار یقین در خودش نمیگنجد
روز توست؛ روز ولایت باشکوه تو، روز امامت تو و چشمروشنی دین، روز امامت تو و احیای قرآن، روز امامت تو و شکوفایی «معروف»، روز امامت تو و براندازی «منکر»، روز امامت تو و تحقق آرزوها.
تو حسن ختام یازده آغاز تا ابد؛ آخرین بازمانده خاندان کرامتی، آخرین باقیمانده خداوندی در زمین. ای ذخیره همیشه خدا برای روزهای مبادا، برای روزهای سخت انسان، رؤیای دیرسال عدالت در جهان. سرنوشت محتوم عالم...!
جهان در پوست خود نمیگنجد؛ از این همه شادی فراگیر. از این همه خوشبختی... .
سلام بر تو و بر سجدههای افلاکیات!
سلام، ای وعده بیدروغ الهی! وقت آن است که از پشت پرده غیبت بیرون آیی؛ که زخم فدک، دیری است لب به شکایت گشوده است.
بیا تا زمین را از خواب غفلت بیدار کنی؛
تا مرهمی باشی بر دردهای زینب علیهاالسلام.
هنوز سر بریده حسین علیهالسلام، در انتظار انتقام توست!
آتش سینه فاطمه علیهاالسلام، خنکای ظهور تو را میطلبد!
«افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
مقدمش یارب مبارک باد بر سرو و سمن
خاتم جم را بشارت ده بحسن خاتمت
کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن»
وسعت کدامین اریکه میتواند سریر حکومت او باشد؟ بلندای عرش، گسترای زمین یا بیکران آسمان؟ جانشینی او در حدود مکان نمیگنجد و پایههای کرسی پادشاهیاش، به استواری و استحکام، در دل ذرات بودن ایستاده است.
آغازین روز خلافت، خورشید دین، در مطلع پنج سالگی میدرخشد و کسی تکامل ایمان را نمیفهمد؛ مگر آنکه ابرهای تردید و شبهه را با نگاه مطمئن یقین کنار زند و نشانههای روشن طلوع را در عصمت چشمانی که پنج سال بیشتر ندارند، پیدا کند.
در روشنای روزی که آفتاب تشیع به آخرین فراز خود میرسید، تردید اقتدا به آخرین معصوم، شیعه را در صف آزمون قرار میداد؛ اما چگونه میشد چشمها را بر کاملترین خضوعی که بر سجاده روان میشد، فرو بست و ردای امامت را که بر شانههای حقیقت انداخته شد، نادیده گرفت؟
جویبار ملک را آب روان شمشیر توست
تو درخت عدل بنشان، بیخ بدخواهان بکن
... اگر دعا، از آسمان اجابت بالا میرود!
اگر دلی به دوستی با خدا صمیمی است، مانند وسعت آبی اقیانوس، وقتی با نیلی
آفاق یکی میشود، همه از وساطت وجودی است که پیشوایان را غایت و امامان را نهایت است؛
چنانچه به دنیا تولد یا تحولی باقی است، به بقای حضرت مولاست که هستی ز هستی او جان دارد.
و به برکت خوشههای دعا که هر صبح در دستان او میروید، روزی موجودات در کاسه قسمت سرازیر میشود.
و به احترام حضور او، ستونهای آسمان برقرار است و زمین در حرکت خود بیقرار، روند زمان را در دست دارد.(1)
1) . بخشهایی از دعای عدیله.
پنج سال سر بر خاک عبودیت گذاشتی. پنج سال غرق شدی در آیه آیه کلام وحی. پنج سال گذشت از اضطراب روح بیقرارت و تو دوازدهمین درختی شدی که از کویر زمین روییدی. دوازدهمین بهاری شدی که بشر، هیچوقت نتوانست لطافتت را درک کند.
یازده جاده از جادههای امامت پیموده شده بود و تو آخرین جادهای شدی که تا آسمان قد کشید و به افلاک رسید.
و خدا خواست که چشمهای زمین در انتظار به سر ببرد.
خدا خواست که حسرت بکشند زمینیان دیدار تو را.
آقا!
زودتر بیا و ما را برسان به آرزوهای دست نیافته یازده مرد آسمانی.
دنبال عشق میگشتی. با دوربینی که روزهای دور را زنده میکرد؛ دوربینی که یاد گرفته بود دورهای دور را از نزدیکترین راه ممکن ببیند؛ آنقدر نزدیک که هر بینندهای بتواند شهادت را حس کند، بتواند شهادت را بفهمد و حتی شهید شود.
چه چشمها که با چشمهای دوربینت گریه کردند! مثل خودت که روزهای روز، گریه میکردی، روزهای رفتهای را که بر همین جادهها میرفتی و به پرواز نمیرسیدی.
سالها بود به دنبال پرواز بودی؛ دنبال نیمه گم شدهات میگشتی، نیمه جا مانده در سنگرهای معطری که همیشه سرشار از بوی پرواز بودند.
غیر از تو تنها مجنونهای باقی مانده، همین بیدهای مجنون بودند که هیچگاه از شرم، سر بلند نمیکنند؛ چرا که سالهاست زمین، زمینگیرشان کرده است.
دیگر نشستن بر نیمکت هیچ پارکی آرامت نمیکرد، چه پاییز، چه بهار. هوایی دیگر میخواستی تا نفس بکشی. با دوربینت، با چشمهای شیشهای دوربینت به همه نشان میدادی آرزوی چه داری و آرزوهای دورت چیستند.
دنیا فهمیده بود سرگشته چیستی. وادی به وادی، سنگر به سنگر عشق را میجستی. ریههایت سرشار از پرواز بود.
پرنده آشیان گم کرده! هنوز به دنبال آسمانی بودی که رد پرستوها را بر بدنش حس میکرد؛ پرستوهایی که سالها پیش پر کشیدند.
میدانستی راه پرواز، همان نزدیکیهاست. همچون مرغ مهاجری که دلشوره نرسیدن، امانش را بریده باشد، نگران بودی؛ نگران دیر رسیدن که نه... نگران نرسیدن بودی.
میدانستی روزی خواهی رفت و رفتی. مثل همه مرغان مهاجر، پر کشیدی، پرندهتر از آنچه خیال
میکردی. سالهاست که ما عشق را در آوازهای به جا ماندهات زندگی میکنیم.
مینوشتی روزهای خونین حماسه را. صدای آسمانیات آواز فرشتگان را در خاطرم تصویر میکرد.
دوربین، همشانه روزهای زندگیات شده بود و قلم، همزاد روح اسطورهایات. آهنگ گامهایت، خاکریزها را به ایستادن میخواند.
چفیهات، توفانها را از نفس انداخته بود. مردمان این سرزمین جنگزده، مقاومت را از دریچه دوربین تو به تماشا نشستهاند. سالهای سال، بال و پر سوختن پروانهها را روایت کردی. از هور گفتی و ماهیان گر گرفتهاش.
از خرمشهر و کارون داغدارش.
از جزیرهای که مردان حماسه را مجنون کرده بود.
از نخلهای بیسر هویزه.
از خاک خونآلود جنوب و کوههای دل شکسته غرب.
عاقبت، راوی پرواز خودت شدی و بر رملهای داغ فکه به آنان پیوستی که صدایت راوی عروجشان بود.
نگاه هنرمندت، دورها را دیده بود و بلندای روشنترین افقها را کاویده بود که اینگونه سبکبال، جادهها را به سمت هفتمین آسمان پیمودی و رفتی؛ چونان قویی عاشق که دورترین دریاچهها را برای کوچ آخر برمیگزیند.
بوی عطر اهورایی در زمین پیچید، آن هنگام که واپسین خندههایت در فضا منتشر میشد. پرندگان از پرواز ایستادند و چهار سمت آسمان را نگریستند، وقتی که صدای بالهایت، موسیقی متن ملکوت را میساخت.
تو سید اندیشه و هنری. سنگرهای دفاع، تو را خوب میشناسند و سیمهای خاردار، با تبسمهای آبیات از در دوستی میآمدند. تو رفتهای؛ اما روایت فتحت سند محکمی است بر هنر و ایمان مردی که از قبیله عاشورا بود. ما در جاری یادت میبالیم و نفس تازه میکنیم.
صدا صدای عشق بود. برخیز مرتضی! تو بشارت داده شدهای به بهشت، به لقای موعود.
تو فرا خوانده شدهای به عروج، به خروج از هر چه ظلمت است.
مینها نشانههای شهادتند؛ شهادتی که هم تو در انتظارش بودی و هم او در انتظار تو.
بالهای روح تو، گستردهتر شدهاند از میلههای زندان؛ در تنگنا نمیگنجد. روح تو را تالارهای ملکوت باید در آغوش بگیرد، نه کومههای ناسوت. سپیده صلایت میدهد که برخیزی و برگردی به سوی پروردگارت؛ درست در همان نقطهای که سکوی پرواز شهیدان است، در همان نقطه که فرودگاه قاصدکهای بشارتدهنده است.
نردبان گذاشتهاند؛ فرشتهها صف کشیدهاند تا تو بگذری. نوری که از پیشانیات میتابد، تاریکی جادههای دوردست را به عقب رانده است.
قلم از زبان تو سخن میگوید، سید شهیدان اهل قلم!
پست و بلند «چزابه» را به تصویر کشیدهای با عشق. نیزه شکستهها را کنار بزن! حقیقتی دیگر، پشت آینههای خاک گرفته جریان دارد. مگر نه اینکه شهیدان زندهاند و ما میپنداریم که مردهاند؟
برخیز تا پیرهن یوسف را از باد بگیری، تا «سیب سرخ غلتزنان در مسیر رود» را از آب بگیری!
خورشید را باید از شبپرستها پس گرفت!
چفیههای در چنگ سیم خاردارها، در اهتزازند. هنوز پلاکهای باد و باران خورده هنوز هم بر گردن نخلهاست. فضیلتهای فراموش شده را باید به کاغذ سپرد. آیههای حضور را بنگار. «شلمچه» زنده است هنوز و بر توست که پیام زنده بودن شلمچه را برسانی به خاکنشینها، به مردم شهرهای اسارت، به اهالی محله دنیا که مرگ، بر پنجرههایشان سایه انداخته است. دوربینات را بردار! لحظهها دارند میگریزند؛ اشک یتیمی در چشمها دارد میخشکد. فریاد بزن تا کوچ پرستوهای مهاجر را به یاد ساحلنشینها بیاوری!
فریاد بزن تا سکوت گمراهکننده روزگار را بشکنی!
فریاد بزن تا موجهای تنبل را برخیزانی. ای پیامآور شبهای عملیات! جبههها، حرفها دارند هنوز؛ در عصری که از این همه حرفهای تکراری خسته شده است.
مگر نگفته بودی هنرمند با فطرت آدمها سخن میگوید؟ سخن بگو.
مگر نگفته بودی پیماننامه کربلا را بر فطرت آدمها نوشتهاند؟ برخاستن قلم تو، استمرار قدمهای شهداست. خون، پیام دارد و تو پیامآور خون شهدایی.
برخیز مرتضی! رستگار شدهای؛ رهسپار شدهای به کوی عشق که شهیدان رفتهاند. ماییم که ماندهایم با زانوان فسیل شده؛ خشک شدهایم و جا ماندهایم از کاروان.
سید! در بن بست نومیدی، تو آموختیمان که درهای شهادت بسته نیست.
«روایت» فتح یادش به خیر!
همیشه دل نگرانی چشمهای تو راوی پرواز عاشقانه سفر کردگان بود؛ وقتی ردپای دلدادگیشان را تا آن سوی خاکها دنبال میکردی، با آن صدای محزون.
تو داستان سوختن پروانههای آوارهای را که به شوق زیارت شمع، تا پشت خاکریزها آمده بودند، روایت میکردی.
دلواپسیات را تا دوردستها بدرقه راه پرستوهای مهاجری میکردی که در هوای عاشقی، هرگز به کاشانه بازنگشتند.
چقدر صدایت آشنا بود به گوش اهالی و چه حزنی جریان داشت در سرشاری آن کلمات شعلهور که از ذهن قلمت میتراوید! آنگاه که از دریچه شهود و مکاشفه، عشق را به تماشا نشسته بودی، عطر کلماتت میوزید در کوچه کوچه شهر و خاطره شهیدان را منتشر میکرد در هوای روزگار.
دیگر صدایت به گوش نمیرسد؛ گویا لب فرو بستهای!
سید! حالا دیگر من راوی تو شدهام؛ درست از آخرین دقایقی که خاک، عطر تنت را حس کرد، از آخرین لحظاتی که پروانه شدی! این بار پرواز تو سوختن عاشقانه است از زاویه دوربین چشمهای دنیا که روایت میشود. دیگر برای دلتنگیهایت چارهای نبود.
برای پرنده شدن آماده بودی، چشمهایت را به ردپای سفر کردگانی دوختی که از زمین تا آسمان قد کشیده بودند.
آرام قدم برمیداشتی؛ انگار میدانستی که بهشت، به رویت آغوش گشوده است!
من شاهد بودم که خاک، چگونه وسعت آسمانیات را تاب نیاورد.
من دیدم که چطور خاک، زیر قدمهایت گل کرد.
دیدم که چفیهات را باد، بوسهباران کرد بر فراز سیم خاردارها.
و خونت که مشتاق تا آسمان قد کشید.
یک عمر، قلمت از پرواز نوشت تا به پرواز رسید.
یک عمر، با قلمت پنجرهها گشوده شد رو به شهود و چشمها، حقیقت را به تماشا نشستند. در دریچه کلمات تو و امروز، تو خود حقیقتی که چشمها، جاودانگیاش را به تماشا مینشینند.
دیگر صدای دلتنگیهایت در سکوت شهر نمیپیچد و پنجرهها با حزن صدایت گشوده نخواهد شد.
دیگر خاطرات مسافران بهشت، از زبان قلمت نمیشکفد بر ذهن کاغذ.
سید مرتضی!
هنوز عطر چفیهات را بادها با خود دارند و هنوز زمین در حسرت قدمهایت مانده است! تو دلت از جنس خاک نبود که بمانی؛ پیله تنهاییات دیگر گنجایش نداشت، هوایت بوی پرواز گرفته بود.
باید رها میشدی.
این بار قدمهایت، بلندای قله شهادت را مشتاق بود.
این بار ذهن واژههایت از خدا پر بود.
خسته بودی از روایت؛ میخواستی خودت روایت شوی از زبان تاریخ؛ از قلم زمان.
سید مرتضی! من رد پاهایت را دیدم که چهطور از زمین محو شد و به آسمان پیوست.
صدایت اگرچه خاموش، اما همیشه خاطرهات در ذهن شهر، باقی است.
آیا میشود عقل را در خاک سپرد، وقتی که عقل، روی دوم سکه عشق میشود؟! وقتی که دعوای شاعران و کاتبان بر سر عقل و عشق، به یک نگاه آشنا حل میشود، باید مثل امام خمینی رحمهاللهنگاه کرد تا جهان را اینگونه ساخت؛ باید مرتضی شد تا بر سر فلسفه فریاد بزنی و بر جهالت مدرن بشوری.
هر چند به ظاهر هیچ ارتباطی بین معماری و شهادت نیست و هیچ ارتباطی بین سینما و حکمت؛ ولی جهان، ذات نظاممند دارد و در حکمت عشق، همه چیز بهانه است و همه ذرات عالم بهانهاند؛ بهانهای برای عاشق بودن.
علم و هنر، دیوار و آجر و آب و خاک، همه بهانهاند وقتی عظمت نگاه انسان به جهان مأمور
میشود تا نان عافیت را آجر کند.
مرتضی، صدای زیبای یک راوی نبود؛ قلم روان یک نویسنده نبود؛ مرتضی فطرت بشر قرن بیستم بود، طرحی نو برای انقلاب بود. میشود راز جهان را در نگاه پیرمردی کفشدوز در سنگرهای خاکی،
گشود و در دستان پینهبسته مادری در پشت جبهه، در صمیمیت بسیجی سیزده سالهای و در شهادت مردانی که تمام معادلات جهانی را به یک نام و به یک لقب و به یک صفت بر هم زدند؛ بسیجی.
و مرتضی فلسفه بسیج را تدریس کرد.
تو را نه دشتهای داغ سرزمین جنوب و نه استخوانهای هزار تکه شهدا و نه شلمچه و طلاییه و فاو، که کپرنشینان «بشاگرد» هم میشناسند، که تو نه در قاب چهار گوش جعبههای جادو که در قلب مردمان محرومی.
قلمت روزگاری «روایت درد» کرد و روزگاری «روایت فتح».
«روایت درد»ات قصه رنج مردمان «خان گزیده» روستانشینان بود که زیر آوار ظلمشان مدفون شده و از یادها رفته بودند؛ قصه مردمان سیاهچهره سپید دل، قصه مردمان تهیدست پر ز مهر. و «روایت فتح»ات، قصه مردان آسمانی بود و شرح «دفاعی مقدس».
هنوز که هنوز است، خاطره شبهای پنجشنبه را که با صدای محزون تو میگذشت، از یاد نبردهایم: «چه جنگ باشد و چه نباشد، راه من و تو از کربلا میگذرد...».
سید!
نسل من، همه آنچه را از دفاع مقدس پدران و برادرانشان میدانند، مدیون توانَد.
افسوس که دیر یافته و زود گمت کردیم!
رفتی؛ در حالی که گوشهامان هنوز در انتظار غربت طنین ملکوتی کلام تو بود.
چنان در حسرت پرواز و ترس در پیله ماندن و پروانه نشدن سوختی که عاقبت، ققنوسوار از خاکستر خویش پر کشیدی.
اکنون، این تویی که «بر کرانه ازلی و ابدی وجود بر نشستهای» تویی که باید «ما قبرستاننشینان عادات سخیف را از این منجلاب بیرون کشی».
آسمان، گستره پرواز تو بود و تو چه ماهرانه گریختی از بندبند هواها!
قفس دنیا جای تو نبود، دلداده به دلدار رسیده!
هنوز صدای قدمهای خالصانهات در گوش رملهای فکه نجوا میکند. این خاک، چقدر عادت داشت به گامهای صبور تو! شعاع نگاههای آفتابیات را هنوز بر پهنه این دشت پر راز میتوان دید؛ تلألو درخشان چشمانی که همواره کاوشگر خاطرات پنهان شده در خاک بود، چشمهایی که مرواریدوار، از دریچه دوربین میدرخشید.
آنقدر حوادث روزهای پرخاطرهات را به تصویر کشیدی تا دریچه گسترده آسمان، دوریات را تاب نیاورد.
فرشتگان بال گستردند و قدمهای تو را یک به یک به دوش گرفتند.
دریچه نگاهت کدام سو را مینگریست که اینچنین اوج گرفت؟ در فکه راه رفتی، زندگی کردی، نفس کشیدی و خاطرات را زنده کردی و آنقدر اوج گرفتی تا به معابر بهشت راه یافتی.
آری! «باب جهاد اصغر بسته شد؛ ولی باب جهاد اکبر که بسته نیست».
نفسهای تو زمینی نبود که در این خاک دوام آورد. امواج متلاطم روحت، بیصبرتر از آن بود که به اقیانوس راه نیابد.
مرزها را شکستی، طغیان کردی و پیلههای دور و برت را شکافتی و پروانهسان، سوسن شهادت را بوییدی. خون سرخت، خاک فکه را گلگون کرد. خاکستر و خون به هم آمیخته تو، عجیب بوی بهشت میداد! نوری عظیم تو را دربرگرفت و شوق وصال، در جسم تکه پارهات دوید. پیلهها از هم شکافتند و تو پروانه شدی.
زمین، بوی سوختگی میداد و زمینیان در راه مانده، بیتاب لحظههای جدایی شدند. همه جا باران گرفت. قلبهای سوخته، رفتنت را دیدند و تو کجا بودی که باز هم از پشت شیشه دوربینت، این لحظه را ثبت کنی؟
تو عروج کردی؛ ولی کدام نگاه توانست خندههای وصال تو را ضبط کند؟
جز این پیکر پاره پاره، بر دشت غریب فکه که توانست لحظه عروج را ببیند؛ آن زمان که به خیل دوستان شهیدت پیوستی.
هنوز صدای مناجاتت در هوای دشتهای جنوب جاری است.
هنوز سقاخانه کوچکت را که با دستهای عاشقت ساخته بودی، به یادت زیارت میکنند. عاشقانه رفتی و «عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» شدی.
منزل به منزل عبور کردی هفت شهر عشق را؛ تا به اوج رسیدی؛ کولهباری از اخلاص و یکرنگی. نوری بودی که چون شهابی از دل خاک گذشتی تا اندکی تاریکیمان را به روشنان خود روشن کنی. نسیمی بودی که دلهای داغدیده را با عبورت آرام کردی.
آوای حرفهایت، امواج نگاهت بر سواحل خسته و متروک و زنده نگاه داشتن خاطرات همرزمان شهیدت، هنوز از یاد نرفتهاند. قلم در دستان معجزهگرت چه خوب مینوشت و چه نیکو بودند اندیشههای عرفانیات!
نه خروش سازهای الکترونیک، نه در هم تنیدن رنگهای بیروح، نه تصویر حجمهای ناموزون و نه اشعار انفعالگرا، هیچ کدام تعریفی جز استعداد محض ندارند. هر توانایی تا وقتی که انسان را به سوی خدا نبرد، فقط «فن» است و «فن» وقتی به سوی عالم بالا سیر میکند، هنر میشود.
«هنر»؛ یعنی ستودن زیبایی جلوهها و به تصویر کشیدن آن برای پرستیدن زیبایی ذات حق.
زیبایی، ماده اولیه هنر و نشان دادن زشتیها و تاریکیها و سیاهیها به بهانه هنر و نشانه رخوت صاحب اثر است.
عالم، عرصه نبرد زشتی و زیبایی است و عصر آخرالزمان، عصر فزونی زشتی و گناه است. ولی آیا وظیفه هنر، جز اشاعه زیبایی است؟!
هنرمند، جنبه زیبای حقیقتها را میبیند و هنر، ابزاری است تا زشتی را در حاشیه بگذاریم و فراموش شود. هنری که عشق به خدا در آن جاری نباشد، زیبایی نیست، زشتی و بیهنری است.
دوشنبه
21 فروردین 1385
10 ربیع الاول 1427
2006.Apr.10
عطر عشق، هوای مشتاق مکه را پر کرده است.
دیوارهای مکه خبری شگفت را فهمیدهاند. کوهها ایستادهاند تا عشقی ماندگار را برای اولین بار، در حجاز به تماشا بنشینند. تمام لبها زمزمه میکنند شادی کلبهای را که از چراغ محبت محمد صلیاللهعلیهوآله و خدیجه علیهاالسلام روشن خواهد شد؛ اما عشق، به خوشیمنی این پیوند ایمان دارد.
زمین به مبارکیاش یقین دارد. اصلاً این تولد بهاری، بر ایمانی ابدی شکل گرفته است. این دو عاشقانه آمدهاند تا مهربانیهایشان را نذر روزهای بیمهر حجاز کنند و عشق را با کیسههای شبانه نان، میان مردم تقسیم کنند. تا خدا را به تماشای این همه بینای نابینا بگذارند، تا دهان گورهای دختران زنده به گور را برای همیشه ببندند.
با نام عشق آمدند تا تکیهگاه هم باشند؛ تا با هم به دوش بکشند سنگینی روزهای طاقتفرسای نیامده را.
آمدهاند تا یکی شوند و یکصدا تا یگانگی خداوند را منتشر کنند در هوای داغ حجاز، تا بادهای گرم و نفسگیر، بادیه به بادیه و خیمه به خیمه بوی خداوند را از سینه قبیلههای چادرنشین بگذرانند.
عاشق هم شدند تا ترانهها و شعرهای عاشقانه عرب، کلمه به کلمه و مصرع به مصرع و بیت به بیت و قصیده به قصیده بوی حقیقت عشق را زندگی کنند و دست در دست هم دادند تا ارزش زن، بالا برود و قد بکشد؛ حتی بلندتر از شمشیرهای آختهای که همیشه تشنه بوی خون بودند. دست در دست هم آمدند تا خنکای زندگی را به روزهای گرمازده حجاز بچشانند؛ روزهایی که سالها بود بوی عشق و مهربانی و زندگانی را فراموش کرده بود.
آسمان میخندد این اتفاق زیبا را و زمین کل میکشد این پیوند آسمانی را.
چه طربانگیز است آفتاب امروز مکه! چه روحفزاست هلهله ممتد نخلستانهای عرب!
چشمهای ملایک، با لهجهای بارانی شادباش میگوید این وصلت خوشآیند را.
امشب، شب ازدواج ملکه حجاز است؛ اما نه با شاهزادگان یمنی و نه با تاجران مکی؛ با کسی که پادشاه بیتاج و تخت زمین و آسمان است. با کسی که تمام کائنات، بهانه خلقت اوست و آفتاب، به طمع دیدار او هر روز طلوع میکند، با کسی که خداوند او را «رَحْمَةً لِلْعالَمینَ» نامید.
خدیجه، به خانهای میآید که زینتی جز حضور همیشگی ملایک ندارد؛ خانهای که جز صدای محمد، هیچ موسیقی دلنشینی را نمیشناسد، خانهای که افقهای روشن آسمان، چشم به آستان بیآلایش آن دوختهاند.
خدیجه، جان پیامبر میشود. تمام ثروت خود را در محمد خلاصه میکند.
و خدیجه به خانه محمد صلیاللهعلیهوآله میآید تا مرهم زخمهای فردای محمد صلیاللهعلیهوآله شود.
فرشتگان، عود میسوزانند و هلهله میکنند؛ در حالی که طوافکنندگان خانه یتیم عبدالمطلباند.
خدیجه سفیدبختترین عروس شهر، به کدام پنجره سبز دخیل بسته بود؟ از کدام ریسمان محکم آویخته بود که هیچ تندبادی از رسیدن به مقصودش باز نداشت؟ کدام جذبه، او را از مجللترین خانه آن دیار، به سوی چهار دیوار کاهگلی کوچک فرامیخواند؟
آری! خدیجه، ستاره بخت خود را در میان آن چهار دیواری رصد کرده بود و آن هنگام که زنان کور و کر، او را بهخاطر انتخابش، سلیقهاش و طرز زندگیاش ملامت میکردند، نمیدانستند که یتیم شهرشان خانهها خواهد ساخت؛ در وادی مقدس قلبهای عالم با ندای «قولوا لا اله الاّ اللّه تفلحوا». آن زنان که جهان را با دستهاشان پیمانه میکردند و به داشتهها و نداشتههاشان مینازیدند، چه میدانستند فرزند خدیجه - فاطمه زهرا علیهاالسلام و اولادش - ، معیار سنجش نیک و بد عالم خواهند بود؟!
با نمازهای نافله که از خواب برمیخیزی، آسمان بشارت میدهد به سپیده صبح. از هر چه خستگی جادههاست، رها خواهی شد. عمری خلوص بر پیشانیات میدرخشد. نیت معراج کن که وضو به خون خواهی گرفت. سبد سبد یاس آوردهاند. بوی مسیحا وزیدن گرفته است. در کوچهها و خیابان، عشق میبارد!
مرگ را تو به سخره گرفتهای، خستگی را دور زدهای، کسالت را دوره کردهای. چشمهای تو نه در سالهای جنگ خواب را به یاد دارد، نه در سالهای پس از جنگ. برق اسلام را در دست داشتی که تپههای «کردستان»، زیر قدمهای تو به خاک افتاده بود و تیرک خیمه «بعثی»ها، ستون به ستون میلرزید. نفست شراره شوق بود در زمستان و رایحه امید در تابستان. نه سوزنهای گرما، نه تازیانههای سرما، هیچیک بر تو اثری نداشت. وجود تو تنها عشق را میشناخت. نام تو در سنگر دشمن، آذرخش بود که میبارید و آتش بود که میسوخت. زندگیات یک سره در محراب گذشت؛ محراب بندگی، محراب حضور.
به نماز صبح که میایستی، صدای باد در ایوان میپیچد. خبر آوردهاند که چشمهایت روشن! فرا خوانده شدهای به جشن شهادت. شهر از خواب گرفتاریهای زندگی برنخاسته است. از خم کوچه نگذشته است هنوز و تو از هفت شهر عشق عبور کردهای. رنگین کمان زندگیات، کامل شده است. کوه قاف، به بلندی ارادهات درود میفرستد. تو «سیمرغ» شدهای. آشیانهات تبریک!
شهادتت مبارک!
اهالی کوچه دل را تاب ماندن در گل نیست. صدایی آشنا، مدام نهیب میزند که خواب، شیوه عاشقان نباشد.
طبیب عشق باشی یا واعظ عقل، نجار پنجرههای آسمان باشی یا مدرس شیوههای عاشقکشی، شاعر باشی یا مهندس یا ارتشی، آنگاه که دلت در حجرههای بهشت متولد شده باشد، تو را با خاک نسبتی نیست؛ خواه ناخواه هوای افلاک به سرت میزند.
ساکن خاطرات کربلا بودن مهم است! امیر! مسئولیت و مشغولیت، راه دل را سد نمیکند. دروازههای جهاد، برای ساکنین خانههای عافیت بسته است، نه بر روی صاحبان حمیت.
برای آنان که در حقیقت قیام حسین علیهالسلام مقیم گشتهاند، «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا»ست. امیر، شهید راه کربلا شد؛ شهادتت مبارک، امیر کربلایی!
چهارشنبه
23 فروردین 1385
12 ربیعالاول 1427
2006.Apr.12
با من بمان تا در امتداد آرامش، روزهای نیامده را سپری کنیم!
دنیا، محتاج مهربانیهای من و توست.
جادهها نگرانند تا مبادا تنهایشان بگذاریم، تا مبادا رد پاهای ما از هم جدا بیفتد!
عشق، مهربانی، آرامش، لبخند و حتی جهان، نیازمند من و توست.
ما شانه به شانه هم، کوهی بشکوهیم و استوار که در برابر تمامی توفانها، بیکوچکترین تکانی پابرجاست.
من و تو قله آرزوهای گرسنهترین کودکان جهانیم.
ای راز روزهای استواری! با من بمان تا شانههایمان، آشیانه عقابهای دور پرواز باشد. برخیز تا کاری کنیم کارستان! برخیز تا دنیا را متحیر کنیم، تا «فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم».
با من بمان؛ دنیایی از دلواپسی، دنیایی از دلشوره، دنیایی از دستهای خالی، امیدوار من و توانَد؛ من و تو، اسطوره افسانههای ناگفتهایم؛ «حالیا چشم جهانی نگران من و توست».
من و تو باید با هم باشیم. باید ما باشیم «چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم خانهاش ویران باد.
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی».
آری، برادر برخیز «از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم».
دنیا چشم انتظار ماست. عدالت، ما را میخواند، «از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وانکنیم».
برخیز تا آفتاب حقیقت را بر بلندای بامها فریاد بزنیم. «من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمیخیزند».
هیهات که برنخیزیم!
«من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را میگویند
کوهها شعر مرا میخوانند»
آری «کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند».
برخیز تا جهان، تماشا کند دستهای مهربانیمان را در دست هم! خمیازه روزهای غفلت را خوابیدن بس است. ما باید «دست در دست هم دهیم به مهر».
مبادا روی برگردانی؛ تنها خواهیم ماند!
«سخن از
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر».
دستهایت را به من بسپار! با من بیا، با من بمان و با من، بلندتر از همیشه آزادی را بخوان.
سرتا به پا ترنم و لبخند است این آفتاب روشن رویایی
مردی در انتهای غروب آمد در دست او چراغ اهورایی
هر کس که زیر بیرق اسلام است از یک نفس سرشته شده جانش
چون قبله و کتاب و خداوندش یکتا شده است با دم یکتایی
آوای روح بخش قرآن، فضا را پر کرده است؛ کلماتی اهورایی که شولای نور و نیک بختی را بر چادر سیاه ظلمت کشیده است.
ملایک، چراغ یکرنگی و یگانگی را بر خانههای برافراشته با «اللّه اکبر» هدیه میدهند.
آفتاب، این همه روشنی را رشک میبرد و زمین، بر قدمهای محکم مسلمانانی که دست در دست هم خدا را میخوانند، تکیه داده است.
ملایک، با چراغ وحدت میآیند و شیاطین، علم تفرقه را بر زمین میاندازند و میروند.
روزگاری که جهل بر سینههای اهل زمین خانه داشت، به سر آمد؛ چون رسولی از سوی خدا خورشید را به دلهای تاریک بخشید و آنان را به یک قبله واحد فراخواند.
کتاب مقدس آورد و با یک آیین، آشنا کرد. بر یک سجاده به نماز ایستاد تا همه از او پیروی کنند و چون او نماز بگذارند و روزه بگیرند و به حج بروند و... .
فریاد وحدت سرداد تا تمام بیداران عالم، زیر بیرق او جمع شوند و لوای بیدادگرانه او را طنینی دوباره دهند.
چراغ «و اعتصموا بحبل اللّه جمیعا و لا تفرقوا» در دست گرفت و ریسمان هدایت را برای افتادگان در دره سیاه جهل و نابودی رها کرد تا مگر به سوی نور بیایند، خفتگان تاریکی.
تو از نگاه من آمدهای؛ از شهری که از تکههای دل من دروازهاش را ساختهاند.
از جادهای میگذری که هر دو سرش به شهر ما میرسد.
تو هموطن باور من هستی که مرز ملتها را آیینشان مشخص میکند و من و تو هموطن آیینمان هستیم. من و تو مسلمانیم؛ پردهها را باید درید، حجابها را باید کنار زد، مرزها، شایسته شکستند.
من و تو به قیمت با هم بودن، کشور دلها را فتح خواهیم کرد.
قصه من و تو، قصه دو انسان نیست، قصه دو هموطن نیست، قصه دو شهروند نیست؛ قصه من و تو، قصه یک جان است که در تمام کالبدهای یک میلیارد قلب تپنده جاری است. اگر به ندای هم گوش فرادهیم، اگر به درد هم بسوزیم، اگر شبها را بیخبر از هم سر بر بالین ننهیم، ما یک میلیارد انسان یک دلیم. ما سربازان قرآنیم و آیههای نبوت محمد صلیاللهعلیهوآله.
ما راهمان از آبادی قرآن میگذرد و کاروان حمیتمان، از سرچشمه نبوت آب میخورد؛ باید از ستارههای سیره رسول خدا و خاندانش، راهمان را بجوییم!
دستهایم را بگیر؛ در گرمای دستان تو، دستان بریده جعفر بن ابیطالب را میجویم و در خلوص کلامت،های و هوی روز برادری را، آنگاه که مهاجر و انصار، برادران هم شدند تا رسیدن به بصیرت توحید.
دوشنبه
28 فروردین 1385
17 ربیع الاول 1427
2006.Apr.17
تمام آسمان، درد میکشد. پیشانی حجاز، عرق کرده است. آمنه، منتظر بشارتی مهربان است و جهان، منتظر اعجاز. عشق میخواهد متولد شود؛ تو متولد شوی.
فانوسها، صدای روشنایی بزرگتر از خورشید را شنیدهاند.
رسولان، منتظر رسالتی ابدیاند. شعرهای عاشقانه، منتظرند تا با تو متولد شوند.
ریگزارهای داغ حجاز، چشم به راه قدمهایی مبارکند.
حلیمه آمده است تا آمدنت را با مهربانی شیر بدهد؛ دلسوزتر از هر مادری.
آمده است تا رحمت تو را با شیر کودکانش سیراب کند و مهربانیاش را با تو و کودکانش تقسیم
کند.
عبدالمطلب، چشم به راه است تا شکوه عربیاش را نام بلندت در کوههای حجاز، فریاد بزند. حجاز، منتظر نشسته تا جاهلیتش را در خویش خاک کند.
تنگه شعب ابیطالب، دلتنگ روزهایی است که تنگنایش را بر دلتنگیهایت، افزون کند.
مکه، انتظار روزهایی را میکشد که اسلام را در جای جایش فریاد بزنی؛ همصدا با یاسر و عمار و سمیه و بلال و ابوذر و... .کعبه، مشتاقانه ایستاده است تا مردی از جنس خودت، بر فراز شانههایت، «لات» و «هبل» و «عزی» را به زیر بکشد و بشکند حرمت خدایان سنگی را تا حریم خدا، خالی شود از جهلی سراسر، تا بلال، بر بالای کعبه، منادی ندای اسلامت باشد و نامت را در برابر دیدگان تازه مسلمان مهربان شده، فریاد بزند.
طاق کسری، آماده ترک خوردن است و آتشکدهها منتظر تا نور سرشارت، لبریز خاموشی و فراموشیشان کند، تا تو گرامیترین معجزهای باشی که میآید.
وقت، وقت آمدن توست. دلشوره، غار حرا را برداشته است. تاریخ، منتظر است که بیایی و هجرت کنی. جبرئیل، ایستاده بر درگاه غار تا قرآن، با صدای لرزان تو، در جان غار طنینانداز شود.
آستان درهای جهان، بیقرار آمدن و رد شدن تواند.
دختری مهربانتر از مریم و آسیه و زنی از جنس خدیجه علیهاالسلام، بیتاب مهر پدریات بر درگاه مانده است.
آسمان، یکی یکی ستارههایش را بر سقف خانه عبداللّه آویزان میکند تا خورشید حجاز، از آغوش آمنه طلوع کند.
تا بوی تو در شامه خاک پیچید، زمین معطر شد.
با آمدنت، کسرا به خود لرزید و فرو ریخت و از صلابت گامهایت، بتها عاجزانه سر تسلیم فرود آوردند بر خاک.
و ناگهان تو فرود آمدی؛ در رستاخیزی از نور! تو جاری شدی از منتهاالیه رحمت پروردگار.
و زمین در جریان بیدریغ مهربانیات، آیندهای روشن را به انتظار نشست.
تورات و انجیل تو را مژده داده بودند. معبدها و دیرها و کنشتها، روشنان گامهایت را چشمانتظار
بودند. تو شبی در قداست دقایق آسمانی، از مهربانی خداوند، آیه آیه نازل شدی تا «رَحْمَةً لِلْعالَمینَ» باشی. از شرق تا غرب، از شمال تا جنوب، از خاک تا افلاک، همه جا، پرتو نور الهی توست که تاریکیها را میشکافد به سرانگشت غیب.
صدای گامهایت در ذرات کائنات پیچید و ابلیس، عاجزانه به خود نالید!
تو پناه بیپناهانی. با تو، رحمت، همیشگی است. با تو، نعمت، فراوان است. با تو، کرامت و سخاوت به اوج خود رسید.
با تو، درهای توبه هماره باز است.
با تو، جاده رستگاری آشکار است.
با تو، خدا هیچگاه میان انسانها گم نمیشود.
آمدهای تا براندازی آیین زشتیها را، تا ببندی دهان باز جهالت را، تا بیاموزی شیوه دوست داشتن را، رسم عاشقی را؛ تا زنده کنی محبت فراموش شده را. آمدنت را «حرا»، عاشقانه به پیشواز آمد و کعبه با شوق، به طواف درآمد!
تو آمدی؛ چونان جریانی از نور و هدیه میآوری بهشت را. آمدی تا «محمد امین» باشی در ازدحام نامردمیهای مکه در عصیان فرو رفته!
تا آیه فتح بخوانی در گوش خاک گرفتار؛
تا سلمانها در سایهسار محبت تو تسلیم شوند و نطق «ابوذر»ها به اذن تو گویا شود؛
تا «ابو سفیان»ها و «ابوجهل»ها، در عمیقترین سایههای فراموشی زمان مدفون گردند و «بلال»ها و «عمار»ها، توحید سرای وادی عشق باشند.
تو آمدی تا زمین از خدا خالی نباشد.
تبسمی از بهار، در سینه ما گل انداخته. لباسهای نور، برازنده قامت دل میشود. جادهها از مسیر لبخند میگذرند.
هر چه درخشندگی، از نو پایهریزی میشود. پلی از اوقات سرد زمین به مثنویهای گرم آسمان زده میشود:
«دلا میلاد ختم المرسلین است
فروغ آسمانی در زمین است
... محمد صلیاللهعلیهوآله مهر ظلمتْسوز آمد
شب یلدای ما را روز آمد»
مژده باید داد که هر چه تابندگی، به سمت انسان رو آورده است. آبشاری از بشارت نازل شد. آسمان، با شادی سرشار، در پوست نمیگنجد.
همه با هلهله همراهند.
زندگی، با صدای ماندگار خوشبختی انس میگیرد و بنای بلند عاشقی، بیگزند میماند. همه اشیا، به سبز آراسته میشوند و برگها به سبز بودن خویش مباهات میکنند.
بار دیگر، آینهها در شستوشویی از باران، متولد میشوند و با هیئتی زیبنده و آراسته، میآیند برای چشمروشنی انسان.
همه نگاهها به سمتی است که نور محمد صلیاللهعلیهوآله میآید. او میآید و تعابیر شاعران، لابهلای بهار مأوا میگیرد:
«ای نور یقین، سلام بر تو!
ای محور دین، سلام بر تو!
... ای در شب تیره، آیت صبح
ای نور سحر، طراوت صبح!
... دادند تو را امید جانها
ای عشق خجسته در دل ما»
محمد صلیاللهعلیهوآله میآید و به یمن آمدنش، شور و نشاط، تمام دل را فرا میگیرد.
چیزی نمانده است. در پیش است جلوههای آسمانی زمین.
وقتی نام او بیاید، تمام هیاهوهای پوچ و ادعاهای پوشالی، به توبه خواهند نشست و تمام قدر و منزلتها به زیر میآیند:
«شاهنشانان بارگاه جلالند
خاکنشینان آستان محمد
... هست به مهمانسرای نعمت هستی
عالم و آدم، طفیلخوان محمد»
تحسینهای مکرر آسمان، چقدر در مقابل زیبایی او الکن است!
وقتی جمال او باشد، رنگ دلمرده افسردگی، به سوگ خود مینشیند.
وقتی جلال و شوکت او باشد، انسان، عظمت دستگاه بهشت را از یاد میبرد:
«بهار بیخزان، روی محمد
بهشت جاودان، کوی محمد
... معطر ساخت گلزار جهان را
شمیم تار گیسوی محمد»
او میآید و همه از قصه چشمانداز آفرینش، دل زنده میشوند؛ از فرش تا عرش.
غزلهای پرطلوع و بکر، به دفتر هستی ریخته میشود.
چه زیبایی چشمگیری! همدم شدن ابرهای فرخنده و سبکبال در آسمان آبی، چقدر نور میبخشد به چشمان دریا! نگاه کن! دقایق میوهدار از درختِ خلقت چکیدن گرفته و سهمی از باران گل، میان تمام پدیدهها توزیع شده است.
محمد صلیاللهعلیهوآله میآید و تو ای دل اگر:
«عاشقی، خیز و حلقه بر در زن
دست در دامن پیمبر زن»
آفرینش، به انتظار نشسته بود تا ببیند نقطه آغازین خویش را.
در این جشن بینظیر، گلها آمدهاند در محضر جانبخش نسیم رحمتش. در این تجمع بیهمتا، خاکیان و افلاکیان نشستهاند جایی رو به روی علت حیات:
«ای بهر تو آفریده گیتی
شمس و قمر و ستارگان هم
ای میر امم، امیر «لولاک»
وی فخر بشر، نبی اکرم
... ای نام تو زنده تا قیامت
وی دین تو تا به حشر محکم»
در این گردهمایی طربناک، دهانها یکدست و موزون، شهادت میدهند به حجت روشن آفریدگار.
دلها، یکصدا و منسجم، اقرار میکنند به فضیلتهای بیکران او.
همه میدانند انگیزه سرایش بیتهای دلنشین حیات، تنها او بود. همه چیز خلقت اگر به دل مینشیند، اگر زیباست، از اوست، بهخاطر اوست:
«این جهان رخسار او دارد، از آن دلبر شدهست
آن جهان انوار او دارد، از آن خرم بود»
هستی در اختیار اشاره سرانگشتان اوست.
اینک اما قلمها گِرد تاریخ جمع شدهاند و تاریخ نخست دهان حیرت قلمها را به وعدههایی که داده بود، سوق میدهد.
بنویسید چه اتفاق بزرگ و شگفتی افتاده است و اکنون بنویسید از آتشکده فارس و دریاچه ساوه و طاق کسرا و... .
آسمان در پوست خود نمیگنجد و زمین بیقرار، طلوع خورشیدی را به انتظار نشسته که در دل شبهای تیره و زمستانی مکه، بهار بیافریند.
نخلها و نخلستانها، عطر حضورش را پا به پای نسیم به رقص نشستهاند و بادها، مژده آمدنش را به بادیهها میدهند.
آخرین فرستاده است؛ آخرین حلقه از سلسله پیامبران.
او میآید تا دلهای فرسوده در سینههای کور، دوباره جوانه بزنند و گلهای ایمان به بار آورند.
تا واژه «امانتداری»، در فرهنگ فرسوده زمین، جانی دوباره بگیرد.
تا عطر خدا را در کوچههای پاییزی مکه بپاشد.
تا کعبه دلها را به طواف توحید بیاراید.
... و میآید تا تیرگیها را بشکافد و نور را به قلب روزگار هدیه کند.
صدای بال و پر جبرئیل میآید
شب است و ماه به آغوش ایل میآید
لب کویر پس از این ترک نخواهد خورد
که ساقی از طرف سلسبیل میآید
الهههای دروغین به خاک میافتند
صدای ناله اصحاب فیل میآید
لباس خاطره را از حریر عشق بدوز
حلیمه! نزد تو فردی اصیل میآید
نگاه آمنه از این به بعد میخندد
چرا که معجزهای بیبدیل میآید
مثل بهار، ناگهان روی دستهای ابدیت گل میکنی.
جهان، سراسر لبخند میشود. همه پیلهها، پروانه میشوند از شکوفههای لبخندت.
پرستوها، به آشیانههای مجاور نفسهایت بازمیگردند. لبخندهایت را در هوا میپاشی تا درختهای باغچه را پر از شکوفه کنی.
گرمی نفسهایت، تن سردترین زمستانها را میلرزاند.
بهار، با چشمهای کودکانه تو، رو به بازترین پنجرههای جهان سلام میکند. تمام باغها به خودشان قول دادهاند تا از بهار آمدنت فاصله نگیرند. شاید دیگر هیچ زمستانی نتواند باعث یخ زدن آوازهای آبیشان شود!
تمام دریچهها در مهی از خوشبختی فرو رفتهاند. آغاز خواب جنگلهای جهان، با گریههای شیرین کودکانه توست.
شهر آینهها، زیباییاش را وامدار چشمهای زیبای توست.
باران، از جنس اشکهای توست. سفر، از کفشهای تو آغاز خواهد شد. تمام قلمهای جهان، تشنه نشستهاند تا دریای بیکران علومت را کلمه به کلمه و سطر به سطر منتشر کنند. جهانی از کلمات، بیقرار جاری شدن بر رودهای لب توانَد.
تمام چمدانهای جامانده از سفر، بیقرار رسیدن توانَد تا کتاب کتاب، دانشت را با آنها راهی کنی.
غبار آینهها را فقط ایمان دستهای تو میتواند بتکاند.
تویی که درههای فراموش شده را غرق باران میکنی تا کبوتران سپید، در مه غوطهور شوند و آبشارها، از دوش صخرهها سرازیر و بهارها، تا بلندترین قلههای فرو رفته در ابر، شکوفه کنند.
آمدنت، زیباترین ترانه پرندههای خوشآواز خواهد شد.
قدم بر عرصه هستی بگذار، ای سراسر مهربانی که دنیا تشنه دریای غوطهور در سینه توست! جهان، آماده است تا زانوی ادب بزند در مکتب تشیع تو.
ای مقتدای شیعیان، ای علمدار علم! درود بر تو که آمدن کودکانهات، چشمهای تنهاترین پنجرهها را با آفتاب، آشنا خواهد کرد.
تویی که عشق و دین و علم و دوستی را برای همیشه با شیعیان آشتی خواهی داد.
تصنیفهای عاشقانهای از سمت مدینه میوزد.
خندههای انسان، با شمیمی از بهشت گره میخورد.
گلدانهایی از شعر، چیده میشود پیش چشمان لحظات.
نام «ششمین قرائت زیبایی» بر سر زبانهای دانش افتاده است.
نام او چون نسیمی معطر، از کنار پلهای عرفان میگذرد. با آمدنش، جان قلم تازه میشود؛ قلمهایی که به احادیث پرنورش دخیل میبندند. باید اما پا به پای معرفت رفت تا او را دریافت!
باید همراه شد با زلال اندیشه. دانشگاه او، از جنس دلاویزترین گلهای بهاری است؛
والاترین رنگ پارسایی، از ساعات درس او بیرون میآید و صدای مکتب بیداری، گوشهای از بیانات اوست. امروز، حالت شعف به اندام آفرینش وارد شده که: شاهْ بیت غزل دانایی میآید. «مفضل» خوب میداند که با آمدنش، توحید نهفته در اشیا، همهْ فهم میشود. آری! او که بیاید، همه واژههای قدسی جاری میشوند در صفحات ایمان.
نفسهای سبز دانش و ژرفکاوی، در فقه منتشر میشود.
لازم نیست گفته شود امثال «زراره» چند نفرند؛ معلوم است که دانش، خود، عطر پرمخاطب است.
او که بیاید، دل، به روایات جاویدش پیوند میخورد.
نگاه کن! جعفر بن محمد صلیاللهعلیهوآله میآید.
عید، بهانه طلب است. به شکرانه روز تولدت ای صاحب علوم کامله! به گدایی معرفت آمدهایم. به درگاه نیاز، سر بر سجده نهادهایم. شادی مؤمنان حقیقی را بر همه روزهایمان ارزانی دار که روزهای سال، عید بندگیست و برای دلبستگان شیعه جعفری، تنفس در مزرعه آخرت و زندگی، خود بهانه شادیست.
مولای عقیدههای پاک! دعامان کن که به حقیقت بندگی درآییم. یاریمان کن تا غرور فکر کردن، به دام فلسفه بدون دین دچارمان نکند!
ای متولد سرزمین محمد که سرزمین دل ما را در آشوب کشاندی. ای مقیم وادی حیرت! به غربت نگاه جدت حسین علیهالسلام قَسَمت میدهیم که راه یثرب حقیقت را نشانمان بده؛ آخر جای پای تو آنجاست؛ از همان وقت که کودک بودی، وقتی که جوان شدی، وقتی که به امامت رسیدی.
ما را به جشن میلاد مذهب جعفری راه بده، ای تمام دین محمد صلیاللهعلیهوآله، یابن رسول اللّه!
سهشنبه
29 فروردین 1385
18 ربیع الاول 1427
2006.Apr.18
عشق، با گلهای میخکی که بر لوله تفنگهایتان کاشتید، جوانه زد و بهار، به بار نشست و زندگی با خون سرختان که خط مرزهای میهن شد، جریان گرفت.
استوار ماندید تا کوهها، شکوه سربلندی و ماندگاری را از شما بیاموزند.
نشان دادید که هنوز میشود دست از جان به جای یاران، شست.
سربلند و پیروز ماندید تا آسمان، سر بر شانههایتان به خواب خوش برود و ابرها از چشمهای پرغرورتان، زندگی را باران کنند تا زمین سیراب شود از زلال وجودتان.
باغهای معلق جهان در دستهای پر از مهربانیتان، به بهار میرسند تا جهانی عشق، از شکوه شما به شکوفه بنشیند.
رشته کوههای سر به فلک کشیدهای شُدید در برابر دشمنان، تهمتن بودید و سینه سپر کردید هر چه نامهربانی را که میخواست خانههایمان را در شعلههای آشوب بسوزاند.
پروانههایی بودید که از هیچ آتشی پروایتان نبود.
آبشار شدید تا جهانی سرکشی را به زانو درآورید.
آسمان، زیر بالهایتان بود و دریاها در مشتهایتان و زمین، ردپایی بود از راز رهاییتان.
نامتان همیشه بلند! ای سربلندان بلند قامت!
مهرتان جاوید و نامتان بلند و ماندگار!
درود بر شما مردان خدا که میراثدار خون شهیدانید؛ پاینده باشید و سربلند!
آسمان را نگاه میکنم و به روزی میاندیشم که باران آمدنت، این خاک عطشناک را سیراب میکند؛
به لحظهای که گامهای مسیحاییات این کوچههای دلمرده را به زیستن میخواند، به روزی که میآیی؛ بال در بال کبوتران سپید و با دستان مهربانیات، کمر فاصلهها را میشکنی.
ای آسمانی بزرگ! این زمین خاکآلود، سالهاست آدینههای بیتو را جان فرسوده است.
این مردمان منتظر با چشمانی سرخفام، آمدنت را بر جادههای عاشقی، خیره ماندهاند.
پلکی بزن و نگاهشان کن که در میان این همه تاریکی، روشنای نگاه تو را میجویند.
میشنوی؟ این صدای بال پرندگانی است که در جستوجوی جنوب چشمانت، این آبی بلند را سرگردان ماندهاند.
با ما بگو پنجرههای آمدنت را کی میگشایی؟
کدام روز، خورشید چهرهات بر این خیابانهای غبارآلود، خواهد تابید؟
من ایمان دارم که تو خواهی آمد و سیب سرخ ظهورت را در میان منتظرانت قسمت خواهی کرد.
تو خواهی آمد و با نفسهای بهاریات، روزگار این همه پاییز را سیاه خواهی کرد. تقویمهای زمین، جمعههای سبز منتشر خواهند کرد. کودکان با بادبادکهای سپید، شاخههای درختان را خواهند آراست و منجمان زمین، ستارههای عدل را از دستان تو، صله میگیرند.
تو میآیی و نام اساطیریات بر دوش بادها حک میشود. سینهسرخان مهاجر، سمت عدالتت را به پرواز میآیند و از چشمه نورانی ظهورت، گلوی منتظرشان را تازه میکنند.
میآیی و عشق، در نفسهای متبرک میبالد و کمر راست میکند.
شهر تو را در کدام روز خواهد دید؛ تو را که میرسی و کوچهها را از تازگی فصول بهاری پر میکنی. کدامین روز، این پنجرهها به وسعت بیکران تو باز میشوند؟
در کدامین روز ناگهان، دعای گلدستهها اجابت میشود و درهای مسجد، هوای بهاری نفسهایت را در شهر میپراکند؟
کدامین روز، مؤذنها صدایت را در گوش شهر نجوا میکنند؟
ای هوای پر زدن در کاینات! بخواه تا جرئت پرواز، در بالهای بسته جاری شود! این قدمها، راههای آسمان را گم کردهاند؛ بخواه تا جادهها باز شوند! قدمهای در زنجیر مانده را یارای رفتن ده! در رگها خون معرفت بریز؛ بریز از آنچه جانها را به تکاپو وامیدارد! مشق کن در رگها، تپیدن را! چشمهایمان را نوید فردای آمدنت دادهایم؛ نخواه با این رؤیای همیشگی چشم فرو بندیم و نبینیمت و خاک را که حالا بوی شعرهایمان گرفته است، بر عریان لحظههایمان لباس کنیم!
بخواه تا زمستانها آب شوند و خاک مرده، روییدن را در پلکهایش احساس کند!
بخواه تا روزها رنگ دیگری بگیرند و شهر، شهر در غبار مانده به شانههایش تکانی بدهد.
میایستم با اشتیاقی از تو لبریز
در چار دیوار اتاقی از تو لبریز
مشتاقانت، پشت دیوار خانه جمع شدهاند. شبی که فردایش نوبت طلوع توست، خواب به چشم کسی نمیآید. ستارهها میدوند این سو و آن سو، تا خورشید را صدا بزنند؛ شبی به این مبارکی، حیف است که طولانی باشد.
زمانه، عدالت از یاد رفتهاش را انتظار میکشد. زمین در حسرت دوازدهمین قبله خویش است. کوچه پس کوچهها، سالهاست که صدای قدمهای عشق را نشنیدهاند. در خیابان، باد زوزه میکشد. مردم تشنهاند و بیزار از چهرههای پوشالی. حقیقت، سالهاست که زندانی است و دروغ، آزادانه در شهر قدم میزند. طلوع کن.
بر آ ای آفتاب صبح امید
که در دست شب هجران اسیرم
طلوع کن که بابونههای رنگ پریده، به اشعههای نگاه تو محتاجاند.
شببوها، بیقرارند و باغچهها بیتاب از نیامدن باغبان. پنجرهات را باز کن تا به سلامهای ساده اهالی جواب داده باشی.
دلها را در یأس و وحشت نگه داشتهاند؛ دیری است که نگذاشتهاند باران ببارد از چشمها! حنجرهای سالم نمانده که یک بار دیگر بخواند. طلوع کن تا مرهمی بر جگر گلهای پژمرده باشی.
طراوت باغچهها را به یغما بردهاند. ستونهای آسمان را امید به تو برقرار نگه داشته است. فرشتهها، دور تا دور نرگس حلقه زدهاند تا رایحه روحانیات را به دوش بگیرند و از بالهایشان بستری بسازند برای تو. چشم تمام دنیاپرستها کور باد که در کمین کودکیات نشستهاند! دستهای خدا با توست. زمین از حجت خدا خالی نخواهد ماند. پیامبران، یکایک بشارت دادهاند به امامت تو. آوازهات، آفاق را در نوردیده است. حالا دیگر نومیدی در فرهنگ لغت قلبهایمان بیمعناست. کسی که تو را بشناسد، بینیاز خواهد شد از دیگران. دلگرمی دلسوختهها تویی. دلی نمانده است دیگر؛ الاّ که به تو تقدیم شده است.
«یک چشم را به پای تو تسلیم کردهام
یک چشم هم مراقب تقویم کردهام
چشمی نمانده است که با آن ببینمت
من هر چه داشتم به تو تقدیم کردهام»
کجاوههای قرون پیمودند
صحراهای ممتد انتظار را
تا مگر تبرکی از صدایت بوزد.
و جار زدند چکاوکان
عطر فیاض فروردین را،
رونقی راستین.
جهانْ بیرنگ چشمانت
برای خمیازه نیمکتهاست
خوب میدانم غنچههای سالک
به گل میرسند
و انسان به عدالت.
ای آراستگی موزون هماره!
ای موسم آینه بارانْ آفرین
اینک بهارِ در اصطلاح.
با ذوق جرعهای دیدار
تاریخ هم میداند
که به حاشا برنخاسته، هیچگاه
اگر چنین،
که گم باد دنیا در بیغولههای بیتو.
چند بهار از روی دفتر ما گذشته است؟
میدانی.
یابن الحسن!
«هنوز امید درازی که داشتم، دارم
به طره تو نیازی که داشتم، دارم
اگرچه شمع وجودم، نفس شمرده زند
هنوز سوز و گدازی که داشتم، دارم
تویی که جلوه نازی که داشتی، داری
منم که دید نیازی که داشتم، دارم»
پسر فاطمه!
تو را گم کردهایم.
تو را ای مسیحا نفسِ سرشار از عطر الهی، گم کردهایم.
بیچاره بیمارانی که در حسرت دستانی شفابخش، با چشمانی منتظر، دیده از جهان فرو بستند و هزار تأسف به حال ما آدمیان که آقایمان را در قهقهه برخاسته از غفلتی شوم، از دست دادهایم!
«دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ!
که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود»
آقا!
به زیبایی گل سرخ، به لطافت پرنیان، به طراوت شبنم و به صفای باران است: قلبی که به عشق تو میتپد و جانی که شور تو دارد.
به بلندای آسمان و به اوج سیمرغ و به ابدیت بهشت است: روحی که به یاد تو از تنگنای ناچیز جسم، رها گشته و به سوی تو به پرواز درآمده.
ای امام خوبیها و زیباییها!
پرستووار به سویت بال میگشایم؛ اگرچه عرصهات ای سیمرغ، جولانگه پروازم نخواهد بود، با این همه، نه دست از انتظارت برخواهم داشت و نه از پرواز به سویت باز خواهم ماند که این دو، کمترین وظیفه یک عاشق بیقرار است.
پسر فاطمه! میدانم که میآیی؛ با دستانی شفابخش و پیشانی گشاده و با نگاهی مهربان.
میآیی؛ با عطری سرشار از بوی پروردگار و با تفسیری روشن از چگونه زیستن، چگونه بودن و چگونه مردن.
میآیی تا نهال نیمه جان فضیلتها و زیباییها و روشناییها را به شکوفه بنشانی.
میآیی و به رگهامان نور خواهی ریخت و هر چه دشنام است، از لبها برخواهی چید و زمین را به آسمان گره خواهی زد و زمینیان را با ستارگان آشنا خواهی کرد.
«ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت»
زندگی جای دیگری است...
زندگی جایی است که غبار گامهای تو را تنفس میکند.
زندگی زیر قدمهای تو جریان دارد.
اینجا که ما هستیم... چه بگویم؟
زندگی هست، آسمان هست، نفسی میآید و میرود؛ اما...
ظلم هم هست، عصیان هم هست و فریاد هم.
دریغ که همه حجابیم و سایههامان را به روی خویش افکندهایم!
اینجا چشم سر میبیند و چشم ادراک اگر نگویم کور است، به مرز نابینایی رسیده است. «ما همه سایههای خویشیم».
هر روز، چیزی از رموز هستی را میشکافند و کشفیات خود را به رخ هستی میکشند.
چه سادهانگارانه تفسیر میکنیم که گامی به جلو و جهشی به نسلی جدید داشتهایم!
چه بسا که پریدهایم در گرداب جهالت خویش.
و میبالیم به دانستههای ناچیزمان از بیکرانها، ولی هیچ نمیدانیم!
نیازی به این همه فریاد نیست که جهل را در بوق و کرنا کنیم.
خود را گول بزنیم، سرکشی کنیم.
زندگی اینجا دچار تنگی نفس است.
زندگی، انسانیت است و معرفت و تسلیم و این هدیه الهی، هنگامی رخ مینماید که با یاد «تو» متبرک شود؛
«تو» باشی و بیایی و هستی را به زبان تسلیم ترجمه کنی.
«تو» ودیعه خداوندی در زمین و ذخیره گرانبهای خلقت و ثمره بیبدیل کاینات.
ما انسانهای گمشده در قرن را دریاب؛ در این قرن بیایمانی محض و یقین پرتشویش. از هر جا که هستی، طلوع کن و با جذبه الهی خود، فطرت به خواب رفتهمان را بیدار کن و رسالت فراموش
شدهمان را به یادمان بیاور!
پیش از آنکه به خسران دچار شویم، ما را دریاب!
رستاخیز عدالت برپا کن. ای فرزند عدالت محض!
میدانی و میبینی و تنها خدا میداند که بر تو چه میگذرد... .
دریاب منتظرانی را که رفته رفته جبر تاریخ، آخرین رمقهای بیدارگرشان را به تحلیل میبرد و پنجههای قدرتمند باطل، حنجره عدالتخواهیشان را هر روز بیشتر و بیشتر میفشارد.
جمعه که میآید، میروم ندبه بخوانم.
میروم دل بسپارم به چشمهایی که هوای گریستن دارند.
منتظر خواهم ماند؛
چشم در چشم آسمان.
ستاره میبارم و به شکوه میگویم:
«این الحسن و این الحسین»؟
کجاست فرزند رسول حجاز؟
کجاست سوار فاتح سرزمینهای طغیانزده؟
کجاست مرهم پهلوی شکسته و گلوی زخمی چاه؟
کجاست فریاد جگر پاره پاره و سرهای برافراشته بر نیزهها؟
جمعه که میآید، پیاده سر میگذارم به خیابانی که به جمکران میرسد.
در دل میگویم: «این الشموس الطالعه»؟
آقا!
کدام روز، خورشیدت سر بر میآورد از پشت این خیابانهای تیره پرهیاهو؟
کدام روز، آذین ببندیم کوچه باغهای جهان را؟
آی تقویمهای کهنه هزار ساله! تا کی بهار و خزان بیاید و او نیاید؟
روز آمدنش، کدام برگ تقویم این سالهاست؟
آقا!
کسی نمیداند؛
شاید همین جمعه، روز آمدنت باشد.
جمعه که میآید، میروم دردهایم را ندبه کنم.
آدما پرنده میشن یه روزی
میرن آسمونو پیدا میکنن
میشینن رو بال ابرای سپید
شهرای دورُ تماشا میکنن
یه روزی تو جیب بچههای ما
تیکههای آسمونو میبینی
دفتر مشقشونو وا میکنی
ردپای آسمونو میبینی
میگن این روزا یه دستی میرسه
که نوازش دلای بیپناس
نمیدونم از کجای آسمون
اما میدونم که دستای خداس
این روزا همسایههامونم میگن
بچههاشون خواب بارونو دیدن
اونا که اهل بهار و بارونن
میگن از تو جادهها اونو دیدن
بچهها! ستارهتونو وردارین
آسمون، سهم تموم آدماس
کی میگه سهم لبای ما کمه؟
خنده مال ماس، ترانه مال ماس
میگن این روزا یه دستی میرسه
که نوازش دلای بیپناس
نمیدونم از کجای آسمون
اما میدونم که دستای خداس
ای بهترین بهانه شب زندهداریام!
اکنون مرا به دست چه کس میسپاریام؟
از این همه سکوت و غم و زخم و درد و رنج
شد نام تو، به سینه فقط یادگاریام
در آرزوی دیدنت ای آفتاب عشق!
هر شب به آسمان رسد آهنگ زاریام
چشمان من، سپید شد از بس که خیره ماند
شاید بیایی از ره و از غم، درآریام...
دیگر مرا به وعده فردا، امید نیست
امشب بیا به خانه، که محتاج یاریام
و باز هم من و این انتظار یلدایی
و یک سؤال مکرر... «چرا نمیآیی؟»
نشستهام که بیاید کسی مرا ببرد
به سمت و سوی همین عشقهای بالایی
کدام شعله نورد از حماسه میآید
که شعر و شعله بریزد به جسم دنیایی؟
کسی به هیئت ابری به خواب من آمد
و سبز کرد مرا با نگاه دریایی
هماره منتظرش فوج - فوج پروانه
همیشه چشم به راهش، بهار، زیبایی
بیا و باز کن اینجا برای هر عاشق
دوباره پنجرهای رو به سمت شیدایی
پناه بردهام «آقا»! به بغض و آه و سکوت
تو را که هر چه صدا میزنم، نمیآیی!
مهتاب، شمهایست ز حسن و جمال تو
درمانده آفتاب، ز وصف کمال تو
«خورشید پشت ابر» و من و چشم کمفروغ
دیگر مگر به خواب ببینم وصال تو!
چشمی که خون نگشت ز غربتسرای عشق
کی میبرد نصیب، ز چشم زلال تو؟
هم زنده شد زمین و زمان در هوای تو
هم رشک میبرد ملایک به حال تو
کی عکس روی ماه بگنجد به قطرهای؟
ما دلخوشیم، ای دل و جان! با خیال تو
ای سبزپوش کعبه دلها! ظهور کن
از شیب تند قله غیبت عبور کن
درد فراق روی تو، ما را ز غصه کشت
چشم انتظار عاشق خود را صبور کن
شاید گناه خوب ندیدن از آن ماست
فکری برای روشنی چشم کور کن
یک شب بیا برای رضای خدا، خودت
غمنامههای سینه ما را مرور کن
یک شب بیا به خلوت دلهای بیقرار
جان را ز شوق آمدنت پر سرور کن
ای گل! به یمن آمدنت باغ سینه را
لبریز از طراوت و عطر حضور کن
آقا! به جان مادر پهلو شکستهات
دل را ز تنگنای غم و غصه دور کن
ای آفتاب مشرقیام! شام واپسین
تاریکی وجود مرا غرق نور کن
خلوتنشین باور تنهاییام تویی
ای سبزپوش کعبه دلها! ظهور کن
از چه رو، در قلب من غوغاست، چون توفان، نمیدانم
چارهای جز صبر، بر این حسرت و حرمان، نمیدانم
هر زمان، با یاد تو، ای مهربان! سر میزنم بر دل
چیست در سر، چیست در دل، یا که در جان، آن نمیدانم
خواب میدیدم که چون مهتاب، بر شبهام تابیدی
بیفروغ روی ماهت، صبح را، تابان نمیدانم
تو طلوع روشنی هستی و من چون خلوتی تاریک
از چه رو گردیدهای از چشم ما پنهان، نمیدانم
من، زمینی هستم و تو آسمانیتر ز بارانی
آه! روزی میشود دل، آسمانْ باران؟ نمیدانم!
با پای دلم آمدم این فاصلهها را
تا فاش حضور تو بگویم گلهها را
دستان دعایم به بلندای شما نیست
لطفی کن و بردار همه فاصلهها را
ما مثل کلافیم، که سر در گم خویشیم
تا باز کند دست تو این سلسلهها را
تا بارقه فیض، دو صد مرحله باقیست
ای کاش به پایان ببرم مرحلهها را!
سرشار سؤالم که دخیل آمدهام باز
بگشا گره کورِ همه مسئلهها را
یکپارچه شوریم و تمنای وصالیم
ای کاش اجابت کند این هرولهها را!
از تمام جمعهها
تنها تو ماندهای
که پا به پای قرنها
ناسپاسی تودهها را
مرور میکنی
نمیآیی
نمیآیی
کینهها یکپارچه
بهترین نسلت را
نشانه رفتهاند
ص: 204