ghaemiyeh.com
اشارات78
سردبیر: سیدعلی حسینی ایمنی
ماهنامه ادبی مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما / کد: 938 / آبان 1384
سردبیر: سیدعلی حسینی ایمنی دبیر تحریریه: مریم سقلاطونی
مشاور علمی: احمد امامی حروفنگار: مرتضی صابری صفحهآرا: محمد نادری
نسخه پرداز: خانم احدی لیتوگرافی: سروش مهر چاپ: امیران
با آثاری از
آقایان: حسین هدایتی، سیدمحمود طاهری، محمدکاظم بدرالدین، عباس محمدی،
سیدحسین ذاکرزاده، روزبه فروتنپی، علی خالقی، محمدجواد دژم، حمزه کریمخانی،
روح الله شمشیری، حسین امیری، حمید باقریان، مهدی خویی
خانمها: حمیده رضایی، خدیجه پنجی، معصومه داوودآبادی، نزهت بادی، عاطفه خرمی،
باران رضایی، حورا طوسی، طیبه تقیزاده، نسرین رامادان، عاطفهسادات موسوی،
اکرمسادات هاشمیپور، فاطمه حیدری، شکیباسادات جوهری، اسماء آقابیگی، اعظم جودی
نشانی
قم - بلوار امین - مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
ص پ 3133 - 37185 - تلفن: 2910602 - دورنگار: 2933866
تلفن دفتر مجله: 2919671-0251 - داخلی 134
تهران: خ ولیعصر - جامجم - ساختمان شهید رهبر (رفاه) - طبقه دوم
تلفن: 2014738 - 2165494 دورنگار: 2165443
آسمانم سخت بارانیست. مثل ابری فشرده در خویش فرو میریزم، از اعماق ویرانم.
طلوع شب، مرا به یاد خویش میاندازد. شب غلیظ بر تنم پیچیده است. لحظه لحظه از خورشید دور شدهام. بیتاب و با لباسی سوخته بر برکههای رسیدن چشم دوختهام؛ اگرچه تنها، اگرچه تاریک؛ گویی کسی از درون مرا به مصادر نور میکشاند؛ کشان کشان بر سنگلاخ جنون تا مقصد کبریایی نزدیک.
پرورگارا! بینظر عنایت تو، خورشید فردا را هم بر این تاریکی انبوه پیچیده بر تنم راهی نیست. عجیب به تکیهگاه مهربانات دلخوش کردهام؛ خدایا، مرا دریاب و از این سیاهی دژخیم وارهان! این بنده عاصی بیگانه با خویش، با آغوشی آرزومند تو را میجوید و بر درگاهت شرمگین ایستاده است و چشم در چشم جبروت دوخته است؛ مباد از بارش بیدریغ لطف تو بینصیبی!
خدایا! هرچه کردهام جز ستم بر خویش نبوده است؛ ستمی که اینگونه بیمحابا بر پیکرم میکوبد. به رغم اینهمه گناه، جز بر دریچههای محبت تو چشم نخواهم دوخت.
«بک استجیر یا ذالعفو و الرضوان من الظلم و العدوان».
شب از شانههای خسته و آوارهام فرو ریخته است.
ایستادهام و دست انابت به امید اجابت برداشتهام. این صدای من است؛ صدای هیاهوی بیوقفه از گلویی گداخته - گلویی که طاقتش تمام زنجیرهای چارهاش را گسسته - کسی که
آرزوهایش ستون ستون فرو ریخته، نیازهایش شدید و خطاهایش بیشمار است. این صدای کسیست که از جان مینالد؛ نفسی نیست تا فریادی از جگر برآورم.
«دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید»
پروردگارا! آتش یادت را در خرمن فراموشیام بیفروز تا به ریسمان بقا بیاویزم. ای تکیه زده بر عرش، مبادا که بیچراغ روشن یاد تو راهی جادههای تاریک شوم! خدایا که مرا از مردگی برانگیختی، کمک کن تا هستی غافلم را بمیرانم - مرا از من باز پس بگیر- ! راهی نیست، جانپناهی نیست - تنها تویی که بر آستانه تمام درها ایستادهای. ستایش از آن توست.
پروردگارا!
ذهن و جان من، چون زورقی توفانزده در تلاطم است. آیا این زورق را آرامش میبخشی تا خواست تو را دریابم؟
آیا توان انجام خواست خود را به من میبخشی؛ توان انجام خواست تو با عشق، ملایمت، ایمان و پاکی و شرافت، بدون تعلل و بدون توجه به سخنان دیگران؛ میدانم و ایمان دارم که تنها با انجام خواست توست که آدمی به آرامش و بالاترین نیکیها دست خواهد یافت.
خداوندا!
به تو عشق میورزم، تو را بیش از هر چیز دیگر دوست میدارم و تو را تنها امید خودم میدانم. به من خلوص و عبودیت و عشقی بیشتر عطا فرما!
ای محبوب من! اگر عشق نبود، چه زندگی سرد و خاموشی بر ایمان رقم میخورد!
«از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود بیرنگتر از نقطه موهومی بود
این دایره کبود، اگر عشق نبود» بار خدایا!
ای سرچشمه تمام زیباییها، خوبیها و قدرتها!
ای آنکه زیبایی و خوبی و قدرت بیانتهایی! قطرهای بیش نیستم؛ متصل گردان مرا به دریاهای خویش!
ای کریم علی الاطلاق!
دنیای من را آباد و آخرت مرا نیز آباد فرما و در هر دو سرا، به من نیکویی و حسنه عطا فرما؛ آنکه را در دنیا «حسنه» دادی و در آخرت نیز، از عذابت رهایی خواهد یافت.
ای زیبای زوالناپذیر!
آنجا که مجنون، سگی را که از کوی لیلی گذشته بود، مینوازید بدین بهانه که چون از دیار یار میآید، عارفان و عاشقانت چقدر جهان هستی را خواهند نواخت و عشق خواهند ورزید که همه از کوی تو آمدند و به شکل جهان هستی درآمدند و همه ذرّات آن، بوی تو را میدهند.
«عارفان از چمن قدس چو بوی تو کشند
خویش را بیخبر و مست بهکوی تو کشند سرو را در نظر آرند بهیاد قد تو
گرد گلزار برآنند که بوی تو کشند» پروردگارا!
به گناه آلودهام و تو پاک و مطهر هستی و دریای رحمتت بیکران است و من نیز تشنه رحمت تو، اگر غرق میباشم، بیش از آنکه در گناهانم غرق باشم در دریای رحمت تو غرق هستم. از این دریایت موجی ایجاد کن؛ تا مرا برباید؛ پاک کند و بیخویشتنم نماید و تا خبری از من نباشد؛ آنچه میماند، تو باشی و بیکرانگی دریای رحمتت.
خدایا!
چون، ماهیان که از عمق و وسعت دریا بیخبرند، عظمت و ژرفای عشق تو را نمیشناسم، فقط میدانم که آب حیات منی که اگر دیده از من برگیری، خواهم مرد.
ای بزرگ زوالناپذیر!
گر تیغ سختیها و تلخیها و خطاها مجروحم کرد، باکی نیست؛ زیرا که عشق در همین نزدیکیهاست؛ به زیارتش میروم و از شهد آن در کامم میریزم. جراحاتم التیام مییابد و زخمهایم درمان میپذیرد.
«جز عشق تو بر مُلک دلم شاه مباد!
وز راز من و تو خلق آگاه مباد! کوته نشود عشق توام زین دل ریش
دستم ز سر زلف تو کوتاه مباد!» پا
الهی!
نوای نامت، به آتش میکشد، بند بند این نیستان در سکوت فرو رفته را.
به وجد میآورد هیجانات فروکش شده را. خنکای روحبخش نامت، فرو مینشاند عطش شعلهور لحظههای شیفتگی و بیقراریام را.
الهی! قامت خمیدهای هستم به پیشگاهت که سنگینی گناهانم، توان راست ایستادن را گرفتهاند از من. بینوایی هستم که روسیاهی پروندهام به لرزه افکنده است قدمهای سست و ناتوانم را.
الهی!
هجران تو، گرد پیری به چهره روحم نشانده و گناهانم، لباسی مذلت و خواری در برم کرده است. بلندای گناهان کوچک و بزرگ من از کوهها فراتر رفتهاند. میدانم که با این حال، عفو و گذشت تو از گناهانم بلندتر و رفیعتر است.
الهی!
این قلب هراسناک که امید چهار دیواری ضلالت و گمراهی است، به آرامش نمیرسد، جز به نور روشن هدایت تو. قدمهای ناتوان که هرزهگرد کوچههای هوس گشتهاند، صراط مستقیم نمیپیماید، جز به نیروی عفو و گذشت تو.
الهی!
زنگارهای آیینه دل که از آرزوها و هوسهای دور و دراز است، صاف و روشن نمیشود، جز به پرتوی از حسن جمال تو.
الهی!
زخمهای چرکین روح که مبتلای تیرهای زهرآلود گناه است، درمان نمیشود، جز به مرهم احسان تو.
الهی!
آفریدی مرا از لطف، بیهیچ منتی، پروریدی مرا از فیض، بیهیچ منتی؛ رستگارم کن از لطف، بیهیچ منتی.
الهی!
تهیدستی ناچیزم. کولهبارم خالی است، سرمایهای ندارم، جز اشک و توبه.
شفیعی ندارم، جز کرم و احسانت. رفیقی ندارم، جز مهربانی و عطوفتت.
«بود که یار نرنجد ز ما به خلق کریم
که از سؤال ملولم و از جواب خجل»
پروردگارا! دوست میدارم که پریشانخاطری و حال آشفته خود را به پیشگاه تو ابراز کنم؛ اما دلمشغول این نکتهام که چه حاجت به بیان آنچه نزد تو عیان است؟
«گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
باز گویم که عیان است، چه حاجت به بیانم» خدایا! گرچه حال نزار من بر تو پوشیده نیست؛ اما نمیتوان آن را بهانه بر ترک نیایش و راز و نیاز با تو قرار داد که میدانم دعای بندگانت را میشنوی و اجابت میفرمایی.
«به صفای دل رندان صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند» معبودا!
دیدار تو، بیصفای باطن و بیزدودن زنگار کینهتوزی، میسر نیست؛ به حق بندگان باصفا و مهربانت، دلی با عطوفت و دور از حقه و کینه عطایم فرما!
بارالها!
ما نیز اینگونه با آن عاشق دلباخته تو، علی علیهالسلامهمنوا میشویم.
خدایا! همین افتخار مرا بس که تو پروردگارم باشی و همین عزت مرا بس که من بنده تو باشم. تو آنگونه هستی که من میخواهم، مرا نیاز آنطور قرار ده که تو میخواهی.(1)
1) .بحارالانوار، ج 74، ص 400.
خداوندا!
چه بلاها و حوادثی که از من دور ساختی و چه لغزشها که بازم داشتی و چه رسواییها که پوشاندی و چه توبهها که قبول کردی! من در برابر این همه احسان چه دارم، جز چند قطره اشک در دل شب تار که در اوج ذلت و شرمندگی بر گونههایم جاری میشود؟!
پروردگارا!
ای مهربان ازل و ابد، ای آنکه سرچشمه تمام خوبیها و زیباییهایی، ای آنکه حتی علم به ذره هم بر تو پوشیده نیست، ای کسی که بینیاز مطلقی و من سرتا پا نیازمند به تو! حمد و سپاس بیکران، تراست که به این ذره ناچیز، اظهار لطف و مهر میفرمایی. راستی!
«من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم» بار خدایا! شأن و منزلت ما را کمتر از شاخهای گل قرا مده که بتوانیم - دست کم - چون او غمی از دل گرفتار و بیماری بزدائیم و قدر ما را افزونتر از یک پروانه قرار ده که بیپروا و مشتاقانه، با افکندن خویش در میان شعله آتش، خود را از ننگ هستی کاذب، رها میسازد.
دستهای استغاثه و توبه را به سمت تو دراز میکنم؛ یا غیات المستغیثین!
هر آینه در پرتگاههای گناه و نخوت، تو را میخوانم. ای فریادرس! فریاد رسان! هرگام که از تو دور میشوم، ذرات وجودم را در شعلههای آتش غفلت سوزان میبینم و باز تویی که به بازگشتم امید میدهی.
فردا که رستاخیز شود و قامتهای خمیده از گناه، صف به صف به پیشگاه مقدست حاضر شوند، فردا که قیامت فرا برسد و در صور دمیده شود و مردگان سر از خاک بردارند، فردا که روز حساب فرا برسد، فردا که هیچ دادرسی جز به اراده تو شفیعمان نخواهد شد، به تو پناه میبریم.
الهی!
در ورطههای سخت زندگی، در تمام لحظات پس از مرگ، از تو یاری میخواهم.
الهی!
آن روز که آتش غضب و خشم تو، جسم ناتوان مرا فرا گیرد، چگونه تاب بیاورم که تو خود بهتر از هرکسی میدانی این استخوانهای ضعیف، تاب عذاب ندارد.
الهی!
چگونه شکر نعمتهای تو را گذارم که از عهده آن برنمیآیم؟
«از دست و زبان که برآید
کز عهده شکرش به درآید» تمام کائنات، تسبیح تو را میگویند و همه موجودات، تو را میپرستند؛ ما را نیز لایق عبادت و پرستشت گردان، که هر صبح و شام، اعتراف به یکتایی تو میکنم؛ «قل هو الله احد»
دستان نیازمند ما را دریاب که تنها بینیاز تویی؛ «الله الصمد»
بیشکیبا تو را میخوانم و دست یاری به درگاه چون تویی دراز میکنم؛ «ایاک نعبد و ایاک نستعین»
چه سستند تارهای عنکبوتی دنیا! چه ناپایدار است خوشیها و لذتهایش و چه فریبنده است آرزوهایش!
پروردگارا! فکر و ذهن و کردار خود را در این میان به تو میسپارم؛ ای پناهِ پناهجویان!
خدایا!
رحمت بیکرانت را از ما دریغ مدار که با همه گناهانمان، چشم به رحمانیت و غفران تو داریم و هنوز تو را به «بسم الله الرحمن الرحیم» میخوانیم.
ای خدای یکتای بیهمتا، ای قادر متعال، ای هستی محض، ای آنکه از ازل بودی و تا ابد خواهی ماند؛ ای سرچشمه تمام خوبیها و زیباییها و ای شنونده خوب راز و نیازم! مرا به مقام عزتت رهنمون ساز تا چون تو عزیز باشم و مرا به چشمه زیباییات ملحق کن تا به رنگ تو درآیم و به معدن نور برسان تا انسانی نورانی و ملکوتی باشم.
پروردگارا!
ای همیشه زیبا و ای همیشه عزیز! در اندیشه اجابت دعا نیستم که همین لذت مرا بس که با تو گفتوگو دارم و جمال بیمثالت را جستوجو:
«دعاگویی است کار من، بگویم تا نطق دارم
قبول تو دعاها را بر آن باری چه حق دارم بگرد شمع سمع تو دعاهایم همی گردد
از آن چون پر پروانه، دعای محترق دارم» ای مهربانتر از مادر که مهر قلب مادر، وامدار توست و با تزریق مهر تو، قلب پرمهرش میتپد! آنجا که مادر از ما هزاران بار اشتباه میبیند و - حتی بیطلب پوزش - چشم میپوشد، تو خود میدانی که از تو چه امیدی خواهد رفت. به امید چنین مهری!
بار خدایا!
ای شادی دلهای عارفان و منتهای آرزوی عاشقان! مرا به مقام عارفان و عاشقانی برسان که روحشان از «شراب طهور» دیدار تو مست شد و غیر تو را از یاد برده و جز تو هیچ چیز موجب شادی آنها نخواهد گشت.
«مرا چون دایه فضلش بشیر لطف پرورده است
چو من مخمور آن شیرم سر زمزم نمیدارم ز شادیها چو بیزارم سر غم از کجا دارم
به غیر یار دلدارم خوش و خرم نمیدارم» بار الها!
بهار جان من در مرغزار وصال توست؛ آرزوی من، دیدار جمال توست.
خدایا!
ستایشها و نیایشهای مرا که بوی خوش امید، آنها را فرا گرفته است، بپذیر و آنها به شکوفههای اجابت بنشان!
ای سبّوح و ای قدّوس!
از بخت خفته خویش در رنجم؛ باشد که آن امام غائب پردهنشین دعایی کند و یا بیداردلی به یادم باشد.
خدایا! مرا نیز مشمول دعاهایشان بفرما!
«ز بخت خفته ملولم، بود که بیداری
به وقت فاتحه صبح، یک دعا بکند» ای زیبایی محض!
آبی آسمانی دلم را آفتاب باش و سحرگاه بیداریام را ماهتاب!
خداوندا!
از تو آن میخواهم که رسول گرامی تو صلیاللهعلیهوآله، با اشک و آه در دل شب از تو مسئلت میکرد.
«پروردگارا! مرا لحظهای به خودم وامگذار. پروردگارا! آنچه از چیزهای خوب و شایسته که عطایم فرمودی، از من مگیر. خدایا! آنچه از بدیها که از آنها نجاتم دادی، دوباره مرا به آنها مبتلا بفرما».
ای عزیز قادر متعال!
آنقدر ضعیف و ناتوانم که بیمدد تو، حتی دعا و راز و نیاز نیز نتوانم؛ اگر مناجاتی میکنم، به برکت بخشش و لطف توست. تو را سپاس بر این نعمت بزرگ!
«ای خدا زاری ز تو رحمت ز تو
رحمتت با زاری ما کرده خو این دعا هم بخشش و تعلیم توست
ورنه در گلخن گلستان از چه رست هم دعا از تو اجابت هم زتو
ایمنی از تو مهابت هم ز تو» ای رحیم بخشنده!
نعمت جسم سالم و قوی عطایم کن تا در امر دین و تقوا و دانشاندوزی، گرفتار سستی و قصور نشوم؛ همانگونه که مولایمان در دعای کمیل مسئلت کرد:
«قَوِّ عَلی خِدمَتِکَ جَوارحِی؛ به من جسمی قوی عنایت کن تا در امر خدمت تو موفق باشم».
مولای من!
این تویی که همه بزرگیها از آن توست؛ پس چگونه این بنده حقیر سر بر آستان بلندت ننهد و به ذلت و بندگی خویش اعتراف نکند؟ تو از همه اسرار پنهان و آشکار زندگیام
باخبری؛ پس چگونه این سراپا تقصیر که اسیر غفلت و جهل و بیخبری است، از تو تمنای عفو و بخشش نکند؟
هماره شکستناپذیر و عزیزی؛ پس چگونه جسم ضعیف من که با اندک مشکلی، چون نهالی خزانزده فرو میافتد، به دامان امنت پناه نیاورد؟
غنیتر و بینیازتر از تو کسی نیست؛ پس چگونه بند بند وجودم که جز فقر و نیاز نیست، به درگاهت روی نیارود؟
زندهتر از تو کسی نیست؛ پس چگونه این مرده قبرستان غفلتها، از تو آب حیات لطف و رحمت نطلبد؟ خدایا! تو بخشندهترینی؛ پس چگونه دستان خواهش و تمنا را بر آستان بلندت نسائیم و بر دامان کرامتت چنگ نزنیم؟
«ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم
وز هر چه گفتهاند و شنیدیم و خواندهایم مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
ما همچنان در اول وصف تو ماندهایم» پروردگارا!
گرچه وصف و ستایش تو آنچنان که شایسته توست از عهده ما بیرون است - زیرا که نه در ادراک و فهم ما میگنجی و نه شبیه و نظیری داری - اما با این همه، باز هم ذکر تو را میگویم، تو را میستایم و از توحید تو سخن خواهم گفت.
«ملکا ذکر تو گویم که تو پاک و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمائی» خدایا!
به گناهانم که نظر میکنم، مضطرب میشوم؛ اما هرگاه به رحمت و کرمت مینگرم، امیدوار میشوم و میدانم که در جدال بین این اضطراب و امید، آنکه مغلوب است، اضطراب خواهد بود، زیرا که عفو تو، بیش از جرم ماست.
«عفو خدا بیشتر از جرم ماست
نکته سربسته چه دانی، خموش!»
پروردگارا!
عاشقانت دردمندند، اهل سوز و گدازند و چشمانشان با گریه آشناست و چه لذتها از آن همه درد میبرند و چه شادیها از آن همه سوزشان، نصیبشان میشود. مرا نیز عاشقی دردمند قرار ده!
«الهی! سینهای ده آتشافروز
در آن سینه دلی وان دل همه سوز هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست
دل افسرده غیر از آب و گل نیست» بارالها!
مرا با رنج آدمیان آشنا کن.
مرا گره گشای کار مردمان قرار ده.
به دست من، لبخندی بر لبان یتیمی بنشان و با کمک من، سروری بر قلب بینوایی بیفشان!
ای رحیم مهربان!
گناهانم را میدانی و پرده میپوشی، دردهایم را میدانی و درمان میکنی، بیچارگی مرا آگاهی و رحم میکنی و افتادگی مرا میبینی و دست میگیری؛ اما من چه برایت بیاورم؟ من که جز شرمندگی و خجلت و سرافکندگی - که برایت دارم - چیز دیگری ندارم!
«ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها
زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا زین سوی تو چندین حسد، چندین خیال و ظنّ بد
زان سوی او چندان کشش، چندان چشش، چندان عطا چندان چشش از بهر چه؟ تا جان تلخت خوش شود
چندین کشش از بهر چه؟ تا در رسی در اولیا» معشوق من، ای آنکه اسم تو شفا و ذکر تو دواست! آن زمان که به نامت گوش میسپارم و تو را یاد میکنم، از همه وحشتهای زندگی فراترم.
دیگر حتی از فرشته مرگ نیز ترسی ندارم. تو تجسم خرد هستی با تاجهایی از گلهای عشق، تنها کافی است بویی از تو بر مشامم برسد و نسیمی از تو بر قلبم بوزد؛ مرا برای همیشه سرمست کرده و از همه غمها رها خواهد ساخت.
«در ازل دادست ما را ساقی لعل لبش
جرعه جامی که من سرگرم آن جامم هنوز»
خدایا!
جسمم را نیز که سایهای از روح من است، متبرک گردان و به برکت نام و یاد تو، آن را مقدس و نورانی قرار ده!
ای قادر متعال!
میخواهم خاموش شوم و راه حیرت در پیش گیرم؛ حیرت از احسان عامت که همگان را شامل است، حیرت از میِ جود و کرمت که حتی «بدون گفت» و درخواست، همگان را میچشانی.
«هله خاموش که بیگفت، از این می همگان را
بچشاند، بچشاند، بچشاند، بچشاند»
الهی! صبح است و سپیده که میزند، تو را در روشنای امیدم مییابم که از غروب، به انتظار نگاهت خیره ماندهام؛ در کدامین ثانیههای بیبازگشت جستوجویت کنم؟
باز همچون همیشه سنگینی اشک، پلکهای لرزانم را میآزارد و بغضی که سرِ شکستن دارد، پابند معصیتهای کرده و ناکردهام است.
دستهای محتاجم، لبریز از سبزینه پاک التماسند. سراپا نیازم؛ حال آنکه تو بینیازترینی ای مهربان آمرزنده!
کاش باران کرامتت چشمان ناامیدم را به نور حضورت روشن میکرد تا پر پروانهای سجادهام، بیدرنگ غرق در دنیای متلاطم توسلها شود.
پروردگارا! در شادمانی عباداتمان اشک میریزیم و دل میبندیم به یگانگی خالق خویش تا بیقراری مدام سینههامان را به ریسمانی از مهر و محبت تو پیوند دهیم؛ شاید در بیکران نگاه مهربانت روزی غوطهور شویم تا دستان آلوده به معصیتمان را به اشک توبه شستوشو دهیم.
معبودا!
صبح است و شبهایم را در انتظار نگاهت گذراندهام. صبح است و به طلوع میاندیشم؛ به دریای شوق، به تسبیح و «سبح للّه ما فی السماوات» تا تو در دلم شکوفا میشوی.
امید آفرینا! آغاشته به کسالت روزمرگیام، سر از نامردمیهای روزگار درمیآورم تا مردهای آسمانی را در هر فصلی از تاریخ با تو جستوجو کنم. هر صبح پس از هر سحر، شکوفههای لبریز از پرستش در نگاهم گل میکند تا در لحظه لحظه جوانیام نام تو بر زبان آید.
دستانم را بگیر تا احساس بیپناهیام را در امید به «اَمَّن یجیب» امن تو آرام سازم.
پروردگارا!
در چشمانم برق امید میدرخشد، اما در قلبم تیرگی اضطراب، آزارم میدهد؛ تیرگی قلب را با روشنایی امید از میان بردار!
خدایا!
به من شنوایی ده تا بتوانم با شنیدن نغمههای پنهانی موجودات هستی و ادراک تسبیح همیشگی آنها رمز و راز مشتاق بودن را دریابم و سرّ بندگی را بیاموزم!
«جمله ذرات زمین و آسمان
با تو میگویند روزان و شبان ما سمیعیم و بصیریم و هشیم
با شما نامحرمان ما خاموشیم از جمادی در جهان جان روید
غلغل اجزای عالم بشنوید» ای عزیز مهربان!
مرا آنگونه بپرور که خود میخواهی و آنگونه بسازم و شکلم ده که خود میپسندی. من صلاح خویش را نمیدانم و نمیدانم چه بخواهم؛ آنچه تو صلاح میدانی به من ارزانی دار!
خداوندا!
هجوم شیطان از چپ و راست، دام در راه و من وحشتزده از این همه ظلمات، مثل عبور وحشت ماهی در آبهای سیاه، در این میان راه مقصود را گم کردهام، از گوشهای بتاب و راه را نشانم ده!
«در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برون آ ای کوکب هدایت»
ای عزیز زوالناپذیر!
مرا متبرک کن تا در دنیایی که آدمیانش به دنبال لذت، تملک و قدرتند، دیدگانم فقط بر تو دوخته باشد.
تو مرا مدد فرما و مگذار از پی چیزهایی بروم که فناپذیرند. بلکه آنهایی را بطلبم که جاودانهاند، مرا عشق عطا کن که گنجی است بیپایان.
«از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند»
خدایا!
مرا تطهیر کن که باز سقوط کردهام و نور تو را پنهان کردهام؛ اما نام تو را میبرم که دستگیر از پا افتادگانی.
سوی تو میآیم تا سینه آلودهام را تطهیر کنی.
مرا بشویی، پاک سازی؛ آنچنان که دوباره سقوط نکنم و دوباره در پیشگاهت احساس شرمساری نکنم.
«گر راهنمایی همه عالم راهست
ور دست نگیری همه عالم چاهست» خداوندا!
سودای تو در سر دارم و رؤیای تو را میبینم؛ رؤیای با تو بودن، با تو زیستن و در تو محو شدن.
«دل من رای تو دارد، سر سودای تو دارد
رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد سر من مست جمالت، دل من دام خیالت
گهر دیده نثار کف دریای تو دارد اگرم در نگشایی ز ره بام درآیم
که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد» معبود من!
هر عاشقی در پی معشوقی است که در زیبایی و کمال بینظیراست؛ غافل از آنکه در عالم خاکی آن را نخواهد یافت.
خوشا بهحال آنها که تو را یافتند و به تو رسیدند، که تنها معشوق بینظیر و بیمثلی.
«دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟»
معبودا!
یگانه آفریننده جهان هستی!
تویی که میآفرینی و نقش میزنی و نام میدهی.
حکومت دنیا همه به دست توست.
به راستی جز آنکه خود هدایتش کردهای، کیست آنکه در صراط مستقیم تو پا به گمراهی نگذاشته است؟
کیست آنکه فریب نخورده است این زمانه نامرد را و گوش نسپرده است وسوسههای دلفریب شیطان را؟
ببخش بر ما که از تو طلب هدایت داریم و روی امید به درگاه تو آوردهایم!
ربّ رئوف!
ماییم آن گروه گنهکاران و آنان که از مسیر حق تو، پای کج نهادهاند؛ پس ببخش بر ما که بخشش تنها از آن توست و تویی آن یگانه بخشایشگر مهربان!
بارالها!
تو خود گفتی: «به مهر و شفقت من اعتماد کنید و با گمان نیکو به من اطمینان داشته باشید تا بخشایش من، شما را دریابد و بهشت من به شما برسد و آمرزش من بر شما لباس عفو بپوشاند».
عزیزا!
اکنون آمدهایم تا دیگر بار، مهربانی بیمنتهایت را به نظاره بنشینم؛ آمدهایم و ایمان داریم به وعده الهی تو که بخشش را از آن روح گنهکارمان خواهد کرد و نویدمان خواهد داد به روضه رضوانت.
و به راستی نیست آنکه جز تو سزاوار بندگیمان باشد.
خدایا! لبریز از یاد تو به سویت آمدهام تا تو را در درگاهت واسطه بگیرم تا مرا به درگاهت راه بدهی و سیاست را بر زبانم جاری کنی و یادت را در قلبم بنشانی.
الهی!
«زلال نیکی را کجا بجویم، جز از سرچشمه لطف تو»؟!
«ره به سوی نجات کجا برم به جز از ساحل کرم تو»؟!
مهربانا! این بنده گنهکار، با زبانی بندآمده از فرط گناه، تو را میخواند، با دلی تیره از بیشماری گناهان.
کریما! تو را میخوانم و با تمام امیدم، به درگاهت رو میآورم. پروردگارا! به سویت میآیم «تو آن بخشایندهای که عفوت پایان نمیپذیرد و لطفت کاستی نمیگیرد».
رحیما! اگر تو را میخوانم، دل به اجابت شیرین تو بستهام. ای مهربانی که «بسیاری درخواست حاجتمندان، تو را ملول نمیکند و بخشش به نیازمندان، بر تو کاستی نمیآورد».
ای لطیفی که «چنانی که خود وصف میکنی؛ نه آنچه که ما در وصف میآوریم»! من به سویت آمدهام؛ با دلی شکسته و رشته امیدی از هم گسسته و میخواهم جز آنچه تو میخواهی نخواهم و جز آنچه تو میگویی نگویم.
میخواهم بگویم: اگر «از گناهانم بپرسی، از بخشایش و لطف و کرمت خواهم پرسید». اگر «از ذلت و خواریام پرسی، از کرم و بزرگواریات خواهم پرسید».
لطیفا! دستم را بگیر و توبهام را بپذیر. یاریام کن تا در جاده رضایت تو گام بردارم.
خدایا! شبانگاه است و قدرت تفکر مرا بر آن میدارد تا بار دیگر عاشقانه صدایت زنم و از دروازه سکوت شب دستی به بلندای اجابت بیرون آورم. در این حال، آرزو دارم تا تو ای قدرت بیمنتهای هستی، بار دیگر صدایم را بشنوی و این دل کویری حسرتزدهام را به انوار ملکوتی و غیبیات رهنمون گردانی.
خدایا! این روزها که میگذرد، بیش از پیش در خود فرو میروم، تا خود را برای دستیابی به معرفت الهیات پیدا کنم؛ چرا که خوب میدانم، تنها راه رسیدن به معرفت، تفکر و دریچه تعقل
ص:17
است. خدایا! افسوس که هرچه بیشتر در دریای مواج حیرت فرو میروم، چیزی جز صخرههای سخت و محکم عصیان نمییابم!
خدایا! این روزها که میگذرد، احساس میکنم که قوای باطنیام ضعیف گشته و سلول سلول آن در بند بند شیاطین به دام افتاده است؛ پس ای آنکه آگاه به احوال ضعیفانی، من ضعیف را از
چنگال شیاطین نجات ده!
خدایا! میدانم که بندهای عاصی هستم و هاله وجودم در زنگار گناه بینور شده؛ اما باز به تو پناه میآورم. خدایا! اینک که بیپناهم و دستان اجابتم بلند است، نا امیدم مکن. خدایا! به تو پناه میبرم از چیرگی حسد و از آن بدتر به تو پناه خواهم آورد از کمی طاقتم، سستی صبر و کمی قناعتم. میدانم که بدی در اخلاق و زیادهروی در شهوات و پافشاری در گناهان و پیروی از هوا و هوس، موجب شده تا در غفلت فرو افتم و از صراط مستقیمت فرسنگها دور شوم.
الهی! شرمندهام از آن همه لطف و رحمتی که بر من عطا کردی.
میدانم که غرق در نعمتم گردانیدی و بزرگترین، سرمایه هستی را که همان نعمت وجود است بر من ارزانی داشتهای. خدایا! مرا ببخش که در برابر تمام این نیکوئیها، بر عصیان خویش اصرار نمودم و با کوچک شمردن معصیت و بزرگ دانستن طاعتت ناسپاس شدم آنچه را که بر من ارزانی داشتهای.
صدایت میکنم ای فریادرس هر درمانده تنها! ای مددکار هر محتاج رانده شده! بار دیگر به مدد من بشتاب و باران عفو و بخشش را بر سر و روی غبار گرفته از عصیانم بباران.
خدایا! اگر در این خلوت شبانه، دستی از دعا به سویت بلند کردهام، فقط از آنروست که تو خود مرا به دعا فرمان دادی و پس از آن «لبیکت»، دروازه توبه را به رویم باز نمودی تا من در پیشگاه خداوندیات به خاکساری افتم و تو در سایهسار بندهنوازیات دستگیرم باشی.
خدایا! اکنون که به سوی تو آمدهام، از من روی مگردان و در حالی که دل خویش را به سوی تو گرداندهام، محرومم مکن.
اکنون به درگاهت با دستانی از اجابت به پای ایستادهام، دست رد بر سینهام مزن.
خدایا! اکنون که تشنه یک جرعه معرفتت گشتهام، تو نیز کامم را به باران رحمتت سیراب کن.
ص:18
خدایا! چگونه صاحب قلبم نباشی، حال آنکه هر تپش قلبم در گرو ثانیههای سیالی است که حیات باطنیشان را از تو وام میگیرند؟
ص:16
چگونه سلطان وجودم نباشی، حال آنکه تمام یاختههایم با یک اشارت تو نابود میشوند؟
چگونه سر به مهر تو نسپرده باشم، وقتیکه الطاف بیدریغت، شبانه روز از زمین و آسمان بر من میبارد و در برم میگیرد؟
مهربانی آشکار و پنهانت را چگونه نفهمم؟
نعمتهای ناشمردنیات را چگونه شکر گویم؟
پرورش دلسوزانهات را از کودکی تا حال، چگونه فراموش کنم؟
ای پروردگار خوبیها! تو زیباتر از آنی که در وصف بگنجی.
تو والاتر از آنی که افکار محدود و کوچک من تصورت کند.
تو مهربانتر از آنی که من فکر میکنم. با اینهمه لطف و محبتت قصور و جرمم را چگونه در پیشگاه تو پاسخگو باشم؟ چگونه در مقابل بارگاه بلندت سربرآورم، وقتیکه جز شرم هیچ ندارم؟
مولای من!
آینهام غبارآلود است؛ کی زلال محبتت، به رنگ لطافت بارانش میکند؟ پنجرهام تاریک است؛ کی آفتاب معرفتت به روشنایی مطلقش متصل میکند؟ لحظات زندگیام آنگونه که باید، سرشار از یاد تو نیست؛ کی تک تک ثانیههایم عطر بهار نگاهت را میگیرد؟
و باز هم، چون همیشه خویش شبها تنهایم و خفته در گمراهی محض لحظات، در حالی که به دریای معرفت تو امید بستهام. من میخواهم به یاد تو، سرود نیایش بخوانم سر سجادهای از شور التماس. بینظر رحمت تو همچنان در مرداب گناهانم باید دست و پا بزنم، نگاهت را از من دریغ مدار!
خداوندا! تنهاییام را دریاب که شور تو در التهاب رگهایم موج میزند.
مهربانا! شادمانم که تنهاییام را برکت نامت فرا گرفته است؛ بر سر سفره مهربانیات مرا بخوان و در غروب غمبار دلم، جرعهای از اجابتت را عنایت فرما.
خدایا! عمری است غریب و دلتنگ زیستهام؛ بیآنکه نگاهم محتاج نگاهی جز تو باشد. عمری غریب و دلتنگ ماندهام؛ بیآنکه به کلیدی جز شفاعت تو دل بسته باشم.
دستان بیپناهم در شور مبارک احتیاج به درگاه تو دراز بوده و هست؛ امیدم را ناامید مکن.
دست بر تقدیر ناخوانده خویش میکشم. افتان و خیران، تمام خویش را پرسه میزنم. اصلاً میایستم و مقابل چشمانم هی راه میروم و به تو میاندیشم؛ به تو ای نقطه آغاز و انجام جهان! وجودی که تو در عین پاکی به من عطا کردی، امروز جسمی سیهفام است که در کردههای زشت خویش غوطه میخورد. این قلعه ویرانشده را در پیشگاه تو به خاک مینهم، مگر که نظر عنایتت را شامل شود.
راه تو را در این بیابان سوزان و وحشتزا میپیمایم و از تو یاری میجویم که بر این گامهای عبور، جز تاول غفلت و خستگی نمیتوان یافت. خدایا! آتشفشان خاموش وجودم را با یاد تو، شور فوران میدهم و گدازههای آتشین این پیکر فرو ریخته را از چشمانم جاری میسازم. هوا، بییاد تو مسموم و کشنده است و زمان، بیذکر تو همرنگ فاجعه.
الهی! برگامهای خویش ایستادهام و تو را میخوانم. خود را از تمام بندها میرهانم تا تو را بخوانم و بر ریسمان عشق تو گرفتار آیم.
این درخت خشکیده، این آتش به خاکستر نشسته و این رود در بستر نهانشده تو را میخواند.
خدایا! لبانم ذکر تو را له له میزند، آنگاه که جان تازهای میگیرد و با نام تو عطرآگین میکند فضای راکدم را.
این گریبان از عشق دریده با تو سخن میگوید تا هوای مندرسم را زیر و رو کنی.
خدایا! از بیخودی سرشارم و از تعالی تهی. نردبان ترقی تو جای چون منی نیست که قدم بر این وسیله صعود گذاشتن، گامهایی مقدس و پاک میطلبد.
الهی! گودال بیترنم حنجرهام جز نام تو خیالی ندارد؛ اگرچه در لابهلای رنگها و واژههای غبارآلود گرفتار است. الهی! ای آنکه نام تو شریف است و ذکر تو مقدس. این غبار ناچیز، چگونه عظمت بیمانند خورشید را دریابد؟!
ای خدایی که ذات تو بزرگ است و شکوه تو سترگ! از خاک و خاکیان فاصله میگیرم و بیتعلق به سوی تو میآیم.
دست در آب زلال و پاکی فرو میبرم و با سر انگشتان خویش، سردی و گوارایی آن را حس میکنم.
بوی روشنی آب در تمام وجودم میپیچد و جای جای تیرگیهایم را شستوشو میهد.
آتشی در سینه دارم که گدازان و سوزان میافروزد و میخواهد ققنوسوار خاکستر خویش را در هوای تو بپاشد.
چشمهایم را در روشنی میشویم و پرندهسان سر بر آستان ربوبیت تو میسایم. سجاده نیاز را رو به قبله حضورت پهن میکنم.
چه سخت است در پیشگاه عظمت تو حاضر شدن که این جان خسته و زخمی، کوچکتر از آن است که نام تو را بخواند.
شاخههای خشک درونم را در چشمه زلال نیایش تو آب میدهم و قطره قطره اشک میشوم و بر سجادهام میبارم.
بلند بلند، نامهای آسمانی تو را صدا میزنم و تکبیرهالاحرام عشق را به اذن ورود در دهان خشکم جاری میسازم.
سایهسار لطف و رحمت تو را حس میکنم و با تمام وجود میخوانم: «بسم الله الرحمن الرحیم؛ به نام خداوندی که رحمان و رحیم است».
تویی که نعمت خویش را از بندهای چنین خطاکار و گناهکار فروگذار نکردی.
حصارهای پیچیده در اطراف تنم را یک به یک با هر آیه باز میکنم و آیات نورانی تو، نیلوفرانه به دیواره قلبم میپیچد و روحم را بالا میبرد.
زمان و مکان حل میشوند در لحظات مناجاتم و من تنها تو را سپاس میگویم و تنها از تو یاری میجویم؛ تویی سبحان و منزه از هر چیز. به حول و قوه تو بر میخیزم و مینشینم.
هیجان بودن در حوالی تو مو بر اندامم راست میکند.
دیوانهوار میچرخم در سماع خویش.
ملکوت روبهرویم به جلوه درمیآید و پرواز، تصویر زیبایی از شکوه رسیدن به تو میشود.
بوی بهشت در هوا چرخ میزند و ذرات آن در من رخنه میکند.
پنجرهها مرا میخوانند.
دریچههای عنایت و لطف تو گشوده شدهاند و آبی زلال عشق، وجودم را در برمیگیرد.
خورشید میدرخشد در قلبم و در خلسهای از نور فرود میآیم از آسمان. دوباره سپاس میگویم تو را با تمام رکوعها و سجدهها.
سجاده سجاده تو را میجویم. دستهایم آنقدر بالا میآید که بال و پر فرشتگان را احساس کند. آه، خدایا! ای در برابر بلندای نامت چکادهای عالم، خوار و پست! ای فراز هر بلندی! صدایم تمام دریچههای مقابل را پیموده است و تمام کوچه پس کوچهها را در پی تو جستوجو کرده است. بر این سجاده میایستم تا بر کبود آسمان برآیم و خود را به عرش تو نزدیکتر کنم. خود را از میل به تو پیوستن پر میکنم. چون کبوتری آزاد، فراز نام تو را بال میزنم. ذره ذره
میشوم و هر ذره نامی از اسمای پاک تو را ورد زبان خود میسازم. یا قدوس! یا صبوح! یا معین! یا امین! یا اول الاولین و یا آخر الاخرین! ذره ذره
میشوم تا تمام ذرات وجودم افتخار خاکسایی تو را داشته باشد و سر بر آستان تو میسایم. پیشانیام بر سجده که میرود، احساس میکنم سرم از همیشه بلندتر است؛ حتی از زمانیکه بر قلهها ایستادهام. دیگر بر روی این جهان مادی وجودم را نمیبینم؛ من در ملکوتم، در فضای لامتناهی افلاکیان، بریده از خودبینی ناسوتیان و غرقه در خدابینی لاهوتیان، مست غمزهها و عشوههای ملائک میشوم و به تو میاندیشم.
ای آنکه هیچ تخیلی، شکوه تو را پی نبرده است و هیچ زبانی به تسبیح شایسته تو توفیق نیافته! این بنده حقیر توست که از وجود مقدست توفیق عبادت گرفته و سر بر آستان ملکوتی تو میساید.
بار خدایا! چشمانم چشمهای شده است که رود رود وجودم از آن سرازیر میشود و دهانم آتشفشانی که گدازه گدازه اشتیاقم را فریاد میزند.
جذبه نام تو بر زبانم غالب میشود.
«سبحان الله؛ تو منزهی، پاکی و بیآلایش».
سر بر سجده میگذارم و تسبیح تو میگویم.
جهان، دور سرم چرخ میخورد و من بر ملکوت تو سر میسایم.
پیشانیام بر خاک، دستهایم خاکآلود، زانوانم خسته، پاهایم ناتوان و وجودم چون کشتی به گِل نشسته.
قامت خمیدهام هیچگاه از درگاه تو سر از سجده برنمیدارد؛
مگر صدای لبیک تو را بند بند وجودم به سماع بنشیند و آفتاب رضایت تو را بر صفحه سیاه سینهام تجلی دهد.
خدایا! مگر میتوان در پیشگاه عظمت تو بود و تسبیح نگفت؟! مگر میتوان جبروت تو را دید و سر سجده فرود نیارود؟!
الهی! این بنده ضعیف را دریاب که سخت مستمند عنایت توست.
ایستادهام در مقابلت؛ با چشمانی فرو افتاده و خجلتزده.
سنگینی نگاهت رهایم نمیکند. حس میکنم که حقیرم؛ آنقدر حقیر که تو هرگز صدایم را نخواهی شنید و نجوای غریبانهام را نخواهی فهمید. اما اینگونه نیست؛ تو از کوچکترین زمزمه تسبیح بندگانت باخبری و بیش از خود آنان به آنان نزدیکی.
کرامت تو بیش از این است که سجاده نیازم را نبینی و بر حقارت و ناچیزیام رحم نکنی.
تکبیر میگویم.
نامت در تمام دامنههای وجودم میپیچد و شانههایم آشکارا میلرزد.
خداوندا! آمدهام که بگویم حمد و سپاس، تنها سزاوار توست؛ تو که مهربانتر و بزرگتر از تو نیست.
آمدهام بگویم «تنها تو را میپرستم و - در شداید و سختیها - تنها از تو یاری میجویم».
میدانم که صدایم را میشنوی و رکوع و سجود خاضعانهام را میبینی.
میدانم که بغض گلویم را حس میکنی و لغزش اشک را بر گونههایم نظاره میکنی.
سرم را بر سجاده اخلاص مینهم؛ بوی خاک میگیرد تمام وجودم.
میسوزم و میگویم «پاک و بلندمرتبه است پروردگار بزرگ من.» تمام یاختههایم تکبیر میگویند. اینک وجودم سراسر شور است و شعور.
در جذبهای بیبدیل به سوی تو میآیم.
پنجرههای اشراق، به رویم گشوده میشود؛ گویی همه هستی به همراهیام آمدهاند و گویی همه یکدل و یکزبان، تو را زمزمه میکنند!
تمام ذرات وجودم، شهد نامت را جرعه جرعه مینوشند.
تمام سلولهایم تو را فریاد میزنند و من به منتهای حضور میرسم؛ به معدن نور!
جرج جرداق، نویسنده و ادیب مشهور مسیحی پیرامون شخصیت امیرمؤمنان علیهالسلامچنین مینویسد: «حقیقت و تاریخ گواهی میدهند که علی علیهالسلام، عنصر بیپایان فضیلت، شهید و سالار شهیدان، ندای عدالت انسانی و شخصیت جاودانه شرق است.
ای جهان، چه میشد اگر همه نیروهایت را درهم میفشردی و در پایان هر روزگار، شخصیتی مانند علی علیهالسلامبا آن عقل و قلب و بیان و شمشیر به جهانیان هدیه میکردی؟ ... چه بزرگمردی که بشریت، او را مقیاس مردی و انسانیت میبیند؛ آن چنانکه اگر کسی به او عشق بورزد و پیرو او باشد، عاشق و جویای نیکی، عدالت، حقیقت و جوانمردی است و اگر از محبت او دور باشد، از نیکی و فضایل عالی بیبهره مانده است.
نام علی علیهالسلامدر تاریخ اسلام، انگیزه آرزوهای هر ستمدیدهای است و فریادی است که از گلوی هر مظلومی برمیخیزد. علی علیهالسلامدریایی است مواج که سراسر هستی را فرا گرفته؛ اما از قطره اشک یتیمی برآشفته و توفانی میشود.
این علی است که در جنگ، به معنی دیگری توجه داشت که دیگران توجه نداشتند و به قصد دیگری جنگ میکرد؛ غیر آنکه دیگران جنگ میکردند.
نهج البلاغه علی علیهالسلام، نشانههایی از فکر و خیال و عاطفه را در خود دارد؛ عبارات بههم پیوسته و متناسب که از حس عمیق و ادراکی ژرف جوشش گرفته و با شور و شوق بیان شده است. آری! کلام علی علیهالسلامپس از قرآن، عالیترین نمونه بلاغت است و بلاغت ادبی علی علیهالسلامهمیشه در خدمت تمدن و بشریت بوده و خواهد بود».(1)
سلام بر تو ای قرآن ناطق، جانشین خورشید، شیر عدالت!
سلام بر تو و لحظه لحظه سکوتت!
سلام بر تو و لحظه لحظه قنوت انتظارت!
سلام بر تو و رستگاری عظیمت، بر شمشیر پرافتخارت و بر فرزندان دلیرت! سلام بر تو که نام بلندت، حکایت از قصه بیپایان غربت تو دارد! سلام بر تو که سوز افلاکی نامت، تمام جانهای عاشق را میسوزاند. سلام بر تو که نامت آشنای نخلستانهای کوفه بود و همرازت چاههای صبور آن!
سلام بر تو و یتیمانی که دست نوازشگر و آسمانیات، از پیشانی کوچکشان گم نمیشد.
سلام بر تو و غربت بیپایانت که امتداد غربت زهرایی است! سلام بر تو و عدالت بیکرانت که نماز عاشقانه آسمان و زمین است!
سلام بر تو که امشب، در شبی برتر از هزار شب، در حضور نورانی عشق، در ملکوتیترین زمان به نوای «فزت و رب الکعبه» رستگار شدی!
هفت آسمان به نام تو پیوند خورده است
بیشک جهان به نام تو پیوند خورده است.
1) .برگرفته از: امام علی علیهالسلام، صدای عدالت انسانی، ج 4، ص 437؛ با اندکی تصرف.
روح زمین سپرده به دیوان عدل توست
روح زمان به نام تو پیوند خورده است
وقتی سرشت، روز ازل خاک مرده را
دل بیگمان به نام تو پیوند خورده است
صوفی صفت به گرد تو میگردد این زمین
کون و مکان به نام تو پیوند خورده است
سرگشته مدار تو گشته است سرنوشت
تقدیرمان به نام تو پیوند خورده است.
روزهای غریبی(1)
دوباره یک هفته است که هر شب خوابت را میبینم.
شببوها بوی تو را حس کردهاند، حسن یوسف، بوی تو را میدهد.
خانه پر شده از عطر تنت.
هر طرف که سر میچرخانم، میبینمت که لبخند میزنی. هنوز خاطره آخرین روز یادم است: لب ایوان نشسته بودی، گنجشکهای روی سیم نگاهت میکردند. هنوز به یادت، هر روز صبح، سینی کوچک صبحانه را همانجا میبرم: یک استکان پر برای تو، یک استکان خالی... هنوز یادم است که دکمههای پیراهنت را خودم بستم، بند پوتینت را حتی. چقدر قد کشیده بودی! حس کردم از همه به خدا نزدیکتری.
صدای گامهای مردانهات را هنوز بر سنگفرش حیاط حس میکنم؛ اما وقتی تا لب پنجره میدوم، نیستی؛ فقط میبینم که آب حوض موج میزند و ماهیها بیقرار، این طرف و آن طرف میروند، گریه میکنم... راستش، خیلی وقت است که گریه میکنم، خیلی روزها؛ اما دور از چشم همه.
راستش پدرت هم نتوانست دوریات را تحمل کند. دنبالت آمد. نمیدانم پدرت را دیدهای محمدحسن؟ خوب میدانم که پیش توست. حالا خیلی وقت است که چشم انتظار تو و پدرت، این روزهای پاییزی را میشمرم.
1) . تقدیم به شهید سیدمحمد حسن سعید.
خیلی وقت است که برگریزان عمرم شروع شده. چشمهایم از فرط گریه، روزبهروز کمسوتر میشوند. آسمانم تارتر و بغضهایم تیرهتر. سقف خانه پر است از ابرهای بغض آلود که مجال گریه پیدا نمیکنند.
خانه، حال و هوای بهار به خود گرفته است. شکوفههای بهار نارنج، یکی یکی سر باز میکنند؛ مثل زخمهای کهنه من؛ ولی با هر شکوفه، تار موی دیگری سفید میکنم.
برف پیری، موهایم را سپید کرده است؛ آنقدر که حتی خودم را دیگر نمیشناسم.
بیا، پیش از آنکه مرا نشناسی.
دیشب خواب دیدم پیراهنت را آوردهاند. نه! یادم است پیراهنت را خودت آوردی؛ پیراهنی خونی تا شده بر روی دستانت با یک قرآن جیبی و یک پلاک خونی. میخندیدی؛ چقدر شکل فرشتهها شده بودی محمد حسن! چشمهایت میدرخشیدند، حتی آن چشمت که میگفتند تیر خورده میدرخشید مثل خورشید. چقدر نگاهت پرجذبه بود، چقدر گیرا بود.
نمیدانم چرا سرت را مثل همیشه زیر انداختی، برگشتی و رفتی؟ صدایت کردم، سر چرخاندی، خندیدی و دست تکان دادی.
پنجشنبهها که به بهشت زهرا میروم، سنگ مزارت را با اشک میشویم و گلهای محمدی را بر سنگت پر پر میکنم؛ ولی میدانم تو، آن تو نیستی؛ یک روز میآیی، من خوب میدانم.
الان ده سال است که هر روز ده سال پیرتر میشوم، ده سال بیقرارتر میشوم... ده سال... .
سالهاست بر ساقههای شکننده امتحان خدا تکیه دادهای - گریخته از خاکدان مردم خوار - . نفست، بوی شکوفههای بالادست میدهد.
در سرت، سودای پر کشیدن از این شاخساران بیآرام. رها از این ثانیههای بیستاره خاک، بال گشودهای تو را باکی از فرو ریختن در پیشگاه نور نیست. چفیهات را رها کردهای - پرندگیات را - انتهای جاده کجاست؟
تویی که از هر طرف، بر مدار گذشتن شتاب گرفتهای و هزار ستاره بر طاقچههای روحت میدرخشند.
تویی و هنوز صدای گامهایت، خاکریزهای خاک را به زانو درمیآورد.
تویی که چشم در چشم جبروت، گذشتهای از خاک. فرازهای فریادت هنوز در رگهای خاک جاریست. شب، بر شانههای زمین فرو ریخته است، اما تو پلک گشودهای در صبحی تازه.
فوارههای نور از چشمهایت اوج گرفتهاند.
بهار از شاخه دستانت بالا رفته است.
هنوز شقایقهای سوخته، عطر نفست را در هوا میپراکنند.
هنوز پلکهایت، خوابآشوب شبهای بیستاره است. هنوز ایستادهای؛ فراتر از مکان و زمان. شب، چون پنجرهای تاریک، روبهرویت باز و بسته میشود؛ اما تو رها به صبح میاندیشی، چشمهایت
را برداشتهای و به روشنی آسمانها سنجاق کردهای، هولی از عبور در تو نیست. بالهایت را گشودهای و هوا همچنان رقیق است. آن سوی عبور، پیراهنت را از غبار راه تکاندهای.
پارههای استخوانت، یادگار حماسه توست؛ یادگار عبور سبزست، سبز آمدن و سرخ رفتنت. از پشت تمام پنجرهها، نگاهت را میبینم و بر شاخههای بلند ابدیت، پرندگیات را.
سرنوشت چشمهایت را به خورشید سپردهای - سفر به بارگاه نور - .
صدای رگبار گلوله، خواب خاک را میشکند.
پنجههای جهان رهایم نمیکند تا در آسمانها بیابمت. تو از آسمان به زمین مینگری و من از زمین به آسمان.
تو از افلاک به خاک و من از خاک به افلاک، شب، روی ذهن زمین شتاب گرفته است و صبح، در گودی چشمهایت به سپیده نشسته است.
هنوز گرمی خونت، خاک را به تپش وا میدارد.
اراده خود را به دشواریها تحمیل کردی، آسمانی شدی و دل از هرچه تعلق کندی.
نگاهت همیشه به آسمان بود؛ شاید وعده دیرین خود را انتظار میکشیدی! کسی از آسمان صدایت میکرد. دلت را به عالم بالا برده بودند. طاقت همواره ماندن را از کف داده بودی. لحظه لحظه بیخویشیات را فریاد کردی.
روح بزرگت طاقت ماندن در تنگنای دنیا را نداشت، تهماندههای وجودت را از پنجههای دنیا جدا کردی. آسمان را در آغوش کشیدی و مقصد تمام جادهها را به کهکشانها کشاندی. قدم برداشتی تا از نردبان تعالی بالا بروی. تنت را پاره پاره یافتیم، آنقدر که نفسهای باد از خون تو پر شده بود. شانههای زمین، داغ سنگینت را تاب نیاورد. تنت را چنان دریچهای گشودی تا شعاع نورانی وجودت را طیف طیف در فضای متراکم و ظلمانی ما پراکنده کنی.
اینک این دقایق سوخته، آوای آتشین صدای تو را فریاد میزنند؛ آوای نالههای اهورائیات که سجادههای عبادت را زینت میداد و زمین را به آسمان و فرش را به عرش میدوخت.
کدام صبح بیبدیل را دیدی که عاشقانه و بیواهمه خطرها را دربرگرفتی و به آغوش حوادث شتافتی؟
ای نگاهت از تبار صبح! چکامههای یاد تو هنوز مشام بادهای رهگذر را پر و اهالی این خاک ترکخورده را سرمست شمیم دلپذیر نجوایت کرده است.
هنوز خاک، جای پای تو را چون یادگاری ارزشمند بر سینه تفتیده خود میفشارد و ابرها، اوج عروج تو را حسرت میبرند.
ای طراوتگستر و شور تو همرنگ بهار! باز هم پیغام سبزی باش همسنگ بهار، ای سبزپوش جامهگلگون. کدام بهار به سقف طراوت تو میرسد؟ کدام قاموسنامی به جز ایثار برای آنچه تو کردهای، میگذارد.
یک شنبه
1 آبان 1384
18 رمضان 1426
2005.oct.23
از این پلکان جدایم نکن؛ راهی به آسمان میخواهم.
تکاپوی انسان در قرنها را بر شانه دارم و شتاب گرفتهام بر نعش خویش.
جاریام کن چون رودی در چشم ماه.
هوای اشتیاق آبی است. هوای اجابت آبی است. خاک و آسمان آبی است.
هزار سال تکاپوی انسان در قرنها را قطره قطره از چشمانم سر میکشم.
تمام شب را از تمام خاکسترم میشنوی.
شب نزدیک است؛ آنچنان نزدیک که بر آخرین طاقچهاش میتوانم دنبال چراغی برای افروختن باشم.
شب نزدیک است و هیاهوی کلمات، گونه سنگها را میکاود.
شب بر سنگها سنگین میشود و از گلوها و روزنها، تحریر لبیک میآید.
خانه دلم میلرزد؛ اما محکمتر میشود.
از این پلکان جدایم نکن.
از استغاثهام آتشی افروختهام، اگر سردت باشد.
تکههای ویران روحم آرام آرام از هوایم میگذرد.
شانه خالی کردهام از اندوه سرگردانی خویش و به هوای پناهی برای گریستن، بیتابم.
شب، آرام و شهر، بیتاب است؛ گویا فرشتگانی در تحریر، گویا پیامبرانی در تکبیر! شب ملائکه سنگین است.
شب روح سنگین است.
عاقبت شب در سنگها چون صدای خداوند است در آسمان.
دستم را بگیر میان این همه هیچ.
درهای و هوی خالیها، از صدای آسمان سرشارم کن.
دستهایم در پوست زمان میگریزد. فریادی از جان میکشم و با کلمات خداوند فرو میریزم.
بر طاقچههای روحم غوغاییست؛ گویا پرندگانی در تکثیر، گویا دیوانگانی در زنجیر.
بر رواق رنگباخته خاک غوغایی است؛ گویا فرشتگانی در تحریر، گویا پیامبرانی در تکبیر. از این پلکان جدایم نکن! میخواهم سرم را سختتر بکوبم بر حاشیه ماه؛ ماه بیتاب، ماه تیپاخورده مغرور.
برمیخیزم از موج خاکستر خویش.
سرمستم از خیال این پلکان شبانه باشد که امشب سرم را سختتر بکوبم بر حاشیه ماه!
سرم با کلمات، سنگین است.
خداوند نوازشم میکند و آسمان کلمه خواهد شد.
صدایی از آخرین پلهها میآید؛ «اقرأ»
گویی برانگیخته شدهام!
میشنوم که خداوند نوازشم میکند.
بر پلکان آخر غوغایی است.
از این پلکان جدایم نکن! میخواهم راهی آسمان شوم؛ آنجا که موج خاکستر خویش برخواهم خاست.
نوری از خود بروز بده!
خورشید دیگری به روز بده!
از حصارها برون آی! بیا به اتفاق تنهایی و عاشقانهها را سر بده! بیا به سبک آبی آرام در این هزاره پرآشوب، در این شبهای پررونق. باید همه با چراغی که دست این شبهاست، روشن شویم. معلوم نیست چند «جوشن کبیر» میتوان زیست؛ پس بها باید داد.
باید دل داد به این شبها که ما را میبرند تا روزهای مماس با آینه. باید به تماشا نشست تا کجا شبنالهها به معراج میروند. آری! شبهای قدر را باید قدر دانست. از بوی «بک یا اللّه» و «الغوث»، تبلوری تازه ریخته شده در مسجدها و مأذنهها. انسان نکرده است مقدماتی فراهم آورد تا شب قدر.
همیشه عادتی از سردرگمی و فراموشی در خاکستر روزها به جا میماند؛ اما گویی انسان، تنها برای این شبهای پر اردیبهشت معنوی، حرفهایش را نگه داشته است! میخواهی درد دل کنی، پیالهای از مفاتیح را سر بکش.
دریچهای از خویش را بر قرآن بزرگ بگشا.
هرکس به گوشهای از این شبها تمسک میجوید.
مگر میتوان نادیده گرفت پاداشهای نهفته در لحظات فراسو را؟! وقتی صحبت از کران کران خورشیدهای ثواب است، دیگر خیرهسری تاریکی به حساب نمیآید.
باید الصاق کرد به کارنامه چرکین خویش، شفاعتهای دامنهداری را که در این شبها مقدر میشود. یکسو دست خالی ماست و سوی دیگر الطاف بیپایان حضرت دوست. غنیمت است اینکه بنشینی برای شروعی دوباره از خویش؛ ساختنی از نو. صدایی به زیبایی این شبها زاده نشده است که عطر «جوشن کبیر» را به همراه داشته باشد. جهان اینگونه در تغییر است که بیایند این شبها تا اتاق شعر، به رنگ «ربّنا» درآید.
دارم از دست میروم. کسی هست به فریاد دل من برسد؟ تا خدا راه درازی دارم. جادهای میخواهم
که قدمهای گریزانم را
به در خانه آن «دوست» برد؛ یک «میانبُر» به حریم بالا
نکند مرگ مجالم ندهد.
نکند زنده نباشم، نرسم! نکند عمر کفافم ندهد!
شانهام خرد شده از بار گناه.
فرصتی میخواهم تا زمین بگذارم.
همه پلهای پشت سر من ویران است.
راه برگشتی نیست. من ماندم و یکسال غم دربهدری؛ غم خانه به دوشی، شانهای میخواهم تا یک دل سیر بگریم از درد. من شنیدم که خدا
نردبانی دارد.
به بلندای سعادت، شبی از این شبها، یک شب مینهد روی زمین.
من شنیدم که شبی از شبها
میشود یک شبه پیمود ره صد ساله. من پی روزی خود آمدهام.
من شنیدم که ملائک تا صبح
میبرند آن بالا
عطر اندوه بنیآدم را
من به دنبال خودم میگردم.
شب قدر است آیا؟
شب تسبیح و مناجات و سلام.
شب اشک و توبه
شب ویرانی من،
شب مهمانی «او»
شب بیزاری من از دنیا.
شب دلجویی او از مهمان
شب قدر است آیا؟
من همان بنده از «دوست» فراری هستم
من همان چهره غمگین پریشانحالم، من همان آدم خاطی و گنهآلودهام
شب قدر است آیا؟
چه کسی میگوید: «شب دراز است و قلندر بیدار»؟
شب، کوتاه است
این دقایق همگی نایابند. لحظهها میگذرند.
چشم بر هم بزنی، سحر از راه رسید و تو هنوز در خوابی.ها، مبادا که بگویند به تو سحر از راه رسید است و قلندر در خواب! جامه را از تن خود خواهم کند
جوشنی میپوشم، بند بندش از نور
جوشنی میپوشم. همه از جنس عطوفت، احسان
شب قدر است امشب! تا سحر بیدارم
تا سحر دانه به دانه، غم خود میبارم
تا سحر، سر به زانوی «تو» میگریم زار، تا سحر، توبه به درگاه خدا
شب قدر است امشب
حیف اگر در شب قدر، قدر خود نشناسیم!
آمدهام؛ با کاسه تهیدستانم که گداییام را فریاد بزنم.
آمدهام؛ با چشمه جوشان دیدگانم که رسواییام را هزار بار ببارم.
آمدهام؛ با کمان خمیده قامتم تا بندگیام را با بند بند وجودم اعلام کنم.
آمدهام؛ با تسبیح توبه جاری بر زبانم تا شرمندگیام را هجی کنم.
آمدهام؛ تا امید اجابت را ملتمسانه بخواهم.
آمدهام ای قدر آفرین!
در یلدای امید و آرزو، در شام غریبان خودم، در شب سفرههای گسترده آسمان بر زمین و در شب قدر، تا بر مزار غفلتهایم شمع پشیمانی روشن کنم و دقّالباب کنم دروازه بازگشت به تو را.
آمدهام ای شنواترین، در همهمه عابدان و زمزمه عاشقان، تا بالقلقه این زبان، «الغوث الغوث» کنان فریادرس بیکسیام را بیابم.
آمدهام ای مهربانترین، در محفل بندگان پاکت، شبی میهمان تو باشم و قرآن مقدست را ترازوی سنگینی پر کاه آبروی خویش نمایم. عاجزانه با چهارده لهجه و چهارده صوت آسمانی، قسمت دهم تا مرا ببخشایی و قلم آمرزش بر سیاهمشقهای گناهآلودهام بکشی.
آمدهام ای پناه امن و تنها امیدم!
در این دراز نای طاعت و عبادت، در این شب بارش فرشته، در این لحظههای بیتکرار تا خود را هزار بار بالاتر برم، پناه خویش جویم و بگویم: الهی! مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را و مدر این پرده دوخته را و مران این بنده نوآموخته را.
الهی! اگر تن مجرم است، دل مطیع است و اگر بنده بدکار است، کرم تو شفیع است.
«بادا کرم تو بر همه پاینده
احسان تو سوی بندگان آینده بر بنده خود گناه را سخت مگیر
ای داور بخشنده بخشاینده»(1)
شب قدر، اوج معنویت رمضان است؛ اوج رنگ خدا گرفتن.
شب قدر، پهنهای است که روزهدار بر آن میایستد و تکیه میکند بر حق، بر همه کائنات پشت کرده، در خلوت پر راز شب، با عبودیت محض، در حضور پروردگارش از هرچه زمین و زمینی است، میبرد و پیوند میخورد با آسمان. مجرد میشود، غلت میخورد در باور شب.
1) .خواجه عبدالله انصاری.
با راز مرموز شب یکی میشود و دست به دست کائنات، تقدیر مشترکش را بهترین تقدیر مقدر، التماس میکند.
ایمانش را پا برجا، جانش را رها و تعلقاتش را هر روز ناچیزتر طلب میکند.
شب قدر، تنها خدا را میبیند که کارگزار هستیست و تنها کلام خدا را میشنود که نزولش، هرلحظه، هرم فضاست. اشک میریزد و در انتهای ضجههایش، درمییابد که کائنات، چون گویی با چوگان امر الهی متحرکند و سیطره امر و اراده محض اوست که گسترده بر مقدرات است. شب قدر، شب رنگباختن جسم است؛ شب حکومت جان. شب تحقیر ماده و عظمت معناست.
شب قدر، شب آسمانی شدن است؛ شب یکی شدن با ژرفای فطرت الهی.
شب قدر، شب همسایگی با فرشتگان است. شب از یاد بردن خود، شب غرق شدن در وجود خداوند، شب رحمت، شب تقدیر الهی است.
شب قدر، «شبی است که از هزار ماه برتر و بالاتر است». قدر، میعاد انسان است با خداوند.
چه فرصتی بهتر از امشب برای خلوت و عرض نیاز!
باید تمنا را به پیشگاهش عرضه داشت، باید شتافت در صف نیازمندان و طلب کرد خوبیها را هزار بار.
باید مهر و رحمت و آمرزش را خواهش کرد از درگاه کرمش.
باید اشک ریخت و پاک شد برای رسیدن.
باید پیوند خورد با اصل هستی. یادمان باشد که از فیض این شبها محروم ماندن، یعنی نهایت تجلی کمال را به فراموشی سپردن؛ یعنی دور ماندن از اصل روزه، اصل رمضان.
شب قدر را باید قدردان بود که شب نزول فرشتگان است بر زمین و شب نور و سعادت و قرب الی اللّه.
باید قدردانش باشیم تا تباهی لحظههامان را به چشم نبینیم. شببیداری امشب خواب غفلت میپراند از سر؛ اشکریزانش، شادیآفرین عمر است. باید قدردان امشب بود!
نور میبارد، ترنمی دوباره میشود و فضا برای یکسال عطرآگین میشود.
این یک رسم هر ساله است. آسمان با زمین گره میخورد.
آبشاری از نور، همه چیز را نورانی میکند و خونی دوباره در رگهای زمینیان جاری میشود. آبشار زیباست؛ زیباتر از آنکه در هیچ روزی از سال و در هیچ شبی از همان روزها دیده باشی. آنقدر زیبا که بهتر است در خانه ننشینی.
ارزش آن را دارد که یک شب را نخوابی و به تماشایش بنشینی؛ شاید خیلی چیزها عایدت شود؛ نه! خیلی چیزها عایدت میشود.
نور میبارد، مثل بارانی که در آن خیس نمیشوی؛ فقط سیراب میشوی؛ بارانی که برایش چتر لازم نداری؛ اگر هم بیاوری همه تعجب خواهند کرد، مگر کسی از باران نور هم فرار میکند؟! نور میبارد فقط یکبار در سال؛ چشمانت را باز کن! دارد باران میبارد؛ بارانی که فقط سالی یکبار میبارد.
شب قدر است.
عطر نفسهای فرشتهها را میشود حس کرد.
ستارهها را میشود از آسمان چید. افتادگی و تواضع آسمان را امشب حد و مرزی نیست.
آسمان به زمین نزدیک است. شب قدر است؛ هزار پنجره بر زمین گشوده شده از بالا دست، هزار روزنه از کشف و شهود باز شده، آسمان گم میشود در صدای زمزمه عاشقانهها.
امشب فرشتهها تا صبح، نجوای دلسوخته بنیآدم را میشنوند.
کلمات روشن وحی، نازل میشود بر سینه زمین.
شمار فرشتگان را حد و حصری نیست.
هزار هزار آدم، امشب متولد میشوند از نو.
از پیله نیاز و توسل، از بند بند «جوشن کبیر» و از عمیقترین شعلههای «یا رب» «یا رب»، هزار پروانه میشکافند، پیله دلتنگی غربتشان را. امشب، شب پرواز است؛ شب قدر، شب تقدیر و سرنوشت، بیایید ای صداهای در سینه حبس شده!
بیایید ای گداهای پشت درمانده! بیایید، ای اشکهای یخ زده!
بیایید ای درماندههای در راه فرومانده! اگر فرصتی باشد، امشب است.
کجایید، دستان همیشه سائل من؟
بکوبید کوبه این درگاه را؛ صاحبخانه پشت در منتظر توست، این درگاه دربان ندارد، هیچ نگهبانی دست رد بر سینهات نخواهد زد، صاحبخانه خودش تو را خوانده است. صاحبخانه خود، پیش قدم شده. امشب، شب آشتی است؛ پایان قهرها و جداییها. امشب شب قدر است.
باران میبارد، چقدر باران تند میبارد. باران روح است «قدر».
باران ندامت است از چشم. باران توبه است در «دل».
باران آتش است در «من».
باران رحمت است از «تو». و من خیس شدم.
باران میبارد؛ باران توبه است در «من». ریزش عصیان است در «من». تطهیر «منیّت» است در «من». امشب، شب قدر است. من سراپا آتش، من شعلهور در عشق، من میسوزم از شوق؛ بیدارم کن. انگشت اشارهای کافی است؛ کجاست شعله طوری که هادیام شود؟
این روشنایی از توست موسای گمشده در هروله بوته آتش مانده! تو آن آتشی که در من زبانه میکشد. جاری است حس خواستنت در من.
من ذره ذره در تو رها هستم.
در تار و پود روح پریشانم، اندوه شعلهسای تو میپیچد.
مرا میسوزانی، خلیلم آیا در آتش سوزان نیاز؟ امشب شب قدر است، باید تلاش کنم؛ تلاشی مستمر تا تو.
باید دست و پا بزنم؛ غریق دریای نیسان خویشم، ساحل نجاتی پیداست، تو آن دورها، شاید نزدیکتر از دورها، در انتظار منی. باید تلاش کنم؛ برای رسیدن تا تو.
«انّا انزلناه فی لیلة القدر»؛
شبی که از هزار شب برتر است و آن شب، شب قدر است. شبی که فرشتگان و روح به اذن خدا نازل میگردند. شبی که شب تهنیت است تا صبحگاه. قدسیان در عظمت این شب بزرگ صف به صف ایستادهاند و زمینیان میخواهند از رحمت این شب عزیز برخوردار شوند.
شبی که سرها به آسمان بلند میشود، چشمها خیره میشوند و ستارگان چشمک زن بر بزرگی این شب عزیز نورافشانی میکنند.
شبی که باید به آسمان نگریست، دریچههای قلب را گشود و خدا را به اسماء عظیم الهی خواند.
چشمهای به گناه آلوده، دستهای خطاکار، اعضا و جوارحی آلوده به زشتی را تمام شب بیدار نگاه داشت و با
دستهای توبه و استغاثه زمزمه کرد. «سبحانک یا لا اله الاّ انت الغوث الغوث خلّصنا من النّار یا رب» این دیدهها چگونه به خواب روند، در حالیکه کودکان علی علیهالسلام لحظهای در این شب عزیز فرو نخفتند؟
چگونه میتوان خود را به جوشن کبیر ایمن نکرد؟
چگونه میتوان اسمای خداوند را به زبان نیاورد در شبی که فوج فوج فرشتگان به تسبیح و تقدیس خداوند مشغولند؟ ما نیز در ظلمت خویش، ذره ذره از درون بیرون میرویم و صدای خفته در گلو را به نامهای بلندت زمزمه میکنیم. در اشک خویش غسل ندامت و توبه میکنیم و عاجزانه از تو میخواهیم بندهای غفلت را از تار و پود وجودمان باز کنی و آغوش کبریاییات را به رویمان بگشایی. پروردگارا! این کلمات پشیمانی را از ما بپذیر و سرنوشت ناگزیرمان را به سمت خویش باز گردان. پاییزهای بیشاخ و برگ عمرمان را به بهار کردارهای نیک بدل کن و دریچههای تاریک رو به رویمان را به نور هدایتت راهنمایی کن.
کوچه کوچه گم کردهایم مسیر را و خورشید را جستوجو میکنیم؛ راه خورشید کدام سوست؟ شانههای گناه، ای راهنما! سنگینتر از آن است که بییاری و مغفرت تو، رهایی یابند از این گرفتاری. آسمان، بلندتر از آن است که این دستهای آلوده به زمین به سمتش بلند شود. خدایا! قطره قطره اشک میریزیم و جامههای چرکین خودپرستی را بر خویش میدریم و فریاد بر میآوریم: «یا رحمن یا رحیم انت رب العالمین».
تقویم، به روشنترین ماه سال رسید؛ ماهی که دروازههای ملکوت را رو به ساکنان زمین گشودهاند و سفره بیمنتهای رحمت را به وسعت تمام دلهای عاشق و بیدار گستردهاند. دوباره آغاز میشود سرود سبز لبهایی که از عطش خشک میشوند و از عشق سرشار.
دوباره پر میشود عطر مناجات سحر، در امتداد لحظههایی که غرق در امید استجابتاند. دوباره پر میکشد کبوتر دلهای بیقرار، تا گنبد نورانی حضور، در تک تک ثانیههایی که رنگ عبادت خوردهاند. سفرههای صمیمی افکار، گرمترین کانون مهرورزی است، در انتهای روزی که اهالی خانه از سحر تا غروبش نور آشامیدهاند و عشق نوشیدهاند.
و «قدر»، اوج لحظههای سراسر روشن این ماه نورانی است. شبی است که ماه در پاکترین مدار افق میایستد و سبزترین فانوس اجابت را به نام «لیلهالقدر» روشن میکند؛ آنچنان روشن که چشمان خفته نیز از روشنای ماوراییاش جان میگیرند و زبان به آوای دلنشین استغفار میگشایند. دروازههای توبه را رو به اهالی عصیان گشودهاند. شعلههای دوزخ هم از گذر شبهای معصوم این ماه شرم میکنند. و بهشت، با تمام جلال و جبروتش، دریچهای رو به دلهای بیدار و چشمهای بارانی گشوده است.
«قدر»، فرصت بیداری است در شبی که روشنترین روز سال است؛ شبی که تقدیر زمین و آسمان به رنگ قضا و قدر رقم میزند. باشد که با یاری باور روشنمان، به درک حضور این بزم روحانی برسیم و از چشمههای زلال معرفت، جام جانمان را سیراب نماییم.
حمید باقریان
از کوچههای تاریک نفسانیت به سمت روشنایی و نور میآیم. پیوند میخورم با شبهای همیشه بهار قدر؛ شبهایی که پروانههای حقیقت، گلهای ایمان را کشف خواهند کرد،
شبهایی که امواج دریای وجودم اوج خواهند گرفت به سمت بودن. در کوچه باغهای سبز جوشن کبیر، مسافر راهی میشوم که مقصدش رستگاری است.
چراغ راهم، هزار نام نورانی خداست. از صدف لبم مروارید «الغوث الغوث»، میتراود؛ به امید آنکه باران توبه، آتش دوزخم را فرو نشاند «خَلِّصنا مِنَ النار یا رب».
و من آمدهام تا در میان انبوه ستارگان روشن شبهای قدر، در زیر نور رهایی مهتاب به خویش برگردم؛ به سرزمینی که از آن دور افتادهام، سرزمین حقیقت.
«من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خرابآبادم» و شبهای قدر، محفل وصل دوستداران است.
«چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند»
امشب، از آسمان، باران «انا انزلنا» بر فرق زمین میبارد.
امشب، سرنوشت، کمی آنسوتر رقم میخورد.
امشب، چشمانم را با آب توبه میشویم و کلام قرآن را در دهانم میریزم تا خواب، چشمانم را نیازارد.
امشب، تا سحر بیخوابی میکشم تا کلید اجابت را به دست آورم. بیدار میمانم تا دربهای استجابت به رویم گشوده شود. سجادهام را میگشایم و سجدههایم را به باران توبه پیوند میزنم. امشب تا سحر، تا سپیده، بیدار میمانم.
صدا آمد صدای پایت ای اشک
تپید آیینه از سیمایت ای اشک
صفا آوردی امشب، خیر مقدم
پرم کن از دو بیتیهایت ای اشک!
از این آلوده در تکثیر بگذر
تو با خوبی به هر تقدیر بگذر
تمام بودنم شد عین تقصیر
خدایا از سر تقصیر بگذر
در آبی قنوتی پر درآمد
غریبی با خود انسان سرآمد
چه بیخوابی پُر اجری وزیدهست
شب قدر و خدا و حیدر علیهالسلامآمد
صبور آیینه تنها که داری،
میان بگذار گفتنها که داری
به غیر از مرتضی علیهالسلام - این سجده شکر -
که را داری تو ای تن! ...ها؟ ... که داری؟!
میخواستند شانه به شانه پدرت غربتآلودهات کنند؛ راهی عراقت کردند با کولهبار غربتی پر از خاطرات سالهای کودکی، پر از دلتنگی و پر از زخمهای کهنه؛ اما دیدند در نجف، مثل پدرت آشناتر از همهای، دیدند برایت غربت نیست، بلکه خانه دلت آنجاست، تمام وجودت آنجاست؛ تاب نیاوردند رهاییات را در قفسهای ذهن ساختهشان.
تاب نیاوردند اینهمه مهربانی و صمیمیت غربت را با تو.
تاب نیاوردند طراوات بهار را با تو، آسمان را با تو؛ چرا که عادت داشتند همیشه از پشت میلههای تنگنظر قفس، آسمان را به پرندهها نشان بدهند و پرندهها را پشت همان میلهها ببینند؛ اما نمیدانستند پرنده، پرنده است؛ حتی در قفس.
نمیدانستند پرنده در قفس هم شبیه پرندهها فکر میکند، نفس میکشد و پرندهتر از همیشه تنهایی را غصه میخورد و به آزادی فکر میکند؛ آزادتر از تمام روزهای آزادیاش.
چه سخت میگذشت آن روزها بر سنگهایی که نمیتوانستند کبوتریات را ببینند و چه تلخ میگذشت بر آسمان که کمحوصله پروازهای دلگشایت بود! بارقهای از امید و رهایی در
چشمهایت شروع به برق زدن کرده بود. زمزمهها به همهمه تبدیل شده بود و هوای ایران، بدجوری برایت دلتنگی میکرد. آرزو داشت تا دوباره از نفسهایت نفس تازه کند.
تو را نفس بکشد، در آغوش بفشاردت، زندگی کند؛ اما دیوار میکشیدند تا خبرها را باد به گوشتان نرساند، تحمل نداشتند، شادیات را نمیخواستند ببینند و درهم شکستنشان را.
میخواستند آفتاب را بکشند؛ اما مگر میشد؟!
طاقتشان را طاق کرده بودی و آفتاب داغ صبرت به ستوه شان آورده بود چون بوف کور. دریا را از آفتاب گرفتند، اما یادشان رفته بود که روز را هم بگیرند، یادشان رفته بود که با رفتن دریا، آفتاب، دریادلتر میشود.
هرچند شانههای آسمانی آفتاب، زیر داغت خم نشد، ولی بغضهای دوریات را بر دستمال گریههای محرّمش، دیواریهای جماران بو میکشیدند و میدانستند نفسهایش فریادت میزنند که «برگرد تنهایی امان از من بریدهست».
نفسی نیست تا فریادی از جگر برآورم.
صدای دستههای زنجیرزن، حکایتی است از حادثهای نزدیک. چشمهایم بارانیست؛ گویی بر مزار آتشگرفته خویش میبارم! چون قلعهای فرسوده در خویش ستون ستون فرو میشکنم.
ایستادهای روبهروی حادثه، به قامت افراها، هیاهوی کسی که از جان مینالد در چشمهایش و سکوت دنبالهدار حادثه روبهرویش، شهادتت را لطف خفیه الهی میداند.
رد شدهای و رد گامهایت تا افلاک کشیده شده است، از جهان بریده و به انکار ذره ذره خویش برخاسته. شب، چون رودخانهای خروشان از سرت گذشته است و به روز رسیدهای؛ اما او هنوز ایستاده است تا در سپیده چشمهای بستهات، خورشید را به طلوع نظاره کند.
ایستادهات تا جگر گوشهاش را به دستهای شفق بسپارد.
ایستاده است و از درون فرو ریخته.
ایستاده است تکیه داده بر دیوارهای صبر و استقامت.
ایستاده است تا نگاهت را تا همیشه، در کرانههای آسمان دنبال کند.
ایستادهاست و تو چه آرام و سبکبال، آسمان را به پر گشودهای! از کوفتن بر این دقایق اندوه، بیمناکم.
با جانی بیتاب، بر سینه میکوبم و با لبانی سوخته بر برکههای شفق نجوایت میکنم.
دریا دریا انبوهی اندوه، مرا در خویش فرو بلعیده است.
تکه تکه با استخوانهایم خرد شدهام - دردی این چنین جانکاه - و هنوز کوهوار ایستادهام.
شب و شروه در من شدت گرفته است؛ همچنان مینالم.
تو را در آسمانها با نگاه دنبال میکند - جان پارهاش را که از ساغر نور سیراب شده است، جان پارهاش را که خورشیدوار... اما چقدر روز! در توفانهای داغ میتازم، از اعماق پریشان.
شب غلیظ در من میبارد. نگاهت را از خاک گرفتهای؛ اما هنوز ایستاده است تا تو را به سرنوشتی محتوم بسپارد. ایستاده است و پاره تنش را به مصادر نور رسانیده است.
ایستاده است و غم شدت گرفته است؛ اما نه زبانی به شکوه، نه چشمی به اشک، نه گلویی به ناله.
تنها تو را نظاره میکند که چه سبکبال...
خبر، کوتاه بود؛ اما داغ بود و سنگین؛ آنقدر که نفسها را در سینه حبس کرد. تلخ بود و سوزنده؛ آنقدر که جانها را سیاهپوش کرد. «حاج مصطفی شهید شد!»
قلب شهر تیر کشید.
اندوهی عظیم، شانههای اهالی را لرزاند. میتوانست کمر پدر را بشکند، میتوانست رستخیری به پا کند. میدانستند تو در هیاهوی خون و قیام، در همهمه وحشتافزای غربت و تبعید، چه اندازه باعث دلگرمی پدر بودی و بازوی توانمند انقلاب.
زخم، عمیق بود.
در آن لحظات دردخیز، سایهات، جانپناه خستگیها و رنجها بود. کوهوار شانههایت، ایستادگی را فریاد میزد.
میخواستند تو را بگیرند از پدر، از مردم، از انقلاب - میدانستند چقدر حضورت، سبز و تپنده بود - تو را که دستپرورده مکتب پیر خمین بودی و کلامت، سوز و غیرت قیام حسینی داشت، تو را که جوانیات را به درس حوزه کشاندی تا عشق را بیاموزی، تو را که در جوانی به درجه اجتهاد رسیدی. ناگهان، خبرت شکفت. دست شیطان، توطئهای تلخ چید. مذاق شهر، اندوهی ناگوار را زمزه زمزه کرد.
چه زود بهار نورَسَت به خزان نشست! میخواستند از پدر، پشتگرمیاش را، از مردم، استواریاش را و از انقلاب، عصای دستش را بگیرند؛ اما... داغت، جانها را آتش زد. داغت زنده شد، قد کشید. تصمیمها را، مصمم کرد. ارادهها را آهنین کرد. پدر، خبرت را شنید. ایستاد، کوه شد و از پا نیافتاد. پدر، شهادتت را مشتاق شد.
پدر گفت: پسرم مصطفی فدای علی اکبر علیهالسلام حسین علیهالسلام! و اینطور شد که داغت ماندگار شد. داغت، قیام کرد. و تو - فدایی اسلام - خونت قد کشید و در شریانهای زمان جاری شد و هنوز هم نامت در خاطرهها زنده است.
کدام صفحه تاریخ بود و در کدام شهر؟ پدر در گوشش اذان گفت و نامش را مصطفی خواند.
چه زود به درجه اجتهاد عشق رسید؛ به همان زودی که به اجتهاد علم رسیده بود و شهادت، اجتهاد عشق است.
همپای پدر، در مبارزه بود و هماورد او در مکتب درس.
فرزند خلف بودن، سزاوار هرکسی نیست. مصطفی تمام وجود خمینی بود و میوه دلش.
آهسته رشد کرد و قد کشید.
آشفته و شوریده فریاد زد، آنگاه که داغ دل پدر را فهمید و درد دین را چشید، مرکب شهادت را زین کرد.
دو ماه زندان انفرادی، مردان عشق را از پای درنمیآورد؛ سواران مرکب شهادت، همه عمر را در زندان زندگی مادی درد میکشند و آزادی عاشقانه را بال بال میزنند. شهادت مظلومانه، شیوه مردان است. آنان که به علی اقتدا میکنند، مظلومانه شهید میشوند و چه افتخاری بزرگتر از اینکه در شهر صاحب الزمان متولد شوی، شهرها و کشورها را بگردی دنبال موعود خویش و کربلایت را در نجف بیابی و در آغوش مولای متقیان بیارامی! مولا او را خواند، چون نماز مولا خوانده بود، جام از کوثر ولایت خورده بود، مست معنای ذوالفقار بود، جان «اسماعیل» خمینی قربانی شد تا کعبه حکومت اسلامی بنا شود، تا رسم ولایت بر جای بماند، تا تاریخ، بر چهره پیر ولی باعظمت. امام خمینی سجده کند.
مصطفی رفت، خمینی رفت، خامنهای هست؛ پس به نام او یا علی.
دوشنبه
2 آبان 1384
19 رمضان 1426
2005.oct.24
آسمان، غریبتر از همیشه، بغضهایت را گریه میکند.
سنگفرشهای کوفه، بیدارتر از همیشه، همقدمت میشوند.
هوای غربتآلوده شهر، تبدار توست.
دیوارهای کاهگلی، عاشقانهتر از همیشه نگاهت میکنند. نفسهایت غریبتر شده است.
هوای سنگین شب را توان نفس کشیدن با تو نیست.
کوچههای دلتنگ را امشب یارای همراهی کردن نیست.
دقیقه به دقیقه، دلتنگتر میشوند و تنگتر میخواهند در آغوشت بکشند تا سر بر شانههای بیتحمل ترکبرداشته شان بگذاری و آسوده بخوابی؛ هرچند سالهاست که خواب و آسوده خوابیدن را فراموش کردهای!
حتی سکوت هم امشب خواب را فراموش کرده.
ماه و ستارهها لبریز دلشورهاند؛ همانهایی که گواه تواند.
چه شبهای تلخی که با تو در گلوی چاه اشک ریختهاند. حتی کفشهای کهنهات را امشب میل رفتن نیست.
احساس خستگی میکنند، نمیتوانند سنگینی سنگفرشهای نفرینی امشب را تحمل کنند.
شور برگشتن دارند؛ اما حیف، حیف که محال است.
برگشتن تو از نیمهراه محال است.
برگشتن تو که اگر تمام عرب به تو پشت میکردند، به دشمن پشت نمیکردی، محال است.
میروی؛ بیخیال اینکه فردا آب، بخواندت، آفتاب، جارت بزند و غربت، ندیدنت را سوگواری میکند.
میروی که تنها عشق را ماندگار کنی. میروی تا با دم مسیحائیات مرگ را زنده کنی.
شگفت میروی؛ مثل روزی که آمدی؛ روزی که دیوار کعبه را شکافتی و امروز پیشانیات شکافته خواهد شد. فرشتهها نمازت را صف کشیدهاند و تو میروی، میروی تا جبرئیل، نماز را با تو اقامه کند.
میروی چون خون.
میدانی فاطمه علیهاالسلام مهربانی بر دوش پرندهها بهار را به پیشوازت آورده است.
پیامبران خدا ساعتهاست چشمانتظار آمدنت، تمامقد ایستادهاند دلشوره نرسیدنت را؛ ایستادهاند تا با آخرین سجده، دلشورههایشان را لبخند بزنی.
سحر کشان، کشان بر سنگلاخ حادثه کشیده میشود. ظلمت، خاک را رها نمیکند. نفست بوی اطلسیهای باران خورده میدهد. همچنان شیطان در زاویهها چشم میدواند. سرشار از شکوهی بیمثل، به ملکوت چشم دوختهای.
اذان بر منارهها و معابر، ادامه سکوت سالیان بلند از اندوه سرشار توست.
هر آنچه کوه، به زانو درآمده است، هرآنچه رود بر سینه میکوبد و چاه، رازی نهانی را موج میزند. افلاک، دنبال تکیهگاهی چون شانههای استوار تو میگردد. سحر از گوشه قبایت بر خاک کشیده میشود. تو آرام آرام به سوی مقصد میشتابی. از درد گریختهای تا به دروازه درمان بیاویزی. از خاک دل بریدهای تا به افلاک دل ببندی. تو را از بالادست به شکوه و جلال فراخواندهاند. خروش یادت، استخوانهای تاریخ را درهم خواهد شکست.
ابلیس، نفس میکشد و بوی اتفاق، فضا را پر میکند.
گامهایت، ادامه استواری آسمانهاست گامهایت بر زمین، ادامه نقطهچین کهکشانی از رمزهاست.
راز نامکشوف خلقت!
تو را به کدام بهشت وعده داده شده فرا خواندهاند که هیچ مسیری، قدرت بازگرداندنت را ندارد؟
تسبیح از سرانگشتهایت میلغزد، پنجرههای اتفاق، باز و بسته میشود؛ پنجههای جهان رهایت کرده است؛ راه پیداست و جانپناه منتظر.
ایستادهای و تن سپردهای به چشمهساران زلال رحمت حقیقت. باران بر گونههایت میکوبد؛ اما تنها به شوق نزدیکی به دوست. زخم چرکین ناسپاسی و کینه در پیکر شهر سرباز کرده است. شقاوت از در و دیوار میبارد؛ اما هنوز دستهای مهربان عدالتگسترت... آه از این روزهای اینگونه! تاریک، سیاه، شب؛ روز درهم میپیچد، شیطان فریاد میکشد، ملائک به زانو درمیآیند. ستونهای تاریخ فرو میپاشد. مسجد روی دو پا بلند میشود و بر سر میکوبد. شمشیر شب بالا میرود و فرق خورشید را نشانه میرود و تو همچنان آرام و مطمئن رستگار میشوی.
... و ناگهان برقی ظالم در فضا پیچید و فریادی از عمق جگر برخاست که «فزت و رب الکعبه».
تو گویی حجمی عظیم از نامردمی به یکباره بر شانههای زمین آوار شد.
مسجد، لبریز هیاهو و فاجعه بر جراحت قلب مردی میگریست که روزهای توفانی شهر، با اشاره دستان آزادهاش به واحهای از آرامش بدل میشد؛ مردی که خاطرههای خاموشش، چراغ خاکخورده عدل را نخستین شعلهها بود.
آن روز که عاشقانه سلامش کردند و به یاریاش خواندند، میدانست که پایان این جاده تاریک و پوشیده از خنجر، رودخانه خونیست که از فرق عدالتخواهش سرریز خواهد کرد.
پس بیهیچ بیمی به راه افتاد تا سرچشمههای آینه را نشان مردمی بدهد که جز سنگ، معاملهای نمیشتاختند.
پچپچههای پشت روزنهها را به تاریخ واگذاشت تا خورشید را از حلقه محاصره کوههای منافق بیرون کشد و حالا زیر شمشیر همان پچپچهها، به آسمانی میمانست که آفتابش را تکه تکه کرده باشند.
او میرفت، با خاطراتی خونآلود و این شهر بیهوده را به مردمان مردابیاش میسپرد که رود، ایستادن را تاب نمیآورد.
امشب، لحظهها به تدریج از او خالی میشود. او میرود آرام آرام و جان فرزندان و یارانش نیز همینگونه آرام، ذره ذره چون شمعی در باد، تحلیل میرود.
ای بزرگ! این پسلرزههای کبود، زمینلرزه رفتنت را در گوش زمین نجوا میکنند.
زردروییات، دل زینب را میشکافد و شانههای حسن را میلرزاند. تو میروی و حسین و ام کلثومات را با بغضهایی خونین تنها میگذاری، میروی و زمستانی طولانی، اجاق روشن عدالت را در خویش مچاله خواهی کرد. نخلستانها گیسو پریشان و قد خمیده، مسیر عبورت را خون گریه میکنند.
پس از تو جهان، شبی مکرر است که در حسرت رؤیای خورشید، پیر میشود. آه، ای کوفه! شهر خوابهای دراز خرگوشی! با کدام واژهها رذالتت را به تصویر کشم؟
نامردمیهایت را چگونه بگویم که کلمات از فرط بغض، بر سر صفحاتم فرو نریزند؟
آه، ای کوفه، شهر فریبهای مداوم، شهر دلهای بیروزن! حقیرتر از آنی که با دست و دهانی شعلهور بخواهمت.
تو گمان کن که کسی تو را با این چهره پوشیده در شولای شب نمیشناسد؛
اما من که خوب میشناسمت!
من بارها
جای کفشهای گِلآلود تو را بر دالان تاریک خانههای بیچراغ کوفه دیدهام.
انگار یادت رفته است،
وقتی که بال شکسته آن مرغ مهاجر را میبستی،
پری از او بر شال کمرت نشست!
نگو که کار تو نبوده، ریختن آن همه ستاره در روسری خیس پر از گریه دخترکان یتیمی که بر نردههای بیکسی آویخته بود!
خودت بگو؛
چند پنجره را برای رهایی پروانههای زندانی گشودی؟
چند سنگ را از سر راه پرواز کبوتر بچهها برداشتی؟
راه چند رود را به باغ متروک همسایه کشاندی؟
کیسه خالی چند مسافر را پر از سوغات و خاطره کردی؟
تو گمان کن که کسی نمیداند در این کولهبار ساده تو،
چه رؤیاهای ناپیدایی پیداست؟
اکنون که رؤیای نیمه شب مردمان کوفه
به تیغ خیانت، زخم برداشته،
چه کسی انتظار نیمه شب خانههای بیمرد را پاسخ دهد؟
چه کسی در تنور بیوهزنان، شعله مهربانی برافروزد؟
چه کسی همبازی تیلههای شکسته چشمان کودکانی شود که به لبخند تو رنگ مییافت؟
بعد از تو دیگر
صدای پای هیچ عابری در کوچه باغ دل عاشقان نخواهد پیچید
و هیچ پرندهای
بر سقف فرو ریخته مسجد کوفه
خانه نخواهد ساخت.
غیر از این چگونه میتوانست کسی شقیترین مردم باشد؟
باید چه میکرد تا این رتبه ننگین را بر پیشانی تاریخی خویش حک کند؟
مگر چه کرده بود که سزاوار چنین لقبی باشد؟ بیشک کسی که برای خاموشی خورشید، دست بر زانوانش گرفته و تیغ از نیام کشیده، به جنگ همه آفریدگان آمده است... و علیخورشید بود؛ گرم و روشن و صمیمی، با پرتوی بینهایت.
چشمه نوری که از بلندای وحی، ماده گرفته بود. سینه گشادهای که رموز «لایتناهی» را در خود جای داده بود.
نگاه عمیق و بیمرزی که مسافر عرش بود. راهبری که به راههای آسمان داناتر بود از زمین.
سخنوری که فصاحت را در حاشیه کلامش پیچیده بود و بلاغت حتی در سکوتش هم موج میزد.
صاحب صبری که «نوح علیهالسلام» را به ستوه آورده بود و غریبی در وطن که غربت نمیدانست همزاد کدام لحظه او باشد.
حالا کسی میخواست که او نباشد؛ او با همه بزرگواریاش، با همه علمش، با همه قدرت، با همه صلابتش، با همه عدالتش، با همه صبرش و با چلچراغی که میتوانست انسان را برساند به حوالی قرب خدا، به منطقه امن انسانیت.
و غیر از این چگونه میتوانست کسی شقیترین مردم باشد؛ کسی که شمشیر بر فرق خورشید کشیده است؛ ابن ملجم مرادی.
سحر کوفه امشب هوای غریبی دارد.
سحر کوفه امشب بوی خیانت میدهد.
من برق شمشیرهای توطئه را میبینم. زیر عباهاشان، نفاق جریان دارد. امشب چقدر زود میگذرد.
امشب، شب بیتاب علی است.
قدمهای آسمانی آقا، ضرباهنگ وداع میدهد انگار؟ باور کنم، دیگر بوی عرش را نخواهد شنید این خاک؟
چه سرّی است در نگاههای غریبیات مولا؟
چه رازی در سینه داری؟ به انتظار کدام لحظه شیرین اینطور بیقراری؟
دلنگرانی دخترت را جوابی بگو!
مرغابیان خانه چه میدانند که صدای شیون و نالهشان بلند است؟
کوبه در چه دیده در غریبانه نگاهت که از دامنت دست برنمیدارد؟
خشت خشت خانه، از کدام راز خبر دارند که صدای ناله و زاریشان به آسمان بلند است؟ به ذوالفقار چه گفتی که در غلاف میگرید؟ چرا نخلستانها پریشانند؟ سحر کوفه امشب هوای غریبی دارد. کوفه امشب وحشتانگیز است. کوفه امشب نقاب زده، کوفه امشب پر از اشباح سرگردان است. کوفه امشب خود را به ندیدن میزند.
کوفه یک عمر تو را دید و خود را به ندیدن زد. مولا! چرا اینقدر بیتاب به آسمانها مینگری؟ نگاهت، نگاه وداع است انگار؟ در گوش چاه چه نجوا کردهای که از داغ شعلهور است؟
ماه چه میداند که شرمگین، رخ میپوشاند مدام؟
ای صبوری محض!
روزگار صبوریات به سر آمده.
غزل خانهنشینیات تمام شد.
اندوه بیزهرائیات به پایان رسید. شبهای بیستارهات سحر شد.
بیتابی، مولا!
امشب میخواهی داغ یتیمی بر دل دنیا بگذاری.
گلوی لحظهها را میفشارد بغضی تلخ.
علی جان!
امشب را به مسجد نرو!
بگذار آفتاب، زودتر از روشنای نگاهت کوچههای کوفه را روشن کند. امشب را در خانه بمان.
علی جان! تو که 25 سال غم خانهنشینی را به جان خریدی.
امشب را هم خانهنشین میشدی.
اما نه! تو باید میرفتی.
شهادت، تقدیر آسمانی شماست.
شب است و ستارگان، چشم به تاریکی زمین دوختهاند؛ جایی در کوچه پس کوچههای کوفه روشنایی خانهای، طعنه به ساکنان ملکوت میزند.
علی - بزرگمرد تاریخ عرب - از خواب برمیخیزد، پا به حیاط خانه میگذارد، چشم میدوزد به بلندای آسمان: «بار خدایا! کی میرسد آن ساعتی که محاسنم به خون سرم خضاب شود»؟
مویههای علی به گوش دختر میرسد. دختر در آستانه در به زانو درمیآید. آری! امشب همان شب است؛ شب موعود، شب یتیمی عرب. ستارگان، چشم از این خانه برنمیدارند.
فرشتگان، فوج در فوج به انتظار نشستهاند و خدا ملکوت خود را برای علی آذین بسته است. سحر نزدیک است؛ هر بار، علی پا به حیاط خانه گذاشته، چشم به آسمان میدوزد، نماز
میخواند، مویه سر میدهد.
خداوندا!
علی را چه میشود امشب؟
چه میگذرد بر ولی تو؟ تو را با علی چه پیمانی است که لحظه میشمارد ساعت دیدار را.
و علی عبا بر دوش، پا به حیاط خانه میگذارد و عزم رفتن به مسجد دارد. اشک از دیدگان ملائک بر زمین میچکد.
علی به آستانه در میرسد. شالی که در کمر بسته به دستگیره درگیر میکند و علی به زمین میافتد. خم میشود. شال را دوباره دور کمر میبندد؛ زیر لب زمزمه میکند:
«اشدد حیاز بمک للموت...؛ هان ای فرزند ابوطالب! کمر خویش را برای مرگ ببند، چرا که مرگ در راه است و به دیدارت میآید...» و علی قدم در تاریکی کوچه میگذارد.
خدای من! تقدیر تو چیست که اینگونه پریشان کرده است کائناتت را؟
غم در سینه حجر بن عدی - یار باوفای مولا - چنگ میزند. آرام ندارد. به مسجد میرود تا به انتظار مولایش بنشیند. علی را که ببیند آرام خواهد گرفت. مینشیند، چشم میدوزد به جای خالی علی در محراب، خیره میشود به در. ناگاه زمزمهای شوم، در گوش حجر میپیچد: «آماده باش! چیزی نمانده است. اکنون میرسد کارش را یکسره کن!» این صدای شوم اشعث است که از حنجره سیاهش خطاب به ابنملجم - شقیترین آدمیان - بیرون میآید. شعلههای خشم به چشمان بیتاب حجر هجوم میآورد. برمیخیزد. میان سینهاش آشوب است. رو به سوی کوچه سحرگاهان علی میگذارد: «میبینمش، نخواهم گذاشت پا به مسجد بگذارد. از همین کوچه خواهد آمد، میدانم».
کوچه را تا انتها میرود، هنوز خبری از علی نیست. حجر اندکی آرام میگیرد: «میبینمش، به او خواهم گفت....» به سمت خانه دختر علی میرود. میداند که علی آن شب را در خانه اوست. در میزند. دختر در را میگشاید؛ بیتابی در چشمان دختر موج میزند. زانوان حجر به لرزه درمیآید. لب میگشاید: «علی؟» دختر تکیه خود را به در میدهد: «رفت، بابایم رفت.» حجر
سراسیمه در میان کوچهها میدود. کوچههای کوفه سیاهتر از همیشهاند. گویی ماه سر به چاه برده که شب اینسان تاریک است: ظلمت از در و دیوار شهر میبارد و حجر به آستان مسجد میرسد. ندایی در فضا طنینانداز است: «فزت و رب الکعبه»
چیزی در درون حجر فرو میریزد. حجر به کوچه سحرگاهان علی میاندیشد. علی آن شب را به آن کوچه پا نگذاشته بود.
شمشیر فرود آمد.
پیشانی دریا شکافت، محراب در خون شناور شد. قرآن، ورق ورق کاسه صبر لبریز. در افلاک غلغله شد و قدسیان بیتاب؛ فاطمه گریست.
شمشیر فرود آمد... .
ماه، دو تکه شد، تاریخ، طعم تلخ یتیمی را مزه مزه کرد.
بادها شیونکنان، مصیبت را وزیدند.
درختان، مویهکنان نالیدند.
ریگها، از داغ گریستند.
رودخانهها بر سرزنان، خروشیدند.
ابرها، ضجهزنان باریدند.
عرش، ترک برداشت آفتاب گرفت.
روز، شب شد.
کوهها، رشته رشته شدند.
گلها، رنگ باختند.
اندوه جهان همیشگی شد. خانهزاده کعبه در محراب، به خون غلطید.
شمشیر فرود آمد...
عطش کینهای زهرآلود، سیراب شد.
شصت و سه سال رنج مداوم، به ثمر نشست.
فضیلتها، بیپدر شدند.
مهربانیها، ناتمام ماندند. پرچم هدایت بر زمین افتاد.
کانون ایمان لرزید. ساقی کوثر، دیده فرو بست.
کوفه تنها شد.
کوفه ماند و یک محراب خالی.
کوفه ماند و تا همیشه حسرت.
کوفه ماند و یک عمر فقدان عدالت.
کوفه ماند و خاطره شیرین پنج سال عدالت محض.
کوفه ماند و یک عمر اندوه حق نشناسی.
کوفه ماند و داغ غریب بیکسی.
شمشیر فرود آمد!
«فزت و رب الکعبه»
غربت مولا تمام شد.
نبض زمان در خلوت سحر به تندی میتپید و خورشید از ترس حادثه، یارای برآمدن نداشت که ناگاه با گلبانگ توحید، محراب عشق در نمازش فرو ریخت و نسیمی از خون در کوچههای شهر وزید و زمین، زیر گامهای آسمان لرزید.
آه، خدای من! چه دردناک بود آن روز! گویی تمام آفرینش بر شانههای زمین روان بود و تمام هستی در این غم گریان. آری، ابرمردی که اضطراب خواب دشمنان بود و آرامش حیات مردمان، میرفت تا به ابدیت بپیوندد و به ضیافت عرش درآید؛ مردی از جنس آسمان که بر خاک زمین
سر میسایید و با شمشیرش حقیقت را آبیاری میکرد و غبار غم را از دیدگان کودکان یتیم میشست و در آه دردمندان میگداخت.
آزاد مردی که فریاد عدالتش، خواب شبزیستان را میربود و وسعت شجاعتش دشمنان را در هالهای از مرگ مینشاند، اینک میرفت تا در غروب غمهایش بنشیند و این سیاره خاکی را سرشار از تهی نماید.
آه! نمیدانم که در پردازش هستی چه رازی نهفته که خوبان همیشه قرین غمند؛ آخر این همه شجاعت و نامآوری و این همه غربت و خانهنشینی؛ دلیر مردی که باب فتح جنگها بود و خیبرشکن نبردها، جور زمانه اینگونه او را غریب نخلستانها کرده بود و غارتگران، میراثش را به تارج برده بودند و علی، این اسطوره تاریخ، برای آرامش امت، دم نمیزد و شبانگاهان راز دلش را با چاه میگفت و طرح اندوهش را در آب میانداخت.
آه، خاموش مشو ای شمع که پروانه بیتو میسوزد، اما علی را یارای ماندن نیست. میدانم، خوب میدانم اینک علی از سستپیمانان کینهتوز خسته و رنجیده است و دیدگانش بهانه آسمان را میگیرند و رخ رنگپریده و لبان خستهاش، زیر شعاعی از خون به روی شهادت تبسم میزنند. آخر زندگی علی، حدیث درد و رنج بود؛ حیاتی که اشک یتیم و آه دردمندی، او را سخت میآشفت؛ حال چگونه دنیاطلبی زراندوزان زاهدنما را ببیند و دم نزند؟ هرگز! هرگز! عدالت علی، اینگونه زندگی را تاب نمیآورد، اما افسوس، کوفه و کوفیاندیشان، عدالت علی را تاب نیاوردند و علی را به عدالتش سرزنش میکردند!
هنوز فریادهای رعدآسای علی در گوش زمان طنینانداز است که جماعت خوابزده کوفه را خطاب میکرد که نفرین باد بر شما کوفیان! از سرزنشهای بسیار شما خسته شدهام. آیا به جای زندگی جاوید قیامت، به زندگی زودگذر دنیا رضایت دادهاید؟
ای مرد نمایان نامرد! ای کودکصفتان بیخرد! چقدر دوست داشتم که شما را هرگز نمیدیدم و هرگز نمیشناختم.
خدا شما را بکشد که دل من از دست شما پرخون و سینهام از خشم شما مالامال است. کاسههای غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشاندید.
نمازت را شکستند، همانگونه که فرقت را و ما بعد از این، نماز را به فرق شکستهات اقتدا میکنیم. کوفه خوابآلود، آبستن توطئه بود. کوفیان خواب، کوفیان شکست بودند.
کوفیان خواب، مردان عقبنشستن بودند.
همه شمشیرهایی را که از پشت سر زده میشوند، با زهرآلودند.
طبیبان تاریخ، زخم توطئه را جواب کردهاند؛ برای مولای زخمی، شیر بیاورید!
تمام یتیمان شهر نگران مولایند. مولا اگر نباشد، یتیمها از یاد میروند، کسی به فکر گرسنگان شهر نیست. دل به عشق مولا باید داد، مثل او باید بود.
میشود راه علی علیهالسلام رفت، میتوان به فکر دیگران بود. کوفه روزمرگی، حرکت انقلابی را فلج میکند، پشت مولا خالی میشود، غیرت اسلامی را میگیرد، مسلمانان را از هم جدا میکند.
کوفه رفاهطلبی، انفاق را کمیاب میکند و ایثار را از شهر بیرون میکند. نماز عشق باید خواند.
فرق شکسته عشق را قرائت باید کرد.
گریه این روز و شب، گریه معرفت است؛ اشکهایمان را به زینب علیهاالسلامتقدیم کنیم تا راه مبارزه را بیاموزیم. زندگی، عقیده و جهاد است. آنگاه که از تلاش و جهاد در راه رسیدن به آن عهد ازلی بایستیم، از کوفیانیم. یا علی بگوییم، همآوای فرزندان علی باشیم؛ صدای ناله حسن علیهالسلامبلند است و گریه مرد سراسر درد.
زینب را تنها نگذاریم.
سر بالین بیماری علی باید نشست، آخرین حرفهایش را باید شنید. الله الله، قرآن را، یتیمان را، همسایگان را از یاد نبریم. عالم، بیت حیدر است؛ سر روی پای حیدر بگذارید، آخرین دیدارها را پاس بدارید. بابا به سفر آخرت میرود، خداحافظ بابا!
امشب، آخرین شبی استکه نخلستانهای کوفه میهمان نگاه تواَند. امشب، آخرین شبی است که قطرات اشکت بر سینه رازدار چاه فرو میچکد. امشب، آخرین شبی است که کوچه پس کوچههای مدینه، موسیقی گامهای بلندت را میشنوند. نبض ثانیهها امشب تندتر از همیشه میزند.
بغض سنگینی در نگاه خسته آسمان نشسته است.
باد، هوهوی غریبانهاش را دوباره از سرگرفته و بیتابانه بر در و دیوار شهر میکوبد.
صدایی نیست؛ جز صدای زمزمهوار لبهایت. تو را امشب نه التماس دستگیره در نه بال بال زدنهای مرغکان عاشق کوفه و نه چشمهای نگران زینب و حسین از رفتن بازنمیدارد. سحرگاه وداع از راه رسیده است.
میروی؛ آنگونه که گویی برگشتنی در کار نیست.
رد گامهای صبورت برای آخرین بار، گونههای سرد و تبدار زمین را مینوازد.
نگاهت با در و دیوار شهر خفته وداع میکند.
نخلستانها از دور تو را فریاد میکنند.
چاه، آشفته و آسیمهسر مویه سر میدهد.
باد، غریبانه در ردای سبزت میپیچد و های های میگرید.
حالا دیگر به مسجد کوفه رسیدهای! نگاه مضطرب محراب در چشمهای شب زندهدارت گره میخورد؛ تو اما چشم میدوزی به معراج سبزت و لبخند میزنی. صدای اذانت که بلند میشود، ولولهای غمبار در تمام شریانهای هستی میپیچد: «این آخرین اذان علی است که در گوش زمان میپیچد. این آخرین تکبیرة الاحرام علی است. این آخرین نگاه عاشقانه هستی، به قامت بلند در محراب نماز است.» ناگهان زمین و زمان درهم میپیچد.
صدای خنده شقیترین مرد روزگار، صدای خنده زهرآلود شمشیر کینه و نفرت، صدای
خنده شیطان، چون آوای هولناک ناقوسی شوم برمیخیزد.
وجود تو، در هالهای از نور گم شده است.
آفتاب پیشانیات، در کسوفی نابههنگام، فرو رفته است.
محراب، تو را عاشقانه در آغوش میکشد.
تمام پنجرههای اشراق به سویت گشوده میشود.
تمام یاختههایت فریاد میزنند: «فزت و رب الکعبه».
همین امروز... قبل از آفتاب... قبل از طلوع فجر... قرار است اتفاقی بیفتد. قرار است کار به آنجا بکشد که مرغابیها بخواهند مانع از واقعه شوند... . اما نمیتوانند. چون این واقعه قرار است اتفاق بیفتد. مردمی که نتوانند حق را در میان خود تحمل کنند، محکومند آن را از دست بدهند. هرچند غمانگیز است؟ اما باید اتفاق بیفتد، حق دیگر در میان آنها راه نمیرود. همین امروز... قبل از آفتاب... قبل از طلوع فجر. قرار است تمامی باطل بر فرق حق فرود آید، قرار است در محراب، خون حق ریخته شود، قرار است حق در خون خود سجده کند، قرار است... .
همین امروز... قبل از آفتاب... قبل از طلوع فجر... قرار است اتفاقی بیفتد.
نمیدانم چرا رمضان، با تمام آسمانی بودنش برایم بار غم دارد؟
هر سال شبهای قدر، اینگونه است.
علی جان!
گویی دارم میبینم اوجگرفتنت را آرام، آرام.
پروازت را میبینم.
تو در نماز هستی، به نماز عشق ایستادهای و صفی از ملائکه اقامه نماز کردهاند با تو. قامتت چه پا برجا و استوار است!
هرچند بعد از فاطمه، شکسته شده بودی، اما حالا دارم میبینمت که عشق، راست قامتت کرده است.
حالا دارم میشنوم زمزمههای عاشقانهات، گوش آسمان را چون همیشه پر کرده است. به رکوع میروی، با چه شوری، دارم لبریز بودنت را میبینم.
برمیخیزی از رکوع، حالا به قصد سجود... دلهره، لحظه به لحظه بیشتر میشود؛ اما نه! آسمان به غلغله افتاده است... چرا لبخند میزنی یا علی؟! عرش در هیاهو است.
قلب آسمان در التهاب ذوب شده است.
یا علی! زمین مسجد میخواهد، شمشیر زهردیده را ببلعد. محراب میخواهد تو را در خود بگیرد؛ اما تو در آرامشی عجیب، دست و پا زدن زمین و آسمان را به سخره گرفتهای.
چه سجده طولانی، چه سجده لبریز از انتظاری! گویی نقش دیدار را بر صفحه جانمازت حک کردهاند و تو محو تماشایی که از سجده برنمیخیزی. منتظری... منتظری تا آن وعدهها را که گوشهایت سالها از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهشنیده بودند حالا به دیده عشق بنگری و سرمست، پایکوبی کنی.
مولا! زبان زمان، گنگ مانده است. اشقی الاشقیا به سمت تو میآید؛ سیه چرده و رعبآور، دارم میبینمش. شمشیرش نگاه به میان سر تو دوخته است و حال دارم میبینم اشک زهرآگین شمشیر را که فرو میچکد و در تقلا با سر انگشتان قاتل لعین توست. هرچه فریاد میکشد، رهایش نمیکند. هرچه تکاپو میکند، گلویش بیشتر فشرده میشود. دارم میبینمش که چگونه تلاش میکند...، اما بیفایده است. دستی بالا میرود... کاش رضای خداوند در این بود، تا با آهی همان جا خشک میماند!
دست بالا میرود و پایین میآید. در و دیوار، شیون میکند. نماز، شرمنده، اشکریز است و صدای تاریخ، در گلو یخ بسته است. پنجرهها، بیقرار باد، زار میزنند. وای، چگونه تاب بیاوریم این لحظه را، یا علی! چرا لبخند میزنی؟
میدانم، در این سالها وقتی اذان میگفتم، خانهای نمیماند در کوفه، مگر آنکه صدای مرا میشنید. حالا هم میخواهم اذان بگویم. کوفیان، بشنوید؛ دیگر این صدا نخواهد پیچید در شهر سیاهتان.
گوش فرا دهید، ای شما که گوشهاتان همواره کر بوده است.
امشب علی میخواهد روایتگر خون خود باشد در محراب.
گوش فرا دهید کوفیان! این چه غوغایی است خدایا که از در و دیوار مسجد بلند است؟ آسمان و زمین چرا التماسم میکنند؟ هرچه آمادهتر میشوم به تکبیرة الاحرام، چرا صدای شیونشان بالاتر میرود؟... گریز از قضا ممکن نیست... الله اکبر... و حالا سکوت نبض زمین و زمان. نگاه در و دیوار، خیره به محراب است. حالا رکوع و صدای آه جانسوز باد؛ اما نه، شور تضرع و زاری بالا گرفته است. کائنات به هراس آمدهاند؛ چرا که گاه سجده نزدیکتر میشود. پیشانیام بیقرار خاک است. باید رستگاریام را جشن بگیرم؛ پیشانیام سیراب خون فرق سرم میشود. خاک و خون به هم آمیختند در محراب نمازم. خاک برمیگیرم و به زخم سرم میریزم که تو ای صاحب محراب، از خاک خلق کردهای، به خاک برمیگردانی و از خاک بیرون میآوریمان، بار دیگر.
رستگارم حالا که امر خدا رسید و راست شد وعده رسولش.
انگار زمین هم با شور من همراه شده است و آسمان نیز؛ جبرئیل سوگند میخورد که «بدبختترین اشقیا، علی مرتضی را شهید کرد.» خروش جبرئیل! چون صدای اذان من، به گوش تمام کوفیان رسید.
حالا زنان و مردان، سرازیر مسجد شدهاند. شاید چهره بیرنگم، آنها را اینگونه به وحشت انداخته است که کلامی حتی نمیگویند. تنها شیون است که از نای همیشه خاموششان خارج میشود. خدایا! در این لحظهها چرا گونهام خیس میشود... اشک است شاید... آری اشک... مزین
به رایحه دیدگان پسرم حسن. فرزندم چرا اشک؟
اکنون پس از سالها فراغ، جدت و مادرت زهرا را ملاقات خواهم کرد. چرا اشک؟ موسم دیدار است. گریز از قضا ممکن نیست... بگوییدش، علی آرام میگیرد.
بگوییدش، موسم دیدار است و نشانهاش... و نشانهاش، غربت این سحرگاه. نگذارید زینب اشکتان را ببیند!
صدای اذان میآید، در غروب غمانگیز کوچه پس کوچههای کوفه، شبنمهای مظلوم نگاهت چقدر مقدس است!
صدای اذان میآید و کسی تو را میخواند؛ بیآنکه بدانی در خون نخلها روییدهای، ای سبزترین اندیشه و ای سرودنیترین غزل خداوند! صدای اذان میآید و کسی تو را میخواند. چقدر غریبهای، ای آشناترین پرواز!
صدای اذان که میآمد، تو در طراوت گلبانگش موج میزدی و نخلها چه عاشقانه تو را از آسمان میطلبیدند و صدایی مقدس که در نوری محض تنها تو را میخواند و سجاده غرق در تسبیح «ما فی السماوات» تنها به یاد تو آغوشی سرخ میگشود تا حق دوستی را ادا کرده باشد.
شب غریبی است، شب ضربت خوردنت و بیگانه نیستم با تو. امروز را شریک غم فاطمه و پدر فاطمهام. شب غریبی است، شب ستودنی پروازت، «انا انزلناه فی لیلة القدر» که میخوانیم، اشک بیکسی، نگاهمان را میپوشاند.
امشب، شب بزرگی است، نوزدهمین شب میهمانی خداوند است؛ آری! شب نوزدهم ماه ضیافت و نور که تو به آسمان دعوت میشوی و در خلوتی سراسر نیایش، ناگهان صدای زوزه گرگی، نجابت رکوع و سجودت را به هم پیوند میزند تا فرشتگان به لعن و نفرینش برخیزند و خبرش دهند از عذابی سخت که تنها به نام او یعنی ابن ملجم ثبت شده است.
نامت، اندیشهام را به بازی گرفته است. معمایی که پاسخش را از خودت باید بپرسم: سازمان ملل متحد؟! میدانی که نامها، دروازه گشوده مفاهیماند و بهراستی در حصار این نام چه نهفته که همه را سرگردان کرده است؟
به آینه نگاه کن و به دستهایت و به گامهایت تا اگر هنوز نگاهت آنقدر صادق است که به تو دروغ نگوید، دلیل این حیرت و سرگردانی را بفهمی.
سازمان ملتهای بههم پیوسته و یکیشده، یا سازمان زورگویان و ابرقدرتهایی که دست در دست هم نهاده و برای ذخایر دنیا و عاقبت انسانهایش نقشه میکشند؟ سازمان استکباری که «حق وتوی» همه راستیها را دارد و استثمار که اجازه زنجیر کشیدن دست و پای همه انسانها را به خود داده است. به دستانی نگاه کن که با دستکشهای سپید خوشنما چنگالهای خونینی را با آن پوشاندهاند. از آنها بخواه دستکشها را دربیاورند تا بهتر ببینی هر انگشتی را که خون از آن فرو میچکد، خون آوارگان فلسطین و عراق و افغانستان، خون مظلومان آفریقا و سراسر جهان است. به پاهایی نگاه کن و از آن پاها بخواه تا کفشهای چرمی شیک را دربیاورند تا گِلآلود گامهایشان را ببینی که چگونه زیر هیبت سهمگین خویش، جهانی را لگد مال کردهاند. اگر پنبه گوشهایت را که برای خواب راحت گذاشتهای، بیرون بیاوری، خواهی شنید صدای فریاد
فقیران محروم و مظلومان بیکسی را که در سراسر جهان، هر لحظه دادرسی میطلبند و به درازنای طلب یاریشان هیچ پاسخی نمیشنود و تو خود را قیّم جهان میدانی و وحدتبخش ملتهای دنیا.
آینه را در ذهن خویش بگردان تا از زمان حضورت، غلبه قانون جنگل بر همه قوانین انسانیت و آزادگی را دریابی؛ قانون زور و زر که برای چپاول دنیا، هر روز تبصره و ماده جدیدی پیدا کرده است: به بهانه دموکراسی، به بهانه دفاع ملی، به بهانه نبرد با تروریسم، جنگ و خونریزی. بهانههایت را در این قانون جنگل برای خود نگه دار و چشمانت را باز کن تا حقجویان جهان را ببینی که آمدهاند تا حضور تو را به سخره بگیرند و خود وحدتی آسمانی به بشریت سرگردان ببخشند و تو در آن بهشت موعود، به کدامین ناکجاآباد تبعید خواهی شد؟! خدا میداند و بس!
چهارشنبه
4 آبان 1384
21 رمضان 1426
2005.oct.26
دو شب است که ماه، بغضهایش را فرو میخورد.
سنگفرشهای کوچههای تنگ کوفه، احساس نفستنگی میکنند.
شب از ستارههای دردناکش آویزان است، بوی خون، کوفه را دچار خفقان کرده، فریاد سکوت، خواب را بر شهر حرام کرده است؛ شهری که سالهاست به بوی غربت دچار است، شهر نفرین شدهای که سالهاست دلتنگیهایش را گریه نکرده، شهری که آرزوهایش بوی نفرین میدهد؛ بوی خون میدهد و بوی دلتنگی و غربت. دو شب است که نخلستانهای کوفه، دلتنگیهایشان را بغض کردهاند تا شاید دوباره عطش ناگفتههایشان را در تشنگی چاه فریاد کنند؛ چاهی که هر شب، مظلومیت مردی خداگونه را با پرندههایی که بر دهانهاش حلقه میزدند، گریه میکرد؛ بزرگمردی که نفسهایش بوی خدا میداد.
همیشه تنهایی که پیراهن تنگ غربتش در دنیایی که وسعت بودنش را تحمل نمیکرد، میآزردش. مهربانی که هوای دورنگی و شرجی شهر، گلوگیر میشدش. آفتابی بود از جنس دریاها. دلتنگیهایش بوی اشکهای خدا را میداد و بغضهایش بوی رفتن. عدالتی که بر شانههای پیامبر صلیاللهعلیهوآله به عمر چند هزار ساله خدایان سنگی پایان داد. مسیحادمی که آسمان، آرزوی قدمهایش را داشت. بغض تلنباری که شانه هیچ دیواری تحمل گریههایش را نداشت.
دو شب است که تمام دیوارها زار میزنندش.
دو شب است که مسجد سر بر زانو زده، غصه ندیدن مردی را که هنوز دل خون غدیر، تشنه دستهای اوست که تا آخرین لحظه، دنبال دستهایی بود که برای سکههای بیتالمال به سویش دراز نشده باشد. دو شب است که محراب خون گریه میکند تنهاییاش را در آفتاب پیشانی مردی که دیگر پیشانیاش را هیچ سجدهای بوسه نخواهد داد.
سه روز است که کوچهها بوی تو را نشنیدهاند.
سه روز است که نوازش گامهایت بر سر خاک نباریده.
سه روز است که نخلستانها، صدای مهربانت را حسرت به دل شدهاند.
سه روز است که چاه، بغضهای نشکفتهات را آه میکشد.
سه روز است که شهر از دلهره و درد به خود میپیچد.
آه، علی... علی... علی..!
سایبان مهربانی بیبدیل دستانت کجاست تا جانپناه یتیمان کوفه باشد؟
شانههای کوهوار حیدریات کو که همبازی یتیمان غمگین شود؟
بازوان خیبرگشایت چه شد که حق مظلوم بستاند؟
آه، علی... علی... علی..!
دلتنگ دیدار فاطمه بودی، میدانم؛ اما زود بود سایه برگیری از سر زینب علیهاالسلام.
مشتاق روی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهبودی میدانم؛ اما زود بود تنهایی «دین»، بیاستواری شانههایت.
بیتاب و شیفته ملاقات پروردگار خویش بودی، باشد؛ اما هنوز انسان در ابتدای معرفت، سرگردان بود. میدانم چه به روزت گذشته.
میدانم هر روز و هر لحظه در آرزوی رفتن بودی، بعد از آن حادثه شوم نگفتنی. «انس تو به مرگ، از انس کودک به پستان مادر بیشتر بود.» «تو مانند پیامبرانی که در جوامع بشری مبعوث میشدند که گنجایش آن پیامبران را نداشتند، در زمانی ظهور کردی که زمان آنان نبود».(1)
پسر ملجم، به ضربت شمشیری تو را رهایی داد از دنیای نامردمیها و برای دنیا، ارمغان آورد، یتیمی و شوربختی را.
آه، مولا جان!
میروی و خون جگرت را به یادگار میگذاری در سینه شیعه تا هر روز و هر لحظه به یاد غربت خانهنشینیات خون بگرید. میروی تا هر روز به یاد مظلومیت مطلق - شجاعترین مرد عرب - ضجه بزند.
تا هر روز از بیوفایی کوفه بنالد. ای اندوهستان درد! تو را دیدند و انکار کردند؛ تو را حقیقت محض را. سلامهایت را شنیدند و جوابی ندادند.
غدیر را به فراموشی نشستند و ریسمان بر دستان خداییات نهادند.
آه، علی... علی... علی..!
آسوده باشید ای متولیان زراندوز کوفه!
ای شما که «از قرآن تنها قل قل عربیاش را میدانید»!
دیگر طناب عدالت علی از حلقومتان نخواهد آویخت.
دیگر برق ذوالفقار شیرمرد عرب، چشمان دنیازده تنگتان را نخواهد زد.
دیگر تازیانه عدلش بر پیکر هوسرانتان نخواهد نشست.
1) .جبران خلیل جبران، متفکر مسیحی.
آسوده باشید و سکه بر سکه بگذارید خراج بیتالمال کوفه را. بنوشید و بدزدید و انبار کنید که عدالت، چهره در خاک فرو برد! اف بر شما! چه بد مردمانی بودید که مولا از جهلتان به ستوه آمده بود! میدانهای جنگ، پر بود از مردانگی او و نامردمی شما. زمستان شما را خواند؛ گفتید سرد است، بگذار کمی گرم شود.
تابستان شما را خواند، گفتید: گرم است، بگذار کمی سرد شود... به راستی که لایق نبودید حکومت عدل علی را. آسوده باشید که روح خسته علی علیهالسلام در جوار آرامش زهراست. التماس کاسههای شیر، بیجواب مانده است. اکنون چاههای شهرتان همه عزادارند و نخلستانها بیتاب. وای بر کوفه بعد از علی! وای بر تنورههای سرد بیوهزنان عرب! وای بر کوچههای بیگذر شبانه بعد از این! وای بر یتیمان کوفه!
تو را کدام جذبه بیبدیل به سوی خود کشید که چنین عاشقانه نگاه رنجورت را برکشیدی از خاک؟ نگاهت در افسون وصف ناکردنی کدام زیبایی مطلق فرو رفت که زلال اشکهای اشتیاقت را در واپسین لحظات، بر دیده جاری کرد؟ دهانت طعم شیرین کدام حس ناسروده را چشید که چنین شیفته و از خود بیخود شده، فریاد برآوردی «فزت و رب الکعبه»؟
ای ماه غریبستان کوفه! کودکان را ببین که کاسههای شیر در دست، سر در گریبان یتیمی فرو بردهاند و ناباورانه خسوف ماه تمامت را مینگرند. گرسنگان را ببین که چگونه سر بر خرابههای بیکسی نهاده و هایهای میگریند. صدای مویه زنان بیسرپرست کوفه را بشنو که چگونه در سوگ غریبه نانآور شبهای گرسنگیشان مرثیهخوان شدهاند. ای تجسم عدالت و ایمان! چشم از تاریکیهای این دنیا فرو بسته، رو به سمت کدام وسعت بیانتها میتازی؟ دل از چاه و نخلستانهای غربت کنده، به اشتیاق آغوش کدام پنجره روشن پرواز میکنی؟ نعلین هزارپینه از پای فکنده، پا در رکاب کدام توسن تیزپرواز به سمت ابدیت میشتابی؟
چاه، با آن همه درد که در سینهاش نهفتی، با آن همه راز که تو در گوشش گفتی، چگونه پس از تو تاب آورد؟ نخلستانها چگونه سایه بلندت را که آن گونه غریبانه بر سر چاه خم میشد، به
فراموشی سپارد؟ پس از تو، اشکهای معصومانه یتیمان کوفه را نوازش کدام دست مهربان التیام میبخشد؟
پس از تو، گرد و غبار یتیمی را چه کسی از سر و روی فرزندان زهرا پاک خواهد کرد؟ پس از تو، کیست که روح عدل و داد را در کالبد بیجان امت بدمد؟ کیست که تیرهای فتنه و نفاق را از چشمهای حادثه بیرون آورد؟ کیست که تیغ ذوالفقارش، خواب از سر عمروعاصها و معاویهها برباید؟ ای ابرمرد تاریخ! هنوز طنین خطبههایت در کوچه پس کوچههای کوفه طنینانداز است. هنوز گل زخمهایت بر تن رنجور زمان نقش بسته است. هنوز فریاد حقطلبیات، در دامنههای هزارهها میپیچد و چون موسیقی غمآلودی، مظلومیت تو را فریاد میزند.
چند صباحی است که صدای دلنشین اذان از منارههای مسجد کوفه به گوش نمیرسد و صوت مناجات و راز و نیازهای مولا، در دل شب از نخلستانهای کوفه برنمیخیزد.
آسمان، تیره است.
زمین را سکوتی مرگبار فرا گرفته و دامن محراب، آغشته به خون است.
آه زینب و ناله کلثوم بلند است.
ابرها میگریند، کوچههای کوفه مینالند و نخلستانها سراپا اشک میشوند. دلها سوگوار مردی است که جلوه انوار ذات ذوالجلال بود؛ مردی با جذبههای ناب، از سلسله نور، مرد شمشیر و عدالت، مردی به بلندای تاریخ، به وسعت زمین و هفت آسمان. کجاست بزرگمردی که شجاعت و صلابتش، پشت مردان بیباک را به لرزه درمیآورد؟ کجاست صاحب زیباترین سخنان،
بهترین حکمران، عادلترین قاضی، بهترین الگوی جوانان، نستوهترین فرمانده میدان؟ علی، ای کرامت همیشه جاویدان، ای برتر از اندیشه افلاک و فراتر از گمان خاک! ای نفسهایت بهاران یقین، اشکهایت جویباران ایمان، ای زاده پاک، ای قتیل محراب، ای خروشانتر از اقیانوس عشق!
ای بزرگمرد! از عطر جانفزایت، خوبیها جان میگرفت و مهربانیها سایهگستر میشد.
ای بزرگمرد که دستان مهربان تو، سایهبان یتیمان بود! رفتی و دل سجاده و محراب گرفت و سینهها در جوشش آتشکده داغت سوخت و چه زیبا رفتی تو که صاحب زیباترین خصلتها بودی!
در شب قدر، در خانه خدا، هنگام نماز، با زبان روزه و در حالت سجده عروج کردی و این چنین بود که بعد از اصابت شمشیر فرمودی: «فزت و رب الکعبه؛ به خدای کعبه رستگار شدم.» تو رفتی؛ اما زیباترین واژه خلقت، رساترین بانگ عدالت، مرتفعترین قلّه انسانیت و محکمترین دژ بندگی تا ابدیت خواهی ماند.
امشب، زمین نظارهگر اشکهای مهتاب است و فردا آفتاب مویه میکند، در خویش میشکند، پژمرده میشود.
امشب، زمین سیاهپوش غمی سرخ است و فردا سیل نالهها در همه سو پیداست. امشب، دل آسمان گرفته است و آرامش از همه جا رخت بربسته و فردا، توفان سهمناک حادثهای تلخ، دلهای مؤمنان خدا را سخت میلرزاند. فردا برکه دلها، سرشار از اندوه میشود و دیدگان سرخ عاشقان حق، پر از درد فراق میشود.
فردا، قاصدکها هم دیگر خبری از شادمانی و سرور زمزمه نمیکنند و همه جا و همه چیز رنگ ماتم و عزا میگیرد.
آری! این همه سوگ و ماتم در سوگ «مرتضی» است. ای آسمانیترین عاشق حق! ای که نامت از نام خداست مشتق! ای پسر خانه خدا! در نگاه تو، آفتاب میخندید، صلابت مصطفی در تو بود، عشق با تو معنا میشد، مکه از تو شرف و عزت گرفت، مدینه به تو افتخار میکرد. برکت دستان مبارکت، پایگاه توحید را از لوث بتها پاکیزه کرد و خیبر کفر را بازوان الهی تو شکست. ذوالفقار تو، ستون فقرات ایثار و عشق و ایمان را راست نگاه داشت، عطر شببو و همیشهبهار در زمین پراکند و حقیقت راه چونان پیشانی آفتاب، برفراز کرد! ای اولین مدار ایمان! ای محور
حق! ای همیشه همراه خدا! شمشیری که بر تو فرود آمد، جهان را سوزاند، عشق را یتیم کرد،
ایمان را به سوگ نشاند و در جان ما، درد داغ ریخت.
ای پیشوای ما! ای پدر ایثار و ایمان! ای افتخار شهادت! یاد تو، نام تو و راه تو، سبزترین گل همیشهبهار دلهای مؤمنان است.
غروب، در چشمهای تو معنا شد؛ وقتی از کودکان گریان کوفه دیده برگرفتی و جهان را در حسرت طلوع چشمانت حیران گذاشتی.
مولای من! پژواک قدمهایت، هنوز گوش کوچههای کوفه را مینوازد. چاههای کوفه، رود رود اندوه خود را جاری میکنند و چشمان منتظر کودکان کوفه، کوچهها را به دنبال تو میکاود. آه مولای من! دیگر در نخلستان، صدای روشن تو نیست؛ آن نجوای اهورایی که بهانه اتصال زمین و آسمان بود. پیشانی بلند میدانهای نبرد در حسرت دلاوریهای توست، مگر میتوان بازوان مردانه تو را بار دیگر یافت. علی جان! محراب عبادت، بیتاب نالههای توست؛ کجاست طنین مناجاتت؛ مولای یا مولای...؟ کجاست لبخند زیبایت که جهان را زنده میکرد؟
کجاست چشمان همیشه بیدارت که سپیدهدم را هیچ گاه خوابآلوده سلام نگفت؟ برخیز، حامی محرومان! برخیز، عدالت مطلق!
دستان توست که مرز بین حق و باطل را نشان میدهد.
بیتو، معاویهها، خون اسلام را خواهند مکید.
چاههای کوفه، انتظار دردهای ناگفتهات را میکشند. برخیز! حسنینات منتظرند تا دوشادوش تو در کوچهها قدم بردارند.
برخیز؛ بگذار سلامت را بیپاسخ بگذارند، مردان نامرد کوفه!
بگذار طعنهها چون خنجری به سویت پرتاب شود! مرو مولای من، مرو!
پیشانیات امشب مروارید باران است، پدر!
همه میآیند و میروند. تو گاهی به هوشی و گاه از اثر زهر، در اغما.
چشمان همه خیس است.
حالا که در بستری، همه آمدهاند؛ حالا که ساعت و لحظه به لحظه، رنگ پریدهتر میشوی.
کاش لب میگشودی و چیزی میخوردی تا جانی به تنت دهد.
من بیقرارم پدر، تسکینم باش، مثل همیشه.
پدر جان! چرا بیتابی؟ از یادم نمیرود پسر ملجم، هنگامی که در جواب خواهرم ام کلثوم که از سلامت شما پرسیده بود و چهره ناامید طبیب را پاسخ گرفته بود، گفت: «من این شمشیر را به هزار درهم خریدم و به هزار درهم زهرش زدم، زهری که نه تنها بر فرق پدرتان، که اگر بر سر تمام اهل کوفه، یکجا وارد میشد، همه به یک آن هلاک میشدند. مطمئن باش، پدرت دیگر نمیماند»... زبانت لال شود گستاخ! چگونه شمشیر کشیدی بر معنی نماز؟
تو بر خود نماز شمشیر کشیدی؛ بر حقیقتش، بر نهایت کمال. چگونه جسارت میکنی و ذکر وجود او را به لب میرانی؟
پدر جان! چشمانت را باز کن. با من، با دخترت حرف بزن؛ دختری که بدون پدر میمیرد.
من بیقرارم پدر؛ بیقرارم به بیقراریات.
تو تکیهگاه منی بعد مادر؛ تکیهگاهم بمان.
میدانم پدر جان، میدانم که تو آسوده میشوی، آرام میگیری؛ خودت گفتی، همین چند دقیقه پیش، وقتی همه اهل خانه را فرا خواندی؛ اما زینب چه کند؟ پدر! تو در بستر هم
تکیهگاهی.
کلامت چه آرام کرد بیتابیمان را! چه تسکین بخشید شانههای لرزانمان را! فرمودی: «مثل من، مثل آن کسی است که در تاریکی دنبال آب میگردد و ناگاه به آن میرسد. مثل من مثل عاشقی است که به معشوق خود رسیده است و مسرور است.» آری! خودت گفتی که شعف تو نیز همانند آن عاشق و یابنده است. اما پدر، جانم فدایت، پس زینب چه...؟ چشمهایت را نبند.
زینب را بیش از این بیتاب مکن.
پیاله شیری را که به لبهایت چسباندهام، بنوش و باز با من سخن بگو که به صدایت محتاجم. پدر جان! چشم باز کن، آخر، زینب، بیتو چه کند؟
«آن ضربت کار خود را کرد، او از میان ما میرود.» این را کودکان کوفه میگفتند؛ کودکان یتیم کوفه. اما باز با ظرفهای پر از شیر، جلوی خانه او صف کشیده بودند؛ شنیده بودند که شیر میتواند مرهمی باشد برای زخم او.
خیلی وقت پیش او را نمیشناختند و در جواب مادرانشان میگفتند: «مردی بود که بوی مهربانی میداد؛ درست مثل پدر خودمان»، با او انس پیدا کرده بودند و با او بازی میکردند؛ اما نمیدانستند کیست و چرا با آنان اینگونه است. مگر این همه مرد در کوفه نیست؟ وقتی فهمیدند که شنیدند همان وقت، امیرالمؤمنین ضربت خورده است. وقتی فهمیدند که دیدند دیگر کسی سراغ آنان نیامد؛ نه کسی خرما آورد و نه نان و نه آب و نه دست نوازشی و نه در زدن شبانهای... مردی که در محراب زخم خورده است، همان مردی است که به عبایش آویزان میشدند و از سر و کولش بالا میرفتند. حالا میفهمیدند که چرا به آنان میگفت: «از خدا بخواهید که علی را در مورد شما ببخشد».
ظرفهای شیر لبریز شده بود و کف کوچه ریخته بود؛ خیلی وقت بود که روی پا بودند؛ اما کار از اینها گذشته بود. او از میانشان رفت.
امشب احساس فوران دارم.
آتشفشان قلبم، یکدم آرام نمیگیرد و گداختههای درونم را از دیدگان بیرون میریزد.
چه بیتابم، گاه، نگاه روزنهای در مردمکانم میشکفد و گاه به قهقرای خاموشی میدود.
زمان بر گردهام سنگینی میکند.
دستانم در سمت عقربهها تکرار میشوند و گامهایم پر از تکرار گشتهاند، مثل کودکان یتیم کوفه.
کسی دیگر نوید صبح نمیدهد.
چاهها پر از انعکاس دردند و فقط تنهایی است که همراه همه یتیمان کوفه شده است. کودکان، کاسههای شیر در دست و قرصهای نان بر کف میآیند و میایستند در صف انتظار که مولایشان جرعهای از آن شیر بنوشد.
آه، مولایم! چه سکوت عمیقی کوفه را فرا گرفته است، این یتیم همواره زمان را دریاب! علی علیهالسلام! کجاست دست نوازشت که محتاجانت به صف ایستادهاند؟ اندوهگینم و هیچ پدری نیست که دستش بر شانه من باشد.
نخلها چشم انتظارند و چاهها گوش به تو سپردهاند. شاید نوایی از تو به گوش برسد. افسوس! صدایی از تو نمیآید و آهی از تو مرهم دل چاهها نمیشود.
پرندهوار شده آسمان گرفتارت
نمیرسد دهن سنگها به انکارت
به شمع شام غریبان شباهتت کم نیست
تو که غروب نشسته به صبح تکرارت
تو آفتاب شب و چاه و سایه و نخلی
که اشکهای گلوبسته میزند جارت
هنوز از دل دریای چاه میآید
صدای خسته پروانههای تبدارت
هنوز بغض صدایت زکوفه میآید
و بوی آه گلوگیر تلخ افطارت
پرندهای و زسمت بهشت میآیی
درختهای زمین میدهند آزارت
پرندهای و هوای سفر زده به سرت
اگرچه مانده به پر زخمهای بسیارت
چو کوه ماندهای اکنون اگرچه میدانی
سکوت تلخ شب کوفه میزند دارت
پرندههای غریب سکوت چاه امشب
نهادهاند غریبانه سر به دیوارت
گلایهای ز زخمهای بیکران نداشتی
اگرچه مرهمی به غیر شوکران نداشتی
چقدر در خیالشان قفسنشین شدی، فقط
پرندهای که جز قفس در این جهان نداشتی
تمام سایه تو را کشیده دار شب به خود
درخت سایهپروری که سایهبان نداشتی
غریب ماندی اینهمه میان این غریبهها
غریبهای که غیر غربتت، نشان نداشتی
پناه میبرم به تو پناه بیپناه من!
مسافر غریبهای که همزبان نداشتی!
تبر تبر گره زده به ساقه تو روز و شب
شکست شاخههای تو، ولی خزان نداشتی
به آسمان بختها ستاره میچکد زتو
اگرچه تکستارهای در آسمان نداشتی
جمعه
6 آبان 1384
23 رمضان 1426
2005.oct.28
مرگ، بر دیوارهای خانه بوفهای کور ضجه میزند.
«اندکی صبر، سحر نزدیک است».
کبوترهای صلح را نمیتوان انکار کرد؛ اگر هرچه گلوله بزنندشان. اگر هرچه قفس بسازندشان، اگرچه هر روز، سقف آرزوهایشان را با سقف خانههایشان بر سرشان خراب کنند.
اگرچه آسمانشان را و افق نگاهشان را هر روز کوچک و کوچکتر کنند.
کبوترها انکارنشدنیاند، نمیشود باورشان نکرد؛ خون، پرهایشان را قشنگتر میکند.
پرواز با بالهای زخمی، جلوه دیگری دارد.
حتی اگر چشم ببندیم پرواز را نمیشود انکار کرد. پرواز را نمیشود از آسمان گرفت؛ همانگونه که آفتاب را.
دیوارهای بلند، نمیتوانند بوی زیتون را سد کنند.
عطر زیتون همه جا را گرفته است.
هرچه دیوارها بلندتر شوند، هرچه دیوارها تنگتر شوند، هرچه کوچههای تنگ اردوگاههای غمزده از خون شهید رنگینتر شوند، برکت را نمیتوانند از ما بگیرند؛ همانطور که خدا را، همانطور که سنگ نتوانستند.
سلاحمان از سنگ است.
کودکانمان از سنگ زاده میشوند، بزرگ میشوند با هر سنگی.
روزی خواهد آمد که گرمای نفسهایمان و شعله آههایمان با اشک کودکانمان و شعلههای آتشی که بر باغهای زیتونمان میزنید، در شما بگیرد و شبهای غفلت جهانیان را تا همیشه روشن کند.
روزی که دود آههای مادران شهید داده ما چشمهایتان را کور کند و خواب غفلت دنیا را دچار نفستنگی کند، نزدیک است.
روزی که سنگها شیشه عمر دیو سیرتتان را خرد کند، نزدیک است.
این روزها در خانههایمان در کوچهها و خیابانهای ویرانه ما، بوی خدا را نزدیکتر میتوان حس کرد.
گلولهها، گلوی خاکت را میفشارند. بادهای عاصی بر پیکر کودکان و زنانت شلاق میزنند. تو سالهاست ازپشت پنجره آوارگی،سرزمین بیپناهت را درهجوم رگبارهای مداوم دیدهای وگریستهای.
ثانیه ثانیه این سالها لبریز خاطرههایی سرخ و غبارآلود، خاطرههایی مجروح و زخمآجین است.
نگاه کن! زیتونزارها استواریات را به نماز ایستادهاند.
تو خوب میدانی شغالهای این حوالی برای تکه تکه کردن ارادهات، چگونه دندان تیز کردهاند؛ اما تو میایستی با دستهایی که سالهاست مشق حماسه میکنند و گامهایی که هر لحظه، شکوه ایمانت را به نمایش میآیند؛ ایمان به رهایی.
من عاشقانهترین واژهها را برای مردمی ترانه میکنم که نیم قرن است در شبانههایی برفی، به شوق دمیدن آفتاب بهار آزادی، دشوارترین نبردها را تجربه کردهاند؛ مردمی از تبار آب و آینه، مردمی از جنس سپیده و جنگل.
میدانم روزهای بیپناهیتان را.
میشناسم ستارههای بیسرتان را.
«من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید دادهام از دردتان خبر دارم» آنان که این روزهای خاکستری را بر روشنای نگاهتان تحمیل کردهاند، بدانند که ظلم پایدار نمیماند و خورشید ایمان شما سرانجام بر ابرهای تیره ستم، غالب خواهد شد.
بدانند که تو همچون چکاوکی عاشق، مسیر درخشان آفتاب را خواهی یافت و بر فراز درختان شکوفهآذین آزادی، ترانه آزادگیات را سرخواهی داد.
آه، ای فلسطین، ای وطن حماسه و عشق، ای سرزمین حادثه و توفان! تو برخواهی خاست در سپیدهدمانی بزرگ؛ آنگونه سربلند که ردپای اشغالگران نیز از پیکرت پاک شده باشد.
تو نفس خواهی کشید در هوایی معطر و پاکیزه و گازهای اشکآور، گلوی صهیونیست ستمگران را در خود مچاله خواهد کرد.
برخیز و آخرین پسماندههای ظلم و نفاق را در زبالهدان تاریخ دفن کن!
برخیز و حماسه ماندگاریات را بر بلندترین کوههای دنیا پرچم بکوب!
چه فرقی میکند، فلسطین یا ایران؟ قدس از آن ماست؛ این خانه خدا که بوی بهشت را میپراکند در خاک، این قصر باشکوه آسمانی که خدا به ساکنان زمین هدیه داده است.
قدس از آن ماست. کدام ابرهه، رؤیای ویرانیات را میپروراند در سر؟
کدام ابلیس، آبادیات را ویران میخواهد؟ کدام شیطان، سربلندی را سرافکنده و خوار میخواهد؟
به من نگاه کن! در دستهایم، سنگی است که کبوترانه بال میگشاید تا تو.
در مشت من سنگی است که آهنگ رهاییات را مژده میدهد. باران سنگ میبارد.
ما لشکر «ابابیل» هستیم، میخواهیم بباریم خشم و نفرتمان را برسر ابرههها.
بارانی از سنگ میبارد.
دلواپس چه هستی؟
شاخههای زیتونت، تا همیشه پرمیوه خواهد شد.
شمرها میخواهند سر فلسطین را ببرند؟ چه خیال باطلی!
هنوز در نگاه معصوم مسجدالاقصی، رد سبزی است از عبور بهار! هنوز در کوچههای فلسطین، طنین قدمهای پیامبران میپیچد.
ای خاستگاه فطرتهای پاک! کابوس تنهاییات تمام خواهد شد.
شبهای بیستارگیات، روشنان خورشید را به تماشا خواهد نشست. امروز روز توست.
با هیچ سیمخارداری نمیتوانند تو را به زنجیر بکشند.
سربلندیات آرزوی من است. ای نخستین سکوی پروازهای عاشقانه انسان!
ای اولین قبله! تاریخ، ورق ورق تکرار میشود.
خانه خدا، خراب شدنی نیست.
فرزندان فرعون، به بیراهه میروند. امروز، فرزندان فرعون، در کسوت «ابرهه»ها آمدند. این بار خنجرها فقط با قصد آشامیدن خون گلوی قدس برخاسته است. ای خانه مقدس! خدا برای رهاییات لشکری خواهد فرستاد. ای مرثیه سالها درد و اندوه! زخمهای همیشهات سر باز میکنند روزی. آن روز، آه و نالههایت به آتش میکشد صهیون را. ای شناسنامه غربت و درد! خونهای ریخته شده، بر خاکت قد میکشند روزی. خونهای جاری فرزندانت، سیلی خروشان خواهد شد. هیچ دستی نمیتواند قداست تو را به سخره بگیرد. تو، قدس عزیز، هماره مقدس و جاودانه خواهی ماند.
مگر این خاک مال تو نیست؟
مگر تو فرزند همین مادر نیستی؟!
مگر ریههای تو پر از خاطره هوای اینجا نیست؟!
مگر با زمین خوردن در همین خاک، ایستادن را نیاموختهای؟! پس با همه وجودت بایست برای ایستادگی این خاک. شاید خیال گرمی دستان دیگران، دلخوشت کرده باشد!
شاید فکر میکردی کاری از دست کسی برمیآید!
شاید هم همینطور باشد؛ اما سکوت و زمزمههای بیفروغ این سالها باید تو را به خود آورده باشد.
حتی اگر کسی هم بخواهد خانه تو را به تو بازگرداند، بیحضور تو این سقف، پایدار نمیماند.
هر کجای این دنیای ناکجایی، بیا اینجا؛ بیا اینجا و در متن حادثه بنشین؛ دیگر وضع از اینکه بدتر نمیشود! باور کن کار از حرف و حدیث گذشته است.
دیگر نشست و مذاکره فایدهای ندارد. کار به خون رسیده؛ این خاک تشنه باید سیراب شود؛ حالا یا با خون تو و یا با خون دشمنت. مادرت که آزاد شود، حتی اگر تو نباشی، فرزندان دیگرش را در آغوش خواهد کشید. پس خود سنگ شو، آتش شو و به جان شب بیفت.
«شب ویرانه از آغوش تو بالا نرود
خون پاک تو به حلقوم یهودا نرود بغض ویرانشده در حنجره من ای قدس!
اولین خانه بیپنجره من ای قدس» چگونه تو را نمیفهمند، صدایت را نمیشنوند؟ چگونه هوایت را فشردهاند؟ دردهایت را مرهمی ندارند؟!
چشمی در تاریکی و چشمی به امید نور، گلویت را گلولهباران کردهاند، صدایت را نمیشنوند.
فریاد میزنیم همصدا با تو پارههای کشورت را؛ همصدا با تو مرزهای گمشدهات را، همصدا با تو کودکان بیپناهت را، پدران زخمیات را، مادران داغدیدهات را؛ همصدا با تو، درختان سوختهات را، خانههای ویرانت را فریاد میزنیم. همصدا با تو در توفانهای داغ حادثه میتازیم.
شیطان در کنارهها و زاویهها چشم میدواند بیتالمقدس را.
آواره و بیپناه، خاطراتت را به دوش میکشی و جادهها بر گامهایت میپیچند.
پلکی امان نمیدهند تو را برای آرامش.
سی سال ویرانی خانهها و آوارگیات را به دوش میکشی. سی سال، از کودکی تا امروز پرپر زندگی کردن، تو را چنان کرده است که امروز ایستادهای؛ حتی با دستهای خالی.
سنگهای جهان پرنده شدهاند مقصودت را.
همصدا با تو مظلومیت را فریاد میزنیم تا صدایمان درهم تنیده شود.
از عمیقترین لایههای جان، فریاد میزنیم. تمام روز را در سیاهی گذراندهای؛ چشمهایت اما همچنان باز است؛ دیروز چون عابری زخمی، از این برزن گذشته است و فردا هنوز... همصدا شدهایم با تو چندین رود در جریان در کنار هم؛ دریا از آن ماست، تشنگی این خاک را سیرابی از ماست.
فریاد میزنیم دست در دست، رها از فاصلهها، گلویمان را به یک پژواک واداشتهایم، آزادی، آزادی، آزادی.
«فَیَملَأُ الاَرضَ قِسطا وَعَدلا»
قدس، ای خانه خدا!
به پاخیز و دست گیر از فرزندانت!
بانگ برآر که امروز من نیز برای خاطر تو فریاد خواهم زد.
مشتهای من امروز برای خاطر تو گره خواهند خورد؛ چونان که هر روز و هر ساعت را با یاد تو میگذرانم؛ با یاد فرزندانت، با یاد چفیههای خونینشان.
من تو را میشناسم؛ کوچههایت را و اردوگاههایت را. من نام کودکانت را از یاد نبردهام و معصومیت «محمد الدوره»ات را.
امروز اگر آسمان وطنم برای تو بگرید، عجیب نیست؛ آب و خاک من تشنه آزادی توست.
قدس!
ای اولین قبلهگاه پدرانم!
صبور باش و تاب بیاور که شمیم خوش ظهور خواهد زد.
دیر نیست آن هنگام که موعود از پشت جادههای سبز تقدیر سر برآرد.
دیر نیست آن هنگام که آزاد شوی از محاصره مثلثهای سرخ.
ابابیل خدا در راهند!
آری، همه سنگریزههای دنیا، بر سر غاصبان تو آوار خواهد شد. موعود خواهد آمد و بار دیگر جوانان تو سر از خاک بیرون خواهند آورد. صحن تو پاک خواهد شد از گامهای چرکین چکمهپوشان «صهیونیسم» آری، نوید میدهم تو را به فردای روشن که:
«... فَیَملأُ الاَرضُ قِسطا وَعَدلا، کَما مُلئَت جَورا و ظلما»(1)
غمگین نیستم؛ چون تو زندهای و سنگها که شاید روزی اگر تو نبودی، میمردند.
غمگین نیستم؛ چون در تو نام همیشه روشن عشق موج میزند و فریادی که در حنجرهات سنگین است. آری در یاد انسان همیشه زندهای و نامت در تمام صفحات تاریخ حاکی از شهامت و صداقت محض توست. در تو سرنوشتی نوشکوفا میشود؛ و تو با امیدی سبزتر، به صبحی روشن و روشنتر بیندیش. غمگین نیستم، بیآنکه تبرها را خبر کرده باشم، بیصبرانه آمدهام تا بگویم سحرها همیشه پیغامداران پاکی و سعادت بودهاند. ای شور فلسطین در رگهای سبزت جاری! فردا بوته بوته زیتون سرخ میروید و خون در رگهای زمین به جوش که بیاید و از آسمان خشم و غضب خداوندی که ببارد، ریشه ستم را خواهد سوزاند. من غمگین نیستم؛ چون تو ایمان داری به پایان صبر، ایمان داری به اندیشهای سرخ. من غمگین نیستم؛ چون مادرم بر سر سجادهاش برای تو اشک میریزد و برایت دعا میکند. من مطمئنم روزی از شاخههای دعایش، اجابت خواهی چید.
1) .کمال الدین، ص 257.
از پشت دیوارهای سنگی قد بکش!
قد کشیدن تو را این سرزمین دوست دارد.
ذره ذره این خاک، تکه تکه این سنگها، شاهد بزرگ شدن تواند.
هر روز که میگذرد و تو بزرگ و بزرگتر میشوی، هر روز که میگذرد و تو از لابهلای درختان نیم سوخته پرتقال و زیتون عبور میکنی، امیدی تازه از دل این خاک جوانه میزند. شبهای پرستاره، برق امید را در چشمان شعلهورت دوست دارند. بهشتی که در سینه توست، هیچ اهریمنی نمیتواند به وسوسه از تو بازستاند و در دامان دوزخیان بیاندازد. هیچ فریادی، هیچ خشمی تو را از حرکت باز ندارد.
شانههای تو تنها نیستند.
بیت المقدس هنوز هم تکیهگاه دستهای قدرتمند توست.
بگذار گریبانت، سرزمین لالههای سرخ شهادت شوند.
بگذار خونت بریزد.
بگذار آنقدر سیراب شوند شقایقها که دیگر جایی برای روییدن سنگها نماند. خفاشهای تسلط و تیرگی، هر اندازه روشنایی روزهای تو را چیره شوند، باز هم نمیتوانند بر مهتاب حقیقت آزادگیات پرده بیافکنند.
هر اندازه این نبرد ادامه یابد، هر اندازه تو را در حصار شهرکهای اهریمنی خویش قرار دهند، هر اندازه قطرههای خون تو را در خندههای مستانه خویش جرعه جرعه سر بکشند، هر اندازه گرد مرگ را بر سر شهرهایت بپاشند، نمیتوانند مظلومیت تو را پنهان سازند. بیت المقدس نه تنها از آن تو، که خانه مقدس تمام حقپرستان است. فلسطین، نه تنها پاره تن تو که پاره تن همه ماست.
پدران تو، مادران تو و اجداد تو هنوز یادشان جاری است در خاطره این سرزمین و تو چنان ریشه دواندهای که هیچکس نمیتواند تو را از این خاک قطع کند.
امواج فریادهای خشمآلودت چنان پرشتاب است که تمام کشتیهای متجاوز را درهم میشکند.
تنهایی و غربت تو چیزی نیست که به راحتی در برگهای سیاه تاریخ مدفون شود.
بهارهای تو اگرچه هنوز نیامدهاند؛ اما فصل آمدنشان نزدیک است.
روزهای خون و خاکستر، چیزی به پایانشان نمانده است.
به روبهرو نگاه کن! هر لحظه از غبار آسمان کاسته میشود. آزادی تو نزدیک است، راهت را ادامه بده!
بگذار هنوز امید در رگهای این فضا زندگی کند.
تو همیشه پرغرور بودهای؛ سپس بجنگ؛ چیزی به پایان راه نمانده است. تو میتوانی آزادی را نفس بکشی.
وای بر دلی که نمیلرزد، وای بر خونی که نمیجوشد، وای بر چشمی که به خواب رفته است! اشک باید ریخت، فریاد باید کرد، تیر باید شد، آتش باید گرفت! قدس، ناموس اسلام است. قدس، محک غیرت مسلمانان قرن است. صدای ایستادن قلب کودکان فلسطینی دارد پرده گوشمان را پاره میکند. صدای سکوت کشتگان فلسطین، شیشههای خانه آرامشان را فرو میریزد. کوران و کرانیم؛ اگر فریاد برنیاوریم؛ اگر بانگ برنداریم.
صدای اذان بیوقت میآید؛ کسی از امت محمد صلیاللهعلیهوآلهاز جور مینالد، باید شتافت؛ وگرنه دل
رسول الله میشکند. در گوشهای از جغرافیای غربت، امت رسول الله صلیاللهعلیهوآلهزیر شکنجهاند، خانهشان ویران است و آوارگی، روزیشان شده. بوی خون میآید.
زخم فلسطین در دل اسلام، هنوز تازه است. زخم شهید کهنه نمیشود. درد دارد در جان اسلام ریشه میدواند، سرطان صهیونیسم، جهان را کبود کرده، جهان منتظر طبیبی است. طبیب عشق بر سر بالین اهل درد میآید.
نکند بیدردی، بزرگترین بیماری ملتهای مسلمان باشد!
انتظار طبیب؛ آدابی دارد، رسم انتظار را باید بهجای آورد. باید خود به مبارزه سرطان رفت، باید درد را از پا انداخت.
گرگها گرد درخت زیتون میرقصند.
وحشت به عیادتم آمده، آتش روشن کنید! همباورانم! تبرهاتان کو؟ بتها را بنگرید که بر گرد قدس طواف میکنند! حج باطل نامها را بنگرید و برگشتن لقبها را از مکّه. کجا فراموش کردید عهدهای دیر بستهتان با محمد صلیاللهعلیهوآله را؟ مادران اشک، فرزندان زخم، بزرگ کردهاند.
شاخههای زیتون، میوه سنگ میدهند. اینجا کسی به حج نمیرود، حاجیان بیتالمقدس، گرد تفنگ طواف میکنند و با نارنجک احرام میبندند و نعلین برنگشتن میپوشند. کودکان، زخم دل به موسیقی سنگ خوش کردهاند و لالایی بولدوزرها را میخوانند. چقدر کودک خفته؟ چقدر لاله؟! اینجا قاصدکها شهید شدهاند و کسی خبر نمیآورد.
سالهاست مژدگانی نه داده میشود و نه گرفته میشود.
همباورانم! بر گیسوان سپیدم نوزید، بر باغچه زخمم نبارید، دو کشته آن سوتر، کودکی است که هنوز اولین کفش مدرسهاش را پاره نکرده؛ او را دریابید!
همه خیابانهاتان را قدس بنامید و بنویسید: «قدس، قبله اشکهاست و مسجد مادران بیفرزند».
یکشنبه
8 آبان 1384
25 رمضان 1426
2005.oct.30
قدم بزرگ با پاهای کوچک
دریغا رهبر خردسال!
مشق جنون هیچگاه کودکانه نبوده است.
فریادی از اعماق و تراوش هیجان از پوست فشرده خاک، دریغا رهبر خردسال... !
صحرا در مشت توست؛ بفشار تا شقایقها بیرون بزنند.
تن نازکت را در چشمه سارهای خونین خواهی شست. قطارها به سویت برمیگردانند و شهرها نوایت را دست به دست میبرند. تانکها در مصاف تو حشراتیاند که قافیه را سالهاست باختهاند.
دریغا قافیهها! حروف، لگد میشوند.
شعرها را سر میبرند و تانکها همچنان بر قافیههایی که باختهاند، میتازند. سرت را برمیداری و میدوی. هراس، هراس که مسافران ملکوت رفته باشند و مانده باشی! جانت را در
چمدانت میگذاری و میدوی. اندوه، اندوه نام شهیدان که تا سر تمام کوچهها بدرقهات خواهد کرد! قدم بزرگ با پاهای کوچک؛ تو را میشناسم و پوتین خردسالت را که بازگشته است از طعم خاکها.
تو را میشناسم و لبخند وسیعت را که از بوسیدن آسمان میآید و سیزده سالگیات را که چنگ در پیراهن قرنها خواهد زد. آنسوتر از پرواز تو، پلکانی است به نجوای فرشتگان فرادست.
زمین بیتاب، در آغوشت میگیرد و تو سیزده بار بلند میشوی و چیزی در گوش آسمان میگویی. سیزده بار زمین در دستهایت فشرده میشود و شقایقها بیرون میزنند.
سیزده بار بویت را بر دروازه خونین شهر خواهند آویخت.
قدم بزرگ با پاهای کوچک!
چند خیابان آنطرفتر، کسی در هیجان تو پیر خواهد شد. کسی زیر پرچم حیرتی که تو برافراشتهای زانو خواهد زد.
تو بزرگ خواهی شد و پا به پای سالها، میبالی و چون شمعی بر تمام فرارها خواهی سوخت.
چند خیابان آنطرفتر، جهانی ذره ذره از نامت برمیخیزد؛ اما آن طرفتر از چند خیابان، تویی که میشناسمت با آن پاهای کوچک و قدمهای بزرگ، با سربندت که از اعماق فریاد میکشد: «حسین!» حسین!
آنسوتر از چند خیابان، تویی که میشناسمت؛ با آن پوتین خردسال که بازگشته است از طعم خاکها، با آن لبخند وسیع که از بوسیدن آسمان میآید.
هنوز هر روز صبح، صدای گامهای کوچکت که تا مدرسه میدوند، در ذهن خیابان میپیچد.
درختها را صدای نفس نفس زدنت بیدار میکند.
هنوز دیوارهای مدرسه، خوب به خاطر دارند زمزمههای زیر لب را. نیمکتهای چوبی سالهاست که بوی پیراهن سیزده سالگیات را فراموش نکردهاند.
کفشهایت بوی رفتن میداد. چشمهایت را پرندهها خوب میفهمیدند؛ آنقدر بزرگ شده
بودی که دیگر در زمین جا نمیشدی.
هوای شهر، نفس تنگت میکرد.
فهمیده بودی با کیف مدرسهات نمیتوانی پرواز کنی.
دیگر صدای زنگ مدرسه هیجانزدهات نمیکرد.
صدای بوق ممتد ماشینها بدجور گلویت را میفشرد. خیال میکردی خیلی وقت است آسمان بر شانهات ننشسته.
هر روز خیره میشدی مسیر رفتن را که خیلی وقت بود پیدا کرده بودی.
بند کفشهایت را محکم کردی؛ گامهایت شبیه نفسهایت تند و تندتر میشد. رفتی همان طور که پرستوها هر پاییز میروند. قاصدکها هنوز خبر میآورند سیزده سالگیات را برای کاشیهای آبی مسجد محله که دوباره دلتنگ شنیدن صدایت شده است؛ همان صدایی که میلرزید وقتی میگفتی «اهدنا الصراط المستقیم». جنگ، شاید تو را از ما گرفته باشد؛ اما نامت را نتوانسته، که حتی دیوارهای خوابآلوده شهر، زیر سنگینی پشتبامهایی که «دیشهای ماهواره» را بر دوش میکشند، بین اینهمه دود و دم، اینهمه آدم، اینهمه اسمهای رنگارنگ و سربهای آمیخته در صدای جیغ ماشینها و نوارهای دلهره، آرزو میکنند تا با نام امثال تو که بر سینههایشان حک میشود، سر
کوچهها سینه سپر کنند و در تنگنای کوچههای منتهی به تمدن، سر بلند کنند تا سربلندیتان را بر شانههایشان به تماشا بگذارند.
آن روز که پوتینهای حماسهات را به پا میکردی، میدانستی که این راه سرخ را بازگشتی نیست؛ پس با عزمی پولادین به راه افتادی.
نظارهگر آسمانی شدی که روح بلندت را سرانجام در آغوش کشید.
کوچک بودی به روایت شناسنامهات؛ اما وسعت ستاره قلبت را هیچ منجمی نتوانست محاسبه کند.
ای فرزند حماسه و حادثه! این خاک سرفراز را گامهای تو اینگونه به بلندیهای عزتبخش پرواز، نزدیک کرده است. راز سرخ سیزده سالگیات را آن امام فرزانه به زیباترین تعابیر برخاست.
تو آن پرندهای که بالهای رشیدش، این آسمان در دسترس را تاب نیاورد.
رفتی با چشمانی آنقدر روشن که کهکشانها از دیدنت دهان به بهت گشودند.
پرهای گلولهآجینت را باز کردی و به سمت هفتمین آبی بیمنتها کوچیدی.
زمین خالی از تو، خاک بیهودهایست که تنفس در آن دشوار است و طاقتسوز. تو هستی؛ در دلهای پاک مادرانی که سالهای سخت دفاع را با ارادهای آهنین آغوش گشودند.
تو زندهای؛ در کوچه کوچه این وطن، در بیابانهای لالهخیز این سرزمین.
رفتنت، وامگذار اقتدار و استقلالمان است و راهت را مردانی از جنس دریا به تلاطم میپویند.
تو رفتی تا فرزندان این خاک، صنوبرانه قد بکشند، تا پرندگان، هوای وطن را از پرشکوهترین ترانهها لبریز کنند.
رفتی غرورآفرین و سربلند و تانکهای وحشی بعثی از خشم به خود پیچیدند.
تو بزرگتر از آنی که نوجوانت بنامم که گوی جوانمردی را از مردان روزگارت ربودی.
ما را صدا بزن! طنین صدایت با صدای بالهای فرشتگان مقرب خداوند هماهنگ است.
نگاهمان کن تا ملکوت را در نزدیکیمان حس کنیم.
میدانم که جان بیقرارت این زمین تنگ را برنمیتابید؛ پس چون قویی سبکبال، سمت دریاچه شهادت شنا کردی و به سوی اقیانوس یگانگی شتافتی.
ای شاهد جاوید! ایمان نوجوانت را میستایم که چنین فاخر، بزرگترین حماسهها را به تصویر کشید.
تمام توان و قدرت سیزده سالگیات را خلاصه میکنی در پاهایت و سخت میدوی... شهر، پشت سر و تانک، پیش روست.
درست میان محرکه ایستادهای.
عطر دلنواز این خاک، تو را به اینجا کشانده است. یکباره نوجوانیات را از پشت نیمکتهای چوبی مدرسه برداشتی و در یک کوله پشتی ریختی و قد برافراشتی که من «مرد» شدم. و مردانه پای حرفت ایستادی تا آن روز که مادر با لبخندی بر لب و اشکی در چشم، تو را راهی کرد.
تو میرفتی و نگاههای مادرانهای، قد و بالای تو را با حسرت مینگریست. همکلاسیهایت، آرام درس ها را مرور میکردند و تو نقشه خاکریزها و سنگرها و خطوط مقدم را.
پرنده خیالت همیشه در آسمان جبهه رها بود. معلم، الفبای علم میآموخت و تو الفبای عشق فرا میگرفتی.
گفتند: هنوز برایت زود است. گفتی: عشق دیر و زود ندارد. گفتند: باید آموزش نظامی ببینی. گفتی: عاشقی آموزش نمیخواهد. گفتند: هنوز کوچکی، سیزده سال بیشتر نداری و تو به یاد کربلا میافتادی؛ قاسم علیهالسلامچند ساله بود؟ نوجوانیات را، شیطنتها و خندههایت را از پشت نیمکتهای مدرسه، از کوچههای خاکی و توپهای پلاستیکی کشاندی تا جبهه، تا سنگر، تا خاکریز، تا وسط خط مقدم. تانکها پیش رو، شهر پشت سر و تو که درست وسط معرکه ایستادی.
میتوانی ذرههای سوخته بدنها را که در هوا چرخ میخورند، ببینی.
میتوانی طعم خون را حس کنی.
میتوانی برگردی و بزرگ شوی!
میتوانی در سیزده سالگی، حماسهای بزرگ بیافرینی.
میشود با تمام کوچکی بزرگ بود. میشود طفلی، ره صد ساله را یکشبه بپیماید.
اینک تویی؛ درست میان ماندن و رفتن، میتوانی بمانی و برای ضجههای مادران داغدیده دل بسوزانی. بمانی و شهر سوخته را به تماشا بنشینی. یا میتوانی نمانی و بروی. تو راه دوم را برگزیدی؛ رفتی تا بمانی. تو در سیزده سالگی چه خوب مفهوم «ماندن» را «فهمیده» بودی! یک... دو... سه... صدای انفجار!
همه دیدند!
آسمان شاهد بود که «حسین» خلیلوار به آتش رفت. آتش برایش گلستان شد. بادها خاکسترش را به آسمانها پاشیدند. با صدای انفجار نارنجک یک پروانه سیزده ساله پرواز کرد!
با شما هستم؛ شما که بو شب گرفتهاید.
تو را به خدا برداشت وجدان خویش را از این صحنه برای ما مخابره کنید؛ میدانم اعتراف به حقارت خود را ضمیمه خواهید کرد.
لازم نیست راه دوری بروید. ضمیر فهمیده هر انسانی گواهی میدهد که دنیایی از بیداری، پشت این نارنجک خوابیده است؛ ترجیحبندهایی از رهایی.
دنیا بیاید و بزرگی این رهبر کوچک را منصفانه به قضاوت بنشیند! این نارنجک چونان نارنجی خوشبو، همه را به سمت مستانه آزادگی خواند. کاری نداریم به قلمهایی که از برکت حیاتبخش آن زندهاند؛ اما نمکدان شکنند. حرف از نوجوانیست که هویت خویش را به گوشهای از شجاعت حضرت قاسم علیهالسلام گره زد.
چه الگوبرداری زیبایی!
حق بدهید که جرئت فهمیده در این دنیا نمیگنجید؛ او از سیزده سالگی خود بزرگتر بود و سن و سالش یک سر و گردن از مردان به اصطلاح جاوید، فهمیدهتر! او روح کبوترگونهاش را در ویترین قشنگیهای جهان گذاشت؛ آزادی واقعی به این میگویند. با شما هستم؛ شما که دور ایستادهاید، مردان غفلت و عافیت و حقوق بشر! شما که نمیتوانید در طینت انقلاب پاک ما، خمیر مایه معنویت ما دست ببرید! خیلی فاصله گرفتهاید با نهاد دست نخورده قرآن؛ با انسان و آیینگی دور ایستادهاید؛ اما نه آنقدر که نتوانید تماشا کنید و شرم.
بلندگام برمیداری؛ مقصدت آسمانهاست. گلویت بوی بهاران نورس میدهد. دستهایت را به خورشید گره زدهای.
سیزده سالگیات را آسمان تاب نمیآورد، چون ابری فشرده در خویش میباری، نمیگنجی در قالب؛ روحت،بزرگتر شده است. هر آنچه ملائک، روبهرویت ایستادهاند و تو را به انگشت حیرت نشانه میروند که چگونه بالهایت را در راستای ستارهها گستردهای.
تمام تنت، رستاخیز شقایقهای سوخته است؛ بوی شهادت میدهی. نگاهت را به فراسوها دوختهای. نفست به شماره افتاده است. غوغایی نهان در تو و صدای غرش رگبار و گلوله؛ تانک به تو نزدیکتر میشود و تو به تکهای از بهشت خدا. گلویت گداخته است. صدایت نمیرسد. سنگینی سیزده سالگیات را به دوش میکشی؛ بزرگتر شدهای.
هزار سال از خاک دور شدهای، تو را نمیشناسد زمان.
سنگریزهها و خاکریزها و سنگرها تو را برنده میخواهند.
نزدیکتر میشوی؛ ضربان قلبت شدت میگیرد، بالهایت را گستردهای.
تو اَمان با بارش بیوقفه رحمت خدا، پیشانیات را میبوسند ملائک، چفیهات را به دوش بادها انداختهای، شکوفه میدهی. تانک نزدیکتر میشوی و آسمان فرو میپاشد و تو فرو میریزی در خورشید؛ نور میشوی، بالا میروی. صدای انفجار، تاریخ را میلرزاند.
ورق میخورد کتاب زمان.
نارنجکها، سیزده سالگیات را با بوی نارنجهای نورس خط میزنند.
چشمهایت، کرانههای آسمان است، دستهایت خاطره سیزده ستاره روشن.
هنوز ایستادهای؛ اما نه روبهروی خاکریزها، گامهایت را آسمان با خود میبرد تا همیشه بهار با توست. خودت تمام بهار شدهای.
صدای گریه فرشتهای میآید.
فرشتهای آمده برای کودکی لالایی بخواند.
فرشتهای آمده تا همبازی نوجوانی باشد. او دیگر کودک نیست، نوجوان شده، مرد شده، 13 سال دارد. او دیگر فهمیده شده و تانکهای بزرگ را به بازی گرفته است. اسباببازی او
دنیای خاکیست. او با مرگ بازی میکند. او خسته از بازیهای کودکانه دنیاست. فرشتهای دارد لالایی میخواند، دست روی پیشانی خونینش میکشد، ولی پیشانیای نمانده، موج انفجار... .
نه! بگذار نگویم. حقیقت این است که موج عشق او به حسین و شهیدان جوان کربلا، تمامی اسلحههای دشمن را از کار انداخته. نگاه نافذش، تمام معبرها را بسته، عزم راسخش، ترس به جان تانکسواران میاندازد، او بسیجی است.
سربازان خمینی، با اسلحه روح بلندشان میجنگند؛ هر سرباز خمینی یک لشگر است. بمبهای بازیچه، در مقابل بسیجی، ناکارآمدند و سرزمین فهمیدهها نیاز به بمب هستهای ندارد. سپاهیان خمینی، فهمیدهاند.
عشق ولایت، سپاه عشق تربیت میکند و جنگاوران عقل از هماوردی با مردان عشق ناتوانند. سدی از شهادت، راه تانکها را بسته؛ اینجا ایران است.
«از بس که شنیدیم تب سوختنت را
از باد گرفتیم سراغ بدنت را» در شریانهایت بوی خدا جاری بود. جسم لاغرت، جایگاهت را در مدرسه و سرگرم کتاب و درس نشان میداد و دستهای نحیفت تنها مناسب همراه شدن با خودکار و کاغذ بود؛ اما غیرت و ارادهای در خور همنشینی ملائک داشتی. کمربندت را با تنها سلاحی که میتوانستی حمل کنی زینت دادی. آنگونه راه میرفتی که گویا قدمهای کوچکت، زمین را میلرزاند.
چشمهایت تمام صحرای تفتیده را مانند تشنه در جستوجوی آب میدوانید؛ اما تو تشنه نبودی؛ چشمهای بودی که میجوشید و میجوشد.
سالهاست که نامت، غیرت و عزت را در پهنه پهناور اذهان این ملت جاری کرده است.
کلامت چنان بوی عشق میداد که بهار را تداعی میکرد. آه محمد حسین! سرابها از حضورت رنگ باخته بود و بوی نیلوفر و نرگس، مشام را نوازش میداد. انگار دنبالت آمده بودند. تو باید میرفتی. تانکها و ترکشها بهانه بود. تو باید میرفتی... زمین، زیر قدمهایت له له میزد. وقتی بیمهابا خود را زیر تانک... نه، خود را در آغوش پروردگارت انداختی، صدای مهیبی که برخاست، آه و افسوس زمین و زمان بود که تو را از دست داده بود.
انگار یک لحظه در آن تراکم وحشت، سکوتی عجیب برپا شد. دهان حیرت تقدیر بازمانده بود. آتش خشم و غیرتت گریبان تانکها را گرفت؛ آن چنان که از طنین نام تو شنیهای تانک از حرکت ایستادند و مرگ را انتظار کشیدند.
اینک؛ نام تو را تمام چکادهای این سرزمین به افتخار میبرند و بر خویش میبالند. تمام کودکان این دیار نام تو را شنیدهاند و با مرام تو سالها زیستهاند. تمام پهنههای نبرد، سرود عروج تو را میخواند، گوش کن! محمد حسین گوش کن!...
«دید در معرض تهدید دل و دینش را
رفت با مرگ خود احیا کند آئینش را رفت و حتی کسی از جبهه نیاورد به شهر
چفیه و قمقمهاش، کوله و پوتینش را رفت و یک قاصدک سوخته تنها آورد
مشت خاکستری از حادثه مینش را»(1)
تعلیم دادی و آموختیم.
سخن نگفتی و شنیدیم.
پند ندادی و پند گرفتیم.
راه زندگی را نشان دادی تا مبادا در کوچه پس کوچههای تردید، گرفتار وسوسههای دروغین شویم. هنوز سیزده بهار از زندگیات نگذشته بود که جاذبه عشق در تو فوران کرد.
1) . حمیدرضا حامدی.
هنوز سیزده بهار از زندگیات نگذشته بود که به معرفت نفس رسیدی.
معرفت آموختی تا فطرت جان را شفاف کنیم و زنگار بیتوجهی از سینه پاک سازیم.
حکمت آموختی تا فلسفه هستی را دریابیم و در لابهلای شبهات، از خویشتن دور نشویم و خودبیگانگی را باور نکنیم.
فهمیده قهرمان! ادراکت، تو را به کجا کشاند که راه خودت را با یاران حسین علیهالسلام پیوند زدی؟
در دلت توفانی به پا بود؛ اما هراسی از تانکهای دشمن نداشتی.
آرام، آرام به استقبال مرگ رفتی تا جاودانه تاریخ بمانی.
در موج موج نگاهت، پرواز بینهایت فواره میزد.
چقدر با نارنجک صمیمی شده بودی! انگار میخواستی با نارنجک، به آسمانیترین نقطه برسی!
حسین فهمیده، معلم سیزده ساله! تو بار دیگر واژه عشق را معنا کردی و در عصر دود و آهن، به دانشآموزان آموختی که دل و جان را بازیچه دنیای ریاکار نکنند.
تو جاودانهترین نامی و ماندگارترین قیام
گوارایت باد چشیدن طعم عسلین شهادت!
جبروت نگاهت، چنان به آسمان دوخته شده بود که تمام افلاکیان را به وجد میآورد.
قدم به قدم، بهار زیر پایت سبز میشد و هالهای از نور، پیشانیات را احاطه کرده بود. تو لحظه به لحظه زمان را در دستان کوچک خود میفشردی. تن، از قفس لحظه به لحظه آزاد میشد و روح سبکت، پروازکنان از زمین فاصله میگرفت. با تو، ردّی از نور تا آسمان کشیده میشد. خاطراتت را به گردن چفیهات انداختی و به آهستگی گذشتی.
هوای اطرافت تو را در برگرفت. دیگر نه خاک بود نه غبار. زمین زیر بالهایت چه اندازه کوچک و حقیر شد! «نوجوانی» را دیدی که در هیاهوی رگبارها، تو را فریاد میزند.
سرزمینی را دیدی که تکههایش را داشتند پس میدادند.
تانکهایی را دیدی هراسان و شتابزده راهی جز بازگشت نداشتند.
زمین خشک و ترکخورده بود؛ اما شقایقها همینطور از زمین میرستند.
فریاد و آشوب، گوش دشت را کر کرده بود؛ ولی تو در آرامشی عجیب غوطهور شدی.
از زمین جدا شده بودی؛ رها و آزاد به هر سو که دوست داشتی پر میکشیدی.
پرستووار چشم از خاکریزها گرفتی.
نگاهت را به اتاق کوچک خانهتان اوج دادی.
چون کبوتری سفر کرده بر بام قلب مادر نشستی.
چقدر آرام و مطمئن یافتی آن را!
عکس خاطرات تو را روی طاقچه گذاشته بودند.
چرخی در اطراف خانه زدی.
پدر و مادرت را دیدی.
احساستان به هم گره خورد و تو در قاب چشم هردویشان پیوند خوردی.
اشکهای جاریشان چون مروارید بر گونهها میریخت. هیجانی از دیدار در قلبت شکل گرفت.
هوای خانه عطرآگین آمدنت شده بود و مادر چه خوب بوی تو را «فهمیده» بود.
او خیلی پیشتر از اینها میدانست فرزندش حسین روشنی افلاک را فهمیده است. او «حسین فهمیده» است و بیش از این سیزده سال نمیتواند در قفس تنگ جسم بماند و زندگی کند.
او میدانست پسرش از همان اول، بوی بهشت را استشمام کرده بود.
هوای پرواز را در شور رفتنش دیده بود.
دیگر ستاره شده بودی و بر قلب آسمان جا گرفته بودی.
ستارههای دنبالهدار در اطرافت حلقه زدند و تو رفتی تا بهشت و نزد پروردگارت «عند ربّهم یرزقون» شدی.
شاید در قانون دنیا سیزده سال سن کمی باشد برای جنگیدن.
قانون دنیا زیر هجده سال را کودک میداند؛ اما جنگ ما با قاعدههای آنان سازگار نبود. قاعده این نبود که جوانی 19 ساله بتواند فرمانده لشکر باشد و موفق هم باشد؛ اما این قاعدهها در سرزمین ما قاعده نبود.
نه فقط او، بلکه صدها نوجوان دیگر در جبههها بودند و این مایه تعجب است که این جنگ پیروز شد. قاعدههای دنیا این را نمیفهمید که چگونه یک نوجوان سیزده ساله، داوطلبانه به جنگ میآید. این را نیز نمیفهمیدند که چگونه همان نوجوان تانک را با خود منفجر میکند.
این رمز را هرگز کشف نکردند؛ رمزی که دنیا و قاعدههایش را به بازی گرفت و آنان اصلاً نفهمیدند. آری! دنیا هرگز این را نفهمید. راستی! راز شهادت چیست؟
میدوی؛ جهان، گستره گامهای توست.
میدوی و زیر بارش بیوقفه نور خیس میشوی؛ گامی فراتر از کودکی، گامی نرسیده به جوانی.
پلکهایت را میبندی و نفس تازه میکنی در هوایی سرشار از آبی.
نور میاندیشی، سبز میبینی، نگاهت هزار رنگ میشود.
آسمان، جولانگاه توست. گام برمیداری بیخویش در جستوجوی هرچه مسیر، هرچه راه، هر چه بهار هرچه روشنی.
فانوس نمیخواهی، روشنتر میبینی، راه روبهرو اگرچه ناهموار، محکم گام برمیداری. هیجانی در تو میجوشد و خورشید در رگان تو میتابد. هرچه روز در تو خلاصه میشود.
نوجوانیات را جشن گرفتهای. هرچه پنجره، هرچه دریچه، هرچه روزنه و تویی و تمام گسترهها، آبیها، سبزها و نیلیها. تویی و آیندهای نزدیک، تویی و نوجوانی، فصل سیب و ستاره، تویی و بهار، تویی و جوانه و جوانی. دقیقهها با شتاب و تو شتابناکتر. دقیقهها پی در پی و تو
پرهیاهو. سوار بر توسن سرکش عمر، گردنههای رسیدن را به زانو درآوردهای. نفست گرم، نوجوانیات راگام میزنی؛ سالهای سبز روییدنت را، قد کشیدنت را، جوانه دادنت را.
به آینده میاندیشی. گلویت سرشار از آوازهای خوانده و ناخوانده پرندگان. بال میزنی، در خود نمیگنجی، گام میزنی، شب در تو جایی ندارد؛ بیتکرار، بیبازگشت، بیتیرگی، سراسر شور و نور. تو را در همیشه روز میخواهم نه در گمشده شبهای درهم تنیده.
سالهای نوجوانیات را پر جوانه میخواهم، فردا از آن توست، امروز روز توست و همیشه برای توست. دستانت را بلند کن؛ فردا این دستها ستونهای تناور این سرزمین اند. بالهایت را باز کن! مباد آنکه آسمان، پرندگیات را مجال ندهد. جهان گستره گامهای توست.
مقابل آینه که میایستی، احساس میکنی عوض شدی، بزرگ شدی؛ آنقدر بزرگ که دیگر بزرگترها نگویند: «بچه»!
قد کشیدی، بلندتر شدی؛ دیگر حسرت قدبلندی بابا را نمیخوری! احساس میکنی که جهانت عوض شده. عواطفت، جور دیگری شده. میخواهی افقهای دور دست را به تماشا بایستی. بازیهای کودکانه دیگر سرگرمت نمیکنند. عطش یکریز «فهمیدن»، «درک کردن» و دنیا را دیدن و شناختن.
تو بزرگ شدی. کارهای بزرگ، یک لحظه رهایت نمیکنند.
دیگر چهاردیواری اتاقت برای قدم زدن و فکر کردن کوچک است.
افکارت دنبالهدار شده است. «چرا»هایت کشدار، سوالهایت بزرگ. روبهروی آینه که میایستی، حس میکنی جور دیگری شدهای. دغدغههایت تغییر کرده. دیگر غصه نداشتن توپ و دوچرخه برایت کوچکند. به غمهای دیروزت میخندی! آرزوهای دیروزت را به سخره میگیری. دیروز به فکر امروز نبودی، همه چیزت در همان لحظات و دقایق «اکنون» خلاصه
میشد. در همان لحظات خنده و شادی، دلواپسیهای زودگذر و کینههایی که هنوز شروع نشده تمام میشدند. امروز اما، به «فردا» میاندیشی؛ به فردا و فرداها.
امروز، هم دیروزهایت را مرور میکنی و هم لحظههایت را دانه دانه در قلک عمرت میریزی. دریچههای بلوغ، باز شده رو به وسعت شکوفایی تو. سوالهایت بزرگتر شده است؛ آنقدر که شاید دیگر مادر هم نتواند با جوابهای سرسریاش قانعت کند. «من که هستم»؟ «از کجا آمدهام»؟ «آمدنم بهر چه بود»؟ میخواهی خودت را بشناسی. روحت شوق پریدن دارد. این تن، بسیار کوچک است. روح تو، قلمرو آسمانها را میطلبد. جوانههای کنجکاویات، یکی پس از دیگری، سر برمیآورند. شکوفههای بلوغت یکی پس از دیگری میرسند. نوجوانی، آغاز دانستن است. تو پوستاندازی میکنی از کودکیات.
دیگر شانههایت آنقدر نیرومند شده است که بتوانند بار «تکلیف» را به دوش بکشد؛ بار «تعهد و مسئولیت» را. کلماتی که تا دیروز بازیچه بودند، امروز برایت باورند.
راه درازی پیش روست.
من چه خواهم شد! من کجا خواهم رفت؟ فصل سبزی به زندگیات آمده. اشیای دور و برت، پر از مفهومند. دستهایت به شکفتن میاندیشند و قدمهایت به سفرهای دور و دراز؛ به وسعتهای نامکشوف، به سرزمینهای ناشناخته.
میخواهی جهان را زیر پر و بالت بگیری و سر از کار خلقت دربیاوری. تو امروز، مفهوم عشق را میفهمی. نوجوانی، آغاز بودن است؛ اولین قدم از ابراز وجود: من هستم!
مقابل آینه که میایستی، دوست داری بزرگیات را فریاد بزنی.
کاش میشناختی خودت را! کاش از روزنه باز آسودگی، خودت را بیرون میکشیدی و فردایی میشدی! کاش میدانستی این تازگی که در وجودت رخنه کرده، عجیب مرموز تمام
میشود؛ چرا که آمدنش با کلنجارهای بیوقفه ذهن تو همسو شده است و با بیقراریهایت همآهنگ. پرشتاب میگذرد، بیآنکه دریابیاش. اگر میدانستی این آمد و رفت، با چه سرعتی در جریان است، شاید بیشتر، هراس به خرج میدادی و زودتر برجا میگفتی به سستی پاهایت.
نام این هستی مرموز را اگر خواستی بدانی، گوش جانت را به لبهای خسته یک پیر بسپار تا با حکایت عمر، قصهسازی کند. این اسم باطراوت را؛ ترنمی سازد از لحظههای دیروز و با بانگ رسا که از جان خستهاش برمیآید، نام آن هستی پرجنبوجوش را یادآور شود برایت. وقتی از او پرسیدی، خواهی دید که چشمان بیفروغش نور باران میکند سؤال تو را. وقتی از او پرسیدی، خواهی شنید پاسخ آن مجهول پرغلغله آشنا را در یک کلام.
وقتی از او پرسیدی، خواهی شنید نامی را که میشناسی... نوجوانی... .
روز خاطرههای دلتنگی همکلاسیهایی است که دیگر نمیبینیشان؛ خاطرههایی که حماسه شدند، اسطوره شدند. همانهایی که خوب میدانستند راز ماندگاری را، عشق را، بودن را، دریا بودن را و آفتاب شدن را. به احترام
آنهایی که رفتند تا ماندگار شوند. تا ما بمانیم و ما ماندیم با کیفهای تنبل مدرسه که پر از خاطره سیبهای دوستیاند.
ما ماندیم و تلخی روزهایی که میآیند.
ما ماندیم و سنگینی کولهبار دینی که ادا نشده. ما ماندیم و راههای طولانی نرفته، بیهمسفرانی که راهمان را از آنها جدا کردیم.
[«رفتیم اگر نامهربان بودیم»... رفتند اما مهربان بودند
«رفتیم اگر بارگران...» اما بارگرانی بر زمین ماندهست.]
ما در مدرسه ماندیم و آنها بسیجی شدند و لباسهای خاکی را پوشیدند تا راحتتر از خاک دل بکنند؛ تا عاشقانه در مدرسه عشق چگونه مردن را... نه! زنده بودن را بیاموزند.
بیاموزند که آب و بابا و نان نوشتن، امنیت هم میخواهد و خیال راحت.
بفهمند انار داشتن خوب است؛ ولی آزادی بهتر و واجبتر و بدانند که میشود پدر نداشت و حتی زنده نبود؛ اما آزاده بود.
حالا ما به یاد خاطرات سبزشان با دانشآموزانی همسن و سال خودشان، با سلاحِ قلم، بسیج میشویم تا سنگر مبارزه را خالی نکرده باشیم، تا با دانش و هنر خود، دشمن را به زانو درآوریم، تا فرهنگمان زنده بماند. از گلوی کوچک شهیدشان فریاد میزنیم شعرهایی را که در دبستان با هم یکصدا و بلند میخواندیم؛ «خوب و قشنگی ایران زیبا...»
تا بدانند ایران را مثل صورتهای زیبا و دوست داشتنیشان دوست داریم و به یادشان همیشه بسیجی میمانیم تا در سنگر دانش خون گرمشان، دلگرمیمان باشد در آبادانی و سرافرازی ایران عزیز.
سهشنبه
10 آبان 1384
27 رمضان 1426
2005.Nov.1
«حی علی الصلوة»... بخوان با پرندهها.
«حی علی الفلاح»... بپر؛ وقت رفتن است. کبوتر بود؛ پرواز شد، آسمان شد، آسمانی شد، آفتاب شد، درخشید.
خوب میدانست پرنده شدن را. آموخته بود آسمان را، پرواز را.
میدانست راه پر گرفتن از محراب است.
یاد صبحی افتاد که مولایش را فرشتهها بر دوش میکشیدند و پرندهها بدرقه میکردند.
«حی علی خیرالعمل»... نسیم در گوشش نجوا میکرد. «آماده رهایی باش.» جماعت کمکم آماده میشدند بروند به سوی رستگاری.
آسمان آبیتر شده بود؛ آبیتر از همیشه.
ابرها خمیازه آفتاب تنبل پاییز را پوشانده بودند.
گنجشکها دلنگران بودند، انگار میدانستند که قرار است کلاغها نفرین را بر روی سیمهای برق فریاد بزنند!
هوا سوز عجیبی داشت.
ترس، تن درختها را مور مور میکرد؛ اما او لحظه به لحظه محکمتر میشد. حرارت بدنش را حس میکرد. خوب میدانست راهی نمانده است.
جریان خون تندتر شده بود؛ انگار در شریانهایش خون فواره میزد! میخواست بیرون بدود تا جاریتر شود.
سماعی شگفت، وجودش را، تمام وجودش را گرفته بود.
در ذهنش صدا دائم تکرار میشد.
«جانا بیتو قرار نتوانم کرد
احسان تو را شمار نتوانم کرد گر بر تن من زبان شود هر مویی
شکر یکی از هزار نتوانم کرد» تمام وجودش زبان به ذکر گشوده بود. خودش خطبه میگفت برای جمعیتی که به نماز آمده بودند.
خطبههایش شعر بود و شعور، عشق بود و ملکوت.
حرفهایش بوی پرواز میداد؛ بوی آسمان.
خوب میدانست که ابتدای سفر همینجاست، باید آغاز کند. باید پرواز کند سالهای خستگی را.
زیر لب زمزمه میکرد: «مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک...»
باید قفس را میشکست.
چه لذتی میدهد نفس کشیدن در آزادی، نفس کشیدن بیقفس.
چه لذتی میدهد رهایی؛ رهایی از همه چیز و همه کس، خالی شدن از همه چیز و پرشدن از او؛ او که سالها جستوجویش میکنی و نمیبینی.
باید میرفت.
چند قدم بیشتر نمانده بود تا خدا.
چند پرنده مانده بود تا پرواز! حالا دیگر خوب حس میکرد شهید یعنی چه. آرام و آرامتر میشد. چهرهاش مصمم شده بود؛ صمیمیتر از همیشه، شاید فهمیده بود این آخرین جمعهای است که انتظار میکشد موعود بغضهای فروخوردهاش را.
آخرین لبخند بر لبانش راه میرفت که چشمانش را بست و آرزو کرد.
به وجد آمد؛ مثل تمام پرندههایی که وقتی بال میگشایند شادی، تمام وجودشان را میگیرد.
تمام غصههایش را دور ریخت.
بالهایش را گشود، فرشتهها آغوش گشودند آسمانش را. جماعت، دورتر و دورتر میشدند و آسمان نزدیکتر.
از ابرها سبکتر شده بود.
سالهاست که پرندگیاش را بر شانه جبرئیل نشسته.
«ای عشق، تو ما را به کجا میکشی ای عشق»
آنگاه که در نمازت خم ابروی یار به یاد میآید و محاسنت به خون خضاب میشود، هوای هزار ساله عاقلان و عارفان را پایان میبخشی و با گلوی خستهات میسرایی:
«عاقل ز هست گوید و عارف ز نیستی
من در میان آب و گل و هست و نیستم»(1)و عقل آنگاه که به خون آغشته شد، عشق میشود و فاصله عقل و عشق، خون است. آنگاه که از نماز ظهر عاشورای مولا حسین علیهالسلامصحبت میکرد، میدانست راز عاشقان نماز را. راز عاشقان نماز، جز با شهادت فاش نمیشود و شهادت، آخرین سجده نمازگزاران حقیقی است. گفت: «سید مظلومان در آن موقع که شمشیرهای دشمن از هر طرف از غلاف کشیده شده بود،
1) . آیت الله قاضی طباطبایی.
نماز اول وقت را بجا آورد.» پرسیدم: پاداش نماز اول وقت؟ و جواب نداد و در چشمش خواندم؛ شهادت. شهادت، میراث ماندگار مولا حسین علیهالسلام است و مردان مبارزه را گریزی از مرگ نیست.
آنان که به محاسنشان حنای عشق میزنند پیر نمیشوند و جوان میمانند تا به آرزوی خویش برسند و در روز حشر، در صف شهیدان محشور شوند.
غربت زندان و تبعید، سربازان امام زمان را شادمانتر میکند و شکنجه، باده روحانی یاران خمینی است.
از شاگردان مکتب صادق آل محمد صلیاللهعلیهوآلهجز روشنگری منتشر نمیشود و روشنگری یعنی سوختن همچون شمع تا آخرین لحظه عمر، در شکنجهگاههای طاغوت و غربت تبعید.
باید آنقدر بسوزی تا همه تنت نور شود و خود نور شوی و به میعادگاه خورشید برسی. هیچ کس نمیداند حال پیرمردان و پیرزنان، کودکان و بزرگان خطه عشقخیز آذربایجان شرقی را، آنگاه که رادیو گفت: «آیة الله سید محمد علی قاضی طباطبایی، به دست منافقان کوردل به شهادت رسید».
جمعه
13 آبان 1384
1 شوال 2614
2005.Nov.4
از مهمانی آمدهای، مسافری، تازه رسیدهای؛ آمدهای رهاتر از همیشه.
میدانم این بار خستگی سفر را برای جادهها گذاشتهای.
شک نکنم از بهشت آمدهای؟
چقدر عطر نفست آکنده از عطر شببوهاست!
حرفهایت چقدر بوی گل محمدی میدهد!
«الله اکبر» چقدر به خدای بزرگ وصفناشدنی نزدیک شدهای.
آسمان با نفسهای تو تاب میخورد.
در تو صمیمیت بهار را میتوان دید. خیابانها را پرنده میشوی تا بر مأذنه مصلا، صدای مؤذن را که میگوید: «الله اکبر و لله الحمد...» لبیک گفته باشی.
قدم تند میکنی تنفس عشق را، چون رودی که دریا دیده باشد.
در سیل خروشان آدمهایی که عشق را بر پیشانیشان نوشتهاند و فرشتههایی که به پذیراییشان آمدهاند، گم میشوی.
جریان مییابی تا دریا شوی، تا بیکران شوی، تا... .
از سر انگشتان قنوتت میخک میریزد و کبوترها بر شانههایت آشیان میکنند. فرشتهها اقتدا میکنندت و ابرها روی سرت سایه میکشند.
خدا به تو سلام میکند.
سلام نمازت را که میدهی، با همسفرانت که مصاحفه میکنی، فرشتههای مقرب، دستان زلالت را میفشارند و عطر نفسهایت را در آغوش میکشند.
لبخندت، عطر تازه مسلمانی یاسر را میدهد.
نسیم پاییز از پیراهنت پر میگیرد. پلک که میزنی، آفتاب از خنکای حرکت مژگانت تبسمی دلپذیر میکند.
خسته نباشی تازه از سفر رسیده! آسوده نفس بکش که هوا را پر کنی از عطر میهمانی خداوند. بیآنکه رفته باشی، پلک بستی و محرم شدی، محرم شدی، بیآنکه احرام کنی. محرم شدی، نزدیک شدی به خدا؛ نزدیکتر از خودت.
گرد پایت را بتکان بر چشمهایمان تا با چشم دل ببینیم درختان و ابر و باد و آب و آفتاب و تمام پرندههایی را که با تو سجده شکر میگزارند، تمام سنگهایی را که تسبیح میکنند و کوههایی را که ذکر میگویند و چلهنشینی میکنند. تا بشنویم بوی پیراهن خیس تمام گلدانهایی را که از عطر تلاوت قرآنت، تمام شب تا سحر را اشک میریختهاند.
صدای پایت، صدای بال فرشتهها را میدهد که به پیشواز تو و همسفرانت میآیند؛ میآیند تا در زلال دریای وجودتان تن بشویند.
میآیند تا با نسیم، خنکای نفسهایتان را در سراسر جهان بپراکنند.
میآیند تا در عید سعید فطر، حیران بمانند رستگاری شما را.
گویی از راه رسیدهام؛ اما نه خسته، نه بیتوان، نه ملول، سرم به آسمانها میرسد. صدایم فرازی ست رها شده در خواب خاک.
آئینگیام را خورشید تاب نمیآورد. میهمان خدا، صبحی تازه را به امید قربت آغاز کرده است؛ پس از یک ماه انتظار، یک ماه خویشتنداری و اکنون از همه سو به سمت آسمان بال گشودهام.
رها از شتاب دقایق، بیواهمه، تن سپرده به زلال نور و فوارههای بخشش، بلند افراشته و بیهراس ایستادهام. هزار پرنده در گلویم به آواز نشستهاند. از آسمان سیراب و تهنشین در جذبه نور حق. اکنون کمال ضیافت الله است. صاف در چشمان روز خیره شدهام.
سپاس خداوندی را که نعمت بر ما تمام کرد؛ نعمتی که بندگان صالح، آن را تنگ در آغوش فشردهاند.
سپاس خداوندی را که توان داد تا در برابرش بندگیام را یک ماه تمام به اقرار بنشینم.
روح سرگردانم را رها کرده است تا در شبهای ستارهریز مناجات نفس تازه کنم. از راه آمدهام؛ از سفر به اعماق نور.
کدام نعمت از این سرشارتر؟
مرا یارای چشم در چشم نظاره کردن اینهمه ستاره نیست.
آسمان شدهام، انتهای جاده را به چشم میبینم. بهار در من جوانه زده است. زیر چتر گسترده محبت خدا ایستادهام، بندگیام را میبارم و سر بر خاک میسایم. شکر خداوندی را که لیاقت آن داد که غبار خواب از آیینه حیات خویش بزدایم. چراغهای راه را روشن کرد تا در هوایی صاف نفس بکشم. در این لحظات یکدست، بوی
بهار را نزدیکتر از همیشه حس میکنم. امروز، عید من است؛ خدایا، در این روز عزیز مرا در زمره یاران مستحکم خویش قرار ده تا آنگونه باشم که تو میخواهی.
یک ماه میهمانی تو به من آموخت که توکل، تنها بر تو شایسته است. مرا در این روز پاک از خویش، آن چنان برهان که تنها در بند تو باشم.
بدرود تو را(1)
السَلامُ عَلَیکَ غَیرَ مُوَدَّع بَرَما، وَ لامَترُوک صیامُهُ ساما.
اَلسَّلامُ عَلَیکَ مِن مَطلوب قَبلَ وَقتِهِ، وَ مَحزُون عَلَیهِ قَبلَ فَوتِهِ.
رمضان؛ ماه میهمانی محبوب!
بدرود تو را که هنگام وداع از تو، نه غباری به دل داریم و نه از روزهات ملالی در خاطر.
بدرود تو را که هنوز فرا نرسیده، از آمدنت شادمان بودیم و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک. بدرود که چه بدیها با آمدنت از ما دور شد و چه خیرات از تو ما را نصیب آمد!
بدرود تو را و شب قدرت را که برتر از هزار ماه است.
چه سخت دل بسته بودیم بر بودنت و اکنون چه مشتاقیم بر ماندنت!
اَلّهُمَّ اِنّا اهلُ هذا الشَّهرِ الذّی شَرَّ فتنابِهِ...
ماییم که آشناییم با این ماه؛ هم او که بدان شرافتمان دادی و توفیقمان دادی بر ادراکش؛ و چه بسیار تیرهبختانی که قدر نشناختندش و محروم ماندند از کراماتش!
اَلّهُم فَلَکَ الحَمدُ اِقرارا بالاِسائَةِ... ؛ سپاس میگوییم تو را و اقرار میکنیم بر بدیهامان. اکنون، قلبهای ما آکنده از شرم و پشیمانی است و بر زبانمان کلمات توبه جاری؛ پس در گذر از گناهانمان و مزدی عطا کن بر این اقرار تا به یاری آن بر فضیلت دلخواهمان دست یابیم.
وَ اَوجِب لَنا عذرَکَ عَلی ما قَسَّرنا فیه مِن حَقِک...
بپذیر عذر تقصیرمان را در کوتاهی بدان چه حق تو بود و عمری دوبارهمان ده تا در رمضانی دیگر یاد کنیم؛ آنچنان که سزاوار خداوندی توست.
1) . برداشت از دعای 45 صحیفه سجادیه.
اَلهمّ صَلِّ عَلی مُحمد وَ الِهِ، واجبُر مصیبَتَنا بَشَهرِنا...
به حرمت محمد و خاندان مقدسش، درگذر از گناهانی که در این ماه به انجام رساندیم و از آنچه به ظلم در حق خویش روا داشتیم.
مگذار که طعنه طعنهزنان و شماتت شماتتکنندگان در گوش جانمان نشنید! ما را که اندوهگینیم در ماتم جدایی از این یار، شاد گردان و عیدمان را بهترین روزها قرار ده؛ چنانکه در آن، هرچه کردیم، به کرمت بر ما ببخشای و رفتنش را رفتن گناهانمان قرار ده!
اَلهُمّز اِنّا نَتُوبُ اِلَیکَ فی یَومِ فِطرنا....
الها!
در این روز که عید فطر توست و شادمانی مؤمنانت، بپذیر توبهمان را؛ چنانکه هرگز بدان باز نخواهیم گشت و به دل، خیال عصیان نخواهیم زد.
فَتَقَبلها مِنّا، و اَرضَ عنّا و ثَّبِتنا عَلَیها...
باور کنم که تمام شد. فصل بارانهای یکریز رحمت. فصل مهربانی و اجابت دستان تمنا؟ فصل خلسههای عاشقانه تا خدا. فصل اشکهای بیدریغ «ندامت». فصل شکوفههای معطر «مغفرت»؛ یعنی تمام شد؟ باور کنم وداع را؛ وداع لحظههای آسمانی ضیافت خداوند را، وداع شبهای روشن و ستارهباران نیایش و مناجات را؛ وداع شبهای همسایگی بیدغدغه با فرشتگان را، وداع شبهای تا صبح تحیّت و سلام را؟
باور کنم کوچ فصل چشمهای شبزندهدار را، کوچ فصل چشمهای ستارهریز تا صبح بیدار را، کوچ فصل آیینهکاری دلهای سراپا سوخته را، کوچ فصل گریههای عاشقانه شبانه را، باور کنم؟ بدرود افطارهای ساده و ملکوتی را، بدرود سحرهای آفتابگون بهشتی را، بدرود فرصتهای بیبهانه گریستن را، بدرود دقایق آیههای روشن قرآن را، بدرود رمضان را؟
ای شبهای از هزار شب بهتر، خداحافظ!
ای فصل آشنایی خاک و افلاک، خداحافظ! ای فرصتهای دعا و اجابت، خداحافظ!
ای لحظههای رویش و شکفتن، خداحافظ! چه میزبان خوبی بود و چه میهمانی خوبی!
زیر سایهبان مهربانی خدا، یکدل و یکرنگ شدیم. زیر بارش احسان خدا، سبز شدیم و ریشه زدیم.
از باران بیدریغ رحمت، سیراب شدیم و سبز شدیم. دیوار به دیوار خدا، با لهجه قرآن، حرف زدیم. چقدر خدا به ما نزدیک بود!
سی روز میهمانی باشکوه خدا تمام شد و امروز روز «عید» است؛ روز باختن و بردن، روز پیروزی برندهها و سر به زیری بازندهها.
عید رمضان، عید فطرتهای پاک شده، عید دعاهای مستجاب شده، جشن شکست ابلیس، پابه پای فرشتهها. همایش روزهداران قبول شده در امتحان و شیرینی خدا به قبولیها.
امروز دستهای روزه داران، برای گرفتن «عیدانه» به آسمانها بلند است، امروز روز لبخند روزهداران است و روز حسرت جاماندگان قافله صیام. سی روز، با فرشتگان خدا نشستوبرخاست داشتیم؛ سر یک سفره و... میهمان یک میزبان.
امروز، عید است و دلها منتظر «عیدانه». خدایا، عیدی ما را رستگاری دنیا و آخرت قرار بده!
بوی خوش بهار میوزد.
عطری پراکنده در فضاست.
ضرب آهنگ قدمها به سوی مصلی، چه دلنواز در گوش صبح میپیچد!
ریهها پر از هوای روحافزای سحر است.
جذبه ملکوتی نماز، عید را دو برابر زیبا کرده است. بالهای فرشتگان، قدم به قدم سنگفرش راه میشود. صدای الله اکبر نماز عید از گوشه و کنار شهر، شوقی مضاعف در دلها میافکند.
قلبها در هر تپش خویش ترانهوار، ربّ خویش را میخوانند.
آفتاب روز عید، درخشانتر، سپیدی این روز را تبریک میگوید. جامههایی پاکیزه، پیشانیهای آکنده از نور، لبهایی مترنم به ذکر حق، یک ماه گذشت؛ با تمام لحظات ملکوتی مناجاتش.
یک ماه، به اندازه گذر یک نسیم و مؤمنان امیدوار، به ذرّه ذرّه اوقات این ایام چشم دوخته و میخواهند قدری از خنکای این ماه را بر روح آتش گرفتهشان بکشند تا غفلت یکساله خویش را در درگاه مغفرت ایزد یکتا به توبه بگذراند. سی روز دهان از نوشیدنیها و طعامها بسته شد.
سی روز سحرگاهان دستها به دعا برداشته شد. سی روز میهمانی و ضیافت به درگاه حق به پایان رسید.
سی روز درخواست آمرزش و مغفرت از آستان حضرت حق انجام گرفت. امروز، روز خداحافظی است؛ روز وداع است با تمام لحظههای خالصانه سحر، روز خداحافظی با شبهای ملکوتی قدر، روز خداحافظی با دعای افتتاح، روز خداحافظی با دعای سحر است. امروز، روزی است که نمازگزاران نماز میگزارند تا سرافرازی خود را در روزهداریشان سپاس گویند.
از خاک به ملکوت میروند و در خلسه عاشقانه خویش غرق میشوند.
امروز، رحمت الهی از آسمان آبی پروردگار در دامن نیاز بندگان قرار میگیرد. بالهای بندگی، بیش از پیش به سمت ملکوت گشوده میشود تا جذبههای عرفانی پرستش را درک کند.
دلها نزدیکتر و قلبها آسودهتر و شادمان از این همه شکوه میشوند و زمین به خود میبالد و باز تکبیر و تکبیر و تکبیر از منارههای افراشته مسجدها در گوش شهر میپیچد.
باز نام خداوند و یاد او جانها را به سمت او متوجه میکند. امروز، عید، مبارک بر روزهداران رمضان میشود. امروز، عید فطر است.
تلألؤ نور در آینههای سیگانه و بازتاب آن در یک روز. یک روز بزرگ، یک روز زیبا، یک عهد سالیانه که در آن همه در یکجا جمع میشوند و نماز میخوانند. عهد بر خوشحالی است و
بر همدلی همه در یک روز مثل هم باشند. پس باید از غذای همیشگیشان زکات بدهند. برای اینکه همه حداقل در همین یک روز یک رنگ باشند و همه مثل هم. تلالو نور در آینههای سیگانه و بازتاب آن در یک روز.
یک روز از یکسال. امروز عید است. عید بزرگ فطر، عید جهانی.
هوا رطوبت شفافی دارد. هنوز بانگ عید فوران نکرده است؛ اما شب به شوق افتاده است.
و آسمان گویی به التهاب ما پیوسته است.
هنوز بانگ عید، لبریز خاطره سی سحرگاه معطر است. طراوت دست خاک بوییدنی است و دستافشانی شوق باد در فضا دیدنیتر.
دلتنگ سی روزی هستی که گذشت و مسرور عیدی که خواهد آمد.
شب است؛ اما آفتاب هم در تکاپوست، آفتاب هم در سوز و گداز است، آفتاب هم بیقرار است. هنوز بانگ عید غوغا نکرده است اما، ستارهها به ولوله افتادهاند.
هنوز بانگ عید، لبریز لحظهها نشده است، اما رایحهاش در فضاست... ستارهها امشب خیس شدهاند، هوا رطوبت شفافی دارد.
بانگ عید، دیگر فوران کرده است و شب به شوق افتاده. ستارهها خیسند. خیس از نوری روحانی. آسمان دیگر به هیاهوی سرمستی عید پیوسته و با نقره رنگبسته به سینهاش جلوهگری میکند.
بانگ عید، لبریز خاطرهها شده است و شوق تهنیت در تنفس باد بیداد میکند.
دیگر دارم لمس میکنم حیات حضورش را. دیگر دارم حس میکنم که امشب، پایان ضیافت سی روزه خداوند است، اما شوق سپیده فردا را هم داریم. فردا، روز فراوانی هدیه است؛ پاداش سی روز امساکمان. لذتمان امشب حتما به اوج خواهد رسید، در این هلهلهای که از عید بر فضاست.
مردان حماسه چون همیشه از کوهها بالا کشیدند و با شمشیری از آفتاب، پیکر ناموزون سیاهی را تکهتکه کردند. این بار هم تقویمهای جهان، عرصه ثبت گامهای ملتی شد که همواره جادههای هوشیاری و سربلندی را قدم زدهاند.
سیزدهمین روز آبان 58، برای سفارت تاریک امریکا به کابوسی وحشتناک بدل شد. آن روز خورشید از شرقیترین نقطه آسمان آگاهی بر دلهای مردان و زنانی تابید که حکومت خفاشها را نمیخواستند و دل به نوری داده بودند که از افق بهمن ماه 57 بر جانهای عاشقشان تابیدن گرفته بود و این گونه است که خورشید برای همیشه پشت ابر نمیماند و عاقبت صاعقهای، ابرهای تیره را از هم میدرد و حقیقت آشکار میشود.
استکبار امریکا که چون همیشه در دامان دسیسههای خویش بالیده و این چنین لقب شیطان بزرگ را از آن خود کرده است؛ این واقعیت را فراموش کرده بود که: «ملتی که شهادت دارد، اسارت ندارد.» او نمیدانست که درخت توطئه و نفاق را سرانجام، توفانهای بیداری خواهند
شکست و فرزندان نستوه این سرزمین، چون موجهایی خروشان، کشتی شیطانی استکبار را قطعه قطعه به سواحل نیستی خواهند فرستاد.
سفارت، مملو از دانشجویانی شد که هریک چون کاوه آهنگر به قصد نابود کردن ضحاک مار به دوش به پا خاسته بودند تا پرچم استقلال و آزادی وطن را بر فراز بامهای هوشیاری به اهتزاز درآورند تا امریکا بداند که چون گذشته «هیچ غلطی نمیتواند بکند.» آه، ای سرزمین آزادگی، فرزندان دلیرت را سخت در آغوش بفشار که چنین
حماسههای بزرگی را بر پیشانی درخشانت حک میکنند؛ چنانکه تاریخ جهان از این همه سرفرازی انگشت به دهان مانده است؛ سرفرازی فرزندانی که با دستهایی از ایمان، پرده حادثه را پس میزنند و بر دل ظلم و تاریکی میتازند.
چشمان روشنشان همسایه همیشگی آفتاب است که عمری است با دلی سربلند و سری سر به زیر، میدانهای خطر و زخم را پشت سر گذاشتهاند و از رد گامهایشان صنوبرانی عاشق سر برآوردهاند.
باید آفتاب از پس ابرها بیرون میآمد.
خیلی وقت بود که زمستان تمام شده بود.
خیلی وقت بود که نفسهای گرم مردم، امان ابرهای تیره را بریده بود.
سیل خروشان جمعیت، دیوارهای بتنی و نردههای آهنی محافظ خانه جادوگر پیر را که لانه خفاشهای خونآشام بشده بود، جا گذاشت.
جمعیت، نزدیک و نزدیکتر میشد. اوراق سحر و جادو، رشته رشته میشد؛ همانطور که آنچه را برای مردم سادهدل و مهربان رشته بود، پنبه شد.
خفاشها از آفتاب مخفیتر و مخفیتر میشدند؛ اما مگر میشود روز را پنهان کرد؟!
روز فراگیرتر میشد و آفتاب بالاتر میآمد.
روز تا لبه دیوار حقیقت قد کشیده بود.
دیگر نمیشد آزادی را مچاله کرد؛ نمیشد آفتاب را انکار کرد؛ هرچند دیوار حاشا برای نفرینهای «سیاه»، همیشه بلند بوده است.
آفتاب، از هر روزنهای سر میکشید و رد سیاهی را پاک میکرد.
هیچ راه گریزی نمانده بود.
جادوگر بزرگ، کم کم در ردپای آزادی مردان و زنانی دریادل محو میشد. غبار نفرت، آیینه تماشای جادوگر را پوشانده بود.
آفتاب عدالت، رد حقیقت را در دل خون جوانان عزیز ایرانی دنبال کرده بود.
دیگر دیر بود؛ لکههای ننگ را با هیچ رنگی نمیشد پاک کرد. افق، گستردهتر میشد و عرصه بر خفاشان، تنگتر.
تمام خانه بوی خون میداد.
از در و دیوار، خون میچکید.
خانه چون غار دهشتناکی میمانست که سالها خفاشهای خونآشام را فربه کرده بود. چاره فقط آفتاب حقیقت بود و گرمی آتش خشم و نفرتی که تمام بدیها را آنی در خود ذوب میکرد؛ شبپرستان را میسوزاند تا فقط آفتاب باشد و عشق.
کم کم پروندههای سیاه سازمان سیا، چون دستهای سیاه توطئه رد شد و تبر دشمنی، کمر خودش را شکست تا نارون کهنسال عشق ما ماندگار شود در تاریخ.
تا جهان، با سربلندی ما، تاریخ را ورق بزند و بداند راز ماندگاری ما عشق است و آزادگی.
اینجا لانه عصیان است؛ لانه بیداد، لانه تبعیض. ابلیس، همیشه از دل این لانه فرمان داده است.
لانه، بلندگوی سخنرانیهای شیطان است. ویرانی این لانه، دیر نیست، وقتی خشمها مشت شوند، وقتی مشتها گره شوند، وقتی غیرتها شعلهور، وقتی سیلاب نفرت، جاری شود. سرنگونی این لانه حتمی است.
آن روز، روز دربهدری شیطان است.
مشتهای آهنین گره خورده، این دهان گشاده را خرد خواهند کرد.
چنگهای کینه و نفرت، این چهره کریه را خواهد درید؛ وقتی زخمها زبان باز کنند، وقتی عقدهها سر واکنند، میگویند ظلم کافی است، ستم بس است! لانه قساوت، ویران! لانه تباهی، ویران! لانه روسیاهی، سرنگون! صدایی میآید، گوش کن! صدا کوبنده است، صدا میخروشد. شیطان دربهدر لانه موشی است تا آوارگی و درماندگیاش را پنهان کند. چشمها باز شده، گوشها دیگر صدایت را نمیشنوند. صدا، صدای سازش نیست. صدا، صدای تسلیم نیست.
این بانگ آزادی است.
این صدای فرشتگان است رها در باد؛ صدای قدمهای فرشتهها بر سنگفرش خیابانها.
تو اینجا بیگانهای! لاشهات را بردار و از این خاک ببر، به همان لانه سفیدت.
لحن غیرت است این صدا.
لهجه وجدانهای بیدار شده است.
لحن ستمدیدگان رها شده از ظلم است.
صدا نزدیک شده: سوراخ موشت، ویران خواهد شد. دستت از این خاک بریده خواهد شد. فرشتهها آمدهاند: «دیو چو بیرون رود، فرشته درآید».
اندک اندک آمدند مستان و رسم میخوارگی بالا گرفت. گلبانگ الله اکبر، پتکی شد و قفلها را شکست. مستان سبو شکستند. فریاد «یاهو» بالا گرفت. نام «احد» بر زبان آمد و بتها شکستند و چه بتی بالاتر از بت ابرقدرت غرب؟ سروهای بوستان خمینی، خوب فهمیدند راز جنگل کبود شیطان را.
خانه شیطان، محفل خیانت و جاسوسی بود.
فریفتگان حق به جانب غرب را چشم حقبین نبود تا راز غار شبپرههای امریکائی را بفهمد.
شبشکنان جوان، مدد از دممسیحایی مسیح آخرالزمان، روح خدا گرفته و بر خانه شیطان
گسیل شدند. دانشجویان و دانشآموزان ایران زمین، معادلات خاکی را خط قرمز کشیدند و گرگان میشنمای امریکایی را به اسارت گرفتند. پیر روشنضمیر از در حمایت درآمد و کلام جاودانهاش را بر رگ تاریخ جاری کرد و طاق ایوان ظلم، ترک برداشت.
تاج حکمرانان جور از سر فرو فتاد، آنگاه که پیر ما گفت: «امریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند» و نتوانست و عجزش عیان شد. انقلاب در انقلاب، فرزندان خمینی، گرگان در پوستین میش رفته را رسوا کرد و چوپان دروغگوی غرب را مضحکه تاریخ کرد. سروها به همدلی برخاستند، خورشید انقلاب لبخند رضایت زد و حقا که این، انقلاب دوم ایران بود.
پنجههای زمخت شیطان بزرگ از پشت پردههای هزاررنگ نیرنگ پیداست. باید آستین همت را بالا زد و انقلابی دیگر به نام غیرت ایرانی و همت اسلامی رقم زد. موریانههای فساد و دروغ و تزویر در قلب پایتخت خانه کردهاند؛ در لانهای به وسعت یک دنیا نیرنگ و خیانت. در لانهای که در تمام منافذش، ایادی شیطان رخنه کردهاند و مخفیانه تیشه بر ریشه نهال نورسته این انقلاب نوظهور میزنند.
باید آستین همت را بالا زد و طومار کهنه استعمار را برای همیشه در این دیار درهم پیچید. جوانان غیرتمند صف کشیدهاند؛ با شوری سرشار از شعور و شعوری به رنگ ایمان و یقین نابشان. تا تصرف آخرین پایگاه شیطان، راهی نمانده است. کاخ سفید با تمام هیبت پوشالیاش، امروز در برابر غیرت این دانشجویان پیرو خط روشن ولایت، عاجز و درمانده، سر در گریبان شرم فرو میبرد؛ شرم در برابر دنیایی که کاخ سفید را نماد قدرت و هیبت و شوکت میپندارند و امروز، عجز این قطب قدرت عالم را در برابر جوانان باایمان ایرانی، نظاره میکنند. دست خدا از آستین اخلاص این جوانان ظهور میکند و انقلابی دیگر به وسعت عزت ایران زمین رقم میخورد؛ با هدایت مردی که فریاد میزند: «هرچه فریاد دارید بر سر امریکا بکشید».
و با اشاره او که نفوذ کلامش خواب شوم شیطان را میآشوبد، آنجا که میگوید: «ما امریکا را زیر پا میگذاریم»، امریکا زیر پا گذشته میشود.
«توفان تند حادثه در راه است
فردا بلوط پیر چه خواهد کرد؟!» بهراستی که کدام نفرین کهنسالی میتواند تاب بیاورد این توفان بیداری جانهای آزاده را؟
دیر گاهیست که از رخوت و کسالت خواب سالهای سرسپردگی بیدار شدهایم.
سر از برف بیرون آوردهایم تماشای آفتاب را. خون تازهای در شریانهایمان فریاد میزند؛ چنانکه انگشتهایمان را یکی پس از دیگری جمع میکنیم تا با مشتهایی گره کرده؛ چونان پتک کاوه آهنگر فرود آوریم و نابود کنیم هرچه ستم را، هرچه زیادهخواهی را، هر خواسته ناخواسته گرگهای پیر را که بر رها بودن ما دندان تیز کردهاند. چون آفتاب سرکشیدهایم تا فریاد بزنیم تمام نفرتهای مظلومیتمان را در گوش کارناوالهایی که پایه میزهایشان بر شانههای زخمی از ستم ما قرار داشت.
جاری شدیم چون رود تا دریا را صدا بزنیم؛ از ورای نفتکشهایی که نفتمان را به یغما بردند؛ برای شبسیرتانی که خون دل ما روشنایی شبهایشان بود.
چون کوه ایستادهایم تا بشکنیم وجود همه کسانی را که میخواهند زنجیرهای بردگیشان را طناب دارمان کنند و حلقه غلامی را قفل دهانمان.
شانه به شانه هم ایستادهایم که ایرانی بودن خود را فریاد بزنیم تا همه بدانند. خون آزادگی در رگهای یکایک ما جریان دارد؛ همانطور که رودهای ایران جاریست.
ایستادهایم تا فریاد بزنیم اسلام را بر فراز قلههای جهان. با تمام آزادیخواهان و عدالتجویان همقدم میشویم تا همراهی کنیم مشتهایمان را با صدایمان، شاید زخمهای کهنه خود را التیام بخشیم.
هنوز یادمان نرفته روزهایی نه چندان دور را که چون کابوسی هولناک، خوابهای شیرینمان را آشفته میکند؛ روزهایی که آزادی را در قفس به ما میفروختند و بهایش جانمان بود و ایمانمان؛ ولی ما پنجرههای غبار گرفته دیروزهایمان را رو به بهار باز کردیم و آفتاب را تا لب پنجرههایمان پایین کشیدهایم.
گلدانهای شمعدانیمان هر صبح از شبنم رهایی،تر میشوند، دیوارهای خانههایمان در عشق نفس میکشند و ریههایمان از بوی پرواز سرشار میشوند.
پس از این خانهتکانی، دیگر محال است کوچههایمان به سکوت تن دهد و آسمان آبیمان به شب.
هر روز بزرگ و بزرگتر میشویم تا استکبار را در دستهای به هم فشردهمان مچاله کنیم و در آتش رهایی بسوزانیم.
ای تویی که از آن بالا به ما چشم دوختهای و این گونه مسلط لبخند میزنی! خندهات، هلهله شیطان را تداعی میکند.
تو با این دستهایت، هنوز که هنوز است، داری پررنگ میکنی خطوط استعمار را بر صفحه هستی ملتها.
هنوز که هنوز است، برپایی و با اینکه هر بار توطئههایت، با صفی از استقبال ارزشها، بیرنگ میشود، اما هنوز انگار امیدواری!
روزی در انبوه کشتار انسان، دم از تقدس انسان میزنی. روزی دیگر، در فراوانی ستم و تبعیض، به دروغ، مرثیه «حقوق بشر» میخوانی و... دیگر در دنیا چشمی نمانده است که دستهای شیطانی شما را ندیده باشد و خوی فرعونیتان را نشناسد. ما تو را به مبارزه فرا میخوانیم.
دعوتت میکنیم تا کمی از آن بالایی که برای خود ساختهای، زیرتر آیی و همسو شوی با نگاه ما، شاید آن وقت ببینی خط انگشت اشاره ما به کدام سو نشانه رفته است. خط انگشت ما پشت سرمان را جهت گرفته و دیروز را مینمایاند. دیروز و دیروزیهای تو که نقش شده، رج خونش بر دیوار تاریخ.
حالا که همسو شده نگاهت با انگشت اشاره ما، ببین که بشر دیگر دم زدن تو از احقاق حقوقش را به سخره میگیرد؛ چرا که یاد تاریخ، نشانههایی بر صفحه ذهنش شکافته که هیچگاه التیام نخواهد یافت. هیچگاه پاک نخواهد شد از یادش، هیچگاه فرو نخواهد نشست، حس نفرتش از تو.
حالا که نگاه پلیدت را هاله غلیظ ندیدن پوشانده است، حتی همسوییات اینجا، با نگاه ما هم افاقه نمیکند درد را؛ اما بدان ما تو را دشمن بشر میدانیم و میخوانیمت با همین نام و خوب میدانیم که دشمن، هرچند گاهی لبخند میزند، باز در پس مهرش، کینه نهفته دارد.
بیشک، خنجری نیز حالا در پس این دوستی آتشینت پنهان داری و چون غافل شویم، فرو خواهی آورد مرگبار، بر سینه هامان. حالا هنوز بر ما چشم دوختهای از آن بالا. هنوز رهایمان نکردهای و نمیکنی بیشک؛ چرا که قدرت ناچیز و بیقیدت، در گرو چپاول هستی چون ماییست که زمانی شاید فراموش میکنیم چه داریم، کجا هستیم و چه میتوانیم باشیم.
یک تخته سبز، یک جعبه پر از گچهای رنگارنگ، چند نیمکت، یک آموزگار و نگاههایی کنجکاو که برای «شناسایی راز گل سرخ» آمدهاند.
الفبا! اولین پله آموختن است؛ اولین قدم از یک راه بینهایت و آموزگار، کلمه به کلمه میشکافد هسته ناشناس حقیقت را.
و تو، واژه به واژه سر میکشی جام معرفت را و باز تشنهتر از پیش!
«او» دانش آموزد، «تو» دانش میآموزی، «من» دانش میآموزم، «ما» دانشآموزیم. آموزگار که اندیشیدن را یاد میدهد و ما که میاندیشیم به دور دست و حقیقت را تشریح میکنیم زیر انگشتهای «چرا».
و دستهای جادوی معلم که کنار میزند پردههای ظلمات را یکی پس از دیگری.
و تو که یاد میگیری و حس میکنی با هر «دانستن» یک چراغ در ذهنت روشن میشود.
هرچه بیشتر میآموزی، بیشتر به کوچکیات پی میبری.
کلمات، جادهای میشوند روشن که لحظه لحظه، میبرند وسعت اندیشهات را تا دور و تو آرام آرام بزرگ میشوی و باز تشنهتر.
حس میکنی هیچ وقت سیر نمیشوی. چه خوب فرمود امیر سخن که «دو کس در دنیا، سیری ناپذیرند، یکی
طالب علم، دیگری طالب دنیا.»(1)
تو پردهها را کنار میزنی و آفتاب معرفت، آرام پا میگذارد به دهلیزهای تاریک درونت.
میآموزی و علم را به معرفت پیوند میزنی.
تخته سبز، دریچهای میشود برای کشف و شهودت.
آموزگار میگوید: «آب» و تو میگویی: «مایه حیات». میاندیشی به آفریدگار و میرسی به معرفت! نسیم علم میوزد و بذر معرفت را در سینهات میکارد تا سالها بعد، گلستانی شود از شهود و باور. «عشق» از پشت نیمکتهای چوبی مدرسه آغاز میشود؛ عشق به «فهمیدن»، عشق به «دانستن».
تولد، آغاز فهمیدن است.
شاید نوزاد با نگاههای پرسشگرش به دنیا، میخواهد پرده بردارد از نادانی خود.
شاید گریه کودک، اندوه «ندانستن»هاست.
دانشآموزی، از گهواره شروع میشود و تا مرگ ادامه دارد: «زگهواره تا گور دانش بجوی.» راه دراز است و فرصت کم. الفبا هنوز حروف نامکشوف زیاد دارد و انسان هنوز در آغاز «دانستن» است و هنوز اذهان و عقول، در جستوجوی مداوم «باید»ها، «بودن»ها، «شدن»ها و «چرا»هاست و انگشتهای خِرَد، هنوز در پی گشودن گرههای جهل و حقیقت همچنان جاری است. تو، همیشه یک دانشآموز میمانی؛ برای فهم ناخواندهها، ناگفتهها و چه خوب گفت که: «دوست ندارم شما را غیر از این دو حال ببینم یا دانشمند یا دانشآموز.»(2)علم هماره میتابد و هماره، در دل هر ذره، دنیایی نهفته است که با معرفت عجین است. به قول آن ابرمرد تاریخ: «آنان که داناترند، باایمانترند».(3)
«برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتریست معرفت کردگار»
خواب دیدم که روی بام مدرسه راه میروم. از روی کتاب جغرافیا، سبز و آهسته میگذرم. از تاریخ بالا میروم و کنار کتاب فارسی مینشینم. خواب دیدم شاعر شدهام، حافظ و سعدی به دیدنم آمدهاند.
اولین باغچه گلستان را گشودم. زیر درختی خوابیدم تا نفسی تازه کنم. زاغکی پنیرش را از دهان انداخت تا بگوید: «هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون برمیآید مفرح ذات».
کتاب ریاضیام را دیدم که میگفت: «من یار مهربانم» و دست کتاب فارسی را گرفته بود. دهقان فداکاری را دیدم؛ تنپوش جهل را سوخت تا ما دانش آموختن را پاس بداریم. وقتی خودم را با جهان و خدا جمع کردم، فقط خدا را دیدم؛ هرچه ضرب کردم، تقسیم کردم، مجذور گرفتم و به اعشار رفتم، باز فقط خدا بود و نوشتم: «آنگاه که عددی به بینهایت میل میکند یعنی عاشق شده است؛ عاشق فهمیدن، عاشق سعادت، عاشق خدا.»
دیشب خواب کتاب جغرافیا را دیدم که ورق میخورد و روی نقشه خرمشهر ایستاد. خوابم قرمز شد؛ حسین فهمیده به خوابم آمد، کتاب اجتماعی را باز کرد؛ نام رهبر را نشانم داد و گفت اطاعت یادت نرود. دیشب خواب مدرسه دیدم؛ مدرسهای که به وسعت دنیا بود و امروز برای رفتن به مدرسه عجله دارم؛ مثل همه روزها. امروز، درس دوستی داریم و درس فهمیدن و درس عشق.
چه لذتی داشت صبحهای زود بیدار شدن با صدای آرام و مهربان مادر، وقتی که بوی نان داغ تازه که بر سر سفره صبحانه انتظارت را میکشید؛ در خوابآلودگیات میپیچید و بخار چای داغ که با ضربآهنگ قاشق، شیرین و شیرینتر میشد! مادر آمادهات میکرد تا
گامهای کوچکت را استوارتر برداری و کوچه و خیابان را با نسیم پاییزی که در زیر پوستت میدوید، طی کنی.
کم کم شروع کنی به دویدن و برگهای زرد پیادهروها را با حرکت گامهایت همسفر کنی.
کم کم قلبت شروع کند به تندتر زدن، از ترس اینکه مبادا زنگ مدرسه خورده باشد و دیر برسی؛ اما چند قدم مانده تا مدرسه که قدم آهسته میکنی، عمیقتر نفس میکشی.
میایستی تا نفس تازه کنی.
آرامشی عجیب، زیر گونههای گلانداختهات میدود.
دوباره راه میافتی، از در بزرگ آبیرنگ مدرسه میگذری، پیش چشمانت هیجان موج میزند؛ هیجانی که در وجود کودکانی همسن و سال خودت، یا کمی کوچکتر یا بزرگتر، با روپوشهای خاکستری که اصلاً در قد و قواره شادیهایشان نیست، فوران میکند.
کیف کودکانهات را کنار پایت میگذاری.
بند کتانیهایت را محکمتر میکنی.
کیفت را برمیداری و دستانت را باز میکنی، مثل مرغهای دریایی.
شروع به دویدن میکنی، فریاد میکشی با خوشحالی؛ همچنان که دیگران.
به دوستانت میرسی؛ به شادیهایی که مثل خودت یکجا بند نمیشوند... .
میدانم تو هم مثل من بدجور دلتنگ آن روزهایی؛ آن روزهایی که تا زنگ میخورد، مثل گنجشکهایی که بر روی سیم برق کز میکنند، صف میشدیم؛ اما نه مثل گنجشکهای بق کرده، مثل سارها که همیشه هوای پریدن دارند.
صف را مواج میکردیم و گاهی میخواستیم نظم را با لبخندهای شیطنتآمیز کودکانهمان بشکنیم.
میدانم که دلتنگ نیمکتهای چوبی هستی که سه ردیف کلاسهای رنگ و رو رفته را پر میکردند و سه نفر سه نفر، پشتشان مینشستیم تا شیطنتهای کودکانهمان را پنهان کنیم، درس بخوانیم، بیاموزیم، بنویسیم، شاد شویم و بخندیم.
نیمکتهایی که اگر وقتی پشتشان مینشستیم و سر میچرخاندیم، مبصر کلاس اسممان را پای تخته سیاهی که زیاد هم سیاه نبود، مینوشت.
میدانم دلتنگ همان تخته سیاهی؛ با همان اسمهایی که قبل از آنکه معلم ببیندشان، پاک میشد و مبصری که فقط میخواست تا صدای ضربان قلب ما را از سینههایمان بیرون زده بود، با صدای پای معلم که در سالن میپیچید، همزمان بشنود و با لبخندهای نیشدار، بترساندمان تا به ما بفهماند که همیشه باید از او حرفشنوی داشتهباشیم.
شاید تو هم هنوز مثل من فراموش نکرده باشی روزی را که اولین کلمات را میآموختیم «و در ابتدا کلمه بود.» چقدر خوب فهمیدم بودن را! چه شوقی وجودم را فرا گرفته بود.
هنوز یادم نرفته؛ انگار تمام کیف دنیا یکباره در زیر پوستم دوید. فکر میکردم بر بالای دور دستترین ابرها راه میروم. دلم لک زده برای آن روزها؛ آنروزهایی که دانشآموز بودم، روزهایی که همپای یارهای دبستانیام کوچههای یکرنگی را قدم میزدم.
چه خوب میشد اگر زمان برمیگشت تا میتوانستم یک بار دیگر نوجوانیام را بر دیوارهای آجری مدرسه تکیه بدهم و اضطراب امتحان را در کتاب درسیام ورق بزنم!
«عزیزان من! صبور باشید که پیروزی نهایی نزدیک است و خدا با صابران است... ایران، امروز، جایگاه آزادگان است... من از این راه دور، چشم امید به شما دوختهام... و صدای آزادیخواهی و استقلالطلبی شما را به گوش جهانیان، خواهم رسانید...» امام! تنها ندای سرشار از آرامش و تسکین تو بود که فریادهامان را خواباند در بطن جنبشی دیگر؛ جنبشی که شاید تنها چند ماه دیگر فاصله داشت تا آن روز.
ندایت که از پاریس رسید، خشم را به امرت فرو نشاندیم و دلهامان آرام شد. درس را تعطیل کردیم، که مدرسه عشقمان دیگر، در تعلیمات ناب تو خلاصه میشد.
باید حمایتمان را از تو اعلام میکردیم، در شعارهامان. ای معلم مدرسه عشق! به سمت جایگاه علماندوزی آیندهمان حرکت کردیم، باز به امر تو.
جایگاهی که خیلی از همراهانمان آرزوی بودن در آن و رسیدن به آن را داشتند؛ اما پرواز، مجالشان نداد تا فردا.
راهی شدیم به سمت خون، به سمت انجام وظیفهای که انتهایش از همان نخست، روشن بود؛ وظیفهای که حکم واجبش، همان خواسته تو بود. رژیم، تاب شنیدن فریاد آزادیخواهی ما را نداشت.
هربار، با سیلی گلوله، ما را ساکت کرده بود در خون؛ اما باز برپا شدیم و دوباره از دو گزینه فریاد و سکوت، برگزیدیم، هیاهوی همصدایی را.
سبزی چمنهای اطراف دانشگاه، دیگر نمایان نبود از غلغله جمعیت.
تجمع ما، دانشجویان را نیز بیقرار حضور کرد. به ما پیوستند با سرخوشی و آنها نیز جان برکف، همصدایمان شدند.
ما فریاد میزدیم و شعارمان، شعار حمایت از دین بود. گلولهها نیز جیغ میکشیدند. ما انگار تازه فرصت خروش را یافتیم و با هر سکوت، فریادهامان، جان دیگر گرفت!
اشک از چشمهامان میآمد و خون، از رگهامان دیگر حسی نبود در تن جز حس نیاز به آزادی.
گاز اشکآور آتش میکشید به چشمهامان و سوزش زخم، تیر را بیرنگ میکرد؛ اما باز فریاد بود و فریاد.
چشم سربازان هم انگار به سوزش افتاده بود که دیگر، نگاه از ما بسته بودند و بیتفاوت به دریای خون، شلیک میکردند.
چشم بسته بودند و تنها میچکاندند خون را به قلب هامان؛ اما عزم ما جزم میشد تازه، با هر قطره خونی که از چکاندن آنان، میچکید.
تازه انگار، شور آغاز گشته بود!
شهر، تاب تحمل داغ جوانان را نداشت. دیگر دیدهاش را خون گرفته بود و انزجار بیداد میکرد در چین افتاده بر پیشانیشان. و در آن هنگام، تنها ندای تو که دعوت به آرامش را در خود داشت، خشممان را فرو نشاند. مشتها را پایین آورد و صداها را ذخیره کرد برای فردا؛ فردایی نه
چندان دور که در همان سال سرشار از خون رسید؛ سالی که انتهایش، با فریاد لبریز شده ما، ساخته شد بر بنای اسلام.
من هم یک روز، پشت همین نیمکتها مینشستم؛ همین نیمکتهایی که الان مال توست، نیمکتهایی که بوی چوبشان مرا تا بینهایت سبز جنگل میبردند. حال، تو جای من نشستهای و نگاهت به تخته سیاه است. آری، چشمان تو با این خیرگی جستوجوگرش، دنبال چیزی میگردد؛ دنبال آینده است، آیندهای که دیگر تنها مال توست. چشمانت را دارم میبینم که خط به خط کتابها را میکاود و لابهلای حرف حرف جملههای آن، به جستوجوی روشنترین نقطههاست. میدانم! رنگ نگاهت هنوز برایم تازه و آشناست. هزار و یک پرسش هر روزه و همیشه تازه ذهنت را هنوز که هنوز است فراموش نکردهام.
میدانم برای فردایی شدن است که اینگونه کنجکاوانه میپرسی و دانستن را حکم واجب روزهایت ساختهای. طعم شیرین تشنگیات را خوب میفهمم. هنوز از پچ پچههای دزدکی سرکلاس جدا نکردهام خود را. هنوز مثل خیلیها، خودم را نکندهام از طیف بیقرار تعلیم.
هنوز مثل دیروزم، صمیمی ماندهام. هنوز که هنوز است، به شیطنت میگذرانم فرصت مغتنم زنگهای تفریح زندگیام را. من هنوز خود را همکلاسی تو میدانم؛ چرا که من هم یک روز پشت همین نیمکتها مینشستم؛ همین نیمکتها که الان جایگاه رفیع علماندوزی تو شدهاند. من هنوز دانشآموزم! مرا از خودت بدان، هر چند... نیمکتی ندارم.
سال، سال سیاه ستم بود؛ سال خشونت و تبعیض. سالهایی که طاغوت، حکومت داشت بر حق و تسلط تیرهاش، فریاد حقیقتخواهی را محکوم میکرد. سالهای غفلت بود، غفلت، در پس آگاهی محض. سالهای سیاهی که حضور حماسهها را انتظار میکشید و نوید فریادها را در خود داشت. احیای اندیشههای ناب در آن سالها قدغن شده بود.
حکومت بیقید، نمیخواست ارزشها حاکم شود؛ نمیخواست اصول اساسی حقیقت برپا شود، نمیخواست،
کلمات خدایی جان بگیرد در گوش دل ملت، نمیخواست صداها یکی شوند، آزادگی مردم همیشه در بند ایران را نمیخواست. از آهنگ بیداری مردم میترسید. میترسید هیاهوی جمهوری بپیچد، در بند بند استبداد. خفقان، مردم را آزار میداد و کلام مرد آزادهای، شور نهفته را بیدار کرد. رژیم خشم، صدایش را نمیخواست. رژیم خشم، تاب دیدن محبوبیت امام را نداشت؛ چرا که هنوز، خاطره قیام نیمه خرداد سال 42، لرزه بر اندامش میافکند.
قدرت مردم را میشناخت و نفوذ آزادمردیشان را که چون دم میزد، میتوانست فرو بپاشد چون غبار، شکوه تاج و تخشان را.
پس راهی نمیماند جز تبعید؛ تبعیدی که جسم امام را با خود برد و جانش را، اما دمید در کالبد روزهای ایران، جانش را دمید در هرم تنفس مردمش.
جمعه
20 آبان 1384
8 شوال 2614
2005.Nov.11
میدانی اینجا، زیر این آفتاب سوزان، پشت این پنجرههای ساکت و مبهوت، به چه چیز فکر میکنم؟
به این فکر میکنم که این چهره خاکآلود، چقدر دوست داشتنی است! چقدر بیمقدمه، آدم را زائر لحظههای دور میکند!
چه مستقیم و بیحاشیه دل آدم را میلرزاند!
اینقدر رک است که احتیاجی به بیان واقعه ندارد؛ روضه نمیخواهد، احتیاجی به مداح ندارد؛ خودش، هم میخواند، هم تعریف میکند و هم نشانت میدهد واقعیت را. واقعیت همین است که میبینی؛ غربت ائمه ما، حتی اگر در وطن و در کنار حرم جدشان آرمیده باشند.
تازه اینجا انگار سخت است! انگار نور آفتاب اینجا را کمتر روشن کرده است! واقعیت این است که با خراب کردن صحن و نابودی گنبد، چیزی از ارادت ما کم نمیشود. برای ما حتی
مزاری بینشان میتواند نشانه هستی باشد؛ چه رسد به قبوری که میدانیم میزبان کدام آیت خداوندی است. واقعیت این است که مزار واقعی آنها جایی است که خراب و شکستهاش ارزشمندتر است. وقتی دل تو خانه کسی باشد، میشود اینگونه او را از خانه بیرون کرد؟ واقعیت این است که حالا بقیع برای ما دلپذیرتر شده است؛ ما شیفته همین صورت خاکی شدهایم. باز زیر این آفتاب سوزان و پشت این پنجرههای ساکت و مبهوت، فکر میکنم که چقدر این چهره خاکآلود، دوستداشتنی است.
پشت این دیوار، خاکی است ستارهخیز.
پشت این دیوار، آسمان محبوس است.
پشت این دیوار، بهشتی است پر از یاس.
پشت این دیوار، مزرعه غربت و درد است.
پشت این دیوار، «بقیع» است.
یک تکه از بهشت، یک سهم از آسمان در خاک؛ خاکی که همیشه بوی باران میدهد، خاکی معطر از بهارهای خزان شده، دردناک از زخمهای همیشه تازه.
پشت این دیوار، شناسنامه اندوه تاریخ است؛ رنجنامه غربت شیعه، مرثیه سوزان مظلومیت. در دل این خاک، ستارههایی آرمیدهاند که هیچگاه خاموش نمیشوند.
در دل این خاک، آسمانیانی خفتهاند که روز قیامت، بیهیچ سؤال و جوابی وارد بهشت میشوند.
اینجا بقیع است؛ وادی رحمت، غربتنامه تشیع، دروازه بهشت، آرامگاه ملکوتیان خاکنشین، دیار خفتگان تا ابد بیدار؛ اینجا بقیع است.
اینجا هنوز از عطر نفسهای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهمعطر است. اهل این دیار، بارها سلام و درود پیامبر صلیاللهعلیهوآله را شنیدهاند.
خاک این دیار، هنوز بوی اشکهای یاس کبود علی علیهالسلام را میدهد.
اینجا بقیع است؛ شمع وجود صدها جان شیفته، زیارتگاه صدها دل سوخته، آرزوی صدها روح مشتاق.
فرشتهها هنوز بر خاک این دیار قدم میزنند.
آه از دستهای ویرانگر!
آه از قدمهای عصیان و نفاق!
آه از فرزندان ناخلف قابیل! ردپای فرشتگان را نمیبینند بر خاک.
بیوضو، به این خاک نباید پا نهاد. نفرین به فرزندان «ابولهب»ها!
نفرین به فرزندان «ابوجهل»ها که حرمت حرم عشق را شکستند، که قداست بقیع را آلودند!
جغدهای شوم میخواهند بر فراز ویرانههای بقیع، لانه بسازند.
این خاک مطهر را به پلیدی وجودتان نیالایید! نفرین به دستهای غارتگرتان!
نفرین به قدمهای پلیدتان! نفرین به چشمهای ناپاک، نفرین به قلبهای سیاه! ساکنان بقیع، هرگز شما را نمیبخشند.
هنوز یک نفر آنجاست.
هنوز یک نفر آنجا،
از اندوه مزار گمشده سخن میگوید.
من همه ذرات خاک بقیع را بوییدهام.
آنجا که عطر گریههای آن زائر ناشناس میآید،
شاید مزار تو باشد.
بگو که آن غریبه که هر شب، دامان گریه خویش را بر بقیع پهن میکند، از کدام راه سکوت میآید که هیچ نشانی از جای پای خود نمیگذارد؟
اگر این بوی عجیب که از آه دلش در هوای نیمه شب بقیع میپراکند نبود، من از کجا باید میدانستم که یک نفر آنجا خواب گریه، تا سحر میبیند؟
آن غریبه که هر شب، دل پر اندوهش را بر دامان تو سبک میکند، چه خوب راز بقیع را میداند!
کجا دیدهای کسی راهش به بقیع کشیده شود و جز به بغض پر سکوت گریه سردهد؟ هر صبح، وقتی نسیم غربت از روی خاکهای قبور بقیع برمیخیزد، بوی تربت بارانخوردهات به اشک آن یار آشنا، تمام کوچههای مدینه را سرشار غم گمنامی تو میکند.
چگونه دهان دقایق را بستهاند؟
چگونه شب را بیرحمانه به خاک کشاندهاند و ستارهها را یکی یکی خاموش کردهاند؟
چگونه روبهروی حادثه ایستادهاند و نفس میکشند؟
چگونه شیطان در بند بند تنشان فریاد میکشد. و از خویش نمیهراسند؟
شب در کمین خورشید ایستاده است و چشم میچرخاند.
پشت پلک آسمان، غبار اندوه بیداد میکند.
بقیع!
صدایت را نمیشنوند.
کبوترانت را بیبال و پر میخواهند و خاکت را فراموش.
بقیع!
تو را بیهیچ نشانی با خاک یکسان کردهاند.
پارههای جان افلاک در تو نفس میکشد و شیطان بر تو لگد میکوبد؛ کدام شقاوت از این بیش؟
نه چراغی در راه روشن و نه بارگاهی، گلدستههای حرمت را پرندههای حوالی، فراموش کردهاند. مرا یارای اینهمه اندوه نیست، با تمام تنم در خود گداختهام، حسی عجیب و اندوهی فراگیر. گلویم را توان فریاد نیست.
بقیع!
صدایت را نمیخواهند بشنوند.
صبحی تازه در گلوی فریادت نهفته است و نمیبینند. نفست بوی بال ملائک میدهد؛ اما خاکت را لگدکوب ستم خویش کردهاند.
تکیهگاه زمین!
حرمتت را شکستهاند. آغوش مجبور شب، روبهرویت گشوده شده است. همچنان صدایت را نمیشنوند، همچنان تاریخ کشیده میشود کشان کشان بر صفحات پیوسته این روزها و شبهای تکراری.
همچنان تویی و مظلومیتت.
همچنان تویی و کبوتران بیآشیانت.
همچنان تویی و چند پاره سنگ به نشان بینشانی میهمانان بزرگت.
از هر سو به سمت تو آمدهام؛ با تمام جانم، با تمام پارهها و یاختههایم؛ تکه تکهام را نذر خاک مقدست کردهام.
بیبال و پر اوج گرفتهام.
هوای روشنت، رؤیای نافراموش گلدستههای بالا دست است؛ چشمم پیشکش! با کدام گلوی گداخته، ظلمی را که بر تو ای تکه از بهشت، رفته است، فریاد بزنم؟
سهشنبه
24 آبان 1384
12 شوال 2614
2005.Nov.15
کسی چه میداند که در کدامین آسمان خانه داشتی و برای کدام بینهایت پاکی، هروله میکردی؟!
کسی چه میداند، تو در سراچه دنیا عظمت آخرت را میدیدی و در حجرههای فضیلت سکنی گزیدی؟
کسی چه میداند، سلسله جبال فلسفه و حکمت را تو بر آن تکیه زده بودی یا او بر شیرازه داناییات تکیه زده بود؟
کسی چه میداند، رنگارنگ دانستههای دل و جانت را از فقه و اصول تا فلسفه و حکمت، از خوشنویسی و شعر تا ریاضیات و هندسه و نجوم، از ادبیات عرب تا منطق و کلام و...؟
کسی چه میداند وسعت بیکرانه روح تو را که ساحلنشین عرش بود و عرش همپای زمین، دمی نمیآرمید در این هروله قدسی و آسمانی:
«من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
ذرهای بودم و مهر تو مرا بالا برد»
سبزینه سیادت بر سینه داشتی و داغ یتیمی بر دل؛ اما طبع بلند آسمانیات، از خوشهچینی مزرعههای فقر و بیکسی، تو را به صدارت کرسیهای علم و اندیشه رهنمون شد و تو آن شدی که گویند: «بسی صبر باید تا مادر گیتی چون تو بزاید».
اشراق اندیشه در مدار وجودت، جهانی را روشن کرده و در فراق چلچراغ بینش الهیات، عمری است طفل سرگشته خواهنده بشر، سوگوار توست. ای علامه بزرگ! ای سید جلیل!
شناخت مردان خدایی، حتی با نگاه ریز به زندگانی ارزشمندشان، کار هرکسی نیست. مرد خدایی را تنها خداجویانند که میشناسند. علامه طباطبایی، خدایی مردی بود، در اوج کمال عقل.
مردی بود جایگاهش، رفیعترین پله دانش.
عالم، اما وارسته از تظاهر به آن؛ هنوز که هنوز است، چشمانشان - شاگردانش را میگویم - از باور گذشت سالها، خیس میشود.
علامه را پایهگذار روش نوینی میدانند در طرح و تفسیر قواعد و مسائل نو در فلسفه.
علاّمه را استاد مسلم سیر و سلوک میخوانند.
میگویند با این مراتب بالایی که داشت، هیچگاه «من» در وجودش قصد خودنمایی نداشت؛ گویی حدیث جد بزرگوارش را قاب گرفته، بر دیوار ذهنش آویخته باشد؛ حدیث جدش که فرمود: «کار خود را پیراسته از هر نوع ریا و تظاهر و برای خدای انجام ده؛ زیرا خریدار عمل، خداست و او از ماهیّت عمل آگاهی کامل دارد».
علامه، اهل ذکر و دعا و مناجات بود.
گفتهاند آنقدر به نوافل همت داشت که در بین مسیرها حتی اقامه نماز میکرد.
در مجالس، به وقت سکوت، لبهای علامه به ذکر خدا مشغول میشد و شبهای رمضانش، سرشار بود از راز و نیاز، تا صبح.
از عشق او به اهل بیت، بسیار گفتهاند و... آری! علامه طباطبایی، خدایی مردی در اوج کمال عقل بود و جایگاهش، رفیعترین پله دانش.
ورق ورق بو میکنم گلبرگهای معطر کلمات را و لحظه لحظه عطشم بیشتر میگردد. هر کلمه فوارهای است سیال از معرفت و نور که جریان مییابد در من.
چه همنشین خوبیدارم. در سطر سطرش گنجینهای از دانایی پنهان است. نسیم خرد میوزد از چهارسوی واژههایش.
یار مهربان من، بیآنکه لب باز کند، اسرار آفرینش میگوید.
مرا با خود به سرزمینهای دور دست میبرد.
دوست بیزبان من به تمام زبانها، آشناست. همه لهجهها را بلد است. کلید هزاران هزار سؤال بیجواب است. آرام و سر به زیر، کنج یک قفسه به انتظار نشسته تا دستی، خاک از رخسارش بزداید و لبی، واژه واژه بخواندش.
دوست من همه چیز میداند. از گذشتههای دور برایم سخن میگوید. با زبان واژهها، دست مرا میگیرد و قدم به قدم به رؤیاهای شیرین میبرد. دانای بیزبان، اندیشناک، سر به گریبان فرو برده و به انتظار اشارهای است تا لب بگشاید و ناگفتنیها را بگوید.
گاه، الفاظ مرا میبرند به دالانهای تودرتوی فلسفه، با چراغی در دست، تاریکیهای فرارو را روشن میکنند.
دوست من گاه در کسوت «شاهنامه» مرا میبرد تا نبردگاه رستم و سهراب و من، همناله با رستم، در سوگ فرزند، میگریم.
چقدر این بوستان، گل برای چیدن دارد! دوست من، دریایی است که موج موج مرا در خود فرو میبرد و من مستغرق در لحظاتی شیرین، شناور در عمیقترین معانی و مفاهیم میشوم.
گاه در هیئت پیری فرزانه، با سخنانی ناصحانه، جوانیام را سر به راه میکند. و گاه در شمایل یک طبیب، زخمهای نادانیام را مداوا.
کتابخانه کوچک من، یک بوستان از معرفت است و یک بهشت از دانایی؛ گنجینهای است سرشار از خرد و اندیشه و دریچهای رو به سوی کشف و شهود.
دوست خاموش من، حافظ اسرار آفرینش است. کتاب، قشنگترین پدیده آفرینش است؛
حتی خالق خلقت هم کتابیدارد. حتی برترین معجزه تاریخ، یک کتاب است؛ ماندگارترین حقیقت روزگار.
همنشینی بیزیان، رفیق همیشه مهربان، دانای بیزبان، کتاب است.
و «هستی» کتابی است فراروی ما.
و جهان، کتابی است که در آن آیهها به جای اینکه بنشینند، عمود ایستادهاند. کتابخانه کوچک من بهشت من است و کتاب، تنها رفیقی که مطمئنم، هرگز به من پشت نمیکند.
چند روزی است که این ابیات در ذهنم راه میروند.
«به چه کار آیدت ز گل طبقی
از گلستان من ببر ورقی گل همین پنج روز و شش باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد» خوب که فکر میکنم میبینم حضرت سعدی، به راستی میدانسته که کتاب، همیشه گلستان است و هیچ باد خزانی را به آن راه نیست و کمترین گزندی با گذر زمان نمیبیند؛ اما نمیدانم چرا روز به روز این یار مهربان را تنهاتر میبینیم؟ تا کی و چند میخواهیم از صمیمیترین دوست خویش دست بکشیم و این معدن اسرار که تاریخ را بر دوش میکشد و دانسته و نادانستههای ما را میداند، چرا هر روز مهجورتر و غریبتر و گوشهگیرتر میشود؟
به گذشتههای نه چندان دور که برمیگردیم، پیوند گرم خانوادههای ایرانی را با کتاب میبینیم. شبنشینیها و شاهنامهخوانیها و سعدیخوانی و حافظخوانیها؛ راستی چرا اینهمه فاصله؟!
این روزها که پیراهنهایمان پر از بوی برزخ است، حتی حال حرف زدن با یکدیگر را هم نداریم، چه برسد به شاهنامهخوانی و «هزار و یک شب» و «چهل طوطی» و... . نمیدانم کدام شب میتواند شبنشینیهای ما را گرم کند در این شبهایی که هر ساعتش با هزار و یک غصه سر میشود و بدنهایمان از تب نداری آتش جهنم را میسوزاند.
فکر میکنم تورّقی بر غزلیات سعدی یا فالی از حافظ و...بتواند آراممان کند.
چقدر آرامبخش است ورق زدن و با کلمات، سطر به سطر همسفر شدن و بعد، یک خواب دلچسب، به دور از دغدغه و نگرانیها!
بالهایت را برایم بگشا تا با تو پرواز کنم که من در این پایبست جهل، به سبکبالی آگاهی بسیار نیازمندم. فانوس نگاهت را فراراه دیدگان کمسویم قرار ده تا در این شام ابهام و نادانی، راهیاب نجاتم شود. قلب شرحه شرحهات را با قطره قطره کلمات اندیشه و امید، در اختیار کالبد ناتوانم قرار ده تا ضربآهنگ نوشتههایت، حیات دوبارهام ببخشد.
در این تالار تو در توی سکوت، انیس خلوت فیلسوفانهام باش که اندیشهام در نسیم حضور تو بارور میشود.
بر قطار واژگانت سوار میشوم و تا ناکجاآباد معرفت، یک نفس روی ریل حقیقت میتازم. پرسشی مهم تنها دغدغه من در رویارویی با تو دوست بیصدا و محبوب فراراه من است. تو از کجا آمدهای و چه در سینه داری؟!
سینهات صندوقچه اسرار نیک است یا شر؟ قلمدان نوشتههایت، پاک بود یا ناپاک؟ گرداننده گردونه افکارت، مصلح بوده یا مغرض؟
تو میتوانی نسیم معرفت باشی و توفان فلاکت نباشی.
تو میتوانی از خاک بر افلاک بنشانی و بر حفیض ذلت نلغزانی. از نیکیهایت برایم بگو و دست یاریام را بفشار که به خلوت انس تو محتاجترینم و به باغستان حضورت مأنوسترین!
جمعه
27 آبان 1384
15 شوال 2614
2005.Nov.18
نمیدانم پیاده آمدهام یا سواره؟ نمیدانم با گریه آمدهام یا خنده؟ فقط میدانم شب جمعهها سر قرار همیشگی باید آمد.
هوای «دعای کمیل» نیمه شب از بالای گنبدت و کبوتران دعا که به عمق نگاه مهتاب پرواز میکنند. هق هق گریههایم را بشنو که از راه دراز یک هفته روزمرگی میآیم؛ از عمق چاه یک هفته نیاز.
دستهای بابای پیرم را که اولین بار مرا به دیدن تو آورد، به تاریخ سفر غریبانه تو میسپارم. حاجتم را به که بگویم، اگر به تو نگویم که زیارت تو زیارت مولا حسین علیهالسلامدر کربلاست؟
شبهای جمعه، دستهای ملکوتی تو تاب تحمل انتظارمان میبخشد؛ دستهایم را بر ضریح مهربانت بپذیر!
تو که پیغام تشیع بر خطه «ری» بودی و بهانه ملک ایران برای یاد اهل بیت، پیام تاریخی انتظار را بر قلب ام القرای اسلام جاری کن، دعایم را آمین گو که غم انتظار، قامتم را خم کرده و چشمانم را بیسو. ما را پناه باش؛ مثل همه کبوتران گنبدنشینت.
من پشت پنجره انتظارت ایستادهام و جمعههای نیامدنت را شماره میکنم.
آدینههای خالی از تو چون زندانیان یوغ برگردن، در ناله زنجیرهاشان تحلیل میروند.
ای عابر جمعههای دور! با ما بگو این حنجرههای زخمی، بدون تو با موسیقی کدام چشم، ترانههای زمین را به سمفونی برخیزند؟
تو نیستی و جهان در بارش مداوم برف، پیر میشود. تو نیستی و دریا در هجوم یخبندانی شگرف به خواب میرود.
کسی نیست تا کوه، سر بر شانههایش بگذارد و دردهای کبودش را مویه کند.
رهگذران با پیکرهایی نحیف و چشمانی گود، به سمت تاریکی میشتابند.
تو گویی سالیان سال است که خورشید در دستهای سرد خاک جان داده و آسمان، هرشب در محاصره ستارههای سنگیاش به قعر کابوسها فرو میغلتد.
من در میان این چهار دیواری، با نشانههایی از تو تنها ماندهام.
گفتهاند میآیی و قانون گامهایت، جادهها را به سوی عدالتگاه روشن عشق، رهنمون میشود. میآیی و نگاه اهریمنسوزت، قصرهای ستم را به آتش میکشد.
مردمان منتظر، با دلهایی سپید به استقبالت میشتابند و از روزهای سیاهشان با تو سخن میگویند؛ از لحظههایی که در هرم نفسهای دیوهای زمین به خاکستر بدل شده است.
نگاهت میکنند و اشک شوق میریزند.
تو لبخند میزنی و با نوازشهایت، بیقراری را از جان و تنشان میتکانی.
ای موعود آینهها! من دلتنگ روز آمدنت شعر میسرایم و میگریم.
خستهتر از آنم که در غبار این همه تیرگی، صبوری پیش گیرم. فریاد میزنم کسی را که با کوله باری از نور، در عمق سرزمینهایی ناپیدا در رفت و آمد است. تو را فریاد میزنم، آقای جمعههای زمین، مسافر قرنهای تودرتو! میخوانمت با لهجه چراغ و باران و پنجرههایی بسیار، به سوی آسمان گشوده میشوند.
گفتهاند میآیی و کلبههای تاریک و سرد را تنها با اشارهای روشن میکنی.
میآیی و رودخانههایی مکرر به سمت خشکترین خاکها به جستوجو میشتابند.
میآیی و از دل خاکستریترین خاطرهها، جنگلهای انبوه امید، سر بر میکند.
آن روز مردمان منتظر، آینه به دستان صبوری خویشاند و چون پروانههایی تازه از پیله درآمده، آسمان درخشان عدالت را به پروازی ابدی میآیند.
از حضورت سرشارم؛ آنقدر که اقیانوسهای جهان در دلم نمیگنجند.
حضورت، خورشیدی است که در نیمکره قلبم طلوع میکند. حضورت را حس میکنم؛ از درخت و خاک، از آسمان و آفتاب، از جنگل و دریا، از شالیزار و کوهستان، از چشمه و آبشار، از نسیم و بهار... . حضورت آنقدر ملموس است که کوهها از فرط شادی، با سه تار آبشار، آهنگ ولای تو را مینوازند. حضورت آنقدر آبیست که دریاها یک قطرهاش را عاشقند. حضورت آنقدر شکوفاست که بهاری نمیشکوفد، مگر تو دست نوازش بر سرش کشیده باشی.
مولا! حضور مقدست در ثانیههایی به بلندای تاریخ عشق، جاریست.
من حضورت را با تمام سلولهای وجودم حس میکنم.
من حضورت را در ملکوت سجودم میبینم. من شب و روز از آسمان میپرسم: پس چه وقت، ماهتاب حضور، به آفتاب ظهور پیوند میخورد؟!
چه وقت، ستارهها در مزرعه شب، خوشه میزنند؟! چه وقت، چشمهایم - این سرگردانترین سیارهها - بر مدار دیدار تو قرار میگیرند؟!
چه وقت جهان، به زیارت جمال بیمثالت نائل میشود؟! مولا! بیا که کویر چشمهامان، تشنه باران دیدار است.
فرسنگها و بادیهها، روزها و شبها، پشت هر پنجره باز و پشت هر دریچه بسته، تمام ثانیهها و دقیقهها، میگردم، پارههای جانم را به دوش میکشم و چشمهایم را به جادهها سنجاق میکنم.
هزار زخم انتظار بر پیکرم دهان گشوده است و مرا در خویش میکشد.
میدوم تا تمام جادههای از این پس. غبار خواب از آئینگیام زدودهام، به انتظار نفس کشیدن در هوایی که روشن است؛ هوایی که عطر گامهایت، بهار را به شکفتن وا میدارد. باران بر چهره برافروخته خویش احساس میکنم؛ چتری از محبت تو و انتظار، انتظار... انتظار... .
میآیی و کائنات بر مدار آمدنت شتاب میگیرند.
میآیی و جهان میایستد، بلند میشود و میگریزد از ناکجای غربت خاکیاش.
میآیی و خورشید، در مقابل شکوه چشمگیرت به زانو درمیآید. میآیی؛ اما چقدر انتظار؟ مرا یارای این همه نیست.
بیپرندگیام را پشت میلههای درهم تنیده این روزها و شبها بال گشودهام؛ اما به هیچ کجا نمیرسم،
به هیچ آسمانی، به هیچ افقی، به هیچ کرانهای. سالهاست عطر تو را نزدیک حس میکنم.
سالهاست صدای گامت جمعههای بیقراریام را به هیاهو مینشاند.
سالهاست جذبه نورت بیخویشم میکند.
سالهاست چراغهای راه را روشن کردهام تا خیره در چشمهایت بنگرم.
سالهاست که از شتاب ترسناک دقیقهها به امید آمدنت پناه بردهام؛ اما چقدر صبر؟ چقدر انتظار؟ آمدنت حتمیست؛ اما بودن من نه! آمدنت نزدیک است؛ اما رسیدن من نه! هراسناکم از اینکه بیایی و نباشم. جان سوختهام را لهیب عشق تو گدازانتر کرده است. میآیی؛ اما کدام روز؟
مباد آنکه بوی حسرت، مشامم را بیازارد! مباد اینکه نباشم و سر بر آستانت نگذارم!
«گر نقاب از جمال باز کنی
کار بر عاشقان دراز کنی وعده دادی به وصل جان ما را
عمر بگذشت چند ناز کنی؟»
دنیا آبستن واقعهای شگفت است
و دقایق، ثانیهشماری میکنند لحظه موعود را
کی میرسی؟
نگاه کن!
همه نرگسیهای دنیا را برای تو نگاه داشتهام
همه جادهها را آذین بستهام به پایت
جنگلها، کوهها
این همه ترنم سبز، پیشکش حضور توست
مولا!
پنجرهها باید که رو به حضور تو باز شوند
خورشید مهر تو باید بتابد از آن سوی دشتها
هزار هزار سال است وعده دادهام آمدنت را
هزار هزار سال است هرچه گل شکفت، به یاد تو بود و نیامدی؛
هرچه درخت جوانه زد،
هرچه چشمه جوشید.
کی قدم میگذاری به خرابآباد دل؟
کی دوباره جوانه خواهند زد اطلسیها به برکت قدومت؟
کی میجوشند آن همه چشمه که نیامدی و به خشکی نشست؟
کجا رخ میدهد آن اتفاق سبز که گره میخورد دستان خسته ما به گوشه دامانت؟
مولای پردهنشین!
تمام کن تلخی را اینهمه سال بدون حضورت را
دستی برآر به آسمان و بخواه آمدنت را که ثانیهها، تشنه حضور تواند.
گاه آمدن نیامده است، مولا؟
مولا! نگاه آینهها چشم انتظار آمدنت به در دوخته شده، ثانیهها برای رسیدنت بیتابند، لحظهها در عطش زلال چشمهایت میسوزند.
ای غریبترین نامآشنای دوران! تو را با کدامین رمق باقی مانده صدا بزنیم؟
اندوه فراقت را با کدامین واژه تسلیبخش، تسکین بخشیم؟
تا کی جرعه جرعه جام غم بنوشیم و هر صبح جمعه، با کولهباری از اشک، ندبه بخوانیم؟
تا کی غروب امیدها و آرزوهامان را هر غروب جمعه، به نظاره بنشینیم؟
بگو کی میآیی تا دریچههای روشن معرفت را به روی ما بگشایی؟ کی میآیی تا لبخند زیبای بهاریات را نثار دلهای خزانزده ما کنی؟ کی میآیی، ای ذخیره روزگار؟
کی میآیی و میشکفی در گلدان نگاهمان، ای گل همیشه بهار؟ از پس کدام آینه پس از این، از پس کدام صبح روشن میآیی؟
گفتهاند: کسی میآید تا نگاهها را بشوید، چشمها را به ملکوت ببرد، قلبها را به تپش حیات معنا وا دارد. کسی میآید تا به کوچههای تاریک دنیا، خورشید هدیه کند و برای همه بیخانمانهای ستمدیده جهان، خانه قسط و عدالت برپا سازد.
کسی میآید تا آواز مهتاب را به گوش همه فرشتگان برساند و همه زمینیها را به میهمانی آسمان دعوت کند.
کسی میآید تا مروارید گرانبهای آزادی و آزادگی را از گل و لای و گرد و غبار اغراض و امراض، پاک سازد.
کسی میآید تا غبارهای کاهلی و کدورت و کاستی را از چهرههای ما بزداید و شراب ناب و طهور معنویت و ایمان را در کام همگان بریزد.
کسی میآید تا نغمههای شادمانی و سرور را در چهار سوی جهان، بر زبان بلبلان مشتاق دیدار جاری و کران تا کران زندگی را از رایحه ماندگار ایمان و عدالت سرشار کند.
کسی میآید چلچراغ روشن دیده را بر دروازههای زندگی برافروزد، تا سعادت و نیکبختی، به حیات بشریت باز گردد.
کسی میآید تا کاسههای نیاز ما را از الطاف و مهربانیهای خویش سرشار کند.
کسی میآید تا گل زخمهای آلالهها را شفا بخشد و پیکره مجروح انسان معاصر را مداوا کند و جراحت قلب و روانش را التیام بخشد.
آقا! کی میشود در باغ ستارههای شب، گل ماهت شکفته شود؟
میدانم که شبنم حضورت، بر گلبرگ زمین خواهد نشست.
میدانم که عطر آشنایت در فضای مهآلود غربتم خواهد پیچید.
میدانم که در همین نزدیکیها، در خلوت احساسم حضور داری؛ اما چه کنم دریای وجودم متلاطم است و فقط با آواز حضور تو آرام خواهد شد. آقای من، مولای من، صاحب الزمان! کاش میشد، شعر حضور تو را میسرودم؛ با واژههای به رنگ عشق، با شعری به رنگ غزل، با حسی سبز، با دلی زلال! کاش میشد غزل حضور تو را میسرودم. مولای عشق، مولای خوبیها، صاحب الزمان!
از شما چه پنهان، کودکانمان هم بهانه میگیرند و غروبها توسل میکنند به دامن آبی آسمان.
بیآنکه بخواهند، در فراسوی نیاز به تو دل بستهاند و نام تو بر لبهای پاکشان موج میزند. از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان، در زیارتنامههایمان، تنها انتظار مقدس ظهور شماست که مدام تکرار میشود؛ تنها امید به لبخند شما.
تنها شمیم دلنوازی از عطر حضور شما، گلهای محمدی باغچههامان را سرخ و سبز میکند. شاید در غروب نگاههای ابری و غریب، ردپایی از نور حضور شما سبز شود!
در کنار کدام پنجره میرویی، ای سپید مطلق سپیدهدمان! در کنار کدام قرآن، از خانه کدام همسایه و از کوچه کدام ستاره، در سایهسار کدام رهگذر و پیاده جستوجویت کنم، ای نشانه هماره نورانی ایمان!
از شما چه پنهان، غم غربت را در نگاه کودکان افغان، دختران فلسطین و... تجربه کردیم، کی، از کدام پنجره سراسر امید میآیی؟
مولایم، ای موعود عاشقان چشم به راه! روزی خواهی آمد و دلرباترین قنوت عارفانه را با عاشقانهترین ذکرها زمزمه خواهی کرد. میآیی و شمیم آمدنت، جان عاشقان را بیقرار خواهد
کرد. میآیی از آبیترین افقهای روشنایی، در میان هلهله ملائکه و فصل دلتنگیهامان را به بهار وصال گره خواهی زد. میآیی؛ ای مسافر جادههای خسته از انتظار.
«ک-اش روزی سینهها دری-ای ت-وف-انخیز گ-ردد
کوچه از عطر عبوری ناگهان لبریز گ-ردد جان بگیرد لحظههامان از حضور آشنایت
از نوایت وسعت هر سینه عطرآمیز گردد» مولایم! میآیی و من در شادمانی آمدنت یاسها را به یمن قدومت آذین میبندم. میآیی و صدای نفسهایت، رستاخیز عظیم عدالت را در گوش جهانیان نجوا میکند. میآیی و من چون شمعی سراپا سوخته، به محفل نورانی منتظرانت قدم میگذارم.
«انتظار دیرپا پایان بگیرد کاش روزی
بزم دلهامان سراسر شاد و شورانگیز گردد با بهار سبز رخسارت گل باغ محمد
باغهای غصه و اندوهمان پاییز گردد»
میآورد نسیم تو را صبح زودها
جاریاست در صدای تو آواز رودها
سر میکشی به هر چه نبودهست و هست و نیست
آغاز میشود ز تو بود و نبودها
ای از هر آنچه ابر، به باران شبیهتر
جاریتر از چکامه آرام رودها
ابریترین بهانه شبهای شانهام
ای غربت همیشه پهلو کبودها
کی میرسی زجاده جامانده از سفر
آتش گرفتهاند ز داغ تو عودها
دنیا برایم تنگ، چون تنگ بلور است
آن ماهی سرخم که از دریا به دور است
تنها از عشقی زندهام عشقی که از دوست
از جنس باران خدا، از جنس نور است
جان میدهم اما نمیآید به دستم
یک لحظه آبی که سرشار حضور است
ای آبروی آبی دریا کجایی؟
بیتو تمام لحظههایم سوت و کور است
از من چه مانده؟ یک دل جامانده در راه
عمری که مانند قطاری در عبور است
قلبی که چون ساعت زمان را میشمارد
در انتظار او که مولای ظهور است
ای دستهایت موج دریا! یاریام کن
«دنیا برایم تنگ، چون تنگ بلور است»
ای همه جستوجوی مردم عشق
دیده بگشا به روی مردم عشق
عشق، در حسرت بهار تو است
و جهانی در انتظار تو است
غم عشقت، بهانه میگیرد
و دلم را نشانه میگیرد.
زیر آوار برف و توفانم
بیتو قرنیست من زمستانم
چون سه تار شکسته، بم شدهام!
طعمه گرد باد غم شدهام
بیتو سنگ عذاب خود هستم
من شب آفتاب خود هستم
تا به کی آیت عذاب شدن؟!
سنگ زیرین آسیاب شدن
قاصدکوار، در به در بودن
از دل خویش، بیخبر بودن
فصل رویش، به جای روییدن
توی مشت تگرگ، پوسیدن
تو بیایی اگر، بهارانم!
تا ابد من بهار میمانم
ای بهاران؛ گل محمدیات
آفتاب جمال احمدیات
غایبی، کاشکی ظهور کنی
دل ما را شهید نور کنی
عشق، یعنی: مبارک و مسعود!
عشق، یعنی که مهدی موعود(عج)
عشق، یعنی: ظهور نورانی
حجتی در عبور نورانی
آه، مهدی(عج) بیا خدا با توست
هم دل و هم سلاح ما با توست
ذوالفقاری که در نیام تو است
تشنه لحظه قیام تو است.