ghaemiyeh.com
اشارات 70
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
به نام خداوند یگانه
اگر این شماره از اشارات، خالی از مناسبتهای عاشورایی است، ازاینروست که یک ویژهنامه مستقل عاشورایی - در کنار اشارات اسفند - منتشر کردهایم. دوستان و برنامهسازان ارجمند، حتما به مجموعه ادبی «آتش و عطش» سری بزنند.
ما برآنیم بهتر از قبل باشیم؛ شما نیز یاریمان کنید.
خدا نگهدار
سردبیر
در نورانیت محض کدام خورشید، غباروار به سماع بایستم؟ دهانم از عطر کلمات لبریز است.
پروردگارا! ای توانایی که دستگیرم میشوی، آنگاه که بیخویشیام را فریاد میزنم در کورهراههای مقابل، بی هیچ پناهگاهی، آنگاه که دیوارههای عصیان، آوار میشوند بر سرشانههایم، آنگاه که هیچ فانوسی، روشن نمیکند تاریکی تنیده بر ارکانم را؛ مینوازیام آیا با لطفی سرشار؟
معبودا! از آلودگی به گناه خستهام، کولهبار از دوش برمیدارم، پاهای عبورم درد میکنند و سرگردانی گامهایم در کوچههای خاکآلود زمین، بیهدف میچرخد.
خدایا! هدفمندم گردان برای رسیدن به تو که جز به لطفت هیچ دریچهای از آسمان گشوده نمیشود تا بالهای خستهام جرأت پرواز پیدا کنند.
خدایا! این روزهای متمادی، این هوای نفسگیر، این خاک فشرده، این بیهوده سرای تعلقات، این همه بند، این همه قفس و این همه آسمان درهم پیچیده، دیوانهام میکند.
دیوانه جرعهای از جام لطف توام؛ دیوانه بوی بهشتی که مست رسیدنم کند.
پروردگارا! تفکر بودن در آتش قهر تو نابودم میکند؛ مبادا این که رهایم کنی، بی هیچ پشتیبان!
مبادا این که صدایم بپیچد در دالانهای تاریک نفسانیت!
خدایا! ای کریم بی منت! بار گناه از دوش میاندازم و خوشه به خوشه بهار میشکوفد در دستان نیایشم، آنگاه که به تو فکر میکنم؛ به خوشنودی تو، به رضا و رسیدن به تو.
معبودا! جز تو کسی ناله دردهایم را نمیشنود و جز تو دستگیری ندارم.
غبار وار میوزم، بوی رسیدن به خورشید محوم میکند.
«ای خدا ای فضل تو حاجت روا
با تو یاد هیچ کس نبود روا
قطرهای دانش که بخشیدی ز پیش
متصل گردان به دریاهای خویش»
ای هستی بخش، ای قبله قلبها، ای که آتش عشق تو هستی را گرم نگه داشته است، از کجا جویمت؟ وقتی لحظه لحظه با منی؟
در کجا به دنبالت بگردم که پیداتر از تو نیست؟
من عاشقم به تماشای آیههایت، عاشقم به ساعتها حرف زدن با تو و خلوت کردن با روزنههای رو به سمت تو.
عاشقم که نفس نفس از باد، بویت را بشنوم.
«به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست»
من عاشقم که بالهای صداقت را پای برکه دیدار تو بشویم.
عاشقم به هر چه نشانه از تو داشته باشد.
«مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن»
ای هستی بخش! با تمام وجودم تو را میستایم؛ میستایمت چون ستایش از آن توست، میستایمت چون بی آن که استحقاق وجود داشته باشم، وجودم بخشیدی.
ص:3
«ما نبودیم و تقاضامان نبود
لطف تو ناگفته ما میشنود
لذت هستی نمودی نیست را
عاشق خود کرده بودی نیست را
لذت انعام خود را وا مگیر
نقل و باده جام خود را وا مگیر
ور بگیری کیت جستجو کند
نقش با نقاش کی نیرو کند»
خدایا!
دردهایم بسیارند و شانه به شانه تنهایی، پنجره بر دوش فراق توام. پاهایم در سنگلاخ رسیدن به تو فرسوده میشود و وجودم در عطش دیدنت تحلیل میرود. من بوی تو را در صدای گامهای پیغمبرانت، آنگاه که جادههای زمین را برای رساندن پیام تو میپیمودند، از پس قرنها حس میکنم.
تو
را در آتشی که بر پیکر ابراهیم علیهالسلام سرد شد، تو را بر عرشه کشتی نوح علیهالسلام، در نیمه شبهای حرا، تو را در نفسهای عیسی علیهالسلام، وقتی بر اجساد بیجان میدمید، مییابم.
پروردگارا!
بزرگی؛ آن قدر که واژههایم از گفتنت عاجزند و ستایشت را نمیتوانند.
مهربانی،
آنگونه که جز در سایهسار آغوشت آرام نمیگیرم، بخشندهای و دستگیر. میدانم که زمین خوردنم را نمیخواهی و خواریام را نمیپسندی.
معبود من! دستهایم زخمی جستجوی توست. بینگاهت، در عمیقترین مردابها
فرو
خواهم غلتید. کدام لحظه را بگویم که به یاریام نیامده باشی و روشنیبخش شبهای بیستارهام نباشی؟!
خداوندا!
مرا بپذیر و نیرویم بخش تا روزهایی چنین بیفروغ را به خورشید روشنایی و امید پیوند زنم.
دستم
را بگیر و صدایم کن تا حرفهای در گلو ماندهام را فریاد کنم.
چه
کسی جز تو به عمق رنجهایم پی میبرد و مرا میشنود؟
کدام
چشم، آنگونه که تو نگرانم هستی، به من نظر دارد؟
کدام
مرهم، جراحتهای جانم را ترمیم میکند؛ آن چنان که تو بر زخمهای دلم مرهمی؟
صدایت
میکنم، بهسویت میآیم و ایماندارم کهتنها پناهگاه تنهاییهایم، سایبان امن عنایت توست.
ای
هستیبخش، ای که هستی را رنگ و بوی تو پر کرده است، حضورت را تمامی گیاهان نو رسته نوید دادهاند.
«هر گیاهی که از زمین روید
«وحده لا شریک له» گوید»
تمامی
گردابها فریادت میزنند؛ مردابها هم، موجها نیز برای رسیدن به تو از سر و شانه هم بالا میروند. دریا را ببین که چگونه هجوم میآورد به سویت. بوی تو میدهند این نسیمها، بوی تو میدهند این قاصدکهای پیامآور. من چگونه به ریسمان زمان نیاویزم و مواظب حرکت عقربهها نباشم؛ لحظه لحظه از آسمان دنیا برگ و بلور میریزد.
ای هستیبخش، ای که هستی را با نستعلیق نظم و زیبایی نوشتهای و هر چیز زنده را از آب، از جوهره پاکی سرشتهای، اگر ماه و خورشید از هم جلو میافتادند، زمین چه
سرنوشتی
مییافت؟ نقاشی خلقت را مگر جز دستهای هنرمند تو، کدام دستها قادرند که تمام کنند؟
«خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت»
اگر
شیرازه عنایت تو نباشد، کتابچه آفرینش از هم میپاشد. تو نور آسمان و زمینی و اگر نورنگاه تو نباشد، من چشمهای خودم را هم نمیبینم!
«ندانمت که چه گویم تو هر دو چشم منی
که بی وجود شریفت جهان نمیبینم»
الهی!
دیرگاهی است که دیوهای پلید سیاهی، دور یکرنگی چشمانم پرسه میزنند و سنگینی سیاهترین وسوسهها را به جانم میاندازند.
دیری است که در میان معانی معلقم و در اغوای نفسم.
اینک اما از تمامت سیاهی و زشتی و پلیدی به یکرنگی آستان تو پناه آوردهام. تأخیر کردهام، اما پذیرایم شو!
قصور کردهام، اما نگاهم کن!
آی نسیم نرم و رها! برایم کمی بوی خدا بیاور.
الهی!
ثانیهها میگذرند.
گوشهایم پرند از صدای فرسایش لحظات رفته.
پر از صدای بال خفاشهای خوف و خطر.
دستان همیشگی دعایم آن قدر درگیر گناه بودند که از حاشیه مهربانیهایت گذشتم و
به دامانت نیاویختم.
از جوی زلال عرفانت گذر کردهام و تو را نشناختم.
وای بر من از این همه نسیان و ناسپاسی!
اینک این منم؛ سقوط کرده از اوج خودبینی و خودپرستی!
نشسته در کنج این دقایق گسترده ابری!
بوی بارانی بی وقفه در تمام تنم پیچیده است؛ بارانی از جنس اشک، به رنگ پشیمانی و شرم.
این دستان دردمند من است که در آستان آسمانت هر لحظه به پرواز در میآید.
این نگاه نگران من است که بر گرد مدار محبتت میچرخد.
الهی!
خلاصم کن از این خلسه بی خلوص.
بگذار در یکرنگی صفات تو حل شوم.
حصار حصین آسمان را بشکنم و آغشته به عشق، پناهنده آغوش مهربانیهایت شوم.
الهی!
میخواهم از خودم هجرت کنم؛
یاریام کن!
الهی! ای در همه جاها حاضر و بر همه چیز واقف! بر خوان خلیفة الّلهی نشستهام و از نام خویش میکنم و بر دهان ننگ خویش میگذرام، نه معرفتی بایسته دارم و نه شعوری شایسته.
نقص کاملم و ضعفی شامل. نه مرا پای گریز از ناگزیری ضعف خویشتن است و نه توان به عظمت تو نگریستن؛ که
«ز بد ناید به جز بد، نیک دانیم
تو ما را نیک کن تا نیک مانیم
امارت کن که انگشت ارادت
برآریم از پی عرض شهادت»
الهی! ای جاودانگی جان نواز!
«چو نام توأم جان نوازی کند
به من دیو، کی دست یازی کند»
که
نیک میدانم: «الدّعاء سِلاحُ الأولیاء؛ دعا اسلحه دوستان خداست»
الهی!
ای سپهرگستر!
«تا در دل من آتش عشق تو فروخت
از نیک و بد جهان مرا چشم بدوخت»
الهی!
از سرپیچی تو سر پیش رو دارم و سر تا به پا سرافکندگی هستم و پای تا به سر شرمساری.
الهی!
در انجام مناهی و تباهی اصرار ورزیدم و شتاب کردم و ندانستم که «المعیصة تَمنَعُ الاجابة؛
(1)گناه مانع اجابت دعاست» و سر از خط فرمان تو برون بردم و ندانستم که «المعصیة تُردِی والطّاعة تنجی؛(2)نامرمانی، هلاکت آورد و فرمانبرداری خدا، رستگاری». خرده
بر بیخردیام مگیر که خسران این عمل خود آتشسوز من است.
«بسوزان دلی را که سوزی ندارد
سحر کن شبی را که روزی ندارد
بیفکن شراری به کاشانه دل
که روشن کند پرتوش خانه دل»(3)
الهی!
عقربه عقوبت را به سمت من مچرخان که لحظه لحظه بی تو بودن عذاب است و عقاب.
الهی! زبانم را به ستایش و سپاسگزاریات بگشا که نیک میدانم: سپاسگزاری را مغتنم شمارید که کمترین بهرهاش افزونی نعمت است.
ای
کرامت پیشه! من کیستم که بتوانم ذرهای از ثنای تو گویم و لحظهای شرمسار تو نباشم که:
«بنده همان به که ز تقصیر خویش
عذر به درگاه خدای آورد
ورنه سزاوار خداوندیاش
کس نتواند که به جای آورد»
ای
صاحب نعمت فراوان و ای صاحب کرامت هویدا، به من آگاهی ده تا خود را به جای آورم و به من بینش ده تا تو را در خود بیایم.
بزرگ
معبودا! چگونه دلتنگی هایم را گلایه نکنم و بیکسیهایم را نگریم که در این محدوده بزرگ، سرگردانم. شب را همیشه پرده شرمندگیهایم قرار دادهام و دستهای آلوده گناهم را تا دامن ستارگان بالا بردهام که اگر دست هایم را از شکوفههای اجابت پرنکنی، امیدی برای زنده ماندن و لذت زندگی چشیدن نمییابم.
الهی!
دامنی دارم از آلودگی پر.
سینهای
از حضور اغیار مالامال.
دستهایی
کوتاه از آسمان حضور
پاهایی
سست و لرزان در جادههای به سمت حضور تو.
چگونه
بمانم و نرسیدنم را به بلندای حضورت شاهد باشم؟!
چگونه
باشم و سیاهی شب را از دامن آلودهام نتکانم؟
چگونه
باشم و ستارهها را در تنگنای آغوش آسمان، بشمارم و چشمهایم ستاره باران نباشد؟
افتادهام،
بارها در تاریکی همین پسکوچههای بن بست.
پیمودهام،
این راههای بیبازگشت را.
ایستادهام،
بارها در تیزی لبه پرتگاهها.
این
همه، همیشه احساسی در باور من است که از حضور تو لبریزم.
الهی! آسمان را در چشمهایم بریز تا تو را با دیده دل باور کنم و رنگین کمان را در سینهام بتابان تا تو را در آینه دل بیابم.
آفریدگارا!
چندی است حلاوت عبادتت از جانم پریده است و دلم که شور تو در پرده داشت، در گِل تنیده است،احساس میکنم آینه روحم پر از غبار شده است، احساس میکنم که دیگر بودن و نبودن تفاوتی نمیکند.
بدتر
از این! احساس میکنم بیشتر از این هر چه بمانم، کدورت جانم شگرفتر میشود!
خدایا!
عجب احساس تلخی است بودن، این روزها به کامم!
خدایا!
زندگی هنگامی زندگی است که تو در آن حضور داشته باشی؛ بی حضور تو خانه و گور چه
فرقی دارد!
خدایا!
خود را از زندگی من مگیر، مرا به خودم وا مگذار.
من
اعتراف میکنم بیدستگیری تو نمیتوانم بار زندگی را که بر گردنم نهادهای، به سلامت باز گردانم. تو خودت گفتی: «انسان ضعیف آفریده شده است»؛ پس چرا در کوره راههای عمر، مرا تنها رها میکنی؟ من که ضعیفم ای توانایی مطلق!
خداوندا!
به تو پناه آوردهام از این همه وسواس، «من الجنة والناس».
خدایا! چه خوشبخت بوده است آن شهیدی که یک لحظه از یاد تو مست شده است و با فدا کردن جسم، جانش را برای همیشه آزاد کرده است و همیشه در اوج انبساط
مانده
است. ما روز تا روز، انقباضمان بیشتر میشود؛ چه کنیم با این همه انقباض؟
خداوندا!
شاخههای روشن انبساطت کجا است که جان گرفته ما را درخشان کند؟
خداوندا!
تو سراسر نازی و من سرا پا نیاز، تو سراسر رازی و من سرا پا آز؛ جانم را از ناز و نیاز خود سرشار کن، به من شیرینی یادت را بچشان.
ای
نازنینترین!
یاد
تو سرچشمه همه چیز است؛ یادت را از ضمیرم مگیر!
یادت الهام بخش وجود است و فراموشیات همسنگ نیستی، یادت شمع جان من است و فراموشیات خاموشی؛ مرا با فراموشیات خاموش مکن!
آفریدگارا!
تو یکتایی، بی همتایی، تو پاک و کبریایی.
«من بنده عاصیام رضای تو کجاست
تاریک دلم نور و ضیای تو کجا است
ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی
آن بیع بود لطف و عطای تو کجا است؟»
الهی!
با دستان کرامتت، برجهای غرور و نخوتم را به تلّی از خاکستر عجز مبدّل کن تا آستان رفیع تو را با دیدگانی اشکبار مهمان شوم، نه با چهرهای مغرور.
الهی!
اگر مصداق روشنایی خورشید است، میدانم که سیاهتر از قلبم پیدا نخواهم کرد.
الهی!
راه رسیدن به تو را گم کردهام و خود را به بیراههها و بیغولهها گرفتار.
پای
در مسیر بیحاصل گمراهی فرسودم و تن خویش را به گرد کوره راهها آلودم.
الهی!
نفسهایم به شماره افتاده که هوا هوای با تو بودن نیست. اعضاء و جوارحم به درد مبتلا شده که دست شفابخش تو را از یاد بردهام.
ای
معبود من! از تو دور گشتم؛ ولی فراموشم نکن!
الهی! اشتیاق درونم دریچههای عنایت تو را میطلبد، بالهایم را رو به سوی ملکوت
تو
پرواز میدهم؛ دریچههای رحمتت را از من مگیر که پرنده بی آسمان معنایی ندارد.
پلکهای
این بی نهایت شوق را بر روی دل پرجوشوخروشم باز کن تا دریایی بسازی از بیقراری طلبت، ای منتهای آمال من!
خدایا!
آن قدر تو را میخوانم تا زوایای زمان، مملو از نام تو شود و آن قدر از تو میگویم که کلامی جز یاد تو باقی نماند.
الهی!
فراموشت نمیکنم؛ اگر چه راکد ماندهام، اگر چه دل سیاهم، مرداب گناهان شده، اگر چه بوی متعفن شیاطین، قلبم را احاطه کرده.
آه، ای معبود من! جاریام کن، روانم کن به سوی «أنعمتَ عَلَیْهِم» ات، تا رودی شوم زلال و سرشار از تجلی تو.
ای
بینهایت عشق! نامت را در تمام وجودم طنین بیانداز، تا تمام سلولهایم تو را زمزمه کنند. سبز میشوم اگر دست رویش تو قلبم را جلا دهد.
میشکفم
اگر بهار عنایت تو را احساس کنم.
پر
میگیرم تا ملکوت، اگر که دستان آسمانی تو نوازشگر شود.
الهی!
اگر از تو دور شدم، یقین داشتم که درگاه تو آستان رحمت است، پنداشتم که باز میگردم؛ پنداشتم توبه خواهم کرد، پنداشتم تو خواهی پذیرفت.
ای
مهربانترین مهربانان، مبادا آرزویم را بر باد رفته بیابم!
نمیدانم
چه سرّی است نام تو را که در قلبم میکارم، یقین میروید.
پروردگارا!
در شگفتم از خویش؛ از داستان آمدنم، آنگاه که از هیچ به هستیمان رساندی.
گفتی
باش و شدیم.
الهی، شوق از دلم سر میرود وقتی میشنوم «ثُمّ انّ رَبّکَ للذین عَملوا السّوء بجهالةٍ ثُمّ تابوا من بعد ذلک و اصلحوا انّ ربّک مِن بعدها لغفور الرحیم(1)خدا بر آنان که از
روی جهالت عمل زشتی انجام دادهاند و سپس به درگاه خدا توبه کردهاند و فساد آن عمل زشت را اصلاح کنند بعد از توبه خدا آمرزنده و مهربان است».
بارالها!
پس اکنون، روی بر درگاه تو میسایم، بر من درهای توبه را میگشایی، میدانم تو آن قدر بزرگی که نور تو، در دالانهای سیاه وجود من نیز رخنه خواهد کرد و من چه با اشتیاق از روزنههای وجودم انوار رحمتت را پذیرا میشوم. هر بار که سینه به سینه آسمان میدهم و تو را میخوانم، در مییابم که از رگ گردن به من نزدیکتری.
1) . نحل: 119.
معبودا! کدام مجنون است که لذت عشق تو را بچشد و عاشق لیلی شود. کدام دل است که به نور تو گرما یابد و غیر تو در خود جا دهد. میدانم کلمات من لایق وصف تو نیست!
بارالها!
بر من ببخش که کلماتم را یارای وصف تو نیست.
ای
مقدس بیهمتا! من همچنان چشم به آسمان میدوزم به ذکر و تسبیح تا درهای آسمان را به رویم بگشایی به توبه.
الهی!
بدان که طاقت آن ندارم که در روز حساب، روی از من بگردانی.
اگر
بخواهی شیدای کوه و بیابان میشوم و آن قدر تو را میخوانم تا فرشتگانت را ندا دهی: گوش دارید بندهام چه میخواهد؟! ولی بیم دارم از آن که صدای برخاسته از دل گنهکارم از روزنههای آسمان نگذرد.
بیم
دارم که در رگهای آلوده به گناهم، نه تو، که شیطان نشسته باشد؛ اما من فریاد میزنم، هنوز امیدی هست. دل که بشکند، لاجرم تو خواهی آمد و من تو را در شکسته دلم جستجو میکنم.
امانم
ده تا چنان گرد گناه بزدایم که زمین، جسم مرا با اشتیاق در آغوش گیرد.
امانم
ده تا در گرگ و میش مرگ، زبانم به حمد تو گشاده باشد. ای نجاتبخش درماندگان!
وقتی
در باغ نیایش، گلهای معطر توحید را میبویم، پرندهای میشوم به وسعت پرواز، در آسمان آبی یکتاپرستی، قطرهای میشوم در دریای بیکرانه هستی تو.
تو
را زمزمه میکنم در خلوت شبهای تنهاییام؛ تو را که از آسمان کرامتت، همیشه باران رحمت میبارد، که فصل سبز رحمانیتت بهاری است، که رود بخشندگی و سخاوتت همیشه جاری است.
من
تشنه جرعهای از آب زلال وصال توام تا خویشتن را دریابم و خود را دُر یابم.
تو
را میخوانم ای زیباترین نامها! وقتی در غروب لحظههای بیکسی تو را به یاد میآورم، حضورت، پرتوافشان کلبه دلم میشود.
خدای من، وقتی ترانه دلنواز وصف تو را میشنوم، چون پرندهای رها میشوم و از خویشتن جدا میشوم.
جوانه
میزنم و شکوفا میشوم. گلبرگهای اعتقادم از طراوت شبنم ایمان خیس میشود و رنگ حضور میگیرد.
خدای
من! با تو بودن یعنی شکفتن، به حقیقت پیوستن و از دنیا گسستن؛ پس تو را میخوانم.
در پناه تو(1)
«دارم امید عاطفتی از جناب دوست
کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست
چندان گریستیم که هر کس که بر گذشت
در اشک ما چو دید، روان گفت کاین چه جوست؟»
بار خدایا! با ما چه خواهی کرد؟ فضل تو حکم میکند که از ما درگذری؛ اما عدالت تو ما را به حساب سختی گرفتار خواهد کرد.
هر چند که صلاح مملکت خویش خسروان دانند، ولی ما به فضل تو بیشتر عادت کردهایم.
ما تشنگان عفو توییم؛ چه میشود اگر از ما درگذری؟ طاقت ما طاق است و بی مدد تو، رستگاری برای ما یک توهم.
ای بینیازترین بینیازان! ما همگی عین فقریم و فقر و فاقت ما فقط با توانگری تو درمان میشود. رشته امید ما را نگسل. اگر ریسمان رجا بگسلد، راه خوف، نفس ما را میبندد؛ آنگاه به کدامین درگاه رو آوریم؟
اگر ما را از پیشگاهت برانی حرفی نیست؛ اما به یک شرط: اول بگو کجا رویم آنگاه بران.
ای آنکه از هر آنچه در وصف آید منزهای! مگر خودت متعهد نشدی که گره از کار بیچارگان بگشایی؟
1) . برداشتی آزاد از دعای دهم صحیفه سجادیه.
مگر حضرتت بدحالان را وعده دولت نداده است؟ ما همان بیچارگانیم که قرار شد در درگاه تو جواب بگیریم، همان بدحالانیم که وعده دادی حالمان به شود.
ای رحیم! چقدر زیبنده توست که به مشتاقان رحمتت مهر ورزی و دست افتادگان گیری!
دلهامان در هوای تو توفانی است و اشتیاق باریدن دارد؛ پس زاری ما را خریدار باش و آنگاه که خاک نشین پیشگاهت گشتهایم، ما را رفعت بخش.
الهی! همراهی با شیطان، ما را به بیراهه کشانده است؛ بر محمد و آلش رحمت فرست و شیطان را به سرزنش ما شاد مکن.
فروتنیام بیاموز(1)
پروردگارا! بر محمد و آلش درود فرست و ایمان مرا کاملترین ایمان، یقین مرا برترین یقین، نیّت مرا بهترین نیّات و عمل مرا نیکوترین اعمال قرار ده.
خدایا! به حق لطف تو که لطیفی! خالصترین نیتها را عطایم کن و با رحمت بی پایانی که تو راست، یقین مرا از گزند انحراف مصون بدار و هر آنچه از لغزش که از من سر زده است، اصلاح فرما!
بارالها! مرا کفایت فرما تا آنچه را که به انجام آن اهتمام ورزیدهام، به خیر و خوبی به انجام رسانم.
خدایا! مرا از درگه مردم بینیاز کن، رزق و روزی مرا فراوان و گسترده فرما، مرا هرگز گرفتار چشمداشت به آنچه در دست دیگران است، مفرما و مرا عزیز و سرافراز قرار ده.
«خدایا به عزّت که خوارم مکن
به ذل گنه شرمسارم مکن»
پروردگارا!
مرا از خطر کبر و خودبزرگبینی رهایی بخش.
خدایا!
مرا از آنانی قرار ده که از دستهای من، خیر و خوبی و نیکی به طرف مردم سرازیر شود و این خیرات، با آفت منت، ضایع نشود.
1) . برداشتی آزاد از دعای صحیفه سجادیه.
بارالها! وجود مرا و جسم و جان مرا به بالاترین زیورها و ارزشهای اخلاقی آراسته، از فخر فروشی مصونم دار!
خدایا!
اگر به برکت احسانت، اراده کردی که جایگاهم را در انظار مردم رفیع گردانی و مرا در میان آنان عزّت بخشی، به همان پایه، جان مرا فروتنی و افتادگی عنایت فرما!
پروردگارا!
بر محمد و آلش درود فرست و مرا از نعمت بزرگ راه مستقیم و جاده هدایت بهرهمند ساز و چنان قدرتی عطایم کن که این نعمت بزرگ را با هیچ چیز دیگر برابر ندانم.
«دل، زان خواهم که بر تو نگزیند کس
جان، زان که نزد بی غم عشق تو نفس
تن، زان که به جز مهر تواش نیست هوس
چشم، از پی آن که خود تو را بیند و بس»(1)
ای
خدای خوب و مهربان، ای بهترین و صادقترین رازدار بندگان.
ای
چراغ تاریکیها و روشنی بخش تیرگیها، ای کلید درهای بسته و برطرف کننده دشواریها، ای راهنمای گمراهان در بیابانهای سرگردانی!
تو
را ستایش میکنم که ستایش فقط مخصوص توست. خداوندا! آنچه از رحمت بیکرانت بر ما نازل فرمودی از ما مگیر.
ما
را از چشمه گوارای حق سیراب گردان و درهای هدایتت را به رویمان باز کن.
ای
بازکننده درهای هدایت بر روی بندگان، خداوندا! ما را از گمراهی و فتنهها با عافیت نجات بده و به کویر وجودمان از ابرهای پرباران خویش بباران.
خدایا!
تو را با نام همه خوبیها و اسمهایت و با تمام وصفهای نیکت صدا میزنم. تو خالقی و من مخلوق، تو منبع نوری، تو دریای لطف و کرمی و من آبراهی کوچک در کوهسار دل.
1) . خواجه عبداللّه انصاری.
خدایا! تو کمال مطلقی و من عبد ناچیزت، تو جاویدی و من بنده فانیات، تو بیهمتایی و بی قرینه.
خدایا!
ای انیس قلبها و مونس دردها، ای آشنای قریب، ای منتهای بزرگی و کمال! ای کسی که در وصفت نمیتوان سخنی گفت که در خیال و قیاس و گمان نمیگنجی، نمیدانم این بار با کدامین کلام بخوانمت و با کدامین بیان نجوایت کنم؟
خدایا!
میدانم که هستی و هر آنچه در آن است، معلول دستگاه آفرینشاند.
مهربانا!
میخواهم آنگونه که شایسته معرفت توست، تو را بشناسم، اما چگونه؟
خدایا!
اگر گوش جان را به زمزمههای جهان پیرامون بسپرم، این نام توست که در هر سو و بر هر کرانه زمزمه میشود.
خدایا! جلوههای زیبای این عالم، نامتناهیاند و هر یک، وامدار حضور کبریایی و
جبروتی
تو، ای کسی که نام تو آرامش دلهاست، این جهان از آن توست و تو تنها پناهگاه و مأوای بیپناهانی.
ای
کسی که سختیها را آسان میکنی و آرزوهای دور را نزدیک، اینک این منم که به سویت آمدهام؛ مرا بپذیر.
خدایا!
ای انیس قلبها و مونس جانها، ای آشنا، ای منتهای بزرگی و کمال، ای آنکه مرا به خود شناساندی و به طاعت خود فرا خواندی و از لغزش و گناه هراساندی. عنایتی کن و کویر شورهزار دل را با قطرات بارانی رحمتت سیراب ساز و بوتههای سرسبز اجابت را بر سجادههای سبز نیایشمان برویان و مرا به آن راهی رسان که ابتدا و انتهایش نام مقدس توست.
خدایا!
مرا تنها نگذار.
ای
نهایت مهربانی! دستانمان را بگیر و از لغزشهایمان درگذر.
«من که سر تا پا گناهم یا غیاث المستغیثین
از حضورت عذر خواهم یا غیاث المستغیثین»
الهی! تو را سپاس که به مهر بیکرانت مرا آفریدی، با آنکه از آفرینشم بینیاز بودی!
تو را سپاس که به احسان و لطف بیانتهایت، از مهرت سیرابم کردی و منتم نهادی و گل بیمقدار وجودم را عزت بخشیدی!
تو را سپاس که حمد و سپاس و ثنا سزاوار توست.
ای فریاد رس هر فریاد کننده، تو را سپاس که توفیق اطاعت و بندگی و هر آنچه که مرا به تو نزدیک کند، عطایم کردی!
تو را سپاس که در تمام لحظات زندگیام تو بودی که یاریام کردی، عزیزم داشتی، عزتم دادی و نعمتهای بیشمارت را نثارم کردی!
ای پناه بی پناهان! به تو پناه آوردهام؛ از خودم، از غربتم، از دوریام، از نافرمانیام.
الهی! امید رحمت تو را دارم و میدانم اگر لطف و رحمت بی انتهایت نبود، هلاک میشدم.
اگر نمیپوشاندی عیبهایم را، رسوای خلایق میشدم و اگر پرده بر گناهانم نمینهادی، روسیاه دو عالم.
الهی! نافرمانیهایم، راه امید را بر من بستهاند، اما عفو و رحمت تو باز هم مرا به سویت میکشاند؛ پس به سویت میآیم؛ با چشمان پر اشکم، با دل شکستهام، با روح سرشاره از نیازم.
«یوسفم روحم گرفتار است در چاه معاصی
خود برون آور ز چاهم یا غیاث المستغیثین
از خجالت چون برآرم سر به سوی آسمانت
شرم ریزد از نگاهم یا غیاث المستغیثین»
الهی! روح نیازمندم، نگاه مرحمت تو را میطلبد تا در این راههای پر پیچ و خم، مأمن دل بی پناهم شود.
الهی! دستان پر از نیازمان را خالی مگذار؛ دستهایی که به درگاهت دراز کردیم و از تو مدد خواستیم.
خدایا! این دلهای زنگار گرفته گناه را به آب رحمت خودت پاک کن.
پروردگارا!
ای تمام خوبیها !
مرا از کسانی قرار بده که از تو خواستند و عطایشان کردی.
از در رحمت تو به کدامین سو رو کنیم، آنگاه که رحمت تو برای عالمیان کافی است؛ پس روی از این بنده متضرّع به درگاهت برنگردان که باز تو را به زاری میخواند و تو تنها پناهگاه اویی.
میدانیم که از رحمت و فضل بیکران توست که شرمنده میشوی، آنگاه که بندهات را متضرّع میبینی:
«کرم بین و لطف خداوندگار
گنه بنده کرده است و او شرمسار»
یا غافر الذنوب! این جایگاه انسانی است که بازیچه گناهان است و به درگاهت باز گشته و راه گریزی از بندهایش نیست، که اگر بود، پناهش تنها تو بودی.
ای توبهپذیر مهربان! تو او را ببخش.
سپاس خدای را؛ سپاسی به عدد تمام اشیا که دانش او بر آن احاطه دارد.
سپاس از آن توست، ای پروردگاری که اول هستی تو بودهای و آخر هستی نیز به تو ختم خواهد شد!
سپاس تو را، ای خداوند یاری دهنده و ستوده شده؛ سپاسی که جاودانه است و مایه آمرزش من و رسیدن به وصال تو.
سپاس خدایی را که اندیشه و خیال ما از عهده وصف او خارج است و کس از عهده شکر او برنیاید.
خدایی که هر موجودی را چون موجودیت داد، از لطف و رحمت خود سیراب کرد و او را بهترین آفریدگانش قرارداد.
شکر
و سپاس از آن خدایی است که بر ما منّت نهاد به وجود محمّد صلیاللهعلیهوآله، آخرین فرستادهاش و اهل بیت او که چراغهای هدایت بندگانند.
«سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد
میان به شکر چو بستیم بند ما بگشاد
به جان رسید فلک از دعا و ناله ما
فلک دهان خود اندر ره دعا بگشاد
الست گفت حق و جانها بلی گفتند
برای صدق بلی حق، ره دعا بگشاد»
زیور ایمان(1)
پروردگارا! چه بسا ناهنجاریهایی در رفتار من باشد و عادتهای ناپسندی دامنگیر من که سرزنش مردم را به همراه داشته باشد؛ از تو میخواهم هر آنچه که از رفتار من نکوهش مردم را در پی خواهد داشت، اصلاح فرمایی.
خدایا! مرا از آنانی قرار ده که با دشمنان خود نیز مهر ورزیده و خیرخواه حسودان و بدخواهان باشم و محبت خود را حتی در حق آنان نیز دریغ ندارم.
«شنیدم که مردان راه خدای
دل دشمنان را نکردند تنگ
تو را کی میسر شود این مقام
که با دوستانت خلافست جنگ»(2)
خدایا!
توفیقم ده هر آنکه به من خیانت نمود، خواهان خیر او باشم و هر آنکه از من دوری گزید و ترکم نمود، با احسان و بخشش با او رو به رو شوم و کسی را که غیبتم نمود، با ذکر خیر از او یاد نمایم.
پروردگارا!
گسترش عدل و فرو بردن خشم و خاموش نمودن آتش کینه و برقراری پیوند میان دلهای پراکنده و ایجاد صلح و صفا در میان مردم و آشکار نمودن خوبیها و زیباییها و پوشاندن زشتیها و عیبها، همه و همه، زینت بندگان صالح و شایسته تو و زیور پرهیزکاران است؛ بر محمد و آل او درود فرست و مرا به این زینتها و زیورها آراسته فرما!
خدایا!
آنگاه که برف پیری بر سرم نشست و کهنسالی به سراغم آمد، بیشترین رزق و روزی خود را در آن زمان بر من نازل کن و به من از طرف خودت، قدرت و قوّت عطا فرما و نگهبان ایمان من - که همان راه مستقیم توست - از فرو غلتیدن در گرداب گمراهی باش!
«ای بارخدا به حق هستی
شش چیز مرا مدد فرستی
ایمان و امان و تندرستی
فتح و فرج و فراخ دستی»(3)
(همانا کسانی از مؤمنان، حق نماز را شناختند که زیور دنیا از نماز بازشان نداشت و روشنایی چشمشان، یعنی اموال و فرزندان، مانع نمازشان نشد. خدای سبحان میفرماید: «مردانی هستند که تجارت و خرید و فروش، آنها را از یاد خدا و بر پا داشتن نماز و پرداخت زکات باز نمیدارد»).(1)
دلبریده از خاک، صدای جذبه میآید؛ صدای کشش، تمام یاختههایم به سماع میایستند، نفسم بند میآید، از گلدستههای مقابل، صدای بال زدن ملائک، بیخودم میکند، به تماشا ایستادهام، بند بند پیکرم قصد فرو ریختن دارد.
نه کسی را میبینم و نه چیزی میشنوم، نه هیاهوی کنار، نه دلبستگیهای مقابل. دلبریده از تعلقات، بالهای پروازم را میگشایم در آسمانی یک دست، سرشار از نور و شعور.
پیکرم میچرخد.
1) . نهج البلاغه، خطبه 199.
راهی میجویم که صراط مستقیم است؛ راهی که هر چه فانوس، در آن نورانیت محض، بینور شوند، راهی که نه ظالمین را بدان راهیست.
قلبم به شدت میتپد. این منم که اینگونه بیخود از خویش، به سخن ایستادهام؟
این صدای ناچیز، این ذره بیمقدار، آیا صدایش در ارکان آسمان میپیچد؟
به خاک میافتم از عظمت پروردگار - سبحان ربی الاعلی و بحمده - .
خدای اعلی، خدای بزرگ که کلمات، گنجایش بیان و بزرگیات را ندارند! دستم بگیر.
چه زیبا لحظاتیست که اجازه میدهی این بنده حقیر، رو به رویت فریاد برآورد و به تضرع از تو یاری بخواهد که تنها تو میشنوی صدایش را و تو دست میگیری افتادگی و بیپنهاهیاش را.
سراسر روح - بیکالبدی از جنس خاک - پرواز در کائنات و چشمهای بارانیام که هنوز میکاوند دریچههای آسمان را میبینند که چه عظمتیست بندگی پروردگار.
زیرنویس:
نماز، ترانهای جاری که ذره ذرهام را بیتاب میکند.
نماز، گلوی گداخته بندگی و طلب جرعه جرعه لطف الهی است.
نماز، شروع به هنگام فرو ریختن و نابود شدن تن است.
نماز، حقیقتی است که نمیتوان آن را در کلام گنجاند، ناچیزی بنده و اقرار به آن، بزرگی معبود و شهادت به آن، راهی جستن از میان نور به سمت نور، جدایی از تعلقات خاکی.
حی علی الفلاح، حی علی الفلاح ...
شتاب به سوی رستگاری عظیم. مأذنهها، آوای عروج سر دادهاند. ترنّم این لحظههای نورانی، حضور سبز تو را به انتظار نشستهاند. برخیز! در مصلای اخلاص، «قدقامت»
نیاز ببند! رو به روی کعبه مناجات، دست به قنوت اجابت بردار و سر به سجده توحیدی ناب بسپار.
برخیز! قلب بیتاب این ثانیهها، تکلّم ساده تو را در این بزم تماشایی به انتظار نشستهاند.
رو در روی سادگی، با تمام نیاز خویش ایستادهام و تمام اشکها را پشت سر نهادهام. پیشانی بیپیرایه خویش را در پیشاپیش پشیمانیها به سجده شوریدگی مینهم و از ناکجای ناامیدی شروع میکنم.
زمان، زمان نماز است و هنگام، هنگامه نیاز؛ میخواهم بایستم و نام خدا را در تک تک ذرههای وجودم بپراکنم.
تا شروع به اذان گفتن میکنم، تنم میلرزد. آرامشی سبکتر از خواب شببوها به من هدیه میشود. اینک در تک تک سلولهایم صدای شوق است و نغمه نیاز.
تهی از خویشم و خالی از عصیان.
به نماز ایستادهام و حس میکنم که التماسی سبز در سلولهایم سیر میکند. حس میکنم که با نور، همکلام شدهام و با صبح، همصحبت. دل از همه جا و همه کس بریده و با دلی یکدست چون سپیده، زبان به زمزمه آغاز میکنم که:
«از دل به دلت رسول کردیم
وز دیده زبان راز بستیم
دیدیم رخت که قبله ماست
زان سو که تویی نماز بستیم»(1)
آنجا میتوان معنای آب را حس کرد و طعم روشنی را چشید.
اینک میتوان روشنی سرود سروها را به روانی آب شنید.
میتوان از پاییز تا بهار، پلی به ارتفاع تفاهم زد.
مهمان خدایم و میزبان شوق.
سر تا پا اشتیاقم و پا تا سر شیدایی.
ایستادهام پشت سر؛ معرفت را اقتدا کردهام به یکرنگی و به خاطر میآورم سخن مولایم علی علیهالسلام را که «اذا قامَ أحَدکُمْ اِلی الصّلاةِ فَلْیُصَلّ صلاة مُوَدّعَ؛ هرگاه یکی از شما به نماز ایستد، نمازی
1) . خاقانی
بخواند که گویی نماز آخر اوست». از خود سؤال میکنم که با کدام توشه به نماز ایستادهام و درمییابم که لبریز از لطافت بارانی رحمت الهی شدهام و سرشار از اشک شوق مشتاقی.
جوانههای دعا، آرام آرام در قنوتم پا میگیرند، بالهای ابریشمی پروانههای نیاز در بزرگ نمایی اشک گشوده میشوند و مرا با خود تا انتهای اتابه میبرند. دستهایم را ورق میزنم و دلتنگیهایم را مرور میکنم و میبینم که وقت، وقت خداحافظی است و باید تا نیازی و نمازی دیگر، بیتابی خود را بدرقه کنم. دلتنگیهایم را مرور میکنم از اوج اجابت به ابتدای بیتابی و شروع اشک باز میگردم.
تا به خود میآیم، میبینم که وقت خداحافظی است و باید تا نیازی و نمازی دیگر بیتابی خود را بدرقه کنم.
و اینک از تو میگویم نماز، ای آشنای تازگیهای من، اگر تو نبودی، معلوم نبود چه بر سر بندگی من میآمد.
برخیز، اکنون هنگامه تدارک پرواز است؛ پروازی به مقصد آسمان؛ سوار بر ستونهای نامرئی پرواز تا عرش.
برخیز، اکنون وقت زدودن شیشه مکدر چشم است، هنگام دیدن بزرگی، جلال، جبروت.
برخیز، حالا زمان ملاقات است؛ وقت ستایش تسبیح و اعتراف به بزرگی، اقرار به
ناچیزی.
برخیز، مگذار ثانیه از ثانیه بگذرد.
برخیز، هنگام نماز است.
سر بچرخان و ببین آسمان را که فرشتگان تسبیحگوی روز میروند تا آبیتنان فروتن شب، بساط نیایش بر درگاه دوست بیافکنند.
سر بگردان و ببین که چگونه ذره ذره عالم این هنگام روی به خالق خود دارند و او را میخوانند.
سر بگردان و ببین بر پشت تو بار امانتی است که جز تو در توان کس نبود و نخواهد بود.
سر بچرخان و ببین که چگونه پروردگارت، تو را بر خیل آبیتنان فروتن، برتری داد.
برخیز و سر بگردان.
حالا گوشها چونان علامت سؤالی نام تو را از آسمان میجویند و وقتی که بشنوند اللّه اکبر را، وجود، در سجود میآید. جهان سر خم میکند که بگوید پاک و منزه است پروردگار بزرگ من و من او را ستایش میکنم.
و تو، قدقامت نمازت را نه در زمین، که در آسمان خواهی گفت؛ آنگاه که آسمان، با همه بیکرانگیاش، سجادهای برای تو خواهد شد.
حالا چشم بپوشان از هر چه «ما»یی و «منی»؛ دیگر در حضور او کیست که یارای دم زدن از خویش را داشته باشد؟
حالا چشم بپوشان از خاک و روی بگردان تا افلاک، تا آن سوی سورههای نور، تا طعم خوش آب گوارای جاری در بهشت.
چشم بپوشان از بودن و تکبیرة الاحرامت را سوار بر باد صبا، تا سدرهالمنتهی برسان.
چشم بپوشان تا چشم باز کنی بر معبود.
حالا که چشم پوشاندی، امام جماعت جهان میشوی.
دستهایم را باز کردهام؛ باید که پرواز کنم وسعت سبزت را.
باید که دل را به دست جاذبه نامت بسپارم.
باید که آلودگیهایم را با زلال یادت تطهیر کنم.
درونم غوغائیست؛ محشری بیمانند، ناگهانی، وصف نشدنی. کسی در من تو را میخواند؛ اما نه! کسانی در من از تو سخن میگویند، تمام ذرات وجودم با تو گفتگو دارند. میخواهم خود را به غفلت بسپارم، ولی توان از تو بریدن ندارم. عالم، سجاده راز است و تمام هستی، آیینه نیاز؛ کوهها قامت عشق بستهاند، موجها به رکوع میروند، ذرات خاک، تسبیح گویان سر به سجده دارند و من مبادا غافل از تو شوم!
تمام پنجرهها از یاد تو پر شدهاند؛ مباد از شکوه نامت فاصله بگیرم.
خود را در حضور تو میبینم، دستهای نیازم را به سمت افق بی انتهای کرامتت میگیرم، چشمان التماس را بدقه دستانم میکنم، شاید به دامن بلندت برسد.
دیگر جز تو نمیبینم، دیگر جز تو نمیخواهم، از خویش خالی میشوم و از تو لبریز.
لبهایم به لرزه در میآید و کلمات از لرزش زبانم میتراود.
«اللّه اکبر»؛ تو بزرگی؛ بزرگتر از تمام هستی، بزرگتر از خیال من، بزرگتر از هر چه و هر که در وهم بگنجد و من که کوچکترینم و عاجزترینم، چگونه به سمت تو نیایم، چگونه از تو نگویم؟
خدایا! یاد تو را پر پرواز دل کوچکم قرار دادم که افقی جز تجلی نام تو نمیشناسم.
از تو چه بگویم؛ از تو که سرشار از نعمتم کردی، تو که آفتاب نماز را ارزانی سیاهیهای قلبم نمودی.
«ایاک نعبد و ایاک نستعین»؛ این ذره معلق اگر به سمت خورشید نرقصد، چه خواهد بود؟
ای منتهای هستی، تو را میخوانم، پاسخم ده که بی تو هیچ و پوچ خواهم بود.
این حکایت هماره باد صباست، پیچیده در گوش درختان.
بادصبا، ملکه بادهای جهان است و نسیم، از خیل دلباختگان و مریدان اوست. توفانها، گردبادها، بادهای موسمی، بادهای سرخ ... همه و همه، چشم بر محبت و مهربانی او گذاشتهاند.
باد صبا شاید در ذهن قدیم قالیچه پرنده، هنوز مرور میشود.
باد صبا شاید حکایت من و توست که از ورای عاشقانگی ابرها به هم سلام میکنیم و برای هم نامه مینویسیم.
باد صبا، کبوتر سلام و نامهمان را با خود به جزیره مسکونی ابر میبرد.
باد، ما را نیز با خود میبرد به سمت هر چه نور و روشنی، به سمت خیال رنگین کمان، به سمت خورشید.
باد، رویای ماهیان صوفی رودخانه است که در اوراد همیشهشان میوزد.
باد، تحول عمیق پنجره است، در ساعت انتظار.
باد، نشانی دل عاشق را بلد است و همچنان در گوش گیاهان میدمد و گرده افشانی محبت میکند.
این ذکر دائم هوهوست که از دهان صبح، بیرون میچکد و باد، آن را فریاد میکند. پس ای باد صبا، مرا با خود ببر، تا از دشتهای سبز عاطفه عبور کنیم.
تا بر فراز زمین،مهلت مخدوش زمان را بیندیشیم. مرا با خود ببر تا فراسوی مرزهای توهم، آنجا که میتوانیم بدون پاسپورت، از سیمهای خاردار بگذریم.
آنجا که در خواب برفی مزرعه، ترانه بهاران جاری است. آنجا که فردای دهکده، پر از گل سرخ است. ای باد صبای مهربان، قرنها حضور جاری تو را در غزلهای شاعران دیدهام. صدای ابریشمیات را در دفتر مرغان سحر به تماشا نشستهام.
اینک حریر حضورت، نازکای خیالم را در بر گرفته است، تو بهنوازش دستهای
پروانه آمدهای.
ای کاش هیچ توفانی خواب پروانهها را نیاشوبد و هیچ گردبادی، دایره دوستی و دف عشقمان را ندرد!
سوگند به باد، آنگاه که در لابهلای گیسوان سوخته دختر بچههای معجر ربوده، میوزد!
سوگند به باد، آنگاه که گرد و غبار برخاسته از سم اسبان را بر سرهای بالای نیزهشان مینشاند!
سوگند به باد، آنگاه که خنکای آب فرات را بر صورتهای آفتابخورده کودکان چشم به راه عمو میگذارند!
سوگند به باد، آنگاه که قنداقه خونی شش ماهه را برای گهواره سوخته و دستهای تازیانه خورده مادر به ارمغان میآورد!
سوگند به باد، آنگاه که عطر یاس کهنه پیراهن غارت شده را در هوای غم گرفته بقیع میپراکند!
سوگند به باد، آنگاه که قاصدکهای آواره را از این شهر به آن شهر میچرخاند!
سوگند به باد، آنگاه که پرچم سرخ ثاراللّه علیهالسلام را بر فراز گنبد کربلا تکان میدهد!
سوگند به باد، آنگاه که با پخش بوی خوش سیب، جهت راه کربلا را به سرگشتگان غریب نشان میدهد!
سوگند به باد، آنگاه که تربت مطهر نینوا را به چشم نمازگزاران عاشق میرساند!
و سوگند به باد، آنگاه که علم خونخواهی سیدالشهدا علیهالسلام را در دستان منتقم آخرالزمان، به اهتزاز درمیآورد.
تو را چگونه بنویسم؟
تو را چگونه بگویم، ای بزرگمرد!
سالهاست قلمم را در خاک دفن کردهام و مات مینگرم خورشید را که هنوز از نام تو طلوع میکند و بر سر شانههای تو میلغزد.
خدای شبزندهداری و شمشیر! هنوز خاک میلرزد از ضرب گامهایت و آسمان میشکافد از برق ذوالفقارت.
هنوز شبهای کوفه بر سینه میکوبد نیامدنت را.
هنوز چاه، خون گریه میکند و نخلها در باد، بیتابانه موج میزنند اندوهی را که سالها در چاه میریختی.
بزرگمرد! تاریخ را چگونه ورق زدهای که هنوز عطر سرانگشتان مهربان تو را میدهد؟
تاریخ را چگونه ورق زدهای که هنوز پشت هر در نیمه بسته، کودکان یتیم، به انتظار آمدنت، بر سکوهای خاک خورده تاریخ به خواب رفتهاند؟
تاریخ، مدیون توست و امروز، محتاج عدالت فراگیرت!
ای ترانه جاری بر زبان کائنات! جهان چه درهم شکسته است و آسمان چه در هم پیچیده و خاک چه فرو خمیده است!
بودنت را خوب نشناختیم و نبودنت که چه سنگین و کمرشکن است - دردی به وسعت همه دردهای جهان -
بودنت را شبهای کوفه خوب میشناخت، آنگاه که کیسه بر دوش میگذشتی و بوی نان و خرما، شبهای کودکی کوفه را سرمست میکرد. بودنت را نخلستانها خوب
میشناختند، آنگاه که پای هر درخت به نماز میایستادی و از سوز نالهات، هر چه نخلستان، در آتش آه شعله میکشید.
بودنت را چاه چه خوب میشناخت، آنگاه که هیچ گوشی نمیشنید دردهایت را، جز چاه که رازدار شبهای دلتنگی تو بود!
شیرمرد! میتاختی در میدانهای جنگ؛ کفر، از برق ذوالفقارت درخاک میغلتید.
کجایی که جهان، بیتابانه محتاج توست؟
کجایی که نبودنت، دنیا را به «هیچ» کشانده است، به نقطهای بیهوده سرگردان؟
هنوز خواب عبور تو زیر پلکهای شهر بر هم میخورد، هنوز منتظریم.
شمشیرت را به دست کدام خورشیدسوارِ بهار شولا سپردهای؟ جهان عجیب به عدالتت محتاج است.
آی ثانیههای شتابزده و گریزان منتهی به من!
مرا به عقب ببرید.
به قدر چهارده پلک، مرا به عقب ببرید؛
به کوچههای تنگ کوفه، به خانه مولا، به حاشیه مهربانیهایش!
دردی عظیم از اعماق وجودم شعله میکشد؛ دردی به وسعت تمام نیرنگهای کوفه.
مرا به عقب ببرید!
میخواهم ردّ مهربانیهایش را دنبال کنم.
قدم در جا پای خوبیهایش بگذارم.
تشنهام؛ به من قطرهای از لبخندهای علی بچشانید.
مرا به عقب ببرید؛ به سالهای سکوت و صبوری مولا!
میخواهم توشهای برگیرم از آن همه مهر و عاطفه و سخاوت، میخواهم در حلاوت نگاهش حل شوم؛
همراه حنجره سوزانش، قطره قطره ذوب گردم.
میخواهم میان عظمت چشمهایش به نماز بایستم...
«... شیعه یعنی که شرابی ز خدا نوشیدن».
این همه از تو گفتن...
تو هنوز ناشناختهای
تشنه نام توام؛ تمام واژهها را سر میکشم؛ تو آن زلالترین واژهای که گلهای وحشی وجودم از خنکای نامت به تفاهم رسیدهاند.
تو آن کلامی که ایمان و عشق را در گوش رذالتهای خاک فریاد میکنی.
میخواهم دمی به عقب برگردم.
در روزگار «قحطی چشمانت»!
هرگز به دنیای واژگون امروزم باز نگردم.
در هوای پاک کلامت گم شوم!
خودم را به بی نهایت مهربانی تو گره زنم.
دخیل دلم را به نخلها میبندم که قطره قطره از اشکهای تو پا گرفتهاند، مولا!
فریاد بزنم:
«دست من دامن تو آی بلند ازلی
دلنواز دل شیدایی من باش علی»
کاش
قطرهای از دردهایت بودم،
کلامی
از نهج البلاغهات!
کاش
«این همه» بودم و «این» نبودم.
ای
کلامت کمال آفرین! تو همچنان ایستادهای در بام کلمات.
یک
پای سخن در حضور کلام تو میلنگد، آنگاه که حلاوت و ملاحت را با هم آمیختی تا همه بدانند اعجاز کلام تو باورکردنی است.
به
راستی که سخنت، «پایینتر از سخن خدا و بالاتر از سخن تمام مخلوقات» است.
«خدایا!
هر کدام از بندگان تو که سخن عادلانه دور از ستمکاری و اصلاح کننده دور از فسادانگیزی ما را نسبت به دین و دنیا شنید و پس از شنیدن، سر باز زد و از یاری کردنت باز ایستاد و در گرامی داشتن دین تو درنگ و سستی کرد، ما تو را بر ضدّ او به گواهی میطلبیم»(1)
بهاری
تازه از نفسش میرود و هر لحظه، در ابعاد زمان و مکان نمیگنجد. رودْوار میخروشد و صدایش در دهلیزهای تو در توی تاریخ، همچون پرندهای رها بال میگیرد و چه زیبا کلامی است، کلامی که از دهان او به سوی حقیقتش سرازیر شود! چه پویا کلامی است که در شریانهای زمان، هنوز در حال حرکت است، هنوز در حال جریان و غلیان!
میشنویم
صدایش را، اما مبادا آنکه از بندگانی باشیم که بر ضدّمان به گواهی نزد خدا برخیزد!
مبادا
آنکه چشمهامان روشنایی سرشار کلامش را حس نکند و گرمای سخنش، تن افسرده خواب آلودمان را بیدار نکند!
مبادا
آنکه از شنیدن سر باز زنیم، چون بندگان عاصی!
1) . ترجمه بخشی از خطبه 122 نهج البلاغه.
کلامش نور، نفسش آمیخته با شعور، سراسر وجودش از خورشید، اما کلامش عبودیت محض.
مبادا
آنکه بشنویم و نیندیشیم!
هشدار
تا جهان بیهوده مسخمان نکند!
هشدار
تا دلبسته دنیا نشویم!
زنهار
از این که گوشهامان پنبه زاری از غفلت شود!
از کلامش بوی معرفت میخیزد و اصلاح. خوب میشناسد این دنیای نامردی و نامردمی را که میفرماید:«دنیا گذرگاه است، نه جای ماندن و مردم در آن دو دستهاند: یکی آن که خود را فروخت و به تباهی کشاند و دیگری آن که خود را خرید و آزاد کرد».(1)
1) . ترجمه حکمت 133 نهج البلاغه.
در کدام کرانه دور، تصویری از نورانیت محض، تو را به خویش فرا خوانده است که اینگونه بیتابانه بال میگیری و رها میگذری؟
نفست بوی بهار میدهد. سرشار میشوی از خورشید، تکهای از بهشت، تو را به خود میخواند. این سو هوای مه آلود خمپاره و خاک، آن سو خوشه خوشه بهار، از شاخههای دستانت آویزان. این سو ترانههای سوخته و تنهای پاره پاره، آن سو بهشت موعود. لحظه رسیدن نزدیک است. گام به گام به خدا نزدیک میشوی، هزار
پنجره باز، تو را در منشوری از نور حل میکنند؛ بالهای عبورت که بازند؟
نفست به شماره میافتد، در خاکریز نمیگنجی؛ بالاتر میپری، صدای رگبار و گلوله؛ چشمهایت را میبندی و خدا را از همیشه نزدیکتر حس میکنی. گرمی خون از شریانهایت بیرون میجهد، لباست رنگ شقایق میگیرد. تو خود بهار میشوی.
در راه رسیدن، نگاهت را از طاقچههای خاکی زمین برمیداری و میدوزی به آسمانی که رو به رویت آغوش گشوده است. خورشید، بر پیشانیات خلاصه میشود، قطره قطره فرو میچکی در تراکم رنگ و نور، پلک میزنی. رو به رو، پوتینهایت میدوند به سوی دشمن، دستهایت را
بلند میکنی و به آسمان گره میزنی، پیشانیبندت در باد میچرخد. ابرها پایین میآیند و رو به روی چشمهایت شکل میگیرند، دستی تو را به سوی بالا میبرد، در خاک نمیگنجی، عظمت روحت آسمان پیماست.
صدای گلوله و خمپاره، بوی تند خون و باروت، تنهای پاره پاره و رو به رویت لالهزاری از خون همرزمانت.
به خورشید میاندیشی، فریاد میزنی اعتقادت را.
جاده بهشت، رو به روی گامهایت، پلکی نمیزنی، چشم از خاک بستهای و به افلاک میاندیشی.
هزار بهار از چاک گریبانت جوانه میزند، هزار شاخه لاله که در باد میوزند، موج میزنند، بوی خون تو را میدهند. بی تن ایستادهای؛ محکمتر از هر چه کوه، سربلندتر از هر چه سپیدار، خروشانتر از هر چه موج، هر چه دریا، سراسر نور، سراسر روح، رها در آسمان، بوی بهشت، سرمستت کرده است.
پیشانی بلندت را، پلاکت را، چفیهات را، همه را میگذاری و میروی، بی نشان بودنت، بهترین نشانی توست.
در افلاک، چه خوب میشناسندت، پیشانی بلندت بوی بوسههای ملائک میدهد، بیتابانه بال گرفتهای و کسی به ردّ عبورت نمیرسد.
ای پر از چشمههای نور تنت
بادها وامدار پیرهنت
سبز رفتی که سرخ برگردی
نور میجوشد از لبت، دهنت
باد پیچید در حوالی شهر
گُر گرفت انزوای سوختنت
کوله بارت پر از شقایق شد
حس یک لحظه آسمان شدنت
بار بستی، به راه افتادی
میچکید اشک از دو چشم زنت
... و تو را میکشاند سمت خودش
حرمت آیههای ممتحنت
نوزده سال ماندهای گمنام
و پر از چشمههای نور، تنت
خشم کهنسالت را فریاد بزن، آن چنان صاعقه وار که خواب این حوالی را بشکند، فریاد بزن بغض پیچیده در صفحات صدایت را، گرههای مانده در گلویت را.
ابرهایی که در چشمهایت میبارند و دستهایت که جستجو میکنند پارههای سنگی را تا آسمان را با خشم هر چه تمامتر بال بزنند، تو را میشناسند دردها و نالهها، زخمهایت را التیامی نمیبینی، جز فریاد.
هم صدا با تو، هر تکه از پارههای وطنت به فریاد میایستند، دستهایت را مشت میکنی، هوا را آن چنان میفشاری که از سرانگشتانت بارانی یکریز بر چهره ترک خورده خاک میزند، تو را خوب میشناسند شبهای تاریک و دردهای بیپایان.
میبینی و درد میکشی.
بیت المقدس در هالهای از درد به خود میپیچد و شهر، سراسر ابلیس میشود، با ردّ گامهایی از آتش. تو را در شعلهها میخواهند و چه بیهوده فکری است؛ که بهشتی سراسر شکوفه در گریبانت لهله میزند.
میدوی در کوچهها، نمیهراسی از هیچ صدایی؛ حتی از رگبار گلولهای که سالها پیش، پیکر پدرت را گلباران کرد.
فریاد میزنی دردهای نهان مادرت را، فریاد میزنی کشورت را، خاکت را، تکه تکه احساست را که به بازی گرفتهاند.
شب در چشمهایت میدود، خلاصه میشوی در روشنان سوسوزن این شبها، خواب مبارزه میآشوبد پلکهایت را، لحظهای درنگ نمیکنی، همچنان فریاد میزنی، انگشتانت سنگ میشوند، میخروشی در بستر زمان، سر بر جدارهها میگذاری و موج میزنی، ردایی از شقایق بر تن، خون سرخ شهادت جاری در شریانهایت. تنها به لحظهای میاندیشی که این همه سیم خاردار شکوفه دهند، که سالها آوارگیات زیر طاقهای باستانی ویران شده سرزمینت پایان بگیرد، که بار دیگر بیت المقدس را ببینی که در هوایی سرشار از بهار نفس میکشد.
خشم کهنسالت را فریاد بزن، دستهایت را مشت کن. درختان زیتون کشورت، همنوا با تو، میوههای سنگ میدهند.
این قدر، انگشتهایت را روی نقشه فشار نده، میگیرد دلم
برای محدود کردن من نقشه کافی نیست
آیا ندیدید نقشه جغرافیای وطنم را در سینه شکافته برادرم «خالد»؟
ما سرخ زندگی میکنیم؛ فریادهامان فرا سوی مرزهای خاکی میپیچد.
فلسطین، پاره تن من است در زمین.
بگذار فریادهایم زیر چکمههایتان شکنجه شود، که رگهایم هنوز از غیرت سرشار است؛ حتی اگر حنجرهام، از باروت سوخته، آتش بگیرد.
ما را قتل عام کنید
برای شهادت میخندیم و میهراسید
و این برای ما کافی است
انگشتهایت را این قدر محکم روی نقشه فشار نده.
تا سحر چیزی نمانده است.
صبح که شود، انگشتهایت را روی جغرافیای دلم، خواهم شکست.
یکشنبه
2 اسفند 1383
10 محرم 1426
2005.feb. 20
کدام فکر شوم، صفحات خاک خورده ذهنتان را آشفته است که نمیاندیشید جز به ویرانی، جز به خون، جز به گناه؟
این کدام ابلیس بیدار شده است که در چشمهایتان پلک میزند و چنگ در تمام پیکرتان انداخته است که اینگونه در گناه غوطه میخورید؟
خفاشانه با کدام خورشید به جنگ برخاستهاید و مست از این حادثه، قهقههای ابلیسانه میزنید؟!
چگونه در گردابهای غفلت دست و پا میزنید؟
شما را هیچ راهی نیست جز شعلهزارهای دوزخ. شما را هیچ بهاری بیدار نخواهد کرد، هیچ صدایی؛ حتی صدای فرو ریختن دیوارهای صحن و ضریح.
نمیبینید جز تاریکی، نمیبینید جز غفلت، راهی که انتخاب کردهاید، شما را در آتشی میسوزاند که هیچ کس را یارای رهایی از آن نیست.
کبوتران حرم، در خون تپیده و بیبال و پر، صحن غرق در دود و غبار، بوی تند حادثه، بوی خون زائران، چشمانداز اشکهای ریخته پای ضریح، جانمازهای هنوز
گشوده و مشتی کبوتر که بیپیکر بال میگیرند، مشتی کبوتر زائر تپیده در خون.
این کدام حادثه شوم است که ذهن تاریخ را میآشوبد؟
این کدام شوکران ناهنگامی است که در جام جان تاریخ ریخته میشود؟
دستان ابلیس این بار به کدام قصد شوم، پنجه در خورشید کشیده است که از هر طرف، بوی بالهای سوخته میآید و خونهای بیگناه ریخته.
حرم بر سینه میکوبد و چشم میبندد تا اتفاق افتاده را اینگونه هولناک نبیند.
هالهای از غبار، تکه تکه بدن زائران؛ انفجار رخ داده است و ابلیسان از شادی در پوست نمیگنجند؛ آنها که با دستهای خویش، دوزخ حتمی خود را شعلهورتر کردهاند.
حادثه نفس نفس میزند. خواب آرام خاک آشفته است، خورشید، بیرمق میتابد تاریکی حادثه مقابل را، کبوتران بیبال و صحن حرم که در دود و خون و غبار غوطه میخورد.
آسمان از این اتفاق بر خود میلرزد و نفس ثانیهها بند میآید، هنوز دستهای کبوتران در آسمان بال میزنند.
چه کسی گفت که عاشورا، فقط دهم محرم الحرام سال شصت و یکم هجرت بود و بس؟
چه کسی گفت که کربلا فقط صحنه پیکاری بود میان سپاه سیاهدل شام با اهل بیت و یاران سبز سیادت؟
عاشورا نه یک روز و کربلا نه یک سرزمین محصور در عراق است.
سپاه یزید هنوز نمردهاند؛ دیروز شمشیر میچرخاندند و خنجر میکشیدند، امروز بمب ساعتی حمل میکنند.
دیروز کربلا، امروز توس؛ دیروز حرمت حریم حسین علیهالسلام را شکستند، امروز حریم سبز قدس رضوی را. دیروز اهل بیت حسین علیهالسلام، امروز عاشقان حسین علیهالسلام.
راه، همان راه است و غربت شیعه، هنوز همان بغض غریبی است که در گلوی زمان سنگینی میکند. نام شیعه را با غربت قرین کردهاند و سرنوشت سرخش را با خون رنگ زدهاند.
دوباره عاشورا است.
اینان در ماتم شهدای کربلا گرد حریم اباالحسن جمع شدهاند. یا علی بن موسی الرضا علیهالسلام، سرت سلامت!
پس از چهارده قرن، برای عرض تسلیت به پابوس غریبنوازت آمدهایم.
آری! امروز دوباره عاشورا است، عقربهها، بمب ساعتی را روی لحظه عروج شهیدان عاشورا تنظیم کردهاند. ثانیهها ملتهباند در انتظار جنایتی هولناک، مشبکها خونآلود.
پاره پارههای شهدا تا سقف ضریح پرواز میکند.
توس، بوی کربلا میدهد، خیمههای حسین علیهالسلام را دوباره آتش زدند، این بار نه سپاه شام، که کوردلانی سیاهدل و منافق سیرت، از تبار شمر، از قبیله توحّش، از نسل گرگهای انسان صورت.
از نگاه سبز رضا علیهالسلام هم شرم نکردند؛ از مهربانی بیمنتهایش. از هیبت حریم قدسیاش. از زمینی که زیر پای ملائک به خود میبالید.
امروز دوباره عاشورا است؛ نه عاشورای سال شصت و یکم هجرت، که عاشورای قرن دود و آهن و فولاد و سیمان. اولاد «ذی الجوشن»، فرزندان خلفی برای جدّ ملعون خود شدهاند. هنوز هم شنیدن نام حسین علیهالسلام بر ایشان سنگین است.
هنوز پس از چهارده قرن عزای حسین، گریه بر حسین و مجلس حسین، آتش بغضشان را تازه میکند.
شهدای کربلا نه همان هفتادودو یار بیباک سینه چاکند که هنوز هم سپاه ظلمت به جرم عشق حسین علیهالسلام سرها میبرند، سینهها میدرند و خونها میریزند.
این شطّ جاری سرخ، تا طلوع موعود، هماره جاری است. سرچشمه این شط، مسلخی است که حسین علیهالسلام را سر بریدند.
نه آسمان، آسمان همیشگی بود و نه زمین، زمین همواره.
عصر، عصر عاشورای رضوی بود و رنگ، رنگ حماسه علوی.
تکرار تاریخ بود و استمرار ستم ستیزی و منافقان کوردل و شوم سرشت، همدست و هم داستان ضعف و ننگ خویش میشدند و هم قدم حقارت خویش. ابلیسان آدم روی و آتشخوی، این بار قلب قداست را نشانه گرفته بودند.
بوی باروت و باران، خبر از فاجعهای عظیم میداد و گرد و غبار غربت و شیون، بر چهره اشکها مینشست.
فاجعه فراتر از حد گریستن بود. آنان که اندیشه معرفت از دل بیرون کرده بودند و مشغول شقاوت خویش و همراه بی هویتی خویش بودند، دست به تکرار عاشورایی دیگر در کربلای رضوی زده بودند. کبوتران حرم در خون خود بال و پر میزدند وشوریدگان شیدا بر سر خویش.
حنجره حجرههای مجروح رضوی، همصدا با خیمههای علوی میسوخت و چشم به افق فرا روی خویش میدوخت. این بار نه هفتاد و دو نفر، که یک قبیله آغشته به داغ بود.
تکهای از تبسم کودکی به خاک افتاده بود و گوشهای از چشم شوریدهای به سجاده چسبیده.
چادری نیم سوخته و آغشته به خون کبوتران در گوشهای از گریه طفلی رها افتاده، مرمرها به رنگ زعفران سرخ.
تمام پنجرهها نگران ضریح عشق بودند و تمام حنجرهها مرثیهسرای این بیقراری.
سلامهای ناتمام و ارادتهای خاکستری در عطر آشنا و سبز صمیمیت، رها شد و لحظهها، لحظههای آشنای غربت است و نفسها، نفسهای گرم صمیمیت.
منافقان، در گمان خویش میپنداشتند که آتش عشق و شور ارادت را میتوان فرو نشاند!
چه گمان باطلی!
صدای انفجار، زمزمههای جمعیت زیارتنامهخوان را به فریاد و ناله بدل کرد. آینههای حرم فرو ریخت و پس از آن، جز اجساد تکه تکه و جویبار خون، چیزی در دل شکسته حرم تکثیر نشد. انفجار، آهوانی را با خود برد که بیقرار کرامت ضامنی بزرگ، در آستانه سبزش به تضرع آمده بودند. دستانی که در ضریح مشبک فقل شده بودند، نمیدانستند که لحظهای دیگر، در آغوش آسمان، بال در بال فرشتگان به نزد قاضی الحاجات خواهند شتافت.
خدای من! کسی که این زخم را در حنجره حرم به جا گذاشت، آیا نمیدانست که در کدام ساحت قدم گذاشته و حرمت چه کسی را میشکند، یا نه، میدانست و اندیشهاش ریشه در آبشخور نفاق و نامردمی داشت؟ نامردمانی که سالهای سال است در جویبار خون این ملت سربلند، برای رسیدن به اهداف پوچ خود غوطه میخورند. روبهانی دستآموز که امنیت و اقتدار ملت و سرزمینشان را به هیچ فروختهاند و به خیال خام خود، به آزادی و نجات ایران میاندیشند؛ ایرانی که خوابهای کودکانش از سایههای شوم آنان به کابوسی وحشتناک مبدل میشود!
حرم به لرزه در میآید؛ در عاشورایی که قرنها است بغض سال شصت و یک هجری را در گلو مچاله کرده است. تو گویی بارگاه رضوی، کربلایی دیگر است!
اینجا سپاه کفر، در هیئت مادهای منفجره به میدان آمده است و اجساد پاره پاره کربلای رضوی، زنان و مردان و کودکانی هستند که به قصد زیارت ثامن الحجج آمده و حالا تکرار
عاشورای حسینی را در حرم فرزندش به خون نشستهاند. اگر آنجا شمر بود و ابن سعد، اینجا یزیدیان
در آن سوی زمین به نظاره جنایت خویش از شبکههای تصویری جهان ایستادهاند.
فاجعه خونین انفجار در حرم حضرت رضا علیهالسلام، که ننگ دیگری است بر پیشانی آنان که چون خفاش از روشنایی میهراسند.
صدایی مرموز به گوش میرسد؛ صدای خبط شیاطین، صدای منفور عفریتگان مکدر، صدای پای ابلیس از حلقوم بمبهای ساعتی!
این صدا، قرنهاست در گوش تاریخ زنگ میزند.
این صدای شوم وسوسه است که کوردلانه یارای دیدن آفتاب و روشنی را ندارد.
اینجا سرزمین مقدس خورشید است.
این حریم ملکوتی حرم است.
اینجا رضوان رضا علیهالسلام است. این صحنها همه سجدهگاه فرشتگان مقدس است.
اینجا ضریح خورشید است. اینجا قبلهگاه قلبهای خسته است.
اینجا آستان راز و نیاز و درد دل است. این جا پناه امن خستگان جهان است.
چگونه میشود که تبهکاران، اینگونه به مقر عاشقی مردم حمله کنند و قلبهایشان را به آتش بکشند؟
زائران حرم، امروز سبکبال به مشهد شهادتشان آمدهاند.
امروز، حرم، یکپارچه تهلیل و تکبیر میشود. اینان به جرم عاشقی، در خون خود تپیدهاند؛ زنانی که در جامه اشکودعا، دلشان را دخیل بسته بودند، کودکانی که چون عزاداران، به ضمانتخواهی امام آمده بودند، ولی صیادان سیاهدل به هیچ کسی رحم نکردند.
نفرین ابدی بر فکر و ذهن جذامیشان!
نفرین بر دستهای خیانتپیشهشان!
یا امام غریب! شاهد باش لحظههای آفتابیمان را که با ریشه منافق در خاک و خون نشست.
پرواز سرخ، همیشه بهانه میخواهد و چقدر دل پاک میخواهد، اجابت دعا!
گوش بخوابان و بشنو: «اللهم ارزُقْنا توفیق الشَهادة فی سبیلک» و پس از آن، دستهایی که به پاس اجابت بر ضریح ماندگار شد. و آن ساعت، بوی ناجوانمردی میداد؛ بوی تعفن اندیشههایی که هرگز زمزمههای عاشقانه عبد و معبود را نشنیدند. آمده بودند زیارت.
آمده بودند تا متبرک کنند مشام جانشان را به عطر امام رضا علیهالسلام، کودکانشان را بر دوششان بگذارند تا در ازدحام انبوه امانخواهان از ضامن آهو، امان بخواهند.
مردان و زنانی که هر سال انگشتری میشدند برای نگین رضا علیهالسلام. دستها بر ضریح، چشمها پر اشک و لبها زمزمهگر.
بنویس؛ بنویس، امروز تکههای پلیدی، بغض سیاه فرو خورده اهریمن میترکد، تا ذرههای آن، بهانهای باشد برای پرواز سرخ. آنگاه، در پس دودهایی که از نفس شوم اهریمنان برخاسته است، دستهای مانده بر ضریح، در خط سرخ و در امتداد نگاه و هزاران هزار لب که اکنون سرود آبی آسمان را زمزمه میکنند و آن سوتر، لبخندهای آویزان بر دیوار.
حالا دیگر کودکی بر دوش پدرش نشسته نیست.
... و چه بی خبرند پیروان مأمون!
باز هم آمدند تا در کنار مرقد هشتمین امام شهید، یارانش را نیز به زهر نگاهی از پای درآورند. ولی آنان نمیدانند ما هر روز به شهیدانمان یک شاخه گل سرخ تقدیم میکنیم، با آرزوی روحی بلند.
آنان نمیدانند که هر روز، روی ماه شهیدانمان را میبوسیم، با آرزوی دیدار دوباره.
آنان نمیدانند ما هر روز در آرزوی شهادتیم و چه بختی خوشتر از این که دست بر ضریح، به دیدار پروردگار بشتابیم.
تیک تاک ... تیک تاک ... و ناگهان پرواز سراسیمه کبوتران به سمت آسمان و جریان
بی تپش خونابههای غافلگیر شده بر آینههای حیران و بهتزده رواقهای حرم، به دستهایی تکه تکه که هنوز دست از دامان ضریح سبز- سرخ ولایت نکشیدهاند و همچنان چرخش شتابزده کبوتران در صحن رضوی.
صدایی مهیب در گلدستهها پیچیده است که مگر اذان ظهر خونین را خاموش کند؛ ظهری که با خون، پیوندی دیرینه دارد و هرگز از این اصوات سترون، لرزشی به اندامش نخواهد نشست، ظهری که در دامان شهادت پرورش یافته است. هیچگاه پشت به زادگاه خویش نخواهد کرد.
چه خیال پوچی در سر داشت انفجاری که کمر به گسستن دستهای زائرین از دامان سبز ولایت بسته بود و چه اندیشهای داشت کسی که تفکر بریدن از رشته تمسک به اهل بیت را کوک میکرد، در ذهن نم کشیده ساعتی فرتوت!
دستها را اگر تکه تکه کردند، پاها را اگر از بدنها جدا کردند، با دلها چه میتوانند بکنند؟
حرم، حرم پرواز با بال ملائک است، همراه پروازهایی که بشارت میدهند جاودانگی سرخشان را. مبارک باد شهادت حسین گونه زائران فرزند حسین! خوشا به حال آنان که بیعت سرخشان را با خون خویش امضا کردند،در پیش چشمان سبز - آبی علی ابن موسی الرضا علیهالسلام و بدا به حال تاریخ که چهرهاش یک بار دیگر در ظهرعاشورا، به سیاهی گرفتار شد!
حرفی برای گفتن نیست. آنچنان گستاخی که کلمات را هم بیزار کردهای. هیچگاه نشناختند تو را، شیطان محض! رسواییات را پای بکوبم یا در جهنّمی که افروختهای، سوختن تاریخ را تماشا کنم؟
نقاب از صورت پلیدت افتاده است. چه دردناک است سرنوشت زمینی که باید تو را در خویش پنهان کند!
از بصره تا کوفه، چشمهای خاک را پایمال کردهای؛ با دستاری از فریب بر سر و شلاقی از ستم در دلت. طنین نفسهای مسمومت را بر دارالاماره حس میکنم. کلمات، پناهگاه تو نخواهند بود. دیگر گذشت روزگار گردنکشیات بر شانه شمرها و شریحها.
مدعای قبایل! پسر مرجانه! امروز آن زبان پلید که چون نمکی بر زخم زینب علیهاالسلام بود، بریده خواهد شد.
دیگر هیچگاه چشمان ناتوان خویش را بر جهانی که به خاکستر نشاندهای، باز نخواهی کرد.
چشمهایت را ببند و با تمام رؤیاهای ننگین و رنگین، وداع کن.
از بصره تا کوفه، از کوفه تا بصره دیگر هیچگاه نفسهای سمیات، خاطر نسیمهای در راه را مکدر نخواهد کرد.
نقاب از صورت برنداشتی. ببین! بوی حسین علیهالسلام است که در تمام زاویهها جاری است.
تخت آراستی تا پنجههای پولادین انتقام، به زیرت بکشد. خوب میفهمی شور جاویدان زینب علیهاالسلام را که علیوار با شلاق کلمات، بر گردهات میکوفت. ردی از تو بر جادههای نمناک نمانده است. سایه سیاهت را چون پرچم شیطان به زیر کشیدهاند و آنک خورشید بیتاب کوفه، عاشقانه میتابد.
زنگ جمّازههای اسیران، مثل کابوسی ابدی، از درون، فرسودهات خواهد ساخت.
هیچ سیلابی آتش افروخته در جانت را خاموش نخواهد کرد. دست از سر خویش بردار. روح تو از تو بیزار است. ذرات تنت، بدبختترین مخلوق خداوند است.
گذشت فرصت تاختنت در حوالی مرگ آباد.
پرسههای بیهودهات بر جادههای ناهموار، رو به پایان است.
دیگر هیچ قبیلهای تو را از خود نخواهد پنداشت.
حرفی برای گفتن نیست. نام تاریک تو دهانم را به شورهزار خاکستر شدهای بدل میکند.
دست از سرم بردار! حتی برائت از نام تو بر شانههایم سنگین است!
گلوی گستاخت در معرض خنجرهاست.
آخرین دست و پایت را بزن. با تو هستم، سایه تمام دژخیمهای دنیا! آفتاب آه زینبی سخت سوزان است و فردا بوی حسین علیهالسلام در تمام این دیوارها، نیلوفرانه فرا خواهد رفت.
تو را شعلههای جهنم چه بیتابانه به خویش میخوانند، ذره ذره بدنت بوی عفنی میدهد که تنها شعلههای دوزخ را سوزانتر میکند، تو را حتی خاک نیز نخواهد پذیرفت.
ابلیسی که در کالبدت پنجه میکشد، تنها با شعلهزار نابودی نسبتی دیرینه دارد.
از هیچ گذشتهای تالابهای کفر، جز شورهزارهای نابودی تا تو را در خویش بپیچند.
رانده شده حتی از خاک، ابلیس مجسم! صدای زینب را نمیشنوی؟ این درد جانسوز آیا پیکرت را از هم نمیپاشاند؟ گوشهایت را میگیری و در کوره راههای باطل گم میشوی. صدای حقیقت، چون پتکی بر سرت فرود میآید. تمام دلبستگیهایت از بین رفتهاند، تاج و تختی که تو را اینگونه به گرداب هلاکت انداخت و اکنون تلخی حادثههایی که با دستهای شوم تو اتفاق افتاد، چون زنجیری بر پایت سنگینی میکند. جز دوزخ، کدام دریچه تو را به خویش میخواند؟
هزار ابلیس در هر زاویه نگاهت خانه کردهاند.
روح عاصیات و دستهای پلیدت که خلاصه همه ستمهاست، حتی در فشردگی
خاک پذیرفته نخواهد شد.
باری از گناه که بر دوش میکشی، استخوانهای نفرینیات رانیز خرد خواهد کرد، سایهات بر هیچ دیواری سنگینی نمیکند. نیستی آنچنان که تنها در ادامه نامت هزارها دهان به نفرین گشوده میشود تو را و کلمه کلمه زیر شلاقهای ندامت تاریخ از هم فر میپاشی، حتی ردی از تو باقی نمانده است.
تاج و تختت در لجنزارها دفن شده است؛ آن چنان که نامت.
فرصتی برای عبور نمانده است، سوزانترین آتش، برایت زبانه میکشد؛ آن چنان که زبان تندت بند آمده است.
تو را هیچ دست یاری دهندهای نیست.
میشنوی نام بلند حسین علیهالسلام را که در هفت آسمان، بر دهان قدسیان میچرخد به شکوه و تو رد آتشی که خود افروختهای، با رویاهای دور و درازت در هم میپیچی، میسوزی و نابودیات، حیات دوباره تاریخ است.
گورستانهای سیاه تاریخ، مملو از وجود کریه نامردمانی است که حرمت حق شکستند و به باطل پیوستند.
دریچههای زمان، هنوز مکدر از حضور شوم ابلیس سیرتانی است که حق را باطل و باطل را رنگ حق زدند و زمان و زمانه را در سوگ حرمتهای شکسته فرو بردند.
اما مرگ، این موهبت الهی، پایان ظلم توسنافسارگسیخته ظالمان است.
مرگ فرا میرسد و بساط یکهتازی شیطان برچیده میشود.
مرگ فرا میرسد و تمام دستهای آلوده را در بطن خویش میبلعد تا دیگران را عبرت شود.
اما تو چه خواهی کرد، وقتی روح قرآن را در خون نشاندی تا دامن آلودهات از مقام و ثروت دنیا فاصله نگیرد؟
تو دریچههای نور و عشق را به اراده شیاطین بستی، به این امید که جهان در تاریکی
ستم غوطهور شود.
خورشید را در پس ابری سیاه نشاندی به این امید که تابش بی بدیلش، پایان پذیرد.
به ساحت مقدسات، دست جسارت یازیدی و بهار معنویت را دستخوش خزان کبر و نخوتت کردی؛ خواستی خوبی را در زنجیر طمعت گرفتار کنی و گوهر سیاه و نامیمون زشتی را زینت اعمالت.
آه، ای فرزند شیاطین! دستان ناآشنا با زیباییات، آن قدر به خون اولیای خدا آلوده شد که شیطان را از این همه جنایت به وحشت انداختی.
هنوز آثار ظلم تو بر فرزندان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، از دفتر تاریخ زدوده نشده است که این حادثه تا ابد جاوید خواهد بود.
دست قهار الهی، تمام ناکسان را همنشین عذاب الیم خویش خواهد کرد.
دوشنبه
3 اسفند 1383
11 محرم 1426
2005.Feb.21
شما را نه پائیز، نه زمستان، شما را نه قفس نه دریچههای بسته، شما را نه رکود نه شبهای متمادی، شما را هیچکدام به زانو در نخواهد آورد.
پرنده هایی رها که در افقهای لایتناهی بال میگیرند و در کرانههای دور محو میشوند، نمادهایی از شمایند که در پشت میلههای زندان نیز بال میگشایند.
چه روزها که فریاد میزدید و دستهای مشت شدهتان، خوابآلودگی دژخیمان را میآشفت و چه رودوار میخروشیدید در بستر زمان، بی آن که سر بر جدارههای ماندن بکوبید، بی آن که هیچ دستی یارای ایستا کردنتان را داشته باشد!
ابر مردان تاریخ! نه قلم قادر به نوشتن و توصیفات است و نه ذهن ما گنجایش عظمت روحانیتان را دارد.
هر پاره از کشور، شما را فریاد میزند؛ نه تنها این سرزمین چشم به راه، حتی تکه تکه و پاره پاره پیکر برادرانتان در خاکریز و میادین مین، شما را فریاد میزنند.
کی بال گشودهاید که بی نشانیخویش را نشانهدار کنید؟
کجا بالگشودهاید کهآسمان، هر غروب بهاحترام پیشانیبندتان، همرنگ خون همرزمانتان میشود؟
بهارانه شکوفه دادهاید در اعتقاد این مرزوبوم.
بی بال نیز پرواز میکنید؛ چه در قفس، چه در کرانههای گمنام زمان. هیچ زنجیری نمیتواند پای عبورتان را در خود بپیچد. هیچ زنجیری توانایی این را ندارد تا بتواند مسیری را که انتخاب کردهاید، روبرویتان به اسارت بکشد - پوتینهای عبورتان تا همیشه خاکآلود!-
این مسیر، شایسته گامهای شماست - مسیر تا خورشید رسیدن - مسیر هر چند در
قفس، رها بال گرفتن. چه سالها که مادرانتان بیتابانه اشک میریختند و قاب عکستان را بر سینه میفشردند!
چه سالها که نیمه شبها، هر صدای گامی، خوابشان را میآشفت، بی خبری در کام جانشان زهری و انتظار، مرهمی بر زخمهای سالها نگرانیشان.
عقابانه بال گشودید، آسمان پرواز، آسمان مأوا، سراسر شکوه، سراسر جلال، چشم در چشم خورشید.
هنوز قلم قادر به نوشتن نیست بزرگیتان را و عظمت گشودگی بال هایتان را.
هیچ توفانی فرو نخواهد ریخت.
هیچ صاعقهای به آتش نخواهد کشید و هیچ بارانی نام شما را از حافظه این خاک، پاک نخواهد کرد.
بهارانه شکوفه دادهاید در باور این سرزمین.
به کجا میانجامد سفرت؟
سالهاست غربتکده دلمان را کشیک میدهیم تا کی خبری از تو میرسد؟
آن قدر امروز و فردا کردهایم و به خودمان وعده دادهایم که میترسیم دروغ گفته باشیم.
تقویمها که دروغ نمیگویند.
روزی که پشت سرت آب ریختیم تا سالم برگردی، انارها هنوز در خواب باغچه بودند؛ حالا که انارها دیگر پیر شدهاند، لابد چشمهای تو هم گود افتاده است.
چه زود میگذرد، جوانههای شمعدانی چه زود قد کشیدهاند!
آب و هوای خانهمان همیشه بارانی است، اما هر روز بیشتر میشود تشنگیمان، گلویمان از حسرت میسوزد!
باور کن بدون تو برفهای پشت پنجره سنگینی میکند؛ انگاری برف روی دلمان باریده است!
ابرهای دلگیر، تا بالای سرمان پایین آمدهاند.
چقدر آزار دهنده است خاطره نبودن!
انتظار و دلتنگی مثل ویروس به جانمان افتاده است. دستهایت کجا هستند تا آبپاش بردارند و فرشتهوار، بر شمعدانیها ببارند، شمعدانیها دیگر از دست ما آب نمیخورند.
کفشهایت کجا هستند تا روی پلههای ایوان بنشینند و احوال ماه را بپرسند - که در چاه حوض افتاده است؟ - ما زبان ماه را نمیفهمیم معنای تکه تکه شدن ماه بر روی آب را نمیفهمیم. سقوط کردن از اوج آسمان به برهوت زمین را نمیفهمیم. چشمهایت کجا هستند تا رد خورشید را روی جادههای شب بپیمایند؟ ما چشمهایمان به سیاهی عادت کرده است و خندههایت ... خندههایت کجا هستند تا شور زندگی را به چارسوی خانه بپاشند؟
از زمان «جاوید الاثر»شدن تو نامت را که میبریم نفسهامان بوی یاس میگیرد و خاطرهات حیاتمان میبخشد؛ پس تو «مفقود» نشدهای؛ تو از کرانههای زمین هم فراتر رفتهای. این تو نیستی که مفقود شدهای؛ ماییم که گم شدهایم. تو خودت را یافتی، ما خودمان را فراموش کردیم، تو از خودت بیرون آمدی، به خدا رسیدی، ما در پیله خودمان اسیر ماندیم.تو از دروازههای بهشت گذشتی، ما هنوز نرسیدهایم.
سالهاست که از نیامدنت میگذرد؛ اما دیگر غصه نمیخوریم، غبطه میخوریم. خدا میداند چه عزیز بوده است میزبانت که هنوز برنگشتهای!
«ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این بی خبران در طلبش مدعیانند
آن را که خبر شد خبری باز نیامد»
قصه دیگری از جنون، از دل آور
ای ز دیروزها تا هنوزان دلاور!
گفته بودند یک صبح، در آن سوی مه
رفتی از مرز ادراک شب، چون کبوتر
صبح یک شب که در متن آتش فرو رفت
صبح یک شب پر از انتشار منوّر
صبح یک شب که با آخرین ردّ پاها
آهوانه شدی دور از چشم سنگر
بعد از آن هر چه گشتند دیگر نبودی
بعد از آن ردپایی نبود از تو دیگر
بعد، یک یک شبانت گره خورد با هم
بعد تاریک شد روزهایت سراسر
مثل شبهای خاموش اندوه زهرا علیهاالسلام
مثل چاه غمآلود غمهای حیدر علیهالسلام
مثل شام غریبان سجاد علیهالسلام و زینب علیهاالسلام
مثل زندان تاریک موسی بن جعفر علیهالسلام
بی تو خاکستری ماند، رویای فرزند
بی تو در جاده خشکید، چشمان همسر
بی تو در هر شب جمعهای نذر میکرد
چشمهای خودش را برای تو مادر
سالها دیده خانه باور نمیکرد
سایه تو بیفتد دوباره بر این در
یوسف و پیرهن با هم آمد ز غربت
خوشتر از پیرهن، ای بهار مکرر!
پیشواز تو را تا افق گستریدیم
پیش پای تو فرشی ز گلهای پرپر
آمدی و سراغ از شهیدان گرفتی
از جماران و از آن حضور معطّر
آمدی، باز هم رنگی از مه گرفتند
چشمهای تو چون شیشههای مکدّر
گریه کم کن! همه ابرها میگذارند
باز بر شانههای غریبانهات سر
گریه کم کن! اگر نام او را بخوانی
میشود باز هم خاطراتت جوانتر
آسمان تا تسلا دهد غربتت را
دست بر شانهات میگذارد، برادر!
قصه غربتی را که پایان ندارد
گرنبودی نمیکرد، تاریخ باور
جامهای را که در فصل غربت دریدی
رایتت بود خواهد به صحرای محشر.
قویی کشید بال و پر آن سوی ابرها
گم شد غریب و در بدر آن سوی ابرها
من ماندم و سکوت و سیاهی، زمین مرد
او بود و آفتاب، در آن سوی ابرها
رؤیایی از بشارت باران زندگیست
افسانه دو چشمتر، آن سوی ابرها
دیریست روی قله کوهی نشستهام
شاید بیفکنم نظر آن سوی ابرها
فریاد میزنیم من و کوه کوه و من:
آه ای خدا، مرا ببر آن سوی ابرها
آه ... آه ... آه ... آه ... مگر میرسد خدا
این آههای شعلهور آن سوی ابرها
من بال و پر ندارم و تو ای امید خاک
پیدا نمیشوی مگر آن سوی ابرها...
نوشته روی مقوای سبز با ماژیک
خوش آمدید به میهن! ورودتان تبریک
(بیا که در تن مرده روان درآید باز)
گرفته مادرت این بار فال خود را نیک
و بعد، هر چه که گشتم پدر نبود اما
و مادرم که جهان پیش چشم او تاریک
ولی نه آمدی این بار آه بابا جان
چه خوب شد که تو را باز دیدم از نزدیک
پدر بگو که تمامی سالها جز زخم
که بوده با تو سر سفره غم تو شریک
چقدر شهر خودت را نمیشناسی، آه!
مگر نبود به این شهر، آسمان نزدیک؟
مگر همین که سرودی ز حمله بر میخاست
نمیچکید از این ابرها هزار چریک
ستون ستون فقراتم شکسته تا این شهر
گرفته است قیافه به برجهایی شیک
خوشا به حال شهیدان که نیستند اینجا
کجاست سنگر من، خط حمله، لجستیک؟
که دیده زیر زمین، باغ بیخزانی را
نهانتر از سفر ریشهها، جهانی را
و باد، گرد همین خاکریز میپیچد
مگر که فاش کند قصه نهانی را
که گفته خاک کم از آسمان بها دارد؟
ببین در آینه خاک آسمانی را
... و دشت، ساکت و ژرف است، مثل اقیانوس
که شب به سینه فرو خورده کهکشانی را
چقدر مادر او چنگ زد به سینه خاک
ولی نیافت از آن سوخته نشانی را
ولی نیافت، مگر چند تا گلوله سرد
ولی نیافت مگر مشت استخوانی را
و بعد، آن طرف دشت، لالهای را دید
که یافت بر اثرش، باغ ارغوانی را
و غنچه شد دو لب مادر و به صورت خود
فشرد جمجمه سوخته دهانی را
... به سوی شهر مه آلود، میکشند غروب
ز دشت سوخته از لاله کاروانی را
ببین کرامت او را که پرورش داده است
به خون جمجمهاش لاله جوانی را ...
سه شنبه
4 اسفند 1383
12 محرم 1426
2005.Feb.22
یا امام سجاد! ای حقیقت سجده!
تو را از گریه و نیایش آفریدند، از اشک و عبودیت، از خضوع و توکّل. تو را از ندبه و مناجات آفریدند، نفس نفس تسبیح بودی و هر سپیده دمی خداوند، بهشتی دیگر از
نیایش تو میآفرید.
حزن فصیحت، کلمه به کلمه حکمت بود و جان.
آسمان، سجاده خیس تو بود، هنگام که باران را میسرودی. و چه عارفانه، کلماتت فانوس شبهای مناجات عاشقان شد!
یا امام سجاد!
در صفحه صفحه صحیفه تو، عطر بهشتیات را میشنویم،
ای نفس جاری نیایش! ای آینه جمال! سجاد سجدههای طولانی! رفتی و خاک، هنوز در حسرت بوسیدن پیشانی آفتابیات مانده است.
ای از زلال کوثر! چه کسی چشمه روشن نفسهایت را مسموم کرد؟
کدام مرداب حقیر، حضور دریا را تاب نیاورد؟
شهد شهادت چه طعمی داشت که پدرانت نیز از آن چشیدند؟
«خدایا ما را مشغول دار به ذکرت و پناه ده از خشمت و امان ده ما را از عذاب خود و روزی کن ما را از بخششهای خود و انعام کن بر ما از فضل خود. خدایا! مرا توفیق توبه ده تا نافرمانیت نکنم و الهام کن به من کار خیر را و عمل به آن را و ترس از تو را در شب و روز تا زندهام داری ای رب العالمین»(1)
این صدای مناجات مردی است که زینت عبادت کنندگان بود و مترجم وحی خداوند. کسی که زمزمههای مقدسش با معبود، شبهای سوت و کور مدینه را لبریز شور و روشنی میکرد. قلبش، صحیفه انوار الهی و پیشانی بلندش، محل طولانیترین و شکوهمندترین سجدهها؛ و اینگونه است که «سید الساجدین» میخوانندش.
عاشورا، شناسنامه رنجهای بزرگ او و بقیع، نشانی آخرین پرواز اوست. چهارمین
حجت پروردگار بعد از رسول خدا است که در آینه زلال چشمانش، روشنترین نشانههای خداوند تکثیر میشد.
حضورش، خنجری بود بر قلب ظلمتخیز آنان که سیاهترین روز سال 61 هجری را به جشن نشستند، گویی زیستنش گلوی نانجیب فرزندان تاریکی را میفشرد!
امام رفت و افق دوازدهمین روز محرم از خورشید درخشان وجودش خالی ماند.
1) . ترجمه بخشی از دعای ابو حمزه ثمالی.
آه، ای بقیع! کبوترانت را بگو بغض دیرسال عاشورا را بر خاک تب آلود تو جاری کنند که گلوی فشرده سجاد علیهالسلام، هنوز در خیمههای شعلهور کربلا میسوزد.
آه، ای مدفن خورشید! از آن روز که پیکری چنین پاک را در خود پذیرفتی، سینهات آسمانی وسیع شد که پر ستارهترین کهکشانها در تاروپودش متولد شدند.
از آن هنگام که زینالعابدین علیهالسلام در بسترت آرام گرفت، نامت تاریخی شد به وسعت رنجهای انسان.
من، سالهاست پنجرههای غربت تو را به سمت دلم گشودهام و اشکهای ناتمامم رابه چشمهای غریبت دخیل بستهام.
ای دلیل ششم هستی! سکوت توفان خیزت، سرکشترین دریاها را به خضوع میخواند و آغوش آسمانیات، کودکان گریان و پابرهنه شهر را آرام میکند.
سجادهها، خاطره سجدههای باشکوهت را از خاطر نمیبرند.
عرشیان به ستایشت بر میخیزند و جادههای عبودیت، گامهای یکتاپرستیات را تا ابد بر چشم میگذارند.
دیگر خردسالی هیچ کودکی تو را به یاد خشکسالی لبهای لرزان برادرت نمیاندازد. دیگر زلال هیچ آبی تو را مسافر خاطرات عطش پدرت نمیکند و هیچ گل و سبزهای تو را به بارانی بی وقفه بر یاد لحظههای بیسایگی و غربت عمه و همراهانت وادار نمیکند. حالا دیگر کسی برای لحظههای اسارتت خدا را شکر نمیکند.
چه خوب ردّ این خون را دنبال کرده بودی که عطر رسالت بیپایانت در هر کلمه
خطبه جریان پیدا کرده بود!
تو میگفتی و به خروش میآمد مرداب بیتلاطم شام.
تو میخواندی و آفتاب حقیقت از هر رخنه این پردههای بیروزنه آوار میشد بر سر شب.
میگریاندی و میگریستی؛ حتی هر سکوت معنیدارت و هر نگاه پر نفوذت، راه چهل ساله یک جمله رامیپیمود.
حالا نوبت تو بود که پیروزیات را به رخ دشمن بکشی؛ رزمی با دستهای بسته، پای آبله زده، زرهی که از صبر و زجر بافته شده بود، شمشیری که از زبان میرویید، سرداری که بر مرکب بیجهاز و رکاب فرمان میراند، لشگری از سربازان کوچک 5 و 6 ساله، دختران دم بختی که لباس عزای پدر و برادرانشان به رنگ پوستشان شده بود، زنان داغداری که شانههایشان را به دقایق دلتنگی دیگران هدیه داده بودند و فرماندهی که همه دلخوشی تو بود؛ قوّت زانوانت، قدرت بیانت، گرمی دلت و روشنایی دیدگانت.
فرماندهی که نه داغ سه فرزند، بلکه سنگینی این رسالت، شانههایش را فرو انداخته بود.
سرداری که اگر نبود، این چلچراغ بی چراغ میماند؛ آن وقت چه کسی در روشنایی این ظلمات بی پایان، همراهیات میکرد؟
فرماندهی که آوای کلامش، زاده حکمتی علوی بود و اگرچه زن، اما صلابت سخنش یادآور خطبههای علی بود.
اما حالا که داری میروی، حالا که آفتاب چشمانت از غروب لحظههای ما میگذرد، میدانیم که تنهایمان نگذاشتهای. درست است که میان حضورمان فاصله انداخته بودند، درست است که نمیتوانستی آزادانه نور رادر سایه افکارمان میهمان کنی، درست است که ظاهرا همنشین دقایق سکوت بودی، اما در نجوایت، در دعایت، در نیایشی که به هر بهانه در فضای بی چراغ روزگارت داشتی، ما را به سوی نور، به سوی رستگاری نزدیک سیلان دادهای.
هر چه که باید بدانیم، در صفحات نیایش تو مکتوب است.
هر قدمی که بخواهیم برداریم، جای پای سبزی به سوی خورشید برایمان گذاشتهای.
دیگر با وجود تو و صحیفهات حجت بر ما تمام است، ای اسیر پیروز.
امام سجاد علیهالسلام، امام عشق است؛ امام نیایش، امام پرستش.
امام سجاد علیهالسلام، امام شجاع و بلیغ است، نه امام حسرت و دریغ.
او بیمار نبود؛ بیمار، کوفه بود که سجاد به پرستاریش رفته بود.
بیمار، کوفه بود که ندانست پیمان یعنی چه ؟
بیمار کوفه بود که گمان میکرد اهل بیت پیامبر خارجیاند.
بیمار شام بود که با سنگ و چوب، به استقبال خاندان پیامبر آمده بود.
سجاد آمده بود که کوفه و شام بیمار را شفا بخشد. او با خود شفا آورده بود.
او ذوالفقار سخن را از نیام برکشید و بر فرق وجدان کوفه، فرو کوفت.
کوفه خواب بود، کوفه مریض بود، کوفه بیجان بود.
امام سجاد علیهالسلام، این جسد بیجان را چنان به تازیانه سخن گرفت که ناگهان به هوش آمد و کمکم فهمید چه جنونی از آنان سر زده است و چه مصیبتی آنان را گریبان گرفته است.
بعد از سخنان اعجازگر امام سجاد علیهالسلام کوفه از خواب گران بر خاست. وجدان ملامتگر آنان شروع به انتقام کرد و جسم و جان همدیگر را به تازیانه ملامت بستند:
«به خدا تباه شدید و نمیدانید».
امام سجاد، امام سخن است، امام شهامت است، امام شجاعت است، او در دربار خوفناک یزید، در جمع بوزینگان و بوزینهپرستان، تیغ سخن را برون کشید و خاطرههای خونین ذوالفقار را تداعی کرد. او چون آفتاب درخشان در پیکر تاریک شام دمید ونقاب از صورتکهای آنان برگرفت. او مدعیان دروغین خلافت را رسوا کرد او تمام رشتههای یزید را پنبه کرد. او یزید را کلافه کرد. او در بازگشت به مدینه، پیام خونآلود شهدا را اینگونه به اهل مدینه باز گفت:
مردم!
پس از قتل حسین کدامتان شادی میکنید؟
کدام دل به یاد او افسرده نمیشود؟
کدام چشم، سرشک خود را باز میدارد و بر ریزش قطرات اشک بخل میورزد؟
دریاها و زمین و درختان و ماهیان دریا و آسمان و آسمانیان بر حسین گریستند.
سلام بر امام سجاد که عشق و نیایش را در پیکر سخن دمید!
سفر بخیر، ای ادامه تاریخ کربلا!
سفر بخیر، ای چشمهای گریان شبنشینان عاشق، در بادیه عطش و خون!
سفر بخیر، ای قافلهسالار دست بسته نینوا.
سفر بخیر، ای تعزیهدار عَلَمهای خونین و نیزه شکستهها!
کاش آن زمان بودند و باورت داشتند که: «هذا الذّی تَعرِفُ البطحاء وطأتُه
والبَیتَ یَعرفُهُ والحلّ والحرم»
ای گونههای گرم «بطحاء» از طنین گامهایت به گل نشسته!
ای که در ستایش بزرگواریات، «کعبه» و «حلّ» و «حرم» به یکدیگر تفاخر میکنند!
میروی و خاطرات زیستن تو، شوکرانی است در گلوی تاریخ.
میروی و دستهای دعایت، در لابهلای خاموشی شبها گم میشود؛ چون نجوای شبانهات در تاریکی کوچهها.
مصلحت آن بود که بمانی و وارث رسالت بزرگ امامت شوی.
مصلحت آن بود که فریاد «مظلومیت» و «جاودانگی» کربلا را بر روی باورها بریزی.
... و عاشورا، در ظهری خونین، به پایان رسید. علمها افتادند و شمشیرها شکستند، پرندههای عاشق روی شورهزارها افتادند و از همان لحظه بار رسالت، بر شانههای تو (سیدالساجدین) افتاد.
کربلا در ضربانهای خسته امام سجاد علیهالسلام رقم میخورد و ناگفتههای عاشورا در
حنجره امام علیهالسلام گُر میگیرد.
میدید و باور نمیکرد.
میدیدو خون میگریست، شمشیرهای صیقل داده کوفیان را که از آنها خون میچکید.
خدایا! اینها چه ملتی هستند که صد هزار پیمان را در لحظهای میشکنند؟
آیا نه این که ما وارثان رسالتیم؟!
آیا نه این که آفرینش به خاطر ماست؟!
و امام سجاد ایستاد تا تاریخ را در خفقان موجود جامعه بتکاند و مردم گم کرده راه را راهنما باشد. امام علیهالسلام ایستاد تا با خطبههای خود، عاشورایی دیگر بر پا کند.
ایستاد تا در باور اهالی، پیام عاشورا، جاری سازد.
... و این چنین بود که رسالت عاشورا را زنده کرد؛ او که عاشورا را باتمام تلخیهایش به جان خرید.
او در عاشورا رقم خورده بود و ادامه عاشورا شده بود.
و امروز، مدینه، تعزیهدار چشمهای خستگیناپذیر و دستهای گرم امام سجاد است.
مدینه، سیاهپوش سیدالساجدین است
سفر بخیر، ای تعزیهدار عَلَمهای خونین!
چهارشنبه
5 اسفند 1383
13 محرم 1426
آسمان افکارت تا چشم میبیند، امتداد یافته و تا نادیدنیها ره یافته است. اخلاق و آداب اسلامی را جرعه جرعه نوشیده و دریا دریا بر جان تشنگان هدیه میکردی.
در فضای مه آلود شک و تردید، چراغ اندیشه اسلامی در دست گرفته و سر منزل خورشید را به بلندترین سپیداران سر به فلک کشیده نشان میدادی.
از پس کوههای هزار خم انحراف و کجفهمی، به قلههای ناب تجرید و تعهد دست یافته و از آن فرا دست، به ترمیم ناخواندههای کلام و فلسفه اسلامی مینشستی.
راستی، چه میدیدی از ورای آن روزنههای کاهگلی خانههای ساده و محقر، وقتی به قلب آسمان چشم دوخته و ستارهها را رصد میکردی؟!
ای منجّم ستارههای کم ظهور حقیقت و راستی! غواصی در اعماق اندیشه چه لذتی داشت که عمری به حلاجی رشتههای دانش نشستی و هنوز نفس تازه دویدن داشتی؟
دست نوشتههای آن قلب آتشین و پیکره استوار اعتقاداتت، انقلابی آفرید و هنوز چشمه اندیشهات میجوشد و میخروشد.
در کدامین رصدخانه، ستارههای آسمان را میشماری و در کدامین دارالعلم، به تفسیر حقایق مشغولی؟!
از آن قلههای دست نایافتنی معارف الهی، نگاه کن، ببین که چراغ اندیشهات در میان انوار اندیشمندان اسلامی هنوز سوسو میزند و دست به دست میگردد.
هنوز به قدمت هدایت انسان، افکار تو زنده و آسمان ذهن تو دست نایافتنی است.
دستانت بوی مجاهدت میدهد؛ بوی شمشیر، بوی گرمای جبهههای نبرد.
که میگوید تو اهل رزم نبودی؟ یک عمر جهاد فی سبیل اللّه در تجلی اعمالت چه میکند؟
بریز در هم نشانههای «وجود» را.
«جوهر» عالم را در سرانگشتان همیشه جوهریات جستجو کن! فوران احساساتت را در ذهن کرخ شده زمان بریز!
به آتش بکش جغرافیای محدود اذهان را!
هیبت کوهها را با شکوه بی مثالت به سخره بگیر!
چگونه در پهنای تاریخ فریاد برآوردی که پژواک صدایت، گستره زمان را پیموده است؟
چگونه ماورای آینهها را پیمودی که طنین گفتههایت، نور و آفتاب را تکثیر میکند؟
هنوز شفافیت کلمات کتابهای توست که آسمانهای اندیشه را به لطافت پرواز اهل علم زینت میدهد.
ای دانای توس! بگو ناگفتههایت را؛ ای چشمهای سرشار از جستجو! برخیز و بجوش!
ای چشمه معارف! کدام زاویه ناشناخته را دیدی که لحظهای را غافل از فراگیری سپری نکردی؟
کدام بارقه نهفته را دریافتی که برای آشکار کردن تمامی تیرگیها آستین همت بالا زدی؟
ای همسفر روشنی! هنوز در صفحات پیچیده تقدیر، نام تو جلوهگر است و تموج حضور تو است که دریای تعاملات علمی را به عرصهای همیشه زنده بدل میکند.
هنوز محافل اهل ادب، مزین به جلوهنمایی «اخلاق ناصری» توست که اوراق پراکنده معرفت را به تحیّر واداشته است.
ای همنشین تکاپوهای ممتد و مستمر! کجاست جریانهای ذهن همیشه پویندهات؟ کجاست شمع وجودت تا پرتوافکن تاریکیهای فلاسفه تاریخ شود؟
کجاست شالوده افکارت که در خط به خط و کلمه به کلمه «تجریدالعقاید» تو ریخته شد؟
برخیز و قلم به دست بگیر! بنویس که ناشناختهها بسیارند؛ همانگونه که «اشارات» ابن سینا، بدون شرح بینظیر تو ناشناخته میماند.
برخیز و مسیر سیر سلوک خویش را قدم زنان به درازا بکش؛ اگر چه پای عبورت را تاول مشکلات، زخمی نموده است!
برخیز ای مجاهد!
جمعه
7 اسفند 1383
15 محرم 1426
«گر نمردهست کس، تو نیز ممیر!
ور بماندهست کس تو نیز بمان
گر مسلمانی، از نبی بنیوش
آیت «کُلّ مَن عَلَیها فان»
قافله مرگ نگسلد از هم
از فقیر و غنی و پیر و جوان»
هفتمین روز اسفند سال 1334 آغاز شد؛ روزهایی که هر چه به نوروز و بهار نزدیکتر میشود، عطر نوروز، مشام جان را به سرسبزی بهار فرا میخواند، اما آن روز، حسرتبارترین و خزانیترین روز برای فرهنگ و ادبیات ایران زمین بود؛ روزی تلخ، روزی آکنده از اندوه، روزی که آخرین سوگنامه را «دهخدا» برای خویش میسرود و نگاهش به بانگ و صدای کاروانیان بود تا برای سفر به عمق ابدیت، همراهیاش کنند.
میرفت؛ شادمان از وصال حضرت دوست و گذر از کالبد جسمانی خاک!
غمگین؛ از تلاش گرانسنگی که نافرجام و در نیمههای راه بر زمین خواهد ماند!
شادمان؛ به خاطر رهایی از تمام رنجها و سختیها، در دردها و ستمها و اهانتها و زندانها!
غمگین؛ برای دیدن سرزمینی که در و دیوارش با آرمانهای استقلال و آزادی، تزیین شده باشد!
«چون باغ شود دوباره خرم
ای بلبل مستمند مسکین
از سردی دی فسرده یاد آر
یاد آر ز شمع مرده، یادآر»
و مرد بود؛ هم در نوشتن و اندیشه، هم در تدریس معارف و بنیان مکانهای آموزشی، هم در سیاست و آزادخواهی، هم در وطنپرستی و پاس حرمت محرومان، هم در پاسداشت فرهنگ و معارف اسلامی و بومی.
کوشید؛ حتی بالاتر از توان خود؛ با آن که بارها پیش پایش بسیار سنگ انداختند:
«هنوز خردی به خاطر در است
که در لانه ماکیان، برده دست
به منقارم آن سان به سختی گزید
که اشکم، چو خون از رگ، آن دم جهید
پدر خنده بر گریهام زد، که:«هان
وطن داریآموز از ماکیان»
فرزند راستین ایران را کدامین بیان در خور وصف است تا به عظمت شأن و مرتبه ایشان برسد، جز سپاسی و یادی که یکی «دخو»اش میخواند و یکی، «علامه»؛ یکی «عارف» میخواندش و دیگری عاشق، یکی «قهرمانش» میداند، دیگری «ادیب»!
آنچه شایسته نام اوست، سپاس امروز ماست، از آن همه صداقت در رفتار و پندار و گفتار!
یکشنبه
9 اسفند 1383
17 محرم 1426
«چیست میدانی صدای چنگ و عود
انتَ حَسبی، انت کافی، یا ودود
نیست در افسردگان ذوق سماع
ورنه عالم را گرفتست، این سرود
جای زاهد، ساحل وهم و خیال
جان عارف، غرقه بحر وجود»
از
کودکی، حواله تقدیرش چنین بود که روانه خراسانش نماید؛ خراسانی که صدای عاشقانش، کوی به کوی و شهر به شهر، جانهای عارف را به خویش میخواند و صفای عارفانش، زبانزد خاص و عام بود!
مسیر
سلوکش را تقدیر پدران از اصفهان به «جام» و «هرات» رقم زده بود؛ گویی این خطّه را مردی قابل و عارفی کامل نیاز بود تا خراسان در قرن «نهم هجری» هم خالی از قطب حکمت و معرفت نباشد.
خطهای که روزی به علم خیام و خواجه نصیر، به حکمت ناصرخسرو و بوعلی سینا به عرفان خاقانی و بوسعید و به کمال عطار و مولوی میبالید، امروز باید به داشتن کسی میبالید که «خاتم الشعرا» و «خاتم العرفا» بود؛ آنچنان بی بدیل که حتی در بلاد ترک و روم و عرب، نظیر و همانندی در کلام و علم و معرفت نداشته باشد.
کمال معرفت در جانش چنان ریشه کرده بود که زبان جز به ستایش زیباییها نگردانیده و نگاه، جز تجلی جهان الهی نگشوده بود!
«به خدا غیر خدا در دو جهان چیزی نیست
بی نشان است همه، نام و نشان چیزی نیست
هستی توست حجاب تو وگر نی پیداست
که به جز دوست در این پرده، نهان چیزی نیست»
عرفان
«غزلیاتش» تجلی کثرت جمال در آیینه کمال و حکمت «قصایدش» وحدت کمال در آیینه جمال است!
روزگار
در خراسان، عارفی به دامان پرورید که میتوان تمام بهارانههای پند و اندرز و حکمت را در «بهارستان»اش به تماشا نشست!
میتوان
هفت شهر عشق را در آیینه «هفت اورنگ» معرفتش دید!
میتوان
در سماعی بشکوه، مطرب دل را با «غزلیاتش» به رقص لاهوتی وا داشت!
میتوان از «قصاید و ترجیعها» تا رباعیات و قطعات از نفحات الانس تا «نقدالنصوص»، از لیلی و مجنون تا یوسف و زلیخا بیت به بیت و قطعه به قطعه،
شکوه
قلم و ژرفاندیشی نگاهش را ستود!
«همت خویش قوی دار، که مرغ دل تو
جز بدین بال، به سرمنزل عنقا نرسد
از دم پیر طلب چاشنی عشق، که بحر
رشح او، بی مدد ابر، به صحرا نرسد»
از
«جام» تا «هرات»، از هرات تا «سمرقند و مرو» از «ری تا کردستان» و «کربلا و نجف»، «از حرم خداوندگار عرفان، تا حرم آفریدگار کعبه، بیت اللّه الحرام، کوی و مقصد و مقصود، حاصل گردد تا سر به آستان معرفت علوی علیهالسلام ننهاده، به دریوزگی تربت نبوی صلیاللهعلیهوآله نرود!
تا بارگاه کبریایی علی علیهالسلام نبوسیده، دست در حلقه ارادت آستان حضرت دوست جل جلاله نزند. رفت و گشت و زیارت کرد و بازگشت و آخرین مرحله سلوک را با محو شدن در حیرت آباد معرفت، به پایان رسانید؛ پایانی که پیوستن به لقای حضرت دوست و بقای نعمت همجواری اوست.
سال
898 قمری فرا میرسد و روح «خاتم الشعرا»، نورالدین، عبدالرحمن بن احمد جامی، از حضیض خاک به بیکرانه افلاک پرواز میکند. روحش شاد و آسمان یادش همیشه چراغان باد.
جامی در سال 817، جام حیات را در این خاکدان به دست گرفت و در سال 868، جامش را بر خاک زد. او شاعری است از نسل شاعران حکیم زبان دری. او حکمت سنایی و عشق مولوی و شور حافظ و تغزل سعدی را در خود جمع کرده بود؛ ازین رو او را «خاتم الشعرا» لقب دادهاند. او نفحات انس را با «هفت رنگ و اورنگ» در «بهارستان» ادب فارسی نگاشت. جامی در سلک «نقشبندیه» نقشش را جامه عمل
پوشاند.
او
زیستن را در سایه قلم، نگاشتنی میپنداشت. او قلم را یگانه سراینده زیستن میپنداشت. او باور داشت که قلم در لوح محفوظ، بسی ارجمند است. ازین رو تا بود، قلم را پاس داشت؛ چونان یک وظیفه مقدس. چونان یک آفریده شگفتانگیز:
«اولین زاده قدرت قلم است
که ز نوکش دو جهان یک رقم است»
جامی
یک شاعر آزاده بود و یک آزاده شاعر. او آزادگی را برترین گوهر بشر میدانست. او این گهر را ارج داشت، ستود و در مصرع مصرع شعرش سرود و برای ما به یادگار گذاشت. به باور جامی بهای گهر آزادگی هر چه گران باشد ارزان است. بهای این گهر افزونتر از هر چیز است. باید آن را با هیچ بهانهای از کف ننهاد. یک آزاده به هیچ بهانهای نباید منتکش دونان شود:
«به دندان رخنه در پولاد کردن
به ناخن راه در خارا بریدن
فرو رفتن به آتشدان نگونسار
به پلک دیده آتش پاره چیدن
به فرق سر نهادن صد شتر بار
ز مشرق جانب مغرب دویدن
بسی بر جامی آسانتر نماید
ز بار منت دونان کشیدن»
زندگی جامی شعر حیات است شعر جامی شعر زندگی است، شعر عشق است، شعر
دلدادگی
است، شعر وفا است، شعر اخلاص است.
شعر
جامی درست مانند خود زندگی است: شور است، حیات است، جنبش است، حرکت است، تکاپو است، تلاش است، اشک است، لبخند است، ابر است، باران است، کوه است، دشت است، و گلستان است.
شعر
جامی خود یک «بهارستان» سرشار از «نفحات انس» است.
دوشنبه
10 اسفند 1383
18 محرم 1426
رو به روی این قبله، چه سالهای سختی را گذرانده بودیم؛ همین قبله را میگویم، بیت المقدس. دقایقی پر از سکوت و صبر، لحظاتی پر از اضطراب و نگرانی. نیایشی دور از گناه نامحرم دیگران. خلوتی به تمام معنا با دوست. شکوه جماعت سه نفره، پنج نفره که موجی از فرشتگان تکبیر نمازشان را مرور میکردند. نماز در برابر چشمهایی که از نفرت لبریز بودند و لبهایی که یک آن، ناسزا را فراموش نمیکردند. و بعد، بلوغ کینهها و به بار نشستن بغضهای فرو خورده، عقدههایی که تبدیل به سنگ شده بودند، نفرتهایی که تبدیل به خاکستر شده بودند، زمزمههای حقیری که حالا جسورانه در دامن فریاد نشسته بودند.
حالا دیگر وعده و وعید هم برایشان کاری از پیش نمیبرد. کار از پنبه و تیغ گذشته بود. شاخه این نیایش، هر روز شاخ و برگ تازهای میداد. مشرکان باید فکری میکردند. حالا که هر روز این صفوف طولانیتر میشود، باید آنها را از دیگران دور کرد، باید دیگر نگاهی با نگاهشان درگیر نشود، صدایشان را کسی نشنود، با کسی داد و ستد نکنند و پیوندی بینشان متولد نشود. اما این فشارها، گرسنگیها و تحقیرها، کمکی به خاموشی این شعله نمیکرد. درست در زمان نجوا و نیایش، همه چیز فراموش میشد، غربت، ضعف و اشک، دنباله راه این قبله را میگرفت و کمرنگ میشد و همه چیز با شروع اولین تکبیر، جای خودش را به لطافت یک جذبه میبخشید.
رو به روی این قبله چه نمازهایی خوانده بودیم؛ نماز شکر برای رهایی از بند شعب، نماز برای تشکر از خدای موریانه. اما شادی این رهایی را با غمی نجیب همراه میدیدیم. هر وقت به نماز میایستادیم، جای خالی دو نفر در چشمانمان زل میزد. حامی همه لحظههای غربت محمد، خدیجه و تکیهگاه و گرمی دلش ابوطالب.
زمان آزادی فرا رسیده بود. بوی رحیل، مشام تمام لحظههایمان را پر کرده بود. هر کس توانسته بود، به سوی یثرب گریخته بود. آنجا همه چیز فرق میکرد. در آنجا
چشمهای منتظری بودند که میشد خستگی این سفر را با آنها تقسیم کرد.
آغوشهای بازی بود که برای تمام دقایق غربت ما جای کافی داشتند. فقط یک چیز آزارمان میداد.
درست است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله ما را دلگرم کرده بود و قول داده بود خودش را به سلامت به ما برساند، اما تا او نمیآمد، ساحل دلمان روی آرامش نمیدید. تا طلوعش در آسمان یثرب، همه لحظاتمان را باید با فانوس امید و دعا روشن نگه میداشتیم.
و او به قولش وفا کرد و آمد.
چه شکوهی، چه شعفی! همه میخواهند میزبان این عصاره مهربانی خدا باشند. همه میخواهند خانههاشان را از ازدحام ملائک پر ببینند. همه میخواهند حتی برای یک لحظه که شده، در سرنوشت روشن این منجی، سهمی داشته باشند.
اما کار با خواست و خواهش آنها به جایی نمیرسد. هر آنچه خدا مقدر نموده، همان انجام میشود و میزبان وحی خدا، میهمان فقیرترین خانه یثرب میشود. بار، همه به سوی این قبله - بیت المقدس - میایستیم و اولین نماز جماعت پیامبر در شهر پیامبر صلیاللهعلیهوآله متولد میشود.
سالی از آمدن پیامبر گذشته است. مسجدی با پایههای عشق و ایمان، دیوارهای صفا و خلوص بنا شده است. پیمان اخوت، مهاجر و انصار را برادرتر کرده است. قدرت و صلابت مسلمین، طوائف یهود را به کرنش وادار کرده و دست تجاوز و خیانتشان را با ریسمان پیمان بسته است، اما هنوز تبعیت از قبله آنها دستاویزی شده است برای یاوهها و سرزنشهای بی شمارشان.
و، هنوز به سوی همین قبله میایستیم و مدهوش همنشینی این لحظههای ناب میمانیم.
حالا دو سال است که خورشید مکه به اینجا هجرت کرده. احکام وجوب روزه از آسمان بر قلب پیامبر خانه کرده و زکات فطره، آزمایشی دیگر شده برای بندگی. علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام، همسفر روزهای تلخ و شیرین هم شدهاند و فرشتگان آسمان را
به شادی خویش مهمان کردهاند. اما نوبت آن شده که همه اجزای این نیایش بیپیرایه را عزتی بیمرز فرا بگیرد و دیگر این قبله که یادگار روزهای خردسالی هدایت است، باید جایش را به استواری و عظمت آئین بیهمتا بدهد، حتی اگر میان دو نماز و در مسجد، «بنی سلمه» باشد.
جمعه
14 اسفند 1383
22 محرم 1426
2005.Mar.4
چه زشت میشود زندگی، وقتی اشکهای یتیمی، دوان دوان روی گونههایش میلغزد و دستهایش به جای این که در دست پدر باشند، در سرمای سختی یخ میزند!
چه زشت میشود زندگی، وقتی که چهرههای ملول نگاهشان را در پیادهروها میدزدند و زبانهای تشنهشان همچنان خشک میماند!
چه زشت میشود زندگی، وقتی که سرهای شرمسار از تقدیر خویش به زمین میافتند، وقتی که حسرتها زیر چادر مادر پنهان میشوند، وقتی که امتداد نگاه هزاران آدمی با هم تلاقی میکند، اما هیچ کس خبر از دیگری ندارد!
آیا از نگاهها به قلبها پل نمیتوان زد؟ آیا نمیتوان رنگ کهنگی را بر لباست فقر دید؟ آیا نمیتوان بیانیه رنج را بر پیشانیهای چینخورده خواند؟ آیا باید چلچلههای شوق را در قفس
نگه داشت؟ آیا باید خاطرههای خوب را در آلبومها زندانی کرد؟ آیا باید گذاشت دیوارها آن قدر بلند شوند که صدای ما به هم نرسد؟ آیا نمیتوان به روزنههای گشایش امید بست؟
زندگی تنها با دستهای ماست که زیبا میشود. شاید در همین نزدیکی، خندههایی باشدند خشکیده بر لبها که بتوان از نو زندهشان کرد.
شاید سفرههایی باشند چشم انتظار نان که بتوان رونقی تازه بدان بخشید.
شاید کلبه هایی باشند تاریک و سرمازده که بتوان اجاقشان را دوباره روشن کرد.
ای کاش دایره ادراک آدمی چندان وسعت داشت که حلقههای تنگ هق هق انسان را به تماشای آگاهی مالامال از کمال میبرد!
ای کاش آدمی به آن رتبه از معرفت میرسید که میفهمید سهلانگاری در محبت، بزرگترین معصیت است!
ای کاش انسان نگاهی به خویش بیندازد و از بستر بیبصیرتی برخیزد و بفهمد که گر چه ما به هر کسی نمیتوانیم کمک کنیم، اما هر کسی میتواند به کسی کمک کند.
ای کاش در این تیرگی عاطفهها و زیادی فاصلهها ذرهای مهربانی نذر احساسمان کنیم و بدانیم که «السَخاء زَیّنَ الانسان و العفو احسَنُ الاحسان؛ بخشندگی زینت آدمی است و گذشت، بهترین نیکیها»
ای سروش مهربانی! نیک بختی و نیک بینی را به پندارهای پوسیده آدمی ارزانی دار و به او لذت درک گذشت و معرفت ایثار را ببخش که:
«نیک بخت آن کسی که داد و بخورد
شور بخت آن که او نه خورد و نه داد»
ای
خفته در خیرهسری خویش، زنجیر زجر را از پای نفس باز کن و در هوای آزاد عاطفه و در نسیم ملایم محبت و معرفت نفس بکش؛ عاطفهات را از دریچههای فقر دریغ مدار. عرق شرم از چهره گلها بردار و دل به رایحه رایج دوستی بسپار.
الهی! مرا بیشتر از پیش، نیک اندیش کن و ذرهای از نیکوییات را بر من ببخش که «الجودُ مِنْ کَرَمِ الطبیعه» و به من بیاموز مهربانی بی منّت را که: «المَنّ
مَفسِدة الصّنیعة» که بخشندگی از نیکو منشی تو است و منت نهادن، زائل کننده احسان.
خدایا
به من جرأت ببخش و بزرگوارم کن که بزرگواری در بخشش است «الکریم مَن جاء بالموجود؛ بزرگوار کسی است که از آنچه هست ببخشد».(1)
میتوان
با دستهایی پر از شکوفههای بهاری، بین زمین و آسمان پل بست.
میتوان
با دستهایی پر از احساس همدردی، روی لبهای تکیده، خنده کاشت.
میتوان
با تقسیم دلواپسیها و دلتنگیها، اشکهای بیکسی را از گوشه چشمها، پاک کرد.
میتوان
امید زنده بودن و با لذت زندگی کردن را در ناباوریها شکوفا کرد.
شاید
یکی از آنها خودت باشی، شاید برادرت باشد، شاید همسایهات.
شاید
شبی را به یاد داشته باشی که از گرسنگی خوابت نبرد، یا از سرما، تا صبح شانههایت لرزید یا از تنگدستی، شرمنده کودکان خودت باشی.
شاید
کسی را سراغ داشته باشی که چندین سال، در گوشه بیمارستانها، در انتظار روزیست که اولین لبخند خود را نثار خانوادهاش کند.
میشناسم
کسی را که میخندد، ولی تلخ.
میشناسم
کسی را که میخوابد، اما گرسنه.
میشناسم
کسی را که به خاطر تکهای نان، شرمنده خودش است و خانوادهاش.
هننوز هم برای مهربانی دیر نشده است.
هنوز هم میتوان نهال باور سبز را در باغچههای امید اهالی کاشت.
هنوز هم راههای رسیدن به باغهای رفیع و قصرهای باغ بهشت، باز است.
1) . سخن مولای متقیان ص 82.
هنوز هم کوچههایی هستند که منتظر شانههای بلند و طنین گامهای غریبه غریبستان هستند.
مبادا که گمشده راه خودمان باشیم!
مبادا خاموش شویم، در لابهلای خوشیها و شادیها!
مبادا که زمان، ما را از خودمان دور کند!
مبادا که تنها خودمان را باور کنیم و لذتی محدود را!
روی ریل زمان در حرکتیم و شاید همین فردا، زمان بیکسی و دلتنگی ما باشد. شاید فردا دستهای ما، محتاج گرمی دستهای گرم دیگران باشد.
امروز که میتوانیم، رسالت فردا، بر شانههای ماست و انسانیت حکم میکند که دستهای ما، چتر بیپناهی دیگران باشد؛ چتری سبز، برای کسانی که پاییز ماندنشان را دلتنگ هستند. دستهای محتاج بسیارند و تنها ما انسانها قادریم که معنی دستهای محتاج را بفهمیم. بیاییم شادی را برای همسایههامان هدیه ببریم و فانوسمان را در کوچه بیاویزیم تا نور و روشنی، سهم مشترک همه باشد.
بیاییم در «انسانیت»، روحی تازه بدمیم پردهها را برداریم تا نسیم «نوع دوستی» به باغچه ما هم بوزد.
بیاییم رضای خدا را عاشقانه بجوییم و عاشقانه بکوشیم تا دلی بدست آوریم!
باییم با تقسیم عاطفهها، حضور خدا را در زمین بیشتر لمس کنیم!
آیا حیف نیست دنیای پرندهها پر از مهر و موسیقی باشد، اما دنیای ما آدمها پر از یأس و بیاعتمادی؟
آیا حیف نیست زندگی با آن همه وسعت و تنوع، اما در این همه حقارت و فروبستگی؟
شنبه
15 اسفند 1383
23 محرم 1426
2005.Mar.5
شاعر بر بوم غزل، ابتدا درخت میکشد و پرنده مینویسد؛ پرنده بال و پر میگشاید و عصرها بر شاخهای آشیان میسازد و درخت در حوالی بهار شکوفه میکند و میوه میدهد.
میوهها، بدعت آفرینشاند در حریم فصول.
و درخت، نردبان خاکی ماست برای رسیدن به ملک ملکوت.
درخت، دستان قنوت زمین است در لحظه اجابت و رویش.
درخت، هیئت نور و نافله است، قصیده سنگین سالهاست بر ذهن جهان.
درخت، تاریخ بهار است در فرهنگ لغات عاشقانه.
درخت، مظهر عرفان و بزم و شهود و تجلی است در ساعت باران.
درخت، خانقاه هماره گنجشکهای آشنایی است در دقایق صفر عاشقی.
درخت، نوبت شبانه تصوف است در حیرتستان بهار. درخت، به گاه عاشقی میوه می میدهد و به گاه شعر، میوه قلم و کاغذ.
به گاه وصل، سایهای است ایمن و به گاه حقیقت، چوبه دار انا الحقها.
درخت، شاهد مبرهن باران است در سایهسار ماه، سنگ قبر شهیدی است بینشان، برگ برگ تقویم زمستان عمر ماست.
درخت به سهم خود در آینهزار هستی یک شاعر است.
درخت همیشه عاشق بود و این راز ماندگاری اوست که حتی تبر ستبر خزان هم او را از پای نخواهد انداخت.
درخت، عاشقانهترین و ایستادهترین نوع جان دادن است.
درخت، سبز و ساده و ساکت، به فصل مرگ میرسد ...
چهارشنبه
19 اسفند 1383
27 محرم 1426
2005.Mar.9
غربت نشین بود و غریب؛ در غربت به دنیا آمد، در غربت زیست و در غربت به زیارت حضرت دوست رفت.
نوزدهم اسفند ماه سال 1275 است و چند ناشناس پیکری را تشییع میکنند؛ کسانی که هیچگاه پی به عظمت شانههایشان نخواهند برد تا درک کنند که قسمتی از آسمان را بر دوش کشیدهاند!
آری، آسمان! مردی از تبار آسمان، در فضیلت و علم و تقوا بینظیر، در تفکر و اندیشه و درایت بیبدیل و در روح مبارزه و آزادگی، بیهمتا؛ مسلمانی مصلح، رهبری کامل، آزادمردی آرمانگرا و اندیشمندی بی همانند در قرون و اعصار، اما غریب.
غریب؛ حتی در دیار خویشتن، مثل مولا علیهالسلام، مثل عقاید پاک و بیآلایش، مثل
تبار همیشه مظلومش.
هر جا قدم میگذاشت، تجلی جمال معنوی، در کمال کلماتش جاذبه میانگیخت و مثل آهنربا آزادمردان آزاداندیش را جذب خویش میکرد.
از افغانستان تا هند، از هند تا مصر، از مصر تا ترکیه، از سوریه و فلسطین و حجاز تا آلمان و فرانسه و انگلیس.
از میرزا رضای کرمانی تا شیخ محمد عبدو از مشروطه ایران تا انقلاب هند، از اخوان المسلمین مصر تا تمام جنبشهای اسلامگرای قرن بیستم.
شگفتا! چگونه میتوان تصور کرد جهان گشایی «سیدی» بیآلایش را که در قحطی آرمان و اندیشه «انقلاب جهانی تفکر اسلامی» را در مشرق زمین بنیاد نهاد؟
امروز، میراث گرانبهایش - وحدت فرقههای اسلامی - را میتوان در کشورهای اسلامی دید. هنوز هم میتوان پرچم مبارزاتش را در دستهای نحیف نوجوانان «حماس» دید که میوه اندیشههای گرانسنگ او درهزاره سوم است.
هنوز هم میتوان فریاد انقلابش را از مصر و اردن و سوریه و فلسطین کشید!
... آن روز، آسمان بر غربت «سید» گریست و گورستان بیسایبان استامبول، شاهد نزول رحمت خویش بر خود شد!
آن روز، نفرین غریبانگی آن «سید مظلوم» قلم ویرانی بر کاخ «عثمانی» کشید!
آن روز قسمتی از تاریخ را به نام خود ثبت کرد؛ تاریخی که همیشه در مورد شناسایی آزادمردانش کوتاهی کرده است!
«سید» نمیخواست، اهل «اسلام آباد» باشد یا هرات؛ در استامبول دفن شود یا کابل، در مصر زندگی کند یا آلمان، لندن برایش جالب باشد یا تهران؛ او میخواست فرزند اسلام باشد؛ مسلمانی آزاد، مسلمانی که اندیشهاش خودی، عملش خودی و آرمانش خودی باشد؛ نه بردگی رفتار و اعتقادات کفار و استعمارگران!
او فرزند سربلند اسلام بود و میخواست همه مسلمانان، در نقطه نقطه گیتی، سرافرازترین مردمان روی زمین باشند.
او میخواست مسلمانان، نه نوکر انگلیس باشند؛ نه نوکر سلطان عثمانی!
نه برده ناصرالدین شاه، نه جیرهخوار خدیو مصر، بلکه مسلمان تنها در سایه پرچم «لااله الااللّه» و «محمد رسول اللّه» زندگی کند و پیش از آن که به قصاید کاخها بیندیشد، به معرفت کلام وحی الهی و آزادیهای فردی و اجتماعی بیندیشد!
اگر چه عمر بهار کوتاه و جلوه جمالش ناپایدار است؛ اما عطر گلستانش فناناپذیر است؛ یادش قرین گلهای بهاری باد.
شنبه
22 اسفند 1383
1 صفر 1426
2005.Mar.12
چه هوای محزونی است هوای خیانت!
دندانهای ستم، استخوان تاریخ را میجوند.
بوی تند قدرت، مشام شامیان را مینوازد.
اسبها حیران و سواران بیتاب رمقی در بازوان صفشکنان نمانده است.
چه هوای محزونی است هوای خیانت! سخت برای گریستن آمادهام. فاجعه را تا اعماق جانم نفس کشیدهام. با پوست و استخوان، بر این نطع ویران سوختهام. از در و دیوار، قابهای مطلای دسیسه آویخته است. حرامیان با دهان آلوده، قهقه میزنند و جانهایی که مدیون تنهاست، از غبار شسته میشود. شمشیر دلاوران، بیقرار و
خیانت از روزنهها فرو میریزد.
آه، چه هوای محزونی است هوای خیانت!
بایست مالک! شتابت را بر دهانه فتح دهانه بکش! هیاهوی کاروان را بشکن. غبار میدان را ورق بزن و به آسمانی برگرد که مظلومانه بر شورهزار صفین میبارد.
اردوگاه، زیر قدمهایت از لرزیدن نخواهد ایستاد.
بایست مالک! نفس جماعت از جنس آتش است. لحظهها کوتاه و اندوه تو بینهایت است. سردار شعلهورم! از درون تکه تکه شدهای.
اردوگاه بی عمار، کوهوار شانههایت را درهم کوفته است. تاریخ به پوشیدن پیراهنت سرگرم است؛ تو اما به جهانی میاندیشی که با چکمههای هراس، به عقب میگریزد.
بایست مالک! که خداوند با تو ایستاده است ...
چه هوای محزونی است هوای خیانت! باران از بلندترین ابرها میبارد و آخرین گرما از گونههای عمار میگریزد. یک بار دیگر پایههای غرور آسمان میلرزد. شمشیرهای آخته فتح، چه کوتاه گذشت! سربازان، دیوانهوار، عربده خیانت میکشند؛ خیانت شنها به دریایی که موج نخواهد زد، خیانت ابرهای سیاه به آسمانی که چیزی برای باریدن نخواهد داشت.
آه، چه هوای محزونی است هوای خیانت! تکههای جان پیامبر بر نیزههاست. شیطان میکوبد و مینوازد. صفین از نام خویش شرمسار است. این دقیقههای خونین چه میشد اگر میگذشت؟
آسمان فروریخته است و مشام اردوگاه را بوی گیاهان سمی میآزارد. اندوه اندوه از سردار پریشان، از بت سی پارهها، از اردوگاه بیعمّار، از نام فرو ریخته صفین، اندوه اندوه از دریایی که دیگر هیچگاه موج نخواهد زد!
این صدا نیست که میپیچد در میدان جنگ. این صدا، صدای خیانتی است که چشم میچرخاند از پشت هر دیوار که فرو میریزد آواروار بر شانههای تاریخ.
این صدا نیست، این چکاچک شمشیر نیست؛ این دستان دسیسه است که بلند میشود و خاک را در مشت میفشارد.
این صدا نیست؛ طنین بر هم خوردن درهای حادثه است؛ حادثهای این چنین شوم، رو به روی ذهن مچاله خاک.
وای از این خیانت! وای از این حیله، از این تاریکی! خاک نفس نفس میزند. دردهای از این دست، نفسهای گرفته اسبان بیهدف گریزان؛ شمشیرهای بر خاک افتاده و غباری غلیظ که نمیرساند کسی را جز به سوی هلاک.
جهانی دو رنگی در سر پنجههای تاریخ به اشاره میرود. هنوز گامهای سنگین «مالک» خاک را میلرزاند، شانههای ستبرش پناهگاه خورشید دستهایش ستون استوار خاک، اما چه دردناک که صدایش را کسی نمیشنود؛ دردی که در جانش ریشه دوانده است و نگاهش که میکاود افقهای دور را اندوهناک.
قرآن بر نیزهها، ادامه دردیست که علی سالهاست در چاه اشک میریزد، هوای حادثه گرفته است، بارانی از جنس حزن بر خاک آلودگی میدان.
صدای فریاد خیانت گوشهای سربازان را کر کرده است. اردوگاه فرو میریزد، شمشیرهای آخته بیسرانجام، خاک، عزای خودش را گرفته است، دهان دقایق خشکیده، بوی حیله، مشام تاریخ را میآزارد؛ آن سو، حیله عمروعاص؛ این سو کوهوار قامت سردار فاتح، زیر بار اندوه.
این صدا نیست که میپیچد؛ بازتاب دردیست که از نخلستانهای کوفه برخاسته است، موج موج درد علی است سر بر چاه برده.
میدان، روی دو زانو نشسته است و خاک بر سر میریزد. قرآن پاره پاره و قلب مجروع علی، بوی تند نیرنگ و هوای این چنین مسموم. اینجا هیچ صدایی نیست، سکوت تلخ تاریخ است.
مالک! تو ایستادهای؛ اگر چه تنها و بیپناه!
چشم دوختهای به صف سربازان ساده باوری که به مکر عمروعاص، از برابر خیمه معاویه، عقب نشینی میکنند.
میگویند: مالک، برگرد و شمشیرت را غلاف کن.
دریای خون در نگاه تیزبینت موج میزند. شمشیر شهادت و غیرتت از حصار غلافها میگریزد. فریاد میزنی:«حالا برگردم!! حالا که در دو قدمی خیمه شیطان شام ایستادهام و تا پیروزی فاصلهای نیست؟!».
و آن صدا که بغض، لرزانش کرده به رعد بارانی میبارد که:«ای امیر دلاور علی! اگر برنگردی همراهان سادهلوح و دورویان شیطان صفت، جان مولای تو را خواهند ستاند. برگرد که جان علی در خطر است».
سیل اشک از چشمهایت سرازیر میشود. تنهایی علی؟!
چگونه میشود تو باشی و بگذاری تیغ بر فرق علی بگذارند؟!
نیشخند عمروعاص و سرک کشیدن موزیانه معاویه را از پناهگاهشان میبینی، از خشم بر خود میلرزی، اما دفاع از ولایت را از همه چیز مهمتر میدانی. به لیلة الهریر(1)میاندیشی؛ به فرار هراسناک سپاهیان معاویه از دلاوری سپاهیان علی که گویی زوزه کشان از برابرتان میگریختند و اکنون این عقب نشینی نابهنگام، چه باید میکردی؟
میروی و قرآنها را بر سر نیزهها میبینی و جمعی از لشکریانت را اشکریزان در طواف قرآنهای عمروعاص که علی را شماتت میکنند از نبرد با خدا و تو فریاد برمیآوری که حقیقت قرآن زیر نیزههای دشمن اسیر است و شما به کاغذ پارههای حیله شیطان دلخوش کردهاید؟!
و میشنوی که آنها تو را هم همراه مولایت کافر میخوانند و صلح با قرآن و حکمیت خدا را به زور از شما میخواهند به خیمهگاه مولا که میرسی، از شرم
سپاهیان خودباخته و زودباور، سر به زیر افکندهای موج خشم و نفرتت در ساحل نگاه مظلومانه علی علیهالسلام آرام میگیرد.
وقتی پس از چندین ماه نبرد دلاورانه از پیروزی به دست آمده، چشم پوشیده و در تارهای تنیده حیله، مجبور به پذیرش حکمیت شده است.
سکوت میکنی و بر غربت مولایت اشک میفشانی. به عمق نگاه غریبانه سردار خیبر مینگری و در اندیشهای دور فرو میروی و نمیدانی که علی علیهالسلام از پس این ناجوانمردی آشکار مدعیان اسلام به چه میاندیشد؟!
او که در این روشنای مه آلود از مظلومیت حسن تا کربلای حسین و غربت همه فرزندانش را به نظاره نشسته و چارهای جز سکوت در برهوت بیکسی خویش نمییابد!
1) . نیمه صفر در جنگ صفین به لیلة الهریر شب زوزه کشان سپاه معاویه شهرت دادهاند.
دوشنبه
24 اسفند 1383
3 صفر 1426
2005.Mar.17
او به راستی یک چشمه بود؛ همیشه زلال و همیشه سیال، او نخستین چشمهای بود که دودمانش از دو سو به کوثر میرسید.
آبشار آبی کوثر در نگاه و بیان او پیوسته سبز و جاری بود.
پرستوها در ریزش مداوم این آبشار، پرو بال میشستند تا بال در بال ملائک بسایند.
چه پرندگان دانایی که از فیض این آبشار، پر و بال زدن در حریم قدسی عرش را تجربه کردند و برای ابد، در ساحات ملکوتی ساکن شدند، اما بودند طوطیانی که ظرف جانشان، وسعت بیکران کوثر را بر نتافتند و با چشیدن چند جرعه، لبریز شدند و سر به توفان نهادند.
او وارث صالح ذوالفقار بود.
او ذوالفقار را هرگز غلاف نکرد. وقتی صفهای احتجاج آراسته میشد، او چونان حیدر، در میدان میتاخت؛ «کرار غیر فرّار». میدان پر میشد از برق غیرت ذوالفقار؛ مشرکان و یهودیان کجا و خشم تابان ذوالفقار کجا؟
همین که جنگ با احتجاجگران آغاز میشد، زمانی نمیگذشت که میدان پر بود از سرهایی بریده و دست و پاهای شکسته، اهل جدال با حق ناگهان مانند مرحب دو نیم میشدند و شور و شعف مسلمین را در بر میگرفت.
ذوالفقار او برهان مسلمانان بود، مسلمانان در پناه ذوالفقار او احساس آرامش داشتند و در هر پیکار و کاروزاری از پیروزی خویش مطمئن بودند.
ذوالفقار امام، برهان او بود. او با ذوالفقار دانشش «دانشگاه بزرگ اسلامی» را در قلب تاریخ اسلام بنیان نهاد و معارف علوی را رنگ جهانی زد تا علوم ناب محمدی، صبغه جاودانگی یابد.
سخن از پنجمین ستاره سپهر ولایت است «شکافنده علوم» او که از عرش در مدینه فرود آمد و از مدینه نیز به سوی عرش پرواز کرد.
درود بر روان تابناکش!
آن روز، نسیم سحری، جانمایه عشق را به گستره خاک بخشید، سرشاخههای مهربان درختان، گونه روی گونه خلق نهادند، زمین، عطر یاس گرفت، دستهای شادی،
پنجرههای بسته دلها را به سوی آسمان و زمین گشود.
کبوتر سپیدی به پرواز درآمد؛ سیلانی از عشق، جوششی از شکوه، رویشی از جوانههای تبسم، طراوت صبحگاهی را به ارمغان آورد.
کوچه پس کوچههای مدینه، بوی خبری تازه میدادند روز که بالا آمد، طراوت و شادی در گوشه گوشه نخلستان پیچید چشم گشوده بود ...
او که نام زیبایش، نام فرخنده «محمد» بود، لقبش «باقر»؛ کسی که آمده بود تا دریای علوم و دانشها را شکافد و اسرار و رازهای دانش را برای دیگران برملا کرد.با جبینی منوّر از نور خدا و ایمان، با دانشی لبریز در سینه، در مسیر اعتلای کلمه «توحید»، بر راه راستی و اخلاق راه میپیمود.
او میوههای دانش را از درختهایی در کویر دلها رویاند و رسالت ابلاغ آیین حق را به نیکویی به انجام رساند.
ای شکافنده علوم، ای مظهر زیبای صفات حق، ای سنگربان دین و ای عارف راستین! مقدمت نورباران!
ستاره امیدت از آسمان بلخ طلوع کرد. عبداللّه، پدر اندیشمندت نام تو را حسین نهاد و به آغوش دانش الهیات سپرد. نمیدانست تو دایرهالمعارف همه سوالهای جهان
خواهی شد.
پلههای تعالی را در همه جهات دانش پیمودی، از فلسفه و عرفان گرفته تا طبابت و نجوم و ادبیات و ریاضیات و علوم طبیعی و الهیات و ...
چنان مشتاق فراگیری دانش بودی، که دریای بیکران اندیشهات، همواره در غلیان تفکر و تأمل بود و تو در همه علوم، شهره آفاق شدی و در طبابت، یگانه دهر که «قانون» شفا بخشت، قرنها دست به دست بشر گردیده و هنوز تعالیم راهگشایت، انگشت حیرت بر دهان خواهندگان دانش در سراسر جهان مینشاند.
وقتی ناجوانمردان حکومتی، با تهمتهای ناروا در زندان حقارت خویش اسیرت کردند، میانیدیشیدند ریسمان تعالی تو پاره خواهد شد و در سیاهچالهای حسادتشان خواهی پوسید؛ اما حصار زندان خود اسیر بلندپروازی سیمرغ اندیشه تو شده بود که در آن تنهایی زجرآور نیز به تألیف کتاب پرداختی.
حالا هر سپیدجامهای که نام طبیب ایرانی بر پیشانیاش میدرخشد، به گوهر بیمانند وجودت افتخار میکند.
بلندای گنبد سپید بارگاهت، انگشت اشارهای است به تمام معنای زندگی جویای حقیقت تو که بر قلب آن حک شده است:
«دل گر چه در این بادیه بسیار شتافت
یک موی ندانست ولی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت
آخر به کمال ذرهای راه نیافت»(1)
1) . ابن سینا.
سهشنبه
25 اسفند 1383
4 صفر 1426
2005.Mar.15
شهر در هالهای از مه فرو رفت و یکباره، پرندگان از پرواز ماندند.
دستانی نامرئی، تمام پنجرهها را از جا کند و چشمان شهر در هجوم دیوارها ناپدید شد.
خیابانها مملو از جنازههاییست با دهانهای سنگ شده؛ دهانهایی که روزهای زیادی با آوازهای بومیشان، دشت را به شکفتن میخواندند.
بوی غربت میآید.
اینجا، بارانهای شیمیایی، رودخانهها را آتش میزنند و ماهیهای بریان شده در بستری از تاول و خون به خواب میروند.
اینجا مه آلودترین نقطه زمین است.
گویی خورشید به سفری دراز رفته و در هیچ کجای این سرزمین، بارقهای به یادگار نگذاشته است!
خدایا، این خانههای عریان، این پیکرهای متورم تب آلود را به کدامین گناه، به سکوتی این چنین سنگین اسیر کردهاند؟
کدام قانون، پروانههای این دیار را به گلهای عطشسوز خردل مصلوب کرده است؟
عصیان آدمی بر پهنه خاک، هر روز به شکلی سر بر میکند؛ زمانی در هیروشیما و ناکازاکی، ششمین روز اوت را به شبی دهشتناک بدل میکند و امروز از حلبچه، شهر دشتهای فراخ و رودهای زلال، شهر ترانهها و خورشیدها، ماتمکدهای ابدی میآفریند. من به زنانی میاندیشم که در موج طلایی گندمزار با صورتهایی تاولزده به آسمان رفتند. به کودکانی که در گهوارههای آبیشان، ناگهان تنفس را از یاد بردند. به مردانی نشسته بر اسبهای تیزرو که یکباره از ذهن بیابان پاک شدند.
خدای من! این بوی دموکراسی آدمهای آن سوی زمین است که اینگونه مشام مردمان این سوی خاک را میسوزاند؟
آیا در میان این همه هیاهو، کسی کارناوال سکوت حلبچه را به شنیدن میایستد؟
من به فریادهایی فکر میکنم که در گلوی سوخته شهر، ناتمام ماندند.
به لحظههایی که حلبچه به خود پیچید و اکسیژنی نیافت.
به درختانی که ایستاده سوختند.
نفرین میفرستم بر آنان که زندگی، زیر گامهای ناپاکشان به دره مرگ فرومیغلتد.
آه، ای شهر سنگ شده! من دستهای مجروحت را در دست میگیرم، میگریم و چشمهایم در حصار این همه زخم، به خون مینشیند.
آه، اینجا حلبچه است - این گلخانه نشسته در خاک و خون، به کدامین گناه سنگین در حومه بهار جان داد؟
این باغ کودکانه معصوم، چرا دستخوش مهیب توفان شد؟
این صدای مظلومانه مردم حلبچه است که این چنین در آتش میسوزد و خاکستر میشود. این فریاد ققنوسی کودکان توست، حلبچه!
هوای گلدان مسموم است. هوای آکواریوم مسموم است. ماهیان تمنا به مرگ رسیدهاند؛ هوای باغچه مسموم است.
این ابرهای سیاه، بر شهرتان چه باریده است؟
اینجا پر از گلهای مجروح است، در بیمارستانها هم هوای سمّی مینوشند.
حتی رادیو هم اخبار شیمیایی پخش میکند.
اینجا غریو کریه توفان، بر طبل زمان میکوبد. تمام ساعتها از کار افتادهاند. این دقایق پژمرده، روح پریشان شهر را به دوش میکشد.
آهای حلبچه! بغض سالیانت را فریاد کن. اشعار سوخته دیوان دلت را برای اهل جهان قرائت کن.
در هوایی از هنوزها نفس بکش. تو تنها سند موجّه حقوق بشر در جهان هستی؛ امروز که خوابهای تو هم شیمیایی است. پوست تو تاول میزند. میشکفد؛ درد، تنها همسفر توست در این غربت شگفت.
آه، کاش میشد برایت با پست پیشتاز، پاکت پاکت اکسیژن میفرستادم!
کاش میشد عکس تو را در آلبوم جهانی ستم ثبت کنم!
کاش میشد مستند زخمی دستانت را برای کارگردانهای مطرح جهان که در مرداب اسیدی زمان خوابیدهاند، اکران عمومی کنم!
آه، ای حلبچه! درد بلند تو تا آستان فلک ضجه میکشد.
امروز قربانیان صلح نوین، فرزندان در خون تپیده توست.
امروز از تریبونهای جهان پست مدرن، اهداف پست استعمار به گوش میرسد ما تو را در کوچه پس کوچههای سالها، فراموش نخواهیم کرد.
چهارشنبه
26 اسفند 1383
5 صفر 1426
2005.Mar.16
خورشید بر مدار بیفروغی میگردد. شهر سراسر سکوت است، اندوهی سنگین در شریانهای شهر میدود. صدایی نیست جز فرو ریختن آخرین دیوارهای شهر.
بهار نیامده پرپر میشود، زمستان، گستاخانه میتازد بر تمام شهر؛ آن چنان که آوار شهر بر شانههای تاریخ سنگینی میکند.
نگاه میکنی مات، دلت در سینه نمیگنجد، نفسهایت به شماره میافتند. این کدام حادثه تلخ است که یک بار دیگر جماران را سوگوارانه سیاهپوش کرده است
دردی این چنین استخوانکوب، زمستانی این چنین سرد که نفس یخ میزند روبهروی چشمهای مه گرفته اتفاقی این چنین تلخ تا کلمه به کلمه یاختههایت حزن میشود.
یادگار روزهای پیش، مبارزات و ایستادگیها باز میگردد، بهشتی آغوش گشوده است و این بار امام انتظار میکشد یادگارش را در خاکهای انبوه بهشت زهرا.
تاب نمیآوری، زانوهایت درهم میشکنند، بر خاک مینشینی، سردی خاک را بر گونههایت حس میکنی و و شیار اشک را بر چهره خاک آلودت، دردی بر جانت
چنگ میاندازد.
از غم فرو میریزی، شانههایت خاک میشود، چارهای نداری جز باریدن با صدای رقیق شکستن. با صدایی از جنس درد.
زمستان بی طاقت و بهاری که روی سکوهای نیامدن، یخ زده است.
شهر در همهمههای پنهان ویران میشود - یکبار دیگر جامه سیاه- این دریای خروشان، ایستادن ندارد که اول و آخر آمدن، رفتن است، بر شانههای شهر میگردد. دریچهای که رو به خورشید گشوده شده است. مردی از تبار رسیدن، از قبیله کوه.
کوهوار! جماران با چشمهای خیس میبارد این اندوه تلخ را. شهر بر سر میکوبد و آن سوتر، هزار کبوتر بال بر جدارههای آسمان میکوبند تا دریچهای بگشایند برای این پرنده بال گرفته از خاک.
بهشت زهرا، غمی تاریک را در دهان حوصلهاش مزه مزه میکند.
خاک، بوی ترانههای ناسروده میدهد، کلمه به کلمه شعر میتراود از خاک.
خاک آغوش گشوده پرندهای دیگر است، یادگار امام مردی از قبیله کوه.
وقتی که میرفت، بهار را به خزان غصههای ناتمام خود نشاند.
نرگسها و نسترنها سیاه پوشیدند و هزار دستان شیدا، اشک افشان دلباختهای شدند که در فراق پدر، از همان بستر سپید پروازش، جان از کف داده بود.
شمع همیشه سوزان انقلاب بود و مرهم دردهای امامی که جان ملتهبش از غصه میسوخت.
و چه سوزی که در لهیب شعلههای عشق، همواره لبخند رضایت بر لب و نسیم تبسم بر گلزار چهره داشت. چه شد بعد از آن خرداد غمانگیز که بوستان نگاهش دیگر شکوفا نشد؟!
... و آن بهار، همه در سوگ عزایی دوباره نشستیم که گلچهره یادگار امام، که لبخند ملیحش، صفای سیمای روح خدا بود، یکباره در بهار عمر، به خزان نشست.
«بهار آمد که غم از جان برد غم در دل افزون شد
چه گویم از غم آن سرو خندان، جان و دل خون شد»
جمعه
28 اسفند 1383
7 صفر 1426
2005.Mar.18
نور میوزد، دریای نور جاری میشود.
از آسمان، باران نور میبارد و از زمین، چشمه چشمه نور میجوشد.
مدینه در نور گم میشود.
صدای پایت در تمام دهلیزهای جهان میپیچید.
آینهها زلیخای حسن دل آرایت میشوند و چشمها محو تماشای حضورت.
زیر سایه امن و مهربانی تو - هفتمین آفتاب از قبیله خورشید - خدا را به نظاره مینشیند صدای هلهله فرشتگان گوش افلاک را مینوازد.
ستارهها سرک میکشند به خانه ششمین قبله عشق تا تو را ببینند. پرندهها، جویبارها، درختان و هر چه هست، گوش خواباندند تا آهنگ باشکوه گریستن تو را با تمام وجود حس کنند.
فرشتگان به دور شمع وجود «حمیده خاتون» در طوافند.
قنداقهات را بر بال مقربترین ملائک به عرش برده میشود تا ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت زنده شوند به انفاس قدسیات.
«یار ما چون گیرد آغاز سماع
قدسیان بر عرش دستافشان کنند»
ای
ادامه مهربانی خداوند در زمین! تا تو آمدی، به یمن قدمهایت، جهان جوان شد و عالم جای بهتری برای زیستن.
ای
موسای قوم مسلمان! سرنوشت تاریخ به موازات وجود مقدست رقم خورده است.
تو
را چه حاجت به «عصا» و «ید بیضا» که خود اعجاز شگرف خداوندی.
کیست
که تو را بشناسد و ایمان نیاورد؟
اصالت
از این بیشتر که تو از تبار آسمانیان خاک نشینی و هفتمین دلیل و حجت خداوند بر بشر؟!
میلههای
زندان بزرگترین دلیل مظلومیت تو و غل و زنجیر دستها و پاهایت، بهترین راوی مصیبتهای توست.
یا
باب الحوائج!
معجزه
از این بیشتر که چهارده سال در عمیقترین سیاه چال جور هارون کورترین گرههای ناممکن را به یک اشاره میگشودی؟
معجزه
از این بیشتر که به سوز مناجات عاشقانهای، سیاهترین قلبها را به لرزه درآوردی؟
نمیدانم
نالههای حیدریات چه آتشی بر دل آن زن خواننده افکند که سوخت و خاکستر شد.
تو
میآیی تا فریاد شوی بر غیرت «صفوان»ها که لحظهای را نیز به فراموشی نمانند.
تو
میآیی تا آتش شوی بر قدرت پوشالی «هارون الرشید»ها و بسوزانی ریشه جهل و نافهمی امیریشان را.
تو
میآیی و حدیث «فدک» تکرار میشود. و این بار فدک یعنی همه مرزها و قلمرو سرزمینهای اسلامی!
یا
باب الحوائج!
ای قوم محمد را موسا، ای دریای خشم و غیظ را کاظم و ای پروردگار عالم را عبد صالح!
تو
را میخوانم؛ تو را که فرشتگان به ستایشت نشستهاند تو را که عشق به تو دلگرم شده است.
نامت
را که میبرم، امید در کویر وجودم گل میکند.
نامت
را که میبرم، یقین دارم که تهیدست باز نخواهم گشت.
یا
باب الحوائج یا موسی بن جعفر! مقدمت گلباران و غبار قدمهایت، توتیای چشم جان.
«رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ، که خانه خانه توست»
شنبه
29 اسفند 1383
8 صفر 1426
2005.Mar.19
پنجههای پست توطئه، قامت بلندت را خاک نشین کرد. میخواستند صدایت را در نطفه خفه کنند. میخواستند دارائیت را به یغما ببرند، چشم طمع به هستی تو دوخته بودند.
گرگان گرسنه، پهنه غزال خیز سینهات را نشانه گرفته بودند و در خیال خام خویش، طومار تمدن بزرگت را در هم پیچیدند و نامت را به فراموشی لحظهها سپردند.
آهای وطنم! دریای ذخایر پنهان در بطن سینهات را به تاراج بردند، تا موجودیت تو را انکار کنند.
در وسعت بیانتهای طراوتت، نعرههای شوم دواندند و علفهای هرزه را جایگزین لالههای بهاریت کردند.
شیره جانت را مینوشیدند و زالو صفت به مرگ نزدیکت میکردند. این دزدان غارتگر، خواب شوم خود را هیچگاه به حقیقت نزدیک ندیدند.
این خاک، خاک آینه و آفتاب است. این سرزمین، تجلیگاه نور و نیایش است.
مردان این خاک، هیچگاه ذلت را تاب نمیآورند و غبار پنجرهها، عشق را به زلال غیرتشان میزدایند.
منابعت که عزت خاک توست، نثار فرزندانت خواهد بود و بیگانگان، ناامیدتر از همیشه، بر فراز و نشیب پیراهن زرخیزت خواهند نگریست.
پروردههای دامان مقدست نخواهند گذاشت تا خون جاری رگهایت نثار خوان نامیمون دشمنان شود.
ملی میکنیم شریانهای سیاه رنگ حیاتت را.
ملی میکنیم نفسهای پیوسته چاههای نفت را تا هوای خونآشامان خوش خیال را در هم کند.
آه، ایران! چگونه تاب بیاوریم کفتارهای گرسنهای را که بر پیکرت پوزه میمالند و دندانهای آلودهشان را به عمق بدنت فرو میبرند و سرمایههای تو را زینت سرزمین کفر میکنند. دارایی ما از آن ماست ؛ خود را اسیر دست بیگانه نخواهیم کرد و ثروت خویش را به نااهلان نخواهیم داد.
ای وطن من!
کلمات را دنبال هم مینشانم در سرآغازی از تشویش.
نگاهم میکاود افقهای آن سوتر را، قلم میچرخد و کلمات میریزد از آن بر صفحات پس از این و صفحات پیش از این و چشمهایم که هنوز پلکی آرام نمیگیرند و پنجرههایی که هنوز بازند، رو به افقهای شاید و باید، افقهای امید، افقهای انتظار.
بال میگیرند کلمات در آسمان؛ در آسمانی آنچنان یکدست که تنها سرشار از یاد توست.
میآیی، اما نمیدانم از کدام پنجره چشمهایم را به آسمان بدوزم؟
میآیی، اما نمیدانم در کدام جاده چشمهایم را به خاک آلودگی مسیرهای مقابل سنجاق کنم؟
میآیی و هنوز فانوس شبهای انتظار، در چشمهای بیقرارم سوسو میزند.
میآیی و هنوز منتظرم تا سقف آوار شده آرزوهایم با خوشههایی از شکوفه بهار گلباران شوند.
میآیی و هنوز خورشید، بی تابانه بر خاک فرو میچکد تا رد گامهایت را نورباران کند.
چقدر منتظرم!
هر جمعه سمات میخوانم و با تسبیح سپیدهدمان که از لابهلای انگشتانم فرو میغلتد.
صلوات میفرستم و انتظار میکشم.
هنوز هر پنجره باز، مرا به پرواز در آستان آمدنت مشتاق میکند. هنوز هر شب به
امید نورانیت تو چشمهایم تاریکی زمخت این حوالی را تحمل میکند.
سپیدهسوار! کدام روز وعده داده شده، کدامین جمعه در راه، میآیی؟
بیهوده کلمات را بر هم میبافم، پیراهنی از این دست، شایسته قامت انتظار نیست.
بر ورای خویش بیهوده میچرخم که مجال دیدن تو جز بریدن از این همه خاک نیست که خورشیدوار خواهی آمد تا خاک تیره را زیر و رو کنی.
آخرین بهانه آفرینش! میآیی، هنوز منتظرم.
نیاید آن روز که بیایی و چهره در نقاب خاک فرو کشیده باشم!
نیاید آن روز که نباشم تا چشمهایم را زیر گامهایت فرش کنم.
هنوز منتظرم شاید جمعه در راه گامهایت خواب خاک را بلرزاند - آخرین بهار در راه! -
باران میبارد، نه از آسمان بلکه از چشمان سرخ جمعههایی که عمریست در آتش نبودنت میسوزند.
هفتهها بیقرار آمدن مسافری بزرگ، بیتاب آمدن تو بغض میکنند و تو نیستی تا سر بر شانههای مهربانت بگذارند و لحظههای تب آلودشان را بگریند.
رفتهای بر دوش پرندگان سپیدی که در یک شب برفی، شهر را ترک کردند و دیگر هیچ بهاری در متن آبی آسمانش، پرندگانی آنگونه درخشان را به تماشا ننشست.
رفتی و اندوه سالهای دراز دوریات، کمر اقیانوسها را شکست.
پس از تو اهالی زمین، ناگوارترین روزها را میگذرانند و بیستارهترین شبها را به خاطرهها میسپارند. بادهای منتظر در بوی ندبههای سرخمان تکه تکه میشوند و درختان در هجوم این همه انتظار شکوفه نکرده به استقبال پاییز میروند.
خیابانها تاریکاند و بیفانوس و صدای گامهای عابران تنها رنج نبودنت را مضاعف میکند.
با من بگو، نگاهم را به کدام پنجره دخیل ببندم؟
از کدام روزنه آفتاب بلند ظهورت سر بر خواهد کرد؟
کدام جمعه تصویر روز آمدنت را به قاب جهان آذین خواهد بست؟
ای آخرین تنفس سبز! خورشید در چشمهای مسیحایی تو هر بامداد، تکثیر میشود و فرشتگان، هر شامگاه بر پلههای آسمان برای استشمام بوی تو به انتظار میایستند.
روزی که تو بیایی، آدینه با نگاه قدسیات کمر راست میکند و این بیابانهای سرمازده، از کرامت دستهایت به بار مینشینند.
دنیا مزرعهای میشود روشن و وسیع، با آفتاب گردانهایی که ریشه در خاک ملکوت دارند.
آن روز، جیبهای زمین لبریز ستارههایی است که از آسمان عدالت فرو میریزد.
تو میرسی، همراه پرندگان مهاجر؛ آنگاه، سردسیر جانمان را گرمای شگفتانگیز حضورت فرا میگیرد.
گنجشکهای تشنه از جویبار مهربانیات سیراب میشوند و اسبهای سپید عشق دشتهای زمین را به شوق دیدنت میدوند.
ای موعود! آزادگی و عدالت در قاموس حکومت تو معنا میشود.
تو میآیی و کلید آزادی را به زندانیان زمین، هدیه میدهی.
میآیی؛ از سمت آینهها و رودها و مردمان بیپناه جهان، در آبشار لبخندهایت چهره میشویند.
ای انتظار نشسته در چشم امیدواران! ای بهار روییده از نگاه سبزهزاران
سلام بر تو و انتظار
سلام بر تو و سپیدهای که پرتواش بر دلهامان خواهد تابید!
سلام بر تو و بر نور؛ طلایهدار طلوع تو و پایان انتظار من!
سلام بر تو و چراغ عدالتی که با دستان تو در جهان روشن خواهد شد!
سلام بر تو و ذوالفقار عدالتی که بر دستانت بوسه خواهد زد!
سلام بر تو و نگاه معصومانهات که بیعدالتی را از آینه روزگار خواهد زدود.
سلام بر تو و ارتفاع مهربانی چشمانت که گلواژه محبت را به سجده وامیدارد.
سلام بر تو و چشمان منتظری که همواره تو را میجویند.
سلام بر تو و نگاه شب زندهدارانی که از آسمان یادت ستاره میچینند.
سلام بر تو و دلهای عاشقی که با تو نجوا میکنند و تو را میخواهند.
سلام بر تو و کبوترهای معصوم دلهامان که برای یک جرعه دیدارت پرپر میزنند.
سلام بر تو و افقهای دور دستی که با آمدنت در انتظار ماست.
سلام بر تو و ندبههایی که جمعهها را بهانه میشوند برای زودتر آمدنت.
سلام بر تو و ترانه مقدس نامت که از میان لبهای منتظران شنیده میشود.
سلام بر تو و شبنمهای عاشقی که از گوشه چشم منتظران چکیده میشود.
سلام بر تو و بر گلدستههای جمکرانت که پناهگاه دلهای عاشق است.
آقا، شبهای غریبانهام را با آرزوی دیدنت آغاز میکنم و با نجوای یاد تو به پایان میبرم و میدانم که با آمدنت، افقهای بیکران دور دستی در انتظار ماست.
بیاو سلامهامان را بیجواب مگذار.
ندبههای دلتنگیام دلتنگ آوای آسمانی توست.
رؤیاهای سپید کودکیام لبریز ترانه «آن مرد در باران آمد» بود.
و تو هر صبح آدینه، سوار بر اسب تیز پایت تا پشت پنجره دل میآمدی.
میآمدی تا من زیر باران، بارش نور را بنگرم.
میآمدی تا مردی از جنس آسمان را زیر باران، با چشمان زمینیام ببینم.
اکنون فرسنگها از آن رؤیاهای سپید دور افتادهام.
سالهاست باران میبارد و دستی پلکهای خسته پنجره را نمیگشاید.
سوار تنهایم!
در سپیده دم کدام آدینه میآیی که عطر صلوات، کوچه را بردارد؟
کی قدم رنجه میکنی که شانههای خسته سیمهای برق کوچه از تجمع پریشان یاکریمهای منتظر آرام گیرد؟
ببین که بیحضور سبزت، گلهای باغچهمان رنگ بهار به خود نمیگیرد.
در ازدحام پاییزهای پیاپی، روزهامان دستی به شانه خورشید نمیزنند و همنشین شبهای بلندیم.
ماه و ستارهها نیز نشانی آسمانمان را از یاد بردهاند.
من اما شاخه شاخه نرگسها را به نام تو میخوانم.
شاید تویی که هر صبح، از میان نرگسها لبخند میزنی.
شاید این عطر نفسهای توست که هر روز خانه را بر میدارد.
زیبای غریب!
دلتنگی شانههایم سهم توست؛ سهم شبی که بیایی و تا صبح، سر بر دامان تو باران بیامان گریه ببارد.
پس کی کوچههای سرد وتاریک چشمم را چراغان خواهی کرد؟
کی عطر نجیب پیراهنت خواهد وزید؟
آخرین بهار!
تا آن آخرین آدینه که طلوع خورشید را بنگرم، چشمان خستهام چشم انتظار توست.
درازدحام ثانیهها گمت کردهام؛ در پیچ و خم کوچهها!
گویی که مرا هرگز از مرداب رخوت و غفلت جدایی نیست.
گویی که ابر دلتنگی و خستگی، هرگز پهندشت نگاهم را لطافت باران نمیبخشد!
مدتهاست که آینه زنگار بستهام؛ تصویر زیبای تو را منعکس نمیکند و باران عنایتت، کویر خشکیده و تفتیده وجودم را خنکای اشک نمیبخشد.
آرزو دارم هر روز، پیش از طلوع آفتاب، صبح پیشانی تو را نظاره کنم و هر سحر، با موسیقی دلنواز لبهای تو قرآن بخوانم اما تو سبزتر از آنی که در حوالی قلب سیاه من آفتابی شوی و من دورتر از آنم که حضور گرم تو را در زمستان باورم حس کنم.
مولای من! چه کنم که چینی نازک احساست، تنها با تلنگر یک گناه که از ما سر میزند میشکند و پنجرهام را از آبی آسمان نگاهت دریغ میکند؟ چه کنم که تو نازکتر از خیالانگیزترین شاخه احساسی! چه کنم که من پر اشتباهترین بنده
خداوندم! باور کن اگر زلال چشمهی معرفتت را از این کویر، این بیابان، دریغ ورزی، هیچ چشمهای نهال نورس اندیشهام را سیراب نمیکند و هیچ نوش لبی، آب حیاتم نمیبخشد.
ای پیچیدهترین غنچه عشق! تو مایه دلخوشی و امید منی؛ حتی در اسفل سافلین دنیا!
تو شعر دل انگیزی هستی که من هر روز آن را با تمامی ذرات هستی زمزمه میکنم و تبسم جانفزایت، بیت الغزلی است که موج خون را در رگهای تشنهام به جریان میاندازد.
ای خریدار دلهای بیقرار و ای ذخیره روزگار! این خسته دل شکسته را که بسان کبوتری زخمی از بارگاه جلال تو به دور افتاده، دریاب! مگذار که چون برگ زردی از درخت سبز معرفتت بریزد و در تندباد حادثهها به باد فنا رود.
مولای من! بگذار که پروانگیام را دوباره امتحان کنم.
بگذار که جان ناقابلم را به عمق شعلههای سرکش عشقت زنم و توفانی شوم برای همیشه!
من بیتابتر از آنم که شرح قصه دلتنگی ام را برایت واگویه کنم و تو خود خوب میدانی این را؛ پس تنهایم مگذار در این برزخ و اینگونه در عذاب الیمم نپسند.
مرا دوباره میهمان خوان کرامتت کن و به پروازم درآور در آبی چشمانت تا دوباره سر دهم سرود رهایی را.
میدانی!
این واژههای خسته و تب دار، تاب باریدن تو را ندارند.
هر وقت میخواهند تو را ببارند، خودشان را کم میآورند اینجا عقربههای خسته هم در رسیدن به تو، ثانیه به ثانیه پیر میشوند.
انگار دیوارهای دنیا نام تو را شکوفه میشوند که این چنین بوی خیس حضورت، کوچهها را هم سرگردان کرده است.
شور نگاهت، همایون آشنای آیینههاست و سه تار.
صدایت، نت نجیب ثانیهها.
ای صمیمیت آسمانی!
ملکوت دستهایت عرش بیقراری واژههاست.
پرستوها از آستین آسمانی تو وام پرواز میگیرند و گنجشکها از اقتدار گامهایت دانه بر میچینند.
از چه برایت بگویم؟
از دل نگرانیهای مادرم، از چشم بی سوی مادر بزرگ که شام قرآن میخواند یا از دستهای پینه بسته پدرم که هر شب، انتظار را به خانه میآورد؟!
من مثل کودکیهایم سادهام و با همین سادگی، پشت همین در، رو بهاین جاده خاکی منتظرت میمانم.
یادم میآید مادربزرگ که حالا چشمهایش کم سو شده پشت همین در مینشست و مدام قرآن میخواند و دعا میکرد تا بیایی.
من هم مثل مادربزرگ آن قدر پشت این در مینشینم تا چشمهایم کم سو شود و آن قدر قرآن میخوانم تا تو بیایی.
تو پیراهن یوسفی؛ برای مادربزرگ، و برای من که بعدها چشمهایم کم سو خواهد شد.
با همه این حرفها:
پشت همین در، رو به همین جاده خاکی، تاهمیشه منتظرت میمانم.
ای منجی یاسهای گمشده!
تو را چه بنامم که عطر حضورت، یادگار سالهای نبودن توست.
تو را چه بخوانم که طنین گامهای نیامدهات در کوچهها بلوا میکند.
ای طلوع آسمانی عشق!
از هزار توی زمان، به جمعه پناه آوردهایم؛ تا تو را در هر جمعه عاشقتر ببینیم.
اما تو آن روز موعود را به سپیدی ابرهای انتظار سپردهای و ما گیج و سردرگم، قطره قطره میباریم تا شاید رنگین کمان ظهورت را به تماشا بنشینیم.
ای خلاصه خوبیها!
بیا! بیا تا پنجرهها به سمت آبیترین آسمانها گشوده شوند.
مولایم! ای شهسوار ملکوت، واژههای انتظار را به امید آمدنت معنا میکنم و کوچههای چشم به راه را آذین میبندم.
بهار اجابت شده دلها! هر جمعه به امید آمدنت به مصلای عشق میروم و دو رکعت نماز عشق، میخوانم و غروب که میشود، دیدگانم را، دیدگان ابری ام را به آسمان آبی آمدنت میدوزم تا شاید غباری از کویت، بهاری از رویت، شمیمی از بویت و عطر آمدنت مرا سرمست حضورت کند.
آقا!
«گر نیایی سر به صحرا میگذارم»
مولایم! لحظههارا ثانیه به ثانیه بدرقه میکنم، تا با رفتن هر ثانیه و هر دقیقه به تو نزدیکتر شوم.
ای که نهان از دیدههایی، نه دیدهها نهان از تو، ای مرهم دلهای بیقرار، «نور خورشید مگر تا به کی اندر دل ابر»؟
بیا که ظهورت مظهر تمامیت است و انتظار تو روزنهای است برای چشمان مهجور.
مولایم! جمعه که از راه میرسد، صاحب دلان دل از کف میدهند و بیقرار آمدنت ثانیهها را نظاره میکند و قافله دلهای بیقرار دست به آسمان میبرند و سرود آمدنت را زمزمه میکنند.
ای قبله هر قافله، ای مشعل هدایت، بیا تا از طنین صدایت حنجرههای کال، بیتاب شوند و از هرم نگاهت، انجماد بشریت در هم بشکند.
بیا در آغوش باران، ای نور نوشیده از خورشید!
بیا؛ همگام با ماه، بیا بهار بهاران! هم صدا با باران، همدوش جبریل و در میان هلهله ملائکه و شاباش نور.
بیا طراوت باران!
بیا بهار بهاران!
خبر رسید که دیدار یار نزدیک است
به سر رسیدن این انتظار نزدیک است
بپوش جامه رزم و بگیر تیغ دودم
که وقت و ساعت آن کارزار نزدیک است
ز شوق، غسل شهادت نمودهام امشب
که روز مردن باافتخار نزدیک است
شرار خشم زمین سر به آسمان ساید
دگر به مرز جنون، انفجار نزدیک است
ای آن که مرگ تو بغضی است در گلوی جهان
قسم به خون تو، پایان کار نزدیک است
صدای تاختن ذوالجناح میآید
به شهر خفته دگر تکسوار نزدیک است.
دلی به یاد شما غرق نور خواهم داشت
برای دیدنتان شوق و شور خواهم داشت
کنار پنجرههای همیشه باز غزل
برای عرض ارادت حضور خواهم داشت
تو را در این غزل من شما شدی آقا!
از این که شاعرتانم غرور خواهم داشت
هزار پنجره عاشق، هزار جمعه نجیب
دلی به شوق ظهورت صبور خواهم داشت
همیشه منتظرم با دو شاخه نرگس
من انتظار قریب ظهور خواهم داشت
برای گفتن حرفم، اجازه میخواهم
به روز آمدنت من حضور خواهم داشت؟!