ghaemiyeh.com
اشارات 62
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
خدایا!
حضور روشنت را به سپیدی کاغذ چگونه بنویسم؛ که تو هم «باطن» هستی و هم «ظاهر».
چه بگویم که معماری کلمات، تاب عظمت نامت را ندارند.
آنقدر مهربانی که کلمات گریه، در ابتدای خواندنت آب میشوند.
ای کاش تلفّظ نامت را آب بودم.
خدایا!
مرا پر از حرارت تکلم کن،
تا جز تو را نخوانم.
از تو میخواهم چشمهای باشم، تسبیح تو را، یا نسیمی، جاری در بهشت رحمتت.
میگویند اقیانوس، هزار نام تو را میداند؛
و تو هزار و یکمین نامی که کسی جز توأش نمیداند.
هر بار که تو را میاندیشم،
حس میکنم که در تالار آیینه قدم برمیدارم و در تابشِ «حیرت»، تکه تکه میشوم؛
پس حیرتم را افزون کن؛
اما آنقدر، که تاب تماشای آن همه «جمال» را داشته باشم و چشمانت بتوانند قطرهای از چشمه روشن حضورت را بنوشند.
خدایا!
ای که چشمها را میبینی و چشمها نمیتوانندت دید!
چشمان ما را ببخش که این همه نعمت میبینند و به خواب غفلت دچارند.
خدایا!
از تو میخواهم آینهای باشم،
حیرتِ تو را.
ای مرغ روح، بر پر از این دام پر بالا
پرواز کن بذروه ایوان کبریا
سیمرغوار از همه کس عزلتی طلب
کز هیچ کس ندید دمی هیچ کس وفا
شاخههای خشک دستانم تا آسمان قد کشیدهاند بیجوانه، بیبهار، بیپرنده، بیخورشید. قلمم سالهای درازی است در گودال کلمات، دفن شده است. چشمهایم خوابی عمیق را در گودی سیاهشان پلک میزنند و از دهان بستهام جز سکوت واژهای، بیرون نمیریزد.
الها! هستیام به نیستی در برابر عظمت تو وابسته است. صدایت میزنم، بنوازم به نیم نگاهی، رهایم کن از این همه قفس، از این همه خاک.
مینویسم با خونی که در سرپنجههای تقدیرم یخ زده است. خستهام از خاک، از این هوای متراکم پیچیده بر دست و پایم.
خسته از هوای این همه اندوه. ای خدایی که نور محضی! رهایم کن از ظلمات نفس، برسانم به اصل روشن خورشید؛ آن جا که هر ذرّه از وجودم در مقابلت چون گَردی ناچیز، نابود شود.
هر آنچه جاده بر کفشهای سرگردانم تاول زدهاند.
هر آنچه سنگینی بر شانههای حقیرم آوار شده است.
هر آنچه کوره راه، در مقابل خستگیام لَه لَه میزند.
خدایا! رهایم کن از بندی که پای عبورم را در خویش فشرده است.
رهایم کن از هوای بیهودهای که در ریههایم سنگینی میکند.
دریچهای گشوده کجاست تا بال بگشایم در هوایی آبیتر.
از هر چه پیرامون.
پروردگارا! این کهنه گوی چرخنده، عجیب، بالهای پروازم را در خود فرو شکسته است. عجب بوی رکود میدهم، عجب بوی خاک میدهد پیوستگی شانههایم در این قفس؛ دریچهای میجویم برای بال گشودن.
دستهایم بلند میشوند.
رشتهای از ستارهها در انگشتانم سو سو میزنند.
سجّاده نیایشم رو به بزرگی تو گشوده شده و زانوان بیرمقم، بر خاک، سائیده میشوند؛ کمک کن تا از خویش ببرم.
کمک کن تا با لطف تو، هر چه هست که نیست - جز وجود تو - برسم.
کمک کن افلاک فرا رویم آغوش بگشاید تا از خاک بگذرم.
صدایی میآید آشنا، شریانهایم منبسط میشود، سلولهای نارسم به سماع میایستند، صدا سرازیر میشود از گلدستههای مقابل و مرا از خویش میرهاند. اللّه اکبر؛ خدا بزرگتر از آن است که... .
درجه یقین(1)
پروردگارا! ای ذاتِ بیهمتایت، فراتر از اندیشهها! ای خالق هستی! تو را سپاس میگوییم، از آفرینش پیامبر رحمت، حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله که ما را مرهون وجودِ ایشان کردی و بر ما منّت
نهادی؛ منّتی که بر هیچ و قوم و امّتی روا نداشتی!
1) . برداشتی از دعای مکارم اخلاق صحیفه سجادیه.
خدایا! درود فرست بر پیامآور معرفت و مکارم اخلاق حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله و خاندان بزرگوارش علیهالسلام و رتبه «ایمانام» را کاملترین، درجه «یقینام» را بهترین، سرانجام «نیّتم» را نیک و حاصل «اعمالم» را نیکوترین قرار ده!
پروردگارا! با قدرت بیانتهایی که داری، مرا با «نیّتی» خالص و «یقینی» کامل، از هرگونه انحراف و ناراستی بر حذر دار، معایبام را اصلاح کن!
خدایا! درود فرست بر حبیب خویش، حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله و خاندان پاکیزهاش صلیاللهعلیهوآله و تلاش مرا در کارهایی قرار ده که فردای قیامت، از من بازخواست خواهی کرد.
تا توفیق داشته باشم در ایّام عمر، به هدفی بپردازم که برای آن آفریده شدهام.
پروردگارا! روزیام را وسیع، عزّتم را فراوان و از نظر تنگی، بُخل و تکبّر، برکنارم دار!
خدایا! عبادتم را خالص، عُجب و غرورم را باطل، کارهای خیر مردم را به دست من جاری و دلم را از هرگونه منت نهادن بر مردمان، تهی دار!
خدایا! مرا به بالاترین - مکارم اخلاق - آراسته کن و از فخر فروشی بر دیگران دورم کن! از آفت غرور، مصونم دار و از معرفت و صفای باطن، سرشارم ساز!
پروردگارا! درود فرست بر رحمت جاریات - حضرت حمد و خاندان معصومش - و مرا تا نزد خویش «خوار» نکردهای، پیش مردم «بلند» مدار.
خدایا! هر چه به ظاهرم «عزّت» میبخشی، به همان اندازه فروتنم گردان تا اسیر نفسِ ظاهر کیشِ خویش، نگردم!
پروردگارا! درود فرست بر آیینه صداقتت - حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله و خاندان گرامیاش علیهمالسلام - و مرا هدایتی شایسته عنایت کن؛ هدایتی که آن را با هیچ سعادت دیگری عوض نکنم و از راهی که پیشِ رویم میگشاید، بیرون نروم و به «نیّتی» دست یابم که در آن هیچ «شکّی» راه نیابد!
خداوندا! تا زمانی که من در راه تو و یاد توام، زندهام بدار و آنگاه که پیروی از وسوسههای شیطان، مرا وادار به دشمنی با تو ساخت، جانم را بگیر، که طاقت غضب و انتقام
تو را ندارم.
خداوندا! اصلاح کن در من، خصلتهایی را که مردم آنها را «زشت» میپندارند و نیکو ساز
در من، عادتهایی را که به خاطر ناپسندیاش، مردم سرزنشم خواهند کرد!
پروردگارا! ای آموزگار تمام نیکیها! یاریام کن تا خصلتهای پسندیده را در خویش تقویت کنم.
معبودا!
آن که را تو ادب آموختی، در هر دو جهان به رستگاری رسید! و هر که لذّت کسب معرفت را در نیافت، عمرش چه بیهوده، سپری شد!
الهی! برای تو مینویسم و به نامِ تو، که حضور پیوسته و همیشه جاریِ لحظات منی و در آینه اشکهایم متبلوری. بند از درسهای ارادهام بگشا و زنجیر روزمرگی از پای عصیانم.
الهی! نیاموختم چگونه ستایشت کنم، چگونه دوستت داشته باشم؛ به من بیاموز از تو سرشار شدن را یاریام کن تا از خود تهی نشوم.
مگذار سنگینی راه و دشواری فرجام، برگِ سبز ایمانم را بخشکاند و شکوفه به بار نشسته عشقت را در وجودم، اسیر دستانِ حادثه گرداند.
فرجامم را به تسخیر محبتت درآور؛ آن گونه که آغازم را با عشقت آمیختی.
خدایا! یاریام کن تا غریبهات نپندارم و عشقهای خاکی، مرا از تو غافل نکند، تا ترانه دلسپردگیات را سر دهم و قصیده دلدادگیات را بسرایم.
یاریام کن تا دریای خواستههایم، طغیان کند و دلم بستر آرزوهای ناروا نگردد.
بگذار با همه ذراتِ پیکرم به تو رسم و حجمِ وجودم را از معرفتت پر کنم. و مهلتی دوبارهام بخش، همان گونه که همیشه بخشیدی.
خدایا! یاریمان کن تا ریشههای رونده اعتقاداتمان را از چنگالِ موریانهها برهانیم.
مباد، اینکه انگشتانِ اتهام از هر سو به سویم نشانه رود و انسان بودنم تباه شود!
خدایا! نگاهم کن؛ نگاهت زندگی را در من زنده میکند و وجودم را همه شیدایی.
ای نام تو بهترین سرآغاز(1)
به نام خداوندی که نعمتش قوّت تنها است و رحمتش قوّت جانها!
جانها در عشقش بیخاکستر میسوزند و تلخیها بیزحمت به شیرینی مبدل میگردند.
از غیر او به در باید رفت و در راه او به سر؛ که این راه را پای رفتن نیست.
در تجلیگاه جمالش موسیوار، بیهوش باید شد.
از آن سوی، این همه وفا و از این سوی، این همه جفا!
امروز، در پیشگاه تو چه تقصیر کرد که این همه او را واپس میزنی، ترسمت فردایی نباشد و اگر باشد، باز امروز است. پس آن فردا کی آید؟
دانی به که میستیزی؟ کودکان اگر از خانه گریزند به وقت شام، دیگر نستیزند و از مادر نگریزند.
شام فرا میرسد و ظلمت نزدیک میشود، برخیز و آهنگ خانه کن!
برخیز که او خود فرموده است: بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را!
کدام یار است کهبه عتابی دل برندارد و نرود؟
و کدام دوست است که به جفایی چند، راه خود نگیرد و با دیگری نپیوندد؟
اوست بخشاینده مهربان!
کریمی که دستگیری گبر و ترسا را از رحمت، فراموش نکند و غریبی را در وادی گمراهی تاب نیاورد، کی تو را وا گذارد که در ظلمت و تیرگی بمانی؟
شستشویی کن و آن گه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو این دیر خراب، آلوده
برخیز و وضویی ساز و آهنگ هجرت کن.
طریق حق در پیش گیر که اوست آمرزنده دستگیر.
1) . با الهام از کتاب ارجمند آداب و مراحل سلوک الهی، جلد 1، تخلی در آداب و منازل توبه اثر استاد کریم محمودحقیقی.
خود را تسلیم کن و این آهنگ را آهنگی دیگر ساز و توبهای با مفهوم توبه آغاز کن که او خود تو را میخواند:
ارجعی الی ربک راضیة مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی
خشنود و پسندیده به سوی پروردگارت بازگرد. داخل بندگانم شو و به بهشتم در آ!
سینای نیاز(1)
آفریدگارا، معبودا!
ای آن که یادت برای یاد کنندگان، شرافت و شُکر و سپاست برای شاکران، رستگاری!
و اطاعت از فرامینت موجب نجات و رهایی است! درود هموارهات، بر حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله و خاندانش باد!
خدایا! دلهای ما را تنها به یادت مشغول دار و زبانهایمان را تنها از شُکرت سرشار ساز!
توانِ جسمی ما را هم تنها با طاعتت افزونی بخش!
خدایا! فراغتمان را از کارها فراغتی سالم قرار ده؛ تا گناهی ما درنیابد و خستگیاش ما را نیازارد!
خدایا این تویی که با یادکنندگانت مهربان و با منادیان یاریات اجابت کنندهای!
توانمان را قوی، دلهایمان را مهربان، نگاهمان را زلال و زبانمان را قدردانِ نعمتهایت قرار ده!
خدایا شوقی وافر برای طاعت و عبادتهایمان در دل ایجاد کن، تا تو را با اشراق هر چه تمامتر، ستایش کنم!
خدایا! «نماز»های ما را سرشار از تجلّی خویش ساز، تا سجاده، بر سینای نیاز بگسترانیم!
خدایا! ذوق ما را با فراوانی یادت، در همآمیز و ما را در نماز و ستایشات، نیایشی شایسته عنایت فرما!
1) . ترجمه و برداشتی آزاد از دعای «حسن عاقبت» صحیفه سجادیه.
حس میکنم تمام کوچههای زمین، زیر گامهای عابرانی مأیوس، گود میشوند. خورشید، خاطره سالهای دور آسمان است و آسمان، خاطره سالهای دور زمین.
حس میکنم کسی را حوالی کودکیهایم گم کردهام. غربتی شگفت، از لابهلای انگشتانم بیرون میریزد. از چشمهایم آویزان میشوم و میگریم؛ چونان درویشی بیکشکول و تبر، در خانقاهی سرد، خسته از زمین و دلتنگ آسمان.
میدوم و میایستم. پشت سرم را نگاه میکنم؛ هیچ ! ... پیش رو، هیچ ! ... گردبادی عظیم، سکوتم را در هم میپیچد. میخواهم فریاد بکشم، اما انگار، صدا در گلویم سنگ میشود و
دوباره سکوت است که میماند.
خدایا! جانم آتشفشان دردهاست؛ فوران میکنم و فرو میریزم. میسوزم و میسوزانم. دنیایم تاریک است و بیپنجره. زندگیام تکرار سالهای بیبهار است، سالهای یخبندان.
صندوقهای پُست، نامههایم را برمیگردانند.
پرندهها آسمانم را نمیخواهند. کودکان، لبخندهایم را پاسخ نمیدهند. من از کجا آمدهام که حتی درختان، سایههاشان را از من دریغ میکنند؟
خدایا! این کوچهها بوی نیامدن میدهند، بوی رفتن و نرسیدن.
طعم شبهای دراز این لحظهها از جنس غروب است و غربت.
خدای من! تو دلیل بزرگِ بودن منی؛ بهانه گریستنها و لبخندهایم، غرورِ زیستنم.
من تهیدستم و بیپناه، درماندهام و بیتکیهگاه؛ آمدهام که دستم را بگیری و مرا بشنوی.
مرا بپذیری و تکیهگاهم باشی.
میخواهم همسایه خورشید باشم و همشانه همیشه آسمان؛ مرا دریاب و استغاثهام را بپذیر، «یا ارحم الرّاحمینْ»
خدایا! تنهایم و درمانده، دلتنگ یک هوای تازهام، دلتنگ تو.
خستهام از این همه بیراهه، از این همه تردید، از اینکه میروم و نمیرسم؛ گویی تمام درها دنیا را به رویم بستهاند.
خدایا! غریبتر از آنم که کسی جز تو بتواند مرهم غربت دیرینهام باشد.
چون ماهیان جدا مانده از دریا که روی شنهای ساحل افتادهاند و نفس نفس میزنند، نفس نفس میزنم و راه نجاتی نمییابم.
گاهی فکر میکنم آنقدر از تو دورم و در نظرت حقیر، که هر چه جادههایت را بدوم به دروازه شَهرت نمیرسم.
پروردگارا! من مسافر گم شدهای هستم، عریان و بیتوشه، آسمانت را تاب نیاوردم و زمین نیز مرا تاب نخواهد آورد.
زمین، زندان بزرگی است، لبالبِ زنجیر و قفل و من زندانبان خویشم. چه کسی جز تو میتواند قفل از دست و دهانم بردارد و رهایم کند؟
خدایا! من تو را در شیهه اسبان وحشی، آنگاه که سُم ضربههایش، دل دشت را میلرزاند، میشنوم. تو را در چشمان معصوم دخترکی سیب فروش، وقتی دستان کوچکش بوی التماس میگیرند میبینم.
تو هستی؛ این منم که چشمان گناه آلودم را به روی دنیای لطفت بستهام و آغوش مهربانت را رها کردهام.
خدایا! مرا ببخش اگر غافل بودم. اگر کور بودم و ندیدمت. اگر دور بودم و نشنیدمت؛ که تو بخشندهای و خطاپوش و توبهپذیر.
خدایا!
شعلههای گناه، سرزمین وجودم را سوزاندهاند. باد میوزد و خاکسترم را پراکنده میکند. باد میوزد و هر تکهام به سویی پرتاب میشود. پشت نگاه ابریام پنهان میشوم تا آخرین ذرههای
جان خاکستر شدهام را نبینم. باور نمیکنم که این چنین حقیر، زیر گام خودم له شده باشم!
دلتنگیهایم را در آغوش میکشم و میگویم؛ جز تو چه کسی میتواند درختان سوخته وجودم را به شکوفه نشاند؟
من خاطرات مه آلودهام را به امید خورشید لطف تو به فراموشی سپردهام.
الهی!
در توفانیترین لحظات زندگیام، سوسوی چراغ رحمت توست که راهم را روشن میکند و زورق شکسته دلم را به ساحل نجات رهنمون میشود.
ای خدای آسمانهای بارانی!
ای امید دلهای نگران، ای خوبِ مهربان! این چشمان خسته از تاریکی، نور لا یزال تو را میجوید، این پاهای تب آلوده، سالهاست به امید رسیدن به تو، این جادههای ناهموار را
میپیماید؛
یاریام کن تا آن گونه که سزاوار توست بندگی کنم؛ آن گونه که تو میخواهی. ای ماندگار نامیرا!
الهی!
میدانم که بیتو در برابر تو هیچم و هیچ چیزی همسنگ پوچی من نیست و میدانم که با تو، همه چیز دارم؛ هر آنچه دارم از توست و هر آنچه ندارم، همه از کوتاهی دستهای نیازم.
الهی!
تا به خویش میپردازم، در سپیدهدم زندگی، هم عصر عصیان و تیرگی میشوم و همسایه سیاهی و چون از تو میگویم، دلتنگیام رنگ و بوی مهربانی تو را میگیرد.
ای بلند مرتبه!
هر که را میخواهی به حضورت میپذیری؛ مرا هم بپذیر که دستهایم بلند است و فرصت کوتاه، که تو بلند آوازهای.
الهی! اسیر مهربانی توام که مرا این همه راه گریز از خویشتن است و راه فرار از نَفس فرومایه.
ای سرپناه بیپناهان! از خویش رمیدهام و در پناه اشک آرمیدهام؛ این پناهگاه را از من مگیر و
این اشک را از من مسِتان.
پروردگارا! بیراههها بسیارند و گمراهان بسیارتر، امّا صراط تو راستترین صورت صداقت است و صیقلترین آیینه شیفتگی و آشفتگی.
پروردگارا!
معرفت آفت دیدهام را آفتاب سوز کن که از تنفر طولانی خویش برمیگردم و اسیر سرانجام سیاه خویشم.
الهی! دستهایم باز است، امّا پروانههای اجابت را حس پر زدن در فضای آلوده دستهایم نیست که زبان درازی عصیان، چون شمشیری است در گلویم، که زخم خورده سرکشی نَفسم و آلوده هوا و هوس؛ با این همه، سپاس و ستایش تو را میگویم که:
«کسی کز جان نباشد شکر گویش
زبان شمشیر گردد در گلویش»
الهی!
میان من و تو فاصلهای است که مرا کوچک کرده است و کوچکی مرا خوار؛ مرا غرق در
بزرگی بیهمتای خویشتن کن که دیر زمانی است دل شکستهام و سر خورده
«تا تو باشی و او به وقت سخن
تو جدا گویی او جدا گوید
این دویی از میان چو برخیزد
همه او گوید و سزا گوید»
در خلوت ذکرت نشستهام. صدای تپش رحمانیت در وجودم میپیچد و من از عشق ضجه میزنم... دست بر چهرهام میکشم. چشمهایم در اقیانوس اشکهایم گم شدهاند.
خدایا! خوب میدانی که دیگر از این همه گناه به تنگ آمدهام و وجود گم شده خویش را نزد تو یافتهام.
یا رب! به من قدرتی ده تا دلم از عشق تو بیتاب شود و وجودم با یاد تو و با نام تو آرام گیرد.
خدایا! پنجرههای آسمانت را به سویم بگشای تا هر گاه که زندگی برایم گرفته و قفس میشود با بالهای سفیدی که تو به من میبخشی، به سویت به پرواز درآیم.
الهی! نوری را که از روزنه آستانت به عمق جانم تابیده است، محفوظ دار.
خدایا! برای من، عظمت وجودت چه آشکار است و چه زیباست شکوه حضور تو در سحرگاهان، آنگاه که اشک شوقم، با زمزمه نامت، نوازشگر گونههایم میشود.
خدایا! گمشدهام و منتظر رهایی.
«خدایا! به ما زیستن عطا کن، که در لحظه مرگ، به بیثمری لحظهای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخوریم و مردنی عطا کن که به بیهوده گیش سوگوار نباشیم، بگذار تا ما خود آن را
انتخاب کنیم، امّا ان چنانکه تو دوست داری»
ای دیّان دین! ای داننده راز! از شرم حضور، دیده بر پشت پا دوختهام؛ آن سان که چون حباب مرا چارهای جز نظر به تهیدستی خویشتن نیست و آرزویی جز آب شدن در سر نیست.
«به میزان شوق اندرونم بسوخت
حیا دیده بر پشت پایم بدوخت»
ای نام آشناترین عظمت! تو را نیازی نیست که نامت را در تک تک برگهایم بیاوریم که خوب میدانم جز تو تو هیچ کس آفریننده برگ برگ دفتر من نیست.
پروردگارا! میدانم که پُر شدن از غیر تو، خالی شدن از توست و خالی شدن از غیر تو پُر شدن از توست، چشمهایم را پُر از وضوح بارانی کن تا بتوانم زلالترین لحظههای زیبایی را با تو ببینم که عمری است بیتو به زشتی واقفم و به تیرگی خویش آگاه!
الهی! اکنونِ من همان بختِ گریختهای است که آن را در نیاز به تو میجویم، بخت روشنم را به من بازگردان که دیر زمانی است بخت برگشته سیاهیم.
نیاز آفرینا! به تداوم نیاز خویش محتاجم و به نگاه گاه گاه تو نیازمند؛ که بزرگ شده این گیر و دارم و آشفته این بزرگی.
وقتی بار سنگین گناه پشت ایمانم را میسوزاند.
وقتی که موریانههای تردید، به جان اعتقادم میافتند و حجم تنهاییهایم، از ظرف تحمّلم بیشتر میشود، صدای بغضهای شکستهام را از عمق سکوت میشنوی و خلوت پریشانم را سرشار از نور توکّل میکنی.
دلم پشت دروازههای گناه، خانه کرده است.
اسب سرکش روحم لگام گسیخته، تا ناکجاآبادِ نابودی به پیش میرود.
دستهای عصیان از آستین غرور و نادانیام آشکار شدهاند و آتش عذاب را جان میدهند.
دلم از تیرگی معصیت به تنگ آمده. میخواهم در سایه روشن لطف و مغفرت، قصّه غصّههایم را برایت بازگویم و بار سنگین چشمهایم را بر مُهر و سجّاده و امید و استغفار خالی کنم.
این شبها، خواهش نمازهایم، نگاه پاک توست، بر تنهایی دخترکی که بُغضهایش را لقمه لقمه فرو میبرد و اشک هایش را در نهانخانه شب فرو میریزد. دانههای تسبیحم، ذکر مهربانیهای تو را زمزمه میکنند و مفاتیح همیشه بازم، دستهای نیاز و التماسش را به سوی آستان اجابت دراز میکند.
... «ادعونی أستجب لکم» عجیب آرامم میکند! کلام روشن تو تا عمق جانم میدود و «یأس» را نا امید میکند. میخواهم تمام لحظههایم را به شکرانه این آرامش در سجده باشم و تمام
سجدههایم را از اشکِ عشق، خیس کنم. «الا بذکر اللّه تطمئن القلوب».
این آرامش تفسیر حقیتی است که از کلام تو سرشار میشود؛ حقیقتی که جان را جلا میدهد.
حقیقتی که نوید فردایی روشن است؛ فردایی، به رنگ اجابت، به رنگ توکّل ...
امشب تمام واژههایم تن پوشی از شعر و شعوراند.
سفره دلم را آن چنانکه هست، برایت گشودهام. بر سر سادگی این سفره نشستهام و تمام لحظههایم را در استغاثه به سحر میرسانم.
به پاسخ روشن تو امید بستهام. به حقیقت تو ایمان دارم و به حقّانیّت اجابتت یقین دارم.
مرا به جرم عصیانم مگیر! به صداقت واژههایم نگاه کن! دعاهای امیدوارم را مأیوس مخواه!
الهی! در تنهایی غربت درون خویش، تو را به یاد میآورم که حضور مرا به یاد خواهی آورد.
اگر تو نخواهی، از من، کوچکترین نشانی بر زمین نخواهد ماند و اگر تو بخواهی، من به بالاترین قلّه حضور، که رسیدن به تو است، خواهم رسید.
الهی!
رونق لحظههای خالی من، ذکر یاد توست که خود، سرمایهای بیپایان است.
هرکس به جاودانه زیستن بیندیشد، جاودانگی را در تو خواهد یافت.
الهی!
دلهای شکسته، مفسّر گریههای شبانهای است که با یاد تو آرام میگیرد «الا بذکر اللّه تطمئن القلوب».
الهی!
هر که ذرهای از نور تو در وجودش بتابد، تا ابد خورشید درون خویش را بیمه «صراط المستقیم» کرده است.
الهی!
تو در حاشیه خیابان تردید ما، بذرهایی از یقین کاشتهای که از آنها سبزههای ایمان شکوفه خواهد زد.
الهی!
در کاشی کاری محراب نگاه من، گلهایی از ایمان نقش بسته، که به کعبه وصال تو گره خورده است.
الهی!
قطره قطره راز و نیازهای من، رود زلالی است که به سمت تو جاری میشود.
الهی!
عبادتگاه تو، باغ سبزی است که چهار فصل آن همیشه بهار میباشد و بر منبر سر به فلک کشیدهاش، شکوفههای سپید اقاقی روییده، که بوی آن، فرشتگان را بیخود از خویش کرده
است.
الهی!
ماه را تو مجنون کردهای، که ستارگان، آن را به زنجیر کشیدهاند و خورشید را آزاده آفریدهای تا پرتو افشانی کند.
الهی!
اگر دریا دریاست، تو خواستهای و اگر صحرا صحراست، تو خواستهای.
ریسه آینههای دل ما را تو به چراغانی شبهای عارفانه خویش کشیدهای.
الهی!
سجادهای به وسعت یک دشت، رو به قبله آسمان تو باز کردهایم، تا پرنده ملکوتی دلمان به سمت مینایی آن پرواز کند.
و راه خاکی امّاره خویش را، با پلی از عشق به دریای بیکرانه مطمئنه متّصل کردهایم، تا بر امواج آن صعود کنیم.
الهی!
در دو کفه ترازوی وجدان، دنیا و تو را با سنگینترین وزنه حقیقت کشیدهایم و دریافتهایم که حقیقت، تویی.
الهی!
آسمانِ اعمال ما را هرگاه ابری سیاه، از گناه بپوشاند، با باران «توبه» آن را صاف میکنیم؛ زیرا تو رحمانی و رحیم.
الهی!
به تو دل بستهایم و از همه گسستهایم و در درگاه نیایش تو نشستهایم؛ به امید آن که یک لحظه
ما را به حال خویش رها نکنی.
الهی!
ای پروردگار جهانیان، ای خدای شب و روز، ای اجابت کننده نالههای جانسوز! آنچه گفتم و شنیدی، همه نیایشهای عاشقانه من به درگاه تو بود. پس مرا دریاب که بیتو به سرمنزل هستی نخواهم رسید!
وَ اللَّیلِ اِذا یغْشی * وَ النَّهارِ اِذا تَجَلّی(1)
روز - «النهار» - ، قائم ما اهل بیت است که هرگاه متجلّی شود، بر باطن فائق آید»(2)
چشم روز روشن میشود به تجلّی وجودت، خورشید به آینه گردانیات برمیخیزد و ابراهیمِ حضورت، آتشکده دلها را گلستان مینماید، آنگاه که آفتاب عدالت از پشت شانههایت طلوع میکند.
... و من ایمان دارم به طلاییترین روز خدا در گرگ و میشِ هست و نیست!
ایمان دارم به رِدای خلیفة اللهی آدم بر دوشت، به اعجاز عصای موسی در دستت، به دم عیسی در نفست، و به جاری حیات خضر در جانت.
مدد میگیرم از کلام پیشوایم امام صادق علیهالسلام.
هیچ معجزهای از معجزات انبیا و اوصیا نیست، مگر اینکه خداوند تبارک و تعالی، مانند آن را به دست قائم(عج) ظاهر میگرداند تا بر دشمنان، اتمام حجّت کند.
ولایت مولای متقیّان علیهالسلام تا حکومت موعود منتظران(عج) چونان رشته مروارید بر گردن
استوار دین در انسجام روحانی خویش میدرخشد و بر این باور دل میسپاریم؛ از روزنی به قلب
«سوره نور» و دریافتی از تفسیر الهی امیر مؤمنان علیهالسلام به روایت جابر بن عبداللّه انصاری:
«اَللّهُ نورُ السَّمواتِ وَ الْاَرضِ مَثَلُ نورِهِ کَمِشکوةٍ فیها مِصْباحُ المصباحُ فی زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ کَاَنَّها کوکبٌ دُرِّیٌ یوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارکةٍ زَیْتونَةٍ لا شَرْقِیّةٍ وَ لا غَربِیّةٍ یَکادُ زَیْتُها یُضیءُ وَ لُو لم یَمْسَسْهُ نارٌ نورٌ عَلی نورٍ یَهدِی اللّهُ لِنورِهِ مَنْ یَشاءُ ...»
«خداوند نور آسمانها و زمین است، مَثَل نور خداوند، همانند مشکاتی است که در آن چراغی باشد، آن چراغ در حبابی قرار دارد، آن حباب گویی ستاره فروزان است، این چراغ با
روغنی افروخته میشود که از درخت پر برکت زیتونی گرفته شده ...
که نه شرقی است و نه غربی (این روغن آن چنان صاف و خالص است که) نزدیک است بدون تماس با آتش شعلهور شود، نوری است بالای نوری، و خدا هر کس را بخواهد به نور خود هدایت میکند»(1)
اَللّهُ نورُ السَّمواتِ وَ الْاَرضِ مَثَلُ نورِهِ کَمِشکوةٍ:
... و مشکات حضور جاودان خاتم انبیاست.
فیها مِصْباحٌ:
تَلألوء نوری است که در مشکات وجود محمّد صلیاللهعلیهوآله الماس میفشاند و او را مولی الموحدین میخوانند.
اَلمِصْباحٌ فی زُجاجَةٌ:
بالانشین معنا در این مقام دو قامت بلورین ایمان، حسن علیهالسلام و حسین علیهالسلام محفل دارانِ نورند.
کَاَنَّه کوکبٌ دُرِّیٌ:
ستاره سجده، بر پیشانی عبودیت کامل، همان سید ساجدین و زینت عابدان همواره میدرخشد.
یوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارکةٍ:
این نور فروزان از عصاره درختی است که به چشمان بسته ظلمت شکاف میزند و نظر به
محمد بن علی علیهالسلام، باقرالعلوم است.
1) . نور، 35.
زَیْتونَةٍ:
گوشوارههای زیتون بر شجره مبارکه، دانههای بهشتی زمرّد در صدق گفتار امام صادق علیهالسلام است.
لا شَرْقِیّةٍ:
به جانب راست فرو نریخته، موزون و معتدل، در حلقه حلقه زنجیرهای درد موسی بن جعفر علیهالسلام باب حاجات بندگان را میگشاید.
لا غَربِیّةٍ:
به جانب چپ نیاوخته و در صحن اعتدال رو به آسمان روشن عشق «رضا» به رضایت حقیقت داده است.
یَکادُ زَیْتُها یُضیء:
این عصاره شاخهها و ریشههای سخاوت است که از دستان کریم جواد الائمه علیهالسلام تا گونههای یخ زده افروخته میشود.
وَ لُو لَمْ یَمْسَسْهُ نارٌ:
بیهیچ نشانی از آتش، فانوس خورشید در دست، «هادی» جاودانههای سرور است.
نورٌ عَلی نورٍ:
نور بر فراز نور، از ساق عرش تا هیاهوی لاهوتی فرشتگان، زمزمه نام امام عسگری علیهالسلاماست.
یَهدِی اللّهُ لِنورِهِ مَنْ یَشاءْ:
... و در ازدحام ضلالت و وحشت، در سایه روشن شبهه و تردید، تنها خداست که کودک پریشان دل را با اشراق آخرین «حجّت» خویش به آغوش وصال هدایت میکند و از تب و تاب ضجّه انتظار به گاهواره آرامش و قرار میرساند. آنگاه که قیام قائم(عج) قامت استخوانهای
سیاه ظلمت را درهم میشکند.»(1)
1) . تفسیر البرهان، ج 3.
عمیق و ژرف، سعی در انسجام اندیشههایم میکنم و بعد از یک درنگ و «صبر» طولانی دوباره میاندیشم؛ صبر چیست؟
... کسی که حتی چندین برابر بیشتر از «ایوب علیهالسلام» صبر را آزموده بود چنین میفرمود:
«اَلصبْرُ صَبْرانِ: صَبْرٌ عَلی مَا تَکْرَهُ، و صَبْرُ عَمّا تُحِبُّ»(1)
آری! چه زیبا فرموده است؛ شکیبایی بر دو گونه است؛ شکیبایی بر آنچه خوش نمیداری و شکیبایی در آنچه دوست میداریاش!
صبر دل انگیزترین ارمغان بهشت برابر مصیبتهاست!
صبر برابر ستم، زبونی و صبر برابر قضا و قدر، شجاعتی مقدس است!
صبر برابر عاشقانگیها، وصال است.
شیرینی «حلوا» را صبر، از بیحوصلگی «تاک» میچیند و آن را از عُزلت تلخی و ترشی، به انجمن ملاحت و خوشرویی میآورد.
1) . نهج البلاغه، ترجمه دشتی، ص 636 .
صبر، به دستان پر از تاول کشاورز، نان میبخشد.
صبر، پای ابرهای ناشکیبا را به دشت میکشاند و پنجرهها، عاشقانه به سمت دریا باز میشوند!
صبر است که نو عروس چشم انتظار روستا را هر روز، به سپیدیِ رویاها فرا میخواند و کوهها پر میشود از نغمههای شیرینِ «کوه کن»؛ همان پسرک چوپانی که برای دیدن پرستو،
همیشه «صبر» کرده است!
صبر، از قلاّب ماهی گیر گرفته، تا چراغ قرمز یک چهار راه!
صبر برای خدا زیباست و صبر برای «انتظار»، صبر برای شنیدنِ زیباترین نوای هستی از گلدستههای بیادّعا، صبر برایب اجابتی که بارها با تمام شکیبایی، زبان به «یا قدوس» میگشاید، صبر برای رسیدن به سرچشمه زیبای «افطار» و بانگ دل انگیزِ «اللّه اَاکبر» صبر برای رسیدن
محرّم و بوی گریه گرفتن خیمههای کربلا و... صبر برای خداست.
صبر یعنی: لحظهای زینب شدن
فارغ از غم نامههای شب شدن
رفتن از راهی که پایانش خداست
رهنمایش، آفتاب کربلاست
صبر یعنی عشق!
صبر، عشق است؛ عشق، حتی در مزار
صبر، شوق است، شوق، شوقِ انتظار!
صبر، یعنی باش! تا صبحی که میآید بهار!
باش تا دیدار مهرانگیز یار!
نمیدانم چرا هر بار از «شهید» مینویسم، عطر لالهها، بیشائبه به مشامم میرسد.
«شهید» کلمهای است که هر چه بخوانیاش تازهتر میشود.
شهادت درختی است که هر چه بیشتر از او بچینند بیشتر بار میدهد.
چشمهای است که هر چه از او آب برداری، بیشتر فوران میکند.
شهادت، آبشاری معکوس است که بر ستونهای آسمان جاری است.
شهادت، پلهکانی است که خدا آن را بر دیوار قدیمی جهان گذاشته است تا هرکس دلش برای چیدن ماه تنگ شده، از آن بالا برود.
مگر نگفتهاند که «شهادت نردبان آسمان بود»
حالا «شهید» رفته است و نامی از خود برای تنهایی ما به یادگار گذاشته است.
حالا او آنقدر دور رفته است که بگوید از جنس دنیای ما نیست، از جنس دنیای ما نبود ...
حالا میدانیم که هر چه بیشتر خواب، پلکهایمان را سنگین میکند، عطر جادویی درخت شهادت را کمتر حس میکنیم.
امّا یادمان نرود که میله روزها آنقدر مقابل چشمانمان را سیاه نکنند، تا چهره معصوم او را از یاد ببریم.
یادمان باشد که قاب عکس او را از طاقچه خاطرات، پایین بیاوریم و هر عصر پنج شنبه هم که شده با دستمال گریه، پاک کنیم.
یادمان باشد که «شهید» و «شهادت» را از یاد نبریم...
گرفته از تو زمین تکّه تکه بدنت را
به بادهای مهاجر سپرده پیرهنت را
دستهایت در راستای آسمان قد میکشند.
میجوشی از چشمههای خورشید.
پلکهایت خوابِ پرواز میبینند.
پنجرههای باز، تو را میخوانند و خاک، در پوتینهای عبورت مچاله میشود. چشمهایت رؤیایِ کبودِ غم گرفته دوریِ از آسمانهاست.
شوقی سرشار در ریههایت میدود از خویش میگذری تا به نور برسی، تا عطشِ سال دوریت فروکش کند، تا سیراب شوی از شهد وصال.
میایستی به قامت سپیدارها.
چفیهات در باد، بوی خون میدهد.
پیشانی بندت، رمز عبور از آسمانهاست.
خاکریز، رو به روی گامهایت میلرزد.
تکّهای از بهشت، در دستهایت سُر میخورد.
شریانهایت منبسط میشوند. دستت را روی سینهات میگذاری، گرمی خون از لابهلای انگشتهایت سرازیر میشود بر گستردگی خاک - میعادگاه آلالههای سوخته - نسیم، عطر حضور تو را در آسمان موج میزند و تکّه تکّه روی خاک میریزی.
به جرم اینکه زمین لایق تو نیست، ملایک
به سمت عرش کشیدند پارههای تنت را
صدایت میپیچد در آسمانها و زمین.
صدایت میپیچد در گوش تاریخ، در جزء جزء زمان.
همراه پرستوهای مهاجر، آسمان را زیر بال میگیری، مینوشی ار نور و سرشار میشوی از خورشید.
به دوش میکشی آبیترین گسترهها را
که آسمان به تحیّر نشسته پر زدنت را
از شکافِ گریبانت بال میگیرند پروانههای سوخته، خاطراتت را بر پلههای عبور میکوبند و بر سقفِ آسمان میتازند، میپیچد در نسیم و نور، در رنگ و روشنی و تو پیچده در کنفی از شقایق، بهار را در آغوش میفشاری، سرشار از شکوفه، رد میشوی از مرز و مکان و زمان که
افلاک تو را از خاک به سوی خویش میخواند.
شعاعِ این همه پروانه میوزد همه سو تا
دوباره باز کنی رو به آسمان کفنت را
صدای گلوله، بند بند خاک را به لرزش وا میدارد، گامهایت را محکمتر میگذاری، قلبت آن چنان بر سینه میکوبد که میلرزی از تپشش، نفست آسمانها را در هم میپیچد، ابرها از سوز دامانت سر برمیدارند، بند پوتینت را محکم میبندی: «یا حسین»! و میروی به سمت پرواز.
میروی به سمت از خویش گذشتن و بیخویش شدن، بال میگیری تا نور، تا خورشید، تا هوایی منبسط تا گشادگیِ روزنهای نیمه باز.
دستهایت ستون آسمانها میشود.
حس میکنی نسیم از تنت رد میشود.
دستت در راستای آسمان قد میکشد و خاطراتت را باد، لابهلای دشتی از شقایقهای سوخته میپیچد.
شهادت، عبور از گلواژههای گریه جوش است و زیستن در زلالی تهنشین شده در لحظههای هستی بخش و جرأتزا.
شهادت، شوریدگی است و شیدایی.
شهادت شروع سبزترین حادثههاست. شهادت، شوریدگی شکوفه پوشان است و لاله و شان.
شهادت، عزم عبور از هرگز است و اراده زیستن در آتش و خون.
رنگ در رنگ، تصویرهای تهی پرداخته شده در تصاعدند و تصویرهای مبهم و بهتانگیز حادثهها در تزاید، امّا فقط شهادت است که در برابر هیچ حادثهای، سر خم نمیکند.
شهادت، اردو زدن در حماسهای است از جنس جاودانگی.
شهادت، ادامه نقطه چینهای منتهی به ستارگان شب توبه است.
«نگردد شهیدی غمین و خجل
زده چون به دریایی آیینه دل»
شهادت، ذوب شدن در افتخار حماسههاست و سلام آنها که شیرین شهد وصال را بر تلخی
طعم ماندن و زیستن ترجیح دادند.
«رفتند و رفتند و رفتند، ماندیم و ماندیم و ماندیم
آنقدر از نان سرودیم تا حرفهامان کپک زد»
یاران چه عاشقانه و صادقانه با چهرهای گویاتر از گلگون شقایقها در آراستگی وارستگی، به تماشای سماع خون نشستند!
یاران چه بیصبرانه از کوچه پس کوچههای تردید، افق دید خویش را به پرندگان دور دست رهایی پیوند زدند و از لحظه لحظه نفسهای خویش بریدند و به او رسیدند!
شهادت، عبور از کوچههای تردید است و رسیدن به بزرگراه همت.
سلام و هزاران درود، نثار آنها که عاشقانه جانهای خویش را چون مولای خویش، ابا عبداللّه علیهالسلام بر سر دست گرفتند و مردانه در میدان نبرد، ایستادند و تا آخرین قطره خون، از تپش حماسهها سرودند و عاشقانهترین سلامهای خویش را روانه کرانههای شهادت کردند.
زنده باد خاطره خونین کفنانی که چفیههای چشمهنوش خویش را آغشته به شیدایی و شیفتگی و شهادت کردند و هزار و چهار صد سال تشنگی و تفتیدگی را در سلامهای مجروح خویش مرور نمودند، همسنگرانی که گران جان نَفس را در آتش معرکه گداختند و جلوهگاه و
معراج آشفتگی خویش را ریشه کرده در میدانهای مین یافتند.
درود به همسنگرانی که هرم هراس را به کام کافران کوتاه فکر چشاندند و بال در بال، در فوران آتش و اشتیاق، رو به سوی زلالترین آوازهای آزاد کهکشانی نمودند؛ رفتند، آن گونه که حسین علیهالسلام میطلبید.
یاران رفتند و نیمه شبان، در خلوت خیس نیزارها، آتش گردانی نی را زمزمه کردند و
سوختند و گداختند و ما ماندیم و این مختصر چشم.
عطرِ تنت با بوی کهنه باروت در هم پیچید و تو در آبیِ آسمان، نور شدی برایِ فردایِ خاکستریِ ما و سه نقطه سبز در دور دستِ پروانه شدن.
آن روزها، تو چون ماهی سرخ و رهایی بودی که خسته از نبرد با موجهای حادثه، از تُنگِ تَنگِ خاک به سویِ اقیانوسِ اشتیاق میشتافتی.
در «جزیره مجنون» آواز عشق سر میدادی و در دلشدگیهای «دو کوهه»، دلتنگیهایت را میسرودی.
آن روزها، باد تصنیف عشق را به سبکِ صدایِ تو میسرود.
آن روزها، صداقت در عمقِ نگاهت رسوب کرده بود.
ایمان در تمامِ تنت پیچیده بود و با ذره ذره پیکرت پیوند خورده بود.
شهادت بر پیشانیات نوشته شده، شهادت با نام تو عجین شده بود.
آن روزها، عشق، نامِ مستعار تو بود.
و امروز میدانیم که کلامی کافی نیست. برایِ سرودنِ تو؛ برای اینکه بگویم چه قدر خانههایمان خالی از خاطره توست و ترانههایمان تهی از یاد تو، برای اینکه بگویم درختِ
غفلتمان بیوقفه رشد میکند و ما در سایه اوهام و خیالات خفتهایم.
برای اینکه بگویم چشمه وجود شتابان آلوده میشود و در دستانمان رنگِ آب پاکی را فراموش کرده.
وقتی باد شانههای سنگینت را سبک بر دوش میکشید، فهمیدم عشق از آن جا آغاز میشود که نگاه تو به آن ختم میشود.
چه قدر در حسرتِ نگاه تو ماندن!
چه قدر در حیرتِ عشق سوختن!
هنوز کودک زمین، بهانه ندبههایت را میگیرد.
هنوز لطیف نگاه بارانیِ توست که کویر خاک را به نمناکیِ عشق، طراوت میبخشد و صدای رسایت را خوب یادمان هست که میخواندی:
«به همان عهد که بستیم بر آنیم هنوز»
صدای فرو ریختن پرچین دلهایمان را هنوز خوب یادم هست و لبخند شیرینت را که میفهماند «چو شمع شعله کشم آنقدر که آب شوم»
هنوز در کوچههایمان، عطر تنت با بویِ کهنه باروت، به مشام میرسد.
کاش هم آغوش خاک بودیم.
کاش زیر خاکریزها جا میماندیم!
یاد آرامشهای توفانی به خیر! یاد عاشقی به خیر!
کاش تا ابد در بستر خروشان اروند میآرمیدیم و این چنین تو را مدفون برگهای فراموشی نمیساختیم!
پاییز غم انگیزی است، فصل جدایی انسان از اصالت خویش.
راستی! هنوز چشمانم محو نگاههای توست؛ نگاهی که هنوز نگار دلم است.
شهید، ای شمع فروزان تاریخ! ای آشنای دیرینه دلها!
دلمان دوباره هوای عاشقی دارد. خسته از هیاهوی روزگاریم و نام بارانی تو را به زمزمه نشستهایم.
تقصیر ماست شاید که عطش شیرین عاشقی را از کام خویش زدودیم و به سراب حیرانی قدم نهادیم.
تقصیر ماست شاید که راه آسمانی شهادت را خاکی دانستیم و با پای خویش در باتلاق بیهویتی گرفتار شدیم.
کاش این چنین که با یاد شما دلخوشیم و نجوای دل را با نامتان میسراییم، شما نیز دلهای خفته ما را تکانی دهید!
خاکهای تفتیده شلمچه، تنها اکسیری است که جانهای مرده را از نو احیا میکند. مسیح
روحمان، رملهای سوزان فکه است.
پندار تلخ جدایی از مسیر شهادت، جهنمی است که هر روز ما را در خود فرو میبلعد.
مباد روزی که امید وصل از ذهنمان رخت بربندد!
مباد روزی که طعم فراق شهیدان به کاممان شیرین شود! که تا ابد زندانی سلولهای زمین خواهیم ماند.
ما را با شهیدان الفتی باید، تا راه رفته را دوباره بازگردیم و تقدس خاک آسمانی جبهه را به سراب گمراهی نفروشیم.
گیرم که سیم خاردارها، آنقدر قلب این سرزمین را بفشارند که نَفَسِ لالهها بند بیاید.
گیرم که فریادهای کودکانِ ما، در صدای مسموم انفجارها، به گوش هیچ کس نرسد.
گیرم که در پرونده زمین دست ببرند و تاریخ بهار را انکار کنند.
گیرم که سر نیزهها به علامت سکوت، گلوی جوانانِ این دیار را نشانه بگیرند.
ما تاریخ را معنای دیگری خواهیم داد.
ما تاریخی از سنگ خواهیم نوشت که مجسمههای شما را در خون مدفون کند و شهرکهایتان را از ریشه برکَنَد.
ما عمارتی خواهیم ساخت، از سنگ؛
آنقدر بزرگ و بشکوه که حتی موشکهایتان نیز نتواند از آن بگذرد.
بیهوده سخنان «عتیق» خود را بر ما مخوانید! که خود در موزه زمان، به فراموشی سپرده خواهید شد.
ما در «قرآن» نفس میکشیم و آمدهایم تا با «اموال» و «انفس» خود با شمایان جهاد کنیم!
چرا که «مستضعفان» «وارثان زمینند».
... و آنگاه که خون شهیدانمان از سنگها بجوشد و دستهای همرزمانِ در خاک خفتهمان از سنگها بروید و دامانتان را بگیرد؛
و آنگاه که «موعود» بیاید، تمامِ جهان، «ارضِ موعود» خواهد شد.
و آنگاه ستمکاران، فرجام خویش را خواهند دانست؛
«و الله عزیزٌ ذوالنتقام»
باید فریاد بزنی آتشی را که به جان کشورت افتاده.
تکّه تکه سرزمینت را در آغوش بگیر، مرزهایت را به دوش بکش.
پاهای عبورت تاول زدهاند، به سمت کجا میروی؟
خورشید، رو به روی نگاهت ذوب میشود.
اینجا فلسطین است؛ سرزمین دلبستگیهایت، سرزمین دردها و دربدریها.
اینجا فلسطین است؛ نقطه ثقل خون و گلوله و باروت.
دردی که قلبت را در چنگ میفشرد، از گوشه چشمهایت سرازیر میشود.
درختان زیتون، کابوس شبهای جنون «حنین» را فریاد میزنند و دست به دامان آسمان، بیریشگیشان را در خاکهای تصاحب شده نعره میکشند.
فریاد بزن.
دستهایت را چون جفتی کبوترِ آواره، در باد به پرواز آور.
از درختانِ زیتونت میوههای سنگ بچین.
فریاد بزن خشم کهن سالت را، درد پدرانت را. فریاد بزن تا نعرههایت غرّش آسمانها شود.
بیت المقدس، پاره پاره شدن وطنت را اشک میریزد و چنگالهای شیطان حتّی به آسمانت هم رحم نمیکند.
خون روی شقیقههای زمان میماسد، امّا شریانهای تو منبسط میشود و قلبت تندتر از همیشه میزند.
شیطان در دو قدمیات نفس میکشد، رودها موج میزنند و فلسطین خواب حادثه میبیند.
دریغ از روزهای رفته! زنهار از روزهای نیامده!
کودکانت را به سینه میفشری؛ دردی در تمام سلولهای تنت میپیچد، چفیهات بر دوش درختانِ حماسی بوی خون میدهد و خاک، زیر گامهایت مچاله میشود.
فریاد بزن عقدههایِ مگویت را! بگذار دستهایت در باد حل شوند، بگذار هر چه سنگ، آهنگ پرواز کند!
تاریخ، لکّهدار حادثههایی مکرّر است.
بایست! تا دریچه نیمهباز، رو به روی بالهایت نفس تازه کنند.
بایست! به استواریِ خویش.
هر آنچه کوه به لرزش فرو بپاشد از این پس
اگر به خویش ببیند غم کمر شکنت را
«... و به همسرم توصیه میکنم فرزندمان را نیز آن چنان تربیت کند که اگر چه در فلسطین به دنیا نیامده است، امّا وطن اول خود را هیچگاه از یاد نبرد...»
تصویر را نگه میداری و نوار را درمیآوری. شماره روی نوار را میخوانی و از بین پروندهها، یکی را برمیداری.
میخوانی: نام... اما از خودت میپرسی مگر فرقی هم میکند. این بیست و سومین نواری است که امروز دیدهای و همه، بیش و کم یکسان توصیفه کردهاند که فرزندانشان را آنچنان تربیت کنند که ترس را در دل تو و فرزندانت همیشه باقی بگذارند.
بگذار کمک کنم.
تنها تو نیستی که این نوارها را بررسی میکنی. صدها و شاید هزاران نفر مثل تو، در سرتاسر زمین، هر بار که عملیات شهادت طلبانهای انجام میشود، با دقت به نوار وصیتهای همرزمان
من نگاه میکنند؛ از روی حالتها و گفتههای آنها تحلیل میکنند؛ نشانهشناسی؛ موقعیت
جغرافیایی و حتی از تحلیل کلمه به کلمه مفاد وصیت نامه نیز غفلت نمیکنند، شاید که عملیاتهای بعدی را پیش بینی کنند.
فقط تو نیستی که خوابت میآید. چشمهایت قرمز شده است. امروز از نوار اول تا بیست و
سومی، با خودت فکر کردهای که مگر ممکن است کسی جان خودش را فدا کند تا حتی یک وجب از خاکش را پس بگیرد و حتی وصیت کند که فرزندش نیز به راه او برود؟
بگذار باز هم کمکت کنم.
این پرسش را فقط تو از خودت نمیپرسی. تحلیلگران نظامی بسیاری با همین پرسش مردهاند. مشکل تو و امثال تو این جاست که فکر میکنی پس از مرگ، هیچ چیز دیگر در انتظار تو نیست. فقط اگر همین یک مشکل به ظاهر ساده را حل کنی، میفهمی که چرا حنظله، همان پرونده شماره 23، این چنین وصیت میکند.
نوارها را جمع میکنی. مثل اینکه فکری به خاطرت رسیده است. پیش از اینکه حتی این فکر به ذهن تو بیاید، آن را میدانم.
به این فکر تو باید از ته دل خندید.
نقشه کشیدهای که یکی از رهبران ما را ترور کنی.
تلفن را برمیداری و به آن سوی خط دستور میدهی تا کسی را ترور کنند.
شاد و خوشحال شدهای، اما متأسفم! باز هم باید کمکت کنم.
باید به یاد بیاوری که این نخستین بار نیست که کسی را ترور میکنید. تو و مافوقهایت، هر از چندی، یکی را انتخاب میکنید و به هر اسمی، به اسم حقوق بشر، به اسم دفاع مشروع و یا حتی بیشرمانه بیهیچ توضیحی او را به شهادت میرسانید.
اما مگر بعد از این، کس دیگری برنخاسته است و پرچم مبارزه روی زمین مانده است؟
باز هم به سراغت خواهم آمد، در حالی که تو از درماندگی و عجز، به گریه افتادهای و همرزمان من، این بار به سراغ خودت آمدهاند.
... اینجا نقطه آغازِ هر آنچه ستم است و مظلومیت.
اینجا سرزمین سنگهایی است که هدف را خوب میشناسند.
اینجا همه ثانیهها مبهماند.
اینجا همه دیوارها غم انگیزند.
همه سنگفرشها خونیاند.
همه خیابانها گلگوناند.
اینجا سرزمینی است که تمامِ اسطورهها را به آتش کشیدهاند.
اینجا هر روز، گنجشکها از صفحه آسمان پاک میشوند.
هر روز، جرأتِ جوانه زدن را از گلها میگیرند.
هر روز، برگی دیگر از مظلومیت بشر را به آتش میکشند.
عمق فاجعه را که میبینی، میچرخی و فریاد میزنی.
فریاد میزنی و پژواکِ صدایت تا دور دستِ آسمان پراکنده میشود.
اکنون کلمات، تواناترند.
آری! کلمات، تواناترند و شعارها و سنگها؛ سنگهایی که به سویِ پیشانیِ ظلم پرتاب میگردند.
سنگهایی که روزی کفه ناموزونِ زمان را پر میکنند و مساوات را رویِ دو بالِ شاهین عدالت سوار میسازند.
نقطه چین نگاهها را که دنبال کنی و ردِّ زنجیرها را که بنگری، به دستهای مظلومِ اسارت میرسی.
کدام دست در ارتفاع ناپایدارِ ظلم، مرهمِ زخمهایشان خواهد بود؟
امروز، گریههای «حیفا» را گوشی نمانده است که نشنیده باشد.
اینجا باغی است که هر شامگاه، شکوفههای زخم خورده زیتون از شکافهای تنش میروید.
اینجا، شهری است که دستهای ایمان، تصویر مظلومیتش را بر سنگفرشها حک میکند.
ای دستهای گره شده ایمان، بکوبید!
ای چشمهایِ زلالِ مظلومیت، به پا خیزید!
میان کوچههای نجیبی نشستهام که رد پای چکمههای نانجیب، هر روز خاکهای سرخش را لمس میکند، خاکهایی که شهید میآفرینند و رشید میمیرند، خاکهایی از جنس باوری محکم، ایمانی عظیم و یقینی پولادین...
اینجا، دانشگاهی است که فارغ التحصیلانش در یک «عملیات انتحاری»، بورسیه اعزام به بهشت را دریافت میکنند. جوانانی که هنوز زندگی را مزه مزه نکرده، مرگ را با همه هیبتش در آغوش میکشند و کارنامه روشن باور خود را در تمام جهان منتشر میکنند.
نمیدانم چند فصل تا بهار باقی است.
نمیدانم باید چند درخت زیتون دیگر بکارم.
نمیدانم فصل کوچ پرستوها کِی تمام میشود؟!
دلم پر میزند، برای دو رکعت عشق در هوای بیت المقدس.
دلم میخواهد بازی کودکان فلسطین را در کوچههایی سرشار از آزادی و امنیّت تماشا کنم و آنگاه، در قهقهه کودکانهشان، خوش رنگترین پروانههای دنیا را پرواز دهم.
دلم میخواهد دیگر هیچ مادر فلسطینی حجله جوانش را سرخ نبیند.
دلم میخواهد باران ابابیل، هیبت ابرهه را یکجا درهم شکند و قصّه عصیان انسان را تمام کند.
خط ظلم، مسیر تباهی، طریق خونخواری... راه سیاهی است که از قابیل آغاز شد، بر سینه فرعون نقش بست، خدایان سنگی را خلق کرد، نمرود را بر مسند ستمرانی نشاند و ابوجهلها و سفیانیان را به مصاف محمّد صلیاللهعلیهوآله فرستاد.
یزید را ملعون تاریخ کرد و خون یازده معصوم از نسل پاک انسان را بیگناه بر خاک جهل ریخت.
... و اینک این ادامه بنی اسرائیل که فرزندان محمّد صلیاللهعلیهوآله را در خانه خود قتلعام میکند.
این ادامه عصیانی است که از چشمهای شرزه ناشی میشود. سنگترین دلهای دنیا رابه سینه بستهاند و خونریزترین چنگالها را به دست آویختهاند.
شرورترین چکمههای دنیا را پوشیدهاند و مغرورانهترین جامههای بیرحمی را به تن
کردهاند.
... و فلسطین، خانهای که هر روز شهید دهد، کوچههایش همیشه عطر «تشییع» دارند و کودکانش فقط با «سنگها» بازی میکنند؛ سنگهایی که فردا سرنوشتشان را رقم میزنند، سنگهایی که حماسه میآفرینند، سنگهایی که در دستهای اراده، کار خمپاره میکنند. این سنگها دنیا را مبهوت غیرت مردمی کرده است که پرواز در میان خون و آتش و بیرحمی، «حقانیت» خود را فریاد میکنند.
شهر تو را سکوت مظلومانهای فرا گرفته است و آوارهای مرگ، در گوشه و کنار آن فرو میریزد و ضجههای دلخراش زندگی به گوش میرسد و تو، وقتی در خیابانهای گرفته شهر قدم
میزنی، غیرتت به جوش میآید. تمام خاطرات گذشته خویش را گم کردهای، در کوچههایی که
دیگر آفتاب زندگیات نمیدرخشد. نمیدانی به تاوان کدام جرم باید در سلاّخ خانههای تاریخ، ناجوانمردانه مجازات شوی.
دیگر مجال نشستن نیست. وقت آن است که خانهات را از دشمن باز ستانی، تا خار اسارت را از خاک سرزمین خویش بر کنی و جای آن، گل سبز آزادی بنشانی.
دیگر وقت آن است که ابرهای تیره آسمان شهرت را کنار بزنی و خورشید را به مهمانی شهر خویش دعوت کنی. بهار را با همت بارانی خویش صدا کن و به زمستان بگو که وقت رفتن است.
با همان سنگهایی که در دست کوچک خویش داری، فریاد زخمی گلویت را بلند کن و بگو «فلسطین، سرزمین مادریام را به من بازگردانید».
از پای ننشین و چون کوه، استوار باش که سحر پیروزی تاریکی شب را خواهد زدود.
زیر قدمهای سترگ تو مثلث ابلیس لگدمال خواهد شد؛ تنها التیام زخمهای فلسطین، تو هستی.
بگذار سرزمین نیاکان تو دوباره نفس بکشد و خود را از قفس صیاد مرگ رها سازد، تا در بهار هر سال، پرندگان مهاجر از آسمان شهرت عبور کنند و نغمه دوباره زیستن را سر دهند.
سنگ صبور
بسیار است؛
و حرفهایی
که با سنگ گفته میشود
بسیارتر
روزی میآید
که صبر سنگ
تمام میشود
و جنگ
تمام
دوشنبه
1 تیر 1383
2 جمادی الاول 1425
2004 .Jun. 21
از آن روزی که ندای «یا ایها الرسول بلِّغ ما انزل الیک...» در جان پیامبر طنین انداخت، تبلیغ دین، راهی روشن شد، فرا روی آنان که میخواهند احکام الهی را در زمین منتشر سازند.
آن که به «نشر» و «تبلیغ» احکام خداوند و معارف الهی برمیخیزد،
مسؤولیتی پیامبرگونه را بر عهده گرفته است.
هنوز در گوشه و کنار جهان، دلهای پاکی هستند، که چون زمینهای دست نخورده، آماده نوشیدن قطرات نور هستند.
هنوز جانهای بیگناهی در ظلمتِ دنیا، منتظر تابش آیات نورانی «حقیقت» هستند.
آری! و چه بسا انسانهایی هستند که اگر شعاعی از خورشید تابناک دین مبین اسلام، بر آیینه جان آنان بتابد، راهِ «اصلح» را در پیش گیرند.
و ازاینرو است که قرآن، پیامبر را به «تبلیغ» و «تبیین» در میان مردمان امر میکند؛ چرا که
بسیاری از گناهان ادیان در طول تاریخ، از «جهل» و ناآگاهی آنان بوده است.
رساندن صدای خداوند به گوش جهانیان - این رسالت بیوقفه مخلوقات است - ذرّات بیقرار در تدارک زمزمههای آسمانی خویشاند. مبادا لبی که طعم طهوری را نچشیده باشد!
شانههای گذازنده خاک، زیر این بار سنگین خم شده است - نه طُور، نه نور - حتّی کوهها را یارای کشیدن این همه نیست. در صدای خداوند باید آرام بگیری. چشمهایت را ببندی و زمزمههایش
را از لبان رودخانهها و هیاهوی ساقهها بشنوی، رساندن صدای خداوند! این را تو هیچ گاه
برنخواهی تافت، دلت میخواهد پیامبرانه قدم برداری. کوچههای جهان بر سرت میریزند.
سنگین میشنوی. گوشهایت را میگیری و در خودت میغلتی ذهن و زبانت بند آمده است. روی سر خودت ایستادهای، امّا هنوز قدمهایت شبیه کسی است که از رها شدن در توفانِ نجواها
میهراسد. کلمات را به نخ کشیدهای. صدای خداوند بر شانه ذرّات است. تو امّا در ترسی تازه فرو ریختهای. کلمات، روی پنجه پا ایستادهاند و از شقیقههایت سرک میکشند. تو کوتاه شدهای و زُل زدهای به آن بلندترین شاخهها. دهان میگشایی که تصاویر را در هم بریزی. میترسی؛
چگونه باید مثل پیامبرت باشی؟ . با آن زبان کوتاه، چگونه میخواهی سر به دیوارهای بلند
رسالت بگذاری؟ زیر لب چیزی میگویی، چیزی کوتاه، درست به اندازه خودت. امّا آرام گرفتهای. حس میکنی کوههای دنیا را از روی زانوهایت برداشتهاند. راه میافتی؛ دنبال خودت، دنبال صدایت، راه میافتی میان همان کوچههای بیهنگامی که بارها بر سرت ریختند.
ای رها شده در طعمهای طهور! قدّیسوار در پیراهن تازهات بپیچ! یادت باشد که باید صدایت را چون شمشیری در گوش شیاطینی فرو کنی. منابر در تمام گوشهها و کنارها انتظارت را میکشند. بلد شو و مثل تمام ستونهای محکم بایست. روزنههای وحشت را ببند و ذرّات را بر تمام سمتها بتکان.
صدا اگر صدای خداست، آسمانها را خواهد ترکاند. کتف ذرّات، این بار بزرگ را سبکتر کرده است. بر همان اولین پلّه، سون فقراتت یخ میزند. دیگر مثل ستونها نیستی؛ فرو ریختهای
و از پیکرت ذرّات بیشمار پر میکشند. دایره در دایره تکثیر میشوی. به ذرّههای خودت چشم میدوزی. صدای خداوند به گوش جهانیان رسیده است.
بازوان سخت، تلاشها و تکاپوها، صبحی از بوی آفتاب بر دیوارها آغاز شده است. چشمههای شبانه باز میشود و طلوع بر شانهها میپیچد چون شالی شفاف و شناور. اهالی، با طراوت سحرگاه بیدارند و هوای معاش در گذرگاهها تازهتر شده است. همه جا فوّارهای رنگ
است؛ فوّاره هیجانها، فوّاره تلاشها و تکاپوها. بازوان سخت، بازوانی که میدانند چشمهای
زیادی بر آنان دوخته شده است. هرکس در شیوهای میلغزد. بار سنگینی بر شانه آدمهاست. این بار را چه کسی بر زمین خواهد گذاشت؟ همه خیابان، زیر پای دویدنهاست. جبینهای چین خورده است و ثانیهها بر تنها عرق میکند. از دور، صدای زنگ خوشبختی میآید؛ باید به
استقبالش دوید.
رنج ناتمام انسان را مقدّر کردهاند تا لحظهای بیدغدغه نان نباشد. نان و عشق و لبخند، سهم همواره سفره آدمهاست. از زیر صخرههای سترگ زندگی، سهم حیات خویش را بیرون باید کشید. این قانونِ بیگذر جهان است. نگرانیها هجوم میآورند. کابوس احتیاج، بر جانها چنگ میاندازد. همین کافی است تا هیجانها مضاعف شوند. بازوان تنیده در یکدیگر به تکاپو
میافتند تا تمام لبها بر نعمتهای آفریدگار لبخند بزند. هرکس با دستی برآمده از آستینی، در تقلاّی مقدّر خویش از سفره گسترده خداوندیست. در چشمهای حیرت جهان، راز شکوفاییست که هیچ گاه در قفس محاسبات نخواهد گنجید. نعرههای گستاخانه در برابر
پروردگارِ روزی دهنده، تنها بخشی از ناشناختن سخاوت اوست. چیرگی انسان بر طبیعت، ادامه خلقت آفریدگار است. انسان سرکش هیچگاه طعم واقعی محرومیت از این همه را نخواهد چشید. او هرگز درنخواهد یافت که کائنات، تنها گوشه چشم خالق بزرگ است که بر دامان گرسنه
انسان و دستهای محتاجش قرار گرفته است.
بازوان سخت، تلاشها و تکاپوها، باید بر این جاده بیپایان حرکت کرد تا بتوان لبهای خاک خورده بشری را بر خنکای رودخانه رحمت سائید.
زیبا بود ار مرو بنازد به کسایی
چونان که جهان جمله به استاد سمرقند
چشم بچرخان در صحیفه گل، در صدای ممتد آبشاران، در آهنگ موزون روزها و شبها.
چشم بچرخان در پیوستگی آسمان و زمین، در هوای جاری لحظات.
طبیعت، وامدار «سحر حلال» توست. دستهایت را بلند کن، بگذار بیاختیار از سر انگشتان ساحریات، شعر همچون فوارهای در هیجان صفحاتِ ذهنِ جستجوگر، زمان را لبریز کند.
صدایت شیوایی هر چه تمامتر کلمات است به لحن آب، به شفافیّت نور.
صدایت سرشار از تجربههای پرواز در ماورای آسمانهای کبود است.
صدایت، ارتعاشِ واژههای به چرخ آمده است.
بالهای پروازت را به دیوارههای آسمان بکوب تا فضای بازتر برای بال و پر گرفتن، روبهروی چشمهایت نفس بکشد.
«مرو» - این آخرین شهر تاریخی ایران - تو را به سر انگشت حیرت به اشاره مینشیند، آنگاه که آهنگ گامهایت بر دوش صفحات، «مرغاب» را به تموّج وا میدارد؛ آن چنانکه هر چه بهار از لابهلای ردّ قدمهایت بر اوراق پراکنده معجزهات، نفس تازه میکند؛ خالی از هر چه خمودگی
خاک.
به شعر بنشین لحظات عارفانهات را، بگذار شکوفه بریزد از دهانت!
تهی شو از خویش در لحظات بیهنگام، که چون بارقهای، جان مشتاقت را شعلهزار هیجان میکند.
دستهای آسمان به دامان تو دراز میشود.
موجها از بستر چشمان تو برخاستند
ابرها از سوز دامان تو سر برداشتند
و تو میسوزی در سوز «نعت» و «منقبت» جدا از هر چه تعلّق، حل میشوی در منشوری از رنگ و نور.
دستهایت، ادامه شاخههای پیوند خورده با آسماناند. دهانت در رستخیز کلمات، شعر جوانه میزند.
هوایت بوی سپیده دمان شوق میدهد، امّا هنوز موزونی کلمات تو را سیراب نمیکند، نمیکاهد از عطش لبریزت.
هر چند در صناعت نقش و علوم شعر
جز مر تو را روا نبود سرفراشتن
اوصاف خویشتن نتوانی به شعر گفت
تمثال خویشتن نتوانی نگاشتن
سر بر این بیهوده خاک مگذار؛ عرصه جولان تو آسمانهاست.
هنوز هر بهار، به شوق کلمات تو، بر شاخهها جوانه میزند.
هنوز مرو، نامت را از خاطر نبرده است و هر بهار، تو را میبیند؛ پیچیده در «کسا»
به موج خیز «مرغاب» چشم دوختهای و کلماتت را آب، با خود میبرد تا همه تاریخ.
کسایی، ای طلوع آفتاب معرفت در سپیدهدم سعادت و سربلندی و سلوک! درود بر تو که
اختران ادب را در آسمان سرایش مرثیه برافروختی و چشم به تمام پنجرههای پژمرده دوختی.
کسایی! تو که نبودی، «مرو»، خوابهای آشفته شیفتگی تو را میدید.
زیبا بود ار مرو بنازد به کسایی
چونان که جهان جمله به استاد سمرقند»
کسایی! تو آمدی تا مرو را بهشت اهل ذوق و هنر سازی و رفتی تا تمام قافیهها را داغدار غزل خداحافظیات کنی.
هنوز که هنوز است، قصیده منقبت مولایت علی علیهالسلام، سایه به نام و آوازه تو و نشان از پرواز بلند اندیشه ریشهدار تو دارد.
مرثیهات، اشاره پراکنده اندکی است به تاریخ پامال شده این مرز و بوم
ای اولین مرثیه سرای عاشورا! بیزاریات از خلیفگان دمشق و بغداد و نفرت تو از نو رسیدگان نو مسلمان که همدست تعصب بودند و هم داستان عصیان و تکبر، بر آن داشت که در
محور «حول حالنا» حلول کنی و تشنه لب، رهسپار نشاط حضور شوی.
مرو، زادگاه نخستین سوگنامه فارسی شد و تو اولین سراینده این سلسله شیدایی و شیفتگی
شدی و هزار مرحله آشفتگی
دانای مرو! درود بر تو که نغزگوی نام آخرین دُرّ دری هستی، درود بر تو که هنوز که هنوز است پس از هزار سال تمام واژهها از تو به نیکی یاد میکنند.
درود به تو ای شیرازه بند شعر عاشورایی که نگذاشتی شکوه شعر و شیفتگی، گرفتار غبار غفلت و تاریکی تعصب شود.
هر چه بیشتر در زهد و وعظ شعر میسرودی، ارادتت به عاشورا بیشتر میشد و بیشتر، ای آزاد رد عرصه اعتقاد و عقیده.
درود بر تو ای «دانای مرو» که سخن از خلیفگان نحیف و خبیث و خائن گفتی، امّا به زبان ستیز و آتش تیز، نه به زبان ستایش و تکریم.
ای دانای مرو! همت بلند تو در پرده گشایی پرده دریهای بیپروای بیدادگران دستگاه ستم و سفاک خلافت ستودنی است که خون اعتراض در رگهای کلمات تو جاری بود و موج ساز.
ای دانای مرو! ای کسایی بزرگ، نام تو برگرفته از غیرت ایران زمین تو بودهست که درد و رنج، در چشمهای تو موج سازد، که در سخن تو جان و جاذبهای است که هر هیجانی را به وجد
میآورد و هر حوصلهای را به پرداخت به تو وا میداشت.
ای دانای مرو! درود بر تو که هیچ وقت نخواستی کسایی را به کرسی «کبر» بنشانی که همواره شاگرد خضوع بودی و رهرو فروتنی.
کسایی! هنوز که هنوز است، شمیم اندیشه تو در مشام شاعران موج میزند که «قوامی رازی» هنوز مست از عطر عقیده پراکنی توست و «متکلم کاشانی» بیخود از رایحه فرح بخش مهربانی توست.
ای دانای مرو! درود بر تو که هیچ گاه درّ لفظ دری را جز در آستان علی علیهالسلام و آل او نریختی.
حکیم روشن رای مرو! بر تو هزاران درود و آفرین که فریفته فطرت منفور و بیاصل و نسب درباریان زمانه نشدی و گوهر اندیشه را در مشت مشتی دون نهاد، ننهادی و دین را به دنیا
نفروختی که تو همواره هوادار مذهب بودی.
ای دانای مرو! تو نیستی، امّا هیچ گاه دوره تو سپری نخواهد شد که عشق، جریانی است همیشگی.
پنج شنبه
4 تیر 1383
5 جمادی الاول 1425
2004 .Jun. 24
محمدسعید میرزایی
ولادت تو حلولِ «غیرت» بود، در نامِ «زن»
و هنگامی که به دیدار جسم بیسر برادرت شتافتی،
در چشمانت «تاریخِ غربتِ آدمی» به خون نشسته بود.
نمیگویم فراتر از «زن» بودی، که تو با آن همه عظمت و زیبایی که آفریدی، «زن» را معنایی دیگر بخشیدی.
به دنیا آمدی، تا هم برادرت را یاری کنی و هم مادر یتیمان خاندان پیامبر باشی.
و کدام زن در طول تاریخ، اینگونه در ارتفاعِ «خطبه» و «بلاغت» درخشیده است.
و هیچ اسطورهای اینگونه عارفانه به حکمت محبوب نگریسته است، که پس از شهادت برادران و کسان، از جان بگوید: «ما رَأَیْتُ اِلاّ جَمِیلاً»
و زینب «جانِ» زیبایی داشت و جان «زیبایی» بود، که جز «زیبا» ندید.
زیبا سکوت کرد و به زیبایی در سخن آمد.
و صبر «زینب»، «زینتِ» زیبای دیگر او بود؛
و جز او که میتواند که خواهر حسین علیهالسلام باشد؟
و خوشا آن روزی که تو را به علی علیهالسلام بشارت دادند،
ای زینب علیهاالسلام ای خواهر «مظلومیت» ... !
صدای ولولهای در آسمانها میآید چرخ چرخِ پروانهها به رنگ تازهای است. آسمان بر ستونهایش دست گذاشته و به جهندگیِ جهان چشم دوخته است. صبری وسیع متولّد خواهد شد. صخرههای بینهایت، کاسه به دست صف کشیدهاند. هوای کوهها، هوای نیاز و دریوزگی
است. کوهها - کوههای صبور - چون گدایانی خیزان به امید اندکی از این همه شکیبایی، بیتاب شدهاند. از کوچه بنیهاشم، رشحات بال فرشتگان شنیده میشود؛ رگبار پیامها از آسمانها. این طاقتِ محض است که بر گهواره کوچک خویش، سرود اندوه میخواند. فانوسهای صبوری در چشمهایش سو سو میزنند. غمها گوشه گوشه به او خیره شدهاند. دنبال روزنهای میگردند تا چون آواری تلخ، بر سرش بریزند. غمها هیچ وقت از دستها و شانههای او کوتاه نخواهند آمد. میلاد رنجهایی که هر کدامشان را توان بر انداختن جبال است. رنج علی علیهالسلام در محراب، رنج فاطمه علیهاالسلام در زاویههای پنهان شب. اندوه حسن علیهالسلام و حسین علیهالسلام. این زینت است که بیتابانه بر طاقچههای ویران، خاموش میشود؛ چون شمعی که صبورانه میسوزد تا افقهای به خواب رفته را شرمسار کند. ثانیهها زنگ میزنند مهتاب نزدیک است. نسیمها حتّی آرام شدهاند. نفس کائنات درنمیآید. فرشتگان از پشت لبخندهای نازکشان، به یکدیگر نگاه میکنند. صدای تلاوت از شیارهای واضح آسمان میآید.
کوهها میخندند و صبر زاده میشود. طعم سیب و شکیب، در دلها میچرخد. - پدر را آه و مادر را نگاه - کودک از آغوشهای معطّر سرازیر است.
از بهشتی در بهشتی دیگر آرام میگیرد. حسین علیهالسلام و حسن علیهالسلام را با دستهای کوچکش رازی است.
آیا پدر بزرگِ نامآورِ زینب بر شانههای کوچکش دست نکشیده است؟
آیا پدر به جای اذان در گوش ما، خطبهای بر کتف صبورش نخوانده است؟
این شانهها فرداست که طاقت را بیطاقت خواهد کرد. صبر به پرواز درآمده است. روزها در
گریزگاهی خاموش تمام شدهاند. و غمها پابهپای او بزرگ میشوند. فاتحانه بر راه میایستد.
نوبتی اگر باشد نوبت تکیدن است. تکلیف این شکیبایی بیحدّ را مشخص کردهاند. باید ایستاد و ستیهندگی سالها را زانو نزد. این گهواره کوچک را پرندگانی خونین در بادهای شمال و
ابرهای جنوب، آرام آرام میتکانند.
بانوی وقار! بانوی شکیبایی! ای زینت کاشانه پدر!
آمدی تا مفهوم «صبر» را در قاموس باورها، مجسّم کنی.
آمدی تا گلواژه زیبای «عاشورا»، در ذهن زمان جاری شود.
آمدی تا عطر سیب، منزل به منزل، کاروانیان را همراهی کند.
آمدی تا ناله زنجیرها، شکُوه «کربلایی» شدن را تجربه نماید.
آمدی تا غرور دارالامارهها، جایی در قاموس انسانیّت نداشته باشد.
آمدی تا فرو خفتگان جهل را با آخرین بشارت، به آزادی نوید دهی.
آمدی تا مفهوم «عطش» را در شوق «شهادت» بنشانی.
آمدی تا ادامه پیامبر صلیاللهعلیهوآله و علی علیهالسلام در «سیر الی اللّه» (جل جلاله) باشی. خجسته باد آمدنت، بانو! ای کوثر جاری فاطمه علیهاالسلام! ای آیینه بردباری علی علیهالسلام! زینت خلقت، سفیر آزادی، صداقت، صبر!
وقتی از گودال قتلگاه برمیگشتی، گویی آیینه نگاهت شکسته و دریای دلت به سوگ نگاهت نشسته است؛ متلاطم و ناشکیبا گِریستی؛ تا جایی که حتی دشمن هم بر حال تو گریست! آسمان
نگاهت مثل کهکشانی سرخ، ستاره ریز غمنامههای دلت بود و «بیت الاحزان» خیمهها را مویههای غریبانهات به اندوهی پایانناپذیر فرا میخواند.
بانو! ای کوثر شکیبایی زهرا علیهاالسلام! از کدامین «صبر جمیل» تو باید گفت؛ که شکُوه وقارت را، قلمها عاجز از نگارش و زبانها، ناتوان از گویشاند!
چنان توانا، که از داغ مصایب تو، صدای ناله از زنجیرها برخاست؛ ولی هیچ شِکوهای بر زبان تو جاری نگشت و هیچ مویهای از داغ دلت، نشان عجز تو پیش دشمن نشد!
بانوی وقار و شکیبایی، زینب علیهاالسلام! آی آیینهدار عصمت خداوند در کاروان عشق!
شکوهت را مجال بیان نیست؛ بس که رفیع است مقام شریفت!
بانو! همانا که آسمانیان، التجا به دامان شکوهت برده و زمینیان، دخیل به آستانه آسمانیات میبندند!
عاشورا به همراهی با تو میبالد و کربلا، همیشه معطّر از عطر نام و یاد توست.
از مدینه تا دمشق، از تلّ زینبیهات در عراق، تا مقام زینبیهات در مصر، از زمین تا آسمان، از عرش تا بهشت، از دل ارادتمند ما تا حریم حرم مشکل گشای تو، فقط تکرار نام آسمانی توست که جاری است.
یا زینب علیهاالسلام! دریاب دلهای خسته ما را!
خجسته باد میلادت، ای دختر شایسته علی علیهالسلام!
«ستارهها همه ساعت - شمار چشم تواند - شبی که عقربههای ماه میتپد چه شبی است؟»(1)
دنیا به جشن و پایکوبی نشسته است، ورود باشکوه عقیله بنی هاشم را.
لحظه وقوع یک اتّفاق شگرف نزدیک است، ضرباهنگ قدمهای رستاخیز صبر میآید ... .
کوهها به وجد میآیند، تا در برابر کوه استقامت، با خشوع، به رکوع درآیند.
دریاها به شوق برمیخیزند تا پیش پای اقیانوس ایمان، سر به سجده بگذرانند و ناگهان، در آغوش عصمت خدا - زهرای اطهر علیهاالسلام - بهشت جوانه زد، نور قیام کرد، حماسه متولّد شد و «امّ المصایب» پا به عرصه وجود نهاد.
سزاوار نامت چیست، بانو؟
1) . سیدمهدی موسوی؛ مجموعه شعر «با این حساب فرض کنیدم که مردهام».
تو آمدی و دنیا به شوق نشست آمدنت را.
پلک گشودی و به موازات نگاهت، آینده تاریخ، آهسته آهسته رقم خورد.
از شیوه آمدنت میشد فهمید که چه قدر راه سخت و طولانی در پیش داری!
تو در آغاز زندگیات گریستی و گریاندی؛ درست لحظه تولّدت، جهان، حضورت را گریست؛ گریه شوق بود یا اندوه، نمیدانم! قنداقهات را به آغوش مادر دادند تا گریهات فرو نشیند و نشد!
تو را به آغوش پدر دادند تا آرام بگیری و تو گریستی.
قنداقهات را به آغوش جدّ بزرگوارت دادند و گریهات همچنان مستمرّ بود!
تو را به آغوش برادرت «حسن علیهالسلام» دادند و تو گریستی!
قنداقهات را، کشتی نجات بخش در آغوش گرفت و دریای متلاطم اندوهت را آرامش
بخشید و تبسّم بر لبهایت جاری شد.
تو خندیدی و جهان گریست.
تو خندیدی و مادر گریست.
تو خندیدی و پیامبر صلیاللهعلیهوآله گریست...
تو خندیدی و...
و تو زینب! دنیا را عظمت بخشیدی.
و تو درخت معطّر! در عمق تاریخ ریشه زدی، بزرگ شدی و تا همیشه دنیا را زیر سایهات به آرامش فرا خواندی.
و تو، زینب! در اولین گام، همدل و همراه حسین علیهالسلام شدی.
و تو، زینب! در یک لحظه مقدّس بر کالبد بیجان زمین دمیده شدی!
چقدر واضح و زیبا کشید زینب را
خدا شبیه خودش آفرید، زینب را
و بعد... نیمه شبی، با قداستی از وحی
به جسم مرده دنیا، دمید، زینب را
صبور باش، زینب! آغاز زندگیات و شروع غمهایت را صبوری کن!
شانههای تو، برای کشیدن رنج و غم آفریده شدهاند. خدا تو را برای کربوبلا آفریده است.
بانوی بیبدیل من!
«اقرار میکنم که وجودت مقدّس است
نام تو نیز حُسن ختام مبارکی است»(1)... زینب علیهاالسلام!
سلام بر زینب که زیبنده زیبایی نام پدر است و دردمند تنهایی مادر!
سلام بر لبخندهای شکوهمند و شکوفه پوش زینب، او که آمد تا کاروان بیقراری مولا را روانه کرانه اشکهای شوق فاطمه علیهاالسلام کند!
در این چرخش زمانه صدها هزار رنگ، کیست که فاطمه علیهاالسلام را نشناسد و علی علیهالسلام را به جای نیاورد؟!
کیست که نام زینب علیهاالسلام را در لحظه لحظه حماسهها، به خاطر نسپارد و مرور ننماید؟!
زینب کیست که چشمهایش دنیایی حرف گفتنی دارد و باغ در باغ، لالههای شکفتنی؟!
زینب علیهاالسلام چشم گشود و اولین شوق و اولین تماشای برادر را تجربه کرد. به راستی، اولین لبخند زینب به برادر، چه شیرینی را در کام تشنه حسین علیهالسلام میریخت!
لحظهها دست به دست هم داده بودند تا برای اولین بار، عاشورا را میهمان بقیع عاطفهها کنند و فاطمه علیهاالسلام هنوز چشم به پسر میدوخت و در اندوه آتش اندود همسر، میسوخت.
زینب علیهاالسلام از تماشای شط نگاه حسین علیهالسلام سیر نمیشد و حسین علیهالسلام از جاذبه لبخندهای لبالب زینب علیهاالسلام دل نمیکند.
کودکیهای زینب علیهاالسلام، پابهپای تنهایی فاطمه علیهاالسلام سپری شد و حسین علیهالسلام پابهپای شکوه اشکهایش، از شانههای سوخته مولا، چون آفتابی شکوهمند سر میزد و سرفرازی خویش را به تمام کوفیان ابلاغ مینمود.
1) . سیدمهدی موسوی؛ مجموعه شعر «با این حساب فرض کنیدم که مردهام».
زینب علیهاالسلام کربلا را به خانه آورد و کربلا، زینب علیهاالسلام را به یاد آورد؛ آنگاه که میبایست رد پای جا مانده از قافله فاطمه علیهاالسلام را از مدینه تا کربلا امتداد دهد و هدایت کاروانی را عهدهدار شود که در سال شصت و یک هجری، غبار آلودهترین سلام را به ارمغان بقیع باز آورد.
ای زینب علیهاالسلام! مگر سجاد علیهالسلام از دریای بیکران علم و فهم تو چه امواجی را دیده و در سخنت چه چیزی را یافت که تو را «عالِمة غیر مُعلَّمة» خواند؟
که تو را آموخت تا در بزم غرور و مستی دشمن، جسارت او را که میخواست شخصیّت ابراهیمی تو را در هم شکند و قامت رسای تو را خم کند، با جمله «ما رَأَیْتُ اِلاّ جَمِیلاً» پاسخ گویی؟
ای حامل فصاحت و صراحت علی! تو با ذوالفقار بیانت بر اهریمن زبون نواختی و در میدان شهامت تاختی تا به آن جا که پرده از گذشته ننگین بنی امیه برداشتی و چهره کریه آنها را به جهانیان نشان دادی.
ای زینت پدر و مونس مادر! چه منزلت و شخصیّتی داری که خدا نام تو را برگزید و بر لوح محفوظ نگاشت.
ای زینب علیهاالسلام! ای خورشید روز و ماه شب کربلا! با چه شکوه و جلالی طلوع کردی؟ حسین علیهالسلامدر نماز تو چه دیده بود که در آخرین دیدار فرمود: «خواهرم! در نماز شبت مرا از یاد نبر»؟
ای مظهر کبریایی خدا و جلوه تمام نمای حق تعالی! تو در نماز عشق، با خدا چه گفتی که در عبادت چنان شیفته و شیدا بودی که هیچ درد و رنجی تو را از بندگی و عشقورزی به خدا باز
نمیداشت؟
ای شکوه صبر و شکیب! تو آن دریای خون و حسین علیهالسلام را در میان آن غوطهور دیدی و رو به آسمان کردی و با خدای خویش چنین گفتی: «اللّهم تَقَبَّل مِنّا هذا القُربان»
تو در سیمای حسین علیهالسلام آن محبوب دل آرایت، چه دیده بودی که هر لحظه جمال و جلال او را مینگریستی و حتّی در دوران کودکیات جز در آغوش او آرام نمیگرفتی؟
مبارک باد آمدنت، که با آمدن تو، صبر و شکیبایی آمد، استقامت و ایثار متولد شد.
سلام بر تو ای نور چشم حیدر!
سلام بر تو ای دختر کوثر!
سلام بر تو ای زاده خانه وحی!
سلام بر تو ای اسطوره صبر!
امشب، زینب میآید؛ استوار و بلند، متین و باوقار.
زینب علیهاالسلام میآید؛ به وسعت تاریخ، به شفافی آیینه، به زلالی شبنم.
زینب علیهاالسلام میآید؛ از انبوه رنج راه و بیتابی کودکان لب تشنه.
زینب علیهاالسلام میآید؛ با کولهباری از زخمها.
زینب علیهاالسلام میآید تا عظمت ایثار تبلور یابد، در شام بیکسیها و غربتها.
در آسمان چشمان زینب علیهاالسلام، تصویر خیمههای نیم سوخته نمایان است.
هنوز آتشفشان فریاد زینب علیهاالسلام در گوش زمانه جاری است و توفان اعتراضش، کاخهای ستمگران را میلرزاند.
زینب علیهاالسلام هنوز در کربلاست.
آنقدر اتفاق نزدیک میشود تا به وقوع میپیوندد: پلک میگشاید و زمین، چونان گاهوارهای، دستان پر سخاوت خود را باز میکند و او را در آغوش خویش میفشارد؛ ناگاه مشام آسمان، از عطری بهشتی لبریز میشود.
از نسل روشنی است، همان که از بدو ورود، صحنه صحنه زندگیاش با حادثه عجین شده است.
... و زینب آمد؛ بانویی که ادامه حماسه خون است. بانویی که هزاران بار، هفتاد و دو تصویر سرخ را از نو میآفریند و به یمن قدمش، کربلا، هر لحظه با نفسی تازه آمیخته میشود و حیات را از سر میگیرد.
آن جا که فرات، دریاوار به استقبال میآید، امّا به ناگاه در برابر این اقیانوس باشکوه قطره قطره وجود خود را به تسلیم وا میدارد و از سرکشی غرورش دست میکشد و در تکّه ناچیزی از خاک
پنهان میشود. و این اعجاز خداوندی است!
اینک قدسیان و زمینیان سر از پا نمیشناسند و هرکس، بیتابتر از دیگری، میلاد این غزل بانو را نوید میدهد. عرش، افق به افق در رنگها و نورهای جادویی و خیره کننده غرق گشته و چشمان همگان را در حیرتی وصفناپذیر، باقی گذاشته است.
شب که بیطاقتتر از آن است که تصویر این نورهای الهی را در باور خود بگنجاند، نا امیدانه
در پاره پارههای متن خود، حیات سرتاسر تاریک خویشتن را جستجو میکند و در واپسین تپشهای بیرمق قلبش، آرام آرام میان تنگناها رنگ میبازد.
هیچ کس در این شکّی نبرده است که او، همان دختر آفتاب است؛ بانویی که شعله شعله در
مسیر باد میوزد.
آری! او آمد، تا در پرتو وجود مقدسش از کربلا تا کربلا، حقیقتی همیشه جاودان باقی بماند!
در راهروی بیمارستان قدم میزنی،
از مقابل در نیمه باز اتاقها میگذری،
گلها در خواب بیماران، آبی است.
ماهیان قرمز در رگهای بیماران میدرخشند.
پرستاران، شیشههای «سرم» نور را به دستان بیماران وصل کردهاند و رفتهاند.
در خوابِ بیماران، یک صبح بهاری است.
آفتاب، در خواب بیماران، زرد و کمرنگ نیست.
آفتاب، سالم است.
فردا تمام آنان «سالم» از تختهایشان برمیخیزند.
فردا حیاط پُر گل بیمارستان، برای بیماران باغی ابدی خواهد شد.
آنان دیگر به تختهایشان باز نمیگردند.
آنان به دنبال «پرستار»هایشان میگردند.
پرستاران یادشان رفته که هنگام رفتن، «قلب»های آنان را سر جایشان بگذارند.
«قلب»های بیماران در دست پرستاران میماند.
پرستاران قلبهای بیماران را در گلدانهای خانههایشان میکارند.
لالههای آبی میرویند.
پرستاران با لالههای آبی، به بیمارستان باز میگردند.
آنان لالههای آبی را به بیماران دیگری هدیه میدهند.
آنان هم با گلهای آبی، به خواب میروند.
و فردا به خانههایشان باز میگردند.
آنان میروند،
و «پرستار» همچنان «قلبِ» تپندهای است،
که در شبهای بیمارستان میدرخشد،
و گلهای آبی، در خواب بیماران میکارد.
اگر «پرستار» نبود،
حیاط بیمارستان پاییز بود،
و گلها در خواب بیمارستان پر پر میشدند.
معنای دقیق مهربانی را از دستهایت بو میکشند. هوای مهآلود حوالی، تنها با بارش رقیق و فرشتهوار تو فراموش خواهد شد. فوارههای امید، در تمام پنجرهها شتاب گرفته است. عطری
آشنا میآید.
شناسنامه رنجت از سالهای طولانی است.
سالهاست که بر شانههای جهان، مادرانه دست میکشی. نوازشگراییات را تمام ریشهها لبخند زدهاند. تمام ساقهها برایت دست میتکانند و تمام شاخهها، باران زده مهر توأند. سالهاست، صبورانه تنهایی آدمها را دویدهای. پا به پای رنجوریها آه کشیدهای. آیینهدار الهههای آرامش!
کدام روزنه است که شعاع عطوفت تو در آن نریخته باشد؟
شکوه زینبیات بیرون از یارای کلمات است. بلند و بشکوه بر دروازههای شوق میایستی و شاخساران بلند عاطفه را بال میتکانی. ردّ سپید حضورت بوی تنهایی میدهد. وقتی پنجههایت
پوست هوا را میشکافد، حس میکنم که این پرتو بیدریغ آفتاب است که باید لا جرعهاش سر بکشم.
چه نبضهایی که با تلنگر تو دیگر باره تپیدهاند!
از دامن حوّا علیهاالسلام برخاستی. با مریم علیهاالسلام و آسیه علیهاالسلام به راه زدی و با اشاره زهرا علیهاالسلام و زینب علیهاالسلام شکوه گرفتی.
خوشها قلّهایی که تو چنگ میاندازی! چه ملایکی که تکاپوی روزان و شبانت را لبخند زنان بر الواح مینگارند!
مرهمها در دستانت شدّت میگیرند. زخمها هر چه عمیقتر، حریر پرستاریات لطیفتر.
درست از دامن تو بهاران شروع میشود. فانوسی فروزان در شبهای تنهایی و درد - این مرام بیبدیل و آسمانی توست - چه حسرتانگیز است سرنوشت تو بر جادههای خاک!
چشمهای زیادی بر درگاه، تو را میجویند و لبان بسیاری چون ماهیان برون افتاده از آب، عطر فراگیر تو را دَم گرفتهاند.
باید بایستی و تمام این التماسهای آشنا را مالامال فراوانیات کنی.
فراوانی دستهایت و صدایت فراوانی حضورت، فراوانی لبخندت از آن دورها.
نامت قرین زینب علیهاالسلام است. شاید برای همین است که دلم میخواهد تمام واژههایم را برایت قربانی کنم ...
هر لبخندی که به چشمان کودکان بیمار هدیه میکنی، عبادتی دیگر است.
حضور تو، تسکینِ دل بیماران درمانده است، گیرم که «قرصهای مسکن» زود اثر خویش را از دست بدهند.
نگاهِ تو، پلکِ کودکان را سنگین میکند.
تو با نامِ «خدا» نبضِ مضطرب بیماران را آرامش میبخشی.
شب زندهداری تو عبادت است.
تو زینبوار، پرستار دلِ کودکانِ بیمادری، در شامِ «غربت»
هنگامی که کپسولِ اکسیژن را به بیماران وصل میکنی.
آسمان را در سینهاش جای میدهی؛ آن گونه که ستاره از پلکش میتراود.
آری!
از بیماری که پلک فرو بسته، توقعی نیست،
تو پاداش محبّت خویش را از خدا میخواهی،
تو پیاماور «سلامت» و «آرامش» هستی...
جمعه
5 تیر 1383
6 جمادی الاول 1425
2004 .Jun. 25
زوزههای کشدار هیولا از پشت تمام مرزها به گوش میرسد.
طعم مرگ، زیر دندانهای دنیا بیداد میکند.
راهها به بیراهه رسیدهاند و دستها انباشته از خون انسانهاست.
خون تاریک جهان در عروق لهیده قرن، راکد مانده است.
بوی ناآشنایی از سرزمینها برمیخیزد. بوی افسون و انفجار، انفجار مقاومت بشر.
انگشتهای ماسیده بر ماشههای مرگ، به شقیقههای به خواب رفته انسان میاندیش؛ باید از این همه هراسید.
مرزها گُر گرفتهاند و انسان فراموش شده، در همهمههایی که از هر سو هجوم آوردهاند، متولّد خواهد شد.
هیولا خیره شده است در چشمهای تو، در زانوهایت که ایستادهاند، خیره شده است بر
دهانت. که همچنان سرود آرامش میخواند.
باید از این همه هراسید.
خشم هیولا پیرامونت را فرا خواهد گرفت و تو همچنان بیگانه با خویش، سرود میخوانی، امّا سرود مرگ، آخرین نغمههای زیستن چشم میگشایی و خیره میشوی در چشم جهان.
درست بر گور خودت نشستهای و مثل شمعی ویران، در عزای بیهنگام خویش، تکّه تکّه فرو میریزی.
طنین قهقهه هیولا، هوای مجاورت را میدرد، امّا از تو حتّی پوستی برای دریدن نمانده است.
برگرد!
سرت را روی شانههای فرو ریختهات بگذار و به فرداهای سوختهات بیندیش.
فکر کن به هوای نازکت که سخت خزانی است.
اندوهت به فراخی بیابانهاست، تکّه تکّه شدنت را مرهمی نخواهی یافت، جز خودت که در فراق خویش زانو زدهای.
روح بیرمقت را بر دوش گرفتهای و کشان کشان، تمام بیابانهای این همه سوزان را به راه میزنی.
سوداگردان در بازار مرگ، عرضهات کردهاند.
از جلاّدی به جلاّدی دیگر، دست به دست میشوی و عاقبت در کشیدگی دقیقهها به خاک میافتی، تمام بنبستها در پیراهنت ریختهاند. عصیان در رگهایت یخ زده است. راهی در هیچ کجای هستی میگشایی و سرت را بر تکیهگاهی که نیست میگذاری. سالهاست آن سرودها را فراموش کردهای.
برگرد! سرت را بر شانههای فرو ریختهات بگذار و این بار فقط به پوست و پیراهنِ سوختهات بیندیش.
هوای پیرامونت را بیرحمی سالها بیهودگی خط میزند.
چشمهای بیرمقت را به سنگفرش خیابان میدوزی. صدای ماشینها زوزه میکشد در
پوچی کاسه شکسته سرت.
دستهای خشکت را بیجهت دور پیکرت میپیچی، میلرزی از هوایی که خورشید در آن با شدّت هر چه تمامتر، تو را ذوب میکند.
سر میگذاری بر سه کنج دیواری که امید آوار شدنش، خواب چشمهای بیرمقت را در هممیریزد.
رگهایت رسوبِ سالها بیخبری را جریان میدهد در تن پوسیده از افیونت.
دهانت بوی سوختن میدهد و خاکستر دستهایت در کنار خیابان فرو میپاشد از پیکرت دود میشوی لابهلای پیوستگی آسمان و زمین و چشمهایت این دو گوی بیهوده چرخان، خلاصه میشود در سرنوشت دود و افیون.
مچاله میشوی در سکوتی ابدی.
دستهایت کشیده میشود به سوی نیستی. بیهوده چشم میچرخانی از روزنهای بسته حیات.
سر بر دیوارههای فرو ریخته حوالیات بگذار و اندوه دیر سالت را اشک بریز.
چون گیاهی آواره در دستهای باد بچرخ تا در گوشهای خاکسترت را باد از یاد ببرد.
چشمهای گستاخت را ببند تا چنگالهای خاک فشرده شوند. بوی مرگ میدهد پیکر مچاله شدهات در دستهای متعفن رکود.
شریانهایت منقبض میشوند و در خود دود میچرخاند و شعله شعله میسوزی در آتشی که خود افروختهای.
خلاصه میشوی در بوتههای خشخاش. نیستیات را بخوان در گوش تمام دقایق تا خط بخورد نامت از وجود. کفشهای سرگردانت را به دنبال میکشی، جنازهات را به دوش میبری،
قدم به قدم فرو میپاشی، از خویش تهی میشوی، خاموش و بیهدف گامهایت را در طول بیابانها و ریگزارهای سوزان جا میگذاری و چشمهای بستهات روزهای رفتهات را پلک میزند.
سیگار میکشی، دود میشوی حلقه حلقه، و هر دود، طنابدار تو میشود.
زندگی به آسانی تو را از یاد برده است.
«با دست خود خویشتن را به هلاکت نیندازید»
اعتیاد، قطورترین قصور رسوب کرده در لحظههای آدمی است و تاریکترین ابهام جا مانده از غفلت مغرور جوانی.
اعتیاد، اولین قدم به سوی مجهول الهویه شدن اعتقاد است و شیوع شیطان.
اعتیاد، روح خبیثهای است که در وجود اراده آدمی رسوخ، در تفکر انسان رسوب و در مرگ انسان حلول میکند.
اعتیاد، انحراف است و انحراف، فرزند خلف نادانی.
اعتیاد، فقر عاطفه است و ضعف همت، ابتلای باور انسان به بیهوده زیستن است.
اعتیاد دروغینترین لذت است و ارزانترین انگیزه.
اعتیاد، سلطه مافیای مرگ بر عاطفههاست.
مثلث طلایی، دروغی بیش نیست که در عصر نوین دسیسهها، کره طلایی، ثبات بیشتری به این ادعای خمار دارد. که به هر کجای زمین، دور مرگ، سایه افکنده است.
ای کاش انسان به این باور میرسید که «باید عادت کنیم که به چیزهای بد عادت نکنیم»
به راستی که اعتیاد، مسمومیت مزمن فرداست و جامعه.
اعتیاد، تزریق کریستال کشنده مرگ بر ورید واقعیت است.
اعتیاد، اُفت عاطفه است و خیز فاجعه.
اعتیاد، تخریب سلولهای غیرت است و ایمان.
اعتیاد، گرایش به گراس است و گراس، گیاهی است که گرایش به مرگ دارد.
اعتیاد، نوآوری در نیستی است و تزریق زهر به امتداد مدتدار آدمی است.
اعتیاد به مواد مخدر، سیاست بیحس کردن اعتقاد است و وجدان، عزم و اراده است.
اعتیاد، عقربی است که نیش خود را به جان و زمان آدمی میزند و آنگاه که انسان گزیده شد،
هیچ راه گریزی جز تن دادن به آن نیست.
اعتیاد، عقربی است که همسوی مرگ است.
اعتیاد، دور بردترین موشک توطئه است و کلانترین سرمایهگذاری دسیسه و غارت.
«چنان سنگ است «معتادی» که چون دیوانه در چاهش بیندازد دو صد عاقل نداند از کدامین ره به رسم چاه پردازد»
اعتیاد، زاییده فقر است و فقر، نزدیکترین راه به کفر؛ «کاد الفقر أن یکون کفرا»
اعتیاد، ماندن در خیابان فقر است و ایستادن در پشت چراغ قرمز تهیدستی.
اعتیاد، انتقام نَفس از نَفَس سلیم است.
اعتیاد، اعتراف به شکست است و قبول ضعف.
یک شنبه
7 تیر 1383
8 جمادی الاول 1425
2004 .Jun. 27
تیرماه، حقیقت تلخی است. واقعیّتی است شناور در خون و خاکستر. هوای مچاله و خنجر هفتم تیر، هنوز در سرها تیر میکشد. زمزمههای ناتمام، بر سنگفرشهای سرچشمه میخشکد
و بوی مرگ، بر تمام درها میکوبد. من همچنان رها هستم! در این همه هراس شفّاف. گردنههای تنم، سُمکوب حرامیان وحشت است. من رها شدهام در جویبار تاول و ترس. لحن کلامم سوخته است. قدّم نمیرسد تا سرم را از روی طاقچههای پرتت بردارم. میخواهم به دستهایم و به هوایم زل بزنم. میخواهم تمام دقیقههای پنهان و آشکار را
بگریم. رودی از رگهایم خالی میشود. خونِ تازه کلمات را بر دیوارهای سوگوار تهران،
انگشت میکشم.
تیر ماه، حقیقت تلخی است. هوای عصر گاه، سخت تشنهام میکند. سرم را بر ورقها و قلمهای میچرخانم. بوی سوختگی و زجر زوایایم را میکاود و در واقعیّتی کشنده شناورم.
«که شعر مرهم شیداییام نبوده و نیست
تو را چگونه در این ناتوان خلاصه کنم
درست ساعت پنج سهشنبه هفتم تیر
نشستهام که تو را در زمان خلاصه کنم»
تابستان در تمام حنجرهها گره خورده است. ثانیهها تمام راه را گریان آمدهاند شقاوتِ یک بمب ساعتی - مهیب و نفس گیر - زیر کاغذها و صندلیهای میلولد. تیرماه! تیرماه! و مرگ است که تلخ میآید و تلخ میگذرد...
بلندم کن! ای نجوای ایستاده بر گذرگاه! بلندم کن. آواری تلخ، شانههایم را میفشرد. این هوای سوخته را نمیتوانم نفس بکشم. خورشید است که خونین و عصبی، بر واپسین ستیغها درنگ کرده است.
حق دارد خوشید اگر بیراهههای خواب شبانگاه را گم کند.
روزنامهها - مچاله و پیر - در زاویههای خشم خویش ورق خوردهاند. خبر تلخ است. خبر برآمده از بغضهای دنیاست. ناتوانی سقفها را قلم چون چتری بر سر میکشد - آوار مصیبت را در خود صفحات زمان میپیچم و تن به دیوارهای ویران میدهم.
این بار، ابرهای مسموم جهالت، نتوانستند «انفجار نور» را تاب بیاورند.
هفتاد و دو گل سرخ، به یاد هفتاد و دو کبوتری که در ظهر عاشورا، به افقهای خونین پر کشیدند، پرپر شدند.
بمب سرسپردگان جهالت، این بار «خانه ملّت» را به خاک و خون کشید.
آن روز، عطر گلهای سرخ پر پر شده، مشام شهر را خون آلود کرده بود.
آن روز، روزنامهها به جای خبر مجلس، بوی خون را انتشار دادند؛ خونی که برای محکمتر شدن ریشههای درخت «انقلاب» مظلومانه بر زمین ریخته شد.
آن روز، دشمنان شهر لالهها، «دموکراسی» را به گونهای دیگر معنا کردند.
آن روز، عطرِ «بهشتی» هفتاد و دو اثر سرخ، فوران کرد.
آن روز یاران «بهشتی» بهشتی شدند.
آن روز «بهشتی» بهشتی شد.
«ما راست قامتان جاودانه تاریخ خواهیم ماند»
تابستان، بوی سوخته حادثه میدهد.
ردّ گامهای خورشید، خاک را به آتش میکشد.
شقیقههای زمان، متورّم شده است.
صدای تیک تاک زمان، خبر از انفجاری مهیب میدهد.
شب رخنه میکند و در همه روزنها، چیزی در جمجمه تاریخ تکان میخورد - اتفاقی تلخ ، سیاهتر از هر چه شبهای ممتد و مکرّر.
صدای ضربان قلب زمین، زیر گامهایِ دژخیم حادثه تندتر میشود.
ظهر تابستان بر تن دقیقهها عرق میکند.
سر بر دیوارههای ویران میکوبم، بالهای خستگیام را پناهی نیست.
هر آنچه پروانه در شکاف سنگها به سکوت بر دقیقههای وحشی بال میکوبند.
حادثه نزدیک است؛ تیر ماه، غزلمویه تلخی را در دهان خویش زمزمه میکند. روزنامههای عصر سیاهپوش، در باد میچرخند و تهران بر سر میکوبد حادثه تلخ مجاور را.
مجلس، بوی ترانههای سوخته میدهد؛ بوی بالهای رها در آسمان، بوی تند فاجعه.
تلنگری به صدای کبوتران میخورد، آسمان در بالهای گسترده پروازشان خلاصه میشود.
کدام دقیقه روشن، کنار چشمه ماه نفس تازه میکنید که صدای بالهایتان، افلاک را به تحیّر میکشاند؟
مجلس بر سینه میکوبد اندوه نفسگیرش را همه جا در غبار حل میشود، دستهای شیطان زبانه میکشد. از زاویهها شهر، حادثه یکبار دیگر خونِ تاریخ را میمکد؛ آن گونه که در شریانهای زمان، به جای خون، اندوه موج میزند.
سقفها و دیوارها، گرد و غبار حادثه، خون و خاکستر، شقیقههای ملتهبِ حادثه سقفها در هم میپیچند، دیوارها در هم میریزند، تمام ثانیهها سوگوار میگذرند.
تابستان عزادار بر پیشانی داغمه بسته تاریخ، مشت میکوبد، تیر ماه، در هفتمین روز خویش، آخرین نفسهایش را در دود و خاکستر و خون میکشد.
عطش پرواز، آسمانها چنگ میاندازد و ساعت، روی پنجمین تلاش بیهوده خویش در لابهلای عقربههای در هم گره خورده، خواب پرواز میبیند.
«بهشتی» را نمیتوان در یک نام خلاصه کرد / او فراتر از یک نام بود / زندگی را عاقلانه دریافت، عارفانه زیست و عاشقانه بدرود گفت / نمیخواست باشد، امّا خطّی از زنده بودنش
نباشد / زندگی تکاپو بود برایش / و او بهسان دریا که اگر بایستد مرداب خواهد شد / اخلاق را در مکتب اهل بیت علیهمالسلام
خوانده بود / و آموخته بود که شیفته خدمت باشد نه تشنه قدرت / «بهشت را به بها میدهند نه به بهانه / اگر نبود چشمهای دیدهبانهاش و دستهایی که دستگیره اطمینان انقلاب بودند چه بسا کشتی تلاطم مردم به ساحل نمیرسید / و اگر پروانگیاش نبود چه بسا که تاریکیِ پس از خاموشی شمع گسترده شده بود و صبحی در پی نمیآمد / و اگر نبود قدم رنجههایی که متحمل شد چگونه دری از آرامش بر دلهای رنج دیده گشوده میشد؟ / «بهشتی»
یک نام نبود / یک «معنی» بود. ساری و جاری که دمیده میشد و حیات میبخشید / و زیستناش
تمام تبلور مفهومی دیگر به ژرفای یک عرفان، بلندای یک اراده / او نخواست بزیَد در حالی که نداند چرا و چگونه؟ / فلسفه زیستناش حسینی زیستن بود، بر نتابیدن ظلم، بر نتابیدن هر آنچه که داغ یزیدی زیستن به پیشانی داشته باشد. بهشتی یک نام نبود / یک «ملت» بود، یک فردِ متجلی در اجتماع، یک اجتماعِ متجلی در یک فرد / دستهایش را گشوده بود تا ابدیت را در آغوش
بگیرد / حصار تنگ زمان و مکان را در نوردیده بود / و از این رو شهادتش نه پایان بلکه روزنی بود به رهایی تا رسیدن با فراسوی اوج / او از نمودها گذشته بود تا به وجودی برسد که
اصیلترین است / دنیا برای او کوچک بود. دنیا البته برای آنان که دلشان بزرگتر از حجم نگاه دیگران است، کوچک است / بهشتی یک نام نبود / «مظلومیت» بود و پاسخ مظلومیت بشر را خدا
میدهد / آن «تراژدی دیرین» که گردانندگان تاریخ را در کمین نشسته است، روح ستیز را در او یافته بود، ستیز یا جبر! / آنان که او را نشانه رفتند خوب دانسته بودند چه کسی را نشانه بروند / مالک اشتر زمانه! / مظلوم بهشتی! / بهشتی را نه میشود در یک نام خلاصه کرد، نه در جمله گفت ونه در یک شعر سرود / بهشتی یک «دریا» بود / و دریا نه «خشک شدنی» است، نه «تمام شدنی»
است و نه «خلاصه شدنی».
بهشتی، ای منطقِ منطبق با حقیقت! ای حقیقتِ حضور! درود بر تو باد که در اعتقادِ تو اعتدالی بود و در اعتراض تو اعتباری.
دستی به بدرقه داشتی و چشمی به ظهور.
قلبت پر از عاطفه بود و لبریز از رابطه.
ریشههایت را درختها میدانستند و سرسبزیِ اندیشهات را بهارها.
شهادت در باورِ تو بود. در باورت بود که «مَثَل شهید، مَثَل شمع است که خدمتش از نوعِ سوختن است و فانی شدن و پرتو افکندن تا دیگران در پرتو این نیست شدن بنشینند و آسایش یابند»
بهشتی! درود بر تو و سلام به حماسه تو که میسوزم و میگریم؛ که اشک ریختن به شهید، حرکت در موجِ اوست و نگریستن به پرواز در اوجِ او.
بهشتی! مغزِ متفکر شورایِ انقلاب! درود بر تو که استادِ تو امام بود و شاگردانِ تو یک ملّت.
تو ایستادی و باور داشتی که: «روزی که گردونه همیشه پوینده مبارزه ملّت، در سازماندهی استواری بیفتد باید اطمینان داشت که جرثومههای ضد انقلاب نمیتوانند به آن نزدیک شوند».
ای افتخار آفرینِ عرصه عزت و آزادی! کدام افتخار برای تو بالاتر که بگویی «طلبهای هستم
که هر چه از دستم برآید به این انقلاب خدمت کنم». بهشتی! دل دلبستگیِ انقلاب! هیچ دلبستگی نتوانست جرأت هجرت تو را از این دنیا بگیرد. تاریخ را برای خود ساختی و از حضیض ذلت و
مذّمت به اوجِ غیرت و رفعت و شوکت رهسپار شدی، تا نشان دهی که ستار شدن، تلاطم سوختن است و جریان جان باخت.
در زیر بیرق یکدلی و یکرنگی ایستادی و سرودی به رنگ آزادی سر دادی و تمامِ پرندگانِ بیپروا را به زمزمه باران دعوت نمودی.
بهشتی! رابطه آلوده ظلم و عصیان را به آتش کشیدی و عشق و بندگی را به شعشعه وسیع سعادت و رهایی پیوند دادی.
بهشتی! ای مطلعِ سرخِ انقلاب! درود بر تو باد، که در هیچ کجای حادثهها توقف نکردی و «حرکت» و «فریاد» را تا آخرین نفس خویش به خاطر داشتی.
فارغ التحصیل رشته عرفان بودی و طلبه نور که مراقبه را میشناختی و محاسبه را همواره به خاطر داشتی.
مؤمنی متخصص بودی که در ایمان تخصص داشتی و در عشق ورزی به میهن، مهارت.
میخواستی تشنگان حقیقت را از چشمه زلالِ عشق و عرفان و عقیده سیراب کنی، منطق و منش تو، نه زبانه شمشیر بود و نه شمشیر زبان، که مهربانی بود، مروت عشق بود و همدلی.
بهشتی! حضورِ تو، هنر انقلاب بود.
تو موفقیت موّاج بودی و اندیشهات سرشار از نشاط و شعور و عشق بود و قلبت لبریز از تپش عاطفهها.
نه طغیان غرب و نه عصیان شرق، نتوانست خدشهای بر باورِ بارانی تو وارد آورد. جهتِ عقربه اعتقاد تو رو به صدق بود و صفا، حق بود و عدالت، عفت بود و عطوفت، برادری بود و برابری، اخلاص بود و اخلاص.
شب بود و در تبسمِ تو گویی هالهای از رنج موج میزد.
شب بود و بغض هزار پنجره باران، گلوی احساس تو را میفشرد. امّا دقیقهای خنده از لبانِ تو کنار نمیرفت.
«نشانِ مرد مومن با تو گویم
که چون مرگش رسد خندان بمیرد»
به وداع ایستادی تا شکوهمندی مطمئن خویش را نشان تمام گرد و غبارها دهی.
به وداع ایستادی تا آخرین نیاز خویش را که به او پیوستن است، در قنوتِ خویشتن بخوانی. به وداع ایستادی تا پرواز پروانههای نیایشِ خویش را در قنوت آخر به نظاره بنشینی. زمانِ آن رسیده بود که خداوند وعده داده بود.
«ما کان لنفس ان تموت الا باذن اللّه کتابا مؤَجَّلاً؛ که هیچ کس در این عالم نمیمیرد، مگر به فرمانِ
خدا و در هنگامی که خدا معین نموده است» ساعت حدودِ هفت و نه دقیقه به افقِ فاجعه بود که هوا روشن شد. بویِ خون و فریادِ خشکیده، بوی باروت و بغضهای منفجر شده، با صدای اللّه
اکبر آمیخته شد.
صدها خروار خاک و سنگ و سیمان و هزاران خروار دلگرمی، میخروشید و در بهت معلق ذرات، موج میزد. زمین، مبهوت بود و زمان گیج.
سرانجام، رسید آنچه را که کودک «محله چهار سوق»، منتظر آن بود.
سرانجام به ما رسید آنچه مصیبت بود. داغدارِ این حادثه، امام رحمهالله بود و انقلاب.
شهادت، جان نثارانِ «در قربانگاه حزب»، تمام حنجرهها را سرشار از مرثیهای تازهتر از داغ مینمود.
در آن فضایِ ملتهب از اتصال سیم و گرد و خاک و بوی خون، بوی عطر یاسِ مردانِ آسمانی بود که زمین را غرق در شگفتی کرده بود.
بهشتی و یارانش رفتند تا بار سنگین مسؤولیت را به دوشِ شاهدان بگذارند و دور از همه جنجالها و توطئهها و نفاقها و التهامات، چشم بر هم نهند.
شمع قامتِ بهشتی، این مصداقِ «نفس زکیه» به خاک افتاد امّا اندیشه بلند و نورانیاش تا همیشه پابرجاست.
هنوز که هنوز است، در گویش زمان، این صدا طنین انداز است که: «ایران پر از بهشتیه»
زانوهای بی رمق، بر پلکان اول بی تاب شده است. هیولای بیداد، سخت بر پنجرههای دنیا میکوبد. چشمهای امیدوار، خیره بر درهاست. کسی از آن سوی جهان ما را میخواند. فرشتگان
آرامش را کدام دست، در این محنت آباد خواهد آورد؟ سودای زیستن در کلبههای عدالت، در
شقیقهها شدت گرفته است. از مجراهای غبار گرفته ستم باید گریخت.
بر پلکان اول، در راهروهای ناگهان، صدای پای هیولا قطع شده است. امروز روز عدالت است؛ روز گریختن از سردابههای یأس، روز پیوستن به جاودانگی داد.
اگر غمهای سنگینی، از همه جهت، بر دلها هجوم آورده است، این جا هوایی هست که میتوان آن را آسان و آرام نفس کشید. رنج ریشهدار قبیله را باید در گوشهای شلاق زد. باد مساوات را چون سیبی از شاخههای نارس جهان آویخت. بر پلکان اول، در راهروهای ناگهان،
صدای جیغ یک زندگی را میشنوم. صدای فریاد جگر خراش یک مظلومیت را حس میکنم کودکانهترین آوازهای حیات را بر تمام پلهها سر بریدهاند. نجوای ملایمی هنوز پشت ستونها و میزانها جریان دارد. زمزمه نازکی آرام آرام در شنواییام میخزد. امروز، صفحات تازهای ورق میخورند. نسیمهای شتابزده از زاویههای امید میگذرند. امروز روز عدالت است. جهانِ پیش از این، کورمال کورمال از حجم وسیع تاریکیها گذشته است. جهان پیش از این، جان تنفس
نداشته است. دنیای دور از این را چراغهای عدل روشن خواهد ساخت. همه دستها گره
میخورند تا سعادت را از روزنهها بیرون بکشند. دیگر هرگز هیولای بیداد بر گونههای خیس جهان چنگ نخواهد انداخت. زندگی در یک گوشه آرام گرفته است و مظلومیتِ انسان تا انتهای
راهرو، بلند میخندد. حس میکنم کودکانهترین آوازهای حیات، دوباره جان گرفتهاند. نسیمی
روح بخش از حاشیه سبز جهان میوزد. بر پلکان اول، فرشتههای مهربان عدالت، سرود میخواندند. امروز روز عدالت است؛ روز جوانی جهان، روزی که دیو تبعیض را در تمام فرازها
و فرودها حد میزنند، روزی که جنایت، چون اژدهایی سهمگینی در چنبره ترسناک خویش زانو خواهد زد.
عدالت، چون فانوسی در تمام چشمهای فرو ریخته روشن میشود. بر پلکان اول، در راهروهایی ناگهان، هیچ گاه صدای پای هیولا شنیده نخواهد شد. فرشتهها سرود میخوانند و باران مِهر، دشتهای معطر لبخند را فراختر خواهد ساخت.
دوشنبه
8 تیر 1383
9 جمادی الاول 1425
2004 .June. 28
گستاخی انسان در مقابل سرنوشت را میتوانی تماشا کنی.
شرح کامل خفقان را در صفحات آشفته دنیا مینگارند. این دستهای مهیب، گلوی نافشرده آدمی را نشانه رفتهاند.
روزگار، روزگار مرگ است و محکومیت.
همه جا بویناک از بادهای مسموم است که از سمت مغرب میوزد.
خورشید، سُرفه کنان، از غبارها طلوع میکند. چنگی سخت را در گریبانت حس میکنی. زخمهایت را هیچ وقت نمیتوانی بشماری. دلت برای پنجرههای مجاور تنگ است.
هوای معطّر صبح، سالهاست که از نوازش نفسهایت فارغ است. گلویت را که میسوزد، چون دریچهای به یک سمت ناشناس وامیکنی. در چشمانت دردی است که استوارترین صخرهها را خُرد خواهد کرد. به رنج بزرگت تکیه میدهی و آرام بلند میشوی؛ آن قدر بلند، که
میتوانی بیرون وجودت را هم ببینی.
شرم، چون تیغ بی رحمی در سینهات فرو میرود، قلبت را میشکافد و چشمهایت را و دهانت را از خون میآکند. قربانیِ خیرهسری جهان شدهای؛ قربانی گستاخی انسان در برابر
سرنوشت.
روز تلخ، روز ویران شدن روح در چنگال حریص آدمی. این روز تلخ را بارها فرو خوردهای و مثل بعضی وحشی، زیر دندان مزه مزه کردهای. آن سوی تو را هیچ پنجرهای نمیشناسد. هوای مسموم، ریههایت را درهم میکوبد. در جایت نشستهای، اما کسی به ناگهان در تو بر میخیزد،
مینشیند، بر خاک میغلتد، بر سر میکوبد، بر صورت میزند، اما تو همچنان درجایت نشستهای. هوای ریههایت ابری است. زجری کُشنده در رگهایت جریان دارد. گذشتههایت چون سپاهی خروشان از مقابلت میگذرند. روزهای آرامش و هیجان، روزهای عشق و عطش، چون نسیمی پاک، پشت خاکریزها جریان داشتی. یَله بودی در تمام کرانهها، اما خشم یک انفجار،
گریبانت را تا امروز رها نکرده است. بویی وسیع و تلخ در دهانت پیچید و در چشمهایت خروشی مرگبار برخاست. تو هیچ وقت از جایت بلند نشدی، اما کسی همچنان از درونت بر میخیزد و به خاک میافتد. هوای سمیات را نفس میکشی. چشمهایت در کاسه نمیچرخند.
این بار اما تو در جایت نیستی. خودت - آری خودت - در خاک میغلتی. دیگر هیچ گاه کسی از درونت برنخواهد خاست.
آنان به گلها، پاییز تزریق میکنند.
آنان بنفشهها را در خواب باغچه، به خاشاک تبدیل میکنند.
آنان سینه ابرها را مسلول میکنند.
تا برای همیشه در حوضچه آسمان، بر پنبههای خونی تبدیل شوند.
آنان به جای لالههای «حلبچه»، نقطهچین لکههای خون میکارند.
آنان در «فاو» نیلوفرهای آبی را در سرگیجه بنفش پاییز، پرپر میکنند.
ریشههای آنان از چشمهای «انسانیّت» داخل میشوند و به دور استخوانهای سینه «مظلومیّت» میپیچند.
آنان میخواهند ماهی قرمز قلبهای عاشق را در تنگ شکسته سینهها حبس کنند، آن قدر که در عطش بی دریایی بخشکند.
آنان با بهار تا آخرین برگ میجنگند.
آنان میخواهند ریشهها را تا قلب زمین بسوزانند.
آنان میخواهند زمین را به یک تخت سرد فلزی، برای خود تبدیل کنند.
آنان با نَفْسِ رویش دشمنند.
روزی ریشههای نیمه جان به پا میخیزند و آن قدر گلوی آنان را میفشارند تا به کاغذی مچاله در حافظه زمین تبدیل شوند.
آنان مثل نفسی بر نیامده در گلوی زمینگیر کردهاند.
هرجا که پا میگذارند، تاول از تن خاک میروید و دستانِ درختها ترک ترک میشود.
اما «بهار» دیر نمیکند.
دیگر هنگام آن رسیده است که آنان بگریزند...
جرأت انسان به اوج جنون رسید و زشتی زاییده خویش را به فراموشی سپرد.
انسان تفالهای شد که در خویش مدفون میشد و بوی تعفن او ماسیده در مردابهای آرزو، موج میزند.
و بمب اتم، بنیاد ذرات بنیادی زندگی را بر باد میداد.
انسان، دستخوش خوی خون آشام خویش و خفّت و خیرهسری نوین و نمادین و نهادینه شده نَفس میشد و مبهوت فرمولی که فقر را در آستانه ترقی به ارمغان میآورد.
انسان قرن نوین، این میکروب منتشر شده در قفس تاریخ، این بار به شکل تازهتری کشنده
میشد!
ارزانترین مرگها در دکههای پیشرفت و ترقی، به فروش میرفت.
بمبهای شیمیایی در راه بود، میآمد تا پوست تبسم، تاول بزند.
میآمد تا مهربانی دچار سندرم نفرت شود.
میآمد تا «موتاسیون» محبّت، در لابراتوارهای کینهتوزها به وقوع بپیوندد.
انسان به اوج جنون گاوی میرسید.
انسان به انتهای افتخار انتقام رسید؛ به لحظهای که هیچ واکنشی جز مرگ، قادر به خنثی کردن آن نبود، که هنوز که هنوز است، بوی آواره اجساد بچههای حلبچه، در مشام بنفشهها و لالهها
تهنشین شده است.
عامل سیانور، گاز خردل، میکروب وبا «باسیل» بلا، «کوکسی» کوتاهی عمر، اسپریلهای استاندارد مرگ، به استقبال آواز خوش از دور شنیدن انسان مدرن میآمدند.
بمبهای شیمیایی و انسانهایی که در این سرطان سرسامآور دست و پا میزدند و پاشنه احساس خویش را بر ملافههای بوی کافور گرفته میکوبیدند و در زیر ماسک تاولهای متلاطم،
نفس میکشیدند.
بمبهای شیمیایی و ضجّه جوانانی که با نفس گلوگیر خویش دست و پنجه نرم میکردند؛ بمبهای میکروبی، بمبهای عصیانی، بمبهای شیطانی.
کدام حقوق بشر بود که برقراری رابطه با بیعاطفگیها و درنگ را جایگزین منشور زندگانی کرد. موج جدید مرگ آمد و آمد و آمد و درست در ایستگاه قرن بیست و یکم، به سختی تمام
لحظهها را گرفت.
موج جدید مرگ آمد و آمد و آمد و انسان گریخت و گریخت و گریخت، اما درست در جهت برخورد با متروی مرگ.
موج جدید مرگ آمد و آمد و آمد تا قیمت یک اُنث کرکس، به بالاترین مقدار خود در طول تاریخ برسد.
ای کاش میشد که در این هیاهوی حیرتانگیز و همهمهزا، فکری برای انسان رمیده از موج جدید مرگ کرد!
ای کاش میشد سرطان عصیان را درمان شیمیایی کرد!
خون هم از دماغ کسی نیامده بود؛ حتی یک قطره!
شهر، ساکت و آرام، زیربار عظمت هدیههای شرق و غرب، دفن شده بود.
معدود باقی ماندههایی که از هدیههای غربیها و شرقیها استشمام نکرده بودند، تعریف کردند که:
نخست یک صدای انفجار خفیف شنیدهاند و بعد، دود و بعد، دیگر هیچ.
حتی صدای خروسها هم خفه شده است. زیر آفتاب داغ تیر، شهری که دیگر صدایی از آن بلند نمیشود، لم داده است و به عظمت لحظهها فکر میکند.
دیروز همین جا، داخل خیابان اصلی شهر، بچههایی بودند که سرشار از شادی، به دنبال یک توپ میدویدند و حالا، این جا و آن جا، جسد هرکدام شان خودنمایی میکند؛ بی قطره خونی!
راستی! چه کسی باید جواب این جنایت را بدهد؟
خلبانی که دکمه پرتاب بمب را فشار داد؟ او که میدانست با پرتاب هر بمب شیمیایی، به جای یک نفر، صدنفر را هدف گرفته است.
تکنسینی که بمب را داخل بدنه هواپیما جاسازی کرد؟ او که خودش ماسک ضدگاز زده بود، مگر نمیدانست مردمی که این بمبها روی سرشان ریخته میشود، ماسک ضدگاز ندارند؟
فرماندهای که دستور استفاده از سلاحهای شیمیایی صادر کرد؟ او که خوب میدانست اینها چه بلایی بر سر سربازانی که حتی ماسک هم دارند، میآورد؛ چرا فرمان استفاده از آنها بر علیه مردم غیر مسلح صادر کرد؟
رییس جمهوری که فرمان توقف اراده یک ملت را امضاء کرد؟(1)او که خوب میدانست...
1) . اشاره به امضای دستورالعمل شماره 84 ریاست جمهوری ایالت متحده که توسط ریگان امضا شد و در آن آمده بود که جلوی پیشروی نیروهای ایرانی به هر قیمتی باید گرفته شود. دو روز پس از امضای این دستورالعمل، شهرهای مسکونی و جبهههای جنگ ایران هدف شدیدترین حملات شیمیایی جهان قرار گرفت.
به راستی چه کسی مسؤول است؟
این قربانیهای خاموش، همیشه چشم به این دوختهاند که زمانی مشخص شود چه کسی مسؤول مرگ آنهاست، چه کسی چنین مرگی را برایشان رقم زد؟
سرفهها امانش را بریده است.
تیتر روزنامه را چندبار از نظر میگذراند،
اما سرفههای پیاپی، قدم نگاهش را چنان تاب میدهد که رژه کلمات در برابر چشمان به خون نشستهاش نامفهوم میشود.
دستمال مرطوبی را جلوی لبهای ترک خورده و خشکیدهاش میگذارد تا شاید دمی بیاساید و در لحظههای توقف سریع سرفههایش، سطر روزنامه را بخواند «شورای امنیت سازمان ملل...» سرش به شدّت بالا و پایین میرود و سرفههای بی امان، آرامشش را به هم
میریزد اگرچه آخرین سرفه، نوید سکوتی کوتاه است، امّا گلویش چنان میسوزد که در همین
فرصت اندک نیز اشک بر گونههایش جاری میگردد.
ماسک اکسیژن را روی دهان و بینیاش میگذارد تا طراوتی مصنوعی، نبضهای زخم خوردهاش را در بر گیرد. شعر دلخواهش را نمیتواند حتی زیر لب با زمزمهای سوزناک زمزمه
کند؛ هنوز ردیف واژهها از تونل حنجره بیرون نیامده، قطار سرفهها به سرعت سرکشیده و بر آواز نخواندهاش آوار میشود. در ذهن خستهاش آنچه را نمیتواند بر لب بخواند، میگذراند.
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست»
و با زحمت، روزنامه را در برابر دیدگانش میکشاند تا خبر ناتمام را به پایان برساند:
«شورای امنیت سازمان ملل، سازندگان و استفاده کنندگان سلاحهای شیمیایی و میکروبی را
در جنگ عراق علیه ایران محکوم کرد.»
غنچه لبخند، چهره بهاریاش را شکوفا میکند، گرچه به پلک بر هم نهادنی، توفان سرفههای سخت، نگاهش را خزان زده میکند. تصاویر، روی ریل خاطراتش چون برق میگذرد. خبرهای
برجسته زمان جنگ را به خاطر میآورد:
«اروپا، بزرگترین فرستنده تسلیحات شیمیایی به رژیم بعثی عراق»
«آمریکا، مهمترین تأمین کننده منبع درآمد جنگ عراق»
«طرفداران صلح بینالملل، آتش افروزان جنگ ویرانگر!»
... و پرستار، ماسک اکسیژن را که به سویی پرت شد، دوباره بر صورتش میگذارد. نفسهایش به شماره افتاده، در تاریک و روشن پلکهایش که به سرعت روی هم میافتد، دوباره
میخواند:
«طرفداران صلح بین الملل، آتش افروزان جنگ ویرانگر!»
زمانه خواست تو را «ماضی بعید» کند
«ضمیر غایب مفرد» کند، «شهید» کند
شناسنامه درد تو را کند تمدید
تو را اسیر زمین، مدتی مدید کند
به دستمال نسیم آمدهست، این پاییز
که زخمهای اناریت را سپید کند
میان بُقچه عطرش نشد که دختر باد
سپیده دم گل زخم تو را خرید کند
زدهست خیمه بر این باغ، ابری از اندوه
که ردّپای تو را نیز، ناپدید کند.
زمانه بافت لباس عزا به قامت تو
که خود تهیه اسباب روز عید کند
زمانه خواست که در خانقاهِ تاولها
تو را مُراد کند، درد را مرید کند...
کنون زمانه شاعر چه از تو بنویسد؟
خدا نصیب غزل، مصرعی جدید کند
حدیث توست اگر قصه سازد از «منصور»
مقام توست اگر وصف «با یزید» کند
خدا نخواست، سرت را فقط بگیرد، خواست،
که ذرّه ذرّه تمامِ تو را شهید کند...
سه شنبه
9 تیر 1383
10 جمادی الاول 1425
2004 .June. 29
«دندان در مقابل دندان! دست در مقابل دست! چشم در برابر چشم! شهر در برابر شهر!
وجب به وجب خاک از دست رفته را باز پس بگیرید؛ مساجد فرو ریخته را آباد کنید و مساجدی را که آلودهاند با گلاب بشویید! صلیبها را از فراز بیتالمقدس بر کنید و مؤذنان را بگویید دوباره نام رسول اللّه را از فراز مساجد فریاد کنند. دوران صلیبی به سر آمده است.»
اینها سخنان سردار سپاه اسلام در جنگ با صلیبیان است که اینک پیش از فتح و پیروزی قریبالوقوع، سپاهیانش را نصیحت میکند.
سپاهیان هلهله میکشند و فریاد اللّه اکبر سر میدهند.
«مبادا که خونی از بی گناهی ریخته شود! هرکس که به خانوادهاش پناه برد در امان است. به کلیساهای مسیحیان احترام بگذارید و وارد آنها نشوید، مگر این که جنگجویان در آنها پناه گرفته باشند.»
سردار نگران است که مبادا سپاهیان مسلمان، دست به همان جنایتهایی بزنند که صلیبیان، هنگام فتح بیت المقدس انجام دادهاند؛ تجاوز به زنان و کشتن مردان و به اسیری بردن فرزندان!
اما در نهان میداند که اسلام اینها را تاب نمیآورد و میداند که سپاهیانش به نیروی ایمان مجهزند و دست خود را به جنایت نمیآلایند.
سپیده سر بر نیاورده است که سپاهیان مسلمان، گرداگرد بیتالمقدس حلقه میزنند. تمام راههای فرار صلیبیان بسته شده است. سردار، پیکی را با تقاضای تسلیم متجاوزان روانه میکند، اما پیک ناامید، بر میگردد و سردار، شادمان از سلامت پیک، فرمان حمله را صادر میکند.
ساعتی نمیگذرد که رزمندگان مسلمان، اللّه اکبر گویان از دیوارهای شهر بالا میروند. این بار صلیبیان ناامید، تیرها و نیزهها را روانه قلب مسلمانان میکنند. اما نیروی ایمان، چنان قوی است که هیچ چیزی مانع پیشروی مسلمان نمیشود.
حالا سربازان به جنگ تن به تن بر روی دیوارهای شهر روی آوردهاند. فریاد اللّه اکبر به آسمان بلند وهای و هوی صلیبیها، اندک اندک رو به خاموشی است. پیکی برای سردار خبر میآورد که هم اینک، در حال گشودن دروازهها هستند و سردار، سجده شکر به جا میآورد.
چون فتح شکوهمند مکه، سردار به سربازان خود توصیه کرده است که کسی را نکشند، اموال کسی را به غارت نبرند و در صفوف منظم، با فریاد اللّه اکبر وارد شهر شوند و خود پیشاپیش همه، در حالی که پرچم سبز بر دوش دارد، وارد میشود.
سلام بر تو ای بیت المقدس! ای نخستین قبلهگاه مسلمین و ای پناهدهنده بی پناهان.
فردا روز است که سردار، نماز جمعه را در بیت المقدس به جا آورد و قبلهگاه نخست مسلمانان را زیارتگاه آزاد مسلمانان و مسیحیان - با هم - اعلام کند.
خورشید غروب میکند. بیت المقدس دوباره به آغوش ملت اسلام بازگشته است.
چهار شنبه
10 تیر 1383
11 جمادی الاول 1425
2004 .June. 30
آرمانهای بزرگ برای سرزمین بزرگ. خاکها را در مشت میفشاری. بوی محرومیت، تمام تنت را میسوزاند.
دلت میخواهد کارکنی!
شتاب در زانوهایت میلولد. خودت هستی و خودت نیستی.
به قلههای دور، چشم دوختهای؛ آن جا که دست هیچ شبیخونگری به آن نخواهد رسید. شاید بارها از خودت پرسیدهای چرا از قافله جامانده است وطن؟
خاکها را محکمتر در دست میفشاری. در بازوانت دردی است. حس میکنی استعمار، پیر و جوان سر زمینت را به کشتن دادهاند. خشمی بزرگ را زیر دندانهایت خُرد میکنی. سرت را از دامنه کوهها میچرخانی و به سقفها و دودها خیره میشوی. دلت پرواز میخواهد. میخواهی
همه این خاک آبی باشد.
به شیوه مقدسی حریص شدهای. محکم در کفشهایت میایستی و عزمت راسخ است. باید
وطن را از آبهای تمدن تازه جهان سیراب ساخت. سرزمین تو - سرزمین پاک و الهی تو - مادر مدنیّت جهان است، اما دشمنان، خار در چشمش فرو کردهاند.
بلند ایستادهای، حس انتقام و تلاش در سرت تپیدن گرفته است. چشم از همه جا میگیری و به دستهایت خیره میشوی. آرزوهای بزرگت را چون کبوتری در هوای میهن بزرگ رها میکنی.
دقیقاً این خود بی تابیست برای لمس فراسوها
همین که چشم به در دارند تلاشها و تکاپوها
آفتاب میهن - نازک و نوازشگر - بلندیها را میکاود.
عطر تلاش در تمام گوشههای این سرزمین پراکنده است. دستها و ذهنها در تمنّای فردایی آفتابی، به تکاپو ایستادهاند.
همه را سودای رسیدن به فرازهاست. دامنه کوهها و شکوه کارخانهها همه جا بوی تحسین
میدهد.
وطن در هیاهوی دامنگیر فرزندانش نفس تازه میکند.
گرسنگی ممنوع! باید از دل سنگها، سفرههای رنگین و سخاوتمند را بیرون کشید.
سکون قدغن! باید بار سنگین این امانت خداوندی را شانه خالی نکرد، وطن فردا که برخیزد، هرگز خمیازه کسالت را نخواهد شناخت.
پنج شنبه
11 تیر 1383
12 جمادی الاول 1425
2004 .July. 1
صدوقی، ای شهره در صدق و معروف در نهی از منکر!
ای حیثیت فداکاری و ایثار، ای آبروی شکوه و افتخار!
درود بر تو و سلام بر صلابت تو.
درود بر تو که مصداق این معنای بلندی که «العُلماء باقون ما بقی الدّهر»
«هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما»
شهادت در آیین تو والاترین مرحله تکامل رابطه «خود» با «خدا» بود.
شهادت در کیش تو، مات شدن در آینههای زلال ذکر بود و تسبیح، فناشدن «قربة الی اللّه» بود. شهادت در آیین تو، آرزویی جاودان بود.
پافشاری بر نسیم صبحگاهی معرفت بود و اصرار بر طلوع آفتاب حضور، «آنان که میگویند پروردگار ما «اللّه» است و سپس پایمردی میورزند، بر اینان از پروردگارشان درود باد و از
فرشتگان و از همه آدمیان»
صدوقی!
در موج موج حادثههای انقلاب، دوشادوش صلابت ایستادی و نگذاشتی که شانههای استوار استقلال، ترک بر دارد که مرتفعترین قلههای امید، در نگاه تو موج میزد.
تو میدانستی که شهادت، سر منزلی است که سر عافیت جو را راهی برای رسیدن به آن نیست.
شهادت، سر منزلی است که با یک اشاره عشق، باید به سر دوید و چه زیبا و زلال فرمودند: «چه کسی اولی به شهادت است از امثال شهید بزرگوار ما، فقیه متعهد و فداکار اسلام، شهید
صدوقی عزیز» (1)
1) . حضرت امام رحمهالله.
جمعه
12 تیر 1383
13 جمادی الاول 1425
2004 .July. 2
پایت را بر اولین پلهها که میگذاری، هیچ گاه به ذهنت نمیرسد که مقصد تو - مقصد مقدّر تو - اعماق دریاهاست. موجها چشم به راهت دوختهاند.
هیچ فکر میکردی روزگاری صید روباهان شوی؟ روباه، همواره از حضور استوار تو هراسیده است.
دژخیمانه بر حریم تو میتازد و تو در آن اوجها، کبوتر میشوی.
شانه به شانه خشم خویش پایین میآیی و حالا آرامگاه تو آن سوی آبیهاست.
پرواز تو رنگ دیگری گرفته است.
ارتفاع، فراتر از تصوّر توست. جایی میان همهمه و داغ، در آن گوشههای مِه آلود آسمان. خشم و کینه و باروت، تو را در خویش فشرد و تا هنوز، نامت را ماهیان دریا، عاشقانه بر لب دارند. در شقیقهات دردی است که موجها را بیتاب میکند. ذکر خداوند را با طراوتی بیپایان،
در آغوش فشردهای، دوش به دوش صخرهها بر سر امواج میکوبی. تو، شکوهمندتر از آنی که خاکسترت بر کفهای دریا بماند. تهِ دریا اگر درختی هست، از قامت تو و اگر بوی شکفتنی
میآید، از آخرین لبخند توست که بر بستر استخوان کوب آنها رها شده است.
کفتار را با جهنّم گستردهاش تنها بگذار. بگذار در سرنوشت تلخ خویش دست و پا بزند. این مدالها هیچ گاه بر سینه پلید سفّاکان نخواهد درخشید. درخشیدن، تنها از آنِ توست که شفقوار، از دامن بلند دریا بالا میروی. دستهایت را گره کرده حسّ میکنم. انگشتهایت اگر باز شوند، خروش خلیج، هیبت پوشالی دژخیمان را بیرحمانه خواهد بلعید.
فردا از آنِ ماست؛ از آنِ تو که بر مزار آبی خویش، شال میتکانی و از آنِ من که این جا بر سواحل ویران نشستهام و از کلماتم برای این همه کبوتر آبی، دانه میپاشم.
یکشنبه
14 تیر 1383
15 جمادی الاول 1425
2004 .July. 4
سکوت را اگر نمیتوان زمزمه کرد؛
اشک را اگر نمیتوان به زبان آورد؛
بغض را اگر نمیتوان فریاد زد؛
میتوان زمزمه نکرد و نوشت، به زبان نیاورد و نوشت، فریاد نزد و نوشت!
قلم را که به دست میگیری، دنیایت دنیای دیگری میشود.
قلم را که به دست میگیری، تنهاییات را - بی داشتن هم صحبتی - با همه قسمت میکنی.
قلم را که به دست میگیری، گوشه اتاقت هم که نشسته باشی، گوشهگیری نکردهای.
قلم را که به دست میگیری، یک روح میشوی در قالب هزاران جسم.
قلم را که دست میگیری، قبل از جسمت باید روحت وضو گرفته باشد.
قلم را که به دست میگیری، «من» و «تو» و «او» از بین میروند، خدا میماند و خدا و خدا.
قلم را که به دست میگیری، طعنه زنی و کینه توزی، آبشان با عاشقی در یک جو نمیرود.
و اگر لازمه اهل قلم بودن، سیاست بازی است - و نه سیاست داری - لعنت هرچه دل عاشق است بر هرچه قلم به دست بیمایه سیاست باز.
قلم به دست پاکباز، بدیهای از پیش تعیین شده دیگران را به رُخشان نمیکشد؛ چرا که خود را نیز از بدی بری نمیداند؛ امّا بی بغض و بی غرض انتقاد میکند و از انتقادهای بی بغض و بی غرض دیگران نیز استقبال.
او خود را سردمدار خوبیها نمینامد، امّا به دنبال خوبی گشتن را سرلوحه زندگیش میداند.
امید که همه آنانی که به سرچشمه خوبی و خوب بودن رسیدهاند، دیگر تشنه کامان حقیقتجو را با عطش ناشی از ندانستن، تنها نگذارند و همه آنانی که اندیشهشان ریشه در تعهّد و تخصّص توأمان دارد، دیگران را نیز با اندیشه بیریشهشان رها نکنند. آمین!
حرف نخستین که قلم در گرفت...
... و چون «قلم» نوشتن آغاز کرد،
و اولین نقطه بر سپیدیِ جهان در «وجود» آمد،
دری به منظومه «وجود» گشوده شد،
و انسان چشم گشود،
و کرانههای «آگاهی» را نظاره کرد.
«و در ابتدا کلمه بود»
پس در ابتدا «قلم» بود
و قلم از آنِ خداوند بود
و از این گونه بود که خداوند به قلم، قسم خورد،
و نوشتن، عطیهای الهی شد، آدمی را.
و آنگاه قلم، کلمه کلمه در ظلمات جهان بارید،
تا بیشهزاران «کلام» و «حکمت» در کویر آگاهی آدمی برویند و انسان در برهوتِ «نادانستگی» آواره نماند...
... و میخواست که «حرف» به وجود آید و «کلمه» شکوفا شود، تا «جمله»ای برای توانایی
«قلم» ساخته شود، پس، فرمود: ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسطرُونَ!
قسم به قلم! و آنچه از عطرِ نوشتن، میتراود!
قسم به قلم و نخستین نقشی که آفرینش را به زیبایی تعبیر کرد!
قسم به نخستین خطی که از نگاه قلم تا افق ناپیدای آفرینش کشیده شد!
قسم به نخستین اندیشهای که بر ذهن قلم جاری گشت!
قسم به قلم و تمام تواناییهایش در بُروز علم و معرفت!
قسم به قلم! به قلم توانای خداوند و پرده زیبای طبیعت!
قسم به قلم! به قلم شگفتی آفرین «علی» علیهالسلام و صفحات سبز «نهج البلاغه»:
أَنشَأَ الخَلْقَ إنْشاَءٔ وَ ابتدأَهُ ابْتدِاَءً، و...
... شگفتا!
شگفتا از این همه شِگفتی که قلم آفریده است، از «نقاشی» ناخوانای کودکان تا پیچ و تاب گیسوانه حروف، در خطوط «شکسته»!
چه رسالتی بالاتر از این که از «نیستان» تا دورترین نقطه، در ناکجا آبادِ «عشقستان»؛ خاک پای قلم، سرمه چشمِ نظر بازان عشق و معرفت گردیده است!
قسم به نور، به نور وجود «پیامبر» صلیاللهعلیهوآله که از قلم خداوند (جل جلاله) جز نور و از قلم فرستادهاش هم جز نور نتراوید و وجوهِ «نورالنّور» را به دستهای خیبرگشای مولا علیهالسلام چهاکه ننوشت!
شمشیر «ذوالفقار» کجا و قلم «ذوالانوار» کجا؟!
و این قلم نورانی از حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام به امامان دیگر علیهالسلام رسید و از رشحات
نورانیاش، هزاران رشته چون ستارگانِ کهکشان، در آسمان معرفت درخشیدن گرفت. قلمی را
که خداوند بدان سوگند خورد، قلمی بود که هرجا پا گذاشت، «طور» به تجلّی و «سینا» به تماشا برخاست!
از کعبه تا کربلا، از کربلا تا دورترین نقطه از جغرافیای زمین را با عطر «طه و یس» «ق و قلم» و
«فجر و محمد صلیاللهعلیهوآله» آشنا کرد!
قلمی را که خداوند بدان سوگند خورد، همان «مَا رَأیتُ اِلاّ جَمیلاً» بود که نقشی جز زیبایی بر
پرده عشق نزد!
قلمی که خداوند بدان سوگند خورد، همان قلم «والفجر» است که «سحرگاهانِ واپسین» از دل تاریخ به پا خواهند خاست و «عدالت» را در زمانه جاری خواهند کرد. قلمی که جهان در طول
تاریخ، «قداستِ» قوانینش را آرزومند است؛ قوانینی که به نام خدا و با قلمی نوشته خواهد شد که جوهرش پاکتر از «خون دِلِ مظلومان» و زلالتر از «اشک یتیمان»
است!
قلمی که خداوند بدان سوگند خورد، قلمِ هدایتِ حضرت موعود، مولا ابا صالح المهدی
(عج) است؛ قلمی که تمام گمانها را درباره «شمشیر نجات بخش»، از اذهان خواهد شُست و طراوت «دینِ محمدی صلیاللهعلیهوآله» را با «عدالت آیین مهدوی (عج)» آشکار خواهد کرد و جهانی از «دانش و فنآوری» را پدید خواهد آورد که در «خدمت بشر» باشد؛ نه علیه بشر!
خوشا قلم!
قلمی که به دستهای توانمند «ذخیره الهی (عج)» در ذمین بوسه خواهد زد!
خوشا کلماتی که از آخرین حجت خداوند بر زمین بر صفحه کاغذها مینشیند!
خوشا تاریخی که عظمتِ حکومت و شکوه عدالتش را خواهد نگاشت!
روز قلم، روز خلقت معرفت، روز نورانیّت علوم الهی، روز شگفتی آفرین خلقت و روز زیبای آفرینش مبارک باد!
پنجشنبه
25 تیر 1383
26 جمادی الاول 1425
2004 .July. 15
دو دست روشن، دستههای صندلی چرخدار را گرفتهاند.
دو دست روشن صندلی چرخدار را به دست سپیده دم و گل سرخ به پیش میرانند.
کودکی پشت پنجره لال، منتظر است.
کودک منتظر کسی است که خورشید را با دستها و لبهایش در ذهنش تصویر کند.
خورشید در ذهن کودک رنگ میگیرد.
رؤیای کودک، روشن میشود.
مرد مهربان، یک جعبه مداد رنگی برای کودک هدیه میآورد.
کودک دایره میکشد.
حالا خورشید در دفتر نقاشی کودک میدرخشد.
کودک با مداد سبز، تکهای از بهار میکشد.
صندلی چرخدار و پیرمرد، با یک دسته گل سرخ از سپیدهدم باز میگردند.
دو دست روشن، آنها را به طرف اتاقشان میبرد.
بهار از نقاشی کودک بیرون میآید.
بهار، در راهروهای مرکز «بهزیستی» قدم میزند.
به پیرمردها و پیرزنها سر میزند.
عطر بهار، به کوچههای شهر قدم میگذارد.
شهر، بهاری میشود.
چهارشنبه
31 تیر 1383
3 جمادی الثانی 1425
2004 .July. 21
داغ تو چه قدر نزدیک است.
داغ تو چه قدر زجرآور است.
داغ تو چه قدر کشنده است.
ای تمام غربت جهان
ای تمام دلشکستگی تاریخ
ای تمام رنجهای انسان
ماجرای پهلوی تو را چگونه مویه کنیم.
پشت کدام پنجره بایستیم و زیارتنامهات را خون بنالیم.
سر بر کدام دیوار بگذاریم و داغت را شماره کنیم؟
ای بهار در تیررس خزان زودرس!
چه کسی شبهای دلتنگی علی علیهالسلام را خون ببارد؛ بعد از این؟
چه کسی دردهای انباشته علی علیهالسلام را بشنود؛ بعد از این؟
... بعد از این مدینه شبهای بی تو را چگونه تاب بیاورد؟
بعد از این بیتالاحزان سر بر کدام دامن بگذارد؟
بعد از این آسمان چگونه ببارد؟
زمین چگونه قامت نشکند؟
ای هنگامان همیشگی اندوه!
فرشته بخوانمت
یا انسان متعالی؟ کدام یک؟ تو را که در صورت، انسانی و در سیرت، فرشته.
تو را با کلام لحن بسوزیم؟
تو را با کدام زبان مصیبت بخوانیم؟
ای شبهای بی ستارهات زود هنگام!
ای کوهترین صبر!
کدام داغ تو را بنویسم؛
که سنگدلانه تازیانهات زدند
که بی رحمانه سیلیات زدند.
که نامردانه پهلویت را شکستند؟
تو را که دستانت بوسه گاه آفتاب بود.
تو را که چشمانت ضریح آسمان بود
تو را که دریاهای جهان، کنار نامت پهلو گرفتند.
تو را که گلهای جهان، عطر نامت را وام گرفتند.
تو را که باران، به یمن نگاه تو نازل شد.
خورشید، فردا را بی تو در کنج کدام خرابه غروب کند؟
دریا، فردا را بی تو در کدام ساحل، سر بکوبد؟
آسمان، فردا را بی تو در کدام کرانه شعلهور شود.
شبهای بی تو، مرگ بار است.
روزهای بی تو، داغناک است.
ای مادر پدر!
ماجرای پهلوی تو تلخ است.
بگذار فقط خدا بداند که چه بر مدینه گذشت؟!
بگذار فقط خدا بداند...
سلام بر فاطمه علیهاالسلام!
سلام بر بانویی که به دریایی که تمام آسمانها در ساحلش پهلو گرفتهاند و تمام فانوسها و ستارگان، در جزر و مد نگاهش شناورند.
سلام بر فاطمه علیهاالسلام، به تبسم یاس، به شباهت آفتاب و عاطفه.
فاطمه علیهاالسلام! کدام اندیشه، ریشه در شکوای تو داشت که علی علیهالسلام را در تنگنای کوچه زمان،
شانهای استوار بودی و قلبی بیقرار.
فاطمه علیهاالسلام! پژواک پست کدام پلیدی بود که میخواست پنجره پنجره پلکهایت را خاکسترنشین آتش کینهتوزی و عداوت کند؟!
کدام دیوار بود که نمیخواست صدای تو را درخشت خشت خاطرات خویش مخفی کند؟!
کدام پرنده بود که در آسمان نگاه تو بال نمیگشود. کدام رودخانه بود که به دریای دامن تو نمیپیوست؟!
فاطمه علیهاالسلام!
کدام مدینه بود که نمیخواست عطر تنهایی تو را در آتش باد آورده سرکشیها، سوخته ببیند؟!
ای تو در توترین اندوه بقیع! ای کربلای مدینه! ای سنگ صبور صلابت صنوبری مولا!
ای شکوه و غربت کوچههای بنی هاشم! با کدامین مرثیه به استقبال اندوهت بیایم که در خور غربت تو باشد؟
فاطمه علیهاالسلام!
سلام بر تو که تمام بضاعت خویش را نذر تهیدستان نمودی و تمام تنهایی خویش را پشتوانه علی علیهالسلام ساختی.
فاطمه علیهاالسلام!
سکوت پنهانیات، روشنترین چراغ شیون شبهای اندوه مدینه است و صریحترین حضور عاطفه، پابهپای علی علیهالسلام از «نخلستان» تا «سقیفه»
فاطمه علیهاالسلام!
پابهپای علی علیهالسلام، «سقیفه» در «سقیفه»، «نهروان در نهروان» «دشمن در دشمن» «کینه در کینه» «ظلم در ظلم» و «تاریکی در تاریکی» زخم خوردی، امّا از پای ننشستی، که تو قوّت بازوان
خیبرگشایی.
امّا کدام حادثه بود که تو را از علی علیهالسلام گرفت؟ کدام دست بود و کدام فتنه که ایستادگی تو را و فاطمه علیهاالسلام بودن تو را بر نتافت؟!
فاطمه علیهاالسلام!
ای پناه تنهایی علی علیهالسلام در شبهای شیوع زهر و شمشیر! کیست که تو را نشناسد و در برابر تو به جهالت و حقارت خویش پی نبرد؟ کیست که تو را که مادر نوری و دختر آفتاب، نشناسد؟!
فاطمه علیهاالسلام!
هنوز که هنوز است، غدیر چشمهای توست که بر برکه مهتاب موج میزند.
فاطمه علیهاالسلام!
چه قدر به کوچهها خیره شدی تا آمدن علی علیهالسلام را با اشکهای خویش به نظاره بنشینی؟
فاطمه علیهاالسلام!
چه قدر تنهاییات را به گوشه چادرت گرهزدی که هنوز که هنوز است، هزار مرثیه بغض وانشده در گلوی ما گره خورده است؟
فاطمه علیهاالسلام!
چه قدر نشستی و منتظر آمدن علی علیهالسلام شدی و چشم به راه کوچه کوچه اشکهای خویش، که تو غیرت ولایتی.
تمام کوچههای نَفَسگیر را در زیر گامهایت پشت سر نهادی تا علی علیهالسلام را رو در روی اشکهای خویش نکنی.
فاطمه علیهاالسلام!
کدام بغض است و کدام زخم که در دل نهفتی و هیچ نگفتی؟!
کدام داغ است که هنوز که هنوز است به سینهات میکوبد؟!
فاطمه علیهاالسلام!
عاطفهات را در کجای بقیع به خاک سپردهای که قدم به قدم، بوی مهربانی مالامال تو مسجد النبی را غرق در شکفتن ملموس یاسها کرده است؟!
ای مادر پدر! آتش به عاطفهات زدند، امّا هیچ دستی نتوانست فاصله سوز تو و علی علیهالسلام شود.
ای مادر عاشورا!
نفرین بر آنانی که نفهمی خویش را بیرق بادهای هرزه کردند و آتش خیانت و خفت را برافروختند و خود در این حماقت واپسین خویشتن سوختند.
فاطمه علیهاالسلام!
چگونه از تو نگویم و با تو نسوزم که آتش، دیر زمانی است زمزمه سوختن تو را میکند و نفرین سرخ خویش را نثار آنانی میکند که تو را دیدند و شرم نکردند.
نفرین سرخ آتش بر چهرههایی که چکیده چرک بودند و خلاصه خفت و شالوده شرارت.
ای یاس نیلوفری! ای بهشت پیامبر! ای مهربانی مالامال محمد صلیاللهعلیهوآله! سلام بر تو که خلوتگه راز
پدر بودی و دمساز تنهایی علی علیهالسلام.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله پی در پی تو را میبوسید و گلهای لبخند را از لبان تو میچید که این ذکر زمزمه لبان محمد صلیاللهعلیهوآله بود که: «إذَا اشَتقتُ إِلی الْجَنَّةِ قَبَّلتُ نَحر فاطمه علیهاالسلام؛
آن گاه که اشتیاق بهشت در قلبم آشکار میشود، گلوی فاطمه علیهالسلام را میبوسم.
فاطمه علیهاالسلام!
ای که شیفته شفاعتی و آشفته شهادت! تو بودی که همواره صدایت در خطابه بلند و رسای رسالت و حقیقت جاری بود و کدام کینهتوز بود که این همه لطافت و سادگی را بر تو تحمل نکرد!
فاطمه علیهاالسلام! درود بر تو که سجادهات جادهای است که تا همیشه امتداد دارد و عطر روشن ولایت را در کورسوی زمان میپراکند.
فاطمه علیهاالسلام! درورد بر تو ای زیبنده زیبایی! ای زلالترین شباهت به پدر!
دلتنگ نیستم! نه!
ولی میخواهم بگویم
تمام ستارگان بر خاک افتاده
نام و نشانی بر مزار خویش دارند؛ مدینة النبی، نجف، بقیع، کربلا، کاظمین، مشهد
اما نام مزار مادر من نیست
نیست!
من تمام خاکها را بوییدهام
شاید که تربت ناپیدای تو را بیابم
اما تمام خاکها، عطر دلتنگیهای تو را با خود دارد.
خسته نیستم، از جستجوی نام و نشان گمشده مادرم، ولی میدانم که خاک هیچ سرزمینی نمیتواند آفتاب را در خود حبس کند.
نورت، خاکها را خواهد شکافت، جوانه خواهد زد، بستر میشود و تا بی کران هستی، از آدم ابوالبشر علیهالسلام تا بنی آدمی چون من که تو را ندیدهاند، به روشنایی صبح سلامت خواهند رسید.
سینهام را چنگ میزنم
تا انتهای آن
که به قلبم برسد؛ تربت تو همین جاست که هر بامداد، خورشید یاد تو از آن سر میزند.
به خاطر نام عزیز فاطمه علیهاالسلام به پا میایستم تمام عمر، دست بر سینه، رو به آفتاب، که قبله همه چشمهای روشن است و از سینهای که از گریه لبریز است، سلام میدهم.
به شفق نگاهت که دلم را به خون کشانده است.
یا فاطمه بنت نبی علیهاالسلام!
یک بار سلام دادن به تو، به تمام عمر میارزد!
این جا گوشهای از جهان است.
گوشهای از تمام جهان که غربت زمین را یک جا انباشته است.
این جاست که داغ بهار را بر پیشانی کوچههای بنی هاشم حس میکنم.
این جاست که نالههای بی دریغ کائنات را از خشت خشت دیوارها میشنوی
این جاست که آواز هزار زنجره زخمی را شعلهور میبینی
این جاست که لعن گداخته در و دیوار را میشنوی
این جاست که باید زخم تو در توی شعلههای کبود را فرو بریزی در جانت
این جاست که باید سرازیر شوی در اندوهان همیشگی
این جاست که باید در داغ بی کسی خاکستر شوی
این جا... زیر همین بقعه سبز آسمانی
روبهروی همین دیوارهای مرمرین
کنار همین ستونهای افراشته
این جا، آغاز غربت انسان است
این جا، آغاز مظلومیت است
این جا، ابتدای داغهای انباشته جهان است
این جا، بدایت زجر است.
این جاست که قالب تهی میکنی از روزهای منافقانه و خدنگ
این جاست که چشمانت شعله شعله میپوکد از هم
این جاست که دلت تکه تکه میسوزد و خاکستر میشود
این جا خانه بهشتی زهرا علیهاالسلام است.
با همان دقایق رازناک نیایشهای شبانهاش
با همان عطر ملکوتی درهم فشردهاش
با همان نگاههای دردمندش
با همان مهربانی بی دریغش
با همان نالههای گداختهاش
این جا، پشت همین در نیمه سوخته، هیجده بهار یکجا به خزان نشست.
پشت همین در نیمه سوخته، استخوان در گلوگاه آفتاب نشست
پشت همین در نیمه سوخته، خار، چشمان آسمان را خلید
پشت همین در نیمه سوخته، اقیانوسهای جهان گریستند.
پشت همین در نیمه سوخته، یاسهای جهان ریشه دادند
این جا خانه شبهای دلتنگی زهرا علیهاالسلام است.
این جا خانهای است که فرشتگان، مقیم آستان مهربانیاش بودند.
خشت خشت این خانه از گل سرخ است.
خشت خشت این خانه از سلام و صلوات است.
این جا، پشت همین در نیم سوخته، تمام مردانگی جهان، یکجا بغض کرد و درهم فروشکست.
روبهروی همین ستونهای افراشته...
زیر همین آسمان سبز...
تمام درختان جهان موپریشان کردند.
تمام آبهای جهان شعله ور شدند.
...
برخیز/ خفتن برای تو زود است هنوز/ هنوز هستند دلهایی که دردهایت را به جان میخرند تا تسلّی دهند قلب آزردهات را/برخیز/خانه خالی است از تو/گلدانهای پنجرهمان
خشک شدهاند/آیینه تو را نمیبیند دیگر/و مَشکی که روزانه بندهای زمختاش را به دوش
میکشیدی، چشم انتظارت نشسته است/ زجر کشیده مادر! / برخیز / برخیز که کودکانِ دل شکستهات بی مادری را تاب نخواهند آورد / تو مادر حسینی و حسین از دامن تو به معراج کربلا میرود / زود است هنوز که زینب علیهاالسلام تنها بماند / زود است که حسن علیهالسلام طعم زیستن با مادر
نچشیده طعمِ زیستن با نا همسری را تلخ بچشد / برخیز / سنگ صبور علی علیهالسلام! / برخیز که شانههای استوارم به لرزه در آمدهاند / و چین نشسته به پیشانیام / آیا به یادت بیاورم آن شبهایی را که ظلم سایه گسترانده بود و تو تنها فانوس امید علی علیهالسلام بودی که هم چنان
میدرخشید / به یادت بیاورم یا میدانی که کشتی آرام و قرارم به گل نشسته است / یا میدانی که دیگر سر به سکوت چاه فرو میبرم تا نفسی به یادِ همنفسیهایت آرام باشم / برخیز / چشمهای
تاریخ به سوی ماست / علی علیهالسلام چگونه به خانهای برگردد که فاطمه علیهاالسلام در آن نیست / و کوچهای
را بگذرد که همیشه فاطمه علیهاالسلام از آن گذشته است / به خدا دیوارها هم سر به گریبان فرو بردهاند. ابرها هم از فرو ریختن متعجباند / برخیز / که بی تو به سر نمیشود این زندگی این شهر و این آفرینش حتی! / چه شده است که دیگر پاسخ سلام علی علیهالسلام را نمیدهی؟ / چه شده است که دیگر سنگ آسیاب خانه علی علیهالسلام نمیچرخد؟ / چه شده است که تنور خانه علی علیهالسلام دیگر روشن نیست؟ / و علی علیهالسلاممثل پروانهها بقیع را میگردد تا مگر کور سویی، بویی از تو بیابد / چه شده است که علی علیهالسلام دیگر نباید خورشید وجودت را در خانه ببیند؟ / چرا باید خانه علی علیهالسلام بی خانم شود؟ / و چرا دختر پیامبر خدا علیهالسلام به مظلومیت برسد؟ / برخیز / رفتن برای تو زود است هنوز / تو مادر مدینه و کربلایی! / برخیز / فاطمه علیهاالسلام برخیز / علی علیهالسلام میگوید! /
مدینه مبهوت فاجعه بود. از گستاخی این قوم، زمانه، انگشت تحیر به دندان گرفته است.
کوچه بنی هاشم در ازدحام بی شرمی گم شده است.
یک خانه که مهبط فرشتگان است، که قبله دلسوختگان است، که بهشت افلاکیان است، محل آمد و رفت شیاطین شده است.
بر دستان «یداللّه» زنجیر بستهاند، علی علیهالسلام را کشانکشان به مسجد میبرند - علی علیهالسلام را! -
هیچ مردی نیست که حتی قدمی پیش بگذارد!
هیچ حادثهای نیست که غدیر را به یاد آورد!
هیچ دهانی نیست تا حقیقت را فریاد بکشد!
علی علیهالسلام - حقیقت مظلوم تاریخ - تنها است.
بر بازوان خیبرگشا بند بستهاند و کسی دستی برای یاری پیش نمیآورد!
ناگهان، دستی بر آمد و صدایی به دادخواهی ولایت بلند شد. دستی به دستان «یداللّه» گره خورد.
دستی مدافع ولایت شد و برای چندمین بار، با علی علیهالسلام بیعت کرد.
و دست، دست یک زن بود، یک زن مرد آفرین، پاره تن رسول صلیاللهعلیهوآله
بند دستان علی علیهالسلام را گرفت، نه این که علی بود و همسرش، نه این که علی بود و پسر عمویش، نه این که علی بود و برادر پیامبر صلیاللهعلیهوآله، که بند بر دستان ولایت بود، بر دستان امام.
شعلههای آتش از در زبانه کشید و خون عصمت خدا بر زمین جاری شد...، پهلوی قرآن شکست و دستی بر صورت محبوبه خدا نقش بست...
از انتهای دستها، دستی که جنسش خار بود
بر صورت روح بهاران، مادر گلها شکفت
دست، نمیدانست که این زن فاطمه علیهاالسلام است، دست، نمیدانست که فاطمه پاره تن محمد صلیاللهعلیهوآله
است؟!
دست؛ نمیدانست «هرکس فاطمه را بیازارد محمد صلیاللهعلیهوآله را آزرده است و هرکس او را خوشنود کند، محمد صلیاللهعلیهوآله
را خوشنود کرده»؟!
دست، میدانست و سیلی زد!
دست میفهمید و جسارت کرد!
زخمی عمیق و آتشین، بر روح ایمان نقش بست.
تا بر سرشت خاکیان، گندم و عصیان نقش بست
دیوار، تنها قاریِ درد عظیم کوثر است
دردی که آیه آیه بر پهلوی قرآن نقش بست
ننگ شکستن این خطای بی حساب آدمی
افسوس بر پیشانی تاریخ انسان نقش بست
بانوی من! از داغ سرخت، تا همیشه، تا ابد
در قاب چشم آسمان، تصویر باران نقش بست
بر شانه تاریخ، جای پای تابوتی گم است
پرواز یک ققنوس بر یک قبر پنهان نقش بست
ای آفتاب برج عصمت!
ای گوهر ملکوتیِ خانه عفاف!
ای شمع بزم آفرینش!
زمانه، بی حضور تو، زمینهای برای ماندگاری ندارد.
فوج پرستوهای صبوری از گریبان تو پرواز آموختهاند.
پروانههای صداقت، در کنار شمع تو سوختهاند و جان فدا کردهاند.
آیینهها، به بی غباری تو رشک میبرند.
وقتی تو طلوع کردی، خورشید به کسوف نشست و ماه، آهی کشید از شرمساری.
اگر زمین، دیده زیر گامهایت نمیسود، هیچگاه قرار و آرام نمییافت و نمیآسود.
تو منتهای تفسیر آفتابی.
تو منتهای همه آبهای نابی.
تو زلال نوری، زمزم سروری و کوثر شور و شعوری.
مهربانی، بارانی است که از دیدگان تو میبارد.
آفتاب، تنها شعاعی از وجود توست.
کلامت، واژهنامه همه خوبیهاست.
تو را همیشه به یاد دارم، ای نگاهت چونان سپیدهای بر آینه!
تو را به نام میخوانم ای تابناک! ای اهتزاز صدای بلال بر بام کعبه دلها! ای بارگاه رحمت و نعمت!
ای سپیده دم! آوای سوزناک ما را بپسند.
بگذار به درگاه تکلّم تو با نور بیاویزیم.
بگذار گیسوان حقیقت را از نگاه تو ببینیم.
بگذار از آبشار معنویت تو سیراب شویم.
ای حرمت حجاب!
ای گل غریب! ای پرنده زود پرواز! ای نبض آروزها! ای پرستوی همه هزارهها! ای بانوی ما!
ای زهرا علیهاالسلام!
شبهای بی شبنم جهان را به بسیج نگاه سپیده دعوت کن و به ما آرامش سبز ببخش
کتیبههای زندگی تو، از خطوط آزادگی و نقوش صلابت و صفا لبریز است.
تو گلبرگ مادری را به گیسوان نیلوفرها و شقایقها شانه زدی.
تو خوشههای رستگاری را برای ما به ارمغان آوردی.
نامت در دلهایمان جاوانه است.
خواستم از تو بنویسم، اما قلم توان نوشتن نداشت؛ زیرا که از تو نوشتن عشق میخواهد و دلی چو چشمه زلال، هرچه تفکر خویش را به کار انداختم، از تو هیچ در ذهن خویش نساختم،
تا آن که کار دل به میان آمد. چشمه عشق درونم جوشید و دریای وجودم متلاطم شد. آنگاه
امواج به تو پیوستنم اوج گرفت. با خود گفتم مگر میشود از تو ننوشت، ای یگانه بی همتای
بهشت؟
هرچند که بزرگی تو در ابعاد کوچک کلام نمیگنجد، امّا قطرهای از تو نوشتن، دریای متلاطم عاشقان تو را آرام خواهد کرد و ساحل وجودشان را دیگر جزر و مدّ بی قراری فرا نخواهد
گرفت. از تو نوشتن، آبی آرامش است، ای آسمان همیشه آبی عشق.
آنگاه نوشتم «فاطمه علیهاالسلام»، زیباترین نام عالم، دختر نبی خاتم علیهاالسلام، همسر حیدر علیهاالسلام، بهترین مادر، یاسی از باغ همیشه سبز نبوّت، که بوی عطرِ معرفتش تا قیامت، در کوچههای حقیقت
پیچیده خواهد بود.
ای بزرگ بانوی عالم! تو از همان کوچکی به ضریح چشمان پدر دخیل بسته و امید خانه مادر بودی.
در اجاق گرم محبّت تو همیشه شعله عشق زبانه میکشید.
وقتی مادر، چمدان سفر همیشگی خویش را بست، دل پدر از سفر یار شکست؛ امّا تو دل بلورین پدر را بند زدی و خود را به دریای وجودش پیوند دادی.
ای بهشت روی زمین! چه زیبا رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند: «هرگاه مشتاق بوی بهشت میشوم، دخترم فاطمه علیهاالسلام را میبویم» به راستی! بهشت از آن تو است یا تو از آن بهشت؟ یقین که خداوند، گل بهشت را از تو سرشت.
ای چراغ روشن شبهای خانه نبی صلیاللهعلیهوآله! از آن زمان که ابتدای دل خویش را به انتهای دل علی علیهالسلامبا پلی از مهر و وفا متصل کردی، زیباترین خانه عشق در جهان بنا شد؛ خانهای که اهل بهشت در آن میزیستند. علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام، حسن و حسین علیهماالسلام، زینب علیهاالسلام و امّ کلثوم علیهاالسلام.
شگفتا! مگر میشود بر خاک بی مقدار زمین، خانهای از بهشت را بنا کرد؟ اگر از زمین گیاه رویید و سبز شد، یقین، جا پای فاطمه و خاندان بهشتی اوست.
فاطمه علیهاالسلام! چه مظلومانه تو را میان در و دیوار گذاشتند و چه ناجوانمردانه دست پهلوان پهلوانان را بستند و یاس باغ پیامبر صلیاللهعلیهوآله را پرپر کردند!
کدام سیلی بود که صورت تو را نیلی کرد؟
میخ در و پهلوی تو؟! علی علیهالسلام دست و پا بسته روبهروی تو؟ آه! چه دردناک است زنی را مقابل چشمان همسرش کتک بزنند و زخم غیرتش را عمیق کنند و نمک بپاشند. خدایا! چه بر علی گذشت وقتی فاطمه علیهالسلام را میان در و دیوار دید؟
«السلام علیک ایتها الصدیقة الشهیده» مخفیانه و غریبانه؛ امّا عاشقانه تو را دفن کردند. آن شب که علی علیهالسلام با اشک خویش، شبانه تو را غسل داد و به خاک سپرد، حسن و حسین علیهمالسلام میگریستند و زینب علیهاالسلام جای خالی تو را مینگریست و اشک از چشمانش سرازیر میشد.
امروز، اگرچه قرنها از غروب آفتاب عفاف و ایمان گذشته است، امّا هنوز دل هزاران عاشق، در سوگ مادر، داغدارند و چشمها، در جستوجوی مزار پنهان اوست، تا شاید دوباره نشان
عشق علی علیهالسلام را در یابند و دل دردناک خود را تسکین دهند.
اتاق کاهگلی ماند و مرد و یک تابوت
که باد، عطر غمانگیز مرگ را آورد
اتاق کاهگلی ماند و مرد و یک تابوت
و لحظههای پر از اضطراب و ماتم و درد
ستارهها همه از عمق آسمان دیدند
که یک ستاره پرنور در زمین شد سرد
اتاق کاهگلی ناگهان به خود لرزید
و سقف، در وسط خود دریچهای واکرد
دریچه پر شده بود از مه غلیظ و غبار
و یک فرشته که میگفت: «پیش ما برگرد»!
و از دریچه غمگین، گلی به بالا رفت
به روی دوش هزاران فرشته شبگرد
دریچه بسته شد و سقف جای خود برگشت
و خانه ماند و فضای گرفتهای از گرد
و بعد آن شب غمگین، کسی نمیداند:
کجاست قبر تو بانو، کجاست آن گل زرد.
تو ای شفاعت نامت، تبرکِ آدم!
خوشست عطر تو یا حضرتِ گل مریم!
دل تو ذوب شد از هرم دردهای علی علیهالسلام
که با علی است تو را نسبت گل و شبنم
شبی که رشته تسبیح اشکهای علی علیهالسلام
پی تو دانه به دانه گسسته شد از هم؛
مزار محو تو را هیچ کس نمیدانست،
بهشتِ پنهان در مه! حقیقت مبهم!
چه وقت بغض دلِ آسمان ترک برداشت؟
کدام ساعت باران دقیقه شبنم؟
خدا شماره داغ تو را سپیده حشر
حساب میکند از روز خلقت آدم
شبی که نام عزیز تو بر لبم بوَزد
پُر از هوای گل یاس میشود عالم.
درک عمق فاجعه از چشم باور میچکد
التهابی شعلهور از چهره در میچکد
درد، شعری میسراید با ردیفی آتشین
کز گلوی واژههایش، آهِ مادر میچکد
ای بلال آینهها! یک اذان دریا بگو
از وضوی لحظهها چون خون کوثر میچکد
با طلوع حادثه، دستی به ایجاز غروب
دردناک از صورت روح منوّر میچکد
باز در آغوش زردت آهای دیوار مرگ!
کهکشانی درد از پهلوی اطهر میچکد
در عزای سرخ تو، ای وسعت غربت، ببین
تا قیامت لاله از چشمان حیدر میچکد
این همان فریاد سرخ توست ای روح سخن
جاودان از حنجر زینب علیهاالسلام مکرّر میچکد.
مادر ببین! غروب نشستم در آرزوت
زانو بغل گرفته در آفاقِ جستجوت
وقتی که رنگ میپرد از گونه افق
یعنی: دوباره شب شد از ابهام رنگ و روت
تو رو گرفته میرسی از کوچههای درد
من قد خمیده میشکنم در دل سکوت
تو قطره قطره میچکی از چشم زینبین علیهاالسلام
من واژه واژه لکنتم از بغضِ در گلوت
ارثیه تو بود به ما خسته وارثان
سیلی و شکوهای که بخوانیم در قنوت
ماه (سحر) همیشه کبود است؛ بی گمان
خونین شد، آبروی شفق ریخت از وضوت
موعود!
تا تو برگردی، زمین، کتاب خاک خوردهای خواهد شد، در گوشه کهکشان
ستارهها علایم نورانی شب هستند که راه آمدنت را روشن میکنند.
میدانم که نیافتنت گناه چشمهای ماست، در آسمان شهری که خورشید مقوایی را بر آن آویختهاند.
با طلوعت، صبح صادق را معنا کن؛
تا روشنترین کلمات ایمان، بر دفتر ذهن جهان بروید.
بیا! تا کفشهای خاکی «عبودیّت» ما، به شهر آسمانی «یقین» برسد.
مخواه که رد گامهای ما در سنگلاخ معصیت و گمراهی سنگ شود.
بیا و کتاب زمان را ورق بزن.
بیا و از صفحه بینش ما خطوط جمالت را محو کن.
بیا و چراغ عرفان را بر سر کوچههای تاریک «منطق» ما بیاویز.
بیا و حدود زندگانی ما را تاکرانههای «رحمت» الهی گسترش بده.
تقویم دنیا دارد آخرین برگهای خود را ورق میزند؛
پس کی شب تنهایی جهان، به سپیده دم ظهورت پیوند خواهد خورد؟
باز هم هفتمین روز هفته و باز هم چندین هزارمین سحر از سحرهای آمدنت را دل بستن.
چه بسیار سحرهایی که صدایت کردهام و هزار خورشید در چشمانم طلوع کردهاند و چه بسیار غروبهایی که صدایت را نشنیدهام و هزار ستاره سوخته در قلبم مدفون شده است! آن
قدر شب شدهام که امید هیچ سپیدهای در من نیست.
زخم هایم عمیقتر از آناند که در پی مرهمی باشم و روز به روز، دقیقههای تو را ندیدن، عمیقترشان میکند.
تو را که نمیبینم، چشمان تَرَک خوردهام را به دست میگیرم و به هر دوستی که تعارف میکنم، پس میزند و نفرینم میکند.
بی تو، سلّول به سلّول، متلاشی میشوم و دیوانهای در من آن چنان فریادی میزند که ستون فقراتم، مهره به مهره، خُرد میشود و فرو میریزد.
اگر چه میتوانی، امّا هیچ سؤالی از من نپرس، که سالهاست هیچ جوابی در من متولّد نشده است. بگذار اگرچه نباید، این من باشم که از تو میپرسم؛ آخر چگونه چشمان تیره و تارم را به چشمانت بدوزم و تکثیرِ خورشید در خورشیدِ نگاهت را تاب بیاورم.
اگر میپرسیام، خود نیز پاسخیگو، که شرم بی پاسخی، یارای لب به سخن گشودن را از من گرفته است. اگر به سوی خود میخوانیام، خود نیز راهیام کن که سردی سالهای دوریات
پاهای ناتوان و لرزانم را سست کرده است.
بی تو من میمانم و دستانی یخ زده و روحی ویران؛ من میمانم و وجودی از آن دست که نباید!
پس بیا و دستان یخ بستهام را بگیر تا از آوار روح ویران شدهام، انسانی بسازم از آن گونه که باید.
سحرگاهانِ بی تو، کابوسِ شبهای بی فانوسند.
پروانههای شبگرد، رویای آمدنت را بر کبودی آسمان بال میکوبند.
میآیی، امّا کدام جمعه وعده داده شده؟ از پسِ نفسهایِ مشتاقِ کدام «سماتِ» نیمه خوانده؟
از لابهلای کدام بهارِ جوانهزده بر شاخههای نازکِ انار؟ از کدام مسیرِ در غبار پیچیده و در مه
حل شده؟
از کدام شاهراهِ در نور شناور؟ از کدام پنجره آسمان، شعاع نورانیِ حضورت را فرشتهها در افلاک دست به دست میکنند؟
کدام دسته از ملایک، بالهای عبورشان را پرنیان راهت میکنند تا گام برگستردگی خاک نهی تا آسمانها را به سرانگشت بر زمین بکشی؟ چشمهایت کدام چشمه روشن است که هرچه ستاره در گودیش سوسو میزند؟
پیشانیِ بلندت، اقبال خاک است، صفحه پاک طلوعِ خورشیدی است که سراسیمگیاش را در آسمان میچرخد بر مدار حضورت.
آه از این روزهای بی تو، از این رکودِ سردِ فراگیر، از این لحظات سوگوار، از این عقربههای عزادار، از این بهار خزان زده، از این کلمات بیهوده!
گفتهاند میآیی.
آینهها، رو به روی مسیرت چشم گشودهاند تا حضورت را در زلالِ خویش منعکس کنند.
گفتهاند میآیی.
هرچه جاده، در غبار سالها بی خبری در خویش میپیچند.
گفتهاند میآیی؛ با دستی در آب و دستی در آینه، با نگاهی از نور سرشار، با ذوالفقاری در دست که هرچه شب را بدراند و خورشید بگسترد.
هم چنان آب و آینه و قرآن در دست، تسبیح بر انگشت میچرخانیم و صلوات میفرستیم؛ سمات میخوانیم و اسفند بر آتش، چشم بر جادههای منتظر میچرخانیم.
گفتهاند میآیی تا آسمان دف بگیرد و زمین به سماع برخیزد - تا رستخیز کلمات -
گفتهاند میآیی، امّا کدام جمعه وعده داده شده؟
گوهر مخزن اسرار همان است که بود
حقّه مهر بدان مهر و نشان است که بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود
یا موعود!
برگهای «حسن یوسف»ها زبان خاک هستند، سرودن شعر آمدنت را.
گلهای نرگس، چشمهای زمین هستند که هر بهار و پاییز به راهت باز میشوند و پرپر میشوند.
رودخانهها هنوز تلفظ اولین حرف نامت را مدّ میدهند.
نمیخواهم این بار از لکنت نسیم و پرسش خاک، بگویم.
نمیخواهم این بار از سرگیجه مداوم ساعتها و عقربهها چیزی بگویم.
نمیخواهم دیگر حرفی از مرور آن همه تقویم کهنه بگویم.
نمیخواهم از رؤیای سبز بهار و انتظار کوه و گریه چشمه بگویم.
با این همه، آن قدر از تو مینویسم که انتهای یکی از همین جملههای غمگین، به فعل ناگزیر «آمدنت» گره بخورد.
تو شعری هستی که زمین در انتهای آخرین کلمه آخرین جمله خود به انتهای سرودنش خواهد رسید.
تو اولین کلمهای هستی که پس از آخرین نقطه املای کودکی جهان، بر سرِ خطِ «توحید» ظهور خواهی کرد.
هنگامی که جهان آن قدر بزرگ شده باشد، که بتواند پیش پایت «قیام» کند.
هنگامی که جهان دست از این همه بازی کودکانه بردارد؛ و بیهوده بر سروده آفتاب، دیوار منطق و فلسفه نچیند.
موعود!
تو قلب جهانی و «انقلاب» خواهی کرد!
در کوچه بن بست آخرالزمان ایستادهام
پشت سرم دیواری است پر از خط خوردگیهای گذشتهام
و پیش رویم، تا چشم میبیند، راههای نرفته، حرفههای ناگفته و کارهای ناکرده.
برای رسیدن به آن نقطه تو ایستادهای، باید قدمی برداشت، نگاهی کرد، حرفی زد.
حتی یک نفس کشیدن به یاد تو، راه را نزدیکتر میکند.
راه، دور نیست.
ما مدتهاست که خودمان را دور میزنیم، پس عجیب نیست که فقط خودمان را میبینیم، به صدای پای خود عادت میکنیم.
و در نهایت، فقط به خودمان میرسیم!
راه، تاریک نیست؛ آن قدر که بی چراغ و مهتاب هم میتوان دوید، بی آن که پایت به چیزی بلغزد و زمین بخوری.
بهتر بگویم، میتوان پرواز کرد.
نه با بالهای دروغین خیالت، بلکه جذب نوری شد که حقیقیترین ذرههای معلق در هوا را به سمت خود میکشند.
انتهای کوچه را مینگرم؛
کسی نمیآید!
با خود میگویم
نکند راهت را بسته باشند
یا شاید تو از آمدن پشیمان شده باشی؟
از پا میافتم
رهگذرانی را به یاد میآورم که در راه تو خون دادند.
آیا راهتان دروغ بود؟
نه! باور نمیکنم
تو راستترین پایان همه قصههای جهانی!
در این کوچه
اگر کسی نیاید،
من میآیم به سوی تو و تو را با خود، به کوچه بن بستمان میآورم تا دیوارهای فاصله را برداری.
من به انتهای این کوچه ایمان دارم
که کسی از آن خواهد آمد
به سوی من
و همه ذرات معلق در هوای یاد تو!
با رؤیای لحظه آمدنت، خیابانهای انتظار را قدم میزنم. چشمهای خستهام، درد سالیان دراز سکوتت را و سالیان سرد نیامدنت را در این کوچههای مهآلود میگرید.
هفتهها میروند و میآیند و من در ثانیه ثانیه جمعهها تحلیل میروم.
جمعهها میروند و میآیند و انتظار، ققنوسی است که آتش خاکسترش را خاموشی نیست.
آه، ای دلیل بزرگ منتظران زمین، ای مسافر آمدنی، ای موعود! بگو چند روز دیگر خورشید باید غروب کند؟
چند بار دیگر باید بر شانههای کوه، برف بنشیند؟ چند جمعه دیگر باید خاکستر شود تا تو بیایی و خورشید طلوع کند، تو بیایی و بهار شود، تو بیایی و دانههای انتظارمان به بار بنشیند.
دلم گرفته است.
آسمان، حرفهای نگفتنیاش را میبارد و من خیس این همه انتظار، بغض میکنم و چکه چکه فرو میریزم.
تو باید بیایی.
میآیی؛ سوار بر اسبان تیزپا.
بر شانههایت شانه به سرها میخوانند.
میآیی؛ گندمزار، خیره بر چشمانت قد میکشد.
دختران شالیزار، شکوه بهارت را عاشق میشوند. عشق، عشق، عشق؛ این تنها واژهای است که جمعههای مه آلود انتظارت را تحملپذیر میکند.
ای عابر بزرگ! شانههای زخمی زمین، گامهای مهربانت را میخواند و تو نیستی.
پنجههای خون آلودِ خورشید، شکوه لبخندهایت را مینوازد و تو نیستی.
گلوی مجروح رود، ترانههای آمدنت را میسراید و... نه! تو جایی پشت دیوارهمین زمین ایستادهای و نمیآیی؛ شاید از این همه دیوار، دلت گرفته است و پای آمدن نداری!
آخر تو همزاد پنجرهای، همنفس دریچههای باز، همشانه باران، هم آغوش آسمان.
تو تنفس دیگر باره زمینی.
تو میآیی تا بدانیم که عدالت واژه نیست؛ یک باید است که حتماً اتفاق میافتد.
تا بدانیم که مهربانی، تاریخ مصرف ندارد. عشق، تاریخ مصرف ندارد.
تو میآیی تا تاریخ مصرف ظلم را باطل کنی. تا عشق را، مهربانی را، عدل را بین مردمان خاکآلود پایین شهر و مردمان شیک بالا شهر، مساوی قسمت کنی.
من ایمان دارم که آن روز، این شهر منتظر، شکوه آمدنت را با سر خواهد دوید.
مینویسم، برای روزهایی که عطر عدالت، کوچههای دلتنگی را لبریز کند و نسیم شادی بخش شاپرکها چتری برای دلخوشی شمعدانیها باشند.
به امید روزی که یک بار دیگر، صدای دلنشین بلال، از مأذنههای شهر بلند شود و خستگی را، از تن منتظران بزداید.
به امید روزی مینویسم که پیچکهای عاشق، از روشنای پنجرهها بالا روند و دست در دست ابرها با آسمان پیوند بخورند.
دلخوشیم برای فردایی که بهار، پیراهن سبز خود را بر تن کند و پروانهها، تمام کوچه باغها را با بالهای طلایی خودشان جارو کنند و زمین، از دستهای مهربان باران، فراوانی بنوشد و آن گاه است که مطمئن میشوم،
«هزار آیینه میروید به هرجا مینهی پا را
همین قدر از تو میدانم، هوایی کردهای ما را
میان چشمهایت دیدهام قد میکشد باران
... و اندوهی که وسعت میدهد بی تابی ما را»
آقای مهربان! هزار و این همه سال است که خندهها، از لبها گرفته شده و کوچههای امید، در حسرت یک بهار ماندگار تکیده. احساسها در خود فراموشی خاموش میشود، وقتی که پرچمهای رنگارنگ تزویر، بر فراز ویرانیهای تمدّن در اهتزاز باشد.
مهربان همدم! روزگار بدی شده است. برای تمامی عاشقانت. از خود میبریم و با گناه پیوند میخوریم و در گرداب معاصی دست و پا میزنیم و کسی به داد دلِ تنگ ما نمیرسد.
... تو میدانی، بسیار سخت است که باشیم و از نیامدنت گلایه نکنیم. سخت است که تو را برای چهار فصل امید، نخوانیم و در خود بپوسیم.
در روزگاری که پرستوها، از سرزمینِ وجودشان کوچ میکنند و تحملسوز تازیانههای فراق را ندارند، جان میکَنیم. دریاها در رکودی به وسعت یک باور، میمیرند و از دلِ دریاها مردابها جان میگیرد و ماهیهای سرخ عاشق، در حسرت امواج خروشان دریا، پولکهای طلایی خود را در تُنگ کوچک تنهاییشان میشویند و فریاد میزنند که:
«ای آخرین ترانه و ای آخرین بهار
باز آکه بی حضور تو تلخ است روزگار
مولای سبزپوش من، ای منجیِ بزرگ
تعجیل کن که تاب ندارم در انتظار.»
از جاده، نشانِ نگاهت را گرفتم؛ نمیدانستم که در امتدادِ گامهایت قدم میزنم.
در واژه نامه، عشق را میجستم؛ نمیدانستم که عشقت در همه وجودم جاری است.
دیری است که در زلال نگاهت خویش را صفا ندادهام و از کرانه کرامتت گلی نچیدهام.
دیری است که از تو دورم؛ نمیدانستم چه آسان میتوان دلتنگیها را برای تو پست کرد.
چه آسان میتوان خویش را در آیینه آدینه جلا داد و با یاقوتِ یادت آراست.
دلم به حالِ فرهنگِ در حالِ سقوطِ جهان میسوزد.
«دلم زتابِ عطش چون کویر میسوزد
مرا به چشمه روشنتر از بلور ببر»
قلبم در سنگلاخِ غفلت جا مانده، چشمانم در شورهزارِ اشک خشکیده،
سالهاست که به دنبالِ خودم میگردم.
بر من هم ببار، تا گِل و لای گناه از پیکرم پاک شود.
ما پر از اشتیاق آمدنیم.
بیا و با نفسهای بارانیات، شورِ زندهشدن را در رگهای خشکِ هستی جاری کن و شیرینی زندگی را برای همه به ارمغان ببر.
خوب میدانم که طلوع خواهی کرد.
خوب میدانم که چشمانت، چشماندازی از بهار است و نگاهت، دورنمایی از ابدیت.
و خوب میدانم که امروز، لطفِ نگاه توست که ما را از سقوط در سراشیبی گناه و هبوط در حضیض کج بینی باز میدارد و به حاشیه امنِ ایمان و کرانه عشق میکشاند.
پس کی باد و باران را آشتی میدهی و قفلِ غفلت را از قلبها میگشایی؟
پس کیصدایِ سمِاسبِ راهوارت در هوا تکثیر میشود و پرچم عدالتت در هوا به اهتزاز در میآید؟
دوست دارم هر روز چشمانم را با پرتوِ لبخندت باز کنم و با شوقِ نگاهت متولد شوم.
جمعه که میشود، خلأ سینهام پر از هوایِ انتظارت میشود و حجم نگاهم، سرشار از آرزویِ دیدارت. بیا تا ستارههای افسرده، سر بر زانویِ محبتت بگذارند و خورشید زخم خورده، سر بر شانه سترگت! بیا و حصارِ شب را بشکن.
«در این دیار نشانی ز روشنایی نیست
مرا به دیدنِ دروازههای نور ببر
دلم اسیرِ شب و جان قرینِ تاریکی است
بیا و این همه ظلمت به یک ظهور ببر»
زمان گذشت و قلبم گواهی میدهد که به یقین تو میآیی.
تو میآیی و آیینههای زنگار گرفته قرنها جهالت و سکوت و روزمرگی را دوباره جلا خواهیداد.
تو میآیی و قلبهای سیاه شده از تنهایی را دوباره با حضور روشنی بخش خود نورانی
خواهی کرد.
تو میآیی و دلم را خویشاوند تمام پنجرههای جهان میکنی.
تو میآیی و چشمان جهان را به آبشاران زلال معنویت پیوند میزنی.
تو میآیی و فریادهای فرو خفته ستمدیدگان جهان را معنا میبخشی.
تو میآیی و گوش جهان را که از فریادهای گوشخراش شیاطین کفر و الحاد کر شده است، با زمزمه روح بخش محبتت نوازش میکنی.
تو میآیی و من خوب میدانم که روزی از همین دریچه که سالهاست بسته مانده است،
جوانهای خواهد رویید؛ جوانهای سبز که از خیال همیشه منتظر من به سمت آسمانهای آبی
حضور تو سر بر خواهد آورد.
تو میآیی و زمین در زیر پای تو از شادی میشکفد.
تو میآیی و رودهای احساس، از دستان پر مهر نسیم، بر منتظران واقعیات جاری میشوند.
ای تجلی مهر خداوند در زمین! شورهزار خشک دلهای خستهمان در انتظار نوازش نرم نگاه پر مهر توست!
سوار سبزپوش آرزوهای ما! روایتگر فتح و پیروزی مسلمانان! وارث بدر و حنین! ذوالفقار حیدر در دستان توست و نرمی کلام مصطفی از زبان تو جاری میشود.
یا حُجّةُ اللّه علی خلقه!
هلا نگاه تو بارانترین بارانها
ببار بر در دل تبدار این بیابانها
بگو که پنجره بر دوش، تا کجا آخر
سکوت و صبر تو و پرسش خیابانها
چه قدر این دل بر باد رفتهام خوانده است
تو را زحنجره زخمی نیستانها(1)
بیا که بی تو نه سحر را طاقتی است و نه صبح را صداقتی؛ که سحر به شبنم لطف تو بیدار میشود و صبح، به سلام تو از جا بر میخیزد.
1) . حسن صادقی پناه.
بیا که بی تو آینهها، زنگار غربت گرفتهاند.
هیچ کس حریم اطلسیها را پاس نمیدارد و بر داغ لالهها در هم نمیگذارد.
بیا که بی تو، قنوت شاخهها، اجابتی جز غروب تلخ خزان ندارد.
بی تو کدام دست مهر، سرشک غم از دیدگان یتیمان بر میگیرد؟
کجاست آغوش مهربانی که دلهای زخمی را به ضیافت ابریشمی بخواند؟
ای آبِ آب! رودخانهها عطش دیدار تو را دارند و در بستر انتظار، به سوی دریای ظهور تو شتاباناند. قامتی به استواری کوه، دلی به بی کرانگی دریا، طراوتی به لطافت سبزینهها، سینهای به فراخی آسمانها و صمیمتی به گرمی خورشید میخواهد تا بشود تو را خواند و کاروان دلها را به منزلگاه امید کشاند.
این همه را که اندکی بیش نیست، از دل شکستهترین منتظران تاریخ دریغ مدار، که ظهور تو اجابت دعای ماست.
ا
خستهاند؛ عقربههای ساعت از این همه چرخیدن و به جایی نرسیدن
خستهاند؛ دستهایی که از آسمان اجابت امیدی نمیچینند و خالی به سینهها بر میگردند.
مولا جان!
همه، دلشان تو را میخواهد.
همه از تو میگویند و به هر بهانه ممکن، تو را میخوانند؛ مگر نه این که آمدنت نزدیک شده است و در نزدیکترین جمعه ممکن، از راه میرسی و با گل خندهای زیبایت، جان تازهای بر تن لالههای عاشق میدهی؟
است و شمعدانیها، در پشت دیوارها غریب ماندهاند.
ای سبز پوش و ای بلند بالامرد! با پرچم سبز عدالت بیا و راه سبز زیستن را به کویر نشینان اهالی انتظار بیاموز.
بیا و تمام بی عدالتی را به محکمه تیغ برّان ذوالفقار بکشان و قانون عدالت علوی را اجرا کن.
بیا و طعم شیرین صداقت را بر اهالی کوچههای انتظار بچشان تا در غروبی دلنشین، در زیر چتر ولای تو، احرام دل ببندیم.
من از کرکس میترسم؛ انسان را زنده به منقار میگیرد.
من از آدم نمایانی میترسم که در کالبد فرشتگان نجات، دست تو را که از هرگاهی زمین میخوری، میگیرند و بیشتر به خاک میکشانندت.
من از گرگهای فراوانی میترسم که حتی مغز استخوان انسان را میجوند.
با این وجود، ما در امتداد پناهگاه حرکت نکردهایم؛ پناهی که خود، - هرچند کمی دیرتر - به سمت ما خواهد آمد. ما همچنان معلّقیم؛ آن چنان که بدون تکلیف، سیاه مشق میکنیم.
ازدحام کدامین ترافیک، کدامین چراغ قرمز شلوغ زمین آمدنش را مانع میشود، کسی که از آمدنش هزاران سال است خبر میدهند؟
چه ترافیک سنگینی است، آنقدر سنگین که حتی ورود او را - که قرار است در زیر سایبان
امپراطوری اعجازگرش پناه بریم - به تعویق میاندازد! نکند پا در رکاب اسبی دارد که هنوز برای تاختن آماده نیست؟ یا شاید هنوز ساعت هامان را با ساعتش تنظیم نکردهایم؟
برای پنهان ماندن و پنهان زیستن، کدام نقطه خوشبخت زمین را برگزیده است؟
مگر قرار نبود جمعه بیاید؟ تقویم جیبیام کجاست؟ شاید تقویمهای جیبی جمعه را از یاد بردهاند!
این جمعهها همه نا اهل شدهاند، همه از دست خط او تقلب کردهاند. غروب این جمعهها
تقلبی است، دلتنگیهایش هم تقلبیاند.
تاریخ مصرف این جمعهها گذشته است.
باید به فکر روز و تقویم تازهتری بود تا حیات، بر تن خود، یک دست لباس نو بپوشاند.
این جمعهها جمعه نیستند. جمعهای که میآید، شیهه اسبی که دیگر در ترافیک نیست، در گوش زمان شنیده خواهد شد. آن روز، هنگامه از راه رسیدن دستان عدالت است. زمان آمدن مردی است که زمین، در برابرش زانو خواهند زد.
او میآید و تقویمها جمعههای خود را گرامیتر خواهند داشت...