ghaemiyeh.com
اشارات 60
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
زمزمههای آسمانی
«کلماتِ توبه» / محمدسعید میرزایی··· 1
دریچه توبه / حمیده رضایی··· 2
سبز تویی / داوود خان احمدی··· 3
هماره مهربان / محمد کامرانی اقدام··· 4
باغ قرب / محمدحسین قدیری··· 6
لحظهای سبز بیخویشتن / اکرم کامرانی اقدام··· 7
یا غیاث المستغیثین / فاطمه انیسی··· 8
شهر اوّل عشق / محدثه رضایی··· 9
آفرینش
موسیقی طبیعت / محمدحسین قدیری··· 11
صدای خلقت انسان / محدثه رضایی··· 12
هق هق باران / حورا طوسی··· 13
و ابرها میبارند / الهام نوری··· 14
تولد در باران / داوود خان احمدی··· 15
و عشق سرازیر شد / سید علیاصغر موسوی··· 16
هلهله آسمان / معصومه حیدری··· 18
باران موسیقی سلام خداست / مریم سقلاطونی··· 19
«عطوفت خیس» / محمدسعید میرزایی··· 20
بر شاخههای نور
یک جرعه آفتاب
برداشتی ادبی از خطبه 129 نهجالبلاغه / امیر خوشنظر··· 22
جلای جان
گلهای سلام / محمدسعید میرزایی··· 24
شهد وصال
عطش پرواز و رهایی / حمیده رضایی··· 25
قاب سرخ / حورا طوسی··· 26
با خاطرات تو ... / سید حمید مشتاقینیا··· 28
زخم زیتون
بهاری در راه / حمیده رضایی··· 30
... قطره قطره بر سنگفرش خیابان / داوود خان احمدی··· 31
زیتون / ابراهیم قبله آرباطان··· 32
غریبانه در آتش / فاطمه انیسی··· 34
زندهباد سنگ! / اکرم کامرانی اقدام··· 35
محصولِ آسمانِ تو / محدثه رضایی··· 36
آخرین وصیت / الهام نوری··· 37
از دریچه زمان
شهادت امام رضا علیهالسلام
همراه با کبوتران حرم / حمیده رضایی··· 38
برهان بارانی امام علیهالسلام / محمد کامرانی اقدام··· 39
تاکستانهای بیبرکت توس / نزهت بادی··· 41
آشنای غریب / حمزه کریم خانی··· 42
انگور، زهرآگین است / خدیجه پنجی··· 43
دارالامان / محمدسعید میرزایی··· 45
چشمه آب شفا / محمدسعید میرزایی··· 47
پلکهایت / سیده فاطمه موسوی··· 48
انگور زهر خورده / سیده فاطمه موسوی··· 49
بهشت گمشده / خدیجه پنجی··· 50
آهو / مهدی زارعی··· 50
روز بزرگداشت سعدی
... و اینک بهار / سید علیاصغر موسوی··· 52
از دجله تا رکن آباد / حسین هدایتی··· 54
هجرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله از مکه به مدینه، مبدأ تاریخ هجری
یک نهیب دیگر بر دقیقهها / حسین هدایتی··· 56
آغوش استقبال شهر / مهناز السادات حکیمیان··· 57
تاریخ تولد؛ تولد تاریخ / خدیجه پنجی··· 59
مقصد جبرئیل / محدثه رضایی··· 60
روز زمین پاک
«مادر تمامِ سبزیها و شکفتنها» / محمدسعید میرزایی··· 61
شکست حمله آمریکا به ایران در طبس
توفان طبس / عاطفه خرمی··· 63
در تف ریگزارها / حمیده رضایی··· 64
پنجههای ابابیل / سیدحمید مشتاقینیا··· 65
تولد مولانا جلالالدین محمد رومی
حکایت نی / محمدسعید میرزایی··· 67
«زاده عشقم این نفس» / سیده فاطمه موسوی··· 68
نزدیکتر از کلمات / حمیده رضایی··· 70
جهان بلند شد و با تو در سماع آمد / حمیده رضایی··· 71
روز جوان
«نسیم پویایی» / محمدسعید میرزایی··· 73
شهادت امام حسن عسگری علیهالسلام
شام غریبانی دیگر / سید علیاصغر موسوی··· 75
اولین روز امامت امام مهدی(عج)
روز پادشاهی گل نرگس / مریم سقلاطونی··· 78
آغاز فصلی از عدالت / سید علیاصغر موسوی··· 80
فردا نزدیک است / مریم سقلاطونی··· 82
بلوغ تازه آفتاب / محمد کامرانی اقدام··· 84
ازدواج پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله با حضرت خدیجه علیهاالسلام
بختت بلند باد بانوی خرد و مهرورزی / نزهت بادی··· 86
شهادت استاد مطهری رحمهالله
کلمه طیبه / محمدسعید میرزایی··· 89
سفر به خیر! / ابراهیم قبله آرباطان··· 90
روز معلم
«مشق ستاره» / محمدسعید میرزایی··· 92
در آغاز کلمه بود / مریم سقلاطونی··· 93
«حرف نخست» / محمدسعید میرزایی··· 95
باغ کاغذی گلها / سیده فاطمه موسوی··· 96
الفبای انسانیت / عاطفه خرّمی··· 97
بر بالها سپیده / محدثه رضایی··· 99
آغاز هفته وحدت
ساحل امن / محمدحسین قدیری··· 100
دستهایت را به من بده! / خدیجه پنجی··· 102
هلاکت یزید
تو آغاز ستم نبودی و... / داوود خان احمدی··· 104
بنای مسجد قبا توسط پیامبر صلیاللهعلیهوآله
آشیان من باش! / داوود خان احمدی··· 106
بوی آبی / محدثه رضایی··· 107
میلاد پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله
عطر تبسم آسمان / سیدعلی اصغر موسوی··· 108
مکه منتظر بود / محمد کامرانی اقدام··· 110
طلوع خورسید زیباییها / حمزه کریمخانی··· 112
امین وحی / محمدسعید میرزایی··· 113
میلاد حضرت امام جعفر صادق علیهالسلام
جاریترین زلال ازل تا ابد / سیدعلی اصغر موسوی··· 115
قتل امیرکبیر
پیشانی نابلند صاحبان نالایق / مهدی زارعی··· 117
امیرِ بزرگ ایران / محمد کامرانی اقدام··· 119
زمانه سیاه بود امیر! / داوود خاناحمدی··· 121
لغو امتیاز کاپیتولاسیون
پشت درهای بسته مذاکره / عاطفه خرمّی··· 123
ورود حضرت معصومه علیهاالسلام به قم
زیارتنامه گریه / محمدسعید میرزایی··· 125
حضور سبز بهشت / سیدعلی اصغر موسوی··· 127
پیاده روی تا حرم / مریم سقلاطونی··· 128
بزرگداشت حکیم فردوسی
حماسه شعر / سیدعلی اصغر موسوی··· 130
خرد تابناک / محمدسعید میرزایی··· 132
چو بگذشت سال از برم شصت و پنج / داوود خان احمدی··· 133
صلح امام حسن علیهالسلام
ستارههای بینهایت در ظرف / حسین هدایتی··· 135
روز بزرگداشت خیام
جرعهنوش علم / سیدعلی اصغر موسوی··· 137
روز جهانی موزه و میراث فرهنگی
برگ برگ دفترِ نیاکان / محمد سعید میرزایی··· 139
تجدید عهد با هویت گمشدهمان! / نزهت بادی··· 140
آیینه عبرت / خدیجه پنجی··· 141
تو را من چشم در راهم
ردایی از نور و نوازش / حمیده رضایی··· 143
آدینه انتظار / فاطمه انیسی··· 144
نه تو میدانی، نه من! / ابراهیم قبله آرباطان··· 145
عشق در راه است / اکرم کامرانی اقدام··· 146
مسافری از آسمان / ابراهیم قبله آرباطان··· 148
با کلام بهار / داوودخان احمدی··· 149
شعله انتظار / شکیبا سادات جوهری··· 150
وارثان انتظار / محدّثه رضایی··· 151
بالانشین / ابراهیم قبله آرباطان··· 152
ساعت (ویژه کودک و نوجوان)
لحظه لحظه تا خدا
تنپوش ایمان / س. حسینی··· 155
ای خالق روز و ساعت و دقیقه / تیمور آقا محمدی··· 155
خدایا دوستت دارم / سید طاهره موسوی··· 156
خدا مهربان است / محمد سعید میرزایی··· 157
تو را دوست دارم / یحیی علوی فرد··· 158
با من آشتی باش / یحیی علوی فرد··· 158
ساعت انتظار
در انتظار تو / سهراب حاجی زاده··· 159
آشنای امروز / لعیا اعتمادی··· 160
امام روشن گلها / تیمور آقا محمدی··· 160
ساعت امروز
درک بهار / س. حسینی··· 162
بهار آمده است / زاکیه عمرانی··· 162
دلت را بهاری کن / رامین جهان پور··· 163
بهار آمد ولی... / احمد خدا دوست··· 164
تهنیت به سال نو / تقی متقی··· 165
از بهار / تقی متقی··· 166
مثل غنچهها / محسن صالحی حاجی آبادی··· 167
گل دوستی / سعید عسکری··· 168
ساعت دیروز
روز بزرگداشت سعدی
حرفهای تازه / علی مهرنوش··· 169
وفات حضرت سکینه علیهاالسلام
دختری با بالهای شکسته! / نزهت بادی··· 170
شهادت امام حسن عسگری علیهالسلام
باقی مانده / سید سعید هاشمی··· 173
یازدهمین ستاره / علی مهرنوش··· 174
شهادت استاد مطهری
افتخار ایران··· 175
قصه گوی انقلاب / رضا اسماعیلی··· 175
آغاز هفته وحدت
سرود یگانگی / حورا طوسی··· 177
تولد ملک الشعرا بهار
آن گل زیبا / محمود پور وهاب··· 178
شاعر کودکان / محمود پور وهاب··· 179
اولین نماز جمعه توسط پیامبر صلیاللهعلیهوآله
اولین نماز جمعه / علی مهرنوش··· 180
میلاد حضرت امام جعفر صادق علیهالسلام
مدرسه امام صادق علیهالسلام / علی بابا جانی··· 181
قتل امیر کبیر
امیر بزرگ / علی مهرنوش··· 183
بوی تاریخ / سیدسعید هاشمی··· 183
ورود حضرت معصومه علیهاالسلام به قم
شهر متبرک / مریم راهی··· 185
در شهر ما گل کاشتی / علی باباجانی··· 185
بچههای جهان
بچههای جهان / ابراهیم قبله آرباطان··· 187
خدایا!
زندگی، رنگین کمان صفاتِ توست.
تو که به کلمهای، آسمان را آفریدی، کلمات مرا آسمانی کن.
تو که به اشارتی زمین را آفریدی، به اشارتی، صراط مستقیم خود را به ما نشان ده.
«فانّک تهدی مَنْ تشاء الی صراطٍ مستقیم»
آنقدر گذشت تو عظیم است که انسان ضعیف را به گناه گستاخ میکند،
اما تو خود بر بنده خود ببخش و از خطا و فراموشیاش درگذر:
«ربنا لا تؤاخذنا ان نسینا أوْ اخطأنا»
آری! از ما درگذر که توان تحمل آنچه را که عقوبت گناه گذشتگان قرار دادی، نداریم: «ربّنا و لا تَحْمِل علینا اصرا کما حملته علی الذین من قبلنا ربنا و لا تُحَمّلْنا ما لا طاقة لنا به...»
از ما درگذر، که در حصنِ «لا اله الا اللّه» پناه گرفتهایم و توحید تو را اقرار میکنیم.
الهی! با بار این همه گناه، چگونه به آستان توبه رو میآریم؟
مگر تو خود کلمات توبه را به ما تلقین کنی، «یا ملقِّن»!
آنچنانکه با عنایت خود، آدم علیهالسلام را به توبه توفیق دادی:
«فتلقّی آدمُ من ربه کلماتٍ فتاب علیه انه هو التواب الرحیم»
یا «تواب» و یا «رحیم»!
گناهان ما را ببخش - اگرچه بسیارند -
که عفو تو آنقدر عظیم و بزرگ است که همه گناهان را میبخشایی. و ما را به انجام نیکیها توفیق ده و از بدیها دورساز که تو خود فرمودهای. إن الحسنات یذهْبنَ السیّئات»
خدایا!
نام ما را از دفتر اهل دوزخ محو کن و در شمار بندگان برگزیدهات قرار ده و عاقبت ما را نیک گردان «فانک تمْحوا ما تشاء و تثبت و عندک ام الکتاب»
دریچه توبه
حمیده رضایی
سر بر کدام دیوار بکوبم که بیم آوار شدنش نباشد؟ دستانم را به سوی کدامین آسمان بلند کنم که ستارههای سوخته در گودی دستانم ذوب نشوند؟ صدایم را در کدام کرانه بگسترم که رودها
سر بر جدارههای طغیان نکوبند؟ بر دوش میکشم باری را که شانههای چترم را خرد کرده است، خستگیام را فریاد میزنم؛ آن چنانکه حنجرهام از هرم فریاد میسوزد. چشمهایم در حدقه
بیهوده میچرخند. فانوسها در سر انگشت اشارتم سو سو میزنند و خاموش میشوند.
نگاه میکنم بیهوده، دست میبرم بیهودهتر و در سکوت، شاخههای یأس میچینم. خاک، بوی رکود میدهد، آسمانی میخواهم برای بال گشودن، آسمانی آبیتر از هوای این حوالی.
پروردگارا! جز تو معبودی نیست، صدایم را تو میشنوی؛ نالههایم را، دردهایم را اندوه بیپایانِ سالها تنهاییام را.
نخواه تا در برهوتِ کلمات، سرگردان بمانم، هیچ واژهای، رامِ بیانِ احساساتم نیست. هیچ جملهای قادر نیست دردهایم را در خود بگنجاند.
خدایا! باری از گناه که بر دوش میکشم، زانوانِ مقاومتم را بر خاک میساید.
عظیما! کمک کن تا از خود بِبُرم، کمک کن تا از کالبد خاکی خویش ببرم که خاک، لایق خاک
است و فراموشی. بالهایی گسترده میخواهم که از هر آنچه روزن به سوی پهنه آبی آسمان بریزم.
آه از این روزهای متوالی و شبهای تنهایی! سجّادهای میخواهم گسترده رو به مهربانی تو تا در آن غرق شوم، تا دستهایم را به آسمان گره بزنم، تا از تو بخواهم راهی را که در آن گام توان زد به سوی وصال تا در آن بتوان برید از هر چه غیر از تو.
خدایا! نخواه تا نقاب از چهره گنهکارم برافتد که تو ستّار العیوبی، نخواه تا چشمانم به تاریکی عادت کنند که تو منوّر النّوری.
پروردگارا! گناهان، چون پیچکی عظیم بر ساقه نحیف پیکرم پیچیدهاند، کمک کن تا رها شوم از بند خویش، از نفس نافرمان. خار بوته کویر جستوجو بر پای عبورم میخلد، اهدنا الصراط
المستقیم.
باید از خویش بگسلم، به هوای تو، کمک کن تا پیلههای گناه را بِدَرَم،
بالی برای کوبیدن به دریچههای توبه میخواهم.
سبز تویی
داوود خان احمدی
سبز تویی. بلند تویی که مرا اینگونه به بلندا میخوانی و به بلند نظری و شکوه و بزرگی.
بزرگ تویی، تو که مرا به بال گشودن و پرواز میخوانی و به دانه برچیدن از زلالی آیینههای متوالی بیانتها. و در تصویری مرا به خودم مینمایی که نشانههای تو در آن سلطنت میکند و سایه جمال بیمانندت.
والا تویی که چشمهایم را به بالای اندیشهات میگشایی و به افقهای دوری که حقیقت متکثر یگانه تو در آن متجلی است. که مرا به بالیدن میخوانی در فضایی که عطر نام تو در آن به رقص، پراکنده است.
زیبا تویی که مرا به زیباترین نام زمین میخوانی، به بلندترین نام زمان و به بلندترین نام آسمان.
زیبا تویی کهمرا «انسان» خواندی و به انسانیتام میخوانی. به نامی که تنها نام شایسته جانشینی توست.
بزرگتویی، تو که مرا بزرگ میخواهی و گستردهوشایسته والاترینمرتبه، والاتریندرجه موجودیت.
بزرگ تویی که مرا هر صبح و ظهر و شام، به بندگی میخوانی که بلندترین و ولاترین مرتبه انسانی، بندگی توست.
صاحب جلال تویی که در آسمان و زمین، بحر و برّ، ظاهر و باطن، مرگ و زندگی، درون و بیرون، هر دم در تجلی هستی.
رب تویی که مرا در پناه خودت پروراندی و شکوفایم کردی تا انسان باشم و انسان بمانم.
مهربان تویی که مادر را آفریدی و همه آغوشهای گشوده به سمت ایثار و محبت را.
مهربان تویی که عمل را نه با معیار عدالت که با معیار مهربانی و عطوفت میسنجی، ورنه کجا میتوانست انسان کوتاه و کوچک و ناشدنی، دم از بندگی زند و رویش و شدن.
ورنه کجا میتوانست انسان ناقص، که سر برآورد و از تو بخواهد، با تو سخن بگوید؟ عاشق تویی؛ تو که عشق را آفریدی.
عاشق تویی که بر اساس عشق، جهان را بنا کردی و هر لحظه به انسان از چشمه عشق و فیضت مینوشانی تا زنده و امیدوار به سوی تو بشتابد.
عاشق تویی که انسان را وا داشتی تا تو را بشناسد، تو را درک کند و آنگاه به لذت عشق تو برسد. عاشق تویی و کاش انسان میدانست که تو چه قدر به او عشق میورزی تا مفهوم زندگی را دریابد و اگر میدانست که تو چه قدر عاشقی، هر لحظه از شوق، جان میسپرد.
رحمان تویی که گستره نور رحمتت جهان را در بر گرفته است. نه انسان را، که هر جنبندهای که در جهان به ایجاد رسیده است. نه جانداران که هر آفریده را.
خدا تویی، تو یگانه که تنها شایسته خدایی هستی و جز تو گمان دیگری در ذهنم نمیرود که شایسته خدایی باشد: «لا الا اله اللّه وحده لا شریک له»
هماره مهربان
محمد کامرانی اقدام
الهی! هر آنچه بر من ارزانی بداری، کم نیست که مهربانی تو زیادتر از سر من است و من
کمتر از آنم که حقارت خویش را به جای نیاورم و بزرگی تو را فراموش کنم.
ای خدای همیشگی! دلم لبریز از اشتیاق است و سرشار از شوق، که این کمترین حد ارادت من به توست و بزرگترین دل خوشی من است.
الهی! بیزارم از این اشتیاقهای موقتی و متنفرم از این نگاههای چون باد، گذشتی. تو را میخواهم و میخواهم تو را، که تو همیشه همان خدایی که همواره مهربان است.
ای مهربانپرور!
وقتی چند واژه، قلب مرا میشکند، از خویش میپرسم که چگونه این همه قلبهای نامهربان را تحمل میکنی و این همه نامردی را فقط به نظاره مینشینی.
ای بزرگتر از نامهای بزرگ! ای رفیعتر از هر آستانی!
من چه قدر در مقابل موج مهربانی تو ناچیزم که به اندازه یک تصوّر نمیتوانم برخیزم و سر فرود آرم.
الهی! خستهام؛ دستهای مرا بگیر و از عرض خیابان زندگی عبورم ده که من هر چه قدر که بزرگ شده باشم، کوچکی خویش را بیشتر به یاد میآورم.
الهی! تولد این شب مرده پرست، مرا در خویش زنده به گور کرده است. مرا از این خواب پریشان رهایی ده.
الهی!
خنده خنده میگریم و گریه گریه میخندم و دل خوشم به اینکه این شوق جاری، به تو برسد.
الهی! نه طاقت آن دارم که سنگینی بار عصیان را بر دوش کشم و نه توان آن دارم که شانه از زیر اینبار تهی کنم، تحمل این نَفْسِ نفسگیر، مرا در هم شکستهاست و چونان راهزنی، سر راه تنهاییام نشسته است.
الهی! آخرین مهلت سبز را در رگهای خشکم مریز و مرا چون تکاپویی شورانگیز، در عمق لحظههای به خواب رفته، برانگیز.
الهی! در فراخنای نَفْس، تنگی نفس گرفتهام، هوای بهاری رحمت خویش را بر پیکر خمود این لحظههای ناشکیبا جاری کن که سخت محتاج باران رحمت توأم.
آفتاب آفرینا!
نور نمایی از نیایش را دیدم و مشتاق شدم. چشمه شور آفرینت را دیدم و بیتاب شدم و اینک خویش را میبینم که بیتاب و مشتاق، غوطه در چشمهسار محبت تو میخورم و غرق در تلاطم
نورانی نیایش تو میشوم.
باغ قرب
محمدحسین قدیری
«الهی ای روان تیره را نور
ز درگاهت مکن این خسته را دور
گرفتارم به بند بینوایی
دل تاریک من را ده صفایی
الا ای مرهم این قلب مجروح
در رحمت برویم کن تو مفتوح»
بارالها! به کالبد قلب و تن باورهایم، روح بندگی بِدَم و گل همیشه بهار فطرتم را به خورشید طاعتت طراوت بخش. راه خزان عصیان را به روی تازگیاش ببند و دستان آرزوهایم را لبریز از انفاق و ارفاق رضایتت گردان.
بساط عیش مرا در میان باغ قرب و بهشت توجهات بگستران.
خداوندا! آسمان تفکرم را از ابرهای تیره تردید پاک ساز و پردههای شک و بدبینی را از مقابل پنجره تأملام کنار زن.
جاذبه گناه را با اسلحه مهر و مغناطیس محبت خود محو گردان و سرزمین سرشتم را از نور حقیقتجوییات روشن گردان. میدانم گمانهای باطل، آبستن فتنهها و فسادها است، که با طمع تلخ مهجوریّتت، مزه شیرین هدایتت را از بین میبرند و شهد مناجاتت را به شرنگ هجران مبدّل میسازند.
معبودا! با کشتی نجات بخش طاعت و محبتت، به داد این مسافر غریب دنیای توفانی برس و با ریسمان مهر خود، مرا از حلقوم امواج نافرمانیات نجات بخش.
جرعهای از آغوش گرم مناجاتت را به دل ناآرامم بچشان.
لطیفا! تن فطرتم را در جویبار محبتت و آبشار عشقت غرق کن و تصویر شیرینی مقام وصال را به کام افکار و اعمال نشان ده. به چرخهای تلاشم در جاده مستقیم، شتاب بخش.
هستی بخشا! در معامله رفار و گفتارم با تو، مرا از غِش در نیّت حفظ گردان و گامهای حق پوییام را سرشار از انرژی لطفت گردان.
حبیبا! مرا در زمره نیکان درگاهت قرار ده و به صفّ با صفای شایستگان بارگاهت ملحق کن.
خوشا آنان که سودای تو دیرند
که سر پیوسته در پای تو دیرند
به دل دیرم تمنای کسانی
که اندر دل تمنای تو دیرند
ای مهربان! به هر کاری توانائی، پس ای شایسته کرم! دست اجابتت را بر سر نیاز بندگان خود کش.
به حق بهار سراسر سبز رحمتت، ای مهربانی که خزان نقصان، به خزانه بیکران مهربانیات راه ندارد.
لحظهای سبز بیخویشتن
اکرم کامرانی اقدام
طلیعه سحر است و شبنم یادت بر شکوفههای احساسم نشسته؛ خسته از جدال با ابلیسِ نَفْس، تو را به دعایی سبز میخوانم.
خدایا! ای بیرون آورنده زبان صبح به بیان تابناکِ آن و پراکنده کننده تاریکیهای شب به کمکِ گاهِ لرزانش!(1)هر روز، صبح و ظهر و شام، کبریای تو را از بلندای بامها و منارهها و گلدستهها مرور میکنیم و خویش را بر بالاترین فرازِ آسمان، میهمان لحظههای سبزِ بیخویشتن
میکنیم، تا از بلندای آسمان این پنجره هفت رنگِ رویایی، این بارگاه همیشه گسترده ملائک، بال بگیریم تا مدارِ عشقت تا پیشگاهِ حضورت، تا دور دستِ تکامل و عرفان.
کاش موجهای آشفته حالی، دریای دلم را توفانیتر از همیشه به طغیان وادارد تا بر فراز شانههای شنیِ دریا، این یکدستِ موّاج، بال بگشایم و آیه آیه موجهایت را تلاوت کنم و یا خود، موجی شوم که سرِ تعظیم و ستایشش را بر صخرههای سخت پیکر ساحل میکوبد و یا یک ماهی
کوچک که عظمت تو، هر روز در چشمانِ کوچکش مرور میشود.
الهی! پهندشت پیکرم، این تنِ فرسوده را از علفهای هرز کوتهبینی و کجنگری زدوده و
خویش را با حضور سبز و روحانیات آمیختم.
1) . فرازی از دعایِ صباح.
«یا من اَرْقَدَنی فی مَهادِ اَمنه؛ ای کسی که مرا خوابانید در گهواره امنیتِ خود» این روزها، خانه دلم ناامن تراز همیشه تو را میطلبد.
در من احساسی است که هر روز تو را میطلبد و در تو مهری که هر روز مرا به ورطه عشق میکشاند؛ مگذار یاد من در پیکره تاریخ به نسلِ فراموش شده باد بپیوندد.
پروردگارا! شرافت، این شمعِ خاموش شده در شبهای پر تشویش بشر را به شوری تازه برانگیز و محبت، این حلقه مفقود شده از مدار مهربانی را معنایی دوباره بخش
خدایا! نسیمِ نیایش، این نغمه افلاکی و نوای آسمانی را همواره بر جان ناشکیبم بوزان.
یا غیاث المستغیثین
فاطمه انیسی
شب، دامن خویش را گسترده و ترنم لحظات سبز مناجات، بر احساسات لطیف هر رهگذری مستولی شده. زمین و آسمان، در پهنای سجود گم شدهاند و من... !
لطیفا! در این خراب آباد، که نفس امّاره، گره بر پای هر خرابه نشینی میزند، فقط صدای «أُدعونی، اَسْتَجِبْ لکم» توست که مرا به پشگاه الوهیت تو میکشاند؛ تویی که تنها معینی و غیاث المستغیثینی.
الهی! هر چه دیدم همه سراب بود، هر چه دویدم همه تباه بود و هر چه شنیدم همه خیال. اما اکنون به سجاده بندگی تو رسیدهام و دل در گروِ قعود تو دادهام و اشک در فراق تو میریزم که «یا اِلهیِ وَ سَیِّدیِ وَ مَوْلایَ صَبَرْتُ عَلی عَذابِکَ، فَکَیْفَ أَصْبِرُ عَلی فِراقِک...».
دوباره این منم! «عبدک الضعیف الذلیل الحقیر» خسته از بار گناه، درمانده و پشیمان، «یا مَنْ بدءَ خلقی و ذکری و تربیتی و بری و تغذیتی» این منِ شرمسار را سربسته بپذیر. تو میدانی که در کشکول گدایی هیچ ندارم جز امید عفو تو «یا علیما بضُرّی و مسکنتی یا خبیرا بفقری وفاقتی».
نازنینا! پلکهای خستگیام وسوسه خواب میشود، غافل از اینکه این لحظهها که عظمت
را فقط تو میدانی و بس، از دست میرود و من میمانم، با دستانی تهی. اما گاهی که تلنگری شیشه
رؤیایی بیخیالیام را میشکند، مرغ دلم بال و پر میزند، انگار به دنبال گوشهای میگردد که سرِ سرگردانی خویش را بر دیوار توبه تکیه دهد و آهسته بر ساحل گونهها، قطرهای اشک بچشاند و چه تکیه گاهی بهتر از تو، تو که «عماد من لا عماد له» هستی.
مولای من! تو کریمتر از آنی که این آشفته را از درت برانی. و شنواتر از آنی که التماس قنوتم را بیپاسخ گذاری «یا أسمع السامعین» و ستارتر از آنی که پرده از رازهایم برداری. یا ستار العیوب! «هیهات ما ذلک الظن بک».
خداوندا! این روی نیازم، این رکوع و سجودم و این تمام وجودم برای توست. مرا در خلوت با خود بودن دریاب.
«اِلهیِ إنْ أَخَذْتَنی بِجُرْمِی، أخَذْتُکَ بِعَفْوِکَ و إنْ أَخَذْتَنِی بُذُنُوبِی أَخَذْتُکَ بِمَغْفِرَتِکَ وَ إنْ أَدْخَلْتَنِی النّارَ
أَعْلنتُ أَهْلَها أَنّیِ أُحِبُّکَ»
شهر اوّل عشق
محدثه رضایی
قنوتم اوج نیاز من است به سوی آسمان که آبیِ عظمت تو را فریاد میزند.
قنوتم علامت نیاز است که دستانم آن را نمایش میدهد.
دستانم دو بال کبوتر است که پرواز را در اوجِ عروج خویش زمزمه میکند و تویی که «ادعونی استجب لکم» را وعده دادهای.
تویی که دستانم را پرنده کردهای.
تویی که آسمان را برای آرزوهای دستانم گشودهای.
تویی که «و قنا عذاب النار»های
ما را پاسخ میگویی و رحمتت را میگشایی و عذاب را میرهانی.
تویی که آخرین سوسوی روشن در تاریکی تنهایی تنی خستهای.
تویی که انعکاس صدای ما را مستجاب شده به سمت ما میفرستی.
تو نور هستی؛ «اللّهم رب النور العظیم»، مرا با نور خویش تجلی ده!
مرا در نور مهمان کن!
مرا با نور بیامیز!
مرا با نور متولد کن
مرا با نور بمیران!
در قنوتم نور میطلبم و خواهش مرا نور توست که پاسخ میدهد. نور توست که در دل من جاری است و این جملات را به زبان میراند.
دعای مرا بپذیر!
دعای مرا که از خاک اوج میگیرد، بالهای نورانی آسمانی عطا کن، تا به همه نشان بدهم و بگویم: «هذا من فضل ربی»
یاریام کن تا تلاوت کنم نفحات کلام دلنشین تو را و بانگ برآرم: «یا غایة آمال العارفین»؛ هر چند در شهر اوّل عشق باشم.
هرچند قنوتم چندین منزل تا تو فاصله داشته باشد.
هرچند سیمرغ وجودم به قاف آرزوهایش که تو باشی، نرسیده باشد.
هرچند در تاریکی باشم و دستانم در طلب نور «یا نور المستوحشین فی الظّلم»
لبانم آکنده از عطر نیاز به تو است و آکنده از جستوجوی تو و فریاد میزنم و تو را از هر آیهای سراغ میگیرم.
فریاد میزنم تو را و فریادم به دنبال پاسخی است؛ «یا غیاث المستغیثین» و پاسخم تو هستی؛ تو که در قنوتم متبلور شدهای.
همه ذرات من تو را زمزمه میکنند و تو زمزمه مرا میشنوی و هیچ زمزمهای تو را از شنیدن زمزمه دیگر بازنمیدارد.
تو قاضی الحاجاتی! حاجت دستان مرا خودت برآورده میسازی و تویی که اوّل هر دفتری و آخر هر دفتر و قنوت مرا آغاز و پایانی.
ببار، تا مردم، گوشهای از دریای لطف و ریزش رحمت خدا را حس کنند. ببار تا بار دیگر، چشمان تفکرمان، سر از بیکرانههای لطف ایزدی درآورد.
ببار تا اندیشههایمان برای لحظاتی مهمان تازگی گلها و عمق طراوت تکرارت گردد.
ببار تا حوض تأملمان لبریز از شادابی اسرار آفرینش شود.
ببار و کریمانه خود را به دستان تفدیده دشتها جاری ساز. ببار تا کودک تصورمان بار دیگر زیر شبنمهای نقره فامت به رقص آید و سرمست از موسیقی شُرشر ناودانهایت گردد.
خوش به حال چشمهها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نیمهباز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
باران، اشک جاری هستی است که از عمق حکمت میجوشد تا در مراسم احیاءاش، سبزهها و گلها را تا صبح قیامت، بیدار از تازگی و سرشار از نشاط نگه دارد.
باران، مراسم غبار روبی آسمان دلهاست که در دود و دم کارخانههای فراموشی، سیاهی خودخواهی گرفتهاند.
باران، قاصدکهای نویدبخش خرّمیاند که به سراغ تک تک بوتهها میروند و آنها را به عروسی رویش دعوت میکنند.
باران، نوازش مهر خدا بر سر سبزهها و تبسم رحمت الهی به سوی آهها است.
باران، عصاره آه اقیانوسها در تب و تاب خورشید است و زمزمه خوش رویش در گوش طبیعت.
باران، مسکرهای تمام عیار بهار در کاسه امید کشاورزان است.
باران، قطرههای خون زندگانی در کالبد هستی و بلندترین آبشار خلقت است که از گرده نرم آسمان، به دامان سخت زمین سرازیر میشود، اشک شوق ابرها در انتظار رسیدن سبزههاست.
باران، اقیانوس پرندهای است که با قطار ابرها، خود را به خانه التماس و دعای مردم رسانده است؛ پرندهای که گاه از دامن ابرها بر دامنه کوهها مینشیند و گاه، از شاخه رودها، تا عمق آسمان ابرها پر میگشاید.
تو را دوست داریم. تو را با نغمههایت، ای آوازجاری طبیعت! با ضرباهنگ فرودت برسیم برگها و شاخهها، دستی بر تار اندیشهها میکشی، ای که با تو، گامهای موج جویبارها، بلندتر میگردد!
تو را دوست داریم ای رگبار مسلسل غیرت حق بر سر و سینه نامحرمان و ای مرهم نوحههای نوح علیهالسلام در بیابان خشکیده!
با آمدن تو بود که کشتی نجات بخش نوح، پر در آورد، ای مظهر رحمت الهی، ای باران!
صدای خلقت انسان
محدثه رضایی
«.. وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقا لَکُمْ»
باران، طنین آیههای خدا در گوش زمین
باران، واژههای مقدس شعر شور آفرینش
باران، صدای خلقت انسان و نشانه رحمت حق بر موجودات عالم «و هُوَ الَّذِی اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ مَآءَ فَاخْرَجْنا بِهِ نَباتَ کُلِّ شَیْءٍ فَاَخْرَجْنا مِنْهُ خَضرا تُخْرِجُ مِنُْ حَبّا مُتراکبا...»
باران، مادر موجودات، زاینده بهار، مادر زمین؛ زمین تشنه، زمین تشنه با لبان ترک خورده.
باران، با قطران نورانی خود زمین را به آسمان پیوند میدهد و زمین، بوی آسمان میگیرد؛ بوی خدا، بوی بال فرشتگان، بوی عرش.
دستان معجزه آسای باران که بر رخسار پنجرهها دست نوازش میکشد، غبار از سر و روی کوچهها میزداید و بعد از رفتن، رنگین کمانی زیبا به آسمان هدیه میدهد.
دستهای دعا در زیر باران مستجابتر است و دلهای شکسته در باران، نوید گشایش.
باران میبارد و آسمان، سخاوت محض است و دستهای تشنه در زیر کرامت باران.
بوی خاک باران خورده، عطر سکر آور آسمان در زمین «وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلِّ شَیءٍ...»
و ما زندهایم از باران و باران، پیغام آسمانی فرشتگان را به گوشمان میرساند.
باران، شفاعت کننده دستان نیاز ما در حضور حق است. باران، نزول حضرت عشق است بر دلهای ما.
با نم نم باران، یاد اوست که در دلها بیدار میشود و با یاد اوست که طنین قطرات باران دلنشین است در گوش جان ما.
باران، آوای قدسیِ آسمانیان است که برای زمینیان نواخته میشود.
هق هق باران
باران، شوینده غبارها و زداینده دلهای گرد گرفته، سیرابگر زمینهای ترک خورده و نوازش کننده گونههای خشکیده است.
باران، تصویرگر اقیانوسها و آسمانها در هزار آینه تو در توی کوچک است که به یکایک مخلوقات پروردگار، هدیه داده میشود.
باران، شبنم آفرین نگاه نگران غنچههای بهاری و نگارهای دلربای گلزارهاست.
باران، هبوط ابرهای بالا نشین بر خاکی زمین نیاز است تا رحمت خداوند، ببارد و جانهای تشنه را سیراب سازد.
باران، اشکستان خاطرههای تلخ تاریخ است؛ خاطره روزها سرخ و سیاه، روزهای مظلومیت. باران، برای نهر شدن، رگباری میشود فریادگر؛ تا نالههای عاشورایی و زینبی را به فراتِ فطرتِ خود فراموشان بسپارد.
باران، بوی نم روستای اصالت را به یاد شهرنشینان عادت میآورد تا دلتنگیهایشان تلنگری برای آغازی دوباره باشد.
باران، به بادهای خشک، طراوت نسیم بهاری و به دلهای خشکیده، طهارت تزکیه نفس و تقرب الی الله میبخشد.
باران، مژده مهر الهی و حاصل گشایش عقده دلهای دردمندی است که به آستان آسمان اجابت، چشم دوخته و نماز استسقا خواندهاند.
باران، بهانه بهاری شدن و بهای بهشتی زیستن است.
و ابرها میبارند
الهام نوری
این آه دریاهاست که بالا میرود، یا زمین به آیینه آسمان «ها» میکند؟
فوارههای حوض آسمان را کدام دست میگشاید؟ کیست که بر آبیِ یکدستِ آن مشتی سپیدی میپاشد و سر انگشت مدار آفرینش را میتراشد، تا در کلاسی نو، طرحی تازه بکشد؟
وقتی نبض باران نزند، نظم کلاسها به هم میخورد. قد بلندها شیره زمین را میکشند، آنقدر که کوچکترها لَه لَه میزنند. و اگر باز هم باران نیاید، داغی به جان گیاهان میافتد نگفتنی. حتی کوهستان با صدای خشن صخرهها و آهنگ ظریف چشمهها پوست میترکانَد و آرامشِ زمین را مخدوش میکند. مدتی که بگذرد، جویبارهای بیجان خمیازه میکشند و رودها در بستر خود، جرعه جرعه فرو میروند.
در حضور و غیاب ابرها، همه گیاهان حاضرند. انگشت اشاره افراها بالاتر از همه برمیخیزد تا زمین، نفس بکشد، تا سپیدارها، انگشت به بالا، طراوت بخواهند و آسمان را بکاوند و خاکِ خسته - مثل نیمکتهای کهنه مدرسه - طراوتِ روییدنها را بغل کند.
همیشه کسی هست که بداند زمین کِی تشنه میشود، کِی گرسنه! او میداند بعد از لباس زردِ پاییزی، باید برای درختان، کلاهِ برفی ببافد و بهار که میشود، باید برای آنهایی که در مدرسه باغها و باغچهها ثبت نام کردهاند، روپوش سبز تازگی بدوزد، هم برای آنها که از قبل بودهاند، هم برای آنها که تازه واردند.
او مدیر کل آفرینش است. دست اوست که زنگ دبستان را به صدا درمیآورد و میگوید: ببار! و ابر میبارد. و میگوید: بتاب! و خورشید میتابد. به رود میگوید: برو! و میرود، و به درخت میگوید: سبز باش، تا باشد. او به ابر میآموزد معلّم رویش بودن را و ابر خوب میدانَد کِی داد بزند: ساکت! و بغرّد، و برقی در چشمهایش بدود، و همه هم بترسند از صدای بلندش و هم
خوشحال باشند که به آنها توجّه کرده است. همه میدانند وقتی او میغرّد، حتما میبارد. آن وقت همه میتوانند در سخاوت مهربانش رشد کنند و بالا بروند.
وقتی دست ابرها کشیده میشود روی سرِ باغها، همه جا از محبتِ خدا خیس میخورَد. گیاهان، با نوازش باران، درخت میشوند، درختها میوه میدهند و میوهها آن قدر میرسند به مقصد، که آدم میشوند. یعنی: با شفافیت، همه ابرهایی که در خود ذخیره کردهاند، در دهان آدمها، طعم تلاوتِ باران میچکانند، تا طراوت آنها در خون آدمها بدود و به چشمه چشمهاشان برسد.
یک نیمه شب هم ممکن است مدیر آفرینش بخواهد، در دانشگاه آدمیّت ابر دل آدمها را باز کند و طعم باران را از چشم آنها بباراند و این بار، درختان نیز باران شوند و بریزند روی گونههای دلتنگی آدمها، روی گونههای استسقای زیبایی، روی نگاههای پل زده بینهایت.
گاهی وقتها همین قطرههای کم قُطراند که آتشِ قطار قطار هیزم جهنم را خاموش میکنند.
راستی! بگو بدانم، چند فصل است که برکت این باریدنها را خدا به مؤمنانِ سبز آیین وعده داده است؟
تولد در باران
داوود خان احمدی
پنجره باز است، بوی تو میآید از میان علفهای سبز بهاری.
دست میبرم به سوی تو؛ خنکی لطیف بهار در ذهنم میپیچد.
به کوچه میروم تا در رقص تو آرام گیرم. در من فرو میروی، میشکوفی - در من - قد میکشی، میرقصی و... مرا با خود میبری. مرا با خود میبری به کودکیهای بیچتر، به
کودکهای زلال شاد، به کودکیهای معصومانه بازی گوشی.
در من جاری میشوی و به جلو میروی، تاریکیهای درونم تو را به ایستادن، به کرختی و به زانو زدن میخوانند، اما تو به پیش میروی؛ روان و آزاد و رها.
کودکی در میزند با کاسه زلال آبی در دست و دو چشم معصوم که سبزینه تر نیایش در آنها دمیده است. کودکی در میزند با ترنم اذان، دستهای شسته شده در پاکی صبح، با سپیده، با نماز.
کودکی در میزند با سبزههای بسته شده با نوار سبز امید، ماهیهای سرخ بازیگوش تُنگ پاکی
در را میگشایم، تو وارد میشوی، با همان زلالی و لطافت همیشگی.
در را باز میکنم، تو جاری میشوی و در روان آشفتهام نقطههای سیاه را که صفحه روحم را گرفتهاند - به عقب میرانی.
در را میگشایم، کاسههای لبریز امید را و صداقت کودکانهام را از تو میگیرم و آن دو چشم معصوم که از سبزینه نیایش ترند.
در را میگشایم، ترنم اذان را از دستان تو میگیرم و خودم را رها میکنم در پاکی زلال صبح، سپیده، نیایش. در را میگشایم؛ سبزههای امید را میگیرم، ماهیهای سرخ بازی گوش را و... کودکیام را از دستان بخشنده تو میگیرم.
چتر را میبندم، چتر را برکناری میگذارم؛ کفشهایم را نیز، تا در تو، تا با تو، تا در رقص شادی بخشت، همراه با کودکیهای بازگشتهام زندگی کنم.
زندگی را از پشت چشمان زلال تو میبینم که با طلوع رنگین کمان عشق، به من چشمک میزند.
زندگی را میبینم که پاکیام را، شکستگی و تولدم را تبریک میگوید.
تولدی در باران را، تولدی دوباره در زلالی باران را.
و عشق سرازیر شد
سید علیاصغر موسوی
آهها از دلها برآمدند، دستها اوج گرفتند، احساسها فوران کردند و تب پرواز بر دل اقیانوسها نشست!
تا اینکه «آسمان بار امانت، نتوانست کشید».
عشق سرازیر شد و «باران» گرفت! باران! لحظه به لحظه، دشت به دشت، دریا به دریا، قطره به قطره، چکید و چکید و چکید ...
و احساسِ بودن را در شعر سبز زمین، با آهنگ رویش، در هم آمیخت!
هر قطره، «حرفی» شد و الفبای «بارش»، با موسیقی «ناودان»ها جان گرفت!
ناودانهای روستا، بوی صمیمانه کاهگِلها را به مشام خسته شهر رسانیدند و کوچههای دودی شهر، در طراوتِ سبزِ «باز باران با ترانه» گم شدند، ...
باران بارید و آسمان، بارها نگاههای زرد را به شهود سبز ترنّم فرا خواند؛ اَفَرَاَیْتُمُ الْماءَ الَذی تَشْرَبُونَ * أَأَنْتُمْ اَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ اَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ *(1)
باران بارید و درختان، باور سبز خود را - که پر از هیجان تسبیح و نیایش بود - به تماشا ایستادند
باران بارید و جویبارها مسیر خود را به سمت ابدیت گشودند؛ به سمتی که هر سالک میتواند، از ردّ پای باران، به خدا برسد!
باران بارید و «برکهها»، فرود دلانگیز قطرهها را با رقص پرندین «قوها»، جشن گرفتند! باران بارید و «پلنگها»، از ترس پاک شدن «خالهاشان»، آزادی را به آهوان، هدیه کردند.
باران بارید و «کشاورزان»، به فکر ادای «نذرهای گذشته» خود افتادند.
باران بارید و «عشق»، با تلنگرهایش، پنجره ذهن «عاشقان» را، به بازی گرفت.
باران، بارید و بارید و بارید... و پشت هر پنجرهای، فرشته رویید؛ فرشته باران!
نخستین روزهای خلقت سپری شده بود و ساختمانِ گردِ زمین، نیاز به شستشو داشت؛ دایم تب میکرد و غبار تکلّف آزارش میداد!
خداوند، «باران» را آفرید و نجوای دلانگیز باران، نخستین «موسیقی» نرم و شاد در زمین بود!
دیگر زمین تنها نبود و آسمان، پیوند تازهای را با زمین برقرار کرده بود. کم کم، تمام موجودات
1) . واقعه، 69 - 68 .
پدید آمدند و در نهایت، انسان - آدم علیهالسلام - هم به ساکنان زمین پیوست! انسان، - غمگینترین موجود زمینی - همیشه مثل ابرها، بغض کرد، مثل رعدها، غرّید و مثل باران، در فراق یاران،
گریست؛ درست مثل باران!
انسان، انسان عاشق! در کنار عاشقانههایش بالید و مثل «نی» از جداییها شکایت کرد. انسان گریست، باران بارید و «عشق» از آسمان سرازیر شد... .
هلهله آسمان
معصومه حیدری
خشکی بود و قحطی. ترکهای زمین، انسان را نگران میکرد و دستهای ستاره چینی که هر شب دست بر آسمان میبردند.
خشکی بود و پژمردگی و نگاههایی که دل آسمان را به درد میآورد. خبری از حیات نبود، به هر کوچه که سر میزدی، مرگ بود و مرگ و ابرهایی که خود به دنبال گمشدهای بودند برای
حیات.
و باران آمد و زمین مرده را زنده کرد.
باران آمد، باران از آسمان آمد.
آری! زندگی در جویبارهای خشکیده جریان یافت و اشکهای آسمان، از دیده ابرها جاری شد.
آسمان گریست. برای نوشیدن تو.
و درختان که دستهای پژمردهشان را چنان بالا گرفتند که قطره اشکی بر زمین نریزد و حیوانات، چنان صدا کردند که صدای هلهلهشان، سکوت باران را در هم شکست
باران میآید و گاه، سقف خانهای را در مینوردد، تار و پود آهن را میپیماید و بر قالیچه خانه فرو میریزد. باران میآید، بر دل زمین و بوی خاک خیس و..
باران آمد.
خداوند باران را فرستاد برای رنگین کمان.
... پس باران بارید
که قرائت روشن از خلقت بود
در قطحی زمین
در خشکسالی گیاه
و در پژمردگی خاک
باران گرفت
روشن و زلال
یکریز و انبوه
ناودانهای جهان به راه افتادند
زمین لب تر کرد
به ستایش مهربانی خداوند
سبحان الله!
و گیاهان، جرعه جرعه از جام رحمت نوشیدند.
سبحان الله!
باران گرفت
و ذهن خاک خورده جهان
آرام آرام، غبار روبی شد
سبحان الله!
باران گرفت
پاک و یکدست و شفاف
چونان شفافیت تجلی عشق
کوچهها، با موسیقی شرشر آب، از خواب سنگین قحطسالی برخاستند
باران گرفت؛ ریزان و پیوسته.
درهای آسمان گشوده شد
باران گشایش بود
باران سخاوت بود
و باران موسیقی سلام خدا بود
... و خدا جهان را صدا زد که برخیزد
با حرکت رونده باران در ریشههای زمین
و رگبارها
که آسمان را جرقه زدند از عشق
و باران زمزمه عاشقانه خدا بود
در گوش خلقت
که آرام آرام پیچید و فرو ریخت... آیه آیه
«عطوفت خیس»
محمدسعید میرزایی
باران، تولّد است و تکثّر
باران، زمزمه است و تغزّل
باران یعنی تازگی،تر شدن، تماشا، گریه
باران یعنی عاشق شدن در کوچهای که عطر یاس از دیوارهایش میچکد
باران یعنی ذکر، پاکی، شهود
باران یعنی کلماتی خیس که معنای شکفتن را در ذهن خاک متبادر میکند.
معنای «باران» را در کدام دایرة المعارف میتوان یافت؟
باران را باید لمس کرد، باران را باید چشید،
کسی نمیتواند با چترِ باز به مکاشفه یاران برود.
کسی که با کلاه و بارانی به میهمانی باران برود، زبان باران را نمیفهمد.
باران، مهربانیِ ملایم است.
باران یعنی عطوفت خیس.
باران یعنی حسّ مرطوب در آمیختن با اشیا.
باران یعنی هجی کردنِ اوزان دریا.
باران یعنی شعری که هر وقت آن را در راه خانه میخوانیم، با موهای خیس، به خانه بازمیگردیم.
اگر باران نبود، گلوی باغچه میخشکید.
اگر نام باران در حافظه ابر فراموش شود، آسمان به سقفی شیشهای و گردآلود تبدیل خواهد شد. اگر باران نبود، سفالهای باغچه ترک برمیداشتند و پیراهن غنچه از شدت گرما چروک
میشد. اگر باران نبود، بر خوشههای انگور، عنکبوتها تار میبستند و دیگر هیچکس کفشهای
کفشدوزک را نو و برّاق نمیدید.
اگر باران نبود، کدام زمزمهای این همه طراوت را به باغ هدیه میکرد؟
اگر باران نبود، کدام دستی اینقدر مهربانانه موهایمان را نوازش میکرد؟
آه ... خدایا! تو چهقدر مهربان هستی که باران را آفریدی... !
برداشتی ادبی از خطبه 129 نهج البلاغه
بندگان خدا! شمایان و آرزوهای بلندتان، میهمان چند روزه این سرای گُذر هستید. در بند وامی هستید که بازش خواهید پرداخت، گاهِ درنگ کوتاه است و کردهها همه در بایگان.
بسا آنکه رنج برد و جمع آورد و از کف بداد، بسا آنکه کوشید و عاقبت زیان دید. در چرخه دورانی افتادهاید که نیکویی بر آن پشت کرده و بدی بدان روی آورده است. روزگاری است که شیطان را در هلاکِ مردمان آتش طمع در فزون است، ساز و برگ تباهگری نیرومند و نیرنگ و فریبش دامنگستر و شکارش در چنگ.
به هر سو که خواهی بنگر؛ آیا جز تنگدستی میبینی که دست در گریبان نداری خویش دارد؟ یا ثروت اندوزی که نعمت خدا را از طاق کفران واژگون کرده؟ یا بخیل خشک دستی که حق خدا
را خانه زیاده خواهی خویش انباشته؟ یا سرکشی که گوش جانش بر شنیدن اندرزگران است؟
کجایند نیکان و پاکان شما؟ کجایند آزادگان و جوانمردان شما؟ کجایند آنان که در کسب روزی، دست ورع پیش میآورند؟ کجایند آنان [که در] مسلک دینداری، به پاکی گام مینهند؟ آیا چنین نیست که از این جایگاه پست کوچیدند و تاریکخانه غم اندود را به سوی روشنای جاوید، پشت
سر نهادند؟ پس آیا جز بیمقدارانی هستید که زبان باز نمیگردد مگر بر نکوهشتان و دل نمیکوشد مگر در کوچک شمردن و به دست فراموشی سپردنتان؟ «انّا للّه و انّا الیه راجعون» تباهی آشکار شد. نه کسی هست تا زشتی را دیگرگون سازد و نه بازدارندهای تا از بدی باز دارد.
بدین حال جوار رحمت الهی میطلبید و سرای قدس او آرزو میکنید و دوست میدارید که عزیزترین دوستان او باشید؟ هیهات! که خداوند را طمع بهشتش نمیتوان فریفت و مگر با فرمانبرداری بر آستان خشنودیش نمیتوان بار یافت.
نفرین خداوند بر آنان که مردمان را به نیکی میخوانند و خویشتن نیکی نمیکنند.
و از زشتیها بازمیدارند و خویشتن زشت کردارند!
آنکه جانش بهشتی است، «اخلاق حسنه» دارد؛ چرا که قلبش را از کینه و غضب، تهی ساخته و محل ذکر خداوند گردانیده است.
آنکه بر نفسِ خویش مسلّط است، میتواند خشم خود را فرو بخورد و بر دیگران ببخشد که خداوند فرموده است:
«الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس...»
آری! هنگامی که انسان به خاطر خدا، از خلق او درگذشت، خدای نیز از او درمیگذرد.
اخلاق نیک را باید از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آموخت که خداوندش «اسوه حسنه» خوانده است. آنکه دیگران را دوست میدارد و با مردم به نرمی رفتار کند و نیکی کند، خداوند نیز او را دوست میدارد: «... و الله یحب المحسنین» خلق نیک، زینتی است که شایسته مؤمن است.
آنکه نیکی کند، نیکی میبیند و به راستی، «هل جزاء الاحسان الا الاحسان»
اخلاق نیکو، عطری است که هرکس داشته باشد، همه از آن بهرهمند میشوند، پس با روی گشاده با یکدیگر برخورد کنیم، به نرمی باهم سخن بگوییم، باهم مهربان باشیم و گلهای
سلاممان را بیدریغ به یکدیگر هدیه کنیم...
چگونه از خاک گذشتی؟ کدام پنجره، بالهایت را تا آسمان عروج داد؟ کدام ستاره در دستانت سوخت. تا بوی آسمانهای فرادست، سرشارت کند؟
چشمهایت، این دو روزن رو به طلوع گشوده را مشتهای در هم فشرده خاک بوسید؛ آن گونه که پیکرت را. امّا توبه بلندای نور چشم دوختهای، ایستادهای بر ستیغ تاریخ، بر بلندای یقین، از هر آنچه پنجره، صدای بالهایت را میشنوم.
شهادت، جرعه جرعه تشنگیات را سیراب کرد. شهادت در گامهای عبورت پیچید، در بالهای پروازت. این خاک دیر سال، صدایت را که بر صخرههای استقامت میخورد میشنود، از پژواک صدایت میلرزد و تو ایستادهای بالا دست آسمان، از خاک گذشتهای و به فرادست میاندیشی؛ آن جا که خورشید در چشمهایت رسوب کند، آن جا که آسمان، گوشهای از پیشانی
بلندت شود و آن جا که هر آنچه کبوتر، بر شانههای ستبرت آشیانه خواهند کرد.
کفشهای عبورم در گردنههای رسیدن به تو به زانو درآمدهاند، نمییابمت
در زمین که عروجت را پروانهها بر شانههایشان در آسمان بال میزنند و کارون، همراه بلمهای سوخته، پیکرت را بر ساحل موج میزند. شهادت، عطش پروازت را فرو نشاند؛ آن گونه
که از نور سیراب شدی، آن گونه که بهاری در راه پیکرت را لبریز از شقایق کردند، پیکرت بوی لالههای پرپر میدهد و فرشتگان، در آسمانی فراتر، عروج تو را به نظاره نشستهاند.
صدایت را هنوز میشنوم، هنوز خاکریزها آهنگ گامهایت را زمزمه میکنند، هزار بهار، عروجت را شکفته است، رنگین کمانهای سوخته از سرشانههایت تا آسمان، نقطهچین سوز را
ادامه میدهند، چفیهات در باد بوی شکفتن میدهد، پیشانی بندت در آسمان چون کبوترانِ رها، آهنگ پرواز کرده است، هزاران پروانه، بالهایت را میبویند و دریچههای باز، روبرویت بال میزنند و تو از بوی آسمانهای فرا دست سرشاری.
«شب که میشه تو پنجدری، یه دختری مثل پری
موها شو دسته میکنه، زیر حریر روسری
می ره کنار باغچه و روی موهاش گل میزنه
می یاد کنار طاقچه و به قاب عکس زُل میزنه
با آستینش پاک میکنه، گرد و غبار رو از شیشه
قابو بغل میگیره و میبوسه مثل همیشه»(1)
باز هم بوسههایش نهر خاطره را بر قاب خاطرات مبهم، از بابایی رشید و مردی بزرگ جاری میسازد.
بوسههایی که راه را بر اشکها همواره میکند تا از تپههای نرم گونههایش، بر دشت ضریح شیشهای پدر سرازیر شوند و بعد از بوسه باران، این ضریح همیشه زنده، بیهیچ نیازی به آب و گلاب، با اشکهای دخترک شستشو داده میشود و با گوشه روسریاش، غبار نشسته بر آینه مهر
پدر، دوباره و برای بارهای مکرّر، روزی چند مرتبه پاک میشود.
1) . مهدی مردانی؛ از طراوت سرخ، شعار برگزیده یازدهمین کنگره دفاع مقدس.
اینجاست که لبخند خونین پدر، معنای دیگری میگیرد و قفل زبان دخترک، عاطفهاش را میگشاید:
«سلام بابا! حالت خوبه؟ الهی قربونت برم
فدای اون دسّات بشم که میکشیدی رو سرم
راستی بابای بیوفا! کی برمیگردی از صفر
این روزا تا در میزنن، من میدوم جلوی در
«اما تو هیچ وقت نمیآی» دختر همسایه میگه
به خاطر همین باهاش بازی نمیکنم دیگه»(1)
کاش این دخترهای همسایه که جبهه و جنگ را از ورای دیوارها، تنها شنیدهاند، میتوانستند
اندکی از رؤیاهای آسمانی کودکی را که یک عمر، با چشمانی جستجوگر، مهر بابا را میجوید،
بفهمند! شاید آن وقت، با احتیاط بیشتری پاسخ احساسات پاکش را میدادند.
دخترک، به پناهگاه همیشه بارانی از گنجینه خاطرت پدر، پناهنده میشود.
آغوش مادر، همان جایی است که بارها، صدای خرد شدن استخوان صبرش را زیر آسیاب زمان شنیده؛ مادری که باغبان تک گل سرخش مانده و به کبوتر آسمانیاش چشم دوخته است.
«مامان میگه گریه نکن تموم میشه غصه و درد
اما یه بار خودم دیدم یواشکی گریه میکرد
بعضی روزا فکر میکنم پیش خدایی بابایی!
داری به چی فکر میکنی الآن کجایی بابایی؟!
میگن کسی نمیدونه زندهای یا شهید شدی
بابایی! «مفقود» یعنی چه؟ چه جوری ناپدید شدی؟»(2)
رقیههای انقلاب، پای قاب عکسها بزرگ شدهاند تا زینبوار، پیامرسان عاشورای شهیدان کربلای جبههها باشند. با نجواهایی که هنوز در گوش ابرها، بهانه گریستن میشود و دل زمین را میلرزاند.
کاش هرگز دخترکان چشم به راه بابا را با قابهای خیس خلوتشان، تنها نگذاریم و مدال افتخا شهادت را بین همه ملت مظلوم و مسلمان ایران قسمت کنیم.
قابو بغل میگیره و هی مهربونی میکنه
تا صبح برای قاب عکس شیرین زبونی میکنه
شب که میشه تو پنجدری یه دختری مثل پری
وقتی که گریه میکنه خون میچکه رو روسری»(1)
با خاطرات تو ...
سید حمید مشتاقینیا
دیشب، پاهایم زخم شدند؛ از بس که در پی خاطراتت دویدم. در کوچه پس کوچههای
تنهایی، نام تو را میجستم، شاید برای غربت تو... یا خودم؛ نمیدانم!
دیشب بال بال زدم؛ نه آن گونه که تو بال زدی و تمام راه را یک نفس پرواز کردی، نه! من مثل ماهیِ از آب بیرون افتاده، در ساحل یاد تو ملتهب میشدم.
این یاد تو بود ک مرا زنده کرد. دیشب دوباره متولد شدم. آنقدر با این ذهن نسیان زده کلنجار رفتم تا آن که خاطراتت، از عمق تارهای غربت، قطره قطره در وجودم جاری شد.
آتش نام تو بود شاید که یخهای ذهنم را ذوب کرد، نمیدانم!
راستی مرا که یادت هست؟ منم. من که سالها پیش از همسایگی خاطراتت، کوچ کردم و
تنهایت گذاشتم. حالا دیگر شهری شدهام. حق داری مرا نشناسی. حق داری! نشان به آن نشان که هر دو چه شبها، در زیر چتر منورها تا صبح، جشن میگرفتیم؛ جشن تولد، تولد صد باره خودمان.
ما هر شب متولد میشدیم؛ از سجاده خاک بپرس. او گواه است که من هم در جوار تو بودم؛ جسمت را میدیدم و ذکرت را میشنیدم؛ بیآن که از بلندای روحت چیزی بدانم.
دشمن هم شاید به پاس همین میلاد مکررمان بود که هر شب را چراغانی میکرد.
1) . همان.
آخر شناختی مرا یا نه؟ منم اخوی!
یادت هست من و تو چه شبها که در سرمای سوزناک کردستان و گرمای دشت تفتیده خوزستان، مشق را بازنویسی میکردیم؟!
حالا من کوچ کردهام و شهری شدهام، تو چرا غریبی میکنی برادرم؟
من فاصله گرفتم... از اصالتم و از هر آنچه که پیوند من بود با عالم عشق.
برادرم! دیشب هیزم وجودم را آتش زد شراره خاطراتت.
حالا که باز در وجودم رخنه کردهای، بیا و نااهلیام را نادیده انگار. بیا و باز طعم عاشقی را بر زبانم بنشان. بیا و برادری کن ...
برادرم! لااقل هر شب جمعه برایم فاتحهای بخوان؛ شاید که روح مردهام، طراوت ازلی
خویش را باز یابد. برادرم! بیا و مردانگی کن، مرا هم دریاب... .
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست خارج از این ماجراست
از کدام حنجره مه گرفته، اندوه سالها دربدری را فریاد میزنی؟ صدایت، کجای خاک را ویران میکند؟ کجای آسمان را در هم میریزد؟ چشمهایت، رؤیای کبودِ زیتونهای در خون شناور است.
بهاری در راه، هجومِ سردِ واقعه را بر سینه میکوبد. درختان بر خاکِ فشرده عقیم پا میکوبند و چنگ در هوایی مسموم میبرند. دستهایت مشت میشوند و سنگهای جهان از خشمِ سرشارت، آهنگ پرواز میکنند. تمام دردهای انبوهت را فریاد میزنی، چفیهات بر دوش بادهای مهاجر، بوی خون میدهد، این خاک سوخته، مجالی برای رویش نمییابد.
جوانههای درختان، تکههایی از سنگ است، زیتونهای درختانِ سر بر فلک کشیده از سنگ است، جای آب، در دهان جویها سنگ میجوشد، هر آنچه ستاره در آسمان بیت المقدس سنگ میشود.
علفهای هرز، روی زمین ریشه میدوانند، بر درختان میپیچند و ساقههای قطور درختان را در خود مچاله میکنند. مرزهای کذایی، چون سیمهای خاردار، هوای این حوالی را خط میزند. کبوتران زخمی، سالهاست با بالهای سوخته به آسمان چشم میدوزند و رؤیای پرواز
را در پشت میلههای تا همیشه، لابلای پلکهای نیمه باز خویش مزه مزه میکنند.
شیطان، پا بر خاک میکوبد و صدای قهقهاش، آهنگ مرموز مرگ را تکرار میکند؛ چون صدای کشدار سنج در فضایی تهی.
باز کن پنجرههای نارس بر سوختگی خاک را، فریاد کن خشم کهن سال پدرانت را از حنجره مهگرفته خویش. دستهایت را مشت کن، سنگهای جهان بر درختان زیتون کشورت میوه خواهد داد.
این خاکِ پا فشرده از آنِ توست، دریچههای آسمان باز میشود و چشمهایت مشتاقانه در آسمان جاری میشود، فریاد بزن! بیت المقدس روی شانههای خاک تشییع میشود. صدایت بوی ترانههای
سوخته میدهد و پیکرت بوی لبریز زخمهای زیتون، بهاری در راه، در تو جوانه خواهند زد.
... قطره قطره بر سنگفرش خیابان
داوود خان احمدی
پنجره مدرسه، پردهای از ستارههاست که قطره قطره بر سنگ فرش خیابان جاری میشوند، تخته سیاه، پر است از آوازهای سرخ که بوی باروت میدهند و سنگ و پرواز... و دستانی که با شاخههای زیتون شکسته، با خونشان، نقشه تکه تکه شده وطن آواره را تصویر کردهاند.
پنجره مدرسه - که پر است از ستارههای سرخ چشمکزن - رو به سوی خیابانهای سوخته گشوده میشود و ساعتی بعد، خیابان پر میشود از فریادهای خشمگینی که تسلیم را نمیفهمند و سازش را و مرگ را.
فریادها و دستهایی که گرد آمدهاند تا ماجرای آوارگی مادری را بر گوشهای فرو خفته جهان آوار شوند که دیری است در میان جنجالهای بیسرانجام سیاستبازان گم شده است.
آسمان خنک و گرفتار، در چنگ سالیان پوست انداخته است، پیر شده است و عن قریب است که عادت کند به دیدن سرزمینی که لخته شده، در گوشه زندان آهنین گرفتار شده است.
پنجره مدرسه باز میشود رو به زیتونهای شکسته شده که روزی نماد کار بود و توانایی، نماد زندگی و آرامش و صلح و هر صبحگاه، مسیحی را متولد میشد که بشارتهای تبسم آمیزش، فردا را پیش روی چشمان مست، تصویر میکرد؛ با دانههای انار سرخ و سیبهای رقصان بر شاخههای خوشبختی، و حالا ... پای هر زیتون، صلیبی برپا شده است، از ساقههای
انارها و سیبها و لیموها که بوی باروت میدهند همه، بوی خون میدهند، بوی مرگ، بوی آوارگی...
پنجره مدرسه باز میشود رو به اندوه گرفته بعد از ظهر که در خوابی آشفته نفس نفس میزند.
خوابی که انگار هیچ وقت بیداری را در خود نمیبیندو شاید میبیند و آغشته به خون و مرگ و مبارزه.
پنجره باز میشود و ستارگان معصوم، قطره قطره، بر سنگ فرش خیابانهای ترک برداشته جاری میشوند... به عمق سخت سنگها و آسفالتها فرو میروند ... گلوی خشکیده زمین را
تازه میکند. آیا اینگونه است رازهای سرخ این پنجرهها؟ آیا اینگونه باید باشد فریاد توفانی رها شده بر سنگ فرشها... ؟
زیتونها شعر میشوند؛ یکدست سرخ و حماسه و شور.
سنگها حرکت میشوند؛ یک دست سرخ و توفان و فریاد.
و پنجرهها که دیری است رو به انتظار کوچههای آشفته باز شدهاند، دست میبرند به سنگ تا شیشه عمر دیو را...
و خون آیه حقیقتی است که پیش از هجوم باروت و نیزه و سرب، متولد شده است.
زیتون
ابراهیم قبله آرباطان
... و در تقسیم فراوانیها، قسمت تو «سنگ» شد و «زیتون». تا از آن دقیقه، دلتنگیهایت را بین کوچههای بیپناه قدس، تقسیم کنی.
به آسمانت مینگرم؛ چونان کبوتری زخمی که در حصار پرچینها اسیر است، به زمینات مینگرم، نفسهایش را از سنگینی یوغ شیاطین، سنگین میبینم.
به دستهایت مینگرم؛ پینههایش را غرق بوسه میکنم.
به پاهایت مینگرم؛ تاولهای زخمیاش را میگیرم.
به چشمانت مینگرم؛ دلگرم فروغ تابندهاش میشوم و تلالوی امید را در آن مییابم. برادر تنیِ شهادت! چهقدر شیرین است لحظاتی که دلت برای رسیدن به جرعههای شیرین آزادی، بیوقفه میتپد و نویدی به بلندای صداقت، در حنجره تو گُر میگیرد.
آبیِ آسمانها، آنقدر حرمت پیدا کرده است که برای پرواز تو در هفت شهر آزادی، سینه چاک کند.
مام وطن، چشم امید به استقامت «زیتون» دارد و حرمت «سنگ».
و زیتون، ریشه در سینه وطن دارد و خون فرزندان وطن.
زیتون، ریشه در اسطوره زخم خورده - ولی استوار - فلسطین دارد.
زیتون، تفسیر آزادیست.
به زخم زخم تن تمام درختان زیتون سوگند، که اگر سهم لحظه لحظه زیتون، تبر باشد و ترکش و گلوله و بر برگ برگ شاخههای آن، تازیانههای وحشی پاییز نشسته باشد، هرگز نمیمیرد؛ چرا که زیتون زخم میخورد، میشکند، تبر میخورد، ولی نمیافتد. چهقدر بهار
میروید از دستهای خشکیدهات، ای زیتون!
حیف از آنگاهی که سمّ کافران شب پرست، آلودهات کند.
مأذنههای مساجد قدس، جای پای بلال دارد و طنین دلنشین صدایِ محمد صلیاللهعلیهوآله
مأذنههای مساجد قدس، محلّ معراج فریادهای وحدانیت خلیل علیهالسلام است و محل نزول جبرئیل.
ما به رودهای خروشان نیل، به توفان خشم تک تک دلاوران، به آتشفشان در خفقان مانده و به بازگشت پرستوهای مهاجر ایمان داریم.
این زرورقهای ظاهری، خالی از هر گونه شکوهاند و تهی از احساسِ دوست داشتن.
این غریوهای تو خالی صهیون، طبلهایی توخالیاند که در حنجره باد میپیچد و لاجرم، با اولین تلنگر، در سکوت خود خواهد مُرد.
برادرانم! آن صبح که آسمانها، از مظلومیت تو پر شده و بر سینه داغدار زمین، اشک بارید، قطرات باران، شانههایت را آنقدر سبک کردند تا با اولین تازیانه گلوله، بال سفر گشودی و برصورت آسمان قدم گذاشتی و آنگاه که تن خاکیات به زمین افتاد، دلهرهای بر دل سربازان
شیطان انداختی که جسد بیجان توهم اسطوره استقامت وطن شد و آنها را چنان به وحشت انداخت که من از همان لحظه مطمئن شدم که شب باور صهیون، صلابت خود را از دست داده
است و با اولین نسیم ممکن، جای خود را به سحر خواهد داد.
سلام بر فلسطین
سلام بر غربت مسجدالاقصی!
سلام بر خانههای ویران!
سلام بر ویرانههای خاموش!
سلام بر خاموشان غریب!
سلام بر غربت زیتونها و سلام بر زیتونهای زخم خورده؛ درختانی که هر روز، درد و رنج را از زمین میمکند و با هرم و حرارت هر انفجار، تب میکنند و با هر داغی که بر سینه مجروح قدس مینشیند، زخمی بر جانشان مینشیند!
این زیتونها، سالهاست که شبانگاهان با ضجّه مادران داغدیده مویه میکنند و با نگاههای منتظر کودکان جنین و الخیل و ... به خواب میروند.
تنه زخمی زیتونها خستهاند از این همه آوارگی، از این همه نگاههای بغضآلود، از این همه روزهای مهآلود. انگار با نگاههای ملتمسانه خویش، بر دستان مدعیان حقوق بشر، فریاد میزنند
که: آی به زبان حامی و به عمل بیعمل! مگر نمیبینید که هر روز، کودکی از گرسنگیِ اردوگاهها،
در آغوش مادر جان میدهد؟ مگر نفسهای به شماره افتاده مادران را نمیشنوید؟ مگر نمیبینید
که هر روز، دستانی سهمگین، تبری از آستین نفاق درآورده و بر تنهای زخمیشان، زخمی میافزاید و خون مظلومیتشان را لگدمال توطئههای هزار رنگ خویش میکند؟
اینجا فلسطین است؛ سرزمین قدس و هیچ کس حق ندارد بر آن مُهر تقسیم بزند. اینجا خانه پدری فلسطینیهاست و بدانید که اگر امروز دست غاصب پاییز، گلی را زیر چکمههای زورگوییاش له کند، فردا هزاران گل، خانه آرامشش را بر سرش آوار خواهند کرد. اگر امروز
خانهای ویران میشود، فردا تمام آوارها جان خواهد گرفت و انتقام کودکان نابلس را خواهد گرفت.
اما انگار هیچ کس دلش برای چشمان اشکآلود نمیسوزد و سرود غمگین فلسطین را
نمیشنود. انگار هیچ گوشی فریادهای رها شده ساکنان اردوگاهها را نمیشنود، یا نمیخواهد
بشنود و انگار هیچ دلی برای زیتونهای سوخته نمیسوزد. ولی با این همه درد، زیتونها باز هم ایستادهاند و سرسبزی را هدیه کودکان چشمانتظار میکنند. انگار زیتونها هم انتظار سبزپوشی را میکشند که روزی بیاید و زنجیرها را از دست و پای قدس بگلسد و آزاری را در گوشش زمزمه کند و جوانان را از زیر زخم گلولههای صهیونیسم برهاند.
دوباره سنگی پرتاب میشود، کسی غرق خون میشود، قلبی از تپیدن باز میایستد، مادری گریان میشود. دوباره زیتونی زخمی میشود، چشمی به انتظار خیره میشود، اما ... !
نبض فلسطین هنوز میزند. قدس هنوز نفس میکشد. بیت المقدس هنوز زندگی میکند و آرزوی آزادگی، خونی تازه در رگهایش جریان میدهد.
زندهباد سنگ!
اکرم کامرانی اقدام
زخمهایت میشکفند و میشکفند و تیغها چون خارهای دشمنی، هر روز از غلافِ خاک برآمده و بر بسترِ قلب مجروحت مینشینند.
اینک شب است و اینجا سرزمین وحی و ایمان است. اینجا فلسطین است؛ فلسطینی که دیگر تاب نگریستن بر پیکر پارهاش را ندارد و پلکهایش رو به پژمردن است. چشمانش سالهاست که چشمه چشمه میگریند و از دل کوههایِ «نابلس» و «تابور»، جاری میشوند و
هنوز هم فریادهای مقاومت به گوش میرسند.
زنده باد سنگها، زنده باد سنگها! تو هرگز نخواهی مرد و هرگز از پا نخواهی نشست.
روزی دستهای ارادهات، شعلههای آتش انتقام را به سوی اشغالگران پرتاب خواهند کرد. تو، فرداهای خاکستری را از صحنه تاریخت محو خواهی کرد و بر سرنوشت شومِ آنان خواهی خندید.
آن روز، از صدای شیهه اسبان و از عطرِ شکوفههای پرتقال و از صدایِ خندههای کودکان، تصویر بهاری سبز، بر کتاب کهنسالِ تاریخت نقش خواهد بست.
آن روز، تو پرنده میشوی و پرواز میکنی، چشم میشوی و میگریی و شاید لبخن
میشوی که بر لبانِ مادری پیر، نقش خواهد بست.
آری! ما غُصههای قلب خاکیات را حس میکنیم و غم چشمانِ بیگناهت را از پشت حصارهای رسانهای درمییابیم.
و بیشک، آن روز را خواهیم دید؛ روزی که در دستانِ مشت کرده غیرتت، به جای سکّههای سنگی، شکوفههای زیتونِ صلح بروید و نسیمِ عدالت، غبار از چهرهات بزداید.
و آن روز، تو کوچ خواهی کرد به سمتِ سبزِ ستارگان.
آری! دوباره میشود «آوازهای سنتورم» را از لبانِ کودکان فلسطینی شنید، دوباره میشود برگ برگِ عدالت را بر دشتهای خشکیده و سوخته فلسطین، به بار نشاند و دوباره میشود
شبهای پر از سکوتِ فلسطینیان را شکست و آنان را در بازی تساویِ عدالت، شریک ساخت.
بیایید، اشتغالِ «قدس» را باور کنیم و گم شدن «ناصره» را و سوختن «الخیل» را و اشکهای «نابلس» را.
بیشک، روزی شکوفههای شادی، بر تن پاره فلسطین خواهد رویید.
زمین، آن روز با ریشه ریشه وجودش خواهد گریست و زمان، با لحظه لحظهاش.
و سنگینی باد، شهیدان را بر دوشِ خود حس خواهند کرد.
محصولِ آسمانِ تو
محدثه رضایی
سنگ را در دستانت محکم نگه دار، عزمت را جزم کن، بر روی زمین محکمتر بایست و پرتاب کن؛ به سمت آنها که آشیانهات را از تو گرفتند.
به سمت آنها که سهم تو را از دنیا گرفتند.
یک تکه خاک سهم تو بود از تمام دنیا، یک تکه خاک که برابر با تمام دنیا بود و بوی بال فرشتگان را میداد و جاپای تمام رسولان، بر آن نقش بسته بود.
پرتاب کن و پیام انتفاضه را در تمام جهان وسعت بده!
سرزمین تو، سرزمین همه ماست. این تکه خاک، سهم ما نیز هست؛ سهم ما را گرفتهاند، سهم
ما را غارت کردهاند.
وسعت کوچههای آن را گامهای غریبه طی میکنند و محصول شبهای آسمانش را دستهای غریبهها میچینند؛ ستارههای آسمانت را میگویم، همانهایی که تو را به وسعت
رؤیاها میبرد؛ رؤیای پس گرفتن سهمت از دست غریبههای ستمگر ...
روزی ستارهها، شیرینی پیروزی تو را در آسمانها جشن خواهند گرفت.
آخرین وصیت
الهام نوری
بشکن قفس تنگ خودت را دیوار!
از این همه مخروبه من دل بردار
این قلب من است اینکه شکسته است، ببین!
من میشوم از فرط شکستن بسیار
آن قاب که بر سینه تو سنگین است
لبخندِ من و کودک من بود انگار
باید که شبی نیزه کنم قابت را
آتش بزنم عکس خودم را این بار
از همسر و کودکان من باخبری؟
یا یک شبه شد خاطرههایم آوار؟
من میروم از خودم تو غمهای مرا
زیتون کن و در حاشیه جاده بکار
ای همسفرم! سنگ مرا هم تو بده
در حجله غربتم گل و چفیه بذار
حالا تو بیا پرنده شو در دستم
ای خانه من! دل به فلاخَن بسپار
سه شنبه
1 اردیبهشت 1383
29 صفر 1425
2004 .Apr. 20
بعد از این خوشههای شیون و شعر
بین دستانِ شهر میچرخد
روبروی نگاهت از هر سو
جام لبریز زهر میچرخد
خورشید، ذره ذره در عطش چشمهایت ذوب میشود و بر خاک فرو میچکد.
دستهای سرشارت، آشیان هر آنچه ستاره است و استواری قامتت، تکیهگاهی بر بیپناهی لحظات. هر آنچه تاک، خوابْ آشوبِ حادثهای تلخند. هر آنچه خوشه، در مشتهای اتّفاق
فشرده میشوند و جامهای زهر، پیاپی در سکوتی ژرف پر میشوند.
کدام در از آسمان گشوده شده است؟ کدام فرشته، بالهایش را پرنیان راهت کرده است؟ به کدام کرانه از آسمان چشم دوختهای که افلاک در چشمهایت خلاصه شدهاند؟
توس، تکّه تکه، پیراهنش را در باد میدَراند و بر سینه میکوبد، زمین و آسمان در هم فرو میشوند و میپیچند و غبار میشوند. دستههای عزادار، بر سینه میزنند و اندوه نداشتنت را اشک میریزند، شانههای ستبرت، آشیان کبوتران سپیدِ بال گسترده در ملکوت است.
دخیل میبندم تمام انگشتانم را بر ضریحت، چشمهایم را. قلبم را. اشک میریزم دعاهای مستجاب نشدهام را، همراه کبوتران بال میگیرم در هوای معطّر از عطر حضورت، دهانم از
ترانههای سوخته لبریز است، نگاهم موج خواهش است و نیاز.
همچنان بر سر میزند تاریخ، اتّفاق شومی را که در تاکهای مجاور، نطفه بسته است.
خورشید، در حال غروب است و هفت ستاره روشن در آسمان، آغوش گشوده هشتمین اختراند.
کبوتران بال میزنند آسمانی را که چشمهایم سالهاست به آن دوخته شده، صدای بال کبوتران در صدای سنج عزاداران میپیچد و خوابِ مسموم انگورهای پیچیده بر خوشههای حادثه آشفته میشود، خورشید، ذره ذرّه در عطش چشمهایش رسوب میکند.
برهان بارانی امام علیهالسلام
محمد کامرانی اقدام
ماه صفر، در انتهای خویش بود و در ابتدای حادثهای غم افروز. توس نگران بود و مرو مضطرب.
مأمون ملتهب بود و مشتعل، آتش کینه از زبان چربش زبانه میکشید و سودای انتقام و خیانت، فضاحت او را در خندههایش نمایان مینمود.
مأمون، تا لبههای مرگ، آستین انتقام را بالا زده بود، آمده بود تا همچون خفاش، در آن شب واژگون، پنجه بر جهالت مواج خویش زند و آوای آتشین اندیشه خشک و پوشالی خویش را روانه رواق آفتاب نماید.
و امام چه صادقانه صبر میکرد و چه عاشقانه لبخند میزد و به آسمان مینگریست!
در چشمهایش، آب از آب تکان نمیخورد و موج روی موج ایستاده بود، تا پرندگان دور دستترین ستارهها، به استقبال استعارههای مضمون ناب نگاهش، بیایند. امّا در مأمون، تفکری پوسیده، آتشی پوشالی برپا ساخته بود تا او را اسیر ندامت و نفرتی ابدی نماید.
مأمون، به گذشتهها مینگریست و میدانست که دیگر، نه دسیسه مناظره امام با «صائبین و «برهمنان» و... کارگشاه است و نه سودای ولایت عهدی، کارآمد؛ که آتش در کلام و برهان بارانی امام از گوشهای گران مأموم میوزید و میوزید و تنهایی مشوّش او را به آتش میکشید.
حسد و کینه، مأمون را تا آخرین لحظه منتهی به پرتگاه پریشانی به پیش میبرد و مأمون، لب زیر لب میگزید تا به این همه پریشانی سرپوش نهد، و امام از این پنجره پنج روزه فانی شدنی، لبخندهای مرده مأمون را میدید که در پوسیدهترین لحظهها، خوراک موران است و مارها.
امام میدانست که آفتابها، بدون دلهره میتابند و جوانهها بدون اجازه میرویند و تنها این شبان، مشوّشند که چون کرمی شبتاب، در آتش نمور خویش میخزند و از زوالی لبریز خویش میگریزند.
مأمون میدانست که با بنیامیه محشور میشود که بنیعباس، زاده نامشروع بنیامیه است و بنیامیه، خاستگاه خیانت.
مأمون میدانست! امّا چه توان کرد آنجا که ذات ظلم، ظلمت است و طینت تیرگی، تباهی. مأمون میدانست که ریختن خون امام، ریختن آبروی خویشتن است. تیغش آخته از کینه بود و ساخته از کینهای دیرینه، امّا میدانست که تیغ زبان رضا علیهالسلام، گیتی فروز است و ذوالفقار در دستش، آتش سوز.
توس، غرق در فتنه بود و ازدحام. انتشار آتش فتنه بود و ناآرامی دل کینهتوز.
امّا امام دست در دست اعتقاد و مهربانی، با تمامیت بینظیر خویش تکیه بر اطمینان قلبی خویشتن زد و به ترانهای از جنس تنهایی بسنده نمود. زمزمهای که نوازشگر تارهای روشن
آفتاب است و همنغمه نفیر داوودی.
پیاله را به کف گرفت و دریا را در آن نگریست که سر به ساحل فانوسها مینهند.
آخرین خیال راحت خویش را نوشید و سهم پروازش را به آسمانها بخشید. تا زمینیان، در آرزوی دیدن کبوتران حرمش، زمزمه رضا رضا سر دهد و مرغ جان را به پرواز درآورند.
امام، آرام و مطمئن در گوشهای از لبخندهای خویش به آینده اندوه خویش، میاندیشید. چشم به در دوخته بود و دل نگران، منتظر مسافری از خطّه عراق بود و از سرزمین عراق. درب که گشوده شد، چشمهای امام بسته شد تا از پشت پلکهایش، پرندگان بیپروا و بیقرار به پرواز
درآیند و غرق در تماشای لحظه حضور امام شوند. درب که بسته شد، امام با خیالی راحت از ذهن تمام گلها گذشتند و رایحه سبز عمامه خویش را برای تمام بهارها به یادگاری گذاشتند، امام میرفت تا تاریخ به خویشتن آید، امام میرفت تا چیزی از عمر ستم و تباهی باقی نماند، میرفت تا منطقهای که میگویند، پرواز در آن ممنوع است.
تاکستانهای بیبرکت توس
نزهت بادی
ای کاش خیلی پیشتر از اکنون، تاکستانهای اطراف توس آتش گرفته بودند و شاخههای درختان مو، توفانزده و شکسته، بر خاک میافتادند و من هرگز بر شاخساران به ثمر نمینشستم!
ای کاش تقدیرِ مرا در میان مُسکرات رقم زده بودند و نام ننگآلود شراب بر من مینهادند، ولی هیچگاه به چنین میوه بدیُمنی تبدیل نمیشدم!
ای کاش در زیر پای کودکانی که به سوی هم دانههای انگور پرتاب میکردند، لِه میشدم، ولی هرگز به دربار مأمون راه نمییافتم و به دستان او آلوده نمیشدم!
ای کاش در زیر آفتاب سوزان دشتهای خراسان، به کشمشی خشک بدل میشدم، ولی طراوت و تازگیام، رنگ حجت خدا را به زردی نمینشاند!
ای کاش قلبم با نوکهای پی در پی کلاغان سیاه سوراخ میشد، اما چنین روزگار سیاه و تیره و تاری بر پیشانی تقدیرم نوشته نمیشد!
چگونه میتوانستم باور کنم، خوشههای تسبیحگوی من که جز تحمید خدا، ذکر دیگر نمیگویند، در دستان پلید مأمون، به زهری آلوده میشود که جگر عزیز رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
را میسوزاند؟
من که سالها برای سلامتی قبله جان، دعا میکردم و صلوات و تحلیل حق را میگفتم، از کجا باید میدانستم که خود، ملک الموتی خواهم شد که جان نگین عالم خلقت را میآزارم؟
من که همیشه آرزو داشتم تا روزی به دستان مبارک امام رضا علیهالسلام چیده شوم و غنچه لبانشان را ببوسم و شهد شیرین جانم را با خون پاک او که از سلف انبیا علیهالسلام بود، بیاویزم، عاقبتم به اینجا رسید که چون شَرَنگی تلخ در هستی او رخنه کردم و عصاره جانش را مکیدم، آن چنانکه در
هنگام بازگشت از دربار مأمون ملعون، دست بر دیوار کوچههای بیکسی میگرفت و در میانه
راه، بر زمین مینشست و خبر سیاهی بخت من در پیش چشمانش چیزی نمیدید.
ای وای بر بداقبالیام!
اباصلت! بشتاب و آقایمان را در بر گیر!
حیف آن صورت عزیز است که همچون مادر مظلومهاش بر خاک بیفتد!
ببین چگونه عبای غربت بر سر کشیده و حتی لب از ناله فرو بسته است؟
خدا خیرت دهد صحابه مؤمن! دست من از یاری امام کوتاه است. در پاهای او نیز دیگر رمقی نمانده است. بگذار تا وقت آمدن میوه دلش، حضرت جواد الائمه علیهالسلام، سر بر زانوی تو بیاساید!
فقط اگر مجالی یافتی، از آقا برایم حلالیتی بطلب تا در اقامه قیامت کبری، ضامن روسیاهیام در نزد جدّش رسول خدا صلیاللهعلیهوآله باشد.
به آقا بگو که ما رسم میهمان نوازی و آداب حرمت مسافر غریبه میدانستیم، اما افسوس که مردم، فریب خدعه مأمون را خوردند و تزویر سالوسانه او را باور کردند و از غربت امامشان در پشت مقام دروغین ولایت عهدی، غفلت نمودند.
بهگمان من، ایرانیان را پس از این، هیچ تاکستانی برکت نخواهد داد، مگر به دعای رحمت امام هشتم!
آشنای غریب
حمزه کریم خانی
ای عصمت هشتم! کوچههای نیشابور، هنوز بوی کلام عطرآگین تو را دارد.
هر روز که خورشید خراسان، سینهریز زرینش را از شوق میدرد و انبوه دانههای طلاییاش را از فراز آسمان بر حَرَمت میپاشد، کبوتر دل، بهانهکنان به سوی حرم تو پر میکشد؛ همان کبوتری که هر روز به سوی دانههای مِهری میرود که برایش میپاشی.
هوای صحن و سرای تو، پُر از زمزمه است و آسمان، آکنده از ذرات لطیف حضوری است که چهره زایران خسته را مینوازد.
در بارگاه تو، هیچ کس غریب نیست. سلام بر تو ای آشنای غریب!
سلام بر تو، که توس، با آمدنت مدینه ایمان شد. و ما هر روز، در «مشهد» عاشقان، نگاهمان را به نگاه تو پیوند میزنیم.
هر سحر، به کوچههای ایوان نگاه روشنت کوچ میکنیم و چون پرندهای غریب، به گوشه حَرَمت پناه میبریم.
هر روز، در سایهسار مزارت مویهکنان، شانههای خستهمان را میلرزانیم.
هر شب، فانوس اشکهامان را روشن میکنیم و دستهای عاطفهمان را به دامان پر مهر و محبت تو میآویزیم.
هر روز، با دامنی از اشک و آه، به حرمت پناه میآوریم و بر ضریحت، سر ارادت و عشق مینهیم و بر غربت و مصیبتهایت میگرییم.
انگور، زهرآگین است
خدیجه پنجی
مقابل هم نشستهاند؛ یک سو نهایت نفرت و دیگر سوی، نهایت مهربانی!
مأمون، سراپا کینه و امام، سراپا کرم. برقی شوم، در نگاه مأمون موج میزند و چشمهای گستاخش، پرده از راز مخوف درونش برمیدارند! و چشمهای نجیب امام، سر به زیر و محجوب
و آگاه از اسرار نهانی مأمون!
مقابل هم نشستهاند؛ یکی از تبار پستترین زمینیان و دیگری از نسل پاکترینِ آسمانیان. مقابل هم نشستهاند؛ یکی بنده بیچون و چرای شیطان و دیگری همسایه دیوار به دیوار خدا.
ثانیهها، لنگ لنگان قدم برمیدارند، ضربان زمان، کند شده و نفسهایش به شماره افتاده؛ حتّی هوا هم احساس خفگی میکند.
و دستی پیش میرود؛ دستی که فکری پلید را در ذهن میپروراند.
دستی که تصمیمی شوم گرفته و امام، همچنان آرام و سر به زیر، زیر لب زمزمهای دارد.
اگر مأمون کمی دقت کند، فقط کمی، شاید صدای شیون فرشتگان را بشنود.
اگر کمی دقیق شود، آه و ناله افلاکیان را میبیند؛ ولی مأمون، پنبه در گوش وجدان گذاشته.
مأمون قصد شنیدن ندارد. دستی پیش میرود؛ دستی که قرار است ارکان عرش را بلرزاند.
دستی که قرار است، قیامت کند. دستی که قرار است، روسیاهی خود را، بر اوراق تاریخ بنگارد. و امام، همچنان آرام است. دست، پیش میرود و خوشهای انگور برمیدارد - دست
خوب میداند که انگور، زهرآگین است - نگاه امام، گذشتهها را مرور میکند.
نگاه امام علیهالسلام، زایر کوچه پس کوچههای مدینه میشود.
نگاه امام، به طواف یک در سوخته میرود.
نگاه امام، به در خانه کریم اهل بیت علیهمالسلام میرود و تکه تکّه جگر سوخته امام حسن علیهالسلام را به ضجّه مینشیند.
نگاه امام در غربت، مدینه را میجوید.
لحظهها، میایستند.
صدای مویه ملایک بلندتر میشود.
دست، خوشه انگور را به سمت امام دراز میکند، دست، بیشرمانه مرگ را به امام، تعارف میکند.
«بفرمایید... یابن الحسن علیهالسلام! از این انگور میل کنید» و رضا علیهالسلام، تبسّمی تلخ بر لب مینشاند و...
پیچک سوزنده انگور آتش
بر وجود آسمان پیچیدهای اشک
باز هم دستان پاییز کدورت
یاس غربت دیدهای را چیدهای اشک
و از آن به بعد، توس، برای همیشه عزادار شد، و از آن به بعد، تا همیشه تاریخ، خورشید از آسمان توس طلوع خواهد کرد.
ناز صد گلشن تبسّم از لبانش ریخته
تا که لب واکرده، شکّر از دهانش ریخته
تعبیه در غنچهاش صدها گلستان رحمت است
برگ زرد ماست این باد خزانش ریخته
تا افق بر صفحه صحرا، ضمانت خواه او
نقطهچین رد پای آهوانش ریخته
ننگ صیادی که قصد آهوان او کند
جوی شرم از پهلوی تیر و کمانش ریخته
ظهر پیش از این نمازی خوانده باران را، غروب
رود خون از دیدگان، وقت اذانش ریخته
تا چه تقدیری قضای آسمانش ریخته
اینکه در هم، برگ برگ را داستانش ریخته
صفحه تقدیر او همرنگ جدّش مجتبی است
رنگ دیگر، گرچه نقاش زمانش ریخته
این همان دنیاست، دنیایی که در شکل زنی
زهر را در خنده نامهربانش ریخته
این همان زن، آنکه تا زهرش بنوشاند به مکر
شکِّ همرنگ یقین را در گمانش ریخته
او تبسّم میکند، اما زن نامهربان
زهر در انگور او با قصد جانش ریخته ...
آب حکمت، از دم تیغ بیانش ریخته
این حروف اسم اعظم از زبانش ریخته
میخ عصمت، برگ حکمت، بار رحمت سر زدهست
هر کجا آب از دل و دست و زبانش ریخته
رمز تسخیر پری، در پلکهایش خفته است
سرِّ اعداد نجوم، از دیدگانش ریخته
سرو بالای کمر باریک باغ سرمدی
ایزد از نوک قلم، طرح میانش ریخته
سروْمردی، دست غیبش حلّه سبز بهشت
گرد سر پیچیده و بر بازوانش ریخته
از مدینه آمده است و هر قدم روییده گل
بر بیابانی که گردِ کاروانش ریخته
شد طلای حکمت از هرم کلام او مذاب
زان حدیثی کز لب آتشفشانش ریخته
والی ملک خراسان، اینکه در هر گوشهای
ردّ پایی از دل غربت نشانی ریخته
آب حوضش اشکِ حور و، سنگفرشِ صحن را -
پولک پلکِ پری، تا آستانش ریخته
هست انگشت فرشته بر ضریح او دخیل
سوخته بال مَلَک، در شمعدانش ریخته
دسته کرّوبیان نقّاره زن بر درگهش
نور، از گلدسته پاک اذانش ریخته
نوحه خوانیِ عزاداراش مقامِ جبرئیل
گیسِ حور از زمره شیون کنانش ریخته
ریزه نانهای قدسی، حق ز بزم کائنات
در کبوتر خانه معمور جانش ریخته
بیشک از رشکِ شفاعتهای او، ابلیس هم
اشک، گردِ گنبد دارالامانش ریخته
آبِ حکمت از دمِ تیغِ بیانش ریخته
این حروفِ اسم اعظم از زبانش ریخته ...
چشمه آب شفا
محمدسعید میرزایی
گل مدینه شد و عطر او رسید به توس
و خاک توس، پر از گل شد از پی پابوس
رضا علیهالسلام ادامه نور چراغ احمدی است
و با علی است رضا، شعلهای ز یک فانوس
سلام ضامنِ آهو! دلِ من است اینجا
رمیده آهویی از چنگ روزگار عبوس
خراب فلسفه علم توست، افلاطون
مرید مدرسه طبِّ توست، جالینوس
که از شفای تو بینا شود هزار اعمی
که حجّت تو مسلمان کند هزار مجوس
... شب است و پیش تو انگور و دانه دانه انار
چه طعم تلخی دارد هوای این کابوس
وزیر و والی آنکس شدی که خود پدرت
به محبس پدرش بود سالها محبوس
قرار شد نشوی کشته و شوی مسموم
وگرنه رسم زمانه نمیشود معکوس
سیده فاطمه موسوی
به سر کشیده عبا رفتی ای غریب آری!
به زهر خوردن پنهان، تب تو شد محسوس
شب است و چشمه آبِ شفا - رضا علیهالسلام بیمار
شفا هم از اثر خویش میشود مأیوس
هزار آینه چشم است از در و دیوار
و در هر آینه گریان هزارها فانوس
شود خجول ز ماهیِ کوچک غزلش
به شاعری که ببخشی ردای اقیانوس.
پلکهایت
سیده فاطمه موسوی
تو میآیی جهان در پلکهایت
و اندوهی نهان در پلکهایت
تو خوبی آنقدر خوبی که کردهست
کبوتر آشیان در پلکهایت
بگو باران بیاید، ماه هشتم
که خفته است آسمان در پلکهایت
دو چشمت چون دو تا اطلس، دو تا ماه
دو یوسف کاروان در پلکهایت
دو چشمت خانقاهی از نگاه است
نگاهی مهربان در پلکهایت
تو میآیی زمین میلرزد از شوق
و میرقصد زمان در پلکهایت
ولی گویی دلت اینجا رضا نیست
خراسان روضه خوان در پلکهایت
که تا کی نیمه شب در خوابْ رویاند
گُلی از شوکران در پلکهایت
بزن مژگان به هم، مژگان به هم زن
که نبض عاشقان در پلکهایت
حریمت قبلهگاهِ قلبهامان
ضریحی کعبهسان در پلکهایت
انگور زهر خورده
سیده فاطمه موسوی
از هفت بقعه عطر گل سیب میرسد
تا هشتمین بهشت به ترتیب میرسد
آئینه ولایتی و با نگاه تو
مرجان جان به چشمه تهذیب میرسد
تضمینِ توست طرز غریبی آهوان
شعری که عاشقانه به تشبیب میرسد
سرلوحه حدیث تو را با شعاع نور
نقاش آفتاب به تذهیب میرسد
چشمان آهوان گریزان به لطف توست
چون لشکر زمانه به تعقیب میرسد
انگور زهر خورده برای تو خوب نیست
آخر به جان پاک تو آسیب میرسد
هر چند عاشقی همه موقوف وحدت است
قانون عشق با تو به تصویب میرسد...
از برکت دعای تو باران گرفته است
یک شهر مرده با نفست جان گرفته است
بوی بهشت گمشده در توس میوزد
یا نه! هوای توست که جریان گرفته است
یا ثامن الائمّه! برای ابد، جهان
در زیر سایهات سر و سامان گرفته است
از آن زمان که توس تو را در بغل گرفت
عالم به دل هوای خراسان گرفته است
چشم جهان به پنجره فولاد خیره است
با دستهای معجزه توفان گرفته است
در من حلول کردهای ای آفتاب شرق!
این قصّه هم به نام تو پایان گرفته است
آهو
مهدی زارعی
بدون ورد و طلسمی، بدون جادویی
شکافت قلبم و بیپر زدن پرستویی -
شبیه جانم از اعماق سینهام کوچید
(دو دست خونی من ماند و هیچ چاقویی)
و راه افتاد از من کسی که از من رفت -
به سمت بیسمتی و به سوی بیسویی
و بعد، درویشی شد، گریست، هو هو کرد
(چه سخت گریه شوقی! چه تلخ هوهویی!)
و روی شانه خود بُرد نعش سردش را
به جستوجوی تو که روح رفته اویی
و هشت مرتبه هر شب تو را نوشت (نوشت:
چه قدر ماه قشنگی! چه عطر شب بویی!)
و حتم داشت که بیتو به باد خواهد رفت
به کوه و دشت زد و رفت بر لب جویی -
(به عمد) آهویی شد، بعد توی دام افتاد
شکارچی آمد، بَهْ! چه ران و پهلویی.
و خواست سر ببرد که تو آمدی از راه
(تویی که ضامن آهو و بچّه آهویی).
خورشید، مهمان نارنجستان است؛ «بگشای در سرای بستان»! ...
بیا در کنار بهار بنشین و «غزل» بخوان که سماع رنگهای شاد، هوش از سر میبرد! غزل بخوان تا بوی ریحان، در مشام مصلاّی عارفان بپیچد!
غزل بخوان تا تمام نگاهها به سمت «نرگس شیراز» باز شوند!
غزل بخوان ای «سر و نازِ» گلستانهای شور و تغزّل! بهار، تو را از دل «تاریخ» صدا زده است!
اینک این تو و این بوستان شکفته در رنگین کمان عشق! ... و اینک بهار!
بهاری که در آن، عطرِ «گلستان»، تا عمق «بوستان» پیچیده است و «طیّبات» نفسِ صبح، خمیازهها را یکی یکی از دیوار باغ جدا میکند!
گویی «شور و عشق جوانی» حتی «سیره درویشان» را هم عوض کرده است؛ تا کسی از شدّت «ضعف و پیری» سخن نراند و عاشقانگی و طرب برای همه قابل احساس باشد.
وقتی دل سودایی، میرفت به بستانها
بیخویشتنم کردی، بوی گُل و ریحانها
این تنها بوی گل و ریحان نیست که در «تأثیر تربیت» بهار، شگفتیها نهفته و پُر است از اسرار گفته و ناگفته!
التجا و اجابت، توسّلهای شکفته بر قنوت دستها،
یا ربّ به نسل طاهر اولاد فاطمه علیهاالسلام
یا ربّ به خون پاک شهیدان کربلا
دلهای خسته را به کَرم، مرهمی فرست
ای نامِ اعظمت، درِ گنجینه شفا
فردا که هر کسی به شفیعی، زنند دست
ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی علیهالسلام
... و تو، تویی که همنشینیِ گلها را، همنشینیِ گلستان و بوستان را، همنشینی انجمنِ سبز تغزّل را برگزیدی و در سلوک عاشقانه - عارفانه، عطر وصال را از تراوش تا تبخیر و پیوستن به بیکران آبی، همراهی کردی!
همه قبیله من، «عالمان دین» بودند
مرا معلم عشق تو، عاشقی آموخت!
آن هم چه زیبا! که نمود «عشق» را حتی در نگاه بلورینِ بتها به تماشا نشستی و عظمتِ سلوک را - حتی در تمام سختیها - آزمودی!
«اشراق» نگاهت را هیچ «شامی» تاریک نتوانست دید و نظام هیچ «نظامیه»ای مانع از «شهود» تماشایت نشد!
«تراوشات سبز» نگاهت را هنوز هم میتوان در «رشحات قلمت» جستجو کرد:
درِ «معرفت» دیده آدمیست
که بگشوده بر آسمان و زَمیست
به «حکمت»، زبان داد و گوش آفرید
که باشند صندوقِ دل را، کلید!
نخست، او «ارادت» به دل، در نهاد
پس این بنده، بر آستان، سر نهاد
صفای عظمتت را نازم که امروز، ما به نام تو در جهانِ «غرب و شرق» سرافرازیم و جهان بینی آثارت را تمامی «ملتها» ارج مینهند، تا جایی که با شیوعِ «زهر خندهای روزگار» - با فراخوانی تاریخی تو - ، بیتفاوتیها، جایشان را به «تبسّمهای سخاوتمندان» میدهند و حسّ «نوع دوستی» نخستین «دغدغه جهان» میشود. آری!
بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد، روزگار
دگر عضوها را، نماند قرار!
درود سبزهزارانی که هنوز بوی «عشق» میدهند و هنوز هم مایه زیبایی شیرازند، بر اشراق نگاهت و صفایِ سبز و آبی دلت!
درود بر روان آکنده از عطر گلستان و نکهتِ طیّباتت باد! که بوستان دلها، خوش رنگ از نغمههای عاشقانه توست!
سعدیا! مرد نگو نمیرد هرگز!
از دجله تا رکن آباد
حسین هدایتی
قدم زنان بر جادههای جهان، در تکاپوی بافههای شوق.
از شیراز تا بغداد، سودای رسیدنها و پیوستنیها. گلستانی بر دامان و بوستانی در دهان، ... .
ویرانیها و آبادیها، زنجمورههای جهانیان و سکر آوری جهان.
ردای تلخ مصیبت بر تنها و حلاوت یافتنها بر زبانها؛ این است مرام جادههایی که مرد بر شانهشان کشیده است.
چراغهای زمین خاموش است و دیدگان شاعر فروزان.
بیابان بیابان تجربههای ریخته بر خاک - غباروار - بر دامان بلندش نشسته است.
کوچهها و جادهها، قافلهها و حجرهها، طعم شیخ را از کلماتش چشیدهاند.
شاخههای صدایش، جوانهها زده است.
خستگی جهان در زانوانش میلولد، امّا همچنان عاشقانه بر راههای بیراه میکوبد.
طعم زمزمههایش، فرسنگهاست بر لبهاست.
چشم در چشم دنیا دوخته است با نفسهایش که گرم میوزد.
گامهای بیتاب و چشمهای بیخواب.
از دجله تا رکنآباد، قناریان هلهلهاش میخوانند.
بازارها بر سرش گرفتهاند و کوچهها آوازش میکنند. از صدور وسیع شیخ، بوی باغهای
شکوفای شیراز میآید؛ بوی نارنجهای بوستان و پروانههای گلستان.
مسیحوار، بر جنازه جهان میایستد - با آن چشمها که غزل غزلهای سلیمان است - با آن پیشانی گسترده و چشمهای جهانتاب، چنگ در گرده معرفت انداخته است.
حرفهایش هوای روشن پس از باران است.
شاپرکان خیالش، بر تاکها میرقصند.
نسیموار، بر شاخساران ذوق میخندد
کلمات را کشان کشان به دامنههای روان کشیده است.
کلماتِ شکسته، کلماتِ زرد، بر انگشتهای معجزهگرش بوی پرواز میگیرند.
هوای ساکت سپیدهدم، بر پلکهایش جاودانه است.
فلاتهای اندیشه، زیر قدمهای بیتابش جا مانده است.
چون توفانی سهمگین، از شاخههای بلند تأمّل میگذرد.
عطر نوازشگر هوایش را میشناسم.
شیخ، پرنده آرام تاکستانهاست، با زمزمه روزان و شبانش در گوش سرزمینها...
چهارشنبه
2 اردیبهشت 1383
1 ربیع الاول 1425
2004 .Apr. 21
از سنگلاخها و گردنهها گذشتهای.
رنج ناتمامت را دقیقهها احساس میکنند.
مدینه منتظر است، هوای داغ جهان، تشنه نفسهای توست.
سالهای تازه آغاز شدهاند و طعم پاک چشمهایت، هوای مجاور را دیوانه کرده است.
خداوند، بر دهانه غار، راهت را جاودانه میکند.
در چشمهایت ابدیّتی بشکوه، جان میگیرد.
جز تو، هیچ کس در پیراهن پاکت نمیگنجد؛ از تمام خلقت بزرگتر شدهای. بیتاب و
سرافراز، حاشیهها را میشکافی. «بیت اللّه» بدرقهات میکند.
نام بلندت، فریادی است بر بامهای بلند دنیا.
روزهای رنگین، دقایق سخت، هوای آتش گرفته سرزمینت.
مدینه، چشمهای جهان است که با التهابی مکنده، به راهت خیره مانده است.
هجرت، بریدن از خاطرههای بزرگ، جدایی از «حَرای» مهربان، از عطر باقیمانده پدر، از یاد نافراموش مادر، هجرت از شکوه اعرابی پدر بزرگ، هجرت از بیقراریهای پنهانی ابیطالب.
ظهر ثانیهها بر سنگها عرق کرده است. قدمهای داغ، رنج ناتمام. سودای رسیدن و بریدن؛ بریدن از بوی ایلیاتی حلیمه، حلیمه مادر. هجرت از... ناگهان، چیزی در شقیقه کبریاییات میجوشد.
بارانی در چشمهایت به زانو درآمده است.
سرمی چرخانی، کسی انگار چنگ در دامان عزیزت انداخته است. - هجرت! - هجرت از سوزندگیهای خدیجه بزرگ برای تو ...
آن سوی واقعه، جهانی بیدار است. جهانی با چشمهای بیتاب، بر جدارههای انتظار سر گذاشته است. مدینه منتظر است.
یک نهیب دیگر بر دقیقهها کافیست تا شکوه جاودانه شدن، تنگ در آغوشت بگیرد.
جماعت را در آغوش میکشی.
مهربانیات، چنگ انداخته است در دلها.
سالهای تازه آغاز شدهاند، رستگاری نزدیک است.
جماعت، پیراهنی از همهمه میپوشد.
آخرین پلّههای تنهایی را قدم میگذاری. راهها و سالها از همین جا شروع میشوند. بیتابیات را فرشتگان خداوند در حجاز مینوازند...
آغوش استقبال شهر
مهناز السادات حکیمیان
شب، راز هجرت را در سینه دارد و قدمهای رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله را بر تاریکی پلکهایش میشمارد. و آنها که برق شمشیرشان را بر پیکر شب، به رخ ماه میکشند، در پس پردههای
غبارآلودی خفتهاند که حضور سپید ملایک را در آسمان قلب پیامبر صلیاللهعلیهوآله به باور نمیرسند.
آن چنانکه فرشته وحی، رواق دیده او را روشن میسازد:
«هنگامی که کافران بر ضد تو چاره اندیشی میکنند تا تو را زندانی کنند یا بکشند و یا تبعید نمایند، آنان با خدا از درِ مکر وارد میشوند. خداوند مکر آنها را به خودشان بازمیگرداند و او بهترین تدبیر کنندگان است.»(1)
... و پیامبر صلیاللهعلیهوآله گذر میکند از مقابل نگاههایی که در کاسه خیس چشم، هراسان، دودو میزند و هیچگاه اقیانوس حقیقت را شناگر نیست.
از زیر دستهایی که جز برای ستم از خواب برنمیخیزد و هرگز سزاوار آشتی نیست.
از روی پوست ماری زخمی که خانه وحی را به محاصره خزیده است.
تلاطم شب در دامان کسی میآرمد که روح تاریخی هجرت را در «لیلة المبیت» میدمد.
و لیلة المبیت، از تنفّس هر چه عشق و هر چه رادمردی، جان میگیرد. چه کسی میداند امشب در بستر پیغمبر صلیاللهعلیهوآله، فداکاری در مطلع بیداری است و شیر خدا علیهالسلام هجوم نیرنگ را نمیهراسد.
«وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرَضاتِ اللّه»
«برخی از مردم، جان خود را برای رضایت خدا میفروشند».(2)
از مکه تا مدینه، راهی است که همراهی میکند با مسافت خویش، حضرت خاتم صلیاللهعلیهوآله را در لحظه لحظه رفتن و رفتن تا رسیدن و ماندن در غار ثور.
آن جا که میان دهان دره غار، عنکبوت، تار میزند و به نامحرمان فرمان عقبگرد میدهد.
آن جا که آشیانه پرندگان وحشی، پر از آواز انتظار برای تولّد جوجههاست و دشمن را در پرتگاه انحراف میاندازد.
... و پیامبر، هجرت میکند
میآید و میرسد در آغوش استقبالی که شهر را به هلهله، آذین بسته است و عطشبارانِ
دلهایی که سالهاست تشنگی را تجربه کردهاند.
... و پیامبر هجرت میکند؛ از مقابل نگاههایی که در کاسه خیس چشم، هراسان دودو میزند و هیچگاه اقیانوس حقیقت را شناگر نیست.
تاریخ تولد؛ تولد تاریخ
خدیجه پنجی
یکی بود ... ، یکی نبود ... قرنها پیش، در سرزمینی دورِ دور، مردی بزرگ. عزم سفر کرد، کمر همّت بست و کولهبار اراده را برداشت و قدم در راهی بزرگ گذاشت.
و با قدمهای به بلندای هجرت، اندوه مکّه، تا مهربانیِ مدینه را طی کرد... ، بارها، مردان زیادی این فاصله طولانی را پیموده بودند، کاروانهای زیادی این راه دراز را رفته بودند، ولی از ردّ پای هیچ کدامشان، اثری باقی نمانده است
امّا قدمهای این مرد، معجزه کرد.
قدمهای آسمانی این مرد، آبستن یک پدیده شگفت شد.
قدمهای این مرد، یک تاریخ را به دنیا آورد.
مردی از هر آنچه که داشت، گذشت و پا در راه هجرت گذاشت و این بار، آغاز یک زندگی، شروع یک سرنوشت و تولّد یک تاریخ، با قدم یک مرد رقم خورد. در مسیر این راه، تاریخ اسلام،
آرام پا به عرصه وجود گذاشت و برای اسلام، شناسنامه صادر شد.
نام: تاریخ. هویّت: اسلام. تاریخ تولد: هجرت پیامبر از مکه به مدینه.
مکه ماند، با تمام غمهایش.
مکه ماند و حرا و...
مکه ماند و شعب ابی طالب.
مکّه ماند و شکنجههای بیاندازه...
روز هجرت پیامبر، فقط مبدأ تاریخ اسلام نیست، روز یادآوری زجر و دردهای بزرگمردی است که به خاطر آزادی انسان، تمام هستیاش را فدا کرد و این قصّه همچنان
ادامه دارد...
کوچهها از شادی، آرام و قرار ندارند.
نوری نزدیک و نزدیکتر میشود تا از ذرات وجودش، آن دیار خوشبخت را سیراب سازد. مسافر، نزدیک و نزدیکتر میگردد و صدای پاهایش، نوید زندگی تازهای است
در تار و پود شهرِ اختلافها، صدای قرآن نزدیک و نزدیکتر میشود
رسولِ آسمان از راه میرسد تا با زمزمههای مقدسش، جانهای تشنه را با روشنی آب، آشنا سازد.
خانهها بیقرارند و پنجرهها گشودهتر از هر بار، افقهای دور را مینگرند. شهر در تکاپو و
دلها در اشتیاقی گرم و سوزان، گرمتر و سوزانتر از خورشید بر فراز شهری که آغوش خود را برای ورود مردی از سلاله نور میگشاید. جبرئیل، مقصد زمینیاش تغییر یافته است؛ این بار، مقصد او مدینة النبی است. این بار، شهر، کسی را در بردارد که اوج روحش به هفت پشت آسمان
میرسد و طنین واژههای سکرآوری که بر لب زمزمه میکند، طنین یک عشق مقدس است؛ عشق مقدسی که به شهر، روح بخشیده است و آن را تا عرش بالا برده است.
از آسمان که به زمین بنگری، سبزی خاکی مقدس را میبینی که قداستش را از دستانِ رسالت، هدیه گرفته است.
مرد مهاجر، اینک در وطن جدید خویش، به آرمانهای والایش میاندیشد.
اینک برای او، آغاز صبح است؛ آغاز صبحی روشن، صبحی که جان او را پیوندی ابدی با وحی آینهها داده است.
صبحی که فریاد میزند: تاریکیها به سر رسیده و اینک، نوبت افتخار اسلام است و تاریخ، از اکنون نوشته میشود و یثرب، مدینه میشود ...
مسافر، نزدیک و نزدیکتر میگردد. صدای تلاوت نور میآید.
«مادر تمامِ سبزیها و شکفتنها»
آسمان آب میپاشد، پاکی زمین را.
پس ما نیز پاکش نگاه داریم.
زمین، مادر است؛ مادر تمامِ سبزیها و شکفتنها
درختانِ بلند، ریشه در نهادِ خاک دارند.
گرمای خاک، در هجوم زمستان، بسیاری از موجودات را پناه میدهد.
خاک، جلوهای از خلقت الهی است؛ چنانکه خداوند میفرماید: «و زمین را گسترانیدیم».
گنجهای قیمتی، در مشتِ زمین است.
چشمههای زلال از دل زمین میجوشند.
پس خاک را آلوده نکنیم و این آیینه پاک را مکرّر نسازیم.
قدر گیاهانش را بدانیم و بیهوده روی حرمت گلهایش پا نگذاریم.
خاک، آغوشی است که صمیمانه بر روی همه موجودات گشوده شده است، و به یاد داشته باشیم که خداوند، آدمی را از خاک آفرید و نیز به «خاک» بازمیگردیم.
پس خاک، گهواره و گور آدمی است.
خاک، برای آدمی، گاه مزرعه گندم است و گاه، سرمایه تیمّم کوهساران، ریشه در خاک، استوار داشتهاند.
از آن سپیده ازلی که خاک، پاهای آدم را روی شانههایش حس کرد، تا امروز که زمین را مظاهر آدمی پوشانده است، خاک، شاهدِ خاموش تاریخِ انسان بوده است.
آری! بر ماست که «خاک» را قدر بدانیم و آلودهاش نسازیم.
چهارشنبه
5 اردیبهشت 1383
4 ربیع الاول 1425
2004 .Apr. 24
دستهای توطئه به هم گره میخورند، نیّتهای شوم، هم رأی میشوند، چنگالهای وحشی جنایت دوباره تیز میشوند. «درخت نوپای انقلاب ایران باید سرنگون شود»؛ این عهدی است
که با همه پستی خود، آن را امضا کردهاند.
تمام تکنولوژی مخرّب و جنگ افزارهای پیشرفته، بسیج شدهاند. دنیا، گوش به زنگ حادثه ای دیگر است.
نقشههای پنهانی، قرارهای مخفیانه، عملیات پیچیده نظامی...
همه چیز برای یک حمله حساب شده مهیّاست؛ طولی نمیکشد که در یک چشم به هم زدن، هیبت توفانی انقلاب مردم ایران در برابر چشم جهانیان فرو میشکند. طولی نمیکشد که ایران
دوباره سرزمین آمال غرب میشود.
... و این، خوابهای پریشانی که شیطانِ مست در ذهن خود میپروراند، خوابهایی که هیچگاه تعبیر نخواهند شد.
صحرای تفتیده طبس، جولانگاه گرگهایی میشود که لباس انسان بر تن کردهاند.
پرندههای آهنی به طبس میرسند. چرخ میخورند و در دل، قند خوش باوری آب میکنند.
«و مَکروا و مَکَرَ اللّه و اللّه خیر الماکرین»
دستهای مکرشان بریده باد! خدا، صدق وعدهاش را عیان میکند. چشمهای فتنه کور میشوند. فضا پر از باران سجّیل است. اعجاز قرن آهن و فولاد... قومِ محکوم به شکست اَبرهه
در آتش غیب میسوزند.
«ان تنصروا اللّه ینصرکم» «اگر دین خدا را یاری کنید خدا شما را یاری میکند» و این مُزد جهادِ
مردانی است که چون دین خدا را یاری کردند، خدا به یاری آنها برخاست.
توفان شن، بالگردهای شوم خیانت را سرنگون میکند. توفان شن، خبر اول تمام آنتنهای خبری میشود. اعجازی که چشمهای خفته و دلهای سخت را هم به فکر وا میدارد.
دنیا باور کند که دست قدرت غیب، بر سَر مردمی است که «جاهدوا فینا».
در تف ریگزارها
حمیده رضایی
شب
بوی حادثهای سیاه که در هوا موج میزند
ابلیس و چشمانی که خیره، خفاشها را در گودیِ جهنّمی نظارهاش بال و پر میدهد و دستانی که به سراغِ کلونهایِ ویرانی دراز میشوند و گل میخِ درهای نابودی را در مشت میفشارند.
هوایی مسموم، در ریههای بیابان میرود؛ وقتی خفاشها در آسمان بال میزنند.
حادثهای نزدیک، انبوه خفّاشان که در سیاهی شب بال میشویند.
بیابان در تفِ ریگزارها، با دهانی از حیرت گشوده، واقعه را آه میکشد، بر شنزارها پای میکوبد و فریاد میزند، شب، روی خاک، قطره قطره فرو میچکد، در منافذ خاک میدود.
... و خدا بزرگتر از آن است که در وصف آید.
و خدا بزرگتر از آن است که واژهها در بزرگیاش در هماهنگی جملات، جوابگوی اتفاقهای افتاده شوند.
در هم میپیچد هوا؛ آن گونه که شب مچاله میشود از هُرم نفسهای شنهای روان.
طبس، روی دو پا بلند میشود.
دستهایش آکنده از نفرت است.
در مشت، مچاله میکند حادثه را.
نفس میکشد در هوای رقیق آن سویِ اتّفاق، خلاصه میشود در خورشید.
طبس، بیتابیاش را چون کابوسی شکسته در پشتِ پلکهای روشنِ شنهای روان، به دست باد میسپارد تا هنگامهای عظیم بر منابرِ روانِ اتّفاق.
خفاشها چشم میچرخانند در هیاهوی طبس و در هم میپیچد هوای پرواز، در حوالی دشت. صدای فریادِ ابلیس، بر ذهنِ خاک پنجه میکشد، دستی روشن، بلند میشود و خورشید
فرو میچکد بر گرمیِ ریگهای روان.
آرامشی شگفت، خفاشهای سرگردان در بیهودگیِ غلظتِ شبی مغموم، کوبیده بر جدارههای شکست، هوایی سرشار، پیچیده در ریههای طبس و معجزهای دیگر بار، در صفحات تاریخ.
شنها جوانه میزنند یقین را در بطنِ گسترده طبس؛ وقتی «ید اللّه فوق ایدیهم»
پنجههای ابابیل
سیدحمید مشتاقینیا
عجب معرکهای برپا شد! چه قدر تماشایی بود به دام افتادن صیادان حیلهگر!
بیابان طبس، بهترین راوی معجزهای است که دل تاریخ را به لرزه درآورد.
تفسیر آیه «و مَکَرُوا و مَکر اللّه و اللّه خیرُ الماکرین» را باید از کویر تفتیده طبس پرسید؛ شنزاری که قتلگاه اصحاب ابلیس شد.
بیابان خشک طبس، تبلور مرصاد الهی شد برای گرگهای در کمین نشستهای که راوی سیاه مرگ بودند.
میگویند تاریخ، تکرار شدنی است؛ اگر چنین است، پس این سپاه ابرهه بود که دیگر بار، از حافظان کعبه حقیقت به تنگ آمد و نابود شد.
همه چیز مهیا بود برای شبیخونی وحشیانه؛ برای خنجر زدن بر پیکر شقایق. حتی چراغهای استادیوم امجدیه نیز روشن بودند برای فرود دژخیمان ددمنش. اما حقیقت از جنس دیگر بود.
مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما
غافل از آن که خدا هست در اندیشه ما
عجب شبی بود شامگاه چهارمین روز اردیبهشت ماه.
گرگها آمده بودند تا همه چیز را یک نفس ببلعند، تا شاید طعم تلخ شکست، از مشتی
دانشجوی پیرو خط امام را از خاطرهها محو کنند؛ غافل از آن که «ید اللّه فوق ایدیهم».
آری! دست قدرت الهی، پاسدار موطن عاشقان بود. چه خوش بود که رهرویی از قافله عشق
نیز به پاس خلوص خود، معبر وصال را در آن واقعه جست و صحرای طبس را تا معراج، بال در
بال ملایک پیمود.
محمد منتظر قائم، مزد انتظار خود را گرفت؛ انتظاری سبز که فرجامی سرخ داشت. و
بهراستی که گواه صدق عاشقان، جامه سرخی است که زینت پیکرشان میشود. شیطان، سرّ پایداری مردان حق را از صدای بال ابابیل دریافته است.
غریو اللّه اکبر سپاه توحید، تا ابد کاخ سیاه شیطان را به رعشه میاندازد.
دوشنبه
7 اردیبهشت 1383
6 ربیع الاول 1425
2004 .Apr. 26
«امروز خندان آمدی، مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی، چون بخشش و فضل خدا...»
مولوی کیست؟ عارفی دلسوخته که با کلمات سوزناکش، جهانی را به آتش کشید.
مولوی، از سلسله جنون مدارانی بود که به یک نعره، پای بر بساط عالم میزدند و به یک لمحه، در ملکوت سیر میکردند.
کوچههای قونیه، هنوز شوریدگیهای مولانا را به یاد دارد.
عشقی جنون آسا که زمین و آسمان را به هم پیوند میزد. ناله فراقی که شنیدنش دل سنگ را نیز آب میکرد. امّا ناله مولوی از جنس دوریهای این جهانی نبود، اندوهِ او، اندوه دوری از وطن
و اصل خود بود، اندوه رانده شدن آدم علیهالسلام از بهشت قربِ حق تعالی بود:
«بشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند
از نفیرم مرد و زن نالیدهاند...»
حکایتِ نی، حکایت سرگشتگی آدمی است، در طول اعصار؛ حدیث غربت انسانی که از لحظه تولد، در جستجوی گمشده خویش است. شوریدگی مولوی، با دانش و آگاهی عمیق او از قرآن و حدیث و فلسفه و حکمت و علوم اسلامی همراه بود. مثنوی معنوی مولوی، گواه همین
مطلب است. اثری که از ارزشمندترین آثار مکتوب بشری به شمار میرود.
مولوی در مثنوی معنوی، آنچنان مفاهیم حِکَمی و فلسفی را به شیرینترین حکایات و ظریفترین کلمات درمیآمیزد که خواننده را با یک اثر کاملاً هنری روبرو میکند...
درباره مولوی این عارف و شاعر شوریده پارسی گوی بسیار میتوان سخن گفت. شاید بهتر
آن باشد که بهجای هر سخن دیگری، چند بیت از یکی از غزلهایش را زمزمه کنیم:
باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را، چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بیآب را، کاین خاکیان را میخورد
هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم
از شاه بیآغازْ من، پرّان شدم چون باز من
تا جغد طوطیخوار را، در دیر ویران بشکنم...
«زاده عشقم این نفس»
سیده فاطمه موسوی
اینجا سرزمین باستانی بلخ است و من، جلالالدین محمد بلخیام.
امروز متولد شدهام
همین امروز قرار است شاعر بشوم و ملزم به عاشقی؛ که عشق از ادوات شعر است و شعر،
احساس عاشقانهها
من کودکی هستم که وقتی برای بازی، به باغِ مِه رفته بودم، کفشهایم را در آستانه آسمان جا گذاشتم.
من با ساعتی که از گل آفتابگردان ساخته بودم، از خواب بیدار میشدم و صبحهای زود، کودکیام را میدیدم که از کوچهها رد میشد.
کودکیام به عشق، سلام میکرد و برای عاشقان نان میخرید. کودکیام در تصوّف عمیق
رودخانه شنا میکرد و با ماهیانِ دلداده میرقصید. دوران کودکیام، در خانقاهِ خاکی گلدانها بزرگ و بزرگتر میشود - هر وقت باران میآمد، برای دل کویر، شعری میسرودم و هر وقت در بیابان قدم میزدم، برای باران شعر میگفتم.
یک روز در یک بعد از ظهر، وقتی میخواستم به سیر و سلوک پروانهها بروم، نوری بر من ظاهر میشد؛ نوری که لباسی از آئینه پوشیده بود با منشوری از رنگهای بیرنگ.
آن نور جلو آمد و به من جامِ شرابی کهنه داد؛ وقتی از آن مینوشیدم، حضرت نور، مرتعش شد و حریم شیشهایاش به رقص درآمد
گفتم نامت چیست؟
گفت: شمس
گفتم: مرا با تو چه کار؟
گفت: مرغیست در دل من و مرغیست در دل تو، که این باید به وحدت برسند و از قفس جان رها شوند و چون سیمرغ، به کوه قاف برسند تا به بقا برسند؛ پس در من بریز و فانی شو تا به بقا برسی.
گفتم: این الطاف موزن تو با افکار مجنون من چگونه ادغام شود؟
گفت:
سر از پی آن باشد تا مستِ بتی باشد
یار از پی آن باید، کز یار تعب بیند
و تا هنگام صبح، این مکالمه عاشقی ادامه یافت و ناگهان، و السّلامی گفت و مرا ترک کرد؛ پس آنگاه دریافتم که سخت عاشقم؛
شمس الحق تبریز کجا رفت و کجا نیست
وندر پی او آن دل آواره ماگو
و من سالهاست که میخانههای جهان را به دنبال او میگردم، ولی دریغ از اثری و نشان و خبری
ای تو بداده در سحر، از کفِ خویش بادهام
ناز رها کن ای صنم، راست بگو که دادهام
گر تو برفتی از برم، آن نَبِرفت از سرم
بر سر ره بیا ببین، بر سر ره فتادهام
زاده اولم بشر، زاده عشقم این نفس
من ز خودم زیادتم، زان که دوباره زادهام
نزدیکتر از کلمات
حمیده رضایی
صدایت را میشنوم از ورای هر آنچه عشق، هر آنچه شیفتگی، هر آنچه احساس در نوای شورآفرین دف، آنگاه که از خویشِ خویش، بیخود، جامه میدرانی تا خورشید، در هوای حوالی بتابد و هر ذرّهات، در افلاک پر گیرد.
آنگاه که حتّی در سر انگشتت، کلمات به سماع برمیخیزند و واژهها، رقصان از دهانت بیرون میریزند.
کلامی آشنا در چشمهایت و صدایی که از حنجرهات لبریزِ شوق و حیات بال میگیرد، نفسهای سرشارت، لبریزِ رستاخیز کلمات است.
کائنات، همراه تو به سماع آمدهاند.
چشمهایت، صفحات افلاک را میکاود.
چون کبوتران سپید از فراسوی زمان، خلاصه میشوی در هوای منبسط بهار.
کی باشد و کی باشد و کی باشد و کی
میباشد و میباشد و میباشد و می
من باشم و من باشم و من باشم و من
وی باشد و وی باشد و وی باشد و وی
تکرار گدازان واژههای آویخته بر انگشتانت، فانوسِ بیابانهای تفتیده مجاور است. صدای
منتشرت، در ارکانِ خاک ریشه دوانده است.
میسرایی و سوز نفسهایت، در شاخههای نازک نی میدود.
در سوزی عارفانه، دستهایت جوانه میزند در راستای افلاک.
از هر دریچه، صدایت بال میگیرد و شعلههای آهت زبانه میکشد.
مثنوی، مدیون نگاههای بیتاب و سرِ سودایی توست.
در آسمانِ سینهات میآید و میرود و ضربانِ گامهایش، تو را در هوای غزل مچاله میکند. میسوزی و میگدازی؛ همراه واژههای تازه شکفتهات.
خاطره بلخ، چون خونی در شریانهای کشیدهات میجوشد؛ شریانهایی که در تمام پیکر
خاک کشیده شده.
قونیه، در هوایِ شمس، تابستانهای سوزانِ جستجو را در دهانِ روزهای تنهاییات مزه مزه میکند.
رد میشوی؛ خالی از مرز مکان و زمان.
«قبة الخضرا» در خاک خمیدگی تو نیست؛ از خاک به افلاک پرندگی توست.
عبور میکنی از شفافیّت کلمات، حل میشوی در «مجالس سبعه»، خلاصه میشوی در «فیه ما فیه».
نفسهایت، جوانه میزند در نایِ حزین «مثنوی»
میجوشی در پیوستگیِ «غزل»
صدایت را نزدیکتر از کلمات میشنوم.
بوی بیخویشی میدهی؛ خالی از کالبد خالی.
سماعت را در آسمان، با چشمهایم به بال میکشم
جاودانه، آهنگ حضور مینوازد دستهایت، در رستاخیز کلمات.
جهان بلند شد و با تو در سماع آمد
حمیده رضایی
به روی صفحه سر انگشت باورت چرخید
هزار واژه آشفته در سرت چرخید
قلم به دست گرفتی، غزل چکید از آن
... و واژه واژه که در حول محورت چرخید
تو چشم بستی و در یک غزل دو نیمه شدی
و بیت بیت غزل دور پیکرت چرخید
درون خاطره بلخ نیمهات حل شد
میان قونیه پس نیم دیگرت چرخید
جهان بلند شد و با تو در سماع آمد
و آسمان و زمین در برابرت چرخید
تو چرخ میزدی و با دَف غزلهایت
هزار مرتبه در خویش دفترت چرخید
دوباره رویِ سر انگشت پا بلند شدی
تو شمس بودی و در آسمان سرت چرخید
سه شنبه
8 اردیبهشت 1383
7 ربیع الاول 1425
2004 .Apr. 27
جوانی، آغاز شکفتن است.
جوانی، میلاد دوباره انسان است.
انسان در جوانی، بار تکلیف الهی را به تازگی بر دوش گرفته است.
خداوند، بسیاری از نعمتهایش را در جوانی به انسان ارزانی میدارد.
جوانی، موهبتی از جانب خداوند است.
جوانی، ثروتی است که انسان باید آن را جز در بهای بهشت، خرج نکند.
پس خوشا به حال آنان که جوانی را قدر میدانند و این گوهر گرانبها را در راه سعادت خویش، به کار میگیرند.
ضمیر جوان، آیینه پاکیهاست؛ آیینهای که هنوز گردی از گناهان بر روی آن ننشسته است.
نگاه جوان، پنجرهای است که رو به سوی افقهای روشن گشوده شده است.
پنجرهای که آفتاب حقیقت را مینوشد.
دلِ جوان، رودخانهای است که میخواهد تمام سنگها و صخرهها را درنوردد و از تمام دشتها و درّهها بگذرد تا به آستانه دریا قدم نهد.
خیال جوان، نسیمِ پویایی است، که میتواند به هر جا سفر کند و کرانهها را کشف کند.
جوان، همواره در جستجوی چشم اندازهای روشن است.
جوان، همواره در پی تجربه و تماشاست.
پس باید همیشه، دریچههای «شهود» را بر روی جوان باز نگاه داشت.
و فانوسِ «ایمان» را به دست او داد،
و گلهای لبخند را به او تعارف کرد.
چهار شنبه
9 اردیبهشت 1383
8 ربیع الاول 1425
2004 .Apr. 28
یاد عاشورا چنان پیچیده بر این لحظهها
نالهها از نای دل میجوشدم!
رنگ غم پاشیدهاند امروز بر جان سحر!
یا که خورشید عزادار کسی میباشد؟
ترجمانِ لحظههای بیشماری گشتهای!
آهای اشک!
با من بگو این داغ سنگین، چیست بر دل! در فراوانی اندوهها، تمام مرثیهها را ورق میزنم و چشمها، تازهترین اشکها را نذر ماتم میکنند!
گویی دلم نبض خویش را با «سامرّا» تنظیم کرده است!
پردهای از تلخترین غریبانهها، پیش رویم میآویزد و من به غمگینترین غروبِ جاری در افق مینگرم؛ غروبی درست شبیه غروب عاشورا!
شاید «شام غریبانی دیگر» در راه است و سوگنامه غریبی دیگر در دیار غریبان؛ آن هم در غربتی سنگین و جان گداز، آن هم در «سامرّا»؛ جایی که حتی یک نفر، نگاهش را مهربانی نیاموخته و از در و دیوارش، فقط جاسوس میبارد!
آه، ای غربت آبادِ غصههای ویرانگر! ای شهر غمهای فراموش ناشدنی حضرت مهدی(عج)!
مثل بغضم، مثل آهم، در غروب سرد و زخمی
بیتْ بیتِ غربت و تنهاییات را میشناسم
آه، چه تلخ گرفتهای در آغوش، اینک غم را، ای دیار شوم، ای ماتم آباد تمام تبعیدها! کدامین سوگوارههایت را بگریم در مصیبت فرزندان زهرا علیهاالسلام؟!
کدامین ناله را با افقهای غم گرفتهات، هم آهنگ کنم؟
آه، ای ماتم آباد تبعیدها، ای دیار تلخ! روزهای چنین دردناکت، هرگز مباد!
مولا جان، خوشا یادت، آن هنگام که برای نماز بپا میخاستی و فرشتگان، مشتاقانه به اقتدایت صف میآراستند!
خوشا نامت، که هرگاه برده میشد، شوق زیارت، سراسر آسمان را فرا میگرفت و عرش
الهی، به تو و فرزند بینظیرت، درود میفرستاد!
مولا جان! ای افتخار خاندان نبوّت! ای معلّمِ تنها منجیِّ بشریّت! چه قدر سخت است وسعت اندوهت در دل ما!
چه جانکاه است عزای غریبیات در دیاری که حتی اندک آشنایانت، به خاطر امیال دنیا، با تو بیگانگی کردند!
مولا جان، یا ابا محمّد! ای حجّت خداوند در عصر تباهی و تکبّر!
داغ اندوه تو، حتی سنگینتر از غربت زخمهای غروب عاشوراست؛ شهادتت، تشییع و تدفینات و سوگواری شمعهای شام غریبان مزارت! چه قدر غریبانه برگزار شد، عروج
آسمانیات، ای میوه دل زهرا علیهاالسلام!
هنوز در غزل از اشک شمع میگوید
کسی که خوب ندیده، زبانههامان را!
سیاه مثل شبی، بیستاره در باران
احاطه کرده غمی، حجم شانههامان را
تو را قسم به غمِ عشق و اشک بیپایان
زما مگیر همین، پشتوانههامان را
رسید نوبت غم، باز هم عزاداریم!
کَرم نما و ببین، عاشقانههامان را
مولا جان! خوشا نگاه زایرانت، که حجم غربت تو را بهتر میفهمند؛ ما را هم لذّت دیدار بچشان!
ما را هم ببر آنجا؛ آن جا که آسمان و زمینش، شاهد گریههای مظلومانه و غریبانه «حضرت موعود(عج)» بوده است!
ما را هم ببر آن جا که پرتو نگاهت را ذره ذره خاک درک کرده است!
درود خداوند بر تو و لحظات سخت تنهایی و عمق غریبانگیِ شهادتت باد. از ما همین ارادت کوچک، از تو، شفاعتی بزرگ که انتظار ماست.
پنج شنبه
10 اردیبهشت 1383
9 ربیع الاول 1425
2004 .Apr. 29
و ناگاه خورشیدگون، در پس تیره ابرها پنهان شدی
السلام علی حجاب الله الازلی القدیم
ای حجاب ازلی قدیم
ای تجلی تام که زمین، راس ساعت دوازدهم
با بوی زلال چشمهای زیتونی تو، از خواب زمستانی برخاست!
تو همان صبحی که بر بلندای رفیع جهان
طلوع خواهی کرد
روزی که روز برافراشته شدن پرچمهای سفید
بر بلندیهای کوفه است
روز نهم ربیع الاول است
عطر لبخند بهارگونه تو
پویندهتر از گل و نسیم،
در شریان فشرده جهان میدود
امروز روز آغاز پادشاهی توست
آغاز همان فردای نزدیک که بشارت دادهاند
روزی که اقیانوس، از خواب دیرینه
آشفتگیاش بر خواهد خواست
و بهار، در حافظه درختان خواهد پیچید
صبحی که فرشتگان،
پلکهای سنگین زمین را خواهند تکاند
و هزاران هزار صبح
در تاریکنای جهان جوانه خواهد زد
ما همچنان چشم به راه رسیدن توایم؛ همچنان شیفته و عاشق.
ای حجاب ازلی قدیم!
ما همچنان
بر خویش نوحه میخوانیم
ما همچنان راه را گم کردیم
و جهان همچنان در امتزاج آتش و ویرانی است
ای آفتاب نزدیک!
ای پیش آمد مبارک!
امروز روز آغاز عدالت جهان است
زین کن اسبِ یالدار برفیات را
ما چشم دوختهایم به راه آمدنت
ای نزدیک!
ای فرارس!
مرگ تنوره میکشد
فصلها یتیم شدهاند
خوابهایمان سنگیناند
کی اتفاق میافتی ای بهار!
دستها آلوده خون و خیانتند
تا گردن در تاریکیها فرو غلتیدیم
هر چند این تمام ماجرا نیست ...
آغاز فصلی از عدالت
سید علیاصغر موسوی
امروز، هر چه نفس، هر چه عشق، هر چه عطر دلانگیز، ارزانیِ توست!
امروز، شعر زیبای زمان - شور غزل - پرتو آینه و خنده اشک!
امروز، گرمی پرتو خورشید در آیینه صبح! آسمان، سایه نشین کرمِ درگاهت!
آسمان، رشته امید به نامت بسته!
«روز فرخنده فرماندهیات بر افلاک»
ای سلیمان «ولایت» خوش باد!
روزها، چشم امید از امروز، به سحرگاهِ گُل افشانی فردا دارند
روزها از پس هم خواهند رفت، تا در آن صبح دلانگیز، به نوروز تماشا برسند!
روزها بیتو، همان شب هستند!
روزها، بیتو فقط خاکستر!
باز با یاد تو امروز سفر خواهم کرد
به دیاری که بر آن آینهها میتابند
و دل کوچه پر از عطر سحرگاهان است!
آبها: روشنیِ اندیشه!
رنگها: سبزترین خاطره را میدانند!
با تو امروز سفر خواهم کرد...
باز با یاد تو، امروز اشک شوق را در «دعای عهد» خلاصه خواهم کرد و ادامه «نُدبهها» را به شوق آمدنت خواهم سپرد! شاید آن روز که میآیی، از اشکها خبری نباشد، امّا وسعتِ شادی آن لحظه، عجب دیدنی است!
باز با یاد تو، امروز، میهمان آسمان خواهم شد و در حریم اجابت، قنوت خواهم گرفت: اَللّهُمَّ اِنا نَرْغَبُ اِلَیْکَ فی دَوْلَةٍ کَریمَةٍ، تُعِزُّ بِها الْاِسْلامَ وَ اَهْلَهُ ...(1)
هر روز، روز توست؛ نه تنها امروز! تویی که از طراوت نگاهت، تب زمین فروکش خواهد کرد و آسمان، سحرگاهانش را با زیارت جمال تو آغاز میکند. تویی که رنگهای «خشن» را از پرچمهای دنیا، خواهی زدود
امروز روز توست؛ روزی که عظمتِ «امامت»، نگاهها را به سمت خویش میخواند و بیپناهان عالَم، آرزومندِ سایه امن و امانِ «ولایتند»!
آرزومند ولایتی که در سایه حکومتش، در هیچ جای این کره خاکی، جایی برای «ظلم و ستمِ استکبار و صهیونیزم، خود فروختگان و سازشگران» وجود نداشته باشد! هیچ «بمبی» ساخته
نشود و هیچ خانهای ویران نگردد!
هیچ نوجوانی زندانی، هیچ جوانی معلول و هیچ خانوادهای پریشان نگردد!
گرسنگی و «فقر»، تنها واژههای مهجور، در قاموس زمانه باشند و وسعت لبخند کودکان، از فلسطین و عراق تا کشمیر و افغانستان.
1) . فرازی از دعای افتتاح.
از اتیوپی و سودان تا کوبا و اکوادُر
از آلبانی و بوسنی، تا کامبوج و گینه، کشیده شود و آسمان تمام نقاشیها، تنها از «بادبادکهای آبی» پر شود!
امروز، آغاز «حکومت و ولایت» جهانی توست؛ آغاز نخستین حکومتی که بشارت الهی است؛ بشارتی که خداوند، بشر را بدان سرافراز نموده و برگزیدگان خویش را وارثانِ حکومت
در زمین خواهد کرد، حکومتی عادلانه و مصلحانه:
«و نرید أَنْ نَمُنَّ علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم أَئِمَّةً و نجعلهم الوارثین»
ای امیر کشور دل، مهربانترین مولا، صاحب الزمان! آغاز امامت و ولایتت که منتهای منّت و نعمت خداوند است، مبارک باد!
فردا نزدیک است
مریم سقلاطونی
چراغی در آستانه روشن شدن فرداست
و فردا نزدیک است
فردایی که صبح آغاز نهم ربیع الاول است
فردایی که آغاز حکومت واحد جهانی است
فردایی که پرچمها یک رنگند
زبانها یک دلاند
دلها یک زبانند
فردایی که زمستان ندارد
یخبندان نیست
سوز و ستم ندارد
فردایی که گرم است
فردایی که اردیبهشت است
فردایی که سپیده است
فردا نزدیک است
فردایی که پایان گرسنگی است
پایان شب یلداست
پایان زمستان است
فردا نزدیک است
فردایی که کاخها و کوخها هم سطحند
سیاه و سفید هم رنگند
فردا قیام اقاقیهاست
قیام کوه طور است
فردای معهود
فردای تکلم با زبان عدالت خداوندی
فردا نزدیک است
فردایی که هوای معطر فروردین است
بازار گرم گل نرگس است
آرامش دهکده جهانی است
فردا روز بارش باران فرشته و مهربانی است
فردا روز تاجگذاری عشق است
روز عطر اسپند است
روز معطر آفتاب است
فردا همین نزدیکیهاست
کنج همین دقایق دلتنگی
در لابلای بوتههای معطر ریحان
فردا در چند قدمی ربیع الاول است
اللهم عجّل لولیّک الفرج
فردا روز گشایش کلیدهاست
روز باز شدن دریچههای خوشبخت
روز ناگهانی عدالت
روز ناگهانی مهربانی
بلوغ تازه آفتاب
محمد کامرانی اقدام
آن روز، آفتابیترین حادثه، در سیاهی لبریز و لرزان ظلم و ضلالت، شکفت تا رد پای آفتاب، در خاطر غمگین لحظهها، شکوفه دهد.
آن روز سامرا، ساکت و خاموش که نه! طولانیترین توفان تماشایی تاریخ، شکوفهریز گرد و غبار عبای تو بود.
آن روز سامرا، سالهای سرد و ساکت، سالهای مسموم خویش را به دست فراموشی میسپرد تا بلوغ تازه آفتاب را در ذهن ذرهها منتشر کند و طعم شیرین حضور را به کام لحظهها بچشاند.
آن روز سامرا، شمالیترین شکوفهها را به بهار هدیه میداد و «دلتنگی»، غرق در دامنههای دنبالهدار دعا بود و نیایش، عشق بود و عرفان.
سامرا، ترانهخوان تنهاییِ کم سن و سالترین معجزه و امامت بود.
دستهای کوچک مهدی علیهالسلام در آن غربت بزرگ، غوطه میخورد و در آن توفانیترین لحظهها، موج میزد.
داغ جدایی از پدر، بر تمام سادگیاش سایه انداخته بود، امّا ارتفاع تبسم بارانیاش، موج خیز
نورانیترین حضور بود و توفنده لبریزترین شکوه شعور...
آنروز سامرا، در خیال خام خویش، میپنداشت که عشق، به بنبست بینام و نشانیها رسیده است.
آن روز سامرا میپنداشت که تیرگی بر تخت تکرار خواهد نشست و آفتاب، خانه نشین تنهایی خواهد شد. و به راستی که چهقدر سکوت سرد سامرا، سنگینی حجم داغ را بر شانههای
شکوهمند تو میگذاشت. امّا تو خوب میدانستی که هیچ پیچکی به آسمان شک نمیکند. تو خوب میدانستی که شب مشکوک سامرّا، تشنه مرگ است و گرسنه گرگهای گرداگرد دین.
تو خوب میدانستی که کوچه منتهی به اعتقاد، باریک است و دلهرهآور و لحظه منتهی به روشنی، لبریز از تیرگی و تاریکی است. برخاستی و با قدم کوچکت، از داغ بیرون زدی و با
دستهای مالامال از روشنیات، جسم بزرگ داغ را از سینه صبورت برداشتی.
برخاستی و دست به دست ملکوت دادی و چشم به چشم جبروت دوختی.
اگرچه سامرا پر از وسوسه وسیع سیاهی بود، امّا تو تنهاترین حقیقت را نشان حقارت پیشگان دادی، تا نشان بدهی که آفتاب میسوزد، امّا تمام ناشدنی است.
ایستادی به نماز، تا اشکهای خویش را فراموش کنی و آتش افروخته در دل را خاموش.
ایستادی به نماز، تا دستهای کوچکت را به سمت طولانیترین پرواز، پر و بال دهی تا شب سامرا را در شگفتی سرنوشت ساز خویش غوطهور کنی.
از بین انگشتهای تو، نور منتشر میشد تا طومار طولانی تاریکی را در هم بپیچد و در هم بکوبد. شب به پایان رسیده بود و تو در ابتدای صبحی که غروبش به قیامت ختم میشود، ایستادی و اولین نفس مسیحایی خویش را نذر گلهای مریم نمودی.
شب به پایان رسیده بود و سامرا، ابتدای تبسّم تو بود، در ابتدای شبی که رایجترین مهربانی را در ذهن تمام شکوفهها میپراکند.
جمعه
11 اردیبهشت 1383
10 ربیع الاول 1425
2004 .Apr. 30
بختت بلند باد بانوی خرد و مهرورزی
ای نیک پندار و صدق گفتار!
قافله دل از خوف و تردید
که رهزنان طریق ایماناند،
و غارتگر گوهر عشق
دور نگهدار
و ایمن از قافلهسالار امنیت،
از راههای پر خطر تاریخ به سلامت بگذر.
آفتاب اقبالت بیسایه باد!
ای مهر نشان و ماه جبین!
کفشهای هبوط از پای درآور
که همپای تو
پای برهنه
تو را به معراج اسم اعظم میبرد.
حیف دامان پاک توست
که گرد خاکیان بر آن بنشیند.
دامان تو مهد اسلام است و ایمان گستر!
خاتون نیکونام و پاک سرشت!
نان گرمت را بادستان فقیر نبی خد صلیاللهعلیهوآله قسمت کن
تا فرشتگان، خردههای طعام سفره سادهتان را به تبرک ببرند
و بهشتیان، به ضیافت چشمهای سخاوتمندتان بیایند.
طوبای شفقت و عاطفه!
تزویج آسمانی تو را قدسیان عالم ربّانی به سرور نشستهاند
و صاحبدلان حریم انس، تهنیت گو هستند.
عتاب قبیلهات را به جهلشان واگذار
و دل به نکاح با یتیم قریش قوی دار
که نامت سر سلسله خوبان خواهد شد.
بیم تنهایی از خود برهان
که تو در کنار رسول رحمت
به وجود نامتناهی وصل خواهی شد
که به بیپناهیات پایان میدهد.
ای حنانه سَنا و رستگاری
از هم اینک، زنان بهشتی در انتظار گلباران مقدم نوزاد تو هستند
که سیده نساء عالم خواهد بود.
خوشا به حالت که سربلند افق نگاه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شدی!
آن چنانکه بعد از تو، هیچ زنی نتوانست جای تو را در قلب پیامبر صلیاللهعلیهوآله بگیرد
جز فاطمهات که میوه دل تو بود.
شنبه
12 اردیبهشت 1383
11 ربیع الاول 1425
2004 .May. 1
امروز مردی کلمه شهادت را فتح کرد که «حماسه حسینی» را در کلمات آفرید.
مردی که کلامش روشنگر بود، مردی که صدایش به لحنی آسمانی، دلها را بیدار میکرد و راه رسیدن به بهشت را به ما میگفت.
مردی که سالها در تحقیق و مکاشفه بود و روشنترین حقیقت را جستجو میکرد.
مردی که احکام ناشناخته دین مبین اسلام را با کلام زلالش روشن میساخت تا مردگان روزگار، هر چه بیشتر به ارزشهای والای دین خدا پی ببرند.
مردی که گرد خرافات را از پنجره بینش اهل زمانه خویش میزدود.
مردی که با کتابها و نوشتهها و سخنرانیهایش، چراغی را روشن ساخت که پس از او، فراروی جویندگان معرفت، سالها روشن خواهد ماند.
آری! سخنان او باقی خواهند ماند؛ چرا که کلمه او «کلمه طیبه» بود: «و مثل کلمةٍ طیّبةٍ کشجرةٍ طیبةٍ اصلها ثابتٌ و فرعها فی السماء تؤتی اُکُلها کلّ حینٍ... .
و این است که ثمرات کلمات طیبه او همیشه در دسترس طالبان قرار دارد.
کلام شهید مطهری رحمهالله طیّب و مطهر بود؛ چرا که او آنچه میگفت، برای خدا میگفت و برای خدا مینوشت...
سفر به خیر!
ابراهیم قبله آرباطان
آن جا کسی کنار خیابان نشسته است
با یک بغل ترانه ایمان نشسته است
مردی که از قبیله خورشید پَر گرفت
تا آخرین گریز شقایق شرر گرفت
تا پر کشید از خفقان زمین نشست
لبخند زد که از جریان زمین نشست
مردی که در صداقت آیینه شک نداشت
در سفره سخاوت دل ذره، لک نداشت
وقتی نشست و دست به دامان خاک شد
خونی که ریخت جذبه احسان خاک شد
رفتی شبیه نفخه باران، سفر به خیر!
ای ابر روحبخش بهاران سفر به خیر!
پرواز کن که بوی لجن میدهد زمین
هان ای شبیه حضرت باران، سفر به خیر!
رفتی و ساقههای زمین بیرمق شدند
دریای خفته روی بیابان، سفر به خیر!
«توحید» لرزه بر وجنات زمین فکنید
تفسیری از نجابت انسان! سفر به خیر!
وقتی خدا حکایت افلاک مینوشت
نام تو را به روی زمین چاک مینوشت
باد مخالفی که به پیشانیات وزید
آرام در شقیقه ناز تو آرمید
دیوارهای شهر چه ساکت نشستهاند
حرفی نمیزنند، دهان را شکستهاند
دستی به روی ابر بکش، بارور شود
آه تو در میان تن ما شرر شود
آن روزها که پای درس نگاهت مینشستیم
دلمان سبدی خالی از کلمات بود
ما هر روز با دفتری از حرف و دانستن به خانه میرفتیم
و هر شب در خوابهایمان صدای تو را میشنیدیم،
که برایمان از همه داناییها میگفتی.
تو به ما «محبت» را میآموختی،
زندگی را میآموختی
سلام و تبسّم را میآموختی
مشقهایمان را که خط میزدی،
دفترهایمان از عطر مهربانی تو پر میشد
آن قدر بزرگ بودی که حالا که بزرگ شدهایم،
حس میکنیم دنیا کلاسِ درس توست،
و درختان، شاگردان همیشگی توأند،
خورشید، نمره درخشانِ مهربانی توست، در گوشه دفتر آسمان.
هر شب تا صبح، در انتظار دیدن تو، آسمان، مشقِ ستاره مینویسد
و ماه، شعر شبانهاش را حفظ میکند.
نسیم و درخت، درس تو را باهم بحث میکنند.
تو به ما پرواز و رهایی را میآموختی؛ آن چنانکه پرنده، پرواز را به جوجههایش میآموزد.
تو به ما درس جاری بودن دادی،
درسی که نسیم، به برکه کوچک میآموزد تا رودِ روان شود و سراغ دریا شدن را بگیرد.
چراغی که تو در دست داری، راهِ کهکشانها را روشن میکند.
صدای روشن تو صبح پاکِ بیداری است.
بمان و حرف بزن تا حدود سرزمین دانایی ما وسعت پیدا کند.
و دشت روحمان به بیکرانگی آسمان بپیوندد!!
در آغاز کلمه بود
مریم سقلاطونی
«در آغاز کلمه بود»
با تو کلمه را خواندیم
حرف به حرف
و بخش کردیم دوستی را
و جهان را کلمه به کلمه
صدا زدیم
صدای آب را شنیدیم
که دو حرف بود
نان را تلاوت کردیم
مهربانی را آهسته آهسته، در گوش هم خلاصه کردیم
تا زنگ تفریح، دویدیم
و حلقه حلقه شناور شدیم
در لبخندهای بیدریغ
پای پنجرهها نشستیم
درختان را یکی یکی شمردیم
خیره شدیم به آسمان که روشن بود و آبی.
دوستی را مشق کردیم؛ با مدادهای رنگی
و دریا کشیدیم و باران
و کلمهای که لابلای ابرها
بود و همسایه آفتاب
خوبیها بیاندازه بودند در حسابهای کوچک ما
و همیشه علم بهتر بود از ثروت
و نابرده رنج گنج میسر نمیشد
با تو برخاستیم
برای تو برخاستیم
و نشستیم پای کلماتِ روشنگرانهات
که از نسیم، ملایمتر بود
و از باران آرامتر
نیمکتهامان، بوی درخت میداد که از دوردست چیده شده بودند
دستهامان را گرفتی و با ستارههای نزدیک آشتی دادی.
پرنده شدیم با تو
آسمان را
دریا را
خدا را
مشق کردیم
با همان مدادهای رنگی و کوچک
و در همان دفترچههای کاهی
تو یکی یکی شمردی
و ما از چپ به راست
تا بینهایت اعداد و اشیا،
نعمتهای خدا را شمردیم
و چه قدر بیاندازه بودند
و چه قدر انگشتان ما کوچک بود
و چه قدر...
با لهجه دریا حرف زدیم
با زبان باران نوشتیم
و سیاهیها را کلمه به کلمه پاک کردیم
تا به روشنی خدا برسیم
و رسیدیم با تو؛ پشت نیمکتهای چوبی شکسته.
«حرف نخست»
محمدسعید میرزایی
حرف نخست را که نوشتی
آغاز آدمیّتِ انسان بود
با حرفِ دوّمِ تو بهار آغاز شد
آن وقت، با تلفظِ «آب»
گلوی ما تر شد
وقتی مداد را
دستت میان انگشتان سرد ما گذاشت
و با فشار دست تو انگشتهای ما
کم کم نوشت: - آ -
آغاز آسمان را دیدیم
قبل از نزولِ «آب»
آن وقت، آسمان را با
«سین» ستاره آذین بستی
پس «لام» و «میم» را که نوشتی
با اولین «سلام» سپیده دمید...
آن روزها مکاشفه حرفها
و میهمانی کلمات تو
آغاز آسمان و شروع بهار بود
آنکه به ما نوشتن «آموزگار» را آموخت
آموزگار بود...
باغ کاغذی گلها
سیده فاطمه موسوی
غروبها که حوصله قدیمی محلّه لبریز میشود، من به سراغ کوچه پشت باغ میروم؛ همان کوچه که مدرسه کوچکمان آن جا بود. حالا آن مدرسه وجود ندارد.
امّا من هنوز درختهای کاجش را به خوبی به یاد دارم و محوطه بازی آن؛ با تاب و سرسره که پیوند عمیقمان را با کودکی حفظ میکرد و پشت حیاط که یک پناهگاه بود و وقتی آژیر میزدند،
ما به آن جا میرفتیم؛ کلاس اوّل بلبل.
خانم معلم، آه، چه قدر مهربان بود دستانش؛ وقتی دستم را میگرفت و نوشتن یادم میداد!
دستانش مهربان بود، حتی وقتی عروسکم را تا آخر کلاس از من میگرفت؛ همان عروسکی که روز اوّلِ کلاس، با خود برده بودم
من خانم معلم را دوست داشتم و کلاس را.
همانطور که او میگفت، کلماتِ کوچک و بزرگ را بخش میکردم. او میگفت: «الفبا کلید آموختن است» او میگفت: «الف شبیه آئینه است؛ شبیه آسمان، شبیه آرزو و «ب» مثل باران است، مثل بهار، مثل برگ».
او میگفت: «پ مانند پَر است، مانند پروانه، مانند پرستو، مانند پرواز...»
خانم معلم به ما میگفت: «یک مَرد میآید.
یک مرد در باران میآید
یک مرد با اسب میآید...»
و ما بزرگتر که شدیم، فهمیدیم آن مرد، از آن سوی درک افق، برای یاری شاپرکها میآید، برای شفاعت آئینهها.
خانم معلم، بزرگترین دوست من بود - او از ابرها برایمان املا میگفت و از باران برایمان انشا
خانم معلم، صبحها در جاده رنگین کمان قدم میزد و عصرها دفتر نقّاشیمان را رنگی میکرد.
خانم معلم ما را به باغِ کاغذی کتابها میبرد و ما که از عطر گلها سرشار میشدیم، به خانه برمیگشتیم
او به ما میگفت که شعر بگوییم - و ما حرفهای کودکانهمان را میگفتیم
او میگفت اینها زیباترین شعرهایند
خانم معلم در ماه مهر، به ما مهربانی را میآموخت و در اردیبهشت، نشانی بهشت را یادمان میداد - معلم ما روی تخته سیاه، با کلماتی از برف مینوشت با کلماتی از گلهای سرخ.
و من هنوز عطر کلماتش را به خوبی استشمام میکنم
من از حروف معطّرِ نامش هنوز سرشارم و دوستش دارم...
الفبای انسانیت
عاطفه خرّمی
دوباره پشت این نمیکتهای چوبی نشستهام و خاطرات روزهایی را که تمام حجم کلاس، از صدای آشنای تو پُر میشد، مرور میکنم.
بر تخته سیاه خیره ماندهام؛ بر لوحی که هر روز، روشنی کلام تو را در ذهن کوچک ما منتشر میکرد. سنگینی نگاه لطیف تو هنوز هم مرا مُتنبّه میکند.
بوی گچ را که میشنوم، صدای ممتد سرفههایت تداعی میشود.
آن روزها دلم میخواست همه گچهایی که تو را به سرفه میانداختند میشکستم.
آن روزها دلم میخواست یکبار به چشمهایم جرأت میدادم، در نگاهت خیره میشدم و زیر لب میگفتم: «خیلی دوستت دارم» آن روزها - با همان شیطنت کودکانه - چه قدر دلم میخواست
بدانم اسم کوچکت چیست، کجا زندگی میکنی، چند سال داری!
... و حالا، حالا که سالهاست از آن روزها بزرگتر شدهام، جواب همه آن سؤالها را خوب میدانم.
اگر از من بپرسند اسم کوچک تو چیست، میگویم: «شمعی که شعلههای عاطفهاش هنوز هم مرا مشتعل میکند.»
اگر بپرسند کجا زندگی میکنی، میگویم: «در دنیای خاطرات پاک و محبّتهای بیریا»
و اگر بگویند چند سال داری، جواب میدهم: «تو به قدمت علم، عمر داری و از زمانی که عصر هدایت آغاز شد، متولّد شدی.
... دوباره پشت این نیمکتهای چوبی نشستهام و تو را میبینم که با همان لباس سادگی همیشهات وارد میشوی، به احترام نگاهت قیام میکنم، در زلال کلامت رها میشوم و الفبای
انسانیت را با تو مرور میکنم، از تمام منیّتها خالی شدهام،
وه! چه رؤیای قشنگی ... ، کاش میشد دوباره در برابر همه بزرگواریهای تو، زانوی شاگردی میزدم و عقدههای جهنم را با دستهای دانش تو یکی پس از دیگری باز میکردم.
حالا سالهاست که کودکیهایم بزرگ شدهاند و وسعت نادانیام هر روز با خودم رشد میکند.
من هنوز هم محتاج معرفتی هستم که از سرچشمه ایمان ناب تو نشأت میگیرد.
من هنوز هم شاگردی هستم که باید در دبستان روشن چشمهای تو، مفهوم شیرین زیستن را بیاموزد.
میخواهم دوباره در سایهسار کلام شیوا و دلنشینت نفسی تازه کنم، چشمهای خواب آلودهام را بگشایم و روح خستهام را به میهمانی شعر و شعور دعوت کنم.
محدثه رضایی
مثل یک مسافر است که از سفرهای دور دست آمده، با کولهباری از تجربه و حرف و حدیث؛
مسافری که در سفر خود به آسمانها، سبد سبد ستاره معرفت چیده است.
کتابها را بارها و بارها مرور کرده است و کتابها بارها و بارها او را مرور کردهاند.
مسافری که بر جادههای خیس و باران خورده علم، بارها و بارها طی طریق کرده و از نگاهش، ستارههای آگاهی بر تاریکی ذهنمان چکهچکه میکند و با دستان بهارگونهاش، گلها و گیاهان را بر خشکسالی روحمان پیوند میزند.
مسافری که از غزل سرشار است و روی بالهای سپیده میتوان او را دید و با او تا خورشید همسفر شد.
یکشنبه
13 اردیبهشت 1383
12 ربیع الاول 1425
2004 .May. 2
کجاست آلبوم خانوادگی ما؟ کجاست تصاویر توصیههای پیامبر؟
چه شد عکسهای اجداد ما، در کنار پیامبر صلیاللهعلیهوآله؟
کو تصاویر اقیانوس همّت مسلمانان در وقت هجرت، ساختن مسجد قبا و فتح مکه و... ؟
میخواهم دریای توفانی که در عمق چشمان پیامبر صلیاللهعلیهوآله، در آخرین لحظات عمرشان، موج نگرانی میزد را دوباره ببینم.
میخواهم غبار غفلت را از آینه ثقلین پاک کنم.
میراث عزتمان را کدام گرگ استعمار میخواهد در شب تفرقه به تاراج ببرد؟
خدا نکند که دشمن، به ریشههایمان بخندد!
خدا نکند که زلال برادری ما، از گلولای تفرقه، کدورت نفرت بگیرد!
حیف نیست که میوه شیرین وحدت، فاسد شود؟
حیف نیست که قصاب تساهل، پیش روی همه، با ساتور جداییاش تن اصول و باورهایمان را قیمه قیمه کند؟
حیف نیست که پای وحدت را به ساحل امنیت نگذاریم و از شرّ گرداب نزاعها آسوده نشویم و سزهزار عزت اسلامی را با چشم عاقبت اندیشی خود حس نکنیم؟
ذخیره حج و معدن جهاد کجا و فقر اعتماد و ترس از دزد اتحاد کجا؟
غزلهای نبوی با قافیه وحدت کجا و تکرار تلخ و دوئیت کجا؟
پس ای دستهای شیعه و سنی، به هم گره بخورید!
ای قلبها، باهم بجوشید!
ای غریوهای استکبارشکن، بخروشید!
یا ایها المسلمون اِتّحدوا
و تو ای آئینه بزرگ حج! خودت را، قامت امواج دشمن شکنت را، وحدت یکایک سلولهای غیرت، در لباس بیریایی احرامت را، شعار مشترک توحیدت را، شعور عرفانی و خلسههای عرفاتت را، شکوه حرکت اقیانوس هرولههایت را و مشت گره کرده برائتت را به نمایش تفرقه
اندیشان کوته بین بگذار.
آی زلال نماز جمعهها و جماعتها! عمق پیوند نمازگزارانت را و حرکات موزون رکوع و سجودشان را در نسیم طاعت نشان ده.
... و راستی چه دینی میتواند در مسابقه پرستش فردی و ستایش گروهی، به گَرد اسلام برسد؟ چه دینی بدون عقد اخوت، حج، نماز جمعه و جماعت و... ، از حمله غول تفرقه، جان
سالم به در میبرد؟
بیاییم، به سلاح وحدت مجهز شویم که نعمت وحدت، نفس عیسوی را ماند که به کالبد بیرمق جامعه، نشاط پویایی میبخشد و چونان عصای موسوی است که مارهای تفرقه و سستی را میبلعد و نیرنگ فرعونیان را بیرنگ میسازد.
دستهایت را به من بده!
دستهایت را به دستانم گره بزن!
به روی فاصلهها خط بکش و مرز جدایی را بشکن!
دستهایت را به من بده! به شکرانه خدای واحدی که داریم، که دستهای من و تو، هر دو به سمت یک خدا به دعا بلند میشود، به شکرانه یک قبله واحدی که داریم، که من و تو، هر دو به سمت یک قبله به نماز میایستیم.
به شکرانه یک کتاب واحدی که داریم، که من و تو هر دو، تالیِ یک قرآن هستیم.
به شکرانه یک پیامبر آسمانی، که من و تو هر دو آزاد شده یک رسولیم!
و به شکرانه یک دین واحد، که من و تو هر دو، پرورش یافته یک مکتبیم؛ اسلام! دستهایت را به من بده، مباد فاصلهها بین من و تو جدایی بیاندازد!
من و تو، فرزندان یک تاریخیم.
من و تو از نسل یک معجزهایم!
چشمهایت را بر هم بگذار، و با من به قرنهای دور سفر کن؛ به نخستین روزهای اسلام.
با من به مدینه سفر کن. احساس کن اینجا مدینه است و زمان، زمان رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله.
من و تو همراه یک جمعیت عظیم، در پیشگاه رسول خدا ایستادهایم. رسول رحمت، امر به پیمان اخوّت میدهند؛ چه صحنه باشکوهی!
رنگها بیرنگ میشود، طبقات در هم میریزد، مرزها پاک میشود. بلال حبشی، سلمان
فارسی و... همه و همه، برابر میشوند، برادر میشوند. من و تو هم دست در دست هم. عهد دوستی و برابری میبندیم، قرار است هر آنچه را داریم با هم قسمت کنیم.
من، خانهام را و زندگیام را با تو سهیم میشوم. تو در غمها و شادیها با من شریک میشوی.
... و من و تو، در محضر خدا، عهد میبندیم تا برای همیشه دوست و یاور هم باشیم.
... و امروز، چندین قرن از آن روز شیرین میگذرد...
پیامبر به دیدار خدا رفته، اصحاب، همگی ترک دنیا گفتهاند...
از آن جماعت عظیم، هیچ کس نمانده، ولی هنوز من و تو، در سایه همان پیوند آسمانی، عاشقانه «ما» بودن را تجربه میکنیم.
سه شنبه
15 اردیبهشت 1383
14 ربیع الاول 1425
2004 .May. 4
و منظر جهان را از تنگ چشمی حصار بلند جهالت دیدی، تا جهان از توبه تنگ آید و زمین، آرزوی بلعیدن تو را با کراهتی عظیم بپرورد.
آغاز ستم بودی و نه پایان آن، اما آن چنان در شرارت خود گم شدی تا اسطوره ظلم شوی و افسانه بدی.
به درد میآیم، از اینکه تو را آن گونه بیافسار و لگام، به تاخت بر صفحه تاریخ میبینم.
آنگونه بیپروا و درازدست، بر سپیدترین یاسها، داس گذاشته، بر زیباترین باغها آتش
زنان، بر بلندجاترین مکانها نشسته بر ستوران موهن روزگار.
به درد میرسم از اینکه خون برناترین فرزندان آدم را ریخته شده با شمشیر ستم تو میبینم و معصومترین ترانههای این خاک را پر پر شده در پیشگاه بیشرمی تو.
آغاز ستم نبودی و ای کاش پایان آن بودی و انسان فراموش کار، از سرنوشت شوم تو درس میگرفت و افسار خودش را اینگونه رها نمیکرد تا شاید انسان میماند و انسان میزیست.
به درد میآیم از اینکه تاریخ، تو را آدمی زادهای میداند و به هیأت ظاهری آدمی زادگان تصویر میکند.
اما به آن سوتر که نظر میکنم، مردی را میبینم که به تمام دلواپسیهایم پاسخ میدهد. و مرا به «انسان» بودن دلداری میدهد.
مردی آن گونه که حسین علیهالسلام بود، انسانی آن گونه که حسین زیست.
به شوق میآیم؛ که حسین علیهالسلام، فرزند آدم است. مردی که فرشتگان به بودن وجود او مینازند ما از انسان است.
به شوق میآیم؛ از صفحه بعدی تاریخ که سرنوشت مردی را قلم میزند که در ارتفاع مظلومیت، در بالاترین نقطه تنهایی، عزیز بود و به عزّت میاندیشید.
مردی که مایه انسانیتاش - دین و باورش - را فراتر از زندگانی دنیایی خود و عزیزان و حتی فراتر از آسایش خانوادهاش میدانست و در پای آن زیباترین پرندههای زمین را قربان کرد.
به شوق میآیم؛ از صفحه بعدی تاریخ که نام «عباس» در آن میدرخشد و نام زیبای «ایثار»
به شوق میآیم از صفحهای که زینب را - آدمی زادهای فرشتهخو - رقم میزند و سرنوشت زیبای صبر را و عزّت را.
به درد و شرم میآیم از اینکه تو را به هیأت ظاهری آدمیزادگان در تاریخ میبینم، اما شوق به دیدن «علی اکبر» عاشق، حرّ آزاده، قاسم عارف، علی اصغر، بزرگ شعر حماسه عاشورا و...
آن چنان پیشی میگیرد از این درد که نام تو را از خاطر میبرم؛ چرا که شایسته گم شدنی.
تو را حتی شایسته نفرین و لعنت نمیدانم و شایسته بر زبان آوردن؛ چرا که آنقدر ناچیزی که در برابر عظمت این همه ستاره، خود به خود میمیری، اما تو نباید فراموش شوی. تو باید عبرتی
باشی تا آنان که ستم میکنند، با دیدن سرنوشت تو به خویشتن آیند و... انسان زنده بماند.
چهار شنبه
16 اردیبهشت 1383
15 ربیع الاول 1425
2004 .May. 5
آشیان من باش و خدایم که من بیپیرایهترین نیازم را به پیشگاه تو میآورم.
کولهباری سیاه، پر از استخوانهای شکسته و پریشانی و دو پای تاول زده از شدت بیهوده گردی؛ تنها این است هدیه من به پیشگاه تو.
و گلویی خشک شده از شدت تشنگی که آوازها را یک به یک در گم کردن نام تو، به هذیانی جنونآمیز میکشد.
و گلویی خشک شده؛ تنها همین است گفتوگوی شرم و ابهّت مهر.
و تنهایی وحشتناک بیتو - شاید اینجا اگر نبود، کمی پیشتر در آستانه تقدیر دست ساخت خود، در باتلاق نومیدی و یأس، بیسرانجام میخفتم - .
اکنون به خود آمدهام؛ پیش از آن که به تو بیابم، تا آشیانم باشی و پناهم؛ تا سکوتم را بشنوی و آوازم تعلیم دهی؛ تا درمانم باشی و دردی نو بیاموزیام؛ تا نیازم برآوری و به نماز، نیازی نو هدیتم دهی.
«و جزاینم هنری نیست» که بازگردم؛ از رو نروم و باز، بازگردم و شرم را پشت درهای همیشه باز تو جا بگذارم و به خانهات بیایم... و جزاینم هنری نیست.
و ذهنی آشفته، گلویی خشک، دستانی که همه جا سخن گفت و کسی نشنید و پاهایی که به هر جا رفت و... باز آمد... و اگر نبود این خانه که چراغش همیشه به مهر، روشن است و...
تا من نماز بگزارم بدان جا که نیاز بخرند آداب نماز بیاموزند و دستور نماز.
تا من سکوت کنم آن جا که کلام آموزند و به تبرک، دستمالی برای زدودن شرم و نانی که امید را در ذهن روشن میکند، به آغاز با تو بودن آمدن، از پایان بیخویشی.
بوی آبی
محدثه رضایی
از نور ساخته میشود و بالا میرود.
مصالح آن را جبرئیل امین، از عرش میآورد. در تار و پودش، بوی بال فرشته به کار رفته و آسمان بالای سر آن، حس دیگری دارد. روزنههای مسجد، پلی است تا هفتمِ آسمان و گلدستههای آن، دلهای مؤمن به روشنی است. اذان این مسجد، بوی آبی میدهد و محرابش،
زمزمههای وحی خداوند محمّد صلیاللهعلیهوآله است.
پلههای منبرش تا معراج بالا رفت و جلوه جمال جبروت را میتوان با معرفت، در این فضا نگریست.
دستان اوست که میسازد
دستان اوست که دلش را در جای جای مسجد رقم میزند و دستان اوست که تاریخ آن را ثبت
میکند.
جمعه
18 اردیبهشت 1383
17 ربیعالاول 1425
2004 .May. 7
سیدعلی اصغر موسوی
وسعت خانه به اندازه هستی، دریا / کوچه آینه تا عمق افق، ناپیدا / آسمان منتظر بال کبوتر، شاید / برود عطر تبسّم ز ترنّم، بالا / یک گل تازه به دنیای گلستان آمد / آسمان کِل بِکشد: آمنه علیهاالسلام! مهمان آمد / عطر توحید، ز محراب گُل آید، گوید: / یوسف عرش به مهمانیِ کنعان آمد/ ...
شوق را چه کسی میتواند معنا کند، یا رنگ این شب آکنده از شور و تغزّل را؟! آه، این چه معجزهای است - شب و رنگین کمان، شب و این بازی ابریشم و باد -! گویی از «مکّه» تا عمق
کهکشان چراغانی است، شب و این فوج فوج کبوتر! از کدامین سمت میوزد این نکهتِ بهشت!
چه زیبا مشام لحظهها را مینوازد و چه خوش، زمین را اسیر نوازش خویش ساخته است! وه
چه عطری نهفته در بشارتِ پیکِ بهاران! این شمیم، نشان تولّد کیست؟!
بیا ای بهار اجابت شده دلها!
بیا ای فرصت سبز!
بیا ای رحمت آیینههای خسته از شبهای گمراهی!
بیا ای وسعت امید!
بیا ای قامت آزادیِ انسان، ز قید خشمگین شلاقهای مرگ!
بیا ای برترین فریاد مرد آسمانی، بتشکن، توحید گستر، رهبر انسان!
دین تو انسان «عاشق» را به اوج کهکشانها میبرد با خود! جذبه لبخند تو، آیینه دلهای بیکینه است!
عشق تنها، با تو معنا میشود. حضور تو تنها برای سرسبزیِ کویرستان «حجاز» نبود؛ که تب زمین، تنها با طراوت لبخند تو فروکش خواهد کرد.
کافیست گفته شود: «یا محمّد صلیاللهعلیهوآله»، درِ قلعههایی همچون خیبر که هیچ! تمام درهای بهشت را میشود به اذن نامتان گشود!
یا رسول الله صلیاللهعلیهوآله! «صفای قدمتان»! همانا بیزبانی، قلم را خوشتر! که هیچگاه قادر به بیان عظمتتان نخواهد شد!
مولا جان! نبیِ رحمت! امام صداقت و عشق! چه غوغا میکند عشقتان در سینهها! که جای این خاک، معطّر از ذکر صلوات بر نام شریف و روح نازنینشان نیست؟!
مولا جان! یا رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله! صفای قدمتان! رخ بنمایید: طَلَعَ الْبَدْرُ عَلَینا.
روشن از نورِ شما، کلبه دلها، مولا
سینه از فیض عطش وسعت دریا، مولا
نور گفتم، رخ زیبای شما را دیدم
نور هم پرتوی از «نور شما»، یا مولا!
اینک ماییم و دستهای گره خورده در هم! دستهایی پر از شوقِ «وحدت»!
یا رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله! اینک میشود تبلور آرزوهای شما را در اتّحاد مسلمانان، به تماشا ایستاد؛ اتحادی که تمام قومیّتها را در یک صف - صف مسلمانی - قرار میدهد و امت جهانی اسلام را به افق آرزوهای خویش میرساند!
اینک، این جهان غرق در روح مادی، بیشتر از هر زمانی نیازمند به «عشق» است! نیازمند، به گفتن: «لا اله الاّ اللّه؛ مُحمّدٌ رسُولَ اللّه صلیاللهعلیهوآله!»
جهانی که در تب رؤیتِ واپسین سحرگاه «آدینه» است؛ آدینهای که با «ظهور عدالت اسلامی»، بساطِ بیعدالتی «شمال و جنوب»، فقیر و غنی، حاکم و محکوم را برخواهد چید و چشماندازی
زلال، از برابری و همسانی، مثل اقیانوس، به بشریّت هدیه خواهد کرد!
یا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله! ای نور حقیقت در نبض هستی! ای شور محبت در تن عشق! ای عطر رحمت بر مشام آفرینش! ای «امین» عاشقانههای خداوند.
تماشاکده چشمانم فدای خاک نعلینِ آسمان پیمایتان باد.
مکه منتظر بود
محمد کامرانی اقدام
حجاز، انبوه لشگر سیاهی بود و سرتاسر آن «سرزمینی سوخته».
لبریز از ناسپاسان بود.
حجاز، در اندوهان متعالی موج میزد و «انسان»، اسیر پندارهای پلیدی و پوچی بود و آواره آوازهای ناموزون دور دستهای جهالت.
خرافهپرستی، رایجترین سکه بود و دسیسه، در دسترسترین وسوسه و مکه، غرق در مکر مدام ابومکرها بود و ابوسفیانها، ابوجهلها و ابوسیفها. حجاز، «سرزمین سوختهای» بود که در آن، هیچ آوازی جوانه نمیزد و هیچ نگاه نابی مجال نگریستن به بینهایت را نمییافت.
حجاز، زادگاه ناامیدترین نگاهها بود و مهد گهوارههای تهی از دختران دم از نفس فرو بسته.
حجاز، تفتیده بود و تشنه کام، از تندخوییِ ترزبانانِ تردست، که شعر بلند شمشیر را هم قافیه ترس و جهالت رایج حجازی نمودند.
دختران دست از جان شسته، نفس نفسزنان، آواره زنانگی خود بودند و بادیهنشین نَفْسهای آتشین خوی مردان ستیزهجوی.
مکه منتظر بود و تو باید طلوع میکردی.
مکه منتظر بود و تو میبایست میآمدی تا شگفتی آرامبخش خویش را در کام منتظر و مضطرب حجاز بریزی و زمزمه زلال خویش را دمساز شبهای عنان گسیخته حجاز کنی.
یا محمد صلیاللهعلیهوآله! تو میبایست میآمدی تا هیاهوی هولانگیز و هراسناک را در هایوهوی هستی بخش خویش، خاموش کنی.
یا محمد صلیاللهعلیهوآله! تو میبایست ظرفیت چشمهای ظریف خویش را در برابر آن همه کور دلی و شورچشمی به تماشا بگذاری، تا مجال کوتاه مرگ را برای بلندای شبهای یلداپرست فراهم کنی.
«عامالفیل» بود و زمان، زمان آفرینش آفتابیترین لحظهها.
کوچه پس کوچههای نسیم، پر از عطر عطوفت بود و لبریز از مهربانی محض.
کرانه افق مکه، غرق در دامنههای مواج نگاه تو بود. در آستانه سپیده سحری، التماس سرازیر سکوت، موج میزد تا تو بیایی و تمام شوق و شور، تمام شکفتن، زبان به حُسن تو باز کند و عقده دل بگشاید.
مکّه منتظر بود تا بیایی و از پیکر بتها، تبر بتراشی.
مکّه منتظر بود تا تو بیایی و عشق را به زمینیان هدیه دهی.
مکه منتظر بود تا تو بیایی و تکبیر متلاطم تو در طولانیترین طومار تاریخ بپیچد و واژههای واهی را از معرض دید عموم لحظهها بردارد.
مکه، تشنه محبت بود و مشام محبت، آکنده از عطر حضور مکه، تشنه محبت بود و شوق را توان سخن گفتن نبود و شور و اشتیاق را جز وصل، آرزویی در دل نبود.
جز جوانههای محبّت، در شب مکه نمیرویید و شاخه شادمانی، سرشار از «در خود نگنجیدن بود» و شاخه شکوفایی، پا به پای موسیقی مواج هنر، میرقصید و نوازش نور بود و نیایش.
نوازش نور بود و نیایش نیلوفران آفتابی
یا محمد صلیاللهعلیهوآله! قنداقه تو در دستهای آمنه، آیهای بود که صراحت آن، شب را شکست و شکوفه مهر و لبخند را بر لبان خشکیده «انتظار» نشاند.
انتظار تمام ستارهها به سر آمد، و تو آمدی تا سیاهی را در خاکِ سرد، به خاک سیاه بنشانی.
آمدی تا تیرگی را زنده به گور کنی.
یا محمد صلیاللهعلیهوآله! آمدی تا دلهرهآورترین و ابهامآمیزترین شب را برای «لات و هبل، منات و عزّی» رقم بزنی، آن شب که تلألوی تو از شکافِ شک، بر «لات و هبل و منات و عزّی» تابید،
ابهامانگیزترین شب تاریخ را به تماشای چشمهای ابراهیمی خویشتن بردی.
شب بود و ناگهان، بزرگترین حادثه، از مشرق ملکوت، سر بر آورد و لرزه بر دیوارهای دیو مرامان انداخت که مکه بی محمّد صلیاللهعلیهوآله همیشه تاریک میماند و افسرده.
که مکه بیمحمّد، پر از شکّ است و شراب
پر از هراس است و بیم
و محمد صلیاللهعلیهوآله آمد تا اولین غزوه خویش را با «لات» به انجام رساند،
محمد صلیاللهعلیهوآله آمد تا ترس و هول بر جان «هُبَل» بیاندازد.
محمد صلیاللهعلیهوآله آمد تا مهربانی، تا عشق به دنیا بیابد.
طلوع خورسید زیباییها
حمزه کریمخانی
آن هنگام که تو از حجاز طلوع کردی، طلیعهداران انوار خورشیدی، بر دامن خجلت آویختند و روشنایی، تکثیر شد.
حضرت عشق، با دم مسیحایی تو تولد یافت و کودک ایمان، به یمن ندای سپید تو، بلوغ را تجربه کرد.
تو بر بام بلند تاریخ، پرچم کعبه را افراشتی و در سرزمین قلبها، بذر محبّت کاشتی.
تو نور نبوّت را بر دلهای بشر تاباندی. «قبله» را به همه قبایل جهان نمایاندی و گل توحید را بر گونه جمال جهان رویاندی.
اگر نگاه سبز تو نبود، هیچ سبزهای در جهان نمیرویید و اگر صدای گامهای تو، گوش تاریخ را نمینواخت، جغرافیای عشق رنگ میباخت. آفتاب گرم دستهای تو، یتیمی جهان را جبران کرد.
اگر مهربانیهای تو نبود، هیچگاه کودک دنیا، برای ایستادن پا نمیگرفت. حُسن یوسف،
پرتوی از تجلّی آفتاب زیبایی توست، دم عیسوی، از تنفّس تو برکت یافته است و عصای همت ساحران سیهپوش، کفر را از اتاق اندیشهها اخراج کرد.
باران ساده صفا و سپیده، از ردای تو بر جلگههای جوامع فرو بارید و همه انسانها را به سمت حاصلخیزی هدایت نمود.
اگر تداوم آبی آرامش، از سر انگشتان همایش اندیشه و احساس موج میزند، از شکوه نگاه توست.
تو ناخدای کشتی کرامتی، عاطفه روشن بارانی، پناهگاه چشمان یارانی و شکوه همه سبزهزارانی.
معنای ملکوت را تو به ما یاد دادی - کتاب ایمان را تو برای جهان تفسیر کردی. طلوع خورشید جمالت که طلوع خورشید زیباییهاست، خجسته باد!
امین وحی
محمدسعید میرزایی
شبی ملیح که یک لمحه مدّ تام تو شد
ادامه یافت جهان از تو و تمام تو شد
شکفت گل به گل و پلک زد به تسبیحت
همه جهان غزلی با ردیف نام تو شد
هنوز سوزن پرگار آفرینش تو
نگشته دایرهای، دور، دور جام تو شد
نه اینکه میکده ساقی نداشت - البته
که داشت، ساقی این بزم، لطف عام تو شد
که بود خاص تو؟ - او کز ازل به بزم جهان
امین وحی شد و ساقی مدام تو شد
که قفل باز گشود از طلسم گنج حکیم
که خاص درگه تو، مردی از عوام تو شد
گلی که یک به یک اخبار قاصدکها هم
از اوست، سبز شد و قاصد پیام تو شد
حروفی از الف و لام و میم، در گوشه
قدِ «الف» دهنِ «میم»، زلفِ «لام» تو شد
«احد» احد شد و یک «میم» از تو کم شد اگر
دو «میم» چون که در او ضرب شد، مقام تو شد
در این میانه نیفتاد از قلم هم «لام»
گرفت «سین» مسیح از تو و «سلام» تو شد
سلام بر تو که «لولاک» این غزل هرگز
نبود و شکر، که با حسن اختتام تو شد.
«مدینه»، در پرتو انوار سحرگاهی، درخشانتر از همیشه، در انتظار میهمان بود؛ میهمانی که از آن سوی بهشت میآمد، میهمانی از تبار نور، از قبیله ایمان! گویی برق امید، بر نگاه هستی نشسته است و اینبار، «عشق» به سراغ «صداقت»، میرفت!
صداقت یعنی تجلّی خداوند در آیینه دلِ «صادق آل محمد صلیاللهعلیهوآله»! صداقتِ صادق علیهالسلام، یعنی طلوع یقین، یعنی ظهور نور حقیقت، یعنی تولّد خورشیدی که مذهبش، نور، مرامش عشق و آیینهاش تجلّی جمال الهی است! صادق علیهالسلام یعنی معمار علوم الهی!
یعنی نقطه اوج و ستیغ علوم نبوت و امامت!
اینک این همان «پیام روشن» خداوند است.
این همان پیر خلوتخانه حقیقت است که عظمت علم الهی را فریاد خواهد زد و پرچم توحیدی اسلام را بر ستیغ تمام «فلاتها» به اهتزاز درخواهد آورد!
مثل انعکاس نور سحرگاهان، تمام تاریکیها را از ذهنها خواهد زدود و «فقه جعفری»، آینهدار حقیقت «خاصّ علوی» خواهد شد؛ حقیقتی که بهترین جواب، برای اهالیِ شک و تردید است!
عاشقان! از راه میرسد پیغامآور صداقت و امام کاروان نور، تا خستگانِ تکاپوی «طلب» را امید و گم کردگان راه سعادت را راهنمایی امین باشد.
از را ه میرسد، فرزند امامت؛ فرزندی که «صادق»ترین، «جعفر» آل اللّه علیهالسلام است و «فاضل»ترین عالِم عِلماللّه(جلّ جلاله) و «طاهر»ترین فرد روزگار خویش. شرافتش، مصطفوی صلیاللهعلیهوآله است و نجابتش، علوی علیهالسلام.
مَهد پرورشش، به دامان مادری است که در اقتدا به «فاطمه» علیهاالسلام، فاطمه علیهالسلام است؛ بانویی سرشار از عصمت و نجابت، علم و زهد و یقین و کرامت و عزّت و وقار!
چه نیکو پرورشی در دامان بانویی کمنظیر! بانویی به پاکی و زلالی آب! دریایی که در دامان خود، گوهر وجود «حضرت امام صادق علیهالسلام» را پرورده است!
از راه میرسد، پرچمدار «فقه ناب علوی»؛ پرچمداری که آسمان، برابر عظمت آستان
کبریاییاش، سر فرود خواهد آورد و نام مبارکش، با پاسداشت تمام، بر زبانها جاری خواهد شد!
و تمام حوزهها و مکاتب، در سایهسار عنایاتش، غبار شکّ از آیینه دلها خواهند زدود.
چراغ هدایتش، تا ابد فروزان و جادههای معارفش برای سالکان مسیر الی اللّه «جلّ جلاله»، امن خواهد بود!
مولا جان! امام صادق علیهالسلام!
سلام و درود خداوند بر تو باد
بر تو که آسمان و زمین، در ستایشِ نامت ناتواناند و اوراق هستی را گنجایش فضل تو نیست!
بزرگوارا، یا صادقِ آل محمد صلیاللهعلیهوآله!
جاریترین زلالِ ازل تا ابد، تویی!
نامیده کردگار جهان، چون که جعفرت علیهالسلام!
فقه و اصول و فلسفه، جز نقطهای نبود
گر میگشود حوصله، اوراق دفترت!
افتخار ما، پیروی از «مذهب» توست.
ماییم و آرزوی شفاعت!
ما گدایان را به احسانی بنواز، سخت محتاجِ عطوفتت هستیم، مولا جان!
یَابن رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله! صفای قدمتان، خوش آمدید!
میلادتان مبارک.
شنبه
19 اردیبهشت 1383
18 ربیعالاول 1425
2004 .May. 8
مهدی زارعی
در آن هنگام که تودههای تیرهای از همه نالایقیها و تمامی بیکفایتیها پهنه گستردهای از آسمان وسیع این مرز وبوم باستانی را به سیطره خود کشانده بود،
آنگاه که تمامی رودها و چشمههای این آب و خاک، در قرون متمادیِ پشتِ سر نهاده خود، به واسطه سیهکاریها و کوتهاندیشیهای تنگنظران، محکوم به تجربه خشکسالی بودند و از
چاههای عمیق و قناتهای طویل نیز جز خاک و خاشاک نمیجوشید،
آنگاه که ستیغِ سر به فلک کشیده قلههای مرتفع، از شرم آن چه بر روزگارشان میگذشت و بر
صفحه سرنوشتشان نوشته میشد، حقیرانه، پیشانی خجلت بر خاکِ پست میساییدند و از معادن غنی و گرانبهایشان، جز تحفه یغما و غارت، محصولی استخراج نمیگردید،
آنگاه که جنگلها، جز درختان خشکیده نمیرویاندند و درختان، جز میوههای نارس ثمری نداشتند، و آنگاه که دریاها در آبهای مسموم خود، جز ماهیان خُرد را پرورش نمیدادند و سالیانِ سال، در پهنه راکد و به سکون نشسته خود هیچ موجود زندهای را از نسل نهنگانِ دریایی ندیده بودند، به ناگاه بر خلاف سیر نزولی، ولی عادّی و یک نواختِ همه آنچه بر خطوط تقدیر این سرزمین حک میشد، اَبَر مردی پا به عرصه هستی نهاد که طنین پُر ابهت گامهای استوارش،
بنیاد هستی همه کاخنشینانِ سالها بر سریرِ تموّل نشسته و بر تختهای پَرِ قو آرمیده را به لرزه درآورد.
انسانی که به تنهایی و یک تنه، تبرِ عزم راستین و اراده فولادین خود را بر کُنده کهن سالِ فلاکتها و بدبختیهای مردمی فرود آورد که یوغ بندگی و زنجیر بردگی، بر گردنها و پاهایشان
سنگینی میکرد و پنجه سربی و ابلیسیِ اجانب، تا عمق روح و جانشان فرو رفته بود.
مردمی که آنچنان به بدبختیها عادت داده شده بودند که حتّی واژه خوش بختی را به خاطر نمیآوردند و در چشمهایشان کور سوی امیدی اگر میدرخشید، بیش از یک قدمی خود را یارای نگریستن نداشتند. در چنین زمانه وانفسایی بود که او با دستانی از گلهای محبّت و شکوفههای عدالت پُر، قلبی از عشق و عاطفه سرشار، چشمانی از امید و روشنایی آکنده و
اندیشهای متعالی از درایتِ فکر و سلامتِ نَفْس، از گرد راهِ غبارآلودِ زمان رسید و واپسین کورسوهای رو به خاموشِ حیاتِ مردمانِ همکیش و هم میهن خود را فروغی دوباره بخشید که
چنین مهمّی میسّر نبود، جز با زُدودنِ انبوهی از القاب و عناوین دروغینی که همچون وصلهای
ناجور، بر پیشانی نابلندِ صاحبانِ نالایق خود به دلخراشترین شکل ممکن، خودنمایی میکرد.
و اینگونه بود که روبهان تملّق پیشه و کفتاران مردارخار، وجود چنین شیر مردی را که لرزه بر ستونِ شکننده فَقَراتشان میافکند، تاب نیاوردند و آنگاه که خود و همانندان خود را ناتوانتر و زبونتر از آن دیدند که یارای رویارویی با چنین تهمتی را داشته باشند، سر به دالانهای حیله و نیرنگ فرو بردند و دست به د امان ابلیسهای افسونگر شدند که با
دمیدن در گره دسایس
شیطانیاش، مُهر تأییدی زد بر حکمی که حاکی از به خون غلتیدن امیری بود که خطوط جاودانه نام و یادش بر بلندای پیشانی تاریخ حک گردیده و تا همیشه به ابدیّت پیوست.
محمد کامرانی اقدام
بزرگترین درودها بر تو ای دردآشنای دیرین ایران زمین! سپیدترین سلامها بر تو ای اَبَر مردی که رثای تو، قرنها سکوت میخواهد.
ای امیرکبیر آرزوهای دیرین ایران زمین! سالها گذشت، امّا هنوز میهن ما از مرگ بزرگ تو ای مرگ ستیز! ماتم زده است و سیاهپوش.
ای کشته خائنان خنجر فروش و کوردلان خرقهپوش!
ای قربانی دسیسه سالوس صفتان، ای ناصر دین! تو شهید مطامع درباریان شدی و کشته هوسهای هرزهکاران نامرد.
سلام بر تو که نه در خود زیستی و نه برای خویش گریستی، که اندیشه تو ایران بود و دغدغه تو عدالت
تاریخ به خوبی میداند، آنان که برای خوش زیستند، مردهاند و آنان که در راه وطن، خون گریستند و در زخم و داغ غوطهور شدند، جاویدند و ماندگار، زندهاند و پایدار. سینه تو، جایگاه تیرهای حسد ملازمین بود و رگهای تو، غلاف تیغهای تیز توطئهپرستان. حلقه حلقه اشک
ریختی، امّا اسیر زنجیر عبودیت اربابان وطنفروش نشدی.
تو تنهاترین ناخدای کشتی استقلال ایران زمین، در بحرانیترین بحر و توفانیترین تلاطم بوی.
سلام بر تو ای بزرگ مرد! که میخواستی اصول مدنیت را ماندگار کنی و افکار روشن خویش را از لابهلای ذهن ضعیف و ذائقه عقیم درباریان عبور دهی، امّا صد افسوس و هزار حیف که تو را نمیفهمیدند و به کوردلی خویش پافشاری میکردند!
تو مردی بودی که توانستی با تفنگ ترقی و تقوا، بر سپاه وا مانده در نادانی و خرافه، فائق آیی ای مرد! قدرت اراده و زور تدبیر توانای تو بود که ایران زمین را در آن زمان شبهه و شراب، شعر و
شکار، از تیرهای مسموم دشمنان رهانید.
آفرین خدای بر پدری
که تو پرورد و مادری که تو زاد
و به راستی که تو ایستادی و تابع هیچ قومی نشدی
تو ایستادی و میدانستی که میبایست آتش حقارت را خاموش کرد و چون موجهای مرتفع خروشید. ای مرد! ذوق تو فطری بود و کارهایت فکری.
تحت نظر معلم عشق بودی و همکلاسی مکتب عقل و بینش و تربیت شده مکتب میرزایی خود.
نشاط تو طبیعی بود و خشم تو طبیعیتر، اما طبع بلند تو، آفتابپرور بود و زبان تو ظلمتشکن.
تو حقیقت ناگهانی در ناآگاهی امنای منتپذیر دربار بودی و شکوهای خروشان در دستگاه وسوسهجوش ناصری؛ که پیرامون شاه، مشتی متملق موج میزد و درون اندیشه شاه، سودای خام پختن کباب در کنار پلهای «الیزابت» فرهنگ.
ای مرد، ای امیرکبیرترین حادثه اتفاق افتاده در این سرزمین! تو میخواهی ایران جاودان باشد و قوی و مترقی، امّا مرگ تو ضربهای بود که بر نقطه اتکای کالبد ایران وارد آورد و بازار چاپلوسی و چانهزنی را رونق داد.
ای مرد! هزاران درود، نثار تو باد که آن زمان که تو «دارالفنون» را بنا نهادی، همسایگان این سرزمین، از حسرت پیشرفت ملی این سرزمین، نظر تنگانه به دیوارهای استوار «دارالفنون»
مینگریستند و صد افسوس که در آن هنگام، پادشاهان تنپرور، اسیر دست خواجهگان حرم بودند و حرمسرای خویش.
هنوز که هنوز است، داغترین خبرها را فقط در «وقایع اتفاقیه» تو میتوان یافت
درود بر تو ای «امیر نظام»، که شهد بینیازی را به کام خشکیده این خاک چشاندی و طعم سرخ شکر مازندران را به کام نیشکر خوزستان چشاندی و زراعت زعفران را رونقی تازه بخشیدی.
ای مرد! هیچکس نمیتواند جای خالی تو را پُر کند و هیچ نامی نمیتواند به بلندای آوازه تو دست یابد که «بام بلند، همسر نام بلند نیست».
ای مرد! ای توفانیترین حادثه! در چشمهایت وفور وقار بود و در کارهایت افراط طمأنینه
از تدبیر تو بود که مملکت سامان گرفت و رواق آرزو رونق یافت. بیست سال پیشتر از تفکر
بودائیان و افکار آفتابی تو، دروازههای معرفت و تکاپو و علم را به روی ایران زمین گشود، تا تفکر میهنیآباد و کشوری آزاد را در فکر یکایک ایرانیان بنا سازی.
اگرچه علم را از فرنگ اقتباس مینمودی، اما اقتدار تو اقتباسی نبود. میخواستی دوشادوش تاریخ و شانه به شانه تمدن، تمام قلههای افتخار را فتح کنی.
میخواستی جلوتر از جبر جابران زما نه قدم برداری. امّا هزار حیف که حاجیان حادثه جو، غرق در نفرت و کینه، تیغ بر رگهای این اقبال بلند میزدند.
«یک دو روزی پیش و پس شد ورنه از جور سپهر
بر سکندر نیز بگذشت آنچه بر دارا گذشت»
زمانه سیاه بود امیر!
داوود خاناحمدی
به تو نمیمانم و نه به چشمهای سائیده شده بر تنه امیدواری بیکرانهای که درد و سختی و نومیدی را از پا انداخته است.
به تو نمیمانم من تا بتوانم تو را به وصف بکشم، از تو بگویم و دربارهات چیزی بنویسم.
دورم من از تو و از اندیشهات، از قلبت - که مالامال درد بود و اطمینان و خون؛ و چه زیبا در این تضادها، عشق بازی میکرد!
دورم از تو؛ از دستهای استوارت، از صبرت، از خواستن و ارادهات.
و اکنون که قلم به دست گرفتم، شرمم میآید از ناچیزی گفتار و ناتوانی قلم، در برابر نا م بزرگ تو ای اصلاحگر بزرگ!
نامی که نهتنها تاریخ، که صفحه صفحه دل و اندیشه مردمان این مرز و بوم را به تسخیر خودش درآورده است. نامی که چون گوهری درخشنده، بر جبین تاریخ ایران میدرخشد.
در زمانهای که خیانت، میهن فروشی، غارت، دزدی و ستم، شیوه رایج آن بود.
در زمانهای که حاکمان، جز به برآوردن غرایز خود نمیاندیشیدند، تو با تمام اطمینان مؤمنانهات بر خاستی و بر سر تاریخ - که عادت کرده بود به سیاه کردن خود از سیاهکاری مردمان -
فریاد زدی.
بر سر خیانت فریاد زدی. بر سر ستم، دزدی، میهن فروشی.
سایه سپاه دسیسهها بر سرت سنگینی میکرد؛ دستهایی که عادت کرده بودند، به چپاول و غارت و خیانت.
زمانه سیاه بود امیر؛ سیاه و کسی - حتی آنان که تو برای آنان اینگونه درد و اندوه و دشمنی را به جان خریده بودی - ، نمیتوانستند تو را درک کنند؛ چرا که تو فراتر از زمان خود بودی، فراتر از اندیشه بسته روزگار خود.
مردمان - رعیت - ؛ همانان که تو آنان را ولی نعمت خود میدانستی و از برای آنان عمرت را گذاشتی، حتی آنان نیز تو را ندانستند؛ چرا که آنان، جز دروغ و خیانت و ستمپیشگی از حاکمان ندیده بودند و نمیتوانستند جز این باور داشته باشند.
زمانه سیاه بود؛ تاریک، امیر!
با این همه و در برابر این همه سیاهی، تو ایستادی و خم به ابرو نیاوردی تا پشت را به اندوه و درد خم کنند. ایستادی و استوار و مطمئن به قطع کردن دستهای شوم خیانت و اندیشههای
مرگآلود ستم پرداختی
ایستادی و بر سر تاریخ فریاد زدی که بازی عوض شد و... بالاخره گاهی کسی میشود که حکومت کند، اما به فکر خیانت نباشد. سیاست بورزد، اما نه برای قدرت و سیر کردن غرایز.
کسی که جز خدا و مردم، کسی را پشت پرده سیاست پنهان نکرده است.
چهارشنبه
23 اردیبهشت 1383
22 ربیعالاول 1425
2004 .May. 12
عاطفه خرمّی
میرفتند تا بر عزّت، چوپ حراج زنند. میرفتند تا غیرت ایران را لگدکوب حقارت کنند. رسم آزادگی را برچینند و سنّت متروک بردگی را احیا کنند. میخواستند مال و جان و ناموسمان
را به رسم پیشکش، تقدیم شیطان بزرگ کنند.
بر دهانمان قُفل خاموشی زنند و بر چشمهامان پرده غفلت بیاویزند.
دادخواهی - طبیعیترین حق انسان آزاده - را در معاهدهای ننگین سلب کنند و خاک ایران را
بیشه روبهانی کنند که نقاب انسان به چهره دارند.
میرفتند تا پشت درهای بسته مذاکره، تمام شرف ایران را یکجا به ثمنی ناچیز ببازند.
... که ناگاه، مردی از تبار آزاد مردان تاریخ، خواب شب شومشان را آشفته کرد و بساط نیرنگشان را با کلامی آتشین در هم ریخت. روح غیرت ایرانی را برانگیخت و فطرت آزادپرور
انسان را از پس پردههای غفلت و بیخبری، به وادی معرفت آورد.
در دل پیر و جوان، حسّ باشکوه عزّت متجلّی شد و سردمداران تزویر، در منگنه غیرت مردم ماندند.
هیچ چیز نمیتوانست آتش خشم و بیداری ایران را خاموش کند.
«کاپیتولاسیون»، ننگینترین معاهدهای است که عزت ما را در زیر چکامههای استبداد نابود میکند.
«کاپیتولاسیون»، تلخترین زهری است که جام جان یک ملّت را آتش میزند.
... مردی از تبار آزادمردان تاریخ، رنگهای نیرنگ را بر ملا کرد و نوکران سینه چاک شیطان را در دادگاه شعور مردم رسوا کرد.
مردی از تبار آزادمردان، تاریخ پردههای مذاکره با اجانب را بالا زد و از پس آن، چنگالهای خونآشام ابلیس را که در دستهای کریهِ غلام خود فروختهاش گره خورده بود، آشکار کرد.
پنجشنبه
24 اردیبهشت 1383
23 ربیعالاول 1425
2004 .May. 13
محمدسعید میرزایی
بانو!
آمدنت به این شهر،
رجعت بهار بود به کویر.
رویش سبزی و طراوت بود بر دستانترک زده خاک.
تو آمدی و فرش سبز سیادت در اینجا گسترده شد.
تو آمدی تا آنان که راه خانه دوست را میپرسند، راه گم نکنند.
یا حضرت معصومه!
تو آمدی؛ تا کبوترانِ معصوم را پناه دهی.
این شهر، در سایه گلدستههای حرمت، سبزترین گوشه زمین است.
بانو!
گرچه لایق نبودم که سایهنشین دستهای کریمت باشم،
اما تو مرا به لطف پذیرفتی.
زندگی در کنار حرمِ تو،
همسایگی با بهشت است.
هر شب صدای بال زدن فرشتگان را گرد گنبد حرم تو شنیدن،
هر سحر در صدای اذان حل شدن،
و در عطر مناجات شناور شدن،
زیارتنامه گریه را به سمتِ تبسّمِ تو خواندن،
صبحانه نور خریدن،
نانِ «توکّل» خوردن،
به کسبِ «بهشت» رفتن،
یعنی زندگی در شهری که حضرت «معصومه» دارد.
یعنی زندگی در کنار نام تو،
یعنی زندگی در کنار مهربانی تو.
اینجا همه جادهها به سمت نگاه تو میپیچند.
چشم باز میکنم، یک گوشه از حرم تو، مثل یک تکّه از بهشت،
از قاب پنجره، در اشک چشمهایم حل میشود.
هرجا میخواهم راه کج کنم، حرم تو در برابرم سبز میشود.
هر وقت غفلت میکنم، سایه حرم تو را بر روی شانههایم احساس میکنم.
جاذبه حرم تو، شهر را در خودش میکشد،
من که طاقت این همه جذبه را ندارم،
کاش یکی از ستونهای حرمت میشدم!
همسایه روضه جنان گردیده است
آیینه ناب آسمان گردیده است
این شهر کویری از صفای قدمت
گلگشت نگاه عاشقان گردیده است
ای رشک آفتاب، که پرتوتان سایهگستر است، مدام باد سایه شما! اینجا مگر «طور» است که تجلّی نمودهاید؟!
اینجا قم است، خوش آمدید، صفای قدمتان! جان چه قابل که فرش راهتان گردد!
بانوی کرامت، آیینه دلها، فدای عشق آسمانیتان باد!
وقتی که نبودید، این شهر، آسمانی نداشت، ستاره و ماه و خورشید نداشت، گلزار نداشت، گلدسته نداشت!... هیچکس به آسمان سلام نمیکرد و کاروانها، بیتفاوت از کنار شهر میگذشتند! اما شما آمدید؛ هر چند «دولت دیدار» کوتاه بود، اما «عطر گل میآید از هر کوچه بادت عزیز!» آمدید و توجّه آسمانیان به این شهر جلب شد
فرشتهها، سقفی از نور، بالای شهر کشیدند!
حجره به حجره با طراوت یشم و زمرّد، فضای معنوی شهر را آراستند و کهکشانیان را بر لب، علامت سؤال نشست:
این مریم کیست که بوی بهشت میوزد از آسمان آن؟!
شهر در همهمه «یا سبوح یا قدّوس»، گم شد و فصل تازهای از سرنوشت، در این کویر بیاحساس رقم خورد؛ فصل تازهای که همچون بهار، مجمعالانوار علوم الهی در شهر قم شکوفا
کرده و به تمام جهان معرفی کرد.
از برکت حضور بانو، انقلاب عظیم اسلامی، همچون پرتو خورشید بر جهان پویای حقیقت تابید.
یاد و خاطره حضور خاتون هر دو عالم، حضرت معصومه علیهاالسلام در قم گرامی باد.
گویی بهانه میکند این دل بهشت را
اینجا، که میدهند به سائل، بهشت را
آری، بهای گریه عطا، داده میشود
هر کس که شد هر آینه، مایل، بهشت را
فرموده است،: جعفر صادق علیهالسلام به شیعیان
اینجا زنقد مهر نوافل، بهشت را
اینجا حریم حرمت آل محمد صلیاللهعلیهوآله است
عطرش بود همیشه مقابل بهشت را
مریم سقلاطونی
قافله نزدیک است
نزدیک به هوای معطر اسپند و گل
امروز روز گلهای سرخ است
روز اسپند است
امروز روز استقبال آیینههاست
از امامزاده ابراهیم
تا حرم
پیاده میآیم
از امامزاده ابراهیم
و کوچههایی که سرایا هلهله است و اسپند
و صدای زنگولههایی که
صبح را در تن خیابان
شستهاند
از امامزاده ابراهیم
پیاده میآیم
تا آستانه فرشتگان سپیده دم «ارم»
با عطر دلانگیز زنگولهها و گلها
صدای قافله میآید
و همهمهای شورانگیز
از «میدان معصومیه» تا «میدان میر»
فوج فوج فرشته میبارد
دسته دسته گلهای سرخ
متولد میشوند
و رود رود عشق
به زیارت بانوی آیینه
میشتابد
جمعیتِ گل و آینه و اسپند است
جمعیت مهربان میهمان نواز است
صدای قافله میآید
و بوی دلانگیز صلوات
چشمها میهمان اشکند و لبخند
دلها زایر آینهاند و ضریح
روز چراغانیِ گلدستههاست
روز معطر استقبال است
از امامزاده ابراهیم تا حرم
پیاده میآیم
در ناگهانِ طلوع صبح از بلندای مأذنهها
و صدای زنگولههای شتران
خیابانها امروز آینهبندان است
کوچهها امروز اشک شادی است
تا حرم پیاده میآیم
در انبوه معطر اسپند و گل
جمعه
25 اردیبهشت 1383
24 ربیعالاول 1425
2004 .May. 14
سیدعلی اصغر موسوی
نه آژنگی به چهره! نه گرهی به پیشانی! نه اخمی به ابرو، نه اخمی به صورت! ستبر و بشکوه؛ شگرف و سترگ؛ ایستادگی کرد و نام و مرام «شرفشاهی»اش به درگاهِ نژندینِ «غلام ترک غزنین»
نفروخت!
با نعمت «ولایت باوری»، تمام غمهای جاری در «توس» را طاقت آورد و نجابت و شرافت اساطیری، حماسه را به دریوزگیِ «قصاید و مدایح» نیالود!
نامت را که از بزرگی و شرافت، سرشار است، صدا میزنیم و از میدانِ «فردوسی» تهران، تا آن سوی «ماورءالنهر»، پیوند صداها به هم میپیچند و پژواک عظمتت را در سراسر جهان، جار میزنند.
تمام جملات بلند، در تشریحِ ارتفاع نامت، کوتاه و همه قصیدهها در تفسیر قلمت، حیرانند!
شعرت، آکنده از ایمان و پایندگیست و افق نگاهت مثل سپیدهدمان، سرشار از زیبایی و ناز!
در گذارِ روزگاران هزار پرده که هر پردهاش، وصف حال کسیست، نامت مثل ستیغ کوه، در دل آسمان اسطوره فتوت و مردی، ادب و کمال، شرافت و عشق، استغنا و صناعت و حمایت و توّلا از «ولایت» است.
منم بنده اهل بیتِ نبی صلیاللهعلیهوآله
ستاینده خاکِ پای وصی علیهالسلام
اگر چشم داری به دیگر سرای
به نزد نبی صلیاللهعلیهوآله و علی علیهالسلام گیر جای!
هر آن کس که در جانشْ، بغضِ علیست
از او زارتر، در جهان، زار کیست؟!
بر این زادم و هم بر این بگذرم
چنان دان، که خاکِ پیِ حیدرم علیهالسلام!
دیده بگشا، ای دل افروخته از آتش معرفت!
تورانیان زشت روی بیگانگی را ببین، که تاب ایستادن مقابل واژگان آتشینات را ندارند و تفاسیرِ «شاهنامه»ات، همچون منشور فتح و پیروزی، ایوانهای بلند جهان را به تماشای خویش
فرا خوانده است!
دیده بگشا، ای شکوه دیرین «شعر پارسی»!
دیده بگشا، تا «رخش» واژگانِ شورآفرینات را ببینی که تمام موزههای جهان را پشت سر گذاشته است!
«به گیتی بِه از مردمی کار نیست
بدین با تو دانش، به پیکار نیست!
بکوشد، بجوید به کوشش جهان
خرامد به هنگامْ، با همرهان!»
با تو در دل تاریخ، به عظمتی رسیدهایم که هیچ «کشور گشای جهانگیر»، چنین از قدرت
حماسه، بر دلها حکومت نکرده است؛ حکومتی در نهایت مهربانی و عشق، در نهایت نظم و صلابت؛
«بدو گفت شو دور باش از گناه
جهان را همه چون تنِ خویش خواه!
هر آن چیز، کآنت نباشد، پسند
تنِ دوست و دشمن، بدان در مبند!»
در آشفته روزگاری که «نیکان»، خدمتِ «سفلگان» پذیرفته بودند و گوهر گرانبهای «شعر»،
هر روز همچون بافتهای حریر، بر تن نازیبای «اهریمنان» میرفت، این تو بودی که میسرودی:
«دل از نور ایمان، گر آکندهای
تو را خامُشی بِهْ، که تو بندهای!
به گیتی در آن کوش چون بگذری!
سرانجام، «اسلام» با خود بری»
تو را ای «حکیم سخن»! قدرِ سزاواری، آنگونه است که آرایش واژگان از عهده بیان بر نخواهند
آمد و خود بیت بیتِ «شاهنامه»ات را، کتابی قطور برای «فضیلتْ شماری»، کم است !
مانا که جهانِ سخن پر رونق و آرایههای پارسی برپایند؛ سزاوار نام بلندت، درودِ روزگاران باد.
خرد تابناک
محمدسعید میرزایی
«به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه بر نگذرد»
جان فردوسی، جان یک انسان آزاده و خداجوی است و خردِ او خردِ یک ایرانی مسلمان.
«خردمداری» فردوسی، رنگ و بوی عقل ابزاری انسان امروزین را ندارد،
«خردمداری» فردوسی به «انسان مداری» منتهی میشود، بلکه او را
به آستانه «خداباوری» به پیش میراند.
فردوسی، شکوهمندترین اندیشههای بشری را در قالب منظومه حماسی خویش، «شاهنامه» سرود.
او «تاریخ» و «اسطوره» را با هم در آمیخت تا نمایی از فرهنگ شکوهمند ایرانیان را به جهانیان نشان دهد و اثری ماندگار را خلق کرد که در ردیف بهترین آثار حماسی دنیا قرار دارد.
فردوسی، عمر خویش را در راه اعتلا و به تصویر کشیدن فرهنگ کهن این سرزمین و حفظ زبان شکوهمند پارسی نهاد.
«بسی رنج بردم در این سال، سی
عجم زنده کردم بدین پارسی...»
فردوسی کاری کرد که چشمه زاینده زبان پارسی، در مسیری هموار، راه بسپارد و وسیلهای برای بیان تفکر انسان پارسیگوی باشد. خوب است که ما نیز چون گذشتگانمان که به «شاهنامهخوانی» مینشستند، با این اثر ارزشمند و آموزنده فردوسی، آشنا و مأنوس شویم و از این چشمهسار زلال معرفت و خرد، بنوشیم... .
چو بگذشت سال از برم شصت و پنج
داوود خان احمدی
«چو بگذشت سال از برم شصت و پنج
فزون کردم اندیشه درد و رنج
به تاریخ شاهان نیاز آمدم
به پیش اختر دیر ساز آمدم
بزرگان و با دانش آزادگان
نوشتند یکسر سخن رایگان
نشسته نظاره من از دورشان
تو گفتی بدم پیش مزدورشان
جز احسنت از ایشان نبُد بهرهام
به گفت اندر احسنتشان زهرهام
سر بدرههای کهن بسته شد
وز آن بند روشن دلم خسته شد»
بزرگ بود و صبحش، آسمان را سر زده بود. نه در راهش مدح بیخردان و کوتهفکران اهل قدرت و سلطنت بود و نه اندیشه بلندش، چنین وادارش میکرد.
در این میان اما از دوستان به ظاهر با دانش و آزاده، چشم داشتی دیگر میرفت؛ آنها که یک سر در مدحش نامههایی پر از توصیفهای رنگین مینوشتند و او را مایه فخر خود میدانستند.
شهرتش در همهجا پیچیده بود - دهقانزاده توس - و نامش بر هر زبان میچرخید.
پیری و ناتوانی از یک سو و نادانی و بیچیزی از سوی دیگر، بر او تاخته بود؛ چرا که سرمایه پدری و اندوخته زندگانی را بر سر اندیشه و آرمانش از دست داده بود.
در چنین حالی بود که دلالان تبلیغاتی محمود ترکزاد با اندیشه استفاده از شهرت بزرگزاده توس به سوی او آمدند.
شاهنامه، سراسر پر بود از افتخار و بزرگمنشی و آزادگی و شجاعت ایرانیان.
کتابی که انسان را - انسان اخلاقمدار ایرانی را - در کاملترین گونه خود میتواند دید.
و در این کتاب نه تنها روی خوشی به دغلکاری چون محمود غزنوی که به هیچ بیگانهنژاد تجاوزگری داده نشده بود؛ فردوسی با این کتاب، تجاوز را و ستم را، نامردی و زبونی را و بداندیشی و نادانی را محکوم کرده بود و این دلخواه حاکم ستمپیشه و بیریشه و متجاوزی
چون محمود غزنوی نبود.
اما چه میشد کرد:
چو بگذشت سال از برم شصت و پنج
فزون کردم اندیشه درد و رنج
به تاریخ شاهان نیاز آمدم
به پیش اختر دیرساز آمدم
پس حکیم بزرگ ایران، به ناچار، اثر گرانسنگ خود را به غزنین برد و به محمود تقدیم کرد، اما خلاف انتظاری که داشت، مورد محبت محمود قرار نگرفت؛ چرا که «قدر زر زرگر بداند، قدر گوهر، گوهری» و بیاندیشه و بیریشهای چون محمود، چه میدانست که حقیقت شاهنامه چیست؟
بالاتر از اینها، فردوسی شیعه بود و مانند همه شیعیان، دل باخته خاندان علی علیهالسلام، به گونهای که با دقت در شاهنامه میتوان به این اندیشه و عقیده فردوسی پیبرد.
در حالی که محمود، دشمن هر شیعی و آزادمردی که دم از عشق به علی و خاندان عصمت و طهارت میزد، بود.
او خاماندیشی بود که فقط با خاماندیشانی که چون مگسان به گرد او میگشتند و سخن جز به تأیید اعمال جبّارانه او نمیگشودند، سازگار بود.
فردوسی، چون حربه تکفیر را بالای سر خود دید و تهدید شد که به جرم الحاد، در زیر پای پیلان ساییده خواهد شد، هرات رفت و از آنجا به توس، تا سرانجام در کمال ناداری و تنهایی و بیکسی، در روستای زادگاهش، باز، درگذشت.
و افسوس را بر کسانی گذاشته که تا زنده بود، قدرش را ندانستند و وادارش کردند دست به کاری زند که نه خود میخواست و نه اندیشه بزرگش.
این بود سرگذشت بزرگ مردی که پیش از آن که فهمیده شود، ستایش شد؛ پیش از آن که
شنیده شود، شنید و بیش از آن که بگوید، گفته شد.
یکشنبه
27 اردیبهشت 1383
26 ربیعالاول 1425
2004 .May. 16
ایوان بیستاره شب، دردهای بیشمارت را میشناسد؛ لحظات تنهایی و اندوهت را.
گلویت از چنگال سفّاکان میسوزد.
خورشید، در شرق پیشانیات بیدار است، امّا هوای گرفتهات، چشمه ابرهای دنیاست.
در خویش فرو نشستهای؛ بوی غمانگیزی از گریبان عزیزت میآید.
راهها را به رویت بستهاند؛ هیچ روزنهای برای نجات این قوم فریب خورده نمییابی.
پردهها همچنان آویزان است. دشمن، تا درون خانهات آمده است؛ بر بالینات نشسته و
اندوهت را زهرخند میزند.
غمت مچاله میکند دلهای دنیا را.
شهابها بر گونههایت روانند، نیمه شبهایت آشناست.
زمزمهات، در خواب گلدانها میچرخد. ایوانهای بیستاره شب، جور دیگری بیدارند.
رنجنامهات را مُهر کردهای.
دلت برای جهان بعد از خودت بیتاب است.
جهانی در خون و تاول و خاکستر.
دلت میخواهد پنجرهها را بِدَری و نادانی جماعت را فریاد بکشی، امّا چشمهای توطئه تو را میپاید.
هنوز از گریبانت، بوی غمانگیزی میآید
از شام، نسیمهای مسمومی میوزد، جگرت میسوزد و ستارهها در ظرف پیش رویت، بینهایت شدهاند، این پایان واقعهای است که دژخیمان را به قهقهه در خواهد انداخت.
قراردادها کهنه میشوند، امّا نام پاک توست که همچنان تازه مانده است.
نسیمهای سمّی شام، توانت را طاق کرده است. بازدَمت سخت است.
دیوارهای دنیا به لرزه در میآید.
تو هیچگاه، تو هیچگاه دست آشتی ندادهای.
مُهر تو، شناسنامه خشم تو از امّتی است که نامت را به نان شیاطین فروختند.
تو هیچگاه به روی ابلیس، لبخند نزدی. جگرت، سالها پیش از نسیمهای مسموم شام، پاره پاره بود. آن از آن روزهای تلخ...!
نگاهت را از مردم میگیری. افقهای دور، پناهگاه چشمان تواَند.
هیچکس همراهت نیست، «تنهاترین سردار!»
سرزمینی، مچاله قدمهای توست.
خنجرهای توطئه از هر سو بیدارند. آخرین خیانتها را خوب میفهمی. حربه آخر گستاخان را مُهر میکنی و از جماعت نامرد شهر میگریزی.
ستونهای مسجد پیامبر صلیاللهعلیهوآله، پناهگاه محکم توست. یک جرعه از این تلخ را نوشیدهای و
جرعه آخر را در خانهات خواهی نوشید. آخرین جرعه را نوشیدی؛ شکّی نیست که ستارههای خدا از دهان مبارک تو متولّد شدهاند.
دوشنبه
28 اردیبهشت 1383
27 ربیعالاول 1425
2004 .May. 17
جامی است که عقل، آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر، بر جبین میزندش
این کوزهگر دُهر، چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش
ستوده باد:
جامی که شهرت از جام جهان نمای حجم میگیرد!
جامی که اندیشههای «نوین» به دور محور خلاقیّت و نبوغ او میگردند!
جامی که ته جرعه بصیرتش به «گالیله» میرسد تا او شخصیت جنجالی علم زمان خویش گردد.
آن گاه که دیگران رشته امور به «شاخ گاو» میسپردند، توانمند از همه میدانست وزن کهکشانها را، چرخش سیارهها را و حرکت زمین را.
او منتظر افتادن هیچ «سیبی» نمیشود تا در باور کسان نشیند!
او حتی به جایگاهی فراتر از «قانون نسبیّت» میاندیشید!
او به جایگاهی میاندیشید که بساط ابدیّت را بتواند نه با «حیرت» که با «یقین»، آنجا پهن کند:
در دایرهای کآمدن و رفتن ماست
آن را نه بدایت نه نهایت، پیداست
کس مینزند دمی، در این عالم راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
او ترجمه هزمان شکّ و یقین بود و اندیشیدن با بصیرت را به خرافات ترجیح میداد!
او بارها در خویش «سفر» کرده بود!
سلوک جسمانی و روحانیاش، تنها رفتن از روستا به شهر نبود تا کلاه پشمینهای تازه کند، او پیشتر از دیگران «عارف» بود؛ عارف به آگاهی.
شاگر مکتب «ابنسینا» را چه توقعی غیر از این؟!
اوست که آوازه آسمانیاش، «جهان غرب» را زیر سایه چتر خود برده است؛ گاه با «ریاضی و جبر»، گاه با «تاریخ و نجوم» و گاه با «فرهنگ و ادب».
برخیز، مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران
آری! در طبع بی وفای زمان، بیگانگان حتی آوازه هنر و نبوغ بزرگان ما را به یغما بردند!
افتادن «سیب»هایشان را گردیدن چشمهایشان را، کاشت «لوبیا»هایشان را، با بزرگ نمایی هرچه تمامتر، ترسیم کردند و از «حکیم ابوالفتح عمر ابن ابراهیم خیّام نیشابوری»، تنها یک شاعر «اپیکوریست» ساختند!
و اینک ماییم و یاد بشکوه او که بر ستیغ تاریخ، چون تقویم جلالیاش، شاهد تحوّل روزگار است؛ ستوده مردی که اعتبار علوم اسلامی - ایرانی، در تاریخ سرافراز این مرز و بوم است.
سهشنبه
29 اردیبهشت 1383
28 ربیعالاول 1425
2004 .May. 18
میراث فرهنگی، حافظه تاریخی ماست.
میراث فرهنگی، نمادی از فرهنگ مردمی است که در جهان، به هنر و ادب شناخته میشوند. آنچه بهعنوان «میراث فرهنگی» برای ما به جای مانده است، تنها یادبودی کهنه از انسانهای
گذشته نیست، بلکه زبان گویایِ حقیقتِ تاریخ و فرهنگ ماست. «موزه» آنجایی نیست که تعدادی از اشیای قدیمی، در زوایای تاریکش به فراموشی سپرده شوند.
در موزه، کتابخانهای است که برگ برگ دفتر نیاکان ما را در آن نهادهاند
کتابخانهای که در آن، روشنترین اسناد تمدن درخشان سرزمین ما را میتوان یافت.
میراث فرهنگی، سرمایهای است که باید با تمام توان از آن محافظت نمود، سرمایهای که هر مقدار از آن از دست برود، با هیچ چیز دیگر نمیتوانش جبران کرد.
دریغا که افرادی سودجو، این گوهرهای گرانبها را که آفریده ذوق و جان و خلاقیت قوم ایرانی است، به بهای ناچیزی به بیگانگان میسپارند.
یادمان باشد که هیچگاه هویت فرهنگی خویش را از یاد نبریم و در حفظ و نگهداری میراث ارزشمند فرهنگیمان، با دل و جان بکوشیم.
تجدید عهد با هویت گمشدهمان!
نزهت بادی
نیاکان ما در وجود نسل خویش، اُنسی دیرینه با هنر را به ودیعه نهادهاند که گاه در کلام جلوه کند، گاه در لحن و گاه در نقش! هنر، مجلای روح قومی هر ملتی است که ریشه در اسطورههای
آن دارد. با هنر میتوان هویت گمشده ملتها را از زیر خاکهای فراموشی زنده کرد و بهوسیله
آن، تجدید عهدی با اصالت خویش نمود.
قدمت هنر و فرهنگ ایرانی را نمیتوان در چند گلیم، سفال، کاسه لعابی و اشیای عتیقه و کاخ و مقبره و آتشکده خلاصه نمود، آن هم در حالی که مردمان، با این اشیا و فضاها، مثل توریستهای وارفته، پیوندی حتی عاطفی برقرار میکنند، بی آنکه خودشان هم بدانند که در اشیای کهنه، به دنبال روح گمشدهشان میگردند که در گذشتههایشان به جا گذاشتند.
ما از این رو، به موزهها سری میزنیم که با دیدن میراث اجدادمان، پیوندمان را با ریشههای تاریخی و فرهنگی شجرهنامههایمان به یاد بیاوریم و از میان برجهای زندان گونهمان، پنجرهای به ایوان خانههای قدیمیمان بگشاییم و به گلدانهای اطلسی و شمعدانی کنار حوضهای پاشویه، سلاحی دوباره کنیم.
ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، دلمان برای مهرههای آبی گردنبند مادر بزرگ و کاسه لعابی ترک خورده پدر بزرگ تنگ میشود، هرچند قرنها از عمرشان در زیر خروارها خاک میگذرد،
اما ما ریشه در همان خاک و آب داریم که هنوز بوی نمناک وطن، ما را به آغوش خود دعوت میکند.
تخت جمشید، بیستون، ارگ بم، معبد آناهیتا، طاق کسری و... و هر بنای تاریخی ایران، با
هویت ملی ما عجین شده است، اگرچه نشان از سلسله پادشاهی و آتشکدههای زرتشتی دارد، اما بیش از آن، میتوان آثار رنج دستهای پینه بسته هنرمندان ایرانی را دید که خشت و گل آن را با خون و عرقشان به هم آغشتهاند تا تمدن ایران باستان، پیشاهنگ تمام ملتهای دیگر جهان باشد.
آنچه از میراث فرهنگی کشورمان به نسل امروز رسیده است، هویت ملی و قومی ماست که در این اقلیم عزیز، ریشه دوانیده است، پس اگر در راه صیانت این امانت عظیم تاریخی، رنجها بر ما تحمیل شود، به جاودانگی گذشتهمان میارزد؛ چون وقتی ما نگهبانان و امانتداران خوبی برای میراث اجدادمان نباشیم، حق با راهزنان است در به یغما بردن آن!
آیینه عبرت
خدیجه پنجی
میخواهم به گذشتهام سری بزنم و به سرزمین اصالتم سفر کنم.
میخواهم با این اشیای لب فرو بسته همسفر شوم.
از دهلیز زمان بگذرم، مکانها را کنار بزنم و در لابهلای صفحات تاریخ، به دنبال خود بگردم؛ که بودم؟ کجا بودم؟ و اکنون که هستم و کجا رسیدم؟
با من سخن بگویید، ای سفالینههای خاموش! ای رازداران زجر و اندوه تاریخ! ای مسافران از گذشته آمده! مُهر سکوت از لب برگیرید و قصه دیرسال من را بیان کنید! مرا به لایههای زیرین تاریخ ببرید! مرا به دهلیزهای فراموش شده روزگار، مرا تا گذشتهام همراهی کنید؛ به سرزمین اجدادم!
با من سخن بگویید؛ از ماجراهایی که نمیدانم، از نسلهایی که بودند و جز خاطره، از ایشان چیزی نماند.
ای سفالینههای خاموش! ای اشیای سر به مُهر!
دوردست شما، روزهای رفته من است. روزهای رفته اجداد من!
با کدام دستهای مهربان الفت داشتهاید؟
با کدام مردمان بزرگ مؤمن بودهاید؟ شما همعصر کدام قوم و قبیلهاید؟ شما وامدار کدام فرهنگ و اصالتید؟
ای که از ستونها و کنگرههاتان، اسرار گذشته جاری است.
ای گنجینههای فولادین رازهای مخوف! کجایند آنانی که طنین گامهایشان، لرزه به اندامها میافکند و قهقهه مستانهشان در طاقها و ایوانها میپیچید... ؟ کجایند پادشاهانی که کاسه سر
مردمان، جام شراب عیش و عشرتشان بود؟
«هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان!
ایوان مدائن را، آئینه عبرت دان»
دنیا، مدام از انسانها پر و خالی میشود
میآیند و چند روزی مهمان این کاروان سرای دو روزه میشوند و رخت سفر میبندند.
بر خانهها و اشیای زندگیشان گرد فراموشی مینشیند و در تاریخ ماندگار میشود تا من اکنون شاهد باشم و من دیرین را از یاد نبرم. امّا افسوس که انسان هماره با نسیان هم قرین بوده است.
و یا به فرموده آن بزرگ مرد تاریخ(1)که
چه بسیار است عبرتها و چه کم عبرت گرفتنها... !
1) . امام علی علیهالسلام.
صدایم را به کدام شاخه شکوفه بسته گره بزنم؟ آسمانم آسمان نیست، ابرها بر دیوارههای طغیان میکوبند و اندوه پیر و دیر سالشان را نعره میزنند. هوایم بویِ گر گرفته چشمهایی را میدهد که سالهای درازیست در جادههای مه گرفته به تو رسیدن لَه لَه میزنند. کلمات از سرانگشت لحظاتم جریان دارند، پنجرهای گشوده نمییابم تا غبار سالها بی پروازیم را در آبیِ سیّالش بتکانم. زنجیرهای درهم تنیده درد، گامهای عبورم را خط میزنند.
تقویمها بیتابانه چشم به لحظاتی دارند که تو در سر آغازش با ردایی از نور و نوازش خواهی تابید.
صدایی نیست جز سکوتِ دقایق بر پلکهای سنگینِ خواب زده شب.
به انگشت گره میزنم شفقی را که در حالِ سوختن، جمعهای نافرجام را در خود حل میکند.
کدام در رو به سکوتِ عمیق سالها انتظار گشوده خواهد شد، وقتی چشمهای منتظرم گل میخِ درهای درهم شکسته است؟
کدام سپیده دم جاری از لابلای صفحات تقویم، بوی بهار مشام کلماتم را لبریز میکند؟ کدام نگاهِ جوانه زده از راستایِ سردِ خاک تا حرارتِ منبسط افلاک قدمی کشد و جوانههای رسیدن
میدهد؟ سالهای درازیست هر آنچه پروانه بر پیلههای اسارت خود بال میکوبند و روزهای سرد و تکراری بیتو بودن را، در حصار تنهایی خویش به خیال پرواز خیره میشوند.
نگران روزهای رفته نیستم، لبانم از هرم عطش تابستانهای در راه را میمکد، هوایم سخت فشرده است و شهر سخت سنگین.
در کدام روز سرشار، ردّ گامهایت خورشید را به خاک میکشد؟
کدام روز دستهایت ستونِ افلاک میشود و صدایت آرامش همه لحظات؟ کدام دقیقه روشن، پلکهای بلندت پرندگیم را در خویش جای خواهد داد؟
این روزهای بیتو، عجیب بوی غربت میدهند، بوی پائیزهای سوخته، بوی برگهای آویزان از شاخههای یأس، جادهها نیامدنت را در خویش میپیچند.
صدای سم ضربهای، خواب خاک را خواهد آشفت، آن گاه که خورشید، قطره قطره بر خاک فرو میریزد. آن گاه که صدایت، لحظاتم را به سماع وا میدارد، میآیی و من چشم هایم را...
آدینه انتظار
فاطمه انیسی
شنبه که میشود، نبض ثانیهها را میشمارم.
هر شب چهارشنبه، دلم دنبال مسجد جمکران، پرپر میزند و دعای فرج میخواند و صبح هر جمعه، چشم در چشمِ انتظار نجوا میکند «بأبی أنت و امی و نفسی لک الوقاء و الحمی...
آی زلال آدینه! عکس رخ محبوب، کی در تو جلوه میکند؟ نکند این جمعه هم غزل خداحافظی را در گوش دقایق زمزمه کند و ما هنوز بر جاده غروب، ظهور منتظَر را، به انتظار نشسته باشیم.
خیمهنشین فاطمه! «لیت شعری أین استقرت بک النوی» در کدام سرزمین، خیمه زدهای؟ کاش میدانستم و بر این پاهای پر آبله از گناه التماس میکردم توبه کند، توبه سر میدادم و به دنبال تو آواره کوه و بیابان میشدم.
یوسف زهرا علیهالسلام! «عزیزٌ علیَّ أنْ أری الخلق و لاتُری»
چه سخت است شمارش لحظهها بی تو، تو نجوایم را بشنوی و من...!
آه! این حس غریب کی در سینه احساس بال و پر خواهد گرفت؟!
این دستهای پرنیاز کی به اجابتِ شکوفه خواهد نشست؟!
این دل کی به طواف هفتم خواهد رسید و این نگاه منتظر کی بر نگاه دلربایت تلاقی خواهد کرد؟!
یابن الحسن! «الی متی أحار فیک یا مولا و الی متی»؟
کاش میدانستم عمود خیمهات بر صورت کدامین سرزمین بوسه منّت ارزانی کرده است!
کاش میدانستم بر خاک کدامین صحرا، سر بر سجده شکر نهادهای!
کاش میدانستم کدام نسیم بر دیوار خیمهات تکیه خواهد کرد، تا این دل سرگشته را به دنبالش آواره کوه و بیابان کنم.
آقای من! ای کاش میدانستم غروب کدامین جمعه، خورشید ظهورت را در آغوش خواهد کشید. تا به تماشایش، چشمهایم را قربانی کنم.
کاش میدانستم...!
«بنفسی أنت من مغیّبٍ لم یخلُ منّا»
نه تو میدانی، نه من!
ابراهیم قبله آرباطان
بگذار، تا پرستوهای خسته از این همه مهاجرت، یکجانشین بهار دست هایت شوند.
بگذار تا طنین صدای آسمانی، در گوش اهل زمین بپیچد و همه ایمان بیاورند به اعجاز مسیحاییات، آنگاه که در گوش زمان فریاد میزنی «اَنَا بَقیة اللّهِ فیِ اَرْضِهِ وَ المُنتَقِمُ مِنْ اَعدائه، اَنا خاتَمُ
الاْوْصِیاءِ وَ بِیَ یْرَفعُ اللّهُ الْبَلاءَ عَنْ اَهْلِیَ و شِیعَتی»(1)
ج 1، صص 352 - 353.
بگذار تا عدالتِ خسته از اینهمه خانهنشینی، قد علم کند و در تیغه خشمِ ذوالفقارت، فریاد برآرد.
بگذار تا دستهای علویات، خیبرنشینان را مدیون خود کند و نهروانیها را، چونان برگهای زرد پاییزی، از درخت تردید، بر زمین بریزد. بگذار تا اسطورههای نادانی از بلندای
باور مردم، سرنگون شوند و در انجماد سیاهی تاریخ، بپوسد.
1) . الزام الناصب،
بیا تا حرمت آیات مُنزل، از گوشههای طاقچهها، با کلامِ شما تفسیر شود و شیرینی لحظه «دیدار» جایگزین «دلتنگیها» شود.
عطر حضور تو، پیچیده در تاروپود ندبهها، در زلالی اشکها؛ در پنجرههای به سمت دریا و در غربت جمعههاست.
«وَ اَمّا ظُهُورُ الْفَرَجِ؛ فَاِنَّهُ إِلَی اللّهِ وَ کَذِبَ الْوَقّاتُؤن؛ ظهور فرج، به اراده خداست و آنها که وقت را تعیین میکنند، دروغ میگویند».(1)
خندههایت خلاصه خوبی، ای نگاهت چکیده دریا
دست در دست بیکران داری، چشم در چشم آسمانیها
در بهاری که زرد میروید، در بهاری که زرد میماند
سبز میآیی از کدامین سمت، سبز میرویی از کدامین جا؟!
جمعه جمعه اگر نیامدهای، ندبه ندبه دوباره میخوانم
از دهان تمام شب بوها، از زبان تکیده صحرا
... و آسمان، باران خواهد بارید، خواهد گریست با اشکهای شوق و خواهد شست، صورتِ خاک گرفته شقایقها را، تا بر گونههای شقایقها، شبنم سحری بنشیند و نوید آمدن صبح را بدهد، همان صبحی که تو خواهی رسید، شانههای خسته شهر، برای همیشه آسوده خواهد ماند.
از همان دقیقه، ممکنترین استعارههای زیبا جان خواهد گرفت؛ آنگاه که نه تو میدانی و نه من!
عشق در راه است
اکرم کامرانی اقدام
زمین، با رقصِ گلبرگها آذین میشود و از احساسِ شکننده نسیمی روح افزا آکنده.
مردی از جنسِ نور در راه است؛ نرم و رها، در آغوش لحظات منتظر، طلوع میکند و تن
عریان خاک را مستورِ حریرِ نگاهش میسازد.
1) . بحارالانوار، ج 53، ص 181.
آرامتر از آرامش دریا، با زوانِ دادگسترِ خویش را به روی حیاتِ ناآرام میگشاید.
آری! مردی از راه میرسد؛ با یک بغل تبسم و یک حنجره آواز، با دستانی آسمان گستر و چشمانی آسمان نشین.
مردی که خورشید، آتش گرفته از صاعقه چشمانِ اوست و طراوت، نشأت گرفته از باران نگاهش. مردی از راه میرسد که با سرانگشتانِ شِفا، قلبهای بیمار را مرهم مینهد و با خنجر انتقام، دستهای عصیان و تهاجم و ستمگری را قطع میسازد.
مردی که هر روز، در لحظاتِ تلخ و ناکامی و درماندگی، پیچک یادش، بر ساقه خاطرم میپیچد. مردی که رازِ یاسها را خوب میداند.
مردی از جنسِ آب، که چشمان رسوب کرده در ساحلِ دوست داشتن را، زلالتر از آب، به جریان وا میدارد.
مردی با زخمی کهنه و دیرسال که هر روز، جهانی نو از نگاهش متولد میشود و تصویری تازه از زندگی، با دستانِ معجزه گرش، متجلّی میشود.
مردی که دستانش در مذهب عشق، معبدِ آرامش و چشمانش، قبله ایمان خواهد بود.
مردی که شاخههای پوسیده درختِ ایمان را از چنگالِ موریانههای سیاه در میآورد و گلبرگهای تکامل و شکوفههای تفاخُر را بر تن فرسودهاش، میرویاند.
مردی که چشمانِ علم را رو به شریانهای دوست داشتن میگشاید و بی وقفه، سکوتِ سنگین فضا را درهم میشکند، تا اندوه هزار ساله بشر را بزداید و تصوّر بیراهه رفتن را از ذهنها پاک کند. مردی که تمامِ کلمات و هجاهای ناموزون و ناهنجارِ زندگی را در زیر گامهای ارادهاش نابود میسازد و نسلِ فراموش شده عشق و ایمان را در پس دستانِ آسمان گستر و نگاهِ آسمان نشینش، پناه میدهد.
مردی که عشق، از او نام گرفته و کوه، از او هیبت یافته.
میرسد و فریاد میزند؛ به زبان دریا، به زبانِ دشت، به زبانِ مهتاب و به زبان انسان. و آن روز، دستانِ حمایتش را بر شانههای بی پناهمان حس خواهیم کرد.
با آمدنش، زمین، دیگر به حقارت تن نخواهد دارد و هیچ کلامی ناتمام نخواهد ماند. آری!
مردی از جنس نور منتظر است و عشق در راه ...
عابران کوچههای مه آلود افق، منتظران خسته شهر حصارند و پر کشیدگان وادی انتظار، آنها که هیچ وقت افسانه ماندگاری شب را باور نکردند، شقایقی رها شده از وادی عطشاند و خسته
از لحظه لحظه خشکیدن.
فرشتگان زمین که از کوچه باغهای فراوانی شکوفا شدهاند و از زمزم دستهایت اعتقاد نوشیدهاند، پروانههای وادی عشقاند و گدای میکده ساغری چون شما، که سر بر خاک قدمهایت
میگذارند تا از آسمان سر بر آورند.
آنها که آسمان را سر میکشند در آبی چشمانت، به باغهای وعده شده دعوت میشوند؛ آنها که گشایش سینههایشان، پنجرهای به سمت حرمت دستهای توست و جرعه جرعه پیالههایشان، لبریز از شیرینی دیدار یار. تو همان ساحلی که دریاها را به زیر پایت میکشانی و توفانها را در سینه خود آرام میکنی.
تو همانی که دست در دست نسیم سحرگاهان داری.
ایمان داریم؛ به شمیم خوشبوی گل نرگس، که در تاروپود یکی از نزدیکترین جمعهها پنهان است و با آغازین تلالو سحر، عطرافشانی خواهد کرد.
تو سبزترین بهار ممکنی.
تو محترمترین مهمان شقایقها و پونهها و شمعدانیها خواهی بود.
تو در دل هر که عاشقی میداند، جای داری و ما را چه باک که زیر تازیانههای انتقاد بسوزیم و تنها امیدمان فقط و فقط به تو باشد، که روزی در فصل تولد پروانهها، از پشت کوههای فراق خواهی رسید.
ما چشم امید داریم به آن روزی که زیر چتر ولای تو، حتی برای لحظهای - سر بر آوریم و از
حنجره غرور فریاد بزنیم. آی اهالی ناباوری! بیایید و ببینید؛ او آمد، گل نرگس شکفت.
... و جمعه، اسرار آمیزترین روز و مجهولترین معادلهای که هیچ دانشمندی نتوانسته و نخواهد توانست راز این معما را بگشاید؛ روز موعودی که تمام ثانیهها و تمام لحظهها بر آن میخکوب شدهاند.
کاش میدانستیم که چه ندبهها و توسلها، در حنجره جمعهها گُر میگیرد! کاش میدانستیم که کدامین جمعه، کوچهها، عطر قدمهایت را خواهند گرفت!
با کلام بهار
داوودخان احمدی
با کلام بهار، میخواستم با تو سخن بگویم، نشد، که تنم نه توان بهار دارد و جانم نه ظرفیت نسیم حضور. با کلام آفتاب میخواستم با تو سخن بگویم، که نشد. که روانم به سردی و تاریکی
خو گرفته و اندیشهام هنوز اسیر توّهم و تردید است.
با تو به کدامین زبان سخن بگویم که واژگانش در خور تو باشد؟ یا نه، با کدامین کلام؛ که واژگانش را بتوانم در برابر عظمت نام توهجی کنم؟
با کوه که میخواهم سخن بگویم، با لهجه جویبار حرف میزنم.
با صحرا، به گویش آفتاب و با جنگل، با ترنم آواز پر پروانهها
اما تو را باید با کدام کلام سرود که تاب تحمّل سترگی نامت را داشته باشد؟ با کدام کلام، با کدام سخن؟ با تو که استواری استوارشدگان و سبزی سبزینه نهفته در ذات گیاه و زلالِ روانِ
آبهای بکر، از برکت وجود توست.
با تو که بهار، جرعهای از زلال نام تو نوشیده که این چنین مست و رقصان، زندگی را جام جام در کام زمین میریزد.
با تو که زیبایی گل، طراوت سبزهزاران، لبخند معصومانه غنچههای نوبهار و پاکیِ زلالِ شبنم از نگاه تو روییده است.
تو را باید با کدام واژه سرود و با کدام کلام قصه گفت...
در توفان اندیشههای شکنندهای که جهان را فرا گرفته و در برهوتی که خدا فراموش شده تا شیطان زنده بماند جز تو که میتواند چشمان نومیدمان را به روشنی فردا پیوند بزند؟
جز تو که میتواند دستان ناتوانمان را با لمس کردن غنچههای امید، طراوت بخشد؟
کوریمان از سرگذشته و اندیشهمان عنقریب، که جایی در بیابان بی انتهای تردید از رمق بیافتد. تنها شدهایم؛ تنها. انگار که از ابتدا چنین بودیم و ترسان از این که تا پایان به همین گونه باشیم؛ تنها، سرگردان و بی اعتماد.
تو در آن سوی آیینه به انتظار که نشستهای، به انتظار چه؟ ما منتظر تو و تو...؟
از آیینه بگذر؛ از آیینه متلاطم انتظار و لبخندت را - جرعهای از لبخندت را - در کاسه ما بریز. ببین کاسهمان چقدر خالی است... ببین دستهامان تاول زده، از بس که خارها را به جستوجوی
تو کاویدیم.
به خانه ما بیا، به خانه خودت و چشمها را از آستانه سنگ شدن بردار و به نسیمی، بیناییشان بخش.
دستها را از آستانه نومیدی بردار و با لبخندی، شادی شان بخش
گوشها را از آستانه وهم بردار و به صوت دلنوازی، شنواییشان بخش.
و اندیشهها را، از آستانه غرق شدن در بی کرانه تردیدبردار و با حقیقت حضورت، راستیشان بخش.
از آیینه بگذر و پشت پرچین انتظار، جرعهای از لبخندت را در کاسههای خالی بریز.
از آیینه بگذر؛ از آینه متلاطم انتظار.
شعله انتظار
شکیبا سادات جوهری
انتظار، شعلهای در جانهاست که هیچگاه سرد و خاموش نمیشود. دلی که نشانی از این شعله ندارد، فسرده و مرده است و چشمی که در آن، بارقهای از این شعله مقدس بگیرد، تپش و شور و حیات در خویش خواهد یافت. هرکس در سینهاش قلبی منتظر نتپد و شریانش با شریان منتظران
پیوند نخورد از طواف کعبه عشق، باز میماند و از قافله عشاق دور میافتد.
انتظار، چشمه زلال و جوشان است در شراره آفتاب. انتظار، چکاد وصف ناپذیری است که تنها عقابان تیز پرواز آسمان عشق، آشنا به چشم انداز رازناک، به آن دست مییابند.
انتظار، حدیث عشق و دلدادگی است. آن کس که این فصل آشنا را نخواند، هرگز حلاوت عشق را نمیچشد و به کوثر معرفت دست نمییابد.
... به دنبال تو میگردم؛ ای زیباترین واژه قاموس هستی! به دنبال تو میگردم؛ ای روشنترین صبح بهاری، بهدنبال تو میگردم؛ ای رساترین بانگ عدالت! به دنبال تو آواره و شیدایم تا بینهایت.
اسیر چشم هایت، فدای گامهایت، کجایی ای دریاییترین مرد؟ کجایی ای که از خورشید میآیی؟
روزی میآیی، ای زاده کوثر! میآیی با صلابت حیدری، نجابت پیغمبری، شجاعت حسینی. میآیی و ما در انتظار رؤیت سیمای زیبایت هجر خویش را با صبر و تحمل سبز آذین بستهایم.
بیا ای آخرین ستاره، ای نهایت انتظار
بیا و قدم بر آستان قلب ما بگذار. جهان در انتظار گامهایت لحظه شماری میکند و چشمان هزار هزار کودک آواره از جور خفاشان، در انتظار دیدن توست.
بیا ای شیرینترین انتظار قرن تلخ ما
بیا ای آخرین منجی، ای موعود انسانها
بیا.
وارثان انتظار
محدّثه رضایی
ندبهام زمین را پر کرده است و بی تو بودن را تقویمها فریاد کردهاند. تاریخ، در انتظار سواری سبز، آن سوی افقهای دوردست را مینگرد.
انتظار، نهادینه شده است در دلهایمان، انتظار، یک فرهنگ شده است، یک تکلیف واجب و یک عاشقانه شیرین. در دوری آن پیوسته چشم به تمام جادّههای دور دوختهایم.
بارها در ذهن، آمدنت را مرور کردهایم و بارها تو نیامدهای.
این انتظار به ما ارث رسیده است.
همه، در پس هر پنجره، به امید دیدن تو میایستند. در تقویمها، روز آمدنت خالی است.
جادّهها در انتظارند و قلبها تپش انتظار دارند. جمکران، بی تو غریب و تنهاست و زایران، چشم به کرامت تو دارند و کرامت تو، آمدن تو است.
بیا و پایان ندبههایم باش. بیا و شور شعرهای عاشقانت را با عطرِ قدم هایت بیامیز.
جهان، با ظهور تو تفسیر میشود. ای آن که اگر کسی تو را نشناسد و بمیرد، به مرگ جاهلیت مرده است.
ای آن که سفارش شده پیامبر و امامان پیش از خویشی. یک لحظه مرا در میقات ذره با نور بپذیر و آسمان مرا از پرندههای روشن حضورت پر کن.
«مهدیا! کعبه شد از تاب تو بی تاب بتاب»
یابن اقمار المنیره! بر دلهای چشم به راه بتاب!
«لیت شعری؛ این استقرت بک النوی» معنای انتظار!
ندبهام زمین را پر کرده است؛ بیا تا در تقویمها، روز آمدنت ثبت شود!
بیا تا یک روز دیگر به روزهای شاد شیعیان اضافه شود!
بیا تا روز آمدنت را جشن بگیریم!
بالانشین
ابراهیم قبله آرباطان
ای وسعت عدالت تان بی کران، بیا
بالا نشین مردم هفت آسمان، بیا
ای سبز پوش حضرت بالا بلند مرد!
پوسیدهایم در گذر این زمان، بیا
احساس میکنم همه جمعههای ما
پیوند میخورد به تو ای مهربان، بیا
ما اقتدا به حرمت چشم تو کردهایم
ای دستهات وسعت رنگین کمان، بیا
دست خودم که نیست اگر دوست دارمت
آنجا همیشه بی کس و تنها نمان، بیا!
ساعت (ویژه کودک و نوجوان)
به کوشش: علی باباجانی
خدایا!
بوی اردیبهشت را در هوای دل ما پراکنده کن!
خدایا!
دستهای ما، بالهای ماست. به آنها بوی گل ببخش!
خدایا!
تو آسمان مایی. دامنت را بتکان تا گنجشکهای الطافت بر زمین دلمان ببارند.
خدایا!
ما خاکیم. تنپوش گلدار ایمان را بر ما بپوشان.
خدایا!
سنگ هم رسیدن بهار را درک کرده است. دل ما که از سنگ سختتر نیست. ما را به درک بهار برسان.
خدایا!
تو بزرگتر از آنی که ما فکر میکنیم.
تو مهربانتر از آنی که ما در خواب هایمان آرزو میکنیم.
تو آرِزوی دیرینه مایی.
ای خدای مهربان و بزرگ!
پروردگار آب و درخت و آینه!
ای آفریدگار بی همتا!
ما را به خاطر دریا، که پاکترین است؛
به خاطر آسمان که روشنی در چشمهای اوست؛
ما را به خاطر کوههای سرزمینمان، که یاد تو را در دل دارند، ببخش و گناهانمان را نادیده بگیر! و رسیدن به راه راست را همیشه برای ما میسّر گردان!
ای خالقِ روز و ساعت و دقیقه!
ای خدای نظم و انضباط و پاکیزگی!
معلمان ما را حفظ کن و به پدران و مادران زحمت کش ما، سلامتی ارزانی ده!
ای خدای پروانه و زنبور و شاپرک!
پرورگارِ یاکریم و گنجشک!
ما را در کارهایمان پیروز گردان و توفیق شکرگزاری از نعمتهایت را به ما عطا کن!
ای خدای آسمان و زمین!
ما همیشه محتاج توایم،
فراموشمان مکن!
خدایا دوستت دارم
سید طاهره موسوی
خدایا، ای خدای آسمانهای آبی!
من همیشه آسمان نقاشیهایم را سبز میکشم
و بادبادکهایش را سفید!
یاد و نام تو را که همیشه از آن نور میبارد ستایش میکنم
و روی بادبادکم مینویسم:
خدایا دوستت دارم!
خدا مهربان است
محمد سعید میرزایی
خدا مهربان است
مرا دوست دارد
مرا مثل یک دوست
خدا دوست دارد
به من یاد داده
که گل را نچینم
به من چشم داده
که او را ببینم
یکی هست، تنها
کسی مثل او نیست
کسی که فقط هست
یکی، جز خدا کیست؟
خدایا به جز تو
که را دوست دارم؟
مرا دوست داری
تو را دوست دارم.
ای خدای دوست داشتنی!
من تا به حال تو را ندیدهام؛ ولی مامان و بابایم از تو زیاد حرف میزنند.
آنها میگویند تو خیلی مهربان هستی و بچههای خوب را دوست داری.
من هم تو را دوست دارم.
به من کمک کن که بعد از این به حرف هایت خوب گوش بدهم.
کارهای خوب انجام دهم تا تو هم مثل بابا و مامان مرا دوست داشته باشی.
با من آشتی باش
یحیی علوی فرد
ای خدای مهربان!
من خندههای پدر و مادرم را دوست دارم. دیشب مادرم را اذیت کردم.
مادر از دست من ناراحت شد، با من قهر کرد و اصلاً نخندید.
تو حتماً از دست من ناراحت هستی؛ چون مادرم را اذیت کردم.
من دوست ندارم تو هم مثل مادر با من قهر باشی.
الان از مادر معذرت خواهی میکنم. تو هم قول بده که همیشه با من آشتی باشی.
آقا سلام. خوبی! در کجای این جهان پهناوری؟ ما که نمیدانیم. اما در هر کجا که هستی به چشمها نگاه کن. ببین که چگونه ابر آلود است. چشمها به افق خیرهاند و انتظار تو را میکشند. برای این چشمها بهترین لحظه، وقتی است که تصویر مهربان تو را در خود قاب کنند.
آقا به دستها نگاه کن. ببین چگونه رو به آسمان پرگشودهاند. ببین دستها را که رو به خورشید دراز شدهاند و روشنی را طلب میکنند. بهترین لحظه برای این دستها، وقتی است که در دستهای مهربان شما قرار گیرند و دست گرمتان، آنها را بفشارد.
آقا، به دلها نگاه کن. ببین چگونه مثل غنچه گرفتهاند. ببین که این همه دل برای تو میتپد. به عشق آمدنت و به شوق دیدنت، هر دلی در خود مهربانیهای بی کرانی اندوخته است تا هنگام
آمدنت نثارت کند. برای دلها بهترین لحظه، وقتی است که بیایی تا فرش زیر پایت باشند.
آقا، هرکجا که هستی، برایت سلامتی آرزو میکنیم. دعا کن تا هر لحظه به یادت باشیم. آقا هرچه هست، ما بعد از خدا، تو را داریم. منتظر آمدنت هستیم تا جهان را به روشنی و عظمت
دعوت کنی.
آقاجان سلام، این من هستم، آشنای امروز و نا آشنای دیروز. امروز آمدهام که با تو حرف بزنم. با تو درد دل کنم. باور کن راست میگویم. خسته شدهام؛ خسته از ندبهها و سماتهای
بدون تو. از گریه کردنها و اشک ریختنهای بی تو. از صبحهای جمعه که بی رحمانه میآیند و میروند، بدون تو.
آمدهام تا غصهها و حرفهای ناگفتهام را شنوا باشی. میخواهم دستهای آسمانیات را بگیرم و در دریای پر مهرت شنا کنم.
امام روشن گلها
تیمور آقا محمدی
من تمام جمعهها را دوست دارم.
چرا که در آنها، دلم برای کسی تنگ میشود.
کسی که گلهای باغچه را دوست دارد.
کسی که ماه و ستاره در چشمهای بی قرار اوست.
کسی که آفتاب را برای یتیمان میخواهد
کسی که در فکر درماندگان است.
کسی که صلح و دوستی را در دستهای خود دارد.
آه... کسی که انتقامِ ستم دیدگان را خواهد گرفت.
کسی که اگر بیاید، ما با تمام وجود برایش جشن میگیریم.
آن روز، دلهای منتظران، از شوق، سر از پا نخواهد شناخت.
آن روز، ما اشکهای سالهای اشتیاقمان را قطره قطره، پیش پایش میریزیم.
آن روز، اهتزارِ پرچم عدالت بر فراز جهان، دیدنی خواهد بود.
آن روز، شادترین روز مؤمنان است.
آن روز، بهترین روزِ زمین است.
ای امام روشن گلها!
بی تابترین واژه هستی!
یا اباصالح المهدی (عج)!
«خدا کند که بیایی!»
اردیبهشت بر همه جا باریده است.
بال شاپرکها بوی گل میدهد.
چشمه از درختها و پونهها عکس میگیرد.
آسمان دامنش را میتکاند و گنجشکها بر زمین میچکند.
آبشار با صدای نوازشگرِ خود شعری از آفرینش میخواند.
خورشید سفره طلایی خودش را باز کرده و زمین و زمان مهمان سفرهاش هستند.
خاک، تنپوش گلدار چمن را پوشیده است.
سنگ هم رسیدن بهار را درک کرده و روسری سبز خزه را بر سر کرده است.
پس، بیایید بهاری باشیم.
بهار آمده است
زاکیه عمرانی
گلها از خواب بیدار میشوند برفهای کوهستان آب میشوند
خورشید گرم میتابد
آسمان ابرهایش را کنار میزند
صدای گنجشکها در خانهها میپیچد
از لابلای شاخههای تازه و لطیف شاخههایی که بوی جوانه زدن میدهند
صدای پای بهار میآید.
بهار از مسافرت بر میگردد با چمدانی از گل و پروانه و سنجاقک.
بوی گلهای رنگارنگِ دامنه کوهها در دشتها پُر میشود
چوپانها با گله هایشان راه میافتد
سنجاقکها همه جا را پُر میکنند از مهربانی
زمین؛ رنگ و بوی تازگی میگیرد
شاخههای بلند افرا، لباس سبز بر تن میکنند
شبها همه جا از ستارهها لبریز میشود
و خداوند دوباره نقاشی تازهاش را روی بوم طبیعت میکشد.
با همان شگفتیها و همان زیباییهای وصف ناپذیرش چلچهها مینشینند روی برفها
پرستوها آشیانههاشان را خانه تکانی میکنند.
بهار آمده است...
دلت را بهاری کن
رامین جهان پور
نگاهت روی کتابچهها و دفترچههای روی طاقچه میافتد. چندین و چند بهار از پی هم گذشته و تو هر بهار گفتهای، بهاری دیگر. نگاهت از پشت پنجره، حیاط کوچک خانه را میکاود
درخت در حال شکوفه زدن است. سرما نم نک جل و پلاسش را جمع میکند تا فصل جدید با تمام قدرت جایش را بگیرد. چقدر از کودکی در ذهنت خواندهاند بهار امسال چیز دیگری است،
بهار امسال با بهارهای گذشته فرق دارد. بهار یعنی شادمانی؛ بهار یعنی خوشبختی.
کودکیها که بهار میآمد از اواسط اسفندماه همه چیز بوی تازگی و نشاط میگرفت. اصلاً از در و دیوار خانهها و کوچهها شادی میبارید احساس میکردی زمین و زمان به رویت لبخند
میزند دنیا برایت زیبا بود و دلچسب. لحظه شماری برای رسیدن تعطیلات نوروز، بازی با
بچههای محله. بوی پرتقال، بوی رنگ تازه...
امّا حالا حس میکنی همه چیز بوی رخوت و سستی گرفته. همه چیز یکنواخت و تکراری شده، از بهار سال قبل تا به حال یکسال گذشته و تو هنوز نگران تمام کتابهایی هستی که روی طاقچه خاک خوردهاند و نتوانستی تمامشان کنی و خیلی از کارهای دیگر را که در زندگی نیمه
تمام رها کردی از این همه فرصتهای از دست رفته حسرت میخوری. از خودت متنفر میشود.
آخرش که چی؟ بالاخره باید دست به کار شوی و به نحوی از این رخوت فرار کنی. همه چیز دست خودت است. بارها این جملهها را با خودت زمزمه کردهای، اما سعی کن وجودت را تازه
کنی. آنوقت است که میفهمی هر چیزی به قوت خودش باقی مانده. درست مثل همان موقع که
کودک بودی و بدون اینکه بخواهی دلت بهاری بود. پس معطل نکن! قبل از هرچیز دستی بر دلت
بکش و مثل کودکیها دلت را بهاری کن.
بهار آمد ولی...
مد خدا دوستاح
بهار آمد ولی در خانه ما
پرستویی خبر از او نیاورد
«بنفشه» خواهرم از شدت تب
میان رختخوابش گریه میکرد
صدای بال پرواز پرستو
فقط در آسمان شهر پیچید
کسی در آسمان روستامان
صدایی از بهار تازه نشیند
لباس تازهمان شد مثل هر سال
همان کفش کتان و کهنه شلوار
پدر در فکر عیدی بود و مادر
به فکر لکههای روی دیوار
ولی من توی این فکرم که روزی
بهار تازه را در ده ببینم
بخندم با «بنفشه» بر لب جو
برای مادرم ریحان بچینم.
تهنیت به سال نو
تقی متقی
قطره قطره آب شد
برفهای کوه و دشت
پا به پای چلچله
نوبهار، بازگشت
صف به صف بنفشه رُست
پیش پای جویبار
مثل کبکها دوید
توی کوه، آبشار
روی شاخهها شکفت
غنچههای رنگ رنگ
سبزه بر دمید باز
از دل سیاه سنگ
سال کهنه پشت کرد
روز تازهای رسید
کوچه کوچه پر شده است
باز از هوای عید
مثل غنچهها بگو
تهنیت به سال نو
توی کوچه باغها
گل بگو و گل شنو.
از بهار
تقی متقی
تو از بهار چه داری؟
طراوتی تازه
من از بهار ولی
خستگی و خمیازه
تو از بهار چه داری؟
تن و روانی سبز
من از بهار فقط
عکس آسمانی سبز
تو از بهار چه داری؟
چو بلبلان آهنگ
من از بهار زبانی
که لال مانده چو سنگ
تو از بهار نگاهی
که آفتاب شده است
من از بهار دو چشمی
که مست خواب شده است
تو از بهار تولّد
تولّدی تازه
من از بهار ولی
خستگی و خمیازه!
مثل غنچهها
محسن صالحی حاجی آبادی
شوقِ زندگی
مهربانی و صفا
رفته از میان ما
جای خنده، جای مهر
جای رویش تبسّم قشنگ
موج غم نشسته در نگاه ما
خستهایم و رنگ و روی چهره مان
شکل غصهها شده
پس بیا دوباره مثل آب
صافِ صافِ صاف
شاد و با صفا شویم
مهربان و خنده رو
مثل غنچهها شویم
گل دوستی
سعید عسکری
چه خوب است اینکه آدم
همیشه شاد باشد
رها چون قاصدکها
سوار باد باشد
دلش را مثل غنچه
به روی غم ببندد
و مانند شکوفه
به این دنیا بخندد
به باغ زندگانی
گل شادی بکارد
و مثل ابر و باران
به هر جایی ببارد.
1 اردیبهشت، 29 صفر
آیا در بوستان و گلستان سعدی قدم زدهاید؟ آیا از این کتابهای ارزنده بهرهای بردهاید؟ سعدی، این شاعر بزرگ پارسی گوی در کتابهایش حرفهای تازه و قصههای نوی زیادی دارد. شعرهای سعدی روحنواز و دلچسب است. میتوانی با خواندن این شعرها با دنیایی از
زیبایی و پاکی ارتباط برقرار کنی. در گلستان و بوستان سعدی زندگی را زیبا میبینی. آدمها در آن راه میروند، حرف میزنند و از هم درس میگیرند. بیایید دوباره به گذشته برگردیم و از گلستان و بوستان سعدی درس زندگی بیاموزیم.
6 اردیبهشت، 5 ربیع الاول
قدیمیها میگفتند که اگر آدمی بتواند به سرزمین سحرانگیز پریان حوری وش راه یابد
و دریاهای طوفانی را پشت سر بگذارد،
به قصر بلورین شاه پریان میرسد
که آخرین دخترش سالهاست در آن زندانی شده
و اهریمنِ آبهای سیاه او را جادو کرده
و گیسوی بخت او را به ریشه درخت مرگ بسته
و هر روز که میگذرد
مویی از او سپید میشود و عمرش به کاستی میرود.
میگفتند: هرکس بتواند گره آرزوهای او را بگشاید
پریان تاج زرین خورشید بر سرش مینهند.
خیلیها خواسته بودند تا با نجات دختر شاه پریان
به تاج زرین رؤیاهایشان برسند.
اما همه اسیر طلسم ابلیس شدند.
تا اینکه یک شب که دختر شاه پریان با گریه خوابید،
خواب دختری را دید که صورتش مثل قرص ماه میدرخشید
و نگاه زلالی مثل آبی دریاها داشت
با یک لبخند مهربان که بوی سیب میداد
وقتی که موی او را نوازش کرد،
دختر شاه پریان احساس کرد که میتواند پرواز کند
انگار که همه بندها از دست و پای دلش باز شده بود.
دختر ماه رخسار به او گفت
که در روزگار اسارتش،
شبی که خواهر سه سالهاش
مو سپید و روی کبود
در زیر غل و زنجیر دیوهای سیاه دل
با گریه خوابید و دیگری هیچگاه بیدار نشد،
او نذر کرده بود
که اگر خداوند او و دخترکان یتیم کاروانشان را از اسارت برهاند
و به وطن بازگرداند،
با گل دستهای پژمردهاش
عطر آزادی را برای دلهای زندانی ببرد.
دختر ماه رخسار وقتی که دیده بود
دختری مثل خودش
که عزیز و محترم آسمانها بود،
خاک نشین نگاه حقیر ذلیلان شده
از خدا خواسته بود تا به او کمک کند.
دختر شاه پریان
میخواست تاج زرین خورشید را بر سر دختر ماه رخسار بگذارد
که از خواب پرید
و در جای خالی او یک سیب سرخ خوشبو دید!
9 اردیبهشت، 8 ربیع الاول
تیرگی، سرما، کبودی، اشک و آه
آسمان خالی شده از نور ماه
رفتنت غم را به دلها هدیه کرد
چشم من شد ابر و باران، گریه کرد
بیت بیت غصه را قلبم سرود
پر زدی؛ اما چرا این قدر زود؟
پر زدی تا آسمانها، شادمان
خوش به حالت، خوش به حالت، آسمان
وقت رفتن، گفته بودی بعد تو
میرسد یک آفتاب گرم و نو
پرکشیدی، مهر تو در بین ماست
بین ما عطر دل انگیزت رهاست
باز هم امید، باقی مانده است
از تو یک خورشید باقی مانده است
یازدهمین ستاره
علی مهرنوش
یازدهمین ستاره آسمان ولایت از خود یک یادگاری بزرگ به جا گذاشت. امام عسگری علیهالسلام وقتی روحش آسمانی شد، دل مردم گرفت. شهر غم آلود شد. انگار دیگر دنیا به آخر خط رسیده
بود. ولی از آن امام بزرگوار، ستارهای درخشان به یادگار ماند که هنوز هم امام ماست. هنوز هم بین ما زندگی میکند و ما را میبیند. حضرت مهدی (عج) سالهای سال است که راه و خط پدر
بزرگوار خود را ادامه میدهد و روزی میآید و جهان را به روشنی دعوت میکند. شهادت امام
عسگری را به فرزند بزرگوارش تسلیت میگوییم.
12 اردیبهشت، 11 ربیع الاول
شهید دانشمند مرتضی مطهری، معلمی بزرگ و داناست که دشمن چشم دیدن او را نداشت. استاد مطهری دانایی و عشق را برای ما به یادگار گذاشت. او چشمهای سرشار از عشق و عرفان و علم بود. کتابهایش نشان از تفکر او میدهد. او افتخار ایران اسلامی است.
مثل آسمان زلال
مثل چشمه نغمه خوان
قاصد جوانه بود
آن بهار مهربان
مثل روح گل لطیف
مثل سبزه با صفا
همزبان شاپرک
همنشین لالهها
او تبسمی قشنگ
بر لب سپیده بود
از شکفتن سحر
عاشقانه میسرود
او ز چشم زندگی
مثل شبنمی چکید
یک شب او به بال نور
سوی آسمان پرید
شد در آسمان سبز
ناگهان کبوتری
آن معلم شهید
مرتضی مطهری
گرچه عطر نام او
میوزد ز صد کتاب
رفت آن همیشه خوب
قصه گوی انقلاب
13 اردیبهشت، 12 ربیع الاول
وقتی میبینم درختان دست در دست هم، سرود وحدت میسرایند.
وقتی میشنوم بلبلان با هم آوای یگانگی پروردگار را میخوانند.
وقتی میبینم چمنزارها برای یکدل شدن، لباس همرنگ پوشیدهاند.
وقتی میبینم شاپرکان و پروانههای قشنگ، زیبایی گلها را برای همه هدیه میبرند.
وقتی میبینم رودهای خروشان برای یکی شدن شتابان به سوی دریا میدوند.
وقتی میبینم خورشید برای همه به یک اندازه نور و روشنایی میفرستد.
دلم میخواهد ما نیز مانند آنها یکدل، یکرنگ و یکصدا باشیم. با وحدتی آسمانی که کمر خارها را بشکنیم و پرده شب را بشکافیم. غصه را از دلها دور کنیم و برای هم بهترین انیس و مونس باشیم.
تا همه با هم، دست در دست هم، شیعه و سنّی، ترک کرد و بلوچ، پیرو جوان، یکرنگی را تجربه کنیم.
«هفته یکی شدن و همدلی، هفته وحدت، گرامی باد»
14 اردیبهشت، 13 ربیع الاول
در سال 1264 ه. ش، در محله سر شور مشهد به دنیا و نامش را محمد تقی گذاشتند. محمد تقی از کودکی عاشق گل بود؛ گلهای رنگارنگ حیاطشان چشم او را خیره میکرد. یک روز بهاری که هوا آفتابی بود و گنجشکها روی شاخههای بلند چنار هیاهو میکردند، همبازی یک پروانه شد. سر در پی پروانه گذاشته بود و این سو و آن سو میدوید. عاقبت پروانه روی گل زیبایی نشست. محمد تقی با دیدن آن گل تعجب کرد، چون با همه گلهای حیاط فرق میکرد.
گویا پدرش تازه آن را کاشته بود.
محمد تقی گل را چید. در همان لحظه پدرش از راه رسید و با دیدن گل در دست محمد تقی به شدت عصبانی شد و او را تنبیه کرد. تنبیه آن روز پدر، باعث شد که محمد تقی دیگر هرگز جرات نکند گلی را بچیند.
محمد تقی بهار، شاعر بزرگ معاصر چند قطعه شعر برای کودکان و نوجوانان سروده است که دارای پیام و پند و اندرز است. مثل شعر سرود مدرسه:
ما همه کودکان ایرانیم
مادر خویش را نگهبانیم
ملک ایران یکی گلستان است
ما گل سرخ این گلستانیم
کار ما ورزش است و خواندن درس
همه از تنبلی گریزانیم
همه از یک نژاد و یک خاکیم
گر ز تهران، گر از خراسانیم
حالیا بهر افتخار وطن
ما شب و روز درس میخوانیم
17 اردیبهشت، 16 ربیع الاول
اولین نماز جمعه
فرشتهها بر فراز آسمان بال میزدند و سبد سبد ثواب راهی آسمان میکردند. خورشید انگار پر نورتر شده بود و آسمان آبیتر. نسیم پیام مهربانی پیامبر و یارانش را در جهان میپراکند و شوق را در دل درختان جاری میساخت تا شاخههای سرسبز درختان به رقص در آیند. آن روز
آسمان و فرشتهها شاهد بودند که یاران پیامبر چگونه پشت سر او ایستادهاند تا اولین نماز جمعه را به امامت رسول اکرم برگزار کنند. اولین نماز جمعه، پیام وحدت را در جهان جاری ساخت و دوستی و عشق به خدا را در دل مهربان مردم پراکند.
18 اردیبهشت، 17 ربیع الاول
ای دوست، بیا و در دلم روشن کن
فانوس سؤالهای خاموشم را
از وسعت آن کلاس پر نور بگو
از خنده مهربان آن مرد خدا
ای دوست، بیا بگو که دشت دانش
با دست معلم شما شد جنگل
آن روز سؤال غنچهها میشد باز
هر مسألهای به دست او میشد حل
جابر! تو که سالها کنارش بودی
دیدی که چگونه با شما میجوشید
ای کاش محصل کلاسش بودم
آن چشمه که از باغ خدا میجوشید
ای کاش پرنده میشدم، میرفتم
در گوشهای از کلاسِ او میماندم
او بال و پر مرا نوازش میکرد
از شوق برای او غزل میخواندم
ای کاش میان سبزههای باغش
من غنچهای از باغ شقایق بودم
یا مثل تو آی «جابربن حیان»
در مدرسه امام صادق علیهالسلام بودم.
19 اردیبهشت، 18 ربیع الاول
امیرکبیر آن مرد بزرگ، خاری بود در چشم کسانی که در جهالت و نادانی غوطهور بودند. آن مرد دانشمند یاد خدا را در دل داشت و ثابت کرد که میتوان به قدرت رسید و خداپرست بود. او ایدههای بزرگی برای بزرگیِ ایران در سرداشت و عاقبت جانش را در این راه نهاد. یادش سبز.
بوی تاریخ
بوی تاریخ میدهد نامت
ای تو تاریخ ساز کشور ما
پشت نامت همیشه پنهان است
همه رمز و راز کشور ما
باغ ما خالی و خزان زده بود
که تو افراشتی در آن قامت
توی دلها جرقه زد مهرت
روی لبها شکفته شد نامت
آمدی تا فضای این میهن
پر شود از شکوفه و آواز
در دل خاک بشکفد لبخند
در دل آسمان گل پرواز
داشتی مثل باغ میکردی
همه ویرانههای ایران را
آه اما نمیبرم از یاد
حیله روس و انگلستان را
حیلهشان ریخت خون پاکت را
خاک از خون داغ تو شد سیر
میدرخشد هنوز در تاریخ
نام زیبای تو: امیر کبیر
24 اردیبهشت، 23 ربیع الاول
شهر متبرک
آن هنگام که معصومه علیهاالسلام پای بر این سرزمین گذاشت، خاک به یاد آورد لحظهای را که رسول خدا به مدینه وارد شد. مدینه متبرک شد و قم نیز. در آن دوران، مدینه شاد بود و مسرور، ولی قم آنچنان غرق ماتم بود که لبخندش را معصومه ندید.
مدتی است که معصومه در قم است، کوچک و بزرگ شهر، مدح خدا را میگویند که سعادتی این چنین نصیبشان کرده است. آنان به سجدهاند و خداوند را میستایند.
افسوس که ماندن معصومه در قم کوتاه است. او در گوشهای از شهر، در بستر بیماری است. او که عزیز پدر است و برادر. با این حال با وجود او، قم دری است از درهای بهشت.
مثل چشمه، صاف و آبی و زلال
در کویری زرد و شور و تب زده
چون ستاره غرق نور و روشنی
در میان آسمان شب زده
خسته و درمانده از رنج سفر
آمدی از راه دور و بیقرار
از مدینه تا گلستان رضا
آمدی تو با پیامی از بهار
آمدی و با نگاه آبیات
هر چه زردی بود اینجا، سبز شد
بر لب ما خنده گل کرد و شکفت
تا نگاهت در دل ما سبز شد
باغبان، ای یادگار فاطمه
آمدی در شهر ما گل کاشتی
در نگاه مهربانت ای بتول
عطر نورانی زهرا داشتی
رجم شیطان دیدنی است
ماسنگ هایمان را از سینۀ آسمان ها می چینیم
و به امید فردای روشن زنده ایم.
شناسنامۀ من سنگ است
اصلاً من با سنگ زاده شده ام
با سنگ پا گرفته ام
از سنگ
برای سنگ
و بر روی سنگ نوشته اند.
سنگ را از دست های مهربان زمین تحویل می گیریم.
با خشم مادران مظلوم وطن در می آمیزیم
وبا تمام نفرت،بر پیکره شوم صهیونیست ها می زنم.
دلخوشم که زیتون،پناه من است.
برگْ برگِ سوختۀ درخت زیتون
چتر مهربانی بر سر بی پناهی کودکان ماست.
ما آزاد زاده شده ایم
مثل شقایق سرخ
و دِینِ ما آزاد ماندن است
حتی اگر به قیمت خون ما تمام شود.
وطن را می پرستیم
و در راه آزادی آن،جان گرو می گذاریم.
ما طنین فریاد«الله اکبر»را بر سر دژخیم می کوبیم.
هنوز هم که هنوز است،زندگی در تار و پود فلسطین جاریست
هنوز هم که هنوز است،با سنگ زاده می شویم و با سنگ بزرگ می شویم،و با سنگ...
و همین برای دلخوشی ما کافیست.
فلسطین زیباترین گلی است که در سینه تک تک ما ریشه کرده است.