ghaemiyeh.com
اشارات 49
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
به نام خداوند یگانه
... و سرانجام
بهار را بدرقه کردیم؛ اشکبار
زخمهای دلمان را گریستیم؛ بیقرار
و «خرداد» را مرثیه خواندیم؛ سوگوار.
خرداد
ماه بغضهای گلوگیر است؛
ماه اشکهای دانه دانه،
ماه دستهایی که با حرارت، فرا میروند و به سینه فرود میآیند
و خرداد
ماه «خمینی»، خلاصه خوبیهاست.
امام!
با تو
کدام گل، آفتابگردان نگاهت نشد!
کدام دل، تپش عشق نداشت
کدام چشم، رو به ملکوت، وا نبود؟!
سفره «جمارانی»ات را که میگشودی
همه، به ضیافت آسمانی کلامت، «بسیج» میشدیم
و تو
شراب طهور عشق را، از جام ملکوت
به ما تعارف میکردی.
همه دغدغهات این بود:
که با «نامحرم»، «محرم» نشویم
که با تلنگر بادی، پاییز نگردیم
که زیارتنامه سکوت نخوانیم؛
تا تبرها، اذن دخول جنگل نگیرند
تا پس از کوچ پرستوها
شاخههای درختانمان را
زاغها قرق نکنند.
حالا که نیستی
هر چند در گوش بیشه، گرگ تبر زوزه میکشد،
اما کسی هست
که هوای درختان را دارد،
که همواره پیام پرستوهای سرخ را به ما گوشزد میکند،
که نمیگذارد دچار فراموشی شویم
و نمیگذارد سرگرم غیرت فروشی باشیم
شرممان باد،
اگر چنان نباشیم، که تو میخواستی،
که او میخواهد!
مبادا قبیله بدون اهالی بماند
و این چشمه در حسرت خشکسالی بماند
مبادا زمستان، بهار از پرستو بگیرد
و این قوم، در سستی و بیخیالی بماند
مبادا درختی، پس از کوچ خورشید این ایل
گرفتار پاییز افسرده حالی بماند
مرا بیم آن است، با رد پای غباری
هم آیینه، هم صبح، دور از زلالی بماند
مرا بیم آن است، این کوچههای پس از او
از آیینه، اسپند، از آب، خالی بماند
چه میشد اگر دشت از خشکسالی جدا بود
و میشد زمین دل ما، شمالی بماند
بیهمتا!
نهالهای دوستیات را در سرزمین دلهای خستهمان بکار و گلستان جانمان را غنچه بارانِ حضور خودت ساز.
ما را به سر خوشی بخششت امیدوار کن و به دلکشی آمرزشت کامکار گردان. خاطرمان را هماره رنجور مخواه و چشمانمان را از بیکرانه دیدارت دور مپسند.
پرچم خودپرستی را بر بام وجودمان افراشته مگذار و روحمان را به خاک، با گناهانی انباشته مسپار.
ما را با دلواپسیِ فرود مگذار و تنمان را با عذاب آتش و دودت آشنا مساز.
مهربان!
هر صبح که چشم به آسمان بیکرانهات میگشایم، شعر آبیِ مهربانیات را میسُرایم.
هر شب که چشم فرو میبندم، به شوق دیدار تو در خواب، خشنود میشنوم.
هر نفس که میکشم، ریههایم به حضور تو سوگند میخورند و هر پلک که میزنم، ظهور تو را در همه اجزای عالم، سپاس میگویم. در هر نمازم، عصمت تو را آرزو میکنم و در هر روزهام، با رأفت تو، دل را مُشکبو میسازم.
در هر مناجات، با خیالِ وصالِ تو دل خوش میدارم، و در هر ناله، از آسمان دیده به استقبالت، چون ژاله میبارم.
بخشنده!
زنده نباشم روزی که مرا از درگاه خود دور بداری و از نگاهداری خود تهی بگذاری.
خاطرم به آن لحظه آشنا نباشد که مرا در پرتگاههای تباهی، تنها بخواهی، و در دلم بنهی از امید دیدارت، حسرت و آهی.
چشمم نبیند آن شبی را که دستم از دامن عفوت کوتاه باشد و نالهام نارسا به آن بلندْ درگاه.
معبودا!
ما بیماران دوری از تو، به سلامتخانه وصال تو امیدواریم و به مهرورزی تو روز را به شب میسپاریم.
ما مستمندان همیشه تو، به ناگهان عفو تو دل خوش داشتهایم و سالهاست که بذر رأفت تو را در دل کاشتهایم.
اکنون، ای خوب! دل از همه بریدهایم و تنها مهر تو را برگزیدهایم. آری! ما بندهایم، پناهندهایم.
با یاد کیست که دلها آرام میگیرد و جانها قرار مییابد؟
آن کیست که یادش هماره بزرگ داشته میشود و در هر زمان و هر مکان پرستیده میشود؟
آن پاک کیست که روحها در زلالِ نیایش، با او تطهیر مییابد؟
آن داننده سترگ کیست که خِرَدها در برابرش خُرد است؟
آن همدم کیست که در کنار او بودن، آسایش را به دنبال میآورد و در نیایش با او، دل، پر و بال در میآورد؟
آن بیکرانِ آبی کیست که دریا با یادش توفان میشود و آرامشِ ساحل، موج خیرِ بیقراریاش
میگردد؟
آن عطوف کیست که چون یادش کنی، یادت میکند و چون شادمانش سازی، شادت؟
آن کیست که چون وعده میفرماید، وفا میکند و چون وفا میکند، دل را مصفّا میسازد؟
آن پنهان کیست که در خانه جان، همیشه پیداست و آن پیدا کیست که در همه ذرات جهان پنهان است؟
آن بیهمتا کیست که به پاک ستاییاش، کمال پدیدار میشود و به جلوه خداییاش، عشق و حال آشکار؟
آن زُلال کیست که هرگاه نامش بر زبان جاری میشود، کوثری از اشک را از گونهها فرو میچکاند؟ آن سبز کیست که به یادش، هوای خانه روح، بهاری میشود و باغچه تنهایی، پر از شکوفه و قناری؟
آن همیشه کیست که در خلوت و جلوت، در شب و روز، در ناگهان و هماره، در سکوت و بیقراری، در آسایش و سختی و در بهار و پاییز، جلوه کرده است؟
آن شکوهمند کیست که چون ذکرش به گوش آید، بُهت عظیمی، نگاه را فرا میگیرد؟
آن بزرگ کیست که فرشتگان آسمان، صبح و شام، به بردن نامش مباهات میکنند؟
آن گشاده دست کیست که چون نیازمند به درش رو آورد، پیش از سخن، از عطایش لبریز میگرداند؟
آن مهرورز کیست که محبتش خاص و عام را در بر گرفته و کون و مکان را لبریز ساخته است؟
آری! آن کیست؟
الهی! اگر چه در بینهایت مهرِ تو غوطهورم،
امّا هرگز کوچکی خویش را از یاد نمیبرم. ای نهایت بیکرانگی! ببار بر برگهای خشکِ خواهشِ دستهای خالیام؛ هر چه قدر که بخواهی، از نیاز به تو لبریزم و از تمنای تو سرشار.
الهی!
و چشمانم را در روشنایی سرشار شستشو ده.
«اللّهمّ طَهِّرْنی من دَنس ما اَسلَفتُ ...»
الهی!
دلم، گهواره محبت است؛ آن را گهواره معصیت قرار مده، که دستهایم لرزان است و پاهایم، از خویش گریزان.
الهی!
پیکِ تنهایی دستهای مرا با نور و روشنایی آشتی ده.
الهی!
عیبهای خویش را به تو نسبت دادم، امّا، تو زیباییهای خویش را به من بخشیدی.
«یَا إِلَهِی فَلَکَ الْحَمْدُ فَکُمْ مِنْ عَائِبَةٍ سَتَرْتَها عَلَیَّ فَلَمْ تَفْضَحْنِی»
الهی!
دیر زمانی است که غوطه در دلمردگیِ خویش میخورم و مردابوار در خویش فرو میروم؛ رودهای روشنِ خویش را در من بریز و از سیاهی غلیظ غوطهور در من بکاه!
الهی!
نگاه جز تو دیدن را از من بگیر که:
«دیده را فایده آن است که دلبر بیند»
الهی!
سینهام را وسعت بخش؛ به گستردگی باران، که میخواهم از ترنم تو لبریز باشم.
الهی!
گاه سرشارِ تمنایم و گاه لبریز نیاز؛ میخواهم همیشه پر از نیاز و تمنایم کنی.
«گهی چون چشم او دارم سر خوش
گهی چون زلف او باشم مشوش
گهی از خوی خود در گلخنم من
گهی از روی او در گلشنم من»
الهی!
اسیر بطن میباشم، مرا گرفتار باطن کن.
الهی!
چون به خویش مینگرم، ناامید میشوم و چون به تو مینگرم، از احساسِ خویش پشیمان.
الهی!
دوست دارم آهنگ محزون نالههایم را و بیشتر از آن، دوست دارم گامهای موسیقی نور را که بر ذهن ذرههایم جاری میشود و چشمهایم را از مسیرِ زلالی و زیبایی عبور دهد، تا به گستردگی تماشایِ تو ملحق شوم.
الهی!
تا در کنار تو هستم، هستم و میدانم که بیتو هیچم، و در هیچ کجا مرا جایی نیست.
«جهان کشور من، خدا شاه من
نداند جز این قلب آگاه من»
ایزدا، ای درخشنده هماره! اشعههای مهر میپراکنی و دل مخلوق را سودا زده محبت و اسیر عشوه میسازی.
ای همه تابش! بر من بتاب و مهر بیفزا.
حیرتآبادی که سینه جانم به حیرت آستانت دچار و برافروخته روانم از شگفتی آفرینشت، فریفته ناچار.
بیهمانندا! میدانم تنها تویی که هستیِ هستی از آنِ توست، دلم به عشقت گرفتار و لبم از آتشِ آن عشق، هماره پر گفتار.
کوزهام من؛ گداخته به کوره حضورت که نور میتراود از سرشتم و عطر حضور، که کمترین ذرّه هستی نیز از حضور تو خالی نیست.
ای آفریننده سپیدی و پیوند! مرا به خویش بپیوند و آزادیم عطا فرمای در بند، که آنکه
در بند توست، از همه بندها رهاست و آنکه به تو پیوست، از آلودگیها پیراست.
ای خداوند شکوفه و لبخند! حریر احساسم به تیغِ ابلیسِ اَندرون، خدشه بردار و ابریشم خاطرم غبارآلوده و پژمرده است؛ به که امید آرم جز تو؟
ای همه نور! به ناگاه فرا میرسی شبی از پسِ معراجِ نیمه شب و فرا میگیری تمام شقایقم را با تمام حقایقت.
خدایا! نیمه شبها دوست میدارم به درگاهت نیایش را؛
کلبه دلم حرم توست و ملک تو نه جایی برای غیر؛ فرا بگیر مرا و یک پارچهام کن از گل و آیینه و حضور.
ای همه روشنایی، ای همه نور! امید آوردهام به سرا پردهات، باشد تا به درخشش آفتاب هدایتت مهتاب دلم را چهارده شبه فرمایی.
ای شگفتیهای بزرگی او بیپایان! بر محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خاندانش درود فرست و بازمان دار، از آنکه در بزرگیات به بدکیشی درافتیم.
ای گاهِ پادشاهی او بیکران! بر محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خاندانش درود فرست و گردنِ ما را از کیفر خود برهان.
ای گنجینههای مهرورزی او شایگان! بر محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خاندانش درود فرست و در مهرورزیِ خود برای ما نیز بهرهای مقرر فرمای.
ای که دیدهها از دیدنش فرو ماند! بر محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خاندان او درود فرست و ما را به
مقام قرب خویش نزدیک ساز.
ای آنکه بلندای پایگاه ارجمندان و مهتران به نزدیک او ناچیز است! بر محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خاندانش درود فرست و ما را به نزد خود گرامی دار و بنواز.
ای که نهانِ چیزها به نزد او آشکار است! بر محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خاندانش درود فرست و در پیشگاهت رسوایمان مساز.
خدایا! به داد و دِهِش خود، ما را از بخشش بخشندگان بینیاز ساز و هراسمان را از گسستِ وا بریدگان به پیوند خود کفایت کن، تا با داد و دهشِ تو به کسی روی نیاریم و به فضل تو از کس نهراسیم.
بار خدایا! پس بر محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خاندانش درود فرست و به سود ما تدبیر کن؛ نه به زیان ما و برای ما تدبیر کن؛ نه بر ما و ما را پیروزی ده و پیروزی از ما مستان.
بار خدایا! بر محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خاندانش درود فرست و از [خشم] خود دورمان دار و در پناه خود دار. به سوی خود راهمان بر و از خود دور مدار.
آن را که خود نگاه داری، جهان به سلامت برد و آن کس را که تو راه بری، به دانش رسد و آن کس را که به خود نزدیک گردانی، گنج یابد.
بار خدایا! بر محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خاندانش درود فرست و ما را از تلخی پیشامدهای زمان و شرّ دامهای شیطان و تلخی خشم سلطان پاس دار.
بار خدایا! بینیازان، به فضل و توان توست که بینیازی میجویند؛ پس بر محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خاندانش درود فرست و به ما داد و دهش کن [و بینیازمان ساز]
ره یافتگان تنها به نور رخ توست که راه مییابند؛ پس بر محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خاندانش درود فرست و راهمان بر.
بار خدایا! آن کس که تو او را یار باشی، وا بریدنِ هیچ کس او را زیان نرساند و آنکه تو
بدو بخشی، منع هیچ باز دارندهای از او نکاهد و آن کس را که تو رهنمون شوی، رهزنیِ هیچ گم راه کنندهای از راهش به در نبرد؛ پس بر محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خاندانش درود فرست و به عزت خود ما را از [گزند] بندگانت پاس دار و به بخشش خود از هر کس جز تو بینیاز فرما و به رهنمونی خود، در پیمودن راه حق یاری کن.
بار خدایا! بر محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خاندانش درود فرست و سلامت دلهای ما را در یاد کردِ عظمتت و آسودگی پیکرهامان را در گزاردنِ سپاس نعمتت و گشادگی زبانمان را در ستودنِ منتت قرار ده.
بار خدایا! بر محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خاندان او درود فرست و ما را از کسانی قرار ده که به سوی تو میخوانند و از راه نُمایانی که به سوی تو راه مینُمایند و از گزیدگانی که در پیشگاهت ویژه ویژهاند، ای مهربانترینِ مهربانان!
سُبْحانَاللّه
و تو منزّهی از تمام بدیها، ناپاکیها؛ از تمام زشتیها ...
و تو منزّهی از هر عیبی و از هر نیازی، از هر سستی و از هر کاستی، از هر خیالی و از هر اوهامی.
و تو منزّهی از هر گناهی و از هر تباهی و از هر اشتباهی، و تو منزّهی؛ آن چنان تنزیهی که در شمار نیاید،...، از هر چه که شایستهات نیست و از تمام آنچه که در کمال تو راهی ندارد. و تو منزّهی از هر قصوری و از هر غفلتی
و تو منزّهی از هر عیبی که میدانم و نمیدانم.
أَلْحَمْدُللَّه
و ستایش تو راست، که رحمت از آن توست، شوکت و قدرت از آن توست.
و ستایش از آن توست که از رحمت میآفرینی و از فضل میبخشایی و از مهر، میپرورانی.
اجابت کنندهای و یاری دهنده، پوشاننده عیبهایی و آمرزنده خطاها.
ستایش تو راست که آفریننده شب و روزی و پروردگار کوچک و بزرگ. شکر برای توست، ای آنکه هرگز خیال کسی به غایت شکرت نرسد و زبان هیچ آفریدهای را توان وصفت نشاید!
ثنا برای توست، که حاضری نه غایب؛ ای روشنایی بالاتر از هر روشنایی!
تو را حمد میکنم، ای شنونده نجواهای دل، ای برطرف کننده بلاها، ای عطا کننده خواستهها، ای رفیق لحظههای غریب، ای همدم پریشانیها و ای دگرگون کننده دلها!
تو را حمد میکنم، ای آنکه همه چیز، به ستایشت تسبیح گویند!
لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ
... و نیست خدایی جز تو، ای یگانهای که فقط سر به تسلیم تو مینهیم و به هر کجا که نظر میافکنیم، جز تو نمیبینیم و جمال توست که در آینه جهان، منعکس میشود - أَیْنَما تولّوا فَثمَّ وَجْهُ اللّه -
حضور تو در لابهلای شاخهها مشهود است.
صدای تو در کوهها میپیچد. نیست معبودی جز تو، ای بینشانترین نشانه که ردّ پای حضور تو همه جا جاری است! گواهی میدهم که جز تو، خدایی نیست، نبوده و نخواهد بود.
اللّه اکبر
و خدا بزرگتر است از آن که به وصف درآید؛ از هر چه که تا به حال گفتهایم و گفتهاند.
خدا بزرگتر است از آنچه میدانیم، بزرگتر از فهم کوچک ما
الهی!
چگونه از تو نگویم و از تو نَنویسم!
الهی!
دستهایم، این همسایگان همیشگی آسمان را به تو میسپارم و پنجرههایم را فقط به سمت تو باز میگذارم، تا مرا آن چنان سبکبال کنی که چون نسیم، بیبال و پر به سمت تو کوچ کنم.
الهی!
ای صمیمیتر از محبّت مادرانه و ای زیباتر از تخیل نازک بالهای پروانه و ای جاریتر از زمزمه رودخانه! قلبم شکسته است و تار و پودم از هم گسسته، مرا به خویش وا مگذار!
الهی!
اگر چه توشهام ناچیز است، آبرویم را مریز! که سینهام از محبّت توست لبریز.
الهی!
شوق تو را در سردارم و هوای تو را در زیر بال و پر، بگذار تا پر و بال قفس را باز کنم و به نام آسمان پرواز را آغاز کنم.
الهی!
اگر میتوانستم تو را بسُرایم، واژهای میساختم بزرگتر از گناهانم تا آن را در مقابل عظمت نام تو بریزم، تا خویش را به ریسمان محبت تو بیاویزم و دل را منتسب به مهربانی تو نمایم.
الهی!
واژههایم در مجاورت نامت جوانه میزنند و کلمات، در پرتو آفتاب حُسنت جان تازه میگیرند و شعور بیاندازه.
الهی!
دستهایم لبریز از نیاز است و لبانم سرشار از ترنّم عشق؛ بیفروغ عنایت تو میدانم که روزم
سیاه است و روزگارم سیاهتر.
الهی!
آبرویم را مریز و از شرار معرفت خویش، در جان و دل بیفروغ من بریز که بدهکار ازلی بخشش توأم.
از رنگ جنون چو ریخت در خونم عشق
از مستی خود نمود بیرونم عشق
امروز به پاس آن همه باید گفت
من زندگیام را به تو مدیونم عشق!
الهی!
آنچه دارم همه ناتوانی است و عجز، ضعف است و دریغ. در خویش ماندهام و خوب میدانم که:
از خویش نرفتن اشتباهی است بزرگ
کم توشهام و به پیش، راهی است بزرگ
ای دوست! اگر به عدل رفتار کنی
آمرزش روح من گناهی است بزرگ
کیست؟ این پنهان مرا در جان و تن
کز زبانِ من، همی گوید سخن!
کدامین زمزمه را میتوانم نجوا کنم، وقتی که تو با آشناترین لهجه در دلم جاری میشوی و من، تنها از حضور تو لذّت میبرم!
نه تنها در اضطرار، نه تنها در بن بستهای تاریک آرزو، که در نهایت عافیت! خوشا نام زیبایت که تکرار میشود: الِهی وَ رَبّی، مَنْ لی غَیْرُکْ.
کیست این پنهان مرا ...؟! نه! تو پنهان نیستی، ای آشکارترین! ای مفهوم تمام دیدنیهای آشکار! زیباییات چنان است که تمام آیینهها محو تماشای تواند!
چهرهای زیبا؛ به زیباییِ «اللّهُ نورُ السَموات وَ الاَرْض»
چگونه سخن از شب بگویم که با حضور تو، شبی نیست! این تیره روزگاریِ من است که وقتی از یاد تو غافل میشوم، با تاریکی نفسْ پیوند میخورم و آسمان نگاهم بیستاره میشود!
ای همیشه بینیاز! من کیستم که حتی نیازم را با تو بگویم: اَنَا عَبْدُکَ الضَّعیفُ الذَّلیلُ الْحَقیرُ الْمِسکینُ الْمُستَکینْ
مولای من! بر من ببخش، اگر خود را عاشق تو میپندارم.
هیچ منم، هیچ منم، هیچتر از هیچ منم!
آنچه در من هست، گناه است؛ گناهی که تاوانش تاریکی شب است، گناهی که غرامتش غم نان است، گناهی که جریمهاش تنهایی است! و گناهی که آغازش تمنّای غیر تو بود.
ای نهایتِ بینهایتها! ای بینهایتترین نور در جانِ هستی! یا نُورَ النُّور یا مُنوِّرا النُّور، یا نُورَا لَیْسَ کمِثلِهِ نُورْ!
آه از چشمهایم که هنوز به شهود تماشا عادت نکردهاند! شهودی که در نگاه تمام آینهها موج میزند که: «چشمها را باید شُست؛ جور دیگر باید دید!».
آه ای مولای من، ای خداوندِ تمام نگاههای قشنگ!
خوب دیدن را به من بیاموز که بد دیدن، خود، بزرگترین گناه است!
ای کاش برای من هم لهجهای این چنین بود، تا نجوا کنم:
«منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام، به بد دیدن»!
الهی!
در قنوتم جز شرمندگی نیست.
آنچه نگاهم را، تماشایم را، دلم را و ادراک و شعورم را به خود مشغول کرده، همان گناه من است! آخر، محال است جایی که تو باشی و من
حواسم را به رنگهای تعلق، بسپارم!
اینک، این منم؛ آنکه آرزویش، عفو توست!
این بار با خودت سخن میگویم؛ ساده و بیپرده.
بر شانههای شب تکیه کردهام؛ سکوت اتاق را صدای بال ملائک میشکند. یادت، مایه آرامش من است؛ «أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ».
سجادهام پل ملکوت میشود و اشکهایم ترجمان واژههای منند.
شکستهام؛ غرورم را به مَسلخ ایمان آوردهام؛ اجابت، نیم نگاهی است از ملکوت.
دعاهایم مستجاب میشوند؛ یقین از زخم وارههای دعایم میبارد.
«یا من اسمه دواء و ذکره شفاء! قلب بیمارم را به دارالشّفاء نافلهای آوردهام که در عطر حضورت گم میشود.
امشب شکستههای دلم را دور هم جمع کردهام.
از تمام ذرّات نمازم پنجرهای باز میشود.
بهشت را بهانه کردهام و از تو، تو را میطلبم «یا غایَةَ آمالِ الْعارِفین».
بیم فردا بر تار و پود وجودم لرزه میافکند؛ کولهبار خالیام را به دست احسان تو میسپارم. مشقهای بندگیام مثل همیشه خط خوردهاند. وجود نازک من تاب قهر تو را نمیآورد.
«أَللّهُمَّ إِنّی أَسْئَلُکَ الْأَمانَ یَوْمَ لاَ یَنفَعُ مالُ وَ لا بَنُونَ إِلاّ مَنْ اَتَی اللّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ».
خدایا! چگونه در حسرت لقایت آشفته و سر در
گریبان نباشم، وقتی که میبینم و میدانم که هر غنچه به هوای زمزمه یادت، گریبان چاک میکند و دستِ دعا بر آسمان میافرازد.
الهی! چگونه شیفته آن لحظههای طَرَبآور نیایش نباشم، وقتی که میبینم درختان، چون دستی
شدهاند که به سویت دراز باشد و یاسها به امید عنایتت، عطر بهاری خود را در کوچههای راز و نیاز میپراکنند و لحظههای بینشِ سبز را معطّر میسازند.
پروردگارا! ابرهای سرگردان به فرمان تو میبارند و زمینِ خشک را سرسبز میکنند؛ اندکی از ابرهای رحمتت را به سوی دلهای کویری ما بفرست تا از خمودگی و خستگی درآیند و مشتاق ذکر تو گردند.
مهربانا! بر محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلمو خاندان او درود فرست و ما را یاری کن تا بزرگیِ کلمات حکیمانه آنان را دریابیم و لذت مناجات را از دعاهای آن بزرگان دریابیم.
سالار من! بزرگی، تنها تو را شاید و خواهش و تمنا، تنها به درگاهِ تو باید؛ پس به ما این فهم و ادراک را عطا کن، تا تنها به سوی تو آییم و گشایش در زندگی را تنها از تو خواهیم.
معبود من! ای گستراننده زمین و بر افرازنده آسمان! به ما قلبی به وسعت زمین و فهمی به بلندایِ آسمان عطا کن، تا اندکی از شکوهوارگی اسمِ مبارکت را دریابیم و توفیق زمزمهاش را به کف آوریم.
ای هستی بخشِ هستی! تو به ما جان دادی و دلِ خسته ما را مرهم شدی؛ پس به جانهای ما اشتیاقِ وصال و به دلهای ما شفایِ عارفانه عنایت فرما.
ای خوب، ای خوبِ خوب! ما را دریاب.
بارالها! دوباره به سوی تو بازآمدم، نادم و مغبون!
بارالها! صدای مرا شنیدی و ندای تو را نشنیدم؛ خواندی قصه سرگشتگیم را.
بارالها! یار دیگران نبودم که بار خوش بودم؛ سرشارم کن از حس نیاز.
بارالها! پیش از آنکه نامهربانیام را پاسخی دهی، مهربانیمآموز و پیش از آنکه به دام محبّتِ دیگری بیافتم، مرا به دامِ محبّت خود بیانداز.
خدایا! چنان که لایقم بمیرانم و چنان که عاشقم بسوزانم!
الهی! آنکه در کویرِ مهرِ تو سوخت، سیراب جان سپرد؛ پس لذّت و اشتیاق وصال را در ریشههای وجودم جاری کن.
طنین بال و پرت را کسی چرا نشنید؟
صدای شعلهورت را کسی چرا نشنید؟
... و سالهاست، زمین در خویش شعله میکشد و بوی ندامت از خاک بر میخیزد و سالهاست فرات، بیتابانه در خشکسالِ لحظات جاریاش زمزمهگر سکوت و شرمساریست.
بوی بهارهای نیمه جان و سوخته میآید و شکوفههای تازه رستهای که از تشنگی میپژمرند و
میمیرند.
صدای سم اسبانی میآید که یالهای پریشانشان در باد، یادآور حماسهای تا همیشه جاوید است؛ حماسهای که در شریانهای تاریخ، تا ابد خواهد جوشید.
صدای چکاچک شمشیرهای آخته از صفحات کاغذی تقویم به گوش میرسد؛ صدای فریادهای پی در پی و جاری خونی که تقویمهای چهار فصلمان را به تپش وا میدارد. این جا سالهاست آسمان خون میبارد.
این جا سالهاست تشنگی، پیغمبر راستین این سرزمین است.
این جا سالهاست شب، همسایه دیوار به دیوار حیاتمان است.
این جا سالهاست در پناه شمشیر میخوابیم و در سایههای نیزههای در قیام، به سجود میافتیم.
این جا سالهاست دلتنگ تاریخی سرخیم.
ننگ از خاک میجوشد و در مشتهای شهر مچاله میشود و در فضا میچرخد.
نام تو بهشتی شعلهورست و فریادهایت، کبوترانِ بیسری که در آسمان میچرخند و بر خاک میافتند.
فرات، حاشیهنشین واقعهایست که تلخیاش در مذاق زمین مزه مزه میشود.
چه قدر روزهایمان سرشار از بوی عاشوراست.
هنوز فریادهای «هل من ناصر ینصرنی» به گوش میرسد.
هنوز صدای سنج عزا میآید.
هنوز بر سینه میکوبند و بر سر میزنند.
و همچنان صدای توست که در آسمان سر بیاین روزهای تاریک، بال میگیرد و بر خاک میغلتد.
چه قدر تقویمها بوی محرم میدهند!
گویی با تمام زخمهایش که از غریبانههای
عاشورایی سرشار است، فریاد میزند: هَلْ مِنْ ناصرٍ یَنصُرنی؟
صدایش از فراز تلّ زینبیه علیهاالسلام میگذرد و بر گستره تاریخ پخش میشود!
آن گاه، ذره ذره هستی، آستین ارادت بالا میزند و هیجان خویش را در غریوِ «یا لَثاراتُ الحُسَیْن» علیهالسلام جاری میسازد!
چگونه میشود شفق خون گرفته تماشا را با «عینکهای دودی» پوشش داد و تاریخ «شهادت» را در ذهنیّتهای به بنبست رسیده، بایگانی کرد؟!
کافیست دل به نجوای درون بسپاری؛ هنوز، فریاد نینوایی حضرت قاسم علیهالسلام از میدان به گوش میرسد که برای ماندگاری عشق، شهادت را برگُزید!
هنوز، شور حماسه حضرت علیاکبر علیهالسلام، در تجلّیگاه عشق میپیچد که:
«أَنَا عَلیُ بن الحُسَینِ بنِ عَلی»
هنوز، عشق حضرت عباس علیهالسلام، نگاه فرات را به هیجان میخواند؛ نگاهی که با دیدن فوران خون از بازو، به اوج هیجان رسید!
هنوز، پرتو تبسّمهای حضرت علیاصغر علیهالسلام، سپیده را به مصاف میخواند که در فلقِ شهادت به لاله نشست!
هنوز، صدای «عون، جعفر، محمد، حبیب، حُرّ، زُهیر، ...» از گوشه گوشه کربلا به گوش میرسد که در طواف شهادت، میخوانند: لَبّیکَ یا ثاراللّه، لَبَّیکْ، لَبَّیکْ
هنوز، ناله حضرت زینب علیهاالسلام در وداعِ واپسین، به گوش میرسد که با تمام نگاهش میگوید: مهلاً، مهلا؛ یَابنَ الزَّهرا علیهاالسلام!
هنوز، آخرین فریاد ماندگار امام علیهالسلام در انبوهی از استقامت و زخم به گوش میرسد که میفرماید: لا حَولَ وَ لا قُوَةً الاّ بِاللّه ...
آری! هیچ قدرتی بالاتر از تقدیر خداوند «جلَّ جَلالُه» نیست و هیچ عشقی بدون نامش جاودانی نمیشود! میدان شهادت، مرد میخواهد؛ مردی که به تمامی، از پلِ میانِ خود و خدا، بگذرد!
مرد میخواهد؛ مردی که زخم را درمان و نیش را نوش ببیند!
مرد میخواهد؛ مردی که ستون خیمهاش را بر فراز عرش بکوبد!
مرد میخواهد؛ مردی که با اندک جماعت عاشق، حماسه جاودانه عشق را رقم بزند!
مولای من!
«یا ثَارَاللّهِ وَ ابْنَ ثارِهِ و الْوِتْرَ اَلمَوْتورْ؛
ای کسی که شهادت، از ازل در وجودت شکفته بود و افتخار به نام نامیات میکرد! ای فرزند شهادت!
شهادت به خاطر تو آفریده شده است و تو به خاطر شهادت به دنیا آمدهای!
شهادت نام بلند تو است؛ نامی که تمام دلهای عاشق را مجذوب خویش میکند. شهادت یاد جاودانی تو است؛ یادی که در تمام ذهنهای پاک، غرورآفرین، جاری است.
مولا جان!
هر عشقی بدون محبت تو، عقیم!
هر محبتی بدونِ عشق تو، بیمعنا!
ذوالفقارت را بلند کن.
بگذار با صاعقهای، زمین و زمان را زیر و رو کند.
بگذار سنگینی نگاهت، خواب هزار ساله زمین را بشکند.
این روزها، بوی نیرنگ از همه سو میوزد.
این روزها، از تمامِ زوایا، قرآنهای بر نیزه سماع میکنند و از همه سو ردّ پای نفاق، ادامه تاریخی مکرّر است.
چشمها به کذبِ دیدن باز و بسته میشوند و
خنجرهای در نیام، دیوانهوار میرقصند و شب را خط میزنند.
بوی خون، مشام تاریخ را میسوزاند و ادامه باران شلاّق، پشتِ زمین را داغ میزند.
ذوالفقارت را بلند کن؛ نگذار عدالت بر چوبههای دار اعدام شود، نگذار عدالت زیر سمکوب اسبهای وحشی لگدمال شود!
سالهای طولانیست که نخلها، به پشتوانه نام تو قد علم کردهاند.
سالهای سال است که چاهها، از هرم نفسهای تو، هر شب، تا ماه کشیده میشوند و دردهای نهانی تو را موج میزنند.
دستهای نجیب و پینه بستهات، سرپناه این شبهای متمادیست.
هنوز صدای گامهای استوارت را میشنوم؛ هنوز کوچه بوی رد پای تو را میدهد و هنوز زمین در نیرنگ کوفه در هم میریزد.
کجای این زمین بوی عروج میدهد؟
کجای این زمین، بلندی قامتت را به آسمان میرساند؟ این دردها زبان گلایهام را باز میکنند و صدای فریادم را بلندتر از همیشه.
حتما زمین به عدل تو محتاج میشود
در سرنوشتِ گنگِ بشر این مقدّر است
مگر نه اینکه ذوالفقارت شب شکاف است؟
مگر نه اینکه شعلهزاری در چشمهایت زبانه میکشد؟
شبهای سکوت شهر را به آتش بکش.
شبهای بیداد و شقاوت را فرو بپاش.
این لحظهها بوی رکود میدهند.
صدایی میآید. کوچه میلرزد و صاعقه، تاریکی مطلق را میشکافد.
بوی سیب و ستاره میآید، نخلها قیام میکنند و چاه به سجود میافتد؛ چه قدر زمین عدالت را زود فراموش کرده است!
چه قدر این پیلهها برای بالهای نو رَسمان تنگ است!
ذوالفقارت را بلند کن، تا زمین و زمان زیر و رو شود.
گمان نیست؛ حقیقت است.
عشق آفریده شد؛ فقط به خاطر لبخندهای محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، فقط به خاطر نگاه علی علیهالسلام.
عشق آفریده شد، تا باران عاطفه ببارد و «عطر لا فتی» مشام خاک را با بهشت پیوند دهد!
عشق آفریده شد، تا تندیس آدم خاکی با «نور» درآمیزد و رنگین کمان، رنگهای خود را با احساس سبز مولا علیهالسلام صفا بدهد!
عشق آفریده شد، تا مفهوم «لا فتی الاّ علی علیهالسلام» در قاموس زبانها و زمانها، حتی در لهجه نورانیِ آسمانها، تفسیر شود و روح جوانمردی مولا علیهالسلام تنها به فضای کوفه و کوچههای بینان و خرما، محدود نگردد!
عشق آفریده شد: که «اَوّل العلم مَعْرِفَةُ الْجَبّار» را، گلها و گلستانها، رودها و دریاها، چشمهها و ابرها، جلگهها و دشتها و شاخهها و برگها، از کسی بیاموزند که شایستهترین تفسیر «قَدْ اَفْلَحَ الْمُؤمِنُون» است!
عشق آفریده شد، تا کسی باشد و بتواند حتی با خدای خود، از تمام عاشقانگیهایش.
فَهَبْنی یا الهی و سَیِّدی و مَولایَ و رَبّی صَبَرْتُ عَلی عَذابِکْ. فَکَیْفَ اَصْبِرُ عَلی فِراقِکَ. «ای معبود من! ای آقا و مولا و پروردگار من! گیرم که من بر عذاب تو صبر کنم، چگونه میتوانم به دوری تو طاقت بیاورم»!
عشق آفریده شد، تا بتوان «کمیل»، دارویی برای دلتنگیهای «فدک» باشد، تا «صباح»، سپیدهای باشد بر تاریکنای غصههای «جمل» و تا «مناجات»های مسجد کوفه، درنگی باشد بر نگرانیهای «صفین»!
... و عشق آفریده شد، که دل خستگان دست بسته روزگار، با تمام وجود فریاد زنند: یا
مُحَمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم یا عَلی علیهالسلام؛ یا عَلیُّ یا مُحَمّد؛ اِکفِیانی فَاِنَّکُما کافِیان وَ انْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِران
عشق آفریده شد، تا بتوان «سیمای ولی» را در آیینه وحدت تماشا کرد و سرا پا مجذوب اشراق نگاهش شد؛ نگاهی که در مردمک زلالش، خدا را، مردم را، دنیا و آخرت را؛ حتی تمام هستی را دید و جواب سئوالهای خود را گرفت!
نه بشر توانمش گفت، نه خدا توانمش خواند
متحیّرم چه نامم، شهِ مُلک لافتی را
محک وجدان(1)
ستایش خدای را که آشناست بیدیدن و جهان آفرین است بیاندیشیدن، او که همیشه به خود پایدار بوده است و برقرار، در آن زمان که نه آسمانی بود و بُرجهایش و نه پردههای ناگشودهاش. نه سیاهی شب و نه آرامش دریا. نه کوهی همنشین درهها و نه درههای فراخ و پیچاپیچ، نه زمینی بود دامن گستر و نه آفریدگانی توانگر.
اوست آفریننده آفریدگان و برقرار پس از ایشان، اوست خدای خلق و روزی دهشان. خورشید و ماه، خط خرسندیاش میپویند و هر تازهای را به رنگ کهنگی میآرایند و هر دوری را نزدیک میآرند.
روزیِ روزی خوارگان قسمت کرد و آنچه کردند و بر جا نهادند، برشمرد.
نفس نفسهایشان را و دزدیده نگاههایشان را و نهانِ سینههایشان را و مَطلع حیاتشان را از زُهدان مادران و پشت پدران تا مغرب زندگیشان
میداند.
او کسی است که در فراخنای رحمت، دست نقمتش، سینه دشمنان در هم میشکند و در تنگنای نقمت، بر سر دوستان سایه رحمت میگسترد.
1) - برداشتی ادبی از خطبه نودم نهجالبلاغه.
چیره بر آن است که هماوردیش کند، و کشنده آن است که عداوتش ورزد و خوار کننده آن است که دوریاش جوید و پیروز بر آن است که دشمنیاش کند.
هر کس را که امر خویش بدو واگذارد، بس باشد هر که از او بخواهد، عطایش کند و هر که وامش دهد، به بَهرهها ادایش کند و هر که را سپاسش گوید، نیک جزایش دهد.
بندگان خدا!
خویشتن [را] به محک وجدان در آرید، پیش از آنکه به محکمه «میزان» درآیید؛ نیک و بدِ کرده خویش [را] برشمارید، پیش از آنکه پای به [محکمه] حساب گذارید و دم غنیمت دانید، پیش از آن که گلوی لحظههایتان به چنگ مرگ افتد و سرِ اطاعت بر آستان حق فرو آرید، پیش از آنکه به خشونت، تا دیار خاموشان رانده شوید.
و بدانید، آنکه خویشتن را مدد ندهد و ندای وجدانش به گوش جان ننشیند و از عصیان بازش ننشاند، کسی دیگر نیست که بازش دارد و پندش گوید.
دیدار روی تو آرزویی است بزرگ، که در رؤیاهای راستین میدیدم و در سخنان راستان میشنیدم.
سالها بود که در پی تو بودم؛ در جستجوی جمال تو و کمال توصیف ناشدنیات.
بیگمان، زانو زدنهایم و پرس و جوهای بیامانم، بیهوده بود، تا اینکه دفتر عشق و کتاب دل را ورق زدم و در لابهلای سطور نانگاشته آن، حقیقتی را یافتم؛ کشف این حقیقت برای من به گنجی میمانست که پس از سالها، در هزار توی
زمان یافته بودم. آری! به یقین، جز امام، کسی قابل توصیف سیمای امام نیست، که «قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری».
به دنبال سخنان مولایم رفتم و دست ادب بر سینه نهادم و کشکول نیاز بر آستانه آن بیکرانه بشکوه،
امام علی بن ابیطالب علیهالسلام نهادم، تا از معرفت، لبریزم سازد و پرده از این راز بردارد. دیدم که او میگوید:
«قَدْ لَبِسَ لِلحِکْمَةِ جُنَّتْهَا وَ أخَذَها بِجَیمعِ أَدَبِها مِنَ الْإِقْبالِ عَلَیْها وَ الْمَعْرِفَةِ بِها وَ التَفرُّغَ لَها...»(1)
«زره دانش بر تن دارد و با تمامی آداب و ادب و با توجه و معرفت کامل، آن [دانش] را فرا گرفته است. حکمت گمشده اوست که همواره در جستجوی آن است و نیاز اوست که در به دست آوردن آن میپرسد. آن هنگام که اسلام به غربت گراید و همچون شتری که از راه رفتن باز ماند و سینه بر زمین بچسباند، او نیز غربت گزیند».
چه زیباست که مبارزی با لبه تیز دانشش، دشمن را براند!
آری! زمانی که بشر در بتخانه علم و دانش امروز سر تعظیم فرو میآورد و از آگاهی خویش، برای نابودی نسلهای بشری بهره میجوید، آن گاه که گردن بر میافرازد و از فنّ و تکنیک سخن میگوید و دادِ بینیازی از «خدای علیم» را سر میدهد، مردی میآید که زره دانش بر تن دارد و چشمهای اندیشمندان جهان را خیره میسازد. گرهها با دست او گشوده میشود و سختترین مسألههای علمی حل میگردد و حلقههای مفقوده، یکی پس از دیگری آشکار میگردد، در برابر چنین موعودی بایسته است که سر بر سجده ساییده و سپاس حق گفت. او میآید و حکمت از قلب و زبانش میجوشد؛ چشمه آسا.
او میآید و حجّت خدای حکیم میشود در میان
انسانهای
سرگردانی که در جستجوی حکمت هر پدیده حیرانند و متحیّر. اندوهی که او از «غروب اسلام» دارد و از بیرنگی باورها و پر رنگی نیرنگها، سخت و جانکاه است. غروب اسلام، غروب ارزشها و آرمانهای آسمانی است و دل او در این غروب دلتنگی میگرید، به سجده میافتد و از خدای خویش اذن ظهور میطلبد. درد او غروب باورهای محمدی است که بر جان امّت اسلام افتاده است و درمان این درد، جز ظهور و دگرباره حضور امام علیهالسلام در میان این امت نیست؛ حضوری که وحدت را به ارمغان میآورد و قلبهای شیعیان شیفته را آرام و قرار میبخشد.
1) - نهجالبلاغه، خطبه 182/23.
آن روز، که به آسمان زل زدی و شعلههای گرم نگاهت را کبوترانه به آسمان دوختی، خوب میدانستی این بار، در پس لحظههای تلخ وداع، شیرینی جاودانه وصال را خواهی چشید.
یادم هست؛ پوتینهایت را پوشیدی و با زبان بیزبانی، آخرین نگاه خداحافظی را با بوسههای اشک بر دامن پرمهر مادر ریختی.
چه قدر سبک قدم برداشتی، چون پرندهای که قرار است در آسمان روشن وصال، آزادی را تنگ در آغوش بگیرد. و حالا تو هستی که زیباترین عکس را در قاب خاطرات تاریخ، به یادگار گذاشتی و از چارچوب قاب آسمان، هر لحظه نظارهگرِ ما هستی که چگونه خاطرات تو را سبز نگاه داشتهایم.
ای گمنامترین پرنده! آن روز نگفتی که با
کوچ سرخت زمین چه قدر خالی از زمزمه صادقانه عشق میشود؟
میدانم، خوب میدانم این آسمان بود که دستش را دراز کرد و هر چه مرغ عشق در زمین بود، برداشت و با خود برد، تا با ستارگان، به بزم وصال این مرغان عاشق بنشیند. نمیدانم، مروارید اشکت در کدام یک از شبهای مناجات، فرشتگان آسمانی را صیادِ تلألو خویش کرد.
پا در دریای معرفت نهادی و آن قدر در آن غوطهور ماندی که امواج متلاطم قلبت آرام گرفت و در جایگاه ابدی خود سکنی گزیدی.
ققنوسترین پرنده خاکی! پرواز خاکستر بالهایت بر فراز بامهای شهر، زیباترین عروج را برایم به تصویر کشید؛ تصویری به سرخ رنگی غروب، پر از غروب بغض آلود یک شهر زخمی و به آرامش و سکون شب وصال و آشنایی.
بالهایت آتش گرفت تا آزادی را به همه پرندگان در قفس مانده هدیه کند. پرندهترین ققنوس! هیچگاه عروج آسمانی تو را فراموش نخواهم کرد.
ستاره ناهید شرمنده فروغ توست.
جای خورشید را گرفتهای و خورشید، توان رقابت با تو را ندارد.
ماهِ بدر، سر در گریبانِ تواضع فرو برده و بالا نمیآورد؛ جایی که تو میدرخشی، ای شهید!
«شلمچه» از تو، آسمان آسمان خاطره دارد، «فکه» رهایی، اسیر زنجیر عشق توست و «مجنون»، به حیرت آن سینه آسمانی سرگشته است و شاخههای «بُستان» از میوههای کمیل و عاشورای تو سنگین و سر به زیر.
دلِ گیتی نشینان در سینه نمیگنجد و از شوق
بیرون میجهد، آن گاه که در یاد تو صفحههای جمالِ «قله اللّه اکبر» تو را ورق میزند، آن گاه که روی میدان مین، جثه دریاییات را رها کردی تا معبر عشق باز شود و گردان «یا زهرا علیهاالسلام» بر ساحل فرات تو قدم گذارند، عروج کند و آن گاه که لبهای خشک و تشنه «جزیره مینو» یخهای طاقت دوستانت را میمکید و در درون داغ خود فرو میبرد و تو، در حالی که از پای فتاده تیغ دشمن بودی، عطّار معرفت شدی و سقّای جلوه، که ساغر حیات به همرزمانت آن قدر کرامت کردی که خداوند شهادت را به تو کرامت کرد.
«میمکِ» اندیشهام آبی شد و «دزفولِ» خاطرم، «سبز قبا» پوشید؛ آن گاه که شهید «موسی»، اژدهای خشم خود را بر دهانه داغ «آر - پی - جی» میگذاشت و در گوش گلوله، ذکر «یاسین» میخواند و آیه «و ما رَمَیْتَ إذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمی» زمزمه میکرد و «قُرْبَةً اِلَی اللّه» شلیک میکرد.
آنگاه که شهید «صالح»، بر طاغوت «ثمود» قوم خویش نهیب میزد که: «چه نشستهاید؟! انگشتران تعلق را بیرون کنید و گردن آویزان غفلت را فرو افکنید و دستبندهای خاکی ماندن را از دست خویش باز کنید و افلاکی شوید، آن گاه که شهید «صالح»، «ناقه» رحمت و مهر خویش را بیاندازه، بر اسیران فوج اهریمن گسیل کرد و از باده توحید و محبت در جام و کامشان ریخت و آن گاه که شهید «عیسی»، در آخرین اعزام، با «حواریونِ» خود به گلزار شهیدان آمده بود و به مردم خویش فرمود: «ما ده نفریم که به جبهه میرویم؛ برای ما همین جا بالای سر شهدا، ده خانه آخرت مهیّا کنید که زود میآییم» و چنین شد؛ ده نفر همه باهم، مرغ روحشان قفس تنگ تن را شکست و به اوج گنبد مینا پرید و همان جا که فرموده بود، همسایه جاوید شهدا گردیدند. اینک که اندیشهام را آبی کردهای، آبی میمانم؛ سبز میمانم.
کوچههای خاکی بندرگاه(1)
باغچه را آب میدادیم، سنگ میرویید.
و هر چه عمیقتر نفس میکشیدیم، بوی زخم تازهتر میآمد.
اینجا زمین بود.
و زمان در آخر بهار، گیج میچرخید و کلاغ میوزید.
و بادبادک برادرانم، در سیاهی قار قار گم شد.
و خواهرانم، تفنگهای آبی را از خون پُر میکردند.
و روی خانههای لیلی، عروسکهای بیسر کشیدند.
این جا زمین بود و داربستی از پوتین و موشک.
چینههای ساده و کوتاه، شهر را به اسارت میکشید.
و دلشوره در روح کارون میخروشید.
1) - از طراوت سرخ، ص 74.
و مادران با سر انگشتان زخمی، صبح، ظهر، عصر، روی سنگهای باغچههای باغچه، گلهای گلایول نقاشی کردند.
پدرانم، تنگاتنگ غروب، لابلای خوشههای خرما، رها با بوی نسترن سوخته هجرت کردند.
زمین، دلواپس بود و خدا برایمان باران پرستو بارید و ازدحام سیاه و سرخ، در کوچههای خاکی بندرگاه رنگ باخت.
بلمها، در فرصتی که از بهار باقی بود؛ گلهای ستاره را پراکندند، تا آن اتفاق غریب و
ساده در تقویمها ورق بخورد.
این بار به همهمه کلمهها و احساسهایِ بلند شاعران و عاشقان، اجازه خواهم داد تا برای عظمت و بزرگی شما به سخن درآیند و از شکوهوارگی اسمتان بسرایند.
روایت شما، روایتی زمینی و خاکی نیست که هر کس برایتان شعری سراید و بیتی بسازد؛ حکایت شما، حکایت عاشقانههای آسمان و طربناکیِ صبح صادق است و آنان که از سرچشمه سپیده سیرابند، میتوانند برای ما آن سترگی بیکران را به وصف درآورند.
شاید این بار این قلمها و این قصیده سرایان زبردست، باید ساکت و خاموش بنشینند و تنها به سخنان ناگفته شما که در ذهن افلاک پیچیده است، گوش فرا دهند و از زبان سرخرویانِ آسمانی، حکایت رادْمردی و وفاداری بشنوند. این بار نویسندگان مهر، باید آن سکوت را که سرشار از حرفها و سخنان ناگفته است، به تصویر درآورند و اگر به راستی هنرمندانِ با مهارتی هستند، آن سکوت معنادار را بشنوند و برای زمینیان به رشته سخن درآورند، این بار باید سخنورانی آفتابی پیدا کرد که به دیار خورشید و تابناکی مهتاب سفر کردهاند و برای ما زمینیان که گرفتار تاریکی هستیم، نور و روشنی بیاورند.
ای کاش میتوانستم به خاطر شما و به هوای کرامتِ دستانتان، خورشیدی بیافرینم تا روشنگر کتابهای بزرگ عشق شما باشد؛ کتابهای بزرگی که ما نمیبینیم و نمیتوانیم بخوانیم.
«قصه شما، قصهای است آسمانی؛ حتی فراتر از مرزهای آسمان؛ قصیدهای در بینهایت این آبی گسترده و این لاجورد شکوهمند که مأمن ملائک
است.
ای کاش این قلّهها و دشتها به حرف میآمدند»(1)
... تا پیروزی، ص 38.
و اندکی از آن همه رشادتهای ناگفته را برای ما بازگو میکردند؛ هرچند میدانم که هیچ کس چون خود شما برزیگرانِ دشت خون، شما را نمیشناسد. حکایتگران حماسه و خون، تنها میتوانند آن روایتهای خونین و تپنده را توصیف کنند. «بسی گفتیم و گفتند از شهیدانشهیدان را شهیدان میشناسند».
پیشفصل بهار(2)
اگر چه شمعی و از سوختن نپرهیزی نبینمت که غریبانه اشک میریزی هنوز غصه خود را به خنده پنهان کن بخند گر چه تو با خنده هم غم انگیزی خزان کجا تو کجا؟ تک درخت من! باید که برگ ریخته بر شاخهها بیاویزی درخت فصل خزان هم درخت میماند تو پیش فصل بهاری، که گفته پاییزی؟ تو را خدا به زمین هدیه داده چون باران که آسمان و زمین را به هم بیامیزی خدا دلش نمیآمد که از تو جان گیرد وگرنه از دکران کم نداشتی چیزی.
حافظه کوه(1)
نسیم زنده صبحی، هوا پر است از تو تمام حافظه کوهها پر است از تو قنات روی قنوت نماز تو جاری است زبان شاخه زمان دعا پر است از تو دهاتیان غزل گم شدند در شب شهر سر اهالی این روستا پر است از تو هنوز شانه تابوت گریه میطلبد گرفته بغض، گلوی مرا، پر است از تو به گوش مردم خالی، حسین سنگیناست غزلسرای سکوتم! صدا پر است از تو
نشانی دریا(2)
کلاه آهنیات روی دوش سنگرهاست شمارههای پلاکت چه قدر ناخواناست میان این همه آوار دود و خاکستر گلولههای نگاهت هنوز آتشزاست تمام منظره برگ برگ پیکر تو برای سایه خاموش شمعها زیباست
چه قدر تشنه باران توست چشمانم اگر چه ابر برای کویر یک رویاست کبوتران زمین حسرت تو را دارند کلاه آهنیات آشیانه آنهاست تو هر کجا بروی کشتی نجات آنجاست بگو کدام خیابان نشانی دریاست
صدایت را به یک فانوس خواهم داد
تا در آخرین سوسوی خود از روشنی
حرفی برای جادّه طولانی شبها بگوید
چشمهایت را
به یک آیینه خواهم داد
تا در باور هر کس که میبیند خودش را در دل آیینه
صدها لاله بنشیند
و دستان تو را در اوّل تقویم میکارم
و میدانم که در آبیترین فصل زمان
در زیر بارانهای یکریز تمام روزهایم
سبز خواهد شد.
گریه کن بغض بهارانهات را ای ابر!
ای اشک زخمهای زیتون!
ای آخرین سنگر باقی مانده از فریاد!
ای تمام هیجان مدیترانه، که از چشم دخترکان یتیم، چکیدهای.
آیا کوچههای خونین را در نجوای دل انگیزت خواهی شُست؟
گریه کن بغض بهارانهات را ای ابر ...
میخواهم درختهای زیتون را نقاشی کنم؛ درختهایی که با برگهای زرد و میوههای سرخ، هیچ گاه سمبل امیدوار کنندهای برای صلح نبودهاند؛ صلح، آری! همان دست آویز همیشگی سازمانهای به اصطلاح جهانی، با سریالهای هالیوودیِ حقوق بشر! با قطعنامههای کُمِدی شورای امنیت!
چه کسی با اهریمن صلح خواهد کرد؟!
کی میان خیر و شرّ، صلح برقرار بوده است؟!
چه کسی میتواند احساسات قطعه قطعه شده مادرانِ داغدار را به سکوت وادارد؟
چه کسی میتواند زخم انفجار را در تن متلاشی کودکان مداوا کند؟
چه کسی میتواند خانههای ویران را به بهانه قطعنامهها، از نو بسازد؟
کدامین سازش میتواند نقاب از چهره سامری و گوسالهاش بردارد؟!
کدامین سخنرانی میتواند آرزوی آزادی را در دل زخمی فلسطین زنده کند؟!
کدامین نگاه میتواند دوربین ماهوارهها را به سمت خانههای ویران شده تنظیم کند؟!
گریه کن، گریه کن تمام بغضهایت را ای ابر ...!
روزی که آنها از سمت دوزخ، مثل طاعون، به دشتهای فلسطین وزیدند، اولین جایی را که آلودند، کوه طور و اولین خانهای را که سرقت کردند، خانه حضرت موسی علیهالسلام بود! آنها فرق «ده فرمان» راحتی با دستور پخت گوشت، نمیدانستند!
آنها «سفر پیدایش» را از دوزخ آغاز کرده بودند و اکنون جهانی را دوست دارند که در آن به جای درخت، موشکهای غولپیکر اتمی روییده باشد!
آنها، سرزمین «موعود» را ارثیه سامری میدانند! جایی که گوسالهها به جای پیامبران، مردم را هدایت خواهند کرد، مردمی از جنس آتش را! مردمی از جنس طاعون را! مردمی از جنس صهیونیزم را! پدیدهای همیشه شوم تاریخ را!
گریه کن بغض بهانهات را ای ابر ...!
به خدا که در هیچ جای دنیا، اثری از ظلم باقی نخواهد ماند!
ظلم، هیچ گاه ریشه نداشته و خیلی زود، بساطش را تند باد روزگار، مثل خس و خاشاک بر خواهد چید؟
به خدا سپیدهای را میبینم که پایان انتظار
است؛ پایان شبهای تار.
زیتونها به قامت بهار سلام خواهند کرد.
کودکانت را در آغوش بگیر، صدایت را در دهلیز ناباوری شهر پرواز بده، دستهایت را مشت کن و بیپناهیت را ضجّه بزن.
این روزها از شاخههای تکیده درختانت به جای زیتون سنگ میروید. این روزها به جای جریان جاری رود رودهایت، بر خاک تفتیده سرزمینت خون میجوشد.
این روزهای به جای خورشید، بر آسمان گُر گرفتهات گلوله میتابد، رگبار تیغ میزند، سرب میبارد.
این روزها عجیب بوی تنهایی از زوایایِ خاکت میوزد.
شیطانهای هرزه، خاکت را لگدمال میکنند و نمازهای جماعتت را میشکنند.
صدایت را تیرباران میکنند و دستهای آلودهشان را که جوانههای خنجر زده است، بر پشتت کمانه میکنند.
این روزها تمام سرزمینت بوی دود و خون و خاکستر میدهد. چه قدر دلتنگیهایت زیاد شده است!
چه قدر خاکت پاره پاره فریاد میزند و بیت المقدس در لابلای دیوارهای درهم تنیده شرک، دستش کوتاهتر از آن است که به آسمان برسد و صدایش قاصرتر از آنکه گوشی را بلرزاند.
صدای ضجّه مادرانت را، خستگی مردانت را و بیپناهی فرزندانت را اشک بریز! این جا، شیطان بر خاکت چنگ انداخته؛ این جا شیطان بر سردر مسجدالاقصی رقص جنون میکند. فریاد بزن!
خوشههای سنگی درختانت را بچین و شبهای شهاب
بارانت را به بیاور!
به یاد بیاور بوی زیتونهای سبزت را!
به یاد بیاور نسیم وزنده سرخوشت را!
به یاد بیاور گلبوتههای سرخِ آرامشِ روئیده از خاکت را! همه را به یاد بیاور و امروزت را ناباورانه اشک بریز.
آسمانت شبیه آسمان نیست؛ آسمانت این روزها خاکستریتر از آن است که در آن بال بگیری.
چشمهایت را رو به روشنی روزهای نیامده بدوز!
سنگ، سرنوشتت را تغییر خواهد داد.
دعا میکنم درختانِ شهرت بارورتر شوند.
بگذار
استخوانهایت به رسم همیشه خرد شوند!
بگذار صدای ضجّه کودکانت، قلب تاریخ را بشکافد!
بگذار آه پدران و مادران فرزند از دست دادهات تمام فضای مه آلوده عصر آدم کُشی را پر کند!
بگذار شانههای زخمی زمین را خون شهیدانت آبیاری کند!
به رسم همیشه ایستاده بمیر!
به رسم همیشه فریاد کن و سنگ را به دلهای سیاه شیطان نشانه بگیر!
به رسم همیشه در میان شطها، رقصی مستانه کن و آوای «القدس لنا» را در گوش خسته اعصار و قُرون فریاد کن!
من قصد کردهام زخمهای پیکرت را درون قابی حک کنم و آن را بر سردر سازمان ملل متّحد بیاویزم وزیر آن با خط لاتین بنویسم: «حقوق بشر فقط شعار قشنگی است
میوههای باغها(1)
بامدادان موانع را میزدایم
و هر صبح سرم را فراز میگیرم
که هر کس گذشت
1) - سمفونی پنجم جنوب، موسی بیدج، صص 84 - 85.
از روی تن من گذشت
گلهایم بلندند و بسیاریشان
سر به سر گذاشتن با رهگذران را بر میتابند
موانع را میزُدایم؛ نه از روی ترس
و نه از هوس
که خاک، خاک من است
و این سنگها
و میدانم که باد سبکتر است
بر سینه ام
وقتی میگذرد
چونان گذر لحظهها در بین مژگان
و هر چه را میپذیرم
میپذیرند میوههای باغها
موانع را میزدایم؛ چرا که نه
وقتی نانم فراوان
و بادهام همان اشتیاق است
که میگیرد از من و میبخشد به من
و مرا شادمانه، سرشار از اشتیاق میسازد
رگهای دستم را توان میبخشد
و چهرهام را میگشاید
بر افق دیگران.
در روزگار ما(1)
در روزگار نخست
با گلها در آمیختیم
با مرغان دریایی و نخلستان
طرح دوستی ریختیم
و با آبهای وطن
که خندههاشان ممنوع بود.
در روزگار دوم
پدرم را دیدم
که در اتوبوس آواز سر میداد
و چشمان زنان
همواره ابری بود و کودکان مقتول
لعنت میفرستادند برای دنیا و گرسنگی
در روزگار سوم امّا
شب تیرهای آمد
در روزگار سوم
گفتن از عشق ممنوع است
شعر ممنوع است
سخن از گیاه و از دریا ممنوع است
1) - سمفونی پنجم جنوب، موس بیدج، صص 120 - 121.
رویای سوم(1)
ای دوست
خود را در راهی دیدم
با پلاکاردهایی که میگفتند:
«از این جا بگذر»
و گلهایی از همه رنگ
شاد و خندان
بر سرم ریختند
راه افتادم خیره به نوشتهها
و فرشی گسترده تا دور دست
به رنگ سبز
و صدایی که میگفت:
پسرم! پیش رو
این راه توست
برادران تو،
صلاحالدین و عمر
از همین جا گذر کردند
چند گام جلوتر، قدس را میبینی
چون عروس نشسته و آذین بسته
بوی گل به مشام تو میرسد
و شمیم آویشن
یافا
1) - سمفونی پنجم جنوب، ترجمه: موسی بیدج، 146 - 147.
بر تو طلوع خواهد کرد
نشسته کنار شط
به شست و شوی پلیدیهای دیگران
پیرمردی را میبینی
غرق در خاطرات خویش
رنجهای دراز
کشتارگاه جبههها
گورستانهای صبرا و شتیلا
و تل ز عتر فراموش ناشدنی
پسرم
آن گاه میرسی
با دلی باز و خوشحال
و آسوده میشوی
از رنج سفرهای دراز
ثقبا فی الجدار ؛ رخنهای بر دیوار(1)
حِینَ دَخَلَ الْغُراةُ وقتی ستیزه جویان
اِلی فِلِسْطیِنَ به فلسطین آمدند،
قَیَّدُونیِ بِسَلاسِل مرا در زنجیر کردند
ثُمَّ قالُوا أَتُهاجِر؟ آن گاه گفتند - با تحکم - :
از سرزمینت میروی؟
قُلْتُ یَا لَیْتَ! فَقَلْبِی گفتم: کاش میتوانستم؛
1) - ترجمه: سیدعلی حسینی.
صَارَ طَائِر دلم، پرندهای شده است
وَ أَنَا لاَ أمْلِکُ الْأَنَ زَمامَه که اکنون اختیارش با من نیست
قِیلَ: تَبْقَی هَاهُنَا حَتَّی الْقِیَامَه صدایی گفت:
پس همین جا در زنجیر خواهی ماند؛ تا قیامت.
قُلْتُ: أَحْلیَ فِی بِلاَدِی گفتم: برایم گواراتر است؛
تَسْتَحیِلُ النَّارُ بَرْداً وَ سَلاَما که در سرزمین من آتش، «برد» و «سلام» خواهد شد.
جَلَدُونِی به تازیانهام فرو کوفتند
شَتَمُونِی ناسزایم گفتند
بَصَقُ فِی وَجْهِ مَرَّة یک بار بر صورتم آب دهان انداختند.
ثُمَّ أُخْرَی دیگر بار نیز.
عَبَّرَتْ عَیْنایَ ثَقْبا چشمانم، رخنهای بر
فِی الْجِدَارِ دیوار دیدند
حَجَبُوا عَنِّی ضِیَاءَ الشَّمْسِ دریغ کردند از من، روشنایی خورشید را
وَ الْوَجْهَ الَّذیِ أَهْوَهُ روی زیبایی معشوقهام - همسرم - را
وَ أَطْفَالِی الصِّغَارِ و بچههای کوچکم را.
فَتَتُوا مَا کُنْتُ أَحْمِل سیگارهایم را - که با خود داشتم -
مِنْ سَجائِر خُرد کردند
کَسَروُاَ ظَهْرِی بِعَقْبِ الْبُنْدُقِیَّة کمرم را شکستند؛ با قنداق تفنگ.
أَنَّهُ الْمَوْتَ رَأَیْتُ نگاهم را که به اطراف چرخاندم،
حِینَما حَدَّقْتُ فِی کُلِّ الْوُجُوه مرگ را به چشم دیدم
وَ صَرَخْتُ: پس فریاد زدم:
لِی صَدِیقا دوستی داشتم،
قَالَ فِی عِزّ صَبَاهُ در کودکیاش میگفت:
آخِرُ اللَّیْلِ نَهارٌ «پایان هر شب، به سپید ختم خواهد شد»
وَ هُوَ مَا زَالَ یُغَنّیِ لِلْحَیَاةِ. و او تا هنوز، برای زندگی آواز میخواند.
وَ دَنَا مِنّی السَّبحانُ سَاخَرَ ... و زندانبان نزدیکم شد و با تمسخر گفت:
ثُمَّ مَاذَا؟ دیگر چه؟
عَذَّبُوهُ شکنجهاش کنید!
ظَلَّ مَصْلُوبا عَلَی أَرْضِ هَواهُ تا مصلوب شود بر زمینی که عشق اوست.
ثُمَّ قَالُوا: أَتُهَاجِر؟ آن گاه، گفتند - با تحکم -: از سرزمینت میروی؟
قُلْتُ: لاَ. گفتم: نه!
وَ انْثَنُوا ضَرْبا عَلَی رَأْسِی با قنداقهای تفنگ
بِأَکْعَابِ الْبَنَادِق بر سرم زدند
قُلْتُ: مَا هَمَّ؛ فَقَلْبِی گفتم: چیزی نیست؛
صَارَ عُصْفُورا چون قلبم گنجشک شده است
وَ اِیمَانِی جَداوِل و ایمانم، جویبار.
قُلْتُ: قَلْبِی صَارَ زَرْعا وَ سَنابِل گفتم: قلبم، کشتزار گندمی است؛
أَشْعِلوُا فِیهِ الْحَرائِق در آن آتش افکنید!
وَ اعْلَمُوا أَنَّ جُذُورِی اما بدانید،
سَوْفَ تَبْقَی وَتَناضَل. ریشهام خواهد ماند و تا ابد با شما خواهد جنگید
أَحْرِفُونِی! مرا بسوزانید!
یُغْصَب الْأَرْضَ حَنِینیِ نالههایم، همه زمین را خواهد گرفت
ثُمَّ یُولَد آن گاه، پس از من
بَعْدِی ثَائِر. انقلابیِ دیگری متولد میشود
پنجشنبه
1 خرداد 1382
20 ربیعالاول 1423
2003 .May. 22
گلهای نرگس گلستان و شکوفههای نارنجستانِ بوستان، سرشار از «اشراق توحیدی»، عطر معرفت را در فضای «شیراز» جاری میکنند و مکاشفههای عاشقانه، مجال خودنمایی از «جبر و اختیار» میگیرند.
روح کلام، با زیبایی شعر در هم میآمیزد و نگاهها را از گُنبد سبز حافظیه به حوض آبیِ «هشت بهشت» میبرد؛ جایی که همیشه «حکمت و
عرفان» در کنار هم متجلّی شدهاند. اصفهان، آیینه حکمت است؛ آیینهای که حتی خشت خشتِ «عالیقاپو» را با نام مردانی همچون شیخ بهایی رحمهالله و میرداماد رحمهالله، در تاریخ زنده کرده است؛ نه شهرتهای عاری از معرفتِ شاهانه!
... تقدیرش چنان میخواست تا «حکمت صدرایی»اش را از آسمان سپاهان شروع کند تا بتواند شاهین بلندپروازِ فلسفه اسلامی گردد.
تمام حواسش را صرف معارف شیخ بهایی و میرداماد میکرد تا در پرتو علوم آنان، فانوس دلش با حکمت الهی روشن شود.
«عالم عجز و غرور از یکدگر ممتاز نیست
گر همه خاکیم و گر افلاک، ناموس همیم
حُسن را آغوش عشق، اقبال ناز دیگر است
او تماشا، ما تحیّر او نگین، ما خاتمیم»
فضای زیبا و مطبوع «کهک»، با انجیرستانهای تماشاییاش، همان «طور» تجلاّیی بود که میشد دل به تماشایش سپرد و روح حکمت را در سینای معرفتش پروراند.
شیفتگیاش، فارغ از عالم «عقلانیّت»، او را با بالهای عشق، از «مبدأ تا معاد» سیر میداد و عاشقانههای استادش را مرور میکرد.
خردورزیاش، او را به عقلانیّت کور بنبستهای کلامی و حکمت بدونِ معرفت وابسته نکرده بود و نگاه «شیعی»اش به جهان خلقت، ناشی از عشق او به ولایت آلاللّه بود.
از «اسفار» تا حاشیه نویسی و شرحهایش، آیینه تمامنمای معرفتند؛ معرفتی که آن حکیم الهی و عارف ادیب، در طول «ده سال» مکاشفه و ریاضت خود، در روستای «کهک قم»، جمع آوری کرد.
شوق زیارت و کسب اشراق، «هفت بار» او را به شهر عشق و «کعبه» آمال برد و در آخرین سفر عاشقانهاش، آسمان «بصره» شاهد عروج روحانی او شد و نام بلند آوازهاش، سبب شهرتی دیگر برای شهر بصره.
یاد و نام و آثار جاودانیاش ستوده باد.
«ز عافیت، گرهِ اعتبار خویشتنم
چو نقطه بگذرد از خود، کتاب میگردد!»
در این عروق، خون پرستش دویده است. دستهای تأمّل بر پیشانی بلندت آسمانی این سرزمین است. تو را میشناسم که خیابانهای تاریک عقل را با چراغ عشق پیمودی. در دستهایت فانوس سیناست و در چشمهایت خورشید درخشان اشراق.
ای فلسفهات مهتابی! با آن قدمهای استوار در کوچههای ازل دنبال آواز روشن کدام خنیاگر پنهانی؟
آن چنان محکم بر دوایر آشکار زدهای که تا هنوز، طنین پنجههایت در گوش آفتابگردانهاست و آفتابگردانهای همیشه، گوش به زنگ خورشید یک حقیقتاند.
آه، چابک سوار جاده اسفار! راز صخرههای سر به مهر خِرَد در مشتهای تو خُرد میشود. عقلانیّت در پیشگاهت به خاک افتاده است و تو خداوند را صمیمانهتر از طعم تأمّل خویش احساس میکنی.
صدرا! ای تفکّر در تبعید! دنیای بعد از تو با رستاخیز پنهان ریز ردایت چه خواهد کرد؟
ای حکمت سنگین! ای فلسفه صبور! دامان بلندت پناهگاهِ سرهاییست که دیوارههای سُتوار فکر را خوب میشناسند.
چون آهویی گریخته از وهم، هنوز هم شکوه چشمهایت چلچراغ بیشههای نزدیک است وَ طعم نفسهایت، نسیم دشستانهای دور.
ای بزرگ! زانوی گسیخته مرا به نیمکتهای کهنسال حکمت بپذیر! ای قد کشیده تا به آن جا که کلاه از سرِ گمان میافتد و دست خیال، چنگ در حسرت نزدیکترین طاقچههایش دارد.
بلندتر از تمام اقبالهای بلند، نامت بر
فراز تمام ستارگان علم و ایمان میدرخشد و شیدایی و شیفتگی در ذره ذره تو بال میزند و بیتابی و شوق در تو سماع میکند.
تو آمدی تا «تفکر هشت صد ساله اسلامی، چشم به آخرین حلقه تکامل خویش بیاندازد».
آمدی تا کار ناتمامِ فارابی و شیخ الرییس و شیخ اشراق را به انجام رسانی، حکمت یونانی را به حکمت ایمانی و ایرانی خویش در همآمیزی و عشق و عرفان را مست از گیرایی لبالب چشمان خویش کنی.
شکوه شرقیات تا غرب کشیده شده است و حرکت جوهریات، آسمان را به سمت افقهای باز میبرد و ستارگان شورانگیز معرفت را در سراسر آسمان میپراکند. بر فراز فلسفه، تفکر تو سر به اوج میزند و در عمق عرفان، روشنایی چشمان تو موج میزند.
در هر مرتبه از ملکوت، هستیات را مشهود دیدی و در هر مرحله از محبّت، دستهای خویش را گستردهتر یافتی. همراه با حرکت جوهریات به راه افتادی؛ از محی الدین عربی تا صدر الدین قونوی، از فارابی تا بوعلی سینا و از شیخ اشراق تا شیخ بهایی، به راه افتادی و تمام مقامات و کرامات عرفانی و معنوی و فلسفی را از اوج نگریستی؛ با چشمهایی که عمری پا به پای قلم، با آن گریستی.
دستی از دور بر آتش نداشتی؛ دستی از آتش معرفت، در دور دستهای سوت و کور بودی و شاخه شاخه نور میگستراندی، تا خفاشهای شب پرست را ناگزیر به محو شدن در اندیشه روشن خویش نمایی.
در آتش معرفت، تمام طلسمها را به تلی از خاکستر بدل کردی و نشان دادی آنچه که میماند، صراحتی است که بر زبان حقیقت جاری است و صمیمیّتی است که در شبهای ساده سجاده گل میکند؛ حقیقتی که طلسم چند هزار سالهِ بسته شده به فکر بشریت را باز میکند.
ایستادی؛ در برابر بدویهای تازه به دوران رسیده در برابر تفکر مقدس نماهای خشک و پوسیده شده در ایمان بیهویت و مجهول ابوجهلها. ایستادی؛ در برابر تمامِ ایمانهای دروغ و باورهای بیفروغ؛ ایمانهایی متزلزل، که بر پایه خرافه و دروغ، به انسان تلقین میشد و به نام دین، اسلام را سر به نیست مینمود. تو نشان دادی که در سایهسار ایمان و عشق، میتوان عقل و عرفان را به هم آمیخت. چراغها، گرم بینش تو بودند، و تا سحرگاه، ستارگان، پای درس چشمهایت روشنایی میآموختند و با سوز نالههایت میسوختند.
تو خط به خط نوشتی و ناگفتههای پنهان و اندوه نهان علی علیهالسلام را در بین خطوط میگریستی. تو مینوشتی و ضجه میزدی، عمقِ اندوه علی علیهالسلام را در عمق جهل و تحجر و خرافه پرستی.
با خون دل خویش خط به خطِ «الشواهد الربوبیه» را نوشتی، تا فردای حساب، شاهد تنهایی و خون دل خوردنهای تو باشد.
«مفاتیح الغیب» را نوشتی، تا دریچهای از غیب را به سوی ما بگشایی و تنهاییات را همدم و مونس باشد.
«شرح الهدایه»، شاهکاری است که شرح شهود تو را و هدایت همیشگی تو را بازگو میکند.
دریای مواج معرفت و معارف الهی در چشمهای تو بود و شانههای بلندت، تکیهگاه تنهایی بارانیات. وقتی به گسترههای دور و تازه چشم میدوختی، تمام نقاط کور، در معرض چشمهای تو شکفته میشدند و دشوارترین مسایل را دستهای گره گشای تو حل مینمود و چشم تمام عقدهها را به سمت افقی تازه باز مینمود.
اگر چه از دیدگاه تو «زمان مقدار حرکت جوهر است»، امّا جوهر قلمِ تو فراتر از زمان تو حرکت میکند و فریاد شفاف تو را در تمامِ حاشیهها پخش کرده است و متن تمام دلها را رنگ و بوی
تازه بخشیده است.
از آن زمان که تو رفتی و دریای آفتابی چشمان تو در آبی آسمانی به آرامش رسید، داغ رفتنت به جان چراغهای نیم سوخته مانده است و علم و اخلاق، داغدار از دست دادن بینشی نو از جنس روشنایی خیسِ چشمان توست.
شنبه
3 خرداد 1382
22 ربیعالاول 1423
2003 .May. 24
«خرمشهر را خدا آزاد کرد».
خرمشهر سرزمین خرمی است که سرچشمه طراوت همیشگیاش، سرخی شبنمگونه قطرات خون است.
خرمشهر سرزمین صبوری است که سنگفرش خیابانهایش به سرخی خون سرو قامتان دلیر میهن رنگین شده است.
خرمشهر دروازه عبور سفیران عابدی است که با قطرات خون، وضوی عشق ساختند و به ملکوت پیوستند.
خرمشهر مقر شاهدان شاهدی است که گواهشان ذکر یا حسین علیهالسلام بود و حضور جاویدانشان تجلی کربلایی دیگر.
خرمشهر سرزمینی به وسعت آسمان است که سینههای سوختهای را در آغوش گرم و سوزان خویش
گرفته است که هر کدامشان در جوار قرب الهی مأوی گرفتهاند.
خرمشهر، سرزمین «محمّد جهانآرا» است و «جهانآرا»، سردار فاتح کربلای ایران.
خرمشهر، سرزمین دروازههای آسمانی است که از بیکرانه افق به سمت و سوی زمین گشوده شد و امواج گلوله و آتش خمپاره، مردان مرد را با خود به بیکران ابدیت روانه کرد.
خرمشهر سرزمینی است که هر کوچهاش، همچون شقایقی داغدار، قصه داغی بر سینه دارد؛ قصه شرحه شرحه فراق، قصه مظلومیت، قصه تجاوز و قصه ...
خرمشهر، معبر آسمانی مردان خداست؛ مردانی که در آرزوی همراهی قافله کربلائیان، آرام و قرار نداشتند.
خرمشهر مقر شیردلانی است که جنگاور عرصه جهاد بودند و لبیکگوی ندای لبیک.
سلام و درودت باد، خرمشهر! آزادیت مبارک و آزادگیت جاویدان باد!
چشمهها میدانند که تماشای آسمان، از پشت میلههای اسارت چه قدر سخت است و طلوع خورشید، در قفس زیبا نیست و زندگی - در زندان - تکرار همیشه مرگ است.
قلبها میدانند که قلب شهر، چه قدر از صدای قدمهای بیگانه نفرت دارد.
همه میدانند که شانههای شهر، ضربههای تازیانه را به حضور دستهای دشمن، ترجیح میدهد،
که مشام شهر، بوی خون لالههایش را - چه قدر عاشقانه - نفس میکشد.
همه میدانند که شهر، از بوی ادکلنهای غریبه، سرگیجه میگیرد ...
نگاه خون گرفته کوچهها، جادّه را مینگرند، تا شاید غبار سایههایی آشنا را توتیای چشم خود کنند.
خشتْ خِشت خانههای خالی، حضور دوباره زندگی را انتظار میکشند.
گلها فقط بوی غربت میدهند و نخلها، قصیده بلند فراق را به گوش باد میخوانند ...
و اینک، خرمشهر! سر بلند کن، که تو سرفرازترین خاک این دیاری!
خرمشهر! سر بلند کن، که آوازه سربلندیات، کوچه به کوچه، شهر به شهر و دهان به دهان، در تمام دنیا پیچیده است.
بخند، که شکوه و شکوفائی از آن توست.
بخند، که از این پس، دلهای آزاده، نام دلنشینت را عاشقانه هجی خواهند کرد.
خرمشهر! به خود ببال که از این پس، سرگذشت اسارت و آزادیت را شاعران خواهند سرود و روزگار، از الفبای قیام سرخت، قصّهها خواهد نوشت.
قفسها خواهد شکست و کبوترانت رهاتر از همیشه، آزادی را جشن خواهند گرفت. زنجیرها، خواهد گسست و نخلها، سرفرازیشان را به رخ آسمانها خواهند کشید.
پلک بگشا - ای شهر خون و قیام! - و سربلندی و آزادگیت را عاشقانه به تماشا بنشین.
پلک بگشا و مژده رهاییات را بر در و دیوارهای زمانه نظاره کن؛ «خرمشهر، خونین شهر، آزاد شد» آغوش بگشا - ای حجله خونین گلهای بهشتی! - و عروس زیبای آزادی را با تمام وجود در آغوش بگیر!
برخیز، خرمشهر!
خدا تو را آزاد و رها میخواهد.
شب بود و نخلهای سوخته در سکوت سرد و خشک صحرا.
شب بود و شط سوخته؛ و آسمان، چشم به راه مردانی از جنس نور و نیایش بود.
حادثه در راه بود و صبور مردان قبیله عشق،سرشار از باور بارانی جاده، دلتنگیهای یاران از دست رفته خویش را میسرودند.
حادثه در راه بود و افق در افق چشمهای خون آلود، در خط آخر خمپارهها، خیمه میزدند.
سراسر شب، سرشار از شعر بود و شعور، عشق بود و عرفان، زمزمه بود و زلالی، ایمان بود و باران و حماسه بود و حماسه.
دستها لبریز از مهربانی و سینهها سرشار از شرار عشق و شهادت بود.
با گامهایی استوار و ارادهای آهنین، از خویش تا خدا، به راه افتادند و تمام ای کاشها را در زیر پوتینهای خود پایمال نمودند؛ خرمشهر منتظر بود.
پیشانی بندهای خویش را در نسیم حادثه به رقص درآوردند و رفتند، تا جانی تازه و طراوتی دوباره به کوچههای خالی خرمشهر ببخشند و گرد و غبار غربت و محنت را از سیمای آسمان شهر بزدایند. رفتند، تا خانههای خون آلود خرمشهر را خالی از خفاشهای خیرهِ شب پرست نمایند و خشاب خشم خویش را بر سر آنان خالی نمایند.
رفتند تا «آهن وجودشان را در کورهای که دشمن افروخته است، شمشیر کنند و مهیای جهاد شوند».
رفتند، شوق در شوق منتظر و بال در بال رها؛ با آغوشی لبریز از دوباره زیستن.
رفتند، تا تابوتها دست خالی از جبههها برنگردند.
شب در محاصره صبح، نفسهای آخر خود را کشید و صبحدم، خورشید، خرمشهرِ خالی از خفاشها را به تماشا گریست.
خرمشهر آزاد شد.
کوچههای شهر، مالامال از پر و بال بود و خیابانها لبریز از پروازهای پراکنده پرستوها.
آمدند و شهر در آغوششان، بهار را حس کرد و عشق و اشک، بار دیگر به هم آمیخته شد و خونین شهر - کعبه دلهای عاشورایی - بار دیگر طراوت از دست رفته خود را باز یافت.
خرمشهر آزاد شد و چشم تمام منورها، در آسمان خرمشهر روشن شد.
خرمشهر آزاد شد و یاران همدل، مترسک سازانِ هراس را در جای خویش خشکاندند و آتش به جانهای رسوایشان انداختند.
خرمشهر آزاد شد و یاران چه جسورانه ایستادند و پایان نامه شهادت خویش را با خون خویش امضاء نمودند و به استقبال لحظههایی شتافتند از جنس آگاهی مدام!
خرمشهر آزاد شد، امّا به قیمت خاک شدن استخوانهای آیینههایی که رفتند، تا ایمانهای ما پوکی استخوان نگیرد.
رفتند، تا بچههای محلههای خرمشهر، یک بار دیگر در دف نوازی خورشید، کنار شط، دور هم جمع شوند و اندیشهِ مواج شط را به خاطر ما بسپارند.
رفتند تا خورشید، از پشت شقایقها طلوع کند و از پشت خاکریزها به صبح بیانجامد.
یاران رفتند، تا ما به خود آییم و لالههای سوخته را از پشت پنجرههای رو به پرندههایِ پر پر شده و سوخته، برداریم و سبک بالتر از نسیم، از روی شانههای خویش، آنها را رهسپار آسمان نماییم.
یاران رفتند، تا لالههای اهوازی و سوسنهای سوسنگردی و رازقیهای دزفولی و شقایقهای اهل شوش را در خیابانهای خلوت شهر برویانند.
رفتند، تا نرگسهای نارنجی شده با نارنجکها، غبار فراموشی به خود نگیرند.
آسمان چون طوماری در هم پیچید، زمین لرزید، کوهها غبار شد و خورشید - دشنه گزیده - از
فروغ افتاد. اسرافیل بود که در صور میدمید.
در خرمشهر غوغایی بود و در «خیابان رستاخیز» قیامتی برپا، که اهریمن، به حرمت شکنیِ دیار دلیران جسارت کرد و در بیشه شیران پای میکوبید و جولان میداد.
زنجیر به قامت کوهها میافکند و سینه آسمان را به تیغ ناخن میخراشید.
خورشید را به زخم دشنه، خونین و بیفروغ میکرد و گلهای «هفت بندی» خرمشهر را میدیدی که سرخفام، به خاک و خون تپیدند؛ شکفته و ناشکفته، پیر و جوان، زن و مرد.
خورشید، خودش را به وسط آسمان کشیده بود تا زخمی را که دشمن بر پیکر وارد کرده بود به راحتی ببیند. میدید که مقصدِ دلیران، «خیابان رستاخیز» بود.
«مسجد جامع»، لبریز از شور و شعور بود و پر ازدحامِ حضور.
بیمارستان شهر از گلهای پایمال و کبوتران رنگینبال انباشته و اکنون، نوبت مسجد بود که مرهم زخمها باشد.
و مسجد که مردم زخمدیده را در آغوش گرفته بود، دستهای فیروزهای منارههایش را در امتدادِ گنبد کاشی به نیایش لاجوردی آسمان افراشته بود و از شکوفه آن دستها، نور فرا بنفش تشعشع میکرد و عطر رضوانِ خداوند میپراکند.
دست جنایت اهریمن از آستین خیانت بنیصدر بیرون آمد و از «توپخانه» خبری نشد. دشنه دشمن بود که پهلویِ درختانِ بلند افراشته «کُنار» را یکی پس از دیگری میدرید و «گلهای زرد جنگلیِ» شهر خرّم را میپژمرد.
آفتابِ تیغ خورده خرمشهر، شجاعانه هفتهها مقاومت کرد و از پسِ هر غروب، دیگر بار سینه آفاق را شکافت و طلوع کرد.
حدیث خیانتها و جنایتها و قصه مقاومت دلیرمردان و شیرزنان خرمشهری، کوی به کوی، بَرزن به برزن، شهر به شهر و خانه به خانه
پیچید و ندایِ پیر مراد، غیوران دیار را بسیج کرد و خون غیرت را در شریان فرزندان سلمان به جوش آورد. و سرانجام، شکوفه لبخند بر چهره ماهتابِ شهر شکوفا گردید و «خرمشهر را خدا آزاد کرد»
پروانههای مینو، دسته دسته به تکریم کبوترانِ در خون خفته و آلالههای سرخِ «جنّت آباد»، به طواف شمع مزار سید شهیدان خرمشهر، شهید «سیدمحمّد جهانآرا» همّت گماردند. شهد شیرین و دلگشای آزادی، گوارای وجود نازنین دلاور مردان و غیور زنان خرمشهری باد؛ آنان که در خرمشهر ماندند تا خرمشهر بماند تا ایران بماند، تا اسلام بماند.
گوش از نعره نخل بردار! این صدای حُزن آور یک سرزمین است.
در رگهای نخل، حزن جهنده یک ملّت ایستاده است.
گوش از خروش خاک بردار! این فریاد نفس گیر منظومههاست. زیر پوست خاک، نعش یک سرنوشت است که میکوبد.
«جاده یخ بسته و مرگ از نفسش میجوشد
ملک الموت ز بانگ جرسش میجوشد»
از بادهای پشت سرم میخواهم: اگر ممکن است، در طنین رگبارها بپیچد؛ میخواهم خوب زمزمه کنم.
ای پنجرهها، ای دیوارها! این نبض شماست که در شقیقه من میزند.
ای پنجرهها، ای دیوارها! این شمایید که از لبهای من میخندید، این شمایید که از چشمهای من میبارید.
«شیر باشید به دروازه رسیدند کَسان
باغ را حفظ کنید از دَم دوزخ نفسان
شیر باشید که روباه دلیری نکند
.............................................»
ای پنجرههای از خاک و ای دیوارهای از خون! بر شکوه زانوانتان محکم بایستید؛ همین امروز است که هیچ شیطانی را یارای نعره زدن در هوای زلالتان نخواهد ماند.
پیروز باد قهقهه مستانهتان در باد! بشکوه باد دست افشانیتان در خاکستر!
گوش از نعره نخل بردار! این بانگ رو در رو زنانی است که شامگاه شیونِ خویش را در گلوی دریده نخل دمیدهاند.
گوش از خروش خاک بردار! این صدای پای عزالانی است که طعم تشنگی را در رگبارهای بهاری سلاحشان به جا آوردهاند.
شهر من! گوش بر سینه من بگذار، تا با هر تپش، برایت دیوانهوار بمیرم.
گوش بر سینه من بگذار، تا از جگر ببوسمت.
خرمشهر، ای شهر آوازهای غریب! زنده میخواهمت تا در هر پردهات، فصلها را بشورانم؛ آن چنان که تنها بهار ... آن چنان که تنها باران ...
گوش از نعره نخل بردار! - خوب است - حالا صدای ترنّمهای در راه را بهتر خواهی شنید.
بوی آتش
بوی باروت
بوی خاک
و آن طرفتر، خورشید غم گرفتهای داشت خودش را در شط پنهان میکرد. شهر، خاموشی کنار شط نشسته بود و به پیغامی که باد در گوشش زمزمه میکرد، میاندیشد. باد در معیت قاصدکان گفته بود که چند لحظه آن سوتر، کسانی پرواز کنان، به سویش میآیند؛ با خطوط خشم بر چهره. و
اینک، انتظار شهر به پایان میرسید و شهر، همه مردان از راه رسیده، مردان خون و خطر را در آغوش میکشید.
مردان، قدمهای محکمشان را در تدارک جشن با شکوه بر زمین میکوفتند و چقدر سر بر شانههای هم نهاده، گریستند در کنار شرجی شط!
گریستند برای تن زخمی شهر، برای کودکان معصوم که جنگ آنها را پس نداد. برای جهان آرا که دیگر نبود تا آزادی شهر را ببیند و برای صدها جان باخته آزادی، که با جهانآرا سبز شدند و شکفتند.
مردان اگر چه خسته، امّا شاد، خاک را بوسیدند و بوی یاران رفته را نفس کشیدند و آن سویتر، حیرت ماند و شگفتی، برای آنان که برف خندههاشان را در تابستان خشم مردان آسمانی ریختند.
... گوش میدهم و موسیقی جاریِ آب، نگاهِ «کارون» را به ابدیت پیوند میزند. بیگمان دیگر کسی نخواهد توانست «آب را گِل کند»! باز هم کارون، با عطر گلهای جاری، زلال زلال، تا آن سوی اقیانوسها خواهد رفت!
کارون، «فرات» کوچک ایران است که مردان بزرگی فدای زلالیاش شدند؛ مردانی از قبیله عشق، مردانی از تبار شهامت، مردانی که برای رسیدن به عاشورا، حتی دستهای خود را بهانه عافیت قرار ندادند!
... آن روز کارون در اوج هیجان، تمام موسیقیاش را در قالب حماسه جاری میکرد و ضرب آهنگ تپش آرزوها، تندتر و تندتر شده بود؛ حتی نفسها تمام نیروی ذخیره خود را در دسترس گامهای خط شکن قرار داده بودند.
انگار صدای تاریخ، از هویزه بر میخواست: یال
طبل مردانگی و شور، در کوچه کوچه خرمشهر طنین انداز میشد و غریوِ وَ الْعادیاتْ، ترس بر جان خلیج انداخته بود.
صدای پای عشق، تمام نخلهای زخمی را به هیجان آورده و اروند، در انتظار رقص دسته جمعی ماهیها بود.
دیگر «مسجد جامع»، با تمام درد و داغهای نهفتهاش، احساس پیری نمیکرد و عکس «محمد جهانآرا» تبسّم خویش از سر گرفته بود.
صدای آزادی در کوچه کوچه شهر جاری شده بود؛ حتی تمام دیوارهای ریخته، تاقچههای زخمی، پنجرههای بدون قاب و حوضهای بدون آب، حضور آزادی را حسّ میکردند.
انگار عشق، تمام قالبها را در هم آمیخته است؛ حماسه اشک در نمایش تبسم، حتی اشک در چشم آسمانیان حلقه زده بود و ستایشگرانه به سجدههای شُکر انصاراللّه رشک میبردند. این جا خونین شهر است؛ خونین از ترانههای ناتمام عاشقان.
این خاک، قسمتی از خاک کربلاست؛ دمیده از عطر و بوی عاشورا! آب نزدیک بود و وضو هم واجب! دستها مثل حلقههای گل به هم پیوست و تاریخ، صفحه دیگری به روی شهر گشود؛
صفحهای که مثل آسمان، پر از روشنترین ستاره بود؛ ستارههای شهیدی که «رصدِ» وجودشان وسیعتر از ادراک نگاههای تلسکوپی جهان است و هیچ کس قادر به باز سازی خاطرههای آسمانیاش نخواهد شد.
یاد آنها را که برای همیشه در نگاه خرمشهر خاطره شدند و یاد مردانی که خاطره پیروزی را در کنار مسجد جامع به وجود آوردند، گرامی میداریم.
یکشنبه
4 خرداد 1382
23 ربیعالاول 1423
2003 .May. 25
کاروانی در راه است ...
کاروان نور، کاروان عشق، بهار.
کاروانی که با خود خورشید را میآورد.
برخیزید!
دلهای مشتاق، چشمهای عاشق!
ای تمام آینهها، پرندهها، درختان، دشتها و بیابانها، سنگ و سنگریزهها! ای کویر!
به پیشواز بروید.
زیر قدمهایش، گل بریزید!
مسیر عبورش را گل آذین کنید.
دست بیافشانید، پنجره روحتان را باز کنید، تا خدا را عاشقانه به تماشا بنشینید.
دروازه چشمها را بگشایید و صاحبخانه را بنگرید.
پرده جانهایتان را بیافکنید تا هوای عشق در تار و پود وجودتان بوزد.
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید!
بوی خوش بهشت! بوی دلنواز ایمان! بوی روحبخش بانوی کرامت.
میآید، حقیقت وعده داده شده.
قُمْ، ای خاک مقدّس! چه سعادتی!
رستگاری از این بالاتر که هر روز، آفتاب از
آسمانت طلوع کند!
هر روز آسمان سر به خاکت بگذارد!
هر روز، میزبان هزارها هزار فرشته مقرّب باشی!
که هر صبح، با نور دعای فاطمه علیهاالسلام بیدار شوی!
قُمْ،
ای سرزمین آسمانی!
به پیشواز نور برو! با تمام دلت از خورشید استقبال کن، که از این پس تو نیز کعبه دلها خواهی شد؛ پناهگاه امن جانهای بیتاب
خانه امید دلشکستگان نامید
دارالاجابه نالههای جانسوز
مهبط همیشه فرشتگان
و دارالشّفای عرشیان و خاکیان.
از این پس، حضور هیچ ابلیسی وجودت را نخواهد آزرد!
فاطمه علیهاالسلام میآید و تاج عزّت بر سرت مینهد.
معصومه میآید، خاکت بوی آسمان میگیرد.
کریمه اهل بیت میآید و خدا، به یُمنِ مقدمش یک در از بهشت به رویت میگشاید. صدای کاروان نزدیک و نزدیکتر میشود.
السلام علیک یا فاطمة اشفعی لنا فی الجنة
سلام بانو!
خوش آمدید!
چهارشنبه
7 خرداد 1382
26 ربیعالاول 1423
2003 .May. 28
از روشنای خورشید، دیگر ردّی بر آسمان نیست.
در خاموشی شهر، زیر نگاه ناباورانه ستارگان، بر شانههای اندوه، تابوتی را به پیش میبری؛ گریهات را در خود فرو میخوری و خاک راه را گلاب اشک میافشانی.
این علی علیهالسلام است که تشییع میشود؛ این عدالت است که بر دوش آدم و فرشته میرود.
کوچهها سوت و کور؛ کوفه، خواب رفته که نه، مرده است؛ مدتهاست که مرده است.
از کنار «مسجد اشعث» میگذری؛ غریبانه محلهها را عبور میکنی و به وادی «غَریّ» وارد میشوی.(1)
ساعتی بعد، از تمام هستی خویش مغموم و آرام، دل میکنی و به دل حادثه باز میگردی، امّا جز غم فراق علی علیهالسلام، خاطری دیگر داری؛ مرد نمایانی نامرد که خدعه نانشان است و بیبصری دینشان، امّا باید شجره نفرین شده بنی امیه را از ریشه به درآورد.
1) - فرحة الغری، ص 280 و بحارالانوار، ج 42، ص 218.
صبحگاهان، اولین صبح بیعلی علیهالسلام، کوفیان را گفتی: «دیشب، شبی که مسیح به آسمانها عروج کرد و شبی که یوشع دنیا را وداع گفت، مردی از میان شما رفت که مانندی در کردار نداشت و نخواهد داشت ...».
و شبنم اشک بر گلبرگ گونهها فرو ریختی، گریستی و کوفیان، آری همین سنگین دلان، با تو گریستند. «کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران»
گفتی: «من فرزند بشیرم، من فرزند نذیرم، من پور سراج منیرم، من از خاندانی پاکم که خدا
از پلیدی دورشان ساخت».(1)
و گفتند: «ای جانشین علی علیهالسلام امر بران که ما مطیع و شنوای توییم».
نالیدی: «ای دروغ گویان! شما با بهتر از من - با مرتضی - وفا نکردید که با من وفا کنید. چگونه باورتان کنم؟»
و چشم در چشم آنان، موج خیال، تو را به دیروزهای نزدیک برد؛ چه آهها که علیِ رنجیده از غَدَر این نامردمان، در دل چاهها نکشید!
تو امّا سلاله رحمتی و بر خلق خدا حجت؛ پس بر آنان احتجاج کردی: «اگر راست میگویید و آنچه بر زبانهاتان رفته، آن است که در دلتان نهفته است، پس وعده ما، لشکرگاه مداین» و علیوار از فراز منبر فرود آمدی.
امّا دریغ! که جز اندکی، عهدت را نپاییدند و دیگرانِ بسیار، پیمان صبح شکستند و دل به شام ذلّت بستند و عاقبت خویش را در طلب عافیت فروختند.(2)
از این نااستوارانِ اندک، چهار هزار سپاهیِ نه یک دل، که هزاران دل را به امیری مردی از کِندِه به کارزار با شامیان فرستادی، ولی نور دیدگان آن کِنْدی را برق ثَمَن بَخْس، و دل خام او را پیغام معاویه بُرد: «تو را به امیری سرزمینهایی از شام و جزیره میگمارم، اگر ارادت خویش به من بسپاری».
خبر از این خیانتِ مکرّر و از این دشنه آشنا با دل دودمان مصطفی صلیاللهعلیهوآلهوسلم را که شنیدی، زبان شکایت گشودی که: «گفته بودم بارها، که وفا ندارید؛ شما گردن در بند دنیا نهادهاید.»
مردی دیگر را با سوارانی بیعزم، به رزم معاویه عازم کردی، حالی که آه میکشیدی: «او
هم خیانت میورزد، او هم
خدعه میانگیزد». و با چند درهم شامی، این نامرد هم پای در راه آن کِنْدی گذارد و با امویان دست چاکری داد.(1)
این بار، مجتبای غریب! آشنایی از خویشتن، ابن عباس را به امارت لشکر گماشتی، امّا سرکرده ناآشنایت سر تسلیم - در برابر درهمی چند - بر آستان معاویه فرود آورد و سیاه روی، در شام سیاه، به سوی پسر ابیسفیان گم شد.(2)
تارِ این جماعت را دستان ضلالت از مذلّت، و پودشان را سر انگشتان دنائت، از مسکنت تافته بود که همنوا در تباهی، چنین نقش خدعه و خیانت در پیش چشم حسرت بار تو مینمایاندند و سوار بر مرکب چموش آزمندی و آرزومندی، راه تاریکی میسپردند و در پی خواسته خود، خود را خوار، به زیر پای استکبار اموی میافکندند.
حق چیست؟ باطل کدام است؟ کوفه نابینا بود؟ کوفه ناشنوا بود؟ یا اسرافیل، صور مرگ بر آنان دمیده بود؟ آن را که زیر خروار خروار خود فروختگی خفته است، چگونه میتوان سخن حق شنواند؟
کوفه، پینهای دیرین از قبیله پرستی بر پیشانی داشت. اَشْعَث بن قیس، حُجر بن حارث، عمرو بن حُریث و شَبَث بن رَبعی، کفتارانی که بر جنازه نیم جان کوفه رقص مرگ میکردند، خوش باورانه و خام طمع، شیفته درهم و فریفته رویای دامادی فرزند هند، کمرِ نیرنگ به کُشتنت بستند.(3)
این امویان کوفه و بسیاری دیگر، مزدوران عفریت اختلاف بودند که در مسجدهای «ضرار» نماز تفرقه میگذاشتند و در جان کوفه بذر تنفر از
خاندان علی علیهالسلام میکاشتند؛ آنها که در روزگاری پس از این، به شادباش قتل حسین علیهالسلام، مساجد خویش - مساجد «ملعون» بر زبان علی - را عمارت کردند و آذین بستند.(4)
سیاه کارانی که برای دنیای بنی امیّه، دین فروشی میکردند.
تو استوار، تو پای بر جا، تو چنگزده محکم به ریسمان خدا؛ تو امّا در اندیشه این روزگار صلاح اندیش، چارهای از صلح ندیدی.
خیره سران، کافرت خواندند و مشرکت گفتند و در هجومی بیدرنگ، آماج خشم و هیاهویت کردند. تو امّا، خاموش، تو امّا در اندیشه این روزگار و نامردمش!
زخم نهروان هنوز سینه غیضآورانِ تنگنظر را میآزرد، که خنجر کینهشان در «ساباط» پای حق پویت را درید.(1)
بازوی حیدریت را باز عَصبیّت، قصد به زنجیر کردن داشت.(2)
کوفه بعد از علی علیهالسلام، بوی مدینه را میداد.
بعد از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شگفت میراثی برده بودی از پدر!
این رمه خوش علف را نهیب تو کارگر نیافتاد: «آی مردمِ دور از رحمت حق! اگر امارت را به فرزند صخْر وا گذارم، روز خوش نخواهید دید. مردم! معاویه در خلافت نه انصاف دارد و نه عزّت. اگر دنیا را میطلبید از جنگ چشم میپوشیم و اگر آخرت را میطلبید، در راه خدا بذل جان میکنیم.» و آنان روزمرگی را بر زندگی جاوید
ترجیح دادند.(3)
و صلحِ تلخ اتفاق افتاد و عهد ناپایدار واقع شد. کاهلان واگذاشتندت تا نیرنگ اموی جان تو را بسوزد.
و چه بزرگ بودی که آن پستتر از چارپایان را در کام گرگ رها نکردی؛ ضمانت جان و مال و ناموسشان را از نیرنگباز شام طلب کردی؛ پیمانی که به زیر پا نهادنش برای او رسوایی تا ابد و برای تو حجّتی در دادگاه حقیقت بود.
درود بر تو ای پاسدار خونها و ای نگاهبان ناموسها!
سلام بر تو ای خویشتندار بر خدعه و خیانت، ای زخم خورده فتنه!
آفرین بر تو ای سکوتِ سبز، ای غم گره خورده در سینه تاریخ و ای پایمرد صلح! چه میتوان گفت از تو؟
تلخکامی تو در هیچ خاطری نمیگنجد. واژهها را یارای کشیدن درد تو نیست .این عذر تقصیری است بر ناتوانی پای اندیشه از درنوردیدن ستیغ بلند تو.
سلام بر تو! روزی که از مادر زاده شدی و روزی که سر بر بالین خاک نهادی و روزی که به پیشگاه عدالت میروی.
حقیقت بود و مجاز؛ اصل بود و عکس؛ نور بود و سایه، امّا چرا حقیقت را، اصل را و نور را نفهمیدند؟
عجیب نیست؛ آن روز که «قرآن ناطق» را گذاشتند و پوستهای آویزان به نیزهها را بهانه قرار دادند، تمام امتحان خود را پس داده بودند.
معاویه این بار قرآن بر نیزههای فریب نکرد؛
مترسکهایی را آویزان کرده بود که نام و تباری داشتند؛ مترسکهایی چون «عبیداللّه بن عباس»!
آه از کوفه، که هرگاه نامش بر زبان قلم جاری میشود، پشت تاریخ از آن همه خیانت میلرزد؛ خیانت مردم سایه پرستِ از نور گریزان! مردمی که از «نُخَیله» تا «مداین»، عزت جهاد را به ذلّت خیانت و غارت فروختند. رشته رشته جامههاشان با نخِ نفاق و خیانت بافته شده بود و قامت پوشالیشان مثل عروسکهای زشت، تنها فضای منازل را اشغال کرده بود. همیشه نفسهایشان هوا را آلوده میکرد؛ آلوده نفاق، آلوده خیانت!
دنیا و تلاش هوس بیخبری چند
پیچیده هوای کفِ خالی به سری چند
هنگامه اسباب، ز بس تفرقهساز است
غربال کنی بحر، که یابی گُهری چند!
... آن روز هم در مداین، به رسم «صفّین»، بعد از خطبههای «امام حسن علیهالسلام» شروع به بهانهجویی و گزافهگویی کردند و دلاور مردِ جنگ جمل، فرزند حیدر کرّار علیهالسلام را تنها گذاشتند!
دست پروردگان اردوی شقاق، حتی قصد ترور آن حضرت را داشتند که توسط یاران صدیقش ترفندهای شیطانیشان، تنها به زخمی شدن مولا علیهالسلام ختم شد.
نفرین خداوند بر کسانی که ذلّت «سایه معاویه» را به «نور عنایاتِ فرزند علی علیهالسلام» ترجیح دادند!
نفرین بر کسانی که در نهایت نامردی، بیعت خود را نادیده گرفتند!
وای به حال و روز دنیا! وای به حال و روز مردم کوفه؛ مردم ذلیل که با ذوالفقار علی علیهالسلام از بردگی نجات یافتند، اما عاقبت، حق ولی نعمتان خویش را به پسر اباسفیان فروختند!
چرا دجله و فرات نخروشیدند، تا سرزمینهای پستِ نامرد پرور را به کام خود فرو ببرد؟
چرا طاعونِ جهالت، وجود ننگینشان را به کام
مرگ نفرستاد، تا تاریخ شاهد آن همه نامردی و نامردمی نباشد!
... و عاقبت، مسیر تاریخ، بار دیگر عوض شد و با تحمیل «صلح» به حضرت، میدان تاخت و تازِ پسر ابیسفیان گسترش یافت؛ تا جایی که کسی مثل یزید به خلافت مسلمین انتخاب شد!
درود خداوند بر مردان باوفای جهاد و شهادت و نفرین خداوند بر مردم پیمانشکن بیایمان!
صلح! چه حقیقت تلخی در این واژه غمانگیز نهفته است! آه از آن رنجی که با خود دارد.
میگویند ترس و محافظهکاری، دست و پای غیرت مرا بست و من از عرصه پیکار گریختم و به کوچههای بنبست صلح پناهنده گشتم! و این را همان داعیه داران دینی میگویند که در نمازشان به پدرم علی علیهالسلام اقتدا میکردند و در تعقیبات آن به تکفیرش میپرداختند.
اینان همان کسانیاند که با یک دست بیعت خویش استوار میکردند و دست دیگرشان، به سوی زرهای کاخ سبز معاویه دراز بود؛ از این دست تا آن دست فاصلهای نیست، ولی از این خانه کاهگلی عشق تا آن کاخ سبز، به اندازه دنیا و آخرت فاصله وجود دارد.
شگفتا که اینان چه جماعتی هستند! «به خدا سوگند که اگر من به سوی معاویه میتاختم، اینان مرا دست بسته به او وامیگذارند؛ پس اگر صلح نمایم بهتر از آن است که او مرا به خواری به قتل رساند و یا بر من و شیعیانم منت بگذارد و رهایمان نماید».(1)
حال آنکه اینان از نسل آزاد شدگان و منت
پذیران جدم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستند و کدام امام میتواند امت خویش را در ذلت و خواری، به دست زنازادگان پست ببیند، هر چند امت، او را مذلالمؤمنین نسبت دهند؟ «افسوس که شما نمیدانید آنچه من کردهام، برای شیعیانم بهتر است از
1) - احتجاج، ج 2، ص 69.
آنچه که خورشید بر آن طالع گردد».(1)و «اگر من رنج گرانبار این صلح تحمیلی را نمیپذیرفتم، یک شیعه بر روی زمین نمیماند؛ مگر آنکه کشته میشد».(2)
آه، روزگار! فقط خدا میداند که این جماعت که در پشت ظاهر دوستی خویش، باطن کینه و دشمنی خود را پنهان کرده بودند، با من چه کردند؟ یک دوست از میان اینان، هزار لشکر دشمن را کفایت میکند!
بگذار به خیمهام حمله کنند و مالم را غارت نمایند و با خنجرهای جهالتشان، دین خویش را مجروح سازند؛ مگر نه اینکه تمامیت دین به امامت است و اینان امام خویش را تنها گذاردند؟
وای بر گلهای که شبان خویش را به دست گرگ بسپارد! حال دیگر وقت آن است که «رؤیای صادقه پیامبرصادق علیهالسلام به تمامی، تعبیر بیابد. منبر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم، یعنی کرسی خلافت انسان کامل، اریکهای شود که بوزینگان بر آن بالا و پایین میروند!»(3)
فرماندهای که یارانش یک به یک به دشمن میپیوندند و واماندگان لشکرش نیز در پی فرصتی هستند تا خویش را به دروازههای چشم نواز دروغین شام برسانند، چه میتواند بکند؛ جز
آنکه اندک یاران مخلصِ خویش را در پناه رنجی عظیم به نام صلح ذخیره نماید تا در رکاب خون خدا، شب ظلمت باطل را به شفقی سرخ منتهی نمایند؟ با این جماعت چگونه میتوان گفت که: «هرگاه من از جانب خداوند امام باشم، جایز نیست کسی رأی مرا به سفاهت نسبت دهد؛ در هر کاری که انجام میدهم، چه صلح و چه جنگ، هر چند وجه حکمت آن مخفی باشد».(4)
اینان، خود به تمامیت سفاهت و حماقت رسیدهاند و در جاهلیت خویش، با استدلالهای ابلهانه، عقل بیخرد خود سرگرم شدهاند. اینان، بازماندگان خوارجی هستند که به زور سر نیزه و شمشیر، حکمیت را به پدرم تحمیل کردند و با سجادههای پوسیدهشان او را وادار به توبه نمودند و چون پدرم نپذیرفت، او را از دایره عبودیت حق خارج دانستند! عجیب زمانه وارونهای است!
رسم روزگار این چنین است که حق همواره تنها باشد و باطل بر مدار اکثریت بچرخد که «به خدا قسم اگر یاوران مخلصی مییافتم که با من در مقام فریب و نیرنگ نبودند، هرگز با معاویه صلح نمیکردم».(1)
شب طولانی است، اما مگر کسی میتواند مانع طلوع خورشید در عمق ظلمت و سیاهی آن شود؟ نور شمس الشموس عشق حسین بن علی علیهالسلام بر دنیای تیره ظلمانی خواهد تابید و همه حقایق نهفته در صلح مرا روشن خواهد کرد.
چارهای نبود
جنگ همیشه تنها راه حل نیست
وگرنه، قدرت بازویش کمتر از حیدر علیهالسلام نبود.
میتوانست اگر میخواست؛ میتوانست شمشیر به دست گیرد.
امّا چارهای نبود.
اسلام بود و چهار دیواریِ تردید زمانه!
اسلام بود و خنجرهای ریای روزگار!
اسلام بود و یک مشتْ چشم ظاهربین!
اسلام بود و دیوارهای بلند نفاق!
باید چارهای اندیشید!
هنوز وسعت اندیشهها اندک است!
هنوز خشتْ خشتِ عقیدهها سست است! هنوز فهم زمانه کودک است!
هنوز تاریخ قدرت تشخیص ندارد!
1) - امالی شیخ طوسی، ص 561.
وگرنه تا همیشه، ذوالفقار، تیزترین شمشیر دوران است و حسن علیهالسلام، تکرار بیعیب و نقص علی علیهالسلام است!
امّا ...
جنگ همیشه تنها راه حل نیست.
باید اسلام را نجات داد.
باید قرآن را از تحریف نگاه داشت.
باید رنج 23 ساله رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم را حفظ کرد.
باید حقیقت مظلوم فدک را نمایاند.
باید حقّانیّت غدیر را به اثبات رساند.
باید چارهای اندیشید!
و این بار حسن علیهالسلام، علیوار به میدان رفت
و این بار حسن علیهالسلام، با ذوالفقار تدبیر جنگید.
و این بار حسن علیهالسلام، با زبان سازش قیام کرد.
بگذار تاریخ بنویسد: حسن علیهالسلام سازش کرد!
بگذار روزگار، نافهمیاش را در یک جمله خلاصه کند: که حسن علیهالسلام با معاویه بیعت کرد! امّا ماه هیچگاه زیر ابر نمیماند.
«ای دوّمین دلیل مسلمانیام!»
نهال کوچکِ تدبیر سبز تو، درخت قیام سرخ عاشوراست و قلم تیز سیاستت، فردا در کربلا به بار خواهد نشست.
بگذار واژهها بگویند: سازش و چشمها بخوانند: قیام!
بگذار معاویه (لعنهاللّه) تا همیشه، روسیاه این بیعت باشد!
این زهر را بنوش ...!
این جرعه جرعه شوکرانیست که تاریخ را مسموم کرده است.
دهانِ سکوتت را آشیانه هزاران کبوترِ فریاد کن.
هوا بدجور گرفته است. خاک، بوی نیرنگ میدهد و زمین آبستن حادثهایست که تاریخ از آن متأثر است.
شب روی ذهن تمام این مردم ریشه دوانده است و این چشمهای افسون، چیزی جز سیاهی نمیبینند، خنجرهای در نیام، قصد حمله دارند و دستهای صلحشان آماده مشت شدن است.
آه از این شهر!
آه از این مردم حیله!
آه از این تاریخ که بوی نفرین و آه میدهد!
آه از این ثانیههای بیرحم!
دلتنگ روزهای نیامدهام؛ دلتنگ بوی بال پروانههایی که آماج کینه میشوند.
این مردم، نامردانِ تاریخاند.
این مردم، سایههای همزاد سیاهیاند که در ظلمات قدم میزنند و در تاریکی نفس میکشند.
و در سیاهی از پشت خنجر میزنند.
این مردم، ستونهای از هم فرو پاشیده شدهاند.
این مردم، شعور موریانه خورده تاریخند.
صدایت را هیچ کس نمیشنود.
سرت را در چاه دردهایت فرو ببر!
بیوفایی شهر را فریاد کن. چاه، تنها مرهم دردهای توست؛ این چاه، شاهد سالها دردِ پدرانت است.
این چاه، چاهیست که از زجر سالها سکوت، خون بالا میآورد.
این صلح، صدای سکوتِ زخم خورده توست که عذابت میدهد.
دستهای پیمانت را خنجرهای کینه خواهد آزرد و چشمهای انتظارت را ناامیدی آزار خواهد داد.
این چه دردیست که در ارکان وجودت میپیچد!
این چه جام شوکرانیست که جرعه جرعه در کامت میریزند!
صدایت را کسی خواهد شنید؟
چهارشنبه
14 خرداد 1382
3 ربیعالثانی 1423
2003 .Jun. 4
اینک تو را به زمزمه، فریاد میکنیم(1)
تو بلندترین سایهای بودی که با ما همسایه شدی و برج و باورهای باستانی برای دیدنت چه سربلند ماندهاند!
یک چند، مثل بارانی تند بر کویر تفته دلهامان فرو باریدی و عطشِ نوشیدنت هنوز هم در سینههامان شعله میکشد.
اگر تو را نمیدیدیم، هرگز به عظمت
اقیانوسهای
بیساحل و کهکشانهای پر ستاره دور از دست، ایمان نمیآوردیم.
روشنِ نگاهت، شبها و روزهامان را دوست داشتنی میساخت و لبخندهایت، سفرههای همیشه بازِ بهشتی را تداعی میکرد.
چه شکوهمند قامت میکشیدی و قبله ما را تا قبله خدا میکشاندی!
کوههای بلند، بغضهای بر گلو مانده زمینند؛ آن گاه که نیامده رفتی و آشوبی بزرگ را در گلخانههای در بسته دلهامان دامن زدی.
1) - فرهنگ جهاد، سال ششم: شماره سوم، صص 2 - 4.
بودنت چقدر به رویا میمانست و رفتنت به کابوسهای پریشان؛ در باور تقویمهایی که فصلهای حیات ما را همیشه میان رویا و کابوس رقم زدهاند.
بیتو ترانهها رنگ اندوه میگیرند و قاصدکهایِ شادمان، در دست بادهای گیج مچاله میشوند.
بیتو رودهای جهان، امیدِ دریاییشان به باد میرود و مقصدهای ناپدید، همچنان در مِهِ ابهامِ جادهها فرو میمانند.
پس بر ما مپسند در این قرن مِه آلود، بیچراغ نگاهت، در کوره راههای حیرت سرگردان بمانیم و سیّاره سرد وجودمان از دمِ گرمِ مسیحاییات خالی بماند!
اینک تو را به زمزمه فریاد میکنیم و سنگفرشی از کلمات، در زیر گامهای صدامان به رقص بر میخیزند.
تو قامت میکشی و کوچههای دلتنگ، به هلهله از سر و کول بامها بالا میروند و لبخندهای مهربانت، بر سر و روی شهر به لطافت باران بهاری فرو میبارد.
بار دیگر آسمان از رنگین کمان نگاهت پر میشود، گنجشکان بر شاخهها ازدحام میکنند و بهاری تازه با تو آغاز میشود.
نگار خانهای از تبسّم را بر کتیبه لبهایت دیدم و دل به دریای چشمان پر تلاطمت زدم.
آن روز که با تو آشنا شدم، بهار بود و گلهای احساسم تازه شکفته بود. راستش را بخواهی، گرمی سخنانت، پیشانیام را ظهرِ تابستان کرده بود و با هر کلمهای که از لبانت میتراوید، پرنده پرنده، دلم پر میکشید.
کوچههای کاه گلی جماران حرفهایم را خوب میفهمند. دلِ من حسینیهای است به همان ابعادِ حسینیه تو، که هر روز قشرهای مختلف احساسم در آن جمع میشوند؛ تو بر منبری از گُل، در اهمیت وحدت، سخنان مهمی را بیان میداری و مشروحِ بیاناتِ تو هر شب از شبکه معراج پخش میشود.
دانش تو، سرشارِ کدام چشمه بود که سالهاست تفسیرِ سوره حمدت در کلاس زمان روان است؟
میگویند بسیجیانِ چهارشنبه، در فیضیه درسِ اخلاقت گرد هم میآیند و تو آنها را به تقوای شقایق و نظم در پرورشِ دلهای عاشق سفارش میکنی. این را من نمیگویم؛ کاشیهای سبزِ فیضیه، هنوز پانزده خردادیاند.
حالا ماهیهای کوثر به پایت بوسه میزنند و فرشتهها، صبح به صبح، نعلینِ زردت را با شبنم و گلبرگ دستمال میکشند.
من این را احساس کرده بودم که باغچه خانهات، زمستانها هم سبز است و دیده بودم که هیبت ریاست را روی طاقچه گذاشتی تا خاک بخورد و یک سینی چایِ شوق از سماور زمزم ریختی و از تحیّرِ میهمانانِ اخلاصت پذیرایی کردی.
تو چنان مرتفعی که هنوز هم وقتی میخواهم بنویسمت، کلاه از سر واژهها میافتد اما افسوس! که تو جدا از جمارانی و چشمهایِ ما همیشه بارانی!
موعود را وعده دادن، شمّهای از کارستان خمینی است.
«خمینی»، نامی است که در خلوت او، خُمها با آهنگ نی میجوشند
«خمینی»، راز تردی است که هیچ معشوق، از پرده آن بیرون نیامد و پیوسته عاشق را در تب و تاب نگه داشت. خمینی رحمهالله نام سبز عاطفهها است؛ سرود بیدرنگ رایحهها است.
جهان بیتو، بیرنگ و بوست.
بیتو این مزرعه
خواب یک گرگ آواره در دشتِ خسته است
جهان بیتو، بیرنگ و بوست.
وقتی تو رفتی،
رنگ من، بوی من
هر دو خاکستری شد
مجال حضور تو در دشت عاطفهها، دیرگاهی است که گردی به لطافت آب انگیخته است.
تو بعثت دوباره مکه و منا بودی.
مدینه، شهر پیغمبر، چندی غربت خود را در غریبستان ما فراموش کرده بود؛ آیا در حوصله سبزینههای کویر، گوشهای برای تو پیدا نمیشد؟
پارهای از زمانِ ما را در میان دو انگشت خود گرفتی.
معبود ما آن بود که تو میپرستیدی و موعود ما در قابِ وعدههای تو لبخند میزد. نام آن سفر کرده بازگشتنی، بر لبهای تو، مرغی را میماند که آشیان خود را میان هزار دانه و دام یافته است.
خانه انتظار ما، فروغی به گرمی برق چشم تو نداشت.
جمعههای دلتنگ، بعد از دامان تو، سر بر سنگ آسیاب قدر گذاشتهاند و دیگر هیچ دستی را نوازشگر تنهاییهای خویش نمیبینند.
سطر سطر ندبه فراق، از سفر به لبهای تو، آسمان آسمان خاطره دارد.
گرمای حضور موعود، سرمای غیبت را مات میکرد؛ وقتی تو سربازهایش را به راه
میانداختی و بر زمین، بیرق انتظار میافراشتی.
ای امام! خانه تو اجاره آخرین حرفهای باران بود. هرگاه که نگاهی به سوی تو میلغزید، به سوی او بر میگرداندی و چه شبهایی که ما صدای او را در سیمای تو مینوشیدیم!
نگاه تو، آسمان را میبلعید.
وقتی دست نوازش تو بالا میرفت، من به یتیمی خود میبالیدم.
کاش خدا مرا نقاش آفریده بود! میدانستم آن گاه که چه خطی را باید در حاشیه نگاه تو کشید. هیچ هنگامهای را به شکوهمندی نگاه تو ندیدیم. آتشی را که خاکستر سرد خاموشی پوشانده بود، چنان برافروختی که «هر چه جز معشوق، باقی جمله سوخت.»
کرشمههای ذهن بدخواهان، همان قلکهایی که پول سیاه، چشمشان را بر همه سپیدیهای شاد بسته است، هیچ دلی را نتوانست از یاد خالی کند و ما که مهبط پیام تو بودیم، در این فترت بیانتها، چه تنها ماندهایم!
در هیچ فلسفهای، تفسیری از این همه خالی بودن جهان، نیست.
کدام عرفان، چراغی توانست پیش پای ناباوران برافرزود؟
آیا منطقی است که ما بیدل و جان، بار تن کشیم و بیسر و گردن، دست و پا به رقص آوریم؟
جهان را چنان از خود پر کرده بودی که اندیشه بیتو بودن، بختکهای نیمه شب را نیز هراسان میکرد. امروز، ماییم که ازیاد تو سرشاریم.
ما درس موعود را در وعدهگاه تو آموختیم و گریه و خنده ما، چاکران کمترین احساس روزمرّه توأند:
چشمان تو از سحر، سحرخیزتر است
نی چیست؟ کلام تو دلاویزتر است
با خنده تو، غنچه ما نیز شکفت
از گریه تو، دیده ما نیزتر است
درد یتیمی(1)
زمانه بیتو یتیمی است که در تلاطم احساس غربتی سترگ، از هوش رفته است. بگذار آشکار بگویم، بشریت هنوز کودک خردی است که از درک وسعت شگرف تو عاجز است؛ او را در این قصور ملامت نیست؛ چرا که بال احساسش بر بیکران احاطه ندارد.
1) - باغ ستارهها، واحد ادبیات موسسه نشر آثار امام، چاپ اول، 1375، ص 309.
تو رفتی و هزاران دل از هم پاشید، هزاران دیده در اشک غرقه شد، هزاران دست به سر کوفت، هزاران کوه غم برافراشت و هزار بیرق در غبار غربت تو به عزا ایستاد.
بگذار عاشقانه بگویم! عشق، بیتو در کوچههای پریشانی پرسه میزند و التهاب در مویرگهایمان در رفت و آمد است.
وقتی تو را به ابدیت سپردیم، بهشت زهرا با بارش گریه ما به گلستانی بدل شد و خندید، شهیدان به میمنت ورود تو هلهله کردند و زمین، آسمانی شد.
ای آسمانی مرد! چلچراغ چشمانت را از ما دریغ مدار و اهتزاز دستانت را نیز؛ آن گاه که آتشفشان حادثه از شش جهت ما را احاطه میکند و کودکان شهید، به افقهای انتظار چشم دوختهاند که کسی بیاید و گلهای تشنه را سیراب کند.
میگفتیم: تا وقتی سبزترین دست خدا ظهور کند، در نگاه خود، خمینی را خواهیم داشت.
میگفتیم: تا وقتی خورشید، پرتوهای طلاییاش
را بر کوچههای شهرمان میپاشد و تا زمانی که ردّ دریا را میتوان یافت، جماران را بیخمینی نخواهیم دید.
آی جماران! کدام صدف، مرواریدی چون او داشت؟!
آه جماران! ما امروز در این باغستان ولایت، در فراق «اقاقیا» میسوزیم و چشم امید به گلی دیگر از باغ گلهای محمدی دوختهایم و نماز عشق را به «امین»(1)تو و امت اقتدا میکنیم.
آری! چشمان ما به نگاه «ماه» دوخته است؛ ماهی که از افق «حسینیه امام خمینی» میتابد و تابش آن، ژرفای وجودمان را روشن میسازد.
قلبهایی که در داغ «خورشید» شکست، امروز میزبان لبخندِ مهرِ «ماه» است؛ دستهایی که با ولایت خمینی مشت میشدند، امروز فریادگر زیباترین شعر و گویاترین شعارها هستند.
1) - تخلص مقام معظم رهبری در سرودههایشان «امین» است.
این مشتهای گره شده، در مکتب درسآموز خمینی آموختهاند که بر سر ستم فریاد زنند و بر دست خوبیها بوسه.
آموزگار عشق و اعتراض ما خمینی بود و ما در این مکتب، فریاد و سکوت را باهم آموختیم؛ اینک «هر چه فریاد داریم بر سر آمریکا میزنیم» و هر چه عشق و ایثار داریم بر دستهای مظلوم فلسطینیها نثار میکنیم تا در یادمان روزی که در نگاه امام خود بالیدیم و پر کشیدیم، تبسم روح بلند و پاکش را و لبخند رضایتش را از آنِ خود کنیم.
شب هنگام، چراغ در دست، خرامان از پلکان تاریخ بالا رفتی.
پیشانیات
سپیدهدمِ عدالت را نوید میداد.
یادم هست اولین باری که پیشانیات چین
برداشت، زمانی بود که توفانِ پانزده خرداد، رخ داد؛ آن روز بود که آسمان دریافت مردی دیگر از حماسه سازان باران، هوای بشریت را تازه خواهد کرد.
آن روز، باغها دریافتند که سروی از تبارِ آزادگان، انتقامِ خون به ناحق ریخته شقایق را خواهد گرفت.
و تو خروشیدن را آغاز کردی.
انگار همین دیروز بود که همراه حواریونت، به غرب هجرت کردی و هجرت تو به غرب، مبنای تاریخ هجری انقلاب شد.
و چه زیبا به وطن بازگشتی!
وقتی که فرود میآمدی، نزدیک بود پلکان هواپیما از هیبتت فرو ریزد.
وقتی به وطن آمدی، همه چیز بوی تازگی میداد و چندی نگذشت که درختان، شکوفه باران حضور تو شد. آن روز، عزم تو، چنان با تبر بر آرواره بتها زد که نمرود، از قعر جهنم نعره کشید.
صلابتِ تو وقتی به جگر نیل زد، موجها را به شعار «مرگ بر فرعون» وا داشت و صبر تو بود که در توفانهای بنیان بر انداز، خم به ابرو نیاورد.
همیشه از نگاه بسیجیانِ تو، عطر خوش سیب میتراوید و پشت لباسهای خاکیشان گواه بود که تو را لبیّک میگویند.
دشتهای عرفان، پادگانِ لبیک تو بودند و سبزههای خلوص، پیاده نظامِ همیشهات.
چگونه آرزوی بسیجی بودن داشتی، وقتی که هر گیاهی بسیجیِ روییدن در باغچه عشقِ تو بود؟
آن گاه که پای انقلابت در میان بود، خود، ارتشی بیست میلیونی میشدی و به صحنه میآمدی.
به یاد دارم که در دو روزه عمر، همیشه دغدغه پا برهنگان داشتی و میگفتی انقلاب از آنِ خشتْ بالینهاست.
هنوز تاریخ به تو قسم یاد میکند و در برابر نهضت تو سر تسلیم فرو میآورد.
هنوز دستِ نوازشِ تو را بر سر خود حس میکنم و از باغ تبسمت گل محبت میچینم.
درست شبیه آن روز که آمدی، آرام و سبکبار و مهربان ...
در چشمهای ژرفت میشد همه تاریخ را مرور کرد؛ از روزهای سخت خرداد 42 گذشت، حلاوت پیروزی را در بهمن 57 با عمق جان فهمید و در خرداد غمانگیز 68 پروانهوار گرد شمع وجود نازنینت حلقه زد و بار سنگین فراقت را بر این شانههای زخمی شهر قسمت کرد.
التهاب آن روزها، پردههای سیهپوش، چشمهای بارانی، بغضهای در گلو مانده ...
دنیا، تماشا کن! این مرد، توفانی است که ابهت پوشالی ایسمهای تبلیغاتی شما را در هم شکست و طلسم معادلات سیاسی به ظاهر بشر دوستانهتان را با نیم نگاهی در هم ریخت.
کاخ فرمانروایی این مرد، قلبهای سوخته و سینههای پاره پاره است.
دنیا به نظاره بنشین!
بنیان انقلابی که او به پا کرد، در عمق روح و جان این مردم نشسته است و اشکها، ترجمان عشق نابی است که از محشر چشمانش سرچشمه میگیرد.
بهشت زهرا! دفتر خاطراتت را مرور کن. این جمعیت را به خاطر میآوری؟!
درست شبیه 12 بهمن 57
امام!
نگاه پدرانهات، امیدبخش فردای ما بود و تبسّمهای بیدریغ تو، پشتوانه دلهای دریاییمان. همیشه، شبهای عبایت، خیسِ بارانی از ستاره بود و صبحدم، آفتاب، بوسه بر سپیدی گلگون زخمهای سالخوردهات میزد.
سلامهایت را پرندگانِ پنجرههایِ شرقی، تا دورترینِ نقاطِ صمیمیت و مهربانی میرساندند و صبح به خیر چشم تو را تمام قابها به خاطر میسپردند.
اندیشهات، ریشه در بهار داشت و طبع بلندت روانتر از رود بود.
درختان با طرز تفکر تو سبز میشدند.
نگاه پدرانهات، پستی و بلندی نداشت؛ یکدست، آبی آسمانی بود.
وقتی دست تکان میدادی، سیاهیها را کنار میزدی و پنجرههایِ تودر تو را رو به روی آینهها میگشودی. تمام حجم مهربانی در نگاه روشن تو خلاصه میشد.
وقتی که جهل، در جای جایِ ذهن زمین ریشه میگستراند و ظلم در منشور زندگی، طیفهای گوناگونِ انسان را در بر گرفته بود، تنها نام شورانگیز تو بود که دلها را اسیر جذبه زیبایی خود میکرد و دلها را تا نهایتِ آزادگی و حماسه همراهی مینمود.
وقتی تمام چشمها منتهی به پنجرههای بسته میشدند و احساسها به بنبست اندوه بر میخوردند، دستی تکان دادی از دور دست فاصله؛ با دستهایی پر از عاطفه، و چه زیبا «باغ بهارآور دست خویش» را به پرندهها و پونهها بخشیدی.
نگاه پدرانهات، یادآور سالهای سبزِ سینه سرخهای عاشق بود؛ یادگار روزهای حماسه و ایثار، پروازهای بیبازگشت و لالههای سوخته در جای جای دشت؛ روزهای ترانه و آبشار.
هنوز، هر صبحدم از مناره گُلها، اذانها، با عطر کلام تو میوزند و لهجه روشنِ ترانههای توست که در تمام رودها جاری است.
در سینه گرم تو، فریاد، جان تازه یافت و در چشمهای وسیع تو، آبی آسمانی، وسعتِ بیاندازه گرفت.
تو شکوه مهربانی بودی و کوهی از غرور در
برابر صمیمیت رایج چشمهای تو به خاک میافتاد. شبی که بار سفر بستی، واپسین فروغ امید را در چشمخانههایمان خاموش نمودی و یاران خویش را در بهتی شگرف، فرو گذاشتی.
تو میرفتی؛ تا عمق آرامشِ رنگها، با رقص موزون اشکها.
میرفتی؛ با پنداری سبزتر از سپید روشن، رفتاری سبزتر از صنوبرها و گفتاری سبزتر از زبان سوسنها.
شبی که میرفتی، تمام باورها را با خویش بردی، تا نبودنت را هرگز باور نکنیم.
اکنون یاران خویش را بنگر که خسته و دل شکسته، در وسعتی رو به نیامدنت میگریند. عاشقان خوش را بنگر که چگونه با پای پیاده عازم بهشت همیگشیات میشوند.
یاران خویش را ببین که چه بیقرار به تو ملحق میشوند!
چه روزها که با اشاره ابروان محرابی تو، دلها آرام میگرفتند و با اشاره دستهایت، توفان در دلها به پا میشد!
یادش به خیر! روزهای سبز با تو بودن، روزهایِ اشاره و ستاره، روزهای «خمینی ای امام!» روزهای، «بیخمینی نیست خون در پیکرم» روزهای «وای اگر خمینی، حکم جهادم دهد». چه روزهایی بود؛ روزهایی که یارانت، غریبانه بیتو زیستند، روزهایی را که تو منتظرایستادی تا فرزندانت را بر فراز دستهایی از جنسِ انتظار غبارآلود، بیاورند، اما تقدیر آن شد که ما بایستیم و فرزندان تو، تو را بر فراز دستهایی از جنس نور و نیاز و نیایش، تا آخرین نقطه آسمان بدرقه کنند و در غربت و تنهایی مصلّی، اندوه شام غریبان کربلایی خویش را به تماشا بگذارند.
آن صدا را ببند، و آن پنجره را!
خبر زهر است؛ خبر مرا خواهد کُشت.
کدام پرنده سوگوار در آن گوشه فرو ریخته آسمان، خون میگرید؟
میخواهم پا به پایش، جامههایم را بدرم؛ من از خویش همین گریبان چاک چاک را میشناسم.
تنهاییام شدید است.
دست از سرم بردار، ای صبح موهوم، ای سیاه!
این هوای ویران را چگونه باور کنم؟
اندوه، اندوه! چه کسی چنگ در کاسه چشم سماوات زده است
خبر زهر است؛ خبر مرا خواهد کُشت.
کجاست گوشهای برای نشنیدن؟ انگار بر مزار خاک آلود خویش میسوزم.
«امام رفت»
خواب آشفته قبیله را لای لای آتشین هیچ نیلبکی بر نخواهد تافت.
فوّارهوار از چشمهایم میجَهم.
زیر پایم دریاست، اگر از نردبان سکوتم بالا بروم.
«امام رفت»
باید مثل زمان بشتابم.
آن سوتر از روزنامههای دیوانه صبح، قطعا قیامتیست.
خبر زهر است؛ خبر مرا خواهد کشت.
«امام رفت»؛ مثل لبخندی که از لبان شهر میرفت - و من ماندم مثل بغضی که در گلویم ...
این خط تازه را چشمهای من نمیفهمند.
باید آن پنجره را ببندم؛ و آن صدا را. خبر زهر است؛ خبر مرا خواهد کُشت.
درست مثل یک آه، حوالی خزانیام را میدرَد، امّا از من چه میخواهند این رنجهای تا هنوز ...، این شکنجههای بیگمان ...؟
کلمات، عاشقانه گریبان تاریکم را طواف میکنند.
گریانی را به دیوار سطور آویختهام.
خرداد همیشه گلویم را میفشارد.
خرداد کلمه نامهربانی است. ببند خرداد را؛ و آن پنجره و آن صدا ...!
نه! آن صدا را نبند!
خبر زهر است؛ خبر مرا خواهد کُشت.
آخرین تازیانه را بزن!
این شانههای خرد شده، توان مقاومت ندارند.
این جریان جاری از چشمهای محتوم، توان ایستادن ندارند، نمیخشکند، نمیمیرند.
آخرین تازیانه را بزن؛ آن قدر محکم، که تا همیشه، چشمهایم بسته بماند؛ که تا همیشه، نفس در سینهام حبس شود!
بگذار این شب دیجور تمام نشود!
بگذار ساعت، روی دقایقی ساکن، همیشه خاموش بماند!
چشمهایم را باز نکن! این صبح، سرآغاز سیاهیست، این صبح، بوی عزا میدهد.
مرا از خواب بیدار نکن!
این جام را جرعه جرعه در کامم نریز!
واقعیّت تلخ است، بگذار رویای دیرپایم رو به زوال ننهد!
شهر، خاکسترنشین کدام حادثه است؟
شهر، سیاهپوش کدام مصیبت عظمی است؟
از من نپرس!
از من نپرس، تا دهان به سکوت بگشایم.
میخواهم این شب، پایانی نداشته باشد.
خورشید، از این پس هیچ گاه به روشنی طلوع نخواهد کرد.
سرم را بر کدام دیوار نریخته بکوبم؟
بوی عروج میآید؛ بالهای کدام فرشته در آتش آه میسوزد؟
کجای کائنات، خورشید را سر بریدهاند؟
صدای طبل عزا از کدام سو میآید و مویههای کدام رود، در رود رود عزا میپیچد؟ آخرین
تازیانه را بزن!
بگذار در سکوت و سیاهی حل شوم؛ این روز، آغاز غمی شگفت است.
چقدر شهر گرفته است!
چقدر کوچهها غمگینند!
از در و دیوار غم میبارد!
عبور کند لحظهها، ملال آور است
دست کدام فاجعه، باران حزن و اندوه را به قلبها پاشیده است که چشمها همه بارانیاند و نگاهها همه از انتظار سرشار؟
دستها بوی التماس میدهند و سخنها طعم نیاز
آواز هیچ پرندهای شاد نیست
زمین از داغی بزرگ، تب کرده است
خاک میسوزد
خاک، آفتاب را در بغل گرفته است و خورشید، پارههای جگر سوختهاش را به دنیا میپاشد.
جهان سر به زانوی غم دارد؛ سوگوار است ...
آی آدمها! مضمون قصیده پریشانیتان کیست؟
نالههایتان، از آتش کدام اندوه استخوان سوز، زبانه میکشد؟
توفان جهانسوز ضجّههایتان را، هجران کیست که شور میبخشد؟
اشکهایتان در فراق کدام عزیز، قیامت میکنند؟
امروز، روز آتش سوزی جهانیِ جانهای داغدیده است.
این دود از دلهای شعلهور برخاسته است.
اشکها را خبر کنید!...
شاید که آتش مصیبت فرو نشیند.
گرد یتیمی بر چهره گلها نشسته،
باغ دلگیر است.
دیگر صدای باغبان پیر، جانها را نمینوازد.
دیگر نسیم دستهای مهربانش نخواهد وزید.
دیگر ...
جماران! چقدر چهرهات را غبار دلتنگی پوشانده است!
باور کن که دیگر آهنگ دلنشین قدمهایش را نخواهی شنید.
دیگر از عطر حضور آن پیر بزرگ، سرشار نخواهی شد.
دیگر از نفسهای مسیحاییاش جان نخواهی گرفت.
دیگر طلوع خورشید را از فراز منبر به تماشا نخواهی نشست.
جماران! چقدر جای روحاللّه خالی است! چقدر ...
شرح آن رشک ملک(1)
خمینی نمرده است و هرگز نمیمیرد. امامی که در عصر جاهلیّت مدرنِ واپسین سالهای قرن بیستم، پیامبرانه به پا خاست و انقلابی را علم کرد که «بزرگ معجزه خمینی» لقب گرفت.
امامی که سیاستش عین دیانت و اجتهادش عین جهاد بود.
امامی که زهد و عرفان و سلوک معنوی را با قاطعیّت و حماسه انقلابی درآمیخت و فقاهتِ ژرف مدارانه را همدوش قرائت نوگرایانه از مفاهیمی دینی و دنیوی بر اریکه احکام حکومتی نشانید و راهها و گرههای کور را به سرانگشتِ تدبیر فکر گشود.
امامی که نه فقط به «شیعه» و «اسلام» و «ایران»؛ بلکه به انسانیّت میاندیشید و میکوشید تا دریچهای به فضای لایتناهی «غیب»، در افق «شهادت» انسان بگشاید.
امامی که برای امّت اسلامی نه فقط «مرجع» و «رهبر» و «پدر»، که الگوی «صبر» و «استقامت» و «ایثار» و «عمل به تکلیف» الهی بود.
امامی که در واژه واژه ایمانمان به مدد
بیان الهیاش، روح دمید و تحجّر در فکر و عمل را به هُرمِ مَشی متعادل و متعالیاش گرمی بخشید.
امامی که مبشّر بزرگ بیداری بود و به پیروان ادیان الهی جسارت دفاع از دین در عصر حاکمیّت الحاد را هدیه کرد.
امامی که خُلْقش، اخلاق را مدرّس، زهدش، پارسایی را رهبر و ذوقش، شعر و ادب را زیور بود.
امامی که بر سفره کرامت نفسش فقیر و غنی را به یک چشم میدید، بلکه یک تار موی کوخنشینان را با زنجیرهای زرّینِ بافته توهّمِ کاخنشینان عوض نمیکرد.
امامی که همچون مولایش امیر مؤمنان علیهالسلام، هماره حق را به «حقوق مردم» میداد، «بیتالمال» را عظیم میشمرد و به «طلحه» و «زبیر» در پرتو شمع فروزان آن، اجازه نشستن و حرمت شکستن نمیداد.
1) - فرهنگ جهاد، سال چهارم، شماره چهارم، صص 2 - 5؛ با تصرف.
امامی که در رویارویی با انحرافات، لبریز از غیرت دینی و در میادین دفاع از کلمه حق، مَثَل اعلای شورآفرینی بود.
امامی که در عرصههای خوف و خطر، «اقیانوس آرامِ» دل و جانش، تمثّلی از کریمه «یا ایّتها النفس المطمئنّة» بود.
امامی که از تعلّقات دنیا رسته، در همه حال به نصرت حق امید بسته و به منبع لایزال فیوضات غیبی پیوسته بود.
امامی که:
یک دهان خواهم به پهنای فلک
تا بگویم شرح آن رشک مَلک
امامی که...
ای منظری که میروی از چشم تر بمان
در قاب چشم منتظرم، یک نظر بمان
تصویر تو در آینه و آب مانده است
صحبت به خیر چشم تو در قاب مانده است
بیشک تو از ستاره به دریا رسیدهای
این راه را نرفتهای، امّا رسیدهای
ای پیر! ای تمامی دریا، بخوان مرا
قدر مرور یک مژه بگشا، بخوان مرا
ای پیر! رمز و راز تو آیا چگونه است؟
بر ما نشان بده که تماشا چگونه است؟
پلکی تو را ندیده عجب زود گم شدی
چشمم به راه ماند و تو در رود گم شدی
یک دوره از اصول بیان بود چشم تو
از راز آب در جریان بود چشم تو
چندین بهار نذر تو کردم بهانهجو
نذر نگاههای تو - این بیکرانه جو -
چندین بهار نذر تو کردم بلا به دور
چون اشک گرد چشم تو گردم بلا به دور
تو ردشدی شکسته دل و بیصدا ولی
در بند نالههای دل خود، رها ولی
در آخرین نماز تو باران اقامه شد
پشت سرت نگاه «جماران» اقامه شد
یک حلّه از سپیده تنت را گرفته بود
خورشید گوشه کفنت را گرفته بود
خورشید سینه زد، به هوای تو گریه کرد
یک ختم آسمان به عزای تو گریه کرد
ای پیر! گریههای تو یادم نمیرود
من میروم زیاد خود این غم نمیرود
آن شب، دلت شکسته، صدایت گرفته بود
من حدس میزدم که دعایت گرفته بود
در گودی دودست تو دریا چقدر بود؟
وقتی که جا نماز نگاه تو ابر بود
آخر چگونه ساده مرا ترک کردهای؟
در ابتدای جاده مرا ترک کردهای
در سطرهای حاشیه ماندیم بعد تو
از دستخط اشک تو خواندیم بعد تو
یک لحظه سر ز خاک بر آری چه میشود؟
ما را به حال خود مگذاری چه میشود؟
کافی است تا که دست خودت را تکان دهی
یک چشمه از کرامت خود را نشان دهی
تو رفتهای او روح تو در جان آینه است
عکست به قاب اشک نمایان آینه است
از پا فتاده سرو، اگر ریشه مانده است
فرهاد رفته است اگر تیشه مانده است
گام تو جادهایست که افتاده میرود
شمشیر پا برهنه در این جاده میرود
وقتی زمین منحرف شد از این مدار مدوّر
دیگرچه میماند اینجا غیر از غروبی مکدّر
حالا چه میماند اینجا غیر از غروبی که تنها
پایان آن خط تیرهست - پایان تلخی سراسر -
تابوت میرفت و میرفت بر شانههایی شکسته
بر بالهای ملائک، بر شانههایی معطّر
ققنوس افسانهای نیست، این مرد روزی میآید
هر چند میسوزد اینجا یک جفت بال کبوتر
با این غزلمویههایم چیزی ندارم بگویم
غیر از سکوتی مداوم، غیر از سکوتی مکرّر
در دامن تو آتش گل پا گرفته است
لبخندهای تو همه جا را گرفته است
نامت چو ماه، در شب تشویش و اضطراب
در ذهن پاک پنجرهها، جا گرفته است
ما، مست لحظههای اهورایی توایم
عرفان چشمهای تو، ما را گرفتهاست
بیکهکشان شیری چشمانت، آسمان
صاف است مثل آینه، اما گرفته است
بعد از عبور سادهات ای ناگهانترین!
خورشید لحظههای تماشا گرفته است
از لحظه وداع تو، دلهای عاشقان
همواره، مثل شام مصلا گرفته است
ما تازه پی به عمق صدای تو بردهایم
ما را غم فراق تو حالا گرفته است
هر شب سؤال خسته شعر من از خداست
روح تو را برای چه از ما گرفته است
پنجشنبه
15 خرداد 1382
4 ربیعالثانی 1424
2003 .Jun. 5
هوای بهاریِ «ری» در نهایت لطافت، بر مقدم گلها بوسه میزند و فرشتههای شکوفهپوش، دامن دامن گل بر حجله بهار میافشانند.
ری، عروس شهرهای ایران، قصر بهارانه ز یباییها، منظر پاک تماشا و بارگاه شور و عشق و مناجات، امروز جشن کبریایی «سیّدی» از فزندان «امام مجتبی علیهالسلام» را برپا میکند که عطر «زهرا»ییاش، در نهایت غربت، تمام
پروانگان را به زیارت خوانده است!
سیّدی از تبار عشق و ایمان، نور و صداقت و مهر و عطوفت.
سیدی از سلاله پاکان، که عطر بهشت از آستانش به مشام میرسد ودلهای عاشق را به زیارت کربلا میبرد! سیدی از قبیله کرامت، که آستان کبریاییاش مثل «بقیع»، درمان تمام دردهای غریبی است؛ چشمنواز است و دلهای غریب را به غربت آستان امام مجتبی علیهالسلام پیوند میزند.
سیدی که صدای مناجاتش، هنوز از «سِکّهالموالی» میآید و یاران ولایت را نسل به نسل، محو کرامتهای خود کرده است!
سیدی که نام، مرام و احترامش غیر قابل وصف است و شکوه مقامش در میان اولیاءاللّه نشانه عظمت اوست! عظمتی که حتی امامان بزرگوار تشیع آن را ستودهاند .
ألسلام علیکَ اَیُهَا السَّیدِ الزَّکیُ و الطّاهِرُ الصَفّی!
السلام علیک یَابنَ السّادَة الْاَطْهار!
السلامُ عَلَی الْعَبدِالصّالِح الْمطیعُ للّه رَبِ العالَمین و لِرَسولِهِ و لِاَمیرِ المؤمنین!
درود خداوند بر تو و نیاکان پاک تو باد.
مولاجان! دلهای دردمند خود را به آستانت دخیل میبندیم و هرگاه رو به قبله میکنیم، سلام و درود نگاهمان را نذر گلدستههای آسمانی تو میکنیم.
مولا جان!:
یک نگهْ نظّارهات، سرجوشِ صد میخانه می
یک تبسّم کردنت، آغوش صد گلزار گل
انگار قسمت ازلی «ری»، این شهر کهن و باستانی، این شهر زیبا و سرسبز بود که وجود مبارک حضرتت را میزبانی کند، تا شیعه، عطر مدینه و بقیع را از آستان کبریایی تو استشمام کند.
در سالروز میلادت، مولاجان! یا ابالقاسم! در قنوت اشکهامان تو را میخوانیم: «یا سَیّدی وابْنَ سَیّدی! اِشْفَعْ لی فی الْجَنَّةِ، فَاِنَّ لَکَ عِنْدَاللّهِ شأنا مِنَ الشَأنِ؛
مولاجان، ما را با نگاه شفاعت بنواز، که سخت نیازمند کراماتِ توایم!
آسمان میغرّید، باران میبارید، سیلاب راه میافتاد، ولی «جنگل» احساس طراوت نمیکرد! صدای پای بیگانگان، روح جنگل را میآزرد؛ جنگلی که بلندای قامت درختانش نشان همت و آزادگی و سرسبزی فضای مرطوبش، علامتِ استقلال فطری بود!
امّا هیچ کس، هیچ موجودی و هیچ درخت و سبزهای احساس «استقلال و آزادی» نمیکرد! آنچه فریاد بلندش بر کوه و دشت و جنگل میپیچید، تبر استبداد بود؛ تبری که گاه در دست «انگلیسی»ها، گاه در دست «روس»ها و زمانی هم در دست نوکران خیانتپیشه آنها بود.
آسمان میغرّید، باران میبارید... امّا دریغ از فریادی که صدای آزادی را در شمالیترین
نقطه ایران، به نمایش بگذارد!
دریغ از مردی که «از خویشتن برون آید وکاری بکند»! دریغ از «ذوالفقاری» که زبان ظلم را کوتاه کند و فانوس عدالت را بر میدان نگاهها، بیاویزد!...، امّا یکی بود که مثل هیچکس نبود؛ خودش بود، با قامتی آسمانی، با شکوهتر از وسعت جنگل! دلاراتر از قامت درخت و سرسبزتر از ذهن برگها!
پرچم توحید در دست، به تیرگیها تاخت و دیرزمانی، آرزوی سبز جنگل را نواخت!
آکنده از عشق ولایت، قدم به میدان جهاد نهاد؛ میدانی که حلقه ارادت مردان آزاده بود و از غریو سلاحشان، بیگانگان و بیگانهپرستان به وحشت میافتادند!
قزاقها که روزگاری صداقت سبز جنگل را به بازی گرفته بودند، آن روز، با شنیدن نام «میرزا» قالب تهی میکردند!
دیگر کسی جرأت دزدیدن حتی کلوچهای را از کلبه کشاورزان نداشت!
میرزا، عظمتِ ایرانی - اسلامیِ خطه سبز شمال را زنده کرده بود.
دستها به هم گره خورد، دلها غبارروبی شدو سلاحها را روغن کاری میکردند!
عشق، هیجانِ آزادی و شهادت را در دلها زنده کرده بود و تاریخ، مردان رشیدِ تفنگ بر دوش را با دلاورانِ «آلبویه» مقایسه میکرد؛ گو اینکه هر دو جماعت از پیروان «آلاللّه» بودند و دل باخته انقلاب و حماسه سرخ عاشورا!
درخت به درخت، سنگ به سنگ، خانه به خانه و کوچه به کوچه، نیروی قیام در رگها جاری بود و آسمان از حرکت یارانِ میرزا، هیجان میگرفت!
قیام سبز جنگل و عروج سرخ میرزا و یارانش، یاد باد!
«ای اهل ایمان، هرگز محرم اسراری از غیر خود
بر نگزیند، آنها از هیچ شر و فسادی درباره شما کوتاهی نمیکنند. آنها خواستار رنج و زحمت شما هستند. این دشمنی از گفتارشان پیداست».(1)
ایران در آتش نفاق و نفرت نامحرمان، ظلم و غارت بیگانگان و عصیان و تباهی درباریان میسوخت و در سینه، دردهای مالامال میاندوخت.
خیانتِ
تاریخنویسانِ درباری، برگ برگِ بهار زندگانی ملت ایران را به باد میداد، امّا ایران، این همیشه خار در حلقوم و حدقه چشمان کوردلان، این زخمخورده دیرین عداوت و بیعدالتیها، چشم به
1) - آل عمران، 118.
دوردستهایِ آبی روشن میدوخت، تا مردی از تبار سرسبزی، طراوتِ از دست رفته جنگل را به آن باز گرداند.
«میرزا کوچکخان» آمد، تا تفنگها عقدههای خاک خورده خویش را بر ذهن خوکانِ خمارآلودِ، خیانتکار خالی کنند و ماشهها را مست از بوی باروت.
میرزا کوچکخان آمد، تا همهمههای هراسانگیز را در همهجا جاری نماید و واژه هراس را بر سر و پیکرِ پلیدیها و پلشتیهای زمانه بریزد.
میرزا آمد؛ مردی که جنگل به بزرگی نامش ایمان داشت.
هنوز تبریز در آتش عداوت عینالدولهها میسوخت و نفسهای تاولزده شیخ محمد خیابانی، گواه بر آتش نهان و سوزان، بر سینه ایران زمین بود و میرزا نیز مانند شیخ محمد خیابانی میدانست که: «همواره افتخارات حقیقی در میان جانفشانیهاست. شرافت واقعی نصیب آن کسی است که برای راحتی دیگران جاننثار میکند».(1)
و میرزا تفنگ به دست آمد، تا هزار توی جنگل، از دستهای مهربانش بیبهره نماند و
درختان قامت کشیده تا دامنههای کوه، از شکوه شانههای بهاریاش وام گیرند و مونس شبهای خلوت میرزا باشند.
وقتی قزاقهای روسی و دولتی، خاک پاکِ سرزمین ایران را لگدکوب میکردند، میرزا یک پارچه جرأت شد و سراپا پایمردی تا «شعله شمع جنگل»، در شبهای ترس و خیانت، روشن بماند.
میرزا ایستاد و سوخت و روشناییاش را به افقهای دوردست ریخت، تا به تاریخ، نشان دهد که شکسته میشود، اما شکست نمیخورد!
میرزا ایستاد، تا نشان دهد که سروها، در آخرین نقطه سایه خویش، به آسمان ختم میشوند.
تصویر بیتابی خونش را بر روی سفیدی برفها کشید و چشمهایش را در بلورهای شیشهای اشک گشود و با آخرین نگاه خیره و طولانی، دستهای منجمدشده خویش را درآ سمان فرو برد و از پای ننشست، تانشان دهد که یک مرد آزاده، شکسته میشود، امّا، شکست نخواهد خورد.
1) - اسلام مجسم، ص 197.
این صدای جنگل است؛ فریادی که من و تو را به اندیشه فرا میخواند، صدایی که درختان به احترامش قیام میکنند.
اصلاً جنگل، همیشه در هر حال قیام است؛ جنگل بدون قیام میمیرد. اگر زبان جنگل را بفهمی و اگر گوشی برای شنیدن ناگفتهها داشتهباشی، نام میرزارا از زبان هر درخت خواهی شنید؛ مردی که به جنگل آبرویی دوباره بخشید، مردی که خون قیام را در رگهای بیرمق جنگل جاری کرد.
میرزا، کوچک نبود، بزرگ بود؛ بزرگتر از هر درختی و رساتر از هر فریادی.
آنروزها جنگلی در ازدحام علفهای هرز گم شدهبود؛ روزهایی که درختان نه جرات نفس کشیدن داشتند و نه تاب قیام کردن. همه در هیاهوی کویر، سر تسلیم فرود آوردهبودند.
ناگهان کسی به پاخاست؛ کسی که جنگل را زنده
کرد. مردی که ایمان به ماندن و ایستادن را در جانها دمید.
مردی که باور قیام را بر ریشههای خشکیده پاشید.
و اینک، سالهاست که جنگل، وامدار زمین است.
سالهاست که درختان، در حال و هوای رهایی، سر به آسمان میسایند.
سالهاست که درختان ایستاده میمیرند.
سالهاست که میرزا، بزرگ این قافله است؛ اوکه جان داد تا جنگل همیشه سبز بماند.
جنگل، تو را در خود فرو میکشد.
جنگل، گامهای استوارت را در هم خواهد شکست و حنجرهای نفاق، قلبت را خواهد درید.
اسبت را زینکن، فریاد بزن، دستهایت را مشت کن و سرنوشت محتوم خویش را خط بزن!
بایست! آنقدر محکم، که هیچ دستِ تبرداری نتواند ریشههای استوارت را قطع کند. بایست! به قامت سپیدارها
بایست! به استواری کوهها.
چون رودهای خروشان در شریانهای تاریخ جاری شو و تفنگ را پُر کن!
میرزا! صدایت در گوش شهر میپیچد و از پس سالها، جوانههای اعتقادت به ثمر نشسته است.
میرزا! جنگل، آغاز و پایان حادثه بود. جنگل، پناهگاه دستهای مشت شده تو بود. جنگل، بوی خون و باروت میداد؛ بوی جرقههای مداوم.
جنگل، پُر بود از صدای گلولههای رها در فضا. جنگل، افتخار تو بود و تو افتخار جنگل.
گیلان، پایبوس گامهایت بود و تاریخ، مچاله در انگشتهایت.
آرمانهایت
اقیانوسی بود که سرشارتر از قبل، از مشتهای گره شدهات میچکید و بیداد را در خود حل میکرد.
تو را هیچکس نمیشناسد؛ تو را حتّی جنگل نیز
نشناخت.
روشنی پیشانیات، کرانهای برای طلوع خورشید بود؛ امّا افسوس...!
تو بلند شدی، تمام درختان به تو اقتدا کردند؛ فریاد زدی، دریاها با تو همصدا شدند؛ استوار ایستادی، کوهها در مقابلت به خاک افتادند؛ امّا افسوس...!
موریانههای نفاق، پیکر جنگل را از درون جویدند و از پشت به تو خنجر زدند. دردهای جامعه را فریاد زدی، امّا صدایت را بریدند.
تیرگیها را دیدی، امّا چشمهایت را بستند.
مردم با تو همصدا شدند، فریاد زدند؛ شعارهایشان چون کبوتران رها در فضا چرخید، امّا افسوس...!
قیامت را به خون کشیدند و جنگل را شعلهزاری ساختند که همراه حوادث، تو را در خود سوزاند، امّا تاریخ همچنان تو را زندهتر از همیشه فریاد میزند و در پای هر درخت، نام تو نیز جوانه خواهد زد.
قیام تو، جریانی جاری است؛ پرخروش!
بگذارید آسمان کمی نفس بکشد!
بگذارید کبوتران سپید و سرخ، در آسمان پر بگیرند!
بگذارید درختان، کمی به سمت روزنههای نور قد بکشند!
خاک اگر پاک نباشد، هیچ گلی شکوفا نمیشود؛ هیچ درختی سرپا نمیشود تا پرندگان، شاخ و برگش را آشیانه کنند؛ هیچ پرندهای آبی آ سمان را به جولان بر نخواهد خاست.
اگر زلال چشمهسارها رنگ سیاهی و کبودی
بگیرد، ماهیان در حسرت آب، یک به یک جان میسپارند و دریا هم بدون ماهی، یعنی: سرابی سوخته.
اگر جنگل کویر شود، اگر دریا به زبالهدان هستهای تبدیل شود و اگر آسمان را ابرهای تیره انفجارهای اتمی به چالش فرا بخواند، دیگر زمین جای ماندن نخواهد بود.
دیگر آسمان رنگ آبی پاک را به خود نخواهد دید.
دیگر ستارهها شب را آذین نخواهند بست.
بیایید باغچهها را لبریز گل کنیم!
بیایید بر لب طاقچههای زندگیمان، گلدانهایی پر از گلهای سرخ و سپید بگذاریم؛ با گلهایی واقعی که حال و هوای حیاتمان را رنگ و بویی دیگرگونه بدهند.
دیگر زمین، از دست انسانها به تنگ آمده است.
آسمان هر روز پژمردهتر از دیروز، غروبهایی پی در پی را میشمارد.
دریا، جرعه جرعه میخشکد و جنگل، طعم سبزینگی را از خاطر میبرد.
وای از روزی که کودکانمان، آبی آسمان را به بوم نقاشیشان، آه بکشند!
امان از هنگامی که جنگل را در تصاویر مرده مرور کنیم!
به جای این همه گلهای کاغذی، ای کاش
گلی شبیه تو زیبا، دوباره میرویید
و یا به جای شبی ابری و غبارآلود
در آسمان سیاهم، ستاره میرویید
به ابهتش پی نبرده بودند! به زیباییاش اهمیّت نمیدادند!
در آستانه احترام به طبیعت، خیلی زود جای خالیاش را احساس کردند، امّا دیر شده بود! از عنایات شازدگان و بیگانگان تفنگ به دست،
نزدیک بود «گوزن زرد» و «یوزپلنگ» ایرانی هم به تاریخ بپیوندد!
چرا فکر نمیکنیم کوههای بدون جنگل، خیابانهای بیطراوت و دشتهای بیجانور، احساسی برای سرودن، ذوقی برای تماشا و لذّتی برای انسان باقی نخواهد گذاشت! چه کسی میتواند، عاشقانههای چشمان «آهو» را انکار کند ؟
چه کسی میتواند لحن داودی «هَزار»ی را انکار کند، که با عاشقانههای زبورش، انسان را به خلسههای عارفانه میبرد؟
آه! از آنها که خالهای زیبای «پلنگ» را و چشمان رعنای «غزال» را با غرور مگسکها نشانه رفتند.
«محیط زیست» ما، تنها کوه، جنگل، جلگه و دشتهای پر آب و علف نیست! که اولین محیطی را که در آن احساس زندگی میکنیم، دل ماست، نگاه ماست و اندیشهای که در آینده خواهیم داشت!
آیا نمیشود، جنگلها را نابود نکنیم، حیوانات را نکُشیم و هوا را آلوده نکنیم؟!
آیا ثروت و فنآوری و تجهیزات مُدرن میتواند - بدونِ یاری طبیعت - سلامت زندگی ما را تضمین کند؟
بیایید به خاطر تماشا و به خاطر احساس شاعرانهای که خداوند در نگاه طبیعت قرار داده است، به محیط زیست و طبیعت اطراف خودمان احترام بگذاریم و جهان رنگها را دوست داشته باشیم؛ رنگهایی که اگر نبودند، کسی با دیدن رنگین کمان، به عظمت زیبایی پی نمیبُرد و سرشار از آبشار احساس نمیشد!
بیایید به خاطر عشق و به خاطر زندگی، «آبها را گِل نکنیم»!
نیست جز اشک ندامت، در محیط روزگار
آن قدر آبی، که چشم آرزویی تر شود
دوشنبه
19 خرداد 1382
8 ربیعالثانی 1424
2003 .Jun. 9
شکوفه در شکوفه، گل در گل؛ برقصان گلهایت را «مدینه»، تا غنچههای لبخند در تبسّم شادی، جشن بهارانه «ربیعالثانی» را عطرآگین کنند!
برقصان گیسوان نخلها را که سرشار از کرامت آسمانی و سرشار از عشق زمینیاند!
برقصان نسیم خنیاگر عشق را که از بهشت «صلوات» میترواند!
برقصان ابرهای عنایت را که آکنده از سایه ولایتند!
امروز عشق، «زیباترین تصویر خلقت» را به نمایش میگذارد؛ تصویری که تمام نگاهها را به سمت مدینه بر میگرداند و جهانِ نگران از عدالت را وعده «امامت» میدهد.
امروز، خانه امامت از عطر وجود «حسن»، مولود زیبای ولایت، آکنده است و امام عشق و هدایت، چشم در چشم او، یاد و خاطره حضرت مجتبی علیهالسلام را مرور میکند!
امروز، خانه هدایت به شادباش تداوم امامت، گلباران است و عطر صلواتِ فرشتگان، مشام زمین را میآشوبد.
لحظهها، لحظههای سبز؛
لحظهها، لحظههای آبی؛ مثل حضور بهار، سرشار از شکوفاییاند و مثل دریا، در نگاه آسمانها جاری!
و عشق، امروز عظمت علوی را به نمایش گذاشته است؛ عظمتی که از حدیث سبز «لَولاک» آغاز شد و به اولین نوروز سبزِ ظهور، ختم خواهد شد، عظمتی که ماندگارترین تصاویر «وجه اللهی» را در قالب بشر به جهان خاکی عرضه میدارد.
آنکه میآید، واسطه قیام «حضرت قائم(عج)» است، پدر «انتظار» است.
آنکه میآید، «یازدهمین چلچراغ» هدایت است که پروانگان گم کرده راه را به خود جذب میکند و از گرمای وجودش نور معرفت میبخشد!
آنکه میآید، شکوه آسمان، عظمت زمین، صداقت ایمان و نجابت آب است.
بهار از نامش شکوفا و عشق از یادش لبریز است!
بیدلان خرده جانی که نثار تو کنند
نمِ آبی که ندارند، به دریا بخشند
«ألسَّلامُ عَلَیْکَ یا وَلِیَّ النِّعَمْ. أَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا أَبَا الاِمامِ المُنْتَظَر».(1)
سلام بر لحظههای سبز تولّدت که آکنده از عطر بهشت و نشانه قدرت خداوند در خلقت لایزالیاش بود.
سلام بر زندگی کوتاهت که اگرچه در خلوت زندانها گذشت، امّا همچون خورشید سرشار از تابش هدایت بود.
سلام بر شهادتت که نشانه عظمت تودر سیر الی الله و اندوهواره چشمانِ پر از اشک حضرت ولی عصر(عج) بود!
درود بر آن لحظهای که دریای شفاعتخواهی بود.
مولا جان! به شادباش امروز، دستگیرمان باش!
در مقامی که شفاعت خطِ آمرزشهاست
جرمِ مستان، به صفای دل مینا بخشند(2)
میلههای زندان تو را میشناسد.
شانههایت بیرحمی تازیانه را خوب میفهمد.
میرسی و سقف آسمان میشکافد.
میرسی و آبهای جهان به طغیان در میآیند و بنفشههای نورسته، فرش گامهایت میشوند.
ستارهها به پای بوست مباهات میکنند و فرشتهها نامت را دهان به دهان میگویند و زمزمه میکنند و تورا دست به دست در آسمان میچرخانند.
چشمانت را باز کن! تمام بهارهای نیامده در گودی چشمانت جوانه میزنند و زمین، به یمن آمدنت کِل میکشد و زمان، سر از پا نمیشناسد.
میآیی و به پیشوازت جبرئیل آغوش میگشاید. نسیم از پرهیب پیراهنت میوزد و هزار پرنده عاشق از پنجرههای نیمه باز، قصد بال گشودن میکنند.
هزار شالیزار سبز از پرِ شالت بر زمین گسترده میشود و هزار زمزمِ زمزمهگر از زیر گامهایت میجوشند و میخروشند.
میآیی و ستارههای سوخته بر مدارِ نگاهت میچرخند.
میآیی و زمین، صدای گامهای آشنایت را چه خوب میشناسد!
میآیی وبه پیشوازت، شهر، قفسهای آهنی برایت میسازد؛ شهر برایت نگهبان میگذارد، شهر برایت خنجر در آستین پنهان میکند و تازیانه میبافد و شهر برایت نقشه میکشد و پشتِ نقاب کفر، چهره مخفی میکند.
امّا تو دست در دستِ نسیم، چون خورشیدی سبکبار میوزی.
میآیی و هوا بوی پونه میگیرد. میآیی و چشم دقیقهها روش میشود.
میآیی و یازدهمین ستاره درخشان در آسمان بر خود میپیچد. میآیی و صدای کِل زدن پنجرهها، تو
را به پرواز میخواند.
همچنان در هالهای از نور گام مینهی، امّا صدایت را شهر نمیشنود؛ صدایت را که هیچ، حتّی چشمهای مشتاقت را نمیبیند.
شهر مشغول ساختن میلههایی از جنس کفراست.
شهر بوی نفرینی گناه میدهد و تو بهشتی مجسّمی که بر خاک گام میزنی.
تو را خوب میشناسم؛ تو را بهتر از همیشه باور دارم.
از هرم نفسهایت آب میشوم و تو را نزدیکتر از همیشه حس میکنم.
همچنان برایت قفس میزنند و همچنان بال میزنی.
... و شمارش معکوس فرشتگان آغاز شد. فقط چند دقیقه به آن اتفاق دلنشین مانده است؛ به تفسیر دوباره قرآن، به ظهور ستاره دنبالهدار امامت و به بسم اللّه کتابِ بزرگ ظهور.
فقط تا چند لحظه دیگر در دامن «حدیث»، بهشت خواهد شکفت.
زمین از حضور روشن خدا سرشار خواهد شد و انسان، بار دیگر عظمت پروردگار را به تماشا خواهد نشست.
فقط تا چند لحظه دیگر، مدینه، «کعبه باطن» را در آغوش میگیرد.
صدایی شنیده شد
آهنگ دلنشین نوزادی، جان آسمان و زمین را نواخت.
فرشته وحی به زمین فرود آمد، سوره انسان دوباره نازل شد و خدا، آیه آیه، حسن را جاری کرد.
آمد؛ سیزدهمین حلقه از منظومه نور، سیزدهمین آیه از سوره عترت و سیزدهمین ساقی میخانه عشق.
پلک گشود و هزار پنجره از نور، به خاکیان بخشید.
پلک گشود و دنیا در حضور نگاه روشنش زیباتر شد.
پلک گشود و حیات، در شریانهای ایمان جاری شد.
خاک، ضرباهنگ قدمهایش را شنید و جان گرفت.
زمین، حضور افلاکیاش را حس کرد و آسمانی شد.
و جهان، در سایه امن مهربانیش پناه گرفت.
کعبه را خبر دهید تا به دور کعبه وجود - حسن علیهالسلام - به طواف برخیزد!
مدینه را بگویید تا دیده جان، فرش قدمهایش نماید!
کوثر را بخوانید تا عاشقانه زیر پاهایش بجوشد!
به بهشت اجازه دهید تا تمام زیباییاش را نثار مقدمش نماید!
به زمان فرصت دهید تا قیامت این دقایق مقدّس را به تفسیر نشنید!
صدای مبارک باد فرشتگان، در آسمانها پیچیده است.
به شیعیان بگویید، دوران فراق و غم به سر آمد.
که ابامحمّد علیهالسلام مقدمه ظهور است.
که ابامحمّد علیهالسلام، راویِ حقیقت موعود است.
که ابامحمد علیهالسلام، سرآغاز قصّه زیبای غیبت است.
سهشنبه
20 خرداد 1382
9 ربیعالثانی 1424
2003 .Jun. 10
گلی سرخ بود که در گریبان گرم گریهها رنگ و بو گرفت و در دامن عشق و اشتیاق و شهادت شکفته شد.
چشم که گشود، کبوترانه خویش را در حرم امام رضا علیهالسلام یافت و از همان لحظه، آسمان را از چشمهای سرشار از ستاره پدر آموخت.
بزرگتر که شد، فهمید: عشق واژهای است که باید به آن اقتدا کند.
وقتی به پیر مراد خویش - امام رحمهالله - رسید و گم شد، خویش را یافت؛ مولانایی شده بود که به شمس خویش رسیده است.
عشق سعیدی به پیرش، در هیچ واژهای نمیگنجید و هیچ کلامی را توان توصیف و هیچ قلمی را توان ترسیم آن نبود.
سعیدی در نگاهِ ژرف و شگرف امام رحمهالله، فریاد را آموخت؛ در نگاه امام رحمهالله خیمه زد و عاشورای شورانگیز و عاشقانهاش را در آن یافت و سخن مولایش را به خاطر آورد و که «إِن کانَ دِینُ مُحَمَّدٍ لَمْ یَسْتَقِمْ إِلاّ بَقِتْلی، فَیا سُیُوف خُذِینِی».
آن قدر محو اشارات پیرش بود که از راه ضمیر ناخودآگاه خویش، همیشه به زخمهایش پی میبرد و به اندوه و تنهایی او میاندیشید.
درست مثل اویس قرنی؛ آن گاه که دندان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در جنگ احد شکسته شد، دندان وی نیز دریمن شکست، سعیدی هم در «کویت» به زندان افتاد؛ همان روز که امام را ربودند.
سراسر خروش بود و حماسه.
مبارزی بود بشکوه و نستوه
یک پارچه درد بود و داغ، زخم بود و فریاد، صبر بود و صمیمیّت.
هنوز دیوارهای زندان «قزل قلعه» خاطرات و شور شبهای نماز و نیایش او را به خاطر دارد و پنجرههای گرفتهاش، چشمهای نورانی او را از خود عبور میدهند.
او را زندانی کردند، اما هرگز نتوانستند زمزمههای او را به زنجیر کشند.
سکوت نمناک زندان «قزل قلعه» او را به یاد غربت مولایش حضرت موسی بن جعفر علیهالسلام میانداخت.
او ایستاد و خم به ابروان خویش نیاورد.
او ایستاد؛ به استواری و به پشتوانه سخن مولایش امیرمؤمنان علیهالسلام که میفرمایند: «لا تُحَرِّکْهُ الْقَواصِفُ وَ لاْ تُزیِلُهُ الْعَواصِفُ»(1)یعنی: مرد راه حق، کوه است که او را توفانهای سهمگین در هم نمیشکند و گردباد او را از جای نمیکند.
او رفت و به رفتن خود پای بند بود و به قربانی شدن خویش اعتقاد داشت.
غرق در ترنّم مولایش حسین علیهالسلام بود: «أَلْمَوْتُ اَوْلی مِنْ رُکُوبِ الْعارِ».(2)«قزل قلعه شاهد است که او چه بیاختیار اشک به گونههایش میریخت و زمزمه «إنَّ اَکْرَمَ الْمَوْتِ اَلْقَتْلُ»(3)مولای خویش را زمزمه میکرد و بر لبانش طرحی از ترانه و لبخند میشکفت.
او میسوخت در آتش عداوت دشمنان و عصیان ستمگران، امّا هرگز زبان به شکوه نگشود و داغ یک آه گفتن را بر دلهای همیشه تاریک آنها
گذاشت، تا مرغ روحش، با بالهایی از جنس نور، در آسمان شهادت به پرواز در آید.
«در بلا هم میچشم لذات او
مات اویم مات اویم مات او»
چهارشنبه
21 خرداد 1382
10 ربیعالثانی 1424
2003 .Jun. 11
کبوتر بیتاب نگاهم تا گنبد طلای تو پر میکشد...
هر بار که دلش میگیرد، بهانه حرم میکند؛ بهانه تو را، مهربانیت را و نگاه لطف و عنایت تو را.
امروز، تمام کبوتران غمگینند؛ آسمان حرمت گرفته است، حرمت، بوی غریبی میدهد!
آه، بانوی نجیب! بانوی صبر!
دل شیعه چگونه با این داغ بزرگ بسازد، حال آنکه در شعلههای فراق میسوزد.
خاک، هرگز لایق حضور آسمانیات نبود و نیست.
خاک برای درک آن وسعت بینهایت کوچک است.
فاطمه جان!
هنوز «بیتالنّور» از صدای دلنشین تو سرشار است.
هنوز عطر مناجات تو در تار و پود شهر میوزد.
و هنوز قم، به میزبانی تو مینازد و میبالد.
دیده فرو مبند، ای ادامه سوره صبر! هرچند در دوری برادر، چون شمع میسوزی هر چند کرب و بلای فراق برادر سخت است، اما هنوز عطش روحانیِ شیعه شعلهور است، هنوز عرفان، طفل نوپای دستان شماست، هنوز باید دست فقه را بگیرید، اخلاق را بنوازید، فضیلت را فضایل بیاموزید. قرآن را محافظ باشید و عترت را نگهبان.
دیده فرو مبند، ای سنگ صبور لحظههای دلتنگیِ شیعه! وقتی که آمدی، برکت آوردی و نور.
آمدی؛ با یک جهان رحمت و مهربانی.
هفده روز میهمان ما بودی
هفده روز نور باریدی و روشنایی بخشیدی!
و اینک!...
تا بیشمار روزها، تا بیشمار ماهها و تا بیشمار سالها ما میهمان سفره کرامت بیحدّ توایم. ای شفیعه روز جزا! شفاعتمان کن.
صدای دستههای عزادار، چرخ بیتابانه کبوتران در آسمانِ کدر، صدای سنج و زنجیر و گامهایی خسته که شهر در ردّ عبورشان مچاله میشود.
ملائکِ مغموم که سر بر دیوارههای ممکنات میگریند و طیفی از غم که شهر را در خود شناور میخواهد.
تو را کدام پنجره باز خواهد شناخت.
عطر نفسهایت مرا به یاد بهارهای ناممکنم میاندازد.
تو نورانیترین خورشیدی که بر کائنات درخشیدی؛ افولت را چگونه باور کنم؟
چشمانت،
شبچراغهای روشن ایمان شهرند و بوی حریمت، بوی بهشتی جاری است.
گویی تکّهای از خاک به افلاک پیوسته است.
تکّهای از خاک، بوی عروج گرفته است.
... و تکّهای از خاک، چگونه به خود جسارت داده است تا تو را در آغوش بگیرد! و تو چگونه در خاک فرو خمیدی، بی آنکه بدانی لباس شهر،
از این پس لباس عزاست و چشمهایمان تا ابد ماتمزده؟!
بالهای کدام ملائک، پرنیان راهت خواهد بود و کدام مسیر تورا تا آسمان عروج میدهد. میخواهم چشمهایم را قربانی کنم.
میخواهم دهانم را به ستایش تو وا دارم.
میخواهم از تو بگویم، بنویسم و در یاد توجاری شوم و اشک بریزم.
چگونه است که از بزرگیات نمیتوانم سرود؟
کلمات از دستم فراریاند.
کلمات از نورِ نام تو ذوب میشوند.
کلمات استعداد بیان شکوه تو را ندارند.
نامت از بوی بابونههای تازه سرشار است.
نامت از بهارهای داغ خورده میسوزد.
نامت مرا به یاد سکوت و صبر میاندازد و چه اندازه بزرگی و چه اندازه سرشار و بینهایت!
چگونه بر سر بکوبم؟ گریبان چاک کنم؟ خاک عزا بر سر بریزم؟
چگونه؟...
مرا به حال خود بگذارید تا از این پس، سایهای باشم بر ستونهای پوسیده مرگ؛ سایهای که حتی قدرت اندک شناخت عظمت بانوی نور و نافله را تا ابد نخواهد داشت.
دوشنبه
22 خرداد 1382
11 ربیعالثانی 1424
2003 .Jun. 12
«مَنْ تَعَلَّمَ العِلْمَ وَ عَمِلَ بِهِ وَ عَلَّمَ لِلّهِ دُعِیَ فی مَلَکوتِ السَّمواتِ عَظیما؛ هرکس علم آموزد و به آن عمل نماید و برای خدا به دیگران یاد دهد، در ملکوت آسمانها بزرگ خوانده میشود.»(1)
زمانی که صاعقه جهل، ساقههای سرشار گندم، آغوش لبریز از جوانه سیب و اندام آزاد سرو را میشکند و ردِّ سوختهای از آتش جاهلیّت، دودمان سیاه خویش را به جا میگذارد. فکری بزرگ و دستی قوی، باورهای خاکی را بذر میپاشد و از وجود دریایی خویش آبیاری میکند، تا رو به آسمان بارور شوند.
باید این جا زانو زد در برابر نام جاودان کسی که هم آهنگ باطنین گامهای فطرت، در جاده پرفراز و فرود دانش و بینش قدم گذاشت تا وسعت سینه خویش را گنجینه آیات حق و علوم الهیّه گرداند و دامان بلند خو را گسترد تا در راهماندگان این سفر، مجال نشستن یابند.
در برابر آنکه حق علم را ادا کرد، قلم را شرمنده خود نمود و شب را بیتاب و خوابآلوده خود ساخت؛ به احترام بانویی که امینِ علم و اجتهاد بود؛ بانو امین.
1) - اصول کافی، ج 1، ص 27.
چه حاجتی است فکرهای نم کشیده تاریک را؟
جز این نیست که ابرها پس بروند و از جان آفتابی بانو، یک تارِ زری پائین بریزد و ذرّهای از آنها را بالا ببرد؛ تا سطر سطر «نَفَحاتُ الرَّحمانیّه».
و آن ستاره، آن شرقیِ پر آوازه را چهل بار بخوانند تا یکبار طلوع تازهای از افقهای روشن «اربعین الهاشمیّه» در دلهاشان پدید آید.
ستایش در سرودن عشق است؛ از آستان بیادعای خاک تا جبروت آبی آسمان و عشق در واژههای «مخزن الْلَئالی» است تا «مخزن العرفان»؛ آنجا که امینِ دین ارزشها را حریم میکشد و حقیقت را
قلم میزند.
آری! زمانی که قهقهه شیطان، در عیش جامهای شراب و شکستن بلور عِفاف بلند میشود و در پستی و کوری چشمان فاسد جامعه میپیچد، زیباترین مصداق حدیث نبوی «طَلَبُ العلمِ فریضهٌ عَلی کُلِّ مسلِمٍ و مُسلِمة» میشود که زبان اگر زبانه کشد، باز از بیانش به خاکستر نشیند.
حال اگرچه عروج ملکوتی روحش را به غم نشستهایم، اما او را با همه ناپیدایی، پیداترین مییابیم؛ در خطوط نورانی مکتوب، درآیند و روند قلمهای مسئول و در تار و پود بودها و نمودها، که تا همیشه از بلندای زمان و مکان حضورش جاری است.
88 سال از عمر پر برکت او میگذشت؛ 88 بهار که عطر یاس و نسترن آن در مشام جانها جاری بود. سالها بود که بانوان، هر صبح که از خواب بیدار میشدند، عطر نفسهای «بانوی ایرانی»(1)را استشمام میکردند.
1) - بانو نصرت بیگم امین، فرزند امین التجار که به مقام شامخ اجتهاد رسید وبه علت حیا و تواضع و خشوع خاص خویش، نام خود را «یک بانوی ایرانی» نهاد.
آوای آسمانی او در گوشها طنینانداز بود و صوت دلنشینش به هنگام تلاوت آفتاب، دلها را طراوتی دیگر میبخشید.
جلسههای تفسیر چهارشنبهها، ملاقاتهای روزانه و دستان سخاوت او در هر کوی و برزن بر سر زبانها بود.
بانو امین، مجتهدهای فیلسوف بود که زیباترین تصویر را برای سیر و سلوک معنوی در کنار خدمت به خانواده ترسیم کرد؛ او میگوید:
«از کودکی به دنبال گمشدهای بودم. وقتی کودکان ودختران همسن و سال من بازی میکردند،
من به تفکر میپرداختم، به دنبال چیزی میگشتم و...»
او آرام و قرار نداشت. به آسمان مینگریست و در مورد زمین و آ فرینش و هرچه در عالم هستی بود میاندیشید تا دستان عطای آفریننده آنها را ببیند ودید!
مکتب خانه، اولین سُرایِش عاشقانه را به او آموخت؛ سوره توحید و حمد و آیهالکرسی و...
سیزده بهار که از عمر او گذشت، از گلستان به بوستان قدم نهاد؛ هجرتی از خانه پدر به سرای همسر.
بیست سال از عمر او گذشت وهماره چشمانش به آسمان دوخته شده بود، تا این که رحمت الهی بر دیده جانش بارید وروح تشنه او را سیراب معرفت کرد.
از آن روز، اساتید بزرگواری به خا نه او می آمدند تا درس علم و عشق و عرفان را به او بیاموزند؛ «آقا سیدعلی نجفآبادی»، «حاج آخوند زفرهای» و «میرزا علی اصغر شریف»، اساتیدی بودند که چراغ خانه دلش را روشن میکردند و روح تشنه او را سیراب.
بیست سال در برابر کرسی علم ودانش آن بزرگان، خاضعانه و عارفانه زانو زد و آنگاه که شجره پاک عمرش به نیمه رسید، برگ و بار فراوان خویش را نمایاند.
در چهل سالگی، اولین کتاب خود، «اربعین الهاشمیه» را نگاشت؛ کتابی به زبان عربی و پس از آن، «مخزن اللئالی فی مناقب موالی الموالی»، «سیر و سلوک»، «اخلاق یا راه سعادت»، «روش خوشبختی» و «نفحات الرحمانیه».
او بیست سال از عمر شریف خود را تقدیم قرآن کرد و تفسیر «مخزن العرفان» را که در شانزده جلد به چاپ رسیده است، نگاشت.
آنان که فلسفه و عرفان را جداناپذیر میدانند و «عقل و نقل» را و «حال و قال» را دو یار دیرینه، از دریای تفسیر مخزنالعرفان،
مرواریدهای
ارزشمندی را زیب جان خود خواهند یافت.
از چهل و سه سالگی اجازههای اجتهاد و روایت از «آیتاللّه حائری یزدی»، موسس حوزه علمیه قم، «آیتاللّه آقا محمدرضا نجفی»، «آیتاللّه سیدمحمد کاظم شیرازی» و «آیتاللّه اصطهباناتی» دریافت کرد و خود نیز پس از چند سال، به «آیتاللّه مرعشی نجفی»، «زهیر الحسّون» و «بانو علویه همایونی» اجازه روایت عطا کرد.
سرانجام در روز دوشنبه، بیست و سوم خردادماه 1362 آخرین برگ از دفتر زندگی این بانوی پاک علم و اجتهاد و عرفان ورق خورد و زنان و مردان علم و فضل را در سوگ خود عزادار ساخت.
او رفت، اما یاد ونام و یادگاران ماندگارش هرگز از صفحه گیتی محو نخواهد شد.
امید که در هر زمانی، از میان بانوان، «بانو امین»های دیگری جوانه زند و شکوفا گردد!
یکشنبه
25 خرداد 1382
14 ربیعالاول 1424
2003 .Jun. 15
مختار آمد؛ به خونخواهی تشنگی، با چشمهایی
سرشار از عشق و سینهای لبریز از آتش انتقام. مختار آمد.
هنوز فرات، زمزمههای حسین علیهالسلام را به خاطر داشت و آفتاب، سوز وداع آخر حسین علیهالسلام را همچنان میسرود.
مختار آمد و میسر طولانیِ غربت علی علیهالسلام را با نگاه تند و تیز خویش پشتِ سر گذاشت و از پشت گردنه، خیانت و خنجر عبور کرد، تا به مهربانیِ کربلا ملحق شود.
مختار آمد؛ از کوچههای ترس و هراسانگیز و خیانت اندودِ کوفه، تا گستردگی یک دشت کربلا.
مختار آمد؛ از پشت میلههای زندان، از پشت ناامیدی و از سمت ایمان به زنجیر کشیده شده میثم تمار، به سمت سکوتی از جنس بهت و حیرت و پریشانی
آمد؛ آنگونه که علی علیهالسلام گفته بود و فاطمه علیهاالسلام میخواست.
لبریز ازآتش انتقام آمد؛ «جایی که مرد آزاده به جزای عمل میاندیشد، مرد فرومایه در اندیشه گریختن است».(1)
1) - مقالات کنفوسیوس، ص 28.
شمشیر به کف گرفت، حال آنکه طاقتی به کف نداشت؛ به یاد «مَرة بن منقذ عبدی» افتاد و ضربتی که او به علی اکبر علیهالسلام وارد آورد.
زرهاش را که پوشید، تمام ذرههای وجودش به خروش آمد و کلاهخودِ خود را که به سر گذاشت، به یاد «مالکبنهشیمبدائی» افتاد که چسان ناجوانمردانه و بیرحمانه، کلاهخود حسین علیهالسلام را به غارت برد.
وقتی سوار بر اسب خویش شد، «سالم بن خیثمه، اسید بن مالک، صالح بن وهب!...» را به یاد آورد که چگونه بر پیکر حسین علیهالسلام اسب تاختند.
شوق در چشمانش موج میزد و آتش انتقام سر به اوج.
به یاد سخن زیبای علی علیهالسلام افتاد: «اِنَّ اَکرَمَ المَوْت القتلُ(1)» میآمد تا دست و پای ظلم را ببندد و خیانت را دست و پا بسته به دست عدالت بسپارد.
مختار آمد، تا شمر هم حتی زمزمه «لعن الله امُة اَسْرَجَتْ وَ أَلْجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِکَ» را از قلب ترسان و هراسان خویش بر لبان لرزانش جاری نماید؛ آنگاه که دست و پای قطع شدهاش، هیزمی میشد، تا طعمِ آتش عداوتی را که با دستهای دسیسهپرور خویش افروخته بود، بچشد.
آری! مختار آمد؛ به خونخواهی عطش، به خونخواهی حسین....
روزها، فریاد شمشیر، در غلاف سکوت پژمرد!
ماهها، باورها با غبار شکّ افسردند و دقایق بیشماری، دلهای زخمی، به امید مرهم نشستند. همه فکر میکردند که دیگر کار از کار گذشته است؛ امّا، «عدالت الهی» هیچگاه تأخیر نداشته و نخواهد داشت!
آنروز، شمشیر «مردِ ثقفی» تشنگی خاصّی را احساس میکرد!
میخواست
درکورهای آب دیده شود؛ به انتقام روزی که حسین علیهالسلام دریای عطش بود، ولی آب ندید. شمشیر تشنه بود؛ تشنهتر از خورشید عاشورا، تشنهتر از مشکهای خالی!
1) - نهجالبلاغه، خطبه 123.
آنروز، یکی از روزهای زیبای زمین بود و کوفه، از آواز «یا لَثاراتِ الْحُسَین علیهالسلام» سرشار.
آنروز، مختار بهانهای شد تا «شمر و سنان و حرمله (لعنتاللّه علیهم)» معنی: «بِسمِ اللّهِ الْقاصِمْ الْجَبّارین» را بفهمند.
تا به «ابن سعد و ابن زیاد» بفهماند که:
«نَکالِ الظّالِمین»، چه مزهای دارد؟ و نفرین حضرت سیدالشهداء علیهالسلام چگونه به اجابت رسیدهاست!
تا به قاتل حضرت علیاکبر علیهالسلام بفهماند «مُبیر الظالِمین» را
تا به قاتلان حضرت قاسم علیهالسلام بفهماند «مُدْرِکِ الْهارِبین» را
تا به دستگاه «اموی» بفهماند «یَضَعُ الْمُسْتَکبِرین» را.
و به «زید بن رقاد، حکیم بن طُفیل، مرّة بن منقذ، زیاد بن مالک، مالک بن بُشر، عمر بن حجّاج و خولی(لعنتاللّه علیهم اجمعین)» بفهماند که:
ای هوس فرسای جولان، خون جمعیّت مریز
تخته میگردد به یک خشت لَحد، دکانِ حرص!
آنروز، یکی از روزهای زیبای زمین بود و آیینهها غبار از چشمهایشان میزدودند ودلهای مؤمن، انگار آبی به آتش حسرت ریختهاند؛ آرامشی نجیب، تَهِ دل را به شُکر فرا میخواند و قلم، عبرت نامهای دیگر را مینگاشت!
تاوانی که اهالی خیانتکارِ کوفه پس میدادند، همان تاوانی بود که بنیاسراییل، با شهادت حضرت یحیی علیهالسلام، پرداختند؛ تاوانی که تازه قسمت اول و «دنیایی»آن بود!
یاد مختار و مردان دلیری که در رکاب او، انتقامگر خون شهدای کربلا شدند، ستوده باد!
شمشیر بکش!
بگذار با جرقههای خشمت، زمین در آتشِ ندامتی همیشگی، جرقه جرقه در خویش بسوزد.
شمشیر بکش!
بگذار صدای فریادهای پی در پیات، بند بندِ تنِ خاکِ شرمسار را بلرزاند.
شمشیر بکش تا از برق شمشیرت زمین و آسمان در هم بپیچند.
گامهایت را بر خا ک، محکم بگذار تا ردّ
عبورت، شهاب باران شود.
درفش خونخواهی برافراز تا بر بلندای تاریخ به اهتزاز درآید.
فرات را سرچشمه جوشانِ خشمت قرار بده.
از خیمههای سوخته و پاره پاره، بیرقی برای خونخواهی بر نیزهات بساز و کوفه، این شهر هزار نیرنگ را در هم بریز.
صدایت را آنقدر بلند کن تا در رسایی ضجّههایت، شهر آشوب شود.
مختار! دستهایت جوانههای یقینزده است و گامهایت بوی استواری میدهد، سرشانههایت مسیر ایستادگی است و چشمانت شعلهورِ آتشفشانی از خشم است.
حماسه خونین عاشورا در شریانهایت غوغا کرده است و یادِ سرخیِ خاکِ ظهرِ عاشورا، خونت را به جوش آوردهاست.
شمشیر از نیام بکش!
از این دهلیز تو در تو عبور کن!
پا به صبح و روشنی بگذار. تمامِ سایههای شک را زیر پا خُرد کن و دیوارهای روبرویت را آوار کن.
یالهای اسبت در تمنّای توفانِ طولانی خونخواهی برای عبور در باد میپیچند.
شهر، آبستن حادثه است و قیام برای خونخواهی، آغاز حمله به بیرحمی شهر است؛ حمله به قساوتِ تاریخ، به بیعدالتی زمان.
هنوز صدای فریاد میآید.
هنوز صدای ضجّه کودکان و زنان به گوش میرسد.
هنوز مویههای العطش، ذهنِ فرسوده خاک را میسوزاند و هنوز، لبان خشکِ فرات است و موج موج پشیمانی.
مختار!
از مرز تاریخ عبور کن! از دریچههای بسته بال بگیر! از خا ک رها شو! شمشیر بزن! - آری!
به اعتقاد تو، خون پاسخ خون است؛ پس همچنان شمشیر بزن تا شهر از شعلههای خشمت....
سهشنبه
27 خرداد 1382
16 ربیعالثانی 1424
2003 .Jun. 17
کوههای سر به فلک کشیده، کویرهای سوزان، روستاهای دور افتاده بدون جاده، بدون برق، بدون آب، بدون درمانگاه و حتی بدون نقشه و نام!
تنها اسب «کدخدا» میتوانست صدای «تمدّن» را بشنود.
نعل وارونهای که رژیم طاغوت، به اسب کدخدایان زدهبود، تنها نشانه ورود به «تمدن جهانی» به حساب میآمد! فضای تاریک کوچهها، تیرگیِ چشم چشمهها، سنگلاخیِ راه و جادهها، تنها تصاویر زنده روستاهایمان در «عصر فضا» بودند که حتی از احساس بهداشت ودرمان محروم مانده بودند تا چه رسد به حقوق «مدنی»!
آفتهای گیاهی، تنها مشکل درآمد نبود، که دستهای تاولزده کودکان را کسی به «رسمیت» نمیشناخت! حتی نقشه روستاها، تنها با ذرهبینِ اربابان خودمختار قابل شناسایی بود و سرنوشتِ مردم، تنها به دید و بازدیدهای حضرات بستگی
داشت!
دستهای تاولزده تاریخ، انگار به اجابت رسیدهاند! با «انفجار نور»، تمام تیرگی از بین رفت و پنجرههای آبی تماشا، به سمت افقهای سبز آینده گشوده شد.
بوی نانهای تازه، مشام خانههای روستا را از طراوت شُکر و شِکر پر کرد.
ابرمرد تاریخ انقلاب، «امام خمینی رحمهالله»، که شرافت انسانی را به تمام مردم ایران هدیه کرد، افقی را برای تماشای فرزندان روستا در نظر گرفت تا سهم خود را از انقلاب دریافت کنند؛ و این بود که «جهاد سازندگی» به بالندگی رسید.
جهاد سازندگی یعنی: نبض زندگی روستاها، یعنی آب، یعنی برق؛ یعنی جادههایی به طول ابدیت!، یعنی خانههای بهداشت؛ خانههایی که شفا دهنده زخم دستها و غصه دلهاست!
جهاد سازندگی یعنی: برق خوشحالی در نگاه کودکان، زلالی آب در آغوش شالیها!
جهاد سازندگی یعنی: خاکریزهایی به وسعت شهادت!
یعنی: پرواز در افقِ «سنگرسازان بیسنگر»! یعنی: سنگری به ژرفای صداقت و کانالی به طول آینده! یعنی: سینههایی که مقابل تیر و ترکش سپر شدند تا سدّی مقابل دشمن باشند! جهاد سازندگی یعنی: هشت سال خاطره دفاع در دفتر انقلاب، یعنی: آیینه شهادت!
جهاد سازندگی، «انقلابی به وسعت انقلاب» بود که از درون آن جوشید، رُشد کرد و به بالندگی رسید.
این یادگار شیرین امیر انقلاب - که ملکوتنشین شد - را پاس میداریم و این روز بزرگ را گرامی.
شنبه
31 خرداد 1382
20 ربیعالثانی 1424
2003 .Jun. 21
به قدری به «شهادت» میاندیشید، که گاه، خود را در آیینه عاشورا مینگریست.
شهادت اشتیاق ازلیاش بود که او را از آن سوی دنیا - از بهترین آسایشکده دنیا - به سمت جهاد و زخم گلوله آورده بود.
فطرت حسینیاش او را به عشق پیوند زده بود؛ پیوندی که هیچگاه خوی روستاییاش را با افادههای مدرن شهری تعویض نکرد!
با وجود عظمتی که از نظر علم و مقام داشت، هیچگاه از خاکساری و تواضع دور نماند و همین امتیاز روحانی، او را به بالاترین درجه ایمان رسانید.
او از «ایران»، مهدِ عشق و هنر و فرهنگ و ادب، چیزی همراه خود به «آمریکا» برده بود که اسیر چنبره تجدّد دروغین و سراب ظاهرنما نشد و آیینه سیرتش، زنگار تعلق نگرفت!
«مصطفی»، که نامش، زیبایی انتخاب را میرساند، هم در علوم عملی به کمال رسیدهبود و هم در علوم نظری. کلامش عارفانه و رفتارش، عاشقانه بود.
روح عاشقی که داشت به او فراتر از وطنخواهی، خداخواهی را آموختهبود!
برای او، سیاهپوستان محروم آمریکا یا مظلومان «لبنان» و «فلسطین»، فرقی نداشتند.
سیرت تکامل یافته او چنان اشراقی بود، که زمزمههایش را رنگ دیگری بخشیده بود: «خدایا! شکر میکنم که «لذت معراج» را بر روحم ارزانی
داشتی، تا گهگاه از دنیای مادّیات درگذرم و در آنجا، جز وجود تو، چیزی را نبینم و جز بقا از تو، چیزی نخواهم».(1)
انگار شهادت، تمام مراحل سلوک را به او آموختهبود، تا خاک وجودش از کوره معرفت مثل آیینه بلور، بیرون بیاید؛ بلوری شفاف و زلال، مثل احساس نابش که همیشه زبانزد مردم بود.
مقامهای دنیایی او را نفریفت و جهاد و رزمندگیاش در جبهههای دفاع مقدس، مصداق این بیت بود، که:
شعله تا بال کِشد، دود برون تاخته است
بار ما، پیشتر از بستن محمل، بستند
انگار میدان «دهلاویه»، همان پلکانِ عروج اوست؛ جایگاهی که از آنجا بتوان دست به حَبلُ المتین عاشورا زد!
کربلایی شد و مصداق آیه:
«وَ لا تَحسَبَنَ الذّین قُتِلوا فی سبیلِ اللّه اَمواتا، بَلْ احیاءٌ عِندَ رَبِهم یرزُقُون»
شهید دکتر مصطفی چمران رحمهالله جان عاشقش را به گیسوی شهادت گره زد و حلقه ارادت در گوش دل آویخت!
راهی را انتخاب کرد که شایسته روح سترگ و با شکوهش بود!
او روحی لطیف و حسّاس داشت؛ در عین شجاعت و دلاوری!
نام و یاد آن بزرگمردِ حماسه و عشق، جهاد و شهادت و علم و عمل، گرامی باد!
هنوز کوچه پس کوچههای لبنان، حماسههای شورانگیز تو را از یاد نبرده است. سنگرهای مقاوم وصبور لبنان تور ا خوب میشناسند.
با دستهایت که پر بودند از عطر ایمان و
عاطفه، انسی دیرینه دارند.
1) - کلام شهید چمران.
نه تنها لبنان، که پاوه و دهلاویه هم تو را خوب میشناسند؛
در شبهای پر از خطر و خاطره جنگ، میشد تو را رویارو با مرگ دید.
آنگاه که کوس جنگ را شنیدی، دنیا را با همه زرق و برقهایش رها کردی و رقصکنان، به پای بوسی عروس شهادت شتافتی، تا قله قاف مردانگی را فتح کنی.
و اکنون برگرد و بعد از سالها ایستادگی و حماسهسازی، شاهد پیروزی ایمان بر کفر باش.
شاید اگر دلنوشتههایت - که بعضی آن را دست نوشته میبینند - نبود، ما عرفان جنگ را نمیفهمیدیم.
بیا و دیگربار برایمان بنویس. از زخمهای بشریت بگو؛ از اشک و اعجازش، از عشق و سوختنش.
لحظهای را که در کشاکش آتش و گلوله خم میشوی و با نگاهی به گرمی آفتاب، شاخه گلی روییده در آتش جنگ را به تماشا مینشینی، با چه منطقی و با چه کلامی میتوان تصویر کرد؟
ای معیار ایستایی و جوانمردی! تو را باید در کجا بجوییم؟ در صحنههای آتش و خون یا در اشکهای فوران کرده یتیمان و بیوهزنان؟
در کوچه پس کوچههای سوخته جنوب لبنان یا در دشتهای به خون نشسته دهلاویه؟
ما داغهای بر سینه شقایق نشسته را بر دوش تازیانه خورده تودیدیم.
مهتابِ نیمشب، بارها تو را در میان هالههای نور و مناجات به تماشا نشسته است.
تو در غرقاب اشک و خون، بارها سپیدهدمان این کوه خاکی را انگشتِ حیرت به دهان گذاشتی.
ای ماه! با ما از راز و نیازهای شبانه چمران بگو؛ بگو که نیمشبان، چگونه در پیشگاه حضرت دوست سر بر آستان عشق میسایید.
بگو تا شرح حماسههایش، سینه به سینه برای
مردمان قبیله اهل راز، یادگار بماند.
از مردی سخن بگو که بار امانت علم و ایمان را یکجا بر دوش میکشید.
من در آرزوی آن لحظه، پلکهایم را با هم آشنا نمیسازم و دستهایم را از قفلهای ضریح اجابت باز نمیکنم من میدانم و شنیدهام که قصه تو، شبیهترین قصهها به یوسف علیهالسلام است.
کاش میدانستم آنگاه که او در پاسخ برادرانش گفت «اَنَا یوسفُ و هذا اخی»(1)در دل پاکباخته برادرش چه گذشت؟!
راستی که امام صادق علیهالسلام چه زیبا فرمود: «همانگونه که مردم و برادران یوسف او را میدیدند امّا نمیشناختند، علاقمندان به مهدی علیهالسلام نیز اورا میبیند ولی نمیشناسند؛ درحالی که او آنها را میشناسد چونان یوسف.»
آقا! میشود آیا ما تو را ببینیم و بشناسیم و خاک پایت را توتیای چشم کنیم؟
میشود آیا تو را که «عزیز» مصرِ دلهای مایی، ببینیم و در عطر نگاهت غرقه شویم؟
شنیدهام که امام به حق ناطق میفرمود: «خداوند، گاه میخواهد که حجّت خود را مستور کند. حضرت یوسف، سلطنت مصر را در اختیار داشت و بین او و پدرش هجده روز راه بود و اگر خداوند
1) - یوسف / 88.
جلیل و عزیز میخواست مکان یوسف را بنمایاند، قدرت داشت. به خدا سوگند که یعقوب، پس از شنیدن بشارت یوسف همراه با پسران خود، راه هجده روزه را در نُه روز طی کرد.»(1)
... و من به خدا سوگند، اگر بیایی، یعقوبوار به سوی تو میشتابم و زمان و زمین را در زیر قدمهای آهنین خود عاشقانه مینهم و شیفتهتر از همیشه و مشتاقتر از هرکس خواهم شد. خاکبوس پای تو.
چگونه تو را صدا نزنیم؟
چگونه به یادت نباشیم؟
چگونه نامت را زمزمه نکنیم؟
که تمام صداهای روشن هستی در نام توست
که تمام یادهای جاوید با نام تو زنده ماندهاند
که تمام نامهای مقدس تو را زمزمه کردهاند
چگونه چشم انتظار آمدنت نباشیم؟
چگونه از خواب هزار ساله کوچهها بیدار نشویم،
که تمام بهارهای نارنج و سیب، آمدن تو را به شکوفه ایستادهاند
تمام کوچههای غافل، از خواب روزمرگی بیدار شدهاند
ای مرکز ثقل همه خوبیهای عالم!
ای معنی حقیقی متعالی!
به خدای همه آبها!
به خدای همه گلها!
به خدای همه پروانهها،
پرندهها!
1) - ر.ک: اُعیان الشیعه، علامه سیدمحسن امین، ج 4. [بخش اثبات امامت].
ما تو را عاشقیم
بیا و از این خیابانهای کور،
از این تشنگیهای تاریک،
از این پنجههای خنیاگری،
از این عقلانیت ویران
و از این چراغهای بیتاثیر
نجاتمان بده!
تمام کورسوها را چراغ تاباندیم
تمام زشتیها را پوشاندیم
تمام ویرانیها را باران گرفتیم
و تو نیامدی
مگر چقدر فرصت زندگی داریم؟
مگر چند بهار دیگر ماندگاریم؟
تا کی باران ظهور تو را منتظر بمانیم؟
دیری است، از خشکسالی، زمین ترک برداشته است
بیشهها گرفتار گرسنگیاند
پلکها را غبار سنگینِ خروارها خاک پوشاندهاست
دنیا در تفکر پوچ ایسمها، سر در گریبان است.
خوره جهل به جان اندیشهها افتاده است.
دانایی هنوز در معرض تبعید است.
آتشی، زیر خاکستر هزار رستاخیز چشمهاست.
و این بارانهای همیشه سرب
و این توفانهای همیشه آهن
و این گرد بادهای همیشه گرسنگی
در پیشگاه ویران عدالتهای دروغین به خاک افتاده است.
چه بر سرزمین خواهد آمد؟
چه بر سرِ این کوچههای دهن کج خواهد آمد؟
دیوارههای سنگینِ طغیان کی فرو خواهد ریخت؟
درختان کهنسال کی به لبخند خواهند شکفت
زندگی در برابر مرگ زانو زده است.
پیشانی کهنه کتابها خالی از طعم دشتستانهای مینوست.
دنیا، رقاصه ظلمتِ دیرپای برهنگی و آزمندی است
کجایند لحظههای آشتی لبخند و اشک، با تو؟
کجایند روزهای آشتی جنگ و مهربانی، با تو؟
کجایند فصلهای آشتی گرسنگی و گذشت، با تو؟
و اگر تو بیایی و ما نباشیم؟!
و اگر تو بیایی و این چشمهای داغمه بسته، مرده باشند؟!
و اگر تو بیایی و این پلکها، بسته بمانند؟!
و اگر تو بیایی و این دهانها، از گرسنگی نان، بگویند؟!
و اگر تو بیایی و این کوچهها، کر باشند؟!
و اگر تو بیایی و این دریچهها، کور باشند؟!
و اگر تو بیایی و پنجرهها لال بمانند؟!
با زبان تمام عاشقان تو حرف میزنم
از پشت این روزهای گرفتار،
از پشت این میلههای سنگین،
از بلندای این زخمهای عمیق
ای تمامت مهربانی!
سر بر کدام صخره بکوبیم؟
سر بر کدام چاه بگذاریم؟
سر بر کدام شانه آوار کنیم؟
بر این ویرانههای کور، بتاب!
بر این بیابانهای صبور، ببار!
بر این پلکهای آشفته، قدم بگذار!
بر این پرتگاههای تباهی، چراغ بیاویز!
بر این جمعههای خاموش، لبخند بزن!
بر این لحظههای نفرین شده، دعا بخوان!
جادّه... جادّه... جادّه...
انگار هرگز به اتمام نمیرسند، این جادّههای همیشه تکراری!
این افقهای تا ناکجا قد کشیده!
این دلتنگیهای روزمرّه!
جادّه، یعنی مسافر عزیزی که هر لحظه خواهد رسید.
یعنی چشمهای در راهی که بی صبرانه لحظه دیدار را انتظار میکشند
یعنی ماهها، چشم انتظاری روزها، جدایی و لحظهها، بیقراری و بیقراری
ای تنها مسافر جادّههای غیبت! تو دلیل تمام چشمانتظاریهای مایی!
تو تنها حسرت مداوم این روزگاری!
تو تنها بهانه دلهای عاشقی!
با من بگو، از کدام راه میآیی، از کدام سمت؟
باید چشمهایم را در دو سوی کدام جادّه بکارم؟
کدام لحظه مقدّس را به انتظار بنشینم و کدام آدینه را به نظاره؟
مدّتهاست که نگاه سرگشتهام، در افقهای دور به انتظار نشسته امّا تو....
آقا!
سالهاست، یعقوبها حسرت فراقت را آه میکشند و آخرینِ سویِ چشمهایشان را نذر قدمت کردند، امّا تو نیامدی!
آینهها، بی حضور تو از تماشا سیر شدند، امّا نیامدی!
دنیا، در فراقت پیر شده؛ پیر...، امّا باز هم نیامدی!
خشکیده بر در چشمهای منتظر کاری بکن
آخر بگو!
پس کی میآیی میهمانِ میزبان؟
ای سرسبزترین بهار گمشده!
فقط معجزه سبز شما میتواند چشمها را نجات دهد!
فقط صدای دلنشین شماست که به جانها حیات میبخشد!
ای حضور جاری خدا در زمین!
من به تمام جادّهها پیغام دادهام
به تمام قاصدکها گفتهام
به گوش تمام بادها زمزمه کردهام
شاید که پیغام مرا به دست شما برسانند!
سلام!
آقای عشق
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
گامهای فرتوت زمان، هرچند سنگین از سلسله ثانیهها و سالهاست، امّا ای قافله شب روان! باور خورشید سخت نیست؛ اگر تا وادی سپیده، فراز و فرود بادیههای آرزومندی را دوام آرید و شب تنهایی را تا فروغ صبحِ همدلی دیده انتظار بر هم مگذارید. ای همراهان! تلخی صبر را به خُرسندی برتابید تا برِ شیرینِ دیدار، کام دلتان را بردارد.
خواهد آمد؛ آنکه بهار لبانش شکوفههای لبخند را به باغ چشمانتان هدیه کند و بیمضایقه طراوت دستانش را به دشتهای خزان زده هستیتان پیوند زند.
نزدیک است که تیغ شفق پرده شام از هم بدرد؛ مباد که محبت در شما فرو کاهد و جوانههای امید افسرده گردد!
ای همنفسان! عطر پیچیده از یاد بهار را نفس نفس به مشام جان رسانید، عقل عصاکش را مستِ جوانیِ عشق کنید و دیروزهای حسرت را به فراموشی بسپارید.
دست بر آسمانِ بیانتهای دعا بیاویزید و سرشک اشتیاق بر خاک بندگی بیافشانید تا غبار غربت از چشمتان بشوید و دیدگانتان با روشنای آفتاب آشنا شود.
شعلهزاری از گریههای بیقرار بر نگاهمان میروید تا در مقدمه انتظار، آرزوی آمدنت را با فانوس
مژگان تزیین کنم!
ای تمام آرزو؛ مثل آرزوی باران در خشکسالیهای بدون عدالت!
ای تمام امید؛ مثل امید رهایی از تنگناهای ناباورانه جهل!
ای تمام انتظار؛ مثل انتظار رسیدنِ به خط پایان، به خط پیروزی، به لحظههای آغازین سپیده؛ سپیدهای که رستاخیز عدالت را همراه خواهد داشت!
مولا جان!
تویی که دست دعا هرکس، گرفته سوی تماشایت
شبیه آینه میخواهد، تو را همیشه تماشایی!
تویی که میشکنی آخر، سکوت سرد شبستان را
ورنگ عاطفه میگیرد، حضور آن «یَده بیضایی»
مولا جان! کجاست بهار آمدنت، تا جادههای سبز
را به تماشا بنشینم؟
تو را قسم به دستهای خالیِ سرشار از قنوت!
تو را قسم به چشمهای بارانی لبریز از انتظار!
تو را قسم به مویههای غریبانه ندبه! بیا، تا طعم تلخ رنجها، با باریدن تو شیرین شوند! بیا، تا از تمام لغتنامهها، واژه انتظار را خط بزنیم!
بیا، تا از دستهایت بهار، از نگاهت زندگی و از حضورت شکوفایی عدالت بچینیم!
دریاب چشمهایی را که از «فلسطین» تا «کشمیر»، به خاطر عدالت، به جادههای انتظار خیره ماندهاند!
دریاب دستهای تاول زدهای را که از «سودان» تا «آلبانی»، به خاطر لقمهای نان، به کام آتش فرو میروند!
دریاب جهانی را که از «ایسلند» تا «دماغه اُمید»، در انتظار عدالت، میسوزد و مستکبران اَبَر جنایت، احساساتش را به بازی میگیرند!
دریاب، شانههای خستهای را که در طول تاریخ، زخمهای بیشماری را تحمل کردهاند!
تو همان بهار جاودانهای.
تو همان عدالت ماندگاری.
تو همان جانشین لایق خداوندی که زمین در انتظارت، روز شماری میکند!
درود خداوند بر تو باد، در هر کجای هستی که قدم میگذاری!
درود خداوند بر تو باد، در هر حالی که هستی و در هر حالی که خواهی بود!
ترا میستایم؛ تو را که هستی، آیینه قامتِ توست و قامتِ تو آیینه تَبارَکَ اللّهُ اَحْسَنُ الْخالِقینْ!
تو را میستایم؛ تو را که «وَجیهَاللّهی» در تمام هستی و شفاعت، در سایه عناییت با رور خواهد شد.
تو را میستایم؛ تو را که پنجرههای بسته را به افق تماشا خواهی گشود و نغمه آزادی را بر
زبان محرومین جاری خواهی ساخت.
تورا میستایم؛ تو را که وارث عشق در زمینی و کاینات بر وجود تابناکت هر سحرگاه، سلام میکند.
ما غریبیم در دنیایی سرشار از فریب؛ در دنیایی که هر چه خوبی، رنگ باخته است.
کولهبار اندوه بر پشتمان، سنگینی میکند.
حرفهای در گلو مانده، فراوان داریم امّا مجال گفتن دست نمیدهد.
هیچگوشی نیست تا سفره دل در پیشگاه آن بگستریم.
هیچ شانهای نیست تا تکیهگاه اشکهای هزار سالهمان باشد.
در جهانی نفس میکشیم که جز آه، سهمی از آن نداریم.
تنها سوختن و دم بر نیاوردن، سرنوشت سالهای بی توست؛ سرنوشتی که راه رهایی از آن، قیام توست.
ای خوب! برگرد؛ برگرد و زنده بودنمان را به زندگی پیوند بزن.
برگرد، ای شاه بیت غزل هستی! عاشقی شیوه دو چشمان توست؛ چشمانی که شور زندگی را در نگاه زمین، روشن میکند.
موعود! ما نمگگیر توییم.
سالهاست که خانه به دوشی بر پیشانی تقدیر ما حک شدهاست.
سالهاست که خراب توییم.
سالهاست که زندگیمان نقشی بر آب است.
برگرد، تا باران حضورت بر پنجرههای ماتمزده، طراوتی دوباره بپاشد.
برگرد، تا درختان به احترامت، قیام کنند،
ای بالا بلند!
«به روز واقعه، تابوت ما ز سرو کنید
که مردهایم به داغ بلند بالایی(1)
بگذارید بنالم از فراق.
اصلاً چگونه ناله نکنم، وقتی آفتاب در آسمان گرما و روشنی میپراکند و من نمیبینمش!
چگونه ناله نکنم و ترانه غم سر ندهم، وقتی با بال و پری شکسته، در قفس خاک دست و پا میزنم!
همه گویند فلانی ناله کم کن
تو آیی در خیالم چون ننالم(2)
بیا و ببین که چگونه برگها یک به یک از شاخهها فرو میافتند و زیر پای رهگذران لگدکوب میشوند!
بیا و ببین، بیتو چگونه در خویش میشکنیم؛ چگونه در آتش تشویش میسوزیم!
جمعه عصرها مینشینم پایِ صحبت گریه هایم، تا قصه دنبالهدار تنهایی را بار دیگر گوش کنم. مینشینم رو به تکاپوی آبی دریا و شعر میخوانم برای لحظههایم.
مینشینم، تا خاک غربتی که بر سر و رویم نشسته است را از یاد ببرم و حرفهای دلم، این اشکهای سرزده را به رشته تحریر درآورم.
مینشینم، تا زیبایی آن پلکهای زمردین که دریایی از الماس در خویش پنهان کرده است را در تخیل یخ بسته خویش به تماشا بنشینم.
جمعه عصرها که کنارم کسی نیست، چشم به سمت افقهای دور میاندازم، تا از این همه سایههایِ
دست و پاگیر جدا شوم و لحظهای در بینهایتِ جستجو به جریان درآیم و به تلاطم افتم.
جمعه عصرها، پروانههای دست خود را رها میکنم به سمت اشتیاقِ لبریز از تلاطم و بیتابی، به سمت شوقی فراتر از نفسِ صبحِ غنچهها، به سمت شوقی که آمده است مرا زیر و رو کند تا با زبان بسته من گفتگو کند. جمعه عصرها، منتظرم و میدانمکه میآیی و آرزوهای بر باد رفته کودکیهایمان را به یادمان میآوری.
سلام بر تو ای جمعهای که قرار است تمام امیدها و آرزوها را به خویش، نزدیک نمایی و تمامِ رودها را به هم پیوند دهی، تا یکی شدن را به تماشا بنشینم!
سلام بر تو، جمعهای که قرار است، در لطافت پونهها اردو بزنی و دم از مهربانی او بزنی!
سلام بر تو که میآیی؛ بزرگ و باشکوه، در درشت نمایی شبنمها، و ما را به آرزوهامان رسانی! جمعه عصرها، آسمان پر است از پروانههایی که به هیچ اتفاقی فکر نمیکنند، مگر به شکفته شدنِ رنگها، در زیرِ بارانی از ستاره.
جمعه عصرها به تو فکر میکنم؛ به تو که میآیی و تمام غیبتها را غافلگیر میکنی.
هر جمعه را با امید به طلوعِ رخسار نورانیات، آغاز میکنیم و پایان انتظار را در خویش، مرور.
میدانیم روزی ندای شکوهمند و عزتآفرینت، زمین را بیدار خواهد کرد و خوابْزدگانِ غفلت آلود را به خود وا خواهد داشت. آن جمعه، روز روشنیها و اشتیاقها خواهدبود.
آن روز، غمْزدگانِ عالم و ستمْدیدگانِ تاریخ،
سربلند خواهند کرد و حضورِ عشق و عدالت را با چشمهایِ خسته خویش، به تماشا خواهند نشست.
آن روز، ارغوانها و نرگسها تا بیکرانِ آسمان قد میکشند و شکوفا شدنی دیگر را تجربه خواهند کرد.
ای آفتابِ تابانِ مهرآفرین! به هوای آن روز، لحظهها و ساعتها را انتظار میکشیم و هر شب را به انتظار سپیده صادق، سر میکنیم.
ای سلطانِ روشنی! چگونه شوقِ طربناک را به کلمات درآورم و از آن روزی بنویسم که تو آمدهای و زمین را لبریز از عدالت کردهای!؟
ای بزرگ، ای تنها امیدِ رهایی! انسان، در حسرت آزادی و رهایی از قید و بندهای انسانی و شیطان است؛ آیا آن روز که تو بیایی و برای ما آزادی هدیه آوری، چگونه روزی خواهد بود!
کلمات از بیان توصیف چشمهای تو عاجزند و قصیدههای بلند، در وصف بیکرانگیات، کوتاه. اقیانوس و آسمان، دو گستره وسیعند؛ امّا میدانم که برای وصف نام بزرگ تو حقیر و کوچکند.
با دعای مردم شب زندهدار چشمها
سر زند خورشید روزی از دیار چشمها
آفتابا! تا به کی در پرده میمانی بس است
شد سیاه از پردهداری روزگار چشمها
تا بیایی، کوی تنهاییم، آذین بستهاست
با چراغ اشک - تنها یادگار چشمها -
فصل تنهایی غروب من تماشا کردنی است
فرصتی کردی بیا، دریا کنار چشمها
من که میدانم نمیبینم تو را حتی به خواب
گر شوم سر تا به پا آیینهدار چشمها
با تمام ناامیدی سرخوش از این باورم
این که میآیی تو روزی بر مزار چشمها
دوست دارم در شب پایانی خود بشنوم
انتهای قصه دنبالهدار چشمها
میرسد مردی که در چشمان او جاریاست صبح
زیر سُمّ اسب او گرد و غبار چشمها