ghaemiyeh.com
اشارات 100
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
دنیا با همه حقارتش، عزیز است تا مادامی که بستر حرکت من به سوی تو باشد. بزرگ مهربانا! در ازدحام مسائل و خواستههای این عالم خاک، چه کسی جز تو را یارای تداوم رحمت به سوی من است؟! آنگاه که اندوه زمان، هالهای از غربت را بر دلم نازل میکند، تازه بدین باور میرسم که تویی تنها حبیب هماره قلوب، تازه میفهمم که جز تو کسی آرامم نتواند کرد.
مرهم درد
ای انسجامبخش پراکندگیهای درونم! ای التیامدهنده جراحات پریشانی! ای پناه کسی که جز تو پناهی ندارد! سپاس تو را که بیآنکه بخوانیم، جوابمان دادهای و بیآنکه بجوییم، نشاندهندهمان بودی! سپاس تو را که بیمنت بر ما خدایی میکنی. با آنکه خوب میدانی استحقاق مخلوقیت تو را جز رأفت و کرامت تو نمیتوانست رقم زند.
با همه غفلتهایم...
خدایا! با همه عصیانها و سرکشیهایم، با تمام غفلتها و نسیانهایم، با یکیک تمردها و گناهانم، با لحظهلحظه کوتاهیهایم، آستانی را جز درگاه تعالی تو، شایسته تعظیم و بندگی نیافتهام. پس ای بخشنده متعال! به صمدیتت سوگند، به هوشمان دار و روزنههای مشعشع هدایت را در جان ما رونق بخش!
آسمان بار امانت نتوانست کشید...
الها! تو را آنگونه که تویی، هیچ ادراکی به تجسم نیامده است. تو را چنان که شایسته است، هیچ زبانی به تسبیح ننشسته. این ماییم که در تجاهل دوران، تنها به کوچکی خود معترف شدهایم، بیآنکه
مسئولیت مقدس بندگیات را مجال درک داشته باشیم.
همان امانت عظیمی که کوهها از قبول آن درماندند و کائنات از پذیرش آن به تنگ آمدند، پذیرفتیم، اما یارای امانتداری و توفیق امانتمندیات را بر ما ارزانی دار که بیتو ما همگان جز نقطه هیچ، نیستیم و با تو به چنان عظمتی دست مییابیم که در باور هرگز جای نخواهد یافت. به دادمان رس که سخت محتاج تفقد توییم.
بار الها! پیش از رستاخیز، قیامتی در دلم برپا کن تا استخوانهای پوسیده ایمانم را از نو بسازم و توانی ده که جنبش نیلوفرانه یادت، بر ستونهای باورم عاشقانه بالا رود. بیمِ آن دارم که بادهای ناموافقِ نَفْس، کشتی سرگردانم را از ساحل یاد تو دور کند؛ حال آنکه اذان زلال صدای تو در گوش امیدم، مرا به خود میخواند. پس:
مرا بخوان به نگاهت بخوان به چشمانت
گناه سرزده آمد، بهشت دعوتی است
الهی! راضیام گردان به آنچه رضای تو در آن است که اگر هنوز به مقام رضا نرسیدهام، در چاه طبیعت خود گرفتارم و تنها تویی که میتوانی مرا از عمق تشویش خویش برهانی. توفیق را رفیق
راهم و لطفی به آهم کن! اکنون که اسیر کوی تو، نظر به سوی تو دارد، چراغ معرفت را در ظلمات قلبم بیفروز، تا چشمم، محو زیبایی تو شود. الهی! تو، درمان دردهای نهان منی.
اگر راهم دهی...
الهی! اگر راهم دهی، در گلستان تقربت مقیم میشوم. اگر بر آیینه روحم نظاره کنی، تکههای حقیر مرا تا سقف کبریایی خویش، از شوق بالا بردهای.
هر کس جرعهای از چشمه عنایتت نوشید، جامه رستگاری پوشید.
خدایا؛ آینه جانم را جلا ده و قلبم را صفا ده!
میخواهم حرّ شوم
الهی!
در دشت بیپناهی خود، جز توبههای شکسته و پاهای خسته، رهتوشهای نبستهام. اگر تصوّر رحمانیّت
تو مرا در ارتکاب معاصی گستاخ کرده است، مگذار پیش از بیداریام، عقوبتت سر رسد که چه بسیار بندگانت را در نیمه راه مکافات، به سوی خود باز گرداندی. مددی کن تا حریت حر، نصیب من نیز شود که در منطق مشیت تو هر غیرممکنی شدنیست.
پروردگارا! بار گناه را از روی شانه چشمهایم بگیر؛ تا بتوانم تو را از خانه دل و رصدخانه قلبم، رصد کنم. پیلههای گناه، دیوارهای دام را پوشانده و من از درک روشن تو عاجزم. مرا به کوچهباغهای آسمان، راهنمایی کن.
پروردگارا! فرشی بودن، آزارم میدهد؛ مرا عرشی کن تا معنای بودن را بفهمم.
مرا از آخوربین بودن رهایی ده و آخربین کن. تو قادر مطلقی و «إنَّ اللّه علی کُلِّ شَیءٍ قدیر».
من، گم شدهام
الهی! دعوتم کردی، ردّم مکن؛ شعلهورم کردی، سردم مکن؛ آمدم تا با تو راههای نرفته را بروم.
آمدم و مطمئنم که تو سالها چشم به راهم بودی؛ حالا دستم را بگیر و مرا پابهپا ببر تا خودم را پیدا کنم.
من سالهاست که در خودم قدم میزنم؛ ولی به خودم نمیرسم. مرا به خودم برسان؛ من گم شدهام.
با این دستهای خالی...
الهی! با دست خالی آمدن عیب نیست؛ با دست خالی برگشتن عیب است.
اگر از من بپرسند از کجا آمدهای و چه آوردهای؟میگویم از خانه دوست. و...
خجالت میکشم بگویم با دست خالی. الهی مرا با دست خالی برنگردان.
از آسمان نگاهم، اشک فراق باریدن گرفته، ای زیباترین بهانه برای گریستن! آسمان نگاهم را ابر ندامت فرا گرفته؛ نمیدانم بر کدام سیاهکاریام بگریم و برای کدامین عصیانم ناله بزنم! اکنون، خسته و پژمرده، بر درگاه مهربانیات منتظر شکفتنی دیگر ایستادهام.
خدایا! دیگر با نوازش دستان هیچ رؤیایی خوابم نمیبرد؛ بیقرارم! سایهای گمشده در هزار توی گمانهای فرسودهام؛ با نگاههای خسته و پلاسیده در چشمها.
پروردگارا! ریشه در ویرانههای گناه دواندهام و نسیم هیچ لبخندی به خلوت خاموشم راه نمییابد و به
هر سو - غیر جانب تو - که میروم، به بنبست میرسم.
الهی! اینک، لبانم جز به ترانههای شبانه گشوده نمیشود و دستانم جز برای طلب عفو و مغفرت، به درگاهت بلند نمیشود، قلبم جز پشیمانی چیزی را گواهی نمیدهد و چشمهایم جز محبت و مهربانی تو را نمیجوید.
ای آرام دلهای پریشان! از تو میخواهم قلب پریشان و ناآرامم را آرامش بخشی، سجاده نیازم را پر از عطر هزاران شکوفه سیب کنی و بغض هزارساله گلویم را بشکنی تا لحظهای، فقط لحظهای،
همه دلتنگیهایم را با یاد تو اشک بریزم و هزار هزار سبد یاس، در روح خستهام بپراکنی تا عطر حضورت را در جسم و جانم احساس کنم.
هر روز، احساس میکنم چقدر از تو دورتر میشوم،
و از خودم خستهتر!
و تو چقدر دست نیافتنیتر؛
اما همین که شبها به آسمان مینگرم و به خودم باز میگردم،
تو را میبینم،
از من به من نزدیکتر؛
اصلاً خود من،
خودِ خودِ من!
من غبار گرفتهام، پشت روزمرگیها، نه! و در خود گم شدنها،
محو میشود.
باتو
این روزها که میگذرند،
این لحظهها که رد میشوند،
این ثانیهها که میآیند و میروند
و به هیچکس، اجازه درنگ نمیدهند،
احساس میکنم مهربانیات را؛
و زندگی میکنم با تو
«فقط به خاطر تو»
و بودن را، تجربه میکنم،
در فصل سبز چشمهایت.
تا تو
میدانم باید دست از خودم بردارم،
باید دلت را به دست بیارَم!
دلم را به دستت بسپارم.
دستم را از دامانت برندارم.
دلم را به کسی خوش ندارم و خوشی را بگذارم و
بگذرم!
بروم، تا خلوت تنهایی با تو؛
تا تو.
یا «تو»!
میدانم باید یا با تو باشم، یا نباشم.
میدانم با تو فقط میتوانم باشم.
میدانم نباید با غیر از تو باشم.
میدانم؛ اما نمیدانم که آیا میتوانم؟
با تو بودن، همه امیدم است
و بیتو بودن، فکرش هم، دست و دلم را میلرزاند!
اصلاً مگر میتوان بود و با تو نبود؟
پس هیچکس؛ یاتو!
داد میزنم در این قفس: «یا تو»!
گلدستههای سپیدهدم، در گوش شهر اذان را ندا میدهند و سجاده سحرخیزم، مرا به خویش فرا میخواند.
هنوز پلکهایم رؤیاهای نیمهشب را تشنهاند؛ ولی این بستر خمیازه را از خود میرانم و بانگ آسمان را به لبیک برمیخیزم.
آب... آب زلال بیریا، به رویم آغوش میگشاید و حریر نوازش وضو، به رخسارهام تلنگر میزند.
تهماندههای تاریکی شب و بستر، از چشمهایم فرو میریزد و من، صبح میشوم.
پروردگار هنوز و همیشه، سلام!... به نام تو و چشم در چشم قبله یگانه، تمام تسبیحها و ستایشهایم را چادر به سر میگیرم و نماز عاشقانهام را میآغازم. به نام تو؛ تویی که تمام عشقی و جاودانگی و ملکوت...
سپاس من، سپاس عالمیان و آدمیان، سپاسهای مشتاق و دلداده، همه از آن توست که بیوقفه و یکنفس، کائنات را خدایی میکنی و سلطانِ یکهتاز هستی و خلقتی؛ مهربانی که هرگز بر اهالی قلمرو خویش، برای عطای بیدریغش، منتی نمیگذارد.
آغاز این روز را از بستر خواب شیرین گریختم، تنهابه قصد تو... تا با تکرار این واژگان خجسته، با این سجدهها و رکعتهای سحرگاه، این روز پیش رو را در سایهسار رحمت و لطف تو، به شام برسانم.
لحظههای ناب سعادت
این واژههای از قدیم تا امروز، این زانو زدنها و سر به خاک ساییدنها را هرگز دلزده نمیشوم.
این قنوتهای ملتمس، تکبیرهای سربلند، رکوعهایی که انحنای عاشقانه قامتم هستند، این سجدههای تسلیم، این قیامهای پرتوان و مستحکم، لحظههای ناب سعادتاند. این نمازهای صبح و ظهر و شام، اذنِ دخول بارگاه تواَند تا حتی روسیاه و تر دامن، در آستان تو لب به ابراز بندگی بگشاییم و صدایت کنیم.
از آسمان آمدهام؛ از طواف حریم تو. همه این لحظههای سبز نمازم را در پرواز بودهام. سلام گفتم و در پایان نمازم، دوباره به زمین بازگشتم. چه سفر سرافرازی! چه پروازِ بلندی! تمام رنجها و دلتنگیهای کهنهام در این سفر، آن سوی ابرها، جا ماند و من آسودهخاطر و سبکبار و سبک روح، به خاک بازگشتم. سجادهام هنوز بوی عرش دارد؛ مُهرم هنوز نمناک است.
تسبیحم در تماس بال و پر فرشتهها، لطیفتر شده؛ اشک هایم پر از انعکاس تصویر بهشت است.
پروردگارا! سراپای وجودم، مرهون توست. سپاس که مرا به خویش راه میدهی. سپاس که هنوز درهای آسمانت به روی منِ گناهپیشه، بسته نیست.
نمازم، این تنها بضاعت و رهتوشه آخرتم را از من بپذیر!
«اِلهِی اِنْ کانَ فِیها خَلَلٌ اَوْ نَقْصٌ مِنْ رُکُوعِها اَوْ سُجُودِها فَلا تُؤاخِذْنِی وَ تَفَضَّلْ عَلَیَّ بِالقبولِ و الغُفْران».
بلند شو که صبح، صدایت میکند!
پیله ابریشمی کرختی و خوابآلودگیات را پاره کن و دست به قلم این دارم تازه ننوشته ببر!
واژه واژهاش را با طراوتِ یک شروع، بر دفتر زندگیات بباران.
آغاز، آنقدر مهم هست که با تمام وجود، به آن بپردازی و حالا که نور و آب و طراوت، این شوق را در تو زنده میکند، با عشق به استقبال آن برو.
دیوارها، خمیازه میکشند و خیابان قد کشیده است.
صبح، میخواهد از روی خط عابر پیاده عبور کند.
خنکای نشاطآوری در کوچه میرود و همه چیز برای قدم زدن تو فراهم است.
نقاشی خداوند
خلوتِ خیابان را غنیمت بشمار تا زمزمه گامهایت را با زمین، گوش بسپاری! روی نشدنها خط بکش و کلید رستگاری را در قفل درهای بستهات بچرخان که این برهه کوتاه، زمانی است که به تو قدرت و انگیزه تحول میدهد.
کُنجد روی التهاب نانهای سنگک لم داده است و آواز میخواند. شیر، روی دست سبدهای خوابآلود، در حال شیطنت است. برگها از این سو به آن سوی خیابان، در حرکتند و نقاشی نشاطآور خداوند بر روی زمین، لحظه به لحظه در حال شکلگیری است. اگر تو بخواهی، امروز زیباتر از دیروز به نقش در خواهد آمد. بلند شو، روشنایی آب را برای چهرهات به ارمغان ببر و در نماز غوطهور شو!
بلند شو و پنجره اتاقت را باز کن و شاهد تجلی خداوند بر یکایک موجودات روی زمین باش!
صبح، قلهای است نزدیکتر از تمام قلههای دیگر به خداوند.(1)
چشم بر معاشقه آفتاب و زمین مبندید؛ پشت به ندای ملکوتی چلچلهها نکنید!
صبح است.
ساز دل را در پرده اشتیاق بنوازید که خدا، صبح را نوازشگر عاشقان ساخت و ستایشگر دستان پرتوان.
صبح است!
فرهاد همت را به بیستون فرا خواندهام و شیرینی خواب را کابین خماری چشم شیرین نهادهام. آوای خدا از حضور یاسها میآید.
جماعت آینهها، به نماز ایستادهاند؛ خروس سحری، بانگ پشیمانی خواب را میسراید. باید رود شد و جاری ماند؛ باید دریا شد و صخرهشکن و آشوبزا!
حکومت خورشید
هر صبح، خدا به عشق تبسم آدمیان، نسیم را رنگ بهار میزند و گنجشکها را بهانه آواز میدهد.
هر صبح، هدیهای است که خدا به شکرانه تولد دو چشم دنیا بین، به ما میدهد تا وقتی شمعهای روشن شب را فوت میکنیم، به افتخار حکومت تازه خورشید، دست بزنیم و نوا خوانیم.
1) . عن احد المعصومین(ع) الصباح مفتاح الفلاح .
نمک بر زخممان پاشیدند؛ اما با هم بودیم، استخوان در گلو فشردیم؛ اما با هم بودیم؛ رنج سالهای طاغوت کشیدیم؛ ولی با هم ماندیم.
فصل جنگ، واژهها، در گلویمان ماسید؛ اما حرفمان دو تا نشد.
وقت جنگ، نان طاقتمان آجر شد؛ ولی نانمان را با هم قسمت کردیم و حالا پیروزیم؛ چون با هم از صحراها گذشتیم و به سیمرغ قاف سعادت رسیدهایم. ما پیروزیم؛ چون با هم ماندهایم تا ابد.
همت عشق بلند!
همت عشق بلند که از نگاه من و تو، «ما» ساخته است!
همت عشق بلند که از دستهای گره خورده ما، راه شکستن را بسته است! جامه سعادت، زیبنده بهار قامتتان، ای هموطنان باور من؛ ای ما که ساکن دیار دین محمدیم! دین محمد(ص)، مکان و زمان ما را از هم جدا نمیکند و مرزها، پیرایه بیجای صورت اتحاد ماست.
چه وحدت رنگارنگ و چه اختلاف پر اتفاقی!
نگاهی که بر این حلقه میافکنی، هم ابوذر چوپان را میبینی و هم عباس بن عبدالمطلب، شریف قریش را؛ هم سلمان فارسی عجم را و هم سعدبن عباده، بزرگ مدینه را؛ هم سفید را و هم سیاه را.
در شگفت میمانی از اعرابی که تا چند سال پیش، اجازه همراهی در عرض خود را به غیر عرب نمیدادند، چگونه پس از اسلام، در کنار بردگان سالیان دور خود نشستهاند، بیذرهای احساس خود برتربینی و نخوت.
آری، این از بزرگترین معجزههای پیامبر وحدت و یکرنگی است.
کلام نبی(ص)
جوان سیاه همسایه را هر روز در کوچه میدیدی و او نیز تو را؛ اما هیچگاه گفتوگویی میان شما رد و بدل نمیشد؛ تا امروز که اتفاقی، در مترو، کنار هم نشستید. وقتی فهمید مسلمانی، با اشتیاق پرسید: میتوانی از اسلام چیزی به من بگویی؟ تو به یاد این گفته پیامبر اسلام افتادی که «انسانها همانند دندانههای شانه، یکسان و برابرند و هیچکس بر دیگری برتری ندارد، مگر به اطاعت خداوند...».(1)هنوز کلامت به پایان نرسیده بود که چشمان جوان نمناک شد؛ با بغضی فرو خورده پرسید: آیا میتوانی باز هم از کلام محمد(ص) برایم بگویی؟
دستهایت را به من بده؛ سبزم کن!
مرا از طراوت مهرت سرشار کن؛ من و تو، راز آفرینش را شناختیم. من باید سفر کنم تا عمق دل و جان تو؛ تا گلوگاه همدلی؛ تا مرز بیکرانگیات.
تو باید سفر کنی در بیکران هستی من؛ در افق آرزوهای مشترک ما.
هموطن! رشته اسلام را به آستان همدلیات گره بزن. آغاز پیام ما، انتهای تنهایی گوشهنشینی ماست. زانو زدن دنیا را ببین؛ سر خم کردن جهان پیش پای یگانگی ما چه زیباست! چه باشکوه است میلاد وحدت ما!
1) . نک: الغارات، ج 2، ص 823.
دستت را به من بده!
درخت آرزوهامان به بار نشسته است. دیگر دست خشکسالی و ناکامی، مزرعه سبز میهن ما را لمس نخواهد کرد. رود عظیم یکپارچگی، در تار و پود ایرانزمین جاری شده است.
آی برادر بلند بالای من! خواهر عفیف آرزوهای دست یافتنیام! کبوتر خوش پروبال اتحادمان، به پرواز درآمده است. رؤیای نجات جهان را من و تو ترسیم میکنیم و آینده تاریک جهان را به ظهر روشن ظهور، پیوند میزنیم. دستت را به من بده تا مرداب سیاه فاصله را بگذرانیم و قدم به دشت یاسهای معطر بگذاریم. پرچم پیروز اسلام که فرازِ سرِ ماست، دلتنگی و ترس از هیچ کرکسی، اوج کبوترانه ما را تهدید نمیکند. دستت را به من بده تا پرده از اسرار برداریم!
«... وَ عَلَیْکُمْ بِالتَّوَاصُلِ وَ التَّبَاذُلِ، وَ إِیَّاکُمْ وَ التَّدَابُرَ و التَّقَاطُعَ. لاَ تَتْرُکوا الْأمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ فَیُوَلَّی عَلَیْکُمْ شِرَارُکُمْ، ثُمَّ تَدْعونَ فَلا یُسْتَجَابُ لَکُمْ...». (نامه 47 نهج البلاغه)
و بر شما باد پیوند با یکدیگر و بخشش به همدیگر، مبادا از هم روی بگردانید و پیوند میانیش را بگسلانید.امر به معروف و نهی از منکر را وانگذارید که بَدان شما بر شما حاکمند، سپس دعا میکنید و دعایتان مستجاب نمیشود.
این وصیتنامه الهی تو است که مردم را به تواصل فرا میخوانی و تباذل. خون دل خوردی تا مردم را از تسلط دشمن بر آنها بر حذر داری. چون اگر رخنهای در سد ایجاد شود، بزرگ شود و سیل، جامعه و شهر را میبرد. اگر اختلاف و دودستگی و ناهمگونی در رفتار و کردار رخ دهد، جامعه اسلامی، مورد سوءاستفاده غیرخودیها قرار میگیرد، تو همه را دعوت میکنی به سمت نور، به پیوند و اتحاد، به یکی
شدن و یکی بودن. تو همه را دعوت میکنی به روشنایی، به صراط مستقیم. تو اصرار میکنی به نگسستن پیوند به حبل الهی و ای کاش همه به دامان سبز تو چنگ میزدند تا از گمراهی برهند. تو قسیم النّار و الجنّه هستی و غیر از خیر، چیزی برای این امت نمیخواهی. از مادر دلسوزتر، از کوهها استوارتر و از چشمهها جوشانتری. دلت به وسعت دشت است و دیدت وسیع.
آرام سرفه کن! مبادا آدم برفیها، صدایت را بشنوند!
تو باید زنده بمانی؛ زندگیات هر قدر هم که به مرگ نزدیک باشد، باید زنده بمانی! زندگیات هرقدر هم که سخت باشد، به مرگِ آنها نزدیک است. اصلاً تو کافی است زنده باشی، تا آنها بمیرند؛ کافی است نامت بر تارک نقشه جهان بدرخشد تا در کنارش، هیچ نام بیگانهای نباشد!
کافی است فلسطین باشی؛ هرچند زخمی، تا اسرائیل نباشد. هیچ ستاره ششزاویهای نمیتواند با وجود نورافشانی خورشید، پیدا باشد.
مبادا آرزوهایت را بادهای زهرآلودی که از سمت غرب میوزند، آلوده کنند؛ تا با خیال راحت، زیتونهایت را از ریشه بکنند، کودکانت را پیش از فریاد بکشند، مردانت را پیش از انفجار به گلوله ببندند و زنانت را در سپیدهدم بدزدند.
چرا تو؟
بادهای سیاهی که از دور میوزند، فقط بادند؛ فقط کولیاند؛ کولیهایی که به دنبال خانه میگردند و میخواهند طلسم آوارگیِشان را روی سر تو بشکنند.
انگار دیواری کوتاهتر از دیوار تو پیدا نکردند که بتوانند دیوارهای بلندشان را بلندتر نشان بدهند!
از پشت پنجرههای دودی هولوکاستهای وهمآلود، نعره میزنند و دستشان را روی گلوی تو میفشارند و دهان کودکانت را با بمب میبندند.
اما چرا تو؟چرا به آلمان نمیروند تا حقشان را از اجداد نازی آلمانیها پس بگیرند؟ چرا در آغوش
کابارههای کثیفشان در اروپا لم نمیدهند و دست از سر مساجد تو برنمیدارند؟! چرا در دود کافههای شبآلود غرب محو نمیشوند؟! چرا ساکت نمیشوند؟!
چرا این بادهای سرگردان، این کولیهای آواره از زمان موسی تا امروز، بیشتر از حقشان را از زمین و آسمان میخواهند؟ کاش دوباره موسی به سوی قومش باز میگشت، تا ببیند اینبار به سراغ کتاب رفتهاند و واژه واژه تورات را تحریف کردهاند! کاش برمیگشت، تا ببیند خاخامهای مشکیپوش آئینش فتوای جواز قتل کودکان مسلمان را میدهند!
برای آزادی
سیگار قهوهای بلندی را هی میکشند و هی در بدن تو فرو میکنند؛ مبادا آخ بگویی! آنها در حسرت یک آخ تواند که اعلامیه بدهند؛ «او تاریخ و فرهنگ ما را پذیرفته است.» و بعد برای بادهای کولیصفت، نامه بفرستند که به خانه بیایید.
جنگ شش روزه، آنقدر برگ ارزشمندی نیست که لیاقت داشته باشد در کتاب سترگ تاریخ تو اندوخته شود؛ با همه تانکهایش، با همه شعارها و سرودهای حماسیاش، با همه سربازها و تفنگها و تجهیزات بهروزش.
انتفاضه تاریخ تو است؛
هرچند با سنگ، هرچند با خون، هرچند با چنگ و دندان.
بلند شو ای زیتون خونین؛ ای مادر سبز با برگهای ضخیم سوزنی، سرت را بلند کن و شاخههایت را به هوا پرتاب کن و هواپیماهای فانتوم را به خاک و آتش بکش! مِرکاواها را زیر پا له کن و خواب آسوده این بارهای سرگردان را به هم بزن!
خوب نگاه کن؛ ببین آن طرفِ سیمخاردارها مردی ایستاده است که بادهای سرگردان، از چند کیلومتری هم نزدیک او نمیشوند.
تا تمام کشورش را دور نزنند، نمیتوانند عبور کنند. حتی بعضی از خاخامها، کلاهشان را برایش از سر برمیدارند و آنقدر خم میشوند که موهای به هم بافتهشان، به کفشهاشان میخورد!
آن طرف سیمخاردارها، مردی ایستاده است که بُرد غریوش حتی به مریخ هم میرسد؛ چه برسد به تلآویو!
گوش کن؛ دارد قسم میخورد؛ «اسرائیل از خانه عنکبوت سستتر است.» حالا چهره شفقگونت، بشارتِ صبح میدهد. دستهای زخمیات را پنهان کن. سیمچین شکستهات را دور بینداز. تو باید
سیمخاردارها را ببلعی تا آزاد بشوی.
آرام سرفه کن؛ مبادا آدمبرفیها صدایت را بشنوند؛ تو باید زنده بمانی!
لباس نافرمی تنت کردهاند. قامت رعنایت را با این لباس، به هم زدهاند. میگویند لباس قشنگی است و از ستون چهارمشان فرمان آتش صادر میشود. میگویند لباس باید همین شکلی باشد و سیمخاردارهایشان، دورتادور درختان زیتونت را فرا میگیرد. میگویند فقط ما بلدیم برای قامت رعنای تو، لباس بدوزیم و گوشه گوشه این لباس، پاره است؛ خونین است.
جای چکمههای اهریمنی ظلم، رویش مانده...
چقدر معصومی!
دوباره نگاهت میکنم. در این لباس، چقدر تکیده و کبودی، فلسطین!
چقدر زیر چشمانت گود افتاده است، از بس که خمپاره بلعیدهای و کودکان دستهگُلت، در آغوش گرم تو، واژه خون و جنگ و سنگ را هجی کردهاند؛ چقدر معصومی!
صبرکن، فلسطین!
همین الان، فرمان سر بریدن یک گل دیگر صادر شد. سربازها میدوند. روی خاک مقدس تو، به سمت هدف میدوند و خون از زیر چکمههای اسرائیلیشان، میپاشد به دیوار. صبر کن!... ما بالاخره آن کلاه کوچک سیاه را از سرشان برمیداریم و لباسی باور نکردنی برایت میدوزیم، تاروپودش همه از آزادی... و بهار، پوست این درختان خشکیده زیتون را خواهد ترکاند.
صبر کن!...
تو عروس همه تاریخ خواهی شد؛ عروسی با قد بلند و رعنا، لباسی سپید و خدایی و انگشتری زیبا مزین به نگین طلایی «قدس».
«تاریخ»، قانون دارد. اینطور که نمیماند؛ صبر کن فلسطین!
پنجشنبه
1 شهریور 1386
9 شعبان 1428
23.Out.2007
تاریخ، چونان دفتر قطور سپیدی است که قلم به دست بشر دادهاند تا این دفتر را به نقشی و به حرفی ماندگار، پر کند.
کسی میآید و قلم به دست میگیرد؛ اما نمیداند چه بنویسد، از کجا بنویسد. قلم را زمین میاندازد و میگذرد... . از آن طرف، کسی هم میآید پر از حرفهای نگفته، رازهای سر به مهر، دردهای پنهان و آشکار... . قلم را برمیدارد و مینویسد و مینویسد و مینویسد!
این است رمز جاودانگی کسانی چون حکیم ابوعلی سینا
کشف حقایق، گام اول حیات
شهر بلخ در سوم صفر سال 370 قمری، صدای گریه کودکی را شنید که قرار بود دنیا را روی سر انگشتان کوچکش بگرداند. از خردسالی، از همان هنگام که آموخت زمین میتواند استواری گامهای او را تحمل کند و برایش به هر سوی، راه جدیدی را بگشاید، به فراگیری علوم پرداخت؛ موسیقی، هندسه و جبر، عرفان، فلسفه، طب و... . هر رشته علمی را که با آن آشنا میشد، به کمال، در یادگیری و فهم آن، تلاش میکرد و لحظهای از کشف شهود جدید فروگذار نمیکرد.
ابوعلیخردسال، بالید، بزرگ شد و قد کشید. دنیا را دید که چگونه در خاموشی خفته است.
مردمان را تماشا کرد که از درد به خود میپیچند و طبیبی نمییابند که مرهمی برای زخمهایشان بیاورد... .
ایمان به خدا، حلال مسائل...
مسائل، گاه سخت میشدند؛ پیچیدهتر از آنکه به نظر برسد راهحلی برایشان هست. دیگران میگفتند:
این یکی دیگر معلوم است که لاینحل است. نمیتوان به جواب رسید. گویی سؤالش به آدمی میخندد؛ آنقدر که مسخره است... .
بوعلیسینا نگاهی که نشان از شب نخوابیدنش برای یافتن پاسخ مناسب سؤال بود، بهصورت مسئله میانداخت. جزواتش را کنار مینهاد، وضویی از سر اخلاص میگرفت و راهی مسجد میشد. و در راه میشنید که مردم از پشت سرش طعنه میزنند: برو شاید پاسخ سؤال بر تو وحی شود... و میخندیدند. ابوعلی، سلام نماز را که میداد، خودش را در بحر تفکر میانداخت، غوطهور و سرگردان.
دنبال نوری، راه نجاتی، جوابی که در خور مسئله باشد... .
و فردا خبر میپیچید: بوعلیسینا، این مسئله را هم حل کرد...!
خواسته باورنکردنی...
بوعلی، درد پادشاه را خوب میشناخت؛ دردی که داشت امیر نوحبنمنصور سامانی را از پا درمیآورد و میگفتند حکیمان زیادی از پس درمان پادشاه برنیامدهاند و اطرافیان شاه، در دم جانشان را ستاندهاند. بوعلی، نعلینهایش را پوشید و راه قصر را در پیش گرفت... .
چندی نگذشت که پادشاه بر ایوان قصر، به سلامت ایستاد، نفس عمیقی کشید و فرمان داد: طبیب من که بود؟ بگویید بیاید و هرچه میخواهد، بگوید تا مرادش را فورا بدهیم. و بوعلیسینا چیزی نخواست؛ جز آنکه حق استفاده از کتابخانه قصر پادشاه را داشته باشد. پادشاه، شگفتزده در فکر فرو رفت: چیزی نخواستناش را باور کنم یا وصلههای پر کوکِ عبایش را؟
شمع پرفروغ ابدیت، در شبهای تاریک جهل بشر...
برای بزرگمردی چون ابوعلی سینا، خیلی زود بود که در 58 سالگی به ابدیت بپیوندد. بوعلیسینا رفت؛ اما کتابهای گرانقدری چون «اشارات»، «شفا»، «حکمت عرشیه»، «قضاو قدر»، «لغهالعرب»، «قانون» و... همگی، اشارهای است که فصلی از کتاب تاریخ که بوعلیسینا، نویسنده آن بود، هنوز ادامه دارد. یادش سبز!
ابن سینا، پا از قلمرو مکان و زمان فراتر نهاد، آوازه او به سراسر جهان رسید و نام او، جاودانه روزگار شد.
حجّتالحق، شیخالرّئیس، میراثدار بزرگ حکمت و فلسفه و طبیب بزرگ قرن است که «قانون»ش شفای روح آدمیان شد و «شفا»ی او، درمان جسم انسانها. فیلسوف فرزانه شرق، جادههای آسمان را
کاوید و تنگناهای ذهن انسان را گسترش داد؛ ولی با آن همه علم و دانش خاکسارانه چنین سرود:
دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت
یک موی ندانست ولی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت
آخر به کمال ذرهای راه نیافت
همیشه جاری
کاش روزگار در حق ما بخل نمیورزید و چون بوعلی، فراوان در اختیارمان میگذاشت! اما نه، بوعلی خود هزاران بود و همپای یک قبیله؛ آنگونه بود که رودکی گفته است:
«از شمار دو چشم، یک تن کم
وزشمارِ خِرد هزاران بیش»
نام بوعلی، یادآور علم و فلسفه و طب و حکمت است. انسان بزرگی است که قرنهاست بشر از مائدههای آسمانی «شفای» او، از خوان پربرکت «قانون» او و از نسیم دلانگیز «اشارات» او، جان میگیرند و از عطر و بوی آن، سرمست میشوند.
دیوانهوار، به جستوجوی دانش بود و نبض او، به شوق حکمت و فلسفه میتپید. در علم، چنان قد کشید که فراتر از دیگران ایستاد، و هنوز به هجده سالگی نرسید که همه علوم زمانش را فرا گرفت.
و اینگونه، بوعلی، میراثدار بزرگ علم شد و سرشار از حکمت و فلسفه، تا همواره در زمان جاری باشد و چون مهری تابان، جادههای روشنی را پیش پای آدمیان بگذارد.
سؤالات بیشماری هست که به رویت صف کشیدهاند؛ شانههایت سنگین شدهاند. به تالارهای خلقت راهیافتهای تا روزنهای بجویی به سمت رازهایش.
افق، تاریک است و قدمهایت در امتداد کرانهها، در جستوجوی خورشیدند. پی بردهای به جهل خویش و حواس پنجگانهات را بسیج کردهای تا بجویند، تا دل ذرهها را بکاوند؛ به هوای رسیدن به گوهر دانایی.
دستهایت را به پیر خِرَد سپردهای تا دالانهای طبیعت را بگردی، تا سرنخی از حقیقت بهدست بیاوری.
بارها از خویش پرسیدهای: «از کجا آمدهام؟ آمدنم بهر چه بود؟ و به کجا میروم آخر؟»
خواب نمیآید به چشمهایت و سطر سطر کتابها را در پی گمشدهات ورق میزنی؛ حقیقت کجاست؟ روحت تشنه است و معرفت میطلبد، خانه وجودت تاریک است و نور میطلبد. «آدمی چراغ است و علم، شعله آن، علم که باشد آدمی زنده است، علم که نباشد آدمی میمیرد» فارغ ننشستی تا بیقراریات را نوشتی. باید دردمند بود تا به درمان رسید؛ «هرکجا دردی، دوا آنجا رود».
دردمند بودی که به درمان رسیدی
یکبار با سماجتی پیگیر، رودخانههای علم را نوشیدی و دائرهالمعارف عصر خویش را رقم زدی. یکبار دیگر، دریای علم شدی و جوشیدی و از بیکران دانشهای تو، رودخانههایی دیگر سرازیر شدند.
دقیقه دقیقه جوانیات را بهپای مشق و مدرسه ریختی؛ رنجها بردی تا آیه «لَیْسَ لِلاْءِنْسانِ إلاّ ما سَعی» در تو مجسم شد.
حکمت ایمان
فلسفه، هنوز هم دانشجوی درس توست. پس از تو، هرچه آمدهاند، شاگردان تو بودهاند. فلسفه بعد از تو تنها شرحی است بر تو. تو «حکمت یونانیان» را خواندی تا «حکمت ایمانیان» را به اوج رساندی. زیتون مبارکی که تو در زمین تفکر کاشتهای، نسل به نسل و فرد به فرد، تکثیر شده است و اینک ما گرداگرد سفره اندیشههایت نشستهایم.
مشعل علم را برداشتی تا آتش پارسی نمیرد؛ دستهای طلب را برافراشتی تا دست مردان پارسی، برسد به آسمان دانش. تو، در کالبد ارسطویی معرفت روح ایرانیت دمیدی و ریشهاش را در گلستان اسلام استوار گرداندی. اینک اهالی علم، در تولید دانش ایرانی به تو اقتدا خواهند کرد.
بر پیشانی علم میدرخشی و در قلب حکمت میتپی.
سطرسطر اندیشههای به یادگار ماندهات، سرمشق تفکرات امروز ماست.
شفای بیماران دردمند، از قانون طبابت تو نشأت میگیرد و جویبار حکمت مشائیان، از زلال طریقت تو مینوشد و آغوش گرم کتابهایت، گرمابخش کالبد سرمازده ما شده است.
قلمهای تیزپرواز، وامدار دستان تواند که چکیده حرکت و تعالی را در مرکبهایشان چکاندی.
اشک شمع شبانهات، گونههای اوراق تاریخ را خیس کرد و باز هم پلکهایت را بسته ندید.
عمر پربار و کوتاهت، ضربات تازیانه رنج و آوارگی را به جان خرید، تا تو، تفکر دانشمند مسلمان را جاودانه سازی. به راستی که تو خورشید فروزان آسمان مایی.
«آشنای قلم»
دوات و قلم و کاغذ، آشنای دیرین تو بود که در راه علم قدم نهادی و به ورطه نامتناهیاش جان سپردی. اما صدحیف که دشنه و تیر و شمشیر، دشمن دیرین اوراق داناییاند و تو، برجستهترین هدفِ پیش روی آنها بودی.
اما سلاح جاودانه اندیشه را نمیتوان با زخم دشنه و شمشیر، از پای درآورد؛ آن هم اندیشه پُرصلابتی که در جان حقجویت ریشه دوانده بود.
کاش ماهیان دریا، ارزش وجود آب برای حیاتشان را در مییافتند تا قدر تو را پیش از فوت وقت میشناختند! افسوس که بندهای زنجیر جهالت جاودانه، دستان ذهن پویایت را به زنجیر بست تا آیندگان ثَمَری کمتر از باغ هزار بَرَت، بچینند. کاش امروز، آنها که اشارات رو به تعالی تو را یافتهاند، قَدرت را بیشتر بدانند!
«جاودانهترین»
دریای جوشان حکمتی و تا همیشه، بر ساحلِ دیدگان دانش میخروشی.
درخت پرصلابت دانشی و قامت استوارت تا همیشه سبز خواهد بود.
کهکشان نامتناهی فلسفه و طبابتی و فانوس ذهن پویایت تا ابد فراراه جویندگان طریقت روشن است.
تشنه طریقت دانایی بودی و اشعه اندیشههای تابناکت، تا همیشه تاریخ، بر سر مردمان این سرزمین، مستدام خواهد بود.
سال«370» هجری، در توابع بخارا، کودکی، گریههایش، مادر شادمانش - «ستاره» را در امید و عشقی مادرانه غرق میکند و نگاههای معصومانهاش برای پدرش - «عبدالله» امید و آرزوی دیرینهای به ارمغان میآورد.
چه کسی میدانست که نام این کودک، روزی از کهکشانها فراتر خواهد رفت؛ مرزهای دور و دراز را خواهد شکست و جهانی را در حیرتِ نبوغ و استعدادش، انگشت به دهان خواهد گذاشت؟
پلههای علوم، پهنه گامهای «حکیم»
«حسینبن عبدالله بن سینا» نابغهای است که در 16سالگی، مورد مراجعه دانشمندان معاصر خویش، در منطق و هندسه قرار گرفت.
در 18 سالگی از کسب همه علوم عقلی فارغ شده و سرآمد علمای تمدن اسلامی شد. در 21 سالگی،
یعنی عُنفوان جوانی - این متفکر، آغاز به تألیف کتب و رسالههای گرانسنگ خویش کرد و تا پایان عمر - از این کار فارغ نشد.
شعلههای آفتاب، ابرهای تواضع
آنسان که خورشید، از پس کوههای بلند میتابد و روشنیاش را به تن سرد زمین میساید؛ بوعلی سینا، از کوچه و بامهای «بخارا» تا «افشنه» اصفهان و «ری»، تابید و در این سفر پر از رنج و پربار، گاهی طبیب نالههای پریشانحالان میشد و گاهی تا آسمان هفتم، چشم میدوخت و تفکر در ذات بلند آفریدگار میکرد.
تواضع سقراطگونه و جمله «من نادانم»، جملهای مقدس و بلند است که از زبان خردمندان - شنیده میشود و ادراک مفهوم آن شاید آنقدر محال باشد که به عقوبت آن جامِ شوکران در - زندان «آتن» بیانجامد؛ ولی صاحب بلندترین برج دانش و فنون، با دلی سرشار از ایمان به حق فریاد میزند؛
تا بدانجا رسید دانش من
که بدانم همی که نادانم
پس همه دستها باید به مقام بلند حکیم بزرگ ایرانزمین، «ابن سینا»، بر سینه نشیند.
تو، ابتدای مهربانی خدا را نشانم دادی؛ وقتی امیدم در قطرات آخرش میخشکید؛ وقتی صبر
و تابم در پیچوخم دردناکی میپژمرد، تو در من جوانه سبز آرامش را به لطف توکل بر مهر الهی، رویاندی؛ سبزم کردی، پس از آنکه دیگر امید جوانهزدن در جانم پوسیده بود. تو را میستایم که علم و توانت را برای حیاتی دوباره، در دستانت میفشاری و عصارهاش را در پیکر خستهام میچکانی.
تو را میستایم؛ چنانکه باران را؛ که او بر دشتهای مرده میبارد و طراوت زندگی را در زیباترین
لحظه محبت، به ارمغان میآورد و تو هم قطرات خیرخواهی و نوعدوستی را به یمن عشقی که محبوب در قلبت ریخته است، به بیماران رنجورش میچشانی.
تو را میستایم...
تو را میستایم؛ چنانکه خورشید را؛ که او گرمای لطفش را، در تمام دریچهها و روزنهها، بیدریغ میپراکند و تو نیز برای شکفتن گلبرگ سلامت در پیکر دردمند ساقه، نژاد و قومیت و فقر و غنا نمیشناسی! تو را میستایم؛ چنانکه اندام سبز درختی صبور در کرانه داغ جاده را؛ که او گستردگی خنک سایهاش را به مسافران ناتوان از رفتن، نثار میکند تا دوباره پای در راه نهند و با انتهای سپید جاده تلاقی کنند؛ و تو نیز، نسخه مینویسی به امید شفای حکیمانهاش، تا کسالت را از جانهای مسافرانش بیرون کنی و به جاده لبریز از آینده، حضوری شاداب هدیه کنی.
تو را میستایم ای پزشک، ای دستان پر محبت خدا!
چه زیباست همت والای تو؛ وقتی به چشمانتظاری بیقرار مادری، در پَسِ درهای بسته اتاق جراحی، یکبار دیگر، آغوش گرم مادرانه را هدیه میکنی!
چه زیباست وقتی بالای نسخهات مینویسی «یامَنْ اِسْمه دواء» و تمام جانت اقرار میکند به حضور دائم آن حکیم محض، در شبنم نوازش بندگانش!
خدا را در حوالی لبخند بیماران میبینی
تو میدانی نشانی خانه دوست، در حوالی پلکهای بیماری است که در آستانه مرگ، دوباره به شادابترین روی حیات، لبخند میزند.
تو گرمای قلبی را لمس کردهای که در سردترین لحظه سکون، برای قدرشناسی از مهربانیِ خالق، دوباره تپیده است.
شاید برای همین، بوعلی را با آنکه فیلسوف بزرگی است، در هیئتِ طبیب مهربانی به یاد میسپاریم که دورهگَردِ همدردی و همیاری با بندگانِ خدا شده است! شاید برای اینکه تبسم زیبای خداوند را در لحظه پرشکوه شفای بیماران دیده بود.
شنبه
3 شهریور 1386
11 شعبان 1428
25.Out.2007
حالا خبر به خواب مادرم میبرند
که بعد از آن همه سال بیستاره
بوته یاس خانهمان گل داده است.
فردا که کبوترها به حنابندان آیینهها بروند،
سر راه، بوی نوزاد نی و نوا را
برای مزار ناشناس مادرم خواهند سرود.
حالا بیا برویم؛
برویم پای هر پنجره،
روی هر دیوار،
جانب هر پرچین،
تا دانه اسپند و خط خوشی از شعر باران بکاریم
تا کوچه پر شود از تبسم مایل به طعم ترانه!
این همه شباهت به خورشید
ای نخستین نواده از سلاله یاسها
و ای اولاد نسل هزاربار سوخته ققنوس!
تو این رسم محبت و نگاه آشنا را
از که، از کدام خاطره، از کدام رؤیا
به ارث بردهای؟
از کجا آمدهای، با این همه شباهت به خورشید؟
میدانی چقدر
گریههای گاه و بیگاه، در این گهواره خفته است،
تا نوبت به تو رسیده؟
نگاه کن
شاید در پَر قنداقه سبزت
مرهمی برای این جراحت کهنهسال داشته باشی!
حالا به گوش مادرم میرسانند
برای کودکش که به خواب دریا رفت
جانشینی آمده است!
... و خدا در وجود حسین(ع) تجلی کرد و شبیهترین مردمان به پیامبر را به او عطا فرمود، تا چشمان پدر، بدو روشن شود و قلبش به او آرام یابد.
چه تقدیر نیکویی بر قلم پروردگار جاری شد و چقدر خدا، خاطر حسین را میخواست که به جوانش سیمای نبوی و خُلق محمدی داد!
علی اکبر حسین! نمیدانم روزی که دیده به جهان گشودی، پدرت شادمان شد یا اندوهگین؛ چرا
که قلم تقدیر، اوج شکوفاییات را بافرو ریختن گلبرگهایت و اوج جوانیات را با افول زود هنگامت، در هم آمیخت.
قلمرو تو، به گستردگی تاریخ است و زمین، هنوز هم از شور جوانی در هم آمیخته با شهادتت، به خود میبالد و لبریز از غرور است. تو، طراوت جوانی را با شکوه ایثار، پیوند زدی و در قامت سروگونت، والاترین نمونه یک جوان را به تصویر کشیدی. جوان رعنای حسین! میدانم آنگاه که عزم رفتن کردی، دلت تنها نگران یک نفر بود. پدرت، که ناامیدانه به تو خیره شده بود.
جوان بود؛ اما...
جوان بود؛ اما آهنگ خاوران داشت و به سوی چشمه خورشید، میشتافت. با ابرهای سیاه، ناسازگار
بود و هرگز از خروش تُندرها نهراسید و مرعوب جاذبههای دروغین جهان مادّی نشد.
جوان زیبای حسین، چکاد پاکیها و خوبیها را فتح کرده بود و پرچم پیروزی را بر فراز آن برافراشت.
جوان بود؛ اما میدانست که بزرگی در فداکاری است و عزتمندی در ادب.
جوان بود؛ اما به این باور رسید که در دو راهیهای حق و باطل، عقل و نفس و خدا و شیطان، باید حق را برمیگزید و سراغ عقل رفت و به خدا روی آورد.
برای علیاکبر، همین افتخار بس که در قلب عرشی حسین جای داشت؛ تا آنجا که روز عاشورا، چون برای خداحافظی نزد پدر آمد و آنگاه روانه شد، همه دیدند که حسین نیز بیاختیار به دنبالش به راه افتاد.
میروی از پی خود میکِشیام
نه همین میکِشیام میکُشیام
شادمان یا نگران؟
در باغ امامت زاده و در دامان نور پروریده شدی و بدین گونه، از چشمه ایمان سیراب شدی و از جام عشق نوشیدی. تو، با ولادت خویش، دامن دامن نور به دیگران بخشیدی و سبدسبد شکوفه شادی به دوستان عطا کردی.
پسر جوان حسین(ع)! چقدر سرمست عطر خدا و مشتاق دیدار پروردگار بودی که حس جوانیات را در ازدحام دیدار انوار قدسی، به فراموشی سپردی و سفر دنیاییات را نیمهتمام رها کردی و سرودی خوش سر دادی که:
حجاب چهره جان میشود غبار تَنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم»
علی اکبر حسین! تو آن زمان که پلک گشودی، چهره پدر را شادمان دیده بودی، اما شاید از زمانی که پلک را برای همیشه بر هم گذاشتی و خرسند و شادمان از همه هستی دل کندی، تا همیشه دنیا، گوشه دلت همچنان نگران یک چیز است: چهره گرفته پدر؛ آنگاه که با رفتنت به سوی شهادت پنهان و آرام میگریست.
میخوانمت از گلوی رباب و چشمان حسین(ع)، در ظهری عطشناک و سخت.
میشناسم نگاه هاشمی و ابهت علویات را. دلت: وفور جوانمردیهاست؛ کلامت: آسمان.
نگاه کن، چگونه نفسهایت باورمان را سینه سرخ شدند.
ای بلاغت عاشق! شاعران، شانههایت را واژه میشوند. رگهایت را هیچ شمشیری درک نمیتواند؛ که چراغ آفتاب را سنگها، توان شکستن ندارند.
وقارت، شکوه محمد(ص) را به خاطر میآورد و قدمهای محکمت، طنین گامهای مهربانش را. زمین، ریشههای اصیلت را پاس میدارد.
فرزند رودخانه و کوه
آسمان بلندت را قد میافرازم تا همبال پرستوها، بهار آمدنت را به استقبال برخیزم. تو، همراه حادثهها بودهای؛ آنگاه که ماه را بر دریچههای آسمان، سر بریدند، وقتی که گیسوان بیدها را بادهای عصیانگر به یغما بردند و چشمههای زلالِ تنها را دستان سیاه شقاوت، گلآلود کردند.
شانه به شانه پدر، خیمههای بییاور را پاسداری کردهای.
ای فرزند رودخانه و کوه! آیههای اولین لبخندت، اطلسیهای بیشماری را به شکفتن نشاند. تو گویی خاک از آفرینشی تازه باز میگردد! آمدی و بارقههای معطرت، کوهستان را به هلهله خواند.
تا تنهایی بزرگ عاشورا
به خوشآمد گوییات، شقایقها میشکفند و دریاها میخروشند.
سپیدهدم یازدهم شعبان، افق آمدنت را طاق نصرت میبندد. بامهای جهان، کبوتر پوش این همه برکت، ثانیههای عاشق را مرور میکنند! تو میآیی تا تنهایی بزرگ عاشورا را تجربه کنی. میآیی تا دلهای نااستوار بنیامیه را هیبت صدایت به لرزه درآورد و تاریخ، در پیچوخمهای ابدیاش، تو را جاودانه به یادها بسپارد. نامت، روایت پایانناپذیر آفتاب است. میستایمت که تکرارت، رواج روشنایی است.
عشق، همواره از دامان«لیلا» به معراج میرود و سر به صحرا میگذارد و «مجنون» میشود. اما تمام «لیلا»های عالم باید بیایند و تو را سجده کنند؛ باید ببینند که از دامانت، رخسارهای مقدس زاده شد که یوسف نمام روزگار خویش است.
آه لیلا! چشمانت روشن باد به این مولود جمیل! تقدس پیامبرواری که در همین قنداقه تازه قدم، دل از تمام ملائک برده است.
آه لیلا! زاده تو، تمام لیلاهای روزگار را مجنون خواهد کرد.
پیشانیاش را ببوس که این تازهنفس، زود از آغوش مادرانهات خواهد رفت. این سوره رعنا، این محمد دوباره، این مرغ باغ ملکوت، دیری نمیپاید در دنیای زمینگیر.
آه لیلا! چه قمر منیری به دنیا آوردهای! این ارمغان بهشتی، نثار حسین که همه عشق و امید توست.
برخیز و برای تکان دادن گهواره این ارمغان، وضو بگیر.
عشق ناگزیر حسین(ع)
تو که آمدی، حسین(ع) دوباره جوان شد؛ و دلخوشتر به این روزگار پرآشوب.
عشق ناگزیر حسین بودی و با آن قد و قامتی که در مسیر بالیدن خویش، هر لحظه بیشتر به پیامبر(ص)شباهت میگرفت، چه میکردی با دل ثارالله!
شاید کسی ندید که در آن هنگامه ولادت، حسین که در گوش نوزاد خویش اذان گفت، همان لحظه پیش چشمانش، جوانی ذوالفقار را میدید که در ظهر عاشورا، چشم در چشم کفر، اذان میگوید و سپاه کینه، به خویش میلرزند که: اینک رسول خدا(ص) با این قامت جوان، از کجا رسیده و اذان میسراید؟
تقدیر چنین است
سلام، کودک زیبای من! گوش کن... پدر با تو سخنها دارد. مقدر است که تو تمام دلبستگی من باشی. مقدر است که میان من و تو، تنها عشق حاکم باشد و تمام رازهای آفرینش که در سینه من است را تنها تو از چشمهای پدرانهام بخوانی.
مقدر است که با تو دلگرم باشم؛ با تو که تجلی جمال خداوندی؛ که شبیهترین مردم به جد معصوم منی؛ که یوسف کلبه احزان منی.
مقدر است که به تو دلبسته شوم و در عاشورای فردا، دلبستگیام را پیشکش خداوندی کنم که به او دلبستهترم.
سلام، نهال نوپای حسین شهید! سلام، فرزند راستین ماه و خورشید؛ پیوند خورده با عطش و اشتیاق!
کوچکتر از آنم که بسرایمت.
واژهها به مبارکباد قدوم تو آمدهاند و من، اسیر دست واژههای فراریام. ای بوته معطر دودمان محمد!
هر روز تکرار میشوی و پایانی برایت نیست. من یک جوانم؛ کمک کن سکوت سرد و مکرر
سینهام، به جریان گرم محبت تو بیشتر بپیوندد. دل بزرگ و شانه ستبر خودت را از خستگی بیامان جوانان دریغ نکن.
خلق و خویت محمدی بود
مادر به تو افتخار میکرد و پدر با دیدنت، خستگی از شانه میزدود.
بالا بلند نخل تناور! وقتی قامت میافراشتی، دشمن چنان در دل میلرزید که انگار ذوالفقار علی در هوا به گردش درآمده است.
ای سربلندترین کوهها، پیرهنچاک بلندیات! غزلواره عشق و احساس و ایثار! فرزند راستین اسلام محمدی! آغوش بگشا که زمین، پای کوبان به استقبال آمده است و آسمان، دستافشان، به تهنیت برخاسته است. اندوه نیمهشبهای تنهایی من، تا حضور کتاب معرفت تو پایان گرفته است. جوانیام را پیشکش خلق وخویِ پیغمبریات کردهام؛ دست نیاز مرا در برهوت عصیان و سرگردانی بپذیر!
صدای گامهای تو، کوچههای مدینه را به یاد سبز پیامبر میاندازد.
قامت تو، نخلها را مبهوت کرده.
از کوچهباغهای آسمان، ملائکه به تماشای چهره ملکوتیت نشستهاند.
تو، نور چشم و مایه دلگرمی پدری. خورشید از روی پر فروغ تو دلگرم میشود و هر صبح میتابد.
تو سیمای پُر مهر پیامبر را در خاطر همه تداعی میکنی و همه را به یاد پیامبر میاندازی.
باغ، چشم انتظار بهار است
همه منتظرند تا تو بیایی و عطر و بوی پیامبر را بیاوری.
کربلا، با اندوه تلخ خویش تو را میطلبد. تو، نگاه تشنه دشت را میفهمی. تو همان محمدی،
ولی این بار با رسالتی و مأموریتی دیگر. گلوی خشک شمشیرهای ستم، تشنه خون تو است.
تو آمدی تا با خون سرخ معطرت، همه جا را آبیاری کنی. بیجهت نیست که باغ، چشم انتظار بهار است.
از ابرها باران نور میچکد
آسمان، در پوست خود نمیگنجد، زمین، مانند هیولای مستی، این پا و آن پا میکند.
چهره مهتاب از شرم گل روی تو، گل انداخته. ستارهها، گِردِ خانهای میچرخند و دَف میزنند و از
ابرها، باران نور میچکد. ستارههای گلابتونی، هلهله میکنند برای آمدنت. همه چشم در راهند تا تو بیایی.
نگاه منتظر همیشه حجم وقت را میفهمد. تو میآیی و ظلمت ادراک را چراغان میکنی و به همه چیز، هویت و اعتبار میبخشی؛ به جوانی، به پاکی، به حیا و شرم، به عبادت و عبودیت، به بندگی و زندگی و...
تو میآیی و همه خوابهای مسموم، تبخیر میشود. تو میآیی و نور، در رگهای زمین جریان مییابد.
«رواق منظر چشم من آشیانه توست
قدم نما و فرود آ که خانه خانه توست»
تو نیمه دیگر پیامبری
تو، نیمه دیگر پیامبری؛ چون چشمهایت تا ابدیت ادامه دارد؛ چون درد سیال صدایت را کسی نمیفهمد؛ چون صدایت، بوی غم میدهد؛ بوی سیب. و درنگاهت غمی تازهنفس، لانه کرده.
راه برو تا خدا قضاوت کند؛ تا همه اعتراف کنند! راه برو تا نگاه تبآلود خورشید، التیام یابد و دردش نیز! راه برو، شبیهترین مردم به پیامبر(ص)!
خورشید، در تب مادرزادیاش میسوزد، وقتی به تو میاندیشد؛ تو در تصور هیچ کس نمیگنجی.
دریا در کوزه نمیگنجد؛ ما نمیتوانیم تو را بفهمیم.
یکشنبه
4 شهریور1386
12 شعبان1428
26.out.2007
هر که را که از در به دیدار تو میآید، با لبخند، احترام میکنی و با سلام، به استقبال میروی. چونان آبی زلال و خنک که عطش مسافران خسته را مینشاند، آتششان را فرو مینشانی و کمکشان میکنی. غصههایشان را چون قصه میشنوی تا سبکبار شوند و دستگیریشان میکنی تا خستگی این همه پله و اتاقهایی را که جابهجا شدهاند، از یاد ببرند. وقتی پروندهای را با روی خوش امضا میکنی، پرونده عمل خودت را زیبا کردهای. امروز، روز توست. همیشه، تمام توانت را جمع میکنی تا همه مراجعین خود را راضی نگه داری.
رضایت خلق؛ رضایت خدا
هر امضای تو، لبخند رضایتی است که بر لب مراجعین مینشیند. انگار ستارههای آسمان را به دنیای بیستارهشان بخشیده باشی! با شادی مردم شاد میشوی و با غمهایشان، غمگین. لحظهای را در خدمت به خلق، به غفلت نمیگذرانی. اندوه مردم، اندوه توست و شادیهایشان لبخندت.
نه خط میگیری و نه خط میخوانی. به جای همه پیشنهادهایی که میشود، تنها به لبخند رضایت مراجعین و خودت دل خوش میکنی و زیباتر از این، پاداشی نمیخواهی. نان حلال، روزی توست. هر چند کم، اما قانعی و شاکر. فقط به رضایت خدا میاندیشی.
چهارشنبه
7 شهریور1386
15 شعبان1428
29.out.2007
... و سلام بر تو. آن دم که از مشرق لایزال طالع میشوی تا سِرِّ خلقت آسمان و زمین باشی! سلام بر تو که روز تجلی را بشارت دهندهای و صبح خدا را، مژده!
سلام بر تو که اشراقها را درنوردیدهای و جهان را در خلسه حضور خود، معلق گذاردهای؛ هر چند لحظهای، نگاه ولایتت را بر این گستره محتاج، دریغ نخواهی داشت!
تولد انتظار
شعبان، به نیمه خود رسیده و اشتیاق جهان، به بینهایت. لحظهها در هیجانی روحانگیز، جریان گرفتهاند. قرار نیست، انتظارها به سر آید؛ چرا که اینک جهان در انتظار تولد انتظاری است که معیار صبرها و عطشها و ترازوی ایمانها و اعتقادها خواهد ماند. به زودی، خلقت به نقطه عطف خود میرسد. این را نفسهای حبس شده در سینه، گواهی میدهد.
لحظه موعود
چه کسی ژرفنای این موهبت لایزال را درک خواهد کرد؟
چه کسی گستره این ارتفاع یقین را مجال تماشا خواهد یافت؟
چه دلی است آن دل که در رونق این میلاد عظیم، به خانه امام عسکری(ع) گذر کند و اسیر نشود؟
مگر میشود در دایره این حضور، قرار گرفت و قرار نگرفت؟! گاه شکوفایی انسان رسیده است. لحظه موعودی که زمین، ظرفیت درک منجی را پیدا کرده است.
چه کسی جز او، شایسته مقام نجات است؛ وقتی پیش از خلقت آدم، به حلول آسمانیاش، مژده داده شده است؟!
میآید، تا...
میآید، تا آمدنِ روح در کالبد زمان را به نمایش گذاشته باشد. میآید، تا ورود نفس در رگ درختان را اذن داده باشد.
میآید، تا مسیر رفتن را هموار کند. میآید، تا آمدنیها را به تصویر باور خاک بکشاند.
سلام بر این آمدن سبز که تا ابدیت رونق خواهد داشت!
آفتاب، از همه پنجرهها لبریز شد و نسیم، بوسه بر پیراهن غنچههای معطر زد.
پیلهها پروانه شدند و پروانهها پرواز.
همه لبهای خسته از گفتن، با لبخند آشتی کردند. تو که آمدی، چشم همه آینهها روشن شد و دستهای تنها مانده، دلگرم شدند.
فانوسهای زمزمه روشن شدند تا مرثیهها را ترانه کنند و به ماهیها یاد بدهند که دریا را میشود با کلمات آواز کرد.
تو که آمدی، دنیا گلستان شد و باغها با بهارها پیمان بستند تا همیشه بهاری بمانند.
تو آمدهای تا...
شاید دلیل خلقت آدم تویی؛ چرا که همه راهها به تو ختم میشوند. حتم دارم جادهها سر به پای تو گذاشتهاند تا به مقصد برسند.
تو آمدهای تا ازل را با ابد پیوند بزنی و غمها را به لبخند مبدل کنی.
سرنوشتها را تو ختم به خیر خواهی کرد و همه دستها را به دوستی خواهی رساند.
تو که بیایی، دیگر هیچ کودکی غمگین نخواهد بود.
حتم دارم که بعد از آمدنت، هیچکدام از شبهای آسمان، بیمهتاب نخواهد ماند.
وقتی که تو بیایی...
عدالت، کلمهای است که تنها با آمدن تو کامل میشود. تنها تویی که میتوانی عدالت را خوب بنویسی، حتی زیباتر از همه شعرهایی که شاعران سرودهاند.
در سایه دستان تو، زمین آسوده از خیال همه جنگهای جهانی، آرام خواهد خوابید. وقتی که تو بیایی، هیچ دموکراسی باعث کشته شدن زنان و کودکان بیدفاع نخواهد شد.
تو که بیایی، تنها دموکراسی، عدالت خداوند است که جاری خواهد شد.
امروز، گلهای نرگس در اولین تلألؤ خورشید بامدادی، خبر از شکفتن آخرین غنچه باغ امامت میدهند؛ آنکه مبارکی قدومش، سرآغاز مساوات و عدل و دوستی در میان خلایق است.
ای زمین! دستانت را بگشای تا بینهایت را در آغوش بگیری که قرآن، منتظر نزول اوست. «وَ نُریدُ أَنْ
نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی اْلأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ».(1)
1) . قصص: 5.
طلوع کن ای ماه نیمه پیدا
بوی خوش تو در کوچههای جان پیچیده است یا ابا صالح! ماه نیمه شعبان، از جمال نورانی تو، سر از آسمان خم کرده تا تماشایت کند. زمین نیز مثل آسمان، دنبال آبی شدن و یکرنگیست و تنها تویی که عبور نسیمهای رحمت را در سیاهخانه دلها میسر خواهی کرد. طلوع کن ای ماه نیمه پیدای شعبان، تا سلسله جنبانِ قلبمان، به طمأنینه یادت آرام گیرد.
«نگارا جسمت از جان آفریدند
ز کفر زلفت ایمان آفریدند
جمال یوسف مصری شنیدی؟
تو را خوبی دو چندان آفریدند»
فخرالدین عراقی
پلکی بزن!
ای سبزینه نگاهت، آغازگر بهار ایمان! بر ما بتاب تا شبستان وجودمان از مژده میلاد تو نورباران شود. سبدسبد شکوفه کن تا از گلاب جانفزای عبودیت، فضای دلها را عطرآگین کنی.
ای آسمانیترین! پلکی بزن!
ساحل امید
تو را محمد(ص) وعده داده بود و عاشقان، یازده پشت انتظار کشیدند تا آمدی.
بام بلند تو را جز پلکانی از خون پدرانت طی نکرد. ای بهترین اهل زمین! کدام دست بر بلندای تو اقتدا کرد و خالی فرو افتاد؟ ای ساحل سبز امید! چه خوش موج میزنی! تو بزرگتر از آنی که یکبار متولد شوی؛ ما هر جمعه چشم انتظار تولد دوباره توایم، ای بهانه تپیدن قلب تاریخ!
زیرنویسها
آوری، تقارن اشک و لبخندمان، روز جهانی عشق را جشن بگیرد.
به باران یکریز این روزها، چشم میدوزم و پنجرههای انتظارت را مرور میکنم. تقویمهای نیامدنت، بیشمارند و من در شعلههای هر روزشان، خاکستر میشوم.
از جادههای مانده در مه، نشانیات را پرسیدهام. از غروبهای ممتد آدینه، از گندمزاران خفته دور دست، تو گویی هیچ مسیری ردپایت را تجربه نکرده است.
ای مسافر موعود! باز گرد و این ایستگاه بیچمدان را پر از هیاهو کن.
صدایمان کن، وقتی که ناامید و مجروح، از گردنههای برفی منتظر، پایین میآییم!
ما را دریاب، در حجم این همه تاریکی! آفتاب نگاهت را بر مزارع جانمان بگستران!
روزی که تو بیایی
ای آنکه آمدنت، دیوارها را فرو میریزد و شعلههای خشمت، دامنِ هر چه سیاهی است میگیرد! وقتی بیایی، وقتی جمعه موعود را قدم بگذاری، این چشمهای ماست که فرش راهت خواهد شد.
آن روز، هر آنچه بغض مچاله در گلو داریم، بر خیابانهای آمدنت جاری میکنیم. از روزهای بیتو میگوییم و بادهای مسمومی که باورمان را شکسته میخواستند؛ از ابرهایی که مدام باریدند و آفتابی که طالع نمیشد.
با تو از آتش این همه ظلم میگوییم و ترازوی تاربسته عدالت.
آخرین پنجره
آن روز که تو بیایی، هندسه روزهایمان را خورشید درخواهد نوردید، میآیی و بر ابعاد خمودهمان نور میپاشی؛ دستمان را بر گردن ماه میاندازی تا وسعت روشنایی، تار و پودمان را طی کند.
با تو، کسالت دیرپایمان، به تکاپوی شگفت بدل میشود. با تو، زمزمههای خاکستریمان را فریادی سرخ، به آتش میکشد.
میآیی و ما، سپیدهدمان را سلام میگوییم؛ با لبخندی که آسمان را میشکوفاند. ای آخرین پنجره!
چه وقت از تو سرشار میشویم؟
«مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید
که زِ انفاس خوشش بوی کسی میآید
از غم و درد مکن ناله و فریاد که دوش
زدهام فالی و فریادرسی میآید
ز آتش وادی ایمن نه منم خرّم و بس
موسی اینجا به امید قبَسی میآید»
قرنهاست، دیوار کعبه منتظر است تا تکیهگاه مردی باشد که با باران آمدنش، این خاک عطشناک را سیراب میکند و بر دلهای زخمدیده، مرهم مینهد؛ چشمان خسته منتظران را مینوازد و روشنایی میبخشد.
او خواهد آمد؛ با سیصد و سیزده طلایهدار آفتاب؛ تا انسان را از انبوه تیرگیهای توانفرسا برهاند و آنگاه او را به خورشید برساند و بر قلههای سپیده راستیها و یکرنگیها جای دهد؛ روح زمینگیرش را بر بال همای سعادت بنشاند، تا بشر، برای نخستین بار، به ادراک پرواز در اوج انسانیت برسد و نمونهای از «بهشت گمشدهاش» را در همین کره خاکی بیابد. آن روز بشر، گلپوشترین بهار را تجربه خواهد کرد و پرشکوفهترین فصل تاریخ را.
نفس باد صبا مشکفشان خواهد شد
عالَم پیر دگر باره جوان خواهد شد
«از دست غیبت تو شکایت نمیکنم»
ماییم و چشم به راه وعده مصطفی(ص) که فرمود: «اگر تنها یک روز، از آن دنیا باشد، مهدی(عج) خواهد آمد تا بساط ستم را برچیند و پرچم عدالت را برافروزد».
آه، پسر فاطمه! چقدر دلهای شیعیان لرزید، آنگاه که به آخرین سفیرت نگاشتی: «ای علی بن محمد سمری! تا شش روز دیگر از دنیا خواهی رفت، امور خویش فراهم آور و به هیچ کس برای جانشینی وصیت مکن؛ به تحقیق، غیبت کبرا واقع شد و ظهوری نخواهد بود تا آنگاه که خدای متعال فرمان دهد.» با این همه:
«از دست غیبت تو شکایت نمیکنم
تا نیست غیبتی ندهد لذتی حضور»
کاش روزی که میآیی، میزبانی شایسته برای تو باشیم و بتوانیم فرشی از قلبهای روشن، پیش پای تو
بگسترانیم و چلچراغی از دلدادگی و جانافشانی، به احترام قدوم تو، بر فراز خانههامان بیاویزیم و همنوا با حافظ چنین بگویم:
«رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد
که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست»
«به خدا میسپارمت»
کدام آدینه به تمام آدینهها خواهد بالید؟
در کدام جمعه، فروغ الهی از سیمای مهدی خواهد تابید؟ و کدام «ندبه» به بلندای اجابت بار خواهد یافت؟
آقا!
منتظران را به لب آمد نَفَس
ای زِ تو فریاد، به فریاد رس
روزی خواهد آمد که اراده منتگذار محبوب، پرده برمیگیرد و چشمها در شگفتی و شکفتگی، سواری را خواهند دید که از میان فضای مهآلود «غیبت کبرا» بیرون میآید؛ آراسته و پاکیزه، خشمآهنگ چونان رعد و تندر و نرم و مهربان، چون نسیم صبحگاهی؛ تا با نهیبش ریشه تباهیها را
بسوزاند و با آفتاب مهر و نسیم لطفش، نهال همه خوبیها و زیباییها را یکجا بارور کند و به شکوفه بنشاند.
آقا! نمیدانم در کدام سرزمین هستی؛ هر کجا که هستی،
ای غائب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
«ز توفان غم مخور»
«ای دل غمدیده حالت بِه شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور»
سالهای بیقراری و دوری، از پی هم میآیند و میروند و رنجهای پیوسته، همچنان دلهامان را میخراشد. میدانیم که تا انسان سرگردان امروز، دست در دست مهدی نگذارد، آسمانی نخواهد شد، چون کودکی که تنها در دامان مادر آرام میگیرد و تا دست در دستان مادر ننهد، از آسیبها حفظ نخواهد ماند.
ای لبخند تاریخی حکومت عدل و ای رؤیای تغییر نشده همه آنها که سحرگاهان، پایکوبی نور را به خواب میبینند و به تو تعبیر میکنند! چشم به راه گامهای بهاری و عدالت آسمانیات هستیم و در «ندبههامان» آهسته با خود چنین نجوا میکنیم:
«ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون تو را نوح است کشتیبان، ز توفان غم مخور»
زمین، روی مرز غروب ایستاده است.
عبور و مرور ستارهها، ممنوع است و ماه، در خانهاش زندانی. به هر جای شب که بیاویزی، سیاه است. گردونههای زمان، نمیچرخند؛ تا مگر اتفاقی تازه بیفتد.
عقربهها، روی ساعت صفر، به خواب رفتهاند!
کور سوی امیدی که میوزد، باد است؛ باد تنهایی!
چشمبند زدهاند به نگاهها، دستبند زدهاند به خواهشها و حقیقت، محروم است از دیده شدن!
لشکری از استعادهها، واقعیت را دوره کردهاند.
راه دل، به دل باز است. در این وادی خاموشان، قلبها خروشاناند و سینهها جوشان؛ کافی است گوش به زمین بچسبانی تا علیرغم سکوت کهکشانها، غریو مواج آتشفشانها را بشنوی... که در کمیناند.
زمین ساکت است و زمان ساکت، تنها نیلوفرهای آبیاند که فریاد میزنند. زمین در سکوت رسانهها غرق شده است! صدا به صدا نمیرسد. تنها آذرخشهای خشماند که در تاریکی روشن میشوند. جای نگرانی نیست؛ «آن وعده که نزدیک است فتح کربلاست».
از دل تاریکیهاست، که آفتاب متولد میشود.
«ز کار بسته میندیش و دل، شکسته مدار / که آب چشمه حیوان درون تاریکی است» فرهنگ انتظار، به بار نشسته است.
جوانه زدنهای عشق، روز به روز زیاد میشود. شیعه را دیگر نمیتوان نادیده گرفت.
صلح را شکستهاند، امنیت را در گورهای دستهجمعی باید جست. دیروز جنگ، امروز جنگ؛ دیروز ظلم، امروز ظلم... و «فردا بیگمان این سمتِ عالم روی خواهد داد / سرانجام عجیب اتفاقاتی که
میگویند».
...
... و فردا ورق خواهد خورد، صبح خواهد آمد
و آفتاب جهانگیر خواهد شد.
تو میآیی؛ با شبکلاهی از پرهای نسترن و قبایی از تار و پودِ سبزینههای عید.
تو میآیی؛ با دستانی که وسیع است.
تو میآیی؛ با زمزمه سوره قدر؛ با شعار بلندی از دادگری.
تو میآیی؛ پروانه به دوش، باد بر کف و آسمان در سَر.
تو میآیی؛ با آبشارهایی که همیشه بودهاند و ندیده بودیمشان؛ سرودهایی که خوانده بودی و نشنیده بودیمشان؛ با همان ترازوی موعود که در کفهای محبت و در کفهای دیگر، دل انسان است؛ پس دلها را با وزن و سنگینی مِهر، اندازه میکنی.
تو میآیی؛ با خواب سفید کبوتران در خاطر؛ با عزم نجات خفتگان در دفتر.
تو میآیی؛ روزی برای پایان اندوه و ختمی بر پاره کتابِ تنهایی.
تو میآیی؛ انتهای صبوری تمامی جمعهها.
امروز آمدهای
مقدم تو، اشکباران!
کسی چه میداند؛ شاید یک روز، یک عاشق سادهدل، از خواب سیصد ساله اجداد غارنشین بیدار شده و دلش برای زیارت سید سامرا پر کشیده است!
کسی چه میداند؛ شاید دلش مسجدی خواسته با گنبد فیروزهای و منارهای نه خیلی بلند که پر باشد از کبوترهای سفید و خاکستری و شبستانی که گوشه گوشهاش، مهر و تسبیح و چادر نماز و زمزمه «ایاک نعبد و ایاک نستعین» موج بزند و یا حتی یک چاه که هیچگاه از عریضههای طولانی پُر نشود!
از کجا معلوم، شاید در خیالش با هزاران زن و مرد زائری همراه شده که با پای برهنه، شبهای
سهشنبهشان را یکجا در آغوش مسجد میریزند و یا از کنار کسی گذشته که سر بر دیوار، دعای توسل میخواند و ممکن است به او التماس دعایی هم گفته باشد؛ آنگاه، همانجا روی خاکهای بیابان نشسته و در حسرت مسجدی برای دلتنگی غروب جمعهها، آهی کشیده و قطره اشکی از گوشه چشمش چکیده است و همان، اولین آجر مسجد شده است!
خدا میداند چند عاشق سادهدل دیگر از آنجا گذشته و آه کشیده است و آرام آرام از ذکر، از عشق، از راز و نیاز، مسجدی بنا شده است با گنبد فیروزهای و منارهای نه خیلی بلند؛ و یک روز، یک زائر ناشناس آن را جمکران نامیده است!
کسی چه میداند؛ شاید او همان سید سامرا باشد!
شاید او را جایی دیدهای
فکر کن، شاید یادت بیاید که چند رهگذر ناشناس، با عطر نرگس و طعم یاس، از کنارمان گذشته و ما به رسم عادت او را نشناختیم!
حتی شاید به او تنه زدیم و با یک «ببخشید» ساده از کنارش عبور کردیم؛
یا بیحوصله در جواب سلام آشنایش، سری تکان دادیم؛
و یا از نان داغ و تازهای که در صبحی زود تعارفمان شده، بیاعتنا گذشتیم!
فکر کن، شاید یادت بیاید که آخرین بار، با عجله از چه کسی بلیت اتوبوس گرفتی و قرار شد پولش را برای بیخانمانی گنجشکها صدقه بدهی!
یا در آن شب دیروقت که پرنده در خیابان پر نمیزد، چه کسی ماشینت را هل داد تا روشن شود! و یا آن کاسه آش نذری که بوی نعنای داغ و کشک تازهاش تا هفت محله پیچیده بود، از طرف چه کسی بود؟
هر روز، ناشناسی با عطر نرگس و یاس، از کنارمان میگذرد که شاید همان سید غایب ما باشد؛ بدون اسب و شمشیر و لشکر سیصد و سیزده نفره!
فکر کن، حتماً یادت میآید که آن نگاه فیروزهای را در جایی دیدهای؛ جایی در همین نزدیکیها!
نگاهت آهنگ وزیدن دارد و نفسهایت ابهام ابدیت را تفسیر میکند. سامرا تو را گرم در آغوش میگیرد و صدها ستاره از افق آبی تو تا سرزمین قدسی لَوْلاک پر میکشد؛ و خداوند تو را از بهشت به
آدمیان هدیه میکند، با قامتی پیچیده در شولای عشق.
تو میآیی و عطر آمدنت، مشام خسته زمین را پُر میکند از بوی خوش زندگی.
تو میآیی و دستان آسمانیات، شرارههای شعف را در ظلمتکده زمین میپاشد.
تو میآیی و هنگامه آمدنت، پروردگار، عرش را به دستهای رنج کشیده زمینیان هدیه میکند.
تو میآیی و تمام جادهها، به روشنای نرگس چشمان تو ختم میشود. میآیی و تمام پنجرهها، رو به سیمای دلربای تو باز میشوند؛ تمام رودها، با زمزمه نام تو، مسیرشان را تا رسیدن به دریا طی میکنند؛ تو میآیی و پروانهها، نام تو را بر اوج بلندترین قلههای عشق، حک میکنند.
نامت، ذکر مقدس ماست
مهربانم! قدمهایت، جادههای شب را میشکند. نامت، ذکر مقدسی است که از دهان فرشتگان میتراود. مولایم! آفتابگردانها از دستهای روشن تو، التماس دعا دارند و کوهها، با تمام استواریشان به شمشیر عدالت تو پشت گرماند و زائران تو، نه تنها در سامرای سبز که تو را در تمام خاک جستوجو میکنند.
ماه به نیمه رسیده و قرص کامل مهتاب، در تاریکی قیرگون شب خودنمایی میکند. لحظهها آستین مبارکترین تولد تاریخند و زمان، با تندترین قدمهای خود، سر تا سر جاده شب را میپیماید تا به پیشواز صبحی بشتابد که با طلوع تو روشنتر و نورانیتر شود.
دشتهای گل نرگس، عطر شامهنوازشان را گم کرده و بوستان سبز امامت، از شوق رویش آخرین جوانه سبز، غرق در سرور، به انتظار نشسته.
فرشتگان آسمانی، پایکوبان و سبزپوش، راهی از آسمان تا به زمین را با زیباترین و نورانیترین انوار خود فرش کردهاند و برای بدرقه آخرین منجی عالم بشریت از آسمان، لحظه شماری میکنند و زمین از میزبانی این ستاره فروزان، به خود میبالد.
شمارش معکوس ثانیهها میآیند تا قدم در لحظه موعود میگذارند.
انتظار، جامه وصل میپوشد.
تو، متولد میشوی و مهتاب یادت، در تاریکترین و سیاهترین شبهای تنهایی، چراغی از نور امید، در دلهای دردمند و ستمدیده میافروزد و گلهای نرگس، عطر شامهنواز نفسهایت را برای همیشه در سینههاشان حفظ میکنند.
هزار و سیصد و هشتاد و عشق... دلتنگم
برای وعده فریاد و عشق دلتنگم
هزار و سیصد و هشتاد و موسم خورشید
که اتفاق نیفتاد و... عشق... دلتنگم
جنون شاعر ناخوانده هم تماشایی است
چنین که در شب میلاد و عشق، دلتنگم
هزار و سیصد و هشتاد و بغض بغضْ غزل
نصیب دلشدگان باد و عشق!... دلتنگم
غزل کبوتر بیآشیانِ چشم به راه
امیر پنجه فولاد و عشق... دلتنگم
شبی که یک به یک کوچهها چراغانی است
و گوشه گوشه چشمان ما چراغانی است
«چراغ رابطه» در دست و جستوجو در چشم
هزار بغض، گره خورده در گلو، در چشم؛
درین پیادهروها سخت چشم در راهم
به انتظار شما سخت چشم در راهم
بیا که غنچه به غنچه جوانه خواهم زد
و با تو خنده به روی زمانه خواهم زد
بیا که شاخه به شاخه ستاره خواهم داد
«به آفتاب، سلامی دوباره خواهم داد»
یه جایی اون دور دورا نشستی و
خندهها و گریهها رو میبینی
زیر گنبدِ کبود زندگی
همه دردای مارو میبینی
میبینی اگه سیاه اگه سفید
دلامون کجا میرن کجا میان
میبینی ثوابا و گناها رو
که یکی یکی سراغ ما میان
واسهمون دست دعا میشی و بعد
غصه میخوری برای زخمامون
پا به پای شادیمون میخندی و
میگیره دلت برای اخمامون
میدونی حتی اگه که رو سیاه
دلمون دچار انتظارته
خزون روزایِ سردرگمِ ما
عمریه منتظر بهارِته
پس کجایی؟ تو که مهربونی و
طاقت اشکای مارو نداری
نمییای تو این همه چراغونی
پا به کوچههای اینجا بذاری؟
عاشقونه آب و جارو میزنیم
دنیا رو واسه شب تولدت
باید این دستهگُلای نرگسو
بذاریم تو دستای گرم خودت
کاغذای رنگی و عطر گلاب
این همه نقل و نبات و شیرینی
وایسادن دس به سینه تو کوچهها
که بیای و شادیشونو ببینی
ولی نیستی و سرور شب عید
خنده تلخی میشه رو لبمون
قراره جشن تو رَم گریه کنیم
امشبم بشه مِثِ هر شبمون
باید آروم بشینیم غمگین و شاد
جای خالی تو رو سکوت کنیم
تو که نیستی خودمون به جای تو
شمعای تولدتو فوت کنیم
از آدم، از شروع فصل شالی مینویسند
و گاهی مستند، گاهی خیالی مینویسند
زمان؛ وقت کجا؛ در روستایی از کی آباد
تو را هم راویان از آن حوالی مینویسند
کشاورز بلوغ، از گندم مویت درو کرد
لقب را دختران بر دار قالی مینویسند
هلا! ای پاسخ صبح درختان در شبِ دشت
چرا نام تو را بر گل سؤالی مینویسند؟!
به جزر و مد توفانت، یقین دارند، امواج
کمی بگذر که شنها احتمالی مینویسند!
عبا را بتکان! برخیز! شالت را بیانداز!
ببین انگشتهایم با چه حالی مینویسند؟!
میگریم و میگریم و باران نمیگیرد
جز نامتان، چیزی درونم جان نمیگیرد
در ذهن من رؤیای دیدار شما جاری است
داغ دلم جز با شما درمان نمیگیرد
وقتی بیایی، ذهن پویای قلمها را
توفان وهمانگیز نام و نان نمیگیرد
آقا، چرا طعم تمام جمعهها تلخ است؟
آقا، چرا آدینه را عرفان نمیگیرد؟
آقا، فضای سینه چشم انتظاران را
عطر شمیم روضه رضوان نمیگیرد؟
از دوریات بیطاقتم، آنسان که حتی اشک
از دیده مشتاق من فرمان نمیگیرد
تبعیدی فصل فراقم، رو به پاییزم
میگریم و میگریم و باران نمیگیرد
سالهاست که خاک، بخشندگی را میزاید؛ ولی فرزندانِ شیرینِ موهبتِ خدا را، یکسان، میان دستهای انسان تقسیم نمیکنیم؛ سهم چشمهای امید، لابهلای اندوختههای من و تو پنهان مانده است. آیا کسی هست تا گرسنگی دندههای بیرون زده فقر زمینیان را معترض شود و تشنگی دیرینه حقخواهان را پاسخ دهد؟ افسوس که آسمان، یکسان بر همه بارید، اما تنها دستهای «مقتدر» مائدههای خاک را صاحب شدند؛ غافل از آنکه مستضعفین، صاحبان اصلی زمین خواهند شد. بیاییم پیش از دادخواهی
چشمانِ معصوم فرزندان قوتهای لایموت، یکرنگی را تقدیمشان کنیم که فردا دیر است.
تقصیر ماست اگر...
تقصیر ماست، اگر پدرانِ دست خالی غروب، نداشتههایشان را به خانه میبرند و برای نان در حسابهای فردا، تنها انگشتهای یک دست را شماره میکنند.
تقصیر ماست اگر هنوز چراغهای کوچه، روشنایی دفترهای مشق کودکان ضعیف مدرسه است.
امروز، شهادت میدهیم که محمد(ص)، قانون و جانشینان او در رکوع خود، انگشتری هدیه میکنند تا هیچ سَرِ گرسنهای، بر بالین شهر، شبانه به خواب نرود.
برخیز ای چشمهای همیشه در خواب من! علی گونه بودن، بخشندگی میخواهد.
دستهای عدالت طلب
ای دست بینصیب استضعاف! ببخش اگر خاکریزهای فاصله، به دور خوشبختی تو حصار کشیده است! ببخش اگر روزمرگیهای آدمی، حسابهای جاری غرور را در دفترچه خودپرستی بسته است.
حالا وقتی میخواهم صدایت کنم، نامِ محروم را در ابتدای اسمت میبینم؛ آنجا که در دهلیزهای انتظار، دست یاری دراز کردهای، امتداد دو دست یاری طلب تو، علامت موازیِ عدالت است. بیایید این قانون را اثبات کنیم.
فقر و تجمل
هیچ رخسار گل انداختهای در سرنوشت چهرههای رنگ پریده همسایه، بیتقصیر نیست و هیچ خندهای نمیتواند با وجود حزن دیگری، به ادامه خود امیدوار باشد؛ آنجا که در کنار گودالهای ناتوانی و فقر، ستونهایی از فخر و تجمل به پا میشود.
چه نزدیک است زمین خوردن در جهانی که نیمی از زبالههای آن، گرسنگان نیم دیگر را سیر میکند!
زیرنویسها
ستونهای کاخ خوشبختی ما، تنها قامتِ برافراشته خمیدگانی است که یاریشان کردیم تا بایستند و زندگی را با ما تماشا کنند.
همانگونه که جسم انسان با تقسیم یک سلول آغاز میشود، روح او نیز هنگامی رشد میکند که آنچه را دوست دارد، با دیگری تقسیم کند؛ بیایید به یاری افتادگان بشتابیم.
بیگمان، داستان بلند خلقت، به سعادت و ایمان نسل آدم ختم خواهد شد.
در ورایِ این روزهای کویری و خشکیده که خار و خس اندوهش، در پای احساسمان خلیده است، در پستوی پوسیده زمان که محرومان و پابرهنگان را در آغوش بیمهر آن جایی نیست، در پایانِ کورهراه تردید و سردرگمی آدمیان، دولت آن یارِ مهربان در راه است. مژده آمدن آن موعود صمیمی، در میان شکوفههای معطر کلام خالق، قلب شکسته مخلوق را میرُباید و شمیم دلانگیز
بهارانش، مشام اهل دل را از زنبقهای امید پُر میکند. «همانا زمین از آنِ خداست و... عاقبت برای پرهیزکاران خواهد بود».(1)
ابرها کنار خواهد رفت
هنوز هم ستارههای ایمان، در آسمانِ قلب بشریت سوسو میزنند. هر چند گاهی ستارهای نزدیک، دریچه چشمها را از نورانیت ناب خود سرشار میکند و گاه، ستاره بیرمقی، تنها حضور ِ روشن خود را در اعماق تیره آسمان نمودار میسازد؛ ولی سرانجام، سپیده آن روز موعود خواهد دمید؛ روزی که شعاع متراکم خورشید ِ یقین، ابرهای تیره دودلی را کنار خواهد زد و در تمام مرزهایِ دور و نزدیک، فراگیر خواهد شد. ایمان، ریشههای تنومندش را در رگهای گسترده زمین پراکنده میسازد و دیگر مستضعفی بر پهنایِ آن نمیماند که حلاوت آیین حق و دین قیّم را نچشیده باشد.
دولت جهانی عشق
مردی روشن، از فراسوی فرسوده این روزها خواهد رسید که ردای سبزش، بر تن برهنه زمین، تنپوش امنیت و آرامش خواهد کشید. دیگر کودکی در پس خرابههای شهر، گرسنه سر بر بالین یتیمی نمینهد. دیگر موشکهای جلاد مرگ، کابوس شبانه مادران و بیوهزنان نمیشود. روزی، سوار سپیدپوش قصههامان، از جاده انتظار خواهد رسید، تا دخترکان بیپناه، آسودگی را در سایه گسترده مهربانیاش بجویند. نوید رسیدنِ دولت جهانی عشق، دیار به دیار در دهانِ پرستوهای مهاجر گشته است و اینکه سرانجام زمین، در دستانِ خالی اما سبز مستضعفان و وارثان زمین به طراوت شمشادهای شاد، مزین خواهد شد.
پاهایشان برهنه بود؛ اما بر جا و استوار، دستهاشان اگر چه خالی، قلبهاشان لبریز از عشق و
بینیازی بود. در زاغهها مینشستند؛ اما حضوری سبز در قلههای سر بر آسمان شرافت داشتند.
1) . اعراف: 128.
رنج
گرسنگی، آنها را حریص نساخت؛ زشتی فقر، زیبایی مقاومت را از یادشان نبرد. در بند استکبار بودند؛ ولی آزاده زیستند.
آشنای دیرینه قناعت و سوار بر مرکب همت، شعورشان را شعار دادند. سیاهی سیاهچالهای طاغوت، ذرهای از سپیدی نور ایمانشان نکاست. زخم مبارزه را بر جان خریدند و ضربههای تازیانه را.
نور امید به وعده حق، از دیوار بدون پنجره هر سلولی، به درون قلبهاشان تابید.
بر دوش کشیدند بار این نهضت را بر دوش قوی محترمشان.
همه سهمها مال اینهاست
همه سهمها مال اینهاست؛ سهم استقلال که با اشتراک جانهاشان در التهاب درد و انسجام جسمهاشان در اتحاد برای رسیدن به هدف اسلامی، حاصل شد.
سهم آزادی که به بهای از دست رفتن سرمایه جوانیشان به دست آمد.
سهم آبادانی و عمران که برایش ثمنی گرانتر از خرابه کاشانه گرم دلهاشان، در داغ عزیزانشان پرداختند. سهم انقلاب که با خون قلب جوانانشان منقلب شد.
سهم فرهنگ و تربیت اسلامی، سهم کار و دانش و بالندگی، سهم آسایش، سهم رفاه، سهم آینده فردا، همه و همه مال اینهاست؛ همه سهمها مال اینهاست.
وارثان حق
اینان، دست توانای خدا بودند در سرنگونی تاج و تخت استکبار.
اینها که در زاغهها، تفسیر حقوق بشر میکردند، از زیر سقف چادر، سقف خانه آزادی یک ملت را معماری کردند.
گودنشینانی که تقویم روزهای استقلال قلههای البرز و دماوند را در همان گودالها رقم زدند. جوانانی در سومین طبقه که نه آخرین طبقه مادیات، ولی در اوج درجات معنویت و بینش و شجاعت است.
ظلمستیزان مظلوم و ولی نعمتان محروم، دستهاشان چون سفرههاشان خالی، اما چون حلقههای زنجیر، محکم و متحد و متصل به حبلاللّه است.
گرچه کویر تبعیض، درخت وجودشان را خشک و بیشاخ و بر ساخته بود، اما قامت روحشان را مقاوم و قوی ساخت.
امروز، روز توست؛ تویی که سر بر شاهانه تمدن، تاریخ را بر دوشهایت حمل کردی.
امروز، روز توست؛ تو که رنج مداومت، جام مستی اربابان را پُر میکرد؛ تو که رنج کوخ نشینیات، در لذت کاخنشینی ثروتاندوزان زمین، موج میزد؛ ولی هرگز چشمانت، رنگ التماس نمیگرفت.
امروز، روز توست؛ تو که سالها به حاشیهها رانده شده بودی. به فرمان پیشوای آفتاب، امروز، روز تو رقم خورده است تا هیچگاه فراموش نشوی و حقوق تباه شدهات را باز پس دهند.
شب بود، نوری از دور پیدا شد. شهابی بود و از کهکشانی دیگر آمده بود.
ساعتی از حرکت ایستاد، ولی از درخشیدن نه. میدرخشید و انتظار میکشید. آن زمان برای چرخش در مدار خورشید، باید با فجر همقدم میشد.
شب رفت، فجر دمید و صبح آمد. شهاب نیز وارد منظومه شد؛ بر خورشید کرامت سلام داد و او را طواف کرد. با هر چرخش، بر نور شهاب افزوده میشد؛ نور خدایی، نور اطاعت، نور بندگی.
شهاب، به نماز ایستاد و خدا را سجده کرد. او اولین شهاب بود که تا 60 سال در حرم ملکوتیان، در جوار ضریح خورشید قم، خدا را به جماعت سجده کرد.
او شهاب دین بود؛ سلالهای از خاندان مرعشی و از کهکشان نجف آمده بود، او شهاب الدین مرعشی نجفی بود.
رؤیای سبز
کتاب حقیقت را چه خوب میشناخت! قلمش، شب و روز، بوسه معرفت بر چهره صفحات دفتر عشقش میزد. کنج کلبه محقرش، رصدخانه ستارگان آسمان اندیشه و دانش بود و عاقبت، کیمیاخانه طب روح و روان شد. روحش در هوای عبادت پر میزد و جسمش با گامهای طاعت، راه میپیمود.
خُلقش عطر محمدی(ص) داشت. از راه و رسم زندگیاش، نور اعتلای علوی مشهود بود. در مرام
مکتبش، گرمی شور و عشق حسینی(ع) احساس میشد. زندگیاش، مزین به جلای نقرهفام اخلاص، کلامش، درّ و مروارید درخشان، تفکرش، طلایی، خوشعیار و ماندگار بود.
حضورش، زمردین، وجودش الماسی نایاب بر انگشتری حوزه دین بود.
برای او، مرگش رؤیایی بود صادقانه، سبز و بیپایان.
اندوه فقدانش، واقعیتی تلخ و شکافی جبرانناپذیر بر پیکر اسلام بود.
«رکن علم و عمل»
شهاب الدین مرعشی، رکن علم و عمل بود. دو ستون خیمه انسانیت خویش را بنا نهاد. دو بال گسترده پرواز را یافته بود بر دو محور مستقیم، پل صراط زده بود. دو چشم زلال در دو سوی شاهراه زندگیاش میجوشید.
دو مرکب تیزرو، یکی به رنگ سبز و دیگری به رنگ سرخ، هر کدام را به اقتضای نیاز سوار بود. دو چشم عقل و عشقش همیشه باز بود.
از ستون خیمه انسانیت بالا رفت و سوار بر مرکب سرخ، به سوی هدف به پیش تاخت. ر فت تا رسید به آنجا که به جز خدا کسی او را ندید. بر روز رفتنش سلام!
باید پذیرفت که آسمان هجرت خواهد کرد. یک دنیا بزرگی و عظمت، یک جهان فضیلت و تقوا و اقیانوسی از علوم و معارف اهل بیت، کوچ خواهد کرد. آغوش گرم مرگ را باید باور داشت؛ اما «مرگ، پایان کبوتر نیست» چرا که:
«مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند»
جای خالیات احساس میشود
سالها از هجرت تو به ملکوت میگذرد و روز به روز، جای خالیات بیشتر احساس میشود.
صدای ضجه کُرسی تدریس را فقط کسانی میشنوند که درد دین دارند، کسانی میفهمند که تو را
باور دارند و باور داشتند صدای ضجه فقه و اصول بلند است. صدای ضجه رجال و کلام و حدیث و... بلند است.
شیعه مدیون تو است
هیچ چیز با خودت نبردی، جز تربت امام حسین(ع) «آخر الزاد من الدنیا، تربة الحسین».
دستهای باسخاوت تو، نهال دین را آبیاری کرد تا تنومند شد. شیعه، مدیون تلاش فراوان توست.
تواضع، در پیش پایت زانوی ادب میزد. چگونه میشود با این واژههای سربی و بیروح، از تو نوشت؟!
عمری تحقیق، تألیف و تدریس کردی، برای رضای حضرت دوست. پای مکتب علمت، ستارههایی را پروراندی که هنوز، در آسمان علم میدرخشند و راه را نشان میدهند.
تو، چند برابر عمر خویش تلاش کردی. شیعه، مدیون تو است.
پنجشنبه
8 شهریور 1386
16 شعبان 1428
30.Out.2007
دو نور، دو صبح، دو مرد از سلسله حیدری؛ شانه به شانه هم، جادههای بلوغ ایران را سپری میکردند. خستگی، در آیینشان معنایی جز جمود و بطالت نداشت و حرکت در فرهنگ انقلابیشان، مفهومی غیر از ایمان نمییافت. ایمان، حرکت آنان را جهت میداد و حرکت، ایمان آنان را رونق.
سلام بر آن رونق و درود بر آن جهت همیشه مستدام!
در مدرسه حکومت علوی
در مدرسه حکومت علوی، سالها به تحصیل آییننامه اداره دولت، دل سپرده بود. مرد تکاپو و بینش، مرد دانش و حرکت، شهید رجایی، به ترسیم نمایی معاصر از فرهنگ حکومتی علی(ع)، ریاست جمهوریاش را پیریزی کرده بود. اندیشه و تدبیر خود را، ذوالفقاری جهادی قرار داد و همنفسی با
دل امت را به یاد خلوت علی با چاه دنبال میکرد. مجالش اندک بود و آرمانش بیکران. افسوس که دنیا کوچک است و او را تاب نداشت.
همقبیلههای خوارج
شور مدیریت اسلامی بر ایران، نسیم حیات را ارزانی داشته بود و میرفت تا دولت جمهوری، عدالت را در مدار پویای روزگار، به جریان اندازد. منافقین که ریشه در خوارج داشته و دارند، کرامت مردم را بدین مرتبه، نتوانستند ببینند؛ و سربلندی ایران را، عرصه بر نفاق جویان تنگ شده بود و نفسهای رذالتشان به سرفههای مکدر عصیان، افتاده بود. این مارهای تمرد، آستین نظام را رها کرده و تا غفلت سیاه خود غوطهور ماندند.
امضای صداقت و اخلاص
رجایی و باهنر، مردان ماندگار انقلابند. دو تجلی از اخلاص و هدف. نماد آزادمردی و شرافت.
شهادت در نظر ایشان، پایاننامه بندگی و حرکت بود و خون، امضایی بر کارنامه اخلاص و صداقتشان.
این دو نام را که اینگونه با هم گره خوردهاند و پیچکوار از ستون خاطرات سرخ و سبزمان بالا رفتهاند، کدام انفجار میتواند از هم گسستهشان کند؟
این دو نام که انفجار تنها جاودانشان کرد و نامشان را در صحیفهای سبز، به قلمی سرخ مزین ساخت، چه هنرمندانه امید را در رگهای تشنه آن روزهای گرم تزریق کردند! این دو مرد ثابت کردند از متن آستینهای خاکآلود است که مزارعِ سازندگی و بالندگی جوانه میزنند.
کدام الهام هنرمندانه این دو نام را با هم تلفیق کرد و از میان نسلی رنج کشیده، برآورد آن، دو دستی را که بوی خدمتگزاری میدادند.
هنوز عطر خوش مهربانیها و دلسوزیهای عاشقانهشان، حیاط ذهنمان را پر کرده است.
آقای رئیس جمهور
شانههای خسته کشاورزان و کارگران، چه خاطره گرمی از دستهای مهربان تو دارند و بغض و لبخندی که با هم هر شهریور، به چهره شکستهشان میدود، از حوالی سایبان چند روز با تو بودنشان میآیند.
تنها چند روز مهلت داشتی و در همان لحظههای کوتاه چه وسعت سبزی از باور حکومت و خدمت بر جای نهادی!
سفر به خیر، آقای نخستوزیر!
باهنر! شاید آن روز هم خیلی خسته بودی؛ مثل هر روز دیگر کاریات که خستگی، به چهرهات میدوید و واژه واژه دهانت، بویِ فداکاری میداد.
ولی آن روز، هشت شهریور را میگویم - شاید افزون بر خستگی، دلتنگ هم بودی که آن صندلی سوخته آنقدر سخت به انتظارت نشسته بود!
آه از این سفر ناگهانی! آه از این گل چیدنهای دقیق!
اینبار، به بازدید هیچ منطقه فقیرنشینی نمیروی! اینبار، راهی رسیدگی به آرزوی ارغوانیات هستی! سلام ما را به حسین(ع) برسان؛ سفر به خیر آقای نخستوزیر!
«تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی
همتی کن و بگو
ماهیها، حوضشان بیآب است».
هر روز صبح، روزنامهها با تیتر تازهای از خواب بیدار میشوند. هر روز، خبر کشتارهای هولناک، روزنامههای صبح را از خواب میپراند. روزنامهها دارند از این همه دموکراسی در عراق و افغانستان و... سرگیجه میگیرند! بوی تیترهای زخمی، خواب را بر آنها حرام کرده است. این همه کشتار به اسم دموکراسی، به اسم مبارزه با تروریسم! در این دنیایی که امریکاییها ساختهاند، هر کسی که کشته میشود، تروریست است و هر کس که میکشد، مدافع حقوق بشر!
عدالت را ترور کردهاند
«روز مبارزه با تروریسم»، فقط کلمات زیبایی هستند که هر روز از رسانههای جمعی، در سراسر دنیا شنیده میشوند. هر روز، سربازان امریکایی با گلولههای سربیشان، آزادی را برای کشورهای فقیر
دوردست به ارمغان میبرند تا از شر تروریستهای خیالی، نجاتشان دهند! باید با این دایههای دلسوزتر از مادر چه کرد؟! زمین از دست این همه عدالتی که در حقوق بشر جاریاست! خسته شده است! این همه قطعنامه صادر میکنند تا راحتتر، به نام عدالت، قتل عاممان کنند.
من و تو تروریستیم و دنیای وحشی غرب، متمدن غرب، تمدنی دارد که من و تو تهدیدش میکنیم. ما که صاحب فرهنگ و تمدنیم، تروریستایم و امریکای استعمارطلب، قربانی تروریسم! هر جای دنیا که نفت و معادن غنی دارد، استعداد بالقوهای در پرورش تروریسم دارد و حق دارد امریکا که خیمه بزند در خاکشان.
ارمغان پیشرفت و تمدن بشر امروز، به جان یکدیگر افتادن است.
پلههای سقوط را یکییکی گذراندند؛ از موشک و شیمیایی و اتم و جنگهای سرد و گرم گذشتند، تا به پلههای جنگهای روانی و تبلیغاتی رسیدند و امروز، با افتخار شیطانیشان، روی سکوی وحشتآور ترور ایستادهاند.
با این تفکر 72 تن یار بهشتی ما را با دست عروسکهای پشت پردهشان، از ما ستاندند و ما را تروریسم خواندند.
محراب عبادتهایمان را از خون پاکترین بندگان خدا سیراب کردند و باز هم خودمان را مقصر قلمداد کردند.
چه دنیای وارونهای!
خودکامگی در پوشش آزادی!
چقدر از نور میهراسید و چقدر در خاموشی چراغهای یقین و حقیقت میکوشید!
باطل، هیچگاه تاب حقیقت را نداشته است. آرامش زمین را با صدای طبلهای سیاستهای منحوستان، از هم گسستهاید و ناجوانمردی را سرلوحه اعمال خود ساختهاید.
لباس خونآلود تروری که خود بافتهاید، برازنده همان قامتهای ناموزون خودتان است که در جایجای زمین، یادگاری از تار و پودش را میتوان دید.
فرعونیان زمان! بر آستان کاخهای سفیدی که بر پایههای ظلم و ستم بنا کردهاید، زمینیان سجده نخواهند کرد.
گلدستههای ما تنها نام یکتای خالق را فریاد میزنند و فریادشان، پایههای بناهایتان را به لرزه انداخته
است.
قصد فروپاشی کاملترین دین خداوند را به بهانه ترور و تروریسم بودن کردهاید؛ اما غافلید که چراغی را که خداوند روشن نگاه دارد، هیچ توفانی، توان خاموش کردنش را نخواهد داشت.
ما از تهمتهای شما مبراییم و خود، داغ ترور بر سینههامان داریم. مادر این فرزند ناخلف همان تندیس آزادی شماست که با نام مقدس آزادی، برتریجویی و خودکامگیتان را جار میزند.
بابای خوبم که هیچوقت دیر نمیکردی، بیا که سالهاست روزگارم با اندوه سپری شده است؛ سالهایی به رنگ شعار صلح و نقاشی تمدن.
هنوز نمیدانم چرا آنها که بیشتر از صلح میگویند، کارخانههای اسلحه بیشتری دارند. تو را هدف قرار دادهاند؛ با تفنگی از جنس حقوق بشر و فشنگ انساندوستی؛ با گلولهای از جنس سازمان ملل.
من اما زخمی داغ توام که از خونت، مردانی با ایمان، قد خواهند کشید. تو را هدف گلوله قرار دادهاند؛ درحالی که سلاح تو فکرت بود و مبارزهات، اندیشهات.
منادیان صلح، از صلح، اسلحه میسازند!
بایگانی تاریخ، پر است از حکایت ناجوانمردانی که آهنگ خشن تجاوزشان، همه جا به گوش میرسد؛ کسانی که تفنگشان را فقط برای کارهای ناپاک، پاک میکنند؛ انسانهایی با وجدانهای یخزده و زندگیهای سرد و بیروح و خالی از عاطفه.
«تروریست»
هر جا نفسی بهشتی است حضور جهنمی احساس میشود. دستان سرد و نامردش، همیشه بوی بمب و باروت میدهد. ناجوانمردانه و از پشت خنجر میزند، قصه سنگدلی و بیرحمیاش را حتی با بیرحمترین واژهها، نمیتوان توصیف کرد. داستان درندگی و خونخواریاش، تراژدی وحشتآوری است که درندهترین گرگها، غبطه آن را میخورند.
سراسر وجود «تروریست» را تارهای غفلت و گمراهی، احاطه کرده است و تنها ترانه لبانش، شمارش معکوسی است که از نزدیک شدن لحظه شوم «ترور» خبر میدهد.
خیال دشمن، خام است
از وقتی که تخم اخلاق غرب را ملخها خوردهاند، بارها مگسک کینهشان را به سوی ما، نیز نشانه رفتهاند تا دوباره، بساط طاغوت را در این مرز و بوم، بگسترانند؛ غافل از اینکه هنوز دستهای لشکر توحید، برای چکاندن تیر خلاص در قلب دشمنان این مرز و بوم، روی ماشه ایمان و ایثار مانده است؛ دستهایی که هیچگاه، نخواهند گذاشت لبخند تجاوز بر لبان ابرقدرتها، شکوفا شود؛ دستهایی که به بازوان مولایشان علی(ع) اقتدا کردهاند.
سخن حق را مگو؛ چون جوابت، گرمای گلولههاست.
از عدالت حرفی نزن؛ زیرا پاسخت را با نعره بلند انفجار میدهند.
در برابر مظلوم، سینه سپر مکن؛ سینهات را میشکافند.
دین را خفه کن؛ و گرنه تکه تکهات میکنند.
خدا باوری را پنهان کن؛ و گرنه خاکستر میشوی.
اما... نه! صدایی از دور آمد و گفت: نترس، جهاد کن، فریاد حق برآور! زیرا «حلقومها را میتوان برید؛ اما فریادها را هرگز؛ فریادی که از حلقوم بریده برمیخیزد، جاودانه میماند».(1)
شنبه
17 شهریور 1386
25 شعبان 1428
8.Sep.2007
1) . شهید سیدمرتضی آوینی.
باغ در تاراج ملخ، تا چه حد تاب میآورد؟! آیا ظرفیت کوه، حجم آتشفشان را تا همیشه تحمل میکند؟! ندای مرجعیت و پیام آزادگی رهبری، آرام و قرار را از کف ایمان مردم ربوده. دشتهای جنون، تا گستره ادراک مردم، دعوتنامه حضورمیفرستد. گاه آن است که فریادهای مانده در گلو، گلدستههای انقلاب را به اذانی حماسی، لبیک گویند.
وقت آن است که زخمهای درون، لب باز کنند و مرثیهخوان شوند! شهریور ماه، هفدهمین روز خود را چنین تاریخی نمیپنداشت؛ اگر حضور کربلایی مردم را نمیدید.
ایران، غیرت متمدّنانه ایرانی را چنین شفاف و خونین به شهود نمیرسید؛ اگر هفده شهریور گل نمیکرد! این مشتهای گره شده مردی ستمدیده، در بازخواست سلطهجویان است، یا آتشهای زبانه کشیده از جگر مستضعفین؛ آنان که قرآن وعدهشان داده روزی زمین را وارث خواهند شد؟
امضای شهادت روی ژاله
میدان ژاله، از این پس میدان قیام است و بیداری. محفل شهود است و آگاهی. ضربان انقلاب، نبض حیات ایران را تداوم داده است. خدا میخواهد تقدس حماسه، تا ابدیّت محترم بماند و امضای
شهادت بر کارنامه هر رزمندهای، منقوش شود. خدا میخواهد فرجام حرکت، رستگاری باشد و رهایی؛ چرا که خود وعده داده است: «و کسانی که در راه ما جهاد کنند، هدایت خواهند شد به راههای ما».
جاده پیروزی
جاده 22 بهمن، از هفده شهریور میگذرد. حماسه این روز، پلی است از خون و مصیبت به سمت آزادی و جمهوری. در تار و پود این واقعه جاوید، موسیقی نجات طنین دارد؛ که زنده باد انگشتان ممتد شهدا تا مادامی که این موسیقی در جان ایران ترانه شود.
خورشید، چیزی ندید، جز خیابانهایی مه گرفته و خونین، در آن صبح شهریوری سرخ.
از چهار سوی میدان، توفان گلوله بود که مردان و زنان حماسه را در برمیگرفت.
ثانیههای قیام، میتپیدند و شهر در سوگ شهیدانش به مویه مینشست. آنان آمده بودند تا شقاوت استبداد را فریاد کنند و هویت از دست رفته استقلال را.
آمده بودند تا رودهای به مرداب نشسته را بشارت دریا باشند؛ اما تنها پاسخشان، باروت بود و
ناجوانمردی و حالا بدنهای به خون نشسته بود و صدای نالههای ممتد و پرندگانی که رخوت خاک را به قصد غرفههای آسمان، ترک گفتند.
در کوچههای حادثه
وقتی که آفتاب، تن به اسارت زمستان نمیداد؛ وقتی که حروف ستمکار، کتاب سرنوشتمان را از باروت پوشانده بود، برخاستیم تا شعلههای غیرتمان، خاموشی نگیرد.
ما بهای بودنمان را در کوچههای حادثه، با خون شایستهترین فرزندانمان پرداختیم؛ فرزندانی که رهایی را با گسستن تاروپود روشنشان، به پنجرههای خاکستریمان هدیه کردند. سنگفرش این میدان، هنوز نفسهای آسمانیشان را به خاطر دارد و خون سرخی که نهضت را تا سر منزل مقصود، جاری کرد. یادشان، کوچههای وطن را آینهبندان کرده است.
هفدهمین ایستگاه
راه میافتم جاده پرهیاهوی شهریور را و در هفدهمین ایستگاه، کبوتران به خون غلتیده را زائر میشوم. نگاه کن، چگونه میلههای قفس را در هم شکستهاند! اینان، یاوران سپیدهاند؛ وارثان همیشه رهایی. مشرقِ نگاهشان، افقهای بینظیر وارستگی را دیدرس است. بین دستان پروازشان تا آسمانهای یگانگی، فاصلهای نیست. بزرگند و آزاد؛ آنگونه که تاریخ، بر سرزمینهای سراسر حصار، بشارتشان میدهد. صدای هوهوی آفرینشان، هنوز چهار گوشه این شهر را به سوی دروازههای سبز توحید میخواند.
رفتند، تا شهریور جانمان، رایحه سربلندی را دیگر باره حس کنند.
رودها برای دریا شدن، به اتحاد رسیدهاند. در دل قطرات پیوسته رود، دیگر هراسی از صخرههای سر راهی نیست. نسیم سبک و خوشخبر، پای بر دامنِ دشت میکشد تا پیامِ رویش را برای بذرهای چشم انتظار ببرد.
رودها، سرازیر میشوند در تمام کوچه پس کوچههای خاک خورده انصاف، در تمام کویرهای خشکیده و بیحاصلِ فقر و نداری. رودها جریان میگیرند تا در مرداب خفقان و تاریکی، ساقههای نور را برویانند.
قطرهها شتاب میگیرند تا سایههای وحشت و ترس، در زیر پایشان بشکند و سکوت وهمآور ظلم، در
تلاطم سرزنده امواج، تَرَک بردارد. رودهای خروشان، میروند تا جان غبار گرفته شهر را از طنینِ خوش آزادی لبریز کنند. درودیوارهای شهر، با فریادِ بیهراسِ حنجرهها بیگانه نیست. گوشِ خیابان، آکنده از غریو استقلالخواهی سروها و رستاخیز پرهیاهویِ سپیدارهاست.
دوباره سینهها، از شوق شقایق شدن بیتابند.
چشمان بیدار پروانهها، دیگر اسیر گرداب تزویر نمیشوند.
حتی برای فراگیر شدنِ آفتاب، به التهابِ خشمگین گلولهها، گل مهربانی و برادری هدیه میدهند. ساعتها، لحظههای داغ شهریور 57 را میشمارند و در هر لحظه، تولد سرخ یک لاله، تا ابد بر ذهن سنگفرشها، حک میشود.
مشهد سرخ کبوتران
سالها بود که کبوترهایِ اسیر ظلمت، به دنبال دریچهای بودند؛ دریچهای که سپیدیِ بالهایشان را با آبی بیکران آسمان، آشنایی دهد. سالها بود که در جانشان چیزی شبیه پرواز، شناور بود؛ چیزی شبیه از آنِ خود بودن، رها بودن.
ولی مجسمههای سنگی استبداد، معنیِ پرواز کبوتر را نمیفهمیدند. هر بار، قفسی میساختند تا رؤیای بلند پرواز را در ابعادِ محدود آن، زندانی کنند. آنها، پرنده را اسیر آب و دانه میخواستند تا جلوه پرشکوه آزادی را به تالاب پوچ ولنگاری بدل کنند.
اما کبوترها، برای رهایی بال و پر میزدند و هر بار، از رد خونین بالهایشان، بر پیکر سرد میلههای قفس، داغِسرخ شقایق میرویید.
کبوترها، قطره قطره میچکیدند و ذره ذره خاکستر میشدند، تا از هر قطره خونشان و از هر ذره خاکستر، ققنوس عدالتخواهی متولد شود؛ ققنوسهای جوانی که امتداد بالهایشان، به سمت دیار آفتابی پیروزی اشاره داشت.
و سرانجام، صبح از شانه گسترده همان ققنوسها طلوع کرد و فراگیر شد؛ ققنوسهایی که از مشهدِ سرخِ کبوتران، به ابتدای پرواز رسیدند.
ژاله آن روز، در چشم خود تصویر هزاران قاصدک عاشق را داشت؛ هر یک، پیام آزادگی بر لب، سبکبال و آماده پرواز تا بینهایت.
قاصدکها، حکایت پایان عمر دیو سرما و آمدن فرشته بهار را بارها از زبان حال سروهای مقاوم شنیده بودند. اکنون، بیتاب دیدن روی بهار، رقص عشق میکردند. میدانستند اگر با هم باشند، پیروزند. قاصدکها در آسمان بودند و دیو، روی زمین. قاصدکها سپیدند و دیو، سیاه و همیشه آسمان بر زمین و سپیدی بر سیاهی غالب است.
اما آن روز، دیو سیاه، پنجه آغشته به ننگ خود را بالا برد. قاصدکها را گرفت و بر آنها آتش کینه دمید. قاصدکها سوختند؛ اما سپید ماندند؛ قاصدکها رفتند؛ اما پیامشان در گوش زمان و طنین فریادشان در فضای باغ ماند.
آن روز ژاله خون شد و چون اشک مظلوم بر زمین چکید.
«لاله رویید»
اشک خون زمین باغ را زنده کرد، زمین، پیام قاصدکها را شنید، آهی کشید، بغضش ترکید و چشمههای دلش جوشید و جوشید؛ سیلاب شد و خروشید و خیلی زود، تمام باغ را در آغوش کشید.
پایتمام سروهای باغ، لاله رویید. لالهها سرخ بودند از آتش عشق، ریشه در ریشههای سروها، متحد و مقاوم چون یک جسم منسجم؛ انگار سراسر باغ، بهار را فریاد میکشید! دیو، بر خود لرزید؛
یکباره تاج و تخت قدرت خویش را واژگون دید، شمشیر بیغلاف خود را رها کرد؛ وقتی که پیروزی خون را دید.
«کربلا تکرار شد»
آن روز ژاله باغ ایران، کربلای مکرّر شد. شهریور، عاشورایی دوباره در تاریخ نوشت.
برای کربلایی شدن، لاله بودن کافی است. برای عاشورایی شدن، لبریز بودن از عشق حسین(ع) کافی است.
لالههای سرخ آن روز، مکتب حسینی(ع) را فریاد کشیدند و آزادگی و آزادی را توأمان طلبیدند و بیحضور زمان، در لامکان، همنشین ملکوتیان ستارهنشان گردیدند.
لالهها، شهد شیرین عشق را چشیده بودند، یعنی شمع بودن، سوختن و پروانه شدن خویش را دیده بودند. یعنی که لالهها شمع بودند و شهد و شاهد و شهید؛ پس شهدا زندگان همیشه جاویدند؛ «شهدا شمع محفل بشریتند»؛ تا ابد.
شهادت، شهود است و هر دستی، لیاقتِ لمسِ جامِ سرخش را ندارد. باید از آن مشکِ تشنه سیراب بود تا بشود به لقبِ سرخِ صاحبِ غیورش دست یافت.
باید پاک بود و سپید تا بتوان پا به پای ابرها پرواز کرد.
اصلاً باید تشنه آن جامِ سرخ شوی و تشنهترین باشی، تا تو را از شراب نابش سیراب کنند.
جاودان باد مکتبی که در پایِ درخت مهربانیاش، سرخترین لالهها ذبح شدهاند و در راهِ این قربانیِ عظیم، چه رقابتهای تنگاتنگی که در نگرفتند!
... و اینبار، قافلهای، پنهانی به آسمان میرود.
اینان، در این یخبندان دندانشکن، فریادِ دولتِ صبح را سر دادند و عاشقانه، پایِ هدفِ مقدسشان جان دادند.
اینان، قلبِ همیشه تپنده این امت شدند و گویی از آبِ حیات نوشیدند!
اینان که به معاملهای بزرگ دست زدند و جان و مال را در برابر خشنودی پروردگار، پرداختند. پس نپنداریم که نام مبارکشان از صحیفه روزهای بعد از این، محو شود.
چترِ حقیقت
خورشید، به زمین نزدیک میشد و در آن روزِ گرم، آسمان زلالترین ذرات پاکی را به خود جذب کرد. گلوله چقدر خودش رابه در و دیوار کوبید تا مشتها از پای درآیند و فریادها خاموش شوند!
گلولهای که هر بار به قلبی خورد، نوایِ مقدسش جاودان شد و باز هم در ادامه آن مقتلِ سرخ، خون، شمشیر را ساکت کرد و روزی تازه را به تقویمِ برافروخته تاریخ افزود.
هفده شهریور، ترکیبی است که به خون آبیاری شد و خیابان لاله، زمینی که به جان شستوشو یافت. پس آن زمان و این زمین، وسعت یافتند و مردانی از همین حوالی، «کلُّ یَومٍ عاشُورا وَ کُلُّ أَرضٍ کربلا» را به اثبات رساندند.
برخیزید، ای شهیدان خدایی و بنگرید درختی را که به خون شما آبیاری شد، ببینید چه مقتدر و مهربان و چه سبز، تا آسمان قد برافراشته و چتر حقیقت و نورانیت گسترده است!
تمام حافظهام را پر میکنم تا از تو بنویسم و حالا قطره خونی از قلم میچکد روی خطی مستقیم، تا به تو برسد. مگر کوتاهترین فاصله میان دو نقطه، صراط مستقیم نیست؟ پس بگذار حالا که تب سرخ معنای تو در سرم بالا گرفته است، به یاد سرهای روی نیزه، نامت را جلوتر از کاروان کلماتم حرکت دهم، ای شهید!
در بهار شقایق
سلام بر آنان که کلام عشق گفتند و طریق دوست پیمودند؛ آنان که همواره در آرزوی باران، در خون خود جاری شدند و دشت عطشناک حیات را طی کردند، تا سرخی عشق را در بهار شقایق وسعت دهند! سلام ای اهالی خون، ای بیدهای مجنون! فصل بیتلاطم، اکنون، مدیون شماست. ای آشنایان همیشه دیروز، چقدر زیستن بیتبسّمتان، دشوار است!
چه سرخ، سبز شدی
چقدر حقیریم در برابر استخوانهای بیاباندیده تو، وقتی عظمت را به بازی میگیرند! روزی که همه واژهها باروت شده بودند، چه سرخ، سبز شدی تا گلوی گرفته شهر را با گلوگاه خونین خود باز کنی و امروز
آینه شمعدان و قرآنی عکسی و لالهای و گلدانی
نه، تو پنهان نمیشوی در خاک، استخوان کلام، معلوم است
در سرود سربی شلیکها، نغمهخوان عشق خدا بودی و اکنون سکوت، مرثیهای است که نه برای تو، که برای تنهایی خود میخوانم؛ آخر جا مانده از غبار کاروانهای رفتهام و تنها سعی من، خواندن شمارههای ناخوانای پلاک مردانی است که همه چیزشان را با خود میبردند؛ حتی نشانی را.
حالا کلاههای آهنی بازمانده از شما، آشیانه کبوتران بیپناه دشتهاست.
زیرنویسها
از تو چه بنویسم ای شهید! کار قلم، بافتن است و کار تو یافتن؛ جایی که قلم در اندیشه پرداختن بود، تو مشغول دل باختن بودی.
اگر آینه را تکه تکه هم کنند، تا آخرین قطعه، چهره حقیقت را نشان خواهد داد؛ این است رسم شهادت و آزاده مردن.
بر درگاه ایستادهام و رد عبور سرختان را در کوچههای حماسه، مرور میکنم. شما در شبهای طولانی و سرد از مباحثه گلولهها میآیید؛ و چشمان شرقیتان، به زیارت آفتابهای بیشمار، اینچنین درخشنده، تاریکستان جان ما را آکنده است. از خاکریزهای شرجی جنوب، تا کوههای برفی غرب، گامهای شماست که سرود رهایی را در گوش خاک زمزمه میکند.
من از آیینه بهدوشان سرزمینهای جانبازی میگویم؛ از آنان که مدار خطر را با سربلندی پسِ پشت گذاشتهاند؛ از آنان که هنوز از دهان کوهستانها شنیده میشوند؛ کبوترانی که بامهای آسمان را بیواسطه سفر کردهاند.
پلاک افتخارتان هنوز بر گردن ماست
رفتهاید و درختان وطن، پلاکهای افتخارتان را بر گردن آویختهاند. کوهها، از آن هنگام که صلابت نگاهتان را بر ستیغ عشق دریافتند مرید شما شدند.
لبخندتان، رایحه گلهای زمین را از سکه انداخته است.
زمین، مچاله داغتان، تا همیشه خویش، رودخانههایش را بر گونههای زخمیاش جاری میکند؛ همچنان که آسمان، ابرهایش را به باریدنی جاودان، فرمان میدهد. رفتهاید و هیاهوی بیسرانجام این روزها را به ما گذاشتهاید و خود در سکوتی سپید، ثانیههای ملکوت را دوره میکنید.
مرا دریابید!
من از چفیههای خونی و سربندهای سبز میآیم؛ از شانههای صبور و دلهای تکه تکه.
به تو فکر میکنم که دستان خاکآلود زمین را رها کردی و به جستوجوی آفتابی ابدی، ردّ سپیدارها را دویدی؛ به تو که ستارهباران دوردست را به چراغهای چشمکزن این حوالی ترجیح دادی.
این روزها که قدمهایمان شعلهپوش دوری شماست، این روزهای نمور که باران تمامی ندارد، میخواهم برخیزم و پنجرههای بخار گرفته را به سمت چشمان خورشیدیات بگشایم.
مرا دریابید که ابرهای بیهودگی، به اسارتم کمر بستهاند.
نامت، در بادها چون پیرهنی، به اهتزاز درمیآید و به هر سو که میوزد، ذره ذره تو را یادآور است.
نامت را بر تمام کوچهها و معبرها نوشتهایم تا تو پاسبان شهر و سرزمینمان باشی.
نامت، بارانِ اردیبهشتی است که با خود شفا میآورد و زندگی را همه جا پهن میکند.
از نام تو، از جادههای بیپایانی که در پس این نام نشستهاند، از سفرهای باد و باروت و خون که در شناسنامه این نام به تاریخ پیوستهاند، به آسمانها رسیدهام. از واژه «تو»، خود را پیدا کردهام. نفسهایم اگر امروز رها و بیهراس در خاک زندهاند، از نام توست.
از نفسهای مسیحایی که قطره قطره خود را به خاک ریخت و از روی نعش خویش گذشت، تا باقیماندگان، ادامه نفسها را بیفرصت نمانند.
تو در رگهای تاریخ جریان داری
در رگهای تاریخ، خون کسی جریان دارد که نامش با نام خدا خویشاوند است.
درختها اگر بالا بلند ایستادهاند، از سینه مزار او رُستهاند. خورشید اگر روشنی را لحظهای غیبت نمیکند، به یُمن نور حضور اوست که در آسمانها، زمین را به نظاره نشسته است.
شهید! تو نشستهای «فی مَقْعدِ صِدْقٍ عِنْد مِلِیکٍ مُقْتَدِر»(1)و تمام لحظههای خاک را نگرانی.
ای شهید، ای شاهد بیواهمه! دستهایت را که در دست خداوند است، بالا بگیر و زمین بدسرنوشت را دعا کن؛ دعا کن که گامهای روزمرِّگیمان، بر حرمت نام تو پا نگذارند. دعا کن میراث پاکباختگی تو را به فراموشی نسپریم.
دعا کن شانههای گرفتارمان، بغض دلتنگی تو را به باد ندهند. باید دلتنگ بمانیم، تا تقدیس نامت را لحظهای غفلت نکنیم.
بادهای این جغرافیای لالهزار، تا ابد بوی پیراهن تو را در خود دارند و من تا همیشه، بریدههای بیکفن تو را از مشام نسیمهای هر کجا میشنوم...
شهدا، عتیقه نیستند، بلکه پروژههای قابل تکرارند. شهدا، گلهای آفتابگردانند. شهدا، آنقدر با خدا دوست شدند که کلیدواژه شهادت را از جیب خدا برداشتند و در حیاط خلوت خدا قدم زدند تا خدایی شدند. هر کس با خدا دوست شود، صفات خدایی میگیرد؛ مثلاً عزیز میشود، محمود و حمید میشود و اگر خوب عشقبازی کند، شهید میشود.
شهدا از ذهن زمین محو نمیشوند
زمین بیشما معنا ندارد. شما خاک را کیمیا کردید و سنگ را بوسیدنی.
شما هیچگاه از ذهن زمین محو نمیشوید. شما را باید به خاطر سپرد، نه به خاک.
شما راه میانبر و راه ساده رسیدن به خدا را به ما نشان دادید. هر شهید ستارهای است که ما راه را گم نکنیم.
1) . قمر: 55.
پنجشنبه
22 شهریور 1386
1 رمضان 1428
13.Sep.2007
دری را گشودهاند به وسعت دامنه اجابت! سفرهای را گستردهاند به بیکرانگی یک دعوت عاشقانه. سلامی را منتظر نشستهاند به نیازمندی یک بنده؛ یک عبد ضعیف؛ یک عاشقِ مسکین؛ یک من و یک توِ محتاج! رخصت دادهاند به نجیبانهترین نگاه معصومی که پناهی جز این آستان غنی نیافته است!
ماه بلوغ معرفت
رمضان، صفحه لاهوتی ملاقات است؛ صفحهای که در دفتر زندگی بندگان، سالی، یک ماه گشوده میماند. صفحهای که در متن آن، عطش بندگی حاکمیت دارد و اوج پادشاهی را ساجدانهترین استغاثه میداند. رمضان، ماه بلوغ انسان در پیکره معرفت است و معرفت، همان کلید مقدسی است که ورود به حریم رمضان را اذن میدهد.
مجمع کرامات و فضیلتها
این کوچههای تو در تو، این خانههای شانه به شانه، این دقایق به هم پیوسته، زنجیرهای از شهود را به
تجلّی نشاندهاند. دقایق، نبض نیایشند و خانهها، پلّههای تکامل. با این وجود، آیا میتوان کوچههای تو در تو را جز تمثال حضرت رمضان دانست؟ آن مقام ممتد که سیر در خویش را نصیب اهل عبودیت میسازد و زمینهساز تصرّف جانها در حقایق کبریایی میشود. و سلام بر این ماه لایزال که مجمع همه کرامتها و فضائل است.
جبرئیلِ رمضان را دریابیم!
همسایگان صبح! خورشید رمضان در بستر سحرها، لانه دارد؛ همچنانکه جبرئیل در خلسه چهل روزه حرا! در دل هر انسان، پیامبری سکونت دارد و اینک با حلول ماه برکت و بیداری؛ رمضان، چون روح الامینِ رسالت، بعثت دلهای مردم را ابلاغ میکند. به هوش باشیم که در این مجال سی روزه، تا پیغمبر شدن، فاصلهای نداریم؛ اگر جبرئیل رمضان را به روشنی، دریابیم.
بارالها! عهدی را که با تو از ازل بستهام، به آتش گناه شکستهام. به گذشته که نگاه میکنم، از پروانه جانم، خاکستری بیش به جا نمانده است. اکنون که درهای آسمان، رو به باز شدن است، حلاوت روزه را به اعضا و جوارحم بچشان؛ به چشمم که جز تو را نبیند و گوشم که جز تو را نشنود؛ که بوی زخم کهنه گناه، مرا ناامید از استشمام بوی تو کرده است. در بگشای که در میهمانی تو، هر آنچه هستم، باز آوردهام که تو خود دعوتم کردهای، یا غفّار الذّنوب!
درخواست توفیق
بارالها! در این ایّام که قرآن را نازل فرمودهای، نوری به قلبمان نازل فرما تا روشنی صبح همیشگی حقیقت را دریابیم و ما را در نماز، همچون کسانی قرار ده که مراتب شایسته آن را دریافته و
ارکان و جوانب آن را نگهدارندگانند؛ آنان که جویای همسایگان و پویای هفت آسمانند. توفیقی عطا فرما تا به آن کس که از ما بریده، بپیوندیم.
بارالها! ما را به کرامتی که برای دوستانت وعده کردهای، سزاوار گردان؛ که تو هر چه را اراده کنی، بهجا میآوری، یا رب العالمین.
پاک شو اوّل و پس دیده بر آن پاک انداز
بارالها! شرم از آن دارم که بر سفرهای که تو گشودهای، با دستهای آلوده بنشینم و پا در حریم روز و شبی بگذارم که بوسهگاه فرشتگان ذکر و رحمت است.
الهی! پیراهن سیاه گناه را در زمزم یاد تو میشویم تا چون موجهای خسته از دریایی بیساحل، سر بر
خاک آرامش تو فرود آورم. گرچه از ابتدای ورودم به این ماه، حزن خداحافظی را در اولین سلام خود به دوش میکشم، خوف من از آنچه هستم بوده و هست، نه از آنچه که هستی.
امید و جرئت بندگی
یازده ماه را پشت سر نهادهام تا به تو رسیدهام و اکنون جز خار و خاشاک، در کولهبار ندارم تا سر از خجلت بردارم و اذن دخول به حریم محبتت طلب کنم.
پشت دروازههای چشم تو میایستم تا خریدار اشک ندامتم باشی و جرئت بندگی را دیگر باره به من عطا کنی.
«مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گفت: با این همه از سابقه نومید مشو»
زیرنویسها
اینک، صدای تنفس فرشتگان را میشنویم که در همین نزدیکی، به تماشای بندگی انسان آمدهاند؛ بیایید لایق سجده ملائک باشیم!
رمضان، بال گرفتن پروانه روح و عروج او از پیله یأس و معصیت است.
روزهای با تو بودن خوب است؛ خوبتر از روزهای سبز بهشت.
چقدر عطر آمدنت را دوست دارم! در آستانه تو که میایستم، خداوند را حس میکنم. با تو میشود همه سرنوشتها را عوض کرد. من یقین دارم که شبهای قدر تو، شبهای رقم خوردن سرنوشتند.
وقتی که عطر تو را حس میکنم، دوست دارم زودتر برسی، تا دوباره چشم انتظار افطارهایت بنشینم و نیمههای شب، به شوق سحر بیدار شوم. چقدر صدای اذان، دلنشینتر میشود، وقتی که تو آمده باشی!
صدای ربنا را که میشنوم، بوی بهشت را احساس میکنم. هر روز موقع افطار که میشود، گمان میکنم که در آستانه بهشت ایستادهام و دارم به کاینات فخر میفروشم.
وقتی که میآیی...
با تو، خویشتن را از هر گناهی تطهیر میکنم. با تو میتوانم تا آسمان هفتم، بیدرنگ پرواز کنم.
وقتی که میآیی، مرا به مهمانی خداوند میبری.
چه شوقی دارد مهمان خدا بودن!
چه شوقی دارد از پرندهها سبکبالتر شدن!
تو، عطر باغهای بهشت را میدهی؛ عطر سفرههای صمیمانه اهلبیت علیهمالسلام را.
وقتی که میآیی، صدای مناجات علی(ع) را هم با خودت میآوری. هر شب، نجوای غریبانهاش را میشنوم. بوی رفتنش را حس میکنم.
شب بیست و یکم، همه آبشارها، نامش را در اشک زمزمه خواهند کرد.
حس عجیبی دارم. دعا میکنم کاش اینبار، دستان ابن ملجم بلرزند! کاش این بار نتواند! اما فرشتهها آمدهاند تا برکت زمین را بر روی بوسههایشان تشییع کنند. اینبار هم من و تو سیاهپوش میشویم.
خداوند به زمینیان وعده ضیافتی باشکوه در شب اول ماه رمضان را داده بود؛
اما هلال لاغر ماه، خود را پشت چادر پولکدار شب پنهان میکرد و مردمان، بر پنجه پایشان قد میکشیدند و در آسمان چشم میچرخاندند و ماه را نمیدیدند.
گروهی، از انتظار خسته شدند و میهمانی را فراموش کردند و به خانههایشان بازگشتند.
گروهی دیگر، چشم به راه ماه ماندند تا روز میهمانی معلوم شود.
اما گروه سوم تصمیم گرفتند زودتر از موعد میهمانی به پیشواز آن بروند... آن شب ماه را در آسمان دلشان دیدند.
نور را باید خورد
مردمان گرسنه، با دستهای خالی و دهانهای باز، برای میهمانی میشتافتند.
میترسیدند دیر برسند و سهم کمتری از رزق و روزی به آنها برسد.
از یکدیگر سبقت میگرفتند تا جای بیشتری سر سفره بیابند و بیشتر بخورند.
اما ضیافت خدا خالی بود، هیچ خبری از خوراک و خوردنی نبود.
آنها که عادت به نان و آب داشتند، از وسط سفره گذشتند و بازگشتند؛ گرسنه آمدند و گرسنه رفتند.
دور سفره میهمانی خدا خلوت شد.
فقط آنهایی ماندند که به جای نان، دنبال نور آمده بودند.
پس سر سفره نشستند و لقمهای نور برداشتند و وجودشان از برکت همان لقمه، روشن شد.
بر بامهای این همه فراوان، هلال نو رسیده، سوسو میزند و صدای آسمان، در دلها فراگیر میشود: ای اهل زمین! ماه خدا فرا رسید.
همه برمیخیزند و پیراهنها را از سکوت یک ساله میتکانند. سجادهها را از سر میگیرند... قرآنها، از نو متولد میشوند. سفرهها رنگ دیگر میگیرند؛ رنگ بزم خداوندی؛ رنگ تبرک بیدریغ، رنگ مائدههای آسمانی.
دلهای وضو گرفته، نفسزنان، به درگاه رحمت میآیند:
«سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت
به طلبکاری این مهر گیاه آمدهایم»
خداوندا! تمام معبرها را در انتظار رسیدن رمضانِ تو، آب و جارو کردهایم. شاهد باش که با آغوش شوق، در به رویش میگشاییم؛ پس سفرههای دستهایمان را خالی نگذار.
دلتنگت بودیم
از تو نمیتوان سرشار نبود. وقتی که تقویمهای خسته به تو میرسند، تمام روزهای پیش رو، پیراهن امید و رستگاری به تن میکنند و لحظهها، دست به دامان نام تو و خجستگی روزهایت، آرزوی زیباترین سرنوشت را به دوش میکشند.
آه، ای موسم الهی! ثانیههای عاشقانهات را به آرامی از من عبور بده! آهسته از روزهایم رد شو؛ آهستهتر، تا همه نفسهایم از مسیحای انفاس تو لبریز شود؛ تا در کنارت، در مکثی روحانگیز، از زمینگیری روزمرّگیها رها شوم و آسمان را هم تجربه کنم.
آه، ماه مهربان! یک سال نبودنت را آنچنان دلتنگ بودم که امروز در آستان دوباره آمدنت، دلِ چشم به راهم، دست و پا گم کرده است.
چگونه تو را خوشآمد بگویم؟ واژهها همه از یادم رفتهاند...
آسمانِ امشب، ستارههای رنگینتری دارد. تو آغاز شدهای و ماه، خود را از سر گرفته است...
آمدهام پاک شوم
«اِلهی جُودُکَ بَسَطَ اَمَلِی».
وعدههای شیرین تو، مرا گستاخانه و بیپروا به این درگاه، وصل کرده است؛ دستهایم را خالی برنگردان.
آمدهام در پرتو رمضان، تمام اجابت نشدههای قدیم را برایم مستجاب کنی. آمدهام که بار دیگر بر من
منت بگذاری.
آمدهام که به رغم این همه گناه، باز روبهرویت بنشینم و تو دستهای مهرت را بر سرم بکشی و آنگاه، پاکدامن و بخشوده به سوی سرنوشت بازگردم؛ این وعده ازل تا ابد توست.
«مُنَّ عَلَیَّ بِفَکاکِ رَقَبَتِی مِنَ النّارِ...»
بوی رمضان میآید؛ بوی خوش قرآن و شمیم شکوفههای دلانگیز مناجات و رایحه روحبخش بندگی خدا.
خداوندا! فرموده بودی که بر بندگان، رئوف و مهربانی و بر گنهکاران، عطوف و بخشنده؛ ولی من هیچگاه این حقیقت را به خوبی اکنون درنیافته بودم.
آری! من در مرداب غفلت و لجنزار دوری از تو، غوطهور بودم که ناگهان، ندای ملکوتی «یا علیُّ یا عظیم، یا غفور یا رحیم»، مرا به خود آورد و به کوثر زلال رمضان رهنمون شد.
معجزه رمضان
... تا کنون هیچگاه در دل تابستان، اینگونه بهار را حس کرده بودی؟ هیچگاه در اوج گرما، خنکای آب حیات را در عمق وجودت یافته بودی؟ آیا در نهایت تشنگی، سیراب شدن از زلالترین آبها که نه؛ از کوثر بهشتی را تجربه کرده بودی؟
شاید تو نیز چون من، به ادراک این معجزه نرسیده بودی و اینبار، با همه وجودت آن را لمس کردی. این معجزه رمضان است.
مگر میشود دریا را در آغوش کشید؟!
نمیدانم چه کنم.
دلم میخواهد به استقبالت بیایم؛ ولی مگر میتوان به استقبال باران رفت؟!
میخواهم با تمام وجودم تو را در آغوش بگیرم؛ ولی مگر دریا را میتوان در آغوش کشید؟!
میخواهم از عمق وجودم فریاد برآورم: خوش آمدی ای بهار دلها، ای شکوه رحمت خدا بر
بندگان، ای ماه مهمانی خدا، ای رمضان! اما احساس کودکی را دارم که در برابر کوهی عظیم قرار گرفته و چارهای جز سکوت و حیرت در برابر عظمت تو ندارم؛ فقط آهسته و نجواگونه، با دلی سرشار از عشق، زمزمه میکنم: «ای خدای رمضان! به خاطر همه مهربانیهایت سپاس».
پیامهای کوتاه
فرا رسیدن بهار دل و جان، ماه روحبخش رمضان بر همه چشمانتظاران این ضیافت الهی مبارک باد!
ماه رمضان، بار دیگر فرا رسید و بر خستگان و دلشکستگان لبخند زد.
سبزترین فصل نیایش در راه است و دستها چقدر مناسب رویشند!
درهای سَحَرهای رحمت، گشوده خواهد شد و چشمها چقدر برازنده اشکریزیاند!
باید از هم اکنون، روزها را به مستانگی شبهای قدر نوید داد.
موسم خانهتکانی است. بیاورید تیرگیها را تا با زمزم نیایش، شسته شوند.
فصل «الغوث»های حماسهآفرین روبهروی لشکر مکّار شیطان است.
شبهای «افتتاح»، روشنترین ساعات روح ماست که در آن، به رویداد شفاف تقوا برسیم.
از هم اکنون، سجادهها عطر رمضان را میشنوند. اینک، طلیعه پرارزش تقرب را دریاب و بر این هدیه آسمانی درود بفرست و بر خوانِ «رمضان» بنشین.
اشتیاق دیدگانمان، برای آمدنت بیتابی میکند، بهاریترین ماه خدا!
این همه شور و شادی، به یُمن جلوه رحمانیِ تو در جان ما سبز شده است، ای طراوت جان اهالی ایمان!
از برکت لحظههای صمیمانهات، دلهایمان تا همسایگی خانه دوست پر میگیرند و از آبیِ آرام رحمت او سرشار میشوند.
ای فصل رویش خصلتهای ناب و ای ماه معراج فطرتهای پاک! پنجره دل را به سحرهای سپید «ابوحمزه» میگشاییم و به آسمان پر ستاره «افتتاح»؛ تا برگهای زرد گناه، به اعجازِ بارانِ مغفرتِ خداوندی، از تنِ خوابآلوده روحمان فرو ریزد و ماه وصال با محبوب، در جان خستهمان حلولکند.
مسافر خوشقدم
مسافری رسیده است در هیئت آفتاب، که در توشه هر روزهاش، برای پنجره گشوده قلبها، یک جزء از نورِ کلام خدا را کنار گذاشته است. سحرهایش، از روشنی بالهای ملائک سرشار است و قنوتِ دستها را به شاخه «اللهم انی اسئلک من بهائک بأبهاه»، خواهد آویخت. رمضان آمده است؛ همان میهمان خوشقدم هر ساله که ساعت همه دلها را با آهنگِ روحانی اذان کوک میکند و بر تمام دقایق،
عطرِ خوش بندگی میپاشد.
مسافری رسیده است که گردِ عصیان را از صورتِ احساس میشوید و در دیدگان آینهها، رخسار زیبای ماه را مینشاند.
آمده تا دستهای تهیمان را بگیرد و به ضیافت صمیمانه آن یار بندهنواز ببرد؛ بنشاندمان پای سفرهای پربرکت، که هرچه از خوان کریمانه دوست لقمه بر میداریم، گستردهتر و باشکوهتر جلوه میکند.
معجزه رمضان
معجزه بهاریِ رمضان، تمام زوایای زندگی را سبز کرده است؛ تا آنجا که خواب چشمها، به گلبرگهای زیبای عبادت شکوفا، و نفسهای سرشار از امساکِ عاشقانه، به دانههای نورانیِ تسبیح بدل میشود. آنگاه، میتوان در هر لحظه، یک دانه بلورین ذکر را در صحرای سینه کاشت، تا باز در هوای پیرامون، صفای ملکوت رشد کند.
رستگاری، در همین نزدیکی است
اینک آن کبریای محض را بخوان؛ با سادهترین نجوایی که از تنگنای سینهات سرک میکشد و سبکبال، تا عرش، بالا میرود: «یارب، یارب، یارب»!
قدر بدان شبهای بینظیرِ قدر را، که راه بلند هزار ماهه، در فرصت باریکِ شبی عرفانی طی میشود و غنچههایِ معنویت، به فصل گل دادن خود نزدیک میشوند.
میزبان کریم خود را بخوان؛ با زیباترین واژهها که در لحظه سبز اذان رشد میکنند: «أَللّهُمَّ لَکَ صُمْتُ، وَ عَلی رِزْقِکَ أَفْطَرْتُ وَ عَلَیْکَ تَوَکَّلْتُ».
رستگاری در همین نزدیکی است؛ گویا در پای اولین کلام بیواسطه با محبوب؛ همان جایی که تمام حرفهایِ جامانده در گلو، به یک اقرار صادقانه بندگی میرسند: «مِنْ أَیْنَ لِیَ النَّجاةُ وَ لاتُسْتَطاعُ اِلاّ بِکَ»!
لطفاً چراغ بیاورید! میخواهم این راه را روشن سفر کنم و هرازگاهی، در پناه نور اردو بزنم. میخواهم چشمهایم را در طیفی زلال بشویم و به راه بیفتم.
باید به روزهایی شفاف برسم و به شبهایی که در جذبه متبرکترین ماه، غوطهورند! میخواهم نور را در سی جام متوالی، بنوشم تا از حرفهای ساده و بیتکلف سرشار شوم.
وقت تنگ است
وقت تنگ است. من باید روح منجمدم را دوباره به ویرانههای جامانده از قوم لوط و عاد و ثمود ببرم و
در مجاورت چاه بابِل بنشانم. باید برایش قصه نوح و یوسف و موسی بخوانم و هر شب، او را در رودهایی که به ابدیت میرسند، غسل تعمید بدهم. لطفاً چراغ بیاورید؛ من دارم راهی میشوم و اولین قدمها را به سمت هدف غایی آفرینش برمیدارم؛ میروم و چشمهای سوت و کورم را به شرقیترین دروازه شهر، دخیل میبندم؛ آنجا که ثانیههای مکدر و سیاهترین حجم ممکن را تبعید کردهاند.
من باید ریههایم را با نفسهای خداوند، تطهیر کنم و خالی دستانم را به مهربانترین شاخه برسانم و نامهای عظیم پروردگار را مثل میوههای آسمانی، به زمین بیاورم!
باید سیاه چادر خاکآلودم را در حوالی خداوند برپا کنم و مثل آن چوپان، در سادگی، دستهایش را بشویم، لباسهایش را وصله کنم و برایش کمی شیر گرم ببرم؛ لطفاً چراغ بیاورید.
آستین بالا زدهام برای دلم؛ پا پیش گذاشتهام برای ذرات وجودم. میخواهم از سر کوچه، مشتی خیال بخرم و در مطبخ سرد جانم، اجاقی روشن کنم.
میخواهم آش پشت پای خستگی را بپزم. میخواهم تازه شوم؛ دوست دارم با تمام وجودم وقف مهمانی خدا شوم.
میخواهم بلور شوم
میزبان این مهمانی بیسفره، این جشن سالانه بند گسستن و طوق افکندن، سفرهای انداخته از مهربانی.
میخواهم از امروز، موجودات را عاشقانه ببینم؛ آب را، خاک را.
میخواهم بلور شوم، تا ماهیان سرخ، گردش ایمان را در رگهایم ببینند و ستارهها، شبهنگام از خلوص ایمانم بگذرند.
بر ساحل رمضان
کوچه زهد را آب و جارو کردند. کشتی بیلنگر مستی، از دریای مواج، لؤلؤ و مرجان میآورد. باربران هفتآسمان را خبر کنید، تا متاع تقوای بشر را در ساحل عبودیت رمضان خالی کنند و کاروانسرای شببیداران را در بگشایید که گاه مناجات بشر است و موسم ترک عادات.
با ماه میآیی
کودک دلم به خیال خبر آمدن از مهمانی، در جاده بالادست، بست مینشیند و دل به تپش قلب جاده میدهد و از مسافران مشرق، خبر طلوع ماهرخساری میگیرد. با باد نمیآیی؛ با ابر نمیآیی که ابر نیستی؛ با خورشید نمیآیی که خورشید نیستی؛ تو ماهرخسار عاشقیهای بشری که با ماه میآیی.
چشمم به راه آمدن ماه خشکید؛ بیا!
ای ماه خدا، رمضان! وقتی که میآیی، همه چیز بوی خدا میگیرد؛ بوی بهشت، بوی عرش.
وقتی که میآیی، سرانجام همه کارها به نشستن بر سر سُفره خدا ختم میشود.
وقتی که میآیی، سلامها ساده میشوند و نگاهها، بیآلایش.
وقتی که میآیی، ثانیهها در گرسنگی و تشنگی آدمها، با حس قشنگی میگذرند.
با آمدن تو، روزنه امیدی بر عصیان آدمها گشوده میشود و غنچه بندگیها، گُل میکند. مَفَرّی از هیاهوها و سیاهیها به سوی نور پیدا میشود؛ گریزی به سوی کهکشان عرش؛ گریزی به سوی خدا.
با آمدن تو، همه جا سبز میشود، همه آسمانی میشوند و همه چیز بوی خدا میگیرد.
ماه رمضان، گاهِ لرزش دل است و چرخیدن ناگاه زبان کائنات به تسبیح.
فورانِ حس خواهش است برای وجدان بیداری که در طلب حسی رهاتر، به تکاپو افتاده.
برای کسی که در گیر و دارِ هراس و هوس، سرگردان وادی نفس خویش مانده، رمضان مجال سامان گرفتنی است که با سکوتِ وسوسهها دست میدهد.
اصلاً رمضان، تمام روزهایش عید است که امام علی(ع) در بلاغت کلام خویش فرمودند: «هر روز که گناه نشود آن روز عید است.» قدم نهادن در این عیدستان، شمیم غفران را در مشام جان میدواند و از چشمهسار رحمت، تشنگی این سالهای هبوط را فرو مینشاند.
ماه برگزیده خدا
ماه خدا و ماه بنده خدا، بار دیگر نیاز مخلوق است در برابر غنای خالق و عجز عابد است و بخشش بیدریغ معبود.
روزه، چه ارتباط عجیبی میآفریند! در برابر جبروتش زانو میزنی، قلب میتپد و قفس چشم، پرنده اشک را میرهاند؛ آنگاه، شبنم حسی عجیب در پیشگاه معبود میچکد و احساس میکنی
عاشقی را درک کردهای. وقتی جسم آرام میگیرد، روح در تکاپوست و روزه، مجال تصفیه روح است تا برای داشتهها و نداشتههایش برنامهریزی کند و قلعه قلب زیبایی، به همت او فتح شود.
ثانیههای آن را باید دریافت؛ وقتی نفسهای روزهدار تسبیح است و خوابش عبادت.
رمضان ماه برگزیده خداست.
شروع که میشوی، همه دست به کار میشوند تا در دلت راه پیدا کنند. بسیاری با تو عهد میبندند و سرنیاز را میگیرند و همصدایت، زمزمه «یارب» سر میدهند. انگار دلمان راحتتر نور را میپذیرد.
با هوای تازه تو که از پشت لحظهها به قلبمان میخورد، چگونه میتوانیم خواب بمانیم؟! حتی اگر خوابمان هم ببرد، تو، نفسهایمان را نور و ستایش میکنی؛ سرشار از عبادت و تسبیح میکنی؛ قلبمان را با ایمان و نور روزی میدهی.
رمضان، دست و پایمان را به روشنی بند میکند
همیشه با خودش صفا میآورد. هر وقت که آمده، دست و پایمان را به روشنایی بند کرده و جیبمان را از عافیت پر کرده. همین که هوایش را میشنویم، دلمان از پستوهای تاریکی بیرون میآید و غبار گناه، از روی شانههایش تکانده میشود.
از منارههای بلند عرش، ندای ملکوتی «شَهْرُ رَمَضانُ الَّذی اُنْزِلَ فیهِ الْقُرآنْ...، »،(1)بلند است. تمام کائنات، از شمیم یاسهای بهشتی، سرریز میشوند. دوباره همه سرها، رو به آسمان بلند میشوند و این بیدار شدن از خواب زندگی، احیای درختان خزان کشیده در بهار طبیعت
1) . بقره: 185.
را یادآور میشود؛ این بهارِ قرآن و رویش سبزههای خوشرنگِ خلوص و ایمان و آن بهار، و برآمدن گلهای صحرایی، هردو، سیر به سوی جنبش و گذر از سکون و سستی است.
خدایا! در این ماه، مرا از بند عبادت بیتفکر و تأمل رهایی بخش و روزه دل را نصیبم کن که عیار و ارزش آن، به اندیشه و تفکر است.
خدایا! روزه شکم را بهایی نیست؛ که رنجی است بیگنج، و خاکی است بیبذر.
امام علی(ع): «صِیامُ الْقَلْبِ عَنِ الْفِکْرِ فی الْاَثامِ أفْضَلُ مِنْ صِیامِ الْبَطْنِ عَنِ الطَّعامِ».(1)
«روزه دل، از اندیشیدن به گناهان، برتر از روزه شکم، از غذاخوردن است».
تا طلوع صبح بیداریم
خداوندا! خواب نماندهام و چِکهچِکه آب وضویم در سحرگاهان رمضان، جانی تازه به کالبد خستهام میبخشد.
این ماه پر از فیض و رحمت، حلول میکند و من مسرورم؛ چرا که بشارتم دادهاند، به سوزاندن ناپاکیهایم، عبادت شمردن خوابهایم و رَد نشدن دعاهایم در این ماه.
دیگر باید برخیزم و در عطر حضور خدا رها شوم و بالا و بالاتر روم. دیری است که از گلدستههای آسمان، «اَلّلهُمَّ لَکَ صُمْنا...» را سر دادهاند.
تنهایم؛ هیچ کس را ندارم. مدتهاست که مات و مبهوت، به در و پنجره غبار گرفته خانه دلم مینگرم. اِنگار کسی مرا دوست ندارد! در حسرت یک نگاه مهربان ماندهام.
در سرمای گمراهی، در حال تباه شدن بودم؛ ناگهان از مهربانی، نامهای برایم آمد که در آن کارت دعوت ایمان بود و مرا به مهمانی بهار میخواند.
1) . میزان الحکمة، ح 10948.
مهمانی بهار
دیگر تنها نیستم، یک ماه به مهمانی بهار دعوت شدم؛ بهاری که در آن باران قرآن نازل میشود؛ نسیم سحری، با نوای ملایم دعای سحر میوزد.
گلستان قدری دارد با هزاران گل از جنس جوشن کبیر، به نام آن مهربانی که مرا دعوت کرد: یااللّه، یارحْمنُ، یارَحیم...
دیگر تنها نیستم
زیباترین روز این بهار، پانزدهم آن است؛ زیرا حسن(ع) میآید و با آمدنش، بهار تکثیر میشود.
با بهار، دیگر خانه دلم غبارآلود نیست؛ با اشکهای مناجاتیام، غبارها را شستهام. پنجره خانه دلم به سوی نگاه مهربان پروردگارم باز است... دیگر تنها نیستم.
سهشنبه
27 شهریور 1386
6 رمضان 1428
18.Sep.2007
مردی با زخمهای هزارساله، مردی با عشقی قدیمی، بازمانده از اسطورهای اشکآلوده، وقت سرودن، خاطرههایش را به دندان میگیرد تا چون آهویی خسته، شعر، این کودک بیپناهش را از سیلاب انفعال و خودباختگی، به سلامت بگذراند.
حیدربابا! کودکان صف کشیده برای تماشایت را خبر کن؛ مادربزرگ خاطرههایت را صدا کن؛ به آنها بگو که دنیا، دروغ ظاهراندیشان است و آیینه دق عاشقان.
حیدربابا! هنوز کودکی با صورت مسن و قد خمیده، در خاطرات سرسبز تو، دارد تمرین فراموش نکردن میکند.
حیدربابا! فراموش نکنی او را که تا آخرین جرعه نگاهش، عکس خیالت را از قاب دیده پاک نکرد.
حیدربابا! به کودکان خرامان در دامن سبزت بگو خدا، فراموشکاران را دوست ندارد.
شهریار سخن
زمان همیشه دیر میآید، ناز زمانه، همیشه نوشداروی بعد از مرگ نیاز است.
سهراب خاطرهها، رستم خیال پارسیدوستان را راحت نمیگذارد. ولی تو، اسب زین کرده ماندن
در حقیقت احساس بشر بودی؛ ماندن در کودکی فطرت و رفتن به بزرگی علم و تجربه.
اندیشه الهیات، در شعری ساده و گوارا، بر کودکی قلب پاک بشر مینشست.
تو شهریار زیبای بیپیرایه بودی!
تو شهریار سخن بودی.
طبیب یا شاعر؟
زندگی زیباست؛ مثل خاطرات کودکی پیر طریقتی آشفتهجان، مثل حسرت عاشقی شیدا، مثل آرزوی روستازادهای غربتنشین.
زندگی زیباست؛ مثل طبیبی شاعر، مثل سالخوردهای که در میان ذرات عالم، دنبال آفتاب صبح جوانیاش میگردد، مثل ابهت شعر حافظ در نگاه مردی در عصر آهن، آه و تنهایی.
شمس تبریز
پشت خاکریز تنهاییام، پیرمردی به مهمانی آمده تا این خاک و این جان را تصنیف کند. فردوسی عاشقپیشهای آمده تا از رستم تفکر بسیجی، شعر بگوید. سعدی شیرینزبانی آمده تا قصهگوی همت همرزمانم باشد.
پیرمردی شاعرپیشه آمده تا تیشه فرهادیام را بسراید؛ و تفنگم را، عشقم را، همتم را.
تبریز آمده تا شَمْس ِ سماع عاشقانهام باشد؛ در هوای مرگ تانکها و توپها.
از شهریار ملکی آمده که مردانش از جنس عشق و شعر و حماسهاند.
دستهایت را دور «حیدربابا» قلاب میکنی؛ تا سنگها و چشمهها و گلهایش در تو حلول کنند. «حیدربابا» تو را شاعر میکند و تو او را به جاودانگی آشیل میرسانی. در آن پلک میزنی، تصویر میآید؛ تصویر پیرهنی از ابر، باران، صدای مؤذن، پنجههای حنابسته دخترکان و... این همه، گذشته توست.
زادگاهت، حیدرباباست؛ در آن دویدهای، خندیدهای، گریستهای و صدای ساز عاشقها را سر کشیدهای.
حیدربابا تو را شاعر روستا کرده است و تو همه شاعرانگیات را در آن قاب گرفتهای.
اگر حیدربابا نبود، تو در تاریخ گم میشدی و زمان، عاشقانههایت را به فراموشی میسپرد.
اگر حیدربابا نبود، به اوج نمیرسیدی و احساس ترد آذریات، این سان زلال و شفاف نمیجوشید.
ما را به سرزمین کودکیها برد
اکنون بر فراز حیدربابا ایستادهای تا گذشته ما را در آمد و شد این زمانه بیتفاوت، حراست کنی.
شعرت، شیرینترین شکر تبریز است؛ سوغاتی مباح، که وقتی در کامها میریزد، «کودکی» میآورد؛
و کودکان، مستترین موجودات دوست داشتنی آفرینشند که در معصومیتشان، پناه میگیریم.
حیدربابا، گوشهای از مهربانی خداوند است و تو، واسطه این مهربانی شدهای تا آن را برای دیوارهای تنهایی ما قاب بگیری و به دوردستترین قلب مغموم برسانی تا غمهایش را بخندد و تو را همزاد لحظههای بیهمزبانش بداند.
سال 1285 شمسی، نوزادی در تبریز به دنیا پلک گشود که میرفت تا در دارستان شعر و ادب پارسی، ریشه بدواند و شاخه شاخه غزل و رباعی و مثنوی بلیغش را بر پهنه آسمان نیلگون ادب و هنر بگستراند.
«استاد سیدمحمدحسین بهجت تبریزی» علمآموزیاش را از مدرسه «متحده» و «فیوضات» تبریز، آغاز کرد و تا «دارالفنونِ» تهران، و آخرین کلاسهای طب رساند. همهمه داغ تحصیل و مشغلههای درسی؛ انگار بندی شده بود و دست و پایِ روح سیّال و گردشگر این پروانه گلبرگنشین را سخت در هم میفشرد. برای رهایی قامت روح و روانش کوشید و سرانجام، ردای سپید طبابت از
تن درآورد و از پشت تخت و تیغ جرّاحی و «سُرنگ» و «کپسول» و دارو، پا پس کشید و آرام و زلال، قدم بر دشت پهناور شعر و ادب پارسی نهاد و خنکای زلال عرفان و لذت ادبی را با بندبند استخوان احساس کرد.
«حیدربابا» یعنی دانه دانه شعر زلال
شِکَر و شیرینی، سرریز میشود از منظومه «حیدربابا». کوچهباغهای این بوستان، دلها را سوی قصههای یکرنگ «یکی بود، یکی نبود» بچهها میکشاند.
انگار نیلَبَکی چوبین، با نوایی سرد و حزین میخواند و در کوچه کوچه این منظومه «شهریار» قدم میزند.
آنگاه که روح اوجنشین خالق این ابیات آذری، شرحه شرحه میشود، از فراقِ روی مادر، دست به اعجازی دیگر میزند و منظومه «ای وای مادرم» را اینگونه تصویر میکند؛
«آهسته باز از بغل پلهها گذشت
در فکر آش و سبزیِ بیمار خویش بود
چادر نماز گل گلی انداخته به سر
با پشت خم از این بغل کوچه میرود»(1)
بر شیشه شعر دست نزنیم
چند وقتی است میخواهم فانوس عطار در دست بگیرم و گِرداگِرد این بازار سیاهِ امروز بگردانم. شاید از پسِ اشعار کیلویی و نوشتههای تایپ شده انبوه، شهریاری یافت شود، ولی: «افسوس که شهریاران
همه رفتند».(2)
شاید مجالی باشد که در این گفته شهریار، نیک تأمل کنیم و در ساحت نازک شعر و ادب، با وَلَع شهرت، یا تجارت بیتوته نکنیم و باور کنیم این ابیات، از جوهرِ خام قلم نیست ،که از آسمان، دانه دانه میچکد شعرِ زلال.
«... روح شعر نزد شاعر، موهبت طبیعی است و به تصنُّع نمیتوان آن را پیدا کرد و شاعر حقیقی بدان تمیز داده میشود...»(3)
شعر، زندگی است؛ پرواز و پرندگی است؛ زیستن، با ریشههای موجودات است در سردابهای تفکر. دم و بازدمهای عشق است که به لهجههای مختلف، ترجمه میشود و «از هر زبان که میشنوی نامکرر است».
شعر، از برفگیرهای قله زیبایی جاری میشود تا در بُنبرگها بدَوَد و زنگ باران را به صدا درآورد.
شعر، شور است و دوندگی است؛ قدم زدن با ثانیههای سکوت است زیر آفتاب شهود، زیر آسمان شهر؛ خطر کردن است و سفر کردن به بیشههای پر پلنگ؛ صید مرواریدهای دستنخورده تخیّل است، در جاری روزمرگیها؛ دستْباف احساس است در کویر بیروح آدمهای فراموشکار.
وارثان آب و روشنی
شعر، صداقت برکهها را با سنگریزههای نشسته بر دامنش به تصویر میکشد. شاعر، امانتدار جواهر معناست در روزگار پوستینهای وارونه و چشمهای تقلبی.
«شاعران، وارث آب و خرد و روشنیاند.» شعر، روایت انسانهاست و دماسنج فراز و فرود انسانیت؛ از
گرمترین دلها تا سردترینشان.
شعر است که با آدمها، به کوچه و خیابان میآید؛ دوربین به دست، از لحظههای پاخورده عکس برمیدارد: از تپشی که در سینههاست.
شعر، با آدمها به خانه برمیگردد، لباس، از هر چه رنگ تعلق است، میتکاند و در آینه، با خود واقعیاش روبهرو میشود. شعر، همیشه با آدمهاست؛ کافی است قلّاب شکار بیندازی و از زیر لایههای شفاف تنهایی بیرونش بیاوری تا آلبوم گمشده کودکیات را نشانت بدهد...
فراخوان عمومی عاشقی
شعر، فراخوان عمومی عاشق شدن است؛ دعوت چشمهاست به دیدن؛ دعوت دلهاست به پریدن؛ دعوت قدمهاست به دویدن.
شعر، یعنی دوست داشتن؛ یعنی شهود دنیایی که نه جنگ در آن هست، نه ظلم، نه فقر و نه بیماری.
شعر، دستت را میگیرد، تا از گردنههای روز و درّههای شب عبورت بدهد تا با جزیرههای ناشناخته هستی آشنا شوی.
شعر، زندهات میکند تا در شورستانهای مرده، حیات بکاری و در برهوت افسرده، باران بباری.
شعر، به ریههای خشک، نفس میدهد؛ به دستهای تهی، سخاوت و به رگهای سرخ، جریان.
شعر، زنده شدن چراغ زندگی است در قلبها؛ زنده شدن چراغ کرامت!
چهارشنبه
28 شهریور 1386
7 رمضان 1428
19.Sep.2007
مدتی بیش نیست که رسولخدا(ص)، از سالهای طاقتفرسای شعب ابیطالب رهایی یافته است. مسلمانان، همه از نصرت الهی و نجاتشان از آن اوضاع اسفناک، شادمانند؛ اما رسولخدا(ص)، گویی شکستهتر از همیشه، یکی از سختترین ساعات عمر خویش را میگذراند. ساعتی پیش، بزرگترین حامی و یاورش «ابوطالب»، چشم از جهان فرو بست. تو گویی داغ رحلت جدّش «عبدالمطلب» دوباره برایش تازه شد! شاید هم از پس سالها، دوباره طعم تلخ یتیمی و دوری از آغوش پرمهر پدرش «عبداللّه» برایش تداعی شده بود!
قوت قلب علی(ع)
پیامبرخدا، با چشمانی اشکبار و دلی سرشار از اندوه، جسم نحیف و رنجیده عمویش ابوطالب را در خاک نهاد؛ پیرمردی که همه افتخار و آبرو و عزتش را در راه او و رسالت الهیاش به کار گرفت و سختیها و رنجهای بیشمار را بر جان خرید. اکنون، برادرزاده محبوبش را با انبوهی از دشمنان و کینهجویان تنها گذارد؛ ولی چه باک که خدای ابوطالب، حامی و پشتیبان اوست!
ناگهان، نگاه پیامبر در نگاه غمبار و اشکآلود علی گره خورد و علی در نگاه آسمانی رسولخدا(ص)، چنان امید و صلابتی یافت که داغ یتیمی را فراموش کرد.
سلام بر مردی که خانهاش، پیامبرانهها را در خود جای داد و از آن شگرف، حراست کرد؛ مردی از نوادگان زمزم که یتیمنوازترین دستهای آفرینش را داشت؛ دستهایی که در عمیقترین رنجها ماندند و معصومانه، تقیّهای مصلحتی را پیشه کردند؛ دستهایی که رسالتشان با رسالت دستهای دیگر، تفاوتی عظیم داشت. خدا او را برای روزهای مبادا آفریده بود تا کسی باشد که برای دردانه آمنه و عبدالله، خطبه ازدواج بخواند و بعدها، او را در ازدحام ناخوشایند تحریمها، به ابلاغ رسالتش تشویق کند.
تا کسی باشد که در مقابل دسیسههای شوم، حصار بکشد و تقدسهای ترد را زیر پر و بال بگیرد.
افسوس که دیگر نبود!
افسوس که هیچ یک از خدمتهای ابوطالب، به شعب نرسید! چرا که شعب، فصلی دیگر دارد و عمران از قهرمانان آن است. گفتهاند، وقتی بتها و تندیسها تحقیر شدند، وقتی فحشا نکوهش شد، هنگامی که تودههای خرافهپرست، خوار شدند، آن زمان که زمین پس از نالههای دلخراش دخترکان رو به مرگ،
نفس تازه کرد، قریش سوگندنامهای نوشت که مفادش، محاصره همه جانبه سردمداران وحی بود و آن را در کعبه آویخت؛ با ممنوعیتی که مردم مکه را از هر گونه ارتباط با پیروان توحید باز میداشت و عمران، ابوطالب روزهای سخت، بزرگ قبیله بنیهاشم، فرجام این دسیسه را میدانست؛ میدانست که قریش، هر مسلمانی را بیابد به او تنگ خواهد گرفت؛ پس همه را گرد هم آورد و به شعب فرستاد و آن را حفاظت کرد؛ آن سان که سالی چند، در گرسنگی و فقر و شکستهبالی، بر درهنشینان گذشت و خداوند آنها را با معجزه موریانه رهانید. اما ابوطالب عمران روزهای مصیبتبار را برای سفری دیگر فرا خواند و او با ایمانی همردیف با عقیده اصحاب کهف و مؤمن آلفرعون، قدم در راه نهاد و پیامبر را در سوگی شگرف جا گذاشت.
در دوران سخت که قحطی عاطفه، بیداد میکرد، ابوطالب از حمایت محمد(ص)دست برنداشت. در دورانی که پر از بیوفایی و ریا بود، او به محمّد(ص) وفادار ماند و چون جان شیرین، دوستش میداشت.
حالا محمد(ص) باید رحلت خورشید را بپذیرد. باید خودش به تنهایی، ذهن کج داسها را به راه راست هدایت کند؛ بدون حامی؛ اما دل دریایی محمد(ص)، قرص است که خدا هست؛ «ومَن یتوکل علی اللّه فهو حَسْبُه».
اندوه پیامبر(ص)
کوچه پس کوچههای مدینه را پشت سر میگذارد و با هر گامش، لحظهها پژمرده میشود.
غم و اندوه، از چهرهاش میبارد. کنار قبری زانو میزند و مینشیند. باورش نمیشود که آسمان، زیر خاک دفن شده است و تکیهگاه محکم او فرو ریخته.
مرگ ابوطالب، سفر نبود؛ هجرت بود از وطنی که روحش را میآزرد و از وطنی که دوستش نداشت.
بارها میخواست پرواز کند؛ ولی اجازه پرواز نداشت. پیلههای دلش، درد میکرد؛ ولی قادر نبود درد سیالش را بر زبان جاری کند و فریاد بزند.
سرانجام، پیله را پاره کرد و پرید و رفت؛ دنیا برایش پیله بود و تنگ. پیله دنیا را رها کرد و رفت و محمد(ص)را به خدای محمد سپرد.
محمد(ص) دریا دریا گریستن را آرزو داشت؛ ولی دست به کمر گرفت و از کنار قبر بلند شد. حضور
بهشتی ابوطالب را کنار خودش حس میکرد و این حس قشنگ، به او نیروی مضاعف میداد.
جمعه
30 شهریور 1386
9 رمضان 1428
21.Sep.2007
اینک، در هیاهوی غمبار مدرنیته که حنجره عدالتخواهی بشریت را فرسوده است، در عصر پرواز موشکهای قارهپیما و دلخوشیِ نسل آدم به معراج سفینهها و ماهوارهها؛ در زمانهای که دموکراسی و آزادی، ابتدای مرزهای تمدن و فرهنگ اصیل بشری را تداعی میکند، چه کسی میتواند پشت نقابِ مزوّرانه آزادی، سیب ایمان تو را به غارت ببرد؟!
وقتی میوه نارس علم که از شیرینی و حلاوت ایمان تهی گردیده، بازیچه امیال گروهی شود و آزادی و حقوق بشر، در دستان دسیسهبازِ سیاست جان داده باشد؛ آنگاه تو نیز، به جرم عفتِ مریموارت، پشت درهای بسته مدرسه، محکوم به انزوا خواهی شد!
وقتی تحفه آزادی و جمهوری بر پشت تانکها و هواپیماهای جنگنده، به کشورهای استعمارزده و فقیر تقدیم میشود و بر سفره تهی از نان کودکان افغان و عراق، موشکهای کروز، میهمان ناخوانده میشوند؛ تو نیز در کشوری که مهد آزادی ادیان و مذاهب و فِرَق خوانده میشود، در قلب قاره مدّعی
تمدن اروپا، تنها به جُرم مسلمان بودن، به گناهِ دامان پاک و سپیدی روسریات، از درس و دانشگاه و مدرسه، طرد خواهی شد.
اینک، دختر مسلمان فرانسوی! برایم بگو در کشوری که مردمانش زمانی برای جمهوری و دموکراسی انقلاب کردهاند، حق آزادیِ انتخابت را چگونه باز پس میگیری؟
به نام آزادی، قفسها میسازند و رنگ میکنند و بهشتش مینامند. روسریات، خار چشم آنهایی شده است که شعار آزادی و دموکراسی میدهند، ولی هوادار سیاهترین منطقند؛ منطق اسارت.
آنها تو را عروسک خیمه شب بازیهایشان میخواهند. آنها از شعور و فکرت در هراسند. حجابت، بندهای سیاستهایشان را آب میدهد، افکارشان را در هم میریزد و خوابشان را آشفته میسازد. حجاب تو، دژ مستحکمی در برابر عالمگیر شدن سیاستهای شیطانی آنهاست.
مدعیان آزادی، به نام آزادی، آزادی را به بند کشیدهاند.
شنبه
31 شهریور 1386
10 رمضان 1428
22.Sep.2007
عاشق شده بود؛ اما عاقلانه! عاقلانه صدایت میکرد؛ اما عاشقانه! اصلاً بانو، تلفیق صریحی از عشق و
عقل بود. داری آن روزها را مرور میکنی که به بهانه تجارت، تو را به یاری خواست. حال آنکه کشیش خوب میدانست، خدیجه راز تو را فهمیده و مژده رسالتت را از انجیل دریافته است. خوب میدانست بانوی مؤمن، عاشق تو شده است!
همه جا کنارت بود
یادش به خیر! همه جا کنارت بود و همه جا همراهیات میکرد. همسَر و هم سِرّ تو در همه جا بود. زنان قریش، تنهایش گذاشتند و سرزنشش کردند؛ تنها به خاطر همراهی با تو. سالهای سخت شعب را با بردباری و شکوه، سپری کرد و وجودش، آرامشبخش مسلمانان بود و دلگرم کننده همگان... چگونه میتوان جای خالیاش را تاب آورد؟!
بانو دیگر خسته شده است
دهمین سال بعثت است. فقط یک ماه از شکست محاصره دشمن و بازگشت پیامبر(ص) به مکه میگذرد. بانو در آستانه 65 سالگی است. اما رنجهای این دوران، توان زیستن را در او تضعیف کرده است. دیگر دلش تعلّقی به زمین ندارد. گویی در بلوغ شعب، پنجرههایی را بر آستان عروج خود رقم زده است. خدیجه، این روزها جز به رفتن نمیاندیشد. اما دغدغه پیامبر و روزگار پس از خود، لحظهای آرامش نمیگذارد.
سال اندوه
همین چند روز پیش بود که عزای ابوطالب بر دل بنیهاشم، مرثیه شد. زود است مصیبت دوم؛ اما چه میشود کرد؟ تقدیر چنین است که بانو در غم انگیزترین روزهای پیامبر، سفر خود را به باور او برساند. بانو میرود تا بال دوم عامالحزن را بر سر روزگار پیامبر گسترانده باشد. بانو میرود تا مصیبت هجرانش، تا همیشه مادری او را در حق اسلام گواهی داده باشد. یادش سبز و نامش پرشکوه باد!
سلام بر تو ای خدیجه، بانوی طاهره نور که آهنگ کوچ تو، یادآور سالهای دلواپسی محمد در انتشار آخرین نغمههای آسمانی است.
آن زمان که مکیّان، دشنه بر دل سنگیشان میساییدند تا محمد را در رسالت خویش تنها بگذارند، تنها تو بودی که ثروت خویش را بر زخمهای قلب محمد مرهم کردی تا امروز، عطر اسلام،
از پس تاریخ، به دستهایمان برسد. این، لبخند آفتابخیز تو در دوره حیاتت بود که سالهای رفتنت را بر رسولخدا(ص)، به (عامالاحزان) مبدّل کرد.
سلام و درود فرشتگان بر تو باد، ای بانوی رحمت!
خدیجه، آرامبخش رسول
دین، با شمشیر علی(ع) و یاری ابوطالب و داشتههای خدیجه(س) روی پای خود ایستاده بود؛ ولی رسید روزی که میهمانی رمضان، بیحضور خدیجه بر محمد طی شد؛ آن هنگام که حضور مهربان همسر را در «جُحون» دفن کرد و (65) بهار، عمر خدیجه را در خاطرات ذهن شریفش پایان داد.
مایه آرامش محمد! درود فرشتگان بر تو باد، ای خدیجه دختر «خُوَیلد» که اگر نبود همراهی دستهای بخشنده تو در لحظه لحظه رسالت نورانی احمدی، شاید طفل اسلام، در شعب ابیطالب به بلوغ خویش نمیرسید.
«وزیر صداقت اسلام»
چه زیباست که نام تو در تاریخ اسلام، تفسیر اولین زنی است که اسلام آورد و محمد را در سراشیبی دلهرههای رسالت، باور کرد.
پاداش تو همین بس که وقتی نان و خرمای همسر را تا غار حرا میبردی، جبرئیل از تماشای منظره عاشقانه تو، چنین پیام آورد که: «یامحمد! بر خدیجه از جانب پروردگارش سلام برسان و او را به خانهای از زبرجد در بهشت بشارت ده»(1)تو را چه بخوانم که تعبیر تو از زبان بزرگان خوشتر است، آنجا که از قول ابن اسحاق در یک کلام تو را «وزیر صداقت» برای اسلام مینامند.
زیرنویس
رحمت خدا بر خدیجه(س) باد که شاخههای بیپناه رسالت، بر ریشههای مقتدرش پیوند خورده بودند.
ای بهترین بانوی بهشت، برای وصف خوبی تو، بیطاقتی محمد در فراقت کافی است؛ آن هنگام که سال کوچ تو را «عام الحزن» نامیدند.
1) . نک: اسدالغابة، ج 5، ص 438؛ سیراعلام النبلاء، ج 2، ص 85؛ الاستیعاب، ج 2، ص 719.
از نگاه پیامبر، اندوه میچکد. اندوه و غربتِ خانه وحی را مرثیهها نمیتوانند باز گویند. زمین، مانده است که چگونه ماتم را هجی کند؟ چگونه با مصیبت خو بگیرد؟ هر قرنی که باشد، این غم، معاصر
است. هر دورهای که از خاک روی کار بیاید، باز این رنجمویهها، زبان حالِ فراگیر همه است.
با عشق آغاز کرده بود
با عشق، آغاز کرده بود و تمامیِ تعلقاتش را در مسیری روشن خط زده بود. تمامیِ نجابت و پاکدامنیاش را برای مرحلهای عزیز، کنار گذاشته بود. رسیده بود به تمامی آنچه که خواسته بود. با همه داراییاش، به دوردستهای روح قناعت کرد. دنیایش، سرشار از بوی بهشت بود و لحظاتش، آکنده از حمایت و وفا.
«خدیجه»، روح بلندی برای درک فضایل خورشید داشت.
کوچههای شهر را غمی سنگین فرا گرفته است. فضای مکه گویی آکنده از اندوه است!
کعبه نیز چند روزی است بر فرشتهای لبخند نمیزند و مگر میتوان چهره نورانی رسولخدا(ص)را گرفته و اندوهناک دید و بیتفاوت بود؟!
وقتی شب پیش، یکی از اصحاب در کنار زمزم، آهسته در گوش دیگری گفت: «خدیجه همسر رسولخدا(ص) سخت بیمار است»، زمزم گویی دیگر نمیجوشید، اشک میافشاند! حتی سنگریزههای حرم نیز دریافتهاند دل رسولخدا(ص) از چه لبریز غم است.
این رسولخداست که از خانه بیرون میآید؛ چقدر شکسته شده! آه، این قطرات اشک است که از چشمان آسمانیاش میریزد؛ چه شده؟ خدای من، چه بر زبان زمزمه میکند؛ «انّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ»
آخرین وصیت
ملائک، بیتاب و اشکریزان بر گرد حجرهای کوچک، در اطراف بستری محقر، یکی از غمبارترین لحظههای تاریخ را به نظاره نشسته بودند. بزرگ بانوی اسلام، خدیجه کبرا، ساعات آخر عمر خویش را میگذراند. برترین مخلوق خدا، رسول خاتم کنار بستر او دلشکسته و محزون به وصایای خدیجه گوش فرا میداد. ناگهان خدیجه از سخن باز ایستاد و فرمود: «وصیت دیگرم را از زبان فاطمه به شما خواهم گفت که شرم، مانع گفتارم میشود».
پیغمبر خدا نیز با لبخندی تلخ، مادر و دختر را تنها گذاشت. چیزی نگذشت که فاطمه کوچک آکنده از اندوه، از حجره بیرون آمد و نگاه منتظر پدر را اینگونه پاسخ گفت: «مادر فرمود به پدرت بگو من از قبر وحشت دارم؛ از شما میخواهم لباسی را که هنگام نزول وحی الهی به تن داشتید، به من عطا کنید
تا آن را کفن خویش سازم - تا مایه آرامش من گردد - ».(1)
و تو از اوج معرفت و عظمت بانویی که همه هست و نیست خود را در راه رسول خدا(ص) و رسالتش فدا کرد، متحیر میمانی و بیاختیار، درودی خالصانه از وجودت نثار آن روح آسمانی میشود.
خدایا! به فاطمه صبر بده!
پیامبر، اندوهگین و افسرده، اما لبریز از رضا و صبر، به خانه میآمد. چشمهای مبارکش هنوز نمناک از اشک بود و دلش سوگوار فراق خدیجه؛ اما اکنون به غم دیگری میاندیشید؛ غم تسلای دختر یتیم خدیجه. آیا قلب کوچک فاطمه، تاب فراق مادر را دارد؟ در را که گشود، نگاه نگران و به در دوخته فاطمه بود که انتظارش را میکشید؟ فاطمه با دیدن پدر به سوی او دوید و خود را به او چسباند: مادرم کجاست؟ پدر! مادرم خدیجه کجاست؟ و این تنها سؤالی بود که مدام از زبان کودکانه دختر، وجود رسول خدا(ص) را آکنده از اندوه میکرد. لحظاتی نگذشت که جبرئیل نازل شد و عرضه داشت: «ای رسول خدا! پروردگارت میفرماید سلام مرا به فاطمه برسان و بگو: مادرت در خانهای بهشتی است که بند بند آن از طلا و ستونهایش از یاقوت سرخ است و در کنار آسیه (همسر فرعون) و مریم دختر عمران به سر میبرد».(2)
چراغ خانه من، اینچنین ناتوان سوسو نزن!
با چشمانی خسته و قامتی که در تمام تندبادها شانه به شانهام میایستادی، اکنون رنگ پریده و رنجور نفس میکشی.
نگاههایت به رنگ وداعند؛ گویی در هر پلک زدنی، از من دورتر میشوی!
این بسترِ ناخوشی را رها کن! برخیز و دیگر بار، محرم دردهای دل من باش تا آن هنگام که از مصائب رسالت آسمانی خویش، کمر خم میکنم، مثل گذشتههای صبورت، دستهای خستهام را در دست بگیری و دلآرام اندوههای من باشی.
بانوی مهربان من! محمد(ص) بیتو، دنیای خاکی را چگونه تاب بیاورد؟!
همراه خوشیها و ناخوشیهای پیامبر(ص)
با تمام ثروت و بضاعت سرشار خویش، تسلیمِ جوانمردیِ تهیدستِ مردی شد که تنها سرمایه هستیاش، پاکدامنی و عصمت بود؛ مردی که «امین»، شهرت روزگار جوانیاش بود و تمام اهالی مکه به تبرک وجودش، در میان آن شهر میبالیدند.
وقتی که آن بانوی مکرمه، محرم روز و شب رسول اللّه(ص) شد و روشنای خانه او، پا به موسمی گذاشت که تا پایان عمرش از توفان و صاعقه و سختیهای بیش و کم خالی نبود، شانه به شانه رسالت، تمام تنگناها و مصیبتها را شنید و نفس کشید و مرهم زخمهای دل محمد بود و قوت بازوانش.
نازپرورده قبیله قریش، نخستین دلی بود که در برابر اسلام، سر تسلیم و بندگی فرود آورد. او در سایه همسری پیامبر خدا، هرگز لب به شکایت باز نکرد و جز رضای خدا و رسولش، آرزویی نداشت.
در آن سالهای سخت شعب ابیطالب که مؤمنان با هسته خرما، راه بر گرسنگی خویش میبستند، در آن روزهای سوزان و شبهای هراس، خدیجه، کوثر یگانه رسول خدا(ص) را به سینه میفشرد و خستگیهای پیامبر را به فرداهای آسودهتر پیوند میداد.
مادرِ فاطمه
آه، بانوی رستگار من! چقدر خسته شدی در این سالها که نام همسری مرا به دوش کشیدی! تمام دار و ندارت در راه سلامت و سعادت دین خدا خرج شد و لحظه لحظه عمرت، به پای رنجهای پیامبری تنها، مرهم شد.
از دامان پاک تو بود که خیر کثیر خداوند، پا به خانه من گذاشت.
فاطمه، ادامه من و تو و مادر تمام عصمت و طهارتی خواهد بود که تا ابد، در زمین نامآور است.
فاطمه، دختری است که در همین کودکی معصوم خویش، بیمادری را دچار خواهد شد و پس از تو، دستهای خردسالش، مرهم بیکسیهای من خواهد بود.
اگر فاطمه را برایم به یادگار نمیگذاشتی، پس از تو چگونه تنهایی زخمخوردهام را طاقت میآوردم؟
پروردگارا! بانوی فداکارم، رهسپار توست. از تو، رحمت بیپایانت را برایش میطلبم. خدیجه، مادر فاطمه است؛ مادر بهترین زنان عالم؛ به او در رضوان خویش، بهترین مأوا را عطا کن...
چگونه از تو دل ببرد کسی که دل از او بردی؟!
وقتی که تنها بود، یاریاش کردی؛ وقت غمها، بهترین غمخوار او بودی؛ بار مشکلات را مردانه به شانه
گرفتی و پا به پای او راه آمدی.
چرا نگرید، مردی که حامی خویش را از دست داده؛ مردی که مرگ، سرمایهاش را غارت کرده؛ مردی که خدیجه، همه چیزش بود؟! این روزهای خاکستری، روزهای تلخ محمد(ص) است. غمی به سنگینی کوه، روی دلش نشسته و راه نفس کشیدنش را بسته است. روح محمد(ص) در فراق خدیجه(س) میسوزد و جسمش آب میشود. او به روزهای بیخدیجه(س)میاندیشد و آه میکشد؛ به روزهای خاکستری پس از او فکر میکند و اشک میریزد. «غم فراق تو در باورم نمیگنجد».
اشک و شروه
ابر، خون گریه میکند و باد، شروه میخواند. ماه، سرگردان، کوچه پس کوچههای آسمان را میدود و شیون میکند.
روح آسمان گُر گرفته و شهر، در سکوتی ملالانگیز، فرو رفته است. محمد(ص)بغض تاریک ضریح چشمهایش را میشکند و آرام آرام، میبارد ؛ بغض کال خود را لقمه لقمه فرو میخورد و آرامتر گریه میکند؛ اما هنوز هجرت خورشید، در باورش نمیگنجد. از چهرهاش، ناباوری میبارد. آتشی در دلش، شعلهور شده است. بلند میشود و سرش را به سمت آسمان میچرخاند و میگوید: «خدایا! خدیجه مهمان توست، او را به تو سپردم؛ از حبیبهات پذیرایی کن و به محمد(ص) بندهات صبر عنایت فرما».
شعب ابیطالب را به زانو درآوردی و در طول زجرآور آن سه سال، چونان کوه نور، بر جای ماندی تا تکیهگاه مرد تنهای رسالت باشی.
ای بانوی بزرگ مکه! در آن نقطه دردآلود، چه بود که شما را از آن کبرا، به ورطه تنگ خویش کشید؟
در پی کدام تجارت میرفتید؟
اینبار چه کالای گرانبهایی را برای مکه به ارمغان میآوردید؟
هر چند جای سؤال نیست، حال آنکه بانوی آفتاب را سکههای زر، مسخّر نکرده بودند و روح
حقیقتبین او، نشر اسلام را ارزشمندتر از حصر اموال در چند روز معلق دنیای فانی میدانست.
یکی از چهار زن
آسمان، با تمام شکوهش به استقبال تو میآید و روزهای اشکبار محمد(ص)برای تو، در راهند.
خاک جزیرة العرب، بر پیراهن تاریخی خود، وزن گامهای بلندت را تا همیشه احساس میکند. مگر نه اینکه با یاری دستهای نورانی تو بود که تقویمها هوشمندانه به نفع سرزمینت و تمام جهان ورق
خوردند؟!
تو ای بنت خویلد! سهم نخستین حجاز بودی از چهار زن به کمال رسیده.
تو بودی که در شب معراج، جبرئیل از جانب خود و خداوند، به واسطه شوی گرامیات، بر تو سلام فرستاد.
اما ای کاش میماندی تا شاهد فتح مکه باشی و صدای رسای اذان بلال را که بر بام بلند کعبه آوای رسالت شویت را سر داده است، بشنوی و هبل، این شوم پوشالی را تکه تکه شده، افتاده بر قدمهای محمد ببینی.
چه غریبانه میروی ای بانوی آفتاب!
از آسمان، صدای هلهله میآید؛ هر چند در گوشهای از زمین عزا برپاست. فرشتگان، فردوس را به یمن ورود تو آذین بستهاند. مرتبت شما چیزی نیست که در حدّ تصوّر این مردم زمینی بگنجد: بانوی اول اسلام، مادر فاطمه(س)، جده دوازده ستاره تابناک و برتر از همه، همسر محمد(ص).
عزاخانه قلب محمد(ص) را دیدی؟ چشمان نمناک فاطمه را چطور؟ میدانم هنگامه سر نهادن به امر خداست؛ اما با این دو قطعه بهشت که خزان دیدهاند؛ چه میکنی؟ نهال کوچک اسلام و جوانه نورانی فاطمه، هنوز محتاج مراقبت شماست. پس از عروج ملکوتیات، چه کسی محرم اسرار دل محمد(ص) خواهد بود؟
شریک شادی و غم پیامبر(ص)
بانوی من!
بانوی بانوان بهشتی! از فاصلهای به نازکی گلبرگهای محمدی و به نزدیکی هرم نفسهایم، با تو حرف میزنم. شبهای تنهایی و آزردگی مرا هیچکس نمیشناسد. لحظات غمبار زندگیام را کسی جز تو درک نکرده است. در شادیام فقط تو سهیم بودهای و زخمهایم را فقط تو مرهم.
هرچند آنچه از سادگی و صداقت با خود داشتی، در وجود گل نوپای زندگیام به یادگار گذاشتی؛ اما جز تو چه کسی اشکهایم را از دیده بروبد و چه کسی نهانخانه قلب محمد را در بکوبد؟
فداکارترین یاور پیامبر، دست مریزاد!
شب آمده است و باز، چراغ چشمهایت بر تاریکی من نمیخندد.
آفتاب که سر میکشد از پنجرهام، بغض شببوها را به هوای تو حس میکنم!
همه جادههای پیش رو، روشن از رد تواند. آیندهام روشن از توست. تو شبهای ایران را از چراغ لاله روشن کردهای. بهارها ماندگارتر شدهاند و سروها ایستادهتر از پیش. امروز با یاد تو، آرام در کنار ساحل حقیقت قدم میزنیم.
تمام دنیا در برابر ما ایستاده بود؛ همچنانکه گرگهای گرسنه زمستان در برابر انسانی تنها.
سردشت را شیمیایی کردند
بمبهای شیمیایی و میکروبی، هر روز بر سر ما آوار میشد. سردشت را مسموم کردند. سردشت را جانباز شیمیایی کردند. هنوز صدای خس خس نفسهای سردشت را میشنوم، تاولهایش را هنوز میبینم.
دنیا میخواست دموکراسی امریکاییاش را با زور بمب، به خورد مردم ما بدهد.
هنوز دفاع مقدس باقی است
مردان و زنان و کودکان ایرانی در یک سو، دنیای وحشی غرب و اروپای به ظاهر متمدن و عراق نفرین شده در سویی دیگر؛ پردهها یکی یکی میافتاد. هر روز سند تازهای مهر میشد: هر روز قطعنامهای و هر روز دشتی لاله در سینه ما میرویید.
سازمان ملل، کمکم داشت لابهلای آن همه قطعنامه بیخاصیت، غرق میشد. اما آتش جنگ، روز به روز شعله ورتر و پروانههای ما بیپرواتر از قبل میسوختند. هنوز دفاع مقدس باقی است. هنوز صدای نفسهای سخت تاولزده از روزن دیوارها عبور میکند.
از یاد نخواهد رفت هشت سال لختههای عشق که خون غیرت خود را بر دیوارهای شهر، آذین بستند تا عیار مردی و نامردی را به تماشا بگذارند. مردانی که تمام شب گریستند و به آب زدند و جهانی دیگرگون را به سکوت خیابانهای بعد از خود هدیه کردند، تا امروز از صمیم روشنایی، گنجشکان به روی سیمهای بیخار، بهار را زمزمه کنند.
آسمانیها
به فکر تکّههای درک نشدهای از معنویتم که همراه شما رفت.
در عافیت، به سختی میتوان عمق این معنا را فهمید.
حالا در هوای گرفته بودن، با کدامین کاروان میتوان وصل به دوست شد که تنها خاطره تنهای بیسر، در چشمانِ معصومِ کودکانِ بزرگ شده جنگ، جا مانده است. حتی بر پرده پلکهای بسته از حادثه نیز نقشتان جاویدان است، ای آسمانیها!
ذکر با لب شمشیر
هنوز صدای قدم زدن شما به روی «مین» میآید و بازگشت مختصر شما که حجم تابوت را به تمسخر میگیرد.
صدای زخمهای مکرر شما، یادگار جنگ میان ظلمت و غیرت، شیطان و قرآن و کفر و ایمان بود. روزی که آفتاب به بالینتان آمد و سرنوشتتان را در نورانیت خود آمیخت، قلمها تا ابد به احترام شما ایستادند و گریستند که در این مسیر:
«سجده در مذهب ما با خطر تیر خوش است
ذکر اگر هست همان از لب شمشیر خوش است»(1)
ماندنی به رنگ سبز
سوختگان در دل شعله که جز لحظه افروختن را نمیدیدند، در التهاب روزهای آتش و خون، جاودانه تاریخ شدند و عاشقانه تا کرانههای دور پر زدند.
باور کنیم تا رفتنی به رنگ سرخ نباشد، ماندنی به رنگ سبز نخواهد بود.
و ما سهمِ بزرگیِ تو را تنها در هفت روز از تمام سال که نه، بلکه در یک عمر برای هر لحظهات، شرحه شرحه مینوشیم؛ که بهای مردان دلیر، تنها در دستان خداست. ما تنها به بهانه تقدیست، با تو ابراز آشنایی میکنیم؛ تا ما را هم روزی در بزم بهشتی خود یاد کنی، ای شهید.
زیرنویسها
سلام بر بینشانههای بازنگشتههایی که مرگ را به اسارت گرفتند تا طعم آزادی را میانمان تقسیم کنند!
یاد باد خاطرات آنها که دل به دریای جنگ زدند تا امروز را در ساحل نجات بنشینیم!
آخرین روز شهریور 59، از بادهای زهرآلودی حکایت دارد که دلهره در جان درختان انداخت. آن روز، پنجرههای وطن را آفتابی کدر به دلشوره نشاند. پیکر آسمان را پرندگانی آهنین خراشیدند و اینچنین نبردی نابرابر بر مردمانی تازه از بند رسته اما غیرتمند و بزرگ، تحمیل شد. شب آمده بود تا بار دیگر راه بر راهیان سپیده ببندد و ایمان روشنشان را به بیغولههای تاریک تردید بکشاند؛ اما نمیدانست که شانههای سترگ مردان و زنان این سرزمین، آزمونهای سنگین بسیاری را به سرمنزل سربلندی رسانده است.
1) . حسین اسرافیلی.
هشت سال صبوری و اضطراب
تازه از دریچههای تاریک استبداد، به سمت روزنههای نور، قد کشیده بودیم که خود را در ناگهانی از حادثه، تنها یافتیم. اما میدانستیم که باید برخیزیم؛ چرا که اسارت سیاهی، مرام فرزندان آفتاب نیست. دست بر زانوی ایمان و اراده، برخاستیم و سنگرهای دفاع را رایحه اتحاد و صلابتمان آکند.
زمین چرخید و چرخید و ما هشت فصل خون و حماسه را به بهار فتح و پیروزی، پیوند زدیم. هشت سال صبوری مادران و اشکهای خواهران، هشت سال اضطراب و آوارگی، هشت سال دفاع و جانبازی مردمی که کوهستانها را حتی توان تکرارشان نیست.
روزهای سربلندی
زمان ورق میخورد. تقویمها کهنه میشوند؛ اما روزهای سربلندی ایرانیان را پایانی نیست. من از روزهای مقدس دفاع میگویم؛ از شبهای گلولهباران و روزهای مجروح؛ از مردان مسافری که هرگز بازنگشتند؛ از آنها که خونآلود، اما سرفراز برگشتند...
به کُشتن چراغ استقلال و آزادیمان آمده بودند؛ میخواستند ایستادن و رفتن را نخواهیم.
نمیدانستند که دختران دریا، کوه میزایند و هر بامداد، خورشید از گریبانشان سر بر میآورد.
هزار و سیصد و چهل سال و بیشتر میگذشت؛ اما هنوز قافلهای در مسیر کربلا گام برمیداشت؛ نسلی
که مرگ در بیابان به سویش دهان گشوده بود. چه عاشقانه پیش میرفت!
سال شصت و یک هجری دوباره در حال تولد بود. عباس، بارها به علقمه میرفت و علی اکبر، سیراب از شمشیرهای مکرر میشد.
زینب، در حال تکثیر به هیئتِ سلسله جبال صبر بود و از میان دستهای حسین(ع)، پیچکِ روندهای، خاکریز به خاکریزحماسه میآفرید و... زبانه میکشید.
و ایران در آن قرینه سرخ، سرشار از شکوه گامهای عباس بود. علقمه اما بیتاب، خود را به زمین و زمان میکوفت تا به لبهای ترکخورده برسد.
هزار و سیصد و چهل سال و حتی بیشتر میگذشت؛ اما زمانها و مکانها هیچ فرقی با هم ندارند؛ اگر عزم یکی است.
هدف مقدس گاهی اگر به خون آبیاری نشود، پیچکوار بر گردن خورشید دست نخواهد آویخت. چه شتاب دارند به سوی چشمه گرم خون خود که در آن شستوشو شوند و دوباره برای همیشه متولد گردند.! «طِبْتُمْ و طابَتِ الأَرْض الَّتی فیها دُفِنْتُمْ».
آن روزها
آن روزها، کارون بلند میشد و آرام و قرار نداشت و خشم از ستون موجهای توفانیاش بالا میرفت. کارون انگار میخواست تمام موشکها را یک جا جواب بدهد.
کارون، مادر میشد و تمام فرزندان خود را سراسیمه فرا میخواند.
پل معلق، روی شانههایش میرقصید و قافله شهادت، با شهامت عبور میکرد.
دروازههای آسمان چه فراخ آغوش گشوده بودند و روح مطهر بسیجی، تبخیر میشد!
حجم تشنگیتان را ای زمینهای آسمانی، باید از خورشید سراغ گرفت. فضا هنوز معطر از عطر ذکر لبهای خشکی است که با نام حسین(ع) سیراب میشدند.
صبح فردا
شب، هجوم آورده بود و پرده میدرید. از دل زمین، خاکریز به خاکریز، سنگر به سنگر، وجب به وجب، شمع روییده بود. صبح فردا، صحرا پوشیده از شمعهای سوخته و برافروخته بود.
چند کربلا گذرانده بودند؟ چقدر پیش رفته بودند تا به کربلای پنج رسیدند؟ فقط خدا میداند.
تکبیر، راه میگشود. تکبیر، سینه شب را پاره میکرد و رمز عملیات، بر فراز شانههایی که بوی بوسه خمینی داشت، پرواز میکرد.
و حالا شمشیر یا گلوله، تیغ یا آتش و حتی خمپاره شَصت؛ کدام را قدرت از پای درآوردن شماست؟!
حالا حتی هیچ منوّری نمیتواند به شما دست پیدا کند.
ای اقمار نورانی، ای ستارگانی که چشمها در مسیری که خون منورتان گشوده است، راه میپیمایند!
ما و جنگ
و آنچه در نهایت ماند، عزت بود و غیرتی که دیگر تمام جهان به آن آگاهی داشت.
آنان که قصد ماندن داشتند، حتی در خاطره تقویمها هم نماندند و آنان که میرفتند تا هر چند به قیمت جانشان، هدف مقدسشان را زنده نگه دارند، هنوز کوچه به کوچه و شهر به شهر زندهاند. حالا این قطعه از زمین، بوی بهشت میدهد؛ از برکت پیراهن مردانی از همین حوالی که زمین را به میهمانی آسمان بردند و در نهایت، «ما مظلومیت خویش و ستم متجاوزان را در جنگ ثابت کردیم. ما در جنگ، ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. ما در جنگ، برای لحظهای هم نادم و پشیمان از عملکرد خود نیستیم».(1)
صدای چکاچک شمشیرها را، صدای فریاد زخمها را، صدای افسانههای سرزمین پدریام را بشنوید، ای اهریمنان شکست آیین که طمع به بیشه شیران بردید!
نعره هزار رستم را بشنوید، اگر پشت به حمایت شرق و غرب گرم دارید، اگر دل به سلاحهای ابرقدرتها بستهاید، از این سرزمین، بوی نفس سربداران میآید و فرجام سپاهتان، شکست خواهد بود.
انقلاب ما، انقلاب فطرت بود
صدور انقلاب را چارهای نیست، ای در پیله نشستگان نادانی تمدن غرب! انقلاب خمینی، جاری
است؛ چون آب.
1) . نک: صحیفه نور، ج 21، ص 94.
با تانکها و توپها، نمیتوان جلوی راه و اندیشه الهی خمینی را گرفت که جان بشر را چون روز ازل سرشتند، فطرت آسمانی دادند و انقلاب ما، انقلاب فطرت آسمانی بشر است. شاید خرمشهر را بگیرید؛ اما شهرآباد اندیشه دینی را کی به اسباب مادی میتوانید تسخیر کرد؟!
ایران، همیشه ایران است
هزار دشمن ار به قصد هلاک آمده باشند، هزار لشکر اگر به قصد تاراج تاخته باشند، فرزندان اندیشه
حسین را چه باک! همه ابرقدرتها اگر با همه ساز و برگشان بیایند، هوای این دیار، مردپرور است و خون حسین(ع)، تیغ افکن.
چه کسی گفت اندیشه خمینی را میشود خاموش کرد؟ مگر آتش افتاده بر خرمن دشمن را نمیبینید؟
چه کسی گفت میشود از حصار دستهای گره خورده توحیدیان گذشت؟! برای توحیدیان تاریخ، حتی اگر همه، کفر بعث شوند و همه جهان، دشمن، باز ایران، ایران است.
خورشید که دمید، صبحی تازه را شروع کردیم. ملخهای شک را از مزرعه باورمان بیرون راندیم و بوتههای شقایق را نشاندیم.
ناگهان، دستی پلید، به سوی شقایقها دراز شد و صدای پای تجاوز، کودکان نوپایمان را آزرد. ما آمادهتر از آن بودیم که دشمن میانگاشت و بیدارتر از آنکه چشم ماهوارههایش رصدمان کند. هر مشتی، گلوله شد و هر نگاهی، تفنگ. سینه سرد خفاشان را نشانه گرفتیم و گلزار ایران را در حلقه جوانان رشید، حفظ کردیم.
آی شقایقهای سوخته؛ آی مردان مسافر دروازه بهشت! آوازه ایثارتان، ماندگارترین ترانه دوران خواهد بود. زخم سینهتان، بوسهگاه فرشتگان است و پیشانی بلندتان، مأذنه سرزدن خورشید غیرت.
موجهای کوبنده! بزرگی ایمان و اعتقادتان، سلاحهای کوچک دشمن را در هم شکست و پای تجاوزکاران را برای همیشه قطع کرد. روزهای خون و حماسه، هنوز برترین تصویر خاطرات ماست.
یادگار سالهای جهاد و شهادت
آی اسوههای ایثار و مقاومت، سلام! سنگرنشینان بیادعای ساده؛ مردهای پولادین میدان مبارزه؛ گلهای خوشبوی ایمان و اسلام! افق استقامت را میشناسید و قلّه مقاومت را شما فاتحید.
این روزها، موسم دستبوس شماست. یاد سالهای وحدت و یگانگی به خیر؛ یاد روزهای التهاب و عملیات، روزهای فریادهای عمیق و حنجرههای خونین!
این روزهای سکون و آرامش، یادگار سالهای جهاد و شهادت است و تصویر مردهای مقاومی که زیباترین تابلوهای از خودگذشتگی را خلق کردهاند.
شمیم روحنواز دفاع از اعتقاد و اسلام و انسان، تا ابد، دلپذیرترین رایحه دنیا خواهد بود. سنگرنشینان دل از دست داده، سجادهنشینان محراب دیانت، سلام!
میخواستند پرنده آزادی برای همیشه در قفس استبداد اسیر شود؛ میخواستند چشمها همیشه منتظر آزادی بمانند؛ میخواستند سرزمین همیشه سبز آرش و رستم و سهراب، در قاب سرد پاییز، در موزههای بیخیالی صدام زندانی شود؛ میخواستند هیچ درختی جوانه نزند و بیثمر باقی بماند، میخواستند تمام فصلهای سال، در سایه زمستان، به ستونهای یخی تکیه کنند و هیچگاه طعم طراوت اردیبهشت را نچشند؛ اما غیرت توحیدی مردان آفتاب و پرچمداران بهار، به هیچ زمستانی، مجال نداد که حیثیت بهاریمان را لکهدار کنند.
فرزندان ترکش خورده ما، درهای بهشت را شناسایی کردند و دروازههای تجاوز را برای همیشه بر روی متجاوزان بستند.
رَخْتِ گرم سفر و قند و شکر میخواهند
سخن از چلچلههایی است که پر میخواهند
رادیو گفت: در این حادثه مادر بشتاب
گل فرستید؛ که یک شاخه پسر میخواهند
بوی پیراهن یوسف بفرستید به عشق
پشت هر جبهه خورشید سحر میخواهند
زنی احساس فرو داد به لبخند و نگفت
که پسرهاش پس از جنگ پدر میخواهند
پیرهزن پیرهنی بافت فرستاد بهشت
یقه بیسر پایان سفر میخواهند
و زَنی از جگرش کند دو تاگوشه و بعد
داد آن سوی که از مرد جگر میخواهند
کمر مادری از یک خبر داغ شکست
یاس را پشت صبورانه در میخواهند
زن اگر صبر نمیکرد شهادت که نبود
چه کسی از دل زن سوختهتر میخواهند
بوی لاله میآید، از ردای گلگونت
سمبل سرافرازی است، قطره قطره خونت
فصل بیقراریهاست، ای صبور آزاده
جذبه که میخواند، سوی دشت و هامونت؟
بعد از آن همه ایثار، جنگ و آتش و پیکار
سوی کربلا بردند، موجهای کارونت
ای شهید، ای عاشق، در طلوع آزادی
این بهار خواهد بود، تا همیشه مرهونت
گرچه تا خدا رفتی، ساده و رها رفتی
بوی لاله میآید، از ردای گلگونت
تقدیم به شهید عبدالحسین کعبی
پرنده مهاجری که پس از 14 سال به آشیانه بازگشت.
چشم در چشمان در میدوزی و... او دیر کرد
باز تنها تا سحر میسوزی و... او دیر کرد
برق چشمان ترت مهتاب را گم میکند
آسمان را عشق میآموزی و... او دیر کرد
خوابِ کوچِ دستهای قو ریخت قدِ برکهای
در دلت دلشوره مرموزی و... او دیر کرد
قلب سقاخانهها هم بد گواهی میدهد
بس که شبها شمع میافروزی و... او دیر کرد
استخوانها و پلاکش وقتی از جنگ آمدند
باز گفتی: «میرسد یک روزی» و... او دیر کرد
از اولش برای تو آمدم؛ با یک اشارت! یک بشارت!
سید.. که زنگ زد، معطل نکردم؛ ذوق کردم. انگار تو مرا طلبیدی! انگار مرا از چاه، بیرون کشیدی. مرا غلامت نامیدی. قربانت بروم. فدایت بشوم. همهجا، مرا با نام تو میشناسند: «مهدی»!
میدانم عهدم را شکستم؛ اما هنوز عاشقت هستم. باور کن فقط خستهام؛ دل شکستهام! ولی هرگز از پای ننشستم. به هیچ کس دل نبستم. من هنوز، همان مهدی هستم!
حالا ده سال گذشت! هنوز هم «سید» زنگ میزند و یاد تو، به دلم چنگ میزند. همه آنهاکه با من آمده بودند، رفتند! حالا، با انبوه اشک و آهم، تنهای تنها «تو را من چشم در راهم»! آنها هم که رفتند، مثل ماهند. میدانم تو را میخواهند. سر به راهند. باور کن، نه اهل گناهند، و نه در پی حشمت و جاهند!
«حال» را خودت میدهی
بعضی وقتها فکر میکنم خودت آنها را بردهای و به خدا سپردهای! حتما راههای بهتری برای با تو بودن و از تو نگاشتن و سرودن پیدا کردهاند. اما خدا نکند به کسی دیگر، روی آورده، و به تو پشت کرده باشند! بینِ خودمان باشد... گاهی که شعر، سراغم میآید و تو را میسراید، حتی موقعی که تنهایم میگذارد و کاری به کارم ندارد، شیطان، نهیب میزند:
اما با وجود اینها، باز هم مینگارم؛ چون دوستت دارم. حالش را همیشه خودت میدهی، مالَش را هم بیخیال؛ اما سالش را... نمیدانم!
دلم به سبک غروبهای جمعه، تو را میخواند. اما میدانم که «عشق» برای تو کافی نیست. میدانم که دلدادگی صرف، ایجاب پاسخ تو نیست. خبر دارم که دلبستگی تنها را پاس نمیداری و نمیخواهی از عاشقانت که حیران تو بمانند و اشکفشان و ندبهخوان مرثیه غیبتت باشند. تو عشق
بیتحرک را جمود محض میدانی و عاشق بالقوه را، انجماد گره خورده! بدون عشق اما چگونه میتوان در عرصه ولایت پا نهاد؟ مگر نه اینکه تولاّ، همان دلبستگی و یگانگی انسان با مولاست؟! مگر نه اینکه بدون کفشهای بالغ جنون، نمیتوان سیر جادههای تشرّف نمود؟! از ما مخواه که دلبستگی را کنار بگذاریم و کنار پنجره عقل، به تماشای انتظارت بنشینیم. ترک عشق، معادل خداحافظی روح از کالبد تن ماست. آری؛ یقین داریم و یقین دارند که تو هرگز منع عشق نخواهی کرد؛ چرا که عاشقانت را زنده میخواهی و پرشور.
امام لحظه لحظه زمان
ولایت تو را در عبور از این مسیر عظیم میجوییم که تنها تویی آن راهبر فانوسبهدست که ظلمات شک و سیاهی شبهات را درمینوردد و همواری جادههای پیش رو را نوید میدهد. آری. این تویی که هدایت عشق را به سمت تعقل وحیآمیز وصل، برعهده داری و اینبار رسالت انبیا را امامانه بر دوش میکشی!
هرچند غفلتهای ما در جاذبه پوشالی خاک، مکرر شده و رویگردانیهایمان از تو شدت یافته، اما معترفیم و مقرّ به اینکه اگر تو آنی از ما روی گردانی، بندگی شیطان بر پیشانی ما مهر خواهد خورد. به دادمان برس که تو جانشین خدایی در زمین. به فریادمان برس که چشمهایمان، فراسوی این خیابانهای مزاحم و خانههای سیمانیِ دور از اصالت را نمیبیند. دستمان را بگیر و همراهیمان کن که تویی امام لحظه لحظه زمان.
روزی خواهد آمد(1)
در دور دستها، روزی خواهد آمد که حق و باطل به هم خواهند آمیخت. خیر و شر از هم خواهند گریخت و راست و دروغ، به هم خواهند ریخت.
روزی خواهد رسید که ثبات عقیده، یک روز حتی، دوام نخواهد داشت. پنجههای اندوه و زخمهای بلا، بیداد خواهد کرد. چه روزگاران نحسی که اختلافات، دلها را از هم دور خواهد کرد و جنگها، به
وقوع خواهد پیوست.
خدایا! با برانگیختن «او»، غم و اندوه را از میان بردار و با «او»، پراکندگی امت را جمع کن.
1) . با الهام از: عمربن ابراهیم نعمانی [ابن ابی زینب]، غیبة، ترجمه: سیداحمد فهری، تهران،دارالکتب الاسلامیه، 1359، صص 243 - 285.
مردی خواهد آمد که...
در دوردستها، در آن سوی تقویمها، روز عاشورایی است و نه بنیهاشم، که بنی امیه به شمشیر سپرده خواهند شد و پیروزی خون بر شمشیر، به ثبت خواهد رسید. در دوردستها، از آسمان ندایی خواهد آمد که یوسف را به کنعان غریب باز خواهد گرداند.
در دوردستها، مردی خواهد آمد که نگاهش پناهگاه پناهندگان است؛ سکون و وقارش دل میبرد و محبت را به کلبههای سرد سینهها، ارزانی خواهد داشت.
مردی خواهد آمد که تورات و انجیل را از غارهای کهنه تحریف، بیرون خواهد کشید.
مردی خواهد آمد که علی بن ابیطالب(ع)، مشتاق دیدارش بود. مردی خواهد آمد که جبرئیل، پیشاپیش او حرکت خواهد کرد؛ میکائیل سمت راست رکابش و اسرافیل، سمت چپ رکابش.
جوانتر از شکوفههای بهار
به دوردستها مینگرم، به روزی که خواهی آمد؛ جوانتر از شکوفههای بهار. یوسف زیبایی است، قرار از کف هر چه مجنون دلسوخته خواهد ربود. عشق، با تو متولد خواهد شد، امید، حیاتی تازه خواهد یافت و دین، رونق خواهد گرفت. در آن روزگار که اندیشهها پریشان و انگیزهها پشیماناند، ید بیضای حقیقت، از آستین تو بیرون خواهد آمد. گنجینههای حکمت، در اختیار همه قلبها قرار خواهد گرفت. پیشانیات، سرچشمه بارقههای هدایت خواهد شد و چهره پیامبر(ص)، در چهره تو خواهد درخشید.
تو، «جاهلیت دوم» را سرنگون خواهی ساخت و شالودههای اسلام نخستین را استوار خواهی کرد؛ در روزگار قرائتهای کج و معوج.
دعا میکنم بیایی؛ دعا کن با تو باشم!
خوشا چشم انتظاری!
خوشا به سعادت چشم انتظاران، که مهر نشسته بر دلشان را حتی به روزگاران از دست نخواهند داد و عجله نخواهند کرد که «أَتی أمْرُ اللّهِ فَلاتَسْتَعْجِلُوهُ». در روزگار گمنامی خوبیها و خوشنامی بدیها، خود را به پیشواز موعود پیامبران، آماده خواهند کرد.
خوشا به منتظران ظهور که در سالهای دور، قیام به قسط را از یاد نخواهند برد و دستهایشان را برای چیدن مرواریدهای باران، بلند خواهند کرد؛ پنجرههای دلشان را خواهند گشود برای وزیدن رایحه صلح
و سلامت و جاده جانشان را برای عبور قافله نیایش، هموار خواهند کرد؛ خوشا به سعادت چشم انتظاران!
دیوارهای بلند شهر و پنجرههای دود گرفتهاش را مرور میکنم و به خورشیدی فکر میکنم که تأخیرش، آدینههای بیشماری است که خاکسترنشینمان کرده.
با ماهیانی که انتظار دیرهنگام تو به خاکشان انداخته، در زمستانهایی بیتعداد، سر در گریبان برفها، آفتاب را گریستهایم. دوریات، خزانهای بسیاری را بر سرم آوار کرده است. در گرگ و میش تنهایی و یأس، صدایت میکنم و دل میسپارم به جادههایی که نشانی گامهایت را خوب میدانند. صدایت میکنم تا آن روز که تمام هفتهام را عطر آدینه، لبریز کند.
از تو که میگویم...
ای موعود! بیتو چون آفتابگردانی هستم که مسیر خورشید را گم کرده باشد.
بیتو، محصور گمانها و تردیدها، پهنه کوچههای رخوت و بیهودگی را عابر میشوم. از تو که میگویم، بادها میایستند و آسمان آبی میشود. از تو که میگویم، شهر را بارانی بهاری به شستوشو برمیخیزد. تو را که میگویم، بغضهای گلویم گشوده میشوند و اشکهای منتظرم، سمت برکههای آمدنت را جاری میشوند. من ایستادهام بر دو راهی عدالت و تیغ و صدای گامهای تو را انتظار میکشم.
عطر نفسهای مشرقی
ریلهای زمین، قطار آمدنت را منتظرند. بگو کدام ایستگاه را عطر نفسهای مشرقیات آکنده خواهد کرد؟ سوت کدام کشتی، ورود آخرین مسافر سپیده را مژده خواهد داد؟ چند فصل دیگر به بهار جانهامان باقی است؟ با ما بگو، ناگهانِ خوشِ آمدنت را آیینهها کِی به تصویر میکشانند، تا کوچههای رسیدنت را ستاره بپاشیم و آسمانش را کبوترریز کنیم؟
ای که دلهای بیقرارانت را آرامشی! زمین بیتو، با دردهای کبودش چه کند؟ باز گرد تا ابرها، این هوای دم کرده را بار دیگر ببارند. شاخههای خشکیده درختان، تو را صدا میزنند.
با پرچم عدالت
چگونه منتظر نباشم؛ که ماه و فلک، در مسیر چرخش و سرگردانی خود، تو را میجویند.
اکنون که آرزوهای تیرخورده مسلمان، زخم خاطره را تنها به امید مرهم تو تازه نگه داشته است، تمام
موجها سکوت کردهاند تا صدای سلامت را بشنوند. اینجا جمعهها، دختران زنده به گور احساسمان، رؤیا میبافند، تا کسی از تبار محمد، پرچم عدالت را در جاهلیت زمان، برافراشته کند.
تا ساحل نجات
تو را سوگند به نجابتِ آهِ عاشق که از انزوا به گوش میرسد، دعای دستها را مستجاب کن؛ که چشمها با اشک، پل بستهاند برای آمدنت.
دل را به دریا بزن؛ که دریای انتظار، ساحل ندارد؛ تنها بانگ اناالمهدی توست که هفت دریای روزهای هفته را به ساحل نجات جمعه میرساند.
ای یوسف گمگشته! کلبههای احزان قلبمان را به بوی پیراهنی از خود گلستان کن و با طلعت دلگشایت، آیینه دلهامان را روشنی ده.
ای خلیلِ جان! آتشکده جهان را گلشن کن تا از طنین نام تو، چشمه چشمه نور شویم.
«یوسف غریب من! چهره نجیب تو، تا همیشه میکند از برابرم عبور
ای مسیح مهربان، در ورای آسمان، کی دوباره میکنی، از دل زمان ظهور؟»(1)
عطر نرگسیِ تو
انتظار تو، دریچهای رو به ملکوت است و بهانهای است برای تپیدن قلب تاریخ و نام تو یعنی واحه سبز معنا در برهوت ماده و چکامه شورانگیز یکتاپرستی.
مولای من! شمشیر عدالت تو، ادامه ذوالفقار علی و حماسه تبر ابراهیم است. عطر نرگسیِ تو، رمز عبورم به سوی عشق است؛ در سجادهای که جز دعای فرج را برای ظهور تو نمیشناسد.
با این خورشید و این مهتاب، با این همه ستاره و سوسوی شبانه، با این همه درخت و شاخههای سایهگستر، با این همه فصلهای رفتن و آمدن و توالی ماههای تقویم، با این همه، هنوز زندگی خالی است. هنوز یک نیامده، یک اتفاقِ «باید»، جای خالیاش پیش تمام چشمها راه میرود.
هنوز برای آخر دنیا خیلی زود است.
هنوز برای زلزله قیامت و زیر و زبر شدن کائنات، زود است.
وقتی که دعاهای این همه مکرر به تحقق نرسیده و یک مسافرِ نیامده، قرنهاست در راه مانده و نمیدانم جادهها او را به کجا بردهاند که هنوز به ما نرسیده...
سخن از خستگی و دلزدگی دستها و چشمها و سجادهها و تسبیحها نیست؛ سخن از فرسودگی اشکها و نخنمای نذرها و لال شدن دعاها نیست؛ حرف از عشق است و جانِ به لب رسیده و وعده قدیمی. حرف از ندیدن رخساره نور است و دلخوش ماندن به کورسوهای دروغ و خو گرفتن به تاریکی مدام.
حرف از خداست که از ازل تا امروز، خدایی کرده و صداها و دعاها همیشه به سویش بالا رفتهاند؛ اما جوابی، حتی پژواکی نیامده است.
1) . یدالله گودرزی.
مگر گریهها و ندبههای ما بیکس و کارند؟ مگر «آل یاسین» و «عظم البلا» و «کُنْ لِوَلیِّکَ»، بنا نبود عاقبت به خیر شود؟
مگر این همه قرن چشم انتظاری بیفلسفه بود که هنوز که هنوز است باید «عَجِّلْ لِوَلیِّکَ الْفَرَج» بخوانیم و غزل «انتظار» بسراییم؟
«استکبار»، هر چه انسانیت و اسلام را درو میکند؛ ظلم، همه جا فراوان است و ما دل خوش داریم تنها به یک نام... که میآید و «یَمْلَأُ الاَْرْضَ قِسْطا وَ عَدْلاً کَما مُلِئَتْ ظُلْما وَ جَوْرا...»؛ اما کی؟
«اَینَ السَّبَبُ الْمُتَّصلُ بَیْنَ الْأَرْضِ وَ السَّماءِ؟»
چشمهای توسل، سطر به سطر اشک میریزند.
دستهای منتظر، روبهروی نقطهای از نور، ظهور را میخواهند.
سجادهها، پر از گلبرگ عشق است.
«ایّاک نعبد»ها نغمههای انس است که فضا را عطرآگینِ خود کرده است.
«وَ عَجِّلْ فرجهم»ها، حضوری ملتمسانه دارند. جمکران، پُر است از صفای باطن؛ پر است از شوق ظهور، پر است از اشک غربت.
در جمکران، همه به نوعی تنهایند و چشم به راه. در مسجد، از تنهایی جا نیست.
مسجد با سهشنبه شبی که از راه رسیده است میگرید.
شبی را جمکران آورده روشن
همه سوز و همه اشک و شکستن
سهشنبه شب مضامینش بلند است
بخوان از دستهای «یا وجیها...»
دلِ ما تا «شفاعت» میزند پُل
«امید» از دستهامان میکند گل
سهشنبه شب رسیده تا بگیرد
لباس جمکران، عطر توسل
نه شعرم و نه سرود، نه حرفم و نه شعار، برای آمدنت، دستی باید و سری سرشار دانش. قول دادهام دیگر نماز بیمولا نخوانم. قول دادهام همه اعمالم را به علی اقتدا کنم.
تو میآیی؛ ولی نه با شمشیر و جنگ؛ نه با خدم و حشم؛ تو با علم محمد و علی میآیی؛ تو با چراغ روشن هدایت میآیی.
اسیرزشترویی دنیا شدهام، ای زیباروی فاطمه!
اسیر خستگی خواستههای زمینیام؛ اسیر اعتیاد به نان و نادانی.
بنده جنونم کن؛ که جنزده خوابهای آلوده زمینم.
زود بیا، پیش از اینکه طاقت عشق، طاق شود و دین؛ زیر پای عقل خاکاندیش بپوسد.
ای عدل گستر!
ای قیام کننده برای عدل؛ ای برپا کننده خیمه انصاف؛ ای فریادرس؛ ای کشتی نجات، تداوم خون حسین! آزادگی از امتداد نگاه تو میگذرد و عشق، در ساحل دامن تو مأوا میگیرد، بیا و نام محمد را بر بلندترین قله انسانیت، به نشانه فتح اندیشه بشر، بیاویز!
مدعی گوید که با یک گل نمیگردد بهار
من گلی دارم که عالم را گلستان میکند
تو گلی هستی که بهار منتظرت، چشم به راه نشسته تا دنیا را گلستان کند؛ ای گل نرگس!
همه گلها از تو رنگ و بو میگیرند؛ از تو که بهترین بهانهای برای روییدن و بهترین جوانه زدن و سبز گشتن.
تو گلی هستی که عالم تو را چشم در راه است. بیا و دنیا را گلستان کن.
خدا کند که بیایی
خدا کند که بیایی و روح در کالبد این زمین مرده بدمی!
خدا کند روزی دستهای سبز تو، چتری شود روی سَر زمین! خدا کند که بیایی و بوی گل نرگس، زمین را مست کند!
خدا کند که بیایی تا ندبه، دیگر ندبه نکند؛ تا چشمهای پنجره، هیچ وقت بارانی نشود، تا باغچه بغض نکند و دل شمعدانیها نگیرد!
خدا کند که بیایی، تا دست سرد بغض، دهان شیعه را نگیرد! خدا کند صبح جمعهای، تکیه به دیوار کعبه بدهی و طنین صدایت، دلها را بلرزاند!
بیا که کربلا هم چشم در راه است!
عدالتگستر جهان
روزی کفشهایت، جاده را برمیگردد و همه چشمها به نظاره خواهند نشست.
روزی عدالت حقیقی بر جهان حاکم میشود و گوشهای کر دنیا، صدای تو را خواهند شنید.
روزی که چندان دور نیست، تمام ابلیسها و شیطانهای هوا و هوس، به پایت سجده میکنند.
روزی تو عدالتگستر جهان میشوی.
چهل روز، رسید؛ قبل از طلوع خورشید؛
وضو گرفتم و به سوی خدا نشستم؛
هزار بار صلوات برای آمدنت، و هفت عهد برای نشکستن!
چهل روز - هر روز - قبل از تابش آفتاب،
وضو به جا آوردم و حیاط خانه را آب و جارو کردم؛
میخواستم نخستین رهگذری باشم که صاحبخانه را میبینم.
راه افتادم
چهل سال، هر روز، بعد از طلوع خورشید،
کفش پوشیدم و راه افتادم...؛
لغزیدم، افتادم!
افتادم، برخاستم، افتادم.
نشستم... و شکستم... دوباره شکسته، نشسته، راه افتادم!
پیاده تا تو
چهل شبِ چهارشنبه هر هفته هر ماهِ هر سال - در هر حال -
کفشهایم هم که نبودند، راه افتادم!
پیاده تا تو
تا جمکرانِ چشمهایت
راهی نیست!
تا طلوع
کاش تا طلوع خورشید، ساعتم نخوابد
کاش ساعتم مرا نخوابانَد؛ حتی وقتی میخوابد!
کاش چهل روز، چهل شب، چهل سال، مرا به تو برساند.
کاش از کاروان، دستی آواز بخواند؛
کاش مرا به کویت بکشاند.
کاش قافله، عقب نماند.
ساعت، عقب نماند.
لحظههای انتظار
کاش چهل بار، برگ و بار دهند
آرزوهایم را بر باد ندهند
کاش عقربهها بدوند؛
لحظههای انتظار، تمام شوند.
کاش یک بار از چهل بار، پنجرهای باز کند؛
کاش، ساعتی، آمدنت را آغاز کند.
کاشکی کاشکی
کاش «کاشکی»هایم... چهل بار، نَه!
فقط یک بار،
یک دیدار،
تو را در آغوش بگیرند.
کاشکی، کاشکیهایم هرگز نمیرند؛
کاشکی چلّههایم تو را از من نگیرند.
برای روزهایی که در راهند
و خدا، طلوع کرد از مشرق چشمهایت
که سرزمین سبز مهربانی است
و عشق
و عشق - چکّه
چکّه
چکّه
از نگاهت،
بر زمین یخزده قلبی ریخت،
که زمستان، توانش را گرفته بود.
وَ زِندگی
وَ زِندگی،
چکامهای بلند شد، از «بودن»ات،
از «سرودن»ات؛
برای روزهایی که در راهند!
یک عکس، یک ترانه غمگین؛ دو تار من!
پس کی طلوع میکنی آخر، بهار من؟
ای از تبار آینهها، از تبار عشق
ای آخرین قرار دل بیقرار من!
این آخرین ترانه من هم برای تو
باشد، همین ترانه شود یادگار من
شاید همین ترانه برایت سند شود
بر گریههای خسته و بیاختیار من
مثل کویر، خشکم و سرشار از عطش
کی میرسی به داد من ای آبشار من!
یک روز تو نشستهای و روبهروی تو؛
یک عکس، یک ترانه غمگین، مزار من